تاریخ امام حسین علیه السلام - موسوعة الامام الحسین علیه السلام جلد 11

ghaemiyeh.com

مشخصات كتاب

عنوان و نام پديدآور : تاریخ امام حسین علیه السلام= موسوعه الامام الحسین علیه السلام.

مشخصات نشر : تهران: سازمان پژوهش و برنامه ریزی آموزشی، دفتر انتشارات کمک آموزشی، ۱۳۷۸-

مشخصات ظاهری : ۲۴ ج.

فروست : کتاب رشد.

شابک : دوره 978-964-5667-41-0 : ؛ ج.۲ 964-5667-47-X : ؛ ۳۲۰۰۰ ریال: ج.۳ 978-964-566-750-2 : ؛ ۴۰۰۰۰ ریال: ج.۴ 964-5667-69-0 : ؛ ج.۵ 964-7813-03-1 : ؛ ۶۰۰۰۰ریال: ج.۶: 9789647813167 ؛ ۷۰۰۰۰ ریال ج. ۷ 978-964-7813-33-4 : ؛ ج. ۸ 964-7813-48-1 : ؛ ۷۰۰۰۰ ریال: ج.۸ ، ق. ۲ 978-964-7813-48-8 : ؛ ۳۵۰۰۰ ریال : ج. ۹ 978-964-5667-51-9 : ؛ ۶۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۰ 964-7813-28-7 : ؛ ج. ۱۱ 964-7813-45-7 : ؛ ۸۰۰۰۰ ریال : ج. ۱۲ 978-964-7813-60-0 : ؛ ۸۰۰۰۰ ریال : ج. ۱۳ 978-964-7813-71-6 : ؛ ۸۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۴ 978-964-7813-70-9 : ؛ ۱۰۰۰۰۰ریال: ج. ۱۵: 978-964-7813-77-8 ؛ ۱۰۰۰۰۰ ریال ج. ۱۶: 978-964-7813-78-5 ؛ ۱۵۰۰۰۰ریال: ج.۱۷: 978-964-7813-79-2 ؛ ۷۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۸ 978-964-7813-62-4 : ؛ ۷۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۹ 978-964-7813-64-8 : ؛ ۷۰۰۰۰ ریال : ج . ۲۰ 978-964-7813-72-3 : ؛ ۱۱۵۰۰۰ ریال: ج.۲۱ 978-964-7813-76-1: ؛ ۱۵۰۰۰۰ ریال: ج.۲۲ 978-964-7813-80-8: ؛ ج. ۲۴ 978-964-7813-82-2 : ؛ ۱۵۰۰۰ریال: ج.۲۳: 978-964-7813-81-5

وضعیت فهرست نویسی : فاپا

يادداشت : ص. ع. به انگلیسی: The history of Imama Hossein (P. B. U. H).

يادداشت : پژوهش و تدوین جلدهای مختلف موسوعه در جلد ۱۸ چنین ذکر شده است اکرم موسوی ( ۱-۸) ، اعظم قادرسهی ( ۹-۱۷) ، اعظم فخر ( ۱۸-۲۴) ؛ نظارت علمی محمدرضا جعفری ، محمدرضا حسینی جلالی.

يادداشت : ج.۲، ۳ (چاپ اول: ۱۳۷۸).

يادداشت : ج.۴ (چاپ اول: ۱۳۸۰).

يادداشت : ج.۵ (چاپ اول: ۱۳۸۱).

يادداشت : ج.۶ (چاپ اول: ۱۳۸۲).

يادداشت : ج. ۷ (چاپ اول: ۱۳۸۳).

يادداشت : ج. ۸ ، ق. ۱ و ۲ (چاپ اول: ۱۳۸۶).

يادداشت : ج.۹ (چاپ اول: ۱۳۷۹).

يادداشت : ج.۱۰ (چاپ اول: ۱۳۸۳).

يادداشت : ج.۱۱ (چاپ اول: ۱۳۸۵).

يادداشت : ج.۱۲و ۱۳ (چاپ اول: ۱۳۸۸).

يادداشت : ج.۱۴(چاپ اول: ۱۳۸۸).

يادداشت : ج.۱۸و ۱۹ (چاپ اول: ۱۳۸۸) .

يادداشت : ج.۱۵ و ۲۰ (چاپ اول : ۱۳۸۹) (فیپا) .

يادداشت : ج. ۱۶، ۱۷ ،۲۱ ، ۲۲ ، ۲۳ و ۲۴(چاپ اول: ۱۳۹۰) (فیپا).

یادداشت : کتابنامه.

مندرجات : ج. ۱. الامام علیه السلام و حدیث عاشورا.- ج. ۲. الحسین علیه السلام یعزم علی الخروج الی العراق و من اجتمعوا به.- ج. ۴. تاریخ امام حسین (علیه السلام).- ج. ۸. تاریخ ما بعد الشهاده الی قیام التوابین و خروج المختار-. ج. ۹. اولاد امیرالمومنین علیهم السلام.- ج. ۱۰و ۱۱. بنات أمیرالمؤمنین علیه السلام.- ج. ۱۲. اولاد الامام الحسن المجتبی علیه السلام و اولاد سید الشهدا الامام الحسین علیهم السلام.- ج. ۱۳. اولاد امام حسین سیدالشهداء علیهم السلام.- ج. ۱۴. اولاد عقیل بن ابی طالب و اولاد مسلم بن عقیل علیهم السلام و اولاد جعفربن ابی طالب و اولاد عبدالله بن جعفربن ابی طالب علیهم السلام.- ج. ۱۵. اصحاب الامام الحسین سید الشهدا علیه السلام.- ج. ۱۶. اصحاب الامام الحسن سیدالشهدا علیه السلام.-ج.۱۷. اصحاب الامام الحسن سیدالشهدا علیه السلام..- ج. ۱۸. میزات الامام الحسین و امامته علیه السلام / پژوهش و تدوین اعظم فخر ؛ نظارت علمی محمدرضا جعفری ، محمدرضا حسینی جلالی.- ج. ۱۹. امامه الحسین علیه السلام والحسین علیه السلام فی تاویل القرآن المجید.- ج . ۲۰. الامام علیه السلام فی تاویل القرآن المجید ، و الامام فی اقوال و افعال جده صلی الله علیه و آله و سلم.-ج.۲۱.الحسین علیه السلام فی اقوال و احوال جده صلی الله علیه و آله و سلم ،مناقبه علیه السلام،معجزاته علیه السلام.-ج.۲۲.سیرته علیه السلام.- ج. ۲۴. فلسفة شهادته علیه السلام- رفع الشبهه حول شهادته علیه السلام ...

عنوان دیگر : موسوعه الامام الحسین علیه السلام.

موضوع : حسین بن علی علیه السلام ، امام سوم، ۴ - ۶۱ق.

موضوع : اسلام -- تاریخ -- از آغاز تا ۱۳۲ق.

شناسه افزوده : موسوی، اکرم، ۱۳۴۱ -

شناسه افزوده : قادرسهی، اعظم، ۱۳۴۲ -

شناسه افزوده : فخر، اعظم، ۱۳۴۰ -

شناسه افزوده : جعفری، محمدرضا، ۱۳۱۰ - ۱۳۸۹.

شناسه افزوده : حسینی جلالی، سیدمحمدرضا، ۱۳۲۴ -

شناسه افزوده : سازمان پژوهش و برنامه ریزی آموزشی. دفتر انتشارات کمک آموزشی

رده بندی کنگره : BP۴۱/۴/ت۲ ۱۳۷۸

رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۳

شماره کتابشناسی ملی : م ۷۸-۳۸۳۹

العقيلة زينب عليها السلام عندما وردت الشّام

اشاره

ثمّ أركب الأُسارى من أهل بيت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله من النِّساء والصِّبيان أقتاباً يابسة مكشّفات الشّعور، وأدخلوا دمشق كذلك.

ابن حبّان، الثّقات (السّيرة النّبويّة)، 2/ 313، السّيرة النّبويّة،/ 559

رأيت في كتاب المصابيح بإسناده إلى جعفر بن محمّد عليهما السلام قال: قال لي أبي محمّد بن عليّ: سألت أبي عليّ بن الحسين عن حمل يزيد له (1)، فقال: حملني (2)على بعير يظلع (3)بغير وطاء، ورأس الحسين عليه السلام على علم (4)، ونسوتنا (5)خلفي على بغال فأكف (6)، والفارطة خلفنا وحولنا بالرِّماح (7)، إن دمعت (8)من أحدنا (9)عين قرع رأسه بالرُّمح (10)، حتّى إذا دخلنا دمشق صاح صائح: يا أهل الشّام! هؤلاء سبايا أهل البيت الملعون (11)

بيان: قوله فأكف أي أميل و أشرف على السقوط، والأظهر «واكفة» أي كانت البغال بإكاف أي برذعة من غير سرج، و فرط سبق، و في الأمر قصر به وضيعه، و عليه في القول أسرف، و فرط القوم تقدمهم إلى الورد لإصلاح الحوض، والفرط بضمتين الظلم والاعتداء والامر المجاوز فيه الحد، و لعل فيه أيضا تصحيفا. و زاد في العيون: و ينسب إليه هذه الابيات:-

اقاد ذليلا في دمشق كأنني *** من الزنج عبد غاب عنه نصيره

و جدى رسول الله في كل مشهد *** و شيخي أميرالمؤمنين وزيره

فياليت أمي لم تلدني ولم اكن *** يراني يزيد في البلاد أسيره

تا به چهار فرسخى از دمشق رسيدند. به هر ده از آن جا تا به شهر نثار بر ايشان مى كردند و بر در شهر، سه روز ايشان را باز گرفتند تا شهر بيارايند و هر حلى و زيورى و زينتى كه در آن بود، به آيين ها بستند به صفتى كه كسى چنان نديده بود.

قريب پانصد هزار مرد و زن با دف ها و اميران ايشان با طبل ها، كوس ها، بوق ها و دهل ها بيرون آمدند و چند هزار مردان و جوانان و زنان، رقص كنان با دف و چنگ و رباب زنان استقبال كردند. جمله اهل ولايت، دست و پاى خضاب كرده و سرمه در چشم كشيده و لباس ها پوشيده، در روز چهارشنبه، شانزدهم ربيع الاوّل به شهر رفتند. از كثرت خلق گويى كه رستخيز بود.

چون آفتاب برآمد، ملاعين سرها را به شهر درآوردند. از كثرت خلق به وقت زوال به در خانه يزيد لعين رسيدند، يزيد لعنه اللَّه تخت مرصع نهاده و خانه و ايوان آراسته بود و كرسى هاى زرين و سيمين راست و چپ نهاده بود. حجّاب بيرون آمدند و اكابر بر ملاعين كه با سرها بودند، به پيش يزيد بردند. او احوال بپرسيد. ملاعين گفتند: «به دولت امير دمار از خاندان ابو تراب برآورديم.» و حال ها باز گفتند و سرهاى اولاد رسول را آن جا بداشتند و در اين شصت و شش روز كه ايشان در دست كافران بودند، هيچ بشرى بر ايشان سلام كردن نتوانست. در آن ميان، پيرى شامى بيامد و روى به امام زين العابدين كرد و گفت: «شكر خدا كه شما را بكشت.»

امام گفت: «يا شيخ! قرآن خوانده اى؟!»

گفت: «بله!»

گفت: «آيه «قُلْ لا أسألُكُم عَليهِ أجْراً إلَّاالمَودَّةَ في القُربى» (شورى: 23)، را خوانده اى؟»

گفت: «بله!»

گفت: «قربى مائيم، «وآتِ ذا القُرْبى» مائيم.»

پس گفت: « «إنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذهبَ عَنكمُ الرِّجسَ أهلَ البَيتِ ويُطهِّركُم تَطهِيراً» در شأن ما نازل شد.»

پير خجل شد و دست برداشت و گفت: «اللَّهمّ! إنِّي أبرأ إليك من أعداء آل محمّد، ومن قتل أهل بيت محمّد؛ خدايا! به درستى كه من بى زارى مى جويم به سوى تو از دشمنان آل محمّد و كسى كه كشت اهل بيت محمّد را و گفت: تا امروز قرآن مى خواندم و ندانستم.»

عماد الدين طبرى، كامل بهائى، 2/ 292- 293

سهل بن سعد الساعدى گويد: من حج كرده بودم به عزم زيارت بيت المقدس متوجه شام شدم. چون به دمشق رسيدم، شهرى ديدم پرفرح و شادى و جمعى را ديدم كه در مسجد به طور پنهان نوحه مى كردند و تعزيت مى داشتند. پرسيدم: «شما چه كسانيد؟»

گفتند: «ما از مواليان اهل بيتيم و امروز سر امام حسين و اهل بيت او به شهر آورند.»

سهل گويد: به صحرا رفتم. از كثرت خلق و شيهه اسبان و بوق و طبل و كوسات و دفوف، رستخيزى ديدم. تا سواد اعظم برسيدم، ديدم كه سرها مى آوردند بر نيزه ها كرده. اوّل سر عباس آوردند و در عقب سرها، عورات حسين مى آمدند. سر حسين را ديدم كه باشكوهى تمام ونورى عظيم از او مى تافت.

بلحية مدوّرة قد خالطها الشّيب وقد خضب بالوسمة. أدعج العينين أزج الحاجبين واضح اللّحيين أقنى الأنف. متبسِّماً إلى السّماء شاخصاً ببصره نحو الأفق والرّيح يلعب بلحيته يميناً وشمالًا كأ نّه عليّ عليه السلام.

با ريش گرد كه موى سفيد به سياه آميخته و به وسمه خضاب كرده بود و سياه چشم ها و پيوست ابروها كه محاسن از هرجانب جدا بود. كشيده بينى همچون خوشه خرما، تبسم كنان به جانب آسمان و به جانب افق چشم وا كرده بود و باد محاسن او را به جانب چپ و راست مى جنباند. پنداشتى كه امير المؤمنين على است.

عمر بن منذر همدانى گويد: امّ كلثوم را ديدم چنان كه پندارى فاطمه زهرا است. چادر كهنه بر سر گرفته و روبندى بر روى بسته بود. من نزديك رفتم و امام زين العابدين و عورات خاندان را سلام كردم، مرا گفتند: «اى مؤمن! اگر مى توانى چيزى به اين شخص بده كه سر حسين دارد تا به پيش برد كه از نظاره كنان ما را زحمت است.»

من صد درهم بدان لعين دادم كه سر داشت تا سر حسين عليه السلام را پيشتر دارد و از عورات دور شود.

عماد الدين طبرى، كامل بهائى، 2/ 296- 297

.

1) . [إلى هنا لم يرد في المعالي، العيون: عن علي بن الحسين عليهما السلام أنه قال: ...].

2) . [المعالي: حملوني].

3) . [في البحار: يطلع و الأسرار والمعالي: يضلع].

4) . [زاد في الأسرار: على رمح].

5) . [أضاف في المعالي: على].

6) . [في الأسرار: مكفئة والعيون: أكفة].

7) . [لم يرد في الأسرار].

8) . [المعالي: منا].

9) . [المعالي: منا].

10) . [إلى هنا حكاه في المعالي].

11) . زاد في البحار:

ابن طاووس، الإقبال،/ 583، (ط مكتب الإعلام الاسلاميّ، 3/ 89)/ عنه:

المجلسي، البحار، 45/ 154؛ البحراني، العوالم، 17/ 413؛ مثله البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 87- 88؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 496؛ القمي، نفس المهموم،/ 384؛ القزويني، تظلّم الزّهراء،/ 259- 260؛ مثله المازندراني، معالي السّبطين (1)، 2/ 121؛ مثله: الميانجي، العيون العبرى،/ 256- 257

(روي): عن سهل بن سعيد الشّهرزوريّ قال: خرجت من شهرزور أريد بيت المقدس، فصار (2)خروجي أيّام قتل الحسين عليه السلام فدخلت الشّام فرأيت الأبواب مفتحة والدّكاكين مغلقة، والخيل مسرجة، والأعلام منشورة، والرّايات مشهورة، والنّاس أفواجاً، قد امتلأت منهم السّكك والأسواق، وهم في أحسن زينة يفرحون ويضحكون، فقلت لبعضهم: أظنّ حدث لكم عيد لا نعرفه؟ قالوا: لا. قلت: فما بال النّاس كافّة فرحين (3)مسرورين؟ فقالوا: أغريب أنت أم لا عهد لك بالبلد؟ قلت: نعم، فماذا؟ قالوا: فتح].


1) - [حكاه المعالي عن مصائب الهداة].

2) - [في مدينة المعاجز والدّمعة والمعالي: فصادف].

3) - [لم يرد في المعالي].

لأمير المفسدين فتح عظيم، قلت: وما هذا الفتح؟ قالوا: خرج عليه في أرض العراق خارجيّ فقتله والمنّة للَّه وله الحمد. قلت: ومَن هذا الخارجيّ؟ قالوا: الحسين بن عليّ بن أبي طالب (1)، قلت: الحسين بن فاطمة، ابن (2)بنت رسول اللَّه. قالوا: نعم. قلت: إنّا للَّه وإنّا إليه راجعون وإنّ هذا الفرح والزّينة لقتل ابن بنت نبيّكم وما كفاكم قتله حتّى سمّيتموه خارجيّاً. فقالوا: يا هذا! أمسك عن هذا الكلام واحفظ (3)نفسك، فإنّه ما من أحد يذكر الحسين بخير إلّاضربت (4)عنقه، فسكتُّ عنهم باكياً حزيناً، فرأيت باباً عظيماً قد دخلت فيه الأعلام والطّبول، فقالوا: الرّأس يدخل من هذا الباب، فوقفت هناك، وكلّما تقدّموا بالرّأس كان أشدّ لفرحهم وارتفعت أصواتهم (5)وإذا برأس الحسين (6)والنّور يسطع من فيه كنور رسول اللَّه صلى الله عليه و آله، فلطمت على وجهي وقطعت أطماري وعلا بكائي ونحيبي، وقلت:

وا حزناه (7)للأبدان السّليبة (8)النّازحة عن الأوطان المدفونة بلا أكفان، وا حزناه (9)على الخدِّ التّريب (10)والشّيب الخضيب، يا رسول اللَّه ليتَ عينيك (11)ترى رأس الحسين في دمشق يُطاف به في الأسواق، وبناتك مشهورات على النِّياق، مشقّقات الذّيول والأزياق، ينظر إليهنّ شرار الفسّاق، أين عليّ بن أبي طالب عليه السلام يراكم على هذا الحال؟ ثمّ بكيت (12)وبكى لبكائي كلّ من سمع منهم صوتي وأكثرهم لا يلتفتون (13)بي (14)لكثرتهم وشدّة فرحهم].


1) - [زاد في الدّمعة: ابن فاطمة بنت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله].

2) - [لم يرد في مدينة المعاجز والدّمعة].

3) - [زاد في المعالي: لسانك و].

4) - [المعالي: ضرب].

5) - [إلى هنا لم يرد في تظلّم الزّهراء].

6) - [لم يرد في تظلّم الزّهراء].

7) [لم يرد في المعالي].

8) - [مدينة المعاجز: البالية].

9) [لم يرد في المعالي].

10) - [تظلّم الزّهراء: الرّسيب].

11) - [في تظلّم الزّهراء والمعالي: عينك].

12) [تظلّم الزّهراء: وأيضاً في المنتخب مثل ما في الرّواية بتغيير ما وفيه].

13) - [في مدينة المعاجز والدّمعة: يفطنون والمعالي: لا يفيقون].

14) - [لم يرد في مدينة المعاجز والمعالي].

واشتغالهم بسرورهم وارتفاع أصواتهم، وإذا بنسوة على الأقتاب بغير وطاء ولا ستر، وقائلة منهنّ تقول: وا محمّداه! وا عليّاه! وا حسناه (1)! لو رأيتم ما حلّ بنا من الأعداء، يا رسول اللَّه! بناتك أسارى (2)كأ نّهنّ بعض أسارى اليهود والنّصارى، وهي تنوح بصوت شجيّ يقرح القلوب (3)على الرّضيع الصّغير، وعلى الشّيخ الكبير المذبوح من القفا، ومهتوك الخباء، العريان بلا رداء، وا حزناه لما نالنا أهل البيت، فعند اللَّه نحتسب مصيبتنا.

قال: فتعلّقت بقائمة المحمل وناديت بأعلى الصّوت: السّلام عليكم يا آل بيت محمّد ورحمة اللَّه وبركاته، وقد عرفت أ نّها أمّ كلثوم بنت عليّ عليه السلام، فقالت: مَن أنت أ يُّها الرّجل الّذي لم يسلِّم علينا أحد غيرك (4)منذ قتل أخي وسيِّدي الحسين عليه السلام؟ فقلت: يا سيِّدتي! أنا رجل من شهرزور اسمي سهل، رأيت جدّك محمّد المصطفى (5)صلى الله عليه و آله، قالت: يا سهل! ألا ترى ما قد صنع بنا، أما واللَّه لو عشنا في زمان لم ير [أهله] محمّداً ما صنع بنا أهله بعض هذا، قتل واللَّه أخي وسيِّدي الحسين عليه السلام، وسُبينا كما تُسبى العبيد والإماء، وحملنا على الأقتاب بغير وطاء ولا ستر كما ترى، فقلت: يا سيِّدتي! يعزّ واللَّه على جدّك وأبيك وأمّك وأخيك سبط نّبيّ الهدى (6)، فقالت: يا سهل! اشفع لنا عند صاحب المحمل أن يتقدّم بالرّؤوس (7)ليشتغل النّظّارة (8)عنّا بها، فقد خزينا من كثرة النّظر إلينا، فقلت: حبّاً وكرامة (9)، ثمّ تقدّمت إليه (10)وسألته باللَّه وبالغت معه فانتهرني ولم يفعل. (11)قال سهل: وكان معي رفيق نصرانيّ يريد بيت المقدس، وهو متقلِّد سيفاً تحت ثيابه، فكشف].


1) - [زاد في مدينة المعاجز والدمعة والمعالي: وا حسيناه].

2) - [لم يرد في المعالي].

3) - [زاد في المعالي: و تقول وا حزناه].

4) - [زاد في مدينة المعاجز: مثل سلامك].

5) - [زاد في الدمعة: و أنا من محبيكم].

6) - [لم يرد في الدمعة].

7) - [مدينة المعاجز: الرأس و زاد فيه: من بين المحامل].

8) - [مدينة المعاجز: النّاظر].

9) [تظلّم الزّهراء: وأيضاً في المنتخب مثل ما في الرّواية بتغيير ما وفيه].

10) - [زاد في تظلّم الزّهراء: أي إلى صاحب الرّأس الشّريف].

11) - [إلى هنا حكاه العيون عن الدّمعة].

اللَّه عن بصره فسمع رأس الحسين وهو يقرأ القرآن ويقول: «وَلَاتَحْسَبَنَّ اللَّهَ غَافِلًا عَمّا يَعْمَلُ الظّالِمُونَ» (1)

الآية، فقد أدركته السّعادة فقال: (2)أشهد أن لا إله إلّااللَّه وحده لا شريك له، وأنّ محمّداً عبده ورسوله (3)، ثمّ انتضى سيفه وشدّ (4)به على القوم وهو يبكي، وجعل يضرب فيهم فقتل منهم جماعة كثيرة، ثمّ تكاثروا عليه فقتلوه رحمه الله. فقالت أمّ كلثوم: ما هذه الصّيحة، فحكيت لها الحكاية، فقالت: وا عجباه! النّصارى يحتشمون لدين الإسلام وأُمّةُ محمّد الّذين يزعمون أ نّهم على دين محمّد يقتلون أولاده ويسبون حريمه، ولكنّ العاقبة للمتّقين، «وَمَا ظَلَمُونا وَلكِن كَانُوا أنفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ» (5)

الطّريحي، المنتخب،/ 288- 290/ عنه: السّيِّد هاشم البحراني، مدينة المعاجز، 4/ 130- 133؛ البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 85- 87؛ القزويني، تظلّم الزّهراء،/ 261؛ المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 146- 148؛ الميانجي، العيون العبرى،/ 256

وجدّوا في السّير حتّى دخلوا دمشق، فرأيت الأسواق مُعطّلة والنّاس كأنّهم سكارى، فأقبل رجل إلى يزيد (لعنه اللَّه) وقال له: أقرّ اللَّه عينك أ يُّها الخليفة. فقال له: بماذا؟ قال له: برأس الحسين عليه السلام. فقال له: لا أقرّ اللَّه عينيك، ثمّ أمر (6)به فحبس (7)وأمر (8)بمائة وعشرين راية وأمرهم أن يستقبلوا رأس الحسين عليه السلام، فأقبلت الرّايات ومن تحتها التّكبير والتّهليل، (9)(10)وإذا بهاتفٍ (11)ينشد ويقول:

جاؤوا برأسكَ يا ابن بنتِ محمّدٍ *** مترمِّلًا بدمائه ترميلا

لا يوم أعظم حسرةً من يومه *** وأراه رَهْناً للمنونِ قتيلا

فكأ نّما بِكَ يا ابن بنتِ محمّدٍ *** قتلوا جِهاراً عامدين رسولا (12)


1) - إبراهيم: 42.

2) [تظلّم الزّهراء: كلمتي الشّهادة].

3) [تظلّم الزّهراء: كلمتي الشّهادة].

4) - [الدّمعة: حمل].

5) - البقرة: 57.

6) [في الدّمعة والأسرار: بحبسه].

7) [في الدّمعة والأسرار: بحبسه].

8) - [في المعالي مكانه: قال سهل: وأمر ...].

9) [في الدّمعة والأسرار: من تحتها هاتف].

10) [لم يرد في المعالي].

11) [في الدّمعة والأسرار: من تحتها هاتف].

12) [لم يرد في المعالي].

ويُكبِّرون بأنْ قُتِلت وإنّما *** قتلوا بكَ التّكبير والتّهليلا

قال سهل: ودخل النّاس من باب الخيزران، فدخلت في جملتهم (1)، وإذا قد أقبل ثمانية عشر رأساً، وإذا السّبايا (2)على المطايا بغير وطاء (3)ورأس الحسين (4)عليه السلام بيد شمرٍ (لعنه اللَّه) وهو يقول: أنا صاحب الرُّمح الطّويل، أنا (5)قاتل ذي (6)الدّين الأصيل، أنا قتلت ابن سيِّد الوصيِّين، وأتيت برأسه إلى (7)أمير المؤمنين (8).

فقالت له أمّ كلثوم عليها السلام: كذبت يا لعين (9)ابن اللّعين، ألا لعنة اللَّه على القوم الظّالمين (10)، يا ويلك! (11)تفتخر (12)بقتل من ناغاه (13)في المهد (14)جبرئيل وميكائيل، ومَن اسمه مكتوبٌ على سُرادق عرش ربّ العالمين، ومَن ختم اللَّه بجدِّه المرسلين، وقمع بأبيه المشركين، فمن أين مثل جدِّي محمّد المصطفى صلى الله عليه و آله و سلم، وأبي عليّ المرتضى عليه السلام، وأمّي فاطمة الزّهراء عليها السلام (15). (16)فأقبل عليها خولى (لعنه اللَّه) وقال: تأبين الشّجاعة وأنتِ بنتِ الشّجاع. (17)

قال: وأقبل من بعده رأس الحُرّ بن يزيد الرّياحيّ.].


1) - [الدّمعة: جماعتهم].

2) - [الدّمعة والأسرار: بالسّبايا].

3) - [إلى هنا لم يرد في وسيلة الدّارين].

4) - [زاد في المعالي ووسيلة الدّارين: على رمح].

5) [الأسرار: صاحب].

6) [الأسرار: صاحب].

7) - [زاد في الدّمعة والأسرار: يزيد].

8) - [وسيلة الدّارين: يزيد].

9) [لم يرد في المعالي ووسيلة الدّارين].

10) [لم يرد في المعالي ووسيلة الدّارين].

11) - [زاد في المعالي: أ].

12) - [زاد في الدّمعة والأسرار: عنه يزيد الملعون ابن الملعون].

13) [لم يرد في الدّمعة والأسرار].

14) [لم يرد في الدّمعة والأسرار].

15) - [إلى هنا حكاه عنه في وسيلة الدّارين،/ 380].

16) [لم يرد في المعالي].

17) - در ترجمه اين عبارت: «سجّاعة ... سجّاع» آمده، رجوع كنيد به: [تاريخ التواريخ سپهر، حضرت زينب عليها السلام، 2/ 535 به بعد].

وأقبل من بعده رأس العبّاس عليه السلام يحمله قشعم الجعفيّ (لعنه اللَّه).

وأقبل من بعده رأس عونٍ عليه السلام يحمله سنان بن أنس (لعنه اللَّه).

وأقبلت الرّؤوس على أثرهم.

قال سهل (1): وأقبلت جارية على بعيرٍ مهزولٍ بغير (2)غطاء ولا (3)وطاء، على وجهها بُرقع خزّ أدكن وهي تنادي: وا محمّداه! وا جدّاه! وا عليّاه! وا أبتاه (4)! وا حسناه! واحسيناه! وا عقيلاه! وا عبّاساه! وا بُعد سفراه! وا سوء صباحاه.

فأقبلتُ إليها فصاحت بي (5)فوقعتُ مغشياً عليَّ فلمّا أفقتُ (6)دنوتُ منها وقلت لها:

سيِّدتي! لم تصيحين عليَّ؟ فقالت: أما تستحي من اللَّه ورسوله أن تنظر إلى حرم رسول اللَّه؟ فقلت: واللَّه ما نظرت إليكم بريبة، (7)فقالت (8): مَن أنت (9)؟ فقلت: أنا سهل بن (10)سعيد الشّهرزوريّ (11)، وأنّا من مواليكم ومحبِّيكم.

ثمّ أقبلت على عليّ بن الحسين عليه السلام وقلتُ له: مولاي! هل لك من حاجة؟ فقال لي:

هل عندك (12)من الدّراهم شي ء؟ فقلت: ألف دينار وألف ورقة. فقال: خُذْ منها شيئاً وادفعه إلى حامل الرّأس وأمره أن يبعِّده عن النِّساء (13)حتّى تشتغل النّاس بالنّظر إليه عن النِّساء (14).

قال سهل: ففعلت ذلك ورجعت إليه وقلت له: يا مولاي! فعلتُ الّذي أمرتني به، فقال لي: حشرك اللَّه معنا يوم القيامة، ثمّ إنّ عليّ بن الحسين عليهما السلام أنشأ (15)يقول:].


1) [لم يرد في المعالي].

2) [لم يرد في الدّمعة والأسرار].

3) [لم يرد في الدّمعة والأسرار].

4) - [لم يرد في الدّمعة والأسرار].

5) - [في الدّمعة والأسرار: عليَ].

6) - [زاد في الدّمعة والأسرار: من غشوتي].

7) [لم يرد في المعالي].

8) - [زاد في الدّمعة: لي].

9) [لم يرد في المعالي].

10) [المعالي: سعد].

11) [المعالي: سعد].

12) - [في الدّمعة والأسرار: لك].

13) [لم يرد في المعالي].

14) [لم يرد في المعالي].

15) - [الدّمعة: أنشد].

أقادُ ذلِيلًا في دِمَشقَ كأ نّني *** من الزَّنج عبدٌ غاب عنه نصيرُ

وجدِّي رسولُ اللَّه في كلِّ مشهدٍ *** وشَيخي أمير المؤمنينَ أميرُ

فَيا ليتَ (1)أُمّي لم تلِدْني ولم أكُن (2)*** يزيدُ يراني في البِلاد أَسيرُ

قال: ورأيتُ روشناً عالياً فيه خمس نسوةٍ ومعهنَّ عجوزٌ محدودبة الظّهر، فلمّا صارت بإزاء (3)الحسين عليه السلام وثبت العجوز (لعنه اللَّه) وأخذت حجراً وضربت به ثنايا الحسين عليه السلام، فلمّا رأيت ذلك (4)قلت: أللَّهمّ! أهلِكَها وأهلكْهُنَّ معها بحقِّ محمّدٍ وآله. قال: فما استَتمَّ كلامي إلّاوتهدّم (5)الرّوشن فهلَكَت وهَلكَن معها (6)

قيل: سقط الرّأس المبارك هناك فبنوا مسجداً هناك وسمّى بمسجد السّقط، فلمّا رأى عليّ بن الحسين ذلك دعا عليها وقال: اللَّهمَّ عجِّل بهلاكها وهلاك من معها، فما استتمّ دعاءه حتّى سقط الرّوشن فسقطن بأجمعهنّ فهلكن وهلك تحته خلق كثير].

.

مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 121- 124/ عنه: البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 81- 83؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 494- 495؛ المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 141- 142، 144- 145

قال: ومن مرثية زينب بنت فاطمة أخت الحسين عليه السلام حين ادخلوا دمشق: (7)

أما شجاك يا سكن قتل الحسين والحسن *** ظمآن من طول الحزن وكلِّ وغد ناهل

يقول يا قوم أبي عليٌّ البرُّ الوصيّ *** وفاطم أمّي الّتي لها التّقى والنّائل

منّوا على ابن المصطفى بشربة يحيى بها *** أطفالنا من الظّما حيث الفرات سائل

قالوا له لا ماء لا إلّاالسّيوف والقنا *** فانزل بحكم الأدعيا فقال بل اناضل].


1) [في الدّمعة والأسرار: لم أنظر دمشق ولم يكن].

2) [في الدّمعة والأسرار: لم أنظر دمشق ولم يكن].

3) - [زاد في الدّمعة والأسرار والمعالي: رأس].

4) - [زاد في الدّمعة والأسرار: من هذه الملعونة].

5) - [في الدّمعة والأسرار: سقط].

6) - [زاد في المعالي:

7) - [تا ارينجا در كتاب ناسخ التواريخ اينطور آمده است: در كتاب بحار الأنوار و كتاب عوالم مسطور است كه هنگام ورود اهل بيت به شام، زينب عليها السلام اين مرثيه را انشاد فرمود].

حتّى أتاه مِشقَص رماه وغد أبرص *** من سقر لا يخلص رجس دعيٌّ واغل

فهلّلوا بختله واعصوصبوا لقتله *** وموته في نضله قد اقحم المناضل

وعفّروا جبينه وخضّبوا عُثنُونه (1)*** بالدّم يا معينه ما أنت عنه غافل

وهتّكوا حريمه وذبّحوا فطيمه *** وأسروا كلثومه وسيقت الحلائل

يسقن بالتّنائف بضجّة الهواتف *** وأدمع ذوارف عقولها زوائل

يقلن يا محمّد يا جدّنا يا أحمد *** قد أسرتنا الأعبد وكلّنا ثواكل

تهدى سبايا كربلا إلى الشّئام (2)والبلا *** قد انتعلن بالدِّماء ليس لهنَّ ناعل

إلى يزيد الطّاغيهْ معدن كلِّ داهيهْ *** من نحو باب الجابيهْ بجاحدٍ (3)وخالل

حتّى دنا بدر الدُّجى رأس الإمام المرتجى *** بين يدي شرِّ الورى ذاك اللّعين القاتل

يظلُّ في بنانه قضيب خيزرانه *** ينكت في أسنانه قطّعت الأنامل

أنامل بجاحد وحافد مراصد *** مكابد معاند في صدره غوائل

طوائل بدريّهْ غوائل كفريّهْ *** شوهاء جاهليّهْ ذلّت لها الأفاضل

فيا عيوني اسكبي على بني بنت النّبيِّ *** بفيض دمع ناضب كذاك يبكى العاقل

المجلسي، البحار، 45/ 287- 288/ عنه: البحراني، العوالم، 17/ 584- 585، سپهر، ناسخ التواريخ سيّدالشهدا عليه السلام،/ 4/ 147- 150

فعبّاه مائة وعشرين راية وأمرهم أن يستقبلوا رأس الحسين عليه السلام، وأن يدخل من باب جيرون إلى باب توما.

وأقبلت الرّايات من تحتها التّكبير والتّهليل، وإذا من تحتها هاتف يقول:

جاؤوا برأسكَ يا ابنَ بنتِ محمّدٍ *** بدمائه مترمِّلًا ترميلا

ويُكَبِّرون إذا قُتِلْتَ وإنّما *** قَتَلُوا بكَ التّكبيرَ، والتّهليلا].


1) - العثنون: اللِّحية أو ما فضل منها بعد العارضين.

2) - [العوالم: الشّام].

3) - [العوالم: فجاحد].

لا يومَ أعظم حسرةً من يومه *** إذْ صار رَهْناً للمنونِ قتيلا

وكأ نّما بِكَ يا ابن بنتِ محمّدٍ *** قتلوا جِهاراً عامدين رسولا

قتلوكَ عطْشاناً ولم يرتقبوا *** في قتلِكَ التّأويل والتّنزيلا

فابكوا لمن قتلوا هناك وهتّكوا *** يا أهل بيت الجود والتّفضيلا

يا مَنْ إذا عظُمَ العزاءُ عَلَيهِمُ *** كان البُكا حَزَناً عليه طويلا

قال سهل: وتبعت النّاس لأنظر من أين يدخلون بالرّأس، فأتوا به إلى باب توما، فازدحم النّاس، ولم يمكنهم الدّخول فعدلوا إلى باب الكراديس، وإنّما سُمِّي بذلك، لأنّهم تكردسوا فيه، وأجازوه إلى باب السّاعات وسُمِّي بذلك، لأنّهم وقفوا بالرّأس عنده ثلاث ساعات.

وأقبلت الرّايات يتلو بعضها بعضاً، وإذا بفارس بيده رمح طويل وعليه رأس وجهه أشبه بوجه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله وهو يَتْهَلَهلُ نوراً، كأ نّه البدر الطّالع، ومن ورائه النِّساء على أقتاب الجمال بلا وطاء ولا غطاء، على الأوّل أمّ كلثوم، وهي تنادي: وا أخاه! وا سيِّداه! وا محمّداه! وا عليّاه!

ورأيت نسوة مهتكات، فجعلت أنظر إليهنَّ متأسِّفاً، فأقبلت جارية على بعير، بغير وطاءٍ ولا غطاء، عليها برقع خزٍّ، وهي تنادي: يا أخي! يا خالي! يا أبي! يا جدِّي! يا جدّتي! وا محمّداه! وا عليّاه! وا حسيناه! وا عبّاساه! هلكت عصابة محمّد المصطفى، على يدي أبي سفيان وعتبة.

قال سهل: فجعلت أنظر إليها، فصاحت بي صيحة عظيمة، وقالت: ويلك يا شيخ! أما تستحي من اللَّه تتصفّح وجوه بنات رسول اللَّه؟

فقلت: واللَّه يا مولاتي ما نظرت إليكم إلّانظر حزن وأنا مولى من مواليكم.

فقالت: مَن أنت؟

فقلت: أنا سهل بن سعد، قد رأيت جدّك رسول اللَّه. من أنتِ رحمك اللَّه؟

قالت: أنا سكينة بنت الحسين.

ثمّ التفتُّ، فرأيت زين العابدين، فبكيت، وقلت: يا مولاي! أنا من شيعتكم، وقد تمنّيت أن أكون أوّل قتيل قُتل بين يَدَي أبيك، هل مِنْ حاجةٍ؟

فقال: معك شي ء من المال؟

قلت: نعم، ألف دينار وألف درهم، فقال: ادفع منها شيئاً إلى حامل الرّأس، وسله أن يبعد الرّأس من بين يدي الحرم، فتشتغل النّاس بالنّظر إليه عن حرم رسول اللَّه، وأن يحملنا في طريق قليل النّظّارة، فقد اوذينا من أوغاد النّاس.

قال سهل: ففعلت ذلك بالقائد، فأمر في جواب سؤالي، أن يحمل الرّؤوس على الرِّماح في أوساط المحامل، بغياً منه وكفراً، وسلك بهم بين النّظّارة، وأقبل عليّ بن الحسين عليهما السلام، وهو مقيّد على بعير بغير وطاءٍ ولا غطاء قد أنهكته العلّة، فلمّا نظر إلى النّاس واجتماعهم بكى بكاءً شديداً وجعل يقول:

اقادُ ذلِيلًا في دمشق كأ نّني *** من الزّنج عبدٌ غاب عنه نصيرهُ

وجدِّي رسول اللَّه في كلّ مشهدٍ *** وشيخي أمير المؤمنين وزيرُه

فيا ليت لم أنظر دمشقاً ولم أكن *** يراني يزيد في البلاد أسيرهُ

قال سهل: ونظرت إلى روشن هناك، عليه خمس نسوة بينهنّ عجوز محدودبة لها من العمر ثمانون سنة، فلمّا صار الرّأس بإزاء الرّوشن، وثبت العجوز، وأخذت حجراً فضربت به رأس الحسين، فقلت: أللَّهمّ! أهلكها يا ربّ وأهلك مَنْ معها، فما استتمَّ كلامي حتّى سقط بهنّ الرّوشن فهلكت وهلك مَن فيه، وهلك تحته خلق كثير.

السّيِّد هاشم البحراني، مدينة المعاجز، 4/ 108- 111

أقول: وفي رواية أخرى (1)فلمّا وصلوا إلى ذلك الرّوشن وجدوا فيه عجوزاً ملعونة يقال لها: أمّ هجّام، ومعها جواريها (2)، فلمّا رأت رأس الحسين عليه السلام وهو على (3)قناة طويلة (4)].


1) [المعالي: إنّ الملعونة اسمها أمّ هجّام].

2) [المعالي: إنّ الملعونة اسمها أمّ هجّام].

3) [المعالي: رمح طويل].

4) [المعالي: رمح طويل].

وشيبته مخضوبة بالدِّماء قالت: ما (1)هذا الرّأس المتقدِّم وما هذه الرّؤوس الّتي خلفه؟ فقالوا لها: هذا رأس الحسين بن عليّ بن أبي طالب عليهما السلام، وهذه رؤوس أصحابه، ففرحت فرحاً عظيماً وقالت لجواريها (2): ناولوني حجراً لأضرب (3)رأس الحسين، فإنّ أباه قتل أبي وبعلي، (4)فناولها بعض الجواري (5)حجراً فضربت به وجه الحسين عليه السلام (6)فأدمته وسال الدّم على شيبته، فالتفتت إليه أمّ كلثوم فرأت الدّم سائلًا على وجهه وشيبته، فلطمت وجهها وشقّت أزياقها ونادت: وا غوثاه! وا مصيبتاه! وا محمّداه! وا عليّاه! وا حسناه! وا حسيناه! ثمّ غشي عليها، فلمّا أفاقت قالت: مَن فعل هذا الفعل (7)بأخي ونور عيني؟

فقيل لها: هذه العجوز. فقالت: أللَّهمّ! اهجم عليها قصرها وأحرقها بنار الدّنيا قبل نار الآخرة. قال: فو اللَّه ما استتمَّ كلامها إلّاوسقط عليها قصرها (8)وأضرمت (9)النّار فيه (10)، فماتوا واحترقوا من ساعتهم لا رحمهم اللَّه تعالى.

البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 83- 84/ مثله المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 142

وفي رواية الشّعبيّ على ما نقل عنه: ثمّ أشرفت تسع عشرة راية حمراء، وأشرفت السّبايا مهتكات بلا وطاء ولا غطاء، ثمّ أقبل رأس العبّاس بن عليّ عليهما السلام يحمله ثعلبة ابن مرّة الكلبيّ وهو بيده على رمح طويل وهو ينشد ويقول:

أنا صاحب الرّمح الطّويل الّذي به *** أصول على الأعداء في حومة الحرب].

طعنت به آل النّبيّ محمّد *** لأنّ بقلبي منهم أعظم الكرب

فقالت أمّ كلثوم: ويلك! أتفتخر بقتل آل بيت محمّد، فعليك لعنة اللَّه تعالى، فهمّ أن يضربها بسوطه فخشي على نفسه الخجل من النّاس (11)، ثمّ أقبل من بعده رأس جعفر بن


1) - [المعالي: لمن].

2) - [لم يرد في المعالي].

3) - [زاد في المعالي: به].

4) [المعالي: فناولوها].

5) [المعالي: فناولوها].

6) - [زاد في المعالي: وقيل ضربت به ثنايا الحسين عليه السلام].

7) - [لم يرد في المعالي].

8) - [لم يرد في المعالي].

9) [المعالي: النّيران فيها].

10) [المعالي: النّيران فيها].

11) - [إلى هنا حكاه عنه في المعالي].

عليّ عليه السلام يحمله شمر بن أبي جوشن الضّبابيّ (لعنه اللَّه)، وأقبل من بعده رأس محمّد بن عليّ عليه السلام، ثمّ أقبل من بعده رأس أبي بكر بن عليّ عليهما السلام يحمله أنيس بن الحارث البعجيّ (لعنه اللَّه)، وأقبل من بعده رأس عليّ بن الحسين عليهما السلام يحمله مرّة بن قيس الهمدانيّ (لعنه اللَّه تعالى)، وأقبل من بعده رأس عون بن عليّ عليه السلام يحمله جابر السّعديّ، وأقبل من بعده رأس القاسم بن الحسن عليه السلام يحمله محمّد بن الأشعث الكنديّ (لعنه اللَّه تعالى). وأقبل من بعده رأس يحيى بن عليّ عليه السلام يحمله عمير بن حجّاج الكنديّ، وأقبل من بعده رأس عبداللَّه بن عقيل يحمله قيس بن أبي مرّة الخزاعيّ (لعنه اللَّه).

ثمّ أقبل من بعده بقيّة الرّؤوس.

ثمّ أقبل رأس الحُسين عليه السلام وهو أشبه الخلق برسول اللَّه صلى الله عليه و آله يحمله حواش بن خولى ابن يزيد الأصبحيّ، وقيل غيره.

البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 88- 89/ مثله الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 496؛ المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 143

اعلم انّه قد نقل في جملة من كتب المقاتل أ نّه قد روى: أنّ سبايا آل رسول اللَّه صلى الله عليه و آله لمّا ساروا بهم إلى أن قربوا من دمشق مرّوا بقصرٍ عال، وكانت عجوزة جالسة فيه يقال لها أمّ هجّام ومعها وصائفها وجواريها، فلمّا رأت رأس الإمام المظلوم (روحي له الفداء) وهو على قناة طويلة وشيبه مخضوب بالدّماء فقالت العجوزة: ما هذا الرّأس المتقدِّم وما هذه الرّؤوس المشالة على الرِّماح؟ فقيل لها: إنّ هذا رأس الحسين وهذه رؤوس إخوته وأولاده وعترته، ففرحت فرحاً عظيماً فقالت لواحدة من وصائفها: ناوليني حجراً لأضرب به وجه الحسين عليه السلام، فأتتها فضربت به رأس الحسين عليه السلام فسال الدّم على وجهه وشيبه، فالتفتت إليه أمّ كلثوم فرأت الدّم الجديد سائلًا على وجهه ولحيته، فلطمت وجهها ونادت:

وا غوثاه! وا مصيبتاه! وا محمّداه! وا عليّاه! وا فاطمتاه! وا حسناه! وا حسيناه! ثمّ غشي عليها فقالت زينب: مَن فعل هذا بوجه أخي ونور بصري؟ فقيل لها: هذه العجوزة الملعونة، فقالت: اللَّهمّ! أهجم عليها قصرها واحرقها بنار الدّنيا قبل نار الآخرة، قال:].

فما استتمَّ كلامها إلّاوقد هجم عليها قصرها وأضرمت النّار فيه فماتت واحترقت وهكذا كلّ من كان معها في القصر.

هذا وفي بعض الكتب أنّ الّذي دعا عليها كان هو سيِّد السّاجدين، وكيف كان فإنّ تقريب الاستشهاد بذلك واضح، فإنّ جريان الدِّماء الجديدة لا يكون إلّافي الأعضاء ذات الحياة فانّ أعضاء الإمام عليه السلام وأجزاءه مطلقاً سواء كان قبل شهادته أو بعد شهادته منبع الحياة وعين الكافور الفوّارة منها، فكلّما كان قد طالَ بقاء رأس الإمام المظلوم (روحي له الفداء) على الرِّماح ونحوها كانت نفحات نوافحه أزكى وأطهر وأنور وأطيب من المسك الأزفر والعنبر الأشهب والكافور والزّعفران، هيهات هيهات، فأنّى لهذه الأشياء من إفاضة الحياة وتقليب الماهيّات. (1)

بالجمله نوشته اند، چون اهل شام به آن حالت نزد ايشان آمدند و پاره اى حالات ناستوده بنمودند و گاهى خواستند به اطفال و اسارى طعام بدهند، زينب، دختر امير مؤمنان عليهما السلام منع همى كرد و فرمود: «ويحكم أ يُّها الظّالمون أما تستحيون من اللَّه العظيم ولاتخافون؛ واى بر شما، اى جماعت ستمكاران! آيا از خداوند عظيم آزرم نجوييد و بيمناك نشويد؟»

سپهر، ناسخ التواريخ سيدالشهدا عليه السلام، 2/ 117- 118

در اسرار الشهاده و ديگر كتب مروى است كه سهل گفت: مردمان از باب الخيزران درآمدند. من نيز با ايشان درآمدم و هيجده سر نمودار شد و سبايا بر مطايا بدون وطا «1» پديدار آمدند. سر مبارك امام حسين سلام اللَّه عليه به دست شمر ملعون بود و همى گفت: «أنا صاحب الرّمح الطّويل، أنا صاحب الدّين الأصيل، أنا قتلت ابن سيِّد الوصيِّين، وأتيت رأسه إلى يزيد أمير المؤمنين».

جناب امّ كلثوم سلام اللَّه عليها فرمود: «كذبت يا لعين ابن اللّعين ألا لعنة اللَّه على القوم الظّالمين يا ويلك تفتخر على يزيد الملعون ابن الملعون بقتل مَن س ناغاهُ «2» جبرائيل وميكائيل ومَن اسمهُ مكتوبٌ على سرادق عرش ربّ العالمين ومن ختم اللَّه بجدِّه سيِّد المرسلين وقمع بأبيه موادّ المشركين فمن أين مثل جدِّي محمّد المصطفى وأبي عليّ المرتضى وأمّي فاطمة الزّهراء صلوات اللَّه عليهم أجمعين؟»

«دروغ گفتى اى لعين بن لعين و رانده پسر رانده از رحمت ربّ العالمين! لعنت خداى بر قوم ظالمين باد! واى و ويل بر تو! آيا بر يزيد ملعون، پسر ملعون افتخار جويى به اين كه كشتى آن كس را كه جبرئيل و ميكائيل در گهواره او را نوازش مى دادند، و نامش بر سرادق عرش پروردگار عالميان نوشته شده و آن كسى كه خداى تعالى جدش را خاتم پيغمبران گرداند و به نيروى پدرش امير مؤمنان موادّ مشركين را از بيخ و بن برافكنده است؟ پس كيست مانند جدّ من محمّد مصطفى صلى الله عليه و آله و پدرم علىّ مرتضى و مادرم فاطمه زهرا صلوات اللَّه عليهم اجمعين؟»

اين وقت خولى ملعون رو به آن حضرت كرد و گفت: «از سجاعت «3» ناگزيرى با اين كه سجّاع دختر سجّاعى.»

پس اهل بيت را بياوردند تا در پيشگاه مسجد جامع كه محلّ توقف اسيران و سبايا بود، باز داشتند «4» و به روايت شعبى، سر مبارك حضرت عباس را برفراز نيزه بس طويل برآورده و ثعلبة بن مرة الكلبى حامل رمح بود و اين شعر انشاد همى كرد:

أنا صاحب الرّمح الطّويل الّذي به *** أصول على الأعداء في حومة الحرب

طعنتُ به آل النّبيِّ محمّدٍ *** لأنّ بقلبي منهم أعظم الكرب «5»

امّ كلثوم عليها السلام به آن ملعون فرمود: «آيا به قتل آل بيت محمّد صلى الله عليه و آله افتخار مى جويى؟ پس بر تو باد لعنت خدا!»

آن ملعون قصد آزار آن مخدره را نمود؛ لكن از نكوهش مردمان بيمناك شد.

و ديگر در ضمن خبر سهل بن سعد شهرزورى كه در منتخب ابن طريح و بعضى كتب ديگر مسطور است، مذكور مى باشد كه از آن پس به قائمه محمل علاقه گرفتم و با صوتى بلند گفتم: «السلام عليكم يا آل بيت محمّد ورحمة اللَّه وبركاته» و دانسته بودم كه در اين محمل، جناب امّ كلثوم دختر على عليهما السلام جا دارد. «فقالت: من أنت أ يُّها الرّجل الذي لم يسلِّم علينا أحد غيرك منذ قتل أخي وسيِّدي الحسين عليه السلام».

فرمود: «كيستى اى مرد كه در چنين حال بر ما اسيران سلام مى فرستى؟ چه از آن روز كه برادرم و سيّدم حسين صلوات اللَّه عليه شهيد گشته، هيچ كس بر ما در مقام سلام بر نيامده است؟»

عرض كردم: «اى خاتون! من همانا مردى شهرزورى و موسوم به سهل هستم و به خدمت جدت محمّد مصطفى صلى الله عليه و آله نايل و مفتخر شده ام.»

فرمود: «ألا ترى إلى ما قد صنع بنا؟ أما واللَّه لو عشنا في زمانٍ لم ير [أهلُه] محمّداً، ما صنع بنا أهله بعض هذا، قتل واللَّه أخي وسيِّدي الحسين وسبينا كما تسبى العبيد والإماء وحملنا على الأقتاب بغير وطاء ولا سترٍ كما ترى».

فرمود: «آيا نمى بينى به اين ظلم و ستم كه با ما به پا بردند؟ سوگند به خدا اگر در زمانى بزيستيم كه محمّد صلى الله عليه و آله را اهلش نديده بودند، با ما كه اهل بيت هستيم، اين مقدار ستمكارى نمى سپردند. يعنى اين كين و عداوت كه با ما مى ورزند، از حقد و كينى است كه به فطرت جاهليت با جناب ختمى مرتبت دارند. با اين كه آن حضرت اين مردم را از دياجير ظلمات و از وادى شبهات نجات بخشيد و به درجات عاليات توحيد بر كشيد و به جنّات باقيات دعوت فرمود. سوگند به خداى، برادرم و آقايم حسين سلام اللَّه عليه را بكشتند و ما را چون غلامان و كنيزان اسير ساختند و بر اشتران بى جهاز و پوشش چنان كه مى بينى، سوار كردند.»

معلوم باد از اين كلام كه فرموده، نه آن است كه خود را مقصود داشته باشد؛ چه موافق همين خبر آن حضرت در محمل جا داشته، بلكه اطفال و كنيزان و پردگيان اصحاب را اراده فرموده است.

بالجمله، سهل مى گويد: عرض كردم: «اى سيّده من! همانا سوگند به خدا بر جدّ تو و پدر تو و مادر تو و برادر تو و فرزندزاده نبىّ هدى اين حال دشوار است.»

«فقالت: يا سهل! اشفع لنا عند صاحب المحمل أن يتقدّم بالرّؤوس ليشتغل النظّارة عنّا فقد خزينا من كثرة النّظر إلينا». فرمود: «اى سهل! نزد آن كس كه امير اين محمل هاست، شفاعت كن تا اين سرها را از پيش روى محمل ها روان دارد تا اين نگرندگان از ديدار سرها از نگريدن به ما اشتغال يابند. چه از بسيارى ديدار ايشان به ما خوار و رسوا شديم.»

سهل مى گويد: عرض كردم: «حبّاً وكرامة!»

آن گاه نزد صاحب محمل شدم و او را در قبول آن امر همى سوگند دادم و مبالغت ورزيدم. با من نهيب كرد و مرا براند و آن كار به جا نياورد.

سهل مى گويد: رفيقى نصرانى با من بود كه آهنگ بيت المقدس داشت و در زير جامه، شمشيرى حمايل كرده بود. اين وقت خداى ديده دلش را روشن ساخت و با نور ايزدى از سر مبارك حسين عليه السلام همى بشنيد كه قرائت قرآن مى فرمايد و مى گويد: «وَلَا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غَافِلًا عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ»؛ الآية، از اين حال به دولت سعادت بهره ور شد وگفت: «أشهد أن لا إله إلّااللَّه وحده لا شريك له وأشهد أنّ محمّداً عبدهُ ورسوله». آن گاه شمشير بركشيد و گريان بر آن قوم گرايان شد و همى بزد و بكشت؛ چندان كه جماعتى را از پا درآورد. آن گاه بر وى ازدحام ورزيدند و به قتلش رساندند.

جناب امّ كلثوم پرسيد: «اين صيحه چيست؟» من آن داستان به عرض رساندم. «فقالت: وا عجباه! النّصارى يحتشمون لدين الاسلام وأمّة محمّدٍ الّذين يزعمون أ نّهم على دين محمّد يقتلون أولاده ويسبون حَريمهُ ولكنّ العاقبة للمتّقين، «وَمَا ظَلَمُونَا وَلكِن كَانُوا أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ».»

فرمود: «شگفتى است كه مردم نصارى كه بر طريق اسلام نيستند، به حمايت و احتشام دين اسلام بيرون مى تازند؛ لكن امت محمّد صلى الله عليه و آله كه چنين گمان مى برند كه بر دين وآئين آن حضرت روز مى سپارند، فرزندانش را مى كشند و حريمش را اسير مى گردانند؛ لكن عاقبت نيك و انجام ستوده مخصوص به مردم پرهيزكار است و ايشان با ما ستم نورزيده اند، بلكه اين ظلم و ستم بر خويشتن فرود آورده اند.»

يعنى: «اگرچه گمان مى برند كه در اين كردار از دنياى غدار كامكار مى شوند و ما را مظلوم داشته اند، لكن اگر نيك بينديشند، بر خويشتن ظلم كرده اند كه از رحمت و عنايت سرمدى محروم و به عذاب و عقوبت ابدى دچار شده اند و در مثوبات ما افزوده اند.»

مكشوف باد حكايت سهل ساعدى، در كتب اخبار به اقسام مختلفه مسطور است و نيز چنان كه از اغلب كتب مفهوم و بعضى از مؤلفان مرقوم داشته اند، سهل نام سه تن، و اگرنه دو تن از محبان بوده اند.

«6» در بحر المصائب از كتاب مفجع القلوب از سليمان شامى منقول است كه چون با اسرا و رؤوس شهدا از كوفه به شام رسيديم، در مجاورت ما زنى از طايفه بنى هاشم بود كه او را حميده نام بود و پسرى داشت كه سعدش مى ناميدند و نيز او را كنيزكى بود كه زينبيه «7» نام داشت و در ميان سرايش آبگيرى بود. چون همهمه ورود اسرا در همه جا برخاست ومردمان به تماشا بيرون شدند، سعد و زينبيه نيز برفتند وچون حكايت را بدانستند، گريان و نالان به سراى خويش بازگشتند و در كنار آبگير به سوگوارى بنشستند.

حميده چون بر اين حال نگران شد، سراسيمه به ايشان دويد و بشنيد كه پسرش سعد مى گويد: «بار خدايا! چگونه ننالم و نگريم با اين كه سر مبارك امام را برفراز نيزه مخالفان مشاهده كردم؟»

و زينبيه همى مى ناليد كه: «اى خاتون! چگونه از گريستن كنارى جويم با اين كه بانوان سلطان حجاز را بر اشتران بى جهاز با ناله: وا حسيناه! و وا غربتاه! و وا ضيعتاه! هم آواز بديدم؟»

حميده از استماع اين كلمات دهشت آيات بى خويشتن بيفتاد و چون به خويش گراييد و آن حديث بدرستى بشنيد، باسر و پاى برهنه نالان و اندوهناك بيرون دويد و به حضرت زينب سلام اللَّه عليها رسيد. چون آن مخدره را بر آن حال نگران شد، خود را بر زمين افكند و فرياد بركشيد: «اى خاتون! دو سرا و نائبه حضرت زهرا برادرت چه شد كه تو را در چنين حال به اين شهر درآوردند؟»

آن حضرت با كمال اندوه و ضجرت به آن سر منور اشارت فرمود. چون حميده را نظر بر آن سر مطهر بر نوك سنان افتاد، چنان صيحه: وا حسيناه! وا ضيعتاه! و وا ذلتاه! بركشيد كه حاضران را از خويش بى خبر گرداند و خويشتن بى خويشتن بيفتاد. تماشائيان در گِردَش انجمن شدند و از آن سوى سعد و زينبيه نيز برفراز سرش حاضر شدند و خروش برآوردند و مويه كردند و موى بكندند و حميده را مرده دريافتند. سعد و زينبيه را از ديدار آن روزگار محنت آثار چنان شعله اندوه در نهاد افتاد كه آتش طبيعى را بكشت. آن دو تن نيز به آن يك تن و هر سه به پاك تنان پيوسته، جان به جانان تسليم كردند؛ الى آخر الخبر «6».

در بحر المصائب از مفتاح البكا منقول است كه در حال ورود اهل بيت رسول محمود به شام محنت انجام جناب زينب خاتون سلام اللَّه عليها فضه خادمه را در طلب شمر بفرستاد. شمر بيامد و گفت: «اى دخترِ على! چه حاجت دارى؟»

فرمود: «به پاس آن قرابت كه تو را از طرف مادر با عباس است، به آن كس كه موكل بر پسر برادرم على بن الحسين عليهم السلام زين العابدين هست، امر كن او را مضروب ندارد «فانّهُ مريض عليل وغليل فوق البعير الضّئيل. چه آن حضرت رنجور و عليل و تشنه برفراز شترى نزار سوار است.

ثمّ قل لحامل رأس أخي الحسين أن يخرجه من بين المحامل لأنّ بنته سكينة كلّما نظرت إليه تصرخ صراخاً تكاد أن تهلك وتموت من كثرة حُزنها وشجوها لأبيها، ثمّ مرَّ بنا من مكان قليل النظّارة وبعيد الشّماتة.

ديگر اين كه با حامل اين سر مبارك برادرم حسين عليه السلام بگو تا از ما بين محامل بيرون برد؛ چه دخترش سكينه را هر وقت نظر به آن سر افتد، چنان ناله بركشد كه نزديك به هلاكت رسد و از كثرت ذلت و زارى بر پدر بميرد. ديگر اين كه فرمان كن تا ما را از مكانى خلوت حركت دهند كه اين چند گرفتار ديدار اشقيا و نكوهش اعدا نباشيم.»

شمر ملعون همان پاسخ كه به جناب امّ كلثوم بگذاشت، به آن حضرت نيز به عرض رساند و آن حضرت نداى: وا أخاه! وا ضيعتاه! بركشيد و سر مبارك را چنان بر چوبه محمل بزد كه خون از آن جارى گشت.

و نيز روايت كند كه در آن حال سر پرخون امام عليه السلام را كه بر نيزه اى بس بلند برافراخته بودند، از برابر جناب زينب خاتون عليها السلام بگذراندند. آن مظلومه بگريست و به ناله كلماتى سوزناك بگذاشت.

اما راقم حروف اين خبر را چندان موثق نمى داند؛ چه اين كردار و جريان خون چنان كه در كتب معتبره مروى است، در زمان ورود به كوفه است و نيز از پاره اى الفاظ هم مشهود مى شود كه از لسان اهل بيت تراوش ندارد و هم مراتب مناعت و غيرت ايشان از تكلّم به پاره اى كلمات با امثال شمر ملعون منافى است و خدا به حقيقت اعلم است؛ نعوذ باللَّه من هفوات اللّسان في كلِّ ساعة وآن.

و هم در آن كتاب از آن كتاب مسطور است كه حضرت زينب خاتون را نظر بر سكينه سلام اللَّه عليهما افتاد كه از شدت عطش و سختى محنت جانش از تن خواهد بيرون شتابد. پس به زنان شام روى كرد و فرمود: «كسى باشد از شما كه اين يتيم را سيراب كند؟ قد أشرفت على الهلاك عطشا؛ از شدت تشنگى مشرف به هلاكت شده است!»

در اين حال زنى باجامى پرآب بيامد و گفت: «اين آب را به اين طفل برسان، شايد خداى تعالى اولاد مرا يتيم و اسير و غريب نگذارد.»

چون حضرت سكينه خاتون اين بديد و شنيد، از روزگاران برگذشته به خاطر آورد و چنان فرياد و ناله بركشيد كه نزديك بود زمين و زمان ديگرگون گردد. پس جناب زينب خاتون به تسليت آن حضرت زبان برگشود.

و ديگر از حكايات دمشق، داستان آن دريچه و روشن «8» و آن عجوزه و پنج تن زن است كه موافق بعضى اخبار به دعاى آن مخدره سرنگون شد؛ چنان كه به خواست خداى مذكور آيد.

معلوم باد چنان كه از اين پيش در طى اين كتاب مسطور افتاد، مورخان را در تعيين وقت ورود اهل بيت رسول خداى صلى الله عليه و آله به شهر دمشق اختلاف است و آنچه از كامل بهايى مسطور مى دارند، اين است كه در روز چهارشنبه شانزدهم شهر ربيع الاوّل ايشان را به شهر دمشق درآوردند و هم به پاره اى روايات روز چهارشنبه بيست و هفتم شهر محرم در اوّل طلوع آفتاب به دروازه شهر رسيد و هنگام عصر نزديك به سراى يزيد رساندند و شب در مسجدى خراب كه جاى اسيران بود، درآورده، آل اللَّه را در آن شب در بيت اللَّه منزل ساختند.

وبه روايت صدوق وابن بابويه از فاطمه دختر على وفاطمه عليهم السلام، يزيد فرمان كرد تا امام زين العابدين را با مخدرات سرادق احترام در منزلى بدون سقف جاى دادند كه: «لا يكفيهنّ من حرّ ولا يقيهنّ من برد حتّى تقشّرت وجوههنّ»؛ يعنى: آن منزل نه ايشان را از حرارت آفتاب و نه از برودت هوا پاسبان بود، چندان كه چهره هاى ايشان پوست بيفكند، و اين خبر مدت مكث ايشان را مى رساند و نيز چنان مى رسد كه على عليه السلام را از جناب فاطمه زهرا دخترى بوده است، فاطمه نام كه شايد امّ كلثوم همان است.

و به روايت فاضل كاشفى، آل اللَّه را صبحگاه از آن سوى كه ازدحام خلق بود، به شام وارد كردند و هنگام غروب به سراى يزيد رسيدند وآن وقت ممكن نبود ايشان را بر وى درآورند. لا جرم اسراى آل رسول خداى را در خرابه مسكن دادند.

و به روايت طبرسى و بعضى ديگر، در روز اوّل شهر ربيع الاوّل سر مبارك حسين عليه السلام را به دمشق درآوردند و اين روز براى بنى اميّه عيد شد.

راقم حروف گويد: اگرچه به صراحت نمى توان گفت كه در چه ماه و چه روز وارد دمشق شده اند، لكن آن روايت كه از كامل بهايى است، تواند بود كه به صورت و طريق عقل و عادت نزديك تر باشد. و روايت ابن اثير در تاريخ الكامل كه ابن زياد اهل بيت را در زندان افكند و خبر ايشان را به يزيد مكتوب نمود؛ الى آخر الخبر مؤيد اين مطلب است؛ چنان كه در ذيل كتاب امام زين العابدين عليه السلام در ضمن پاره اى تحقيقات نيز به اين خبر اشارت رفته است؛ واللَّه اعلم بالصواب.

و در بحار الانوار نيز از كتاب مناقب از ابو الفرج بن جوزى بعضى اشعار به حضرت زينب منسوب است و نيز پاره اى روايات در عبور دادن اهل بيت را از محله جهودان و آزار اهل بيت اطهار در بحر المصائب نگارش رفته است.

و هم در آن كتاب از كتاب رياض المصائب مرقوم شده است كه جناب زينب خاتون در چنان حالت بر سر مبارك برادرش حسين صلوات اللَّه عليهما نظر كرد و آهى از دل بركشيد و عرض كرد: «يا أخا! انظر إلينا ولا تغمض عينك عنّا ونحن بين العدى يفعلون بنا ما ترى؛ اى برادر! به ما بنگر و ديده از ما مپوش با اين كه ما در ميان اين دشمنان نابكار گرفتار و به اين ظلم و ستم كه مى نگرى دچاريم»؛ والعلم عند اللَّه تعالى.

از خبر ابن جوزى و بيان قرائت اشعارى كه نسبت به يزيد ملعون داده اند، چنان معلوم مى شود كه در آن اوقات كه اهل بيت اطهار و رؤوس مقدسه كثير الانوار را به دمشق مى آوردند، آن خبيث ملعون در جيرون جا داشت كه نام نزهت گاهى است در دمشق و يزيد اكثر اوقات در آن جا به عيش و سرور مى پرداخت و چنان كه حموى گويد، سقفى مستطيل بوده است كه بر ستون ها برافراخته بودند و اطرافش عمارت مسقف و در پيرامونش مدينه اى است. تواند بود براى ديدار ورود اسارى و رؤوس شهدا به آن عمارت رفته است.

سبط بن جوزى از زهرى روايت كند كه چون سرها را بياوردند، يزيد در منظر خود جيرون جا داشت. چون سرها را بديد، اين شعر از خويشتن قرائت كرد:

لمّا بَدتِ تلكَ الحُمُولُ وأشرَقَت *** تلكَ الشُّموسُ على رُبا جَيرونِ

نعبَ الغُرابُ فقلتُ صِح أو لاتصِحْ *** فلقدْ قَضيتُ منَ الغَريمِ ديُوني

و بعضى به جاى «من الغريم»، «من النبى» و برخى «من الحسين» نوشته اند و گفته اند: «چون اين شعر بخواند، در تمامت مردمان هيچ كس به جا نماند جز آن كه سب نمود اورا ونكوهش كرد و از وى روى بركشيد.» و مى نويسد: «چون اين اشعار را بخواند و شعرى چند ديگر نيز قرائت كرد، على بن الحسين عليهما السلام با او در مقام مكالمت برآمد.» از اين خبر مى رسد كه ورود ايشان نيز در همان مكان بوده است.

واين كه در منتخب ابن طريح وپاره اى اخبار وارد است كه: امام زين العابدين و اهل بيت اطهار را به دروازه ساعات درآوردند و سه ساعت باز داشتند و منتظر اجازت يزيد بودند، با اين خبر منافى نيست. چه ممكن است بعد از انقضاى آن مجلس به شهر درآورده اند يا از شهر نزد وى برده اند. چه از آن خبرى كه از مقتل كبير ابى مخنف مى رسد كه راوى گفت: «چون به دمشق درآمديم، بازارها و دكاكين را بسته و مردمان را دسته به دسته بديديم كه بعضى گريان و پاره اى خندان بودند، در اين حال مردى نزد يزيد برفت و بشارت بداد و آن سر مبارك را از باب جيرون درآوردند!» مؤيد اين مطلب تواند بود.

و مى گويد: بيست و چهار سر با آن سر مبارك درآوردند و زن ها را بر شترهاى بى جهاز و پوشش سوار كردند و سر مبارك امام عليه السلام را بر نيزه بلند بر زدند.

خولى اصبحى حامل آن نيزه بود. پس داخل شد و همى گفت: ما غلبه كرديم و قاهر شديم. امّ كلثوم سلام اللَّه عليها فرمود:

«كذبت يا لعين ابن اللّعين تفتخر على قتل من كان جبرئيل يناجيه وميكائيل يحدِّثه وإسرافيل ينادمه ومحمّد صلى الله عليه و آله على كتفيه يحمله وعليُّ بن أبي طالب عليه السلام أبوه وفاطمة الزّهراء أمّه واسمه مكتوب على سرادق العرش ومن ختم اللَّه عزّ وجلّ بجدِّه النّبيِّين وأبوه خاتم الوصيّين وأمّه خير النِّساء في العالمين».

يعنى: «دروغ گفتى اى ملعون پسر ملعون! افتخار مى جويى به قتل آن كس كه جبرئيل با وى مناجات مى ورزيد و ميكائيل با وى حديث مى راند و اسرافيل به منادمتش مفاخرت مى ورزيد و محمّد صلى الله عليه و آله او را بر دو شانه مباركش حمل مى فرمود و على بن ابيطالب پدر او و فاطمه زهرا صلوات اللَّه عليهم مادر او و نامش زينت سرادق عرش پروردگار مى باشد و كسى است كه خداى منان جدش را خاتم پيغمبران و پدرش را خاتم اوصيا و مادرش را بهترين نساء در جمله عالم ها گرداند؟»

پس خولى ملعون روى به آن حضرت آورد و گفت: «أبيت إلّاأن تكون الشّجاعة فيكم يا أهل البيت إنّك السّجّاعة» آن حضرت فرمود: «ويلك! ما للنِّساء والشّجاعة والسّجاعة وإنّما تصلح الشّجاعة للرِّجال».

چون على بن الحسين عليهما السلام به امّ كلثوم نظر كرد، اشك از ديدار مباركش جارى شد و شروع به خواندن اين شعر كرد: «اقاد ذليلًا في دمشق كأ نّني»؛ الى آخرها و مانند اين خبر نيز در هنگام ورود به دمشق مسطور شد و اين خبر را به اقسام مختلف مذكور داشته اند و در خبر صاحب كشف الغموض از سهل نيز كلمات مسطور را به اندك اختلافى از خولى ملعون و جواب امّ كلثوم را مرقوم داشته اند.

و هم از بعضى نسخ ابو مخنف نوشته اند كه خولى گفت: «يا ابنة الشّجاع! بنت أمير المؤمنين! اگر نه آن بود كه زن هستى، گردنت را مى زدم.» و اين خبر به دو جهت محل اعتبار نتواند بود؛ يكى اين كه خولى در چنان وقت بنت امير مؤمنان نمى گفت؛ ديگر اين كه او را آن قدرت نبود كه گويد: «گردنت را مى زنم!» بلكه اين كلمه اى است كه در مجلس ابن زياد بر زبان شقاوت ترجمانش گذشته است. اما از تكرار بيانات ممكن است كه پاره اين مكالمات در هنگام ورود به كوفه وبعضى در شام وبرخى هنگام وارد كردن به عمارات سلطنتى يزيد ملعون روى داده باشد.

و نيز بر دانشمندان دقيقه ياب مكتوب نباشد كه اين كه پاره اى روايات اگر ناطق است كه حضرات اهل بيت را مكشفات الوجوه در روز روشن و انجمن ناس به شام درآوردند، نه آن است كه اين حالت را در حقّ حضرت امّ كلثوم يا جناب زينب خاتون يا نسوان محترمه بالغه اهل بيت ببايست پذيرفت؛ بلكه چنان كه مكرّر اشارت رفت، اين نسوان معظمه در محمل جا داشته و در پرده بوده اند؛ چنان كه به اين حال نيز گاهى تصريح شد.

و اگر مكشفات الوجوه يا بدون ستر بوده اند، بنات غير بالغه و نسوان غير معظمه مثل پاره اى كنيزها يا زن هاى اصحاب و خدام اهل بيت بوده اند. چه ربّات سرادق طهارت و زنان و بنات خاندان رسالت به ديگر مردم قياس نشوند و عيون و ابصار خائنه را آن استطاعت نباشد كه بديشان نگران گردد و قلوب مريضه را توانايى نيفتد كه درباره ايشان ريبت تخيل يابد؛ ديدار اشقيا را در ديده ناموس كبريا مقام ديدار نيست و قلوب ناپاك را در مورد حريم رسول كريم اميد ادراك نباشد.

اگر شعاع شمس را بنگرند، شمس را ننگرند و اگر بخواهند بنگرند، به رنج رمد و عَمى مبتلا گردند تا چه رسد در مقام شموس حقيقى كه آفتاب عالمتاب از شعاع ايشان تابشى و ماه آسمان از پيشگاه لمعات انوار ايشان نمايشى است. آيت تطهير بر اين جمله دليلى روشن و قصه سهل «واللَّه ما نظرت إليكم بريبة» و صيحه بنت صغيره امام عليه السلام و بيهوشى سهل بن سعد بر اين مراتب حجتى مبرهن است.

همانا پروردگار مهيمن قدوس آن عظمت و هيبت وهيمنه در اين زمره ناموس بر نهاده است كه هيچ كس را آن مجال نيست كه به پاره اى تخيلات نفسانى به ديدار ايشان اشتغال جويد و اگر گاهى فرموده اند كه اين سر را از ميان محامل به ديگر سوى برند تا ناظران با ديدن آن از ديدار ديگران اشتغال جويند، به جهاتى بوده است كه خود دانند و مقصود نظاره به اطفال و خدام است. يا چون اغلب ايشان داراى رتبت عصمت و از ديگر مردمان به اصحاب ولايت مطلقه اقرب بوده اند، ممكن است در همان حال غم آن مردم مى خورده اند تا مبادا به معصيتى دچار آيند كه به غضب پروردگار گرفتار شوند؛ يا اين كه حزن و اندوه آن سر مبارك افزون نشود و يا از راه امر به معروف و نهى از منكر؛ صلوات اللَّه وسلامه عليهم أجمعين.

1.

سبايا (جمع سبيه): اسيران از گروه زنان و كودكان، و مطايا (جمع مطيه): شتر سوارى؛ و وطا: جهازى كه برپشت شتر نهند.

2.

ناغاه: يعنى در گهواره برايش نوازش كرد و لالائى خواند.

3.

سخنان شمرده و موزون گفتن.

4.

[تا اينجا قريب به مضمون اين مطلب در ناسخ التواريخ سيّد الشهدا، 3/ 123- 124 تكرار شده است].

5.

منم صاحب نيزه بلند كه در معركه جنگ بر دشمنان چيره مى شوم. با اين نيزه آل پيغمبر محمّد را مضروب و مطعون ساختم؛ چرا كه در قلبم از آنان شديدترين حزن و اندوه وارد شده بود.

6.

[اين خبر در رياحين الشريعه، 3/ 153- 154 تكرار شده است].

7.

شايد صحيح آن رميثه باشد. چنين نامى، يعنى زينبيه كه در ميان اعراب مرسوم نيست.

8.

روشن، همان «دريچه» و «روزن» است كه از آن به منظور روشنايى استفاده كنند.

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 358- 370

«1» در مجالس المتقين مسطور است كه: چون اسيران آل رسول را به آن حال بر شتران برهنه مكشفات الوجوه سوار و در ميان مردم شام رهسپار كردند و مردمان شام به ايشان تند مى نگريستند و ايشان را با كعب نيزه مى زدند و از زير مقنعه حضرت زينب خون مى ريخت و عارفان شيعه خود را از گوشه و كنار به پاى ايشان مى افكندند، يكى از ايشان درصدد تحقيق امرى برآمد. سطوت امامت مانع شد كه از امام زين العابدين عليه السلام پرسش كند. پس به شترى كه زينب بر آن سوار بود، نزديك شد و عرض كرد: «اى بضعه فاطمه زهرا! مگر شما از آن اهل بيت نيستيد كه عالم به طفيل وجود شما و اجداد شما خلق شده است؟ متحيرم كه اين حال چيست؟ و اين گرفتارى از چه روى است؟»

در آن حال، حضرت زينب فرمود: «اى صحابه رسول مختار!» و به دست مبارك اشاره به فوق كرد كه: «جلالت قدر ما را در حضرت يزدان تعالى بنگر.»

مى گويد: «نگاه كردم و آن چند لشكر در ميان آسمان و زمين بديدم كه شمارش را جز پروردگار ندانستى و قبه ها و علم ها بر تارك ايشان افراخته در پيش روى امام و اهل بيت او ندا مى كردند بپوشيد ديده خود را از حرمى كه ملك به آن ها نامحرم است و اساسى چند ديدم كه پادشاهان هرگز آن تصور نكرده بودند و از آن چيزها كه پادشاهان بيت المقدس در خدمت يوسف عليه السلام ديده بودند، افزون بود. «1»»

معلوم باد چنان كه در بعضى كتب مسطور است، چون قافله مالك و يوسف عليه السلام به بيت المقدس نزديك شدند، پادشاه بيت المقدس در خواب ديد كه فردا بهترين خلق خدا به اين شهر مى رسد. به استقبال و لوازم ترتيب خدمتش استعجال جوى؟ چون صبح بر دميد، آن امير با هزار سوار از ملازمان در اطراف آن شهر مى گشتند در طلب او. ناگاه قافله بديد. از رئيس قافله بپرسيد. مالك را به او نشان دادند. به حيرت اندر شد كه: «مگر اين مرد از اين جا به عنوان سفر تجارت نگذشته است؟ اين حرمت از وى بعيد است.»

و از او در گذشت.

پرتو آفتاب، جمال يوسفى جلوه گر گشت. افواج ملك و روحانيان را كه به نظر عارفان ظاهر است، مشاهده نمود، چون يوسف را بديد، گفت: «كيستى؟»

فرمود: «همانم كه دوش به خواب ديدى كه به استقبال مأمور شدى.»

پادشاه چون اين حال بديد، آن حضرت را باتمام تكريم و عزت به سراى خويش اندر آورد و جماعتى سوار با او بديد. در خدمت يوسف عليه السلام آمد و عرض كرد: «اين جمله سپاه كه در خدمت خود آورده اى، طعام ايشان را مهيا نكرده ام.»

فرمود: «ايشان نخورند و نياشامند. فريشتگانى چند هستند كه به حراست من مشغولند.»

بزرگ اهل قافله را به طفيل يوسف به خانه خود طلبيد. اوّل كاسه اى طعام برنج نزد يوسف آورد. آن حضرت از آن طعام جمله اهل مجلس را سير بساخت و هيچ از آن طعام نكاست. پادشاه روى به مالك آورد و گفت: «اين بنده كه داراى اين جمله كرامت است، خواجه اش چگونه باشد؟»

مالك گفت: «اين بنده است كه تمام خواجگان و پادشاهان جهان آرزومند بندگى اويند.»

امير بيت المقدس گفت: «چه مى فرمائى؟ همى خواهم كفر را بگذارم و به خداى ايمان بياورم.»

فرمود: «هرچه خواهى چنان كنم.»

عرض كرد: «صنمى است كه پنجاه سال است او را عبادت مى كنم. اگر اين صنم به خداى تو سجده آورد، من نيز سجده كنم.»

به اشاره آن حضرت، آن بت و ديگر بت هاى آن خانه در حضرت خداى يگانه به سجده افتادند. امير گفت: «به خداى يوسف و ابراهيم خليل و اسماعيل و اسحاق عليهم السلام ايمان آوردم.»

ديگر در بحر المصائب مسطور است كه: چون جناب زينب خاتون سلام اللَّه عليها را در كوچه و بازار شام مى بردند و سر مبارك امام عليه السلام را نيز در پيش روى او حركت مى دادند و مردم شام اظهار خرسندى و سرور مى نمودند و ناى و طنبور مى نواختند، آن سر مبارك در هر چند قدم به كلمه «لا حول ولا قوّة إلّاباللَّه العليّ العظيم» متكلّم مى شد.

جناب زينب خاتون را بحر غيرت به جوش آمد و بى تاب به آن قوم خطاب كرد: «اى گروه نامحمود! به قتل اولاد پيغمبر خود سيّد جوانان اهل بهشت و گردش دادن دختران و حرم سيّد انس و جان و تزيين شهر خود شادان هستيد و فخر و مباهات مى كنيد و مع هذا خود را از اهل اسلام مى شماريد؟ اميدوارم كه خداوند جبار هرگز در شما به نظر رحمت ننگرد و بر شما نبخشايد.»

در كتاب رياض المصائب و بعضى كتب ديگر منقول است كه مقارن اين حال، ناگاه آن سر مبارك به تكلّم درآمد و فرمود: «يا أختاه! اصبري فإنّ اللَّه معنا؛ اى خواهر! صبورى كن، همانا خداوند تعالى با ماست.»

چون مردم شام اين حالت را مشاهدت كردند، سخت در خروش درآمدند و سرداران لشكر شام ايشان را باعجله و شتاب از ميان جماعت بيرون و به سراى يزيد بردند.

نيز در روايت سهل ساعدى كه در بعضى كتب نقل شده است، از نگريدن سر مبارك امام حسين عليه السلام طى طريق منازل شام به اهل بيت مرقوم است و نيز در بحر المصائب از رياض المصائب در ضمن حكايت ورود به شام و حركات ناخجسته آن گروه لئام مذكور است كه جناب زينب خاتون در آن حالت نظر بر سر برادر كرد و آهى بر كشيد و گفت: «يا أخاه! انظر إلينا ولا تغمض عينك عنّا ونحن بين العدى.»

در اين حال سر مبارك تكلم كرد و فرمود: «يا أختاه! اصبري فإنّ اللَّه تعالى معنا.»

و بقيه داستان به همان تقريب است كه در حديث سابق مذكور شد.

و هم در مقامى ديگر چون نظر حضرت زينب به آن سر مطهر افتاد و عرض حال بنمود و نگران گشت كه جماعتى از نسوان و رجال در كنارى نشسته و همى گويند: «شگفت محبتى است در ميان اين اسيران و اين سرهاى چون ماه تابان، خصوصاً ميان اين اسير پريشان موى با آن سر كه مانند آفتاب تابنده برفراز نيزه نماينده است و تلاوت قرآن كند!»

جناب زينب روى به آن سر منور عرض كرد: «همانا رازونياز ما و تو در سر بازار آشكار گشت و اغيار اظهار مى نمايند.»

از دل بناليد و سر منور به سخن آمد و خندان با آواز بلند آن حضرت را به صبورى امر كرد و فرمود: «انّ اللَّه معنا.»

و بقيه داستان به تقريبى است كه اشارت رفت. [...]

و ديگر حكايت كردن زنى زينب نام خواهر زرير است براى برادرش زرير از تكلم آن سر مبارك با حضرت زينب خاتون؛ چنان كه در بحر المصائب و بعضى كتب مقاتل مسطور است و شرحش در اين جا لازم نيست.

چنان كه در كتب اخبار و تواريخ مسطور است، سهل بن سعد گويد: «چون سر مبارك حسين عليه السلام را در شهر دمشق حمل مى دادند، پنج تن از زنان شام را نگران شدم كه براى تماشا بر دريچه كوشكى بلند برآمده بودند ودر ميان ايشان، زنى فرتوت و محدودبة الظهر بود. چون آن سر مبارك را از برابر آن دريچه بگذراندند، آن فرتوت سنگى به دست كرد و بر آن سر همايون زد؛ چنان كه بر ثناياى مباركش رسيد. چون اين بديدم، به نفرين او لب گشادم و هنوز كلام من به پاى نرفته بود كه آن دريچه فرود آمد و آن ملعونه و آنان كه با وى بودند، به زير سنگ و خاك پنهان و هلاك شدند.»

اما در پاره اى روايات ديگر سهل مى گويد: زنى از اسراى اهل بيت چون اين جسارت را بديد، دست به نفرين برداشت كه: «خداوندا! اين قصر را ويران و اهلش را هلاك فرماى!»

وبه روايتى، آن زن، جناب امّ كلثوم و به قولى حضرت زينب خاتون و به حديثى حضرت سيّد الساجدين عليهم السلام بود و موافق بعضى روايات اين عجوزه ملعونه همان امّ هجّام است كه به آن اشارت رفت.

1. [اين مطلب در رياحين الشريعه، 3/ 159- 160 تكرار شده است].

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب عليها السلام، 2/ 535- 536، 544- 545، 559

الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 311»


1) - چون آن مردم شقاوت آيت به چهار فرسنگى دمشق رسيدند، اهل بيت را فرود آوردند، بشارت به يزيد فرستادند و زمان ورود به شهر را اجازت طلبيدند. آن پليد به ترتيبى كه خود مى خواست، روزى را مشخص ساخت. پس اهل بيت را سوار كردند و به جانب شهر روان شدند و مردم شام با تمام ازدحام و احتشام و آلات لهو و لعب و خنده و سرور و فسق و فجور به ديدار اهل بيت فرستاده پروردگار غفور جمعيت بر جمعيت برافزودند. البته چون مردمان عاقل غيور بر حالت اهل بيت اطهار و دخترهاى حيدر كرّار در چنين حالت بنگرند، آنچه ببايد، بيابند و آنچه مى شايد، بگريند و بنالند.

وفي كامل البهائيّ أيضاً قال: أوقفوا أهل البيت عليهم السلام على باب الشّام ثلاثة أيّام حتّى يزيِّنوا البلدة (1)، فزيّنوها بكلّ حلي وزينة ومرآة كانت فيها، فصارت بحيث لم ترَ عين


1) [المعالي: البلد].

مثلها، ثمّ استقبلتهم (1)من أهل الشّام زهاء خمس مائة ألف من الرِّجال والنِّساء مع الدّفوف، وخرج أمراء النّاس مع الطّبول والصّنوج والبوقات، وكان فيهم ألوف من الرِّجال والشّبّان والنِّسوان (2)يرقصون ويضربون بالدّف والصّنج والطّنبور، وقد تزيّن جميع أهل الشّام (3)بألوان (4)الثِّياب والكحل والخضاب، (5)وكان ذلك يوم الأربعاء سادس عشر شهر (6)ربيع الأوّل (7)، وكان خارج البلد من كثرة الخلائق كعرصة المحشر يموج بعضها في بعض (8)، فلمّا ارتفع النّهار أدخلوا الرّؤوس (9)البلد ووصلوا وقت الزّوال إلى باب دار يزيد بن معاوية بتعب شديد من كثرة الازدحام، ونصب ليزيد سرير مرصّع وزينت داره بأنواع الزّينة ونصب أطراف سريره كراسي من الذّهب والفضّة، فخرج حجّاب يزيد وأدخلوا الّذين معهم الرّؤوس، فلمّا دخلوا على يزيد قالوا: بعزّة الأمير قتلنا أهل بيت أبي تراب واستأصلناهم. ثمّ شرحوا الأحوال ووضعوا الرّؤوس عنده، وفي هذه المدّة الّتي كان أهل البيت عليهم السلام أسراء في أيديهم وهي ستّة وستّون يوماً لم يتمكّن بشر أن يسلِّم عليهم (10). (11)

فرمود: «مرا بر شترى لاغر و برهنه سوار كردند و سر حسين را بالاى نى زدند و زنان ما در عقب من بر استران بى زين سوار بودند و ديده بانان در پشت سر و اطراف ما حلقه وار با نيزه هاى كشيده مى آمدند. اگر از ديده هر كدام ما اشكى سرازير مى شد، سرش را بانيزه مى كوفتند تا ما را وارد شهر دمشق كردند و جارچى فرياد كشيد: اى اهل شام! اينان اسيران خانواده اى ملعونند.»

كمره اى، ترجمه نفس المهموم،/ 179

القمي، نفس المهموم،/ 432/ عنه: المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 141؛ الميانجي، العيون العبرى،/ 253؛ الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 379- 380


1) - [العيون: أستقبلهم].

2) [لم يرد في وسيلة الدّارين].

3) [لم يرد في وسيلة الدّارين].

4) - [في المعالي ووسيلة الدّارين: بأنواع].

5) [لم يرد في المعالي ووسيلة الدّارين].

6) - [لم يرد في العيون].

7) [لم يرد في المعالي ووسيلة الدّارين].

8) - [إلى هنا حكاه عنه في العيون].

9) [في المعالي ووسيلة الدّارين: إلى البلد ومن ورائها الحرم والأسارى من أهل البيت].

10) [في المعالي ووسيلة الدّارين: إلى البلد ومن ورائها الحرم والأسارى من أهل البيت].

11) - تا آن جا كه من در كتاب مصابيح ديده ام، سند را به امام جعفر صادق رسانده است و فرمايد: پدرم محمّد بن على عليه السلام به من فرمود: «از پدرم على بن الحسين درباره وسيله نقليه اى كه يزيد براى او فراهم كرده بود، پرسيدم.

في القمقام: أدخلوا الرّؤوس والسّبايا من باب جيرون وكان يزيد (لعنة اللَّه عليه) في منظره على جيرون لمّا وقع طرفه على الرّؤوس والسّبايا أنشد:

لمّا بدت تلك الرّؤوس وأشرقت *** تلك الشّموس على ربى جيرون

نعب الغُراب فقلت صِح أو لاتصح *** فلقد قضيت من النّبيّ ديوني

وفي نسخة (من الغريم) وفي نسخة أخرى (من الحسين ديوني).

المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 143

ولمّا أدخلوا الرّؤوس والسّبايا إلى دمشق الشّام، أمر يزيد (لعنه اللَّه) فزيّنت داره بأنواع الزّينة، ونصب ليزيد سرير مرصّع، ونصب أطراف سريره كراسي من الذّهب والفضّة، جلس (1)وعلى رأسه تاج مكلّل بالدّرِّ والياقوت، وحوله (2)كثير من مشايخ قريش، وأوصلوا الرّؤوس والنِّساء وقت الزّوال إلى باب دار يزيد بن معاوية (3)بتعب شديد من كثرة الازدحام، أوقفوهنّ ثلاث ساعات، ليأذن لهم يزيد (لعنه اللَّه) بالدّخول، فصاح صائح:

هؤلاء سبايا أهل بيت الملعون (4)ورفع محفز بن ثعلبة العائذيّ (لعنه اللَّه) صوته فقال: هذا محفز بن ثعلبة أتى أمير المؤمنين باللِّئام الفجرة، فأجابه عليّ بن الحسين عليه السلام: ما ولدت أمّ محفز أشرّ والأم.

المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 150/ مثله الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 383

وروي أنّ هند بنت عبداللَّه بن عامر بن كريز لمّا قتل أبوها بقيت عند أمير المؤمنين عليه السلام ولمّا قبض أمير المؤمنين بقيت في دار الحسن فسمع بها معاوية (لعنه اللَّه) فأخذها من الحسن، فزوّجها من ولده يزيد، وفي خبر كانت تحت الحسين فطلّقها وتزوّجها يزيد، فبقيت عند يزيد إلى أن قتل الحسين عليه السلام ولم يكن لها علم بأنّ الحسين قد قتل، ولمّا قتل


1) - [زاد في وسيلة الدّارين: يزيد في سريره].

2) - [زاد في وسيلة الدّارين: أربعة مائة نفر من الأمراء والأعيان والسّفراء وسفراء الملوك من النّصارى وغيرهم وحوله].

3) - [وزاد في وسيلة الدّارين: وهم في تعب].

4) - [وسيلة الدّارين: خارجيّ].

الحسين وأتوا بنسائه وبناته وأخواته إلى الشّام دخلت (1)امرأة على هند، وقالت: يا هند! هذه السّاعة أقبلوا بسبايا ولم أعلم من أين هم؟ فلعلّك تمضين إليهم وتتفرّجين عليهم فقامت هند ولبست أفخر ثيابها وتخمّرت بخمارها ولبست إزارها وأمرت خادمة لها أن تحمل الكرسي، فلمّا رأتها الطّاهرة زينب التفتت إلى أختها أمّ كلثوم وقالت لها: أخيّة! أتعرفين هذه الجارية؟ قالت: لا واللَّه، قالت لها: أخيّة! هذي خادمتنا هند بنت عبداللَّه، فسكتت أمّ كلثوم ونكّست رأسها وكذلك زينب.

فقالت هند: أخيّة! أراك طاطات رأسك، فسكتت زينب ولم تردّ عليها جواباً.

ثمّ قالت لها: أخيّة! من أيّ البلاد أنتم؟

فقالت لها زينب: من بلاد المدينة، فلمّا سمعت هند بذكر المدينة نزلت عن الكرسي (2)وقالت: على ساكنها أفضل السّلام، ثمّ التفتت إليها زينب، وقالت: أراك نزلت عن الكرسي، قالت (3)هند: إجلالًا لمن سكن في أرض المدينة.

ثمّ قالت لها: أخيّة! أريد أن أسألك عن بيت في المدينة.

قالت لها الطّاهرة زينب: اسألي ما بدا لكِ؟

قالت: أريد أن أسألكِ عن دار عليّ بن أبي طالب.

قالت لها زينب: وأين لك معرفة بدار عليّ عليه السلام، فبكت، وقالت: إنِّي كنت خادمة عندهم.

قالت: يا زينب! وعن أيّهم تسألين؟

قالت: أسألك عن الحسين وعن إخوته وأولاده وعن بقيّة أولاد عليّ وأسألك عن سيِّدتي زينب وعن أختها أمّ كلثوم وعن بقيّة مخدّرات فاطمة الزّهراء. فبكت عند ذلك زينب بكاءً شديداً.

وقالت لها: يا هند! أما أن سألت عن دار عليّ عليه السلام فلقد خلفناها تنعى أهلها، وأمّا


1) - [في زينب وليدة النّبوّة والإمامة مكانه: عندما أقبلوا بالسّبا إلى دمشق دخلت ...].

2) [زينب وليدة النّبوّة والإمامة: قامت].

3) [زينب وليدة النّبوّة والإمامة: قامت].

إن سألت عن الحسين عليه السلام فهذا رأسه بين يدي يزيد، وأمّا إن سألت عن العبّاس وعن بقيّة أولاد عليّ عليه السلام فقد خلفناهم على الأرض مجزّرين كالأضاحي بلا رؤوس، وإن سألت عن زين العابدين عليه السلام فها هو عليل نحيل لا يطيق النّهوض من كثرة المرض والأسقام، وإن سألت عن زينب فأنا زينب بنت عليّ وهذي أمّ كلثوم وهؤلاء بقيّة مخدّرات فاطمة الزّهراء.

فلمّا سمعت هند كلام زينب رقّت وبكت ونادت: وا إماماه! وا سيِّداه! وا حسيناه! ليتني كنتُ قبل هذا اليوم عمياء ولا أنظر بنات فاطمة الزّهراء على هذه الحالة ثمّ تناولت حجراً وضربت به رأسها، فسال الدّم على وجهها ومقنعتها وغشيَ عليها، فلمّا أفاقت من غشيتها، أتت إليها الطّاهرة زينب وقالت لها: يا هند! قومي واذهبي إلى دارك، لأنِّي أخشى عليكِ من بعلك يزيد، فقالت هند: واللَّه لا أذهب حتّى أنوح على سيِّدي ومولاي أبي عبداللَّه، وحتّى أدخلك وسائر النِّساء الهاشميّات معي داري فقامت وحسرت رأسها وشققت الثِّياب وهتكت السِّتر وخرجت حافية إلى يزيد وهو في مجلس عامّ.

وقالت: يا يزيد! أنت أمرت برأس الحسين عليه السلام يُشال على الرّمح عند باب الدّار رأس ابن فاطمة بنت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم مصلوب على فناء داري (1)وكان يزيد في ذلك الوقت جالساً وعلى رأسه تاج مكلّل بالدّرّ والياقوت والجواهر النّفيسة (2)فلمّا رأى زوجته على تلك الحالة، وثب إليها فغطّاها، وقال: نعم، فأعولي يا هند، وأبكي على ابن بنت رسول اللَّه وصريخة قريش، فقد عجّل عليه ابن زياد (لعنه اللَّه) فقتله قتله اللَّه. فلمّا رأت هند أنّ يزيد غطّاها قالت له: ويلك يا يزيد! أخَذتكَ الحميّة عليَّ فلم لا أخَذتكَ الحميّة على بنات فاطمة الزّهراء هتكت ستورهنّ وأبديت وجوههنّ وأنزلتهنّ في دار خربة واللَّه لا أدخل حرمك حتّى أدخلهنّ معي.

وأمر يزيد بهنّ (3)إلى منزله وأنزلهم في داره الخاصّة، فلمّا دخلت النِّسوة استقبلتهنّ


1) [لم يرد في زينب وليدة النّبوّة والإمامة].

2) [لم يرد في زينب وليدة النّبوّة والإمامة].

3) [زينب وليدة النّبوّة والإمامة: خيراً وعجِّل في أمر ترحيلهم إلى المدينة].

نساء آل أبي سفيان وقبّلنَ أيدي بنات رسول اللَّه أو رجلهنّ ونُحنَ وبكينَ وقلنَ:

وا حسيناه! وألقينَ ما عليهنّ من الثِّياب والحُلي وأقمنَ المآتم ثلاثة أيّام فما كان يزيد يتغذّى ويتعشّى إلّاويحضر عليّ بن الحسين عليه السلام وقال يوماً لعليّ بن الحسين: إن شئت أقمت عندنا فبررناك، وإن شئت رددناك إلى المدينة، فقال عليه السلام: لا أريد إلّاالمدينة، فردّه إليها مع أهله(1)(2). (3)

در ناسخ گويد: اهل بيت را از دروازه ساعات كه ابعد طرق بود تا دار الاماره يزيد، داخل شام كردند و شهر شام را زينت كردند. پرده هاى زرنگار وديبا به ديوارهاى كوچه و بازار بياويختند و زنان مغنيه بى پرده اى به نواختن طبول و دفوف دست افشان و پاى كوبان بودند و يزيد صد و بيست رايت براى استقبال ايشان برافراشت و مردم با همديگر «مبارك باد!» مى گفتند و آن روز را عيد قرار دادند.

به روايت ابى مخنف، عيال اللَّه را از پاى قصر عجوزه اى كه او را امّ الحجام مى گفتند، عبور دادند. آن عجوزه باچهار زن ديگر در ميان آن غرفه نشسته بودند. چون چشم آن ملعون به آن سر مطهر افتاد كه نور از جبين او ساطع است، باسنگى چهره مباركش را مجروح ساخت؛ چنان كه خون بريخت. چون عليا مخدره زينب اين بدانست، باناله و گريه روى خود بخراشيد و موى خود را پريشان كرد و دست به دعا و نفرين برداشت. سپس عرض كرد: «اللَّهمّ خرِّب قصرها وأحرقها بنار الدّنيا قبل نار الآخرة.»

راوى گويد: «قسم به خداى چون آن دعا بفرمود، در ساعت، آن قصر ويران ومنهدم شد وآتشى در آن قصر افتاد و همى بسوخت تا آن كه نشانى از او نماند و به جمله خاكستر شد و هم در آن حال بادى بوزيد و خاكسترش را پراكنده ساخت؛ چنان كه اثرى از او به جا نماند؛ گويا هرگز علامتى وعمارتى واهلى نبوده است.»

خطاب حضرت زينب به مردم شام و مرثيه او:

در بحر المصائب گويد: چون جناب زينب خاتون عليها السلام در كوچه و بازار شام رسيد و سر حضرت سيّد الشهدا را در پيش روى خود بديد و مردم شام اظهار خرسندى و سرور مى كردند و ناى و طنبور مى نواختند و آن سر مبارك در هرچند قدم به كلمه «لا حول ولا قوّة إلّاباللَّه العظيم» متكلم مى گشت، آن مخدره آهى از دل بركشيد و فرمود: «يا أخاه! انظر إلينا ولا تغمض عينك عنّا ونحن بين العدى!»

در اين حال، سر مبارك تكلم كرد و فرمود: «يا أختاه! اصبري فإنّ اللَّه تعالى معنا.»

آن مخدره چون صداى برادر شنيد، بحر غيرتش به جوش آمد و بى تاب به آن قوم خطاب كرد: «اى گروه نامحمود! همانا به قتل اولاد پيغمبر خود و سيّد جوانان اهل بهشت و گردش دادن دختران و حرم سيّد انس و جان و تزيين شهر خود شادان هستيد و مباهات مى كنيد و مع هذا خود را از اهل اسلام مى شماريد. اميدوارم كه خداوند جبار هرگز در شما به نظر رحمت ننگرد و بر شما نبخشايد.»

در بعضى از مجموعه هاى متأخران به نظر رسيده است كه آن مخدره در آن زمان اين مرثيه را انشا فرموده و محتمل است كه زبان حال باشد:

أخي يا هلالًا غاب بعد كماله *** فمن فقده أضحى نهاري كَليْلتي

أخي يا أخي زوِّد سكينة نظرة *** تسرّ بها يا خير حيّ ومَيِّت

أخي فاطم صغيرة لقد كاد قلبها *** يذوب أسى فاعطف عليها بنظرة

أخي يا أخي أيّ المصائب أشتكي *** فراقك أم هتكي وذلِّي وغربتي

أم الثّوب مسلوباً أم الجسم عارياً *** أم النّحر منحوراً ببيض صقيلة

أم الطّفل مذبوحاً أم القلب ظامياً *** أم الدّمع مصبوباً على ظهر نوقة

أم الجسم لم يدفن أم النّحر دامياً *** أم الرّأس مرفوعاً كبدر دجيّة

أم الرّحل منهوباً أم المهر ناعياً *** أم الوجه مكبوباً بحرّ الظّهيرة

أم العابد السّجّاد أضحى مغلّلًا *** عليك يقاسي في الفلا كلّ كربة

أم الضّايعات الفاقدات حواسراً *** كمثل الإما يشهرن في كل بلدة

أخي هدّ ركني فقدكم يا ابن والدي *** فحزني لكم باق إلى يوم بعثة

أخي يا أخي سلب النِّساء أسائنا *** وضرب اليتامى يا ابن أمِّي بقسوة

أخي يا أخي قصم الخلاخل ضرّنا *** فقم سيِّدي وازجر علوج أميّة

أخي بلِّغ المختار طه سلامنا *** وقل أمّ كلثوم بكرب ومحنة

أخي بلِّغ الكرّار منِّي تحيّة *** وقل زينب أضحت تساق بذلِّة

محلاتى، رياحين الشريعه، 3/ 154، 158- 159

المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 173- 175/ عنه: الصّادق، زينب وليدة النّبوّة والإمامة،/ 181- 183


1) [زينب وليدة النّبوّة والإمامة: خيراً وعجِّل في أمر ترحيلهم إلى المدينة].

2) [زينب وليدة النّبوّة والإمامة: خيراً وعجِّل في أمر ترحيلهم إلى المدينة].

3) - چون اهل بيت را به دروازه شام رساندند، خدا داناست كه در آن وقت؛ به عقيله خدر رسالت، رضيعه ثدى نبوت و ولايت عليا مخدره زينب چه گذشت. از يك طرف سرها بالاى نيزه ها پيش محمل ها، از يك طرف عليل بيمار در غل و زنجير، از يك طرف ناله و زارى اطفال، از يك طرف بى حجابى زنان پرده نشين كه طينت آن ها به آب عفت و عصمت و حيا عجين شده است، از يك طرف سازندگان و نوازندگان، از يك طرف رقاصان، از يك طرف مردان خضاب كرده شادى كنان كه با هم ديگر مبارك باد مى گفتند و از هر در و بام به سر انور اشاره مى كردند كه: «اين سر خارجى است.» و از يك طرف، شماتت دشمنان! اللَّه اكبر وعجباً لحلمك يا ربّى.

ثمّ إنّ هؤلاء الجفاة ساروا بالسّبايا سيراً حثيثاً، ولم يرفقوا بهم في الطّريق، بل كانوا يحدونهم بلا رحمة ولا شفقة، وكلّ همّهم إيصال السّبايا، ورؤوس الشّهداء بأسرع وقت ممكن إلى يزيد، لأنّه أمرهم بذلك. وقد ظهر لموكب السّبايا والرّؤوس معاجز وكرامات في الطّريق، مثل قضيّة الرّاهب الدّيراني وغيرها، نتركها مخافة التّطويل، ونُرجع طلّابها

إلى كتب المقاتل؛ فلمّا وصل الحداة بالسّبايا إلى أربعة فراسخ من دمشق، أنزلوا الأسارى هناك، وكتبوا إلى يزيد يبشِّرونه بالاقتراب من دمشق، ويستأذنونه في الدّخول عليه كيفما يشاء، وحيثما يحبّ، وفي أيّ يوم يريد. فعيّن لهم كيفيّة خاصّة، ويوماً معلوماً، وأمرهم بالتّعجيل في الدّخول عليه. فساروا بالأسرى والرّؤوس نحو دمشق، ودخلوها في اليوم المعيّن، وبالكيفيّة الخاصّة، وقد هرع النّاس للتّفرّج عليهم، بعد أن تزيّنوا في أنفسهم وزيّنوا بلدهم، وهم يفرحون ويمرحون، ويصفّقون ويرقصون، ويضربون بالدّفوف والطّبول، ويشمتون بالأسرى، ويباركون لعمّال يزيد وجيشه ويهنّئونهم بالفتح والغلبة، والسّيِّدة زينب عليها السلام تصيح بهم، وهي تأمرهم بالمعروف وتنهاهم عن المنكر وتقول:

«ويحكم أ يُّها القوم الظّالمون، أما تستحيون من اللَّه العظيم ولا تخافونه؟».

هذا مع أنّ السّيِّدة زينب عليها السلام كانت قد سألت قبل ذلك شمراً وطلبت منه أموراً قائلة: «إذا دخلت بنا البلد، فاحملنا في درب قليل النّظّارة، وتقدّم إليهم وقل لهم: أن يخرجوا هذه الرّؤوس من بين المحامل وينحّوها عنّا، فقد خزينا من كثرة النّظر إلينا ونحن في هذه الحالة»؛ لكنّ الطّلب إنْ يجد له محلّاً عند كرام النّاس، أمّا مثل شمر، فإنّه قد عكس الطّلب تماماً وخالفه كاملًا، حيث أ نّه أمر بجعل الرّؤوس فوق الرِّماح وحملها وسط موكب السّبايا وبين المحامل، كما وأدخلهم من طريق مزدحم بالنّظّارة والمتفرِّجين.

روي عن سهل بن سعد السّاعديّ أ نّه قال: كنت في الشّام في بلدة مطّردة الأنهار مخضّرة الأشجار، فرأيت أفواج النّاس قد زيّنوا مدينتهم، ولبسوا فاخر اللِّباس، وتزيّنوا بأحسن زينة، وقد اتّجهوا إلى مدخل المدينة المسمّى بباب الخيزران، فخرجت خلفهم لأرى ما الخبر، وإذا بي أرى ثمانية عشر رأساً في طليعة موكب السّبايا، ونساءً وأطفالًا في محامل بلا وطاء، ولا غطاء، ورأس الإمام الحسين عليه السلام على رمح طويل يحمله شمر بن ذي الجوشن وهو يفتخر ويقول: أنا صاحب الرّمح الطّويل، أنا صاحب الدّين الأصيل، أنا قتلت ابن سيِّد الوصيّين، وأتيت برأسه إلى يزيد (الّذي هو بزعمه) أمير المؤمنين.

والسّيِّدة زينب عليها السلام تردّ عليه بقولها: «كذبت يا لعين ... يا ويلك! تفتخر بقتل من ناغاه جبرئيل وميكائيل، ومن اسمه مكتوب على سرادق عرش ربّ العالمين، ومن ختم اللَّه

النّبوّة بجدّه سيِّد المرسلين، وقمع بأبيه موادّ المشركين، فمن مثل جدِّي محمّد المصطفى، وأبي عليّ المرتضى، وأمّي فاطمة الزّهراء صلوات اللَّه عليهم أجمعين؟»، ويجيبها خولى الأصبحيّ بقوله: إنّه لا بدّ لك من السّجاعة، لأنّك سجّاعة بنت سجّاع.

ثمّ أتوا بالسّبايا، حتّى إذا بلغوا المسجد الجامع في دمشق، أنزلوهم في المكان الّذي أعدّ هناك للسّبايا والأسرى.

وروى الشّعبيّ: إنّ رأس العبّاس بن عليّ عليه السلام كان قد حُمل على قناة طويلة، وكان حامله ثعلبة بن مرّة الكلبيّ، وكان يفتخر بذلك ويقول:

أنا صاحب الرّمح الطّويل الّذي به *** أصول على الأعداء في حومة الحرب

طعنت به آل النّبيّ محمّد *** لأنّ بقلبي منهم أعظم الكرب

فقالت له السّيِّدة زينب عليها السلام: يا عدوّ اللَّه! أبِقتل آل محمّد صلى الله عليه و آله و سلم تبتهج وتفتخر، فعليك لعنة اللَّه والملائكة والنّاس أجمعين. فغضب اللّعين من كلامها، وأراد الانتقام منها، لولا زجر النّاس له وتوبيخهم إيّاه.

ثمّ أ نّهم أدخلوا سبايا آل محمّد صلى الله عليه و آله و سلم مدينة دمشق صباحاً، وطافوا بهم الأزقّة والسّكك، والمحلّات والأسواق، حتّى إذا جنّهم اللّيل وصلوا إلى قصر يزيد، فأسكنوهم خربة كانت هناك قريبة من القصر، وكانت الخربة بحيث لا تقي السّبايا من حرّ، ولا تكنّهنّ من برد، حتّى تقشّر وجوههنّ وتغيّر ألوانهنّ.

ثمّ إنّ القضايا الصّعبة والحرجة الّتي مرّ بها السّبايا، من حين دخلوهم الشّام حتّى ورودهم على يزيد، كثيرة جدّاً، قد تعرّض لها كتب المقاتل المفصّلة، فمن أرادها فليرجع إليها.

وقيل: إنّ يزيد بن معاوية كان حين ورود سبايا آل محمّد صلى الله عليه و آله و سلم إلى الشّام يتنزّه هو وندماؤه في منطقة سياحيّة، ويتصرّف في مصيف من مصايف دمشق يُدعى ب: جيرون، ولذلك لمّا أدخلوا الأسرى إلى دمشق، وتراءت ليزيد تلك الرّؤوس المنيرة، أنشأ يقول:

لمّا بدت تلك الرّؤوس وأشرقت *** تلك الشّموس على ربى جيرونِ

نَعِبَ الغُراب فقلت صِح *** أو لاتصح فلقد قضيت من النّبيّ ديوني

سمعت بعض الثّقات ينقل عن كتاب: «التّبر المذاب»، وهو كتاب مقتل من كتب مقاتل العامّة، وكذلك سمعت من ثقة آخر ينقل عن كتاب: «مقتل الاقتدائيّ اليزديّ» القضيّة التّالية، وقد اتّفقا في النّقل، وهي: إنّ السّيِّدة زينب عليها السلام لمّا وصل بها موكب الأسر والسّبي إلى الشّام، وصاروا على أبواب دمشق، استدعت شمراً وقالت له: لي إليك حاجة، فقال: وما حاجتك يا ابنة عليّ؟ فقالت عليها السلام: حاجتي إليك أن تدخلنا من باب غير مزدحم، وتسلك بنا طريقاً قليل النّظّارة، فكان جوابه قرعها بسوطه وزجرها بغمد سيفه، فتأثّرت السّيِّدة زينب عليها السلام من جفوته وقسوته، وحملتها الغيرة على حرم رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم بالدُّعاء عليه، فأمرت الأرض بأخذه، وإذا بالأرض تنفرج وتبتلع شمراً إلى ظهره، وإذا بالسّيِّدة زينب عليها السلام تسمع صوت أخيها الإمام الحسين عليه السلام يكلِّمها من فوق شاهقة القنا ويقول لها: «يا أختاه! اصبري واحتسبي في مرضاة اللَّه» عندها أمرت السّيِّدة زينب عليها السلام الأرض بتركه، فتركته.

وهذه القصّة وإن لم يكن عندي للأسف شي ء من المصدرين المذكورين اللّذين ذكرا القضيّة مفصّلًا حتّى أنقلها منهما مباشرة، إلّاأ نّها غير بعيد من مثل السّيِّدة زينب عليها السلام، الكبير مقامها عند اللَّه تبارك وتعالى، والعظيم جاهها عليه، مضافاً إلى أنّ أحد المصدرين هو من مصادر العامّة ومقاتلهم، وهو في ذكر مثل هذه الفضائل مسموع ومقبول.

الجزائري، الخصائص الزّينبيّة،/ 185- 188، 237- 238

العقيلة زينب عليها السلام تحضر مجلس يزيد (لعنة اللَّه عليه) وخطبتها

قال [أبو جعفر عليه السلام]: (1)(2)فجهَّزهم وحملهم (3)إلى يزيدَ (4)، (5)فلمّا قدموا عليه (6)جمع مَن كان بحضرته (7)من أهل الشّأم، ثمّ أدخلوهم (8)(9)، فهنّأوه بالفتح (10)، قال (11)رجل منهم (12)أزرق أحمر (13)ونظر إلى (14)وصيفةٍ من بناتهم (15)(16)فقال: (17)يا أمير المؤمنين! هبْ لي هذه (18)، فقالت زَينب: لا واللَّه (19)ولا كرامةَ لك (20)ولا له (21)إلّاأن يَخرُج (22)من دِين اللَّه، (23)قال: فأعادها الأزرق (24)، فقال له يزيد: كُفَّ (25)عن هذا(26). (27)

گويد: يكى از آن ها كه مردى سرخ روى و كبودچشم بود، يكى از دخترانشان را ديد و گفت: «اى امير مؤمنان! اين را به من ببخش.»

زينب گفت: «نه به خدا. نه تو را حرمت است و نه او را. چنين نشود مگر از دين خدا برون شود.»

گويد: مردم كبودچشم، سخن خود را بازگفت و يزيد بدو گفت: «از اين درگذر.»

پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 3975- 3976


1) [السِّير: وجهّزهم إلى الشّام].

2) [البداية: وأرسلهم].

3) [البداية: وأرسلهم].

4) [السِّير: وجهّزهم إلى الشّام].

5) [لم يرد في البداية].

6) [لم يرد في البداية].

7) [لم يرد في السِّير].

8) - [في الأمالي وتهذيب الكمال والبداية وتهذيب التّهذيب: ثمّ أدخلوا عليه].

9) [لم يرد في السِّير].

10) - [لم يرد في السِّير].

11) - [في الأمالي وتهذيب الكمال والسِّير والبداية وتهذيب التّهذيب: قام].

12) [في تهذيب الكمال والسّير والبداية وتهذيب التّهذيب: أحمر أزرق].

13) [في تهذيب الكمال والسّير والبداية وتهذيب التّهذيب: أحمر أزرق].

14) [السِّير: صبيّة منهم].

15) [السِّير: صبيّة منهم].

16) - [البداية: بناته].

17) [السِّير: فقال: هبها لي يا أمير المؤمنين].

18) - [لم يرد في السِّير والبداية].

19) - [لم يرد في السِّير والبداية].

20) - [لم يرد في السِّير].

21) - [لم يرد في السِّير].

22) - [البداية: تخرجا].

23) - [لم يرد في السِّير].

24) - [لم يرد في السِّير].

25) [لم يرد في الأمالي وتهذيب الكمال والسِّير وتهذيب التّهذيب].

26) [لم يرد في الأمالي وتهذيب الكمال والسِّير وتهذيب التّهذيب].

27) - گويد: پس، عبيداللَّه لوازم داد و آن ها را سوى يزيد فرستاد و چون پيش وى رسيد، همه مردم شام را كه اطرافيان وى بودند، فراهم آورد. آن گاه بياوردندشان و شاميان فيروزى او را مبارك باد گفتند.

الطّبري، التّاريخ، 5/ 390/ عنه: الشّجري، الأمالي، 1/ 192؛ المزّيّ، تهذيب الكمال، 6/ 429؛ الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 209؛ ابن كثير، البداية والنّهاية، 8/ 197؛ ابن حجر، تهذيب التّهذيب، 3/ 353

قال: ولمّا جلس يزيد بن معاوية دعا (1)أشراف أهل (2)الشّام فأجلسهم حولَه، ثمّ دعا بعليِّ بن الحسين وصبيان الحسين ونسائه، فأدخِلوا (3)عليه والنّاس ينظرون، فقال يزيد لعليّ: يا عليّ! أبوك الّذي قطع رَحمي، وجَهل حقّي، ونازعني سلطاني، فصنع اللَّه به ما قد رأيتَ! قال: فقال عليّ: «مَا أَصَابَ مِن مُصِيبَةٍ فِي ا لْأَرْضِ وَلَا فِي أَنفُسِكُمْ إِلَّا فِي كِتَابٍ مِن قَبْلِ أَن نَبْرَأَهَا» (4)

، فقال يزيد لابنه خالد: (5)اردْد عليه (6)قال: فما دَرَى خالد ما يردّ عليه؛ فقال له يزيد: قل: «وَمَا أَصَابَكُم مِن مُصِيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ، وَيَعْفُو عَن كَثِيرٍ» (7)

، ثمّ (8)سَكَت عنه (9)قال: ثمّ دعا بالنِّساء والصِّبيان (10)فأجلِسوا بين يديه (11)، فرأى هيئةً قبيحة، فقال: قبّح اللَّه ابنَ مَرْجانة! لو كانت (12)بينه وبينَكم رَحِم أو قرابةٌ ما فعل هذا بكم (13)، ولا بَعث بكم هكذا. (14)

قرات على أبي الوفاء حفاظ بن الحسن بن الحسين، عن عبدالعزيز بن أحمد، أنا عبدالوهّاب الميدانيّ، أنا أبو سليمان بن زبْر، أنا عبداللَّه بن أحمد بن جعفر، أنا محمّد بن جرير الطّبريّ، قال: قال هشام بن محمّد، قال ...].

قال أبو مخنف، عن الحارث بن كعب، عن فاطمة بنت عليّ؛ قالت: لمّا أجلِسْنا بين

1) - [في البداية والنّهاية مكانه: فلمّا دخلت الرّؤوس والنِّساء على يزيد دعا ...].

2) - [لم يريد في البداية والنّهاية].

3) - [البداية والنّهاية: فأدخلنَ].

4) - سورة الحديد: 22.

5) [البداية والنّهاية: أجبه].

6) [البداية والنّهاية: أجبه].

7) - سورة الشّورى: 30.

8) - [البداية والنّهاية: فسكت].

9) - [أضاف في البداية والنّهاية: ساعة].

10) [لم يرد في البداية والنّهاية].

11) [لم يرد في البداية والنّهاية].

12) [البداية والنّهاية: بينهم وبينه قرابة ورحم ما فعل هذا بهم].

13) [البداية والنّهاية: بينهم وبينه قرابة ورحم ما فعل هذا بهم].

14) - [إلى هنا لم يرد في السّيِّدة زينب وفي تاريخ دمشق مكانه:

يديْ يزيدَ بنِ معاوية رقّ لنا، (1)(2)وأمَرَ لنا (3)بشي ء (4)، وألطَفَنا؛ قالت: ثمّ إنّ رجلًا من أهل الشّأم أحمرَ قام إلى يزيدَ فقال: يا أمير المؤمنين! هبْ لي هذه- يعنيني، وكنتُ جاريةً وَضيئةً- (5)فأرعِدْتُ وفَرِقْتُ (6)، وظَننتُ أنّ ذلك جائز لهم، وأخذتُ بثياب أختي زينب؛ قالت: وكانت أختي (7)زينب أكبرَ منِّي وأعقلَ، وكانت تعلم أنّ ذلك لا يكون (8)، فقالت (9): كذبتَ واللَّهِ ولؤُمتَ! ما ذلك لك وله (10)، فغضب يزيد، فقال (11): كذبتِ واللَّهِ، إنّ ذلك لي، ولو شئتُ أن أفعلَه لفعلتُ؛ قالت: كلّا واللَّه، ما جعل اللَّه ذلك لك إلّاأن تخرج من ملّتنا، وتدينَ بغير ديننا؛ قالت: فغضب يزيد واستطار، ثمّ قال: إيّاي تستقبلين بهذا! إنّما خرج من الدّين أبوكِ وأخوكِ؛ فقالت زينب: بدين اللَّه ودين أبي ودين أخي وجدّي اهتديت أنتَ وأبوك وجدّك، قال: كذبتِ يا عدوّة اللَّه؛ قالت: أنت أميرٌ مُسلّط (12)، تشم ظالماً، وتقهر بسلطانك؛ قالت: فوَاللَّه لكأ نّه استحيى؛ فسكتَ، ثمّ (13)عاد الشّاميّ (14)فقال:

يا أميرَ المؤمنين! هبْ لي هذه الجارية (15)قال: اعزُبْ؛ وهَب اللَّه لك حَتْفاً قاضياً. (16)

گويد: يزيد به على گفت: «اى على! به خدا! پدرت حقّ خويشاوندى مرا رعايت نكرد و حقّ مرا نشناخت و با من بر سر قدرتم به نزاع برخاست و خدا با او چنان كرد كه ديدى.»

على اين آيه را خواند: «هيچ مصيبتى به زمين يا نفوس شما نرسد، مگر پيش از آن كه خلقش كنيم در نامه اى كه بوده.»

يزيد به پسرش، خالد گفت: «جوابش را بگوى.»

گويد: اما خالد ندانست چه جواب گويد و يزيد اين آيه را خواند: «هر مصيبتى به شما رسد، براى كارهايى است كه دست هاى تان كرده است و بسيارى را نيز ببخشد.»

آن گاه خاموش ماند.

گويد: پس از آن بگفت تا زنان و كودكان را پيش روى وى نشاندند. سر و وضعشان را آشفته ديد و گفت: «خدا پسر مرجانه را روسياه كند. اگر ميان وى و شما خويشاوندى يا نزديكى اى بود، با شما چنين نمى كرد و شما را به اين وضع نمى فرستاد.»

فاطمه، دختر على بن ابيطالب گويد: وقتى ما را پيش روى يزيد رساند، بر ما رقت آورد و براى ما چيزى دستور داد و مهربانى كرد.

گويد: يكى از مردم شام كه سرخ روى بود، برخاست و گفت: «اى امير مؤمنان! اين را به من بده.»

مرا كه دخترى پاكيزه روى بودم، منظور داشت كه بلرزيدم و بترسيدم و پنداشتم كه اين كار بر آن ها رواست و جامه خواهرم زينب را گرفتم.

گويد: خواهرم زينب از من بزرگ تر و خردمندتر بود و مى دانست كه چنين نخواهد شد. گفت: «دروغ گفتى و دنائت كردى كه اين نه حقّ تو است و نه حقّ او.»

گويد: يزيد خشمگين شد و گفت: «دروغ گفتى به خدا اين كار حقّ من است و اگر بخواهم، مى كنم.»

زينب گفت: «هرگز! به خدا، خدا اين حقّ را به تو نداده است و نتوانى كرد، مگر از ملت ما برون شوى و به دينى جز دين ما بگروى.»

گويد: يزيد از خشم به هيجان آمد و گفت: «با من چنين سخن مى كنى! آن كه از دين برون شد، پدرت بود و برادرت.»

زينب گفت: «تو و پدرت و جدت به دين خدا و دين پدرم و دين برادرم و جدّ من هدايت يافتيد.»

گفت: «اى دشمن خدا، دروغ مى گويى.»

گفت: «تو امير مقتدرى، به ناحق دشنام مى گويى و باقدرت خويش زور مى گويى.»

گويد: به خدا گويى شرمگين شد و خاموش شد. پس از آن، شامى تكرار كرد و گفت: «اى امير مؤمنان! اين دختر را به من بده.»

يزيد گفت: «گم شو كه خدا مرگ محتومت دهد.»

پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 3072- 3074


1) [في تاريخ دمشق والتّراجم: أوّل شي ء].

2) [لم يرد في البداية والنّهاية].

3) [لم يرد في البداية والنّهاية].

4) [في تاريخ دمشق والتّراجم: أوّل شي ء].

5) [البداية والنّهاية: فارتعدت فزعة من قوله].

6) [البداية والنّهاية: فارتعدت فزعة من قوله].

7) - [لم يرد في البداية والنّهاية].

8) - [البداية والنّهاية: يجوز].

9) - [أضاف في البداية والنّهاية: لذلك الرّجل].

10) - [في تاريخ دمشق والتّراجم والسّيِّدة زينب: ولا له].

11) - [أضاف في البداية والنّهاية: لها].

12) - [لم يرد في التّراجم].

13) [البداية والنّهاية: قام ذلك الرّجل].

14) [البداية والنّهاية: قام ذلك الرّجل].

15) [لم يرد في البداية والنّهاية].

16) - گويد: و چون يزيد بن معاويه به مجلس نشست، بزرگانِ مردم شام را پيش خواند و آن ها را به دور خويش نشاند. آن گاه على بن حسين و كودكان و زنان حسين را خواست كه پيش وى آوردند و كسان مى گريستند.

الطّبري، التّاريخ، 5/ 461- 462/ عنه: ابن عساكر، تاريخ دمشق، 73/ 132، تراجم النِّساء،/ 122، مختصر ابن منظور، 9/ 177؛ مثله ابن كثير، البداية والنّهاية، 8/ 194- 195، موسى محمّد عليّ، السّيِّدة زينب،/ 128- 129

لمّا أدخلوا على يزيد (لعنه اللَّه)، أقبل قاتل الحسين بن عليّ يقول:

أوقر ركابي فضّة أو ذهبا *** فقد قتلت الملك المحجّبا

قتلت خير النّاس أمّاً وأبا *** وخيرهم إذ ينسبون نسبا

ووضع الرّأس بين يدي يزيد (لعنه اللَّه) في طست، فجعل ينكته على ثناياه بالقضيب وهو يقول:

نُفلِّق هاماً من رجالٍ أعزّةٍ *** علينا وهم كانوا أعقّ وأظلما

وقد قيل: إنّ ابن زياد (لعنه اللَّه) فعل ذلك.

وقيل: إنّه تمثّل أيضاً، والرّأس بين يديه، بقول عبداللَّه بن الزّبعرى:

لَيتَ أشياخي ببدرٍ شهدوا *** جزع الخزرج من وقع الأسل

قد قتلنا القرم من أشياخهم *** وعدلناه ببدر فاعتدل

ثمّ دعا يزيد (لعنه اللَّه) بعليّ بن الحسين عليه السلام فقال: ما اسمك؟ فقال: عليّ بن الحسين، قال: أوَلمْ يقتل اللَّه عليّ بن الحسين؟ قال: قد كان لي أخ أكبر منِّي يسمّى عليّاً فقتلتموه.

قال: بل اللَّه قتله، قال عليّ: «اللَّهُ يَتَوَفَّى ا لْأَنفُسَ حِينَ مَوْتِهَا». قال له يزيد: «وَمَا أصَابَكُم مِن مُصِيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أيْدِيكُمْ»، فقال عليّ: «مَا أصَابَ مِن مُصِيبَةٍ فِي ا لْأَرْضِ وَلَا فِي أنفُسِكُمْ إلَّافِي كِتَابٍ مِن قَبْلِ أن نَبْرَأهَا، إنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ* لِكَيْلَا تَأْسُوا عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ وَاللَّهُ لَايُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ».

قال: فوثب رجل من أهل الشّام فقال: دعني أقتله، فألقت زينب نفسها عليه.

فقام رجل آخر فقال: يا أمير المؤمنين! هب لي هذه الجارية أتّخذها أمة.

قال: فقالت له زينب: لا، ولا كرامة، ليس لك ذلك، ولا له، إلّاأن يخرج من دين اللَّه.

فصاح به يزيد: اجلس، فجلس وأقبلت زينب عليه وقالت: يا يزيد! حسبك من دمائنا.

وقال عليّ بن الحسين عليه السلام: إنْ كان لك بهؤلاء النِّسوة رحم، وأردت قتلي فابعث معهنّ أحداً يؤدّيهنّ؛ فرقّ له وقال: لا يؤدّيهنّ غيرك.

ثمّ أمره أن يصعد المنبر فيخطب فيعتذر إلى النّاس ممّا كان من أبيه، فصعد المنبر،

فحمد اللَّه وأثنى عليه وقال: أ يُّها النّاس! مَن عرفني فقد عرفني، ومَن لم يعرفني فأنا أعرِّفه بنفسي، أنا عليّ بن الحسين، أنا ابن البشير النّذير، أنا ابن الدّاعي إلى اللَّه بإذنه، أنا ابن السِّراج المنير. وهي خطبة طويلة كرهت الإكثار بذكرها وذكر نظائرها. (1)

ركاب مرا (يا بار شتر مرا) پر از سيم و يا زر كن كه من پادشاه بزرگ و شكوهمندى را كشته ام. بهترين خلق را از حيث پدر و مادر كشتم و آن كس را كشتم كه نسبش والاترين نسب هاست.

آن گاه سر آن بزرگوار را در تشتى پيش روى يزيد گذاردند و آن خبيث باچوب بر دندان هاى پيشين او مى زد و مى گفت: سرهاى مردانى را كه نزد ما عزيز بودند، به جهت مخالفتى كه با ما داشتند، شكافتند؛ چون ستم پيشه و نافرمان بودند «1».

پاره اى گفته اند كه اين كار را عبيداللَّه بن زياد با سر آن حضرت انجام داد و نيز گويند كه يزيد در آن هنگام كه سر مقدس پيش رويش بود، به اشعار عبداللَّه بن زَبْعرى (يكى از مشركين مكه) تمثّل جست كه (پس از جنگ احد) گفت:

اى كاش بزرگان و مِهْتران از قبيله من كه در جنگ بدر كشته شدند، امروز بودند و جزع و بى تابى خَزْرَج را از ضربت نيزه و شمشير ما مى ديدند. ما بزرگانى از پسران آن ها را كشتيم و آن را عِوَض كشتگان «بَدْر» قرار داديم و اكنون سر به سر شد.

بارى، پس از اين جريان ها يزيد على بن حسين عليه السلام را طلبيد و به او گفت:

«نامت چيست؟»

فرمود: «على.»

گفت: «مگر على را خدا (در كربلا) نكشت؟»

فرمود: «او برادر بزرگ تر من بود كه شما او را كشتيد.»

يزيد گفت: «بلكه خدا او را كشت؟»

امام عليه السلام (در اين جا به آيه 42 از سوره زمر استشهاد كرد.) فرمود: «خدا جان كسان را در هنگام مردنشان و جان آن ها را كه نمى ميرند در هنگام خفتنشان مى گيرد.»

يزيد در پاسخ امام عليه السلام و گفت: «هر مصيبتى كه به شما رسد، به خاطر چيزى است كه خودتان فراهم كرده ايد.»

امام عليه السلام در پاسخش و فرمود: «مصيبتى به شما نرسد، نه در زمين و نه بر خودتان جز آن كه در كتابى ثبت شده است پيش از آن كه آن را پديد آريم و به راستى آن بر خدا آسان است تا براى آن چه از دستتان رفته است، غم مخوريد و بر آن چه به دستتان رسيده است، شاد نشويد و خدا، خودپسندان فخركننده را دوست ندارد.»

در اين وقت مردى از اهل شام برخاست و به يزيد گفت: «بگذار تا من او را بكشم.»

زينب عليها السلام خود را به روى على بن الحسين انداخت و به اين ترتيب مانع از قتل آن حضرت شد.

پس، مرد ديگرى برخاست و گفت: «اى امير المؤمنين! اين زن را به كنيزى به من ببخش.»

زينب به آن مرد گفت: «نه تو اين كار را مى توانى انجام دهى و نه او، مگر آن كه از دين خدا بيرون رود.»

يزيد (ديد اكنون كار به رسوايى مى كشد و خشمناك) بر سر آن مرد فرياد زد: «بنشين.»

آن مرد نشست. در اين وقت زينب عليها السلام رو به يزيد كرد و گفت: «اى يزيد! هرچه خون از ما ريختى بس است.»

على بن الحسين عليه السلام نيز به او فرمود: «اگر نسبت به اين زنان رحمى دارى (يا با آن ها پيوند خويشاوندى دارى) و مى خواهى مرا بكشى، پس كسى را همراه آن ها بفرست كه آن ها را به مدينه برساند.»

يزيد رقّت كرد و به آن حضرت گفت: «جز تو، كسى متصدّى اين كار نخواهد بود.»

سپس به آن حضرت تكليف كرد كه به منبر رود و خطبه اى ايراد كند و عذر يزيد را در مورد شهادت پدرش نزد مردم بخواهد.

امام عليه السلام به منبر رفت و حمد و ثناى الهى را به جا آورد و فرمود: «اى مردم! هركه مرا مى شناسد كه مى شناسد، و هركه مرا نشناخت، من خود را معرفى مى كنم. منم على بن الحسين، منم فرزند بشير (مژده ده) و نذير (بيم ده)، منم فرزند آن كس كه به اذن خدا مردم را به سوى او خواند. منم فرزند چراغ تابناك ...»

و خطبه اى طولانى ايراد فرمود كه من از ذكر آن و امثال آن به خاطر طولانى شدن كلام خوددارى كردم.

1. گويند: يحيى برادر مروان حكم- كه خود از قضيه استلحاق راضى نبود و مى گفت كه معاويه نبايد زياد را به قريش ملحق كند؛ زيرا شوهر سميه بنده اى از بنى ثقيف است- در اين هنگام بايزيد نشسته بود و در پاسخ اين شعر گفت:

لهامٌ بِأَرْضِ الطَّفِّ أدْنى قَرابَةً *** مِنِ ابْنِ زِيادِ العَبْدِ ذِي الحَسَبِ الوَغْلِ

سُمَيَّةُ أمْسى نَسْلُها عَدَدَ الحَصى *** وَبِنْت رَسُولِ اللَّهِ لَيْسَ لَها نَسْلُ

يعنى: آن مردم جنگجو كه در سرزمين كربلا بودند، در خويشى و قرابت از ابن زياد ناپاك و بدگهر به ما نزديك ترند. سميه نسل و تبارش به شماره ريگ هاست و دختر پيغمبر خدا بى فرزند ماند.

يزيد چون اين بشنيد، دست بر سينه يحيى زد و گفت: «مادر به عزايت بنشيند! خاموش شو!» (مصحح)

رسولى محلاتى، ترجمه مقاتل الطالبيين،/ 121- 124

أبو الفرج، مقاتل الطّالبيّين،/ 79- 81


1) - و چون آن ها را به نزد يزيد بن معاويه بردند، قاتل آن حضرت رو به يزيد كرد و گفت:

فروي عن فاطمة بنت عليّ عليه السلام أ نّها قالت: لمّا أجلسنا بين يدي يزيد بن معاوية، رقّ لنا أوّل شي ء وألطفنا، ثمّ إنّ رجلًا من أهل الشّام أحمر قام إليه، فقال (1): يا أمير المؤمنين! هب لي هذه الجارية، يعنيني، وكنت جارية وضيئة، فأرعبت وفرقت (2)(فزعت) (3)، وظننت أ نّه يفعل ذلك، فأخذت بثياب أختي وهي أكبر منِّي وأعقل، فقالت: كذبت واللَّه


1) - [زاد في روضة الواعظين: له].

2) - [لم يرد في العوالم وروضة الواعظين].

3) - [لم يرد في البحار].

ولعنت ما ذاك لك ولا له، فغضب يزيد، فقال: بل كذبت واللَّه، لو شئت لفعلته؛ قالت:

لا (1)واللَّه ما جعل اللَّه ذلك لك، إلّاأن تخرج من ملّتنا وتدين بغير ديننا، فغضب يزيد ثمّ قال: إيّاي تستقبلين بهذا؟ إنّما خرج من الدّين أبوك وأخوك. فقالت: بدين اللَّه ودين أبي وأخي وجدّي اهتديت أنت وجدّك وأبوك، قال: كذبت يا عدوّة اللَّه. قالت: أمير يشتم ظالماً ويقهر بسلطانه؟ قالت: فكأ نّه (لعنه اللَّه) استحيى فسكت فأعاد (2)الشّاميّ (لعنه اللَّه) فقال: يا أمير المؤمنين! هب لي هذه الجارية، فقال له: اعزب، (3)وهب اللَّه لك (4)حتفاً قاضياً. (5)

يزيد خشم كرد و گفت: «تو دروغ گفتى. به خدا اگر بخواهم، مى كنم.»

فرمود: «نه به خدا، خدايت اين حق را نداده است. مگر آن كه از ملت و دين ما بيرون روى.»

يزيد خشم كرد و گفت: «با من چنين گويى؟ همانا پدر و برادرت از دين بيرون شدند.»

در جوابش گفت: «به دين خدا و دين پدر و برادر و جدّ من، تو و جد و پدرت هدايت شديد.»

گفت: «اى دشمن خدا! دروغ گفتى.»

فرمود: «امير را است كه ستمكارانه دشنام مى دهد و به سلطنت خود طرف را مقهور مى كند.»

گفت: گويا شرم كرد و خاموش شد و شامى درخواست خود را باز گفت: «اين دخترك را به من ببخش.»

يزيد گفت: «گم شو! خدا يك مرگ قطعى به تو بخشد.»

كمره اى، ترجمه امالى،/ 167

الصّدوق، الأمالي،/ 167/ عنه: المجلسي، البحار، 45/ 156؛ البحراني، العوالم، 17/ 396- 397؛ مثله الفتّال، روضة الواعظين،/ 164- 165

قال: لمّا كان من أمر أبي عبداللَّه الحسين بن عليّ عليهما السلام الّذي كان، وانصرف عمر بن سعد (لعنه اللَّه) بالنِّسوة والبقيّة من آل محمّد صلى الله عليه و آله، ووجّههنّ إلى ابن زياد (لعنه اللَّه)، فوجّههنّ


1) - [لم يرد في روضة الواعظين].

2) - [روضة الواعظين: فعاد].

3) [روضة الواعظين: وهبك اللَّه].

4) [روضة الواعظين: وهبك اللَّه].

5) - از فاطمه بنت الحسين نقل شده است كه: چون ما را در برابر يزيد نشاندند، اوّل بار بر ما رقت و با ما ملاطفت كرد. يك شامى سرخگون برخاست و گفت: «يا امير المؤمنين! اين دخترك را به من ببخش.» مقصودش من بودم كه دختركى خوش رخسار بودم. من ترسيدم و به هراس افتادم و گمان كردم اين كار مى كند. دامن خواهر بزرگ تر و فهميده تر خود را گرفتم. او به شامى گفت: «دروغ گفتى و ملعون شدى. اين حق را نه تو دارى و نه او.»

هذا إلى يزيد (لعنه اللَّه) وغضب عليه، فلمّا مثلوا بين يديه أمر برأس (1)الحسين عليه السلام فأبرز في طست فجعل ينكت ثناياه بقضيب في يده وهو يقول:

يا غراب البين أسمعت فقل *** إنّما تذكر شيئاً قد فعل

ليتَ أشياخي ببدرٍ شهدوا *** جزع (2)الخزرج من وقع الأسل

حينَ حكت بقباء بركها *** واستحرّ القتل في عبد الأشل

لأهلّوا واستهلّوا فرحا *** ثمّ قالوا: يا يزيد أن لا تشل

فجزيناهم ببدر مثلها *** وأقمنا ميل بدر فاعتدل

لست للشّيخين إن لم أثئر *** من بني أحمد ما كان فعل

فقالت زينب (3)بنت عليّ عليهما السلام: صدق اللَّه ورسوله (4)يا يزيد، «ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ ا لَّذِينَ أساؤُوا السُّوءى أنْ كَذّبُوا بِآياتِ اللَّهِ وَكانُوا بِها يَسْتَهْزِؤُونَ» (5)

، أظننتَ يا يزيد أ نّه حين أخذ علينا بأطراف الأرض وأكناف السّماء، فأصبحنا نُساق كما تُساق الأسارى أنّ بنا هوانا على اللَّه، وبكَ عليك كرامة؟ وإنّ هذا لعظيم خطرك فشمخت بأنفك، ونظرت في عطفيك، جذلان فرحاً، حين رأيتَ الدُّنيا مُستوسقة لك، والأمور مُتّسقة عليك، وقد أمهلت ونفست وهو قول اللَّه تبارك وتعالى: «وَلَا يَحْسَبَنَّ ا لَّذِينَ كَفَرُوا أ نّما نُمْلِيْ لَهُمْ خَيْرٌ لِأنْفُسِهِمْ إنّما نُمْلِيْ لَهُمْ لِيَزْدَادُوا إثْماً وَلَهُمْ عَذَابٌ مُهِينٌ» (6)

، أمن العدل يا ابن الطّلقاء، تخديرك نساءك وإماءك وسَوْقك بنات رسول اللَّه صلى الله عليه و آله، قد هُتكت ستورهنّ وأصحلت صوتهنّ، مكتئبات تخدي بهنّ الأباعر ويحدو بهنّ الأعادي من بلد إلى بلد لا يراقبن ولا يؤوين، يتشوّفهنّ القريب والبعيد، ليس معهنّ وليّ من رجالهنّ، وكيف يستبطأ في بغضتنا من نظر إلينا بالشّنق والشّنآن والإحن والأضغان، أتقول: ليت أشياخي ببدر شهدوا، غير


1) - [في أعلام النِّساء مكانه: ثمّ أمر يزيد برأس ...].

2) - [أعلام النِّساء: جذع].

3) [لم يرد في أعلام النِّساء].

4) [لم يرد في أعلام النِّساء].

5) - سورة الرّوم: 10.

6) - سورة آل عمران: 178.

متأثِّم ولا مستعظم، وأنت تنكت ثنايا أبي عبداللَّه بمخصرتك؟ ولم لا تكون كذلك، وقد نكأت القرحة، واستأصلت الشّأفة بإهرافك دماء ذرِّيّة رسول اللَّه صلى الله عليه و آله، ونجوم الأرض من آل عبدالمطّلب ولتردنّ على اللَّه وشيكاً موردهم ولتودّنّ إنّك عميت وبكمت، وأ نّك لم تقل: فاستهلّوا وأهلّوا فرحاً. اللَّهمّ خُذ بحقِّنا، وانتقِم لنا مِمّن ظلمنا، واللَّه ما فريتَ إلّافي جلدك، ولا حززتَ إلّافي لحمك، وسترد على رسول اللَّه صلى الله عليه و آله برغمك، وعترته ولحمته في حظيرة القدس يوم يجمع اللَّه شملهم ملمومين من الشّعث وهو قول اللَّه تبارك وتعالى:

«وَلَا تَحْسَبَنَّ ا لَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتَاً بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ» (1)

، وسيعلم من بوّأك ومكّنك من رقاب المؤمنين، إذ كان الحكم اللَّه والخصم محمّد صلى الله عليه و آله، وجوارحك شاهدة عليك، فبئس للظّالمين بدلًا، أ يّكم شرّ مكاناً وأضعف جُنداً، مع أنِّي واللَّه يا عدوّ اللَّه وابن عدوّه استصغر قدرك واستعظم تقريعك غير أنّ العيون عبرى والصّدور حرّى، وما يجزى ذلك أو يغنى عنّا وقد قتل الحسين عليه السلام وحزب الشّيطان يقربنا إلى حزب السّفهاء ليعطوهم أموال اللَّه على انتهاك محارم اللَّه فهذه الأيدي تنطف من دمائنا، وهذه الأفواه تتحلّب من لحومنا، وتلك الجثث الزّواكي يعتامها عسلان الفلوات فلئن اتّخذتنا مغنماً لتّتخذنّ مغرماً حين لاتجد إلّاما قدّمت يداك، تستصرخ با ابن مرجانة، ويستصرخ بك، وتتعاوى وأتباعك عند الميزان، وقد وجدت أفضل زاد زوّدك معاوية قتلك (2)ذرِّيّة محمّد صلى الله عليه و آله، فوَ اللَّه ما اتقيت غير اللَّه، ولا شكواي إلّاإلى اللَّه، فكد كيدك، واسع سعيك، وناصب جهدك. فوَ اللَّه لا يرحض عنك عارَ ما أتيت إلينا أبداً، والحمد للَّه الّذي ختم بالسّعادة والمغفرة لسادات شبّان الجنان، فأوجب لهم الجنّة، أسأل اللَّه أن يرفع لهم الدّرجات، وأن يوجب لهم المزيد من فضله، فإنّه وليّ قدير.

ابن طيفور، بلاغات النِّساء،/ 20- 23/ عنه: كحالة، أعلام النِّساء، 2/ 95- 97

وقال عليّ بن إبراهيم في قوله: «مَا أصَابَ مِن مُصِيبَةٍ فِي ا لْأرْضِ وَلَا فِي أنفُسِكُمْ إِلَّا فِي كِتابٍ» الآية، فإنّه (3)قال الصّادق عليه السلام: لمّا أدخل رأس الحسين بن عليّ عليهما السلام على


1) - سورة آل عمران: 169.

2) - [أعلام النِّساء: قتل].

3) - [إلى هنا لم يرد في إثبات الهداة والبحار والعوالم وكنز الدّقائق والدّمعة ونفس المهموم وتظلّم الزّهراء].

يزيد (لعنه اللَّه) وأدخل عليه (1)عليّ بن الحسين وبنات أمير المؤمنين عليه السلام، وكان عليّ بن الحسين عليه السلام مقيّداً (2)مغلولًا (3)، (4)فقال يزيد: يا عليّ بن الحسين! الحمد للَّه الّذي قتل أباك، فقال عليّ بن الحسين: (5)لعن اللَّه (6)مَنْ قتل أبي، قال (7): فغضب يزيد وأمر بضرب عنقه عليه السلام، فقال عليّ بن الحسين: فإذا قتلتني، فبنات رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم من يردّهم إلى منازلهم وليس لهم محرم غيري؟ فقال: أنت تردّهم إلى منازلهم، ثمّ دعا بمبرد فأقبل يبرد (8)الجامعة من عنقه بيده. ثمّ قال له: يا عليّ بن الحسين! أتدري ما الّذي أريد بذلك؟ قال: بلى، تريد أن (9)لايكون لأحد عليّ منّة غيرك، فقال يزيد: هذا واللَّه ما أردت (10)أفعله (11)، ثمّ (12)(13)قال يزيد: يا عليّ بن الحسين! «وَمَا أصَابَكُم مِن مُصِيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أيْدِيكُمْ» (14)

، فقال عليّ بن الحسين عليه السلام: كلّا ما هذه فينا نزلت، إنّما نزلت فينا «مَا أصَابَ مِن مُصِيبَةٍ فِي ا لْأرْضِ- (15)إلى قوله- وَلَا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ (16)» فنحنُ الّذين (17)لا نأسى على ما فاتنا، ولا نفرح بما أتانا (18).

عليّ بن إبراهيم القمي، التّفسير،/ 352/ عنه: الحرّ العاملي، إثبات الهداة، 3/ 21؛ المجلسي، البحار، 45/ 168- 169؛ البحراني، العوالم، 17/ 415؛ القمي المشهدي، كنز الدّقائق، 13/ 103- 104؛ البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 104- 105؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 501؛ القمي، نفس المهموم،/ 440- 441؛ القزويني، تظلّم الزّهراء (19)،/ 264


1) - [لم يرد في الدّمعة].

2) - [لم يرد في نفس المهموم].

3) - [إلى هنا لم يرد في الأسرار].

4) [لم يرد في كنز الدّقائق].

5) [في البحار والعوالم والأسرار ونفس المهموم وتظلّم الزّهراء: لعنة اللَّه على].

6) [في البحار والعوالم والأسرار ونفس المهموم وتظلّم الزّهراء: لعنة اللَّه على].

7) - [لم يرد في الدّمعة].

8) [لم يرد في تظلّم الزّهراء].

9) - [لم يرد في الدّمعة].

10) - [إلى هنا حكاه في إثبات الهداة].

11) - [لم يرد في البحار والعوالم والدّمعة والأسرار ونفس المهموم].

12) [لم يرد في تظلّم الزّهراء].

13) [لم يرد في كنز الدّقائق].

14) - الشّورى: 30.

15) [في البحار والدّمعة ونفس المهموم: «ولا في أنفسكم إلّافي كتاب من قبل أن نبرأها»].

16) [في البحار والدّمعة ونفس المهموم: «ولا في أنفسكم إلّافي كتاب من قبل أن نبرأها»].

17) - [نفس المهموم: الّذي].

18) - [كنز الدّقائق: أوتينا منها].

19) - [حكاه تظلّم الزّهراء عن البحار].

...(1)فلمّا انتهوا إلى (2)باب يزيد رفع محفز بن ثعلبة صوته فقال: (3)هذا محفز بن ثعلبة أتى (4)أمير المؤمنين (5)باللِّئام الفجرة (6)، فأجابه (7)عليّ بن الحسين عليهما السلام: ما ولدت أمّ محفز أشرّ وألأم، قال: ولمّا وضعت الرّؤوس بين يدي يزيد وفيها رأس الحسين عليه السلام قال يزيد:

ففلّق (8)هاماً من رجالٍ (9)أعزّةٍ علينا وهُم كانوا أعقّ وأظلما

فقال يحيى بن الحكم (10)أخو مروان بن الحكم، (11)وكان جالساً مع يزيد:

لهام بأدنى الطِّفّ أدنى قرابةً *** من ابن زياد العبد ذي الحسب الوغل

أميّة أمسى نسلها عدد الحصى *** وبنت رسول اللَّه ليس لها نسل(12)-(13)

فضرب يزيد في (14)صدر يحيى بن الحكم يده (15)وقال: اسكت (16)، (17)ثمّ قال لعليّ بن الحسين عليهما السلام: (18)يا ابن حسين (19)! أبوك قطع رحمي، وجهل حقِّي (20)، ونازعني (21)سلطاني، فصنع اللَّه به ما قد رأيت، فقال عليّ بن الحسين عليهما السلام: «مَا أصَابَ مِن مُصِيبَةٍ فِي ا لْأرْضِ وَلَا فِي أنفُسِكُمْ إلَّافِي كِتَابٍ مِن قَبْلِ أن نَبْرَأها إنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ» فقال يزيد لابنه خالد: اردد عليه، فلم يدر خالد ما يردّ عليه، فقال له يزيد قل: «وَمَا أصَابَكُم مِن


1) [إعلام الورى: حتّى بلغوا].

2) [إعلام الورى: حتّى بلغوا].

3) [إعلام الورى: أتى محفّر بن ثعلبة].

4) [إعلام الورى: أتى محفّر بن ثعلبة].

5) [في البحار والعوالم والأسرار: بالفجرة اللِّئام].

6) [في البحار والعوالم والأسرار: بالفجرة اللِّئام].

7) - [في البحار: فأجاب].

8) - [في البحار والعوالم والأسرار: نفلِّق].

9) - [في البحار والعوالم والأسرار: أناس].

10) [في البحار والعوالم: ما مرّ ذكره وحكياه بدله عن المناقب].

11) [لم يرد في الأسرار].

12) [لم يرد في الأسرار].

13) - [في البحار والعوالم والأسرار: على].

14) - [في البحار والعوالم والأسرار: على].

15) - [لم يرد في إعلام الورى].

16) - [إلى هنا لم يرد في الدّمعة].

17) [لم يرد في الأسرار].

18) [لم يرد في إعلام الورى].

19) [لم يرد في إعلام الورى].

20) - [لم يرد في العوالم].

21) - [زاد في العوالم: في].

مُصِيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أيْدِيكُمْ وَيَعْفُو عَن كَثِيرٍ (1)». ثمّ (2)دعا بالنِّساء والصِّبيان، فأجلسوا بين يديه (3)فرأى هيئة قبيحة، فقال: قبّح اللَّه ابن مرجانة لو كانت بينكم وبينه قرابة ورحم ما فعل هذا بكم ولا بعث بكم على (4)هذه الحالة(5)(6)(7). فقالت (8)فاطمة بنت الحسين عليه السلام:(9)فلمّا جلسنا بين يدي يزيد رقّ لنا (10)، فقام إليه (11)رجل من أهل الشّام أحمر (12)فقال: يا أمير المؤمنين! هب لي هذه الجارية، (13)يعنيني، وكنت جارية وضيئة (14)فارعدت وظننت أنّ ذلك جائز لهم (15)، فأخذت بثياب عمّتي زينب (16)، وكانت تعلم أنّ ذلك لا يكون (17)، (18)فقالت عمّتي (19)للشّاميّ: كذبت واللَّه ولؤمت (20)، (21)واللَّه (22)ما ذاك لك ولا له، فغضب يزيد وقال:

كذبت (23)، إنّ ذلك لي ولو شئت أن أفعل لفعلت؟ قالت: كلّا واللَّه، ما جعل اللَّه لك ذلك إلّا أن تخرج من ملّتنا وتدين بغيرها؟ فاستطار يزيد غضباً وقال: إيّاي تستقبلين بهذا؟ إنّما خرج من الدِّين أبوك وأخوك، قالت زينب: بدين اللَّه و (24)دين أخي اهتديت أنت وجدّك وأبوك إن كنت مسلماً، قال: كذبت يا عدوّة اللَّه، قالت له: أنت أمير تشتم ظالماً وتقهر بسلطانك! فكأ نّه استحيى وسكت، (25)فعاد الشّاميّ (26)فقال: هب لي هذه الجارية (27)،


1) - [إلى هنا لم يرد في تظلّم الزّهراء].

2) - [في الأعيان مكانه: فدعا بالرّأس الشّريف فوضع بين يديه ثمّ ...].

3) [لم يرد في الأعيان].

4) [في ط مؤسسة آل البيت: هذه الصورة، وإعلام الورى: هذا، والبحار: هذا، والدّمعة: هذا الحال].

5) [لم يرد في الأعيان].

6) [في ط مؤسسة آل البيت: هذه الصورة، وإعلام الورى: هذا، والبحار: هذا، والدّمعة: هذا الحال].

7) - [إلى هنا لم يرد في نفس المهموم والمعالي والعيون].

8) [لم يرد في تظلّم الزّهراء].

9) [لم يرد في الأعيان].

10) [لم يرد في الأعيان].

11) - [لم يرد في إعلام الورى].

12) - [لم يرد في إعلام الورى].

13) [لم يرد في الأعيان].

14) [لم يرد في الأعيان].

15) - [الأعيان: عندهم].

16) - [زاد في المعالي: وقلت: يا عمّتاه! اوتمت واستخدم، فقالت زينب: لا، لا كرامة لهذا الفاسق].

17) - [أضاف في البحار والعوالم والأسرار: في رواية السّيِّد قلت: أوتمت واستخدم؟ والدّمعة والعيون: قلت: يا عمّتاه! أوتمت واستخدم وزاد في الأعيان: وكانت أكبر منها].

18) [لم يرد في الأسرار].

19) [لم يرد في تظلّم الزّهراء].

20) - [البحار: ولو متَ].

21) [لم يرد في الأعيان].

22) [لم يرد في الأعيان].

23) - [زاد في البحار والعوالم والأسرار ونفس المهموم وتظلّم الزّهراء والمعالي: واللَّه].

24) - [زاد في إعلام الورى والبحار والعوالم والأسرار ونفس المهموم والأعيان وتظلّم الزّهراء: دين أبي و].

25) [لم يرد في الأعيان].

26) [لم يرد في المعالي].

27) [لم يرد في المعالي].

فقال له يزيد: اعزب، وهب اللَّه لك حتفاً قاضياً (1)(2)

وذكر مثله باختصار السّبط في التّذكرة عن هشام بن محمّد كالصّدوق في الأمالي وابن الأثير في الكامل، إلّاانّهما ذكرا مكان فاطمة بنت الحسين عليه السلام فاطمة بنت عليّ عليه السلام].

. (3)

زين العابدين عليه السلام فرمود: «آن كس كه مادر محفز زائيده پست تر و بدنهادتر است!»

راوى گويد: هنگامى كه سرها را پيش روى يزيد نهادند و در ميان آن ها سر حسين عليه السلام بود، يزيد گفت: «پس شكافته شد سرها از مردانى گرامى بر ما و اينان نافرمانان و ستمكارانى بودند.»

يحيى بن حكم برادر مروان بن حكم كه پيش يزيد نشسته بود، گفت: هرآينه سرها (يى كه) كنار طف (و كربلا جدا شد) در خويشاوندى نزديك تر از پسر زياد بنده اى است كه داراى نژاد پستى است (يا نژادى كه به دروغ خود را بدان بندد). اميه (سرسلسله بنى اميه) روزگار را به شب رساند و دودمانش به شماره ريگ هاست؛ اما دختر رسول خدا دودمانى ندارد؟!

يزيد دست بر سينه يحيى بن حكم زد و گفت: «خموش باش!» (يعنى در چنين وقتى بر كمى فرزندان فاطمه دريغ و افسوس مى خورى؟)

سپس به على بن الحسين عليه السلام گفت: «اى پسر حسين! پدرت با من خويشاوندى خود را بريد و حقّ مرا ناديده گرفت و در سلطنت من به نزاع با من برخاست. پس خذا با او چنان كرد كه ديدى؟»

على بن الحسين عليه السلام فرمود: «نرسد مصيبتى به شما در زمين و نه در خودتان جز اين كه در كتابى است (و مقدر شده) پيش از آن كه آن را بيافرينيم و همانا آن بر خدا آسان است.»

يزيد به پسرش خالد گفت: «پاسخش را بده.»

خالد ندانست چه بگويد. پس يزيد گفت: «آنچه به شما رسد، از مصيبت ها (و پيشامدها) پس به واسطه چيزى است كه خودتان فراهم كرده ايد و خدا درگذرد از بسيارى.»

سپس زنان و كودكان را خواند و پيش روى خود نشاند و وضع لباس و هيأت آنان را نامناسب ديد. پس گفت: «خدا روى پسر مرجانه (عبيداللَّه بن زياد) را زشت كند. اگر ميانه شما خويشاوندى و نزديكى بود، اين كار را با شما نمى كرد و شما را به اين حال نمى فرستاد.»

فاطمه دختر حسين عليه السلام گويد: چون ما پيش روى يزيد نشستيم، دلش به حال ما سوخت. پس مردى سرخ رو از مردم شام برخاست و گفت: «اى امير المؤمنين! اين دخترك را به من ببخش!»

و مقصودش من بودم كه بهره اى از زيبايى داشتم. من به خود لرزيدم و گمان كردم چنين كارى خواهد شد. پس جامه عمه ام زينب را گرفتم و زينب كه مى دانست چنين كارى نخواهد شد، به آن مرد شامى گفت: «به خدا دروغ گفتى و خود را پست كردى. به خدا اين كار نه براى تو خواهد بود و نه براى او.» (يعنى يزيد)

يزيد درخشم شد و به زينب گفت: «تو دروغ گفتى. همانا اين كار به دست من است و اگر بخواهم آن را انجام خواهم داد.»

زينب گفت: «هرگز! به خدا اين كار را خدا به دست تو نداده است؛ جز اين كه از دين ما بيرون روى و به آيين ديگرى درآيى!»

يزيد از بسيارى خشم به جوش آمد و گفت: «با من چنين سخن گويى؟ جز اين نيست كه پدرت و برادرت از آيين بيرون رفته اند.»

زينب فرمود: «تو و پدر و جدت اگر مسلمانى به دين خدا و آيين پدر و برادر من هدايت گشته اى.»

يزيد گفت: «دروغ گفته اى اى دشمن خدا!»

زينب فرمود: «تو اكنون امير و فرمانروايى (هرچه خواهى بگويى و هرچه خواهى انجام دهى.) به ستم دشنام دهى و به سلطنت خود بر ما چيره شوى.»

يزيد گويا (از اين سخنان آن جناب) شرمنده گشت و خاموش شد. پس آن مرد بار ديگر گفت: «اين دخترك را به من ببخش.»

يزيد به او گفت: «دور شو! خدا مرگ به تو ببخشد.»

رسولى محلاتى، ترجمه ارشاد، 2/ 124- 126


1) [لم يرد في الأعيان].

2) - [زاد في نفس المهموم:

3) - چون به در قصر يزيد رسيدند، محفز بن ثعلبه آواز خويش بلند كرد و گفت: «اين محفز بن ثعلبه است كه مردمان پست نابكار را نزد امير المؤمنين آورده؟»

المفيد، الإرشاد، 2/ 124- 126/ عنه: المجلسي، البحار، 45/ 130، 131، 135، 136؛ البحراني، العوالم، 17/ 431، 436، 437؛ البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 117- 118؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 497، 499، 504؛ القمي، نفس المهموم،/ 446- 447؛ الأمين، أعيان الشّيعة، 7/ 139؛ القزويني، تظلّم الزّهراء،/ 265، 270؛ المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 163- 164؛ الميانجي، العيون العبرى،/ 273؛ مثله الطّبرسي، إعلام الورى،/ 248- 249

«وروي» عن فاطمة بنت الحسين أ نّها قالت: لمّا ادخلنا على يزيد، ساءه ما رأى من سوء حالنا، وظهر ذلك في وجهه فقال: لعن اللَّه ابن مرجانة، وابن سميّة؛ لو كان بينه وبينكم قرابة ما صنع بكم هذا، وما بعث بكنّ هكذا (1)قالت (2): فقام إليه رجل من أهل الشّام أحمر، وقال له: يا أمير المؤمنين! هب لي هذه الجارية، يعنيني، قالت: وكنت جارية وضيئة، فارتعدت وفرقت؛ وظننت (3)أنّ ذلك يجوز لهم (4)، فأخذت بثياب أختي (5)وعمّتي (6)


1) - [إلى هنا لم يرد في تسلية المجالس].

2) - [تسلية المجالس: قال].

3) [تسلية المجالس: أ نّه يفعل ذلك].

4) [تسلية المجالس: أ نّه يفعل ذلك].

5) [لم يرد في تسلية المجالس].

6) [لم يرد في تسلية المجالس].

زينب، فقالت عمّتي (1): كذبت واللَّه ولؤمت! ما ذلك لك ولا له، فغضب يزيد وقال: بل أنتِ كذبتِ، إنّ ذلك (2)لي، ولو شئت فعلته. فقالت: كلّا واللَّه! ما جعل اللَّه لك ذلك؛ إلّا أن تخرج من ملّتنا وتدين بغير ديننا. فقال: إيّاي تستقبلين بهذا؟ إنّما خرج من الدّين أبوك وأخوك. قالت زينب: بدين اللَّه، ودين أبي، وجدّي اهتديت (3)إن كنت مسلماً (4).

فقال: كذبت يا عدوّة اللَّه. قالت زينب: أمير مسلّط (5)يشتم ظالماً، ويقهر بسلطانه؟! أللَّهمّ إليك أشكو دون غيرك. فاستحيى يزيد؛ وندم وسكت مطرقاً؛ وعاد (6)الشّاميّ (7)إلى مثل كلامه (8)فقال: يا أمير المؤمنين! هب لي هذه الجارية. فقال له يزيد: أعزُب عنِّي (9)لعنك اللَّه، ووهب لك حتفاً قاضياً؛ ويلك لا تقل ذلك! فهذه بنت عليّ وفاطمة، وهم أهل بيت لم يزالوا مبغضين لنا منذ كانوا (10)

قال الشامي: الحسين بن فاطمة وابن علي بن أبى طالب! قال: نعم.

فقال الشامى: لعنك الله يا يزيد، تقتل عترة نبيك و تسبي ذريته، والله ما توهمت إلا أنهم سبي الروم.

فقال يزيد: والله لألحقنك بهم، ثم أمر به فضربت عنقه].

. (11)«قيل» (12)فتقدّم عليّ بن الحسين (13)حتّى وقف (14)بين يدي يزيد وقال:

لا تطمعوا أن تهينونا ونكرمكم *** وأن نكفّ الأذى عنكم وتؤذونا

فاللَّه يعلم أ نّا لا نحبّكم *** ولا نلومكم إن (15)لم تحبّونا

فقال يزيد: صدقت! ولكن أراد أبوك وجدّك أن يكونا أميرين، فالحمد للَّه الّذي قتلهما وسفك دماءهما (16). ثمّ قال: يا عليّ! إنّ أباك قطع رحمي، وجهل حقّي، ونازعني في


1) - [لم يرد في تسلية المجالس].

2) - [لم يرد في تسلية المجالس].

3) - [لم يرد في تسلية المجالس].

4) - [لم يرد في تسلية المجالس].

5) - [تسلية المجالس: تسلط].

6) - [تسلية المجالس: أعاد].

7) - [لم يرد في تسلية المجالس].

8) - [لم يرد في تسلية المجالس].

9) - [لم يرد في تسلية المجالس].

10) - [أضاف في تسلية المجالس:

11) - [تسلية المجالس: قال: ثم].

12) - [تسلية المجالس: قال: ثم].

13) - [لم يرد في تسلية المجالس].

14) - [لم يرد في تسلية المجالس].

15) - [تسلية المجالس: إذ].

16) - [تسلية المجالس: دمهما].

سلطاني، فصنع اللَّه به ما قد رأيت. فقال عليّ بن الحسين: «مَا أصَابَ مِن مُصِيبَةٍ فِي ا لْأرْضِ وَلَا فِي أنفُسِكُمْ إلّافِي كِتَابٍ» (1)

الآية، فقال يزيد لابنه خالد: اردد عليه يا بنيّ (2)! فلم يدر (3)خالد ماذا يردّ (4)، فقال يزيد: «وَمَا أصَابَكُم مِن مُصِيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أيْدِيكُمْ وَيَعْفُو عَن كَثِيرٍ» (5)

فقال عليّ بن الحسين: يا ابن معاوية وهند وصخر! (6)لم تزل النّبوّة والإمرة (7)لآبائي وأجدادي من قبل أن تولد، ولقد كان جدّي عليّ بن أبي طالب في (8)يوم بدر وأحُد والأحزاب في يده راية رسول اللَّه، وأبوك وجدّك في أيديهما رايات الكفّار. ثمّ جعل عليّ ابن الحسين عليه السلام يقول:

ماذا تقولون إذ قال النّبيّ لكم *** ماذا فعلتم وأنتم آخر الأمم

(9)بعترتي وبأهلي بعد مفتقدي *** منهم أسارى ومنهم ضُرِّجوا بِدَم (10) ثمّ قال عليّ بن الحسين: ويلك يا يزيد! (11)إنّك لو تدري ماذا صنعت (12)وما الّذي ارتكبت من أبي وأهل بيتي وأخي وعمومتي؟، إذن لهربت إلى (13)الجبال، وافترشت الرِّمال (14)، ودعوت بالويل والثّبور، أن يكون رأس أبي (15)الحسين بن (16)عليّ وفاطمة منصوباً (17)على باب مدينتكم وهو وديعة رسول اللَّه صلى الله عليه و آله فيكم؟ فابشر يا يزيد بالخزي والنّدامة إذا جمع النّاس غداً (18)ليوم القيامة. (19)(أخبرنا) الشّيخ الإمام مسعود بن أحمد، فيما كتب إليَّ من دهستان، أخبرنا شيخ


1) - [ثم الل تسلية المجالس: «من قبل أن نبرأها إن ذلك على الله يسير»].

2) - [لم يرد في تسلية المجالس].

3) - [تسلية المجالس: ما يقول].

4) - [تسلية المجالس: ما يقول].

5) - [سورة الشورى: 30].

6) - [تسلية المجالس: إن النبوة والإمرة لم تزل].

7) - [تسلية المجالس: إن النبوة والإمرة لم تزل].

8) - [لم يرد في تسلية المجالس].

9) - [لم يرد في تسلية المجالس].

10) - [لم يرد في تسلية المجالس].

11) - [تسلية المجالس: و يلك يا يزيد لو تدري ما صنعت].

12) - [تسلية المجالس: و يلك يا يزيد لو تدري ما صنعت].

13) - [تسلية المجالس: في].

14) - [تسلية المجالس: الرماد].

15) - [لم يرد في تسلية المجالس].

16) - [تسلية المجالس: فاطمة و علي ولده منصوبان].

17) - [تسلية المجالس: فاطمة و علي ولده منصوبان].

18) - [لم يرد في تسلية المجالس].

19) - [تسلية المجالس: وجدت رواية أحببت إيرادها هنا بحذف الأسانيد].

الإسلام أبو سعد المحسن بن محمّد بن كرامة الجشميّ، أخبرنا الشّيخ أبو حامد، أخبرنا أبو حفص عمر بن الجازي بنيسابور، أخبرنا أبو محمّد الحسن بن محمّد المؤدّب السّاري، حدّثنا أبو الحسين محمّد بن أحمد الحجريّ، أخبرنا أبوبكر محمّد بن دُريد الأزديّ، حدّثنا المكّي، عن الحرمازيّ، عن شيخ من بني تميم من أهل الكوفة (1)، قال: لمّا ادخل رأس الحسين وحرمه على يزيد بن معاوية، وكان رأس الحسين بين يديه في طست، جعل ينكت ثناياه بمخصرةٍ في يده ويقول: (ليت أشياخي ببدر شهدوا)، (2)

جزع الخزرع من وقع الأسل *** لاهلوا واستهلوا فرحا

ثم قالوا يا يزيد لا تشل *** لست من خندف إن لم أنتقم].

وذكر الأبيات إلى قوله (3)

جزع الخزرع من وقع الأسل *** لاهلوا واستهلوا فرحا

ثم قالوا يا يزيد لا تشل *** لست من خندف إن لم أنتقم].

(من بني أحمد ما كان فعل)، فقالت (4)زينب بنت عليّ (5)وأمّها فاطمة بنت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم (6)، فقالت: «الحمد للَّه ربّ العالمين، (7)والصّلاة والسّلام (8)على سيِّد المرسلين، صدق اللَّه تعالى إذ (9)يقول: «ثُمَّ كَانَ عَاقِبَةَ ا لَّذِينَ أسَاؤُوا السُّوْأى أنْ كَذَّبُوا بِآياتِ اللَّهِ وَكانُوا بِها يَسْتَهْزِؤُونَ»؛ أظننتَ يا يزيد حيث أخذت علينا أقطار الأرض وآفاق السّماء وأصبحنا نساق كما تساق الأسارى، إنّ بنا (10)على اللَّه هواناً (11)، وبك عليه كرامة؟ وإنّ ذلك لعظم (12)خطرك عنده؛ فشمخت بأنفك، ونظرت في (13)عطفك جذلان

مسروراً (14)حين رأيت الدّنيا لك (15)مستوسقة، والأمور متّسقة، وحين صفا لك ملكنا وسلطاننا، فمهلًا مهلا! أنسيت قول اللَّه تعالى: «وَلَا يَحْسَبَنَّ ا لَّذِينَ كَفَرُوا أَ نَّمَا نُمْلِيْ لَهُمْ خَيْرٌ لِأنْفُسِهِمْ إنّما نُمْلِيْ لَهُمْ لِيَزْدَادُوا إثْماً وَلَهُمْ عَذَابٌ مُهِينٌ»؟ أمن العدل يا ابن الطُّلقاء تخديرك


1) - [تسلية المجالس: وجدت رواية أحببت إيرادها هنا بحذف الأسانيد].

2) - [تسلية المجالس:

3) - [تسلية المجالس:

4) - [تسلية المجالس: قامت، و من هنا مثله في الحدائق الوردية].

5) - [لم يرد في تسلية المجالس].

6) - [لم يرد في تسلية المجالس].

7) - [في الحدائق الوردية: و صلى الله و سلم، و تسلية المجالس: صلى الله].

8) - [في الحدائق الوردية: و صلى الله و سلم، و تسلية المجالس: صلى الله].

9) - [تسلية المجالس: لذلك].

10) - [في تسلية المجالس: هوانا على الله].

11) - [في تسلية المجالس: هوانا على الله].

12) - [تسلية المجالس: لعظيم].

13) - [تسلية المجالس: إلى].

14) - [تسلية المجالس: سروراً].

15) - [لم يرد في الحدائق الورديّة وتسلية المجالس].

حرائرك وإمائك، وسوقك بنات رسول اللَّه صلى الله عليه و آله سبايا (1)قد هتكت ستورهنّ؛ وأبديت وجوههنّ؛ (2)يُحدى بهنّ (3)من بلدٍ إلى بلد، ويستشرفهنّ أهل (4)المناهل والمناقل (5)(6)، ويتصفّح وجوههنّ القريب والبعيد، والدّنيّ والشّريف، ليس معهنّ من رجالهنّ وليّ، ولا من حماتهنّ حميّ، وكيف (7)ترجى المراقبة ممّن (8)لفظ فوه أكباد السّعداء، ونبت لحمه بدماء الشّهداء؟

وكيف لا (9)يستبطأ في بغضنا أهل البيت مَنْ نظر إلينا بالشّنف والشّنآن، والإحن والأضغان؟

ثمّ يقول غير متأثّم ولا مستعظم:

لأهلّوا (10)واستهلّوا فرحاً *** ثمّ قالوا يا يزيد لا تشل

منحنياً على ثنايا أبي عبداللَّه (11)تنكتها بمخصرتك؟ وكيف لا تقول ذلك، وقد نكأت القرحة، واستأصلت الشّأفة، بإراقتك دماء ذرِّيّة (12)آل محمّد، (13)ونجوم الأرض من آل عبدالمطّلب (14)؟ أتهتف (15)بأشياخك؟ زعمت تناديهم، (16)فلتردنّ وشيكاً موردهم، ولتودّنّ أ نّك شللت وبكمت، ولم تكن قلت ما قلت (17)، أللَّهمّ خذ بحقّنا، وانتقم ممّن ظلمنا، واحلل غضبك بمن سفك دماءنا، وقتل حماتنا، فوَاللَّه ما فريتَ إلّاجلدك، ولا جززت (18)إلّالحمك، ولتردّنّ (19)على رسول اللَّه بما تحمّلت من سفك دماء ذرِّيّته، (20)وانتهاك حرمته في لحمته


1) - [تسلية المجالس: كسبايا].

2) [لم يرد في تسلية المجالس].

3) [لم يرد في تسلية المجالس].

4) [الحدائق الورديّة: المنازل].

5) [الحدائق الورديّة: المنازل].

6) - [لم يرد في تسلية المجالس].

7) [الحدائق الورديّة: يرتجى مراقبة مَن].

8) [الحدائق الورديّة: يرتجى مراقبة مَن].

9) - [لم يرد في الحدائق الوردية وتسلية المجالس].

10) - [الحدائق الورديّة: فأهلّوا].

11) - [أضاف في الحدائق الورديّة وتسلية المجالس: سيِّد شباب أهل الجنّة].

12) - [لم يرد في تسلية المجالس].

13) - [لم يرد في تسلية المجالس].

14) - [لم يرد في تسلية المجالس].

15) - [في الحدائق الورديّة وتسلية المجالس: وتهتف].

16) - [في الحدائق الورديّة وتسلية المجالس: و].

17) - [أضاف في تسلية المجالس: قالت].

18) - [تسلية المجالس: حززت].

19) - [في الحدائق الورديّة وتسلية المجالس: وستردّ].

20) [في الحدائق الورديّة وتسلية المجالس: وانتهكت من عترته وحرمته ولحمته].

وعترته (1)، وليخاصمنّك حيث يجمع اللَّه تعالى شملهم، ويلمّ شعثهم، ويأخذ لهم بحقِّهم «وَلا تَحْسَبَنَّ ا لَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أمْوَاتَاً بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ»، فحسبك باللَّه حاكماً، وبمحمّد خصماً (2)وبجبرئيل ظهيراً، وسيعلم مَنْ سوّل (3)لك (4)ومكّنك (5)من رقاب المسلمين، أنّ «بِئْسَ لِلظّالِمِينَ بَدَلًا» (6)

؛ وأ يّكم شرّ مكاناً وأضعف جنداً، ولئن جرّت عليَّ الدّواهي مخاطبتك، فأ نِّي (7)لأستصغر قدرك، (8)وأستعظم تقريعك، وأستكبر (9)توبيخك (10)لكنّ العيون عبرى، والصّدور حرّى (11)، ألا فالعجب كلّ العجب لقتل حزب اللَّه النّجباء، بحزب الشّيطان الطّلقاء، فتلك (12)الأيدي تنطف من دمائنا، وتلك (13)الأفواه تتحلّب من لحومنا، وتلك الجثث الطّواهر الزّواكي تنتابها العواسل، (14)وتعفوها الذِّئاب، (15)وتؤمّها (16)الفراعل (17)، فلئن اتّخذتنا مغنماً، لتجدنّا وشيكاً مغرماً، حين (18)لاتجد إلّاما قدّمت يداك، (19)وأنّ اللَّه ليس بظلّام للعبيد(20)، فإلى اللَّه المُشتكى، وعليه المعوّل، فكد كيدك، واسع سعيك، وناصِب جهدك. فوَاللَّه لا تمحو ذِكْرنا، ولا تُميت وحْينا، ولا تُدرك أمدنا، ولا ترحض عنك عارها، (21)ولا تغيب منكَ شنارها (22)، فهل رأيكَ إلّافند! وأ يّامك إلّاعَدَد!


1) [في الحدائق الورديّة وتسلية المجالس: وانتهكت من عترته وحرمته ولحمته].

2) - [في الحدائق الورديّة وتسلية المجالس: خصيماً].

3) - [الحدائق الورديّة: بوّأ].

4) - [أضاف في تسلية المجالس: هذا].

5) - [الحدائق الورديّة: وأمكنك].

6) - سورة الكهف: 50.

7) - [الحدائق الورديّة: على أنِّي].

8) [لم يرد في الحدائق الورديّة].

9) - [تسلية المجالس: وأستكثر].

10) [لم يرد في الحدائق الورديّة].

11) - [لم يرد في الحدائق الورديّة].

12) - [تسلية المجالس: فهذه].

13) - [لم يرد في الحدائق الورديّة وتسلية المجالس].

14) [تسلية المجالس: وتعفوها أمّهات].

15) - [لم يرد في الحدائق الورديّة].

16) [تسلية المجالس: وتعفوها أمّهات].

17) - [لم يرد في الحدائق الورديّة].

18) - [الحدائق الورديّة: حيث].

19) [في الحدائق الورديّة وتسلية المجالس: «وَما رَبُّكَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ» (سورة فصّلت: 46)].

20) [في الحدائق الورديّة وتسلية المجالس: «وَما رَبُّكَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ» (سورة فصّلت: 46)].

21) [لم يرد في الحدائق الورديّة وتسلية المجالس].

22) [لم يرد في الحدائق الورديّة وتسلية المجالس].

وشملك (1)إلّابَدَد! يوم ينادي المنادي: ألا لعنة اللَّه على الظّالمين. فالحمد للَّه الّذي ختم لأوّلنا بالسّعادة والرّحمة (2)، ولآخرنا بالشّهادة والمغفرة (3)، وأسأل (4)اللَّه أن يكمل لهم الثّواب، (5)ويوجب لهم المزيد (6)(7)وحسن المآب، ويختم بنا الشّرافة (8)، إنّه رحيم ودود، وحسبنا اللَّه ونعم الوكيل، (9)نعم المولى ونعم النّصير (10)».

فقال يزيد:

يا صيحة تحمد (11)من صوائح *** ما أهون النّوح (12)على النّوائح (13)

ثمّ استشار أهل الشّام ماذا يصنع بهم، فقالوا له: لا تتّخذ من كلب سوء جروا! فقال النّعمان بن بشير: انظر ما كان يصنعه بهم رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم فاصنعه، فأمر بردّهم إلى المدينة (14).

الخوارزمي، مقتل الحسين، 2/ 62- 66/ مثله: المحلّي، الحدائق الورديّة، 2/ 125- 127؛ محمّد بن أبي طالب، تسلية المجالس وزينة المجالس، 2/ 385- 390؛

وقُدِم بها [زينب عليها السلام] على يزيد بن معاوية مع أهلها.

ابن عساكر، تاريخ دمشق، 73/ 130، مختصر ابن منظور، 9/ 177

روى الشّيخ الصّدوق من مشايخ بني هاشم وغيره من النّاس: أ نّه لمّا دخل (15)عليّ بن الحسين عليه السلام وحرمه على يزيد، وجي ء برأس الحسين عليه السلام ووضع بين يديه في طست،


1) - [تسلية المجالس: وجمعك].

2) - [تسلية المجالس: والمغفرة].

3) - [في الحدائق الورديّة وتسلية المجالس: والرّحمة].

4) - [تسلية المجالس: نسأل].

5) [لم يرد في الحدائق الورديّة].

6) [لم يرد في الحدائق الورديّة].

7) [في الحدائق الورديّة وتسلية المجالس: ويحسن علينا الخلف].

8) [في الحدائق الورديّة وتسلية المجالس: ويحسن علينا الخلف].

9) [لم يرد في الحدائق الورديّة وتسلية المجالس].

10) [لم يرد في الحدائق الورديّة وتسلية المجالس].

11) - [في الحدائق الورديّة وتسلية المجالس: تعلن].

12) - [في الحدائق الورديّة وتسلية المجالس: الحزن].

13) [لم يرد في الحدائق الورديّة وتسلية المجالس].

14) [لم يرد في الحدائق الورديّة وتسلية المجالس].

15) - [في البحار والدّمعة: أدخل].

فجعل يضرب ثناياه بمخصرة كانت في يده، وهو يقول:

(1)لعبت (2)هاشم بالملك فلا *** خبر جاء ولا وحي نزل(3) (4)ليت أشياخي ببدر شهدوا *** جزع الخزرج من وقع الأسل (5) (6)لأهلّوا واستهلّوا فرحاً *** ولقالوا يا يزيد لا تشل فجزيناه (7)ببدر مثلها (8)*** وأقمنا مثل بدرٍ فاعتدل

لستُ من خِندف إن لم أنتقم *** من بني أحمد ما كان فعل

(9)قالوا: فلمّا رأت زينب ذلك، فأهوت إلى جيبها فشقّت، ثمّ نادت بصوت حزين تقرع القلوب: يا حسيناه! يا حبيب رسول اللَّه! يا ابن مكّة ومنى! يا ابن فاطمة الزّهراء سيِّدة النِّساء! يا ابن محمّد المصطفى. قال: فأبكت واللَّه كلّ مَن كان، ويزيد ساكت، ثمّ قامت على قدميها، وأشرفت على المجلس، وشرعت في الخطبة، إظهاراً لكمالات محمّد صلى الله عليه و آله، وإعلاناً بأ نّا نصبر لرضا اللَّه، لا لخوف ولا دهشة (10)(11)(12)(13)، فقامت إليه زينب بنت عليّ وأمّها فاطمة بنت رسول اللَّه وقالت:

(14)الحمد للَّه ربّ العالمين، والصّلاة (15)على جدِّي سيِّد المرسلين، صدق اللَّه سبحانه كذلك يقول: «ثُمَّ كَانَ عَاقِبَةَ ا لَّذِينَ أسَاؤُوا السُّوأى أن كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ وَكَانُوا بِهَا يَسْتَهْزِؤُونَ»


1) [لم يرد في البحار وزينب الكبرى].

2) [لم يرد في البحار وزينب الكبرى].

3) [لم يرد في البحار وزينب الكبرى].

4) [لم يرد في الأسرار].

5) - [إلى هنا حكاه عنه في زينب الكبرى،/ 52، وإلى النّهاية انظر إلى اللّهوف].

6) [لم يرد في الدّمعة].

7) - [البحار: هم].

8) - [في المصدر: مثللا].

9) [لم يرد في البحار والعوالم].

10) [لم يرد في الأسرار].

11) [لم يرد في الدّمعة].

12) [لم يرد في البحار والعوالم].

13) - [إلى هنا لم يرد في العيون].

14) - [من هنا حكاه عنه في ناسخ التّواريخ].

15) - [في البحار والعوالم: صلّى اللَّه].

أظننتَ يا يزيد حين (1)أخذتَ علينا أقطار الأرض، وضيّقتَ علينا آفاق السّماء، فأصبحنا لك في إسار (2)، نساق إليك سوقاً في قطار، وأنت علينا ذو اقتدار، أنّ بنا من اللَّه هواناً وعليك منهُ كرامة وامتناناً، وأنّ ذلك لعظم خطرك، وجلالة قدرك، فشمخت بأنفك، ونظرت في عطفك (3)، تضرب أصدريك فرحاً (4)، وتنقض مذرويك مرحاً (5)، حين رأيت الدّنيا لك مستوسقة (6)، والأمور لديك متّسقة (7)، وحين صفا لك ملكنا، وخلص لك سلطاننا، فمهلًا مهلًا، لا تطش جهلًا، أنسيت قول اللَّه عزّ وجلّ: «وَلَا يَحْسَبَنَّ ا لَّذِينَ كَفَرُوا أنّما نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأنفُسِهِمْ إنّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدَادُوا إثْماً وَلَهُمْ عَذَابٌ مُهِينٌ».

أمِنَ العدل يا ابن الطّلقاء تخديرك حرائرك وإماءك (8)، وسوقك بنات رسول اللَّه سبايا؟

قد هُتكت ستورهنّ، وأُبديت وجوههنّ، تحدو (9)بهنّ الأعداء من بلدٍ إلى بلد، (10)وتستشرفهنّ المناقل (11)(12)، ويتبرّزن (13)لأهل المناهل (14)، ويتصفّح وجوههنّ القريب (15)والبعيد، والغائب والشّهيد، والشّريف والوضيع، والدّنيّ والرّفيع، ليس معهنّ من رجالهنّ من وليّ، ولا من حماتهنّ حميّ (16)، عتوّاً (17)منك على اللَّه وجحوداً لرسول اللَّه، ودفعاً لما جاء به من عند اللَّه.


1) - [العيون: حيث].

2) - [زاد في الدّمعة والعيون: الذِّلّ].

3) - نظر في عطفه: أخذه العجب.

4) - الأصدران: عرقان تحت الصّدغين.

5) - المذروان: أطراف الأليتين [زاد في زينب الكبرى: جذلان مسروراً].

6) - مستوسقة: مجتمعة [في الدّمعة والأسرار والعيون: مستوثقة].

7) - متّسقة: مستوية.

8) - [لم يرد في البحار].

9) - [المصدر: تحدوا وهو تصحيف].

10) [في البحار والعوالم والدّمعة والأسرار والعيون: يستشرفهنّ أهل المناقل].

11) [في البحار والعوالم والدّمعة والأسرار والعيون: يستشرفهنّ أهل المناقل].

12) - تستشرف: تنظر.

13) - [في البحار والعوالم والدّمعة والأسرار: ويبرزن].

14) - المناهل: مواضع شرب الماء في الطّريق.

15) - [الدّمعة: الغريب].

16) - [في البحار والدّمعة والأسرار وناسخ التّواريخ: حميم].

17) - عنواً: عناداً.

ولا غرو منك، ولا عجب من فعلك، وأنّى ترتجى (1)مراقبة (2)من (3)لفظ فوه أكباد الشُّهداء، ونبت لحمه بدماء السُّعداء (4)، ونصب الحرب لسيِّد الأنبياء، وجمع (5)الأحزاب، وشهر الحراب، وهزّ السُّيوف في وجه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله، أشدّ العرب [للَّه (6)] جحوداً، وأنكرهم له رسولًا، وأظهرهم له عدواناً، وأعتاهم على الرّبّ كفراً وطغياناً.

ألا إنّها (7)نتيجة خلال الكفر، وصبّ (8)يجرجر (9)في الصّدر لقتلى يوم بدر، فلا يستبطئ في بغضنا أهل البيت من كان نظره إلينا (10)شنفاً وإحناً وأضغاناً (11)، (12)يظهر كفره برسول اللَّه (13)، ويفصح ذلك بلسانه، وهو يقول:- فرحاً بقتل ولده وسبي ذرِّيّته، غير متحوّب ولا مستعظم (14)-.

لأهلّوا واستهلّوا فرحاً *** ولقالوا يا يزيد لا تشل (15)

منحنياً (16)على ثنايا أبي عبداللَّه- وكان مقبل رسول اللَّه صلى الله عليه و آله- ينكتها بمخصرته، قد التمع السّرور بوجهه، لعمري لقد نكأت القرحة (17)، واستأصلت الشّأفة، بإراقتك دم سيِّد


1) [في الدّمعة: ممّن].

2) - [لم يرد في الأسرار].

3) [في الدّمعة: ممّن].

4) - [العيون: الشُّهداء].

5) - [الدّمعة: وجميع].

6) - [من البحار والعوالم والدّمعة والأسرار والعيون].

7) - [لم يرد في الأسرار].

8) - [في البحار والعوالم والعيون: ضبَ].

9) - [الدّمعة: تجرجر].

10) [في البحار: شنفاً وشناناً والأسرار: أشناناً وأحناً وضغناً والعوالم والدّمعة والأسرار والعيون: أضغاناً].

11) [في البحار: شنفاً وشناناً والأسرار: أشناناً وأحناً وضغناً والعوالم والدّمعة والأسرار والعيون: أضغاناً].

12) [الدّمعة: يظهره برسوله].

13) [الدّمعة: يظهره برسوله].

14) - [زاد في الدّمعة والأسرار والعيون: يهتف بأشياخه].

15) - [في المصدر: تسل].

16) - [في الدّمعة والأسرار والعيون: منخياً].

17) - نكأت: قشرت قبل أن تبرأ.

شباب أهل الجنّة، وابن يعسوب (1)الدِّين و (2)العرب، وشمس آل عبدالمطّلب، وهتفت بأشياخك، وتقرّبت بدمه إلى الكفرة من أسلافك، ثمّ صرخت بندائك ولعمري (3)لقد (4)ناديتهم لو شهدوك! ووشيكاً تشهدهم، ولن (5)يشهدوك ولتودّ (6)يمينك كما زعمت شلّت (7)بك عن مرفقها وجذّت (8)(9)، وأحببت أنّ أُمّك لم تحملك وأباك لم يلدك (10)، أو (11)حين تصير إلى سخط اللَّه ومخاصمك (12)رسول اللَّه صلى الله عليه و آله.

أللَّهمّ خذ بحقّنا، وانتقم (13)من ظالمنا (14)، واحلل غضبك (15)على مَنْ (16)سفك دماءنا، (17)ونقض ديارنا (18)، وقتل حماتنا، وهتك عنّا سدولنا.

وفعلت فعلتك (19)الّتي فعلت (20)، وما فريت إلّاجلدك، وما جززت (21)إلّالحمك، وستردعلى رسول اللَّه بما تحمّلت من دم (22)ذرِّيّته، وانتهكت من حرمته، وسفكت من دماء عترته ولحمته، حيث يجمع (23)به شملهم، ويلمّ به (24)شعثهم، وينتقم من ظالمهم، ويأخذ لهم بحقِّهم


1) [لم يرد في البحار والعوالم والأسرار وناسخ التّواريخ].

2) [لم يرد في البحار والعوالم والأسرار وناسخ التّواريخ].

3) - [لم يرد في الأسرار].

4) - [في البحار والعوالم: قد].

5) - [لم يرد في البحار والعوالم وناسخ التّواريخ].

6) - [في الدّمعة والعيون: ولتودَّنَ].

7) [الدّمعة: منك ما شي ء عن مرفقها وجُذّت، والعيون: منك عن مرفقها وجذّت].

8) [الدّمعة: منك ما شي ء عن مرفقها وجُذّت، والعيون: منك عن مرفقها وجذّت].

9) - [لم يرد في البحار].

10) - [في البحار والعوالم والدّمعة والأسرار وناسخ التّواريخ والعيون: يلد].

11) - [لم يرد في البحار والعوالم والدّمعة السّاكبة والأسرار وناسخ التوّاريخ والعيون].

12) - [زاد في العوالم: ومخاصم أبيك].

13) [في الدّمعة والأسرار والعيون: ممّن ظلمنا].

14) [في الدّمعة والأسرار والعيون: ممّن ظلمنا].

15) [في البحار والعوالم وناسخ التّواريخ: بمن].

16) [في البحار والعوالم وناسخ التّواريخ: بمن].

17) [في البحار: ونقص ذمامنا والعوالم: ونقض ذمامنا].

18) [في البحار: ونقص ذمامنا والعوالم: ونقض ذمامنا].

19) [لم يرد في الدّمعة].

20) [لم يرد في الدّمعة].

21) - [الدّمعة: خرزت، والعيون: حززت].

22) - [لم يرد في البحار والأسرار و ناسخ التواريخ].

23) - [زاد في العيون: الله].

24) - [لم يرد في العيون].

من أعدائهم، فلا يستفزّنّك الفرح بقتلهم (1)، «وَلَا تَحْسَبَنَّ ا لَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أمْوَاتَاً بَلْ أحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ* فَرِحِينَ بِمَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ» (2)

وحسبك باللَّه وليّاً حاكماً، وبرسول اللَّه خصماً (3)، وبجبرئيل ظهيراً، وسيعلم مَنْ بوّأك (4)ومكّنك من رقاب المسلمين أنّ بئس للظّالمين بدلًا، وأ يّكم (5)شرّ مكاناً (6)وأضلّ سبيلًا (7).

وما استصغاري قدرك، ولا استعظامي تقريعك (8)توهّماً لانتجاع (9)الخطاب فيك، بعد أن تركت عيون المسلمين به عبرى، وصدورهم عند ذكره (10)حرّى، فتلك قلوب قاسية، ونفوس طاغية، وأجسام محشوّة بسخط اللَّه ولعنة الرّسول، قد عشش فيه الشّيطان وفرخ، (11)ومَنْ هناك (12)مثلك ما درج (13)، فالعجب كلّ العجب لقتل الأتقياء، وأسباط الأنبياء، وسليل الأوصياء، بأيدي الطّلقاء الخبيثة، ونسل العهرة الفجرة، تنطف أكفّهم من دمائنا (14)، وتنحلب (15)أفواههم من لحومنا (16)تلك الجثث 15 الزّاكية على الجيوب (17)


1) - [في البحار والعوالم و الأسرار و ناسخ التواريخ: بقتله].

2) - آل عمران: 169- 170.

3) - [في البحار والعوالم و الدمعة و الأسرار و ناسخ التواريخ و العيون: خصيما].

4) - [زاد في الدمعة: الآن].

5) - [في البحار والعوالم: و أنكم والدمعة: و أينا].

6) - [لم يرد في الأسرار].

7) - [لم يرد في الأسرار].

8) - [التقريع: التعنيف].

9) - [الانتجاع: الانتفاع].

10) - [في الدمعة: ذلك و الأسرار: ذكر ذلك].

11) - [لم يرد في الدمعة].

12) - [في الأسرار و ناسخ التواريخ: هنا لك].

13) - [زاد في البحار والعوالم والدمعة و الأسرار و ناسخ التواريخ والعيون: و نهض].

14) - [تنطف: أي تقطر].

15) - تنحلب: تسيل [في البحار والعوالم والدمعة والأسرار والعيون: تتحلب].

16) - [في البحار والعوالم والأسرار و ناسخ التواريخ: و للبحثث، والدمعة: والجثث].

17) - [في الدمعة والعيون: الجبوب].

الضّاحية، تنتابها العواسل (1)وتعفّرها (2)أُمّهات (3)الفراعل (4)، فلئن اتّخذتنا مغنماً لتجد (5)بنا وشيكاً مغرماً حين لا تجد إلّاما قدّمت يداك، وما اللَّه بظلّام للعبيد، فإلى اللَّه المشتكى والمعوّل، وإليه الملجأ والمؤمّل.

ثمّ كد كيدك، واجهد جهدك، فوَاللَّه الّذي شرّفنا بالوحي والكتاب، والنّبوّة والانتخاب (6)، لا تدرك أمدنا، ولا تبلغ غايتنا، ولا تمحو ذكرنا، ولا يرحض (7)عنك عارنا، وهل رأيك إلّا فند، وأ يّامك إلّاعدد، وجمعك إلّابدد، يوم ينادي (8)المنادي: ألا لعن اللَّه الظّالم العادي.

والحمد للَّه الّذي حكم (9)لأوليائه بالسّعادة، وختم (10)لأصفيائه (11)بالشّهادة (12)، ببلوغ الإرادة، نقلهم إلى الرّحمة والرّأفة، والرِّضوان والمغفرة، ولم يشق بهم غيرك، ولا ابتلى بهم سواك، ونسأله أن يكمل لهم الأجر، ويجزل (13)لهم الثّواب والذّخر، ونسأله حسن الخلافة، وجميل الإنابة، إنّه رحيم ودود (14).

فقال يزيد مجيباً لها (15):


1) - تنتابها العواسل: تأتي مرة بعد أخرى والعواسل: الذئاب.

2) - [في الدمعة والعيون: تعفوها].

3) - [لم يرد في البحار والأسرار و ناسخ التواريخ].

4) - تعرفها: تمرغها في التراب، والفراعل: أولاد الضباع.

5) - [في البحار: لتتخذنا، و ناسخ التواريخ و العيون: لتجدنا].

6) - [في البحار والعوالم والدمعة والأسرار و ناسخ التواريخ: والانتجاب].

7) - [في البحار و ناسخ التواريخ والعيون: ولا ترحض والدمعة: تدحض].

8) - [في البحار والعوالم والدمعة والعيون: ينادي].

9) - [الدمعة ختم].

10) - [الدمعة حكم].

11) - [البحار: لأوصيائه].

12) - [لم يرد في البحار والعوالم والدمعة والأسرار و ناسخ التواريخ].

13) - [في البحار والعوالم والدمعة والأسرار و ناسخ التواريخ والعيون: و يجزل].

14) - [إلى هنا حكاه عنه في ناسخ التّواريخ].

15) - [زاد في البحار: شعراً].

يا صيحة تحمد من صوايح *** ما أهون الموت على النّوايح

ثمّ أمر بردّهم. (1)

بيان: قال الجزريُّ: في حديث الحسن يضرب أسدريه أي عطفيه ومنكبيه يضرب بيده عليهما، وروي بالزّاي والصّاد بدل السِّين بمعنى واحد، وهذه الأحرف الثّلاثة تتعاقب مع الدّال، وقال في باب الصّاد في حديث الحسن: يضرب أصدريه أي منكبيه وقال في باب الميم والذّال: في حديث الحسن «ما تشاء أن ترى أحدهم ينقض مِذرويه» المِذروان جانبا الأليتين ولا واحد لهما، وقيل: هما طرفا كلِّ شي ء وأراد بهما الحسن فرعي المنكبين، يقال: جاء فلان ينقض مذرويه، إذا جاء باغياً يتهدّد، وكذلك إذا جاء فارغاً في غير شغل، والميم زائدة.

وقال الفيروزآباديُّ: الأصدران عرقان تحت الصُّدغين، وجاء يضرب أصدريه أي فارغاً، وقال في المذروين: بكسر الميم نحواً ممّا مرَّ.

ويقال: «لا غرو» أي ليس بعجب. والضبُّ الحقد الكامن في الصّدر، وفي بعض النّسخ مكان «شنفاً وشنآناً» «سيفاً وسناناً»، و فلان يتحوّب من كذا أي يتأثّم والتّحوُّب أيضاً التوجّع والتّحزُّن، والسّديل ما اسبل على الهودج، والجمع السُّدول.

قولها (رضي اللَّه عنها): «فتلك» إشارة إلى أعوانه وأنصاره وفي بعض النّسخ «قبلك» بكسر القاف وفتح الباء أي عندك أو بفتح القاف وسكون الباء إشارة إلى آبائه لعنهم اللَّه.

قولها: «ما درج» كلمة ما زائدة كما في قوله تعالى: «فبِما رَحمة مِن اللَّه» أي بإعانة هؤلاء درجت ومشيت وقمت، أو في حجور هؤلاء الأشقياء رُبّيت، ومنهم تفرّعت، والجبوب بضمّ الجيم والباء الأرض الغليظة، ويقال: وجه الأرض وفي بعض النّسخ بالنّون فعلى الأوّل الضّاحية من قولهم مكان ضاح أي بارز، وعلى الثّاني من قولهم ضحيت للشّمس أي برزت وإنّما أوردت بعض الرّوايات مكرّراً لكثرة اختلافها].

وقيل: إنّ فاطمة بنت الحسين كانت وضيئة الوجه، وكانت جالسة بين النِّساء، فقام إلى يزيد رجل من أهل الشّام أحمر فقال: يا أمير المؤمنين، هب لي هذه الجارية! يعني: فاطمة بنت الحسين، فأخذت بثياب عمّتها زينب بنت عليّ بن أبي طالب عليه السلام فقالت: أُوتَم وأُستخدَم؟!

فقالت زينب للشّاميّ: كذبت ولؤمت، واللَّه ما ذاك لك ولا له.

فغضب يزيد ثمّ قال: إنّ ذلك لي، ولو شئت أن أفعل لفعلت.

قالت زينب: كلّا، واللَّه ما جعل اللَّه ذلك لك، إلّاأن تخرج من ملّتنا، وتدين بغير ديننا.

فقال يزيد: إنّما خرج من الدِّين أبوك وأخوك.


1) - [إلى هنا حكاه عنه في البحار والعوالم والدّمعة والأسرار والعيون وفي البحار والعوالم إلى النّهاية:

قالت زينب: بدين اللَّه، ودين أبي، ودين أخي، اهتديتَ أنتَ إن كنتَ مسلماً.

قال يزيد: كذبت يا عدوّة اللَّه.

فقالت زينب: أنت أمير تشتم ظلماً، وتقهر بسلطانك.

فكأ نّه استحيى، فسكت، فعاد الشّاميّ فقال: يا أمير المؤمنين! هب لي هذه الجارية.

فقال يزيد: أُغرب، وهب اللَّه لك حتفاً قاضياً.

الطّبرسي، الاحتجاج،/ 34- 38/ عنه: المجلسي، البحار، 45/ 157- 162؛ البحراني، العوالم، 17/ 402- 407؛ البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 108- 113؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 503- 504؛ الميانجي، العيون العبرى،/ 263- 273؛ سپهر، ناسخ التّواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 389- 392

قال علماء السِّير: ثمّ [دعا] (1)يزيد بعليّ بن الحسين وصبيان الحسين ونسائه، فأدخلوا عليه/ فقال لعليّ: يا عليّ، أبوك الّذي قطع رحمي، وجهل حقّي، ونازعني سلطاني، فصنع اللَّه به ما رأيت. فقال عليّ: «مَا أصَابَ مِن مُصِيبَةٍ فِي ا لْأرْضِ وَلَا فِي أنفُسِكُمْ إلّافِي كِتَابٍ مِن قَبْلِ أن نَبْرَأها». ثمّ دعا بالنِّساء والصِّبيان، فأجلسوا بين يديه، فرأى هيئة قبيحة، فقال: قبّح اللَّه ابن مرجانة، لو كانت بينكم وبينه قرابة ما فعل بكم هذا. فرقّ لهم يزيد، فقام رجل أحمر من أهل الشّام فقال: يا أمير المؤمنين، هب لي هذه- يعني فاطمة بنت عليّ- وكانت وضيئة، فارتعدت وظننت أ نّهم يفعلون، فأخذت بثياب أختها زينب- وكانت زينب أكبر منها- فقالت زينب: كذبت واللَّه، ما ذلك لك ولا له. فغضب يزيد وقال: كذبت، إنّ ذلك لي، ولو شئت أنّ أفعله لفعلته، قالت: كلّا واللَّه، ما جعل اللَّه ذلك لك إلّاأن تخرج من ملّتنا وتدين بغير ديننا، فعاد الشّاميّ فقام وقال: هب لي هذه، فقال: اغرب، وهب اللَّه لك حتفاً قاضياً.

ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 343- 344

ثمّ دعا يزيد بعليّ بن الحسين والصِّبيان والنِّساء وقد أوثقوا بالحبال فأدخلوا عليه، فقال عليّ بن الحسين: يا يزيد، ما ظنّك برسول اللَّه صلّى اللَّه عليه [وآله] وسلّم لو رآنا مقرنين بالحبال؟ [أ] ما كان يرقّ لنا؟ فقال [يزيد]: يا عليّ، أبوك الّذي قطع رحمي


1) - ما بين المعقوفتين: ساقط من الأصول.

ونازعني على سلطاني فصنع اللَّه به ما رأيت!!

ودعا بالنِّساء والصِّبيان فأُجلسوا بين يديه فقام رجل من أهل الشّام فقال: يا أمير المؤمنين، هب لي هذه- يعني فاطمة بنت عليّ وكانت وضيئة- فأرعدت وظنّت أ نّهم يفعلون! فأخذت بثياب أختها زينب فقالت زينب: كذبت واللَّه ما ذلك لك ولا له.

فغضب يزيد لذلك وقال: كذبت إنّ ذلك لي ولو شئت أن أفعله لفعلت!! قالت: كلّا واللَّه ما جعل اللَّه عزّ وجلّ- ذلك- لك إلّاأن تخرج من ملّتنا أو تدين بغير ديننا!!

ابن الجوزي، الرّدّ على المتعصِّب العنيد،/ 49

فقام رجل من أهل الشّام فقال: هب لي هذه- يعني فاطمة (1)- فأخذت بثياب أختها زينب- وكانت أكبر منها- فقالت زينب: كذبت ولؤمت، ما ذلك لك ولا له؛ فغضب يزيد وقال: كذبت واللَّه، إنّ ذلك لي، ولو شئت أن أفعله لفعلته؛ قالت: كلا واللَّه، ما جعل اللَّه لك ذلك إلّاأن تخرج من ملّتنا وتدين بغير ديننا؛ فغضب يزيد واستطار، ثمّ قال: إيّاي تستقبلين بهذا؟ إنّما خرج من الدّين أبوك وأخوك! قالت زينب: بدين اللَّه ودين أبي وأخي وجدّي اهتديت أنت وأبوك وجدّك؛ قال: كذبت يا عدوّة اللَّه. قالت:

أنت أمير تشتم ظالماً وتقهر بسلطانك؟ فاستحى وسكت.

ابن الأثير، الكامل، 3/ 299/ مثله النّويري، نهاية الإرب، 20/ 470

وكانت مع أخيها الحسين رضى الله عنه لمّا قتل، وحملت إلى دمشق، وحضرت عند يزيد بن معاوية (2)وكلامها ليزيد (3)(4)حين طلب الشّاميّ أختها فاطمة بنت عليّ من يزيد (5)مشهور (6)مذكور في التّواريخ، وهو (7)يدلّ على عقل وقوّة جنان (8)

وهي صاحبة التّرجمة والمعنية بهذا الكتاب رضوان اللَّه عليها .. وسيأتي موضوع الحديث عنها عقب ذكر أخبار الزّينبات].

.

1) - [أضاف في نهاية الإرب: بنت عليّ].

2) - [إلى هنا لم يرد في اللّوامع].

3) - [زاد في الإصابة: بن معاوية].

4) [اللّوامع: بن معاوية إلى قوله].

5) [اللّوامع: بن معاوية إلى قوله].

6) [لم يرد في الإصابة واللّوامع].

7) [لم يرد في الإصابة واللّوامع].

8) - [زاد في السِّيدة زينب:

ابن الأثير، أسد الغابة، 5/ 469/ عنه: ابن حجر، الإصابة، 4/ 315؛ المامقاني، تنقيح المقال، 3- 2/ 79؛ النّقدي، زينب الكبرى،/ 27؛ موسى محمّد عليّ، السّيِّدة زينب،/ 50، 127؛ دخيّل، أعلام النِّساء،/ 76؛ مجد الدّين المؤيديّ، لوامع الأنوار (1)،/ 202

فروي عن روح بن زنباع الجداميّ، عن أبيه، عن العذريّ بن ربيعة بن عمرو الجرشيّ قال: أنا عند يزيد (2)بن معاوية إذ أقبل زحر بن قيس (3)المذحجيّ على يزيد فقال (4): ويلك ما وراءك (5)؟ قال: ابشر بفتح اللَّه ونصره.

ورد علينا الحسين بن عليّ في ثمانية عشر من أهل بيته وستِّين رجلًا (6)من شيعته، فسرنا إليهم وسألناهم أن يستسلموا أو ينزلوا على حكم الأمير عبيداللَّه أو القتال، فاختاروا القتال على الاستسلام، فعدونا عليهم من شروق الشّمس فأحطنا بهم من كلِّ ناحية حتّى إذا أخذت السّيوف مأخذها (7)، جعلوا يلجأون (8)إلى غير وزر، ويلوذون (9)بالآكام والحفر لوذاً (10)كما لاذَ الحمام من الصّقر، فوَ اللَّه يا أمير المؤمنين ما كان إلّاجزر جزور، أو نومة قائل، حتّى أتينا على آخرهم، فهاتيك أجسادهم مجرّدة، (11)ووجوههم معفّرة، وثيابهم بالدِّماء مرمّلة (12)، تصهرهم الشّمس، وتسفى عليهم الرِّيح، زوّارهم العقبان والرّخم


1) - [حكاه عن الإصابة].

2) - [في البحار والعوالم والدّمعة والأسرار مكانهم: روى عبداللَّه بن ربيعة الحميريّ قال: إنِّي لعند يزيد ...].

3) [في البحار والعوالم والدّمعة والأسرار: حتّى دخل عليه، فقال له يزيد:].

4) [في البحار والعوالم والدّمعة والأسرار: حتّى دخل عليه، فقال له يزيد:].

5) - [زاد في البحار والعوالم والدّمعة والأسرار: وما عندك].

6) - [لم يرد في البحار والعوالم والدّمعة والأسرار].

7) - [زاد في البحار والعوالم والدّمعة والأسرار: من هام القوم].

8) - [في البحار والعوالم والدّمعة والأسرار: يهربون].

9) - [زاد في البحار والدّمعة والأسرار: منّا].

10) - [في البحار والعوالم والدّمعة: لواذاً].

11) [في البحار والعوالم والدّمعة والأسرار: وثيابهم مرمّلة وخدودهم معفّرة].

12) [في البحار والعوالم والدّمعة والأسرار: وثيابهم مرمّلة وخدودهم معفّرة].

(1)بقاع قرقر سبسب، لا مكفّنين ولا موسّدين (2). فقال: كنت أرضى من طاعتكم بدون قتله (3). (4)ونقلت من تاريخ دمشق عن ربيعة بن عمرو الجرشيّ قال: أنا عند يزيد إذ سمعت صوت محفز يقول: هذا محفز بن ثعلبة أتى أمير المؤمنين باللِّئام الفجرة فأجابه يزيد: ما ولدت أمّ محفز [أ] شرّ وألأم (5). (6)قال عليّ بن الحسين عليهما السلام: أدخلنا على يزيد ونحن اثنا عشر رجلًا مغلّلون، (7)فلمّا وقفنا بين يديه قلت: أنشدك (8)اللَّه يا يزيد ما ظنّك برسول اللَّه لو رآنا على هذه الحال (9)؟(10)قال: (يا أهل الشّام، ما ترون في هؤلاء؟ قال رجل: (11)لا تتّخذنّ من كلب سوء جرواً (12)فقال له النّعمان بن بشير: اصنع ما كان رسول اللَّه يصنع بهم لو رآهم بهذه الهيئة 5 8. (13)وقالت فاطمة بنت الحسين: يا يزيد، (14)بنات رسول اللَّه سبايا (15)! فبكى النّاس

وبكى أهل داره حتّى علت الأصوات (16).

فقال عليّ بن الحسين عليهما السلام: وأنا مغلول فقلت: أتأذن لي في الكلام؟

فقال: قل ولا تقل (17)هجراً.


1) - [في البحار والعوالم والدمعة والأسرار: فأطرق يزيد هنيئة ثم رفع رأسه].

2) - [في البحار والعوالم والدمعة والأسرار: فأطرق يزيد هنيئة ثم رفع رأسه].

3) - [زاد في البحار والعوالم والدمعة والأسرار: أما لو أني صاحبه لعفوت عنه].

4) - [لم يرد في الأسرار].

5) - [لم يرد في الأسرار].

6) - [حكاه عنه في نفس المهموم،/ 436- 437].

7) - [الأسرار: قال سهل: و هم مقرنون في الحبال، ووضع الرأس الشريف في حق و أدخل على يزيد و هو جالس على السرير و حوله كثير من ماشيخ قريش ثم قال علیه السلام فلما وقفنا بين يديه].

8) - [الدمعة: ناشدتك].

9) - [في العوالم والدمعة: الحالة].

10) - [لم يرد في البحار والعوالم والدمعة].

11) - [نفس المهموم: أقول: قال رجل ملعون كلمة قبيحة لا أحب نقلها].

12) - [نفس المهموم: أقول: قال رجل ملعون كلمة قبيحة لا أحب نقلها].

13) - [مثله في المعالي، 2/ 163].

14) - [زاد في المعالي: عندها].

15) - [زاد في المعالي: عندها].

16) - [مثله في المعالي، 2/ 163].

17) - [العوالم: تقول].

قلت (1): لقد وقفت موقفاً لا ينبغي لمثلي أن يقول الهجر، ما ظنّك برسول اللَّه لو رآني في الغلّ (2)؟ فقال لمن حوله: حلّوه (3). (4)ثمّ وضع رأس الحسين عليه السلام بين يديه والنِّساء من خلفه، لئلّا ينظرن إليه فرآه عليّ ابن الحسين عليهما السلام فلم يأكل بعد ذلك الرّأس (5).

حدّث عبدالملك بن مروان لمّا أتي يزيد برأس الحسين عليه السلام قال: لو كان بينك وبين ابن مرجانة قرابة لأعطاك ما سألت.

ثمّ أنشد يزيد:

نفلِّق هاماً من رجل (6)أعزّة *** علينا وهم كانوا أعقّ وأظلما

قال عليّ بن الحسين عليهما السلام: «مَا أصَابَ مِن مُصِيبَةٍ فِي ا لْأرْضِ وَلَا فِي أنفُسِكُمْ إلّافِي كِتَابٍ مِن قَبْلِ أن نَبْرَأَها إنّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ» (7)

وأمّا زينب فإنّها لمّا رأت رأس الحسين عليه السلام أهوت إلى جيبها فشقّته ثمّ نادت بصوتٍ حزين يقرح الكبد ويوهي الجلد: يا حسيناه! يا حبيب جدّه الرّسول! ويا ثمرة فؤاد الزّهراء البتول! يا ابن بنت المصطفى! يا ابن مكّة ومنى! يا ابن عليّ المرتضى! فضجّ المجلس بالبكاء ويزيد ساكت وهو بذاك شامت.

ثمّ دعا بقضيب خيزران ينكت به ثنايا الحسين فأقبل عليه أبو برزة الأسلميّ وقال:

ويحك! أتنكت بقضيبك ثغر الحسين بن فاطمة؟ أشهد لقد رأيت النّبيّ صلى الله عليه و آله يرشف ثناياه


1) - [العوالم: فقال].

2) - [المصدر: غلّ].

3) - [حكاه عنه في نفس المهموم،/ 436- 437].

4) [لم يرد في البحار والعوالم والدّمعة والأسرار].

5) [لم يرد في البحار والعوالم والدّمعة والأسرار].

6) - [في البحار والعوالم والدّمعة: رجال].

7) - [إلى هنا حكاه عنه في البحار والعوالم والدّمعة والأسرار].

وثنايا أخيه، ويقول: أنتما سيِّدا شباب أهل الجنّة فقتل اللَّه قاتلكما ولعنه وأعدّ له جهنّم وساءت مصيراً. فغضب يزيد وأمر بإخراجه سحباً. [...]

كان قد دخل أهل الشّام يهنِّئونه بالفتح، فقام رجل منهم أحمر أزرق فنظر إلى فاطمة بنت الحسين وكانت وضيئة فقال: يا أمير المؤمنين، هب لي هذه الجارية؟

فقالت فاطمة لعمّتها: يا عمّتاه، أوتمت واستخدم؟ فقالت زينب: لا واللَّه ولا كرامة لك ولا له إلّاأن يخرج من ديننا.

فأعاد الأزرق الكلام.

فقال له يزيد: وهب اللَّه لك حتفاً قاطعاً.

ثمّ تمثّل بأبيات ابن الزّبعريّ:

ليت أشياخي ببدرٍ شهدوا *** جزع الخزرج من وقع الأسل

فأهلّوا واستهلّوا فرحاً *** ثمّ قالوا: يا يزيد لا تشل

قد قتلنا القوم من ساداتهم *** وعدلناه ببدرٍ فاعتدل

فقامت زينب بنت عليّ عليه السلام وقالت: الحمد للَّه ربّ العالمين وصلّى اللَّه على رسوله وآله أجمعين صدق اللَّه كذلك يقول: «ثُمَّ كانَ عاقِبَةُ ا لَّذينَ أسَاؤُوا السَّوْأى أنْ كَذَّبُوا بآياتِ اللَّهِ وَكانُوا بِها يَسْتَهْزِؤون»، أظننتَ يا يزيد حيث أخذتَ علينا أقطار الأرض وآفاق السّماء، فأصبحنا نُساق كما تُساق الأسرى أنّ بنا على اللَّه هواناً وبكَ على اللَّه كرامة، فشمختَ بأنفكَ، ونظرتَ إلى عطفِك، حين رأيتَ الدُّنيا مستوسقة حين صَفا لكَ ملكنا وسلطاننا، فمهلًا مهلا، أنسيتَ قوله تعالى: «وَلَا يَحْسَبَنَّ ا لَّذِينَ كَفَرُوا أ نّما نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأنفُسِهِمْ إنّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدَادُوا إثْماً وَلَهُمْ عَذَابٌ مُهِينٌ» ثمّ تقول غير متأثِّم [ولا مستعظم]:

فأهلّوا واستهلّوا فرحاً *** ثمّ قالوا يا يزيد لا تشل

متنحّياً على ثنايا أبي عبداللَّه سيِّد شباب أهل الجنّة تنكتها بمخصرتك وكيف لا تقول ذلك وقد نكأت القرحة واستأصلت الشّأفة بإراقتك دماء الذرِّيّة الطّاهرة وتهتف بأشياخك، لتردنَّ موردهم.

أللَّهمّ خذ بحقّنا وانتقم لنا من ظالمنا، فما فريت إلّاجلدك ولا حززت إلّالحمك بئس للظّالمين بدلًا وما ربّك بظلّام للعبيد فإلى اللَّه المشتكى وعليه المتّكل، فوَاللَّه لا تمحو ذكرنا

ولا تميت وحينا، والحمد للَّه الّذي ختم لأوّلنا بالسّعادة ولآخرنا بالشّهادة ويحسن علينا الخلافة، إنّه رحيم ودود.

فقال يزيد:

يا صيحة تحمد من صوائح *** ما أهون الموت على النّوائح

ودعا يزيد الخاطب وأمره أن يصعد المنبر ويذمّ الحسين وأباه، فصعد وبالغ في ذمّ أمير المؤمنين والحسين- سلام اللَّه عليهما- والمدح لمعاوية ويزيد.

فصاح به عليّ بن الحسين عليه السلام: ويلك أ يُّها الخاطب! اشتريت مرضاة المخلوق بسخط الخالق، فتبوّأ مقعدك من النّار.

ولقد أجاد ابن سنان الخفاجيّ بقوله:

يا أُمّة كفرت وفي أفواهها *** القرآن فيه ضلالها ورشادها

أعلى المنابر تعلنون بسبّه *** وبسيفه نصبت لكم أعوادها

تلك الخلائق بينكم بدريّة *** قتل الحسين وما خبت أحقادها

ابن نما، مثير الأحزان،/ 53- 56/ عنه: المجلسي، البحار، 45/ 129- 130، 131، 132؛ البحراني، العوالم، 17/ 430، 432، 433، البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 92- 93، 104، 105؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 497، 500، 501

وذكر هشام بن محمّد: إنّه لمّا دخل النِّساء على يزيد، نظر رجل من أهل الشّام إلى فاطمة بنت الحسين عليه السلام، وكانت وضيئة، فقال ليزيد: هب لي هذه، فإنّهنّ لنا حلال؛ فصاحت الصّبيّة وارتعدت وأخذت بثوب عمّتها زينب، فصاحت زينب: ليس ذلك إلى يزيد، ولا كرامة؛ فغضب يزيد وقال: لو شئت لفعلت. فقالت زينب: صلّ إلى غير قبلتنا، ودن بغير ملّتنا، وافعل ما شئت؛ فسكن غضبه.

سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 264

فلمّا أتى بهم دمشق، وقدموا على يزيد (لعنه اللَّه) جمع من كان بحضرته من الشّام، ثمّ دخلوا عليه فهنّوه بالفتح، فقام رجل منهم أزرق أحمر ونظر إلى وصيفة من بناتهم، فقال: يا أمير المؤمنين! هب لي هذه، فقالت زينب: لا واللَّه ولا كرامة لك ولا له إلّاأن

تخرج من دين اللَّه عزّ وجلّ فأعادها الأزرق فقال له يزيد: كفّ. ولمّا وضع رأس الحسين بن عليّ عليهما السلام في طست جعل ينكت ثناياه بمخصرة في يده وهو يقول:

ليت أشياخي ببدر شهدوا *** جزع الخزرج من وقع الأسل

فأهلّوا واستهلّوا فرحاً *** ثمّ قالوا يا يزيد لا تشل

لست من شيخي إن لم أنتقم *** من بني أحمد ما كان فعل

ولمّا رآه أبو برزة ينكت بالقضيب، فقال له: ارفع قضيبك، فوَ اللَّه لربّما رأيت أثنى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم على فيه يلثمه، ثمّ قامت زينب ابنة عليّ (صلوات اللَّه عليه) (1). (2)

آن ملاعين جواب مى گفتند و هريك را تعريف مى كردند. جمعى از مؤمنان كه در ميانه بودند، پنهان گريه مى كردند. يزيد لعين را معلوم شد. گفت:

يا صيحة تحمد من صوائح *** ما أهون الموت على النّوائح

تشت دار سرپوش بر تشت انداخته بود. يزيد كافر قضيبى در دست داشت. به كنار قضيب سرپوش از تشت دور كرد. به قضيب ثناياى حسين عليه السلام مى كوفت و ابياتى كه دلالت بر كفر او مى كردند، مى خواند:

ليت أشياخي ببدر شهدوا *** جزع الخزرج من وقع الأسل

لو رأوه فاستهلّوا فرحاً *** ثمّ قالوا يا يزيد لا تشل

قد قتلنا اليوم من أشياخهم *** فعدلناه ببدر فاعتدل

لست من خندف إن لم أنتقم *** من بني أحمد ما كان فعل

بعد از آن انشا كرد و گفت:

نفلِّق هاماً من رجال أعزّة *** علينا وهم كانوا أعقّ وأظلما

حسين أراد الملك والملك دونه *** أسنت أقوام تلج له دما

كذلك يصلى بحر غشمشم *** يعيش بداء أو يكاد صنيعما

ولا رأيت الودليس بنافع *** وإن كان يوماً ذا كواكب مظلما

صبرنا وكان الصّبر مناسجية *** بأسيافنا تفرين هاماً ومعصما

برادر مروان بن حكم، يحيى بن حكم از جمله مؤمنان بود. گفت:

لهام بجنب الطِّفّ أدنى قرابة *** من ابن زياد العبد ذي النّسب الوغل

أميّة أمسى نسلها عدد الحصى *** وبنت رسول اللَّه ليس لها نسل

يزيد لعين دست بر سينه پرايمان يحيى زد و گفت: «سكوت!»

گويند: يحيى از آن جا بيرون آمد و ديگر كسى او را نديد. پس روى به امام زين العابدين عليه السلام كرد و گفت: «يا ابن الحسين! أبوك قطع رحمي وجهل حقّي ونازعني سلطاني، فصنع اللَّه تعالى ما قد رأيت؛ اى پسر حسين! پدر تو قطع رحم من كرد و حقّ مرا ندانست و با حجت من منازعه كرد. پس خداى تعالى بكرد آنچه ديدى.»

امام فرمود: « «مَا أصَابَ مِن مُصِيبَةٍ فِي ا لْأرْضِ وَلَا فِي أنفُسِكُمْ إِلَّا فِي كِتَابٍ مِن قَبْلِ أن نَبْرَأَها إنّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ»؛ نرسيد هيچ مصيبتى در زمين و در نفس هاى شما مگر آن كه در لوح محفوظ است؛ پيش از آن كه بيرون آوريم آن را به درستى آن بر خداى آسان است.»

يزيد روى به خالد، پسر خود كرد و گفت: «اردد عليه؛ كافر بچه، جاهل بود به غايت.»

پس يزيد گفت: «عورات اهل بيت را درآوريد!»

چون آوردند، ايشان را با چادرهاى سخت كهنه و ناشسته بديد و برنجيد و گفت: «قبّح اللَّه ابن مرجانة، لو كانت بينكم وبينه قرابة ورحم ما فعل هذا؛ خداى زشت گرداند ابن مرجانه را. اگر او در ميان شما قرابتى و رحم داشتى، هرگز اين كار نكردى.»

فاطمه بنت حسين گويد: شامى سرخ رنگ حاضر بود. روى به يزيد كرد و گفت: «اين كنيزك را به من بخش!» ومراد من بودم كه فاطمه ام. من بترسيدم و چنگ در عمه ام زينب زدم. گفت: «مترس كه اين حكم نتواند كرد كه حق تعالى اين معنى از ما بازداشت. كسى اهل بيت را به كنيزى نبرد. دل فارغ دار.»

پس زينب گفت: «كذبت واللَّه يا شامي ولو متّ ما ذاك لك ولا له؛ دروغ گفتى به خدا اى شامى و اگر تو مرده اى كه اين كار ترا ميسر نشود و نه يزيد را.»

يزيد از روى غضب گفت: «إيّاي تستقبلين جهراً بهذا إنّما خرج من الدِّين أبوك وأخوك؛ اى زينب؛ روى به جانب من كن به اين سخن آشكارا. به درستى كه بيرون رفت از دين پدر تو و برادر تو.»

زينب گفت: «بدين اللَّه ودين أبي ودين أخي اهتديت أنت وجدّك وأبوك إن كنت مسلماً؛ به دين خدا و دين پدر من و برادر من راه يافته اى تو و جدّ تو و پدر تو اگر مسلمان باشى.»

يزيد گفت: «كذبت يا عدوّة اللَّه؛ دروغ گفتى اى دشمن خدا.»

زينب گفت: «أنت أمير تشم ظلماً وتقهر بسلطانك؛ تو امير هستى! خواه دشنام دهى از روى تقهر و خواه ظلم كنى به سلطنت خود.»

يزيد خجل و شرمنده و خاموش شد. شامى باز گفت: «اين كنيزك را به من ده.»

يزيد بانگ بر او زد كه: «اغرب.»

عمادالدين طبرى، كامل بهائى، 2/ 293- 295

المحلّي، الحدائق الورديّة، 2/ 125


1) - [من هنا حكاه في مقتل الخوارزمي، انظر إليه].

2) - پس حجّاب آمدند كه سرها را درآرند. سر حسين عليه السلام در تشت زرين به پيش يزيد پليد بردند و بنهادند و ديگر سرها. يك يك مى پرسيد: «اين سر از آن كيست؟»

قال الرّاوي: ثمّ أُدخل ثقل الحسين عليه السلام ونساءه ومن تخلّف من أهل بيته (1)على يزيد ابن معاوية (لعنهما اللَّه) وهم مقرّنون في الحبال. فلمّا (2)وقفوا بين يديه وهم على تلك الحال، قال له عليّ بن الحسين عليه السلام: أنشدك اللَّه يا يزيد! ما ظنّك برسول اللَّه صلى الله عليه و آله لو رآنا على (3)هذه الصّفة (4)(5)؟ فأمر يزيد بالحبال فقطّعت (6)، ثمّ وضع رأس الحسين عليه السلام (7)(8)بين يديه (9)(10)وأجلس النِّساء خلفه لئلّا (11)ينظروا إليه، (12)فرآه عليّ بن الحسين عليهما السلام فلم يأكل الرّؤوس بعد ذلك أبداً (13)(14). وأمّا زينب، فإنّها لمّا رأته أهوت (15)إلى جيبها فشقّته، ثمّ نادت بصوت حزين يفزع (16)القلوب: يا حسيناه! يا حبيب رسول اللَّه! يا ابن مكّة ومنى! يا ابن فاطمة الزّهراء سيِّدة النِّساء! يا ابن بنت المصطفى.

قال الرّاوي: (17)فأبكت واللَّه (18)كلّ من كان 14 (19)في المجلس، ويزيد (عليه لعائن اللَّه) ساكت (20)


1) . [في البحار. العوالم والدمعة و الأسرار: أهله].

2) . [في تسلية المجالس مكانه: ثم أدخلوا على يزيد و هم مقرنون بالحبال، و كان أول من دخل شمر بن ذي الجوشن على يزيد بعلي بن الحسين عليهما السلام مغلولة يده إلى عنقه. فلما ...].

3) . [تسلية المجالس: هذا الحال ما كان يصنع؟].

4) . [في البحار و العوالم و الأسرار: الحالة].

5) . [تسلية المجالس: هذا الحال ما كان يصنع؟].

6) . [إلى هنا لم يرد في نفس المهموم و تظلم الزهراء و وسيلة الدارين].

7) . [أضاف في تسلية المجالس: في طشت].

8) . [لم يرد في تسلية المجالس: في طشت].

9) [لم يرد في تظلّم الزهراء]

10) . [زاد في المعالي: والرأس الشريف طيب قد قاح على كل طيب].

11) . [تسلية المجالس: كيلا].

12) . [لم يرد في تسلية المجالس و زينب الكبرى].

13) . [لم يرد في تسلية المجالس و زينب الكبرى].

14) . [إلى هنا لم يرد في العيون].

15) . [في الأعيان مكانه: أن زينب بنت علي لما رأت رأس أخيها بين يدي يزيد أهوت].

16) . [في البحار و العوالم: تفزع، و في تسلية المجالس و الدمعة والأعيان و تظلم الزهراء و المعالي و زينب الكبرى ووسيلة الدارين: يقرح].

17) . [تسلية المجالس: فو الله لقد أبكت كل من].

18) . [لم يرد في المعالي والعيون].

19) . [زاد في الأعيان: حاضرا].

20) . [إلى هنا حكاه عنه في زينب الكبرى].

(1)ثمّ جعلت امرأة من بني هاشم كانت (2)في دار يزيد (لعنه اللَّه) تندب على (3)الحسين عليه السلام وتنادي: (4)(5)يا (6)حبيباه (7)! يا سيِّد أهل بيتاه (8)! يا ابن محمّداه! يا ربيع الأرامل واليتامى! يا قتيل أولاد الأدعياء! قال الرّاوي: فأبكت كلَّ من سمعها (9)ثمّ دعا يزيد (عليه اللّعنة) (10)بقضيب خيزران فجعل ينكت به ثنايا الحسين عليه السلام، (11)فأقبل عليه أبو برزة (12)الأسلميّ وقال: ويحك يا يزيد! أتنكت بقضيبك ثغر الحسين عليه السلام بن فاطمة صلوات اللَّه عليها؟ أشهد لقد رأيت النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم يرشف ثناياه وثنايا أخيه الحسن عليهما السلام ويقول: أنتما سيِّدا شباب أهل الجنّة، فقتل اللَّه قاتلكما ولعنه وأعدّ له جهنّم وسائت مصيراً، قال الرّاوي: فغضب يزيد وأمر بإخراجه فأخرج سحباً. (13)(14)قال: وجعل يزيد (15)(16)يتمثّل بأبيات ابن الزّبعرى (17)(18): (19)ثمّ جعلت امرأة من بني هاشم كانت (20)في دار يزيد (لعنه اللَّه) تندب على (21)الحسين عليه السلام وتنادي: (22)(23)يا (24)حبيباه (25)! يا سيِّد أهل بيتاه (26)! يا ابن محمّداه! يا ربيع الأرامل واليتامى! يا قتيل أولاد الأدعياء! قال الرّاوي: فأبكت كلَّ من سمعها (27)ثمّ دعا يزيد (عليه اللّعنة) (28)بقضيب خيزران فجعل ينكت به ثنايا الحسين عليه السلام، (29)فأقبل عليه أبو برزة (30)الأسلميّ وقال: ويحك يا يزيد! أتنكت بقضيبك ثغر الحسين عليه السلام بن فاطمة صلوات اللَّه عليها؟ أشهد لقد رأيت النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم يرشف ثناياه وثنايا أخيه الحسن عليهما السلام ويقول: أنتما سيِّدا شباب أهل الجنّة، فقتل اللَّه قاتلكما ولعنه وأعدّ له جهنّم وسائت مصيراً، قال الرّاوي: فغضب يزيد وأمر بإخراجه فأخرج سحباً. (31)(32)قال: وجعل يزيد (33)(34)يتمثّل بأبيات ابن الزّبعرى (35)(36): ليتَ أشياخي ببدرٍ شهدوا *** جزع الخزرج من وقع الأسل

(37)(38)لأهلّوا واستهلّوا فرحاً *** ثمّ قالوا يا يزيد لا تشل


1) [لم يرد في وسيلة الدّارين].

2) - [لم يرد في البحار والعوالم والأسرار].

3) - [لم يرد في تسلية المجالس والمعالي].

4) [تسلية المجالس: وا حسيناه! وا سيِّداه!].

5) - [زاد في تظلّم الزّهراء: يا حسيناه].

6) - [في البحار والعوالم والأسرار: وا].

7) - [المعالي: يا حسيناه!].

8) [تسلية المجالس: وا حسيناه! وا سيِّداه!].

9) - [إلى هنا حكاه في تسلية المجالس].

10) [الأعيان: إنّه لمّا جي ء برأس الحسين عليه السلام إلى يزيد بالشّام دعا].

11) [الأعيان: ويقول من جملة أبيات].

12) - [في الدّمعة وتظلّم الزّهراء: أبو بردة].

13) [لم يرد في المعالي].

14) [العيون: وأقبل ينظر إلى الرّأس].

15) [العيون: وأقبل ينظر إلى الرّأس].

16) - [في الخصائص الزّينبيّة مكانه: لمّا سمعت زينب بنت عليّ عليهما السلام يزيد ...].

17) [الأعيان: ويقول من جملة أبيات].

18) - [في السّيِّدة زينب مكانه: وراح يترنّم بأبيات ابن الزّبعرى].

19) [لم يرد في وسيلة الدّارين].

20) - [لم يرد في البحار والعوالم والأسرار].

21) - [لم يرد في تسلية المجالس والمعالي].

22) [تسلية المجالس: وا حسيناه! وا سيِّداه!].

23) [زاد في تظلم الزهراء : يا حسيناه ].

24) [في البحار والعوالم والأسرار : وا ].

25) [المعالي: يا حسيناه ].

26) [تسلية المجالس: وا حسيناه! وا سيِّداه!].

27) [إلى هنا حكاه في تسلية المجالس].

28) [الأعيان: إنّه لمّا جي ء برأس الحسين عليه السلام إلى يزيد بالشّام دعا].

29) [الأعيان: ويقول من جملة أبيات].

30) - [في الدّمعة وتظلّم الزّهراء: أبو بردة].

31) [لم يرد في المعالي].

32) [العيون: وأقبل ينظر إلى الرّأس].

33) [العيون: وأقبل ينظر إلى الرّأس].

34) - [في الخصائص الزّينبيّة مكانه: لمّا سمعت زينب بنت عليّ عليهما السلام يزيد ...].

35) [الأعيان: ويقول من جملة أبيات].

36) - [في السّيِّدة زينب مكانه: وراح يترنّم بأبيات ابن الزّبعرى].

37) [لم يرد في البحار والعوالم والأسرار والأعيان وتظلّم الزّهراء].

38) [لم يرد في الأعيان].

قد قتلنا القوم من ساداتهم *** وعدلناه ببدرٍ فاعتدل

لعبت هاشم بالمُلك فلا *** خبر جاء ولا وحي نزل (1)

لست من خندف إن لم أنتقم *** من بني أحمد ما كان فعل

(2)(3)(4)(5)(6)

قال الرّاوي: فقامت (7)

خطبتها في مجلس يزيد

واستمع الآن إلى خطبتها في مجلس يزيد بن معاوية، روى الشّيخ الصّدوق، وابن طيفور وغيره من أرباب التّاريخ، قال: لمّا أدخل عليّ بن الحسين عليه السلام وحرمه على يزيد (لعنه اللَّه)، وجي ء برأس الحسين عليه السلام ووضع بين يديه في طشت وجعل يضرب ثناياه بمخصرة كانت في يده وهو يتمثّل بأبيات ابن الزّبعرى المشرك، من قوله:

يا غراب البين ما شئت فقل *** إنّما تذكر شيئاً قد فعل

ليت أشياخي ببدر شهدوا *** جزع الخزرج من وقع الأسل

حين حكت بقباء بركها *** واستحرّ القتل في عبد الأشل

لأهلّوا واستهلّوا فرحاً *** ثمّ قالوا يا يزيد لا تشل

لعبت هاشم بالملك فلا *** خبر جاء ولا وحي نزل

لست من خندف إن لم أنتقم *** من بني أحمد ما كان فعل

قد قتلنا الفخر من ساداتهم *** وعدلنا ميل بدر فاعتدل

وأخذنا من عليّ ثارنا *** وقتلنا الفارس الشّهم البطل

وقامت ...، ومن هنا حكاه في زينب الكبرى].

زينب بنت عليّ بن أبي طالب عليه السلام (8)فقالت (9): الحمد للَّه ربّ العالمين، وصلّى اللَّه على رسوله وآله أجمعين صدق اللَّه سبحانه كذلك (10)(11)يقول (12): «ثُمَّ كَانَ

1) [لم يرد في الأعيان].

2) [لم يرد في المعالي].

3) [لم يرد في البحار والعوالم والأسرار والأعيان وتظلّم الزّهراء].

4) - [زاد في البحار والعوالم والأسرار: وفي المناقب: لست من عتبة إن لم أنتقم].

5) - [إلى هنا حكاه عنه في العيون،/ 261- 262 وزاد فيه: قد أخذنا من عليّ ثارنا *** وقتلنا الفارس اللّيث البطل].

6) [لم يرد في وسيلة الدّارين].

7) - [في عقيلة بني هاشم مكانه:

8) - [أضاف في زينب الكبرى: وأمّها فاطمة بنت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله].

9) - [في المقرّم مكانه: لمّا سمعت زينب بنت عليّ عليهما السلام يزيد يتمثّل بأبيات ابن الزّبعرى كما تقدّم قالت ...].

10) - [في المقرّم وزينب الكبرى والخصائص الزّينبيّة والسّيِّدة زينب: حيث].

11) - [زاد في الأعيان: حيث].

12) - [لم يرد في الأسرار].

عَاقِبَةَ ا لَّذِينَ أسَاؤُوا السُّوأى أن كَذَّبُوا بِآياتِ اللَّهِ وَكانُوا بِها يَسْتَهْزِؤُونَ» (1)

أظننت يا يزيد حيث أخذت علينا أقطار الأرض (2)وآفاق السّماء فأصبحنا نُساق كما تساق الأسراء (3)(4)، أنّ (5)بنا هواناً عليه (6)وبك عليه كرامة (7)؟ (8)وإنّ ذلك لعظم خطرك عنده (9)(10)؟ فشمخت بأنفِك، ونظرت في عطفِك (11)، (12)جذلان مسروراً، حيث (13)رأيت الدّنيا لك مستوسقة (14)(15)والأمور متّسقة (16)وحين صفا لكَ ملكنا (17)وسلطاننا (18)، فمهلًا مهلًا (19)، أنسيت قول اللَّه تعالى: «وَلَا يَحْسَبَنَّ ا لَّذِينَ كَفَرُوا أ نّما نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأنفُسِهِمْ إنّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدَادُوا إثْماً وَلَهُمْ عَذَابٌ مُهِينٌ» (20)

أمِنَ العدل يا ابن الطّلقاء! تخديرك حرائرك وإماءك وسوقك بنات رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم سبايا، قد هتكتَ ستورهنّ وأبديتَ وجوههنّ، تحدو بهنّ الأعداء من بلدٍ إلى بلد، ويستشرفهنّ أهل المناهل والمناقل (21)، ويتصفّح وجوههنّ القريب والبعيد، (22)والدّنيّ والشّريف 15، ليس معهنّ من رجالهنّ وليّ، ولا من حماتهنّ


1) - [إلى هنا لم يرد في لوامع الأنوار].

2) [لم يرد في لوامع الأنوار].

3) - [في البحار والعوالم والأسرار ونفس المهموم والمعالي ووسيلة الدّارين: الأسارى وفي الأعيان وعقيلةبني هاشم: الإماء].

4) [لم يرد في لوامع الأنوار].

5) [في البحار والعوالم والدّمعة والأسرار ونفس المهموم وتظلّم الزّهراء والمقرّم والمعالي وناسخ التوّاريخ والخصائص الزّينبيّة وعقيلة بني هاشم والسّيِّدة زينب ووسيلة الدّارين ولوامع الأنوار: بنا على اللَّه هواناً].

6) [في البحار والعوالم والدّمعة والأسرار ونفس المهموم وتظلّم الزّهراء والمقرّم والمعالي وناسخ التوّاريخ والخصائص الزّينبيّة وعقيلة بني هاشم والسّيِّدة زينب ووسيلة الدّارين ولوامع الأنوار: بنا على اللَّه هواناً].

7) - [زاد في تظلّم الزّهراء: امتناناً].

8) [لم يرد في لوامع الأنوار].

9) - [زاد في وسيلة الدّارين: عظيم منزلتك لديه].

10) [لم يرد في لوامع الأنوار].

11) - [أضاف في زينب الكبرى وعقيلة بني هاشم: تضرب أصدريك فرحاً وتنفض مذرويك مرحاً].

12) [لم يرد في لوامع الأنوار].

13) - [في البحار والعوالم والأسرار والمعالي ووسيلة الدّارين: حين].

14) - [في البحار والعوالم والأسرار والأعيان ووسيلة الدّارين: مستوسقة].

15) [لم يرد في تظلّم الزّهراء].

16) [لم يرد في تظلّم الزّهراء].

17) - [زاد في تظلّم الزّهراء: وخلص لك].

18) [لم يرد في لوامع الأنوار].

19) - [زاد في الأعيان ووسيلة الدّارين وعقيلة بني هاشم والسّيِّدة زينب: لا تطش جهلًا].

20) [لم يرد في لوامع الأنوار].

21) - [في الخصائص الزّينبيّة والسّيِّدة زينب: المعاقل].

22) - [لم يرد في السيدة زينب].

حميّ؟ وكيف يرتجى (1)مراقبة (2)من لفظ فوه أكباد الأزكياء، ونبت لحمه من (3)دماء الشُّهداء؟

وكيف (4)يستبطأ في بغضنا أهل البيت مَنْ نظر إلينا بالشّنف والشّنآن، والإحن والأضغان (5)، ثمّ تقول غير متأ ثِّم ولا مستعظم:

(6)لأهلّوا (7)واستهلّوا فرحاً *** ثمّ قالوا يا يزيد لا تشل (8) منتحياً (9)على ثنايا أبي عبداللَّه سيِّد شباب أهل الجنّة، تنكتها بمخصرتك، وكيف لا تقول ذلك؟ وقد نكأت القرحة، واستأصلت الشّأفة، بإراقتك دماء ذرِّيّة محمّد صلى الله عليه و آله و سلم ونجوم الأرض من آل عبدالمطّلب، (10)وتهتف بأشياخك زعمت أ نّك (11)تناديهم. فلتردنّ (12)(13)وشيكاً موردهم، ولتودّنّ (14)أ نّك شللت وبكمت، ولم تكن (15)قلت ما قلت (16)وفعلت ما فعلت (17).

أللَّهمّ خذ لنا (18)بحقِّنا، وانتقم (19)من ظالمنا(20)، واحلل غضبك بمَن (21)سفك دماءنا وقتل حماتنا.


1) [في نفس المهموم و الأعيان: ترنجي].

2) [زاد في الدمعة و ناسخ التواريخ و زينب الكبرى و الأعيان ووسيلة الدارين و عقيلة بني هاشم: ابن].

3) [في البحار و العوالم و الدمعة والأسرار و تظلم الزهراء و الأعيان و المعالي ووسيلة الدارين: ب].

4) [زاد في الأسرار و نفس المهموم: لا].

5) [لم يرد في لوامع الأنوار].

6) [عقيلة بني هاشم: داعيا بأشياخك، ليت أشياخي ببدر شهدوا].

7) [في البحار والعوالم و تظلم الزهراء: وأهلوا والدمعة: فأهلوا].

8) [عقيلة بني هاشم: داعيا بأشياخك، ليت أشياخي ببدر شهدوا].

9) [الأعيان والمعالي: منحنيا].

10) [أضاف في عقيلة بني هاشم: أ].

11) [لم يرد في لوامع الأنوار].

12) [في تسلية المجالس و لوامع الأنوار: و لتردن، و الأعيان: فلترون].

13) [لم يرد في لوامع الأنوار].

14) [لم يرد في لوامع الأنوار].

15) [في البحار والعوالم: يكن].

16) [لم يرد في تظلم الزهراء].

17) [لم يرد في تظلم الزهراء].

18) [لم يرد في البحار والدمعة والأسرار والمعالي و لوامع الأنوار].

19) [في نفس المهموم والأعيان والمقرّم والخصائص الزّينبيّة: ممّن ظلمنا].

20) [في نفس المهموم والأعيان والمقرّم والخصائص الزّينبيّة: ممّن ظلمنا].

21) - [في الدّمعة وتظلّم الزّهراء: على مَن].

...(1)فوَاللَّه ما فريتَ إلّاجلدك، ولا حززتَ (2)إلّالحمك، ولتردنّ (3)على رسول اللَّه صلى الله عليه و آله بما تحمّلت (4)من سفك (5)دماء ذرِّيّته، وانتهكت من (6)حرمته في عترته (7)ولحمته، حيث يجمع اللَّه شملهم ويلمّ شعثهم، ويأخذ (8)بحقّهم، «وَلَا تَحْسَبَنَّ ا لَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أمْوَاتاً بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ» (9)

، و (10)حسبك باللَّه حاكماً، وبمحمّد صلى الله عليه و آله خصيماً، وبجبرئيل ظهيراً، وسيعلم من سوّل (11)لك ومكّنك من رقاب المسلمين، بئس للظّالمين بدلًا، وأ يّكم (12)شرّ مكاناً وأضعف جنداً (13).

ولئن جرّت عليَّ الدّواهي مخاطبتك، إنِّي لأستصغر قدرك، وأستعظم تقريعك، وأستكثر (14)توبيخك، لكنّ العيون عبرى، والصّدور حرّى (15)، ألا فالعجب كلُّ العجب لقتل حزب اللَّه النّجباء بحزب الشّيطان الطّلقاء، فهذه الأيدي تنطف من دمائنا، والأفواه تتحلّب من لحومنا، وتلك الجثث الطّواهر الزّواكي تنتابها العواسل، وتعفِّرها (16)أمّهات الفراعل، (17)ولئن اتّخذتنا مغنماً لتجدنّا (18)وشيكاً مغرماً، حين (19)لا تجد إلّاما قدّمت


1) [لوامع الأنوار: وستردّنّ].

2) - [في البحار والعوالم والدّمعة والأسرار: جززت].

3) [لوامع الأنوار: وستردّنّ].

4) - [وسيلة الدّارين: عملت].

5) - [لم يرد في زينب الكبرى وعقيلة بني هاشم].

6) [لوامع الأنوار: من عترته في حرمته].

7) [لوامع الأنوار: من عترته في حرمته].

8) - [زاد في الدّمعة وتظلّم الزّهراء: لهم].

9) - [أديمة الآية في تظلّم الزّهراء: «فَرِحينَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِن فَضْلِه»].

10) - [لم يرد في البحار والأسرار وناسخ التّواريخ].

11) - [في البحار والعوالم والأسرار وتظلّم الزّهراء: سوّى، ولوامع الأنوار: بوّأك].

12) - [الدّمعة: أ يّنا].

13) - [إلى هنا حكاه في لوامع الأنوار].

14) - [في البحار والعوالم والأعيان وتظلّم الزّهراء والمعالي: وأستكبر].

15) - [زاد في تظلّم الزّهراء: والجرح لا يندمل].

16) - [في البحار: وتعفوها، والأعيان: تعقرها].

17) [لم يرد في السّيِّدة زينب].

18) - [في الدّمعة: لتجدبنا والأعيان: لنجدنا].

19) - [الأعيان: حيث].

يداك (1)(2)، وما ربّك بظلّام للعبيد. فإلى اللَّه المشتكى وعليه المعوّل (3). فكد كيدك، واسع سعيك، وناصِب جهدك، فوَ اللَّه لا تمحو ذكرنا، ولا تميت وحينا، (4)ولا تدرك أمدنا (5)، ولا ترحض (6)عنك عارها (7)، وهل رأيك إلّافَنَد، وأ يّامك إلّاعَدَد، وجمعك إلّابَدَد، يوم (8)ينادي المنادي (9)ألا لعنة اللَّه على الظّالمين.

فالحمد للَّه (10)ربّ العالمين (11)الّذي ختم لأوّلنا بالسّعادة والمغفرة (12)، ولآخرنا بالشّهادة والرّحمة، ونسأل اللَّه أن يكمِّل لهم الثّواب، ويوجب لهم المزيد، ويحسن علينا الخلافة، إنّه رحيم ودود، وحسبنا اللَّه ونعم الوكيل (13).

فقال يزيد (لعنه اللَّه):

يا صيحة تحمد من صوائح *** ما أهون النّوح (14)على النّوائح(15)


1) - [لم يرد في البحار والأسرار].

2) [لم يرد في السّيِّدة زينب].

3) - [زاد في تظلّم الزّهراء: في الشِّدّة والرّخا].

4) [لم يرد في المقرّم والخصائص الزّينبيّة والسّيِّدة زينب].

5) [لم يرد في المقرّم والخصائص الزّينبيّة والسّيِّدة زينب].

6) - [في الدّمعة: يدحض، والمقرّم وتظلّم الزّهراء والخصائص الزّينبيّة والسّيِّدة زينب: يرحض، وزينب الكبرى: تدحض].

7) - [زاد في تظلّم الزّهراء: وشنارها].

8) [في البحار: يناد المناد والدّمعة: ينادي المناد].

9) [في البحار: يناد المناد والدّمعة: ينادي المناد].

10) [لم يرد في البحار والعوالم والدّمعة والأسرار وناسخ التّواريخ والمعالي وتظلّم الزّهراء ووسيلةالدّارين].

11) [لم يرد في البحار والعوالم والدّمعة والأسرار وناسخ التّواريخ والمعالي وتظلّم الزّهراء ووسيلةالدّارين].

12) - [لم يرد في البحار وناسخ التّواريخ].

13) - [إلى هنا حكاه عنه في وسيلة الدّارين ومثله في السّيِّدة زينب].

14) - [في البحار والعوالم والدّمعة والأسرار وناسخ التّواريخ ونفس المهموم والمعالي وتظلّم الزّهراء: الموت، وتسلية المجالس: الحزن].

15) - [إلى هنا حكاه في زينب الكبرى وناسخ التّواريخ].

...(1)

ومن جهل يزيد وغيّه وضلاله قوله بمل ء فمه: غير متأثِّم ولا مستعظم، يخاطب من حضر عنده من ذؤبان أهل الشّام: أتدرون من أين أتى ابن فاطمة؟ وما الحامل له على ما فعل والّذي أوقعه فيما وقع؟ قالوا: لا، قال: يزعم أنّ أباه خير من أبي، وأمّه فاطمة بنت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله خير من أمّي، وجدّه خير من جدّي، وأ نّه خير منِّي، وأحقّ بهذا الأمر منِّي، فأمّا قوله: أبوه خير من أبي، فقد حاجّ أبي أباه إلى اللَّه عزّ وجلّ، وعلم النّاس أ يّهما حكم له، وأمّا قوله: أمّه خير من أمّي، فلعمري أنّ فاطمة بنت رسول اللَّه خير من أمّي، وأمّا قوله: جدّه خير من جدّي، فلعمري ما أحد يؤمن باللَّه واليوم الآخر وهو يرى أنّ لرسول اللَّه فينا عدلًا ولا نداً، ولكنّه إنّما أتي من قلّة فقهه، ولم يقرأ: «قُل اللَّهمَّ مالِكِ المُلكِ، تُؤتي الملك مَنْ تشاء، وتنزعُ المُلك مِمّنْ تشاء، وتعزّ مَنْ تشاء، وتذلّ مَنْ تشاء» وقوله تعالى: «واللَّه يُؤتي مُلكه مَن يَشاء»].

(2)(3)قال الرّاوي: ثمّ استشار أهل الشّام فيما يصنع بهم فقالوا: «لاتتّخذنّ (4)من كلب سوء جرواً» (5). فقال له النّعمان بن بشير: أنظر ما كان الرّسول يصنع (6)بهم فاصنعه بهم (7).

(8)(9)فنظر رجل من أهل الشّام إلى فاطمة بنت الحسين عليه السلام (10)فقال: يا أمير المؤمنين! هب لي هذه الجارية؛ فقالت فاطمة لعمّتها: يا عمّتاه! اوتمت واستخدم. (11)فقالت زينب: لا، ولا كرامة لهذا الفاسق (12)(13)(14). (15)فقال الشّاميّ: مَن هذه الجارية؟ فقال يزيد: هذه فاطمة بنت الحسين، وتلك زينب بنت عليّ بن أبي طالب. (16)فقال الشّاميّ: الحسين بن فاطمة عليهما السلام وعليّ بن أبي طالب عليه السلام؟! قال: نعم، فقال الشّاميّ: لعنك اللَّه يا يزيد،


1) - [إلى هنا حكاه عنه في الأعيان والمقرّم والخصائص الزّينبيّة وعقيلة بني هاشم وحكى المقرّم والخصائص إلى النّهاية:

2) [لم يرد في نفس المهموم].

3) [لم يرد في الدّمعة والأسرار].

4) - [البحار: لا تتّخذ].

5) - مثل أصله لا تقتن من كلب سوء جِرْواً، راجع مجمع الأمثال ج 2 ص 226 تحت الرّقم 3555.

6) - [في البحار والعوالم: يصنعه].

7) [لم يرد في نفس المهموم].

8) [حكاه عنه في زينب الكبرى،/ 56- 57].

9) [لم يرد في البحار والعوالم والمعالي والعيون].

10) - [زاد في تظلّم الزّهراء: وفي المنتخب: سكينة بنته عليه السلام].

11) [لم يرد في تظلّم الزّهراء].

12) [لم يرد في الدّمعة والأسرار].

13) [لم يرد في البحار والعوالم والمعالي والعيون].

14) [لم يرد في تظلّم الزّهراء].

15) [حكاه عنه في العيون،/ 273- 274].

16) [مثله في تسلية المجالس].

أ (1)تقتل عترة نبيّك وتسبي ذرِّيّته؟! واللَّه ما توهّمت إلّاأ نّهم سبى الرّوم. فقال يزيد: واللَّه لألحقنّك بهم، ثمّ أمر به فضربت (2)عنقه (3)(4)(5)(6). (7)قال الرّاوي: ودعا يزيد بالخاطب (8)، وأمره أن يصعد المنبر فيذمّ الحسين وأباه صلوات اللَّه عليهما، فصعد وبالغ في ذمِّ أمير المؤمنين والحسين الشّهيد صلوات اللَّه وسلامه عليهما، والمدح لمعاوية ويزيد عليهما لعائن اللَّه، فصاحَ به (9)عليّ بن الحسين عليهما السلام: ويلك أ يُّها الخاطب! اشتريت مرضاة المخلوق (10)(11)بسخط الخالق فتبوّأ مقعدك من النّار. ولقد أحسن ابن سنان الخفاجيّ في وصف أمير المؤمنين صلوات اللَّه عليه يقول:

أعلى (12)المنابر تعلنون بسبِّه *** وبسيفه نصبت لكم أعوادها (13)

(14)قال الرّاوي: ووعد يزيد لعنه اللَّه تعالى عليّ بن الحسين عليهما السلام في ذلك اليوم أ نّه يقضي له ثلاث حاجات (15). (16)

راوى گفت: به خدا قسم هركه را كه در مجلس بود، به گريه درآورد و يزيد لعين، هم چنان ساكت بود. سپس زنى از بنى هاشم كه در داخله يزيد بود، شروع به نوحه سرايى براى حسين كرد. صدا مى زد: «اى حبيب ما! اى سرور خاندان ما! اى پسر محمّد! اى سرپرست بيوه زنان و يتيمان! اى كشته فرزندان زنازادگان!»

راوى گفت: هركه صدايش را شنيد، گريان شد. پس يزيد ملعون عصاى خيزرانش را طلبيد و با آن بر دندان هاى حسين مى كوبيد. ابو برزه اسلمى رو به يزيد كرد و گفت: «واى بر تو اى يزيد! با عصايت دندان هاى حسين، فرزند فاطمه را چوب مى زنى؟ من خود شاهد بودم كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم دندان هاى حسين و برادرش حسن را مى مكيد و مى گفت: شما دو سرور جوانان اهل بهشتيد. خدا بكشد كشنده شما را و لعنت كند و دوزخ را براى او آماده نمايد كه چه جايگاه بدى است.»

راوى گفت: «يزيدبرآشفت و دستور داد او را از مجلس بيرون كنند. پس كشان كشان او را از مجلس بيرون بردند.»

راوى گفت: يزيد اشعارى از ابن زبعرى مى خواند به اين مضمون:

پدرانم كه به بدر از خزرج *** ناله ها از دم شمشير شنيد

كاش بودند و بگفتندى شاد *** دست تو درد مبيناد يزيد

آن قدر سرور از آنان كشتيم *** تا كه با بدر برابر گرديد

بازى هاشم و ملك است وجزاين *** خبرى نامد و وحيى نرسيد

نيم از خندف اگر نستانم *** كينه ام ز آل نبى بى ترديد

راوى گفت: زينب، دختر على بن ابى طالب به پا خاست و گفت: «سپاس خداى را كه پروردگار عالميان است و درود بر پيغمبر و همه فرزندانش. خداى سبحان سخن به راست فرمود كه چنين فرمايد: «پايان كار آنان كه بسيار كار زشت كردند، اين است كه آيات الهى را دروغ مى پندارند و آن ها را مسخره مى كنند»، اى يزيد! تو كه زمين و آسمان را از هرطرف بر ما تنگ گرفتى و ما را مانند كنيزان به اسيرى مى كشند! به گمانت كه اين خوارى ما است در پيشگاه خداوند و تو را در نزد خدا احترامى است؟ و اين از آن است كه قدر تو در نزد خداوند بزرگ است؟ تو كه اين چنين باد در بينى انداخته اى و متكبرانه نگاه مى كنى، شاد و خرمى كه پايه هاى دنيا را به سود خود محكم مى بينى و رشته كارها را به هم پيوسته مشاهده مى كنى و حكومت و قدرتى را كه از آنِ ما بود، بدون مزاحم به دست آورده اى. آرام آرام مگر فرموده خدا را فراموش كرده اى كه «كافران گمان نبرند مهلتى را كه ما به آنان مى دهيم، به خير آنان است. مهلت ما فقط به آن منظور است كه گناهشان فزون تر گردد و شكنجه اى ذلت بخش براى آنان آماده است»، اى فرزندِ آزادشدگان! اين رسم عدالت است كه زنان و كنيزان خود را پشت پرده جاى داده اى، ولى دختران رسول خدا اسير و دست بسته در برابرت، پرده هاى احترامشان هتك شده و صورت هايشان نمايان، آنان را دشمنان شهر به شهر مى گردانند و در مقابل ديدگان مردم بيابانى و كوهستانى و در چشم انداز هر نزديك و دور و هر پست و شريف، نه از مردانشان سرپرستى دارند و نه از يارانشان حمايت كننده اى. چه چشم داشت از كسى كه دهانش جگرهاى پاكان را بيرون انداخت (و جويدن نتوانست) و گوشتش از خون شهيدان روييد و چه انتظار در تأخير دشمنى ما اهل بيت از كسى كه با ديده بغض و دشمنى و توهين و كينه جويى بر ما نگريست و پس از اين همه، بدون اين كه خود را گنهكار ببينى و بزرگى اين عمل را درك كنى مى گويى.

كاش بودند بگفتندى شاد *** دست تو درد مبيناد يزيد

در حالى كه با چوب دستى اشاره به دندان هاى ابى عبداللَّه سرور جوانان اهل بهشت مى كنى و با چوب دستى خويش دندان هاى حضرت را مى زنى، چرا چنين نگويى؟ تو كه پوست از زخم دل ما برداشتى و ريشه ما را درآوردى، با اين خونى كه از خاندان محمّد صلى الله عليه و آله و ستارگان درخشان روى زمين از اولاد عبدالمطلب ريختى، پدرانت را بانگ مى زنى؛ به گمانت كه صدايت به گوششان مى رسد و به همين زودى به جايى كه آنان هستند، خواهى رفت و آن وقت آرزو خواهى كرد كه اى كاش دستت چلاق بود و زبانت لال و چنين حرفى نمى زدى و كارى كه كرده اى، نمى كردى. بار الها! حقّ ما را بازگير و از آن كه به ما ستم كرد، انتقام بگير و خشم خود را بر كسى كه خون هاى ما را ريخت و ياران ما را كشت، فرود آر. يزيد! به خدا قسم ندريدى مگر پوست خود را و نبريدى مگر گوشت خود را و مسلماً با همين بارى كه از ريختن خون ذريّه رسول خدا و هتك احترام او در خاندان و خويشانش بر دوش دارى، به رسول خدا وارد خواهى شد هنگامى كه خداوند همه را جمع مى نمايد و پراكندگى آنان را گرد مى آورد و حقّ آنان را باز مى گيرد. آنانى را كه در راه خدا كشته شده اند، مرده مپندار! بلكه زندگانند و در نزد پروردگارشان از روزى ها برخوردارند و همين تو را بس كه خداوند حاكم و محمّد طرف دعوا و جبرئيل پشتيبان او است و به همين زودى آن كه فريبت داد و تو را بر گردن مسلمانان سوار كرد، خواهد فهميد كه ستمكاران را عوض بدى نصيب است و كدام يك از شما جايگاهش بدتر و سپاهش ناتوان تر است و اگرچه پيش آمدهاى ناگوار روزگار مرا به سخن گفتن با تو كشانده است، ولى در عين حال، ارزشت از نظر من ناچيز و سرزنشت بزرگ و ملامتت بسيار است. چه كنم كه چشم ها پراشك و سينه ها سوزان است. هان كه شگفت آور و بسى مايه شگفتى است كه افراد نجيب حزب خدا در جنگ با احزاب شيطان كه بردگان آزاد شده بودند، كشته شوند و اين دست هاست كه خون ما از آن ها مى چكد و اين دهن هاست كه از گوشت ما پرآب شده و اين پيكرهاى پاك و پاكيزه است كه پى درپى خوراك گرگ هاى درنده گشته و در زير چنگال بچه كفتارها به خاك آلوده شده است و اگر امروز ما را براى خود غنيمتى مى پندارى، به همين زودى خواهى ديد كه مايه زيانت بوده ايم و آن هنگامى است كه هرچه از پيش فرستاده اى، خواهى ديد و پروردگار تو بر بندگان ستم روا نمى دارد. من شكايت به نزد خدا برم و توكلم به او است. هر نيرنگى كه خواهى، بزن و هر اقدامى كه توانى، بكن و هر كوششى كه دارى، دريغ مدار كه به خدا قسم كه نه نام ما را توانى محو كردن و نه نور وحى ما را خاموش كردن و به ما نخواهى رسيد و اين ننگ از دامن تو شسته نخواهد گشت؛ مگر نه اين است كه رأى تو دروغ است و روزهاى قدرتت انگشت شمار و اجتماعت پراكنده؟ روزى مى رسد كه منادى ندا مى كند: «هان! لعنت خدا بر ستمكاران باد. پس سپاس پروردگار جهانيان را كه اوّلِ ما را باخوشبختى و مغفرت و آخرِ ما را باشهادت و رحمت پايان داد. از خدا مى خواهم كه پاداش آنان را به طور كامل و هرچه بيش تر عطا فرمايد و ما را بازماندگان نيكى گرداند كه او مهربان و بامحبت است و خداوند ما را بس است؛ زيرا وكيل نيكويى است.

يزيد در جواب شعرى به اين مضمون خواند:

بسا ناله اى كان پسنديده تر *** كه آسان بود نوحه بر نوحه گر

راوى گفت: سپس يزيد با اهل شام مشورت كرد كه بااسيران چه كند؟ آنان نظرى دادند (كه به حكم مراعات ادب با خاندان رسالت ترجمه نشد) نعمان بن بشير گفت: «ببين رسول خدا با آنان چه مى كرد، تو نيز همان كن.»

پس مردى از اهل شام نگاهش به فاطمه دختر حسين افتاد و گفت: «يا امير المؤمنين! اين كنيز را به من ارزانى دار.»

فاطمه به عمه اش گفت: «عمه جان! يتيم شدم. كنيز هم بشوم؟»

زينب فرمود: «نه! اعتنايى به اين فاسق نكن.»

شامى گفت: «اين كنيزك كيست؟»

يزيد گفت: «اين، فاطمه دختر حسين است و آن هم زينب، دختر على بن ابيطالب است.»

شامى گفت: «حسين پسر فاطمه و على فرزند ابو طالب؟»

گفت: «آرى!»

شامى گفت: «خدا تو را لعنت كند اى يزيد! فرزند پيغمبر را مى كشى و خاندانش را اسير مى كنى؟ به خدا قسم من بگمانم كه اينان اسيران روم اند.»

يزيد گفت: «به خدا كه تو را نيز به آنان پيوند مى دهم.»

پس دستور داد و گردنش را زدند. راوى گفت: يزيد سخنگوى دربار را طلبيد و دستور داد كه بر منبر شود و از حسين و پدرش بدگويى كند. سخنگو به منبر شد و نسبت به امير المؤمنين و حسين شهيد عليهما السلام بسيار بد گفت و از معاويه و يزيد ستايش كرد. على بن الحسين عليه السلام بانگ بر او زد و گفت: «واى بر تو اى سخنگو كه رضاى مخلوق را به خشم آفريدگار خريدى. نشيمنگاه خود را در آتش ببين.»

راستى كه ابن سنان خفاجى در توصيف امير المؤمنين چه خوب سروده است شعرى را كه مضمونش چنين است:

بدگويى از كسى بنمايند آشكار *** بر منبرى كه تيغ وى اش پايه برفراشت

راوى گفت: آن روز يزيد لعين به على بن الحسين وعده داد كه سه حاجت او را برآورده خواهد كرد.

فهرى، ترجمه لهوف،/ 178- 188


1) - [لم يرد في البحار وتظلّم الزّهراء والأسرار].

2) - [في المصدر: فضربت].

3) [حكاه عنه في زينب الكبرى،/ 56- 57].

4) [حكاه عنه في العيون،/ 273- 274].

5) [مثله في تسلية المجالس].

6) - [إلى هنا حكاه في تظلّم الزّهراء].

7) [لم يرد في الأسرار].

8) - [في البحار: الخاطب، العوالم: بالخطيب].

9) [لم يرد في الأسرار].

10) - [نفس المهموم: المخلوقين].

11) [لم يرد في الأسرار].

12) - [الدّمعة: على].

13) [لم يرد في الأسرار].

14) [لم يرد في البحار والعوالم والمعالي].

15) [لم يرد في البحار والعوالم والمعالي].

16) - راوى گفت: پس كنيزان و زنان و بازماندگان حسين را كه رديف هم به ريسمان ها بسته بودند، وارد مجلس يزيد كردند. چون در برابر او باچنين حال ايستادند، على بن الحسين به يزيد فرمود: «تو را به خدا اى يزيد! به گمان تو اگر رسول خدا ما را با اين وضع مى ديد، چه مى كرد؟» يزيد دستور داد طناب ها را بريدند. پس سر حسين را در برابر خود گذاشت و زنان را در پشت سر خود جا داد تا او را نبينند. على بن الحسين عليه السلام كه اين منظره را ديد، تا پايان عمر غذايى كه از سر حيوان تهيه شده باشد، ميل نفرمود و اما زينب چون سر بريده را ديد، دست برد و گريبان چاك زد. سپس با ناله اى جانسوز كه دل ها را جريحه دار مى كرد، صدا زد: «اى حسين! اى حبيب رسول خدا! اى فرزند مكّه و منى! اى پسر فاطمه زهرا، سرور بانوان! اى پسر دختر مصطفى!»

ابن طاووس، اللّهوف،/ 178- 188/ عنه: المجلسي، البحار، 45/ 131، 132- 135، 137؛ البحراني، العوالم، 17/ 432، 433- 435، 437- 438؛ البهبهاني،

الدّمعة السّاكبة، 5/ 104، 105- 108، 118- 119؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 501، 502- 503، 504، 508، 515؛ سپهر، ناسخ التّواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 386- 389، ناسخ التّواريخ سيّد الشهدا عليه السلام، 3/ 143- 146، القمي، نفس المهموم،/ 442- 446، 447- 448، 453؛ الأمين، أعيان الشّيعة، 7/ 139- 140؛ المقرّم، مقتل الحسين عليه السلام،/ 461- 464؛ القزويني، تظلّم الزّهراء،/ 265، 267- 269، 270- 271، 274، 275؛ المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 155، 159، 164- 166، 173، 175- 176؛ النّقدي، زينب الكبرى،/ 114؛ الجزائري، الخصائص الزّينبيّة،/ 285- 287؛ الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 389- 390، 396؛ مثله محمّد ابن أبي طالب، تسلية المجالس وزينة المجالس، 2/ 384- 385، 386؛ النّقدي، زينب الكبرى عليها السلام،/ 52- 55، الهاشمي، عقيلة بني هاشم،/ 24- 29؛ موسى محمّد عليّ، السّيِّدة زينب،/ 82- 85؛ مجد الدّين المؤيّدي، لوامع الأنوار،/ 201- 202

ثمّ أدخل [عليه] نساء الحسين عليه السلام والرّأس بين يديه؛ [...]

فقال [رجل] ممّن كان بين يديه- وهو رجل أزرق أحمر-: يا أمير المؤمنين! هب لي هذه الجارية- [يعني] فاطمة بنت عليّ- فأخذت بثياب أختها زينب- وكانت أكبر منها- فقالت [زينب]: كذبت ما ذاك لك ولا له.

فقال يزيد: كذبت إنّ ذلك لي ولو شئت لفعلت!!! قالت/ 139/ أ/: كلّا واللَّه ما جعل اللَّه ذلك إليك إلّاأن تخرج من ملّتنا، فازداد [يزيد] غيظاً ثمّ قال: تستقبليني بمثل هذا؟! إنّما خرج من الدِّين أبوك وأخوك، قالت زينب: بدين اللَّه ودين أبي وأخي وجدِّي اهتديتَ أنتَ وأبوك. قال: كذبتِ يا عدوّة اللَّه. [قالت:] أنتَ أمير تشتمنا ظلماً وتقهرنا بسلطانك. ثمّ بكت؟!

فقام الشّاميّ وقال: يا أمير المؤمنين! هب لي هذه الجارية. [ف] قال [له يزيد]:

اعزب [عنّا] وهب اللَّه لك حتفاً قاضياً. (1)

ميرخواند، روضة الصفا، 3/ 178- 179

و پس از آن كه به دمشق رسيدند، رؤوس شهدا و امام زين العابدين و مخدرات اهل بيت را نزد يزيد بردند. آن لعين اشارت كرد تا سرِ سرخيل آل خير البشر را در تشتى زرين نهادند و كيفيت حال را از فرستادگان ابن زياد سئوال كردند. شمر يا ملعونى ديگر تفصيل واقعه را تقرير نمود و يزيد چوبى در دست داشت، بر لب و دندان سيّد جوانان بهشت مى زد و مى گفت: «حسين را چه لب و دندان نيكو بوده است.»

بعضى از حضار مجلس او را از اين بى ادبى منع كردند و به روايت ابو المؤيد خوارزمى سمرة بن جندب، آن بدبخت بى ادب را گفت: «قطع اللَّه يدك يا يزيد! چوب بر جايى مى زنى كه من بسيار ديده ام كه رسول خدا صلي الله عليه و آله آن را تقبيل مى فرمود.»

يزيد گفت: «اگر صحبت تو با رسول اللَّه صلي الله عليه و آله مانع نشدى، گردنت را مى زدم.»

سمره گفت: «طرفه حالتى است كه ملاحظه مصاحبت من با آن حضرت مى كنى و رعايت فرزندان او نامرعى مى گذارى!»

از شنيدن اين سخن، مردم در گريه افتادند و نزديك به آن رسيد كه فتنه حادث گردد و از كشف الغمة چنان مستفاد مى شود كه در آن وقت كه سر مبارك امام حسين عليه السلام در پيش آن سرخيل اهل ظلال بود، به اين دو بيت كه منظوم ابن ربوى شاعر است، تمثيل نمود:

ليت أشياخي ببدر شهدوا *** وقعة الخزرج من وقع الأسل

لأهلّوا واستهلّوا فرحاً *** واستحرّ القتل في عبد الأشل

و به قول احمد بن اعثم كوفى از نتايج طبع شوم خود اين دو بيت ديگر در آن افزود:

لست من عتبة إن لم أنتقم *** من نبي أحمد ما كان فعل

لعبت هاشم بالملك فلا *** خبر جاء ولا وحي نزل

و امام زين العابدين و بعضى از مخدرات سراپرده طهارت در آن روز با يزيد مناظرت فرمودند و سخنان زشت او را جواب هاى درشت گفتند، و بر رأى مستخبران آثار و ضمير مستمعان اخبار در نقاب اختفا و حجّاب استتار نخواهد بود كه علماى متقدم و فضلاى متأخر در باب مقتل امام حسين و معارضات زينب بنت امير المؤمنين و محاورات امام زين العابدين با يزيد لعين رسايل ساخته اند و مؤلفات پرداخته و خامه سوگوار در اين اوراق، مجملى از آن وقايع بر لوح بيان نگاشت و زبان سخن گذار از تقرير تفصيل آن احوال احتراز لازم داشت.

مثنوى:

ز تفصيل افعال اهل عناد *** كه لعنت بر آن قوم بدفعل باد

قلم راست ننگ و زبان راست عار *** خرد را به جز لعن ايشان چه كار

خواندامير، حبيب السِّير،/ 60- 61

الباعوني، جواهر المطالب، 2/ 295


1) - بر رأى مستمعان اخبار و مستجيران آثار پوشيده نماند كه علماى متبحرين و فضلاى متقدمين و متأخرين در مقتل امام حسين رضى الله عنه و معارضت زينب بنت امير المؤمنين على عليه السلام با يزيد و محاورات امام زين العابدين رضى الله عنه با آن ملعون رسايل ساخته اند و مجلدات پرداخته و اين حقير بنابر مقتضى وقت و زمان كلمه اى چند از آن حكايات در حيز تحرير و تسطير آوردم. مأمول و مسؤول آن كه مطبوع طبع نقاد امير روشن ضمير ايّده اللَّه تعالى ايام معدله آيد كه معظم اعراض از تلفيق حكايات اين تأليف و تمنيق روايات اين تصنيف همين قدر بيش نيست.

نقل عن عليّ بن الحسين عليه السلام أ نّه قال: لمّا وفدنا على يزيد بن معاوية (لعنه اللَّه)، أتونا (1)(2)بحبال وربطونا (3)(4)مثل الأغنام، وكان الحبل بعنقي وعنق أمّ كلثوم وبكتف زينب وسكينة والبنيّات، وساقونا (5)وكلّما قصرنا (6)عن المشي ضربونا (7)حتّى أوقفونا (8)بين يدي يزيد (9)، (10)(11)فتقدّمت إليه (12)وهو على سرير مملكته (13)، وقلت له: ما ظنّك برسول اللَّه لو يرانا على هذه الصّفة؟ فبكى (14)وأمر بالحبال فقطعت من أعناقنا وأكتافنا (15). ونقل أيضاً: أنّ الحريم لمّا أدخلن إلى (16)يزيد بن معاوية كان ينظر إليهنّ ويسأل عن كلّ واحدة (17)بعينها، وهنّ مربطات (18)(19)بحبل طويل (20)وكانت بينهنّ امرأة (21)(22)تستر وجهها بزندها لأنّها لم تكن عندها خرقة تستر وجهها، فقال: مَن هذه؟ قالوا: سكينة بنت الحسين، فقال: أنت سكينة؟ فبكت واختنقت بعبرتها حتّى كادت تطلع روحها. فقال لها: وما يبكيك؟ قالت:كيف لا تبكي مَن ليس لها سترٌ تستر وجهها ورأسها عنك وعن جلسائك؟ فبكى اللّعين


1) - [الأنوار النّعمانيّة: أتوا].

2) [لم يرد في ناسخ التّواريخ حضرت سجّاد عليه السلام].

3) - [المعالي: ربقونا].

4) [لم يرد في ناسخ التّواريخ حضرت سجّاد عليه السلام].

5) - [لم يرد في المعالي وناسخ التّواريخ ووسيلة الدّارين، وفي الأنوار النّعمانيّة: تساق].

6) - [الأنوار النّعمانيّة: قصرن].

7) - [الأنوار النّعمانيّة: ضربنا].

8) - [العيون: وقفونا].

9) - [إلى هنا حكاه في المعالي والعيون ووسيلة الدّارين].

10) [المعالي: وكانت سكينة].

11) [لم يرد في ناسخ التّواريخ حضرت زينب عليها السلام].

12) [لم يرد في ناسخ التّواريخ حضرت زينب عليها السلام].

13) - [إلى هنا حكاه عنه في الدّمعة والأسرار وناسخ التّواريخ].

14) - [أضاف في الأنوار النّعمانيّة: وبكى كلّ من كان حاضراً في مجلسه].

15) - [إلى هنا حكاه في الأنوار النّعمانيّة].

16) - [الدّمعة: على].

17) [تظلّم الزّهراء: فقيل: هذه أمّ كلثوم الكبرى وهذه أمّ كلثوم الصّغرى وهذه صفيّة وهذه أمّ هاني وهذه رقيّة بنات عليّ عليه السلام وهذه فاطمة وهذه سكينة بنتا الحسين وهنّ مربقات].

18) - [الدّمعة: مربعات].

19) [تظلّم الزّهراء: فقيل: هذه أمّ كلثوم الكبرى وهذه أمّ كلثوم الصّغرى وهذه صفيّة وهذه أمّ هاني وهذه رقيّة بنات عليّ عليه السلام وهذه فاطمة وهذه سكينة بنتا الحسين وهنّ مربقات].

20) [تظلّم الزّهراء: وسكينة من بينهنّ].

21) [المعالي: وكانت سكينة].

22) [تظلّم الزّهراء: وسكينة من بينهنّ].

ثمّ قال: لعن اللَّه عبيداللَّه بن زياد، ما أقوى قلبه على آل الرّسول، (1)ثمّ قال لها: ارجعي حتّى آمركنّ بأمري (2)!

الطّريحي، المنتخب،/ 486- 487/ عنه: البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 102؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 500؛ القزويني، تظلّم الزّهراء،/ 263- 264؛ سپهر ناسخ التوّاريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 372، حضرت سجّاد عليه السلام، 2/ 199- 200، المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 159، 163؛ الميانجي، العيون العبرى،/ 259؛ الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 386؛ مثله الجزائري، الأنوار النّعمانيّة، 3/ 251

فقامت زينب بنت أمير المؤمنين وقالت: أظننت يا يزيد حيث أخذت علينا أقطار الأرض فأصبحنا نُساق كأ نّا أسراء الزّنج والحبش، أنّ بنا على اللَّه هواناً وبك عليه كرامة؟ وإنّ ذلك لعظم خطرك عند اللَّه؟ شمخت بأنفك ونظرت في عطفك، جذلان مسروراً حين رأيتَ الدّنيا بكَ مستوسقة؛ والأمور متّسقة، وحين صفا لك ملكنا وسلطاننا، مهلًا مهلًا، أنسيت قول اللَّه تعالى: «وَلَا يَحْسَبَنَّ ا لَّذِينَ كَفَرُوا أ نّما نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأنفُسِهِمْ إنّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدَادُوا إثْماً وَلَهُمْ عَذَابٌ مُهِينٌ» أمِنَ العدل يابن الطّلقا تخديرك حرائرك وإماءك، وسوقك بنات رسول اللَّه سبايا هتكتَ ستورهنّ وأبديتَ وجوههنّ، يحدو بهنّ الأعداء من بلدٍ إلى بلد، ويستشرفهنّ أهل المناهل والمناقل؛ ويتصفّح وجوههنّ القريب والبعيد والدّنيّ والشّريف، ليس معهنّ من رجالهنّ وليٍّ، ولا من حماتهنّ حميّ، كيف تستبطي ظلمنا أهل البيت ثمّ تقول غير مستأنف ولا مستعظم:

لأهلّوا واستهلّوا فرحاً *** ثمّ قالوا يا يزيد لا تشل

منحنياً على ثنايا أبي عبداللَّه الحسين ريحانة رسول اللَّه، سيِّد شباب أهل الجنّة تنكثها بمخصرتك، وكيف لا تقول ذلك؟ وقد نكأت القرحة، وأنصلت الشّأفة، بإراقتك دماء ذرِّيّة محمّد صلى الله عليه و آله و سلم نجوم الأرض من آل عبدالمطّلب وتهتف بأشياخك، زعمت تناديهم، لتردنّ وشيكاً موردهم ولتودّنّ أ نّك شللت قبل فعلتك هذه وبكمت، ولم تكن قلت ما قلت. ثمّ قالت: أللَّهمّ خذ بحقّنا وانتقم ممّن ظلمنا واحلل غضبك بمن سفك دماء ذرِّيّته


1) [لم يرد في تظلّم الزّهراء والمعالي].

2) [لم يرد في تظلّم الزّهراء والمعالي].

وانتهاك حرمته في عترته، حيث يجمع شملهم ويلمّ شعثهم ويؤخذ بحقِّهم، «وَلَا تَحْسَبَنَّ ا لَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أمْوَاتاً بَلْ أحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ» وحسبك اللَّه حاكماً ومحمّد خصيماً وجبرئيل ظهيراً؛ فالعجب كلّ العجب لقتل حزب اللَّه النّجباء بحزب الشّيطان الطّلقاء، فهذه الأيدي تنقط من دمائنا والأفواه تتحلّب من لحومنا، وتلك الجثث الطّواهر الزّواكي تتناهبها العواسل وتعفِّرها أُمّهات الفراعل، ولئن اتّخذتنا مغنماً لتجدنا وشيكاً مغرماً حين لا تجد إلّاما قدّمت يداك، واللَّه ليس بظلّام للعبيد، فإلى اللَّه المشتكى وعليه المعوّل؛ فكد كيدك واسع سعيك وناصب جهدك، فوَ اللَّه لا تمحو ذكرنا ولا تمت وحينا ولا تدرك أمدنا ولا تدحض عنكَ عارها، وهل رأيكَ إلّافند وأيّامك إلّاعدد وجمعك إلّا بدد، يوم ينادي المنادي: ألا لعنة اللَّه على القوم الظّالمين.

قال: فنظر رجل من الشّام إلى يزيد (لعنه اللَّه) وقال: يا أمير! هب لي هذه الجارية، فقالت فاطمة لعمّتها زينب: يا عمّتاه! قتلت رجالنا ليت الموت أعدمني الحياة ولا كنت أسبي بين الأعداء. فقالت زينب: لا حبّاً ولا كرامة لهذا الفاسق. فقال الشّاميّ: مَن هذه الجارية؟ قال يزيد (لعنه اللَّه): هذه فاطمة الصّغرى بنت الحسين وتلك زينب بنت أمير المؤمنين، فقال الشّاميّ: لعنك اللَّه يا يزيد! تقتل عترة نبيّك وتسبي ذرِّيّته. فقال يزيد:

لألحقنّك بهم.

الطّريحي، المنتخب،/ 141- 143

وأقول: لعن اللَّه يزيد وأباه، وجدّيه وأخاه، ومَن تابعه ووالاه، بينا هو ينكت ثنايا الحسين بالقضيب ويتمثّل بشعر ابن الزّبعرى: يا غراب البين ما شئت فقل، إلى آخره، وإغلاظه لزينب بنت عليّ بالكلام السّيِّئ لمّا سأله الشّاميّ، وقال: هب لي هذه الجارية- يعني فاطمة بنت الحسين عليه السلام-، وقوله لعليّ بن الحسين عليه السلام: أراد أبوك وجدّك أن يكونا أميرين، فالحمدُ للَّه الّذي قتلهما وسفك دماءهما، وإنّ أباك قطع رحمي، وجهل حقّي، ونازعني سلطاني، إلى آخر كلامه كما أشرنا إليه من قبل، ونصب رأس الحسين عليه السلام على باب القرية الظّالم أهلها- أعني بلدة دمشق- وإيقافه ذرِّيّة الرّسول على درج المسجد كسبايا التّرك والخزرج، ثمّ إنزاله إيّاهم في دار لا يكنّهم من حرّ ولا قرّ حتّى تقشّرت وجوههم، وتغيّرت ألوانهم، وأمر خطيبه أن يرقى المنبر ويخبر النّاس بمساوئ

أمير المؤمنين ومساوئ الحسين عليهما السلام وأمثال ذلك.

ثمّ هو يلعن ابن زياد ويتبرّى من فعله وينتصل من صنعه، وهل فعل اللّعين ما فعل إلّا بأمره وتحذيره من مخالفته؟ وهل سفك اللّعين دماء أهل البيت إلّابإرغابه وإرهابه له بقوله، ومراسلته بالكتاب الّذي ولّاه فيه الكوفة وجمع له بينها وبين البصرة الّذي ذكرنا لمّا وصل إليه الخبر بتوجّه مسلم بن عقيل إلى الكوفة وحثّه فيه على قتله، وأمره له بإقامة الإرصاد وحفظ المسالك على الحسين، وقوله لابن زياد في كتابه: إنّه قد ابتلى زمانك بالحسين من بين الأزمان، وفي هذه الكرّة يعتق أو يكون رقّاً عبداً كما تعبّد العبيد فاحبس على التّهمة واقتل على الظّنّة، الوحا الوحا، العجل العجل- كما ذكرنا أوّلًا-.

وإنّما أظهر اللّعين التّبرّي من فعل ابن زياد (لعنه اللَّه) خوفاً من الفتنة وتمويهاً على العامّة لأنّ أكثر النّاس في جميع الآفاق والأصقاع أنكروا فعله الشّنيع وصنعه الفضيع، ولم يكونوا راضين بفعله وما صدر عنه خصوصاً من كان حيّاً من الصّحابة والتّابعين في زمنه كسهل بن سعد السّاعديّ والمنهال بن عمرو والنّعمان بن بشير وأبي برزة الأسلميّ ممّن سمع ورأى إكرام الرّسول صلى الله عليه و آله له ولأخيه، وكذلك جميع أرباب الملل المختلفة من اليهود والنّصارى، وناهيك مقال حبر اليهود ورسول ملك الرّوم لمّا شاهداه وهو ينكت ثنايا الحسين عليه السلام بالقضيب- كما ذكر- ولم يكن أحد من المسلمين في جميع البلاد راضياً بفعله إلّامن استحكم النِّفاق في قلبه من شيعة آل أبي سفيان، بل كان أكثر أهل بيته ونسائه وبني عمّه غير راضين بذلك.

روي أنّ عبدالرّحمان بن الحكم أخو مروان بن الحكم كان حاضراً عند يزيد لمّا وضع رأس الحسين عليه السلام بين يديه وعرضت عليه سبايا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله فجعل عبدالرّحمان يقول:

لهام بجنب الطّفِّ أدنى قرابة *** من ابن زياد العبد ذي النّسب الوغل

سميّة أمسى نسلها عدد الحصى *** وبنت رسول اللَّه ليست بذي نسل

فقال له يزيد: سبحان اللَّه! أفي مثل هذا الموضع تتكلّم بهذا؟ أما يسعك السّكوت؟

وروي: أ نّه لمّا وضع رأس الحسين بين يدي يزيد، فجعل ينكت ثنايا الحسين

بالقضيب، ويقول: لقد كان أبو عبداللَّه حسن المضحك، فأقبل إليه أبو برزة صاحب رسول اللَّه صلى الله عليه و آله وكان حاضراً في مجلسه، وقال: ويحك يا يزيد، أتنكت بقضيبك ثغر الحسين؟ لقد أخذ قضيبك هذا من ثغره مأخذاً، أشهد لقد رأيت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله يرشف ثناياه وثنايا أخيه الحسن، ويقول: إنّهما سيِّدا شباب أهل الجنّة، قتل اللَّه قاتلكما ولعنه وأعدّ له جهنّم وساءت مصيراً، أمّا أنت يا يزيد لتجي ء يوم القيامة وعبيداللَّه بن زياد شفيقك، ويجي ء هذا وشفيقه محمّد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله، فغضب يزيد وأمر بإخراجه، فاخرج سحباً. (1)

پس فاطمه دختر امام حسين عليه السلام گفت: «اى يزيد! دختران رسول خدا را اسير مى كنى؟»

پس حاضران همه گريستند وصداى گريه زنان از خانه يزيد بلند شد. آن ملعون حكم كرد كه ريسمان ها را بريدند و غل ها را برداشتند و سر مبارك امام حسين را در تشتى گذاشتند و نزد آن ملعون حاضر كردند.

چون نظر حضرت امام زين العابدين عليه السلام بر سر منور پدر بزرگوار افتاد، آهى از دل پر درد كشيد و اشك خونين ريخت و بعد از آن هرگز كله گوسفند تناول نفرمود. چون نظر زينب خاتون بر آن سر منور افتاد، بى تاب شد و گريبان طاقت چاك كرد و باصداى حزين كه دل ها را پاره پاره كرد، فرياد برآورد: «يا حسيناه! اى حبيب قلب رسول خدا! اى فرزند مكّه و منى! اى فرزند دلبند سيّده نسا! اى جگرگوشه محمّد مصطفى!»

پس اهل مجلسِ آن لعين خروش برآوردند و يزيد پليد ساكت بود و سخن نمى گفت.

پس صداى زنى از بنى هاشم كه در خانه يزيد بود، به نوحه بلند شد كه فرياد مى كرد: «يا حسيناه! اى بزرگ اهل بيت رسول خدا و اى فرزند محمّد مصطفى! اى فريادرس بيوه زنان و يتيمان و اى كشته تيغ اولاد زناكاران!»

پس بار ديگر حاضران خروش برآوردند وآن ولد الزناى بى حيا هيچ متأثر نشد وچوب خيزرانى طلبيد و بر دندان هاى سيّد شهدا مى زد و مى گفت:

«كاش اشياخ بنى اميه كه در جنگ بدر كشته شدند، حاضر مى بودند و مى ديدند كه من چگونه انتقام ايشان را از فرزندان قاتلان ايشان كشيدم.»

حاضران مى گفتند: «اى يزيد! شل نشوى كه نيك انتقام كشيدى.»

پس ابو برزه اسلمى از صحابه كه در آن مجلس شوم حاضر بود، گفت: «واى بر تو اى يزيد! چوب بر دندان حسين فرزند فاطمه مى زنى و من مكرر ديده ام حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و سلم لب و دندان او و برادرش را مى بوسيد و مى گفت: «شما بهترين جوانان بهشتيد خدا بكشد كشندگان شما را و لعنت كند ايشان را و معذب گرداند به عذاب اليم و برساند ايشان را به اسفل درك جحيم.»

پس يزيد در غضب شد و حكم كرد كه او را بكشند و از مجلس بيرون بردند.

پس زينب دختر اميرمؤمنان عليه السلام برخاست وگفت: «حمد مى كنم پروردگار عالميان را و درود مى فرستم بر جدّ خود سيّد پيغمبران. راست فرموده است خدا كه پس عاقبت آن ها كه كارهاى بسيار بد كردند، آن بود كه تكذيب كردند به آيات خدا و استهزا كردند به آن ها. اى يزيد! آيا گمان مى كنى كه چون بر ما تنگ كردى اطراف زمين را و ما اسير تو گرديديم و ما را به روش اسيران از شهر به شهر آوردى كه اين از خوارى ما نزد خداست، و از بزرگوارى تو است، پس تكبر مى كنى و شاد مى شوى به آن كه كارهاى دنيا براى تو منظم و مراد تو حاصل و پادشاهى ما به تو منتقل شده است، آيا فراموش كرده اى فرموده خدا را: گمان مبر كه ما مهلتى كه داده ايم، كافران را كه بهتر است از براى ايشان. ما مهلت نداده ايم ايشان را مگر براى آن كه زياده گردانند گناهان خود را و از براى ايشان است عذاب خوار كننده.

آيا از عدالت تو است اى فرزند آزادشده ها كه زنان و كنيزان خود را در پرده نشانيده و دختران مكرمه رسول خدا را اسير كرده اى و بى كجاوه و هودج از شهر به شهر مى گردانى بى ياورى و معاونى و مددكارى از روى طغيان بر خدا و انكار سيّد انبيا؟ و اين افعال بعيد نيست از جماعتى كه جگر برگزيدگان را خاييده باشند و گوشت ايشان از خون شهيدان پرورش يافته باشد. پيوسته شمشيرها بر روى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم برهنه كرده باشند و اين ها نتيجه كفر و ضلالت قديم است و كينه ديرينه شمشيرهاى بدر و احد است كه از روى بغض و عداوت به سوى اهل بيت رسالت نظر مى كنى و از كشتن ايشان هيچ پروا ندارى و با نهايت فرح و سرور چوب مى زنى بر لب و دندان سيّد جوانان بهشت كه بوسه گاه حضرت رسالت بود، و تحسين مى طلبى از كافران گذشته خود كه در جهنمند تقرب مى جويى به سوى ايشان به مستأصل كردن ذريّت محمّد، و ريختن خون هاى اهل بيت رسالت، و خورشيدهاى فلك امامت و خلافت.

به خدا سوگند كه به زودى به اشياخ خود خواهى رسيد و آرزو خواهى كرد كه كاش دست تو تا مرفق خشكيده بود و كاش از مادر متولد نشده بودى و آنچه كردى، نكرده بودى و آنچه گفته بودى، نگفته بودى. خداوندا! بگير حقّ ما را و انتقام بكش از هركه بر ما ستم كرد و غضب خود را نازل گردان بر هركه خون هاى ما را ريخت و حاميان ما را كشت.

به خدا سوگند كه پاره نكردى مگر پوست خود را و نبريدى مگر گوشت خود را، و به زودى وارد خواهى شد بر حضرت رسالت به آنچه متحمل شده اى از ريختن خون ذريّت او و هتك حرمت او كرده اى در عترت او؛ در هنگامى كه حق تعالى تفرق ايشان را به جمعيت مبدل كرده باشد و پراكندگى احوال ايشان را به امنيت آورده باشد و حقِ ايشان را از ستمكاران گرفته باشد. چنانچه حق تعالى مى فرمايد: «گمان مكن آنان را كه در راه خدا كشته شدند، از مرده ها هستند؛ بلكه از زنده گان هستند و نزد پروردگار خود روزى مى يابند.»

خدا بس است براى تو حكم كننده و كافى است پيامبر اكرم براى مخاصمه تو، و جبرئيل ظهير و ياور او است و زود خواهد يافت عذاب خود را و يافته آن كسى كه تو را بر گردن مسلمانان سوار كرد و خلافت باطل را براى تو مستقر گرداند و خواهيد دانست كه مكان شما بدتر است و ياور شما كمتر است و اين كه من قدر تو را كم مى شمارم و سرزنش تو را عظيم مى دانم نه براى آن است كه خطاب در تو فايده مى كند، بعد از آن كه ديده هاى مسلمانان را گريان و سينه هاى ايشان را بريان كرديد و موعظه چه سود مى بخشد در دل هاى سنگين و جان هاى طاغى و بدن هاى مملو از سخط حق تعالى و لعنت رسول خدا و سينه ها كه شيطان در آن آشيان كرده است؛ و به اعانت اين قسم گروه، تو كردى آنچه كردى.

پس زهى تعجب است كشته شدن پرهيزكاران و فرزندان پيغمبران و سلاله اوصياى ايشان به دست هاى آزاد شدگان خبيث و نسل هاى زناكاران فاجر كه خون ما از دست هاى ايشان مى ريزد و گوشت هاى ما از دهان هاى ايشان بيرون مى افتد.

اى يزيد! اگر الحال ما را غنيمت خود مى شمارى، زود باشد كه موجب غرامت تو گردد در هنگامى كه نيابى مگر آنچه دست هاى تو پيش فرستاده است و نيست خدا ستم كننده بر بندگان خود و به سوى خدا شكايت مى كنم و او پناه من است و بر او اعتماد من است. پس هر مكرى كه مى توانى بكن و هر سعى كه خواهى به عمل آور! تا توانى با ما عداوت كن. به خدا سوگند كه نام ما را محو نمى توانى كرد و به فضيلت ما نمى توانى رسيد و عار كردار خود را از خود دور نمى توانى كرد و نيست رأى تو مگر اندك مكرى و ايام دولت تو مگر اندك مدتى. و عنقريب جميعت تو از هم خواهد پاشيد و در روزى كه ندا كند منادى از جانب حق تعالى كه: لعنت خدا بر ظالمان و ستمكاران است.»

پس حمد مى كنم خداوندى را كه ختم كرد براى اوّل ما به سعادت، و براى آخر ما به رحمت و شهادت و سئوال مى كنم از حق تعالى كه ثواب ايشان را كامل سازد و اجر ايشان را مضاعف گرداند و در ميان ما خليفه ايشان باشد؛ به درستى كه او رحيم و ودود است و خدا بس است ما را و نيكو وكيلى است از براى ما.»

يزيد گفت: «اين قسم سخنان از جگرسوختگان بعيد نيست.»

پس به حضرت امام زين العابدين عليه السلام خطاب كرد: «اى فرزند حسين! پدر تو قطع رحم من كرد و با سلطنت من منازعه كرد و رعايت حقّ من نكرد. خدا با او چنين كرد.»

حضرت فرمود: «اى پسر معاويه و هند! پيوسته پيغمبرى و پادشاهى با ما و اجداد من بود پيش از آن كه تو متولد شوى و در روز بدر و احد و احزاب رايت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در دست جدّ من على بن ابيطالب عليه السلام بود و رايت كافران در دست پدر و جدّ تو بود. واى بر تو اى يزيد اگر بدانى چه كرده اى و چه خطاها مرتكب شده اى در حقّ برادران و پدر و عموها و اهل بيت من. هرآينه به كوه ها بگريزى و روى خاكستر بنشينى و فرياد: وا ويلا! و وا ثبوراه! را برآورى، آيا شرم ندارى كه سر پدر من حسين فرزند فاطمه و على و جگرگوشه رسول خدا بر در دروازه شهر شما آويخته است و او وديعت حضرت رسالت است در ميان شما؟ پس بشارت باد بر آن خوارى و ندامت در روز قيامت.»

در بعضى از روايات مذكور است كه آن ملعون از سخنان آن حضرت به خشم آمد و به يكى از ملازمان خود حكم كرد: «او را به اين باغ ببر و گردن بزن و در آن جا دفن كن.»

چون آن ملعون حضرت را به باغ برد، اوّل مشغول قبر كندن شد و حضرت مشغول نماز شد. چون از كندن قبر فارغ شد و اراده قتل آن حضرت كرد، دستى از هوا پيدا شد و بر آن لعين خورد. پس او نعره زد و بر رو درافتاد و جان خود را به خازنان جهنم داد. خالد پسر يزيد چون آن حالت را ديد، به نزد پدر پليد خود رفت و آنچه واقع شده بود، نقل كرد. آن لعين حكم كرد كه او را در آن قبر كه براى حضرت كنده است، دفن كنند و حضرت را به مجلس طلبيد.

شيخ مفيد و سيّد ابن طاوس و ديگران به روايات مختلفه از فاطمه دختر حضرت امام حسين عليه السلام روايت كرده اند: چون ما را به مجلس يزيد بردند، در اوّل حال بر ما رقت كرد. پس مرد سرخ مويى از اهل شام برخاست و گفت: «اى يزيد! اين دختر را به من ببخش!»

و اشاره به سوى من كرد. من از ترس بر خود لرزيدم و بر جامه هاى عمه خود زينب چسبيدم. عمه ام مرا تسكين داد و به آن شامى خطاب كرد: «اى ملعون! تو و يزيد هيچ يك اختيار چنين امرى نداريد.»

يزيد گفت: «اگر خواهم، مى توانم كرد.»

زينب گفت: «به خدا سوگند كه نمى توانى كرد، مگر آن كه از دين ما به در روى و كفر باطن خود را اظهار كنى.»

آن ملعون در غضب شد و گفت: «با من چنين سخن مى گويى؟ پدر و مادر تو از دين به در رفتند.»

زينب گفت: «پدر و جدّ تو اگر مسلمان شده باشيد، به دين خدا و دين پدر و برادر من هدايت يافتى.»

آن لعين گفت: «دروغ گفتى اى دشمن خدا!»

زينب گفت: «تو اكنون پادشاهى و به سلطنت خود مغرور گرديده اى و آنچه مى خواهى مى گويى. من ديگر جواب تو نمى گويم.»

پس بار ديگر آن شامى سخن را اعاده كرد. يزيد گفت: «ساكت شو! خدا تو را مرگى دهد.»

به روايت سيّد ابن طاوس، در مرتبه دوم از يزيد پرسيد: «ايشان كيستند؟»

يزيد گفت: «آن، فاطمه دختر حسين است و آن زن، زينب دختر على بن ابيطالب است.»

شامى گفت: «حسين پسر فاطمه و على بن ابيطالب؟»

يزيد گفت: «بله.»

شامى گفت: «لعنت خدا بر تو باد اى يزيد! عترت پيغمبر خود را مى كشيد و ذريّت او را اسير مى كنيد؟! به خدا سوگند كه من توهم كردم كه ايشان اسيران فرنگند.»

يزيد گفت: «به خدا سوگند كه تو را نيز به ايشان مى رسانم.»

حكم كرد كه او را گردن زنند.

پس آن ملعون امر كرد كه اهل بيت رسالت را به زندان بردند.

مجلسى، جلاء العيون،/ 733- 739

محمّد ابن أبي طالب، تسلية المجالس وزينة المجالس، 2/ 400- 403


1) .- و به روايت ابن نما وديگران: حضرت امام زين العابدين عليه السلام فرمود: ما دوازده نفر بوديم از فرزندان اهل بيت رسالت كه ما را به مجلس يزيد پليد بردند و غل ها در گردن هاى ما بود و ما را باريسمان ها به يكديگر بسته بودند. من گفتم: «به خدا سوگند مى دهم تو را اى يزيد كه اگر حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و سلم ما را بر اين حالت مشاهده كند، چه خواهد گفت؟»

فلمّا أتى الشّمر اللّعين وهو حامل رأس الحسين (رضي اللَّه عنه وأرضاه) ويفتخر عند يزيد الملعون ويقول:

املأ ركابي فضّة وذهبا *** قتلت خير الخلق أمّاً وأبا

إنِّي قتلت السّيِّد المهذّبا *** وخيرهم جدّاً وأعلا نسبا

طعنته بالرّمح حتّى انقلبا *** ضربته بالسّيف صار عجبا

قال له يزيد: إذ علمت أ نّه خير النّاس أمّاً وأباً فلم قتلته؟ اخرج من بين يدي فلا جائزة لك، فخرج هارباً خائباً من الجائزة وخاسراً في عاجل الدّنيا وآجل الآخرة. ثمّ أمر يزيد الملعون أن يحضروا عليه حرم الحسين وأهل بيته، قالت زينب: يا يزيد! أما تخاف اللَّه ورسوله من قتل الحسين وما كفاك ذلك حتّى تستجلب بنات رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم من العراق إلى الشّام وما كفاك حتّى تسوقنا إليك كما تساق الإماء على المطايا بغير وطاء وما قتل أخي الحسين (سلام اللَّه عليه) أحد غيرك يا يزيد، ولولا أمرك ما يقدر ابن مرجانة أن يقتله لأنّه كان أقلّ عدداً وأذلّ نفساً، أما خشيت من اللَّه بقتله وقد قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم فيه وفي أخيه: الحسن والحسين سيِّدا شباب أهل الجنّة من الخلق أجمعين، فإن قلت: لا، فقد كذبت وإن قلت: نعم، فقد خصمت نفسك، واعترفت بسوء فعلك، فقال: ذرِّيّة يتبع بعضها بعض وبقي يزيد خجلًا ساكتاً.(1)

و از اين گذشته، اگر در همان مجلس انجام امر به اين مقام پيوستى، حبس كردن ايشان و منزل ساختن در خرابه چه بود؟ و نيز نقل عبارات و ترتيب روايات مختلفه بر اين مطلب اشارت كند؛ چنان كه مثلًا ابو مخنف، مقالاتى از يزيد در حال احضار سر مبارك مى نگارد، آن گاه از دخول زوجه يزيد دختر عبداللَّه، بعد از آن از دخول شمر ملعون و از پس اين جمله مى گويد: اهل يت را بخواند وايشان را در حضورش بداشت و آن مكالمات بگذاشت و بعد از آن جمله از رؤياى حضرت سكينه و پس از آن از صعود امام زين العابدين عليه السلام بر منبر حديث بكرد، و عجب اين است كه چنان كه از كلامش مستفاد مى شود، اين جمله در يك روز بوده است.

و نيز بعد از اين جمله مى گويد: يزيد مردمان را فرمان كرد تا بعد از نمازهاى پنجگانه به قرائت قرآن پردازند و مى گويد: يزيد به خطبه برخاست و گفت: اى قوم! حسين را من نكشتم ... تا آخر خبر؛ پس چگونه تواند بود كه تمام اين حالات در يك روز روى داده است؟! مگر اين كه گوييم مقصود ابى مخنف ترتيب مطلب و اشاره به وقوع قضايا بوده است و نه ملاحظه تعيين ايام. اين بنده ضعيف در كتاب احوال امام زين العابدين در حلّ اين مشكل تحقيقات وافيه كرده ام و در اين جا حاجت به اعادت نيست.

«1» در منتخب ابن طريح و بعضى كتب اخبار مسطور است كه: على بن الحسين عليهما السلام فرمود: «چون ما را بر يزيد بن معاويه عليه اللعنه درآوردند با ريسمان ها كه در گردن ما درانداختند، مانند گوسفندان وارد كردند و ريسمان در گردن من و امّ كلثوم و بر كتف زينب و سكينه و ساير دختران بود و ما را همى مى كشيدند و اگر در رفتن قصور مى ورزيديم، ما را مى زدند تا در حضور يزيد كه در اين وقت بر تخت ملك خويش جا داشت، به پا داشتند!» «1»

و از اين خبر مى رسد كه حضرت على بن الحسين و جناب امّ كلثوم را از ديگر اسيران ممتاز داشته اند و اين دو تن را ريسمان به گردن بيفكنده اند و ديگران را در بازوان افكنده اند.

در اسرار الشهاده و بعضى كتب از شعبى مروى است كه چون يزيد به قتل امام زين العابدين عليه السلام فرمان كرد و آن حضرت را بيرون بردند، حضرت زينب سلام اللَّه عليها صيحه بركشيد و گفت: «إلى أين يراد بك؟»؛ «به كجا قصد كرده اند تو را ببرند؟»

فرمود: «إلى القتل.»؛ «به سوى كشتن!» «فصاحت أمّ كلثوم وزينب: حسبك يا يزيد من دمائنا نناشدك اللَّه إن قتلته فاقتلنا.»

يعنى: «جناب امّ كلثوم و زينب خاتون صيحه بركشيدند كه: اى يزيد! آنچه از خون ما ريختى، تو را كافى است. تو را به خدا سوگند كه اگر او را مى كشى، ما را هم بكش.»

و از اين عبارت مى رسد كه امّ كلثوم همان زينب است و واو عاطفه زياد و «نناشدك» بر سبيل تعظيم باشد. چه بقيه همين حكايت بر اين معنى دلالت كند؛ چنان كه از همين خبر كه مى گويد: يزيد فرمان كرد تا امام زين العابدين را باز آوردند و با آن حضرت مكالمتى بگذاشت و فرمان داد تا گردن آن حضرت را بزنند و آن حضرت را از حضورش بيرون بردند، «فصاحت به أمّ كلثوم: إلى أين يا حبيبي؟ قال لها: إلى السّيف يا عمّة، فصاحت: وا غوثاه باللَّه عزّ وجلّ! وا بقيّة من لا يبقى! يا سلالة نبيّ الهدى ويا بقيّة ابن عليّ المرتضى.»

جناب امّ كلثوم فرياد بركشيد و گفت: «اى حبيب من! به كجا مى شوى؟»

فرمود: «به سوى شمشير اى عمّه!»

امّ كلثوم سلام اللَّه عليها صيحه بركشيد كه: «پناه به خداى عزوجل و دادخواهى به او مى بريم، اى به جا مانده كسى كه او را به جا نگذاشتند! اى سلاله نبى هدى! اى بقيه پسر على مرتضى!» إلى آخر الخبر. مؤيد بر اين مطلب است.

«2» در ناسخ التواريخ و اسرار الشهاده و بعضى كتب اخبار مسطور است كه: چون حضرت زينب كردار يزيد را با سرمبارك امام حسين عليه السلام و به قولى سر مبارك آن حضرت را بديد، دست برآورد و گريبان چاك كرد. آن گاه با ناله جانسوز و آهنگى غم اندوز ندا بركشيد: «يا حسيناه! يا حبيب رسول اللَّه! يا ابن مكّة ومنى! يا ابن فاطمة الزّهراء، سيِّدة النِّساء! يا ابن بنت المصطفى» «2».

از كلمات آن مظلومه هركس در مجلس يزيد بود و خود يزيد بگريستند و از اين كلام مى رسد كه در آن حال يزيد را به آن سر مبارك جسارتى نمى رفت. چه اگر چنان بود، نمى گريست و اهل مجلسش نيز با وى موافقت نمى كردند؛ چنان كه در ادامه همين خبر است كه بعد از آن، يزيد قضيبى بخواست؛ الى آخر الخبر.

و نيز از منتخب نقل كرده اند كه: يزيد از نام و نشان اهل بيت تن به تن بپرسيد. گفتند: «اين يك امّ كلثوم كبرى و آن ديگر امّ كلثوم صغرى و اين صفيه و اين امّ هانى و اين رقيه دختران على بن ابيطالب هستند و از اين خبر مى رسد كه امّ كلثوم كبرى همان زينب خاتون است. چه اگر جز اين بود، نام زينب را ياد مى كردند.»

و چنان كه در كتاب بحر المصائب و مفتاح البكا از پاره اى مؤلفات قديم مسطور داشته اند، جماعت اسيران كه در مجلس يزيد بودند، چهل و چهار تن مرد و زن بودند با على بن الحسين عليهما السلام و چون زينب صغرى و سكينه و زينب كبرى سر مبارك امام حسين عليه السلام را در حضور يزيد بديدند، ناله و فرياد برآوردند و ندا بركشيدند: «وا محمّداه! وا عليّاه!»

آن گاه امّ كلثوم فرمود: «يا يزيد! أما تستحي وقد تخدّر حريمك في الخدر واشتهرت بنات رسول اللَّه بين النّاس».

«اى يزيد! آيا شرم نمى كنى كه زن هاى خود را از پس پرده بازداشته و دختران رسول خداى را بى پرده در ميان مردمان برآورده اى؟»

و از آن پس، جناب امّ كلثوم از آن ملعون رخصت طلبيد كه سر مطهر حسين عليه السلام را بگيرد و زيارت كند و آتش دلش را شفا بخشد. چون رخصت يافت، آن سر مبارك را بگرفت و بگريست و ناله چندان بركشيد كه بيهوش افتاد و چون به هوش آمد، فرمود: «اى يزيد! لعنت خداى عزوجل بر تو باد!»

يزيد گفت: «اين زن كه با من چنين و چنان سخن كند، كيست؟»

گفتند: «امّ كلثوم، خواهر حسين، دختر فاطمه زهراست.»

و در روضة الشهدا مسطور است كه امّ كلثوم سلام اللَّه عليها فرمود: «فإنّي أرجو من اللَّه عزّ وجلّ أن لا تستريح في الدُّنيا يا يزيد كما أوردتنا في التّعب والمصيبة والوصب وأوقعتنا في الشّدائد والنّوائب وهي في التّزايد».

يعنى: «به خداوند عزوجل اميدوارم كه راحت دنيا نيابى اى يزيد! چنان كه ما را در اين رنج و مصيبت و اندوه و درد درآوردى و در چنين شدائد و نوائب دچار ساختى و اين كاهش را به فزايش آوردى.»

يزيد با آن مظلومه گفت: «چگونه ديدى كه خداى آنچه را كه گمان مى برديد، قرين زيان و نوميدى و خسارت داشت و دروغ شما را آشكار ساخت؟»

فرمود: «اى يزيد! إنّ اللَّه تعالى أكذب المنافقين حيث قال إنّ المنافقين لكاذبون ويعذِّب المنافقين والمنافقات الحمد للَّه الّذي برّء أهل بيت نبيّه من الكذب والنِّفاق وطهّرهم من كلِّ عيبٍ وشقاق تطهيراً»؛ به درستى كه خداى تعالى مردم منافق را تكذيب مى فرمايد، در آن جا كه فرموده است: به درستى كه منافقان دروغگويان باشند! و عذاب مى فرمايد مردان منافق و زنان منافقه را سپاس خداوندى را كه اهل بيت پيغمبرش را از كذب و نفاق برى و بيزار داشت و از هر عيب و شقاق مطهر فرمود.»

از اين خبر نيز معلوم مى شود كه زينب كبرى همان امّ كلثوم است و هم چنان مى نمايد كه اين داستان در مجلس ابن زياد روى داده باشد؛ چه دنباله آن به آن جا منتهى مى شود. از كامل بهايى مسطور مى آيد كه يزيد به پا شد و با پاى نامباركش بر سر مطهر امام عليه السلام جسارت كرد. و زيد بن ارقم كه حاضر مجلس بود، با وى چنان و چنين گفت و اين هردو به مجلس ابن زياد انسب است. خداى داناتر است به آنچه اصوب است و نيز بيهوش شدن جناب امّ كلثوم در مجلس يزيد خالى از غرابت نيست؛ مگر اين كه آن مخدره در منزلى كه داشته اند، سر مبارك امام عليه السلام را از يزيد خواسته باشد و آن حالت روى داده باشد.

و از كتاب نجاة الخافقين مذكور است كه از آن پس، زينب دختر امير مؤمنان عليهما السلام روى به اهل دمشق كرد و بگريست و ندا بركشيد: «يا أهل دمشق! اعلموا قد فرّق جماعة العلوج هذا الرّاس عن بدنه»؛ «اى مردم دمشق! دانسته باشيد كه اين جماعت كافر و گبر و ارمنى اين سر منور را از بدن جدا كردند.»

آن گاه به كلماتى تكلم فرمود كه از آن مصائب و نوائب كه بر آن حضرت و اهل بيت فرود گشته بود، تذكره مى نمود و از آن پس شروع به انشاى اين اشعار شد:

يقلن يا محمّدا يا جدّنا يا أحمد *** قد أسرتنا الأعبد ثكّلنا ثواكل

وهتكوا حريمه وذبحوا فطيمه *** وأسروا كلثومه وسيقت الحلائل «3»

الى آخر الاشعار؛ و چنان مى نمايد كه اين كلمات اگر محلّ وثوق باشد، در مجلس يزيد نبوده است و در حالت ورود به دمشق است و اين اشعار را ديگران به زبان حال آن ستمديدگان گفته اند؛ چنان كه مى نويسد كه راوى گفت: «چون اهل دمشق اين كلمات را بشنيدند، سخت بگريستند و ناله بركشيدند و عقول ايشان از سرها پرواز همى گرفت؛ چندان كه پاره اى بيهوش بيفتادند و چون به خويش پيوستند، گريان و نالان از آن مجلس بيرون شدند و همى خاك بر سر ريختند و بر گذشته پشيمانى خوردند.»

«4» در ناسخ التواريخ مسطور است كه: از مردم شام مردى سرخ موى برخاست و روى به يزيد كرد و گفت: «يا امير مؤمنان! اين كنيزك را به من بخش!»

و از اين سخن، فاطمه دختر حسين عليهما السلام را خواست. چون فاطمه اين سخن بشنيد، بر خود بلرزيد و دامن عمّه خود زينب را بگرفت «فقالت: اوتمت واستخدم»؛ گفت: «يتيم شدم. اكنون به كنيزى بايدم رفت؟»

و گمان مى كرد كه اسعاف حاجت شامى از بهر يزيد جائز است. زينب كه بر مسئله دانا بود. روى به شامى كرد «فقالت: كذبت واللَّه لو مُتَّ واللَّه ما ذلك لك ولا له»؛ فرمود: «دروغ گفتى! سوگند به خدا اگر بميرى، اين كار براى تو صورت نبندد و از براى يزيد نيز ممكن نشود.»

يزيد درخشم شد و گفت: «كذبت واللَّه انّ ذلك لي ولو شئت أن أفعل لفعلت»؛ «سوگند به خداى دروغ گفتى. اين كار براى من رواست و اگر بخواهم بكنم، مى كنم.»

زينب سلام اللَّه عليها فرمود: «كلّا واللَّه ما جعل اللَّه لك ذلك إلّاأن تخرج من ملّتنا وتدين بغيرها»؛ «حاشا كه اين كار توانى كرد، جز اين كه از دين ما به در روى و به ديگر ملتى اندر شوى.»

يزيد را خشم برافزود و گفت: «در پيش روى من چنين سخن مى كنى؟ همانا پدرت و برادرت از دين بيرون شدند»؛ «قالت زينب: بدين اللَّه ودين أبي ودين أخي اهتديت أنت وأبوك وجدّك إن كنت مسلماً»؛ فرمود: «به دين خدا و دين پدر من و دين برادر من، تو و پدرت و جدت هدايت يافتى، اگر مسلم باشى.»

يزيد گفت: «كذبت يا عدوّة اللَّه»؛ «دروغ گفتى اى دشمن خدا!»

زينب فرمود: «أنت أمير تشتم ظالماً وتقهر بسلطانك»؛ «هان اى يزيد! به نيروى امارت فحش مى گويى و به قوت سلطنت به ما ستم مى كنى و ما را مقهور مى دارى.»

يزيد شرمگين شد و خاموش گشت.

در اين وقت شامى سخن خويش را اعادت كرد و گفت: «يا امير مؤمنان! اين جاريه را به من عطا كن.»

يزيد گفت: «دور شو! خدايت مرگ دهاد!» [...]

در ناسخ التواريخ مسطور است: اين كه سيّد ابن طاوس عليه الرحمه روايت فرموده است كه: آن مرد شامى فاطمه را نمى شناخت و از يزيد بپرسيد: «اين جاريه كيست؟»

يزيد گفت: «دختر حسين بن على بن ابيطالب است.»

و او از گفته پشيمان شد و بر يزيد برآشفت كه: ذريّه پيغمبر را اسير مى كنى! و من چنان دانستم كه از اسراى روم است و يزيد او را بكشت. سخت بعيد مى نمايد! چگونه صورت مى بندد كه اهل بيت را با آن سرهاى بريده به شرحى كه مرقوم شد به شهر شام درآورند و مرد شامى كه از مقربان يزيد و درخور جلوس مجلس يزيد باشد، ايشان را نشناسد؛ بلكه روز تا روز از اخبار كربلا و نام و نشان شهدا و منازل اهل بيت كما هى آگاهى داشتند «4».

ابن اثير در تاريخ الكامل گويد: پس از آن، نساء حسين عليه السلام را بر يزيد درآوردند و اين وقت سر مبارك حضرت امام حسين صلوات اللَّه عليه در پيش روى يزيد بود. فاطمه و سكينه دو دختر حسين عليهم السلام همى گردن بكشيدند تا آن سر منور را بنگرند و يزيد همى گردن و سر بركشيد تا از ايشان مسطور بدارد. چون سر مبارك را نگران شدند، صيحه اهل بيت برخاست و دختران معاويه به ولوله درآمدند و از اين خبر مى رسد كه يزيدِ پليد، حرم خود را براى تماشاى آن مجلس در آن مجلس از پس پرده باز داشته است تا غلبه و احتشام خويش را به ايشان باز نمايد.

مى گويد: در اين حال فاطمه دختر امام حسين عليهما السلام كه از جناب سكينه خاتون اكبر بود، به يزيد فرمود: «أبنات رسول اللَّه سبايا يا يزيد؟»؛ «آيا دختران رسول خدا را اسير مى كنند اى يزيد؟»؛ «فقال: يا ابنة أخي! أنا لهذا كنت أكره»؛ آن ملعون گفت: «اى برادرزاده! من اين گونه كار ناستوده را مكروه مى شمارم.»

وبعد از كلماتى چند مى گويد: مردى از اهل شام برخاست و گفت: «اين جاريه را به من بخش!» يعنى فاطمه را. فاطمه به جامه خواهرش زينب درآويخت و زينب از وى اكبر بود. زينب فرمود: «كذبت ولؤمت ما ذلك لك ولا له»؛ يعنى: «دروغ گفتى و لئيم هستى و زبون شدى. اين كار نه از بهر تو و نه براى يزيد امكان دارد.»

ابن اثير مى گويد: «يزيد از اين سخن برآشفت و برافروخت و آن مكالمات در ميانه بگذشت و يزيد شرمگين و خاموش شد.»

پس از آن، اهل بيت را از مجلس يزيد بيرون بردند و به خانه هاى يزيد درآوردند. از اين وقت هيچ زنى از آل يزيد نماند جز اين كه نزد ايشان بيامد و سوگوارى برپا كرد و از آنچه از اهل بيت مأخوذ شده بود، بپرسيد و دو چندان به ايشان تقديم كرد. اين است كه سكينه عليها السلام مى فرمايد: «ما رأيت كافراً باللَّه خيراً.»

و مى گويد: بعد از آن، يزيد ملعون على بن الحسين عليهما السلام را مغلولًا به مجلس خود درآورد و بعد از مكالماتى كه در ميانه برفت، فرمان كرد تا آن حضرت و اهل بيت را در سراى مخصوص درآوردند و بى حضور آن حضرت تغدّى و تعشّى «5» نمى نمود.

و اين روايت ابن اثير بااغلب روايات موافق نيست. چه در اين خبر مى گويد: زينب به يزيد فرمود: «به دين خدا و دين پدرم و برادرم و جدم هدايت يافتى.»

و اگر زينب دختر امام حسين سلام اللَّه عليهما اين سخن مى گذاشت، به دين برادرم نمى گفت؛ چه در آن وقت، على بن الحسين عليهما السلام را آن جماعت امام نمى خواندند و امامت آن حضرت هنوز شيوع نيافته بود، و شيعيان آن حضرت ظهورى نداشتند.

و اگر گوييم: شايد «فأخذت بثياب عمّتها» بوده و سهواً «اختها» نوشته شده است، با «وكانت أكبر منها» نمى سازد؛ چه شبهتى نمى رود كه زينب دختر امير مؤمنان عليهم الصلاة والسلام از فاطمه دختر امام حسين عليه السلام اكبر بوده است تا توضيحى لازم شود؛ مگر اين كه گوييم: لفظ «ودين أخي» را كتّاب سهواً رقم كرده باشد و يا مقصود از اين فاطمه، دختر امير مؤمنان عليه السلام باشد؛ واللَّه تعالى اعلم.

و سبط ابن جوزى در كتاب تذكره مى گويد: چون زنان اهل بيت را بر يزيد درآوردند، مردى از اهل شام را نظر به فاطمه دختر امام حسين عليهما السلام افتاد و آن حضرت درخشنده روى و پاكيزه ديدار بود. شامى به يزيد گفت: «اين دختر را به من ببخش. چه ايشان براى ما حلال باشند.»

پس آن كودك فرياد بركشيد و بر خويش بلرزيد و جامه عمه اش حضرت زينب را بگرفت. جناب زينب خاتون صيحه برزد و فرمود: «ليس ذلك إلى يزيد ولا كرامة». يزيد برآشفت و گفت: «اگر بخواهم چنين كنم»؛ «فقالت زينب: صلِّ إلى غير قبلتنا ودن بغير ملّتنا وافعل ما شئت». زينب سلام اللَّه عليها فرمود: «به قبله اى جز قبله ما نماز بگذار و به دين و آيينى جز ملت ما درآى! آن گاه هرچه خواهى بكن.»

از اين سخن، غضب يزيد ساكن گشت.

در كتاب اعلام الورى نيز اين داستان را به همين تقريب اشارت و از جناب فاطمه دختر امام حسين و عمه اش زينب خاتون عليهما السلام روايت كند.

اما شيخ صدوق عليه الرحمه در كتاب امالى اين نسبت را به فاطمه، دختر امير مؤمنان صلوات اللَّه عليه مى نگارد و مى گويد: فاطمه فرمود: «چون مرد شامى اين سخن بگذاشت، به ثياب خواهرم كه از من اكبر و اعقل بود درآويختم و ...»

لكن شيخ مفيد در ارشاد اين خبر را از جناب فاطمه دختر امام حسين و آن مكالمات را از عمه اش حضرت زينب خاتون عليهما السلام مسطور كرده است. [...]

مكشوف باد، علماى اخبار در نگارش اين خطبه مباركه به صور مختلفه رفته اند. بعضى در دنباله همان حكايت شامى و بعضى در آن مقام كه يزيد به سر مطهر جسارت ورزيد و آن اشعار لاميه را كه در متون كتب مقاتل مسطور است، قرائت كرد، مرقوم داشته اند. و نيز بعضى در نگارش عين خطبه با بعضى اختلاف ورزيده اند. اكنون به صورتى كه جامعيت را شامل و اصحّ اخبار را ناقل باشد، اشارت مى رود.

در كتاب رياض الاحزان و بيت الاحزان و روضة الواعظين و اسرار الشهاده و احتجاج طبرسى و ملهوف و ناسخ التواريخ و بعضى كتب مسطور است كه بعد از آن كه آن مرد احمر شامى حضرت فاطمه را به كنيزى بخواست وآن مكالمات در ميانه برفت وبه قولى چون حضرت صديقه صغرى زينب خاتون دختر امير مؤمنان عليهما السلام نگران شد كه يزيد آن سرمبارك را در حضورش در تشتى برنهاده بود، دست برآورد و گريبان بردريد و باصوتى حزين كه دل ها را ناچيز مى ساخت، نداى «يا حسيناه! يا حبيب رسول اللَّه! يا ابن مكّة ومنى! يا ابن فاطمة الزّهراء سيِّدة النِّساء! يا ابن بنت المصطفى» برآورد و يزيد و اهل مجلس به گريه درآمدند.

و اين وقت زنى از بنى هاشم كه در سراى يزيد جا داشت، بر حسين عليه السلام ندبه همى كرد و نداى «وا حبيباه! ويا سيِّد أهل بيتاه! يا ابن محمّداه! يا ربيع الأرامل واليتامى! يا قتيل أولاد الأدعياء» بركشيد هركس بشنيد، بگريست. آن گاه يزيد ملعون چوبى از خيزران بخواست و با ثناياى مبارك امام عليه السلام جسارت ورزيد و با ابو برده (يا برزه) اسلمى آن معاملت به پا برد و به ابيات زبعرى «6»: «ليت أشياخي ببدر شهدوا» تمثّل جست.

در اين وقت، جناب زينب خاتون دختر على بن ابيطالب كه مادرش فاطمه بنت رسول خداى صلى الله عليه و آله بود، به روايت سيّد ابن طاوس و غيره برخاست و فرمود:

[براى خوددارى از تكرار متن عربى خطبه به لهوف ارجاع شد]

يزيد با شنيدن چنين خطبه مباركه و كلمات عبرت آياتى كه رخنه در طبقات ارضين و سماوات مى افكند، هيچ متنبه نشد و در پرده شقاوتش اثر نكرد. يا اگر كرد، محض خوددارى و نهايت غفلت از حضرت بارى اين شعر را بخواند:

يا صيحةً تحمدُ من صوايح *** ما أهون الموت على النّوايح

و آن صيحه و ناله را كه از دهشت محشر خبر مى داد و كلمات وحشت آثار را كه احوال يوم النشور را تذكره مى نمود، به سخره و لاغ «7» شمرد و براى انصراف حاضران، ياوه و بيهوده خواند.

و اما طبرسى در احتجاج، اين خطبه را بااندك تفاوتى در پاره اى الفاظ مذكور داشته است و مى گويد: «چون على بن الحسين و حرم آن حضرت عليهم السلام را بر يزيد درآوردند و سر مبارك امام عليه السلام را در حضورش در تشتى بگذاشتند و آن پليد با مخصره خود، يعنى چيزى كه به تازيانه مانند بود، با دندان هاى مباركش جسارت همى ورزيد و همى گفت:

لعبت هاشمُ بالملك فلا *** خبر جاء ولا وحيٌ نزل

الى آخرها، حضرت زينب بنت على بن ابيطالب كه مادرش فاطمه دختر رسول خداى صلى الله عليه و آله بود، برپا شد و فرمود:

[براى خوددارى از تكرار متن عربى خطبه عربى را به احتجاج ارجاع شد]

چون آن حضرت اين خطبه به فصاحت و بلاغت و جزالت و هيبت و حجت به پا برد، يزيد در جواب آن شعر را كه مسطور شد، بخواند و فرمان كرد تا ايشان را باز گردانند.

اكنون به معانى پاره اى الفاظ مشكله اين خطبه مباركه اشارت مى رود.

«سوآى» تأنيث أسوأ است؛ مانند حُسنى كه تأنيث أحسن است و تواند بود كه مصدر باشد و به جهت مبالغه موصوف به واقع شده است؛ مانند بشرى، و بعضى گفته اند «سوئى» دوزخ است؛ چنان كه حسنى و طوبى اسم بهشت اشت. يعنى: «دوزخ عاقبت ايشان باشد.»

و اين آيت وافى دلالت كه در سوره روم و ضمن داستان كفار عجم و مغلوب شدن ايشان و حكايت عاد و ثمود و بليات و هلاكت و انقراض آن مردم و وخامت عاقبت ايشان وارد است، در اين مقام بر لسان مبارك حضرت صديقه صغرى، دختر على مرتضى سلام اللَّه عليهما گذشته، و از اتيان در اين موقع همى خواهد بازنمايد كه حالت يزيد واتباع او بيرون از كفار عجم و مشركان عاد و ثمود نيست و هم چنين وخامت عاقبت و ندامت فرجام و تباهى و انقراض دولت و دودمان آنان نيز به مانند آنان است.

و البته جز اين نباشد و در حقيقت از انقراض ايشان خبر مى دهد و از بطلان آن ها و بر حق بودن خودشان باز مى نمايد و از گردش روزگار آينده اخبار مى فرمايد.

و نيز از اين آيه شريفه مى رسد كه عاقبت معاصى كفر است و نتيجه كفر و انكار آيات يزدانى نيران جاودانى است. پس اين آيه شريفه تحذير از سوء خاتمت و هلاك عاقبت را متضمن است؛ چه خداى تعالى تكذيب و استهزا را عاقبت آنان كه «أسَاؤُوا السُّوأى»؛ يعنى «بد كردند و كافر شدند» قرار داده و معنى آيه مباركه اين است: «پس هست عاقبت و فرجام آنان كه بد كردند؛ يعنى كافر شدند و به معاصى ارتكاب جستند عقوبت يا خصلت يا نتيجه نكوهيده تر كه عقوبت آخرت است. چنان كه در امم سابقه كه عصيان ورزيدند نيز چنين بود؛ به سبب آن كه تكذيب كردند به آيات خدا و عبرت نگرفتند به دلائل قدرت و به آيات خداوندى استهزا مى كردند.

«خطر» به فتح خا معجمه و طا مهمله، به معنى قدر و منزلت است.

و «شموخ» با شين و خاء معجمتين، بلند شدن و خويشتن بزرگ داشتن. و «شمخ» با نفه به فتح شين معجمه و ميم در آخر خا معجمه، يعنى: «تكبر ورزيد و خود را بزرگ داشت.»

و «عطف يعطف» باعين وطا مهملتين از باب ضرب، يعنى: «ميل كرد» و «عطفا الرجل»، يعنى: «هردو جانبش!» و هم چنين «عطفا كل شي ء يعني جانباه» و گفته مى شود ثنّى فلان عنّى عطفه، در وقتى كه اعراض نمايد از تو.

و «جذل» به فتح جيم و ذال معجمه به معنى «شادى» و «شادمانى كردن» و «جذلان» «شادمان» و «شاد» را گويند.

و «استيساق» از باب استفعال به معنى گرد آمدن شتر و «اتّساق» به معنى ترتيب داشتن است و استوسق يعنى تجمع و استقام و اتّسق يعنى اجتمع.

و «مهل» به فتح ميم و هاء مهمله آهستگى است و گفته مى شود: «مهلًا يا رجل ويا رجال ويا امرأة يعنى امهل»، و چون با تو گويند: «مهلًا» در جواب مى گويى: «لا مهل واللَّه»؛ لكن مگوى: «لا مهلًا واللَّه» و مى گوييد: «ما مهل واللَّه بمغنية عنك شيئاً».

و «أمليت له في غيّه» از باب افعال يعنى اطلت و چون به خداى نسبت دهند، يعنى خدا مهلت داد او را.

و آيه شريفه مذكوره: «وَلَا يَحْسَبَنَّ ا لَّذِينَ كَفَرُوا» الى آخرها كه بعضى از مفسرين و قرّا مثل ابن كثير و حمزه به خطاب مى خوانند و (تحسبنَّ) قرائت مى نمايد، راجع به يهود و نصارى و مشركان و منافقان است.

و معنى ظاهر آن است كه: «و نپندارند آن كسانى كه كافرند از يهود و نصارى و مشركان و منافقان كه آنچه مهلت مى دهيم، ايشان را بهتر است براى نفوس ايشان، از آن كه ايمان آورده به درجه شهادت نائل شوند؛ به درستى كه ما مهلت مى دهيم ايشان را.» يعنى: «عمر ايشان را در دار دنيا دراز مى گردانيم و در عقوبت ايشان تعجيل نمى فرماييم تا بيفزايند بر معاصى خود و ثبات گيرند در كيش باطل خود؛ يعنى عاقبت امر ايشان ازدياد معاصى باشد و مر ايشان را عذابى خواركننده و رسوا نماينده است.»

و در اين آيه مباركه، حضرت زينب سلام اللَّه عليها احوال آن مردم لئام را باز مى نمايد كه حكم اين گونه مردم را دارند و نبايد به مال و اقبال دنيا فريب بخورند؛ بلكه اين جمله اسباب ازدياد غرور و سرور و مهلت يافتن ايشان براى افزودن معاصى و استحقاق شدايد عذاب و عقاب است و مخالفان اين مردم زشت نشان را با شرك با يزدان توأمان مى گرداند.

و أمّا «طليق» باطا مهمله بر وزن امير، آن اسيرى را گويند كه رهايش فرمايند و به بندگى بازش ندارند و مملوكش نفرمايند.

و «طلقاء» به ضمّ طاء و فتح لام و الف ممدوده، آن جماعت را گويند كه در روز فتح مكّه معظمه كه جملگى را اسير كردند، به شفاعت ديگران رها نمودند.

در مجمع البحرين مسطور است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز فتح مكّه به مردم قريش فرمود: «يا معاشر قريش! ما ترون أنّي فاعل بكم!»؛ «اى جماعت قريش! رفتار مرا در حقّ خود چگونه گمان مى بريد؟»

گفتند: «خير و خوبى مى بينيم. چه برادرى كريم و برادرزاده اى كريم باشى.» يعنى: «از تو كه برادر و برادرزاده كريم ما هستى جز كردار نيك اميدوار نيستيم.»

فرمود: «اذهبوا فأنتم الطّلقاء»؛ يعنى: «به راه خويش شويد. همانا شما را از بند اسيرى رها كردم.»

و در جمله آن جماعت، معاويه و ابو سفيان و بعضى ديگر بودند و آن جماعت را كه از قريش رها كردند، طلقاء گفتند و آنان را كه از ثقيف آزاد كردند، عتقاء ناميدند و طليق واحد طلقاء و فعيل به معنى مفعول است و آن اسير را گويند كه رهايش سازند و در حديث وارد است: «الطّليق لا يورث»؛ و از اين عبارت پستى رتبت و مقام چنين مردم معلوم مى شود؛ چه بامملوك به يك عنوان هستند.

و از اين عبارت مشهود مى شود كه يزيد و آباء او داراى چه منزلت هستند و به اين حالت چگونه وارث خلافت خواهند بود. ابن اثير نيز در نهايت به اين مطلب اشاره كند و گويد: «اين كه قريش را طلقا و ثقيف را عتقاء گفتند، براى امتياز ميان اين دو طايفه است و قريش را طلقاء خوانند تا بهتر از عتقاء باشد؛ چه عتقاء، آزاد كرده شدگان باشند؛ اما طلقا به معنى رها شدگان باشد. هرچند در اين مسئله و در اين مقام، هردو طايفه در معنى يكسان هستند. چه هردو را اسير كرده و رها فرمودند و براى هردو حكم مملوكيت و رقيت باشد.»

و اما «خدر» به كسر اوّل به معنى پرده و بيشه شير و مخدره، زن پرده نشين و ليث خادر، شير در بيشه را گويند و تخدير مصدر باب تفعيل به معنى در پرده داشتن است.

و اما «حراير» به فتح حا مهمله جمع حرّه، به معنى آزاده و آزاد است. حره خلاف أمة است و جمعش حرائر است.

و اما «سبايا» جمع سبى به فتح سين و ياى مشدد، زن و مرد اسير را گويند. و «سبى» به فتح سين و سكون باى موحده، آن كسى است كه اسير گردانند و جمع آن سبى به ضم سين و تشديد ياى مثناة تحتانى مى باشد.

و «هتك السِّتر وغيره» از باب ضرب؛ يعنى: پرده را دريد.»

وحدا بالإبل حدواً وحداء بر وزن غراب باحاء و دال مهملتين يعنى: «شتر را براند و برايش بسرود تا بر راه نوشتن و شتاب گرفتن انگيزش يابد» و از اين است كه فرموده اند «زاد المسافر الحداء والشعر ما كان ليس فيه الخنا» «8»؛ يعنى فحش و اين كه فرمود: «ساكن الدّنيا يحدى بالموت» بنابر تشبيه است و در دعا وارد است: «تحدوني عليها خلّة واحدة يعنى: تبعثني وتسوقني عليها خصلة واحدة وحاديين شب و روز را گويند. گويا مردمان را در سير به قبور خودشان مى رانند؛ مثل آن كس كه ابل را تغنى كند و راهسپار گرداند و در اين كلام حضرت صديقه صغرى كه مى فرمايد: تحدو بهنّ الأعداء يعنى تسوقهنّ سوقاً شديداً».

و «استشرف الشي ء» از باب استفعال به معنى اين است كه نظر بركشيد تا بدان بنگرد و از اين كلام مبارك باز نموده آيد كه آن جماعت به نظاره ايشان جسارت كردند و نظر برافراختند؛ نه اين كه ايشان را به صورت ديده باشند يا توانند ديد.

و «منهل» به فتح ميم و سكون نون و فتح هاء به معنى مشرب و شرب و موضعى است كه در آن مشرب باشد و به معنى منزلى است كه در بيابان باشد و منقل بر وزن مقعد آن راه را گويند كه در كوه باشد.

و «لفظه» باظاء معجمه از باب ضرب و سمع به معنى افكندن است؛ فهو ملفوظ و لفيظ، و بالكلام نطق.

وفاه وفوه به ضم و فيه به كسر وفوهه و فم بجمله مساوى باشند و به معنى «دهان» هستند و جمع آن افواه و افهاه است؛ يا اين كه واحدى براى آن نيست. چه اصل فم فوه بوده است، ها را حذف كرده اند؛ چنان كه از سنه حذف كرده اند و واو حرفى متحرك به جاى ماند و چون متحرك و ماقبل آن مفتوح بود، واجب آمد كه به الف مبدل آيد و چون تبديل كردند، فا گرديد و چون اسمى بر دو حرف كه يكى تنوين باشد يافت نمى شود، لا جرم حرفى كه مشاكل آن باشد، به آن تبديل كردند و آن ميم است. لا جرم فم گرديد؛ چه واو و ميم هردو شفوى هستند.

و بطوء از باب كرم بطوءاً به ضمّ باء موحّده و بطاءاً به معنى درنگ و ضدّ سرعت است و استبطاء طلب درنگ كرده است.

و «شنف له» از باب فرح، يعنى ابغضه و تنكّره و شنف به تحريك به معنى بغض و كينه ورى است.

و «شنأه» از باب منع و سمع يعنى دشمن داشت او را و مصدر آن شنأ به حركات ثلاث در اوّل و شنائه بر وزن سحابه و مشنأ بر وزن مقعد و مشناة به زيادتى ها و مشنوه به ضمّ نون و شنآن بر وزن رمضان و بر وزن سكران مى آيد.

و «إحنه» به كسر همزه به معنى حقد و غضب است و جمعش بر وزن عنب است و در حديث وارد است: «وفي قلوبكم البغضاء والإحن».

و «ضغن» به كسر ضاد و سكون غين معجمتين به معنى حقد و بغض است و ضغن از باب فرح يعنى كينه ورزى نمود و اضغان جمع آن است و از اين است قول خداى تعالى: «يخرج أضغانكم».

و «اثم» به كسر همزه و سكون ثاء مثلثه به معنى گناه است و هم به معنى خمر و قمار و به جا آوردن آنچه روا نيست و اثم بر وزن علم يعنى گناه ورزيد، فهو آثم و أثيم بر وزن كامل و امير و أثّام بر وزن شدّاد و اثوم بر وزن صبور است و تأثّم به معنى توبه و بازگشت از گناه است.

و «شلّ» به فتح شين و تشديد لام به معنى راندن است و شلل به فتحتين تباهى دست است و أشلّها اللَّه در مقام نفرين گويند و گفته مى شود: «لا تشلل ولا تكلل!» و در مقام ضرورت «لا تشل» گفته مى شود و اصل در كلمه ادغام است و فكّ ادغام هم جايز است؛ مثل لا تمدّنّ عينيك ومثل ولا تمننّ تستكثر.

و «نحو» به فتح نون و سكون واو به معنى قصد و آهنگ است و انتحاء از باب افتعال به معنى اعتماد و ميل به هر سوى است.

و «ثنايا» به فتح ثاء مثلثه جمع ثنيّه است كه دو دندان پيش باشد.

و «نكت» به فتح اوّل به معنى زدن چوب مى باشد بر زمين چنان كه نشان بماند.

و «مخصرة» بر وزن مكنسة آن چيزى است كه چون عصا بر آن تكيه كنند و ملوك و خطبا در حال خطاب بدان اشارت نمايند و عبداللَّه بن انيس را ذو المخصرة لقب كرده بودند؛ چه رسول خدايش مخصره عطا كرد و فرمود: «تلقاني بها في الجنّة».

و در بعضى نسخ نوشته اند: «يضرب ثنايا الحسين بالمقرعة» و «مقرع» به كسر و سكون ما يقرع به الدّابّة وقرع ناقته يعنى ضربها بالسوط وقرع رأسه بالعصاء وقرعته بالمقرعة يعنى ضربته بها.

و «نكأ القرحة» از باب منع، يعنى فشرد دمل و ريش را پيش از آن كه رسيده باشد و تراشيد آن را و استيصال از باب استفعال قطع كردن از بيخ است.

و «شافه» به معنى آن قرحه و زخمى است كه در زير قدم درآيد و داغ نمايند و چون قطع شود، صاحبش بميرد و حضرت صديقه صغرى صلوات اللَّه عليها از اين كلام باز مى نمايد كه از اين كردار نابهنجار كه از كمال شقاوت و ضلالت و غوايت به پاى بردى و از راه حقد و جهل ظاهر ساختى، تدبيرى در اصلاحش نيست و علاجى برايش متصور نباشد و تا دامان قيامت نشانش برجاست.

و «هتف الحمامه» از باب ضرب، يعنى صدا كرد، كبوتر و هتف به هتافا به ضمّ ها يعنى صدا كرد به او و هتف بى هاتف اى صايح.

و «وشك الأمر» از باب كرم يعنى «شتاب كرد» مثل وشّك از باب تفعيل و وشيك يعنى «سريع» وأهلّوا واستهلّوا يعنى «آواز بركشيدند» و خواستار بانگ بركشيدن شدند و فريت جلدك يعنى «شكافتى پوست خود را».

و «جزّ» به فتح جيم و زاء مشدّده معجمه به معنى بريدن است و جُز از هر چيزى است كه بريده باشند و «لحمة» به معنى «قطعه» از گوشت و به ضمّ اوّل به معنى «خويشى» است.

و «شمل» به فتح شين معجمه و سكون ميم به معنى جمع و انبوه است و جمع اللَّه شمله اى ما تشتّت من امره و فرّق اللَّه شمله، يعنى ما اجتمع من امره چنان كه در دعا وارد است، أسألك رحمة تجمع بها شملي أي ما تشتّت من أموري وتفرّق وگويند ذهب القوم شماليل گاهى كه پراكنده بروند و شماليل به معنى شى ء اندك است و اين لغت از اضداد است و لممت شعثه از باب قتل يعنى أصلحت من حاله ما تشتّت وتشعّت چنان كه در دعا وارد است؛ اللَّهمّ المم به شعثنا.

و «شعث» به تحريك به معنى انتشار امر است گفته مى شود لمّ اللَّه شعثك يعنى جمع امرك المنتشر. حضرت صديقه صغرى بعد از اين كلمات به اين آيه شريفه استشهاد مى جويد: «وَلَا تَحْسَبَنَّ ا لَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أمْوَاتَاً بَلْ أحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ* فَرِحِينَ بِمَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ» و متمم آن اين است: «وَيَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِم مِن خَلْفِهِمْ ألَّا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ* يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَفَضْلٍ وَأنَّ اللَّهَ لَايُضِيعُ أجْرَ المُؤْمِنِينَ».

از ابن عباس و ابن مسعود و جابر رضى اللَّه عنهم منقول است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله به اصحاب خويش فرمود: «چون برادران شما روز جنگ احد شهيد شدند، خداى تعالى روح ايشان را در اجواف مرغان سبزبال جا داد كه در هواى بهشت طوف كنند و بر شاخ هاى طوبى آشيانه سازند و از جويبار فردوس آب نوشند و مطعومات بهشت خورند و به هنگام استراحت مقيل ايشان قناديل زرّين است كه در سايه عرش آويخته و ايشان مى گويند: «خداوندا! ياران و برادران ما را كه خبر دهد از اين دولت كه بيافته ايم تا رغبت ايشان به جهاد و اجتهاد در آن افزون شود.» خداى تعالى براى تعريف حال ايشان اين آيت وافى دلالت فرو فرستاد.

و مؤيّد اين روايت است خبر مأثور و متواتر از رسول خداى صلى الله عليه و آله كه درباره جعفر بن ابيطالب گاهى كه در غزوه موته شهيد شد، فرمود: «رأيته له جناحان يطير بهما مع الملائكة في الجنّة»؛ و معنى ظاهر آيه شريفه آن است كه: «مپندار اى محمّد يا اى آن كه قابل خطاب هستى مپندار» و نافع و ابن كثير و ابو عمرو و كسايى (يحسبنّ) به غيبت خوانده اند.» يعنى: «بايد كه پندار نكنند آنان را كه در راه خدا مقتول شده اند، مردگان هستند»؛ يعنى: «ايشان را مانند ساير مردگان كه بدون عزّ شهادت فوت شده باشند، ندانند؛ بلكه ايشان زندگان باشند نزد پروردگار خود و در پيشگاه او تقرب دارند و به دستور زندگان روزى داده شوند از ميوه هاى بهشت و مطعومات و مشروبات جنّت در آن حال كه شادمان باشند به آن چيزى كه عطا كرده است خداى به ايشان از فضل خود كه رضا و خشنودى او سبحانه است كه بر تمامت عطايا تفوق دارد و يا شرف شهادت و فوز به زندگانى جاويدانى و تقرب به درگاه يزدانى و تمتع به نعيم سرمدى و نعمات ديگر.»

در تفسير كبير مسطور است: چون جواهر قدسيه را به انوار الوهيّه شوقى پديدار آيد، ذوات ايشان را به لمعات معارف ربانى مستنير گردانند؛ و «يرزقون» اشاره به آن است كه پس از آن به منبع نور و مصدر رحمت ناظر شوند و «فرحين» اشارت به آن كند كه به حسب واقع سرور و ابتهاج از اين برافزون نتواند بود كه اين جماعت پيوسته منظور نظر الهى و آناً فآناً معطوف به عطوف پادشاهى و بر مسند «فيها ما تشتهيه الأنفس وتلذُّ الأعين» متلذّذ بلذّات و نعمت هاى نامتناهى باشند و مسرور مى شوند به آنان كه هنوز به ايشان پيوسته نشده اند از پس ايشان.

يعنى: نيك حال و شادانند به بشارت يافتن از آن كه خويشاوندان و برادران دينى آن ها به درجه شهادت رسند و به ايشان وصول يابند و در آن كرامت باايشان شريك شوند و اين كه هيچ ترس و بيمى از آنچه درپيش دارند، ندارند و بر مفارقت از دوستان اين جهانى اندوهمند نشوند. شادى مى كنند اين شهدا به رحمتى كه از حضرت احديث بر ايشان فائز شده به سبب پاداش عمل ايشان و افزونى بر آن نعمت زياده برقدر استحقاق ايشان و به اين كه خداى ضايع نمى فرمايد مزد مؤمنان موحّد و مجاهد را.

در انوار التنزيل مسطور است كه اين آيه مباركه دليل بر آن است كه انسان غير از هيكل محسوس است؛ بلكه جوهرى است مدركٌ لذاته كه دستخوش فنا نمى شود و به خراب شدن اين كالبد عنصرى ناچيز نمى گردد والتذاذ او موقوف به بدن نيست؛ چنان كه اين آيه شريفه «النّار يُعرَضون عَلَيْها غدوّاً وعشيّاً» كه در آل فرعون وارد شده و كلام خير الانام «أرواح الشُّهداء في أجواف طيرٍ خضرٍ، ترد أنهار الجنّة، وتأكل من ثمارها، وتأوي في قناديلٍ معلّقةٍ في ظلِّ العرش» مؤيّد اين است.

و آنان كه منكر اين هستند و گمان چنان برند كه روح عرض است و تنعم آن بر وجه استبداد و استقلال محال است، مى گويند كه مضمون «أحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِم» الى آخره در رستاخيز وقوع يابد و وصف ايشان به اين صفت در زمان حال، براى تحقق وقوع و نزديكى آن است و يا براى اين است كه مراد به اين احيا به ذكر جميل ايشان است در صفحه روزگار با اين كه زنده اند به ايمان.

اما اصح آن است كه ايشان بعد از شهادت زنده و مرزوق هستند؛ چنان كه در زمان حيات بودند؛ چه روح، جسمى رقيق و هوايى ماخوذ از ريح است؛ چنان كه در خواب از بدن مفارقت كند و باز مراجعت گيرد و ظواهر قرآن و احاديث مذكوره و ديگر اخبار و احاديث بر اين مطلب دلالت كند و در اين كتاب، لوازم تحقيق و تدقيقى كه ببايست و درخور اين امر باشد، مذكور است.

و حضرت صديقه صغرى از استشهاد به اين آيه شريفه باز مى نمايد كه حكم آنان كه در اين واقعه هايله به عزّ شهادت نائل شدند، با آنان كه در بدايت اسلام و قوّت كفر شهادت يافتند و در ركاب پيغمبر جهاد ورزيدند، خواه در وقعه احد يا بدر يا بئر معونه چنان كه مفسرين به اين جمله اشارت كرده اند و فتنه عظيمى كه ابو سفيان درافكنده و جمعى از مسلمانان و مؤمنان را تباه ساخته بود و فتنه او را خاموش كردند و اسلام نيرو گرفت و كفر مضمحل شد، مساوى است و هم اكنون تو كه يزيد پسر معاويه بن ابى سفيان هستى و خواستى چون پدر و جدّت دين اسلام را ناچيز و بنياد كفر را قوى گردانى و سيّد شهدا پسر فاطمه دختر رسول خداى براى قوت اسلام از خويشتن و فرزند و اقرباى خويشتن بگذشت و دين خداى را ثابت گرداند.

و اگر چنين نكرد و اين بليت بر خويش نخريد و به ميدان شهادت ندويد و كار به صلح و سكوت افكند، بالمرة دين اسلام مضمحل شدى و جهانيان گفتندى، اگر ايشان بر حق هستند و دين خود را بر حق مى دانند، اين سكوت و سكون و قناعت و عزلت چيست؟ لكن چون چنين كردند، همه گويند كه حقّ خويش خواستند و بنى اميّه با ايشان ظلم كردند و حقوق و منصب ايشان را به ستم بردند و مسند خلافت را غصب كردند.

چه اگر جز اين بودى، فرزند پيغمبر خويشتن را در چنين خطر نيفكندى و آن مردم لئام براى حطام بى دوام اين جهانِ نكوهيده فرجام، خونِ فرزند خير الانام را بريختند و آل اللَّه را اسير ساختند.

حضرت صديقه صغرى درِ اين استشهاد باز كرد كه يزيد در خمود مشعل اسلام چون جدّش ابو سفيان تجديد عهد گرفت و سيّد الشهدا در ارتفاع لواى دين مبين چون جدش محمّد و امير مؤمنان صلّى اللَّه عليهم اجمعين جهاد ورزيد و اين شهادت و بليت را براى بقاى دين حضرت احديت و رضاى خالق بريت بر خود سهل گرفت و آن درجات دريافت كه جدش و پدرش دريافتند.

پس شهادت آن حضرت نه براى هواى سلطنت و رياست ظاهريه و درافتادن به تهلكه است و اكنون كه شهيد شدند، نه چون ديگر مردگان هستند؛ بلكه چون شهيدان اسلام و حاميان دين خير الانام «أحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ» و در ارتفاع كلمه دين و انقطاع رشته كفر و دريافت رضوان يزدان «فَرِحِينَ بِمَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ» ابد الابدين باشند، جانى دادند و جهانى را جان بخشيدند و از نعمتى زائل چشم پوشيدند و به دولتى باقى واصل شدند و اگر چند به جمله شهيد شدند، نسل ايشان تا قيامت بپاييد و نام ايشان زين فرش و عرش شد. اگر آنان را بكشتند، چنان عرصه تباهى و زوال را در نوشتند كه از پس مدتى اندك، اثرى از نام و نشان و نسل و فرزندان ايشان نماند و اگر نامى بماند، بالعن توأمان است و اگر يادى بماند، باطعن همعنان ألا لعنة اللَّه على القوم الظالمين وسيعلم الّذين ظلموا أيّ منقلب ينقلبون.

كجايند تا بنگرند كه چگونه ذريات طاهره ايشان مشاعل فروزان مردم جهان هستند و مشاهد مقدسه ايشان، لمعات جلال به عرش خداوند ذو الجمال مى رساند تا معنى «يريدون ليطفئوا نور اللَّه بأفواههم واللَّه مُتمّ نورهِ ولو كرهَ الكافرون» «9» را باز دانند؛ بالجمله عنان قلم را به آنچه در آن اندريم، باز رانيم و باللَّه التوفيق ومنه الاعانة.

«سوّل» باسين مهمله و تشديد واو از باب تفعيل، يعنى زيّن و قول خداى «سوّلت لكم أنفسكم» يعنى زيّنت لكم آن گاه حضرت صديقه صغرى به اين آيت اشارت فرمايد: «وإذ قلنا للملائكة اسجدوا لآدم فسجدوا إلّاإبليس كان من الجنّ ففسقَ عن أمرِ رَبِّه أفتّتخذونهُ وذرِّيّته أولياء من دوني وهُم لكُم عَدوٌّ بِئْسَ للظّالمين بدلا» «10».

«به ياد آورد آن وقتى را كه فرشتگان را فرمان كرديم كه سجده كنيد آدم را. پس جمله ملائكه سجده كردند مگر شيطان كه از قوم بنى الجان بود و به اين علت كه از آن قوم بود، بيرون رفت از فرمان پروردگار خود. آيا بعد از آن كه عدوان شيطان با شما نمايان شد، فرا مى گيريد او را و فرزندان او را دوستان به جز از من كه آفريدگار شما هستم. يعنى ايشان را دوست و مطاع مى گيريد و در من كه آفريدگار شما هستم، عصيان مى ورزيد با اين كه شيطان و ذريه او مر شما را دشمنانند. بد است مر ستمكاران را ابليس و ذريّه او بدلى از خداوند.»

و جناب زينب خاتون بعد از آن آيه، به اين آيه اشارت فرمايد: «حتّى إذا رأوا ما يوعدون إمّا العذاب وإمّا السّاعة فسيعلمون مَنْ هُوَ شَرٌّ مَكاناً وأضْعَف جنداً» «11».

اين آيه در حقّ مشركان عرب وارد شد و ظاهر معنى چنان است كه تا وقتى كه بنگرند، آنچه بيم كرده مى شوند بدان و آن يا عذاب است در دنيا به قتل و اسر و غلبه اسلام بر ايشان يا روز قيامت به مشاهده انواع خزى و عذاب و نكال. پس زود باشند كه بدانند؛ يعنى معاينه بنگرند اين را كه كيست آن كه بدتر است از اين دو گروه از حيثيت جا و مكان و كيست ضعيف تر از روى سپاه.

يعنى: «دوستان و مددكاران، چه جاى مؤمنان در درجات جنان و مأواى ايشان از دركات نيران و يار و مددكار اهل ايمان خداى و فرشتگان و پيمبران و ياور مشركان هيچ كس نباشد، چنان كه خداى فرمايد: «وَما للظّالمين من أنصار».

و حضرت صديقه صغرى در اين جمله شأن و مقام و وخامت عاقبت يزيد و آن كس كه او را به ولايت عهد بركشيد، معين مى فرمايد و نيز از ضعف و زوال ايشان و دولت و سلطنت ايشان و عذاب و نكال ايشان خبر مى دهد و عاقبت انجام و نيروى اهل حق را مكشوف مى فرمايد.

و «عبرة» به فتح عين مهمله و سكون باء موحده به معنى اشك باريدن است. يقال عبر الرجل از باب علم فهو عابر و عبران وهي عبرى وعابر أيضاً.

و «حرّة» به كسر حاء مهمله و تشديد راء مهمله به معنى تشنگى و افروختگى حرّان تشنه حرّى زن تشنه.

و «نطف الماء» باطاء مهمله از باب ضرب و نصر نطفا و نطافا به فتح اوّل در هردو يعنى روان شد آب و: تحلب العرق وانحلب أي سال.

«جبوب» به ضمّ جيم و با به معنى «زمين درشت» و گفته اند به معنى «روى زمين» است و ضاحيه باضاد معجمه و حاء مهمله «زمين آفتاب تابيده» را گويند. از كلام ايشان است مكان ضاح أي بارز للشمس گفته مى شود: فلان انتاب القوم، أي أتاهم مرّة بعد أخرى.

و «عسلان» به فتح عين و سين مهملتين «پويه و دويدن گرگ و مردم» است. يقال ذئب عاسل و جمع آن عسّل و عواسل است و هم عاسل، «گرگ» را گويند و جمعش عواسل باشد و در نسخ مختلفه: تعقرها أمّهات الفراعل باعين مهمله و قاف و تعفرها الفراعل باعين مهمله و فاء بدون لفظ امّهات ويقفوها الفراعل باقاف و فاء و واو و يعفوها أمّهات الفراعل باعين وفاء و واو.

اما «عقر» باعين مهمله مضمومه و قاف به معنى «جراحت و زخم» است و به معنى «خستن و رنج كردن» است و كلب عقور يعنى «سگ زخم زننده.»

و «عفر» به فتح عين و سكون فاء به معنى خاك آلوده كردن و در خاك غلطانيدن مثل تعفير از باب تفعيل و عفير گوشت به آفتاب خشك كرده است و گفته مى شود: قفيت على أثره بفلان أي أتبعته إيّاه وقفوته قفوا وقفوّا يعنى تبعته.

و «عفاء» به فتح عين مهمله و فاء و الف ممدوده به معنى «خاك و ناپايد شدن و نيست گرديدن» و عفا المنزل و تعفّى يعنى «كهنه و مندرس شد» و عفت الريح المنزل و عفّته أي درسته لازم و متعدى هردو استعمال شود و فلان تعفوها الأضياف و هم چنين تعفيه الأضياف أي تنزله.

و در اين جمله اين لغت اخير انسب مى نمايد چه كنايت از آن است كه ايشان را جز وحوش بيابان يار و نديم نيست؛ زيرا اگر به معانى ديگر لغات برويم و بگوييم حيوانات آن اجساد را در خاك پنهان كردند يا ناچيز ساختند، با شأن شهدا و دفن ايشان و تافتن آفتاب بر ابدان مطهره ايشان و صدور اغلب اخبار بعيد خواهد بود.

و فرعل به ضمتين «بچه كفتار» است و فراعل جمع آن است و در مثل وارد است اغزل من فرعل وهو من الغزل والمعاشقة ونيز حكايت كنند كه چون كفتار را بر لاشه كشتگان عبور افتد، سرور گيرد و از كمال سرور نيش برگشايد؛ چنان كه گويى خندان است.

و «معوّل» باميم و عين مهمله و واو مفتوحه مشدده به معنى مستعان است؛ يعنى آن كسى كه از او اعانت جويند.

و «جهد» به ضم و فتح جيم به معنى توانايى و كوشش و اجهد جهدك في هذا الأمر يعنى ابلغ غايتك و به معنى رنج است. گفته مى شود «جهد دابّته» وأجهدها گاهى كه افزون از نيروى آن بر آن حمل نمايند.

و رحضه از باب منع، يعنى شست آن را مثل ارحضه و آن شسته شده را رحيض و مرحوض گويند با راء مهمله و ضاد معجمه.

و «فند» به فتح فاء و نون و در آخر دال مهمله به معنى سستى رأى و دروغ گفتن و خرف شدن و تفنيد از باب تفعيل نكوهيدن و به ضعف رأى نسبت كردن است و گفته مى شود: «شمل مبدّد» با هردو دال مهمله يعنى پريشان و پراكنده و «تبدّد الشي ء» يعنى تفرّق و جمعك إلّابدد: يعنى واحد بعد واحد اى له نهاية وانقطاع وبدّد اللَّه عظامه يوم القيامة: فرقها وفي الدّعاء على الكافرين والمنافقين «واقتل أعدائهم بدداً» به كسر باء جمع بدّة است كه حصّه و نصيب باشد. اى اقتلهم حصصاً مقتسمة لكلّ واحد منهم حصّته ونصيبه وبه فتح نيز روايت شده اى مقربين بالقتل واحداً بعد واحد.

واما «اصدران» دو عرق ورك هستند ميان صدغين و صدغ به ضمّ صاد مهمله و بعد از دال مهمله ساكنه غين معجمه ما بين چشم و گوش است و گويند جاء يضرب أصدريه؛ يعنى آمد در حالى كه فارغ بود و ابن اثير در نهاية گويد كه در حديث وارد است: يضرب أصدريه يعنى منكبيه و هم أسدزيه باسين مهمله و زاى معجمه. گفته اند: اى عطفيه ومنكبيه يضرب بيديه عليهما وهو بمعنى الفارغ و نيز اسدريه باسين و راى مهملتين آمده است.

و «حميم» باحاء به معنى «خويشاوند» باشد و در بعضى نسخ حمىّ نيز مرقوم است كه به معنى آن كس باشد كه دفع كند چيزى را از كسى و نگاهبان شود.

و «عتوّ» به ضمّ عين مهمله و تاء فوقانى و واو مشدّده به معنى درگذشتن از حد و اندازه است.

«جحود» بر وزن سرور به معنى «انكار ورزيدن حقّ كسى است با اين كه به حقّ او عالم باشند» گفته مى شود: جحده حقّه وبحقّه از باب منع جحدا و جحودا يعنى انكره مع علمه بثبوته.

و طاش يطيش باطاء مهمله از باب ضرب يعنى سبك شد گفته مى شود: رجل طيّاش يعنى سبك و طيش به معنى بيرون شدن عقل و خرد و گذشتن تير است.

و «مذروان» به كسر ميم و سكون ذال معجمه و راء مهمله به معنى اطراف إلْيَهْ وسُرين است و واحدى ندارد و مذروان از كمان هردو سوى وتر است و گفته مى شود جاء ينقض مذرويه؛ يعنى آمد و مى افشاند اطراف سرين را و اين كنايت از آن است كه ستمگر و بيم كننده آمده است.

و «نفضه» بافاء و ضاد معجمه بر وزن بسره و رطبه به معنى لرزه و رعده اى است كه از تب پديد آيد و نقض الثوب يعنى افشاند جامه را تا افشانده شود.

«هزّ» باهاء و زاء معجمه مشدّده از باب نصر يعنى جنبانيد و سيف هزهاز يعنى جنبان.

«ضبّ» باضاد معجمه و باء موحده مشدده به معنى «كينه» است؛ گفته مى شود: «أضبّ فلان على غلّ في قلبه اي أضمره» يعنى «كينه در دل گرفت» و گفته مى شود: «يجرجر في بطنه نار جهنّم أي يحدر فيه نار جهنّم».

و «حوب» باحاء مهمله به معنى «گناه» و تحوّب از باب تفعل به معنى تاثّم و توجّع و تحزّن و «بازگشت از گناه» است.

و تهلّل وجهه و استهلّ يعنى رويش از شادى درخشان شد و اهلّ المعتمر گاهى كه صوتش را به تلبيه بلند كند.

و «يعسوب» باعين و سين مهملتين بر وزن يعقوب به معنى سيّد و رئيس و مقدم و بزرگ قوم است.

و «جذّ» باجيم و ذال معجمه و «جزّ» باجيم و زاى معجمه هردو به معنى قطع است.

و «سدل» به فتح سين و دال، مهملتين پرده اى كه پيش هودج كشند. و سدال اسدال سدائل جمع آن است و از اين كلام مى رسد كه مقصود از هتك پرده حشمت همين پرده است.

و «حمى ذمار» به كسر يعنى آنچه سزاوار بُوَد نگه داشت آن بر مرد و استفزاز با هردو زاى معجمه سبك شدن از چيزى و تبوّأت منزلًا يعنى «در آن جا فرود شدم» و بوّأت لرجل منزلًا يعنى «مهيا كردم» و «انتجاع» باجيم و عين مهمله به معنى «انتفاع» است.

و «محشوة» مثل مدعوّة يعنى مملوّة و «آكنده» و عاهر باعين مهمله به معنى «زانى» و عهره «زانيه».

«12» و معنى اين خطبه شريفه چنين است كه: پس از ستايش خدا و نيايش رسول رهنما حضرت صديقه صغرى به حكم آيه مباركه باز نمود كه يزيد و متابعان آن پليد كه ناپروا به كارهاى ناروا و مخالفت امر خدا و قتل فرزند زهرا و اسر ذريّه رسول مصطفى و علىّ مرتضى جسارت ورزيدند و آيات يزدان را انكار كردند، بازگشت ايشان به آتش نيران و جهنم جاويدان خواهد بود.

آن گاه مى فرمايد: «اى يزيد! آيا چنان گمان مى برى- يعنى نه مطابق واقع و حقيقت باشد، بلكه مخالف آن است- گاهى كه اقطار زمين و آفاق آسمان را بر ما تنگ آوردى و ما را چون اسيران از شهر به شهر و ديار به ديار راهسپار داشتى؛ اين خود هون و هوانى است كه از حضرت يزدان ما را هم عنان گشته و كرامت و امتنانى است كه تو را توأمان شده از بهر تو حشمت و كرامتى و در حضرت خداوند عظمت مقام و مرتبتى است؟ و از اين روى به تكبر روى و خويشتن را بزرگ شمارى و بينى پر باد كنى و به اين كه مملكت دنيا از بهر تو صافى و سلطنت ما به تو مخصوص آمد، شادمان و فرحان ميلان و جولان گيرى.

نه چنين است كه مى دانى چندى از اين مركب غرور و غفلت فرود شو و از اين باده سرور و نخوت به هوش آى و از روى جهل و ضلالت اين چند سبك و متمايل مشو! مگر فراموش كردى قول خداى را كه: «گمان نكنند آنان كه كفر ورزيدند و سر از فرمان برتافتند و با پيغمبران و برگزيدگان يزدان به مخالفت رفتند و سركشى ورزيدند و روزى چند در اين جهان جهنده و كيهان فريبنده درنگ يافتند و دچار عذاب و عقاب نيامدند كه اين تأخير كيفر براى ايشان خير و خوبى است. بلكه اين مهلت از آن به ايشان داديم تا بر گناه بيفزايند و به عذابى خوار نماينده گرفتار شوند.» يعنى: «حالت تو اى يزيد نيز چون آن جماعت باشد. آيا از روى عدل و داد و نصفت و اقتصاد است اى پسر طلقا و فرزند آزادشده ها كه زنان و كنيزان خود را از پس پرده بدارى و دختران رسول خداى صلى الله عليه و آله را اسيروار شهر به شهر بگردانى و ستور احتشام و خدور بااحترام ايشان را ناديده انگاشتى و در مناهل و مناقل و اماكن و منازل بتاختى و انظار دور و نزديك و پست و بلند را بر ايشان برگماشتى و رحال «13» ايشان را از رجال خالى داشتى و پرستار براى ايشان نگذاشتى.

و اين جمله كار و كردارهاى نااستوار كه از تو پديدار گشت، همه از روى سركشى و نافرمانى خداى و منكر شدن رسول او و دفع دادن آنچه را كه رسول خداى از حضرت خداى بياورده باشد و اين همه افعال نكوهيده و اعمال ناشايسته از تو هيچ عجب نباشد و چگونه اميد مهر و عطوفت مى رود از آن كس كه جگر شهيدانش از دهان نماينده و گوشتش از خون شهدا روينده و با سيّد انبيا آتش حرب برافروزنده و به جنگ آن حضرت لشگرها فراهم كننده و بر روى مباركش تيغ بركشنده و در انكار خدا و رسول خدا و عداوت با پيغمبر و كفر و طغيان باحضرت داور از تمامت عرب شديدتر باشد، جز نتيجه خلال كفر و كينه كهنه كه از ديرين روزگار به سبب كشتگان روز بدر در دل نهفته و آن آتش در كانون خاطر بينباشته، چه نماينده باشد؟»

كنايت از آن كه از پسر هند جگرخواره چه بهره توان خواست و چگونه در خصمى ما اهل بيت درنگ و خوددارى تواند كرد آن كس كه ديده اش را بر بغض و عداوت و ضغن و حقد و خصومت ما برگشوده است، آن گاه بدون اين كه از آنچه كرده است و مى كند به توبت و انابت باشد يا چنان گناهى بزرگ را عظيم شمارد؟ شعرى به اين قبح و شناعت انشاد كند:

وأهلّوا واستهلّوا فرحاً *** ثمّ قالوا يا يزيدُ لا تشل

«اى كاش آباء و اجداد و مشايخ من كه در روز وقعه بدر و مقاتلت با رسول خداى كوشش ها مى ورزيدند و براى تقويت كفر زحمت ها بر خويش مى نهادند و از اين روى رنج ها بردند و تعب ها كشيدند تا باكمال بغض و كين آن حضرت به قتل رسيدند، يا باحسرت و ضجرت بمردند، حاضر بودند و اين روز را مى ديدند كه چگونه آن كينه ديرينه بجستم و جگر پيغمبر را از خون پسرش بخستم و اهل بيتش را اسير و ذليل ساختم. آن گاه با روى درخشان شادى كنان و خرم و خرسند زبان به آفرين برگشادند و آواز فرح و سرور بركشيدند و همى گفتند: «اى يزيد! شل نشوى!»

بالجمله، مى فرمايد با اين كه چنين كار بكردى و پسر رسول خداى را بكشتى، جرم و جريرتى نشمردى و بر كفر و نفاق برافزودى و چنين شعر را در ميان جماعت و حضور اهل بيت رسالت قرائت كردى و اين كار نابهنجار را باجسارت ورزيدن و با دندان هاى مبارك حضرت ابى عبداللَّه صلوات اللَّه عليه قضيب و چوب آشنا ساختن انباز داشتى با اين كه بوسه گاه رسول خداوند بى نياز و سيّد جوانان اهل بهشت بود و با اين جسارت رخان از نشان شادى و سرور فروزان ساختى.

و چگونه چنين نگويى؟ قسم به جان من كه از اين كه از خون سيّد جوانان بهشت و پسر بزرگ و رئيس عرب و آفتاب آل عبدالمطلب و ذريّه رسول خداى صلى الله عليه و آله دمل را نابهنگام پوست برداشتى و برشكافتى و قرحه شافه را كه بريدنش موجب تباهى صاحبش مى باشد، از بيخ و بن برآوردى و به ريختن خون او به اسلاف كافر خود تقرب خواستى و به اشياخ خود بانگ بركشيدى و ايشان را ندا برآوردى! كاش بودند و اين كار و كردار تو را مى ديدند.

همانا اگر ايشان حاضر نشدند تو به زودى به ايشان برسى و مورد و مكان ايشان را دريابى و چون به روزگار ايشان دچار شدى و آن عذاب و عقاب دريافتى، دوست همى خواهى داشت كه دست تو همان طور كه مى خواستى و مى گفتى از مرفق شل و جدا گردد و گنگ بودى و آنچه گفتى، نگفتى و آنچه كردى، نكردى و دوست همى دارى كه از پشت پدر به زهدان مادر نيفتادى تا به اين دركات و عقوبات باز نگشتى، در آن هنگام كه به سخط يزدان و مخاصمه رسول خداوند جهانيان نگران كردى.»

آن گاه فرمود: «بار خدايا! حقّ ما را از ستمكاران بستان و انتقام ما را از آنان كه بر ما ظلم نموده اند، بكش و آنان را كه خون ما و دوستان و ياوران و حمايت ورزان و نگاهبانان ما را بريختند، دست فرسود غضب خويش فرماى.

سوگند به خداى اى يزيد، نشكافتى مگر پوست خود را و نبريدى مگر گوشت خود را و زود است كه با آن بارهاى وزر و وبال و احمال معاصى كه از ريختن خون ذريّه پيغمبر و هتك حرمت او در عترت او و آنان كه پاره گوشت بدن او هستند بر خويش برنهاده بر وى درآيى گاهى كه خداى آن جماعت پراكنده را فراهم و جمع كرده و حقوق ايشان را اخذ فرمايد. پس اكنون از اين شادى و شادمانى سبك عنان مباش و گمان مبر آنان را كه در راه خداى شهيد شده اند چون ديگر اموات مردگان باشند، بلكه ايشان زنده و در حضرت پروردگار به هرگونه نعمت مرزوق و به فضل و فزونى خداى در حق ايشان شادان هستند.

و كافى است تو را اى يزيد كه خداى ولى و حاكم و رسول خداى خصيم و داور و جبرئيل، ظهير و ياور باشد و زود باشد كه بداند آن كس كه كار ملك از بهر تو بياراست و بر گردن مسلمانانت سوار ساخت كه چه نكوهيده ظالمى را اختيار نمود و چه ناخجسته اى را براى خود بدل ساخت و در روز قيامت معلوم خواهد شد كه بدانيد مكان بد از آنِ كيست و زبونى يار و ياور و ضعف سپاه و لشكر با كيست؟

و اگر چند روزگار و دواهى ليل و نهار كار به آن جا رسانيد كه باتوام در مقام خطاب بداشت، همانا من قدر تو را اندك و تقريع تو را عظيم و توبيخ تو را كثير مى شمردم؛ لكن چشم ها اشك ريز و دل ها آتش انگيز است؛ يا اين كه اگر قدر تو را پست مى گردانم و تقريع تو را عظيم مى خوانم، نه براى آن است كه مخاطبه با تو را براى سود و انتفاع توهم كرده باشم.»

يعنى: «چنان ندانم كه از اين جمله تو را سودى رسد و از اين خواب غفلت سر برگيرى بعد از اين كه عيون مسلمانان را از اشك ديده رود خون ساختى و دل هاى ايشان را از آتش اين اندوه بتافتى. همانا دل هايى قاسيه و نفوسى طاغيه و اجسامى كه به سخط خدا و لعنت رسول آكنده است شيطان را در آن آشيان آمد و جوجه نهاد و مانند تويى را بساخت و بزاد.

و سخت در شگفتى و بسى در عجب بايد بود كه مردمان اتقيا و فرزندان انبيا و سليل اوصيا به دست آزادشدگان خبيثه و نسل زناكاران نبهره «14» و فاجران زشت كاره كشته شوند و خون ما از دست ايشان در سيلان و دهان ايشان از گوشت ما آلوده و نوشان مى باشد و چنين بدن هاى پاك و پاكيزه را در چهره بيابان گرگ و پير كفتار نديم و زوار باشند.

اى يزيد! اگر امروز به نيروى اين سلطنت بى دوام ما را غنيمت انگاشتى، زود است كه ما را غرامت خواه يابى، گاهى كه جز اين كه از پيش بفرستادى، نيابى و خداى با بندگان ظلم نمى فرمايد.

كنايت از اين كه همان عدل خداى براى احقاق حقّ ما از تو كافى است و به حضرت اوست شكايت من و اوست پناه من و به دوست اعتماد من و از اوست اميد و آرزوى من.

هم اكنون آن چند كه توانى بر كيد و كين و كشش و كوشش خود بيفزاى! سوگند به آن خداى كه ما را به وحى و كتاب و نبوت و انتجاب «15» شرافت بخشيد كه نتوانى به فضيلت و مدت و جلالت ما بازرسى و به مراتب و مقامات ما وصول يابى و ياد ما را محو نمايى و وحى ما را بميرانى و هرگز اين غبار ننگ و عار را كه در صفحه رزگار تا پايان ليل و نهار بر چهره خويش برنهادى، شستن نتوانى. همانا جز رأيى سست و عقلى ناتندرست و ايامى قليل و جمعى پراكنده و ذليل ندارى.

و اين جمله همه ناچيز خواهد شد و در آن روز كه از جانب خداوند عزيز منادى ندا كند كه لعنت خدا بر ستمكاران است. پس سپاس و ستايش مر خداوندى راست كه درباره اوليايش به سعادت حكم راند و اصفيايش را به بلوغ مراد و مطلوب به خاتمت رسانيد و ايشان را به مقامات رحمت و رأفت و مغفرت و رضوان نقل داد و جز تويى را در مخالفت ايشان قرين شقاوت نداشت و به خون ايشان مبتلا نفرمود.

و از حضرتش خواستار مى شوم كه بر اجر ايشان بيفزايد و براى ايشان تكميل فرمايد و ثواب و ذخيره جزيل و جميل بخشد و حسن خلافت و جميل انابت را از حضرتش مسئلت كنيم؛ به درستى كه او رحيم و ودود است و حسبنا اللَّه ونعم الوكيل.»

چون يزيد اين نوع فصاحت و بلاغت و اشارت و كنايات و احتجاج را از حضرت صدّيقه صغرى بديد و اين كلمات دهشت سمات و سخنان درشت كه از قوارع بلايا و مقارع منايا و دندان افعى و نيش مار گزنده تر بود، بشنيد و درونش از نيران و عدوان آكنده تر گشت و از هول و بيم نمى توانست آن حضرت را دچار رنج و زحمتى دارد و آبى بر آتش دل و سينه برافشاند، از راهى ديگر و عذرى ديگر برآمد و اين شعر بخواند:

يا صيحة تحمد من صوائح *** ما أهون الموت على النّوائح «12»

صوايح از صيحه، «صداى نوحه زن بر مردگان است» و نياح «نوحه كردن در ماتم» نياحه اسم فيه و در جمع آن مى گويند: نساء نوح به فتح اوّل و انواح بر وزن اشجار و نوح و نوائح.

از اين سخن و قرائت اين شعر خواست باز نمايد كه اگر حضرت زينب اين كلام براند، به سبب پريشيدگى از اين مصيبت است و مردن براى زنان مصيبت يافته بسى آسان است و باچنين مردم كه مردن را خوار مى دارند و خريدارند و بيهشانه هرچه خواهند، مى گويند، چه مى توان به پايان برد.

و نيز تواند معنى چنين باشد كه آن خبيث از روى جهل و غرور و خمار و سرور از اين صيحه و ندبه خرسند بوده و در گوش خويش چون نواى ساز و طنبور مى خوانده است.

و به روايت صاحب احتجاج بعد از انجام خطبه شريفه، ديگر باره به فرمان آن نابكار اهل بيت رسول مختار را به جاى خود باز گرداندند.

معلوم باد: تواند بود كه اين دو خطبه كه از حضرت صديقه طاهره صغرى زينب كبرى عليها السلام منقول است، ناقلان و راويان متعدد هريك به لسانى نقل كرده باشند و در اصل يك خطبه بوده و از اختلاف روات دو خطبه انگاشته باشند و نيز تواند بود كه هريك در يك مجلس قرائت شده باشد، چنان كه اختلافى كه در قضاياى آن مجلس و آغاز و انجامش در ميان نقله اخبار اتفاق يافته بر اين امر حاكم تواند بود. [...]

و در بحار الانوار مسطور است كه از جمله مراثى حضرت زينب، دختر فاطمه، خواهر امام حسين صلوات اللَّه عليهم اين ابيات است كه در هنگام ورود به دمشق قرائت فرمود:

أما شجاك يا سكن قتل الحسين والحسن *** ظمآن من طول الحزْن وكلُّ وغد ناهل

يقول يا قوم أبي عليٌّ البرُّ الوصيُّ *** وفاطمٌ أمّ الّتي لها الّتقى والنّائل

منّوا على ابن المصطفى بشربة يحيى بها *** أطفالنا من الظّما حيثُ الفراتُ سائل

قالوا له لا ماء لا إلّاالسّيوف والقنا *** فانزل بحكم الأدعياء فقال بل أناضل

حتّى أتاه مشقص رماه وغدٌ أبرص *** من سقرٍ لا يخلص رجس دعيٌّ واغل

فهلّلوا بختله وأعصبوا لقتله *** وموته في نضله قد أفخم المناضل

وعفّروا جبينه وخضّبوا عثنونه *** بالدَّم يامعينه ما أنت عنه غافل

وهتكوا حريمه وذبحوا فطيمه *** وأسروا كلثومه وسيقت الحلائل

يسقن بالتّنائف بضجّة الهواتف *** وأدمعٍ ذوارف عقولها زوائل

يقلن يا محمّدُ يا جدّنا يا أحمدُ *** قد أسرتنا الأعبدُ وكلّنا ثواكل

تهدى سبايا كربلا إلى الشّام والبلا *** قد انتقلن بالدّماء ليس لهنَّ نائل

إلى يزيد الطّاغية معدن كلّ واهية *** من نحو باب الجابية فجاحد وخالل

حتّى دنى بدر الدّجى رأس الإمام المرتجى *** بين يدي شرّ الورى ذاك اللّعين القاتل

يظلُّ في بنانه قضيبُ خيزرانه *** ينكت في أسنانه قطّعت الأنامل

أناملٌ بجاحدٍ وحاقدٍ مراصدٍ *** مكائدٍ معاندٍ في صدره غوائل

طوائل بدريّة غوائل كفريّة *** شوهاء جاهليّة ذلّت بها الأفاضل

فيا عيوني اسكبي على بني بنت *** النّبيّ بفيض دمعٍ ناضب كذاك يبكي العائل

اما از اغلب اين اشعار كه از قضيب و نكت ثناياى مبارك امام حسين عليه السلام و اظهار اضغان زمان جاهليت حكايت دارد، تصريح مى نمايد كه اين مرثيه بعد از مجلس نخست كه با يزيد بسپردند، قرائت شده و اين كه علّامه مجلسى اعلى اللَّه مقامه مى فرمايد كه حين ادخلوا دمشق معنى ظاهر را اراده نفرموده. [...]

معلوم باد: چون كسانى كه به لطائف كلام و دقائق لغات و كنايات و استعارات عرب به نيروى ذوق سليم و سليقه مستقيم دانا باشند و بر اين خطبه مباركه و كلمات شريفه بنگرند، بدانند كه علم و معرفت حضرت صديقه صغرى زينب كبرى سلام اللَّه عليها از قبيل علوم و معارف اكتسابيه نيست؛ چه مانند اين احتجاج بر طريق ارتجال و بدون تقدم فكر و رويت محال مى نمايد كه از افراد خليقت مگر از صاحب عصمت يا كسى كه قريب به آن مقام و رتبت باشد، تراوش نمايد.

چنان كه در آن خبر جاى دادن اهل بيت را در خانه ويرانه و زير آن طاق شكسته و تكلم پاسبانان به زبان رومى و كلام على بن الحسين عليهم السلام كه در آن جا چون من كسى زبان رومى را نيك نمى دانست و معلوم مى شود كه در ميان اهل بيت نيز كسى بوده كه بر زبان آشنا و بيگانه آگاه بوده است؛ لكن نه چون آن حضرت مكشوف مى افتد كه اين حضرت طاهره را مقام و منزلت تا به چه مقدار است و نفس نورانيه قاهره اين طاهره چنان بر نفس نكوهيده يزيد غلبه داشته كه در آن جا خواسته است مناقب خود و آبا و اجداد و برادر خود و حقوق خود و مثالب يزيد و آبا او و ظلم و عدوان و كفر و طغيان او را بر جهانيان مكشوف فرمايد؛ بلكه از اخبار آينده و زوال دولت يزيد و بقاى امامت ائمه هدى صلوات اللَّه عليهم اخبار فرمايد آن پليد و اعوان او را نيروى نفس آوردن و بريدن رشته آن كلمات بلاغت آيات كه در هريك هزاران نيزه و خنجر بر جگر ايشان جاگير و كارگر افتادى، ميسر نيفتادى و اگر توانستى از آن آتش بغض و كين كه به دل اندر داشت، اگرچه دانستى كه سلطنتش تباه و جانش در معرض تلف مى رود، اين جمله را بر گردن برگرفتى و آن حضرت را به قتل رساندى؛ بلكه هزار يك اين جمله را دماغ كبر و خيلاى او بر او برنتافتى. و چون به دقت بنگرند، اين خود كرامتى بزرگ است كه از آن حضرت روى داده است؛ چنان كه خداى تعالى را در حقّ انبيا و اولياى خود در چنين مقامات و اثبات حقوق خويش عادت بر اين رفته و در اين مجلس، همين شأن و مقام را اين حضرت طاهره دارا بوده و در اين امر با حضرت على بن الحسين عليهما السلام و قرائت خطبه در منبر دمشق تساوى جسته است.

ابو اسحاق اسفراينى در نور العين مى نويسد كه چون يزيد به آهنگ قتل حضرت سجاد برآمد، زنان به گريه و فرياد درآمدند. امّ كلثوم عليها السلام قدم پيش نهاد و فرمود: «يا ويلك يا يزيد إلى متى تقتل في أهل البيت أتريد أن تخلى الدّنيا من نسل محمّد رسول اللَّه».

مردم فرياد و زارى برآوردند و آن خبيث از انديشه خود درگذشت و آن حضرت را رها كرد. آن گاه رو به زينب كرد و گفت: «اى قرة العين على و فاطمه زهرا! آمديد تا خلافت از من بستانيد؟ اى زينب! همانا خداى مرا بر شما متمكن ساخت.»

آن حضرت فرمود: «يا يزيد! أتأخذنا بحقوق بدر وحنين يا ويلك تهتكنا وتحجب نساءك في الخدور وأولاد رسول اللَّه مأسورين أما كفاك قتل الحسين أظننت أنّ ذلك على اللَّه هوناً اللَّهمّ خذ بحقّنا وانتقم من ظالمنا وأحلل غضبك على من سفك دمنا فحسبك يا يزيد باللَّه حاكماً وبمحمّد خصيماً وبجبرئيل ظهيراً وسيعلم من سوّى لك ومكّنك من رقاب المسلمين، بئس للظّالمين بدلًا وإلى المشتكى».

يزيد در اين جمله سخن نكرد؛ بلكه گفت: «اى زينب! برادرت حقّ مرا انكار ورزيد و در ملك من با من منازعت جست.»

«فقالت: لا تفرح بقتل أخي لأنّه كان صفيّاً من أصفياء اللَّه ودعاه فأجابه فسعد، وأمّا أنت يا عدوّ اللَّه تسئل بين يدي اللَّه فلا تجد جواباً».

مى گويد: از آن پس به قصر رفتند و در آن جا بنشستند و آن گاه حديثِ خواستن مرد شامى سكينه عليها السلام را از يزيد مذكور مى دارد.

معلوم باد كه اين افعال و اقوالى كه در اين مجالس و مقامات عديده از يزيد پليد نسبت به اهل بيت رسول مجيد مشهود شد، بر كفر و زندقه او شواهد كثيره است و باز مى نمايد كه ابن زياد را به كمال تأكيد به قتل امام شهيد فرمان كرده و اگر خود توانستى كه به دست خويش مرتكب اين امر خطير شود، خوش تر داشتى؛ چنان كه خود ابن زياد بعد از آن كه يزيد را بر خود آشفته ديد، اين راز را از پرده بيرون افكند.

اگر يزيد اين نخواستى و مكروه شمردى اهل بيت رسول را به آن حالت به دمشق نياوردى و در ورود به دمشق به جاى دلدارى و تسليت آن گونه ذلت و زحمت از بهر ايشان آرزو نكردى و تا مقامى كه مردمان به هوش آمدند و بدانستند چه فتنه در اسلام افتاده و به چه بلايى دچار افتاده است و از هر كناره و كران «16» خروش برآوردند و آن خبيث را بر ترك هواى خويش ناچار ساختند به تلافى افعال سابقه برآمدى و از اين پيش اين بنده حقير شطرى از اين مسائل را در كتاب امام زين العابدين عليه السلام مرقوم داشتم. در اين حال نيز بسط مقالى مى رود.

1- 1. [قريب به مضمون اين خبر در ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السلام، 2/ 200 تكرار شده است].

2- 2. [قريب به مضمون اين مطلب در ناسخ التواريخ سيّد الشهدا عليه السلام، 3/ 141 تكرار شده است].

3. مى گويند: اى محمّد! اى جدّ ما كه خدايت احمد ناميد! مردانشان ما را به اسيرى گرفتند و زنانشان بر ما گريستند. آن ها حرمت فرزندت حسين را شكستند و گلوى شيرخوارش را دريدند و كلثومِ او را اسير ساختند و زنان او را هم چون بردگان در كوى و بازار روان داشتند.

4- 4. [قريب به مضمون اين مطلب در ناسخ التواريخ سيّد الشهدا، 3/ 141- 143 تكرار شده است].

5.

تغدّى، يعنى ناهار خوردن. و تعشّى، يعنى شام خوردن.

6.

زبعرى به كسر زاى و فتح باء و سكون عين و فتح را، و عبداللَّه بن زبعرى شاعر قريش است كه در جنگ احد اشعارى به مفاخره در كشتن بزرگان اسلام مانند سيّد الشهدا حمزه سروده و دنباله بيت مذكور اين است: جزع الخزرج من وقع الأسل.

7.

لاغ، بر وزن باغ: هزل و ظرافت و خوش طبعى است و به معنى مسخره گى هم آمده است.

8.

توشه مسافر آواز و شعر است؛ در صورتى كه هجويات نباشد.

9.

سورة الصّف: 8.

10.

سورة الكهف: 50.

11.

سورة مريم: 75.

12- 12. [قريب به مضمون اين مطلب در ناسخ التواريخ سيّد الشهدا، 3/ 146- 149 تكرار شده است].

13.

رحال، جمع رحل: جايگاه، پشت زين.

14.

نبهره: حرام زاده.

15.

برگزيدن.

16.

كران: گوشه، زاويه، ساحل.

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 371- 376، 377- 379، 380، 382- 383، 385، 414، 415- 416، 417- 418

و چون آن مرد شامى در مجلس يزيد فاطمه يا سكينه يا امّ كلثوم على اختلاف الروايات را از وى بخواست و آن مكالمات بگذاشت، «فقالت زينب للشّاميّ: اسكت يا ملعون أخرس اللَّه لسانك وفضّ فاك وقطع يديك ورجليك وأعمى عينيك وجعل النّار مثواك وأيتم عيالك وأذلّ حريمك يا ويلك ما أعمى قلبك ألا تعلم انّ بنات الأنبياء لا يحللن لأحد أن يملكهنّ ولا يكنّ عبيد الأدعياء قط».

زينب با مرد شامى فرمود: «اى ملعون! خاموش باش كه خداى زبانت را لال كند و دهانت را درهم شكند و هردو دست و هردو پايت را از بدن قطع فرمايد و هردو چشمت را كور كند و در آتشت منزل دهد و عيالت را يتيم و حرمت را ذليل گرداند! واى بر تو كه تا چند ديده قلبت كور و نابينا است. نمى دانى دختران پيغمبران هرگز مملوك و بنده زنازادگان نمى شوند.»

راوى مى گويد: سوگند باخداى هنوز كلام آن مخدره به پاى نرفته بود كه خداى دعايش را مستجاب فرمود و آن مرد در حضور يزيد به ناله و نفيرين شديد درآمد و يزيد به سوء حال و زشتى مآل او نگران بود. آن گاه چندان زبان خود را بگزيد تا قطع شد و هردو چشمش را با دو دست خود كور ساخت، چنان كه هيچ نديد و هردو دستش بر گردنش مغلول شد.

در اين حال امّ كلثوم عرض كرد: «سپاس خداوندى را كه دعاى ما را در حقّ تو مستجاب ساخت و در ابتلاى تو در دار دنيا پيش از دار آخرت تعجيل فرمود. پس اين است جزاى آن كس كه متعرض حرم رسول خداى بشود.»

چون يزيد اين حال بديد، سخت پشيمان شد؛ لكن گاهى كه او را سودمند نگرديد.

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 559- 560، ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السلام، 2/ 210

خلاصه اين كلمات به فارسى چنين مى آيد: «پس از ستايش يزدان پاك و نيايش «1» خواجه لولاك «2»، به حكم آيه مباركه قرآن باز كرد كه: يزيد و اتباع او كه سر از فرمان خداى برتافتند و آيات خداى را انكار كردند، بازگشت ايشان به آتش دوزخ خواهد بود.»

آن گاه روى به يزيد آورد و فرمود: «هان اى يزيد! آيا گمان مى كنى گاهى كه زمين و آسمان را بر ما تنگ آوردى و ما را شهر تا شهر مانند اسيران كوچ دادى، از منزلت و مكانت ما كاستى؟ و بر حشمت و كرامت خود افزودى؟ و قربت خود را در حضرت خداوند به زيادت كردى؟ از اين روى آغاز تكبر و تنمر «3» كردى و بر خويشتن بينى بيفزودى «4» و يك باره شاد و شادخواره شدى كه مملكت دنيا بر تو گرد آمد و سلطنت ما از بهر تو صافى گشت؟ نه چنين است، اى يزيد! عنان بازكش و لختى بباش. مگر از خاطر بستردى، آن جا كه خداوند با پيغمبر خود مى فرمايد: «البته گمان نكنند آنان كه كفر ورزيدند، تأخير عذاب ايشان خيرى است مر ايشان را! همانا مهلت داديم ايشان را تا بر گناه بيفزايند و ما بر باد افراه بيفزاييم» آيا از در عدل و اقتصاد است اى پسر طلقاء كه زنان و كنيزكان خود را از پس پرده بازدارى و دختران رسول خدا را چون اسيران شهر به شهر بگردانى؟ همانا پرده حشمت و حرمت ايشان را چاك كردى و ايشان را از پرده برآوردى و در منازل و مناهل «5» بتاختى و مطمح نظر وضيع و شريف «6» ساختى، در حالى كه از مردان و پرستاران ايشان كس با ايشان نبود. چگونه اميد مى رود كه طريق مهر و حفاوت سپارد كسى كه جگر آزادگان را بخايد و از دهان برافكند «7» و گوشتش به خون شهيدان برويد و نمو كند (كنايت از آن كه از فرزند هند جگرخواره چه بهره توان يافت؟) و چگونه در خصومت ما خويشتندارى تواند كرد كسى كه جز او در خصمى بر ما نظاره نداند؟ و بى آن كه بر خود جرم و جريرتى وارد آرد، يا امرى عظيم شمارد، شعرى به اين شناعت انشاد كند و بخواند:

لَأهْلُّوا واسْتَهلَّوا فَرحاً *** ثُمّ قالُوا: يا يَزيدُ! لا تُشَلّ

و باچوب خيزران بر دندان هاى مبارك ابى عبداللَّه، سيّد جوانان اهل بهشت بزند؟ روا است كه انشاى اين چنين شعر كند؟ هان اى يزيد! دانسته باش كه دمل خويش را نابهنگام بشكافتى و قرحه شأفه «8» را كه قطع آن موجب هلاكت است، از بن بزدى. از اين رو كه خون فرزندان محمّد را بريختى و سلسله آل عبدالمطلب را كه ستارگان زمينند، بگسيختى. اكنون مشايخ خويش را ندا مى كنى و گمان دارى كه شنوندگانند! زود باشد كه به مورد ايشان «9» درآيى و دوست دارى كه شل بودى و گنگ «10» بودى و آنچه گفتى، نگفتى و آنچه كردى، نكردى؛ و تو را سودى نكند «11». گفتى آنچه گفتى و كردى آنچه كردى.»

آن گاه فرمود: «اى پروردگار من! بگير حقّ ما را از ستمكاران و دست فرسود غضب خود فرماى آنان را كه خون ما بريختند و نگهبانان ما را به معلاق «12» هلاك برآويختند. هان اى يزيد! نشكافتى مگر پوست خود را و پاره پاره نساختى مگر گوشت خود را. زود باشد كه به رسول خدا درآيى، در حالى كه حمل كرده باشى بر خود ريختن خون فرزندان او را و دريدن پرده حرمت عترت او را و جمع كرده باشد ذريه خود را و فراهم آورده باشد پراكندگى ايشان را و مأخوذ دارد حقّ ايشان را. و پندار مكن آنان را كه در راه خدا كشته شدند، مردگانند؛ بلكه ايشان زندگانند و در نزد پروردگار خود روزى خوارانند. كافى است تو را اى يزيد! گاهى كه خداوند داور باشد و محمّد داورى كند و جبرئيل ياورى نمايد. و زود باشد كه بدانند آنان كه تو را دستيار شدند و بر گردن مسلمانان سوار كردند، چه نكوهيده بدلى از ميان ستمكاران اختيار كردند و روز برانگيزش كدام يك از شما بد روزتر و بد فرجام تر خواهيد بود. همانا مخاطبه و محاوره تو بر من گران مى آيد. چه من قدر تو را خرد مى پندارم و سرزنش تو را بزرگ مى شمارم و شناعت تو را ستوده مى انگارم؛ لكن چشم ها سرشك ريز است و سينه ها آتش انگيز. چه امرى شگفت و عظيم است كه لشكر خدا به دست طلقاء كه لشكر شيطانند، كشته گردند و دست ايشان از خون ما سيلان پذيرد و دهان ايشان از گوشت ما بدوشد و بنوشد! و آن جسدهاى پاك و پاكيزه را گرگ هاى بيابانى به نوبت زيارت كنند و آن تن هاى مبارك را بچه هاى ضبع «13» بر خاك بمالند و بفرسايند. اى يزيد! اگر امروز ما را به غلبه غنيمت انگاشتى، زود باشد كه مأخوذ غرامت باشى و به دست نكنى، جز آن كه از پيش فرستادى و نيست خداوند بر بندگان ستم كننده و در حضرت او است شكايت ما و اعتماد ما. اكنون از خديعت و مكيدت دست باز مدار و دقيقه اى از جهد و سعى فرو مگذار. با اين همه، نتوانى ذكر ما را محو كنى و وحى ما را بميرانى و فرجام ما را باز دانى و خويشتن را از اين عار برهانى. چه عقل تو عليل است و ايام تو قليل و جمع تو پراكنده و روز تو گذرنده؛ گاهى كه نداى حق در رسد كه: لعنت خداى بر ظالمان است. سپاس و ستايش خداوندى را كه ختم كرد در ابتدا بر ما سعادت را و در انتها رحمت و شهادت را و از حضرت حق خواستاريم كه ثواب شهداى ما را تكميل فرمايد و هر روز بر اجر ايشان بيفزايد و ما را به خليفه هاى نيكو مخلف دارد كه او است پروردگار ودود «14» و خداوند رحيم و حسبنا اللَّه و نعم الوكيل.»

يزيد را موافق نمى افتاد كه زينب را به اين سخنان درشت و كلمات شتم آميز مورد غضب و سخط دارد. خواست كه عذرى برتراشد كه زنان نوايح «15» بيهشانه سخن كنند؛ لا جرم او را به اين شعر پاسخ گفت:

يا صَيحَةً تُحمَدُ مِن صَوائحٍ *** ما أهْونَ المَوتُ عَلى النَّوائِحِ «16»

آن گاه بابزرگان سخن به مشورت افكند كه: «با اين جماعت چه صنعت به دست گيرم؟»

قالُوا: لا تَتَّخِذْ مِنْ كَلْبِ سُوءٍ جَرْواً.

يعنى: «از سگ، جز بچه سگ متوقع نبايد.» كنايت از آن كه همگان را باتيغ درگذران. نعمان بن بشير حاضر مجلس بود.

فَقالَ لَهُ: انْظُرْ، ما كانَ الرَّسُولُ يَصْنَعُهُ بِهِمْ، فَاصْنَعْهُ بِهِمْ.

گفت: «اى يزيد! ببين تا رسول خداى باايشان چه صنعت پيش داشت، آن كن كه رسول خدا كرد.»

1.

نيايش: دعا باتضرع.

2.

اشاره به حديث: «لولاك لما خلقت الأفلاك» است.

3.

تنمر: پلنگ دماغى.

4.

كنايه از خودبينى و نخوت است.

5.

مناهل (جمع منهل): محل آب برداشتن.

6.

وضيع: فرومايه. شريف: عاليقدر.

7.

خاييدن: جويدن و در اين جمله اشاره به جويدن هند، جگر حمزه سيّد الشهدا عليه السلام مى فرمايد.

8.

شأفة (بر وزن رأفة): ريش سوختنى كه زير قدم برآيد و علاج آن به داغ كنند.

9.

مراد جهنم است.

10.

گنگ: لال.

11.

چون به جهنم درآيى، آرزو كنى كه اى كاش لال مى بودى و فرمان قتل حسين نمى دادى و اين پشيمانى براى تو سودى نداردى.

12.

معلاق (به كسر ميم): چنگك، قلاب.

13.

ضبع: كفتار.

14.

ودود: مهربان.

15.

نوائح (جمع نائحه): زنان نوحه گر.

16.

ناله و زارى از زنان ناله كننده پسنديده است. چه بسيار آسان است مرگ بر زنان نوحه كننده.

سپهر، ناسخ التواريخ سيّد الشهدا عليه السلام، 3/ 146- 149

خولى ايشان را بر باب يزيد بازداشت و با يزيد گفت: «اى مولاى من! سرها و اسيرها بر در سراى تو واقف هستند.»

گفت: «ايشان را درآورد تا بنگرم.»

اين وقت خولى، سر مبارك حسين را بشست و پاكيزه ساخت و بر يزيد درآورد و اين شعر بخواند:

أنا صاحبُ الرُّمْحِ الطَّويلِ الّذي *** أصُولُ على الأعْداء في كُلِّ مَشْهَدِ

طَعَنْتُ به في آلِ بَيْتِ مُحمَّدٍ *** لِارْضي مَوْلانا يَزيدَ المُؤَيَّدِ «1»

آن گاه آن سر مبارك را درپيش روى آن ملعون بگذاشت و اهل بيت را در حضورش بازداشت و ايشان بر آن حال گريان بودند. زين العابدين عليه السلام به يزيد فرمود: «لو رآنا جدّنا في هذه الحالة وسألك، فما تقول؟؛ اگر ببيند ما را جد ما در اين حالت، و از تو بازپرسد كه از چه ما را به اين حال درآوردى، چه مى گويى؟»

در اين وقت يزيد فرمان داد تا وثاق را از آن حضرت بازكشودند و سبايا را جلوس دادند. آن گاه حكم نمود تا تشتى از زر بياوردند؛ و آن سر مبارك در ميان تشت بگذاشتند و درپيش روى خويش جاى داد و چون حضرت زينب سر مبارك را نگريست، بگريست و به آوزازى اندوهناك ندا بركشيد: «يا حسيناه! يا حبيب رسول اللَّه! يعزّ علينا ذلك، يا أبا عبداللَّه يعزّ عليك لو رأيتنا في هذه الحالة» «2».

اين وقت هر كس در مجلس بود، بگريست و يزيد خاموش بود. پس دست دراز كرد و منديلى كه روى سر مبارك بود، برگرفت. پس نورى از آن سر مطهر بر عنان آسمان لمعان «3» گرفت و حاضرين را به دهشت درافكند و از آن پس شرح جسارت آن ملعون را با ثناياى مبارك و كلمات ابو برزه اسلمى و اخراج او را از مجلس مى نويسد و بعد از آن مى گويد: «اين هنگام صداى نعيق «4» و بانگ زاغى در كنكرهاى قصرش برخاست. چون يزيد بشنيد، سخت بينديشيد و درهم بلرزيد و حالتش ديگرگون گرديد.»

1.

من دارنده نيزه بلندى هستم كه در هر صحنه بر دشمنان وارد مى سازم. من براى جلب رضاى آقاى خود يزيد تاييد شده در آل محمد نيزه خود را فرو بردم.

2.

اى حسين! اى محبوب پيغمبر خدا! مشاهده اين جريان بر ما سخت و گران است، و اگر تو هم ماها را بر اين حالت ديدار مى كردى، بر تو هم گران و مشكل بود.

3.

لمعان: درخشندگى، روشنى.

4.

نعيق: بانك كلاغ.

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السلام، 2/ 212- 213

على بن ابراهيم قمى از امام صادق عليه السلام روايت كرده است: چون سر حسين عليه السلام و دختران امير مؤمنان را نزد يزيد آوردند، امام بيمار غل به گردن داشت. يزيد گفت: «يا على بن الحسين! حمد خدا را كه پدرت را كشت.»

امام بيمار در جوابش گفت: «لعنت خدا بر كسى كه پدرم را كشت.»

يزيد غضب كرد ودستور داد گردنش را بزنند. على فرمود: «چون مرا بكشى، كيست كه دختران رسول خدا را به منزل خود برگرداند و جز من محرمى ندارند؟»

گفت: «تو آن ها را به منزلشان بر مى گردانى.»

و فوراً سوهانى خواست و به دست خود غُلْ را از گردن او باسوهان بريد و گفت: «مى دانى مقصود من چه بود؟»

فرمود: «مقصودت اين بود كه جز تو ديگرى بر من منّت ننهد.»

يزيد گفت: «به خدا همين مقصودم بود.»

سپس گفت: «اى على بن الحسين! هر مصيبتى به شما رسيد، به دست خودتان فراهم كرديد.»

فرمود: «هرگز! اين آيه درباره ما نازل نشده است. همانا درباره ما نازل شده است: مصيبتى در زمين نرسد و نه بر خود شما مگر آن كه در كتابى است پيش از آن كه آن را اجرا كنيم. مائيم كه برآنچه از دست ما رفته، غم نخوريم و بدانچه به دست ما آيد، شاد نشويم.»

سيّد رحمه الله گويد: سر حسين را جلو او نهادند و زنان را به پشت تخت او جا دادند تا بدو ننگرند. امام بيمار آن را ديد و پس از آن هرگز گوشت سر ميل نفرمود. ولى چون چشم زينب به او افتاد، گريبان دريد و به آواز حزينى ناله كشيد: «يا حسيناه! يا حبيب رسول اللَّه! يا ابن مكّة ومنى! يا ابن فاطمة الزهراء، سيّدة النسا! يا ابن بنت المصطفى صلى الله عليه و آله!»

راوى گويد: هركه در مجلس يزيد بود، گريست و يزيد خود خاموشى گزيد و زنى از بنى هاشم كه در خانه يزيد بود، شيون بر حسين آغاز كرد و فرياد كشيد: «يا حبيباه! يا سيّد اهل بيت! يا ابن محمّداه! يا ربيع الارامل واليتامى! يا قتيل اولاد الادعياء!»

راوى گويد: هركس ناله او را شنيد، گريست.

آنچه دل از جا بكند يكسره *** سينه بسوزد چه به آتش بره

بر سر پا بودن اولاد وحى *** در بر آزاده خود چو گله

با رخ پژمرده و حال حزين *** دشمنشان هم بكند ولوله

سپس يزيد چوب خيزرانى طلبيد و به دندان هاى حسين عليه السلام كوبيد. ابو برزه اسلمى گفت: «واى بر تو اى يزيد! با چوبدستى خود به دندان حسين مى زنى؟! من گواهم كه پيغمبر را ديدم دندان هاى او و برادرش حسن را مى مكيد و مى فرمود: شما دو سيّد جوانان اهل بهشتيد. خدا كشنده شما را بكشد و لعنت كند و جهنم را براى او آماده كند كه چه بد سرانجامى است.»

راوى گويد: يزيد غضب كرد و گفت: «او را بيرون كنيد!»

او را كشيدند و بيرون انداختند. گويد: يزيد به اشعار ابن زبعرى تمثل جست:

كاش اشياخ بدر مى ديدند *** ناله خزرج از دم شمشير

مى كشيدند هلهله شادى *** كه مبادا يزيد دست به زير

سره سرورانشان كشتيم *** به تلافى بدر بى تكسير

سلطنت مقصد بنى هاشم *** نه خبر آمد و نه وحى نذير

نه من از خندف ار كه نستانم *** ز بنى احمد انتقام مرير

راوى گويد: زينب دختر على بن ابيطالب عليه السلام برخاست و گفت: «الحمد للَّه ربّ العالمين وصلّى اللَّه على رسوله وآله أجمعين صدق اللَّه سبحانه كذلك يقول (سوره روم آيه 10). سرانجام آنان كه بدكردارى كردند، بد است؛ چه كه آيات خدا را دروغ شمردند و بدان استهزا ورزيدند. به گمانت اى يزيد، اكنون كه راه هاى زمين و آفاق آسمان را بر ما بستى و مانند اسيران ما را راندى، ما پيش خدا خوار شديم و تو گرامى شدى و براى اين است كه پيش خدا قدر و منزلتى دارى، بينى بالا گرفته اى و به گوشه چشم نگاه مى كنى و شاد و خرمى كه دنيا به تو رو آورده و امورت منظم شده است و كنون ملك و سلطنت ما براى تو مصفا شده است. يواش يواش گفته خداى عزوجل را در (آل عمران آيه 178) فراموش كردى. گمان نبرند آن چنان كسانى كه كافرند، همانا بدان ها مال داديم كه براى آن ها بهتر باشد. همانا به آن ها مال داديم تا گناه بيفزايند و عذاب اليم از آنِ آن ها باشد.»

«أمِنَ العدل يا ابن الطّلقاء تخديرك حرائرك وإماءك وسَوْقك بنات رسول اللَّه سبايا قد هتكتَ ستورهنّ وأبديتَ وجوههنّ».

«آيا اين رسم عدالت است كه زنان و كنيزان خود را پشت پرده نشانى و دختران رسول خدا را اسيروار برانى؛ پرده از آن ها برگيرى و آن ها را آشكار نمايى؟ دشمنان آن ها را از شهرى به شهرى ببرند و اهل هر آبگاه و منزل به آنها بنگرند؟ خويش و بيگانه و دنى و شريف در پىِ ديدار روى آن ها باشند و از خود مردى و حمايت كنى نداشته باشند. چه اميدى است به مراقبت كسى كه جگر پاكان را از دهن به در كرده و گوشتش از خون شهيدان روييده است؟ چگونه در كينه ورزى ما خاندان كوتاهى كند كسى كه از روى كبر و دشمنى و كينه به ما نگرد و بى پروا گويد:

لأهلّوا واستهلّوا فرحاً *** ثمّ قالوا يا يزيد لا تشل

بر دندان هاى ابى عبداللَّه سيّد جوانان اهل بهشت متوجه گردد و با چوبدستى خود بر آن زند؟ چرا چنين نگويى؟ تو كه زخم را به بن رساندى و باريختن خون ذريه محمّد و ستارگان زمين از آل عبدالمطلب ريشه را كندى و مشايخ خود را آواز دادى و به گمانت آن ها را فرا خواندى و به زودى به سرانجام آن ها دچار شوى و آروز كنى كه اى كاش افليج بودى و گنگ بودى و اين گفتار و كردار را نداشتى. بار خدايا! حقّ ما را بگير و از كسى كه به ما ستم كرد، انتقام كش و بر كسى كه خون ما را ريخت و حاميان ما را كشت، خشم فرو ريز. به خدا پوست خود را دريدى و گوشت خود را بريدى و با بار سنگين خونريزى ذريه پيغمبر و هتك حرمت خاندان و بستگان او بر وى وارد شوى آن جا كه خدا پراكندگى آن ها را جمع كند و واريختگى آن ها را فراهم آورد و حقّ آن ها را بگيرد. گمان مبر آن ها كه در راه خدا كشته شدند، مرده اند؛ بلكه زنده اند و نزد پروردگار خود روزى خورند. خدا بس است كه حاكم بر تو باشد و پيغمبر خصم تو باشد و جبرئيل پشتيبان او. به زودى پدرت كه براى تو سلطنت آراست و تو را به گردن مسلمانان سوار كرد، بداند كه ستمكاران چه بدجا عوض كنند و كدام شما جاى بدترى داريد و لشكر ناتوان ترى. اگرچه پيشامدهاى ناگوار من را به گفت وگوى با تو كشاند، اما من مقام تو را كوچك مى دانم و سرزنش تو را بزرگ مى شمارم و سركوفت تو را بيش به حساب مى آورم؛ ولى ديده ها اشكبار است و سينه ها آتشبار است. هلا بسيار عجب است كه حزب نجيبان خدا به دست حزب شيطان طلقا كشته شوند. اين دست هايند كه خون ما را مشت كرده و اين دهان هايند كه گوشت ما را مكيده اند. آن تنهاى پاك و تابناك است كه گرگان به نوبت بر سر آن ها آيند و كفتاران بر آن ها خاك بپراكنند. اگر ما را غنيمت گرفتى، به زودى غرامت تو خواهيم شد. آن گاه كه نيابى جز كردار دست خود و پروردگار تو ستمكار نيست، به خدا شكوه برم و بر او توكل كنم. هر دامى دارى بنه و هر گامى دارى بردار و هر تلاشى دارى بكن. به خدا نتوانى ذكر ما را محو كنى و وحى ما را از ميان ببرى و دوره ما را دريابى و ننگ اين حادثه را از خود بشويى. رأيت غلط است و روزگارت كوتاه و جمعيت تو متلاشى، روزى كه منادى جار كشد: «ألا لعنة اللَّه على الظالمين»، حمد از آنِ پروردگار جهانيان است كه براى اوّل ما سعادت را ختم كرد بامغفرت و براى آخر ما شهادت را نصيب كرد بارحمت و از خدا خواستارم ثواب آن ها را كامل كند و آن را فزونى دهد و جانشينى آن ها را بر ما نيكو گرداند؛ زيرا او مهربان و دوست است، حسبنا اللَّه ونعم الوكيل.»

يزيد در برابر اين نطق مفصل و پر معناى زينب گفت:

شيون از زن هاى داغديده پسند است *** مرگ چه بر زن هاى نوحه گر آسان است

مى گويم: در ضمن نامه اى كه ابن عباس به يزيد نوشت، مندرج است كه بزرگ تر سرزنش اين است كه تو دختران و كودكان رسول خدا را از عراق تا شام به رسم اسيران جلب و غارت كردى و زور خود را بر ما به مردم نشان دادى. تو ما را مقهور كردى و بر آل رسول اللَّه مستولى شدى و به گمانت خونخواهى كسان كافر و نابكار جنگ بدر خود را كردى و انتقام نهان خود را عيان كردى و كينه هايى كه چون آتش در سنگ آتش زنه پنهان بود، آشكار كردى و تو و پدرت خون عثمان را وسيله اظهار آن ساختيد. واى بر تو ازديان يوم جزا! به خدا اگر از ضرب دست من آسوده باشى، از تيغ زبانم نياسايى. خاك بر دهنت اى غلطكار ادبار. سنگريزه از آنِ تو است و نكوهش. اگر امروز به ما پيروز شدى، فريب مخور كه فردا نزد حاكم عادلى كه حكمش خلاف گويى ندارد، ما پيروز خواهيم بود و به زودى تو را به وضع دردناكى بگيرد و از دنيا بدن ها را ساقط و گناهكار بيرون برد. پدرت مباد! هرچه توانى عيش كن كه گهنكارىِ تو نزد خدا فزون شود؛ والسلام على من اتّبع الهدى.»

شيخ مفيد رحمه الله از فاطمه بنت الحسين عليهما السلام روايت كرده است: چون جلو يزيد نشستيم، به حال ما رقّت كرد. مرد سرخ گونى از اهل شام برخاست و گفت: «يا امير مؤمنان! اين دخترك را به من بخش.»

مقصودش من بودم كه دخترى خوش چهره مى بودم. بر خود لرزيدم و گمان بردم كه اين كار براى آن ها رواست. به دامن عمه ام زينب چسبيدم كه مى دانست اين كار شدنى نيست. عمه ام به آن شامى گفت: «به خدا دروغ گويى و پست فطرتى كنى. نه تو و نه او چنين حقّى نداريد.»

يزيد غضب كرد و گفت: «تو دروغ مى گويى. به خدا من اين حق را دارم و اگر خواهم، مى كنم.»

زينب فرمود: «نه هرگز به خدا كه خدا اين حق را به تو نداده است؛ مگر آن كه از ملت ما بيرون شوى و به دين ديگرى درآيى.»

يزيد از غضب به جوش آمد و گفت: «به چنين سختى با من رو در رو مى شوى؟! همانا پدر و برادرت از دين بيرون شدند.»

زينب فرمود: «اگر تو مسلمانى، به دين خدا و دين پدرم و دين برادرم به راه حق آمدى، تو و جد و پدرت.»

گفت: «اى دشمن خدا! دروغ مى گويى.»

زينب فرمود: «تو امارت دارى كه به ستم دشنام مى دهى و به سلطنت خود طرف را مقهور مى كنى.»

گويا شرم كرد و خاموش شد. شامى خواهش خود را بازگفت كه: «اين دخترك را به من ببخش.»

يزيد گفت: «گم شو! خدا مرگ به تو بدهد.» «1»

در مقتل از شيخ ابن نما است كه اهل شام براى تبريك فتح نزد يزيد آمدند. مردى از آن ها سرخ رو و كبودچشم به فاطمه بنت الحسين كه روى درخشانى داشت، نگاه كرد و گفت: «يا امير مؤمنان! اين دخترك را به من ببخش!»

فاطمه به عمه اش گفت: «يتيم شدم و اكنون خدمتكار هم مى شوم.»

زينب گفت: «نه به خدا اى شامى! كرامتى براى تو و يزيد ندارد كه از دين ما بيرون رود.»

شامى سخنش را اعاده كرد و يزيد گفت: «خدا مرگت دهد!» و به ابيات ابن زبعرى تمثل جست و شعر فأهلّوا را با شعر قد قتلنا خواند. سپس دختر على عليه السلام برخاست و خطبه را خواند و بعد، يزيد، خطيب را خواست و دستور داد كه بالاى منبر رود.

در اين جا، دنباله كلام سيّد را ذكر كرده است.

در ملهوف است كه آن مرد شامى به فاطمه بنت الحسين نگريست و گفت: «يا امير مؤمنان! اين دختر را به من ببخش.»

فاطمه به عمه اش گفت: «اى عمه! به دادم برس. يتيم شدم و خدمتكار هم بشوم؟»

فرمود: «نه! كرامتى در اين فاسق نيست.»

شامى گفت: «اين دختر كيست؟»

يزيد گفت: «اين فاطمه دختر حسين است و آن زينب دختر على عليه السلام.»

شامى گفت: «حسين پسر فاطمه و على بن ابيطالب؟»

گفت: «آرى!»

شامى گفت: «اى يزيد! خدا لعنتت كند. عترت پيغمبر را مى كشى و ذريه او را اسير مى كنى؟! من گمان كردم كه اين ها اسيران رومند.»

يزيد گفت: «من تو را به آن ها مى رسانم.»

و دستور داد گردنش را زدند.

در ملهوف است كه يزيد، خطيب را خواست و دستور داد بالاى منبر رود و حسين و پدرش را بد گويد. بالا رفت و در مذمّت امير مؤمنان و حسين شهيد مبالغه كرد و معاويه و يزيد را ستود. على بن الحسين به او فرياد زد: «اى خطيب! خوشامد مخلوق را به سخط خالق خريدى. جايگاهت دوزخ است.»

ابن سنان خفاجى چه خوش در مدح امير مؤمنان گويد:

بر منابر علنى سبّش كنيد *** منبر از تيغ او به دست شما است

مى گويم: خفاجى ابو محمّد عبداللَّه بن محمّد بن سنان، شاعر معروف به ابن سنان نَسَب به خفاجه بنى عامر دارد و نيز اين اشعار از او است:

اى امّت كافرى كه دارد *** قرآن و ضلال ور شد آن جا است

بر منبرش از چه سب نماييد *** از تيغ وى اين شعار برجا است

از بدر به سينه كينه داريد *** كشتار حسين از آن به پا خاست

در ملهوف است كه: آن روز يزيد به او وعده داد كه سه حاجت از او برآورد.

1. سبط در تذكره از هشام بن محمّد، صدوق در امالى، ابن اثير در كامل مختصر آن را نقل كرده اند، ولى اين دو به جاى فاطمه بنت الحسين، فاطمه بنت على گفته اند.

كمره اى، ترجمه نفس المهموم،/ 209- 210، 211- 214

القندوزي، ينابيع المودّة،/ 353


1) مكشوف باد كه عبارات ارباب مقاتل در بيان درآوردن حرم و سبايا را به مجلس يزيد و آنچه از آن پس مشهود شد، در نهايت خلط و عدم انتظام است و از اين است كه آنان را كه در كتب اخبار تتبعى به كمال نيست، مجارى اوقات ايشان را كه در مجالس عديده روى داده [است]، در يك مجلس انگارند. حتى اين كه گمان همى برند كه رخصت دادن يزيد اهل بيت را به اقامت مجلس سوگوارى نيز در همان مجلس اوّل بوده است؛ با اين كه عقل سليم هرگز بر اين امر تصديق نكند؛ چه يزيد در آن مجلس جز خشم و ستيز چيزى نداشت و براين جمله برافزون از جوش و خروش مردم خاطرش آسوده نبود، چگونه خود اسباب طغيان آن جوش و طوفان آن بلا را فراهم مى ساخت؟

«شنشنة أعرفها من أخزم» هذا عجز بيت وصدره: «إنّ بنيَّ ضرّجوني بالدّم» والشّعر لجدِّ أب حاتم، وكان له ابن يقال له أخزم. قيل: كان عاقّاً فمات وترك بنين، فوثبوا يوماً على جدِّهم أبي أخزم فأدموه، فقال: إنّ بنيَّ- إلى آخره. يعني: إنّ هؤلاء أشبهوا أباهم في العقوق، والشّنشنة الطّبيعة والعادة، ولعلّه عليه السلام أراد من ذكر هذا المثل أنّ

هذا الشّتم والسّب شنشنة أعرفها من أهل الشّام لأنّ معاوية سنّ فيهم هذه السّنّة القبيحة فكانوا يعلنون بسب أمير المؤمنين عليه السلام على المنابر. (1)

«شنشنه» به معنى طبع و عادت است و شايد مقصودش از ذكر اين مثل اين است كه: «ستم و سب ما عادتى است كه از شاميان مى دانم؛ زيرا معاويه اين روش زشت را ميان آن ها رواج داد كه بالاى منبرها آشكارا على عليه السلام را لعن مى كردند.»

كمره اى، ترجمه نفس المهموم،/ 332

القمي، نفس المهموم،/ 616

وفي القمقام عن مقاتل الطّالبيّين: إنّ يزيد (لعنه اللَّه) عزم على قتل عليّ بن الحسين عليه السلام فقام رجل شاميّ وقال: ائذن لي حتّى أضرب عنقه، فلمّا سمعت زينب الكبرى ألقت بنفسها عليه وقالت: يا يزيد! حسبك من دمائنا، فقال زين العابدين: إذا عزمت على قتلي فابعث من يردّ هؤلاء النِّسوة إلى المدينة، فرقّ وعفا عنه.

المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 160

وفي المعدن: جعلت فاطمة وسكينة تتطاولان لتنظرا إلى الرّأس وجعل يزيد يستره عنهما، ولمّا رأتاه صاحتا وأعلنتا بالبكاء فبكت لبكائهما نساء يزيد وبنات معاوية قولولن وأعولن. وفي المنتخب: لاذتا بعمّتهما زينب وقالتا: يا عمّتاه! إنّ يزيداً ينكت ثنايا أبينا بقضيبه، فقامت زينب وشقّت جيبها ونادت بلسان الحال:

أتضربها شلّت يمينك إنّها *** وجوه لوجه اللَّه طال سجودها

المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 156

وقبل أن يُدخلوهم إلى مجلس يزيد، أتوهم بحبال، فربقوهم بها، فكان الحبل في عنق زين العابدين إلى زينب وأمّ كلثوم وباقي بنات رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم، وكلّما قصروا عن المشي ضربوهم حتّى أوقفوهم بين يَدَي يزيد وهو على سريره، فقال عليّ بن الحسين عليه السلام:ما ظنّك برسول اللَّه لو يرانا على هذا الحال؟ فبكى الحاضرون، وأمر يزيد بالحبال فقطّعت.


1) - شنشنة أعرفها من أخزم- دنباله شعرى است كه صدر آن اين است: «انّ بني رملوني بالدّم» و اين شعر از جدّ پدر حاتم است كه پسرى به نام اخزم داشته و ناسپاس بوده است. چون مرد، پسرانى به جا گذاشت كه روزى به سر جدّ خود پدر اخزم هجوم بردند و او را خون آلود كردند و او اين شعر را گفت. مقصودش اين است كه: «نوه هاى او مانند پدر خود ناسپاسند!»

وأقيموا على درج باب الجامع، حيث يقام السّبي، ووضع الرّأس المقدّس بين يدي يزيد، وجعل ينظر إليهم ويقول:

صبرنا وكان الصّبر منّا عزيمة *** وأسيافنا يقطعن هاماً ومعصما

نفلِّق هاماً من رجال أعزّة *** علينا وهم كانوا أعقّ وأظلما

ثمّ التفت إلى النّعمان بن بشير وقال: الحمد للَّه الّذي قتله، فقال النّعمان: قد كان أمير المؤمنين معاوية يكره قتله، فقال يزيد: قد كان ذلك قبل أن يخرج ولو خرج على أمير المؤمنين لقتله.

الشّاميّ مع فاطمة:

قال الرّواة: نظر رجل شاميّ إلى فاطمة بنت عليّ، فطلب من يزيد أن يهبها له لتخدمه، ففزعت ابنة أمير المؤمنين، وتعلّقت بأختها العقيلة زينب، وقالت: كيف أخدم؟ قالت العقيلة: لا عليك، إنّه لن يكون أبداً؛ فقال يزيد: لو أردت لفعلت، فقالت له: إلّاأن تخرج عن ديننا، فردّ عليها: إنّما خرج عن الدّين أبوك وأخوك، قالت زينب: بدين اللَّه ودين جدّي وأبي وأخي اهتديت أنت وأبوك إن كنت مسلماً؛ قال: كذبت يا عدوّة اللَّه، فرقّت عليها السلام، وقالت: أنت أمير مسلّط تشتم ظالماً وتقهر بسلطانك، وعاود الشّاميّ الطّلب، فزبره يزيد ونهره، وقال له: وهب اللَّه لك حتفاً قاضياً.

المقرّم، مقتل الحسين عليه السلام،/ 449- 450، 460- 461

فسار مع أهل بيته حتّى قدم الشّام، ودخل على يزيد الّذي جمع من كان بحضرته من أهل الشّام، فقال رجل منهم أزرق أحمر، ونظر إلى وصيفة من بناتهم فقال: يا أمير المؤمنين! هبْ لي هذه، يعني فاطمة بنت عليّ، وكانت جارية وضيئة فأرعدت فاطمة وفرقت، وظنّت أنّ ذلك جائز لهم فأخذت بثياب أختها زينب. فقالت زينب: كذبتَ واللَّه ولؤمتَ، ما ذلك لك وله. فغضب يزيد فقال: كذبتِ واللَّه، إنّ ذلك لي ولو شئت أن أفعله لفعلت. قالت: كلّا واللَّه، ما جعل اللَّه ذلك لك إلّاأن تخرج من ملّتنا، وتدين بغير ديننا. فغضب يزيد واستطار ثمّ قال: إيّاي تستقبلين بهذا؟ إنّما خرج من الدّين أبوك

وأخوك، فقالت: بدين اللَّه ودين أبي ودين أخي وجدّي اهتديت أنت وأبوك وجدّك.

قال: كذبتِ يا عدوّة اللَّه. قالت: أنتَ أمير مسلّط تشتم ظالماً وتقهر بسلطانك؟ فاستحيى يزيد فسكت؛ ثمّ عاد الشّاميّ فقال: يا أمير المؤمنين! هب لي هذه الجارية. قال: اعزبْ، وهبَ اللَّه لك حتفاً قاضياً.

كحالة، أعلام النِّساء، 2/ 94- 95

ومن ذلك ما رواه أرباب المقاتل وغيرهم، أنّ شاميّاً تعرّض فاطمة بنت أمير المؤمنين عليه السلام، فدعت عليه زينب عليها السلام بقولها: قطع اللَّه لسانك، وأعمى عينيك، وأيبس يديك، فأجاب اللَّه دعاءها في ذلك الرّجل، فقالت: الحمد للَّه الّذي عجّل لك العقوبة في الدّنيا قبل الآخرة.

المصائب الّتي جرت على زينب عليها السلام في طريق الشّام كثيرة جدّاً، كالمصائب الجارية عليها في طريقها من كربلاء إلى الكوفة، وحيث أ نّي التزمت أن لا أذكر من الأخبار إلّا ما اشتمل على ذكرها عليها السلام صريحاً، أعرضت عن تلك المصائب العامّة الّتي لم يصرِّح فيها باسمها، سيّما وأنّ أكثرها ممّا لا يمكن التّعويل عليه لكثرة ما فيه من الاضطراب والتّشويش. [...]

عن مقتل ابن عصفور: إنّ بعض الأوغاد الطّغام قال في مجلس يزيد (لعنه اللَّه): إنّ الحسين جاء في نفر من أصحابه وعترته، فهجمنا عليهم، وكان يلوذ بعضهم بالبعض، فلم تمض ساعة إلّاوقتلناهم عن آخرهم، فقالت الصِّدِّيقة الصّغرى زينب سلام اللَّه عليها:

ثكلتك الثّواكل أ يُّها الكذّاب، إنّ سيف أخي الحسين لم يترك في الكوفة بيتاً إلّاوفيه باك وباكية ونائح ونائحة. [...]

لمّا رأت يزيد يضرب ثنايا أخيها عليه السلام، وهو ينشد أبيات ابن الزّبعرى:

ليتَ أشياخي ببدرٍ شهدوا *** جزع الخزرج من وقعِ الأسَل

قامت وقالت: الحمد للَّه، إلى آخر الخطبة الّتي نقلناها تحت عنوان فصاحتها وبلاغتها.

كلامها مع يزيد (لعنه اللَّه)، حين طلب الشّاميّ الأحمر فاطمة بنت الحسين من يزيد بقوله:

هب لي هذه الجارية، وقد تقدّم في عنوان فصاحتها عليها السلام.

النّقدي، زينب الكبرى،/ 66، 114، 115، 116

ومن شجاعتها الأدبيّة في مجلس يزيد ما نقله أرباب المقاتل وغيرهم من رواة الأخبار:

أنّ يزيد (لعنه اللَّه) دعا بنساء أهل البيت والصِّبيان فأجلسوا بين يديه في مجلسه المشوم، فنظر شامي إلى فاطمة بنت الحسين فقام إلى يزيد وقال: يا أمير المؤمنين! هب لي هذه الجارية تكون خادمة عندي، قالت فاطمة بنت الحسين عليه السلام: فارتعدت فرائصي وظننت أنّ ذلك جائز لهم، فأخذت بثياب عمّتي زينب، فقلت: عمّتاه! أوتمت وأستخدم، فقالت عمّتي للشّاميّ: كذبت واللَّه ولؤمت ما جعل اللَّه ذلك لك ولا لأميرك، فغضب يزيد وقال:

كذبت واللَّه، إنّ ذلك لي ولو شئت أن أفعل لفعلت، قالت: كلّا واللَّه ما جعل اللَّه ذلك لك إلّا أن تخرج من ملّتنا وتدين بغير ديننا، فاستطار يزيد غضبا، وقال: إيّاي تستقبلين بهذا الكلام، إنّما خرج من الدّين أبوك وأخوك، فقالت زينب: بدين أبي وأخي اهتديت أنت وأبوك وجدّك إن كنت مسلماً، قال: كذبت يا عدوّة اللَّه، قالت: يا يزيد! أنت أمير تشتم ظالماً، وتقهر بسلطانك فكأ نّه استحيى وسكت، فأعاد الشّاميّ كلامه، هَب لي هذه الجارية، فقال له يزيد: اسكت وهب اللَّه لك حتفاً قاضياً.

(وروى) السّيِّد ابن طاوس في اللّهوف هذه الرّواية كما يأتي، قال: نظر رجل من أهل الشّام إلى فاطمة بنت الحسين عليه السلام فقال: يا أمير المؤمنين! هب لي هذه الجارية، فقالت فاطمة لعمّتها زينب عليها السلام: أوتمت وأسْتخدَم، فقالت زينب عليها السلام: لا ولا كرامة لهذا الفاسق، فقال الشّاميّ: مَن هذه الجارية، فقال يزيد: هذه فاطمة بنت الحسين عليه السلام وتلك زينب بنت عليّ بن أبي طالب، فقال الشّاميّ الحسين بن فاطمة وعليّ بن أبي طالب؟ قال:

نعم، قال الشّاميّ: لعنك اللَّه يا يزيد أتقتل عترة نبيّك وتسبي ذرِّيّته؟! واللَّه ما توهّمت إلّا أ نّهم سبي الرّوم، فقال يزيد: لألحقنّك بهم ثمّ أمر به فضربت عنقه، والّذي يظهر أنّ هاتين القضيّتين كلتيهما وقعتا في ذلك المجلس المشوم. (1)

اثر طبع سيّد احمد بن سيد على خان.

رزيّة جلّ في الإسلام موقعها تُنسى الرّزايا ولكن ليس ننساها

وكيف ننسي مصاباً قد أصيب به *** طهر الوصيّ وقلب المصطفى طه

خطب دهى البضعة الزّهرا حين دهى *** رزءاً جرى بنجيع منه عيناها

فأيّ قلب لهذا غير منفطر *** وجداً فذلك أعماها وأقساها

وأيّ عين عليهم غير باكية *** حزنا فإنّ عماء القلب أعماها

آل النّبيّ على الأقتاب عارية *** كيما يسرّ يزيد عند رؤياها

ورأس أكبر خلق اللَّه يرفعه *** على السِّنان سنان وهو أشقاها

از مصائب عظيمه عليا مخدره زينب، مجلس يزيد بود؛ اما اين مجلس، مجلسى بود كه عالم را منقلب و شام را عوض كرد و حق از پهلوى باطل بيرون آمد و دولت بنى اميّه را به باد فنا داد و ثمرات شهادت بر مردم دنيا معلوم شد. يزيد خواست ابهت و عظمت و غلبه و قدرت خود را بر مردم نشان بدهد كه بدتر رسوا و مفتضح و مورد لعنت ابديه شد.

بنابر حكايت عمير بن عامر، معلم كوفى كه از طرف عبداللَّه بن عمر نامه براى يزيد برده بود، به جهت خلاصى مختار بن ابى عبيده ثقفى از زندان ابن زياد، و اين حكايت مفصلى است در جلد اوّل از احوالات امام زين العابدين از كتاب ناسخ التواريخ. قصر يزيد اهميت فوق العاده داشته است؛ چنانچه در آن حكايت گويد كه داراى هفت دربند بوده است و براى هر دربندى تفاصيل نقل مى كند از فرش هاى ديبا و هر دربندى دو دكه طرف يمين و دو دكه در طرف يسار كه در هر دكه اى جمعى از ملازمان و غلامان يزيد با لباس هاى مخصوصى ايستاده بودند و مى دانستند كه اين اسيران، دشمن يزيدند. در اين صورت، هنگام عبور اهل بيت از اين دربندها خدا مى داند كه بر بانوى عظما چه گذشت و اين ملازمان و غلامان كه جز يزيد كسى را نمى شناسند، آيا با اهل بيت چه كردند كه بعضى گفته اند: «عليا مخدره در آن دربند هفتم به زانو درآمد.»

بيمار كربلا فرمود: «عمه! اين جا، جاى نشستن نيست.»

در جواب گويد:

ز سنگ قوم جفاپيشه سر ندارم من *** ز كعب نيزه اعدا كمر ندارم من

چگونه روى نمايم به اين پريشانى *** به مجلسى كه يهودى و گبر و نصرانى

به هر طرف بنشسته اند جمله بادل شاد *** به هم كنند به قتل حسين مبارك باد

در منتخب طريحى مسطور است كه امام زين العابدين فرمود: «لمّا وفدنا على يزيد أتونا بالحبال وربقونا كالأغنام وكان الحبل في عنقي وكتف عمّتي زينب عليها السلام وسكينة وسائر البنات كلّما قصرنا عن المشي ضربونا بالسِّياط حتّى أوقفونا بين يدي يزيد وهو على سرير ملكه».

مى فرمايد: «چون مى خواستند ما را بر يزيد وارد كنند، يك ريسمانى آوردند و يك سر آن را به گردن من انداختند و سر ديگر آن را به كتف عمه ام زينب و امّ كلثوم و سكينه و ساير بنات انداختند و هرگاه در رفتن كوتاهى مى كرديم، ما را با تازيانه مى زدند. به اين حالت ما را بردند تا به نزد يزيد و در مقابل تخت او ما را نگه داشتند و او بر تخت سلطنت خود جاى كرده بود.»

يزيد در طول مدت مجلس خود را آراسته بود و بساط فرح و انبساط خود گسترده و زنان و دختران و كنيزان خود را در پس پرده تور نشانده و چهارصد كرسى كه اكثر مرصع به طلا و نقره و جواهرات بودند، در اطراف مجلس خود نهاده و از نمايندگان ملل مجاور اسلامى و رؤسا و اعيان و اشراف و عشاير و قبايل و سياست مداران هر ملتى را از يهود و نصارى و مجوس همه را دعوت كرده بود كه ابهت و اهميت خود را نشان دهد و فتح و فيروزى خود را بنمايد. خودش خضاب كرده و لباس فاخر پوشيده بر كرسى سلطنت نشسته و تاج پادشاهى بر سر گذاشته بود. در اين حال كه مجلس در كمال ابهت و سطوت بود و يك طرف سفره طعام و يك طرف سفره قمار و يك طرف بساط شراب، از يك سو سازندگان و نوازندگان در پيش روى يزيد همه دست افشان و پاى كوبان. يزيد هم باكمال نخوت و غرور و مستى بر كرسى خود نشسته بود. يك وقت اجازه داد اسراى خاندان نبوت را وارد كنند. سياه باد روى جهالت! اف باد بر بى وفايى دنيا. بالجمله، عيال اللَّه را داخل چنين مجلس شومى كردند. يزيد نام و نشان هريك را همى پرسيد. پس سرهاى شهدا را به نزد خود طلبيد و از نام و نشان ايشان همى استفسار كرد و سر سيّد شهدا را در تشت طلا گذاشت و به نزد آن ملعون نهاد. چون عليا مخدره آن سر بديد، گريبان چاك زد و صيحه از دل بركشيد و با ناله جان سوز و آهنگى غم اندوز ندا بركشيد: «يا حسيناه! يا حبيب رسول اللَّه! يا ابن مكّة ومنى! يا ابن زمزم والصفا! يا ابن فاطمة الزّهرا! يا ابن سيِّدة النِّساء! يا ابن بنت المصطفى! يا قتيل أولاد الأدعياء!»

و چنان بگريست كه اهل مجلس را منقلب كرد.

در بحر المصائب گويد: جماعت اسيران كه بر يزيد وارد شدند، از اناث و ذكور چهل و چهار تن بودند و به روايت نجات الخافقين، در آن حال مخدره روى به مردم شام كرد و فرمود: «يا أهل دمشق! اعلموا قد فرق جماعة العلوج هذا الرّأس من بدنه».

آن گاه به كلماتى تكلم كرد كه حاضران سخت بگريستند و برخى طاقت نياوردند و از مجلس بيرون رفتند.

در ناسخ و اغلب كتب مقاتل آورده اند: از مردم شام مردى سرخ موى برخاست و روى به يزيد كرد و گفت: «يا امير المؤمنين! اين كنيزك را به من بخش!»

و فاطمه دختر حسين عليه السلام را خواست. چون فاطمه اين سخن بشنيد، بر خود بلرزيد و به دامن عمه خود زينب درآويخت و گفت: «يتيم شدم، اكنون نيز به كنيزى بايدم رفت.»

او گمان مى كرد كه اسعاف حاجت شامى از بهر يزيد جايز است. عليا مخدره زينب كه بر مسئله دانا بود، روى به شامى كرد و فرمود: «دروغ گفتى و لئيم و زبون باشى.»

در بعضى نسخ «ولو مُتَّ» دارد. يعنى: «به خدا قسم اين كار نتوانى، و لو بميرى و هرگز براى تو و نه يزيد صورت نخواهد گرفت.»

يزيد از اين سخن درخشم شد و گفت: «كذبت واللَّه انّ ذلك لي، ولو شئت أن أفعل لفعلت. فقالت زينب: كلّا واللَّه ما جعل اللَّه لك ذلك إلّاأن تخرج من ملّتنا وتدين بغير ملّتنا وديننا. فقال اللّعين: إنّما خرج من الدّين أبوك وأخوك. فقالت زينب عليها السلام: بدين اللَّه ودين أبي وأخي اهتديت إن كنتَ مُسلِماً».

يزيد را از اين سخن آتش خشم زبانه زدن گرفت و جسارت به آن مخدره كرد و گفت: «كذبتِ يا عدوّةَ اللَّه!»

عليا مخدره از اين سخن زار بگريست و فرمود: «أنتَ الأمير، تشتم ظالماً وتقهر بسلطانك؛ هان اى يزيد! به نيروى امارت دشنام مى گويى و به قوت سلطنت با ما ستم مى كنى و ما را مقهور مى دارى!»

آن بى حيا شرمگين و خاموش شد. اين وقت شامى سخن خويش را اعادت كرد. يزيد گفت: «دور شو! خدايت مرگ دهاد!»

اين وقت آن مخدره گفت: «يا شاميّ! اسكت يا لكع الرِّجال قطع اللَّه لسانك وأعمى عينيك وأيبس يديك وجعل النّار مثواك، إنّ أولاد الأنبياء لا يكونون خَدَمة لأولاد الأدعياء».

به روايت ناسخ، آن مخدره هنوز سخن در دهان داشت كه خداوند متعال مسئلت او را به اجابت مقرون گرداند. در حال، دست هاى شامى بخشكيد و در افتاد و جان به مالك دوزخ داد. اين قصه در لهوف و كامل ابن اثير و ارشاد مفيد و انوار نعمانيه و دمعة الساكبة و غيره به صور مختلفه نقل شده است.

در آن وقت يزيد به شرب خمر و لعب شطرنج و قرائت اشعار سرگرم شد و كفر باطنى خود را ظاهر ساخت. گاهى چوب بر لب و دندان سيّد جوانان بهشت مى زد و مى گفت:

لعبت هاشم بالملك فلا *** خبر جاء ولا وحي نزل

ليت أشياخي ببدر شهدوا *** ولقالوا يا يزيد لا تشل

لست من خندف إن لم أنتقم *** من بني أحمد من غير فشل

إلى آخره.

و به روايت منتخب، چون يزيد بر سر مبارك حسين جسارت كرد، زينب باكمال شجاعت فرمود: «اى يزيد! از خدا نمى ترسى؟ بس نيست براى تو كشتن حسين. اسارت عيال او از كربلا تا شام كافى نبود كه عترت آل محمّد را در كوچه و بازار شام و كوفه بر پشت شتران برهنه شهر به شهر و ديار به ديار گرداندى؟»

يزيد گفت: «مگر نه برادرت حسين مى گفت كه من بهتر از يزيد هستم و پدر و مادرم نيكوتر از پدر و مادر او است؟»

عليا مخدره فرمود: «مگر تو باور ندارى كه برادرم بهتر از تو بود؟ مگر جدش رسول خدا و پدرش على مرتضى و مادرش فاطمه زهرا نبود؟ كدام كس اشرف قدرا و اعلا نسبا از رسول خدا و خاندان او است؟»

يزيد گفت: «مگر برادر تو اين آيه را از قرآن نخوانده بود كه خدا مى فرمايد: «قُل اللَّهمّ مالِك المُلك تُؤتي المُلك مَنْ تَشاء وتَنزع المُلك مِمّن تشاء وتعزّ مَنْ تشاء وتذلّ مَنْ تشاء» إلى آخره».

عليا مخدره چون اين بشنيد، قيام كرد؛ چه قيام كردنى! چشم روزگار چنين فصيحه اى و بليغه اى و نيرومندى نديده و نخواهد ديد، در حالى كه بانهايت ضعف و ناتوانى از كربلا تا كوفه و از كوفه تا به شام چهل منزل روى شتر بى روپوش گذرانده بود تا به اين مجلسِ مجلل يزيد باهزار گونه مصايب وارد شده بود. اكنون كه ديد يزيد به قرآن تمسك مى كند و براى حق بودن فعل خود اين آيه را مى خواند كه خدا ملك را به هركس كه مى خواهد مى دهد و از هركس كه مى خواهد انتزاع مى كند، هركه را مى خواهد عزيز مى كند و هركس را مى خواهد ذليل مى كند، يعنى خداوند متعال ملك و سلطنت را و عزت را براى من خواسته است.

آن مخدره چون آن فجايع و اشتباه كارى را ملاحظه نمود، قيام كرد و مانند يك خطيب تازه نفسى كه از گرسنگى و تشنگى و رنج سفر و محنت و دردسر و مصائب گوناگون بى خبر است، ايستاد و اين خطبه را كه در آفاق ارضين و سماوات رخنه مى كند، قرائت فرمود.

چنانچه احمد بن ابى طاهر و ابى مخنف و ديگران نقل كرده اند،

[سپس متن خطبه حضرت زينب عليها السلام را از كتاب احتجاج طبرسى نقل كرده است كه ما قبلًا آن را بيان كرديم]

حضرت زينب بعد از حمد حضرت حق جلّ وعلا و درود بر جدّش حضرت رسول خدا ابتدا به آيه اى رو كرد كه در سوره روم است و متضمن داستان كفار عجم و مغلوب شدن ايشان است حكايت عاد و ثمود و هلاكت و انقراض آن هاست و در اين مقام بر لسان آن مخدره جارى شد. همى خواهد باز نمايد كه حال يزيد و اتباعش بيرون از كفار عجم و مردم عاد و ثمود نيست و در حقيقت از انقراض ايشان خبر مى دهد و از بطلان آن ها و بر حق بودن آل محمّد صلى الله عليه و آله و سلم و از اين آيه باز مى نمايد كه عاقبت معاصى كفر است و نتيجه انكار آيات الهى نيران جاودان است. پس اين آيه شريفه تحذير از سوء عاقبت و وخامت خاتمت را متضمن است و معنى اين است: «پس مى باشد عاقبت مصيبت كنندگان و مردمان نافرجام كه بد كردند و به معاصى ارتكاب جسته اند و آيات خدا را تكذيب كردند و به آن ها استهزا كردند عقوبت آن ها در آخرت است؛ چنانچه در امم سابقه چنين بوده است». پس به يزيد خطاب فرمود: «اى يزيد! آيا چنان گمان برى هنگامى كه اقطار زمين و آفاق آسمان را بر ما تنگ گرفتى، چندان كه اسير و دستگير شهر به شهرى كردى و ديار به ديار ما را سير دادى، اين را موجب خوارى ما پنداشتى و سبب عزت خود؛ نه چنان است كه گمان كردى و باد به دماغ خود انداخته اى و خود را صاحب شأن پنداشته اى، تكبر مى نمايى و به طرف دامن خود مى نگرى. اى يزيد! از فرح و سرور و شانه هاى خود را حركت مى دهى و از غايت تكبر و نخوت و خبث سريرت خود را فراموش كرده اى كه چه كس باشى هنگامى كه دنيا به تو اقبال كرده و امور سلطنت براى تو جمع آمده است و سلطنت آل محمّد را خالصه خود كرده اى اين قهر و غلبه تو را به جولان درآورده است. اندكى از مركب غرور فرود آى! از باده نخوت و سرور به هوش آى و از روى جهل و ضلالت اين همه سبك و متمايل مشو! مگر فراموش كرده اى كلام خدا را كه مى فرمايد: «نپندار كسانى كه كافرند از يهود و نصارى و مشركين كه آنچه مهلت مى دهيم، ايشان را و عمر آن ها را دراز مى كنيم و مال ايشان را زياد مى كنيم به جهت خير و خوبى آن هاست، بلكه براى اين است كه در كيش باطل خود بيش تر شرارت بنمايند و از براى آن ها عذاب خواركننده است.»

اى پسر! آزادشدگان! زنان و كنيزان خود را در پس پرده جا مى دهى و پردگيان رسول خدا را بى پرده باصورت هاى بى نقاب به شهرها و بيابان ها مى گردانى كه دشمنان براى شتران سرود بخوانند كه شتران را به سرعت برانند از شهرى به شهرى و مردم صحرانشين بر آن ها مشرف بشوند كه صورت هاى ذريه پيغمبر را نظاره كنند و هر نزديك و دورى و شريف و غير شريف و مردمان پست و بى سر و پا به تماشاى ما جمعيت بنمايند؛ در حالى كه ياور و محرمى ما را نبود و سرپرستى و محرمى با ما نباشد. عجب نباشد از تو اى يزيد كه انكار خدا و رسول بنمايى و در طغيان خود سركشى همى كنى و آنچه را رسول خدا آورده است؛ از جانب حق بازيچه شمارى و يك سره انكار آن بنمايى. كجا مى توان اميدوارى خيرى از كسى داشت كه خباثت او به آن پايه رسيده كه جده او هند، جگر حمزه سيّد الشهدا را به دندان گرفته و پوست و گوشت هر يك يك آن ها از خون آل پيغمبر روييد و پدرش ابو سفيان و معاويه، آن يك شمشير به روى رسول خدا و آن ديگرى به روى نفس رسول على مرتضى كشيد و چندان جدش ابو سفيان با سيّد رسولان هميشه در حرب و جدال بود كه هيچ كس در ميان عرب همانند او نبود. او در عداوت، دشمنى، كفر و شقاق از همه بيش تر، در هر فتنه و فسادى از همه قدمش پيش تر بود و از براى قتل پيغمبر و انكار فرمان خداى اكبر و خاموش كردن چراغ شرع انور چندان تعب را تحمل مى كرد كه ديگران آن را تحمل نمى كردند.

همانا نتيجه كفر و اولاد زنا جز اين نكند و احقاد بدريه و احديه مانند ديك در سينه آن ها جوش مى زند چون صوت سوسمار كه در جايى بپيچد در غليان است براى كشته هاى بدر و احد، اين افعال از اين جماعت اقتضاى خبث سريره آن هاست. اين كس چگونه در خصمى ما اهل بيت درنگ و خوددارى كند كسى كه ديده اش بر بغض و عداوت و حقد و كينه و خصومت به روى ما گشوده باشد و از آنچه كرده است و مى كند، بدون توبه و بزرگ نشمردن چنين اثمى، با كمال وقاحت چنين شعرى انشا مى كند و تمناى حضور مشايخ خود مى نمايند و بگويند: يزيد شل مباد دست تو.

كه باچوب بر لب و دندان حسين كه بوسه گاه نبى است، مى زنى و به آن بشاشى و خرمى. اى يزيد! قسم به جان خودم كه اين كردار زشت تو كه عبارت از قتل سيّد جوانان بهشت و زاده سيّد عرب و ريختن خون خورشيد آل عبدالمطلب بوده باشد، علاجى برايش متصور نباشد و تا دامن قيامت نشانش برجاست. و مثل اين عمل شنيع تو مثل آن قرحه اى را ماند كه در زير قدم بيرون آيد، آن را داغ كنند و بشكافند و صاحبش از صدمت آن بميرد. تو هم قرحه را پوست برداشتى و از بيخ و بن برآوردى و به ريختن خون آنان به اسلاف كافر خود تقرب جستى و به اشياخ خود بانگ بركشيدى و ايشان را ندا همى كنى و آرزوى حضور آن ها مى نمايى و همى خواهى كافرانى كه در واقعه بدر و احد با رسول خدا آغاز مقاتلت كردند و كوشش ها مى كردند براى ترويج كفر و قتل رسول خدا صلى الله عليه و آله تا به شمشير آن حضرت به جهنم واصل شدند، به مجلس تو حاضر آيند و شادى كنند و با دل خرم و خرسند زبان به آفرين برگشايند و آواز فرح و سرور بركشند و بگويند: «اى يزيد! شل نشوى» همانا اگر ايشان حاضر نشوند، تو به زودى به ايشان مى رسى و مورد و مكان ايشان را دريابى چون به روزگار ايشان برسى و دچار آن عذاب ها و عقاب ها گردى. در آن وقت دوست همى خواهى داشت كه دست تو شل و از مرفق جدا شود و آنچه كردى، آرزو كنى: «كاش نكرده بودم» و همى آرزو كنى: «اى كاش لال و گنگ مى شدم و آنچه را گفتم نمى گفتم» در آن وقت دوست همى دارى: «كاش از پشت پدر به رحم مادر قدم ننهادمى. از شكم مادر به دنيا نيامدمى تا به اين دركات و عقوبات باز نگشتمى» چون بنگرى كه چگونه به سخط يزدان و مخاصمه رسول خداوند جهان دچار شوى، آن گاه فرمود: «بار خدايا! حقّ ما را از ستمكاران بستان و انتقام ما را از آنان كه بر ما ظلم كردند، بكش و آنان كه خون ما را بريخته اند و ياوران ما را كشته اند و هتك حرمت ما نمودند، غضب و نكال خود را بر آن ها واجب شمار.»

پس روى به يزيد كرد و فرمود: «به خدا قسم اى يزيد! قطع نكردى مگر پوست خود را و نبريدى مگر گوشت خود را و هرآينه به زودى ملاقات كنى البته جدم رسول خدا را، با آن بارهاى گران از وزر و وبال از ريختن خون هاى ذريه رسول و هتك حرمت پاره هاى تن بتول هنگامى كه خداوند متعال آن جماعت پراكنده را جمع آورى فرمايد و حقوق ايشان را اخذ كند از ظالمان و دشمنان ايشان و از همه آن ها انتقام شديد بكشد و آن ها را معذب كند.

اى يزيد! اكنون از شادى و شادمانى اين همه سبك عنان مباش و گمان مبر آنان را كه در راه خدا شهيد شدند، چون ديگر اموات باشند؛ بلكه ايشان زنده و در حضرت پروردگار مرزوق و به انواع نعمت ها متنعم و شادمان هستند و كافى است اى يزيد هنگام روز قيامت كه خداى تعالى در آن روز حاكم و محمّد رسول خدا صلى الله عليه و آله خصيم و داورى به دست او خواهد داد و جبرئيل يار و معين رسول خدا باشد و به زودى خواهد دانست پدرت معاويه كه تو را بر گردن مسلمانان سوار گردانيد و امور ملك را از بهر تو بياراست كه ناستوده كارى كرد و چه ظلم و زشتى را براى خود بدل ساخت و در روز قيامت معلوم خواهد شد كه بد از براى كيست و زبونى يار و ياور و ضعف سپاه كه را باشد. اگر چند روزگار و دواهى ليل و نهار كار مرا به آن جا كشاند كه با توام در مقام خطاب بداشت. همانا من قدر تو را اندك و خوار و تقريع و نكوهش تو را عظيم [مى دانم] و توبيخ و سرزنش تو را بر زبان بى شمار برانم؛ و ليكن چه كنم چشم ها اشك بار و دل ها سوزان و داغ دار است.

يعنى: اين مخاطبه من نه براى اين است كه من هم سودى از تو كرده باشم يا تو را اين كلمات نفع بخشد بعد از اين كه عيون مسلمانان را از اشك سيل خون كردى و دل هاى ايشان را از آتش اندوه بتافتى. همانا اين قلوب قاسيه و اين نفوس طاغيه كه بكلى سر از فرمان خدا برتافته اند و اين جسم هاى مملو از سخط و غضب و لعنت بارى تعالى و رسول خدا صلى الله عليه و آله كجا ديگر كلامى به آن ها تأثير كند، مردمى كه قلوب آن ها آشيانه شيطان و منزلگاه فرزندان ابليس بوده باشد جز مانند يزيد را نزايد و اين شجره ملعونه جز اين حنظل كه همانند زهر هلاهل است، ثمر ندهد كه براى اغواى مردم به راه اندازد و به جهت اضلال آنان هزارگونه [فتنه] برانگيزاند. جاى تعجّب است كه سليل سلسله انبيا و سلاله طيبين و پيغمبران و ذريه طاهره اوصياى ايشان به دست زنازادگان و فرزندان طلقا و بازماندگان فسق و فجور كشته گردند و خون آل محمّد از سرپنجه آن ها روان و دهان ايشان از گوشت مردمان اتقيا و فرزندان انبيا نوشان است. چنين بدن هاى پاك و پاكيزه را در دامنه بيابان به خون آغشته بگذاشته اند كه نديمى و زوارى جز وحوش صحرا و گرگان بيابان ها ندارند، يعنى اقتضاى ملعنت و جنايت همين است.

اى يزيد! اگر امروز به نيروى سلطنت ما را اسير كرده اى و غنيمت خود پنداشته اى و از هيچ گونه ظلم و زحمتى نبود مگر آن كه بر ما روا داشتى، عن قريب بيايد روزى كه ما را غرامت خواه يابى هنگامى كه نيابى مگر آنچه را كه پيش فرستادى و خداوند با بندگان ظلم نمى فرمايد. كنايت از اين كه: همان عدل خداى براى احقاق حقّ ما از تو كافى است و در محضر عدل الهى چه جواب توانى گفتن؟ همانا شكايت خود به سوى خداى برم و اوست پناه من و اعتماد من به او است و اميد و آرزوى من از او است. يعنى امروز ما را جز خداى ملجأ و پناهى نباشد و او ما را حمايت و حراست خواهد فرمود.

اى يزيد! پس چندان كه مى توانى مكر و خدعه خود را بكار بند و سعى و كوشش خود را به پايان رسان. به خدا قسم كه هرگز نتوانى درك كنى مدت ما را و نخواهى رسيد به فضيلت و نهايت مقامات ما آل محمّد، به آن خدايى كه ما را تخصيص به وحى و كتاب داده است و به شرافت منتخب گردانيده است، قسم ياد مى كنم كه تو اى يزيد! هرگز نتوانى آثار ما آل محمّد را محو و نابود گردانى و طريقه ما را بميرانى و اين ننگ و عار را كه در صفحه روزگار تا پايان ليل و نهار بر چهره خويش برنهادى شستن نتوانى، همانا جز رأى سست و عقلى ناتندرست و ايامى قليل و جمع پراكنده و ذليل و آن جمله همه ناچيز خواهد شد و در آن روز كه خداوند عزيز منادى ندا كند كه: «لعنت خدا بر ستمكاران است!» پس حمد خداى راست كه درباره اوليائش به سعادت حكم راند و خاتمه امور آنان را به بلوغ مراد قرين فرمايد و ايشان را به مقامات رحمت و رأفت و مغفرت و رضوان نقل فرمايد و سئوال من از درگاه بارى اين است كه اجر آن ها را كامل و ثواب ايشان را جزيل و ذخيره جميل به آنان بخشد و حسن خلافت و جميل انابت را از حضرتش مسألت مى نمايم؛ به درستى كه او رحيم و ودود است و حسبنا اللَّه ونعم الوكيل. (خطبه شريفه تا به اين جا پايان يافت)

چون يزيد اين نوع فصاحت و بلاغت و اشارت و كنايات و احتجاجات را از حضرت صديقه صغرى بديد و اين خطبه كه رخنه در آفاق ارضين و سماوات مى نمايد بشنيد و مانند شخص مستسبع خيره شد و از اين كلمات درشت و عبارات دهشت سمات كه از قوارع بلايا و مقارع منايا و دندان افعى و نيش مار گزنده تر بود، بشنيد، درونش از نيران عدوان آكنده تر شد؛ چندان كه از هول و بيم نمى توانست آن حضرت را دچار رنج و زحمتى كند و آبى بر آتش دل و سينه برافشاند. از راه ديگر و عذرى آخر آن مخدره را چنين پاسخ گفت:

يا صيحة تحمد من صوائح *** ما أهون الموت على النّوائح

خواست از اين شعر باز نمايد كه اگر حضرت زينب اين كلمات بگويد، از اين راه است كه مصيبت زده است و صيحه و ناله براى زنان مصيبت زده ممدوح است و بسى آسان است مردن براى زنان نوحه كننده كه از فرط مصيبت چيزى مى گويند.

و نيز توان معنى چنين باشد كه آن خبيث از روى جهل و غرور و خمار و سرور از اين صيحه و ندبه خرسند و شادخاطر بوده و در گوش وى چون نواى ساز و طنبور مى خوانده است.

و به روايت صاحب احتجاج بعد از انجام خطبه شريفه، ديگر باره به فرمان آن نابكار اهل بيت اطهار را به جاى خود برگرداندند، ولى يزيد ديد كه مجلس عوض شد و حال سرور ابداً براى كسى باقى نماند. جالسين مجلس باچشم گريان پراكنده شدند. از حرم سراى يزيد ناله كننده اى همى گفت: «وا حسيناه! يا قتيل أولاد الأدعياء!»

يزيد همچون مارِ سر و دم كوفته نمى دانست از چه راه خود را نجات دهد.

در اين كه اين خطبه، كرامت بزرگى است!

از حضرت زينب عليها السلام

هرگاه كسى به لطايف كلام و دقايق و كنايات و استعارات عربيه به نيروى ذوق سليم و سليقه مستقيم دانا باشد و آن گاه نظر در اين خطبه شريفه نمايد، چون آفتاب نيم روز بر او روشن خواهد شد كه علم و معرفت صديقه صغرى زينب كبرى اكتسابى نيست؛ بلكه مانند علوم انبيا و اوصيا لدنى است، چه آن كه اين خطبه را بر طريق ارتجال بدون تقدم فكر و رويت مجال مى نمايد كه از افراد خليقت سر بزند؛ مگر كسى كه مقام عصمت را دارا باشد يا كسى كه قريب به آن مقام و رتبت باشد و نفس نورانيت عليا مخدره زينب چنان بر نفس نكوهيده يزيد در حال خطبه خواندن غلبه كرد كه در بالاى تخت خود كوچك ترين حركتى نشان نداد. تا اين كه آن مخدره تا حدى كه مى خواست و چندان كه از مناقب آل محمّد و بقاى دولت و آثار ايشان تا دامنه قيامت و از مثالب بنى اميّه و اخبار از زوال ملك ايشان و گرفتارى آن ها به انواع نكال و عذاب در دنيا و آخرت باكمال فصاحت و بلاغت و قهر و غلبه و استيلا بيان فرمود و يزيد و جلساى او را آن نيرو و جرأت دست نداد كه سخن در دهان آن مخدره بشكنند و يزيد همى بشنيد آن كلمات بلاغت آيات را كه در هريك هزاران نيزه و خنجر و تير مسموم بود براى جگر او اگر توانستى از آن آتش بغض و كين كه در دل داشتى البته رشته كلام آن مخدره را قطع مى نمودى؛ ولو موجب تباهى او بشود؛ ولى آن جمله را بر گردن گرفتى و مهر سكوت بر لب زدى و مانند چوب خشك در سرير خود و يا قالب بى روح بماندى تا آن مخدره خود فراغت پيدا كردى و اين خود كرامتى بزرگ از آن مخدره است؛ چنان كه خداوند متعال در حقّ انبيا و اوليا در چنين مقامات و اثبات حقوق خويش عادت بر اين رفته است و در مجلس يزيد همين شأن و مقام را آن مخدره دارا بود و در اين امر با حضرت على بن الحسين عليه السلام و قرائت خطبه در منبر دمشق شام متساوى بوده و اگر كرامت آن مخدره نبود، يزيد با آن كبر و خيلاء و دماغ نخوت و بغض و عداوت و مستى شراب و سلطنت و قهر و غلبه هرگز رضا ندادى كه استماع شطرى از آن خطبه بنمايد؛ ولى نفس او در آن حال مقهور بود.

و ايضاً اين خطبه شهادت به شجاعت و قوت قلب آن مخدره مى دهد و در سابق از ابن حجر در اصابه ذكر شد كه به ترجمه آن مخدره مى گويد: «وكلامها ليزيد بن معاوية يدل على عقل وقوّة جنان».

شيخ جعفر نقدى در كتاب زينب كبرى گويد: شجاعت ادبى حضرت زينب و فصاحت و بلاغت او در ميان هزاران نفوس همه را به حيرت انداخته و جسارت او در مجلس بزرگى كه يزيد تشكيل داده است، نسبت به يزيد و بيان حقايق واقعه قابل توجه بوده است، يزيد به اعتقاد باطل ايشان خليفه مسلمين جهان بود و بر تمام مسلمانان ممالك پهناور اسلام آن روز فرمانروايى داشت، فرق غير مسلم به يزيد جزيه مى دادند، ملل مختلفه در مجلس باابهت او كوچك مى شدند. شمشيرهاى برهنه جلادان بنى اميّه و سطوت و صولت يزيد هر بيننده را بر خود مى لرزاند. در چنين مجلسى بس عظيم، زينب كبرى مى فرمايد: «اى پسر آزاد كرده شده! جهان به تو نشان مى دهد كه چه قدر كوچكى و بسيار تو را توبيخ مى كنم از اين عمل زشت و شنيع تو و اين فاجعه عظيم را كه تو به پا كردى تا دامنه قيامت از گوش ها فراموش نمى شود.»

و چنان داد فصاحت و بلاغت داد و حقّ مقام را چنان ادا كرد و چنان نقاط حساسى را و جنايات و رسوايى يزيد را بر حاضران مجلس او آشكار ساخت كه يزيد دست و پاى خود را گم كرد و مجلسى را كه براى افتخار خود تنظيم كرده بود، موجب رسوايى و افتضاح او شد و قلوبى كه متوجه يزيد بودند، متنفر شدند از او. مجلس شوم او به هم خورد و در تمام مجالس و محافل ممالك مسلمان از اين فاجعه عظيم و بيان زينب كبرى صحبت به ميان آمد و سخنرانى ها شد. مردم از اين واقعه به قدرى بحث كردند كه گوش ها پر شد و بنى اميّه منفور و مورد غضب مسلمين واقع شدند و علناً يزيد را لعن كردند و يزيد باگفتار خود خواست مباهات و فخريه نمايد و بر خود عيد و جشنى قرار دهد قتل حسين را و عليا مخدره به قدرى او را كوچك و حقير شمرد و او را در نظر مردم پست كرد كه بعضى گريان و بعضى خجلان و شرمنده شدند. يزيد چاره نديد جز اين كه قتل حسين را از خود دفع دهد و پينه او را به ابن زياد بچسباند و در مجلس صريحاً گفت: «خدا لعنت كند پسر مرجانه را. من به قتل حسين راضى نبودم. ابن زياد عجلت كرد و او را به قتل رساند.»

ولى اين سخن در نفوس مردم تأثير نكرد و نظر مردم شام و ممالك مسلمين نسبت به يزيد عوض شد و روز به روز مظلوميت حضرت حسين بيش تر آشكار مى شد و بيش تر محبوب قلوب مسلمين مى شد و توجه مردم به اولاد على زيادتر مى شد. بالاخره كار به جايى كشيد كه دودمان يزيد مثل پشم زده كه باد تندى به او بوزد، بكلى نيست و نابود شدند.

سيّد مهدى ابن سيّد داود حلى

قد أسروا من خصّها بآية *** التّطهير ربّ العرش في كتابه

إن ألبست في الأسر ثوب ذلّة *** تجمّلت للعزّ في أثوابه

ما خطبت إلّارأوا لسانها *** أمضى من الصّمصام في خطابه

وجلببت في أسرها آسرها *** عاراً رأى الصِّغار في جلبابه

والفصحاء شاهدوا كلامها *** مقال خير الرُّسل في صوابه

محلاتى، رياحين الشريعة، 3/ 166- 185

النّقدي، زينب الكبرى،/ 55- 57


1) - مجارى حال عليا مخدره زينب عليها السلام در مجلس يزيد (لعنه اللَّه)

قال ابن نما وغيره في مقتله: وكان قد دخل أهل الشّام يهنِّؤونه بالفتح فقام رجل منهم أحمر أزرق فنظر إلى فاطمة بنت الحسين عليه السلام فقال: يا يزيد! هبْ لي هذه الجارية، فقالت فاطمة لعمّتها: اوتمتُ على صغر سنِّي واستخدَم؟! فقالت زينب: مه، ما جعل اللَّه ذلك لكَ ولا لأميركَ الّذي طلبت منه، فقال يزيد: لي ذلك ولو شئت أن أفعل لفعلت، قالت: كلّا إذن خرجت عن ملّتنا وتديّنت بغير ديننا، فقال: زينب! إيّاي تستقبلين بهذا إنّما خرج عن الدِّين أبوك وأخوك، قالت: بدين اللَّه ودين جدِّي وأبي وأخي اهتديت أنت وأبوك إن كنت مسلماً، قال: كذبت يا عدوّة اللَّه، قالت: أنت أمير تشتمنا ظلماً وتقهر بسلطانك وأنا:

لا والد لي ولا عمّ ألوذ به *** ولا أخ لي بقي أرجوه ذو رحم

أخي ذبيح ورحلي قد أبيح *** وبي ضاق الفسيح وأطفالي بغير حمي

فأعاد الشّاميّ الكلام، فقال يزيد: اسكت وهب اللَّه لك حتفاً قاضياً.

الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 397- 398

جوابها ليزيد في مجلسه: لمّا أدخلوا سبايا أهل البيت على يزيد (لعنه اللَّه)، دعا بنساء أهل البيت والصِّبيان فأجلسوا بين يديه، في مجلسه المشوم، فنظر شاميّ إلى فاطمة بنت الحسين عليه السلام فقام إلى يزيد، وقال: يا أمير! هبْ لي هذه الجارية لتكون خادمة عندي، قالت فاطمة بنت الحسين عليه السلام: فارتعدت فرائصي وظننت أنّ ذلك جائز لهم، فأخذت بثياب عمّتي زينب عليها السلام وقلت لها: عمّة! أوتمت على صغر سنّي واستخدم لأهل الشّام؟! فقالت عمّتي للشّاميّ: ما جعل اللَّه ذلك لك ولا لأميرك، فغضب يزيد، وقال: إنّ ذلك لي ولو شئت أن أفعل لفعلت، فقالت زينب عليها السلام: كلّا واللَّه ما جعل اللَّه ذلك لك، إلّاأن تخرج عن ملّتنا وتدين بغير ديننا، فاستطار يزيد غضباً وقال: إيّاي تستقبلين بهذا

الكلام، إنّما خرج عن الدِّين أبوك وأخوك، فقالت زينب عليها السلام: بدينِ اللَّهِ ودين جدِّي وأبي اهتديت أنتَ وأبوكَ إن كنتَ مُسلِماً، قال: كذبتِ يا عدوّةَ اللَّه. قالت: يزيد أنتَ أمير تشتم ظلماً وتقهر بسلطانك، فكأ نّه استحيى وسكت، فأعاد الشّاميّ كلامه: هبْ لي هذه الجارية، فقال له يزيد: اسكت وهب اللَّه لك حتفاً قاضياً.

الهاشمي، عقيلة بني هاشم،/ 29- 30

في الخربة

حدّثنا أحمد بن محمّد، حدّثني الحسين بن سعيد والبرقيّ، عن النّضر بن سويد، عن يحيى الحلبيّ، عن محمّد بن عليّ الحلبيّ قال: سمعت أبا عبداللَّه عليه السلام يقول: لمّا أُتيَ بعليّ بن الحسين عليه السلام (1)يزيد بن معاوية (عليهما لعائن اللَّه) ومَن معه جعلوه (2)في بيت، فقال بعضهم:

إنّما جعلنا في هذا البيت ليقع علينا فيقتلنا، فراطن الحرس، فقالوا: انظروا إلى هؤلاء يخافون أن يقع عليهم البيت وإنّما يخرجون غداً فيقتلون. قال عليّ بن الحسين عليه السلام: لم يكن فينا أحد يحسن الرّطانة غيري، والرّطانة عند أهل المدينة الرّوميّة.

الصّفّار، بصائر الدّرجات،/ 357- 358 رقم 1/ عنه: البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 120؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 508؛ القمي، نفس المهموم،/ 452؛ المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 167- 168؛ القزويني، تظلّم الزّهراء،/ 276

حدّثنا محمّد بن الحسين، عن صفوان، عن داود بن فرقد، قال: ذكر قتل الحسين وأمر عليّ بن الحسين: لمّا إن حمل إلى الشّام فرفعنا إلى السِّجن، فقال أصحابي: ما أحسن بنيان هذا الجدار، فتراطن أهل الرّوم (3)بينهم فقالوا: ما في هؤلاء صاحب دم إن كان إلّا ذلك، يعنوني، فمكثنا يومين ثمّ دعانا وأطلق عنّا.

الصّفّار، بصائر الدّرجات،/ 359 رقم 6/ عنه: البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 120؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 508

وقيل: إنّ ذلك بعد أن أجلسهنّ في منزل لا يكنهنّ من برد ولا حرّ. فأقاموا فيه شهراً ونصف، حتّى أقشرّت وجوههنّ من حرّ الشّمس. ثمّ أطلقهم.

القاضي النّعمان، شرح الأخبار، 3/ 269


1) [الأسرار: ومَن معه إلى يزيد بن معاوية جعلوهم].

2) [الأسرار: ومَن معه إلى يزيد بن معاوية جعلوهم].

3) - [زاد في الدّمعة والأسرار: والعراق].

وكانت النِّساء مدّة مقامهنّ بدمشق ينحن عليه بشجو وأ نّة، ويندبن بعويل ورنّة، ومصاب الأسرى عظم خطبه، والأسى لكلم الثّكلى عال طبه (1)، وأسكن في مساكن لا تقيهنّ (2)من حرّ ولا برد حتّى تقشّرت الجلود وسال الصّديد بعد كنّ الخدور وظلّ السّتور، والصّبر ظاعن، والجزع مقيم، والحزن لهنّ نديم.

ابن نما، مثير الأحزان،/ 56/ عنه: القمي، نفس المهموم،/ 455- 456؛ المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 168

ثمّ أمر (3)بهم إلى منزل لايكنّهم (4)من حرّ ولا (5)برد، فأقاموا به (6)حتّى تقشّرت وجوههم وكانوا مدّة اقامتهم (7)في البلد المشار إليه ينوحون على الحسين عليه السلام. (8)

فهرى، ترجمه لهوف،/ 188

ابن طاوس، اللّهوف،/ 188/ عنه: محمّد بن أبي طالب، تسلية المجالس وزينة المجالس، 2/ 396- 397؛ البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 119؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 508، 515؛ القمي، نفس المهموم،/ 453؛ المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 166؛ الميانجي، العيون العبرى،/ 278؛ الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 395

وروي عن المنهال بن عمر قال: (9)بينما أتمشّى (10)في السّوق من دمشق (11)، وإذا أنا بعليّ بن الحسين عليه السلام (12)يتوكّأ على عصا (13)ورجلاه كأ نّهما قصبتان، والدّم يسيل (14)من ساقيه،


1) - [إلى هنا لم يرد في المعالي].

2) - [نفس المهموم: لا يقين].

3) [تسلية المجالس: يزيد بهم فأنزلوا منزلًا لا يكتمهم].

4) [تسلية المجالس: يزيد بهم فأنزلوا منزلًا لا يكتمهم].

5) - [زاد في تسلية المجالس: من].

6) - [تسلية المجالس: فيه].

7) - [في تسلية المجالس والدّمعة: مقامهم].

8) - سپس دستور داد آنان را در منزلى جاى دادند كه نه از گرما نگاهشان مى داشت و نه از سرما. آن جا بودند تا آن كه صورت هايشان پوست انداخت و در تمام مدتى كه در اين شهر بودند، كارشان نوحه سرايى بر حسين بود.

9) [المعالي: كنت أتمشّى في أسواق دمشق].

10) - [العيون: أمشي].

11) [المعالي: كنت أتمشّى في أسواق دمشق].

12) - [زاد في المعالي: يمشي].

13) - [زاد في الأسرار: له وفي المعالي: في يده].

14) - [المعالي: يجري].

والصّفرة قد ازدادت (1)عليه، فخنقتني العبرة، فاعترضته وقلت: كيف أصبحت يا ابن رسول اللَّه؟ (2)قال: فبكى وقال: كيف حال مَن أصبح (3)أسيراً ليزيد بن معاوية، (4)ونسائي إلى الآن (5)ما شبعن بطونهنّ ولا كسين رؤوسهنّ، (6)نائحات اللّيل والنّهار (7)، ونحن يا منهال (8)كمثل (9)بني إسرائيل (10)في آل فرعون يُذبِّحون أبناءهم ويستحيون نساءهم (11)أمست (12)العرب تفتخر على العجم بأنّ محمّداً عربيّ (13)، (14)وأمست قريش تفتخر (15)على العرب بأنّ محمّداً منهم، (16)أمسينا معشر أهل البيت مغصوبين مقتّلين مشرّدين؛ ما يدعونا يزيد إليه مرّة إلّانظنّ القتل، إنّا للَّه وإنّا إليه راجعون (17)قلت: سيِّدي! وإلى أين تريد؟ قال: المحبس (18)(19)الّذي نحن فيه ليس له سقف، والشّمس تصهرنا به، ولا نرى الهواء، فأفرّ منه لضعف بدني سويعة (20)، وأرجع (21)خشية على النِّساء، فبينما هو يخاطبني أخاطبه وإذا بامرأة (22)تناديه، فتركني ورجع إليها، فحقّقت النّظر إليها وإذا بها (23)زينب


1) - [المعالي: غلبت].

2) - [المعالي: قال علیه السلام : يا منهال! و كيف يصبح من كان].

3) - [المعالي: قال علیه السلام : يا منهال! و كيف يصبح من كان].

4) - [المعالي: يا منهال! والله منه قتل أبي نسائنا].

5) - [المعالي: يا منهال! والله منه قتل أبي نسائنا].

6) - [المعالي: صائحات النهار و نائحات الليل].

7) - [المعالي: صائحات النهار و نائحات الليل].

8) - [زاد في المعالي: أصبحنا].

9) - [المعالي: مثل].

10) - [الأسرار: و ساق الكلام ثم قال:].

11) - [زاد في المعالي: فالحاكم بيننا و بينهم الله يوم فضل القضاء].

12) - [المعالي: أصحبت].

13) - [المعالي: منهم].

14) - [المعالي: تفتخر قريش].

15) - [المعالي: تفتخر قريش].

16) - [المعالي: إنا عترة محمد أصحبنا مقتولين مذبوحين مأسورين مشردين شاسعين عن الأبصار كاننا أولاد ترك و كابل، هذا صباحنا أهل البيت ثم قال: يا منهال! المحبس].

17) - [الأسرار: و ساق الكلام ثم قال:].

18) - [الدمعة والعيون: المجلس].

19) - [المعالي: إنا عترة محمد أصحبنا مقتولين مذبوحين مأسورين مشردين شاسعين عن الأبصار كاننا أولاد ترك و كابل، هذا صباحنا أهل البيت ثم قال: يا منهال! المحبس].

20) - [لم يرد في الأسرار].

21) - [زاد في المعالي إلى عماتي و أخواتي].

22) - [زاد في المعالي: إلى عماتي و أخواتي].

23) - [المعالي: هي].

بنت عليّ عليه السلام تدعوه (1): إلى أين تمضي يا قرّة عيني (2)؟ فرجع وانحرفت (3)عنه؛ ولم أزل أذكره وأبكي. (4)

در رياض الاحزان مسطور است كه حاصل مطلب اين است كه چون اهل بيت رسول خداى از چنگ آن ملعون به سلامت بيرون شدند و در آن منزل خراب چندى از آن دهشت و اضطراب بيرون آمدند، بر تراب بنشستند و صحبت احباب را به خاطر آوردند و نيران صدور مباركه جانب التهاب گرفت. لا جرم اشك ها از چشم ها باريدن گرفت و به مشقتى سخت و تعبى شديد دچار آمدند. بدن هاى نازپرور از رنج سفر نزار و خاطرهاى آرميده از هيبت خوف و خطر فكار و روى هاى منور از صدمت جوع و سهر «1» زرد بود و منزل ايشان نه مانع حر و نه دافع برد مى شد چون شب چهره گشود در آن منزل خراب كه سياه تر از پر غراب بود، بدون طعامى وافى و شرابى كافى و فراشى گسترده و چراغى افروخته و مونسى غمخوار و مصاحبى سعادت يار از هرسوى ناله به ويل و ثبور برآوردند. اين وقت حضرت زينب دختر فاطمه صلوات اللَّه عليهما ناله و زفير برآورد و لسان حالها تنشد و تقول:

صرفُ الزّمان وريب الدَّهر أبكانا *** ونغّص العيش منّا حين أبلانا

كنّا بأرغد عيشٍ في منازلنا *** مع النّبيّ رسول اللَّه مولانا

جبريل يخدمنا بالوحي يونسنا *** واللَّه يعصمنا والخلقُ يرعانا

الى آخر الأبيات.

«2» سيّد عليه الرحمه و اغلب نقله آثار نوشته اند كه يزيد فرمان كرد تا ايشان را در منزلى جا دادند كه نه از گرما و نه از سرما محفوظ بودند و چندان ببودند كه پوست چهره هاى مبارك ديگرگون شد «2» و از اين خبر معلوم مى شود كه مدتى اهل البيت در شهر دمشق توقف داشته اند.

1. سهر: بيدار خوابى شب؛ حر: گرما؛ برد: سرما.

2- 2. [قريب به مضمون اين خبر در ناسخ التواريخ سيدالشهدا عليه السلام، 3/ 149 تكرار شده است].

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 414- 415، 416

در خبر است كه در آن ايام در ارض بيت المقدس سنگى از زمين بر نمى داشتند، جز اين كه خون تازه از جاى آن جوشش داشت. يزيد ملعون كرة بعد كرة «1» اهل بيت رسول خدا را حاضر مجلس مى ساخت و به كار خمر و قمر «2» مى پرداخت.

1.

پى درپى.

2.

قمر: قمار.

سپهر، ناسخ التواريخ سيد الشهدا عليه السلام، 3/ 149

يزيد پليد كه عذابش بر مزيد باد، با اين كه امام حسين و برادران و فرزندان برادرزادگان و اقربا و اصحاب آن حضرت را به آن رنج و تعب مقتول و زنان و بازماندگان آن حضرت را با آن شكنجه و نصب اسير و مغلول و اموال ايشان را منهوب و نظام ايشان را متفرق و خيام ايشان را محترق و خود ايشان را شهر به شهر و ديار به ديار چون اسراى زنگبار رهسپار و با آن سرهاى بريده كه نصب العيون ايشان گردانيده و به آن ذلت و صدمت جوعان و عطشان در جماعت مردمان به شهر شام درآورد، هم چنان از بغض و كين ديرين آسوده ننشست و با اضغان 1 جاهليت به مصاحبت بنشست و تا توانست در شهر دمشق نيز دچار مشقت ساخت.

گاهى در خرابه و گاهى در مجلس بداشت تا مگر سقف و ديوارى بر ايشان فرود آيد و يك باره به هلاكت رسند و نام و نشانى از ايشان به پاى نماند و مع ذلك چون اهل بيت از خراب شدن آن ديوار سخن مى كردند، آثار خشم و ستيز و كين آن لعين به آن مثابه آشكار بود كه زندان بان ها به زبان رومى اظهار استعجاب مى كردند و مى گفتند: «عجب است كه اين جماعت از فرو شدن اين ديوار بيمناك هستند و حال آن كه آنچه به ايشان مى رسد و بامدادن جملگى را بخواهند و دست به گردن بسته گردن بخواهند زد، سخت تر است.»

و گاهى در مجلس خويش پردگيان و اطفال اهل بيت و امام زمان را حاضر مى ساخت و نرد طغيان و عصيان و تكبر و تجبر و فرعنت و ملعنت مى باخت و تجمل و احتشام و تفوق و احترام خويش و ذلت و برگشت روزگار اهل بيت را نمودار مى داشت و آل اللَّه را در غل و زنجير به ديدار كبير و صغير مى آورد و مجلس خويش را به انواع مأكول و مشروب و زينت آراسته مى ساخت و امراى شام و ديگر بلاد را به احتشام خويش حاضر مى داشت و سر مبارك امام را در پيشگاه نظر جلوه گر مى نمود و پردگيان سرادق حشمت و اطفال خاندان رسالت را به آن طور به اندوه و حسرت مى نواخت و زنان خويش را از پرده حشمت به تماشاى ايشان باز مى داشت و آن چند كه مى توانست، با زخم زبان،، خاطر هريك را آزرده مى ساخت.

و اگر در اواخر امر از بيم آشوب مردمان از آن باره حَرون 2 فرو مى نشست و با دل پرخون از اظهار درون عاجز مى گشت و على بن الحسين عليهما السلام را بر خوان مائده حاضر مى داشت، آن نيز بر آزردگى خاطر مباركش مى افزود. چه آن حضرت هيچ مايل نبود كه بر خوان كشنده پدر و اقرباى خويش و چنان دشمن خونخوار بدانديش جلوس فرمايد و ديدار ناخجسته و كلمات ناپرداخته اش را بنگرد و بشنود.

و به علاوه، آن ملعون در آن حال نيز هروقت توانستى آن حضرت را از گزند زبان ملعنت نشان خويش آسوده نگذاشتى و به كنايت و اشارت و صراحت خاطر مباركش را بيازردى و با اين حال معلوم است حال حضرت صديقه صغرى سلام اللَّه عليها كه بر تمامت اهل بيت رسالت با سمت مهترى و رياست و مادرى و امارت و صاحب غيرت امامت بود، چيست؟ و روزگار جماعتى كه بهترين اوقات و خوش ترين ساعات ايشان وقتى باشد كه بتوانند به فراغت و امنيت به زارى و سوگوارى شب به روز و روز به شب سپارند، چگونه خواهد بود؟

همانا چون حضرت سيّد الشهدا سلام اللَّه عليه را در پيشگاه حضرت احديت آن مقام و رتبت پديد گشت كه ميزانش را جز خداى و شفيع روز جزا هيچ كس نداند، لذا در قبول بلايا و مصائب و رزايا و نوائب نيز آن ميزان و اندازه را متحمل شد كه جز خدا و محمّد مصطفى صلى الله عليه و آله مقدارش را نداند و اهل بيت آن حضرت كه سلاله سيّد المرسلين و ذريّه امير المؤمنين سلام اللَّه عليهم اجمعين هستند نيز چون داراى مراتبى هستند كه اولاد هيچ يك از انبيا و اوصيا را نبوده است، بلكه اغلب انبيا و اوصيا دارا نبوده اند. از اين روى در آشاميدن اقداح مصائب و ادراك اقسام نوائب آن گونه مشتاق بتاختند كه قصب السباق 3 بربودند و آن مقام دريافتند كه جهانيان را تا قيامت در حيرت بگذاشتند.

بلكه اگر روز باغم و اندوه به شب آوردند و شب اگر ساعتى سر به خواب بردند، هم چنان در عالم خواب نيز به عالم مصيبت سير همى كردند، چنان كه خواب حضرت سكينه و دختر صغيره حضرت امام حسين و وفات او در خرابه شام كه موافق پاره اى اخبار زينب نام داشته است و نيز ديگر خواب ها كه در آن اوقات ديده شد، در كتب مقاتل مسطور است.

در كتاب بحر المصائب نگارش رفته است كه يكى روز، حضرت امام زين العابدين سلام اللَّه عليه باحالى نژند و خاطرى غم آكند بنشستند. ناگاه جناب زينب خاتون سلام اللَّه عليها بيامد و سلام بداد. امام عليه السلام به علم خويش فرمود: «اى عمه! به خواب اندر چه ديده اى و از مادرت فاطمه چه شنيده اى؟»

عرض كرد: «تو از تمامت علوم آگاهى و به عرض و اظهار نيازمند نيستى.»

فرمود: «آرى، چنين است و مقام ولايت همين است. اما همى خواهم از زبان تو بشنوم و بر سوگ پدر بنالم.»

عرض كرد: «اى فروغ ديدار! به خواب اندر مادرم زهرا را باجامه سوگوارى و موى پريشان نگران شدم كه موى مباركش را باخون مبارك برادرم رنگين ساخته بود. چون اين حال بديدم، خويشتن را برپاى مباركش بيفكندم و به گريه و زارى صدا بركشيدم و از آن حال پرملال پرسيدم. فرمود: اى دختر من، زينب! اگرچند در ظاهر باشما حاضر نبودم، لكن در باطن هم جدا نبودم. مگر نه به خاطرت اندر است كه عصر روز تاسوعا كه برادرت را از خواب برانگيختى، بعد از مكالمات بسيار، برادرت گفت: جد و پدر و مادر و برادرم بيامده بودند و چون باز مى شدند، مادرم وعده وصل امشب را از من بگرفت! اى فروز ديده! مگر شب عاشورا را فراموش كرده اى كه ناله وا حسن! وا حسين! من بلند بود و تو با امّ كلثوم مى گفتى كه صداى مادرم را مى شنوم؟ همانا در آن شب باهزار رنج و تعب در اطراف خيمه ها بر همى آمدم و ناله و فرياد بر مى آوردم از اين روى بود كه برادرت با تو فرمود: «اى خواهر! مگر صداى مادر را نمى شناسى؟»-

اى نور ديده! اى زينب! مگر نه من بودم كه در وداع واپسين فرزندم بازنان و روانه شدن به ميدان تيغ و سنان كوفيان خاك مصيبت بر سر مى كردم و چه گويم از آن هنگام كه شمر با خنجر بر سينه پسرم جا گرفت؟ اى زينب! در آن هنگام كه شمر سر مباركش از تن جدا مى كرد، سرش بر دامان داشتم و حيران و نگران بودم كه آن سر مبارك را بر نوك سنان برآوردند. اى زينب! مگر من نبودم كه در نظاره بودم كه ناگاه آن لشگر بيداد گر از قتلگاه به خيمه گاه روى نهادند و شعله نار به گنبد دوّار برآوردند؟

اى دختر محنت پرور! من ايستاده بودم كه مردم كوفه با آن آشوب و همهمه و ويله و نعره به جانب خيام زنان شتابان گشتند و خيمه ها را بسوختند و غارت كردند و جامه شما را ببردند و عابد بيمار را از بستر بر زمين افكندند و آهنگ قتلش كردند و تو نالان و گريان ايشان را باز داشتى و شما را به آن حال به قتلگاه شهدا بگذارنيدند. تمامت اين جمله، حتى آن چهار خطاب كه در سر نعش حسين عليه السلام بگذاشتى، مرا به نظر اندر است. دلم را كباب و ديده ام را پرآب كرده است و آن مكالمات تو كه با امّ كلثوم و ساير اسيران مهموم به پا مى رفت و از حركت و رحيل جماعت و وداع سخن مى سپردى، فراموش نمى شود.

اى زينب! اين خون حسين من است كه بر گيسوان بماليده و در همه جا با شما بوده ام. خصوصاً هنگام ورود به شام و مجلس يزيد خون آشام، رفتار و گفتار و كردار نابكار بدفرجام.

عرض كردم: اى مادر! از چه روى اين خون را از روى و موى پاك نفرمودى؟ فرمود: اى روشنى ديده! بايد با اين موى پرخون در حضرت قادر بى چون شكايت برم و داد خود را از ستمكاران و كشندگان فرزندم بجويم و عزاران و گناهكاران امّت جدّت را شفاعت نمايم.

و تو را وصيت مى كنم كه سلام مرا به فرزند بيمارم سيّد سجاد تبليغ كنى و بگويى كه به شيعيان و دوستان برساند كه در سوگوارى و زيارت روشنى ديده ام حسين خوددارى نكنند و سهل نشمارند؛ بلكه شب و روز على الدوم به اين عبادت و طاعت قيام و اقدام كنند تا بامداد قيامت به حسرت و ندامت كه در آن وقت سودى نخواهد داشت، دچار نشوند.»

4 و نيز حالت سختى و مشقت و گرسنگى اطفال را در اوايل ورود به شام و مسكن در خرابه از اين خبر صاحب بحر المصائب توان دانست كه مى گويد: از جناب سيّد سجاد سلام اللَّه عليه منقول است كه فرمود: در آن هنگام كه در خرابه شام دچار آلام بوديم، يكى روز نگران شدم كه عمه ام زينب ديگى بر اجاق نهاده است. گفتم: «اى عمه! اين چه حال باشد؟»

گفت: «اى روشنى ديده! همى خواهم با اين كار اطفال را خاموش كنم. چه بسى گرسنه و بى قرار هستند.»

امام عليه السلام محض ترحم مشتى از ريگ به ديگ درافكند. در ساعت، حريره پاكيزه گشت 4.

و در فقره صبيّه صغيره حضرت سيّد الشهدا سلام اللَّه عليها و وفات او در خرابه شام و مكالماتش با حضرت زينب و وفات او و غسل دادن زينب و امّ كلثوم سلام اللَّه عليهم او را و آن كلمات و اخبار كه از آن صغيره نوشته اند كه سنگ را آب و مرغ و ماهى را كباب مى دارد و معلوم است حالت جناب زينب چه خواهد بود، نوشته اند: آن دختر سه ساله بود و بعضى نامش را زينب و بعضى رقيّه و بعضى سكينه دانسته اند. از اختلاف روايات ممكن است از دختران آن حضرت افزون از يك تن در شام وفات كرده باشند و خداى به حقيقت اعلم است.

و ديگر داستان آن عمارتى است كه پاره اى نويسندگان نوشته اند به فرمان يزيد بساختند و واقعات روز عاشورا و حال شهدا و اسيرى اسرا را در آن جا نقش كردند و اهل بيت را به آن جا درآوردند. اگر اين خبر مقرون به صدق باشد، حالت اهل بيت و محنت ايشان را در مشاهدات اين عمارت جز حضرت احديت نخواهد دانست.

4 و نيز در بحر المصائب مسطور است كه در آن هنگام كه اهل بيت را به شام درآوردند، طفلى صغير از حضرت زينب سلام اللَّه عليها آب طلبيد، يكى از نسوان شام باجامى از آب در خدمت صديقه صغرى شد و عرض كرد: «اى اسير! تو را سوگند مى دهم اجازه بده تا اين طفل را به دست خويشتن آب دهم «لأنّ رعاية الأيتام توجب قضاء الحوائج وحصول المرام»؛ زيرا كه رعايت ايتام موجب برآمدن حوائج و حصول مرام است. شايد خداى قادر حاجت و مطلب مرا برآورده دارد.»

فرمود: «يا أمة اللَّه! حاجت تو چيست و مطلوبت كيست؟»

عرض كرد: «من از خدّام حضرت فاطمه دختر خير الانام هستم. انقلاب روزگار به اين ديارم افكند و مدتى دراز است كه از اهل بيت اطهار و خاتون خود جناب زينب خبردار نيستم و به انتظار هستم كه شايد خداى به دعاى اين طفل صغير بارى ديگر ديدار سيّده من جناب زينب و امام حسين صلوات اللَّه عليهما را نصيب فرمايد و بقيت زندگى را در آستان ايشان به پا برم.»

چون حضرت زينب خاتون اين سخن بشنيد، اشك از ديده بباريد و آهى سرد برآورد و فرمود: «يا أمة اللَّه! غم مخور حاجت و مطلب تو روا شد. «أنا زينب بنت أمير المؤمنين وهذا رأس أخي الحسين عليه السلام فوق القناة»؛ اينك منم زينب دختر امير مؤمنان و اين است سر برادرم.»

چون آن زن اين كلام دهشت ارتسام را بشنيد، ناله و فرياد: وا سيّداه! وا حسيناه! وا اماماه! وا ذلّتاه! برآورد و چندان بر سر و صورت بزد كه بيهوش شد 4.

و نيز در كتاب مسطور مرقوم است كه پاره اى نوشته اند كه هفده نفر طفل صغير و صغيره در ميان اهل بيت بودند كه در خرابه شام به آلام و اسقام مبتلا، به هر بامداد و شامگاه از حضرت صديقه صغرى زينب كبرى سلام اللَّه عليها از تشنگى و گرسنگى شكايت مى كردند و آب و نان مى خواستند و بر اين منوال برگذشت. يكى روز مردى را از آن خرابه عبور افتاد و دختر كوچكش همراه بود و آن دختر را به حضرت سكينه نظر افتاد كه باچهره اى چون ماه سر مبارك بر ديوارى برنهاده است و گريان و نالان گاهى برادر مى گويد و گاهى نام على اكبر بر زبان مى آورد.

آن دختر از اين حال به گريه و ناله درآمد و به پدرش گفت: «اى پدر! حالت اين دختر اسير دلم را كباب كرد. البته چون به سراى آندر شديم، مرا به خاطر بياور تا از البسه خويش از بهرش بياورم. همانا از ديدار ايشان نمايان مى شود كه خاندان عزت و شرافت هستند.»

چون آن مرد اين سخن بشنيد، بر خود بلرزيد و گفت: «اى دختر! خاموش شو و از اين خيال بركنار باش. همانا جامه كهنه و فرسوده درخور او نيست. چه او سبط رسول و قرّة العين بتول و ميوه دل سيف اللَّه مسلول است و ايشان از اشراف عرب و عجم و اهل بيت سيّد امم و آل اللَّه اجل اكرم باشند و اهل ظلم و جور مردان ايشان را بكشتند و اهل بغى و ستم ايشان را اسير ساختند. دانسته باش كه قرآن كريم در خانه ايشان نازل و كفر و ايمان به شمشير پدر ايشان نمايان شد و ايشان باشند نسل نجبا و كرما و بر آنان كه بر ايشان ستم كردند، لعنت خداى و لعنت لاعنين زمين و سما است.»

چون آن دختر اين خبر بدانست، خويشتن را چون كنيزان برپاى مبارك آن حضرت بيفكند و باگريه و زارى زبان به اعتذار برگشود و همى گفت: «اى دختر آقايان من! از خطاهاى من درگذر و عذر مرا بپذير و از هفوات من عفو بفرماى. سوگند به خداى شما را نشناختم. همانا شماييد احرار و اطهار و از شما سخاوت و شجاعت و بذل و كرامت انتشار يافت و شماييد محل امن و امان و امانت و مكان صدق و صدقه و از شما باشد ارشاد و هدايت و بر شما است بازگشت خلق و حساب ايشان در روز قيامت.»

و جناب سكينه اظهار تلطف و عطوفت مى فرمود و از ديدار مبارك بر رخسار شريف اشك مى ريخت.

آن گاه آن دختر روى با پدر كرد و گفت: «واى بر شما و بر اين مردم شام بى آزرم و حيا! چگونه به صبورى كار مى كنيد و آرام مى جوييد و دعوى مردى و مردمى و دوستى مى كنيد با اين كه اهل بيت اطهار سيّد مختار و حيدر كرار را اين مردم كفار و فجار چون اسيران ترك و زنگبار به شهر و ديار گردانيده، در خرابه مسجد شام بى فرش و چراغ و خوردنى و آشاميدنى گريان و نالان درافكنده اند؟

«ويل لهؤلاء القوم يقرؤون القرآن ويدّعون الاسلام، وقد أسروا أولاد سيِّد الأنام، وقتلوا سيِّد شباب أهل الجنان، وإمام الإنس والجانّ، والثّبور والنّار والوقود لهؤلاء اليهود. والقوم العنود، ينكرون الحقّ وأهله، ويتّبعون الباطل وحزبه، يحفظون طه ويس، ويقتلون الإمام المبين، تبّاً وتعساً لهم، وبأعمالهم وأفعالهم، يقولون بألسنتهم ما ليس في قلوبهم، وسيجزيهم اللَّه جزاء الظّالمين والكافرين، ويدخلهم أسفل السّافلين، في نار جهنّم، ويقرنهم بئس القرين إن شاء اللَّه تعالى».

واى بر اين مردم بدكيش كه قرآن مى خوانند و خود را مسلمان مى شمارند، اما فرزندان سيّد انام را اسير مى كنند و سيّد شباب اهل بهشت و پيشواى جن و انس را مى كشند. هلاك و دمار و آتش سوزنده و نار براى اين جماعت يهود و قوم عنود باد كه منكر حق و اهل حق و تابع باطل و اهل باطل هستند، طه و يس حفظ مى نمايند و امام مبين را به قتل مى آورند. هلاك و دمار باد ايشان را و اعمال و افعال ايشان را كه آنچه بر زبان گويند، در جنان 5 ندارند. زود باشد كه خداى آن جزا كه درخور ستمكاران و كافران است، به ايشان بدهد و ايشان را در فرودترين مقامات آتش دوزخ درافكند و در ناخوش ترين مراتب باز دارد.»

آن گاه باگريه و ندبه از خرابه بيرون شد و در سراى خويش به ماتم بنشستند.

و ديگر آن روايتى است كه از جميله نام، دختر امام حسين عليه السلام در خرابه مسطور داشته اند.

4 و نيز در كتاب مسطور مرقوم است كه در ايّام توقف اهل بيت سيّد انام در خرابه شام يكى از شب ها كه اطفال صغار از شدت جوع و عطش بناليدند و از جناب زينب خاتون عليها السلام آب و نان مى طلبيدند، ناگاه زنى باجامه سياه و مقدارى آب و نان به خرابه اندر شد و آن جمله را در حضور حضرت زينب فرو نهاد. چون آن مخدره بديد كه اطفال از بوى طعام ديگرگون شدند، متغير شد و فرمود: «اى زن! اين چه طعامى است؟ مگر نمى دانى صدقه بر ما حرام است؟»

عرض كرد: «اى اسير! سوگند به خداى و رسول، اين طعام نه به عنوان تصدق است؛ بلكه به علت نذر و عهدى است كه براى هر اسير و غريب مى بريم.»

فرمود: «اين عهد و نذر چيست كه باخداى خود در ميان نهاده اى؟»

عرض كرد: «در ايام كودكى كه به مدينه طيبه منزل داشتم، به مرض فلج دچار شدم. اطبا از معالجه مأيوس شدند. چون پدرم و مادرم از دوستداران اهل بيت اطهار بودند، براى استشفا به دار الشفاى رسالت روى نهادند و از حضرت بتول عذرا سلام اللَّه عليها در طلب شفا برآمدند. در آن حال حضرت امام حسين عليه السلام نمودار شد. امير المؤمنين صلوات اللَّه عليه فرمود: «اى فرزند! دست بر سر اين دختر بگذار و از خداوند شفاى او را بخواه.»

و از بركت دست مباركش، فوراً شفا يافتم و تاكنون در وجود خويش مرضى آشكار و پنهان نديده ام. از آن پس، گردش روزگارم به اين ديار افكند و از ادراك حضور مواليان خود محروم ساخت و چون بهار عمر برگذشته و روزگار به انجام رسيده است، از جمله مواليان چشم ها به نور وجود مسعود جناب خامس آل عبا صلوات اللَّه عليهم روشن داريم! لذا بر خويش نذر و عهد كرده ام كه باهر اسير و غريبى آن چندم كه در نيروى بضاعت و استطاعت باشد، به مهر و عطوفت روم تا مگر از اثر دعاى ايشان به زيارت جمال آن امام بى همال و اهل بيت رسول خداوند برخوردار شوم.»

جناب صديقه از استماع اين كلمات آهى غم آميز بركشيد و فرمود: «همين قدر بدان كه نذرت تمام و كارت به انجام رسيده است. از حالت انتظار رستگار آمدى. همانا منم زينب دختر امير المؤمنان و اين اسيرانند اهل بيت رسول خداوند و اين سر مبارك، سر برادرم حسين است كه بر سر نيزه است.»

آن زن صالحه از شنيدن اين كلام جانسوز چنان فرياد و نفير برآورد كه مدتى از خويش بى خويش شد. چون بهوش پيوست، بر دست و پاى ايشان بيفتاد و ببوسيد و بموييد 6 و ناله: وا سيّداه! وا اماماه! وا شهيداه! وا مظلوماه! بركشيد و چنان شور و آشوب برآورد كه گفتى واقعه عاشورا ديگرباره آشكارا شد و بقيت عمر را هم چنان به سوگوارى و زارى به پايان رساند 4.

ديگر از وقايع ايام توقف شام، ملاقات هند زوجه يزيد است با اهل بيت رسول خداى؛ چنان كه در پاره اى كتب مصيبت، به آن اشارت رفته است.

و ديگر، حكايت عفيفه نام است كه از ابو مخنف روايت كرده اند كه وى دختر جناب امير المؤمنين عليه السلام و در حباله نكاح يكى از شيعيان بوده است و از اتفاقات روزگار و گردش دهور و ادوار به شهر شام درآمده و آن مرد در پيشگاه يزيد تقرب يافته و پس از چندى وفات كرده بود. يزيد به سبب رابطه و محبتى كه به وى داشت، به مراعات اهل و عيالش مى پرداخت تا گاهى كه اهل بيت را به شام درآوردند.

آن زن چون از اسيرى ايشان بدانست، به زحمت و تعب در خدمت ايشان شد. خداى بهتر داند كه اگر اين خبر به صدق مقرون باشد، حالت ايشان در آن حال چه بوده است.

1.

اضغان جمع ضغن- بالكسر-: كينه و عداوت پنهانى.

2.

باره: اسب. حَرون: سركش و چموش.

3.

قصب: نى. سباق: مسابقه. معمول چنان بود كه يك عدد نى بلند را كه دست سواركار به آن برسد، بر زمين فرو مى كردند و از سواركاران هركه موقع مراجعت با آن نى بر مى گشت، معلوم بود كه او از ديگران پيش افتاده است.

4- 4 [مضمون اين اخبار در كتاب رياحين الشريعه، 3/ 186- 188 تكرار شده است].

5.

يعنى در قلب و نهاد.

6.

موييدن: گريستن.

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 452- 456، 458- 462

و هم در آن كتاب از مفتاح البكا از حضرت سجاد عليه السلام چنان كه مذكور شد، مروى است كه فرمود: «در آن اوقات كه در خرابه شام دچار آلام بوديم، روزى نگران شدم كه عمه ام زينب ديگى بر بار نهاد. گفتم: يا عمتاه! اين چه حالت است؟»

گفت: «اى روشنى ديده! براى اسكات اطفال اين كار كنم؛ زيرا كه سخت گرسنه و بى قرار هستند.»

راوى گويد: امام عليه السلام محض ترحم اطفال مشتى ريگ در آن ديگ بريخت و در ساعت حريره نيكو شد.

و ديگر [از معجزات آن حضرت عليها السلام] كيفيت خواب ديدن آن مخدره است مادرش فاطمه زهرا سلام اللَّه عليها را و باز نمودن در خدمت حضرت امام زين العابدين عليه السلام چنان كه به آن اشارت رفت.

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 533، 545

و ديگر به روايت صاحب بحر المصائب در آن اوقات كه اهل بيت اطهار در خرابه منزل داشتند، شبى هنده، زوجه يزيد به ديدن ايشان رهسپار شد و بشناخت و از آن پس به ماتمسراى ايشان برفت و روزى باخشم و ستيز نزد يزيد شد و كلماتى براند كه او را ديگرگون ساخت؛ چندان كه گفت: «اى هنده! دل مرا به درد آوردى. خداى بكشد پسر مرجانه را كه حسين را بكشت و مرا در هردو جهان روسياه ساخت. اكنون در ندامت منفعت نيست تو به ديدار ايشان راه سپار و به سراى خويش اندر آر و خدمتگذارى كن و عذر مرا از ايشان بجوى و بگوى كه من نه به كشتن او راضى بودم.»

هنده بامداد ديگر باجماعتى از زنان آل ابى سفيان و كنيزان و دختران، جامه سوگوارى بر تن بياراست و به خرابه رو نهاد و همگى چنان ناله و نفير برآوردند كه آشوب در فلك اثير افكندند و در پيرامون جناب زينب خاتون سلام اللَّه عليها پرّه برزدند و به ناله و زارى پرداختند. اين وقت جناب زينب عليها السلام روى به بقيع آورد و به مادرش خطاب كرد و فرمود:

«أيا أمّ قد قتل الحسين بكربلا *** أيا أمّ ركني قد هوى وتزلزلا

أيا أمّ قد ألقى حبيبك بالعرا *** طريحاً ذبيحاً بالدِّماء مغسّلًا

أيا أمّ نوحي فالكريم على القنا *** يلوح كما البدر المنير إذا انجلى

ونوحي على النّحر الخضيب وأسكبي *** دموعاً على الخدّ التّريب مرمّلًا»

آن گاه رو به سوى كربلا كرد و گفت:

«أخي يا أخي يا ليتني مُتّ قبلكا *** أخي كنت لي حصناً حصيناً مؤمّلا

أخي يا قتيل الأشقياء كسرتني *** وأورثتني حزناً طويلًا مطوّلا

أخي كنت أرجو أن أكون لك الفدا *** فقد خبت فيما كنت فيه أُؤمّلا

أخي ليتني أصبحت عميا ولا أرى *** جبينك والوجه الجميل مُرمّلا»

آن گاه جناب امّ كلثوم سلام اللَّه عليها بادل اندوهناك به حضرت رسول خداى صلى الله عليه و آله خطاب و عرض كرد: «أيا جدّنا نشكو إليك أميّة». چنان كه از اين پيش مسطور شد، هنده و زنان آل ابى سفيان هريك به تسلى يك تن از اهل بيت زبان برگشودند و به هزارگونه معذرت و ضراعت از حضرت سجاد سلام اللَّه عليه مسئلت كردند تا با اهل بيت به سراى ايشان رهسپار شد و آن زنان به خدمات ايشان افتخار يافتند.

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 468- 469

گويد: زندان امام زين العابدين عليه السلام اكنون مسجدى است و صاحب بصائر از امام ششم روايت كرده است كه چون امام بيمار را بااسيران نزد يزيد آوردند، آن ها را در خانه ويرانى جا دادند. يكى از آن ها گفت: «ما را در اين خانه منزل دادند كه روى سرما خراب شود و ما را بكشد.»

پاسبانان به زبان رومى گفتند: «آن ها را بنگريد كه ترس از خراب شدن خانه دارند و همانا فردا همه را خواهند كشت.»

امام بيمار فرمود: «كسى جز من در ميان آن ها زبان رومى را نمى فهميد.»

و آن ها را در منزلى جا داد كه مانع سرما و گرما نبود و در آن ماندند تا صورتشان تركيد و تا در شهر شام بودند و بر حسين زارى مى كردند.

كمره اى، ترجمه نفس المهموم،/ 216، 217

1- [في وليدة النبوّة والإمامة مكانه: إرتأى يزيد أن يخرج آل بيت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله من مجلسه ويُسكنهم مكاناً يبعدهم عن أنظار النّاس فأدخلهم خربة لا تكنّهم من حرٍّ ولا برد حتّى تقشرّت وجوههم فأقاموا ...].

2- [في أعلام النِّساء مكانه: قال المنهال بن عمر للإمام زين العابدين عليه السلام وقد رآه بالشّام: كيف ...].

الجزائري، الأنوار النّعمانيّة، 3/ 251- 252/ عنه: البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 134- 135؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 508- 509؛ المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 167؛ الميانجي، العيون العبرى،/ 280- 281


1) - [الأسرار: فدعته].

2) - [لم يرد في الأسرار].

3) - [في الدّمعة: تحرّفت].

4) - ابن شهرآشوب مى گويد كه موضع حبس امام زين العابدين در آن روز در مسجد بوده و از اخبار معلوم مى شود كه بعد از مجلس اوّل ايشان با يزيد عليه اللعنه، ايشان را در خرابه منزل داده اند.

ولقد أحدثت هذه الخطبة هزّة في مجلس يزيد، وراح الرّجل يحدِّث جليسه بالضّلال الّذي غمرهم، وأ نّهم في أيّ واد يعمهون، فلم ير يزيد مناصاً إلّاأن يخرج الحرم من المجلس إلى خربة، لا تكنّهم من حرّ ولا برد، فأقاموا (1)فيها ينوحون على الحسين عليه السلام ثلاثة أ يّام.

وفي بعض الأيّام خرج السّجّاد عليه السلام منها يتروّح، فلقيه المنهال بن عمرو قال له:

كيف (2)أمسيت يا ابن رسول اللَّه؟ قال عليه السلام: أمسينا كمثل بني إسرائيل في آل فرعون،


1) - [في وليدة النبوّة والإمامة مكانه: إرتأى يزيد أن يخرج آل بيت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله من مجلسه ويُسكنهم مكاناً يبعدهم عن أنظار النّاس فأدخلهم خربة لا تكنّهم من حرٍّ ولا برد حتّى تقشرّت وجوههم فأقاموا ...].

2) - [في أعلام النِّساء مكانه: قال المنهال بن عمر للإمام زين العابدين عليه السلام وقد رآه بالشّام: كيف ...].

يُذبِّحون أبناءهم ويستحيون نساءهم، أمست العرب تفتخر على العجم بأنّ محمّداً منها (1)، وأمست قريش تفتخر على سائر العرب بأنّ محمّداً منها، وأمسينا معشر أهل بيته مقتولين مشرّدين فإنّا للَّه وإنّا إليه راجعون.

قال المنهال: وبينا يكلِّمني، إذ امرأة خرجت خلفه تقول له: إلى أين يا نعم الخلف؟ فتركني وأسرع إليها، فسألت عنها قيل: هذه عمّته زينب. (2)

يكى از مصايب عليا مخدره زينب، عبارت بود از: خواب ديدن رقيه پدر خود را در خرابه شام و آوردن سر پدر او را از براى او و ناله كردن آن دختر تا حدّى كه جان به حق تسليم كرد و در آن خرابه مدفون شد.

آمدن زوجه يزيد به خرابه شام

در اين جا سخن به اختلاف نقل شده است. بعضى مى گويند كه هند دختر عبداللَّه كريز زوجه يزيد بود. آن هم در مجلس صداى زينب را كه شنيد، بى پرده خود را در ميان مجلس انداخت و يزيد عبا بر سر او انداخت و آن هند، يزيد را كاملًا مورد ملامت و شنعت قرار داد كه يزيد به او گفت: «برو براى حسين گريه كن.»

بعضى ديگر مى گويند: «به خرابه آمد.»

با يك تفصيلى كه در كتب معتبره يافت نمى شود، ولى حقير شاهدى پيدا كرده ام كه ممكن است آن زن غير دختر عبداللَّه كريز باشد، واللَّه العالم. آن شاهد اين است كه در جلد خلفاى ناسخ التواريخ در بيان غزوات زمان خلافت عمر در واقعه فتح قلعه ابى القدس گويد: ديده بانان براى ابو عبيده جراح كه سپهسالار لشكر اسلام بود، خبر آوردند كه در مقابل قلعه ابى القدس بازار مهمى از نصارى تشكيل داده شده كه غنايم بسيار در آن است. چون دختر سلطان ابى القدس عروسى دارد، اگر لشكرى بر سر آن ها بتازد، غنيمت بسيار به دست مسلمين خواهد افتاد. ابو عبيدة عبداللَّه بن جعفر طيار را كه خط عارضش تازه دميده بود، با پانصد سوار فرستاد. بعد خالد بن وليد را به مدد آن ها فرستاد. بالاخره قلعه را فتح كردند و آن دختر را به اسيرى گرفتند. عبداللَّه بن جعفر گفت: «من از اين غنيمت فقط اين دختر را طالبم.»

ابو عبيده گفت: «من حرفى ندارم، ولى بايد رخصت از عمر بيايد.»

رخصت از عمر آمد كه حق عبداللَّه بن جعفر در غنيمت بيش از اينهاست. دختر را به عبداللَّه دادند. اين دختر در خانه عبداللَّه بن جعفر بود تا معاويه آوازه حسن او را شنيد. از عبداللَّه آن دختر را براى يزيد درخواست كرد و پول زيادى در مقابلش قرار داد. آن بحر الجُود آن كنيز را براى معاويه فرستاد و در مقابل آن يك درهم از معاويه قبول نكرد (تا به اين جا، حاصل حرف ناسخ است) اكنون ممكن است كه آن زن كه در خرابه آمده باشد، همين دختر باشد. طبعاً كه اين دختر سال ها در خانه عبداللَّه بن جعفر، زير دست عليا مخدره زينب كاملًا تربيت شده و روزگار او را به شام خراب انداخته است و از جايى خبر ندارد. يك وقت به سر زبان ها افتاد. يك جماعت اسيران خارجى آوردند. اين زن درخواست كرد از يزيد به ديدن آن ها برود. يزيد گفت: «شب برو.»

چون شب بر سر دست آمد، فرمان كرد تا كرسى در خرابه نصب كردند. رفت بر سر آن كرسى قرار گرفت و حال رقت بار آن اسيران او را كاملًا متأثر گردانيد. سئوال كرد: «بزرگ شما كيست؟»

عليا مخدره را نشان دادند. گفت: «اى زن اسير! شما اهل كدام دياريد؟»

فرمود: «اهل مدينه.»

آن زن گفت: «عرب همه شهرها را مدينه گويد. شما از كدام مدينه هستيد؟»

فرمود: «از مدينه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم.»

آن زن از كرسى فرود آمد و به روى خاك نشست. عليا مخدره سبب سئوال كرد. گفت: «به جهت احترام مدينه رسول خدا، اى زن اسير تو را به خدا قسم مى دهم، هيچ در محله بنى هاشم آمد و شد داشتى؟»

عليا مخدره فرمود: «من در محله بنى هاشم بزرگ شدم.»

آن زن گفت: «اى زن اسير! قلب مرا مضطرب كردى، تو را به خدا قسم مى دهم كه هيچ در خانه آقايم امير المؤمنين عبور مى كردى و هيچ بى بى عليا مخدره زينب را زيارت كرده باشى؟»

حضرت زينب عليها السلام ديگر نتوانست خوددارى بنمايد. صداى شيون او بلند شد و فرمود: «حق دارى زينب را نمى شناسى.»

منم زينب كه چرخ گجمدارى *** نصيبم كرده است اشترسوارى

بگفت اى زن زدى آتش به جانم *** كلامت سوخت مغز استخوانم

اگر تو زينبى پس كو حسينت *** اگر تو زينبى كو نور عينت

بگفتا تشنه او را سر بريدند *** به دشت كربلا در خون كشيدند

جوانانش به مثل شاخ ريحان *** مقطع گشته چون اوراق قرآن

چه گويم من ز عباس دلاور *** كه دست او جدا كردند ز پيكر

هم عبداللَّه عون جعفرش را *** به خاك و خون كشيدند اكبرش را

دريغ از قاسم نوكد خدايش *** كه از خون گشته رنگين دست و پايش

ز فرعون و ز نمرود ز شداد *** ندارد اين چنين ظلمى كسى ياد

كه تير كين زند بر شيرخواره *** كند حلقوم او را پاره پاره

زدند آتش به خرگاه حسينى *** به غارت رفت اموال حسينى

مرا آخر ز سر معجر كشيدند *** تن بيمار را در غل كشيدند

حكايت گر ز شام و كوفه آرم *** رسد گفتار تا روز شمارم

عليا مخدره فرمود: «اى زن! از برادرم حسين پرسش مى كنى. اين سر كه در خانه يزيد منصوب است، اين سر حسين است.»

آن زن از استماع اين كلمات، دنيا در نظرش تيره و تار شد و آتش در دلش افتاد؛ مانند شخص ديوانه اى نعره زنان بى حجاب باگيسوان پريشان سر و پاى برهنه به بارگاه يزيد دويد و فرياد زد: «اى پسر معاويه! رأس ابن بنت رسول اللَّه منصوب على باب دارى سر پسر دختر پيغمبر را دَرِ خانه من نصب كرده اى. با اين كه او وديعه رسول خداست. وا حسيناه! وا غريباه! وا مظلوماه! وا قتيل اولاد الادعياء! واللَّه يعزّ على رسول اللَّه وعلى امير المؤمنين.»

يزيد يكباره دست و پاى خود را گم كرد و ديد كه فرزندان و غلامان او و عيالات او بر او شوريدند و چنان دنيا بر او تنگ شد و زندگى بر او ناگوار افتاد كه مى رفت در خانه تاريك مى نشست و لطمه به صورت مى زد و مى گفت: «مالى ولحسين بن على!» چاره جز اين نديد كه خط سير خود را عوض كند نسبت به اهل بيت، عيال خود را گفت: «برو عيالات را از خرابه به منزل نيكو قرار بده.»

آن زن به سرعت باچشم گريان، شيون كنان آمد و زير بغل عليا مخدره زينب را گرفت و گفت: «اى سيّده من! كاش از هردو چشم كور مى شدم و تو را به اين حال نمى ديدم.»

عيالات را برداشت و به خانه برد. فرياد بركشيد: «اى زنان مروانيه! اى بنات سفيانيه! مبادا ديگر خنده كنيد! مبادا ديگر شادى كنيد! به خدا قسم اين ها خارجى نيستند. اين جماعت اسيران ذريه رسول خدا و فرزندان فاطمه زهرا و على مرتضى و آل يس و طه مى باشند.»

مدت توقف در خرابه شام

اين مطلب از مطالبى است كه تاكنون معلوم نشده است. براساس تحقيق در بعضى عبارت هاست كه يزيد آن ها را در خرابه منزل داده بود كه: لا يكنهم عن الحرّ والبرد؛ يعنى از سرما و گرما محفوظ نبودند و ديوار آن خرابه مشرف بر خراب بود و در بعضى عبارات حديث است كه آن قدر در خرابه ماندند؛ حتى تقشّرت وجوه الفاطميّات؛ يعنى: آن قدر در خرابه ماندند كه صورت هاى آن ها پوست انداخته بود. در بعضى عبارات نوشته اند كه روز بيستم صفر غل و زنجير از گردن بيمار برداشتند. بالجمله، مطلب روشن نيست و تعيين مدت نمى توان كرد. از آن طرف هيجان مردم يزيد را مضطرب كرده بود و تغيير مسلك داد.

محلاتى، رياحين الشريعة، 3/ 188- 191

المقرّم، مقتل الحسين عليه السلام،/ 465- 466/ عنه: دخيّل، أعلام النِّساء،/ 38؛ مثله الصّادق، زينب وليدة النّبوّة والإمامة،/ 180


1) [لم يرد في أعلام النِّساء].

2) - مجارى احوال عليا مخدره زينب عليها السلام در خرابه شام

احتجاج العقيلة زينب عليها السلام على يزيد (لعنه اللَّه)

وروي: أ نّه [يزيد لعنة اللَّه عليه] قال لزينب: تكلّمِي. فقالت: هو المتكلِّم. فأنشد السّجّاد عليه السلام (1):

لا تطمعوا أن تهينونا فنكرمكم *** وأن نكفّ الأذى عنكم (2)وتؤذونا

واللَّه يعلم أ نّا لا نحبّكم *** ولا نلومكم أن لا (3)تحبّونا

فقال: صدقت يا غلام ولكن أراد أبوك وجدّك أن يكونا أميرين والحمد للَّه الّذي قتلهما وسفك دماءهما، فقال عليه السلام: لم تزل النّبوّة والأمرة لآبائي وأجدادي من قبل أن تولد.

ابن شهرآشوب، المناقب، 4/ 173/ عنه: المجلسي، البحار، 45/ 175- 176؛ البحراني، العوالم، 17/ 411- 412؛ البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 136؛ القمي، نفس المهموم،/ 442؛ المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 160- 161

نقل: أ نّه لمّا دعا اللّعين يزيد بسبى الحسين، وعرضوا (4)عليه، قالت له زينب بنت عليّ: يا يزيد! أما تخاف اللَّه سبحانه من قتل الحسين؟ وما كفاك حتّى تستحثّ حرم رسول اللَّه من العراق إلى الشّام؟ وما كفاك انتهاك حرمتهنّ حتّى تسوقنا إليك كما تساق الإماء على المطايا بغير وطاء من بلد إلى بلد؟ فقال لها يزيد (لعنه اللَّه): إنّ أخاك الحسين قال: أنا خير من يزيد، وأبي خير من أبيه، وأمِّي خير من أمِّه، وجدِّي خير من جدِّه، فقد صدق في بعض، وألحن (5)في بعض؛ أمّا جدّه رسول اللَّه فهو خير البريّة، وأمّا أنّ أمّه خير من أمِّي وأباه خير من أبي، كيف ذلك وقد حاكم أبوه أبي؟ ثمّ قرأ: «قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ


1) - [في نفس المهموم والمعالي مكانهما: روي أنّ يزيد لعنه اللَّه أقبل إلى عقيلة الهاشميِّين أن تتكلّم. فأشارت العقيلة سلام اللَّه عليها إلى عليّ بن الحسين عليه السلام، وقالت: هو سيِّدنا وخطيب القوم. فأنشأ السّجّاد عليه السلام:].

2) - [نفس المهموم: منكم].

3) - [نفس المهموم: لم].

4) - [في تظلّم الزّهراء وزينب الكبرى: عرضوا].

5) - [في الدّمعة: ألحف وتظلّم الزّهراء: لحن].

المُلْكِ تُؤْتِيْ المُلْكَ مَن تَشَاءُ وَتَنزِعُ المُلْكَ مِمَّن تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ بِيَدِكَ الخَيْرُ إنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْ ءٍ قَدِيرٌ» (1)

، قال: فقالت: «وَلَا تَحْسَبَنَّ ا لَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أمْوَاتَاً بَلْ أحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ* فَرِحِينَ بِما آتَاهُمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ»، ثمّ قالت: يا يزيد! ما قتل الحسين غيرك، ولولاك لكان ابن مرجانة أقلّ وأذلّ، أما خشيت من اللَّه بقتله، وقد قال رسول اللَّه فيه وفي أخيه: الحسن والحسين سيِّدا شباب أهل الجنّة؟ فإن قلت لا، فقد كذبت، وإن قلت نعم فقد خصمت نفسك. فقال يزيد: «ذُرِّيَّةً بَعْضُهَا مِن بَعْضٍ» (2)(3)وبقي خجلانَ، وهو مع ذلك لم يرتدع عن غيِّه، وبيده قضيب ينكت ثنايا الحسين، فدخل عليه رجل من الصّحابة (ونقل أ نّه زيد بن أرقم) فقال له: يا يزيد! فواللَّه الّذي لا إله إلّاهو، لقد رأيت رسول اللَّه يقبِّلهما مراراً كثيرة، ويقول له ولأخيه الحسن: (أللَّهمّ إنّ هذان وديعتي عند المسلمين)، وأنت يا يزيد هكذا تفعل بودائع رسول اللَّه؟! قال: ثمّ إنّ يزيد غضب عليه وأمر به فسجن، حتّى نقل أ نّه مات وهو في السّجن، ألا لعنة اللَّه على القوم الظّالمين. (4)

زينب عليها السلام فرمود: «متكلم، على بن الحسين است.»

سيّد سجاد عليه السلام در پاسخ او اين اشعار انشاد كرد:

لا تَطْعَمُوا أَنْ تُهِينُونا فَنُكْرِمَكُمْ *** وَأَنْ نَكُفَّ الأَذى عَنْكُمْ وَتُؤْذُونا

وَاللَّهُ يَعْلَمُ أَ نّا لا نُحِبُّكُمْ *** وَلا نَلُومُكُمُ إِنْ لَمْ تُحِبُّونا 1

يزيد گفت: «اى پسر! از در صدق سخن كردى؛ لكن پدر تو حسين و جدّ تو على بن ابيطالب همى خواستند تا زمام خلافت به دست گيرند و سلطنت آغازند. سپاس خداوند را كه ايشان را بكشت و خون ايشان را بريخت.»

فَقالَ عَلِيُّ بْنَ الحُسَينِ: يا ابْنَ مُعاوِيَةَ وَهِنْدٍ وَصَخْرٍ! لَمْ تَزَلِ النُّبُوَّةُ وَالإمْرَةُ لِآبائي وَأَجْدادِي مِنْ قَبْلِ أنْ تُولَدَ. وَلَقَدْ كانَ جَدِّي عَلِيُّ بْنُ أبي طالِبٍ في يَوْمِ بَدْرٍ وَأُحُدٍ وَالأَحْزابِ في يَدِهِ رايَةُ رَسُولِ اللَّهِ وَأبُوكَ وَجَدُّكَ فِي أيْدِيهِما راياتُ الْكُفّارِ.

يعنى: سيّد سجاد فرمود: «اى پسر معاويه! و اى پسر هند جگرخواره! و اى پسر صخر ستمكاره! همواره نبوت و امارت خاصّ پدران و اجداد من بود، از آن پيش كه از زهدان 2 هند زاده باشى. همانا كه رايت 3 رسول خدا در جنگ بدر و غزوه احد و يوم احزاب، در دست جدّ من على بن ابيطالب بود و علم هاى كفار را پدر تو معاويه و جدّ تو ابو سفيان حمل مى دادند.

ثُمَّ قالَ عَلِيُّ بْنُ الحُسَينِ: وَيْلَكَ يا يَزِيْدُ! إنَّكَ لَوْ تَدْرِي ماذا صَنَعْتَ وَما الَّذي ارْتَكَبْتَ مِنْ أبِي وَأهْلِ بَيْتي وَأخِي وَعُمُومَتي، إذاً لَهَرَبْتَ فِي الْجِبالِ وَافْتَرَشْتَ الرّمادَ وَدَعَوْتَ بِالْوَيْلِ وَالثُّبُورِ: أنْ يَكُونَ رَأْسُ أبي الْحُسَينِ ابنِ فاطِمَةَ وَعَلِيٍّ مَنْصُوبا عَلى بابِ مَدِيْنَتِكُمْ وَهُوَ وَدِيْعَةُ رَسُولِ اللَّهِ فِيكُمْ فَأَبْشِرْ بِالْخِزْيِ وَالنَّدامَةِ غَداً إِذا جُمِعَ النّاسُ لِيَوْمِ الْقِيامَةِ.

سيّد سجاد عليه السلام فرمود: «واى بر تو اى يزيد! اگر دانستى كه چه كردى و چه گناهى را مرتكب شدى در حقّ پدر من، و برادر من، و عمّ من، و عم زادگان من، سر در بيابان مى گذاشتى و در كوهساران سكنه مى داشتى و در خاك و خاكستر مى نشستى و دل به ويل و ثبور 4 مى خستى از اين كه بوده باشد سرِ پدر من حسين بن فاطمه به دروازه شهر شما آويخته و حال آن كه او در ميان شما و ديعت رسول خدا باشد. اكنون اى يزيد! ساخته ذلت و ندامت باش از براى روز قيامت.»

فرمان يزيد به قتل حضرت سجاد عليه السلام

چون اين كلمات از زبان سيّد سجاد جريان يافت، آتش خشم در كانون خاطر يزيد زبانه زدن گرفت. جلوازى را از ميان جلاوزه كه از تمامت شرطى و دژخيم 5 به شراست خوى 6 شناخته بود، بفرمود كه: «اين غلام را مأخوذ دار و در اين باغچه سراى گردن بزن و هم در آن جا به خاكش سپار.»

مرد دژخيم آن حضرت را به بستان سراى درآورد و به حفر قبر پرداخت. سيّد سجاد اين اشعار را قرائت فرمود:

أُنادِيْكَ يا جَدّاهْ يا خَيرَ مُرسَلٍ *** حَبِيبُكَ مَقْتُولٌ وَنَسْلُكَ ضائِعٌ

وآلُكَ أمْسَوا كَالْإِماءِ بِذِلَّةٍ *** تُساغُ لَهُمْ بِينَ الأنامِ فَجائِعٌ

تُرَوِّعُهُمُ بِالسَّبِّ مَنْ لا يَرُوعُهُ *** سَبابٌ وَلا راعَ النَّبِيِّينَ رائِعٌ

وَدايِعُ أمْلاكٍ وَأفْلاكٍ أصْبَحُوا *** لِجَورِ يَزِيْدَ ابْنِ الدَّعِيِّ وَدائِعٌ

فَلَيْتَكَ يا جَدّاهْ! تَنْظُرُ حالَنا *** نُسامُ وَنُشْرى كَالْإماءِ نُبايِعُ 7

آن گاه به نماز ايستاد. چون دژخيم آن حفره را به پا آورد و قصد سيّد سجاد كرد، دستى از غيب قفايى بر دژخيم زد؛ چنان كه به روى درافتاد و فريادى هولناك برآورد و جان بداد. پسر يزيد، خالد كه نگران اين واقعه بود، چون اين بديد، به نزد يزيد دويد و اين خبر هولناك را به او داد. يزيد نيز بيمناك شد. فرمان كرد: «دژخيم را هم در آن حفيره به خاك سپارند و سيّد سجاد را باز آرند.»

اين وقت روى به اهل بيت آورد.

فَقالَ: قَبَّحَ اللَّهُ ابْنَ مَرْجانَةَ، لَوْ كانَتْ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُ قَرابَةٌ وَرَحِمٌ ما فَعَلَ هكَذا بِكُمْ وَلا بَعَثَ بِكُمْ عَلى هذا.

گفت: «خداوند زشت كناد عبيداللَّه پسر مرجانه را. اگر در ميان شما و او قرابت رحم و خويشاوندى بود. هرگز با شما به اين گونه كار نمى كرد و شما را به اين ذلت و خوارى كوچ نمى داد.»

اين بگفت و اهل بيت را رخصت مراجعت داد و اين كرت ايشان را بياوردند و در مسجدى خراب جا دادند. 8

1.

طمع نداشته باشيد كه شما، ما را اهانت كنيد و ما، شما را احترام كنيم و شما ما را آزار دهيد و ما دست از آزار شما باز داريم. خدا مى داند كه شما را دوست نداريم و بر دوست نداشتن شما ما را ملامتتان نمى كنيم.

2.

زهدان: رحم، بچه دان.

3.

رايت: پرچم.

4.

ويل: هلاكت. ثبور: لعنت.

5.

دژخيم (چو اقليم): جلاد. مأمور گردن زدن مردم به حكم سلطان.

6.

شراست خوى: بدى و تندى خوى.

7.

خلاصه معنى: اى بهترين پيغمبر! حسينت كشته و فرزندانت چون كنيزان خوار گشته اند. كسى كه از دشنام شنيدن باك ندارد، باناسزا ايشان را مى ترساند. امانت هاى ملائكه گرفتار ستم يزيد حرامزاده گشته اند.

8.

[قريب به مضمون اين مطلب در ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السلام، 2/ 203- 204 تكرار شده است].

سپهر، ناسخ التواريخ سيّد الشهدا عليه السلام، 3/ 156- 158

و هم در آن كتاب از منتخب مسطور است كه جناب زينب خاتون، دختر امير المؤمنين عليهما السلام فرمود: «اى يزيد! آيا از خداى تعالى در قتل برادرم حسين نمى ترسى و كافى نگشت تو را هتك حرمت ايشان؟ حتى اين كه كشاندى ما را به سوى خود مانند راندن كنيزان بر شترهاى بى پوشش از بلدى به سوى بلدى؟»

يزيد گفت: «همانا برادرت حسين مى گفت: من بهترم از يزيد وپدرم بهتر است از پدر او و مادرم بهتر است از مادر او و جدّم بهتر است از جدّ او.»

و هم در بحر المصائب و بعضى كتب ديگر مسطور است كه چون يزيد از در مكر و خديعت از قتل امام عليه السلام اظهار برائت كرد، جناب زينب كبرى ناله برآورد و فرمود: «اى يزيد! برادرم حسين را جز تو كسى شهيد نساخت؛ و الّا پسر مرجانه را كجا آن يارا بود كه فرزندان احمد و محمود را بكشد؟ اى يزيد! از خدا در كشتن حسين نترسيدى با اين كه رسول خدا صلى الله عليه و آله مكرر در حقّش فرمود: «الحسن والحسين سيِّدا شباب أهل الجنّة»؟ اگر انكار كنى، دروغ گفته باشى و اگر تصديق نمايى، همانا با نفس خودت خصومت ورزيده باشى كه مرتكب چنين امرى شنيع گرديدى.»

يزيد را از آن گونه بلاغت و فصاحت حيرت فرو گرفت و به شگفتى اندر شد و گفت: «اى امراى كوفه! كيست اين زن كه چنين دليرانه سخن گويد؟»

گفتند: «زينب خاتون، خواهر امام حسين است.»

چون آن حضرت را بشناخت، گفت: «اى دختر على! برادرت جدّ و مادرش را بر جدّ و مادر من ترجيح مى داد. حق با او بود؛ اما اين كه مى گفت كه پدرم از پدر يزيد بهتر و خودم از يزيد برترم، گويا اين آيت را تلاوت نكرده بود كه: «قُل اللَّهمّ مالك المُلك»؛ الى آخرها.»

حضرت زينب سلام اللَّه عليها فرمود: «اى مردود! گمان تو اين است كه خداوند جليل آل رسول را ذليل و مانند تو گمراه دين تباه را عزيز گردانيده است؟ مگر بى خبرى كه خداوندِ احد مى فرمايد: «وَلَا تَحْسَبَنَّ ا لَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أمْوَاتاً بَلْ أحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ* فَرِحِينَ بِمَا آتاهُمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ».»

چون يزيد اين كلمات را بشنيد، بر خود بلرزيد.

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 380- 381، 382- 383

و اين كه در بعضى روايات رسيده است كه يزيد از آن مخدره سئوالى كرد و آن مخدره اشارت به امام زين العابدين عليهما السلام نمود و فرمود: «هو المتكلِّم» كنايت از اين كه صاحب رتبت امامت و ولايت و رياست است و بايد تكلم فرمايد. اگر چند مى رساند كه آن مخدره باب مكالمات يزيد را با خود و ساير نسوان مسدود فرمود، اما تواند بود كه در آن مجلس اقتضا همى كرد كه آن مخدره آغاز سخن نكند و طرف مكالمات آن ملعون نيايد؛ چه ساير خطب و كلمات و بعضى اشعار اين مخدرات دلالت بر اين مى نمايد كه هر وقت مقتضى بوده و حكمت ايشان اقتضا مى شمرده است، دريغ نمى فرموده اند.

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 384

در منتخب شيخ ابن طريح مسطور است كه چون يزيد ملعون فرمان كرد تا پردگيان امام حسين عليه السلام را به حضورش حاضر ساختند، زينب دختر امير المؤمنين عليهما السلام فرمود: «يا يزيد! أما تخاف اللَّه سبحانه من قتل الحسين عليه السلام وما كفاك حتّى تستحثّ حرم رسول اللَّه صلى الله عليه و آله من العراق إلى الشّام وما كفاك انتهاك حرمتهنّ حتّى تسوقنا إليك كما تساق الإماء على المطايا بغير وطاء من بلد إلى بلد».

«اى يزيد! آيا در كشتن حسين عليه السلام از خدا نمى ترسى و اين كردار نابهنجار تو را كافى نشد، چندان كه حرم رسول خداى صلى الله عليه و آله را از عراق به جانب شام برانگيختى و نيز هتك حرمت ايشان تو را كافى نشد تا گاهى كه ما را به سوى خودت روان ساختى، چنان كه كنيزكان را حمل نمايند بر شترهايى بى وطا از شهرى به سوى شهرى؟»

يزيد گفت: «برادرت حسين مى گفت من از يزيد و پدرم از پدر يزيد بهتر و مادرم از مادر يزيد و جدّم از جدّ يزيد بهتر بود! و در اين كلام در پاره اى به صدق و در پاره اى به غلط رفت. اما جدّش رسول خداى صلى الله عليه و آله از تمامت بريّت بهتر است و اما اين كه مادرش از مادر من بهتر و پدرش از پدر من بهتر است، اين سخن چگونه است با اين كه پدرش با پدرم محاكمه ورزيدند.»

آن گاه اين آيه مبارك را قرائت كرد: «قُل اللَّهمّ مالك المُلك» تا به آخر.

زينب صلوات اللَّه عليها اين آيه را تذكره فرمود: «وَلَا تَحْسَبَنَّ ا لَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أمْوَاتَاً بَلْ أحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ* فَرِحِينَ بِمَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ».

آن گاه فرمود: «يا يزيد! ما قتل الحسين غيرك ولولاك لكان ابن مرجانة أقلّ وأذلّ، أما خشيت من اللَّه بقتله وقد قال رسول اللَّه فيه وفي أخيه: الحسن والحسين سيِّدا شباب أهل الجنّة، فإن قلت لا، فقد كذبت وإن قلت نعم فقد خصمت نفسك».

فقال يزيد: ذرِّيّة بعضها من بعض وبقي خجلان».

و با اين حال از باره 1 گمراهى و طغيان فرود نيامد و بيم و وحشت نيافت و با آن قضيب كه به دست داشت با ثناياى مبارك حسين عليه السلام آشنايى مى ورزيد.

اما چنان مى نمايد كه اين نقل بيرون از ضعف و شذوذ نباشد، چنان كه از مناقب مروى است كه يزيد با زينب سلام اللَّه عليها گفت: «با من سخن كن!» فقالت: «هو المتكلم» فرمود: «على بن الحسين متكلم است»؛ يعنى امامت و رياست و مكالمت با اوست. پس آن حضرت آن شعر مشهور «لا تطمعوا أن تُهينونا فنكرمكم» الى آخره را قرائت فرمود و آن مكالمات درميانه برفت.

و از اين جمله اخبار مختلفه و روايات متشتته معلوم مى شود كه در مجالس عديده اتفاق افتاده و چنان مى نمايد كه خطبه حضرت زينب سلام اللَّه عليها در مجلس اوّل روى داده و اين شعر «يا صيحة تحمد من صوايح» كه بر لسان يزيد بگذشت، چنان كه مذكور گشت بر اين دلالت كند.

و نيز از درآمدن هند به مجلس يزيد و كلمات او زوجه ديگر او معلوم مى شود كه گاهى مجلس يزيد از بيگانگان خالى و گاهى به مردمان آكنده و گاهى اهل بيت در زندان و گاهى در سراى او و گاهى در سراى مخصوص كه از بهر ايشان مقرر داشته و سوگوارى مى فرموده اند، بوده اند.

1. باره: اسب سوارى.

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 413- 414

در مناقب و ديگر كتب روايت شده است: يزيد رو به زينب كرد كه سخن گويد. زينب اشاره به على بن الحسين عليه السلام كرد و گفت: «او سيّد و خطيب قوم است.»

حضرت سجاد سرود:

طمع مدار كه خوارم كنى و پرورمت *** بيازريم و من آزار از تو گردانم

خداى داند من دوستت نمى دارم *** ملامتت نكنم دوست ار نمى دانم

يزيد گفت: «اى پسر! راست گفتى، ولى پدر و جدّت مى خواستند امير شوند و حمد خدا را كه آن ها را كشت و خونشان را ريخت.»

امام در جوابش گفت: «هميشه نبوت و امارت از آنِ پدران و نياكان من بوده است پيش از آن كه تو متولد شوى.»

كمره اى، ترجمه نفس المهموم،/ 210

مكالمه عليا مخدره زينب عليها السلام با يزيد در مجلس ديگر

طريحى در منتخب مى نويسد: چون حضرت زينب به حضور يزيد آمد، فرمود: «يا يزيد! أما تخاف اللَّه عزّ وجلّ من قتل الحسين عليه السلام وما كفاك ذلك حتّى تستحثّ حرمه وذرِّيّة رسول اللَّه من العراق إلى الشام وما كفاك انتهاك حرمتهنّ حتّى تسوقنا إليك كما تساق الإماء على المطايا بغير وطاء من بلد إلى بلد».

يعنى: «اى يزيد! آيا در كشتن حسين عليه السلام از خدا نترسيدى و اين كار ناهنجارت را كافى نشد چندان كه بانوان حرم رسول خدا صلى الله عليه و آله را از عراق به جانب شام كوچ دادى و در هتك حرمت ايشان چيزى فرو گذار نكردى تا هنگامى كه ما را به مجلس خود كشاندى و مثل كنيزان ما را بر شتران بى جهاز سوار كردى و شهر به شهر گرداندى؟»

آن گاه يزيد سر خجلت به زير گرفت و اين كار را همى از خود دفع مى داد و مى گفت: «خدا لعنت كند پسر زياد را كه حسين را به قتل رساند. من هرگز به قتل حسين راضى نبودم. ابن مرجانه در قتل او عجلت كرد.»

و از اين كلام معلوم مى شود كه اين مكالمات در مجلس متعدد روى داده است كه يزيد از خوف فتنه، قتل آن حضرت را از خود دفع مى داد. در آن حال عليا مخدره زينب فرمود: «يا يزيد! ما قتل الحسين إلّاأنت ولولاك لكان ابن مرجانة أقلّ وأذلّ، أما خشيت من اللَّه بقتله وقد قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله فيه وفي أخيه: (الحسن والحسين عليه السلام سيِّدا شباب أهل الجنّة)، فإن قلت لا فقد كذبت وإن قلت نعم فقد خصمت نفسك. فقال يزيد: ذرِّيّة بعضها من بعض وبقي خجلان».

يعنى: «عليا مخدره فرمود: اى يزيد! به خدا قسم برادرم حسين را نكشت مگر تو. اگر فرمان تو نبود، ابن زياد پست تر و ذليل تر از اين بود كه اقدام بر چنين امرى بنمايد. اى يزيد! از خداى نترسيدى كه اقدام كردى به قتل كسى كه رسول خدا درباره او و برادرش حسن فرمود: الحسن والحسين سيِّدا شباب أهل الجنّة! اگر بگويى رسول خدا نگفته است، دروغ گفته اى و مردم تو را تكذيب خواهند كرد و اگر بگويى گفته است، خصم خودت شده اى.»

يزيد چاره اى نديد مگر آن كه آيه: «ذُرِّيّة بَعضها مِن بَعض» را بخواند و سر به گريبان خجالت و شرمندگى فرو برد. در اين وقت عليا مخدره باقلبى حزين و چشمى اشكين اين اشعار بگفت.

صرف الزّمان وريب الدّهر أبكانا *** ونَغَّصَ العيش منّا حين أبلانا

كنّا بأرغد عيش في منازلنا *** مع النّبيّ رسول اللَّه مولانا

جبريل يخدمنا بالوحي يؤنسنا *** واللَّه يعصمنا والخلق يرعانا

محلاتى، رياحين الشريعه، 3/ 185- 186

الطّريحي، المنتخب،/ 493- 494/ عنه: البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 114؛ القزويني، تظلّم الزّهراء،/ 269- 270؛ النّقدي، زينب الكبرى،/ 115


1) - آل عمران: 26.

2) - آل عمران: 34.

3) - [إلى هنا حكاه عنه في الدّمعة وتظلّم الزّهراء وزينب الكبرى].

4) - و هم چنان روز ديگر يزيد ملعون اهل بيت را طلب كرد. چون حاضر شدند و جلوس كردند، روى به زينب عليها السلام كرد و گفت: «اى دختر على! با من سخن بگو!»

إقامة السّيِّدة زينب وأهل البيت عليهم السلام العزاء في الشّام وخروجهم منها

ثمّ أمر بهم فادخلوا داراً، فهيّأهم وجهّزهم وأمر بتسريحهم إلى المدينة.

الرّسّان، تسمية من قتل،/ 157/ عنه: الشّجريّ، الأمالي، 1/ 173

ثمّ بعث بثقل الحسين ومن بقي من نسائه وأهله وولده معهم وجهّزهم بكلّ شي ء ولم يدع لهم حاجة بالمدينة إلّاأمر لهم بها. ابن سعد، الحسين عليه السلام،/ 84

وبعث يزيد بالنِّساء والصِّبيان إلى المدينة مع رسول، وأوصاه بهم، فلم يزل يرفق بهم حتّى وردوا المدينة، وقال لعليّ بن الحسين: إن أحببتَ أن تقيم عندنا بررناك ووصلناك. فاختار إتيان المدينة، فوصله وأشخصه إليها.

البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 3/ 417، أنساب الأشراف، 3/ 217

ثمّ أمر بالذرِّيّة فأُدخلوا دار نسائه وكان يزيد إذا حضر غداؤه دعا عليّ بن الحسين وأخاه عمر فيأكلان معه، قال: ثمّ أمر بتجهيزهم بأحسن جهاز (77- و) وقال لعليّ بن الحسين: انطلق مع نسائك حتّى تبلغهنّ وطنهنّ، ووجّه معه رجلًا في ثلاثين فارساً يسير أمامهم، وينزل حجرةً عنهم، حتّى انتهى بهم إلى المدينة.

الدّينوري، أخبار الطّوال،/ 261/ عنه: ابن العديم، بغية الطّلب، 6/ 2632، الحسين بن عليّ،/ 91

[قال أبو جعفر عليه السلام]: ثمّ أدخلهم على (1)عياله، فجهّزهم و (2)حَمَلهم إلى المدينة. (3)

پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 3976

الطّبري، التاريخ، 5/ 390/ عنه: الشّجري، الأمالي، 1/ 192؛ المزني، تهذيب الكمال، 6/ 429؛ الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 209؛ ابن كثير، البداية والنّهاية، 8/ 197؛ ابن حجر، تهذيب التّهذيب، 3/ 353


1) - [في الأمالي وتهذيب الكمال والسّير وتهذيب التّهذيب: إلى].

2) - [البداية: ثمّ].

3) - آن گاه پيش خانواده خويششان برد و لوازم داد و به سوى مدينه فرستاد.

قالت [فاطمة بنت عليّ عليهما السلام]: ثمّ قال يزيدُ بنُ معاوية: يا نعمان بن بشير! جهِّزْهم بما يُصلِحهم، وابعث معهم رجلًا من أهل الشّام أميناً صالحاً، وابعث معه خيلًا وأعواناً فيسير بهم إلى المدينة، ثمّ أمر بالنِّسوة أن يُنْزلن في دارٍ على حدّة، معهنّ (1)ما يصلحهنّ، وأخوهنّ معهنّ (2)عليّ بن الحسين، في الدّار الّتي هنّ (3)فيها. قال: فخرجن حتّى دخلن دار يزيد فلم تبق من آل معاوية امرأةٌ إلّااستقبلتْهنّ تبكي وتنوح على الحسين، فأقاموا عليه المناحةَ ثلاثاً، وكان يزيد لا يتغدّى ولا يتعشّى إلّادعا عليّ بن الحسين إليه؛ قال:

فدعاه ذاتَ يوم، ودعا عمرو بن الحسن بن عليّ وهو غلام صغير، فقال لعمرو بن الحسن: أتقاتل هذا الفتى (4)؟ يعنى خالداً ابنه، قال: لا، ولكنْ أعطِني سكيناً وأعطِه سكيناً، ثمّ أقاتله، فقال له يزيد؛ وأخذه فضمه إليه ثمّ قال:

«شِنْشِةٌ أعْرِفُها مِن أخْزَم» *** هل تَلِد الحيّة إلّاحيّة! (5)

قال: ولما أرادوا أن يخرجوا دعا يزيدُ عليّ بن الحسين ثمّ قال: لعن اللَّه ابنَ مرجانة، أما واللَّه لو أنّى صاحبُه ما سألني خَصلةً أبداً إلّاأعطيتُها إيّاه، ولدفعتُ الحتف عنه بكلِّ ما استطعت ولو بهلاك بعض ولدي، ولكنّ اللَّه قضى ما رأيت، كاتِبْني وأنْه كلَّ حاجة تكون لك؛ قال: وكساهم وأوْصَى بهم ذلك الرّسول. (6)

راوى گويد: آن گاه بگفت تا زنان را در خانه اى جداگانه جاى دهند و لوازم همراه كنند. برادرشان على ابن حسين نيز با آن ها در همان خانه بود.

حارث بن كعب گويد: پس از آن به خانه يزيد رفتند و از زنان خاندان معاويه كس نماند كه گريه كنان ونوحه گويان به پيشبازشان نيامده باشد. سه روز عزاى حسين گرفتند. يزيد به چاشت و شام نمى نشست مگر آن كه على بن حسين را پيش مى خواند.

گويد: روزى او را بخواند. عمرو بن حسن بن على را نيز بخواند كه پسرى كم سال بود و به او گفت: «با اين جوان جنگ مى كنى؟» منظورش خالد، پسرش بود. گفت: «اين جور نه. كاردى به من بده. كاردى نيز به او بده تا با وى جنگ كنم.»

گويد: يزيد او را به بر گرفت و گفت: «اين روش را از اخزم مى شناسم مگر از مار به جز مار مى زايد؟»

گويد: و چون خواستند حركت كنند، يزيد، على بن حسين را خواست و گفت: «خدا پسر مرجانه را لعنت كند. به خدا اگر كار وى به دست من بود، هرچه مى خواست، مى پذيرفتم و به هر وسيله مى توانستم، حتى با تلف شدن يكى از فرزندانم، مرگ را از او دور مى كردم، ولى خدا چنان مقدر كرده بود كه ديدى. به من نامه بنويس و هر حاجتى دارى بگوى.»

گويد: آن گاه جامه شان را پوشاند و درباره آن ها به فرستاده سفارش كرد.

پاینده، ترجمه تاریخ طبری، 7 / 3074 - 3075

الطّبري، التّاريخ، 5/ 462/ عنه: ابن عساكر، تاريخ دمشق، 73/ 132، تراجم النِّساء،/ 122- 123؛ مختصر ابن منظور، 9/ 177- 178؛ موسى محمّد عليّ، السّيِّدة زينب،/ 129


1) [تاريخ دمشق: أخوهنّ].

2) [تاريخ دمشق: أخوهنّ].

3) - [تاريخ دمشق: هو].

4) - [لم يرد في تاريخ مدينة دمشق].

5) - [إلى هنا حكاه في تاريخ دمشق والتراجم والمختصر].

6) - گويد: آن گاه يزيد گفت: «اى نعمان، پسر بشير! لوازم بايسته برايشان آماده كن و يكى از مردم شام را كه امين و پارسا باشد، همراهشان كن و با وى سواران و ياران فرست كه آن ها را به مدينه برساند.»

قال: وخشى يزيد أن تكون فتنة، فأمر المؤذِّن فقال: اقطع عنّا هذا الكلام! قال: فلمّا سمع المؤذِّن قال: اللَّه أكبر! قال الغلام: لا شي ء أكبر من اللَّه، فلمّا قال: أشهد أن لا إله إلّا اللَّه! قال الغلام: يشهد بها شعري وبشري ولحمي ودمي، فلمّا قال المؤذِّن: أشهد أنّ محمّداً رسول اللَّه! التفتَ عليّ بن الحسين من فوق المنبر إلى يزيد (1)فقال: محمّد هذا (2)جدِّي أم جدّك؟ فإن زعمتَ أ نّه جدّك فقد/ كذبتَ وكفرت، وإن زعمتَ أ نّه جدِّي، فلِمَ قتلتَ عترته (3)؟ [قال- (4)] فلمّا فرغ المؤذِّن من الأذان والإقامة، تقدّم يزيد يُصلِّي (5)بالنّاس صلاة الظّهر. فلمّا فرغ من صلاته أمر بعليّ بن الحسين وأخواته (6)وعمّاته (7)رضوان اللَّه عليهم (8)، ففرغ لهم داراً فنزلوها وأقاموا أيّاماً يبكون وينوحون على الحسين رضى الله عنه.

ابن أعثم، الفتوح، 5/ 249


1) في د: وقال يا يزيد هذا محمّد.

2) في د: وقال يا يزيد هذا محمّد.

3) - في د: ذرِّيّته وولده.

4) - من د.

5) - في د: فصلّى.

6) - من د و بر، وفي الأصل: اخوته.

7) ليس في د.

8) ليس في د.

ثمّ أمره يزيد بالشّخوص إلى المدينة مع النِّسوة من أهله وسائر بني عمّه، فانصرف بهم. (1)

ابو الفرج، ترجمه مقاتل الطالبيين،/ 124

أبو الفرج، مقاتل الطّالبيّين،/ 81

ثمّ أمر بالنِّسوة أن ينزلن في دار على حدة معهنّ أخوهنّ عليّ بن الحسين عليهما السلام، فأفرد لهم دار تتّصل بدار يزيد (2)، فأقاموا أيّاماً (3)(4)ثمّ ندب النّعمان بن بشير وقال له: تجهّز لتخرج بهؤلاء النِّسوة (5)إلى المدينة (6)، (7)ولمّا أراد أن يجهِّزهم دعا عليّ بن الحسين عليهما السلام (8)فاستخلى به، ثمّ قال (9): لعن اللَّه ابن مرجانة، أم (10)واللَّه لو أنّى صاحب أبيك ما سألني خصلة أبداً (11)إلّاأعطيته إيّاها، ولدفعت الحتف عنه بكلّ ما استطعت، ولكنّ اللَّه قضى ما رأيت، كاتِبْني من المدينة (12)وأ نْهِ إليَّ (13)(14)كلّ حاجة تكون لك وتقدّم بكسوته وكسوة أهله (15)، وأنفذ معهم (16)في جملة (17)(18)النّعمان بن بشير رسولًا (19)تقدّم إليه(20)أن يسير بهم في اللّيل، ويكونوا أمامه حيث لا يفوتون طرفه (21)، فإذا نزلوا انتحى عنهم


1) - و پس از اين جريان، يزيد آن حضرت را به همراه زنان و عموزادگانش به سوى مدينه گسيل داشت.

2) - [إلى هنا حكاه عنه في المعالي، 2/ 167].

3) - [إلى هنا لم يرد في الدّمعة وزينب الكبرى].

4) [لم يرد في نفس المهموم ووسيلة الدّارين].

5) - [إعلام الورى: النِّساء].

6) [لم يرد في نفس المهموم ووسيلة الدّارين].

7) [لم يرد في زينب الكبرى].

8) [إعلام الورى: فاستخلاه وقال له:].

9) [إعلام الورى: فاستخلاه وقال له:].

10) - [إعلام الورى: أمّا].

11) - [لم يرد في إعلام الورى].

12) [وسيلة الدّارين: ب].

13) [وسيلة الدّارين: ب].

14) - [لم يرد في ط مؤسّسة آل البيت والدّمعة].

15) [لم يرد في زينب الكبرى].

16) [إعلام الورى: جماعة عليهم].

17) [إعلام الورى: جماعة عليهم].

18) - [زاد في وسيلة الدّارين: من الرّجال].

19) [وسيلة الدّارين: وأمره].

20) [وسيلة الدّارين: وأمره].

21) - [إعلام الورى: طرفة عين].

(1)وتفرّق (2)هو وأصحابه حولهم كهيئة الحرّاس (3)لهم، وينزل منهم (4)بحيث أن (5)أراد انسان من جماعتهم وضوء (6)وقضاء حاجة لم يحتشم، فسار معهم (7)(8)في جملة (9)النّعمان ولم يزل ينازلهم (10)في الطّريق ويرفق بهم كما وصّاه يزيد (11)(12)ويرعاهم(13)حتّى دخلوا (14)المدينة (15). (16)

آن گاه لباسهاى او و جامه خاندانش (كه در كربلا به غارت برده بودند، يا لباس هايى كه خود براى ايشان آماده كرده بود) پيش آنان نهاد وهمراه نعمان بن بشير فرستادگانى فرستاد ودستور داد شب ها ايشان را راه برند وهمه جا آنان در پيش روى باشند؛ بدانسان كه از ديدارشان نيفتند (وخود درپشت سر آنان حركت كنند) و هركجا فرود شدند، آنان از ايشان دور شوند و خود و همراهانش مانند نگهبانانى در اطراف آنان پراكنده شوند و جاى خود را چنان قرار دهند كه اگر يكى از آنان خواست وضو بگيرد، يا قضاى حاجت كند، از آنان شرم نكند. پس آن فرستادگان با نعمان بن بشير به همراهى آنان بيامدند و پيوسته آن ها را در راه فرود آوردند و چنانچه يزيد سفارش كرده بود، با آنان مدارا و مراعاتشان كردند تا به مدينه درآمدند.

رسولى محلاتى، ترجمه ارشاد، 2/ 126- 127

المفيد، الإرشاد، 2/ 126- 127/ عنه: البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 155؛ القمي، نفس المهموم،/ 460، 464؛ النّقدي، زينب الكبرى،/ 116- 117؛ الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 395، 399- 400؛ مثله الطّبرسي، إعلام الورى،/ 249- 250


1) [إعلام الورى: بالطّرف].

2) [إعلام الورى: بالطّرف].

3) - [في إعلام الورى والدّمعة: الحرس].

4) [في إعلام الورى: حيث لو والدّمعة: من حيث إذا].

5) [في إعلام الورى: حيث لو والدّمعة: من حيث إذا].

6) - [في إعلام الورى والدّمعة وزينب الكبرى ووسيلة الدّارين: أو].

7) [إعلام الورى: فلم يزل يرفق بهم في الطّريق حتّى وصلوا إلى].

8) [لم يرد في وسيلة الدّارين].

9) [لم يرد في وسيلة الدّارين].

10) - [الدّمعة: يسايرهم].

11) [لم يرد في الدّمعة].

12) [لم يرد في زينب الكبرى].

13) [لم يرد في وسيلة الدّارين].

14) [إعلام الورى: فلم يزل يرفق بهم في الطّريق حتّى وصلوا إلى].

15) [لم يرد في الدّمعة].

16) - سپس دستور داد زنان را در خانه جداگانه اى درآرند و على بن الحسين عليهما السلام نيز نزد ايشان باشد. پس خانه چسبيده به خانه يزيد را براى ايشان خالى كردند. چند روزى آن خاندان (عصمت) در آن جا ماندند. آن گاه يزيد، نعمان بن بشير را خواست و به او گفت: «آماده شو تا اين زنان را به مدينه ببرى.» چون خواست آنان را به مدينه بفرستد، على بن الحسين عليهما السلام را پيش خواند و با او خلوت كرد. در خلوت به او گفت: «خدا لعنت كند پسر مرجانه (عبيداللَّه) را. آگاه باش به خدا اگر من با پدرت برخورد كرده بودم (و سر و كارش به دست من افتاده بود) هيچ چيز از من نمى خواست، جز آن كه به او مى دادم و به هر نيرويى كه داشتم، مرگ را از او جلوگيرى مى كردم (و نمى گذاشتم او را بكشند)؛ ولى خدا چنين مقدر كرده بود كه ديدى، و تو (چون به مدينه رسيدى)، از مدينه براى من نامه بنويس و هرچه خواستى به من گوشزد كن كه آن براى تو است (و من آن را انجام خواهم داد).»

ثمّ جهّز النِّساءَ وعليّ بن الحسين، وضمّ إليهم جيشاً حتّى ردّهم إلى المدينة.

أبو علي مسكويه، تجارب الأمم، 2/ 75

قال: فأمر بهنّ يزيد فأدخلن داراً لمعاوية، فأقمن ثلاثاً وأمر بهنّ إلى المدينة.

الشّجري، الأمالي، 1/ 168

(وذكر) أبو مخنف (1)وغيره (2): انّ يزيد أمر أن يُصلَب (3)الرّأس الشّريف (4)على باب داره، وأمر (5)أن يدخلوا أهل بيت الحسين (6)داره، فلمّا دخلت النِّسوة دار يزيد (7)لم تبق امرأة من آل (8)معاوية (9)(10)إلّااستقبلتهنّ بالبكاء والصّراخ والنّياحة والصِّياح (11)على الحسين (12)وألقينَ ما عليهنّ من (13)الحلي والحلل (14)وأقمنَ المأتم عليه ثلاثة أيّام (15)، (16)وخرجت (17)هند


1) - [لم يرد في تسلية المجالس].

2) - [لم يرد في تسلية المجالس].

3) [تسلية المجالس: رأس الحسين عليه السلام].

4) [تسلية المجالس: رأس الحسين عليه السلام].

5) [في تسلية المجالس: بالنِّسوة أن يدخلوا والبحار والعوالم والدّمعة والأسرار ونفس المهموم والمعالي وتظلّم الزّهراء: بأهل بيت الحسين عليه السلام أن يدخلوا].

6) [في تسلية المجالس: بالنِّسوة أن يدخلوا والبحار والعوالم والدّمعة والأسرار ونفس المهموم والمعالي وتظلّم الزّهراء: بأهل بيت الحسين عليه السلام أن يدخلوا].

7) [في البحار والعوالم والدّمعة والأسرار والمعالي وتظلّم الزّهراء: ولم يبق من آل معاوية ولا أبي سفيان أحد].

8) - [أضاف في تسلية المجالس: سفيان و].

9) [في البحار والعوالم والدّمعة والأسرار والمعالي وتظلّم الزّهراء: ولم يبق من آل معاوية ولا أبي سفيان أحد].

10) - [أضاف في نفس المهموم: ولا آل أبي سفيان أحد].

11) - [لم يرد في تسلية المجالس والبحار والعوالم والدّمعة والأسرار ونفس المهموم والمعالي وتظلّم الزّهراء].

12) - [أضاف في المعالي: قبّلن أيدي بنات رسول اللَّه وأرجلهنّ].

13) [في تسلية المجالس: من الثِّياب والحلل والحليّ وفي البحار والعوالم والدّمعة والأسرار ونفس المهموم والمعالي وتظلّم الزّهراء: الثّياب والحليّ].

14) [في تسلية المجالس: من الثِّياب والحلل والحليّ وفي البحار والعوالم والدّمعة والأسرار ونفس المهموم والمعالي وتظلّم الزّهراء: الثّياب والحليّ].

15) - [إلى هنا حكاه في المعالي وتظلّم الزّهراء].

16) [نفس المهموم: أنّ].

17) [نفس المهموم: أنّ].

بنت عبداللَّه بن عامر بن كريز، امرأة (1)يزيد (2)- وكانت قبل ذلك تحت الحسين بن عليّ عليهما السلام- (3)(4)فشقّت (5)السّتر وهي حاسرة، فوثبت على (6)يزيد (7)(8)وقالت (9): (10)أرأس ابن فاطمة (11)مصلوب على (12)باب داري (13)؟ فغطّاها يزيد (14)وقال: نعم! فاعولي عليه يا هند وابكي على ابن بنت رسول اللَّه وصريخة قريش؛ عجّل عليه ابن زياد فقتله، قتله اللَّه (15)ثمّ إنّ يزيد أنزلهم بداره (16)الخاصّة، فما كان يتغدّى ويتعشّى حتّى يحضر معه عليّ بن الحسين (17)(18)، (19)ودعا يوماً خالداً ابنه ودعا عليّاً- وهما صبيّان- فقال لعليّ: أتقاتل هذا؟ قال: نعم! أعطني سكّيناً واعطه سكّيناً ثمّ نتقاتل؛ فأخذه وضمّه وقال:

شنشنة أعرفها من أخزم *** هل يلد الأرقم غير الأرقم(20)

(وروي) أنّ يزيد عرض عليهم المقام بدمشق، فأبوا ذلك وقالوا: (21)ردّنا إلى المدينة، لأ نّها (22)مهاجرة (23)جدّنا.


1) - [نفس المهموم: زوجة].

2) - [أضاف في تسلية المجالس: مكشوفة الرّأس].

3) [في تسلية المجالس والبحار والعوالم والدّمعة والأسرار: حتّى شقّت].

4) [نفس المهموم: فلمّا دخلت على يزيد كان الملعون جالساً في مجلس عامّ فقالت: يا يزيد].

5) [في تسلية المجالس والبحار والعوالم والدّمعة والأسرار: حتّى شقّت].

6) - [في تسلية المجالس والبحار والعوالم والدّمعة والأسرار: إلى].

7) - [أضاف في تسلية المجالس والبحار والعوالم والدّمعة والأسرار: وهو في مجلس عام].

8) [لم يرد في تسلية المجالس].

9) [نفس المهموم: فلمّا دخلت على يزيد كان الملعون جالساً في مجلس عامّ فقالت: يا يزيد].

10) - [أضاف في البحار والعوالم والدّمعة والأسرار: يا يزيد].

11) - [أضاف في البحار والعوالم والدّمعة والأسرار ونفس المهموم: بنت رسول اللَّه].

12) [في البحار والعوالم والدّمعة والأسرار ونفس المهموم: فناء بأبي؟ (نفس المهموم: داري) فوثب إليها يزيد، فغطّاها].

13) [لم يرد في تسلية المجالس].

14) [في البحار والعوالم والدّمعة والأسرار ونفس المهموم: فناء بأبي؟ (نفس المهموم: داري) فوثب إليها يزيد، فغطّاها].

15) [حكاه تظلّم الزّهراء عن البحار،/ 275].

16) - [في تسلية المجالس والبحار والعوالم والدّمعة والأسرار ونفس المهموم: في داره].

17) [حكاه تظلّم الزّهراء عن البحار،/ 275].

18) - [إلى هنا حكاه في الدّمعة].

19) [لم يرد في تسلية المجالس والبحار والعوالم والدّمعة].

20) [لم يرد في تسلية المجالس والبحار والعوالم والدّمعة].

21) - [أضاف في تسلية المجالس والبحار والعوالم والأسرار: بل].

22) - [في البحار والعوالم: فإنّه والأسرار: فإنّها].

23) - [في تسلية المجالس والبحار والعوالم: مهاجر].

فقال للنّعمان بن بشير (1): جهِّز هؤلاء (2)بما يصلحهم، وابعث معهم رجلًا (3)من أهل الشّام (4)أميناً صالحاً، وابعث معهم خيلًا وأعواناً. ثمّ كساهم وحباهم وفرض لهم الأرزاق والأنزال، ثمّ دعا بعليّ بن الحسين فقال له: لعن اللَّه ابن مرجانة، أما واللَّه لو كنت صاحبه ما سألني خطّة إلّاأعطيتها (5)إيّاه؛ ولدفعت عنه الحتف بكلّ ما قدرت عليه (6)، ولو بهلاك بعض ولدي، ولكن قضى اللَّه ما رأيت (7)، فكاتبني (8)بكلِّ (9)حاجة تكون لك (10)، ثمّ أوصى بهم الرّسول.

الخوارزمي، مقتل الحسين، 2/ 73- 74/ مثله محمّد بن أبي طالب، تسلية المجالس وزينة المجالس، 2/ 399- 400؛ المجلسي، البحار، 45/ 142- 143، 145- 146؛ البحراني، العوالم، 17/ 443- 444، 445؛ البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 119- 120؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 521، 524، 525؛ القمي، نفس المهموم،/ 459، 460؛ المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 184؛ القزويني، تظلّم الزّهراء،/ 275

فلمّا قدموا على يزيد أدخلهم على عياله، ثمّ جهّزهم إلى المدينة.

ابن عساكر، تهذيب ابن بدران، 4/ 337

ثمّ قال له عليّ بن الحسين عليه السلام: يا يزيد! بلغني أ نّك تريد قتلي، فإن كنت لا بدّ قاتلي، فوجِّه مع هؤلاء النِّسوة من يؤدِّيهنّ (11)إلى حرم رسول اللَّه صلى الله عليه و آله.

فقال له يزيد (لعنه اللَّه): لا يؤدِّيهنّ 10 غيرك، لعن اللَّه ابن مرجانة، فوَ اللَّه ما أمرته بقتل


1) - [زاد في الأسرار: صاحب رسول اللَّه صلى الله عليه و آله].

2) - [في تسلية المجالس: لهؤلاء].

3) [لم يرد في تسلية المجالس].

4) [لم يرد في تسلية المجالس].

5) - [تسلية المجالس: أعطيته].

6) - [لم يرد في تسلية المجالس].

7) - [زاد في الأسرار: من المدينة].

8) - [أضاف في البحار والعوالم والأسرار: وأنْهِ].

9) - [في البحار والعوالم والأسرار: إليّ كلّ].

10) - [زاد في الأسرار: وتقدّم بكسوته وكسوة أهل بيته، وأنفذ معهم في جملة النّعمان بن بشير رسولًا].

11) - [في البحار والعوالم: يردّهنّ].

أبيك، ولو كنت متولِّياً لقتاله ما قتلته، ثمّ أحسن جائزته، وحمله والنِّساء إلى المدينة.

الطّبرسي، الاحتجاج،/ 29- 30/ عنه: المجلسي، البحار، 45/ 162؛ البحراني، العوالم، 17/ 408

ثمّ قال يزيد للنّعمان بن بشير: جهِّزهم بما يصلحهم، وابعث معهم رجلًا من أهل الشّام أميناً صالحاً يسير بهم إلى المدينة.

ثمّ دخلن دار يزيد، فلم يبق من آل معاوية امرأة إلّااستقبلتهنّ تبكي وتنوح على الحسين.

ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 344

ولمّا أراد أن يسيِّرهم إلى المدينة (1)، أمر يزيد النّعمان بن بشير أن يجهِّزهم بما يصلحهم ويسيِّر معهم رجلًا أميناً من أهل الشّام ومعه خيل تسيّر بهم إلى المدينة (2)ودعا عليّاً ليودِّعه وقال له (3): لعن اللَّه ابن مرجانة أما واللَّه لو أنّى صاحبه ما سألني خصلة أبداً إلّا أعطيته إيّاها ولدفعت الحتف عنه بكلّ ما استطعت ولو بهلاك بعض ولدي ولكن قضى اللَّه (4)ما رأيت يا بني (5)كاتبني (6)حاجة تكون لك، وأوصى بهم هذا (7)الرّسول.

ابن الأثير، الكامل، 3/ 300/ عنه: الأمين، أعيان الشّيعة، 7/ 140؛ مثله النويري، نهاية الإرب، 20/ 475.

ثمّ قال يزيد لعليّ بن الحسين: وعدتك بقضاء ثلاث حاجات أذكرها. فقال: الأولى:

تريني وجه سيِّدي الحسين عليه السلام لأتزوَّد منه، والثّانية: تردّ علينا ما أخذ منّا لأنّ فيه مغزل فاطمة وقميصها وقلادتها، والثّالثة: إن كنت عزمت على قتلي فوجِّه مع النِّسوة من يوصلهنّ إلى حرم جدّهنّ. قال: أما وجه أبيك فلن تراه أبداً، وأمّا قتلك فقد عفوت عنك فما يوصلهم إلى المدينة غيرك، وأمر بردَّ المأخوذ وزاد عليه مائتي دينار ففرّقها زين


1) - [إلى هنا لم يرد في الأعيان].

2) - [إلى هنا حكاه عنه في الأعيان].

3) - [لم يرد في نهاية الإرب].

4) [نهاية الإرب: بذلك].

5) - [لم يرد في نهاية الإرب].

6) - [أضاف في نهاية الإرب: بأيّة].

7) - [نهاية الإرب: ذلك].

العابدين عليه السلام على الفقراء والمساكين. ثمّ أمر يزيد بمضي الأسارى إلى أوطانهم مع نعمان ابن بشير وجماعة معه إلى المدينة. (1)

و يزيد آن وقت تاج بر سر نهاده بامكلل بدر و ياقوت چيزهاى گرامى نشسته بود. چون زنِ خود را بدان صفت بديد، برخاست و او را باز پوشاند و گفت: «يا هند! فاغفري وابكي على بني بنت رسول اللَّه».

عمادالدين طبرى، كامل بهائى، 2/ 179

پس زينب كس فرستاد نزد يزيد كه اجازت ده ما را تا تعزيت حسين عليه السلام بداريم. يزيد اجازت داد و گفت: «بايد ايشان را به دار الحجاره بريد تا آن جا گريه كنند.» هفت روز آن جا تعزيت داشتند. هر روز چندان زن بر ايشان جمع مى شدند كه از حصر و احصا بيرون بود. مردم قصد كردند كه خود را به خانه يزيد اندازند و او را بكشند.

مروان از اين حال واقف شد. نزد يزيد آمد و به او گفت: «هيچ صلاح ملك تو نيست كه اولاد و اهل بيت و متعلقان حسين آن جا باشند. صلاح در آن است كه كار ايشان بسازى و ايشان را به مدينه فرستى. اللَّه اللَّه كه كار ملك تو تباه شود، به سبب اين عورات.»

پس يزيد امام زين العابدين عليه السلام را بخواند و پيش خود بنشاند و استمالت هاى بسيار كرد و گفت: «لعنت بر پسر مرجانه باد! اگر من صاحب پدر تو بودمى، نگذاشتمى كه كار به اين مقام رسيدى و آنچه او از من بخواستى، بدادمى و حاجت او را روا كردمى؛ و ليكن قضا گذشت. بايد كه چون به مدينه رسى، هر كار و حاجتى كه باشد، بنويسى.»

و امام را خلعت بداد و زنان را تشريف ها فرستاد؛ و ليكن گويند كه اهل بيت هيچ قبول نكردند.

و روايت آمد كه امّ كلثوم، خواهر امام حسين عليه السلام در دمشق متوفى شد. يزيد، عمر بن خالد قرشى را بخواند و گويند نعمان بشير را و عمر مؤمن بود و اعتقاد پنهان داشتى و سيصد مرد بدو داد و گفت: «اين كودك و عورات را به مدينه رسان. بايد كه به شب راه روى نه به روز تا ايشان را نبينى و چون فرود آيى دور باشى.» عمر بن خالد شرايط قبول كرد و ايشان را به سلامتى به مدينه رساند.

عمادالدين طبرى، كامل بهائى، 2/ 302

ابن نما، مثير الأحزان،/ 58

واستشارَ يزيدُ أهلَ الشّام في مَنْ بقيَ مِن ولدِ الحسين وولدِ أخيهِ الصِّغار. فقال له


1) - صدر الائمه بخارى گفت: يزيد سر امام حسين عليه السلام را بفرمود تا بر در شهر بياويختند و مخدرات آن حضرت را در خانه اى ساكن كردند كه در جوار خانه او بود. چون به آن خانه رسيدند، زنان آل ابو سفيان جمله استقبال دختران رسول كردند و بوسه ها بر دست ها و پاهاى ايشان دادند، و نوحه و گريه درگرفتند. سه روز تعزيت داشتند و چون ايشان را بدان صفت بديدند كه گفته شد، جمله لباس هاى خويشتن به در كردند و بديشان دادند. زن يزيد سر برهنه كرد و جامه بدريد و پرده هاى خانه پاره كرد و پاى برهنه بيامد تا در ميان مجلس خاص افتاد و گفت: «اى يزيد! تويى كه به گفته تو سر حسين، پسر دختر رسول خدا را بر در خانه بر سر نيزه كرده اند؟»

بعض الأشقياء منهم: لا تَتَّخِذ من كلبِ سَوءٍ جِرواً يا أمير المؤمنين. فقال له النّعمانُ بن بشير: اصنع بهم يا أميرَ المؤمنين ما كان يصنع بهم رسولُ اللَّه صلي الله عليه و آله ولو رآهم على هذه الحال. فأمرَ بإنزالهم وإكرامهم. ثمّ قال: لو كان بينهم وبينَ مَنْ عضَّ بَظْرَ أُمِّه نسب، يعني ابنَ زياد ما قَتلهم، ثمّ ضربَ عليهم القِبابَ بعدما أُدخلوا الحمّام، وأمالَ عليهم المطبخَ، وكساهُم، وأخرجَ لهم جوائزَ كثيرةً، وبعثَ معهم مَنْ ردَّهُم إلى المدينة.

البزّي، الجوهرة،/ 45- 46

ودعا يزيد (عليه لعائن اللَّه) يوماً بعليّ بن الحسين عليه السلام وعمرو بن الحسين (1)عليه السلام وكان عمرو صغيراً يقال إنّ عمره إحدى عشرة سنة، فقال له: أتصارع هذا؟- يعني ابنه خالداً- فقال له عمرو: لا ولكن أعطني سكّيناً وأعطه سكّيناً ثمّ أقاتله، فقال يزيد (لعنه اللَّه):

شنشنةٌ أعرفها من أخزم *** هل تلد الحيّة إلّاالحيّة

(2)وقال لعليّ بن الحسين عليهما السلام: اذكر حاجاتك الثّلاث اللّاتي وعدتك بقضائهنّ؛ فقال له (3): الأولى: أن تريني وجه سيِّدي ومولاي وأبي الحسين عليه السلام، فأتزوّد منه (4). والثّانية: أن تردّ علينا ما اخذ منّا. والثّالثة: إن كنت عزمت على قتلي، أن توجِّه مع هؤلاء النِّسوة من يردّهنَّ إلى حرم جدّهنَّ صلى الله عليه و آله و سلم. فقال: أمّا وجه أبيك، فلن تراه أبداً. وأمّا قتلك، فقد عفوت عنك. وأمّا النِّساء فما يردّهنَّ غيرك إلى المدينة. وأمّا ما أخذ منكم فأنا أعوّضكم عنه أضعاف قيمته. فقال عليه السلام: أمّا مالك فلا نريده، وهو موفّر عليك؛ وإنّما طلبت ما اخذ منّا، لأنّ فيه مغزل فاطمة بنت محمّد صلى الله عليه و آله و سلم، ومقنعتها وقلادتها وقميصها؛ فأمر بردّ ذلك، وزاد (5)فيه من عنده (6)مأتي دينار، فأخذها زين العابدين عليه السلام وفرّقها في


1) - [في البحار والعوالم: الحسن].

2) - [إلى هنا لم يرد في نفس المهموم والمعالي والعيون ووسيلة الدّارين].

3) - [لم يرد في البحار ووسيلة الدّارين].

4) - [زاد في البحار والعوالم وتظلّم الزّهراء: أنظر إليه وأودِّعه].

5) [في البحار والعوالم وتظلّم الزّهراء: عليه].

6) [في البحار والعوالم وتظلّم الزّهراء: عليه].

الفقراء (1)، ثمّ أمر بردّ الأسارى وسبايا الحسين (2)عليه السلام إلى أوطانهنّ بمدينة الرّسول صلى الله عليه و آله و سلم. (3)

عمرو در جواب گفت: «نه. به كشتى گرفتن با او حاضر نيستم، ولى خنجرى به من و خنجرى به او بده تا با هم بجنگيم.»

يزيد شعرى خواند به اين مضمون:

ز اخزم همين خوى دارم اميد *** كه از مار جز مار نايد پديد

يزيد به على بن الحسين گفت: «آن سه حاجتى را كه وعده داده بودم برآورم، بگو.»

فرمود: «اوّل اين كه اجازه بدهى براى آخرين بار صورت سيّد و مولا و پدر خود حسين را ببينم. دوم اين كه آنچه از ما به يغما برده اند، به ما بازگردانى. سوم اين كه اگر تصميم كشتن مرا دارى، كسى را به همراه اين زنان بفرست تا آنان را به حرم جدّشان برساند.»

گفت: «روى پدرت را كه هرگز نخواهى ديد. اما كشتنت. تو را بخشيدم و زنان را جز تو كسى ديگر به مدينه باز نمى گرداند. آنچه از شما به يغما برده اند، من از خود چندين برابر قيمتش را مى پردازم.»

فرمود: «مال تو را كه نمى خواهم. ارزانى خودت باد. من كه اموال تاراج شده را باز خواستم به اين منظور بود كه جزو آن اموال پارچه اى دستبافتِ فاطمه، دختر محمّد صلى الله عليه و آله و سلم و روسرى و گردنبند و پيراهنش بود.»

يزيد دستور داد كه اين اثاثيه را باز گرداندند و دويست دينار هم از مال خودش اضافه كرد.

زين العابدين عليه السلام آن دويست دينار را در ميان فقيران پخش كرد. سپس يزيد دستور داد كه اسيران خانواده حسين عليه السلام به وطن هاى خودشان و به مدينه پيغمبر باز گردند.

فهرى، ترجمه لهوف،/ 194- 195

ابن طاوس، اللّهوف،/ 194- 195/ عنه: المجلسي، البحار، 45/ 143- 144؛ البحراني، العوالم، 17/ 444- 445؛ القمي، نفس المهموم،/ 464- 465؛ القزويني، تظلّم الزّهراء،/ 280- 281؛ المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 188؛ الميانجي، العيون العبرى،/ 287- 288؛ الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 395- 396

وأمر بالنِّساء فأدخلن على نسائه. وأمر نساء آل سفيان فأقمن المأتم على الحسين ثلاثة أيّام. إلى أن قال: وبكت (ص 145) أمّ كلثوم بنت عبداللَّه بن عامر، فقال يزيد وهو زوجها.

الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 204


1) - [إلى هنا حكاه عنه في المعالي ووسيلة الدّارين].

2) - [في البحار والعوالم وتظلّم الزّهراء: البتول].

3) - روزى يزيد ملعون، على بن الحسين را با عمرو بن حسين احضار كرد. عمرو كودكى بود كه گفته شده است، يازده سال داشت و به عمرو گفت: «با اين فرزند من خالد، كشتى مى گيرى؟»

ثمّ أمر يزيد النّعمان بن بشير أن يبعث معهم إلى المدينة رجلًا أميناً معه رجال وخيل، ويكون عليّ بن الحسين معهنّ. ثمّ أنزل النِّساء عند حريمه في دار الخلافة، فاستقبلهنّ نساء آل معاوية يبكينَ وينحنَ على الحسين، ثمّ أقمن المناحة ثلاثة أيّام، وكان يزيد لا يتغدّى ولا يتعشّى إلّاومعه عليّ بن الحسين وأخوه عمر بن الحسين، فقال يزيد يوماً لعمر بن الحسين- وكان صغيراً جدّاً-: أتقاتل هذا؟- يعني ابنه خالد بن يزيد- يريد بذلك ممازحته وملاعبته، فقال: أعطني سكّيناً وأعطه سكّيناً حتّى نتقاتل، فأخذه يزيد فضمّه إليه وقال: شِنْشِنةٌ أعرفها من أخزم، هل تلد الحيّة إلّاالحيّة؟

ولمّا ودّعهم يزيد قال لعليّ بن الحسين: قبّح اللَّه ابن سميّة، أما واللَّه لو أنّي صاحب أبيك ما سألني خصلة إلّاأعطيته إيّاها، ولدفعت الحتف عنه بكلّ ما استطعت، ولو بهلاك بعض ولدي، ولكنّ اللَّه قضى ما رأيت، ثمّ جهّزه وأعطاه مالًا كثيراً، وكساهم، وأوصى بهم ذلك الرّسول، وقال له: كاتبني بكلّ حاجة تكون لك.

ابن كثير، البداية والنّهاية، 8/ 195

ثمّ أدخلهنّ دوره فلم تبق امرأة من آل يزيد إلّاأتتهنّ وأقمن مأتماً.

فقال يزيد: جهِّزوهم [إلى المدينة] وأمر النّعمان بن بشير أن يجهِّزهم بما يصلحهنّ ويسير معهم [إلى أن يوصلهم المدينة]. (1)

ميرخواند، روضة الصّفا، 3/ 178

و چون يزيد شنيد كه مردم بر قتله امام حسين نفرين مى كنند، باشمر وهمراهان او به حسب ظاهر خشونت كرد و گفت: «واللَّه كه من از اطاعت شما بدون قتل حسين رضى الله عنه راضى بودم. لعنت بر پسر مرجانه باد كه بر چنين امرى شنيع اقدام كرد.»

آن گاه اسباب سفر امام زين العابدين و ساير اهل بيت را تهيه كرد و سرهاى شهدا را به ايشان سپرد و نعمان بن بشير انصارى را با سى سوار به همراهى آن طايفه واجب التعظيم مأمور گردانيد و امام چهارم با خواهران و عمات و ساير اقربا متوجه مدينه طيّبه گشت.

خواندامير، حبيب السّير، 2/ 60

بر اين نحو است كه چون سر امير مؤمنان حسين عليه السلام را به شام بردند و مخدرات او را نيز بردند، ميان امام زين العابدين عليه السلام و ميان يزيد بن معاويه بسيارى مناقشه واقع شد و يزيد بن معاويه قصد كشتن امام زين العابدين عليه السلام كرد. معاويه بن يزيد بن معاويه مانع آن شد و نزديك بود كه ميان پدر و پسر جنگ واقع شود. آخر الامر مردم در ميان آمدند.

و بدان قرار دادند كه امام زين العابدين عليه السلام و مخدرات آل يس را به مدينه فرستند. شخصى بود كه يزيد مى دانست كه دوستدار آل رسول است. همراه كرد تا ايشان را به كربلا آورد و از كربلا به مدينه.

كياء گيلانى، سراج الانساب،/ 170

الباعوني، جواهر المطالب، 2/ 295


1) - وهم در آن نزديكى، پرتو اهتمام بر اسباب سفر ايشان انداخت وآن جماعت را با سى سوار به جانب مدينه گسيل كرد.

ونقل: عن هند زوجة يزيد قالت (1): كنت أخذت مضجعي فرأيت باباً من السّماء قد فتحت، والملائكة ينزلون كتائب كتائب إلى رأس الحسين وهم يقولون: السّلام عليك يا أبا عبداللَّه، السّلام عليك يا ابن رسول اللَّه، فبينما أنا كذلك إذ نظرت إلى سحابة قد نزلت من السّماء، وفيها رجال كثيرون، وفيهم رجل درّيّ اللّون قمريّ الوجه، فأقبل يسعي حتّى انكبّ (2)على ثنايا الحسين يقبِّلهما، وهو يقول: يا ولدي! قتلوك، أتراهم ما عرفوك، ومن شرب الماء منعوك، يا ولدي أنا جدّك رسول اللَّه، وهذا أبوك عليّ المرتضى، (3)وهذا أخوك الحسن، وهذا عمّك جعفر وهذا عقيل وهذان حمزة والعبّاس ثمّ جعل يعدِّد أهل بيته واحداً بعد واحد (4). قالت هند: فانتبهت من نومي فزعة مرعوبة، وإذا بنور قد انتشر على رأس الحسين فجعلت أطلب يزيد، وهو قد دخل إلى بيت مظلم وقد دار (5)وجهه إلى الحائط وهو يقول: مالي وللحسين (6)وقد وقعت عليه الهمومات (7)(8)، فقصصت عليه المنام وهو منكِّس الرّأس. قال: فلمّا أصبح استدعى (9)بحرم رسول اللَّه (10)فقال لهنّ: أ يّما أحبّ إليكنّ: المقام عندي أو (11)الرّجوع إلى المدينة (12)ولكم الجائزة السّنيّة (13)؟


1) - [في المعالي مكانه: ورأت هند زوجة يزيد في منامها في البحار: قالت ...].

2) - [المعالي: أكبّ].

3) [وسيلة الدّارين: وهذا حمزة والعبّاس وهذا الحسن ثمّ يعدّد أهل بيته وهذا عمّك جعفر].

4) [وسيلة الدّارين: وهذا حمزة والعبّاس وهذا الحسن ثمّ يعدّد أهل بيته وهذا عمّك جعفر].

5) - [وسيلة الدّارين: أدار].

6) [وسيلة الدّارين: وقد أخذ الهمّ منه مأخذه].

7) - [الأسرار: الهموم].

8) [وسيلة الدّارين: وقد أخذ الهمّ منه مأخذه].

9) - [في العيون مكانه: انّ يزيد استدعى ...].

10) [العيون: وخيّرهنّ بين المقام بدمشق و].

11) [العيون: وخيّرهنّ بين المقام بدمشق و].

12) [لم يرد في العيون].

13) [لم يرد في العيون].

قالوا: نحبّ أوّلًا أن ننوح على الحسين، قال: افعلوا ما بدا (1)لكم، ثمّ أخليت لهنّ الحجر والبيوت في دمشق ولم تبق هاشميّة ولا قرشيّة إلّاولبست السّواد على الحسين، وندبوه على ما نقل سبعة أيّام فلمّا كان اليوم الثّامن (2)دعاهنّ يزيد وعرض (3)عليهنّ المقام (4)فأبينَ (5)(6)وأرادوا (7)الرِّجوع إلى المدينة (8)(9). فأحضر لهم المحامل وزيّنها، وأمر بالأنطاع من (10)الإبريسم، وصبّ عليها الأموال (11)وقال: يا أمّ كلثوم! خذوا (12)هذا المال (13)عوض ما أصابكم، فقالت أمّ كلثوم: يا يزيد! ما أقلّ حياؤك وأصلف (14)وجهك؟ (15)أتقتل أخي وأهل بيتي وتعطيني عوضهم (16)مالًا؟ واللَّه لا كان ذلك أبداً (17):

فيا ذلّة الإسلام من بعد عزّه *** ويالك رزء في الأنام خطير

فيا عبرتي سحِّي ويا حرقتي ازددي *** ويا نفس ذوبي فالمصاب كبير

فأيّ حياة بعد ذا الرّزء ترتجى *** وأيّ فؤاد يعتريه سرور

نقل أنّ اللّعين يزيد وعد عليّ بن الحسين بثلاث حاجات يقضيها له، فلمّا أحضره قال له: اذكر لي حاجاتك اللّاتي وعدتك بهنّ، فقال له: (الأولى) أن تريني وجه سيِّدي


1) . [إلى هنا لم يرد في تظلم الزهراء].

2) . [زاد في الدمعة و تظلم الزهراء: من الأيام التي ناحوا فيها على الحسين علیه السلام ].

3) . [في البحار والعوالم: أعرض].

4) . [وسيلة الدارين: فأبوا ذلك و قالوا: بل ردنا إلى المدينة فانها مهاجر جدنا].

5) . [في نفس المهموم والمعالي و وسيلة الدارين: فأبوا ذلك و أضاف فيهما: و قالوا بل ردنا إلى المدينة فإنها مهاجر جدنا صلي الله عليه و آله ].

6) . [العيون: ذلك و قلن: بل ردنا إلى المدينة فإنها مهاجر جدنا صلي الله عليه و آله ].

7) . [في الدمعة و تظلم الزهراء: أردن].

8) . [العيون: ذلك و قلن: بل ردنا إلى المدينة فإنها مهاجر جدنا صلي الله عليه و آله ].

9) . [إلى هنا حكاه في الأسرار].

10) . [لم يرد في البحار والعوالم والدمعة و تظلم الزهراء].

11) . [وسيلة الدارين: فأبوا ذلك و قالوا: بل ردنا إلى المدينة فانها مهاجر جدنا].

12) . [في المعالي ووسيلة الدارين: هذه الأموال].

13) . [في المعالي ووسيلة الدارين: هذه الأموال].

14) . [في البحار والعوالم و الدمعة والمعالي والعيون ووسيلة الدارين: أصلب].

15) . [لم يرد في البحار والعوالم والدمعة والمعالي والعيون ووسيلة الدارين].

16) . [إلى هنا مثله في البحار والعوالم].

17) . [إلى هنا حكاه في الدمعة و نفس المهموم و تظلم الزهراء و المعالي والعيون ووسيلة الدارين].

ومولاي الحسين فأتزوّد منه وأودِّعه. و (الثّانية) أن تردّ علينا ما أخذت منّا. و (الثّالثة) إن كنت قد عزمت على قتلي فوجِّه مع هؤلاء النِّسوة من يردّهنَّ إلى حرم جدّهنَّ.

فقال: أمّا وجه أبيك لن تراه أبداً، وأمّا قتلك، فقد عفونا عنك، وأمّا النِّسوة فلا يسير بهنّ إلى المدينة غيرك، وأمّا ما أخذ منكم، فأنا أعوّضكم عنه، فقال عليه السلام: أمّا مالك فهو موفور عليك، وإنّما طلبت ما أخذ منّا لأنّ فيها مغزل فاطمة بنت محمّد ومقنعتها وقلادتها وقميصها. فأمر اللّعين بردّ ذلك وأمر بردّ الأسارى إلى أوطانهم.

الطّريحي، المنتخب،/ 496- 498/ عنه: البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 140- 141، 154- 155؛ القزويني، تظلّم الزّهراء،/ 275- 288؛ مثله المجلسي، البحار، 45/ 196- 197؛ البحراني، العوالم، 17/ 422- 423؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 521- 523؛ القمي، نفس المهموم (1)،/ 455، 463، 465؛ المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 172- 173، 187، 189؛ الميانجي، العيون العبرى،/ 284، 287، 288؛ الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 393، 399- 400

قال: فكأنّ أهل الشّام نيام فانتبهوا فعطّلوا الأسواق وجدّدوا العزاء وأظهروا المصيبة لأهل العباء وقالوا: واللَّه ما علمنا أ نّه رأس الحسين عليه السلام وإنّما قيل رأس خارجيّ خرج بأرض العراق، فلمّا سمع يزيد (لعنه اللَّه) ذلك استعمل لهم أجزاء القرآن وفرّقها في المسجد فكانوا إذا (2)فرغوا من الصّلاة (3)وضعوها بين أيديهم ليشتغلوا بها عن ذكر الحسين عليه السلام فلم يشغلهم عن ذكره شي ء. (4)قال: فأمر يزيد بإحضارهم وقام (5)خطيباً وقال: يا أهل الشّام! أنتم تقولون إنِّي قتلت الحسين أو أمرت بقتله، وإنّما قتله ابن مرجانة. ثمّ (6)دعا


1) - [حكاه نفس المهموم عن البحار].

2) - [زاد في الأسرار: صلّوا].

3) - [الأسرار: صلاتهم].

4) [الأسرار: والنّاس حينئذٍ ما لهم حديث إلّاحديث الحسين، حتّى أنّ الرّجل يقول لصاحبه: يافلان! أما ترى إلى ما فعل بابن بنت نبيّنا؟ فبلغ ذلك يزيد، وعرف أنّ أهل الشّام لا يشغلهم عن ذكر الحسين شاغل، فنادى في النّاس أن يحضروا إلى الجامع، فحضروا من كلّ جانب ومكان، فلمّا تكامل النّاس قام فيهم].

5) [الأسرار: والنّاس حينئذٍ ما لهم حديث إلّاحديث الحسين، حتّى أنّ الرّجل يقول لصاحبه: يافلان! أما ترى إلى ما فعل بابن بنت نبيّنا؟ فبلغ ذلك يزيد، وعرف أنّ أهل الشّام لا يشغلهم عن ذكر الحسين شاغل، فنادى في النّاس أن يحضروا إلى الجامع، فحضروا من كلّ جانب ومكان، فلمّا تكامل النّاس قام فيهم].

6) - [زاد في الأسرار: قال: واللَّه لأقتلنّ من قتله].

باللّذين حضروا قتل الحسين عليه السلام فحضروا بين يديه (1)فسألهم وقال: ويحكم من قتل الحسين عليه السلام؟ فجعل بعضهم يحيل على بعض، فقال يزيد (لعنه اللَّه): ويحكم أراكم يحيل بعضكم على بعضٍ (2)

فالتفت إلى شبث بن ربعيّ وقال له: يا ويلك! أنت قتلت الحسين عليه السلام أو أنا أمرتك بقتله؟ فقال شيث: أنا واللَّه ما قتلته ولعن اللَّه من قتله بل قتله مصابر بن الرّهيبة فالتفت إليه يزيد (لعنه اللَّه) وقال: ويلك أنت قتلت الحسين عليه السلام أم أنا أمرتك بقتله؟ قال: لا واللَّه بل قتله قيس بن الرّبيع فالتفت إليه قال: أ أنت قتلت الحسين عليه السلام أم أنا أمرتك بقتله؟ قال: لا، قال: فمن قتله؟ قال: قتله شمر بن ذي الجوشن (لعنه اللَّه) فالتفت إليه وقال: أ أنت قتلت الحسين أم أنا أمرتك؟ قال: لا، قال: فمن قتله؟ قال: سنان بن أنس النّخعيّ، فقال له: أ أنت قتلت الحسين أم أنا أمرتك؟ قال: لا، قال: من قتله؟ قال: قتله خولّى بن يزيد الأصبحيّ فقال له: أ أنت قتلت الحسين أم أنا أمرتك بقتله؟ قال: لا، فعند ذلك غضب يزيد غضباً شديداً وقال: ويلكم ويحيل بعضكم على بعض وأرى ينظر بعضكم بعضاً].

، قالوا: يا يزيد! قتله قيس بن الرّبيع (لعنه اللَّه)، فقال له: أنت قتلت الحسين عليه السلام؟ فقال: كلّا ما أنا قتلته، قال: (3)فمن قتله؟ قال قيس: أقول لك من قتله ولي الأمان؟ قال: قل ولك الأمان، قال قيس: واللَّه ما قتل الحسين وأهل بيته إلّامن عقد الرّايات وصبّ المال على الأنطاع وسيّر الجيوش، فقال يزيد (لعنه اللَّه): ومن ذاك؟

قال: أنت واللَّه يا يزيد، قال: فغضب يزيد (لعنه اللَّه) ونهض ودخل داره (4)ووضع الرّأس في طشتٍ وغطّاه بمنديل ديبقي ووضعه في حجره (5)وجعل يلطم (6)على خدِّه (7)ويقول: ما لي وقتل الحسين عليه السلام وخرج فدعا بالحرم واعتذر عندهنّ وقال: أ يّما أحبّ إليكنّ المقام عندي (8)أو المسير إلى المدينة؟ فقلن: نحبّ أن ننوح على الحسين عليه السلام (9)أيّاماً ونسير إلى المدينة، قال: فأمر لهنّ بدارٍ (10)وهيّأوا لهنّ كلّ شي ء يحتاج إليه فجعلن ينحن على الحسين عليه السلام فلم يبق في دمشق قرشيّة إلّالبست السّواد وجعلن يبكين على الحسين عليه السلام سبعة أيّام.


1) [الأسرار:

2) [الأسرار:

3) [قريب بهذا المضمون ذكر في الأسرار مع اختلاف يسير فيها].

4) [قريب بهذا المضمون ذكر في الأسرار مع اختلاف يسير فيها].

5) - [زاد في الأسرار: ودخل إلى بيت مظلم].

6) [الأسرار: خدّه وعلى أمّ رأسه].

7) [الأسرار: خدّه وعلى أمّ رأسه].

8) - [زاد في الأسرار: والجائزة السّنيّة].

9) [الأسرار: قال: فأمر يزيد (لعنه اللَّه): فافسحوا لهنّ داراً].

10) - [زاد في الأسرار: يا يزيد].

فلمّا كان اليوم الثّامن (1)خيّرهنَّ بين المقام عنده والمسير إلى المدينة فأخترن المسير.(2)قال: فدعا لهنَّ بالمحامل وفرشها بالأبريسم وصبّ الأموال (3)وقال: يا أمّ كلثوم! خذي (4)هذه الأموال عوضاً عن الحسين (5)عليه السلام، فقالت (6)له أمّ كلثوم (7): (8)ما أقسى قلبك تقتل أخي وتعطيني (9)عوضه مالًا (10)، واللَّه لا كان ذلك (11)أبداً. (12)(13)قال: فأعطاهم مالًا كثيراً وأخلف على كلِّ واحدٍ (14)ما أخذ منه وزاد (15)عليه من الحلّى (16)والحلل (17)ثمّ دعا بالجمال فأبركوها ووطّأها لهم بأحسن وطاء وأجمله، ودعا بقائد (18)من قواده وضمّ إليه خمسمائة فارسٍ وأمره بالمسير إلى المدينة (19).

مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 138- 140/ عنه: البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 155؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 523، 525، 526؛ النّقدي، زينب الكبرى،/ 60- 61

وذكر أبو مخنف أنّ يزيد أمر بأن يصلب رأس الحسين عليه السلام على باب داره، وأمر بالنِّسوة أن يدخلوا داره، فلمّا دخلت النِّسوة دار يزيد لم تبق امرأة من آل أبي سفيان


1) - [زاد في الأسرار: عرض عليهنّ].

2) [الأسرار: إلى المدينة قال الرّاوي: فعدّل لهنّ المحامل وفرشها بفرش ديبقي وبالأبريسم وصبّ الأموال على الأنطاع].

3) [الأسرار: إلى المدينة قال الرّاوي: فعدّل لهنّ المحامل وفرشها بفرش ديبقي وبالأبريسم وصبّ الأموال على الأنطاع].

4) - [في زينب الكبرى مكانه: وأحضر أهل بيت النّبوّة وقال لزينب يا أمّ كلثوم: خذي ...].

5) - [زاد في الأسرار وزينب الكبرى: واحسبي (زاد في الأسرار: ما) كأنّ قد مات].

6) [لم يرد في زينب الكبرى].

7) [لم يرد في زينب الكبرى].

8) - [زاد في الأسرار: يا يزيد].

9) [زينب الكبرى: المال].

10) [زينب الكبرى: المال].

11) - [الأسرار: لك].

12) [زينب الكبرى: وخرجت مع أهل بيتها ولم تقبل منه شيئاً وقد ردّ عليهنّ بعض ما كان أخذ منهنّ وفي ذلك مغزل فاطمة بنت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله ومقنعتها وقلادتها وقميصها عليها السلام (وهذه الرّواية) رويت عن أبي مخنف أيضاً بتغيير يسير].

13) - [إلى هنا حكاه الدّمعة عن المنتخب وانظر فيه].

14) - [زاد في الدّمعة والأسرار: منهنّ ومنهم].

15) - [في الدّمعة والأسرار: زاد].

16) [في الدّمعة والأسرار: والثِّياب والأثاث].

17) [في الدّمعة والأسرار: والثِّياب والأثاث].

18) - [في الدّمعة والأسرار: بقوّاد].

19) [زينب الكبرى: وخرجت مع أهل بيتها ولم تقبل منه شيئاً وقد ردّ عليهنّ بعض ما كان أخذ منهنّ وفي ذلك مغزل فاطمة بنت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله ومقنعتها وقلادتها وقميصها عليها السلام (وهذه الرّواية) رويت عن أبي مخنف أيضاً بتغيير يسير].

ومعاوية إلّااستقبلتهنّ بالبكاء والصُّراخ والنِّياحة على الحسين عليه السلام، وألقين ما عليهنّ من الثِّياب والحلل والحليّ، وأقمنَ المآتم ثلاثة أيّام، وخرجت هند بنت عبداللَّه بن [عامر بن] كريز امرأة يزيد مكشوفة الرّأس، وكانت قبل ذلك تحت الحسين عليه السلام حتّى شقّت السّتر وهي حاسرة، فوثبت إلى يزيد وهو في مجلس عامّ فغطّاها، ثمّ قال: نعم، فاعولي عليه- يا هند- وابكي على ابن بنت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله وصريخة قريش، عجّل عليه ابن زياد فقتله قتله اللَّه.

ثمّ إنّ يزيد أنزلهم في دار الخاصّة، فما كان يتغدّى ولا يتعشّى حتّى يحضر عليّ بن الحسين عليه السلام معه. (1)

يزيد برجست و جامه اى بر سر او افكند و او را بر گرداند و گفت: «اى هند! نوحه و زارى كن بر فرزند رسول خدا و بزرگ قريش كه پسر زياد لعين در امر او تعجيل كرد و من به كشتن او راضى نبودم.»

پس اهل بيت را در خانه خود جاداد و در هر چاشت و شام، حضرت امام زين العابدين عليه السلام را بر سر خوان خود مى طلبيد.

مجلسى، جلاء العيون،/ 743- 744

ايضاً روايت كرده اند كه روزى يزيد لعين، حضرت امام زين العابدين و عمرو فرزند امام حسن عليه السلام را طلبيد. عمرو كودك يازده ساله بود. يزيد به عمرو گفت: «با فرزند من خالد كشتى بگير.»

عمرو گفت: «كشتى به چه كار مى آيد؟ اگر خواهى شجاعت ما را امتحان كنى، كاردى به دست من و كاردى به دست او بده تا با او مقاتله كنيم.»

يزيد گفت: «اين شجاعت را از پدران به ميراث دارى.»

پس به امام زين العابدين عليه السلام گفت: «حاجتى از من بطلب.»

حضرت فرمود: «سه حاجت دارم: اوّل آن كه سر پدر بزرگوار مرا به من دهى. دوم آن كه حكم كنى كه آنچه از ما غارت كرده اند، به ما پس دهند. سوم آن كه اگر اراده كشتن من دارى، كسى همراه مخدرات استار عصمت كنى كه ايشان را به حرم جد خود برگرداند.»

آن ملعون گفت: «هرگز روى پدر خود را نخواهى ديد و از كشتن تو گذشتم و زنان را به مدينه خواهى برد و آنچه از مال شما برده اند، من از مال خود عوض مى دهم.»

حضرت فرمود: «من مال تو را نمى خواهم؛ ليكن جامه هايى كه از ما گرفته اند، چون جامه اى چند در آن ميان هست كه حضرت فاطمه ريسمان آن ها را ريشته است، و مقنعه و پيراهن و قلاده آن حضرت در ميان آن هاست، براى آن بود كه آن ها را طلبيدم.»

پس حكم كرد كه آن ها را دادند و دويست دينار طلا با آن ها به حضرت داد. حضرت آن زر را گرفت و بر فقرا و مساكين قسمت كرد. پس يزيد آن حضرت را مخير گردانيد ميان ماندن در دمشق و برگشتن به سوى مدينه. حضرت فرمود: «مى خواهم به سوى مدينه برگردم و در محل هجرت جدّ بزرگوار خود باشم.»

در بعضى از كتب معتبره روايت كرده اند كه هند، زن يزيد گفت: چون سرهاى شهداى كربلا را به شام آوردند، شبى در خواب ديدم كه درى از آسمان گشوده شد و فوج فوج ملائكه نازل مى شدند و در برابر سر مبارك حضرت امام حسين عليه السلام مى ايستادند و مى گفتند: «السلام عليك يا أبا عبداللَّه السّلام عليك يابن رسول اللَّه! ناگاه ديدم كه ابرى از آسمان به زير آمد و مردان بسيار در ميان آن ابر بودند. در ميان ايشان مردى بود در نهايت صباحت و نور و صفا چون به زمين رسيد، دويد و خود را به آن سر منور رساند. لب و دندان او را مى بوسيد و نوحه و زارى مى كرد و مى گفت: «اى فرزند دلبند من! تو را كشتند و تو را از آب فرات منع كردند. مگر تو را نشناختند، اى فرزند گرامى! من جدّ توام رسول خدا. و اين پدر تو است، على مرتضى. و اين برادر تو است حسن مجتبى. و اين ها عموهاى تواند جعفر طيار، عقيل، حمزه و عباس.»

و يك يك اهل بيت خود را شمرد. هند گفت: «من از دهشت اين حال، خايف و ترسان بيدار شدم. چون به نزد سر آن بزرگوار رفتم، ديدم كه نور از آن سر منور به آسمان بالا مى رفت. رفتم كه يزيد را بيدار كنم و او را از خواب خود مطلع گردانم. او را در جاى خود نيافتم. چون تفحص كردم، ديدم كه به خانه تارى درآمده و رو به ديوار نشسته است و باغايت بيم و اندوه و خوف مى گويد: مرا با حسين چه كار بود؟ چون خواب مرا شنيد، غم و بيم او مضاعف شد. سر به زير افكند و جواب نگفت.»

چون صبح شد، اهل بيت رسالت را طلبيد و ايشان را ميان ماندن در شام باحرمت و كرامت و برگشتن به سوى مدينه باصحت و سلام مخير گرداند. گفتند: «اوّل مى خواهيم ما را رخصت دهى كه به ماتم تعزيه آن امام مظلوم قيام نماييم.»

گفت: «آنچه خواهيد بكنيد.»

و خانه اى براى ايشان مقرر كرد و ايشان جامه هاى سياه پوشيدند و هركه در شام بود، از قريش و بنى هاشم با ايشان در ماتم و زارى و تعزيت و سوگوارى موافقت كردند و تا هفت روز بر آن جناب، ندبه و نوحه و زارى كردند.

و در روز هشتم، ايشان را طلبيد. نوازش و عذرخواهى و تكليف به ماندن در شام كرد. چون قبول نكردند، محمل هاى مزيّن براى ايشان ترتيب داد و اموال براى خرج ايشان حاضر كرد و گفت: «اينها عوض آنچه نسبت به شما واقع شده است.»

امّ كلثوم گفت: «اى يزيد! چه بسيار كم حيايى. برادران و اهل بيت مرا كشته اى كه جميع دنيا برابر يك موى ايشان نمى شود و مى گويى اينها عوض آنچه من كرده ام.»

به روايت شيخ مفيد و ديگران، يزيد، نعمان بن بشير را كه از صحابه جناب رسول بود، طلبيد و گفت: «مردى از اهل شام را كه به صلاح و سداد و امانت و ديانت موسوم باشد، با ايشان همراه كن و كارسازى تهيه سفر ايشان را بر وجه نيكو به عمل آور و جمعى از حارسان با ايشان بفرست.»

به روايت ديگر: نعمان را همراه كرد. پس امام زين العابدين عليه السلام را طلبيد و براى رفع تشنيع مردم گفت: «خدا لعنت كند ابن مرجانه را. به خدا سوگند كه اگر من به جاى او مى بودم، امام حسين هرچه از من طلب مى كرد، اجابت او مى كردم وبه كشتن او راضى نمى شدم. بايد كه پيوسته نامه هاى تو به من برسد و هر حاجت كه داشته باشى، از من طلب نمايى كه به اجابت مقرون است.»

پس آن مردى را كه براى حراست ايشان مقرر شده بود، طلبيد و سفارش بسيار در باب رعايت ايشان كرد.

مجلسى، جلاء العيون،/ 749- 751

محمّد ابن أبي طالب، تسلية المجالس وزينة المجالس، 2/ 399


1) - و ابو مخنف و غير او روايت كرده اند: يزيد امر كرد كه سر آن سرور را بر در قصر شوم او نصب كردند و اهل بيت آن حضرت را امر كرد كه داخل خانه ملعونه او شوند. چون مخدرات اهل بيت عصمت و طهارت داخل خانه آن لعين شدند، زنان آل ابى سفيان زيورهاى خود را كندند و لباس ماتم پوشيدند و صدا به گريه و نوحه بلند كردند و سه روز ماتم داشتند و هند دختر عبداللَّه بن عامر كه در آن وقت زن يزيد بود و پيش تر در حباله امام حسين عليه السلام بود، پرده را دريد و از خانه بيرون دويد و به مجلس آن ملعون آمد. در وقتى كه مجمع عام بود، گفت: «اى يزيد! سر مبارك فرزند فاطمه دختر رسول را بر در خانه من نصب كرده اى!»

ثمّ أمرهم بالرّجوع إلى المدينة المنوّرة. (1)

و ديگر از مصائب و آلام اهل بيت خير الانام در مدت توقف در شهر شام اقامت علامات سوگوارى است. چنان كه در بحر المصائب و نور العين و مقتل ابى مخنف مسطور است كه چون يزيد پليد در حضرت اهل بيت رسول مجيد معروض داشت كه: «كار به اختيار شماست، اگر خواهيد به جانب مكه و مدينه شويد و اگر خواهيد در اين جا اقامت ورزيد!»

فرمودند: «اى يزيد! چون از حسين عليه السلام ما را جدا كردند، عبيداللَّه زياد ما را مجال و امكان نگذاشت كه بر وى گريستن و ناليدن كنيم و مراسم عزا به پا داريم. هم اكنون بر آن حضرت گريستن بخواهيم گرفت. آن گاه به حرم جدّ خويش مى شويم.»

يزيد فرمان كرد تا يكى از سراهاى او را براى ايشان خالى كردند و اهل بيت در آن جا به سوگوارى و زارى و ناله و فرياد و عزادارى به روزان و شبان بنشستند و چون باران بهارى سرشك ديده روان ساختند، در دمشق هيچ قرشيه و هاشميه نماند. مگر اين كه باعزا و مصيبت و ناله و نحيب هم عنان گشت. چنان آشوب برآوردند كه همى خواست كوه از جا بشود و يك هفته بر اين گونه با جامه سياه ناله به ماه بردند.

و به روايتى، جناب زينب خاتون سلام اللَّه عليها از يزيد بخواست تا رؤوس شهدا را به مجلس سوگوارى بفرستد. آن ملعون بفرستاد و معلوم است كه اگر اين خبر به صدق باشد، حالت آن مخدره با سر مبارك امام حسين عليه السلام و ديگر شهدا چه خواهد بود؟ و سوگوارى سوگواران چه مايه خواهد يافت؟ و حالت جناب امّ كلثوم با سر مبارك حضرت ابى الفضل سلام اللَّه عليه چه منوال خواهد داشت؟ چنان كه از كتاب نور العين مسطور است كه حضرت امّ كلثوم سر مبارك على اصغر را از جناب سكينه خاتون بگرفت و بر سينه نهاد و چنان بگريستند كه فريشتگان آسمان و جنبندگان زمين از گريه ايشان به گريه شدند. آن گاه آن حضرت در ندبه و زارى اين شعر بخواند: «يا لهف قلبي على الصّغير الظّامي»؛ چنان كه از اين پيش مرقوم شد.

و موافق خبرى كه در اغلب كتب مقاتل مذكور است، چون يزيد هيجان قلوب و آشوب مردم را تفرش كرد، بر سلطنت خويش بينديشيد و صلاح در آن ديد كه با اهل بيت اطهار اظهار عطوفت و مهربانى كند تا مگر مردم شام از آن جوش و خروش فرود آيند. پس در طلب امام زين العابدين سلام اللَّه عليه بفرستاد تا بااحترام و احتشام به مجلس او درآيد.

امام عليه السلام خواست به او روى نهد، حضرت زينب خاتون عرض كرد: «اى يادگار رفتگان و پناه و پرستار برجا ماندگان! همانا از غدر و مكر اين ستمكار در كار تو انديشناك هستم، اكنون كه همى خواهى به مجلس وى شوى. «يا قرّة عيني وسلوة فؤادي! لا تتكلّم إلّابكلام هينٍ وقولٍ لين، فانّه ظالم عنيد، وشقيٌّ شديد، لا يخاف من اللَّه وعذابه ولا يستحيي من رسول اللَّه ووليّه.

اى فروز چشم و سرور دل! با اين ظالم عنيد و شقى شديد، نرم سخن كن. چه اين ظالم از خداوند منتقم بيمناك نباشد و از رسول خدا و ولى خدا شرم نكند.» چون امام عليه السلام به مجلس يزيد برفت، يزيد به حشمت آن حضرت برپا جست و در صدر مجلسش جلوس داد و اظهار بشاشت و بشارت نمود و عرض كرد: «يا على بن الحسين! آنچه مى خواهى، بفرماى كه برآورده و پذيرفته است.»

فرمود: «اى يزيد! اوّلًا در باب حاجتم به تو حاجتى نيست. ديگر اين كه در هر باب با عمه ام زينب ببايست سخن كنم. چه پرستار يتيمان و بيماران و غمگسار اسيران است.»

يزيد چون اين سخن بشنيد، بر خود بلرزيد و بفرمود تا پرده اى از ميان مجلس بركشيدند و به احضار اهل بيت اطهار و جناب زينب سلام اللَّه عليهم فرمان كرد و در تعظيم و تكريم ايشان بكوشيد و اهل بيت به ياد ديگر مجالس آن ملعون افتادند و مستعد ناله و زارى شدند. آن پليد بعد از ساعتى سر بركشيد و به پوزش و نوازش گذارش گرفت و ايشان را در اقامت دمشق و مراجعت به مدينه مختار ساخت.

حضرت زينب بناليد و صدا به: وا اخاه! و وا ذلّتاه! و وا ضيعتاه! بلند ساخت؛ چنان كه يزيد بهراسيد و گفت: «اين زن كه اين ناليدن كند، كيست؟»

گفتند: «وى، دختر مصطفى و ناموس كبريا و فروغ چشم مرتضى و صديقه صغرى و نايبه زهرا، زينب كبرى، خواهر حسين عليهما السلام است.»

يزيد بر خود بلرزيد و از گفته خويش نادم شد و باشرم و آزرم به آن حضرت رو كرد و گفت: «از اين ناله و زارى چه سود؟ به شكيبايى باش و به پرستارى بازماندگان بگذران.»

آن مظلومه از اين سخنان نيز آشفته شد و فرمود: «رفتن به مدينه، محنت مرا تازه كند و بنيان شكيبايى را بركند و بر غم و اندوه بيفزايد.»

عرض كرد: «غريبان هميشه خواهان وطن باشند و همى ببايست كه رفتن به مدينه اسباب سرور باشد.» آن مظلومه از اين سخن سخت بگريست. يزيد گفت: «از آنچه رفت، سخن نبايد كرد.»

و به روايتى، چون يزيد به آن مخدره عرض كرد: «يا أخت الحسين! هل لك حاجة ومرام حتّى أقضيها بالتمام؛ اى خواهر حسين! آيا حاجتى و مقصودى دارى تا برآورده دارم؟»

فرمود: «يا ابن الطّلقاء! أطلب منك ثلاثة أشياء: عمامة جدِّي ومقنعة أمِّي وقميص أخي؛ سه چيز از تو مى خواهم: يكى عمامه جدم، ديگر مقنعه مادرم و سوم پيراهان برادرم را.»

پسر معاويه گفت: «اما عمامه و مقنعه را مأخوذ داشتم و براى تبرك و تيمن در خزانه نهادم. اما پيراهان را تا كنون نديده ام و ندانم نزد كيست.»

فرمود: «اى يزيد! اين را بدان كه در اوان طفوليت روزى در خدمت مادرم فاطمه زهرا بودم. نگران شدم كه ريسمان اين پيراهان را مى ريسد و مى گريد. از آن گريستن و ناليدن و ندبه راندن پرسيدن گرفتم. فرمود: «اى دخترك من! جبرئيل از حضرت خداى جليل خبر شهادت برادرت حسين را به رسول مجيد بياورد كه در زمين كربلا با بدن چاك چاك خواهد ماند. اين ريسمان همى بريسم كه براى فروغ ديده ام پيراهنى ترتيب دهم؛ بلكه اندام زخمناكش عريان در بيابان نماند.

اى يزيد! در روز عاشورا برادرم حسين اين پيراهن را بر تن بياراست و شمر به غارت ببرد. ببايست آن پيراهن را به من باز دهند تا ببوسم و ببويم و سينه اندوهناك را شفايى حاصل شود.»

يزيد چون اين حكايت بشنيد، حكمى شديد بنمود تا بياوردند و به آن مخدره باز دادند و گفت: «آيا حاجت ديگر دارى تا به جا آورم؟»

آن حضرت با ناله و آه فرمود: «يا يزيد! نحن فارقنا سيِّدنا الحسين وهو جسد بلا رأس ولم يمكنا عبيداللَّه ابن زياد أن ننوح عليه ونندبه؛ و از آن پس تاكنون نيز جرأت گريستن نيافته ايم و به علاوه از وفات دختر برادرم داغى ديگر بر جگر داريم. خواستار چنانيم كه مكانى وسيع خارج از عمارات و سراى معين كنى تا به ماتم بنشينيم و نيز دختران قريش و زنان بنى هاشم را كه در اين ديارند، رخصت كنى تا با ما به سوگوارى يارى كنيد.»

يزيد فرمان كرد تا در بيرون عمارات سلطنتى در دار الحجاره، مقامى مناسب و مكانى وسيع خالى كردند و در كوى و برزن دمشق منادى كردند و رخصت دادند كه هركس بخواهد، به مراسم عزادارى بپردازد. جمعى كثير به ناله و نفير درآمدند و تمامت زنان قرشيه و هاشميه جامه بپوشيدند و گريبان چاك ساختند و موى پريشان كردند و بر سر و بر روى بزدند و اشك بباريدند و حضرت امام زين العابدين به مجلس سوگ درآمد. جناب زينب خاتون دست مباركش را بگرفت و برفراز مسند حضرت سيّد الشهدا عليه السلام بنشاند و آشوب محشر برخاست و سوگواران از ديدار اين حال بانگ زارى به عرش بارى رساندند و با حضرت زينب خاتون طىّ مقالات كردند.

در آن ميان، يكى از آنان از كيفيت حالات سيّد الشهدا بپرسيد. جناب امّ كلثوم اين ابيات را در ماتم آن حضرت انشاد فرمود: «ماتت رجالي وأفنى الدّهر ساداتي». چنان كه از اين پيش مرقوم افتاد و ناله و فغان زنان شام از آسمان برگذشت 1، جناب زينب خاتون روى به زنان شام كرد و فرمود: «اى اهل عزا! نگاه كنيد و بنگريد و بدانيد كه اين حالت سرها و كيفيت اين شور و نوا، نمونه اى از سرگذشت گذشته هاى ماست. نيك بنگريد كه اين مردم جافى 2 و شقى با آل على چگونه معامله كردند؟ و با اهل بيت مصطفى چه به پا آوردند؟

اى زنان شام! شما اين حالت و كيفيت را ملاحظت كنيد. اما از هنگامه كربلا و رستخيز يوم عاشورا و حالت عطش اطفال و شهادت شهدا و برادرم سيّد الشهدا و حالات قتلگاه بى خبر هستيد، كه از ستم كوفيان بى وفا و پسر زياد بى حيا و صدمت طى راه بر اين زنان داغدار و يتيمان دلفكار و حضرت حجت خدا جناب سيّد سجاد چه بگذشت؟»

از مشاهده اين حال و استماع اين مقال، جملگى به ولوله و ولوال درآمدند 1 و آن مخدره، سر مبارك انور برادر را بر سينه خويش برگرفتى و ببوسيدى و ببوييدى و به جانب بقيع روى آوردى و به زبانى و حالى به مادرش خطاب كرد كه جمله آفريدگان را به خروش افكند. آن گاه رو به برادر كرد و لب بر لب مباركش بسود و كلمات جانگداز بفرمود. پس از آن، دستِ جناب سكينه خاتون را بگرفت و كلمات جانسوز براند.

در رياض الشهادة مسطور است: «آن حضرت سر مبارك برادرش را بر سينه بچسباند و عرض كرد: اى روشنى چشم من!»

أخي لا هنّئتني بعدك عيشتي *** ولا طاب لي حتّى الممات مقيل

فإن كنت أزمعت المقيل فقل لنا *** أما لك من بعد المغيب قفول

و در مفتاح البكا مسطور است كه از آن پس، آن مخدره خويشتن را بر وى افكند و با جگر تافته فرمود:

«أخي إن بكت نفسي أسىً فلعلّني *** بكيت لأمرٍ عن أساك عناني

أخي ما الحجا لي عن حجالي بحاجب *** ولا عنك إذ أبكى نُهاي نَهاني

أخي أيّ أحداث الطّوارق أشتكي *** فقد فضّ جمعي طارق الحدثان

أخي من عمادي في زمان تصرّفي؟ *** ومن أرتجيه في صروف زماني؟

أخي إن رمتني الحادثات برميها *** فقد كنت فيها عدّتي وأماني

أخي للرّزايا حسرة مستمرة *** فوا شقوتا ممّا يجنُّ جناني

أخي قد نفى عنِّي الزّمان سعادتي *** ولم يبق إلّاشقوتي وهواني

أخي إن يكن في الموت من ذاك راحة *** فراحة نفسي أن يكون فناني»

1 و اين اشعار را نيز در كتاب تحفة الناصريه به حضرت زينب منسوب داشته است:

تمسّك بالكتاب ومن تلاه *** فأهل البيت هم أهل الكتاب

بهم نزل الكتاب وهم تلوه *** وهم كانوا الهداة إلى الصّواب

إمامي وحّد الرّحمان طفلًا *** وآمن قبل تسديد الخطاب

عليٌّ كان صدِّيق البرايا *** عليٌّ كان فاروق العذاب

شفيعي في القيامة عند ربّي *** نبيٌّ والوصيّ أبو ترابِ

وفاطمة البتول وسيِّدا من *** يخلد في الجنان مع الشّباب

على الطّفّ السّلام وساكنيه *** وروح اللَّه في تلك القباب

نفوس قدّست في الأرض قدماً *** وقد خلصت من النّطف العذاب

مضاجع فتيةٍ عبدوا وناموا *** هجوداً في الفَدافِد والشّعاب

علتهم في مضاجعهم كعاب *** بأرواق منعّمةٍ رطابِ

وصيّرت القبور لهم قصوراً *** مناخاً ذات أفنية رحاب

لئن وارتهم أطباق أرض *** كما أغمدت سيفاً في قراب

كأنمار إذا جاسوا رواض *** وآساد إذا ركبوا غضاب

لقد كانوا البحار لمن أتاهم *** من العافين والهلكى الشّغاب

فقد نقلوا إلى جنّات عدن *** وقد عيضوا النّعيم من العقاب

بنات محمّد أضحت سبايا *** يُسقن مع الأسارى والنّهاب

مغبّرة الذّيول مكشّفات *** كسبى الرّوم دامية الكعاب

لئن أبرزن كرهاً من حجاب *** فهن من التّعفف في الحجاب

أيبخل بالفرات على الحسين *** وقد أضحى مباحاً للكلاب

فلي قلب عليه ذو التهاب *** ولي جفن عليه ذو انسكاب 1

در بحر المصائب و پاره اى كتب اخبار مسطور است كه از آن پس كه يزيد خواست اهل بيت را به مدينه طيبه مراجعت دهد، محمل هاى زرين والبسه رنگين مرتب ساخت و نيز اموالى بسيار و زرى فراوان بياوردند و بر زبر هم ريختند و آن خبيث گفت: «اين جمله در عوض آن مصائبى است كه شما را درسپرده است.»

جناب امّ كلثوم و به قول ابى اسحاق اسفراينى، جناب زينب خاتون در پاسخ فرمود: «يا يزيد! ما أقلّ حياءك وأصلب وجهك؟»؛ «اى يزيد! سخت بى آزرم و سخت رويى»؛ «تقتل سيِّدنا حسيناً وأهله وتقول خذوا هذا المال عوضه»؛ «سيّد جهانيان حسين عليه السلام و كسان او را مى كشى، آن گاه مى گويى اين مال را در عوض بستانيد.»

و به روايتى فرمود: «اى يزيد! مگر حديث جدم محمّد مصطفى صلى الله عليه و آله تو را به گوش نرسيده است كه مى فرمايد: هركس مكدر و محزون گرداند مؤمنى را و از آن پس دنيا را به او دهد، به تمامت عوض آن حزن كه به او رسيده است، نمى شود؟»

يزيد شرمسار و خاموش گشت و ايشان آن مال را قبول نفرمودند.

راقم حروف گويد: در اين مسئله، اخبار مختلف به نظر رسيده و در اغلب روايات وارد است كه يزيد، دويست دينار سرخ به حضرت على بن الحسين جناب امام زين العابدين عليه السلام تقديم كرد و گفت: «اين مبلغ را در ازاى خون پدرت بگير!»

و آن حضرت به اين تقريب كه مذكور شد، جواب بفرمود.

اما اين بنده را گمان چنان مى رود كه اگر اين خبر باحقيقت اخوت داشته باشد، لا بد دويست هزار دينار خواهد بود، زيرا آن ملعون در اين حال كه مى خواست خاطر ايشان را خشنود دارد و آشوب جهانيان را فرو نشاند، چگونه مى توانست بگويد: «خون مثل امام حسين عليه السلام و جماعتى از فرزندان امير المؤمنين، امام حسن، امام حسين عليهم السلام و بنى هاشم را به دويست دينار عوض مى دهم؟»

هيچ عاقلى بر اين تصديق نمى كند و يا اين خبر بيرون از صحت باشد و يا لفظ هزار از قلم نگارندگان ساقط شده باشد؛ واللَّه تعالى اعلم بحقايق الامور.

1 در مدت اقامت اهل بيت اطهار سلام اللَّه عليهم در شام، علماى تواريخ و خبر را اختلافات كثيره و تحقيقات مختلفه است و اين بنده در ذيل كتاب احوال حضرت امام زين العابدين عليه السلام و وقايع يوم الطفّ بيانى مبسوط بنمودم و هم در اين مقام معروض مى دارم كه سيّد طباطبايى اعلى اللَّه مقامه در حاشيه رياض المصايب چهل روز و نيز شش ماه مسطور مى دارد و به روايت ميلانى از كاشفى، شش ماه تمام و به روايت بعضى از علما از ابن بابويه رحمة اللَّه عليه نيز شش ماه و به قول صاحب مفتاح البكا از مهيج الاحزان هيجده روز و نيز به روايتى ده روز در شام توقف كردند 1. دو روز در حبس و هفت روز به مراسم عزادارى و سوگوارى و روز هشتم سوگوارى كه روز دهم باشد، به جانب مدينه رسول مختار رهسپار شدند.

علّامه مجلسى عليه الرحمه در بحار الانوار از صاحب مناقب حكايت مى فرمايد كه يزيد با اهل بيت اطهار اقامت به دمشق را اظهار كرد. ايشان پذيرفتار نشدند و فرمودند: «بل ردّنا إلى المدينة فانّها مهاجر جدّنا»؛ «ما را به مدينه كه هجرتگاه جدّ ماست، باز گردان!»

اين وقت يزيد با نعمان بن بشير كه از صحابه رسول خداى صلى الله عليه و آله به شمار مى رفت، گفت: «تجهيز سفر اين زنان را چنان كه شايسته مقام ايشان است، بساز و مردى امين و صالح را از مردم شام باجماعتى خيل و اعوان با ايشان همراه كن.»

آن گاه بفرمود تا البسه نفيسه و اشياى بديعه در خدمت ايشان حاضر كردند و رزق و روزى ونزل مهنا 3 مفروض و مهيا كردند و على بن الحسين عليهما السلام را بخواند و زبان به معذرت برگشود و از هر در سخن ها براند و آن كس را كه به معاودت ايشان مأمور بود، در سفارش ايشان وصيت ها بگذاشت.

و در مقتل صغير از ابى مخنف مسطور است كه: چون روز هشتم فرا رسيد، يزيد اقامت شام و مسير به مدينه را عرضه داشت. ايشان سفر مدينه را اختيار كردند. پس محمل ها از بهر ايشان بساز داد و با فرش ديبقى بياراست و از ابريشم مفروش ساخت و نطع ها بگسترد و اموال بر آن فرو ريخت و گفت: «اى امّ كلثوم! اين اموال را در عوض خون حسين مأخوذ دار و چنان انگار كه وى به موت طبيعى درگذشت؛ فقالت امّ كلثوم: يا يزيد! ما أقسى قلبك تقتل أخي وتعطيني عوضه مالًا واللَّه لا كان ذلك أبداً».

يزيد چون اين سخن بشنيد و اين ابا و امتناع بديد، اموالى بسيار به ايشان عطا كرد و از هركس، هرچه برده بودند، باز داد و از حلى و زيور و ثياب و اثاث برافزود و جمّال بخواست و كار محمل ايشان را به وجهى نيكو بياراست. آن گاه يكى از سرهنگان خود را بخواند و او را با پانصد تن سوار در خدمت ايشان رهسپار ساخت.

و در كتاب نور العين مسطور است كه چون مدت سوگوارى به پاى رفت، يزيد ايشان را بخواند و عرض كرد: «اگر آهنگ سفر داريد، به اختيار شماست.»

ايشان اجابت فرمودند. اين وقت فرمان كرد تا محامل بر اشتران بربستند و جمعى را براى رهسپار شدن ايشان حاضر كرد و اين داستان از آن پس بود كه ثياب فاخره در خدمت ايشان تقديم كرده بود. آن گاه مالى وافر حاضر كرد و گفت: «اى زينب! اين اموال را در ازاى آن مصائب كه بر شما فرود گشت، مأخوذ بدار.»

«فقالت: يا ويلك! ما أقلّ حياءك وأصلب وجهك، تقتل أخي وتقول خذوا عوضه مالًا؟»

و چون آن حضرت امتناع ورزيد، يزيد يكى از سرهنگان خود را بخواند و هزار تن سوار با وى منضم ساخت و فرمان كرد كه ايشان را به مدينه يا به هر مكان كه خود اختيار فرمايند، رهسپار دارد و تمامت ما يلزم ايشان را به جا گذارد. 1 آن گاه سر مبارك حسين عليه السلام را به مشك و كافور آكنده ساخت و به ايشان تسليم كرد. ايشان آن سر مطهر را به كربلا رساندند و به جسد شريفش ملحق و مدفون كردند. 1

و در مقتل كبير از ابى مخنف مذكور است كه: چون ايام سوگوارى پايان گرفت، يزيد، اهل بيت را بخواند و مسير را بر ايشان عرضه داشت. ايشان اجابت فرمودند. يزيد اشتران فراهم كرد و از تمامت ثياب فاخره حاضر ساخت و مال ها بر نطع ها بريخت و گفت: «اى زينب و اى امّ كلثوم و اى سكينه! اين اموال را عوض آنچه به شما رسيده است، باز گيريد.»

ايشان آن سخنان بگذاشتند و امتناع ورزيدند. يزيد سرهنگى را بخواند و جمعى را با وى مضموم ساخت و فرمان داد تا ايشان را به مدينه كوچ دهد و در قضاى حوايج ايشان احسان ورزد و دويست هزار مثقال زر سرخ به حضرت على بن الحسين عليهما السلام تقديم كرد. آن حضرت قبول نفرمود.

آن گاه يزيد فرمان كرد تا سر مبارك امام حسين صلوات اللَّه عليه را از مشك و كافور مملو ساختند و به آن حضرت تسليم كرد و على بن الحسين از آن جا مفارقت نفرمود تا پاره اى از آن اموال را به فقرا و مساكين متفرق ساخت و بقيه را در ميان فقراى مدينه رسول صلى الله عليه و آله پراكنده داشت.

راقم حروف گويد: اين روايت با آن بيان اين بنده كه از اين پيش در مبلغ تقديمى يزيد مسطور شد، موافق افتاد و در آن وقت به اين روايت وقوف نيافته و به حدس و سليقه خود بيانى كرده بود و نيز چنان مى نمايد كه در اين عبارت، چيزى ساقط شده باشد. چه تفرقه اموال باامتناع آن حضرت از قبول اموال منافى است. يا بايد آن حضرت امتناع ورزيده و به اصرار يزيد پذيرفتار شده باشد.

يا اين كه مقصود از اموال، نه آن زر سرخ باشد كه يزيد تقديم كرد و امام عليه السلام نپذيرفت. شايد آن، البسه و اشياى نفيسه ديگر باشد. چه، عنوان اين زر اين بود كه در عوض خون امام حسين عليه السلام مى باشد. از اين رو مقبول نيفتاد؛ چنان كه اين، روايت صاحب كشف الغموض از ابو مخنف مؤيد اين است و مى گويد: «يزيد لعنة اللَّه عليه از آن پس برد 4 و مناديل 5 و اكياس 6 از ذهب و فضه از بهر ايشان حمل كرد و هرچه از ايشان مأخوذ شده بود، شصت برابر بازپس داد.

آن گاه سرهنگى از سرهنگان و ثقه اى از ثقات خود را بخواند و پانصد سوار با او همراه كرد و او را فرمان داد تا اسارى و سباياى بتول را به اوطان خودشان به مدينه رسول صلى الله عليه و آله باز گرداند.»

و در روضة الشهدا از ابو المؤيد در ضمن روايتى كه مسطور داشته است، مى گويد: از آن پس، نعمان ابن بشير را بخواند و سى سوار با او گذاشت و در رعايت جانب اهل بيت عليهم السلام بسى مبالغت ورزيد و ايشان را به مدينه روان داشت.

و در كامل بهايى مسطور است كه اين هنگام يزيد عليه اللعنه عمرو بن خالد قرشى را بخواند و ايشان را به مدينه روان ساخت.

و در منتخب شيخ ابن طريح مسطور است: چون روز هشتم در رسيد، يزيد ملعون ايشان را بخواند و اقامت شام را عرضه داشت. ايشان نپذيرفتند و آهنگ مدينه فرمودند. پس محمل ها ترتيب داده با پوشش هاى ابريشمين زينت داده نطع ها بگسترد و مالى فراوان فرو ريخت و گفت: «يا امّ كلثوم! اين مال را در عوض آنچه بر شما فرود گشته است، مأخوذ داريد.»

آن حضرت آن جواب بداد و امتناع ورزيد.

و در بحار الانوار و پاره اى كتب مسطور است كه: چون هند زوجه يزيد از خواب خويش با يزيد داستان كرد، آن ملعون را غم و اندوه فرو گرفت و بامدادان به گاه حرم رسول خدا صلى الله عليه و آله را بخواند و گفت: «هريك را محبوب تر شماريد، در قبول آن مختاريد. يا در شام اقامت كنيد و از جوايز سنيه بهره ور باشيد و يا به مدينه رجوع فرماييد.»

فرمودند: «اوّلًا دوست همى داريم كه بر حسين عليه السلام نوحه كنيم.»

گفت: «هرچه مى خواهيد، چنان كنيد.»

پس بفرمود تا حجرات وبيوت از بهر ايشان در دمشق خالى كردند. از جماعت قرشيه و هاشميه هيچ كس نماند جز اين كه در ماتم حضرت سيّد الشهدا جامه سياه بر تن بياراست و تا هفت روز ندبه و زارى كردند و روز هشتم، يزيد ملعون ايشان را بخواند و خواستار شد كه در شام اقامت جويند. پذيرفتار نشدند و مراجعت به مدينه را آهنگ بستند. لا جرم يزيد محمل ها بياراست و با حرير و ديبا پوشش ساخت؛ الى آخر الخبر.

1 و در بيت الاحزان مروى است كه حضرت زينب سلام اللَّه عليها چون آن محمل هاى زرين را بديد، فرمود: «اجعلوها سوداء حتّى يعلم النّاس أنا في مصيبة وعزاء لقتل أولاد الزّهراء عليهم السلام»؛ «محمل هاى ما را سياه پوش كنيد تا چون ما را مردمان بنگرند، بدانند كه به سبب قتل اولاد فاطمه زهرا سلام اللَّه عليهم در حالت سوگوارى و عزادارى هستيم.» 1

و نيز به روايتى كه در اغلب كتب مسطور است، آن ملعون حضرت امام زين العابدين سلام اللَّه عليه را بخواند و آنچه بايد معروض داشت و از آن سه حاجت كه يكى در باب سر مطهر امام حسين صلوات اللَّه عليه بود، سخن رفت و در اين جا به نگارش آن جمله حاجت نيست.

و ابن صباغ در كتاب الفصول المهمه بعد از داستان عمر بن الحسين عليه السلام و يزيد كه باز مى نمايد اهل بيت مدت ها در دمشق بوده اند، مى گويد و از پس اين جمله يزيد با نعمان بن بشير فرمان كرد تا تجهيز سفر ايشان را آراسته كند؛ الى آخر الخبر.

در كتاب رياض الشهادة نيز به اين خبر و مكالمات جناب امّ كلثوم عليها السلام به اندك تفاوتى اشارت كرده است و مى گويد: «نعمان بن بشير را كه از صحابه رسول خداى صلى الله عليه و آله و به سداد و صلاح معروف بود، باجمعى از سواران مكمل و مسلح مشخص كرد تا در ملازمت ايشان به مدينه روى كنند و در تعظيم و تكريم ايشان كوتاهى نكنند.»

سبط ابن جوزى گويد: چون زنان و دختران امام حسين عليه السلام را بر زنان يزيد درآوردند، به سوى ايشان به پا شدند و صيحه و گريه برآوردند و به سوگوارى امام عليه السلام قيام ورزيدند و از آن پس، يزيد به على اصغر گفت: «اگر خواهى نزد ما بپاى تا در باره ات نيكى و نكويى كنيم و اگر خواهى به مدينه ات باز گردانيم.»

فرمود: «جز آهنگ مدينه ندارم.»

لا جرم آن حضرت را با اهل او به مدينه باز گرداند و به قول شعبى چون زنان امام حسين عليه السلام را بر زنان يزيد درآوردند، ناله «وا حسيناه!» بركشيدند. يزيد بشنيد و گفت: «يا صيحة!» الى آخر البيت.

شيخ مفيد مى فرمايد: يزيد فرمان كرد تا اهل بيت عصمت را در سرايى جدا كه به سراى او اتصال داشت، فرود آورد و با على بن الحسين عليهم السلام جا دادند. چون چند روزى در آن خانه اقامت فرمودند، نعمان ابن بشير را طلبيد و گفت: «تجهيز سفر ايشان را بكن كه تو بايد ايشان را به مدينه برى.»

و در محرق القلوب به همين تقريب اشارت كرده است و مى فرمايد: «بعد از آن كه اهل بيت صلوات اللَّه عليهم مدتى در دمشق بودند و آن مصائب بديدند، هند خواب معهود را بديد!»

از اين كلام معلوم مى شود كه مدت ها در شام بوده اند. چه در شرحى كه از انعقاد مجلس وسوگوارى و آوردن رؤوس مطهره شهدا عليهم السلام را به خواهش حضرت صديقه صغرى سلام اللَّه عليها به مجلس مصيبت و اقامت سوگوارى در مدت هفت روز و بعد از آن نوازش يزيد به ايشان اشارت مى كند، طول توقف ايشان معلوم مى شود.

معلوم باد اگر خبر فرستادن رؤوس شهدا به مجلس سوگوارى به صحت مقرون باشد، بايد در اوايل ورود به دمشق باشد. چه اگر مدت ها گذشته بود، چگونه تواند بود كه تا آن وقت، رؤوس شهدا را مدفون نكرده باشند. لا جرم در تصديق به اين خبر محل تأمل است و از خبرى كه در كتاب مهيج الاحزان مسطور است؛ معلوم مى شود كه مدت اقامت ايشان در دمشق و زمان عزادارى، افزون از هفت روز بوده است.

در كتاب مستطاب ناسخ التواريخ نيز به اين خبر و عدم قبول يزيد ملعون در نمودن سر مبارك امام حسين عليه السلام و يك هفته سوگوارى اهل بيت و مكالمات يزيد و جناب امّ كلثوم سلام اللَّه عليها چنان كه در اغلب كتب معتبره مسطور است، اشارت رفته است.

ابن اثير در تاريخ الكامل گويد: بعد از آن مكالمات كه در ميان يزيد و على بن الحسين عليه السلام برفت، فرمان كرد تا آن حضرت و زنان و پردگيانش را در سرايى مخصوص درآوردند و يزيد هر وقت خواستى غذاى چاشتگاه يا شامگاه به كار بندد، آن حضرت را بخواندى.

مى گويد: بعضى گفته اند: چون سر مبارك امام حسين عليه السلام را نزد يزيد آوردند، ابن زياد را به ازدياد جاه و منزلت وصله و جايزه بنواخت و از كردارش مسرور شد.

روزى به پايان نرفت كه از بغض و لعن و سبّ مردمان نسبت به خودش باخبر شد. لا جرم بر قتل امام عليه السلام پشيمانى گرفت و خويشتن را به نكوهش سپرد و همى گفت: «بر من چه شدى اگر احتمال آزار كردمى و حسين را با خود در سراى خودم فرود آوردمى و در آنچه خواست، حكومتش دادمى؟ هرچند در قبول مسئولش در اركان سلطنت من وهنى فرود آمدى تا حفظ جانب رسول خداى صلى الله عليه و آله و رعايت حق و قرابت حسين را به جا نهادمى. خداى پسر مرجانه را لعن كند كه حسين را به حال اضطرار دچار ساخت. با اين كه از وى خواستار شد كه دست خود را در دست من گذارد، يا به يكى از ثغور جاى كند تا به ديگر سراى روى نهد و پسر مرجانه از وى نپذيرفت. او را بكشت و در قتل او عموم مسلمانان را بر من برآشفت و تخم دشمنى مرا در مزرع قلوب ايشان بكاشت و بر و فاجر را از خشم و بغض من درون ها بينباشت. چه جمله جهانيان قتل حسين را بر من عظيم شمردند. مرا با ابن مرجانه چه كار است؟ خدايش ملعون و مغضوب بگرداند.»

و چون به آن اراده شد كه اهل بيت را به مدينه مراجعت دهد، نعمان بن بشير را گفت تا چنان كه شايسته حال ايشان است، تجهيز سفر ايشان را به جا آورد و مردى امين از مردم شام را بااندك جماعتى از سواران در ملازمت ايشان تا به مدينه روان دارد.

در كتاب اخبار الدول مسطور است كه از آن پس، يزيد ذريّه طاهره را در صحبت على بن الحسين عليهم السلام به مدينه روان كرد و نعمان بن بشير را با سى مرد همراه ساخت.

در كتاب روضة المناظر مذكور است كه يزيد عليه اللعنة ايشان را به سوى مدينه تجهيز كرد. در رساله صبان مسطور است كه ابن زياد عليه اللعنة سر مبارك امام حسين را با اهل بيت آن حضرت كه از آن جمله على بن الحسين و عمه اش جناب زينب خاتون صلوات اللَّه عليهم بودند، نزد يزيد عنيد بفرستاد و آن ملعون بسيار مسرور گشت و ايشان را در موقف سبايا بداشت و اهانت كرد و با قضيبى كه در دست داشت، بر آن سر مبارك بزد و همى گفت: «لقيت بغيك يا حسين!» و در فرح و سرور بسى مبالغت ورزيد؛ لكن چون مسلمانان بر وى خشمگين شدند و تمامت مردم روزگار به كين و بغض او برآمدند و قول رسول خداى صلى الله عليه و آله را «انّ أهل بيتي سيلقون بعدي من أمّتي قتلًا وتشريداً وانّ أشدّ قومنا لنا بغضاً بنو أميّة وبنو مخزوم» در اين جا آشكار يافتند، بر كار خود ندامت گرفت و از آن پس فرمان كرد تا اهل بيت آن حضرت را به مدينه طيّبه روانه كردند. در كتاب نور الابصار مذكور است كه: يزيد فرمان كرد تا على بن الحسين و اهل بيت را در سرايى مخصوص به ايشان فرود آوردند و آنچه مايحتاج ايشان بود، فراهم ساختند و تا آن حضرت حضور نيافتى، تغدّى 7 و تعشى 8 ننمودى و از آن پس، نعمان بن بشير را فرمان داد تا تجهيز سفر ايشان را به سوى مدينه چنان كه درخور ايشان بود، بديد و مردى امين از مردم شام را باجماعتى در ملازمت ايشان بفرستاد.

در حبيب السير مروى است: چون يزيد ملعون شنيد كه مردم بر قتله امام حسين عليه السلام نفرين همى كنند، با شمر و همراهانش برحسب ظاهر خشونت ورزيد و گفت: «سوگند به خداى در اطاعت شما بدون قتل حسين خوشنود بودم. لعنت بر پسر مرجانه باد كه به چنين امر شنيع اقدام كرد و آن گاه اسباب سفر امام زين العابدين و ساير اهل بيت را مهيا كرد، سرهاى شهدا را به ايشان سپرد و نعمان بن بشير انصارى را با سى تن سوار در ملازمت ايشان مأمور گرداند.

اعثم كوفى نيز به همين روايت اشارت كرده است.

صاحب روضة الصفا نيز موافق روايات مسطور مذكور داشته است و گويد: «يزيد ملعون در آن نزديكى پرتو اهتمام بر اسباب سفر ايشان انداخت و آن جماعت را با سى سوار به جانب مدينه روان داشت. هم گويد: علماى اخبار در مقتل امام حسين و معارضت زينب بنت امير المؤمنين عليه السلام با يزيد پليد و محاورات امام زين العابدين سلام اللَّه عليه با آن ملعون رسائل ساخته و مجلدات پرداخته اند.»

از اين كلام، صاحب روضة الصفا و صاحب رساله مشهور به رساله صبّان معلوم مى شود كه اگر زينب و امّ كلثوم دختر امير المؤمنين از حضرت فاطمه صلوات اللَّه عليهم دو تن بودند، انحصار به يك تن جهت نداشتى.

دميرى در حياة الحيوان مى گويد: از آن پس، يزيد ملعون فرمان كرد تا ذريه رسول خداى صلى الله عليه و آله را در سراى زنان او درآوردند و هر وقت خواستى تغذّى نمايد و طعام بشكرد 9، على بن الحسين و برادرش عمر ابن الحسين را حاضر ساختى تا با وى ناهار بشكنند و از آن پس، ذريه طيبه را در صحبت على بن الحسين عليهما السلام به مدينه فرستاد و مردى را با سى سوار با ايشان رهسپار داشت تا در پيش روى ايشان راه نوشتند تا به مدينه رسيدند.

يافعى نيز در تاريخ خود اشارت كند كه: يزيد تجهيز سفر اهل بيت را به مدينه بديد. در اعلام الورى نيز به همين تقريب كه ديگر كتب شامل است، اشارت كرده است و مى فرمايد: يزيد بفرمود تا زنان اهل بيت را در سرايى مخصوص كه به سراى يزيد پيوسته بود، با على بن الحسين زين العابدين فرود آوردند و ايشان روزى چند اقامت كردند. آن گاه نعمان بن بشير را گفت: «ساخته سفر شو تا اين زنان را به مدينه رسانى.» الى آخر الخبر.

سيّد ابن طاوس عليه الرحمه در لهوف به همين مضامين كه مسطور افتاد، اشارت كرده است و مى فرمايد: از آن پس، يزيد ملعون «أمر بردّ الأسارى وسبايا البتول إلى أوطانهنّ بمدينة الرّسول».

معلوم باد خرده بينان را در نگارش اخبار متشتّته و اقوال مختلفه، مقام حمل بر اطناب كلام تواند بود؛ لكن راقم حروف را در رقم كردن اين اخبار كه پاره اى در نظر مكرر مى نمايد، نه اظهار تتبع و عرض فضيلت و احاطت است. چه اين بنده را قانون بر اين است كه در نقل هر خبرى، راقم و ناقل را به دست مى دهد و خود را به دست نمى دهد و اسامى اين كتب و روايات كه در اين مورد مذكور شد، به علاوه اغلب روايات در ذيل مصنفات اين بنده مسطور است.

اما در اين مقام به سبب مقصودى كه در ميان است، اين جمله را مذكور داشت تا اگر از اين پس در ترجيح خبرى اشارت و اجتهادى رود، مورد بحث و ايراد نباشد؛ بلكه آنان كه بر اين جمله بنگرند و واقف شوند، خود نيز شاهد و مصدق باشند و على اللَّه التوكل والتكلان. اكنون بر سر مقصود رويم و پاره اى مسايل را كه در اين مدت متمادى در حالت ابهام مانده است، به عون ايزد علام در مقام ايضاح درآوريم:

همانا اين بنده حقير در كتاب احوال حضرت امام زين العابدين عليه السلام در باب توقف اهل بيت خير الانام در شام و زيارت اربعين بيانى كافى گفته و اخبارى وافى باز نموده است. در اين جا نيز مزيداً على ما سبق معروض مى دارد، اين كه از پاره اى اخبار مستفاد مى شود كه: «ذهاب و اياب اهل بيت از كربلا به كربلا چهل روز بوده است، زيرا امام زين العابدين سلام اللَّه عليه سر مبارك را در بيستم صفر به بدن شريف ملحق فرمود.» از طريق عقل بيرون است.

اوّلًا: از روز عاشورا تا بيستم شهر صفر چهل و يك روز مى شود؛ مگر اين كه شهر محرم آن سال، سى روز تمام نبوده باشد.

ثانياً: در اغلب كتب معتبره به اين روايت اشارت نرفته است.

ثالثاً در هيچ روايتى نيامده است كه حضرت امام زين العابدين عليه السلام در بيستم صفر كه جابر انصارى زيارت اربعين به جا آورده است، با وى ملاقات فرموده باشد. امر اين است كه زيارت اربعين جابر موافق روايات رواة به صحت مقرون است و هم ملاقات امام زين العابدين سلام اللَّه عليه با وى روى داده است؛ اما در چه روز و چه زمان و چه ماه؟ معلوم نيست.

رابعاً: مجارى حالاتى كه از حضرت امام زين العابدين عليه السلام از زمان حركت از كربلا و ورود به كوفه و سفر كردن در شام و توقف در منازل معينه تا به شام و ورود به دمشق و مجالس عديده يزيد و خطب شريفه آن حضرت و بعضى از مخدرات اهل بيت و مكالمات آن حضرت در مجلس و محبس و طرق و شوارع شهر شام و اوقات سوگوارى و حضور به مجالس و موائد يزيد پليد و اندك اندك به هوش آمدن مردمان و پراكنده كردن يزيد كلام اللَّه مجيد را در مساجد و محافل براى اشتغال خاطر ايشان و خمود آن اشتغال و نوشتن ابن عباس و ابن عمر و ديگران به آن ملعون كشتن رسول يا آن مرد نصرانى و خواب هاى چند كه هند و زوجه ديگر او و جناب سكينه خاتون سلام اللَّه عليها بديدند.

و نيز آن خبرى كه در كتاب اسرار الشهادة مسطور است، از كلام شيخ مفيد عليه الرحمه چنان مستفاد مى شود كه خبر شهادت حضرت سيّد الشهدا صلوات اللَّه عليه جز از جانب يزيد به مدينه پيوسته نشد و اين كار بعد از آن بود كه ابن زياد رؤوس مطهره را بااسيران نزد يزيد بفرستاد چه شيخ مفيد مى فرمايد: «چون ابن زياد سر مبارك امام حسين عليه السلام را به جانب يزيد فرستاد، يزيد به عبدالملك بن ابى الحارث فرمان كرد كه راه برگير و در مدينه به عمرو بن سعيد بن العاص شو و او را به قتل حسين بشارت بده.»

و نيز اخبارى كه بر مدت طول حبس ايشان دلالت دارد، چنان كه فاضل دربندى در اسرار الشهاده از لهوف سيّد مذكور مى دارد كه بالصراحه فرستادن ابن زياد ملعون حرم و سبايا را به سوى يزيد بعد از قتل عبداللَّه بن عفيف بوده است؛ بلكه اهل بيت در كوفه محبوس بوده اند تا گاهى كه پاسخ ابن زياد از يزيد باز گرديد و به فرستادن رؤوس مطهره و اهل بيت به دمشق امر كرد و با اين حالت، مكث ايشان در كوفه و وصول به دمشق مدتى طويل مى خواهد و هم چنين استبعادى عظيم كه فاضل مجلسى اعلى اللَّه مقامه در زاد المعاد از چهل روز مى نمايد. نيز بيانى كه در تذكرة الائمه شده است كه به روايتى مدت توقف اهل بيت شش ماه بود و خبر چهل روز را به چيزى نمى شمارد.

هم چنين آن خبر كه ورود اهل بيت را در شانزدهم ربيع الاوّل به شام مرقوم داشته اند و نيز دلايل ديگر كه در كتاب امام زين العابدين صلوات اللَّه عليه و اين كتاب مسطور افتاد، باز مى نمايد كه توقف اهل بيت در شام كمتر از ماهى چند نبوده است و از زمان حركت از كربلا تا حركت از دمشق مدتى به پا رفته است؛ چنان كه از اين پس نيز روشن تر شود.

يزيد پليد چنان كه از اغلب كتب مقاتل مستفاد مى شود، بعد از آن كه مدت ها اهل بيت رسول خداى صلى الله عليه و آله را در آن ويرانه چندان متوقف ساخت كه از رنج گرما و سرما چهره هاى مباركشان پوست بگذاشت و رنگ ايشان بگشت و اجفان ايشان از اشك خونين زخمى شد و گوشت ايشان از زحمت زندان و صدمت آن مردم زشت بنيان آب شد و اندام شريفشان از كثرت آزار نزار گشت و آن چند كه توانست در ذلت و زحمت ايشان بكوشيد و مقتضيات عداوت و بغض و كين را به جا آورد و آتش دل پركين را تسكين داد، و نيز آشوب مردمان جهان كوب گرديده زبان ها چون سنان ها بر وى دراز و توقف عترت رسول دير بازگشت، ايشان را از زندان به حرمسراى خويش درآورد و اظهار عطوفت و شفقت نمود و با مردم شام در كار ايشان مشورت كرد.

از ميانه، نعمان بن بشير گفت: «بنگر رسول خداى با ايشان چه معاملت مى ورزد تو نيز همان كن!»

اين رأى را پسنديده داشت و با امام زين العابدين عليه السلام آغاز تلطف نمود و ميعاد نهاد كه سه حاجتش را برآورده دارد. چون به آهنگ باز گرداندن ايشان برآمد، به آن حضرت گفت: «آن سه حاجت خويش را كه به قضاى آن ميعاد نهادم، تذكره بفرماى.»

فرمود: «نخست اين كه ديدار سيّد من و مولاى من و پدرم حسين را به من باز نمايى تا از وى توشه ور گردم. دوم آن كه آنچه از ما برده اند، به ما باز گردانى. سيم اين كه اگر بر قتل من عزيمت دارى، كسى را با اين زنان همراه كنى كه ايشان را به حرم جدّ ايشان صلى الله عليه و آله باز گرداند.»

آن ملعون در پاسخ گفت: «اما ديدار پدرت را هرگز نخواهى ديد.» الى آخر الخبر. و از اين خبر معلوم مى شود كه سر مبارك امام حسين از امام زين العابدين عليهما السلام محجوب بوده و در ظاهر حال نمى ديده است. اين امتناع آن ملعون نه از روى عناد و لجاج بوده، بلكه به سبب آن بوده كه آن سر مطهر از دست او بيرون بوده است؛ چنان كه به آن اشارت رود.

بالجمله، يزيد مهياى فرستادن اهل بيت شد و سرهنگى را مشخص كرد. اغلب علما خبر به نام او تصريح نكرده اند؛ بلكه به عبارت قائد و رجل صالح و رسول كفايت جسته اند؛ چنان كه در بحار الانوار و مقتل صغير ابى مخنف و نور العين و كشف البكا و بعضى كتب ديگر نيز نام سرهنگ را ننوشته اند؛ لكن صاحب كامل بهائى مى نويسد: «نام آن قائد كه يزيد پليد در ملازمت اهل بيت رسول مجيد بفرستاد، عمرو ابن خالد قرشى بود و در كتاب حرقة الفؤاد و روضة الشهدا و مخزن البكا و محرقة القلوب و ... نعمان بن بشير را نوشته اند.»

و در كتاب طوفان البكا و مطالع الاحزان و در اشعار بعضى شعرا نيز مسطور شده و قول مشهور اين است كه: «نام وى نعمان بن بشير بود و او را با سى سوار با ايشان همراه ساخت.»

چنان كه در كامل بهائى مسطور است، عمرو بن خالد يا اين كه نعمان بن بشير با سيصد سوار با ايشان همراه شد و يزيد به وى گفت: «اين غلام، يعنى على بن الحسين عليهما السلام را با اين زنان به مدينه رسان و ايشان را شب هنگام راه سپار بدار و چون در منزلى فرود آييد، تو و آنان كه با ايشان راه مى سپاريد، در مكانى بعيد از ايشان فرود شويد تا چشم احدى بر ايشان نيفتد و رعايت حرمت و جانب ايشان بشود و در رعايت حال ايشان كوتاهى مكن و هرچه خواهند به جا آورد.»

و از پس اين جمله مى گويد: «عمرو بن خالد ايشان را به مدينه رساند.»

به روايتى نام آن قائد بشير بن جذلم باجيم و ذال يا جذلم بن شتر يا بشير بن حذلم باحاء حطى و ذال معجمه از جانب نعمان بوده است و بايد دانست كه حذلم باحاء مهمله و ذال معجمه و جذلم باجيم و ذال معجمه يكسان باشند. چه عرب را قانون است كه حرفى را به جاى حرفى آورند؛ چنان كه ثعالبى در سر الادب در اين باب مى گويد: «مثل مدح و مده و جدّ و جذّ و جذم و جزم و جذلم و حذلم و صراط و سراط و مكه و بكه و غير ذلك.»

1 بالجمله، يزيد با قايدى كه با ايشان مى فرستاد، در احترام و احتشام ايشان همه نوع وصيت بگذاشت و اسباب سفر ايشان را به طورى شايسته مهيا ساخت. زنان و دختران اهل شام با البسه سياه به انتظار بيرون شدن اهل بيت اطهار در كوى و بازار انجمن كردند و اهل شام به مشايعت ايشان فراهم شدند.

و چون حضرت امام زين العابدين عليه السلام از مجلس يزيد بيرون شد و اهل بيت را اجازت داد، جناب زينب خاتون سلام اللَّه عليها به پا شد. اهل بيت نيز به موافقت برخاستند و از سراى يزيد بيرون آمدند. زنان آل ابى سفيان و دخترهاى يزيد و متعلقات ايشان بيرون دويدند و به گريه و ناله درآمدند و تا درِ قصر الاماره به متابعت و مشايعت راه سپردند و وداع كردند. چون جناب زينب سلام اللَّه عليها آن محامل زرنگار را بديد، ناله بركشيد و يكى از جوارى را فرمود: «با نعمان بن بشير بگو كه اين محامل را سياه پوش كن.»

نعمان نيز اجابت امر و اطاعت فرمان كرد و ايشان چون خواستند سوار شوند. به ياد روزى كه از مدينه بيرون مى شدند، ناله ها بركشيدند. به روايتى چون حضرت امام زين العابدين عليه السلام اين حال را نگران شد، حضرت زينب را تسليت داد و به صبر و شكيبايى امر كرد.

بالجمله، در آن روز نيز بر اهل بيت بسى دشوار بگذشت و همگى اندوهناك و اشكبار بودند. هريك به زبانى اظهار ناله و سوگوارى مى كردند و در حال سوار شدن و از دروازه شام بيرون شدن و وداع با مردم شام نيز چنان شورشى برخاست كه از شور يوم نشور خبر مى داد تا گاهى كه عمارى اهل بيت از نظر مردم شام ناپديد شد.

اين وقت نالان وگريان با كمال افسوس به شهر باز شدند و اهل بيت رسول خداى هم چنان راه مى سپردند و نعمان بن بشير يا هركس ديگر كه با ايشان بود، در شرايط توقير و تكريم ايشان غفلت نمى ورزيد و به هر طور خواستندى به جاى مى آورد و در هر كجا فرو شدند، دور از ايشان منزل كردى و چون راه سپار شدند، يك ميل مسافت مى گذاشت تا به فراغ بال و امنيت خيال باشند و اهل بيت به هر منزلى فرود شدند، به ماتم بنشستند و ناله و زارى برآوردند و خاك را با اشك خونين رنگين ساختند تا گاهى كه به حوالى عراق عرب نزديك شدند. 1

يافعى در مرآة الجنان مى گويد: حافظ ابو العلاء همدانى نوشته است: چون سر مبارك امام حسين عليه السلام را نزد يزيد آوردند، كسى را به مدينه فرستاد تا جماعتى از موالى بنى هاشم بيامدند. آن گاه گروهى از موالى ابى سفيان را با آنان منسلك ساختند و از آن پس على بن الحسين عليهما السلام و هركس از اهل بيتش به جا مانده بود، روان كرد و هرچه از بهر ايشان ببايست تجهيز كرد و هر حاجتى داشتند، به جا گذاشت و سر مبارك را نيز براى عمرو بن سعيد بن العاص كه از جانب يزيد عامل مدينه بود، بفرستاد. عمرو گفت: «سخت دوست داشتم كه يزيد اين سر مبارك را براى من نفرستادى.»

راقم حروف گويد: يافعى در اين خبر گويا منفرد باشد و بيرون از غرابت نيست و نيز بر طول توقف اهل بيت سلام اللَّه عليهم در شام دلالت كند و در اعلام الورى تصريح به نعمان بن بشير است.

1- 1 [اين اخبار در رياحين الشريعه، 3/ 193، 194- 195، 196، 197- 198 تكرار شده است].

2.

جافى: سنگ دل و جفاپيشه.

3.

نزل به ضمّ نون و زاى: آنچه براى مهمان مهيا سازند. مهنا: گوارا.

4.

برد به ضمّ با: پارچه هاى راه راه دستباف آن زمان كه يمنى آن بسيار مرغوب بوده است.

5.

مناديل جمع منديل: دستمال و حوله.

6.

اكياس جمع كيس: كيسه اى است كه براى حمل طلا و نقره استفاده مى شد.

7.

تغدّى: ناهار خوردن.

8.

تعشّى: عصرانه يا شام خوردن.

9.

شكردن بر وزن چكردن: شكستن. منظور از هردو كلمه خوردن و جويدن غداست.

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 463- 468، 470- 476، 477- 488

يزيد ملعون بامداد، اهل بيت رسول خداى را طلب داشت و روى به سيد سجاد آورد و گفت: «حاجات خويش را مكشوف دار كه در اسعاف سه حاجت از حاجات شما مسامحت نخواهد رفت.»

سيد سجاد فرمود: «نخست آن است كه سر پدر من و مولاى من حسين بن على را به ما باز دهى تا آن را زيارت كنيم و وداع بازپسين گوييم؛ دوم آنچه لشكريان از ما به غارت برده اند، مسترد سازى؛ سه ديگر آن كه اگر مرا بخواهى كشت، امينى بگمارى كه اهل بيت رسول خداى را به وجهى نيكو به جانب مدينه كوچ دهند.»

يزيد گفت: «اما ديدار سر پدر هرگز از براى تو ميسر نخواهد شد. اما قتل تو به دست من هرگز رنگ نخواهد بست. من تو را معفو داشته ام و جز تو كسى ايشان را به مدينه كوچ نخواهد داد. اين كه استرداد اموال خويش را خواسته ايد كه به غارت رفته است، من قيمت آن را دوچندان به عوض مى دهم.»

سيد سجاد فرمود: «ما از ما تو بخشى و بهره اى نخواسته ايم. ملك تو و مال تو بر تو موفر باد 1. ما اموال منهوبه 2 خويش را خواسته ايم؛ از بهر آن كه بافت هاى فاطمه دختر مصطفى و مقنعه او و قلاده او و پيراهن او در ميان آن اشياست.»

يزيد چون اين بشنيد، فرمان داد تا آن اشيا را به دست كرده، بازدهند و دويست دينار بر سرى 3 عطا كرد. سيد سجاد عليه السلام آن زر بگرفت و بر مردم مسكين و فقير بخش كرد. آن گاه يزيد روى به اهل بيت آورد و گفت: «اگر شما را موافق مى افتد، در شهر شام در نزد من اقامت كنيد و اگر نه به مدينه مراجعت نماييد.»

گفتند: «ما دوست داريم كه بر حسين سوگوارى كنيم.»

گفت: «روا باشد بدانسان كه رضا باشيد.»

و حكم داد تا در دمشق بيوت و حجرات 4 چند خاص ايشان از بيگانه نهى كردند و اهل بيت را جاى دادند. هيچ هاشمىّ و قرشىّ در دمشق نماند؛ الا آن كه جامه سياد دربر كردند و بر اهل بيت درآمدند و بانك ناله و عويل در دادند و هفته اى از گريه و زارى نياسودند و روزان و شبان نالان و گريان بودند.

روانه كردن يزيد، اهل بيت را به مدينه

روز هشتم ديگر باره يزيد ايشان را حاضر ساخت و گفت: «اكنون بگوييد كه در اقامت به شام و مراجعت به مدينه چگونه رأى زديد؟»

گفتند: «ما به مدينه مى رويم چه آن جا هجرتگاه جد ماست.»

پس يزيد، نعمان بن بشير را كه در شمار اصحاب رسول خداى مى رفت طلب كرد و گفت: «تجهيز كن 5 ايشان را بدانچه سزاوارند و از بسيج سفر و علف و آذوقه و خوردنى و آشاميدنى نارسايى 6 به جاى مگذار و از اهل بيت شام مردى امين و پارسا با جماعتى از لشكر به ملازمت خدمت ايشان برگمار.»

اين وقت، محمل ها حاضر كردند و به حلل و حلى بياراستند و فرش هاى ابريشمين و ديباج 7 بگستردند و اموال و اثقال و عطايا و هدايا بر زبر هم نهادند. آن گاه يزيد روى به ام كلثوم كرد، «فقال: خُذُوا هذا المالَ عِوَضَ ما أصابَكُمْ؛ گفت: بگيريد اين مال در ازاى آن شدايد و مصايب كه بر شما فرود آمد.»

فقالت أمّ كلثوم: ما أقلَّ حَياءَك! وأصْلَبَ وَجْهَكَ! تَقْتُلُ أخي وأهلَ بَيْتي وتُعْطيني عِوَضَهُم؟!؛ ام كلثوم فرمود: «اى يزيد! چه بسيار كم است حياى تو! و چه بسيار سخت است پيشانى تو! برادر مرا و اهل بيت مرا گردن مى زنى و در عوض ايشان، به من عطا مى كنى؟»

از پس آن روى به سيد سجاد كرد «فقالَ لهُ: لَعَنَ اللَّه ابنَ مَرْجانَةَ، أما واللَّه لو كنتُ صاحِبَهُ ما سألني خَلَّةً إلّاأعطَيتُها إيّاه وَلَدَفَعْت عنهُ الحَتْفَ بِكُلِّ ما قَدَرْتُ عليهِ ولو بِهَلاكِ بعْضِ وُلْدي، ولكِنْ قَضى اللَّهُ ما رأيْتَ فَكاتِبْني وأنْهِ إليَّ كُلِّ حاجةٍ تكُونُ لَكَ؛ گفت: خداوند لعن كند پسر مرجانه را. سوگند به خداى اگر من حاضر بودم، آنچه حسين از من طلب نمودى، عطا كردمى و مرگ را از وى دفع دادمى، به هر چه قدرت داشتم اگر چند به هلاك بعضى از فرزندان من معلق بود؛ لكن قضاى خدا را هيچ آفريده اى نتواند برتافت. اكنون از براى اسعاف حاجت تو حاضرم به هرچه خواهى از مدينه مكتوب كن.»

و آنان را كه فرمان كرده بود، در خدمت اهل بيت كوچ دهند، حاضر ساخت و وصيت كرد كه: «همه جا از پيش روى اهل بيت روان باشيد و اگر در عرض راه احدى از ايشان براى رفع حاجتى پياده شود، همگان بازايستيد تا حاجت خود را بپردازد و برنشيند و در هر منزلى كه فرود آمدند، از نزديك ايشان دورتر آييد و چنان كار كنيد كه خدمتكاران و حارسان كنند تا گاهى كه وارد مدينه شوند.»

1.

موفر (به صيغه اسم مفعول): زياد، كامل.

2.

منهوبه: ربوده شده.

3.

بر سرى: افزون، علاوه.

4.

حجره: خانه.

5.

تجهيز: آماده ساختن اسباب سفر.

6.

نارسايى: نقصان، كسرى.

7.

ديباجى: پارچه اى كه از حرير الوان بافند.

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت سيد الشهدا عليه السلام، 2/ 172- 174

بالجمله به روايت شيخ مفيد در «ارشاد»، آن حضرت و اهل بيت عصمت را جامه بداد و با نعمان بن بشير روانه مدينه طيبه نمود و به وى سفارش بليغ نمود كه ايشان را در شب ها حركت بدهد و به راه سپردن شود و در همه جا ايشان از پيش باشند. آن چند كه از ديده او ناپديد نباشند و به هر كجا كه خواهند، فرود آيند. وى با اصحابش از ايشان از دورتر فرود آيد و به حراست مراقبت نمايد و آن چند از ايشان دورتر فرود آيد كه گاه يكى از ايشان را كار وضو و طهارتى پديد آيد، از نظر بيگانه محفوظ باشند و شرمگين نشوند، نعمان بن بشير به دستور العمل يزيد كار كرد و همه جا در كمال رفق و ملايمت سلوك نمود و در ملازمت ايشان ببود تا به مدينه مشرفه درآمدند.

معلوم باد كه در حالت حركت حضرات اهل بيت از دمشق به مدينه، دو مطلب مختلف فيه 1 است؛ يكى اين كه پاره اى از مورخان نوشته اند كه يزيد مال و خواسته بسيار بر نطع ها 2 بگذاشت و در حضور حضرات مقدم داشت.

و ديگر در باب آن سرهنگى كه در خدمت ايشان به ملازمت مقرر گرديد و با ايشان به سفر مدينه رهسپار گشت.

در فقره اولى، اغلب محدثان اشارت نكرده اند و در هر صورت چنان كه از اين پيش اشارت رفت، اموال يزيد در خدمت حضرات پذيرفته نيامد؛ چنان كه امام زين العابدين عليه السلام نيز فرمود: «مال تو بر تو موفر باد!»

و نيز از مكالمه ام كلثوم يا حضرت زينب عليها السلام با آن خيبت كه: بى شرم و قسى القلب هستى. برادر مرا مى كشى و در عوض مال عطا مى كنى؟» و الى آخره معلوم مى شود كه از وى نپذيرفته اند.

1.

مختلف فيه: چيزى كه در آن اختلاف واقع شده است.

2.

نطع: بساطى است كه از چرم ساخته و در زير شخص محكوم به شكنجه انداخته مى شود؛ سفره چرمى.

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السلام، 2/ 257- 258

بالجمله «على أي نحو كان» 1 اهل بيت طهارت و سرادقات عصمت را در خدمت على بن الحسين عليهما السلام با كمال حشمت و احترام روان داشت. به روايت ابو اسحق اسفرائنى در كتاب «نور العين» چون حضرت زينب از قبول مال امتناع ورزيد و يزيد يكى از قواد 2 سپاه را بخواند، و هزار سوار با او بسپرد و او را فرمان كرد تا ايشان را به سوى مدينه يا هر مكانى كه ايشان اختيار نمايند سفر دهد، و تمامت ما يلزم 3 ايشان را به جاى گذارد، آن گاه سر مبارك را در مشك و كافور بيندود و با ايشان تسليم كرد. پس بگرفتند و به كربلا شدند و با جسد شريف مدفون ساختند.

1.

على أي نحو كان: هر جور كه هست.

2.

قواد (جمع قائد): پيشوا، رهبر.

3.

ما يلزم: آنچه لازم باشد.

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السلام، 2/ 260

القندوزي، ينابيع المودّة،/ 353


1) - اكنون به رشته حكايت، معاودت و توفيق انجام را از ايزد علام مسئلت كنيم.

ثمّ إنّ يزيد بعد ذلك أمر النّعمان بن بشير أن يجهِّزهم بما يصلحهم إلى المدينة الشّريفة وسيّر معهم رجلًا أميناً من أهل الشّام في خيل سيّرها صحبتهم وودّع يزيد عليّ بن الحسين وقال له: لعن اللَّه ابن مرجانة لو كنت حاضر الحسين ما سألني خصلة إلّاكنت أعطيته إيّاها ولدفعت عنه الحتف بكلّ ما استطعت ولكن قضاء اللَّه غالب، يا عليّ! كاتبني بكلّ حاجة كانت لك أقضها لك إن شاء اللَّه تعالى وأوصى بهم الرّسول الّذي سيّره صحبتهم.

الشّبلنجي، نور الأبصار،/ 266

قال: ثمّ أرسلت زينب عليها السلام إلى يزيد تسأله الإذن أن يقمن المأتم على الحسين، فأجاز ذلك وأنزلهنّ في دار الحجارة، فأقمن المأتم هناك سبعة أيّام ويجتمع عندهنّ في كلّ يوم جماعة كثيرة لا تحصى (1)من النِّساء. فقصد النّاس أن يهجموا على يزيد في داره ويقتلوه، فاطّلع على ذلك مروان (2)وقال ليزيد: لا يصلح لك توقّف أهل بيت الحسين في الشّام فأعدّ لهم الجهاز وابعث بهم إلى الحجاز. فهيّأ لهم المسير وبعث بهم إلى المدينة.

القمي، نفس المهموم،/ 451- 452/ مثله المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 184؛ الميانجي، العيون العبرى،/ 283

وحكي: أنّ يزيد (عليه لعائن اللَّه) أمر بأن يصلب الرّأس على باب داره، وأمر بأهل بيت الحسين عليه السلام أن يدخلوا داره، فلمّا دخلت النِّسوة دار يزيد لم يبق من آل معاوية ولا آل أبي سفيان أحد إلّااستقبلهنّ بالبكاء والصّراخ والنّياحة على الحسين عليه السلام وألقين ما عليهنّ من الثِّياب والحلي وأقمن المآتم عليه ثلاثة أيّام.

وقيل: إنّه أخليت لهنّ الحجر والبيوت في دمشق ولم تبق هاشميّة ولا قرشيّة إلّاولبست السّواد على الحسين عليه السلام وندبوه على ما نقل سبعة أيّام.

وفي كامل البهائيّ: فلمّا دخلت النِّسوة استقبلتهنّ نساء آل أبي سفيان وقبّلنَ أيدي بنات رسول اللَّه وأرجلهنَّ ونُحْنَ وبكينَ وأقمنَ المآتم ثلاثة أيّام، وحسرت هند زوجة يزيد رأسها وشقّت الثّياب وهتكت السّتر وخرجت حافية إلى يزيد وهو في مجلس خاصّ وقالت: يا يزيد! أنت أمرت برأس الحسين أن يشال على الرّمح عند باب الدّار، وكان يزيد في ذلك الوقت جالساً وعلى رأسه تاج مكلّل بالدّرّ والياقوت والجواهر النّفيسة، فلمّا رأى زوجته على تلك الحالة وثب إليها فغطّاها وقال: يا هند! فاغفري (فاعولي ظ) وابكي على ابن بنت رسول اللَّه. (3)

يزيد وسايل سفر آن ها را آماده كرد و آن ها را به مدينه فرستاد.

حكايت شده است كه يزيد دستور داد تا سر را بر در خانه او آويختند و اهل بيت را به خانه او آوردند. چون زنان حرم وارد خانه يزيد شدند، از آل معاويه و از آل ابى سفيان كسى نبود كه باگريه و شيون و نوحه بر حسين جلو آن ها نيامد. همه جامه هاى زيبا و زيور خود را دور انداختند و سه روز ماتم برپا كردند و گفتند كه منزل هايى براى زنان حرم در دمشق خالى كردند و همه زنان هاشمى نسب و قرشى تا هفت روز سوگوارى كردند.

در ارشاد است كه: دستور رسيد زنان حرم با برادر خود، امام بيمار در خانه اى پهلوى خانه يزيد باشند. چند روز در آن جا ماندند.

در كامل بهائى است كه چون زنان حرم وارد شدند، زنان آل ابى سفيان جلو آن ها آمدند و دست و پاى دختران رسول اللَّه را بوسيدند و تا سه روز نوحه و گريه كردند. هند، زن يزيد سر برهنه كرد و جامه ها دريد و پرده را بركنار زد و پاى برهنه در مجلس يزيد دويد و گفت: «اى يزيد! تو دستور دادى سر حسين را بر در خانه، بالاى نيزه زنند.»

يزيد كه تاجى مكلل بدر و ياقوت و گوهرى پربها بر سر داشت، چون زنش را به اين وضع ديد، از جا پريد و او را پوشاند و گفت: «اى هند! عفو كن و بر پسر دختر رسول خدا گريه كن!»

بدان كه چون يزيد به دختران رسول و ذريه طاهره اجازه داد بر حسين نوحه گرى كنند و ماتم برپا كنند و به على بن الحسين وعده داد كه سه حاجت از او برآورد، به گفته اى تا هشت روز عزادارى كردند و روز هشتم يزيد آن ها را خواست و به آن ها پيشنهاد كرد كه در دمشق بمانند و آن ها نپذيرفتند و گفتند: «ما را به محلّ هجرت جدمان، مدينه روانه كن.»

يزيد نعمان بن بشير يكى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را خواست و به او دستور داد: «زن هاى حرم را آماده سفر كن و هرچه مى خواهند تهيه ببين و با آن ها مردى از اهل شام كه امين و درستكار باشد، گسيل كن و لشكر و خدمتكارى هم با آن ها بفرست.»

سپس جامه و بخشش به آن ها داد و ارزاق و نان سفره براى آن ها مقرر كرد.

شيخ مفيد گويد: چون خواست آن ها را آماده كند، على بن الحسين عليه السلام را در خلوت طلبيد و گفت: «خدا پسر مرجانه را لعنت كند. به خدا اگر من با پدرت طرف شده بودم، هرچه از من مى خواست به او مى دادم و به هر وسيله مى توانستم، جلو مرگ او را مى گرفتم ولى خدا چنين مقدر كرده بود. تو از مدينه به من نامه بنويس و هرچه خواهى، برآورده است.»

و پوشاك او و اهل بيت را به او تقديم داشت. نعمان بن بشير را هم به عنوان پيكى با آن ها روانه كرد و به او سفارش كرد كه شب ها آن ها را به راه برد و خود پشت سر آن ها ديده بان آن ها باشد و چون منزل كنند، با ياران خود اطراف آن ها جاگيرد و پاسبان آن ها باشند و از آن ها دور باشند كه مزاحم وضو و قضاى حاجت آن ها نگردند و نعمان بن بشير در ضمن همسفران آن ها بود و راه را با آن ها پيمود و رفق و آسايش آن ها را طبق سفارش يزيد فراهم كرد تا به مدينه رسيدند.

از يافعى نقل شده: حافظ ابو علاء همدانى گفته است كه چون سر حسين را نزد يزيد بردند، آن را به مدينه فرستاد و جمعى از مواليان بنى هاشم را خواست و جمعى از موالى بنى سفيان را با آن ها پيوست و حرم حسين را باقيماندگان خاندانش را با آن ها فرستاد و همه وسايل را براى آن ها آماده كرد و هر حاجتى خواستند، دستور انجام آن را صادر كرد.

در ملهوف است كه به على بن الحسين عليه السلام گفت: «سه حاجتى را كه وعده انجام آن ها داده ام، بيان كن.»

فرمود: «اوّل آن كه، سر آقا و مولا و پدرم حسين را به من بنمايى تا از آن توشه برگيرم.»

دوم آن كه، آنچه از اموال و اثاث ما برده اند، به ما رد كنى.

سوم آن كه، اگر مى خواهى مرا بكشى با اين زنان كسى را بفرستى كه آن ها را به حرم جدشان برگرداند.»

گفت: «اما روى پدرت را هرگز نخواهى ديد و من از قتل تو گذشت كردم و زنان را جز خودت كسى به مدينه نبرد و اما آنچه از شما برده اند، من چندبرابر بهاى آن را به شما مى دهم.»

فرمود: «ما چشمى به مال تو نداريم و بر خودت فراوان باد. آنچه را از ما برده اند براى آن خواستم كه دستريس فاطمه دختر محمّد صلى الله عليه و آله و سلم و مقنعه و گلوبند و پيراهن وى در ميان آن هاست.»

دستور داد آن ها را رد كردند و دويست اشرفى هم از مال خود بر آن ها افزود و زين العابدين اشرفى ها را گرفت و بين فقرا تقسيم كرد، و يزيد دستور داد، اسيران اهل بيت را به مدينة الرسول برگردانند.

در بعضى مقاتل است كه: چون خواستند به مدينه برگردند، يزيد دستور داد براى آن ها كجاوه بستند و زيور نمودند و روكش هاى ابريشم بر آن انداختند و اموال فراوان در آن ريختند و به امّ كلثوم گفت: «اين اموال را عوض مصيبتى كه به شما رسيده است بردار.»

فرمود: «اى يزيد! چه قدر بى شرم و سخت رويى! برادرم و خاندانم را مى كشى و به عوض آن مال مى دهى؟ به خدا هرگز چنين نشود.»

كمره اى، ترجمه نفس المهموم،/ 216، 220، 222- 223

مجلس عزاى حضرت زينب عليها السلام در شام و مرثيه خواندن ايشان

از اين پيش بيان شد كه يزيد تغيير مسلك داد. به روايت ابى مخنف و ديگران، امام زين العابدين را مخير نمود در ماندن شام و حركت به سوى مدينه. آن حضرت به جهت تجليل عليا مخدره زينب فرمود: «من در اين باب بايد با عمه ام زينب سخن كنم چه پرستار يتيمان و غمگسار اسيران اوست.»

يزيد از اين سخن بر خود بلرزيد؛ چون آن حضرت با آن مخدره سخن در ميان نهاد، فرمود: «هيچ چيز را بر جوار جدم رسول خدا اختيار نخواهم كرد ولى اى يزيد! براى ما خانه خالى بنمايى كه مى خواهيم به مراسم عزادارى بپردازيم به جهت آن كه هنگامى كه ما را از جسد كشتگان خود جدا كردند، نگذاشتند كه بر كشتگان خود گريه كنيم و بايد هركس از زنان كه مى خواهد بر ما وارد بشود، كسى او را منع نكند.»

يزيد از اين سخنان بر خود بلرزيد و بسى بيمناك شد. چه مى دانست كه آن مخدره در آن مجلس، يزيد و ساير بنى اميه را باخاك سياه برابر مى نمايد و بغض و عداوت او را در قلوب مسلمين مستقر خواهد كرد و آثار آل محمّد را تازه خواهد كرد و اندوخته او و پدرش را كه مى خواستند به آن اندوخته آثار آل محمّد را نابود كنند، به باد فنا خواهد داد؛ ولى از اجابت چاره نديد و فرمان كرد تا خانه وسيعى براى آن ها تخليه كردند و منادى ندا كرد كه: «هر زنى مى خواهد به سرسلامتى زينب بيايد، مانعى ندارد.»

چون اين خبر منتشر شد، به روايت عوالم نماند زنى از هاشميه در شام مگر آن كه حاضر مجلس حضرت زينب گرديد و زنان امويه و بنات مروانيه نيز با زينت و زيور وارد مجلس شدند. چون آن منظره رقت آور را مشاهده كردند، يكباره زيورهاى خود را بريختند و همه، لباس سياه و مصيبت در بركردند و از زنان شام جمع كثيرى به آن ها پيوستند و همى ناله و عويل از جگر بركشيدند و جامه ها بر تن دريدند و خاك مصيبت بر سر ريختند و موى پريشان كردند و صورت ها بخراشيدند، چنان كه آشوب محشر برخاست و بانگ زارى به عرش رسيد. در آن وقت عليا مخدره زينب به روايت بحار انشاى اين اشعار نمود و قلب عالم را كباب فرمود. اكنون اگر اين اشعار از آن مخدره نباشد، زبان حال و موافق مقام است:

أما شجاك يا سكن *** قتل الحسين والحسن

ظمآن من طول الحزن *** وكلّ وغد نائل

يقول يا قوم أبي عليّ البرّ الوصيّ *** وفاطم أمِّي الّتي لها التّقى والنّائل

منّوا على ابن المصطفى بشربة تحيي بها *** فأطفالنا من الظّما حيث الفرات سائل

قالوا له لا ماء لا إلّاالسّيوف والقنا *** أنزل بحكم الأدعيا فقال بل أناضل

حتّى أتاه مشقص رماه وَغْدٌ أبرص *** من سقر لا يخلص رجس دعيٌّ واغل

وعفروا جبينه وخضّبوا عيونه ب *** الدّم يا معينه ما أنت عنه غافل

وهتكوا حريمه وذبحوا فطيمه *** وأسروا كلثومه وسيقت الحلائل

يسقن بالتّنائف بضجّة الهواتف *** وأدمع ذوارف عقولها زوائل

يقلن يا محمّد يا جدّنا يا أحمد *** قد أسرتنا الأعبد وكلّنا ثواكل

تهدى سبايا كربلا إلى الشّئام والبلا *** قد انتعلن بالدّما ليس لهنّ كافل

إلى يزيد الطّاغيه معدن كلّ واهيه *** من نحو باب الجابيه فجاحد، وخاذل

حتّى دنا بدر الدّجى رأس الإمام المرتجى *** بين يدي شرّ الورى ذاك اللّعين النّاغل

يظلّ في بنانه قضيب خيزرانه *** ينكت في أسنانه قطّعت الأنامل

طوائل بدريّه غوائل كفريّه *** شوهاء جاهليّه ذلّت بها الأفاضل

فيا عيوني اسكبي على بني بنت النّبيّ *** بفيض دمع ناضب «1» كذاك يبكى العاقل

از مرثيه آن مخدره گفتى قيامتى برپا شد. فرمود: «اى زنان شام! بنگريد كه اين مردم جانى شقى با آل على چگونه معامله كردند و با اهل بيت مصطفى چه به پاى آوردند. اى زنان شام! شما اين حالت و اين كيفيت را ملاحظه مى نماييد؛ اما از هنگامه كربلا و رستخيز روز عاشورا و حالت عطش اطفال و شهادت شهدا و برادرم و حالات قتلگاه بى خبر هستيد كه از ستم كوفيان بى وفا و پسر زياد بى حيا و صدمت طىّ راه بر اين زنان داغدار و يتيمان دلفكار و حجت خدا سيّد سجاد چه گذشت؟ زنان شام و هاشميان از مشاهده اين حال و استماع اين مقال، جملگى به ولوله درآمدند.

و در رياض الشهادة و مفتاح البكا قصيده زير را به حضرت زينب نسبت داده اند و احتمال قوى مى رود كه زبان حال باشد؛ كيف كان مناسب مقام است كه در آن مجلس خوانده اند:

أخي أيّ أحداث الطّوارق أشتكي *** فقد فضّ جمعي طارق الحدثان

أخي مَنْ عمادي في زمان تصرّفي *** ومَنْ أرتجيه في صروف زمان

أخي إن رمتني حادثات برميها *** فقد كنت فيها عدّتي وأماني

أخي للرّزايا حسرة مستمرّة *** فوا شقوتا ممّا يحنّ جناني

أخي قد نفى عنِّي الزّمان سلامتي *** ولم يبق إلّاشقوتي وهواني

أخي إن يكن في الموت من ذاك راحة *** فراحة نفسي أن يكون فنائي

أخي لا هنّئتني بعد فقدك عيشتي *** ولا طاب لي حتّى الممات بقائي، إلخ

و تا مدت هفت روز مشغول ناله و سوگوارى بودند و افغان به چرخ كبود رسانيدند.

و در بحر المصائب گويد: آن مخدره در آن وقت روى به بقيع آورد و اين اشعار قرائت كرد؛ در حالى كه به مادر خود خطاب كرد؛ چنان كه گفتى آسمان و زمين را متزلزل ساخت و به نظر حقير اين اشعار هم زبان حال است كه به آن مخدره نسبت داده اند:

أيا أمّ قد قتل الحسين بكربلا *** أيا أمّ ركني قد هوى وتزلزلا

أيا أمّ قد ألقى حبيبك بالعرا *** طريحاً خضيباً بالدِّماء مغسّلا

أيا أمّ نوحي فالكريم على القنا *** يلوح كما البدر المنير إذا انجلا

ونوحي على النّحر المخضّبِ واسكبي *** دموعاً على الخدّ التّريب مرمّلا

در اين وقت، زنان شام هريك به تسلى و دلدارى اهل بيت زبان برگشادند و در الطراز المذهب از كتاب تحفة الناصرية، اين قصيده زير را به عليا مخدره نسبت داده كه در آن مجلس قرائت كرده است و بعضى از فضلا اين قصيده را هم زبان حال مى دانند و بودن آن را از عليا مخدره نفى مى كنند؛ نظر به اين كه فصاحت و بلاغت آن مخدره بالاتر از اين اشعار است؛ واللَّه العالم:

[اشعار به ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 470- 471 ارجاع شد].

حركت عليا مخدره زينب عليها السلام از شام به جانب مدينه

[اين خبر در ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 473 ذكر شده است].

يزيد ملعون بديد كه مردم شام بر او لعنت نثار مى كنند و نزديك است كه فتنه حديث شود، اهل بيت را بعد از نوازش بين اقامت در شام و حركت به سوى مدينه مخير ساخت. عليا مخدره زينب فرمود: «ردنا إلى المدينة فانّها مهاجرة جدّنا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم».

پس يزيد، نعمان بن بشير را كه از صحابه رسول خدا به شمار مى رفت، طلبيد و سى نفر و به روايتى پانصد نفر از سپاهيان را به همراه او كرد و گفت: «اين اهل بيت را به مدينه برسان.»

اسباب سفر آن ها را آنچه لازم بود. مهيا و سفارش كرد: «هرمكان خود آن ها اختيار مى كنند، رهسپار باش و هرجا كه مى خواهند، فرود آيند و شما از آن ها دورتر آييد كه بر زنان براى قضاى حاجت و بيرون رفتن دشوار نباشد.»

پس يزيد فرمان داد شتران فراهم كردند و مال هاى بسيار روى نطع ها بريخت و گفت: «اى زينب! و اى امّ كلثوم! اين اموال را مأخوذ داريد تا عوض خون حسين بوده باشد.»

عليا مخدره فرمود: «اى يزيد! ويلك ما أقلّ حيائك وأقسى قلبك وأصلب وجهك، تقتل أخي وتقول خذوا عوضه مالًا لا واللَّه لا يكون ذلك، فخجل يزيد».

فرمود: «اى يزيد! واى بر تو! چه قدر بى حيا و سنگدلى و صورت سختى دارى. برادر مرا به قتل مى رسانى و در عوض آن، مال به من مى دهى؟ نه به خدا قسم اين هرگز نخواهد شد.»

يزيد خجلت زده و شرمگين شد.

ابو مخنف و بعض ديگر گويند: آن وقت سر حضرت سيّد الشهدا را با مشك و كافور مطيب ساختند و به امام زين العابدين تسليم كردند. ايشان آن سر مطهر را به كربلا رساند و به جسد مطهر ملحق فرمود.

و صاحب روضة الشهدا و اعثم كوفى هم همين را گويند.

و در امالى، شيخ صدوق نيز مى فرمايد: پس از قتل حسين، آثار سماويه نمودار شد و تا اهل بيت از شام بيرون نشدند و آن سر مبارك را به كربلا باز نگرداندند، آن آثار سماويه و ارضيه مرتفع نگشت.

و ابو اسحاق اسفراينى در نور العين و جمعى ديگر چنان كه در طراز المذهب آن ها را نام برده است، مى گويند: «آن سر مطهر در كربلا به بدن ملحق شد. بالجمله، يزيد فرمان كرد تا محمل هاى آن ها را به انواع ديباى زرتار مزين كردند. بعد از اين كه آن ملعون چندان كه توانست در زجرت و كربت اهل بيت كوشيد و آل پيغمبر را در ويرانه چندان توقف داد كه از رنج گرما و سرما چهره هاى مباركشان پوست بگذاشت و رنگ ايشان بگشت و اجفان ايشان از اشك خونين مجروح شد و گوشت ايشان از زحمت شترسوارى و زندان و صدمت آن مردم زشت بنيان آب شد و اندام شريفشان از كثرت آزار نزار گشت و هيچ گونه از مقتضيات عداوت و بغض و كين فروگذار نكرد تا آتش دل پركين خود را تسكين داد تا اين كه رفته رفته مردم دنيا بر او شوريدند و او را مورد هزارگونه لعنت و شنعت قرار دادند. حتى فرزندان و غلامان و اهل بيت او. چون اين روزگار تاريك بديد، چاره نديد مگر آن كه با اهل بيت از در مهر و حفادت كار كند و آن ها را باكمال عزت و حرمت به جانب مدينه مراجعت دهد؛ فلذا فرمان كرد قايدى را كه با ايشان فرستد كه دقيقه اى در احترام و احتشام ايشان كوتاهى نكند و او را از هرباب وصيت كرد و اسباب سفر به طور خوب و شايسته مهيا ساخت. زنان و دختران شام به البسه سياه به انتظار بيرون و مردم شام براى مشايعت مهيا شدند. چون حضرت امام زين العابدين عليه السلام از مجلس يزيد بيرون شد، اهل بيت را اجازت فرمود كه بيرون بيايند. چون بانوان عصمت از حرم سراى يزيد بيرون آمدند، زنان آل ابو سفيان و دخترهاى يزيد و متعلقات ايشان بيرون دويدند و از گريه و ناله صدا به چرخ كبود رساندند. چون عليا مخدره چشمش بر آن محمل هاى زرتار افتاد، ناله از دل بركشيد و فرمود: «مرا با محمل هاى زرين چه كار؟» «فقالت: اجعلوها سوداء حتّى يعلم النّاس انّا في مصيبة وعزاء لقتل أولاد الزّهراء عليهم السلام».چون آن محمل ها را سياهپوش كردند، صداى شيون مردم بالا گرفت. چون اهل بيت عليهم السلام خواستند سوار شوند، به ياد آن روزى كه از مدينه بيرون شدند، ناله ها بركشيدند و همى امام زين العابدين عليه السلام آن ها را تسليت مى داد و به صبر و شكيبايى امر مى فرمود. در آن روز، به اهل بيت بسى دشوار گذشت و هريك به زبانى اظهار ناله و سوگوارى مى كردند تا از دروازه شام بيرون شدند و ناله مردم شام از شور يوم نشور خبر مى داد و ساكت نشدند تا گاهى كه عمارى آن ها از نظر مردم شام غايب شد. اين وقت نالان و گريان باكمال افسوس به شهر باز شدند و اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به هرطور خواستندى طىّ طريق مى نمودند و هرجا كه مى خواستند فرود مى آمدند و در هر شهر و قريه كه وارد مى شدند، به مرام عزادارى قيام مى كردند و خاك را با اشك خونين عجين مى ساختند. نعمان بن بشير كمال توقير و تكريم ايشان را مى نمود و در هركجا فرود مى شدند، دور از ايشان منزل كردى تا اهل بيت به فراغت بال و امنيت خيال به حال خود باشند تا گاهى كه به حوالى عراق نزديك شدند.

از اين جا بايد سياست و كياست و كمال دانش بانوى عظما را سنجيد كه چگونه يزيد را با خاك سياه برابر كرد. چگونه مجلس عزا در عاصمه و پايتخت يزيد بر سرپا كرد و چگونه فرمان داد: «هر زنى از زنان شام مى خواهد بيايد، كسى او را ممانعت نكند!» و چگونه مراثى متضمن مظلوميت آل پيغمبر و مثالب و مطاعن بنى اميه را در آن مجمع عام انشا كرد و چگونه فرمان داد كه عمارى ها را و علم ها را سياه كنند و البته در هر منزلى زينب همى نداى حق مى زد و خط سير خود را اعلاى كلمه حق قرار داده بود و سعى خود را به كار برد تا به هدف رسيد و اين خود يك عظمت و جلالت و شرافت و علوّ همّت و صبر و شكيبايى و كمال علم و دانش بود كه خداوند متعال به زينب عليها السلام مرحمت كرده و او اين گوهر گرانبها را در خزينه خود براى احياى دين حق ذخيره كرده بود؛ سلام اللَّه عليها.

1. نضب الماء أي غار.

محلاتى، رياحين الشريعه، 3/ 191- 194، 196- 198

سفر ششم از شام به مدينه كه رئيس قافله خود آن مخدره بود و در هر منزل به مراسم عزادارى قيام مى كرد.

محلاتى، رياحين الشريعه، 3/ 75

القمي، نفس المهموم،/ 460


1) - [إلى هنا حكاه في العيون].

2) - هذه الرّواية توافق قول من ذهب إلى انّ مروان كان في ذلك الوقت في الشّام لا في الحجاز «منه».

3) - گويد: سپس زينب عليها السلام نزد يزيد فرستاد و خواستار شد كه اجازه دهد براى حسين عليه السلام ماتم برپا كند. به او اجازه داد و آن ها را در دار الحجاره منزل داد و هفت روز در آن جا مجلس سوگوارى برپا كردند و هر روز جمع بى شمارى زن هاى شام با آن ها در سوگوارى شركت مى كردند و مردم قصد كردند بر خانه يزيد هجوم برند و او را بكشند و مروان از اين توطئه خبر شد و به يزيد گفت: «مصلحت تو نيست كه اهل بيت حسين عليه السلام را در شام نگه دارى. آن ها را به حجاز فرست.»

وقالت فاطمة بنت الحسين، وكانت أكبر من سكينة: أبنات رسول اللَّه سبايا يا يزيد؟

فقال يزيد: يا ابنة أخي! أنا لهذا كنت أكره. قالت: ما ترك لنا خرص. قال: يا ابنة أخي! وما آتي إليك أعظم ممّا أُخِذَ منكِ، ثمّ أخرجهنّ فأدخلهنّ دار يزيد بن معاوية، فلم تبق امرأة من آل يزيد إلّاأتتهنّ، وأقمنَ على الحسين المناحة ثلاثاً، وأرسل يزيد إلى كلِّ امرأةٍ ماذا أُخِذَ لها، وليسَ منهنّ امرأة تدّعي شيئاً بالغاً ما بلغ إلّاقد أضعفه لها، فكانت سكينة تقول: ما رأيتُ رجلًا كافراً باللَّه خيراً من يزيد بن معاوية.

وقال يزيد لعليّ بن الحسين: لعن اللَّه ابن مرجانة، أما واللَّه لو أنِّي صاحبه ما سألني خصلة أبداً إلّاأعطيتها إيّاه، ولدفعت الحتف عنه بكلّ ما استطعت، ولو بهلاك بعض ولدي، ولكنّ اللَّه قضى ما رأيت، كاتبني وأنهِ كلّ حاجة تكون لك.

ثمّ قال يزيد: يا نعمان بن بشير! جهِّزهم بما يصلح، وابعث معهم رجلًا من أهل الشّام أميناً صالحاً، وابعث معه خيلًا وأعواناً فيسير بهم إلى المدينة. ثمّ كساهم وأوصى بهم ذلك الرّسول.

كحالة، أعلام النِّساء،// 97- 98

فلمّا دخلت النِّسوة دار يزيد استقبلتهنّ نساء آل أبي سفيان وقبّلن أيدي بنات رسول اللَّه وأرجلهنّ ونُحْنَ وبكين وأقمن المأتم ثلاثة أيّام- إلى أن قال:- وحسرت هند زوجة يزيد رأسها وشقّت الثِّياب وهتكت السّتور وخرجت حافية إلى يزيد وهو في مجلس خاصّ وقالت: يا يزيد! أنت أمرت برأس الحسين ابن بنت رسول اللَّه أن يُشالَ على الرّمح عند باب الدّار (وكان اللّعين قد أمره به كما في غير الكامل) فلمّا رأى زوجته على تلك الحالة وثب إليها فغطّاها وقال: يا هند! فاغفري وابكي على ابن بنت رسول اللَّه.

الميانجي، العيون العبرى،/ 283- 284

وأيقن يزيد بأنّ بقاء السّبايا في دمشق سوف يحدث اضطراباً في الرّأي العام، ويسبِّب لسلطاته المشاكل والمتاعب، ولربّما انتهى به إلى سقوط دولته وحكومته.

فرأى يزيد أن يعتذر إلى الإمام زين العابدين عليه السلام، ويلقي المسؤوليّة في هذه الجريمة النّكراء على ابن زياد قائلًا:

«لعن اللَّه ابن مرجانة، أما واللَّه لو أنِّي صاحبه ما سألني خصلة أبداً إلّاأعطيته إيّاها، ولدفعت الحتف عنه بكلّ ما استطعت ولو بهلاك بعض ولدي، ولكن قضى اللَّه ما رأيت، يا بنيّ! كاتبني بكلّ حاجة تكون لك، وأ نّه سيكون في قومك أمور فلا تدخل معهم في شي ء».

وعرف الإمام عليه السلام أنّ اعتذار يزيد إنّما هو بسبب الخزي والعار الّذي لحقه، وأعرض عنه.

ثمّ أنّ يزيد أمر النّعمان بن بشير أن يقوم برعاية آل الرّسول صلى الله عليه و آله و سلم ويصحبهم إلى المدينة، وأمر بإخراجهم من دمشق ليلًا، خوفاً من وقوع الفتنة واضطراب الأوضاع.

فلمّا عزم يزيد على إرجاع آل الرّسول صلى الله عليه و آله و سلم إلى المدينة، صبّ الأموال على الأنطاع، وأحضر أهل بيت النّبوّة، وقال لزينب: يا أمّ كلثوم! خذي هذه الأموال عوضاً عن الحسين، واحسبي كأ نّه قد مات، فقالت: يا يزيد! ما أقسى قلبك؟! تقتل أخي وتعطيني المال؟ واللَّه لا كان ذلك أبداً.

الصّادق، زينب وليدة النّبوّة والإمامة،/ 184- 185

ومرّت الأيّام، ثمّ أمر يزيد النّعمان بن بشير أن يجهِّزها ومن معها بما يصلحهم في رحلتهم إلى المدينة المنوّرة.

محمود يوسف، من مجموعة الحسين وبطلة كربلاء،/ 250، الموسم،/ 943

وهنا أمر يزيد بإخلاء إحدى باحات قصره وتسليمها إلى أهل البيت عليهم السلام ليقيموا المأتم فيها، فاشتغل عندها أهل البيت عليهم السلام بالنّياحة والبكاء في ذلك المكان، وأقامت النِّسوة المأتم على أبي عبداللَّه الحسين عليه السلام في بلاد الأمويّين بالشّام، واشترك معهنّ مَن كان في دمشق من قرشيّة وهاشميّة، وساعدنهنّ على البكاء. وقد أمرت السّيِّدة زينب الكبرى عليها السلام بإحضار الرّؤوس في المأتم، ويعلم اللَّه تعالى ما جرى على أهل العزاء والمشاركات لهنّ من جرّاء ذلك، حيث أحدثن ضجّة كبرى، ونياحة عظمى، ارتجّت لها دمشق الشّام وتزلزلت بأركانها لشدّة المصاب، حتّى خشي يزيد من اندلاع ثورة شعبيّة عارمَة تأتي عليه وعلى حكومته، ولذلك فكّر في استعطاف الجماهير الغاضبة، وامتصاص نقمتهم، بإسداء الخدمة لأهل البيت عليهم السلام، والتّعاطف معهم، وإظهار الحزن والحداد على

قتلاهم، ولأجل إظهار ذلك للنّاس، بعث إلى الإمام عليّ بن الحسين عليه السلام يدعوه إليه، فلمّا تهيّأ الإمام زين العابدين عليه السلام للقائه: قالت له السّيِّدة زينب عليها السلام: «يا قرّة عيني وسلوة فؤادي، لاتكلِّمه إلّابكلام هيّن، وقول ليّن، فإنّه ظالم عنيد، وشقي شديد، لايخاف من اللَّه وعذابه، ولا يستحي من رسول اللَّه ووليّه»، فجاء عليه السلام حتّى دخل على يزيد، فقام له من مجلسه وأجلسه بجانبه وأظهر له البشاشة والانبساط، وقال له: يا عليّ بن الحسين! إنّما بعثت إليك لأقول لك: قل ما شئت، واطلب ما تريد، فإنّ حاجتك مقضيّة لا محالة. فقال الإمام زين العابدين عليه السلام في جوابه: أمّا أنا، فليس لي إليك حاجة، وأمّا البقاء والرّحيل وغير ذلك، فإنّ الأمر إلى عمّتي زينب الكبرى، فإنّها هي المتكفِّلة لهذه الأرامل والأيتام والقائمة بأمرهم، فإن كان لك رأي في شي ء فاطرحه عليَّ حتّى اكلِّم فيه عمّتي زينب عليها السلام.

فلمّا سمع يزيد ذلك من الإمام السّجّاد عليه السلام، امتلأ قلبه رعباً وخوفاً، ونفسه ذلّة وخسّة، فأمر بإزاحة الأستار من وسط المجلس، وطلب حضور السّيِّدة زينب عليها السلام وبقيّة ذراري آل محمّد صلى الله عليه و آله و سلم، فلمّا حضروا عظّمهم وأكرمهم، وأظهر لهم تعاطفه وحزنه، وأسفه وندمه، وخيّرهم في أمرهم بين المقام بالشّام مكرّمين، وبين الرّحيل إلى المدينة منعّمين، عندها صرخت السّيِّدة زينب عليها السلام وبكت ونادت برفيع صوتها: وا أخاه، ووا ذلّتاه، ووا ضيعتاه، فارتجّ القصر لبكائها، وتزلزل من صراخها، وافرغ قلب يزيد خوفاً، وارتعدت فرائصه خشية، فقال بدهشة فائقة متسائلًا: مَن الصّارخة؟ فقالوا له: إنّها زينب الكبرى شقيقة الإمام الحسين عليه السلام فتوجّه بكلامه إليها خانعاً خاضعاً وقال: اصبري يا بنت عليّ، وارعي حال اليتامى والأرامل، واعلمي أنّ الصّراخ لا فائدة فيه. فتأثّرت السّيِّدة زينب عليها السلام من كلام يزيد، وهاج حزنها وبكاؤها وقالت: ذكر الرّحيل إلى المدينة جدّد حزني، وزاد همّي وغمّي. فقال يزيد: إنّ الغرباء يهوون وطنهم ويفرحون بذكره، فيلزم أن تفرحي بالرّجوع إلى المدينة وتبتهجي. فبكت السّيِّدة زينب عليها السلام من ذلك بكاءاً شديداً حتّى قال يزيد على أثره: السّكوت عن الماضي وذكرياته أفضل وأجمل.

ثمّ إنّ أهل البيت عليهم السلام بعد أن عقدوا مأتم الإمام الحسين عليه السلام، وأقاموا مجلس العزاء

والبكاء أيّام مكثهم في دمشق الشّام، أمر يزيد- لمّا عرف اختيارهم الرّحيل إلى المدينة- بأن يُهيّئوا لهم مقدّمات السّفر، وكان مدّة بقائهم في الشّام على الظّاهر لا يتجاوز العشرة أيّام، وإن اختلف المؤرِّخون وأرباب المقاتل اختلافاً عظيماً في مدّة بقائهم، فمنهم مَن عدّه ستّة أشهر، ومنهم من جعله أربعين يوماً، ومنهم من حسبه ثمانية عشر يوماً، ومنهم من زعمه عشرة أيّام، ومنهم من رآه ثمانية أيّام فقط، ولكنّ الظّاهر من الوقائع التّاريخيّة، حيث أ نّهم وردوا الشّام في أوّل شهر صفر، وكانوا في كربلاء يوم الأربعين، أيّ في العشرين منه: إنّه أحد القولين الأخيرين، وذلك لانقلاب الرّأي العام- عبر احتجاجات السّيِّدة زينب عليها السلام، وخطبة الإمام زين العابدين عليه السلام- على يزيد، وانطلاق لسان الجماهير ضدّ الأمويّين، ممّا أخاف يزيد وأذعره، ودعاه إلى احتواء الغضب الجماهيريّ، وامتصاص النّقمة الشّعبيّة بالانقضاض على ابن زياد ولعنه، وبالإعلان عن براءته منه ومن عمله، وبالتّسريع في ترحيل أهل البيت عليهم السلام من الشّام إلى حرم جدِّهم رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم حذراً من وقوع الفتنة، وتفادياً من الانقلاب والثّورة، كما وأمر بأن يردّوا عليهم كلّ ما سلبوه منهم.

هذه من جهة، ومن جهة أخرى أمر النّعمان بن بشير- ولعلّه كان جمّالًا- بانتخاب نياقٍ جيِّدة، وتجهيزها بمحامل ضافية، مزيّنة بأستار ثمينة وراقية، وتسخير خدم وحرّاس يخدمونهم ويحرسونهم طول الطّريق ويدفعون عنهم الشّرّ والأذى، وأوصاهم بهم وبرعاية حالهم في المسير. فلمّا رأت السّيِّدة زينب عليها السلام المحامل مزيّنة بأستار جميلة، وملوّنة بألوان زاهية، خاطبتهم قائلة: «اجعلوها سوداء حتّى يعلم النّاس إنّا في مصيبة وعزاء لقتل أولاد الزّهراء عليها السلام» وكذلك فعلوا.

ثمّ إنّ يزيد- حسب بعض الرّوايات- سلّم إلى الإمام زين العابدين عليه السلام رأس أبيه الإمام الحسين عليه السلام ليلحقه ببدنه الشّريف؛ ثمّ طلب رئيس الحرس والخدم الّذي أمره بحراستهم وخدمتهم وأوصاه قائلًا: عليك بهذا الشّاب- ويقصد به عليّ بن الحسين عليه السلام- وبهذه النِّسوة أن توصلهم إلى المدينة المنوّرة بسلام، وأن ترفق بهم في الطّريق وتعاملهم معاملة حسنة، وأن تسير بهم ليلًا وتتركهم يستريحون نهاراً حتّى لا يتأذّون بالشّمس، وإذا نزلوا في مكان، فانزل أنت ومن معك من الخدم والحرس بعيداً عنهم، حتّى لا يتأذّوا

بسببكم، ولا تقع عين أحد منكم على أحد منهم.

فلمّا تهيّأ أهل البيت عليهم السلام للرّحيل ووصل خبرهم إلى أهل الشّام، أقبلت نساؤهم وقد لبسن السّواد، وحملن معهنّ أعلام الحداد، ووقفن على طول الطّريق يلوّحن لهنّ بالوداع وهنّ عبرى بواكٍ، وخرجت نساء آل أبي سفيان يودِّعن ودائع النّبوّة والرِّسالة إلى خارج القصر، فتذكّر أهل البيت عليهم السلام آنذاك يوم خروجهم من المدينة، فعلا صراخهنّ واشتدّ بكاؤهنّ، وقامت القيامة الكبرى حين خرج موكب أهل البيت عليهم السلام من مدخل دمشق باتِّجاه المدينة، حيث ضجّت نساء أهل الشّام ضجّة واحدة، وصَرخن صراخاً عالياً، وأجرين دمع العين بالآهات والزّفرات، وبقين يبكين مادام كنّ يرون سواد الموكب، ويصرخن مادام كان يلوح لهنّ آثار المحامل والهوادج السّوداء، حتّى إذا غاب عن نظرهنّ سواد الموكب، رجعن إلى منازلهنّ بحزن وأسى.

الجزائري، الخصائص الزّينبيّة،/ 189- 193

وصول زينب عليه السلام إلى كربلاء يوم الأربعين

ولمّا مرّ عيال الحسين عليه السلام بكربلاء، وجدوا جابر بن عبداللَّه الأنصاريّ (رحمة اللَّه عليه) وجماعة من بني هاشم قدموا لزيارته في وقت واحدٍ، فتلاقوا بالحزن والاكتئاب والنّوح على هذا المصاب المقرّح لأكباد الأحباب.

ابن نما، مثير الأحزان،/ 59

قال الرّاويّ: ولمّا رجعت نساء الحسين عليه السلام وعياله (1)من الشّام، وبلغوا (2)(3)العراق قالوا للدّليل: مرّ بنا على طريق كربلا، فوصلوا إلى موضع المصرع، فوجدوا جابر بن عبداللَّه الأنصاريّ رحمه الله وجماعة من بني هاشم ورجالًا من آل رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم قد وردوا لزيارة قبر الحسين عليه السلام، فوافوا (4)في وقت واحد، وتلاقوا بالبكاء والحزن واللّطم (5)، وأقاموا المآتم المقرّحة للأكباد، واجتمع إليهم نساء ذلك السّواد، فأقاموا على ذلك أيّاماً. (6)

پس آمدند تا به قتلگاه رسيدند. ديدند كه جابر بن عبداللَّه انصارى و جمعى از بنى هاشم و مردانى از اولاد پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم براى زيارت قبر حسين عليه السلام آمده اند. پس همگى به يك هنگام در آن سرزمين گرد آمدند و با گريه و اندوه و سينه زنى با هم ملاقات كردند و مجلس عزايى برپا كردند كه دل ها را جريحه دار مى كرد و زنانى كه در آن نواحى بودند، جمع شدند و چند روزى به همين منوال گذشت.

فهرى، ترجمه لهوف،/ 196

در بيستم شهر صفر، سر امام حسين و ساير شهيدان كربلا رضى اللَّه عنهم را به ابدان ايشان منضم ساخت و از آن جا به سر تربت مقدس جدّ بزرگوار خود شتافت رحل اقامت انداخت. اصحّ روايات كه مختار بعضى از شيعه حيدر كرار و علماى اخيار است، در باب مدفن سر مكرم آن قدوه ابرابر همين است كه ثبت افتاده است. اما طبقه اى از مورخان، خلاف اين گفته اند. امام يافعى در مرآة الجنان از حافظ ابو العلا الهمدانى روايت كرده است كه يزيد سر امام شهيد را به مدينه فرستاد و حاكم آن بلده عمرو بن سعيد آن سر مكرم را در كفن پيچيد و به گورستان برد و نزديك روضه مقدسه فاطمه زهرا سلام اللَّه عليهما دفن كرد، والعلم عند اللَّه تعالى.

خواندامير، حبيب السّير، 2/ 60- 61


1) - [في المعالي مكانه: ولمّا رجع أهل بيت الحسين ونسائه وعياله ...].

2) - [في زينب الكبرى مكانه: لمّا بلغوا ...].

3) - [زاد في البحار: إلى].

4) - [الأسرار: فتوافوا].

5) - [وسيلة الدّارين: الألم].

6) - راوى گفت: چون زنان و عيالات حسين از شام بازگشتند و به كشور عراق رسيدند، به راهنماى قافله گفتند: «ما را از راه كربلا ببر.»

ابن طاوس، اللّهوف،/ 196/ عنه: المجلسي، البحار، 45/ 146؛ البحراني، العوالم، 17/ 446؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 526؛ القمي، نفس المهموم،/ 467؛ القزويني، تظلّم الزّهراء،/ 289؛ المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 190؛ النّقدي، زينب الكبرى،/ 117؛ الميانجي، العيون العبرى،/ 290- 291؛ الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 401

وفي اليوم العشرين من صفر سنة إحدى وستّين أو اثنتين وستّين على اختلاف الرّواية به في قتل مولانا الحسين عليه السلام كان رجوع حرم مولانا أبي عبداللَّه الحسين عليه السلام من الشّام إلى مدينة الرّسول صلى الله عليه و آله و سلم.

وهو اليوم الّذي ورد فيه جابر بن عبداللَّه بن حرام الأنصاريّ صاحب رسول اللَّه صلى الله عليه و آله ورضي عنه وأرضاه، من المدينة إلى كربلاء، لزيارة قبر الحسين عليه السلام، وكان أوّل مَنْ زاره من النّاس.

رضيّ الدّين ابن المطهّر، العدد،/ 219 رقم 11

قال: فسار القائد وكان يتقدّمهم تارة ويتأخّر عنهم تارة (1). فقلن النِّساء له: بحقّ اللَّه عليك إلّاما عرجت بنا على (2)طريق كربلاء، ففعل ذلك حين وصل إلى قرب (3)النّاحية وكان قدومهم إلى ذلك المصرع (4)يوم العشرين من صفر، فوجدوا هناك جابر بن عبداللَّه الأنصاريّ وجماعة من نساء بني هاشم فتلاقوا في وقت واحد، فأخذوا بالنّوح والبكاء واقامة المآتم إلى ثلاثة أيّام (5)فلمّا انقضت توجّهوا إلى نحو المدينة (6).

الطّريحي، المنتخب،/ 498/ عنه: البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 155- 156

فسار [القائد] بهم من دمشق وكان يقدمهم تارة ويتأخّر عنهم تارة وأحسن لهم


1) - [إلى هنا لم يرد في الدّمعة].

2) - [الدّمعة: إلى].

3) - [الدّمعة: تلك].

4) - [زاد في الدّمعة: في].

5) [لم يرد في الدّمعة].

6) [لم يرد في الدّمعة].

الصُّحبة والنّصيحة والخدمة اللّايقة.

قال: فعند ذلك قالوا له: مرّ بنا على كربلاء، فمرّ بهم (1)فوجدوا (2)فيها جابر بن عبداللَّه الأنصاريّ ومعه جماعة قد أتوا إلى (3)زيارة الحسين عليه السلام، فعند ذلك نزلوا (4)وجدّدوا الأحزان وشقّقوا الجيوب ونشروا الشّعور وأبدوا ما كان مكتوماً من الأحزان (5)وأقاموا عنده أيّاماً. (6)

مجلسى، جلاء العيون،/ 751

مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 140/ عنه: الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 526

أقول: ثمّ إنِّي بعدما نقلت ما ذكر عن الكتب المعتبرة وقفت على بعض الكتب القديمة، ذكر فيه بعض ما يزيد على ما نقلناه لفظاً ومعنىً، فأحببت تذييل المقام بنقل ما فيه من الزّيادة، خاتمة للمرام (7).

قال: فلمّا بلغوا أرض كربلاء، نزلوا في موضع مصرعه، ووجدوا (8)جماعة من بني هاشم وغيرهم، وقد وردوا إلى زيارة الحسين عليه السلام فتلاقوا في وقتٍ واحد، وأخذوا بالبكاء والنّحيب واللّطم، وأقاموا العزاء إلى مدّة ثلاثة أيّام، واجتمع إليهم نساء أهل السّواد، فخرجت زينب عليها السلام في الجمع، وأهوت إلى جيبها فشقّته ونادت بصوتٍ حزينٍ يقرح


1) - [زاد في الأسرار: على كربلاء].

2) - [الأسرار: فوجد].

3) - [الأسرار: لزيارة].

4) - [زاد في الأسرار: في كربلاء].

5) - [زاد في الأسرار: والمصائب].

6) - چون روانه شدند وبه نزديك عراق رسيدند، از آن مردى كه براى رفاقت ايشان مأمور بود، التماس كردند كه ايشان را به كربلا برد و از آن جا متوجه مدينه شود. او مضايقه نكرد. چون به كربلا رسيدند، در آن روز جابر بن عبداللَّه انصارى و گروهى از بنى هاشم و اقارب آن امام مظلوم به زيارت آن حضرت آمده بودند. در آن موضع شريف، يكديگر را ملاقات كردند و نوحه و زارى بسيار كردند و جمعى كثير از زنان اهل قرا و نواحى جمع شدند و به مراسم تعزيت و ماتم قيام كردند و از آن جا متوجه مدينه شدند.

7) - [إلى هنا لم يرد في المعالي ووسيلة الدّارين].

8) - [زاد في المعالي ووسيلة الدّارين: جابر بن عبداللَّه مع].

القلوب: وا أخاه (1)، وا حسيناه، وا حبيب رسول اللَّه و (2)ابن مكّة ومنى، وابن فاطمةالزّهراء، وابن عليّ المرتضى، آه ثمّ آه، ووقعت مغشيّة عليها (3)

أقول: إنّ زينب عليها السلام ليلة العاشر سمعت من أخيها أ نّه يقتل أهوت إلى جيبها فشقّته ولطمت على خدّها ووقعت مغشيّاً عليها، فكيف بها حين رأت قبر الحسين وأعظم من هذا اليوم يوم رأته مكبوباً على وجهه وهو جثّة بلا رأس 1 وحاصل الكلام واجتمعن النِّساء فرششن عليها الماء حتّى أفاقت كأنّى بها تقول بلسان الحال 1:

يا نازلين بكربلا هل عندكم *** خبر بقتلانا وما أعلامها

ما حال جثّة ميِّت في أرضكم *** بقيت ثلاثاً لا يزار مقامها

باللَّه هل رفعت جنازته وهل *** صلّى صلاة الميتين أمامها

باللَّه هل واريتموها في الثّرى *** وهل استقرّت في اللّحود رمامها

يا جثّة ما شيعت يوماً ولا *** نحو القبور سعت بها أقدامها

وكأنِّى بقائل يقول في جوابها:

ما غسلوه ولا لفّوه في كفن *** يوم الطّفوف ولا مدّوا عليه ردا

2 عار تجول عليه الخيل عادية *** حاكت له الرّيح ضافي مئزر وردا 2].

1- 1. [وسيلة الدّارين: ونعم ما قاله الشّاعر بلسان حالها].

2- 2. [لم يرد في وسيلة الدّارين].

، (4)(5)وخرجت أمّ كلثوم لاطمة الخدّين تنادي (6)برفيع الصّوت: اليوم مات محمّد المصطفى، اليوم مات (7)عليّ المرتضى، اليوم ماتت (8)فاطمة الزّهراء (9)وباقي النِّساء لاطمات (10)ناعيات (11)نائحات (12)

1) - [في العيون مكانة: وفي بعض الكتب: إن زينب عليها السلام لما وصلت إلى قبر أخيها فشقت جيبها ونادت: واأخاه ...].

2) - [العيون: يا].

3) - [زاد في المعالي ووسيلة الدّارين:

4) - [في المعالي ووسيلة الدارين: و أما أم كلثوم فقد نشرت شعرها ولطمت خديها ونادت:].

5) - [العيون: و نشرت أم كلثوم شعرها و لطمت وجهها، ونادت: اليوم مات أبي علي المرتضى، اليوم حل الثكل بالزهراء، و جعلت سكينة و فاطمة و ساير النسوة تندبن بصورت يقرح القلوب و يهيج الأحزان، واجتمع عليهم نساء أهل السواد واخذوا بالنوح والبكاء و إقامة المأتم إلى ثلاثة أيام].

6) - [في المعالي ووسيلة الدارين: و أما أم كلثوم فقد نشرت شعرها ولطمت خديها ونادت:].

7) - [زاد في المعالي ووسيلة الدّارين: أبى].

8) - [زاد في المعالي ووسيلة الدّارين: أمى].

9) - [زاد في المعالي ووسيلة الدّارين: حلّ الثّكل بالزّهراء].

10) - [زاد في المعالي ووسيلة الدّارين: ناديات].

11) [وسيلة الدّارين: تنادي: وا محمّداه، وا جدّاه، يعزّ عليك ما فعلوا بأهل بيتك ما بين سلوب وجريح ومسحوب وذبيح وا حزناه وا أسفاه].

12) - [لم يرد في المعالي].

قائلات: وا مصيبتاه، وا حسناه، وا حسيناه. فلمّا رأت سكينة ما حلّ بالنِّساء رفعت صوتها تنادي: وا محمّداه، وا جدّاه، يعزّ عليك ما فعلوا بأهل بيتك ما بين مسلوب وجريح، ومسحوب وذبيح، (1)وا حزني أسفاً (2)(3)(4)، ثمّ أمر عليّ بن الحسين عليهما السلام بشدِّ رحاله، فشدّوها، فصاحت سكينة بالنِّساء لتوديع قبر أبيها، (5)فدرن حوله (6)فحضنت(7)القبر الشّريف (8)وبكت بكاء شديداً، (9)وحنّت وأنّت (10)وأنشأت تقول:

ألا يا كربلاء نودعك جسماً *** بلا كفن ولا غسل دفينا

ألا يا كربلاء نودعك روحاً *** لأحمد والوصيّ مع الأمينا

البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 162- 163/ عنه: المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 197- 198؛ مثله الميانجي، العيون العبرى،/ 294- 296؛ الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 404- 405

تذييل فيه بيان لبعض الأمور: اعلم أنّ هذه الرّوايات لم يظهر منها أنّ ورود آل الرّسول صلى الله عليه و آله إلى كربلا كان يوم الأربعين أو العشرين من شهر صفر، ولا يخفى عليك أنّ دعوى ورودهم إلى كربلا في يوم الأربعين أو العشرين من صفر دعوى غير معقولة لأنّ آل الرّسول كانوا في الكوفة في مدّة في سجن ابن زياد (لعنه اللَّه) ثمّ كانوا في مدّة مديدة في دمشق في سجن يزيد (لعنه اللَّه)، ثمّ إنّهم قد أقاموا مأتم سيِّد الشُّهداء في دمشق مدّة سبعة أيّام وكان ذلك بعد خلاصهم عن سجن يزيد (لعنه اللَّه)، وقد عرفت كلّ ذلك فهذا كما ترى لا يجتمع مع القول بأ نّهم وردوا إلى كربلاء يوم الأربعين أو العشرين من صفر، وبالجملة فإنّ ورود آل الرّسول من الشّام إلى كربلا في يوم العشرين من صفر ممّا لا يتعقّل، ثمّ العجب ممّن يحتمل هذا الاحتمال أي ورود آل الرّسول إلى كربلاء يوم الأربعين لأنّ إدراك جابر بن عبداللَّه الأنصاريّ وجماعة من بني هاشم زيارة يوم الأربعين لا يستلزم أن


1) [المعالي: وا حزناه، وا أسفاه].

2) - [العيون: و نشرت أم كلثوم شعرها و لطمت وجهها، ونادت: اليوم مات أبي علي المرتضى، اليوم حل الثكل بالزهراء، و جعلت سكينة و فاطمة و ساير النسوة تندبن بصورت يقرح القلوب و يهيج الأحزان، واجتمع عليهم نساء أهل السواد واخذوا بالنوح والبكاء و إقامة المأتم إلى ثلاثة أيام].

3) [وسيلة الدّارين: تنادي: وا محمّداه، وا جدّاه، يعزّ عليك ما فعلوا بأهل بيتك ما بين سلوب وجريح ومسحوب وذبيح وا حزناه وا أسفاه].

4) [المعالي: وا حزناه، وا أسفاه].

5) [لم يرد في وسيلة الدّارين].

6) [لم يرد في وسيلة الدّارين].

7) [في المعالي ووسيلة الدّارين: قبر أبيها].

8) [في المعالي ووسيلة الدّارين: قبر أبيها].

9) [لم يرد في العيون].

10) [لم يرد في العيون].

يكون آل الرّسول أيضاً قد أدركوا زيارة يوم الأربعين، بل نقول إنّ جابر بن عبداللَّه الأنصاريّ وجماعة من بني هاشم قد أدركوا زيارة يوم الأربعين ثمّ أقاموا ومكثوا في كربلاء حتّى شاهدوا ورود آل الرّسول من الشّام إليها، وأمّا ما في بعض الرّوايات المتقدِّمة من فقرة «فتوافوا في وقتٍ واحد» فلا ظهور له في خلاف ما قلنا، فتأمّل.

المجلس الرّابع والأربعون من كتاب إكسير العبادات في أسرار الشّهادات في بيان كيفيّة ارتحال آل الرّسول من كربلا إلى المدينة وكيفيّة ورودهم إلى المدينة وما يتعلّق بذلك، فاعلم أنّ بعض أصحاب المقاتل قد نسب إلى أبي مخنف إنّه قد روى أنّ آل الرّسول قد أقاموا المآتم عند قبر الحسين ثلاثة أيّام، فلمّا كان اليوم الرّابع توجّهوا نحو المدينة، ثمّ لمّا أرادوا الرّحيل وجاؤوا بالجمال للنِّساء، صاحت سكنة (1)بنت الحسين عليه السلام بالنِّساء: ألا أرجعن إلى قبر أبي لنودِّعه، فرجعن إليه ودرن حوله فحضنت القبر الشّريف وبكت بكاء شديداً حتّى غشى عليها فلمّا أفاقت جعلت تنشد وتقول:

رحلنا يا أبي بالرّغم منّا *** ألا فانظر إلى ما حلّ فينا

ألا يا كربلا أودعت جسماً *** بلا غسل ولا كفن دفينا

ألا يا كربلا أودعت نوراً *** لباري الخلق طرّاً أجمعينا

ألا يا كربلا أودعت كنزاً *** وذخر القاصدين الزّائرينا

الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 526- 527

فسار القائد بهم وقال الإمام والنِّساء للقائد: بحقّ معبودك أن تدلّنا على طريق كربلاء، ففعل ذلك، حتّى وصلوا كربلا يوم عشرين من صفر فوجدوا هناك جابر بن عبداللَّه الأنصاريّ وجماعة من بني هاشم، فأخذوا بإقامة المآتم إلى ثلاثة أيّام ثمّ توجّهوا إلى المدينة. (2)

در كتاب لهوف و عوالم و منتخب طريحى مسطور است كه: اهل بيت چون از شام بيرون شدند و به عراق نزديك آمدند، نعمان بن بشير انصارى را گفتند: «ما را از راه كربلا كوچ مى ده!»

و ديگرباره به كربلا آمدند و چنان افتاد كه هم در آن روز جابر بن عبداللَّه انصارى و جماعتى از بنى هاشم به قصد زيارت قبر سيّد الشهدا عليه السلام وارد كربلا شدند و ورود آن جماعت هم در آن ساعت بود كه اهل بيت در رسيدند. بانگ ناله و زارى و صيحه عويل و بى قرارى از جانبين برخاست. مردم آن اراضى از قاصى و دانى چون رسيدن على بن الحسين و اهل بيت را بدانستند، به قدم عجل و شتاب در رسيدند و جامه سوگواران در بركردند و چون ابر بهاران بگريستند. سر و مغز را به لطمه بكوفتند و چهرگان را به زخم ناخن برآشوفتند. پس از روزى چند كه داد مصائب و نوائب بدادند، طريق مدينه را پيش داشتند.

مكشوف باد كه من بنده از اين پيش در ذيل قصه بيرون شدن اهل بيت از كوفه به جانب شام حجت تمام كردم كه در عقده محال است كه سفير ابن زياد از كوفه به شام رود و دستورى از يزيد بگيرد كه اهل بيت را به شام بايد فرستاد و باز به كوفه شود و ابن زياد تجهيز سفر اهل بيت كند و ايشان را به شام فرستد و پس از مدتى كه اهل بيت در شام بمانده باشند، رخصت مراجعت به مدينه گيرند و روز بيستم شهر صفر كه يوم اربعين شهادت سيّد الشهداست وارد كربلا شوند؛ لكن در هيچ يك از كتب معتبره مرقوم نيست كه: اهل بيت روز اربعين شهادت سيّد الشهدا وارد كربلا شدند. چون به اين قيد مقيد نباشد، توانيم گفت كه در مراجعت از شام ديگرباره به كربلا آمدند و اين كه در كتاب روضة الشهدا مرقوم است كه اهل بيت با سر سيّد الشهدا و سرهاى ديگر شهيدان روز اربعين وارد كربلا شدند و از آن جا به مدينه آمدند و صاحب حبيب السّير نيز اقتفا به روايت صاحب آن كتاب كرده، پسند هيچ خردمند نيفتد. آنچه در نزد من بنده استوار است، گاهى كه اهل بيت از كوفه به جانب شام كوچ مى دادند، روز اربعين به كربلا آمدند.

سپهر، ناسخ التواريخ سيّد الشهدا عليه السلام، 3/ 175- 176

اعثم كوفى گويد: على بن الحسين عليهما السلام با خواهران و عمّات و ساير اقربا متوجه مدينه طيبه شد. در بيستم شهر صفر سر مبارك امام حسين و رؤوس ساير شهدا را با ابدان ايشان ملحق كرد و از آن جا رو به مدينه گذاشت.

صاحب حبيب السير نيز به اين خبر اشارت كرده است و نيز روايتى را كه از يافعى مذكور شد، مسطور مى دارد.

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 495

از اين اخبار كه از ابتداى تجهيز سفر اهل بيت به مدينه طيبه و آنچه در باب سر مبارك مذكور افتاد، معلوم توان كرد كه مدت حركت اهل بيت از كربلا تا زمانى كه از شام بيرون آمدند، به دلايل نقليه از چهل روز افزون خواهد بود و اين كه پاره اى نوشته اند: «در سه روز مدت ايشان را از كوفه به دمشق بردند!» از قانون عقل بيرون است؛ چه اگر خطّ مستقيمى از كوفه به دمشق به دست مى كردند، آن بُعد مسافت را در سه روز مدت نتوانستند قطع كرد.

از اين گذشته، منازل اهل بيت از كوفه غالباً با نام و نشان و توقف ايشان در اغلب منازل مسطور است و اگر گويند: «اهل بيت از روى معجزه و كرامت طى چنين مسافت را در چنين قليل مدت كردند!» آن هم با آن وقايع منازل موافق نتواند شد و از اين برافزون، اگر اوليا داراى كرامت باشند، اشقيا نيستند. اگر اهل بيت طى ارض توانند كرد، امراى لشكر و سپاه و باركش هاى آن ها نتوانند كرد.

ابن طاوس عليه الرحمة روايت مى فرمايد كه اهل بيت عصمت سلام اللَّه عليهم در هنگام مراجعت از شام چون به خاك عراق رسيدند، بادليل فرمودند: «ما را به كربلا مى بايد رفت. كاروان را از آن جا عبور بده.»

چون به حاير شريف درشدند، جابر بن عبداللَّه انصارى و جماعتى از بنى هاشم و رجال آل رسول خداى صلى الله عليه و آله را بر سر آن مضجع پاك و تربت تابناك بديدند كه به زيارت سيّد الشهدا و مشاهد ساير شهدا آمده بودند. چون ايشان و زنان اعراب حوالى حاير در آن مقام كريم فراهم شدند، ماتمى بزرگ و سوگى عظيم نمايش گرفت و اهل بيت سلام اللَّه عليهم بعد از طى مراسم سوگوارى و زارى به جانب يثرب راه گرفتند.

در كتاب لهوف و عوالم و منتخب شيخ طريح نيز به همين تقريب مسطور است و ورود ايشان با ورود جابر بن عبداللَّه انصارى و جماعتى از بنى هاشم مطابق شد و از پس روزى چند كه داد مصائب بدادند، به راه مدينه ره سپار شدند.

و اعثم كوفى گويد: امام زين العابدين عليه السلام باسرهاى شهدا و خواهران و عمّات و ساير اقربا متوجه مدينه طيبه شد و در بيستم شهر صفر سر مبارك حسين عليه السلام و ساير شهدا را به ابدان ايشان ملحق كردند و از آن جا به سر تربت مقدس جدّ بزرگوار خويش شتافت و رحل اقامت انداخت؛ لكن از ملاقات ايشان با جابر عليه الرحمه و اين كه بيستم صفر روز اربعين بود، اشارت نمى كند و ابن جوزى در جمله بيان اقوال مختلفه كه مذكور شد، مى گويد: «اشهر آن است كه آن سر مبارك را با سبايا به مدينه بردند و از آن پس به كربلا آوردند و به جسد منور ملحق و بعد مدفون كردند.»

و در محرق القلوب مى نويسد: مشهور مابين شيعه آن است كه يزيد آن سر مبارك و رؤوس مقدسه ديگر شهدا را به امام زين العابدين عليه السلام بداد و آن حضرت به كربلا آورد و در روز اربعين به بدن هاى ايشان ملحق ساخت.

و شيخ صدوق عليه الرحمه در امالى به بيرون شدن على بن الحسين عليهما السلام بازنان و باز گرداندن سر مبارك حسين صلوات اللَّه عليه را به كربلا اشارت كند. اما از ملاقات با جابر و تعيين زمان سخن نمى كند.

و در مقتل ابى مخنف از ورود اهل بيت به كربلا و ملاقات با جابر انصارى و جماعتى كه با او بودند و نزول در آن جا و زيارت امام حسين و اقامت روزى چند به عزادارى و كوچيدن به جانب مدينه طيبه اشارت رفته؛ لكن از رؤوس مطهره و روز اربعين چيزى مسطور نداشته است. در نور العين مى گويد: چون على بن الحسين و اقرباى آن حضرت را آن سرهنگ از دمشق بيرون آورد و به پاره اى طرق رسيدند، گفتند: «اى دليل! ما تو را به خدا سوگند مى دهيم كه ما را به راه كربلا عبور بده تا تجديد عهدى كرده باشيم.»

گفت: «سمعاً وطاعة.»

پس ايشان را هم چنان ببرد تا به كربلا درآمدند و اين حكايت در روز بيستم شهر صفر بود.

و جابر بن عبداللَّه انصارى باگروهى از مردم مدينه به ايشان باز خوردند و به اقامت سوگوارى و بكاء و زارى پرداختند؛ چندان كه زمين را به لرزه درآوردند. آن گاه به آهنگ مدينه رهسپر شدند؛ لكن از رؤوس و اربعين سخن نمى كند.

و در فصول المهمه از سفر كردن اهل بيت از دمشق و وصول به مدينه مى نگارد؛ لكن از ورود به كربلا داستان نمى كند.

و دميرى در حيات الحيوان سفر اهل بيت را از دمشق تا به وصول به مدينه نگارش مى دهد و مى گويد: «در ميان وفات رسول خدا تا روزى كه حسين عليه السلام شهيد شد، پنجاه سال مدت بود.» و شهادت آن حضرت را در روز عاشورا سال شصتم هجرى مى نويسد و مى گويد: ابن عبدالبر در كتاب بهجة المجالس و انس المجالس نوشته است كه: «از حضرت امام جعفر صادق سلام اللَّه عليه پرسيدند، مدت تعبير خواب تا به چند تواند بود؟»

فرمود: «پنجاه سال؛ زيرا كه رسول خداى صلى الله عليه و آله در خواب ديد كه كلبى ابقع در خون آن حضرت ولوغ گرفت!»

و تأويل فرمود كه: مردى حسين عليه السلام پسر دخترش را بخواهد كشت و شمر بن ذى الجوشن كه سگى ابرص بود قاتل آن حضرت شد و از زمانى كه آن حضرت آن خواب را بديد تا گاهى كه امام حسين عليه السلام شهيد شد پنجاه سال برگذشت.

ملّا محمّدباقر رشتى در تذكرة الائمه مى فرمايد: «مشهور آن است كه از رفتن اهل بيت به شام و باز شدن از شام و آمدن به كوفه چهل روز و به قولى شش ماه بود؛ لكن شايد افزون باشد؛ زيرا رفتن ايشان به كوفه و شام و ماندن در شام و ساير منازل و برگشتن از اين مدت بيشتر مى شود.»

و در زاد المعاد مى فرمايد: «مشهور آن است كه سبب تأكيد زيارت آن حضرت در اين روز، يعنى روز اربعين آن است كه امام زين العابدين با ساير اهل بيت سلام اللَّه عليهم بعد از مراجعت از شام در اين روز به كربلا رسيدند و رؤوس مطهره را به ابدان مقدسه شهدا ملحق كردند و اين بسيار بعيد است از جهات عديده كه نگارش آن جمله موجب تطويل است.»

و مى فرمايد: «بعضى گفته اند كه در اين روز اهل بيت وارد مدينه مطهره شده اند.» اين نيز بسيار بعيد است.

بعضى گفته اند: شايد حضرت امام زين العابدين عليه السلام به اعجاز و طى الارض، به طور پوشيده از شام به كربلا رفته و سرها را به ابدان شهدا ملحق كرده باشد و اين ممكن است؛ لكن روايتى در اين باب به نظر نرسيده است؛ بلكه بعضى از روايات با اين خبر منافات دارد.

و وجهى كه از احاديث وارد مى شود اين است كه اوّل كسى كه از اصحاب رسول خداى صلى الله عليه و آله به زيارت آن حضرت تشرف جست، جابر بن عبداللَّه انصارى بود و او در اين روز به كربلا رسيد و آن حضرت را با شهدا زيارت كرد و چون جابر از اكابر صحابه بود و اساس اين امر عظيم را برپا داشت، تواند بود كه سبب مزيد فضل زيارت آن حضرت در اين روز شده باشد و شايد وجوه ديگر داشته باشد كه بر ما مخفى است و چون فرموده اند كه در اين روز زيارت كنيم، بايد كرد و تفحص از سبب ضرور نيست.

در بيت الاحزان مسطور است كه در حديث وارد است: «إنّهم أقاموا المآتم المقرحة للأكباد»؛ و هم در حقّ آنان كه در آن سوگوارى همراهى كردند، فرمودند: «رحم اللَّه شيعتنا لقد شاركونا بطول الحزن في مصيبة الحسين عليه السلام»؛ و هم از رؤوس مطهره و ملاقات جابر روايت كند.

و نيز گويد: در بعضى اخبار رسيده است كه بعد از آن كه چند روز و شب در كربلا به مراسم سوگوارى و عزا پرداختند، حضرت زينب به برادرزاده اش على بن الحسين عليهما السلام گفت: «خلّوني حتّى أجاور قبر أخي الحسين إلى أن أموت»؛ «مرا بگذاريد تا مادام العمر به مجاورت قبر برادرم حسين عليه السلام روز گذارم.»

فرمود: «لولا الوصيّة وإمامة الأمّة لكنت متمنّياً لذلك»؛ «اگر نه پدرم وصيت فرمودى كه به مدينه مراجعت نمايم و امر امامت امّت نبودى، من نيز همين تمنا داشتم!»

از اين حديث، حسن مجاورت در كربلا در تمامت عمر مستفاد مى شود. پس قبور شريفه شهدا عليهم السلام را وداع گفتند و روانه مدينه طيبه شدند.

در كتاب نور الابصار نيز به معتقد جماعت اماميه و ملحق داشتن آن سر مطهر را بعد از چهل روز از شهادت آن حضرت اشارت كرده است.

و شيخ مفيد در ارشاد از سفر كردن ايشان از شام تا به مدينه نگارش داده و از ديگر مطالب گزارش نفرموده است. در رساله صبّان نيز به همين معنى اشارت كرده است.

علامه مجلسى در جلاء العيون از ورود اهل بيت به كربلا و ماتم سرايى مسطور داشته، لكن به كيفيت رؤوس مقدسه اشارت ننموده است. در اعلام الورى نيز از سفر ايشان از شام تا به مدينه نوشته و به مطلبى ديگر سخن نياورده است. يافعى نيز از بازگشتن اهل بيت به مدينه باز گفته و از خبرى ديگر راز نگشوده است. صاحب روضة الصفا نيز بر اين منوال سخن كرده است. صاحب حبيب السّير بر طريق اعثم كوفى بيان نموده است و در كتاب رياض الشهاده نيز به اين خبر و پاره اى اخبار ديگر اشارت رفته است.

«1» در كتاب بحر المصائب از سيّد ابن طاوس و بحار الانوار مروى است كه چون حضرات اهل البيت به حدود عراق عرب رسيدند و در آن جا راه عراق و يثرب جدا مى شد، اتفاقاً آن روز نعمان بن بشير در عقب اهل بيت راه مى سپرد. چون بر سر دو راه رسيدند، حضرت زينب خاتون از ساربان سئوال كرد: «راه راست به كجا و راه چپ به كجا مى رود؟» بنمود كه: «راه عراق به كوفه و سراق به كربلا است «2».»

چون نام كربلا مذكور شد، ابواب اندوه مفتوح شد و فرمودند: «چندى درنگ جوئيد تا نعمان فرا رسد.» و روى مبارك به جانب امّ كلثوم كرد و فرمود: «اين مرد در حسن سلوك و خدمتگذارى فروگذار نكرده است. اگر چند ما را چيزى نيست، لكن به تقاضاى وقت بايد چيزى به او عطا كنيم و ضمناً خواهش كنيم كه ما را از راه كربلا عبور دهد و از نگرانى برهاند.»

امّ كلثوم عرض كرد: «نزد من حليه اى از زر به جاست.»

پس جناب زينب خاتون آن حليه را گرفت و با دستبند مباركش كه باقى مانده بود و نيز از ديگر زنان هر حلى و زيور كه به جاى داشتند، مأخوذ داشت؛ چون نعمان و ملازمانش برسيدند و ايشان را ايستاده بديدند، از سبب بپرسيدند. گفتند: «دختر پيغمبر ترا مى خواند.»

شتابان بيامد و سلام براند. آن حضرت پاسخ بداد و آن اشيا را بدو فرستاده و عذر بخواست و فرمود: « [اى] نعمان [خدا مى داند] مى دادند كه آنچه ما را بود، به يغما بردند. اين را بپذير و خواهش ما را به جا آور و عوض اين خدمت، تو در حقيقت در روز قيامت با رسول مختار و حيدر كرار است.»

نعمان از استماع اين كلمات ناله برآورد و آن جمله را بازپس فرستاد و پيام كرد كه: «جان و مال و عيال نعمان فداى خاك راه اولاد رسول و فرزندان بتول باد! اگر چند در صورت ظاهر از جانب يزيد كافر مأمورم، لكن در باطن اين خدمت را براى خوشنودى رسول خدا به جا مى آورم و چگونه شكر نعمت اين چنين موهبت را توانم كرد كه هر صبح و شام به زيارت حضور امام انام و خدمتگزارى اهل بيت عصمت مرزوق هستم. كمتر ملازمى از ملازمان اين دودمانم. هردو چشمم كور باد اگر به مال دنيا نظر داشته باشم.»

اهل بيت عصمت او را دعاى خير گفتند و اظهار خوشنودى فرمودند. عرض كرد: «از اين اظهار لطف و عنايت، مقصود چيست و توقف در اين مكان بى حكمت نيست؟»

فرمودند: «همى خواهند ايشان را به كربلا عبور دهى تا حقّ زيارت و سوگوارى و تعزيت به جا آورند و روزى چند در آن زمين محنت قرين بگذرانند.» «1»

نعمان از اين سخن نالان شد. فرمان كرد تا بدان سوى روى نهادند و چون نزديك شدند، جمعى را به زيارت و سوگوارى بديدند و او جابر بن عبداللَّه انصارى بود.

و از آن سو، جابر چون آن كاروان را بديد، غلام خويش را به تفحص بفرستاد. غلام برفت و خبر بياورد و آزاد گشت. جابر بنده وار به استقبال بشتافت و ايشان را پياده دريافت. عرض كرد: «زمين گرم و راه دور است.»

خواستار شد تا سوار شوند و چون به مقصد رسيدند، از مركب ها فرو ريختند و دور قبور را گرفتند. خاك غم بر سر ريختند و با ديگر زائران و شيعيان به ناله و نوحه و سوگوارى و زارى درآمدند. بارها را فرو گرفتند و به ماتم سرايى روز نهادند و آشوب محشر برآوردند.

معلوم باد كه اين داستان احسان ورزيدن اهل بيت با نعمان چنان كه در ديگر كتب معتبر مسطور است، گاهى بوده است كه وارد مدينه شده اند؛ چنان كه به آن اشارت رود، تواند بود در كربلا نيز وقوع يافته باشد؛ والعلم عند اللَّه تعالى.

بيان پاره اى حالات امام زين العابدين و اهل بيت سلام اللَّه عليهم در زمان توقف كربلا

در نور العين، در ضمن خبرى كه مى نويسد، مسطور است كه اهل بيت در روز بيستم شهر صفر المظفر به كربلا درآمدند و با جابر بن عبداللَّه انصارى و جماعتى از مردم مدينه باز خوردند و به اقامت حزن و بكاء پرداختند؛ چندان كه زمين را به لرزه افكندند.

و در لهوف گويد: چون اهل بيت به مصرع شهدا رسيدند، جابر انصارى و گروهى از بنى هاشم و رجالى از آل رسول اللَّه را دريافتند كه همه به زيارت قبر حسين عليه السلام آمده اند و در يك وقت با هم باز خوردند و به ماتم و سوگ پرداختند. زنان آن سواد نيز به ايشان پيوستند و چند روز به اين منوال بگذرانيدند.

در مقتل كبير، ابى مخنف نيز گويد: در بيستم شهر صفر بعد از آن كه چهل روز از عاشورا برگذشت، به كربلا رسيدند و با جابر و ديگران به مراسم عزادارى پرداختند و سر شريف را با بدن لطيف دفن كردند.

و در مقتل صغير، ابى مخنف و كشف الغموض و منتخب و بحار و رياض المصائب و مقتل يزدى و جز ايشان نيز به همين تقريب مسطور است.

در كتاب حرقة الفؤاد، فاضل خراسانى مى گويد: چون اهل بيت سيّد بطحا در روز بيستم صفر به زمين كربلا پيوستند و به ياد آن مصائب كه بر ايشان در آن جا فرود آمد، بيفتادند، ناله: وا غوثاه! وا مصيبتاه! وا قتلاه! وا ضيعتاه! وا حسيناه! بركشيدند. آن گاه سخت بگريستند و به شدت ناله برآوردند؛ چنان كه نزديك همى بود كه از شدت ناله و گريه بميرند و عالم را از سيلان سرشك ويران كنند. آن گاه با ندبه و ناله، زمين كربلا را مخاطب كردند و اين اشعار بخواندند:

منازل كربلا بالرّأس جئنا *** وقد جئناك يوم الأربعينا

منازل كربلا بالأهل عدنا *** وبالسّجّاد زين العابدينا

خرجنا منك في قتلٍ وذبحٍ *** رجعنا لابن فاطم فاقدينا

خرجنا منك في أسرٍ وقهر *** رجعنا من يزيد مقرّحينا

خرجنا منك في نهبٍ وسلبٍ *** وضربٍ بالبنات وبالبنينا

وفيك رجالنا الشُّهداء أضحوا *** على شاطى الفرات مذبّحينا

وفيك بغير جرم قد اسرنا *** وفيك بلا جناية قد رهينا

وفيك على المطايا قد حملنا *** وصرنا في القفار مشتّتينا

آن گاه خود را بر آن قبر شريف انداختند و هريك به زبانى بيانى كردند «1» و جناب زينب كبرى سلام اللَّه عليها ندا بركشيد و صيحه برآورد و عرض كرد: «يا أخاه! يا أخاه! ويا ابن أمّاه وقرّة عيناه بأيّ لسانٍ أشكو إليك من الكوفة والشّام وإيذاء القوم اللِّئام ومن أيّ المصائب أشرح لك من الضّرب والشّتم أو من شماتة أهل الشّام»؛ آن گاه از حكايات و مصيبات خويش باز گفت و چون زن فرزند مرده ناله برآورد و با جگرى تافته اين شعر بخواند:

يا نور عينيّ والدّنيا وزينتها *** يا نور مسجدنا يا نور دنيانا

وا ضيعتي يا أخى من ذا يلاحظنا *** مَن كان يكفُلنا مَن ذا يدارينا

خلّفتنا للعدى ما بين ضاربنا *** وبين ساحبنا وبين سابينا

كنّا نُرجِّيك للشدّات فانقلبت *** بنا اللّيالي فخاب الظّن راجينا

يا ليتني متُّ لم أنظر مصارعكم *** أوَلم نر الطّف ما عشنا ولاجينا

يسيِّرونا على الأقتاب عاريةً *** كأ نّنا لم نشيِّد فيهم دينا

يصفِّقون علينا كفّهم فرحاً *** وانّهم في فجاج الأرض يسبونا

آن گاه چنان به كربت و اندوه و شدت بگريست كه اهل زمين و آسمان را گريان ساخت. «1»

به روايتى چون در آن دل شب به زمين كربلا راه سپر شدند، ناگاه ناله جناب زينب خاتون بلند شد و با صوتى بلند فرمود: «يا حُداتي «3» أنِّي لأجد ريح الحسين»؛ از اين سخن صداى افغان و شيون بلند شد و نعمان كه از دور راه مى سپرد، از آن ناليدن پرسيدن گرفت و سوارى را به تفحص بفرستاد. جابر انصارى و بنى هاشم و طايفه از اقارب و عشاير آن مظلوم باجمعى از مردم باديه به زيارت و عزادارى اشتغال داشتند كه آن سوار برسيد و حال بپرسيد و بفهميد و بى اختيار فرياد بركشيد: «اى چاكران رسول خداوند جهان! اينك جناب سيّد الساجدين و اهل بيت طاهرين در اين نزديكى فرود شده اند تا در اين جا به سوگوارى پردازند. ايشان باسر و پاى برهنه و چشم هاى گريان و سوز و افغان به استقبال بيرون تاختند.

و از آن سوى، مخدرات طاهرات باناله و زارى مى آمدند و آن سوار، آن خبر به نعمان برد و از يك سو اهل بيت آن صداى افغان همى بشنيدند و سبب پرسيدند. در اين حال، نعمان فرا رسيد و مراسم تعظيم و تكريم به جا آورد و عرض كرد: «مگر نمى دانيد اين همان منزلى است كه كشتى آل على در بحر خون غرق شد و اين فرياد و فغان محبان و شيعيان و زايران شماست كه از وصول شما خبر يافته است و به استقبال شتابان هستند؟»

چون نام كربلا را شنيدند و از رسيدن آن جماعت باخبر شدند، بجمله از هودج ها بر زمين افتادند و آشوب و شور و افغان به آسمان رساندند و جناب زينب خاتون به تسليت حضرت سكينه كلماتى بفرمود و چون زايران را نگران شدند، ديگرباره بانگ ناله و نفير را از خاك به افلاك رساندند و به مراسم سوگواران روان شدند و چنان آوازِ وا غريباه! و وا سيّداه! و وا حسيناه! و وا محمّداه! و وا فاطمتاه! و وا عطشاناه! و وا قتيلاه! و وا شهيداه! بركشيدند كه زمين و آسمان را پرشور و فغان ساختند.

و به روايت صاحب مقتل الشهدا، رؤوس مقدسه شهدا را در دست گرفتند و به آنان نمايان كردند. جماعت زايران و شيعيان از مشاهدت اين حال پرملال به زلزله و غلغله درآمدند و جناب زينب كبرى به اتفاق آن زن ها و حضرت امام زين العابدين عليه السلام با جابر و ديگر مردها باناله و فغان به جانب قبور روان شدند و به نوحه و ناله و زارى پرداختند و از آن جا به قبر منور حضرت ابو الفضل روى نهادند، و لواى مصيبت و ماتم برافراشتند و جناب زينب در زيارت آن قبور و قبر سيّد الشهدا چنان بناليد و بموئيد كه از هوش بگشت؛ چنان كه آن حضرت را مرده پنداشتند.

در مهيج و مخزن مسطور است كه چون آن مخدره به قبر برادر رسيد، جامه خود را چاك زد و به آواز بلند گفت: «وا أخي! وا حسيناه! وا حبيب رسول اللَّه! يا ابن مكّة ومنى! يا ابن فاطمة الزّهراء! يا ابن عليّ المرتضى!»

و جناب امّ كلثوم سلام اللَّه عليها اين شعر قرائت فرمود:

«اليوم مات أبي عليّ المرتضى *** اليوم حلّ الثّكل بالزّهراء» «4»

و موافق خبرى كه در مخزن البكا و تظلم الزهرا و كتاب بشارة المصطفى از اعمش از عطيه عوفى وارد است، عطيه گفت: «در خدمت جابر به آهنگ زيارت جناب سيّد الشهدا سيّدنا الحسين عليه السلام از منزل بيرون آمديم و چون وارد كربلا شديم، جناب جابر آداب غسل به جا آورد و به زيارت فايز گشت.» شرحش در كتب مسطور است و در اين زيارت از ملاقات جناب جابر با اهل بيت اشارت نرفته است و مى نويسد: چون از كار زيارت و پاره اى مكالمات با عطيه عوفى فراغت يافت، فرمود: «خذوني نحو أبيات كوفان»؛ «مرا به خانه هاى كوفه بريد!»

و در اثناى راه كوفه؛ پاره اى وصايا با عطيه بگذاشت.

از اين خبر مى رسد كه جناب جابر را در زيارت اوّل با امام زين العابدين و اهل بيت طاهرين ملاقات نرفته و به كوفه منزل ساخته و گاه به گاه به تجديد زيارت مفاخرت مى جسته و در يكى از زيارات او، ورود اهل بيت نيز روى داده بود و اين نه در زيارت اربعين خواهد بود و در اين باب آن چند اخبار مختلفه وارد است كه از حيّز نگارش بيرون است و آنچه در اين مقام مسطور گشت، براى توضيح پاره اى مقاصد كافى است.

بيان حاصل آنچه از روايات مختلفه در باب اربعين و زيارت جابر به دست مى آيد

معلوم باد كه در اين مقام به چند مطلب بايد اشارت كرد تا آنچه مقصود است، مفهوم آيد. يكى تشرف يافتن جناب جابر به زيارت مقابر مطهره و ديگر ملاقات امام زين العابدين و اهل بيت طاهرين با او، و ديگر زمان وصول اهل بيت به كربلا و ديگر تشخيص روز اربعين و ديگر زمان حركت از كوفه به شام و از شام به مدينه و ديگر حكايات وصول به مدينه طيبه و اين جمله در سه بيان مسطور مى شود:

بيان اوّل اين است كه: جمعى بر آن رفته اند كه جناب سيّد الساجدين و اهل بيت طاهرين از حبس و بند يزيد مستخلص و در روز اربعين اوّل امام عليه السلام وارد زمين كربلا شد و با جابر بن عبداللَّه انصارى و ديگران به سوگوارى پرداخت؛ چنان كه ابو مخنف در مقتل كبير به اين خبر و ملاقات با جابر اشارت كرده و محمّد ابن حسن حرّ عاملى در وسايل الشيعه و صاحب روضة الاذكار به وصول اهل بيت در روز اربعين و ابو اسحاق اسفراينى به وصول اهل بيت در بيستم صفر و ملاقات با جابر انصارى و جماعتى از اهل مدينه و سيّد ابن طاوس عليه الرحمه به وصول اهل بيت از شام به كربلا و ملاقات با جابر و بنى هاشم و صاحب منتخب به وصول اهل بيت در بيستم صفر به كربلا و ملاقات با جابر انصارى و جماعتى از زنان بنى هاشم و بعضى كتب ديگر كه در بحر المصائب نام برده، مثل انيس الذاكرين و ترجمة المصائب و كشف الغموض و روضة الشهدا و محرقة القلوبة و عين البكاء و مشكوة و اصل البكاء و رياض المصائب و حديقة السعداء و روضة المصائب و طوفان البكاء و مهيج الاحزان و مصائب الابرار و معدن البكاء و جز اين ها، از مؤلفات قديمه و جديده بر اين منوال سخن كرده اند.

بيان ثانى اين است كه: جماعتى از علما كه مقتل شهدا را نگاشته اند، به اين مطلب نفياً و اثباتاً متعرض نشده اند؛ مثل صاحب روضة الشهدا و مجالس و منهاج و مصباح و مشكوة و منتخب المزار و تحفة الزائر و انيس الذاكرين و مخزن البكاء و امثال آن ها كه از اين پيش مسطور آمد.

بيان سيم اين است كه: برخى از علماى اعلام مسطور فرموده اند كه اهل بيت اطهار چون از شام بيرون شدند، به كربلا نرفتند؛ بلكه يكسره راهسپار شدند تا به مدينه طيّبه رسيدند.

چنان كه از شيخ مفيد و مجلسى از كتاب زاد المعاد و اختيارات و صاحب منهاج العارفين و كلام كفعمى در مصباح كه قائل به آنست كه اهل بيت در بيستم شهر صفر به مدينه وارد شدند و علّامه حلّى اعلى اللَّه مقامه در منهاج الصلاح كه مى فرمايد: در بيستم شهر صفر حرم مولاى ما امام حسين عليه السلام از شام به مدينه و ورود جابر بن عبداللَّه بن حزام صاحب رسول خداى صلى الله عليه و آله از مدينه به كربلا براى زيارت قبر ابى عبداللَّه حسين بن على عليهما السلام بود و اوّل كسى بود كه از جماعت مردم آن حضرت را زيارت نمود.

اما بيان اوّل كه اهل بيت در اربعين اوّل به زيارت مرقد منور آمده باشند و با جابر ملاقات كرده باشند؛ به دلايل حسيه، عقليه و نقليه چندان بعيد است كه محل اعتنا نشايد شمرد؛ چنان كه خود ناقلين اين خبر در اختلافى كه در نقل خود دارند، بر اين مطلب شاهد مى شوند و استبعاد اغلب علماى اعلام مثل علّامه مجلسى اعلى اللَّه مقامه و مورخين عظام مثل مرحوم لسان الملك و جز ايشان بر اين كلام مذكور مؤيد است.

و نيز روايت آنان كه وصول اهل بيت را در اربعين مى نگارند، از ملاقات جناب جابر اشارت نمى كنند و بعضى مى نويسند: «چون وارد شدند، جناب جابر را در آن جا يافتند!»

و از اين معنى معلوم مى شود كه جناب جابر از آن پيش در آن جا وارد شده است و نيز الحاق رؤوس شهدا دلالت بر آن دارد كه در اربعين اوّل نبوده است.

پس به صواب نزديك چنان است كه گوييم: اهل بيت اطهار سلام اللَّه عليهم در زمان حركت از كوفه به شام راه را گردانيد و به كربلا آمدند و ورود ايشان به كربلا در روز بيستم صفر يا نوزدهم صفر بوده و جناب سيّد الساجدين زيارت اربعين به جا گذاشته است.

و تواند بود كه جناب جابر به علمى كه از پيغمبر داشت و مى دانست كه امام حسين در فلان زمان شهيد مى شود، مخفيانه از مدينه به كربلا رفته است؛ چنان كه آن روايت كه نوشته اند باجمعى زنان بنى هاشم بودند، دليل بر اين تواند بود و در آن جا با اهل بيت ملاقات كرده و زيارت اربعين به جا آورده و در كوفه منزل ساخته است و از كوفه نيز گاهى تجديد زيارت كرده باشد و در يكى از اوقاتى كه به زيارت نايل شده با وصول اهل بيت از شام به كربلا توافق جسته، ممكن است.

و جمع در ميان كليه اخبار اين است كه گوييم: اهل بيت چون از كوفه به جانب شام سفر مى كردند، روز اربعين وارد زمين كربلا شدند؛ لكن در اين حال رؤوس مطهره را به ابدان منور ملحق نكردند؛ بلكه در سفر ثانى كه از شام به كربلا آمدند، ملحق كردند و آن وقت روز اربعين نبود.

زيرا اهل بيت در روز يازدهم يا دوازدهم محرم الحرام از كربلا به كوفه اندر شدند و به روز چهاردهم محرم پسر زياد نامه به يزيد و اطراف و مدينه طيبه نوشت و بعد از چهارده روز كه آخر ماه محرم باشد، آن خبر به شام رسيد و شانزده روز به طول انجاميد تا جواب نامه يزيد به ابن زياد پيوست كه اهل بيت و سرهاى شهدا را به شام روانه دارد و چند روز برگذشت تا ابن زياد تهيه سفر ايشان را بديد و ايشان را چنان از كوفه روانه داشت كه روز هيجدهم يا نوزدهم صفر المظفر به كربلا درآمدند و ادراك روز اربعين را در كربلا كردند.

و در آن روز، سرهاى شهدا را نيز از دنبال ايشان به كربلا درآوردند و از آن جا از جاده غير معتاد به بيست و پنج منزل يا بيست و دو منزل وارد شام شدند؛ بلكه اگر بى كلفت تر باشد، همان است كه به آسايش طى منازل كردند، شانزدهم ربيع الاوّل موافق پاره اى اخبار كه مسطور شد به شام درآمدند و مدتى در شام توقف كردند. بعد از آن به جانب مدينه روى نهادند و چون نظر به پاره اى روايات آن سرهنگ كه از جانب يزيد با ايشان سفر مى كرد اجازت داشت تا ايشان را به هر كجا خواهند، فرود آورد، از وى خواستار شده باشند كه ايشان را به كربلا عبور دهد.

در مدت سى و سه روز از شام به كربلا آمده باشند و سه روز در كربلا به مراسم عزادارى پرداخته و سرها را با بدن ها ملحق كردند و به جانب مدينه روانه شده باشند و در اين سفر با جابر انصارى كه گاه به گاه از كوفه تجديد زيارت كرده، ملاقات فرموده باشند و پاره اى خطب و كلمات امام زين العابدين عليه السلام خطاب با مردم كوفه و پاسخ هاى ايشان كه در ورود اوّل ايشان از كربلا به كوفه ممكن نبوده است، در اين ورود ثانى باشد.

يا اين كه ورود ايشان به مدينه طيبه موافق خبر علّامه حلّى اعلى اللَّه مقامه و بعضى ديگر كه مى نويسند، در اربعين بوده است، مقصود از اربعين چهل روز بعد از بيرون شدن ايشان از شام يا از كربلا، يعنى در اين سفر ثانى ايشان از شام به كربلا به مدينه باشد، و گرنه در سفر اوّل ايشان از كوفه به شام چگونه تواند شد كه در اربعين اوّل شهادت از شام به مدينه وارد شده باشند؟ يا مقصود اربعين سال دوم شهادت باشد تا روز قيامت هم هر امرى در اين روز اتفاق افتد، خواهند گفت، در روز اربعين روى داد و نشايد جمله را در اربعين سال اوّل شمرد.

و تواند بود كه آمدن جابر و بنى هاشم نيز به زيارت آن حضرت در اين اربعين سال دوم باشد كه علّامه مى فرمايد ورود اهل بيت به مدينه با ورود جابر به كربلا و زيارت اربعين موافق بود. چه در اربعين اوّل، مشكل مى نمايد كه جابر به آن جا به زيارت شده باشد و چون جابر كه از اكابر صحابه است، اوّل كسى است كه در بيستم صفر به زيارت آن حضرت شده و به آداب زيارت پرداخته است، اربعين اوّل خوانده باشند.

و اين حال باخبر آنان كه قتل آن حضرت را در سال شصتم رقم كرده اند و پاره اى كه در شصت و يكم مى نويسند، اصلاح يابد و نيز با آن اخبارى كه از سر مطهر و معجزات آن سر مبارك و طواف در بلاد و امصار و باز گردانيدن به دمشق تصريح دارد، درست تر است، چه ممكن است آن سر مبارك را به مدينه برده باشند و ديگرباره به دمشق اعادت داده باشند؛ گاهى كه اهل بيت از شام به كربلا مى رفتند، با بدن شريف ملحق كرده باشند و آن خبر كه از علّامه حلّى اعلى اللَّه درجاته مذكور مى نمايند كه ورود حضرت در اربعين به مدينه با ورود جابر به كربلا مطابق افتاد، همان اربعين سال دوم بوده است.

يا اين كه لفظ كربلا سهواً به قلم كاتب مدينه شده باشد و مقصود اين باشد كه ورود حضرات اهل بيت از كوفه به كربلا يا ورود جابر از مدينه به كربلا روز اربعين اوّل بوده و از آن پس از كربلا به شام رفتند و در سفر ثانى كه به كربلا آمدند تا به مدينه شوند، سر مبارك را ملحق ساختند.

و نيز تواند بود كه بعد از آن كه به مدينه رفتند و آن سر مبارك را ملحق ساختند.

و نيز تواند بود كه بعد از آن كه به مدينه رفتند و آن سر مبارك در مدينه بود، به كربلا فرستاده باشند تا با روايت آنان كه آن سر مطهر را يزيد ملعون به مدينه فرستاد و از مدينه نزد او باز آوردند و به كربلا فرستادند، توافق جويد.

و اگر خواهيم با خبر آنان كه مى گويند: امام زين العابدين عليه السلام در اربعين با جابر ملاقات فرمود و سر مبارك را ملحق ساخت! تطبيق دهيم، گوييم، حضرات اهل بيت در شانزدهم ربيع الاوّل سال شصتم وارد دمشق شد و بعد از چند ماه از دمشق بيرون شد و به آسايش راه سپرد و در اربعين سال دوم به كربلا رسيدند. جابر نيز وارد شد و زيارت اربعين و ملاقات با امام زين العابدين و الحاق رأس شريف روى داد و از آن پس به مدينه روى نهادند و چون وارد مدينه شدند و اهل مدينه از ورود ايشان مطمئن شدند و بدانستند كه اگر آغاز طغيان كنند، آسيبى به ايشان نمى رسد، سر به طغيان برآوردند.

و اين نيز به صواب نزديك تر است. چه، گاهى كه بزرگان مدينه نزد يزيد شدند و باز آمدند و از فسق او باز گفتند، هيچ از اهل بيت سخن در دهان نداشتند و امام زين العابدين نيز در خارج مدينه در ضيعت خود جا داشت و چون يزيد بعد از يك سال مسلم بن عقبه را به قتل اهل مدينه مأمور كرد، در امر آن حضرت سفارش كرد و اين حكايت در اواخر سلطنت يزيد بود و پس از واقعه مدينه به مدتى قليل به دوزخ شتافت.

و اگر اهل بيت در همان اوايل واقعه هايله عاشورا به مدينه مراجعت كرده بودند، مردم مدينه مدتى درنگ نمى جستند. چه، بعد از آن كه آن حضرت شهيد شد، ابن عمر و ابن زبير و ديگران آن نامه ها بنوشتند و از يزيد روى برتافتند؛ لكن چون اهل بيت نزد يزيد بودند، از آن برانديشيدند كه اگر آغاز طغيان كنند، شايد به ايشان گزندى رسد؛ چنان كه يزيد نيز اين حال را مى دانست و به اين سبب مدتى ايشان را در شام بداشت.

و چون چندى برگذشت و آن آشوب بنشست و با ايشان به راه ملاطفت درآمد، چندان كه يقين بدانست ايشان از آن سوز و شور فرود شده اند و مردمان از آن حال پرملال فراغت يافته اند و از آن پس آغاز فتنه نخواهند كرد و حضرات اهل بيت همى خواستار شدند تا به مدينه رهسپار شوند و مردم شام نيز از طول مدت ايشان در شام افسرده آمدند و از وى بخواستند كه ايشان را رخصت مراجعت دهد، ناچار مسؤول ايشان را به اجابت مقبول داشت و به مدينه رسول باز فرستاد.

و اگر بدانستى كه بعد از مراجعت ايشان، مردم مدينه را سينه ها از كينه ها خروش گيرد و ديگدان فتن در جوش گردد، تا زنده بود به هرطور كه توانستى، ايشان را در شام بداشتى و وقايع آشوب مردم مملكت را در اين شمردى؛ لكن چون خداى تعالى مكافات او را خواسته بود؛ اين امر ببايستى روى دهد و به ميل او يا عدم ميل او ايشان از شام به كربلا و از كربلا به مدينه شوند و آن خطبه حضرت زينب و امام زين العابدين در سفر ثانى كوفه قرائت شود و ديگرباره مردمان از خواب غفلت بيرون شوند، همه روى بخواهد داد؛ «وإذا قضى أمراً كان مقضياً»؛ چنان كه از خبر عطيه عوفى كه در زيارت اربعين از ملاقات جابر با امام زين العابدين اشارتى نرفته است نيز بر اين جمله دلالت دارد.

و هم آن رواياتى كه از مدت اقامت ايشان در كربلا از سه روز بيشتر تا به چهارماه و از آن جا به مدينه راه سپردن- چنان كه در بحر المصائب از پاره اى كتب مسطور شده است- اگر مقرون به صحت باشد، حكم مى كند كه ورود اهل بيت در اربعين سال دويم به مدينه بوده است.

و چون ارباب بصيرت و دقت نظر در اين تحقيقاتى كه در اين كتاب بعد از نگارش بسيارى اخبار و روايات و حكايات مختلفه شده با آنچه از اين پيش در كتاب احوال حضرت امام زين العابدين عليه السلام در ذيل وقايع يوم الطف نگارش رفته است بنگرند، اميد مى رود كه خداوند مجيد رفع پاره اى توهمات را بفرمايد و در مقام تطبيق اخبار و تفكر صحيح به راهى درست دلالت فرمايد و پاره اى مسائل مبهمه را روشن بگرداند. چه بر آنان كه اهل خبرت و بصيرت هستند، پوشيده نيست كه تاكنون هيچ يك از مورخان و محدثان اين زحمت بر خود ننهاده اند و اين چند نقل اخبار كه در اين كتاب افتاد، ننموده اند و اين بيانات وافيه و تحقيقات كافيه را به اين شرح و بسط منظور نداشته اند؛ وله الحمد والمنّة ومنه الاستعانة وعليه التكلان.

حكمت يزدان چنان مى خواست كه اهل بيت عصمت بعد از مراجعت از شام به زمين كربلا و دشت نينوا درآيند و با جابر انصارى علامات مصيبت و سوگوارى به پا دارند و از اطراف و جوانب ازدحام ورزند و زمين و زمان را به فغان درآورند و بدون بيم و هراس آن اساس بركشند تا معنى «واللَّهُ مُتمّ نوره ولو كَرِه الكافِرون» و «خَتمَ اللَّه على قلوبهم وعلى سَمعهم وعلى أبصارهم غشاوة ولهم عذاب أليم» و پاره اى فقرات حديث امّ ايمن در بقاى آن آثار در مرور ليالى و نهار تا آخر ادوار نمودار شود و هيچ كس مانع و دافع نشود و حق ظاهر و باطل آشكار شود.

حتى اگر يزيد موافق پاره اى روايات كه از قطب الدين راوندى ياد مى كنند، از مراجعت ايشان پشيمان گشت و پانصد تن را به مراجعت ايشان شتابان داشت، به جايى نرسيد و عصاى پسر بيمار على عمرانش چون عصاى موسى بن عمران جمله را ببلعيد و آن ملعون در دواج «5» ندامت و اندوه بغلطيد و جز خموشى و خوردن آتش ملامت و عداوت چاره نديد.

لا جرم حجت خداوند تعالى في العالمين على بن الحسين با اهل بيت سلام اللَّه عليهم در آن زمين درآمد و به مراسم سوگوارى سه روز يا بيشتر يا چهار ماه يا كمتر به آن مقدار كه خود مى دانست و انجام مقصود را كافى مى شمرد، مكين گرديد و آنچه تكليف بود به جا آورد و حق را از باطل و مظلوم را از ظالم و سعادت را از شقاوت آشكار ساخت. اهل بيت را به صبر و شكيبايى وصيت كرد و به حضرت زينب خاتون كه سخت پريشان حال و آشفته خيال بود، نزديك شد و بازوى شريفش را گرفت و فرمود: «اى عمه گرامى! تو دختر فاطمه زهرا و لنگر سفينه صبر و شكيبايى و غواص درياى تسليم و توكلى. اين بى آرامى چيست؟ آيا نگران نيستى كه اين زنان و اطفال، قرين هلاك شده اند؟ ساخته سفر باش.»

آن مخدره از آن حالت مفارقت پاره اى سخنان بر زبان آورد. امام فرمود: «چنين است كه گويى. بى عباس و قاسم و على اكبر و حسين پسر پيغمبر چه زندگانى و چه مدينه و چه جاى ديگر و اگر زيارت جدّ بزرگوار نبودى، رفتن از اين تربت اختيار نيفتادى. حكم رسول خداى را بايد اطاعت كرد.»

«1» و به پاره اى روايات ديگر كه در بحر المصائب ياد مى كند، چون جناب امام زين العابدين آن حالت اضطراب را در حضرت زينب بديد، فرمود: «يا عمّتاه! أنت عارفة كاملة والصراخ والجزع من عادة الجاهلين اصبري واستقرّي»؛ آن گاه زينب عليها السلام عرض كرد: «يا علي ويا قرّة عيني! دعني أقيم عند أخي حتّى يوم وعدي لأنِّي كيف ألقى أهل المدينة وأرى الدور الخالية»؛ آن گاه ناله برآورد كه: «وا أخاه! وا حسيناه!»

امام عليه السلام فرمود: «اى عمه! آنچه گويى به حق باشد. بى پدر و بى برادر و عباس و قاسم چگونه برويم و منازل بى صاحب ايشان را نظاره كنيم؟ لكن آنچه رضاى خدا و اوامر جدّم خاتم الانبياست، ببايست به جا آورد.»

و به روايتى چون چند روز از مراسم سوگوارى اهل بيت عليهم السلام برگذشت و فغان از آسمان آن سوى تر نشست، نعمان بن بشير به حضرت امام زين العابدين عليه السلام بيامد. «فقال: يا سيِّدي ومولاي! جعلت فداك أنّ هؤلاء الأطفال والنِّساء لو كانوا بهذا المنوال لهلكوا»؛ عرض كرد: «اى آقاى من! اگر اين اطفال و زنان به اين حال سوگوارى و زارى و اضطراب و بى قرارى بگذرانند، بى گمان هلاك يابند.»

لا جرم امام عليه السلام رخصت ارتحال داد. نعمان محامل و اسباب اجمال «6» را حاضر ساخت. اهل بيت چون مشاهده آن حال را كردند، ولوله و غلغله درافكندند و چنان كه در كتب مقاتل مذكور است، هريك به زبانى ترنم گرفتند و به نثر و نظم سخن ها ساختند.

در كتاب ابى مخنف و غيره مسطور است كه چون دختران سيّد انام به فرمان امام همام در محامل خود جا كردند و جانب مدينه گرفتند و چندان راهسپر شدند كه قبور شهدا از نظر آن ها نزديك بودى كه ناپديد شود، يكباره صدا به صدا داد و شور يوم نشور آشكار و زمين و زمان را بى قرار ساخت. هريك به نوايى نوحه سرايى كردند و قرار و آرام از ليالى و ايام بردند «1».

راقم كتاب گويد: چون از روى تفكر و تعقل در احوال اهل بيت رسول خداوند متعال بنگرند، بدانند كه در اين سفر كردن به مدينه با آن قتل رجال و نهب اموال و آن همه رنج و كلال و شكنجه و ملال و آن صدمات طرق و شوارع و محافل و منازل و مجالس كوفه و شام و ذلت و خوارى در ميان لئام به چه روز و روزگار و چه سوز و افكار بوده اند.

جمعى زنان و اطفال بى پدر و شوهر و فرزند و برادر همه غارت شدند و هزارگونه بليت ديده و كاسات بليات و محنت كشيده و به آن حالت جلالت و احتشام از مدينه خير الانام بيرون شده و جمله را از دست سپرده و اينك به همان شهر مراجعت مى كنند و از جمله بى نصيب نظر به دوست و دشمن مى گشايند. درجه اين حالت را جز حضرت احديت هيچ كس نداند و بيانش نتواند.

در كتاب بحر المصائب مسطور است كه چون به منزل اوّل نزول فرمودند، صداى قائلى شنيدند كه همى گفت:

أفِضْ دموع العين سجالًا على السّبط *** على البدن المرموس في جانب الشطّ

فذاك حبيب اللَّه وابن حبيبه *** وباب الهدى والدين والعلم والقسط

لقد كان في الاسلام حصناً مشيّداً *** وغوث اليتامى والأرامل في القحط

فلا تنس يوم الطَّفِّ والخيل حوله *** سراعاً إليه مثل نافرة الرّقط

اهل بيت در آن منزل نيز به سوگوارى پرداختند. راوى گويد: «فاجتمع عليهم جمع كثير من القرى والبادية فجدّدوا الأحزان ورفعوا الأصوات وأعلنوا الصِّياح والصُّراخ ثمّ ارتحلوا منه وأخذوا طريق المدينة بالكربة الشديدة»؛ از اعراب باديه گروهى بى شمار فراهم شدند و تجديد ماتمسرايى و زارى كردند و ناله و نفير به فلك اثير رساندند. آن گاه از آن منزل بكوچيدند و جانب مدينه را پيش گرفتند و چون به منزل دوم رسيدند، از هاتفى شنيدند كه اين شعر را بخواند:

ألا يا عين جودي مع حبيب *** لقتل البدل والبطل المجيب

حسيناً جرَّدوا عنه رداهُ *** عن الجسد الشّريف بأبي سليبٍ

از اطراف و جوانب، جمعى كثير از زن و مرد و بزرگ و كوچك فراهم شدند و هم چنان به ناله و فغان و زارى و سوگوارى كار كردند و نيز از هر منزل كه به منزل ديگر كوچ كردند؛ اين گونه آشوب برآوردند و چون از منزل پنجم بار بربستند، حضرت زينب سلام اللَّه عليها از مصائب روز عاشورا و نوائب جناب خامس آل عبا ارواحنا له الفداء تذكره كرد و همى ناله بركشيد و سرشك از ديده به ديدار بباريد و اين ابيات را در بحار به آن حضرت منسوب مى دارد:

على الطِّفّ السّلام وساكنيه *** وروح اللَّه في تلك القباب «7»

نفوساً قدّست في الأرض قدماً *** وقد خلصت من النّطف العذاب

مضاجع فتية عبدوا وناموا *** هجوعاً في الفدافد والشعاب «8»

علتهم في مضاجعهم كعاب *** بأرواق منعمّةٍ رطاب

وصيّرت القبور لهم قصوراً *** مناخاً ذات أفنيةٍ رحاب

لئن وارتهم أطباق أرضٍ *** كما أغمدت سيفاً في قراب

فقد نقلوا إلى جنّات عدنٍ *** وقد عيضوا النّعيم من العذاب

أيبخل بالفرات على الحسين *** وقد أضحى مباحاً للكلاب

فلي قلب عليه ذو التهابٍ *** ولي جفن عليه بانسكاب

از آن جا نيز بكوچيدند و به هر منزل فرود گشتند، كار ماتم بساختند و از اطراف و جوانب انجمن شدند و گاهى از مردم جنّ يار و سوگوار شدند و قرائت مرثيه و اشعار كردند و چون از منزل نهم راه برگرفتند، جناب زينب كبرى متذكر مادرش زهرا سلام اللَّه عليها شد و عرض كرد: «اى مادر! برخيز و آشوب رستخيز را بنگر و اين كلمات بگذاشت: يا أمّاه! رجعنا وقلوبنا مقروحة وجفوننا من البكاء مجروحة ورجالنا مقتولة وأموالنا منهوبة».

آن گاه از آن منزل راه برگرفتند و منزل به منزل سفر كردند و در هر منزلى از مراسم سوگوارى و زارى خوددارى نكردند و هرچه به مدينه طيبه نزديك تر شدند، سوز و گداز ايشان بيشتر شدى و آشوب و فغان فزونتر گرديدى و در هر منزلى شعرها خواندند و هريك به نوايى ناله و نفير برآوردند و به ياد كشتگان اشك ها از چشم ها بباريدند و به زبانى مخصوص و نوايى خاص بزاريدند تا از منزل نوزدهم بار بربستند و اين هنگام به مدينه طيبه نزديك شدند و به حالتى متحير و واله راه مى سپردند كه تصور نمى توان كرد.

وچون به منزل عشرين درآمدند وبه مدينه رسول خداى نزديك شدند واز مجاورت حضرت سيّد الشهدا بعيد افتادند و آن روزگار را به خاطر آوردند، بيشتر به اندوه و زارى و اضطراب و بى قرارى اندر شدند و تمامت مصائب جهان بر ايشان هجوم آورد و بليات و مصيبات روز عاشورا تازه شد.

1- 1. [اين اخبار در رياحين الشريعه، 3/ 199- 200، 201، 203 تكرار شده است].

2.

[در رياحين الشريعه جمله اينطور آمده است: عرض كرد: آن به كربلا و آن راه ديگر به جانب مدينه].

3.

يا حُداتي: حُداة: جمع حادي، يعنى ساربان شتر.

4.

امروز پدرم على مرتضى شهيد شد. امروز است كه سوگ و ماتم بر حضرت زهرا وارد شد.

5.

دواج (بروزن غراب و رمان): بالا انداز و لحاف را گويند.

6.

اجمال (جمع جمل): شترسوارى.

7.

سلام بر كربلا و ساكنان آن كه ناموس الهى در آن قبه ها آرميده است. ارواحى كه از ازل تقديس شده و از آب هاى گواراى بهشتى چكيده اند.

8.

آرامگاه جوانانى كه خدا را پرستش كردند و سپس آرميدند. آرميدن شباهنگام در صحراها و دره ها.

بارگاهى بر مضاجع آنان افراشته شد كه پيكر تر و تازه آنان را در برگرفته است.

قبور آنان هم چون قصور بلندپايه زيارتگاه شد و در اطراف آن صحن و آستانه وسيع پديدار گشت.

اگرچه بمانند شمشير فروزانى كه در غلاف شود، در زير طبقات خاك مدفون شدند، ولى به بوستان هاى دائمى نقل مكان كردند و از عذاب الهى در پناه نعيم جنت جاودانى آسودند.

آيا از آشاميدن آب فرات بر حسين بخل بورزند با آن كه بر سگ ها مباح و حلال است؟

قلب من بر حسين هميشه ملتهب و جوشان است و چشم من همواره بر او گريان. اشعار آن حضرت به تمام و كمال در صفحه 470 و 471 گذشت.

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 495، 497- 504، 505- 518

اكنون گوييم، چون در اين اخبار به تأمل بنگرند و به مراتب و مقامات دختر امير مؤمنان و يادگار سيّد المرسلين صلوات اللَّه عليهم اجمعين را نظر كنند، معلوم شود كه داراى چگونه رتبت و مقامى است كه با مقام ولايت برابر است. همانا اين مظلومه مدتى در همين كوفه در مقام سلطنت و خاندان خلافت و امارت روز مى گذاشت. به ناگاه گردش روزگار و مشاياى «1» حضرت آفريدگار چنان اقتضا كرد كه انواع مصايب عظما و نوايب عميا «2» و دواهى دهيا بر اين مخدره كبرى فرود آيد. از جوار جدّ بزرگوار بيرون شود و به دشت نينوا با آن گونه اعدا دچار شود و برادرش امام حسين حجت خداى را با اولاد و اقارب آن گونه كشته و به رنج عطش و گرسنگى و آشفتگى مبتلا و به ناله اطفال بى پدر و زنان بى شوهر و پردگيان خونين جگر در چنان بيابان هايل و آن شب يازدهم بدون يار و معين و منزل و مأوى همه برهنه و عريان و عليل و بينوا و آن كشتگان دشت نينوا و آن شقاوت اشقيا و طعن و ضرب تازيانه و نيزه ها بگذراند.

و چون روز برآيد، از يك سوى اجساد كشتگان را به آن حال نگران و روزگار بازماندگان را به آن درجه كلال و ملال بينا و با آن كوه غم و اندوه با آن خيام آتش گرفته و اموال منهوبه و فقدان لوازم معيشت و آسايش با آن شدت الم و فرسايش بر آن اشتران بى جهاز «3» سوار و حجت خداى را بغل جامعه و آن بدن عليل روان و بر بدن بى سر حجت خداى عبور كنند.

و انقلاب روزگار به آن مقام ارتسام گيرد كه امام زين العابدين عليه السلام را حالت بگردد و در احوال او كه قلب عالم امكان است، انقلاب افتد به آن درجه كه حالت جان سپردن مشهود شود و اين مخدره عظما در اين حال و چنين مقام به تسلى امام زمان زبان برگشايد و چنان حديثى طويل را كه امامش از نخب مخزونه مى شمارد، بگذارد.

با اين كه در آن حال نيز در چه حال باشد: يك جا بر كشتگان در نظاره باشد؛ يك جا با معاندان در گذاره؛ يك جا در اسيران و احوال ايشان در شراره، و نيز در تمامت اين اوقات هرگز سخنى جز از در جلالت و عظمت و استغنا نفرمايد؛ و هيچ از مقام سلطنت و علوّ منزلت فرود نيايد، و در حال ملاقات اهل كوفه با آن حالت اسيرى و رنجورى و صدمت و زحمت به هيچ وجه در اركان قدرت و بضاعت و حشمت و هيبت و استطاعتش ثلمه نيفتد و در ميان آن ازدحام و آن مردم فتنه جوى كينه پوى و سپاه ابن زياد به آن گونه خطبه مباركه زبان برگشايد؛ با اين كه سرهاى برادران و برادرزادگان و اعوانش برفراز نيزه ها و بازماندگانش به آن حالت سخت برفراز شترها و اطرافش آراسته به گروه اشقيا و سپاه اعدا باشد.

و گذاره اش به مجلس ابن زياد و نظاره اش بر گروهان گروه مردمان خبيث و پليد و زبان مباركش به آن فصاحت و بلاغت و استقامت نمايش جويد.

و چنان خطبه اى را كه فصحاى بلاغت آثار و بلغاى فصاحت شعار از اتيان شطرى بلكه سطرى عاجزند به آن تسلط و قدرت بيان فرمايد و در ضمن آن مراتب شهدا و مقامات سيّد الشهدا را باز نمايد و مرتكبين آن اعمال ناخجسته منوال را به آن گونه توبيخ و ملامت نكوهش فرمايد و مآل حال ايشان را باز نمايد و شأن ايشان را در روى ايشان توضيح فرمايد و ثواب شهدا و عذاب قتله را مكشوف گرداند و آن خطبه مباركه را به آيات و امثال مناسبه مندرج گرداند و در هيچ چيز فرو گذاشت نفرمايد.

نه بر آن ازدحام بنگرد، نه از كينه اعدا بينديشد، نه بر وضع لباس و هيأت خود نگران شود، نه بر اسيرى خود و ديگران انديشه فرمايد، نه بر ازدياد خشم و عناد آن مردم عنود و ابن زياد بيمناك باشد و با آن كس كه در كمال اقتدار بر مسند عظمت و حشمت نشسته است و يا بر باره جلالت و ابهت سوار باشد و با گروهى از اعوان و انصار مشتى مردم ضعيف و ذليل و خائن و زبون بى ناصر و يار را مخاطب كرده باشد، مساوى باشد.

هيچ ندانم چه گويم و چه نويسم كه جز در عرصه تحيّر ساير نيستم و هرچه بيش تر نويسم، بيش تر سرگشته و مبهوت مى شوم. چه افعال و اقوال كرامت منوال اين خاتون روزگار و ولىّ كردگار و ناموس كبريا و مستوره كبرى آن چند جليل و عظيم و مهيب و عجيب و غريب و افزون از اندازه وهم و ادراك است كه از حدّ بشر خارج است و چنانش به عالم ملكوت و لاهوت و عقل و نور، بلكه عالم امر اتصال است و به آن ميزانش بدون تكيف به كيف به جواهر مجرده پيوستگى است كه پس از وجود مقدس و روح مكرم عقل اوّل و انوار طيّبه ائمه هدى سلام اللَّه عليهم اجمعين هيچ كس را اين مقام و رتبت و مقام قدس و نورانيت نيست.

اگر جز اين بودى، چگونه حجت اللَّه على خلقه، امام زين العابدين سلام اللَّه عليهم او را «عالمه غير معلّمه و فهمه غير مفهّمه» خواندى و بر چنين رتبتى كه حضرت احديت به عمه اش عنايت فرموده است، سپاس گذاشتى؟ چه از اين كلام مكشوف مى افتد كه علم اين مخدره از مواهب الهيه و چون جدش خاتم انبيا سلام اللَّه عليهم داراى علم لدنّى است كه از شؤونات ولايت مطلقه است و بدون هيچ واسطه از خداوند به او افاضت شده است و او را به معلم و آموزگار حاجت نيست بر ماكان و مايكون عالم است و در جمله اشيا حكمران و متصرف؛ چنان كه از اين پس نيز به پاره اى از اين مقامات اشارت رود.

معلوم باد، در احتجاج طبرسى مسطور است، بعد از آن كه حضرت امام زين العابدين عليه السلام عمه اش جناب زينب خاتون سلام اللَّه عليها را امر به سكوت فرمود و آن كلمات براند و حضرت صديقه صغرى خاموش شد، مى گويد: «پس از آن امام عليه السلام فرود آمد و خيمه خويش را برافراشت و زنان خويش را از مركب ها فرود آورد و به خيمه برفت.»

از اين خبر مى رسد كه اين خطبه در سفر دوم كوفه، يعنى بعد از مراجعت از شام و رفتن به طرف كوفه و از آن جا به مدينه طيّبه بوده است.

چه از اين كلمات بجمله باز نموده آيد كه امام عليه السلام چون مردم سفرى كه آهنگ مقصدى بعيد كرده باشند، حركت مى فرمود و تهيه و تدارك و لوازم منازل عرض راه را از خيمه و سراپرده و مراكب و محامل مهيا مى داشت و نيز به اختيار خود ورود مى فرمود و به عزت و سكون طىّ مراحل و حثّ رواحل «4» مى شد.

چنان كه خبر احتجاج را كه طبرسى از آن حضرت نقل مى كند و مى گويد: «پس از آن از فسطاط خويش بيرون شد و مردم كوفه را به توبيخ و نكوهش گرفت.» نيز دليل بر اين مطلب است. چه در سفر اوّل ايشان از كربلا به كوفه معلوم است كه به چه حال ورود كرده اند؛ همه اسير و دستگير و غارت شده و بر شترهاى بى جهاز برنشسته و اغلب نسوان بدون پرده بوده اند و اگر در محمل ها جاى داشته اند، پوشش نداشته اند؛ وانگهى به اختيار خود نبوده اند و باكمال سختى و شدت روان بوده اند و امام زين العابدين را در آن حال كه غل جامعه بر گردن نهاده و هردو پاى مبارك را از زير شكم شتر علاقه كرده بود، وارد كردند، كدام خيمه و سراپرده؟ و چه مجال درنگ بود؟ كه آن حضرت به اختيار خويش فرود شود و خيمه برافرازد و زنان را به خيمه برد و از خيمه بيرون شود و مردم كوفه حاضر شوند و گوش به كلمات آن حضرت دهند و آن جواب معروض دارند؟

پس تأمل در اين خبر لازم است و امكان دارد پاره اى از كلمات حضرت صديقه صغرى يا امّ كلثوم در اين سفر اوّل بوده باشد و بعضى در سفر دوم؛ چنان كه به آن اشارت رود. واللَّه تعالى اعلم.

1.

جمع «مشيت» يعنى «خواست و اراده».

2.

«نوائب» جمع «نائبه»، يعنى «حوادث» و «انقلاب» و پيشامدهاى ناگوار و «عميا» يعنى «كور» و منظور پيشامدهايى است كه به مقام ورتبه اشخاص نمى نگرد وانبيا واولياى الهى را هم استثنا نمى كند و «داهيه دهيا» يعنى «مصيبت وپيشامد سخت».

3.

در نسخه چاپى، «حجاز» طبع شده و «حجاز» آن ريسمانى است كه شتر را بدان مهار كنند و شايد صحيح آن «جهاز» باشد و «جهاز» همان پالان چوبى مخصوص است كه بر پشت شتر مى بندند.

4.

«مراحل» جمع «مرحله»، يعنى يك كوچ كه در حدود هشت فرسخ است. و «حث» يعنى «راندن چهارپا» و «رواحل» جمع «راحله» يعنى «شترسوارى».

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 1/ 304- 308

در ملهوف است كه راوى گويد: چون حرم حسين و كسانش از شام برگشتند و به عراق رسيدند، به راهنماى خود گفتند: «ما را از راه كربلا ببر» و چون به قتلگاه شهدا رسيدند، ديدند كه جابر بن عبداللَّه انصارى و جمعى از بنى هاشم و رجال آل رسول براى زيارت قبر حسين عليه السلام آمده اند، با هم برخوردند و با گريه و اندوه و سيلى از هم ديدار كردند و ماتمى جگرسوز برپا كردند و زنان اطراف هم بدان ها پيوستند و چند روز عزادارى كردند. در مقتل شيخ ابن نما هم نزديك به اين مضمون آمده است.

كمره اى، ترجمه نفس المهموم،/ 223

القندوزي، ينابيع المودّة،/ 353


1) - [في المطبوع: رقيّة].

2) - اما از آن سوى اهل بيت از شام بيرون شدند و راه مدينه پيش داشتند و سرهنگ يزيد با پانصد سوار در خدمت ايشان طى مراحل همى كرد.

فلمّا وصلوا العراق قالوا للدّليل: مرّ بنا على طريق كربلا، فوصلوا إلى مصرع الحسين فوجدوا جابر بن عبداللَّه الأنصاريّ وجماعة من بني هاشم قد وردوا لزيارة قبر الحسين فتلاقوا بالبكاء والحزن واللّطم وأقاموا في كربلا ينوحون على الحسين ثلاثة أيّام.

لم يجد السّجّاد عليه السلام بدّاً من الرّحيل من كربلا إلى المدينة بعد أن أقام ثلاثة أيّام، لأنّه رأى عمّاته ونساءه وصبيته نائحات اللّيل والنّهار يقمن من قبر ويجلسن عند آخر. (1)

سيّد ابن طاوس در لهوف مى فرمايد: اهل بيت عصمت سلام اللَّه عليهم در هنگام مراجعت از شام چون به خاك عراق رسيدند، بادليل فرمود: ما را به كربلا مى بايد رفت. كاروان را از آن جا عبور بده؛ چون به حاير شريف رسيدند، جابر بن عبداللَّه انصارى و جماعتى از بنى هاشم و رجال آل رسول صلى الله عليه و آله بر سر آن مضجع پاك و تربت تابناك بديدند كه به زيارت سيّد الشهدا مشرف شدند؛ چون ايشان و زنان اعراب حوالى در آن مقام كريم فراهم شدند، ماتمى بزرگ برپا شد.

مى گويم: اگر سرهاى شهدا با آن ها بوده است، البته به كربلا آمدند، ولى كسانى كه مى گويند در اربعين اوّل از شام مراجعت كرده است، روز اربعين وارد كربلا شدند. اين سخن در عقده محالست و جهتش در سابق روشن شد و چنان كه در محل خودش قبل بر اين ياد كرديم، از كوفه روز اربعين به كربلا آمدند و از آن جا به شام رفتند و منافات ندارد كه هنگام مراجعت دوباره به كربلا آمده باشند و آمدن به كربلا مطابق خطّ سير عليا مخدره است كه اعلاى كلمه حق را در هر قريه و شهرى بنمايند و ثواب زيارت را هم درك كنند و دليل هم تحت اختيار آن ها بوده به هر راهى كه مى خواسته اند بروند، او اطاعت مى كرده است. در اين صورت، وجهى ندارد كه به كربلا نيامده باشند؛ واللَّه اعلم.

[اخبار اين قسمت در ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 501- 502، 504 ذكر شده است].

و زنان عشاير اطراف، به خصوص بنى اسد و بنى قضاعه كه عشيره عليا مخدره رباب زوجه حضرت حسين بودند، اجتماع كردند و مردم نينوا و غاضريه كه در آن حوالى بودند، مجتمع شدند و به عزادارى قيام كردند.

«وصال شيرازى» گويد:

بعد از تو اى برادر با جان برابرم *** شد تازه ماتم پدر و داغ مادرم

بودم يقين ز آل زنا اين همه عناد *** وز خون گمان نبود كه طاقت بياورم

طعن سنان و طعنه اغيار جور شمر *** وز كوفيان كدام جفا بر تو بشمرم

گر از برهنگى به برت شكوه اى كنند *** زين جرم درگذر كه نمى شد ميسرم

كس آب و نان نداد عيال تو را به شام *** الا ز لخته هاى دل و ديده ترم

آغوش و دوش من بدشان فرش متكا *** من خود خرابه منزلم و خاك بسترم

تا كوفه از مدينه رخت در مقابلم *** از كوفه تا به شام سرت در برابرم

چون سايه تو بر سر من بود، غم نبود *** گر بود آفتاب به سر سايه گسترم

بالجمله، عليا مخدره گريبان چاك زد و چندان بگريست كه بيهوش به روى زمين افتاد؛ چنان كه او را مرده پنداشتند. در آن وقت، زين العابدين به بالين او حاضر شد. او را به هوش آورد و فرمود: «يا عمّتاه! أنت عارفة كاملة والصراخ والجزع لا ينبغي لك اصبري واستقرّي، فقالت: يا عليّ ويا قرّة عيني! دَعْني أقيم عند أخي حتّى يوم وعدي لأنِّي كيف ألقى أهل المدينة وأرى الدّور الخالية».

آن گاه دوباره ناله برآورد: «وا أخاه! وا حسيناه!»

زبان حال عليا مخدره زينب عليها السلام

آه از آن ساعت كه باصد شوروشين *** زينب آمد بر سر قبر حسين

بر سر قبر برادر چون رسيد *** ناله و آه فغان از دل كشيد

با زبان حال آن دور از وطن *** گفت با قبر برادر اين سخن

السلام اى كشته راه خدا *** السلام اى نور چشم مصطفى

السلام اى شاه بى غسل و كفن *** السلام اى كشته دور از وطن

السلام اى تشنه آب فرات *** السلام اى كشتى بحر نجات

بهر تو امروز مهمان آمده *** خواهرت از شام ويران آمده

سر برآر از خاك و بنگر حال ما *** خيز از جا بهر استقبال ما

شرح حال خود شكايت مى كنم *** وز جدايى ها شكايت مى كنم

تا تو بودى، شأن و شوكت داشتم *** خيمه و خرگاه و عزت داشتم

چون تو رفتى بى كس و ياور شدم *** دستگيرِ فرقه كافر شدم

از پس قتل تو اى شاه شهيد *** از سرم شمر لعين معجر كشيد

آتش كين كوفيان افروخته اند *** خيمه ما را به آتش سوخته اند

بعد قتل و غارت اموال تو *** تاخت دشمن بر سر اطفال تو

بس كه سيلى شمر زد بر رويشان *** گشت نيلى صورت نيكويشان

الغرض از كوفه تا شام خراب *** گرچه ما ديديم ظلم بى حساب

ليك دارم شكوه ها از شهر شام *** كز سر ديوار از بالاى بام

بعد از آن ويرانه باچشم پرآب *** برد ما را شمر در بزم شراب

آه از آن ساعت كه از روى غضب *** زاده سفيان يزيد بى ادب

در حضور خواهر گريان تو *** چوب مى زد بر لب و دندان تو

اثر طبع «اختر طوسى»

پس از تو جان برادر چه رنج ها كه كشيدم *** چه شهرها كه نگشتم چه كوچ ها كه نديدم

به سخت جانى خود اين قدر نبود گمانم *** كه بى تو زنده ز دشت بلا به شام رسيدم

برون نمود در آن دم چه شمر پيراهنت را *** به تن ز پنجه غم جامه هر زمان بدريدم

چه ماه چهارده ديدم سر تو را به سر نى *** هلال وار ز بار مصيبت تو خميدم

زدم به چوبه محمل آن زمان كه سر نى *** به نوك نيزه خولى سر چو ماه تو ديدم

ز تازيانه و طعن سنان و طعنه دشمن *** ديگر ز زندگى خويش گشت قطع اميدم

شدم چه وارد بزم يزيد بازوى بسته *** هزار مرتبه مرگ خود از خدا طلبيدم

وله ايضاً

ز بعد قتل برادرم فكار شد زينب *** تنش ز بار مصيبت نزار شد زينب

ز جور شمر ستمكار بسته بازويش *** به ريسمان ستم استوار شد زينب

ز فرط كينه آن شوم بدشعار شرير *** برهنه پاى روان روى خوار شد زينب

به گاه رفتن كوفه به دشت كرب بلا *** به پشت ناقه عريان سوار شد زينب

چه باگروه اسيران به كوفه داخل گشت *** غمش مزيد و همش بى شمار شد زينب

چه ديد خنده زنان آن گروه بى دين را *** قرين گريه چه ابر بهار شد زينب

سر برادر خود را چه ديد بر سر نى *** دلش به سينه ز غم بى قرار شد زينب

چنان ز غصه سرش را به چوب محمل زد *** كه خون سر ز رخش آشكار شد زينب

به نزد ابن زيادش چه برد شمر لعين *** قرين آه و غم و سوگوار شد زينب

نداشت مقنعه اى چون به فرق انور خويش *** ز اهل كوفه بسى شرمسار شد زينب

بگفت زاده مرجانه آنچه خواست به وى *** به آن لعين قسى دل دچار شد زينب

به ناله اختر طوسى از آن دمى كه به دهر *** پس از عزيزى بسيار خوار شد زينب

بالجمله، تا سه روز كار به اين منوال بود. ناله و افغان اهل بيت از آسمان درگذشت. در آن حال نعمان بن بشير خدمت امام زين العابدين عليه السلام عرض كرد: «يا سيّدى! اگر اين اطفال و اين زنان به اين حال ناله و زارى و بى قرارى بنمايند، بى گمان به هلاكت رسند.» لا جرم امام عليه السلام رخصت ارتحال داد. نعمان محامل را حاضر كرد. اهل بيت چون مشاهده آن حال كردند، ولوله و غلغله درافكندند و هريك به زبانى مترنم به مقالى شدند و به نظم و نثر سخن ها ساختند كه شور ولوله يوم نشور آشكار و زمين و زمان بى قرار شد. چون در محمل ها جاى كردند و روى به راه نهادند، يكباره همه آن زنان و اطفال صدا به صدا دادند و آسمان و زمين را متزلزل ساختند و قرار از ليالى و ايام برداشتند و در هر منزلى از منازل تا مدينه چون فرود مى شدند، از مردم باديه و قرا خلق كثيرى جمع مى شدند و با اهل بيت به عزادارى و ناله و سوگوارى هم عنان مى شدند تا اين كه به نزديكى مدينه رسيدند و آن جا فرود شدند.

محلاتى، رياحين الشريعه، 3/ 198- 199، 200- 203

المقرّم، مقتل الحسين عليه السلام،/ 467، 485 (2)

سيّد ابن طاوس در لهوف مى فرمايد: اهل بيت عصمت سلام اللَّه عليهم در هنگام مراجعت از شام چون به خاك عراق رسيدند، بادليل فرمود: ما را به كربلا مى بايد رفت. كاروان را از آن جا عبور بده؛ چون به حاير شريف رسيدند، جابر بن عبداللَّه انصارى و جماعتى از بنى هاشم و رجال آل رسول صلى الله عليه و آله بر سر آن مضجع پاك و تربت تابناك بديدند كه به زيارت سيّد الشهدا مشرف شدند؛ چون ايشان و زنان اعراب حوالى در آن مقام كريم فراهم شدند، ماتمى بزرگ برپا شد.

مى گويم: اگر سرهاى شهدا با آن ها بوده است، البته به كربلا آمدند، ولى كسانى كه مى گويند در اربعين اوّل از شام مراجعت كرده است، روز اربعين وارد كربلا شدند. اين سخن در عقده محالست و جهتش در سابق روشن شد و چنان كه در محل خودش قبل بر اين ياد كرديم، از كوفه روز اربعين به كربلا آمدند و از آن جا به شام رفتند و منافات ندارد كه هنگام مراجعت دوباره به كربلا آمده باشند و آمدن به كربلا مطابق خطّ سير عليا مخدره است كه اعلاى كلمه حق را در هر قريه و شهرى بنمايند و ثواب زيارت را هم درك كنند و دليل هم تحت اختيار آن ها بوده به هر راهى كه مى خواسته اند بروند، او اطاعت مى كرده است. در اين صورت، وجهى ندارد كه به كربلا نيامده باشند؛ واللَّه اعلم.

[اخبار اين قسمت در ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 501- 502، 504 ذكر شده است].

و زنان عشاير اطراف، به خصوص بنى اسد و بنى قضاعه كه عشيره عليا مخدره رباب زوجه حضرت حسين بودند، اجتماع كردند و مردم نينوا و غاضريه كه در آن حوالى بودند، مجتمع شدند و به عزادارى قيام كردند.

«وصال شيرازى» گويد:

بعد از تو اى برادر با جان برابرم *** شد تازه ماتم پدر و داغ مادرم

بودم يقين ز آل زنا اين همه عناد *** وز خون گمان نبود كه طاقت بياورم

طعن سنان و طعنه اغيار جور شمر *** وز كوفيان كدام جفا بر تو بشمرم

گر از برهنگى به برت شكوه اى كنند *** زين جرم درگذر كه نمى شد ميسرم

كس آب و نان نداد عيال تو را به شام *** الا ز لخته هاى دل و ديده ترم

آغوش و دوش من بدشان فرش متكا *** من خود خرابه منزلم و خاك بسترم

تا كوفه از مدينه رخت در مقابلم *** از كوفه تا به شام سرت در برابرم

چون سايه تو بر سر من بود، غم نبود *** گر بود آفتاب به سر سايه گسترم

بالجمله، عليا مخدره گريبان چاك زد و چندان بگريست كه بيهوش به روى زمين افتاد؛ چنان كه او را مرده پنداشتند. در آن وقت، زين العابدين به بالين او حاضر شد. او را به هوش آورد و فرمود: «يا عمّتاه! أنت عارفة كاملة والصراخ والجزع لا ينبغي لك اصبري واستقرّي، فقالت: يا عليّ ويا قرّة عيني! دَعْني أقيم عند أخي حتّى يوم وعدي لأنِّي كيف ألقى أهل المدينة وأرى الدّور الخالية».

آن گاه دوباره ناله برآورد: «وا أخاه! وا حسيناه!»

زبان حال عليا مخدره زينب عليها السلام

آه از آن ساعت كه باصد شوروشين *** زينب آمد بر سر قبر حسين

بر سر قبر برادر چون رسيد *** ناله و آه فغان از دل كشيد

با زبان حال آن دور از وطن *** گفت با قبر برادر اين سخن

السلام اى كشته راه خدا *** السلام اى نور چشم مصطفى

السلام اى شاه بى غسل و كفن *** السلام اى كشته دور از وطن

السلام اى تشنه آب فرات *** السلام اى كشتى بحر نجات

بهر تو امروز مهمان آمده *** خواهرت از شام ويران آمده

سر برآر از خاك و بنگر حال ما *** خيز از جا بهر استقبال ما

شرح حال خود شكايت مى كنم *** وز جدايى ها شكايت مى كنم

تا تو بودى، شأن و شوكت داشتم *** خيمه و خرگاه و عزت داشتم

چون تو رفتى بى كس و ياور شدم *** دستگيرِ فرقه كافر شدم

از پس قتل تو اى شاه شهيد *** از سرم شمر لعين معجر كشيد

آتش كين كوفيان افروخته اند *** خيمه ما را به آتش سوخته اند

بعد قتل و غارت اموال تو *** تاخت دشمن بر سر اطفال تو

بس كه سيلى شمر زد بر رويشان *** گشت نيلى صورت نيكويشان

الغرض از كوفه تا شام خراب *** گرچه ما ديديم ظلم بى حساب

ليك دارم شكوه ها از شهر شام *** كز سر ديوار از بالاى بام

بعد از آن ويرانه باچشم پرآب *** برد ما را شمر در بزم شراب

آه از آن ساعت كه از روى غضب *** زاده سفيان يزيد بى ادب

در حضور خواهر گريان تو *** چوب مى زد بر لب و دندان تو

اثر طبع «اختر طوسى»

پس از تو جان برادر چه رنج ها كه كشيدم *** چه شهرها كه نگشتم چه كوچ ها كه نديدم

به سخت جانى خود اين قدر نبود گمانم *** كه بى تو زنده ز دشت بلا به شام رسيدم

برون نمود در آن دم چه شمر پيراهنت را *** به تن ز پنجه غم جامه هر زمان بدريدم

چه ماه چهارده ديدم سر تو را به سر نى *** هلال وار ز بار مصيبت تو خميدم

زدم به چوبه محمل آن زمان كه سر نى *** به نوك نيزه خولى سر چو ماه تو ديدم

ز تازيانه و طعن سنان و طعنه دشمن *** ديگر ز زندگى خويش گشت قطع اميدم

شدم چه وارد بزم يزيد بازوى بسته *** هزار مرتبه مرگ خود از خدا طلبيدم

وله ايضاً

ز بعد قتل برادرم فكار شد زينب *** تنش ز بار مصيبت نزار شد زينب

ز جور شمر ستمكار بسته بازويش *** به ريسمان ستم استوار شد زينب

ز فرط كينه آن شوم بدشعار شرير *** برهنه پاى روان روى خوار شد زينب

به گاه رفتن كوفه به دشت كرب بلا *** به پشت ناقه عريان سوار شد زينب

چه باگروه اسيران به كوفه داخل گشت *** غمش مزيد و همش بى شمار شد زينب

چه ديد خنده زنان آن گروه بى دين را *** قرين گريه چه ابر بهار شد زينب

سر برادر خود را چه ديد بر سر نى *** دلش به سينه ز غم بى قرار شد زينب

چنان ز غصه سرش را به چوب محمل زد *** كه خون سر ز رخش آشكار شد زينب

به نزد ابن زيادش چه برد شمر لعين *** قرين آه و غم و سوگوار شد زينب

نداشت مقنعه اى چون به فرق انور خويش *** ز اهل كوفه بسى شرمسار شد زينب

بگفت زاده مرجانه آنچه خواست به وى *** به آن لعين قسى دل دچار شد زينب

به ناله اختر طوسى از آن دمى كه به دهر *** پس از عزيزى بسيار خوار شد زينب

بالجمله، تا سه روز كار به اين منوال بود. ناله و افغان اهل بيت از آسمان درگذشت. در آن حال نعمان بن بشير خدمت امام زين العابدين عليه السلام عرض كرد: «يا سيّدى! اگر اين اطفال و اين زنان به اين حال ناله و زارى و بى قرارى بنمايند، بى گمان به هلاكت رسند.» لا جرم امام عليه السلام رخصت ارتحال داد. نعمان محامل را حاضر كرد. اهل بيت چون مشاهده آن حال كردند، ولوله و غلغله درافكندند و هريك به زبانى مترنم به مقالى شدند و به نظم و نثر سخن ها ساختند كه شور ولوله يوم نشور آشكار و زمين و زمان بى قرار شد. چون در محمل ها جاى كردند و روى به راه نهادند، يكباره همه آن زنان و اطفال صدا به صدا دادند و آسمان و زمين را متزلزل ساختند و قرار از ليالى و ايام برداشتند و در هر منزلى از منازل تا مدينه چون فرود مى شدند، از مردم باديه و قرا خلق كثيرى جمع مى شدند و با اهل بيت به عزادارى و ناله و سوگوارى هم عنان مى شدند تا اين كه به نزديكى مدينه رسيدند و آن جا فرود شدند.

محلاتى، رياحين الشريعه، 3/ 198- 199، 200- 203


1) - وصول عليا مخدره عليها السلام به زمين كربلا

2) - وصول عليا مخدره عليها السلام به زمين كربلا

وخرج الرّسول بالأسارى من الشّام متوجِّهاً نحو المدينة، وعندما بلغوا العراق قالوا:

مرّ بنا على طريق كربلاء، فوصلوا إلى موضع المصرع، فوجدوا جابر بن عبداللَّه الأنصاريّ، فتلاقوا في وقت واحد، وأخذوا بالبكاء والنّحيب واللّطم، وأقاموا العزاء، وشقّت زينب جيبها، ولطمت خدّها، ووقعت مغشيّاً عليها منادية: وا أخاه! وا حسيناه! وا حبيب رسول اللَّه.

ثمّ أمر عليّ بن الحسين عليه السلام بالرّحيل، فرحلوا.

الصّادق، زينب وليدة النّبوّة والإمامة،/ 186

وأمّا أهل البيت عليهم السلام، فقد كان يسير بهم الحادي سيراً رويداً، ويرفق بهم، ويحنّ عليهم، وينزلهم في كلّ مكان أو منزل أرادوا النّزول فيه، فإذا نزلوا ابتعد الحادي والحرس، وكذلك الخدم عنهم مقدار ميل واحد، وضربوا خيامهم هناك على بُعد منهم حتّى يكون أهل البيت عليهم السلام وحدهم فيزاولون أعمالهم بلا مزاحم، وكان أهل البيت عليهم السلام في كلّ منزل ينزلون فيه ينصبون مأتماً على الإمام الحسين عليه السلام ويبكون وينوحون لمصابه، ولقد استمرّوا في سفرهم على هذه الحال حتّى وصلوا إلى مفترق طريق، فطريق يتّجه بهم إلى العراق، وطريق إلى الحجاز.

وهنا كلام كثير واختلاف كبير، في أ نّهم عليهم السلام هل اختاروا طريق الحجاز وانتهوا إلى حرم جدِّهم رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم المدينة المنوّرة، أم ساروا في طريق العراق، وانتهوا إلى زيارة قبور شهدائهم وقتلاهم في كربلاء، وذلك في الأربعين الأوّل من شهادتهم عليهم السلام،

والتقوا هناك جابر بن عبداللَّه الأنصاريّ أوّل من زار الإمام الحسين عليه السلام في يوم الأربعين؟ الظّاهر: أ نّهم عليهم السلام عرّجوا على العراق وزاروا الشّهداء عليهم السلام في أوّل أربعين مرّ على شهادة قتلاهم عليهم السلام والتقوا هناك جابراً، لكن نترك التّفصيل في ذلك لمحَلّ آخر، ونعرّج على مواصلة البحث عن كيفيّة وصولهم إلى حرم جدِّهم رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم، فإنّهم لمّا شارفوا المدينة المنوّرة نزلوا على أبوابها وأناخوا النّياق إلى جانب، وأقاموا الخيام في جانب، كما ونصبوا في جانب مجلس المأتم والعزاء على الإمام الحسين عليه السلام وعلى سائر الشّهداء، واستعرضوا كلّ ما كان لديهم من آثار الشّهداء وذكرياتهم، وما تبقّى منهم من ثياب وإناث وغير ذلك، ونشروها أمامهم، واشتغل النِّساء وذراري رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم بالنِّياحة والبكاء، واشتدّ بكاؤهنّ على أثر تلك الذّكريات، وعظم نياحهنّ من بقايا تلك الآثار الّتي كانت تذكّرهم بشهدائهم الكرام.

الجزائري، الخصائص الزّينبيّة،/ 193- 194

صلة السّيِّدة زينب عليها السلام بالرّجل الّذي صحبهم من الشّام إلى المدينة

قال: فخرج (1)بهم وكان يسايرهم (2)باللّيل فيكونون أمامه حيث لا يفوتون طرفه، فإذا نزلوا تنحّى عنهم وتفرّق هو وأصحابهُ حولَهم كهيئة الحَرَس لهم، وينزل منهم بحيث إذا أراد إنسان منهم وضوءاً أو قضاء حاجة لم يحتشم، فلم يزل يُنازلهم في الطّريق هكذا، ويسألهم عن حوائجهم، ويُلاطفهم حتّى دخلوا المدينة. (3)(4)وقال الحارث بن كعب: فقالت لي فاطمة بنت عليّ: قلت لأختي (5)زينب: يا أخيّة (6)! لقد (7)أحسن هذا الرّجل الشّاميّ إلينا (8)في صحبتنا (9)، فهل لكِ أن نصِله (10)؟ فقالت:

واللَّهِ ما معنا (11)شي ء نصِلهُ به (12)إلّاحُليّنا؛ (13)قالت لها: فنعطيه حُليَّنا؛ قالت: (14)فأخذتُ سِواري ودُمْلُجي (15)وأخذتْ أختي (16)سِوارَها ودُملجَها، فبعثنا بذلك إليه، واعتذرْنا إليه، وقلنا (17)له: هذا جزاؤك بصحبتك إيّانا بالحَسَن من الفعل؛ قال: فقال: لو كان الّذي صنعتُ إنّما هو للدّنيا كان في حليّكنَّ ما يرضيني ودونَه (18)، ولكنْ واللَّه ما فعلتهُ إلّا للَّه،


1) - [زاد في أعلام النِّساء: الرّسول].

2) - [في زينب وليدة النّبوّة والإمامة مكانه: فكان الرّسول يسايرهم ...].

3) [أعلام النِّساء: ثمّ قالت فاطمة لأختها].

4) [زينب وليدة النّبوّة والإمامة: فقالت فاطمة لعمّتها زينب: يا عمّة!].

5) [زينب وليدة النّبوّة والإمامة: فقالت فاطمة لعمّتها زينب: يا عمّة!].

6) [أعلام النِّساء: ثمّ قالت فاطمة لأختها].

7) - [في العيون مكانه: ولمّا دخلوا المدينة قالت فاطمة بنت عليّ عليهما السلام لأختها زينب: لقد ...].

8) [لم يرد في العيون].

9) [لم يرد في العيون].

10) - [زاد في العيون: بشي ء].

11) [العيون: ما نصله].

12) [العيون: ما نصله].

13) [العيون: فأخرجنا سوارين ودملجين لهما، فبعثنا به إليه واعتذرنا، فردّ الجميع وقال: لو كان لّذي صنعت للدّنيا لكان في هذا يرضيني].

14) [في أعلام النِّساء وزينب وليدة النّبوّة والإمامة: فأخذت فاطمة سوارها ودملجها].

15) [في أعلام النِّساء وزينب وليدة النّبوّة والإمامة: فأخذت فاطمة سوارها ودملجها].

16) - [أعلام النِّساء: أختها وزينب وليدة النّبوّة والإمامة: عمّتها].

17) - [في أعلام النِّساء: قالتا].

18) [العيون: فأخرجنا سوارين ودملجين لهما، فبعثنا به إليه واعتذرنا، فردّ الجميع وقال: لو كان لّذي صنعت للدّنيا لكان في هذا يرضيني].

ولقرابتكم من رسول اللَّه صلي الله عليه و آله . (1)

گويد: بدينسان در راه بركنار از آن ها جا مى گرفت و از حوايجشان مى پرسيد و مهربانى مى كرد تا وارد مدينه شدند.

به روايت حارث بن كعب، فاطمه دختر على گويد: به زينب خواهرم گفتم: «خواهركم! اين مرد شامى در همراهى ما نيك رفتار بود. مى خواهى چيزى به او بدهيم؟»

گفت: «به خدا چيزى نداريم به او بدهيم، مگر زيورهايمان.»

راوى گويد: فاطمه گفت: «زيورهايمان را به او مى دهيم.»

فاطمه گويد: دستبند و ساقبند خويش را برگرفتم. خواهرم نيز دستبند و بازوبند خويش را برگرفت كه پيش وى فرستاديم و عذر خواستيم و گفتيم: «اين پاداش رفتار نكوى تو است كه در همراهى ما داشته اى.»

گويد: اما او گفت: «اگر آنچه كردم براى دنيا بود، زيورهايتان و كم تر از آن نيز مرا خشنود مى كرد؛ ولى به خدا اين كار را جز براى خدا و نزديكى شما با پيمبر خداى نكردم.»

پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 3074- 3075

الطّبري، التّاريخ، 5/ 462- 463/ عنه: كحالة، أعلام النِّساء، 2/ 98؛ موسى محمّد عليّ، السّيِّدة زينب،/ 130؛ مثله الميانجي، العيون العبرى،/ 303؛ الصّادق، زينب وليدة النّبوّة والإمامة،/ 186- 187

فخرج بهم الرّسول يسايرهم (2)فيكون أمامهم، (3)حيث لا يفوتون طرفه(4)(5)، فإذا نزلوا تنحّى عنهم وتفرّق هو وأصحابه كهيئة الحرس، ثمّ ينزل بهم حيث أراد أحدهم (6)الوضوء، (7)ويعرض عليهم حوائجهم، ويلطف (8)بهم حتّى دخلوا المدينة.(9)(و روى) عن الحارث بن كعب قال: قالت لي (10)فاطمة بنت علي علیه السلام : قلت


1) - گويد: فرستاده، آن ها را ببرد و شبانگاه همراه آن ها بود كه پيش روى او مى رفتند تا دمى از آن ها غافل نماند و چون فرود مى آمدند، از آن ها دور مى شد و او و يارانش اطرافشان پراكنده مى شدند؛ همانند مراقبان. چنان كه اگر يكى شان به وضو يا حاجت مى رفت، ناراحت نشود.

2) [تسلية المجالس: فيكونون أمامه حيث لا يفوتوا بطرفه].

3) [لم يرد في البحار والعوالم والمعالي].

4) [تسلية المجالس: فيكونون أمامه حيث لا يفوتوا بطرفه].

5) [لم يرد في البحار والعوالم والمعالي].

6) - [تسلية المجالس: واحدهم].

7) - [أضاف في المعالي: أو قضاء حاجة، فصار معهم في جملة النّعمان بن بشير ولم يزل ينازلهم في الطّريق ويرفق بهم كما وصّاه يزيد ويرعاهم].

8) - [في تسلية المجالس: ويتلطّف والبحار: يلطفهم والعوالم والأسرار: يلاطفهم].

9) [في تسلية المجالس والبحار والعوالم والأسرار: قال:].

10) [المعالي: قالت فاطمة بنت عليّ عليه السلام].

لأختي زينب (1): قد وجب علينا حقّ هذا الرّسول (2)لحسن صحبته لنا، فهل (3)لنا أن نصله بشي ء (4)؟ قالت: واللَّه ما لنا ما نصله (5)به إلّاأن نعطيه حليّنا. فأخذت سواري ودملجي، (6)وسوار أختي ودملجها فبعثنا بها (7)إليه واعتذرنا من قلّتها (8)، وقلنا: هذا بعض جزائك لحسن صحبتك إيّانا، فقال: لو كان الّذي صنعت (9)للدّنيا (10)(11)ففي دون (12)هذا رضاي، ولكن واللَّه ما فعلته إلّا للَّه و لقرابتكم من رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم.

الخوارزمي، مقتل الحسين، 2/ 74- 75/ مثله محمّد بن أبي طالب، تسلية المجالس وزينة المجالس، 2/ 400؛ المجلسي، البحار، 45/ 146؛ البحراني، العوالم، 17/ 445- 446؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 526؛ المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 189- 190؛ النّقدي، زينب الكبرى،/ 61

فخرج بهم فكان يسايرهم ليلًا فيكونون أمامه بحيث لا يفوتون طرفه فإذا نزلوا (13)تنحّى عنهم هو وأصحابه، فكانوا حولهم كهيئة الحرس، وكان يسألهم عن حاجتهم ويلطف بهم حتّى دخلوا المدينة، فقالت فاطمة بنت عليّ لأختها زينب: لقد أحسن هذا الرّجل إلينا، فهل لك أن نصله بشي ء؟ فقالت: واللَّه ما معنا ما نصله به إلّاحليّنا،


1) - [في زينب الكبرى مكانه: وروي المجلسي وغيره أنّ الرّسول الّذي ساير أهل البيت في طريقهم من الشّام إلى المدينة كان قد أحسن صحبته لهم ولمّا قربوا من المدينة قالت فاطمة بنت أمير المؤمنين عليهما السلام لأختها زينب ...].

2) - [لم يرد في تسلية المجالس والبحار والعوالم والأسرار والمعالي وزينب الكبرى].

3) [في تسلية المجالس والبحار والعوالم والأسرار: لك أن نصله والمعالي وزينب الكبرى: لك أن تصليه].

4) [في تسلية المجالس والبحار والعوالم والأسرار: لك أن نصله والمعالي وزينب الكبرى: لك أن تصليه].

5) - [تسلية المجالس: نصل].

6) - [في البحار: أو].

7) - [زينب الكبرى: به].

8) - [تسلية المجالس: قلّته].

9) - [في تسلية المجالس: فعلته والبحار والعوالم: صنعته].

10) - [في البحار والعوالم والأسرار والمعالي وزينب الكبرى: كان].

11) [تسلية المجالس: لكان في بعض].

12) [تسلية المجالس: لكان في بعض].

13) - [نهاية الإرب: نزل].

فأخرجتا سوارين ودملجين لهما، فبعثتا به (1)إليه واعتذرتا، فردّ الجميع وقال: لو كان الّذي صنعت للدّنيا لكان في هذا ما يرضيني [ودونه (2)] ولكن واللَّه ما فعلته إلّاللَّه ولقرابتكم من رسول اللَّه (3)

هذه نبذة ممّا جرى على أهل بيت الرِّسالة من الظّلم والفظائع الفادحة من أمّة جدّهم الرّسول صلى الله عليه و آله و سلم، فكانت الأمّة بين مقاتل وخاذل، إلّانفر يسير قاتلوا فقتلوا، أو عمّهم الخوف فسكتوا، لا يقدرون لقلّتهم على كثير ولا قليل، فكان هذا جزاء رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم من أمّة هداها إلى الإسلام، وطهّرها من عبادة الأوثان والأصنام، وأوصاها بعترته وأهل بيته، وأكّد الوصيّة فجعلها أحد الثّقلين: كتاب اللَّه والعترة، وجعلها بمنزلة سفينة نوح وباب حطّة، وجعل المتقدِّم عليها هالكاً والمتأخِّر عنها مارقاً، فكيف تكون بعد هذا خير أمّة أخرجت للنّاس بجميعها، لا بمجموعها، وكيف يكون خير القرون قرنه ثمّ الّذي يليه ثمّ الّذي يليه وإنّما مهّدت القرون طريق ظلم أهل البيت للّذي يليها].

صلي الله عليه و آله .

ابن الأثير، الكامل، 3/ 300/ عنه: الأمين، الأعيان، 7/ 140؛ مثله النويري، نهاية الإرب، 20/ 475

فكان ذلك الرّسول الّذي أرسله معهنّ يسير عنهنّ بمعزل من الطّريق، ويبعد عنهنّ بحيث يدركهنّ طرفه وهو في خدمتهم، حتّى وصلوا المدينة، فقالت فاطمة بنت عليّ: قلت لأختي زينب: إنّ هذا الرّجل الّذي ارسل معنا قد أحسن صحبتنا، فهل لك أن نصله؟ فقالت: واللَّه ما معنا شي ء نصله به إلّاحليّنا، قالت: وقلت لها: نعطيه حليّنا، قالت: فأخذت سواري ودملجي، وأخذت أختي سوارها ودملجها وبعثنا به إليه واعتذرنا إليه وقلنا: هذا جزاؤك بحسن صحبتك لنا، فقال: لو كان الّذي صنعت معكم إنّما هو للدّنيا كان في هذا الّذي أرسلتموه ما يرضيني وزيادة، ولكن واللَّه ما فعلت ذلك إلّاللَّه تعالى ولقرابتكم من رسول اللَّه صلي الله عليه و آله . (4)

زينب فرمود: «امروز ما را بر اموال و اثقالى فره «3» و زر و سيمى سره دسترس نيست؛ الّا آن كه از حلى و زيور خود چيزى به او عطا فرستيم.» پس از دست او رنجن و ياره «4» و خلخال و مرسله و قلاده مبلغى فراهم آورده، بدو فرستادند و پيام دادند كه: «اين اشيا دستمزد بعضى از پايمردى هاى «5» تو است.»

نعمان بن بشير گفت: «اگر من تقديم اين خدمت از بهر دنيا كردم، به كم تر از اين عطا شادخاطر بودم؛ لكن من قربت و قرابت شما را به رسول خدا نگران بودم و خدمت گونه مى نمودم.»

و آن اشيا را مسترد ساخت «6» و اهل بيت را سلام فرستاد و طريق مراجعت پيش داشت و رهسپار شد.

1.

مناقل، جمع منقل (چون جعفر): راه ميان كوه. افرا: بسيار.

2.

سنيه: عالى. بهيه: درخشان.

3.

فره (به كسر فا و فتح را از ماده وفر): وافر، بسيار.

4.

ياره: دستبند طلا يا نقره و به معنى گردنبند هم آمده است.

5.

پايمرد: مددكار، ياور.

6.

پس داد.

سپهر، ناسخ التواريخ سيّد الشهدا عليه السلام، 3/ 176- 177

در اعلام الورى مسطور است كه نعمان بن بشير در مصاحبت اهل بيت عليهم السلام مأمور شد و ايشان را شب ها راهسپار داشتى و خود از ايشان دور بودى و هيچ غفلت نداشتى و هر وقت فرود شدند، دورتر از ايشان فرود آمدى و چون حارسان، از كنارى جاى گرفتى و يكسره بانهايت ملايمت و رفق كار كردى تا به مدينه رسيدند.

و ابن اثير و صاحب اخبار الدول و شيخ مفيد نيز به همين تقريب سخن كرده اند و در ناسخ التواريخ و اغلب كتب معتبره نزديك به اين صورت مرقوم شده است و نوشته اند كه چون در نزديكى مدينه در مكانى شايسته فرود شدند، خيمه ها برافراختند. «1» فاطمه دختر على بن ابيطالب با خواهرش زينب سلام اللَّه عليهما گفت: «نعمان بن بشير انصارى ....» و به قولى گفت: «اين مرد با ما نيكى كرد و در طريق خدمت از هيچ زحمتى دريغ نداشت. آيا چيزى باشد كه در صله او به كار بنديم؟»

زينب فرمود: «سوگند به خداى كه با ما چيزى نباشد تا در صله او دهيم. مگر از حلى و پيرايه خويش بدو عطايى كنيم.» «1» پس، دستبند و ياره و مرسله و قلاده مبلغى فراهم آوردند و بدو بفرستادند و معذرت بجستند. نعمان آن جمله را بازپس فرستاد و عرض كرد: «اگر اين خدمت كه نموده ام، در طمع مال دنيا بود، البته مرا كافى بودى؛ لكن سوگند به خداى، من جز براى خشنودى خدا و قرابت شما با رسول خدا اين كار نكردم.»

صاحب فصول المهمه نيز به همين تقريب مسطور نموده است.

1- 1. [قريب به مضمون اين مطلب در ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السلام، 2/ 258 تكرار شده است].

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب عليها السلام، 2/ 519- 520

ابن كثير، البداية والنّهاية، 8/ 195


1) - [الأعيان: بهما].

2) - [لم يرد في الأعيان].

3) - [زاد في الأعيان:

4) - چون امام زين العابدين عليه السلام با اهل بيت از شام بيرون شدند، كوچ بر كوچ طى مراحل و مناقل «1» كرده، نزديك مدينه محلى را كه سزاوار دانستند، فرود آمدند و خيمه ها برافراختند. در اين وقت، فاطمه دختر على بن ابيطالب با خواهر خود زينب گفت: «نعمان بن بشير انصارى در طى طريق از هيچ زحمتى در خدمت ما دريغ نداشت. او را به صلات سنيه و جايزه بهيه «2» خشنود بايد نمود.»

قال الجزريّ وابن الصّبّاغ المالكيّ: إنّ يزيد سيّر مع أهل بيت النّبوّة رجلًا أميناً من أهل الشّام وأوصاه بهم ومعه خيل، يسير بهم إلى المدينة.

وفي أخبار الدّول: انّه [أرسل] النّعمان بن بشير مع ثلاثين رجلًا، فكان يسايرهم ليلًا فيكونون أمامه بحيث لا يفوتون طرفه، وإذا نزلوا تنحّى عنهم هو وأصحابه فكانوا حولهم كهيئة الحرس، وكان يسألهم عن حاجتهم ويلطف بهم حتّى دخلوا المدينة، فقالت فاطمة بنت عليّ لأختها زينب عليها السلام: لقد أحسن هذا الرّجل إلينا فهل لك أن نصله بشي ء؟ فقالت: واللَّه ما معنا ما نصله به إلّاحليّنا، فأخرجتا سوارين ودملجين لهما، فبعثتا به إليه واعتذرتا، فردّ الجميع وقال: لو كان الّذي صنعت للدّنيا لكان في هذا ما يرضيني، ولكن واللَّه ما فعلته إلّاللَّه ولقرابتكم من رسول اللَّه صلى الله عليه و آله.

القمي، نفس المهموم،/ 468

وقال صاحب حبيب السِّيَر: إنّ الإمام الرّابع مع أخواته وعمّاته وسائر أقربائه توجّه إلى المدينة في عشرين من صفر ألحق رأس الحسين عليه السلام وسائر الشُّهداء بأبدانهم وبعده سارع إلى تربة جدّه المقدّسة وألقى رحل إقامته وأصحّ الرّوايات الّذي هو مختار الشّيعة والعلماء الأخيار في باب دفن الرّأس المكرّم هو ذلك. (1)

در اخبار الدول است كه قافله سالار آن ها نعمان بن بشير بود و سى مرد همراهش بود. شب آن ها را راه مى برد ودر چشمرس دنبال آن ها مى رفت وچون منزل مى كردند، با ياران خود دورتر از آن ها جا مى گرفت و چون پاسبانى گرد آن ها بود و از حوايج آن ها پرسش مى كرد و با آن ها ملاطفت مى كرد تا به مدينه رسيدند. فاطمه دختر على عليه السلام به خواهرش زينب گفت: «اين مرد به ما احسان كرد. مى توانى چيزى به او جايزه دهى؟»

فرمود: «ما چيزى جز زيور خود نداريم كه به او جايزه دهيم.»

دو جفت دستبند و بازوبند خود را درآورديم و براى او فرستاديم و معذرت خواستيم، همه را برگرداند و گفت: «اگر براى دنيا اين خدمت كرده بودم، همين مرا رضايت بخش بود، ولى به خدا منظورم خدا و قرابت رسول اللَّه بود.»

كمره اى، ترجمه نفس المهموم،/ 225

آل بحر العلوم، تحفة العالم، 1/ 318

قال ابن جرير الطّبريّ في تاريخه ج 6 ص 266، وابن الأثير في الكامل ج 4 ص 36:

لمّا أرجعهم يزيد إلى المدينة بصحبة رجل من أهل الشّام، وشاهد عيال الحسين منه الفعل الجميل في حلّهم وارتحالهم، قالت فاطمة ابنة عليّ لأختها (زينب): يا أخيّة! لقد


1) - جزرى و ابن صباغ مالكى گفته اند: يزيد مردى امين از اهل شام با اهل بيت فرستاد و سفارش آن ها را كرد و سوارانى هم با خود داشت تا آن ها را به مدينه رساند.

أحسن هذا الرّجل الشّاميّ إلينا في صحبتنا، فهل لك أن نصله؟ قالت زينب: ما معنا إلّا حليّنا، فأخذت سواري ودملجي، وأخذت سوارها ودملجها، وبعثا به إليه، واعتذرنا من قلّته، فقال لهم الرّسول: إنّي لم أفعل معكم ذلك إلّالقرابتكم من النّبيّ صلى الله عليه و آله، وليس لي طمع في الدّنيا.

النّقدي، زينب الكبرى،/ 116

وصول زينب عليها السلام إلى مدينة الرّسول صلى الله عليه و آله مع الإمام السجّاد عليه السلام وسائر أهل البيت عليهم السلام

حدّثني إبراهيم بن محمّد الحريريّ قال: حدّثني عبدالصّمد بن حسان السّعديّ، عن سفيان الثّوريّ، عن جعفر بن محمّد الصّادق، عن أبيه، عن الحسن بن حسن قال: لمّا حملنا إلى يزيد وكنّا بضعة عشر نفساً أمر أن نسير إلى المدينة فوصلناها في مستهلّ (1).

وعلى المدينة عمرو بن سعيد الأشدق*.

فجاء عبدالملك بن الحارث السّهميّ فأخبره بقدومنا فأمر أن ينادي في أسواق المدينة: ألا إنّ زين العابدين وبني عمومته وعمّاته قد قدموا إليكم، فبرزت الرِّجال والنِّساء والصِّبيان صارخات باكيات وخرجت نساء بني هاشم حاسرات تنادي: وا حسيناه! وا حسيناه! فأقمنا ثلاثة أيّام بلياليها ونساء بني هاشم وأهل المدينة مجتمعون حولنا.

العبيدلي، أخبار الزّينبات،/ 113- 115/ عنه: موسى محمّد عليّ، السّيِّدة زينب،/ 137

(قالوا) ولمّا دخل حرم الحسين عليه السلام المدينة (2)، عجّت نساء بني هاشم وصارت (3)المدينة صيحة واحدة، فضحك عمرو بن سعيد (4)أمير المدينة(5)وتمثّل بقول عمرو بن معدي كرب الزّبيديّ:

عجّت نساء بني زياد عجّة *** كعجيج نسوتنا غداة الأرنب (6)

وخرجت بنت عقيل في نساء من قومها وهي تقول:

ماذا تقولون إذ قال النّبيّ لكم *** ماذا فعلتم وأنتم آخر الأمم


1) - بياض في الأصل في الموضعين.

2) - [في تسلية المجالس مكانه: قال: ولمّا وصلوا بالقرب من المدينة ...].

3) - [تسلية المجالس: صاحت].

4) [تسلية المجالس: بن العاص (لعنة اللَّه عليه)، وكان أمير المدينة من قبل يزيد (لعنه اللَّه)].

5) [تسلية المجالس: صاحت].

6) - [إلى هنا مثله في تسلية المجالس].

بعترتي وبأهلي بعد مفتقدي *** فهم أُسارى وقتلى ضرِّجوا بدم

أ كان هذا جزائي إذا نصحتكم *** ولم تفوا لي بعهدي في ذوي رحمي

ضيّعتم حقّنا واللَّه أوجبه *** وقد رعى الفيل حقّ البيت والحرم

الخوارزمي، مقتل الحسين، 2/ 76/ مثله محمّد بن أبي طالب، تسلية المجالس وزينة المجالس، 2/ 459

فلمّا وصل زين العابدين عليه السلام إلى المدينة نزل وضرب فسطاطه وأنزل نساءه وأرسل بشير بن حذلم لإشعار أهل المدينة بإيابه مع أهله وأصحابه فدخل وقال:

يا أهل يثرب لا مقام لكم بها *** قتل الحسين فأدمعي مدرار

الجسم منه بكربلاء مضرّج *** والرّأس منه على القناة يُدار

ثمّ قال: هذا عليّ بن الحسين عليهما السلام قد نزل بساحتكم وحلّ بفنائكم (1)، وأنا رسوله أعرِّفكم مكانه، فلم يبق في المدينة مخدّرة ولا محجّبة إلّابزرت وهنّ بين باكيةٍ ونايحةٍ ولاطمة، فلم ير يوم أمرّ على أهل المدينة منه وخرج النّاس إلى لقائه وأخذوا المواضع والطّرق.

قال بشير: فعدت إلى باب الفُسطاط وإذا هو قد خرج وبيده خرقة يمسح بها دموعه، وخادم معه كرسيّ فوضعه وجلس وهو مغلوبٌ على لوعته، فعزّاه النّاس فأومى إليهم أن أسكتوا فسكنت فورتهم. فقال: الحمد للَّه ربّ العالمين مالك يوم الدِّين بارئ الخلايق أجمعين الّذي بعد فارتفع في السّماوات العلى وقرب فشهد النّجوى، نحمده على عظائم الأمور وفجايع الدّهور وجليل الرِّزء وعظيم المصائب.

أ يُّها القوم! إنّ اللَّه له الحمد ابتلانا بمصيبةٍ جليلة، وثلمةٍ في الإسلام عظيمة، قتل أبو عبداللَّه وعترته، وسبي نساءه وصبيته، وداروا برأسه في البلدان من فوق عالي السِّنان.

أ يُّها النّاس! فأيّ رجالاتٍ منكم يسرّون بعد قتله؟ أم أيّة عين تحبس دمعها وتضنّ عن انْهمالها، فلقد بكت السّبع الشّداد لقتله، وبكت البحار والسّماوات والأرض والأشجار والحيتان والملائكة المقرّبون وأهل السّماوات أجمعون.


1) - [في نسختي الأصل: بقوّتكم].

أ يُّها النّاس! أيّ قلب لا يتصدّع لقتله؟ أم أيّ فؤاد لا يحنّ إليه؟ أم أيّ سمع يسمع هذه الثّلمة الّتي ثلمت في الإسلام؟

أ يُّها النّاس! أصبحنا مطرودين مشرّدين مذودين شاسعين كأ نّا أولاد ترك أو كابل من غير جرم اجترمناه ولا مكروه ارتكبناه. «ما سمعنا بهذا في آبائِنا الأوّلين إنّ هذا إلّا اختلاق» واللَّه لو أنّ النّبيّ تقدّم إليهم في قتالنا كما تقدّم إليهم في الوصاة بنا لمّا زادوا على ما فعلوه، فإنّا للَّه وإنّا إليه راجعون.

فقام إليه صوحان بن صعصعة بن صوحان وكان زمناً فاعتذر إليه فقبل عُذره وشكر له وترحّم على أبيه. (1)

تارب همّي والفؤاد كئيب *** وأرق عيني والرّقاد غريب

وممّا نفى نومي وشيّب لمّتي *** تصاريف أيّام لهنّ خطوب

فوا كبدي من حزن آل محمّد *** ومن زفرات ما لهنّ طبيب

فمن مبلغ عنى الحسين رسالة *** وإن كرهتها أنفس وقلوب

قتيل بلا جرم كأنّ ثيابه *** صبيغ بماء الأرجوان خضيب

فللسيف أعوال وللرّمح رنّة *** وللخيل من بعد الصّهيل نَحيب

تزلزلت الدّنيا لآل محمّد *** وكادت لها صمّ الجبال تذوب

وغابت نجوم واقشعرّت كواكب *** وهتك أستار وشقّ جيوب

هم شفعائي يوم حشري وموقفي *** وبغضهم للشّافعي ذنوب

نصلّي على المختار من آل هاشم *** ونوذي بنيه إنّ ذاك عجيب

عمادالدين طبرى، كامل بهائى، 2/ 302- 303

ابن نما، مثير الأحزان،/ 61- 62

قال الرّاوي: ثمّ انفصلوا من كربلاء طالبين المدينة. قال بشير بن جذلم (2): فلمّا قربنا (3)منها، نزل (4)عليّ بن الحسين عليه السلام، فحطّ رحله، وضرب فسطاطه (5)، وأنزل نساءه وقال: يا (6)


1) - چون به مدينه رسيدند، مردان و زنان بانوحه و زارى استقبال كردند و مدتى تعزيت حسين داشتند و اشعار و مرثيه ها كه در حقّ حسين عليه السلام گفته اند، دو مجلد آمد و زايد از آن جمله شافعى گويد:

2) - [الدّمعة: حذام زاد في المعالي ووسيلة الدّارين: أو بشر بن جذلم].

3) - [تظلّم الزّهراء: قربن].

4) - [في المقرّم مكانه: قال بشير بن حذلم: لمّا قربنا من المدينة نزل ...].

5) - [زاد في وسيلة الدّارين: وخيامه].

6) - [في تسلية المجالس مكانه: قال: لمّا قرب عليّ بن الحسين عليه السلام من المدينة حطّ رحله، وضرب فسطاطه خارج البلد، وأنزل نسائه وقال لبشير بن حذلم: يا ...].

بشير! رحم اللَّه أباك، لقد كان شاعراً، فهل تقدر على شي ء منه (1)؟

فقال (2): بلى يا ابن رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم، إنِّي لشاعر.

فقال عليه السلام: ادخل (3)المدينة، وانع أبا عبداللَّه عليه السلام. قال بشير: فركبت (4)فرسي وركضت (5)حتّى دخلت المدينة، فلمّا بلغت مسجد النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم، رفعت صوتي (6)بالبكاء وأنشأت أقول:

يا أهل يثرب لا مقام لكم بها *** قتل الحسين فأدمعي مدرار

الجسم منه بكربلاء مضرّج *** والرّأس منه على القناة يدار (7)

يا أهل يثرب شيخكم وإمامكم *** هل فيكم أحد عليه يغار].

(8)قال: ثمّ (9)قلت: هذا عليّ بن الحسين عليهما السلام مع (10)عمّاته وأخواته قد حلّوا بساحتكم، (11)ونزلوا بفنائكم (12)، وأنا رسوله إليكم اعرِّفكم مكانه. (13)قال: فما بقيت في المدينة مخدّرة ولا محجّبة (14)إلّابرزن من خدورهنّ، (15)(16)مكشوفة شعورهنّ، (17)مخمّشة وجوههنّ (18)، ضاربات خدودهنّ(19)(20)(21)، يدعون بالويل والثّبور (22)، فلم أر باكياً (23)أكثر من ذلك


1) - [لم يرد في تسلية المجالس].

2) - [في البحار والعوالم والدّمعة والأسرار والمقرّم والمعالي والعيون: قلت].

3) - [في تسلية المجالس والبحار والعوالم والدّمعة وتظلّم الزّهراء والعيون: فادخل].

4) [لم يرد في المقرّم].

5) [لم يرد في المقرّم].

6) - [لم يرد في وسيلة الدّارين].

7) - [زاد في الأسرار:

8) [لم يرد في المقرّم].

9) [لم يرد في المقرّم].

10) - [تسلية المجالس: في].

11) [لم يرد في المقرّم].

12) [لم يرد في المقرّم].

13) [المقرّم: فخرج النّاس يهرعون ولم تبق مخدّرة إلّابرزت تدعو بالويل والثّبور وضجّت المدينةبالبكاء، فلم ير باك أكثر من ذلك اليوم واجتمعوا على زين العابدين عليه السلام يعزّونه، فخرج من الفسطاط وبيده خرقة يمسح بها دموعه وخلفه مولى مع كرسيّ].

14) - [تسلية المجالس: مخبية].

15) [لم يرد في تسلية المجالس ونفس المهموم].

16) [لم يرد في الأعيان].

17) [لم يرد في العيون].

18) [لم يرد في الأعيان].

19) [لم يرد في تسلية المجالس ونفس المهموم].

20) [لم يرد في الأعيان].

21) - [لم يرد في وسيلة الدّارين].

22) - [زاد في الأسرار: وعظائم الأمور].

23) - [زاد في الدّمعة والأسرار وتظلّم الزّهراء والعيون: ولا باكية].

اليوم، ولا يوماً أمرّ على المسلمين منه (1)(2)وسمعت جارية تنوح على الحسين عليه السلام فتقول:

نعى سيِّدي ناع نعاه فأوجعا *** (3)وأمرضني ناع نعاه فأفجعا (4)

فعينيّ (5)جودا بالدّموع وأسكبا (6)*** وجودا بدمع بعد دمعكما معا

على من دهى عرش الجليل فزعزعا *** فأصبح هذا (7)المجد والدّين أجدعا

على ابن نبيّ اللَّه وابن وصيّه *** وإن كان عنّا شاحط الدّار أشسعا (8)

ثمّ قالت: أ يُّها النّاعي! جدّدت (9)حزننا بأبي عبداللَّه عليه السلام وخدشت منّا قروحاً لمّا (10)تندمل، فمن أنت رحمك (11)اللَّه؟

فقلت: أنا بشير بن جذلم، وجّهني مولاي عليّ بن الحسين عليه السلام وهو نازل (12)في موضع كذا (13)وكذا مع عيال أبي عبداللَّه عليه السلام ونسائه (14).

قال: فتركوني مكاني (15)وبادروني (16). فضربت فرسي حتّى رجعت إليهم (17)فوجدت النّاس قد أخذوا (18)الطّرق والمواضع فنزلت عن فرسي وتخطّيت رقاب النّاس حتّى قربت


1) - [الى هنا حكاه عنه في زينب الكبرى وزاد فيه: وساق الكلام إلى خطبة السجاد علیه السلام و قال أبو مخنف في مقتله، بعد نقله نظير ما نقله السيد (رحمة الله) ثم قام السجاد علیه السلام يمشي إلى أن دخل المدينه، فلما دخلها زار جده رسول الله صلي الله عليه و آله ، ثم دخل منزله].

2) - [لم يردفي وسيلة الدارين].

3) - [لم يرد في الدمعة].

4) - [لم يرد في الدمعة].

5) - [تسلية المجالس: فعيناي].

6) - [تسلية المجالس: فأبكيا].

7) - [العيون: أنف].

8) - [لم يردفي وسيلة الدارين].

9) - [زاد في العيون: علينا].

10) - [تسلية المجالس: لم].

11) - [في الدمعة و تظلم الزهراء و المعالي ووسيلة الدارين: يرحمك].

12) - [تسلية المجالس: بمكان].

13) - [تسلية المجالس: بمكان].

14) - [تسلية المجالس: و بناته].

15) - [لم يرد في وسيلة الدارين].

16) - [في البحار والعوالم والدمعة والأسرار و تظلم الزهراء و المعالي: بادروا].

17) - [تسلية المجالس: إليه].

18) - [الدمعة: أخذت].

من باب الفسطاط (1)، وكان عليّ بن الحسين عليه السلام داخلًا (2)(3)فخرج ومعه (4)خرقة (5)يمسح بها دموعه، وخلفه خادم معه كرسيّ فوضعه له (6)وجلس عليه، وهو لا يتمالك عن (7)العبرة (8)وارتفعت أصوات النّاس بالبكاء وحنين (9)(10)النِّسوان والجواري(11)(12)والنّاس يعزّونه من كلّ ناحية فضجّت تلك البقعة ضجّة شديدة. (13)

عرض كرد: «آرى يابن رسول اللَّه! من هم شاعرم.»

حضرت فرمود: «وارد شهر مدينه بشو و مرگ ابى عبداللَّه را اعلام كن.»

بشير گفت: «اسبم را سوار شدم و به تاخت وارد مدينه شدم. چون به مسجد پيغمبر رسيدم، صدا به گريه بلند كردم و شعرى به اين مضمون انشاد كردم:

يثربيان رخت زين ديار به بنديد *** زان كه حسين كشته گشت و گريه كنم زار

پيكر پاكش به كربلا شده در خون *** بر سر نى شد سرش به كوچه و بازار»

بشير گفت: «سپس گفتم: اين على بن الحسين است با عمه ها و خواهرانش كه نزديك شهر رسيده اند و در كنار آن فرود آمده اند و من قاصد اويم كه جاى او را به شما نشان دهم.»

بشير گفت: «هيچ زن پرده نشين و باحجابى در مدينه نماند؛ مگر اين كه از پشت پرده بيرون آمدند. مو پريشان و صورت خراشان و لطمه زنان و صدا به وا ويلا بلند كردند. من نه از آن روز بيش تر گريه كن ديده ام و نه از آن روز بر مسلمين تلخ تر و شنيدم كه كنيزى بر حسين نوحه مى كرد و به اين مضمون شعر مى خواند:

داد قاصد خبر مرگ تو و دل بشنيد *** وه چه گويم كه از اين فاجعه بر دل چه رسيد

ديدگان ز اشك عزايش مى نماييد دريغ *** اشك ريزيد پياپى ز غم شاه شهيد

آن كه در ماتم او عرش الهى لرزيد *** وز غمش مجد و شرف داد ز كف دين مجيد

پسر پاك نبىّ اللَّه و فرزند وصى *** گرچه آرامگه اش دور ز ما شد جاويد»

سپس گفت: «اى آن كه خبر مرگ براى ما آوردى. اندوه ما را در ماتم ابى عبداللَّه تازه كردى و زخم هايى را كه هنوز بهبود نيافته بود، خراشيدى! تو كه هستى؟ خدايت رحمت كند.»

گفتم: «من بشير بن جذلم هستم كه آقايم على بن الحسين مرا به اين سو فرستاد و خودش هم در فلان جا فرود آمده است. عيالات و زنان حسين عليه السلام نيز به همراه او است.»

بشير گفت: «مرا همان جا گذاشتند و از من پيش افتادند. من به اسبم ركاب زدم و به سوى آنان بازگشتم. ديدم مردم همه جاده ها و پياده روها را گرفته اند. از اسب پياده شدم و از روى دوش مردم خود را به در خيمه اى كه على بن الحسين در ميانش بود، رساندم. حضرت بيرون آمد و دستمالى به دست داشت كه اشك ديدگانش را با آن پاك مى كرد و خادمى كرسى به دست دنبال حضرت بود. كرسى را به زمين گذاشت. حضرت بر آن كرسى نشست و بى اختيار گريه مى كرد. صداى مردم به گريه بلند شد و زنان و كنيزان ناله زدند. مردم از هرطرف به حضرت تسليت عرض مى كردند. آن قطعه از زمين يكپارچه گريه شد.

فهرى، ترجمه لهوف،/ 197- 201


1) - [إلى هنا حكاه في الأعيان].

2) - [تسلية المجالس: داخل الفسطاط].

3) [لم يرد في البحار والعوالم والأسرار].

4) [لم يرد في البحار والعوالم والأسرار].

5) - [المعالي: منديل].

6) [المقرّم: فخرج النّاس يهرعون ولم تبق مخدّرة إلّابرزت تدعو بالويل والثّبور وضجّت المدينةبالبكاء، فلم ير باك أكثر من ذلك اليوم واجتمعوا على زين العابدين عليه السلام يعزّونه، فخرج من الفسطاط وبيده خرقة يمسح بها دموعه وخلفه مولى مع كرسيّ].

7) - [في تسلية المجالس والبحار والعوالم والدّمعة والأسرار ونفس المهموم والمقرّم وتظلّم الزّهراء: من].

8) [تسلية المجالس: والبكاء وارتفعت الأصوات بالنّحيب وحنين الجواري والنِّساء].

9) [في البحار والعوالم: الجواري والنِّساء].

10) - [المقرّم: الحنين، وإلى هنا حكاه عنه في المقرّم].

11) [تسلية المجالس: والبكاء وارتفعت الأصوات بالنّحيب وحنين الجواري والنِّساء].

12) [في البحار والعوالم: الجواري والنِّساء].

13) - راوى گفت: سپس از كربلا به مقصد مدينه حركت كردند. بشير بن جذلم گفت: چون به نزديك مدينه رسيديم، على بن الحسين فرود آمد و بارها را باز كرد و خيمه اش را برپا ساخت و زنان را پياده كرد و فرمود: «اى بشير! خدا پدرت را رحمت كند. او شاعر بود. تو هم شعر سرودن توانى؟»

ابن طاوس، اللّهوف،/ 197- 201/ عنه: محمّد بن أبي طالب، تسلية المجالس وزينة المجالس، 2/ 460- 462؛ المجلسي، البحار، 45/ 147- 148؛ البحراني، العوالم، 17/ 446- 447؛ البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 157- 159؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 527؛ القمي، نفس المهموم،/ 467- 469؛ القزويني، تظلّم الزّهراء،/ 290- 291؛ الأمين، أعيان الشّيعة، 3/ 582؛ المقرّم، مقتل الحسين عليه السلام،/ 485- 486؛ المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 203- 204؛ النّقدي، زينب الكبرى،/ 117- 118؛ الميانجي، العيون العبرى،/ 297- 298؛ الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 406

قال بشر بن حذلم: لمّا صرنا قريباً من المدينة نزل عليّ بن الحسين، وحطّ رحله، وضرب فسطاطه، وأنزل نساءه، وقال لي: يا بشر! ادخل المدينة وانع أهلها بأبي عبداللَّه، وأخبرهم بقدومنا. قال بشر: فركبت ودخلت المدينة ورفعت صوتي بالبكاء والنّحيب فقلت: يا أهل المدينة! هذا عليّ بن الحسين قد قدم إليكم مع عمّاته وأخواته وقد نزل قريباً منكم وأنا رسوله إليكم أعرِّفكم بمكانه. قال: فما بقيت في المدينة مخدّرة ولا محجّبة إلّاوبرزن من خدورهنّ خمشة وجوههنّ لاطمات يدعون بالويل والثّبور وعظائم الأمور. قال: فلم أر باكياً أكثر من ذلك اليوم. قال: ثمّ إنّ أهل المدينة تبادروا مسرعين إلى نحو زين العابدين وأنا معهم فوجدت النّاس قد ملأوا الطّرق والأمكنة،

فنزلت عن فرسي وبقيت أتخطّى رقاب النّاس حتّى قربت من باب الخيمة، وكان زين العابدين عليه السلام داخلًا، فخرج وبيده منديل يمسح به دموعه وكان عمره يومئذ على ما نقل أحد عشر سنة، فجلس على كرسيّ له، وهو لا يتمالك على نفسه من شدّة البكاء، والنّاس يعزّونه وهم مع ذلك يبكون وينحبون، فأومى إليهم أن اسكتوا فقام وقال:

الحمد للَّه ربّ العالمين مالك يوم الدِّين بارئ الخلائق أجمعين الّذي بعد فارتفع في السّماوات العلى وقرب فشهد النّجوى نحمده على عظائم الأمور وفجائع الدّهور وألم الفجائع ومضاضة اللّواذع وجليل الرّزء وعظيم المصائب.

أ يُّها النّاس! إنّ اللَّه له الحمد وله الشّكر قد ابتلانا بمصائب جليلة، ومصيبتنا ثلمة عظيمة في الإسلام ورزء جليل في الأنام، قتل أبي الحسين وعترته وأنصاره وشيعته، وسبيت نساؤه وذرِّيّته، وطيف برأسه في البلدان من فوق عالي السّنان فهذه الرّزيّة تعلو على كلّ رزيّة، فإنّا للَّه وإنّا إليه راجعون.

أ يُّها النّاس! مَن منكم يسرّ قلبه بعد قتل أبي، وهو ابن بنت رسول اللَّه، أم أيّة عين تحبس وتضِنُّ بانهمالها فلقد بكت السّبع الشّداد لقتله، والسّبع الطّباق لفقده، وبكت البحار بأمواجها والسّماوات بأركانها وسكّانها، والأرضون بأرجائها والأشجار بأغصانها، والطّيور بأوكارها، والحيتان في لجج البحار والوحوش في البراري والقفار، والملائكة المقرّبون والسّماوات والأرضون.

أ يُّها النّاس! أيّ قلب لا ينصدع لقتله ولا يحزن لأجله.

أ يُّها النّاس! أصبحنا مشرّدين لائذين شاسعين عن الأمصار كأ نّنا من أولاد الكفّار من غير جرم اجترمناه أو مكروه ارتكبناه، ولا ثلمة في الإسلام ثلمناها، ولا فاحشة فعلناها، فوَاللَّه لو أنّ النّبيّ أوصى إليهم في قتالنا لمّا زادوا على ما فعلوه بنا، فإنّا للَّه وإنّا إليه راجعون، ثمّ قام يمشي إلى دار الرّسول ليدخلها (1)، وأمّا أمّ كلثوم فحين توجّهت إلى


1) - [من هنا حكاه في البحار والعوالم والدّمعة وينابيع المودّة ونفس المهموم وتظلّم الزّهراء والمعالي والعيون وزينب الكبرى ووسيلة الدّارين].

المدينة جعلت تبكي وتقول:

(1):(2)مدينة جدّنا لا تقبلينا *** فبالحسرات والأحزان جينا (3) (4)ألا فاخبر رسول اللَّه عنّا *** بأ نّا قد فجعنا في أخينا (5) (6)(7)وأنّ رجالنا في (8)الطّفِّ صرعى *** بلا روس (9)وقد ذبحوا البنينا (10) (11)(12)وأخبر جدّنا أ نّا أُسرنا *** وبعد الأسر يا جدّا سبينا (13) ورهطك يا رسول اللَّه أضحوا *** عرايا بالطّفوف مسلّبينا (14)

وقد ذبحوا الحسين ولم يراعوا *** جنابك يا رسول اللَّه فينا

(15)فلو نظرت عيونك للأسارى *** على أقتاب الجمال محمّلينا رسول اللَّه بعد الصّون صارت *** عيون النّاس ناظرة إلينا

وكنت تحوطنا حتّى تولّت *** عيونك ثارت الأعدا علينا

أفاطم لو نظرت إلى السّبايا *** بناتك في البلاد مشتّتينا

أفاطم لو نظرت إلى الحيارى *** ولو أبصرت زين العابدينا

(16)أفاطم لو رأيتينا سهارى *** ومن سهر اللّيالي قد عمينا (17)(18)


1) - [زاد في ينابيع المودّة: شعراً، وزاد أيضاً في تظلّم الزّهراء: بحزن وبكاء وثبور].

2) [اين اشعار در كتاب ناسخ التواريخ سيدالشهدا عليها السلام، 3/ 179- 182 ذكر شده است].

3) [لم يرد في المعالي ووسيلة الدّارين].

4) [لم يرد في زينب الكبرى].

5) - [في البحار والعوالم والدّمعة ونفس المهموم وناسخ التواريخ: أبينا].

6) [لم يرد في نفس المهموم].

7) [لم يرد في تظلّم الزّهراء].

8) - [في البحار والعوالم والعيون وينابيع المودّة وناسخ التواريخ: بالطّف].

9) - [العيون: رأس].

10) [لم يرد في تظلّم الزّهراء].

11) [لم يرد في العيون].

12) [لم يرد في ينابيع المودّة].

13) [لم يرد في العيون].

14) [لم يرد في ينابيع المودّة].

15) [لم يرد في ينابيع المودّة].

16) [لم يرد في تظلّم الزّهراء].

17) [لم يرد في تظلّم الزّهراء].

18) [لم يرد في ينابيع المودّة].

أفاطم ما (1)لقيت (2)من عداكِ *** ولا قيراط ممّا (3)قد لقينا

فلو دامت حياتك لم تزالي *** إلى يوم القيامة تندبينا

(4)وعرّج بالبقيع وقف وناد *** (5)أأين (6)حبيب ربّ العالمينا وقل يا عمّ يا الحسن المزكّى *** عيال أخيك أضحوا ضائعينا

أيا عمّاه إنّ أخاك أضحى *** بعيداً عنك بالرّمضا رهينا

بلا رأس تنوح عليه جهراً *** طيور (7)والوحوش الموحشينا

ولو عاينت يا مولاي ساقوا *** حريماً لا يجدن لهم معينا

على متن النّياق بلا وطاء *** وشاهدت العيال مكشّفينا (8)(9)(10)

(11)مدينة (12)جدّنا لا تقبلينا *** فبالحسرات والأحزان جِينا خرجنا منك بالأهلين جمعاً *** رجعنا لا رجال ولا بنينا (13)

وكنّا في الخروج بجمع شمل *** رجعنا حاسرين مسلّبينا

(14)ونحن (15)في أمان اللَّه جهراً *** رجعنا بالقطيعة خائفينا (16) ومولانا الحسين لنا أنيس *** رجعنا والحسين به رهينا

فنحن الضّائعات بلا كفيل *** ونحن النّائحات (17)على أخينا


1) - [تظلّم الزّهراء: لا].

2) - [في البحار والعوالم والدّمعة: لقيتي].

3) - [زاد في البحار والعوالم والدّمعة وتظلّم الزّهراء والعيون: قد].

4) [لم يرد في العيون].

5) [في البحار والعوالم: أ [يا] ابن والدّمعة: أين، وينابيع المودّة وناسخ التواريخ: أ إبن].

6) [في البحار والعوالم: أ [يا] ابن والدّمعة: أين، وينابيع المودّة وناسخ التواريخ: أ إبن].

7) - [الدّمعة: الطّيور].

8) [في البحار والعوالم: أ [يا] ابن والدّمعة: أين، وينابيع المودّة وناسخ التواريخ: أ إبن].

9) [لم يرد في المعالي ووسيلة الدّارين].

10) [لم يرد في العيون].

11) [هذين البيتين قد تكرّرا، وفي ينابيع المودّة ذكرا في أوائل الأشعار].

12) [هذين البيتين قد تكرّرا، وفي ينابيع المودّة ذكرا في أوائل الأشعار].

13) [هذين البيتين قد تكرّرا، وفي ينابيع المودّة ذكرا في أوائل الأشعار].

14) [لم يرد في العيون].

15) - [في البحار والعوالم والدّمعة ونفس المهوم وينابيع المودّة وناسخ التواريخ وتظلّم الزّهراء والمعالي ووسيلة الدّارين: كنّا].

16) [لم يرد في العيون].

17) - [تظلّم الزّهراء: السّائرات].

(1)(2)ونحن السّائرات على المطايا *** نشال (3)على جمال المبغضينا (4) ونحن بنات (يسٍ (5)وطه) *** ونحن الباكيات على أبينا

(6)ونحن الطّاهرات بلا خفاء *** ونحن المخلصون المصطفونا ونحن الصّابرات على البلايا *** ونحن الصّادقون النّاصحونا 1 (7)

(8)

و أخبر جدنا أنا أسرنا *** و بعد الأسر يا جدا سبينا

رسول الله بعد الصون صارت *** عيون الناس ناظرة إلينا

و في البحار و غيره: و أما فخر المخدرات زينب (عليها السلام) فلما دخلت المدينة ووقع طرفها على قبر رسول الله صلي الله عليه و آله صرخت وبكت.

ألا يا جدّنا قتلوا حسيناً *** ولم يرعوا جناب اللَّه فينا

(9)ألا يا جدّنا بلغت عدانا *** مناها واشتفى الأعداء فينا (10) لقد هتكوا (11)النِّساء وحمّلوها (12)*** على الأقتاب قهراً أجمعينا

(13)وزينب أخرجوها من خباها *** وفاطم والهٌ تُبدي الأنينا سكينة تشتكي من حرِّ وجد *** تنادي الغوث ربّ العالمينا

وزين العابدين بقيد ذلّ *** وراموا قتله أهل الخؤونا

(14)فبعدهم على الدّنيا تراب *** فكأس الموت فيها قد سقينا وهذي قصّتي مع شرح حالي *** ألا يا سامعون ابكوا علينا (15)(16)(17)(18)


1) - [لم يرد في نفس المهموم].

2) - [لم يرد في العيون].

3) - [ينابيع المودة، نسار].

4) - [لم يرد في العيون].

5) - [وسيلة الدارين: حيدرة].

6) - [لم يرد في العيون].

7) - [لم يرد في العيون].

8) - [في المعالي: ألا فاخبر رسول الله عنا *** بأنا قد فجعنا في أبينا

9) - [لم يرد في العيون].

10) - [لم يرد في العيون].

11) - [الدمعة: هلكوا].

12) - [ينابيع المودة: حملونا].

13) - [لم يرد في النفس المهموم و حكاه بدله: والأبيات أكثر من هذه لم نذكرها خوفا من الإطالة].

14) - [العيون: والأبيات أكثر من هذا لم نذكرها خوفا من الإطالة].

15) [اين اشعار در كتاب ناسخ التواريخ سيدالشهدا عليها السلام، 3/ 179- 182 ذكر شده است].

16) [لم يرد في زينب الكبرى].

17) - [لم يرد في النفس المهموم و حكاه بدله: والأبيات أكثر من هذه لم نذكرها خوفا من الإطالة].

18) - [العيون: والأبيات أكثر من هذا لم نذكرها خوفا من الإطالة].

(1)قال الرّاويّ: أمّا زينب (2)فأخذت بعضادتي باب المسجد ونادت: «يا جدّاه! إنِّي ناعية إليك أخي الحسين» وهي مع ذلك لا تجفّ لها عبرة ولا تفتر من البكاء والنّحيب، وكلّما نظرت إلى عليّ بن الحسين تجدّد حزنها وزاد وجدها (3)

حتّى أبادوهم قتلى على ظمأ *** من بارد الماء ما ذاقوا وما نهلوا].

. (4)وأمّا عليّ بن الحسين عليهما السلام، فلمّا دخل إلى دار الرّسول وجدها مقفّرة الطّلول خالية من سكّانها، حاكية أحزانها وقد غشيها القدر النّازل، وساورها الخطب الهائل وأطلّت عليها عذبات المنايا وأظلّتها جحافل الرّزايا، فهي موحشة العرصات لفقد الأئمّة الهداة، للهوامِّ في معاهدها صياح، وللرِّياح في محو آثارها إلحاح (5)

ألا يا جدّنا قتلوا حسيناً *** ولم يرعوا وصايا اللَّه فينا

ألا يا جدّنا بلغت عدانا *** مناها واشتقى الأعداء فينا

لقد هتكوا النِّساء وحملوها *** على الأقتاب قهراً أجمعينا

وزينب أخرجوها من خباها *** وفاطم والنِّساء تبدى الأنينا

سكينة تشتكي من حرّ وجدّ *** تنادي الغوث ربّ العالمينا].

.

الطّريحي، المنتخب،/ 499- 502/ عنه: القزويني، تظلّم الزّهراء،/ 295- 297؛ المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 207- 208، 209؛ مثله المجلسي، البحار، 45/ 197- 198؛ البحراني، العوالم، 17/ 423، 424؛ البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 160- 161؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 528؛ القندوزي، ينابيع المودّة،/ 254- 255؛ القمي، نفس المهموم،/ 471؛ الميانجي، العيون العبرى،/ 304- 305؛ النّقدي، زينب الكبرى،/ 118؛ الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 409- 411

ثمّ رحلوا قاصدين المدينة، فلمّا (6)أشرفوا عليها (7)وكان ذلك (8)يوم الجمعة. (9)قال عليّ ابن الحسين عليه السلام: تقدّم وانع أبا عبداللَّه بشي ء من الشّعر (10).


1) - [إلى هنا لم يرد في الأسرار].

2) [لم يرد في زينب الكبرى].

3) - [إلى هنا حكاه في البحار والعوالم والدّمعة والأسرار ونفس المهموم وتظلّم الزّهراء والمعالي والعيون ووسيلة الدّارين وزينب الكبرى وزاد في الأسرار (ط البحرين): فأنشأت: إن كنت أوصيت بالقربى بخير جزا *** فإنّهم قطعوا القربى وما وصلوا

4) [وسيلة الدّارين: وهي تقول بلسان الحال:

5) [وسيلة الدّارين: وهي تقول بلسان الحال:

6) - [في الأسرار مكانه: قال: فلمّا ...].

7) [لم يرد في الأسرار].

8) [لم يرد في الأسرار].

9) [لم يرد في الأسرار].

10) [لم يرد في الأسرار].

قال بشر: فركبت فرسي وركضت (1)حتّى بلغت المدينة. فلمّا بلغت مسجد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم رفعت صوتي (2)

جاؤوا برأسك يا ابن بنت محمد *** مترملا بدمائه ترميلا

لا يوم أعظم حسرة من يومه *** أبدا ولا شبه الحسين قتيلا

فكأنما بك يا ابن بنت محمد *** قتلوا جهارا عامدين رسولا

و يكبرون إذا قتلت و إنما *** قتلوا بك التكبير والتهليلا].

وناديت:

يا أهل يثرب لا مقام لكم بها *** قتل الحسين فأدمعي مدرار

الجسم منه بكربلاء مضرّج *** والرّأس منه على القناة يدار (3)

جاؤوا برأسك يا ابن بنت محمد *** مترملا بدمائه ترميلا

لا يوم أعظم حسرة من يومه *** أبدا ولا شبه الحسين قتيلا

فكأنما بك يا ابن بنت محمد *** قتلوا جهارا عامدين رسولا

و يكبرون إذا قتلت و إنما *** قتلوا بك التكبير والتهليلا].

ثمّ ناديت: يا أهل المدينة! هذا عليّ بن الحسين عليه السلام وإخوته وعمّاته قد نزلوا بساحتكم وأنا رسوله إليكم. قال: فلم يبق في المدينة مخدّرة إلّاوبرزت من خدرها ولبسوا السّواد وصاروا يدعون بالويل والثّبور، فلم أر إلّاباكياً وباكية ونادبة وناعية وسمعت جارية تبكي وتقول:

نعى سيِّدي ناعٍ نعاه فأوجعا *** وأمرضني ناعٍ نعاه فأفجعا

فعينيّ جودا بالدّموع وأسكبا *** وجودا بدمعٍ بعد دمعكما معا

على من دهى عرش الإله مصابُه *** وأصبح أنف الدّين والمجد أجدعا

على ابن نبيّ اللَّه وابن وليّه *** وإن كان عنّا نازح الدّار أشيعا (4)

قال: وخرجت أمّ لقمان بنت عقيل بن أبي طالب عليه السلام تندب قتلاها بالطّفِّ وترثيهم وتقول:

أ يُّها القاتلون ظلماً حسيناً *** ابشروا بالعذاب والتّنكيل

كلّ مَن في السّماء يدعو عليكم *** من نبيٍّ وشاهد ورسول (5)

و لعنتم على لسان داود *** و سليمان و صاحب الإنجيل].

(6)كيف ترجون رحمةً من مليكٍ *** صمدٍ دائمٍ عظيم جليل (7)

قد لعنتم على لسان ابن داود *** و موسى و حامل الإنجيل]


1) . [الأسرار: أركضتها].

2) . [الأسرار: بالبكاء. أنشأت بهذه الأبيات أقول:

3) . [الأسرار: بالبكاء. أنشأت بهذه الأبيات أقول:

4) . [إلى هنا لم يرد في المعالي ووسيلة الدارين].

5) . [زاد في الأسرار:

6) . [وسيلة الدارين: قد لعنتم على لسان ابن داود *** و موسى و حامل الإنجيل]

7) . [وسيلة الدارين:

(1)قال: فسمعتْ أمّ لقمان صراخ زينب وأمّ كلثوم (2)وباقي النِّساء (3)، فخرجت حاسرةً (4)ومعها أترابها (5)وأمّ هاني ورملة وأسماء (6)بنات عليّ عليه السلام (7)فجعلن يندبن (8)الحسين عليه السلام وكان دخولهم المدينة يوم الجمعة والخاطب يخطب النّاس، فذكروا الحسين عليه السلام وما جرى عليه فتجدّدت الأحزان (9)واشتملت عليهم المصائب (10)وصاروا (11)بين باكٍ وناحبٍ وأقبلت أهل المدينة بأسرها (12)وصار كيوم مات فيه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم (13)(14)وقال عقبة ابن عروة الشّعبيّ يرثي الحسين عليه السلام وهو يقول: مررت على قبر الحسين بكربلا *** ففاض عليه من دموعي غزيرها

ولا زلت أبكيه وأرثي لشجوهِ *** ويسعد عيني دمعها وزفيرها

فيا عين جودي للحسين وعصبةٍ *** أطافت به من جانبيه قبورها

سلامي على أهل القبور بكربلا *** وقل لهم منِّي سلامٌ يزورها

أرى النّفس لا تهنّأ بأكلٍ ومشربٍ *** وقد غاب عنها سعدها ونصيرها

نزور حسيناً خير من وطأ الثّرى *** أمير الورى طرّاً وابن أميرها

فلا تشمتوا جمع الأعادي بقتله *** ستصلون نيراناً يشبُّ سعيرها

ولا تبرح الزّوّار زوّار قبره *** يفوح عليها مسكها وعبيرها (15)


1) - [إلى هنا لم يرد في الدّمعة].

2) [الأسرار: وعاتكة وصفيّة ورقيّة وسكينة].

3) [الأسرار: وعاتكة وصفيّة ورقيّة وسكينة].

4) - [زاد في الدّمعة والأسرار: الرّأس].

5) - [وسيلة الدّارين: أخواتها].

6) [لم يرد في وسيلة الدّارين، وفي الأسرار: بنات عقيل بن أبي طالب].

7) [لم يرد في وسيلة الدّارين، وفي الأسرار: بنات عقيل بن أبي طالب].

8) - [زاد في الدّمعة والأسرار: يبكين].

9) [لم يرد في وسيلة الدّارين].

10) [لم يرد في وسيلة الدّارين].

11) - [زاد في الدّمعة والأسرار: ما].

12) [في الدّمعة والأسرار: وكان أشبه الأيّام بموت النّبي صلى الله عليه و آله وزاد في الأسرار: وفي ذلك].

13) [في الدّمعة والأسرار: وكان أشبه الأيّام بموت النّبي صلى الله عليه و آله وزاد في الأسرار: وفي ذلك].

14) [لم يرد في الدّمعة والمعالي ووسيلة الدّارين].

15) [لم يرد في الدّمعة والمعالي ووسيلة الدّارين].

قال: وأقامت الرِّجال والنِّساء يندبون الحسين عليه السلام خمسة عشر يوماً، (1)فلمّا أراد القائد الرّجوع أعطوه المال والثِّياب الّذي أعطاها لهم يزيد (لعنه اللَّه) وقالوا: لو نملك شيئاً لدفعناه إليك بارك اللَّه لك فيه، فقال: ما أقبل شيئاً وما فعلت ذلك إلّاوالمنّة عليَّ ولكنْ هذا الطّريق واسع وقد استغنيتم عن الغربة فادفعوها لي، فدفعوها له وودَّعهم وسار إلى الشّام (2).

قال أبو مخنف رحمه الله: وأقبلت أمّ كلثوم إلى مسجد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم (3)باكيةً حزينة (4)فقالت: السّلام عليك يا جدّاه، إنِّي ناعية إليك ولدك الحسين عليه السلام (5).

قال: فحنَّ القبر حنيناً عالياً، وضجّت النّاس بالبكاء والنّحيب، ثمّ أقبل عليّ بن الحسين عليه السلام إلى قبر جدِّه (6)ومرَّغ خدَّيه وبكى (7)، (8)وأنشأ يقول:

أناجيك يا جدّاه يا خير مرسل *** حبيبك مقتول ونسلك ضايع

أناجيك محزوناً عليك موجّلًا *** أسيراً وما لي (9)حامياً ومدافع

(10)سُبينا (11)كما تُسبى الإماء ومسّنا *** من الضرِّ ما لاتحتمله الأضالع(12)(13)(14)(15)

گفتم: «بله يابن رسول اللَّه! من نيز شعر را خوب مى گويم.»

حضرت فرمود: «پس داخل مدينه شو و شعرى چند در مرثيه سيّد شهدا بخوان و اهل مدينه را از آمدن ما مطلع گردان.»

بشير گفت: «من سوار شدم و به سوى مدينه طيّبه تاختم تا داخل شهر شدم. چون به مسجد حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم رسيدم، صدا به گريه و زارى بلند كردم و شعرى چند جانسوز به اين مضمون ادا كردم: اى اهل مدينه! اقامت مكنيد كه حسين كشته شد؛ به آن سبب سيلاب اشك از ديده هاى محزون من روان است. بدن شريفش در كربلا ميان خاك و خون افتاده است و سرش را بر نيزه در شهرها مى گردانند.»

سپس فرياد كردم: «على بن الحسين با عمه ها و خواهران و بقيه اهل بيت رسالت به نزديك شما رسيده اند و من پيك ايشانم به سوى شما.»

چون اين آوازه در مدينه بلند شد، جميع مخدرات بنى هاشم و زنان و مهاجران و انصار با سر و پاى برهنه از خانه ها بيرون دويدند و روهاى خود را خراشيدند و گيسوها پريشان كردند و صدا به نوحه و زارى و ناله وا ويلاه و وا مصيبتاه بلند كردند. هرگز مدينه را به آن حالت مشاهده نكرده بودم و هرگز روزى از آن تلخ تر و ماتمى از آن عظيم تر نديده و نشنيده بودم. پس همه به نزد من دويدند و گفتند: «اى ناعى! اندوه ما را بر سيّد شهدا تازه كردى و جراحت هاى سينه هاى ما را به ناله جانسوز خود خراشيدى. تو كيستى و از كجا مى آيى؟»

گفتم: «منم بشير بن جذلم. مولاى من على بن الحسين مرا به سوى شما فرستاده است و خود با عيال امام شهيد غريب در فلان موضع فرود آمده است.»

چون اين خبر را از من شنيدند، زنان و مردان با سر و پاى برهنه گريان و نالان به آن جانب دويدند من چندان كه مى تاختم، به ايشان نمى رسيدم و راه ها پر شده بود از مردم كه راه عبور نبود. چون نزديك خيمه آن حضرت رسيدم، فرود آمدم و راه نمى يافتم از هجوم مردم كه داخل خيمه شوم و ديدم كه حضرت امام زين العابدين عليه السلام بر كرسى نشسته و آب از ديده مباركش مانند باران جارى است دستمالى در دست دارد و آب از ديده مباركش پاك مى كند و از هر طرف صداى نوحه و گريه مردان و زنان و خواتين معظمه وكنيزان بلند شده است و فوج فوج مى آيند و آن حضرت را تعزيه مى فرمايند و صداى ناله وا حسين به عرش برين مى رسد. سيلاب اشك اهل زمين به آسمان مى رسيد و آب ديده قدسيان روى زمين را گلگون مى كرد.

مجلسى، جلاء العيون،/ 751- 752

اما امّ كلثوم چون آثار و جدران «1» مدينه را ديدار كرد، اين اشعار انشا كردند «2»:

[متن عربى اشعار به كتاب المنتخب ارجاع شده است و لذا ترجمه فارسى بعضى از اشعار كه در پاورقى كتاب ناسخ التواريخ آمده است را اينجا مى آوريم].

بيت 1. اى مدينه! ما را مپذير، زيرا بادلى پر از حسرت و اندوه آمده ايم.

بيت 2. به پيغمبر خبر بده كه ما ماتمزده پدر شديم.

بيت 3. و اين كه مردان ما در كربلا بدون سر روى خاك افتاده و پسران ما را سر بريدند.

بيت 4. به جد ما خبر بده كه ما اسير شديم و سپس شهر به شهر گشتيم.

بيت 5. و اهل بيت تو اى پيغمبر! در كربلا برهنه و غارت شدند.

بيت 6. حسين را سر بريدند و ملاحظه جناب تو را درباره ما نكردند.

بيت 7. اى كاش اسيران را كه بر پالان هاى شتران سوار بودند، مى ديدى.

بيت 8. اى رسول خدا! پس از پرده نشينى، چشم هاى مردم نگران ما شد.

بيت 9. چون چشم هاى تو از نگهدارى ما برگشت، دشمنان بر ما شوريدند.

بيت 10. اى فاطمه! كاش مى ديدى دختران اسيرت را كه در شهرها پراكنده گشته بودند.

بيت 11. اى فاطمه! اى كاش سرگردان ها را مى ديدى. اى كاش زين العابدين را مى ديدى.

بيت 12. اى فاطمه! كاش ما بيدارخوابانى كه از زيادى بيدار خوابى كور شده ايم، مى ديدى.

بيت 13. اى فاطمه! آنچه تو از دشمنان ديدى، نسبت به آنچه ما ديديم، به مقدار يك قيراط هم نيست.

بيت 14. اگر زنده مى بودى تا روز قيامت بر ما گريه مى كردى.

بيت 15. و در بقيع بايست و صدا بزن: اى پسر حبيب پروردگار! (امام حسن!)

بيت 16. و بگوى: اى عمو! اى حسن پاك! اهل بيتِ برادرت ضايع گشتند.

بيت 17 و 18. اى عمو! بدن بى سر برادرت در غربت گرفتار ريگ هاى داغ است كه پرندگان وحيوانات وحشى آشكارا بر او نوحه مى كنند.

بيت 19 و 20. آقاى من! اى كاش حرمسرايى را كه بى ياور بودند و روى شترهاى بى محمل باصورت هاى باز، ايشان را مى بردند، مى ديدى.

بيت 27. نشال: برآمديم و سوار شديم.

بيت 32. اشتفى الأعداء: دشمنان كينه هاى خود را شفا دادند.

بيت 34. خبا: خيمه.

بيت 35. حر وَجْد: آتش فراق.

بيت 38. اين بود سرگذشت و شرح حال من. اى شنوندگان! بر ما گريه كنيد.

«2» اين وقت سيّد سجاد عليه السلام در خيمه خويش درآمد و اهل بيت را در خيام ديگر مقام داد. بشير بن جذلم را كه اين وقت ملازمت ركاب آن حضرت داشت، طلب فرمود:

وَقالَ: يا بَشِيرُ! رَحِمَ اللَّهُ أباكَ لَقَدْ كانَ شاعِراً، فَهَلْ تَقْدِرُ عَلى شَيْ ءٍ مِنْهُ.

فرمود: «اى بشير! پدر تو مردى شاعر بود. تو را هيچ از آن صنعت بهره و نصيبى داده باشند؟»

عرض كرد: «من نيز شاعرم.»

سيّد سجاد فرمود: «اكنون برنشين و طريق مدينه پيش دار و مردم آن بلده را از شهادت ابى عبداللَّه و رسيدن اهل بيت آگاه كن.»

بشير برحسب فرمان بر اسب خويش برنشست و راه درنوشت و چون به مدينه فرآمد. با هيچ كس سخن نكرد تا به مسجد رسول خدا رسيد. پس به اعلى صورت بگريست و اين شعر بگفت:

يا أهْلَ يَثْرِبَ! لا مُقامَ لَكُمْ بِها *** قُتِلَ الحُسَينُ فَأدْمُعي مِدْرارٌ

الجِسْمُ مِنْهُ بِكَرْبلاءَ مُضَرَّجٌ *** وَالرَّأسُ مِنْهُ عَلى القَناةِ يُدارُ «3»

آن وقت فرياد برآورد كه: «اى مردم! اينك على بن الحسين عليهما السلام است كه با عمه ها و خواهرها به اراضى شما درآمد و در ظاهر «4» شهر شما رحل خويش فرود آورد. اينك من فرستاده و رسول اويم و شما را به رسالت خويش به حضرت او دلالت مى كنم.» «2»

به پا خاستن قيامت در مدينه

مگر بانك بشير نفخه صور بود كه عرصه مدينه را صبح نشور ساخت. مخدرات محجوبه بى پرده از سراى بيرون شدند و با چهرگان مكشوفه و گيسوهاى آشفته راه دروازه مدينه برداشتند. هيچ زن و مردى به جا نماند جز اين كه باسر و پاى برهنه بيرون دويد و فرياد: «وا محمّداه! و وا حسيناه!» برآورد. چنان نمود كه امروز مصطفى از جهان بيرون شد و اگرنه روز قيامت رحل اقامت انداخت. روزى تلخ تر از آن روز بر مسلمين نگذشت و بانگ عويل و ناله و زارى و ويله افزون از آن روز پديدار نگشت. زنى به اين اشعار بر حسين عليه السلام مرثيه مى گفت و مى ناليد:

نَعى سَيِّدي ناعٍ نَعاهُ فَأوْجَعا *** وَأمْرَضَني ناعٍ نَعاهُ فَأفْجَعا

فَعَيْنَيَّ جُودا بِالدُّمُوعِ وَأُسْكُبا *** وَجُودا بِدَمْعٍ بَعْدَ دَمْعِكُما مَعاً

عَلى مَنْ دَهى عَرْشَ الْجَلِيلِ فَزَعْزَعا *** فَأصْبَحَ صارَ المجْدُ وَالدِّينُ أجْدَعا

عَلَى ابْنِ نَبِيِّ اللَّهِ وَابْنِ وَصِيِّهِ *** وَإِنْ كانَ عَنّا شاحِطَ الدّارِ أشْسَعا «5»

آن گاه گفت: «اى ناعى! تازه كردى حزن و اندوه ما را و بخراشيدى جراحت قلوبى را كه هنوز بهبودى نپذيرفته بود. اكنون بگوى كه چه كسى و از كجا مى رسى؟»

گفت: «من بشير بن جذلم. سيّد من و مولاى من على بن الحسين، اينك در ظاهر مدينه فرود شده و اهل بيت ابى عبداللَّه را فرود آورده است. مرا به اين سوى گسيل فرمود تا مردم اين بلده را به حضرت او دليل باشم.»

بالجمله، مردم بشير را بگذاشتند و درگذشتند. بشير نيز عجله كرد و برنشست و باز شتافت. وقتى برسيد، پيرامون خيمه سيّد سجاد چنان انبوه بود كه راه نيافت. از اسب پياده شد و بر دوش مردمان سوار گشت و تن كشان و كوس زنان مقدارى راه با آن حضرت نزديك كرد و تمامت مردان و زنان، هم آواز نعره زنان بودند و همگان «وا محمّداه! وا حسيناه!» مى گفتند و به هاى هاى مى گريستند.

به روايتى: امّ سلمه دست فاطمه دختر حسين عليه السلام را در دست داشت و زارزار مى گريست و امّ البنين مادر عباس از پسرهاى شهيدش نام بر زبان نمى آورد و از ايشان ياد نمى كرد و بر حسين مى زاريد و مى ناليد.

اين وقت، خادم سيّد سجاد از بهر آن حضرت كرسى نهاد و على بن الحسين عليهما السلام برنشست و منديلى به دست كرده سرشك مبارك را از ديده ها مى سترد و چنانش گريه در گلوگاه گره مى گشت كه سخن كردن نمى توانست و مردم از هرسو كلمه «تعزيت» و «تسليت» انشا مى كردند و بانك در بانك افكنده به ضجه واحده مى گريستند.

خطبه سيّد سجاد عليه السلام

سيّد سجاد عليه السلام ايشان را اشارت كرد كه: «لختى ساكت باشيد!» چون خاموش شدند، به اين خطبه ابتدا فرمود:

فَقالَ: الحَمْدُ للَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ، الرّحْمنِ الرّحِيمِ، مالِكِ يَوْمِ الدِّيْنِ، بارِئِ الخَلائِقِ أجْمَعِينَ، الّذِي بَعُدَ فارْتَفَعَ فِي السّمواتِ الْعُلى وَقَرُبَ فَشَهِدَ النّجْوى. نَحْمَدُهُ عَلى عَظائِمِ الْأُمُورِ وَفَجايِعِ الدُّهُورِ وَألمِ الفَجائِعِ وَمَضَاضَةِ اللّواذِعِ وَجَلِيلِ الرُّزْءِ وَعَظِيمِ المَصائِبِ الفاظِعَةِ الكاظّةِ الْفادِحَةِ الجائِحَةِ.

أ يُّها النّاسُ! إنَّ اللَّهَ وَلَهُ الْحَمْدُ إبْتَلانا بِمَصائِبَ جَلِيلَةٍ وَثُلْمَةٍ فِي الإسْلامِ عَظِيمَةٍ، قُتِلَ أبُو عَبْدِاللَّهِ وَعِتْرَتُهُ وَسُبِيَ نِساؤُهُ وَصِبْيَتُهُ وَدارُوا بِرَأْسِهِ فِي البُلْدانِ مِنْ فَوْقِ عالي السِّنانِ وَهذِهِ الرَّزِيَّةُ الَّتي لا مِثْلُها رَزِيّةٌ.

أ يُّها النّاسُ! فَأَيُّ رِجالاتٍ مِنْكُمْ يَسُرُّونَ بَعْدَ قَتْلِهِ؟ أمْ أيّةُ عَينٍ تَحْبِسُ دَمْعَها وَتَضِنُّ عَنِ انْهِمالِها؟ فَلَقَدْ بَكَتِ السّبْعُ الشِّدادُ لِقَتْلِهِ وَبَكَتِ البِحارُ بِأمْواجِها وَالسّمواتُ بِأرْكانِها والأرْضُ بأرْجائِها وَالأشْجارُ بأغْصانِها والحِيتانُ وَلُجَجُ البِحارِ وَالمَلائِكَةُ المُقَرّبُونَ وَأهْلُ السّمواتِ أجْمَعُونَ.

أ يُّها النّاسُ! أيُّ قَلْبٍ لا يَنْصَدِعُ لِقَتْلِهِ؟ أمْ أَيُّ فُؤادٍ لَايَحِنُّ إِلَيْهِ؟ أمْ أيُّ مَسْمَعٍ يَسْمَعُ هذِهِ الثُّلْمَةَ الّتي ثَلَمَتْ فِي الإسْلامِ؟

أ يُّها النّاسُ! أصْبَحْنا مَطْرُودِينَ مُشَرّدِينَ مَذُودِينَ شاسِعِينَ عَنِ الأمْصارِ كَأ نّا أولادُ تُرْكٍ وَكابُلٍ مِنْ غَيرِ جُرْمٍ اجْتَرَمْناهُ وَلا مَكْرُوهٍ ارْتَكَبْناهُ وَلا ثُلْمَةٍ فِي الإسْلامِ ثَلَمْناها. «مَا سَمِعْنا بِهذا فِي آبائِنَا ا لْأوّلِينَ. إنْ هذا إلّااخْتِلاقٌ» وَاللَّهِ لَوْ أنّ النّبِيَّ تَقَدّمَ إليهِمْ فِي قِتالِنا كَما تَقَدّمَ إِلَيْهِمْ فِي الْوِصايَةِ بِنا، لَمَا ازْدادُوا عَلى ما فَعَلُوا بِنا. فإنّا للَّهِ وإنّا إلَيْهِ رَاجِعُونَ مِنْ مُصِيبَةٍ ما أعْظَمَها وَأوْجَعَها وَأفْجَعَها وَأفَظَّها وَأمَرَّها وَأقْدَحَها! فَعِنْدَ اللَّهِ نَحْتَسِبُ مَا أصابَنا وَما بَلَغَ بِنا، إنّهُ عَزِيْزٌ ذُو انْتِقامٍ.

خلاصه اين كلمات به فارسى چنين مى آيد: مى فرمايد: سپاس و ستايش خداوندى را كه آفريدگار آفرينش وفرمانگذار روز برانگيزش است. دور است از مدركات عقل دوربين، و نزديك است با مستورات اوهام محال انديش. منِ بنده، وقتى در رساله اسرار الانوار فى مناقب الائمّة الاطهار گفته ام:

نيك پيدا و سخت مستورى *** طرفه نزديك و بو العجب دورى «6»

دور و نزديك چون در آب سپهر *** خويش و بيگانه چون در آينه مهر «7»

مى فرمايد: سپاس مى گذارم خدا را به ملاقات خَطْب هاى عظيم و مصائب بزرگ و نوائب غم اندوز و الم هاى صبرسوز و مصيبتى سخت و سنگين وشديد و اندوه آگين.

ايّها الناس! حمد و سپاس خاص خداوندى است كه ما را ممتحن داشت به سوگوارى عظيم و سدّ سديد اسلام را ثلمه «8» عظيم افتاد. همانا كشته شد ابو عبداللَّه و عترت او، و اسير شد زنان و فرزندان او، و سر مباركش را بر سنان نيزه كردند و در بلاد و امصار بگرداندند. اين مصيبت را شبيهى و نظيرى نيست.

ايّها الناس! كدام مردانند از شما كه بعد از نظاره اين داهيه شادخواره گردند؟ و كدام چشم است كه پس از ديدار اين واقعه اشكبار نباشد؟ همانا آسمان ها گريستند و درياها به دست موج سرشك «9» باريدند و اركان آسمان ها و انحاى «10» زمين بناليدند و اغصان اشجار و ماهيان دريا بار «11» و فرشتگان عرش درجات و سكان سماوات در اين سوگوارى همدست و همداستان شدند.

ايّها الناس! كدام سينه است كه از قتل حسين شكافته نشد؟ و كدام دل است كه در مصيبت او تافته نگشت؟ كدام گوش است كه حمل اصغاى اين ثلمه را كه در اسلام افتاد، تواند داد.

ايّها الناس! ما را طرد كردند و دفع دادند و بپراكندند و از ديار و امصار دور افكندند بدانسان كه اسيران ترك و كابل را، بى آن كه ارتكاب جرم و جريرتى كرده باشيم و بدعتى و شكستى در اسلام آورده باشيم، و از پدران برگذشته خود نيز جرمى و گناهى نشنيديم. سوگند به خدا اگر رسول خدا به جاى اين كه اين جماعت را به حمايت و حرمت ما وصيت فرمود، به قتل و غارت و ظلم و ذلت ما فرمان مى كرد، از آنچه كشتند و بستند و بشكستند و خستند، به زيادت نتوانستند «انّا للَّه وانّا اليه راجعون» از مصيبتى كه بزرگ تر از آن و دردناك تر از آن و سوزنده تر از آن و گرانبارتر از آن و غليظتر از آن و تلخ تر از آن و گزنده تر از آن يافت نشود. همانا از پروردگار خويش خواستاريم كه در ازاى آنچه به ما رسيده [است] رحمت عطا كند واز دشمنان ما بازپرس فرمايد: «جز او نيست خداوند دادرس كه داد مظلومان از ستمكاران بازجويد.»

چون سخن آن حضرت به نهايت شد، صوحان بن صعصعة بن صوحان به پا خاست و عرض كرد: «يابن رسول اللَّه! من ذليل و زمن گشتم بى موجبى دست از نصرت شما باز نداشتم. نيروى حركت و جنبش درپاى من نيست.»

آن حضرت عذر او را بپذيرفت و پدر او صعصعه را كه در بعضى از مجلدات ناسخ التواريخ ذكر او مرقوم افتاد، رحمت فرستاد.

ورود اهل بيت به مسجد رسول اللَّه

آن گاه آهنگ مدينه فرمود و با اهل بيت روان گشت و مردم مدينه با گريبان هاى چاك و ناله هاى سوزناك، ملازمت خدمت ايشان داشتند. و از ايام هفته روز جمعه بود كه آن جماعت انبوه، گروه از پس گروه با سلب هاى «12» سياه و بانگ ويله و آه وارد مدينه شدند. زمين مدينه تو گفتى بخواهد توفيد «13» و بنيان و جدران آن از ناله و نفير زبرزير «14» خواهد گشت. بدين گونه آشوفته و دل كوفته طىّ طريق كردند تا به مسجد رسول خدا رسيدند.

زينب عليها السلام عضاده «15» باب را بگرفت.

فَقالَتْ: يا جَدّاهْ! أنا ناعِيَةٌ إِلَيْكَ أخِي الْحُسَينَ.

گفت: «اى جدّ بزرگوار! اى رسول پروردگار! اينك من خبر مرگ برادرم حسين را به حضرت تو آورده ام.»

همى گفت و آب از ديده مباركش چون قطرات سحاب سيلان داشت. پس امّ كلثوم باچشم سيل خيز و سينه آتش انگيز درآمد.

فَقالَتْ: السَّلامُ عَلَيْكَ يَا جَدّاهْ! إِنِّي ناعِيَةٌ إِلَيْكَ وَلَدَكَ الحُسَينَ، صَلَواتُ اللَّهِ وَسَلامُهُ عَلَيْهِ.

در خبر است كه اين وقت از قبر رسول خدا ناله اى دردناك برآمد. اين وقت على بن الحسين چهره مبارك را بر قبر پيغمبر بگذاشت و بگريست و گفت:

أُناجِيكَ يا جَدّاهْ يا خَيرَ مُرْسَلٍ! *** حَبِيبُكَ مَقْتُولٌ وَنَسْلُكَ ضائِعٌ

أُناجِيكَ مَحْزُوناً عَلِيلًا مُؤَجَّلًا *** أَسِيراً وَما لِي حامٍ وَمُدافِعٌ

سُبيِنا كَما تُسْبى الإِماءُ وَمَسَّنا *** مِنَ الضُّرِّ ما لَاتَحْتَمِلْهُ الأَضائِعُ

أَيا جَدُّ يا جَدّاهْ! بَعْدَكَ أُظْهِرَتْ *** أُمَيَّةُ فِينا مَكْرُها وَالشَّنايِعُ «16»

مردمان چون ابر بهاران بگريستند و بانگ: «وا محمّداه! و وا عليّاه! و وا حسناه! و وا حسيناه!» دردادند و تا پانزده روز به اين شورش و جوشش سوگوارى كردند و زنان بنى هاشم جز جامه سياه نپوشيدند و از آسيب حر و برد شكايت نكردند و سيّد سجاد ايشان را طعام ماتم مرتب مى داشت و مى فرستاد.

1. جدران (به ضمّ اوّل و سكون ثانى): ديوارها «جمع جدر چون فلس».

2- 2. [قريب به مضمون اين مطلب در ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السلام، 2/ 267- 268 تكرار شده است].

3.

اى اهل مدينه! مدينه جاى اقامت شما نباشد. حسين كشته شد و اشك هاى من ريزان است. بدنش در كربلا به خون آغشته و سرش بر نيزه ها مى گردد.

4.

مقصود از ظاهر شهر، پشت و بيرون دروازه مدينه است.

5.

كسى خبر مرگ آقايم را داد و مرا ماتمزده كرد. اى دو چشم! پى درپى اشك بباريد بر كسى كه عرش خدا را مصيبت زده كرد و دين و بزرگوارى با مرگ او ناقص شد. بر پسر پيغمبر غريب اشك بباريد.

6.

مستور: نهان. طرفه: چيز تازه و لذيذ. بو العجب: شگفت.

7.

سپهر: آسمان. مهر: خورشيد.

8.

ثلمه: شكاف.

9.

سرشك: اشك.

10.

انحا (جمع ناحيه): طرف، جانب.

11.

عبارت نسخه موجود چنين است و گويا معنى لجج از قلم افتاده است.

12.

سلب، در اين جا مقصود لباس است.

13.

توفيدن (چو كوشيدن): شور و غوغا كردن، جنبيدن و زلزله.

14.

زبرزير: زير و رو.

15.

عضادة (به كسر اوّل): چهارچوب در.

16.

اى جدا! اى بهترين پيغمبر! باتنى بيمار و دلى اندوهناك به آهستگى مى گويم: حسينت كشته و اولادت تباه گشت. چون كنيزان اسير شديم و زيان هاى طاقت فرسا به ما رسيد و نيرنگ بنى اميه پس از تو نسبت به ما ظاهر شد.

سپهر، ناسخ التواريخ سيّد الشهدا عليه السلام، 3/ 179، 182- 189

چنان كه در لهوف مسطور است، بشير بن حذلم مى گويد: چون به مدينه نزديك شديم، على بن الحسين عليهما السلام فرود شد و بفرمود تا بارها را برگشودند و خيمه و سراپرده بركشيدند و زنان را پياده كردند و به قول صاحب رياض المصايب از محامل و مراكب فرود شدند و گريبان ها چاك و موى ها پريشان كردند و بر سر و روى بزدند و گريه و ناله برآوردند؛ چندان كه زمين و زمان را به فغان درآوردند.

و به روايت مفتاح البكا، نعمان كه در مصاحبت اهل بيت بود، به خدمت امام عليه السلام درآمد و عرض كرد: «يا سيّدى! اينك مدينه جدّ تو محمّد صلى الله عليه و آله است كه سوادش نمايان شده است.»

به روايتى اين مرد كه اين سخن كرد، بشير بن حذلم بود؛ چون امام عليه السلام اين كلام بشنيد، آه بركشيد و بگريست.

در كتاب مجمع المصائب و مهيج الاحزان و محرقة القلوب و رياض المصائب و نجات الخافقين و مطالع الاحزان و نوحة الاحزان كه در زمان شاه عباس ثانى تأليف شده و در مقتل ميلانى و روضة المصائب و تحفة الذاكرين و جلاء العيون و مخزن البكا كه صاحب بحر المصائب از ايشان ناقل است، مسطور است كه چون حضرات اهل بيت سواد مدينه را نگران شدند، حضرت امام زين العابدين عليه السلام چنان آهى بركشيد كه همى خواست روح مباركش از قالب بشريت بيرون تازد و جناب زينب خاتون فرياد بركشيد: «اى خواهران! از عمارى ها و محمل ها فرود آييد و پياده شويد كه اينك روضه منور جدم رسول خداى نمايان و مدينه طيبه نزديك شده است.»

و فرمود: «اى ياران! اين محمل ها را دور و شترها را بر يك سوى داريد كه مرا تاب و طاقت نمانده است.»

پس به جمله فرود شدند و لواى غم و مصيبت برافراشتند و خروش محشر نمايان ساختند و از اشيا و اسبابى كه از شهداى كربلا داشتند، بياوردند و بگستردند و بموييدند و بزاريدند و چشم هور و ماه را از غبار اندوه و غم تار ساختند و اگر به روايت بعضى اهل سير سر مطهر فرزند پيغمبر نيز در اين سفر با ايشان بوده، معلوم است كه حالت ايشان چه خواهد بود. [...]

بيان خبر شدن اهل مدينه طيّبه از رسيدن اهل بيت عليهم السلام

چنان كه در بحر المصائب و بعضى كتب مقاتل مسطور است، چون اهل بيت در نزديكى مدينه فرود شدند و خيمه ها برافراشتند، سيّد الساجدين صلوات اللَّه عليهم بفرمود تا خيمه پدرش حسين عليه السلام را كه در اين مدت در هيچ منزلى نيفراخته بودند، بيفراختند و مسند آن حضرت را نيز در آن خيمه بگستراند. چون اهل بيت آن خيمه و مسند را نگران شدند، ناله و فغان به چرخ گردون رساندند و جناب زينب كبرى سلام اللَّه عليها چون آن مسند بى صاحب را بديد، ناله بركشيد و بى خويش بيفتاد و چون به هوش آمد، ناله بركشيد و فرمود: «وا فرقتاه! و وا افتراقاه! أين الكماة وأين الحماة وا لهفتاه».

فما لي لا أروي الحمام بمهجتي *** وكنت بحى نور عيني وغرتي

پس از آن فرمود: «يا أخي يا حسين! هؤلاء جدّك وأمّك وأخوك الحسن وهؤلاء أقرباؤك ومواليك ينتظرون قدومك ويسألوني عنك؟ فما جوابي؟

فكيف أتكلّم؟ وما لساني؟ يا نور عيني قد قضيت نحبك وأورثتني حزناً طويلًا مطولًا يا ليتني متّ وكنت نسياً منسياً».

و از آن پس، روى به مدينه آورد و مدينه را مخاطب ساخت و فرمود: «أيا مدينة جدّي فأين يومنا الّذي قد خرجنا منك بالفرح والمسرّة والجمع والجماعة؟ ولكن رجعنا إليك بالأحزان والآلام من حوادث الزّمان والأيّام فقدنا الرِّجال والبنات وتفرّق شملنا الشّتات.

دخل الزّمان علينا وفرّق بيننا *** إنّ الزّمان مفرِّق الأحباب».

آن گاه به روضه منور جدش روى كرد و با آتش دل و سوزجگر عرض كرد: «يا جدّاه! أنا ناعية إليك بناتك وبنيك».

و پس از آن به آن قوم روى آورد باصوتى بلند و فرمود: «يا أهل يثرب والبطحاء».

آن گاه چنان آهى بركشيد كه همى خواست جگرش برهم شكافد و همى فرمود:

«أين الأحبّاء والأصدقاء؟ أين الرِّجالات والهاشميّات؟ هلا يجيئون ولم لا يجيبون؟ وهلا يساعدون ولم لا ينصروني؟ أوَلم يعلموا ما أصابنا وما أصبنا؟

أفلا ينظرون إلى الرِّجال المذبوحة والدماء المسفوحة والأبدان المسلوبة والأموال المنهوبة والجيوب المشقوقات والأطفال الصارخات والخيام الخاليات الممزّقات؟».

و از آن پس، آن حضرت همى بگريست و گاهى بيفتاد و گاهى برپا شد. لا جرم بانگ ناله و زفير اهل بيت از ديدار آن حال به گريه بلند گشت؛ چندان كه زمين و آسمان پر ولوله و افغان شد و از آن بعد روى به اهل بيت كرد و فرمود: «اى اهل بيت رسول خدا! كاش مرا به خويش مى گذاشتيد تا سر به صحراها مى گذاشتم و خاك بيابان ها را با سرشك ديده تر مى كردم، زيرا كه چگونه داخل مدينه شوم و سئوال و جواب نمايم؟»

و در كتاب رياض الشهاده اين ابيات را به آن حضرت نسبت دهد كه هنگام وداع بر قبر برادرش حسين عليه السلام قرائت فرمود. پاره اى از ارباب مقاتل در اين مقام مذكور داشته اند:

أخي إن بكت نفسي أسىً فلعلّني *** بكيت لأمر عن أساك عناني

أخي ما الحجا لي عن حَجىً لي بحاجب *** ولا عنك إذ أبكي نُهايَ نَهاني

أخي أيّ أحداث الطّوارق أشتكي *** فقد فضّ جمعي طارق الحدثان

أخي من عمادي في زمان تصرّفي *** ومن أرتجيه في صروف زماني

أخي قد نفى عنِّي الزمان سعادتي *** ولم يبق إلّاشقوتي وهواني

أخي إن رمتني الحادثات برميها *** فقد كنت فيها عدّتي وأماني

أخي للرّزايا حسرة مستمرّة *** فوا شقوتا ممّا يجنّ جناني

أخي إن يكن في الموت من ذاك راحة *** فراحة نفسي أن يكون أتاني «1»

و هم در رياض الشهاده مسطور است كه حضرت زينب در هنگام مفارقت از كربلا عرض كرد: «اى برادر! در راه شام، يتيمان تو را پدرى و دختران تو را مادرى كردم، و تازيانه هاى كفار و اشرار را با سر و سينه خويش از ايشان دفع دادم، و گاهى امّ كلثوم خواهرم در عوض من تازيانه را از ايشان دفع مى نمود.»

با اين جمله ايشان را اذيت و آزار مى كردند و بعضى، اين كلمات را در اين موضع مسطور داشته اند و به روايت صاحب مفتاح البكا پس از آن زينب كبرى فرمود: «يا قوم! ابكوا على الغريب التريب الّذي منع من الفرات ووضع بالعراء عرياناً ورفع رأسه على القنا، السّيوف غاسله والتّراب كافوره ملطّخ بالدِّماء ومطروح في أرض كربلا» «2».

بالجمله، چون بشير بن حذلم چنان كه در كتب مقاتل و تواريخ مسطور است، خبر وصول حضرت امام زين العابدين و اهل بيت طاهرين صلوات اللَّه عليهم اجمعين را به اهل مدينه باز رساند، در مدينه هيچ مخدره نماند؛ جز اين كه از پرده خويش بيرون شدند و جامه سياه بر تن بياراستند و به ويل و ثبور و ناله و ندبه و فرياد، آثار محشر نمودار ساختند اشكبار بيرون تاختند.

در كتاب رياض المصايب و ... مروى است كه پنج مرتبه مدينه را شورش بزرگ و آشوب عظيم درسپرد:

اوّل، در واقعه احد كه به دروغ از شهادت رسول خدا خبر آوردند.

دوم، در روز وفات خلاصه موجودات.

سيم، گاهى كه خبر شهادت امير المؤمنين عليه السلام را بشنيدند.

چهارم، در هنگام وداع حضرت سيّد الشهدا عليه السلام از مدينه.

پنجم، در زمان مراجعت اهل بيت از شام.

بالجمله، مردم مدينه نالان و گريان و افغان كنان و بر سر و روى زنان و خاك بر سر ريزان با پاى برهنه و گريبان چاك از مدينه بيرون آمدند و همى موى بكندند و روى بخراشيدند و خروش برآوردند و از خاك و خاكستر بستر ساختند و مبهوت و متحير، مانند امواتى كه در عرصه عرصات از قبور بيرون آيند، نظر به هرسوى گشودند و زن و مرد و سياه و سفيد و بزرگ و كوچك حتى اطفال صغير از خانه ها و غرفه ها بيرون دويدند و ناله: «وا حسيناه! وا غريباه! وا محمّداه!» بركشيدند و خروشى بزرگ از كوچه بنى هاشم برخاست و جوانان بنى هاشم دسته به دسته و جوقه به جوقه نالان و گريان بيامدند.

و چون از آن قضيه خبر يافتند، خود را بر خاك و خاره بينداختند و بر سر و صورت بنواختند و با زنان و كسان خويش از مدينه بيرون شتافتند و از هريك بپرسيدند و خبر شهادتش بشنيدند بر گريه و زارى و ندبه و بى قرارى بيفزودند و شور و محشر تازه ساختند و آن گونه اضطراب و پريشانى در احوال مردم مدينه روى داده بود كه چون ديوانگان مى نمودند و به آن مكان كه آل رسول فرود شده بودند، روى نهادند و از سر و دوش يكديگر بر مى آمدند و چنان مى گريستند كه سنگ را آب و آب را كباب مى ساختند و زمين و زمان را به ستوه و دل جن و انس را مجروح كردند و تا قيامت، ابواب مصيبت بر خلق زمانه گشودند.

بيان ورود اهل بيت اطهار سلام اللَّه عليهم به مدينه طيّبه

چنان كه در بحر المصايب از عمّان البكاء و مفتاح البكاء و مقتل ميلانى مسطور است، جناب زينب كبرى اساس عزا را برپا داشته و اهل حرم را در يك جا نشانيده و اشيا و اسباب شهدا را نيز گرد آورده و مشغول ناله و گريه بودند. ناگاه غلغله اهل مدينه و زنان مهاجر و انصار بلند شد. آن حضرت بفرمود تا ايشان را استقبال كردند.

چون چشم زنان مدينه به آن سياه پوشان افتاد، هنگامه محشر نمودار و آشوب قيامت نمايشگر شد. شتابان روى به خيمه ها نهادند. چون اهل حرم دريافتند و آن حالت بديدند و آن انقلاب و گردش چرخ دولابى را نگران شدند و آن خيام را به جز از حضرت سجاد از ديگران خالى نگريستند، سخت بگريستند.

گروهى با حضرت زينب و جماعتى با جناب امّ كلثوم و فرقه با فرقه ديگر غم سپر شدند و اطفال يتيم را در آغوش كشيدند و تسليت دادند و از جناب زينب از چگونگى حال پرسش كردند. فرمود: «به چه حال زبان گشايم كه نيروى شرح ندارم؛ بلكه از زندگانى خويش در آزار و بيزارم.»

اى دختران قريش و زنان بنى هاشم! چيزى مى شنويد و حكايتى به گوش مى سپاريد؟ اگر شرح حال شهدا و اسرا را باز گويم، در مورد ملامت باشم كه چگونه خود زنده مانده ام و اگر ظلم اين گروه ستمكار را نسبت به اهل بيت اطهار پنهان دارم، آتشى است در مغز استخوان. اگر بوديد و شمه اى از درد دل زينب را مى فهميديد كه از رفتن برادر و برادرزادگان و كشته شدن ايشان بر وى چه برگذشت، بر شما معلوم مى گشت.

اى ياران! چون غم هاى سينه مرا به هيجان آورديد، پس شمه اى از مصيبتم گوش كنيد. همانا چون سر برادرم را بر سنان كردند و بدن چاك چاكش را عريان به روى خاك انداختند و اسب بتاختند، ناگاه آن گروه اشرار بر ما بتاختند و آتش در خيام زدند و زنان و دختران را اسير، و زنجير بر سيّد سجاد نهادند. سرها را برفراز نيزه ها آشكار و ما را بر شترها سوار و از قتلگاه رهسپار داشتند و در كوچه هاى كوفه گرداندند و به مجلس ابن زياد درآوردند.

در حضور جماعت بازداشتند و چوب با لب و دندان امام آشنا كردند.

و از آن پس، از كوفه جانب شام گرفتند و در هر منزِلى مصيبتى بر ما فرود آمد تا در خرابه شام هرگونه جور و جفا بر ما تمام گشت؛ لكن مصيبت برادرزاده ام رقيه در آن خرابه قدم را بخميد و مويم را سفيد گرداند، چون زن هاى مدينه اين كلمات را بشنيدند، به يك مرتبه گريبان ها را چاك كردند و بر سر خاك ريختند و شورش روز برانگيزش را باز نمودند و نيز با هريك از اهل بيت همين گونه صحبت رفت.

و به روايتى چون زنان مدينه به آن مكان بيامدند، حضرت زينب سلام اللَّه عليها را از نخست نشناختند. چه از كثرت اندوه و مصيبت كه بر وى فرود گشته، دگرگون شده بود، در مقتل ميلانى مسطور است كه امّ لقمان دختر عقيل بن ابيطالب بيرون شد و بر كشتگان خود كه در يوم الطف شهيد شدند، ندبه كرد و مرثيه نمود و اين شعر را بخواند و بعضى خواننده اين شعر را معلوم نكرده اند؛ چنان كه ابن اثير گويد: در آن شب كه امام حسين عليه السلام شهيد شد، مردم مدينه شنيدند كه قائلى اين شعر بگفت:

أ يُّها القاتلون ظلماً حسيناً *** ابشروا بالعذاب والتّنكيل «3»

الى آخرها و به وجه ديگر نيز گفته اند؛ چنان كه به آن اشارت رفته است، مى گويد پس امّ لقمان ناله زينب و امّ كلثوم و عاتكه و صفيه و رقيه و سكينه را بشنيد و با سر برهنه بيرون تاخت و اتراب و امثال او و امّ هانى و رمله و اسماى دختران على بن ابيطالب عليهم السلام با وى بيرون تاختند و همى بگريستند و بر حسين عليه السلام ندبه كردند. آن گاه بعد از آن خطبه حضرت سجاد و نظر به پاره اى روايات ملاقات آن حضرت در خارج مدينه با محمّد بن حنفيه به التماس جابر انصارى آهنگ مدينه فرمودند.

معلوم باد حضور جناب جابر در اين وقت در خدمت آن حضرت در اغلب كتب معتبره مسطور نيست. چه از اين خبر مى رسد كه جابر در مدينه جاى داشته، با اين كه نظر به اغلب اخبار در كوفه و كربلا روز مى گذاشته است؛ مگر اين كه گوييم كه در خدمت ايشان به مدينه آمده است؛ واللَّه تعالى اعلم.

بالجمله، مى نويسند: امام زين العابدين عليه السلام ملتمس جابر را پذيرفتار شد و برخاست ومخدرات خاندان رسالت را تسليت داد و فرمود: «برخيزيد و سكون بگيريد! معلوم است كه از اين پس، جز ناله و انين شغلى نخواهيد داشت؛ لكن اقوام و اقارب و جز ايشان هستند كه نيروى بيرون آمدن ندارند و سخت بى قرار و در انتظارند. اين بساط را از اين جا برگيريد و در منزل مدينه بگسترانيد.»

جناب زينب عرض كرد: «يا على! تو حجت خداوندى و امر تو مطاع است؛ لكن بى حسين برادرم چگونه به مدينه اندر شوم؟ كاش رخصت مى فرمودى كه بقيت عمر را در صحرا و بيابان ها به پايان مى بردم.» مع الحديث برخاستند و به كجاوه ها بنشستند و به صورت عزاداران و مصيبت يافتگان و به هيأتى جانسوز و وضعى جگردوز و فرياد و ناله به جانب شهر روى نهادند. چون مردم مدينه كه بجمله از شهر بيرون شده بودند، آن حال را نگران شدند، چنان شور و آشوب و وا ويلا و وا حسيناه از هرطرف برآوردند كه زمين و آسمان را جنبان ساختند.

و چنان كه در اغلب كتب معتبره نوشته اند، چون جناب امّ كلثوم به مدينه نزديك شد، روى به مدينه آورد و سخت بگريست و به درد و اندوه اندر شد و آن ايام كه با اهل خويش باعزت و جلالت و اقربا و عشريت در مدينه اجتماع داشتند و اكنون به ديگرگون چهره نمود، به ياد آورد و اين شعر بخواند:

مدينة جدّنا لا تقبلينا *** فبالحسرات والأحزان جئنا

الى آخر الاشعار؛ لكن از پاره اى اشعار اين مظلومه كه به حضرت امام حسن در عرض اندوه و شجن خطاب «أيا عمّاه» و به امام حسين «بانّا قد فجعنا في أبينا» مى فرمايد، معلوم مى شود كه اين اشعار را فاطمه دختر امام حسين و به قول صاحب رياض الاحزان، امّ كلثوم دختر امام حسين عليهم السلام گاهى كه سواد شهر مدينه طيبه را نگران شد، قرائت فرمود.

بالجمله، حضرات اهل بيت به اين حال پرملال به مدينه اندر شدند و جهانيان را خونين جگر ساختند. به روايتى، امام عليه السلام به ملاحظه رعايت پاره اى مردمان ناتوان پياده راه سپرد.

در بعضى كتب مسطور است: پاره اى عجزه و پيران ناتوان كه نيروى بيرون شدن نداشتند و در كوى و برزن مدينه انجمن بودند، چون آن علم هاى سياه و مصيبت يافتگان را نگران شدند، بى اختيار دوان و خيزان و افتان و نالان به هرطرف از روى تحير نظر كردند. چنان حالتى دريافتند كه بيرون تاختگان از قبور را در يوم نشور نيفتد.

غلغله و آشوب و زلزله و افغان شهر مدينه را فرا گرفت و حالتى دريافتند كه جز در روز وفات، خواجه كاينات نيافتند. هر جماعتى نام يكى از شهدا را تذكره ساختى و اشك خونين بر چهره روان داشتى و فغان از فلك بگذاشتى.

در بحر المصائب از بعضى كتب مسطور است كه: زينب دختر امير مؤمنان عليه السلام با جدش شكايت همى كرد و گفت: «أيا جدّنا نشكوا إليك أميّة» و اين اشعار از اين پيش به جناب امّ كلثوم منسوب و مسطور شد.

ابو مخنف مى نويسد: «دخول ايشان در مدينه در روز جمعه بود.»

و از ندبه دختر عقيل مذكور مى دارد و مى گويد: «شبيه ترين ايام به روز وفات پيغمبر، اين روز بود.»

و نيز مى فرمايد: امّ كلثوم روى به مسجد رسول خداى صلى الله عليه و آله آورد و با چشم گريان و دل بريان همى گفت: «يا جدّاه! إنِّي ناعية إليك ولدك الحسين عليه السلام».

اين وقت ناله بلندى از قبر مطهر برخاست و مردم از شدت بكا و نحيب به لرزه درآمدند. ابن اثير گويد: چون نداى شهادت امام حسين عليه السلام را به فرمان عمرو بن سعيد بركشيدند، دختر عقيل بن ابيطالب با اهل خود بيرون تاخت و با سر برهنه ناله بركشيد و اين شعر بخواند:

ماذا تقولون إذ قال النّبيُّ لكم *** ماذا فعلتم وأنتم آخر الأمم؟

و اين شعر و بقيت آن را ارباب تواريخ و سير در ديگر مقامات انشاد كرده اند؛ چنان كه در كتب مقاتل مذكور است و در بعضى نسخ ابى مخنف نيز مسطور است و اما امّ كلثوم همانا روى به حجره رسول خداى صلى الله عليه و آله آورد و عرض كرد: «السّلام عليك يا جدّاه! إنِّي ناعية إليك ابنك الحسين».

آن گاه هردو خدّ مباركش را بر قبر رسول خداى بماليد و بگريست.

و به روايت ديگر، چون اهل بيت پيغمبر در پيرامون قبر مطهر به ناله و زارى درآمدند، جناب زينب ناله بركشيد و عرض كرد: «همانا خبر مرگ برادران و جوانان آورده ام و از راه دور رسيده ام.»

چنان ناله برآورد كه دل هاى حاضران را از تن آواره ساخت. آن گاه قدم پيش نهاد و آغاز تظلم كرد و بعضى عبارات كه در كتب مقاتل مسطور است بر زبان آورد.

مروى است كه تظلم و زارى آن مظلومه از همه افزون بود «وكلّما نظرت إلى عليّ بن الحسين عليهما السلام زاد حزنها وتجدّد وجدها» و اما زينب سلام اللَّه عليها به روايتى كه در بعضى كتب ديگر مسطور است، «فانّها أخذت بعضادة مسجد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله وقالت: يا جدّاه! أنا ناعية إليك أخي الحسين عليه السلام» و يكسره از ديده مباركش اشك فرو مى ريخت.

معلوم باد در پاره اى كتب اين كلام را به حضرت زينب و بعضى به امّ كلثوم نسبت داده اند و در بعضى لفظ «يا جدّاه» مذكور است و بعضى ننوشته اند. از اين جا معلوم مى شود كه مقصود از زينب و امّ كلثوم در آن جا كه لفظ جد مذكور است، يك تن بيش نيست و در آن جا كه مذكور نيست، امّ كلثوم دختر امير المؤمنين است كه نه از بطن حضرت فاطمه سلام اللَّه عليها است. در اغلب كتب نوشته اند كه: «اهل مدينه تا پانزده روز به سوگوارى و زارى روزگار نهادند. اگرچه از آن پيش تا پايان عمر به آن حال بودند؛ اما قانون سوگواران را به پانزده روز به كمال شدت بگذاشتند؛ چنان كه از اين پيش در ذيل حالات امام زين العابدين عليه السلام نيز اشارت كردم.

و چون صاحبان بصيرت تامه و تفكر بنگرند و حالات اهل بيت عليهم السلام را در ورود به مدينه و ملاقات اهل مدينه و جناب محمّد بن حنفيه و امّ البنين و فاطمه دختر امام حسين عليه السلام كه در بعضى كتب اشارت كرده اند و درآمدن ايشان را به مسجد رسول خدا و مرقد فاطمه زهرا و حسن مجتبى عليهم السلام و ساير بنى هاشم و اقربا و احبا و اصدقا و ورود به منازل خود چنان كه شرحش در كتب متعدده مسطور است، بدانند كه حالت مصيبت و اندوه و رزيّت ايشان در چنان مصائب بزرگ و رزيت عظيم چه بوده است و از ابتداى روزگار هيچ طايفه و جماعتى را چنين بليت و مصيبت روى نداده و نخواهد داد.

«وعلى الأطائب من أهل بيت الرّسول فليبك الباكون وإيّاهم فليندب النّادبون ولمثلهم تذرف الدّموع من العيون» گرديده ها درياها كنيم و سيل ها به صحراها فكنيم؛ بلكه از عيون خون بباريم و زمين را دشت لاله گون گردانيم؛ تلافى اندكى از بسيار و يكى از صد هزار را نكرده باشيم.

بالجمله، نعمان بن بشير را نيز با نيل مقصود اجازت مراجعت دادند و چنان مى نمايد كه بشير بن حذلم خودش در مصاحبت اهل بيت به طور رفاقت راه مى سپرده است. چه اگر وى همان سرهنگ بودى كه از جانب يزيد به ملازمت ايشان راهسپر گشت، از جانب امام به مدينه نرفتى و انشاد ابيات نكردى و اهل مدينه را از چنان بليت ناعى نگشتى.

و در اين باب شرحى مفصل در كتب مقاتل مسطور است كه در اين جا مقام نگارش ندارد و نيز از جناب عبداللَّه بن جعفر پاره اى فقرات در هنگام ورود اهل بيت منظور است كه در جاى خود به خواست خداوند و بيان حال آن جناب مسطور بخواهد شد و نيز بعضى مكالمات از حضرت زينب خاتون مسطور داشته اند كه هنگام زيارت قبر مادرش صلوات اللَّه عليهما به پاى رفته است. نظر به بعضى ملاحظات به نگارش، آن جمله نپرداخت. هركس خواهد از پاره اى كتب مقاتل باز خواهد يافت.

معلوم باد كه اغلب اين حالات و مكالمات اهل بيت و حضرت زينب خاتون سلام اللَّه عليهم در اغلب كتب متقدمين به شرح نرفته است؛ اما نشايد گفت كه از درجه اعتبار ساقط است. چه لا بد چنين جماعتى مصيبت يافته و رنج و بلاهاى بزرگ ديده است؛ در هنگامى كه طىّ منازل مى فرموده اند جز اين كه به سوگوارى و زارى بوده اند، شبهتى نمى رود. اگر بعضى اشارت نكرده اند، ممكن است از عدم احاطت بوده يا محض [عدم] تطويل كلام به قصور پرداخته اند و نيز ممكن است پاره اى ارباب مقاتل به بعضى از اين بيانات به حسب لسان حال سخن كرده باشند و بعد از آن، ديگران به خود صاحب مصيبت نسبت داده باشند.

و اين بنده براى تكميل حالات آن مخدره به پاره اى بيانات و مكالمات كه در كتب متأخرين به ايشان منسوب داشته اند، اشارت كرده است و به آنچه به لسان حال نسبت داده اند، عنايت نورزيده است و به هر صورت نمى توان بر صحت و سقم اين مطالب به صراحت حكم كرد، چه تواند بود آنچه را ما صحيح ندانيم و با سليقه خود مطابق نشماريم، وقوع يافته باشد و آنچه را به عكس آن دانيم، به عكس آن باشد. علم صحيح و صريح با خداوند تعالى و رسول خدا و ائمّه هدى است.

1. برادر! اگر جانم بر اندوه و غم تو مى گريد، گويا بر آن مى گريم كه غم جانگداز تو مرا از پا درآورد.

برادر! انديشه نمى تواند مرا از نوحه و زارى بر تو باز دارد. و نه آن هنگام كه بر تو مى گريم، عقل من مرا مانع شود.

برادر! از كدام مصيبت و پيشامد ناگوار بنالم كه رويداد حوادث جمع ما را پراكنده ساخت.

برادر! در حوادث روزگار به چه كسى تكيه كنم و به چه كسى اميدوار باشم.

برادر! روزگار كجمدار، سعادت را از من ربود و جز نگون بختى و خوارى براى من به جا ننهاد.

برادر! اگر حوادث روزگار مرا آماخ خود مى ساخت، تو هميشه پشت و پناه و مايه امان من بودى.

برادر! مصيبت ها حسرت و اندوه دائمى به بار مى آورد. واى بر روزگار سخت من از دردى كه به دل دارم.

برادر! اگر مرگ باعث راحتى من از اين سوگوارى و مصيبت باشد، چه بهتر كه راحت جان من، يعنى مرگ درآيد و مرا راحت كند (اين اشعار در ص 468 گذشت).

2. اى مردم! گريه كنيد بر آن غريب خاك آلود كه از آشاميدن آب فراتش منع كردند و جسد او را عريان در صحراى سوزان به جا گذاردند و سرش را بر سر نيزه برافراشتند.

شمشيرهاى دشمن او را در خون غسل داد و خاك كربلا او را كافور شد و خون آلوده و عريان در دشت كربلا افكنده ماند و كسى او را دفن ننمود.

3. دنباله آن چنين است:

كلّ أهل السّماء يدعو عليكم *** من نبيّ ومرسل وقتيل

قد لعنتم على لسان ابن داود *** وموسى وصاحب الإنجيل

اى كسانى كه حسين را به ستم بكشتيد! مژده باد شما را به عذاب و نكال الهى! اهل آسمان ها بر شما نفرين مى كنند؛ از پيمبران و صاحبان رسالت و شهداى راه خدا.

شما نفرين شديد بر زبان سليمان بن داود و موسى و عيسى كه صاحب انجيل بود.

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام،/ 518- 531.


1) [لم يرد في الدّمعة والأسرار والمعالي ووسيلة الدّارين].

2) [لم يرد في الدّمعة والأسرار والمعالي ووسيلة الدّارين].

3) [في الدّمعة والأسرار ووسيلة الدّارين: باكية العين وحزينة القلب].

4) [في الدّمعة والأسرار ووسيلة الدّارين: باكية العين وحزينة القلب].

5) - [زاد في المعالي ووسيلة الدّارين: وجعلت تمرغ خدّيها على المنبر والنّاس يعزّونها وفي زيارة النّاحية المقدّسة يقول: عجّل اللَّه فرجه مقام ناعيك عند قبر جدّك الرّسول صلى الله عليه و آله و سلم فنعاك إليه بالدّمع الهطول قائلًا: يا رسول اللَّه! قتل سبطك وفتاك وأستبيح أهلك وحماك وسبيت بعدك ذراريك ووقع المحذور بعترتك وذويك فانزعج الرّسول وبكى قلبه المهول].

6) [لم يرد في وسيلة الدّارين].

7) [لم يرد في وسيلة الدّارين].

8) [الدّمعة: ثمّ خرج من عند قبر جدّه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله، ودخل على عمّه محمّد بن الحنفيّة وأخبره بقتل أبيه، فبكى حتّى غشي عليه. فلمّا أفاق من غشوته قام وتدرّع بردعة وتقلّد بسيفه وركب جواده وصعد الجبل، والنّاس يشاهدون، وغاب وما ظهر إلّافي وقت ظهر فيه المختار رحمه الله].

9) - [زاد في المعالي: قط].

10) [لم يرد في وسيلة الدّارين].

11) [لم يرد في وسيلة الدّارين].

12) [الدّمعة: ثمّ خرج من عند قبر جدّه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله، ودخل على عمّه محمّد بن الحنفيّة وأخبره بقتل أبيه، فبكى حتّى غشي عليه. فلمّا أفاق من غشوته قام وتدرّع بردعة وتقلّد بسيفه وركب جواده وصعد الجبل، والنّاس يشاهدون، وغاب وما ظهر إلّافي وقت ظهر فيه المختار رحمه الله].

13) [لم يرد في وسيلة الدّارين].

14) - [زاد في الأسرار: أيا جد يا جداه بعدك أظهرت *** أمية فينا مكرهاً والشنائع ].

15) - بشير بن جذلم كه از رفقاى ايشان بود، گفت: چون نزديك مدينه رسيديم، حضرت سيّد الساجدين عليه السلام در مكان مناسبى نزول اجلال نمود و فرمود كه خيمه حرم را نصب كردند و سراپرده اى براى آن حضرت برپا كردند. آن گاه فرمود: «اى بشير! خدا رحمت كند پدر تو را كه مرد شاعرى بود. آيا تو از پيشه پدر خود بهره اى دارى؟»

مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 140- 141، 142- 143/ عنه: البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 162؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 527- 528؛ المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 209، 210، 211؛ الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 411- 412

قال: وأمّا زينب فإنّها أخذت بعضادة مسجد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله وقالت: «يا جدّاه! أنا ناعية إليك أخي الحسين عليه السلام» وهي لاتجفّ لها عبرة ولا تفتر من البكاء ودموعها جارية على خدّيها. (1)

گفت: «آرى، يابن رسول اللَّه! من هم شاعرم.»

فرمود: «به مدينه برو و خبر شهادت ابى عبداللَّه را ابلاغ كن.»

من سوار اسب خود شدم و تاختم تا وارد مدينه شدم. چون به مسجد پيغمبر وارد شدم، آواز گريه برداشتم و اين شعر سرودم:

اى اهل مدينه زان بكوچيد *** كشتند حسين و ديده خونبار

آغشته به خون تنش به صحراست *** بر نيزه سرش چه گوى دوار

گفت: پس از آن گفتم: «اين على بن الحسين است كه با عمه ها و خواهرهاى خود پيرامون شما و در آستانه شهر مدينه وارد شده و مرا فرستاده است مكان او را به شما اعلام كنم.»

گويد: همه پردگيان شهر مدينه شيون كنان بيرون دويدند. من مانند آن روز گريه نديدم و روزى بر مسلمانان چنان تلخ نفهميدم و شنيدم دختركى بر حسين نوحه مى كرد و مى سرود:

خبر مرگ ز آقاى من آورد و فشرد *** كرد بيمارم و از اين خبرم دل آزرد

چشم من اشك غم امروز فراوان مى ريز *** اشك مى ريز و ز دل خون كه مرا دل افسرد

اشك مى ريز بر آن كو ز غمش عرش فتاد *** كشتن او شرف و دين و حميت را برد

گريه بر زاده پيغمبر و فرزند على *** گرچه دور است مزار وى و هم خاك سپرد

سپس آن دخترك به من گفت: «اى قاصد مرگ! اندوه ما را درباره ابا عبداللَّه تازه كردى و ريش درون ما را كه هنوز به نشده است، خراشيدى. خدايت رحمت كند. تو كيستى؟»

گفتم: «من بشير بن جذلم هستم كه آقايم على بن الحسين از فلان جا مرا فرستاده و خود با خاندان ابى عبداللَّه الحسين و زنانش در آن جا منزل كرده است.»

گفت: مرا گذاشتند و شتافتند من بر اسب زدم و برگشتم و ديدم مردم همه راه و جايگاه را گرفتند، من از اسب پياده شدم و پا روى گردن مردم نهادم تا خود را نزديك خيمه رساندم و على بن الحسين درون خيمه بود با دستمالى كه اشك خود را مى گرفت. بيرون آمد و پشت سرش خادمى كرسى به دست داشت. آن را بر زمين گذاشت و آن حضرت بر آن نشست و اشك مهلتش نمى داد و آواز مردم به گريه بلند شد و زنان شيون برداشتند و مردم از هرسو عرض تسليت مى گفتند و جنجال سختى در آن سرزمين برخاسته بود.

خطبه امام زين العابدين عليه السلام

با دست، اشاره خموشى داد. سوز ناله ها فرو نشست و فرمود: «الحمد للَّه ربّ العالمين مالك يوم الدِّين بارئ الخلائق أجمعين. به خدايى كه تا فراز آسمان بلند دور است و تا حد راز شنوى نزديك. او را ستايش گوييم بر عظايم امور و فجايع دهور. بر دردناكى مصايب و تلخ چشى گزندها و سوگ بزرگ مصيبت هاى عظيم و دلگداز و اندوهبار جگرخراش و ريشه كن.

اى مردم! به راستى خداى مستحق حمد ما را به مصائب بزرگى آزمود و رخنه عميقى در اسلام پديد شد. ابا عبداللَّه الحسين و خاندانش كشته و زنان و كودكانش اسير شدند. سرش را بالاى سنان به شهرها گرداندند و اين رزيه اى است كه آن را مانندى نيست.

اى مردم! كدام از مردان شما بعد از كشتنش شاد شوند و كدام دل براى او نتپد؟ چه چشمى از اشك دريغ كند و از سيل روان خود جلو گيرد؟ هفت آسمان برافراشته در قتلش گريستند. دريا با امواج خود و آسمان ها با اركان خود و زمين با اطراف خود و اشجار و شاخه هاى آن و ماهى ها و لجه درياها و فرشتگان مقرب و همه اهل آسمان ها در گريه با او هم آوازند.

اى مردم! چه دلى است كه براى قتل او شكاف نخورد و چه درونى است كه بر او نسوزد و چه گوشى است كه اين رخنه را كه در اسلام پديد شده است، بشنود و كر نشود؟

اى مردم! ما رانده و آواره شديم. بركنار و دور از امصار به سر برديم. گويا ما فرزندان ترك و كابليم بدون آن كه جرمى و كار زشتى از ما سرزده باشد و رخنه اى در اسلام افكنده باشيم. در دوران پدران نخست خود چنين بى رحمى نشنيديم. اين جز كارى مصنوعى نيست. به خدا اگر پيغمبر به جاى آن كه سفارش ما را كرد به آن ها سپرده بود كه با ما بجنگند، بيش از آنچه با ما كردند، ممكن نبود. انّا للَّه وانّا اليه راجعون. چه مصيبت بزرگ و دردناك و فجيع و غمنده و دلخراش و تلخى بود آنچه ديديم و كشيديم! به حساب خدا مى گذاريم كه عزيز است و انتقامجو.»

راوى گويد: صوحان بن صعصعه بن صوحان كه زمين گير بود، پيش ايستاد و معذرت خواست كه پاى او افليج است. حضرت به او پاسخ پذيرش داد و اظهار خوشبينى به او نمود و از او تشكر كرد و بر پدرش رحمت فرستاد.

در بعضى مقاتل است كه چون امّ كلثوم سوى مدينه شد، مى گريست و مى گفت:

اى مدينه جدّ ما! ما را تو مپذير *** حسرت آورديم و غم ها كردمان پير

كن رسول اللَّه را بر ما خبردار *** ما ز مرگ باب خود زاريم و دلگير

چون برون گشتيم، بُد ما را كس وكار *** چون كه برگشتيم نه مردى نه فرزندى عنان گير

در برون رفتن به دور يكدگر بوديم جمع *** چون كه برگشتيم كم بوديم و لخت از دزد شبگير

در امان اللَّه بوديم آشكار و بى تكلف *** چون كه برگشتيم، ترسانيم چون رمخورده نخجير

بُد انيس ما حسين آن سيّد و والا و مولا *** چون كه برگشتيم، زير خاك بود از جان خود سير

بى كفيل اندر بيابان هم چنان گم گشته حيران *** بر برادر نوحه گر بوديم باصوت بم و زير

اى نياى پاك ما كشتند نور ديده ات را *** كى رعايت شد خدا درباره مان از كودك و پير

اى نيا دشمن برآورد آرزوى خود ز ما *** دل خنك كرد و شفا بخشيد قلب پر ز تزوير

اشعار بيش تر است، اما براى اختصار به همين جا ختم شد. راوى گويد: زينب دو لنگه درِ مسجد را گرفت و فرياد كرد: «يا جداه! من خبر مرگ برادرم حسين را به تو مى دهم.»

با اين حال اشكش خشك نمى شد و از گريه و ناله وا نمى گرفت و هربار كه به على بن الحسين عليه السلام نگاه مى كرد، اندوهش تازه و داغ دلش فزون مى شد.

كمره اى، ترجمه نفس المهموم،/ 223- 225

الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 528


1) - سيّد گويد: راوى گفت: از كربلا به سوى مدينه رفتند. بشير بن جذلم گويد: چون نزديك مدينه رسيديم، على بن الحسين عليه السلام بار انداخت و خيمه زد و زنان حرم را پياده كرد و فرمود: «اى بشير! خدا پدرت را رحمت كند. مرد شاعرى بود. تو مى توانى شعر بگويى؟»

قال بشير بن جذلم: لمّا وصلنا قريباً من المدينة، أمرني الامام زين العابدين رضى الله عنه أن أخبر أهل المدينة، فدخلتُ المدينة فقلتُ: أيُّها المسلمون! إنّ عليّ بن الحسين قد قدمَ إليكم مع عمّاته وأخواته، فما بقيت مخدّرة إلّابرزنَ من خدورهنّ مخمّشة وجوههنّ لاطمات خدودهنّ يدعون بالويل والثّبور، قال: فلم أرَ باكياً وباكية أكثر من ذلك اليوم. فخرج الإمام من الخيمة وبيده منديل يمسح به دموعه، فجلس على كرسي وحمد اللَّه وأثنى

عليه، ثمّ قال: أيُّها النّاس! إنّ اللَّه له الحمد وله الشّكر، قد ابتلانا بمصائب جليلة ومصيبتنا ثلمة عظيمة في الإسلام ورزيّة في الأنام، قُتِلَ أبي الحسين وعترته وأنصاره وسُبيت نساؤه وذرِّيّته وطيفَ برأسه في البلدان على فوق السّنان، فهذه الرّزيّة تعلو على كلِّ رزيّة، فلقد بكت السّبع الشِّداد لقتله والسّبع الطِّباق لفقده، وبكت البحار بأمواجها والأرضون بأرجائها والأشجار بأغصانها والطّيور بأوكارها والحيتان في لجج البحار والوحوش في البراري والقِفار والملائكة المقرّبون والسّماوات والأرضون. أيُّها النّاس! أيّ قلب لايتصدّع لقتله ولا يحزن لأجله؟ أيُّها النّاس! أصبحنا مشرّدين مطرودين مذودين شاسعين عن الأوطان من غير جرم اجترمناه ولا مكروه ارتكبناه ولا ثلمة في الإسلام ثلمناها ولا فاحشة فعلناها، فوَاللَّه لو أنّ النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم أوصى إليهم في قتالنا لم زادوا في قتالنا، فإنّا للَّه وإنّا إليه راجعون.

ثمّ قام ومشى إلى المدينة ليدخلها، فلمّا دخل زار جدّه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم ثمّ دخل منزله.

القندوزي، ينابيع المودّة،/ 353- 354

فأمّا أمّ كلثوم فأنشأت تقول:

مدينة جدّنا لا تقبلينا *** فبالحسرات والأحزان جينا

خرجنا منك بالأهلين طرّاً *** رجعنا لا رجال ولا بنينا

وأخذت زينب بنت أمير المؤمنين بعضادتي باب المسجد وصاحت: يا جدّاه! إنِّي ناعية إليك أخي الحسين. [...]

وأقمن حرائر الرِّسالة المأتم على سيِّد الشُّهداء، ولبسن المسوح والسّواد، نائحات اللّيل والنّهار، والإمام السّجّاد يعمل لهنّ الطّعام.

وفي حديث الصّادق عليه السلام: ما اختضبت هاشميّة ولا ادّهنت ولا أجيل مرود في عين هاشميّة خمس حجج حتّى بعث المختار برأس عبيداللَّه بن زياد. [...]

وأمّا عليّ بن الحسين فانقطع عن النّاس انحيازاً عن الفتن، وتفرّغاً للعبادة والبكاء على أبيه، ولم يزل باكياً ليله ونهاره. فقال له بعض مواليه: إنِّي أخاف عليك أن تكون

من الهالكين؛ فقال عليه السلام: يا هذا! «إنّما أشكو بَثِّي وحزني إلى اللَّه، وأعلمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تعلمُون». إنّ يعقوب كان نبيّاً فغيّب اللَّه عنه واحداً من أولاده، وعنده اثنا عشر، وهو يعلم أ نّه حيّ، فكبى عليه حتّى ابيضّت عيناه من الحزن، وإنِّي نظرت إلى أبي وإخوتي وعمومتي وصحبي مقتولين حولي، فكيف ينقضي حزني؟ وإنِّي لم أذكر مصرع بني فاطمة إلّاخنقتني العبرة، وإذا نظرت إلى عمّاتي وأخواتي ذكرت فرارهنّ من خيمة إلى خيمة.

رأى اضطرام النّار في الخباء *** وهو خباء العزّ والإباء

رأى هجوم الكفر والضّلالهْ *** على بنات الوحي والرِّسالهْ

شاهد في عقائل النّبوّهْ *** ما ليس في شريعة المروّهْ

من نهبها وسلبها وضربها *** ولا مجير قطّ غير ربّها

شاهد سوق الخفرات الطّاهرهْ *** سوافر الوجوه لابن العاهرهْ

رأى وقوف الطّاهرات الزّاكيهْ *** قبالة الرّجس يزيد الطّاغيهْ

وهنّ في الوثاق والحبال *** في محشد الأوغاد والأنذال

إليك يا رسول اللَّه المشتكى ممّا أتت به أمّتك مع أبنائك الأطهرين من الظّلم والاضطهاد. والحمد للَّه ربّ العالمين.

المقرّم، مقتل الحسين عليه السلام،/ 488، 489- 490

وكان قد أرسل الإمام زين العابدين عليه السلام إلى المدينة من يخبر أهلها برجوع موكب أهل البيت عليهم السلام من كربلاء، فهرع النّاس لمّا سمعوا الخبر إلى خارج المدينة يتلقّون أهل البيت عليهم السلام، وبينما كان آل محمّد صلى الله عليه و آله و سلم مشتغلين بالعزاء، وإذا بهم يسمعون همهمة أهل المدينة الّذين خرجوا لاستقبالهم، وفي طليعتهم نساء المهاجرين والأنصار، فلمّا رأى الإمام زين العابدين عليه السلام ذلك، أمر عمّته السّيِّدة زينب عليها السلام وسائر النِّسوة باستقبال نساء أهل المدينة، فاستقبلنهنّ باكيات مستعبرات، فلمّا وقع نظر نساء أهل المدينة على السّواد الّذي ارتدته نساء أهل البيت عليهم السلام أحسسن بالمصيبة، فصرخن وضججن، وأقمن المدينة على رؤوسهنّ بكاءاً وعويلًا، وأسرعن نحو الخيام، فلمّا رأين الخيام خالية من الرِّجال، ولم

يَرَيْنَ فيها غير الإمام زين العابدين عليه السلام، علمن أ نّه لم يُبقِ لهم بنو أميّة من الرِّجال سواه، فاشتدّ بكاؤهنّ، وعلا نحيبهنّ، وقام كلّ جماعة منهنّ بأطراف واحدة من السّيِّدات الثّواكل، وأخذن يساعدنها بالبكاء على قتيلها، ويواسينها بمصابها، كما وأحطن بالسّيِّدة زينب عليها السلام أُمّ المصائب ينحن معها ويسألنها عمّا جرى عليها وعلى ذويها في كربلاء، ويلححن في سؤالهنّ عن المصائب الّتي طرقتها عليها السلام.

وهنا أخذت السّيِّدة زينب عليها السلام تشرح لهنّ بعض الجوانب من رزايا كربلاء قائلة:

بأيّ لسان أشرح لكنّ ما جرى علينا في كربلاء؟ أم بأيّ بيان أُفسِّر لكنّ مصائب يوم عاشوراء؟ إنّها مصائب سوداء ورزايا عظيمة، يودّ الانسان أن لا يراها في حياته أبداً، وقد سئمت الحياة على أثرها، فيا نساء قريش، ويا عقائل بني هاشم، إنّكنّ تسمعن منِّي شيئاً، ويطرقكنّ عنِّي حديث وكلام، ولكن أين السّمع من الرّؤية؟ وأين الغياب من الحضور والمعاينة، فلو شرحت لكنّ ما جرى علينا يوم عاشوراء صغاراً وكباراً، وما جرى على رجالنا من قتل وسلب، وعلى نسائنا من سبي وأسر ونهب، لَلُمتنّني كيف بقيت في الحياة مع كلّ ذلك، ولم أمت من شدّة المصاب وعِظَم الفاجعة؟، ثمّ ذكرت عليها السلام لهنّ مجملًا من ظلم بني أميّة وحقدهم، وجفائهم وقسوتهم عليهم، ممّا أبكت به العيون، وأقرحت منه الجفون، وأحرقت له القلوب، فعلا صراخ النِّسوة واشتدّ نحيبهنّ حتّى ضجّ لبكائهنّ وعويلهنّ أهل السّماوات وسكّان الملأ الأعلى، ثمّ التمس رجال أهل المدينة الّذين جاؤوا في استقبال الإمام زين العابدين عليه السلام وتسليته على مصابه، أن يعجِّل مع النِّسوة في الدّخول إلى المدينة والورود على جدِّهم رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم، فلبّى الإمام زين العابدين عليه السلام طلبهم وأمر بجمع الخيام وحمل الأثقال، والدّخول إلى المدينة المنوّرة الّتي فارقوها بكُره وخوف، ففعلوا ذلك ودخلوا المدينة بصراخ وعويل وحزن وأسى، وكان ذلك اليوم هو يوم جمعة، فارتجّت لبكائهم المدينة المنوّرة وتزلزلت حتّى كأنّ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم قد فارق الحياة في هذا اليوم.

[المدينة في عزاء وحِداد]: فلمّا دخل أهل البيت عليهم السلام المدينة وتراءى لهم مسجد جدّهم رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم توجّهت السّيِّدة زينب عليها السلام إلى قبر جدّها قائلة: «يا جدّاه! إنِّي ناعية

إليك ولدك الحسين عليه السلام» وما إن تمّ نعي السّيِّدة زينب عليها السلام أخاها الإمام الحسين عليه السلام إلى جدّها رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم حتّى ارتفع من القبر الشّريف أنين حزين سمعه الجميع فارتجفوا منه، وارتعدت له فرائصهم، واشتدّ بكاؤهم وحزنهم، وحيث إن كتب المقاتل أسهبت في ذكر هذا الموقف من السّيِّدة زينب عليها السلام وكلامها مع جدّها رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم عند قبره الشّريف، تركنا الكلام فيه معوّلين عليها.

ثمّ إنّ أهل المدينة عقدوا المأتم وأقاموا مجلس العزاء على الإمام الحسين عليه السلام إلى مدّة أسبوعين كاملين، فاشتغلوا بالعزاء والبكاء خمسة عشر يوماً، وإن كان جماعة من أهل المدينة قد أصبحوا في عزاء من يوم وصلهم خبر استشهاد الإمام الحسين عليه السلام ولكن هذه المدّة الأخيرة أي الخمسة عشر يوماً، فإنّها كانت أيّام عزاء المدينة برمّتها، وفصل حدادها بكلّها ومجموعها، حيث أصبحت ومن شدّة الضّجيج والبكاء نموذجاً من نماذج الحشر والنّشر، وساحة من سوح القيامة الكبرى.

كان هذا حال أهل المدينة الّذين لم يشهدوا واقعة كربلاء، وإنّما سمعوا عنها بعض الشّي ء، فكيف بحال الهاشميّات وذراري آل الرّسول صلى الله عليه و آله و سلم وأهل البيت عليهم السلام، وخاصّة السّيِّدة زينب عليها السلام، الّتي فقدت إخوتها ورجال أهل بيتها، بما فيهم الإمام الحسين عليه السلام في يوم واحد؟ ولذلك كانت السّيِّدة زينب عليها السلام في حزن دائم، وبكاء غالب، وحداد مستمرّ، حتّى احدودب ظهرها، وابيضّ شعرها، ووهن قوّتها، وضعفت حيلتها، ومع كلّ ذلك لم تفتر عليها السلام عن ذكر أخيها الإمام الحسين عليه السلام، ولم تضعف عن تبليغ هدفه الانسانيّ، وإيصال رسالته المكتوبة بالدّمع والدّم إلى كلّ الأجيال، وعلى ممرّ العصور والأزمان.

الجزائري، الخصائص الزّينبيّة،/ 194- 196

فلمّا دخلوا المدينة، خرجت امرأة من بني عبدالمطّلب، ناشرة شعرها، واضعة كمّها على رأسها تلقّاهم وهي تبكي وتقول:

ماذا تقولون إن قال النّبيّ لكم *** ماذا فعلتم وأنتم آخر الأمم

بعترتي وبأهلي بعد مُفتَقدي *** منهم أسارى وقتلى ضرِّجوا بدم

ما كان هذا جزائي إذ نصحتُ لكم *** أن تخلفوني بسوء في ذوي رحمي (1)

در الطراز المذهب گويد: چون راه به مدينه نزديك كردند و سواد مدينه نمايان شد، عليا مخدره زينب فرمود: «اى خواهران! از محمل ها فرود شويد و پياده گرديد كه اينك روضه منوره جدم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نمايان گرديد و فرمود: اى ياران! اين محمل ها را دور و اين شتران را به يك سوى بريد كه ما را تاب ديدن نمانده [است].»

در آن وقت چنان آهى بركشيد كه همى خواست روح مباركش از قالب بشريت بيرون تازد. پس بجمله فرود شدند ولوله غم و مصيبت برافراشتند و خروش محشر نمايان ساختند و اسبابى كه از شهداى كربلا داشتند، بگستردند و خيمه حضرت سيّد الشهدا عليه السلام را كه در هيچ منزل بر سر پا نكرده بودند، در برون مدينه بر سر پا كردند و مسند آن حضرت را گستردند. چون عليا مخدره اين بديد، چنان ناله بركشيد كه بيهوش روى زمين افتاد. چون به هوش آمد، با ناله جگر شكاف فرياد بركشيد: «وا فرقتاه أين الكماة أين الحماة وا لهفتاه.»

فما لي لا أروي الحمام بمهجته *** وكنت يحيى نور عين وعزّتي

يا أخي! يا حسين! هؤلاء جدّك وأمّك وأخوك الحسن وهؤلاء أقربائك ومواليك ينتظرون قدومك يا نور عيني قد قضيت نحبك وأورثتني حزناً طويلًا مطولًا ليتني متّ وكنت نسياً منسيّاً».

پس از آن روى به مدينه آورد و مدينه را مخاطب ساخت و فرمود: «أي مدينة جدّي فأين يومنا الّذي قد خرجنا منكِ بالفرح والمسرّة والجمع والجماعة ولكن رجعنا إليك بالأحزان والآلام من حوادث الزّمان فقدنا الرّجال والبنين وتفرّقت شملتا».

آن گاه به روضه جدّ منورش روان شد و هردو طرفِ در مسجد بگرفت و چنان ناله از جگر برآورد كه مسجد را متزلزل گردانيد و رسول خدا را سلام داد و گفت: «السلام عليك يا جدا! يا رسول اللَّه! إنّي ناعية إليك أخي الحسين».

ابومخنف گويد: اين وقت ناله بلند از قبر مطهر برخاست و مردمان از شدت بكا و نحيب به لرزه درآمدند و آن مخدره فرمود: «كاش مرا به خويش مى گذاشتيد تا سر به صحرا مى گذاشتم و خاك بيابان ها را با سرشك ديده تر مى كردم؛ زيرا چگونه داخل مدينه شوم و سئوال و جواب نمايم؟»

در آن وقت، زنان مدينه و هاشميات به استقبال زينب شتافتند و آن مخدره را در بدو حال نشناختند. چون حوادث روزگار آن مخدره را دگرگون كرده بود. زنان مهاجر و انصار و قرشيات چون آن حالت بديدند، خود را بر خاك و خواره بينداختند و گريبان ها چاك كردند. صورت ها بخراشيدند و چون ديوانگان مى گريستند كه سنگ را آب و ماهى آب را كباب مى ساختند و تماماً مبهوت و متحير چون شخص صاعقه زده يا امواتى بودند كه در عرصه عرصات از قبور بيرون آيند. پس زنان اطراف آن مخدره را فرو گرفتند تا او را به خانه برند و همى او را تسليت مى دادند. فرمود: «چگونه به خانه بروم و به كدام خانه داخل بشوم كه صاحب ندارد و همه كشته و در خون آغشته مى باشند؟»

و كلماتى فرمود كه دل هاى حاضران را از تن آواره ساخت.

محلاتى، رياحين الشريعه، 3/ 203- 205

كحالة، أعلام النِّساء، 2/ 98- 99


1) - ورود عليا مخدره زينب عليها السلام به مدينه طيّبه

وما أن وصل الرّكب الحزين قريباً من المدينة أمر الإمام زين العابدين عليه السلام بشر بن حذلم أن ينعى أبا عبداللَّه الحسين عليه السلام.

وانطلق بشر إلى المدينة، وعندما وصل إلى الجامع النّبويّ رفع صوته وهو يبكي ويقول:

يا أهل يثرب لا مقام لكم بها *** قتل الحسين فأدمعي مدرار

الجسم منه بكربلا مضرّج *** والرّأس منه على القناة يدار

فعجّ النّاس بالبكاء والنّحيب، وانطلقوا يستقبلون آل الرّسول صلى الله عليه و آله و سلم وانتشر الحزن وعمت الكآبة جميع الأوساط، فكان ذلك اليوم كاليوم الّذي مات به رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم، وازدحم النّاس على الإمام زين العابدين عليه السلام يعزّونه ويشاركونه الأسى والحزن. فخرج من الفسطاط وهو لا يتمالك من العبرة، وارتفعت الأصوات بالبكاء والحنين، فأومأ إلى النّاس أن أسكتوا فلمّا سكنت فورتهم خطب بينهم وذكر ما جرى عليهم من آل أميّة. ثمّ دخلوا المدينة فأنشأت أمّ كلثوم:

مدينة جدّنا لا تقبلينا *** فبالحسرات والأحزان جينا

خرجنا منك بالأهلين طراً *** رجعنا لا رجال ولا بنينا

وأخذت زينب بنت أمير المؤمنين بعضادتي باب المسجد وصاحت: يا جدّاه! إنِّي ناعية إليك أخي الحسين.

الصّادق، زينب وليدة النّبوّة والإمامة،/ 187- 188

زيارة السيِّدة زينب عليها السلام مكرّراً لأُمِّ البنين عليها السلام

ومن إخوتها العبّاس وعبداللَّه وجعفر وعثمان، أمّهم أمّ البنين فاطمة ابنة حزام الكلابيّة تزوّجها عليّ عليه السلام بإشارة أخيه عقيل، وكان عالماً بأنساب العرب وأخبارهم، وكانت من النِّساء الفاضلات العارفات بحقّ أهل البيت عليهم السلام كما كانت فصيحة بليغة لسنة ورعة ذات زهد وتُقىً وعبادة، ولإكبارها وجلالتها زارتها زينب الكبرى بعد منصرفها من واقعة الطّفّ كما كانت تزورها أيّام العيد (1).

النّقدي، زينب الكبرى،/ 11


1) - حكي ذلك عن مجموعة الشّهيد الأوّل.

رؤية السيِّدة زينب أمّها الزهراء عليهما السلام في المنام

رؤية السيِّدة زينب أمّها الزهراء عليهما السلام في المنام (1)

در الطراز المذهب از بحر المصائب نقل مى كند: روزى حضرت عليا مخدره زينب به نزد حضرت سيّد سجاد آمد. حضرت چون چشمش به آن مخدره افتاد، فرمود: «اى عمه! ديشب در عالم رؤيا چه ديدى و از مادرت فاطمه چه شنيدى؟»

آن مخدره عرض كرد: «تو از تمامت علوم آگاهى.»

آن حضرت فرمود: «چنين است و مقام ولايت همين است. اما من مى خواهم از زبان تو بشنوم و بر مصيبت پدرم بنالم.»

عرض كرد: «اى فروغ ديدار بازماندگان! چون چشمم قدرى آشنا به خواب شد، مادرم زهرا را با جامه سياه و موى پريشان نگران شدم كه روى و موى خود را با خون برادرم رنگين ساخته بود. چون اين حال بديدم، خويشتن را برپاى مباركش بيفكندم و به گريه و زارى صدا بركشيدم و از آن حال پر ملال پرسيدم.»

فرمود: «اى دختر من، زينب! اگرچه در ظاهر با شما نبودم؛ ليكن در باطن با شما بودم و از شما جدا نبودم. مگر خاطر ندارى كه عصر روز تاسوعا كه برادرت را از خواب برانگيختى، بعد از مكالمات بسيار، برادرت گفت: جد و پدر و مادر و برادرم بيامده بودند. چون باز مى شدند، مادرم وعده وصول از من بگرفت. اى زينب! مگر فراموش كردى شب عاشورا را كه ناله «وا حسناه! وا حسيناه!» از من بلند شد و تو با امّ كلثوم مى گفتى كه صداى مادرم را مى شنوم؟ همانا در آن شب با هزار رنج و تعب در اطراف خيمه ها مى گرديدم و ناله و فرياد مى زدم و از اين روى بود كه برادرت حسين به تو گفت: «اى خواهر! مگر صداى مادرم را نمى شنوى؟ اى زينب! مگر در وداع بازپسين فرزندم حسين و روان شدن او سوى ميدان من همى خاك مصيبت بر سر نمى كردم؟ اى زينب! چه گويم از آن هنگام كه شمر خنجر بر حنجر فرزندم حسين نهاد؟! سرش را در دامن داشتم و حيران و نگران بودم كه سر فرزندم حسين را بر نوك سنان برآوردند. اى زينب! اى دختر جان! من چه گويم از آن وقت كه لشكر از قتلگاه به سوى خيمه گاه روى نهاده اند و شعله نار به گنبد دوار برآوردند؟ اى دختر محنت رسيده من! همانا در نظاره بودم كه مردم كوفه با آن آشوب و همهمه و ولوله خيمه ها را غارت كردند و آتش در زدند و جامه هاى شما را بردند و عابد بيمار را از بستر به زمين افكندند و آهنگ قتلش كردند و تو نالان و گريان ايشان را باز مى داشتى و هنگامى كه شما را از قتلگاه عبور مى دادند، تمامت آن حالت را من نگران بودم و آن چهار خطاب به جد و پدر و مادر و برادر همى استماع مى كردم و اشك حسرت از ديده مى باريدم و آه جانسوز از دل پر درد بر مى كشيدم. اى دختر جان من! خون حسين است كه بر گيسوان من است و در همه جا با شما بودم خصوصاً هنگام ورود به شام و مجلس يزيدِ خون آشام و رفتار و گفتار آن نابه كار بدفرجام.»

عليا مخدره زينب مى فرمايد: «عرض كردم: اى مادر! از چه روى اين خون را از موى و روى پاك نفرمايى؟»

فرمود: «اى روشنى ديده! بايد با اين موى پرخون در حضرت قادر بى چون شكايت برم و داد خود را از ستمكاران و كشندگان فرزندم بجويم و عزاداران و گنهكاران امّت پدرم را شفاعت كنم. و تو را وصيت مى كنم كه سلام را به فرزند بيمارم سيّد سجاد برسانى و بگويى كه به شيعيان ما برساند كه در عزادارى و زيارت فرزندم حسين كوتاهى نكنند و آن را سهل نشمارند كه موجب ندامت آن ها در قيامت است.»

اقوال از متفردات بحر المصائب يكى همين قصه است و لا بأس به.

[اين خبر را ناسخ التواريخ در مدت توقف در شام نقل كرده است].

محلاتى، رياحين الشريعه، 3/ 205- 206


1) - خواب ديدن عليا مخدره زينب، مادرش فاطمه زهرا عليها السلام

حياة السيِّدة زينب عليها السلام في المدينة بعد وقعة الطّفّ وإلى وفاتها

حدّثنا زهران بن مالك،قال:سمعت عبداللّٰه بن عبدالرّحمان العتبيّ،يقول:حدّثني موسى بن سلمة،عن الفضل بن سهل،عن عليّ بن موسىٰ،قال:أخبرني قاسم بن عبدالرّازق وعليّ بن أحمد الباهليّ،قالا:أخبرنا مصعب بن عبداللّٰه،قال:كانت زينب بنت عليّ وهي بالمدينة تُؤَلِّب النّاس على القيام بأخذ ثأر الحسين،فلمّا قام عبداللّٰه بن الزّبير بمكّة وحمل النّاس على الأخذ بثأر الحسين وخلع يزيد،بلغ ذلك أهل المدينة، فخطبت فيهم زينب وصارت تُؤَلِّبهم على القيام للأخذ بالثّار،فبلغ ذلك عمرو بن سعيد فكتب إلى يزيد يعلمه بالخبر،فكتب إليه أن فرِّق بينها وبينهم،فأمر أن ينادي عليها بالخروج من المدينة والإقامة حيث تشاء.

فقالت:قد علم اللّٰه ما صار إلينا،قتل خيرنا،وسقنا كما تساق الأنعام وحملنا على الأقتاب،فوَاللّٰه لا خرجنا؛وإن أهريقت دماؤنا.

فقالت لها زينب بنت عقيل:يا ابنة عمّاه ! قد صدقنا اللّٰه وعده وأورثنا الأرض نتبوّأ منها حيث نشاء فطيبي نفساً وقرّي عيناً وسيجزي اللّٰه الظّالمين،أتريدين بعد هذا هواناً،ارحلي إلى بلدٍ أمن،ثمّ اجتمع عليها نساء بني هاشم (1)وتلطّفن معها في الكلام وواسينها (2).

وبالإسناد المذكور مرفوعاً إلى عبيداللّٰه ابن أبي رافع قال:سمعت محمّد أبا القاسم بن عليّ يقول:لمّا قدمت زينب بنت عليّ من الشّام إلى المدينة مع النِّساء والصِّبيان ثارت فتنة بينها وبين عمرو بن سعيد الأشدق والي المدينة 1من قِبَل يزيد،فكتب إلى يزيد يشير عليه بنقلها من المدينة (3)،فكتب له بذلك فجهّزها هي ومن أراد السّفر معها من نساء بني هاشم إلى مصر فقدمتها لِأيّامٍ بقيت من رجب (4).

حدّثني أبي،عن أبيه،عن جدِّي،عن محمّد بن عبداللّٰه،عن جعفر بن محمّد الصّادق،


1) [لم يرد في مرقد العقيلة زينب ].

2) [لم يرد في مرقد العقيلة زينب ].

3) [لم يرد في مرقد العقيلة زينب ].

4) - [ مرقد العقيلة زينب:ذي الحجّة ].

عن أبيه،عن الحسن بن الحسن قال:لمّا خرجت عمّتي زينب من المدينة خرج معها من نساء بني هاشم فاطمة ابنة عمّ الحسين وأختها سكينة.

وحدّثني أبي قال:روينا بالإسناد المرفوع إلى عليّ بن محمّد بن عبداللّٰه قال:لمّا دخلت مصر في سنة 145 سمعت عسامة المعافريّ يقول:حدّثني عبدالملك بن سعيد الأنصاريّ،قال:حدّثني وهب بن سعيد الأوسي،عن عبداللّٰه بن عبدالرّحمان الأنصاريّ، قال:رأيت زينب بنت عليّ بمصر بعد قدومها بأيّام،فواللّٰه ما رأيت مثلها،وجهها كأ نّه شقّة قمر.

وبالسّند المرفوع إلى رقيّة بنت عقبة بن نافع الفهريّ،قالت:كنت فيمن استقبل زينب بنت عليّ لمّا قدمت مصر بعد المصيبة،فتقدّم إليها مسلمة بن مخلد وعبداللّٰه بن الحارث وأبو عميرة المزنيّ فعزّاها مسلمة وبكىٰ،فبكت وبكى الحاضرون وقالت:

«هٰذٰا مٰا وَعَدَ الرَّحْمٰنُ وَ صَدَقَ الْمُرْسَلُونَ» (1)ثمّ احتملها إلى داره بالحمراء.فأقامت به أحد عشر شهراً وخمسة عشر يوماً وتوفّيت وشهدت جنازتها،وصلّىٰ عليها مسلمة بن مخلد في جمع بالجامع،ورجعوا بها فدفنوها بالحمراء بمخدعها من الدّار بوصيّتها.

حدّثني إسماعيل بن محمّد البصريّ-عابد مصر ونزيلها-قال:حدّثني حمزة المكفوف، قال:أخبرني الشّريف أبو عبداللّٰه القرشيّ،قال:سمعت هند بنت أبي رافع بن عبيداللّٰه بن رقيّة بنت عقبة بن نافع الفهريّ تقول:توفّيت زينب بنت عليّ عشيّة يوم الأحد لخمسة عشر يوماً مضت من رجب سنة 62 من الهجرة،وشهدت جنازتها ودفنت بمخدعها بدار مسلمة المستجدة بالحمراء القصوىٰ حيث بساتين عبداللّٰه بن عبدالرّحمان بن عوف الزُّهريّ.

العبيدلي،أخبار الزّينبات،115/-122 \عنه:السّابقي،مرقد العقيلة زينب،83/ - 85،موسىٰ محمّد عليّ،السّيِّدة زينب،137/-140

مسجد راوية مُستجد على [ قبر ] أمّ كلثوم.وأمّ كلثوم هذه ليست بنت رسول اللّٰه صلي الله عليه و آله الّتي كانت عند عثمان،لأنّ تلك ماتت في حياة النّبيّ صلي الله عليه و آله ،ودُفِنَت بالمدينة،ولا هي أمّ


1) - يس:52.

كلثوم بنت عليّ من فاطمة الّتي تزوّجها عمر بن الخطّاب لأنّها ماتت هي وابنها زيد بن عمر بالمدينة في يومٍ واحد ودُفِنا بالبقيع، (1)وإنّما هي امرأة من أهل البيت سُمِّيت بهذا الاسم،ولا يحفظ نسبها،ومسجدها مسجد بناه رجل قرقوبيّ من أهل حلب (2). (3)ابن عساكر،تاريخ دمشق،204/2-5-2 \عنه:الأمين،أعيان الشّيعة،136/7؛السّابقي،مرقد العقيلة زينب،108/

راوية (4)(5)بكسر الواو وياء مثناة من تحت مفتوحة (6)

بلفظ راوية الماء (7)قرية من غوطة دمشق بها قبر أمّ كلثوم.

ياقوت الحمويّ،معجم البلدان،743/2 \عنه:الأمين،أعيان الشّيعة،136/7؛الهاشمي،عقيلة بني هاشم،69/

زينب الكبرى(رضي اللّٰه عنها)بنت عليّ بن أبي طالب رضى الله عنه-وأُمّها فاطمة(رضي اللّٰه تعالى عنها)- أخت سيِّدنا الحسن والحسين(رضي اللّٰه عنهما).وهي مدفونة بقرية راوية قُرب حجيرا من غوطة دمشق المعروفة بقبر السِّت.(9 آ)[ ثمّ ذكر زوجها وأولادها كما ذكرناه ].

وذكر[ ها ] ابن طولون في مصنّف له فيها،وذكر لها مناقب وكرامات.ومشهدها الحاوي من الجلالة والإكرام ما هو لائق بمنصب بنت الكرام(رضي اللّٰه عنها).

قال الشّيخ أبو بكر الموصليّ في كتابه«فتح الرّحمان»:بقيت نحو اثنتي عشر سنة أزور السّيِّدة زينب الكبرى بنت عليّ بن أبي طالب(رضي اللّٰه عنها)،وهي أخت الحسن والحسين ومحسن الّذي ماتَ صغيراً،وكلّهم من فاطمة بنت رسول اللّٰه صلي الله عليه و آله .وهي مدفونة بقرية بقرب دمشق يُقال لها(راوية).وكنتُ لمّا أزورها لا أدخل قبرها ولا أستقبله بوجهي،بل أنحرف عنها لكونها أمّ المؤمنين(كذا)،على صورة ما ذكره العلماء أن يُعامل الزّائر


1) [ لم يرد في مرقد العقيلة زينب ].

2) [ لم يرد في مرقد العقيلة زينب ].

3) - [ زاد في الأعيان:قرقوبيّ منسوب إلى قرقوب في أنساب السّمعانيّ،بلدة بين واسط وكور الأهواز ا ه‍.].

4) [ لم يرد في الأعيان ].

5) [ لم يرد في عقيلة بني هاشم ].

6) [ لم يرد في الأعيان ].

7) [ لم يرد في عقيلة بني هاشم ].

الميِّت كما يعامله لو كان حيّاً.فبعض الأيّام زرتها على هذه الحالة،ونمتُ فرأيتها خرجت من قبرها وإذا بها(9 ب)امرأة محترمة متجالّة.فقالت:يا بنيّ ! زادك اللّٰه أدباً،إنّ جدِّي وأصحابه كانوا يزورون أمّ أيمن حاضنته بعد موتها،وإنّ أبا بكر رضى الله عنه قال لعمر رضى الله عنه:

اذهب بنا نزول أمّ أيمن.إنتهى. (1)

در چهار ميلى شرقى دمشق،قريه اى معروف به منيحه است كه آرامگاه سعد بن عباده در آن جا مى باشد.مسجد كوچك قشتگى بر سر خاك او بنا شده و بر سنگ گور او نبشته است:«هذا قبر سعد بن عبادة،رأس الخزرج صاحب رسول اللّٰه؛اين است گور سعد بن عباده،رئيس قبيلۀ خزرج از صحابۀ پيغمبر.»

در قريۀ جنوبى شهر كه يك فرسخ با آن فاصله دارد،مزار أم كلثوم،دختر على بن أبى طالب عليه السلام وحضرت فاطمه واقع است.گويند اسم او زينب بود و أم كلثوم كنيه اى است كه حضرت رسول به مناسبت شباهتى كه با خاله اش،أم كلثوم،دختر آن حضرت داشته،به وى داده است.

بر سر مزار أم كلثوم،مسجد بزرگى است كه اطراف آن هم منزل هايى دارد و اوقافى براى آن معين شده است.مردم دمشق آن جا را قبر السِّت أمّ كلثوم(قبر بانو أم كلثوم)مى خوانند.در آن جا،قبر ديگرى هم هست كه مى گويند،متعلّق به سكينه،دختر حسين بن على عليه السلام مى باشد.

موحد،ترجمۀ رحلة ابن بطوطة،99/1

العدوي،الزّيارات،21/-23

قال الشّيخ الشّعراني في متنه:أخبرني سيِّدي عليّ الخواص،أنّ السّيِّدة زينب المدفونة بقناطر السّباع ابنة الإمام عليّ (2)،وأ نّها في هذا المكان بلا شكّ،وكان يخلع نعله من عتبة الدّرب ويمشي حافياً حتّى يجاوز مسجدها ويقف تجاه وجهها ويتوسّل (3)إلى اللّٰه تعالىٰ في أنّ اللّٰه يغفر له ا ه‍. (4)

(تنبيه) أول من أنشأ قناطر الشباع الملك الظاهر ركن الدين بيبرس البندقداري ونصب عليها سباعاً من الحجارة فإن ركنه على شكل سبع ولذلك سميت قناطر السباع، وأيضاً في نور الأبصار، وكانت مرتفعة فلما أنشأ الملك الناصر محمد بن قلاوون الميدان السلطاني كان يتردّد إليه كثيراً ويمر عليها ويتضرر من ارتفاعها ويقال : إنه أشاع هذا والقصد إنما هو كراهته لنظر أثر أحد من الملوك قبله وبغضه أن يذكر أحد غيره بشيء يعرف به فأحب أن يزيلها لتبق القنطرة منسوبة له ومعروفة كما كان يفعل من محو آثار من تقدمه وتخليد ذكره فاستدعى الأمير علاء الدين والي مصر وأمره بهدمها وعبارتها أوسع مما كانت عليه بعشرة أذرع وأقصر من ارتفاعها الأول ففعل كما أمره وذلك في سنة خمس وثلاثين وسبعمائة ولم يضع سباع الحجر عليها فتحدث الناس بأن السلطان أزالها لكونها رنك سلطان غيره فامتعض لذلك وأمر علاء الدين بوضعها كما كانت عليه وهي باقية هناك إلى الآن إلا أن الشيخ محمداً المعروف بصائم الدهر شوه صورها كما فعل بوجه أبي الهول ظناً منه أنّ هذا الفعل من جملة القربات ا هـ . خطط . والسيدة زينب : لأنها باب قبول الدعاء. وقال العلامة الصبّان: وتجاه قبرها الشريف قبر سيدي محمد العتريس أخو السيد إبراهيم الدسوقي رضوان الله عنها ... أمين ].

وفي سنة ثلاث وسبعين ومائة وألف جدّد رحابها ووسّعه حضرة

1) - از مزارهاى اهل بيت رضى اللّٰه عنهم،مزار ام كلثوم دختر على بن أبى طالب رضي اللّٰه عنهما است و گويند:مزار زينب صغرى مكنّا به ام كلثوم-كه پيامبر صلي الله عليه و آله به مناسبت شباهت وى با دخترش أم كلثوم رضى اللّٰه عنها اين كنيه را بر او نهاد-نيز آن جاست و خدا به حقيقت اين امر آگاه تر است.مزار گرامى او در روستايى واقع در سمت قبلۀ شهر،موسوم به(راويه)است،و در فاصلۀ يك فرسنگى آن قرار دارد و بر آن مزار مسجدى بزرگ ساخته اند.بيرون از مزار،خانه هايى است و اوقافى دارد و اهل اين نواحى،آن جا را به نام«قبر السّت أم كلثوم»(مزار بانو أم كلثوم)مى شناسند.ما خود به آن جا رفتيم و شب خفتيم و از يارانش تبرّك جستيم.خداوند ما را به سبب آن زيارت مأجور فرمايد.اتابكى،ترجمۀ سفر نامۀ ابن جبير،342/

2) - [ إلى هنا حكاه في وسيلة الدّارين،433/3 ].

3) - [ أضاف في نور الأبصار والمعالي والسّيِّدة زينب:بها ].

4) [ نور الأبصار والمعالي:وفي لواقح الأنوار أنّ زينب المدفونة بقناطر السِّباع أخت الحسين (رضي الله عنهما).

المشار إليه أحسن اللّٰه وقوفه بين يديه (1)

(تنبيه) أول من أنشأ قناطر الشباع الملك الظاهر ركن الدين بيبرس البندقداري ونصب عليها سباعاً من الحجارة فإن ركنه على شكل سبع ولذلك سميت قناطر السباع، وأيضاً في نور الأبصار، وكانت مرتفعة فلما أنشأ الملك الناصر محمد بن قلاوون الميدان السلطاني كان يتردّد إليه كثيراً ويمر عليها ويتضرر من ارتفاعها ويقال : إنه أشاع هذا والقصد إنما هو كراهته لنظر أثر أحد من الملوك قبله وبغضه أن يذكر أحد غيره بشيء يعرف به فأحب أن يزيلها لتبق القنطرة منسوبة له ومعروفة كما كان يفعل من محو آثار من تقدمه وتخليد ذكره فاستدعى الأمير علاء الدين والي مصر وأمره بهدمها وعبارتها أوسع مما كانت عليه بعشرة أذرع وأقصر من ارتفاعها الأول ففعل كما أمره وذلك في سنة خمس وثلاثين وسبعمائة ولم يضع سباع الحجر عليها فتحدث الناس بأن السلطان أزالها لكونها رنك سلطان غيره فامتعض لذلك وأمر علاء الدين بوضعها كما كانت عليه وهي باقية هناك إلى الآن إلا أن الشيخ محمداً المعروف بصائم الدهر شوه صورها كما فعل بوجه أبي الهول ظناً منه أنّ هذا الفعل من جملة القربات ا هـ . خطط . والسيدة زينب : لأنها باب قبول الدعاء. وقال العلامة الصبّان: وتجاه قبرها الشريف قبر سيدي محمد العتريس أخو السيد إبراهيم الدسوقي رضوان الله عنها ... أمين ].

. (2)

و هم در آن كتاب مروى است كه چون جناب امّ كلثوم بعد از چهار ماه از ورود اهل بيت به مدينه طيبه چنان كه مسطور شد از اين سراى پر ملال به رحمت خداوند لا يزال پيوست و هشتاد روز از وفات آن مخدره بگذشت،جناب زينب خاتون يكى شب بسيار بگريست و بر سر و صورت خويش بزد تا از هوش بيگانه شد و چون بيامدند و آن حضرت را حركت دادند،مرغ روانش از اين تنگنا قفس عنصرى به شاخسار رياض رضوان آشيان ساخته بود.پس آل رسول و بنات بتول صلوات اللّٰه عليهم در ماتم آن حضرت به زارى و سوگوارى درآمدند و چنان ناله و فغان برآوردند كه اندوه عاشورا و آشوب نشور برپاى شد.به تقريبى كه در بعضى كتب نوشته اند،اين مخدره شبى مادرش فاطمه عليها السلام را به خواب ديد و بعد از آن خواب،همى بگريست تا وفات فرمود.

و نيز صاحب بحر المصائب گويد:اين كه از بعضى كتب مفهوم مى شود كه زينب خاتون در ديار شام مدفون است و هنگامى كه وفات مى فرمود،جناب امّ كلثوم زنده بود،جمع بين القولين ممكن نمى شود؛مگر اين كه گوييم،جناب امّ كلثوم و جناب زينب خاتون كه در مدينه وفات يافته اند،امّ كلثوم صغرى و زينب صغرى مى باشند،نه جناب امّ كلثوم و جناب زينب خاتون كه دختران حضرت فاطمۀ زهرا هستند؛يا به عكس اين باشد؛يعنى آن دو دختر كه در مدينه وفات كرده اند،از بطن مطهر حضرت صديقه طاهره سلام اللّٰه عليها و آن دو تن كه در شام به خاك رفته اند،از زوجۀ ديگر امير المؤمنين عليه السلام مى باشند.

و در كتاب نور الابصار مسطور است كه شعرانى در متن خويش نوشته است كه:سيّد حسن عليّ الخواص مرا خبر داد:سيده زينب خاتون كه در قناطر السباع دفن شده،دختر على عليه السلام است؛و بى شك در اين مكان است و عليّ الخواص چون به زيارت آن مرقد مطهر شدى،در عتبه درب نعلين بكندى و با پاى برهنه گام نهادى تا از مسجدش بگذشتى و در برابر رويش بايستادى و از او به خداى تعالى توسل جستى تا او را بيامرزد.

و در لواقح الانوار مسطور است:زينبى كه در قناطر السباع مدفون شده،خواهر حسين عليه السلام است و در طبقات شعرانى در ذيل ترجمۀ احوال امام حسين عليه السلام مذكور مى باشد كه خواهر آن حضرت كه در قناطر السباع مصر دفن شده است،باصوتى بلند اين شعر انشاد كرد،گاهى كه از پرده سرش بيرون بود:«ماذا تقولون إذ قال النبيُّ لكم»؛تا آخر اشعار مذكوره.لكن در شرح عقود الجمان اين ابيات را از دختر عقيل بن ابيطالب چنان كه اشارت يافت،مسطور داشته است.

صاحب نور الابصار مى گويد:مانع چيست كه هر دو تن خوانده باشند ؟ و هم روايتى كه در نور الابصار از تاريخ قَرمانى باز مى نمايد،دليل بر اين است كه آن مخدره آن خطبه مشهوره را در كوفه قرائت فرموده است.

معلوم باد اوّل كسى كه انشاى قناطر السباع را نمود،ملك الظاهر ركن الدين بيبرس السنبد قدارى است.در آن جا چندين صورت سباع را از سنگ برآورد.از اين روى قناطر السباع نام يافت و از آن پس،بعضى فرمان گذاران مصر ديگرگونش ساختند و تا كنون به حال خود باقى است.

شيخ عبدالرحمان الاجهورى المقرى در كتاب خود مشارق الانوار مى گويد كه در سال يك هزار و يك صد و هفتادم هجرى اندوهى بزرگ مرا دريافت.پس به مقام سيده زينب مذكوره روى نهادم و اين قصيده را در حضرتش انشاد كردم و از بركتش آن غم زايل شد:

آل طٰه لكم علينا الولاء *** لا سواكم بمالكم آلاء

مدحكم في الكتاب جاء مبيناً *** أنبأت عنهُ ملّةٌ سمحاء

حبّكم واجب على كلّ *** شخصٍ حدّثتنا بضمنه الأنباء

إنّني لست أستطيع امتداحاً *** لعلاكم وأنتم البلغاء

كيف مدحي يفي بعلياء من قد *** عجزت عن بلوغه الفصحاء

مدحكم إنّما يريد بليغ *** وقفت عند حدّه الشعراء

شرّفت مصرنا بكم آل طٰه *** فهنيئاً لنا وحقّ الهناء

منكم بضعة الإمام عليّ *** سيف دين لمن به الاهتداء

خيرة اللّٰه أفضل الرسل طرّاً *** من له بيوم المعاد اللواء

زينب فضلها علينا عميم *** وحماها من السقام شفاء

كعبة القاصدين كنز أمانٍ *** وهي فينا يتيمة عصماء

وهي بدر بلا خسوف وشمس *** دون كسفٍ وبضعة زهراء

وهي ذخري وملجاي وأماني *** ورجائي ونعم ذاك الرجاء

قد أنخت الخطوب عند حماها *** فعسىٰ تنجلي بها الضّرّاء

ليس إلّاك وصلتي لنبيٍّ *** خمدت عند نصره الأعداء

من كراماتها الشموس أضاءت *** أين منها السُّها وأين السماء

من أتاها وصدره ضاق صدراً *** من عسيرٍ أو ضاق عنه الفضاء

حلّت الخطب مسرعاً وجلته *** فانجلىٰ عنه عسره والعناء

لا يضاهي آل النبيّ وصيف *** لا يوفي كمالهم أدباء

شرفت منهم النفوس وساروا *** حيثما أشرفوا فهم شرفاء

وعليهم جلالة وفخار *** ووقار وهيبة وضياء

نوّروا الكون بعد كان ظلاماً *** إذ أضاءت ذراهم العرباء

كلّ مدحٍ مقصّر بعلاهم *** كلّ فردٍ من هداهم لآلاء

بهم الفضل من السّتّ فأنّىٰ *** من سواهم يكون فيه استواء

إنّ هل يستوي الّذين دليل *** ولتطهيرهم بذاك اقتفاء

إنّ لي يا كرام حقّ جوارٍ *** فاحفظوه فإنّكم أمناء

عن أبيكم روى الثّقات *** حديثاً حدّثتنا بضمنه الأنباء

إنّ بالجار لم يزل يوصِّي جبرا *** ئيل معناه ليس فيه خفاء

لست أخشى الضياع والحبّ عندي *** طبّ قلبي ومقلتي وجلاء

بينكم مهبط لجبريل وحياً *** فيه تغدو الملائك الكرماء

من أتىٰ حبّكم وكان أسيراً *** لدواعيه زال عنه الشقاء

يا كرام الورىٰ أغيثوا نزيلاً *** أجحفته الخطوب والأدواء

قسماً إنّ وصفكم في الثريا *** أيّدتكم نجومها والسماء

فتوسّل بهم لكلّ صعيب *** حيث جاء ابتغوا فهم شفعاء

وصلاة على النبيّ وآلٍ *** وكذاك الصحابة الأتقياء

ما حمام بروضةٍ قد تغنّىٰ *** أو على الدوح تسجع الورقاء

أو عبيد الرحمان أنشا مدحاً *** آل طه لكم علينا الولاء

و نيز در رسالۀ صبّان چون نور الابصار مسطور است و در كتاب تحفة الاحباب نيز به مشهد سيده زينب بدون اين كه معلوم باشد كيست،اشارت رفته است؛واللّٰه تعالى اعلم.

صاحب انوار الشهادة و صاحب بحر المصائب از كتب عديده نقل مى نمايند كه چون مردم مدينه طيبه چنان كه راقم حروف در كتاب احوال حضرت امام زين العابدين عليه السلام به تفصيل مرقوم نمود،بعد از شهادت حضرت سيّدالشهدا صلوات اللّٰه عليه و ظهور فسق و فجور و كفر و شقاق يزيد لعنة اللّٰه عليه بر يزيد لعنت كرد و او را از خلافت و امارت خويش خلع كرد،عبداللّٰه بن زبير نيز كوس مخالفت بنواخت و هواى خلافت برداشت و همه با وى گفتند كه مردمان فوج از پس فوج به حضرت امام زين العابدين مى شوند و با آن حضرت بيعت مى نمايند.

و نيز بدو پيوست كه عبداللّٰه بن جعفر شوهر جناب زينب خاتون در همان سال از سراى پر ملال رخت بيرون نهاد و بر آن انديشه شد كه به اين بهانه اهل بيت را ديگر باره به شام آورد و زينب خاتون را در حباله نكاح خويش درآورد.

پس مسلم بن عقبه را با لشكرى گران به قتل مردم مدينه و تاراج اموال ايشان و ويران كردن محلۀ بنى هاشم و اسير ساختن اهل بيت رسول خدا و ديگر باره آوردن ايشان را به شهر شام فرمان داد و آن خبيث به مدينه بيامد و به قتل و غارت مردم مدينه بكوشيد و محلۀ بنى هاشم را ويران ساخت و اهل بيت را اسير كرد؛اما به حالت احترام روى به شام نهاد.

و به قولى با هزارگونه رنج و آزار به سوى دمشق رهسپار شد و بر گردن جملگى غل و زنجير بگذاشت.حتى اطفال را از اين زحمت معاف نداشت و در طى منازل نيز بر تافتگى و تشنگى ايشان ترحم نمى كردند و با اين گونه زحمت و مشقت ايشان را منزل به منزل بكوچانيدند تا به دمشق نزديك شدند.

و چون سواد دمشق نمودار شد،حضرت زينب سلام اللّٰه عليها به گريستن آمد و به درگاه حضرت ذى المنن دست به دعا بركشيد كه اى خداوند مهربان ! اى پناه بى كسان و اى ياور درماندگان ! بر ما مردم غريب و بى كس رحمت كن و مرا بميران كه ديگر باره با اين حال به مجلس يزيد نشوم.ناگاه آن حضرت بيمار شد و در بستر بيمارى بدون پرستارى و تيمارى بيفتاد و حضرت سجاد عليه السلام را بخواند و گفت:«من وداع جهان خواهم گفت.چند وصيت با تو دارم:

نخست اين كه،چون برادرم در هنگام شهادت اطفال خود را به من سپرد،من نيز سفارش ايشان را به تو گذارم.چه ايشان را پرستارى و غمخوارى نيست و همه اسير و دستگير هستند.ديگر آن كه چون به مجلس يزيد شويد،با آن ظالم به مدارا سخن كن و كلماتش را متعرض مباش و پاسخ مران.شايد به قتل تو فرمان كند و من نيستم كه گزندش را برتابم.

ديگر اينكه،چون به شام درآمدى،سلام مرا به سر بريدۀ پدرت برسان و در عوضِ من آن سر را ببوس و عرض كن كه زينب در فراق تو بسوخت و دلش كباب گشت.

ديگر اينكه،بفرماى تا زنان مرا غسل دهند و كفن كنند و تو بر من نماز بگذار.»

آن وقت،از غسل ندادن و كفن ناكردن بدن سيّد الشهدا سلام اللّٰه عليه بگريست.

و ادامه داد:«ديگر اينكه،بعد از دفن من بر قبر من تلاوت قرآن بفرماى ! چه در اين بيابان غريب هستم.»

و از پس اين كلام نيز به ياد سيّدالشهدا بگريست كه در عوض اين اعمال بر بدن مباركش اسب بتاختند.

چون از اين وصايا بپرداخت،زنان و اطفال را طلب كرد و با آن ها وداع فرمود و صورت جملگى را ببوسيد و آواى جملگى به گريه و ناله بلند گشت.آن گاه فرمود:«أشهد أن لا إلٰه إلّااللّٰه وانّ جدّي رسول اللّٰه وانّ أبي وليّ اللّٰه».

و روح مقدسش به آباء عظامش و امهات صالحين گرامش ملحق گشت.

از پس وفات آن حضرت،امام زين العابدين عليه السلام كسى را به آن گروه ملعون فرستاد و آبى از بهر غسل آن مظلومه طلب كرد.از ميان آن جماعت،ملعونى فرياد برآورد كه:«شما خارجى هستيد و جايز نيست كه شما را غسل دهند.»

آن حضرت آهى كشيد و بگريست و فرمود:«اگر آب نمى دهند،كار به تيمم كنيد.»

پس بدن شريفش را بدل غسل تيمم دادند و به روايت ديگر،به دعاى امام عليه السلام آبى آشكار گشت و آن حضرت را غسل دادند و در حوالى شام دفن كردند و روى به شام نهادند.

در انوار الشهادة از كتاب تبصرة الذاكرين مسطور است كه شيخ محمّد بغدادى شافعى در كتاب منتخب السير نوشته است:چون يزيد پليد بعد از شهادت حضرت امام حسين عليه السلام همى خواست اعمال شنيعه خود را پوشيده سازد،از اين روى اظهار كراهت مى كرد و آن امر را به ابن زياد منسوب مى داشت.

و چون عبداللّٰه بن جعفر به سراى ديگر خراميد،در حضرت سجاد عليه السلام مكتوبى فرستاد و اظهار ارادت و خلوص نيت و تلافى گذشته مى داد و باز مى نمود كه:«به آن اراده هستم كه حضرت زينب خاتون را به حبالۀ نكاح خود درآورم.چه برطبق خبر صحيح،مى دانم كه ملامسۀ جلد فرزند فاطمه اسباب رستگارى و درآمدن به بهشت است.او را در نهايت احتشام و عزت روانه شام كنيد.»

چون حضرت سجاد اين خبر را با عمۀ خويش باز داد،آن مخدره را گريه فرو گرفت و قطرات اشگ از ديده به ديدار آورد.امام عليه السلام فرمود:«اى عمه ! زارى مكن.به اين سفر بايدت رفت و اين سفر آخر تو است و يزيد را ديدار نخواهى كرد و در حوالى شام وفات مى نمايى.»

لا جرم جناب زينب خاتون به فرمان آن حضرت سفر شام را ساخته گشت و همى راه پيمود تا به همين مقام كه مدفن او است رسيد.در اين وقت خبر مرگ يزيد را بشنيد و مصايب شام را به نظر درآورد.بيرون شتافت و در پشت خيمه باغى بود كه به آن خيمه نزديك بود.پس در كنار جويى آب تنها نشسته به گريه و زارى درآمد و چندان بگريست كه مدهوش شد و در آن آب بيفتاد و آب نهر سد شد.باغبان شتابان بيامد و به دست اندر بيلى داشت به گمان اين كه راه آب را بسته اند.باقوت تمام بيل را در آن آب فرود آورد؛چنان كه پيشانى آن حضرت را شكافت.باغبان آب را خون آلود ديد و حيران بماند.

مقارن اين حال،خدام آن مظلومه بيامدند و آن حضرت را با سر شكافته به خيمه درآوردند و آغاز گريه و زارى كردند.چون صاحب باغ به حال آن مخدره معرفت يافت،در طلب معذرت به خدمتش شتافت.حضرت زينب خاتون عذرش را بپذيرفت و قرار بر آن شد كه آن باغ،مقبره و صحن مباركش باشد.صاحب باغ نيز پذيرفتار گشت و آن حضرت به همان ضربت شهادت يافت و در آن باغ مدفون شد.

و بنا به آن روايت كه تمامت اهل بيت را ديگر باره به شام بردند،نوشته اند كه حضرت سيّد الساجدين سلام اللّٰه عليه فرمود كه:«مصيبت ما در اسيرى دوم شام از دفعه نخست سخت تر بود؛زيرا در دفعه اوّل چون خواستند ما را به مجلس يزيد برند،ريسمان به گردن داشتيم و به دفعۀ دوم زنجيرها به گردن ما درآوردند.در دفعۀ اوّل،چوب بر سر ما فرود آوردند و در مرتبۀ دوم كعب نيزه و پشت شمشيرها بر سر و پشت ما مى زدند.در دفعۀ اوّل،ما را در خرابه حبس نمودند و در كرت ثانى در زندانى تاريك محبوس بوديم.در دفعۀ نخست كنيزكان شامى به ديدن ما مى آمدند و به دفعۀ دوم،باب زندان را استوار كردند كه هيچ كس را ممكن نبود تا بر ما درآيد.

و مى فرمود:چون ما را به مجلس يزيد مى بردند،سرايش را در بندهاى بسيار و به هر دربندى خادمانش ايستاده بودند و تيغ هاى برهنه در دست داشتند.چون به آن دربندها مى رسيديم،به ما فحش مى دادند و بر سر اطفال يتيم شمير مى زدند و آن ها گريه و جزع مى كردند و هيچ كس بر آن ها ترحم نمى نمود و ما را با اين هيأت با سر برهنه و زنان را با موى پريشان وارد مجلس آن ظالم كردند و او به خوردن طعام مشغول بود و به هيچ وجه با ما متعرض نمى گشت و اطفال ما گرسنه و با دست بسته و گردن هاى جراحت يافته از زنجيرها نزدش ايستاده بودند و اشك از ديده مى باريدند.سكينۀ مظلومه روى به مدينه آورد با سوز دل به جدش خطاب كرد:

أيا جدّنا صرنا غنائم للعدىٰ *** كأ نّا بأيديهم أسيرات ديلم

إلى آخر الأبيات.

در كنز الانساب مسطور است:در شهر دمشق،در مسجد بنى اميّه طاقى مخصوص بود كه سر مبارك حضرت امام حسين عليه السلام را در آن طاق نهاده و خون سر مباركش در آن جا چكيده بود.گاهى كه مسيب ابن قعقاع خزاعى خروج كرد و اهل بيت را از كوه لبنان بيرون آورد،چون به شهر دمشق رسيدند و زينب خاتون را نظر به آن خون بيفتاد،در ساعت به جوار رحمت حضرت احديت برفت و تربت شريفش نزديك به همان طاق است و در آن جايگاه مسجدى ساخت كه مسجد اكبرش خواندند.اين نام به سبب آن قطرۀ خون مبارك يافت.

در بعضى كتب متأخرين نوشته اند كه تربت منور حضرت زينب خاتون به اصحّ روايات در يكى از قراى شام و اينك آن مضجع مشهور و محل زيارت نزديك و دور است.

و پاره اى متتبعان اهل خبر نوشته اند:هنگامى چنان افتاد كه در مدينة الرسول حالت قحط و غلا روى داد.عبداللّٰه بن جعفر با عيال خود به طرف شام روى نهاد تا در آن جا بماند و بعد از رفع قحطى به مدينه باز شود.در آن ايام كه در شام توقف داشت،در ضيعه و قريه اى كه اكنون مزار منور حضرت زينب در آن جا واقع است،آن حضرت را حالت استقامت از مزاج عصمت امتزاج بگشت و به آن رنج درگذشت و در همان جا به خاك رفت.

راقم حروف گويد:در اين جمله اخبار كه در باب مزار حضرت صديقه صغرى زينب كبرى و دوباره اسير شدن اهل بيت و رفتن به شام و وفات حضرت زينب سلام اللّٰه عليهم به روايات عديده مسطور گشت،به دلائل متعدده محل اعتماد نشايد شمرد.

زيرا در كتب متقدمين ياد نكرده اند و نيز على سبيل التحقيق عبداللّٰه بن جعفر سال هاى دراز بعد از يزيد وفات كرد و تا زنده بود،حضرت زينب از حباله نكاحش بيرون نشده بود كه بگوييم يزيد مى توانست درصدد تزويج آن مخدره برآيد.

ديگر اين كه،يزيد با هزارگونه بيم و تشويش مى زيست و اهل بيت را با نهايت حشمت به مدينه مراجعت داد و حضرت على بن الحسين عليهما السلام نيز كنارى گرفت و يزيد از كردار آن حضرت خوشنود مى بود و چون مسرف بن عقبه را به مدينه مى فرستاد،در رعايت جانب آن حضرت بسى سفارش نمود و نيز قرائت پاره اى اشعار را كه در اين سفر دوم به حضرت سكينه نسبت داده اند،همان ابيات است كه در سفر نخست فرمود.

ديگر اين كه،آن گونه وصايا كه از حضرت زينب در حالت رحلت از اين سراى به حضرت امام زين العابدين سلام اللّٰه عليهما منسوب مى دارند،هرگز در نظر هيچ خردمند پسند نيايد.چگونه با امام زمان و حجت يزدان اين گونه سخن مى كنند؛با مثل حضرت زينب؛كسى كه او را عالمه و فهمه و عارفه و كامله در لسان امام مى خوانند ؟

ديگر اين كه،سر مبارك امام حسين عليه السلام مگر در آن وقت در شام بود يا مكان معينى داشت كه به امام عليه السلام وصيت فرمايد كه آن سر مبارك را در عوض من ببوس؟ آنچه در كنز الانساب مسطور است،بيش تر از درجۀ اعتبار خارج است؛چنان كه چون بر ساير مرقومات آن كتاب نيز بنگرند،بر اين جمله شهادت دهند.

اين كه اين مطالب در اين جا مسطور گشت،براى آن است كه شايد در هر خبرى مفصل فقرۀ چند مقرون به صحت باشد و آنچه محل ترديد باشد،به آن اشارت رود تا از اين بعد ديگران در ورطۀ اشتباه دچار نشوند و آنچه صحيح مى نمايد اين است كه حضرت زينب بعد از مراجعت به مدينۀ طيبه وفات كرده و در مدينه مدفون شده است.ديگر وفاتش در چه وقت بوده است ؟ خدا مى داند.

و اين زينبيه كه در شام است،گمان مى رود كه همان دختر امام حسين عليه السلام باشد و آن كه در قناطر السباع است،دختر امير المؤمنين صلوات اللّٰه عليه است؛اما نه از بطن حضرت فاطمه زهرا سلام اللّٰه عليها.

و اگر گوييم:اين مزارى كه در شام است،البته از حضرت زينب كبرى است،بايد به آن روايت مذكور اعتماد كنيم كه عبداللّٰه بن جعفر آن حضرت را با خود ببرد و در شام وفات كرد و در خاك شد.

و نيز تواند بود كه زينبيۀ شام منسوب به يكى از دختران يا فرزند زادگان ايشان باشد؛چنان كه در اغلب امام زادگان حالت بر اين منوال است كه اسامى آباى او را بر زبان نمى آورند و به آن جدى كه امام يا پسر امام است،منسوب مى دارند؛زيرا وى مشهورتر است.در ساير مردم نيز در مقام نسبت همين معاملت مى رود.مثل آن كه فلان شخص را كه مثلاً به پنج پشت به پادشاه يا وزير مى رسد،شاهزاده و وزير زاده مى گويند يا فلان كس را شايد بيست پشت تا به امام فاصله دارد،امامزاده مى خوانند.هم اكنون بعد از اين چند مدت ديرباز و ساليان دراز،چگونه توانيم بدون خبرى صحيح و يا حكمى صريح كه از مقامات معتبره رسيده باشد،به چنين امور و اين نوع نسبت ها بالصراحة تصديق يا تكذيب نماييم ؟

منتهاى امر اين است كه به قرائن عقليه و نقليه و ترتيب پاره اى مقدمات و ملاحظۀ تناسب بعضى اخبار و امارات،ظنى متاخم به علم را توانيم توليد كرد و به آن استنادى ناقص نمود؛واللّٰه تعالى اعلم به حقايق الاسرار.

چنان كه در مصر نيز به اين نام چند قبر موسوم است؛يكى در قناطر السباع و ديگرى قبرى است كه بر آن نوشته اند:اين قبر شريفۀ زينب بنت احمد بن عبداللّٰه بن جعفر بن محمّد بن على بن ابيطالب رضى اللّٰه عنهم است و اين محمّد را همان محمّد بن حنفيه دانند؛اما صحيح نيست چه دخول محمّد به مصر معلوم نيست؛ چنان که در حق حضرت سکینه و رقیه سلام الله علیهما این اختلافات وارد است؛ وكذلك غيرها.

۱-۱ . [ قریب به مضمون این مطلب در ناسخ التواريخ حضرت زينب علیها السلام ٢٠ / ٥٣٤ تکرار شده است ].

سپهر ناسخ التواریخ حضرت زینب کبری علیها السلام 2 / 534 . 569 - 579


1) [ نور الأبصار والمعالي:وفي لواقح الأنوار أنّ زينب المدفونة بقناطر السِّباع أخت الحسين (رضي الله عنهما).

2) - 1در كتاب بحر المصائب مسطور است كه حضرت زينب خاتون صلوات اللّٰه عليها بعد از واقعۀ كربلا وآن محنت و بلا و رنج شام و زحمت ايام چندان بگريست كه بالايش خميده و گيسوانش سفيد شد و دائم الحزن بزيست تا به ديگر سرا رخت كشيد.1

الصّبّان،إسعاف الرّاغبين،218/ \مثله الشّبلنجي،نور الأبصار،377/،379؛ المازندراني،معالي السّبطين،224/2؛موسىٰ محمّد عليّ،السّيِّدة زينب،146/

إنّ أهل السّير ذكروا أ نّها لم تمكث بعد أخيها إلّايسيراً وقد قيل:إنّها توفّيت بعد ورود المدينة بثمانين يوماً وإنّ قبرها بها ولكن لها قبر معروف بالشّام وآخر بمصر ومَن شاء شرح ذلك فليراجع كتب السّير،وعمرها حين توفّيت دون السِّتين ولم أتحقّق تاريخ وفاتها فتفحّص. المامقاني،تنقيح المقال،3-80/2

(تنبيهات الأوّل)إنّ في خارج دمشق موضعاً يعرف بالزّينبيّة وفيه بقعة يقال:إنّها بقعة زينب الكبرىٰ بنت أمير المؤمنين،ولكن لم أعثر في المزارات المعتبرة والمقاتل ما يؤيِّد ذلك بل قد صرّح الفاضل ميرزا عبّاس قليخان المستوفي في تاريخه الطّراز المذهّب بأنّ الّذي يصحّ عنده أنّ زينب لمّا رجعت من الشّام توفّيت بالمدينة المنوّرة ودفنت هناك، قال:ولا أدري متىٰ كان وفاتها،ثمّ قال:وأظنّ أنّ البقعة المزبورة هي لزينب الصّغرىٰ بنت الحسين عليه السلام،أو لأحد بناتها أو أحفادها هذا.ونقل بعض الموثّقين عن أستاده المحدِّث النّوري (1)انّه وقع قحط عظيم في المدينة،وأنّ عبداللّٰه بن جعفر انتقل إلى الشّام فراراً من القحط،ومن قصده الرّجوع إلى المدينة بعد ارتفاع القحط عنها،وكانت زينب معه.فاتّفق أ نّها مرضت في أيّام إقامتها في الشّام في القرية الّتي فيها المزار الآن فماتت هناك في ضيعة في تلك القرية،انتهىٰ. (2)ويحتمل أن تكون البقعة لزينب الصّغرىٰ بنت أمير المؤمنين عليه السلام المكنّاة بأمّ كلثوم.

قال ابن جبير في رحلته:ومن مشاهد أهل البيت(رضي اللّٰه عنهم)مشهد أمّ كلثوم ابنة عليّ ابن أبي طالب(رضي اللّٰه عنهما)ويقال لها:زينب الصّغرىٰ وأمّ كلثوم كنية أوقعها النّبيّ


1) - [ إلى هنا لم يرد في مرقد العقيلة زينب ].

2) - [ من هنا لم يرد في مرقد العقيلة زينب ].

صلى الله عليه و آله و سلم عليها لشبهها بابنته أمّ كلثوم(رضي اللّٰه عنها)واللّٰه أعلم بذلك ومشهدها الكريم بقرية قبل البلد تعرف براوية على مقدار فرسخ وعليه مشهد كبير وخارجه مساكن وله أوقاف وأهل هذه الجهات يعرفونه بقبر السّتّ أمّ كلثوم مشينا إليه وتبرّكنا برؤيته،نفعنا اللّٰه بذلك. آل بحر العلوم،تحفة العالم،235/1-236 \عنه:السّابقي،مرقد العقيلة زينب،192/

محل قبرها: يجب أن يكون قبرها في المدينة المنوّرة فإنّه لم يثبت أ نّها بعد رجوعها للمدينة خرجت منها وإن كان تاريخ وفاتها ومحل قبرها بالبقيع وكم من أهل البيت أمثالها من جهل محلّ قبره وتاريخ وفاته خصوصاً النِّساء وفيما الحقّ برسالة(نُزهة أهل الحرمين في عمارة المشهدين)في النّجف وكربلاء المطبوعة بالهند،نقلاً عن رسالة تحيّة أهل القبور بالمأثور عند ذكر قبور أولاد الأئمّة عليهم السلام ما لفظه:ومنهم زينب (1)الكبرىٰ بنت أمير المؤمنين عليه السلام وكنيتها أمّ كلثوم (2)قبرها في قرب زوجها عبداللّٰه بن جعفر الطّيّار خارج دمشق الشّام معروف جاءت مع زوجها عبداللّٰه بن جعفر أيّام عبدالملك بن مروان إلى الشّام سنة المجاعة ليقوم عبداللّٰه بن جعفر في ما كان له من القرىٰ والمزارع خارج الشّام حتّى تنقضي المجاعة فماتت زينب هناك ودفنت في بعض تلك القرىٰ هذا هو التّحقيق في وجه دفنها هناك وغيره غلط لا أصل له (3)فاغتنم فقدوهم في ذلك جماعة فخبطوا العشواء (4)ا ه‍ بحروفه.

وفي هذا الكلام من خبط العشواء مواضع:

(أوّلاً)إنّ زينب الكبرىٰ لم يقل أحد من المؤرِّخين أ نّها تكنّىٰ بأمّ كلثوم فقد ذكرها المسعوديّ والمفيد وابن طلحة وغيرهم ولم يقل أحد منهم أ نّها تكنّىٰ أمّ كلثوم بل كلّهم سمّوها زينب الكبرىٰ وجعلوها مقابل أمّ كلثوم الكبرىٰ وما استظهرناه من أ نّها تكنّىٰ أمّ


1) - [ في المعالي مكانه:قال المرحوم ثقة الإسلام السّيِّد حسن صدر الدّين طاب ثراه في كتاب نزهة أهل الحرمين زينب...].

2) - [ إلى هنا لم يرد في وسيلة الدّارين ].

3) - [ إلى هنا حكاه في وسيلة الدّارين،432/ ].

4) - [ إلى هنا حكاه في المعالي،224/2 ].

كلثوم ظهر لنا أخيراً فساده كما مرّ في ترجمة زينب الصّغرىٰ.

(ثانياً)قوله قبرها في قرب زوجها عبداللّٰه بن جعفر،ليس بصواب ولم يقله أحد، فقبر عبداللّٰه بن جعفر بالحجاز ففي عمدة الطّالب والاستيعاب وأسد الغابة والإصابة وغيرها أ نّه مات بالمدينة ودفن بالبقيع،وزاد في عمدة الطّالب القول بأ نّه مات بالأبواء ودفن بالأبواء ولا يوجد قرب القبر المنسوب إليها براوية قبر ينسب لعبداللّٰه بن جعفر.

(ثالثاً)مجيئها مع زوجها عبداللّٰه بن جعفر إلى الشّام سنة المجاعة لم نره في كلام أحد من المؤرِّخين مع مزيد التّفتيش والتّنقيب وإن كان ذكر في كلام أحد من أهل الأعصار الأخيرة فهو حدس واستنباط كالحدس والاستنباط من صاحب التّحيّة،فإنّ هؤلاء لمّا توهّموا أنّ القبر الموجود في قرية راوية خارج دمشق منسوب إلى زينب الكبرىٰ وإنّ ذلك أمر مفروغ منه،مع عدم ذكر أحد من المؤرِّخين،لذلك استنبطوا لتصحيحه وجوهاً بالحدس والتّخمين لاتستند إلى مستند،فبعض قال:إنّ يزيد(عليه اللّعنة)طلبها من المدينة، فعظم ذلك عليها،فقال لها ابن أخيها زين العابدين عليه السلام:«إنّكِ لا تصلين دمشق»،فماتت قبل دخولها وكأ نّه هو الّذي عدّه صاحب التّحية غلطاً لا أصل له،ووقع في مثله،وعدّه غنيمة،وهو ليس بها،وعدّ غيره خبط العشواء وهو منه،فاغتنم فقدوهم كلّ من زعم أنّ القبر الّذي في قرية راوية منسوب إلى زينب الكبرىٰ،وسبب هذا التّوهّم إن من سمع أنّ في رواية قبراً ينسب إلى السّيِّدة زينب سبق إلى ذهنه زينب الكبرىٰ لتبادر الذّهن إلى الفرد الأكمل،فلمّا لم يجد أثراً يدلّ على ذلك لجأ إلى استنباط العلل العليلة.ونظير هذا أنّ في مصر قبراً ومشهداً يقال له مشهد السّيِّدة زينب وهي زينب بنت يحيىٰ وتأتي ترجمتها والنّاس يتوهّمون أ نّه قبر السّيِّدة زينب الكبرىٰ بنت أمير المؤمنين عليه السلام،ولا سبب له إلّا تبادر الذّهن إلى الفرد الأكمل وإذا كان بعض النّاس اختلق سبباً لمجيء زينب الكبرىٰ إلى الشّام ووفاتها فيها،فماذا يختلقون لمجيئها إلى مصر ؟ وما الّذي أتىٰ بها إليها ؟ لكن بعض المؤلِّفين من غيرنا رأيت له كتاباً مطبوعاً بمصر غاب عنِّي الآن اسمه ذكر لذلك توجيهاً بأ نّه يجوز أن تكون نقلت إلى مصر بوجه خفيّ على النّاس.مع أنّ زينب الّتي بمصر هي زينب بنت يحيىٰ حسنيّة أو حسينيّة كما يأتي،وحال زينب الّتي براوية حالها.

(رابعاً)لم يذكر مؤرّخ أنّ عبداللّٰه بن جعفر كان له قرىٰ ومزارع خارج الشّام حتّى يأتي إليها ويقوم بأمرها،وإنّما كان يفد على معاوية فيجيزه فلا يطول أمر تلك الجوائز في يده حتّى ينفقها بما عرف عنه من الجود المفرط،فمن أين جاءته هذه القرىٰ والمزارع ؟ وفي أيّ كتاب ذكرت من كتب التّواريخ ؟

(خامساً)إن كان عبداللّٰه بن جعفر له قرىٰ ومزارع خارج الشّام كما صوّرته المخيّلة فما الّذي يدعوه للإتيان بزوجته زينب معه وهي الّتي أتي بها إلى الشّام أسيرة بزيِّ السّبايا وبصورة فظيعة وأُدخلت على يزيد مع ابن أخيها زين العابدين وباقي أهل بيتها بهيأة مشجية،فهل من المتصوّر أنّ ترغب في دخول الشّام ورؤيتها مرّة ثانية وقد جرىٰ عليها بالشّام ما جرىٰ ؟ وإن كان الدّاعي للإتيان بها معه هو المجاعة بالحجاز فكان يمكنه أن يحمل غلات مزارعه الموهومة إلى الحجاز أو يبيعها بالشّام ويأتي بثمنها إلى الحجاز ما يقوتها به فجاء بها إلى الشّام لإحراز قوتها فهو ممّا لا يقبله عاقل،فابن جعفر لم يكن معدماً إلى هذا الحدّ مع أ نّه يتكلّف من نفقة إحضارها وإحضار أهله أكثر من نفقة قوّتهافما كان ليحضرها وحدها إلى الشّام ويترك باقي عياله بالحجاز جياعىٰ.

(سادساً)لم يتحقّق أنّ صاحبة القبر الّذي في راوية تسمّىٰ زينب،لو لم يتحقّق عدمه فضلاً عن أن تكون زينب الكبرىٰ،وإنّما هي مشهورة بأمّ كلثوم كما مرّ في ترجمة زينب الصّغرئ لا الكبرىٰ،على أنّ زينب لا تكنّىٰ بأمّ كلثوم وهذه مشهورة بأمّ كلثوم.

الأمين،أعيان الشّيعة،140/7-141

قبر السِّتّ الّذي في قرية راوية: يوجد في قرية تسمّىٰ راوية على نحو فرسخ من دمشق إلى جهة الشّرق،قبر ومشهد يُسمّىٰ قبر السِّتّ،ووجد على هذا القبر صخرة رأيتها وقرأتها كُتِبَ عليها:«هذا قبر السّيِّدة زينب المُكنّاة بأمّ كلثوم بنت سيِّدنا عليّ رضى الله عنه»وليس فيها تاريخ،وصورة خطّها تدلّ على أ نّها كتبت بعد السّتمائة من الهجرة،ولا يثبت بمثلها شيء،ومع مزيد التّتبّع والفحص لم أجد من أشار إلى هذا القبر من المؤرّخين سوىٰ ابن جبير في رحلته،وياقوت في معجمه،وابن عساكر في تاريخ دمشق،وذلك

يدلّ على وجود هذا القبر من زمان قديم واشتهاره. (1)قال ابن جبير في رحلته:الّتي كانت في أوائل المائة السّابعة عند الكلام على دمشق ما لفظه ومن مشاهد أهل البيت(رضي اللّٰه عنهم)مشهد أمّ كلثوم ابنة عليّ بن أبي طالب(رضي اللّٰه عنهما)،ويقال لها:زينب الصّغرىٰ وأمّ كلثوم كنية أوقعها عليها النّبيّ صلي الله عليه و آله لشبهها بابنته أمّ كلثوم(رضي اللّٰه عنها)،واللّٰه أعلم بذلك ومشهدها الكريم بقرية قبلي البلد تعرف براوية على مقدار فرسخ وعليه مسجد كبير وخارجه مساكن وله أوقاف وأهل هذه الجهات يعرفونه بقبر السِّتّ أمّ كلثوم مشينا إليه وبتنا به وتبرّكنا برؤيته نفعنا اللّٰه بذلك ا (2)ه‍.

[ تمّ ذكر كلام ياقوت الحموي وابن عساكر كما ذكرناه ].

فابن جبير وإن سمّاها زينب الصّغرىٰ وكنّاها أمّ كلثوم حاكياً أنّ الرّسول صلى الله عليه و آله و سلم كنّاها بذلك إلّاأنّ الظّاهر أنّ ذلك اجتهاد منه بدليل قوله:إنّ أهل هذه الجهات يعرفونه بقبر السّتّ أمّ كلثوم ممّا دلّ على أ نّها مشهورة بأمّ كلثوم دون زينب وقوله:أوّلاً اللّٰه أعلم بذلك مشعر بتشكيكه في ذلك،وياقوت وابن عساكر كما سمعت لم يصرِّحا باسم أبيها ولا بأ نّها تسمّىٰ زينب بل اقتصرا على تسميتها بأمّ كلثوم فقط (3)ومن هنا قد يقع الشّكّ في أ نّها بنت عليّ عليه السلام فضلاً عن أنّ اسمها زينب ويظنّ أ نّها امرأة من أهل البيت لم يحفظ نسبها كما قال ابن عساكر.وإن كان ما اعتمد عليه في ذلك غير صواب لتعدّد من تسمّىٰ بأمّ كلثوم من بنات عليّ وعدم انحصارهنّ في زوجة عمر،وكيف كان فلو صحّ أ نّها زينب الصّغرىٰ فهي الّتي كانت تحت محمّد بن عقيل فما الّذي جاء بها إلى راوية دمشق ولكن ذلك لم يصحّ كما عرفت،وإن كانت أمّ كلثوم كما هو الظّاهر لدلالة كلام ابن جبير وياقوت وابن عساكر (4)على اشتهارها بذلك،فليست أمّ كلثوم الكبرىٰ لما مرّ عن ابن عساكر (5)،


1) [ مرقد العقيلة زينب:ثمّ نقل السّيِّد كلام ابن جبير،ياقوت الحمويّ وابن عساكر في تاريخ دمشق لا ننقله حذراً من التّكرار لأنّنا ننقله في موضعه ].

2) [ مرقد العقيلة زينب:ثمّ نقل السّيِّد كلام ابن جبير،ياقوت الحمويّ وابن عساكر في تاريخ دمشق لا ننقله حذراً من التّكرار لأنّنا ننقله في موضعه ].

3) - [ زاد في مرقد العقيلة زينب:وهو يؤيِّد ما قلناه من أنّ قول ابن جبير أ نّها زينب الصّغرىٰ اجتهاد منه وأ نّها مشهورة بأمّ كلثوم فقط ].

4) [ لم يرد في مرقد العقيلة زينب ].

5) [ لم يرد في مرقد العقيلة زينب ].

فيتعيّن كونها إمّا أمّ كلثوم الوسطىٰ زوجة مسلم بن عقيل الّتي تزوّجها عبداللّٰه بن جعفر بعد قتل زوجها ووفاة أختها زينب الكبرىٰ.

وإمّا أمّ كلثوم الصّغرىٰ الّتي كانت مزوّجة ببعض ولد عقيل.

وحينئذ فمجيء إحداهما إلى الشّام ووفاتها في تلك القرية وإن كان ممكناً عقلاً لكنّه مستبعد عادة.

هذا على تقدير صحّة انتساب القبر الّذي في راوية إلى أمّ كلثوم بنت عليّ،لكن قد عرفت أ نّه ليس بيدنا ما يصحّح ذلك لو لم يوجد ما ينفيه.ثمّ أ نّه ليس في كلام من تقدّم نقل كلامهم ما يدلّ على أنّ من تسمّىٰ بزينب تكنّىٰ بأمّ كلثوم سوىٰ كلام المفيد.

الأمين،أعيان الشّيعة،136/7-137 \عنه:السّابقي،مرقد العقيلة زينب،136/-137

وفي كتاب نهضة الحسين للسّيِّد الجليل السّيِّد هبة الدّين(دام علاه)قال:[...]

وقد أفرغ (1)لسان الملك ترجمتها في مجلّد خاص بها من موسوعة ناسخ التّواريخ وجاء في الخيرات الحسّان وغيره:إنّ مجاعة أصابت المدينة فرحل عنها عبداللّٰه بن جعفر بأهله إلى الشّام في ضيعة له هناك وقد حمّت زوجته زينب عليها السلام من وعثاء السّفر أو ذكريات أحزان وأشجان من عهد سبي يزيد لآل الرّسول صلى الله عليه و آله و سلم ثمّ توفّيت على أثرها في نصف رجب سنة خمس وستِّين من الهجرة ودفنت هناك حيث المزار المشهور (2)،وقال جماعة:

إنّ هذا لزينب الصّغرىٰ كما هو مرسوم على صخرة القبر،وأنّ الكبرىٰ تُوفِّيت بمصر ودُفِنَت عند قناطر السِّباع حيث المزار المشهور بالقاهرة،انتهىٰ.

النّقدي،زينب الكبرى(الهامش)،29/-30 \مثله المازندراني،معالي السّبطين، 224/2-225؛الميانجي،العيون العبرى،307/؛الزّنجاني،وسيلة الدّارين،432/


1) - [ في المعالي ووسيلة الدّارين:أفرد ].

2) - [ إلى هنا حكاه في مرقد العقيلة زينب ].

• 433؛السّابقي،مرقد العقيلة زينب،198/

(أمّا السّفرة الرّابعة)إلى مصر،على قول النّسّابة العبيدليّ،فسيأتي تفصيلها عند تحقيق مدفنها إن شاء اللّٰه تعالىٰ.

إنّ من المأسوف عليه،أنّ حملة التّأريخ على توسّعهم في سرد القصص والأحوال في أشياء كثيرة،ربّما يكون القارئ في غنىٰ عنها،أهملوا حقائق من التّاريخ تمسّ إليها حاجة المنقِّب،وتساق إليها طلبة الباحث،ولسنا الآن في صدد الأسباب الباعثة على ذلك، ولعلّها لاتخفىٰ على النّاقد البصير،غير أنّ المهمّ في هذا الكتاب هي ناحية واحدة أصبحت من مواضيعه،وهو البحث عن وفاة(عقيلة بني هاشم زينب الكبرىٰ)،وتحرّي الوقوف على مدفنها،وإن كانت المصادر الّتي نستمدّ منها لا تخلو جملة منها من تشويش واضطراب،وعلى العلات فنحن نتقدّم إلى القارئ الكريم ما قيل في ذلك ونحيل الحكم إليه.

(فقيل):إنّها توفِّيت ودفنت في المدينة المنوّرة،وكان ذلك بعد رجوعهم من الشّام، ذكره صاحب الطّراز عن بحر المصائب،ولو صحّ هذا،لبقي لعظيمة بيت الوحي أثر خالد ومشهد يزار كما بقي لمن دونها في المرتبة من بني هاشم،بل لمن يمت إليهم بالولاء من رجالات الأمّة.

(وقيل):إنّها توفِّيت حوالي الشّام،نقله صاحب الطّراز أيضاً عن أنوار الشّهادة وبحر المصائب،في تفصيل لا مقيل له من ظلِّ الحقيقة،وهو بالرّوايات الخرافيّة أشبه، فالإعراض عنه أجدر.

(وقيل):إنّها توفِّيت في الشّام،نقله في الطّراز أيضاً عن كنز الأنساب،لكن قائله تفرّد بروايته قصّة في ذلك لم تتأكّد.

(وقيل):إنّها توفِّيت في إحدىٰ قرى الشّام،نسبه في الطّراز أيضاً إلى بعض المتأخِّرين، وتلهج الألسن في سبب ذلك بحديث المجاعة الّتي أصابت أهل المدينة المنوّرة فهاجرت مع زوجها عبداللّٰه إلى الشّام وتوفِّيت هنالك.

وهو حديث لا أثر له في كتب التّأريخ والسّير والأنساب والتّراجم،ولم يذكره المنقِّبون في الآثار ممّن كتب في أهل البيت،كالكلينيّ والصّدوق،والشّيخ المفيد،والسّيِّد المرتضىٰ، والشّيخ الطّوسيّ،وابن شهرآشوب،والطّبرسيّ،وابن الفتّال،والعلّامة الحلِّيّ،وابن

طاوس،والوزير الإربليّ،والمجلسيّ الّذي جمع فأوعىٰ،وقد احتوت مكتبته على ما لا يوجد في غيرها من آلاف الكتب،وتبرز هو في الإحاطة بالسّير والآثار وأخبار أهل البيت عليهم السلام،إلى غيرهم كسبط ابن الجوزيّ وابن الصّبّاغ المالكيّ،وابن طلحة الشّافعيّ، والحافظ الكنجيّ،وابن الصّبّان،والشّبلنجيّ،والمحبّ الطّبريّ،والبدخشيّ،والسّيِّد عليّ الهمدانيّ إلى نظرائهم،وما أدري(ولا المنجم يدري)من أين جاء القائل بحديث المجاعة، وقد خلت عنه زبر الأوّلين الّذين هم أقرب عهداً بأمثال هذه الوقائع من هذا القائل وذويه ؟ وأغرب من ذلك أنّ بعض مَنْ(يدّعي وصلاً بليلي)عزاه إلى كتاب لم نجده فيه بعض الفحص والتّتبّع.

وذكر النّسّابة العبيدليّ في(أخبار الزّينبات)على ما حكاه عنه مؤلِّف كتاب(السّيِّدة زينب)ص 21:إنّ زينب الكبرىٰ بعد رجوعها من أسر بني أميّة إلى المدينة أخذت تُؤَلِّب النّاس على يزيد بن معاوية،فخاف(عمرو بن سعيد الأشدق)انتقاض الأمر، فكتب إلى يزيد بالحال،فأتاه كتاب يزيد يأمره بأن يفرِّق بينها وبين النّاس،فأمر الوالي بإخراجها من المدينة إلى حيث شاءت،فأبت الخروج من المدينة وقالت:«قد علم اللّٰه ما صار إلينا،قتل خيرنا،وسقنا كما تساق الأنعام،وحملنا على الأقتاب،فواللّٰه لا أخرج وإن أهرقت دماؤنا»،فقالت لها زينب بنت عقيل:«يا ابنة عمّاه ! قد صدقنا اللّٰه وعده وأورثنا الأرض نتبوّء منها حيث نشاء،فطيبي نفساً وقرّي عيناً وسيجزي اللّٰه الظّالمين، أتريدين بعد هذا هواناً ؟ ارحلي إلى بلد آمن»؛ثمّ اجتمع عليها نساء بني هاشم وتلطّفن معها في الكلام فاختارت(مصر)،وخرج معها من نساء بني هاشم فاطمة ابنة الحسين وسكينة،فدخلت مصر لأيّام بقيت من ذي الحجّة،فاستقبلها(الوالي مسلمة ابن مخلد الأنصاري)في جماعة معه،فأنزلها داره بالحمراء،فأقامت به أحد عشر شهراً وخمسة عشر يوماً وتوفّيت عشيّة يوم الأحد،لخمسة عشر يوماً مضت من رجب سنة اثنتين وستِّين هجريّة،ودفنت بمخدعها في دار مسلمة المستجدّة بالحمراء القصوىٰ (1)،حيث


1) - الحمراء القصوىٰ هي إحدى الحمراوات الثّلاث(الحمراء الدّنيا)خطّة بلي بن عمر بن الحاف بن قضاعة ، (والحمراء الوسطىٰ)خطة بني نبه،وهم قوم من الرّوم حضر الفتح منهم مائة رجل،(والحمراء القصوىٰ)وهي خطة بني الأزرق وبني روبيل وهم من الرّوم،وهي من درب معاني إلى القناطر الظّاهرية يعني قناطر السّباع وهي حد ولاية مصر من القاهرة وكانت هذه الحمراوات الثّلاث جلّ عمارة مصر.

بساتين عبداللّٰه بن عبدالرّحمان بن عوف الزّهريّ،انتهىٰ نصّ العبيدليّ.

ونقل الموافقة له في الدّفن الشّريف،ناشر كتاب الزّينبات،عن ابن عساكر الدّمشقيّ في تاريخه الكبير،والمؤرِّخ ابن طولون الدّمشقيّ في الرِّسالة الزّينبيّة،ووجدنا الموافقة له أيضاً في كتاب(لواقح الأنوار)للشّعراني ص 23 ج 1،وفي كتاب(إسعاف الرّاغبين)للشّيخ محمدّ صبّان ص196 بهامش نور الأبصار،وفي كتاب(نور الأبصار)للشّبلنجيّ ص166،وفي(الإتحاف)للشّبراوي ص93،وفي(مشارق الأنوار)للشّيخ حسن العدوي ص 100 نقلاً عن الشّعرانيّ في الأنوار القدسيّة والمنن وعن العلّامة المناوي في طبقاته، وعن جلال الدّين السّيوطيّ في رسالته الزّينبيّة،وعن العلّامة الأجهوريّ في رسالته على مسلسل عاشوراء.

قال مؤلِّف كتاب(السّيِّدة زينب)ص 60:ثمّ بعد مرور عام على وفاتها،وفي نفس اليوم الّذي توفّيت فيه،اجتمع أهل مصر قاطبة وفيهم الفقهاء والقرّاء وغير ذلك، وأقاموا لها موسماً عظيماً برسم الذّكرىٰ على ما جرت به العادة،ومن ذلك الحين لم ينقطع هذا الموسم إلى وقتنا هذا،من يوم وفاتها إلى الآن وإلى ما شاء اللّٰه،وهذا الموسم المذكور هو المعبِّر عنه بالمولد الزّينبيّ،الّذي يبتدئ من أوّل شهر رجب من كلّ سنة،وينتهي ليلة الختام،وتُحيىٰ هذه اللّيالي بتلاوة آي القرآن الحكيم والأذكار الشّرعيّة،ويكون لذلك مهرجان عظيم ويَفِدُ النّاس من كلّ فجّ عميق إلى زيارة ضريحها الشّريف،وكذلك يقصدها النّاس بالزّيارة بكثرة،لا سيّما في يوم الأحد،وهي عادة قديمة ورثها الخلف عن السّلف،قال:والأصل في ذلك أنّ أفضل ما يزار فيه الوليّ من الأيّام هو اليوم الّذي توفّي فيه،بل قالوا لا يزار إلّافي هذا اليوم،إن علم ذلك،وإلّا ففي اليوم المجمع عليه جريا على العادة،والسّيِّدة(رضي اللّٰه عنها)وأرضاها لا يقصدها الزّائرون بكثرة إلّافي هذا اليوم، اقتداءً بما تواتر عن أسلافهم،وكان يزورها كافور الأخشيديّ في ذلك اليوم كما كان

يزور السّيِّدة نفيسة بنت سيِّدي الحسن في يوم الخميس،وكذلك كان يفعل أحمد بن طولون،وكان الظّافر بنصر اللّٰه الفاطميّ لا يزورها إلّافي نفس هذا اليوم،وإذا أتىٰ إلى مقامها الشّريف يأتي حاسر الرّأس،مترجّلاً،ويتصدّق عند قبرها وينذر لها النّذور وغير ذلك،واقتفىٰ أثر هؤلاء من جاء بعدهم من الملوك والسّلاطين والأمراء،وكان الظّاهر جقمق أحد ملوك مصر في القرن الثّامن الهجريّ يوقد له في هذا اليوم الشّموع، وتنار أرجاء المشهد بالقناديل الملوّنة،ولازم زيارتها في هذا اليوم كثير من العلماء والأولياء وأهل الفضل،ولا زال ذلك جارياً إلى الآن.

المشهد الزّينبيّ في مصر: يتحدّث في وصف هذا المشهد الرّحّالة أبو عبداللّٰه محمّد الكوهينيّ الفاسيّ الأندلسيّ،وقد دخل القاهرة في 14 محرّم سنة 369،والخليفة يومئذ أبو النّصر نزار بن المعزّ لدين اللّٰه أبو تميم معد الفاطميّ،فزار جملة من المشاهد،من بينها هذا المشهد،(قال):دخلنا مشهد زينب بنت عليّ فوجدناه داخل دار كبيرة،وهو في طرفها البحريّ يشرف على الخليج،فنزلنا إليه بدرج،وعايّنا الضّريح،فوجدنا عليه دربوزاً قيل لنا:إنّه من القماري،فاستبعدنا ذلك،لكن شممنا منه رائحة طيّبة،ورأينا بأعلى الضّريح قبّة بناؤها من الجصّ،ورأينا في صدر الحجرة ثلاثة محاريب أطولها الّذي في الوسط،وعلى ذلك كلّه نقوش غاية في الإتقان،ويعلو باب الحجرة زليجة قرأنا فيها بعد البسملة: «وَ أَنَّ الْمَسٰاجِدَ لِلّٰهِ فَلاٰ تَدْعُوا مَعَ اللّٰهِ أَحَداً» (هذا ما أمر به عبد اللّٰه ووليّه أبو تميم أمير المؤمنين الإمام العزيز باللّٰه صلوات اللّٰه تعالىٰ عليه وعلى آبائه الطّاهرين وأبنائه المكرّمين،أمر بعمارة هذا المشهد على مقام السّيِّدة الطّاهرة بنت الزّهراء البتول زينب بنت الإمام عليّ بن أبي طالب صلوات اللّٰه تعالىٰ عليها وعلى آبائها الطّاهرين وأبنائها المكرّمين).وفي القرن السّادس،أيّام الملك العادل سيف الدّين أبي بكر بن أيّوب،أجرىٰ في هذا المشهد عمارة أمير مصر،ونقيب الأشراف الزّينبيِّين بها،الشّريف فخر الدّين ثعلب الجعفري الزّينبيّ،صاحب البساتين الّتي عرفت بمنشاة ابن ثعلب،ومنشئ المدرسة الشّريفيّة الّتي تعرف الآن بجامع العربي بالجودرية،وما برح هذا المشهد على هذه العمارة إلى أن كان في القرن العاشر الهجريّ،فاهتمّ بعمارته وتشييده،وجعل له مسجداً يتّصل به الأمير عليّ باشا الوزير والي مصر من قبل السّلطان سليمان خان ابن السّلطان سليم

الفاتح،وكان ذلك في شهور سنة 956،وفي سنة 1174 أعاد بنيانه،وشيّد أركانه الأمير عبدالرّحمان كتخدا القازدوغلي وأنشأ به ساقيةً وحوضاً للطّهارة،وبنىٰ أيضاً مقام الشّيخ محمّد العتريس،وفي سنة 1210 جدّدت المقصورة الشّريفة من النّحاس الأصفر وكتب فيه على بابها:(يا سيِّدة زينب يا بنت فاطمة الزّهراء مددك سنة 1210)وفي سنة 1212 ظهر الصّدع في حوائط المسجد وبنائه،فندبت حكومة المماليك عثمان بك المراديّ لتجديده وإنشائه،فابتدأ بالبناء فيه،وما لبث أن توقّف العملة لدخول الفرنسيّين القطر المصريّ،فأكمله بعد ذلك يوسف باشا الوزير في شهور سنة 1216،وأرّخ ذلك بأبيات خُطّت على لوح من الرّخام(ونصّها): نور بنت النّبيّ زينب يعلو *** مسجداً فيه قبرها والمزار

قد بناه الوزير صدر المعالي *** يوسف وهو للعلىٰ مختار

زاد إجلاله كما قلت أرخ *** (مسجد مشرق به أنوار)

(قلت)هذا التّاريخ،كما تراه،لا يوافق العدد المذكور،ولعلّه كان متقدِّماً على هذا الإكمال،(قال):ثمّ حالت دون تمام عمارته موانع فأكملها المغفور له محمّد علي باشا الكبير جدّ الأسرة العلويّة،وأراد عبّاس باشا أيّام حكومته أن يجدِّد هذا المسجد ويوسِّعه، وشرع في ذلك ووضع الأساس بيده سنة 1270،ولكنّه عاجله الأجل فانقطع العمل، فأتمّه من بعده المرحوم سعيد باشا،وأمر بتجديد الواجهة الغربية والبحرية ومقام العتريس والعيدروس،وكان ذلك في سنة 1276 وبعد تمام هذه العمارة كتب على لوح من الرّخام تاريخها في أبيات(ونصّها):

في ظل أيّام السّعيد محمّد *** ربّ الفخار مليك مصر الأفخم

من فائق الأوقات أتحف زينبا *** عون الورىٰ بنت النّبيّ الأكرم

من يأت ينوي للوضوء مؤرخاً *** (يسعد،فإنّ وضوءه من زمزم)

وكتب على باب المقام هذا البيت:

يا زائريها قفوا بالباب وابتهلوا *** بنت الرّسول لهذا القطر مصباح

وفي سنة 1294 جدّد الباب المقابل لباب القبّة من المرمر المصريّ والاستانبوليّ على

الهيئة الموجودة الآن بأمر الخديويّ محمّد توفيق باشا،وفي سنة 1297 أمر بتجديد القبّة والمسجد والمنارة،فتمّ ذلك في شهور سنة 1302 وكتب على أبواب القبّة الشّريفة:

باب الشّفاعة عند قبّة زينب *** يلقاه غادٍ للمقام ورائح

مِنْ يُمن توفيق العزيز مؤرخ *** (نور على باب الشّفاعة لائح)

قف توسّل بباب بنت عليّ *** بخضوع وسل إلٰه السّماء

تحظ بالعزّ والقبول وأرخ *** (باب أخت الحسين باب العلاء)

قلت:يوافق العدد بإسقاط الهمزة من علاء.

رفعوا لزينب بنت طه قبّة *** علياء محكمة البناء مشيّده

نور القبول يقول في تاريخها *** (باب الرّضا والعدل باب السّيِّده)

(قلت)وهذا التّاريخ كما تراه 1293،وهو ينقص واحداً عن تجديد الباب بأمر الخديويّ محمّد توفيق سنة 1294،قال وفي عصر هذا التّاريخ نقشت القبّة والمشهد بنقوش بديعة،ألبستها ثوباً جديداً،وأُنيرت أرجاء المسجد والمشهد بالأنوار الكهربائيّة (انتهىٰ). النّقدي،زينب الكبرىٰ،94/،119-126

وفي كتاب لواقح الأنوار توفّيت زينب بنت عليّ بن أبي طالب عليه السلام بدمشق الشّام في سنة أربع وسبعين هجريّة فعلىٰ هذا يكون عمرها يوم وفاتها سبعا وستِّين سنة.

المازندراني،معالي السّبطين،224/2 \مثله الهاشمي،عقيلة بني هاشم،69/؛ الزّنجاني،وسيلة الدّارين،433/

وينسب إليها في مصر مسجدها.وفي سنة 1173 ه‍ جدّد بناؤه.وتوفّيت نحو سنة 65 ه‍ ودفنت بقناطر السّباع بمصر ويزار ويتبرّك به. كحالة،أعلام النِّساء،99/2

وفي زينب الكبرىٰ أ نّها توفّيت عشيّة يوم الأحد لخمسة عشر يوماً مضت من رجب سنة اثنتين وستِّين هجريّة،ودفنت في دار مسلمة بمصر(إلى آخره).

وقيل:إنّها توفّيت في الرّابع عشر من رجب من تلك السّنة وقيل:إنّها تُوفِّيت في

المدينة والعلم عند اللّٰه. (1)

پر واضح است كه اگر رايحۀ صحتى و احتمال ضعيفى بودى،اثرى براى مدفن شريف آن مخدره باقى مى ماند؛چنانچه از كسانى كه ادنى مناسبتى به اين خانوادۀ جليله دارند.همچنين است قول به مراجعت از مدينه به شام كه در هيچ كدام از كتب انساب و سِيَر ذكرى از آن نيست.كلينى و صدوق و سيّد مرتضى و شيخ طوسى و ابن شهرآشوب و ابن طاوس و علامۀ حلّى و على بن عيسى اربلى و مجلسى و نظاير ايشان از اماميه و همچنين ابن جوزى و ابن صباغ مالكى و ابن طلحۀ شافعى و حافظ گنجى و محب طبرى و ديگر اكابر علماى عامه كه در تاريخ خانوادۀ عصمت تأليفات متنوعه دارند،اصلاً از اين قضيۀ مراجعت شام و مجاعۀ مدينه نامى نبرده اند و با آن همه قرب زمان كه البته اخبر و ابصر به وقوع قضايا بوده اند،تصريحاً و تلويحاً توجهى به اين موضوع نكرده اند.بخصوص علامۀ مجلسى كه كتابخانه اش جامع ترين كتابخانه ها بوده و در كثرت احاطه به اخبار و آثار اهل بيت طهارت تخصصى بسزا و تبحرى بى منتها داشته است.

پس از آن كه اين مطلب خاطر نشان شد،گوييم علامۀ نسّابه سيّد يحيى بن حسن عبيدلى سابق الذكر در كتاب اخبار الزينبات گويد:«بعد از آن كه زينب كبرى از اسارت بنى اميّه خلاص شد و به مدينه آمد،مردم را عليه يزيد تحريض مى كرد.پس عمرو بن سعيد اشدق كه والى وقت بود،از خلل اساس خلافت انديشناك شد و صورت قضيه را به يزيد بنگاشت و جواباً مأمور به مفترق ساختن آن مخدره از اهالى مدينه شد.اينك والى درخواست كرد كه از مدينه بيرون شود.به هر جايى كه موافق ميل و ارادۀ خودش باشد،برود.آن مخدره صريحاً امتناع كرد كه اگر هم خون ها ريخته شود،از مدينه بيرون نرود.تا آن كه بالاخرة در اثر بعضى از حرف هاى بيغرضانه و مصلحت آميز و ملاطفت انگيز،دختر عمويش زينب بنت عقيل و ديگر زنان بنى هاشم به خروج از مدينه راضى شد و مصر را به بلاد ديگر ترجيح داد.حضرت سكينه و فاطمه بنتا الحسين عليه السلام در حضور مباركش رهسپار مصر شدند.در حين ورود،مسلمة بن مخلد انصارى كه والى مصر بود،با جماعتى استقبالش كرد و به فاصلۀ يازده ماه و پانزده روز در روز يكشنبه،پانزدهم رجب شصت و دويم هجرت وفات يافت و در موضع حمراء القصوى نامى از فسطاط مصر مدفون شد.در همان روز وفات و روز آخر سال وفات،قرّاء و فقها و تمام اهل مصر جمع شدند و مراسم بزرگى ترتيب دادند و به همه گونه وظايف عزادارى قيام كردند و اين رسم را همه ساله خلفاً عن سلف معمول مى داشتند؛بلكه در هر سال از اوّل رجب شروع كرده و در شب نيمۀ آن ختم مى كردند.

مخفى نماند كه:ناشر كتاب اخبار زينبات عبيدلى موافقت او در مسأله دفن حضرت زينب عليها السلام را چنانچه مذكور افتاد،از تاريخ كبير ابن عساكر دمشقى و رسالۀ زينبيۀ ابن طولون دمشقى نيز نقل كرده و شيخ جعفر نقدى سابق الذكر نيز پس از آن كه مراتب مذكوره را در كتاب زينب الكبرى نام خود،از كتاب اخبار زينبات عبيدلى نقل كرده است،گويد:شعرانى در صفحه 23 جلد اوّل لواقح الانوار و شبلنجى در صفحه 166 نور الابصار و شيخ محمّد صبان در صفحه 196 كتاب اسعاف الراغبين در حاشيۀ نور الابصار و شبراوى در صفحه 93 كتاب اتحاف و شيخ حسن عدوى در صفحه 10 مشارق الانوار به نقل از انوار القدسيۀ شعرانى و طبقات علامه مناوى و رسالۀ زينبيۀ سيوطى در همين مسأله دفن حضرت زينب كبرى عليها السلام با عبيدلى موافقت دارند.در قاموس الاعلام نيز گويد:«تربت زينب على عليه السلام در مصر زيارتگاه است.»غرض اصلى از اين جمله،تعيين تاريخ ولادت و وفات و مدفن مبارك حضرت زينب كبرى سلام اللّٰه عليها مى باشد و بس كه محل ترديد بوده و بخصوص مدفن مبارك كه زياده از حد محل شبهه بوده است و اغلب اكابر زينبيۀ شام را منسوب به همين خاتون معظمه دارند.

چنانچه روشن شد،اين زينبيۀ منسوبه به آن خاتون معظمه،مدركى از تاريخ ندارد؛بلكه اصل رفتن آن مخدره از مدينه به شام(با آن همه شدايدى كه در آن شهر شآمت فرجام به خانوادۀ حضرت فخر الانام در پيش چشم آن خاتون عالى مقام رسيده است،به حدى كه در نظر حقيقت و به مدلول بعضى از آثار وارده شديدتر از مصايب جانسوز روز عاشورا بوده است)بسيار مستبعد است و قحط و مجاعۀ مدينه نيز(كه به عقيدۀ بعضى سبب رفتن شام بوده)بر تقدير صحت باز سبب رفتن شام نمى باشد.منتها در صورتى كه ضرورت و تكليف شرعى دينى مقتضى خروج از مدينه باشد،لازم ندارد كه به شهر شام برود؛تا چه رسد به اين كه اصل مجاعۀ مدينه مدرك تاريخى معتمدى ندارد.

در اين اواخر،مسموع افتاد كه در موقع تعمير و ترميم اين زينبيۀ شام،سنگ مزارى به دست آمده كه به مدلول آن،اين زينبيه،متعلق به حضرت امّ كلثوم زينب صغرى(خواهر كهتر والا گهر حضرت زينب كبرى)بوده و در قرون اخيره اشتباه اسمى شده است.گويا منشأ اين اشتباه نيز معروف به زينب نبودن اين مخدره مى باشد كه تنها شهرتش به امّ كلثوم بوده و در انظار عامه،دختر زينب نام حضرت على عليه السلام منحصر به زينب كبرى است كه اين مزار معروف به زينبيه را هم به او متعلق گرفته اند.به هرصورت،اين قضيه نيز در نظر اين نگارنده به مرحلۀ ثبوت نرسيده و محتاج به تتبع و تحقيقات عميقه است؛واللّٰه العالم.

(كتاب زينب الكبرى شيخ جعفر نقدى نقل از كتاب اخبار زينبات عبيدلى و غيره).

مدرس،ريحانة الادب،328/8-331

وفات آن مخدره نيز غير معلوم است.بعضى در روز يكشنبه پنجم ماه رجب سنه 62 گفته اند.

و عبيدلى در اخبار زينبيات شب دوشنبه چهاردهم رجب سنه 62 گفته است؛ولى دليل تاريخى در دست نيست كه محل اعتماد بوده باشد.

بعضى گفته اند:چون چهارماه از ورود به مدينه منقضى شد،امّ كلثوم در مدينه وفات كرد و بعد از هشتاد روز از وفات امّ كلثوم،عليا مخدره زينب دار فانى را وداع گفت؛البته اگر اين سخن مقرون به صحت بوده باشد و اهل بيت بيستم صفر وارد مدينه شده باشند.چنانچه علامه در منهاج الصلاح و كفعمى در مصباح و شيخ در ارشاد فرمودند:«بايستى وفات آن مظلومه در دهم رمضان سنه 62 هجرت در مدينه بوده باشد؛اللّٰه العالم.»

كلام در محل دفن آن مخدره عليها السلام

اقرب به صحت اين است كه در مدينه از دنيا رفت و در همان بلدۀ طيبه مدفون شد.اگرچه علامت قبرى ندارد،چه آن كه صاحب كتاب(زينب كبرى)و مترجم آن چندان كه قلمفرسايى كرده اند،دليلى كه قابل قبول و مورد اطمينان ما بشود،نياورده اند كه مدفن آن مخدره در مصر يا در شام مى باشد و عبيدلى نسابه در كتاب اخبار زينبيات فرمايشى كرده است كه ابداً قابل اصغا نيست.گفته است:«زينب كبرى از شام به مدينه رفت.بيان او و بين عمرو بن سعيد اشدق اموى،والى مدينه كه از طرف يزيد بود،كدورتى حاصل شد،يزيد امر كرد،زينب كبرى را از مدينه به مصر انتقال دهند.او هم به مصر رفت و وارد بر مسلم بن مخلد شد.در اوّل شعبان سال 61 هجرى و تا رجب 62 در مصر اقامت داشت.در روز يكشنبه چهاردهم رجب طرف عصر وفات كرد و در محلى كه فعلا الحمراء القصوى معروف است،مدفون شد.»

در عبارات ديگران چنين نقل كرده اند كه يزيد به والى مدينه نوشت كه زينب را مخير بنمايند براى اقامت غير الحرمين و زينب مصر را انتخاب كرد و به آن شهر هجرت فرمود.مردم شهر خوشحال شدند و استقبال شايانى كردند و مستقبلين تبريك مقدم گفتند با سطوت تمام و نبالت شأن در خيمۀ مخصوصى نزول اجلال فرمودند؛الى آخره.

اقول:اين دعاوى از چند جهت قابل پذيرفتن نيست:

اوّلاً،اين دعوى مخالفت با قول جمعى كه مشهد او را در شام مى دانند و با قول كسانى كه در مدينه مى دانند،معارض است.علامه بيرجندى در كبريت احمر دعوى اجماع كرده است كه قبر آن مظلومه در مدينه است.

ثانياً،به محض رسيدن اهل بيت به مدينه عبداللّٰه بن حنظلۀ غسيل الملائكه و اصحاب او يزيد را از خلافت خلع و بنى اميّه را از مدينه بيرون كردند.پس چگونه يزيد نامه مى فرستد و آن ها را به جانب مصر حركت مى دهد.اين انقلاب در مدينه بود تا واقعه حرة اتفاق افتاد و در آن تاريخ كه سنه 62 بوده،آن مظلومه از دنيا رفته بود.

به اتفاق مورخان،پس به هيچ وجه براى يزيد ممكن نبود كه كوچك ترين امر او در آن وقت در مدينه نافذ باشد.

ثالثاً،عبداللّٰه بن جعفر با آن علاقه اى كه به آن مظلومه دارد،چه طور مى شود او را بگذارد و با او مسافرت نكند و به اتفاق مورخان،عبداللّٰه بن جعفر به مصر نرفت.

رابعاً،كمال عجب است در صورتى كه آن مظلومه را مخير بين بلاد كردند،به غير از مكّه و مدينه آن مظلومه اختيار مصر بنمايد با اين كه در آن تاريخ به اتفاق مورخان مصر همه عثمانى الرأى،و از اتباع يزيد پليد بودند.چرا آن مظلومه كوفه را اختيار نكرد كه رمح اللّٰه الاعظم و جمجمة العرب و مركز شيعة و نفوس آن ها مهياى ثوره بود ؟ و در مصر چه سابقه اى داشت آن مخدره كه به جانب مصر برود.

خامساً،چگونه عاقل منصف متتبّع تصديق كند كه آن مظلومه در مصر وارد بر مسلم بن مخلد بشود ؟ سبحان اللّٰه ! تاريخ مسلم بن مخلد از كفر ابليس معروف تر است كه بعد از قتل عثمان با امير المؤمنين بيعت نكرد و از آن حضرت منحرف بود تا آن حضرت شهيد شد.اكنون چگونه باور كردنى است كه عليا مخدره وارد بر چنين شخصى بشود ؟ ابن حجر در اصابة به ترجمۀ همين مسلم بن مخلد مى گويد:از قبل معاويه و يزيد ولايت مصر را داشت.ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه جلد اوّل صفحه 340 تصريح كرده است كه مسلم بن مخلد با على بيعت نكرده است.كذا سبط ابن جوزى و ديگران هم همين را گفته اند.

سادساً،اگر اين قضيه حظى از صحت مى داشت،مهرۀ اخبار و اساتذۀ جامعين آثار دربارۀ آن ساكت نمى ماندند و آن را در كتب خود ذكر مى كردند.اصلاً از اين قضيه نامى و نشانى در كتب متقدمان مثل صدوقين و شيخ مفيد و كلينى و شيخ طوسى و ابن شهرآشوب و نه در كتب متأخرين مثل مجليسيين و طبرسى و فيض كاشانى و غيرهم پيدا نمى شود.با آن سعى و كوششى كه آن ها در جمع اخبار داشته اند و با اين كه حركت آن مظلومه به جانب مصر امر كوچكى نبود و اكابر مورخان سنيه هم با اين كه حاطب الليل هستند،مثل طبرى و ابن اثير جزرى و ابو الفدا و صاحب روضة الصفا و يعقوبى كه اقدم مورخان است،اصلاً متعرض اين قضيه نشدند.طبرى و ابى مخنف و ابن اثير مى گويند كه سيدۀ زينب عليها السلام بنت على كرم اللّٰه وجهه،خواهر حسين رضى اللّٰه عنه با زنان و فرزندان برادر و خواهرهاى حسين پس از شهادت از كربلا به كوفه و شام به مدينه مراجعت كردند.

سابعاً،شعرانى كه در لواقح الانوار مى گويد:«قبر زينب در مصر است !»[ در جواب بايد گفت ] گذشته از آن كه شعرانى مرد ديوانه اى است كه بر مطالعه كنندگان كتاب او اين مطلب چون آفتاب نيم روز است،چنين كسى گفتۀ او تضعيف مطلب مى كند و نه تأييد،و ديگران هم از او تقليد كرده اند و گفتۀ او را در مجاميع خود درآورده اند.پس ممكن است كه زينب نامى از خاندان رسالت در آن جا مدفون شده است.چنانچه بعضى احتمال داده اند كه اين قبر در مصر،قبر زينب بنت امير المؤمنين است كه مادرش صهبا تغلبيه بوده.چه آن كه حضرت امير سه دختر داشته است مسمات به زينب،كبرى وسطى و صغرى.پس مى توان گفت:«وسطى در مصر است و صغرى در شام و كبرى در مدينه !»واللّٰه العالم.

در ترجمۀ كتاب زينب كبرى از حسن بن قاسم مؤلف كتاب مزارات مصر نقل مى كند كه او گفته:«براى امير المؤمنين سه دختر بوده است:زينب كبرى،زينب وسطى و زينب صغرى.»

و نيز از سخاوى نقل مى كند كه او گفته است،زينب دختر حضرت على عليه السلام نه در حيات و نه پس از مرگ به مصر نيامده است.

و بعضى برآنند كه زينب مدفون در مصر زينب بنت يحيى بن زيد بن على بن الحسين عليه السلام است؛ولى اين قول بسيار ضعيف است.براى آن كه تاريخ به ما نشان نمى دهد كه يحيى بن زيد در مصر عقبى داشته باشد و احتمال قوى دارد كه مدفون در مصر،دختر يحيى بن الحسن ابن زيد بن الحسن بن على بن ابيطالب كه در آن موقع امير مدينه بود بوده باشد كه در سنه 193 با عمه اش نفيسة بنت الحسن العلوى داخل مصر شده است.و در اواسط قرن دوم هجرى اين مسافرت انجام يافته و در اواخر قرن دوم هجرى معروف به قبر سيده زينب بنت يحيى المتوج معروف بوده است.

اما قول به اين كه در شام مدفون است ! مأخذ اين قول از صاحب كامل بهايى است كه حضرت زينب در شام وفات كرد و سبب آن را بعضى چنين نقل كرده اند:«در مدينه غلا و قحطى روى داد و بحر الجود عبداللّٰه بن جعفر كه عادت به بذل و عطا كردن داشت،اما چيزى ديگر در دست او نمانده بود،ناچار آن مخدره را برداشت و به طرف شام رفت.چه در آن جا علاقه به زراعت داشت.»

اين قول به ذهن نزديك تر است؛الا آن كه دليل تاريخى ندارد و در كتب تاريخ و انساب و سير و تراجم آثار صحيحى ندارد و مانند كلينى و صدوقين و شيخ مفيد و سيّد مرتضى و شيخ طوسى و ابن شهرآشوب و شيخ طبرسى و ابن فتال و علامه حلى و ابن طاوس و على بن عيسى اربلى و علامه مجلسى كه داراى هزارها كتاب در دسترس او بوده و در سير و آثار و اخبار اهل بيت احاطه كامل داشته و در اين فن،الحق مبرز بوده است،از اين قصه اصلاً نامى نمى برد،و مانند سبط ابن جوزى و ابن طلحه و ابن صباغ و حافظ گنجى و ابن حبان و شبلنجى و محب طبرى و بدخشانى و سيد على همدانى و حموى خراسانى و ابن مغازلى و شهاب الدين دولت آبادى و ابن اثير جزرى و ابن جرير طبرى و...اصلاً در كتب سير و مناقب خود نامى و نشانى از اين قصه نيست.

هرگاه اين دو قول بى دليل شد،بودن آن مخدره در مدينه دليل نمى خواهد وبه اصل خود باقى است.به علاوه روى سنگ قبر بقعه شام نوشته است:«زينب الصغرى»و البته زينب صغرى غير از عليا مخدره زينب است.

و لا يخفى كه زيارت آن مخدره در هر سه مكان،يعنى در بقعۀ مصر و بقعۀ شام و مدينه مانعى ندارد و موجب اجر و ثواب است و قلب هر مؤمنى مزار و مشهد آن مظلومه است؛سلام اللّٰه عليها.

وفات عليا مخدره زينب عليها السلام

در بحر المصائب گويد:حضرت زينب بعد از واقعۀ كربلا و رنج شام و محنت ايام چندان بگريست كه بالايش خميده و گيسوانش سفيد شد.دائم الحزن بزيست تا به ديگر سراى رخت كشيد.

و نيز گويد:چون عليا مخدره امّ كلثوم بعد از چهار ماه از ورود اهل بيت به مدينه طيبه از اين سراى پر ملال به رحمت خداوند لا يزال پيوست و چون هشتاد روز از وفات امّ كلثوم بگذشت،شبى در خواب عليا مخدره زينب مادرش را ديد.چون بيدار شد،بسيار بگريست و بر سر و صورت خويش بزد تا از هوش برفت.چون بيامدند و آن مخدره را حركت دادند،ديدند كه روح مقدس او به شاخسار جنان پرواز كرده است،اين وقت آل رسول و ذريه بتول در ماتم آن مخدره به زارى درآمدند؛چنان كه اندوه عاشورا و آشوب نشور برپاى شد و اين واقعه جانگداز در دهم رمضان سال 62 هجرى يا در چهاردهم رجب بنابر قول عبيدلى نسابه متوفى در سنۀ 277 در كتاب اخبار زينبات به تفصيلى كه در اوّل ترجمه اش سبق ذكر يافت و وفات اين مخدره در سنۀ 62 اتفاقى است و بعضى وفات او را شب يكشنبه پنجم ماه رجب گفته اند؛واللّٰه اعلم به حقايق الامور. محلاتى،رياحين الشريعه،33/3-37،206-207

الميانجي،العيون العبرىٰ،307/-308


1) - سفر پنجم:از مدينه به مصر چنانچه علّامۀ نسّا به عبيدلى گفته است.پيش از نقل اين قضيه تذكر مى دهيم كه در كلمات اكثر ارباب سير اثرى از اين سفر نبوده و مابين اين كه آن خاتون معظمه در هنگام مراجعت از كربلا در دمشق شام،يا حوالى آن،يا در ديهى از ديهات آن،يا مدتى بعد از ورود مدينه در همان ارض اقدس وفات يافته،يا به واسطۀ مجاعۀ عمومى در مدينه،به مصاحبت شوهرش عبداللّٰه بن جعفر باز به شام برگشته و در آن جا وفات يافته،به چندين عقيده بوده است؛ولكن هيچ يك از اين اقوال،مستند به مدرك معتمدى نيست و مخصوص وفات در مدينه،ديگر واضح البطلان مى باشد.

السّيِّدة زينب عليها السلام كانت من المقيمين لمجالس العزاء على أخيها الشّهيد سيِّد شباب أهل الجنّة الإمام الحسين عليه السلام،ومن الدّاعين إلى ضيافته عليه السلام،وذلك في كلّ زمان ومكان،عند ورودها إلى كربلاء،وخاصّة بعد شهادة أخيها الإمام الحسين عليه السلام،وعند دخولها الكوفة وعلى رؤوس الأشهاد،وخاصّة في مجلس ابن زياد،وعلى أبواب دمشق الشّام،وخاصّة في حفل يزيد،وعلى الأخصّ في خرابة الشّام،وعند رجوعها من الأسر إلى كربلاء وإقامة ذكرى الأربعين على أخيها الشّهيد الإمام الحسين عليه السلام،ثمّ على مشارف مدينة جدِّها رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم وفي حرم جدِّها وروضته صلى الله عليه و آله و سلم،وفي بيتها عليه السلام، وبكلمة واحدة في كلّ عمرها وأيّام بقائها بعد أخيها الإمام الحسين عليه السلام،وذلك أينما حلّت ونزلت،فإنّها كانت المقيمة لعزائه صلى الله عليه و آله و سلم،والدّاعية إليه.

نعم،كان ذلك حال السّيِّدة زينب عليها السلام بعد أخيها الإمام الحسين عليه السلام،حتّى فارقت الحياة عن عمر لا يربو على الخمس أو السّت والخمسين سنة،وذلك على أثر حزنها وكمدها،فاشبهت عليها السلام في كمدها وحزنها أمّها فاطمة الزّهراء عليها السلام،فإنّها مضافاً إلى ما ورثته من أمّها من المصائب العظيمة،واست أمّها من حيث خفاء تاريخ وفاتها،ومن حيث خفاء قبرها.

أمّا الخفاء من حيث التّاريخ،فلم نعرف حتّى اليوم بطريق معتبر تاريخاً معيّناً لوفاة السّيِّدة زينب عليها السلام،وإنْ قال بعض بأنّ وفاة السّيِّدة زينب عليها السلام كان بعد ثمانين يوماً من وفاة السّيِّدة أمّ كلثوم أخت العقيلة السّيِّدة زينب عليها السلام،علماً بأنّ وفاة السّيِّدة أمّ كلثوم - على ما قيل-كان بعد رجوع موكب أهل البيت من كربلاء إلى المدينة بأربعة أشهر، لكن مع ذلك لم يكن تاريخ الوفاة واضحاً وجليّاً،بل هو إلى اليوم في هالة من الخفاء والغموض.

وأمّا الخفاء من حيث المكان،فلم يُطمأنُ بعدُ إلى مكان يُقطع بأ نّه هو محلّ قبرها الشّريف-وإن كان المشهور،بل المظنون قويّاً كونه بالشّام-إذ هناك اختلاف كبير بين

المؤرِّخين وأرباب المقاتل في تعيين محلّ قبرها،فمنهم من قال:إنّه في المدينة،ومنهم من قال:إنّه في قناطر السّباع بمصر،ومنهم من قال:إنّه في محلّة الخراب بدمشق الشّام،كما أ نّهم اختلفوا في كيفيّة وجودها عليها السلام للمرّة الثّانية في الشّام،حيث قال بعضهم:بأنّ يزيد أسر أهل البيت عليهم السلام مرّة ثانية غير المرّة الأولىٰ،ومن المدينة المنوّرة في هذه المرّة،لا من كربلاء المقدّسة كما كان في المرّة الأولىٰ،وبعضهم قال:بأنّ يزيد طلب من أهل البيت عليهم السلام بعد رجوعهم إلى المدينة،أن يأتوا إليه في الشّام ويكونوا عنده معزّزين مكرّمين، وبعض قال:بأنّ يزيد طلب من السّيِّدة زينب عليها السلام بعد زوجها عبداللّٰه بن جعفر بن أبي طالب عليه السلام السّفر إلى الشّام،وأراد منها الوفود عليه بعد أن عرض عليها خطبة الزّواج منها.ولكن في كلّ هذه الثّلاثة نظر،وهو بعيد أيضاً.لأنّ الأسر لم يتحقّق إلّامرّة واحدة،وقد أدّىٰ إلى افتضاح يزيد،وانكشاف مساوئ بني أميّة،وانقلاب الرّأي العام على النّظام الأمويّ،ومعهُ لم يقدم يزيد بعدها على أسرهم ثانياً،خوفاً من الافتضاح الأكثر،كما أنّ يزيد لم يقدم على طلب أهل البيت عليهم السلام إلى الشّام،ولا إلى خطبة السّيِّدة زينب عليها السلام،لأنّه لم يكن ليؤمن بهم باطناً،بل إنّه لم يؤمن بالوحي رأساً على ما صرّح بذلك في أشعاره،كما أ نّه لم يكن وجود أهل البيت عليهم السلام في الشّام بصالحه وبصالح النّظام الأمويّ.وكيف كان،فإنّه ينبغي للمؤمنين،إذا تسنّىٰ لهم الزّيارة،أن يزوروا السّيِّدة زينب عليها السلام في كلّ الأمكنة الّتي اشتهر أ نّها محل مرقدها عليها السلام،فإنّ زيارتها عليها السلام ليس أقلّ ثواباً من زيارة أخيها الإمام الحسين عليه السلام.

أللّٰهمّ ارزقنا زيارتها وشفاعتها،واحشرنا معها وفي زمرتها،وثبِّتنا على محبّتها وولايتها، إن شاء اللّٰه. الجزائري،الخصائص الزّينبيّة،113/،196-198

ولمّا أوت إلى المدينة لم تنثن عن ذكره حتّى ضجروا منها،وضجرت منهم..وطلبوا إليها أن تختار غير المدينة منزلاً،وجاءها نساء من بني هاشم وعلى رأسهنّ ابنة عمّها «زينب بنت عقيل»الّتي قالت لها مشفقة عليها:«يا ابنة عمّي ! قد صدقنا اللّٰه وعده، وأورثنا الأرض نتبوّأ منها حيث نشاء،وسيجزي اللّٰه الشّاكرين..ارحلي إلى بلد أمن».

مغنيه،من مجموعة الحسين وبطلة كربلاء /273

وذهبت السّيِّدة زينب إلى المدينة،وكان وجودها فيها كافياً لأن تلهب المشاعر وتؤلِّب النّاس على الطّغاة،فأخرجت من المدينة بعد إن اختارت مصر داراً لإقامتها.

وقد شرفت مصر بقدومها(رضي اللّٰه عنها)عند بزوغ هلال شعبان سنة إحدىٰ وستِّين هجريّة.

وتقدّم لها مسلمة بن مخلد الأنصاريّ والي مصر،وعزاها في خشوع وخضوع،وبكىٰ فبكت،وبكى الحاضرون. محمود يوسف،من مجموعة الحسين وبطلة كربلاء،250/،الموسم،943/

ثمّ رحلت بعد ذلك إلى المدينة،ثمّ إلى القاهرة،إلى أن توفّيت سنة 62 ودفنت في مسجدها المعروف. حسين البتنوني،من مجموعة الحسين وبطلة كربلاء،267/،الموسم،945/

انتقلت السّيِّدة إلى جوار ربّها ورحمته في 15 رجب سنة 65 ه‍.فعاشت بعد أخيها الحسين 4 سنوات،و 6 أشهر،و 5 أيّام.وقيل:إنّها أوّل من لحق به من أهل بيته.

واختلفوا في قبرها على ثلاثة أقوال:

القول الأوّل:إنّها دفنت في مدينة جدّها رسول اللّٰه،ومال إلى ذلك المرحوم السّيِّد محسن الأمين في ج 33 من الأعيان مستدلّاً بأ نّه قد ثبت دخولها إلى المدينة،ولم يثبت خروجها،فنبقي ما كان على ما كان..وكأ نّه عليه الرّحمة يتمسّك بالاستصحاب لإثبات دفنها بالمدينة..وبديهة أنّ الأخذ بالاستصحاب هنا لا يعتمد على أساس.

لأنّ موضوع الاستصحاب أن نعلم بوجود الشّيء،ثمّ نشكّ في ارتفاعه.بحيث يكون المعلوم هو المشكوك بالذّات.كما لو فرض أنّ علمنا بدفن الجثمان الشّريف في المدينة قطعاً،ثمّ شككنا:هل نقل إلى بلد آخر،أو بقي حيث كان.فنستصحب.ونبقي ما كان على ما كان.لاتِّحاد الموضوع.أمّا إذا علمنا بدخولها إلى المدينة.ثمّ شككنا في محلّ قبرها فلا يمكن الاستصحاب بحال.لأنّ الدّخول إلى المدينة شيء،والقبر شيء آخر..

وإثبات اللّازم باستصحاب الملزوم باطل.كما تقرّر في علم الأصول.

ثمّ لو كان قبرها في المدينة لعرف واشتهر.وكان مزاراً للمؤمنين كغيره من قبور الصّالحات والصّالحين.

القول الثّاني:إنّها دفنت في قرية بضواحي دمشق.أي في المقام المعروف بقبر السّتّ ولم ينقل هذا القول عن أحد من ثقاب المتقدِّمين.

القول الثّالث:إنّها دفنت في مصر.ونقل هذا عن جماعة منهم العبيدليّ،وابن عساكر الدّمشقيّ،وابن طولون،وغيرهم.

ويلاحظ أنّ علماءنا الّذين عليهم الاعتماد،كالكلينيّ والصّدوق والمفيد والطّوسيّ والحلّي لم يتعرّضوا لمكان قبرها،حتّى نرجح بقولهم كلّاً أو بعضاً أحد الأقوال الثّلاثة، فلم يبق إلّاالشّهرة بين النّاس.ولكنّ الشّهرة عند أهل الشّام تعارضها الشّهرة عند أهل مصر..

وهكذا لايمكن الجزم بشيء..وليس من شكّ أنّ زيارة المشهد المشهور بالشّام،والجامع المعروف بمصر بقصد التّقرّب إلى اللّٰه سبحانه تعظيماً لأهل البيت الّذين قرّبهم اللّٰه،ورفع درجاتهم ومنازلهم،حسنة وراجحة،لأنّ الغرض إعلان الفضائل،وتعظيم الشّعائر،والمكان وسيلة لا غاية،وقد جاء في الحديث:«نيّة المرء خير من عمله».

مغنية،من مجموعة الحسين وبطلة كربلاء،238/-239

أمّا العقيلة فكانت تقضي أكثر أيّامها عند الإمام زين العابدين عليه السلام وكانت متفرغة للبكاء والنّحيب على المصاب العظيم،فكانت كما يقول المؤرّخون لا تجف لها عبرة ولا تفتر عن البكاء،وقد نخبت المصائب قلبها حتّى صارت كأ نّها جثّة هامدة.

وأقامت المآتم في بيتها-بيت عبداللّٰه بن جعفر-ولبست كسائر آل الرّسول صلى الله عليه و آله و سلم المسوح والسّواد وهنّ نائحات اللّيل والنّهار والسّجّاد عليه السلام يعمل لهنّ الطّعام (1).

وعن الصّادق عليه السلام ما اختضبت هاشميّة ولا أدّهنت ولا أجيل مرود في عين هاشميّة خمس حجج حتّى بعث المختار برأس عبيداللّٰه بن زياد.

وحين كان وجود زينب في المدينة بحدِّ ذاتها ثورة عارمة ضد حكم الطّاغي يزيد طلب الوالي إلى السّيِّدة زينب أن تخرج من المدينة فتقيم حيث تشاء.


1) - محاسن البرقي،ج 2،ص 420.

فقالت وهي غاضبة:«قد علم واللّٰه ما صار إلينا،قتل خيرنا،وسيقَ الباقون كما تُساق الأنعام،وحملنا على الأقتاب،فوَ اللّٰه لا خرجنا،وإن أُريقت دماؤنا».

ولكن نساء بني هاشم عالجنَ الوضع فأقنعنها بالرّحيل فقالت لها زينب بنت عقيل بن أبي طالب:«يا ابنة عمّي ! قد صدقنا اللّٰه وعده وأورثنا الأرض نتبوّأ منها حيث نشاء وسيجزي اللّٰه الظّالمين،ارحلي إلى بلد آمن».

قيل إلى أرض مصر (1)وقيل إلى أرض الشّام.

لقد تضاربت أخبار المؤرّخين حول وفاة الصِّدِّيقة زينب الكبرىٰ عليها السلام ومدفنها.ولم يذكروا الكثير حول تاريخ وفاتها ومحل دفنها،واكتفوا باليسير في هذا المجال.

واختلفت الأقوال حول محلّ دفنها،فقال بعض المؤرّخين:إنّها عليها السلام ماتت في المدينة ودفنت في البقيع،وذهب آخرون إلى أ نّها ماتت في مصر ودفنت هناك،حيث لها هناك مشهد معروف يزوره النّاس،وهناك قول ثالث يقول بأ نّها عليها السلام جاءت برفقة زوجها عبداللّٰه بن جعفر إلى الشّام وتمرّضت هناك ودفنت في قرية تسمّىٰ راوية،حيث مرقدها المعروف حاليّاً.

ومن الطّبيعيّ أنّ لكلّ فريق أدلّته على التّمسّك برأيه،فالقائلين بالقول الأوّل إنّما استدلّوا بأ نّه ثبت تاريخيّاً أ نّها عليها السلام ذهبت مع سائر أهل البيت بعد واقعة كربلاء إلى المدينة،وليس هناك ما يثبت أ نّها خرجت منه،فلذلك يجب التّمسّك ببقائها في المدينة حتّى يثبت بالدّليل والبرهان أ نّها خرجت منه.وعندما لم يثبت بالدّليل خروجها من المدينة لذلك فيجب القول بأ نّها ماتت في المدينة ودفنت فيها.كما عليه صاحب أعيان الشّيعة.

وقد اعتمد القائلون بأ نّها مدفونة في مصر على بعض المؤرّخين الّذين انفردوا بهذا القول،حيث ذهبوا إلى أ نّها جاءت إلى مصر،فرحّب بها النّاس،فأقامت هناك حتّى ماتت.


1) - السّيِّدة زينب للدكتورة بنت الشّاطئ،ص 153.

والقائلون بأ نّها مدفونة بالشّام يرون أ نّها سافرت إلى دمشق،وذلك بسبب قحط أصاب المدينة،وكانت لزوجها عبداللّٰه بن جعفر قرية بالقرب من دمشق،فأخذها عبداللّٰه بن جعفر إلى الشّام فراراً من المجاعة،فمرضت هناك وماتت ودفنت في المكان المعروف حاليّاً في قرية راوية،حيث مزارها الآن.

ونتيجة القول:إنّ السّيِّدة زينب بعدما عانت من المصائب والرّزايا،لم تعش سوىٰ فترة قصيرة لا تتجاوز سبعة عشر شهراً،ثمّ وافاها الأجل في الخامس عشر من شهر رجب سنة 62 هجريّة.

وسواء كانت العقيلة مدفونة في الشّام أو في مصر أو المدينة،فإنّ الغرض من زيارتها إنّما هو الاستنارة بروحها البطلة الشّجاعة والتّزوّد من روحانيّتها،وطلب التّوفيق للسّير في دربها وطريقها،وهذا يحصل أيضاً بالإخلاص في زيارتها-أينما كانت-بقصد الرّجاء.

والاختلاف في محلّ قبرها وتاريخ وفاتها لا يؤثّر شيئاً في شخصيّتها وعبقريّتها،فهي أينما كانت بطلة عبقريّة يعترف بشجاعتها وبسالتها التّاريخ،ويقف عظماء التّاريخ أمام عظمتها مبهوتين. الصّادق،زينب وليدة النّبوّة والإمامة،189/-192

والسّفرة الأخيرة،كانت مع زوجها عبداللّٰه بن جعفر رحمه الله،حين جاء بها إلى دمشق ليتعاهد أمور ملكه في قرية راوية،وفي هذه السّفرة توفّيت ودفنت في راوية من أعمال دمشق،والّتي تبعد عنها من الجهة الشّرقيّة الجنوبيّة ما يقرب من سبعة كيلومترات،وتعرف اليوم بقرية قبر السّتّ،ولم يحدِّثنا التّاريخ عن غير هذه السّفرات للسّيِّدة زينب عليها السلام.

وقد جهدَ الفاطميّون في عهدهم على أ نّه يجعلوا مصر شيعية محضة موالية لآل الرّسول، ومن وجبت على الخلق مجيئهم،وقاموا بأشياء توطئة لقصدهم منها جلبهم الصّندوق الّذي فيه رأس الحسين عليه السلام من عسقلان (1)إلى مصر وبنوا عليه مسجداً فخماً وحتّى


1) - عسقلان:مدينة كانت على ساحل بحر الشّام من أعمال فلسطين،وكان يُقال لها عروس الشّام لحُسْنها،وهي ذات بساتين وضياع،بها مشهد رأس الحسين عليه السلام وهو مشهد عظيم،وفيه ضريح الرّأس والنّاس يتبرّكون به،وقد نقل الفاطميّون رأس الحسين منها إلى مصر.

اليوم يزار مسجد رأس الحسين عليه السلام.

ذكر الشّيخ عبدالوهّاب الشّعرانيّ،في طبقات الأولياء عند ترجمته للحسين عليه السلام قال:

دفنوا رأسه ببلاد المشرق.ثمّ رشىٰ عليه طلايع بن رزيك بثلاثين ألف دينار ونقله إلى مصر.وبنىٰ عليه المشهد الحسينيّ،وخرج هو وعسكره حفاة إلى نحو الصّالحيّة من طريق الشّام يتلقّون الرّأس الشّريف ثمّ وضعه طلايع في كيس من حرير أخضر على كرسي آبنوس،وفرشوا تحته المسك والعنبر والطّيب قدر وزنه مراراً.

وممّن قال:إنّ الرّأس الشّريف بالمشهد الّذي بالقاهرة اليوم،نقل إليها من عسقلان، عليّ بن أبي بكر المشهور بالسّائح الهرويّ المتوفّىٰ سنة 611 ه‍ قال في(الإشارات إلى أماكن الزّيارات)عند كلامه على عسقلان:وبها مشهد الحسين رضى الله عنه،كان رأسه بها،فلمّا أخذتها الفرنج نقله المسلمون إلى مدينة القاهرة سنة 549 ه‍ وذكر مجير الدّين الحنبليّ في - الأنس الجليل-عند ذكره لعسقلان،قال:وبها-أي بعسقلان-مشهد عظيم بناه بعض الفاطميّين من خلفاء مصر على مكان زعموا أنّ فيه رأس الحسين بن عليّ بن أبي طالب عليه السلام.

كما وأ نّهم شيّدوا مرقد السّيِّدة نفيسة ونوهوا بنسبها وعظم شأنها وهو يزار حتّى اليوم،وكذلك شيّدوا أيضاً قبر أمّ كلثوم الملقّبة بزينب الصّغرىٰ ونوهوا بأنّ هذا هو مرقد السّيِّدة زينب عقيلة بني هاشم.

وهاك ما كتب على باب المرقد: «بسم الله الرحمن الرحيم ،و أَنَّ الْمَسٰاجِدَ لِلّٰهِ فَلاٰ تَدْعُوا مَعَ اللّٰهِ أَحَداً» ،هذا ما أمر به عبد اللّٰه ووليّه أبو تميم أمير المؤمنين الإمام العزيز باللّٰه صلوات اللّٰه تعالىٰ عليه وعلى آبائه الطّاهرين وأبنائه المكرّمين أمر بعمارة هذا المشهد على مقام السّيِّدة الطّاهرة بنت الزّهراء البتول،زينب بنت الإمام عليّ بن أبي طالب صلوات اللّٰه تعالىٰ عليها وعلى آبائها الطّاهرين،وأبنائها المكرّمين.

وقد أخذ المؤرّخون على ما وجدوا من الكتابات على جدران مرقدها والّتي رقمت في أيّام الفاطميّين بعين الاعتبار وجاء مؤلِّف كتاب(العدل الشاهد في تحقيق المشاهد)، مشاهد مصر،فذكر أنّ هذا هو قبر زينب الكبرىٰ،وتبعه المتأخّرون وأثبتوا ذلك في

مؤلّفاتهم وهذا المقريزيّ (1)لم يذكر لزينب الكبرىٰ مشهداً في مصر،وجلّ قوله:في ما كان يعمل في يوم عاشوراء من سنة ثلاث وستِّين وثلاث مائة،قال:انصرف خلق من الشّيعة وأشياعهم إلى المشهدين قبر [ أمّ ] كلثوم ونفيسة،ومعهم جماعة من فرسان المغاربة ورجالاتهم بالنّياحة والبكاء على الحسين عليه السلام...إلى آخره.

وعند ذكره للشّيعة (2):وقد كانت مصر لا تخلو منهم في أيّام الإخشيديّة والكافوريّة في يوم عاشوراء عند قبر [ أمّ ] كلثوم وقبر نفيسة...إلى آخره.

مع أ نّه يذكر واقعة الطِّفّ ومقتل الحسين في نفس المصدر ويذكر زينب الكبرىٰ ومواقفها يوم عاشوراء.

فالحقيقة هي أنّ المشهد الّذي في مصر هو مشهد أمّ كلثوم بنت عليّ عليه السلام والمشهد الّذي بالشّام هو مشهد السّيِّدة زينب الكبرىٰ،وقد تسلّمته الشّيعة يداً عن يد،وجيلاً عن جيل،إذن لا يرتاب أحد في ذلك أبداً وهذا الحجّة الأكبر وإمام عصره سيِّدنا السّيِّد عبدالحسين شرف الدّين فإنّ رأيه الصّواب وقوله الفصل يرىٰ أنّ هذا هو مشهد العقيلة زينب الكبرىٰ،وله مقالة مسهبة،بمناسبة وصول الضّريح الأثريّ الّذي تبرّع به المرحوم محمّد حبيب الباكستانيّ،ونصب على قبر السّيِّدة زينب في قرية السّتّ من ضواحي الشّام،وذلك بعد أن ذكر عطر اللّٰه مرقده طرفاً من ترجمتها،والمقالة ذات فصول،وهذا عنوان مشهدها(مشهد العقيلة).

وهذه أمّ المصائب،عقيلة الوحي والنّبوّة وخفرة عليّ وفاطمة-زينب-بلغ من عناية اللّٰه تعالىٰ بها وكرامتها عليه أن كان مشهدها هذا منذ حلت رمسه،كلّ سنة هو أفخم وأعظم منه في سابقتها،حتّى بلغ اليوم أوج العظمة والعلاء،يطوف المسلمون بهذا المشهد،ويعتصمون به،فإذا هو على الدّوام أمل الرّاغب،الرّاجي عفو ربّه ذنوبه،وأمن الرّاهب التّائب الرّاجي في ستر عيوبه،يتضرّع به إلى اللّٰه تعالىٰ في طلب حوائجه الدّنيويّة والأخرويّة،منيباً إليه،توّاباً مخلصاً للّٰه في ذلك ليغفر ذنوبه ويستر عيوبه ويقضي حوائجه،


1) - انظر الخطط المقريزيّة،ج 2،ص 289.

2) - نفس المصدر،ج 2،ص 290.

متوسّلاً إليه تعالىٰ بأمّ المصائب في سبيله عزّ وجلّ.

هذا شأن المخلصين للّٰه تعالىٰ في حفظ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم في عترته من بعده،يعظّمون شعائر اللّٰه تعالىٰ: «ذٰلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعٰائِرَ اللّٰهِ فَإِنَّهٰا مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ» (1).

وذكر المغفور له الحجّة السّيِّد حسن الصّدر نوّر اللّٰه رمسه،في كتاب(نزهة أهل الحرمين)زينب الكبرىٰ بنت أمير المؤمنين عليه السلام وكنيتها أمّ كلثوم،قبرها قرب زوجها عبداللّٰه بن جعفر الطّيّار،خارج دمشق الشّام معروف.

جاءت مع زوجها عبداللّٰه بن جعفر أيّام عبدالملك بن مروان إلى الشّام سنة المجاعة ليقوم عبداللّٰه بن جعفر في ما كان له من القرىٰ والمزارع خارج الشّام حتّى تنقضي المجاعة، فماتت زينب هناك،ودفنت في بعض تلك القرىٰ-قلت-واليوم تعرف القرية الّتي فيها مرقدها باسمها-قرية السّتّ زينب-انتهىٰ.

وجاء في رحلة ابن بطّوطة،عند سرده للقبور الّتي حوالي دمشق الشّام قال:وبقربه قبلي البلد وعلى فرسخ منها مشهد أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب من فاطمة عليهم السلام، ويقال:إنّ اسمها زينب،وكنّاها النّبيّ صلي الله عليه و آله أمّ كلثوم لشبهها بخالتها أمّ كلثوم بنت رسول اللّٰه صلي الله عليه و آله وعليه مسجد كريم وحوله مساكن وله أوقاف،ويسمِّيه أهل دمشق قبر السّتّ أمّ كلثوم...إلى آخره.

وذكر ابن جبير في رحلته،عند عرض ذكره للمشاهد والقبور في دمشق الشّام،قال:

ومن مشاهد أهل البيت(رضي اللّٰه عنهم)مشهد أمّ كلثوم ابنة عليّ بن أبي طالب(رضي اللّٰه عنهما)،ويقال لها زينب الصّغرىٰ وأمّ كلثوم كنية أوقعها عليها النّبيّ صلي الله عليه و آله لشبهها بابنته أمّ كلثوم(رضي اللّٰه عنها)واللّٰه أعلم بذلك،ومشهدها الكريم بقرية قبلي البلد تعرف براوية على مقدار فرسخ وعليه مسجد كبير وخارجه مساكن وله أوقاف،وأهل هذه الجهات يعرفونه،بقبر السّتّ أمّ كلثوم مشينا إليه وبتنا به وتبرّكنا برؤيته نفعنا اللّٰه بذلك.

وذكر الشّيخ الشّبلنجيّ في كتابه القيم-نور الأبصار-ص 238 ط العثمانيّة في مناقب


1) - سورة الحج32/.

السّيِّدة رقيّة المدفونة بدمشق الشّام،قال:

وقد أخبرني بعض الشّوام،أنّ للسّيِّدة رقيّة بنت الإمام عليّ(كرّم اللّٰه وجهه)ضريحاً بدمشق الشّام،وانّ جدران قبرها كانت قد تعيبت،فأرادوا إخراجها منه لتجديده فلم يتجاسر أحد أن ينزل من الهيبة،فحضر شخص من أهل البيت يدعى السّيِّد ابن مرتضىٰ فنزل في قبرها،ووضع عليها ثوباً لفّها فيه،وأخرجها فإذا هي بنت صغيرة دون البلوغ،وقد ذكرت ذلك لبعض الأفاضل فحدّثني به ناقلاً عن أشياخه-انتهىٰ كلام الشّبلنجيّ-قلت:لم يذكر التّاريخ أنّ رقيّة بنت عليّ عليه السلام مدفونة بالشّام،وإنّما المأثور والمنقول أنّ هذه هي الطّفلة رقيّة بنت الحسين بن عليّ عليه السلام الّتي توفّيت بالخربة،والّذي يؤكّد ذلك قول الشّبلنجيّ نفسه:(إذاً هي بنت صغيرة)وقبرها اليوم في سوق الشّام في الجامع المعروف باسمها،يزار ويتبرّك به،وقد جدّدوا ضريحه قبل أعوام،وأرخت عام تجديده(حلو ضريح رقيّة).

وأمّا السّيِّد الّذي نزل في قبرها وأخرجها ووضع عليها ثوباً لفّها فيه ثمّ دفنها بمكانها، هو جدّ الأسرة السّادة آل مرتضىٰ وهم سدنة مرقد السّيِّدة زينب بنت الإمام عليّ عليه السلام المدفونة في قرية(راوية)وتعرف اليوم قرية السّتّ زينب عليها السلام وسدانة هذا المرقد تقوم به اليوم هذه الأسرة العلويّة والدّوحة الهاشميّة منذ مئات الأعوام،السّادة آل مرتضىٰ يتوارثون هذه السّدانة وخدمة هذه العتبة المشرفة يداً عن يد ويتسلّم مفاتيح هذه الرّوضة المباركة الخلف بعد السّلف. الهاشمي،عقيلة بني هاشم،44/،64-71

المزار المشهور: ولها مزار وقبّة شيدت بأسلوب بديع بناها الحاج مهدي البهبهانيّ.

الزّنجاني،وسيلة الدّارين،433/

ودُفِنَت(رضي اللّٰه عنها)بمصر المحروسة،بموضع يقال له«الحمراء القصوىٰ»حيث بساتين الزّهرىٰ.

أخرج ابن عساكر في تاريخه:إنّ السّيِّدة زينب الكبرىٰ بنت الإمام عليّ قدمت مصر، وماتت ودُفِنَت بها،وأنّ دفينة الشّام هي زينب الوسطىٰ أختها،ولا صحّة لما يزعمه

أهل دمشق.

وأخرج العبيدلي النّسّابة في كتابه النّفيس«السّيِّدة زينب وأخبار الزّينبات»:«إنّ السّيِّدة زينب قدمت مصر بعد مصرع أخيها الحسين رضى الله عنه،بيسير من الزّمن،وماتت بها،ودفنت بموضع يقال له:الحمراء القصوىٰ حيث بساتين الزهرىٰ».

ويعلِّق صاحب الخطط على هذا فيقول:«لا يوجد نظيره-أي كتاب العبيدليّ النّسّابة-إذ هو الحجر الأساسيّ الّذي قضىٰ على هذا الخلاف القائم بين جمهرة المؤرِّخين من قرون عديدة،لا سيّما وأنّ مؤلّفه المذكور ممّن جمع بين العلم والدِّين وطهارة الحسب وشرف النّسب،فهذه الرِّسالة مع صغر حجمها هي نفسها الحجّة على من كان يستبعد دخول السّيِّدة زينب مصر،ووفاتها بها،ودفن جثمانها الشّريف في هذا الموضع»ا ه‍.

ووافق دخول السّيِّدة إلى مصر أوّل شعبان سنة 61 من الهجرة،وكان قد مضىٰ على الموقعة نحو ستّة أشهر وأيّاماً،بما يسع مدّة أسفارها.

وبعد..فيقول صاحب النّفحات الأحمديّة:وأمّا مَنْ دُفِنَ بمصر من النِّساء من أولاد السّيِّدة الزّهراء،سيِّدة نساء العالمين على الإطلاق:صاحبة المواهب الربّانيّة والإمدادات الصّمدانيّة والإشارات الرّحمانيّة سيِّدتي السّيِّدة الشّفيقة صاحبة الحسب والنّسب،كريمة الدّارين،صاحبة الشّورى والكرامات الظّاهرة،كعبة القاصدين،محبوبة رسول ربّ العالمين،عليه وعليها الصّلاة والتّسليم من ربِّ العالمين.شقيقة الحسنين بنت أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب كرّم اللّٰه وجهه،ورضيَ عنه،السّيِّدة زينب رضوان اللّٰه عليها ونفعنا بها في الدّارين..آمين. موسىٰ محمّد عليّ،السّيِّدة زينب،64/-65،141-142،145

شاهدت حادثة كربلاء سنة 61 ه‍،وكانت تواصل البكاء وتقيم النِّياحة على شهداء كربلاء في دارها بالمدينة،ممّا أخاف الحكّام الأمويّين.فقرّروا إبعادها إلى مصر،وكانت بها حتّى توفِّيت في الرّابع عشر من رجب عام 62 ه‍(مزارات أهل البيت عليهم السلام في القاهرة لمحمّد حسين الحسينيّ الجلاليّ)،وقيل إنّ مدفنها في قرية خارج مدينة دمشق تُعرف باسمها.

الجلالي الحسيني،شرح الأخبار(الهامش)،193/3

حديث مدفنها: الأقوال في مدفن العقيلة زينب(سلام اللّٰه عليها)منحصرة في ثلاثة أماكن.

فمن قائل أ نّها في جبانة البقيع مع أسرتها الكريمة،وهذا القول يرتكز على ظنّ وتخمين،إذ لو كان لها قبر بالبقيع لجاء ذكره صريحاً في الكتب المؤلّفة في مزارات المدينة المنوّرة قديماً وحديثاً،كما احتفظ التّاريخ بذكر عددٍ وافٍ من قبور من هو دونها فضلاً عن قومها،بل ولمن يمتّ إليهم بالولاء وتلقّتها أهل المدينة عن آبائهم يداً عن يد.

ومن قائل أ نّها مدفونة في مصر،وهو قول منشؤه اشتراك الاسم(زينب)بين نساء كثير،والذّهن أسرع انتقالاً إلى الفرد الأكمل؛وسوف تعرف أ نّه لم يدخل أحد من ولد أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السلام لصلبه مصر ولم يمت بها.

ومن قائل أ نّها مدفونة في قرية(راوية)بغوطة دمشق،وهذا القول له شواهد جمّة، وشهرة ضافية بين أهل الشّام قديماً.وتحدّثنا الكتب المؤلّفة في ترجمة السّيِّدة نفيسة المتوفّاة 208 ه‍ بمصر،من مؤلّفات أعلام القرون الوسطىٰ،أ نّها زارت مشهدها سنة 193 ه‍ ولنا في هذه الأقوال الثّلاثة بحوث رصينة طافحة بالدِّقّة والتّحقيق على ضوء مئات المصادر فيما يلي،واختيار الأصحّ،فالأصحّ منها موكول إلى القارئ الكريم بعد تشبّعه من هذه البحوث المقنعة واللّٰه وليّ التّوفيق.

بحثنا حول المشهد الزّينبيّ في مصر: ما زلنا نسمع عن جماعة من العلماء،ونقرأ في ثلّة من الكتب،أنّ قبر العقيلة السّيِّدة زينب الكبرىٰ بنت أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السلام في بلدة القاهرة عاصمة حكومة مصر،حتّى أنّ أكثر المؤلِّفين في عصرنا يتناقلونه في بحثهم عن هذا الموضوع.

وإلى هذا الرّأي مال العلّامة الشّيخ جعفر النّقدي النّجفيّ رحمه الله،وكنّا قبل خوضنا في هذا البحث نذهب إلى هذا الرّأي تعويلاً على الشّيخ النّقدي رحمه الله.

بيد أنّ تنقيبنا وبحثنا العميق زحزحنا عن هذا الرّأي-لأنّ رحلة السّيِّدة العقيلة عليها السلام إلى مصر،وإقامتها هناك،وتلبيتها لداعي حمامها،وحديث مدفنها بها،قضيّة من أهمّ القضايا الّتي لا يفوت ذكرها كلّ مؤرِّخ يقظان محيط بالأخبار والآثار.

ولا أقلّ من أن يذكره المؤرِّخون الّذين نشأوا في مصر خاصّة،ولكنّهم بأجمعهم لم يشيروا إليه أدنىٰ إشارة.

وتتجلّىٰ لنا هذه الحقيقة،بعدما نرىٰ اهتمام المصريّين بإحاطة الأخبار،وضبط الحوادث المتعلِّقة ببلادهم،وتوسّعهم في تنسيقها وتزويقها بما هو موضع عجب وإعجاب،فأوّل مدوِّن لتاريخ مصر في الإسلام هو عبدالرّحمان بن عبدالحكم المصريّ المتوفّىٰ 257 ه‍،له في تاريخ مصر كتاب حافل سمّاه(منهج السّالك في أخبار مصر والقرىٰ والممالك)،يوجد مخطوطاً في المتحف البريطانيّ،ذكر فيه تراجم كثير من الصّحابة ممّن دخل مصر.

وتبعه أبو عمرو محمّد بن يوسف الكنديّ،المتوفّىٰ 354 ه‍،وله عدّة تأليفات في تاريخ مصر،وطبع له«ولاة مصر»حديثاً في بيروت،ثمّ برع في تدوين أخبار مصر والإحاطة بحوادثها أبو محمّد حسن بن إبراهيم بن ذولاق اللّيثيّ المصريّ المتوفّىٰ 387 ه‍، ومجهوداته في التّدوين تمتاز عن مجهودات أسلافه دقّة وبراعة واستكمالاً،ترجمه ابن خلّكان (1)،وقال:كان فاضلاً في التّاريخ،وله خطط مصر وتاريخ مصر وفضائل مصر.

ثمّ تلاه في هذا الموضوع عزّ الملك محمّد بن عبداللّٰه بن أحمد الحرّانيّ المسبحي المتوفّىٰ 420 ه‍،وترجمه ابن خلّكان وذكر له تاريخ مصر في ثلاثة عشر ألف ورقة (2).

ثمّ المؤرِّخ المتتبِّع القاضي أبو عبداللّٰه محمّد بن سلامة القضاعيّ الشّافعيّ المتوفّىٰ 453 ه‍، ولم يقصر همّه على ضبط الحوادث التّاريخيّة فقط،بل أ لّف في المزارات المقصودة للزّيارة والتّبرّك الّتي تُشدّ إليها الرِّحال،وله في هذا الموضوع كتاب«أنس الزّائرين»ترجم فيه السّيِّدة نفيسة،وعيّن مدفنها،وليس فيه لقبر زينب الكبرىٰ عين ولا أثر،ومن المتأخِّرين ممّن توسّع في التّدوين محمّد بن سرور البكريّ المتوفّىٰ 1061 ه‍،وله في التّاريخ


1) - تاريخ ابن خلّكان،ج 1،ص 168.

2) - نفس المصدر،ص653،وراجع لتراجم هؤلاء المؤرِّخين بالتّفصيل«مؤرِّخو مصر الإسلاميّة»للأستاذ محمّد عبداللّٰه عنان،طبع لجنة التّأليف والتّرجمة في القاهرة.

مساعٍ مشكورة وكتب قيِّمة منها«عيون الأخبار ونزهة الأبصار»ضبط فيه الحوادث المتعلِّقة بمصر خاصّة وغيرها منذ بدء الخلقة،وجميع الدّول الحاكمة على مصر بغاية الشّرح والبسط إلى عصره في دولة خليل باشا سنة 1041 ه‍.

ثمّ اعطف إلى المقريزيّ والسّيوطيّ والقلقشنديّ وغيرهم،لم نجد أحداً من هؤلاء أ نّه ذكر دخول السّيِّدة زينب الكبرىٰ في مصر ومدفنها بها،على أنّ هناك جماعة من مؤرِّخي مصر ممّن أفرد تأليفه في تحقيق المزارات والقبور والمساجد كابن يونس والهتنانيّ والقرشيّ صاحب المزارات المصريّة،وابن أسعد النّسّابة صاحب مزارات الأشراف، وابن عطايا والحمويّ الّذي ذكر جملة من مزارات مصر،وابن عبدالكريم والحافظ السّلفيّ وحرملة وابن بللوة والمكّي وسراج الدّين الملقّن،وابن الزّيّات الأنصاري، وجوهر السّكري،والسّخاوي،وابن عنتر،وابن حمامة،ومجد الدّين بن النّاسخ،وابن أبي طلحة صاحب«هادي الرّاغبين»،وموفّق الدّين صاحب«مرشد الزّوّار».ترىٰ هؤلاء الأعلام يترجمون أصحاب القبور،ويميِّزون بين المزارات الصّحيحة والمزوّرة من العلويّين وغيرهم في مصر (1)،ولم يذكر أحد من هؤلاء أنّ العقيلة زينب الكبرىٰ بنت أمير المؤمنين عليه السلام مدفونة في مصر وسوف تجد المباحث النّافعة فيما يلي بشرح وبسط.

لم يدخل أحد من أولاد عليّ عليه السلام لصلبه في مصر: إنّ كبار المؤرِّخين المطّلعين على تاريخ مصر بدقّة وتحقيق لم يصح لديهم دخول أي ولد لأمير المؤمنين عليّ عليه السلام لصلبه في مصر.قال الحافظ أبو طاهر أحمد بن محمّد السّلفيّ المتوفّىٰ 576 ه‍ (2):لم يمت له(أي لعليّ عليه السلام)ولد لصلبه في مصر (3).وقال الحافظ المؤرِّخ الكبير أبو محمّد حسن بن إبراهيم بن زولاق اللّيثيّ المصريّ المتوفّىٰ 387 ه‍:أوّل مَن دخل مصر من ولد عليّ سكينة بنت عليّ


1) - الكواكب السّيّارة في ترتيب الزّيارة،ص 4،طبع مصر.

2) - الحافظ أبو طاهر عمادالدّين أحمد بن محمّد بن أحمد الإصفهانيّ كان إماماً حافظاً متقناً كان أوحد زمانه في الحديث وأعلمهم بقوانين الرّواية،سكن مصر ومات سنة 576 ه‍،ترجمه السّيوطي في حسن المحاضرة،ج1،ص300،طبع مصر،1325 ه‍.

3) - الكواكب السّيّارة،ص 342 و 30.

ابن الحسين؛وبه قال السّخاويّ،واعترف به الأستاذ حسن محمّد قاسم المصريّ (1).

وقال المقريزي وابن دقماق:إنّ أوّل علويّ قدم مصر محمّد بن عليّ بن محمّد بن عبداللّٰه بن حسن بن حسن بن عليّ عليه السلام،دخلها في إمارة يزيد بن حاتم المهلّبي بمصر سنة 145 ه‍ (2).

وفي لفظ آخر للسّخاويّ:إنّ المنقول عن السّلف،أ نّه لم يمت أحد من أولاد عليّ لصلبه في مصر (3).

وقال المؤرِّخ الكبير الحافظ أبو عبداللّٰه شمس الدّين محمّد بن ناصر الدّين الأنصاريّ المتوفّىٰ 814 ه‍:«لم أجد أحداً من أرباب التّاريخ من صحّح مشهداً بغير القرافة من أولاد عليّ إلّاالمشهد النّفيسيّ،لأنّها أقامت به في أيّام حياتها وحفرت قبرها بيدها».

هذا ما يراه العلماء الكبار المصريّون من عدم صحّة دخول أي ولد للإمام عليّ لصلبه في مصر،فكيف يكون من المعقول أن تدخل العقيلة زينب الكبرىٰ في مصر،وتقيم هناك زهاء سنة ثمّ تقبر في تربة مصر على مرأىٰ من المحاشد الجمّة من أهل مصر، ومسمع،ولا يعرف أمرها أحد من المؤرِّخين الّذين عهدهم قريب بتلك الحادثة المهمّة، حتّى أنّ الإمام الشّافعيّ مع ادّعائه بالولاء النّاصع لأهل البيت عليهم السلام لا يعرفها في مصر ولا يزور قبرها،كما تواتر الخبر بأ نّه كان يزور السّيِّدة نفيسة،فكيف يسعنا الإثبات إلى أنّ العقيلة زينب الكبرىٰ عليها السلام مدفونة بمصر،ومحمّد بن الرّبيع الجيزيّ الّذي كان أبوه من أصحاب الشّافعيّ أ لّف جزءً في ذكر الصّحابة،وترجم منهم مائة ونيفاً،وليس فيهم ذكر زينب ودخولها مصر وموتها بها (4).

السّيّاحون وقبر زينب عليها السلام: إنّ الرّحّالين المسلمين الّذين تجوّلوا جولات واسعة في


1) - تحفة الأحباب للسّخاويّ،ص 115،(الهامش).

2) - الخطط المقريزيّة،ج 3،ص 193،والإنتصار،ج 4،ص 65،طبع بولاق.

3) - الخطط التّوفيقيّة،ج 5،ص 10،طبع بولاق.

4) - حسن المحاضرة للسّيوطيّ،ج 1،ص 99،طبع مطابع النّيل بمصر.

مختلف البلاد الإسلاميّة في القرون الوسطىٰ،ضبطوا ما شاهدوه من الآثار النّفيسة من الجوامع والمقابر والمدارس وغيرها من الأشياء الّتي لا يفوت ذكرها أي رحّالة متتبّع، ودوّنوا مشاهداتهم في الكتب المنفردة لذلك الموضوع،فكتبهم تعطينا وثوقاً كاملاً لشهرة تلك الآثار في عصورهم.

دخل جملة من مشاهير الرّحّالين في مصر كابن جبير،وابن بطّوطة،وابن شاهين، وذكروا ما شاهدوه من القبور المعروفة المقصودة للزّيارة في عهدهم،ولكن لا تجد أحداً منهم يذكر قبر زينب الكبرىٰ عليها السلام في مصر،ونحن نزفّ إليك ما شاهدوه من قبور العلويّين في مصر.

1-السّانح الهرويّ: أبو الحسن عليّ بن أبي بكر الهرويّ المتوفّىٰ 611 ه‍،دخل في مصر،وذكر في كتابه«الإشارات في معرفة الزّيارات»هذه المشاهد:مشهد السّيِّدة نفيسة،ومشهد السّيِّدة فاطمة بنت محمّد بن إسماعيل بن جعفر الصّادق عليه السلام،ومشهد آمنة بنت محمّد بن عليّ بن الحسين عليه السلام،ومشهد رقيّة بنت عليّ عليه السلام (1)،ولا نجده يذكر قبراً ينسب إلى العقيلة زينب عليها السلام.أمّا رقيّة بنت عليّ فسوف نبحث عن قبرها بمصر بالتّفصيل.

2-ابن جبير الأندلسيّ: أبو الحسين محمّد بن أحمد بن جبير الكنافيّ الغرناطيّ المتوفّىٰ 614 ه‍ بمصر،دخل في مصر وذكر في رحلته مشاهد أهل البيت،وعدّها أربعة عشر مشهداً للرِّجال،وخمساً للنِّساء،وقال:على كلّ واحد منها بناء حافل،وهي بأسرها روضات بديعات الإتقان عجيبة البنيان،وسرد ذكر العلويّات ومشاهدهنّ هكذا:

«مشهد أمّ كلثوم بنت قاسم،ومشهد زينب بنت يحيى المتوّج،ومشهد أمّ كلثوم بنت محمّد بن جعفر،ومشهد أمّ عبداللّٰه،ومشهد مريم بنت عليّ» (2)ولا نراه يذكر قبراً ينسب إلى زينب الكبرىٰ عليها السلام.


1) - الإشارات في معرفة الزّيارات،ص 35.

2) - رحلة ابن جبير،ص 13 و 14.

3-ابن بطّوطة المغربيّ: أبو عبداللّٰه محمّد بن عبداللّٰه بن بطّوطة المغربيّ المتوفّىٰ 777ه‍، دخل مصر،وذكر جملة من مشاهد مصر المعروفة،كمشهد السّيِّدة نفيسة،ومشهد رأس الحسين عليه السلام،وتربة الشّافعيّ،ثمّ قال:بقرافة مصر من قبور العلماء والصّالحين ما لا يضبطه الحصر،وبها جمّ غفير من قبور الصّحابة وقبور السّلف والخلف (1)،ولا ترىٰ في مشاهداته عيناً وأثراً لقبر السّيِّدة زينب عليها السلام.

4-الحمويّ البغداديّ: ياقوت بن عبداللّٰه الحمويّ البغداديّ،المتوفّىٰ 624 ه‍، الجغرافيّ الكبير،دخل مصر،وذكر عدّة مزارات معروفة للعلويّات هناك،وعدّ منها مشهد آمنة،ومشهد رقيّة،ومشهد السّيِّدة نفيسة،ومشهد فاطمة بنت محمّد بن إسماعيل ابن الإمام جعفر الصّادق عليه السلام،ومشهد أمّ عبداللّٰه،ومشهد أمّ كلثوم بنت القاسم (2)، وليس فيهنّ ذكر مشهد ينسب إلى العقيلة زينب الكبرىٰ بنت الإمام عليّ عليه السلام.

5-ابن شاهين الزّاهريّ: غرس الدّين خليل من شاهين الزّاهري الإسكندريّ المصريّ المتوفّىٰ 873 ه‍،ذكر عدداً وافياً من مشاهد العلويّات المدفونات بمصر،وعدّ مشهد السّيِّدة نفيسة ومشهد فاطمة بنت محمّد بن إسماعيل بن جعفر الصّادق ومشهد آمنة ومشهد أمّ عبداللّٰه بن القاسم ومشهد أمّ كلثوم ومشهد رقيّة (3).

وكلّهنّ علويّات يتّصلن بأمير المؤمنين عليّ عليه السلام بوسائط كثيرة كما سوف نبيِّن ولكن لم يذكر لقبر زينب الكبرىٰ بنت الإمام عيناً ولا أثراً مع أ نّه مصريّ الأصل والمحتد، وأعرف النّاس بقبور بلاده،وصاحب البيت أدرىٰ بما فيه.

هذا.وضع يدك على أي كتاب رحالة زار مصر في القرون الأولىٰ والوسطىٰ لا تجد فيه ذكراً لمشهد زينب العقيلة عليها السلام،أمّا ما يستدلّ بعبارة الرّحّالة الكوهينيّ فسوف نبحث فيه بدقّة في موضعه.


1) - رحلة ابن بطّوطة،ج 1،ص 30.

2) - معجم البلدان،ج 4،ص 554،طبع أوربا.

3) - زبدة كشف السّالك،ص 36،طبع باريس،1893م.

قدّمنا تراجم عدّة من قدامى المؤرِّخين الّذين أ لّفوا في تاريخ مصر،وهم أكثر اهتماماً بضبط الوقائع المتعلّقة ببلادهم،وفي رعيلهم الأوّل عزّ الملك محمّد بن عبداللّٰه الحرّانيّ المسبحيّ المتوفّىٰ 420 ه‍،الّذي أ لّف في أخبار مصر في ثلاثة عشر ألف ورقة،كما ذكره ابن خلّكان وابن تغرىٰ بردىٰ (1).

ونحن نورد هنا أسماء جماعة من مؤرِّخي مصر ممّن قصر همّه في تأليف الكتب في خطط مصر ومساجدها ومقابرها المقصودة للزّيارة،ومن أ لّف في أخبار ملوك مصر وحوادثها الجامعة،وكتبهم تعدّ مصادر وثيقة في تاريخ مصر بالخصوص.

1-المقريزيّ: أحمد بن عليّ بن عبدالقادر المقريزيّ،المتوفّىٰ 845 ه‍،أصله من بعلبك من محلّة المقارزة،وولد في مصر،وتفقّه على مذهب أبي حنيفة،وله في تاريخ مصر وأخبار الفاطميّين كتب قيِّمة،ترجمه عمر رضا الكحّالة في معجم المؤلّفين،ج 2 ، ص 11. ذكر المقريزيّ المشاهد المتبرِّكة عند أهل مصر المقصودة للزّيارة،وعدّ منها مشهد زين العابدين،يعني مشهد رأس زيد بن عليّ،المدفون بمصر،ومشهد أمّ كلثوم بنت محمّد بن جعفر الصّادق عليه السلام،ومشهد السّيِّدة نفيسة؛وقال في محل آخر:بخارج باب النّصر في أوائل المقابر قبر زينب بنت أحمد بن جعفر بن محمّد بن الحنفيّة يزار، وتسمِّيه العامّة«مشهد السّيِّدة زينب» (2).وتصريح المقريزيّ هذا يكفي في ردّ ادِّعاء المدّعي أنّ قبر السّيِّدة العقيلة بمصر كالكشف عن منشأ وهم العامّة.

ويذكر المقريزيّ الشّيعة بمصر ورسومهم في عهد الفاطميّين واجتماعهم يوم عاشوراء عند مشهد كلثم والسّيِّدة نفيسة (3)،ولكن لا نجد في جميع كتبه ذكراً لقبر العقيلة زينب الكبرىٰ،إذ لو كانت هناك تربة للسّيِّدة العقيلة عليها السلام لما فات الشّيعة قطّ أن يجتمعوا عندها وينوحوا ويبكوا في يوم عاشوراء،كما كانوا ينوحون ويبكون على الحسين عليه السلام


1) - تاريخ ابن خلّكان،ج 1،ص 653،والنّجوم الزّاهرة،ج 4،ص 271.

2) - الخطط المقريزيّة،ج 2، ص 289 و 290،و ج 3،ص 334 و 353،طبع بيروت.

3) - نفس المصدر واتعاط الحنفاء بأخبار الفاطميّين الخلفاء له أيضاً،ص 197 و 198.

عند مشهد أمّ كلثوم بنت محمّد بن جعفر الصّادق،ومشهد السّيِّدة نفيسة،مع أنّ المقريزيّ ذكر مقتل الحسين عليه السلام وأخبار العقيلة زينب عليها السلام في كربلاء عند ذكره لرأس السّبط عليه السلام المدفون بمصر كما قالوا.

2-ابن الزّيّات الأنصاريّ: الحافظ شمس الدّين أبو عبداللّٰه محمّد بن ناصر الدّين الأنصاريّ المصريّ،المتوفّىٰ 814 ه‍،له في ذكر المقابر المصريّة المقصودة للزّيارة كتاب حافل في غاية التّحقيق والمتانة،سمّاه«الكواكب السّيّارة في ترتيب الزّيارة»،ذكر فيه جميع المسمِّيات بزينب المدفونات في مصر مع تراجمهنّ ووفاتهنّ ومقابرهنّ،وغيرها من المقابر المعروفة بمصر،نحن نسوق إلى القارئ قائمة لسائر الزّينبات اللّواتي ذكرهنّ مع قيد الصّفحة،ولا ترىٰ فيهنّ زينب الكبرىٰ بنت الإمام عليّ عليه السلام:

زينب بنت الأباجليّ 43،زينب بنت سنان 55،زينب الكلثميّة 92،زينب بنت المهذّب 97،زينب بنت يونس 105،زينب بنت شعيب 106،زينب الفارسيّة 224،زينب بنت محمّد بن علي بن عبداللّٰه بن محمّد بن يحيىٰ بن إدريس بن عبداللّٰه المحض بن الحسن المثنّى بن حسن السّبط بن عليّ بن أبي طالب 91،زينب بنت هاشم 90،زينب بنت يحيى المتوّج 31،وزينب الحنفيّة 242 و 284.

ولو كانت العقيلة زينب الكبرىٰ بضعة البتول(سلام اللّٰه عليها)مدفونة بمصر،لمّا فاته ذكرها،ولذكرها بكلّ عزّ وافتخار،على أ نّه صرّح في مقدّمة الكتاب عدم دخول ولد للإمام عليّ عليه السلام في مصر كما قدّمناه.

3-ابن النّاسخ المصريّ: مجد الدّين بن النّاسخ المصريّ،المتوفّىٰ قرب سنة 800 ه‍، له في المزارات المصريّة كتاب منفرد سمّاه«مصباح الدياجي وغوث الرّاجي»،يوجد في الخزانة التّيموريّة بالقاهرة مخطوطاً برقم 84 في فهرس البلدان،ذكر فيه قبر السّيِّدة زينب بقناطر السّباع،وعدّه من قبور الرّؤيا الّتي لا تستند إلى سند تاريخيّ،وأُنشِئَت لأجل الرّؤيا لأحد،ما يدلّ على أ نّه قبر،ولم يُعرفنا لمن كانت هذه الرّؤيا،ثمّ لم يصرِّح بأنّ المدفونة هنا بنت للإمام عليّ عليه السلام المسمّاة بزينب الكبرىٰ،لأنّ اسم«زينب» فقط

لا يقضتي أ نّها العقيلة الكبرىٰ،وإن كان الذّهن أسرع انتقالاً إلى الفرد الأشهر الأكمل، ولنا في هذا المعنىٰ بحث ضاف يأتي في محلّه.

4-الحافظ السّخاويّ: شمس الدّين محمّد بن عبدالرّحمان أبو الخير السّخاويّ المصريّ،المتوفّىٰ 902 ه‍،نابغة عصره في الفقه والعربيّة والقراءات والتّاريخ والرِّجال،وله في ترجمة العقيلة زينب الكبرىٰ عليها السلام تأليف منفرد،ذكر فيه فروع شرفها وفضائلها ومحنها،ولم يذكر فيه أ نّها دفنت في مصر،مع طول باعه،وسعة اطِّلاعه في تاريخ بلاده مصر،وقد سبق منّا قوله:إنّ المنقول عن السّلف أ نّه لم يمت أحد من ولد عليّ عليه السلام لصلبه في مصر،حكاه عنه عليّ مبارك باشا في الخطط،ج 5،ص 11.

5-ابن ظهيرة المصريّ: إبراهيم بن عليّ بن محمّد بن ظهيرة المخزوميّ،المؤرِّخ المصريّ المتتبِّع،تولّىٰ قضاء مكّة،وتاريخ وفاته 891 ه‍،وله في تاريخ مصر كتاب حافل سمّاه«الفضائل الباهرة في محاسن مصر والقاهرة»،ذكر فيه من محاسن أهل مصر اختصاصهم بضريح السّيِّدة نفيسة بنت زيد بن حسن الأنور،المتوفّاة سنة 208 ه‍ الّتي دفنت في مشهدها المعروف بجوار بيوت الخلفاء العبّاسيّين بمصر (1).

فلو كانت العقيلة زينب الكبرىٰ بضعة الزّهراء(سلام اللّٰه عليها)مدفونة بمصر،لعدّ ضريحها الشّريف من محاسن مصر،لكونها عليها السلام أجل شرفاً،وأسمىٰ رتبة من السّيِّدة نفيسة.

6-نور الدّين السّخاويّ: الحافظ نور الدّين أبو الحسن عليّ بن أحمد بن عمر بن خلف السّخاويّ الحنفيّ المصريّ،من تلاميذ ابن الزّيّات،المتوفّىٰ 814 ه‍،له في تحقيق المزارات المصريّة كتاب جليل باسم«تحفة الأحباب»،ترجم فيه عدّة علويّات مسمِّيات بزينب،المدفونات بمصر،وذكر منهنّ زينب بنت يحيى بن حسن بن زيد بن حسن في ص213،وزينب بنت هاشم في ص217،وزينب بنت محمّد بن عليّ بن عبداللّٰه،ص218،


1) - الفضائل الباهرة،ص 193،طبع مصر،وابن ظهيرة ترجمه السّيوطي في نظام العقيان،ص 17،والسّخاوي في الضّوء اللّامع،ج 1،ص 88،والزّركلي في الأعلام،ج 1،ص 47.

وزينب بنت حسن بن إبراهيم في ص 171،وذكر مزارات قناطر السّباع في ص 111، وليس هنالك لقبر السّيِّدة زينب الكبرىٰ بنت الإمام عليّ عليه السلام عين ولا أثر.

7-الحافظ السّيوطيّ: الحافظ الكبير المؤرِّخ المتتبّع جلال الدّين عبدالرّحمان بن أبي بكر السّيوطيّ المصريّ،المتوفّىٰ 911 ه‍،عرفه المسلمون بغزارة العلم،وسعة الاطِّلاع في علوم متشعِّبة،وتأليفاته تربو على خمسمائة،وله في تاريخ مصر كتاب قيِّم سمّاه«حسن المحاضرة في تاريخ مصر والقاهرة»،ذكر فيه قبر السّيِّدة نفيسة مع ترجمتها (1).

وله رسالة أخرىٰ في تراجم الصّحابة والصّحابيات الّذين دخلوا مصر أو ماتوا بها سمّاها«درّ السّحابة فيمن دخل مصر من الصّحابة»منقولة بأسرها في حسن المحاضرة، ج 1 ،من صفحة 81.إلى صفحة 171 ترجم فيها سبع صحابيّات دخلنَ مصر وليس فيها ذكر العقيلة زينب العقيلة عليها السلام.

كما أنّ رسالته الأخرىٰ«العجاجة الزّرنبيّة في السّلالة الزّينبيّة»،المعروفة ب‍«الرِّسالة الزّينبيّة»،مطبوعة شائعة ذائعة لم يشر فيها أدنىٰ إشارة إلى أنّ زينب العقيلة عليها السلام سافرت إلى مصر وماتت بها.

8-ابن تغرىٰ بردىٰ: جمال الدّين أبو المحاسن يوسف بن تغرىٰ بردىٰ،المتوفّىٰ 704 ه‍،له في تاريخ مصر وأخبار ملوكها وأمرائها وخلفائها تأليف ضخم في غاية المتانة،سمّاه«النّجوم الزّاهرة في أخبار ملوك مصر والقاهرة»ذكر فيه دخول السّيِّدة نفيسة في مصر ووفاتها بها ومدفنها (2)،وليس فيه ذكر لدخول العقيلة زينب عليها السلام في مصر ووفاتها ودفنها هناك.

9-ابن دقماق المصريّ: المؤرِّخ المتتبِّع ابن دقماق إبراهيم بن محمّد ايدمر العلائيّ،المتوفّىٰ 792 ه‍،له في أخبار مصر وخططها وخلفائها تاريخ حافل سمّاه«الانتصار لواسطة عقد الأمصار»،اطّلعنا على الجزء الرّابع منه،ذكر فيه قبر السّيِّدة زينب،وكلثم بنت محمّد بن


1) - حسن المحاضرة،ج 1،ص 243.

2) - النّجوم الزّاهرة،ج 2،ص 185،طبع مصر.

جعفر،وزينب هذه هي بنت المتوّج،كما سيأتي،وقال في موضع آخر:إنّ أوّل علويّ قدم مصر هو عليّ بن محمّد بن عبداللّٰه بن الحسن المثنّىٰ،دخلها سنة 145 ه‍ (1)،وليس لذكر دخول العقيلة زينب في مصر عين ولا أثر.

10-ابن ميسر المصريّ: المؤرِّخ المصريّ الكبير محمّد بن عليّ بن ميسّر،المتوفّىٰ 677 ه‍،له في تاريخ مصر كتاب حافل،ذيّله لتاريخ عزّ الملك المسجّىٰ،ذكر فيه حوادث مصر بالتّفصيل،وأخبار الفاطميّين،وليس فيه ذكر لقبر العقيلة ورحلتها إلى مصر.

هؤلاء المؤرِّخون الكبار عباقرة الفنّ،وأكثر النّاس تتبّعاً في إحاطة الحوادث وضبطها، خلت زبرهم عن ذكر قبر زينب العقيلة في مصر؛فلو كان لها عليها السلام هناك مشهد،لكان معروفاً طائر الصّيت،تُشدّ إليه الرِّحال،وسار بخبرهِ الرّكبان،كما لم يختلف أحد قطّ في مرقد السّيِّدة نفيسة بمصر،حتّى قال القضاعيّ:لم يختلف فيه أحد من أهل التّاريخ على أنّ السّيِّدة نفيسة تتّصل بأمير المؤمنين عليه السلام بوسائط،ومع ذلك،لأهل مصر بها عقيدة صادقة،وذكروا لها كرامات،ولمرقدها رواق وحرم وقبّة وبناء حافل،ولا يزال غاصّاً بالزّائرين منذ ألف سنة،فما ظنّك بزينب الكبرىٰ عليها السلام لو كانت مدفونة هناك لكان مشهدها معروفاً بين المؤرِّخين القدامىٰ والجدد،ولافتخر بها أهل مصر افتخاراً زاهياً، وهي شجنة كبد البتول الطّاهرة،وربيبة حجر النّبيّ الأعظم صلى الله عليه و آله و سلم،ولكن نصوص المؤرِّخين والرّحّالين دالّة على عدم وجود مرقد يُنسَب إلى العقيلة زينب عليها السلام في أعصارهم، إنّما شهرته حادثة العهد كما سيأتي.

عهد الخلفاء الفاطميِّين في مصر ومرقد زينب عليها السلام: من أجلى البراهين على عدم وجود قبر السّيِّدة زينب عليها السلام في مصر،أ نّنا لا نجد في أخبار الخلفاء الفاطميّين في عداد المزارات الّتي كانت معروفة في عهدهم مزاراً منسوباً إلى السّيِّدة زينب الكبرىٰ عليها السلام،


1) - الإنتصار،ج4،ص65 و121 طبع بولاق نصّ عبارته في ذكر قبر زينب وأمّ كلثوم كانت بين القرافةومصر جملة مشاهد وانّها كانت قد تهدّمت فأمر المأمون البطائحيّ بتجديدها في شهر ربيع الأوّل 516 ه‍ وأوّلها مشهد السّيِّدة زينب وآخرها مشهد السّيِّدة أمّ كلثوم،وسوف نوضِّح أنّ زينب وأمّ كلثوم هاتين ليستا بنتي فاطمة من بطنها،بل علويّات يتّصلن بالإمام عليّ بوسائط.

والخلفاء الفاطميّون من السّادة الأنجاب، الّذين جمعوا بين حسب باذخ ونسب طاهر، لا يطعن فيه إلّامكابر مائق، بعدما يقول فيهم السّيِّد الشّريف الرّضيّ المتوفّى 406 ه.

ما مقامي على الهوان وعندي *** مقول صارم وأنف حمي

ألبس الذِّلّ في بلاد الأعادي *** وبمصر الخليفة العلويّ

من أبوه أبي ومولاه مولا *** ي إذا ضامني البعيد القصيّ

لفّ عرقي وعرقه سيِّد النّا *** س جميعاً محمّد وعليّ (1)

ودولة الفاطميّين من أوفر الدّول الإسلاميّة بهاءً وازدهاراً، حيث نجحت كلّ النّجاح في تنفيذ خططها، وتوفير الثّروة على بلادها، وزهت الحركات العلميّة في أيّامهم زهاء باهراً، ولا يزال الجامع الأزهر شاهداً حيّاً على عظمتهم، ونشاط دولتهم، إذ هو غرس يدهم، ورمز خالد لعهدهم الزّاهي يبقى مرور الدّهور دائباً على بثّ الثّقافة الإسلاميّة وإشعاعها في كافّة البلاد.

ازدهرت الشّيعة في دولتهم، ونجحوا نجاحاً باهراً في بثّ دعايتهم (2)، ونادية مراسمهم، والخلفاء الفاطميّون هم الّذين سنّوا مرسوماً جليلًا في إكبار يوم الغدير في مصر باهتمام خاصّ، فكان الخليفة يخرج في هذا اليوم من قصره مع جمع غفير من الوزراء والأمراء والقضاة والرّعاع ويأتي إلى الأيوان الكبير، وهو مزدان بحلل قشيبة من أنواع الزّينة والسّتور القرقوبيّة والمصابيح اللّامعة والكراسي المنضدة، فيجلس الخليفة وأركان الدّولة إلى يمينه ويساره مع وجهاء البلد، والأيوان غاصّ، والخطيب يقرأ ديوان الانشاء، وفيه ذكر نصّ النّبيّ على أمير المؤمنين بالخلافة يوم غدير خم، وبعد الفراغ كان القاضي يصلّى بهم ركعتين، ثمّ يتهادى بينهم هدايا التّهاني والتّبشير والتّبريك (3)وكان مذهب أهل البيت شائعاً في عهدهم وضربوا على السِّكّة الحمراء لا إله إلّااللَّه محمّد رسول اللَّه، وعليٌّ أفضل


1) - الكامل لابن الأثير، ج 8، ص 8، واتعاط الحنفاء للمقريزيّ، ص 43، طبع مصر.

2) - الفاطميّون في مصر، ص 89.

3) - صبح الأعشى، ج 3، ص 315، والخطط للمقريزيّ، ج 1، ص 221.

الوصيّين ووزير المرسلين، ثمّ ذكرت أسماء الخمسة النّجباء عليهم السلام، وكانت المآذن ترنّ في عهدهم بصوت «حيّ على خير العمل» ويعلو به الهتّاف في كلّ مسجد بمصر (1).

وهكذا يوم عاشوراء كان في عهدهم يوم حزن تعطّل فيه الأسواق والمنشدون يخرجون إلى جامع القاهرة محتشدين بالنِّياحة والنّشيد، وكان الخليفة يجلس على الأرض متلثِّماً محزوناً، وكان يحتجب عن النّاس أوّل النّهار، ثمّ يجلس عند الزّوال في الجامع، وذلك قبل أن ينقل الرّأس الشّريف للإمام السِّبط عليه السلام من عسقلان إلى القاهرة، وبعد نقله إليها كانوا يجتمعون في مشهد الرّأس والقرّاء يقرؤون المصيبة نوبة نوبة في رثاء أهل البيت عليهم السلام إلى ثلاث ساعات، ثمّ يفرش سماط الحزن وعليه أطعمة ساذجة شعاراً للحزن على الدّاهية الكبرى (2).

وقوّى أمر الشّيعة، فكانوا يجتمعون يوم عاشوراء في جمع غفير عند مشهد السّيِّدة نفيسة، ومشهد كلثم بنت محمّد بن جعفر الصّادق عليه السلام، مشتغلين بالنِّياحة والبكاء (3)، واستمرّ دأبهم عليه حتّى انقرضت الدّولة الفاطميّة.

فما ذكره المؤرِّخون على اختلاف الكلمات في هذا الباب كاشف عن عدم وجود قبر ينسب إلى العقيلة زينب بنت أمير المؤمنين عليه السلام في عهدهم، وإلّا فكيف يمكن أ نّهم يختارون محلّ الاجتماع للنِّياحة والبكاء يوم عاشوراء مشهد السّيِّدة نفيسة، والسّيِّدة كلثم، ولا يجتمعون على قبر زينب العقيلة الّتي هي الرّئيسة المطلّقة لحرم الحسين سبايا آل محمّد بعد كارثة كربلاء؟ مضافاً إلى ما للشّيعة من ولاء عريق وعقيدة صادقة بالعقيلة الحوراء (سلام اللَّه عليها)، ولا تزال نكباتها الفظيعة تقرح جفونهم حتّى اليوم، ونحن بعد سبرنا الدّقيق أغوار تاريخ الخلفاء الفاطميّين ودراسته دراسة شاملة، علمنا أنّ قبور العلويّات الّتي كانت تزار في عهدهم ويقصدها الخلفاء هي ما يلي:


1) - ابن خلّكان، ج 1، ص 221، واتعاظ الحنفاء، ص 166.

2) - الخطط المقريزيّة، ج 1، ص 44، واتعاظ الحنفاء، ص 169.

3) - الخطط المقريزيّة، ج 2، 289، واتعاظ الحنفاء، ص 89.

1- قبر السّيِّدة نفيسة بنت الحسن الأنور.

2- قبر السّيِّدة كلثم بنت محمّد بن جعفر الصّادق عليه السلام.

3- قبر السّيِّدة زينب بنت يحيى المتوّج بن الحسن الأنور، وهذه السّيِّدة كانت عند أهل مصر في غاية الإكرام، ولهم فيها عقيدة راسخة، ولها كرامات كثيرة يتناقلها المصريّون وكان الخليفة ظاهر الفاطميّ يزورها ماشياً؛ وقال السّخاويّ: ليس في قبرها خلاف (1). وزيارة ظافر الفاطميّ لمرقدها ذكره جميع أصحاب المزارات المصريّة، لايختلف فيه اثنان حتّى جاء الدّهر بالأستاذ حسن قاسم المصريّ، فادّعى أنّ ظافر كان يزور مرقد العقيلة زينب الكبرى بنت أمير المؤمنين وتبعه العلّامة النّقدي (2)، اشتباه واضح منشؤه اشتراك الاسم، وبيّنا لك أ نّه لم يكن في عهد ظافر وجميع الخلفاء الفاطميّين بمصر قبر ينسب إلى زينب بنت أمير المؤمنين عليه السلام.

وقبر زينب بنت يحيى قبال قبر أمّ كلثوم بنت محمّد بن جعفر عليه السلام، كما ذكره أصحاب المزارات، وهذان المشهدان يذكرهما ابن دقماق، وقال: أمر مأمون البطائحيّ في شهر ربيع الأوّل سنة 516 ه بتجديد مشاهد أوّلها مشهد السّيِّدة زينب وآخرها مشهد أمّ كلثوم، وأن يجعل على كلّ مشهد لوح رخام عليه اسمه وتجديد عمارته (3). والمأمون البطائحيّ هو أبو عبداللَّه محمّد بن الفاتك وزير الخليفة الفاطمي الآمر باللَّه اعتلى منصب الوزارة سنة 515، ذكره ابن ميسر (4)وعبارة ابن دقماق مشعرة بأنّ السّيِّدة زينب عند أهل مصر هي بنت يحيى المتوّج بن حسن الأنور بلا ريب عند إطلاق الاسم وهكذا كلثم أو أمّ كلثوم المدفونة عندهم هي بنت محمّد بن جعفر عليه السلام، والذّهن أسرع تبادراً بتصوّر أكمل الأفراد وأشهرها عند الإطلاق، فنحن لا ننكر أن تكون زينب مدفونة


1) - الكواكب السّيّارة، ص 87، تحفة الأحباب للسّخاويّ، ص 213، أهل البيت، ص 544، لأبي علم توفيق المصريّ، وكريمة الدّارين، ص 19.

2) - زينب الكبرى، ص 123، وكتاب السّيِّدة زينب للأستاذ حسن قاسم، ص 60، طبع مصر.

3) - الإنتصار، ج 4، ص 121.

4) - تاريخ مصر لابن ميسر، ص 9 و 66.

بمصر، ولكن ليست هي بنت أمير المؤمنين عليه السلام لصلبه، فالجوهر السّكريّ يذكر بناء محمّد عليّ باشا لقبر السّيِّدة زينب ومسجدها (1)، ولم يصرِّح أ نّها بنت أمير المؤمنين لصلبه، والعجب من الشّيخ جعفر النّقدي كيف حسبها زينب العقيلة بنت الإمام عليّ (2)؟! ولعمري، أ نّه اشتباه لا يخفى على المتتبِّع البصير.

ذكر بعض مشاهد العلويّين المعروفة بمصر: لا بأس أن نذكر ههنا عدّة من مشاهد العلويّين المعروفة في مصر لم تزل تقصد للزّيارة، وزارها السّلف والخلف، وذكرها أصحاب التّاريخ والمزارات قديماً وحديثاً:

1- السّيِّدة نفيسة بنت حسن بن زيد بن حسن بن عليّ بن أبي طالب عليهم السلام، المتوفّاة 208 ه، دخلت مصر مع زوجها إسحاق المؤتمن بن جعفر الصّادق عليه السلام، فأقامت بها حتّى توفّيت، وأراد زوجها أن ينقلها إلى المدينة لتُدفَن في البقيع، فسأله المصريّون إبقائها عندهم ليكون لهم الشّرف، فدفنت في دارها، حيث قبرها الآن، ومشهدها فوق القرافة، كان يعرف قديماً بدرب السّباع، وكانت من النِّساء الصّالحات، لها زهد وتقوى وعبادة، روت زينب بنت يحيى المتوّج عن ابنة أخيها وقالت: خدمت عمّتي أربعين سنة، ما رأيتها نامت قطّ ليلًا ولا أفطرت قطّ نهاراً، وكنت أجد عندها ما لا يخطر ببالي، ولا أعلم من يأتي به عندها، فتعجّبت من ذلك، فقالت: يا زينب! مَن استقام مع اللَّه كان الكون بيده. وقد أفرد جماعة من القدامى فضلًا عن المتأخِّرين والمعاصرين، في ترجمتها، وذكروا لها فضائل وكرامات، منهم أبو عليّ محمّد بن أسعد الجواني الحسينيّ المتوفّى 600 ه، وله كتاب «الرّوضة الأنيقة بفضل السّيِّدة نفيسة»، ذكره المقريزيّ، ومنهم شمس الدّين محمّد بن طولون الدّمشقيّ المتوفّى 953 ه، له «الدّرّة النّفيسة في ترجمة السّيِّدة نفيسة»، ذكره في الفلك المشحون في ترجمة ابن طولون له، ص 35، طبع دمشق.

قال القضاعيّ المتوفّى 452 ه: ليس في قبر السّيِّدة نفيسة خلاف، فأ نّه قد زارها الخلف من السّلف، وهو مكان جليل معروف بإجابة الدّعاء. وقال ابن أسعد الجوالي:


1) - الكوكب السّائر إلى زيارة المقابر، ص 22.

2) - زينب الكبرى، ص 125.

ليس في قبر السّيِّدة نفيسة خلاف، فقد زارها الأعلام. وذكر ابن الزّيّات جماعة عظيمة من العلماء والمحدِّثين ممّن تشرّف بزيارتها، وتوفّيت في شهر رمضان سنة 208 ه، وكان يوم وفاتها يوماً مشهوداً أتوها من أقاصي البلاد والضّواحي حتّى صلّوا عليها بعد دفنها، ولأهل مصر بها كمال الاعتقاد، ويفتخرون بضريحها قديماً وحديثاً؛ راجع لترجمتها المصادر التّالية:

حسن المحاضرة للسّيوطيّ ج 1 ص 242، تاريخ ابن خلّكان ج 2 ص 301، الفضائل الباهرة في محاسن مصر والقاهرة ص 193، تحفة الأحباب للسّخاويّ ص 126، الكواكب السّيّارة لابن الزّيّات ص 31، الأعلام للزّركليّ ج 9 ص 17، شذرات الذّهب ج 2 ص 21، الخطط والآثار للمقريزيّ ج 3 ص 341، النّجوم الزّاهرة ج 2 ص 185، والكامل لابن الأثير ج 5 ص 207، معجم البلدان ج 4 ص 554، فوات الوفيات ج 2 ص 310، طبقات الشّعرانيّ ج 1 ص 66، مراقد المعارف ج 2 ص 344، الغدير ج 5 ص 197.

2- السّيِّدة زينب بنت أحمد بن محمّد بن جعفر بن محمّد الحنفيّة بن الإمام عليّ بن أبي طالب، دخلت مصر سنة 212 ه مع أخيها، وقبرها خارج باب النّصر المعروف عندالعامّة قبر السّيِّدة زينب، ذكره المقريزيّ والسّخاويّ وترجمها العبيدليّ (1).

3- السّيِّدة زينب بنت يحيى بن حسن بن زيد بن حسن السّبط بن عليّ بن أبي طالب عليه السلام، ذكرها ابن الجبّاس في طبقات الأشراف، والعبيدليّ في أخبار الزّينبات؛ وقال السّخاويّ: ليس في قبرها خلاف، كان أهل مصر يأتون إلى زيارتها، وكان ظافر يزورها ماشياً، وتوفّيت سنة 240 ه، وذكر المصريّون لها كرامات كثيرة يطول المقام بذكرها، ذكرها ابن الزّيّات وغيره (2).


1) - أخبار الزّينبات، ص 26، الخطط المقريزيّة، ج 1، ص 314، تحفة الأحباب للسّخاويّ، ص 218، والكواكب السّيّارة، ص 242 و 284.

2) - الكواكب السّيّارة، ص 87، تحفة الأحباب للسّخاويّ، ص 213، أهل البيت، ص 544، كريمة الدّارين، ص 19.

4- السّيِّدة آمنة الوسطى بنت الإمام موسى بن جعفر عليه السلام، ذكر النّسّابة أبو الحسن العمريّ في المجديّ أنّ قبرها بمصر، وذكره الحمويّ والإسكندريّ وعبدالرّزّاق كمونة النّجفيّ (1).

5- السّيِّدة أمّ كلثوم بنت محمّد بن جعفر الصّادق عليه السلام، ذكر المقريزيّ اجتماع الشّيعة يوم عاشوراء عند قبرها بالنِّياحة والبكاء في عهد الفاطميّين، كما سبق، وذكر مرقدها بمصر الحمويّ، وابن جبير، والسّيِّد محمّد كاظم الموسويّ في «النّفحة العنبريّة» المخطوط، والجرجانيّ في «تعليقة بحر الأنساب».

6- السّيِّد إسماعيل بن موسى بن جعفر عليه السلام، قال النّجاشي: سكن مصر وهو صاحب كتاب «الجعفريّات»، ومات بها وولده هناك، ذكر مرقده بمصر السّيِّد حسن الصّدر، وترجمه الإمام الخوئيّ (أدام اللَّه ظلّه)، والسّيِّد جعفر بحر العلوم وغيره (2).

7- السّيِّد أبو محمّد عبداللَّه بن أحمد بن عليّ بن الحسن بن إبراهيم بن طباطبا العلويّ الحسنيّ المتوفّى 348 ه، توفّي بمصر، ومرقده معروف بإجابة الدّعاء، ذكره ابن خلّكان (3).

8- مشهد زين العابدين المعروف على لسان العامّة، وهو مشهد رأس زيد بن عليّ ابن الحسين (سلام اللَّه عليهم)، قطعه يوسف بن عمر عندما استشهد بكناسة الكوفة، وسير برأسه في الأرجاء، وبقي مدّة منصوباً على باب دمشق، وبعثه هشام إلى المدينة ومنها إلى مصر، فنصب بالجامع، ثمّ سرقه أهل مصر، فدفنوه في مسجد محرس الخصيّ؛ قال النّسّابة ابن أسعد الجوانيّ: «هو مشهد صحيح، لأنّه طِيف به في مصر ثمّ نصب على المنبر بالجامع سنة 122 ه»، ثمّ كشفه أمير الجيوش فوجد في الجبهة أثر في سعة درهم، فضمّح وعطّر، وكان الكشف يوم الأحد تاسع عشر ربيع الأوّل سنة 525 ه، وهو اليوم مزار معروف يقصده النّاس ليلًا ونهاراً، ومعروف بإجابة الدّعاء. قال المقريزيّ: هذا المشهد باقٍ بين كيمان مدينة مصر، يتبرّك به النّاس ويقصدونه، لا سيّما في يوم عاشوراء،


1) - معجم البلدان، ج 4، ص 554، زبدة كشف الممالك، ص 36، ومشاهد العترة، ص 238.

2) - نزهة الحرمين، ص 70، معجم الرجال، ج 3، ص 182.

3) - ابن خلّكان، ج 1، ص 282، الغدير للحجّة الأمينيّ، ج 5، ص 202.

والعامّة تسمِّيه زين العابدين وهو وهم، إنّما زين العابدين أبوه وليس بمصر، بل قبره بالبقيع (1).

9- مشهد رأس الحسين عليه السلام معروف بمصر، زاره ابن جبير، وذكره المقريزيّ، وهو محل شريف لاستجابة الدّعاء، ظهرت منه الكرامات الكثيرة، ذكرها الشّبراويّ والعدويّ (2).

هذه المشاهد لأهل البيت عليهم السلام معروفة في مصر، ولا يزال النّاس يواظبون على زيارتها وتعهّدها منذ قديم، ولهم ترتيب خاصّ في زيارتها، ذكره الأستاذ أحمد فهميّ، وقال: كان السّلف الصّالح يلتزمون زيارة مشاهد آل البيت وقبور الأئمّة والسّادة من الأولياء والصّالحين، وكان بعضهم يرى أنّ يبدأ الزّيارة من مشهد الإمام الحسين، وبعضهم يرى أن يبدأ بالمشهد النّفيسيّ، أمّا زائرو القرافة من الخلفاء والأمراء والوزراء والعلماء الصّالحين، فإنّهم كانوا يبدأون بزيارة السّيِّدة نفيسة ويختمون الزّيارة بمشهد الحسين.

وقال المقريزيّ في خططه: وقبر السّيِّدة نفيسة أحد المواضع المعروفة بإجابة الدّعاء بمصر، وهي أربعة مواضع: سجن نبيّ اللَّه يوسف الصِّدِّيق، ومسجد موسى، وهو الّذي بطرا، ومشهد السّيِّدة نفيسة، والمخدع لدى يسار المصلّى في قبلة مسجد الاقدام بالقرافة، فهذه المواضع لم يزل المصريّون من أصابته مصيبة أو لحقته فاقة أو جائحة يمضون إلى أحدها فيدعون اللَّه فيستجيب لهم، ومجرّب ذلك (3).

هذا هو التّرتيب الّذي التزم به السّلف الصّالح من زيارة المشاهد، ولا ترى أحداً منهم يزور قبر السّيِّدة العقيلة زينب، وإن كان لها هناك مشهد، فلماذا يبدأون زيارتهم بمشهد السّيِّدة نفيسة، إذ هي ليست بأفضل من فلذة كبد الزّهراء (سلام اللَّه عليها)، ولماذا لا نراهم ملتجئين عند الشّدائد إلى مشهدها وهي الّتي تربّت وترعرعت في حجر النّبوّة والولاية، وارتضعت بدرِّ بضعة النّبيّ الطّاهرة صلى الله عليه و آله و سلم؟ ولماذا لا يعدّ أهل مصر مشهدها


1) - الخطط المقريزيّة، ج 3، ص 306، العدل الشّاهد، ص 91، زيد الشّهيد عليه السلام، ص 153.

2) - الاتحاف بحبّ الاشراف، ص 25- 40، مشارق الأنوار، ص 92، رحلة ابن جبير، ص 12، الخطط المقريزيّة، ج 2، ذكر مشهد رأس الحسين عليه السلام.

3) - كريمة الدّارين، ص 67، طبع مصر.

أحد مواضع استجابة الدّعاء عند النّوازل والشّدائد؟ هل مشهدها أقلّ رتبة من سجن يوسف النّبيّ، ومسجد موسى، وقبر السّيِّدة نفيسة؟! وهذا برهان قاطع على أنّ السّلف الصّالح ما كان يخطر ببالهم أنّ هناك تربة تضمّ جثمان السّيِّدة زينب العقيلة عليها السلام.

منشأ الاشتباه بوجود قبر زينب بمصر: ظهر لنا، بعد التّتبّع الدّقيق، أنّ الاشتباه بوجود قبر العقيلة زينب بنت أمير المؤمنين عليه السلام نشأ لتعدّد المسمّيات بزينب من العلويّة وغيرهم المدفونات بمصر، والذّهن أسرع تبادراً عند سماع الاسم إلى أشهر الأفراد وأكملها، والمسمّيات بزينب في مصر كثير؛ ذكر ابن الزّيّات منهنّ زينب الكلثميّة، وزينب بنت محمّد بن عليّ، المنتهي نسبها إلى الحسن المثنّى بن الحسن السّبط عليه السلام، وزينب بنت المهذّب، وزينب بنت هاشم، وزينب بنت يونس، وزينب بنت يحيى المتوّج، وزينب الحنفيّة المدفونة عند باب النّصر، وزينب بنت الأباجلي، وزينب بنت سنان، وزينب بنت شعيب، وزينب الفارسيّة.

وزاد السّخاويّ: زينب بنت حسن بن إبراهيم. وزاد العبيدلي عليهنّ زينب بنت قاسم ابن محمّد بن جعفر، وزينب بنت موسى بن جعفر، وزينب بنت أحمد بن محمّد بن محمّد ابن عبداللَّه بن جعفر الصّادق عليه السلام (1).

ومن المعلوم أنّ عادة العامّة والخاصّة جرت منذ قديم أ نّهم ينسبون العلويّين إلى رسول اللَّه وأميرالمؤمنين عليهما السلام بلا واسطة، ولو كانوا يمتون بهما بوسائط كثيرة (2)، ويريدون بذلك التّبجيل بنسبهم الباذخ؛ أماترى الفرزدق يقول في مدح الإمام زين العابدين عليّ ابن الحسين عليه وعلى آبائه آلاف التّحيّة والسّلام:

هذا ابن خير عباد اللَّه كلّهم *** هذا التّقيّ النّقيّ الطّاهر العلم

هذا الّذي أحمد المختار والده *** صلّى عليه الإله ما جرى قلم


1) - الكواكب السّيّارة، تحفة الأحباب، 313 و 217 و 38 و 224، أخبار الزّينبات، ص 25، طبع مصر.

2) - ذكر موفّق بن عثمان أنّ السّلف كانوا يقولون في زيارة السّيِّدة نفيسة المدفونة بمصر: السّلام عليك يابنت الحسن المسموم، السّلام عليك يا بنت فاطمة الزّهراء «وهل ترى أنّ السّيِّدة نفيسة ابنة الزّهراء أو الحسن بلا واسطة، بل إنّما يقصدون به إكرامها واحترامها» نور الأبصار، ص 212، طبع مصر.

هذا ابن سيِّدة النِّسوان فاطمة *** وابن الوصيّ الّذي في سيفه نقم

هذا على رسول اللَّه والده *** أمست بنور هداه تهتدي الظّلم

هذا ابن فاطمة إن كنت جاهله *** العرب تعرف من أنكرت والعجم

وكلّ يعرف أنّ رسول اللَّه وأمير المؤمنين عليّ عليهما السلام لم يكونا والديه عليه السلام بلا واسطة، ولا فاطمة الزّهراء عليها السلام أمّا بلا واسطة، بل هو يتّصل بهم بواسطة الحسين عليه السلام.

فإنّ هذه النّسبة ربّما أوهمت كثيراً من البسطاء الّذين لم يعرفوا حقائق النّسب، فكم من قبر صاحبه علويّ يمتّ إلى الإمام عليّ بن أبي طالب عليه السلام بقرابة بعيدة نسبوه إلى أولاد الإمام بلا واسطة؛ مثلًا يذكر ابن جبير من مشاهد العلويّات بمصر، مشهد مريم بنت عليّ بن أبي طالب، مع أنّ علماء الأنساب لا يعرفون في بنات أمير المؤمنين عليه السلام مَن تسمّى مريماً، وظهر لنا بعد التّحقيق أ نّها مريم بنت عبداللَّه بن محمّد بن أحمد بن إسماعيل ابن قاسم الرّسي بن إبراهيم بن إسماعيل بن إبراهيم الغمر بن حسن المثنّى بن حسن السّبط بن عليّ بن أبي طالب عليهم السلام (1). وذكر الحمويّ وابن شاهين من قبور العلويّات بمصر قبر رقيّة بنت عليّ بن أبي طالب، مع أ نّها رقيّة بنت عبداللَّه بن أحمد بن الحسين الحسينيّة ذكرها ابن الجبّاس (2).

ذكر الأستاذ أحمد فكري في كتاب «مساجد مصر» أ نّه عثر أخيراً على تابوت خشبيّ عليه نقوش في كتابة كوفيّة، وهي: «هذا ضريح السّيِّدة رقيّة بنت أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب صلوات اللَّه عليه، أمر بعمل هذا الضّريح المبارك الجهة الأمريّة الّتي يقوم بخدمتها القاضي مكنون الحافظيّ على يد السّنيّ أبو تراب حيدرة بن أبي الفتح، فرحم اللَّه مَن ترحّم عليه في سنة ثلاث وثلاثين وخمسمائة» (3).

فالوجه فيه بناء على صحّة المرقد المذكور هو ما ذكرناه، ولا يصحّ أن تكون رقيّة


1) - الكواكب السّيّارة، ص 184.

2) - الكواكب السّيّارة، ص 17.

3) - مساجد مصر، ص 103.

هذه بنتاً للإمام عليّ بن أبي طالب لصلبه، لأنّها إن كانت من بطن الزّهراء عليها السلام، كما يقول الدّارقطني، واللّيث بن سعد، وابن الجوزي، فماتت في صغرها (1)، لايمكن أن تقبر في مصر، وهي لم تفتح إلّافي خلافة عمر بن الخطّاب؛ وإن قلنا أ نّها رقيّة أخت عمر الأكبر من بطن الصّهباء أمّ حبيب، فسبق منّا التّصريح بعدم دخول أيّ من ولد عليّ لصلبه في مصر، فما جاء في كتاب مشاهد العترة، ص 327 أنّ رقيّة المدفونة بمصر هي زوجة مسلم بن عقيل وهم بلا ريب.

كما لا مقيل من الحقيقة لما جاء به حسن قاسم من أ نّها رقيّة بنت عليّ بن موسى الرّضا عليه السلام، تعويلًا على بيت شعر مكتوب على حجر منصوب هناك:

بقعة شرّفت بآل النّبيّ *** وبنت الرّضا عليّ رقيّة

لأنّ أهل النّسب اتّفقوا على أ نّه لم يكن للرّضا عليه السلام بنت اسمها رقيّة، أمّا ما نسب إلى الصّدوق أ نّه ذكر له بنتاً اسمها فاطمة، فقول شاذّ، والأصحّ أ نّها أخته، والأكثر على أ نّه عليه السلام لم يكن له إلّاالخلف الصّالح محمّد بن عليّ الجواد سلام اللَّه عليه (2).

نظرة في عبارة الرّحّالة الكوهينيّ: إذا عرفت هذا، فلا يخفى عليك وهن الاستدلال الّذي جاء به الأستاذ حسن قاسم المصريّ، وتبعه على ذلك العلّامة الشّيخ جعفر النّقدي رحمه الله، حيث نقل عن الرّحّالة أبي عبداللَّه محمّد الكوهينيّ الفاسيّ الأندلسيّ الّذي دخل القاهرة في 14 محرّم الحرام سنة 369 ه، فزار جملة من المشاهد، ومنها المشهد الزّينبيّ، والخليفة يومئذ أبو النّصر نزار بن المعزّ لدين اللَّه أبو تميم الفاطميّ، وقال عندما وصف هذا المشهد: دخلنا مشهد زينب بنت عليّ فوجدناه داخل دار كبيرة، وهو في طرفها البحريّ ليشرف على الخليج، فنزلنا إليه بدرج وعايّنا الضّريح، فوجدنا عليه دربوزاً قيل لنا إنّه من القماريّ، واستبعدنا ذلك، ولكن شممنا رائحة طيّبة، ورأينا على الضّريح


1) - ذخائر العقبى، ص 93، ونور الأبصار، ص 192، وإن تعجب فعجب أنّ الشّبلنجيّ يعترف أنّ رقيّةبنت الإمام عليّ ماتت قبل البلوغ ثمّ يدعي أنّ محل دفنها بعد السّيِّدة سكينة بشي ء يسير على يمين الطّالب للسّيِّدة نفيسة- نور الأبصار، ص 228- ومصر لم تفتح إلّافي زمان الخليفة الثّاني.

2) - سرّ السّلسلة العلويّة، ص 38 لأبي نصر البخاري.

قبّة بناءها من الجصّ، ورأينا في صدر الحجرة ثلاثة محاريب، أطولها الّذي في الوسط، وعلى ذلك منقوش غاية في الإتقان، يعلو باب الحجرة زليجة قرأنا فيها بعد البسملة:

«إنّ المساجد للَّه فلا تدعو مع اللَّه أحداً»، هذا ما أمر به عبد اللَّه ووليّه أبو تميم أمير المؤمنين، الإمام العزيز باللَّه صلوات اللَّه عليه وعلى آبائه الطّاهرين وأبنائه المكرّمين بعمارة هذا المشهد على مقام السّيِّدة الطّاهرة بنت الزّهراء البتول زينب بنت الإمام عليّ ابن أبي طالب صلوات اللَّه عليهما وعلى آبائها الطّاهرين وأبنائها المكرّمين» (1).

فإنّ هذا المشهد الّذي يصفه الكوهينيّ ليس للسّيِّدة زينب الكبرى بنت أمير المؤمنين عليه السلام، إذ لو كان لها مشهد بمصر بهذه الأبّهة والفخامة الّتي يذكرها، فلماذا اختفى عن بقيّة الرّحّالين والمؤرِّخين الّذين لم يذكروا عنه شيئاً؟ ولماذا اختفى أمره على معاصر الكوهينيّ المؤرِّخ الكبير الّذي صرف همّه في تحرير حوادث مصر، خاصّة حسن بن إبراهيم بن زولاق المتوفّى 388 ه، الّذي كان حيّاً في عين الزّمان، الّذي ورد فيه الكوهينيّ في مصر وشاهد هذا المشهد وهو ينكر دخول أيّ ولد لعليّ عليه السلام لصلبه في مصر، ويقول: أوّل مَن دخل مصر من عليّ سكينة بنت عليّ بن الحسين عليه السلام، كما ذكرناه؛ فالظّاهر أنّ هذا المشهد للسّيِّدة زينب بنت يحيى المتوّج بن الحسن الأنور بن زيد بن حسن بن عليّ بن أبي طالب، وبه قال شيخ الأزهر محمّد بخيت المطيعيّ: إنّ المدفونة بالمشهد الزّينبيّ في مصر هي زينب بنت يحيى، ولأهل مصر اعتقاد كامل بهذه السّيِّدة، وذكروا لها كرامات أوردها ابن الزّيّات في الكواكب السّيّارة، ص 87، وذكرنا فيما سبق أنّ ظافر الفاطميّ كان يزورها ماشياً، فلو كانت هذه المدفونة السّيِّدة زينب الكبرى عقيلة بني هاشم، لذكر مدفنها المقريزيّ والسّيوطيّ والسّخاويّ والحافظ السّلفيّ كما ذكروا غيرها من العلويّات المدفونات بمصر، ولكن ليس في كتبهم لهذا المشهد عين ولا أثر. [...]

ومشهد السّيِّدة زينب عند قناطر السّباع، الّذي يصرّ الشّعرانيّ وحسن قاسم، وجعفر النّقديّ النّجفيّ، أ نّه للعقيلة زينب الكبرى بنت عليّ بن أبي طالب عليه السلام، ولكن مجد الدّين


1) - السّيِّدة زينب، ص 75، طبع مصر.

ابن النّاسخ المتوفّى قرب 800 ه يحدِّثنا أنّ قبر السّيِّدة زينب بقناطر السّباع من مشاهد الرّؤيا (1).

آراء علماء مصر الكبار في المشهد الزّينبيّ: إذا أحطت خبراً بالقيمة التّاريخيّة لمشهد السّيِّدة زينب بالقاهرة وما ارتأه فيه عباقرة الفنّ من علماء مصر القدامى، فنحن نزفّ إليك آراء المحقِّقين الجدد من أعلام مصر، وذوي الخبرة منهم، وفي طليعتهم شيخ جامعة الأزهر، أكبر جامعة إسلاميّة، وشيخها عالم مرموق الشّخصيّة، بلغ من الحنكة حتّى أُتيح له أن يكون شيخاً لجامعة كالأزهر، وفُوّضت إليه قيادة الدّين والزّعامة المطلقة في جميع الأقطار الإسلاميّة الّتي تقدّر للأزهر مكانتها العلميّة، فلا محيص لحسن قاسم وزملائه عن البخوع إلى تحقيقه.

كلمة عليّ مبارك باشا: الأستاذ عليّ بن مبارك بن سليمان الرّوجي المتوفّى 1311 ه، وزير الأشغال العموميّة لحكومة مصر، وأحد أركان النّهضة العلميّة والعمرانيّة، اشتهر بعلمه الجمّ، وفضله في تأسيس المطبعة العربيّة، وبناء القناطر الخيريّة، والخطوط الحديديّة، ودار العلوم والمكتبة الخديويّة، وكتابه الخطط التوفيقيّة، مصدر خصب وثيق في تاريخ مصر الحديث، لا تخفى قيمته العلميّة على كلّ مصريّ ثقيف. قال رحمه الله: إنِّي لم أرَ في كتب التّاريخ أنّ السّيِّدة زينب بنت عليّ (رضي اللَّه عنها) جاءت إلى مصر في الحياة أو بعد الممات. وقد ذكر الثّقة القدوة أبو الحسين محمّد بن جبير الأندلسيّ الغرناطيّ في رحلته الّتي عملها في أواخر القرن السّادس من الهجرة النّبويّة: أنّ ما حصله العيان بمصر المحروسة من مشاهد الشّريفات العلويّات رضي اللَّه عنهنّ، وتلقّيناه من التّواريخ الثّابتة عليها مع تواتر الأخبار بصحّته، هو مشهد أمّ كلثوم بنت القاسم بن محمّد بن جعفر، ومشهد السّيِّدة زينب بنت يحيى بن زيد بن عليّ بن حسين بن عليّ بن أبي طالب، ومشهد أمّ كلثوم بنت محمّد بن جعفر، ومشهد السّيِّدة أمّ عبداللَّه بن محمّد. وقال: وهي أكثر من ذلك، ولم يذكر مشهد السّيِّدة زينب أخت الحسين؛ وفي المزارات للسّخاويّ: أنّ المنقول


1) - مصباح الدّياجي المخطوط برقم 87 بالخزانة التّيموريّة بمصر كما في التّذكرة التّيموريّة، ص 199.

عن السّلف، أ نّه لم يمت أحد أولاد الإمام عليّ لصلبه بمصر، وإنّما يذكر ذلك في كتب بعض الصّوفيّة (1).

ثمّ نقل أقوالًا عن حسن العدويّ والصّبّان ومن لفّ لفّهم، يرجع القول جميعهم إلى الشّعرانيّ صاحب الأنوار القدسيّة، وهو يروي عن شيخه عليّ الخواص المجذوب، وسوف يوافيك تحقيقنا عنه وعن شيخه المذكور ونزعاته وميوله وشذوذه.

كلمة شيخ الأزهر: وجّه الأستاذ محمّد توفيق، عضو الوزارة الدّاخليّة بمصر، مسألة إلى الهيئات العلميّة وأهل الخبرة والتّحقيق من علماء مصر، نصّها: «هل قبر زينب الكبرى بنت الإمام عليّ في مصر؟» وطلب منهم أجوبة شافية محفوفة بالبراهين الوافية نشرتها مجلّة الإسلام المصريّة العدد 40 الصّادرة 5 شعبان 1351 ه، وتسلّمت المجلّة عدّة مقالات لجماعة من أفاضل مصر ونشرتها في أعدادها المتعاقبة، ومنهم الشّيخ محمّد بخيت المطيعي شيخ الأزهر، ومفتي الدّيار المصريّة المتوفّى 1354 ه (2)، وبالأسف أ نّنا بعد جهدنا الوافي لم نوفّق للعثور على أصل مقالة الشّيخ، بل وجدناها مترجمة إلى اللّغة الفارسيّة في بعض الكتب المطبوعة، وخلاصة ما احتوته مقالته: أ نّه بعدما أنكر وجود قبر العقيلة زينب بمصر، واستدلّ بكلمة عليّ مبارك باشا الّتي أوردناها آنفاً، قال: إنّ المدفونة في المشهد المنسوب إلى زينب بنت عليّ في مصر هي زينب بنت يحيى بن زيد ابن حسن الأنور (3)، ثمّ قال: إنّ يقين المتصوّفة بأنّ هذا المشهد للسّيِّدة زينب بنت عليّ


1) - الخطط التّوفيقيّة، ج 5، ص 9 و 10، طبع بولاق.

2) - محمّد بخيت بن حسين المطيعيّ الحنفيّ أحد كبار فقهاء الحنفيّة بمصر تولّى منصب الإفتاء سنة 1333 ه، أحد أعضاد جمال الدّين الأفغاني في أوّل أمره ثمّ انحرف معارضاً للإصلاح الّذي قام به محمّد عبده، توفّى بمصر 1351 ه، تاريخ الأزهر، ص 173.

3) - هذا القول من الشّيخ لم نعرف وجهه لعلّه اعتمد على رحلة ابن جبير الرّحّالة وإلّا فأهل الأنساب متّفقون على أنّ يحيى بن زيد المستشهد بجوزجان سنة 125 ه لا عقب له، صرّح به أبو نصر البخاريّ وقال: مَن ينتسب إليه فهو دعي فانّ النّسب الصّحيح ليحيى بن حسين بن زيد، راجع كتابه «سرّ السّلسلة العلويّة، ص 61» نعم، حكى البحاثّة العلّامة السّيِّدة عبدالرّزّاق المقرّم عن الحدائق الورديّة نقلًا عن «سرّ السّلسلة العلويّة» الّذي أجمع عليه أهل النّسب انّه ولد ليحيى أمّ الحسين وهي حبيبة وأمّها محنة بنت عمر بن عليّ بن-

مبنيّ على المكاشفة والمشاهدة على أثر الرّياضيّات، وأمّا التّاريخ فلم يذكره مؤرِّخ، ولم يسمع عن أحد أبداً أنّ أحداً من القرون الأولى أو الوسطى جاء لزيارة قبر السّيِّدة زينب بنت عليّ بن أبي طالب إلى مصر، مع أ نّها من ذرِّيّة رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم، والّذي هو المتسالم عليه أنّ المدفونة بالجامع الزّينبيّ هي زينب بنت يحيى بن زيد بن عليّ عليه السلام.

كلمة الأستاذ أحمد الشّرباصيّ: الأستاذ أحمد الشّرباصيّ رئيس وزارة الأوقاف لشؤون الأزهر الشّريف بمصر، وخرِّيج مدرستها الكبرى، أ لّف في ترجمة السّيِّدة زينب بنت عليّ عليه السلام كتاباً، والأستاذ أحد المساندين للأديب حسن قاسم لصحّة المشهد الزّينبيّ المصريّ، إلّاأ نّه لا يقطع بعين المشهد المخصوص الّذي يزار الآن في مصر باسمها، فقال:

إنّه من الصّعب تحديد المكان الّذي دفنت فيه تحديداً مضبوطاً، وخصوصاً بعد تقادم العهد، وتبدل الأبنية، وتغيّر العالم، وكذلك يرون أنّ أكثر الرّوايات والأخبار الّتي وردت في هذا الباب تعتبر حوادث شخصيّة وأخباراً فرديّة، أو منامات، أو رؤيا لا يعتمد عليها المؤرِّخ (1).

كلمة فريد وجدي: البحّاثة المصري الكبير الفاضل محمّد فريد وجدي المصريّ المتوفّى 1373 ه، أحد مشاهير الكتّاب المؤلِّفين، ومؤلِّف الموسوعة الكبيرة دائرة المعارف، وهو أحد القائلين بأنّ زينب مدفونة بالقاهرة، ولكن له رأي انفرد به عن جميع من سواه فقال: (زينب) هي السّيِّدة زينب بنت الحسين بن عليّ بن أبي طالب، كانت من كرام العقائل، وشريفات الكرائم، ذات تقى وطهر، هاجرت إلى مصر، وتوفّيت بها، ولها قبر يُزار في القاهرة (2). ومن العجيب ما قال العلّامة النّقديّ حاكياً عن فريد وجدي هذه


1) - حفيدة الرّسول، ص 70، ويقول السّيِّد محسن الأمين في الأعيان، ج 33، ص 209: «أنّ في مصر قبر ومشهد للسّيِّدة زينب وهي بنت يحيى والنّاس يتوهّمون انّه قبر السّيِّدة زينب بنت أمير المؤمنين ولا سبب له إلّاتبادر الذّهن إلى الفرد الأكمل».

2) - دائرة المعارف، فريد وجدي، ج 4، ص 798 و 799، طبع مصر.

العبارة عن كنز العلوم واللّغة له: لعلّ الأصل أخت الحسين بن عليّ، وتبديل الأخت بالبنت غلط مطبعيّ (1)، وليس فيه مجال الغلط، لأنّ فريد وجدي ترجم زينب بنت عليّ أخت الحسين قبل زينب بنت يحيى بعنوان مستقلّ من صفحة 795 إلى 897، وذكر خطبتها في الكوفة، وجملة من أحوالها، وترجم زينب بنت الحسين بعنوان خاصّ بعد ترجمة العقيلة زينب عليها السلام، فهذا رأي فريد وجدي الطّريف في زينب المدفونة بالقاهرة، فتأمّل إذ هو منكر أن تكون المدفونة في مصر هي زينب بنت عليّ بن أبي طالب عليه السلام كما هو المدّعى.

نظرة في المصادر- المنوّه بها لوجود قبر السّيِّدة زينب بمصر-: يحقّ لنا أن نسبر المصادر الّتي يتشبّث بها في إثبات قبر العقيلة زينب في مصر.

رسالة أخبار الزّينبات وقيمتها العلميّة: إذا ثبت ممّا مضى أنّ عباقرة التّاريخ والسّير القدامى لم يعرفوا لزينب الكبرى قبراً في مصر، وظهر خطأ من نسب هذا القول إلى ابن عساكر وابن طولون، وما لكتب الشّعرانيّ من قيمة في سوق الاعتبار، بقي ههنا مصدر أصبح حجراً أساسيّاً في هذا البحث عند أصحابنا المتأخِّرين، واعتمد عليه ثلّة من الأفاضل، حتّى أنّ البحّاثة الكبير العلّامة السّيِّد عبدالرّزّاق الموسويّ المقرّم المتوفّى 1391 ه، عوّل عليه مدّة كما يظهر من قوله عند ذكره لقبر زينب بمصر في هامش كتابه «زيد الشّهيد» (2).

واعتمد عليه سيِّدنا العلّامة الكبير السّيِّد محمّد صادق بحر العلوم (دام مجده) في مجموعته المخطوطة الحديقة الغنّاء، ص 257 عند بحثه عن قبر زينب، وهكذا اعتمد عليه العلّامة الأردوباديّ والنّقديّ وغيرهم، ولكن لنا حقّ التّنقيب والفحص عن قيمة هذا المصدر العلميّة قبل أن نطمئنّ إلى هؤلاء المشايخ، وما أرتاؤه، ولهم العذر فيه لا يخفى. إلّا- وذلك المصدر رسالة صغيرة في وريقات تعدّ بالأنامل، اسمها «أخبار الزّينبات»،


1) - زينب الكبرى، ص 38، طبع النّجف الأشرف للعلّامة النّقديّ.

2) - زيد الشّهيد، ص 106 للسّيِّد البحّاثة عبدالرّزّاق المقرّم، الطّبعة الثّانية.

عثر عليها الأستاذ حسن قاسم المصريّ في بلاد الشّام، وطبعها مع إضافات أخر، واستدلّ برواياتها على تصحيح المرقد الزّينبيّ بمصر.

وذكر أ نّها لأمير المدينة وابن أميرها يحيى بن الحسن بن جعفر بن عبيداللَّه بن حسين الأصغر بن عليّ بن حسين بن عليّ بن أبي طالب عليه السلام المتوفّى 270 ه، ولا ريب في أنّ هذا الرّجل جاء ذكره مكرّراً مع مدحه وتوثيقه في كتب الرّجال والأنساب ذكره النّجاشيّ ووصفه بالعالم الفاضل الصّدوق، وقال: «روي عن الرّضا عليه السلام، وصنّف كتباً منها نسب آل أبي طالب وكتاب المسجد» (1).

أمّا المتأخّرون من أعلامنا فمنهم من قدح فيه، فقال الطّريحي يحيى بن الحسن بن جعفر: «مشترك بين جماعة» لا حظّ لهم في التّوثيق. وقال الكاظميّ: «مشترك بين ثقة وغيره». وقال المجلسيّ: «ممدوح»، وحكي ذلك أيضاً عن صاحب البلغة، وقال المامقاني حسن كالصّحيح (2).

والمحقّق القهبائي ذكره مشتركاً بين ستّة (3).

ففي غاية الاختصار: يحيى بن الحسن بن جعفر الحجّة هو السّيِّد الفاضل الدّين الخيِّر النّسّابة المصنِّف أظنّ أ نّه أوّل من جمع الأنساب بين دفّتين، وهو أوحد رجال الإماميّة، كان إلى بنيه إعادة المدينة، وهي في عقبه إلى يومنا هذا صنّف نسب آل أبي طالب، ابتدأ فيه بولد أبي طالب ابن عبدالمّطلب بن هاشم لصلبه، ثمّ بولدهم بطناً بعد بطن إلى قريب من زمانه، وهو كتاب حسن ما رأيت مثله في مصنّفات الأنساب أحسن ولا أعدل ولا أنصف ولا أرضى منه؛ ولد الأمير أبو الحسين يحيى النّسّابة في المحرّم سنة 214 ه، بمدينة سيِّدنا رسول اللَّه بالعقيق، في قصر عاصم، وتوفّي سنة 277 ه بمكّة (4).


1) - رجال النّجاشي، ص 344.

2) - تنقيح المقال، ج 3، ص 214، منتهى المقال، ص 326.

3) - مجمع الرّجال، ج 6، ص 254.

4) - غاية الإختصار، ص 143، وهكذا في منتقلة الطّالبيّة، ص 312، تأليف أبي إسماعيل إبراهيم بن ناصر ابن طباطبا من رجال القرن السّادس المطبوع بالنّجف الأشرف.

ولو سلمنا كونه من الإماميّة، كما في «غاية الإختصار»، فلا مجال أيضاً للاعتماد عليه فيما يروى عن الزّبير بن بكّار ومن لفّ لفّه، المنحرفين عن أهل البيت عليهم السلام؛ فالشّيخ المفيد ردّ روايته عن الزّبير بن بكّار في المسائل السّرويّة (1).

تصنيفات يحيى النّسّابة: أمّا تصنيفاته، فالنّجاشي رحمه الله عدّ منها كتاب «المناسك» عن عليّ بن الحسين عليه السلام، وكتاب «نسب آل أبي طالب»، وكتاب «المسجد» (2).

على أنّ القدامى من أصحاب الفهارس والرّجال، كالنّجاشي، وابن شهرآشوب، ومن المتأخِّرين حاجي خليفة صاحب كشف الظّنون وغيرهم ذكروا في ترجمة يحيى بن حسن العبيدليّ تصنيفاته، ولم يذكر أحد منهم أخبار الزّينبات.

هب أنّ هذه الرّوايات الّتي تروى في أخبار الزّينبات للعبيدلي، فلماذا لم يروها نفس العبيدلي في كتبه الأخرى، كأخبار المدينة، وكتاب النّسب وغيرهما؟ وتأليفاته لم تكن مخفيّة على الباحثين القدامى، ولم تزل كمصدر خصب لدى المؤلِّفين، ونقل عنها كثيراً أبو الفرج الإصفهانيّ في «مقاتل الطّالبيّين»، وشيخ الشّرف العبيدلي في «تهذيب الأنساب»، وابن طقطقيّ في «النّسب الأصيلي»، والنّسّابة العمري في «المجدي»، وأكثرهم تعرّضوا لترجمة زينب الكبرى، ولكن لم ينقل أحد عن يحيى بن الحسن العبيدلي أ نّها ذهبت إلى مصر وماتت بها.

بحثنا حول ما قيل بأنّ قبر السّيِّدة زينب في البقيع بالمدينة المنوّرة: هناك ثلّة من علماء الشّيعة والسّنّة ممّن يرى أنّ قبر العقيلة السّيِّدة زينب الكبرى عليها السلام بالمدينة، ودفنت عند قبور أُسرتها الكريمة.

ونحن لا ننكر أن يكون مدفنها الطّاهر في البقيع في المدينة المنوّرة، إذ هي وطنها الكريم، وبها قبور إخوتها، وشيوخ قومها، وجدّها، وأمّها، ولكن بشرط أن يقوم عليه دليل قاطع أو نصّ تاريخيّ.

لأنّ قبور البقيع ذكرها المؤرِّخون قديماً، وحديثاً يذكرها ابن النّجّار في تاريخه، والسّمهوديّ في تاريخه الحافل (3)في باب مخصوص لذكر مزارات أهل البيت والصّحابة،


1) - المسائل السّرويّة، ص 61.

2) - النّجّاشي، ص 344.

3) - وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفى ج 2 ص 83 طبع مصر.

ولا نجد فيها قبر العقيلة زينب عليها السلام، لا في القبور المعمورة، ولا المطموسة، إذ من طبع الحال أن يكون مرقدها بجنب مرقد أخيها الحسن، وأمّها الزّهراء وبقيّة أهل البيت عليهم السلام، وهذه المزارات مع قبر فاطمة الزّهراء عليها السلام كانت بارزة معروفة في زمان المؤرِّخ أبي الحسن عليّ بن الحسين المسعودي المتوفّى 346 ه، فذكر في ترجمة الحسن السّبط عليه السلام:

دفن ببقيع الفرقد مع أمّها فاطمة عليها السلام، وهناك إلى هذا الوقت، رخامة مكتوب عليها:

«الحمد للَّه مبيد الأمم، ومحيي الرّمم، هذا قبر فاطمة بنت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم سيِّدة نساء العالمين، والحسن بن عليّ بن أبي طالب، وعليّ بن الحسين بن عليّ، ومحمّد بن عليّ، وجعفر بن محمّد رضوان اللَّه عليهم أجمعين» (1). فلو كان مرقدها الطّاهر عند هذه المزارات، لكان اسمها مكتوباً على هذه الرّخامة الّتي كانت في عهد المسعوديّ في القرن الرّابع، ولم يخف مرقدها على المؤرِّخين، كما أنّ مرقد زوجها عبداللَّه بن جعفر معروف قديماً وحديثاً، وقال السّمهودي أنّ عبداللَّه بن جعفر مدفون مع عمّه في قبّة أوّل البقيع.

ولكان لمرقدها ذكر، ولو في القرون الأولى، كما بقي لمن دونها في الرّتبة من بني هاشم، بل ولمن يمتّ إليهم بالولاء أيضاً.

لم يخف على أهل المزارات والتّاريخ ذكر وفاة أمّ البنين ومدفنها؛ ففي كنز المطالب المخطوط للعلّامة محمّد باقر القراباغيّ: أنّ أمّ البنين توفّيت بعد مقتل الحسين، ودفنت بالبقيع، بالقرب من فاطمة الزّهراء.

إذاً لم يخف مدفن أمّ البنين وخبر وفاتها بالمدينة صريحاً، فكيف يخفى خبر وفاة العقيلة بالمدينة ومحلّ دفنها هناك؟ على أنّ الّذين ذهبوا إلى هذا القول إنّما مستندهم الاستصحاب الأصوليّ، وهو أ نّه ثبت أنّ العقيلة زينب عليها السلام دخلت المدينة بعد محنة أخيها وروجوعها من الشّام، وكانت بالمدينة في قيد الحياة، ثمّ شككنا: هل ماتت في الشّام أم لا؟ فالاستصحاب يقول: الأصل عدم موتها بالشّام، بل بالمدينة، حتّى يحصل


1) - التّنبيه والإشراف للمسعوديّ ص 260 طبع مصر.

لنا شي ء يزيل هذا الشّك ويثبت لنا باليقين أ نّها ماتت بالشّام.

وهذا الدّليل لا غبار عليه في نفسه، ولكن لا يستدلّ بمثله في القضايا التّاريخيّة؛ ولو قلنا به فثبت، ما أزال هذا الشّك بما رواه ابن طولون الدّمشقيّ من ذهابها إلى الشّام وموتها بها، وعليه أكثر الفقهاء المجتهدين الأصوليّين كما سيأتي.

ولو كان لدينا خبر يثبت لنا أنّ العقيلة توفّيت بالمدينة، لأراحنا الأمر بأنّ المدينة محيطة بجثمانها، فلا يعدوها مرقدها، ولكنّه بعيد ودون إثباته خرط القتاد، والتّواريخ ساكتة، والكتب المؤلِّفة في مزارات المدينة خالية عن ذكره.

مشهد السّيِّدة زينب الكبرى بنت أمير المؤمنين عليّ عليه السلام في قرية راوية بغوطة دمشق الشّام في الجهة الشّرقيّة الجنوبيّة من عاصمة سوريا، دمشق اليوم، على بُعد سبع كيلومترات، مشهد فخم، جليل القدر للسّيِّدة زينب بنت عليّ بن أبي طالب عليهما السلام، في قرية تعرف «بقبر السّتّ»، لم يزل ولا يزال كعبة القصّاد، ونجعة الرّوّاد، ومهوى أفئدة المؤمنين المزدلفين إليه من جميع الأقطار الإسلامية، وقضت العدالة الإلهيّة أن يكون هذا المشهد الكريم مزاراً باسم العقيلة الكبرى زينب بنت أمير المؤمنين علیه السلام حتّى في عاصمة الأمويّين بالشّام.

تقع الرّوضة الشّريفة في أرض منبسطة فيحاء، تحفّ بها البساتين الغنّاء، والأبنية الفخمة، ولا يزال العمران في ازدياد بسرعة.

وهذا المشهد قديم، وكان مزاراً مقصوداً في القرن الثّاني؛ فقد زارته السّيِّدة نفيسة زوجة إسحاق المؤتمن ابن الإمام جعفر الصّادق عليه السلام، وهو محلّ استجابة الدّعاء، ولا تزال الكرامات ظاهرة منه تناقلتها الأفواه، وسارت بها الرّكبان.

الاختلاف في دفينة (راوية): لا اختلاف في أنّ المدفونة بقرية راوية هي أمّ كلثوم من أهل البيت عليهم السلام. وصرّح أكثر العلماء من الشّيعة والسّنّة أ نّها السّيِّدة زينب المكنّاة بأمّ كلثوم بنت أمير المؤمنين عليه السلام، وعلى القبر حجر قديم بخط كوفيّ شاهده العلّامة الكبير السّيِّد محسن الأمين العامليّ، المتوفّى 1371 ه، كما ذكره في أعيان الشّيعة ج 33 ص 189،

وشاهده العلّامة السّيِّد محمّد صادق بحر العلوم النّجفيّ سنة 1353 ه، أراه إيّاه سادن الحرم الزّينبيّ الأسبق السّيِّد عبّاس مرتضى، وقال: رأيت فيه هذه العبارة: «هذا قبر السّيِّدة زينب، المكنّاة بأمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب»، كما حدّثنا به (دام ظلّه)، فلنعدّد المسمّيات بزينب، والمكنّيات بأمّ كلثوم في بنات أمير المؤمنين عليه السلام، تشعّبت الآراء في هذا الباب، ويمكن أن نقسِّم القائلين بها في أربع طوائف.

الطّائفة الأولى: ممّن ذكر أنّ المدفونة بقرية راوية هي أمّ كلثوم، ولم يزد عليه شيئاً وهم:

1- عليّ بن حسن بن هبة اللَّه بن عساكر الدّمشقيّ، المتوفّى 561 ه، قال في تاريخه، عند ذكر مساجد دمشق: [ثمّ ذكر كلام ابن عساكر كما ذكرناه]. وصرّح أيضاً بأنّ أمّ كلثوم هذه تسمّى بالسّيِّدة زينب (رضي اللَّه عنها)، كما نقله عنه ابن الحورانيّ (1).

2- أبو الحسن عليّ بن أبي بكر الهرويّ، المتوفّى بحلب سنة 611 ه، ترجمه ابن خلّكان، وابن طولون، وحاجي خليفة (2)، قال في كتابه «الإشارات إلى معرفة الزّيارات»:

«راوية قرية أعمالها بها قبر السّتّ أمّ كلثوم» (3).

3- شهاب الدّين أبو عبداللَّه ياقوت بن عبداللَّه الحمويّ البغداديّ، المتوفّى 624 ه، قال في معجم البلدان: راوية قرية من غوطة دمشق، بها قبر أمّ كلثوم وقبر مدرك الصّحابي (4).

4- عزّ الدّين أبو عبداللَّه محمّد بن عليّ بن إبراهيم بن شدّاد الحلبيّ، المتوفّى 684 ه، قال في الأعلاق الخطيرة: راوية بها قبر أمّ كلثوم (5).


1) - الإشارات لابن الحوراني ص 31.

2) - تاريخ ابن خلّكان ج 1 ص 347، واللّمعات البرقيّة ص 34.

3) - الإشارات للهرويّ ص 12 طبع دمشق.

4) - معجم البلدان ج 3 ص 30.

5) - الأعلاق الخطيرة ج 1 ص 182.

5- صلاح الدّين محمّد بن شاكر الدّارميّ الدّمشقيّ، المتوفّى 764 ه، قال في تاريخه المسمّى بعيون التّواريخ، عند ذكر مساجد دمشق: «وأمّا المساجد الخارجة عن البلد، فمنها مسجد بين حجيرا وراوية، على قبر مدرك بن زياد، ومسجد على قبر أمّ كلثوم من أهل البيت» (1).

الطّائفة الثّانية: من العلماء والمؤرِّخين ممّن ذكر أنّ المدفونة بقرية راوية هي زينب المكنّاة بأمّ كلثوم بنت أمير المؤمنين عليه السلام، ومن ذكر أ نّها من فاطمة الزّهراء (سلام اللَّه عليها).

1- أبو الحسين محمّد بن أحمد بن جبير الكنانيّ الغرناطيّ، المتوفّى 614 ه، قال في رحلته المعروفة عند ذكر المزارات الشّاميّة:

ومن مشاهد أهل البيت مشهد أمّ كلثوم بنت عليّ، ويقال لها: زينب الصّغرى، وأمّ كلثوم كنية أوقعها عليها النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم لشبهها بابنته أمّ كلثوم، ومشهدها الكريم قبلي البلد، يعرف براوية، على مقدار فرسخ، وعليه مسجد كبير وخارجه أوقاف، وأهل هذه الجهات يعرفونه (بقبر السّتّ)، ومشينا إليه وبتنا به وتبرّكنا برؤيته (2).

2- أبو عبداللَّه محمّد بن عبداللَّه بن بطوطة، المتوفّى 770 ه، قال عند ذكر مزارات دمشق بقرية القبليّ: وعلى فرسخ منها مشهد أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب من فاطمة عليها السلام، ويقال إنّ اسمها زينب، وكنّاها رسول اللَّه لشبهها بخالتها أمّ كلثوم بنت رسول اللَّه، وعليه مسجد كبير، وله مساكن، وله أوقاف، ويسمِّيه أهل دمشق «قبر السِّتّ أمّ كلثوم» (3).

3- عثمان بن أحمد بن محمّد بن رجب بن سريح السّويديّ الحورانيّ الدّمشقيّ، المتوفّى 970 ه، أو 1003 ه، ترجمة بروكلمن في الذّيل الثّاني ص 401، قال في كتابه «الإشارات إلى أماكن الزّيارات» الّذي توجد منه نسخة مخطوطة في مكتبة الأزهر بمصر،


1) - حكى عنه في الخطط الدّمشقيّة للأستاذ محمّد كردعلي ج 6 ص 64.

2) - رحلة ابن جبير ص 269 طبع مصر.

3) - رحلة ابن بطّوطة ج 1 ص 61.

كما في فهرس مخطوطات جامع الأزهر ج 5 ص 312، وطبع هذا الكتاب في دمشق سنة 1302 ه، قال فيه: ومنها قرية يقال لها راوية بها السّيِّدة زينب أمّ كلثوم ابنة عليّ بن أبي طالب، توفّيت بغوطة دمشق، عقيب محنة أخيها الحسين، ودفنت في هذه القرية، ثمّ سمِّيت القرية باسمها، وهي الآن معروفة بقبر السّتّ (1). وصرّح ابن الحورانيّ بأنّ هذه أمّ كلثوم الّتي تزوّجها الخليفة الثّاني.

4- عزّ الدّين محمّد الصّيّاديّ الشّافعيّ، المتوفّى 1330 ه، قال في كتابه «الرّوضة البهيّة في فضائل دمشق المحمية» عند ذكر المزارات الشّماليّة: ومنها قرية يقال لها راوية، قبليّ دمشق، فيها قبر السّيِّدة زينب أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب، توفّيت بغوطة دمشق عقيب محنة أخيها الحسين، ودفنت في هذه القرية، ثمّ تسمّت القرية باسمها، وهي الآن معروفة بقبر السّتّ، وعلى قبرها حجر منقوش قديم محفور عليه اسمها، وغربيّ السّيِّدة المذكورة قبر مدرك الفزاريّ الصّحابيّ، قاله ابن عساكر.

5- الأستاذ أحمد فهمي محمّد المصريّ المعاصر قال في ترجمة السّيِّدة نفيسة المدفونة بمصر المتوفّاة سنة 208 ه: زارت، أي السّيِّدة نفيسة، مقام السّيِّدة زينب أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب، توفّيت عقب محنة أخيها الحسين، ودفنت بغوطة دمشق، وهي تعرف بقرية قبر السّتّ (2).

6- الأستاذ حسن محمّد قاسم المصريّ المعاصر قال في كتابه «السّيِّدة زينب»: السّيِّدة زينب الوسطى دفينة الشّام. فقد ذكرنا فيما تقدّم أنّ أمّها هي السّيِّدة فاطمة الزّهراء، سمّتها زينب، ثمّ أُطلق عليها الكبرى للتّميّز بينها وبين أختها لأبيها أمّ كلثوم الصّغرى (3).

7- الأستاذ عبدالقادر الرّيحاويّ الدّمشقيّ المعاصر، أحد عباقرة التّاريخ والأدب اليوم، قال: زينب الصّغرى بنت عليّ بن أبي طالب، الملقّبة بأمّ كلثوم، لها قبر فخم في


1) - الإشارات لابن الحوراني ص 18.

2) - كريمة الدّارين ص 25.

3) - السّيِّدة زينب ص 64.

ضاحية جنوبيّ دمشق تعرف بقرية السّتّ زينب فيها، وعلى القبر اليوم تابوت ثمين، صُضع حديثاً في إيران من خشب الموزائيك وحوله قفص من الفضّة (1).

8- الأستاذ توفيق أبو علم المصريّ، رئيس مجلس إدارة السّيِّدة نفيسة بمصر، ذكر زيارة السّيِّدة نفيسة لمرقد السّيِّدة زينب، المكنّاة بأمّ كلثوم، بنت أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب بقرية راوية بالشّام (2).

9- الكاتبة المصريّة الدّكتورة عائشة عبدالرّحمان بنت الشّاطئ قالت: أمّ كلثوم قد توفّيت عند عبداللَّه بن جعفر، فيما يقول الخبر، بغوطة دمشق عقب محنة أخيها الحسين (3).

وهناك طائفة من علماء الشّيعة من ذكر هذا المعنى وإليك أسماءهم:

1- عماد الدّين حسن بن عليّ بن محمّد الطّبريّ المعاصر للفقيه المحقِّق أبي القاسم نجم الّدين صاحب الشّرائع، المتوفّى 676 ه، قال في كتابه «الكامل البهائيّ» الّذي فرغ من تأليفه 675 ه، وأ لّفه للوزير محمّد بن شمس الدّين الجويني المقتول سنة 704 ه، روى أنّ أمّ كلثوم أخت الحسين عليه السلام توفّيت بدمشق (4).

2- إبراهيم بن يحيى بن محمّد بن سليمان العامليّ، المتوفّى 1214 ه، أحد أعلامنا الأجلّاء والشّعراء المعروفين، قال العلّامة الشّيخ عليّ والد العلّامة الشّيخ محمّد حسين آل كاشف الغطاء في الحصون المنيعة ج 9 ص 181- المخطوط في ترجمته-: كان حاوياً لجملة من العلوم ومصنّفاً فيها، ورد العراق، وحضر على السّيِّد محمّد مهدي بحر العلوم، والشّيخ جعفر كاشف الغطاء، هذا الشّيخ كان زار مرقد السّيِّدة زينب بقرية راوية وكتب شعراً على الحائط:

مقام لعمرو اللَّه ضمّ كريمة *** زكى الفرع منه في البريّة والأصل


1) - تاريخ دمشق ص 185.

2) - أهل البيت ص 550.

3) - بطلة كربلاء الطّبعة الأخيرة ص 114 دار الكتاب العربي- بيروت.

4) - الكامل البهائي ص 302 طبع إيران.

لها المصطفى جدّ وحيدرة أب *** وفاطمة أمّ وأجودهم بعل

كما ذكره في أعيان الشّيعة ج 5 ص 514.

3- العلّامة الشّيخ جعفر بن محمّد الرّبعي النّقدي المتوفّى 1369 ه قال: أمّا هذا القبر الّذي هو بالشّام، فقد ذكر جماعة من المؤلِّفين أ نّه للسّيِّدة أمّ كلثوم بنت أمير المؤمنين والمشهور أنّ اسمها زينب أيضاً، ويفرّق بينها وبين أختها زينب الكبرى بالوسطى، ولدت هذه السّيِّدة بعد أختها زينب الكبرى، وكانت من أجلّ النِّساء فضلًا وزهداً وتقوى وعبادة وشرفاً وعفّة، وإلى غير ذلك من الصّفات الكريمة والأخلاق الفاضلة، أخذت العلم من أبيها وأخويها، ونشأت نشأتها المباركة في البيت العلويّ الطّاهر، ومحلّ قبرها الشّريف بقرية راوية من غوطة دمشق المعروفة بقرية السّتّ (1).

الطّائفة الثّالثة: من علمائنا الإماميّة المتأخِّرين من صرّح بأنّ المدفونة بالشّام هي زينب الصّغرى المكنّاة بأمّ كلثوم الّتي أمّها أمّ ولد وكانت عند محمّد بن عقيل منهم:

1- السّيِّد محسن بن السّيِّد عبدالكريم بن عليّ بن محمّد الحسينيّ العامليّ المتوفّى 1371 ه، صرّح في كتابه «مفتاح الجنّات» ج 2 ص 263: إنّ المدفونة بقرية راوية هي زينب الصّغرى بنت أمير المؤمنين. وقال في أعيان الشّيعة ج 33 ص 190: «فلو صحّ، فإنّها زينب الصّغرى، فهي الّتي كانت تحت محمّد بن عقيل، فما الّذي جاء بها إلى راوية دمشق؟ ولكن لم يصح كما عرفت، وإن كانت هي أمّ كلثوم، كما هو الظّاهر لدلالة كلام ابن جبير وياقوت وابن عساكر، فتعيّن كونها أمّ كلثوم الوسطى زوجة مسلم بن عقيل الّتي تزوّجها عبداللَّه بن جعفر بعد قتل زوجها ووفاة زينب الكبرى أو أمّ كلثوم الصّغرى


1) - هكذا حكى فرج آل عمران القطيفي في وفاة زينب الكبرى ص 50 طبع المطبعة الحيدريّة عن كتاب زينب الكبرى للنّقدي ولكن لم نجده في الطّبعة الرّابعة من هذا الكتاب المطبوع بنفس المطبعة مع انّ النّقدي أشار إلى هذا المطلب المحكى مراراً فقال في ص 8: أمّا أختها أمّ كلثوم فسيأتي تفصيل أحوالها عند الكلام على موضع دفنها وهكذا في ص 17 و 30 من هذا الكتاب ولم ندر أين غابت عبارته هذه عن كتابه زينب الكبرى الطّبعة الرّابعة وحاسبنا النّاشر محمّد كاظم الكتبي بذلك ولكن ما أفاد جواباً مقنعاً.

الّتي كانت مزوّجة ببعض ولد عقيل، وحينئذ فمجي ء إحداهما إلى الشّام ووفاتها في تلك القرية، وإن كان ممكناً، لكنّه مستبعد عادة على تقدير صحّة انتساب القبر الّذي في راوية إلى أمّ كلثوم، وقد عرفت أ نّه ليس في أيدينا ما يصحّح ذلك، ولو لم يوجد ما ينفيه (1).

2- العلّامة الشّيخ ذبيح اللَّه المحلّاتي الطّهرانيّ المولود سنة 1331 ه، قال: زينب الصّغرى، وهي الّتي دفنت بالشّام ظاهراً، واشتهرت بزينب الكبرى، وهكذا مكتوب على الصّخرة الّتي على قبرها، كانت مع محمّد بن عقيل في كربلاء، وذهبت إلى الشّام أسيرة مع سبايا أهل البيت، ثمّ رجعت إلى المدينة وتزوّجها فراس بن جعدة بن هبيرة المخزوميّ (2).

3- العلّامة السّيِّد جعفر بحر العلوم، المتوفّى 1377 ه، قال، بعد نقل حديث وقوع المجاعة بالمدينة، ورحلة عبداللَّه بن جعفر مع عائلته إلى الشّام: ويحتمل أن تكون البقعة الشّريفة لزينب الصّغرى المكنّاة بأمّ كلثوم بنت أمير المؤمنين (3).

4- الأديب الفاضل السّيِّد حسن الأمين بن العلّامة السّيِّد محسن الأمين العامليّ نزيل بيروت، تابع والده العلّامة الكبير رحمه الله في أنّ المدفونة بقرية راوية هي زينب الصّغرى، كما في كتابه دائرة المعارف الشّيعيّة الإسلاميّة ج 1 ص 69.

الطّائفة الرّابعة: من علماء الشّيعة والسّنّة من صرّح بأنّ المدفونة بقرية راوية زينب الكبرى بنت أمير المؤمنين الّتي أمّها فاطمة الزّهراء وشقيقة السّبطين عليهما السلام وزوجة عبداللَّه ابن جعفر الّتي ولدت منه عليّاً وعوناً وعبّاساً وأمّ كلثوم، وفي هذه الطّائفة كبار أهل الخبرة والاطِّلاع والتّتبّع من علماء الفريقين، وإليك أسماء بعضهم، ونفصِّل تراجمهم مع نصوص كلامهم فيما يأتي:

1- الحافظ الكبير شمس الدّين محمّد بن أحمد بن عثمان الذّهبيّ الدّمشقيّ المتوفّى


1) - أعيان الشّيعة ج 32 ص 210.

2) - رياحين الشّريعة ج 4 ص 316.

3) - تحفة العالم ج 1 ص 235.

748 ه.

2- الحافظ المؤرِّخ عزّالدّين محمّد بن عليّ بن إبراهيم بن شدّاد الحلبيّ المتوفّى 748 ه، كما في نسخة من كتابه «الأعلاق الخطيرة» المخطوطة بمكتبة لندن رقم 800.

3- المؤرِّخ العلّامة أبو البقاء عبداللَّه بن محمّد البدريّ المصريّ المولود بمصر سنة 847 ه.

4- الحافظ الكبير شمس الدّين محمّد بن عليّ بن طولون الدّمشقيّ المتوفّى 953 ه بدمشق.

5- الحافظ الكبير برهان الدّين أبو إسحاق إبراهيم بن محمّد الدّمشقيّ المتوفّى 900 ه.

6- القاضي نور الدّين محمود بن عليّ الشّافعيّ المتوفّى 1035 ه.

7- الفقيه الحنفيّ عبدالغنيّ النّابلسيّ الدّمشقيّ المتوفّى 1142 ه وقضاة دمشق السّبعة من أهل دمشق في سنة 768 ه وهم:

8- قاضي القضاة مصطفى بن مصطفى أفندي الدّمشقيّ.

9- القاضي خليل بن إبراهيم قاضي مدينة بعلبك.

10- القاضي عليّ بن ناجي من أهل عسكر المنصورة.

11- القاضي السّيِّد يونس بن نور الدّين الحسينيّ الدّمشقيّ.

12- القاضي الشّيخ محمّد بن عزّالدّين الحنبليّ.

13- القاضي إبراهيم الدّمشقي.

14- القاضي السّيِّد محمّد عجلان الحسيني الدّمشقيّ.

واعترف بصحّة النّسبة للمرقد الزّينبيّ بقرية راوية إلى زينب بنت أمير المؤمنين عليه السلام من علماء الشّيعة الكبار من المتأخِّرين هؤلاء الأجلّاء، وإليك أسماء بعضهم:

1- الفقيه الكبير الشّيخ حسن الآشتيانيّ المتوفّى 1319 ه.

2- الفقيه الكبير الإمام المجدّد الميرزا محمّد حسن الشّيرازيّ النّجفيّ المتوفّى 1312 ه.

3- العلّامة الكبير وشيخ الفقهاء في عصره، ومن تلامذة الشّيخ الأنصاريّ المرزا عليّ الكنيّ الطّهرانيّ المتوفّى 1306 ه.

4- الفقيه الجليل العلّامة الشّيخ محمّد حسين الكاظميّ المتوفّى 1308 ه بالنّجف الأشرف.

5- المؤرِّخ المتّتبِّع الميرزا محمّدحسن خان المراغيّ المتوفّى 1312 ه.

6- الفقيه الجليل الشّيخ حسين بن عليّ الرّازيّ الطّهرانيّ المتوفّى 1326 ه.

7- المحدِّث الكبير الشيّخ حسين بن محمّد تقي النّوريّ الطّبرسيّ المتوفّى 1320 ه.

8- الفقيه المحقِّق السّيِّد حسن الصّدر الكاظمي المتوفّى 1954 ه.

9- العلّامة الكبير الشّيخ محمّد حرز الدّين النّجفيّ المتوفّى 1365 ه.

10- المصلح الكبير العلّامة الشّيخ محمّدحسين كاشف الغطاء النّجفيّ المتوفّى 1373 ه.

11- العلّامة المجاهد السّيِّد عبدالحسين شرف الدّين العامليّ المتوفّى 1377 ه.

12- الفقيه الكبير آية اللَّه العظمى السّيِّد محسن الطّباطبائيّ الحكيم المتوفّى 1390 ه.

13- البحّاثة الكبير العلّامة السّيِّد عبدالرّزّاق المقرّم النّجفي المتوفّى 1391 ه.

نظرة في آراء الطّوائف الأربع: هذه هي الآراء في المدفونة بقرية راوية، فهلمّ معي لنلقي عليها نظرة مرّة أخرى.

رأي الطّائفة الأولى صريح في أنّ المدفونة براوية أمّ كلثوم من أهل البيت، وأقرب النّاس وشيجة إلى النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم، وهو لا ينافي ما ترتئيه الطّائفة الثّانية بعدما أوقفناك على أنّ هذا المشهد معروف باسم أمّ كلثوم زينب بنت عليّ عليه السلام منذ القرن الثّاني، وزارته السّيِّدة نفيسة سنة 193 ه؛ رأي الطّائفة بأنّ المدفونة هنالك أمّ كلثوم زينب بنت أمير المؤمنين عليه السلام رأي وجيه لا غبار عليه، أمّا قولهم بأ نّها هي الّتي تزوّجها الخليفة الثّاني فوهم بلا ريب، لا مسيس له بالحقيقة، بعدما اتّفق مترجمو أمّ كلثوم زوجة عمر

بأ نّها ماتت في إمارة معاوية، وإمارة سعيد بن العاص على المدينة سنة 54 ه (1)، ودفنت بالبقيع.

فلا معنى لكونها مدفونة بالشّام، وأ نّها توفّيت عقب محنة أخيها الحسين بالشّام، كما هو المدّعى، فلا تغفل، وإن ماشينا بمن يقول بوجودها في الطّفّ، وكان وفاتها في عهد أخويها الحسنين. فذكر البحرانيّ في شرح نهج البلاغة وفاتها بالمدينة بعد حادثة كربلاء فكيف تكون مدفونة بالشّام؟

أمّا رأي الطّائفة الثّالثة أنّ المدفونة بقرية راوية هي زينب بنت عليّ الصّغرى من أمّ ولد، الّتي تزوّجها محمّد بن عقيل، ثمّ فراس بن جعدة بن هبيرة المخزوميّ، فرأي ناشئ عن اجتهاد، لأنّ هؤلاء لمّا تنبّهوا إلى أنّ أمّ كلثوم زينب بنت عليّ من فاطمة لا يصحّ أن تكون مدفونة في الشّام، فاحتملوا كونها زينب الصّغرى، لكونها مكنّاة بأمّ كلثوم، وليس لديهم شاهد تاريخيّ لإثبات دعواهم، مضافاً إلى أنّ هذا الرّأي متأخِّر، حادث، لم يذهب إليه إلّاعدّة من الأعلام الأفاضل المعاصرين.

أمّا رأي الطّائفة الرّابعة، فوجيه من جهات شتّى، مضافاً إلى أنّ هؤلاء المرتائين، منهم أجلّاء المؤرِّخين، وأهل التّحقيق والخبرة، كالذّهبي، وابن طولون، والنّاجي، وقضاة دمشق، وأجلّاء فقهاء الشّيعة المتأخِّرين، وسوف نسوق نصوص عباراتهم فيما يأتي:

وجه الجمع بين جميع الآراء: إذا نظرنا في هذه الآراء الأربعة بدقّة، فلا يصعب علينا أن نجمع بين جميعها، لأنّ جلّ هؤلاء الأعلام لا يختلفون في أنّ المدفونة براوية هي زينب المكنّاة بأمّ كلثوم بنت الإمام عليّ، وإنّما الاختلاف في تعيين المسمّاة بهذا الاسم، والمكنّاة بهذه الكنية. والّذين ينكرون أن تكون البقعة لزينب الكبرى بنت عليّ عليه السلام، فإنكارهم يبتني على إنكارهم عن كون العقيلة الحوراء مكنّاة بأمّ كلثوم، فإذا ثبت ذلك فلا معنى للإنكار.


1) - تاريخ ابن عساكر ج 2 ص 81، نور الأبصار ص 114، أعيان الشّيعة ج 13 ص 16، مهذب الرّوضةالفيحاء في تواريخ النِّساء تأليف ياسين بن خيراللَّه الموصلي المتوفّى 1213 ه ص 198.

زينب الكبرى هي المكنّاة بأمّ كلثوم أيضاً: الكنية، بضمّ الكاف، ما صدر من الأعلام بأب أو أمّ، كأبي الحسن، وأمّ كلثوم، وأمّ الحسن. والتّكنية مستحبّ بإضافة الكنية إلى الاسم حذراً من لحوق النّبز، وهو ما يكره من اللّقب. وجاء في حديث: «إنّا نُكنِّي صغارنا حذراً من النّبز».

فكنّى النّبيّ الأعظم نفسه بأبي القاسم، وكنية أمير المؤمنين عليه السلام أبو الحسن، وهلمّ جرّاً إلى سائر الأئمّة الأطهار.

وثبت بالأخبار أنّ الزّهراء عليها السلام تكنّى بأمّ أبيها. وأمّا كنية العقيلة زينب الكبرى فلم تزل في غموض، وعلماء النّسب ساكتون في هذا الباب، أللَّهمّ إلّاابن عِنَبة النّسّابة، فهو يدّعي أ نّها تكنّى بأمّ الحسن، وهو المنفرد في دعواه، لأنّ العقيلة لو كانت تكنّى بهذه الكنية، لاستفاض الخبر عنها في الكتب مكرّراً، ولكن لا نجد ذكرها في غير كتابه، وكلّ من ادّعى ذلك فتابع ابن عنبة النّسّابة، فلذلك قال العلّامة النّقدي، عند ذكر هذه الكنية:

ولم نقف على حقيقة (1).

ولكنّ الباحث الحثيث لا تخفى عليه هذه الحقيقة، وثبت لدى جماعة من المحقِّقين أ نّها أيضاً تكنّى بأمّ كلثوم، لأنّ الأخبار تنبّؤنا أنّ النّبيّ الأعظم هو الّذي سمّى العقيلة زينب بهذا الاسم، فجاء في الأثر أنّ جبرائيل نزل بعد ولادة العقيلة على النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم يقرأ عليه السلام من اللَّه الجليل وقال له سمِّ هذه المولودة زينب (2).

وفي أثر آخر، أ نّه صلى الله عليه و آله و سلم قال أوصي الشّاهد والغائب من أمّتي، وأخبروهم أن يكرموا هذه الصّبيّة، لأنّها تشبه خالتها أمّ كلثوم (3).

فالاحتمال القويّ أنّ النّبيّ هو الّذي كنّاها به، بل ثبت بحديث رواه ابن جبير وابن بطوطة، فلذلك ورد في زيارة العقيلة عليها السلام: السّلام عليك يا زينب التّقيّة، والسّلام عليك


1) - زينب الكبرى ص 17 الطّبعة الرّابعة.

2) - نفس المصدر ص 17.

3) - الطّراز المذهب ص 36، الخصائص الزّينبيّة ص 20.

يا أمّ كلثوم النّقيّة (1).

ولا مانع من أن تكون كلتا بنتي الزّهراء مكنّاتين بأمّ كلثوم، حتّى أنّ المكنّيات في بنات الإمام عليّ عليه السلام أربع، كما ادّعى السّيِّد الأمين (2)، كما لا مانع أن يكون المسمّون بعليّ أكثر من واحد، لما روي أنّ مروان بن الحكم لمّا تأمّر على المدينة، ففرض لشباب قريش، فقال عليّ بن الحسين عليه السلام: فأتيته، فقال: ما اسمك؟ قلت: عليّ بن الحسين.

فقال: ما اسم أخيك؟ فقلت: عليّ. فقال: عليّ! وعليّ! ما يريد أبوك يدع أحداً من ولده إلّاسمّاه عليّاً؟ ثمّ فرض لي فرجعت إلى أبي فأخبرته، فقال: ويلي علي ابن الزّرقاء دباغة الأدم، لو ولد لي مائة لأحببت أن لا أسمّي أحداً منهم إلّاعليّاً.

لولا مخافة التّطويل لأوردنا هذا البحث مفصّلًا، ولكن أرجأنا ذلك إلى كتابنا الآخر «العقد المنظوم في أحوال أمّ كلثوم»، فنذكر منها بعض أهم النّكات، وهناك شواهد على أنّ زينب العقيلة تكنّى بأمّ كلثوم.

الشّاهد الأوّل: كون أمّ كلثوم أكبر بنات الزّهراء:

ذكر جماعة من أعلام السّنّة والشّيعة أنّ أكبر بنات الزّهراء عليها السلام هي أمّ كلثوم، ثمّ زينب؛ وبهذا التّرتيب ذكره أكثر المؤرِّخين، وإليك أسماء بعضهم:

1- الذّهبي الدّمشقي المتوفّى سنة 748 ه في «سير أعلام النّبلاء» ج 2 ص 88 و 91.

2- أبو عمرو في «الاستيعاب» ج 2 ص 246. 3- ابن سعد في «الطّبقات» ج 3 ص 29.

4- صلاح الدّين الصّفديّ في «الوافي بالوفيات» ج 1 ص 82. 5- المسعوديّ في تاريخه «مروج الذّهب» ج 3 ص 91. 6- ابن قتيبة الدّينوري في «المعارف» ص 210.

7- الخوارزميّ في «مقتل الحسين» ج 2 ص 83. 8- السّيوطي في «الرِّسالة الزّينبيّة» ص 2. 9- محبّ الدّين الطّبريّ في كتابيه «السّمط الثّمين» ص 151، «الرِّياض النّضرة» ج 2 ص 333. 10- مؤمن الشّبلنجيّ المصريّ في «نور الأبصار» ص 114. 11- حسن


1) - الطّراز المذهب ص 7.

2) - الوسائل ج 2 كتاب النّكاح باب استحباب التّسمية بعلي ص 170.

العدويّ المصريّ في «مشارق الأنوار» ص 158. 12- أحمد فهمي في «العقيلة الطّاهرةزينب» ص 11. 13- آقا بن رمضان الدّربنديّ في «الأسرار» كما في «الطّراز المذهّب»، ولكنّ المتسالم عليه أنّ زينب العقيلة هي الكبرى من بنات الزّهراء.

وذكرها بلقب «الكبرى» الطّبريّ في تاريخه ج 6 ص 89، وابن الأثير في تاريخه ج 3 ص 158، وابن حجر في «الإصابة» ج 4 ص 314، والسّيوطيّ، بعدما يذكر أوّل بنات الزّهراء أمّ كلثوم، يصرِّح في مقام آخر، أنّ زينب ولدت قبل وفاة جدِّها بخمس سنين، وأمّ كلثوم بثلاث سنين، في المحكي عن كلامه في «معالي السّبطين» ج 2 ص 685، ثمّ إنّه كيف من المعقول أن تكون أمّ كلثوم أخت زينب العقيلة عليها السلام أكبر من زينب، وهي كانت في سنة 17 ه سنة تزويجها بالخليفة الثّاني صبيّة صغيرة وجارية لم تبلغ الحلم (1)كما قيل؟! ولا ريب أنّ زينب أكبر منها حتّى إنّ حسن قاسم المصريّ يقول: إنّها أكبر من أخيها الحسين بعامٍ تقريباً (2)؛ فإذن لا محيص عن القبول بأنّ زينب العقيلة هي المكنّاة بأمّ كلثوم، والّذين ذكروا أنّ أمّ كلثوم أكبر، فمرادهم هذه السّيِّدة الجليلة، ولكون بنتي الزّهراء كلتاهما مكنّاتين بأمّ كلثوم نشأ الاشتباه، ولم يعيّن بأنّ الخليفة الثّاني بأيّتهما تزوّج. فقال ابن الأنباريّ في ترجمة العقيلة زينب: إنّ ابن عمّها عبداللَّه بن جعفر الطّيّار ذي الجناحين كان متزوّجاً بأختها أمّ كلثوم، فماتت فتزوّج بزينب الكبرى بعد وفاة أمّ كلثوم الكبرى عنده (3)، وهو رأي مزيّف بلا ريب، لأنّ المؤرِّخين اتّفقوا على أنّ أمّ كلثوم عائلة الخليفة ماتت في إمارة سعيد بن العاص على المدينة الّتي ابتدأت من سنة 49 ه وانتهت إلى سنة 56 ه، وإن كان عبداللَّه بن جعفر تزوّج بزينب العقيلة بعد موت أمّ كلثوم، فمعنى ذلك أنّ العقيلة بقيت إلى سنة 54 ه، سنة موت أمّ كلثوم بلا زواج، وهو باطل بلا ريب.


1) - مهذب الرّوضة الفيحاء ص 198، الاستيعاب ج 2 ص 772، ذخائر العقبى ص 170، طبقات ابن سعد ص 8 و 464، سيرة عمر لابن الجوزي ص 205، أعلام النِّساء ج 4 ص 257.

2) - السّيِّدة زينب ص 30.

3) - مشارق الأنوار ص 158.

وليس لهذا الاشتباه سبب إلّاكون العقيلة زينب مكنّاة بأمّ كلثوم الّتي كانت سنة 17 ه جارية صغيرة، وزفّت إلى الخليفة الثّاني هي الّتي خلّف عليها بعد قتل الخليفة عون بن جعفر، فتوفِّي عنها، فخلف عليها محمّد بن جعفر، فتوفّي عنها فخلّف عليها أخوه عبداللَّه بن جعفر (1)ومراده واضح بأ نّه أراد، أنّ عبداللَّه بن جعفر تزوّج أمّ كلثوم بعد وفاة زينب العقيلة، إذ لا يجوز الجمع بين الأختين، ولنا في هذا الزّواج بحث سوف يوافيك.

الشّاهد الثّاني: كثرة روايات أمّ كلثوم

المتتبِّع البصير، المتضلِّع بالسِّير والأخبار، لا يخفى عليه أنّ أكثر بنات الإمام عليّ رواية هي أمّ كلثوم، حتّى وقع اسمها مكرّراً في أحوال الزّهراء وأخبار أمير المؤمنين عليه السلام، المرويّة في «علل الشّرائع» و «روضة الواعظين» و «تاسع البحار» وغيرها، حتّى أنّ الأخبار المرويّة عن زينب لا تساوي عشر ما يروى عن أمّ كلثوم، مع أ نّه ثبت كون العقيلة زينب أكبر بنات الزّهراء، وأكثر بنات الإمام عليّ علماً، وأوفرهنّ معرفة. وروي عن الصّدوق، أ نّه كانت لها نيابة خاصّة عن الحسين، وكان النّاس يرجعون إليها في الحلال والحرام. وقال الطّبرسيّ: إنّ زينب روت أخباراً كثيراً عن أمّها الزّهراء (2).

ولا سبب له، إلّاأنّ أمّ كلثوم هي زينب الكبرى العقيلة أيضاً. وصرّح الشّيخ جعفر النّقديّ، أنّ أمّ كلثوم هي (العقيلة) زينب إذا أطلقت في لسان المحدِّثين، وإن أُريد غيرها، قيّدوا الاسم بالوسطى أو الصّغرى (3)، فكان المتبادر عند المحدِّثين عند إطلاق أمّ كلثوم اسم العقيلة زينب، وله شواهد أُخر سوف نشير إليها.

الشّاهد الثّالث: شهادة الإمام جعفر الصّادق عليه السلام:

تواتر الأخبار عن طرق الخاصّة والعامّة: إنّ الخطبة الّتي رواها حذلم، أو حزام، أم


1) - طبقات ابن سعد ج 8 ص 25.

2) - زينب الكبرى ص 97.

3) - نفس المصدر ص 35، وتاريخ ابن عساكر كما في أعلام النِّساء ج 2 ص 92.

خديجة (باختلاف الكلمات والرّاوي واحد) في الكوفة هي للعقيلة الحوراء زينب بنت عليّ عليه السلام لم يختلف فيه اثنان.

فروى الطّبرسيّ صاحب الاحتجاج، وابن طاوس، وابن نما الحلّي، وشيخ الطّائفة، والجاحظ باختلاف الكلمات والمعنى واحد. قال حذيم بن شريك الأسدي: رأيت زينب بنت عليّ يومئذ، ولم أرَ خفرة، واللَّه، أنطق منها، كأ نّها تفرغ عن لسان أمير المؤمنين عليّ ابن أبي طالب، وقد أومأت إلى النّاس أن اسكتوا، فارتدّت الأنفاس، وسكنت الأجراس، ثمّ قالت: وساق الخطبة إلى آخرها، وكلّ هؤلاء العلماء صرّحوا باسم زينب بنت عليّ عليه السلام، ولا خلاف بينهم أنّ زينب هذه هي الكبرى.

ولكن يرويها الثّقة الأقدم أحمد بن أبي طاهر بن طيفور البغدادي المتوفّى 280 ه، بثلاثة أسانيد أُخر، اثنان منها ينتهيان إلى حزام الأسدي، أو حذيم الأسدي، وفيهما:

«سمعت أمّ كلثوم بنت عليّ، وهي تقول، فلم أر خفرة واللَّه أنطق منها، كأ نّما تنزع عن لسان أمير المؤمنين».

وقال في سند آخر: أخبرنا يحيى بن حمّاد البصريّ، عن يحيى بن الحجّاج، عن جعفر بن محمّد، عن آبائه، وفيه: «رأيت أمّ كلثوم عليها السلام، ولم أر خفرة واللَّه أنطق منها، كأ نّما تنطق على لسان أمير المؤمنين»، ثمّ ساق الخطبة.

فبمقارنة جميع الرّوايات السّابقة بثلاثة روايات بأسانيد أُخر لابن طيفور، وفيها رواية الإمام الصّادق عليه السلام، يتّضح الأمر بيِّناً، أنّ مراد الإمام بأمّ كلثوم عليها السلام زينب الكبرى العقيلة بلا ريب، ولا يشكّ أحد من علماء الفريقين في أنّ الإمام عنى بأمّ كلثوم غير العقيلة زينب، وأنّى لغيرها مثل هذه البلاغة والطّلاقة؟! فثبت أنّ أمّ كلثوم كنية للعقيلة زينب بلا نزاع، ويتّضح منه أيضاً أنّ إطلاق أمّ كلثوم منصرف إلى العقيلة الحوراء عليها السلام، وهي أمّ كلثوم عند المتقدِّمين إذا أطلقت كما قال النّقدي رحمه الله.

وأمّا خطبة أمّ كلثوم غير العقيلة زينب، فليست هي هذه الخطبة الّتي رواها حزيم الأسدي، بل غيرها، وأوّلها: «يا أهل الكوفة! سوءة لكم، خذلتم حسيناً وقتلتموه»

رواها ابن طاوس، وابن نما (1)، بل الحقّ كما قال البحّاثة الكبير المغفور له السّيِّد عبدالرّزّاق المقرّم أنّ هذه الخطبة جزء من كلام العقيلة زينب السّابق (2)، وليست هي خطبة على حدة، فلذلك لم يروها الطّبرسيّ في «الاحتجاج»، والشّيخ الطّوسي في «الأمالي» والجاحظ في «البيان والتّبيين»، وإنّما أوردها أهل المقاتل، وهي تساوي نصف صفحة. فلو كانت خطبة مستقلّة، كخطبة العقيلة زينب، لاستفاض ذكرها، فلا تجد لها خطبة في مجلس يزيد، كما تجد خطبة العقيلة، وخطبة عليّ بن الحسين عليه السلام مستقلّتين، وهما من محاسن الخطب، ومن أروع أمثلة البلاغة العربيّة؛ فخطبة أمّ كلثوم هي نفس خطبة العقيلة وجزء منها، إنّما فرّقها أرباب المقاتل.

الشّاهد الرّابع: تكرّر أمّ كلثوم في أخبار الطّفّ وسبايا آل محمّد:

لايخفى على الباحث المتّتبِّع أنّ أكثر أخبار الطّفّ وقع فيها مكرّراً اسم أمّ كلثوم، وقال الشّيخ الجليل جعفر النّقديّ: «أمّ كلثوم الوارد في أكثر الموارد المراد بها هذه الطّاهرة (أيّ العقيلة زينب)، وأيضاً بقرينة أنّ بعض الرّواة يذكر اسم زينب في الخبر الّذي يذكره غيره باسم أمّ كلثوم، لأنّها الرّئيسة المطلّقة للحرم الحسينيّ، والكفيلة الوحيدة لعياله وأطفاله (3).

واعترف البحّاثة عبّاس قلي المستوفي المتوفّى قرب سنة 1340 ه، بأنّ أمّ كلثوم هي زينب العقيلة، تذكر مرّة باسمها ومرّة بكنيتها، كما أنّ النّبيّ مرّة يذكر بمحمّد ومرّة بأبي القاسم، وأمير المؤمنين عليه السلام يذكر مرّة باسمه ومرّة بأبي تراب، وهلم جرّاً إلى سائر الأئمّة عليهم السلام، وجرت العادة، أ نّه في حالة المصيبة والفزع، يجي ء الخطاب مكرّراً تارة بالاسم وتارة بالكنية (4)، وسوف نورد من أخبار الطّفّ ما يؤيِّد هذا المعنى، وهو توجيه وجيه لا يخفى لطفه.


1) - احتجاج الطّبرسي ج 2 ص 29، اللّهوف لابن طاوس ص 63، مثير الأحزان ص 66، أمالي الشيخ الطّوسي ج 1 ص 95 طبع النّجف.

2) - بلاغات النِّساء ص 23، أعيان الشّيعة ج 13 ص 13- 14- 15 و 25، مقتل الحسين للمقرّم 33 الطّبعة الرّابعة، دائرة المعارف، فريد وجدي ج 4 ص 797 و 798 طبع مصر عن ابن طيفور.

3) - زينب الكبرى ص 97.

4) - الطّراز المذهب ص 59.

الشّاهد الخامس: تصريح العلماء الأجلّاء بأنّ أمّ كلثوم هي زينب الكبرى:

هناك جماعة من عباقرة التّحقيق ممّن يعترف بأنّ العقيلة زينب تكنّى بأمّ كلثوم، نورد بعض عباراتهم.

1- سبعة من قضاة دمشق منهم القاضي مصطفى ابن مصطفى الأفنديّ، وغيره ممّن سوف نذكر أسماءهم، أ نّهم وقّعوا شهاداتهم على وثيقة الوقف للسّيِّد حسين بن موسى سنة 768 ه للمرقد الزّينبيّ بالشّام، ووقّع في الوثيقة مكرّراً «أمّ كلثوم زينب الكبرى بنت أمير المؤمنين وبضعة الزّهراء»، وهو يدلّ على أنّ أمّ كلثوم كنية لزينب العقيلة ومعروفة منذ القديم.

2- العلّامة المجتهد الأكبر السّيِّد حسن الصّدر المتوفّى 1354 ه، قال: «زينب الكبرى كنيتها أمّ كلثوم» (1).

3- البحّاثة الكبير المرزا محمّد تقي سبهر الكاشاني مؤلِّف الموسوعة الضخمة «ناسخ التّواريخ» صرّح مراراً بأنّ المراد بأمّ كلثوم في الرّوايات هي زينب الكبرى، نقل كلامه الشّيخ جعفر النّقدي.

4- المحدِّث المتّتبِّع السّيِّد نور الدّين محمّد بن المرتضى، صرّح بأنّ أمّ كلثوم الّتي روى عنها ابن طاوس خبر دفن أمير المؤمنين عليه السلام في النّجف الأشرف، وخرجت هي مشيِّعة جنازة أبيها عليه السلام هي زينب بنت عليّ عليه السلام (2).

5- العلّامة المحقِّق السيِّد هبة الدّين الشّهرستانيّ المتوفّى 1388 ه، قال: بأ نّه لأمير المؤمنين بنتان باسم زينب وبلقب أمّ كلثوم، والكبرى هي سيِّدة الطّفّ. وكان ابن عبّاس ينوِّه عنها بعقيلة بني هاشم، ولدتها الزّهراء بعد شقيقها الحسين بسنتين (3).

6- الشّيخ البحّاثة عبّاس قلي المستوفي المتوفّى قرب سنة 1340 ه، صرّح في عدّة


1) - زينب الكبرى ص 18.

2) - نفس المصدر ص 37، فرحة الغري ص 34.

3) - نهضة الحسين ص 91.

أماكن من الطّراز المذهّب، أنّ أمّ كلثوم هي العقيلة زينب الكبرى، ونقلنا كلامه فيه (1).

7- العلّامة السّيِّد نور الدّين الجزائريّ مؤلِّف كتاب «الخصائص الزّينبيّة»، صرّح بأنّ أكثر الخطب والمراثي الّتي تنسب إلى أمّ كلثوم فهي هذه السّيِّدة المحترمة (أيّ زينب العقيلة)، وهو أقوى الأقوال فيه، ويؤيِّده أنّ النّبيّ شبّه زينب بخالتها أمّ كلثوم (2).

8- الشّيخ الجليل جعفر النّقدي المتوفّى 1369 ه، صرّح مراراً، ونقلنا كلماته في هذا الباب أنّ زينب الكبرى تكنّى بأمّ كلثوم (3).

9- البحّاثة الكبير العلّامة السّيِّد عبدالرّزّاق المقرّم المتوفّى 1391 ه، صرّح في عدّة مواضع من كتابه «مقتل الحسين» أمّ كلثوم هي زينب العقيلة عليها السلام، بل هو القائل أنّ للزّهراء عليها السلام بنتاً وحيدة، وهي زينب، وهي أمّ كلثوم (4).

10- البحّاثة العلّامة السّيِّد رضي الدّين أحمد المستنبط النّجفيّ (دام ظلّه) صرّح بأنّ زينب العقيلة تكنّى بأمّ كلثوم (5).

11- البحّاثة الجليل الأستاذ محمّد سامي الدّوهان عضو المجمع العلميّ الدّمشقيّ صرّح بأنّ زينب الكبرى كنيتها أمّ كلثوم كذلك (6).

الأخبار الدّالّة على اشتهار العقيلة زينب بأمّ كلثوم: إذا عرفت خمسة شواهد على أنّ أمّ كلثوم هي زينب العقيلة مشفوعة بشهادة الإمام الصّادق عليه السلام، فنسوق إليك عدّة أخبار من كتب التّاريخ والمقاتل تعلن بأنّ أمّ كلثوم في أخبار الطّفّ غالباً هي العقيلة زينب.


1) - الطّراز ص 25.

2) - الخصائص الزّينبيّة ص 20.

3) - زينب الكبرى ص 17 و 97، نزهة الحرمين ص 67.

4) - مقتل الحسين ص 312 الطّبعة الأخيرة.

5) - الوفاء والأسى ص 255.

6) - هامش الأعلاق الخطيرة ج 1 ص 183.

دفع شبهة: لا يفوتنا دحض إشكال المستشكل، بأنّ جُلّ هذه الأخبار إنّما يثبت منها كون أمّ كلثوم زينب، وأمّا أنّ زينب هذه هي الكبرى، فلا دلالة عليه في هذه الأخبار.

لأ نّا نقول لم يشكّ أحد أنّ زينب المذكورة في أخبار الطّفّ هي العقيلة بلا ريب، لأنّ الأصل العقلائيّ يقتضي أنّ المتكلِّم إذا كان في مقام البيان والتّفهيم، لا في مقام الإهمال والإيهام، خصوصاً إذا كان حكيماً جادّاً، وساق كلامه بإطلاق صالح للتّقييد، ولم يقيِّده، فكلامه ظاهر في أجلى موارد الإطلاق، والفرد الأكمل له لأنّ الذّهن ينصرف إليه فطريّاً.

وثبت في الأصول أنّ الانصراف إذا كان ناشئاً من ظهور اللّفظ في المقيّد، بمعنى أنّ نفس اللّفظ ينصرف إلى المقيّد لكثرة الاستعمال وشيوع إرادته منه، فلا شكّ حينئذ أنّ لا مجال للتّمسّك بالإطلاق، لأنّ هذا الظّهور يجعل اللّفظ بمنزلة المقيّد بالتّقيّيد اللّفظيّ لشيوعه.

مثلًا لو قال الإمام عليه السلام: ابكوا على مصيبة زينب بنت عليّ، فلا يفهم أحد أ نّه أراد بزينب زينب بنت عليّ الصّغرى زوجة محمّد بن عقيل، لأنّه لم يقيِّدها بقيد، ويتبادر الذّهن إلى العقيلة زينب. وشيوع زينب بنت عليّ على الإطلاق في هذه الأخبار يدلّنا أ نّها هي العقيلة عليها السلام بلا ريب، والظّهور حجّة قطعيّة على المتكلِّم والسّامع، فلاحظ ولا تغفل.

الخبر الأوّل: روي أنّ الحسين عليه السلام جلس، في اللّيلة الّتي قتل في صبيحتها، وهو يقول ويصلح سيفه:

يا دهر أُفّ لك من خليل *** كم لك بالإشراق والأصيل

إلى آخر الأبيات، فأعادها مرّتين أو ثلاثاً؛ قال عليّ بن الحسين: عرفت ما أراد، وخنقتني العبرة، ولزمت السّكوت، وعلمت أنّ البلاء قد نزل؛ وأمّا عمّتي زينب لمّا سمعت ذلك، وثبتْ تجرّ ذيلها حتّى انتهت إليه وقالت: وا ثكلاه، ليت الموت أعدمني الحياة! اليوم ماتت أمّي فاطمة، وأبي عليّ، وأخي الحسن، يا خليفة الماضي وثمال الباقي؛ فعزّاها الحسين وصبّرها، وفيما قال: يا أختاه! تعزّي بعزاء اللَّه، واعلمي أنّ أهل الأرض يموتون، وأهل السّماء لايبقون، هكذا رواه ابن الأثير، والطّبريّ، والخوارزميّ، وأبوالفرج الأصفهانيّ، ولكنّ الثّقة الأجلّ السّيِّد ابن طاوس الحلّي المتوفّى 664 ه، والاسفرائني رويا هذا الخبر

لأمّ كلثوم بدل زينب، وقال: «جعلت أمّ كلثوم تنادي: وا محمّداه! وا عليّاه! وا أمّاه! وا أخاه! وا حسيناه! وا ضيعتاه بعدك يا أبا عبداللَّه! فعزّاها الحسين وقال لها: يا أختاه! تعزّي بعزاء اللَّه، فإنّ سكّان السّماوات يفنون، وأهل الأرض كلّهم يموتون، وجميع البريّة يهلكون. فبمقارنة كلا الخبرين يتّضح الأمر أنّ زينب بنت عليّ من فاطمة، وشقيقة الحسنين في الخبر الأوّل هي نفس أمّ كلثوم في الخبر الثّانيّ، وابن نما وأبو مخنف رويا الخبر في زينب بنت عليّ عليه السلام وأمر كنية زينب الكبرى أمّ كلثوم من هذا الخبر واضح لا يخفى.

الخبر الثّاني: روى أبو مخنف: ثمّ أقبل الحسين إلى أمّ كلثوم وقال لها: يا أختاه! أوصيك بولدي الأصغر، فإنّه طفل صغير، وله من العمر ستّة أشهر؛ فقالت له: يا أخي! إنّ هذا الطّفل له ثلاثة أيّام ما شرب الماء، فاطلب له شربة من الماء. وهكذا رواه في معالي السّبطين ج 1 ص 259، ونفائس الأخبار ص 275.

ونقله الاسفرائنيّ هكذا، ثمّ دخل الحسين الخيمة وقال: يا أختي! ناوليني ولدي الصّغير حتّى أودِّعه، فقالت: هذا ولدك منذ ثلاثة أيّام لم يذق الماء؛ وهكذا نقله البحّاثة العلّامة السّيِّد عبدالرّزّاق المقرّم: ودعا بولده الرّضيع، فأتته زينب بابنه عبداللَّه.

فلا يطعن على الاسفرائنيّ لأنّه لم ينفرد بنقل الرّواية وحده.

فبمقارنة الخبرين يتّضح أنّ أمّ كلثوم في الرّواية الأولى هي نفس زينب العقيلة عليها السلام في الرّواية الثّانية.

الخبر الثّالث: روى أ نّه هجم القوم على المخيّم، وتفرّقت النِّساء والأطفال، أقبلت زينب عليها السلام، ووقفت على زين العابدين وكانت تدافع عنه، قال حميد بن مسلم: انتهيت إلى عليّ بن الحسين، وهو مريض ومنبسط على فراش، إذ أقبل الشّمر ومعه جماعة، وهم يقولون: ألا تقتل هذا الغلام؟ فهمّ اللّعين بقتله، وسلّ سيفه، فألقت زينب نفسها عليه، وقالت: لا يُقتل حتّى أُقتل، هكذا رواه القرمانيّ والدّربنديّ والشّيخ النّقديّ والمقرّم وفي لفظ الاسفرائنيّ: ثمّ أقبلوا على عليّ بن الحسين، وهو ضعيف، وأرادوا قتله، فلمّا رأتهم أمّ كلثوم أقبلت وهي حاسرة الوجه، وطرحت نفسها عليه، وقالت ونادت:

وا هتكاه! وا قلّة ناصراه! وإن كان ولا بدّ من قتله فاقتلوني معه.

فبمقارنة كلا الخبرين لا يخفى على الخبير أنّ زينب هي نفس أمّ كلثوم، ولا يلام الاسفرائنيّ بعدما عرفت أ نّه ليس بمنفرد في النّقل.

الخبر الرّابع: روي أ نّه كان في سوق دمشق روشن عالٍ فيه خمس نسوة، ومعهنّ عجوز محدودبة الظّهر، فلمّا صارت بأزاء رأس الحسين أخذت حجراً وضربت به الرّأس، فبكت زينب حتّى غشي عليها. رواه الشّيخ محمّد باقر البهبهانيّ، ونسب الاسفرائنيّ هذه الرّواية إلى أمّ كلثوم؛ وبيّنا لك أنّ الاسفرائنيّ لا يلام في نقل الرّوايات الّتي لها شواهد أُخر، فعلم منه أنّ زينب هي أمّ كلثوم.

الخبر الخامس: روى ابن طاوس وابن نما في أخبار مجلس ابن زياد بالكوفة:

«جلست زينب بنت عليّ متنكّرة، فسأل عنها، فقيل: زينب بنت عليّ، فأقبل إليها، فقال: الحمد للَّه الّذي فضحكم وأكذب أحدوثتكم. فقالت: إنّما يفتضح الفاسق ويكذب الفاجر وهو غيرنا» هكذا رواه الطّبريّ في تاريخه ج 6 ص 262، والخوارزمي في مقتله ج 2 ص 42، وغيرهما، ولكن نسب الاسفرائنيّ هذه الواقعة إلى أمّ كلثوم، وهي الّتي قالت لابن زياد: إنّما يفتضح الفاسق الكاذب، ولا سبب له إلّاأنّ زينب العقيلة هي أمّ كلثوم، وهي أسنّ من حُمل إلى ابن زياد، كما صرّح المبرّد في الكامل ج 3 ص 263.

الخبر السّادس: ما رواه أبو مخنف عن سهل السّاعديّ قال: دخل النّاس من باب الخيزران، فدخلت في جملتهم، وإذ أقبل ثمانية عشر رأساً، وإذا السّبايا على المطايا بغير وطاء، ورأس الحسين بيد الشّمر وهو يقول: أنا صاحب الرّمح الطّويل، وأنا قاتل ذي الدّين الأصيل، أنا قتلت ابن سيِّد الوصيِّين، وأتيت رأسه إلى أمير المؤمنين. فقالت له أمّ كلثوم: كذبت يا لعين ابن اللّعين ألا لعنة اللَّه على القوم الظّالمين، يا ويلك! تفتخر بقتل مَنْ ناغاه في المهد جبريل وميكائيل؟ ومَن اسمه مكتوب على سرادق عرش ربّ العالمين؟

ومَنْ ختم اللَّه بجدِّه المرسلين؟ وقمع بأبيه المشركين؟ فمن أين لك مثل جدِّي محمّد المصطفى وأبي عليّ المرتضى وأمِّي فاطمة الزّهراء؟!

ولا ريب أنّ أمّ كلثوم هذه هي نفس العقيلة زينب الّتي أمّها الزّهراء، لأنّ أمّ كلثوم أخت زينب العقيلة ماتت حوالي سنة 54 ه، وشهد الحسنان جنازتها (1)، ولم تكن موجودة في الطّفّ، كما ذكرناه آنفاً، وثبوت كنية أمّ كلثوم لزينب العقيلة من هذا الخبر أجلى من الشّمس.

الخبر السّابع: ما رواه العلّامة النّقدي وغيره، أنّ يزيد بن معاوية لمّا عزم على إرجاع سبايا النّبوّة من الشّام إلى المدينة، صبّ الأموال العظيمة على الأنطاع، وأحضر أهل بيت النّبوّة، وقال لزينب: يا (أمّ كلثوم)! خذي هذه الأموال عوضاً عن الحسين، واحسبي كأنّ قد مات. فقالت: يا يزيد! ما أقسى قلبك؟! تقتل أخي وتعطيني المال؟! واللَّه لا كان ذلك أبداً. رواه المجلسيّ في جلاء العيون، وفيه قال يزيد لأمّ كلثوم: خذي هذه الأموال عوضاً عن دم أخيك. ورواه أيضاً أبو مخنف هكذا. وروى الاسفرائنيّ: إنّ هذا الخطاب كان لزينب، ولا شكّ أنّ الخطاب كان لرئيسة سبايا آل محمّد، وهي العقيلة زينب، كما دلّ عليه لفظ البكريّ، أنّ يزيد خاطب العقيلة زينب بقوله: يا أمّ كلثوم! وظهر منه أنّ أمّ كلثوم هي العقيلة بلا ريب.

لعلّ في هذا القدر كفاية للمستبصر. ولو استقصينا ما ورد في هذا الباب، لأريناك الأخبار أكثر وأكثر يضيق عنها نطاق الكتاب، وربّما خرجنا بنقلها ههنا عن موضوعنا، وجمعنا منها شيئاً وافراً في كتابنا الآخر «العقد المنظوم في أحوال أمّ كلثوم».

فإذن لا زنة لقول سيِّدنا الأمين أنّ زينب الكبرى لم يقل أحد من المؤرِّخين أ نّها تكنّى بأمّ كلثوم، فقد ذكرها المسعوديّ، والمفيد، وابن طلحة وغيرهم، ولم يقل أحد منهم أ نّها تكنّى بأمّ كلثوم، بل كلّهم سمّوها زينب الكبرى، وجعلوها مقابل أمّ كلثوم (2).


1) - وماتت في صغرها كما رواه حسن بن حسن القمي المتوفّى 385 ه في تاريخ قم ص 193.

2) - وإن رأينا بقاءها بعد سنة 54 ه وانّها شهدت الطّفّ كما في تنقيح المقال للمامقانيّ فلا بأس به أيضاًوإن ابن ميثم روى: «توفّيت أمّ كلثوم بنت عليّ بالمدينة بعد رجوعها من كربلاء وكانت مدّة مكثها بالمدينة أربعة أشهر وعشرة أيّام ولم تزل تزداد فيها البكاء والكآبة والحزن وإقامة العزاء والنّوح إلى أن توفّيت» فلم يثبت كونها مدفونة بالشّام.

ونرى أنّ سيِّدنا المبجّل بنفسه اعترف في الجزء الثّالث ص 11 من أعيان الشّيعة إنّ: «أمّ كلثوم الكبرى هي زينب الكبرى، وأمّ كلثوم الصّغرى هي زينب الصّغرى».

نتيجة البحث: إذا عرفت أنّ زينب الكبرى أيضاً تكنّى بأمّ كلثوم، وأمّ كلثوم في لسان المحدِّثين على الإطلاق هي العقيلة زينب، فلم يبق خلاف بين الطّوائف الأربع السّابقة في أنّ المدفونة بقرية راوية هي أمّ كلثوم زينب بنت عليّ من فاطمة عليها السلام، وليست هي أمّ كلثوم أخت العقيلة الّتي توفّيت سنة 54 ه قبل كارثة الطّفّ، بلار يب، كما عليه أكثر أعلام السّنّة، وأنّ النّقطة الّتي دارت عليها هذه الآراء هي عدم جزم البعض منهم أنّ العقيلة زينب تكنّى أيضاً بأمّ كلثوم وأثبتناه بكلّ وضوح.

ملاحظات على «أعيان الشّيعة»: لقد أورد العلّامة الجليل المجتهد المتّتبِّع السّيِّد محسن الأمين العاملي الدّمشقيّ المتوفّى 1372 ه في موسوعته «أعيان الشّيعة» بحثاً عن مرقد السّيِّدة زينب بقرية راوية قرب دمشق، بيد أنّ السّيِّد لم يشبع البحث حقّه، لقلّة اطّلاعه على المصادر المتوفِّرة لدراسة هذا المرقد، فتورّط في شبهات لا بدّ من إزاحتها، فإليك نصّ عبارته، قال رحمه الله:

[ثمّ ذكر كلام الأمين في الأعيان كما ذكرناه].

الأوّل: اعترافه بأ نّه وجد الصّخرة القديمة: «هذا قبر السّيِّدة زينب المكنّاة بأمّ كلثوم بنت سيِّدنا عليّ»، ثمّ تعقيبه بأ نّه لا يثبت بمثلها شي ء وإن أقرّ بأنّ الصّخرة كتبت بعد السّتمائة، فنقول: إنّه تدلّنا المصادر على وجود هذا القبر مزاراً معروفاً حتّى في القرن الثّاني، فزارته السّيِّدة نفيسة بنت حسن الأنور المدفونة بمصر سنة 193 ه، وسوف ترى في الصّكّ الّذي كتب سنة 768 ه، أنّ المدفونة هناك السّيِّدة زينب الكبرى المكنّاة بأمّ كلثوم، شقيقة السّبطين، وبضعة البضعة الأحمديّة والجوهرة المحمّديّة، وهو يدلّ على أنّ الشّهرة بأنّ القبر للسّيِّدة زينب (الكبرى)، المكنّاة بأمّ كلثوم قديمة معروفة.

وهذه الصّخرة الّتي قلعت من داخل القبر الشّريف سنة 1302 ه، عند انهدام القبّة الشّريفة، كانت طويلة بقدر قامة الإنسان، عليها عبارات كثيرة مطموسة بالكتابة

الكوفيّة، ولم يستطع أحد قراءتها، حتّى وجد بالشّام رجل طاعن في السّنّ، عالم بالسّير والتّواريخ، فقرأ السّطرين الأوّلين وهما: «هذا قبر أمّ كلثوم السّيِّدة زينب بنت عليّ بن أبي طالب بنت فاطمة الزّهراء، وتوفّيت في هذا المكان، وأقبرت في رجوعها الثّاني»، كما حدّث به سادن الرّوضة الزّينبيّة، في سنة 1302 ه، السّيِّد سليم بن السّيِّد عليّ بن موسى بن عليّ بن محمّد أبي طالب لآية اللَّه الفقيه الأكبر الشّيخ محمّد حسين الكاظميّ المتوفّى سنة 1308 ه من تلامذة الشّيخ الأنصاريّ، ومحمّد حسن صاحب الجواهر رحمهما اللَّه (1).

فإن كانت عبارة الصّخرة القديمة لا يثبت بمثلها شي ء، فلمّا نسي سيِّد الأعيان هذه الدّعوى عندما قال: «رأيت بعد سنة 1321 ه في المقبرة المعروفة بباب الصّغير مشهداً، فوق بابه صخرة كتب عليها: «هذا مدفن رأس العبّاس بن عليّ، ورأس عليّ بن الحسين الأكبر، ورأس حبيب بن مظاهر»، ثمّ أ نّه هدم بعد ذلك بسنتين هذا المشهد، وأُعيد بناؤه، وأُزيلت هذه الصّخرة، وبني ضريح داخل المشهد، ونقش عليه أسماء كثيرة لشهداء كربلاء، لكنّ الحقيقة أ نّه منسوب إلى الرّؤوس الشّريفة الثّلاث المتقدِّم ذكرها بحسب ما كان موضوعاً على بابه، وهذا المشهد الظّنّ القويّ بصحّة نسبته، لأنّ الرّؤوس الثّلاث الشّريفة بعد حملها إلى دمشق، والطّواف بها، وانتهاء غرض يزيد من إظهار الغلبة والتّنكيل بأهلها، والتّشفّي، لا بدّ أن تدفن في إحدى المقابر، فدفنت هذه الرّؤوس في مقبرة باب الصّغير، وحفظ محلّها، واللَّه أعلم (2).

لا أدري كيف يعتمد سيِّد الأعيان على هذه الصّخرة الّتي لم يعرف من نقش عليها العبارة المذكورة، ولا تاريخ كتابتها، ولا من نصبها على الباب المذكور، مع أنّ كتب مزارات دمشق بأسرها خالية عن ذكر هذا المشهد قديماً وحديثاً، فمن أين حصل له الظّنّ القويّ بصحّته بمجرّد هذه الصّخرة المجهول حالها، على أ نّه ثبت عند المحقِّقين إعادة الرّؤوس الشّريفة إلى كربلاء، وإلحاقها بالأبدان.


1) - الثّمر المجتنى للسّيِّد حسين البراقي المتوفّى 1320 ه المخطوط في النّجف الأشرف.

2) - أعيان الشّيعة ج 4 ص 290.

وذكر العلّامة السّيِّد عبدالرّزّاق المقرّم النّجفيّ، أ نّه طلب عليّ بن الحسين الرّؤوس كلّها من يزيد ليرجعها إلى الأبدان، فلم يتباعد يزيد عن رغبته، فدفع إليه رأس الحسين مع رؤوس أهل بيته وصحبه، فألحقها الإمام بالأجساد المطهّرة (1)، ثمّ قال رحمه الله بعد نقل عبارة سيِّد الأعيان المذكورة: «هذا ما ذكره سيِّدنا الحجّة أيّده اللَّه، ولو اطّلع على حبيب السّير، لاعتقد عدم صحّة الدّفن هنا، على أنّ التّغيير الّذي ذكره يدلّنا على أنّ الحفظة لذلك المشهد لهم غرض آخر في إظهار المشهد (2)فإذا كانت الصّخرة المجهولة تفيد الظّنّ القويّ لصحّة المشهد على أ نّها مضادّة للتّاريخ الصّحيح المتسالم عليه، فأيّ مانع لدى السّيِّد أن يعتبر هذه الصّخرة القديمة المنصوبة على قبر السّيِّدة زينب موجباً للظّنّ القويّ، بل القطع، إذ الأدلّة قائمة على صحّة هذا المرقد وشهرته منذ ألف عام وذكره أكثر من ثلاثين مؤرِّخاً من أهل السّنّة.

الثّاني: عدم صحّة ما ذكر أ نّه لم يجد أحداً من ذكر هذا المشهد، سوى ياقوت وابن عساكر، بل ذكره الهرويّ، وابن شاكر، وابن طولون الدّمشقيّ، والنّاجي، والبدريّ، وابن بطوطة، والذّهبيّ، وابن الجوزيّ، وغيرهم ممّن نذكرهم فيما يأتي.

الثّالث: عدم صحّة الاحتمالات الّتي تردّد فيها السّيِّد الجليل بعد تصريح كثير منهم، أنّ المدفونة هناك هي زينب الكبرى بنت الزّهراء، شقيقة السّبطين، وزوجة عبداللَّه بن جعفر. وأمّا من يذكرها بزينب الصّغرى، فإنّما هو اجتهاد ليس لديه نصّ في ذلك، لعدم جزمه بأنّ العقيلة زينب أيضاً تكنّى بأمّ كلثوم.

الرّابع: ليس في قول ابن جبير، و «اللَّه أعلم»، إشعار للتّشكيك أو التّرديد، بل لا نجد هذه الكلمة في النّسخ المطبوعة بمصر. وعلى فرض التّسليم، أيّ إشعار للتّشكيك! بل هو دأب العلماء المتأ لِّهين الدّينيين، فإنّ أكابر الفقهاء يكتبون بعد إصدار فتاويهم «واللَّه أعلم»، اعترافاً بقصور علمهم واستكانتهم إلى عظمة اللَّه جلّ جلاله، ولا يقول أحد أ نّه متردّد أو شاكّ فيما أفتى به، كما زعم سيِّدنا الأجلّ رحمه الله.


1) - قمر بني هاشم ص 116، مقتل الحسين ص 456، نفس المهموم ص 253، ورياض الأحزان ص 155.

2) - قمر بني هاشم ص 117.

تاريخ مشهد زينب الكبرى بقرية (راوية): إنّ لهذا المشهد الكريم شهرة ضافية بين العلماء والمؤرِّخين منذ ألف سنة تقريباً، ولم يزل يتقاطر عليه الزّائرون وروّاد البركات من أقاصي البلاد وأدانيها منذ قرون متمادية؛ فزارته السّيِّدة الجليلة السّيِّدة نفيسة بنت حسن الأنور، بن زيد الأبلج، بن الحسن السّبط، بن أمير المؤمنين عليه السلام، زوجة إسحاق المؤتمن ابن الإمام الصّادق عليه السلام سنة 193 ه، عندما زارت مرقد إبراهيم النّبيّ عليه السلام، ثمّ يمّمت هذا المرقد العالي المعروف بمقام السّيِّدة زينب أمّ كلثوم بنت عليّ عليه السلام، وزارت قبر عمّتها فاطمة بنت الحسن عليه السلام، وقبر فضّة جارية فاطمة عليها السلام (1).

وقرب سنة 500 ه شيّد رجل قرقوبي من أهل حلب بمشهدها جامعاً كبيراً من أشهر جوامع دمشق.

وزاره الرّحّالة أبو بكر الهرويّ، المتوفّى 611 ه، وذكره في كتابه المعروف «بالإشارات إلى معرفة الزّيارات»، وزاره ابن جبير المتوفّى 614 ه، وذكر له أوقافاً ومساكن خارج المشهد في رحلته، كما ننقل كلامه، وزاره ابن بطوطة المتوفّى 770 ه.

وفي سنة 768 ه وقف عليه نقيب الأشراف السّيِّد حسين الموسويّ، من كبار أعلام دمشق في زمانه، جميع ما كان يملكه من البساتين والأراضي، وكتب صكّاً طويلًا عليه شهادات سبع من قضاة دمشق الكبار في زمانهم، وسوف ننقل هذا الصّكّ حرفيّاً، ووقّع فيه مكرّراً بأنّ المدفونة في ذلك المشهد أمّ كلثوم زينب الكبرى بنت أمير المؤمنين عليه السلام، وهو يدلّ على أنّ المشهد معروف باسم العقيلة عليها السلام منذ قديم لم يشكّ في ذلك أحد من هؤلاء الأعلام الدّمشقيّين.

وكذا لم يزل هذا المشهد موضع تصديق واطمئنان عند فقهائنا الكرام في النّجف الأشرف، كالشّيخ محمّدحسين الكاظميّ، والميرزا حسين الخليلي، والميرزا حسين النّوري، والمجدِّد الشّيرازيّ، وغيرهم ممّن نبسِّط أقوالهم فيما يأتي، وسدانة الحرم لم تزل منوطة بالسّادة العلويّين الموسويّين، ينتهي نسبهم الوضّاح إلى السّيِّد إبراهيم المجاب، ولم يزل


1) - كريمة الدّارين ص 25، وأهل البيت ص 549 توفيق أبو علم المصري.

منهم أكابر العلماء والفقهاء وأهل الفضل في دمشق يتوارثون الولاية كابراً عن كابر، ومنهم السّيِّد سليم كان أحد الأعيان ذوي القدر والشّأن، تجلّى بأحسن الشّيم، وتوشّح بجلباب السّماحة والكرم، كريم الطّبع، سليم الصّدر، ذا رفعة ومهابة، معظّماً ومحترماً عند الشّيعة (1).

هذا السّيِّد زار العتبات المقدّسة بالعراق سنة 1302 ه، وزار أعلامها وفقهاءها من الإماميّة، وورد في النّجف الأشرف، وحضر في مجلس درس آية اللَّه الشّيخ محمّد حسين الكاظمي، وسأله الشّيخ عن قبر زينب بقرية راوية، فقال في مجلس الدّرس، أمام الطّلبة الأفاضل: «أنا متولِّي قبرها، والولاية لي ولآبائي، وأنّ قبرها بالشّام مشهور عندنا لم يختلف فيه اثنان، ثمّ أ نّه في هذه السّنة سقطت القبّة على قبرها، لقدم بنائها، ولم يكن عندي ما أبني به قبرها، فبلغ الوالي عبدالعزيز خان العثمانيّ، فأخذ إعانة من التّجّار، وأمر البنّائين فكشفوا التّراب عن قبرها. وإذا بصخرة عظيمة من المرمر، طولها قدر قامة، وعليها كتابة، فقلعوها بالجهد، وأمر الوالي بقراءتها، فعجز المسلمون واليهود والنّصارى هناك من قراءتها، ثمّ أخبروا الوالي عن رجل طاعن في السّنّ بنواحي الشّام، وأ نّه عالم بالسّير والتّواريخ، فأحضروه وعُرضت عليه الصّخرة فما قدر أن يقرأ منها إلّا:

«هذا قبر السّيِّدة زينب بنت عليّ بن أبي طالب بنت الزّهراء، توفّيت في هذا المكان، وأقبرت في رجوعها الثّاني».

واطمئنّ الشّيخ بقوله ولم ينكره، ذكره البراقيّ في «الثّمر المجتنى».

على أنّ علماء دمشق عرفوا منذ قديم بشدّة العقيدة، لا يرضون بالقبور المزوّرة، فاشتهر في القرن الثّامن قبر عند باب جيرون، ولهجت الألسن بأ نّه قبر السّتّ ملكة من ذرِّيّة عليّ بن أبي طالب، فكثر الرّدّ والنّكير عليه من جهات أهل العلم والتّاريخ، وأ لّفت في ردِّه كتب، وأُصدرت فتاوى لمختلف العلماء. وقال القاضي علاء الدّين بن عطّار، المتوفّى 724 ه: يجب إزالته وإعادته إلى ما كان عليه، وأ لّف في ردِّه الحافظ ناصر الدِّين


1) - روض البشر ص 118 لمفتي الحنابلة محمّد جميل الشطي طبع دمشق.

محمّد بن أبي بكر وشمس الدّين محمّد البطلانسيّ المتوفّى 863 ه كتابه «إنكار البدع والحوادث» والحافظ ابن طولون المتوفّى 993 ه له بحث في ردِّه (1)، مع أ نّه بنفسه أ لّف في ترجمة السّيِّدة زينب كتاباً بحث فيه عن مرقدها وصحّته بأ نّها مدفونة هناك في الموضع المعروف، واتّفق الحنابلة والشّوافع والأحناف على صحّة المشهد، كما تراه واضحاً، من شهادات قضاتهم على صحّة المشهد، كما تراه واضحاً من شهادات قضاتهم على صكّ الوقف الآتي ذكره.

شهرة مرقد زينب الكبرى بالشّام في القرن الثّامن: بلغت شهرة مرقد العقيلة زينب الكبرى بضعة الإمام عليّ عليه السلام، في القرن الثّامن مبلغاً خطيراً طار صيته في الآفاق، وازدلفت إليه آلاف القصّاد الوافدين من الأقطار الشّاسعة، وذكرنا فيما مضى أ نّه في 768 ه، قام أحد السّادة الأشراف من أعلام دمشق الكبار، ونقيب الأشراف السّيِّد حسين بن موسى الموسويّ، ووقف جميع ما كان يملكه من الأراضي والبساتين المحيطة بالمشهد الشّريف، لينفق نماءها على مصالح التّربة الزّكيّة وخدمتها، وتنوير المزار والمنارة والجامع والقرية، وكتب له صكّاً طويلًا في آخر ربيع الأوّل سنة 768 ه، وأشهد عليه كبار قضاة الشّام من بعلبك ودمشق والمنصورة، وهذا الصّكّ صدّقته المحكمة الشّرعيّة وقضاتها بتاريخ 9 ربيع الأوّل سنة 1010 ه، ولا يزال مصوناً عند سدنة الرّوضة الشّريفة بدمشق (2)، وهو يلمسنا الحقيقة، وهي أنّ دفينة قرية راوية هي أمّ كلثوم زينب الكبرى بضعة الزّهراء عليها السلام، وشقيقة الحسين (سلام اللَّه عليهما)، كما ذكر فيه مكرّراً، فلا مجال فيه للتّأويلات الّتي تشبّث بها من أنكر ذلك، وهذه الوثيقة تلقى علينا دلالة ضافية بأنّ هؤلاء القضاة السّبعة الّذين شهدوا عليها لم يشكّ أحد منهم في أنّ المشهد للسّيِّدة زينب الكبرى عليها السلام، ولذلك ذكر الذّهبيّ الدّمشقيّ مشهدها بالموضع بقرية «راوية».

وذكره ابن طولون، والنّاجي الدّمشقيّ، وأبو بكر الموصليّ ممّن ننقل نصوص كلماتهم في تصحيح هذا المشهد الكريم.


1) - قرّة العيون في أخبار باب جيرون ص 16 و 19 طبع دمشق.

2) - انظر البيان العام للتبرّعات والنّفقات في تعمير مقام السّيِّدة زينب عليها السلام ص 4 طبع دمشق.

صورة وثيقة الأوقاف لمشهد العقيلة الجليلة السّيِّدة زينب الكبرى بالشّام سنة 768 ه: أصل هذه الوثيقة المصدّقة بالمحكمة الشّرعيّة الدّمشقيّة بتاريخ 9 ربيع الأوّل سنة 1010 ه، وشهادات القضاة السّبعة من أعيان علماء الشّام في سنة 768 ه، محفوظ عند سدنة المقام الزّينبيّ بالشّام، ونحن وجدناها بخطّ العلّامة المتّتبِّع الكبير السّيِّد عبدالرّزّاق المقرّم النّجفيّ المتوفّى 1391 ه، نقلها عن أصل الوثيقة في كتابه المخطوط في ترجمة العقيلة زينب عليها السلام، نوردها من الأوّل إلى الآخر حرفياً:

بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم

الحمد للَّه ربِّ العالمين، وصلّى اللَّه على سيِّدنا محمّد، وبعده: «كان المتقرِّب إلى اللَّه بهذا المعروف الّذي لا يضاهى، والعمل الّذي أجوره ومثوباته لاتتناهى، مولانا وسيِّدنا ورابط عقد السّيادة السّرمديّة، ذو الحسب الباهي الظّاهر، والنّسب الزّاهي الباهر، شيخ العلماء والأصوليّين، علم النّحاة والمعرِّبين، شيخ الإسلام، مفتي الفرض والأنام، صدر مكّة والمدينة والشّام، مولانا الشّريف حسين ابن المرحوم شيخ الإسلام، علم الأئمّة الأعلام، السّيِّد الشّريف موسى بن شيخ الإسلام، قدوة الفقهاء السّيِّد عليّ الحسينيّ الشّافعيّ، النّقيب على السّادة الأشراف، وشيخ الفتوى بمدينة بعلبك. سارع إلى إيقاف ماله وأشهد على نفسه، وهو بحال الصّحّة لدى العلّامة قاضي القضاة مصطفى الموقع في صدر أعلى الكتاب، أ نّه وقف وأبّد ما هو جارٍ في ملكه، وذلك جميع البستان الكبير الكائن بقرية راوية، المشتمل على قسمين شرقيّ وغربيّ، تفصل بينهما السّاقية العرضيّة الآخذة إلى جهة القبلة، المشتمل كلّ فيه على أشجار فواكه مختلفة الأنواع:

أ- يحدّهما من القبلة (مزار حضرة السّيِّدة الجليلة زينب الكبرى رضي اللَّه تعالى عنها)، وتمامه الطّريق السّلطانيّ، ومن المشرق الطّريق وأرض الخطيب، ومن الشّمال نهرقناة القرية، ومن المغرب الطّريق إلى القرية وإلى المزار الشّريف.

ب- وأوقف جميع البستان المعروف (بجنينة الورد) بالقرب من ذلك، يحدّه من القبلة بستان الحاج تقي وإخوته، ومن الشّمال قناة مجرى الماء للقرية المزبورة والمغرب كذلك.

ج- وأوقف جميع الأرض شرقيّ قناة الجدليّة يحدّهما قبلة مجرى ماء (عين كيل)، وشرقاً قناة الجدليّة وأراضي قرية (عقربا)، ومن الشّمال أراضي قرية (راوية) المزبورة المعروفة بشرقيّ وغربيّ قناة الجدليّة.

د- وأوقف جميع الأرض الكائنة غربي القرية المزبورة يحدّها قبلة مجمع الطّريق، وشرقاً الطّريق أيضاً، وشمالًا أرض بني حمود، وغرباً الطّريق.

ه- وأوقف الأرض المعروفة (بحقل التّوت)، وتابع الأرض المذكورة يحدّها قبلة النّهر الفاصل بينها وبين جنينة الورد وروضة سياق الماء للحضرة المنوّرة والمصنع ومسكرة التّوثة.

و- وأوقف الأرض الواسعة المعروفة بشكارة يحدّها قبلة قناة توبل، وشرقاً الطّريق، وغرباً الطّريق.

ز- وأوقف الأرض الكائنة شمال القرية تعرف بالمأذنة، ولها في مكانها تغني عن التّحديد، وشرب ذلك كلّه من ماء قرية راوية المزبورة في كلّ أسبوع عدنان جميع ماء النّهر قادة يوماً بتمامه، وفي النّوبة الثّانية اللّيل بتمامه، وذلك على أنواب أهله المتعارف بينهم بالطّريق الشّرعيّ، وجميع ما اشتملت عليه البساتين المذكورة والأراضي المذكورة، والغراس، والحدود لذلك كلّه، وأحاطت به أقطاره.

وقفاً صحيحاً شرعياً قاطعاً ماضياً مرضيّاً، وحبساً دائماً سرمديّاً، ومعروفاً مؤكّداً، وسبيلًا خالصاً لوجه اللَّه تعالى، ولمستحقّيه على الدّوام مرصداً محرّماً بحرمات اللَّه العظيمة، ابتغاء لوجهه الكريم، وطلباً لثوابه العميم، يوم يجزي اللَّه المتصدِّقين، ولا يضيع أجر المحسنين.

ولا يُباع شي ء منه ولا من حقوقه ومرافقه، ولا يرهن، ولا يملك، ولا يناقل به، ولا بشي ء منه، ولا يحلّ عقد من عقوده، ولا يرجع أمره لغير أهله، ولا يقابض به، ولا يستبدل ولا يدخل ولا يتلف بوجه تلف، ولا يبطله تقادم دهر، ولا يوهنه اختلاف عصر أبد الآبدين ودهر الدّاهرين، إلى أن يرث اللَّه الأرض ومن عليها، وهو خير الوارثين. وجعل وقفه على الشّروط الآتي ذكرها.

شهرة مشهد زينب المكنّاة بأمّ كلثوم في ألف عام: ولا يخفى على القارئ الكريم أنّ مشهد زينب بقرية راوية بالشّام ليس من المشاهد الوهميّة الخياليّة الّتي تستند إلى الرّؤيا والمنامات، بل هو مشهد صحيح معروف مقصود للزّيارة منذ قرون متمادية، وثبت وجوده وشهرته الضّافية في القرن الثّاني، وزارته السّيِّدة نفيسة زوجة إسحاق المؤتمن بن الإمام جعفر الصّادق عليه السلام سنة 193 ه، كما ذكره مترجمو السّيِّدة نفيسة المتوفّاة سنة 308 ه بمصر، ولا بأس أن نسوق ههنا أسماء المؤلِّفين الّذين ذكروه، ولا يهمّنا ههنا آرائهم في تعيين المدفونة بها، وإنّما مقصودنا إثبات شهرة المشهد.

1- عليّ بن حسن بن هبة اللَّه الدّمشقيّ، المتوفّى 561 ه، ذكر أنّ المدفونة شرقي قبر مدرك هي السّيِّدة زينب (رضي اللَّه عنها). حكى عنه ابن الحوراني في الإشارات ص 31، والصّيّاديّ في الرّوضة البهيّة، وذكرها باسم أمّ كلثوم في تاريخه ج 2 ص 81.

2- أبو الحسن عليّ بن أبي بكر الهرويّ، المتوفّى بحلب سنة 611 ه، ترجمه في كشف الظّنون ج 1 ص 92، واللّمعات البرقيّة ص 34، ذكر هذا المشهد باسم أمّ كلثوم في كتابه الإشارات ص 13.

3- أبو الحسين محمّد بن أحمد بن جبير الكنانيّ، المتوفّى بمصر سنة 614 ه، ذكر هذا المشهد في رحلته ص 269 طبع مصر باسم (زينب المكنّاة بأمّ كلثوم) وروي أنّ هذه الكنية أوقعها عليها النّبيّ لشبهها بأمّ كلثوم، ومشهدها الكريم قبلي البلد بقرية يعرف (براوية) على مقدار فرسخ، وعليه مسجد، وخارجه مساكن وله أوقاف.

4- شهاب الدّين أبو عبداللَّه ياقوت بن عبداللَّه الحمويّ، المتوفّى 624 ه، ذكر هذا المشهد بقرية راوية باسم أمّ كلثوم (1).

5- يوسف بن قزاوغلي المعروف بسبط ابن الجوزيّ، المتوفّى 654 ه بدمشق، ذكر في مزاره هذا المشهد الكريم باسم السّيِّدة زينب المكنّاة بأمّ كلثوم (2).


1) - معجم البلدان ج 3 ص 30.

2) - السّيِّدة زينب ص 65.

6- عزّ الدّين أبو عبداللَّه محمّد بن عليّ بن إبراهيم بن شدّاد الحلبيّ المتوفّى 684 ه، قال ابن الفرات: كان الوزير المشير ابن شدّاد فاضلًا مؤرِّخاً رئيساً معظّماً عند الأمراء (1)وذكره ابن كثير بأ نّه كان فاضلًا مشهوراً، معنيّاً (2)بالتّاريخ، ذكر هذا المشهد الكريم في نسخة من كتابه «بقبر زينب الكبرى بنت الإمام عليّ من فاطمة الزّهراء، وفي نسخة بأمّ كلثوم» (3).

7- شمس الدّين محمّد بن أحمد بن عثمان الذّهبيّ الدّمشقيّ، المتوفّى 748 ه، ذكر مشهد زينب الكبرى زوجة عبداللَّه بن جعفر في دمشق (4).

8- صلاح الدّين محمّد بن شاكر الدّارميّ، المتوفّى 764 ه، ذكر هذا المشهد بقرية راوية باسم أمّ كلثوم (5).

9- أبو عبداللَّه محمّد بن عبداللَّه بن بطوطة المغربيّ، المتوفّى 770 ه، ذكر هذا المشهد بقرية راوية باسم السّيِّدة زينب المكنّاة بأمّ كلثوم من فاطمة الزّهراء عليها السلام بنت عليّ بن أبي طالب؛ وقال: كنّاها رسول اللَّه لشبهها بخالتها أمّ كلثوم، وعليه مسجد كبير، وله مساكن وأوقاف، ويسمِّيه أهل دمشق قبر السّتّ أمّ كلثوم (6).

10- السّيِّد حسين بن موسى الموسويّ، من أعلام السّادة الموسويّين بدمشق سنة 768 ه، صاحب الأوقاف لمشهد العقيلة، صرّح في صكّ الوقف: بأنّ المدفونة بقرية راوية هي أمّ كلثوم زينب الكبرى بنت الزّهراء وشقيقة السّبطين عليهما السلام كما مرّ.

11- أبو البقاء عبداللَّه بن محمّد البدريّ، المولود 848 ه بمصر، ذكر بأنّ المدفونة براوية هي زينب الكبرى، بنت الإمام عليّ بن أبي طالب، وهي أخت أمّ كلثوم الّتي


1) - تاريخ ابن الفرات ج 8 ص 33.

2) - ابن كثير ج 13 ص 305.

3) - الأعلاق الخطيرة ج 3 ص 182 مع هامش الدّكتور دهان.

4) - تجريد أسماء الصحابة ج 1 ص 188 طبع الهند.

5) - عن الخطط لكردعلي الدّمشقي ج 6 ص 64.

6) - رحلة ابن بطّوطة ج 1 ص 61.

تزوّجها عمر (1).

12- أبو بكر الموصليّ الدّمشقيّ، صاحب الزّاوية المعروفة باسمه عند جبانة الباب الصّغير، من أعلام القرن الثّامن، ذكر بأنّ المدفونة بقرية راوية هي زينب الكبرى بنت عليّ وأخت الحسن والحسين، ومحسن الّذي مات صغيراً، وكلّهم من فاطمة (2).

13- برهان الدّين أبو إسحاق إبراهيم بن محمّد بن محمود الحلبيّ الشّافعيّ، المعروف بالنّاجي، المتوفّى بدمشق سنة 900 ه، شيخ المحدِّثين في وقته، وكان حافظاً الحديث والفقه والأنساب، وصاحب الكرامات في عصره، صرّح: بأنّ المدفونة براوية هي زينب الكبرى بنت عليّ بن أبي طالب (3).

14- الحافظ شمس الدّين محمّد بن عليّ بن محمّد بن طولون الصّالحي الدّمشقيّ، المتوفّى 953 ه، من أكابر حفّاظ دمشق، ذكر في رسالته الّتي أ لّفها في ترجمة العقيلة زينب الكبرى بنت عليّ، أ نّها المدفونة بقرية راوية، وكانت قدمت إليها في وقعة الحرّة (4).

15- عبدالوهّاب الشّعرانيّ المتصوّف، المتوفّى سنة 973 ه بمصر، صرّح بأنّ زينب بنت عليّ توفّيت بدمشق (5). وإنّما أوردنا كلامه، لأنّه مؤيِّد لما ذكره كبار المؤرِّخين وعباقرة الخبرة.

16- عثمان بن أحمد بن محمّد بن رجب بن سريح المعروف بابن الحوراني، المتوفّى 970 ه أو 1003 ه، صرّح بأنّ المدفونة بقرية راوية هي السّيِّدة زينب أمّ كلثوم ابنة عليّ بن أبي طالب، نقله أيضاً عن ابن عساكر والنّاجي (6).

17- أحمد بن محمّد البصرويّ، المتوفّى 1003 ه، ذكر هذا المشهد الكريم باسم السّيِّدة


1) - نزهة الأنام ص 374 و 381.

2) - نفس المصدر.

3) - نفس المصدر.

4) - عن كتابه المخطوط بخزانة آل الجوهري بنابلس، وحكى عنه العدوي في الزّيارات ص 21 طبع دمشق.

5) - حكى عنه في معالي السّبطين ج 3 ص 134 تبريز.

6) - الإشارات ص 31.

زينب في كتابه (تحفة الأنام) في الباب الرّابع في ضمن ذكر من مات بدمشق من الصّحابة والتّابعين (من مخطوطات الظّاهريّة برقم 6226).

18- القاضي نور الدّين محمود بن عليّ بن موسى العدويّ الشافعيّ، المتوفّى 1035 ه، صرّح بأنّ المدفونة بقرية راوية هي زينب الكبرى بنت عليّ بن أبي طالب وأمّها فاطمة، وهي أخت الحسن والحسين، وقال مشهدها الحاوي من الجلالة والإكرام ما هو لائق بمنصب بنات الكرام رضي اللَّه عنها (1).

19- أحمد الصّبّاغ الدّمشقيّ ذكر هذا المشهد نقلًا عن مزارات العدويّ الّذي أشرنا إليه آنفاً.

20- ياسين بن مصطفى الفرضيّ البقاعيّ، المتوفّى 1095 ه، ذكر هذا المشهد في (النّبذ اللّطيفة في المزارات الشّريفة)، المخطوط بالجامعة الأمريكيّة في بيروت برقم 1291، ومكتبة الأزهر بمصر في أوقاف أباضة برقم 7323.

21- محمّد بن يحيى نجم الدّين الدّمشقيّ المتوفّى 1091 ه، ذكره في كتاب (الإشارات في أماكن الزّيارات) المخطوط في ليبزيغ برقم 286.

22- الشّيخ عبدالغني الفقيه الحنفيّ النّابلسيّ الدّمشقيّ، المتوفّى 1142 ه زار مرقد العقيلة زينب براوية، وله كرامة ظهرت من هذا المشهد الجليل نذكرها في ذكر كرامات المشهد، ذكرها البحّاثة الكبير السّيِّد عبدالرّزّاق المقرّم النّجفي رحمه الله في رسالة مخطوطة له.

23- إسماعيل بن محمّد بن عبدالهادي العجلونيّ الشّافعيّ، المتوفّى 1162 ه، له في ترجمة السّيِّدة زينب المدفونة براوية، وترجمة مدرك الصّحابيّ المدفون غربيّ مشهد زينب، رسالة سمّاها «عرف الزّرنب في ترجمة مدرك بن زياد والسّيِّدة زينب» مخطوط ذكرها صلاح الدّين المنجد (2).

24- السّيِّد سليم مرتضى، صاحب أوقاف السّيِّدة زينب سنة 1300 ه، ذكر في


1) - كتاب الزّيارات ص 21 طبع دمشق.

2) - مؤرِّخو دمشق ص 67.

مجلس درس الفقيه الشّيخ محمّد حسين الكاظمي بالنّجف الأشرف سنة 1302 ه: «أنا متولّي قبرها وهو مشهور لا يختلف فيه اثنان» سوف نذكره مفصّلًا.

25- عزّ الدّين محمّد الصّيّاديّ الكاتبيّ، المتوفّى بدمشق سنة 1330 ه، ذكر في كتابه (الرّوضة البهيّة) أنّ المدفونة بقرية راوية، قبليّ دمشق، فهي السّيِّدة زينب المكنّاة بأمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب، توفّيت بغوطة دمشق عقب محنة أخيها الحسين، ودفنت في هذه القرية، ثمّ تسمّت القرية باسمها، وهي الآن معروفة بقبر السّتّ (1).

26- الأستاذ محمّد كرد عليّ الدّمشقيّ، المتوفّى 1953 ه، ذكر هذا المشهد باسم أمّ كلثوم نقلًا عن ابن شاكر (2).

27- الأستاذ محمّد سامي الدّهان المعاصر، اعترف في هامش (الأعلاق الخطيرة)، أنّ المدفونة براوية هي زينب الكبرى، وكنيتها أمّ كلثوم أيضاً (3).

28- صلاح الدّين المنجد ذكر هذا المشهد في تاريخ دمشق وحقّق كتاب الزّيارات لشيخ الإسلام العدويّ الّذي نقل مدفن العقيلة زينب الكبرى بالشّام بقرية راوية ولم يعلِّق عليه بملاحظة وهو ينمّ عن قبوله لذلك (4).

29- الأستاذ عبدالقادر الرّيحاويّ ذكر هذا المشهد في تاريخه وقال: زينب الصّغرى بنت عليّ بن أبي طالب الملقّبة بأمّ كلثوم لها قبر فخم في ضاحية جنوبيّ دمشق تعرف بقرية السِّتّ زينب وعلى القبر اليوم تابوت ثمين صُنعَ حديثاً في إيران من خشب الموزائيك وحوله قفص من الفضّة (5).

30- أحمد فهميّ المصريّ ذكر هذا المشهد باسم السّيِّدة زينب المكنّاة بأمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب الّتي توفّيت عقب محنة أخيها الحسين قال دفنت بغوطة دمشق وهي


1) - عن السّيِّدة زينب ص 64.

2) - خطط الشّام ج 6 ص 64.

3) - هامش الأعلاق الخطيرة ج 3 ص 182.

4) - تاريخ مدينة دمشق ص 159 و 367.

5) - تاريخ دمشق ص 185.

تعرف بقرية قبر السِّتّ (1).

31- الأستاذ توفيق أبو علم رئيس مجلس إدارة السّيِّدة نفيسة بمصر ذكر هذا المشهد بعين عبارة أحمد فهميّ (2).

32- الدّكتورة عائشة عبدالرّحمان المصريّة المعاصرة ذكرت هذا المشهد باسم أمّ كلثوم بنت أمير المؤمنين زوجة عبداللَّه بن جعفر توفّيت بغوطة دمشق عقب محنة أخيها الحسين (3).

33- الأستاذ حسن محمّد قاسم مدير مجلّة هدى الإسلام المصريّة، ذكر أنّ أمّ كلثوم زينب الوسطى الّتي أمّها هي السّيِّدة فاطمة الزّهراء، وسمّتها زينب، ثمّ أُطلق عليها الكبرى للتّمييز بينها وبين أختها لأبيها أمّ كلثوم الصّغرى زوجة عمر، توفّيت بغوطة دمشق عقيب محنة أخيها الحسين، ودفنت في هذه القرية.

فلنكتفّ بإيراد هذا المقدار من تصريحات الأعلام من أهل السّنّة؛ وأمّا علماء الشّيعة فقد سبق منّا أسماء من ذكر المشهد وسوف يأتي تراجم من صرّح بكون العقيلة زينب مدفونة هناك.

مشهد (راوية) لزينب الكبرى بلا ريب: إذا أحطت خبراً بما لهذا المشهد من شهرة ضافية منذ ألف عام، ووجه الجمع بين آراء الطّوائف الأربع في تعيين صاحبة المشهد، فنقول: ثبت لدينا أنّ المدفونة بتلك البقعة المجلّلة هي العقيلة الحوراء زينب الكبرى بنت أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السلام، وهي المكنّاة بأمّ كلثوم، كما عرفت ذلك عن جماعة من الأعلام، ولذلك تذكر مرّة بالاسم ومرّة بالكنية، ولنا عدّة شواهد عليه.

الأوّل: وجوب زيارة خصوص هذا المشهد، إذا أوصى أحد أن يرسل رجل بعد موته لزيارة قبر العقيلة زينب عليها السلام من ثلث ماله. وكذلك في العهد واليمين، لأنّه ليس للعقيلة الطّاهرة (سلام اللَّه عليها) أيّ قبر ينسب إليه قديماً وحديثاً، إلّاهذا، لأنّ القبر


1) - كريمة الدّارين ص 35.

2) - أهل البيت ص 558.

3) - بطلة كربلاء ص 114.

المنسوب إليها في مصر قد عرفت حقيقته. وأمّا قبرها بالمدينة، كما قيل، وليس له أثر ظاهر من القدم، ولم يرد له ذكر، وإنّما أثبته القائلون به بدليل الاستصحاب، فبقى هذا المشهد الكريم بلا معارض، وصرّح به طائفة من أجلّاء الأعلام كما سيأتي.

الثّاني: تصريح وليّ العصر عجّل اللَّه فرجه بأنّ المدفونة بالشّام هي عمّته زينب الكبرى عليها السلام، على ما نقل العلماء عن آية اللَّه السّيِّد محمّدحسن الشّيرازيّ، المتوفّى 1312 ه، صاحب الكرامات، وقول الإمام بانضمام تصريح العلماء الأجلّاء حجّة قاطعة، بل لا يبعد لأجله دعوى الإجماع.

الثّالث: تصريح عباقرة التّاريخ والتّتبّع، كالذّهبيّ، وابن طولون، والبدريّ، والقاضي العدويّ، وكبار أعلام الشّيعة المتأخِّرين بذلك.

الرّابع: شهادات سبعة من قضاة دمشق من أعلام القرن الثّامن بأنّ مدفونة راوية هي العقيلة زينب الكبرى بضعة البضعة النّبويّة، وشقيقة السّبطين عليهما السلام، وهو ينمّ عن شهرة المشهد باسمها في هذا القرن.

الخامس: العناية الإلهيّة الخاصّة بهذا المشهد، وازدهاره يوماً فيوماً، وكثرة الزّائرين المتقاطرين المزدلفين إليه من كلّ صوب، فهي أحد مصاديق قوله تعالى: «فِي بُيُوتٍ أذِنَ اللَّهُ أن تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهَا بِالْغُدُوِّ وَا لْآصَالِ» وهو في كلّ عام أفخم من السّابق، وأصبح اليوم منار العالم الإسلاميّ، ومهوى أفئدة المؤمنين، ومطاف آلاف المسلمين المعتصمين به، والمتضرّعين إلى اللَّه بباحته، متوسِّلين بالمدفونة الطّاهرة في تلك التّربة الزّكيّة، ومثل هذه العناية لم يقدّر إلّالمشاهد أهل البيت الأطهار عليهم السلام، المبثوثة في مكّة والمدينة والنّجف وكربلاء والكاظميّة وسامرّاء ومشهد الرّضا عليه السلام في خراسان، ومشهد فاطمة بنت موسى عليه السلام في قم، وغيرها. وهذه الأبّهة والفخامة تدلّ على أنّ اللَّه أحبّ أن يزدهر هذا المقام باسم العقيلة زينب الكبرى عليها السلام حتّى في عاصمة بني أميّة الّذين لعبوا دوراً هامّاً من التّاريخ، وبذلوا أقصى مجهودهم في إهانة أهل البيت عليهم السلام وليس لقبورهم أثر.

على أ نّه هناك مشاهد أُخر لبنات أمير المؤمنين عليه السلام تنسب إليهنّ، كمشهد خديجة بنت عليّ بن أبي طالب عليه السلام قرب مسجد الكوفة، ذكره المجلسيّ في مزار البحار، ومشهد زينب الصّغرى بمقبرة الباب الصّغير بدمشق، ذكره أبو بكر الهرويّ في الإشارات إلى أماكن الزّيارات، وليس لها شأن مثل شأن مرقد العقيلة الحوراء عليها السلام في دمشق بقرية راوية، حتّى قال القاضي نور الدّين العدويّ الدّمشقيّ، المتوفّى 1035 ه، عند ذكر قبرها براوية: «مشهدها الحاوي من الجلال والإكرام ما هو لائق ببنات الكرام» (1).

السّادس: كثرة ظهور الكرامات الباهرة في مشهدها براوية، رواها الثّقات، وتناقلتها الألسن، ونذكر شيئاً منها في آخر الكتاب، واستجابة الدّعاء تحت قبّتها الشّريفة، وكشف الكروب والهموم عند ضريحها الطّاهر عليها السلام. ومثل هذه الجلالة لم تسمع إلّالقبر النّبيّ ومشاهد أهل البيت عليهم السلام ما يدلّ على أنّ للدّفينة بها براوية كرامة على اللَّه ككرامة أهل البيت عليهم السلام جميعاً.

السّابع: وجود قبر فضّة جارية فاطمة عليها السلام، وخادمة العقيلة زينب بدمشق، وهي لم تزل تخدم الزّهراء عليها السلام، فلمّا ماتت انضمّت إلى تاليتها زينب العقيلة وخرجت معها إلى كربلاء، ومنها أسيرة مع سيِّدتها وسبايا الحسين، ثمّ إلى الكوفة والشّام، ومنها إلى المدينة، ثمّ لم تنفكّ عن خدمة العقيلة عليها السلام وسائر نسوة أهل البيت، حتّى ماتت. ولم يختلف اثنان في أ نّها مدفونة بدمشق قرب مشهد أمّ كلثوم بنت عليّ بمقبرة الباب الصّغير. فإذا لم تفارق العقيلة في أشدّ الرّزايا والنّوازل، فكيف من المعقول أن تسافر من المدينة إلى دمشق وتفارق سيِّدتها الجليلة؟ وورد في بعض الآثار أ نّها لم تزل مجاورة لقبر سيِّدتها حتّى توفّيت. ونتعرّض لبسط شي ء من أحوالها في آخر الكتاب.

السّابقي، مرقد العقيلة زينب،/ 25- 26، 29- 59، 60- 63، 65- 66، 75- 76، 77، 78، 79، 80، 81، 102- 104، 107- 136، 137، 138- 147، 151- 157، 167- 169


1) - الزّيارات ص 21 طبع دمشق.

زينب عليها السلام في حديث الامام السّجّاد عليه السلام

زينب عليها السلام في حديث الامام السّجّاد عليه السلام (1)

و حضرت زينب سلام اللَّه عليها در خطاب با اهل كوفه، خطبه بس فصيح و بليغ قرائت فرمود و در اركان سموات و ارضين، غلغله و ولوله در افكند. امام زين العابدين فرمود:

«يا عمّه اسكُتي ففي الباقي عن الماضي اعتبار، وأنتِ بحمد اللَّه عالمةٌ غير معلّمة، فهمةٌ غير مُفهّمة، إنّ البُكاء والحنين لا يرُدّان مَنْ قد أمادهُ الدُّهن».

يعنى: «اى عمه! خاموشى گزين. چه بازماندگان را از برگذشتگان به عبرت و اختبار بايست بود و تو به حمد اللَّه تعالى بى زحمت تعلم و ذلت دبستان دانا و بى كلفت تفهيم به دولت فهم وصول يافته اى. (يعنى: علم و فهم تو موهوبى و ذاتى است). همانا گريستن و به اندوه زيستن و ناله برآوردن بازنمى گرداند، آن كس را كه روزگارش به هلاكت و تباهى و دورى ره بسپرد.»

معلوم باد كه صاحب «احتجاج» بعد از ذكر اين كلام مى گويد: آن گاه على بن الحسين عليهما السلام نازل گرديد و به فرمود تا خيمه اش را به پاى كردند و نسوان را در خيمه جاى كرد.

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت سيجاد عليه السلام، 2/ 148، 304

آنچه روايت كرده اند در احتجاج شيخ احمد بن ابى طالب طبرسى مرسلًا و آن كتاب جليلى است كه نظير ندارد در فن خود و در اوّل آن فرموده است كه سند را به جهت اشتهار و صحت مطالب آن مى اندازد. روايت كرده است كه حضرت امام زين العابدين عليه السلام فرموده است به آن مخدره بعد از آن كه آن مخدره قرائت فرمود آن خطبه كوفه را كه فحول فقها و كاملين عاجزند از رسيدن به اوّل درجه از معارف آن كه وصف الحال او است.

يك حرف تو را معنى تا حشر نيارد *** بنويسد اگر منشى گردون همه تفسير

يا عمّة! «اسكتي ففي الباقي عن الماضي اعتبار وأنت بحمد اللَّه عالمة غير معلّمة فهمة غير مفهمة إنّ البكاء والحزن لا يردان من أباده الدّهر» و در آن كتاب و كتاب لهوف على قتلى الطفوف روايت شده از كرامت آن سيده نبيله صلوات اللَّه عليها آنچه حيران مى كند عقول را و نعم قول الشاعر في وصفها:

بناى صبر را ويرانه كرده *** عقول عشر را ديوانه كرده

القائنى، الكبريت الاحمر،/ 376

و در احتجاج طبرسى از حذلم اسدى روايت كرده كه وقتى كه اهل البيت را وارد كوفه نمودند، أومأت زينب بنت عليّ بن أبي طالب إلى النّاس بالسّكوت. قال حذلم الأسدي: لم أرَ واللَّه خفرة قطّ أنطق منها كأ نّها تنطق وتفرغ عن لسان أمير المؤمنين عليّ عليه السلام، وقد أشارت إلى النّاس بأن أنصتوا، فارتدّت الأنفاس وسكنت الأجراس پس خطبه غرّائى خواند تا آن كه بعد از فراغ از خطبه حضرت امام زين العابدين عليه السلام درباره اش فرمود: أنت بحمد اللَّه عالمة غير معلّمة وفهمة غير مفهّمة از اين خطبه شريفه و فرمايش حضرت زين العابدين عليه السلام جنبه ولايت و علميّت و جلالت قدر و رفعت شأن و كمال عقل و دانش و علو مرتبه و طلاقت لسان و فصاحت بيان حضرت زينب عليها السلام معلوم مى شود و هم چنين از خطبه كه در مجلس يزيد اين مخدره انشاء فرمود.

خراسانى، منتخب التّواريخ،/ 66- 67

و از شأن او آن بس كه علم و ذكاوتش نه به ارشاد معلم و نظام فراگيرى در اين عالم بود، بلكه از ساحت قدس از اين مواهب الهى بهره داشت. اين سخن امام سجاد عليه السلام است كه:

«إنِّكِ يا عَمَّةَ بِحَمْدِ اللَّهِ عالِمَةٌ غَيْرُ مُعَلَّمَةٍ وَفَهِمَةٌ غَيْرُ مُفَهَّمَةٍ»

«تو به شكرانه الهى اى عمه عالمه تعليم نيافته اى و انسانى بافهم و ادراك هستى كه اين فهم و درك را از طريق بشرى نياموخته اى.» طارمى،

ترجمه على اكبر للمقرّم،/ 28

اضافه بر اين ها همه، زينب كبرى از علم و دانش موهبتى كه در اختيار بشر نيست و از سرچشمه غيب، تنها به خاصّانِ درگان الهى عطا مى شود، بهره داشت كه برادرزاده اش، حضرت سجاد عليه السلام بر آن گواهى داد. به او فرمود:

أَنتِ بِحَمْدِ اللَّهِ عالِمَةٌ غَيْرُ مُعَلَّمَةٍ، فَهِمَةٌ غَيْرُ مُفَهَّمَةٍ.

تو- بحمد اللَّه- عالمه اى استادنديده، و دانايى مكتب نديده اى.

آرى! براى عظمت شأن زينب كبرى همين بس كه دانش او افاضه شده از ساحت قدس الهى است و معلم و راهنمايى نداشت و در كنار اين دانش ژرف و عميق، فصاحت و بلاغت زايد الوصفى داشت كه به هنگام سخن گفتن يادآور فصاحت و بلاغت پدر بزرگوارش امير مؤمنان عليه السلام بود. مرحوم اردوبادى در اين زمينه قصيده ارزشمندى دارد كه چند بيت آن را در اين جا مى آوريم:

وَعَنِ الْوَصِيِّ بَلاغَةً خُصَّتْ بِها *** أَعْيَتْ بِرَوْنَقِهَا الْبَلِيغَ الْأَخْطَبا

مَا اسْتَرْسَلَتْ إلّاوَتَحْسِبُ أ نَّها *** تَسْتَلُّ مِنْ غُرَرِ الْخِطابَةِ مِقْضَبا

أوْ أ نَّها الْيَزَنِيُّ فِي يَدِ باسِلٍ *** أخْلى به ظَهْراً وَأوْهى مِنْكَبا

أوْ أ نَّها تَقْتادُ مِنْها فَيْلَقاً *** وَتَسُوقُ مِنْ زُمَرِ الْحَقايِقِ مَوْكِبا

أوْ أنَّ في غابِ الْإمامَةِ لَبْوَةً *** لِزَئِيرِها عَنَتِ الْوُجُوهُ تَهَيُّبا

أوْ أ نَّها الْبَحْرُ الْخِضَمُّ تَلاطَمَتْ *** أمْوَاجُهُ عِلْماً حِجىً بَأْساً إبا

أوْ أنَّ مِن غَضَبِ الْإلهِ صَواعِقاً *** لَمْ تُلْفِ عَنْها آلُ حَرْبٍ مَهْرَبا

أوْ أنَّ حَيْدَرَةً عَلى صَهَواتِها *** يُفْني كَرادِيسَ الضَّلالِ ثَباثِبا

أوْ أ نَّهُ ضَمَّتْهُ ذِرْوَةُ مِنْبَرٍ *** فَأنارَ نَهْجاً لِلشَّرِيعَةِ ألْحْبا

أوْ أنَّ فِي اللَّأْوى عَقِيلَةُ هاشِمٍ *** قَدْ فَرَّقَتْ شَمْلَ الْعَمى أيْدي سَبا

فصاحت و بلاغت را از پدرش به ارث برد و به خود اختصاص داد و از هر گوينده اى گوى سبقت ربود. چون سخن آغاز مى كرد، سخنان تند و تيزش چون شمشيرى گداخته از غلاف برمى آمد؛ يا همانند نيزه يَزَنى در دست نيزه انداز دلاورى كه فقط به وسيله آن پشت اسب ها را خالى كند از سواره ها و پيكرها را بر خاك اندازد. گويى سپاه انبوه كلمات از او فرمان مى بَرَد و او فرمان مى دهد و قافله اى از حقايق و واقعيت ها را به پيش مى راند. گويى او شيرزن بيشه امامت است كه هرگاه بانگ برآورد، همه چهره ها از ترس در برابرش خضوع كنند. گويى او درياى بيكران دانش است كه در تلاطم است و به هنگام تلاطم، امواج كوه پيكر دانش و بينش و شجاعت و كرامت ايجاد مى كند. يا همانند صاعقه اى از خشم خداوند است كه آل حرب (آل ابى سفيان) از آن راه فرارى نمى يابند. يا چون پدر، حيدر كرار است كه بر پشت اسب جنگى سوار، و با ضربات كارى خود سپاه انبوه ضلالت را فنا مى سازد. يا خطيب قدرتمندى است كه بر اريكه منبر نشسته است و راه روشن شريعت مقدسه را بازگو مى كند. يا عقيله بنى هاشم در گرماگرم ميدان جنگ است كه سپاه كفر و ضلالت را از هم مى پاشد؛ همچون پراكنده شدن قوم سبا.

پاك پرور، ترجمه العبّاس،/ 141- 142


1) - در كتاب «احتجاج» مسطور است كه چون حضرت امام زين العابدين عليه السلام با جماعت نسوان از كربلا باز گرديد و آن حضرت مريض بود و زنان كوفه با جامه هاى چاك و چشم هاى نمناك و فرياد و عويل با ايشان گريان و نالان و چنان كه مذكور گشت، امام زين العابدين كه سخت رنجور و نزار بود، به آوازى سخت باريك فرمود: «همانا اين جماعت گريان هستند. پس كدام كس غير از ايشان ما را بگشت؟»

[السّيِّدة زينب عليها السلام الفضلى]:

سبق أن تحدّثنا عن رواية مشهورة رويت عن رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم بأ نّه قال: «علماء أمّتي كأنبياء بني إسرائيل». وفي رواية أخرى مشهورة أيضاً قال صلى الله عليه و آله و سلم: «علماء أمّتي أفضل من أنبياء بني إسرائيل». ومع هذا الحديث، لا يبقى مجال للشّكّ في أفضليّة السّيِّدة زينب عليها السلام لأنّها هي العالمة غير معلَّمة، كما صرّح في حقّها ابن أخيها الإمام زين العابدين عليه السلام، مؤيّداً لها مقامها العلميّ الشّامخ بقوله: «إنّكِ يا عمّة بحمد اللَّه عالمة غير مُعلَّمة، وفهمة غير مُفهَّمة»، فمقامها العلميّ إذن محرز ومتفوّق عليهم أيضاً.

هذا إن كان ملاك الأفضليّة هو العلم، وإن كان ملاك الأفضليّة هو هداية النّاس إلى اللَّه تعالى، فهي عليها السلام أيضاً السّبّاقة في هذا المجال، فمَنْ مثلها في هداية النّاس، وهي الّتي استطاعت بمظلوميّتها وإسارتها أن تحفظ نهضة أخيها الإمام الحسين عليه السلام، الّذي سبّب بقاء الإسلام قويّاً شامخاً، محفوظاً من الضِّياع والاندراس، ومأموناً من التّشويه والّتمويه، وقد اهتدى به الملايين من النّاس على مرّ العصور وتدرّج الزّمان، ومن يوم مظلوميّتها ذاك وحتّى يوم القيامة.

الجزائري، الخصائص الزّينبيّة،/ 225

ويقول في حقّها السّجّاد: أنتِ عالمة غير مُعَلّمة وفَهِمة غير مُفَهّمة.

الصّادق، زينب وليدة النّبوّة والإمامة،/ 14

ونحنُ إذا تأمّلنا كلمة الإمام زين العابدين عليه السلام لها: (أنتِ بحمد للَّه عالمة غير مُعلّمة وفهمة غير مُفهّمة) أدركنا سمو منزلة العقيلة العلميّة، فالإمام في عقيدتنا لا يستهويه حبّ فيكيل المدح، ولا يستفزّه بغض فيسرع في الذّمّ، وإنّما كلامه مطابق للواقع.

دخيل، أعلام النِّساء،/ 13- 14

راجع بهذا الحديث ما يلي:

الطّبرسي، الاحتجاج/ 31/ عنه: المجلسي، البحار، 45/ 164؛ البحراني، العوالم، 17/ 371، البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 38؛ القمي، نفس المهموم، 395؛ الميانجي، العيون العبرى،/ 222

عاقبة السّوء لمن آذاها حين الغارة على خيام أهل البيت عليهم السلام وحرقها

عاقبة السّوء لمن آذاها حين الغارة على خيام أهل البيت عليهم السلام وحرقها(1)

پس عبداللَّه سوار شد و به هر سوى روى نهاد. چون پاره اى راه درنوشت، ناگاه پيرزنى نزار و نالان بديد كه از راه و بى راه گام مى سپارد. با غلام خود گفت: «دست اين فرتوت ناتوان را بگير و به راه بازآورد.»

پس غلام برفت و دستش را بگرفت، آن زن پرسيد: «چه كسى و از كجاى؟»

گفت: «غلام عبداللَّه بن كامل خليفه امير كبير مختارم.»

گفت: «مرا بدو بر كه سخنى گفتى با وى دارم.»

غلام او را نزد عبداللَّه آورد. عبداللَّه گفت: «اى مادر! بگو تا چه دارى؟»

گفت: «سه تن از قتله حضرت امام حسين صوات اللَّه عليه اينك در خانه من هستند و يكصد دينار به من داده اند تا براى آنها اسباب سفر و توشه راه فراهم كنم؛ چه آهنگ سفر دارند.»

عبداللَّه در ساعت با آن زن به خدمت مختار باز شد و آن داستان را به عرض رسانيد. مختار بفرمود پانصد درهم به آن زن بداد و ابو عمره حاجب را با پنجاه تن به گرفتارى آن پليدها روان داشت. و چنان بودى كه چون ابو عمره به جايى روى نهادى، مردم عوام از پى او راه برگرفتند و با يكديگر گفتند: «ابو عمره براى گرفتارى كسى مى رود.»

بالجمله ابوعمره با مردم خود و جماعت عوام برفتند و در و بام سراى پيرى زال را فرو گرفتند و ابو عمره با تنى چند به درون سراى اندر شدند و حارث بن بشر و قاسم بن جارود و حارث بن نوفل عليهم اللعنة را در آن جا يافتند و ايشان را كشان كشان از آن سراى بيرون آوردند و دست و گردن بربستند و به خدمت مختار حاضر ساختند.

مختار با حارث بن بشر فرمود: «چه فساد است كه تو زشت نهادِ حرام زاده ظهور ننموده است. شراب خوردى و قمار كردى و لواطه نمودى و زنا كردى و فرزند رسول خداى را هم كشتى.»

پس بفرمود سرش را چون سر گوسفند از تن بر گرفتند و نامش را نوشتند.

آن گاه حارث بن نوفل را حاضر ساختند. مختار گفت: «اين همان ملعون است كه روى زينب، مظلومه دختر فاطمه سلام اللَّه عليهما را به ضرب تازيانه بيازرد.»

پس بفرمود تا او را بر عقابين كشيدند و با جلّاد فرمود: «هزار تازيانه بر وى بزدند.»

آن ملعون امان طلبيد. مختار فرمود: «خداى مرا امان ندهد، اگر تو را امان بدهم.»

پس بفرمود تا هزار تازيانه ديگر به او بزند. آن خبيث از شدت وجع و الم آب طلبيد. مختار فرمود: «اى شسقى بدنهاد! فرزند رسول خداى را آب ندادى. هرگزت آب ندهم.»

و همچنان او را بزدند تا در زيرِ تازيانه جان به دوزخ برد. آن گاه سرش را از تن جدا كردند و نامش را بنوشتند.

بعد از آن، قاسم بن جارود را در معرض عتاب درآوردند. قاسم سوگند خورد كه من در كربلا نبودم؛ لكن ابن اشعث را نصرت نموده ام، و امير سيصد تن را بخشيده [است]. چه شدى اگر از گناه من نيز بگذشتى.

مختار گفت: «اگر از عدول گواهى دهند كه تو در كربلا حاضر نبودى، رهايت كنم.»

پس چهار تن از بزرگان كوفه شهادت دادند كه در آن اوقات، قاسم تمارض كرده، خود را بر بستر بيمارى در افكنده [بود]. و از سراى خويش بيرون شند. مختار چون اين گواهى را بديد، او را به راه خود گذاشت.

سپهر ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السلام، 3/ 387- 389

چون آن شب بكران پيوست، و خورشيد خاورى بر آسمان نيلوفرى برنشست، مختار بر وساده امارت و تخت ايالت جاى گرفت، و به احضار خولى فرمان داد و او چون خوار و زارش به حضور مختار درآوردند، از روى خشم و عتاب بدو روى كرد و فرمود: بازگوى بدين اسلام هستى يا در كيش كفارى؟ گفت: مسلمانم، گفت: اى ملعون نابكار! در ملّت اسلام كجا روا باشد كه چنين فتنه و آشوب دراندازى، و آسمان و زمين را نالان و گريه كنان درآوردى، و فرزند رسول خداى را اسير گردانى و سر مباركش را كه مايه فروغ نه رواق است در آفاق بگردانى؟ خولى گفت: مانند من بسيار بودند. مختار گفت: نه تو و نه ايشان مسلمان باشيد.

و به روايتى كه در مقتل ابى مخنف مسطور است چون مختار را به آن ميشوم نظر افتاد گفت: راست بگوى روز عاشورا چه كردى؟ گفت: به على بن الحسين تاختم و نطع از زير پايش بركشيدم، و مقنعه و دو گوشواره زينب را اخذ نمودم، مختار سخت بگريست وگفت: هيچ شنيدى در آن حال زينب چه فرمود؟ گفت: مى گفت خداى هر دو دست و هر دو پاى تو را قطع فرمايد، و به آتش دنيايت پيش از آتش دوزخ بسوزاند، گفت: دعوت او اجابت شد، آن گاه بفرمود تا آلات قطع و ضرب درآوردند، و مردم كشان بيامدند و از نخست دستهاى او را از بدن جدا ساختند، پس از آن سرش را چون سر گوسفند بريدند، و بدنش را بسوختند و نامش را در جريده قتل قتله ثبت كردند.

سپهر ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السلام، 3/ 391- 392


1) - و روز ديگر، عبداللَّه بن كامل بخواند و فرمود: «نگران باش تا از قتله حضرت امام حسين عليه السلام يك تن جان به سلامت نبرد.»

حول ما تقدّم راجع (1):

مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 98/ عنه: البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 4/ 370؛ المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 86- 87

الطّريحي، المنتخب،/ 468- 469/ عنه: القزويني، تظلّم الزّهراء،/ 217

الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 436

النّقدي، زينب الكبرى،/ 66

محلّاتي، رياحين الشّريعة، 3/ 105


1) . [كما ذكرناه رراجع ج 10/ 710، 711، 721،- 722، 723].

أولادها وأحفادها عليها السلام

العَقِبُ من ولد عبداللَّه بن جعفر لعليّ ومعاوية وإسحاق وإسماعيل بني عبداللَّه بن جعفر؛ وليس لسائر ولد عبداللَّه عَقِبٌ؛ وقد انقرض ولدُ جعفر إلّامن هؤلاء المُسَمَّيْنَ، وإلّا وَلَدَ أمِّ كلثوم بنت عبداللَّه بن جعفر.

المصعب الزّبيري، نسب قريش،/ 83

كانت زينب بنت عيسى [بن زيد بن عليّ بن حسين بن عليّ بن أبي طالب] عند سليمان ابن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر بن أبي طالب؛ ففارَقَها؛ فخلف عليها الحسن بن عليّ بن جعفر بن إسحاق بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر بن أبي طالب؛ فولدت له محمّداً، وتُوُفِّيت عنده.

المصعب الزّبيري، نسب قريش،/ 67

محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر بن أبي طالب الهاشميّ سمع عائشة وابن عبّاس روى عنه ابنه إبراهيم، قال العنبريّ: حدّثني إسماعيل بن عبيداللَّه الثّقفيّ، قال: ثنا عبداللَّه ابن عبداللَّه بن موهب، قال: حدّثني إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر، عن أبيه سمع عبداللَّه، سمعت النّبيّ صلي الله عليه و آله أمر رجلًا، قال: سل اللَّه العفو والعافية في الدّنيا والآخرة.

وقال لي محمّد بن عبادة: حدّثنا يعقوب، قال: حدّثنا عبدالعزيز بن محمّد، قال: ثنا إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر، عن أبيه سمع ابن عبّاس في القدر.

البخاري، التّاريخ الكبير، 1/ 181- 182 رقم 560

إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر الهاشميّ القرشيّ، عن أبيه سمع عائشة أنّ النّبيّ صلي الله عليه و آله قال لها: أوّل النّاس فناءً قومك قريش، قاله لنا موسى بن إسماعيل، عن سعد أبي عاصم.

وقال لي ابن عَبَادة: حدّثنا يعقوب، قال: حدّثنا عبدالعزيز بن محمّد، قال: حدّثنا إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر، عن أبيه سمع ابن عبّاس، قال: كلّ شي ء بقدر حتّى وضعك يدك على خدِّك.

وقال ابن المبارك: حدّثنا هشام بن سعد، عن ثابت البنانيّ سمع إبراهيم بن محمّد زمن يزيد بن الوليد أنّ أباه حدّثه عن ابن عبّاس، وقال لنا قتيبة: حدّثنا اللّيث، عن هشام، عن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن عبّاس، عن ابن عبّاس- في القدر، حدّثني إسحاق، قال: حدّثنا أبو داود، قال: ثنا زياد أبو عمر، قال: ثنا إبراهيم بن محمّد، عن أبيه سمع ابن عمرو أو ابن عبّاس- في القدر.

البخاري، التّاريخ الكبير، 1/ 318- 319 رقم 998

قالوا: وكان عليّ بن عبداللَّه بن جعفر بن أبي طالب من الأجواد، فلمّا كانت السّنيّات البيض وكنّ سنيّات اشتدّت على أهل المدينة وجهدوا فيها بالقحط وقلّة المير، وذلك في زمن الوليد بن عبدالملك بن مروان، فكان عليّ يحمل لهم المؤن العظام، وأطعم ووصل وقام بأمورهم، فقال مساحق بن عبداللَّه بن مخرمة:

أبا حسن إنِّي رأيتك واصلا *** لهلكى قريش حين غيّر حالها

سعيت لهم سعي الكريم ابن جعفر *** أبيك وهل من غاية لا تنالها

فما أصبحت في ابني لؤيّ فقيرة *** مدقّعة إلّاوأنت ثمالها

وحدّثني الحرمازيّ، قال: أخذ الحسن بن معاوية بن عبداللَّه بن جعفر، وحمل إلى المنصور فحبسه حبساً طويلًا. فقال الحسن:

ارحم صغار بني يزيد فإنّهم *** يتموا لفقدي لا لفقد يزيد

وارحم كبيراً سنّه متهدِّماً *** في السّجن بين سلاسل وقيود

قد عذتُ بالرّحم القريبة بيننا *** ما جدّنا من جدِّكم ببعيد

حدّثني محمّد بن زياد الأعرابيّ، قال: ولد عبداللَّه بن جعفر [...] وعليّاً، وعون الأكبر، وجعفر الأصغر، وعبّاساً، وأمّ كلثوم؛ أمّهم زينب بنت عليّ بن أبي طالب.

وقال غير ابن الأعرابي: كان لعليّ بن عبداللَّه بن جعفر عقب أيضاً.

البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 324- 325، أنساب الأشراف، 2/ 67- 68، 69

(محمّد) بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر بن أبي طالب الهاشميّ، عداده في أهل المدينة، يروي عن ابن عبّاس وعائشة، روى عنه ابنه إبراهيم بن محمّد. ابن حبّان، الثّقات، 5/ 353

(إبراهيم) بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر بن أبي طالب (1)، يروي عن أبيه، عن عائشة، روى عنه عبدالعزيز بن محمّد الدّراورديّ.

ابن حبّان، الثّقات، 6/ 4

قال أبو الفرج: عبداللَّه بن جعفر هذا والد عليّ بن عبداللَّه بن جعفر المدنيّ المحدِّث، وكان من قرّاء القرآن، وكبار المحدِّثين، وخرج مع محمّد بن عبداللَّه [بن الحسن]، فلم يزل معه حتّى قتل محمّد وطلبه المنصور فتوارى منه، وقد ذكرت خبره في ذلك في مقتل إبراهيم.

قال الواقديّ: ولقد حدّثني ابن أبي الزناد أ نّه ما مات قاض بالمدينة ولا عزل إلّا ظنّوا أنّ عبداللَّه بن جعفر يتولّى مكانه لكمال علمه ومروءته وفضله فمات وما ولّى القضاء ولا قعد به عن ذلك عندهم إلّاخروجه إليهم مع محمّد. فلمّا قتل محمّد توارى فلم يزل في تواريه حتّى استُؤمِنَ له فأومن.

قال: وكان عبداللَّه بن جعفر لمّا دخل إلى جعفر بن سليمان قال له: ما حملك على الخروج مع محمّد على ما أنت عليه من العلم والفقه؟

فقال: ما خرجت معه وأنا أشكّ في أ نّه المهدي، لما رُويَ لنا في أمره فما زلت أرى أ نّه هو حتّى رأيته مقتولًا ولا اغتررت بأحد بعده. فاستحيى منه وأطلقه. (2)

واقدى از ابن ابى زناد روايت كرده [است] كه گفت: هيچ گاه نشد كه يكى از قاضيان مدينه بميرد يا معزول گردد جز آن كه مردم منتظر بودند عبداللَّه بن جعفر به جاى او منصوب شود؛ چون در علم و فضيلت مقامى ارجمند داشت؛ ولى تا هنگامى كه از اين جهان رفت، متصدى مقام قضاء نگشت و جهت اين كه او را به اين مقام منصوب نكردند، همان بود كه او از طرفداران محمد محسوب مى شد و چون محمد كشته شد، متوارى گشت و همچنان متوارى بود تا وقتى كه براى او از حاكم مدينه امان گرفتند و دستور منع تعقيبش صادر شد. چون به مدينه آمد و نزد جعفر بن سليمان رفت، جعفر بدو گفت: «تو با اين علم و دانشى كه داشتى، چه وادارت كرد كه با محمد خروج كنى؟»

گفت: «من تا وقتى محمد كشته شد، هيچ گونه شك و ترديدى نداشتم كه او مهدى موعود است و به اين جهت به طرفدارى او قيام كردم و پس از او نيز ديگر فريب احدى را نخواهم خورد.»

جعفر كه اين سخن را شنيد، از اوشرم كرد وآزادش ساخت.

رسولى محلاتى، ترجمه مقاتل الطالبيين،/ 381، 273

أبو الفرج، مقاتل الطّالبيّين،/ 274، 195


1) - زيد في ظ و م: ورضوان اللَّه عليهم.

2) - مؤلف گويد: اين عبداللَّه بن جعفر، پدر على بن عبداللَّه بن جعفر، مدنى، محدث، و از قاريان معروف قرآن و بزرگان محدثين است و كسى است كه با محمد بن عبداللَّه خروج كرد و همچنان با او بود تا وقتى كه محمد به قتل رسيد. منصور دستور تعقيب او را صادر كرد و او متوارى شد. ما داستان او را در ضمن احوالات ابراهيم بيان داشتيم.

ذكر من عرف ممّن خرج مع محمّد بن عبداللَّه. [...]

والقاسم بن إسحاق بن عبداللَّه بن جعفر بن أبي طالب. والمرجّى عليّ بن جعفر بن إسحاق بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر بن أبي طالب.

قال عيسى: قال أبو جعفر لجعفر بن إسحاق: من المرجّى هذا فعل اللَّه به وفعل؟

قال: يا أمير المؤمنين! ذاك ابني، واللَّه لئن شئت أن أنتفي منه لأفعلنّ. (1)

عيسى گويد: منصور به جعفر بن اسحاق گفت: «اين مرجّى كيست كه خداوند او را چنين و چنان كند؟»

جعفر گفت: «اى امير المؤمنين! او پسر من است و به خدا اگر مايل باشى، او را از فرزندى خود دور كنم (و فرزنديش را از خودم سلب نمايم)؟» خواهم كرد.

رسولى محلاتى، ترجمه مقاتل الطالبيين،/ 264

أبو الفرج، مقاتل الطّالبيّين،/ 186- 187

وحمزة بن إسحاق بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر بن أبي طالب وأمّه أمّ ولد.

وجد عليه أبوجعفر فأقامه للنّاس، وحبسه فمات في حبسه، رضوان اللَّه عليه ورحمته. (2)

ابو جعفر منصور بر او خشم گرفت و او را دستگير كرد و در حضور مردم از وى اظهار تنفّر كرد و به زندانش افكند. او در زندان منصور از دنيا رفت؛ رضوان اللَّه و رحمته عليه.

رسولى محلاتى، ترجمه مقاتل الطالبيين،/ 369

أبو الفرج، مقاتل الطّالبيّين،/ 266


1) - و از جمله آن ها [كه با محمد بن عبداللَّه بن حسن قيام كردند]: قاسم بن اسحاق بن عبداللَّه بن جعفر بن ابيطالب، و «مرجّى»: على بن جعفر بن اسحاق بن على بن عبداللَّه بن جعفر بن ابيطالب بودند.

2) - و از جمله، حمزة بن اسحاق بن على بن عبداللَّه بن جعفر بن ابيطالب است. وى مادرش كنيز بود.

محمّد بن محمّد بن زيد بن عليّ بن الحسن بن عليّ بن أبي طالب عليه السلام.

وأمّه فاطمة بنت عليّ بن جعفر بن إسحاق بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر بن أبي طالب. وهو الخارج في أيّام أبي السّرايا.

وإذا ذكرنا من قتل في أيّامه [محمّد الأمين]، وأيّام محمّد بن إبراهيم الخارج قبله منهم، شرحنا من أخبارهم ما يحتاج إليه، لتناسق قصصهم، إذ كان إفرادهم ممّا تنقطع معه الأخبار. (1)

مادرش فاطمه دختر على بن جعفر بن اسحاق بن على بن عبداللَّه بن جعفر بن ابيطالب بود و محمد بن زيد كسى است كه در ايام خروج ابو السرايا خروج كرد.

و چون ما شرح حال كسانى را كه در ايام خروج ابو السرايا و خروج محمد بن ابراهيم به قتل رسيدند همه را يك جا نقل كرده ايم، از اين رو شرح حال محمد بن محمد بن زيد را نيز به آن جا موكول مى داريم و براى اين كه ترتيب داستان آن ها به هم نخورد، از ذكر آن در اين جا خوددارى مى كنيم.

رسولى محلاتى، ترجمه مقاتل الطالبيين،/ 474

أبو الفرج، مقاتل الطّالبيّين،/ 339

عليّ بن عبداللَّه بن محمّد بن عبداللَّه بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر بن أبي طالب.

قُتِلَ باليمن في أيّام أبي السّرايا أيضاً (2). (3)

رسولى محلاتى، ترجمه مقاتل الطالبيين،/ 476

أبو الفرج، مقاتل الطّالبيّين،/ 343

وُلّي العبّاس بن محمّد بن عيسى بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر بن أبي طالب البصرة. (4)

رسولى محلاتى، ترجمه مقاتل الطالبيين،/ 493

أبو الفرج، مقاتل الطّالبيّين،/ 355


1) - دوران خلافت مأمون: ذكر نام كسانى كه از اولاد ابو طالب در دوران خلافت مأمون كشته و يا مسموم گشتند، از آن جمله بودند: محمد بن محمد بن زيد بن على بن حسين بن على بن ابيطالب عليهم السلام

2) - في الطّبريّ: 1- 232: «وفي هذه السّنة- يعني سنة 200- خرج إبراهيم بن موسى بن جعفر بن محمّد بن عليّ بن حسين بن عليّ بن أبي طالب باليمن وكان بمكّة حين خرج أبو السّرايا، فلمّا بلغه خبره خرج من مكّة مع من كان معه من أهل بيته يريد اليمن، ووالي اليمن يومئذ المقيم بها من قبل المأمون إسحاق بن موسى ابن عيسى بن موسى بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن عبّاس، فلمّا سمع بإقبال إبراهيم وقربه من صنعاء خرج منصرفاً عن اليمن وخلّاها له وكره قتاله».

3) - از جمله على بن عبداللَّه بن محمد بن عبداللَّه بن محمد بن على بن عبداللَّه ابن جعفر بن ابيطالب عليه السلام است كه او نيز در زمان ابو السرايا در يَمَن به قتل رسيد.

4) - عباس بن محمد بن عيسى بن محمد بن على بن عبداللَّه بن جعفر بن ابيطالب والى بصره.

قال عليّ بن عبداللَّه بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر بن أبي طالب: قتل جعفر وهو ابن ثلاث أو أربع وثلاثين سنة. وهذا عندي شبيه بالوهم، لأنّه قتل في سنة ثمان من الهجرة، وبين ذلك الوقت وبين مبعث رسول اللَّه صلى الله عليه و آله إحدى وعشرون سنة، وهو أسنّ من أخيه أمير المؤمنين عليّ عليه السلام بعشر سنين؛ وكان لعليّ حين أسلم سنون مختلف في عددها فالمكثر يقول كانت خمس عشرة. والمقلِّل سبع سنين؛ وكان إسلامه في السّنة الّتي بعث فيها رسول اللَّه صلى الله عليه و آله لا خلاف في ذلك. وعلى أيّ الرّوايات قيس أمره، علم انّه كان عند مقتله قد تجاوز هذا المقدار من السّنين. (1)

(زيرا بنابر اين كه سنّ على عليه السلام را هنگام بعثت پانزده سال حساب كنيم، سنّ جعفر در روز شهادت چهل وشش سال مى شود و اگر هفت سال حساب كنيم، سى وهشت سال مى شود و به هيچ كدام از حساب ها سى وسه و يا سى وچهار سال صحيح نيست).

رسولى محلاتى، ترجمه مقاتل الطالبيين،/ 9

أبو الفرج، مقاتل الطّالبيّين،/ 8

وقُتِلَ في هذه الواقعة أيضاً: جعفر بن عيسى بن إسماعيل بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد ابن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر بن أبي طالب. وأمّه أمّ ولد. (2)

رسولى محلاتى، ترجمه مقاتل الطالبيين،/ 619

أبوالفرج، مقاتل الطّالبيّين،/ 433

وتوفِّي في الحبس: عيسى بن إسماعيل بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه ابن جعفر بن أبي طالب. وأمّه فاطمة بنت سليمان بن محمّد بن يعقوب بن إبراهيم بن محمّد بن طلحة بن عبيداللَّه. كان أبو السّاج حمله فحبس بالكوفة فمات هناك.


1) - مؤلف گويد: على بن عبداللَّه بن جعفر- كه از نواده هاى جعفر است- گويد: روزى كه جعفر ابن ابيطالب كشته شد، سى وسه سال و يا سى وچهار سال از عمرش گذشته بود؛ ولى اين سخن نزد من (صحيح نيست و) موهوم آيد؛ زيرا جعفر در سال هشتم هجرى كشته شد و از روز بعثت رسول خدا صلى الله عليه و آله تا آن روز بيست ويك سال گذشته بود و باتوجه به اين كه جعفر از برادرش امير المؤمنين على عليه السلام ده سال بزرگ تر بود و على عليه السلام هنگامى كه ايمان آورد، بنابر اختلاف روايات پانزده ساله- چنان كه بيشتر مورخان گفته اند- و يا هفت ساله- چنان كه دسته اى گويند- بوده است و به طور مسلّم و بدون هيچ اختلافى على عليه السلام در همان سال بعثت ايمان آورد، به هرترتيبى كه حساب كنيم، عمر جعفر هنگام شهادتش چند سال زيادتر از اين مقدارى است كه او گفته است.

2) - جعفر بن عيسى بن اسماعيل بن جعفر بن ابراهيم بن محمد بن على بن عبداللَّه بن جعفر بن ابيطالب [در زمان معتز] به قتل رسيد و مادرش كنيز بود.

وعيسى بن إسماعيل بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر.

أسره عبدالرّحمان خليفة أبي السّاج بالحار، وحمله فمات بالكوفة. (1)

مادرش فاطمه دختر سليمان بن محمد بن يعقوب بن ابراهيم بن محمد بن طلحه بن عبيداللَّه بود.

عيسى بن اسماعيل را ابو الساج دستگير ساخت و در كوفه به زندان افكند و در همان جا از دنيا رفت. [زمان معتز]

عيسى بن اسماعيل: ابن جعفر بن ابراهيم بن محمد بن على بن عبداللَّه بن جعفر.

وى را عبدالرحمان كه سمت نيابت ابو الساج را در حار داشت، دستگير ساخت و به سوى سامرا حركت داد و سر راه سامرا به كوفه كه رسيدند، عيسى در آن جا از دنيا رفت.

رسولى محلاتى، ترجمه مقاتل الطالبيين،/ 619- 620، 625

أبو الفرج، مقاتل الطّالبيّين،/ 434، 438

وقتل أصحاب عبداللَّه بن عبدالعزيز: يحيى بن عليّ بن عبدالرّحمان بن القاسم بن الحسن بن زيد.

وأمّه بنت عبداللَّه بن إبرهيم بن محمّد بن عبداللَّه بن محمّد بن عليّ بن محمّد بن جعفر ابن أبي طالب. قُتل بقرية من قرى الرّي، في ولاية عبداللَّه بن عزيز. (2)

رسولى محلاتى، ترجمه مقاتل الطالبيين،/ 624

أبو الفرج، مقاتل الطّالبيّين،/ 437

ومحمّد بن عبداللَّه بن إسماعيل بن إبراهيم بن محمّد بن عبداللَّه (3)أبي الكرّام بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر بن أبي طالب. قتله عبداللَّه بن عزيز بين الرّي وقزوين. (4)

رسولى محلاتى، ترجمه مقاتل الطالبيين،/ 625

أبو الفرج، مقاتل الطّالبيّين،/ 438


1) - عيسى بن اسماعيل بن جعفر بن ابراهيم بن محمد بن على بن عبداللَّه بن جعفر بن ابيطالب.

2) - يحيى بن علي بن عبدالرّحمان بن قاسم بن حسن بن زيد، مادرش دختر عبداللَّه بن إبراهيم بن محمّد ابن عبداللَّه بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر بن ابيطالب است، و او را ياران عبداللَّه بن عزيز (حاكم رى) در يكى از قراء رى بقتل رسانيدند.

3) - [في المطبوع عبداللَّه بن أبي الكرام ولكن في أكثر المصادر عبداللَّه اسم لأبي الكرام ولم يذكر لأبي الكرّام ولد الّذي اسمه عبداللَّه].

4) - محمد بن عبداللَّه بن اسماعيل بن ابراهيم بن محمد بن عبداللَّه بن ابى الكرام بن محمد بن على بن عبداللَّه ابن جعفر، وى را عبداللَّه بن عزيز در بين رى و قزوين به قتل رسانيد.

ومحمّد بن عبداللَّه بن جعفر بن محمّد بن عبداللَّه بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ ابن عبداللَّه بن جعفر بن أبي طالب عليهم السلام. (1)

على و عبداللَّه فرزندان: موسى بن عبداللَّه بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن حسين بن على عليهم السلام.

و على بن جعفر بن هارون بن اسحاق بن حسن بن زيد بن حسن بن على بن ابيطالب عليهم السلام.

و محمد بن عبداللَّه بن جعفر بن محمد بن عبداللَّه بن ابراهيم بن محمد بن على بن عبداللَّه بن جعفر بن ابيطالب بودند كه چون نزد رافع براى جماعتى از فرزندان ابو طالب سعايت كردند و گفتند: «اينان قصد مخالفت با تو را دارند!» رافع اين چهار تن را مأخوذ داشت 1.

1. مؤلف در اين جا ذكر نكرده [است] كه آيا پس از دستگيرى آن ها به قتل رسيدند يا به زندان افتادند و در زندان مردند. شايد از قلم او افتاده باشد؛ چون بناى تأليف كتاب درباره ذكر آن دسته از فرزندان ابو طالب است كه به قتل رسيده و يا در زندان از دنيا رفته و مسموم گشته اند. چنانچه مكرر بدان تذكر داده است. (مترجم)

رسولى محلاتى، ترجمه مقاتل الطالبيين،/ 631

أبو الفرج، مقاتل الطّالبيّين،/ 444

وذكر محمّد بن عليّ بن حمزة، مقاتل جماعة من الطّالبيّين:

لم يتول قتلهم السّلطان ولم يحصر أوقات مقاتلهم بتاريخ فذكرت ذلك بحكايته متبرِّئاً من خطأ، إن كان فيه، أو زلل أو سهو. [...]

والقاسم بن يعقوب بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر بن أبي طالب. قتله زياد بن سوار، ويقال: قتله بنو سليم، ويقال: بنو شيبان بموضع يعرف بعرق الظّبية.

وجعفر بن صالح بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه. وأمّه من بني مخزوم. قتله السّودان أيّام إسماعيل بن يوسف.

وعبدالرّحمان بن محمّد بن عبداللَّه بن عيسى بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن [عليّ] (2)عبداللَّه بن جعفر. وأمّه من ولد طلحة بن عبيداللَّه. قتله سليمان بن بشر السّلّميّ.

وعليّ بن محمّد بن عبداللَّه (بن عليّ) بن محمّد بن حمزة بن إسحاق بن عليّ بن عبداللَّه ابن جعفر. قتله رجل من قيس بن ثعلبة بمعدن النّخلة.


1) - از جمله فرزندان ابو طالب كه در ايام مهتدى خروج كردند:

2) - [من سائر المصادر].

وقتل في الحرب الّتي كانت بين العلويّين والجعفريّين عالم بينهم لا يحصى، وقد ذكرنا بعض ما وقع إلينا من ذلك، فمنهم:

(داود) بن أحمد بن عبداللَّه بن موسى بن عبداللَّه بن الحسن بن الحسن.

قتله الجعفريّون بالمضيق في حرب كانت بينهم وبين العلويّين.

وقتل في هذه الأيّام:

(عليّ، وأحمد) ابنا إدريس بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم الجعفريّ. (وأحمد، وصالح) ابنا محمّد بن جعفر بن إبراهيم.

(وإبراهيم) بن عبداللَّه بن داود بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم.

(وابن) لداود بن محمّد بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر.

و (عليّ) بن محمّد بن عبداللَّه الفأفاء الجعفريّ المعروف بأبي شرواط.

و (أحمد) بن عليّ بن إسحاق الجعفريّ.

و (مطرف) بن داود بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم الجعفريّ.

وقتل في هذه الواقعة مع إسماعيل (جعفر) (بن عيسى) بن إسماعيل بن جعفر بن إبراهيم الجعفريّ.

وولى المدينة (موسى) بن محمّد بن يوسف بن جعفر بن إبراهيم الجعفريّ فوثب عليه (محمّد) بن أحمد بن محمّد بن إسماعيل بن الحسن بن زيد بن الحسن، وكان ابن عمّ الحسن بن زيد الدّاعي بطبرستان، ودعا إلى الحسن بن زيد، وقتل موسى بن محمّد هذا وابنه عليّاً.

وقتل (جعفر) بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم الجعفريّ. (1)

و آن ها افراد زير هستند:

قاسم بن يعقوب بن جعفر بن ابراهيم بن محمد بن على بن عبداللَّه بن جعفر بن ابيطالب.

و او را زياد بن سوار و به گفته برخى بنى سليم و به گفته بعضى بنى شيبان در جايى به نام عرق الظبيه به قتل رساندند.

جعفر بن صالح بن ابراهيم بن محمد بن على بن عبداللَّه.

كه مادرش از قبيله بنى مخزوم بود، و او را مردم سودان در زمان (امارت) اسماعيل بن يوسف كشتند.

عبدالرحمان بن محمد بن عبداللَّه بن عيسى بن جعفر بن ابراهيم بن محمد بن عبداللَّه بن جعفر.

مادرش از فرزندان طلحة بن عبيداللَّه بود.

و او را سليمان بن بشر سلمى به قتل رسانيد.

على بن محمد بن عبداللَّه (بن على) بن محمد بن حمزه بن اسحاق بن على بن عبداللَّه بن جعفر.

و او را مردى از قبيله قيس بن ثعلبه در معدن النخله به قتل رسانيد.

مؤلف گويد: و در جنگ هايى كه ميان علويان و جعفريان اتفاق افتاد نيز جمع كثيرى از هر دو دسته به قتل رسيدند كه به احصاء و شماره درنيايند و ما در اين جا نام عده اى از آن ها را كه به دست ما رسيده است، براى شما بيان مى داريم؛ از آن جمله بودند:

داود بن احمد بن عبداللَّه بن موسى بن عبداللَّه بن حسن بن حسن.

كه او را جعفريان در جنگى كه ميان آن ها و علويان اتفاق افتاد، در مضيق به قتل رساندند.

و على، و احمد: فرزندان ادريس بن محمد بن جعفر بن ابراهيم جعفرى.

و احمر و صالح: فرزندان محمد بن جعفر بن ابراهيم.

و نيز: ابراهيم بن عبداللَّه بن داود بن محمد بن جعفر بن ابراهيم.

و فرزندى از داود بن محمد بن ابراهيم بن محمد بن على بن عبداللَّه بن جعفر.

على بن محمد بن عبداللَّه فأفأ جعفرى- معروف به ابى شرواط-.

احمد بن على بن اسحاق جعفرى.

مطرف بن داود بن محمد بن جعفر بن ابراهيم جعفرى.

و در مكه نيز در جنگى كه ميان اهل آن شهر و اسماعيل (بن جعفر بن عيسى) اتفاق افتاد، حسين بن يوسف برادر اسماعيل و نيز جعفر (بن عيسى) بن اسماعيل بن جعفر بن ابراهيم جعفرى به قتل رسيدند.

و در مدينه نيز موسى بن محمد بن يوسف بن جعفر بن ابراهيم جعفرى به حكومت رسيد و محمد بن احمد ابن محمد بن اسماعيل بن حسن بن زيد بن حسن- كه عموزاده حسن بن زيدى بود كه در طبرستان قيام كرده بود- بر او حمله كرد و در اين جنگ: موسى بن محمد و پسرش على به قتل رسيدند.

و نيز برادر همين موسى بن محمد به نام حسين بن محمد بن يوسف در وادى القرى به قتل رسيد و سببش هم اين بود كه موسى وى را بدان ناحيه فرستاد؛ ولى مردم آن سامان بر او شوريدند و او را كشتند.

و ديگر از كسانى كه به قتل رسيد، جعفر بن محمد بن جعفر بن ابراهيم جعفرى بود كه لشكريان اسماعيل ابن يوسف او را به قتل رساندند.

رسولى محلاتى، ترجمه مقاتل الطالبيين،/ 638، 640، 642، 647، 648، 649، 650

أبو الفرج، مقاتل الطّالبيّين،/ 400، 452، 454، 457، 458، 459


1) - و محمد بن على بن حمزه جمعى از كشتگان طالبيين را به شرح زير ذكر كرده كه قتل آن ها به دست خليفه و سلطانى صورت نگرفته و مخصوص به زمان و تاريخى نبوده [است] و من نيز به همان ترتيب آن ها را نقل مى كنم و اگر خطا و اشتباهى نيز در آن ها باشد، من خود را تبرئه مى كنم و صحت و سقم آن را به عهده نمى گيرم.

وكلّ جعفريّ في الدّنيا فمن ولد عبداللَّه بن جعفر، إذ لم يصحّ لجعفر عقب إلّامن عبداللَّه ابن جعفر، والّذين ينتسبون إلى عون ومحمّد ابني جعفر لا يصحّ نسبهم أصلًا، والّذين ينتسبون إلى عبداللَّه الجواد بن جعفر من غير أولاد عليّ بن عبداللَّه، وإسحاق بن عبداللَّه، ومعاوية بن عبداللَّه، وإسماعيل بن عبداللَّه- هؤلاء الأربعة- فلا يصحّ له نسب؛ ولا أعرف منتسباً إلى غيرهم.

أبو نصر، سرّ السّلسلة،/ 4

أخبرنى قاضي قضاة المسلمين أبو الحسين محمّد بن صالح بن عليّ، ثنا أبو أحمد محمّد ابن أحمد الجريريّ، ثنا أبو جعفر أحمد بن الحارث الحرانيّ، ثنا عليّ بن محمّد المدينيّ، ثنا سحيم بن حفص، قال: قال أبو بكرة: قدم علينا عبداللَّه بن عبّاس البصرة، وما في العرب مثله جسماً وعلماً ونياباً وجمالًا وكمالًا، قال علي بن محمّد: ولد عبداللَّه بن عبّاس: عليّاً سيِّد ولده، [...] وعبّاساً وهو أكبر ولده، وبه كان يُكنّى، ومحمّداً وعبيداللَّه والفضل ولبابة:

أمّهم زرعة بنت مسرح بن معدي كرب بن وليعة، ومسرح أحد الملوك الأربعة، ولا بقيّة للعبّاس وعبيداللَّه والفضل ومحمّد بني عبداللَّه بن عبّاس، وأمّا لبابة بنت عبداللَّه [بن العبّاس بن عبدالمطّلب] فإنّها كانت تحت عليّ بن عبداللَّه بن جعفر بن أبي طالب، فولدت له ولولدها أعقاب.

حدّثنا أبو إسحاق ابراهيم بن محمّد بن يحيى، ثنا محمّد بن سليمان بن فارس، ثنا محمّد ابن اسماعيل البخاريّ قال: قال العنبريّ: حدّثني اسماعيل بن عبيداللَّه الثقفيّ، ثنا عبيداللَّه ابن عبدالرّحمان بن مروان، حدّثني ابراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر، عن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر، عن أبيه أ نّه سمع عبداللَّه بن جعفر رضي اللَّه عنهما يقول: سمعتُ النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم أمر رجلًا، فقال: سَل اللَّه العفو والعافية في الدّنيا والآخرة.

الحاكم النّيسابوري، المستدرك، 3/ 545، 568

سليمان بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر الطّيّار أبو محمّد الطّالبيّ الجعفريّ (1)روى عن (2)الرّضا، وروى أبوه عن أبي عبداللَّه وأبي الحسن عليهم السلام وكانا ثقتين (3). له كتاب (4)«فضل الدّعاء» (5)أخبرناه الحسين بن عبيداللَّه، عن أحمد بن جعفر، عن أحمد بن إدريس، عن عبداللَّه بن محمّد بن عيسى عنه 3 4 (6).

النّجاشيّ، الرّجال،/ 130/ عنه: الأردبيلي، جامع الرّواة، 1/ 375؛ الاسترآبادي، منهج المقال،/ 172؛ التّفرشي، نقد الرّجال،/ 159؛ أبو عليّ الحائريّ، منتهى المقال، 3/ 385 رقم 1360؛ المامقاني، تنقيح المقال، 1- 1/ 210 رقم 1741، 2- 1/ 55؛ مثله العلّامة الحلّي، خلاصة الأقوال،/ 77

إبراهيم بن أبي الكرّام (7)الجعفريّ كان خيّراً روى عن الرّضا عليه السلام (8)

وزاد له كتاب محمّد بن حسّان عن ابن أبي عمران موسى بن زنجويه الأرمنيّ به. أقول الظّاهر زيادة كلمة: ابن بما يأتي في ترجمة موسى من رواية محمّد بن حسّان عنه وتكنّيه بأبي عمران ثلاثة وهذا في الوجيزة ممدوح.

وفي الحاوي ذكره في قسم الحسان وفي مشكا ابن أبي الكرّام الجعفريّ الممدوح عنه ابن أبي عمران موسى ابن زنجويه الأرمنيّ.

وزاد في تنقيح المقال: مثله في الخلاصة بزيادة التّرحّم عليه، وفي الوجيزة والبلغة ومشتركات الطّريحيّ والكاظميّ أ نّه ممدوح وعدّه في الحاوي في قسم الحسان واحتمل في النّقد كونه هو الّذي سيجي ء بعنوان أبو إبراهيم بن عليّ بن عبداللَّه، وأقول: ينافي ذلك ما سمعت من أنّ اسم أبي الكرام محمّد لا عليّ، فتدبّر].

له كتاب (9)أخبرنا

1) [نقد الرّجال: من أصحاب].

2) [نقد الرّجال: من أصحاب].

3) - [إلى هنا حكاه في خلاصة الأقوال وجامع الرّواة وزاد فيه: ابن جعفر الجعفريّ ثقة [ست، ضاظم له كتاب عبداللَّه بن محمّد بن عيسى عنه أحمد بن أبي عبداللَّه ست] مح].

4) [نقد الرّجال: روى عنه عبداللَّه بن محمّد بن عيسى جش ثقة له كتاب، روى عنه أحمد بن أبي عبداللَّه ست، مض- ثقة جخ].

5) [منتهى المقال: عبداللَّه بن محمّد بن عيسى عنه به جش].

6) - [زاد في منهج المقال: وفي كش في سليمان بن جعفر الجعفريّ: الحسن بن عليّ إلى آخر ما في صه ألا أنّ في كش لجعفر رحمة اللَّه عليه قال نعم ولولا إلى آخره وفي ظم وضا سليمان بن جعفر الجعفريّ ثقة].

7) - [زاد في منهج المقال: بفتح الكاف وتشديد الرّاء وزاد في تنقيح المقال: الضّبط الكرام بالكاف المضمومة ثمّ الرّاء المهملة المشدّدة بايع الكرم شجر العنب والجعفري نسبة إلى جعفر بن كلاب بن ربيعة بن عامر بن صعصعة إلى قبيلة مشهورة أو إلى جعفر الطّيّار كما هو الأظهر وأبو الكرّام هو محمّد بن عليّ بن عبداللَّه ابن جعفر ابن أبي طالب صرّح به ابن حجر وغيره على ما حكاه النّجاشيّ].

8) - [إلى هنا حكاه في خلاصة الأقوال وزاد في منهج المقال: في جش، وأيضاً في منتهى المقال: صه جش إلى التّرقّم وترجمة الحروف.

9) [في جامع الرّواة: عنه موسى بن زنجويه [جش] وأبو الكرّام هو محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر وصرّح به ابن حجر وغيره ويأتي عن [ضا] إبراهيم بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر في محلّه ولعلّه هو مح ونقد الرّجال: روى عنه أبو عمران موسى بن زنجويه الأرمني جش، ويحتمل أن يكون هذا هو الّذي سيجي ء بعنوان إبراهيم بن عليّ بن عبداللَّه].

محمّد بن عليّ، قال: حدّثنا أحمد بن محمّد بن يحيى، عن أبيه، عن محمّد بن حسان، عن أبي عمران موسى بن زنجويه الأرمنيّ، عن إبراهيم به (1)(2).

النّجاشيّ، الرّجال،/ 16/ عنه: الأردبيلي، جامع الرّواة، 1/ 17؛ الاسترآبادي، منهج المقال،/ 20؛ التّفرشي، نقد الرّجال،/ 7؛ أبو علي الحائريّ، منتهى المقال، 1/ 151 رقم 26؛ المامقاني، تنقيح المقال، 1- 2/ 12؛ مثله العلّامة الحلّي، خلاصة الأقوال،/ 6 رقم 18

محمّد بن الحسن بن حمزة [بن جعفر بن العبّاس بن إبراهيم بن جعفر بن إبراهيم بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ الزّينبيّ عليها السلام] الجعفريّ أبو يعلى خليفة الشّيخ أبي عبداللَّه النّعمان والجالس مجلسه متكلِّم فقيه قيِّم (3)بالأمرين جميعاً (4)له كتب، (5)منها: جواب المسألة الواردة من صيد، إجابة مسألة أهل الموصل، المسألة في مولد صاحب الزّمان، المسألة في الرّدّ على الغلاة، المسألة في أوقات الصّلاة، كتاب التّكلمة موقوف على الّتمام الموجز في التّوحيد، موقوف على التّمام، مسألة في إيمان آباء النّبيّ عليه السلام، مسألة في المسح على الرِّجلين، مسألة في العقيقة، جواب المسائل الواردة من طرابلس، جواب المسائل أيضاً من هناك، المسألة في أنّ الفعال غير هذه الجملة، جواب المسائل الواردة من الحاير على صاحبه السّلام، أجوبة مسائل شتّى في فنون من العلم (6)مات رحمه الله يوم السّبت سادس


1) [في جامع الرّواة: عنه موسى بن زنجويه [جش] وأبو الكرّام هو محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر وصرّح به ابن حجر وغيره ويأتي عن [ضا] إبراهيم بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر في محلّه ولعلّه هو مح ونقد الرّجال: روى عنه أبو عمران موسى بن زنجويه الأرمني جش، ويحتمل أن يكون هذا هو الّذي سيجي ء بعنوان إبراهيم بن عليّ بن عبداللَّه].

2) - [زاد في تنقيح المقال: في مشتركات الطّريحيّ والكاظميّ أ نّه يعرف برواية ابن أبي عمران موسى عنه وبروايته عن الرّضا عليه السلام والظّاهر زيادة كلمة الابن وانّه أبو عمران لا ابنه كما هو كذلك في نسخ النّجاشيّ].

3) - [مناهل الضّرب: في الأمرين].

4) [لم يرد في جامع الرّواة ونقد الرّجال].

5) [مناهل الضّرب: ومات].

6) [لم يرد في جامع الرّواة ونقد الرّجال].

عشر رمضان (1)سنة ثلاث وستّين وأربع مائة، ودُفِنَ في داره (2).

النّجاشيّ، الرّجال،/ 288- 289/ عنه: الأردبيلي، جامع الرّواة، 2/ 91؛ الاسترآبادي، منهج المقال،/ 290؛ التّفرشي، نقد الرّجال، 300؛ أبو عليّ الحائريّ، منتهى المقال، 6/ 12 رقم 2560؛ الأعرجي، مناهل الضّرب، 68- 69؛ المامقاني، تنقيح المقال، 3- 1/ 101 رقم 10541


1) [مناهل الضّرب: ومات].

2) - [زاد في منهج المقال: الخلاصة في جش وأيضاً في تنقيح المقال: وعنونه في القسم الأوّل من الخلاصة وذكر مثل ما ذكره النّجاشيّ إلى قوله جميعاً، ثمّ من مات إلى آخره، ومثله فعل ابن داود في الباب الأوّل إلّاانّه نسبه إلى النّجاشيّ وحيث انّه من أجلّة المشايخ، فلذا استغنوا عن التّنصيص بوثاقته، فأدّى ذلك إلى عدّ الفاضل المجلسي إيّاه ممدوحاً يا سبحان اللَّه لو كان البناء على التوقّف في وثاقة مثل هذا الشّيخ الجليل لأشكل الأمر أيمكن عادة استخلاف مثل الشّيخ المفيد رحمه الله غير الثّقة العدل الأمين الضّابط والعجب كلّ العجب من توقّف الفاضل المجلسي رحمه الله عن توثيق من عدّه مثل الفاضل الجزائريّ الّذي في غاية الدّقّة والإباء عن التّوثيق في فصل الثِّقات، وقال بعد نقل عبارة النّجاشيّ والخلاصة: لايبعد استفادة توثيقه من كونه القائم مقام الشّيخ في الأمرين والخليفة له انتهى. مضافاً إلى أنّ الفاضل المجلسيّ رحمه الله ممّن قال بغناء شيوخ الإجازة عن التّوثيق والرّجل من شيوخ الإجازة كما لايخفى على من لاحظ كتب الإجازات، فما معنى توقّفه في وثاقته وقناعته بتحسينه، ثمّ إنّ لنظام الدِّين السّاوجي تلميذ البهائيّ في محكى نظام الأقوال في الرّجال اشتباهاً هنا غريباً وهو أ نّه عنون الرّجل كالنّجاشيّ إلى قوله قيّم الأمرين ثمّ حذف ذكر كتبه بل قال له كتب منها الوسيلة ثمّ قال مات يوم السّبت إلى آخر ما سمعته من النّجاشيّ وجه الغرابة انّ الوسيلة لمحمّد بن عليّ بن حمزة الطّوسيّ المشهديّ عماد الدِّين أبي جعفر الآتي دون محمّد هذا فإنّ ذاك ابن عليّ وهذا ابن الحسن وذاك مشهور بالطّوسيّ المشهديّ وهذا بالجعفريّ وكنية ذاك أبو جعفر وكنية هذا أبو يُعلى وذاك عمادالدّين وهذا لا لقب له وقد تبعه في هذا الاشتباه السّيِّد صدر الدّين في حواشي المنتهى فنقل عبارة نظام الأقوال ثمّ قال: وهذه عبارات النّجاشيّ ولم يذكر النّجاشيّ من كتبه الوسيلة مع استقصائه رسائله وكتبه فتركه كتاب الوسيلة إن كان له مع شهرته عجيبة انتهى. وأقول ترك النّجاشي عدّ الوسيلة لهذا في محلّه وممّا هو للآتي وليت السّيِّد التفت إلى ما بين اسم أبيهما وكنيتهما وغيرهما من الفرق بينهما ليلتفت إلى اشتباه الشّيخ نظام الدِّين في عدّ الوسيلة كتاباً لهذا وللسّيِّد اشتباهات أخر في المقام تأتي الإشارة إليها في محمّد بن عليّ بن حمزة الطّوسيّ الآتي إن شاء اللَّه بقي هنا شي ء وهو انّ الفاضل التّفرشيّ تأمّل في التّاريخ الّذي تضمّنه كلام النّجاشيّ والعلّامة بقوله كان هذا من سهو النّسّاخ والصّواب سنة ثلاث وثلاثين وأربعمائة أو غيره لأنّ هذا كلام النّجاشيّ، والنّجاشيّ على ما نقل العلّامة في الخلاصة مات في سنة خمسين وأربعمائة قبل التاريخ المذكور في وفات محمّد بن الحسن بن حمزة بثلاث عشر سنة انتهى. وأقول أصل إشكاله موجّه متين ألا انّه في استصوابه سنة ثلاث وثلاثين وأربعمائة وقع في أشكال أخر وهو انّك قد سمعت عن النّجاشيّ في ترجمة علم الهدى انّه أرّخ موته بسنة ستّ وثلاثين وأربعمائة إلى أن قال وتولّيت غسله ومعي الشّريف أبو يعلى محمّد بن الحسن الجعفريّ وسلار بن عبدالعزيز انتهى فلا يعقل موته سنة ثلاث وثلاثين وأربعمائة فالصّواب سنة ثلاث وأربعين وأربعمائة، قبل وفات النّجاشيّ رحمه الله بسبع أو ثمان سنين].

عبداللَّه بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر بن أبي طالب أبو محمّد ثقة، صدوق روى أبوه عن أبي جعفر وأبي عبداللَّه وروى أخوه جعفر (1)عن أبي عبداللَّه ولم تشتهر روايته (2)له كتب (3)منها: كتاب خروج محمّد بن عبداللَّه ومقتله، وكتاب خروج صاحب فخ ومقتله. أخبرني عدّة من أصحابنا عن الحسن بن حمزة، قال: حدّثنا عليّ ابن إبراهيم بن هاشم، عن أبيه، عن بكر بن صالح، عن عبداللَّه بن إبراهيم، وهذه الكتب تترجم لبكر بن صالح (4)

عبداللَّه بن الحكم الأرمنيّ عن عبداللَّه بن إبراهيم بن محمّد الجعفري في [في] في باب ما يفصل به بين دعوى المحقّ والمبطل في أمر الإمامة، وبهذا الإسناد عن عبداللَّه بن جعفر بن إبراهيم الجعفريّ قال: كتب يحيى بن عبداللَّه بن الحسن إلى موسى بن جعفر عليهما السلام فيه أبو الحكم الأرمنيّ، قال: حدّثني عبداللَّه بن إبراهيم بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر بن أبي طالب في باب الإشارة والنّص على أبي الحسن الرّضا عليه السلام. أبو الحكم قال: حدّثني عبداللَّه بن إبراهيم الجعفريّ فيه عبدالرّحمان بن حماد عن عبداللَّه بن إبراهيم الجعفريّ قال: سمعت أبا الحسن عليه السلام في باب القول عند الأصباح والأمساء. أحمد بن محمّد بن عبداللَّه عن أبي مسعود في نسخة وفي أخرى ابن مسعود عن عبداللَّه بن إبراهيم الجعفريّ قال سمعت إسحاق بن جعفر في باب مواليد الأئمّة عليهم السلام. معلّى بن محمّد، عن أحمد بن محمّد عن أبي مسعود، عن الجعفريّ، عن أبي الحسن عليه السلام في باب أنّ الأئمّة عليهم السلام خلفاء اللَّه عزّ وجلّ. بكر بن صالح، عن عبداللَّه بن إبراهيم الجعفريّ، عن أبي عبداللَّه عليه السلام في باب الاترج من أبواب الفواكه. ونقد الرّجال: روى عنه بكر بن صالح جش].

(5).

النّجاشيّ، الرّجال،/ 149- 150/ عنه: الأردبيلي، جامع الرّواة، 1/ 465؛ الاسترآبادي، منهج المقال،/ 197؛ التّفرشي، نقد الرّجال،/ 192؛ أبو عليّ الحائريّ،


1) - [لم يرد في خلاصة الأقوال].

2) - [إلى هنا حكاه في خلاصة الأقوال ومنتهى المقال وزاد فيه: صه وزاد جش له كتاب بكر بن صالح عنه بها وهذه الكتب تترجم لبكر بن صالح أقول في مشكا: ابن إبراهيم بن محمّد بن ثقة عنه بكر بن صالح وزاد في منهج المقال: صه].

3) [في جامع الرّواة: [صه، جش] له كتب عنه بكر بن صالح «مح».

4) [في جامع الرّواة: [صه، جش] له كتب عنه بكر بن صالح «مح».

5) - [زاد في تنقيح المقال: انتهى ومثله بعينه إلى قوله: ولم تشتهر روايته في القسم الأوّل من الخلاصة وعنونه ابن داود في الباب الأوّل من رجاله ونقل ما سمعته من النّجاشيّ معبّراً بكش مريداً به جشّ كما هو الغالب فيه وقد وثّقه في الوجيزة والبلغة والمشتركاتين وغيرها أيضاً ولا غمز في الرّجل بوجه وقد ميّزه في المشتركاتين بما سمعته من النّجاشيّ من رواية بكر بن صالح عنه ونقل في جامع الرّواة رواية أبي مسعود وعبدالرّحمان بن حمّاد عنه وقال المولى أبو عبيد ابن عبداللَّه هذا هو عمّ سليمان بن جعفر الجعفريّ المشهور وجعفر أبوه الثّقة].

منتهى المقال، 4/ 148 رقم 1655؛ المامقاني، تنقيح المقال، 2- 1/ 161؛ مثله العلّامة الحلّي، خلاصة الأقوال،/ 110 رقم 38

والعقب من عليّ بن عبداللَّه بن جعفر الطّيّار بن أبي طالب [في أبي جعفر] محمّد بن عليّ، وإسحاق بن عليّ.

والعقب من محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد في أربعة رجال وهم: [الأعرابيّ] إبراهيم ابن محمّد، ويحيى بن محمّد، وعيسى بن محمّد، وأبي الكرّام عبداللَّه بن محمّد.

والعقب من ولد إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد في جعفر بن إبراهيم وفيهم العدد والبيت، وعبدالرّحمان (1)بن إبراهيم، ومحمّد ويحيى وصالح وعبيداللَّه وعبداللَّه (2)بن إبراهيم (3).

والعقب من ولد جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد بن جعفر في عبداللَّه بن جعفر هم القرشيّون (4)بطن، وإسماعيل بن جعفر بطن وهم الإسماعيليّون بطن كثير، وعيسى بن جعفر وهم الخلصيّون بطن كثير، وموسى بن جعفر الخفافيّ بطن، و [أبو الحسن] محمّد بن جعفر بطن، ويوسف بن جعفر بطن وسليمان (5)بن جعفر بطن، وداود بن جعفر بطن، وإبراهيم بن جعفر بطن، ويعقوب بن جعفر بطن.

والعقب من ولد محمّد بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد في داود ابن محمّد، وإبراهيم بن محمّد، وإدريس بن محمّد، وعيسى بن محمّد، وصالح بن محمّد، وموسى ابن محمّد [الهرّاج].


1) - قال ابن عنبة: وولد أحمد بالرّي ومحمّداً وعليّاً، ولم أقف على أعقاب هاشم ومحمّد وعليّ وصالح والقاسم بني إبراهيم.

2) - وفي العمدة: وأمّا عبداللَّه فولد محمّداً وجعفر أمّهما جعفريّة لم أجد غير ذلك، هذا ولم يرد في الكتاب ذكر لعقبه.

3) - وفي العمدة: وهاشم وعليّ والقاسم.

4) - ومثله في المجدي، وسيأتي عند ذكر أولاده: الفرشيّون بالفاء، وفي العمدة: الغرشيّون- بالغين- وفي تفصيل نسبهم: القرشيّ (خ ل: القرش)، وسيأتي في هذا الكتاب: القرشيّ أيضاً. وفي نسخة من المجدي: الفرسي.

5) - لم يرد ذكر عقبه في الكتاب، وفي العمدة: له محمّد بن سليمان.

والعقب من ولد داود بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد من عبداللَّه بن داود، وزيد بن داود، وأحمد بن داود، وسليمان بن داود، ومحمّد الطّويل بن داود، ومحمّد الجبليّ (1)بن داود، وجعفر بن داود، ومحمّد النّصريّ (2)بن داود، وإبراهيم بن داود، وهارون بن داود، ومحمّد الصّعنون البصريّ بن داود.

[أولاد عبداللَّه بن داود بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم

ابن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر الطّيّار]

والعقب من ولد عبداللَّه بن داود بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد في إبراهيم بن عبداللَّه بطن كبير، وموسى بن عبداللَّه، ويوسف بن عبداللَّه، وإسحاق بن عبداللَّه، وصالح بن عبداللَّه، وإدريس بن عبداللَّه، ويحيى بن عبداللَّه، وعيسى ابن عبداللَّه، وأحمد بن عبداللَّه، وسليمان بن عبداللَّه، وعليّ بن عبداللَّه، ومحمّد أبي الفضل ابن عبداللَّه، وداود بن عبداللَّه، وذكرى بن عبداللَّه، والعبّاس بن عبداللَّه، وإسماعيل بن عبداللَّه.

والعقب من ولد إبراهيم بن عبداللَّه بن داود بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد في يعقوب الأعمى بن إبراهيم له عقب وعدد بالحجاز وغيرها.

من ولده ببغداد (3)محمّد بن صالح الأعمى بن يعقوب الأعمى بن إبراهيم له بقيّة ولد ببغداد.

وصالح بن إبراهيم له أولاد، ويحيى بن إبراهيم له ولد، وإدريس بن إبراهيم له أولاد، وأحمد بن إبراهيم له أولاد، والحسين بن إبراهيم له أولاد وعليّ بن إبراهيم له أولاد، وداود بن إبراهيم له أولاد، وهارون بن إبراهيم له أولاد، وموسى بن إبراهيم له أولاد، ومحمّد الأصغر بن إبراهيم له أولاد، وعيسى بن إبراهيم له أولاد، وجعفر بن إبراهيم له أولاد، وإسماعيل بن إبراهيم هو ابن مسكة له عقب، ومحمّد الأكبر بن إبراهيم له عدد، ويوسف بن إبراهيم له أولاد، وسليمان بن إبراهيم له أولاد، وعبداللَّه بن إبراهيم له عقب


1) - في الفخريّ: الجيليّ.

2) - كذا بالنّون ومثله فيما سيأتي في تفصيل عقبه، وفي العمدة والفخريّ: البصريّ.

3) - في العمدة ط النّجف: محمّد بن يعقوب، ولعلّه عمّه.

لم يذكره صاحب الكتاب، ولجماعتهم عقب وبقيّة يقال لهم: بنو عبداللَّه. فهؤلاء ولد إبراهيم بن عبداللَّه.

والعقب من ولد موسى بن عبداللَّه بن داود بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد في أحمد المعروف بالغريب ابن موسى له عدد، وعبداللَّه له أولاد، وعيسى له أولاد، وعليّ بن موسى له أولاد، وداود بن عليّ له أولاد، وإبراهيم بن موسى له أولاد، ومحمّد الأكبر بن موسى له أولاد، ومحمّد الأصغر بن موسى له أولاد.

والعقب من ولد يوسف بن عبداللَّه بن داود بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ الجواد في عبد (1)اللَّه بن يوسف له أولاد، وعيسى بن يوسف له أولاد، ويعقوب بن يوسف له أولاد، وإسماعيل بن يوسف له أولاد، وإبراهيم بن يوسف له أولاد، ومحمّد بن يوسف له أولاد، وإسحاق له أولاد لم يذكر [ه] صاحب الكتاب.

والعقب من إسحاق بن عبداللَّه بن داود بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد في يوسف بن إسحاق وإبراهيم بن إسحاق ومحمّد بن إسحاق وعبداللَّه بن إسحاق وعبيداللَّه بن إسحاق والحسن بن إسحاق ويعسوب بن إسحاق ويعقوب بن إسحاق له أولاد.

والعقب من ولد صالح بن عبداللَّه بن داود بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد في محمّد بن صالح وداود بن صالح بن عبداللَّه بن داود بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد، [أمّا داود خ] [فأ] ولد عبداللَّه وسليمان وأحمد.

والعقب من إدريس بن عبداللَّه بن داود بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد قال صاحب الكتاب: فله عدد وبقيّة حسنة ولم يذكر غير ذلك.

قال ابن طباطبا: ولد عقيل بن إدريس له ولد، وداود بن إدريس له أولاد، ويعقوب بن إدريس له أولاد، وعبدالعزيز بن إدريس له أولاد، ومحمّد بن إدريس له ولد، وإبراهيم ابن إدريس له ولد، ومشفع بن إدريس له أولاد لهم أولاد، وأبو بكر بن إدريس له


1) - ن: عبيد. والمثبت من العمدة والمجدي.

أولاد، وأحمد بن إدريس له ولد، وأبو سعيد بن إدريس له أولاد، وأبو الدّنيا بن إدريس له ولد، وعبدالواحد بن إدريس له ولد، وسليمان بن إدريس وإسحاق بن إدريس وإسماعيل بن إدريس.

فأمّا يحيى بن عبداللَّه بن داود بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد بن جعفر الطّيّار فلم يذكر [ه] صاحب الكتاب له ولد وقال: له رهط [ه: في نسخة أخرى لابن أبي جعفر (أي المصنّف): وسائر ولد عبداللَّه الّذي ذكرناهم فلجميعهم رهط وعدد]، وولده عبداللَّه بن يحيى له عقب، وعيسى بن يحيى له عقب، وجعفر بن يحيى له عقب، ومحمّد بن يحيى له ولد، وموسى بن يحيى له أولاد، وإبراهيم ابن يحيى.

والعقب من ولد عيسى بن عبداللَّه بن داود بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد لم يذكر صاحب الكتاب ولده وهم: محمّد بن عيسى له عقب، وعليّ بن عيسى له عقب، والقاسم بن عيسى له ولد، وأحمد بن عيسى له ولد، في إخوة لهم آخرين.

وأمّا ذكرى بن عبداللَّه بن داود فله أولاد.

وأمّا سليمان بن عبداللَّه بن داود بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد فعقبه من ..... بن سليمان له أولاد، وإدريس بن سليمان له عقب، وأحمد بن سليمان له أولاد، ..... بن سليمان الأفوه له عقب، والقاسم بن سليمان له ولد، وموسى بن سليمان له ولد، ومحمّد الأصغر بن سليمان له ولد.

مضى ذكر ولد عبداللَّه بن داود بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم.

[بقيّة أولاد داود بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ

ابن عبداللَّه بن جعفر الطّيّار]

والعقب من أحمد بن داود بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه ابن جعفر في محمّد بن أحمد له عقب، وأبي عبداللَّه محمّد بن أحمد له عقب، وأبي طاهر

محمّد له عقب (1)، وإدريس بن أحمد له ولد، وإسحاق بن أحمد له أولاد، وعبداللَّه بن أحمد له أولاد، وإبراهيم بن أحمد يدعى بأبي الرّجال له أولاد، وأبي سليمان داود بن أحمد له أولاد، وأبي القاسم عيسى بن أحمد له عقب، وأحمد بن أحمد له أولاد، ولكلّ من هؤلاء ولد وعدد.

مضى ولد أحمد بن داود بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن الجواد.

والعقب من سليمان بن داود بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد في أبي محمّد إسماعيل بن سليمان ومحمّد بن سليمان وموسى بن سليمان. قال أبو الصّقير (2)الجعفريّ: لم يبق من ولد سليمان غير يحيى بن مسلم بن موسى بن سليمان له ولد.

والعقب من [محمّد] الجبليّ بن داود بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ الجواد من داود بن محمّد له عدد وعبداللَّه له ولد بنهرشاوان وإبراهيم هو هيّاج له ولد.

والعقب من محمّد الطّويل بن داود بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن الجواد في إبراهيم ومطرف لهما أولاد لهم أولاد.

والعقب من ولد محمّد النّصريّ بن داود بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن الجواد في عبداللَّه بن النّصريّ وأحمد بن النّصريّ لهما أولاد.

والعقب من ولد جعفر بن داود بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد في عبداللَّه الأغبر والقاسم بن جعفر له أولاد وصبرة بن جعفر له ولد بالبصرة، وعليّ بن جعفر وغيرهم في صح.

والعقب من ولد إبراهيم بن داود بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد في محمّد بن إبراهيم وداود بن إبراهيم لهما أولاد وأولاد أولاد.

والعقب من هارون بن داود بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد في محمّد بن هارون له أولاد وبقيّة.

مضى ولد داود بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد.


1) - ه: في نسخة أخرى لابن أبي جعفر: وبقيّة من ولده وولد ولده خلف وخليف وخليفة.

2) - في العمدة: قال ابن طباطبا: قال أبو صقر.

[أولاد إبراهيم بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم بن

محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر الطّيّار]

والعقب من ولد إبراهيم بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد في أيّوب بن إبراهيم له أولاد منهم موسى بن أيّوب له ولد، وإبراهيم بن أيّوب له عدد وعيسى بن أيّوب له ولد فيهم أعقاب، وجعفر بن إبراهيم له أولاد وعقب، ويحيى ابن إبراهيم بن محمّد بن جعفر له عقب من عليّ بن يحيى، وإبراهيم بن يحيى، ومحمّد بن يحيى، وعبداللَّه بن يحيى لهم أعقاب وأولاد.

والعقب من جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد في محمّد بن جعفر له عدد، وأحمد بن جعفر له بقيّة، موسى بن جعفر فخذ، وعبداللَّه البطين فخذ منهم ببغداد، عليّ بن داود بن جعفر بن عبداللَّه البطين له ولد ببغداد في آخرين.

[أولاد صالح بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد

ابن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر الطّيّار]

والعقب من ولد صالح بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد بن جعفر الطّيّار في حمزة بن صالح له عقب وعدد، وجعفر بن صالح له أولاد، وعبداللَّه بن صالح له أولاد، وإسحاق بن صالح له عقب، وداود الأمير بن صالح له أولاد وبقيّة، وموسى بن صالح، ومحمّد بن صالح، وأحمد بن صالح وعيسى بن صالح، وعبداللَّه ابن صالح.

فأمّا حمزة بن صالح بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم فله عبداللَّه بن حمزة له أولاد، والقاسم بن حمزة له أولاد، وعليّ بن حمزة له أولاد، وجعفر بن حمزة له أولاد. ولم يذكر صاحب الكتاب عقباً لأولاد صالح وذكر غيره ذكر أولاده وعقبه.

وأمّا جعفر بن صالح بن محمّد بن جعفر فله أولاد.

وأمّا عبداللَّه بن صالح فله أولاد.

وأمّا إسحاق بن صالح فله ولدان: محمّد بن إسحاق له ولد، وأحمد بن إسحاق له ولد.

وأمّا داود الأمير بن صالح بن محمّد بن جعفر فله أولاد منهم جعفر بن داود الأمير له ولد وإخوة.

وأمّا موسى بن صالح بن محمّد فله ولدان، سليمان بن موسى له عقب فيهم كثرة، ومحمّد بن موسى له ولد.

وأمّا محمّد بن صالح الأصغر فلولده عدد منهم أبو كندر إدريس بن محمّد الأصغر بن صالح له أولاد، وعبداللَّه بن محمّد الأصغر له ولد، وأبو حمّاد بن محمّد الأصغر.

فأمّا أحمد بن صالح ويعرف بحمدان فله أولاد منهم جعفر بن حمدان وعليّ بن حمدان، وعثمان بن حمدان، وعبيداللَّه بن حمدان، وجبير بن حمدان، لهم أولاد.

وأمّا عيسى بن صالح بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد فله وَلَدٌ وهو محمّد بن عيسى له ولد.

مضى ولد صالح بن محمّد بن جعفر.

[أولاد موسى وإدريس ابني محمّد بن جعفر بن إبراهيم]

والعقب من موسى الهرّاج بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن الجواد في عبداللَّه بن موسى الهرّاج له أولاد وإخوة.

والعقب من ولد إدريس بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن الجواد في العبّاس بن إدريس له عقب وأولاد، وحمزة بن إدريس وأحمد بن إدريس له أولاد وعقب، والحسن بن إدريس له ولد وعقب، ويوسف بن إدريس المحدِّث، روى الحديث وحدّث عنه ابن أبي سعد الورّاق، له ولد، وداود بن إدريس له ولد، وعليّ بن إدريس له عقب. وإبراهيم بن إدريس.

والعقب من ولد العبّاس بن إدريس بن محمّد بن جعفر من الحسن بن العبّاس فيه عدد، وأحمد بن العبّاس، والقاسم الكبّاش بن العبّاس له ولد، وعليّ الجِيلى بن العبّاس له ولد وعدد، وعبداللَّه بن العبّاس، لم يذكره صاحب الكتاب، له ولد.

والعقب من ولد الحسن بن العبّاس بن إدريس بن محمّد بن جعفر من عبدالصّمد بن الحسن من ولده بالموصل. العبّاس بن عبدالصّمد بن الحسن بن العبّاس يعرف بقبيب زوج بنت المجدّر وله ولد، ويعقوب بن الحسن بن العامريّة له ولد، وأبي الطّيّب عيسى له ولد، والحسين بن الحسن له ولد، وإبراهيم بن الحسن له ولد، والقاسم الكبّاش (1)له ولد فيهم عدد وعقب، والحسن بن الحسن له ولد، وأبي العبّاس [ظ] بن الحسن له ولد، ولهم إخوة. لم يذكر صاحب الكتاب الأولاد الّذين من إدريس وإنّما ذكره ابن طباطبا.

وأمّا عليّ الجِيلى بن العبّاس بن إدريس بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد فله أولاد وعقب منهم أحمد بن عليّ أمير الجحفة وإدريس بن عليّ له ولد، والعبّاس بن عليّ له ولد ولهم إخوة.

وأمّا أحمد بن العبّاس بن إدريس بن محمّد فله عبداللَّه بن أحمد، وعبداللَّه بن أحمد له ولد ولهم إخوة.

وأمّا القاسم الكبّاش بن العبّاس بن إدريس فله مطاع بن القاسم.

وأمّا عبداللَّه بن العبّاس بن إدريس فله أحمد بن عبداللَّه والعبّاس بن عبداللَّه.

وأمّا أحمد بن إدريس بن محمّد بن جعفر فله من الولد محمّد بن أحمد له أولاد لهم أعقاب وفيهم عدد، وإدريس بن أحمد له ولد.

وأمّا حمزة بن إدريس بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن الجواد فولده القاسم بن حمزة، وللقاسم بن حمزة وهب بن القاسم له أولاد وإخوة.

وأمّا الحسن بن إدريس بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن الجواد له من الولد إدريس له عقب وعليّ له عقب ..... له عقب.

فأمّا داود بن إدريس بن محمّد بن جعفر فله أحمد بن داود له أولاد وإخوة.

وأمّا يوسف المحدِّث بن إدريس بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم فله أولاد وعقب.

وأمّا إبراهيم بن إدريس بن محمّد بن جعفر فله ولد.


1) - في الهامش: الكبيش. ومثله في العمدة. وسيأتي بعد أسطر: الكباس أيضاً.

وأمّا محمّد بن إدريس بن محمّد له ولد.

وأمّا عليّ بن إدريس بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد فولده محمّد بن عليّ، ولمحمّد بن عليّ بن إدريس الحسن بن محمّد له أولاد منهم عدد.

مضى ولد إدريس بن محمّد بن جعفر.

[أولاد عيسى بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد

ابن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر الطّيّار]

والعقب من ولد عيسى بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر الطّيّار في موسى بن عيسى له أولاد، ومحمّد بن عيسى له ولد، وعبداللَّه البطين وجعفر، قال: له ولد هذا ما ذكره صاحب الكتاب.

وأمّا موسى بن عيسى فله جعفر بن موسى له ولد وإخوة.

وأمّا محمّد بن عيسى فله إبراهيم بن محمّد، وإبراهيم هذا ولده جعفر بن إبراهيم له ولد، وأحمد بن إبراهيم له ولد.

مضى ولد محمّد بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد.

[أولاد عيسى بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه

ابن جعفر الطّيّار]

وأمّا عيسى الخلصيّ بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد بن جعفر الطّيّار، يعرف ولده بالخلصيّين، فعقبه من عبداللَّه بن عيسى [أبي محمّد] وفيه العدد والكثرة، وأحمد له ولد ببرذعة في صح، والحسين له ولد في صح.

والعقب من ولد عبداللَّه بن عيسى الخلصيّ من محمّد بن عبداللَّه وفيه العدد، وعيسى ابن عبداللَّه له عقب فيهم عدد، وإبراهيم بن عبداللَّه له ولد ولده بطبرستان.

والعقب من محمّد بن عبداللَّه بن عيسى الخلصيّ في عبيد (1)اللَّه ابن الطّلحيّة وفيه العدد،


1) - في الفخري: عبد.

ويوسف يقال لولده: العبّاد له عقب، وموسى- ابن الهلاليّة- ابن محمّد، والحسن بن محمّد له ولد فيهم عدد، وأحمد له عقب، وداود بن محمّد له ولد، وعليّ بن محمّد له ولد.

والعقب من عبيداللَّه المعروف بابن الطّلحيّة ابن محمّد بن عبداللَّه بن عيسى الخلصيّ في محمّد الطّويل بن عبيداللَّه له عقب، والحسن بن عبيداللَّه له عقب وعدد، ومن عبدالرّحمان ابن عبيداللَّه، جدّ أبي الصّارم محمّد بن القاسم كان ببغداد، له ولد، وعبداللَّه بن عبيداللَّه له ولد، وصالح بن عبيداللَّه له عقب، وعليّ بن عبيداللَّه له عقب، وجعفر بن عبيداللَّه له عقب.

فأمّا محمّد الطّويل بن عبيداللَّه بن محمّد بن عبداللَّه بن عيسى الخلصيّ فأعقب من ولده عبداللَّه الطّويل بن محمّد الطّويل، منهم هذيل بن عبداللَّه الطّويل، ويوسف بن عبداللَّه الطّويل، ويعقوب بن عبداللَّه الطّويل له أولاد بالموصل، وأحمد بن عبداللَّه الطّويل، والقاسم بن عبداللَّه الطّويل له ولد في الحجاز وغيرها، وموسى بن محمّد الطّويل بن عبيداللَّه له ولدان.

وأمّا الحسن بن عبيداللَّه بن محمّد بن عبداللَّه بن عيسى الخلصيّ فعقبه من عبداللَّه بن الحسن له عقب وعدد، وزيد بن الحسن له ولد، ومحمّد بن الحسن له ولد، وإبراهيم بن الحسن له ولد، وميمون بن الحسن له عقب وأحمد بن الحسن له عقب.

وأمّا عيسى بن عبيداللَّه فله عقب. هذا عن ابن طباطبا.

وأمّا عليّ بن عبيداللَّه ابن الطّلحيّة فله يعقوب بن عليّ له ولد، والقاسم أبو سريرة له ولد، وجعفر.

وأمّا جعفر بن عبيداللَّه ابن الطّلحيّة بن محمّد بن عبداللَّه بن عيسى الخلصيّ فله الحسين بن جعفر له عقب، وتغلب بن جعفر له أولاد.

وأمّا عبداللَّه بن عبيداللَّه ابن الطّلحيّة فله محمّد وسليمان.

وأمّا صالح بن عبيداللَّه ابن الطّلحيّة فله ميمون العابد ابن صالح بالبصرة ولميمون:

أحمد الأعرج.

وأمّا يوسف بن محمّد بن عبداللَّه بن عيسى الخلصيّ فولده يعرفون بالعُبّاد منهم محمّد

العابد له أولاد لهم أعقاب، والحسن بن يوسف العابد له أولاد، وعيسى بن يوسف له أولاد في إخوة لهم.

وأمّا ..... بن محمّد بن عبداللَّه بن عيسى الخلصيّ فولده أبو السّريرة من.

فأمّا أحمد بن محمّد بن عبداللَّه بن عيسى الخليصيّ فولده محمّد وجعفر، ولمحمّد العبّاس، وللعبّاس بن [محمّد بن] أحمد هذا عليّ بن العبّاس بن محمّد بن أحمد وإخوة له.

وأمّا ..... له ولد.

وأمّا موسى ابن الهلاليّة فأبوه محمّد بن عبداللَّه بن عيسى الخلصيّ فولده صبرة بن موسى له ولد، وعليّ بن موسى، ومحمّد بن موسى.

وأمّا الحسن بن محمّد بن عبداللَّه بن عيسى الخلصيّ [فله ولد] منهم الحسين بن الحسن له أولاد، ومحمّد بن الحسن له أولاد، وعبداللَّه بن الحسن له أولاد، وعليّ بن الحسن له أولاد، ويعقوب بن الحسن له أولاد، وميمون بن الحسن له أولاد.

وأمّا داود بن محمّد بن عبداللَّه بن عيسى الخلصيّ فولده عبداللَّه وسليمان.

وأمّا عليّ بن محمّد بن عبداللَّه بن عيسى الخليصيّ فولده الحسين بن عليّ، يلقّب آخذ الكواكب، له أولاد ولهم أعقاب.

والعقب من ولد عيسى بن عبداللَّه بن عيسى الخلصيّ بن جعفر بن إبراهيم بن محمّدابن عليّ بن عبداللَّه الجواد من محمّد بن عيسى له عقب وعدد، وجعفر بن عيسى له عقب، وعبداللَّه بن عيسى له عقب، وإبراهيم بن عيسى له عقب، وسليمان بن عيسى له عقب وإخوة لهم في (صح).

مضى ولد عيسى الخلصيّ بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن الجواد.

[أولاد إسماعيل بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ

ابن عبداللَّه بن جعفر الطّيّار]

والعقب من إسماعيل بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد في إبراهيم بن إسماعيل وفيه العدد والكثرة، ومحمّد الأكبر العالم من إسماعيل الشّعرانيّ له

عقب، ومحمّد الأصغر له ولد وعقب، وأحمد بن إسماعيل له عقب وعدد، وعيسى بن إسماعيل صاحب الجار له عقب وعدد.

والعقب من ولد إبراهيم بن إسماعيل بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد في موسى بن إبراهيم وفيه العدد، ويعقوب بن إبراهيم له عقب [و] عدد، وعيسى ابن إبراهيم له عدد وكثرة وله بقيّة، ويوسف بن إبراهيم له ولد، وإسحاق بن إبراهيم له عقب وعدد، وإدريس بن إبراهيم له ولد، وسليمان بن إبراهيم له ولد، وداود بن إبراهيم، [ومحمّد بن إبراهيم. ه خ].

[أولاد موسى بن إبراهيم بن إسماعيل بن جعفر بن إبراهيم]

والعقب من ولد موسى بن إبراهيم بن إسماعيل بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ ابن الجواد في عبداللَّه بن موسى له عقب، ويعقوب بن موسى يكنّى بأبي اللّيل من ولده أبو عبداللَّه محمّد بن يعقوب كان بنهر البزازين من بغداد بالكرخ لا بقيّة له، وفي عليّ بن موسى الشّاعر (1)فخذ وحده، وفي زيد بن موسى، وفي القاسم بن موسى فخذ وحده وكان عالماً شاعراً، وفي جعفر بن موسى له عقب، وفي صالح بن موسى له عقب، وفي رحمة بن موسى له عقب، وفي محمّد الأكبر بن موسى له عقب، وفي محمّد الأصغر بن موسى له عقب، وفي إدريس بن موسى له أولاد ولهم أولاد، وفي داود بن موسى فخذ وحده ولهم عدد، هذا ما ذكره صاحب الكتاب؛ قال ابن طباطبا: وفي أحمد بن موسى له أولاد.

وأمّا داود بن موسى بن إبراهيم بن إسماعيل فله سليمان بن داود له عدد وعقب، ويحيى بن داود له عقب، ومحمّد بن داود له أولاد، وعليّ بن داود له أولاد، والقاسم بن داود له أولاد، والحسين بن داود له أولاد، وعبداللَّه بن داود له أولاد، وأحمد بن داود الرّفّاد له أولاد.

وأمّا القاسم العالم الشّاعر بن موسى بن إبراهيم بن إسماعيل بن جعفر بن إبراهيم بن


1) - في العمدة: وعليّ الشّاعر بن يعقوب.

محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد فولده مفرج واسمه محمّد له ولد، وميمون بن القاسم له ولد، ومحمّد أبي الكبيش بن القاسم له ولد، وأبو جعفر محمّد بن القاسم له ولد، في إخوة لهم.

وأمّا رحمة بن موسى بن إبراهيم بن إسماعيل بن جعفر بن إبراهيم فولده جعفر بن رحمة؛ وأمّا جعفر بن رحمة فولده محمّد بن جعفر له ولد ويعقوب بن جعفر له ولد.

وأمّا إدريس بن موسى بن إبراهيم بن إسماعيل فولده محمّد بن إدريس الطّويل.

وأمّا زيد بن موسى بن إبراهيم بن إسماعيل بن جعفر فولده محمّد [ظ] بن زيد له عقب وعبداللَّه بن زيد له ولد.

وأمّا عليّ بن موسى بن إبراهيم بن إسماعيل بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد فولده ..... بن عليّ له عقب، والحسين بن عليّ له عقب، وأحمد بن عليّ له عقب.

وأمّا عبداللَّه بن موسى بن إبراهيم بن إسماعيل بن جعفر بن إبراهيم ولده إدريس له عقب، وإسماعيل له عقب، وعليّ له عقب في إخوة لهم.

وأمّا صالح بن موسى بن إبراهيم بن إسماعيل بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ ابن عبداللَّه الجواد فولده عبداللَّه بن صالح له عقب، ومحمّد بن صالح له عقب في إخوة لهم.

وأمّا محمّد الأكبر بن موسى بن إبراهيم بن إسماعيل بن جعفر بن إبراهيم فولده عبداللَّه ابن محمّد الأكبر وحده، ولعبداللَّه بن محمّد الأكبر محمّد بن عبداللَّه له عقب، والحسن بن عبداللَّه له ولد.

وأمّا محمّد الأصغر بن موسى بن إبراهيم فولده يعقوب بن محمّد له عقب، وعليّ بن محمّد له عقب، وداود بن محمّد له عقب.

مضى ولد موسى بن إبراهيم بن إسماعيل.

[أولاد يعقوب وإسحاق ابني إبراهيم بن إسماعيل بن جعفر بن إبراهيم]

والعقب من يعقوب بن إبراهيم بن إسماعيل بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن

عبداللَّه الجواد فولده القاسم صاحب الحاير [ظ] (1)بن يعقوب له عقب وعدد، ومحمّد بن يعقوب له عقب وعدد، وعبداللَّه بن يعقوب له عقب، والحسن بن يعقوب له عقب، وعليّ بن يعقوب له عقب، وصالح بن يعقوب له ولد ......

وأمّا إسحاق بن إبراهيم بن إسماعيل بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد فعقبه من إبراهيم بن إسحاق له عدد وثروة وكثرة، ومحمّد بن إسحاق له ولد.

وأمّا إبراهيم بن إسحاق بن إبراهيم بن إسماعيل بن جعفر بن إبراهيم فلعقبه عدد وثروة وكثرة منهم عليّ بن إبراهيم له عقب، وأبو محمود محمّد بن إبراهيم بن إسحاق له ولد، وجعفر ولده عبداللَّه الأفوه بن جعفر له عقب، وداود يلقّب بأبي البريغيث (2)له عقب، وأحمد بن إبراهيم بن إسحاق أعقب، وإسماعيل بن إبراهيم بن إسحاق له عقب، والحسن بن إبراهيم له عقب، وأبوالحسن بن إبراهيم له ولد.

ومحمّد بن إسحاق بن إبراهيم بن إسماعيل بن جعفر ولده عبيداللَّه بن محمّد.

[بقيّة أولاد إسماعيل بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن

عبداللَّه بن جعفر الطّيّار]

وإدريس (3)بن إسماعيل له العبّاس بن إدريس له ولد.

وصالح بن إسماعيل بن جعفر له أبو طالب بن صالح له ولد. ويوسف بن إسماعيل بن جعفر له سليمان بن يوسف له ولد وإخوة.

وداود بن إبراهيم بن إسماعيل بن جعفر له عليّ بن داود له ولد وإخوة. قال الدّمشقيّ الجعفريّ: إنّ ولد داود بن إبراهيم كانوا بمصر وانقرضوا.

وأمّا عيسى بن إسماعيل بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد فعقبه في أبي محمّد عبداللَّه، وأحمد بن عيسى وإسماعيل بن عيسى ومحمّد بن عيسى ويعقوب بن


1) - في المجدي: صاحب الجار.

2) - في المجدي: يلقّب برغوثا.

3) - لعلّ الصّواب ابن إبراهيم بن إسماعيل.

عيسى. قال الدّمشقيّ: انقرض ولد يعقوب، وأمّا إخوته فلكلّ واحد من ولده انتشار وأعقاب.

والعقب من ولد أحمد بن إسماعيل بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد من إسماعيل بن أحمد، ولإسماعيل هذا أحمد وإبراهيم.

والعقب من ولد محمّد الأكبر بن إسماعيل بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن الجواد من جماعة منهم موسى بن محمّد له عقب وعبداللَّه بن محمّد له عقب وعيسى (1)بن محمّد له ولد وأحمد بن محمّد له عقب وعبيداللَّه بن محمّد له عقب وعبدالعزيز بن محمّد له ولد.

وأمّا محمّد الأصغر بن إسماعيل بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ فولده عبداللَّه، ذكر صاحب الكتاب أنّ له عقباً، وعيسى.

مضى ولد إسماعيل بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد.

[أولاد يوسف بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن

عبداللَّه بن جعفر الطّيّار]

والعقب من ولد يوسف بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد بن جعفر في الأمير أبي عليّ محمّد بن يوسف وفيه العدد، وفي إبراهيم بن يوسف له عقب.

والعقب من ولد الأمير أبي عليّ محمّد بن يوسف في الأمير أبي حمّاد أحمد بن محمّد له عقب وعدد، وفي إدريس بن محمّد الأمير له عقب، وفي جعفر بن محمّد الأمير، وفي أحمد ابن محمّد الأمير وهو الأصغر (2)له عقب، وفي عبدالملك البطليّ، وفي حمزة بن محمّد الأمير، وفي سليمان الأمير بن محمّد الأمير له عدد، وفي يعقوب له أولاد، وفي عبداللَّه بن محمّد الأمير له أولاد، وفي هارون بن محمّد الأمير له أولاد وبقيّة، وفي يحيى بن محمّد الأمير له ولد، وفي العبّاس بن محمّد الأمير له عقب وعدد، وفي يوسف بن محمّد الأمير له ولد،


1) - وفي العمدة: وعليّ ويحيى.

2) - ن: الأكبر. فصوّبناه وفق ما سيأتي.

وفي عبدالصّمد بن محمّد الأمير له عقب، وفي عبداللَّه بن محمّد الأمير له عقب، وفي إسحاق بن محمّد الأمير لم يذكره صاحب الكتاب، وفي صالح بن محمّد الأمير، وفي القاسم بن محمّد الأمير وفي إسماعيل بن محمّد الأمير، وفي عيسى بن محمّد الأمير وفي موسى بن محمّد الأمير، وفي عليّ بن محمّد الأمير لم يذكرهم (1)صاحب الكتاب.

فأمّا أحمد الأكبر أبو حمّاد الأمير بن محمّد الأمير بن يوسف لم يذكر [المصنِّف] له عقباً فولده محمّد بن أحمد أمير المدينة له عقب، وإسحاق بن أحمد له أولاد لهم عقب، وعليّ بن أحمد له عقب.

وأمّا إسحاق الأمير الّذي بنى سور المدينة بن محمّد الأمير بن يوسف فولده محمّد بن إسحاق له ولد، وعبداللَّه بن إسحاق له عقب، والحسن (2)- وقيل الحسين- بن إسحاق له عقب.

وأمّا جعفر بن محمّد الأمير بن يوسف فولده أبو عبداللَّه محمّد الأمير بن جعفر فيه خير وستر له عقب، ويوسف بن جعفر له عقب.

وأمّا صالح بن محمّد الأمير بن يوسف فولده محمّد بن صالح له ولد، وإسحاق بن صالح له ولد.

وأمّا القاسم الأمير بن محمّد الأمير بن يوسف فولده أبو أحمد عبداللَّه بن القاسم له ولد، وأحمد بن القاسم أمير المروة له عقب.

وأمّا سليمان الأمير بن محمّد الأمير بن يوسف فولده محمّد بن سليمان له عقب وأحمد ابن سليمان له عقب.

وأمّا يحيى بن محمّد الأمير بن يوسف فولده يوسف بن يحيى له ولد.

وأمّا إدريس بن محمّد الأمير بن يوسف فولده إسحاق بن إدريس له عقب فيهم عدد،


1) - كان ابن طباطبا كرّر قوله لم يذكره صاحب الكتاب بعد كلّ الأسماء الواردة بعد إسحاق. وأضاف العمري في المجدي وابن عِنبه في العمدة: وأبو عبداللَّه محمّد بن محمّد صاحب المروة.

2) - ومثله في المجدي.

ومحمّد أبو عبداللَّه الأكبر بن إدريس له ولد، ومحمّد القلنفيّ له عقب، وأبو جعفر محمّد له عقب، ومحمّد الرّوميّ له عقب ابن إدريس.

وأمّا عبداللَّه بن محمّد الأمير بن يوسف فولده عليّ بن عبداللَّه له أولاد وعقب، وإسماعيل بن عبداللَّه له عقب، وعبدالملك بن عبداللَّه له عقب، وعبيداللَّه بن عبداللَّه البطليّ له ولد.

وأمّا هارون بن محمّد الأمير بن يوسف بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر فولده محمّد بن هارون له أولاد وعليّ بن هارون له أولاد، و ..... بن هارون له أولاد.

وأمّا العبّاس بن محمّد الأمير فولده يعقوب بن العبّاس ويوسف بن العبّاس لهما أولاد وعقب، وأحمد بن العبّاس له ولد، وإسحاق بن العبّاس له ولد، وإسماعيل بن العبّاس له عقب، ومحمّد بن العبّاس له عقب.

وأمّا يعقوب بن محمّد الأمير بن يوسف بن جعفر فولده عليّ بن يعقوب له ولد.

وعبدالصّمد بن محمّد الأمير بن يوسف له أولاد.

وأمّا عيسى بن محمّد الأمير بن يوسف فولده عليّ بن عيسى له ولد.

وأمّا عبدالملك بن محمّد الأمير بن يوسف فولده عليّ بن عبدالملك له ولد، وصالح.

وأمّا موسى بن محمّد الأمير بن يوسف فله ولد عبدالصّمد بن موسى وجعفر بن موسى.

وأمّا إسماعيل بن محمّد الأمير بن يوسف فولد [ه] أحمد وعليّ.

وأمّا أحمد الأصغر بن محمّد الأمير بن يوسف فولده يحيى بن أحمد، وليحيى بن أحمد أولاد.

وأمّا إبراهيم بن يوسف بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ فعقبه من محمّد بن إبراهيم له عقب، وأحمد بن إبراهيم له ولد، وعليّ بن إبراهيم، وأمّا محمّد بن إبراهيم بن يوسف فعقبه من عليّ الأعمش بن محمّد له ولد، وعليّ المعشوق بن محمّد له ولد.

مضى ولد يوسف بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد بن جعفر الطّيّار.

[أولاد إبراهيم وعبداللَّه ابني جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ

ابن عبداللَّه بن جعفر الطّيّار]

والعقب من ولد إبراهيم بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد بن جعفر في جعفر بن إبراهيم ومنه في إبراهيم بن جعفر وموسى بن جعفر وعبداللَّه بن جعفر وهارون بن جعفر وعبداللَّه بن جعفر، وأحمد بن جعفر. منهم ببغداد أبو يعلى محمّد بن الحسن بن حمزة بن جعفر بن العبّاس بن إبراهيم بن جعفر بن إبراهيم بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد بن جعفر بن أبي طالب- فقيه على مذهب الإماميّة- الأطروش ببغداد له ولد، وعمّه الحسين بن حمزة بن جعفر بن العبّاس له ولد، وعقيل بن حمزة بن جعفر بن العبّاس بجرجان.

والعقب من ولد عبداللَّه بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد، يقال لهم: الفَرْشيّون (1)، في محمّد بن عبداللَّه له عقب، وعليّ بن عبداللَّه وفي حمزة بن عبداللَّه ولده بطبرستان، وفي إسحاق بن عبداللَّه من ولده عليّ بن أبي الحديد الحسن بن محمّد بن القاسم بن محمّد بن إسحاق بن عبداللَّه الفرشيّ نقيب الموصل لا بقيّة له.

فأمّا محمّد بن عبداللَّه بن جعفر بن إبراهيم فولده جعفر بن محمّد له أولاد بمصر منهم عبداللَّه ساطورة بن جعفر بن محمّد له عقب، ومحمّد بن جعفر له عقب بمصر، والحسن (2)ابن جعفر.

وأمّا عليّ بن عبداللَّه بن جعفر بن إبراهيم [فمن] ولده حمزة المكفوف بن محمّد بن عليّ ابن عبداللَّه بن جعفر بن إبراهيم له محمّد بن حمزة يعرف بابن المحمّديّة، والقاسم بن حمزة في آخرين في مصر.


1) - انظر ما تقدّم في بداية نسب أولاد جعفر الطّيّار.

2) - في العمدة: والقاسم.

وأمّا حمزة بن عبداللَّه الفرشيّ بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد ابن جعفر الطّيّار فولده بطبرستان محمّد وحمزة وهما في صح.

مضى ولد عبداللَّه الفرشيّ بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد.

[أولاد موسى وداود ابني جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن علي

ابن عبداللَّه بن جعفر الطّيّار]

والعقب من ولد موسى الخفافيّ بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد بن جعفر من الحسين بن موسى ولده بمصر، والحسن بن موسى ولده بالمغرب والمدينة، وعليّ بن موسى له أولاد هذا ما ذكره صاحب الكتاب. قال ابن طباطبا:

فأمّا الحسين بن موسى الخفافيّ فولده عبداللَّه بن الحسين له ولد بمصر، وعليّ بن الحسين وعبيداللَّه بن الحسين.

وأمّا الحسن بن موسى الخفافيّ فولده يوسف بن الحسن ومحمّد وعليّ، وليوسف بن الحسن بن موسى الخفافيّ عليّ، ويلقّب بقطاة، ولده بالقيروان، وأولاد الحسن بالمغرب وهم من نسب القطع في صح.

وأمّا عليّ بن موسى الخفافيّ فله أحمد بن عليّ له ولد، والحسن بن عليّ.

والعقب من ولد داود بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد في محمّد ابن داود، ومنه في إبراهيم بن محمّد، له أولاد منهم الحبشيّ محمّد بن إبراهيم.

[أولاد يعقوب بن جعفر بن إبراهيم]

والعقب من ولد يعقوب بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد بن جعفر الطّيّار في القاسم بن يعقوب إليه ينتسب هذا البطن يقال لهم القاسميّون، ومن القاسم بن يعقوب في عليّ بن القاسم فخذ كبير فيه عدد، ومحمّد بن القاسم فخذ أيضاً، وجعفر بن القاسم فخذ أيضاً.

فأمّا عليّ بن القاسم بن يعقوب بن جعفر فأعقب من ولده سليمان بن عليّ فخذ وحده، وأبو عبداللَّه محمّد بن عليّ فخذ وحده، وعبداللَّه بن عليّ له أولاد، وحمزة بن عليّ له أولاد وعقب، وميمون بن عليّ له أولاد، وداود بن عليّ له عقب، وعيسى بن عليّ له ولد، وإسحاق بن عليّ له عقب، والحسين بن عليّ قال: له ولد. هذا الّذي ذكره صاحب الكتاب، قال ابن طباطبا: فأمّا سليمان بن عليّ بن القاسم بن يعقوب بن جعفر بن إبراهيم ابن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد بن جعفر الطّيّار فأعقب من عليّ بن سليمان له عقب ومحمّد بن سليمان له أولاد وميمون بن سليمان له عقب وأحمد بن سليمان له عقب وأولاد.

وأمّا أبو عبداللَّه محمّد بن عليّ بن القاسم بن يعقوب بن جعفر بن إبراهيم فأعقب من عبّاس بن أبي عبداللَّه محمّد له عقب وأولاد، ..... له عقب وأولاد، ومن القاسم بن أبي عبداللَّه له أولاد، ومن يعقوب بن أبي عبداللَّه له أولاد.

وأمّا عبداللَّه بن [عليّ بن] القاسم فولده حنظلة وصبرة.

وأمّا إسحاق [بن عليّ] بن القاسم فولده عليّ بن إسحاق له عقب وأولاد، ومحمّد بن إسحاق له ولد.

وأمّا حمزة بن عليّ بن القاسم بن يعقوب بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد فله سليمان بن حمزة له ولد وإخوة.

وأمّا داود بن عليّ بن القاسم بن يعقوب فله من الولد محمّد له ولد، وإدريس والقاسم [ظ] وزبيق [ظ].

وأمّا محمّد بن القاسم بن يعقوب بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد فولده أبو الفاتك يحيى بن محمّد بن القاسم ويعقوب بن محمّد، فأمّا أبو الفاتك يحيى بن محمّد بن القاسم فولده محمّد بن أبي الفاتك له عدد فيهم عدد، وسليمان بن أبي الفاتك له ولد، وأبو الحسن حنظلة بن أبي الفاتك له عقب وأمّا يعقوب بن محمّد بن القاسم بن يعقوب فله أولاد منهم أبو جَدية [ظ] بن يعقوب بن محمّد له عقب، ويوسف ابن يعقوب بن محمّد له أولاد، وسليمان بن يعقوب بن محمّد له أولاد وإخوة لهم عدد.

وأمّا جعفر بن القاسم بن يعقوب بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد فولده سليمان بن جعفر ومنه ..... بن سليمان، وقاسم بن جعفر بن القاسم له من الولد مسلم [ظ] بن القاسم له ولد وإخوة، ويعقوب بن جعفر له ولد، والحسين بن جعفر بن القاسم له ولد، ويوسف بن جعفر بن القاسم له ولد.

مضى ذكر ولد جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد.

[أولاد عبيداللَّه ويحيى ابني إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن

عبداللَّه بن جعفر الطّيّار]

والعقب من ولد عبيداللَّه بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد في إبراهيم بن عبيداللَّه له عقب فيهم كثرة، ومحمّد بن عبيداللَّه لم يذكره صاحب الكتاب، وعليّ بن عبيداللَّه ذكره صاحب الكتاب.

والعقب من إبراهيم بن عبيداللَّه بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد في الحسين بن إبراهيم وعليّ بن إبراهيم لم يذكره صاحب الكتاب.

فأمّا الحسين بن إبراهيم بن عبيداللَّه بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجوادفولده محمّد بن الحسين وجعفر بن الحسين ببخارا، فأمّا محمّد بن الحسين بن إبراهيم بن عبيداللَّه فولده أبو الحسين أحمد بن محمّد وعليّ بن محمّد، فأمّا أبو الحسين أحمد بن محمّد ابن الحسين بن إبراهيم بن عبيداللَّه فولده الرّضا وحمزة والحسين ومحمّد، وأمّا عليّ بن محمّد بن الحسين بن إبراهيم بن عبيداللَّه بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد فولده بترنجة منهم الحسين بن عليّ بسارية له ولد ..... عليّ له ولد، وزيد بن عليّ له ولد، وأبو جعفر محمّد بن عليّ له ولد.

وأمّا عليّ بن إبراهيم بن عبيداللَّه بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد بن جعفر الطّيّار فولده محمّد بن عليّ وعبيداللَّه بن عليّ، فأمّا محمّد بن عليّ بن إبراهيم بن عبيداللَّه فكان له رئاسة بدمشق وكان ذا مال جزيل، ومن تزوّج إليه من العلويّين أثرى

وحسنت حاله وماله، وولده عبيداللَّه بن محمّد أبو طالب، وأبو القاسم له بنات، فأمّا عبيداللَّه بن محمّد بن عليّ بن إبراهيم بن عبيداللَّه فولده الحسن بن عبيداللَّه بمصر له أولاد، وأبو عبداللَّه محمّد له ولد، وأبوالفضل جعفر، وأبو جعفر محمّد، وأبوالقاسم الحسين [والقاسم].

فأمّا محمّد بن عبيداللَّه بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد بن جعفر الطّيّار فولده إبراهيم بن محمّد له عقب بالمغرب في صح.

مضى ولد عبيداللَّه بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ.

وأمّا يحيى بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد بن جعفر الطّيّار [فولده.

ه] قال ابن أبي جعفر: إبراهيم بن يحيى له أولاد وبقيّة، وجعفر بن يحيى له ولد وبقيّة وقال غيره: ويحيى بن يحيى له ولد، وقال الدّمشقيّ الجعفريّ في كتابه: ولد يحيى بن إبراهيم بطبرستان يعرفون بآل أبي الهيّاج.

[أولاد عيسى بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر الطّيّار]

والعقب من ولد عيسى بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد بن جعفر الطّيّار في محمّد ابن عيسى [المطبقيّ] ومنه في إبراهيم بن محمّد له عدد، والعبّاس بن محمّد له عدد، وأحمد ابن محمّد له عقب، وإسحاق وعليّ ويحيى.

والعقب من ولد إبراهيم بن محمّد بن عيسى بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر الطّيّار في جعفر بن إبراهيم يقال له المستجاب الدّعوة له أعقاب، وأحمد بن إبراهيم وعليّ ابن إبراهيم.

[أولاد جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عيسى]

والعقب من ولد جعفر المستجاب الدّعوة بن إبراهيم بن محمّد بن عيسى بن محمّد بن عليّ بن الجواد في أبي أحمد هو حمزة بن جعفر المستجاب الدّعوة، وأبي الفضل العبّاس ابن جعفر، وأبي القاسم الحسين بن جعفر، وأبي إسحاق محمّد بن جعفر المستجاب الدّعوة.

[أمّا أبو أحمد حمزة] فأعقب من ولده أبو محمّد عليّ الشّيخ بن حمزة بن جعفر

المستجاب الدّعوة له بقيّة ولد ببغداد، والحسن بن حمزة بن جعفر المستجاب الدّعوة كان ذا ولد ببغداد، وانقرض.

فأمّا أبوالفضل العبّاس بن المستجاب الدّعوة فمن ولده أبوالفضل أحمد القصير بن الحسين الأحول القصير بن عليّ بن العبّاس بن جعفر المستجاب الدّعوة [لم يبق] له بقيّة، وانقرض ولد العبّاس بن جعفر المستجاب الدّعوة.

فأمّا أبوالقاسم الحسين بن جعفر المستجاب الدّعوة بن إبراهيم بن محمّد بن عيسى بن محمّد بن عليّ فأعقب من ولده أبوالحسن عليّ بن الحسين لم يبق منه غير غلام وهو ابن أبي العلاء محمّد الأعور بن زيد بن عليّ بن الحسين بن جعفر المستجاب الدّعوة، وأبو عبداللَّه محمّد بن أبي القاسم الحسين بن جعفر المستجاب الدّعوة ولده أبو تغلب عليّ ابن أبي عبداللَّه محمّد بن الحسين بن جعفر المستجاب الدّعوة فله ولد وعقب.

وأبو إسحاق محمّد بن جعفر المستجاب الدّعوة بن إبراهيم بن محمّد بن عيسى بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد بن جعفر الطّيّار فولده أبو محمّد الحسن بن أبي إسحاق، وأبوالحسين عليّ بن أبي إسحاق بقيت له بنت ببغداد، وأمّا أبو محمّد الحسن بن أبي إسحاق محمّد بن جعفر المستجاب الدّعوة ولده أبو إسحاق أحمد بن الحسن يلقّب بأبي الدّويد له عقب، والحسين بن الحسن يعرف بأبي خُلسة له ولدان، فأمّا أبو الدّويد أحمد ابن الحسن بن أبي إسحاق محمّد بن جعفر المستجاب الدّعوة فولده أبو طالب المحسن بن ابي الدُّويد أحمد، يعرف بقنارة، له ولد، وأبوالحسن عليّ بن الهاشميّة ابن أبي الدّويد، ومحمّد أبو تغلب بن أبي الدّويد كان له ولد. وأمّا الحسين المعروف بابن الخلسة بن الحسن بن أبي إسحاق محمّد بن جعفر المستجاب الدّعوة فولده أبو يعلى حمزة وأبوالعبّاس عبداللَّه.

[أولاد أحمد وعليّ ابني إبراهيم بن محمّد بن عيسى بن محمّد بن عليّ

ابن عبداللَّه بن جعفر الطّيّار]

وأمّا أحمد بن إبراهيم بن محمّد بن عيسى بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد فعقبه

الباقي من أبي الخطّاب زيد بن القاسم بن محمّد بن أحمد بن إبراهيم [وحده. ه خ]، ولأبي الخطّاب الحسن بن أبي الخطّاب له ولد ببغداد.

وأمّا عليّ بن إبراهيم بن محمّد بن عيسى بن محمّد بن عليّ بن الجواد فلم يذكره صاحب الكتاب وولده أبوالفضل محمّد بن عليّ وأبو عبداللَّه محمّد بن عليّ منهم عليّ الضّرير بن أبي هاشم عيسى بن أبي الفضل محمّد بن عليّ بن إبراهيم له أولاد، وأمّا محمّد بن عليّ بن إبراهيم فله عليّ بن محمّد.

[أولاد العبّاس بن محمّد بن عيسى بن محمّد بن عليّ

ابن عبداللَّه بن جعفر الطّيّار]

والعقب من ولد العبّاس بن محمّد بن عيسى بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر الطّيّار في محمّد بن العبّاس ومنه في أحمد بن محمّد له عدد، وفي جعفر بن محمّد، وفي عليّ ابن محمّد، وفي العبّاس بن محمّد، لم يذكره صاحب الكتاب، وهو سيِّدهم والعقب الكثير منه، وفي عيسى بن محمّد لم يذكره صاحب الكتاب.

فأمّا أحمد بن محمّد بن العبّاس بن محمّد بن عيسى بن محمّد من ولده حمزة بن أحمد وعيسى بن أحمد، منهم أبوالعبّاس محمّد بن حمزة بن أحمد بن محمّد بن العبّاس كان فقيهاً بباب [خ: بدرب] الشّعير من بغداد يعرف بابن ميمونة.

وأمّا عليّ بن محمّد بن العبّاس، فمن ولده حمزة بن أحمد بن محمّد بن عليّ بن محمّد بن العبّاس.

وأمّا جعفر بن محمّد بن العبّاس بن محمّد بن عيسى بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد فله ولد، منهم عبداللَّه له ولد وغيره.

وأمّا عيسى بن محمّد بن العبّاس بن محمّد بن عيسى بن محمّد بن عليّ بن الجواد فولده محمّد بن عيسى له ولد.

وأمّا العبّاس بن محمّد بن العبّاس بن محمّد بن عيسى فعقبه من أحمد بن العبّاس ومنه في محمّد أبي الحسين [بن أحمد] بن العبّاس الأكبر، ومحمّد أبي عليّ الأصغر [بن أحمد]

ابن العبّاس ومحمّد أبي الحسن الأوسط ومحمّد أبي جعفر. فأمّا محمّد أبوالحسين الأكبر ابن أحمد بن العبّاس بن محمّد بن العبّاس بن محمّد بن عيسى فمن ولده [ه] ميمون بن جعفر بن محمّد أبي الحسين بالكوفة له عقب وإخوة. وأمّا أبو عليّ محمّد [الأصغر] بن أحمد بن العبّاس بن محمّد بن العبّاس بن محمّد بن عيسى بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد بن جعفر الطّيّار فله أحمد الجزر (1)بن أبي عليّ له أبوالطّيب محمّد بن أحمد الجزر وعليّ (2)بن محمّد بن الجزر، ومنهم عليّ بن حمزة بن عليّ بن أبي عليّ محمّد بن أحمد بن العبّاس. وأمّا أبو جعفر محمّد بن أحمد بن العبّاس له ولد (3).

[أولاد أحمد بن محمّد بن عيسى بن محمّد بن عليّ

ابن عبداللَّه بن جعفر الطّيّار]

والعقب من أحمد بن محمّد بن عيسى بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد بن جعفر الطّيّار من حمزة بن أحمد، والعقب من حمزة بن أحمد بن محمّد بن عيسى من أحمد بن حمزة والقاسم بن حمزة [ومحمّد بن حمزة بن أحمد بن محمّد بن عيسى. خ ه].

والعقب من أحمد بن حمزة بن أحمد بن محمّد بن عيسى بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد بن جعفر الطّيّار (من عليّ بن حمزة وأحمد بن حمزة) (4)ومنه في حمزة بن أحمد والقاسم ابن أحمد ومحمّد بن أحمد.

فأمّا حمزة بن أحمد بن حمزة بن أحمد بن محمّد بن عيسى فولده عليّ بن حمزة وجعفر ابن حمزة والحسن بن حمزة في جريدة الكوفيّين، منهم حمزة يلقّب الزّهر بن جعفر بن حمزة بن أحمد بن حمزة بن [أحمد بن] (5)محمّد بن عيسى بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه


1) - في العمدة: الجرز.

2) - في العمدة: وعليّ ومحمّد.

3) - قال ابن عنبة: ولم يذكر ابن طباطبا عقب أبي الحسن الأوسط.

4) - كذا في النّسخة ولم أهتد إلى وجه الأمر وينبغي أن يكون التّعبير هكذا: الطّيّار من حمزة بن أحمدوالقاسم بن أحمد ومحمّد بن أحمد.

5) - [هذا من سائر المصادر].

الجواد له عقب وأولاد بالكوفة، فأمّا عليّ بن حمزة بن أحمد بن حمزة بن أحمد بن محمّد بن عيسى فمن ولده أبوالحسن أحمد يلقّب دويك بن عليّ بن حمزة.

وأمّا القاسم بن حمزة بن أحمد بن محمّد بن عيسى بن محمّد بن عليّ بن الجواد فولده حمزة بن القاسم منهم حمزة بن عليّ بن الحسين بن حمزة بن القاسم له بقيّة ببغداد، وأبو طاهر أحمد بن القاسم بن حمزة من ولده ابن البصريّة محمّد بن أحمد بن القاسم له بقيّة ولد، وأبو طالب محمّد بن القاسم بن حمزة بن أحمد بن محمّد بن عيسى بن محمّد من ولده الحسن له أبو عليّ أحمد النّائح بالبصرة بن أبي طالب محمّد بن القاسم له ولد يلقّب:

زنفيلحة [ه: انفليجة] بن أبي طالب محمّد بن القاسم له ولد.

هؤلاء ولد عيسى بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد بن جعفر الطّيّار.

[أولاد عبداللَّه بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر الطّيّار]

والعقب من عبداللَّه أبي الكرّام بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد في [أبي الحسن] داود بن عبداللَّه وفيه الكثرة من ولده والعدد، وإبراهيم بن أبي الكرّام له عقب، ومحمّد أبي الكرام الأصغر بن أبي الكرّام عبداللَّه بن محمّد يدعي بأحمر عينه له أعقاب وأولاد فيهم كثرة وعدد.

والعقب من ولد داود [الطّيّب] بن عبداللَّه أبي الكرّام من عليّ [المحدِّث] بن داود وفيه عدد وكثرة، وسليمان بن داود أعقب، ومحمّد بن داود أعقب، هذا ما ذكره صاحب الكتاب، وعبداللَّه بن داود له عقب.

فأمّا عليّ بن داود بن أبي الكرّام، فأعقب من ولده أبو عبداللَّه الحسين الثّائر بقزوين له بقيّة صالحة، ومحمّد بن عليّ له عقب.

والعقب من ولد الحسين الثّائر بقزوين ابن عليّ بن داود بن أبي الكرّام في أحمد يعرف بالفاميّ بن الحسين له عقب، [والحسين (1)] بن الحسين لا بقيّة له، وحمزة بن الحسين


1) - كان في الأصل بياضاً وأخذناه من العمدة.

ولده بالشّاش، ومحمّد بن الحسين ولده [بمراغة].

قال ابن طباطبا: فأمّا أحمد المعروف بالفاميّ بن الحسين الثّائر بقزوين ابن عليّ بن داود بن أبي الكرّام فمن ولده عبيداللَّه بن أحمد له ولد بقزوين، والحسين بن أحمد [له] ولد بالأهواز، وأبو جعفر عبداللَّه (1)بن أحمد بفارس، وطاهر بن أحمد له عقب، وجعفر بن أحمد له عقب.

وأمّا سليمان بن داود بن أبي الكرّام فعقبه من جعفر بن سليمان وأحمد له ولد منهم أحمد ابن جعفر بن سليمان بطبرستان له أولاد.

وأمّا محمّد بن داود بن أبي الكرّام فولده عبداللَّه بن محمّد له عقب، ذكر [أبو نصر] البخاريّ أنّ فتنة وقعت بجرجان بسبب رجل ذكر أ نّه عليّ بن محمّد بن جعفر بن محمّد ابن داود بن أبي الكرّام، وأنّ جماعة من الطّالبيّين يشهدون بصحّة نسبه وآخرين يدفعونه، وهذا الرّجل لا أصل له الآن. والعقب من محمّد بن داود من عبداللَّه وحده.

فأمّا عبداللَّه بن داود بن أبي الكرّام فعقبه من داود بن عبداللَّه له عقب.

والعقب من أبي الكرّام محمّد الأصغر أحمر عينه بن أبي الكرّام عبداللَّه بن محمّد بن عليّ بن الجواد في إبراهيم بن محمّد وعبداللَّه وداود، وزاد غير صاحب الكتاب: عليّ بن محمّد (2)ولده القاسم بسمرقند، فأمّا إبراهيم بن أبي الكرّام محمّد أحمر عينه الأصغر بن أبي الكرّام فعقبه من أحمد بن إبراهيم، ولده يعرفون ببني ساطورة، له عقب بجرجان وغيرها، ومحمّد بن إبراهيم له عقب، وإسماعيل بن إبراهيم له عقب، وأمّا عبداللَّه بن محمّد أحمر عينه أبي الكرّام الأصغر بن أبي الكرّام عبداللَّه بن محمّد بن عليّ الجواد فعقبه من سليمان ابن عبداللَّه (3)يعرف بشاشان له عقب بمصر، ويحيى بن عبداللَّه له عقب بصعدة [باليمن]، ومحمّد بن عبداللَّه [يعرفون ببني شاشان. ه] له أولاد.


1) - وفي العمدة: وأبو عبداللَّه جعفر. والمثبت هو الأرجح.

2) - وفي العمدة سليمان هذا هو ابن عبداللَّه بن محمّد بن داود.

3) - كذا، وفي العمدة نقلًا عن هذا الكتاب: على ولده.

وأمّا إبراهيم بن عبداللَّه أبي الكرّام بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد بن جعفر الطّيّار فعقبه من عبداللَّه بن إبراهيم له عقب من جعفر بن عبداللَّه بمصر، وجعفر بن إبراهيم له ولد بمصر، وإسماعيل بن إبراهيم ولده عبداللَّه بالرّيّ، وأبي عليّ محمّد بن إبراهيم له ولد، ومحمّد الأصغر له أولاد.

مضى ولد أبي الكرّام عبداللَّه بن محمّد بن عليّ بن الجواد.

هذا ما ذكره صاحب الكتاب من ولد محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد بن جعفر الطّيّار.

[أولاد يحيى بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر بن أبي طالب]

والعقب من ولد يحيى بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد من جعفر بن يحيى وإبراهيم ابن يحيى والعبّاس بن يحيى.

فأمّا جعفر بن يحيى بن محمّد بن عليّ بن الجواد فأعقب من محمّد بن جعفر من ولده عبداللَّه بن محمّد والقاسم بن محمّد لهما أولاد وهم في صح.

وأمّا إبراهيم بن يحيى بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد فعقبه من أحمد بن إبراهيم له ولد، ومحمّد بن إبراهيم له ولد، وعون بن إبراهيم له ولد.

وأمّا العبّاس بن يحيى بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد فولده أحمد (1)بن العبّاس، ذكره شبل بن تكين مولى باهلة البصريّ النّسّابة، أحمد توفّي بمصر سنة سبع ومأتين ولم يخلّف ولداً غير زينب بنت أحمد.

مضى ولد محمد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد بن جعفر الطيّار.

[أولاد إسحاق الأشرف بن عليّ بن عبداللَّه الجواد]

والعقب من ولد إسحاق بن عليّ بن عبداللَّه الجواد بن جعفر الطّيّار في سبعة رجال في


1) - في العمدة: يحيى.

محمّد الأصغر المعروف بالعنطوان، وفي محمّد الأكبر (1)، وفي عبداللَّه الأصغر فخذ له عقب بمصر ونصيبين وغيرها، [وفي عبداللَّه الأكبر فخذ. ه] وفي عبيداللَّه له عقب، وفي الحسن ابن إسحاق له عدد، وفي [أبي الفضل] جعفر بن إسحاق له عدد في ولده وكثرة، وفي حمزة بن إسحاق له عدد وفي ولده ثروة وأعيان، أغفل صاحب الكتاب ذكره وذكر عقبه.

[أولاد جعفر بن إسحاق بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر بن أبي طالب]

والعقب من ولد جعفر بن إسحاق الأشرف في عبداللَّه فخذ كثير، وعبداللَّه الأصغر له عقب بمصر ونصيبين، وعليّ المرجّى له عقب بمصر، منهم أبو محمّد بن جعفر له بقيّة بسمرقند.

فأمّا عبداللَّه الأكبر بن جعفر بن إسحاق الأشرف فأعقب محمّداً وهو العمشليق [بن جعفر بن عبداللَّه].

والعقب من محمّد العمشليق بن جعفر بن عبداللَّه بن جعفر بن إسحاق الأشرف من عليّ بن العمشليق، وأحمد بن محمّد، والحسن بن محمّد له عقب بسمرقند وبخارا، والحسين بن محمّد له عقب.

والعقب من ولد عليّ بن محمّد العمشليق بن جعفر بن عبداللَّه بن جعفر بن إسحاق الأشرف في أبي عيسى محمّد الشّاهد بالكوفة وفي أبي الطّيّب محمّد وفي أبي عبداللَّه محمّد وفي أبي محمّد الحسن لهم أعقاب، فأمّا أبو عيسى محمّد الشّاهد بن عليّ بن محمّد العمشليق فولده أبوالقاسم جعفر بن أبي عيسى يلقّب ذرق البطّ وأحمد أبوالحسن، لهما عقب، وأمّا أبوالطّيّب محمّد بن عليّ بن العمشليق فله أولاد منهم عليّ بن أبي الطّيّب له ولد وإخوة، وأمّا أبو عبداللَّه محمّد بن عليّ بن العمشليق فله أولاد منهم أبو طالب أحمد ابن أبي عبداللَّه له أولاد وإخوة، وأمّا أبو محمّد الحسن بن عليّ بن محمّد العمشليق فله أولاد منهم عليّ بن أبي محمّد الحسن له ولد وإخوة.


1) - لم يرد في سائر المصادر.

وأمّا الحسين بن محمّد العمشليق بن جعفر بن عبداللَّه الأكبر بن جعفر بن إسحاق الأشرف فولده القاسم بن الحسين الأفطس له عقب بالبصرة وغيرها منهم ببغداد حمزة ابن أبي العبّاس محمّد بن القاسم بن الحسين بن محمّد العمشليق في آخرين، وفي جعفر بن الحسين له محمّد بن جعفر، وفي أبي هاشم طاهر بن الحسين ولده ... طاهر له ولد، وأحمد ابن طاهر له ولد.

هذا ما ذكره صاحب الكتاب في ولد جعفر بن إسحاق الأشرف.

قال ابن طباطبا: وأمّا محمّد بن جعفر بن إسحاق الأشرف فعقبه من الحسين والحسن وإبراهيم لهم أولاد.

والعقب من عليّ المرجّى بن جعفر بن إسحاق الأشرف بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر من إسماعيل بن عليّ ومنه في محمّد كباشة له عقب بمصر، والحسن بن عليّ المرجّى له عقب، ومحمّد بن عليّ المرجّى له ولد بمصر وسمرقند، والحسين بن عليّ المرجّى له ولد، وإبراهيم بن عليّ المرجّى له ولد، وعبيداللَّه بن عليّ المرجّى، وجعفر بن عليّ المرجّى له عقب.

مضى ولد جعفر بن إسحاق الأشرف بن عليّ بن عبداللَّه الجواد بن جعفر الطّيّار.

[أولاد محمّد وعبداللَّه الأكبر والحسن وعبداللَّه الأصغر

بني إسحاق بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر الطّيّار]

والعقب من محمّد الأصغر العنطوان في الحسن بن محمّد وعليّ بن محمّد العنطوان.

فأمّا الحسن بن محمّد العنطوان فعقبه من محمّد بن الحسن ومنه في عليّ بن محمّد ومنه في محمّد بن عليّ ومنه في أحمد بن محمّد بن عليّ بن محمّد، والحسين بن محمّد، وبنو محمّد ابن عليّ بن محمّد بن الحسن بن محمّد العنطوان بن إسحاق الأشرف يعرف [و ن] ببني أمّ عبداللَّه منهم بالكوفة وغيرها، فأمّا عليّ بن محمّد بن إسحاق بن عليّ بن عبداللَّه الجواد بن جعفر الطّيّار فعقبه في (1)..... بن محمّد بن الحسين بن عليّ بن محمّد العنطوان بن


1) - وفي العمدة: فمن ولده: الخفافيّ وهو الحسين بن عليّ بن محمّد ...

إسحاق الأشرف وهم بمصر.

والعقب من ولد عبداللَّه الأكبر بن إسحاق الأشرف بن عليّ بن عبداللَّه الجواد في عبداللَّه الأكبر وعبداللَّه الأصغر بن عبداللَّه، فأمّا عبداللَّه الأكبر بن عبداللَّه الأكبر [فعقبه. ه] في الحسين كان بمصر وله بقيّة بالرّيّ ونصيبين، كذا قال صاحب الكتاب، وأمّا عبداللَّه الأصغر بن عبداللَّه الأكبر بن إسحاق الأشرف [فعقبه. ه] من عليّ بن عبداللَّه (1)هو البيض ومنه في أحمد بن عليّ بفارس له بقيّة [ويعقوب له بقيّة. ه] وعليّ البيض له عقب، وسليمان بن عليّ البيض له عقب.

مضى ولد عبداللَّه بن إسحاق الأشرف.

والعقب من الحسن بن إسحاق بن عليّ بن عبداللَّه الجواد بن جعفر الطّيّار من ولده الحسين بن الحسن يعرف بزقاق ولده يعرفون ببني زقاق بالكوفة وغيرها، وإبراهيم بن الحسن له عقب بسمرقند، وجعفر، فأمّا الحسين زقاق بن الحسن بن إسحاق الأشرف فولده محمّد بن زقاق كان بالمصيصة ومصر، وأحمد بن الحسين زقاق ولده بخراسان، والحسن بن زقاق كان ولده بالمصيصة. هذا ما ذكره صاحب الكتاب في ولد إسحاق الأشرف.

قال ابن طباطبا: وأمّا عبداللَّه الأصغر بن إسحاق الأشرف فولده عبيداللَّه بن عبداللَّه، ولعبيداللَّه بن عبداللَّه الأصغر الحسين بن عبيداللَّه له ولد.

[أولاد حمزة بن إسحاق بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر بن أبي طالب]

وأمّا حمزة بن إسحاق الأشرف بن عليّ بن عبداللَّه الجواد بن جعفر الطّيّار بن أبي طالب فعقبه من محمّد بن حمزة وحده ومنه في الحسن الصّدريّ بن محمّد، وعبداللَّه وداود لهما أعقاب، وإبراهيم بن محمّد ولده بالمغرب، وصالح بن محمّد ذكر الدّمشقيّ أ نّه انقرض.

والعقب من الحسن الصّدريّ بن محمّد بن حمزة بن إسحاق الأشرف من جماعة له عدد


1) - ه: في نسخة أخرى لابن أبي جعفر، فأعقب من ولده عبيداللَّه بن عبداللَّه ومنه في عليّ البيض.

وأعقاب وانتشار وثروة، منهم زيد بن الحسن الصّدريّ، والقاسم بن الحسن الصّدريّ، وجعفر بن الحسن الصّدريّ، ومحمّد بن الحسن الصّدريّ، وعبداللَّه بن الحسن الصّدريّ، وداود بن الحسن الصّدريّ، وأبو عليّ محمّد بن الحسن الصّدريّ (1)، وأحمد بن الحسن الصّدريّ له جماعة بمصر، وطاهر بن الحسن الصّدريّ، وإسحاق بن الحسن الصّدريّ، وأبو إسحاق إبراهيم بن الحسن الصّدريّ فعقبه بمصر وله عقب بها وبالرّيّ، ويحيى بن الحسن، وحمزة بن الحسن الصّدريّ بن محمّد بن حمزة توفِّي بواد ... هو أبو محمّد له أعقاب بالوادي وبمصر وبالرّيّ، وبليق بن الحسن الصّدريّ ولد بقزوين، وأبو الفوارس [محمّد] ابن الحسن الصّدريّ له ولد.

وأمّا زيد بن [الحسن] الصّدريّ بن محمّد بن حمزة بن إسحاق الأشرف فولده الحسن ابن زيد فله عقب منهم أبو عبداللَّه محمّد يعرف بالحُملات بن عبداللَّه بن الحسن بن زيد ابن الحسن الصّدريّ له ولد ببغداد، وأبوالطّيّب محمّد بن الحسن بن زيد له عقب بمصر كان منهم [ظ] ببغداد أبوالبركات طاهر بن المحسن بن أبي جعفر أحمد بن أبي الطّيّب محمّد بن الحسن بن زيد له بنات ببغداد، وعليّ بن زيد بن الحسن الصّدريّ له عقب، والحسين [ظ] بن زيد له ولد، وجعفر بن زيد بن الحسن الصّدريّ له أولاد، وأحمد بن زيد بن الحسن الصّدريّ أبوالعبّاس له أولاد.

وأمّا القاسم بن الحسن الصّدريّ بن محمّد بن حمزة بن إسحاق بن عليّ بن عبداللَّه الجواد بن جعفر الطّيّار فولده محمّد الفأفاء بن القاسم له عقب، وأبو جعفر عبداللَّه بن القاسم له عقب، وأحمد بن القاسم له ولد.

وأمّا جعفر بن الحسن الصّدريّ بن محمّد بن حمزة بن إسحاق الأشرف فله عقب، فيهم عدد، منهم يوسف بن جعفر له عقب، ومنهم محمّد بن جعفر له عقب، له ولد بالرّملة [ظ]، وأبو القاسم محمّد بن جعفر له عقب، ويحيى بن جعفر له عقب، وأبو جعفر محمّد ابن جعفر له عقب.


1) - وفي الهامش قبالة هذا السّطر: وفي نسخة أخرى لابن أبي جعفر: ويحيى بن الحسن وأبي محمّد عيسى ابن الحسن والحسن بن الحسن.

وأمّا داود بن الحسن الصّدريّ بن محمّد بن حمزة بن إسحاق الأطرف فعقبه من الحسين بن داود له عقب ومن أبي عبداللَّه محمّد بن داود له عقب، ومن أبي جعفر أحمد ابن داود له عقب (1).

وأمّا أبو عليّ محمّد الصّوفيّ بن الحسن الصّدريّ بن محمّد بن حمزة بن إسحاق الأشرف توفّي بحمص له أولاد.

وأمّا عبداللَّه أبو جعفر بن الحسن الصّدريّ بن محمّد بن حمزة بن إسحاق الأشرف توفّي بحرّان وعقبه بها من جعفر بن عبداللَّه له عقب، وأبي الفوارس محمّد بن عبداللَّه له عقب، وأبي عليّ محمّد بن عبداللَّه له عقب، وإبراهيم بن عبداللَّه له عقب.

وأمّا محمّد بن الحسن الصّدريّ بن محمّد بن حمزة بن إسحاق الأشرف فولده أبو العبّاس أحمد بن محمّد الرّئيس بالرّيّ كان ذا حال ومال ورئاسة وهو صاحب الوقف الّذي بالرّيّ.

وأمّا أحمد بن الحسن الصّدريّ بن محمّد بن حمزة بن إسحاق الأشرف فله جماعة من الولد بمصر منهم عبدالوهّاب بن موسى بن أحمد له ولد، وأبوالفضل بن أحمد له ولد، وعبّاس بن أحمد له ولد.

وأمّا أبوالطّيّب طاهر بن الحسن الصّدريّ بن محمّد بن حمزة بن إسحاق الأشرف فولده جعفر بن طاهر قاضي طبرستان له جماعة بالجبل، وعليّ بن طاهر له عقب ببلاد الجبل وإخوة لهم في صح، وأبو محمّد عبداللَّه بن طاهر له ولد، والحسن بن طاهر له جماعة بالجبل.

وأمّا إسحاق بن الحسن الصّدريّ بن محمّد بن حمزة بن إسحاق الأشرف فولده من أبي الهيّاج محمّد بن إسحاق له عقب بمصر، ويحيى بن إسحاق له ولد.

وأمّا إبراهيم بن الحسن الصّدريّ بن محمّد بن حمزة بن إسحاق الأشرف بن عليّ بن


1) - قال ابن عنبة: ومن ولد داود [بن الحسن] الصّدريّ أبوالحسن إسماعيل يلقّب العظيم وله ثلاثة ذكور ... و ... إسحاق بن داود ....

عبداللَّه الجواد فولده أبوالعبّاس أحمد الأسود الأحول بن إبراهيم، وأبو طاهر محمّد بن إبراهيم لهما أولاد.

وأمّا أبو الفوارس محمّد بن الحسن الصّدريّ بن محمّد بن حمزة بن إسحاق الأشرف!

[وأمّا حمزة بن الحسن الصّدريّ بن محمّد بن حمزة بن إسحاق الأشرف ه:] فولده محمّد أبو عبداللَّه له عقب فيهم كثرة وهم بالرّيّ، والحسين بن حمزة والحسن بن حمزة لهما عقب، وأبو تراب محمّد بن حمزة له عقب، وجعفر بن حمزة بالرّيّ وراوع بن حمزة. فأمّا أبو عبداللَّه محمّد بن حمزة بن الحسن الصّدريّ فعقبه من أبي العبّاس أحمد بالرّيّ بن محمّد هو الأغرّ له عقب فيهم عدد وإخوة، وأمّا الحسين بن حمزة بن الحسن الصّدريّ [فله ولد] منهم بالرّيّ ولد حمزة بن الحسين في إخوة له.

وأمّا الحسن بن حمزة بن الحسن الصّدريّ منهم جعفر بن الحسن بالبصرة في ولد وإخوة.

وأمّا أبو تراب محمّد بن حمزة بن الحسن الصّدريّ فولده أحمد بن أبي تراب والحسن ابن أبي تراب، ولأحمد بن أبي تراب أبو عمارة بن أحمد له ولد وعقب وإخوة لهم أولاد.

وأمّا بليق بن الحسن الصّدريّ فله عيسى بن بليق بن الحسن الصّدريّ بقزوين ولده.

مضى ذكر ولد الحسن الصّدريّ بن محمّد بن حمزة بن إسحاق الأشرف.

وأمّا عبداللَّه بن محمّد بن حمزة بن إسحاق الأشرف فعقبه من يحيى بن محمّد بن عبداللَّه، وأحمد بن محمّد بن عبداللَّه، وعليّ بن محمّد بن عبداللَّه.

فأمّا يحيى بن محمّد الفأفاء بن عبداللَّه بن محمّد بن حمزة من جعفر بن يحيى عقبه، فيهم القاسم بن جعفر بن يحيى له أولاد، وأمّا أحمد بن محمّد الفأفاء بن عبداللَّه بن محمّد ابن حمزة بن إسحاق الأشرف فولده محمّد بن أحمد وأبو طالب حمزة لهما أعقاب، وأمّا عليّ بن محمّد الفأفاء بن عبداللَّه بن محمّد بن حمزة فولده عبدالوهّاب بن عليّ.

فأمّا إبراهيم بن حمزة بن إسحاق الأشرف فولده بالمغرب منهم زيادة اللَّه بن إبراهيم ومطهّر بن إبراهيم ومحمّد بن إبراهيم له (1)ولد وهو من نسب القطع في صح.


1) - ه: وفي نسخة أخرى لابن أبي جعفر فله هبة اللَّه.

وأمّا صالح بن محمّد بن حمزة فيقال: انقرض ولده وهم في صح.

وأمّا داود بن محمّد بن حمزة بن إسحاق الأشرف بن عليّ بن عبداللَّه الجواد بن جعفر الطّيّار فأعقب من إسحاق بن داود له أعقاب وإسماعيل بن داود له أعقاب.

فأمّا إسحاق بن داود بن محمّد بن حمزة بن إسحاق الأشرف فولده [أبو الحسين] يحيى بن إسحاق وعليّ بن إسحاق، وليحيى بن إسحاق بن داود بن محمّد بن حمزة: عليّ ابن يحيى أبوالقاسم له عقب، وجعفر بن يحيى له ولد، ومحمّد الأصغر بن يحيى له ولد، ومحمّد أبو جعفر بن يحيى الأكبر له ولد، وأبو جعفر عبداللَّه بن يحيى له أولاد، وأمّا عليّ ابن إسحاق بن [داود بن] محمّد بن حمزة فله حمزة له ولد.

وأمّا إسماعيل بن داود بن محمّد بن حمزة بن إسحاق الأشرف فولده أبو عبداللَّه يقال له ميمون له عقب، وأبو طاهر محمّد له ولد، وأبو طالب محمّد بن إسماعيل له عقب، وأبو جعفر محمّد [البطريق] بن إسماعيل له عقب.

مضى ذكر ولد إسحاق الأشرف بن عليّ بن عبداللَّه الجواد بن جعفر الطّيّار.

العبيدلي، تهذيب الأنساب،/ 306- 348

وولدُ عبداللَّه جعفر: عليٌّ، وفيه الكثرة والعَددُ، أمّه زينب بنت عليّ بن أبي طالب- رضى الله عنه- من فاطمة بنت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله ؛ [...] وأمّ كلثوم: أمّها زينب بنت عليّ بن أبي طالب- رضى الله عنه- من فاطمة بنت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله .

[...] وعَقِبُ عبداللَّه بن جعفر كثيرٌ بالجُحْفة وأعراضها، ومنهم: موسى، وإسحاق، ويعقوب، وسليمان، وإدريس، وأحمد، والعبّاس، وعبدالصّمد، وحمزة، وجعفر، والقاسم، والحسين، بنو محمّد بن يوسف بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر ابن أبي طالب. وكانت أمّ إبراهيم بن محمّد المذكور بنت عبداللَّه بن العبّاس. ولي منهم إسحاق، وموسى، وسليمان، وجعفر، والقاسم المدينةَ، وكانت بينهم وبين بني الحسن بن عليّ حروب عظيمة ودماء. ابن حزم، جمهرة الأنساب،/ 68، 69

وولدُ حمزة بن عبداللَّه بن الزُّبير: عبّاد، وكان من أجمل النّاس؛ وهاشم، لهما عقبٌ.

وعامر؛ وأبو بكر؛ ويحيى، وسليمان، انقرضوا. وكانت أمّ أبي بكر ويحيى: فاطمة بنت القاسم بن محمّد بن جعفر بن أبي طالب، (وأمّها أمّ كلثوم بنت عبداللَّه بن جعفر، وهي الّتي تزوّجها الحجّاج بن يوسف، وأمّها زينب بنت عليّ بن أبي طالب رضى الله عنه، وأمّها فاطمة بنت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله ).

فولدُ طلحة بن عمر: عثمان، ولي قضاء المدينة؛ وإبراهيم، وكان سيِّداً: أمّه فاطمة بنت القاسم بن محمّد بن جعفر بن أبي طالب، وأمّها: أمّ كلثوم بنت عبداللَّه بن جعفر بن أبي طالب، وهي الّتي تزوّجها الحجّاج بن يوسف، وأمّها: زينب بنت عليّ بن أبي طالب، وأمّها: فاطمة بنت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله .

ابن حزم، جمهرة الأنساب،/ 123، 140

في سليمان بن جعفر الجعفريّ: الحسن بن عليّ، عن سليمان بن جعفر الجعفريّ [بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن زينب عليها السلام (1)]، قال: قال العبد الصّالح عليه السلام لسليمان بن جعفر:

يا سليمان! ولّدك رسول اللَّه صلى الله عليه و آله؟

قال: نعم.

قال: وولّدك عليّ عليه السلام مرّتين؟

قال: نعم.

قال: وأنت لجعفر رحمه اللَّه تعالى؟

قال: نعم.

قال: ولولا الّذي أنت عليه ما انتفعت بهذا (2).


1) - [من سائر المصادر].

2) - [زاد في تنقيح المقال: دلّ على رضاه عليه السلام بإيمانه وتقواه حيث جعل ما هو عليه، نافعاً له منجيا إيّاه في الآخرة دون نسبه الشّريف وغرضه بكون رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم وعلى ولداه إنّما هو كون أمّه وأمّ أبيه عن آل الرّسول صلى الله عليه و آله و سلم والأمير وقد مرّ في ترجمة أحمد بن سابق رواية عن سليمان هذا تتضمّن نقل كرامة وأخبار بما لم يدر النّاس به عن الرّضا عليه السلام ويأتي في عليّ بن عبيداللَّه بن الحسن بن عليّ بن الحسين بن عليّ بن أبي طالب عليه السلام رواية عنه تدلّ على حسن عقيدته وملازمته للرّضا عليه السلام وله رواية أيضاً عن الرّضا عليه السلام في ذمّ الواقفة نقلناها عند الكلام في الواقفة من مقباس الهداية وعنونه في الخلاصة كالنّجاشيّ إلى قوله وكانا ثقتين ثمّ نقل رواية الكشّي مبدلًا الحسين بن عليّ بالحسن بن عليّ ونقل ابن داود المدح والتّوثيق من كش وجش ووثّقه في الوجيزة والبلغة والمشتركاتين والحاوي وغيرها وإطلاق الجعفريّ عليه باعتبار كونه من أولاد جعفر الطّيّار والطّالبيّ باعتبار كونه من آل أبي طالب. التميز قد سمعت من الشّيخ رحمه الله في الفهرست نقل رواية أحمد بن عبداللَّه عنه. ومن الكشّي رواية الحسين بن عليّ عنه وممّا مرّ في ترجمة أحمد بن سابق رواية محمّد بن عبداللَّه بن مهران عنه وممّا يأتي في عليّ بن عبيداللَّه رواية عليّ بن الحكم عنه وممّا ذكرناه في الواقفة رواية خلف بن محمّد عنه وقد ميّزه الطّريحيّ في جامع المقال برواية عبداللَّه بن محمّد بن عيسى وأحمد بن أبي عبداللَّه عنه وزاد الكاظميّ في مشتركاته رواية جعفر بن عثمان الدّاريّ وبكر بن صالح والحسين بن سعيد وعبداللَّه بن محمّد الحجّال وعليّ بن الحكم وعليّ بن حنان وموسى بن الحسن وزاد في جامع الرّواة نقل رواية عبدالرّحمان بن أبي نجران وعليّ بن أحمد بن أشيم وبكر بن صالح ويونس بن عبدالرّحمان ومحمّد بن إسماعيل الرّازيّ ومعاوية بن حكيم وعليّ بن إسماعيل وإسماعيل بن مهران وعليّ بن سعيد البرقيّ ومحمّد بن سليمان بن جعفر وأبي أيّوب سليمان بن مقبل المدنيّ وأبي عبداللَّه الجامورانيّ وابن أبي عمير وموسى بن الحسن والحسن بن أبي الحسين الفارسيّ والحسن بن الحسين القاسانيّ وأحمد بن محمّد بن بكر وأبي همام عنه].

الكشي، 2/ 772 رقم 900/ عنه: العلّامة الحلّي، خلاصة الأقوال،/ 77- 78؛ الأردبيلي، جامع الرّواة، 1/ 375؛ الاسترآبادي، منهج المقال،/ 172؛ المامقاني، تنقيح المقال، 2- 1/ 55- 56؛

سليمان بن جعفر [بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر الطّيّار أبو محمّد الطّالبيّ] (1)الجعفريّ (2)ثقة. له كتاب أخبرنا به جماعة عن أبي المفضل عن ابن بطّه عن أحمد ابن أبي عبداللَّه عنه. [سليمان] (3).

الطّوسي، الفهرست،/ 159 رقم 332/ عنه: ابن داود،/ 176 رقم 713؛ الاسترآبادي، منهج المقال،/ 172؛ المامقاني، تنقيح المقال، 2- 1/ 55

[من أصحاب الإمام الصّادق عليه السلام] (جعفر) بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه ابن جعفر بن أبي طالب المدنيّ (4).

الطّوسي، الرّجال،/ 161/ عنه: ابن داود،/ 82؛ الأردبيلي، جامع الرّواة، 1/ 149، المامقاني، تنقيح المقال، 1- 1/ 210 رقم 1741


1) - [ن جش].

2) [ابن داود: م، ضا [جخ، ست، كش، حش] ممدوح ثقة].

3) [ابن داود: م، ضا [جخ، ست، كش، حش] ممدوح ثقة].

4) - [ابن داود: ثقة].

[من أصحاب الإمام الصّادق عليه السلام] (محمّد) بن عبداللَّه بن محمّد بن أبي الكرّام الجعفريّ الهاشميّ المدنيّ أسند عنه (1).

الطّوسي، الرّجال،/ 280/ عنه: الأردبيلي، جامع الرّواة، 2/ 143؛ المامقاني، تنقيح المقال، 3- 1/ 145

[من أصحاب الإمام الرّضا عليه السلام] (إبراهيم) بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر بن أبي طالب الجعفريّ وأمّ عليّ بن عبداللَّه زينب بنت عليّ عليه السلام، وأمّها فاطمة بنت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم (2).

الطّوسي، الرّجال،/ 368/ عنه: الأردبيلي، جامع الرّواة، 1/ 28؛ المامقاني، تنقيح المقال، 1- 1/ 27

[من أصحاب الإمامين الكاظم والرّضا عليهما السلام] سليمان بن جعفر الجعفريّ ثقة.

الطّوسي، الرّجال، 1/ 351، 377

الحسن بن زيد بن الحسن بن محمّد بن حمزة بن إسحاق بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر ابن أبي طالب، أبو محمّد الجعفريّ. من أهل وادي القرى. قدم بغداد وحدّث بها عن أبيه، وعن جعفر بن محمّد القلانسيّ الرّمليّ، وعبيداللَّه بن رماحس القيسيّ، حدّثنا عنه أبو الحسن بن رزقويه.

أخبرنا محمّد بن أحمد بن رزق، حدّثنا أبو محمّد الحسن بن زيد الجعفريّ، قال:

حدّثنا جعفر بن محمّد القلانسيّ، حدّثنا زيد بن المبارك، حدّثنا سلام بن وهب الجنديّ، عن ابن طاوس، عن طاوس، عن ابن عبّاس، عن عثمان. أ نّه سأل النّبيّ صلي الله عليه و آله عن بسم اللَّه


1) - [زاد في تنقيح المقال: وظاهره كونه إماميّاً إلّاأنّ حاله مجهول وقد مرّ ضبط أبي الكرّام].

2) - [زاد في جامع الرّواة: والظّاهر أ نّه ابن أبي الكرام الجعفريّ المتقدِّم «مح» وجاء في هامشه: اشتباه والحقّ أنّ هذا عمّ أبي الكرام وهذا ليس من رجال الرّضا عليه السلام أيضاً وزاد أيضاً في تنقيح المقال: وظاهره كونه إماميّاً إلّاأنّ حاله مجهول واستظهر في جامع الرّوات أ نّه ابن أبي الكرّام الجعفريّ المتقدّم وسبقه في ذلك الميرزا في المنهج معبِّراً بلا يبعد وحكى في المنتهى عن مجمع الرّجال تأليف المولى عناية اللَّه الجزم بذلك وهو سهو من قلمهم الشّريف ضرورة انّ اسم أبي الكرّام محمّد بن عليّ كما مرّ في إبراهيم بن أبي الكرّام فيكون على هذا أباه وإبراهيم أخاه لا أ نّه هو بعينه فلا تذهل].

الرّحمن الرّحيم، فقال: «اسم اللَّه الأعظم، ما بينه وبين اسم اللَّه الأكبر إلّاكما بين سواد العين وبياضها».

حدّثنا أحمد بن أبي جعفر، حدّثنا محمّد بن العبّاس الخزّاز، حدّثنا أبو محمّد الحسن ابن زيد بن الحسن بن محمّد بن حمزة بن إسحاق بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر بن أبي طالب، كان ينزل وادي القرى، وسمعنا منه في سويقة أبي الورد في جمادى الأولى سنة إحدى وأربعين وثلاثمائة. قرأت في كتاب أحمد ابن جعفر بن سلم، حدّثنا أبو محمّد الحسن بن زيد بن الحسن- من أهل وادي القرى- قال: مولدي سنة إحدى وخمسين ومائتين. حدّثني الأزهريّ عن أبي الحسن بن الفرات قال: اتّصل بنا أنّ أبا محمّد الحسن ابن زيد الجعفريّ توفّي في خروجه من ههنا مع الحاج إلى الرّيّ في الطّريق، في شهر ربيع الآخر سنة أربع وأربعين وثلاثمائة.

الخطيب البغدادي، تاريخ بغداد، 7/ 313- 314

وولد عليّ بن عبداللَّه بن جعفر عليه الرِّضوان، ويكنّى أبا الحسن، وكان كريماً سيِّداً، قال مساحق بن عبداللَّه يمدحه:

أبا حسن إنِّي رأيتك واصلا (1)*** لهلكى قريش حين غيّر حالها

جريت لها مجرى الكريم ابن جعفر *** أبيك، وهل من غاية لاتنالها؟

سبعة أولاد: محمّد وإسحاق وزينب وأمّ كلثوم وإبراهيم وإسماعيل ويعقوب أعقب منهم محمّد وإسحاق.

فأمّا إسحاق بن عليّ، فأولد وأكثر، فمن ولده محمّد بن حمزة بن إسحاق بن عليّ الملقّب بالصّدريّ، أولد الصّدري وأكثر.

فمن ولده أبوالحسن إسماعيل بن محمّد بن إسماعيل بن داود بن الصّدريّ، كان عفيفاً ويلقّب اللّطيم أولد ثلاثة ذكور.

ومنهم أبوالقاسم محمّد، مات ببيت المقدس، وله بقيّة بمصر إلى يومنا.


1) - في (ش و خ) فاضلا.

ومنهم أبوالحسين يحيى بن إسحاق بن داود بن محمّد الصّدريّ، ولي نقابة الطّالبيّين، ومات بمصر وله ذيل.

ومنهم الحسن بن محمّد بن جعفر بن محمّد بن الحسن بن الصّدريّ، نزل دمشق، وله بقيّة إلى يومنا، وعمّ أبيه الزّاهد الفاضل بالرّيّ أبوالعبّاس أحمد بن محمّد.

ومنهم محمّد أبو الهيّاج بن إسحاق بن الحسن بن الصّدريّ، أسنّ، فلمّا مات كان أسنّ آل أبي طالب.

ومنهم أبو محمّد الحسن بن حمزة بن أحمد الصّدريّ بن محمّد الشّاعر الفأفاء بن القاسم ابن الحسن بن الصّدريّ، له بقيّة ببلد فارس.

ومنهم الحسين بن محمّد بن جعفر البليس بن عبداللَّه بن القاسم بن الحسن بن الصّدريّ، له ولد بمصر، رأيته وهو يتنس (1)، متكلّم يرجع إلى فضل.

ومنهم أبو جعفر محمّد بن جعفر بن الحسين بن محمّد بن جعفر بن عبداللَّه بن إسحاق ابن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر صاحب الحمام المناسيب إليه، سافر (2)فيها.

وولد محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد بن جعفر رضى الله عنه، وأمّه بنت عبداللَّه بن العبّاس، وكان محمّد جليلًا، ثمّ من أجمل (3)النّاس، وفيه يقول البلويّ:

قضى اللَّه أنّ الجعفريّ محمّداً *** هو البدر ذو الإشراق بين الكواكب

أشمّ طويل السّاعدين نمت به *** إلى الشّرف الأعلى فروع الأطائب

عدّة من الولد، ومنه أكثر البيت، فمن ولده إبراهيم بن محمّد المعروف بالأعرابي وكان من جلّة بني هاشم، وأمّه امرأة من قريش، وفيه يقول محمّد بن عبداللَّه بن الحسن بن الحسن بن عليّ بن أبي طالب عليهم السلام يرثيه:


1) - كذا في الأساس وفي ك تليس باللّام وفي خ وش تنيس بالتّاء والنّون والياء والسّين ولعلّ الكلمة بتنيس، وهي أيضاً لا تخلو من الإشكال واللَّه أعلم.

2) - في (ك و خ و ش) يسافر فيها غير مضبوط بالإعراب تتميّز صيغة المعلوم من المجهول ولا يخفى الفرق بينهما في المعنى المستفاد منهما.

3) - في الأساس (أجل) وما أثبته من (ش).

موت إبراهيم خِدْني هدّني *** وأشاب الرّأس منِّي فاشتعل (1)

لا أرى في النّاس شخصاً واحداً *** مثل ميت مات في دار الجمل

يشتري الحمد ربيحاً والعلى *** وإذا ما حمل الثقل حمل

موت إبراهيم أمسى ...

ص 418- معجم الشّعراء للمرزبانيّ.

فمن ولده القاسم* بن عبيداللَّه بن محمّد بن عليّ بن إبراهيم بن عبيداللَّه بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر، له بقيّة بدمشق إلى يومنا، فيهم جلالة، ولهم توجّه ومروءة، والقاسم هو صاحب مدبغة الوقف* (2)بدمشق وأبوه عبيداللَّه المعروف بابن الخزاعيّة.

ومنهم صبيّ بطرابلس أمّه بنت ابن أبي (3)كامل، أحد الثُّنّاء (4)والوجوه بطرابلس والشّام.

ومنهم عبداللَّه بن جعفر بن إبراهيم الأعرابيّ ابن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر المعروف بالقرشيّ (5)، له ذيل عظيم.

منهم الشّريف أبوالحسن عليّ بن أبي الحديد بن الحسن النّقيب ابن محمّد بن القاسم ابن إسحاق بن القرشيّ، وكان عليّ أحد الصّلحاء (6)السّادة، وولي أبوه، أبو الحديد، نقابة الموصل.

ومنهم محمّد بن إسماعيل بن جعفر بن الأعرابي إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن الجواد رضى الله عنه كان محمّد عالماً صالحاً بالمدينة وأمّه بنت موسى الجون الحسنيّ.

ومنهم محمّد المعروف بأبي حدية ابن يعقوب بن محمّد بن القاسم صاحب الجار ابن يعقوب بن إبراهيم بن إسماعيل بن جعفر بن الأعرابيّ، كان سيِّداً ذا محاسن.

ومنهم داود بن إبراهيم بن إسحاق بن إبراهيم بن إسماعيل بن جعفر بن الأعرابيّ مات


1) - هذا البيت ثالث ثلاثة أبيات وقبلها:

2) - مابين النّجمتين ساقطة من (ك).

3) - في الأساس: بنت ابن كامل.

4) - كذا في الأساس وفي (ك) وفي (خ و ش) «التّناء» بالتّاء المثناة فوقها وما تيسّرت لي قرائتها.

5) - في (ك) المعروف الفرسيّ.

6) - في الأساس: أحد السّادة.

بمصر وكان سيِّداً مقدّماً، وله ولد، ويلقّب برغوثاً.

ومنهم عيسى بن إسماعيل بن جعفر بن الأعرابيّ صاحب الجار، يقال له الشّعرانيّ منه بنو الشّعرانيّ بالعراق وغيرهم (1).

ومنهم عيسى بن جعفر بن الأعرابيّ يقال له الخلصيّ (2)منه بالعراق وغيرها.

ومنهم عبداللَّه الطّويل بن محمّد بن عبيداللَّه بن محمّد بن عبداللَّه الخلصيّ (3)، له بقيّة بالموصل إلى يومنا.

ومنهم ميمون العابد ابن صالح بن عبيداللَّه بن محمّد بن [عبيداللَّه بن محمّد بن] (4)عبداللَّه الخلصيّ (5)، له بقيّة بالبصرة إلى يومنا.

ومنهم القاسم بن يعقوب بن جعفر بن الأعرابيّ قتيل بني سليم، وكان أبوه يعقوب صاحب الجار وأميرها، قتله بنو سليم أيضاً، لهم بقيّة بمصر، وإبراهيم بن جعفر بن الأعرابيّ، له بقيّة ببغداد، وداود بن جعفر بن الأعرابيّ.

ومنهم إبراهيم المعروف بالحبنيتيّ (6)ابن محمّد بن داود بن جعفر.

ومنهم عليّ، الملقّب بقطاة، بن يوسف بن الحسن بن موسى بن جعفر بن الأعرابيّ له بقيّة بمصر.

ومنهم محمّد بن جعفر بن الأعرابيّ، من ولده موسى الشّاعر هاجى محمّد بن صالح الحسنيّ وموسى، أبوه عيسى بن محمّد بن جعفر بن الأعرابيّ.

ومنهم يحيى بن إبراهيم بن محمّد بن جعفر بن الأعرابيّ المعروف بالعقيقيّ، له بقيّة


1) - في (ك و خ و ش): «وغيرها» ولا يخفى الفرق بينهما.

2) - أيضاً فيهنّ (الحلصي) بالمهملة في المواضع الثّلاثة في هذه الصّفحة والظّاهر صحّة الأساس يعني «الخلصيّ» بالمعجمة، لأن اسم هذا الشّريف وهذه النّسبة وفيما مضى من الكتاب، ضمن ولد الحسين النّسّابة ابن زيد بن عليّ بن الحسين بن زيد الشّهيد رضى الله عنه ص 165 وفيما كانت في جميع النّسخ «الخلصيّ» بالمعجمة واللَّه العالم.

3) - أيضاً فيهنّ (الحلصي) بالمهملة في المواضع الثّلاثة في هذه الصّفحة والظّاهر صحّة الأساس يعني «الخلصيّ» بالمعجمة، لأن اسم هذا الشّريف وهذه النّسبة وفيما مضى من الكتاب، ضمن ولد الحسين النّسّابة ابن زيد بن عليّ بن الحسين بن زيد الشّهيد رضى الله عنه ص 165 وفيما كانت في جميع النّسخ «الخلصيّ» بالمعجمة واللَّه العالم.

4) - [هذا لم يرد في سائر المصادر ويحتمل أ نّه قد تكرّر].

5) - أيضاً فيهنّ (الحلصي) بالمهملة في المواضع الثّلاثة في هذه الصّفحة والظّاهر صحّة الأساس يعني «الخلصيّ» بالمعجمة، لأن اسم هذا الشّريف وهذه النّسبة وفيما مضى من الكتاب، ضمن ولد الحسين النّسّابة ابن زيد بن عليّ بن الحسين بن زيد الشّهيد رضى الله عنه ص 165 وفيما كانت في جميع النّسخ «الخلصيّ» بالمعجمة واللَّه العالم.

6) - كذا في (الأساس و خ) أمّا في (ش) «الحبيتيّ» وفي (ك) غير منقوطة لا يقرأ، فأقرب الصّور ظاهراً، إلى الصّحة «الجنيبتيّ» منسوبة إلى الجنيبة على غير القياس، أو «الجنيبيّ» منسوبة إليها قياساً، أو الجبينيّ منسوبة إلى الجبين واللَّه أعلم.

بأسوان ودمشق والعقيق والمغرب.

ومنهم عبداللَّه الملقّب ضبطبط (1)ابن محمّد بن أحمد بن داود [بن أحمد بن داود] (2)بن محمّد بن جعفر بن الأعرابيّ، كان له أخ يقال له عليّ بن محمّد، أولد عرافاً ومحمّداً وداود، لهم بقيّة بالبصرة.

ومنهم عبداللَّه بن يوسف (3)بن عبداللَّه بن داود بن محمّد بن جعفر بن الأعرابيّ، المعروف بمقيّد الكبّاش، أكرم العرب، له أولاد.

ومنهم عليّ بن صبرة بن محمّد بن موسى بن عبداللَّه بن داود بن محمّد بن جعفر بن الأعرابيّ كان سيِّد أهله ومتقدّمهم.

ومنهم يوسف بن جعفر بن إبراهيم الأعرابيّ ابن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر الطّيّار عليه السلام، أمّ يوسف مخزوميّة وهو أبو الأمراء.

ومن ولده إبراهيم ومحمّد ابنا يوسف بن جعفر هما لأمّ ولد، كانا أميرين جليلين، فلم يكن لإبراهيم ذيل طويل، وأمّا الأمير أبو عليّ محمّد [بن محمّد] (4)بن يوسف فولده المحمّديّون بالحجاز وغيرها، فمنهم أبو عبداللَّه محمّد بن محمّد بن يوسف صاحب المروة، وأبو عبداللَّه محمّد بن جعفر الأصغر ابن محمّد بن يوسف صاحب خيبر، وأبو عبداللَّه محمّد بن إسحاق بن إدريس بن محمّد بن يوسف أحد السّادات العظماء.

ومنهم عبدالملك البطليّ، وأحمد الملقّب باحمار (5)من بني عزا، أميرين جليلين.

ومنهم إسحاق بن محمّد بن يوسف أمير المدينة، كان جليلًا وقعت بينه وبين بني عليّ الفتنة العظيمة، وأمّه فزاريّة بدريّة، ومن ولده الأمير عبداللَّه بن الأمير إدريس بالجور (6)ابن الأمير إسحاق بن الأمير أحمد بن (7)سليمان بن محمّد بن يوسف ولده أمراء وادي القرى


1) - في (ش و خ) ضبطيط بالتّحتانيّة المثنّاة.

2) - [هذا لم يرد في سائر المصادر وهو يحتمل أ نّه قد تكرّر].

3) - إلى هنا تنتهي نسخة (ك).

4) - [هذا لم يرد في سائر المصادر وهو يحتمل أ نّه قد تكرّر].

5) - في (ش و خ) أبا حمار.

6) - بالحور بالمهملة في (ش و خ).

7) - في (ش و خ) الأمير سليمان.

إلى يومنا ولأخوي عبداللَّه، سليمان وإسماعيل بقيّة إلى يومنا.

وأمّا مفرح بن إسحاق بن أحمد بن سليمان، فله عدّة من الولد وبقيّة (1)، وكذلك عليّ الأمير وولداه علويّ وعلوان قتل كلّ واحدمنهما عبده في يوم واحد، وأخوهم أمير خيبر أحمد بن إسحاق أبو أمراء خيبر، ولبنيه توجّه.

منهم الأمير سليمان بن الأمير محمّد بن الأمير يعقوب بن الأمير أحمد بن إسحاق بن الأمير أحمد بن الأمير سليمان بن الأمير أبي عليّ محمّد بن يوسف، وأمّا الأمير إسحاق بن محمّد بن يوسف، فله بقيّة بالوادي.

ومنهم محمّد، المدعو صبرة، ابن الحسن بن الحسن بن إسحاق بن محمّد بن يوسف، له بقيّة بوادي القرى.

ومنهم أحمد الطّويل بن محمّد أبي عبداللَّه ابن إسحاق بن محمّد بن يوسف، له بقيّة إلى يومنا بالوادي.

ومنهم سليمان بن القاسم بن إسحاق صاحب البقعاء.

ومنهم عبداللَّه بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه الجواد ابن جعفر عليه السلام، المعروف بأبي الكرام، له ذيل كثير وولد كبير، ومحمّد بن أبي الكرّام الملقّب بأحمر عينه، هو الّذي تولّى ولايات بني العبّاس في قتال محمّد وإبراهيم ابني عبداللَّه بن الحسن بن الحسن* بن عليّ ابن أبي طالب عليه وعليهما السّلام* (2)وحمل رأس محمّد النّفس الزّكيّة عليه وعلى آبائه الرّضوان، ولذلك يقول داود بن سلم، يخاطب محمّد بن عبداللَّه رضى الله عنه ويؤنِّب محمّد بن أبي الكرّام:

يا ابن بنت النّبيّ زارك زور *** لم يكن ملحفاً ولا سآلًا

حمل الجعفريّ منك عظاماً *** عظمت عند ذي الجلال جلالًا

فإذا مرّ عابر بسبيلٍ *** يجمع القاطنين والقفالا

بهت النّاس ينظرون إليه *** مثلما تنظر العيون الهلالا


1) - في (خ و ش): «... وبقيّة بالحجاز إلى يومنا وكذلك الحسن أخوه أولد وأكثر وله بقيّة».

2) - ما بين النّجمتين ليست في (ش و خ) ويبدو انّها من إضافات كاتب نسخة الأساس وتصرّفاته.

ومن ولده بنو (1)فدادون وبنو بيت مخدّة، ومنهم بالرّيّ، ومنهم بنو ساطورة ببغداد وجرجان، ومنهم بطبرستان، ومنهم أبو عبداللَّه الحسين بن عليّ بن داود ابن أبي الكرّام الثّائر بقزوين وقبره بها وأمّه زهريّة.

ومنهم عيسى بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن الطّيّار رضوان اللَّه عليه الّذي يقال له المطبقيّ، وذلك أ نّه حبس وابنه محمّد في المطبق، وله ولد بالعراق وشيراز.

ومنهم محمّد الأمير بالكوفة ابن أميرها أبي الفضل العبّاس بن محمّد بن عيسى المطبقيّ، له ولد كثير.

ومنهم عليّ أبو المحسن ابن أبي الدّويد أحمد بن الحسن بن محمّد بن جعفر المستجاب الدّعوة ابن إبراهيم بن محمدّ بن عيسى المطبقيّ ببغداد يلقّب قيّارة (2)، له بقيّة إلى يومنا.

ومنهم الشّيخ أبو محمّد عليّ بن حمزة بن المستجاب الدّعوة، له حشمة وموضع وبقّية ببغداد. آخر بني جعفر الطّيّار رضى الله عنه (3).

المجدي،/ 298- 306

الجَعْفَرِيّ: بفتح الجيم وسكون العين المهملة وفتح الفاء وفي آخرها الرّاء، هذه النّسبة إلى رجلين أوّلهما جعفر بن أبي طالب الطّيّار رضى الله عنه ابن عمّ رسول اللَّه صلي الله عليه و آله ، والمنتسب إليه جماعة، منهم أبو الحسن عليّ بن الحسن الجعفريّ من ولد جعفر الطّيّار من أهل سمرقند، يروي عن أبيه وعن أبي عمران موسى بن أحمد الفاريابيّ، روى عنه الحسن بن منصور المقرئ الإسفيجابيّ بها. وابنه أبوعبداللَّه؛ والرّجل الآخر قاسم بن كعب الجعفريّ منسوب إلى بني جعفر بن كلاب، سمع معمر بن عبدالرّحمان روى عنه عيّاش (4)بن عامر العقيليّ.

وأبو محمّد الحسن بن زيد بن الحسن الجعفريّ من أهل وادي القرى، ذكرته في الواو.

وأبوهاشم داود بن القاسم بن إسحاق بن عبداللَّه بن جعفر بن أبي طالب الجعفريّ، حدّث عن أبيه وعليّ بن موسى الرّضا، روى عنه محمّد بن أبي الأزهر النّحويّ وغيره، وكان ذا


1) - في (ش وخ) ومن ولده بمصر بنو فرادون وبنو بنت مخدّه (بالرّاء المهملة في فرادون وبنت مكان بيت).

2) - في (ش): قيادة بالدّال المهملة.

3) - إلى هنا تنتهي نسخة الأساس.

4) - مثله في اللّباب.

لسان وعارضة وسلاطة فحُمل إلى سُرّ من رأى، فحُبس هنالك في سنة اثنتين وخمسين ومائتين، ومات في جمادى الأولى سنة إحدى وستّين ومائتين. وأبو بكر محمّد ابن عليّ ابن حيدر بن حمزة بن إسماعيل بن عبداللَّه بن الحسن بن محمّد بن جعفر بن القاسم بن إسحاق بن عبداللَّه بن جعفر بن أبي طالب الجعفريّ من أهل بخارا، سمع الحافظ أبا عبداللَّه محمّد بن أحمد بن محمّد الغنجار وأبا بكر محمّد بن إدريس الجرجرائيّ الحافظ وغيرهما، سمع منه القدماء، روى لي عنه أبو عمر و عثمان بن عليّ البيكنديّ ببخارا، وهو آخر من روى عنه، ذكره عبدالعزيز بن محمّد النّخشبيّ في معجم شيوخه وقال: السّيِّد الفقيه أبو بكر الجعفريّ مكثر يحبّ الحديث وأهل الحديث، مذهبه مذهب الكوفيِّين، سمعنا منه بعد الرّجوع، وكنت سمعت من والده قبل السّبعين، وولداه أبو الحسن (1)يروي عن أبي إسحاق الحضرميّ وأبي عبداللَّه الغنجار.

وأمّا الجعفريّة فهم طائفة من المعتزلة ينتمون إلى جعفر بن مبشر، وإلى جعفر بن حرب، وكان جعفر بن مبشر، مع كفره في القدر، يزعم في فسّاق الأمّة أ نّهم كالمجوس؛ وزعم أيضاً أنّ إجماع الصّحابة على حدّ شارب الخمر كان خطأ؛ وزعم أنّ سارق الحبّة الواحدة فاسق منخلع من الإيمان.

ومحمّد بن إسماعيل بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر ابن أبي طالب الجعفريّ من أهل المدينة يروي عن الدّراورديّ وحاتم بن إسماعيل وعبداللَّه بن سلمة المزنيّ وموسى بن جعفر وإسحاق بن جعفر وسفيان بن حمزة، روى عنه أبو زرعة.

قال ابن أبي حاتم: سألت أبي عنه، فقال: منكر الحديث يتكلّمون فيه (2).

السّمعاني، الأنساب، 2/ 66- 67


1) - في نسخ أخرى «أبو الحسين».

2) - في اللّباب «فاته النّسبة إلى جعفر بن ثعلبة بن يربوع بن حنظلة بن مالك بن زيد مناة بن تميم، ينسب إليهم كثير، منهم عتيبة بن الحارث بن شهاب بن عبد قيس بن الكباس بن جعفر بن ثعلبة، فارس تميم ...، وفاته أيضاً النّسبة إلى الجدّ، وعرف بها محمّد بن إسماعيل بن جعفر الصّادق الجعفريّ، ويروي عن عمّه موسى ابن جعفر، روى عنه عبداللَّه بن شبيب. وفاته أبوالقاسم سعد بن أحمد بن محمّد بن جعفر الجعفريّ الهمذانيّ، نسب إلى جدّه، حدّث عن أبي القاسم بن حبّابة وغيره، روى عنه أبو عليّ اللّبّاد وغيره».

الصورة

462

الصورة

463

الصورة

464

وإبراهيم بن محمّد بن عبداللَّه بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر الطّيّار.

ومحمّد بن محمّد بن عبداللَّه بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر الطّيّار.

وداود بن محمّد بن عبداللَّه بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر الطّيّار.

ولداود بن محمّد: سليمان ومحمّد وعليّ والحسن وعبداللَّه وفاطمة.

سليمان بن داود بن محمّد بن عبداللَّه بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر الطّيّار.

ومحمّد بن داود بن محمّد بن عبداللَّه بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر الطّيّار.

وعليّ بن داود بن محمّد بن عبداللَّه بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر الطّيّار.

والحسن بن داود بن محمّد بن عبداللَّه بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر الطّيّار.

وعبداللَّه بن داود بن محمّد بن عبداللَّه بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر الطّيّار.

ولإبراهيم: عبيداللَّه وأمّ محمّد وعبداللَّه، وهم: عبيداللَّه بن إبراهيم بن محمّد بن عبداللَّه ابن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر الطّيّار.

أولاد يحيى بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر

بنت محمّدبن عبداللَّه الجعفريّ

الصورة

465

الصورة

466

الصورة

467

عليّ بن عبداللَّه بن جعفر بن أبي طالب ابن عبدالمطّلب بن هاشم بن عبد مناف أبو الحسن القرشيّ الهاشميّ: قرأتُ بخط أبي محمّد بن عبداللَّه بن سعد القطربلي فيما حكاه عن غيره قال: كان عليّ بن عبداللَّه بن العبّاس، وعليّ بن الحسين بن عليّ، وعليّ بن عبداللَّه ابن جعفر يقدمون على الوليد بن عبدالملك فيقول الوليد للعبّاس ابنه: جالس عمومتك.

أخبرنا أبو الحسين بن الفرّاء، وأبو غالب، وأبو عبداللَّه ابنا البنّا، قالوا: أنا أبو جعفر ابن المُسلمة، أنا أبو طاهر الُمخلص، نا أحمد بن سليمان، نا الزّبير بن بكّار قال: فولد عبداللَّه بن جعفر بن أبي طالب جعفر الأكبر، به كان يكنّي، انقرض، وعوناً الأكبر انقرض، قتل بالطّفِّ، قال ذلك إبراهيم بن موسى بن صديق، وكان يجدُ به وجداً شديداً، وحزن عليه حزناً عرف فيه حتى أبصر بعد ورجع، وعليّ بن عبداللَّه وفيه البقيّة من ولده، وأمّهم زينب بنت عليّ بن أبي طالب، وأمّها فاطمة بنت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله ، وأمّها خديجة بنت خويلد بن أسد بن عبدالعُزّى بن قصي،

والعقب من ولد عبداللَّه بن جعفر لعليّ، ومعاوية، وإسحاق، وإسماعيل بني عبداللَّه بن جعفر.

قال: ونا الزّبير، حدّثني عمّي مصعب بن عبداللَّه، قال: حمل عليّ بن عبداللَّه بن جعفر ابن أبي طالب أهل أبيات من قريش زمان الوليد بن عبدالملك في السّنيّات البيض، وكن سنيّات اشتددن على أهل المدينة، فقال مُساحق بن عبداللَّه بن مخرمة له:

أبا حسن إنِّي رأيتك واصلًا *** لهلكى قريش حين غُير حالها

سعيت لهم سعي الكريم ابن جعفر *** أبيك وهل من غاية لا تنالها

فما أصبحت في ابني لؤي فقيرة *** مُدقعة إلّاوأنت ثمالها

ابن عساكر، تاريخ دمشق، 46/ 11 رقم 5043، مختصر ابن منظور، 18/ 104

أخبرنا أبو البركات عبدالوهّاب بن المبارك، أنا أبو بكر محمّد بن المُظفّر بن بكران، أنا أحمد بن محمّد بن أحمد أبو الحسن العقيقيّ، أنا يوسف بن أحمد الصَيْدلاني، نا أبو جعفر محمّد بن عمرو العقيليّ، نا محمّد بن عثمان العَبْسيّ، نا أبو طاهر العلويّ، نا محمّد بن إسماعيل بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر بن أبي طالب، نا

عمِّي موسى بن جعفر، عن أبيه جعفر بن إبراهيم، قال: قال عبداللَّه بن جعفر: سمعتُ من رسول اللَّه صلي الله عليه و آله كلمة ما أحبّ أنّ لي بها حُمْر النَّعَم، سمعتُ رسول اللَّه صلي الله عليه و آله يقول: «جعفر أشبَه خَلْقي وخُلُقي، وأمّا أنتَ يا عبداللَّه فأشبَه خَلْق اللَّه بأبيك».

أنبأنا أبو صادق مرشد بن رستم بن يحيى، وأبو عبداللَّه محمّد بن أحمد بن إبراهيم، قالا: أنا أبو الحسن محمدّ بن الحسين النّيسابوريّ.

ثمّ أخبرنا أبومحمّد عبدالرّحمان بن أبي الحسن بن إبراهيم، أنا سهل بن بِشْر الاسفراينيّ، أنا عليّ بن منير بن أحمد بن الحسين، وأبو الحسن النّيسابوريّ، قالا: أنا أبو طاهر محمّد ابن أحمد بن عبداللَّه، نا أبو يحيى زكريّا بن يحيى السّاجي، نا عبداللَّه بن هارون بن موسى، نا قُدامة بن محمّد، نا مَخْرَمة بن بُكَير، عن أبيه، عن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر، عن أبيه أنّ رسول اللَّه صلي الله عليه و آله قال: «يا عبداللَّه هنيئاً لك مريّاً، خُلِقْتَ من طينتي، وأبوكَ يطير مع الملائكة في السّماء».

ابن عساكر، تاريخ دمشق، 29/ 178

فله من المعقبين واحد، وهو عبداللَّه (1)أبو جعفر الجواد، وهو من الأسخياء الأربعة من بني هاشم، وهم: الحسن، والحسين، وعبداللَّه بن جعفر هذا، وعبداللَّه بن العبّاس بن عبدالمطّلب. ولد بالحبشة، وتوفّي بالمدينة وهو ابن تسعين سنة.

ولعبداللَّه الجواد أربعة من المعقبين: عليّ أبو محمّد الزّينبيّ، أمّه زينب الكبرى بنت أمير الؤمنين عليه السلام، وأمّها فاطمة الزّهراء عليها السلام، وإسحاق أبو جعفر الأطرف المعروف ب «العرصيّ» (2)وعرص دكّة خربت بين تيماء وخيبر. وإسماعيل. ومعاوية.

أمّا عليّ الزّينبيّ، فله ابنان معقبان: محمّد أبو جعفر الجود ذو الشّرفين، كان من أجمل النّاس وجهاً، أمّه لبابة بنت عبداللَّه بن العبّاس بن عبدالمطّلب.

قال بعضهم: ثلاثة في زمان واحد بنو عمّ يرجعون إلى أب قريب، كلّهم يسمّى عليّاً،


1) - أمّه أسماء بنت عميس الخثعميّة. ولمّا قتل جعفر عليه السلام رأى النّبيّ صلى الله عليه و آله عبداللَّه، فقال: اللَّهمّ اخلف جعفراً في عقبه، وله أخبار في الجود مأثورة.

2) - بفتح العين ثمّ الرّاء السّاكنة كذا في الأصل، وفي المجديّ والفخريّ: العرضيّ وفي العمدة: العريضيّ.

وكلّهم يصلح للخلافة: عليّ بن الحسين بن عليّ عليهم السلام، وعليّ بن عبداللَّه بن العبّاس، وعليّ بن عبداللَّه بن جعفر. ولكلّ واحد من هؤلاء ولد اسمه محمّد، وهو يصلح للخلافة (1).

وإسحاق الأشرف، أمّه لبابة أيضاً.

أمّا محمّد الجواد بن عليّ الزّينبيّ، فله من المعقبين أربعة: إبراهيم الأعرابيّ مات في حبس الرّشيد. وعيسى. ويحيى. وعبداللَّه أبو الكرّام الأكبر السّيلقيّ الرّئيس.

أمّا إبراهيم الأعرابيّ، فله من المعقبين خمسة: جعفر الأمير بالحجاز، وعبداللَّه بالبادية، ويحيى وفي عقبه خلاف، وعبدالرّحمان قيل: انقرض، ومحمّد أبو هاشم.

أمّا جعفر الأمير بن إبراهيم الأعرابيّ، فله من المعقبين تسعة: محمّد أبو الحسن، وعبداللَّه الخلصيّ الخفافيّ (2)، وإسماعيل بالبادية، وعيسى الخلصيّ التّلميسيّ، وموسى الخفاجيّ (3)، ويعقوب، وداود، وإبراهيم، ويوسف الأمير.

أمّا محمّد بن جعفر الأمير بن إبراهيم الأعرابيّ، فله من المعقبين خمسة: داود، وإدريس، وعيسى، وإبراهيم، أمّهم زينب بنت موسى الجون، وصالح.

وكان له ابن آخر موسى الهرّاج، قيل: له عقب يعرفون ب «بني الهرّاج».

أمّا داود بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم الأعرابيّ، فله من المعقبين ستّة: عبداللَّه، ومحمّد الجيليّ، وجعفر، وسليمان، وأحمد، ومحمّد الطّويل الأكبر. والعدد في ولد عبداللَّه وأحمد.

أمّا عبداللَّه بن داود، فله ثلاث عشر من المعقبين.

إبراهيم، له عقب كثير في بلدان شتّى. ويوسف، له عقب كثير. وأحمد، عقبه بالحجاز.

ومحمّد أبو الفضل الطّويل، له عقب قليل. وإسحاق، له أعقاب. وداود، له عقب قليل.


1) - ذكره النّسّابة العلّامة الحسن القطّان في الدّوحة من كتاب المصابيح لأبي بكر بن محمّد بن يزداد، على ما ذكره القاضي المروزيّ في الفخري ص 248.

2) - بكسر الخاء، وفي الفخري: الحقانيّ.

3) - في الفخريّ: الحقانيّ وقيل الحفاجيّ. أقول: خفاجة بالفتح حيّ من بني عامر.

وإدريس، له عقب كثير بالحجاز. وسليمان، له أعقاب. وموسى، له عقب كثير بالحجاز.

ويحيى، له أعقاب. وعليّ وصالح وعيسى، عقبهم بالحجاز.

أمّا أحمد بن داود، فله من المعقبين أربعة: محمّد يلقّب «صعنون» (1)وله أعقاب.

وإبراهيم. وداود أبو سليمان. ومحمّد.

فقد فرغنا من عقب داود بن محمّد بن جعفر بن إبراهيم الأعرابيّ (2).

أمّا إدريس بن محمّد بن جعفر الأمير بن إبراهيم الأعرابيّ، فكنيته أبو زرقان ولقبه «كلب الفرس»، فله ستّة من المعقبين: العبّاس عقبه بالموصل. وأحمد الحجازيّ. وحمزة.

والحسن. وداود. ويوسف المحدِّث.

فقد فرغنا من عقب محمّد بن جعفر بن إبراهيم الأعرابيّ.

وأمّا عبداللَّه الخلصيّ الخفافيّ بن جعفر بن إبراهيم الأعرابيّ، فله ابنان معقبان: عليّ الشّاعر المتوكّليّ، ومحمّد القرشيّ. وكان له ابن آخر يسمّى حمزة، قيل: له عقب بطبرستان. وعقب الخلصيّ فيهم قلّة ويعرفون ب «القرشيّين».

أمّا إسماعيل بن جعفر بن إبراهيم الأعرابيّ، فله من المعقبين أربعة: عيسى، ومحمّد العالم الأكبر الشّعرانيّ، وإبراهيم، وأحمد.

أمّا عيسى بن إسماعيل، فله من المعقبين ثلاثة: أحمد بوادي القرى وعقبه بهمدان، ويعقوب بمصر يلقّب ب «الخارج» وبمصر عقبه (3)، وإسماعيل له عقب قليل.

أمّا محمّد الشّعرانيّ بن إسماعيل، فله من المعقبين خمسة: عبداللَّه، وله أعقاب كثيرة بالموصل وغيرها. وعبدالعزيز بمصر. وأحمد بالبصرة. وموسى له عقب كثير منهم بالموصل.

وعبداللَّه، وقيل: اسمه عبيداللَّه، وله عقب قليل.


1) - بفتح الصّاد ثمّ العين السّاكنة ثمّ النّون المضمومة.

2) - في الأصل: الأعرج.

3) - منهم: أبو الحسن عليّ الزّاهد الصّوفيّ بن يعقوب بن عيسى، وكان يختم القرآن ويطرح لكلّ ختمة نواة في سلّة، فلمّا مات لم يخلف غير سلّات مرار ملأى من النّوى.

أمّا إبراهيم بن إسماعيل، فله من المعقبين خمسة: موسى ابن الخزاعيّة، وإسحاق، ويعقوب، وإدريس، ومحمّد. وكان له أربعة أولاد أُخر: صالح، وداود، ويوسف، وعيسى، قيل: لهم أعقاب.

أمّا موسى ابن الخزاعيّة، فله من المعقبين ثلاث عشر:

داود الأوسط بطريثيت (1)، وله بها عقب كثير وبنيسابور ومرو، وانتسب أولاده المروزيّون إلى إسحاق بن موسى الكاظم عليه السلام وفيهم كثرة. وإدريس، وزيد، وعبداللَّه، والقاسم، ويعقوب، وجعفر، والقاسم الأصغر، ومحمّد أبو عبداللَّه الأكبر، وعليّ، ورحمة، وصالح له عقب قليل، ومحمّد الأصغر.

أمّا أحمد بن إسماعيل، فله عقب قليل بالبصرة.

فقد فرغنا من عقب إسماعيل بن جعفر بن إبراهيم الأعرابيّ.

أمّا عيسى الخلصيّ، فله ابنان معقبان: عبداللَّه وفيه العدد. وأحمد ولده ببردعة.

ومنهم بزنجان وفيهم قلّة.

أمّا عبداللَّه بن عيسى الخلصيّ (2)، فله ابنان معقبان: محمّد، وعيسى، وفي عقبه قلّة.

أمّا محمّد بن عبداللَّه بن عيسى الخلصيّ، فله من المعقبين ثمانية: عبيداللَّه العالم الرّئيس أبو الطّلحيّة (3)، وأحمد، وعليّ، وموسى، وداود، ويوسف يعرف ب «العباد» والحسن، وعيسى، ولم يثبِّته إلّاأبو عبداللَّه بن طباطبا.

أمّا عبيداللَّه أبو الطّلحيّة، فله من المعقبين ثمانية: عبداللَّه، ومحمّد الطّويل لقبه «ممرور» وفي عقبه كثرة، والحسن له عقب كثير، وعبدالرّحمان، وجعفر، وعليّ، وصالح، وعيسى.

فقد فرغنا من عقب عيسى الخلصيّ.

أمّا موسى الخفاجيّ بن جعفر بن إبراهيم الأعرابيّ، فله من المعقبين ستّة: الحسين ولده


1) - بضمّ الطّاء ثمّ الرّاء المفتوحة ثمّ الياء السّاكنة، وفي الفخريّ ص 184: طرثيث.

2) - بضمّ الخاء ثمّ اللّام المفتوحة.

3) - بفتح الطّاء ثمّ اللّام السّاكنة ثمّ الحاء المكسورة ثمّ الياء المشدّدة المفتوحة.

بمصر والمغرب. والحسن ولده بقيروان والمغرب وفيهم كلام. وحمزة. وجعفر. وعليّ.

وأحمد، وفي أعقابهم قلّة.

أمّا يعقوب بن جعفر بن إبراهيم الأعرابيّ، فله ابن واحد: القاسم.

وللقاسم هذا ثلاثة من المعقبين: عليّ، ومحمّد، وجعفر. والعدد في ولد عليّ.

ولعليّ هذا سبعة من المعقبين: إسحاق له أعقاب بالبصرة والطّبريّة، وسليمان الأعسر، وميمون، وحمزة، ومحمّد أبو عبداللَّه، وداود، وعبداللَّه، ولجميعهم أعقاب.

أمّا داود بن جعفر بن إبراهيم الأعرابيّ، فعقبه من رجل واحد محمّد.

ولمحمّد هذا ابن واحد معقب: إبراهيم يعرف ب «جيتني» وله عقب قليل ببغداد.

أمّا إبراهيم بن جعفر بن إبراهيم الأعرابيّ، فعقبه من واحد جعفر، وله أعقاب ببغداد والموصل وجرجان.

فمن عقبه أحمد الزّينب بن موسى بن جعفر هذا، وله أعقاب كثيرة يعرفون ب «بني الزّينب».

أمّا يوسف بن جعفر بن إبراهيم الأعرابيّ، فله ابنان معقبان: محمّد أبو عليّ الأمير بخيبر، وإبراهيم في عقبه قلّة.

أمّا محمّد الأمير بخيبر، فله من المعقبين ثلاث عشر: سليمان الأمير بوادي القرى، وله أعقاب كثيرة بها وهم أمراء، وإدريس له عقب قليل، وجعفر الأصغر، وعيسى، وأحمد، والعبّاس، ويعقوب، والحسين، وصالح، وعبداللَّه، وعبدالصّمد، وهارون.

فقد فرغنا من عقب يوسف الأمير بن جعفر، وبه حصل الفراغ من عقب جعفر بن إبراهيم الأعرابيّ.

أمّا عبيداللَّه بن إبراهيم الأعرابيّ، فعقبه من واحد إبراهيم. وكان له ابن آخر اسمه محمّد، وكان له عقب.

قال السّيِّد أبو الغنائم: قد غاب خبرهم، ولا يعلم انقرضوا أم لا.

أمّا إبراهيم بن عبيداللَّه بن إبراهيم الأعرابيّ هذا المذكور، فله ابنان معقبان: عليّ

المعروف ب «ابن الخزاعيّة» والحسين عقبه بطبرستان.

أمّا عليّ ابن الخزاعيّة، فله ابن واحد محمّد (1)، وكانت له رئاسة بدمشق، وعقبه من واحد عبيداللَّه أبو طالب، وله أعقاب كثيرة بدمشق وغيرها.

فقد فرغنا من عقب عبيداللَّه بن إبراهيم الأعرابيّ.

وأمّا يحيى وعبدالرّحمان ومحمّد بنو إبراهيم الأعرابيّ، فأعقابهم قليلة.

أمّا عيسى بن محمّد بن عليّ الزّينبيّ، فله ابن واحد معقب: محمّد المطبقيّ (2)، وعقبه أربعة: العبّاس الأمير بالبصرة قبل زيد النّار. وأحمد، وله عقب قليل. وإبراهيم، وفي عقبه كثرة، ومنهم ببغداد والموصل. ويحيى، وله عقب قليل، وفيهم كلام.

وأمّا يحيى بن محمّد بن عليّ الزّينبيّ، فله من المعقبين ثلاثة: جعفر عقبه بمصر وفيهم قلّة. والعبّاس له عقب وفيهم كلام. وإبراهيم له عقب قليل.

أمّا عبداللَّه أبو الكرّام بن محمّد الجواد بن عليّ الزّينبيّ، فله من المعقبين ثلاثة: داود أبو الحسن، وإبراهيم له عقب قليل، وبعضهم يعرفون ب «فدادين» ومحمّد بقزوين يلقّب «أحمر عينه» قتل بالرّيّ أيّام المستعين في ميكال، وكان يقال له أبو الكرّام الأصغر. وكان له ابن رابع اسمه سليمان انتسب بعض أهل الرّيّ إليه بويمة وهي من قرى الرّيّ.

أمّا داود بن عبداللَّه أبو الكرّام، فله من المعقبين ثلاثة: عليّ، وله أعقاب كثيرة بطبرستان والأهواز وقزوين. وسليمان، وله أعقاب كثيرة. ومحمّد، له عقب بمكّة.

أمّا إبراهيم بن عبداللَّه أبي الكرّام، فله ابن واحد معقب: عبداللَّه، وله ابن واحد جعفر، وله ابن واحد محمّد، وهو الملقّب ب «فدادين» وله عقب.

وأمّا محمّد أحمر عينه بن عبداللَّه أبي الكرّام، فله من المعقبين ثلاثة: عبداللَّه الملقّب ب «الفيلق» وداود، وإبراهيم، ولهم أعقاب كثيرة بمصر والرّيّ وقزوين والبادية.


1) - وله عقب منهم: أبو الحسن الجعفريّ الرّئيس بدمشق بن محمّد الرّئيس بها بن عليّ بن إبراهيم هذا، وله أربعة أولاد أعقبوا وذيّلوا وأكثروا بدمشق ومصر.

2) - قيل له المطبقيّ لأنّه توفّي في المطبق ببغداد في ليل حبسه الرّشيد فيه.

فقد فرغنا من عقب أبي الكرّام، وبه حصل الفراغ من عقب محمّد الجواد.

الفخر الرّازي، الشّجرة المباركة،/ 216- 222

وأمّا أبو عبداللَّه جعفر الطّيّار الشّهيد ذو الجناحين ويكنّى أبا المساكين (1)، فعقبه من عبداللَّه الجواد وحده ولي رسول اللَّه صلى الله عليه و آله. وأمّه أسماء بنت عميس، وعقبه من أربعة رجال:

أبو محمّد عليّ الزّينبيّ، أمّه زينب الكبرى بنت عليّ عليه السلام من فاطمة عليها السلام.

وأبو جعفر إسحاق الأطرف المعروف ب «العرضيّ».

وإسماعيل مقل. وقيل: انقرض.

ومعاوية كذلك، ألا انّ القول بالانقراض لا يلتفت إليه.

أمّا عليّ الزّينبيّ، فأعقب من ولده رجلان: أبو جعفر محمّد الجواد. وإسحاق الأطرف وقيل: الأشرف.

أمّا محمّد الجواد، فأعقب من ولده أربعة رجال على ما هو الأصحّ والأثبت وهم:

إبراهيم الأعرابيّ، وعيسى، ويحيى له سبعة عشر ابناً أعقب منهم ثلاثة، وعبداللَّه أبو الكرّام الأكبر الرّئيس السّليقيّ.

وأمّا إبراهيم الأعرابيّ، فله خمسة عشر ابناً، أعقب منهم خمسة:

جعفر الأمير بالحجاز. ومحمّد مقل. وعبدالرّحمان مقل. ويحيى، بالحجاز، مقل.

وعبيداللَّه عقبه الصّحيح من إبراهيم بن عبيداللَّه وحده، وله ابنان: عليّ والحسين لهما أعقاب.

منهم: أبو الحسن الجعفريّ الرّئيس بدمشق، ابن محمّد الرّئيس بها، ابن عليّ بن إبراهيم، ابن عبيداللَّه بن إبراهيم الأعرابيّ، وله أربعة أعقبوا وذيّلوا وأكثروا بدمشق ومصر.

وأمّا جعفر الأمير ابن إبراهيم الأعرابيّ، فأعقب من ولده تسعة رجال:


1) - لرأفته عليهم وإحسانه إليهم.

أبو الحسن محمّد بطن. وعبداللَّه الخلصيّ الحقّانيّ يقال لعقبه «القرشيّون» بطن.

وإسماعيل بالبادية بطن.

وعيسى الخلصيّ، قال أبو يحيى: يقال له الّتمليسيّ بطن. وموسى الحقّانيّ وقيل الحفاجيّ (1)، له سبعة أولاد أعقبوا بالمدينة ومصر والمغرب بطن فيهم قلّة. ويعقوب بطن.

وداود له عقب، لا أعرف منهم غير أبي طالب، المعروف ب «جيتني»، ابن محمّد بن إبراهيم بن محمّد بن داود هذا كان ببغداد. وإبراهيم بن جعفر الأمير بطن. ويوسف الأمير بالحجاز فيه عدد ونجدة.

بطن محمّد بن جعفر الأمير، وأعقب من أولاده خمسة رجال:

داود فخذ. وعيسى، بالحجاز يلقّب «كلب الفرس»، له خمسة معقبون. وإبراهيم له ثلاثة أولاد أعقبوا كثيراً. وموسى الهرّاج له عقب قليل. وإدريس أبو القاسم وأبو ذرقان قيل: يلقّب «كلب الفرس» فخذ. وصالح بالحجاز أعقب من ولده تسعة.

فخذ داود بن محمّد بن جعفر الأمير، وله سبعة عشر ابناً، أعقب منهم ثمانية رجال:

أبو عبداللَّه له ثلاثة وعشرون ابناً، أعقب منهم أربعة عشر رجلًا، أحدهم: إبراهيم ابن عبداللَّه، له تسعة عشر ولداً أعقبوا، أحدهم: يعقوب الأعمى ابن إبراهيم، له ثلاثة وعشرون ابناً، أعقب منهم جماعة.

وأحمد بن داود، له عشرة من المعقبين ذيّلوا وأكثروا.

ومحمّد الجيليّ، له عشرة بنين أعقب منهم أربعة.

وداود بن محمّد أكثرهم عقباً.

وسليمان بن داود، وانتهى عقبه إلى ولد يحيى أبي الصّغير ابن مسلم بن موسى بن سليمان هذا.

وجعفر له أولاد أعقب بعضهم. وإبراهيم له أولاد لهم أولاد. ومحمّد الأكبر الطّويل.

ومحمّد البصريّ لهما عقب.


1) - الكلمة غير منقوطة في النّسختين، وفي العمدة: الخفافيّ- الخفاقيّ خ ل.

فخذ أبي ذرقان، وهو إدريس بن محمّد بن جعفر الأمير، وله عشرة من المعقبين، أعقبوا وذيّلوا، منهم ببغداد وميافارقين جماعة، وبالحجاز منهم عدد أحدهم: العبّاس بن إدريس، له ستّة أولاد أعقبوا بالجحفة والموصل.

منهم: أمير الجحفة أبو هاشم بن عبدالصّمد بن العبّاس هذا. وأحمد الأمير بالجحفة ابن عليّ الجيليّ ابن العبّاس هذا، وله أولاد.

بطن عبداللَّه الخلصيّ ابن جعفر الأمير، وعقبه من خمسة رجال:

عليّ الشّاعر، له ذيل طويل بمصر والحيرة ومكّة. ومحمّد القرشيّ، له أعقاب بمصر.

وإسحاق له عقب.

منهم: النّقيب بالموصل في عهد أبي أحمد الموسويّ وبنيابته أبو الحسن عليّ بن أبي الحديد الحسن بن محمّد بن القاسم بن إسحاق بن عبداللَّه الخلصيّ ولا عقب له ولا أخ ولا عمّ ولا عمّ الأب في المعقبين.

وحمزة بن عبداللَّه الخلصيّ، وأحمد لهما عقب.

بطن إسماعيل بن جعفر الأمير ابن إبراهيم الأعرابيّ، وعقبه من خمسة رجال:

عيسى صاحب الحان، وقيل: صاحب الجار فخذ بهمدان والبردعة ووادي العرني ومصر.

منهم: أبو الحسن عليّ الزّاهد الصّوفيّ ابن يعقوب بن عيسى هذا، وكان يلقّب «الحارح» (1)، وكان يختم القرآن ويطرح لكلّ ختمة نواة في سلّة، فلمّا مات لم يخلِّف غير سلّات مرار ملأى من النّوى، وله ولد.

ومحمّد الأكبر الشّعرانيّ العالم ابن إسماعيل، في ولده أفخاذ كثيرة. وولده المعقب لصلبه ستّة.

أحدهم: عبداللَّه، له أعقاب كثيرة منهم ببغداد رهط بني الشّيخ، وهم ولد عليّ الشّيخ ببغداد ابن عبداللَّه أبي الزّوائد الممرور بن عليّ الشّاعر ابن عبداللَّه هذا، وله أعقاب بها


1) - كذا في النّسختين.

وبالموصل.

وإبراهيم بن إسماعيل، له عشرة بنين، لكلّ واحد منهم عدد جمّ وذيل طويل، أحدهم:

موسى له أربعة عشر ابناً من المعقبين المذيّلين، كلّ واحد منهم فخذ.

أحدهم: داود الأوسط بطرثيث من أعمال نيسابور، يعرف عقبه ب «الطّبسيِّين» له تسعة معقبون، أحدهم: سليمان له أعقاب كثيرة فيهم عدد بنيسابور وبيهق وطرثيث ومرو.

وأحمد صاحب الجار، له عقب ببغداد ومصر والبصرة. ومحمّد الأصغر قليل له عقب.

وأمّا عيسى التّلميسيّ ابن جعفر الأمير ابن إبراهيم الأعرابيّ، فأصحّ عقبه ولد عبداللَّه أبي محمّد وحده بطبرستان، وعقبه من رجلين محمّد وفيه العدد، وعيسى له عقب فيهم عدد.

ولمحمّد بن عبداللَّه بن [عيسى] (1)التّلميسيّ ثمانية معقبون:

عبداللَّه العالم الرّئيس الخلصيّ ابن الطّلحيّة، له أيضاً ثمانية أولاد معقبون، أحدهم:

محمّد الطّويل الملقّب ب «ممرور» له أعقاب بالحجاز والموصل وبغداد.

والحسن، وعيسى، ويوسف ويقال لولده العبّاد. وعليّ، وأحمد يلقّب «حنظلة» وموسى ابن الهلاليّة، وداود، ولجميعهم أعقاب.

بطن يعقوب بن جعفر الأمير ابن إبراهيم الأعرابيّ، وأعقب من أولاده القاسم وحده، وهذا البطن يقال لهم: القاسميّة وبنو القاسم، وله أولاد معقبون الأكثر ثلاثة منهم: عليّ فخذ كثير. وموسى له أعقاب بالحجاز فيهم سيادة هذا البطن، وجعفر له أعقاب.

ولعليّ بن القاسم هذا تسعة معقبون: إسحاق، وسليمان، وميمون، وحمزة، وأبو عبداللَّه محمّد قتل في حرب بني جعفر وبني الحسن، وداود، وعبداللَّه، وعيسى، والحسين. لهم أعقاب كثيرة بالحجاز، وانتقل قوم منهم إلى الطّبريّة.

بطن إبراهيم بن جعفر الأمير ابن إبراهيم الأعرابيّ، فله أولاد الأصحّ عقب جعفر


1) - [في المطبوع: محمّد].

وحده، وله خمسة معقبون أكثرهم عقباً إبراهيم وموسى.

فعقب إبراهيم ببغداد ومصر والموصل وجرجان.

منهم الفقيه على مذهب الإماميّة ببغداد أبو يعلى محمّد بن الحسن بن حمزة بن جعفر الّذي يسكن دار إسحاق من بغداد ابن العبّاس بن إبراهيم بن جعفر بن إبراهيم بن جعفر الأمير ابن إبراهيم الأعرابيّ.

وعقب موسى بقزوين، وله أولاد لا أعرف غير عقب أحمد الذّئب، وله ابنان أعقبا بها، وانتقل بعضهم إلى دمستان (1). وهو السّيِّد عماد الدّين المفتي المدرّس بدمستان، أبو القاسم جعفر بن عليّ الزّاهد العالم بقزوين، ابن عبداللَّه الفقيه المتكلِّم المحدِّث الواعظ ابن جعفر.

أو أحمد الزّاهد العالم بقزوين ابن أبي يعلى حمزة سياه كور ابن إبراهيم.

أو هاشم سياه كور بن حمزة بن أحمد الذّئب، وله اليوم ابن فاضل عالم متكلّم مناظر، هو السّيِّد تاج الدّين عليّ، أمّه بنت الحاجي عمر الحطّابان (2)من دمستان أبصرته بخوارزم.

بطن يوسف بن جعفر الأمير ابن إبراهيم الأعرابيّ، وله أربعة عشر ابناً أعقب منهم اثنان: أبو عليّ محمّد الأمير بخيبر. وإبراهيم له عقب وفيهم قلّة.

أمّا محمّد الأمير بخيبر، ففي ولده الإمارة بخيبر ووادي القرى والجحفة، وله ستّة وعشرون ابناً، العقب الصّحيح منهم لعشرين رجلًا أكثرهم أعقباً منهم رجلان هما:

سليمان الأمير بوادي القرى، وفي ولده الإمارة بها وبخيبر.

وإدريس في عقبه سيادة بني جعفر ببادية الحجاز والعزّ والمنعة والبأس والعدد.

ومن إخوتهما الأمير بالجحفة أبو حمّاد أحمد الشّاعر، وصالح، ويوسف، وعبداللَّه أمير الحجاز.

فمن عقب سليمان الأمير بوادي القرى الأمير بخيبر محمّد بن يعقوب الأمير ابن أحمد


1) - كذا في النّسختين، والظّاهر: دهستان.

2) - الكلمة غير منقوطة في النّسختين.

ابن إسحاق الأمير ابن أحمد المفقود ابن سليمان الأمير هذا. وله إخوة، وعمّ أبيه الأمير بخيبر أبو الحسن عليّ بن إسحاق الأمير، وله عقب.

والأمير بوادي القرى عبداللَّه بن إدريس بن إسحاق الأمير ابن أحمد المفقود، وله أخوان وبنون لهم عقب.

والأمير المقدّم بوادي القرى دغفل بن مفرح الأمير ابن إسحاق الأمير ابن أحمد المفقود.

وأمّا عيسى بن محمّد بن عليّ الزّينبيّ، فعقبه من محمّد المطبقيّ وحده، وإنّما قيل له المطبقيّ، لأنّه توفِّي في المطبق ببغداد وليل حبسه الرّشيد فيه، وأكثر عقبه من ثلاثة رجال:

العبّاس ولي إمارة البصرة من قبل أبي السّرايا، ثمّ عزله زيد النّار، له أعقاب كثيرة من محمّد الأمير ابن العبّاس وحده. منهم جماعة بنهر القرارين (1).

وأحمد له عقب بالكوفة والبصرة وبغداد.

وإبراهيم له أربعة أولاد أعقبوا وذيّلوا ببغداد، أحدهم جعفر بن إبراهيم المستجاب الدّعوة، له أولاد أعقب منهم ثلاثة، وهم ببغداد والموصل.

وأمّا عبداللَّه أبو الكرّام السّليقيّ (2)، فالصّحيح من ولده عقب ثلاثة:

أبي الحسن داود، كان أبصر النّاس بالطّبّ. وإبراهيم مقلٌّ. ومحمّد أبي الكرّام الأصغر، يلقّب أحمر عينه، كان مع الرّكية (3)، وظفر به بعد مقتله وحمل مع رؤوس أصحابه أبو المنصور.

أمّا داود الطّبيب، فأعقب من ولده ثلاثة رجال: عليّ المحدِّث، وسليمان، ومحمّد عقبه بمكّة والحجاز وفيهم قلّة.


1) - استظهر العلّامة الفقيه النّسّابة النّجفيّ المرعشيّ مد ظلّه كون الكلمة: القزارين.

2) - وهو الّذي تولّى ولايات بني العبّاس في قتال محمّد وإبراهيم ابني عبداللَّه بن الحسن، وحمل رأس محمّد النّفس الزّكيّة.

3) - كذا في النّسختين.

ولعليّ المحدِّث من المعقبين ابنان: محمّد بطبرستان له بها أعقاب كثيرة فيهم علماء.

والحسين الثّائر بقزوين، ظهر بها في أيّام الحسن بن زيد، فلمّا وقعت الفتن بين الحسنيِّين والجعفريِّين بالحجاز، بعث الثّائر إلى الحسن بن زيد: لئن تعرّضت لأحد من الجعفريِّين الّذين هم بطبرستان والدّيلم والرّيّ، لا تعرّضنَّ لبني الحسن بن عليّ حيثما ظفرت بهم وإلّا فأنا ففيَّ من جعفر الطّيّار؛ فأمسك الدّاعي عن التّعرّض للجعفريّين. وله عقب بالمراغة والأهواز وفارس والشّاش.

ولسليمان بن داود الطّبيب أعقاب، انتهى عقبه الصّحيح إلى أربعة رجال وهم:

عليّ بربحة له أعقاب كثيرة. وأبو الخير كذلك. وأبو القاسم زيد أعقابه بالرّبيح (1)وبربحة ونيسابور. وأبو زيد، وهم بنو أبي الحسن عليّ بن أحمد بن جعفر بن سليمان.

وربّما انتسب بنو داود إلى داود بن عبداللَّه بن عليّ بن محمّد الجواد. والأوّل أصحّ.

وأمّا محمّد الأحمر عينه، فله أولاد الأشهر عقب ثلاثة وهم:

عبداللَّه الفيلق وقيل: السّيلق، له أعقاب بمصر ودمشق وصيدا. وداود له أعقاب.

وإبراهيم له عدد، وبعض أولاده مشتبه بأولاد إبراهيم الأعرابيّ ابن محمّد الجواد بن عليّ الزّينبيّ، والأصحّ ما ذكرت.

والاشتباه إنّما يقع في بني جعفر بن إبراهيم بن محمّد الأحمر عينه، والصّحيح أ نّه لم يكن له جعفر بن إبراهيم وقد زال الاشتباه، لأنّ الاشتباه في بني جعفر بن إبراهيم فحسب.

وأمّا سائر ولده [إبراهيم بن محمّد الأحمر] وهم: إسماعيل عقبه بالرّيّ. وأحمد عقبه بجرجان وغيرهما ومحمّد الأعرابيّ له ولد، فلا اشتباه فيهم وفي عقبهم، واللَّه وليّ التّوفيق.

وأمّا إسحاق الأشرف ابن عليّ الزّينبيّ، فعقبه المنتشر من خمسة رجال:

محمّد الأصغر العنطوانيّ (2)، له عقب بمصر والرّملة ودمياط والكوفة، وهم فخذ كثير.

وعبداللَّه له أعقاب كثيرة بفارس والدّينور والمدينة والرّي ونصيبين ومصر من


1) - الكلمة غير منقوطة في النّسختين وكذا بعدها.

2) - الكلمة غير منقوطة في النّسختين، وما ضبطناه من العمدة ص 55.

رجلين، اسم كلّ واحد منهما عبداللَّه أحدهما الأكبر والآخر الأصغر.

وأبو الفضل جعفر.

والحسن له أربعة معقبون، وهم عدد جمّ بالكوفة ومصر.

وحمزة، وهو أكثرهم عقباً.

ولجعفر بن إسحاق الأشرف أولاد معقبون.

منهم: عليّ الأكبر المرجّى (1)أحد عشر ابناً، أعقب منهم سبعة وفيهم بطون وأفخاذ يعرفون ب «بني المرجّى» ومحمّد عقبه بسمرقند. وعبداللَّه الأكبر انتهى عقبه الصّحيح إلى العمشليق، وهو أبو الحشيش محمّد بن جعفر بن عبداللَّه الأكبر هذا، وله أربعة معقبون.

ولحمزة بن إسحاق الأشرف: محمّد الأكبر الصّيدريّ (2)من المعقبين وحده.

ولمحمّد بن الصّيدريّ أولاد معقبون، الأكثر والأشهر عقب ثلاثة منهم وهم:

الحسن الصّيدريّ. وعبداللَّه له ابنان معقبان وهما: محمّد الفأفاء الشّيخ بشيراز، وأعقابه بمصر. وأحمد الغزل سمِّي به لشدّة تلفّفه بالشّي ء إذا أراده.

وداود بن محمّد الصّيدريّ، له ابنان من المعقبين: إسماعيل له خمسة بنين اسم كلّ واحد محمّد وكناهم مختلفة:

أبو جعفر البطريق، عقبه بالقدس ومصر. وأبو طالب، وأبو طاهر، وأبو عبداللَّه يقال له ميمون، وأبو الحسن الوزور، ولهم أعقاب بمصر.

وإسحاق بن داود سيِّد قومه، له ثلاثة معقبون، أكثرهم أبو الحسين يحيى النّقيب بمصر، له أعقاب كثيرة أفاضل وعلماء وقضاة بمصر.

منهم: القاضي الجعفريّ الّذي يروي أبو الغنائم كتاب ابن خداع عنه، وهو أبو جعفر محمّد القاضي بمصر ابن عليّ بن الحسين بن عليّ بن يحيى النّقيب هذا.

المروزي، الفخري،/ 181- 190


1) - الضّبط من العمدة.

2) - كذا في (م) وفي (ن): الصّيداويّ، وفي العمدة: الصّدريّ.

عليّ بن عبداللَّه بن جعفر: حمل أهل أبيات من قريش في سَنَيات خالد، فقال مساحق ابن عبداللَّه بن مخرَمة:

أبا حَسَنٍ إنِّي رأيتُكَ واصلًا *** لِهَلْكَى قُرَيْشٍ حينَ غُيِّرَ حالُها

سَعَيْتُ لَهُمْ سَعْيَ الكريمِ بنِ جَعْفَرٍ *** أبيكَ وَهَلْ من غايةٍ لا تَنالُها

فما أصْبَحَتْ في ابنَيْ لؤيٍّ فقيرةٌ *** مُدَفَّعَةٌ إلّاوأنتَ ثمالُها

ومنهم أبي الكرّام: وهو محمّد بن عبداللَّه بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر:

صحب المنصور (17 ظ).

ابن قدّامه، التّبيين،/ 118- 119

قالوا: ولنا ثلاثة في عَصْرٍ بنو عَمّ، كلّهم يُسمّى عليّاً، وكلّهم كان يَصلُح للخلافة بالفِقه والنُّسُك والمرْكَب، والرأي، والتجربة، والحالِ الرّفيعة بين الناس: عليّ بنُ الحُسين ابن عليّ، وعليّ بنُ عبداللَّه بن العبّاس، وعليّ بنُ عبدِاللَّه بن جعفر، كلّ هؤلاء كان تامّاً كاملًا بارعاً جامعاً. وكانت لُبابَة بنتُ عبداللَّه بن العبّاس عند عليّ بن عبداللَّه بن جعفر، قالت: ما رأيتُه ضاحِكاً قطّ ولا قاطِباً، ولا قال شيئاً احتاجَ إلى أن يعتذِر منه، ولا ضربَ عبداً قطّ ولا مَلَكه أكثر من سنة.

قالوا: بعد هؤلاء ثلاثةٌ بنو عَمّ، وهم بنو هؤلاء الثلاثة، وكلّهم يُسمّى محمّداً، كما أنّ كلّ واحد من أولئك يُسمّى عليّاً، وكلّهم يَصلُح للخلافة، بكَرَم النّسب وشَرَف الخِصال:

محمّد بنُ عليّ بن الحسين بن عليّ، ومحمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن العبّاس، ومحمّد بن عليّ ابن عبداللَّه بن جعفر.

ابن أبي الحديد، شرح نهج البلاغة، 15/ 277

وأمّا أبو الحسن عليّ الزّينبيّ بن عبداللَّه الجواد، فكان شريفاً كريماً، جليل القدر، من ذوي الأقدار، أمّه زينب بنت أمير المؤمنين عليه السلام ولذلك سمِّي الزّينبيّ، وفيه يقول مساحق ابن عبداللَّه:

أبا حسن إنِّي رأيتك واصلًا *** لهلكى قريش حين غيّر حالها

جريت لهم مجرى الكريم ابن جعفر *** أبيك وهل من غاية لا ينالها

وأعقب عليّ الزّينبيّ من ولديه: إسحاق الأشرف، ومحمّد الرّئيس.

أمّا إسحاق الأشرف بن عليّ الزّينبيّ، فله ستّة أولاد: أحمد، ومحمّد الأكبر، وجعفر وله ولدان: عبداللَّه وعليّ، ومحمّد الأصغر، وعبيداللَّه، وحمزة.

وأعقب حمزة بن إسحاق الأشرف من ولده: محمّد.

وأعقب محمّد هذا من ولديه: عبداللَّه الأكبر، وأبي محمّد الحسن الطّوزيّ صاحب الصّدرين.

أمّا عبداللَّه الأكبر بن محمّد، فأعقب من ولديه: أحمد وله: حمزة النّسّابة معقب، ومحمّد. وانتهى عقب محمّد بن عبداللَّه الأكبر هذا إلى: معدّ بن الرّضيّ الصّالح بن أبي عبداللَّه بن عليّ بن محمّد بن جعفر بن يحيى بن محمّد.

وأمّا الحسن الطّوزيّ بن محمّد، فأعقب من ابن ابنه: الحسن الطّوزيّ المحدِّث المسنّ، به عرف البيت بن زيد بن الحسن الطّوزيّ.

وأمّا الحسن الطّوزيّ بن زيد، فأعقب من ولديه: محمّد، وأبي جعفر عبداللَّه الخطيب.

أمّا محمّد بن الحسن الطّوزيّ، فأعقب من ولديه: جعفر، وأحمد.

انتهى عقب جعفر ابن محمّد إلى: حمزة بن القاسم بن أحمد. وانتهى عقب أحمد بن محمّد إلى: أحمد بن المحسّن بن أحمد.

وأمّا عبداللَّه بن الحسن الطّوزيّ، فله ولدان: القاسم المخلّ الكرّاميّ عرّفه العميد ببغداد، ومحمّد وانتهى عقبه إلى: أبي الحسن محمّد بن عليّ بن محمّد.

أقول: لبيت الطّوزيّ كانوا بقيّة بالحائر، كان منهم رجل ببغداد متأدِّب، يلقّب بمحيي الدّين (1)، كان شاعراً مجيداً، فمن شعره:


1) - ذكره في مجمع الآداب 5: 100، قال: محي الدّين أبو الفضل محمّد بن أبي الفوارس بن أبي القاسم، يعرف بابن الطّوزيّ الجعفريّ الطّالبيّ البغداديّ الأديب السّيِّد، كان من الأشراف العلماء، والأفاضل الأدباء، فصيح الكلام، مليح النّظام، رتّب بعد الواقعة شيخاً برباط دار سوسيان، ولم يتّفق لي الاجتماع بخدمته، ثمّ ذكر نبذة من أشعاره، ثمّ قال: وكان قد كتب لي الإجازة إلى مراغة سنة سبعين، وذكر لي أنّ مولده ثامن عشر شهر ربيع الآخر سنة عشر وستمائة، وتوفّي في سابع عشر جمادى الاولى سنة أربع وسبعين وستمائة.

ما زال في تبذير عمر جماله *** بالصّدر والإعراض والإدلال

حتّى انقضت في ذاك قوله حسنه *** وغدا المتيّم عن هواه سال

وأمّا محمّد الرّئيس بن عليّ الزّينبيّ، فأعقب من ثلاثة رجال: إبراهيم الأعرابيّ، وعيسى، وأبي الكرّام عبداللَّه.

أمّا إبراهيم الأعرابيّ، فكان من ذوي الأقدار الجليلة والرّئاسة، وفيه يقول: محمّد بن عبداللَّه بن المثنّى:

موت إبراهيم خِدْني هدّني *** وأشاب الرّأس منِّي فاكتهل

لا أرى في النّاس شخصاً واحداً *** مثل ميت حلّ في دار الجمل

يشتري الحمد ومختار العلى *** فإذا ما حمّل الثّقل انحمل (1)

وأعقب إبراهيم الأعرابيّ من ولديه: جعفر الرّئيس له عدد كثير، وعبيداللَّه.

ولجعفر بن إبراهيم الأعرابيّ تسعة أولاد: يعقوب معقب، وإبراهيم معقب، ويوسف معقب، وإسماعيل معقب، وموسى، ومحمّد له ذيول، وعبداللَّه الشّاعر، وداود، ويعقوب.

أمّا عبداللَّه الشّاعر بن جعفر، فانتهى عقبه إلى: محمّد بن حمزة بن محمّد بن عليّ الشّاعر بن عبداللَّه الشّاعر.

قرأت في كتاب الوزراء لمحمّد بن عبدوس الجهشياريّ (2)، قال: حبس عليّ الشّاعر بن عبداللَّه الشّاعر، فحدّث، قال: دخل على الحبس في جملة من دخل رجلٌ من الكتّاب، فلمّا جلس قال: أين هذا الجعفريّ الّذي يتذيّب في شعره؟ فعلمت أ نّه يريدني لقولي:

ولمّا بدا لي أ نّها لا تريدني *** وأنّ هواها ليس عنِّي بمنجل

تمنّيت أن تهوى سواي لعلّها *** تذوق مرارات الهوى فترقّ لي

قال: فقلت: أنا هو، وأنا الّذي أقول في العترة:


1) - معجم الشّعراء للمرزبانيّ ص 418، والمجديّ ص 300.

2) - هو أبو عبداللَّه محمّد بن عبدوس الجهشياريّ الكاتب الأخباريّ البغداديّ، المتوفّى سنة (331) له من الكتب كتاب الوزراء، ميزان الشّعر وأنواع العروض. كشف الظّنون 6: 36.

ربّما سرّني صدودك عنِّي *** وطلابيك وامتناعك عنِّي

حذراً أن أكون مفتاح غيري *** فإذا ما خلوت كنت التّمنِّي

قال: فنهض منصرفاً وهو يقول: إنّ الحسنات يذهبن السّيِّئات.

وأمّا داود بن جعفر الرّئيس، فمن عقبه: محمّد بن إبراهيم بن محمّد بن داود.

وأمّا يعقوب بن جعفر، فمن عقبه: محمّد بن يحيى بن محمّد بن القاسم بن يعقوب.

وأمّا عبيداللَّه بن إبراهيم الأعرابيّ، فأعقب من ولده: إبراهيم.

وأعقب إبراهيم بن عبيداللَّه من ولديه: عليّ، ومحمّد.

انتهى عقب عليّ بن إبراهيم إلى: عبداللَّه الأكبر الأمير وعبداللَّه الأصغر ابني المحسّن ابن الحسين الرقّا ابن أبي الحسن القاسم بن عبداللَّه بن محمّد بن عليّ.

وانتهى عقب محمّد بن إبراهيم إلى: الرّضيّ بن أحمد بن محمّد بن الحسين بن إبراهيم ابن محمّد.

وأمّا عيسى بن محمّد الرّئيس، فأعقب من ولديه: العبّاس، ومحمّد.

أمّا العبّاس بن عيسى، فانتهى عقبه إلى: محمّد بن عبداللَّه بن محمّد بن أحمد بن محمّد ابن أحمد بن العبّاس بن محمّد بن العبّاس.

وأمّا محمّد بن عيسى، فانتهى عقبه إلى: الحسن بن محمّد بن أبي عليّ أحمد بن أبي طالب محمّد بن القاسم بن حمزة- له أولاد من غير القاسم- بن أحمد بن محمّد.

وأمّا أبو الكرّام عبداللَّه بن محمّد الرّئيس، فأعقب من ولديه: إبراهيم، وأبي الكرّام محمّد أحمر عينه.

أمّا إبراهيم بن عبداللَّه، فأعقب من ولديه: عبداللَّه، وداود.

أمّا عبداللَّه بن إبراهيم، فمن عقبه: محمّد متزهّد مجرّد بن القاسم بن محمّد بن جعفر بن عبداللَّه.

وأمّا داود بن إبراهيم، فأعقب من ولده: محمّد. ولمحمّد بن داود هذا ثلاثة أولاد:

سليمان، وعليّ، وعبداللَّه. وانتهى عقب عبداللَّه بن محمّد هذا إلى: محمّد بن حمزة الشّعرانيّ

ابن عبداللَّه الصّوريّ بن داود بن عبداللَّه.

وأمّا محمّد بن أبي الكرّام عبداللَّه، فأعقب من ولديه: إبراهيم، وعبداللَّه الفيلق.

أمّا إبراهيم بن محمّد، فانتهى عقبه إلى: محمّد بن عليّ بن محمّد بن أحمد بن عليّ بن أحمد ساطورة بن إبراهيم.

وأمّا عبداللَّه بن محمّد، فانتهى عقبه إلى: عليّ بن جعفر بن عليّ بن أحمد بن محمّد بن سليمان بن عبداللَّه.

انتهى عقب جعفر بن أبي طالب.

ابن الطّقطقيّ، الأصيلي،/ 344- 347

الجَعْفريّ: عليّ بن عبداللَّه بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر ابن أبي طالبٍ أبو الحسن الجعفريّ. ذكره أبو بكر الصُّوليّ وقال: شاعر مُقِلّ. قال: لمّا حملَني عمر بن فَرُّخ إلى سُرَّ من رأى حُبِستُ بها، فاستأذن عليَّ شخص من الكُتّاب.

فلمّا دخل قال: أين هو هذا الجعفريّ الّذي يتديّث في شعره؟ فقلت له: أتريد قولي/:

[من الطّويل]

ولمّا بدَا لي أ نّها لا تُحبّني *** وأنّ هَواها ليسَ عنِّي بمنجَلِ

تمنَّيت أن تُهوَى وتُجفَى لعلّها *** تذوق مَرارتِ الهَوى فترقّ لي

فأمّا الّذي أقوله في الغَيْرة عليها، فقد مَحا هذا ذاك: [من الخفيف]

إنّما سَرّني صُدودُكِ عنِّي *** وطِلابيكِ وامتناعُكِ منِّي

ذاك أن لا أكونَ مفتاحَ غيري *** فإذا ما خلوتُ كنتِ الّتمنّي

حَسْبُ نفسي أن تعلمي أنّ قلبي *** لكُمُ وامِقٌ ولو بالتَّظَنِّي

قال: فنهضَ وهو يقول: إنّ الحسَناتِ يذْهِبن السّيِّئات. قلت: وفي ترجمه عبدالُمحْسِن الصُّوريّ شي ء من التدَيُّث في الشّعر.

وقال عليّ بن عبداللَّه بن جَعفر: مَرّت بي امرأة في الطّواف وأنا جالس أُنشِدُ صديقاً لي هذا البيت/: [من البسيط]

أهوَى هَوَى الدِّين واللَّذّات تعجبني وكيفَ لي بهوَى اللَّذّاتِ والدِّينِ؟

فالتفتَتْ إليَّ وقالت: دَعْ أ يَّهما شِئْتَ وخُذْ بالآخر.

ومن شعرِ عليّ بن عبدِاللَّه قولُه: [من البسيط]

وَاللَّهِ لَانَظَرَتْ عيني إليكَ ولا *** سَالت مَسارِبُها شوقاً إليكَ دَما

إلّا مُفاجأةً عندَ اللِّقاءِ ولا *** راجعتُها الدّهرَ إلّاناسياً كَلِما

إنْ كنتُ خنتُ ولم أُضْمِرْ خيانتكم *** فاللَّهُ يأخذُ مِمّن خانَ أو ظَلَما

سَماحَة بمُحِبٍّ خانَ صاحِبَه *** ما خانَ قَطُّ مُحِبٌّ يعرف الكَرما

الصّفدي، الوافي بالوفيات، 21/ 189- 190 رقم 119

فولد القاسم [بن محمّد الأكبر بن جعفر بن أبي طالب] بنتاً أمّها بنت عمّه عبداللَّه بن جعفر وأمّها زينب بنت عليّ بن أبي طالب وأمّها فاطمة بنت رسول اللَّه وأمّها خديجة بنت خويلد بن أسد بن عبدالغرّى بن عبد مناف.

(فولد) عبداللَّه عشرين ذكراً وقيل: أربعة وعشرين منهم معاوية بن عب، داللَّه كان وصيّ أبيه وإنّما سُمِّي معاوية لأنّ معاوية بن أبي سفيان طلب منه ذلك، فبذل له مائة ألف درهم، وقيل: ألف ألف، (ومنهم) عليّ الزّينبيّ أمّه زينب بنت عليّ بن أبي طالب عليه السلام وأمّها فاطمة بنت رسول اللَّه.

(والعقب) من عليّ الزّينبيّ بن عبداللَّه الجواد بن جعفر الطّيّار بن أبي طالب (1)أحد أرحاء آل أبي طالب الثّلاثة (واحدتها) بنو موسى الجون بن عبداللَّه المحض بن الحسن بن الحسن بن عليّ بن أبي طالب (والثّانية) بنو موسى الكاظم بن جعفر الصّادق بن محمّد الباقر بن عليّ زين العابدين بن الحسين بن عليّ بن أبي طالب عليه السلام (والثّالثة) بنو جعفر السّيِّد ابن إبراهيم بن محمّد بن عليّ الزّينبيّ هذا (2)(وعقبه) من رجلين محمّد الأريس (الرّئيس خ ل) وإسحاق الأشرف؛ وأمّهما لبابة (3)بنت عبداللَّه بن العبّاس بن عبدالمطّلب


1) [حكاه عنه في زينب الكبرى،/ 127].

2) [حكاه عنه في زينب الكبرى،/ 127].

3) - خلف زيد بن الحسن السّبط على لبابة بعد العبّاس بن عليّ بن أبي طالب عليه السلام فأولدها نفيسة تزوّجها الوليد بن عبدالملك بن مروان فولدت له ولداً؛ وكان زيد يفد إلى الوليد فيجلس على السّرير معه ويكرمه الوليد لمكان ابنته عنده ووهب له ثلاثين ألف دينار دفعة واحدة، وخلف على لبابة بعد زيد ابن الحسن الوليد بن عتبة ابن أبي سفيان فولدت له القاسم.

(أمّا محمّد الأريس- الرّئيس خ ل-) فأعقب من أربعة رجال إبراهيم وفيه العدد والبيت، وأبي الكرّام عبداللَّه. وعيسى ويحيى (أمّا) إبراهيم الأعرابيّ فكان من أجلّاء بني هاشم وأمّه امرأة من قريش، وفيه يقول أبو محمّد عبداللَّه المحض بن الحسن بن الحسن بن عليّ ابن أبي طالب يرثيه:

موت إبراهيم خِدْني هدّني *** وأشاب الرّأس منِّي واشتعل

وأعقب من عشرة رجال وهم جعفر السّيِّد، ويحيى وهاشم ومحمّد وعبدالرّحمان وصالح وعليّ وقاسم وعبداللَّه وعبيداللَّه (فولد) جعفر السّيِّد ابن إبراهيم الأعرابيّ ثلاثة عشر رجلًا محمّد العالم ويعقوب وإبراهيم ويوسف وعيسى الخلصيّ وإسماعيل وموسى وعبداللَّه الغرش وداود وسليمان وأحمد والحسين وهارون (أعقب) الجميع، ولكنّ الثّلاثة الأُخر لا يُعدّون في المعقبين ولعلّهم انقرضوا، بل نصّ شيخ الشّرف أبو الحسن محمّد بن أبي جعفر العبيدليّ وأبو عبداللَّه الحسين ابن طباطبا: على أنّ عقب جعفر السّيِّد من العشرة الأُولى (فالعقب) من محمّد العالم بن جعفر السّيِّد في داود وإبراهيم وإدريس وعيسى وصالح وموسى (أمّا) داود فأكثر إخوته عقباً، من ولده محمّد الصّعنون بن داود، وأبو حشيشة موسى بن محمّد بن داود (ومنهم) عبداللَّه بن داود ومن ولده أبو الرّجال أحمد بن إبراهيم بن أحمد بن عبداللَّه المذكور. وعبداللَّه بن يوسف بن عبداللَّه المذكور.

(قال) أبو الحسن العمريّ: هو أكرم العرب، له أولاد وأخوة لهم أولاد (منهم) عيسى ويعقوب وإسماعيل وإبراهيم ومحمّد وإسحاق بنو يوسف بن عبداللَّه (ومن) ولد عبداللَّه بن داود، محمّد بن يعقوب بن إبراهيم بن عبداللَّه بن داود يلقّب عجزة يقال لولده بنو عجزة؛ (ومنهم) حجاف واسمه موسى بن أحمد بن موسى بن عبداللَّه، يعرف عقبه ببني حجاف؛ (ومنهم) إسحاق بن عبداللَّه بن داود، له عقب؛ (ومنهم) صالح بن عبداللَّه بن داود، أعقب، (ومنهم) إدريس بن عبداللَّه بن داود. قال شيخ الشّرف محمّد ابن أبي جعفر العبيدليّ: له

عدد وبقيّة حسنة. قال أبو عبداللَّه ابن طباطبا: أولد عقيل بن إدريس له أولاد ولأولاده أولاد، ويعقوب له أولاد وعبدالعزيز له ولد ومحمّد له ولد وإبراهيم له ولد، ومشفع له عقب. وأبوبكر له أولاد وأحمد له ولد وأبو سعيد له أولاد، وأبو الدّنيا له ولد وعبدالواحد وسليمان وإسحاق وإسماعيل (ومنهم) يحيى بن عبداللَّه بن داود له عقب؛ (ومنهم) عينا- عيسى خ ل- بن عبداللَّه بن داود أعقب أيضاً؛ (ومنهم) سليمان بن عبداللَّه بن داود له عقب، (ومن) بني داود بن محمّد العالم بن جعفر السّيِّد، أحمد بن داود بن محمّد العالم له عقب فيهم عدد؛ (ومنهم) سليمان بن داود بن محمّد أولد. وقال أبو عبداللَّه الحسين ابن طباطبا الحسنيّ: قال أبو صقر الجعفريّ: لم يبق من ولد سليمان غير يحيى بن مسلم بن موسى بن سليمان له ولد؛ (ومنهم) محمّد الجبليّ بن داود له عدد؛ (ومنهم) محمّد الطّويل ابن داود له إبراهيم ومطرق لهما أولاد.

(ومنهم) محمّد البصريّ ابن داود أعقب؛ (ومنهم) جعفر بن داود أعقب من ثلاثة عبداللَّه الأعزّ الأعسر- خ ل- والقاسم له أولاد، وصبرة له ولد بالبصرة؛ (ومنهم) إبراهيم ابن داود أعقب (ومنهم) هارون بن داود له أولاد وبقيّة؛ (وأمّا) إبراهيم بن محمّد العالم بن جعفر السّيِّد، فأعقب من جماعة (منهم) أيّوب بن إبراهيم له عدد؛ (ومنهم) يحيى بن إبراهيم المعروف بالعقيقيّ له بقيّة بأسوان ودمشق والمغرب؛ (ومنهم) جعفر بن إبراهيم، له عقب فيهم عدد؛ (ومن) ولده عبداللَّه البطين بن جعفر، له فخذ منهم ببغداد عليّ بن داود ابن جعفر بن عبداللَّه البطين المذكور. قال ابن طباطبا: له ولد ببغداد. (وأمّا) إدريس بن محمّد العالم بن جعفر السّيِّد ويكنّى بأبي ذرقان (رزقان خ ل)، فأعقب من جماعة (منهم) العبّاس بن إدريس له عدد جمّ، «منهم» العبّاس المعروف بقليب «قبيب خ ل» وهو ابن عبدالصّمد بن الحسن بن العبّاس بن إدريس كان بالموصل؛ «ومنهم» القاسم الكبيش بن الحسن بن العبّاس بن إدريس، له ولد وفيه عدد وعقب، «منهم» عليّ الجيليّ «الجبليّ خ ل» ابن العبّاس بن إدريس، له عقب، منهم أحمد بن عليّ الجيليّ وهو أمير الجحفة «ومن» بني إدريس بن محمّد العالم، أحمد بن إدريس، له عقب فيهم عدد؛ «ومنهم» يوسف المحدِّث ابن إدريس روى الحديث وحدّث عنه ابن أبي سعد الورّاق، له أولاد «ومنهم» عليّ بن

إدريس له أولاد فيهم عدد؛ ولإدريس أعقاب غير هؤلاء أيضاً. «وأمّا» عيسى بن محمّد العالم بن جعفر السّيِّد، فله أعقاب؛ (وأمّا) صالح بن محمّد العالم بن جعفر السّيِّد فأعقب من جماعة منهم حمزة بن صالح له عقب وعدد؛ وإسحاق بن صالح له عقب فيهم كثرة، ومحمّد ابن صالح له عدد. (وأمّا) موسى بن محمّد العالم بن جعفر السّيِّد، ويلقّب الهرّاج، فله عقب يعرفون ببني الهرّاج، «والعقب» من يعقوب بن جعفر السّيِّد بن إبراهيم الأعرابيّ- وهو صاحب الجار وأميرها وقتله بنو سليم- في القاسم بن الأمير قتله بنو سليم أيضاً «ويقال» لولده بنو القواسم، وهم بطن كثيرة في بني الطّيّار «أعقب» من عليّ ومحمّد وجعفر بني القاسم؛ ولكلّ من هؤلاء الثّلاثة فخذ؛ «فمن» بني عليّ بن القاسم بن يعقوب، خليفة بن عليّ بن إسحاق بن عليّ بن القاسم المذكور له عقب كثير؛ وللقواسم بقيّة بمصر «والعقب» من إبراهيم بن جعفر السّيِّد ابن إبراهيم الأعرابيّ في جعفر بن إبراهيم، ومنه في إبراهيم وموسى وهارون وعبداللَّه وأحمد. قال الشّيخ العمريّ: لإبراهيم بن جعفر السّيِّد بقيّة ببغداد؛ وقال ابن طباطبا: منهم ببغداد أبو يعلى (1)محمّد بن الحسن بن حمزة بن جعفر ابن العبّاس ابن إبراهيم بن جعفر بن إبراهيم بن جعفر السّيِّد أُطروش فقيه على مذهب الإماميّة له ولد، وعمّه الحسين بن حمزة له ولد، وعقيل بن حمزة بجرجان «والعقب» من يوسف بن جعفر السّيِّد ابن إبراهيم الأعرابيّ- وهو أبو الأمراء- في ولديه أبي عليّ محمّد وفيه العدد، وإبراهيم وكانا أميرين جليلين، (فمن) ولد أبي عليّ محمّد بن يوسف (المحمّديّون) بالحجاز وغيرها أبو عبداللَّه محمّد بن محمّد صاحب المروة، وأبو عبداللَّه جعفر بن محمّد بن يوسف صاحب خيبر، وإسحاق بن محمّد بن يوسف أمير المدينة وهو الّذي بنى سورها ووقعت


1) - كان أبو يعلى الجعفريّ فقيهاً متكلّماً جليلًا في الطّائفة صهر الشّيخ المفيد رحمه الله وخليفته في مجلسه وله الرّواية عنه، تُوفِّيَ ببغداد ودُفِنَ في داره وبعد أن أطراه النّجاشيّ في (الفهرست) ذكر كتبه، وترجمه ابن حجر في (لسان الميزان) ج 5 ص 135 وأرِّخا وفاته بشهر رمضان سنة 463 وهذا لا يوافق وفاة النّجاشيّ سنة 450 كما في (الخلاصة) كما لا يصحّ ما استصوبه التّفريشيّ في (نقد الرّجال) من تعيينها بسنة 433 لأنّه تولّى مع النّجاشيّ تغسيل علم الهدى السّيِّد المرتضى المتوفّى سنة 436 فيجب إذاً أن تكون وفاته بين سنة 436 وسنة 450، ولكن يحتمل قويّاً أن تكون وفاته سنة 463 كما ذكرها ابن حجر في الميزان وقد كتبها الكاتب على هامش كتاب النّجاشيّ وأدخلها النّسّاخ في الأصل اشتباهاً ومثل ذلك واقع كثيراً. م ص

بينه وبين بني عليّ الفتنة العظيمة، وله بقيّة بوادي القرى (منهم) محمّد المدعو ضبرة بن الحسن بن الحسن بن إسحاق بن محمّد بن يوسف؛ قال الشّيخ العمريّ: له بقيّة ومن ولد الأمير أبي عليّ محمّد بن يوسف الأمير عبداللَّه بن الأمير إدريس بن الأمير إسحاق بن الأمير أحمد بن الأمير سليمان بن إسماعيل بن محمّد بن يوسف. قال العمريّ: ولده أمراء وادي القرى إلى يومنا؛ ولأخويه سليمان وإسماعيل بقيّة. «ومنهم» مفرح بن إسحاق بن أحمد بن سليمان بن محمّد بن يوسف؛ له عدّة أولاد وبقيّة بالحجاز، وكذا لأخويه الحسن وعليّ الأعرج أمير خيبر وأخوهم أحمد بن إسحاق أمير خيبر أبو أمراء خيبر؛ له ولبنيه توجّه «والعقب» من عيسى الخلصيّ بن جعفر السّيِّد بن إبراهيم الأعرابيّ- وهم كثيرون يعرفون بالخلصيِّين- في عبداللَّه بن عيسى، وفيهم العدد والكثرة؛ وأحمد بن عيسى كان له ولد ببرذعة في «صح» والحسين له ولد في «صح» فمن ولد عبداللَّه بن الخلصيّ محمّد ابن عبداللَّه وفيه العدد والكثرة، وعيسى بن عبداللَّه له عقب فيهم عدد. وإبراهيم ولده بطبرستان «ومن ولد» محمّد بن عبداللَّه- بنو الخلصيّ- بالعراق وغيرها «منهم» عبداللَّه الطّويل بن محمّد بن عبداللَّه بن عيسى الخلصيّ. قال الشّيخ أبو الحسن العمريّ: له بقيّة بالموصل إلى يومنا هذا؛ (ومنهم) ميمون العابد بن صالح ابن [عبداللَّه بن صالح] (1)بن محمّد بن عبداللَّه بن عيسى الخلصيّ. قال العمريّ: له بقيّة بالبصرة إلى يومنا. (وأمّا) عيسى بن عبداللَّه الخلصيّ فأعقب من محمّد بن عيسى له عقب وعدد. وجعفر وعبداللَّه وإبراهيم وسليمان ولهم إخوة في (صح) (والعقب) من إسماعيل بن جعفر السّيِّد- على ما قال أبو عبداللَّه محمّد بن معية (2)الحسنيّ النّسّابة رحمه الله- من أربعة رجال محمّد الأكبر العالم


1) - [في السّطرين الفوقين: هو عبداللَّه الطّويل وفي سائر المصادر: عبيداللَّه].

2) - اشتهر السّيِّد تاج الدّين محمّد بن القاسم بن الحسين الحلّي الدّيباجيّ الحسنيّ بابن معية أمّ جدّه الثّاني عشر، ومعية بنت محمّد بن جارية بن معاوية بن زيد بن حارثة الكوفيّة الأنصاريّة، وضبطها في «اللّؤلؤة» بضمّ الميم وفتح المهملة وتشديد الياء. تلمّذ على العلّامة الحلّي وولده الفخر في جماعة كثيرة ذكرهم في إجازته للشّهيد الأوّل، ومنها نعرف جلالته وجهده في طلب العلوم؛ وأطراه صهره صاحب (عمدة الطّالب) وقد قرأ عليه أكثر مصنّفاته ولازمه نحواً من اثنتي عشرة سنة، وروى عنه الشّهيد الثّاني بالإجازة للشّهيد الأوّل وولديه-

المحدِّث، وإبراهيم المقتول- وأمّهما رقيّة بنت موسى الجون- وعليّ الشّعرانيّ صاحب الجار، وأحمد المليح. وذكر ابن طباطبا من معقبي ولده محمّد الأصغر وعساه انقرض. (وأمّا) محمّد العالم بن إسماعيل بن جعفر فاتّصل عقبه من سبعة رجال عليّ وموسى وعبيداللَّه وأحمد المدنيّ وعبدالعزيز ويحيى وعبداللَّه. (وأمّا) إبراهيم بن إسماعيل بن جعفر السّيِّد فولد جماعة (منهم) موسى بن إبراهيم وفيه العدد (من ولده) أبو عبداللَّه محمّد بن يعقوب ابن موسى المذكور كان ببغداد لا بقيّة له، وعليّ الشّاعر بن يعقوب، فخذ، والقاسم فخذ، وكان عالماً شاعراً؛ (ومنهم) داود (1)بن موسى بن إبراهيم له عقب؛ «ومنهم» القاسم صاحب الجار بن يعقوب بن موسى بن إبراهيم؛ له عقب وعدد (ومنهم) داود بن إبراهيم بن إسماعيل بن جعفر له ولد وإخوة. قال ابن طباطبا: قال الدّمشقيّ الجعفريّ: إن ولد داود ابن إبراهيم كانوا بمصر فانقرضوا. (ومنهم) جعفر بن موسى بن إبراهيم بن إسماعيل بن جعفر السّيِّد فخلّف أعقاباً (منهم): بنو شكر بصعيد مصر (زعم) النّسّابة المصريّ: أ نّهم ولد شكر بن عبداللَّه المعروف بابن سعدى، وهو ابن محمّد بن جعفر المذكور وهم جماعة لهم بقيّة إلى الآن بالصّعيد. (ومنهم) أبو جميل حسّان بن جعفر المذكور له أعقاب، (منهم) بنو ثعلب بمصر هم ولد ثعلب بن يعقوب بن سليمان بن أبي جميل المذكور، (أعقب) ثعلب المذكور، ويكنّى أبا الفرو- الفوز خ ل- من خمسة رجال؛ هم قطب الدّين حسام، وعزّ العرب فارس؛ وحسام الدّين عبدالملك؛ وفخر الدّين أبو المفيد إسماعيل، وعليّ أكبر إخوته. حجّ فخر الدّين أميراً على حاجّ مصر سنة اثنتين وتسعين وخمسمائة ولهم جميعهم أعقاب بمصر إلى الآن. (ومنهم) يعقوب بن إبراهيم بن إسماعيل بن جعفر السّيِّد، له عقب (منهم) محمّد المعروف بابن خنديّة (فخنديّة خ ل) وهو ابن يعقوب بن محمّد بن القاسم صاحب


1) - من أولاد داود هذا المهديّ بن الحسن بن زيد بن الحسن بن عليّ بن الحسين بن عليّ بن الحسين بن أبي القاسم سليمان بن داود المذكور؛ انتقل إلى بيهق وله بها عقب واللَّه أعلم «كذا عن هامش الأصل المخطوط وقد أقحمه في المتن في النّسخة المطبوعة اشتباهاً». م ص

الجار بن يعقوب المذكور. (ومنهم) إسحاق بن إبراهيم بن إسماعيل بن جعفر السّيِّد له عقب (منهم) داود بن إبراهيم ابن إسحاق المذكور. قال العمريّ: كان سيِّداً مقدَّماً بمصر وله ولد يلقّب برغوثاً. «وأمّا» عيسى بن عليّ الشّعرانيّ بن إسماعيل بن جعفر فأعقب من أبي عبداللَّه محمّد وأبي محمّد عبداللَّه. وأحمد وإسماعيل؛ ويعقوب. قال الدّمشقيّ: انقرض يعقوب بن عيسى ولكلّ من الباقين أعقاب وانتشار. «وأمّا» أحمد بن إسماعيل بن جعفر فأعقب من إسماعيل، ولإسماعيل هذا أحمد وإبراهيم (والعقب) من موسى بن جعفر السّيِّد ابن إبراهيم الأعرابيّ- وهو المشهور بالخفافيّ (بالخفاقيّ خ ل)- من الحسين ولده بمصر ومن الحسن ولده بالمغرب والمدينة، وعليّ «فمن» ولد الحسين بن موسى، عبداللَّه بن الحسين، عقبه بمصر (ومن) ولد الحسن بن موسى عليّ الملقّب بقطاة بن يوسف بن الحسن المذكور؛ وولده بالقيروان، وأولاد الحسن بالمغرب في نسب القطع في «صح» وكان لعليّ ابن الخفافيّ أحمد؛ له ولد، والحسن (والعقب) من عبداللَّه القرشيّ (القرش خ ل) بن جعفر السّيِّد بن إبراهيم الأعرابيّ؛ وله ذيل طويل في محمّد وعليّ وحمزة وإسحاق (فمن) ولد إسحاق بن عبداللَّه عليّ بن أبي الحديد الحسن بن محمّد بن القاسم بن محمّد بن إسحاق المذكور؛ كان أحد السّادة الصّلحاء وولي أبوه أبو الحديد نقابة الموصل؛ ولا بقيّة له.

(وأمّا) حمزة بن عبداللَّه القرشيّ في طبرستان في «صح».

(وأمّا) عليّ بن عبداللَّه القرشيّ كان شاعراً ويعرف بالمتمنّى لقوله شعراً:

ولمّا بدا لي أ نّها لا تحبّني *** وأنّ هواها ليس عنِّي بمنجل

تمنّيت أن تهوى سواي لعلّها *** تذوق مرارات الهوى فترقّ لي

«فمن» ولده حمزة المكفوف بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه المذكور؛ وعقبه بمصر. (وأمّا) محمّد بن عبداللَّه فولده جعفر، له أولاد بمصر (منهم) عبداللَّه ساطورة، ومحمّد له عقب، والقاسم في آخرين بمصر.

«والعقب» من داود بن جعفر السّيِّد في محمّد المعروف بالحصينيّ، ومنه في إبراهيم له أولاد «منهم» الحبشيّ «الحبش خ ل» محمّد بن إبراهيم (والعقب) من سليمان بن جعفر السّيِّد في جماعة (منهم) محمّد بن سليمان أمّه زينب بنت عيسى بن زيد بن عليّ بن الحسين

ابن عليّ بن أبي طالب- آخر ولد جعفر السّيِّد بن إبراهيم الأعرابيّ بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر الطّيّار بن أبي طالب- (وأمّا) يحيى بن إبراهيم الأعرابيّ فأعقب من إبراهيم وجعفر ويحيى؛ قال الدّمشقيّ الجعفريّ في كتابه: ولد يحيى يعرفون بآل أبي الهيّاج.

(وأمّا) عبداللَّه بن إبراهيم الأعرابيّ فولد محمّداً وجعفراً أمّهما جعفريّة لم أجد غير ذلك.

(وأمّا) عبيداللَّه بن إبراهيم الأعرابيّ فأعقب من إبراهيم وفيه العدد، ومحمّد وعليّ (فمن) ولد إبراهيم بن عبيداللَّه: عبيداللَّه بن محمّد بن عليّ بن إبراهيم المذكور، له بقيّة بدمشق (منهم) الرّهم وهو أبو طالب محمّد بن أبي الحسين بن عبيداللَّه بن الحسين المشهور بن أبي الفضل جعفر بن أبي الحسين عبيداللَّه المذكور، وذو الجلال بن أبي طالب المحسن بن الحسين بن أبي الحسن القاسم بن عبيداللَّه المذكور، كان من ذوي الاقتدار والرّئاسات، ويعرف بابن الجعفريّ وكان قد روسل به الأمير صالح بن الرّويقليّة أمير حلب وملكها فأغضبه في بعض ما خاطبه به فقال له صالح: «يا نغل». فقال الشّريف: «النّغل يعرف بأمّه وأنا أُعرف بابن الجعفريّ» فاستشاط صالح وعرف خطأه وأمسك عن جوابه.

(وعقب) عليّ بن عبيداللَّه في (صح). (وأمّا) محمّد بن عبيداللَّه بن إبراهيم الأعرابيّ، فولده إبراهيم له عقب بالمغرب (في صح) وولده عبدالعزيز (1)بن إبراهيم الأعرابيّ، أحمد بالرّي ومحمّداً وعليّاً، ولم أقف على أعقاب هاشم ومحمّد وعليّ وصالح والقاسم بني إبراهيم الأعرابيّ- آخر بني إبراهيم الأعرابي ابن محمّد الرّئيس بن عليّ الزّينبيّ بن عبداللَّه الجواد ابن جعفر الطّيّار بن أبي طالب- (وأمّا) أبو الكرّام عبداللَّه بن محمّد الرّئيس بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر الطّيّار فولد ثلاثة أعقبوا وهم: داود وفيه العدد، وإبراهيم، ومحمّد أبو المكارم الأصغر يلقّب بأحمر عينه؛ وفي عقبه كثرة وعدد، وهو حامل رأس النّفس الزكيّة أبي عبداللَّه محمّد بن عبداللَّه المحض بن الحسن المثنّى بن عليّ بن أبي طالب عليه السلام وكان مع المنصور الدّوانيقيّ في قتل محمّد وإبراهيم ابني عبداللَّه المحض (2)

يابن بنت النّبيّ زارك زور *** لم يكن ملحفاً ولا سآلا

حمل الجعفريّ منك عظاماً ع *** ظمت عند ذي الجلال جلالا

فإذا مرّ عابر لسبيل *** يجمع القاطنين والقفالا

بهت النّاس ينظرون إليه *** مثل ما تنظر العيون الهلالا

(عن نسخة مخطوطة) ويريد بالجعفريّ ابن أبي الكرّام. م ص

«أعقب» داود بن

1) - كذا في النّسخ الّتي بأيدينا والصّحيح عبدالرّحمان كما ذكره هو آنفاً عند تعداد أولاد إبراهيم الأعرابيّ العشرة ولعلّه يسمّى باسمين فلاحظ.

2) - وفي ذلك يقول داود بن مسلم يخاطب النّفس الزّكيّة ويؤنِّب ابن أبي الكرّام:

أبي الكرّام من عليّ وفيه عدد وكثرة؛ وسليمان، ومحمّد. هذا ما قاله شيخ الشّرف العبيدليّ وأبو الحسن العمريّ. وقال ابن طباطبا: أعقب: (أمّا) عليّ بن داود فأعقب من ولده أبي عبداللَّه الحسين الثّائر بقزوين وقبره بها، له عقب كثير بمراغة والكوفة والشّاش وقزوين والأهواز، ومن محمّد بن عليّ «فالعقب» من الحسين الثّائر بقزوين في أحمد يعرف بالفاميّ، والحسين انقرض وحمزة ولده بالشّاش، ومحمّد ولده بمراغة عن ابن طباطبا (فمن) ولد أحمد الفاميّ عبيداللَّه، له عقب بقزوين؛ والحسين له ولد بالأهواز، وأبو عبداللَّه جعفر بفارس وطاهر وجعفر لهما عقب. (وأمّا) سليمان بن داود بن أبي الكرّام، فعقبه من جعفر وأحمد؛ له ولد (منهم) أحمد بن جعفر بن سليمان بطبرستان له أولاد. (وأمّا) محمّد بن داود ابن أبي الكرّام، فعقبه من عبداللَّه وحده، وذكر أبو نصر البخاريّ: أنّ فتنة وقعت بجرجان بسبب رجل ذكر أ نّه عليّ بن محمّد بن جعفر بن محمّد بن داود. وأنّ جماعة من الطّالبيّين يشهدون بصحّة نسبه وآخرين يدفعونه. قال ابن طباطبا: وهذا الرّجل لا أصل له. (فمن) ولد عبداللَّه بن محمّد بن داود، سليمان بن عبداللَّه الملقّب شاشان، وقيل ساسان بن عبداللَّه ابن محمّد أحمر عينه، (وعقب) عبداللَّه بن داود من داود؛ قال ابن طباطبا: وعقب إبراهيم ابن أبي الكرّام من عبداللَّه بن إبراهيم، وإسماعيل، وجعفر ومحمّد له ولد بمصر (وعقب) محمّد بن أبي الكرّام المعروف بأحمر عينه في إبراهيم وعبداللَّه وداود، قال ابن طباطبا:

وزاد غير شيخ الشّرف على ولده القاسم بسمرقند.- انقضى ولده أبي الكرّام عبداللَّه بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر الطّيّار-. (وأمّا) عيسى بن محمّد الرّئيس بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر الطّيّار فأعقب من محمّد المطبقيّ وحده ولم يذكر له ولد غيره وعقبه كثير بالعراق وغيرها (أعقب) من إبراهيم والعبّاس وأحمد وإسحاق وعليّ ويحيى (فالعقب)

من إبراهيم بن محمّد المطبقيّ في جعفر المستجاب الدّعوة وأحمد وعليّ لم يذكره شيخ الشّرف (1)وذكره ابن طاطبا والعقب من جعفر المستجاب في أبي أحمد حمزة؛ وأبي الفضل العبّاس، وأبي القاسم الحسين، وأبي إسحاق محمّد. (أمّا) أبو أحمد حمزة فأعقب من أبي محمّد عليّ الشّيخ له بقيّة ببغداد؛ والحسن أولد ببغداد ثمّ انقرض. (وأمّا) أبوالفضل العبّاس بن جعفر المستجاب الدّعوة فمن ولده أبوالفضل أحمد بن الحسين الأحول القصير ابن عليّ بن العبّاس المذكور، لم يبق له بقيّة، وانقرض ولد العبّاس. (وأمّا) أبوالقاسم الحسين بن المستجاب الدّعوة فأعقب من أبي الحسن عليّ وأبي عبداللَّه محمّد. (أمّا) أبو الحسن عليّ ابن الحسين ابن المستجاب الدّعوة فقال ابن طباطبا (2): لم يبق منه غير غلام وهو ابن أبي العلاء محمّد الأعور بن زيد بن عليّ ابن الحسين بن المستجاب الدّعوة. (وأمّا) أبو عبداللَّه محمّد بن الحسين المستجاب الدّعوة فله عقب. (وأمّا) أبو إسحاق محمّد ابن المستجاب الدّعوة فله أبو محمّد الحسن وأبو الحسين عليّ (أمّا) أبو الحسين عليّ فقال ابن طباطبا: بقيت له بنت ببغداد. (وأمّا) أبو محمّد الحسن فمن ولده عليّ يعرف بقتادة بن أبي طالب المحسن بن أحمد ابن الحسن المذكور، له عقب (والعقب) من أحمد بن إبراهيم بن محمّد المطبقيّ المتّصل الباقي في أبي الخطّاب زيد بن القاسم بن محمّد بن أحمد المذكور (من ولده) بنوطوري وهم ولد أبي العزّ زيد الملقّب بطوريّ بن الحسن بن أبي الخطّاب المذكور جماعة ببغداد والحلّة والحائر. (وأمّا) عليّ بن إبراهيم بن محمّد المطبقيّ فقال ابن طباطبا: أولد أبا الفضل محمّداً وأبا عبداللَّه محمّداً (منهم) عليّ الضّرير بن أبي هاشم عيسى بن أبي الفضل محمّد، له أولاد. (وأعقب) العبّاس بن محمّد المطبقيّ من محمّد (ومنه) في أحمد له عدد وفي جعفر، وفي عليّ،


1) - شيخ الشّرف هو أبو الحسين محمّد بن أبي جعفر محمّد بن أبي الحسن عليّ الجواد بن الحسن بن عليّ بن إبراهيم بن عليّ الصّالح بن عبيداللَّه الأعرج بن الحسين الأصغر بن الإمام عليّ السّجّاد عليه السلام؛ ويعرف بشيخ الشّرف العبيدليّ نسبة إلى عبيداللَّه الأعرج، قرأ عليه الشّريف الرّضيّ والمرتضى وصاحب (المجديّ) العمريّ وتصانيفه في النّسب تقرب من مائة كتاب بلغ من العمر 99 سنة وتوفّي سنة 435.

2) - ابن طباطبا هو الشّريف النّسّابة أبو عبداللَّه الحسين بن محمّد بن أبي طالب بن القاسم بن أبي الحسن محمّد بن القاسم بن عليّ بن الحسن بن إبراهيم طباطبا، لقيه أبو الحسن العمريّ صاحب (المجديّ) وقرأ عليه وكاتبه في الأنساب وذكره صاحب الكتاب في عقب إبراهيم الملقّب بطباطبا. م ص

وفي العبّاس. قال ابن طباطبا: لم يذكره شيخ الشّرف وهو سيِّدهم، والعقب الكثير منه وفي عيسى؛ لم يذكره شيخ الشّرف أيضاً. (أمّا) أحمد بن محمّد بن العبّاس فأعقب من حمزة وعيسى (منهم) أبو العبّاس محمّد بن حمزة كان فقيهاً بباب الشّعير (1)من بغداد يعرف بابن ميمونة. (وأمّا) جعفر بن محمّد بن العبّاس فله ولد (منهم) عبداللَّه بن محمّد بن [جعفر ابن] (2)العبّاس له ولد. (وأمّا) عليّ بن محمّد بن العبّاس فمن ولده حمزة بن أحمد بن عليّ المذكور. (وأمّا) العبّاس بن محمّد بن العبّاس (فعقبه) من أحمد، ومنه في أبي الحسين محمّد الأكبر؛ وأبي عليّ محمّد الأصغر؛ وأبي الحسن محمّد الأوسط، وأبي جعفر محمّد؛ (فأمّا) أبو الحسين محمّد الأكبر فمن ولده ميمون بن جعفر بن أبي الحسين المذكور بالكوفة؛ له عقب وأخوة. (وأمّا) أبو عليّ محمّد الأصغر (فمن ولده) أحمد الجرز بن عليّ بن أبي عليّ، له أبو الطّيّب محمّد وعليّ ومحمّد (ومنهم) عليّ بن حمزة بن عليّ بن أبي عليّ. (وأمّا) أبو جعفر محمّد فله ولد، ولم يذكر ابن طباطبا عقب أبي الحسن الأوسط، (وأعقب) أحمد بن محمّد المطبقيّ من حمزة، (وأعقب) حمزة من أحمد والقاسم (فمن) ولد أحمد بن حمزة، حمزة يلقّب بالدّبير بن القاسم بن حمزة بن أحمد المذكور، (ومن ولد) القاسم بن حمزة، حمزة بن عليّ بن الحسين بن حمزة بن القاسم قال ابن طباطبا: له بقيّة. (وأمّا) إسحاق وعليّ ويحيى أولاد محمّد المطبقيّ بن عيسى، فما وقفت لهم على عقب. (وأمّا) يحيى بن محمّد الرّئيس بن عليّ بن عبداللَّه الجواد فأعقب من جعفر وإبراهيم والعبّاس. «أمّا» جعفر فأعقب من محمّد وأعقب محمّد من ولديه عبداللَّه، والقاسم لهما أولاد، هم في (صح). (وأمّا) إبراهيم بن يحيى فعقبه من أحمد، ومحمّد، وعون. (وأمّا) العبّاس بن يحيى، فولده يحيى؛ توفِّي بمصر سنة 257 ولم يخلِّف غير بنت.

آخر ولد محمّد الرّئيس بن عليّ الزّينبيّ بن عبداللَّه الجواد بن جعفر الطّيّار بن أبي طالب.

وأمّا إسحاق الأشرف بن عليّ الزّينبيّ بن عبداللَّه بن جعفر الطّيّار فأعقب من سبعة


1) - باب الشّعير محلّة كانت ببغداد بين دار القز والحريم نسب إليها جماعة من الأعلام المحدِّثين. م ص

2) - [من أكثر المصادر].

رجال، وهم جعفر؛ وحمزة ومحمّد العنطوانيّ، وعبداللَّه الأكبر، وعبداللَّه الأصغر، وعبيداللَّه والحسن (فالعقب) من جعفر بن إسحاق الأشرف، في عبداللَّه فخذ كثير؛ وعبداللَّه الأصغر؛ له عقب بمصر ونصيبين؛ وعليّ المرجّى له عقب بمصر، ومحمّد. قال ابن طباطبا: له بقيّة بسمرقند؛ (فأمّا) عبداللَّه الأكبر بن جعفر ابن الأشرف فأعقب من محمّد، يدعى العمشليق وأعقب العمشليق من عليّ، وأحمد والحسن، والحسين. (أمّا) عليّ بن العمشليق فأعقب من أبي عيسى محمّد الشّاهد بالكوفة، وأبي الطّيّب محمّد، وأبي عبداللَّه محمّد وأبي محمّد الحسن. «أمّا» أبو عيسى محمّد الشّاهد، فولده أبو القاسم جعفر؛ يلقّب ذرق البط، وأبو الحسن أحمد، لهما عقب. (وأمّا) أبو الطّيّب محمّد، فله أولاد منهم عليّ له ولد. (وأمّا) أبو عبداللَّه محمّد، فله أولاد منهم أبو طالب أحمد؛ له أولاد وإخوة (وأمّا) أبو محمّد الحسن، فله أولاد منهم عليّ له ولد وإخوة (1)له عقب بالبصرة وغيرها. (وأمّا) عليّ المرجّى بن جعفر بن الأشرف، فعقبه بمصر وهم من ابنه إسماعيل؛ وكان لإسماعيل عدّة أولاد منهم محمّد كناسة (2). (وأمّا) محمّد العنطوانيّ بن إسحاق الأشرف، فمن ولده الحقافيّ «الحقاقيّ خ ل»، وهو الحسين بن عليّ بن محمّد العنطوانيّ، له عقب، وعبداللَّه الأصغر؛ وعبيداللَّه والحسن أولاد إسحاق الأشرف بن عليّ الزّينبيّ ما وقفت لهم على بقيّة (والعقب) من حمزة بن إسحاق الأشرف ابن عليّ الزّينبيّ من محمّد وحده؛ ومنه في الحسن الصّدريّ، نسب إلى الصّدر موضعٌ بقرب المدينة، وعبداللَّه، وداود، وإبراهيم، وصالح، (أمّا) صالح بن محمّد بن حمزة، فذكر الدّمشقيّ أ نّه انقرض. وقال ابن طباطبا: هم في (صح). (وأمّا) إبراهيم بن محمّد بن حمزة فولده بالمغرب، منهم زيادة اللَّه، ومظهر، ومحمّد، له ولد وهو من نسب القطع في (صح) (وأمّا) داود بن محمّد ابن حمزة فأعقب من إسحاق وإسماعيل لهما أعقاب؛ (وأمّا) عبداللَّه بن محمّد بن حمزة فأعقب من يحيى الفأفاء. وأحمد وعليّ، لهم أعقاب.

«وأمّا» الحسن الصّدريّ بن محمّد بن حمزة. فله عقب كثير أعقب من جماعة «منهم» زيد، والقاسم، وجعفر، ومحمّد، وعبداللَّه، وداود، وأحمد، وطاهر، وإسحاق، وإبراهيم،


1) - كذا في النّسخة المطبوعة ولعلّ فيه سقطاً وقد زاد في النّسخة المخطوطة بعد لفظة الإخوة قوله: (فولده القاسم بن الحسين الأفطس)، وكتب عليه (كذا) فراجع. م ص

2) - في بعض النّسخ كباسة بالباء الموحّدة بعد الكاف وفي بعضها كنانة بنونين بينهما الألف.

ويحيى، وحمزة، وبليق وأبو الفوارس؛ «فمن» ولد زيد بن الحسن الصّدريّ أبو عبداللَّه محمّد، يعرف بالجمالان بن عبداللَّه بن الحسن بن زيد، له ولد ببغداد. وبنو جمالان بالحلّة يزعمون: أ نّهم من ولد محمّد بن زيد هذا. وقد قيل: إنّ نسبهم مفتعل. واللَّه أعلم «ومن» ولد القاسم بن الصّدريّ محمّد الفأفاء له عقب بفارس. وأحمد له عقب «ومن» ولد داود الصّدريّ أبو الحسن إسماعيل بن داود المذكور، يلقّب اللّطيم. وله ثلاثة ذكور «ومنهم» أبوالقاسم محمّد مات في بيت المقدّس. قال الشّيخ أبو الحسن العمريّ: له بقيّة. «ومنهم» الحسين بن يحيى بن إسحاق بن داود، مات بمصر؛ وله ذيل (وأمّا) أحمد بن الصّدريّ؛ فله جماعة أولاد بمصر (وأمّا) أبو الطّيّب بن الصّدريّ فله جعفر قاضي طبرستان، له جماعة ببلاد الجبل، وعليّ بن طاهر له عقب ببلاد الجبل، ولهما أخوة في (صح) وأخوهما الحسن، له عقب بالجبل. (ومن) ولد إسحاق بن الصّدريّ الحسين بن يحيى بن إسحاق، مات بمصر. وله ذيل. (ومنهم) أبو الهيّاج محمّد بن إسحاق، كان لمّا مات أسنّ آل أبي طالب، وله عقب بمصر (وأمّا) بليق بن الصّدريّ فله عيسى، ولد بقزوين وما وقفت على عقب الباقين من أولاد الحسن الصّدريّ، واللَّه أعلم بحالهم.

(آخر ولد الحسن الصّدريّ بن محمّد بن حمزة، وهم آخر ولد حمزة بن الأشرف، وهم آخر بني الأشرف ابن عليّ الزّينبيّ، وهم آخر ولد عبداللَّه الجواد بن جعفر وهم آخر ولد جعفر الطّيّار ابن أبي طالب).

وبنو الطّيّار بادية كثيرة. حدّثنا الشّيخ تاج الدّين أبو عبداللَّه محمّد بن القاسم بن معية الحسنيّ النّسّابة عن رجل منهم ورد الحلّة أيّام حكم الأمير سليمان بن مهنّى بن عيسى أمير طيّ بها أ نّه قال: نحن بنو جعفر الطّيّار بادية مع آل مهنّى نحو من أربعة آلاف فارس نحفظ أنسابنا وننكح في أعراب طيّ ولاننكحهم، لكن أكثرهم يجهلون أنسابهم ولا يعرفون اتّصالهم ويكتفون أ نّهم من ولد جعفر الطّيّار وهم يعرفون بعضهم بعضاً، ويفرّقون بينهم وبين من لا ينتهي إليهم. هذا ما حكاه الشّيخ (قدّس اللَّه روحه). (1)

و مادر على «زينب» بنت على بن ابيطالب، و مادرش فاطمة الزهرا بنت محمد صلى الله عليه و آله و سلم.

[...] و نسل على الزينبى بن عبداللَّه الجواد احد أرحاء «1» آل ابى طالب الثلاثة: يكى نسل موسى الجَوْن، و دوم نسل موسى الكاظم عليه السلام، و سيّوم نسل جعفر السيّد بن ابراهيم بن محمد بن على الزينبى.

ونسل على الزينبى از دو پسرند: محمد الرئيس «2» واسحاق الاشرف؛ و از بهر اين، او را اشرف مى خوانند كه مادر پدرش زينب بنت على بن ابيطالب عليه السلام بود. و اسحاق بن الجواد را اطرف مى خوانند از بهر آن كه شرف او از يك جهت بيش نيست.

الف: نسل اسحاق الاشرف از هفت پسرند: جعفر، و حمزة، و محمد العَنْطوانى، و عبداللَّه الاكبر، و عبداللَّه الاصغر، و عبيداللَّه، و الحسن.

از بنى جعفر بن اسحاق الاشرف: عبداللَّه الاكبر بن جعفر از نسل او العُمَشْليق «3» محمد بن جعفر بن عبداللَّه ابن جعفر بن اسحاق نسل دارد. از ايشان: جعفر بن محمد بن عيسى بن على بن محمد العمشليق. و عبداللَّه الاصغر بن جعفر بن الاشرف نسل دارد. و على بن جعفر كه او را مرجّى مى خوانند و در مصر مى باشند؛ و محمد بن جعفر كه او را بقيّه در سمرقند بودند.

و از بنى حمزة بن اسحاق الاشرف: محمد الصدرى «4» [بن حمزه، نسل او بسيارند از ايشان: ابو الحسن اسماعيل بن محمد بن اسماعيل بن داود الصدرى] او را لَطيم مى خوانند و نسل دارد. و از بنى الصدرى: الحسين ابن يحيى بن اسحاق بن داود بن الصدرى در مصر بود و نسل دارد. و الحسن بن محمد بن جعفر بن محمد بن الحسن بن الصدرى در دمشق بود و نسل دارد. و ابو محمد الحسن بن حمزة بن احمد بن محمد الشاعر بن القاسم بن الحسن الصدرى، او را بقيه در فارس بود. و ابو عبداللَّه محمد الحملات «5» بن ابى جعفر عبداللَّه الحصيب بن الحسن المسنّ بن زيد بن الحسن بن محمد الصدرى در بغداد بود. و بنو حملات در حلّه مى گويند: «ما از نسل اوييم.»

و گفتند: «نسب ايشان، موضوع است.» واللَّه اعلم.

و از نسل محمّد العَنْطوانى بن اسحاق الاشرف: [الحقانى «6»، و نامش الحسين بن على بن محمد العَنْطوانى است، و نسل دارد.

و از نسل الحسن بن الاشرف]: محمد بن الحسين بن الحسن بن الاشرف او را زقاق مى خوانند و نسل دارد. و ابراهيم بن الحسن بن الاشرف نسل دارد و در سمرقند بودند.

ب: و نسل محمّد الرئيس بن على بن عبداللَّه الجواد از چهار پسرند: ابراهيم الاعرابى، و عدد وخاندان در نسل اوست، و ابوالكِرّام عبداللَّه، و عيسى، و يحيى.

و نسل يحيى از ابراهيم و جعفر و العباس است.

و نسل عيسى بن محمد الرئيس از محمد المُطْبِقى بسيارند و در عراق مى باشند از ايشان بنو طورى «7» و در بغداد و حلّه و حاير مى باشند. و از ايشان: محمد بن العباس بن محمد المُطْبقى مذكور نسل دارد، از ايشان: قَتاده «8» و نام او على بن الحسن بن احمد بن الحسن بن محمد بن جعفر المستجاب الدعوة بن ابراهيم بن محمد المطبقى نسل دارد.

و نسل ابو الكِرّام «9» عبداللَّه بن محمّد الرئيس از سه پسرند: داود و ابراهيم و محمد كه او را «احمر عينه» «10» مى خوانند. او سر محمد النفس الزكيّه را برداشت از مدينه و پيش ابو جعفر دوانيقى آورد. و از نسل على بن داود بن ابى الكرّام: ابو عبداللَّه الحسين بن على مذكور در قزوين و اهواز «11» مى باشند. و نسل محمد بن داود بن ابى الكرّام در حجاز است.

و نسل ابراهيم الاعرابى بن محمد الرئيس از ده پسرند: جعفر السيد، و يحيى، و هاشم، و محمد، و عبدالرحمان، و صالح، و على، و قاسم، و عبداللَّه، و عبيداللَّه.

الف: و نسل جعفر السيد از سيزده پسر؛ اما شايد كه بعضى از ايشان منقرض شده باشند: محمد العالم، و يعقوب، و ابراهيم، و يوسف، و عيسى الخُلَصى «12»، و اسماعيل، و موسى، و عبداللَّه العرش «13»، و داود، و سليمان، و احمد، و الحسين، و هارون.

1.

و از نسل محمد بن جعفر السيد (و ايشان را بنى [محمد] مى خوانند): ابراهيم بن محمد بن جعفر، و پسرش يحيى بن ابراهيم كه او را عقيقى مى خوانند و نسل او در أسوان و دمشق و مغرب مى باشند. و داود بن محمد بن جعفر السيد نسل دارد و پسرش را محمد بن داود الصنعون «14» مى خوانند و نسل دارد. و محمد عَجْرَه «15» بن يعقوب بن ابراهيم بن عبداللَّه بن داود نسل دارد. و موسى حجاف بن احمد بن موسى بن عبداللَّه بن داود نسل دارد. و موسى هرّاج «16» بن محمد بن جعفر السيد نسل دارد. و عيسى بن محمد بن جعفر السيد نسل دارد. و ادريس الامير بن محمد بن جعفر السيد نسل دارد. و صالح بن محمد بن جعفر السيد نسل دارد و نسل ايشان همه در باديه حجاز است.

2.

و از نسل يعقوب بن جعفر السيد صاحب الجار «17» و اميرها: القاسم بن يعقوب و نسل او را قواسم مى خوانند و بسيارند، از ايشان: خليفة بن على بن اسحاق بن على بن القاسم بن يعقوب نسل بسيار دارد و بعضى از ايشان در مصر مى باشند.

3.

و نسل محمد بن يوسف بن جعفر السيد در حجاز و غيره مى باشند؛ از ايشان: ابو عبداللَّه محمد بن محمد بن يوسف صاحب المروه، و ابو عبداللَّه [محمد بن جعفر] «18» بن يوسف صاحب خيبر «19»، و اسحاق بن محمد بن يوسف امير المدينه بود، و ميان او و بنى على بن ابيطالب عليه السلام فتنه عظيم شد و او را بقيه در وادى القرى مى باشند. و از ايشان: الامير عبداللَّه بن ادريس بن اسحاق بن احمد بن سليمان بن محمد بن يوسف است، و شيخ ابو الحسن عَمْرى گفت كه [نسل] او امراء وادى القرى اند تا امروز. و برادرانش سليمان و اسماعيل بقيه دارند و از ايشان: مفرج «20» بن اسحاق بن احمد بن سليمان بن محمد بن يوسف نسل دارد و در حجازند، و برادرانش: الحسن و على الاعرج امير خيبر و احمد امير خيبر نسل دارند.

4.

و عيسى الخلصى بن جعفر السيد نسل بسيار دارد، از ايشان: عبداللَّه الطويل بن محمد بن عبيداللَّه بن محمد بن عبداللَّه بن الخلصى، شيخ ابو الحسن العَمْرى گفت: «او را بقيه در موصل اند.»

5.

و نسل اسماعيل بن جعفر السيد از چهار پسرند: محمد العالم المحدِّث [و نسل او] از هفت پسرند: على، و موسى، و عبداللَّه، و احمد المدنى، و عبدالعزيز، و يحيى، و عبيداللَّه. ابراهيم «21» بن اسماعيل نيز نسل دارد. از ايشان: داود بن موسى بن ابراهيم نسل دارد، و جعفر بن موسى نسل دارد. از ايشان بنو شُكر در صعيد مصر مى باشند و ايشان نسل شكربن «22» عبداللَّه بن محمد بن جعفر مذكورند. و از ايشان: ابو جميل حسان بن جعفر مذكور نسل دارد. از ايشان بنو تغلب در مصر مى باشند و ايشان نسل تغلب بن يعقوب بن سليمان بن يعقوب بن ابى جميل مذكورند.

6.

و نسل عبداللَّه العرش بن جعفر السيد بسيارند.

ب: و در نسل يحيى بن ابراهيم الاعرابى خلاف است.

پ: و نسل عبدالرحمان بن الاعرابى منقرض شد.

ت: و نسل عبيداللَّه بن ابراهيم الاعرابى «23» از ابراهيم و على. از نسل ابراهيم: عبيداللَّه «24» بن محمد بن على بن ابراهيم مذكور نسل دارد، و در دمشق مى باشند. و نسل على بن عبيداللَّه فى «صح» «25».

و بنو الطيّار در باديه بسيارند. شيخ ما نقيب تاج الدين محمد بن مُعيّة الحسنى النسّابه رحمه الله فرمود: در ايام الامير سليمان بن مهنّا بن عيسى الطائى در حلّه يكى از بنى الطيّار همراه او بود. با من حكايت كرد كه ما از بنى جعفر الطيار قريب چهار هزار سوار مى باشيم با آل مهنّا در باديه؛ اما نسب خود نمى داريم و زنان از طىّ ء مى خواهيم و زن به ايشان نمى دهيم؛ و اعتماد ما بر آن كه از نسل جعفر الطياريم و همديگر را مى شناسيم.

1.

جمع (رحى): آسياب.

2.

عمدة الطالب: الاريس (الرئيس خ د).

3.

ب العلمين، و در سطر بعد: العمشلين. و ضبط از الف.

4.

منسوب به موضعى نزديك مدينه.

5.

عمدة الطالب، ص 56: الجمالان.

6.

عمدة الطالب: الحقافى (الحقاقى خ).

7.

كذا فى «ب» وعمدة الطالب. و در نسخه الف: طوزى.

8.

ب: فناره.

9.

ب: ابو الكريم.

10.

الف- اصلاح بعدى-: عينيه.

11.

ب: اهدا.

12.

ضبط از الف. عمدة الطالب: الخلصى.

13.

عمدة الطالب: الغرش.

14.

المطبوع: اصنعون.

15.

عمدة الطالب: عجزه.

16.

عمدة الطالب: هراج.

17.

موضعى در ساحل درياى احمر محاذى مدينه.

18.

[عمدة الطالب: جعفر بن محمد].

19.

ب: جبير.

20.

ب و عمدة الطالب: مفرح.

21.

عمدة الطالب: ابراهيم المقتول. و دو فرزند ديگر اسماعيل: على الشعرانى و احمد المليح. عمده.

22.

معروف به ابن سعدى. عمده، ص 49.

23.

نسخه ها مغشوش است؛ از عمده اصلاح شد.

24.

الف- اصلاح بعدى-: ابراهيم بن عبيداللَّه.

25.

توضيح «صح» در صفحه 107 خواهد آمد.

ابن عنبه، الفصول الفخريه،/ 96، 97- 101

ابن عنبة، عمدة الطّالب (ط النّجف)،/ 36، 38، 43- 57


1) - و نسل عبداللَّه الجواد بن جعفر اكنون از دو پسرند: على الزينبى و اسحاق العُرَيضي.

إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر بن أبي طالب يأتي في آخر من اسمه محمّد.

إبراهيم بن محمّد، عن معاوية بن عبداللَّه بن جعفر، وعنه أبو بكر ابن أبي سبرة، قال ابن أبي حاتم، عن أبيه إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر، عن أبيه، وعنه ابن عيينة ويعقوب بن عبدالرّحمان فكأ نّه هو قلت صاحب التّرجمة أظنّه ابن أبي يحيى وهو من أقران ابن أبي سبرة وأمّا هذا فقد ذكره ابن حبّان في الثِّقات وقال روى عنه الدّراورديّ. (1)

النسب المذكور على النهج المسطور موافق لكتب النسب فى الاصول والفروع.

شاهزاده حسين كه در قزوين مدفون است: حسين الثائر بن على، بن داود، بن محمد، ابو يونس «1» بن على، بن عبداللَّه، بن جعفر الطيار رضى الله عنه.

1. [در بيشتر مصادر ابو الكرّام عبداللَّه آورده شده است].

كياء گيلانى، سراج الانساب،/ 178- 179

ابن حجر، تهذيب التّهذيب، 1/ 157- 162

جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر الطّيّار، روى عن أبي عبداللَّه


1) - نسب شريف سادات ششتمد سبزوار: امير افضل، بن امير محمد، بن امير على، بن امير مرتضى، ابن امير محمد، بن امير ركن الدين محمد، بن امير نور الدين محمد، بن امير هادى، بن امير مهدى، بن امير حسن، ابن امير زيد، بن امير حسن، بن امير على، بن امير ابو القاسم، بن امير سليمان، بن امير داود، بن امير موسى، بن امير ابراهيم، بن امير اسماعيل، بن امير جعفر، بن امير ابراهيم، بن امير محمد، بن امير على الزينبى، ابن عبداللَّه الجواد بن جعفر طيار بن ابيطالب عليه الصلاة والسلام.

عليه السلام ثقة [صه] وفي [ق] إلى أن قال: ابن جعفر بن أبي طالب المدنيّ «مح».

[ثمّ ذكر كلام الشّيخ الطّوسي كما ذكرناه] ووثّقه النّجاشيّ عند ذكر ابنه سليمان بن جعفر «س».

سليمان بن جعفر الجعفريّ، عن أبيه، عن أبي عبداللَّه عليه السلام في [في] في باب علّة التّكبير الخمس على الجنازة. سليمان بن جعفر، عن أبيه، عن أبي عبداللَّه عليه السلام في [يب] في باب الأذان والإقامة من أبواب الزّيادات. عبداللَّه بن المغيرة، عن جعفر بن إبراهيم، عن أبي عبداللَّه عليه السلام في وصيّة النّبيّ صلى الله عليه و آله لأمير المؤمنين عليه السلام في كتاب الرّوضة.

الأردبيلي، جامع الرّواة، 1/ 148- 149

جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر الطّيّار روى عن أبي عبداللَّه عليه السلام ثقة وصه وفي ق إلى أن قال: أبو جعفر المدنيّ وفي صه أيضاً في ابنه سليمان بن جعفر الجعفريّ أ نّه روى عن أبي الحسن أيضاً وكانا ثقتين.

الاسترآبادي، منهج المقال،/ 81

سليمان بن جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر الطّيّار [...] العبيديّ عنه قال: قال الفقيه عليه السلام في [يب] في باب المواقيت من أبواب الزّيادات وفي [بص] في باب آخر وقت الظّهر. محمّد بن عيسى، عن سليمان بن جعفر المروزيّ، عن الفقيه عليه السلام في [يب] في باب الكفّارة في اعتماد إفطار يوم من شهر رمضان وفي باب حدّ المرض الّذي يجب فيه الإفطار. الظّاهر أنّ من الأوّل إلى هنا اشتبه سليمان بن حفص بسليمان بن جعفر بقرينة رواية محمّد بن عيسى، عن سليمان بن حفص المروزيّ، عن الفقيه العسكريّ عليه السلام وعدم رواية سليمان بن جعفر عنه عليه السلام وعدم كونه مروزيّاً واللَّه أعلم. عليّ بن إبراهيم، عن أبيه والحسين بن سعيد عنه في مشيخة [يه] في طريقه، عنه الحسين بن سعيد في [يب] في باب آداب الأحداث الموجبة للطّهارة وفي باب وجوه الصِّيام وفي كتاب الرّوضة بعد حديث الفقهاء والعلماء. أحمد بن أبي عبداللَّه، عن أبيه، عنه في [في] في باب الذّنوب وفي باب صلاة الملّاحين، وفي باب غلبة النِّساء، وفي باب الغنم بعد كتاب الدّواجن، وفي باب فضل العشاء في كتاب الأطعمة. عنه محمّد بن الحسن بن محمّد بن

عبيداللَّه في باب الذّنوب، عنه عبدالرّحمان بن أبي نجران في باب إثبات الإمامة في الأعقاب، عنه عليّ بن أحمد بن أشيم في [يب] في باب حكم المسافر والمريض في الصِّيام وفي باب قضاء شهر رمضان، وفي [في] في باب قضاء شهر رمضان وفي باب الحمّام في كتاب الزّي والتّجمّل، وفي [بص] في باب من خرج إلى السّفر بعد طلوع الفجر في كتاب الصّوم، عنه بكر بن صالح في [يب] في باب السّنّة في عقود النّكاح وفي باب الولادة والنّفاس؛ وفي [بص] في باب لحم البخاتيّ ومرّتين في [في] في باب جامع في الدّواب الّتي لا يؤكل لحمها. بكر بن صالح، عن الجعفريّ، عن أبي الحسن موسى عليه السلام في باب ألبان الإبل، عنه، عنه، عن أبي الحسن الأوّل عليه السلام في باب فضل الملح، عنه، عنه، عن أبي الحسن موسى عليه السلام في باب التّفّاح. يونس بن عبدالرّحمان، عن الجعفريّ، عن العبد الصّالح عليه السلام في [يب] في باب فضل شهر رمضان والصّلاة فيه، وفي [بص] في باب الزّيادات في شهر رمضان. عنه جعفر بن عثمان الدّارميّ في [يه] في باب علل الحجّ. عنه عليّ بن الحكم وعليّ بن حسّان في [في] في باب الحمّام في كتاب الزّي والتّجمّل. وعبداللَّه ابن محمّد الحجّال فيه. سهل بن زياد، عن محمّد بن إسماعيل، عنه في باب الفقاع. محمّد ابن أحمد، عن أحمد بن الحسين، عن محمّد بن إسماعيل، عنه فيه وفي [يب] في باب الذّبائح والأطعمة. سهل بن زياد، عن محمّد بن إسماعيل الرّازي، عنه في [في] في باب التّمر، عنه معاوية بن حكيم في [يب] في باب دخول الحمّام وفي باب الأذان والإقامة من أبواب الزّيادات. محمّد بن أحمد بن يحيى، عن أحمد بن الحسن، عن عليّ بن إسماعيل، عنه في [بص] في باب تحريم شرب الفقاع، عنه عليّ بن أسباط في [في] في باب فضل الحجّ والعمرة، عنه إسماعيل بن مهران في باب خير النِّساء، عنه عليّ بن سعيد البرقيّ في باب كراهيّة تزويج العاقر. سهل بن زياد، عن عليّ بن سعيد، عنه في باب النّرد والشّطرنج.

أبو عليّ الأشعريّ،» عن الحسن بن عليّ، عن عمّه محمّد، عنه في باب آخر من صيد السّمك روى هذا الخبر بعينه أبو عليّ الأشعريّ، عن الحسن بن عليّ، عن عمّه محمّد بن سليمان بن جعفر في [يب] في باب الصّيد والزّكاة الظّاهر أ نّه اشتباه والصّواب عن عمّه محمّد، عن سليمان بن جعفر كما في [في] لأنّ الحسن بن عليّ هذا هو الحسن بن عليّ بن

عبداللَّه، فعلى هذا يكون عمّه محمّد بن عبداللَّه لا محمّد بن سليمان وبقرينة اتّحاد الخبر أيضاً واللَّه أعلم. الحسن بن عليّ، عن عمّه، عن محمّد بن عبداللَّه، عن سليمان بن جعفر الهاشميّ في [يب] في باب الصّيد والذّكاة والظّاهر أنّ لفظة عن هنا زائدة أيضاً لما مرّ واللَّه أعلم. عنه أبو أيّوب المدنيّ مرّتين فيه. أحمد بن أبي عبداللَّه، عن أبي أيّوب المدنيّ (المدينيّ خ) عنه في [في] في باب خبر الشّيب في كتاب الزّيّ والتّجمّل. عليّ بن محمّد القاشانيّ، عن أبي أيّوب المدينيّ عنه في باب الأترج. عنه عن أبي أيّوب سليمان بن مقبل المدينيّ عنه في باب فضل البنات في كتاب العقيقة. أحمد ابن أبي عبداللَّه، عن عليّ بن محمّد بن سليمان، عن أبي أيّوب المدينيّ عنه في باب الهدهد ومرّة أخرى فيه وفي باب القنبرة في كتاب الصّيد والذّبائح، عنه أبو عبداللَّه الجاموراني فيه، عنه ابن أبي عمير في باب أنّ ابن آدم أجوف لا بدّ له من الطّعام من أبواب الأطعمة. محمّد بن يحيى، عن موسى بن الحسن عنه في باب إذا عسر على الميّت الموت وفي [يب] في باب تلقين المحتضرين من أبواب الزّيادات. عليّ بن إبراهيم، عن أبيه، عن الحسن بن أبي الحسين الفارسيّ، عن سليمان بن جعفر، عن إسماعيل بن أبي زياد في باب دخول الحمّام وفي [في] في باب ماء الحمّام. وعليّ بن إبراهيم، عن أبيه، عن الحسن بن أبي الحسين الفارسيّ في نسخة، وأخرى عن الحسن بن الحسين القاسانيّ، عن سليمان بن جعفر الجعفريّ، عن السّكونيّ في باب فضل حامل القرآن. محمّد بن يحيى، عن أحمد (ابن محمّد خ) بن بكر عنه في باب الحرز والعوذة. عنه خلف بن عيسى في [ست] في ترجمة خلف بن عيسى.

أحمد بن محمّد بن عيسى، عن أبي همام عنه في [في] في باب فضل سويق الحنطة.

لأردبيلي، جامع الرّواة، 1/ 375- 377

والزّينبيّون بطن من ولد عليّ الزّينبيّ بن عبداللَّه الجواد بن جعفر الطّيّار نسبةً إلى أمّه زينب بنت سيِّدنا عليّ رضى الله عنه، وأمّها فاطمة (رضي اللَّه عنها)، وولد عليّ هذا أحد أرحاء آل أبي طالب الثّلاثة، أعقب من ابنه محمّد والحسن وعيسى ويعقوب (1)وأبو الحسن عليّ بن


1) - [زاد في عقيلة بني هاشم: من عقبه].

طلحة بن عليّ بن محمّد الزّينبيّ تولّى الخطابة والنّقابة (1)بعد أبيه في زمن المستنجد وتوفِّيَ سنة 561.

الزّبيدي، تاج العروس، 1/ 290/ عنه: النّقدي، زينب الكبرى،/ 127؛ الهاشمي، عقيلة بني هاشم،/ 40

والعقب من ولد عبداللَّه بن جعفر من عليّ، والعقب من ولد عليّ في محمّد وإسحاق وأمّ محمّد بنت عبداللَّه بن العبّاس، ومن محمّد كثر الجعفريّ وفيه قيل:

قضى اللَّه أنّ الجعفريّ محمّدا هو البدر ذو الإشراق بين الكواكب

قالوا: ثلاثة بنو أعمام في زمن واحد كلّ منهم يسمّى عليّاً، ثمّ بنوهم ثلاثة يسمّى كلّ منهم محمّداً، وكلّ منهم سيِّد جليل عالم عابد يصلح للإمامة، وهم محمّد بن عليّ بن الحسين أبو جعفر الباقر عليهم السلام، ومحمّد بن عليّ بن جعفر الطّيّار، ومحمّد بن عليّ بن عبداللَّه ابن العبّاس (رضي اللَّه عنهم) وهذه فضيلة لا يشاركهم فيها أحد.

والجعفريّون كثيرون في سمرقند وبخارى؛ منهم الإمام أبو الحسن عليّ بن الحسن بن محمّد الصّفدي ممّن سكن بخارى: كان إماماً فاضلًا مناظراً، توفّي رحمه الله سنة إحدى وستِّين وأربعمائة.

وفي كتاب السّمعانيّ رحمه الله: أبو بكر محمّد بن عليّ بن حيدر بن حمزة بن إسماعيل بن عبداللَّه بن الحسن بن محمّد بن جعفر بن القاسم بن إسحاق بن [عليّ بن] (2)عبداللَّه بن جعفر الطّيّار الجعفريّ، من أهل بخارى يحبّ الحديث وأهله، سمع منه الحافظ أبو عبداللَّه محمّد البخاريّ، صاحب كتاب صحيح البخاريّ، وروى عنه أبو عمرو عثمان بن عليّ البيكنديّ ببخارى، وذكره عبدالعزيز بن محمّد النّخشبيّ من شيوخه.

القندوزي، ينابيع المودّة (ط أسوة)، 3/ 148- 149، 150

في بيان نسل عليّ الزّينبيّ بن عبداللَّه الجواد بن جعفر الطّيّار بن أبي طالب: وكان عليّ


1) - [عقيلة بني هاشم: النّيابة].

2) - [لم يرد في الأصل].

المذكور من أصحاب الرّضا عليّ بن موسى عليهما السلام فيما قاله الشّيخ في رجاله (1).

وقال الدّاوديّ في كتابه العمدة: ولده أحد أرحاء آل أبي طالب الثّلاثة: واحدتها بنو موسى الجون بن عبداللَّه المحض بن الحسن بن الحسن بن عليّ بن أبي طالب. والثّانية:

بنو موسى الكاظم بن جعفر الصّادق بن محمّد الباقر بن عليّ زين العابدين بن الحسين بن عليّ بن أبي طالب عليهم السلام. والثّالثة: بنو جعفر السّيِّد بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ الزّينبيّ هذا.

وعقبه من رجلين، وهما: محمّد الرّئيس، وإسحاق الأشرف، أمّهما لبابة بنت عبيداللَّه (2)ابن العبّاس بن عبدالمطّلب، سمّاها أبوها عبيداللَّه بن العبّاس باسم أمّه لبابة بنت الحارث ابن مزن الهلاليّة.

وربّما يتوهّم أنّ لبابة هذه بنت عبداللَّه بن العبّاس أخت عليّ، وليس كذلك؛ لأنّ لبابة بنت عبداللَّه خرجت إلى العبّاس بن أمير المؤمنين، ثمّ خلفه عليها بعد شهادته يوم الطّفّ ابن أخيه زيد الجواد بن الحسن الزّكيّ، زوّجه أبوها عبداللَّه بها.

فأمّا محمّد الرّئيس بن عليّ الزّينبيّ، فعقبه من أربعة رجال: إبراهيم الأعرابيّ وفيه العدد والبيت، وأبي الكرّام عبداللَّه، وعيسى، ويحيى.

أمّا إبراهيم الأعرابيّ، فكان من أجلّاء بني هاشم، وأمّه امرأة من قريش، وفيه يقول أبو محمّد عبداللَّه المحض بن الحسن المثنّى بن الحسن الزّكيّ:

موت إبراهيم خِدْني هدّني وأشاب الرّأس منِّي واشتعل

والعقب فيه من عشرة رجال، انتشر منهم عشرة قبائل، وهم: جعفر السّيِّد، ويحيى، وهاشم، ومحمّد، وعبدالرّحمان، وصالح، وعليّ، وقاسم، وعبداللَّه، وعبيداللَّه، وأختهم زينب دفنت بالقرب من قبر أبيها.


1) - لم أعثر عليه في رجال الشّيخ، ولعلّه اشتبه على المؤلِّف.

2) - في العمدة: عبداللَّه.

فولد جعفر السّيِّد بن إبراهيم الأعرابيّ ثلاثة عشر رجلًا، وهم: محمّد العالم، ويعقوب، وإبراهيم، ويوسف، وعيسى، وإسماعيل، وموسى، وعبداللَّه (1)، وداود، وسليمان، وأحمد، والحسين، وهارون.

قال الشّيخ جمال الدّين الدّاوديّ: أعقب الجميع، لكن الثّلاثة الاخر لا يعدّون في المعقبين، يعني: أحمد والحسين وهارون، قال: ولعلّهم انقرضوا، بل نصّ شيخ الشّرف العبيدليّ وابن طباطبا على أنّ عقب جعفر السّيِّد من عشرة رجال، وعدّا بني جعفر سوى الثّلاثة.

وجعفر السّيِّد هذا مدنيّ من أصحاب أبي عبداللَّه الصّادق عليه السلام وابنه الكاظم عليه السلام وروى عنهما (2).

والعقب من محمّد العالم بن جعفر السّيِّد من ستّة رجال، وهم: داود، وإبراهيم، وإدريس، وعيسى، وصالح، وموسى.

فأمّا داود بن محمّد العالم، فهو أكثر إخوته نسلًا، وكان أحذقهم عقلًا، وأغزرهم فضلًا، وأكرمهم عطاءً وبذلًا، وعقبه قد انتشر من عشرة رجال، وهم: أحمد، وإبراهيم، وسليمان، ومحمّد الصّعنون، ومحمّد الجبليّ، وهارون، وجعفر، ومحمّد الطّويل، ومحمّد البصريّ، وعبداللَّه.

فأمّا أحمد بن داود بن محمّد العالم، فله عقب فيهم العدد.

وأمّا إبراهيم بن داود بن محمّد العالم، فله ذيل منتشر.

وأمّا سليمان بن داود بن محمّد العالم، فله ذيل طويل، ومن ذرِّيّته: يحيى بن مسلم بن موسى بن سليمان المذكور. قال أبو صقر النّسّابة الجعفريّ: لم يبق من ولد سليمان بن داود غير يحيى بن مسلم، ومنه انتشر النّسل.


1) - وفي الأصل: وعبيداللَّه المعروف بالقرشيّ.

2) - رجال الشّيخ الطّوسي ص 111 و 175، عدّه في أصحاب الإمام زين العابدين والإمام جعفر الصّادق عليهما السلام، فراجع.

وأمّا محمّد الصّعنون بن داود بن محمّد العالم، فقد انتشر نسله من ابنه موسى المكنّى بأبي حشيشة.

وأمّا محمّد الجبليّ بن داود بن محمّد العالم، فانّه وقع إلى بلاد الجبل، وانتشر هناك نسله.

وأمّا هارون بن داود بن محمّد العالم، فله عقب من ابنه داود.

وأمّا جعفر بن داود بن محمّد العالم، فله عقب منتشر من ثلاثة، وهم: صبرة وله عقب بالبصرة يعرفون ب «بني صبرة» وعبداللَّه الأغر (1)، والقاسم، ولهما عقب أيضاً.

وأمّا محمّد الطّويل بن داود بن محمّد العالم، فقد انتشر نسله من رجلين، وهما: إبراهيم وله عقب في جبال الطّيب حول قدح، ومطرق وله عقب أيضاً.

وأمّا محمّد البصريّ بن داود بن محمّد العالم، فله عقب منتشر بالبصرة.

وأعقب عبداللَّه بن داود بن محمّد العالم من عشرة، وهم: موسى، وإبراهيم، وسليمان، وعيسى، وصالح، ويوسف، وأحمد، وإدريس، ويحيى، وإسحاق.

أمّا موسى بن عبداللَّه، فله عقب منتشر، منهم: موسى بن أحمد بن موسى المذكوريعرف ب «حجاف»، ويقال لبنيه: بنو حجاف، وهم كثيرون، ومنهم قوم في بلاد العجم رفعوا في أنسابهم إلى أحمد بن موسى، ثمّ زعموا أ نّه الكاظم عليه السلام طمعاً بحيازة الشّرف، وقد عثرت على كثير منهم من كان من ذرِّيّة الحسن والحسين عليهما السلام، وعليّ بن موسى ابن جعفر السّيِّد المعروف الحقاقيّ، وسيأتي ذكره، فانتسبوا إلى الإمام موسى الكاظم عليه السلام.

ومنهم: حجاف بن عبداللَّه بن داود، له ذيل منتشر، وحجاف هذا هو موسى بن عبداللَّه بن أحمد بن موسى بن عبداللَّه بن داود، يعرف عقبه ب «بني حجاف» ويقال لهم:

بيت حجاف أيضاً.


1) - في العمدة: الأعز، الأعسر خ ل.

ومنهم إسحاق بن عبداللَّه بن داود، وإخوته صالح وإدريس ابنا عبداللَّه لهم عقب كثير. وقال الشّيخ الجليل محمّد بن أبي جعفر العبيدليّ، المعروف بشيخ الشّرف النّسّابة، عند ذكر إدريس بن عبداللَّه بن داود: له عدد وبقيّة حسنة.

وقال الشّيخ أبو عبداللَّه بن طباطبا: عقيل بن إدريس له أولاد، ولأولاده أولاد.

ويعقوب بن إدريس له أولاد. وعبدالعزيز بن إدريس له ولد. ومحمّد بن إدريس له ولد.

وإبراهيم بن إدريس له ولد. وشفيع (1)بن إدريس له عقب. وأبو بكر بن إدريس له أولاد.

وأحمد له أولاد. وأبو سعيد بن إدريس له ولد. وأبو الدّنيا بن إدريس له ولد. وعبدالواحد وسليمان وإسماعيل وإسحاق بنو إدريس لهم ولد (2).

ومنهم: يحيى بن عبداللَّه بن داود، له عقب.

ومنهم: عنبا (3)بن عبداللَّه بن داود، له عقب. وفي بعض النّسخ عيسى مكان عنبا.

ومنهم: سليمان بن عبداللَّه بن داود، له عقب.

ومن بني داود بن محمّد العالم بن جعفر السّيِّد بن إبراهيم الأعرابيّ بن محمّد الرّئيس بن عليّ الزّينبيّ: أحمد بن داود المذكور، له عقب فيهم عدد.

ومنهم: سليمان بن داود المذكور، له عقب. قال ابن طباطبا عبداللَّه بن الحسين (4)الحسنيّ: قال أبو صقر الجعفريّ: لم يبق من ولد سليمان غير يحيى بن مسلم بن موسى ابن سليمان له ولد.

ومنهم: محمّد الجبليّ بن داود، له عدد.

ومنهم: محمّد الطّويل بن داود، له إبراهيم ومطرق، لهما أولاد، كما أشرنا إليه آنفاً.

ومنهم: محمّد البصريّ بن داود، له عقب.


1) - في التّهذيب والعمدة: مشفع.

2) - تهذيب الأنساب ص 309، وعمدة الطّالب ص 44.

3) - في العمدة: عينا.

4) - في الأصل: الحسن.

ومنهم: جعفر بن داود، أعقب من ثلاثة رجال، وهم: محمّد الأغر، والقاسم له ولد، وصبرة له عقب بالبصرة.

ومنهم: إبراهيم بن داود، له عقب.

ومنهم: هارون بن داود، له أولاد وبقيّة.

وأمّا إبراهيم بن محمّد العالم بن جعفر السّيِّد، فانّه أعقب وانتشر عقبه من جماعة، منهم: أيّوب بن إبراهيم، له عقب فيهم عدد وانتشار.

ومنهم: يحيى بن إبراهيم، وكان يعرف ب «العقيقيّ» له بقيّة بأسوان ودمشق والمغرب.

ومنهم: جعفر بن إبراهيم، له عقب فيهم عدد، منهم: عبداللَّه البطين بن جعفر المذكور له فخذ، منهم: عليّ بن داود بن جعفر بن عبداللَّه البطين المذكور، له عقب ببغداد، نصّ عليه ابن طباطبا بقوله: له ولد ببغداد.

وأمّا إدريس بن محمّد العالم بن جعفر السّيِّد، وكان يكنّى أبا زرقان (1)، فقد أعقب من جماعة، منهم: العبّاس بن إدريس له عدد جمّ.

منهم: العبّاس المعروف ب «قليب» كما في النّسخ، وفي بعضها «غيب» وهو ابن عبدالصّمد ابن الحسن بن العبّاس المذكور، كان بالموصل وأولد بها.

ومنهم: القاسم كبيش بن الحسن بن العبّاس بن إدريس المذكور، له عقب.

ومنهم: عليّ الجبليّ بن العبّاس بن إدريس، له ولد، منهم: أمير الجحفة أحمد بن عليّ المذكور.

ومن نسل إدريس بن محمّد العالم: أحمد بن إدريس، له عقب فيهم عدد.

ومنهم يوسف بن إدريس بن محمّد العالم، كان سيِّداً جليلًا عالماً محدِّثاً، روى الحديث، وحدّث عنه ابن أبي سعيد الورّاق، وله أولاد.

ومنهم: عليّ بن إدريس، له أولاد فيهم عدد.


1) - في العمدة: ذرقان، رزقان خ ل.

ولأدريس أعقاب غير هؤلاء أيضاً.

وأمّا عيسى بن محمّد العالم بن جعفر السّيِّد، فله أعقاب.

وأمّا صالح بن محمّد العالم بن جعفر السّيِّد، فأعقب من جماعة، منهم: حمزة بن صالح له عقب كثير. ومنهم: إسحاق بن صالح، له عقب. ومنهم: داود الأمير بن صالح، له أولاد وبقيّة.

ومنهم: موسى بن صالح، وكان يعرف ب «الهرّاج» له عقب يقال لهم: بنو الهرّاج. وفي كثير من النّسخ أنّ موسى الهرّاج جدّ بني الهرّاج هو عمّ موسى هذا، وهو موسى بن محمّد العالم أخو صالح المذكور وسنذكره.

ومن ذرِّيّة صالح بن محمّد العالم: محمّد بن صالح، له عقب لهم انتشار.

وأمّا موسى بن محمّد العالم بن جعفر السّيِّد، فإنّه كان سيِّداً جليلًا مقدّماً، وهو الّذي كان يعرف ب «الهرّاج» كما أشرنا إليه آنفاً، وله عقب يعرفون ببني الهرّاج.

والعقب من يعقوب بن جعفر السّيِّد بن إبراهيم الأعرابيّ، وهو صاحب الجار (1)وأميرها، وقتله بنو سليم، من ابنه القاسم بن الأمير يعقوب، وقتله بنو سليم أيضاً، ويقال لولده:

بنو القواسم، وهم بطن متّسعة كثيرة الأفخاذ، فقد انتشر نسله من ثلاثة رجال، وهم:

جعفر، وعليّ، ومحمّد، ولكلّ واحد منهم فخذ منتشر الذّيول بمصر وغيرها.

منهم: خليفة بن عليّ بن إسحاق بن عليّ بن القاسم المذكور، له ذيل منتشر.

والعقب من إبراهيم بن جعفر السّيِّد من جعفر بن إبراهيم. وأعقب جعفر هذا من أربعة رجال، وقيل: من خمسة رجال، وهم: إبراهيم، وموسى، وهارون، وعبداللَّه، وأحمد.

قال الشّيخ أبو الحسن العمريّ: لإبراهيم بن جعفر السّيِّد بقيّة ببغداد.

وقال ابن طباطبا: منهم ببغداد أبو يعلى محمّد بن الحسن بن حمزة بن جعفر بن العبّاس بن إبراهيم بن جعفر بن إبراهيم بن جعفر السّيِّد الاطروش، فقيه على مذهب الإماميّة، له ولد، كذا قاله السّيِّد جمال الدّين النّسّابة الدّاوديّ في العمدة.


1) - في الأصل: الحار.

وقال النّجاشيّ في رجاله: محمّد بن الحسن بن حمزة الجعفريّ أبو يعلى، خليفة الشّيخ أبي عبداللَّه بن النّعمان، والجالس مجلسه، متكلّم فقيه، قيّم في الأمرين (1)جميعاً، له كتب، مات رحمه الله سنة ثلاث وستِّين وأربعمائة، ودفن في داره.

وكان له عَمّان: أحدهما الحسين بن حمزة له ولد، وثانيهما عقيل بن حمزة كان بجرجان.

وأمّا يوسف بن جعفر السّيِّد، وهو أبو الامراء، وقد انتشر نسله من رجلين: أبي عليّ محمّد، وفيه البيت والعدد، وإبراهيم، وكانا أميرين جليلين.

فأمّا أبو عليّ محمّد بن يوسف بن جعفر السّيِّد، فله ذيل منتشر من سبعة رجال، وهم: أبو عبداللَّه محمّد، وجعفر، وإسحاق، وإسماعيل، ويحيى، وسليمان، ويوسف.

فأمّا أبو عبداللَّه محمّد بن أبي عليّ محمّد بن يوسف، فله عقب بالمدينة الشّريفة، يقال لهم: المحمّديّون، وهم بطن قويّة، وهم امراء المروة، انتقلت إليهم من أبي عبداللَّه صاحب المروة.

وأمّا جعفر بن أبي عليّ محمّد بن يوسف بن جعفر السّيِّد، ويكنّى أبا عبداللَّه، فله عقب.

وأمّا إسحاق بن أبي علي محمّد بن يوسف، فهو أمير المدينة الّذي بنى سورها، وبذل عليه أموالًا عظيمة، ووقعت بينه وبين بني عليّ فتنة عظيمة، قتل بسببها من القبيلتين خلق كثير، وبقيّته بواد القرى إلى الآن.

منهم: محمّد المدعوّ صبرة (2)بن الحسن بن الحسن بن إسحاق المذكور. قال الشّيخ أبو الحسن العمريّ: له بقيّة.

وأمّا إسماعيل بن أبيّ علي محمّد بن يوسف، فله ذيل منتشر، ومن نسله: الأمير عبداللَّه بن الأمير إدريس بن الأمير سليمان بن إسماعيل المذكور، قال الشّيخ أبو الحسن العمريّ: ولده امراء وادي القرى إلى يومنا (3).


1) - في الرّجال: بالأمرين.

2) - في العمدة: ضبرة.

3) - المجدي ص 304. أقول: وهذا الأمير عبداللَّه على ما في المجدي ليس من نسل إسماعيل بن أبي علي محمّد، بل هو من نسل سليمان بن الأمير أبي علي محمّد بن يوسف، ونسبه كما في المجدي هو: الأمير عبداللَّه بن الأمير إدريس بن الأمير إسحاق بن الأمير أحمد بن الأمير سليمان بن محمّد بن يوسف. وما أورده المؤلِّف يطابق ما في العمدة ص 47.

وكان للأمير عبداللَّه المذكور أخوان: أحدهما إسماعيل، ومن ذرِّيّته أمراء الأهواز ورامهرمز إلى اليوم، وإن خرج أكثر تلك البلاد من أيديهم وبقي بعضها؛ والآخر: سليمان ابن الأمير إدريس، له عقب.

وأمّا يحيى بن أبي عليّ محمّد بن يوسف، فله ذيل طويل، ومن نسله: أبو الحسين وأبو القاسم التّقي ابنا أسعد بن الحسين بن الأشرف بن أبي الغنائم بن أسعد بن أبي طاهر ابن أحمد بن يحيى المذكور، لهما بقيّة.

وأمّا سليمان بن أبي عليّ محمّد بن يوسف، فله ذيل منتشر، منهم: إسحاق بن أحمد ابن سليمان المذكور، انتشر نسله من أربعة رجال، وهم: أحمد أمير خيبر، وولده أمراء خيبر، لهم توجّه، منهم: أحمد بن يعقوب بن أحمد المذكور أمير خيبر له عقب. والحسن ابن إسحاق، له عقب. وعليّ الأعرج بن إسحاق، أمير خيبر له عقب. ومفرج بن إسحاق، له عدد بالمدينة الشّريفة.

وأمّا يوسف ابن أبي عليّ محمّد بن يوسف، فكان قد ملك خيبر وقتاً، وله عقب.

وأمّا عيسى الخلصيّ بن جعفر السّيِّد بن إبراهيم الأعرابيّ، فله ذيل منتشر، ويعرفون ب «الخليصيّين» وقد انتشر نسله من ثلاثة رجال، وهم: عبداللَّه، وأحمد، والحسين.

أمّا أحمد والحسين ابنا عيسى الخليصيّ، فنسلهما في «صح» وكان نسل الأوّل منهما ببرذعة. وانتشار بني الخليصيّ وكثرتهم في عبداللَّه بن عيسى، فمن ولده: محمّد بن عبداللَّه، وفيه العدد والكثرة، وعيسى بن عبداللَّه له ذيل منتشر، وإبراهيم بن عبداللَّه له عقب بطبرستان.

أمّا محمّد بن عبداللَّه بن عيسى، فعقبه بالعراق يعرفون ب «بني الخليصيّ» وقد انتشر من رجلين: حمزة، وعبداللَّه الطّويل. قال الشّيخ أبو الحسن العمريّ: وبقيّة عبداللَّه الطّويل بالموصل إلى يومنا هذا.

منهم: ميمون العابد بن صالح بن عبداللَّه (1)الطّويل، قال العمريّ: بقيّته بالبصرة إلى يومنا هذا.

والعقب من عيسى بن عبداللَّه في خمسة رجال، وهم: محمّد، وجعفر، وعبداللَّه واسمه محمّد، وإبراهيم، وسليمان، وكان لهم إخوة في «صح».

والعقب من إسماعيل بن جعفر السّيِّد على ما قاله السّيِّد تاج الدّين ابن معيّة الحسنيّ (قدّس اللَّه روحه) من أربعة رجال، وهم: محمّد الأكبر العالم المحدِّث، وإبراهيم المقتول، وأمّهما رقيّة بنت موسى الجون، وعليّ الشّعرانيّ صاحب الجار، وأحمد المليح.

وذكر ابن طباطبا في ولده المعقبين محمّد، وعساه انقرض.

فأمّا محمّد بن إسماعيل بن جعفر السّيِّد، فقد اتّصل عقبه من سبعة رجال، وهم: عليّ، وموسى، وعبيداللَّه، وأحمد المدنيّ، وعبدالعزيز، ويحيى، وعبداللَّه.

وأمّا إبراهيم بن إسماعيل بن جعفر السّيِّد، فله عقب منتشر من ثلاثة رجال: يعقوب، وإسحاق، وموسى، وكان له داود أعقب ثمّ انقرض.

فمن نسل موسى بن إبراهيم: أبو عبداللَّه محمّد بن يعقوب بن موسى المذكور، كان بنهر البزّازين بالكرخ من بغداد، لا بقيّة له. وأخواه عليّ الشّاعر والقاسم ابنا يعقوب لهما عقب، والقاسم هذا صاحب الجار، ومنهم: داود بن موسى له عقب.

ومن نسله: المهديّ بن الحسن بن زيد بن الحسن بن عليّ بن الحسين بن أبي القاسم سليمان بن داود المذكور، انتقل إلى بيهق وأعقب بها.

ومنهم: جعفر بن موسى بن إبراهيم المقتول، له ذيل منتشر، منهم بصعيد مصر فخذ يقال لهم: بنو شكر، وهم ذرِّيّة شكر بن عبداللَّه بن محمّد بن جعفر المذكور.

ومن نسل جعفر هذا: أبو جميل حسّان بن جعفر، له ذيل منتشر.


1) - في المجدي: عبيداللَّه.

ومن نسله: تغلب (1)بن يعقوب بن سليمان بن يعقوب بن أبي جميل حسّان المذكور، أولد خمسة رجال، وهم: قطب الدّين حسام، وعزّ العرب فارس، وحسام الدّين عبدالملك، وفخر الدّين أبو المفيد إسماعيل، وعليّ (2)أكبرهم. وكان فخر الدّين إسماعيل حجّ سنة اثنتين وتسعين وخمسمائة أميراً على الحاجّ المصريّ.

ولهؤلاء الإخوة أعقاب بالدّيار المصريّة يقال لهم: بنو تغلب، نسبة إلى أبيهم أبي الفرد تغلب بن يعقوب إلى الآن.

ومنهم القاسم بن موسى بن إبراهيم له عقب، منهم: محمّد بن مجتبى بن أبي المحاسن ابن زيد بن ناصر بن عليّ بن جعفر بن يحيى بن محمّد بن القاسم المذكور.

وأمّا إسحاق بن إبراهيم، فله عقب، منهم: برغوث بن داود بن إبراهيم بن إسحاق المذكور.

وأمّا يعقوب بن إبراهيم المقتول، فله عقب منتشر، منهم: محمّد المعروف ب «ابن فخذيّة» (3)وهو ابن يعقوب بن محمّد بن القاسم بن يعقوب المذكور، له عقب.

وأمّا عليّ الشّعرانيّ بن إسماعيل بن جعفر السّيِّد، فقد انتشر نسله من أربعة رجال، وهم: أبو عبداللَّه محمّد، وأبو محمّد عبداللَّه، وأحمد، وإسماعيل. وكان له يعقوب كان أعقب ثمّ انقرض.

والعقب من أحمد المليح بن إسماعيل بن جعفر السّيِّد من إسماعيل، ومنه في رجلين:

إبراهيم، وأحمد.

وأمّا موسى بن جعفر السّيِّد بن إبراهيم الأعرابيّ، ويعرف ب «الحقاقيّ» (4)فقد انتشر نسله من ثلاثة رجال: الحسن ونسله بمصر، والحسين وذرِّيّته في المدينة، ومنهم من وقع


1) - في العمدة: ثعلب.

2) - في الأصل: وأعلى.

3) - في العمدة: ابن خنديّة، فخنديّة خ ل.

4) - في العمدة: الخفافيّ، الخفاقيّ خ ل.

إلى المغرب، وعليّ. فمن نسل حسن بن موسى: عليّ الملقّب ب «قطاة» بن يوسف بن الحسن المذكور، له عقب بالقيروان. وأولد الحسين بن موسى من ابنه عبداللَّه، وذرِّيّته بمصر. وأعقب عليّ بن موسى من أحمد والحسن.

والعقب من عبداللَّه القرشيّ بن جعفر السّيِّد في أربعة رجال، وهم: محمّد، وعليّ، وحمزة، وإسحاق.

فأمّا محمّد بن عبداللَّه القرشيّ، فله عقب منتشر من ابنه جعفر، ومن ذرِّيّته عبداللَّه شاطورة، وأخواه محمّد والقاسم بنوهم بمصر.

وأمّا حمزة بن عبداللَّه القرشيّ، فله عقب بطبرستان في «صح».

فأمّا عليّ بن عبداللَّه القرشيّ، فكان أديباً شاعراً، وهو الّذي يقال له المتمنِّي لقوله:

ولمّا بدا لي أ نّها لا تحبّني *** وأنّ هواها ليس عنِّي بمنجلِ

تمنّيت أن تهوى هواي لعلّها *** تذوق مرارات الهوى فترقّ لي

وله عقب، منهم: حمزة المكفوف بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه المذكور.

وأمّا إسحاق بن عبداللَّه القرشيّ، فله عقب، منهم: عليّ بن أبي الحديد الحسن بن محمّد بن القاسم بن محمّد بن إسحاق المذكور، كان من وجوه السّادة ولا بقيّة له، وكان أبوه أبو الحديد ولي النّقابة بالموصل.

والعقب من داود بن جعفر السّيِّد من محمّد الحصينيّ وحده. ومن نسله: محمّد الحبشيّ ابن إبراهيم بن محمّد الحصينيّ المذكور.

وأعقب سليمان بن جعفر السّيِّد من ابنه محمّد، وأمّه زينب بنت عيسى مؤتمّ الأشبال، وكان له إخوة أعقبوا.

وأعقب يحيى بن إبراهيم الأعرابي من ثلاثة رجال: إبراهيم، وجعفر، ويحيى، يعرف نسلهم ب «آل أبي الحياج» (1)وأبو الحياج هو يحيى أبوهم.


1) - في العمدة: الهيّاج.

والعقب من عبداللَّه بن إبراهيم الأعرابيّ في رجلين، وهما: محمّد، وجعفر، وأمّهما جعفريّة. قال الشّيخ جمال الدّين: لم أجد غير ذلك.

وأعقب عبيداللَّه بن إبراهيم الأعرابيّ، وفيه عدد وانتشار من: إبراهيم، ومحمّد، وعليّ.

فمن نسل إبراهيم بن عبيداللَّه: عبيداللَّه بن محمّد بن عليّ بن إبراهيم المذكور، له بقيّة بدمشق.

ومنهم: إبراهيم (1)، وهو أبو طالب محمّد بن أبي الحسين عبيداللَّه بن الحسين، ويعرف ب «مشعرة» بن أبي الفضل جعفر بن أبي الحسين عبيداللَّه المذكور.

ومنهم: ذو الجلال بن أبي طالب محسن بن الحسين بن القاسم أبي الحسن بن عبيداللَّه المذكور، يعرف ب «ابن الجعفريّ» كان من الوجوه وذوي الأقدار، وله مع الأمير صالح ابن الرّوميّة صاحب حلب حكاية، ذكرها الشّيخ جمال الدّين في العمدة احترزنا عن ذكرها.

ولعليّ بن عبيداللَّه عقب في «صح».

وأولد محمّد بن عبيداللَّه من إبراهيم بالمغرب، وهم في «صح» أيضاً.

وولد عبدالعزيز بن إبراهيم الأعرابيّ بالرّي من ابنه أحمد، وأخويه محمّد وعليّ ابني عبدالعزيز المذكور.

قال الجمّال: ولم أقف على أعقاب هاشم، ومحمّد، وعليّ، وصالح، والقاسم بني إبراهيم الأعرابيّ.

وأمّا أبو الكرّام عبداللَّه بن محمّد الرّئيس بن عليّ الزّينبيّ بن عبداللَّه بن جعفر، فأمّه أمّ أخيه لبابة بنت عبيداللَّه بن العبّاس، والعقب فيه من ثلاثة رجال: وهم: داود وفيه العدد، وإبراهيم، وأبو المكارم محمّد الأصغر، ويلقّب ب «أحمر عينه» كان إذا غضب احمرّت عيناه فلقّب بذلك، وفي عقبه كثرة وعدد.


1) - كذا في الأصل، وفي العمدة: الرّهم.

وأبو المكارم هذا هو حامل رأس النّفس الزّكيّة إلى المنصور، وكان في قتل النّفس الزّكيّة وأخيه إبراهيم مع المنصور، وفي ذلك يقول داود بن مسلم يخاطب النّفس الزّكيّة:

يا ابن بنت النّبيّ زارك زور *** لم يكن ملحفاً ولا سآلا

حمل الجعفريّ منك عظاماً *** عظمت عند ذي الجلال جلالا

فإذا مرّ عابر لسبيل *** بجميع القاطنين والقفالا

بهت النّاس ينظرون إليه *** مثل ما تنظر العيون الهلالا

والعقب من داود بن أبي الكرّام عبداللَّه من أربعة رجال، وهم: عليّ، ومحمّد، وسليمان، وعبداللَّه.

فأمّا عليّ بن داود، فأعقب من ابنه أبي عبداللَّه الحسين الثّائر بقزوين، وكان من أعيان بني جعفر وساداتهم، وقبره بقزوين ظاهر، وعليه مشهد يزار ويتبرّك به، وله عقب كثير بقزوين ومراغة والكوفة والشّاش والأهواز.

وقد انتشر نسله من أربعة رجال، وهم: أحمد الفاميّ، والحسين انقرض، وحمزة ولده بالشّاش، ومحمّد ولده بمراغة، قاله ابن طباطبا.

وأعقب أحمد الفاميّ بن الحسين الثّائر من خمسة رجال: عبيداللَّه ونسله بقزوين، والحسين نسله بالأهواز، وأبو عبداللَّه جعفر نسله بفارس، وطاهر، وأبو جعفر واسمه عبداللَّه، لهما عقب.

وأمّا محمّد بن داود، فله عقب من ابنه عبداللَّه وحده.

ومن نسله: سليمان الملقّب «شاشان» وقيل: ساسان بن عبداللَّه المذكور.

وذكر أبو نصر البخاريّ أنّ فتنة وقعت بجرجان بسبب رجل ذكر أ نّه عليّ بن محمّدابن جعفر بن محمّد المذكور، وأنّ جماعة من الطّالبيّين يشهدون بصحّة نسبه، وآخرون يدفعونه، قال ابن طباطبا: وهذا الرّجل لا أصل له.

وعقب سليمان بن داود في أحمد وجعفر. ولجعفر أحمد.

وأولد عبداللَّه بن داود من ابنه داود.

وأعقب إبراهيم بن أبي الكرّام من أربعة رجال، وهم: عبداللَّه، وإسماعيل، وجعفر، ومحمّد ولده بمصر.

قال ابن طباطبا: وأعقب محمّد أحمر عينه بن أبي الكرّام من ثلاثة رجال، وهم:

إبراهيم، وعبداللَّه، وداود، وهو رواية شيخ الشّرف، قال ابن طباطبا: وزاد غيره عليّ بن محمّد، وأ نّه أولد بسمرقند من ابن له اسمه قاسم.

وأمّا عيسى بن محمّد الرّئيس بن عليّ الزّينبيّ، فأعقب من محمّد المطبقيّ وحده، وأكثر نسله بالعراق وغيره، وقد انتشروا من ستّة رجال، وهم: إبراهيم، والعبّاس، وأحمد، وإسحاق، وعليّ، ويحيى.

فأعقب إبراهيم بن محمّد المطبقيّ من: جعفر المستجاب الدّعوة، وأحمد، وعليّ، ولم يذكره شيخ الشّرف، وذكره ابن طباطبا.

والعقب من جعفر المستجاب الدّعوة في أربعة رجال، وهم: أبو أحمد حمزة، وأبوالفضل العبّاس، وأبو القاسم الحسين، وأبو إسحاق محمّد.

أمّا أبو أحمد حمزة، فكان له عقب من أبي محمّد عليّ الشّيخ، وأخيه الحسن، إلّاأنّ الثّاني منهما أعقب ببغداد ثمّ انقرض.

وأمّا أبو الفضل العبّاس بن جعفر المستجاب الدّعوة، فكان من نسله: أبو الفضل أحمد ابن الحسين القصير الأحول بن عليّ بن العبّاس المذكور، كانت له بقيّة ببغداد ثمّ انقرض، ولا بقيّة للعبّاس.

وأمّا أبو القاسم الحسين بن جعفر المستجاب الدّعوة، فإنّه أعقب من رجلين، وهما:

أبو عبداللَّه محمّد وله بقيّة، وأبو الحسن عليّ، ولم يبق من نسله إلّاغلام لمحمّد الأعور بن زيد بن عليّ المذكور، ومنه نسله.

والعقب من أبي إسحاق محمّد بن جعفر المستجاب الدّعوة من رجلين: أبي الحسن (1)


1) - في العمدة: أبي الحسين.

عليّ، وله بنت ببغداد لم يخلف غيرها. وأبي محمّد الحسن، ومن نسله قتادة، وهو عليّ بن أبي طالب أحمد بن المحسن بن أحمد بن الحسن المذكور، له بقيّة.

وأمّا أحمد بن إبراهيم بن محمّد المطبقيّ، فله عقب كثير، منهم: بنو طوريّ، وهم ذرِّيّة أبي العزّ زيد الملقّب ب «طوريّ» بن الحسن بن زيد بن القاسم بن محمّد بن أحمد المذكور، وأكثرهم بالحائر الشّريف والحلّة وبغداد.

وأمّا عليّ بن إبراهيم بن محمّد المطبقيّ، فله عقب من: أبي عبداللَّه محمّد، وأبي الفضل محمّد. ومن نسله: عليّ الضّرير بن أبي هاشم عيسى بن أبي الفضل محمّد المذكور، له عقب.

وأعقب العبّاس بن محمّد المطبقيّ من محمّد، ومنه في خمسة رجال، وهم: أحمد، وجعفر، وعليّ، والعبّاس، وعيسى.

أمّا أحمد بن محمّد، فعقبه من عيسى، وحمزة. ولحمزة: أبو العبّاس محمّد، كان عالماً فقيهاً بباب الشّعير من بغداد.

وأمّا جعفر بن محمّد، فله عقب، منهم: عبداللَّه بن محمّد بن جعفر المذكور.

وأمّا عليّ بن محمّد، فله عقب، منهم: حمزة بن محمّد بن أحمد بن عليّ المذكور، له عقب.

وأمّا العبّاس بن محمّد، فقال ابن طباطبا: لم يذكره شيخ الشّرف وهو سيِّدهم، والعقب فيه من أحمد. وأعقب أحمد هذا من أربعة رجال، اسم كلّ واحد منهم محمّد، ويُفرّق بينهم بكناهم، وهم: أبو الحسن، وأبو جعفر، وأبو الحسين، وأبو عليّ.

ومن نسل أبي الحسين هذا: ميمون بن جعفر بن أبي الحسين المذكور، له عقب بالكوفة.

وأولد أبو عليّ بن أحمد من رجلين: حمزة وله عليّ، وحمزة الحرز (1)له عليّ. ومحمّد الأكبر ومحمّد الأصغر لهم عقب.


1) - في العمدة: الجرز.

وأعقب أحمد بن محمّد المطبقيّ من: حمزة وكان جليل القدر عظيم المنزلة، وكان يعرف ب «الزّبير» (1)، والعقب فيه من رجلين: أحمد والقاسم لهما عقب.

وأعقب القاسم بن حمزة الزّبير من رجلين أحمد وحمزة يقال: هو الزّبير.

ومن نسله: حمزة بن عليّ بن الحسين بن حمزة المذكور ابن القاسم، له بقيّة ببغداد.

ومن نسل حمزة بن أحمد: محمّد بن أحمد بن القاسم بن حمزة، له عقب.

وأمّا إسحاق وعليّ ويحيى أولاد محمّد المطبقيّ، فقال الشّيخ جمال الدّين الدّاوديّ:

ما وقفت لهم على عقب.

وأمّا يحيى بن محمّد الرّئيس بن عليّ الزّينبيّ بن عبداللَّه الجواد بن جعفر الطّيّار، فقد انتشر نسله من ثلاثة رجال، وهم: جعفر، وإبراهيم، والعبّاس.

فأمّا جعفر بن يحيى، فله عقب، منهم: عبداللَّه والقاسم ابنا محمّد بن جعفر المذكور، لهما عقب في «صح».

وأمّا إبراهيم بن يحيى، فله عقب من ثلاثة رجال، وهم: أحمد، ومحمّد، وعون.

وأمّا العبّاس بن يحيى، فله عقب من ابنه يحيى وحده، وكان سيِّداً جليلًا مقدّماً، مات بمصر سنة سبع وخمسين ومائتين، ولم يخلف غير بنت.

وأمّا إسحاق الأشرف بن عليّ الزّينبيّ بن عبداللَّه بن جعفر، فأعقب من سبعة رجال، وهم:

جعفر، وحمزة، ومحمّد العنطوانيّ، وعبداللَّه الأكبر، وعبداللَّه الأصغر، وعبيداللَّه، والحسن.

فالعقب من جعفر بن إسحاق الأشرف في: عبداللَّه الأكبر، وعبداللَّه الأصغر، وعقبه بمصر ونصيبين، وعليّ المرجّى له عقب بمصر، ومحمّد. قال ابن طباطبا: له بقيّة بسمرقند.

فأمّا عبداللَّه الأكبر بن جعفر بن إسحاق الأشرف، فأعقب من محمّد ويدعى ب «العمشليق» وأعقب العمشليق من خمسة رجال، وهم: عليّ، وأحمد، والحسن، والحسين، قيل: وصالح. ويقال: إنّ صالح هذا ابن محمّد بن حمزة بن الأشرف وسنذكره.


1) - في هامش الأصل: الزّبيد خ ل، وفي العمدة: الدّبير.

أمّا عليّ ابن العمشليق، فأعقب من أربعة رجال، وهم: أبو عيسى محمّد الشّاهد ونسله بالكوفة، وأبو الطّيّب محمّد، وأبو عبداللَّه محمّد، وأبو محمّد الحسن.

أمّا أبو عيسى محمّد الشّاهد، فولده أبو القاسم جعفر يلقّب «ذرق البطّ» وأبو الحسن أحمد، لهما عقب.

وأمّا أبو الطّيّب محمّد بن عليّ بن محمّد العمشليق، فله ولد، منهم: عليّ له عقب.

وأمّا أبو عبداللَّه محمّد بن عليّ ابن العمشليق، فله عقب، منهم: أبو طالب أحمد، له أولاد وإخوة لهم أولاد.

وأمّا أبو محمّد الحسن بن عليّ ابن العمشليق، فله أولاد، منهم عليّ بن الحسن، له ولد، منهم: القاسم بن الحسن الأفطس بن عليّ المذكور، له عقب.

وأمّا عليّ المرجّى بن جعفر بن إسحاق الأشرف، فله عقب بمصر من ابنه إسماعيل، وكان لإسماعيل عدّة بنين، منهم: محمّد كناسة، له عقب.

وأمّا محمّد العنطوانيّ بن إسحاق الأشرف، فله عقب من رجلين: عليّ، والحسن.

أمّا عليّ بن محمّد العنطوانيّ، فله عقب من ابنه الحسين الحقاقيّ، منهم: عليّ بن إسماعيل بن حمزة بن عليّ بن القاسم بن الحسين الحقاقيّ المذكور.

ومنهم: الحسن بن طاهر بن حمزة بن إبراهيم بن القاسم بن الحسين الحقاقيّ المذكور، له عقب.

وأمّا الحسن بن محمّد العنطوانيّ، وكان يعرف ب «المرجّى» له عقب، منهم: محمّد بن عليّ بن محمّد بن الحسن المرجّى المذكور، له عقب من ثلاثة رجال، وهم: عليّ، وأحمد، ويحيى، لهم أعقاب.

فمن نسل عليّ بن محمّد: عليّ بن محمّد بن محمّد بن عليّ المذكور، له عقب.

ومن نسل أحمد بن محمّد: حمزة بن الحسن بن القاسم بن أحمد المذكور.

ومن ذرِّيّة يحيى بن محمّد: محمّد بن زيد بن محمّد بن يحيى المذكور له عقب.

وعبداللَّه الأصغر، وعبيداللَّه، والحسن، أولاد إسحاق الأشرف. قال الشّيخ جمال الدّين:

ما وقفت لهم على بقيّة.

والعقب من حمزة بن إسحاق الأشرف في محمّد وحده. ومنه في خمسة رجال، وهم:

الحسن الصّدريّ، وعبداللَّه، وداود، وإبراهيم، وصالح.

أمّا الحسن بن محمّد بن حمزة ويقال له: الصّدريّ نسبة إلى الصّدر، وهو موضع قرب المدينة، وقد انتشر نسله من أربعة عشر رجلًا، وهم: زيد، والقاسم، وجعفر، ومحمّد، وعبداللَّه، وداود، وأحمد، وطاهر، وإسحاق، وإبراهيم، ويحيى، وحمزة، وبليق، وأبو الفوارس، وله ولد غيرهم أعقبوا.

فمن ولد زيد بن الحسن: أبو عبداللَّه محمّد، ويعرف ب «الجمالان» بن عبداللَّه بن الحسن ابن زيد المذكور، له عقب ببغداد، وبنو جمالان بالحلّة يزعمون أ نّهم من نسل محمّد بن زيد هذا، وقد قيل: إنّ نسبهم مفتعل، واللَّه أعلم.

ومن نسل القاسم بن الحسن الصّدريّ: محمّد الفأفاء، له عقب بفارس، وأحمد له عقب.

ومن نسل داود ابن الصّدريّ: إسماعيل ويلقّب «اللّطيم» له ثلاثة ذكور، منهم: أبو القاسم محمّد بن إسماعيل مات ببيت المقدس، وله بقيّة، منهم: أبو القاسم محمّد بن إسماعيل بن أبي القاسم محمّد المذكور.

ومنهم: الحسين بن يحيى بن إسحاق بن داود المذكور، مات بمصر، وله ذيل.

ومن نسل أحمد بن الحسن الصّدريّ: عبدالوهّاب بن موسى بن أحمد المذكور، له عقب بمصر.

وأولد طاهر بن الحسن الصّدريّ ثلاثة رجال: جعفر قاضي طبرستان، له جماعة ببلاد الجبل، وعليّ، والحسن، أعقبا ببلاد الجبل أيضاً، ولهم إخوة في «صح».

وأولد إسحاق ابن الصّدريّ من رجلين: محمّد المكنّى بأبي الهيّاج، كان لمّا مات أسنّ آل أبي طالب، وله عقب بمصر، ويحيى له عقب بمصر من ابنه الحسين.

وأولد بليق ابن الصّدريّ من ابنه عيسى، له عقب بقزوين.

وأمّا عبداللَّه بن محمّد بن حمزة بن إسحاق الأشرف، فله عقب من ثلاثة رجال،

وهم: يحيى الفأفاء، وأحمد، وعليّ.

ومن نسل أحمد بن عبداللَّه: محمّد بن الحسن بن حيدرة بن محسن بن يحيى بن الحسن ابن حمزة بن أحمد المذكور.

ومن ذرِّيّة عليّ بن عبداللَّه: صالح المرتضى بن ناصر بن أبي عبداللَّه بن عليّ بن محمّد ابن جعفر بن يحيى بن عليّ المذكور.

وأمّا داود بن محمّد بن حمزة، فله عقب من إسماعيل، وإسحاق.

وأعقب إبراهيم بن محمّد بن حمزة بالمغرب من زيادة اللَّه، ومحمّد، ومطهّر (1)، وهم في نسب القطع في «صح».

وأمّا صالح بن محمّد بن حمزة، فمنقرض نصّ عليه الدّمشقيّ، قال ابن طباطبا: نسله في «صح».

قال الشّيخ جمال الدّين: ولبني الطّيّار جمع في البادية، قال: حدّثني الشّيخ تاج الدّين أبو عبداللَّه محمّد بن القاسم بن معيّة الحسنيّ النّسّابة عن رجل منهم ورد الحلّة أيّام حكم الأمير سليمان بن مهنّا بن عيسى أمير طيّ بها، أ نّه قال: نحن بنو جعفر الطّيّار بادية مع آل مهنّا نحو من أربعة آلاف فارس، نحفظ أنسابنا، وننكح في أعراب طيّ ولا ننكحهم، ولكن أكثرهم يجهلون أنسابهم، ولا يعرفون إتّصالهم، ويكتفون أ نّهم من ولد جعفر الطّيّار، وهم يعرفون بعضهم بعضاً، ويفرّقون بينهم وبين من لا ينتهي إليهم. انتهى كلام الشّيخ.

الأعرجي، مناهل الضّرب،/ 61- 84

جعفر بن إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن عبداللَّه بن جعفر بن أبي طالب المدنيّ، عدّه الشّيخ رحمه الله في رجاله بهذا العنوان من أصحاب الصّادق عليه السلام وعدّه في الخلاصة في القسم الأوّل وقال: إنّه ثقة. وقال النّجاشيّ في ترجمة ابنه سليمان: إنّه روى عن الرّضا عليه السلام وروى أبوه عن أبي عبداللَّه وأبي الحسن عليهما السلام وكانا ثقتين انتهى. ومثله في الخلاصة وكان


1) - في العمدة: مظهر.

ترك النّجاشيّ لذكر جعفر هذا مستقلّا عدم أصل ولا كتاب له وقد وثّقه في رجال ابن داود والوجيزة ومشتركات الكاظميّ وغيرها.

ثمّ إنّ الفاضل الجزائريّ قال: الظّاهر أ نّه المُعَنْوَن في بعض الأخبار بالجعفريّ كما ذكره الشّهيد الثّاني رحمه الله في شرح الشّرايع في باب تحريم الصّدقة على بني هاشم وفي التّهذيب:

ما يحلّ لبني هاشم وذكر في الكافي خبراً في كراهة الشِّعر في المسجد عن جعفر بن إبراهيم، عن عليّ بن الحسين عليه السلام ولا يعلم كونه هذا وربّما توهّمه بعضهم ولعلّ الحديث مرسل انتهى. قلت: قد نسب الميرزا إلى الحاوي، بالنّظر إلى هذه العبارة، إنكار صاحب الحاوي اتّحاد الرّجل مع جعفر بن إبراهيم المقدّمة.

وأنت خبير بأنّ هذه العبارة لا دلالة فيها على ما نسب إليه، وإنّما غرضه، إنّ مقتضى كون الرّجل من أصحاب الرّضا عليه السلام كون روايته عن الصّادق عليه السلام بتوسّط واسطة.

ويمكن الجواب بأنّ كونه من أصحاب الرّضا عليه السلام لا ينافي دركه لزمان الصّادق عليه السلام وروايته عنه مرّة أو مرّتين، لأنّ بين منتهى إمامة الصّادق ومبدأ إمامة الرّضا عليه السلام أربع وخمسون سنة تقريباً، فإذا انضافت إلى ذلك عشرون سنة فما زاد ليكون قابلًا للرّواية عن الصّادق عليه السلام لم يكن خارجاً عن حدِّ الأعمار، بل يمكن دركه لسنين من زمان الصّادق عليه السلام وسنين من زمان الرّضا عليه السلام؟ انكار اتّحادهما إلى أنّ الشّيخ رحمه الله جعل ذلك من أصحاب السّجّاد عليه السلام وهذا من أصحاب الصّادق عليه السلام ضرورة أ نّه لا مانع من كون رجل واحد من أصحاب إمامين متقاربين، فإنّ بين وفاة السّجّاد عليه السلام ومبدأ إمامة الصّادق عليه السلام إحدى وعشرين سنة. فإذا انضاف إلى ذلك مقدار عشرين سنة تقريباً ومن زمان الصّادق عليه السلام كم سنة، قرب من خمسين سنة وذلك دون العمر العادي.

التّمييز ميّزه الكاظميّ برواية عبدالرّحمان بن الحجّاج عنه، وبروايته عن الصّادق عليه السلام.

وأقول ليته ميّزه برواية ابنه سليمان أيضاً عنه، ونقل في جامع الرّواة رواية عبداللَّه ابن المغيرة عنه عن الصّادق عليه السلام في وصيّة النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم لعليّ عليه السلام من كتاب روضة الكافي.

المامقاني، تنقيح المقال، 1- 1/ 210 رقم 1741

وأمّا عليّ بن عبداللَّه، فهو المعروف، بالزّينبيّ- نسبة إلى أمِّهِ- زينب بنت عليّ عليه السلام؛ ذكروا أ نّه كان ثلاثة في عصر واحد، بني عمّ، يرجعون إلى أصل قريب كلّهم يسمّى عليّاً، وكلّهم يصلح للخلافة، وهم: عليّ بن الحسين بن عليّ بن أبي طالب عليه السلام- السّجّاد عليه السلام-، وعليّ بن عبداللَّه بن العبّاس، وعليّ بن عبداللَّه بن جعفر الطّيّار، ولكن إمام المسلمين وقتئذٍ كان السّجّاد زين العابدين، يعظِّمه القريب والبعيد، وتعنوا له كبار المسلمين. وقد تزوّج عليّ بن عبداللَّه، لبابة بنت عبداللَّه بن عبّاس، حبر الأمّة، وكان نسل عبداللَّه بن جعفر منه، والسّادة الزّينبيّة كثيرون في العراق، ففارس، ومصر، والحجاز، والأفغان، والهند، وقد جعل اللَّه البركة في نسل هذه السّيِّدة الطّاهرة، وطيّب سلالتها.

الهاشمي، عقيلة بني هاشم،/ 40

قال النّاصريّ: عليّ بن عبداللَّه هذا هو المعروف بالزّينبيّ، نسبة إلى أمّه زينب بنت عليّ بن أبي طالب، وأمّها فاطمة الزّهراء بنت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله ، ولولد عليّ هذا مزيد شرف على سائر ولد عبداللَّه بن جعفر لمكان أمّهم زينب من رسول اللَّه صلي الله عليه و آله وفي ذرِّيّته.

على هذا أ لّف الحافظ السّيوطي رسالته الزّينبيّة.

قال ابن عنبة: كان عليّ الزّينبيّ يكنّى أبا الحسن، وكان سيِّداً كريماً.

ونقل الأزورقانيّ من كتاب المصابيح تأليف أبي بكر الورّاق، قال: كان ثلاثة في عصر واحد بني عمّ، يرجعون إلى أصل قريب، كلّهم يسمّى عليّاً، وكلّهم يصلح للخلافة وهم:

عليّ بن الحسين بن عليّ بن أبي طالب.

وعليّ بن عبداللَّه بن عبّاس بن عبدالمطّلب.

وعليّ بن عبداللَّه بن جعفر الطّيّار.

وناهيك بمن قرن في الفضل بزين العابدين وعدّه أهل زمانه من الأفراد الّذين يصلحون للخلافة.

قال مصعب: وكان عليّ الزّينبيّ متزوِّجاً بلبابة بنت عبداللَّه بن عباس ترجمان القرآن، فولدت له، ولم يسمّ مصعب من ولدت.

وقال ابن عنبة: كان لعليّ الزّينبيّ من الولد ابنتان وخمسة رجال وهم: إسحاق، ومحمّد، وإبراهيم، وإسماعيل، ويعقوب. أعقب منهم إسحاق ومحمّد.

وذكر في موضع آخر أنّ من أولاده الحسين قال: وله بنت اسمها زينب تزوّجها حمزة ابن الحسن بن عبداللَّه بن العبّاس السّقّاء بن عليّ بن أبي طالب، فولدت له القاسم.

وقال الأزورقانيّ: أعقب من ولد عليّ الزّينبيّ رجلان: إسحاق الأشرف وأبو جعفر محمّد الجواد.

فأمّا إسحاق بن عليّ الزّينبيّ، فقال ابن عنبة: أعقب من سبعة رجال.

وقال الأزورقانيّ: انتشر عقبه من خمسة رجال فقط وهم: الحسن، وعبداللَّه، ومحمّد الأصغر، وأبو الفضل جعفر وهو بطن، وحمزة وهو بطن أيضاً.

فأمّا الحسن بن إسحاق الأشرف،

فقال الأزورقانيّ: له أربعة معقّبون وعقبهم بالكوفة ومصر، وقال ابن عنبة: من ولده الحسين بن الحسن المذكور يلقّب زقاقا، ويقال لعقبه: بنو زقاق.

وأمّا عبداللَّه بن إسحاق الأشرف،

فذكر الأزورقانيّ له أعقاباً كثيرة بفارس، والدّينور، والرّيّ، والمدينة، ومصر، ونصيبين من رجلين اسم كلّ واحد منهما عبداللَّه، أحدهما الأكبر، والآخر الأصغر، وقال ابن عنبة:

منهم أبو جعفر محمّد بن جعفر بن الحسين بن محمّد بن جعفر بن عبداللَّه المذكور؛ ثمّ قال:

لا أدري أهو عبداللَّه الأكبر أم الأصغر؟

وأمّا محمّد الأصغر بن إسحاق الأشرف، فكان يلقّب بالعنطوانيّ، قال ابن عنبة:

أعقب من ولده رجلان وهم: الحسن وعليّ، ولعليّ بنت اسمها فاطمة، كانت متزوِّجة بإبراهيم بن عليّ بن عبداللَّه بن الحسين بن عليّ زين العابدين، فولدت له الحسين بن إبراهيم.

وقال الأزورقانيّ: عقب محمّد العنطوانيّ بمصر والرّملة ودمياط والكوفة وهم فخذ كبير.

وأمّا أبو جعفر محمّد الجواد بن عليّ الزّينبيّ، فقال ابن عنبة: كان جليلًا من أجلّ النّاس قدراً، وكان له عدّة من الولد، أعقب منهم أربعة، وهم كما عند الأزورقانيّ: يحيى، وعيسى، وعبداللَّه أبو الكرّام، وإبراهيم الأعرابيّ.

أعقب يحيى سبعة عشر ابناً، والعقب منهم في ثلاثة.

وعقب عيسى بالعراق وشيراز من محمّد المطبقيّ.

وعقب عبداللَّه أبي الكرّام من ثلاثة من أبنائه وهم: إبراهيم ومحمّد ويقال له أبو الكرّام الأصغر، ويلقّب بأحمر عينيه، وأبو الحسن داود، وكان لإبراهيم الأعرابيّ خمسة عشر ابنا، سمّى منهم ابن عنبة ثمانية.

وفيهم جعفر أمير الحجاز ولكلّ منهم ذيل طويل منتشر وإلى جعفر أمير الحجاز هذا ينتهي نسب نقيب الأشراف الزّينبيّين في مصر في القرن السّابع الهجريّ.

موسى محمّد علي، السّيِّدة زينب،/ 113- 116

أعطينا للمصادر الآتية أرقاماً نكتفي بذكرها عند الإشارة إلى المصادر:

1- التّهذيب

2- جمهرة الأنساب

3- المجدي

4- لباب الأنساب

5- تاريخ دمشق

6- الشّجرة المباركة

7- الفخريّ

8- الأصيليّ

9- عمدة الطّالب

10- الفصول الفخريّة

11- سراج الأنساب

12- مناهل الضّرب

13- سرّ السّلسلة

14- رجال النّجاشيّ

15- تاج العروس

16- ينابيع المودّة

17- السّيِّدة زينب

18- تاريخ بغداد

19- الأنساب

20- الوافي بالوفيات

21- الكشِّيّ

22- التّاريخ الكبير

23- الثّقات

24- رجال الطّوسيّ

25- الفهرست

26- خلاصة الأقوال

27- جامع الرّواة

28- منهج المقال

29- نقد الرّجال

30- منتهى المقال

31- تنقيح المقال

32- نسب قريش

33- تهذيب التّهذيب

34- جمل من أنساب الأشراف

35- مقاتل الطّالبيِّين

36- المستدرك

37- شرح نهج البلاغة

38- التّبيين

الصورة

533

الصورة

534

الصورة

535

الصورة

536

الصورة

537

الصورة

538

الصورة

539

الصورة

540

الصورة

541

الصورة

542

الصورة

543

الصورة

544

الصورة

545

الصورة

546

الصورة

547

الصورة

548

الصورة

549

الصورة

550

الصورة

551

الصورة

552

الصورة

553

الصورة

554

الصورة

555

الصورة

556

الصورة

557

الصورة

558

الصورة

559

الصورة

560

الصورة

561

الصورة

562

الصورة

563

الصورة

564

الصورة

565

الصورة

566

الصورة

567

الصورة

568

زيارتها عليها السلام

بِسْمِ اللَّهِ الرّحمنِ الرّحِيم

السّلامُ عليكِ يا بنتَ بَضْعَةِ خاتمِ النَّبيِّن وسيِّدِ المُرسلين، السّلامُ عليكِ يا سلالةَ مَن لا تُحصى فضائلهُ ولا تُستقصى مَناقبهُ، السّلامُ عليكِ يا نبعةَ المبعوثِ بالرِّسالةِ ومُنقذِ العِبادِ مِنَ الجَهالةِ وحَيرةِ الضّلالةِ والعظيمِ المظَلَّلِ بالغَمامِ والنُّورِ المُهتدى بِهِ في اللّيالي والأيّامِ حَبِيبِ إلهِ العالمِينَ سيِّدنا أبي القاسمِ محمّدِ بنِ عبداللَّهِ ورحمةُ اللَّهِ وبركاتهُ، السّلامُ عليكِ يا ابنةَ سيِّد الأوصياءِ ورُكنِ الأولياء وعِماد الأصفياء أمير المؤمنينَ ويعسُوبِ المتّقينِ وقُدْوةِ الصِّدِّيقينِ وإمام الصّالحين ورحمةُ اللَّهِ وبركاتهُ، السّلامُ عليكِ يا ابنةَ أفضلِ الأولياء وأوّل السّابقينِ لدينِ اللَّهِ وأوفاهم لرسولِ اللَّهِ، السّلامُ عليكِ يا ابنةَ صاحبِ بيعةِ يومِ الغَديرِ والمُشتَقِّ اسمُهُ مِن اسمِ العليِّ القديرِ قائدِ البررةِ وقاتلِ الكَفَرة وقامِعِ الفجرةِ والمَندوبِ في الشّدائدِ والمشهودِ بحقِّه في مختلف المشاهد ومَن أخلص للَّهِ تعالى بِقَلبِهِ ولِسانِهِ ونَصَر الحقَّ بِسَيفه وسِنانهِ، السّلامُ عليكِ يا سَلِيلةَ السّيِّدِ الأكبرَ والشّافعِ بِيومِ المحشرِ والسّاقي مُحبِّيهِ مِن نهرِ الكَوثرِ، السّلامُ عليكِ يا بِنتَ حيدرٍ الكرّارِ وخَليفةِ المختارِ وقَسِيم الجنّةِ والنّارِ وصاحب الحَوضِ وحاملِ اللِّواء في يومِ الجزاء إمام المتَّقينِ أمير المؤمنينَ عليِّ بن أبي طالبٍ ورحمةُ اللَّهِ وبركاتُهُ، السّلامُ عليكِ يا مُهجةَ قلبِ البتول وقُرّة عينِ الرّسولِ، يا حبيةَ خيرِ خلقِ اللَّه وربيبة بيتِ وحي اللَّهِ وشقيقةَ السِّبطينِ الحسنِ والحسينِ وعمّةَ الأئمّةِ الميامينِ مِن آلِ طه وياسِين ورحمةُ اللَّه وبركاتُهُ، السّلامُ على ابنةِ مكّة ومِنى وزمزمِ والصّفا، سلامٌ على مَن جدُّها محمّدٌ المصطفى وأبُوها عليٌّ المرتضى وأمّها فاطمةُ الزّهراءِ سيِّدةُ النِّساء، السّلامُ على ابنةِ الدّلائِل الواضحات والآياتِ البيِّنات والمعجزاتِ الباهراتِ والبراهينِ الظّاهرات، السّلامُ على المولودة في مَعقل العِصمة والتُّقى ومهبطِ الوحيِ والهُدى والموروثةِ عظيمَ الفَضل والنّدى سلامٌ على المرأةِ الصالحةِ والُمجاهدة

النّاصحة والحُرّة الأبِيّة واللّبوة الطّالبيّة والمعجزة المحمّديّة والذّخيرة الحيدريّة والوديعة الفاطميّة، السّلامُ على مَن أطاعتِ اللَّه تعالى في السِّرِّ والعَلَنِ وتحدَّت بمواقفها أهل النِّفاق والفِتنِ، السّلامُ على مَنْ أرهبت الطُّغاة في صلابتها وأدهشت العقول برباطة جأشها ومثّلت أباها عليّاً بشجاعتها وأشبهت أمّها الزّهراء في عظمتها وبلاغتِها، السّلامُ على المنسوبة لأسرة النُّبوّة والإمامةِ والموهوبة وِسامَ الشَّرَفِ والمجْدِ والكَرَامَة، السّلامُ على مَن رَضَعت بِلُبان الإيمان وتربّت بِتلاوة القُرآنِ فشاعَ فخرُها بكلِّ زمانٍ ومكانٍ ويتمجّدُ باسمها لسانُ كلِّ إنسانٍ، السّلامُ على مَن حباها الجليلُ جلَّ اسمُهُ بالصِّفاتِ الحميدةِ وزادها قوّةً وَثَباتاً على الدِّين والعَقِيدةِ وشدَّ اللَّهُ عَزمَها في مواطِنِ المِحَنِ الشّدِيدة وألهَمَها جَميلَ الصّبرِ وأكرَمَها جزيلَ الأجر، سلامٌ على مَن أحيَتْ ليالِيها بالتّهجُّد والعِبادة فنالت مِن اللَّه أعلى درجات السّعادة، سلامٌ على مَن أولاها الإمام زين العابدين عليه السلام بِشهادته إذ قال مُخاطباً لِعمَّتِهِ: (أنتِ عالمةٌ غيرُ مُعلَّمةٍ وفَهِمةٌ غيرُ مُفهَّمةٍ) سلامٌ على الأُختِ الَّتي واستْ أخاها في مُهِمَّتهِ وشارَكَتْهُ في نهضتِهِ وتباهَتْ بالإسلامِ وعزَّتِهِ، سلامٌ على مَن ناصَرتِ الحُسَينَ في جِهادِهِ ولَم تضعُفْ عزِيمَتها بعدَ استِشهادهِ، سلامٌ على قلبِ زينب الصَّبورِ ولِسانها الشَّكورِ، سلامٌ على مَن تظافرتْ عليها المصائِبُ والكُرُوبُ وذاقَتْ مِن النَّوائِبِ ما تذوبُ مِنها القُلُوبُ، سلامٌ على مَن تجرَّعتْ غُصصَ الآلامِ والمآسي وما لَاتقوى على احتِمالِها الجِبالُ الرّواسي فأصبحتْ لِلبلايا قِبلَتَها ولِلرَّزايا كَعْبَتها، سلامٌ على مَن شاطرَتْ أمَّها الزَّهراء في ضُروبِ الِمحن والأرْزاء ودارتْ عليها رَحَى الكوارِثِ والبَلاء يومَ كَربلاء، سلامٌ على مَن عجِبَتْ مِن صَبرِها ملائكةُ السّماء، سلامٌ على مَن فُجِعَت بِجدِّها وأبيها وأمِّها وبَنِيها والخِيرَةِ مِن أهلِها وذَويها أبكِي على زينبِ الكُبرى وكُرْبَتِها أبكِي على زينبَ الثَّكْلى وغُرْبَتِها أبكِي على زينبَ حُزناً لِمحنتِها أبكِي على هضمِها مِن بعدِ عِزَّتِها أبكِي على المَظلومةِ الغرِيبةِ أبكِي على المحزُونةِ الكَئِيبة أبكِي على مَن داهَمَتْها الدُّنيا بالمَشاهدِ الرّهيبةِ ولم تشبهْ مُصيْبتُها مُصيبةٌ أبكِي على مَن عايَنتْ أشلاءَ الضّحايا مُجزَّرينَ على صعيدِ المَنايا ورأتْ مصارِعَ الشُّهداءِ مِن عشيرَتِها وإخوَتِها وبني عُمُومَتها قدْ فرَّقَ

السَّيفُ بَينَ الرُّؤوسِ مِنهُم والأبدانِ وحرارةُ الشّمسِ قدْ غيَّرتْ مِنهُمُ الألوانِ، وبينَهُم رَيحانةُ المُصطفى سيِّدُ شباب أهلِ الجنّة صريعاً على الرّمضاءِ، فأجهَشَتْ بِالبُكاء ونادتْ بِهذا الدُّعاء: (إلهي تقبّلُ مِنّا هذا القُربانَ) ثمّ انْثَنتْ شاكيةً وَجْدَها إلى جدِّها وهيَ تقولُ:

يا مُحمَّداهُ! هذا حُسينٌ بِالعراءِ مُرمّلٌ بِالدِّماءِ مُقطّعُ الأعضاءِ وبناتُكَ سَبايا وذُرِّيّتك مُقتَّلةٌ.

أبكِي على مَن أبكتْ كلَّ عدوٍّ وصديقٍ حتّى جَرَتْ دموعُ الخَيلِ على حوافِرِها. أبكِي على مَن أبعدَها الزّمانُ عنِ الأهلِ والأوطانِ وطافَ بِها الأعداءُ سبِيّةً في البُلدانِ وسَرَوا بِها أسيرةً مِنَ الكُوفةِ إلى الشّامِ بِجَمعٍ مِن الأرامِلِ والأيتامِ. السّلامُ على عزيزةِ الصِّدِّيقةِ الزّهراء وابنةِ خديجةَ الكُبرى، السّلامُ على مَن أصبحَ حَرَمُها مَوئِلَ آمالِ الآمِلِينَ ومُلتقى وفودِ الزّائرينَ ويَتَمسّك بِضرِيحها جميعُ المحبِّينَ والمحتاجينَ ويَؤُمُّ قبرَها الخلائقُ في كلِّ حِينٍ، سلامٌ على سيِّدَتِنا ومولاتِنا زينبَ بنتِ أمير المؤمِنِينَ عليِّ بنِ أبي طالبٍ ورحمةُ اللَّهِ وبَركاتُهُ. (1)


1) - [هذه الزّيارة هي المعروفة ولكن لم نجد لها سنداً في كتب الزّيارات وأوردناها لما فيها من المضامين الصحيحة].

أُمّ كلثوم بنت أمير المؤمنين وفاطمة الزّهراء عليهما السلام

اشارة

ميزاتها العائليّة

أمّ كلثوم: بنت عليّ بن أبي طالب بن عبدالمطّلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصيّ وأمّها فاطمة بنت رسول اللَّه وأمّها خديجة بنت خويلد بن أسد بن عبدالعزّى بن قصيّ.

ابن سعد، الطّبقات، 8/ 339/ عنه: الموسوي الهندي، إفحام الأعداء والخصوم،/ 131؛ تراثنا (رقم 30، 31)،/ 379

(أمّ كلثوم) بنت عليّ بن أبي طالب (رضي اللَّه عنهما) [...] أمّها فاطمة الزّهراء بنت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم.

ابن عبدالبرّ، الإستيعاب، 4/ 467/ عنه: الأمين، أعيان الشّيعة، 3/ 486؛ آل بحر العلوم، تحفة العالم، 1/ 239؛ الموسويّ، الهندي، إفحام الأعداء والخصوم، 1/ 164، 173؛ تراثنا (رقم 30، 31)،/ 389، 391؛ مثله ابن الأثير، أسد الغابة، 5/ 614

أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب: قال هشام بن عمّار: اسمها (1)فاطمة، وأمّها (2)فاطمة ابنة رسول اللَّه صلي الله عليه و آله .

ابن قدامة، التّبيين،/ 134

(الفصل الثّامن) في ذكر أمّ كلثوم بنت فاطمة وعليّ عليهما السلام.

محبّ الدّين الطّبري، ذخائر العقبى،/ 167

أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب بن عبدالمطّلب بن هاشم، الهاشميّة، شقيقة الحسن والحسين.

الذّهبي، سير أعلام النّبلاء (ط مؤسّسة الرِّسالة)، 3/ 500، (ط دار الفكر)، 5/ 22، (ط مصر)، 3/ 329

(أمّ كلثوم) بنت عليّ بن أبي طالب الهاشميّة.

الذهبي، تاريخ الإسلام، 2/ 254


1) - في ب: أمّها.

2) - وأمّها: لفظ ساقط من أ و ب.

(أمّ كلثوم) بنت عليّ بن أبي طالب الهاشميّة، أمّها فاطمة بنت النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم.

ابن حجر، الإصابة، 4/ 468 رقم 1481/ عنه: الموسويّ الهندي، إفحام الأعداء والخصوم، 1/ 180، تراثنا (رقم 30، 31)،/ 393

أمّ كلثوم ابنة عليّ بن أبي طالب [من] (1)الصّحابيّات.

الزّبيدي، تاج العروس، 9/ 50

ثمّ لا يخفى عليك، أنّ ها هنا أمراً لا بدّ من الإشارة إليه وهو: أنّ مَنْ تأمّل في تلك الرّوايات المتقدّمة وفي غيرها من روايات ساير المجالس المتقدِّمة والمجالس الآتية علم أنّ أمّ كلثوم المذكورة فيها كانت هي بنت أمير المؤمنين من فاطمة الزّهراء عليها السلام، ولكن يرد على هذا إشكال وهو أنّ الفقهاء قد ذكروا في باب الصّلاة على الجنازتين المختلفتين أ نّه إذا اجتمع صغير وكبيرة تُقدّم الصّغير وتُؤخّر الكبيرة، واستدلّوا في ذلك على ما بِبالي الآن بخبر معتبر بحسب السّند، وفيه: أ نّه مات زيد بن عمر وأمّه أمّ كلثوم بنت أمير المؤمنين عليه السلام، بعد زينب، ولكن كانت من امرأة غير فاطمة الزّهراء صلوات اللَّه عليها، ولكن ما يساعده الوجوه الكثيرة والأمارات القويّة وما أقول به هو الأوّل. (2)

اعيان الشيعه چندين امّ كلثوم قائل شده (كه از متفردات او است)؛ چنانچه از عمدة الطالب نقل كرده است كه مسلم بن عقيل، امّ كلثوم دختر على بن ابيطالب عمّ خود را تزويج كرد و دختر حميده نامى از ايشان به وجودآمد. پس گويد: دختران حضرت على عليه السلام كه كنيه يا اسم امّ كلثوم داشته اند، سه يا چهار نفر مى باشند.

1.

امّ كلثوم صغرى كه به حكم ظنّ، زن عبداللَّه بن محمد بن عقيل بن ابيطالب است.

2.

ديگرى، امّ كلثوم كبرى كه زوجه عمر بن خطاب و مادرش فاطمه زهراست. زيد بن عمر و رقيه بنت عمر نيز از وى به وجود آمدند. بعد از وفات خواهرش زينب كبرى، زوجه عموزاده اش عبداللَّه بن جعفر شد و در حال حيات عبداللَّه، پيش از سال پنجاه وچهارم هجرت وفات يافت.

3.

همان زوجه مسلم بن عقيل بوده و ظاهراً او امّ كلثوم وسطى مى باشد.

براى هيچ يك از اين سه امّ كلثوم، نامى ذكر نكرده و ظاهرش آن است كه همانا نام اصليشان نيز همين امّ كلثوم بوده است؛ بلكه در امّ كلثوم صغرى تصريح كرده كه نامش نيز امّ كلثوم است. بعد از اين جمله گويد: حضرت على عليه السلام دخترى داشت به نام زينب صغرى كه كنيه اش امّ كلثوم بود و قبرى هم كه در قريه راويه نامى- كه در سمت شرقى دمشق شام- است، به او منسوب مى باشد. پس اگر اين امّ كلثوم زينب صغرى همان امّ كلثوم صغرى مذكور باشد، دختر امّ كلثوم نام آن حضرت سه نفر است و شايد غير او باشد كه چهار نفر خواهد شد و اين چهار نفر غير از حضرت زينب كبرى است.

بعد از اين جمله گويد: اما امّ كلثوم بنت امير المؤمنين عليه السلام كه در كربلا در حضور حضرت حسين عليه السلام بود و در مراجعت از كربلا خطبه اى هم در كوفه خواند، معلوم نيست كه كدام يك از ايشان است و همه شان محتمل است؛ انتهى كلامه ملخصاً و مترجماً.

نگارنده گويد: بنابر آن كه وفات امّ كلثوم كبرى مذكور پيش از سال پنجاه وچهارم باشد (چنانچه از خود اعيان الشيعه نقل شد) و با درنظر گرفتن اين كه قضيه كربلا در سال شصت ويك وقوع يافته، اين احتمال منحصر به غير او است. چون رشته كلام به زينب كبرى و زينب صغرى منتهى و معرفت دو مزار مقدس زينبيه مصر و زينبيه شام محل توجه انام بوده، بلكه در مورد نذر و مانند آن، محل ضرورت است كه به فرض آن، محل نذر را در كدام يك از آنها بايد معمول داشت. اينك خلاصه تحقيقى را كه شيخ جعفر نقدى سابق الذكر در كتاب زينب الكبرى نگاشته است، با برخى از محتويات نوشته هاى بعضى از اجلاى ديگر، بعد از اعتذار از اطناب محض تبرك و توسل به روحانيت مقدسه ايشان زينت بخش اوراق مى كند.

مدرس، ريحانة الادب، 8/ 324- 325

الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 493


1) - [لم يرد في المطبوع].

2) - امّ كلثوم بنت على بن ابيطالب عليه السلام: تنقيح المقال گويد: امّ كلثوم كنيه زينب صغرى، بنت امير المؤمنين عليه السلام است كه در كربلا، خدمت برادرش حضرت حسين عليه السلام و در مراجعت به شام و مدينه با حضرت سجاد عليه السلام بود، و بسيار فهيم، بليغ و جليل القدر است. خطبه او كه در مجلس ابن زياد خوانده، معروف و در كتب مربوطه مذكور و بنابر مشهور همان است كه عمر بن خطاب تزويجش كرده است. انتهى. ظاهرش آن كه، امّ كلثوم بنت على تنها يك نفر و همان است كه در مسافرت كربلا و شام و مدينه بوده و بنابر مشهور زوجه عمر بوده است. حتى در شرح حال زينب كبرى عليها السلام اصلًا كنيه اى براى او نوشته نشده است. (امّ كلثوم يا ...) و در قاموس الاعلام گويد: حضرت على عليه السلام دو دختر امّ كلثوم نام داشته (غير از زينب كبرى)؛ يكى صغرى كه با عبداللَّه اصغر بن عقيل تزويج كرده و ديگرى كبرى كه از فاطمه زهرا متولد شده و نخست با عمر بن خطاب و بعد از وفات عمر، با عون بن جعفر طيار تزويج كرده است.

أمّ كلثوم بنت أمير المؤمنين عليه السلام: هذه كنية لزينب الصّغرى، وقد كانت مع أخيها الحسين عليه السلام بكربلاء، وكانت مع السّجّاد إلى الشّام، ثمّ إلى المدينة، وهي جليلة القدر، فهيمة، بليغة، وخطبتها في مجلس ابن زياد بالكوفة معروفة، وفي الكتب مسطورة؛ وإنِّي أعتبرها من الثِّقات والمشهورة بين الأصحاب.

المامقاني، تنقيح المقال، 3- 2/ 73

أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب: من فواضل نساء عصرها.

كحالة، أعلام النِّساء، 4/ 255

ما ذكره السّيِّد في النّهضة ويظهر من الأخبار الكثيرة: أنّ أمّ كلثوم بنت أمير المؤمنين من فاطمة الزّهراء عليها السلام أيضاً كانت مع الحسين عليه السلام في الطّفّ. قال الشّيخ فخر الدّين الطّريحيّ في كتاب التّكملة: أمّ كلثوم هذه كنية لزينب الصّغرى بنت أمير المؤمنين عليه السلام وكانت مع أخيها الحسين عليه السلام بكربلاء. (1)

ابن عبدالبر در استيعاب او را نام برده.

سبط بن جوزى در تذكرة الخواص گويد: حضرت فاطمه عليها السلام را به اين ترتيب فرزند بود.

حضرت حسن بعد حضرت حسين بعد زينب بعد امّ كلثوم. [...]

علامه مامقانى در رجال خود مى فرمايد: امّ كلثوم كنية لزينب الصّغرى، وقد كانت مع أخيها الحسين بكربلا، وكانت مع السّجّاد إلى الشّام ثمّ إلى المدينة، وهي جليلة القدر، فهيمة، بليغة. [...]

ولا يخفى آنچه در تحت اين عنوان ذكر مى شود فقط به نام امّ كلثوم است؛ ولى معلوم نيست على نحو الجزم كه امّ كلثوم كه يكى از كنيه هاى زينب كبرى است، مراد است، يا امّ كلثوم وسطى است كه خواهر عليا مخدره زينب باشد، يا امّ كلثوم صغرى كه دختر زينب يا خواهر پدرى او باشد.

محلاتى، رياحين الشريعه، 3/ 244، 245

المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 225/ مثله الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 434


1) - امّ كلثوم الكبرى بنت فاطمة الزهراء سلام اللَّه عليهما

وعدّ أمّ كلثوم الكبرى بنت فاطمة الزّهراء عليها السلام عند:

ابن سعد، الطّبقات، 3- 1/ 11 (راجع ج 9 ص 10)

المصعب الزّبيري، نسب قريش،/ 41 (راجع ج 9 ص 11- 12)

ابن قتيبة، المعارف،/ 210 (راجع ج 9 ص 14)

ابن قتيبة، المعارف (ط دار إحياء التّراث العربيّ)،/ 62 (راجع ج 10 ص 6)

البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 411، أنساب الأشراف، 2/ 189 (راجع ج 9 ص 15)

ابن أبي الدّنيا، مقتل الإمام أمير المؤمنين،/ 116 (راجع ج 9 ص 18)

الطّبري، التّاريخ، 5/ 153 (راجع ج 9 ص 24)

البلخي، البدء والتّاريخ، 2/ 146 (راجع ج 10 ص 9)

المسعوديّ، مروج الذّهب، 3/ 73/ عنه: الأمين، أعيان الشّيعة، 4/ 326 (راجع ج 9 ص 32)

ابن حبّان، الثّقات (السّيرة النّبويّة)، 2/ 304، السّيرة النّبويّة (ط بيروت)،/ 553 (راجع ج 9 ص 33)

أبو طالب الزّيدي، الإفادة،/ 40/ عنه: مجدالدّين اليمني، التّحف، 40 (راجع ج 9 ص 38)

البيهقي، دلائل النّبوّة، 3/ 162/ مثله الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 83؛ المجلسي، البحار، 43/ 214 (راجع ج 10 ص 15)

الخوارزمي، المناقب،/ 397 (راجع ج 10 ص 19)

ابن شهرآشوب، المناقب، 3/ 304/ عنه: المجلسي، البحار، 42/ 91 (راجع ج 9 ص 54)

ابن الجوزي، صفة الصّفوة، 1/ 309، المنتظم، 5/ 69/ عنه: ابن الصّبّاغ، الفصول المهمّة،/ 142 (راجع ج 9 ص 57، 80)

ابن الأثير، الكامل، 3/ 199/ عنه: الأمين، أعيان الشّيعة، 4/ 326 (راجع ج 9 ص 59)

البرّي، الجوهرة،/ 19 (راجع ج 10 ص 23)

ابن طلحة، مطالب السّؤول،/ 62/ عنه: الإربلي، كشف الغمّة، 1/ 441؛ البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 3/ 169 (راجع ج 9 ص 62)

المحلّي، الحدائق الورديّة، 1/ 52، 53 (راجع ج 9 ص 62)

سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 54 (راجع ج 9 ص 64)

ابن أبي الحديد، شرح نهج البلاغة، 9/ 242/ عنه: المجلسي، البحار، 42/ 90 (راجع ج 9 ص 65)

الكنجي، كفاية الطّالب،/ 411 (راجع ج 9 ص 66)

محبّ الدّين الطّبري، ذخائر العقبى،/ 117، الرّياض النّضرة، 2/ 333 (راجع ج 9 ص 69)

النّويري، نهاية الإرب، 20/ 221، 223 (راجع ج 9 ص 70، 71)

الصّفدي، الوافي بالوفيات، 21/ 281 (راجع ج 10 ص 26)

الباعوني، جواهر المطالب، 2/ 121 (راجع ج 9 ص 82)

ابن طولون، الأئمّة الإثنا عشر،/ 59 (راجع ج 9 ص 86)

خواندامير، حبيب السِّيَر، 1/ 584 (راجع ج 9 ص 90)

المجلسي، البحار، 22/ 167،

سپهر، ناسخ التّواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 1/ 6

الشّبلنجي، نور الأبصار،/ 207 (راجع ج 9 ص 102)

خراساني، منتخب التّواريخ، 88

كحالة، أعلام النِّساء، 4/ 113

وعدّ أمّ كلثوم بنت فاطمة الزّهراء عليها السلام عند:

ابن سعد، الطّبقات، 8/ 17 (راجع ج 10 ص 3)

المصعب الزّبيري، نسب قريش،/ 25 (راجع ج 10 ص 5)

محمّد بن حبيب، المحبّر،/ 53 (راجع ج 10 ص 5)

البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 29، أنساب الأشراف (ط مصر)، 1/ 402 (راجع ج 10 ص 7)

محمّد بن سليمان، المناقب، 2/ 48 (راجع ج 9 ص 22)

الدّولابي، الذّريّة الطّاهرة،/ 91، 92، 157 (راجع ج 10 ص 7- 8)

تاريخ أهل البيت،/ 93/ ابن أبي الثّلج، تاريخ الأئمّة (من مجموعة نفيسة)،/ 16 (راجع ج 9 ص 27)

الخضيبي، الهداية الكبرى،/ 93، 108 (راجع ج 10 ص 10)

المسعوديّ، التّنبيه والإشراف،/ 298 (راجع ج 9 ص 31)

الطّبري، دلائل الإمامة،/ 27 (راجع ج 10 ص 12)

أبو نعيم، معرفة الصّحابة، 1/ 89 (راجع ج 10 ص 13)

ابن حزم، الجمهرة، 1/ 16، 37 (راجع ج 9 ص 41)

البيهقي، دلائل النّبوّة، 3/ 161، 7/ 283، السّنن الكبرى، 7/ 70 (راجع ج 10 ص 15، 16)

ابن عبدالبرّ، الاستيعاب، 4/ 363 (راجع ج 10 ص 17)

المجدي،/ 11، 12، 17 (اسمها رقيّة). (راجع ج 10 ص 17)

ابن فندق، لباب الأنساب، 1/ 337 (راجع ج 9 ص 52)

ابن الخشاب، تاريخ مواليد الأئمّة (من مجموعة نفيسة)،/ 170 (راجع ج 9 ص 53)

ابن شهرآشوب، المناقب، 3/ 358/ عنه: المجلسي، البحار، 43/ 233 (راجع ج 10 ص 22)

ابن قدامة، التّبيين،/ 92، 125 (راجع ج 10 ص 23)

سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ (ط بيروت)،/ 288 (راجع ج 10 ص 24)

محبّ الدّين الطّبري، ذخائر العقبى،/ 55 (راجع ج 10 ص 24)

ابن الطّقطقى، الأصيلي،/ 58 (راجع ج 10 ص 24)

أبو الفداء، التّاريخ، 1/ 181 (راجع ج 9 ص 72)

الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، (ط مؤسّسة الرّسالة)، 2/ 119، (ط دار الفكر)، 3/ 425/ عنه: موسى محمّد عليّ، السّيِّدة زينب،/ 96 (راجع ج 10 ص 25)

الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، (ط مؤسّسة الرّسالة)، 2/ 125، (ط دار الفكر)، 3/ 429 (راجع ج 10 ص 25)

ابن كثير، البداية والنّهاية، 7/ 331، 3/ 346 (راجع ج 9 ص 73)

ابن كثير، البداية والنّهاية، 3/ 346، (راجع ج 10 ص 27)

الصّفدي، الوافي بالوفيات، 1/ 82 (راجع ج 10 ص 26)

خواندامير، حبيب السِّيَر، 1/ 436 (راجع ج 10 ص 27)

الدّياربكري، تاريخ الخميس، 1/ 279 (راجع ج 10 ص 28- 29)

الدّياربكري، تاريخ الخميس، 2/ 284 (راجع ج 9 ص 89)

القندوزي، ينابيع المودّة (ط أسوة)، 2/ 142، 3/ 147 (اسمها رقيّة) (راجع ج 10 ص 30- 31)

آل بحر العلوم، تحفة العالم، 1/ 231

كحالة، أعلام النِّساء، 4/ 113

موسى محمّدعليّ، السّيِّدة زينب،/ 64

وعدّ زينب الصّغرى المكنّاة بأمّ كلثوم بنت فاطمة الزّهراء عليها السلام عند:

المفيد، الإرشاد، 1/ 355/ عنه: العلّامة الحلّي، المستجاد (من مجموعة نفيسة)،/ 429- 430؛ الإربلي، كشف الغمّة، 1/ 440، المجلسي، البحار، 42/ 89؛ البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 3/ 168؛ الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 326؛ التّستري، تواريخ النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم والآل عليهم السلام،/ 115 (راجع ج 9 ص 35)

الطّبرسي، إعلام الورى،/ 203، تاج المواليد/ 94/ مثله الجزائري، الأنوار النّعمانيّة، 1/ 370 (راجع ج 9 ص 46، 48)

الطّبرسي، تاج المواليد (من مجموعة نفيسة)،/ 99

ابن البطريق، العمدة،/ 29 (راجع ج 9 ص 58)

ابن الصّبّاغ، الفصول المهمّة،/ 141 (راجع ج 9 ص 80)

المجلسي، البحار، 42/ 74

تاج الدّين العاملي، التّتمّة،/ 57 (راجع ج 9 ص 93)

مدرسي، جنّات الخلود،/ 19، 17

الأعرجي، مناهل الضّرب،/ 86 (راجع ج 9 ص 104)

سپهر، ناسخ التّواريخ أمير المؤمنين عليه السلام، 4/ 343

ولادتها عليها السلام

وُلِدَت قبل وفاة رسول اللَّه صلي الله عليه و آله .

ابن عبدالبرّ، الاستيعاب، 4/ 467/ عنه: محبّ الدّين الطّبري، ذخائر العقبى،/ 167؛ الدّياربكري، تاريخ الخميس، 2/ 284؛ الأمين، أعيان الشّيعة، 3/ 486؛ آل بحر العلوم، تحفة العالم، 1/ 239؛ الموسويّ الهندي، إفحام الأعداء والخصوم، 1/ 164، 173، 180؛ تراثنا (رقم 30، 31)،/ 389، 391، 393؛ مثله ابن الأثير، أسد الغابة، 5/ 614؛ ابن حجر، الإصابة، 4/ 468؛ الشّبلنجي، نور الأبصار،/ 207؛ كحالة، أعلام النِّساء، 4/ 255

ولدت على عهد رسول اللَّه صلي الله عليه و آله (1).

ابن قدامة، التّبيين،/ 134

وُلِدَت في حدود سنة ستّ من الهجرة، ورأت النّبيّ صلي الله عليه و آله ، ولم تَروِ عنه شيئاً.

الذّهبي، سير أعلام النّبلاء (ط مؤسّسة الرِّسالة)، 3/ 500، (ط دار الفكر)، 5/ 22، (ط مصر)، 3/ 329

وُلِدَت في حياة جدّها صلي الله عليه و آله .

الذّهبي، تاريخ الإسلام، 2/ 254

وُلِدَت في عهد النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم.

ابن حجر، الإصابة، 4/ 468/ عنه: الموسويّ الهندي، إفحام الأعداء والخصوم، 1/ 180، تراثنا (رقم 30، 31)،/ 393

راجع ما يلي (2):

ابن سعد، الحسن عليه السلام،/ 30

مالك، الموطّأ، 2/ 501/ عنه: البيهقي، السّنن الكبرى، 9/ 304؛ البرّيّ، الجوهرة،/ 20

الذّهبيّ، سير أعلام النّبلاء (ط مصر)، 3/ 166 (ط دار الفكر)، 4/ 380


1) - ولدت على عهد رسول اللَّه صلي الله عليه و آله : ساقط من أ و ب.

2) - [راجع ج 10 ص 290].

أحاديثها عليها السلام

ومنها حديث فضيلة أبيها عليه السلام.

ابن الرّازي، جامع الأحاديث (كتاب السلسلات)،/ 250- 251/ عنه: المجلسي، البحار، 65/؛ المقرّم، السّيِّدة سكينة،/ 149- 150 (1)

ومنها حديث حرمة الصّدقة لأهل البيت عليهم السلام. (2)

ومنها حديث غدير خم وحديث المنزلة. (3)

ابن الرّازي، جامع الأحاديث،/ 272- 273/ عنه: البحراني، العوالم (المستدرك)، 15- 3/ 120- 121 رقم 66، 11/ 95 رقم 56

ومنها حديث وصيّة أبيها لأخويها.

الخصال (مقدّمة الكتاب)،/ 24 (4)


1) - [راجع ج 10 ص 233- 235].

2) - [راجع ج 10 ص 246- 253].

3) - [راجع ج 10 ص 254- 255].

4) - [راجع ج 10 ص 256].

أمّ كلثوم إحدى الشّهود على أنّ فدك نحلها رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم لابنته فاطمة عليها السلام:

دعواها أ نّه صلي الله عليه و آله نحلها فدك، لم يأت عليها إلّابعليّ وأمّ أيمن، ولم يكمل نصاب البيِّنة على أنّ قبول شهادة زوج لزوجتها خلافاً بين العلماء وعدم حكمه شاهد ويمين، إمّا لعلّة كونه ممّن لا يراه لكثيرين من العلماء، أو أنّها لم تطلب الحلف مع مَنْ شهد لها وزعمهم أنّ الحسن والحسين وأمّ كلثوم شهدوا لها باطل على أنّ شهادة فرع وصغير غير مقبولة.

ابن حجر الهيتمي، الصّواعق المحرقة (ط مكتبة القاهرة)،/ 37

أمّ كلثوم شهدت كلّ ما جرى على أُمِّها عليها السلام (1)

وقد روي أنّ الزّهراء عليها السلام لمّا توفّيت، خرجت أمّ كلثوم، وعليها برقعها تجر ذيلها متجلّلة برداء وهي تقول: «يا أبتاه يا رسول اللَّه! الآن حقّاً فقدناك فقداً لا لقاء بعده أبدا».

روايت شده است كه چون عليا مخدره زهرا، حضرت سيدة النساء دنيا را وداع گفت، حضرت امّ كلثوم برقعى به صورت انداخت و عبايى بر سر كشيد كه دامن آن روى زمين مى كشيد. او با ناله اى جان سوز گفت: «يا ابتاه يا رسول اللَّه! الآن پنهان شدن تو از نظر ما مصيبت و سختى است كه آشكار گرديد. اين، فراقى است كه هرگز لقايى بعد از آن نخواهد بود.»

محلاتى، رياحين الشريعه، 3/ 245- 246

راجع ما يلي:

الخصيبيّ، الهداية الكبرى،/ 177- 178/ مثله المجلسي، البحار، 30/ 347- 348

الطّبري، دلائل الإمامة،/ 46- 47/ عنه: المجلسي، البحار، 43/ 170- 172، البحرانيّ، العوالم (المستدرك)، 11- 2/ 1095

الفتّال، روضة الواعظين،/ 130- 131/ عنه: المجلسي، البحار، 43/ 191- 193، البحراني، العوالم، 11- 2/ 1081- 1083؛ البهبهانيّ، الدّمعة السّاكبة، 1/ 333- 334، 336؛ مثله الطّريحيّ، المنتخب،/ 116- 117، 118- 119

المجلسي، البحار، 43/ 174، 175، 179- 180/ عنه: البحراني، العوالم، 11- 2/ 1070- 1071؛ مثله: الموسوي، رياض المصائب،/ 105- 106؛ المقرّم، وفاة الصِّدِّيقة الزّهراء عليها السلام،/ 108

المجلسي، البحار، 79/ 27 رقم 13/ عنه: البحرانيّ، العوالم (المستدرك)، 11- 2/ 1100

المجلسي، جلاء العيون،/ 269- 270، 271

سپهر، ناسخ التّواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 1/ 42- 43

سپهر، ناسخ التّواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 1/ 66- 67

سپهر، ناسخ التّواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 1/ 192- 193

سپهر، ناسخ التّواريخ حضرت زهرا عليها السلام، 4/ 189- 191

سپهر، ناسخ التّواريخ حضرت زهرا عليها السلام، 4/ 187- 188


1) - فكيف كان در اين اوراق آنچه به نام امّ كلثوم است، تحت اين عنوان ذكر مى شود.

الأمين، أعيان الشّيعة، 3/ 307، 485

البحرانيّ، العوالم (المستدرك من المجالس السّنيّة)، 11- 2/ 1104، 1110- 1111 رقم 10، 40

المقرّم، وفاة الصِّدِّيقة الزّهراء عليها السلام،/ 103- 105

الجزائريّ، الخصائص الزّينبيّة،/ 156 (1)


1) - [راجع ج 10 ص 316- 336].

زواجها عليها السلام

تزوّجها عمر بن الخطّاب وهي جارية لم تبلغ، فلم تزل عنده إلى أن قتل، وولدت له زيد بن عمر ورقيّة بنت عمر، ثمّ خلف على أمّ كلثوم بعد عمر عون بن جعفر بن أبي طالب بن عبدالمطّلب، فتُوفِّيَ عنها، ثمّ خلف عليها أخوه محمّد بن جعفر بن أبي طالب بن عبدالمطّلب فتُوفِّي عنها، فخلف عليها أخوه عبداللَّه بن جعفر بن أبي طالب بعد أختها زينب بنت عليّ بن أبي طالب. فقالت أمّ كلثوم: إنِّي لأستحيي من أسماء بنت عميس أنّ ابنيها ماتا عندي، وأنِّي لأتخوّف على هذا الثّالث، فهلكت عنده ولم تلد لأحد منهم شيئاً (1). (2)أخبرنا أنس بن عياض اللّيثيّ، (3)عن جعفر بن محمّد، عن أبيه: أنّ عمر بن الخطّاب خطب إلى عليّ بن أبي طالب ابنته أمّ كلثوم، فقال عليّ: إنّما حبست بناتي على بني جعفر، فقال عمر: أنكحنيها يا عليّ فواللَّه ما على ظهر الأرض رجل يرصد من حسن صحابتها ما أرصد، فقال عليّ: قد فعلت، فجاء عمر إلى مجلس المهاجرين (4)بين القبر والمنبر وكانوا يجلسون ثَمَّ: عليّ وعثمان والزّبير وطلحة وعبدالرّحمان بن عوف، فإذا كان الشّي ء يأتي عمر من الآفاق جاءهم فأخبرهم ذلك، واستشارهم فيه، فجاء عمر، فقال:

رفّئوني، فرفّئوه وقالوا: بمن يا أمير المؤمنين؟ قال: بابنة عليّ بن أبي طالب، ثمّ أنشأ يخبرهم، فقال (5): إنّ النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم قال: «كلّ نسب وسبب منقطع يوم القيامة إلّانسبي وسببي» وكنت قد صحبته فأحببت أن يكون هذا أيضاً (6).

أخبرنا وكيع بن الجرّاح، عن هشام بن سعد، عن عطاء الخراسانيّ: إنّ عمر أمهر أمّ


1) - [إلى هنا لم يرد في تاريخ دمشق].

2) [حكاه عنه في كنز العمّال ومنتخبه وزاد فيه: ورواه (عدهق) عن أسلم (ش)، ورواه (كر) عن أنس وجابر].

3) [حكاه في الوافي وزاد في كنز العمّال ومنتخبه: ورواه ابن راهويه مختصراً ورواه صلي الله عليه و آله بتمامه].

4) [الأعيان: فقال: رفئوني، فرفئوه وقالوا: ممّن يا أمير المؤمنين؟ قال: بابنة عليّ بن أبي طالب].

5) [الأعيان: فقال: رفئوني، فرفئوه وقالوا: ممّن يا أمير المؤمنين؟ قال: بابنة عليّ بن أبي طالب].

6) [حكاه في الوافي وزاد في كنز العمّال ومنتخبه: ورواه ابن راهويه مختصراً ورواه صلي الله عليه و آله بتمامه].

كلثوم بنت عليّ أربعين ألفاً (1).

قال محمّد بن عمر وغيره: لمّا خطب عمر بن الخطّاب إلى عليّ ابنته أمّ كلثوم، قال:

يا أمير المؤمنين! إنّها صبيّة، فقال: إنّك واللَّه ما بك ذلك، ولكن قد علمنا (2)ما بك، (3)فأمر عليّ بها فصنّعت، ثمّ (4)أمر ببرد (5)فطواه، وقال: انطلقي بهذا إلى أمير المؤمنين فقولي:

أرسلني أبي يقرؤك السّلام ويقول (6): إن رضيت البُرد فأمسكه وإن سخطته فردّه. (7)فلمّا أتت عمر قال: بارك اللَّه فيك وفي أبيك، قد رضينا. قال: فرجعت إلى أبيها، فقالت: ما نشر البرد ولا نظر إلّاإليَّ (8)، فزوّجها إيّاه، فولدت له (9)غلاماً يقال له (10)زيد (11). (12)أخبرنا وكيع بن الجرّاح عن إسماعيل بن أبي خالد، عن عامر قال: مات زيد بن عمر وأمّ كلثوم بنت عليّ (13)فصلّى عليهما ابن عمر، فجعل زيداً ممّا يليه وأمّ كلثوم ممّا يلي القبلة وكبّر عليهما أربعا (14)(15).

أخبرنا عبيداللَّه بن موسى، قال: أخبرنا إسرائيل، عن أبي حصين، عن عامر، عن ابن عمر: إنّه صلّى على أمّ كلثوم بنت عليّ وابنها زيد وجعله ممّا يليه وكبّر عليهما أربعا. (16)أخبرنا وكيع بن الجرّاح، عن زيد بن حبيب، عن الشّعبيّ بمثله، وزاد فيه: وخلفه الحسن والحسين ابنا (17)عليّ ومحمّد بن الحنفيّة وعبداللَّه بن عبّاس وعبداللَّه بن جعفر (18).


1) [حكاه عنه في كنز العمّال ومنتخبه وزاد فيه: ورواه (عدهق) عن أسلم (ش)، ورواه (كر) عن أنس وجابر].

2) - [تاريخ دمشق: علمت].

3) [الأعيان: ثمّ ذكر أ نّه].

4) [الأعيان: ثمّ ذكر أ نّه].

5) [الأعيان: فطوى وأرسله معها وأرسل إليه].

6) [الأعيان: فطوى وأرسله معها وأرسل إليه].

7) [الأعيان: فقال: قد رضينا].

8) [الأعيان: فقال: قد رضينا].

9) [لم يرد في الأعيان].

10) [لم يرد في الأعيان].

11) [الأعيان: وإنّ زيد وأمّ كلثوم ماتا].

12) [لم يرد في تاريخ دمشق والإفحام].

13) [الأعيان: وإنّ زيد وأمّ كلثوم ماتا].

14) [لم يرد في تاريخ دمشق والإفحام].

15) [الأعيان: وفي رواية].

16) [تاريخ دمشق: ونا يعقوب، نا عبداللَّه، نا رزين بيّاع الرُّمّان، عن الشّعبيّ، قال: صلّى ابن عمر على زيد بن عمر وأمّه أمّ كلثوم بنت عليّ وثمّ حسين بن].

17) [تاريخ دمشق: ونا يعقوب، نا عبداللَّه، نا رزين بيّاع الرُّمّان، عن الشّعبيّ، قال: صلّى ابن عمر على زيد بن عمر وأمّه أمّ كلثوم بنت عليّ وثمّ حسين بن].

18) - [إلى هنا حكاه عنه في إفحام الأعداء والخصوم].

أخبرنا عبيداللَّه بن موسى، أخبرنا إسرائيل، عن جابر، عن عامر، عن عبداللَّه بن عمر: أ نّه كبّر على زيد بن عمر بن الخطّاب أربعاً وخلفه الحسن والحسين، ولو علم أ نّه خير أن يزيده زاده.

أخبرنا عبيداللَّه بن موسى، أخبرنا إسرائيل، عن السُّدّي، عن عبداللَّه البهيّ، قال:

شهدت ابن عمر صلّى على أمّ كلثوم وزيد بن عمر بن الخطّاب فجعل زيداً فيما يلي الإمام وشهد ذلك حسن وحسين.

أخبرنا وكيع بن الجرّاح، عن حمّاد بن سلمة، عن عمّار بن أبي عمّار مولى بني هاشم قال: شهدتهم يومئذ (1)وصلّى عليهما سعيد بن العاص وكان أمير النّاس يومئذ (2)وخلفه ثمانون من أصحاب محمّد صلى الله عليه و آله و سلم.

أخبرنا جعفر بن عون بن جريج، عن نافع، قال: وُضِعَت جنازة أمّ كلثوم بنت عليّ ابن أبي طالب امرأة عمر بن الخطّاب وابن لها يقال له زيد، والإمام يومئذ سعيد بن العاص. (3)أخبرنا عبداللَّه بن نمير، حدّثنا إسماعيل بن أبي خالد، عن عامر، قال: صلّى ابن عمر على أخيه زيد وأمّ كلثوم بنت عليّ وكان سريرهما سواء وكان الرّجل ممّا يلي الإمام (4).

ابن سعد، الطّبقات، 8/ 339- 341/ عنه: ابن عساكر، تاريخ دمشق، 21/ 344، 345، 347، 348، 349؛ الصّفدي، الوافي بالوفيّات، 15/ 37؛ المتّقي الهندي، كنز العمّال، 13/ 624- 625، منتخبه (هامش مسند بن حنبل)، 5/ 282- 283؛ الأمين، أعيان الشّيعة، 3/ 485- 486؛ الموسويّ الهندي، إفحام الأعداء والخصوم،/ 131- 132، 146؛ تراثنا (رقم 30، 31)،/ 379- 382

قال: أخبرنا عليّ بن محمّد، عن يزيد بن عياض بن جعدبة، عن عبداللَّه بن أبي بكر ابن حزم، قال: خطب سعيد بن العاص أمّ كلثوم بنت عليّ بعد عمر! وبعث إليها بمائة


1) [الأعيان: وفي رواية].

2) - [إلى هنا حكاه عنه في الأعيان].

3) [لم يرد في تاريخ دمشق].

4) [لم يرد في تاريخ دمشق].

ألف، فدخل عليها (1)الحسين فشاورته (2)، فقال: لاتزوِّجيه، (3)فأرسلت إلى الحسن (4)، فقال: أنا ازوِّجه، فاتّعَدوا لذلك، (5)وحضر الحسن، وأتاهم سعيد ومن معه (6)، فقال سعيد: أين أبو عبداللَّه؟ قال الحسن: (7)أكفيك دونه (8)، قال: فلعلّ أبا [43/ ب] عبداللَّه كره هذا (9)يا أبا محمّد؟ قال: قد كان، وأكفيك. قال: إذاً (10)لا أدخل في شي ء يكرهه، ورجع (11)ولم يعرض في المال (12)ولم يأخذ منه شيئاً.

ابن سعد، الحسين عليه السلام،/ 41 رقم 248/ مثله الذّهبي، سير أعلام النّبلاء (13)(ط دار الفكر)، 4/ 518- 519

وكان لعمر من الولد [...]، وزيد (14)الأكبر لا بقيّة له، ورقيّة وأمّهما أمّ كلثوم بنت عليّ ابن أبي طالب بن عبدالمطّلب بن هاشم وأمّها فاطمة بنت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم (15).

وزيد الأصغر وعبيداللَّه قُتِل يوم صفِّين مع معاوية وأمّهما أمّ كلثوم بنت جرول بن مالك بن المسيّب بن ربيعة بن أصرم بن ضَييس بن حرام بن حبشيّة بن سلول بن كعب ابن عمرو بن خزاعة، وكان الإسلام فرّق بين عمر وبين أمّ كلثوم بنت جرول.

ابن سعد، الطّبقات، 3- 1/ 190/ عنه: ابن عساكر، تاريخ دمشق، 21/ 343


1) - [أضاف في السّير: أخوها].

2) - [لم يرد في السّير].

3) [لم يرد في السّير].

4) [لم يرد في السّير].

5) [السّير: فحضروا].

6) [السّير: فحضروا].

7) [السّير: سأكفيك].

8) [السّير: سأكفيك].

9) [السّير: قال: نعم، قال:].

10) [السّير: قال: نعم، قال:].

11) [لم يرد في السّير].

12) [لم يرد في السّير].

13) - [جاءني هامشه حكاه عن مختصر ابن منظور، 9/ 313].

14) - [في تاريخ دمشق مكانه: أخبرنا أبوبكر محمّد بن عبدالباقي: أنا الحسن بن عليّ، أنا أبوعمر بن حيّويّه، أنا أحمد بن معروف، نا الحسين بن محمّد بن الفهم، أنا محمّد بن سعد، قال: في تسمية ولد عمر بن الخطّاب، قال: زيد ...].

15) - [إلى هنا حكاه في تاريخ دمشق وزاد فيه: في نسخة ما شافهني به أبو عبداللَّه الأديب، أنا أبو القاسم ابن مَندة، أنا أبو عليّ إجازة ح].

حدّثنا محمّد بن يونس فثنا (1)معلّى (2)بن أسد، ثنا وهيب (3)بن خالد (4)، عن جعفر ابن محمّد، عن أبيه: أنّ (5)عمر بن الخطّاب خطب إلى عليّ أمّ كلثوم، فقال: (6)أنكحنيها، فقال عليّ (7): إنِّي أرصدها (8)لابن أخي (9)جعفر، فقال عمر: أنكحنيها فوَ اللَّه ما من النّاس أحد يرصد من أمرها ما أرصد فأنكحه عليّ، فأتى عمر المهاجرين (10)، فقال: ألا تهنِّئوني؟

فقالوا: بمن (11)يا أمير المؤمنين؟ فقال: بأمّ كلثوم (12)بنت عليّ (13)(14)وابنة فاطمة (15)بنت رسول اللَّه (16)إنِّي سمعتُ رسول اللَّه صلي الله عليه و آله يقول: كلّ نسب وسبب ينقطع يوم القيامة إلّاما كان من سببي ونسبي (17)فأحببت أن يكون بيني وبين رسول اللَّه صلي الله عليه و آله سبب ونسب (18).

ابن حنبل، فضائل الصّحابة، 2/ 625 رقم 1069/ عنه: الحاكم النّيسابوري، المستدرك، 3/ 142؛ تراثنا رقم 30- 31،/ 386؛ مثله محبّ الدّين الطّبري، ذخائر العقبى،/ 168؛ الذّهبي، التّلخيص (هامش المستدرك)، 3/ 142؛ الدّياربكري، تاريخ الخميس، 2/ 285


1) - [في المستدرك مكانه: حدّثنا الحسن بن يعقوب وإبراهيم بن عصمة العدلان، قالا: ثنا السّرّي بن خزيمة، ثنا ...].

2) - (ي): واشد.

3) - (ي): وهب.

4) - [إلى هنا لم يرد في ذخائر العقبى وتاريخ الخميس].

5) - [في التّلخيص مكانه: جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدِّه: أنّ ...].

6) [لم يرد في التّلخيص].

7) [لم يرد في التّلخيص].

8) - [التّلخيص: لأرصدها].

9) - [لم يرد في ذخائر العقبى، وزاد في المستدرك والتّلخيص: عبداللَّه بن].

10) - (ي): والأنصار.

11) - (ي) و [ذخائر العقبى وتاريخ الخميس: بِمَ].

12) [لم يرد في التّلخيص].

13) [لم يرد في التّلخيص].

14) [في ذخائر العقبى وتاريخ الخميس: ثمّ ذكر معنى ما تقدّم إلى قوله إلّاسببي ونسبي وزاد:].

15) [لم يرد في التّلخيص].

16) [لم يرد في التّلخيص].

17) [في ذخائر العقبى وتاريخ الخميس: ثمّ ذكر معنى ما تقدّم إلى قوله إلّاسببي ونسبي وزاد:].

18) - [زاد في المستدرك: هذا حديث صحيح الإسناد ولم يخرجاه، وزاد في التّلخيص: صحيح (قلت) منقطع].

(1)

وأخرجه الطّبراني عن شيخه محمّد بن زكريّا الغلابي ثنا بشر، كما ذكره الألباني في الضعيفة (2: 212) ومحمّد بن زكريّا كذّاب.

حدّثنا محمّد، قثنا (2)بشر بن مهران، نا شريك عن شبيب بن غرقدة (3)عن المستظل:

أنّ عمر بن الخطّاب خطب إلى عليّ بن أبي طالب أمّ كلثوم، فاعتلّ عليه (4)بصغرها، فقال (5): إنِّي (6)لم أرد (7)الباه (8)ولكنِّي (9)سمعتُ رسول اللَّه صلي الله عليه و آله يقول: كلّ (10)سبب ونسب منقطع (11)يوم القيامة ما خلا سببي (12)ونسبي (13)، كلّ (14)(15)ولد أبٍ (16)(17)فإنّ (18)عصبتهم لأبيهم ما خلا ولد فاطمة فإنِّي أنا أبوهم وعصبتهم.


1) - إسناده ضعيف جدّاً لأجل الكديمي محمّد بن يونس، وفيه بشر بن مهران، الخصّاف، وهو ضعيف، اقل ابن أبي حاتم في الجرح (1: 1: 379): ترك أبي حديثه وأمرني أن لا أقرأ عليه حديثه، وسمّاه بُشيراً، وذكره ابن حبّان في الثقات وقال: روى عنه البصريّون غرائب. وذكره المحبّ الطّبري في ذخائر العقبى (ص 121، 169) عن عمر، ونسبه لأحمد في المناقب. وأخرج ابن سعد (8: 464) نحواً منه، والشّطر الأخير أي (كلّ ولد أبٍ) أخرجه الخطيب (11: 285) وابن الجوزيّ في العلل (1: 258) من طريق شيبه ابن نعامة، والطّبراني عن فاطمة الكبرى نحوه، قال الهيثميّ: رواه الطّبراني وأبو يعلى وفيه شبيبة بن نعامة ولا يجوز الاحتجاج به. مجمع الزّوائد (9: 173).

2) - [في معرفة الصّحابة وجواهر العقدين مكانهما: حدّثنا أحمد بن جعفر، ثنا محمّد بن يونس، ثنا ...].

3) - [إلى هنا لم يرد في كنز العمّال ومنتخبه].

4) - (ي): عليّ [لم يرد في الطّرائف].

5) - [زاد في الطّرائف: له].

6) [في الطّرائف والعمدة: أكن أريد].

7) [في الطّرائف والعمدة: أكن أريد].

8) - [في الصّواعق المحرقة والإفحام مكانها: بل صحّ عن عمر أ نّه خطب أمّ كلثوم من عليّ فاعتلّ بصغرها وبأ نّه أعدّها لابن أخيه جعفر، فقال له: ما أردتُ الباءة ...].

9) - [في الطّرائف وجواهر العقدين والصّواعق المحرقة: لكن].

10) [الطّرائف: حسب ... حسبي].

11) - [الصّواعق المحرقة: ينقطع].

12) [الطّرائف: حسب ... حسبي].

13) - (أي) وكلّ.

14) [في الطّرائف والعمدة: قوم].

15) [في الصّواعق المحرقة والإفحام: بني أنثى].

16) - [لم يرد في كنز العمّال ومنتخبه].

17) [في الطّرائف والعمدة: قوم].

18) [في الصّواعق المحرقة والإفحام: بني أنثى].

ابن حنبل، فضائل الصّحابة، 2/ 626 رقم 1070/ عنه: ابن البطريق، العمدة،/ 287 رقم 464؛ ابن طاوس، الطّرائف،/ 76 رقم 99؛ المجلسي، البحار، 42/ 97 رقم 29؛ مثله أبو نعيم، معرفة الصّحابة، 1/ 56 رقم 215؛ السّمهودي، جواهر العقدين،/ 272؛ ابن حجر الهيتمي، الصّواعق المحرقة (ط النّجف)،/ 93 (ط مصر)،/ 156؛ المتّقي الهندي، كنز العمّال، 13/ 624، منتخبه (هامش مسند ابن حنبل)، 5/ 283؛ الموسوي الهندي، إفحام الأعداء والخصوم،/ 77- 78

(1)وأمّ كلثوم بنت عليّ، خطبها عمر بن الخطّاب إلى عليّ بن أبي طالب، وقال: «زوِّجني، يا أبا الحسن! فإنِّي سمعتُ رسول اللَّه- صلي الله عليه و آله - يقول: «كلُّ سبب (2)وصِهر منقطع يوم القيامة، إلّا سببي (3)وصِهري». فزوّجه إيّاها؛ فولدت لعمر زيداً ورقيّة؛ (4)ثمّ قتل عنها عمر؛ فتزوّجها محمّد بن جعفر بن أبي طالب؛ فمات عنها؛ فتزوّجها عون بن جعفر بن أبي طالب؛ فمات عنها؛ فتزوّجها عبداللَّه بن جعفر؛ فمات عنها (5).

المصعب الزّبيري، نسب قريش،/ 25/ مثله ابن عساكر، تاريخ دمشق، 21/ 342

وتزوّج أمّ كلثوم، عمر بن الخطّاب رحمه الله. ثمّ خلف عليها عون بن عبداللَّه بن جعفر بن أبي طالب. وقال المدائنيّ: خلف عليها محمّد بن جعفر، ثمّ عون بن عبداللَّه بن جعفر ... [من] أصهار عمر بن الخطّاب رحمه الله: (إبراهيم) بن نعيم النّحّام العدويّ، كانت عنده رقيّة بنت عمر. وأمّها أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب رضى الله عنه.


1) - [أضاف في تاريخ دمشق: أخبرنا أبو الحسين بن الفرا، وأبو غالب، وأبو عبداللَّه، ابنا البنا، قالوا: أناأبو جعفر بن المسلمة، أنا أبو طاهر المخلّص، أنا أحمد بن سليمان، نا الزّبير بن بكّار، قال في تسمية ولد فاطمة بنت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله ، قال:].

2) - [تاريخ دمشق: نسب].

3) - [تاريخ دمشق: نسبي].

4) [تاريخ دمشق: تزوّج رقيّة بنت عمر إبراهيم بن نعيم ابن ...، فماتت عنده ولم يترك ولداً، وقتل زيد بن عمر قتله خالد بن أسلم مولى آل عمر بن الخطّاب خطأ، ولم يترك ولداً ولم يبق لعمر بن الخطّاب ولد من أمّ كلثوم بنت عليّ [4657]].

5) [تاريخ دمشق: تزوّج رقيّة بنت عمر إبراهيم بن نعيم ابن ...، فماتت عنده ولم يترك ولداً، وقتل زيد بن عمر قتله خالد بن أسلم مولى آل عمر بن الخطّاب خطأ، ولم يترك ولداً ولم يبق لعمر بن الخطّاب ولد من أمّ كلثوم بنت عليّ [4657]]. أخبرنا أبو محمّد السّلمي، نا أبو بكر الخطيب ح].

من أصهار عليّ بن أبي طالب رضى الله عنه ... و (عمر) بن الخطّاب، كانت عنده أمّ كلثوم بنت عليّ. ثمّ خلف عليها (عون)، ثمّ (محمّد)، ثمّ (عبداللَّه) بنو جعفر بن أبي طالب رحمه الله.

امرأة شهد أبوها وجدّها وزوجها بدراً: أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب رضى الله عنه. أبوها عليّ، وجدّها رسول اللَّه صلي الله عليه و آله ، وزوجها عمر بن الخطّاب رحمه الله.

وتزوّجت أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب رضى الله عنه (عمر) بن الخطّاب رحمه الله. ثمّ خلف عليها (عون) بن جعفر بن أبي طالب. ثمّ (محمّد) بن جعفر. [ثمّ] (1)(عبداللَّه) بن جعفر.

محمّد بن حبيب، المحبّر،/ 53- 54، 56، 245، 437

حدّثنا عبدان، أخبرنا عبداللَّه، أخبرنا يونس (2)، عن ابن شهاب، قال ثعلبة (3)بن أبي (4)مالك (5): إنّ (6)عمر بن الخطّاب رضى الله عنه قسم مروطاً بين نساء (7)من نساء (8)المدينة، فبقي (9)مرط جيِّد (10)، فقال له (11)بعض من عنده: يا أمير المؤمنين! اعطِ هذا ابنة رسول اللَّه صلي الله عليه و آله الّتي عندك، يريدون (12)أمّ كلثوم بنت عليّ، فقال عمر: أمّ سليط أحقّ، (13)(14)وأُمّ سليط من


1) - في الأصل «بن» بدل «ثمّ» وهو سهو.

2) - [في الصّحيح ج 5 مكانه: حدّثنا يحيى بن بكير، حدّثنا اللّيث، عن يونس ... وفي حلية الأولياء: حدّثنا أبوبكر بن خلّاد، ثنا أحمد بن إبراهيم بن ملحان، ثنا ابن بكير، حدّثني اللّيث بن سعد، حدّثني يونس بن يزيد ...].

3) - [في كنز العمّال ومنتخبه مكانها: المتفرِّقات أمّ سليط عن ثعلبة ...، وفي الجمع مكانه: الحادي والعشرون: عن ثعلبة ...].

4) - [لم يرد في كنز العمّال].

5) - [أضاف في الجمع: القرطبيّ].

6) - [إلى هنا لم يرد في الشّرح].

7) [لم يرد في الشّرح وفي منتخبه: أهل].

8) [لم يرد في الشّرح وفي منتخبه: أهل].

9) - [أضاف في الجمع وحليّة الأولياء وكنز العمّال ومنتخبه: منها].

10) - [أضاف في الشّرح: له].

11) - [لم يرد في الشرح].

12) - [الشّرح: يعنون].

13) [في الجمع والشّرح: به، فإنّها].

14) - [أضاف في حلية الأولياء وكنز العمّال ومنتخبه: به].

نساء الأنصار (1)ممّن بايع رسول اللَّه صلي الله عليه و آله ، (2)قال عمر: فإنّها (3)كانت تزفر لنا القِرَبَ يوم أُحد. (4)قال أبو عبداللَّه: تزفر تخيط (5).

البخاري، الصّحيح، 4/ 40- 41، 5/ 127- 128/ مثله: الحميدي، الجمع بين الصّحيحين، 1/ 135؛ أبو نعيم، حلية الأولياء، 2/ 93- 94، ابن أبي الحديد، شرح نهج البلاغة، 12/ 76- 77؛ المتّقي الهندي، كنز العمّال، 13/ 622- 623 رقم 37584؛ منتخبه (هامش مسند أحمد بن حنبل)، 5/ 282

وكان لعمر من الولد عبداللَّه، وعبدالرّحمان، وحفصة. وأمّهم زينب بنت مظعون بن حبيب بن وهب بن حذافة بن جمح.

وزيد الأكبر- لا بقيّة له- ورقيّة وأمّهما أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب بن عبدالمطّلب بن هاشم، وأمّها فاطمة بنت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله .

ابن شبة، تاريخ المدينة المنوّرة،/ 654

حدّثنا يزيد بن خالد بن موهب الرّملي، ثنا ابن وهب، عن ابن جريج، عن يحيى بن صبيح، حدّثني عمّار مولى الحارث بن نوفل، أ نّه شهد جنازة أمّ كلثوم وابنها، فجعل الغلام ممّا يلي الإمام، فأنكرتُ ذلك، وفي القوم ابن عبّاس وأبو سعيد الخدريّ وأبو قتادة وأبو هريرة، فقالوا: هذه السّنّة.

أبو داود السّجستاني، السّنن، 3/ 208 رقم 3193 (باب إذا حضر جنائز رجال ونساء من يقدّم)

[في ذكر ولد عمر ابن الخطّاب] وفاطمة وزيداً وأُمّهما أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب من فاطمة بنت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم، ويقال: إنّ اسم بنت أمّ كلثوم من عمر رقيّة، وإنّ عمر زوّجها إبراهيم بن نعيم النّحّام (6)فماتت عنده ولم تترك ولداً، انتهى.

ابن قتيبة، المعارف (ط دار الكتب- مصر)، 1/ 185


1) [في الجمع والشّرح: به، فإنّها].

2) [لم يرد في الجمع وحلية الأولياء].

3) [لم يرد في الجمع وحلية الأولياء].

4) [لم يرد في الصّحيح ج 5 والجمع وحلية الأولياء والشّرح وكنز العمّال ومنتخبه (خ، حل وأبو عبيد في الأموال)].

5) [لم يرد في الصّحيح ج 5 والجمع وحلية الأولياء والشّرح وكنز العمّال ومنتخبه (خ، حل وأبو عبيد في الأموال)].

6) - [هكذا ذكرناه محمد بن حبيب في المحبّر،/ 54].

وسالف رسول اللَّه صلي الله عليه و آله من قِبل حفصة:

عبدالرّحمان بن زيد بن الخطّاب: كانت تحته فاطمة بنت عمر، وأمّها أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب، وجدّتها فاطمة بنت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله ، وأخوها لأبيها وأمّها زيد بن عمر بن الخطّاب، فولدت لعبدالرّحمان: عبداللَّه وابنةً.

وإبراهيم بن نعيم النّحام بن عبداللَّه بن أسيد بن عبد بن عوف بن عبيد بن عويج بن عدي بن كعب، كانت عنده رقيّة بنت عمر، أخت حفصة لأبيها، وأمّها: أمّ كلثوم بنت عليّ.

البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 61، أنساب الأشراف (ط مصر)، 1/ 428

تزوّجها عمر بن الخطّاب [...]

حدّثني عبّاس بن هشام الكلبيّ، عن أبيه، عن جدّه، قال: خطب عمر بن الخطّاب [من عليّ] أمّ كلثوم- رضي اللَّه تعالى عنهم- فقال: إنّها صغيرة. فقال: يا أبا حسن! إنّما حرصي عليها لأنِّي سمعت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله يقول: ما سبب ولا صهر إلّاوهو منقطع يوم القيامة إلّاسببي وصهري.

فقال عليّ: أنا مرسلها إليك لتراها. فلمّا جاءته قال لها: قولي لأبيك: إنِّي قد رضيت الحلّة. فأدّت الرِّسالة، فزوّجه عليّ إيّاها وأصدقها عمر أربعين ألفاً.

وقال هشام بن الكلبيّ: وقد ذكر قوم: إنّه أصدقها مأة ألف درهم.

حدّثنا الحسين بن عليّ بن الأسود، حدّثنا عبيداللَّه بن موسى، عن إسرائيل، عن عثمان بن محمّد بن عليّ، قال: خرج عمر إلى النّاس فقال: رَفِّئُوني بابنة رسول اللَّه، فإنِّي سمعت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله يقول: كلّ سبب ونسب منقطع يوم القيامة إلّاسببي ونسبي.

حدّثني محمّد بن سعد، حدّثنا مالك بن إسماعيل النّهديّ، حدّثنا سيف بن هارون، عن فضل بن كثير، عن عكرمة، عن ابن عبّاس، قال: لمّا ابتنى عمر بأمّ كلثوم؛ دخل على مشيخة المهاجرين وكانت تحفته إيّاهم أن صَفّر لحاهم بملاب (1).


1) - في هامش الأصل: الملاب: ضرب من الطّيب كالخلوق.

وقال ابن الكلبيّ: ولدت أمّ كلثوم بنت عليّ لعمر: زيد بن عمر، ورقيّة بنت عمر، فمات زيد وأمّه في يوم واحد، وكان موته من شجّة أصابته. وخلف على أمّ كلثوم بعد عمر؛ عون بن جعفر بن أبي طالب، ثمّ محمّد بن جعفر، ثمّ عبداللَّه بن جعفر.

البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 411- 412؛ أنساب الأشراف، 2/ 189- 190

المدائنيّ، عن جويرية بن أسماء: أنّ بُسْر بن أبي أرطاة نال من عليّ عند معاوية، وزيد بن عمر بن الخطّاب حاضر، فعلاه بعصاً فشجّه، فقال معاوية: عمدتَ إلى شيخ قريش وسيِّد أهل الشّام فضربته، ثمّ أقبل على بُسْر فقال: شتمتَ عليّاً وهو جدّه، وهو أيضاً ابن الفاروق، أفكنتَ ترى أ نّه يصبر لك؟ قال: وأمّ زيد بن عمر أمّ كلثوم بنت عليّ ابن أبي طالب؛ ثمّ إنّ معاوية أرضاهما جميعاً وأصلح بينهما.

البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 5/ 37

حدّثنا محمّد بن سعد، عن الواقديّ، حدّثني شعيب بن طلحة بن عبداللَّه بن عبدالرّحمان بن أبي بكر، عن أبيه، قال: ورث أبا بكر أبوه أبو قحافة السّدس، وورثه معه ولده: عبدالرّحمان، ومحمّد، وعائشة، وأسماء، وأمّ كلثوم وامرأتاه أسماء بنت عميس، وحبيبة بنت خارجة بن زيد بن أبي زهير من بني الحارث بن الخزرج.

البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 10/ 96- 97

وأراد عمر بن الخطّاب رضى الله عنه تزوُّج أمّ كلثوم بنت أبي بكر، وكان خطبها إلى عائشة فأنعمت له وكرهته أمّ كلثوم، فاستحيت عائشة من عمر، فبعثت إلى عمرو بن العاص فأخبرته الخبر، فقال: أنا أحتال في هذا الأمر، فأتى عمر، فقال: بلغني أ نّك ذكرت أمّ كلثوم ولست أرى لك أن تزوّجها لأنّها مرفّهة عند عائشة، فإن حملتها على معيشتك وخلقك خفت ألّا تصبر فتكون القطيعة بينك وبين آل أبي بكر، وإن تابعتها على خلقها أضرّت بدينك. فقال عمر: لقد قلتُ قولًا فما الحيلة؟ قال: أنا أكفيك. قال: فافعل. فأتى عائشة فأخبرها الخبر ثمّ انصرف إلى عمر، فقال له عمر: نشدتك اللَّه هل كنت لقيت

عائشة؟ قال: اللَّهمّ نعم. فتزوّجها طلحة بن عبيداللَّه، فقتل عنها فتزوّجها عبدالرّحمان ابن عمر بن أبي ربيعة المخزوميّ فولدت له.

البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 10/ 111- 112

وأمّا زيد بن عمر فقتل في حرب زجاجة وسنذكرها إن شاء اللَّه.

البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 10/ 460

ولدت لعمر بن الخطّاب ولم يبق لعمر ولد من أمّ كلثوم بنت عليّ.

ابن أبي الدّنيا، مقتل أمير المؤمنين عليه السلام،/ 116

وفي هذه السّنة [سبع عشرة] خطبَ عمر إلى عليّ بن أبي طالب عليه السلام أمّ كلثوم بنت عليّ، وأمّها فاطمة بنت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله ، فقال عليّ عليه السلام: إنّها صغيرة، فقال: إنِّي لم أرِد حيث ذهبت، لكنِّي سمعتُ رسول اللَّه يقول: كلّ سبب ونسب ينقطع يوم القيامة إلّاسببي ونسبي وصهري، فأردتُ أن يكون لي سبب وصهر برسول اللَّه، فتزوّجها وأمهرها عشرة آلاف دينار.

اليعقوبي، التّاريخ، 2/ 138

أخبرنا محمّد بن رافع، قال: أنبأنا عبد الرّزّاق، قال: أنبأنا ابن جريج، قال: سمعتُ نافعاً يزعم أنّ ابن عمر صلّى على تسع جنائز جميعاً، فجعل الرِّجال يلون الإمام، والنِّساء يلينَ القبلة، فصفّهنَّ صفّاً واحداً، ووضعت جنازة أمّ كلثوم بنت عليٍّ امرأة عمر بن الخطّاب وابن لها يقال له زيد، وضعا جميعاً، والإمام يومئذ سعيد بن العاص، وفي النّاس ابن عمر وأبو هريرة وأبو سعيد وأبو قتادة، فوضع الغلام ممّا يلي الإمام، فقال رجل فأنكرت ذلك فنظرت إلى ابن عبّاس وأبي هريرة وأبي سعيد وأبي قتادة، فقلت: ما هذا؟ قالوا: هي السّنّة.

النِّسائي، السّنن، 4/ 71- 72

قال: وفيها [سنة سبع عشرة] تزوّج عمر بن الخطّاب أمّ كلثوم ابنة عليّ بن أبي طالب وهي ابنة فاطمة بنت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله ودخل بها في ذي القعدة.

الطّبري، التّاريخ، 4/ 69

[سنة 28] كتب إلى السّريّ: عن شعيب، عن سيف، عن الرّبيع بن النّعمان النّصريّ وأبي المجالد جراد بن عمرو، عن رجاء بن حيوة وأبي حارثة وأبي عثمان، عن رجاء وعبادة وخالد: قالوا: ألحّ معاوية في زمانه على عمر بن الخطّاب في غزو البحر [وامتنع عمر عن ذلك ...] (1)قال: وبعثت أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب إلى مَلِكة الرّوم بطيب ومشارب وأحفاش من أحفاشِ النِّساء، ودسّته إلى البريد، فأبلغه لها، وأخذ منه. وجاءت امرأة هرقل، وجمعت نساءها، وقالت: هذه هديّة امرأة ملك العرب، وبنت نبيّهم، وكاتبتها وكافأتها، وأهدت لها؛ وفيما أهدت لها عِقْد فاخر. فلمّا انتهى به البريد إليه، أمره بإمساكه، ودعا: الصّلاة جامعة، فاجتمعوا، فصلّى بهم ركعتين، وقال: إنّه لا خيرَ في أمر أبرِم عن غير شورى من أموري؛ قولوا في هديّة أهدتها أمّ كلثوم لإمرأة ملك الرّوم؛ فأهدت لها امرأة ملك الرّوم، فقال قائلون: هو لها بالّذي لها، وليست امرأة الملك بذمّة فتصانِع به، ولا تحت يدك فتتّقيك.

وقال آخرون: قد كنّا نُهدي الثِّياب لنستثيب، ونبعث بها لتُباع، ولنصيب ثمناً. فقال:

ولكنّ الرسول رسول المسلمين، والبريد بريدهم، والمسلمون عظّموها في صدرها. فأمر بردِّها إلى بيت المال، وردّ عليها بقدر نَفَقتها.

الطّبري، التّاريخ، 4/ 258، 260/ عنه: كحالة، أعلام النِّساء، 4/ 257

ثمّ دخلت سنة ثمان وعشرين، ذكر فتح قبرس: قيل: في سنة ثمان وعشرين كان فتح قبرس على يد معاوية، وقيل: سنة تسع وعشرين، وقيل: سنة ثلاث وثلاثين، وقيل: إنّما غزيت سنة ثلاث وثلاثين، لأنّ أهلها غدروا على ما نذكره، فغزاها المسلمون، ولمّا غزاها معاوية هذه السّنة غزا معه جماعة من الصّحابة فيهم أبو ذر، وعبادة بن الصّامت ومعه زوجته أم حرام، [والمقداد]، وأبو الدّرداء، وشدّاد بن أوس. وكان معاوية قد لجّ على عمر في غزو البحر وقرب الرّوم من حمص، وقال: إنّ قرية من قرى حمص، ليسمع أهلها نباح كلابهم وصياح دجاجهم [حتّى كاد ذلك يأخذ بقلب عمر] فكتبَ إلى عمرو


1) - [من هنا حكاه عنه في أعلام النِّساء].

ابن العاص صِف لي البحر وراكبه [فإنّ نفسي تنازعني إليه] فكتب إليه عمرو بن العاص إنِّي رأيتُ خلقاً كبيراً يركبه خلق صغير ليس إلّاالسّماء والماء، إن ركدَ خرق القلوب، وإن تحرّك أزاغ العقول، يزداد فيه اليقين قلّة. والشّكّ كثرة، وهم فيه كدود على عود؛ إن مالَ غرق، وإن نجا برق.

فلمّا قرأه [عمر] كتب إلى معاوية: والّذي بعث محمّداً صلي الله عليه و آله بالحقِّ لا أحمل فيه مسلماً أبداً، وقد بلغني أنّ بحر الشّام يشرف على أطول شي ء من الأرض، فيستأذن اللَّه في كلِّ يومٍ وليلةٍ في أن يغرق الأرض، فكيف أحمل الجنود على هذا الكافر [المستصعب] وباللَّه، لمسلمٌ [واحدٌ] أحبُّ إليَّ ممّا حوت الرّوم، وإيّاك أن تعرض إليَّ [وقد تقدّمت إليك] فقد علمت ما لقيَ العلاء منِّي [ولم أتقدّم إليه بمثل ذلك].

قال: وترك ملك الرّوم الغزو، وكاتبَ عمر، وقاربه، وبعثت أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب زوج عمر بن الخطّاب إلى امرأة ملك الرّوم بطيبٍ وشي ءٍ يصلح للنِّساء مع البريد، فأبلغه إليها، فأهدت امرأة الملك إليها هديّة منها عقد فاخر.

فلمّا رجع البريد، أخذ عمر ما معه ونادى ب «الصّلاة جامعة»، فاجتمعوا، وأعلمهم الخبر، فقال القائلون: هو لها بالّذي كان لها، وليست امرأة الملك بذمّة فتصانعك [به ولا تحت يدك فتتّقيك].

وقال آخرون: قد كنّا نهدي لنستثيب.

فقال عمر: لكن الرّسول رسول المسلمين، والبريد بريدهم، والمسلمون عظّموها في صدرها، فأمر بردِّها إلى بيت المال وأعطاها بقدر نفقتها. (1)

چون عمر نامه عمرو را خواند به معاويه نوشت: به خداوندى كه محمد را به حق فرستاد من هرگز يك فرد مسلمان تا ابد بر دريا حمل نمى كنم. من آگاه شده ام كه درياى شام ساحل درازى را از خشكى و زمين فرا گرفته و احاطه نموده. دريا شبانه روز از خدا اجازه مى خواهد كه سراسر زمين را فرا گيرد و غرق كند و بپوشاند، من چگونه مى توانم لشكريان را بر اين كافر (درياى خدا ناشناس) حمل كنم كه او سرسخت وخيانت پيشه است. به خدا سوگند حيات يك فرد مسلمان نزد من از تمام دارائى روم بهتر و گرامى تر است. هرگز تو اين انديشه را به خود راه مده. تو آگاه هستى كه علاء (حضرمى در لشكر كشى از بحرين به ايران) از من چه ديده (توبيخ). من هم به او دستور نداده بودم كه به دريانوردى اقدام كند.

گفت: (راوى) پادشاه روم از جنگ خوددارى و پرهيز كرده، با عمر آغاز مكاتبه و تمايل و نزديكى نمود. ام كلثوم دختر على ابن ابى طالب همسر عمر بن الخطّاب، براى ملكه روم كه زوجه پادشاه باشد عطر و اسباب آرايش زنانه با پيك (پست) به عنوان هديه فرستاد و همسر پادشاه در قبال آن تحفه هداياى ممتازه فرستاد كه يكى از آن ها گردن بند گرانبها و فاخر بود.

و چون پيك برگشت، عمر هرچه همراه آورده بود ربود (هدايا را گرفت) سپس منادى مردم را براى نماز عمومى دعوت كرد (اجماع مردم به عنوان نماز) به آنها اطلاع داد كه چنين تحف و هدايائى فرستاده شد، «چه بايد كرد؟» بعضى گفتند: آن هدايا حق اوست (حق ام كلثوم دختر على) زيرا همسر پادشاه در ذمه اسلام نيست، و از ارسال تحف نخواسته عواطف تو را جلب كند كه رعايت حال او كه زير دست است بكنى كه او زير دست و در ذمّه اسلام نمى باشد و از تو بيمى ندارد.

جماعت ديگرى گفتند: ما هديه مى فرستاديم كه در قبال آن سودى ببريم.

عمر گفت: چنين است، ولى بايد دانست اين پيك رسول مسلمين، و بريد (پست) بريد اسلامى است مسلمين هم كه آن گردن بند را بر سينه او (ام كلثوم) ديدند آن را عظيم (ثروت عظيم و بهت آور) دانستند. پس از آن دستور داد که قلاده از او گرفته به خزانه مسلمین بسپارند ان گاه اندکی برای نفقه به او داد.

خلیلی، ترجمۀ کامل، 3 / 155 / 157

ابن الأثير، الكامل، 3/ 48


1) - آغاز سنه بيست و هشت، بيان فتح قبرس: گفته شده فتح قبرس در سنه بيست و هشت به دست معاويه انجام گرفت، و نيز گفته شده سنه سى و سه بوده، ولى چنين هم روايت شده كه در سنه سى و سه دوباره آن را قصد كردند، زيرا مردم آن جزيره تمرّد و خيانت كردند، چنان كه خواهد آمد به اين سبب دوباره مسلمين آن را فتح كردند. چون معاويه در سال مذكور (بيست و هشت) آن را قصد نمود، جماعتى از ياران با او بوده كه ابو ذر و عباده بن صامت و همسر او ام حرام و مقداد و ابو الدرداء اصرار مى كرد كه اجازه دهد به دريانوردى و جنگ بحرى بپردازد، زيرا روميان نزديك حمص بوده، به طورى كه اهل حمص صداى سگها و مرغهاى آن ها را مى شنيدند، نزديك بود آن اصرار، عمررا به تصويب دريانوردى وارد كند. (مقصود هجوم بر روم از طرف دريا، كه آن ها را در صحرا و مجاورت حمص ضعيف كند و سرگرم دفاع از پشت سر باشند). عمر هم (در پيرو آن اصرار به عمرو بن عاص نوشت: دريا را براى من به خوبى وصف كن. و چگونگى عبور از آن را براى من شرح بده، زيرا انديشه من در حال تكاپو مى باشد كه آن را تسخير كنيم. (ولى مردّد هستم) عمرو بن عاص به او نوشت: من بسيارى از خلق ديدم كه بدريانوردى سوار شدن بر كشتى پرداخته اند و حال اين كه جز آب و آسمان چيزى نمى بينند. دريا اگر آرام باشد دلها را سوراخ مى كند (از خوف) و اگر متلاطم شود عقل را زايل مى كند (رعب و بيم ايجاد مى كند) دريانوردى موجب كاستن اميد و افزايش بيم مى شود كسانى كه در بحر سفر مى كنند مانند مورچه هستند كه بر چوبى (ميان آب) سوار شده و از هول جان پناه مى برند. اگر آن چون كج شود و برگردد آن ها (مسافرين كه به مور تشبيه شده ان) دچار غرق مى شوند، و اگر نجات يابند برق اميد آن ها را خيره مى كند.

ثمّ أتاه أنّهم يريدون البصرة لمشاهدة النّاس والإصلاح. فتعبّأ للخروج إليهم، وقال:

إن فعلوا هذا فقد انقطع نظامُ المسلمين، وما كان عليهم في المقام فينا مَؤُونة ولا إكْراه.

فاشتدّ على أهل المدينة الأمرُ، فتثاقَلوا، فبعثَ إلى عبداللَّه بن عمر كُميْلًا النّخَعيّ، فجاء به فقال: انهض معي، فقال: أنا مع أهل المدينة، إنّما أنا رجل منهم، وقد دخلوا في هذا الأمر فدخلتُ معهم لا أفارقهم، فإن يخرجوا أخرجْ وإن يقعدوا أقعد.

قال: فأعطني زعيماً بألّا تخرج، قال: ولا أعطيك زعيماً.

قال: لولا ما أعرف من سوء خُلقك صغيراً وكبيراً لأنكرْتني، دعوه فأنا به زعيم.

فرجع عبداللَّه بن عمر إلى المدينة وهم يقولون: لا واللَّه ما ندري كيفَ نصنع، فإنّ هذا الأمر لمشتبَه علينا، ونحنُ مُقيمون حتّى يُضي ء لنا ويسفِر.

فخرجَ من تحت ليلته وأخبر أمّ كلثوم بنت عليّ بالّذي سمعَ من أهْل المدينة، وأ نّه يخرج معتمراً مقيماً على طاعة عليّ ما خلا النّهوض؛ وكان صدوقاً فاستقرَّ عندها؛ وأصبح عليّ (1)فقيل له: حدث البارحةَ حدَثٌ هو أشدّ عليكَ من طلحة والزّبير وأمّ المؤمنين ومعاوية.

قال: وما ذالك؟ قال: خرج ابن عُمر إلى الشّام.

فأتى عليّ السّوق ودعا بالظّهر فحمل الرِّجال وأعدّ لكلِّ طريق طُلّاباً. وماجَ أهل المدينة، وسمعت أمّ كلثوم بالّذي هو فيه، فدَعَت ببَغْلتها فركبتْها في رَحْل، ثمّ أتت عليّاً وهو واقفٌ في السّوق يفرِّق الرِّجالَ في طلبه، فقالت: ما لكَ لا تَزَنَّد من هذا الرّجل؟ إنّ الأمرَ على خلاف ما بُلِّغتَه وحُدِّثته. قالت: أنا ضمِنَة له، فطابت نفسُه وقال: انصرفوا، لا واللَّه ما كذبَتْ ولا كذَب، وإنّه عندي ثِقة، فانصرفوا. (2)

اما قضيه براى مردم مدينهه سخت بود و طفره مى رفتند.

على كميل نخعى را به طلب عبداللَّه بن عمر فرستاد كه وى را بياورد و بدو گفت: «با من بيا.»

گفت: «من با مردم مدينه ام، من يكى از آن ها هستم، بيعت كردند و من نيز به بيعت آن ها بيعت كردم و از آن ها جدا نمى شوم اگر آن ها برون شدند من نيز برون مى شوم و اگر بجا ماندند من نيز بجا مى مانم.»

گفت: «ضامنى بده كه برون نخواهى رفت.»

گفت: «ضامن نمى دهم.»

گفت: «اگر بدخويى تو را در كودكى و بزرگى نمى دانستم، حيرت مى كردم ولش كنيد، من ضامن او هستم.»

آن گاه عبداللَّه بن عمر سوى مدينه بازگشت و شنيد كه كسان مى گفتند: «به خدا نمى دانيم چه كنيم كه در اين كار به شبهه افتاده ايم مى مانيم. تا كار روشن شود و ابهام برخيزد.»

همان شب عبداللَّه برفت و آنچه را از مردم مدينه شنيده بود به ام كلثوم دختر على خبر داد و گفت كه به قصد عمره برون مى شود و مطيع على است بجز در كار قيام .. و راست مى گفت.

آن شب عبداللَّه پيش ام كلثوم بماند، صبحگاهان به على گفتند: «شبان گاه حادثه اى رخ داده بدتر از كار طلحه و زبير و مادر مؤمنان و معاويه.»

گفت: «چيست؟»

گفتند: «ابن عمر سوى شام رفته.»

على به بازار آمد و مركب خواست و مردان را سوار كرد و براى هر راهى جستجو كنان معيّن كرد و مردم مدينه بجنبيدند.

ام كلثوم ماجرا را بشنيد و استر خويش را خواست و بر نشست و پيش على آمد كه در بازار ايستاده بود و مردان به جستجوى ابن عمر مى فرستاد و بدو گفت: «از اين مرد خشمگين مباش، قضيه بر خلاف آن است كه به تو خبر داده اند و گفته اند.»

آن گاه به على گفت: «من ضامن اويم.»

على خوشدل شد و گفت: «دنبار كار خودتان برويد به خدا ام كلثوم دروغ نمى گويد، ابن عمر نيز دروغ نگفته، من به او اعتماد دارم»، پس كسان برفتند.

پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 6/ 2351- 2352

الطّبري، التّاريخ، 4/ 444- 447/ عنه: كحالة، أعلام النِّساء، 4/ 258 (3)

اما قضيه براى مردم مدينهه سخت بود و طفره مى رفتند.

على كميل نخعى را به طلب عبداللَّه بن عمر فرستاد كه وى را بياورد و بدو گفت: «با من بيا.»

گفت: «من با مردم مدينه ام، من يكى از آن ها هستم، بيعت كردند و من نيز به بيعت آن ها بيعت كردم و از آن ها جدا نمى شوم اگر آن ها برون شدند من نيز برون مى شوم و اگر بجا ماندند من نيز بجا مى مانم.»

گفت: «ضامنى بده كه برون نخواهى رفت.»

گفت: «ضامن نمى دهم.»

گفت: «اگر بدخويى تو را در كودكى و بزرگى نمى دانستم، حيرت مى كردم ولش كنيد، من ضامن او هستم.»

آن گاه عبداللَّه بن عمر سوى مدينه بازگشت و شنيد كه كسان مى گفتند: «به خدا نمى دانيم چه كنيم كه در اين كار به شبهه افتاده ايم مى مانيم. تا كار روشن شود و ابهام برخيزد.»

همان شب عبداللَّه برفت و آنچه را از مردم مدينه شنيده بود به ام كلثوم دختر على خبر داد و گفت كه به قصد عمره برون مى شود و مطيع على است بجز در كار قيام .. و راست مى گفت.

آن شب عبداللَّه پيش ام كلثوم بماند، صبحگاهان به على گفتند: «شبان گاه حادثه اى رخ داده بدتر از كار طلحه و زبير و مادر مؤمنان و معاويه.»

گفت: «چيست؟»

گفتند: «ابن عمر سوى شام رفته.»

على به بازار آمد و مركب خواست و مردان را سوار كرد و براى هر راهى جستجو كنان معيّن كرد و مردم مدينه بجنبيدند.

ام كلثوم ماجرا را بشنيد و استر خويش را خواست و بر نشست و پيش على آمد كه در بازار ايستاده بود و مردان به جستجوى ابن عمر مى فرستاد و بدو گفت: «از اين مرد خشمگين مباش، قضيه بر خلاف آن است كه به تو خبر داده اند و گفته اند.»

آن گاه به على گفت: «من ضامن اويم.»

على خوشدل شد و گفت: «دنبار كار خودتان برويد به خدا ام كلثوم دروغ نمى گويد، ابن عمر نيز دروغ نگفته، من به او اعتماد دارم»، پس كسان برفتند.

پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 6/ 2351- 2352


1) - [من هنا حكاه عنه في أعلام النِّساء].

2) - آن گاه خبر آمد كه به ستيزه جويى و دعوى صلح آهنگ بصره دارند و براى مقابله آن ها تجهيز آغاز كرد و گفت: اگر چنين كنند نظام مسلمانان بگسلد اقامتشان ميان ما نه زحمتى داشت، نه ناخوش بود.

3) - آن گاه خبر آمد كه به ستيزه جويى و دعوى صلح آهنگ بصره دارند و براى مقابله آن ها تجهيز آغاز كرد و گفت: اگر چنين كنند نظام مسلمانان بگسلد اقامتشان ميان ما نه زحمتى داشت، نه ناخوش بود.

ذكر ابتداء أمر وقعة الجمل: فبينما هم كذلك على التجهّز لأهل الشّام، أتاهم الخبر عن طلحة والزّبير وعائشة وأهل مكّة بنحوٍ آخر وأنّهم على الخلاف، فاعلم على النّاس ذلك وأنّ عائشة وطلحة والزّبير قد سخطوا إمارته ودعوا النّاس إلى الإصلاح،، وقال لهم: سأصبر ما لم أخف على جماعتكم وأكفّ إن كفّوا، وأقتصر على ما بلغني، ثمّ أتاه

أ نّهم يريدون البصرة، فسرّه ذلك وقال: إنّ الكوفة فيها رجال العرب وبيوتاتهم.

فقال له ابن عباس: إنّ الّذي سرّك من ذلك ليسؤني أنّ الكوفة فسطاط فيه من أعلام العرب ولا يحملهم عدّة القوم ولا يزال فيها مَنْ يسمو إلى أمر لا يناله، فإذا كان كذلك شعب على الّذي قد نال ما يريد حتّى تكسر حدّته.

فقال عليّ: إنّ الأمر ليشبه ما تقول، وتهيّأ للخروج إليهم، فندبَ أهل المدينة للمسير معهم فتثاقلوا، فبعث إلى عبداللَّه بن عمر كميلًا النّخعيّ، فجاء به فدعاهُ إلى الخروج معه، فقال: إنّما أنا من أهل المدينة، وقد دخلوا في هذا الأمر فدخلت معهم فإن يخرجوا أخرج معهم، وإن يقعدوا أقعد.

قال: فاعطني كفيلًا، قال: لا أفعل، فقال له عليّ: لولا ما أعرف من سوء خلقك صغيراً وكبيراً لأنكرتني دعوه فأنا كفيله.

فرجع ابن عمر إلى المدينة وهم يقولون: واللَّه ما ندري كيف نصنع؟ إنّ الأمر لمشتبَه علينا ونحنُ مقيمونَ حتّى يضي ء لنا، فخرج من تحت ليلته وأخبر أمّ كلثوم ابنة عليّ- وهي زوجة عمر- بالّذي سمعَ وأ نّه يخرج معتمراً مقيماً على طاعة عليّ ما خلا النّهوض.

فأصبح عليّ، فقيل له: حدث اللّيلة حدثٌ هو أشدّ من طلحة والزّبير وعائشة ومعاوية.

قال: وما ذاك؟ قالوا: خرج ابن عمر إلى الشّام فأتى السّوق وأعدّ الظّهر والرِّجال، وأخذ لكلِّ طريق طلّاباً، وماجَ النّاس، فسمعت أمّ كلثوم فأتت عليّاً فأخبرتهُ الخبر، فطابت نفسه، وقال: انصرفوا، واللَّه ما كذبت، ولا كذب، واللَّه إنّه عندي ثقة، فانصرفوا. (1)

سپس گفت (على): من تا اندازه كه مى توانم شكيبا و بردبار خواهم بود، و تا آن ها به خصومت مبادرت نكرده اند من خود مبادرت نخواهم كرد، و به همين خبر اكتفا مى كنم، پس از آن خبر رسيد كه آن ها (طلحه و زبير) عازم بصره هستند.

او از آن خبر خرسند شد و گفت: در كوفه بزرگان و سالاران و خانواده هاى عرب قرار دارند (كه آن ها به كوفه نرفتند).

ابن عباس گفت: تو از اين حديث خرسند مى شوى، كه در كوفه رجال و بزرگان عرب سكنى دارند، و من از اين حيث دلتنگ و نگرانم زيرا هر يكى از آن ها براى احراز رياست مى كوشند، و اگر كسى به مقامى رسيد ديگران ضد او مى شورند و او را به جاى خود مى نشانند (بر خلاف بصره كه اگر آن ها به كوفه مى رفتند رستگار نمى شدند). على گفت: كار بايد چنين باشد كه تو حدس مى زنى.

آن گاه آماده لشكر كشى شد. اهل مدينه را براى بسيج دعوت كرد آن ها اهمال كردند.

كميل نخعى را نزد عبداللَّه بن عمر فرستاد كه او را براى يارى على دعوت كند. او را دعوت كرد و او گفت: من يكى از افراد اهل مدينه هستم. آن ها اين كار را قبول كردند (خلافت على را) و من هم تابع آن ها شدم. اگر آن ها بسيج شوند من هم آماده حركت خواهم بود و اگر خوددارى كنند من خوددارى خواهم كرد.

گفت: به من ضامن بده. گفت: هرگز چنين نخواهم كرد.

على گفت: اگر من بر بدخوئى تو در كودكى و در جوانى آگاه نبودم تو از من بدميديدى.

سپس گفت: او را به حال خود بگذاريد من ضامن او هستم.

فرزند عمر به مدينه برگشت. اهل مدينه هم مى گفتند: به خدا ما نمى دانيم چه بايد بكنيم، زيرا دچار اشتباه و نگرانى شده ايم. ما مى مانيم تا وضع روشن شود. فرزند عمر شبانه از مدينه خارج شد و بام كلثوم دختر على كه زن پدرش بود گفت: من به عمره (زيارت كعبه) مى روم. مطيع هستم ولى براى جنگ نخواهم رفت. روز بعد على بر خروج و مسافرت او آگاه شد. باو گفتند: ديشب واقعه سخت تر و بدتر از مخالفت طلحه و زبير و عائشه و معاويه رخ داده است، پرسيد آن چه بود؟ گفتند: ابن عمر سوى شام مسافرت كرد.

على به بازار رفت (ميدان و مركز كار) پيكها و مردها و قاصدها را به هرسو فرستاد (تا پسر عمر را بگيرند) مردم هم به هيجان آمدند، ام كلثوم اضطراب و نگرانى مردم را شنيد، نزد على رفت و باو خبر داد. على خرسند شد، به مردم گفت: برويد، به خدا سوگند من دروغ نگفته و به من دروغ هم گفته نشده. به خدا او نزد من موثّق و مورد اعتماد است. مردم هم متفرّق شدند.

خليلى، ترجمه كامل، 3/ 341- 342

إبن الأثير، الكامل، 3/ 104- 105


1) - بيان آغاز جنگ جمل: آن ها در حال بسيج بودند (اتباع على) كه ناگاه خبر طلحه و زبير وعائشه و اهل مكّه رسيد، كه دگرگونه بود، و آن ها همه آغاز مخالفت و خصومت نموده اند. على هم به مردم خبر قيام و مخالفت آن ها داد، و گفت: عائشه و طلحه و زبير از امارت (خلافت) من خشنود نمى باشند، بلكه از اين كار خشمگين شده اند. آن ها مردم را به اصلاح كار (خلافت) دعوت كرده اند.

زيد الأصغر وعبيداللَّه الّذي قُتِلَ يوم صفِّين مع معاوية، أمّهما أمّ كلثوم بنت جرول ابن مالك بن المسيّب بن ربيعة بن أصرم بن ضَييس بن حَرام بن حبشيّة بن شلول بن كعب بن عمرو بن خزاعة، وكان الإسلام فرّق بينها وبين عمر.

وتزوّج أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب؛ وأمّها فاطمة بنت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله ، وأصدقها- فيما قبل- أربعين ألفاً، فولدت له زيداً ورقيّة.

(1)قال المدائنيّ: وخطب [عمر بن الخطّاب] أمّ كلثوم بنت أبي بكر (2)وهي صغيرة (3)، وأرسل فيها إلى عائشة، فقالت: الأمر إليكِ، فقالت أمّ كلثوم: لا حاجة لي فيه؛ فقالت لها عائشة: (4)ترغبين عن أمير المؤمنين! قالت: نعم؛ إنّه (5)خشن العيش، شديد على النِّساء (6)فأرسلت عائشة إلى عمرو بن العاص فأخبرته، فقال: (7)أكفيكِ؛ فأتى عمر فقال: يا أمير المؤمنين! بلغني خبر أعيذك باللَّه منه، قال: وما هو؟ قال: خطبت أمّ كلثوم بنت أبي بكر! قال: نعم؛ أفرغبت (8)بي عنها، أم رغبت (9)بها عنِّي؟ قال: لا واحدة؛ ولكنّها حَدَثة نشأت تحت كَنَف أمّ المؤمنين في لين ورفق؛ وفيك غلظة، ونحن نهابك، (10)وما نقدر (11)أن نردّك عن خُلُق من أخلاقك؛ فكيف بها إن خالفتك في شي ء، فسطوتَ بها! كنتَ قد خلَفت أبا بكر في ولده بغير ما يحقّ عليك. قال: فكيف بعائشة وقد كلّمتُها (12)؟ قال: أنا لك بها؛ وأدلّك على خير منها، أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب، صلي الله عليه و آله تَعْلَقْ منها بسببٍ من رسول اللَّه (13). الطّبري، التّاريخ، 4/ 199- 200/ عنه: ابن أبي الحديد، شرح نهج البلاغة، 12/ 221- 222

حدّثنا عبداللَّه بن محمّد [...] وأمّا «أمّ كلثوم» فتزوّجها عمر بن الخطّاب، فولدت له «زيد بن عمر»، ثمّ (14)خلف على أمّ كلثوم بعد عمر، عون بن جعفر، فلم تلد له شيئاً حتّى مات، ثمّ خلف على أمّ كلثوم بعد عون بن جعفر، محمّد بن جعفر، فولدت له جارية يقال لها: «نبتة» نعشت من مكّة إلى المدينة على سرير، فلمّا قدمت المدينة توفّيت، ثمّ


1) - [من هنا حكاه في الشّرح].

2) [لم يرد في الشّرح].

3) [لم يرد في الشّرح].

4) - [زاد في الشّرح: ويلك أ].

5) [الشّرح: يغلق بابه ويمنع خيره ويدخل عابساً ويخرج عابساً].

6) [الشّرح: يغلق بابه ويمنع خيره ويدخل عابساً ويخرج عابساً].

7) - [زاد في الشّرح: أنا].

8) - [الشّرح: فترغب].

9) - [الشّرح: فترغب].

10) [الشّرح: ولا نستطيع].

11) [الشّرح: ولا نستطيع].

12) - [زاد في الشّرح: فيها].

13) - [زاد في الشّرح: فصرفه عنها إلى أمّ كلثوم بنت فاطمة].

14) - من هنا إلى آخر الحديث سيرويه الدّولابي برقم 218.

خلف على أمّ كلثوم بعد محمّد بن جعفر، عبداللَّه بن جعفر، فلم تلد له شيئاً حتّى توفّيت عنده (1).

حدّثنا أحمد بن عبد الجبّار [...] فتزوّج أمّ كلثوم بنت عليّ، عمر بن الخطّاب، فولدت زيد بن عمر وامرأة معه، فمات عمر عنها، فتزوّجها بعد عمر، عون بن جعفر، فهلك عنها عون ولم يصب منها ولداً، وتزوّجها محمّد بن جعفر، فمات محمّد، فتزوّجها عبداللَّه بن جعفر، ومات عنها ولم يصب منها ولداً.

حدّثني أحمد بن عبداللَّه [...] وأمّا «أمّ كلثوم» فكانت عند عمر بن الخطّاب، فولدت له: زيد بن عمر، فمات وهو غلام.

الدّولابي، الذّرِّيّة الطّاهرة،/ 91- 92 رقم 80- 82

قال ابن إسحاق: فحدّثني عاصم بن عمر بن قتادة، قال: خطب عمر بن الخطّاب إلى عليّ بن أبي طالب ابنته «أمّ كلثوم» فأقبل عليّ عليه وقال: هي (2)صغيرة، فقال عمر:

لا (3)واللَّه ما ذلك ... (4)ولكن أردت منعي، فإن كانت كما تقول فابعثها إليَّ، فرجع عليّ فدعاها فأعطاها حلّة وقال: انطلقي بهذه إلى أمير المؤمنين فقولي (5): يقول لك أبي كيف ترى هذه الحلّة؟

فأتته بها، فقالت له ذلك، فأخذ عمر بذراعها، فاجتذبتها منه فقالت: أرسل (6).

فأرسلها، وقال: حصان كريم. انطلقي فقولي له: ما أحسنها ... (7)وأجملها وليست- واللَّه- كما قلت.

فزوّجها إيّاه.


1) - في ما يتعلّق بأمّ كلثوم من زواجها بعمر بن الخطّاب وبعده بعون وبعده بمحمّد وبعبداللَّه- أبناء جعفر ابن أبي طالب-، كلامٌ طويل سنذكره عند ذكرها في تعليقاتنا على الأحاديث 207- 219.

2) - [ذخائر العقبى وتاريخ الخميس: إنّها].

3) - [لم يرد في تاريخ الخميس].

4) - [ذخائر العقبى: لك، تاريخ الخميس: بك].

5) - [أضاف في ذخائر العقبى وتاريخ الخميس: له].

6) - [ذخائر العقبى وتاريخ الخميس: أرسلها].

7) - كلمة لا تقرأ.

الدّولابي، الذّرِّيّة الطّاهرة،/ 157- 158 رقم 208/ عنه: تراثنا (رقم 30، 31)،/ 382- 383؛ مثله محبّ الدّين الطّبري، ذخائر العقبى،/ 167- 168؛ الدّياربكري، تاريخ الخميس، 2/ 284

حدّثنا أحمد بن عبدالجبّار، نا يونس بن [بكير]، عن خالد بن صالح، عن (1)واقد بن محمّد بن عبداللَّه بن عمر، عن بعض أهله، قال: خطب عمر بن الخطّاب إلى عليّ بن أبي طالب ابنته أمّ كلثوم- (2)وأمّها: فاطمة بنت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم (3)- فقال له عليّ: إنّ (عليّ فيه أمر) (4)حتّى استأذنهم.

فأتى ولد فاطمة فذكر ذلك لهم، فقالوا: زوِّجه.

فدعا «أمّ كلثوم» وهي يومئذٍ صبيّة، فقال (5): انطلقي إلى أمير المؤمنين فقولي له: إنّ أبي يقرؤك السّلام ويقول لك: (6)إنّا (7)قد قضينا (8)حاجتك الّتي طلبت.

فأخذها عمر فضمّها إليه وقال: إنِّي خطبتها من (9)أبيها فزوّجنيها.

فقيل: يا أمير المؤمنين! ما كنت تريد، إنّها (10)صبية صغيرة؟!

فقال: إنِّي سمعت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم يقول: «كلّ سبب (11)منقطع يوم القيامة إلّاسببي» (12)،


1) - [في ذخائر العقبى وتاريخ الخميس مكانهما: خرّجه ابن السّمان عن ...].

2) [لم يرد في تاريخ الخميس].

3) [لم يرد في تاريخ الخميس].

4) - كذا ظاهر العبارة وهي غير واضحة. [في ذخائر العقبى وتاريخ الخميس: أمراء، جواهر العقدين: أي هذا الشّأن- أمراء].

5) - [أضاف في ذخائر العقبى وتاريخ الخميس: لها].

6) [تاريخ الخميس: قد قضى].

7) - [لم يرد في ذخائر العقبى].

8) [تاريخ الخميس: قد قضى].

9) - [في ذخائر العقبى وجواهر العقدين وتاريخ الخميس: إلى].

10) - [أضاف في ذخائر العقبى وتاريخ الخميس: أ نّها].

11) - [زاد في جواهر العقدين: ونسب].

12) - [زاد في ذخائر العقبى وجواهر العقدين: نسبي].

فأردت أن يكون بيني وبين رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم سبب وصهر (1)

والجدير بالذّكر أنّ هذه الجملة وردت مقترنة مع قول الرّسول صلى الله عليه و آله و سلم: «فاطمة بضعة منِّي ...». كما رواه أحمد بن حنبل في المسند ج 4/ 323 و 332 وقد سبق أنّ البعض حاول دمج قول الرّسول صلى الله عليه و آله و سلم في قصّة مفتعلة ليؤيِّد بها صحّة ما افتعله. انظر تعليقتنا على الحديث رقم 53.

وأمّا توجيه القصّة بأنّ عمر أراد أن يتّصل برسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم بهذا الزّواج، فإنّه غير صحيح، لأنّ ذلك كان حاصلًا من جهة ابنته حفصة، فإنّها كانت من أزواج النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم.

.

الدّولابي، الذّرِّيّة الطّاهرة،/ 159 رقم 209/ عنه: السّمهودي، جواهر العقدين،/ 276؛ تراثنا (رقم 30، 31)،/ 383؛ مثله محبّ الدّين الطّبري، ذخائر العقبى،/ 169؛ الدّياربكري، تاريخ الخميس، 2/ 285

وذكر عبدالرّحمان بن خالد بن نجيح، نا حبيب- كاتب مالك بن أنس- نا عبدالعزيز الدّراورديّ، عن زيد بن أسلم، عن أبيه- مولى (2)عمر بن الخطّاب- قال: خطب عمر إلى عليّ بن أبي طالب أمّ كلثوم، فاستشار عليّ العبّاس وعقيلًا والحسن.

فغضب عقيل وقال لعليّ: ما تزيد الأيّام والشّهور إلّاالعمى في أمرك، واللَّه لئن فعلت (3)ليكوننّ وليكوننّ.

فقال عليّ للعبّاس: واللَّه ما ذاك منه نصيحة، ولكن دِرَّة عمر أحوجته إلى ما ترى (4)، أمَ (5)واللَّه ما ذاك (6)لرغبة فيك يا عقيل، ولكن أخبرني عمر بن الخطّاب أ نّه سمع رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم يقول: «كلّ سبب ونسب ينقطع يوم القيامة إلّاسببي ونسبي».


1) - إنّ قول الرّسول صلى الله عليه و آله و سلم: «كلّ سبب ونسب منقطع يوم القيامة إلّاسببي ونسبي» هو حديث مشهور رواه الحفّاظ والمحدِّثون ومنهم: الخطيب البغداديّ في تاريخ بغداد 6/ 182، والبيهقيّ في سننه ج 7/ 63 و 64، وأبو نعيم في الحلية 7/ 314، والذّهبي في تذكرة الحفّاظ 3/ 117، ومجمع الزّوائد 9/ 173.

2) - [في ذخائر العقبى مكانه: وعن أسلم مولى ...].

3) - إنّ عبارات هذا الحديث غير واضحة، والظّاهر أنّ الصّحيح هنا «لئن لم تفعل».

4) - [إلى هنا حكاه عنه في تراثنا/ 3 (30- 31)،/ 418].

5) - [في ذخائر العقبى وتراثنا: أما].

6) - [زاد في ذخائر العقبى: فيه].

(1)حدّثني عبدالعزيز بن منيب- أبو الدّرداء المروزيّ-، نا خالد بن خداس، ح، وحدّثني (2)إسحاق بن إبراهيم بن محمّد بن سليمان بن بلال بن أبي الدّرداء الأنصاريّ- أبو يعقوب- نا أبو الجماهير- محمّد بن عثمان-، قالا: نا عبداللَّه بن زيد بن أسلم، عن (3)أبيه، عن جدِّه(4)(5)إنّ (6)عمر بن الخطّاب تزوّج أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب على أربعين ألف درهم (7)

ثمّ على فرض أنّ عمر أقدم على ذلك فهل يتصوّر قبول أمير المؤمنين ورضاه بذلك وهو الّذي لم يخالف سنّة رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم في زهده وتقواه ولم يحد عن منهاجه قيد أنملة؟ فإنّ أهل البيت قاطبة التزموا بمهر السّنّة- وهو خمسمائة درهم فقط- في صداق النِّساء حتّى أنّ الإمام الرّضا عليه السلام- (ت 203 ه)- التزم بذلك كما ورد في نور الأبصار ص 147.

.

الدّولابي، الذّرِّيّة الطّاهرة،/ 160 رقم 210- 211/ عنه: تراثنا (رقم 30، 31)،/ 383- 384؛ مثله ابن عساكر، تاريخ دمشق، 8/ 82 رقم 814؛ محبّ الدّين الطّبري، ذخائر العقبى،/ 170؛ الدّياربكري، تاريخ الخميس، 2/ 285

حدّثنا عبداللَّه بن محمّد- أبو أسامة- نا حجّاج بن أبي منيع، نا جدّي، عن (8)الزّهريّ، (9)قال: أمّ كلثوم بنت عليّ من فاطمة، تزوّجها عمر بن الخطّاب، فولدت له زيد بن عمر


1) [ذخائر العقبى: خرجه الدّولابي وعنه].

2) - [في تاريخ دمشق مكانه: إسحاق بن إبراهيم بن محمّد بن سليمان بن بلال بن أبي الدّرداء أبو يعقوب، ويقال: أبو الأصبغ الأنصاريّ: حدّث بمصر عن أبي الجماهر محمّد بن عثمان التّنوخيّ. روى عنه: سعيد بن كثير ابن عُفير، وأبو بشر الدّولابيّ. كتب إليَّ أبو الفضل بن ناصر، أنا محمّد بن أحمد بن محمّد بن أبي الصّقر، أنا أبو البركات أحمد بن عبدالواحد ابن الفضل بن نظيف بن عبداللَّه الفرّاء، أنا الحسن بن رشيق، نا أبو بشر محمّد بن أحمد بن حمّاد الأنصاريّ، حدّثني عبدالعزيز بن مُنيب أبو الدّرداء المروزيّ، نا خالد بن خداش، قال: ونا أبو بشر، حدّثني ...].

3) [تاريخ دمشق: أنس بن جابر].

4) [ذخائر العقبى: خرجه الدّولابي وعنه].

5) [تاريخ دمشق: أنس بن جابر].

6) - [في تاريخ الخميس مكانه: وعن أسلم إنّ ...].

7) - هذا الحديث غريب فإنّ عمر الّذي عارض المغالات في مهور النِّساء بشدّة وتوعّد من يزيد صداقها على أربعين أوقية (كل أوقية/ 12 مثقالًا) أن يرتجع ذلك منها (منهاج السّنّة 3/ 147 وابن الجوزي في الأذكياء ص 217) كيف يسمح لنفسه بهذا البذل السّخيّ؟

8) - [في ذخائر العقبى وتاريخ الخميس مكانهما: خرّجه أبو عمرو الدّولابيّ وابن السّمّان في الموافقة وعن ...].

9) - [في تاريخ الخميس مكانه: عن أبي هريرة، قال: ...].

ابن الخطّاب.

(1)حدّثنا أحمد بن عبدالجبّار، نا يونس بن بكير، عن ابن إسحاق، قال: وتزوّج أمّ كلثوم بنت عليّ عمر بن الخطّاب فولدت له زيد بن عمر وامرأة معه، فمات عمر عنها (2). حدّثنا عبداللَّه بن محمّد- أبو أسامة الحلبيّ-، نا حجّاج بن أبي منيع، نا جدّي، عن (3)الزّهريّ، قال: ثمّ خَلَفَ على «أمّ كلثوم» بعد عمر بن الخطّاب، عون بن جعفر بن أبي طالب، فلم تلد له شيئاً حتّى مات (4).

الدّولابي، الذّرِّيّة الطّاهرة،/ 161 رقم 212- 214/ عنه: تراثنا (رقم 30، 31)،/ 384؛ مثله محبّ الدّين الطّبري، ذخائر العقبى،/ 170؛ الدّياربكري، تاريخ الخميس، 2/ 285

حدّثنا أحمد بن عبدالجبّار، نا يونس بن بكير، عن ابن إسحاق، قال: فلمّا مات عمر عن أمّ كلثوم بنت عليّ تزوّجت عون بن جعفر فهلك عنها ولم يصب منها ولداً (5).

الدّولابي، الذّرِّيّة الطّاهرة،/ 161- 162 رقم 215

قال ابن إسحاق: فحدّثني والدي إسحاق بن يسار، عن (6)حسن بن حسن بن عليّ


1) [في ذخائر العقبى وتاريخ الخميس: وقال أبو عمر: زيد بن عمر الأكبر ورقيّة بنت عمر، قال:].

2) - الظّاهر انّ هذا الحديث تتمّة للحديث السّابق برقم 207، وهناك قطعة أخرى هي من تمامه- أيضاً- ستأتي برقم 215.

3) [في ذخائر العقبى وتاريخ الخميس: وقال أبو عمر: زيد بن عمر الأكبر ورقيّة بنت عمر، قال:].

4) - [أضاف في ذخائر العقبى وتاريخ الخميس: فخلف عليها بعده محمّد بن جعفر، فولدت له جارية ثمّ مات، فخلف عليها بعده عبداللَّه بن جعفر، فلم تلد له شيئاً وماتت عنده]. إن أكثر من ذكر قصّة زواج أمّ كلثوم بعمر بن الخطّاب ذكر انّه قد خلف عليها بعد وفاته: عون بن جعفر (أسد الغابة 5/ 615 والطّبقات الكبرى 8/ 464) في حين أنّ من الثّابت أنّ عون بن جعفر قتل في فتح مدينة شوشتر (سنة 17 ه) عهد عمر ابن الخطّاب مع أخيه محمّد بن جعفر. (انظر الاستيعاب ج 3/ 161 وتاريخ الطّبري 4/ 213 ومعجم البلدان 2/ 29).

5) - الظّاهر انّ هذا الحديث تفريع على ما مرّ برقم 213.

6) - [في أسد الغابة والأعيان والإفحام وتراثنا مكانهم: ولمّا قُتِل عنها عمر تزوّجها عون بن جعفر، أخبرناعبدالوهّاب بن عليّ بن عليّ الأمين، أخبرنا أبو الفضل محمّد بن ناصر، أخبرنا الخطيب أبو طاهر محمّد بن أحمد ابن أبي الصّقر، أخبركم أبو البركات أحمد بن عبدالواحد بن الفضل بن نظيف بن عبداللَّه الفرّاء قلت له: أخبركم-

ابن أبي طالب، قال (1): لمّا أيمت (2)أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب من عمر بن الخطّاب، دخل عليها حسن وحسين- أخواها- فقالا لها: إنّك من (3)(4)عرفتِ، سيِّدة نساء المسلمين، وبنت سيِّدتهنّ، وإنّك واللَّه لئن أمكنتِ عليّاً من رمّتك (5)لينكحنّك بعض أيتامه، ولئن أردت أن تصيبين (6)بنفسك مالًا عظيماً لتصيبينه، فوَاللَّه ما قاما حتّى طلع «عليٌّ» (7)يتّكئ على عصاه، فجلس، فحمد اللَّه وأثنى عليه، ثمّ ذكر منزلتهم من رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم وقال: (8)قد عرفتُ منزلتكم (9)يا بني فاطمة وآثرتكم عندي (10)على سائر ولدي لمكانكم (11)من رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم وقرابتكم منه.

فقالوا: صدقت رحمك اللَّه فجزاك عنّا خيراً (12).

فقال: أي بنيّة، أنّ اللَّه قد جعل أمرك بيدك، فأنا أحبّ أن تجعليه بيدي.

فقالت: أي أبة، واللَّه (13)إنِّي لامرأة (14)أرغب فيما يرغب فيه النِّساء فأنا أحبّ أصيب ما (15)يصيب (16)النِّساء من الدّنيا، وأنا أريد أن أنظر في أمر نفسي.


1) - [إلى هنا لم يرد في أعلام النِّساء].

2) - [في أسد الغابة وذخائر العقبى والأعيان وأعلام النِّساء والإفحام: تأيّمت].

3) - [في أسد الغابة والأعيان وأعلام النِّساء والإفحام وتراثنا: ممّن].

4) - [زاد في أسد الغابة والإفحام وتراثنا: قد].

5) - الرّمّة الجبهة وهو هنا كناية عن تفويض أمرها إليه.

6) - [في سائر المصادر: تصيبي].

7) [الأعيان: إلى أن قال].

8) - [زاد في ذخائر العقبى: قد عرفت].

9) [في أسد الغابة وأعلام النِّساء والإفحام وتراثنا: عندي يا بني فاطمة وآثرتكم].

10) [في أسد الغابة وأعلام النِّساء والإفحام وتراثنا: عندي يا بني فاطمة وآثرتكم].

11) - [ذخائر العقبى: ومكانكم].

12) [الأعيان: إلى أن قال].

13) - [لم يرد في أسد الغابة والأعيان والإفحام وتراثنا].

14) - [في أسد الغابة والأعيان والإفحام وتراثنا: امرأة].

15) . في أسد الغابة والأعيان و الإفحام و تراثنا: مما.

16) . زاد في الأعيان: منه.

فقال: لا واللَّه يا بنيّة، ما هذا من رأيك، ما هو إلّارأي هذين، ثمّ قام فقال: واللَّه لا أكلِّم رجلًا منهم، أو تفعلين.

فأخذا بثيابه (1)فقالا: اجلس يا أبة، فواللَّه ما على هجرانك (2)من صبر، اجعلي أمرك بيده.

فقالت: قد فعلت.

فقال: فإنِّي قد زوّجتك من عون بن جعفر- وأ نّه لغلام- (3)ثمّ رجع إليها (4)(5)فبعث إليها (6)بأربعة آلاف درهم، (7)وبعث إلى ابن أخيه، فأدخلها عليه.

قال حسن: فوَ اللَّه ما سمعت بمثل عشق (8)

وهذا الحديث فيه مواقع للنّظر: من أصل موضوع الزّواج من عمر، وقد تطرّقنا له في التّعليق على الحديث رقم 208، ثمّ تزويجها بعون بن جعفر بعد وفاة عمر في حين أنّ عون قتل في فتح شوشتر سنة 17 للهجرة كما أسلفنا ذلك.

وأنّ في إصرار أمير المؤمنين على هذا الزّواج المدّعى بهذا الشّكل مدعاة للشّك في أصل الموضوع، فأمير المؤمنين أجلّ شأناً من أن يهجر أسرته لمجرّد عدم قبولهم رأيه، وأيضاً فإنّ من البعيد جدّاً أن يستغلّ الحسن والحسين هذا الموضوع في إصابة الأموال العظيمة- كما جاء في متن الرّواية- تاركين نصائح الرّسول صلى الله عليه و آله و سلم في الإقدام على الزّواج للدّين لا للدّنيا، ثمّ هم أكرم نفساً وأعلى شأناً ممّا تنسبه إليهم هذه الرّواية المفتعلة.

وسبق أن ذكرنا في هامش الحديث (224) أنّ عون ومحمّد ابنا جعفر قتلا معاً في فتح شوشتر. ولم يتزوّجا بأمّ كلثوم.

وأمّا عبداللَّه بن جعفر فقد دلّت هذه الرّواية أ نّه تزوّج بها، وأيّد ذلك بعض المؤرِّخين من أ نّه تزوّج بها بعد وفاة أختها زينب بنت عليّ عليه السلام انظر: (الطّبقات 8/ 463 والبداية والنّهاية 5/ 309).

ولكن ذلك ليس بصحيح أيضاً، فإنّ أمّ كلثوم توفّيت في المدينة بعد رجوعها من العراق (مقتل الحسين عليه السلام) بأربعة أشهر وعشرة أيّام. بينما كانت زينب عليها السلام لا تزال حيّة، حتّى هاجر بها عبداللَّه بن جعفر إلى مصر، وأدركتها الوفاة هناك في 14 رجب سنة 62 ه.

منها له منذ خلقك (9)اللَّه. (10)قال ابن إسحاق:

1) - [ذخائر العقبى: بثوبه].

2) - [في أسد الغابة وذخائر العقبى وأعلام النِّساء والإفحام وتراثنا: هجرتك].

3) [لم يرد في أسد الغابة والأعيان وأعلام النِّساء والإفحام وتراثنا].

4) [لم يرد في أسد الغابة والأعيان وأعلام النِّساء والإفحام وتراثنا].

5) - [ذخائر العقبى: إلى بيته].

6) - [في أسد الغابة والأعيان والإفحام وتراثنا: لها].

7) [في أسد الغابة والأعيان وأعلام النِّساء والإفحام وتراثنا: وأدخلها عليه وزاد في أسد الغابة: أخرجها أبو عمر وزاد في الأعيان: (انتهى) وفي هذا الخبر بهذه الكيفيّة ما يوجب الرّيبة، فالحسنان عليهما السلام أعظم شأناً وأجلّ قدراً وأرجح حلماً وأكثر إعظاماً لأبيهما من أن يوصيا أختهما بمخالفة أبيهما طمعاً في الدّنيا ورغبة بها عن أهلها وأقربائها إلى الغرباء لأجل المال. هذا ما لا يكون ولا تساعد عليه سيرة أهل البيت الطّاهرة].

8) - كذا ظاهر الكلمة وهي غير واضحة.

9) - [ذخائر العقبى: خلقها].

10) [لم يرد في تراثنا].

فما نشب عون أن هلك، فرجع إليها عليّ فقال: يا بنيّة! اجعلي أمرك بيدي. ففعلت، فزوّجها محمّد بن جعفر، (1)ثمّ خرج (2)فبعث إليها بأربعة آلاف درهم، ثمّ أدخلها عليه.

فمات عنها، فتزوّجها عبداللَّه بن جعفر، (3)ومات عنها (4)ولم يصب منها ولداً (5)(6).

الدّولابي، الذّرِّيّة الطّاهرة،/ 162- 163 رقم 216- 217/ عنه: ابن الأثير، أسد الغابة، 5/ 615؛ الأمين، أعيان الشّيعة، 3/ 486؛ تراثنا (رقم 30، 31)،/ 384- 385، 392- 393؛ الموسويّ الهندي، إفحام الأعداء والخصوم،/ 174- 175؛ مثله محبّ الدّين الطّبري، ذخائر العقبى،/ 170- 171، كحالة، أعلام النِّساء، 4/ 257- 258(7)حدّثنا عبداللَّه بن محمّد- أبو أسامة- نا حجّاج بن أبي منيع، نا جدّي، عن ابن شهاب، قال: ثمّ خلف على أمّ كلثوم بعد عون بن جعفر، محمّد بن جعفر، فولدت له جارية يقال لها: «نبتة» نعشت من مكّة إلى المدينة على سرير، فلمّا قدمت المدينة توفّيت.

ثمّ خلف على أمّ كلثوم بعد عمر وعون بن جعفر ومحمّد بن جعفر، عبداللَّه بن جعفر، فلم تلد له شيئاً حتّى ماتت عنده (8).

أخبرني أبو موسى العبّاسيّ، عن يحيى بن الحسن، ح، وأخبرني طاهر بن يحيى بن الحسن، عن أبيه، قال: وأمّ كلثوم الكبرى ابنة عليّ من فاطمة ولدت لعمر بن الخطّاب


1) [لم يرد في ذخائر العقبى].

2) [لم يرد في ذخائر العقبى].

3) [ذخائر العقبى: فماتت عنده].

4) [ذخائر العقبى: فماتت عنده].

5) [في أسد الغابة والأعيان وأعلام النِّساء والإفحام وتراثنا: وأدخلها عليه وزاد في أسد الغابة: أخرجها أبو عمر وزاد في الأعيان: (انتهى) وفي هذا الخبر بهذه الكيفيّة ما يوجب الرّيبة، فالحسنان عليهما السلام أعظم شأناً وأجلّ قدراً وأرجح حلماً وأكثر إعظاماً لأبيهما من أن يوصيا أختهما بمخالفة أبيهما طمعاً في الدّنيا ورغبة بها عن أهلها وأقربائها إلى الغرباء لأجل المال. هذا ما لا يكون ولا تساعد عليه سيرة أهل البيت الطّاهرة].

6) [لم يرد في تراثنا].

7) [لم يرد في تراثنا].

8) - هذا المقطع من الحديث قد مرّ ضمن حديث طويل برقم (80).

«زيداً» و «رقيّة»، وقد انقرضا، فلم يبق لعمر ولدٌ من أمّ كلثوم (1)(2).

حدّثنا أبو إسحاق إبراهيم بن يعقوب بن إسحاق الجوزجانيّ، نا يزيد بن هارون، أنا حمّاد بن سلمة، عن عمّار بن أبي عمّار، أنّ أمّ كلثوم بنت عليّ، وزيد بن عمر ماتا، فكفّنا وصلّى عليهما سعيد بن العاص وخلفه الحسن والحسين وأبو هريرة.

حدّثنا إبراهيم بن يعقوب، نا يزيد بن هارون، أنا إسماعيل بن أبي خالد، قال:

تذاكرنا عند عامر جنائز الرِّجال والنِّساء.

فقال عامر: جئت وقد صلّى عبداللَّه بن عمر على أخيه زيد بن عمر وأمّه أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب رضى الله عنه (3).

الدّولابي، الذّرِّيّة الطّاهرة،/ 163- 164 رقم 218- 221/ عنه: تراثنا (رقم 30، 31)،/ 385- 386

قال: وبلغ ذلك حفصة بنت عمر بن الخطّاب، فأرسلت إلى أمّ كلثوم فدعتها، ثمّ أخبرتها باجتماع النّاس إلى عائشة، كلّ ذلك لتغمّها بكثرة الجموع إلى عائشة.

قال: فقالت لها أمّ كلثوم: على رسلك يا حفصة، فإنّكم إن تظاهرتُم على أبي فقد تظاهرتُم على رسول اللَّه صلي الله عليه و آله ، فكان اللَّه مولاه وجبريل وصالح المؤمنين والملائكة بعد ذلك ظهير.

فقالت حفصة: يا هذه! أعوذ باللَّه من شرِّك.


1) - وذكرَ هذا ابن الأثير في الكامل ج 3 ص 54 وانظر تعليقنا على الحديث رقم (209)، هذا وقد فنّدَ ولادة أمّ كلثوم لزيد ورقيّة كل من العلّامة الزّرقاني في شرح المواهب وشهاب الدّين دولت آبادي في هداية السّعداء (انظر إفحام الأعداء والخصوم ص 172).

2) [لم يرد في تراثنا].

3) - إنّ من الثّابت في كتب التّراجم والسِّيَر والمقاتل أنّ أمّ كلثوم كانت لا تزال حيّة في سنة 61 ه وقد حضرت فاجعة الطّفّ وواست أختها زينب في المصائب الّتي وردت على آل البيت عليهم السلام في كربلاء. وخطبتها في أهل الكوفة ورثائها لأخيها الحسين عليه السلام معروف، فما أدري كيف صلّى على جثمانها سعيد بن العاص- والي المدينة من قبل معاوية- وخلفه الحسن والحسين وأبو هريرة!! أم كيف صلّى عليها وعلى ابنها- المزعوم-، عبداللَّه بن عمر؟ وكيف كان فالعهدة على الرّاوي.

فقالت أمّ كلثوم: وكيف يعيذكِ اللَّه من شرِّي، وقد ظلمتِني حقِّي مرّتين، الاولى ميراثي من أمِّي فاطمة بنت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله ، والثّانية ميراثي من أبيكِ عمر بن الخطّاب.

قال: ولامَت النِّساء حفصة على ذلك لوماً شديداً.

ابن أعثم، الفتوح (ط دار الفكر)، 1/ 108

أخبرنا أبو القاسم أيضاً، أنا أبو بكر ابن الطّبريّ، أنا أبو الحسين ابن بشران، أنا أبو عليّ ابن صفوان، نا أبو بكر انن أبي الدّنيا، حدّثني عبداللَّه بن يونس بن بكير، حدّثني أبي، حدّثني عليّ بن فاطمة العنزيّ، حدّثني الأصبغ الحنظليّ، قال: لمّا كانت اللّيلة الّتي اصيبَ فيها عليّ، أتاهُ ابن النبّاح حين طلع الفجر يؤذِّنه بالصّلاة وهو مضطجع متثاقل، فعادَ إليه الثّانية وهو كذلك، ثمّ عاد الثّالثة، فقام عليّ يمشي وهو يقول:

شدّ حيازيمكَ للموتِ *** فإنّ الموتَ لاقيكا

ولا تجْزَعْ مِنَ المَوتِ *** إذا حَلَّ بواديكا

فلمّا بلغ الباب الصّغير، شدّ عليه عبدالرّحمان بن ملجم فضربه، فخرجت أمّ كلثوم (1)ابنة عليّ، فجعلت تقول: ما لي ولصلاة الغداة؟ قتل زوجي أمير المؤمنين صلاة الغداة، وقتل أبي صلاة الغداة.

ابن عساكر، تاريخ دمشق، 45/ 430- 431

وقال يونس بن بُكَير: حدّثني عليّ بن أبي فاطمة، حدّثني الأصبغ الحنظليّ، قال: لمّا كانت اللّيلة الّتي اصيبَ فيها عليّ، أتاهُ ابن النّبّاح حين طلع الفجر، يؤذنه بالصّلاة، فقام يمشي، فلمّا بلغ البابَ الصّغير، شدّ عليه عبدالرّحمان بن ملجم، فضربه، فخرجت أمّ كلثوم فجعلت تقول: ما لي ولصلاة الصّبح، قتل زوجي عمر صلاة الغداة، وقتل أبي صلاة الغداة.

الذّهبي، سير أعلام النّبلاء (ط دار الفكر)، 2/ 635

[أولاد أبي بكر (رضي اللَّه عنهم)]: كان له من الولد ستّة نفر، عبداللَّه بن أبي بكر، وأسماء بنت أبي بكر، أمّهما سدة من بني عامر، وعبدالرّحمان، وعائشة أمّهما أمّ رومان


1) - تاريخ الإسلام (الخلفاء الرّاشدون): 648.

ومحمّد بن أبي بكر، أمّه أسماء بنت عُميس، وأمّ كلثوم أمّها بنت زيد بنت خارجة رجلٌ من الأنصار، أمّا عبداللَّه بن أبي بكر فإنّه هلك في خلافة أبيه، ولا عقب له؛ وأمّا عبدالرّحمان، فمات بمكّة بعد وقعة الجمل، وكان شهِدها وله عقبٌ، وأمّا محمّد بن أبي بكر فكان ممّن أعان على عثمان، وبعثه عليّ بن أبي طالب والياً على مصر، فقاتلهُ أصحاب عمرو بن العاص، وقتلوه، وجعلوا جُثّته في حمار ميّت، ثمّ أحرقُوه، ومن ولده القاسم ابن محمّد بن أبي بكر فقيه أهل الحجاز.

[بنات أبي بكر]: أمّا عائشة فكانت عند رسول اللَّه صلي الله عليه و آله ، وقصّتها مشهورة ولا عقب لها، وأمّا أسماء فإنّها يقال لها: ذات النّطاقين، وذلك أ نّها شقّت نطاقها، وشدّت به السُفْرة الّتي كانت هيّأتها لهجرة رسول اللَّه صلي الله عليه و آله ، وأبي بكر إلى المدينة، ويقال: لمّا نزلت آية الخِمار، ضربَتْ يدها إلى نطاقها، فشقّته نصفين واختمرت بنصفه، وتزوّجها الزّبير بن العوّام بمكّة، فولدت له عِدّة وُلد، وولدت بالمدينة عبداللَّه بن الزّبير أوّل مولود وُلِد في الإسلام، وعاشت حتّى عميتْ، وماتت بعد قتل ابن الزّبير ببُرهة وأمّا أمّ كلثوم، فخطبها عمر بن الخطّاب رضى الله عنه، فكرهته، ونكحها طلحة بن عبيداللَّه، فولدت له.

وأمّا زيد بن عمر فأمّه أمّ كلثوم بنت عليّ عليه السلام مات هو وأمّ كلثوم في يومٍ واحد.

البلخي، البدء والتّاريخ، 2/ 147- 148، 157(1)زيد بن عمر بن الخطّاب من (2)أمّ كلثوم بنت عليّ، (3)سمعت أبي يقول ذلك (484 م 2) ويقول (4): توفِّي هو وأمّه أمّ كلثوم في ساعة واحدة [وهو صغير- (5)] لا يدرى أ يّهما مات أوّل.


1) - [زاد في تاريخ دمشق: قال: وأنبأ أبو طاهر بن سلمة، أخبرنا عليّ بن محمّد، قالا: أنا أبو محمّد بن أبي حاتم، قال: وزاد في المختصر: وقيل: إنّ].

2) - [تاريخ دمشق والمختصر: ابن].

3) [لم يرد في المختصر].

4) [لم يرد في المختصر].

5) - من ك وفيه نظر فإنّ زيداً عاش مدّة وتزوّج وولد له وفي تهذيب تاريخ ابن عساكر (6/ 26) «قال الزّبير بن بكّار: كان لزيد أولاد فانقرضوا» وذكر له قصّة مع معاوية في خلافته وإنّما الّذي مات وهو صغير ابن كان لعثمان بن عفّان من رقيّة بنت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله اسمه عبداللَّه.

ابن أبي حاتم، الجرح والتّعديل، 2/ 568 رقم 2576/ عنه: ابن عساكر، تاريخ دمشق، 21/ 343؛ المختصر، 9/ 159

وكانت أمّ زيد: أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب.

ابن عبد ربّه، العقد الفريد، 5/ 107

وخطب عمر بنُ الخطّاب أمّ كلثوم بنت أبي بكر، وهي صغيرة، فأرسل [عُمَرُ] إلى عائشة، فقالت: الأمر إليكِ. فلمّا ذكرت ذلك عائشة لأمّ كلثوم، قالت: لا حاجة لي فيه! فقالت عائشة: أترغَبين عن أمير المؤمنين؟ قالت: نعم، إنّه خَشِنُ العيش، شديدٌ على النِّساء! فأرسلت عائشة إلى المغيرة بن شعبة فأخبرته فقال لها: أنا أكفيك! فأتى عمر فقال: يا أمير المؤمنين! بلغني عنك أمرٌ أُعيذك باللَّه منه! قال: ما هو؟ قال: بلغني أ نّك خطبت أمّ كلثوم بنت أبي بكر. قال: نعم، أفرغبت بها عنِّي، أم رغبت بي عنها؟ قال: لا واحدة منهما، ولكنّها حدثة نشأت تحت كنف خليفة رسول اللَّه في لين ورفق، وفيك غلظة، ونحن نهابك وما نقدر أن نردّك عن خُلُق من أخلاقك؛ فكيف بها؟ إنْ خالفَتْك في شي ء فسطوت بها، كنت قد خلفت أبا بكر في ولده بغير ما يحقّ عليك! فقال: كيف لي بعائشة وقد كلّمتُها؟ قال: أنا لك بها؛ وأدلّك على خير لك منها، أمّ كلثوم بنت عليّ من فاطمة بنت رسول اللَّه؛ تتعلّق منها بسبب من رسول اللَّه صلي الله عليه و آله .

وكان عليّ قد عزل بناته لولد جعفر بن أبي طالب؛ فلقيه عمر فقال: يا أبا الحسن! أنكحني ابنتك أمّ كلثوم ابنة فاطمة بنت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله . قال: قد حَبَستُها لابن جعفر! قال: إنّه واللَّه ما على الأرض أحد يُرضيك من حسن صحبتها بما أُرضيك به؛ فأنكحني يا أبا الحسن. قال: قد أنكحتكها يا أمير المؤمنين!

فأقبل عمر فجلس في الرّوضة بين القبر والمنبر، واجتمع إليه المهاجرون والأنصار؛ فقال: رفّئوني! قالوا: بمن يا أمير المؤمنين؟ قال: بأمِّ كلثوم؛ فإنِّي سمعت رسول اللَّه يقول: «كلُّ سبب ونسب ينقطع يوم القيامة إلّاسببي ونسبي»! وقد تقدّمت لي صحبةٌ،

فأحببت أن يكون لي معها سبب.

فولدت له أمّ كلثوم زيدَ بن عمر، ورقيّة بنت عمر؛ وزيدُ بن عمر هو الّذي لطم سمرة ابن جندب عند معاوية إذ تنقّص عليّاً فيما يقال.

ابن عبد ربّه، العقد الفريد، 7/ 83- 84

عليّ بن إبراهيم، عن أبيه، عن ابن أبي عمير، عن هشام بن سالم وحمّاد، عن زرارة، عن أبي عبداللَّه عليه السلام في تزويج أمّ كلثوم، فقال: إنّ ذلك فرج غُصبناه (1)

[زاد في البحار: بيان: هذه الأخبار لاتنافي ما مرّ من قصّة الجنّيّة، لأنّها قصّة مخفية أطلعوا عليها خواصّهم، ولم يكن يتمّ به الاحتجاج على المخالفين، بل ربّما كانوا يحترزون عن إظهار أمثال تلك الأمور لأكثر الشّيعة أيضاً، لئلّا تنفيه عقولهم ولئلّا يغلو فيهم، فالمعنى: غصبناه ظاهراً وبزعم النّاس إن صحّت تلك القصّة. ثمّ ذكر كلام المفيد كما ذكرناه].

.

الكليني، الفروع من الكافي، 5/ 346 رقم 1/ عنه: المجلسي، البحار، 42/ 106- 107

محمّد بن أبي عمير، عن هشام بن سالم، عن أبي عبداللَّه عليه السلام، قال: لمّا خطب إليه قال له أمير المؤمنين: إنّها صبيّة، قال: فلقى العبّاس فقال له: ما لي، أبي بأسٌ؟ قال: وما ذاك؟ قال: خطبت إلى ابن أخيك فردّني أما واللَّه لأُعوِّرنَّ زمزم (2)ولا أدع لكم مكرمة إلّا هدمتها ولأُقيمنَّ عليه شاهدين بأ نّه سرق ولأقطعنَّ يمينه.

فأتاه العبّاس فأخبره وسأله أن يجعل الأمر إليه فجعله إليه.

الكليني، الفروع من الكافي، 5/ 346 رقم 2/ عنه: الجزائري، الأنوار النّعمانيّة، 1/ 83

حميد بن زياد، عن ابن سماعة، عن محمّد بن زياد، عن عبداللَّه بن سنان؛ ومعاوية بن عمّار، عن أبي عبداللَّه عليه السلام، قال: سألته عن المرأة المتوفّى عنها زوجها أ (3)تعتدّ في بيتها أو


1) - أمّ كلثوم هذه هي بنت أمير المؤمنين عليه السلام قد خطبها إليه عمر في زمن خلافته فردّه أوّلًا، فقال عمر ما قال وفعل ما فعل كما يأتي تفصيله في الخبر الآتي فجعل أمره إلى العبّاس فزوّجها إيّاه ظاهراً وعند النّاس وإليه أشير بقوله «غصبناه». (في)

2) - تعوير البئر تطميحه.

3) - [لم يرد في التّهذيب والاستبصار].

حيث شاءت؟ قال: بل حيث شاءت، (1)إنّ عليّاً عليه السلام لمّا توفّي عمر أتى أمّ كلثوم فانطلق بها إلى بيته (2).

(3)محمّد بن يحيى؛ وغيره، عن أحمد بن محمّد بن عيسى، عن (4)الحسين بن سعيد، عن النّضر بن سويد، عن هشام بن سالم، عن سليمان بن خالد، قال: سألت أبا عبداللَّه عليه السلام عن امرأة توفِّي (5)زوجها أين تعتدُّ، في بيت زوجها تعتدّ (6)أو حيث شاءت؟ قال: بلى (7)حيث شاءت، ثمّ قال: (8)إنّ عليّاً عليه السلام لمّا مات (9)عمر أتى أمّ كلثوم فأخذ بيدها فانطلق بها إلى بيته (10). الكليني، الفروع من الكافي، 6/ 115- 116 رقم 1، 2 (باب: المتوفّى عنها زوجها المدخول بها أين تعتدّ وما يجب عليها)/ عنه: الطّوسي، تهذيب الأحكام، 8/ 161 رقم 557، 558؛ الاستبصار، 3/ 352 رقم 1257- 1258؛ الحرّ العاملي، وسائل الشّيعة، 15/ 457، 458 أبواب العدّ باب 32 رقم 1، 3

فأمّا أمّ كلثوم فزوّجها عليّ من عمر، فولدت لعمر زيداً ورقيّة، وأمّا زيد فأتاه حجر فقتله، وأمّا رقيّة بنت عمر فولدت لإبراهيم بن نعيم بن عبداللَّه النّحّام جارية فتوفّيت ولم تعقب.

ابن حبّان، الثّقات (السّيرة النّبويّة)، 2/ 144، السّيرة النّبويّة (ط بيروت)،/ 409

ثمّ أتت أمّ كلثوم بنت عليّ أباها وكانت تحت عمر بن الخطّاب، فقالت له: إنّ عبداللَّه (11)ابن عمر رجل صالح، وأنا أتكفّل ما يجي ء منه لك، فلمّا كان من قدوم ابن عامر المدينة جاء ابن عمر إليها فقال: يا أمّاه! إنّك قد كفلت فيّ، وأنا أريد الخروج إلى العمرة السّاعة،


1) [حكاه عنه في الأعيان، 3/ 485].

2) [حكاه عنه في الأعيان، 3/ 485].

3) [لم يرد في الاستبصار والتّهذيب: روى].

4) [لم يرد في الاستبصار والتّهذيب: روى].

5) - [زاد في التّهذيب والاستبصار: عنها].

6) - [لم يرد في التّهذيب والاستبصار].

7) - [لم يرد في الاستبصار].

8) [حكاه عنه في الأعيان، 3/ 485].

9) - [التّهذيب: توفّى].

10) [حكاه عنه في الأعيان، 3/ 485].

11) - في الأصل: عبيداللَّه.

ولست (1)بداخل في شي ء يكرهه أبوك غير أنِّي ممسك حتّى يجتمع النّاس، فإن شئت فأذني، وإن شئت فابعثيني إلى أبيك، قالت: لا، بل اذهب في حفظ اللَّه وتحت كنفه، فانطلق ابن عمر معتمراً.

ابن حبّان، الثّقات (السّيرة النّبويّة)، 2/ 275، السّيرة النّبويّة (ط بيروت)،/ 528/ عنه: الهيثمي، مجمع الزّوائد (ط دار الفكر)، 4/ 499 رقم 7430

حدّثنا جعفر بن محمّد بن سليمان النّوفلي المدينيّ، ثنا إبراهيم بن حمزة الزّبيريّ، ثنا عبدالعزيز بن محمّد الدّراورديّ، عن زيد بن أسلم، عن أبيه، قال (2): دعا عمر بن الخطّاب رضى الله عنه عليّ بن أبي طالب فسارّه، ثمّ قام عليّ فجاء الصّفّة، فوجد العبّاس وعقيلًا والحسين، فشاورهم في تزويج أمّ كلثوم عمر، فغضب عقيل وقال: يا عليّ! ما تزيدك الأيّام والشّهور والسّنون إلّاالعمى في أمرك، واللَّه لئن فعلت ليكوننّ وليكوننّ لأشياء عددها، ومضى يجرّ ثوبه، فقال عليّ للعبّاس: واللَّه ما ذاك منه نصيحة، ولكن درّة عمر أخرجته إلى ما ترى، أما واللَّه ما ذاك رغبة فيك يا عقيل، ولكن قد أخبرني عمر بن الخطّاب رضى الله عنه أ نّه سمع رسول اللَّه صلي الله عليه و آله يقول: «كلُّ سببٍ ونسبٍ مُنقطعٌ يومَ القيامةِ إلّاسببي ونسبي» فضحك عمر رضى الله عنه، وقال: ويح عقيل سفيه أحمق.

الطّبراني، المعجم الكبير (ط دار إحياء التّراث العربي)، 3/ 44- 45 (ط مصر)، 3/ 36 رقم 2633/ عنه: الهيثمي، مجمع الزّوائد (ط دار الفكر)، 4/ 499 رقم 7430

حدّثنا محمّد بن عبداللَّه الحضرميُّ، قال: حدّثنا الحسن بن سهل الخيّاط، قال: حدّثنا سفيان بن عيينة، عن جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن جابر قال: «سمعت عمر بن الخطّاب يقول للنّاس حين تزوّج بنت عليٍّ، ألا تهنِّئوني، سمعتُ رسول اللَّه صلي الله عليه و آله يقول: ينقطع يوم القيامة كلُّ سبب ونسب إلّاسببي ونسبي».

لم يجوِّد هذا الحديث عن سفيان بن عيينة إلّاالحسن بن سهل، ورواه غيره عن


1) - في الأصل: ليست.

2) - [في المجمع مكانه: عن أسلم مولى عمر، قال: ...].

سفيان، عن جعفر، عن أبيه، ولم يذكروا جابر بن عبداللَّه.

الطّبراني، المعجم الأوسط، 6/ 282 رقم 5602

حدّثنا محمّد بن جعفر بن الإمام، قال: حدّثنا سفيان بن وكيع، قال: حدّثنا رَوْحُ بن عبادة، عن ابن جُرَيْج، عن أبي مُلَيْكه، قال: حدّثني الحسن بن الحسن بن عليٍّ (1).

«أنّ عمر بن الخطّاب خطب إلى عليٍّ أمّ كلثوم، فقال: إنّها تصغر (2)عن ذاك (3)فقال عمر: إنِّي سمعت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله يقول: كلُّ سبب ونسب منقطع يوم القيامة إلّاسببي ونسبي، فأحببت أن يكون لي من رسول اللَّه صلي الله عليه و آله سبب ونسب (4)، فقال عليٌّ للحسن والحسين: زوِّجا عمّكما، فقالا: هي امرأة من النِّساء تختار لنفسها، فقام عليٌّ وهو مغضب، فأمسك الحسن بثوبه وقال: لاصبر على هجرانك يا أبتاه».

(5)لم يرو هذا الحديث عن ابن جريج إلّارَوْح، تفرّد به سفيان بن وكيع (6). الطّبراني، معجم الأوسط، 7/ 318 رقم 6605/ كعنه: الهيثمي، مجمع الزّوائد (ط دار الفكر)، 4/ 499 رقم 7431

(الدّراورديّ) عن جعفر بن محمّد، عن أبيه: إنّ أمّ كلثوم بنت عليّ توفّيت هي وابنها زيد بن عمر بن الخطّاب في يوم، فلم يدر أ يّهما مات قبل، فلم ترثه ولم يرثها، وإنّ أهل صفّين لم يتوارثوا، وأنّ أهل الحرّة لم يتوارثوا* هذا حديث إسناده صحيح وفيه فوائد، منها: إنّ أمّ كلثوم ولدت لعمر ابناً.

الحاكم النّيسابوري، المستدرك، 4/ 345- 346

ما قوله- أدام اللَّه تعالى علاه (7)- في تزويج أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه الصّلاة والسّلام ابنته من عمر بن الخطّاب.


1) - [إلى هنا لم يرد في المجمع].

2) - [المجمع: [ك] صغيرة].

3) [المجمع: قلت: فذكر الحديث].

4) [المجمع: قلت: فذكر الحديث].

5) [المجمع: ورواه البزّاز باختصار قصّة عقيل. وفي المناقب أحاديث نحو هذا].

6) [المجمع: ورواه البزّاز باختصار قصّة عقيل. وفي المناقب أحاديث نحو هذا].

7) - في «م»: حرس اللَّه مهجته.

وتزويج النّبيِّ صلى الله عليه و آله ابنتيه: زينب ورقيّة من عثمان (1)

وأمّا المشهور فزواجه من رقيّة أوّلًا وتوفّيت عنده، ثمّ تزوّج من أمّ كلثوم، وكانتا قبل الإسلام عند عتبة وعتيبة ابني أبي لهب وفارقاهما بعد الإسلام ولمّا يدخلا بهما.

انظر: إعلام الورى 140- 141، وتراجم المذكورين في مصادرها.

؟

الجواب (2): إنّ الخبر الوارد بتزويج أمير المؤمنين عليه السلام ابنته من عمر (3)غير ثابت، وطريقه (4)من (5)الزّبير بن بكّار (6)

وفيه أيضاً في حديث حَسَن، عنه عليه السلام أ نّه سئل عن هذا النّكاح فقال: «ذلك فرج غصبناه»، وفي حديث طويل بعده إسناده حسن يذكر تفصيلًا أدقّ في معنى الحديث المتقدّم. انظر: الكافي- كتاب النّكاح- 5: 346 ح/ 1، 2، كتاب الطّلاق 6: 115 ح 1، 2، مرآة العقول 20: 42 ح/ 1، 2 و 21: 197 ح/ 1، 2.

، ولم يكن موثوقاً به في النّقل، وكان متّهماً (7)فيما يذكره، وكان يبغض أمير المؤمنين عليه السلام (8)، وغير مأمون (9)فيما يدّعيه على بني هاشم (10)

تاريخ بغداد 8: 467، وفيات الأعيان 2: 311.

قال ابن الأثير في (الكامل): إنّ الزّبير بن بكّار كان ينال من العلويّين، فتهدّدوه، فهرب منهم وقدم على عمّه مصعب بن عبداللَّه بن الزّبير، وشكى إليه حاله، وخوفه من العلويّين، وسأله إنهاء حاله إلى المعتصم! فلم يجد عنده ما أراد، وأنكر عليه حاله، ولامه. الكامل في التّاريخ 6: 526.

وكان أبوه بكّار قد ظلم الإمام الرّضا عليه السلام في شي ء، فدعا عليه فسقط من قصره فاندقّت عُنقه. وكان جدّه عبداللَّه بن مصعب هو الّذي مزّق عهد يحيى بن عبداللَّه بن الحسن بين يدي الرّشيد، وقال: اقتله يا أمير المؤمنين، فلا أمان له. عيون أخبار الرّضا عليه السلام 2: 224/ 1، الكنى والألقاب 2: 291.

وكان عمّه مصعب بن عبداللَّه منحرفاً عن عليّ عليه السلام. الكامل في التّاريخ 7: 57.

.

1) - هكذا ورد هنا وفي الجواب أيضاً، ويوافقه ما ذكره أبو القاسم الكوفيّ المتوفّى سنة (352 ه) في كتابه (الإستغاثة) ص 76.

2) - [إلى هنا لم يرد في البحار والإفحام].

3) [البحار: لم يثبت وطريقته].

4) [البحار: لم يثبت وطريقته].

5) - في «م»: وهو من طريق.

6) - هكذا أسنده أيضاً ابن أبي الحديد في شرح نهج البلاغة 12: 106، والسّيِّد الجميليّ في مناقب عمر ابن الخطّاب: 233، وهو مطابق تماماً للخبر الّذي جاء في (الاستيعاب) و (أسد الغابة) و (الإصابة) بغير إسناد، عند ترجمة أمّ كلثوم بنت أمير المؤمنين عليه السلام ولكن ورد في الكافي عن أبي عبداللَّه عليه السلام من طريقين، أحدهما موثّق والآخر صحيح الإسناد أ نّه عليه السلام سئل عن المرأة المتوفّى عنها زوجها أتعتّد في بيتها، أو حيث شاءت؟ فقال: «بل حيث شاءت، إنّ عليّاً عليه السلام لمّا توفّي عمر أتى أمّ كلثوم فانطلق بها إلى بيته».

7) - في «د»: مبهماً.

8) - في «ب» و «ج» و «د» و [البحار والإفحام]: من بغضه لأمير المؤمنين.

9) [لم يرد في البحار].

10) - الزّبير بن بكّار: هو أبو عبداللَّه الزّبير بن أبي بكر- ويسمّى بكّاراً- بن عبداللَّه بن مصعب بن ثابت ابن عبداللَّه بن الزّبير بن العوام، صاحب النّسب، تولّى القضاء للمعتصم العبّاسي بمكّة، وتوفّي وهو قاضٍ عليها سنة 256 ه.

وإنّما نشرَ الحديث إثبات أبي محمّد الحسن (1)بن يحيى صاحب النّسب (2)

قال فيه النّجاشي: روى عن المجاهيل أحاديث منكرة، رأيت أصحابنا يضعّفونه.

وقال السّيِّد الخوئي: لا ينبغي الرّيب في ضعف الرّجل وإن روى عنه غير واحد من الأصحاب.

رجال النّجاشي: 64/ 149، معجم رجال الحديث 5: 133.

(3)ذلك في كتابه (4)، فظنّ كثير (5)من النّاس أ نّه حقٌّ لرواية رجل علويٍّ له، وهو إنّما رواه عن الزّبير بن بكّار (6).

والحديث بنفسه مختلف، فتارة يُروى: أنّ أمير المؤمنين عليه السلام تولّى العقد له على ابنته (7).

وتارة يروى أنّ العبّاس تولّى (8)ذلك عنه (9).

وتارة يروى: أ نّه لم يقع العقد إلّابعد وعيد من عمر وتهديد لبني هاشم (10)

وفي (الطّبقات الكبرى) و (الاستيعاب) و (أسد الغابة) و (الإصابة) انّ أمير المؤمنين عليه السلام اعتذر أوّلًا بصغر سنّها، فقال النّاس لعمر انّه ردّكَ، فما زال يعاوده حتّى تمّ الأمر. وفي رواية أخرى أ نّه عليه السلام ردّ عمر بقوله: «إنِّي حسبتُ بناتي لأولاد جعفر» فعاوده عمر فأجابه. الطّبقات الكبرى 8: 463، الاستيعاب 4: 490، أسد الغابة 5: 615، الإصابة 4: 492.

.

1) - «الحسن» سقط من «د».

2) - هو الحسن بن محمّد بن يحيى بن الحسن بن جعفر بن عبداللَّه بن الحسين بن عليّ بن الحسين بن عليّ ابن أبي طالب عليهم السلام، أبو محمّد، المعروف بابن أخي طاهر، النّسّابة، له مصنّفات كثيرة. توفّي في شهر ربيع الأوّل سنة 358 ه، ودفن في منزله بسوق العَطَش.

3) [لم يرد في الإفحام].

4) [لم يرد في الإفحام].

5) - «كثير» سقطت من «د».

6) [لم يرد في البحار].

7) - هذا هو ظاهر رواية أسد الغابة 5: 615، والإصابة 4: 492.

8) - في «ب» و «ج» و «د» و «م»: يروى عن العبّاس أ نّه تولّى.

9) - الكافي- كتاب النّكاح- 5: 346/ 2 وإسناده حسن، والاستغاثة: 92، 93. إعلام الورى: 204.

10) - الكافي- كتاب النّكاح- 5: 346/ 2، الاستغاثة: 92، إعلام الورى: 204.

وتارة يروى أ نّه كان عن اختيار وإيثار.

ثمّ إنّ بعض الرّواة يذكر أنّ عمر أولدها ولداً أسماه زيداً (1). (2)وبعضهم يقول: إنّه قتل قبل دخوله بها (3)(4)

مروج الذّهب 2: 321، مطبعة السّعادة- مصر، ط 2 ج 2 ص 33.

فلم يذكر أمّ كلثوم في أمّهات أولاده، وإنّما كان له ولد اسمه زيد وكان هو وعبداللَّه وحفصة وعاصم وعبيداللَّه من أمّ واحدة، ولا خلاف في أنّ أمّ عبداللَّه وحفصة وإخوانهما هي زينب بنت مَظعون بن حبيب بن وَهْب بن حُذافَة بن جُمَح. انظر: الكامل في التّاريخ 3: 53.

.

وبعضهم يقول: إنّ لزيد بن عمر عقباً (5). (6)ومنهم من يقول: إنّه قتل ولا عقب له (7).

ومنهم من يقول: إنّه وأمّه قتلا (8)(9).

ومنهم من يقول: إنّ أمّه بقيت بعده (10).


1) - تاريخ الطّبري 5: 61، الطّبقات الكبرى 8: 463، الاستيعاب 4: 491، أسد الغابة 5: 615.

2) [لم يرد في البحار والإفحام].

3) [لم يرد في البحار والإفحام].

4) - قال المسعوديّ (346 ه) في ذكر أولاد عمر: كان له من الولد: عبداللَّه، وحفصة زوج النّبيّ صلى الله عليه و آله، وعاصم، وعبيداللَّه، وزيد من أمّ، وعبدالرّحمان، وفاطمة، وبنات أُخر، وعبدالرّحمان الأصغر- وهو المحدود في الشّراب وهو المعروف بأبي شحمة- من أمّ.

5) - تهذيب تاريخ دمشق 6: 28.

6) [الإفحام: ومنهم من يقول: إنّه وأمّه قُتلا].

7) - جمهرة أنساب العرب: 38، 152.

8) - أسد الغابة 5: 615، الإصابة 4: 492 وفيهما: أنّ زيداً أصيب وأمّه عليلة فماتا معاً في يوم واحد، صلّى عليهما عبداللَّه بن عمر، قدّمهُ الحسن بن عليّ عليهما السلام، وفي (الطّبقات الكبرى 8: 464): صلّى عليهما ابن عمر وخلفه الحسن والحسين.

9) [الإفحام: ومنهم من يقول: إنّه وأمّه قُتلا].

10) - ثبت انّها قد شهدت وقعة الطّفّ مع أخيها الإمام الحسين عليه السلام، وعاشت بعده، ولها في الكوفة بعد مقتل أخيها سيِّد الشُّهداء عليه السلام خطبة شهيرة هي غاية في البلاغة وقمّة في البيان. أثبت ابن طيفور (280 ه) في (بلاغات النِّساء): 34، وأبو حنيفة الدّينوري (282 ه) في (الأخبار الطّوال): 228، والخوارزمي (568 ه) في (مقتل الحسين) 2: 37، وأبو منصور الطّبرسي في (الاحتجاج) 2: 302، وابن طاوس في (اللّهوف في قتلى الطّفوف): 67، وعمر رضا كحّالة في (أعلام النِّساء) 4: 259.

ومنهم من يقول: إنّ عمر أمهر أمّ كلثوم أربعين ألف درهم (1).

ومنهم من يقول: مهرها أربعة آلاف درهم.

ومنهم من يقول: كان مهرها خمسمائة درهم (2). (3)وبُدُوّ هذا الاختلاف فيه (4)يبطل الحديث، فلا يكون له تأثير على حال (5).

فصل: [تأويل الخبر] (6)

ثمّ إنّه لو صحّ لكان له وجهان لا ينافيان مذهب الشِّيعة في ضلال المتقدِّمين على أمير المؤمنين عليه السلام:

أحدهما (7): إنّ النِّكاح إنّما هو على ظاهر الإسلام الّذي هو: الشّهادتان، والصّلاة إلى الكعبة، والإقرار بجملة (8)الشّريعة.

وإن كان الأفضل مناكحة مَنْ يعتقد الإيمان (9)، وترك (10)مناكحة مَنْ ضمَّ إلى ظاهر الإسلام ضلالًا لايخرجه عن الإسلام (11)، إلّاأنّ الضّرورة متى قادت إلى مناكحة الضّالّ مع إظهاره كلمة الإسلام (12)زالت الكراهة من ذلك، (13)وساغ ما لم يكن بمستحبّ (14)مع الاختيار.


1) - تاريخ الطّبري 5: 23، الطّبقات الكبرى 8: 463، الكامل في التّاريخ 3: 53، تهذيب تاريخ دمشق 6: 28.

2) - وفي تاريخ اليعقوبي (2: 150): أمهرها عشرة آلاف دينار.

3) [البحار: هذا الاختلاف ممّا يبطل الحديث].

4) - في «ب» و «ج» و «د»: وبدو هذا الاختلاف وقليله.

5) - [إلى هنا حكاه عنه في الإفحام].

6) [البحار: هذا الاختلاف ممّا يبطل الحديث].

7) - «أحدهما» ليس في «ب» و «د».

8) - في «م»: بحلِّيّة.

9) - «مناكحة من يعتقد الإيمان» ليس في «م».

10) - في «أ»: والمكروه، وفي «ب» و «ج» و «د»: مكروه. [البحار: يكره].

11) - في «ب» و «د»: الإيمان. [البحار: لا يخرجه عن الإيمان].

12) - «ضلالًا لا يخرجه .... كلمة الإسلام» ليس في «د».

13) [لم يرد في البحار].

14) - في «أ»: بمحتسب، وفي «ب» و «ج» و «د» و «م»: يُحتسب، وكلاهما تصحيف.

وأمير المؤمنين عليه السلام كان محتاجاً إلى التّأليف وحقن الدِّماء، ورأى أ نّه إن بلغ مبلغ عمر عمّا رغب فيه من مناكحته ابنته أثّر (1)ذلك الفساد في الدِّين والدُّنيا، وأ نّه إن أجاب إليه أعقب صلاحاً في الأمرين، فأجابه إلى ملتمسه لما ذكرناه.

والوجه الآخر: أنّ مناكحة الضّالِّ- كجحد الإمامة، وادِّعائها لمن لايستحقُّها- حرام، إلّا أن يخاف الإنسان على دينه ودمه، فيجوز له ذلك، كما يجوز له إظهار كلمة الكفر المضادّة لكلمة الإيمان، وكما يحلّ له أكل الميتة والدّم ولحم الخنزير عند الضّرورات، وإن كان ذلك محرّماً مع الاختيار (2).

وأمير المؤمنين عليه السلام كان مضطرّاً إلى مناكحة الرّجل، لأنّه يهدِّده ويواعده، فلم يأمنه أمير المؤمنين عليه السلام على نفسه وشيعته، فأجابه إلى ذلك ضرورة كما قلنا إنّ الضّرورة تشرِّع إظهار كلمة الكفر، (3)

وقال السّيِّد المرتضى رضى الله عنه في كتاب الشّافي: فأمّا الحنفيّة فلم تكن سبيّة على الحقيقة، ولم يستبحها عليه السلام بالسّبي، لأنّها بالإسلام قد صارت حرّة مالكة أمرها، فأخرجها من يد من استرقّها ثمّ عقد عليها النّكاح «2» وفي أصحابنا من يذهب إلى أنّ الظّالمين متى غلبوا على الدّار وقهروا ولم يتمكّن المؤمن من الخروج من أحكامهم، جاز له أن يطأ سبيهم، ويجري أحكامهم مع الغلبة والقهر مجرى أحكام المحقّين فيما يرجع إلى المحكوم عليه وإن كان فيما يرجع إلى الحاكم معاقباً آثماً. وأمّا تزويجه بنته فلم يكن ذلك عن اختيار؛ ثمّ ذكر رحمه الله الأخبار السّابقة الدّالّة على الاضطرار، ثمّ قال: على أ نّه لو لم يجر ما ذكرناه لم يمتنع أن يجوّزه عليه السلام لأنّه كان على ظاهر الإسلام والتمسّك بشرائعه وإظهار الإسلام، وهذا حكم يرجع إلى الشّرع فيه، وليس ممّا يخاطره «3». العقول، وقد كان يجوز في العقول أن يبيحنا اللَّه تعالى مناكحة المرتدّين على اختلاف ردّتهم، وكان يجوز أيضاً أن يبيحنا أن ننكح اليهود والنّصارى، كما أباحنا عند أكثر المسلمين أن ننكح فيهم، وهذا إذا كان في العقول سائغاً فالمرجع في تحليله وتحريمه إلى الشّريعة، وفعل أمير المؤمنين عليه السلام حجّة عندنا في الشّرع، فلنا أن نجعل ما فعله أصلًا في جواز مناكحة من ذكروه وليس لهم أن يلزموا على ذلك مناكحة اليهود والنّصارى وعبّاد الأوثان، لأنّهم إن سألوا عن جوازه في العقل فهو جائز «4» وإن سألوا عنه في الشّرع فالإجماع يحظره ويمنع منه، انتهى كلامه رفع اللَّه مقامه «5».

أقول: بعد إنكار النّصّ الجليّ، ممّن أظهر نصبه وعداوته لأهل البيت عليهم السلام يشكل القول بجواز مناكحته من غير ضرورة ولا تقيّة، إلّاأن يقال بجواز مناكحة كلّ مرتدّ عن الإسلام، ولم يقل به أحد من أصحابنا. ولعلّ الفاضليْن إنّما ذكرا ذلك استظهاراً على الخصم، وكذا إنكار المفيد رحمه الله أصل الواقعة إنّما هو لبيان أ نّه لم يثبت ذلك من طرقهم، وإلّا فبعد ورود ما مرّ من الأخبار إنكار ذلك عجيب.

وقد روى الكلينيّ، عن حميد بن زياد، عن ابن سماعة، عن محمّد بن زياد، عن عبداللَّه بن سنان، ومعاوية ابن عمّار، عن أبي عبداللَّه عليه السلام قال: إنّ عليّاً لمّا توفّي عمر أتى أمّ كلثوم فانطلق بها إلى بيته. وروى نحو ذلك عن محمّد بن يحيى وغيره، عن أحمد بن محمّد بن عيسى، عن الحسين بن سعيد، عن النّضر بن سويد، عن هشام بن سالم، عن سليمان بن خالد، عن أبي عبداللَّه عليه السلام.

والأصل في الجواب هو أنّ ذلك وقع على سبيل التّقيّة والاضطرار ولا استبعاد في ذلك، فإنّ كثيراً من المحرّمات تنقلب عند الضّرورة وتصير من الواجبات، على أ نّه ثبت بالأخبار الصّحيحة أنّ أمير المؤمنين وسائر الأئمّة عليهم السلام كانوا قد أخبرهم النّبيّ صلى الله عليه و آله بما يجري عليهم من الظّلم وبما يجب عليهم فعله عند ذلك، فقد أباح اللَّه تعالى له خصوص ذلك بنصّ الرّسول صلى الله عليه و آله وهذا ممّا يسكّن استبعاد الأوهام، واللَّه يعلم حقائق أحكامه وحججه عليهم السلام].

1.

رسائل الشّيخ المفيد: 61- 63.

2.

في المصدر بعد ذلك: فمن أين أ نّه استباحها بالسّبي دون عقد النّكاح.

3.

في المصدر: يحظره.

4.

في المصدر: فهو جار.

5.

الشّافي: ص 215، 216.

قال تعالى: «إلّامَن أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بالإيمانِ» (4)

وقال السّيِّد المرتضى رضى الله عنه في كتاب الشّافي: فأمّا الحنفيّة فلم تكن سبيّة على الحقيقة، ولم يستبحها عليه السلام بالسّبي، لأنّها بالإسلام قد صارت حرّة مالكة أمرها، فأخرجها من يد من استرقّها ثمّ عقد عليها النّكاح «2» وفي أصحابنا من يذهب إلى أنّ الظّالمين متى غلبوا على الدّار وقهروا ولم يتمكّن المؤمن من الخروج من أحكامهم، جاز له أن يطأ سبيهم، ويجري أحكامهم مع الغلبة والقهر مجرى أحكام المحقّين فيما يرجع إلى المحكوم عليه وإن كان فيما يرجع إلى الحاكم معاقباً آثماً. وأمّا تزويجه بنته فلم يكن ذلك عن اختيار؛ ثمّ ذكر رحمه الله الأخبار السّابقة الدّالّة على الاضطرار، ثمّ قال: على أ نّه لو لم يجر ما ذكرناه لم يمتنع أن يجوّزه عليه السلام لأنّه كان على ظاهر الإسلام والتمسّك بشرائعه وإظهار الإسلام، وهذا حكم يرجع إلى الشّرع فيه، وليس ممّا يخاطره «3». العقول، وقد كان يجوز في العقول أن يبيحنا اللَّه تعالى مناكحة المرتدّين على اختلاف ردّتهم، وكان يجوز أيضاً أن يبيحنا أن ننكح اليهود والنّصارى، كما أباحنا عند أكثر المسلمين أن ننكح فيهم، وهذا إذا كان في العقول سائغاً فالمرجع في تحليله وتحريمه إلى الشّريعة، وفعل أمير المؤمنين عليه السلام حجّة عندنا في الشّرع، فلنا أن نجعل ما فعله أصلًا في جواز مناكحة من ذكروه وليس لهم أن يلزموا على ذلك مناكحة اليهود والنّصارى وعبّاد الأوثان، لأنّهم إن سألوا عن جوازه في العقل فهو جائز «4» وإن سألوا عنه في الشّرع فالإجماع يحظره ويمنع منه، انتهى كلامه رفع اللَّه مقامه «5».

أقول: بعد إنكار النّصّ الجليّ، ممّن أظهر نصبه وعداوته لأهل البيت عليهم السلام يشكل القول بجواز مناكحته من غير ضرورة ولا تقيّة، إلّاأن يقال بجواز مناكحة كلّ مرتدّ عن الإسلام، ولم يقل به أحد من أصحابنا. ولعلّ الفاضليْن إنّما ذكرا ذلك استظهاراً على الخصم، وكذا إنكار المفيد رحمه الله أصل الواقعة إنّما هو لبيان أ نّه لم يثبت ذلك من طرقهم، وإلّا فبعد ورود ما مرّ من الأخبار إنكار ذلك عجيب.

وقد روى الكلينيّ، عن حميد بن زياد، عن ابن سماعة، عن محمّد بن زياد، عن عبداللَّه بن سنان، ومعاوية ابن عمّار، عن أبي عبداللَّه عليه السلام قال: إنّ عليّاً لمّا توفّي عمر أتى أمّ كلثوم فانطلق بها إلى بيته. وروى نحو ذلك عن محمّد بن يحيى وغيره، عن أحمد بن محمّد بن عيسى، عن الحسين بن سعيد، عن النّضر بن سويد، عن هشام بن سالم، عن سليمان بن خالد، عن أبي عبداللَّه عليه السلام.

والأصل في الجواب هو أنّ ذلك وقع على سبيل التّقيّة والاضطرار ولا استبعاد في ذلك، فإنّ كثيراً من المحرّمات تنقلب عند الضّرورة وتصير من الواجبات، على أ نّه ثبت بالأخبار الصّحيحة أنّ أمير المؤمنين وسائر الأئمّة عليهم السلام كانوا قد أخبرهم النّبيّ صلى الله عليه و آله بما يجري عليهم من الظّلم وبما يجب عليهم فعله عند ذلك، فقد أباح اللَّه تعالى له خصوص ذلك بنصّ الرّسول صلى الله عليه و آله وهذا ممّا يسكّن استبعاد الأوهام، واللَّه يعلم حقائق أحكامه وحججه عليهم السلام].

1.

رسائل الشّيخ المفيد: 61- 63.

2.

في المصدر بعد ذلك: فمن أين أ نّه استباحها بالسّبي دون عقد النّكاح.

3.

في المصدر: يحظره.

4.

في المصدر: فهو جار.

5.

الشّافي: ص 215، 216.

.

1) - في «أ»: أثمر.

2) [لم يرد في البحار].

3) [النّحل: 106 وفي البحار: وليس ذلك بأعجب من قول لوط: «هؤلاء بناتي هنّ أطْهَر لكم» فدعاهم إلى العقد عليهم لبناته وهم كفّار ضلّال قد أذن اللَّه تعالى في هلاكهم، وقد زوّج رسول اللَّه صلى الله عليه و آله ابنتيه قبل البعثة كافرين كانا يعبدان الأصنام، أحدهما عتبة بن أبي لهب، والآخر أبو العاص بن الرّبيع، فلمّا بعث صلى الله عليه و آله فرّق بينهما وبين ابنتيه «1».

4) [النّحل: 106 وفي البحار: وليس ذلك بأعجب من قول لوط: «هؤلاء بناتي هنّ أطْهَر لكم» فدعاهم إلى العقد عليهم لبناته وهم كفّار ضلّال قد أذن اللَّه تعالى في هلاكهم، وقد زوّج رسول اللَّه صلى الله عليه و آله ابنتيه قبل البعثة كافرين كانا يعبدان الأصنام، أحدهما عتبة بن أبي لهب، والآخر أبو العاص بن الرّبيع، فلمّا بعث صلى الله عليه و آله فرّق بينهما وبين ابنتيه «1».

المفيد، المسائل السّرويّة (من المصنفات)، 7- 3/ 86- 92/ عنه: المجلسي، البحار، 42/ 107- 109؛ الموسويّ الهندي، إفحام الأعداء والخصوم، 1/ 156- 157

قال الشّيخ- رحمه الله-: خلّف من أولاده [عمر] تسعة من الذّكور، وأربعاً من الإناث؛ [...] و «زيد» و «رقيّة» أمّهما: أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب، وأمّها: فاطمة بنت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله .

أبو نعيم، معرفة الصّحابة، 1/ 54- 55

وقد حدّثنا سليمان بن أحمد، ثنا جعفر بن سليمان النّوفلي، ثنا إبراهيم بن حمزة الزّبيريّ، ثنا عبدالعزيز بن محمّد الدّراورديّ، عن زيد بن أسلم، عن أبيه، قال: دعا عمر بن الخطّاب عليّ بن أبي طالب فسارّه، ثمّ قام عليّ فجاء الصّفّة، فوجد العبّاس وعقيلًا

والحسين فشاورهم في تزوّج أمّ كلثوم عمر، ثمّ قال عليّ: أخبرني عمر أ نّه سمع النّبيّ يقول: «كلّ سبب ونسب منقطع يوم القيامة إلّاسببي ونسبي».

أبو نعيم، حلِّيّة الأولياء، 2/ 34/ عنه: تراثنا (رقم 30- 31)،/ 418

فأمّا قوله: (إنّه كان يجب لمّا انتهى إليه الأمر أن يتتبّع أحكام القوم فينقض ما يجب أن ينقض منها) فهو من عُمَدِهم الّتي يعتمدونها، وربّما أضافوا إليها أ نّه نكح سبيهم، فإنّ الحنفيّة كانت سبيّة، وأ نّه أقام الحدّ بين أيديهم، وزوّج ابنته من فاطمة بعضهم، ويقولون كلّ ذلك دالّ على الولاية، وخلاف العداوة فكيف يستبيح من الحنفيّة ما استباحه بسبي من لا تجوز طاعته؟ وكيف يزوّج مرتدّاً ابنته؟

ونحن نذكر الوجه في ذلك شيئاً فشيئاً فنقول: إنّا قد بيّنا فيما مضى من كلامنا أنّ أمير المؤمنين عليه السلام كان منذ قبض اللَّه نبيّه في حال تقيّة ومداراة ومدافعة لاستيلاء من استبدّ بالأمر عليه، ولمّا اتّفق من الأمور الّتي بيّناها مجملة ومفصّلة، فلمّا قتل عثمان وأفضى الأمر إليه لم يفض إليه من الوجه الّذي استحقّه، لأنّهم إنّما عقدوا له الإمامة بالاختيار الّذي ليس بطريق إلى الإمامة وبنى أكثرهم هذا الاختيار في صحّته والتّوصّل إلى الإمامة به على اختيار من تقدّم، فكرهَ أمير المؤمنين عليه السلام أن يبرأ من الأمر ويقيم على ترك الدّخول فيه فيخرج، لأنّه إذا تمكّن من التّصّرف فيما جعل إليه بطريق من الطّرق، وعلى وجه من الوجوه، فعليه أن يتصرّف ويقيم بما أوجب اللَّه أن يقيمه، وكره أن يعرفهم أنّ إمامته لم تثبت باختيارهم، وأ نّه المنصوص عليه من ابتداء الأمر فيقولون له: صرّحت بذمّ السّلف وطعنت في الأئمّة الثّلاثة.

وكلّ سبب ذكرنا أ نّه كان يمنعه من الموافقة على ما ذكرناه سالفاً فهو يمنعه على أوكد الأحوال آنفاً ولو لم يكن في تصريحه عليه السلام بذلك عند دعائهم له إلى الأمر، إلّاأ نّه كان سبباً لخلافهم عليه، وترك تسليم الأمر إليه، فلا يتمكّن ممّا لاح له التمكّن منه، فالتّقيّة لم تفارقه ولم يجد منها في حال من الأحوال بدّاً، وكيف تتبع أحكام القوم، والعاقدون له الإمامة والمسلّمون إليه الأمر كانوا أولياءهم وشيعتهم، وممّن يرى إمامتهم وإنّ إمامته عليه السلام فرع على إمامتهم، وأنّ الطّريق إليها من جهتهم عرفوه، وبهدايتهم سلكوه.

وممّا يبيِّن صحّة ما ذكرناه ما روي عنه عليه السلام من قوله في أيّام ولايته: (واللَّه لو ثنيت لي الوسادة لحكمت بين أهل التّوراة بتوراتهم وبين أهل الإنجيل بإنجيلهم وبين أهل الزّبوربزبورهم، وبين أهل الفرقان بفرقانهم حتّى يزهر (1)كلّ كتاب ويقول: يا ربّ أنّ عليّاً قضى بقضائك).

وقوله عليه السلام لقضاته وقد سألوه بماذا نحكم؟ فقال عليه السلام: (احكموا بما كنتم تحكمون حتّى يكون النّاس على جماعة أو أموت كما مات أصحابي) يعني عليه السلام بذلك من تقدّمت وفاته من شيعته كأبي ذر وغيره.

وقد بيّن أمير المؤمنين عليه السلام جملة ما ذكرناه في كلامه المشهور حيث يقول: (واللَّه لولا حضور النّاصر ولزوم الحجّة وما أخذ اللَّه على أولياء العهد ألّا يقرّوا على كظّة ظالم ولا سغب مظلوم لألقيت حبلها على غاربها ولسقيت آخرها بكأس أوّلها ولوجدتم دنياكم عندي أهون من عفطة عنز) (2)وإنّما أراد إنِّي كنت أستعمل في آخر الأمر من التّخلِّي منه والاعتزال ما استعملته في أوّله.

فإن قيل: فإذا كان عليه السلام لم يغيِّر أحكامهم للتّقيّة فيجب أن تكون ممضاة جارية مجرى الصّحيح في وقوع التملّك بها وغيره من الأحكام.

قلنا: لا شكّ في ما إذا لم يغيّر بسبب موجب للإمضاء فإنّ أحكامها جارية على من حكم بها عليه وواقعة موقع الصّحيح، وقد يجوز أن يؤثر الضّرورة في استباحة ما لا يجوز استباحته لولاها كما قد يؤثر في استباحة الميتة وغيرها.

فأمّا الحنفيّة فلم تكن سبيّة على الحقيقة، ولم يستبحها عليه السلام بالسِّبا لأنّها بالإسلام قد صارت حرّة مالكة أمرها فأخرجها من يد من استرقّها ثمّ عقد عليها عقد النّكاح، فمن


1) - يزهو خ ل.

2) - هذه الفقرة هي الأخيرة من خطبته عليه السلام المعروفة بالشّقشقيّة وهي في «نهج البلاغة» هكذا: «أماوالّذي فلق الحبّة، وبرأ النّسمة لولا حضور الحاضر، ويعني عليه السلام بالحاضر: مَنْ حضرَ لبيعته، وبالنّاصر: الجيش الّذي يستعين به، والكظّة: امتلاء البطن من الطّعام، والسّغَب: شدّة الجوع، ويريد أ نّهم لا يقارّوا الظّالم على استثاره بالفي ء وأكله الحرام والغارب: الكاهل، والكلام تمثيل للتّرك والإرسال.

أين أ نّه استباحها بالسِّبا دون عقد النِّكاح؟

وفي أصحابنا من يذهب إلى أنّ الظّالمين متى غلبوا على الدّار وقهروا ولم يتمكّن المؤمن من الخروج من أحكامهم جاز له أن يطأ سبيهم ويجري أحكامهم مع الغلبة والقهر مجرى أحكام المحقِّين فيما يرجع إلى المحكوم عليه، وإن كان فيما يرجع إلى الحاكم معاقَباً آثماً.

فأمّا إقامة الحدود، فما نعرف في ذلك إلّاأنّ عثمان أراد أن يدرأ الحدّ عن أخيه (1)وكان أمير المؤمنين عليه السلام حاضراً، وغَلَب في ظنّه التّمكّن من إقامة الحدّ، فأمر به، وهذا ممّا يجب مع التمكّن وهو في باب الإنكار عليهم أدخل.

فأمّا تزويجه بنته، فلم يكن ذلك عن اختيار، والخلاف فيه مشهور، فإنّ الرّواية وردت بأنّ عمر خطبها إلى أمير المؤمنين عليه السلام فدافعه وماطله، فاستدعى عمر العبّاس، فقال: ما لي، أبي بأس؟، فقال: ما حملك على هذا الكلام؟ فقال: خطبت إلى ابن أخيك فمنعني لعداوته لي، واللَّه لأغورنّ زمزم، ولأهدمنّ السّقاية، ولا تركت لكم- بني هاشم- مأثرة إلّاهدمتها، ولأقيمن عليه شهوداً بالسّرقة، ولأقطعنّه.

فمضى العبّاس إلى أمير المؤمنين عليه السلام فخبّره بما سمع من الرّجل، فقال: قد أقسمت ألّا أزوِّجها إيّاه، فقال: ردّ أمرها إليَّ، ففعل فزوّجه العبّاس إيّاها.

ويُبيّن أنّ الأمر جرى على إكراه ما روي عن أبي عبداللَّه جعفر بن محمّد عليهما السلام من قوله (ذلك فرج غصبنا عليه).


1) - أي الوليد بن عُقبة بن أبي معيط وكان أخا عثمان لأمّه ولّاه الكوفة بعد أن عزل عنها سعد بن أبي وقّاص وكان الوليد ماجناً معروفاً بالفسق، وهو الّذي سمّاه اللَّه فاسقاً في موضعين من القرآن الكريم الأوّل في قوله تعالى: «أفمَن كان مُؤمِناً كمَن كانَ فاسِقاً لايَسْتَوون»، السّجدة/ 18 انظر الكشّاف 3/ 243، والثّاني في قوله تعالى: «يا أ يُّها الّذينَ آمَنُوا إن جاءكُم فاسِقٌ بِنَبإٍ فَتبيّنُوا» الحجرات/ 6، لمّا كذب على بني المصطلق على رسول اللَّه صلى الله عليه و آله وادّعى أ نّهم منعوه الصّدقة (انظر تفصيل القضيّة في سيرة ابن هشام 3/ 308) فعظم ذلك على أهل الكوفة حيث يستبدل سعد بمثل الوليد؛ فشرب الخمر ذات يوم وصلّى بالنّاس وهو سكران فتكلّم بالصّلاة وزاد فيها، وقاءَ في المحراب وأخذوا خاتمه من إصبعه وهو لايعلم وشهدوا بذلك عند عثمان فردّ شهادتهم فشكوا ذلك إلى عليّ عليه السلام فأقبل إلى عثمان وعاتبه في ذلك ثمّ أخذ عليه السلام الوليد فجلده بين يدي أخيه وتفصيل القضيّة في الأغاني 5/ 120- 133 وشرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد 17/ 227.

على أنّه لو لم يجر ما ذكرناه لم يمتنع أن يزوّجه عليه السلام، لأنّه كان على ظاهر الإسلام، والتمسّك بشرائعه، وإظهار الإسلام يرجع إلى الشّرع فيه، وليس ممّا تحظره العقول.

وقد كان يجوز في العقول أن يبيحنا اللَّه مناكحة المرتدّين على اختلاف ضروب ردّتهم، وكان أيضاً يجوز أن يبيحنا أن نُنكح اليهود والنّصارى، كما أباحنا عند أكثر المسلمين أن يُنكح فيهم، وهذا إذا كان في العقول سائغاً فالمرجع في تحليله أو تحريمه إلى الشّريعة، وفعل أمير المؤمنين عليه السلام حجّة عندنا في الشّرع، فلنا أن نجعل ما فعله أصلًا في جواز مناكحة من ذكروه، وليس لهم أن يلزموا به على ذلك مناكحة اليهود والنّصارى، وعبّاد الأوثان، لأنّهم إن سألوا عن جوازه في العقل فهو جائز، وإن سألوا عنه في الشّرع فالإجماع تحظره، ويمنع منه.

فإذا قالوا: فما الفرق بين الوثنيّ، والكافر بدفع الإمامة؟

قلنا لهم: وما الفرق بين النّصرانيّة والوثنيّة في جواز النّكاح، وما الفرق بين النّصرانيّ والوثنيّ في أخذ الجزية وغيرها من الأحكام؟

فلا يرجعون في ذلك إلّاإلى الشّرع الّذي رجعنا معهم إليه.

وهذه جملة كافية في الكلام على ما أورده.

السّيِّد المرتضى، الشّافي في الإمامة، 3/ 268- 273

عن القاضي السّلفيّ أسد بن إبراهيم، عن عمر بن عليّ العتكيّ، عن محمّد بن إسحاق، عن الكديمي، عن بشر بن مهران، عن شريك بن شبيب، عن عروة، عن المستطيل بن حصين، قال: إنّ (1)عمر بن الخطّاب خطب إلى عليّ بن أبي طالب عليه السلام ابنته (2)، فاعتلّ عليه (3)بصغرها، وقال: إنِّي (4)أعددتها لابن أخي (5)جعفر، فقال (6)عمر: إنِّي سمعت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله


1) - [في ذخائر العقبى وجواهر العقدين مكانهما: خرّجه ابن السّمأن وعن المستطل قال: إنّ ...].

2) - [أضاف في ذخائر العقبى وجواهر العقدين: أمّ كلثوم].

3) - [في ذخائر العقبى وجواهر العقدين: عليّ].

4) - [لم يرد في ذخائر العقبى وجواهر العقدين].

5) - [أضاف في ذخائر العقبى وجواهر العقدين: يعني].

6) - [أضاف في ذخائر العقبى وجواهر العقدين: له عمر: واللَّه إنِّي ما أردتُ الباء ولكنِّي].

يقول: كلّ (1)حسب ونسب فمنقطع (2)يوم القيامة ما خلا حسبي ونسبي وكل بني أنثى (3)عصبتهم لأبيهم ما خلا بني (4)فاطمة فإنِّي أنا (5)أبوهم وأنا عصبتهم.

الكراجكي، كنز الفوائد،/ 166- 167/ عنه: المجلسي، البحار، 42/ 97؛ مثله محبّ الدّين الطّبري، ذخائر العقبى،/ 169؛ السّمهودي، جواهر العقدين،/ 272

ولمّا خطبها عمر بن الخطّاب من أبيها، فوّض أمرها إلى العبّاس فزوّجها عمر، فولدت له زيداً ورقيّة، فقتل زيد في حرب كانت في بني عديّ ليلًا، وكان قد خرج للإصلاح بينهم، ضربه خالد بن أسلم مولى عمر بن الخطّاب في الظّلام ولم يعرفه، فصرع وعاش أيّاماً، ومات هو وأمّه في وقت واحد ولم يعقب، فلم يدر أ يّهما مات قبل الآخر، فلمّا وضع للصّلاة قُدِّم زيدٌ قبل أمّه ممّا يلي الإمام وصلّى عليهما عبداللَّه بن عمر بن الخطّاب وسعيد بن العاص أمير النّاس.

وعاشت رقيّة، وتزوّجت إبراهيم بن عبداللَّه النّحّام بن أسد بن عبيد بن عولج بن عديّ بن عمر بن الخطّاب.

العبيدلي، أخبار الزّينبات،/ 124- 125

وتزوّج أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب، بنت بنت رسول اللَّه- صلي الله عليه و آله - عمرُ بن الخطّاب، فولدت له زيداً لم يعقب، ورقيّة؛ ثمّ خلف عليها بعد عمر- رضى الله عنه- عون بن جعفر بن أبي طالب؛ ثمّ خلف عليها بعده محمّد بن جعفر بن أبي طالب؛ ثمّ خلف عليها بعده عبداللَّه بن جعفر بن أبي طالب، بعد طلاقه لأختها زينب.

فوُلدُ أبي بكر [...] وأمّ كلثوم، امرأة طلحة بن عبيداللَّه: أمّها بنت خارجة بن زيد الأنصاريّ.

ومن ولد طلحة بن عبيداللَّه [...] وزكريّا: أمّه أمّ كلثوم بنت أبي بكر الصِّدِّيق.


1) [ذخائر العقبى وجواهر العقدين: نسب وسبب ينقطع].

2) [ذخائر العقبى وجواهر العقدين: نسب وسبب ينقطع].

3) - [أضاف في ذخائر العقبى وجواهر العقدين: ف].

4) - [في ذخائر العقبى وجواهر العقدين: وُلد].

5) - [لم يرد في ذخائر العقبى وجواهر العقدين].

وولد أمير المؤمنين عمر بن الخطّاب- رضى الله عنه- [...] وزيد الأكبر: أمّه: أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب، من فاطمة بنت رسول اللَّه- صلي الله عليه و آله -.

ابن حزم، جمهرة الأنساب، 1/ 38، 137، 138، 152

أخبرنا أبو عبداللَّه الحافظ، ثنا الحسن بن يعقوب وإبراهيم بن عصمة، قالا: ثنا السّري ابن خزيمة، ثنا معلّى بن أسد، ثنا وهيب بن خالد، عن جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن عليّ بن الحسين (ح وأخبرنا) أبو عبداللَّه الحافظ، ثنا أبو العبّاس محمّد بن يعقوب، ثنا أحمد بن عبدالجبّار، ثنا يونس بن بكير، عن ابن إسحاق، حدّثني أبو جعفر، عن أبيه عليّ بن الحسين، قال: لمّا تزوّج عمر بن الخطّاب، أمّ كلثوم بنت عليّ رضى الله عنه، أتى مجلساً في مسجد رسول اللَّه صلي الله عليه و آله بين القبر والمنبر للمهاجرين لم يكن يجلس فيه غيرهم، فدعوا له بالبركة، فقال: أما واللَّه ما دعاني إلى تزويجها، ألّا أنِّي سمعتُ رسول اللَّه صلي الله عليه و آله بقوله: كلّ سبب ونسب منقطع يوم القيامة إلّاما كان من سببي ونسبي- لفظ حديث ابن إسحاق وهو مرسَل حسن (وقد روى) من أوجه أخر موصولًا ومرسلًا-.

البيهقي، السّنن الكبرى، 7/ 63- 64

(أخبرنا) أبو الحسين بن بشران، أنبأ دعلج بن أحمد، ثنا موسى بن هارون، ثنا سفيان ابن وكيع بن الجرّاح، ثنا روح بن عبادة، ثنا ابن جُرَيْج، أخبرني ابن أبي مليكة، أخبرني حسن (1)بن حسن، عن أبيه، أنّ عمر بن الخطّاب خطب (2)إلى عليّ (رضي اللَّه عنهما) (3)أمّ كلثوم (رضي اللَّه عنها)، فقال له عليّ: إنّها تصغر عن ذلك. فقال عمر رضى الله عنه: سمعت رسول اللَّه يقول: كلّ سبب ونسب منقطع يوم القيامة إلّاسببي ونسبي، فأحببت (4)أن يكون لي من رسول اللَّه صلي الله عليه و آله سبب ونسب. فقال عليّ لحسن وحسين (رضي اللَّه عنهما): زوِّجا عمّكما،


1) - [في كنز العمّال مكانه: مسند عليّ عن حسن ...].

2) [لم يرد في كنز العمّال].

3) [لم يرد في كنز العمّال].

4) - [في جواهر العقدين مكانه: وقد أخرج البيهقيّ أيضاً حديث عمر عن طريق ابن أبي مليكة، عن الحسن والحسين، عن أبيه، عن عمر، عن النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم الحديث: وفيه: فأحببت ...، وفي الصّواعق المحرقة مكانه: وفي رواية للبيهقيّ أنّ عمر لمّا قال فأحببت ...].

فقالا: هي امرأة من النِّساء تختار لنفسها؛ فقام عليّ رضى الله عنه مغضباً، فأمسك الحسن بثوبه وقال: لا صبر على هجرانك يا أبتاه؛ قال: فزوّجاه.

البيهقي، السّنن الكبرى، 7/ 64، 114/ عنه: السّمهودي، جواهر العقدين،/ 274- 275؛ ابن حجر الهيتمي، الصّواعق المحرقة،/ 94، المتّقي الهندي، كنز العمّال، 16/ 531- 532 رقم 45773، تراثنا (رقم 30، 31)،/ 387- 388

(أخبرنا) أبو الحسين محمّد بن الحسين بن محمّد بن الفضل (1)القطّان ببغداد، أنبأ عبداللَّه ابن جعفر بن درستوريه، ثنا يعقوب بن سفيان، حدّثني الحجّاج بن أبي منيع (2)(ح وأخبرنا) أبو عبداللَّه الحافظ، ثنا أبو العبّاس محمّد بن يعقوب، ثنا أبو أسامة الحلبيّ، ثنا حجّاج (3)ابن أبي منيع الرّصافي (4)، حدّثني جدّي (5)عبيداللَّه بن أبي زياد (6)، عن الزّهريّ، قال: [...] وأمّا أمّ كلثوم فتزوّجها عمر بن الخطّاب، فولدت له زيد بن عمر ضرب ليالي قتال ابن مطيع ضرباً لم يزل ينهمّ (7)له حتّى توفِّي.

ثمّ خلف (8)على أمّ كلثوم بعد عمر عون بن جعفر، فلم تلد له شيئاً حتّى مات، ثمّ خلف على أمّ كلثوم بعد عون بن جعفر محمّد، فولدت له جارية يقال لها [بثينة] (9)وقال هؤلاء: نُعشت (10)من مكّة إلى المدينة على سرير، فلمّا قدمت (11)المدينة توفِّيت، ثمّ خلف على أمّ كلثوم بعد عمر بن الخطّاب وعون بن جعفر ومحمّد بن جعفر: عبداللَّه بن جعفر، فلم تلد له شيئاً حتّى ماتت عنده.

البيهقي، السّنن الكبرى، 7/ 70- 71، دلائل النّبوّة، 7/ 283/ عنه: ابن عساكر، تاريخ دمشق، 3/ 98، 21/ 342


1) - [في دلائل النّبوّة مكانه: أخبرنا أبو الحسن بن الفضل ...، وفي تاريخ دمشق ج 21 مكانه: وأخبرناأبو القاسم بن السّمرقندي، أنا أبو بكر بن الطّبري، قالا: أنا أبو الحسين بن الفضل ...].

2) [لم يرد في تاريخ دمشق].

3) - [في تاريخ دمشق ج 3 مكانه: انظر ج 10 ص 15].

4) - [في تاريخ دمشق ج 3 مكانه: انظر ج 10 ص 15].

5) - [في تاريخ دمشق ج 3 مكانه: انظر ج 10 ص 15].

6) - [في تاريخ دمشق ج 3 مكانه: انظر ج 10 ص 15].

7) [تاريخ دمشق: منه حتّى توفّى].

8) [تاريخ دمشق: منه حتّى توفّى].

9) [دلائل النّبوّة: بعثت].

10) [دلائل النّبوّة: بعثت].

11) - [زاد في تاريخ دمشق ج 3: وقال ابن مندة: أنت قدمت].

(وأخبرنا) أبو عبداللَّه الحافظ، أنبأ أبو عبداللَّه محمّد بن يعقوب، حدّثني أبو جعفر محمّد بن الحجّاج الورّاق، ثنا يحيى بن يحيى، أنبأ أبو معاوية، عن الأعمش، عن إبراهيم، عن الأسود، عن عائشة (رضي اللَّه عنها) قالت: (1)تزوّجها رسول اللَّه صلي الله عليه و آله وهي ابنة ستّ، وبنى بها وهي ابنة تسع، ومات عنها وهي ابنة ثمان عشرة سنة. رواه مسلم في الصّحيح عن يحيى بن يحيى (قال الشّافعي) رحمه الله: وقد زوّج عليّ عمر (رضي اللَّه عنهما) (2)أمّ كلثوم بغير أمرها.

البيهقي، السّنن الكبرى، 7/ 114/ عنه: تراثنا (رقم 30- 31)،/ 388

عن الشّعبي، قال: نقل عليّ رضى الله عنه أمّ كلثوم بعد قتل عمر بسبع ليال.

البيهقي، السّنن الكبرى، 7/ 436

محمّد بن أحمد بن يحيى، عن جعفر بن محمّد القمّي، عن القدّاح، عن جعفر، عن أبيه عليه السلام، قال: ماتت أمّ كلثوم بنت عليّ عليه السلام وابنها زيد بن عمر بن الخطّاب في ساعة واحدة لا يُدرى أيّهما هلك قبل، فلم يورث أحدهما من الآخر وصلّى عليهما جميعاً.

الطّوسي، تهذيب الأحكام، 9/ 362- 363 رقم 1295/ عنه: الحرّ العاملي، وسائل الشّيعة، 17/ 594 كتاب الفرائض باب 5 رقم 1

إبراهيم بن مهران بن رستم، أبو إسحاق المروزيّ وهو ابن أخت روّاد بن الجرّاح العسقلانيّ. قدم بغداد وحدّث بها عن اللّيث بن سعد، وعبداللَّه بن لهيعة المصريّين، وشريك بن عبداللَّه الكوفيّ. روى عنه عمر بن حفص السّدوسيّ، وعبداللَّه بن أحمد بن حنبل، وموسى بن هارون، وأحمد بن الحسين بن إسحاق الصّوفيّ، أخبرنا الحسن بن أبي بكر، أخبرنا عبداللَّه بن إسحاق بن إبراهيم البغويّ، حدّثنا موسى بن هارون. وأحمد ابن الحسين بن إسحاق الصّوفيّ، حدّثنا أبو إسحاق إبراهيم بن مهران- جار الهيثم بن خارجة- أخبرنا اللّيث بن سعد. وأخبرنا محمّد بن عمر بن القاسم التّرسيّ- واللّفظ له- أخبرنا محمّد بن عبداللَّه بن إبراهيم الشّافعيّ، حدّثنا أحمد بن الحسين الصّوفيّ (3)، حدّثنا


1) - كتب عليه في مص صح- وفي ر- عن الأسود، عن علقمة ... تزوّجها.

2) - مد- وقد تزوّج عمر رضى الله عنه.

3) - [إلى هنا لم يرد في تراثنا].

إبراهيم بن مهران بن رستم المروزيّ، حدّثنا اللّيث بن سعد القيسيّ مولى بني رفاعة في سنة إحدى وسبعين ومائة بمصر، عن موسى بن عليّ بن رباح اللّخميّ، عن أبيه، عن عقبة بن عامر الجهنيّ. قال: خطب عمر بن الخطّاب إلى عليّ بن أبي طالب ابنته من فاطمة وأكثر تردّده إليه، فقال: يا أبا الحسن! ما يحملني على كثرة تردّدي إليك إلّاحديث سمعته من رسول اللَّه صلي الله عليه و آله يقول: «كلّ سبب وصهر منقطع يوم القيامة، إلّاسببي ونسبي».

فأحببت أن يكون لي منكم أهل البيت سبب وصهر.

فقام عليّ فأمر بابنته من فاطمة فزيّنت ثمّ بعث بها إلى أمير المؤمنين عمر، فلمّا رآها قام إليها فأخذ بساقها وقال: قولي لأبيك قد رضيت، قد رضيت، قد رضيت. فلمّا جاءت الجارية إلى أبيها قال لها: ما قال لك أمير المؤمنين؟ قالت: دعاني وقبّلني فلمّا قمت أخذ بساقي وقال: قولي لأبيك قد رضيت. فأنكحها إيّاه فولدت له زيد بن عمر بن الخطّاب فعاش حتّى كان رجلًا ثمّ مات.

الخطيب البغدادي، تاريخ بغداد، 6/ 182 رقم 3237/ تراثنا رقم 30- 31،/ 288- 289

خطبها عمر بن الخطّاب (1)إلى (2)عليّ بن أبي طالب، فقال له: إنّها (3)صغيرة (4)، فقال له (5):


1) [الرّبيع: أمّ كلثوم بنت عليّ من فاطمة عليها السلام وقال].

2) - [أضاف في أسد الغابة وتراثنا: أبيها؛ وفي تاريخ دمشق مكانه: أخبرنا أبو غالب، وأبو عبداللَّه، ابنا أبي عليّ. قالا: أنا أبو جعفر محمّد بن أحمد، أنا محمّد بن عبدالرّحمان بن العبّاس، أنا أحمد بن سليمان، نا الزّبير ابن بكّار، قال في تسمية ولد عمر بن الخطّاب: وزيد بن عمر، ورقيّة بنت عمر تزوّجها إبراهيم بن نُعيم ابن عبداللَّه بن أسيد بن عوف بن عبيد بن عويج بن عديّ بن كعب، فولدت له جارية، وماتت الجارية وأمّها أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب، وأمّها فاطمة بنت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله ، وكان عمر بن الخطّاب خطب أمّ كلثوم إلى ... وفي المختصر: كان عمر بن الخطّاب خطب أمّ كلثوم إلى ...].

3) - [في التّبيين مكانه: روي: انّ عمر لمّا خطب أمّ كلثوم إلى عليّ فقال له: إنّها ... والشّرح: وروى الزّبير ابن بكّار، قال: خطب عمر أمّ كلثوم بنت عليّ عليه السلام فقال له: إنّها ... وفي ذخائر العقبى وتاريخ الخميس مكانها: وذكر أبو عمر: أنّ عمر قال له لمّا قال: إنّها ... والسّيِّدة زينب: ولمّا خطبها عمر من عليّ قال له: إنّها ...].

4) - [إلى هنا لم يرد في السِّيَر والتّاريخ].

5) [الرّبيع: أمّ كلثوم بنت عليّ من فاطمة عليها السلام وقال].

زوِّجنيها يا أبا الحسن، فإنِّي (1)أرصد من كرامتها ما لايرصده (2)أحد، فقال (3)له عليّ رضى الله عنه (4): أنا أبعثها إليك، فإن رضيتها فقد زوّجتكها (5)، فبعثها إليه ببرد وقال لها: قولي له (6): هذا البرد الّذي قلت (7)(8)لك، فقالت: ذلك لعمر (9)، فقال (10): قولي (11)له قد (12)رضيت (13)رضي اللَّه عنك، (14)ووضع يده (15)على ساقها فكشفها (16)(17)، فقالت: أتفعل هذا؟! (18)لولا أ نّك أمير المؤمنين لكسرتُ أنفك (19)، (20)ثمّ (21)(22)خرجت حتّى 17 جاءت (23)أباها 16 فأخبرته الخبر (24)وقالت 15: بعثتني (25)إلى شيخ سوء؟! فقال: (26)يا بنيّة! إنّه زوجك (27)، (28)فجاء عمر إلى


1) - [الرّبيع: وأنا].

2) - [لم يرد في السِّيَر].

3) [الرّبيع: هي صغيرة و].

4) [الرّبيع: هي صغيرة و].

5) - [أعلام النِّساء: زوّجتها، وزاد في السِّير والتّاريخ: يعتلّ بصغرها].

6) - [لم يرد في الشّرح وتحفة العالم].

7) - [الشّرح: ذكرته].

8) [الرّبيع: له].

9) [الرّبيع: له].

10) - [أضاف في التّبيّين وتاريخ الخميس: لها عمر].

11) [الرّبيع: لقد].

12) [الرّبيع: لقد].

13) - [في تاريخ دمشق والمختصر والشّرح: رضيته].

14) [الرّبيع: فتناول فتاعها فقالت:].

15) [في أسد الغابة والإفحام وتراثنا: عليها].

16) - [لم يرد في الشّرح].

17) [في أسد الغابة والإفحام وتراثنا: عليها].

18) [الرّبيع: فتناول فتاعها فقالت:].

19) - [زاد في تاريخ الخميس: وفي رواية: لطمست عينيك].

20) [الرّبيع: قالت لأبيها].

21) [في السِّير والتّاريخ: مضت إلى أبيها].

22) [لم يرد في أسد الغابة والشّرح والإفحام وتراثنا].

23) - [في ذخائر العقبى وتاريخ الخميس: أتت].

24) - [لم يرد في السِّير والتّاريخ].

25) - [ذخائر العقبى: أتبعثني].

26) - [أضاف في الرّبيع وتاريخ دمشق والمختصر والشّرح: مهلًا].

27) - [إلى هنا حكاه عنه في السِّير والتّاريخ وذكر في التّاريخ إلى الانتهاء: روى نحواً من هذا سفيان بن عيينة، عن عمرو بن دينار، عن محمّد بن عليّ].

28) [الأعيان: ثمّ روي بسنده].

مجلس المهاجرين (1)(2)في الرّوضة، (3)وكان يجلس فيها المهاجرون الأوّلون (4)فجلس إليهم (5)، فقال لهم: زفّئوني (6)(7)، فقالوا: بماذا (8)يا أمير المؤمنين؟ قال: (9)تزوّجت أمّ كلثوم بنت (10)عليّ ابن أبي طالب (11)، سمعت (12)رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم يقول: «كلّ نسب وسبب وصهر منقطع (13)يوم القيامة إلّانسبي وسببي وصهري» (14)، (15)(16)فكان لي به عليه (17)السّلام (18)(19)النّسب والسّبب، فأردتُ أن أجمع إليه الصّهر (20)، (21)فرفّؤوه (22)

(وذكر) أرباب السِّيَر أنّها ولدت من عمر ولداً اسمه زيد يُلقّب بذي الهلالين وبنتاً تُسمّى رقيّة.

(قال) في أسد الغابة: وتوفِّيت أمّ كلثوم وابنها زيد في وقتٍ واحد.

(وروى) الشيخ الحرّ في الوسائل: أنّه اخرجت جنازة أمّ كلثوم بنت عليّ وابنها زيد بن عمر].

. (23)

1) - [أضاف في الرّبيع: الأوّلين].

2) [أعلام النِّساء: بين القبر والمنبر، وكانوا يجلسون. ثمّ جاء عليّ وعثمان والزّبير وطلحة وعبدالرّحمان ابن عوف، فإذا كلّ الشي ء يأتي عمر من الآفاق جاءهم فأخبرهم ذلك واستشارهم فيه. فقال عمر: رفّئوني].

3) [الرّبيع: فقال رفّئوني، وزاد في أعلام النِّساء: قال].

4) [لم يرد في أسد الغابة والتّبيّين والإفحام وتراثنا].

5) [لم يرد في أسد الغابة والتّبيّين والإفحام وتراثنا].

6) - [أضاف في الشّرح رفّئوني]، وجاء في هامش الشّرح: رفّأه: إذا قال له: بالرّفاء والبنين.

7) [أعلام النِّساء: بين القبر والمنبر، وكانوا يجلسون. ثمّ جاء عليّ وعثمان والزّبير وطلحة وعبدالرّحمان ابن عوف، فإذا كلّ الشي ء يأتي عمر من الآفاق جاءهم فأخبرهم ذلك واستشارهم فيه. فقال عمر: رفّئوني].

8) - [في ذخائر العقبى وتاريخ الخميس وأعلام النِّساء: بمن].

9) [أعلام النِّساء: بإبنة].

10) [أعلام النِّساء: بإبنة].

11) [الرّبيع: فقال رفّئوني، وزاد في أعلام النِّساء: قال].

12) - [في الوافي مكانه: في رواية: سمعت ...].

13) - [في اسد الغابة والشّرح والإفحام وتراثنا: ينقطع].

14) - [إلى هنا مثله في الشّرح].

15) [لم يرد في ذخائر العقبى وتاريخ الخميس].

16) [الرّبيع: وصار لي به].

17) - [أضاف في أسد الغابة: الصّلاة و].

18) - [في تراثنا والإفحام: الصّلاة].

19) [الرّبيع: وصار لي به].

20) - [إلى هنا حكاه في الرّبيع والوافي].

21) [لم يرد في ذخائر العقبى وتاريخ الخميس].

22) - [إلى هنا مثله في تاريخ دمشق والمختصر والتّبيّين وحكاه عنه في السّيِّدة زينب وتحفة العالم وزاد فيه: وكيف كان فلا ينبغي الرّيب في انّ أمّ كلثوم هذه الّتي تزوّجها عمر توفِّيت في زمان أخيها الحسن عليه السلام، ولم تدرك وقعة الطّفّ.

23) [لم يرد في تاريخ الخميس وفي ذخائر العقبى إلى الانتهاء: وفي رواية: أ نّها قالت: لولا أ نّك أمير المؤمنين لطمست عينيك. (شرح) حَصان أي عفيفة تقول منه حصنت المرأة بالضّمّ حصناً أي عفّت فهي حاصن؛ وحَصان بالفتح وحصناً أيضاً بيّنة الحصانة، زفّوني أي قولوا لي بالرّفاء والبنين. تقول رفّيْتُهُ ترفيَةً، إذا قلت له ذلك].

(1)(2)وحدّثنا عبدالوارث، حدّثنا قاسم، حدّثنا الخشنيّ، حدّثنا ابن أبي عمر، حدّثنا سفيان، عن عمرو بن دينار، عن محمّد بن عليّ (3)أنّ عمر بن الخطّاب خطب إلى عليّ ابنته أمّ كلثوم، فذكر له صغرها، فقيل له: إنّه ردّك فعاوده، فقال له عليّ: أبعث بها إليك (4)، فإن رضيت، فهي امرأتك. فأرسل بها إليه، فكشف عن ساقها، فقالت: مه! واللَّه لولا أ نّك أمير المؤمنين للطمت عينك.(5)وحدّثنا عبدالوارث، حدّثنا قاسم، حدّثنا الخشنيّ، حدّثنا ابن أبي عمر، حدّثنا سفيان، عن عمرو بن دينار، عن محمّد بن عليّ (6)أنّ عمر بن الخطّاب خطب إلى عليّ ابنته أمّ كلثوم، فذكر له صغرها، فقيل له: إنّه ردّك فعاوده، فقال له عليّ: أبعث بها إليك (7)، فإن رضيت، فهي امرأتك. فأرسل بها إليه، فكشف عن ساقها، فقالت: مه! واللَّه لولا أ نّك أمير المؤمنين للطمت عينك. وذكر ابن وهب، عن عبدالرّحمان بن زيد بن أسلم، عن أبيه، عن جدّه، أنّ عمر بن الخطّاب تزوّج أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب (8)على مهر أربعين ألفاً، قال أبو عمر:

ولدت (9)أمّ كلثوم بنت عليّ لعمر بن الخطّاب (10)زيد ابن عمر الأكبر ورقيّة (11)بنت عمر (12)وتوفّيت أمّ كلثوم وابنها زيد في وقت واحد (13)، وقد كان زيد أصيب في حرب كانت بين بني عدي (14)ليلًا، كان (15)قد خرج ليصلح بينهم فضربه رجل منهم في الظّلمة فشجّه وصرعه، فعاش أيّاماً ثمّ مات هو وأمّه (16)في وقت واحد (17)، وصلّى عليهما (18)ابن عمر، قدّمه حسن بن عليّ (19)وكانت فيهما سُنّتان فيما ذكروا، لم يورث (20)واحد منهما من صاحبه، لأنّه لم يعرف أوّلهما موتاً (21)، وقدّم زيد قبل (22)أُمّه ممّا يلي الإمام (23)(24).


1) [أعلام النِّساء: ودخل بها في ذي القعدة سنة 17 ه، وقد أمهرها أربعين ألفاً، وظلّت عنده حتّى قُتل، وولدت له زيد بن عمر الأكبر ورقيّة بنت عمر].

2) [في أسد الغابة والإفحام وتراثنا: فتزوّجها].

3) [الأعيان: ثمّ روي بسنده].

4) - [إلى هنا حكاه عنه في الأعيان وذكر إلى الانتهاء: وذكر نحواً ممّا مرّ].

5) [أعلام النِّساء: ودخل بها في ذي القعدة سنة 17 ه، وقد أمهرها أربعين ألفاً، وظلّت عنده حتّى قُتل، وولدت له زيد بن عمر الأكبر ورقيّة بنت عمر].

6) [الأعيان: ثمّ روي بسنده].

7) - [إلى هنا حكاه عنه في الأعيان وذكر إلى الانتهاء: وذكر نحواً ممّا مرّ].

8) [في أسد الغابة والإفحام وتراثنا: فتزوّجها].

9) [في أسد الغابة والإفحام وتراثنا: له].

10) [في أسد الغابة والإفحام وتراثنا: له].

11) [لم يرد في أسد الغابة].

12) [لم يرد في أسد الغابة].

13) [لم يرد في تاريخ الخميس وفي ذخائر العقبى إلى الانتهاء: وفي رواية: أ نّها قالت: لولا أ نّك أمير المؤمنين لطمست عينيك. (شرح) حَصان أي عفيفة تقول منه حصنت المرأة بالضّمّ حصناً أي عفّت فهي حاصن؛ وحَصان بالفتح وحصناً أيضاً بيّنة الحصانة، زفّوني أي قولوا لي بالرّفاء والبنين. تقول رفّيْتُهُ ترفيَةً، إذا قلت له ذلك].

14) [لم يرد في أسد الغابة].

15) [لم يرد في أسد الغابة].

16) [لم يرد في تراثنا].

17) [لم يرد في تراثنا].

18) - [أضاف في أسد الغابة: عبداللَّه].

19) [في أسد الغابة والإفحام وتراثنا: ولمّا قتل عنها عمر تزوّجها عون بن جعفر].

20) [في ذخائر العقبى وتاريخ الخميس: أحدهما من الآخر].

21) [في ذخائر العقبى وتاريخ الخميس: أحدهما من الآخر].

22) - [في ذخائر العقبى وتاريخ الخميس: على].

23) [في أسد الغابة والإفحام وتراثنا: ولمّا قتل عنها عمر تزوّجها عون بن جعفر].

24) [أعلام النِّساء: ودخل بها في ذي القعدة سنة 17 ه، وقد أمهرها أربعين ألفاً، وظلّت عنده حتّى قُتل، وولدت له زيد بن عمر الأكبر ورقيّة بنت عمر].

ابن عبدالبرّ، الإستيعاب، 4/ 467- 469/ عنه: محبّ الدّين الطّبري، ذخائر العقبى،/ 168؛ الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، (ط مؤسّسة الرِّسالة)، 3/ 501 (ط دار الفكر)، 5/ 23، تاريخ الإسلام، 2/ 255؛ الصّفديّ، الوافي بالوفيّات، 15/ 37- 38؛ الدّياربكري، تاريخ الخميس، 2/ 284- 285؛ الأمين، أعيان الشّيعة، 3/ 486؛ آل بحر العلوم، تحفة العالم، 1/ 239؛ كحالة، أعلام النِّساء، 4/ 255- 256؛ موسى محمّد عليّ، السّيِّدة زينب، 117- 118؛ الموسويّ الهندي، إفحام الأعداء والخصوم، 1/ 164- 165، 173؛ تراثنا رقم (30، 31)،/ 389- 392؛ مثله الزّمخشري، ربيع الأنوار، 4/ 303- 304؛ ابن عساكر، تاريخ دمشق، 21/ 342، المختصر، 9/ 159؛ ابن الأثير، أسد الغابة، 5/ 614- 615؛ ابن قدامة، التّبيّين،/ 134- 135؛ ابن أبي الحديد، شرح نهج البلاغة، 12/ 106

محمّد بن جعفر بن أبي طالب هذا هو الّذي تزوّج أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب بعد موت عمر بن الخطّاب [...] واستشهد محمّد بن جعفر بتستر.

ابن عبدالبرّ، الاستيعاب، 3/ 326- 327

أخبرنا القاضي أبو عليّ إسماعيل بن محمّد بن أحمد، حدّثنا أبو بكر أحمد بن عبيد بن الفضل بن سهل بن بيري، وأخبرنا أبو غالب محمّد بن أحمد بن سهل النّحويُّ، أخبرنا أبو الحسن عليُّ بن الحسن الطّحّان، وأخبرنا أبو بكر أحمد بن محمّد بن عبدالوهّاب بن طاوان، أخبرنا القاضي أبو الفرج أحمد بن عليِّ بن جعفر بن محمّد الخيوطيُّ، قالوا: حدّثنا أبو بكر محمّد بن عثمان بن سمعان المعدَّل، حدّثنا أبو الحسن أسلم بن سهل بن أسلم الرّزّاز الواسطيُّ المعروف ببَحْشَل، حدّثني محمّد بن عمران، حدّثنا أبو أسامة، عن عبداللَّه بن محمّد بن عمر بن عليِّ بن أبي طالب، قال: سمعت عاصم بن عبداللَّه، قال: سمعت عبداللَّه ابن عمر، قال: صعد عمر بن الخطّاب المنبر، فقال: أ يُّها النّاس! إنّه واللَّه ما حملني على الإلحاح على عليِّ بن أبي طالب في ابنته إلّاأنِّي سمعت رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه يقول: كلّ سبب ونسب وصهر منقطع [يوم القيامة] إلّانسبي وصهري، فإنّهما يأتيان يوم القيامة يشفعان لصاحبهما.

ابن المغازلي، مناقب عليّ بن أبي طالب،/ 109- 110 رقم 153/ عنه: السّمهودي، جواهر العقدين،/ 275؛ تراثنا (رقم 30- 31)،/ 417

خرجت أمّ كلثوم بنت عليّ من فاطمة واسمها رقيّة عليهم السلام إلى عمر بن الخطّاب فأولدها زيداً، ومات هو وأمّه (في يوم) (1)واحد، وكان الشّريف الزّاهد النّقيب الأخباريّ ببغداد، أبو محمّد الحسن بن أحمد بن القاسم بن محمّد العويد العلويّ المحمّديّ رحمه الله يروي أنّ الّذي تزوّجها عمر، شيطانة، وآخرون من أهلنا يزعمون أ نّه لم يدخل بها، وآخرون يقولون هو أوّل فرج غصب في الإسلام.

والمعوّل عليه من هذه الرّوايات، ما رأيناه آنفاً من أنّ العبّاس بن عبدالمطّلب زوّجها عمر برضاء أبيها عليه السلام وأذنه، وأولدها عمر زيداً.

المجدي،/ 17- 18

وولد منها [أمّ كلثوم عليها السلام] لعمر زيد ورقيّة. وأمّا زيد الأصغر وعبيداللَّه بن عمر فقد ولدا من أمّ كلثوم بنت جرول من خزاعة.

وخرج زيد من عند معاوية، فأبصر بسر بن أرطأة على دكّان ينال من عليّ رضى الله عنه، فصعد الدكّان واحتلّه وضرب به الأرض، وطفر عليه فدقّ ضلعين من أضلاعه. فقال معاوية: أبعَدَ اللَّه بسراً، أبعَدَ اللَّه بسراً. أيُشْتَم هذا الرّجل وهو يسمع؟ أما علم أنّ زيداً بين عليّ وعمر، وأمّ زيد ابنة عليّ من فاطمة بنت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله .

وماتت أمّ كلثوم وزيد في وقتٍ واحد، وصّلى على جنازتهما سعيد بن العاص، وكان والي المدينة. وقال له الحسين بن عليّ عليهما السلام: تقدّم، ولولا أنّك أمير ما قدّمتك.

الزّمخشري، ربيع الأبرار،/ 304

وأمّا أمّ كلثوم فهي الّتي تزوّجها عمر (2)بن الخطّاب. وقال أصحابنا: إنّه عليه السلام إنّما زوّجها منه بعد مدافعة كثيرة وامتناع شديد واعتلال عليه بشي ء بعد شي ء حتّى ألجأته الضّرورة إلى أن ردَّ أمرها إلى العبّاس بن عبدالمطّلب فزوّجها إيّاه (3).

الطّبرسي، إعلام الورى،/ 204/ عنه: المجلسي، البحار، 42/ 93، مثله الجزائري، الأنوار النّعمانيّة، 1/ 371


1) - في الأصل: مات هو وأمّه واحد.

2) [الأنوار النّعمانيّة: فقد مرّ تحقيق معنى ذلك التّزويج].

3) [الأنوار النّعمانيّة: فقد مرّ تحقيق معنى ذلك التّزويج].

زيد بن عمر بن الخطّاب بن نُفيل بن عبدالعُزّى بن رياح بن عبداللَّه بن قُرط بن رزاح ابن عديّ بن كعب القُرشيّ العدويّ: وأمّه أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب، (1)وأمّها فاطمة بنت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله ، وأمّها خديجة بنت خويلد (2)، وفد على معاوية بن أبي سفيان.

قال الزّبير: وأمّا زيد بن عمر بن الخطّاب فكان له وُلْد فانقرضوا.

ذكر أبو محمّد الحسين بن محمّد الأيجيّ الكاتب، أنا أبو بكر محمّد بن الحسن بن دريد، أنا أبو حاتم، عن أبي عبيدة، عن يونس، عن أبي عمرو بن العلاء، حدّثني رجل من الأنصار، عن أبيه، قال: وفدنا مع زيد بن عمر بن الخطّاب، وأمّه أمّ كلثوم بنت عليّ ابن أبي طالب، وأمّها فاطمة بنت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله إلى (3)معاوية بن أبي سفيان فأجلسه على السّرير، وهو يومئذ من أجمل النّاس وأشبههم، فبينا هو جالس قال له بُسر بن أرطاة:

يا ابن أبي تراب! فقال له: أ إيّايّ تعني؟ لا أمّ لك، أنا واللَّه خير منك، وأزكى وأطيب، فما زال الكلام بينهما حتّى نزل زيد إليه فخنقه حتّى صرعه، وبرك على صدره، فنزل معاوية عن سريره فحجز بينهما، وسقطت عمامة زيد، فقال زيد: واللَّه يا معاوية ما شكرت الحسنى، ولا حفظت ما كان منّا إليك، حيث تسلّط عليَّ عبد بني عامر، فقال معاوية: أمّا قولك، يا ابن أخي، أنِّي لكفرت الحسنى، فواللَّه ما استعملني أبوك إلّامن حاجة إليَّ، وأمّا ما ذكرت من الشّكر، فواللَّه لقد وصلنا أرحامكم، وقضينا حقوقكم، وإنّكم لفي منازلكم. فقال زيد: أنا ابن الخليفتين، واللَّه لا تراني بعدها أبداً عائداً إليك، وإنِّي لأعلم أنّ هذا لم يكن إلّاعن رأيك. قال: وخرج زيد إلينا (4)وقد تشعّث رأسه وسقطت عمامته، فدعا بإبل (5)فارتحل، فأتاه آذن معاوية، فقال: إنّ أمير المؤمنين يقرأ عليك السّلام ويقول: عزمت عليك لما أتيتني، فإن أبيت أتيتك، قال زيد: لولا العزيمة ما أتيت.


1) [لم يرد في المختصر].

2) [لم يرد في المختصر].

3) - [في المختصر مكانه: وفد إلى ...].

4) - [لم يرد في المختصر].

5) - [المختصر: بإبله].

فلمّا رجع إليه أجلسه على سريره، وقبّل بين عينيه، ثمّ أقبل عليه، فقال: مَنْ نسيَ بلاء عمر يومئذ فإنِّي واللَّه ما أنساه، لقد استعملني وأصحاب رسول اللَّه صلي الله عليه و آله متوافرون، وأنا يومئذ حديث السِّنّ، فأخذتُ بأدبه واقتديت بهديه، واتّبعت أثره، وواللَّه ما قويت على العامّة إلّابمكاني كان منه، حاجتك يا ابن أخي؟ فواللَّه ما ترك له حاجة ولا لمن معه إلّاقضاها، وأمر له بمائة ألف، وأمر لنا بأربعة آلاف أربعة آلاف ونحن عشرون رجلًا، فقال: هذه لك عندي في كلّ عام. (1)أخْبَرَنا أبو محمّد بن طاوس، أنا عاصم بن الحسن، أنا أبو عمر بن مهديّ، أنا أبو العبّاس بن عقدة، نا أحمد بن يحيى الصّوفيّ، نا عبدالرّحمان بن شريك، حدّثني أبي، حدّثني عروة بن عبداللَّه بن قُشير، عن أبي جعفر، قال: قال عمر بن الخطّاب لعليّ بن أبي طالب: عزمت عليك إلّازوّجتني ابنتك، فزوّجه فراح عمر إلى الصّفّة، فقال للنّاس:

ألا تهنّوني؟ قالوا: وما ذاك؟ قال: تزوّجت أمّ كلثوم: لفاطمة بنت رسول اللَّه لعليّ بن أبي طالب، فهنّؤوه، ثمّ قال: سمعت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله يقول: «كلّ نسب وسبب منقطع يوم القيامة، إلّانسبي وسببي». أخْبَرَنا أبو القاسم هبة اللَّه بن محمّد، أنا أبو طالب محمّد بن محمّد بن غيلان، أنا أبو بكر الشّافعيّ، نا جعفر بن محمّد بن كزال، نا إسحاق بن المنذر، نا محمّد بن عبدالملك الأنصاريّ، نا محمّد بن المُنكدر (2)، عن جابر بن عبداللَّه الأنصاريّ، قال: تزوّج عمر بن الخطّاب أمّ كلثوم بنت فاطمة بنت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله على أربعين ألف درهم (3).

(4)أخْبَرَنا أبو الحسين بن الفرّاء، وأبو غالب، وأبو عبداللَّه ابنا البنّا، قالوا: أنا أبو جعفر ابن المسلمة، أنا أبو طاهر الُمخلّص، نا أحمد بن سُليم، نا الزّبير بن بكّار، قال: وحدّثني عمر بن أبي بكر المُؤمّليّ، حدّثني سعيد بن عبد الكبير، عن عبدالحميد بن عبدالرّحمان ابن زيد بن الخطّاب، وأمّه أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب (5)، وكان سبب ذلك أنّ حرباً


1) [لم يرد في المختصر].

2) [لم يرد في المختصر].

3) - [زاد في المختصر: وروي مثل ذلك عن عطاء الخراساني أيضاً، كما ذكرناه في الطّبقات].

4) [لم يرد في المختصر].

5) [لم يرد في المختصر].

وقعت فيما بين عدي بن كعب، فخرج عبداللَّه بن مطيع يطّلع ما سببه، وبلغ ذلك عبداللَّه وسليمان ابني أبي جهم، فخرجا يرصدانه لرجعته، وأتى الخبر أخويهما فخرجوا إليهما، وتداعى الفريقان، وانصرف عبداللَّه بن مطيع ممسياً (1)، فالتقوا بالبقيع فاقتتلوا وتُنوول ابن مطيع بعصاً فأدركت مؤخّر السّرج فكسرته، وأقبل زيد بن عمر ليحجز بينهم وينهى بعضهم عن بعض، فخالطهم فضربه رجل منهما في الظّلمة وهو لا يعرفه، ضربة (2)على رأسه فشجّه وصُرع عن دابته، وتنادى القوم: زيد زيد، فتفرقوا، وأسقط في أيديهم، وأقبل عبداللَّه بن مطيع، فلمّا رآه صريعاً نزل فأكبّ عليه فناداه: يا زيد! بأبي أنت وأمِّي.

مرّتين أو ثلاثاً، ثمّ أجابه، فكبّر ابن مُطيع وأخذه فحمله على بغلته حتّى أدّاه إلى منزله، فدُووي زيد من شجّته حتّى أقبل، وقيل: قد برأ، وكان يُسأل عن من ضربه فلا يُسمِّيه، ثمّ إنّ الشّجّة انتفضت بزيد بن عمر فلم يزل منها مريضاً، وأصابه بطن فهلك رحمة اللَّه عليه. (3)قال عبدالحميد بن عبدالرّحمان بن زيد بن الخطّاب، وقد ذكر بعض أهل العلم: أ نّه وأمّه أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب، مرضا جميعاً وثقلا ونزل بهما، وأنّ رجالًا مشوا بينهما لينظروا أ يّهما يقبض أوّلًا فيورث منه الآخر وأ نّهما قُبضا في ساعة واحدة، فلم يُدر أ يّهما قُبض قبل صاحبه، وقال في ذلك عبداللَّه بن عامر بن ربيعة حليف بني الخطّاب:

إنّ عديّاً ليلة البقيع *** تفرّقوا عن رجل صريع

مقاتل في الحسب الرّفيع *** أدركه شؤم بني مطيع

وقال في ذلك عاصم بن عمر بن الخطّاب:

مضى عجب من أمر ما كان بيننا *** وما نحن فيه بعد من ذاك أعجب

يجري جُناة الشّرّ من بعد ألفة *** رجعنا وفيه فرقة وتحزّب

مشائيم جلّابون للغيّ مصحراً *** وللغيّ في أهل الغواية تجلب


1) - [المختصر: مشياً].

2) - [لم يرد في المختصر].

3) [لم يرد في المختصر].

إذا ما رأينا صدعهم لم يلائموا *** ولم يكُ فيه للمزاول مرأب

وتأبى لهم فيها شراسة أنفسٍ *** وكلّهم عند النّحيزة مصعب

فيا زيد صبراً حسبة وتعرّضاً *** لأجر ففي الأجر المعرّض مرغب

ولا تكتمنْ من بالك اليوم أن شبا *** بك مَنْ سعي بداك ويشغب

ولا تأخذنّ عقلًا من القوم إنّني *** أرى الجرح يبرأ والمعاقل تذهب

كأ نّك لم تنصب ولم تلقَ إربة *** إذا أنت أدركت الّذي كنت تطلب

وقال في ذلك محمّد بن إياس بن أبي البكر حليف عديّ بن كعب:

ألا يا ليت أُمِّي لم تلدني *** ولم أك في الغواة لذا البقيع

ولم أر مصرع ابن الخير زيد *** وهدّ به هنالك من صريع

هو الرّزء الّذي عظُمت وجلّت *** مصيبتهُ على الحيّ الجميع

كريم في النّجار تكنّفته *** عروق المجد والحسب الرّفيع

شفيع الجود ما للجود حقّاً *** سواه إذ تولّى من شفيع

أصاب الحيّ حيّ عديّ كعب *** مجلّلة من الخطب الفظيع

وخصّهم الشّقاء بها خصوصاً *** لما يأتون من سوء الصّنيع

بشؤم بني حُذيفة أنّ فيهم *** معاً بكذا وشؤم بني مطيع

وكم من ملتقى خضب حصاه *** كلوم القوم بالعلق النّجيع

قال: وحدّثنا الزّبير (1)، حدّثني محمّد بن الحسن المخزوميّ، قال: لمّا استُعزّ بِزيد بن عمر جعل الحسين بن عليّ يقول له: يا زيد! مَن ضربك؟ فيقول له عبداللَّه بن عمر: يا زيد! اتّقِ اللَّه فإنّك كنت في اختلاط لا تعرف فيه من ضربك، قال: وكانت في زيد وأمّه سُنّتان: ماتا في ساعة واحدة، لم يعرف أ يّهما مات قبل الآخر، فلم يورث كلّ واحد منهما من صاحبه، ووضعا معاً في موضع الجنائز، فأخّرت أمّه وقدّم هو ممّا يلي الإمام، فجرت السّنّة في الرّجل والمرأة بذلك بعد.


1) [لم يرد في المختصر].

وقال الحسين بن عليّ لعبداللَّه بن عمر: تقدّم فصلّ على أمّك وأخيك، فتقدّم فصلّى عليهما. (1)أخْبَرَنا أبو غالب، وأبو عبداللَّه ابنا البنّا، قالا: أنا أبو جعفر بن المسلمة، أنا أبو طاهر الُمخلّص، نا أحمد بن سليمان، حدّثنا الزّبير بن بكّار، قال: وأخبرني عليّ بن صالح، عن جدِّي عبداللَّه بن مُصعب (2): أنّ خالد بن أسلم مولى عمر بن الخطّاب هو الّذي أصاب زيداً تلك اللّيلة برمية ولا يعرفه. (3)قال: ونا الزّبير، وأخبرني غير واحد منهم محمّد بن حسن، قال: كان الحسين بن عليّ يقول لابن أخته زيد: سمّ من أصابك، فيقول له عبداللَّه بن عمر: يا أخي! اتّقِ اللَّه لا تدّع على أحد، فإنّك أُصبت في حال اختلاط من النّاس ليلًا، فلمّا مات زيد وأمّه في وقت واحد وضعا في موضع الجنائز، وقُدّم زيد ممّا يلي الإمام، فقال حسين لعبداللَّه بن عمر: تقدّم فصلّ على أمّك وأخيك، فتقدّم فصلّى عليهما، فكانت فيهما سنّتان: أن لا يتوارث من لم تُعرف وفاته قبل صاحبه، وأن يتقدّم الرّجال ممّا يلي الإمام.

أخْبَرَنا أبو الفضل محمّد بن إسماعيل، وأبو المحاسن أسعد بن عليّ، وأبو بكر أحمد بن يحيى بن الحسن، وأبو الوقت عبد الأوّل بن عيسى، قالوا: أنا عبدالرّحمان بن محمّد بن المظفّر، أنا عبداللَّه بن أحمد بن حمُّويه، أنا عيسى بن عمر بن العبّاس، أنا عبداللَّه بن عبدالرّحمان بن بهرام، أنا نُعيم بن حمّاد، عن عبدالعزيز بن محمّد، نا جعفر، عن أبيه: أنّ أمّ كلثوم وابنها زيد ماتا في يوم واحد، فالتقت الصّائحتان في الطّريق، فلم يرث كلّ واحد منهما من صاحبه.

أخْبَرَنا أبو محمّد السُّلميّ، نا أبو بكر الخطيب.

وأخْبَرَنا أبوالقاسم بن السّمرقنديّ، أنا أبوبكر بن الطّبريّ، أنا أبو الحسين بن الفضل، أنا عبداللَّه بن جعفر، نا يعقوب، نا سعيد- يعني ابن منصور- أنا إسماعيل بن إبراهيم،


1) [المختصر: قيل].

2) [المختصر: قيل].

3) [لم يرد في المختصر].

نا يونس بن عُبيد، قال: سأل عمّار مولى بني هاشم الحسن: عن جنائز الرِّجال والنِّساء إذا اجتمعت، فقال الحسن: الرّجل بين يدي المرأة في الحياة والموت، فقال عمّار: هذا ما لا أسألك فيه، كنت فيمن يختلف بين أمّ كلثوم بنت عليّ، وابنها زيد بن عمر، قال يونس:

من أجل الميراث فأخرجت جنازتاهما فصلّى عليهما أمير المدينة، فجعل المرأة بين يَدَي الرّجل، وأصحاب رسول اللَّه صلي الله عليه و آله يومئذ كثير، وثمّ الحسن والحسين (1).

قال: ونا يعقوب، نا الحجّاج- يعني ابن المنهال-، نا حمّاد، أنا عمّار بن أبي عمّار أنّ زيد بن عمر بن الخطّاب، وأمّه أمّ كلثوم بنت عليّ احتضرا فكنت اختلف بينهما، فماتا كلاهما فغسلا وكُفّنا وأُتي بهما وتقدّم (2)سعيد بن العاص فصلّى عليهما، (3)قال: وكان في القوم: الحسن، والحسين، وأبو هريرة، وابن عمر، ونحوٌ من ثمانين من أصحاب محمّد صلي الله عليه و آله .

أخْبَرَنا أبو محمّد هبة اللَّه بن أحمد بن طاوس، وأبو المجد معالي بن هبة اللَّه بن الحسن ابن عليّ بن الحُبُوبيّ، قالا: أنبأ سهل بن بشر، أنا أبو الحسن عليّ بن منير الخلّال، أنا الحسن بن رشيق، أنا أبو جعفر أحمد بن حمّاد بن مسلم، زُغبة، ثنا سعيد بن الحكم بن أبي مريم، أنا يحيى بن أيّوب، عن ابن جُريج، حدّثه عن عُمارة مولى الحارث بن نوفل، قال: شهدت الصّلاة على أمّ كلثوم امرأة عمر بن الخطّاب، وعلى ابنٍ لها يقال له زيد بن عمر، وضعا في المصلّى، والإمام يومئذ سعيد بن العاص، وفي النّاس ابن عبّاس، وأبو هريرة، وأبو سعيد الخُدريّ، وأبو قتادة، فوضع الصّبي ممّا يلي الإمام، قال: فأنكرت ذلك، قال: فنظرت إلى هؤلاء النّفر، فقالوا: هي السّنّة.

كذا قال «عُمارة» وإنّما هو (عمّار) كما تقدّم.

وأخْبَرَنا أبوالقاسم بن السّمرقنديّ، أنا أبوبكر بن الطّبريّ، أنا أبو الحسين بن الفضل، أنا عبداللَّه بن جعفر، نا يعقوب، نا عبدالعزيز بن عمران، نا ابن وهب، أخبرني أسامة


1) - المعرفة والتّاريخ: 1/ 214.

2) [لم يرد في المختصر].

3) [المختصر: والمحفوظ أنّ عبداللَّه بن عمر هو الّذي صلّى عليهما في إمارة سعيد بن العاص وكبّرأربعاً وخلفه الحسن والحسين وابن الحنفيّة وابن عبّاس وغيرهم].

أنّ نافعاً مولى ابن عمر أخبره، قال: وضعت جنازة أمّ كلثوم امرأة عمر، وابنٍ لها يقال له زيد فصفّهما جميعاً، والإمام يومئذ سعيد بن العاص، وفي النّاس ابن عبّاس، وأبو هريرة، وأبو سعيد الخُدريّ، وأبو قتادة فوضع الغلام ممّا يلي الإمام، قال رجل: فأنكرتُ فنظرت إلى ابن عبّاس وإليهم، فقلت: ما هذا؟ فقالوا: هي السّنّة.

المحفوظ أنّ الّذي صلّى عليهما عبداللَّه بن عمر في إمارة سعيد بن العاص.

أخْبَرَنا أبو بكر محمّد بن عبدالباقي، أنا الحسن بن عليّ، أنا أبو الحسين بن المظفّر، أنا محمّد بن محمّد، أنا شيبان بن فرّوخ، نا عبدالعزيز بن مسلم، نا إسماعيل بن أبي خالد، قال: صلّى بنا عبداللَّه بن عمر بالمدينة على زيد وأمّه أمّ كلثوم بنت عليّ، فسوّاهما جميعاً وجعل الرّجل ممّا يلي الإمام، وقدّم المرأة.

كذا قال، وإسماعيل لم يلقَ ابن عمر، وإنّما رواه عن الشّعبيّ.

أخْبَرَنا أبو القاسم بن السّمرقنديّ، وأبو جعفر محمّد بن عليّ بن محمّد بن أحمد بن السّمنانيّ، قالا: أنا أبو محمّد الصّريفينيّ، أنا أبو القاسم بن حبّابة، نا عبداللَّه بن محمّد، نا عليّ بن الجعد، أنا شعبة، عن إسماعيل، وأبي حُصين، عن الشّعبيّ، عن ابن عمر: أ نّه صلّى على أخيه وأمّه أمّ كلثوم بنت عليّ فجعل الغلام ممّا يلي الإمام، والمرأة فوق ذلك.

أخْبَرَنا أبو محمّد السّلّميّ، نا أبو بكر الخطيب.

وأخْبَرَنا أبو القاسم بن السّمرقنديّ، أنا أبو بكر بن الطّبريّ، قالا: أنا أبو الحسين بن الفضل، أنا عبداللَّه بن جعفر، نا يعقوب، حدّثنا إبراهيم بن المنذر، حدّثني عبداللَّه بن ميمون، عن جعفر بن محمّد، عن أبيه: أنّ حسين بن عليّ قال لعبداللَّه بن عمر: صلّ على أمّ كلثوم بنت عليّ، فإنّما هي أمّك، وعلى أخيك زيد، وضعا في ساعة واحدة (1).

ابن عساكر، تاريخ دمشق، 21/ 341، 342- 344، 345- 347، 348، 349، مختصر ابن منظور، 9/ 159، 160- 162

قال: ونا سيف، عن أبي عمر دِثار بن شبيب، عن أبي عثمان، وأبي عمرو بن العلاء، عن رجل من بني مازن، قالا: كان عمر رضى الله عنه قد بعثَ سارية بن زُنَيم الدّيليّ إلى فَسا


1) [المختصر: والمحفوظ أنّ عبداللَّه بن عمر هو الّذي صلّى عليهما في إمارة سعيد بن العاص وكبّرأربعاً وخلفه الحسن والحسين وابن الحنفيّة وابن عبّاس وغيرهم].

ودارَأبْجِرْد، فحاصرهم، ثمّ إنّهم تداعوا وأصحروا له وكثروه، فأتوه من كلِّ جانب، فقال عمر وهو يخطب في يوم جمعة: يا سارية بن زُنيم الجبلَ الجبلَ، ولمّا كان ذلك اليوم وإلى جنب المسلمين جبل إن أُلجئوا إليه، لم يؤتوا إلّامن وجهٍ واحد، فألجأوا إلى الجبل، ثمّ قاتلوهم فهزموهم، فأصابَ مغانمهم، وأصابَ في المغانم سَفَطاً فيه جوهر، فاستوهبه من المسلمين لعمر، فوهبوه له، فبعثَ به رجلًا وبالفتح، وكان الرّسل والوفد يُجازون، وتُقضى لهم حوائجهم، فقال له سارية: استقرض ما تبلّغ به وتخلّفه لأهلك على جائزتك، فقدم الرّجل البصرة، ففعل ثمّ خرج فقدم على عمر فوجده يطعم النّاس ومعه عصاه الّتي يزجر بها بعيره، فقصد له فأقبل عليه بها فقال: اجلس، فجلس، حتّى إذا أكل انصرف عمر، وقام فاتبعه فظنّ عمر أ نّه رجل لم يشبع، فقال حين انتهى إلى باب داره: ادخل وقد أمر الخبّاز أن يذهب بالخوان إلى مطبخ المسلمين، فلمّا جلس في البيت أُتيَ بغدائه خبز وزيت وملح جريش، فوُضع وقال: ألا تخرجين يا هذه فتأكلين؟ قالت: إنِّي لأسمع حسّ رجل، فقال: أجل، فقالت: لو أردتُ أن أتّزر للرِّجال اشتريتَ لي غير هذه الكسوة، فقال: أوَما ترضين أن يُقال: أمّ كلثوم بنت عليّ وامرأة عمر؟ فقالت: ما أقلّ غناء ذلك عنِّي، ثمّ قال للرّجل: ادن فكلّ، فلو كانت راضية لكانت أطيب ممّا ترى، فأكلا حتّى إذا فرغ قال رسول سارية بن زُنَيم: يا أمير المؤمنين، قال: مرحباً وأهلًا، ثمّ أدناه حتّى مسّت ركبته ركبته، ثمّ سأله عن المسلمين، ثمّ سأله عن سارية بن زُنَيم، فأخبره، ثمّ أخبره بقصّة الدُّرْج، فنظر إليه ثمّ صاح به ثمّ قال: لا ولا كرامة حتّى تقدّم على ذلك الجند فيقسمه بينهم، فطرَده فقال: يا أمير المؤمنين إنِّي قد أنضيتُ إبلي واستقرضتُ على جائزتي، فأعطني ما أتبلّغ به، فما زالَ عنه حتّى أبدله بعيراً ببعيره من إبل الصّدقة، وأخذ بعيره فأدخله في إبل الصّدقة، ورجع الرّسول مغضوباً عليه محرُوماً حتّى قدم البصرة، فنفذ لأمر عمر، وقد سأله أهل المدينة عن سارية وعن الفتح، وهل سمعوا شيئاً يوم الوقعة؟ فقال: نعم، سمعنا: يا سارية الجبل، وقد كدنا أن نهلك، فألجأنا إليه ففتح اللَّه تعالى علينا.

قال: ونا سيف، عن الُمجالد، عن الشّعبي مثل حديث عمرو، في ذلك.

ابن عساكر، تاريخ دمشق، 22/ 19- 20

أخْبَرَنا أبو القاسم ابن السّمرقنديّ، أنا أبو الغنائم حمزة بن عليّ بن محمّد بن عثمان البُنْدَار المعروف بابن النِّسوان، أنا أبو منصور محمّد بن محمّد بن أحمد بن الحسين، أنا أبو الفرج أحمد بن عمر بن عثمان، أنا أبو محمّد جعفر بن نُصَير، نا أبو العبّاس أحمد بن مسروق، حدّثني عليّ بن محمّد بن يحيى بن عليّ بن عبدالحميد الكتانيّ، حدّثني أبي، عن جدِّه غسّان بن عبدالحميد بن عبيد بن يسار:

أنّ سعيد بن العاص بعثَ إلى أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب الّتي كانت تحت عمر ابن الخطّاب يخطبها، فأنعمت له، فبلغ ذلك إخوتها فكرهوه وثقل عليهم، وكلّموها كلاماً شديداً، وقد كانت وعدت سعيداً موعداً فدعت ابنها زيد بن عمر بن الخطّاب- وهو يومئذٍ غلام صغير- وبسطت دارها ووضعت فيه سريراً، ثمّ قالت: إذا جاء سعيد ابن العاص فزوِّجنيه. وقد كان سعيد وعد ناساً وأرسل إليهم ليحضروا تزويجه، فحضروه في المسجد، فلمّا اجتمعوا إليه قال: إنِّي دعوتكم لأمرٍ بدا لي غيره، إنِّي كنتُ خطبتُ أمّ كلثوم بنت عليّ، فأنعمَتْ، واللَّه ما كنتُ لأدخل على ابنَيْ فاطمة بأمرٍ يكرهانه، ثمّ التفتَ إلى كعب مولاه فقال: انظر إلى المائتي ألف الدرهم الّتي هيّأتَ لابنة عليّ، اذهب بها إليها، وقُل لها: يقول لك ابن عمّك إنّا هيّأنا لكِ هذه فاقبضيها صلةً منّا لكِ.

ابن عساكر، تاريخ دمشق، 23/ 93

أخْبَرَنا أبو عبداللَّه محمّد بن إبراهيم المقرئ- قراءة- عن أبي القاسم بن أبي العلاء، أنبأنا أبو الحسن العتيقي، أنبأنا أبو الحسن الدّارقطنيّ، ثنا محمدّ بن مخلد، ثنا عيس بن إسحاق النّرسيّ، ثنا زيد بن الحبّاب، ثنا الرّبيع بن المنذر المؤدّب، حدّثنا أبي قال: سمعتُ ابن الحنفيّة يقول: دخل عمر بن الخطّاب وأنا عند أختي أمّ كلثوم بنت عليّ [فضمّني]، وقال: بالحلواء

ابن عساكر، تاريخ دمشق، 57/ 256

وعن أبي حنيفة، عن محمّد بن عليّ (الإمام الباقر عليهما السلام)، قال:

أتيتهُ فسلّمت عليه، فقعدت إليه فقال: لا تقعد إلينا يا أخ العراق، فإنّكم قد نُهيتم عن

القعود إلينا، قال: فقعدتُ فقلت: يرحمك اللَّه، هل شهدَ عليٌّ موتَ عمر؟ فقال: سبحان اللَّه، أوَليس القائل: ما أحدٌ من النّاس ألقى اللَّه عزّ وجلّ بمثل عمله أحبٌّ إليَّ من هذا المُسَجّى عليه ثوبُه، ثمّ زوّجهُ ابنتهُ، فلولا أ نّه رآهُ لها أهلًا أكان يزوِّجها إيّاه؟ وتدرون مَن كانت- لا أبا لك اليوم-؟ كانت أشرف نساء العالمين، كان جدُّها رسول اللَّه صلي الله عليه و آله ، وأبوها عليٌّ (كرّم اللَّه وجهه) ذو الشّرف والمَنْقَبة في الإسلام، وأمّها فاطمة بنت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله ورضي عنها، وأخواها حسن وحسين سيِّدا شباب أهل الجنّة (رضي اللَّه عنهما)، وجدّتها خديجة (رضي اللَّه عنها)؛ قلت: فإنّ قوماً عندنا يزعمون أ نّك تتبرّأُ منهما، وتنتقصُهما فلو كتبتَ إليهم كتاباً بالانتفاء من ذلك؛ [34/ أ] قال: أنت أقرب إليَّ منهم أمرتك أن لا تجلس إليَّ فلم تطعني فكيف يطيعني أولئك؟

ابن عساكر، مختصر ابن منظور، 23/ 83

قال جعفر، عن أبيه [عليهما السلام]: نقل عليُّ بن أبي طالب ابنتَه أمّ كلثوم في عدّتها حينَ مات زوجُها- عمرُ بن الخطّاب- لأنّها كانت في دار الإمارة (1).

الرّاوندي، النّوادر،/ 186 رقم 327

عن أبي بصير (2)جدعان بن نصر، حدّثنا أبو عبداللَّه محمّد بن مسعدة (3): حدّثنا محمّد ابن حمويه بن إسماعيل الأربنوئيّ، عن أبي عبداللَّه الزّبينيّ (4)، عن عمر بن أذينة [قال:] (5)قيل لأبي عبداللَّه عليه السلام: إنّ النّاس يحتجّون علينا (6)ويقولون (7): إنّ أمير المؤمنين زوّج فلاناً (8)ابنته أمّ كلثوم.


1) - الجعفريّات: 109 بإسناده عن آبائه عن الإمام الباقر عليهم السلام، نحوه، بحار الأنوار: 104/ 191/ 43 عن النّوادر وفيه: أتت عليّاً عليه السلام ابنته أمّ كلثوم، عن الشّعبيّ، كنز العمّال: 9/ 694/ 28012 عن سفيان الثّوريّ.

2) - «نصر» م. وفي البحار بلفظ «الصّفّار، عن أبي بصير، عن جذعان بن نصر».

3) - «أبي مسعدة» ه، ومدينة المعاجز.

4) - «الرّبيبيّ» البحار.

5) - [الأنوار النّعمانيّة: قلت].

6) [لم يرد في الأنوار النّعمانيّة].

7) [لم يرد في الأنوار النّعمانيّة].

8) - المراد به الخليفة الثّاني.

وكان متّكئاً، فجلس وقال: (و (1)تقبلون أنّ عليّاً أنكح فلاناً بنته!؟) (2)إنّ قوماً (3)يزعمون ذلك لا (4)يهتدون إلى سواء السّبيل، (5)ولا الرِّشاد. فصفق بيده وقال (6): سبحان اللَّه! (7)أما (8)كان أمير المؤمنين عليه السلام يقدر (9)أن يحول بينه وبينها فينقذها (10)!؟ كذبوا لم يكن ما قالوا: إنّ فلاناً خطب إلى عليّ عليه السلام بنته أمّ كلثوم فأبى عليّ عليه السلام فقال للعبّاس: واللَّه لئن لم يزوِّجني (11)لأنتزعنّ منك السّقاية وزمزم.

فأتى العبّاس عليّاً عليه السلام فكلّمه، فأبى عليه، فألحّ (12)العبّاس.

فلمّا رأى أمير المؤمنين عليه السلام مشقّة (13)كلام الرّجل على العبّاس، وأ نّه سيفعل بالسّقاية (14)ما قال، (15)أرسل أمير المؤمنين عليه السلام إلى جنّية من أهل نجران يهوديّة، يقال لها «سحيقة بنت جريريّة» (16)فأمرها، فتمثّلت في مثال أمّ كلثوم، وحجبت الأبصار عن أمّ كلثوم (17)، وبعث بها إلى الرّجل. فلم تزل عنده حتّى أ نّه استراب (18)بها يوماً، فقال: ما في الأرض


1) - [الأنوار النّعمانيّة: أ].

2) - «أيقولون ذلك؟» ه، ط، والبحار.

3) - [مدينة المعاجز: أقواماً].

4) - «ما» م، ه. [الأنوار النّعمانيّة: ما].

5) [لم يرد في البحار].

6) [لم يرد في البحار].

7) [البحار: ما كان يقدر أمير المؤمنين].

8) - [الأنوار النّعمانيّة: ما].

9) [البحار: ما كان يقدر أمير المؤمنين].

10) - [لم يرد في الأنوار النّعمانيّة].

11) - «تزوِّجني» البحار.

12) - [زاد في ه «عليه»، وأضاف في الأنوار النّعمانيّة: عليه].

13) - [الأنوار النّعمانيّة: معه].

14) - [زاد في مدينة المعاجز: و].

15) - [زاد في مدينة المعاجز: ف].

16) - «جويريّة» خ ل.

17) - [أضاف في الأنوار النّعمانيّة: بها].

18) - استراب: وقع في الرّيبة.

أهل بيت أسْحَر من بني هاشم. ثمّ أراد أن يظهر ذلك (1)للنّاس، فقتل (2)وحوت (3)الميراث وانصرفت إلى نجران، وأظهر أمير المؤمنين عليه السلام أمّ كلثوم.

الرّاوندي، الخرائج والجرائح، 2/ 825- 826 رقم- 39/ عنه: البحراني، مدينة المعاجز، 3/ 202- 203 رقم- 828؛ المجلسي، البحار، 42/ 88 رقم 16؛ مثله الجزائري، الأنوار النّعمانيّة، 1/ 84

أمّ كلثوم الكبرى تزوّجها عمر، وذكر أبو محمّد النوبختيّ في كتاب الإمامة أنّ أمّ كلثوم كانت صغيرة، ومات عمر قبل أن يدخل بها، وإنّه خلف على أمّ كلثوم بعد عمر، عون ابن جعفر، ثمّ محمّد بن جعفر، ثمّ عبداللَّه بن جعفر.

ابن شهرآشوب، المناقب، 3/ 304/ عنه: المجلسي، البحار، 42/ 91

فبينا هم كذلك، إذ جاء الخبر عن أهل مكّة بنحو آخر، فقام فيهم، فقال: ألا وإنّ طلحة والزّبير وأمّ المؤمنين قد تمالؤوا على سخط إمارتي، وسأصبر ما لم أخف على جماعتكم.

ثمّ أتاه أ نّهم يريدون البصرة لمشاهدة النّاس والإصلاح، فتعبّأ للخروج نحوهم، فاشتدّ على أهل المدينة الأمر، فتثاقلوا، فبعث إلى عبداللَّه بن عمر كُميلا النّخَعِيّ، فجاء به، فقال: انهض معي، فقال: أنا مع أهل المدينة، إنّما أنا رجل منهم، فإن يخرجوا أخرج وإن يقعدوا أقعد، فرجع عبداللَّه إلى أهل المدينة وهم يقولون: لا واللَّه ما ندري كيف نصنع؟

فإنّ هذا الأمر لمشتبه علينا، ونحن مقيمون حتّى يضي ء لنا ويسفر.

فخرج من تحت ليلته وأخبر أمّ كلثوم بنت عليّ بالّذي سمع من أهل المدينة، وأ نّه يخرج معتمراً مقيماً على طاعة عليّ ما خلا النّهوض؛ وكان صدوقاً فاستقرّ ذلك عندها، وأصبح عليّ رضى الله عنه فقيل له: البارحة حدث حدثٌ وهو أشدّ عليك من طلحة والزّبير وأمّ


1) - [لم يرد في الأنوار النّعمانيّة].

2) - على بناء المجهول.

3) - «وحوت جنيته» ط. [الأنوار النّعمانيّة: فأخذت].

المؤمنين ومعاوية، قال: وما ذلك؟ فقال: خرج ابن عمر إلى الشّام فأتى عليٌّ السّوقَ، ودعا بالظّهر، فحمل الرّجال وأعدَّ لكلّ طريق طلّاباً. وماج أهل المدينة، وسمعت أمّ كلثوم بالّذي هو فيه، فأتت عليّاً، فقالت: ما لك لاتَزَنَّد من هذا الرّجل؟ وحدّثته حديثه وقالت: أنا ضامنة له، فطابت نفسه وقال: انصرفوا، إنّه عندي ثقة. [فانصرفوا].

ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 78- 79

وقيل: كانت أُمّه أمّ زيد الأصغر، أمّ كلثوم بنت جرول الخزاعيّ، وكان الإسلام فرّق بينها وبين عمر.

ثمّ تزوّج أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب، وأمّها فاطمة بنت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله ، وأصدقها أربعين ألفاً، فولدت له رقيّة وزيداً. [...]

وخطب أمّ كلثوم ابنة أبي بكر الصِّدِّيق إلى عائشة، فقالت أمّ كلثوم: لا حاجة لي فيه إنّه خشن العيش شديد على النِّساء، فأرسلت عائشة إلى عمرو بن العاص فقال: أنا أكفيك، فأتى عمر فقال: بلغني خبر أعيذكَ باللَّه منه، قال: وما هو؟ قال: خطبت أمّ كلثوم بنت أبي بكر، قال: نعم، أفرغبتَ بي عنها أم رغبتَ بها عنِّي؟ قال: ولا واحدة، ولكنّها حدثة، نشأتْ تحت كنف أمير المؤمنين في لين ورفق، وفيك غلظة ونحن نهابك وما نقدر أن نردّك عن خُلُقٍ من أخلاقك، فكيفَ بها إن خالفتكَ في شي ءٍ فسطوتَ بها، كنتَ قد خلفتَ أبا بكر في ولده بغير ما يحقّ عليك، وقال: فكيفَ بعائشة وقد كلّمتها؟

قال: أنا لك بها، وأدلّك على خير منها، أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب، تعلّق منها بنسب من رسول اللَّه صلي الله عليه و آله . (1)

عمر امّ كلثوم دختر ابو بكر را از عايشه (خواهرش) خواستگارى كرد. امّ كلثوم گفت: من به او نيازى ندارم. او زندگانى خشن (معيشت سخت و خوراك بد) دارد، او نسبت به زنان سخت گير است. عايشه به عمرو بن العاص پيغام عدم ازدواج را داد. عمرو بن عاص به عايشه پاسخ داد كه من او را منصرف مى كنم.

عمرو نزد عمر رفت و گفت: خبرى شنيدم كه پناه بر خدا بايد ببرى از وقوع آن. عمر پرسيد آن خبر چيست؟ گفت: تو امّ كلثوم دختر ابو بكر را خواستگارى كردى؟ گفت: آرى. آيا تو دريغ دارى كه او زن من باشد يا خود او دريغ دارد؟ گفت: هيچ كدام، ولى او خردسال است و در پناه امير المؤمنين (ابو بكر) با ناز و نعمت پرورش يافته و تو مرد خشن و سخت گير هستى كه نزد ما هيبت و رعب دارى و ما قادر بر اين نمى باشيم كه اخلاق تو را اصلاح كنيم. او چگونه با تو زندگانى كند كه اگر با تو مخالفت نمايد و تو بر او سخت بگيرى و مسلّط شوى و آزارش دهى، آيا حق جانشينى ابو بكر چنين خواهد بود كه نسبت به فرزندان او بدرفتارى كنى؟ عمر گفت: من به عايشه چه بگويم و حال اين كه او را از عايشه خواستگارى كرده ام. عمرو گفت: به عهده من خواهد بود و من تو را به زن ديگرى هدايت مى كنم كه از او بهتر است. او امّ كلثوم دختر على بن ابى طالب است كه اگر همسر تو باشد به رسول اللَّه منتسب خواهى شد.

خليلى، ترجمه كامل، 3/ 90- 91

ابن الأثير، الكامل، 3/ 29


1) - بعد از آن با امّ كلثوم دختر على بن ابى طالب ازدواج نمود. مادر امّ كلثوم فاطمه دختر رسول اللَّه صلي الله عليه و آله بود. صداق او چهل هزار (درهم) بود. امّ كلثوم هم رقيه و زيد را براى او زائيد. [...]

تزوّجها عمر بن الخطّاب، وأصدقها أربعين ألفاً، وولدت له زيد بن عمر الأكبر ورقيّة بنت عمر، ثمّ تزوّجها بعده ابن عمّها محمّد بن جعفر بن أبي طالب، فتوفِّي عنها، ثمّ تزوّجها عون بن جعفر، فقُتل عنها، ثمّ تزوّجها عبداللَّه بن جعفر فماتت عنده. وتوفّيت هي وابنها زيد بن عمر في يومٍ واحد، والتقت صارختان عليهما، فلم يدر أ يّهما مات أوّلًا، وصلّى عليهما ابن عمر، قدّمه الحسن بن عليّ (1)فكانت فيهما سُنّتان: لم يورّث أحدهما من صاحبه (21 ظ)، وقُدِّمَ زيد قبل أمّه ممّا يلي الإمام.

[ثمّ ذكر كلام ابن عبدالبرّ في الاستيعاب كما ذكرناه].

وروى هشام بن عمّار في مشيخة الرّمليّين (2)، حدّثنا يزيد بن سَمُرَة، حدّثنا نعيم بن عبد العزيز، قال: وفد رجل على (3)عمر بن الخطّاب رضى الله عنه، فقال لفاطمة بنت فاطمة (4)امرأته: ألا تخرجين فتسلّمين على ضيفك؟ قالت: وهل تركتنا نستطيع أن نبرز لأحد من العري؟ قال: «وما يكفيك أن يقول النّاس امرأة أمير المؤمنين؟».

قال هشام: هي أمّ كلثوم.


1) - في أ و ب: الحسين بن عليّ.

2) - في ب: شحة، وفي أ و ب: الذّماميّين.

3) - في أ و ب: وقد دخل في موضع وفد رجل على.

4) - في ب: فقال لأمّ كلثوم بنت فاطمة.

وكان له [عمر بن الخطّاب] من الولد [...] وزيد الأكبر ورقيّة أمّهما أمّ كلثوم بنت عليّ.

زيد بن عمر الأكبر: أمّه أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب، كبر حتّى صار رجلًا، ثمّ أصيب في حرب كانت بين بني عديّ جناها (1)بنو أبي جهم بن حذيفة، فخرج ليصلح بينهم ليلًا فضربه رجل (86 ظ) منهم في الظّلمة فشجّه وصرعه (2)فحمل إلى المنزل فعاش أيّاماً ثمّ مات هو وأمّه في يومٍ واحد، فالتقت الصّارختان عليهما، ولم يُدْرَ أ يّهما مات أوّلًا (3).

فلم يورّث أحدهما من صاحبه، وصلّى عليهما ابن عمر، قدّمه الحسين بن عليّ (4)، فكانت فيهما سُنّتان: لم يورّث أحدهما من صاحبه (5)، وقُدِّم زيد قبل أمّه ممّا يلي الإمام.

وقال عبداللَّه بن عامر بن ربيعة (6):

إنّ عَدِيّاً ليلةَ البَقِيعِ *** تَكشَّفَتْ عن رَجلٍ صَرِيعِ

مقابَلٌ في الحَسَبِ الرَّفِيعِ *** أدركه شؤمُ بَني مُطِيعِ

ابن قدامه، التّبيّين،/ 134، 135، 405- 406، 415

أمّ كلثوم الكبرى أمّ زيد بن عمر بن الخطّاب، وقد تقدّم ذكرها.

البرّيّ، الجوهرة،/ 19

وأمّا أمّ كلثوم فخطبها عمر بن الخطّاب في خلافته فامتنع عليّ عليه السلام من تزويجها منه، وقال: هي صغيرة وإنِّي أرصدها لابن أخي جعفر، فشقّ ذلك على عمر، فقال العبّاس:

زوِّجها منه فقد بلغني عنه كلام، فزوّجه إيّاها، فقال عمر رضى الله عنه: ما أردت إلّاالجمع بين السّبب والنّسب عن رسول اللَّه.


1) - في أ: حثاها.

2) - انظر مفصّل ذلك في المنمق في أخبار قريش/ 382.

3) - سبق الخبر في ترجمة أمّ كلثوم بنت عليّ رضى الله عنه.

4) - في أ و ب: الحسن بن عليّ.

5) - في ج: من الآخر. بدل من صاحبه.

6) - سمّاه صاحب نسب قريش/ 352 عبداللَّه بن عامر بن سعيد، والرّجز فيه.

وذكر جدِّي في كتاب (المنتظم) أنّ عليّاً بعثها إلى عمر لينظرها وأنّ عمر كشف ساقها ولمسها بيده.

قلت: وهذا قبيح واللَّه لو كانت أمةً لما فعل بها هذا، ثمّ بإجماع المسلمين لا يجوز لمس الأجنبيّة فكيف ينسب عمر إلى هذا؟

والّذي روي لنا: أنّ عليّاً لمّا قال لعمر: إنّها صغيرة، قال: ابعث بها إليَّ، فبعثها وبعث معها بثوب، وقال لها: قولي له أبي يقول لك أيصلح لك هذا الثّوب؟ فلمّا جاءت إلى عمر صوّب النّظر إليها، وقال: قولي له نعم، فلمّا عادت إلى عليّ قالت له: يا أبة! لقد أرسلتني إلى شيخ سوء لقد صوّب النّظر فيَّ حتّى كدت أضرب بالثّوب أنفه.

ثمّ ولدت أمّ كلثوم من عمر زيداً، فلمّا قُتل عمر تزوّجها عون بن جعفر فلم تلد له، وتوفِّي عنها فتزوّجها بعده أخوه محمّد بن جعفر، ثمّ تزوّجها بعده أخوه عبداللَّه بن جعفر فماتت عنده.

سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ (ط بيروت)،/ 288- 289

وروى المِسْور بن مخرمة، أيضاً، قال: لمّا طُعِن عمر، جعل يألم ويجزَع، فقال ابن عبّاس: ولا كلّ ذلك يا أمير المؤمنين، لقد صحبت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله، فأحسنت صحبته، ثمّ فارقته وهو عنك راضٍ، وصحبت أبا بكر وأحسنت صحبتَه، وفارقك وهو عنك راضٍ، ثمّ صحبت المسلمين فأحسنت إليهم وفارقتهم وهم عنك راضون.

قال: أمّا ما ذكرتَ من صحبة رسول اللَّه صلى الله عليه و آله وأبي بكر فذلك ممّا منّ اللَّه به عليَّ، وأمّا ما ترى من جزعي فوَاللَّه لو أنّ لي بما في الأرض ذهباً لافتديت به من عذاب اللَّه قبل أن أراه، وفي رواية: لافتديت به من هول المطلع. وفي رواية: المغرور مَن غررتموه! لو أنّ لي ما علي ظهرها من صفراء وبيضاء لافتديت به من هول المطلع. وفي رواية: في الإمارة على تثني يا ابن عبّاس! قلتُ: وفي غيرها، قال: والّذي نفسي بيده لوددت أنِّي خرجت منها كما دخلت فيها، لا حَرَج ولا وزْر. وفي رواية: لو كان لي ما طلعت عليه الشّمس لافتديتُ به من كَرْب ساعة- يعني الموت- كيف ولم أرد النّار بعد! وفي رواية:

لو أنّ لي الدّنيا وما فيها لافتديت به من هَوْل ما أمامي، قبل أن أعلم ما الخبر.

قال ابن عبّاس: فسمعنا صوت أمّ كلثوم: وا عمَراه! وكان معها نسوة يبكِين، فارتجّ البيت بكاء، فقال عمر: ويل أمّ عمر، إنّ اللَّه لم يغفر له! فقلت: واللَّه إنِّي لأرجو ألّا تراها إلّا مقدار ما قال اللَّه تعالى: «وَإنْ مِنْكُمْ إلّاوَارِدُها» (1)

؛ إن كنتَ- ما علمنا- لأمير المؤمنين، وسيِّدَ المسلمين، تقضِي بالكتاب، وتقسم بالسّويّة.

فأعجبه قولي، فاستوى جالساً، فقال: أتشهد لي بهذا يا ابن عبّاس؟ فكَعَعْت- أي جبنت- فضرب عليّ عليه السلام بين كتفي، وقال: اشهد.

وفي رواية: لِمَ تجزع يا أمير المؤمنين؟ فوَ اللَّه لقد كان إسلامك عزّاً وإمارتك فتحاً، ولقد ملأت الأرض عدلًا، فقال: أتشهد لي بذلك يا ابن عبّاس؟ قال: فكأ نّه كَرِه الشّهادة، فتوقّف، فقال له عليّ عليه السلام: قل نعم، وأنا معك، فقال: نعم.

ابن أبي الحديد، شرح نهج البلاغة، 12/ 191- 192

وروى أبو جعفر الطّبريّ في التّاريخ: أنّ عمر بعث سلَمة بن قيس الأشجعيّ إلى طائفة من الأكراد، كانوا على الشِّرك، فخرج إليهم في جيش سَرّحه معه من المدينة، فلمّا انتهى إليهم، دعاهم إلى الإسلام أو إلى أداء الجزية، فأبوا، فقاتَلهم، فنصره اللَّه عليهم؛ فقتل المقاتلة وسَبَى الذّرِّيّة، وجمع الرّثة (2)، ووجد حلية وفصوصاً وجواهر، فقال لأصحابه:

أتطيب أنفسكم أن نبعث بهذا إلى أميرالمؤمنين؟ فإنّه غير صالح لكم، وإنّ على أميرالمؤمنين لمؤنة وأثقالًا! قالوا: نعم، قد طابت أنفسنا، فجعل تلك الجواهر في سَفَط، وبعث به مع واحد من أصحابه، وقال له: سِرْ، فإذا أتيتَ البصرة، فاشترِ راحلتين فأوْفِرْهما زاداً لك ولغلامك، وسرْ إلى أمير المؤمنين، قال: ففعلت فأتيت عمر وهو يغدّي النّاس، قائماً متّكئاً على عصا كما يصنع الرّاعي، وهو يدور على القِصاع، فيقول: يا يَرْفأ! زِدْ هؤلاء لحماً، زد هؤلاء خبزاً، زد هؤلاء مَرَقة، فجلست في أدنى النّاس فإذا طعام فيه خشونة،


1) - مريم: 71.

2) - الرّثة: المتاع.

طعامي الّذي معي أطيَب منه، فلمّا فرغ أدبر فاتّبعته، فدخل داراً فاستأذنت، ولم أعلِم حاجبه مَن أنا، فأذن لي، فوجدته في صُفّة جالساً على مِسْح، متّكئاً على وسادتين من أدَم محشوّتين ليفاً، وفي الصُّفّة عليه سِتْر من صوف، فنبذ إليَّ إحدى الوسادتين، فجلست عليها، فقال: يا أمّ كلثوم! ألا تغدّوننا؟ فأخرج إليه خُبْزة بزيت في عرضها ملح لم يدقّ، فقال: يا أمّ كلثوم! ألا تخرُجين إلينا تأكلين معنا؟ فقالت: إنِّي أسمع عندك حِسّ رجل، قال: نعم، ولا أراه من أهل هذا البلد- قال: فذاك حين عرفت أ نّه لم يعرفني- فقالت: لو أردت أن أخرج إلى الرِّجال لكسوتَني كما كسى الزُّبير امرأته، وكما كسى طلحة امرأته، قال: أوَما يكفيك أ نّك أمّ كلثوم ابنة عليّ بن أبي طالب وزوجة أمير المؤمنين عمر بن الخطّاب! قالت: إنّ ذاك عنِّي لقليل الغَناء، قال: كلْ، فلو كانت راضية لأطعمتك أطيب من هذا، فأكلتُ قليلًا، وطعامي الّذي معي أطيب منه، وأكل، فما رأيت أحداً أحسنَ أكلًا منه، ما يتلبَّس طعامه بيده ولا فمه. ثمّ قال: اسقونا، فجاؤوا بعُسٍّ من سُلْت (1)، فقال: أعط الرّجُل، فشربت قليلًا، وإنّ سَويقي الّذي معي لأطيبُ منه، ثمّ أخذه فشربه حتّى قَرَع القَدَحُ جبهته، ثمّ قال: الحمد للَّه الّذي أطعمنا فأشبعنا، وسقانا فأروانا، إنّك يا هذا لضعيف الأكل، ضعيف الشّرب.

وقد روى الطّبريّ: أنّ عمر دفع إلى أمّ كلثوم بنت أمير المؤمنين عليه السلام صداقها يوم تزوّجها أربعين ألف درهم؛ فلعلّ هذا الاقتراض من النّاس، كان لهذا الوجه ولغيره من الوجوه الّتي قلّ أن يخلوَ أحد منها.

ابن أبي الحديد، شرح نهج البلاغة، 12/ 224- 225، 227

وجَّه عمرُ إلى مَلِك الرُّوم بريداً، فاشترتْ أمّ كلثوم امرأة عمر طيباً بدنانير وجعلْته في قارورتَين وأهدَتْهما إلى امرأة ملك الرّوم، فرجع البريد إليها ومعه مل ء القارُورتين جواهر، فدخل عليها عمر، وقد صبّت الجواهر في حجْرها، فقال: مِن أين لك هذا؟

فأخبرته، فقبض عليه، وقال: هذا للمسلمين؛ قالت: كيف وهو عِوَض هديّتي! قال:


1) - السُّلْت: شعير لا قشر له، يتبرّد بسويقه.

بيني وبينك أبوك، فقال عليٌّ عليه السلام: لك منه بقيمة دينارك، والباقي للمسلمين جملة لأنّ بريد المسلمين حمَلَه.

ابن أبي الحديد، شرح نهج البلاغة، 19/ 351

لمّا بايع النّاس عليّاً عليه السلام، وتخلّف عبداللَّه بن عمر، وكلّمه عليّ عليه السلام في البيعة فامتنع عليه، أتاه في اليوم الثّاني، فقال: إنِّي لك ناصح، إنّ بيعتَك لم يرض بها كلّهم، فلو نظرت لدينك وردَدْت الأمر شورى بين المسلمين! فقال عليّ عليه السلام: ويحك! وهل ما كان عن طلب منِّي له! ألم يبلغْك صَنِيعُهم؟ قم عنِّي يا أحمق، ما أنت وهذا الكلام!

فلمّا خرج أتى عليّاً في اليوم الثّالث آتٍ، فقال: إنّ ابن عمر قد خرج إلى مكّة يفسد النّاس عليك، فأْمر بالبَعْث في أثره، فجاءت أمُّ كلثوم ابنته، فسألته وضرِّعت إليه فيه، وقالت: يا أمير المؤمنين! إنّما خرج إلى مكّة ليقيم بها، وإنّه ليس بصاحب سلطان ولا هو من رجال هذا الشّأن، وطلبت إليه أن يقبل شفاعَتها في أمره؛ لأنّه ابنُ بعلها. فأجابها وكفَّ عن البَعثة إليه، وقال: دعوه وما أراده.

ابن أبي الحديد، شرح نهج البلاغة، 4/ 10- 11

فصل فيما نذكره من الجزء الثّامن من كتاب معمر بن المثنّى من القائمة الخامسة من أوّل وجهة منها بلفظه: «فليرتقوا في الأسباب» الأسباب والسّبب، الحبل، والمسبّب ما تسبّب به من رحم أو دين، قال النّبيّ: «كلّ سبب أو نسب منقطع يوم القيامة إلّاسببي ونسبي»، وإذا تقرّب الرّجل إلى الرّجل وليس بينهما نسب، فالإسلام أقوى سبب وأقرب نسب.

أقول: ما أنصف معمر بن المثنّى، فإنّ عمر لمّا طلب التّزويج عند مولانا عليّ بن أبي طالب عليه السلام اعتذر عن طلب ذلك- مع كبر سنّه واشتغاله بالولاية- بهذا الحديث، في أ نّه أراد التّعلّق بنسب النّبيّ، فلو كان الإسلام أقوى سبب وأقرب نسب ما احتاج إلى هذا، والصّدر الأوّل أعرف من معمر بن المثنّى بمراد النّبيّ.

على أنّ قوله من أنّ الإسلام أقرب نسب؛ مكابرة قبيحة لا تليق بأهل العلم، كيف يكون الإسلام وهو سبب وأقصى ما حصل من هذا السّبب الأخوّة الّتي جمعت في هذا

اللّفظ بين الأعداء، فقال اللَّه تعالى: «قالَ لهُم أخوهُم لوط ... وأخوهُم هود ... وأخوهُم صالح» وكان عدوّهم هم أعداء، فيكون هذا السّبب المحتمل للعداوة والصّداقة أقوى من كلّ سبب.

بل لو قال قائل: إنّ معنى قول النّبيّ: «كلّ نسب وسبب منقطع يوم القيامة إلّاسببي ونسبي»، إنّ المفهوم منه السّبب الّذي بينه وبين اللَّه كأ نّه قال: إنّ السّبب الّذي بيني وبين اللَّه والنّسب الّذي بيني وبين اللَّه من ينسب إليَّ، ما كان هذا التّأويل بعيداً.

أو لعلّ معناه ما روي «أ نّه من اصطنع إلى أحدٍ من أهل بيتي معروفاً كافيته يوم القيامة»، فلعلّه أيضاً من جملة السّبب لأجل الرّواية.

ابن طاوس، سعد السّعود،/ 256- 257

وأمّا حديث المغيرة بن شعبة الثّقفيّ والشّهادة عليه، فإنّ عمر بن الخطّاب رضى الله عنه كان قد رتّب المغيرة أميراً على البصرة، وكان يخرج من دار الإمارة نصف النّهار، وكان أبوبكرة المذكور يلقاه فيقول: أين يذهب الأمير؟ فيقول: في حاجة، فيقول: إنّ الأمير يزار ولا يزور.

قالوا: وكان يذهب إلى امرأة يقال لها أمّ جميل بنت عمرو، وزوجها الحجّاج بن عتيك ابن الحارث بن وهب الجشميّ. وقال ابن الكلبيّ في كتاب «جمهرة النّسب»: هي أمّ جميل بنت الأفقم بن محجن بن أبي عمرو بن شعيئة (1)بن الهُزَم، وعدادهم في الأنصار. وزاد غير ابن الكلبيّ فقال: الهزم بن رُؤيبة بن عبداللَّه بن هلال بن عامر بن صعصعة بن معاوية بن بكر بن هوازن، واللَّه أعلم.

قال الرّاويّ: فبينما أبو بكرة في غرفة مع إخوته، وهم نافع وزياد المذكوران وشبل بن معبد، والجميع أولاد سميّة المذكورة فهم إخوة لأمّ، وكانت أمّ جميل المذكورة في غرفة أخرى قبالة هذه الغرفة، فضربت الرّيح باب غرفة أمّ جميل ففتحته، ونظر القوم فإذا هم


1) - ع ق س: شعبة، وأثبتنا ما في المسودّة.

بالمغيرة مع المرأة على هيئة الجماع، فقال أبو بكرة: هذه بليّة قد ابتليتم بها فانظروا، فنظروا حتّى أثبتوا، فنزل أبو بكرة فجلس حتّى خرج عليه المغيرة من بيت المرأة، فقال له: إنّه قد كان من أمرك ما قد علمت، فاعتزلنا، قال: وذهب المغيرة ليصلِّي بالنّاس الظّهر، ومضى أبو بكرة فقال: لا واللَّه لا تصلِّي بنا وقد فعلت ما فعلت، فقال النّاس:

دعوه فليصلّ فإنّه الأمير، واكتبوا بذلك إلى عمر رضى الله عنه، فكتبوا إليه، فأمرهم أن يقدموا عليه جميعاً، المغيرة والشّهود، فلمّا قدموا عليه جلس عمر رضى الله عنه، فدعا بالشّهود والمغيرة فتقدّم أبو بكرة فقال له: رأيتَه بين فخذيها؟ قال: نعم واللَّه لكأنِّي أنظر إلى تشريم جُدرَيّ بفخذيها، فقال له المغيرة: لقد ألطفت في النّظر، فقال أبو بكرة: لم آلُ أن أثبتَ ما يخزيك اللَّه به، فقال عمر رضى الله عنه: لا واللَّه حتّى تشهد لقد رأيته يلج فيها ولوجَ المرود في المُكْحلة، فقال: نعم، أشهد على ذلك، فقال: فاذهب عنك مغيرة ذهب رُبْعك، ثمّ دعا نافعاً فقال له: علام تشهد؟ قال: على مثل شهادة أبي بكرة، قال: لا، حتّى تشهد أ نّه ولج فيها ولوج الميل في المكحلة، قال: نعم، حتّى بلغ قُذَذَه.

قلت: القذذ: بالقاف المضمومة وبعدها ذالان معجمتان وهي ريش السّهم.

قال الرّاوي: فقال له عمر رضى الله عنه: اذهب مغيرة ذهب نصفك، ثمّ دعا الثّالث فقال له:

على ما تشهد؟ فقال: على مثل شهادة صاحبيّ، فقال له عمر رضى الله عنه: اذهب عنك مغيرة ذهب ثلاثة أرباعك.

ثمّ كتب إلى زياد، وكان غائباً فقدم، فلمّا رآه جلس له في المسجد واجتمع عنده رؤوس المهاجرين والأنصار، فلمّاه رآه مقبلًا قال: إنِّي أرى رجلًا لا يخزي اللَّه على لسانه رجلًا من المهاجرين. ثمّ إنّ عمر رضى الله عنه رفع رأسه إليه فقال: ما عندك يا سلح الحبارى؟

فقيل: إنّ المغيرة قام إلى زياد فقال: لا مخبأ لعطر بعد عروس (1).

قلت: وهذا مثل للعرب لا حاجة إلى الكلام عليه، فقد طالت هذه التّرجمة كثيراً.


1) - انظر في هذا المثل فصل المقال: 426 (ط بيروت).

قال الرّاوي: فقال له المغيرة: يا زياد! اذكر اللَّه تعالى واذكر موقف يوم القيامة، فإنّ اللَّه تعالى وكتابه ورسوله وأمير المؤمنين قد حقنوا دمي، إلّاأن تتجاوز إلى ما لم تر ممّا رأيت، فلا يحمّلنك سوء منظر رايته على أن تتجاوز إلى ما لم تر، فوَاللَّه لو كنت بين بطني وبطنها ما رأيت أن (1)يسلك ذكري فيها، قال: فدمعت عينا زياد واحمرّ وجهه وقال:

يا أمير المؤمنين! أما إنّ أحقّ ما حقّ القوم فليس عندي، ولكن رأيت مجلساً وسمعت نفساً حثيثاً وانتهازاً ورأيته مستبطنها، فقال عمر رضى الله عنه: رأيته يدخل كالميل في المكحلة؟

فقال: لا، وقيل: قال زياد: رأيته رافعاً رجليها فرأيت خصييه تتردّد إلى بين فخذيها ورأيت حفزاً شديداً وسمعت نفساً عالياً (2)، فقال عمر رضى الله عنه: رأيتَ يدخله ويخرجه كالميل في المكحلة؟ فقال: لا، فقال عمر رضى الله عنه: اللَّه أكبر، قم إليهم فاضربهم، فقام إلى أبي بكرة فضربه ثمانين وضرب الباقين، وأعجبه قول زياد، ودرأ الحدّ عن المغيرة.

فقال أبو بكرة بعد أن ضرب: أشهد أنّ المغيرة فعل كذا وكذا، فهمّ عمر رضى الله عنه أن يضربه حدّاً ثانياً، فقال له عليّ بن أبي طالب رضى الله عنه: إن ضربته فارجم صاحبك، فتركه.

واستتاب عمر أبا بكرة، فقال: إنّما تستتيبني لتقبل شهادتي، فقال: أجل، فقال: لا أشهد بين اثنين ما بقيت في الدّنيا. فلمّا ضربوا الحدّ قال المغيرة: اللَّه أكبر، الحمد للَّه الّذي أخزاكم، فقال عمر رضى الله عنه: بل أخزى اللَّه مكاناً رأوك فيه.

وذكر عمر بن شبّة في كتاب «أخبار البصرة» أنّ أبا بكرة لمّا جلد، أمرت أمّه بشاة فذبحت وجعلت جلدها على ظهره، فكان يقال ما ذاك إلّامن ضرب شديد. وحكى عبدالرّحمان بن أبي بكرة: أنّ اباه حلف لا يكلِّم زياداً ما عاش، فلمّا مات أبو بكرة كان قد أوصى أن لا يصلِّي عليه زياد وأن يصلِّي عليه أبو برزة الأسلميّ، وكان النّبيّ صلي الله عليه و آله آخى بينهما، وبلغ ذلك زياداً فخرج إلى الكوفة. وحفظ المغيرة بن شعبة ذلك لزياد وشكره.


1) - س ق ع والمختار: أين؛ ر: أن سلك.

2) - زاد في المختار هنا قولًا سيجي ء من بعد، على طريقته في جمع الأشباه في موضع واحد.

ثمّ إنّ أمّ جميل وافقت عمر بن الخطّاب رضى الله عنه بالموسم، والمغيرة هناك فقال له عمر:

أتعرف هذه المرأة يا مغيرة؟ قال: نعم، هذه أمّ كلثوم بنت عليّ (1)، فقال له عمر: أتتجاهل عليّ؟ واللَّه ما أظنّ أبا بكرة كذب عليك، وما رأيتك إلّاخفت أن أرمى بحجارة من السّماء.

قلت: ذكر الشّيخ أبو إسحاق الشّيرازيّ في أوّل باب عدد الشّهود في كتاب «المهذّب»:

وشهد على المغيرة ثلاثة: أبو بكرة ونافع وشبل بن معبد، وقال زياد: رأيت استاً تنبو ونفساً يعلو ورجلين كا نّهما أذنا حمار، ولا أدري ما وراء ذلك، فجلد عمر الثّلاثة ولم يحدّ المغيرة.

قلت: وقد تكلّم الفقهاء على قول عليّ رضى الله عنه لعمر رضى الله عنه إن ضربته فارجم صاحبك، فقال أبو نصر بن الصّبّاغ- المقدّم ذكره (2)- وهو صاحب كتاب «الشّامل» في المذهب:

يريد أنّ هذا القول إن كان شهادة أخرى فقد تمّ العدد، وإن كان هو الأوّل فقد جلدته عليه، واللَّه أعلم.

وذكر عمر بن شبة في «أخبار البصرة» أنّ العبّاس بن عبدالمطّلب رضى الله عنه قال لعمر بن الخطّاب رضى الله عنه: إنّ رسول اللَّه صلي الله عليه و آله أقطعني البحرين، فقال: ومن يشهد لك بذلك؟ قال:

المغيرة بن شعبة، فأبى أن يجيز شهادته (3).

قلت: وقد طالت هذه التّرجمة، وسببه أ نّها اشتملت على عدّة وقائع، فدعت الحاجة إلى الكلام على كلّ واحدة منها فانتشر القول لأجل ذلك، وما خلا عن فوائد.

ابن خلّكان، وفيات الأعيان، 6/ 364- 367/ عنه: الموسوي الهندي، إفحام الأعداء والخصوم، 1/ 127- 130

عن ابن عبّاس، قال: تُوُفِّي لصفيّة بنت عبدالمطّلب (رضي اللَّه عنها) ابن، فبكت عليه،


1) - في الإفحام: انظر إلى ما ذكره ابن خلّكان في (وفيات الأعيان) في ترجمة زيد بن زياد بن ربيعة بن مفرغ الحميري.

2) - انظر: ج 3، ص 217.

3) - وذكر عمر ... شهادته: سقط من ر س.

فقال لها رسول اللَّه صلي الله عليه و آله : تبكين يا عمّة، من تُوُفِّى ي له ولد (1)في الإسلام كان له بيت في الجنّة يسكنه، فلمّا خرجت، لقيها رجل، فقال لها: إنّ قرابة محمّد لن تغني عنك من اللَّه شيئاً، فبكت فسمع رسول اللَّه صلي الله عليه و آله (2)صوتها (3)، ففزع من ذلك، فخرج وكان صلي الله عليه و آله (4)مكرماً لها يبرّها ويحبّها، فقال لها: يا عمّة! تبكين، وقد قلت لك ما قلت، قالت: ليس ذلك أبكاني، وأخبرته بما قال الرّجل، فغضب صلي الله عليه و آله وقال: يا بلال! هجِّر بالصّلاة ففعل، ثمّ قام صلي الله عليه و آله (5)فحمد اللَّه وأثنى عليه، وقال: ما بال أقوام يزعمون أنّ قرابتي لا تنفع؟ إنّ كلّ سبب ونسب ينقطع يوم القيامة إلّاسببي ونسبي، وإنّ رحمي موصولة في الدّنيا والآخرة. قال عمر بن الخطّاب رضى الله عنه: فتزوّجت أمّ كلثوم لمّا سمعت (6)من رسول اللَّه صلي الله عليه و آله (7)يومئذ وأحببت أن يكون بيني وبينه نسب (8)وسبب. (9)(الشّرح): التّهجير التّكبير في كلّ شي ء يقال هجّر يهجِّر تهجيراً فهو مهجِّر وهي لغة حجازيّة وأراد المبادرة إلى أوّل وقت الصّلاة (10).

محبّ الدّين الطّبري، ذخائر العقبى،/ 6/ عنه: القندوزي، ينابيع المودّة، 2/ 109/ مثله السّمهودي، جواهر العقدين،/ 269- 270

وأمّ كلثوم بنت فاطمة كانت تحت عمر بن الخطّاب رضى الله عنه، فمات عنها، فتزوّجها بعده محمّد بن جعفر بن أبي طالب، فمات عنها وتزوّجها بعده عون بن جعفر بن أبي طالب وماتت عنده.

محبّ الدّين الطّبري، ذخائر العقبى،/ 117

وفي رواية، أنّ عليّاً رضى الله عنه اعتّل عليه بصغرها، فقال عمر رضى الله عنه: إنِّي لم أرد الباه، ولكنِّي سمعت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله يقول، ثمّ ذكر الحديث.


1) - [زاد في ينابيع المودّة: منكم].

2) [لم يرد في جواهر العقدين].

3) - [لم يرد في ينابيع المودّة].

4) [لم يرد في جواهر العقدين].

5) - [زاد في ينابيع المودّة: على المنبر].

6) [ينابيع المودّة: النّبيّ يقول ذلك].

7) [ينابيع المودّة: النّبيّ يقول ذلك].

8) - [جواهر العقدين: أو].

9) [لم يرد في جواهر العقدين].

10) [لم يرد في جواهر العقدين].

خرّجهما أحمد في المناقب وخرّج الأوّل ابن السّمّان في الموافقة مختصراً. (1)وعن عطاء الخراسانيّ، قال: خطب عمر إلى عليّ أمّ كلثوم بنت فاطمة، فاعتلّ عليه، فقال: إنّها صغيرة، فقال عمر: وإن كانت، سمعت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله يقول: «كلّ نسب وصهر ينقطع يوم القيامة إلّانسبي وصهري» فلذلك رغبت في ذلك، فزوّجه إيّاها (2).

محبّ الدّين الطّبري، ذخائر العقبى،/ 168- 169/ مثله الدّياربكري، تاريخ الخميس، 2/ 285

خرّجه الدّولابيّ، وخرّج ابن السمّان معناه ولفظه مختصراً، أنّ (3)عمر قال لعليّ: إنِّي أحبّ أن يكون عندي عضو من أعضاء رسول اللَّه صلي الله عليه و آله ؛ فقال له عليّ: ما عندي إلّاأمّ كلثوم، وهي صغيرة؛ فقال: إن تعش تكبر، فقال: إنّ لها أميرين معي، قال: نعم، فرجع عليّ إلى أهله وقعد عمر ينتظر ما يردّ عليه، فقال عليّ: أُدعوا الحسن والحسين، فجاءا، فدخلًا، فقعدا بين يديه، فحمد اللَّه وأثنى عليه، ثمّ قال لهما: إنّ عمر قد خطب إليَّ أختكما، فقلت له: إنّ لها معي أميرين، وإنِّي كرهت أن أزوِّجها أنا (4)حتّى أؤامركما، فسكت الحسين، وتكلّم الحسن فحمد اللَّه وأثنى عليه، ثمّ قال: يا أبتاه! مَنْ بعد عمر صحب رسول اللَّه صلي الله عليه و آله وتوفِّي وهو عنه راض، ثمّ ولي (5)الخلافة فعدل؟ قال: صدقت (6)يا بني (7)، ولكن كرهت أن أقطع أمراً دونكما، ثمّ ذكر معنى ما تقدّم (8).

محبّ الدّين الطّبري، ذخائر العقبى،/ 169- 170/ مثله السّمهودي، جواهر العقدين،/ 276- 277؛ الدّياربكري، تاريخ الخميس، 2/ 285


1) [تاريخ الخميس: وزاد المستطل: وكلّ بني أنثى فعصبتهم لأبيهم ما خلا ولد فاطمة فإنِّي أبوهم وأنا عصبتهم].

2) [تاريخ الخميس: وزاد المستطل: وكلّ بني أنثى فعصبتهم لأبيهم ما خلا ولد فاطمة فإنِّي أبوهم وأنا عصبتهم].

3) - [في جواهر العقدين مكانه: وأخرج ابن السّمّان معناه، لفظه: أنّ ...].

4) - [جواهر العقدين: أنا].

5) - [جواهر العقدين: تولّى].

6) [لم يرد في جواهر العقدين].

7) [لم يرد في جواهر العقدين].

8) - [أضاف في جواهر العقدين: قلت: وضمّ عمر رضى الله عنه إيّاها وتقبيلها- كما في الرّواية السّابقة- من قبيل الإكرام، ومثل هذا يكرم إليه الصّغير، ولذا فعله بحضور مَن قال له: ما كنت تريد إليها صبيّة صغيرة، ولولا أ نّها كانت كذلك لما بعث بها عليّ رضى الله عنه إليه].

هكذا رواه ابن إسحاق. وقال الزّهريّ: ماتت عنده، كما قدّمناه. وكذلك ذكره (1)الدّارقطنيّ في كتاب الإخوة والأخوات، غير أ نّه ذكر أنّ محمّداً تزوّجها أوّلًا ثمّ عوناً ثمّ عبداللَّه. وحكى الدّولابيّ وغيره القولين في موتها عنده أو موته عندها، قال أبو عمر:

ماتت أمّ كلثوم وابنها زيد في وقت واحد، وكان زيد قد أصيب في حرب بين بني عديّ [... ثمّ ذكر كلام ابن عبدالبرّ كما ذكرناه] حكاه أبو عمر وقيل: صلّى عليهما سعيد بن العاص وخلفه الحسن والحسين وأبو هريرة. رواه الدّولابيّ، عن عمّار بن أبي عمّار.

محبّ الدّين الطّبري، ذخائر العقبى،/ 171/ مثله الدّياربكري، تاريخ الخميس، 2/ 285

وأمّ كلثوم وهي أصغر بناته [أبو بكر] وهي الّتي قال أبو بكر فيها: ذو بطن بنت خارجة، وقد تقدّم ذلك في ذكر فراسته من فصل فضائله، أمّها حبيبة بنت خارجة بن زيد، كان أبو بكر قد نزل عليه وتزوّج ابنته وتُوفِّي عنها وتركها حبلى فولدت بعده أمّ كلثوم هذه، ولمّا كبرت خطبها عمر بن الخطّاب إلى عائشة فأنعمت له وكرهت أمّ كلثوم فاحتالت له حتّى أمسك عنها وتزوّجها طلحة بن عبيداللَّه.

محبّ الدّين الطّبري، الرّياض النّضرة، 1/ 367- 368

وزيد الأكبر [ابن عمر]: أمّه أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب من فاطمة بنت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله ، يقال إنّه رمي بحجر في حرب بين حيّين فمات ولا عقب له. ويقال: إنّه مات هو وأمّه أمّ كلثوم في ساعة واحدة فلم يرث أحدهما من الآخر- وصلّى عليهما عبداللَّه بن عمر، فقدّم زيداً وأخّر أمّ كلثوم، فجرت السّنّة بذلك، فكان فيهما حكمان-.

محبّ الدّين الطّبري، الرّياض النّضرة، 2/ 425

تزوّجها عمر بن الخطّاب، فولدت له زيداً، ثمّ خلف عليها عبداللَّه بن جعفر.

ابن الطّقطقي، الأصيلي،/ 58


1) - [في تاريخ الخميس مكانه: قال ابن إسحاق: فمات عنها ولم يصب منها ولداً كذا ذكره ...].

الأوّل: في نسبه: (1)لم يلحق أحد أمير المؤمنين عليه السلام في شرف النّسب (2)، كما قال عليه السلام:

«نحن أهل البيت لايُقاس بنا أحد» (3)، قال الجاحظ- وهو (4)من أعظم النّاس عداوة لأمير (5)المؤمنين عليه السلام-: صدق عليّ (6)في قوله: «نحن أهل البيت لا يُقاس بنا أحد» (7)، كيف يقاس بقوم منهم رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم؟ والأطيبان عليّ وفاطمة، والسِّبطان الحسن والحسين، والشّهيدان (8)حمزة، وذو الجناحين جعفر، وسيِّد الوادي عبدالمطّلب، وساقي الحجيج العبّاس، وحليم (9)البطحاء أبو طالب؟، والنّجدة والخيرة فيهم؟، والأنصار (10)من نصرهم (11)، والمهاجرون من هاجر إليهم ومعهم، والصّديق من صدّقهم، والفاروق من فرَّق الحقّ والباطل فيهم، والحواريّ حواريّهم، وذو الشّهادتين لأنّه شهد لهم، ولا خير إلّافيهم، ولهم، ومنهم (12)، وأبان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم أهل بيته بقوله: «إنِّي تارك فيكم الخليفتين:(13)كتاب اللَّه، حبلٌ ممدود من السّماء إلى أهل (14)الأرض، وعترتي أهل بيتي، نبّأني اللّطيف الخبير: أ نّهما لن يفترقا حتّى يَرِدا عليَّ الحوض».

ولو كانوا كغيرهم لما قال عمر، لمّا طلب مصاهرة عليّ: إنِّي سمعت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم يقول: «كلّ سبب ونسب منقطع يوم القيامة إلّاسببي ونسبي».

فأمّا عليّ فلو أوردنا لأيّامه الشّريفة، ومقاماته الكريمة، ومناقبه السّنيّة، لأفنينا في ذلك الطّوامير الطّوال، العِرق صحيح، والمنشأ كريم، والشّأن عظيم، والعمل جسيم، والعلم كثير، والبيان عجيب، واللِّسان خطيب، والصّدر رحيب، وأخلاقه وفق أعراقه، وحديثه


1) [لم يرد في كشف اليقين].

2) [لم يرد في كشف اليقين].

3) - منتخب كنز العمّال، ج 5، ص 94، وذخائر العقبى، ص 17، وقال: أخرجه الملأ ..

4) [كشف اليقين: عدوّ أمير].

5) [كشف اليقين: عدوّ أمير].

6) [لم يرد في كشف اليقين].

7) [لم يرد في كشف اليقين].

8) - [زاد في كشف اليقين: أسد اللَّه].

9) - [كشف اليقين: حكيم].

10) [كشف اليقين: أنصارهم].

11) [كشف اليقين: أنصارهم].

12) - [زاد في كشف اليقين: ومعهم].

13) - [زاد في كشف اليقين: أحدهما أكبر من الآخر].

14) - [لم يرد في كشف اليقين].

يشهد لقديمه (1)(2).

الحلّي، نهج الحقّ وكشف الصّدق،/ 252- 253، كشف اليقين،/ 232- 233(3)

أخبرنا أبو القاسم عبدالعزيز بن محمّد بن جعفر العطّار، حدّثنا أحمد بن سلمان الفقيه، حدّثنا إبراهيم بن إسحاق الحربيّ، قال: حدّثنا عبدالرّحمان بن بشر النّيسابوريّ ...

أخبرنا الشّيخ الإمام تاج الدّين عبداللَّه بن أبي القاسم [ابن] ورخر البغداديّ- بقراءتي عليه ببغداد سنة اثنتين وسبعين وستّ مائة في شهر ربيع الأوّل برباط دار الذّهب- أنبأنا أبو حفص عمر بن الحسين بن المعوج سماعاً عليه- في سنة اثنتين وعشرة وستّ مائة- قال: أنبأنا أبوبكر أحمد بن عليّ بن عبدالواحد الدّلّال المعروف بابن الأشقر، قال: أنبأنا أبو الخطيب أبو محمّد عبداللَّه بن محمّد بن عبداللَّه المعروف بابن هزارمرد الصّريفينيّ قراءة عليه- تاسع رجب سنة ثلاث وتسعين وثلاث مائة- قال: أنبأنا أبو بكر عبداللَّه بن محمّد ابن زياد النّيسابوريّ إملاءً- في [شهر] صفر سنة ثمان عشرة وثلاث مائة- حدّثنا عبدالرّحمان بن بشر بن الحكم، حدّثنا موسى بن عبدالعزيز أبو شعيب، حدّثنا الحكم ابن أبان، عن عكرمة: عن ابن عبّاس، قال: قال رسول اللَّه صلي الله عليه و آله : كلّ سبب ونسب ينقطع يوم القيامة إلّاحسبي ونسبي (4)

وبعد هذا في نسخة طهران هكذا: «روي هذا الحديث كلّ نسب وصهر ينقطع يوم القيامة إلّانسبي وصهري» تكسب معتقدها المعتد بها العارف بحقّها شرفاً وفخراً، منقبة يهدي إلى منقبها سعادة تكون له في الدّارين عدّة وذخراً؟!!.

.

أخبرني جماعة، عن الشّيخ رضيّ الدّين المؤيّد بن محمّد بن عليّ المقرئ الطّوسيّ رحمه الله إجازة، منهم شيخنا العلّامة نجم الدّين عثمان بن الموفَّق الأذكانيّ رحمه الله، قال: أنبأنا جدّي


1) - [زاد في كشف اليقين: هذا قول عدوّه فيه- عليه السلام-].

2) - قال الفضل بن روزبهان في إبطال نهج الحق: ما ذكره من كلام الجاحظ صحيح، لا شكّ فيه. وقريب من قول الجاحظ ما حقّقه تفصيلًا ابن أبي الحديد عند شرح قوله عليه السلام: «لا يقاس بآل محمّد صلى الله عليه و آله من هذه الأمّة أحد»، شرح النّهج، ج 1، ص 45.

3) - ورواه أيضاً الخطيب في ترجمة عبدالرّحمان بن بشر بن الحكم النّيسابوريّ تحت الرّقم: (5387) من تاريخ بغداد: ج 10، ص 271، قال:

4) - ومن أوّل الحديث: (541) إلى هنا غير موجود في نسخة السّيِّد علي نقي.

لأمِّي معين السّنّة أبو العبّاس محمّد بن العبّاس العصاريّ الطّوسيّ المعروف بعبّاسة سماعاً عليه، قال: [أنبأنا] القاضي أبو سعيد محمّد بن سعيد الفَرُّخزاديّ سماعاً عليه، قال: أنبأنا الأستاذ الإمام أبو إسحاق أحمد بن محمّد بن إبراهيم الثّعلبيّ، قال: أنبأنا الشّيخ أبو عبداللَّه الثّقفيّ، حدّثنا عبداللَّه بن محمّد بن شيبة، وعبداللَّه بن يوسف، قالا: أنبأنا محمّد بن عمران بن هارون، حدّثنا محمّد بن إسحاق الصّنعانيّ، حدّثنا أبو عبيد القاسم بن سلّام، حدّثنا عبداللَّه بن صالح، عن اللّيث، عن هشام بن سعد: عن عطاء الخراسانيّ، قال: خطب عمر بن الخطّاب أمّ كلثوم وهي من فاطمة بنت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله ، فقال [عليّ عليه السلام]: إنّها صغيرة. فقال عمر: سمعت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله يقول: «كلّ نسب وصهر منقطع (1)يوم القيامة إلّا نسبي وصهري» فلذلك رغبت في هذا. فقال [عليّ عليه السلام]: وإنِّي مرسلها إليك حتّى تنظر إلى صغرها. فأرسلها إليه فجاءته، فقالت: إنّ أبي يقول لك: هل رضيت الحلَّة؟ قال:

رضيتها، فأنكحه عليّ فأصدقها عمر أربعين ألف درهم.

الحموئي، فرائد السّمطين، 2/ 281- 284 رقم 544- 545

(باب إنكاح الآباء الأبكار): ذكر فيه تزوّجه عليه السلام عائشة وهي بنت ستّ، وتزوّج عمر ابنة عليّ صغيرة، وتزويج غير واحد من الصّحابة ابنته صغيرة وتزويج الزّبير ابنته صفيّة ثمّ حكى (عن الشّافعيّ: أ نّه قال لو كان النّكاح لايجوز على البكر إلّابأمرها لم يجز أن تزوّج حتّى يكون لها أمر في نفسها)- قلت:- قد كانت عائشة وابنة عليّ صغيرتين.

ابن التّركماني، الجوهر النّقي (في هامش السّنن الكبرى)، 7/ 114

وكان لها [فاطمة الزّهراء عليها السلام] من البنات: أمّ كلثوم زوجة عمر بن الخطّاب.

الذّهبي، سير أعلام النّبلاء (ط مؤسّسة الرِّسالة)، 2/ 125، (ط دار الفكر)، 3/ 429

خطبها عُمر بن الخطّاب وهي صَغيرة، فقيلَ له: ما تُرِيدُ إليها؟ قال: إنِّي سمعت رسولَ


1) - كذا في نسخة السّيِّد علي نقي، وفي نسخة طهران: «ينقطع ...».

اللَّه صلي الله عليه و آله يقول: «كلُّ سببٍ ونَسَبٍ مُنقطعٌ يومَ القيامةِ إلّاسَببي ونَسَبي» (1).

وروى عبداللَّه بن زيد بن أسلم، عن أبيه، عن جدِّه؛ أنّ عمر تزوّجها فأصدقها أربعين ألفاً.

[ثمّ ذكر كلام ابن عبدالبرّ في الاستيعاب كما ذكرناه].

وروى نحوها ابن عُيينَة، عن عمرو بن دينار، عن محمّد بن عليّ مُرسلًا (2).

ونقل الزُّهريُّ وغيرُه: أ نّها وَلَدَت لعمر زيداً. وقيل: وَلَدت له رُقَيّة.

قال ابن إسحاق: تُوفي عنها عمر، فتزوّجها عون بن جعفر بن أبي طالب، فحدّثني أبي قال: دخل الحسن والحسين عليها لمّا مات عمر، فقالا: إن مكّنت أباك مِن رُمّتِكِ (3)أنكحك بعض أيتامه، وإن أردت أن تصيبي بنفسك مالًا عظيماً، لتصيبنّه.

فلم يزل بها عليٌّ حتّى زوّجها بعون، فأحبّته، ثمّ مات عنها (4).

قال ابن إسحاق: فزوّجها أبوهابمحمّد بن جعفر فمات، ثمّ زوّجها أبوها بعبداللَّه بن جعفر فماتت عنده.

قلت: فلم يولدها أحد من الإخوة الثّلاثة.

وقال الزّهريُّ: وَلَدت جارية لمحمّد بن جعفر اسمها بَثنة.

وروى ابنُ أبي خالد، عن الشّعبيّ، قال: جئت وقد صلّى ابن عمر على أخيه زيد بن عمر، وأمّه أمّ كلثوم بنت عليّ (5).


1) - وأورده السّيوطيّ في «الدّرّ المنثور» 5/ 15، وزاد نسبته للبزار، والطّبرانيّ، والبيهقيّ، والضّياء المقدسيّ في «المختارة» وأورده الهيثميّ في «المجمع» 9/ 173 وقال: رواه الطّبرانيّ في «الأوسط» و «الكبير»، ورجالهما رجال الصّحيح غير الحسن بن سهل وهو ثقة. وفي الباب عن المسور بن مخرمة عند أحمد 4/ 322 بلفظ: «إنّ الأنساب يوم القيامة تنقطع، غير نسبي وسببي وصهري» وسنده حسن في الشّواهد، وعن ابن عمر عند ابن عساكر.

2) - أخرجه عبدالرّزّاق، وسعيد بن منصور في «سننه» (520- 521)، وابن عبدالبرّ 4/ 491 في «الاستيعاب».

3) - تحرّفت في المطبوع إلى «رقبتك».

4) - أورد الخبر بأطول ممّا هنا ابن الأثير في «أسد الغابة» 7/ 388.

5) - انظر ابن سعد 8/ 464، و «التّاريخ الصّغير» 1/ 102 للبخاري.

وروى حمّاد بن سلمة، عن عمّار بن أبي عمّار: أنّ أمّ كلثوم وزيد بن عمر ماتا، فكُفِّنا وصلّى عليهما سعيد بن العاص، يعني أمير المدينة (1).

وكان ابنها زيد من سادة أشراف قريش، توفِّي شابّاً، ولم يعقب.

وعن رجل، قال: وفَدْنا مع زيد على معاوية، فأجلسه معه، وكان زيدٌ من أجمل النّاس، فأسمعه بُسر كلمة؛ فنزل إليه زيد، فصرعه، وخنقه، وبرك على صدره، وقال لمعاوية: إنِّي لأعلم أنّ هذا عن رأيك، وأنا ابن الخليفتين، ثمّ خرج إلينا قد تشعّث رأسه وعمامته. واعتذر إليه معاوية، وأمر له بمئة ألف ولعشر من أتباعه بمبلغ.

يقال: وقعت هوسة باللّيل، فركب زيد فيها، فأصابه حجر فمات منه، وذلك في أوائل دولة معاوية.

الذّهبي، سير أعلام النّبلاء (ط مؤسّسة الرِّسالة)، 3/ 500- 502، (ط دار الفكر)، 5/ 22- 24، (ط مصر)، 3/ 329- 330

وتزوّج [عمر] أمّ كلثوم بنت فاطمة الزّهراء وأصدقها أربعين ألفاً، فولدت له زيداً ورقيّة.

وفيها [سنة 17] تزوّج عمر بأمّ كلثوم بنت فاطمة الزّهراء، وأصدقها أربعين ألف درهم فيما قيل.

الذّهبي، سير أعلام النّبلاء (ط دار الفكر)، 2/ 525، 549

وتزوّجها عمر وهي صغيرة، قال: إنِّي سمعت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله يقول: كلّ سبب ونسب منقطع يوم القيامة إلّاسببي ونسبي.

فروى عبداللَّه بن زيد بن أسلم، عن أبيه، عن جدّه أنّ عمر تزوّجها على أربعين ألف درهم. وعبداللَّه ضعيف الحديث. قال الزّهريّ وغيره: ولدت له زيداً. وقال ابن إسحاق:

توفِّي عنها عمر، فتزوّجت بعون بن جعفر بن أبي طالب، فحدّثني أبي، قال: دخل الحسن والحسين عليها لمّا مات عمر، فقالا: إن مكّنت أباك من ذمّتك أنكحك بعض أيتامه ولئن أردت أن تصيبي بنفسك مالًا عظيماً لتصيبنّه، فلم يزل بها عليّ رضى الله عنه حتّى زوّجها بعون


1) - أخرجه ابن سعد 8/ 464، 465 من طريق وكيع بن الجراح بهذا الإسناد، وهو صحيح.

فأحبّته ثمّ مات عنها. قال ابن إسحاق: فزوّجها أبوها بمحمّد بن جعفر، فمات عنها، ثمّ زوّجها بعبداللَّه بن جعفر فماتت عنده. قلت: ولم يجئها ولد من الأخوة الثّلاثة. وقال الزّهريّ: ولدت جارية من محمّد بن جعفر اسمها نبتة. وقال غيره: ولدت لعمر زيداً ورقيّة، وقد انقرضا. وقال إسماعيل بن أبي خالد، عن الشّعبيّ، قال: جئت وقد صلّى عبداللَّه بن عمر على أخيه زيد بن عمر وأمّه أمّ كلثوم بنت عليّ. وقال حمّاد بن سلمة، عن عمّار بن أبي عمّار: إنّ أمّ كلثوم وزيد بن عمر ماتا فكفّنا وصلّى عليهما سعيد بن العاص، يعني إذ كان أمير المدينة.

الذّهبي، تاريخ الإسلام، 2/ 254- 255

وفيها [سنة سبع عشرة]: تزوّج عمر بأمّ كلثوم بنت فاطمة الزّهراء عليها السلام.

الذّهبي، العبر (ط دار الفكر)، 1/ 24/ مثله اليافعي، مرآة الجنان، 1/ 73؛ ابن العماد، شذرات الذّهب، 1/ 29

وروى عمر بن الخطّاب رضى الله عنه أنّ رسول اللَّه صلي الله عليه و آله قال: «كلّ نسب وسبب منقطع يوم القيامة إلّانسبي وسببي»، ولأجل ذلك تزوّج عمر أمّ كلثوم بنت عليّ رضى الله عنه. وروى أنّ عمر بن الخطّاب رضى الله عنه خطب إلى عليّ رضى الله عنه ابنته أمّ كلثوم وهي من فاطمة بنت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله ، وقال عليّ: إنّها صغيرة، فقال عمر: زوِّجنيها يا أبا الحسن فإنِّي أرغب في ذلك، سمعت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله يقول: كل نسب وصهر ينقطع إلّاما كان من نسبي وصهري، فقال عليّ: إنِّي مرسلها إليك تنظر إليها. فأرسلها إليه وقال لها: اذهبي إلى عمر فقولي له: يقول لك عليّ: رضيت الحلّة، فأتته فقالت له ذلك، فقال: نعم رضي اللَّه عنك، فزوّجه إيّاها في سنة سبع عشرة من الهجرة، وأصدقها على ما نُقل أربعين ألف درهم، فلمّا عقد بها جاء إلى مجلس فيه المهاجرون والأنصار، وقال: ألا ترفّئوني؟ وفي رواية ألا تهنِّئوني؟ قالوا:

بماذا يا أمير المؤمنين؟ قال: تزوّجتُ أمّ كلثوم بنت عليّ، لقد سمعتُ رسول اللَّه يقول: كلّ نسب وسبب منقطع إلّانسبي وسببي وصهري»، وكان به صلي الله عليه و آله السّبب والنّسب، فأردتُ أن أجمع إليه الصّهر، فرفّؤوه ودخل بها في ذي القعدة من تلك السنة.

وروى ابن عبّاس يوماً بحضرة عمر بن الخطّاب قال: قام النّبيّ صلي الله عليه و آله فحمد اللَّه وأثنى

عليه، ثمّ قال: ما بال أقوام يزعمون أنّ قرابتي لا تنفع، إنّ كلّ سبب ونسب منقطع إلّا سببي ونسبي ورحمي، وإنّ رحمي موصلة في الدّنيا والآخرة، فقال عمر: إنِّي تزوّجتُ أمّ كلثوم لمّا سمعتُ من رسول اللَّه صلي الله عليه و آله يومئذ أحببتُ أن يكون بيني وبينه نسب وسبب.

وعن حمزة بن أبي سعيد الخدريّ عن أبيه رضى الله عنه قال: سمعتُ رسول اللَّه صلي الله عليه و آله يقول على هذا المنبر: ما بال رجال أو أقوام يقولون أنّ رحمي لا تنفع يوم القيامة، بلى واللَّه إنّ رحمي لموصلة في الدّنيا والآخرة.

الزّرندي، درر السّمطين،/ 234- 235

وعن ابن الزّبير: أنّ قريشاً قالت: إنّ مثل محمّد صلي الله عليه و آله مثل نخلة في كبوة.

رواه البزّار بإسناد حسن، وهذا الظّنّ به. (1)وعن ابن عبّاس، قال: تُوُفِّي ابن لصفيّة، عمّة رسول اللَّه صلي الله عليه و آله ، فبكت عليه وصاحت، فأتاها النّبيّ صلي الله عليه و آله فقال: «يا عمّةُ! ما يُبكِيكِ؟» قالت: توفِّي ابني، قال: «يا عمّةُ! مَن تُوُفِّي لَهُ ولدٌ في الإسلام فَصَبَرَ، بَنَى اللَّهُ لَهُ بيتاً في الجنّةِ»، فسكتت.

ثمّ خرجت من عند رسول اللَّه صلي الله عليه و آله فاستقبلها عمر بن الخطّاب، فقال: يا صفيّة! قد سمعت صراخك، إنّ قرابتك من رسول اللَّه صلي الله عليه و آله لن تغني عنك من اللَّه شيئاً، فبكت فسمعها النّبيُّ صلي الله عليه و آله ، وكان يُكرمها ويحبُّها، فقال: «يا عمّةُ! أتبكِينَ وقد قلتُ لكِ ما قُلتُ؟» قالت: ليس ذاك أبكاني (2)يا رسول اللَّه، استقبلني عمر بن الخطّاب، فقال: إنّ قرابتك من رسول اللَّه صلي الله عليه و آله لن تغني عنك من اللَّه شيئاً، قال: فغضب النّبيّ صلي الله عليه و آله وقال: «يا بِلالُ! هَجِّرْ بِالصَّلاةِ»، فهجّر بلال بالصّلاة، فصعد المنبر النّبيّ صلي الله عليه و آله ، فحمد اللَّه وأثنى عليه، ثمّ قال:

«ما بالُ أقوامٍ يَزعمُونَ أنّ قرابتِي لا تَنفَعُ! كلُّ سَببٍ ونَسبٍ مُنقطعٌ يومَ القيامةِ إلّاسَببي ونَسَبي، فإنّها مَوصولةٌ في الدُّنيا والآخرةِ».


1) - [إلى هنا لم يرد في فضائل الخمسة] ورواه البزار رقم (2363) وقال: لا نعلمه يروي بهذا اللّفظ إلّابهذا الإسناد.

2) - [لم يرد في فضائل الخمسة].

(1)فقال عمر: فتزوّجت أمّ كلثوم بنت عليّ (رضي اللَّه عنهما) لمّا سمعت مِن رسول اللَّه يومئذ، أحببت أن يكون لي منه سبب ونسب. ثمّ خرجتُ من عند رسول اللَّه صلي الله عليه و آله فمررتُ على نفر من قريش، فإذا هم يتفاخرون ويذكرون أمر الجاهليّة، فقلت: منّا رسول اللَّه صلي الله عليه و آله ، فقالوا: إنّ الشّجرة لتنبت في الكِبَا، وقال: فمررت إلى النّبيّ صلي الله عليه و آله فأخبرته، فقال: «يا بِلالُ! هَجِّرْ بِالصّلاةِ» فحمد اللَّه وأثنى عليه ثمّ قال: «يا أ يُّها النّاسُ! مَن أَنا؟» قالوا: أنتَ رسولُ اللَّه، قال: «انْسُبُوني»، قالوا:

أنت محمّد بن عبداللَّه بن عبدالمطّلب، قال: «أجَلْ، أَنا محمّدُ بنُ عبدِاللَّه، وأنا رسولُ اللَّه فَما بالُ أقوامٍ يَبْتذِلونَ أصْلي، فَوَاللَّه لأنَا أفضَلُهُم أصلًا، وخَيْرُهُمْ مَوضِعاً» (2)

قال: فلمّا سمعت الأنصار بذلك، قالت: قوموا فخذوا السِّلاح، فإنّ رسول اللَّه صلي الله عليه و آله قد أُغضِبَ، قال: فأخذوا السِّلاح، ثمّ أتوا النّبيّ صلي الله عليه و آله لا يُرى منهم إلّاالحَدَق حتّى أحاطوا بالنّاس، فجعلوهم في مثل الحرّة حتّى تضايقت بهم أبواب المساجد والسّكك، ثمّ قاموا بين يدي رسول اللَّه صلي الله عليه و آله ، فقالوا: يا رسول اللَّه! لا تأمرنا بأحد إلّاأبرنا (3)عترته، فلمّا رأى النّفر من قريش ذلك، قاموا إلى رسول اللَّه صلي الله عليه و آله فاعتذروا وتنصّلوا، فقال رسول اللَّه صلي الله عليه و آله :

«النّاسُ دِثارٌ والأنصَارُ شِعارٌ» فأثنى عليهم وقال خيراً.

رواه البزار وفيه: إسماعيل بن يحيى بن سلمة بن كهيل، وهو متروك (4).

الهيثمي، مجمع الزّوائد (ط دار الفكر)، 8/ 398- 399 رقم 13826- 13827/ عنه: الفيروزآبادي، فضائل الخمسة، 2/ 69- 70


1) [فضائل الخمسة: الحديث (أقول) وذكره ابن حجر أيضاً في صواعقه (ص 138) وقال: رواه البزار، وذكره المحبّ الطّبريّ أيضاً في ذخائره (ص 6) غير أ نّه قال فيه: فلمّا خرجت لقيها رجل، فقال له: إنّ قرابة محمّد لن تغني عنك شيئاً ولم يصرِّح باسم عمر بن الخطّاب].

2) - في البزار: موضعاً.

3) - أبرنا: أهلكنا.

4) [فضائل الخمسة: الحديث (أقول) وذكره ابن حجر أيضاً في صواعقه (ص 138) وقال: رواه البزار، وذكره المحبّ الطّبريّ أيضاً في ذخائره (ص 6) غير أ نّه قال فيه: فلمّا خرجت لقيها رجل، فقال له: إنّ قرابة محمّد لن تغني عنك شيئاً ولم يصرِّح باسم عمر بن الخطّاب].

(1)وعن جابر: أ نّه سمع عمر بن الخطّاب يقول للنّاس حين تزوّج بنت عليّ: ألا تهنِّئوني؟ سمعت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله يقول: «يَنقَطِعُ يومَ القِيامةِ كُلُّ سَببٍ ونَسبٍ إلّاسَببي ونَسبي». (2) رواه الطّبرانيّ في الأوسط والكبير باختصار، ورجالهما رجال الصّحيح غير الحسن ابن سهل، وهو ثقة (3). (4)

على كميل نخعى را نزد عبداللَّه بن عمر فرستاد. چون بيامد به او گفت: كه با من قيام كن. گفت: من از مردم مدينه ام، هرچه كنند من هم همان خواهم كرد. على گفت مرا كفيلى ده كه تو از مدينه بيرون نخواهى رفت. نه. پس او را به حال خود واگذاشت. عبداللَّه بن عمر به مكه رفت، او به دختر على امّ كلثوم گفته بود كه از مردم مدينه شنيده است كه در يارى على درنگ خواهند كرد و او فرمانبردار على است و اينك به قصد عمره به مكه مى رود ولى از فردا براى على خبر آوردند كه او به شام رفته است.

على از هر سو به طلب او كس فرستاد. مردم مدينه به هيجان آمده بودند و امّ كلثوم سوار شده نزد پدر آمد على در بازار بود و آنچه را كه از عبداللَّه بن عمر شنيده بود به او باز گفت.

على از تعقيب و جستجوى ابن عمر باز ايستاد و به قول او اعتماد ورزيد. آن گاه نزد مردم مدينه آمد و برايشان سخن گفت و آنان را به جنگ برانگيخت. مردم كم كم به او پاسخ دادند.

اوّل كسى كه دعوت او را اجابت كرد، ابو الهيثم ابن التيهان بود و او از بدربان بود و ديگر خزيمة بن ثابت بود- و اين خزيمة آن خزيمه ذو الشهادتين نيست- چون زياد بن حنظله درنگ مردم را در پاسخ گفتن به على ديد، خود برخاست و گفت: هركس در يارى تو درنگ كند، من با تو هستم و براى تو نبرد مى كنم.

آيتى، العبر تاريخ ابن خلدون، 1/ 594

الهيثمي، مجمع الزّوائد (ط دار الفكر)، 9/ 275 رقم 15019/ مثله السّمهودي، جواهر العقدين،/ 273

قال ابن أبي عمر المقدّسيّ: حدّثني سفيان، عن عمرو، عن محمّد بن عليّ، إنّ عمر خطب إلى عليّ ابنته أمّ كلثوم، فذكر له صغرها، فقيل له: إنّه ردّك فعاوده، فقال له عليّ:


1) - [أضاف في جواهر العقدين: من طريق الحسن بن سهل الخيّاط من حديث ابن عيينة، عن جعفر بن محمّد، عن أبيه].

2) [جواهر العقدين: قال الطّبرانيّ بعده: لم يجوّده عن أبيه ابن عيينة إلّاالحسن بن سهل بن الخيّاط، وقد رواه غيره عن ابن عيينة فلم يذكر جابر].

3) [جواهر العقدين: قال الطّبرانيّ بعده: لم يجوّده عن أبيه ابن عيينة إلّاالحسن بن سهل بن الخيّاط، وقد رواه غيره عن ابن عيينة فلم يذكر جابر].

4) - چون خبر وقايع مكّه به على رسيد، براى مردم سخن گفت و گفت: بدانيد كه طلحه و زبير و عايشه دست به دست هم داده تا امارت مرا نقض كنند و مردم را به اصلاح فرا خوانده اند و من صبر خواهم كرد، اگر آنان دست بازداشتند، من نيز دست باز مى دارم و گر نه به سوى آنان خواهم رفت. و مردم مدينه را به نبرد فرا خواند ولى مردم مماطله كردند.

أبعث بها إليك، فإن رضيت فهي امرأتك، فأرسل بها إليه، فكشف عن ساقها، فقالت له: لولا أ نّك أمير المؤمنين للطمت عينيك.

وقال ابن وهب، عن عبدالرّحمان بن زيد بن أسلم، عن أبيه، عن جدّه: تزوّج عمر أمّ كلثوم على مهر أربعين ألفاً. (1)وقال الزّبير: ولدت لعمر ابنيه زيداً ورقيّة، وماتت أمّ كلثوم وولدها في يوم واحد، أصيب زيد في حرب كانت بين بني عديّ، فخرج ليصلح بينهم، فشجّه رجل، وهو لا يعرفه، في الظّلمة، فعاش أيّاماً وكانت أمّه مريضة، فماتا في يوم واحد (2).

وذكر أبو بشر الدّولابيّ في الذّرِّيّة الطّاهرة من طريق أبي إسحاق، عن الحسن بن الحسن بن عليُّ، قال: لمّا تأيّمت أمّ كلثوم بنت عليّ عن عمر، فدخل عليها أخواها الحسن والحسين، فقالا لها: إن أردت أن تصيبي بنفسك مالًا عظيماً لتصيبنّ، فدخل عليّ فحمد اللَّه وأثنى عليه وقال: أي بنيّة! إنّ اللَّه قد جعل أمرك بيدك، فإن أحببت أن تجعليه بيدي؛ فقالت: يا أبتي! إنِّي امرأة أرغب فيما ترغب فيه النِّساء، وأحبّ أن أصيب من الدّنيا؛ فقال: هذا من عمل هذين، ثمّ قام يقول: واللَّه لا أكلِّم واحداً منهما، أو تفعلين. فأخذا شأنها وسألاها ففعلت، فتزوّجها عون بن جعفر بن أبي طالب.

وذكر الدّارقطنيّ في كتاب الإخوة: إنّ عوناً مات عنها، فتزوّجها أخوه محمّد، ثمّ مات عنها، فتزوّجها أخوه عبداللَّه بن جعفر، فماتت عنده. وذكر ابن سعد نحوه، وقال في آخره: فكانت تقول: إنِّي لأستحيي من أسماء بنت عميس، مات ولداها عندي، فأتخوّف على الثّالث؛ قال: فهلكت عنده، ولم تلد لأحد منهم.

وذكر ابن سعد، عن أنس ابن عياض، عن جعفر بن محمّد، عن أبيه: إنّ عمر خطب أمّ كلثوم إلى عليّ، فقال: إنّما حبست بناتي على بني جعفر، فقال: زوِّجنيها، فوَاللَّه ما على ظهر الأرض رجل يرصد من كرامتها ما أرصد، قال: قد فعلت، فجاء عمر إلى المهاجرين، فقال: زفّوني، فزفّوه، فقالوا: بمَن تزوّجت؟ قال: بنت عليّ، إنّ النّبيّ صلي الله عليه و آله


1) [حكاه عنه في الأعيان، 3/ 486].

2) [حكاه عنه في الأعيان، 3/ 486].

قال: كلّ نسب وسبب سيقطع يوم القيامة إلّانسبي وسببي، وكنت قد صاهرت، فأحببت هذا أيضاً.

ومن طريق عطاء الخراسانيّ: إنّ عمر أمهرها أربعين ألفاً. وأخرج بسند صحيح أنّ ابن عمر صلّى على أمّ كلثوم وابنها زيد فجعله ممّا يليه وكبّر أربعاً. وساق بسند آخر: إنّ سعيد بن العاص هو الّذي أبهم علّتها.

ابن حجر، الإصابة، 4/ 468- 469/ عنه: الموسويّ الهندي، إفحام الأعداء والخصوم، 1/ 180- 181؛ تراثنا (رقم 30، 31)،/ 393- 395

زيد بن عمر بن الخطّاب القرشيّ العدويّ، شقيق عبداللَّه بن عمر الأصغر، أمّهما أمّ كلثوم بنت جرول، كانت تحت عمر، ففرّق بينهما الاسلام لمّا نزلت «ولا تمسكوا بعصم الكوافر»، فتزوّجها أبو الجهم بن حذيفة، وكان زوجها قبله عمر، ذكر ذلك الزّبير وغيره، فهذا يدلّ على أنّ زيداً وُلِدَ في عهد النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم.

ابن حجر، الإصابة، 1/ 558

أمّ كلثوم بنت عمرو بن جرول الخزاعيّة، كانت زوج عمر بن الخطّاب، وهي والدة عبيداللَّه بن عمر بالتّصغير، وقع ذكرها في البخاري غير مسمّاة، وأنّ عمر طّلقها لمّا نزلت «ولا تمسكوا بعصم الكوافر»، وسمّاها الطّبرانيّ وقال: تزوّجها بعد عمر أبو الجهم ابن حذافة.

ابن حجر، الإصابة، 4/ 468

وروي عن عمر بن الخطّاب رضى الله عنه: أنّ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم قام فحمد اللَّه وأثنى عليه، ثمّ قال: ما بال أقوام يزعمون أنّ قرابتي لا تنفع، أنّ كلّ سبب ونسب وصهر منقطع يوم القيامة إلّاسببي ونسبي وصهري، قال عمر: فلمّا سمعت ذلك من رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم أحببت أن يكون بيني وبينه نسب وسبب وصهر، فخطبت إلى عليّ ابنته أمّ كلثوم من فاطمة (رضي اللَّه عنها) بنت محمّد صلى الله عليه و آله و سلم فزوّجنيها. (قيل): وكان ذلك في سنة سبع عشرة من الهجرة ودخل بها في ذي القعدة من السّنة المذكورة وكان صداقها أربعين ألف درهم، فولدت له زيداً أو زينباً.

ابن الصّبّاغ، الفصول المهمّة،/ 28- 29

وأمّ كلثوم تزوّجها عمر بن الخطّاب رضى الله عنه فولدت له زيداً، ولم يعقب زيد بن عمر بن الخطّاب.

الصّفدي، الوافي بالوفيات، 1/ 82

تزوّج [عمر بن الخطّاب] أمّ كلثوم بنت فاطمة الزّهراء عليها السلام فولدت له زيداً ورقيّة.

الصّفدي، الوافي بالوفيات، 22/ 463

ابن عمر: زيد بن عمر بن الخطّاب القرشيّ العدويّ، وأمّه أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب وأمّها فاطمة بنت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله ، تزوّجها عمر رضى الله عنه على أربعين ألف درهم واغتبط بذلك. وفد زيد على معاوية، فأكرمه وأحسن جائزته وأمر له بمائة ألف درهم كلّ عام، وكان زيد يقول: أنا ابن الخليفتين. [ثمّ ذكر كلام ابن سعد وابن عبدالبرّ كما ذكرناهما]

ثمّ إنّ فتنة وقعت بين بني عديّ بن كعب فاقتتلوا بالبقيع ليلًا، وخرج زيد بن عمر ليحجز بينهم، فضرب على رأسه خطأً فشجّ وصرع عن دابّته، وتنادى القوم: زيد! زيد! فتفرّقوا وسقط في أيديهم وحمل إلى منزله، ولم يزل منها مريضاً حتّى مات في حدود الخمسين للهجرة. وقيل: إنّه وأمّه مرضا جميعاً، ونزل بهما، وإنّ رجالًا مشوا بينهما لينظروا أ يّهما يقبض أوّلًا فيورِّث منه الآخر وإنّهما قُبضا في ساعة واحدة ولم يُدْرَ أ يّهما قُبِض قبل الآخر، ووُضِعا معاً في موضع الجنائز، فأُخِّرت أمّه وقُدِّم هو ممّا يلي الإمام، فجرت السّنّة في الرّجل والمرأة بذلك بعد. وقال الحسين لعبداللَّه بن عمر: تقدّم فصلِّ على أمِّك وأخيك. وصلّى عليهما. وتوفّي زيد رحمه الله شابّاً في حدود الخمسين للهجرة.

الصّفدي، الوافي بالوفيات، 15/ 37، 38 رقم 38

قالوا: أنكح عمر ابنته.

قلنا: قال المرتضى في كتابه الشّافي: العقل لا يمنع إباحة نكاح الكفّار، وإنّما يمنع منه الشّرع، وفعل عليّ أقوى حجّة في أحكام الشّرع. على أ نّه لا يمتنع شرعاً إنكاح الكافر قهراً لا اختياراً، وقد كان عمر على الإسلام ظاهراً، وعمر ألحَّ على عليّ وتوّعده بما خاف عليٌّ على أمر عظيم فيه من ظهور ما لم يزل يخفيه، فسأله العبّاس لمّا رأى ذلك ردَّ أمرها

إليه فزوّجها منه.

وقد أخرج ابن المغازليّ الشّافعيّ في مناقبه والبخاريّ في صحيحه: أنّ عمر صعد المنبر وقال: حملني الإلحاح على عليّ في ابنته كذا وكذا، الحديث.

وفي الحديث أنّ عمر أحضر العبّاس وقال على المنبر: أ يُّها النّاس! هنا رجل من عليّة أصحاب النّبيِّ قد زنى وهو محصن، وقد اطّلع أمير المؤمنين وحده عليه.

فقالوا: ليمض حكم اللَّه فيه، فلمّا انصرفوا قال للعبّاس: واللَّه لئن لم يفعل لأفعلنّ، فأعلمه فأبى، فسأله العبّاس السّكوت ومضى إلى عمر فزوّجه أمّ كلثوم.

وفي حديث آخر أ نّه أمر الزّبير يضع درعه على سطح عليّ فوضعه بالرُّمح ليرميه بالسّرقة.

وفي كافي الكلينيّ أ نّه قال: لأغورنّ زمزم، ولا أدع لكم مكرمة إلّاهدمتها، ولأقيمنّ شاهدين بأ نّه سرق وأقطعه.

وسُئِل مسعود العيّاشيّ عن أمِّ كلثوم، فقال: كان سبيلها سبيل آسية مع فرعون، وذكر النّوبختيّ: أ نّها كانت صغيرة ومات عنها قبل الدّخول بها.

إن قيل: إنّما منع عليّاً تزويجه الحياء والأنفة فولّى العبّاس.

قلنا: قد تولّى تزويج غيرها من بناته ولم يمنعه ذلك فلم تبق علّة الامتناع سوى الكراهة.

وقد روى أهل المذاهب الأربعة عن جعفر بن محمّد بن مالك الكوفيّ مسنداً إلى الصّادق عليه السلام أ نّه قال: «ذلك فرج غصبنا عليه»، وروته الفرقة المحقّة أيضاً.

على أ نّه لا خلاف أنّ التّناكح والتّوارث على الإسلام، ولا شكّ في كونه على ظاهر الإسلام.

وقد ذكر الرّاونديُّ في خرايجه رواية متّصلة إلى الصّادق عليه السلام أنّ عليّاً دعا يهوديّة نجرانيّة، فتمثّلت بأمِّ كلثوم فزوّجه وحجبت أمّ كلثوم، فلمّا قتل ظهرت.

وحكى المفيد في المحاسن، عن ابن هيثم أ نّه أراد بتزويجه استصلاحه وكفّه عنه، وقد عرض لوط بناته على الكفّار ليردّهم عن ضلالهم «هؤُلاءِ بَناتِي هُنَّ أطْهَرُ لَكُمْ» (1)

قالوا: أثبتّم خلافة عليّ بالميراث، وظاهر أنّ الميراث والخلافة لا تقسّم.

قلنا: لم نثبتها بالميراث بل بالنّصِّ والأفضليّة، على أنّ أقارب الإنسان أحقُّ بمعروفه لا على حدِّ الميراث لآية «أُولُوا الأرْحام».

وما أحسن قول بعض المؤمنين: لو بعث النّبيُّ اليوم أين كان ينزل برحله؟ قال السّامع:

مع أهله؟ قال: فأنا أضع محبّتي حيث ينزل النّبيّ برحله.

قالوا: فالعبّاس أقرب منه فإن كان بالميراث فله.

قلنا: قد أجمعنا وإيّاكم على أ نّه طلب مبايعة عليّ، وفي ذلك نفي استحقاقه، وقد رويتم في مسند ابن حنبل قول عليّ في حياة النّبيِّ: واللَّه إنِّي لأخوه وابن عمّه ووليّه ووارثه، ومن أحقّ به منِّي؟

ولا نسلِّم أقربيّة العبّاس لأنّه عمٌّ للأب وعليٌّ ابن عمّ للأبوين.

إن قيل: فعقيل أخوه.

قلنا: لا خفاء في امتياز عليّ عنه بشدّة الملازمة والتّربية والتّزويج وغير ذلك لا يحصى.

قالوا: لم يخصّ النّبيُّ أحداً حيث قال: الأئمّة من قريش، فرجّحت الأمّة المتقدِّمين من الأئمّة.

قلنا: الخبر من طرقكم، فليس حجّة علينا، مع أنّ عليّاً أقرب قريش وأفضل، هذا مع قولكم: إنّ النّبيَّ لم يوص، فيكون الأحقّ بميراثه بمنطوق الكتاب ابنته وباقيه، للأقرب إليه.


1) - هود: 78.

قالوا: فقد استخلف موسى يوشع بن نون دون أولاد هارون.

قلنا: هذا لنا لا لكم، لأنّه إذا استخلف، ولا شكّ أنّ النّبيَّ أشفق منه، فكيف لم يستخلف عندكم؟ وأيضاً فالكلام في استخلاف الأمّة لا في استخلاف الأنبياء والمعصومين الأئمّة.

على أنّ مقاتل ذكر في تفسيره أنّ يوشع ابن أخت موسى، وهو أفضل من أولاد هارون وهذا ما نقوله في عليّ والعبّاس.

البياضي، الصِّراط المستقيم، 3/ 129- 131

قال: روي أنّ النّبيّ صلى الله عليه و آله قال: «يا بني عبدالمطّلب لا أغني عنكم من اللَّه شيئاً».

قلنا: رواية ساقطة من الكتب والرِّجال، فلا يعتمد فيها على حال، ويردّها ما أسنده الثّعلبيّ برجاله من قوله عليه السلام: مَنْ صنع صنيعة إلى أحد من ولد عبدالمطّلب ولم يجازه عليها فأنا أجازيه عليها في القيامة. وقد أورد المرزبانيّ في كتابه: «كلّ نسب وسبب منقطع يوم القيامة إلّانسبي وسببي» وقد ألحّ عمر في التّزويج عند أمير المؤمنين لهذه العلّة.

البياضي، الصّراط المستقيم، 1/ 229

وأخرج عبدالرّزّاق وعبد بن حميد، عن عكرمة، قال: لمّا تزوّج عمر رضى الله عنه أمّ كلثوم (رضي اللَّه عنها) بنت عليّ اجتمع عليه أصحابه فباركوا له دعوا له، فقال: لقد تزوّجتها وما بي حاجة إلى النِّساء، ولكنِّي سمعتُ رسول اللَّه صلي الله عليه و آله يقول: إنّ كلّ نسب وسبب ينقطع يوم القيامة إلّاسببي ونسبي، فأحببتُ أن يكون بيني وبين رسول اللَّه صلي الله عليه و آله نسب.

السّيوطي، الدّرّ المنثور، 3/ 32- 33

وكذا أخرجه البيهقيّ من طريق وهب بن خالد، عن جعفر بن محمّد، عن أبيه: أنّ عمر خطب أمّ كلثوم إلى عليّ- رضى الله عنه- فذكر القصّة إلى أن قال: سمعت النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم يقول:

«إنّ كلّ نسب وسبب منقطع يوم القيامة إلّاما كان من سببي ونسبي».

وأخرجه الدّارقطنيّ أيضاً عن جعفر بن محمّد، عن أبيه، لم يذكر جابر.

السّمهودي، جواهر العقدين،/ 273

وأخرجه أيضاً من حديث جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن جدّه، هو عليّ بن الحسين السِّبط، فقال الدّارقطنيّ: قرئ على أبي محمّد الحسن بن محمّد بن يحيى العلويّ وأنا أسمع: حدّثك جدّك يحيى بن الحسن- أي ابن جعفر بن محمّد- عن أبيه، عن جدّه- أي عليّ بن الحسين السِّبط-، أنّ عليّاً رضى الله عنه عزل بناته لولد أخيه جعفر بن أبي طالب رضى الله عنه، قال: فلقي عمر عليّاً (رضي اللَّه عنهما)، فقال: يا أبا الحسن! أنكحني ابنتك أمّ كلثوم بنت فاطمة بنت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم، فقال عليّ: قد حبستهنّ لولد أخي جعفر، فقال عمر: إنّه واللَّه ما على وجه الأرض أحد يرصد من حسن صحبتها ما أرصد، فأنكحني يا أبا الحسن، فقال: قد أنكحتكها، قال: فعاد عمر إلى مجلسه بالرّوضة (1)بين القبر والمنبر حيث يجلس المهاجرون (2)والأنصار، فقال عمر: رفّئوني (3)، قالوا: بمَنْ يا أمير المؤمنين؟

قال: بأمّ كلثوم بنت عليّ، (4)وابتدأ بحديث عن النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم قال: إنِّي سمعت (5)رسول اللَّه صلي الله عليه و آله يقول: «كلّ صهر، أو سبب، أو نسب ينقطع يوم القيامة إلّاصهري، وسببي ونسبي» وأ نّه كانت له صحبة أحببت أن يكون لي معها سبب (6).

قلت: ويحيى بن الحسن جدّ شيخ الدّارقطنيّ في هذا الحديث، هو صاحب كتاب «أخبار المدينة»، كان فقيهاً محدِّثاً نسّابة، وهو أصل بيت بني مهنّا أمراء المدينة من الولاة والمعزولين؛ لأنّ مهنّا المذكور هو ابن داود بن القاسم بن عبداللَّه بن طاهر بن يحيى المذكور، بل غالب مَن بالمدينة اليوم من أشراف بني حسين من نسله.

السّمهودي، جواهر العقدين،/ 273- 274/ مثله ابن حجر الهيتمي، الصّواعق المحرقة (ط النّجف)،/ 93- 94، (ط مصر)،/ 156- 157

وقد أخرج الدّارقطنيّ، عن الإمام أبي حنيفة رحمه الله، قال: قدمت المدينة فأتيت أبا


1) [الصّواعق المحرقة: مجلس المهاجرين].

2) [الصّواعق المحرقة: مجلس المهاجرين].

3) - [الصّواعق المحرقة: هنّوني].

4) [الصّواعق المحرقة: وأخذ يحدِّث أ نّه سمع].

5) [الصّواعق المحرقة: وأخذ يحدِّث أ نّه سمع].

6) - [إلى هنا حكاه في الصّواعق المحرقة].

جعفر محمّداً- أي الباقر بن عليّ- فقال: يا أخا أهل العراق! لا تجلس إلينا فإنّكم قد نُهِيتُم عن الجلوس إلينا، قال: فجلست إليه، فقلت: أصلحك اللَّه، ما تقول في أبي بكر وعمر (رضي اللَّه عنهما)؟ قال: رحم اللَّه أبا بكر وعمر، قلت: إنّهم يقولون عندنا بالعراق:

إنّك تتبرّأ منهما، قال: معاذ اللَّه، كذبوا وربّ الكعبة، أوَ لست تعلم أنّ عليّ بن أبي طالب زوّج ابنته أمّ كلثوم من فاطمة من عمر بن الخطّاب؟ وهل تدري مَن هي- لا أمّ لك- جدّتها خديجة سيِّدة نساء أهل الجنّة، وجدّها رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم خاتم النّبيّين، وسيِّد المرسلين، ورسول ربّ العالمين، وأخواها الحسن والحسين سيِّدا شباب أهل الجنّة، وأبوها عليّ بن أبي طالب ذو الشّرف والمنقبة في الإسلام، فلو لم يكن لها أهلًا- يعني عمر بن الخطّاب- لا أبا لك- ما زوّجها إيّاه. قال: قلت: فلو كتبت إليهم وكذبت عن نفسك، قال: لايطيعوني بالكذب، هذا أنت قد قلت لك عياناً: «لاتجلس إليَّ»، فعصيتني فكيف يطيعوني في الكتب؟

وأخرجه الدّارقطنيّ أيضاً من حديث يونس بن أبي يعفور العبديّ أبو يحيى، قال:

حدّثني أبي، قال: سمعت عبداللَّه بن عمر يقول: سمعت عمر يقول: سمعت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم يقول: «كلّ سبب ونسب منقطع يوم القيامة إلّاسببي ونسبي»، فلذلك رغبت في أمّ كلثوم.

وأخرجه أيضاً من حديث اللّيث بن سعد، عن موسى بن عليّ بن رباح، عن أبيه، عن عقبة بن عامر الجهنيّ، قال: خطب عمر إلى عليّ ابنته من فاطمة (رضي اللَّه عنهم)، وأكثر تردّده إليه، فقال عليّ: يا أمير المؤمنين! ما عندي إلّاصغيرة. فقال عمر: ما يحملني على كثرة تردّدي إليك إلّاأنِّي سمعت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم يقول: «كلّ حسب ونسب وسبب وصهر منقطع يوم القيامة إلّاحسبي ونسبي وسببي وصهري» فقام عليّ، فأمر بابنته من فاطمة فزُيِّنَتْ وبعث بها إلى عمر، فلمّا رآها قام إليها، فأجلسها في حجره وقبّلها ودعا لها، فلمّا قامت أخذ بساقها وقال لها: قولي لأبيك قد رضيت، فلمّا جاءت الجارية إلى أبيها عليّ قال لها: ما قال لك أمير المؤمنين؟ قالت: لمّا رآني قام فأجلسني في حجره وقبّلني ودعا لي، فلمّا قمت أخذ بساقي وقال لي: قولي لأبيك قد رضيت، قد

رضيت. فأنكحها إيّاه، فولدت زيد بن عمر، فعاش حتّى كان رجلًا ثمّ مات.

وبيّن الدّارقطنيّ أيضاً من طريق بشر بن مهران من حديث شريك بسنده الماضي:

أنّ عمر لمّا خطبها من عليّ، فاعتلّ عليه بأ نّه أعدّها لابن جعفر، قيل لعليّ: إنّه يقدر أ نّك تُضنّ عليه بها، فأرسل بها عليّ إليه- أي ليعلم صغرها- وقال: إن رضيتها فهي امرأتك، فقال عمر: واللَّه ما طلبتها للباءة، ولكنِّي سمعت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم، وذكر الحديث.

السّمهودي، جواهر العقدين،/ 274، 275- 276

(وأخرج) الطّبرانيّ: إنّ اللَّه عزّ وجلّ جعل ذرِّيّة كلّ نبيّ في صلبه وإنّ اللَّه تعالى جعل ذرِّيّتي في صلب عليّ بن أبي طالب. (وأخرج) أبو الخير الحاكميّ وصاحب كنوز المطالب في بني أبي طالب: أنّ عليّاً دخل على النّبيّ صلي الله عليه و آله وعنده العبّاس فسلّم فردّ عليه صلي الله عليه و آله السّلام وقام فعانقه وقبّل ما بين عينيه وأجلسه عن يمينه، فقال له العبّاس: أتحبّه؟ قال: يا عمّ! واللَّهِ، للَّهُ أشدّ حبّاً له منِّي إنّ اللَّه عزّ وجلّ جعل ذرِّيّة كلّ نبيّ في صلبه وجعل ذرِّيّتي في صلب هذا. زاد الثّاني في روايته: إنّه إذا كان يوم القيامة دُعِيَ النّاس بأسماء أمّهاتهم ستراً عليهم إلّاهذا وذرِّيّته فإنّهم يدعون بأسمائهم لصحّة ولادتهم. وأبو يعلى والطّبرانيّ: إنّه صلي الله عليه و آله قال: كلّ بني أمّ ينتمون إلى عصبة إلّاولد فاطمة فأنا وليّهم وأنا عصبتهم.

وله طرق يقوِّي بعضها بعضاً. وقول ابن الجوزيّ، بعد أن أورد ذلك في العلل المتناهية:

«أ نّه لا يصحّ» غير جيِّد، كيف وكثرة طرقه ربّما توصله إلى درجة الحسن؟ بل صحّ.

[ثمّ ذكر كلام ابن حنبل في فضائل الصّحابة وكلام السّمهودي في جواهر العقدين كما ذكرناهما]

وفي رواية للبيهقيّ أنّ عمر لمّا قال: فأحببت أن يكون لي من رسول اللَّه صلي الله عليه و آله سبب ونسب، قال عليّ للحسنين: زوِّجا عمّكما، فقالا: هي امرأة من النِّساء تختار لنفسها، فقام عليّ مغضباً، فأمسك الحسن ثوبه، وقال: لا صبرَ لنا على هجرانك يا أبتاه، فزوّجاه.

وفي رواية: أنّ عمر صعد المنبر، فقال: أ يُّها النّاس! إنّه واللَّه ما حملني على الإلحاح على عليّ في ابنته إلّاأنِّي سمعت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله يقول: كلّ حسب ونسب وسبب وصهر

ينقطع يوم القيامة إلّاحسبي ونسبي وسببي وصهري.

فأمر بها عليّ فزيّنت وبعث بها إليه، فلمّا رآها قام إليها وأجلسها في حجره وقبّلها ودعا لها، فلمّا قامت أخذ بساقها وقال لها: قولي لأبيك قد رضيت، قد رضيت. فلمّا جاءت، قال لها: ما قال لك؟ فذكرت له جميع ما فعله وما قاله، وأنكحها إيّاه فولدت له زيداً مات رجلًا. وفي رواية: أ نّه لمّا خطبها إليه، قال: حتّى أستأذن، فاستأذن ولد فاطمة فأذنوا له. وفي رواية: أنّ الحسين سكت وتكلّم الحسن، فحمد اللَّه وأثنى عليه، ثمّ قال: يا أبتاه! مَنْ بعد عمر صحب رسول اللَّه صلي الله عليه و آله وتُوُفِّيَ وهو عنه راضٍ ثمّ وليَ الخلافة فعدل؟ فقال له أبوه: صدقت ولكن كرهت أن أقطع أمراً دونكما، ثمّ قال لها: انطلقي إلى أمير المؤمنين فقولي له إنّ أبي يقرؤك السّلام ويقول لك إنّا قد قضينا حاجتك الّتي طلبت.

فأخذها عمر وضمّها إليه وأعلم مَن عنده أ نّه تزوّجها، فقيل له: إنّها صبيّة صغيرة، فذكر الحديث السّابق. وفي آخره: أردتُ أن يكون بيني وبين رسول اللَّه صلي الله عليه و آله سبب وصهر، وتقبيله وضمّه لها على جهة الإكرام، لأنّها لصغرها لم تبلغ حدّاً تُشتهى حتّى يحرم ذلك ولولا صغرها لما بعث بها أبوها ذلك؛ ثمّ حديث عمر هذا جاء عن جماعة آخرين من الصّحابة كالمنذر وابن عبّاس وابن الزّبير وابن عمر. قال الذّهبيّ: وإسناده صالح.

ابن حجر الهيتمي، الصّواعق المحرقة (ط مصر)،/ 156- 157 (ط النّجف)،/ 93- 94

جاء من طرق بعضها رجاله موثّقون أ نّه صلي الله عليه و آله قال: كلّ سبب ونسب منقطع. وفي رواية: ينقطع يوم القيامة إلّا- وفي رواية: ما خلا- سببي ونسبي يوم القيامة، وكل ولد أمّ- وفي رواية: وكلّ ولد أب- فإن عصبتهم لأبيهم ما خلا ولد فاطمة فإنِّي أنا أبوهم وعصبتهم. وهذا الحديث رواه عمر رضى الله عنه لعليّ (رضي اللَّه عنهما) لمّا خطب منه بنته أمّ كلثوم فاعتلّ بصغرها، فقال: إنِّي لم أرد الباءة ولكنِّي سمعت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله يقول، فذكره ثمّ قال: فأحببت أن يكون لي من رسول اللَّه صلي الله عليه و آله سبب ونسب، ولمّا تزوّجها قال للنّاس: ألا تهنّوني؟ سمعت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله يقول، فذكر الحديث. وفي رواية: كلّ سبب وصهر منقطع إلّاسببي وصهري. وفي رواية: في سندها ضعف لكلّ بني أمّ عصبة ينتمون إليه إلّاولد فاطمة فأنا وليّهم

وعصبتهم. وفي رواية: فأنا أبوهم وأنا عصبتهم، وجاء من طرق يقوّي بعضها بعضاً (خلافاً لما زعمه ابن الجوزيّ): إنّ اللَّه عزّ وجلّ جعل ذرِّيّة كلّ نبيّ في صلبه وأنّ اللَّه تعالى جعل ذرِّيّتي في صلب عليّ بن أبي طالب.

وفي هذه الأحاديث دليل ظاهر لما قاله جمع من محقِّقي أئمّتنا إنّ من خصائصه صلي الله عليه و آله أنّ أولاد بناته ينسبون إليه في الكفاءة وغيرها، أي حتّى لا يكافئ بنت شريف ابن هاشميّ غير شريف وأولاد بنات غيره إنّما ينسبون لآبائهم لا إلى آباء أمّهاتهم.

ابن حجر الهيتمي، الصّواعق المحرقة (ط مصر)،/ 236- 237 (ط النّجف)،/ 141

(وأخرج) الدّارقطنيّ، عن أبي حنيفة: أ نّه لمّا قدم المدينة سأل أبا جعفر الباقر عن أبي بكر وعمر فترحّم عليهما، فقال له أبو حنيفة: إنّهم يقولون عندنا بالعراق أ نّك تتبرّأ منهما، فقال: معاذ اللَّه كذبوا وربّ الكعبة، ثمّ ذكر لأبي حنيفة تزويج عليّ بنته أمّ كلثوم بنت فاطمة من عمر، وأ نّه لو لم يكن لها أهلًا ما زوّجه إيّاها، يقطع ببطلان ما زعمه الرّافضة وإلّا لكان قد تعاطى تزويج بنته من كافر على زعمهم الفاسد.

ابن حجر الهيتمي، الصّواعق المحرقة (ط مصر)،/ 48

أيضاً عن الشّعبي قال: نقلَ عليٌّ أمّ كلثومٍ بعدَ قتلِ عمرَ بسبعِ ليالٍ لأنّها كانت في دار الإمارةِ (سفيان الثّوري في جامعه، ق).

المتّقي الهندي، كنز العمّال، 9/ 694 رقم 28012

(أمّ كلثوم بنت أبي بكر* الأفعال)* عن أبي خالد: إنّ عمر خطب أمّ كلثوم بنت أبي بكر إلى عائشة وهي جارية، فقالت: أين المذهب بها عنك؟ فبلغها ذلك، فأتت عائشة، فقالت: تنكحيني عمر يطعمني الخشن من الطّعام، إنّما أريد فتى يصب من الدّنيا صبّاً، واللَّه لئن فعلت لأذهبنّ أصيحنّ عند قبر النّبيّ صلي الله عليه و آله ، فأرسلت عائشة إلى عمرو بن العاص، فقال: أنا أكفّيك، فدخل على عمر فتحدّث عنده، ثمّ قال: يا أمير المؤمنين! رأيتك تذكر التّزويج، قال: نعم، قال: مَنْ؟ قال: أمّ كلثوم بنت أبي بكر؟ فقال: يا أمير المؤمنين! ما أريك إلّاجارية تنعى أباها كلّ يوم! فقال عمر: عائشة أمرتك بهذا، فتزوّجها

طلحة بن عبيداللَّه.

فقال له عليّ: أتأذن لي أن أدنو من الخدر، قال: نعم، فدنا منه، ثمّ قال: أما على ذلك لقد تزوّجت فتى من أصحاب محمّد صلي الله عليه و آله (كر). [ثمّ ذكر كلام ابن سعد كما ذكرناه]

المتّقي الهندي، كنز العمّال، 13/ 626 رقم 37590، منتخبه (هامش مسند ابن حنبل)، 5/ 282

مسند عمر عن ابن الحنفيّة، قال: دخل عمر بن الخطّاب وأنا عند أختي أمّ كلثوم بنت علي فضمّني وقال: الطفيه يا كلثوم (كر).

المتّقي الهندي، كنز العمّال، 13/ 590 رقم 37515، منتخبه (هامش مسند ابن حنبل)، 5/ 297

عن سعد الجاري مولى عمر بن الخطّاب: أ نّه دعا أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب، وكانت تحته فوجدها تبكي، فقال: ما يبكيك؟ فقالت: يا أمير المؤمنين! هذا اليهوديّ- تعني كعب الأحبار- يقول: إنّك على باب من أبواب جهنّم، فقال عمر: ما شاء اللَّه، واللَّه إنِّي لأرجو أن يكون ربِّي خلقني سعيداً، ثمّ أرسل إلى كعب فدعاه، فلمّا جاءه كعب، قال: يا أمير المؤمنين! لا تعجل عليَّ، والّذي نفسي بيده لا ينسلخ ذو الحجّة حتّى تدخل الجنّة، فقال عمر: أيّ شي ء هذا مرّة في الجنّة ومرّة في النّار. فقال: يا أمير المؤمنين! والّذي نفسي بيده إنّا لنجدك في كتاب اللَّه على باب من أبواب جهنّم تمنع النّاس أن يقعوا فيها فإذا متّ لم يزالوا يقتحمون فيها إلى يوم القيامة. (1)

[...] و در روضة الاحباب مسطور است كه از زينب و امّ كلثوم تيز مطلقاً نسل نماند.

ذكر ازواج و اولاد عمر بن الخطاب [...]

پنجم: امّ كلثوم بنت امير المؤمنين على بن ابيطالب (كرم اللَّه وجهه) و از وى پسرى و دخترى تولد شد. پسر زيد نام داشت و دختر رقيه و از ايشان عقب نماند.

خواند امير، حبيب السير، 1/ 436، 493

المتّقي الهندي، كنز العمّال، 12/ 570- 571 رقم 35787، (هامش مسند ابن حنبل)، 4/ 384- 385


1) - و امّ كلثوم را عمر بن الخطاب رضى الله عنه در زمان خلافت خود به حباله نكاح درآورد و از وى پسرى متولد شد زيد نام و بعد از فوت امير المؤمنين عمر، عون بن جعفر او را بخواست و چون عون نيز فوت شد، محمد بن جعفر به مناكحتش رغبت كرد و محمد را از امّ كلثوم دخترى به وجود آمد و چون محمد نيز به عالم سرمد انتقال فرمود، عبداللَّه بن جعفر امّ كلثوم را عقد كرد و فوت او در خانه عبداللَّه به وقوع انجاميد.

عن أبي جعفر قال: خطب عمرُ إلى عليٍّ ابنته، فقال: إنّها صغيرةٌ، فقيل لعمر: إنّما يريد بذلك منعها فكلِّمه. فقال عليّ: أبعث بها إليك، فإن رضيت فهي امرأتك، فبعث إليه، فكشف عمر عن ساقها، فقالت له: أرسِلْ، فلولا أنّك أميرُ المؤمنين لصككتُ عينك (عب، ص).

المتّقي الهندي، كنز العمّال، 16/ 510 رقم 45672

وعن عليّ عليه السلام: إنّه أبى عن نكاح ابنته لعمر، واعتذر بصغرها فلم يقبل منه ذلك العذر حتّى ألجأه إلى أن يريها إيّاها، فأرسلها إليه، فلمّا رآها عمر اجتذبها وضمّها إليه، وقبّلها.

الحرّ العاملي، إثبات الهداة، 2/ 363 رقم 179

وعن عليّ، عن أبيه، عن ابن أبي عمير، عن هشام بن سالم، عن أبي عبداللَّه عليه السلام في حديث تزويج أمّ كلثوم بنت أمير المؤمنين عليه السلام أنّ العبّاس أتاه فأخبره وسأله أن يجعل الأمر إليه، فجعله إليه.

الحرّ العاملي، وسائل الشّيعة، 14/ 217 رقم 3 باب 10 أبواب عقد النِّكاح وأولياء العقد

سر (1): من كتاب أبي القاسم ابن قولويه، عن عيسى بن عبداللَّه الهاشميّ، قال: خطب النّاس عمر بن الخطّاب- وذلك قبل أن يتزوّج أمّ كلثوم بيومين-. فقال: أيّها النّاس! لا تغالوا بصدقات النِّساء، فإنّه لو كان الفضل فيها لكان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله يفعل (2)، كان نبيّكم عليه السلام يصدق المرأة من نسائه المحشوّة وفراش اللِّيف والخاتم والقدح وما أشبهها (3)، ثمّ نزل عن المنبر، وما أقام يومين (4)أو ثلاثة حتّى أرسلَ صداق (5)بنت عليّ عليه السلام بأربعين ألفاً.

المجلسي، البحار، 30/ 231 رقم 96


1) - مستطرفات السّرائر: 144، حديث 12.

2) - في المصدر: يفعله.

3) - في المستطرفات: والقدح الكثيف وما أشبه ذلك.

4) - في المصدر: فما أقام إلّايومين.

5) - في المصدق: في صداق.

(الأرفح) في التّهذيب، قال أبو حاتم: من قرون البقر الأرفح وهو (الّذي يذهب قرناه قبل أذنيه في تباعد ما بينهما) قال: والأرفي الّذي تأتي أذناه على قرنيه (و) يقال للمتزوّج (رفّحه ترفيحاً) إذا (قال له بالرّفاء والبنين). قال ابن الأثير: وفي الحديث كان إذا رفّح إنساناً قال: بارك اللَّه عليك أراد رفّأ أي دعا له بالرّفاء (قلبوا الهمزة حاءً) وبعضهم يقول رقّح بالقاف، وفي حديث عمر رضى الله عنه لمّا تزوّج أمّ كلثوم بنت عليّ رضى الله عنه، قال: رفّحوني، أي قولوا لي ما يقال للمتزوِّج (الرّقاحة الكسب والتّجارة).

الزّبيدي، تاج العروس، 2/ 144

وأرسل عليّ رضى الله عنه أمّ كلثوم إلى عمر رضى الله عنه وهي صغيرة، فقالت: إنّ أبي يقول لك:

هل رضيت الحلّة، فقال: نعم، رضيتها.

الزّبيدي، تاج العروس، 7/ 287

(وذو الهلالين) لقب (زيد بن عمر بن الخطّاب)، لأنّ (أمّه أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب) وهي رقيّة الكبرى (لُقِّب بجدّيه) مات هو وأمّه في يوم واحد وصُلِّي عليهما معاً.

الزّبيدي، تاج العروس، 8/ 172

وإنّما الإشكال في تزويج عليّ عليه السلام أمّ كلثوم لعمر بن الخطّاب وقت تخلّفه، لأنّه قد ظهرت منه المناكير.

فإذا ارتدّ على هذا النّحو من الارتداد فكيف ساغ في الشّريعة مناكحته وقد حرّم اللَّه تعالى نكاح أهل الكفر والارتداد واتّفق عليه علماء الخاصّة؟

فنقول: قد تفصّى الأصحاب عن هذا بوجهين عامّي وخاصّي:

أمّا الأوّل: فقد استفاض في أخبارهم عن الصّادق عليه السلام لمّا سُئِل عن هذه المناكحة، فقال: إنّه أوّل فرج غصبناه، وتفصيل هذا: إنّ الخلافة قد كانت أعزّ على أمير المؤمنين عليه السلام من الأولاد والبنات والأزواج والأموال، وذلك لأنّ بها انتظام الدِّين وإتمام السّنّة ورفع الجور وإحياء الحقّ وموت الباطل، وجميع فوائد الدّنيا والآخرة، فإذا لم يقدر على الدّفع عن مثل هذا الأمر الجليل الّذي ما تمكّن من الدّفع عنه زمان معاوية وقد بذل عليه الأرواح وسفك فيه المهج، حتّى أ نّه قتل لأجله ستِّين ألفاً في معركة صفّين وقتل من

عسكره عشرون ألفاً، وواقعة الطّفوف أشهر من أن تذكر.

فإذا قبلنا منه العذر في ترك هذا الأمر الجليل وقد كان معذوراً كما سيأتي الكلام فيه عند ذكر أسباب تقاعده عليه السلام عن الحرب في زمان الثّلاثة إن شاء اللَّه تعالى، والتّقيّة باب فتحه اللَّه سبحانه للعباد وأمرهم بارتكابه وألزمهم به، كما أوجب عليهم الصّلاة والصِّيام حتّى أ نّه ورد عن الأئمّة الطّاهرين عليهم السلام، لا دين لمن لا تقيّة له.

فقبل عذره عليه السلام في مثل هذا الأمر الجزئيّ، وذلك أ نّه قد روى الكلينيّ رحمه الله [ثمّ ذكر كلام الكلينيّ عن ابن أبي عمير كما ذكرناه].

وأمّا الشّبهة الواردة على هذا وهي أ نّه يلزم أن يكون عمر زانياً في ذلك النّكاح وهو ممّا لا يقبله العقل بالنّظر إلى أمّ كلثوم، فالجواب عنها من وجهين:

أحدهما: إنّ أمّ كلثوم لا حرج عليها في مثله، لا ظاهراً ولا واقعاً، وهو ظاهر، وأمّا هو فليس بزان في ظاهر الشّريعة، لأنّه دخول ترتّب على عقد بإذن الوليّ الشّرعيّ؛ وأمّا في الواقع وفي نفس الأمر فعليه عذاب الزّاني، بل عذاب كلّ أهل المساوي والقبائح.

الثّاني: إنّ الحال لمّا آل إلى ما ذكرناه من التّقيّة فيجوز أن يكون قد رَضِيَ عليه السلام بتلك المناكحة دفعاً لدخوله في سلك غير الوطيّ المباح.

وأمّا الثّاني: وهو الوجه الخاصّي فقد رواه السّيِّد العالم بهاء الدّين عليّ بن عبدالحميد الحسينيّ النّجفيّ في المجلّد الأوّل من كتابه المسمّى بالأنوار المضيئة، قال: ممّا جاز لي روايته عن الشّيخ السّعيد محمّد بن محمّد بن النّعمان المفيد رحمه الله رفعه إلى عمر بن أذينة [ثمّ ذكر كلام الرّاونديّ في الخرائج والجرائح كما ذكرناه].

أقول: وعلى هذا فحديث «أوّل فرج غصبناه» محمول على التّقيّة والإتِّقاء من عوامّ الشّيعة كما لا يخفى.

الجزائري، الأنوار النّعمانيّة، 1/ 81- 84

ثمّ لا يخفى عليك أنّ ها هنا أمرٌ لا بدّ من الإشارة إليه وهو أنّ مَن تأمّل في تلك الرّوايات المتقدِّمة وفي غيرها من روايات سائر المجالس المتقدِّمة والمجالس الآتية علم أنّ

أمّ كلثوم المذكورة فيها كانت هي بنت أمير المؤمنين من فاطمة الزّهراء عليها السلام، ولكن يرد على هذا إشكال وهو: إنّ الفقهاء قد ذكروا في باب الصّلاة على الجنازتين المختلفتين أ نّه إذا اجتمع صغير وكبيرة يقدّم الصّغير وتؤخِّر الكبيرة واستدلّوا في ذلك على ما بِبالي الآن بخبر معتبر بحسب السّند وفيه إنّه مات زيد بن عمر وأمّه أمّ كلثوم بنت أمير المؤمنين عليه السلام بعد زينب، ولكن كانت من امرأة غير فاطمة الزّهراء (صلوات اللَّه عليها).

الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 493

وأمّا رقيّة وهي أمّ كلثوم، زوّجها العبّاس بن عبدالمطّلب بعمر بن الخطّاب برضاء أبيها (رضي اللَّه عنهم). (1)

نيز در تحفة الاحباب گويد: «كلثمه به معنى نيك صورت است.» 1

بالجمله در كتاب ناسخ التواريخ و استيعاب در زير صواحبات رسول خداى صلى الله عليه و آله از جناب امّ كلثوم دختر حضرت امير المؤمنين عليه السلام ياد كرده اند و در جمله صواحبات مسطور داشته اند و از دو فرزندش زيد و رقيه كه از عمر بن الخطاب پديدآورد، اسم برده اند؛ لكن از جناب زينب خاتون دختر اميرالمؤمنين (صلوات اللَّه عليهم) در شمار صواحبات نام نبرده اند. با اين كه زينب دختر رسول خداى صلى الله عليه و آله را مرقوم داشته اند.

و از اين خبر مفهوم مى شود كه جناب امّ كلثوم بايد از حضرت زينب خاتون سالخورده تر باشد و نيز خواستگارى عمر، امّ كلثوم را مؤيد اين مطلب تواند شد؛ چه اگر زينب خاتون مهين تر بودى، بايد او را عمر خطبه كند و معلوم نيست در آن وقت عبداللَّه بن جعفر حضرت زينب را تزويج كرده باشد. بالجمله صريح نتوان كرد؛ و العلم عند اللَّه تعالى.

در كتاب عمدة الطالب مسطور است: رقية الكبرى مكناة به امّ كلثوم را به سراى عمر بن الخطاب به طريق زناشويى فرستادند و عمر به خدمت امير المؤمنين عليه السلام پيام فرستاد كه از رسول خداى صلى الله عليه و آله شنيدم، مى فرمود: «هر حسبى و نسبى به روزگار قيامت قطع مى شود، مگر حسب و نسب من.» همانا مرا از آن حضرت حسبى است. دوست مى دارم كه به شرف نسب نيز نائل شوم.

و امّ كلثوم را خطبه كرد و على عليه السلام امّ كلثوم را با وى تزويج فرمود و عباس بن عبدالمطلب به اجازت امير المؤمنين على بن ابيطالب متولى امر تزويج شد و عمر را از جناب امّ كلثوم پسرى پديد آمد كه زيدش ناميدند و او با مادرش امّ كلثوم به يك وقت جهان را بدرود كردند و بر هردو تن نماز بگذاشتند.

و بعد از هلاك عمر، عون بن جعفر بن ابيطالب جناب امّ كلثوم را در حباله نكاح درآورد و چون عون به ديگر سراى راه برگرفت، برادرش محمد بن جعفر آن حضرت را شوهر شد.

سبط ابن جوزى در تذكرة الخواص گويد: عمر بن الخطاب در زمان خلافت خويش جناب امّ كلثوم را خطبه كرد: امير المؤمنين عليه السلام امتناع ورزيد و فرمود: «امّ كلثوم كودك است و هم او را نامزد برادرزاده ام، پسر جعفر كرده ام.»

اين كار بر عمر دشوار شد.

عباس به على عليه السلام عرض كرد: «او را با عمر تزويج فرماى. چه، از وى سخنى شنيده ام كه اگر مسؤول او را به اجابت مقبول ندارى، فتنه بخواهد انگيخت.»

لا جرم على عليه السلام او را با عمر تزويج فرمود و عمر گفت: «در اين امر جز پيوستن شرافت حسب رسول خداى صلى الله عليه و آله را با جلالت نسبش مقصودى نداشتم.»

و هم سبط ابن جوزى گويد: جدم در كتاب المنتظم گويد: «على عليه السلام، امّ كلثوم را به عمر فرستاد تا بدو نگران آيد. عمر از روى ملاطفت دست بر ساق پايش بسود.»

اما ابن جوزى گويد: «اين كار هرگز نشايد و بس قبيح مى نمايد. چه، اگر جناب امّ كلثوم كنيزكى بيش نبود، اين معاملت روا نبود. وانگهى لمس اجنبيه به اجماع مسلمانان جايز نيست؛ چگونه عمر را به چنين نسبت منسوب توان داشت؟»

و نيز گويد: آنچه ما را به روايت آورده اند، اين است: «چون على عليه السلام به عمر پيام داد كه: امّ كلثوم خردسال است.»

گفت: «او را به من فرست.»

امير المؤمنين عليه السلام او را به عمر فرستاد و هم جامه با او فرستاد و امّ كلثوم را فرمود: به عمر بگوى: پدرم با تو مى گويد: آيا اين جامه از بهر تو صلاحيت دارد؟»

چون امّ كلثوم نزد عمر شد، عمر به دقت نظر در وى به نظاره شد و گفت: «با پدرت عرضه دار، آرى.»

چون امّ كلثوم به خدمت پدر باز شد، عرض كرد: «اى پدر! لقد أرسلتني إلى شيخ سوء لقد صوّب النّظر فيَّ حتّى كدت أضرب بالثّوب أنفه».

يعنى: «همانا مرا به نزد پيرى نكوهيده بفرستادى كه چنان به دقت در من نظر همى كرد كه خواستم آن جامه را بر بينى او بر زنم.»

و از آن پس، امّ كلثوم را از عمر، زيد متولد شد و چون عمر به قتل رسيد، عون بن جعفر او را تزويج كرد؛ لكن از وى فرزندى نياورد و بعد از وفات عون، برادرش محمد بن جعفر او را كابين بست و بعد از وى، برادرش عبداللَّه بن جعفر، آن حضرت را در حباله نكاح درآورد و امّ كلثوم در سراى عبداللَّه به ديگر سراى خراميد و از اين خبر مى رسد كه امّ كلثوم همان حضرت زينب خاتون باشد كه امّ كلثوم كنيت داشته است. و تصريح مى كند كه: «اين حضرت زينب كه امّ كلثوم كنيت داشته و به سراى عمر رفته، از زوجات ديگر امير المؤمنين است و نه از حضرت صديقه طاهره (سلام اللَّه عليها) كه بلا ترديد در سراى عبداللَّه جعفر بوده است. چه معلوم نيست كه عبداللَّه به مزاوجت هردو دختر امير المؤمنين عليه السلام افتخار داشته باشد.»

اما از اين كه سبط ابن جوزى مى نويسد: «عبداللَّه را از امّ كلثوم فرزندى پديد شد.» بيرون از غرابت نيست. چه حضرت زينب را چنان كه معلوم آيد، از عبداللَّه بن جعفر فرزند اناث و ذكور بوده است. مگر اين كه گوييم: «وى امّ كلثوم صغرى بوده است.»

2 در جلد دوم از كتاب دوم و چهارم از كتاب ناسخ التواريخ مسطور است: در سال هفدهم هجرى، عمر ابن الخطاب به حضرت امير المؤمنين عليه السلام فرستاد و امّ كلثوم را از بهر خويشتن خواستارى كرد. اين سخن در خاطر على عليه السلام ثقلى بزرگ بيفكند و فرمود: «امّ كلثوم هنوز كودك است. نه هنگام آن است كه او را به شوهر فرستند.»

عمر گفت: «يا ابا الحسن! من آرزومندم كه بدان كرامت مخصوص شوم؛ چندان كه هيچ كس را چندين آرزو نباشد.»

على عليه السلام فرمود: «من او را تزويج كنم و به سوى تو فرستم تا اگر درخور اين مقام باشد، تو را باشد.»

و امّ كلثوم را عقد بست و به سراى عمر فرستاد و چهار هزار درهم در كابين او مقرر گشت. عمر به ديد مهر و حفاوت در وى نگران شد و دست فرا برد و جامه از ساقش به يك سوى كشيد.

امّ كلثوم غضبناك شد و فرمود: «اگر نه آن بودى كه امير المؤمنين بودى، بينى تو را درهم بشكستم.»

به روايتى فرمود: «چشم تو را برمى كندم.»

و از نزد عمر بيرون شد و به حضرت پدر بيامد و عرض كرد: «مرا به نزديك پيرى نكوهيده كيش فرستادى.»

فرمود: «اى فرزند! او شوهر تو است.»

بالجمله، روز ديگر وقتى كه مهاجر و انصار نزد عمر شدند، گفت: «مرا ترحيب و ترجيب گوييد و مبارك باد فرستيد.»

گفتند: «سبب چيست؟»

گفت: «امّ كلثوم، دختر على را كابين بستم. «سمعت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله يقول: كلُّ نسبٍ وسببٍ وصهر منقطع يوم القيامة إلّانسبي وسببي وصهري، فكان لي به النّسب والسّبب وأردت أن أجمع إليه الصّهر».

از رسول خداى صلى الله عليه و آله شنيدم كه مى فرمود: «هر نسبى و سببى و صهرى در روز قيامت قطع مى شود، مگر رشته خويشاوندى و دامادى من.» همانا من از قبيله قريشم. خويشاوندى من با رسول خداى استوار است. خواستم به دامادى آن حضرت شرافتى ديگر به دست كنم. پس امّ كلثوم، دختر على را تزويج كردم و شما را واجب است كه مرا تهنيت گوييد.»

عمر را از جناب امّ كلثوم فرزندى پديد شد كه او را زيد نام كردند و ذو الهلالينش مى گفتند. زيد با مادرش در يك روز وفات كردند.

و به روايت ابى محمد در كتاب الامامه: «امير المؤمنين عليه السلام، امّ كلثوم را با عمر تزويج و كابين بست؛ لكن چون صغيره بود، نتوانست با وى به طريق مضاجعت شود و پيش از آن كه مضاجعت نمايد، مقتول گشت. اما اين روايت چندان محل عنايت نتواند بود. چه، امّ كلثوم در آن وقت از بيست سال كمتر نداشته است.» 2

مگر اين كه گوييم: «اين امّ كلثوم صغرى است كه نه از بطن فاطمه زهراست و بعد از عمر؛ امير المؤمنين (صلوات اللَّه عليه) امّ كلثوم را با عون بن جعفر تزويج كرد و بعد از عون ضجيع محمد بن جعفر شد.»

و صاحب نور الابصار گويد: «امّ كلثوم كبرى قبل از وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله به جهان آمد و عمر بن الخطاب او را تزويج كرد و زيد الاكبر و رقيه را از عمر بزاد و امّ كلثوم و پسرش زيد در وقت واحد بمردند و ابن عمر بر ايشان نماز بگذاشت و چون معلوم نشد كدام يك پيشتر وفات كرده اند، هيچ يك وارث آن يك نشد و حكم توارث معلوم نشد.»

و به روايت پاره اى از نقله اخبار و محدثان، حضرت امّ كلثوم كه زيد بن عمر و رقيه را از عمر بزاد، در زمان سعادت تو امان حضرت امام حسن مجتبى (صلوات اللَّه عليه) در مدينه طيبه از دار فانى به جنان جاودانى خراميد و وفات او و پسرش زيد در يك روز اتفاق افتاد و تقدم و تأخرى در موت مادر و پسر مشهود نيامد تا بر توارث حكم شود.

در جنازه آن مخدره محترمه، امام حسن و امام حسين عليهما السلام حضور داشتند و جماعتى از مشايخ بزرگ و اعيان آن زمان مانند ابن عباس و عبداللَّه بن عمر و ابو هريره نيز حاضر شدند و به فرمان امام حسن عليه السلام، عبداللَّه بن عمر در نماز تقدم گرفت و در حال نماز، جنازه زيد را به طرف امام نماز و جنازه امّ كلثوم را به جانب زيد نهادند و گفتند: «سنت بر اين جارى است كه مرد بر زن مقدم باشد.»

واز اين اخبار معلوم مى شود كه امّ كلثوم بنت على عليه السلام كه در يوم الطف و سفر شام با اهل بيت خير الانام همراه بوده است، از بطن صديقه طاهره نيست؛ بلكه همان امّ كلثوم صغرى است كه مادرش امّ سعيد بنت عروة ثقفى است و هم آن روايت كه آورده اند كه بعد از هلاكت عمر، امّ كلثوم را امير المؤمنين عليه السلام به سراى خود آورد و به شوى ديگر اشارت نكرده اند، مؤيد همين است كه در زمان امام حسن عليه السلام وفات يافت.

اين كه بعضى نوشته اند: «جناب امّ كلثوم را سفير قسطنطنيه در مجلس يزيد بديد و بشناخت و خود را در حضرتش شناخته داشت.» نتوان به صحت هم عنان آورد. چه اين نويسنده خود در جاى ديگر به طورى به اين داستان لب مى گشايد كه حضرت امّ كلثوم عليها السلام زوجه عمر در اين مجلس حضور نداشته است؛ چنان كه هم اكنون به آن دو نگارش گزارش مى رود:

همانا مسطور داشته اند كه: سيروس، كشيش اعظم مصر كه در شهر اسكندريه جا داشت، به امپراتور قسطنطنيه، هيراكليوس نوشت: «اگر امپراتور دوشيزه خويش داودوس را به شرط زنى به عمر بن الخطاب باز دهد، تدبيرى برانديشم كه مملكت مصر ديگر باره تحت تصرف اين سلطنت اندر آيد.» اين سخن از آن مى گذاشت كه او را به عمرو بن العاص، فاتح مصر طريق وداد و اتحاد برگشاده بود.

هيراكليوس در پاسخ نگاشت: «عمر را چون امّ كلثوم كه در جهانش انباز نيست، زوجه همراز است، چگونه به مصاهرت من دمساز آيد؟»

چون اين داستان در آستان پسر خطاب مكشوف شد، از بهر آن كه بر پادشاه روم معلوم افتد كه او را چگونه زوجه گرامى و نژاده و ارجمند و آزاده و باجلالت قدر و نبالت منزلت است و هرگز ممكن نخواهد شد كه دختر قيصر با وى همسر و با عمر هم بستر آيد، به جناب امّ كلثوم گفت: «پاره اى اشياء نفيسه و مقدارى عطريات از جانب خود براى دختر وزن قيصر به ارمغان روان دار!»

آن جناب نيز از آن جمله به عنوان هديه بفرستاد. زوجه هيراكليوس نيز عقد مرصّعى به توسط يك تن از بزرگان و دانشمندان درگاه كه او را تپزيكودس مى ناميدند، به حضرت امّ كلثوم عليها السلام تقديم كرد.

ابن اثير در تاريخ الكامل در ضمن وقايع سال 28 هجرى مى نگارد: «در اين سال به روايتى جزيره قبرس به دست معاويه مفتوح گشت و جماعتى از اصحاب كبار رسول مختار صلى الله عليه و آله نيز در اين غزوه با وى همراه بودند و از آن جمله ابو ذر و عبادة بن الصامت و زوجه او امّ حرام و ابو الدردا و شداد بن اوس بودند.»

همانا از آن پيش چون عمر بن الخطاب در زمان خلافت خويش بيمناك شد كه مسلمانان را از نوشتن دريا آسيبى برسد، به معاويه نوشت: «از سپردن اين سفر انديشه برگير!»

و از آن سوى ملك روم نيز از غزو بازنشست و نامه اى از در مهر و مودّت به عمر برنگاشت و خاطرش را مستمال همى خواست.»

از اين سوى نيز از طريق دوستى و وداد راه برگشادند و جناب امّ كلثوم، دختر امير المؤمنين على عليه السلام كه زوج عمر بن الخطاب بود، پاره اى طيب، عطريات و بعضى اشياى نفيسه كه مر زنان را به ارمغان درخور است، به دست يارى بريد 3 به زوجه قيصر بفرستاد. بريد آن جمله را به زن قيصر باز رسانيد. ملكه روم نيز از تحف آن مملكت اشياى نفيسه به حضرت امّ كلثوم تقديم كرد و از آن جمله عقدى فاخر مرصّع به جواهر زواهر 4 بود.

و چون بريد بازگشت و آن ارمغان بديع را كه صنيع قوه دانش و نيروى بينش بود، از حضور عمر بگذرانيد، عمر آن جمله را مأخوذ داشت و مردمان را به صلاة جامعه بخواند. چون انجمن شدند، از آن داستان راز برگشود. به جمله گفتند: «اين جمله در ازاى آن ارمغانى است كه جناب امّ كلثوم از بهر همخوابه قيصر بفرستاد. هم اكنون بدو اختصاص دارد و هيچ كس را، حتى تو را در آن حقى و بهره اى نيست. چه، زوجه قيصر نه اندر شمار مردم ذمى است تا خواهد با تو به دستيارى اين اهداى هديه از درِ آشنايى و مداهنت بيرون شود؛ بلكه از مردم دار الحرب است.»

و پاره اى ديگر معروض داشتند: «همانا ما همواره يكديگر را به ارسال مُتحف و مُهدى 5 ياد و دلشاد كنيم تا به پاداش برخوردار شويم.»

عمر چون اين سخنان را بشنيد، بر اين جمله نديد و گفت: «اين رسول فرستاده اى است از مسلمانان و اين بريد نيز بريد مسلمانان است. از اين روى بر مسلمانان گران همى افتد كه اين عقد را برصدر او بنگرند.»

پس بفرمود تا هديه زوجه قيصر را به بيت المال بردند و ام كلثوم را به اندازه بهاى آنچه به زن قيصر فرستاده بود، بداد.

بالجمله نوشته اند: چون روزگار معاويه به پايان رسيد و اركان حشمتش را ضعفى بزرگ نمايان گشت و سى هزار تن از مردم عرب در كنار قسطنطنيه به قتل رسيدند و معاويه نيز بر مرگ خويشتن بر يقين آمد، صلاح در صلح بديد و از تحف نفيسه به درگاه ملك روم بفرستاد و گنستانتين پادشاه روم نيز همان سفير سابق را كه در عهد عمر به مدينه فرستاده بودند، براى انجام اين امر به درگاه معاويه روانه داشت.

تپزيكودس، سفير ملك روم را در پايتخت شام چندان مدت اقامت به طول انجاميد كه معاويه به ديگر جهان سفير گشت و پسرش يزيد پليد بر جايش برنشست و رسول روم در آن مرز و بوم ببود تا واقعه هائله كربلا پيش آمد و اسراى اهل بيت اطهار را به مجلس يزيد نابكار درآوردند. سفير روم نيز در اين مجلس حضور داشت.

چون آن جماعت را آن گونه دچار بند و زحمت و حالت ضعف و مشقت بديد، سخت كوفته خاطر شد و گفت: «اين طايفه از چه مردم باشند؟»

گفتند: «از عرب.»

گفت: «از كدام قبيله؟»

گفتند: «بنى هاشم.»

گفت: «آن سَرِ بريده كه در وساده يزيد است، از كيست؟»

گفتند: «از رئيس اين اسيران و نامش حسين بن على است كه بر خليفه روزگار ياغى شد.»

گفت: «كدام على؟»

گفتند: «داماد پيغمبر ما.»

گفت: «همانا يك تن از دختران على، زوجه عمر بن خطاب بود.»

گفتند: «آرى!»

اين وقت يزيد رو به او كرد و گفت: «مگر زن زوجه عمر بن خطاب را بشناسى؟»

گفت: «آرى! وقتى كه خدمتش را دريافتم، از ملكه ما فزون تر بود.»

يزيد گفت: «برادر همان زوجه عمر دختر على در عراق بر ما بشوريد. حكمران عراقش به قتل رسانيد و اينك اهل بيت او را اسير كرده و به شام فرستاده است.»

سفير گفت: «سوگند به خداى، اگر از حضرت عيسى عليه السلام فرزندى مانده بود، او را پرستش مى كرديم. اين پاره چوبى را كه مى گويند صليب آن حضرت است، قيصر ما سال ها به مملكت ايران رزم ها داد تا باز گرفت. شما با فرزندزادگان پيغمبر خود چگونه اين معامله به پا مى بريد؟ گرفتيم، مردى از اين قوم سر به سركشى برآورد و شما را عقيدت بر آن رفت كه صلاح در قتل او بود. اين اطفال صغير و زن هاى عاجز را گناه و تقصير چيست؟ هم اكنون من چگونه با عهد و ميثاق شما به اطمينان خاطر باشم با اين كه شما را به خدا و پيغمبر خود اعتقاد نيست؟

همانا اسيران شما را به هر زمان به قسطنطنيه درآورند، اگر چند چون بردگان در معرض خريد و فروش اندر آرند، لكن ما با ايشان به كمال مهر و حفاوت مى رويم. به هرحال، شما را در فصول عهدنامه مقرر است كه به هر سال باجى به قسطنطنيه بفرستيد و 800 تن از اسراى عيسوى را به ما روان داريد. اكنون اين اسيران را در ازاى آنان به من گذاريد تا به قسطنطنيه كوچ دهيم و از اين رنج و زحمت باز رهانيم.»

يزيد از اين كلمات برآشفت واو را دشنام گفت و خاطر بر آن برنهاد كه آن عهدنامه را باطل كند و رسول را تباه گرداند. جماعتى از دانشمندان پيشگاه او را منصرف ساختند وپاره اى دلايل برشمردند تا يزيد با وى از در عطوفت و استمالت درآمد و از پس روزى چند او را با كمال توقير و احترام به پايتخت روم باز فرستاد.

از اين سفير روايت كرده اند كه گفت: «آن سخنان من به طورى در يزيد كارگر شد كه رؤوس مطهره را به قبرستان دمشق بفرستاد تا مدفون ساختند واسيران را به خوردنى و پوشيدنى نوازش كردند و رها ساختند. روزى چند از آن پيش كه از شام بيرون آيم، در چند مجلس مردى را كه با آن اسيران بود، نگران همى شدم كه با يزيد ملاقات همى كرد.

و يكى روز در مسجدى كه در جنب سراى يزيد بود، بر وساده اى كه يزيد بر آن مى نشست، نشسته ديدم. لكن زحمت سفر و مشقت شديد چندانش رنجور و نزار داشته و مزاجش را از درجه صحت و استقامت برتافته بود كه هيچم گمان نرود كه پس از بيرون شدنم در قيد حيات باقى مانده باشد.»

معلوم باد كه در روايت ديگر كه همين راوى مذكور مى دارد، مى نويسد: آن سفير كه عقد مرصّع را براى امّ كلثوم به مدينه حامل بود، در اين وقت كه ديگر باره به دربار يزيد بيامده بود، امّ كلثوم را در دمشق بديد و خويشتن را در حضرتش شناخته بداشت و يزيد از وى بپرسيد: «مگر اين زن را بشناسى؟»

گفت: «آرى! آن هنگام كه او را بديدم، حشمتش از امپراتريس ملكه روم برافزون بود.»

و خود در اين جا گويد و توضيح دهد: امّ كلثوم، دختر امير المؤمنين على عليهما السلام است كه تپزيكودس، رسول ملك روم گفت: «من او را در زوجيت عمر بن الخطاب ديده ام و از جانب امپراتريس، ملكه دار السلطنه كنستانتين براى حمل هدايا به حضرتش رسول شدم.»

در اين وقت در مجلس يزيد حضور نداشت و او از بطن مطهر حضرت صديقه كبرى فاطمه زهرا (صلوات اللَّه عليها) است كه عمر بن خطاب محض شرف و بقاى پيوند به اين وصلت مبادرت كرد و آن حضرت با پسرش زيد كه به سبب انتساب به دو جد بزرگ، او را ذو الهلالين گفتند، در زمان امام حسن عليه السلام در يك وقت وفات كرد؛ چنان كه به اين جمله اشارت شد.

همانا در اين خبر بى تأمل نشايد بود، چنان كه ابن اثير نيز از اين برافزون نمى گويد: ملكه روم به توسط همان بريد كه از طرف جناب امّ كلثوم بعضى اشيا براى او به هديه برده بود، عقدى فاخر به خدمت آن حضرت بفرستاد و از رسول و سفير ديگر نام نبرده است؛ و اللَّه تعالى اعلم.

و ابن قتيبه در كتاب المعارف گويد: از جمله فرزندان عمر بن الخطاب، زيد و فاطمه است. و مادر ايشان، امّ كلثوم دختر على بن ابيطالب از حضرت فاطمه دختر رسول خداى صلى الله عليه و آله است و مى گويد: «بعضى گفته اند، اسم دختر امّ كلثوم كه از عمر متولد شد، رقيه است و عمر او را با ابراهيم بن نعيم النحّام 6 تزويج كرد و رقيه نزد او وفات كرد و فرزندى از وى به جا نماند.»

و در زير اسامى بنات مكرمات امير المؤمنين عليه السلام گويد: «جناب امّ كلثوم كبرى، دختر حضرت فاطمه زهرا (سلام اللَّه عليهما) در سراى عمر بن خطاب بود و از وى فرزند بياورد؛ چنان كه مذكور شد و چون عمر مقتول شد، محمد بن جعفر بن ابيطالب او را در تحت نكاح درآورد و بعد از وفات محمد عون بن جعفر بن ابيطالب، آن حضرت را تزويج كرد و امّ كلثوم در سراى عون به ديگر سراى خراميد.»

ابن اثير در ضمن شرح هلاك عمر بن الخطاب گويد: «امّ كلثوم دختر على بن ابيطالب عليه السلام را كه مادرش فاطمه دختر رسول خداى صلى الله عليه و آله است، تزويج كرد و 40 هزار درهم در صداقش مقرر داشت و از وى رقيه و زيد پديد آمد.»

و گويد: عمر، دختر ابو بكر را بخواست و نزد عايشه بفرستاد و امّ كلثوم خواهر او، دختر ابى بكر را خطبه كرد. امّ كلثوم گفت: «مرا به شوهرى عمر حاجت نيست. چه، مردى تنگ عيش و با زنان به خشونت و شدت باشد.»

عايشه به عمرو بن العاص فرستاد و عمرو گفت: «من اين كار را سهل كنم و تو را آسايش دهم.»

پس نزد عمر بن خطاب شد و گفت: «مرا خبرى رسيد كه تو را از آن كار به خداى پناه مى دهم.»

گفت: «چيست؟»

گفت: «امّ كلثوم، دختر ابو بكر را خطبه كرده باشى؟»

گفت: «آرى! آيا جايز نمى شمارى و مرا با او يا او را با من درخور نمى دانى؟»

عمرو گفت: «از اين دو هيچ يك نيست. اما امّ كلثوم دخترى خردسال است و در سراى ابو بكر به ناز و نعمت و رفق و ملايمت پرورش يافته است و تو را در خلق و خوى غلظت و خشونت باشد. ما كه از ابطال رجاليم، از غلظت تو در بيم و هيبت هستيم و تو را از آن خوى و شيمت كه بدان اندرى و از آن اخلاق كه در تو موجود است، نتوانيم از هيچ يك تو را روى برتابيم. چگونه خواهد بود حالت امّ كلثوم هنگامى كه در امرى با تو مخالفت جويد و به سطوت تو دچار شود؟ آن وقت مردمان گويند حقوق ابى بكر را به جا نگذاشت و در امر اولاد او برخلاف حق او برفت.»

عمر بينديشيد و گفت: «با عايشه چه سازم كه با وى در كار امّ كلثوم سخن كرده ام؟»

عمرو گفت: «من او را خاموش كنم و تو را بر آن زن كه از دختر ابو بكر بهتر است، دلالت كنم و او امّ كلثوم دختر على بن ابيطالب عليه السلام است كه به دست آويز اين وصلت، با رسول خدا صلى الله عليه و آله نسبت برى.»

و نيز عمر، امّ ابان دختر عتبة بن ربيعه را خطبه كرد. وى نيز از مزاوجتش كراهت گرفت و گفت: «يغلق بابه ويمنع خيره ويدخل عابساً ويخرج عابساً»؛ يعنى: «درِ سرايش را مى بندد و كسان را از خير و نيكى باز مى دارد وعبوس به سراى مى آيد و عبوس از سراى بيرون مى شود و عبوس را عروس چه بايد؟»

و از اين جمله اخبار معلوم شد كه جناب امّ كلثوم كه در كربلا و شام حضور يافت، امّ كلثوم صغرى، زوجه عبداللَّه الاصغر بن عقيل است.

معلوم باد كه در كتب تواريخ و محدثين شيعى در باب تزويج عمر با امّ كلثوم، بيانات مختلفه و محظورات كثيره و تحقيقات غير لازمه است كه در اين موقع از نگارش آن روى برتافت. همانا مردم شيعى را اين جمله زحمت و احتمال چندين كلفت واجب نكرده است و تمسك به اذيال جنيه يهوديه چندان وجوبى ندارد.

سيد مرتضى علم الهدى قدس سره در كتاب تنزيه الانبياء مى فرمايد: «امير المؤمنين عليه السلام قبول اين مناكحت را نفرمود. مگر بعد از آن كه كار به توعد و تهدد و مراجعت و منازعت پيوست و اسباب فتنه و فساد موجود گشت.»

چون عباس عليه الرحمه نگران شد كه پايان كار به وحشت و وقوع فرقت مى انجامد، از امير المؤمنين مسئلت كرد كه اين امر را به او حوالت فرمايد. آن حضرت چنان كرد و عباس، آن دختر را با عمر تزويج فرمود و آن كار كه بر اين وجه به پا رود، معلوم است كه نه از روى اختيار و نه از راه ايثار است و شريعت مطهره مباح مى دارد مناكحه از روى اكراه را كه در حال اختيار جايز نباشد؛ به خصوص اگر منكح اظهار اسلام نمايد و به احكام و قوانين شريعت متمسك باشد. سهل است اگر مكره و ناچار شوند كه قبول مناكحه يهود و نصارى را كنند؛ جايز خواهد بود الى آخر الجواب.

علامه مجلسى در بحار الانوار بعد از نگارش برخى اخبار مى نويسد: از زراره، از حضرت ابى عبداللَّه عليه السلام مروى است كه در باب تزويج امّ كلثوم فرمود: «إنّ ذلكَ فرجٌ غُصِبناهُ» و به روايتى فرمود: «أوّل فرجٍ غُصِبَ مِنّا أمُّ كُلثُوم».

آن گاه مى فرمايد: اين اخبار با حكايت جنيه منافات ندارد. چه، آن حكايتى است مكتوم كه جز بر خواص اصحاب خويش معلوم نداشته اند و معنى اين حديث چنين است: «غصبناه ظاهراً».

و شيخ مفيد در جواب مسائل سرويّه مى فرمايد: خبرى كه به تزويج كردن امير المؤمنين عليه السلام دختر خود را با عمر وارد است، ثابت نيست و طريقه نقل اين خبر از زبير بن بكار است و زبير آن كس نيست كه در نقل خبر محل وثوق باشد. چه به سبب آن عداوت كه با امير المؤمنين عليه السلام داشت، در اخبار خود متهم و غير مأمون است.

و اين حديث، فى نفسهِ محل اختلاف است. چه، گاهى چنان مى نمايد كه امير المؤمنين عليه السلام خويشتن، دختر خويشتن را به عقد عمر بست وگاهى گويند آن حضرت از درِ اختيار و ايثار در اين امر اقدام نفرمود. بعضى گويند كه عمر را از امّ كلثوم فرزندى زيد نام پديد شد. آن وقت پاره اى گويند كه از زيد بن عمر عقب بماند و بعضى گويند كه زيد به قتل رسيد و از وى عقب نماند. بعضى هم گويند كه زيد و مادرش هردو به قتل رسيدند و برخى گويند كه مادرش بعد از زيد بماند. بعضى گويند كه عمر او را چهل هزار درهم مهريه نهاد و پاره اى گويند كه چهار هزار درهم در صداقش مقرر داشت. بعضى صداقش را پانصد درهم نوشته اند.

و هم راقم حروف را به نظر رسيده است كه چون عمر خواست 40 هزار درهم در صداق گذارد، قبول مزاوجتش را نكردند و گفتند: «در صورتى كه به اين امر اقدام شود، صداقش از صداق حضرت فاطمه (سلام اللَّه عليها) افزون نبايد بود.»

اين اختلاف گوناگون موجب ابطال خبر و حكايت مى شود.

و بعد از اين جمله، در صورتى كه اين خبر به وقوع و صحت مقرون باشد، در توجيهش دو وجه اقامت مى توان كرد كه با مذهب و عقيدت مردم شيعى نيز منافى نباشد؛

يكى اين كه: صحت نكاح به همان وجود ظاهر اسلام كه عبارت از شهادتين و اداى نماز به جانب كعبه معظمه و اقرار به جمله شريعت است، صورت مى بندد و اگر چند مناكحه آنان كه ايمان استوار دارند، افضل و با آن كس كه به همان تكليف ظاهر اسلام منضم است، مكروه مى باشد.

لكن گاهى چنان مى شود كه به سبب ضرورت و وجود كلمه اسلام، اين كراهت نيز مرتفع مى شود و چون امير المؤمنين عليه السلام به سبب آن تهديد و تواعد كه با آن حضرت دادند، به قبول اين كار اضطرار يافت، چه بر جان خود و شيعه خود در اين امتناع بيمناك بود، ضرورت اجابت كرد.

چنان كه گاهى پيغمبران مثل حضرت لوط عليه السلام به اظهار كلمه كفر به سبب رفع مفسدتى عظيم ناچار مى شدند. او مى فرمود: «هؤلاء بَناتي هُنّ أطهرُ لكُم» و آن كفار گمراه را كه خداى به هلاك آنان فرمان كرده بود، دختران خويش را در معرض عقد در مى آوردند تا با پسران در نياميزند و رسول خداى صلى الله عليه و آله دو دختر خود را قبل از بعثت با دو تن كافر بت پرست عتبة بن ابى لهب و ابو العاص بن الربيع تزويج فرمود و بعد از بعثت، در ميان هردو با هردو مفارقت افكند.

و هم مجلسى اعلى اللَّه مقامه مى فرمايد: بعد از انكار كردن عمر، نص را و ظهور عداوت او با اهل بيت عليهم السلام قول به جواز مناكحت او بدون ضرورت يا حصول تقيّه مشكل مى نمايد و اين كه شيخ مفيد اصل اين واقعه را انكار مى نمايد، براى بيان آن است كه از طرق اهل بيت بعيد است؛ و گرنه بعد از ورود اين جمله، اخبار در وجود اين مناكحت انكارش عجيب مى نمايد.

و هم از حضرت ابى عبداللَّه عليه السلام مروى است: «إنّ عليّاً لمّا توفِّي عمر أتى أمّ كلثوم فانطلق بها إلى بيته». چون عمر بمرد، على عليه السلام نزد امّ كلثوم شد و او را به سراى خود بياورد و اين حديث بر وجود اين قضيه تصريح مى نمايد.

چنان كه از اين خبر ناسخ التواريخ در زير احوال حضرت امير المؤمنين عليه السلام آمده است كه: روز سوم خلافت آن حضرت، مردى بيامد و عرض كرد: «يا امير المؤمنين! دانسته باش كه عبداللَّه بن عمر بن الخطاب از مدينه به آهنگ مكه بيرون شد تا اگر تواند، مردم را بر تو بشوراند.»

آن حضرت فرمان كرد تا كسى برود و او را مأخوذ دارد و باز آورد. امّ كلثوم دختر على عليه السلام كه زوجه عمر بن الخطاب بود، به نزد پدر آمد و عرض كرد: «عبداللَّه عمر را آن قوت و سلطنت نيست كه بر سخنش وقعى گذارند و بپذيرند. همانا به مكه مى رود تا در آن جا اقامت كند.»

و در شفاعت او فراوان ضراعت فرمود تا على بپذيرفت و بفرمود تا از ابن عمر دست باز دارند تا به هر كجا كه خواهد، برود.

بالجمله، اين خبر نيز باز مى رساند كه امّ كلثوم پس از عمر حيات داشته و در بازماندگانش مداخلت مى فرموده است.

و اصل در جواب اين امر اين است كه اين مناكحت از روى تقيه و اضطرار روى داده و استبعادى در اين نيست. چه در مقام ضرورت، بسيارى از محرمات در جمله واجبات مى آيد.

علاوه بر اين، به دستيارى اخبار صحيحه ثابت شده است كه امير المؤمنين و ساير ائمه معصومين سلام اللَّه عليهم اجمعين را از رسول خداى صلى الله عليه و آله از آن ظلم و ستم ها كه بر آن ها روى داده و بر آنچه واجب مى شود بر ايشان كه در اين مقام به جا بياورند، خبر رسيده بود و خداى آن امر را بر ايشان مباح فرمود و رسول خداى تنصيص كرد و به اين صورت رفع و تسكين استبعاد حاصل است.

راقم حروف گويد: از ملاحظه شقوق اين مبحث چند مطلب حاصل مى شود: نخست اين كه، امّ كلثوم عليها السلام را به حسب تكليف ظاهر شرع و وجود اسلام عمر، با عمر تزويج فرموده اند و به آنچه امير المؤمنين عليه السلام مصلحت وقت و رفع فساد را لازم مى شمرده؛ به اين كار اقدام فرموده است و جناب امّ كلثوم نيز در سراى عمر داراى فرزند بوده است.

و آن خبر رسول ملك روم كه آن حضرت را در مجلس يزيد بديد و خود را در حضرتش شناخته داشت و آن داستان بگذاشت، مؤيد همين مطلب است و نيز آن خبر كه نوشته اند، بعد از وفات آن حضرت عبداللَّه بن عمر بر وى نماز گذاشت و از زمان مشخص و حضور حسنين عليهما السلام نام نبرده اند، ممكن است كه امّ كلثوم بعد از قضيه كربلا و بازگشت به مدينه با پسرش زيد وفات كرده و ابن عمر بر وى نماز گذاشته است و اين خبر به صحت مقرون تر مى نمايد.

ديگر اين كه، گوييم: امّ كلثوم كه عمر او را تزويج كرد، نه از بطن مطهر حضرت صديقه طاهره سلام اللَّه عليهما است؛ بلكه از زوجه ديگر امير المؤمنين صلوات اللَّه عليه است و عمر محض شرافت و تحصيل اسباب وداد و محبت بر آن انديشه رفته است كه دخترى از آن حضرت را به سراى داشته باشد و امير المؤمنين عليه السلام نيز به سبب آن مطالب كه خود مى دانسته، پذيرفتار شده است.

و اين خبر با آنچه نوشته اند، آن دختر چهار ساله بود و عمر بر زانو بنشاندش، توافق مى جويد و نيز با آن خبر كه رسول ملك روم از جناب امّ كلثوم در مجلس يزيد به طور غيبت و حكايت سخن كرد، ارتباطى تواند گرفت و نيز امكانى بعيد دارد كه عمر بن خطاب از نخست جناب امّ كلثوم دختر فاطمه سلام اللَّه عليهما را به سراى آورده باشد و آن حضرت وفات كرده و پس از وى، اين دختر ديگر را كه امّ كلثوم صغرى باشد، در نكاح آورده است و زيد و رقيه از وى پديد شده باشند و بعد از عمر، شوى ديگر كرده باشد.

و آن وقت اين اخبار به جمله توافق پذيرد: هم مقصود عمر كه پيوند با رسول خداى صلى الله عليه و آله را آرزومند بود به جاى آمده باشد، و هم آن خبر كه فرمود: «إنّ ذلك فرج غصبناه» درست شود و هم آنچه گفته اند، صغيره بود و صحت يابد و نيز خبر رسول ملك روم با جناب امّ كلثوم درست آيد.

و اين كه علماى شيعى گويند: وقوع اين امر به صحت نشايد و امّ كلثوم به سراى كسى نرفت و اگر در ظاهر برفت، در باطن نبود، و اگر رسول خداى صلى الله عليه و آله دو دختر خويش به عثمان تزويج فرمود، از آن بود كه در آن وقت در ظاهر مخالف نبود؛ لكن ديگران مخالف شدند و برخلاف حكم رسول رفتار كردند. از اين روى امر مناكحت با حكم شريعت سازگار نيست.

اين گونه مقدمات و تقرير عناوين را شايد چندان لزومى نرود؛ چه امير المؤمنين عليه السلام با آن شكايت ها و شكوه كه در امر خلافت و بطلان حق خويش كه سرآمد جمله مفاسد و مخالفت هاست، مى فرمود با اين مردم مجالس و معاشر و مصاحب مى گشت و در امورات وارده و حروب به مشورت آن حضرت كار مى كردند و آن حضرت به آنچه صواب بود، راهنمايى مى فرمود.

پس اگر مناكحتى روى داده باشد، آن حضرت خود بهتر داند و به مفاسد و مصالح امور و حدود دين و احكام شريعت عالم حاكم است و از اين جمله افزون مقام جلالت و امانت و ديانت و فضيلت آن حضرت از آن برتر است كه اگر در اين امر اقدام نمى فرمود، ببايست آن حضرت را به پاره تهديدات كه نه درخور آن حضرت ونه محل قبول احدى از آحاد آن عصر است، تهديد كنند تا به ناچار از روى اضطرار قبول فرمايد.

يا عمر با آن احتياط و مراعات قوانين شرع چگونه با چون ابن عباس مردى مطاع و فقيه آن گونه پيام كه هيچ گونه شايسته نبود، به آن حضرت مى گذاشت 7 و آن تهديد مى فرستاد و امير المؤمنين عليه السلام آن كس نبود كه اگر جمله آفرينش در حضرتش از در ستيز و تهويل درآيند، به چيزى بشمرد؛ مگر نه آن بود كه چون خواستند بر زوجه اش حضرت صديقه كبرى نماز بگذارند، آن گونه معاملت بنمود كه مرگ را معاينت كردند و به متاركت رفتند.

و در رساله صَبّان مسطور است: مقتضى احتياط اين است كه هركس كه به رسول خداى صلى الله عليه و آله از حيثيت قرابت منسوب باشد، محبوب و محترم بدارند. اگر چند در نسبش مطعون باشد؛ چه بطلان طعن و صحت نسب فى الواقع محتمل است.

بلكه در اين مورد، اين رعايت از آنان كه مورد طعنى نيستند، الزام است و نيز ايشان را در اين نسبت به هر حالت منفعت باشد و هر كسى با ايشان مصاهرت جويد نيز در قيامت سودمند شود. چه مصاهرت با اين جماعت، مصاهرت با رسول خداى صلى الله عليه و آله است.

زيرا در خبر صحيح وارد است كه آن حضرت برفراز منبر فرمود:

«ما بالُ اقوامٍ يقولونَ إنّ رَحِم رسول اللَّه صلى الله عليه و آله لاتنفعُ يوم القيامةِ بلى إنّ رحمي موصولةٌ في الدّنيا والآخرةِ، وإنِّي أ يُّها النّاس، فرطٌ لكم على الحوضِ».

آن گاه مى گويد: در خبر صحيح است كه عمر بن الخطاب، جناب امّ كلثوم، دختر فاطمه زهرا سلام اللَّه عليهما را از پدرش امير المؤمنين عليه السلام از بهر خويشتن خواستگارى كرد. آن حضرت تعلل جست و فرمود: «صغيره و نامزد پسر برادرم جعفر است.»

عمر در اين باب بسى الحاح كرد. آن گاه بر منبر رفت و گفت: «اى مردمان! سوگند به خداى، هيچ چيز مرا در الحاح ورزيدن با على در كار دخترش باز نداشته است؛ مگر اين كه از رسول خداى صلى الله عليه و آله شنيدم كه مى فرمود: هر سبب و نسب و صهرى در روز قيامت بريده مى شود، مگر سبب و نسب و دامادى من.»

پس على عليه السلام بفرمود تا امّ كلثوم عليها السلام را به او فرستادند.

عمر چون آن حضرت را بديد، احترامش را برپا خواست واو را در دامان خويش بنشاند وببوسيد و دعاى خيرش بفرستاد و چون امّ كلثوم به پا خواست، ساقش را بگرفت و گفت: «به پدرت بگو، من خوشنودم.»

چون نزد على عليه السلام شد، فرمود: «عمر با تو چه گفت؟»

امّ كلثوم جمله افعال و اقوال او را معروض داشت. پس آن حضرت او را با عمر تزويج فرمود و زيد پسرش در يكى از ازمنه بمرد.

ابن حجر گويد: «تقبيل و ضمّ امّ كلثوم بر وجه اكرام بوده است. چه آن حضرت به علت صغارتش آن مقام درنيافته بود كه در وى به ميل خاطر بنگرند تا اين كردار حرام باشد و نيز اگر صغيره نبود، پدرش او را به اين حال نزد عمر نمى فرستاد.»

ابن الصبّاغ گويد: «اين حكايت در سال 17 هجرت روى داد و عمر در ذى القعده همين سال بر وى درآمد و 40 هزار درهمش در صداق نهاد.»

راقم حروف گويد: «اگر اين حكايت در سال هفدهم روى داده باشد، جناب امّ كلثوم از هشت و نه سال كمتر نتواند داشت؛ بلكه با آن روايت كه در وفات مادرش ندبه مى كرد، از اين افزون داشته؛ چنان كه در بيت الاحزان مذكور داشته [است] و با اين صورت چگونه او را صغيره توان دانست و چون كودكانش بر زانو جاى داد؟»

وانگهى، ابن صبّاغ گويد: «در ذى القعده همان سال عمر بر وى درآمد و اگر جز از دختر فاطمه زهرا سلام اللَّه عليها باشد، ممكن است همين قدر با آن مقصودى كه عمر در پيوند با حضرت خير البشر داشت، تطبيق نجويد.»

در كتاب تحفة الاحباب نوشته اند: در مصر در مشهد معروف به سيّده زينب بنت يحيى المتوّج بن حسن الانور بن زيد الثجّ بن حسن السّبط بن على بن ابيطالب عليهم السلام جماعتى از ذريه سيده امّ كلثوم هستند و ايشان را عقبى است كه به كلثوميون و نيز به طياره معروف مى باشند. اگر مقصود از امّ كلثوم همان امّ كلثوم مادر زيد الاكبر بن عمر باشد و صاحب تحفة الاحباب آن حضرت را قصد كرده باشد، مؤيد آن خبر است كه از زيد بن عمر عقب بماند. معلوم باد كه چون طيارة جماعتى را گويند كه به حضرت جعفر طيار سلام اللَّه عليه منسوب باشند، لا جرم از فحواى اين خبر معلوم مى شود كه ايشان از اعقاب اولاد جناب جعفر عليه السلام اند كه در ازواج عليا جناب امّ كلثوم سلام اللَّه عليها به شمار آيد و نه اولاد عمر؛ و اللَّه تعالى اعلم به حقايق الامور و الاحوال.

1. يكى از معانى زينب و موارد اطلاق آن، درختى بسيار زيبا و خوشبو است و بعيد نيست كه وجه تسميه به زينب، همان زيبايى و خوشبويى باشد.

2- 2. [اين خبر از ناسخ التواريخ حضرت زهرا عليها السلام، 4/ 203- 205 در اينجا تكرار شده است].

3.

بريد: چاپار.

4.

زواهر: درخشان.

5.

مُتحف و مُهدى: آنچه به عنوان تحفه و هديه تقديم شده است.

6.

نحام، لقب نعيم بن عبداللَّه است. نحمه، صداى نفس نفس زدن كسى است كه سينه اش تنگى مى كند. او را به اين جهت نحام گفتند كه پيغمبر اكرم فرمود: «وارد بهشت شدم و صداى نفس نفس نعيم را شنيدم.»

و برخى گويند: «لقب او نحام است بر وزن غراب و آن پرنده اى است شبيه بط.»

7. گويند: «تهديد كرده بود كه اگر به ازدواج امّ كلثوم تن درندهد، جمعى را برانگيزد تا گواهى دهند كه على سرقت كرده و يا مرتكب فحشا شده است و حد بر او جارى كنند.»

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 1/ 48- 66

و شرح تزويج او را با عمر بن الخطاب در كتاب خلافت عمر مرقوم داشتيم. از عمر پسرى آورد كه زيد نام داشت و ملقب به ذو الهلالين بود. به روايتى زيد با مادرش در يك روز وفات كردند و ابو محمد النوبختى در كتاب الامامه حديث مى كند كه: امّ كلثوم را عمر بن الخطاب تزويج كرد و چون هنوز صغيره بود، نتوانست با او هم بستر گشت و از آن پيش كه با او قربت جويد و مضاجعت كند، مقتول گشت و بعد از عمر امير المؤمنين عليه السلام، امّ كلثوم را با عون بن جعفر تزويج كرد و بعد از او ضجيع محمد بن جعفر گشت. صدوق عليه الرحمه در كتاب توحيد مى نويسد: امّ كلثوم به سراى عمر نرفت؛ بلكه جنيه به صورت امّ كلثوم برآمد و به سراى عمر رفت، به شرحى كه در سياقت اين كتاب نيست.

سپهر، ناسخ التواريخ امير المؤمنين عليه السلام، 4/ 343

وصدوق عليه الرّحمه در كتاب توحيد مى نويسد كه امّ كلثوم به سراى عمر نرفت بلكه جنّيه به صورت امّ كلثوم برآمد وبه سراى عمر رفت، مردم شيعى در اين قصّه فراوان سخن كرده اند گويند اين كه رسول خداى عثمان بن عفان را به مصاهرت خويش اختيار فرمود به ظاهر شريعت متابعت و به صورت از وى مخالفتى در دين پديدار نبود، لكن گاهى كه عمر بن الخطاب بى فرمانى خدا و رسول كرد و غصب خلافت نمود و از دين بيرون شد، مصاهرت او در شريعت روا نبود، از اين روى على عليه السلام امضا نمى فرمود و عمر به تمام غلظت و شدّت تهديد و تهويل قتل مى فرستاد، عباس نگريست كه در اين امر فتنه بزرگ حديث خواهد شد اين خبرها به على آورد و به الحاح از حضرتش انجاح مسئول عمر را بگرفت و مردم شيعى را واجب نيفتاده كه حمل چندين مصاعب كنند چه در نزد ايشان خطبه كردن امّ كلثوم به خلاف شريعت از غصب خلافت كه فتنه آن تا قيامت برپاست به زيادت نيست از حضرت صادق عليه السلام حديث كرده اند كه «أوّلُ فَرج غُصِبَتْ منّا أمّ كلثوم» لازم نبود جنّيه به صورت او برآيد. سپهر،

ناسخ التّواريخ حضرت زهرا عليها السلام، 4/ 204

القندوزي، ينابيع المودّة (ط أسوة)، 3/ 147- 148


1) - در كتاب قاموس اللغة مسطور است: كلثوم، به ضم اوّل و سكون لام و ضم ثاء مثلثه و واو ساكنه و ميم، آن كس را گويند كه چهره اش فربه و پرگوشت باشد؛ لكن بيرون از ترشرويى، بلكه نيكروى باشد.»

وتزوّجها عمر بن الخطّاب رضى الله عنه وولدت زيداً الأكبر ورقيّة وتوفّيت هي وابنها زيد في وقت واحد، وصلّى عليهما ابن عمر وكان فيهما سُنّتان فيما ذكروا: لم يرث واحد منهما من صاحبه لأنّه لا يعرف أوّلهما موتاً، وقدم زيد قبل أمّه ممّا يلي الإمام في الصّلاة.

الشّبلنجي، نور الأبصار،/ 207

وفي الأخبار أنّ عمر بن الخطّاب تزوّجها غصباً وأنكر ذلك جمع. (1)ولعلم الهدى في هذا الباب رسالة منفردة أصرّ فيها على ذلك. وأصرّ آخرون على الإنكار (2)، وحيث لايترتّب على تحقيق ذلك أثر وكان يصعب الالتزام به (3)، طويناه اشتغالًا بالأهمّ.

المامقاني، تنقيح المقال، 3- 2/ 73/ عنه: محلّاتي، رياحين الشّريعة، 3/ 245

أمّ كلثوم الكبرى بنت أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب زوجة عمر بن الخطّاب.

توفّيت بالمدينة في سلطنة معاوية وإمارة سعيد بن العاص على المدينة، وذلك قبل سنة 54.

وهي أمّ كلثوم الكبرى كما قلنا، فقد وجدنا في مسودّة الكتاب، كما ستعرف، أنّ أمّ


1) [لم يرد في رياحين الشّريعة].

2) [لم يرد في رياحين الشّريعة].

3) - [رياحين الشّريعة: أحد الشّقّين].

كلثوم الكبرى زوجة عون بن جعفر، ومعلوم أنّ الّتي تزوّجها عون هي الّتي كانت زوجة عمر، وعليه فما في تكملة الرِّجال من الجزم بأنّ زينب الصّغرى، المكنّاة أمّ كلثوم، هي زوجة عمر في غير محلّه، بل هي غيرها.

وقد روي من طرق أصحابنا، عن القداح، عن الصّادق، عن أبيه عليهما السلام، قال: ماتت أمّ كلثوم بنت عليّ عليه السلام وابنها زيد بن عمر بن الخطّاب في ساعة واحدة لا يُدرى أ يّهما مات قبل؟ فلم يورث أحدهما من الآخر وصلّي عليهما جميعاً.

وفي الاستيعاب في ترجمة إياس بن السّكن، قال: هو والد محمّد بن إياس. ومحمّد بن إياس هو القائل يرثي زيد بن عمر بن الخطّاب وكان قتل في حرب بين بني عديّ، ثمّ قال: زيد بن عمر بن الخطّاب أمّه أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب من فاطمة بنت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله. (إنتهى)

وفي أسد الغابة: أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب وذكر مثله إلى قوله: إنّه زوّجك ثمّ قال: فتزوّجها على مهر أربعين ألفاً.

وفي الإصابة بسنده أنّ عمر خطب إلى عليّ ابنته أمّ كلثوم فذكر له صغرها، فقيل له:

إنّه ردّك فعاوده، فقال له عليّ: أبعث بها إليك وذكر مثل ما مرّ في رواية الاستيعاب.

ثمّ أنّ ما في مجموع هذه الأخبار يومئ إلى أنّ تزويجها لم يكن عن طيبة خاطر كاعتذاره تارة بأ نّه حبس بناته على ولد جعفر وأخرى بصغرها وإنّها صبيّة ولذلك قيل له: ردّك، وقد فهم عمر منه كراهته ذلك، فلذلك قال له: أ نّك واللَّه ما بك ذلك ولكن قد علمنا ما بك.

ومن ذلك يعلم أنّ ما في بعض هذه الرّوايات من إرسالها إليه بتلك الصّورة لا يمكن تصديقه ولا يمكن صدوره من ذي غيرة فضلًا عن أمير المؤمنين وما ذلك إلّافعل السّفلة والأوباش- وحاشا أمير المؤمنين من مثله- ولو كانت عنده أمة لقبح أن يرسلها بهذه الصّفة وكيف يرسلها بهذه الكيفيّة وهو قد دافع أوّلًا واعتذر بعدّة أعذار؟ وماذا الّذي يحمله على إرسال ابنته إليه بهذه الصّورة المستهجنة وهي لا تعلم بأ نّه بعلها؟ وكيف يقول

له: فإن رضيتها فقد زوّجتك؟ وهل كان يحتمل أن لا يرضاها بعد إصراره على خطبتها غير مرّة؟ ثمّ كيف يصحّ التّزويج بهذا التّرديد وبالإيجاب بدون لفظ القبول ولم يذكر مهراً كما في بعض هذه الرّوايات؟ ثمّ يروي بعد ذلك أ نّه تزوّجها على أربعين ألفاً.

كلّ ذلك يوجب الجزم بأنّ بعض هذه الأخبار مختلق. وقال المرتضى في الانتصار:

فأمّا تزويجه بنته فلم يكن عن اختيار والخلاف فيه مشهور فإنّ الرّواية وردت بأنّ عمر خطبها إلى عليّ فدافعه وماطله فاستدعى عمر العبّاس، ثمّ ذكر أ نّه تهدّده وتهدّد بني هاشم وعليّاً بما لا حاجة بنا إلى ذكره، فمضى العبّاس إلى عليّ فخبّره بما سمعه من الرّجل، فقال: قد أقسمت أن لا أزوِّجها إيّاه، فقال له: رد أمرها إليَّ، ففعل، فزوّجه العبّاس إيّاها.

قال: ويبيّن أنّ الأمر جرى على إكراه ما روي عن أبي عبداللَّه جعفر بن محمّد، وذكر حديثاً في ذلك (انتهى).

وقال في كتاب تنزيه الأنبياء والأئمّة: بيّنّا في كتاب الشّافي إنّه ما أجابه إلى ذلك إلّا بعد توعّد وتهدّد ومراجعة ومنازعة وكلام طويل مأثور، وأنّ العبّاس لمّا رأى أنّ الأمر يفضي إلى الوحشة ووقوع الفرقة سأله ردّ أمرها إليه ففعل فزوّجها منه.

ثمّ روي عن الصّادق عليه السلام ما يدلّ على انّ عليّاً لم يكن راضياً بذلك. ووجدت في مسودّة الكتاب- ولا أعلم الآن من أين نقلته- ما صورته: أمّ كلثوم الكبرى بنت أمير المؤمنين عليه السلام زوجة عون بن جعفر الطّيّار أمّها فاطمة الزّهراء عليها السلام (إنتهى).

وبناءً على ذلك تكون أمّ كلثوم الّتي تزوّجها عمر هي الكبرى لأنّها هي الّتي تزوّجت بعده عون بن جعفر. (1)

شيخ مفيد نيز بر اين قول فرموده است: جعل آن دروغ را زبير بن بكار نمود، از اعداى امير المؤمنين و اين زبير از مشاهير علماى عامه و قضات ايشان به مكه است.

ذهبى در ميزان الاعتدال گويد: شيخ حافظ ابو الفضل احمد بن على بن عنبر سليمانى او را از وضاعين حديث شمرد و حديث او قبول نمى شود و در صحيحين از آن اثرى نيست و اگر صحيح مى بود، آن را از حسن مناقب عمر مى شمردند با آن كه در صحاح عامه نيز به اعتراف علماى حذاق ايشان احاديث موضوعه بسيار است. چنانچه در محل آن نوشته ام.

روايت كافى محمول است بر تقيه و روايت صادق عليه السلام در كافى هذا اوّل فرج غضبناه، نيز تقيه از عوام است كه خبر جنيه را مستبعد مى شمارند با آن كه اعظم از ترك خلافت به جهت حكم و مصالح كثيره نيست و جواب تفصيلى آن را در اجوبه مسائل وارده در رساله مخصوصه نوشته ام. چه ديدم كه در شافى و تلخيص و ساير كتب، اصحاب به اجمال رفته اند.

القائنى، الكبريت الاحمر،/ 377- 378

الأمين، أعيان الشّيعة، 3/ 485، 486


1) - و آن مخدره تحت عون بن جعفر بود و بعد از او، به خانه محمد بن جعفر رفت. چنانچه ابو محمد نوبختى از اجلاى متكلمين و فقهاى شيعه روايت كرده و پيش از واقعه طف وفات يافت و شيخ طوسى رحمه الله در خلاف چنانچه در وسايل الشيعه نيز روايت شده است و ديگران از عمار ياسر روايت كرده اند كه جنازه امّ كلثوم بنت على و جنازه پسر او زيد بن عمر را به يك دفعه بيرون آوردند و حسنين، عبداللَّه بن عمر، عبداللَّه بن عباس و ابو هريره با جنازه بودند. پس جنازه زيد را در پيش روى امام قرار دادند و امّ كلثوم را وراى او و گفتند: «اين طور سنت است.» و در مناقب ابن شهرآشوب است كه پيش از وفات امير المؤمنين وفات يافت. يحيى و امّ كلثوم صغرى و زينب صغرى و جمانه و امامه و امّ سلمه به فتح السين و اللام كما في الرواشح السماوية و رمله صغرى، و اصح اخبار روايت صفار از اجلاى اصحاب امام عسكرى و خرايج قطب راوندى است كه امّ كلثوم به خانه عمر نرفت؛ بلكه جنيه اى از جنيان نصيبين كه ولايتى است در شام به صورت او شد وعمر در آخر خواست اين را ظاهر كند و سحر بنى هاشم گويد. پس فرصت نيافت و ضربت خورد.

والمشهور بين الأصحاب: أ نّه تزوّجها عمر بن الخطّاب غصباً كما أصرّ السّيِّد المرتضى وصمّم عليه في رسالة عملها في هذه المسألة وهو الأصحّ للأخبار المستفيضة. قال ابن قتيبة في كتاب المعارف: وأمّا أمّ كلثوم الكبرى بنت فاطمة فكانت عند عمر بن الخطّاب وولدت له فاطمة وزيداً، فلمّا قتل عمر تزوّجها محمّد بن جعفر بن أبي طالب فماتت عنده، وقال العسقلانيّ في الإصابة: تزوّجها عمر بن الخطّاب وولدت له زيداً وماتت هي وولدها في يوم واحد ونحن ذكرنا ترجمة أمّ كلثوم بنت أمير المؤمنين عليه السلام مفصّلًا في كتابنا الموسوم بالكوكب الدّريّ في أحوال أولاد أمير المؤمنين عليه السلام ومَن أراد الاطّلاع عليها فليراجع هناك.

المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 225

وإنّ أمّ كلثوم الكبرى تزوّجت من عمر بن الخطّاب رضى الله عنه، وبعد وفاته تزوّجت عون

ابن جعفر بن أبي طالب شهيد معركة مؤته، ثمّ تزوّجت من محمّد شقيقه (1).

أبو النّصر، فاطمة بنت محمّد،/ 124

وقال أيضاً مصعب الزّبيري: ولدت أمّ كلثوم لعمر: زيداً، ورقيّة، فتزوّجها بعد عمر محمّد بن جعفر، فمات عنها فتزوّجها عون بن جعفر فمات، فتزوّجها عبداللَّه بن جعفر فمات عنها، ... إلى آخره.

ومثله ابن قتيبة إلّاأ نّه قال: ماتت عند عون بن جعفر بعد محمّد بن جعفر.

وتزوّج عمر بها، وإن دلّت عليه أخبار العامّة والخاصّة، إلّاأ نّه كان جبراً.

التّستري، تواريخ النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم والآل عليهم السلام،/ 119

ومن هذا الغلو الملوم ما يتكلّمون به في أمّ كلثوم بنت أمير المؤمنين وفاطمة الزّهراء عليهم السلام، وما كان لمثل كلامهم السّخيف هذا أن ينظر إليه أو يجاب عليه، ولكن قصدت التّنبيه لئلّا يغتر به جاهل، أو يفتن به غافل، وحسبنا اللَّه ونعم الوكيل.

تزوّجها عمر، وفي قصّة العقد أخبار متضاربة، أمّا التّزويج فقد وقع بلا ريب، وقد كان اعتذر أمير المؤمنين عليه السلام بصغرها وكبره، ثمّ رضي بعد ذلك قطعاً، وإنّ القول بعدم رضاه فيه من الفضاضة وانتهاك الحرمة، ونقص الدّين والمروءة أعظم وأطم من عدم الكفاءة المدّعاة.

وتوفّيت هي وولدها زيد بن عمر في وقت واحد (رضي اللَّه عنهما)، ولم أجد لها تاريخ وفاة.

مجد الدّين اليمني، لوامع الأنوار، 1/ 219- 220

على أيّ حال (2)(كلام المفيد رحمه الله مشعر بأنّ يحيى بن الحسن العبيدلي ليس بثقة فيما يروي عن مثل الزّبير الكذّاب المبغض لأهل البيت عليهم السلام، فكيف يكون كتابه «أخبار


1) - تهذيب النّووي، ص 851.

2) - المسائل السّرويّة ص 61، مرآة العقول ج 3 ص 448.

الزّينبات» محلّاً للاعتماد؟ فلاحظ) هذا، وللفيلسوف العلّامة الأكبر الشّيخ محمّد جواد البلاغي، المتوفّى 1353 ه كتاب «عدم تزويج أمّ كلثوم» مخطوط، وللبحّاثة الكبير العلّامة السّيِّد عبدالرّزّاق المقرّم، المتوفّى 1391 ه كتاب في ردّ التّزويج مخطوط، وللبحّاثة الهندي العلّامة السّيِّد علي أظهر النّقوي، المتوفّى 1354 ه كتاب «الكنز المكتوم في ردِّ زواج أمّ كلثوم»، وللشّيخ محمّد إن شاء اللَّه الحنفيّ المحمّديّ الحبشيّ كتاب «السّرّ المختوم في ردّ زواج أمّ كلثوم» مطبوع بالهند، قال في ص 21 من كتابه السّرّ المختوم: «أ يُّها النّاظرون! هذه فضوليّات الرّاوي الأوّل، بل الأصل، أنّ المفتري الزّبير بن بكّار الكذّاب الوضّاع اتّهم على سيِّدنا عمر، وكذب على عليّ، واختلق رواية زواج أمّ كلثوم من عند نفسه، ولا حقيقة لها»، انظر السِّرّ المختوم للشّيخ محمّد إن شاء اللَّه المحمّديّ الصّديقيّ البدايونيّ الحنفيّ ص (1)طبع الهند. قد فصّلنا القول في هذا الزّواج وما ورد في هذا الباب من روايات الفريقين ونقدها في كتابنا «العقد المنظوم في أحوال أمّ كلثوم».

ومن أقدم أعلامنا من أنكر هذا الزّواج هو أبو محمّد فضل بن شاذان بن الخليل الأزديّ النّيسابوريّ الّذي أ لّف مائة وثمانين كتاباً، وهو من أجلّاء أصحابنا الفقهاء والمتكلِّمين الّذي أدرك زمان الإمام عليّ بن موسى الرّضا، المستشهد سنة 203 ه إلى زمان الإمام أبي الحسن عليّ الهادي المستشهد 254 ه، الّذي عرض كتابه (عمل يوم وليلة) على الإمام أبي محمّد حسن العسكري عليه السلام، فتصفّحه وقال: هذا صحيح ينبغي أن يعمل به (2)، نقل عنه حديث إنكار هذا الزّواج المؤرِّخ الثِّقة الأقدم حسن بن محمّد القمي، المتوفّى 385 ه في «تاريخ قم ص 193» الّذي أ لّفه للوزير الصّاحب بن عبّاد الطّالقاني رحمه الله.

السّابقي، مرقد العقيلة زينب،/ 165

أمّ كلثوم بنت أبي بكر الصِّدِّيق: من فواضل نساء عصرها خطبها عمر بن الخطّاب وذلك أنّ رجلًا من قريش قال لعمر بن الخطّاب: ألا تتزوّج أمّ كلثوم بنت أبي بكر فتحفظه بعد وفاته وتخلفه في أهله. فقال عمر: بلى، إنِّي لأحبّ ذاك فاذهب إلى عائشة


1) - تنقيح المقال ج 3 ص 9.

2) - تنقيح المقال ج 3 ص 9.

فأذكر لها ذلك وعد إليَّ بجوابها. فمضى الرّسول إلى عائشة فأخبرها بما قال عمر.

فأجابته إلى ذلك وقالت له: حبّاً وكرامة ودخل عليها بعقب ذلك المغيرة بن شعبة فرآها مهمومة، فقال لها: ما لك يا أمّ المؤمنين؟ فأخبرته برسالة عمر وقالت: إنّ هذه جارية حدثة وأردت لها ألين عيشاً من عمر. فقال لها: عليَّ أن أكفيك. وخرج من عندها فدخل على عمر، فقال: بالرّفاه والبنين فقد بلغني ما أتيته من صلة أبي بكر في أهله وخطبتك أمّ كلثوم. فقال: قد كان ذاك. قال: إلّاأ نّك يا أمير المؤمنين رجل شديد الخلق على أهلك وهذه صبيّة حديثة السّنّ فلا تزال تنكر عليها الشّي ء فتضربها فتصيح فيغمك ذلك وتتأ لّم له عائشة ويذكرون أبا بكر فيبكون عليه فتجدّد لهم المصيبة مع قرب عهدها في كلّ يوم.

فقال له: متى كنت عند عائشة وأصدقني. فقال: آنفاً. فقال عمر: أشهد أ نّهم كرهوني فتضمّنت لهم أن تصرفني عمّا طلبت وقد أعفيتهم. فعاد إلى عائشة فأخبرها بالخبر وأمسك عمر عن معاودة خطبتها.

كحالة، أعلام النِّساء، 4/ 250- 251

وقدم رسول سارية بن زُنيم الدِّئلي على عمر، فوجدهُ يطعم النّاس، ومعه عصاه الّتي يزجر بها بعيره، فقصد له فأقبل عليه بها، فقال: اجلس، فجلس حتّى إذا أكل انصرف عمر وقام فاتّبعه، فظنّ عمر أ نّه رجل لم يشبع، فقال حين انتهى إلى باب داره: ادخل وقد أمر الخبّاز أن يذهب بالخوان إلى مطبخ المسلمين، فلمّا جلس في البيت أتى بغذائه خبز وزيت وملح جريش، فوضع وقال: ألا تخرجين يا هذه فتأكلين؟ قالت: إنِّي لأسمع حسَّ رجل. فقال: أجل. فقالت: لو أردت أن أبرز للرّجال اشتريت لي غير هذه الكسوة.

فقال: أو ما ترضين أن يقال: امّ كلثوم بنت عليّ وامرأة عمر. فقالت: ما أقلّ غناء ذلك عنِّي، ثمّ قال للرّجل: أدْنُ فكل فلو كانت راضية لكان أطيب ممّا ترى، فأكلا (1). (2)

و در استيعاب و اصابه و اسد الغابه داستان تزويج امّ كلثوم را به عمر بن الخطاب آورده اند و اخبارى براى اين مناكحه ساخته اند و بافته اند و در السنه عوام كالانعام انداخته اند تا اين كه در اسفار سُنّيّه آنها را ضبط كرده اند و شخص دانشمند بصير بعد از تأمل در اخبار قطع پيدا مى كند كه اصلًا چنين واقعه اى و چنين مناكحه اى وجود پيدا نكرده است. اين قصه مثل روايات بسيارى است كه در فضايل و مناقب ابو بكر و عمر وضع كرده اند كه هيچ يك صحت ندارد و كثرت اختلاف در قصه و اخبار متناقضه وارده در اين موضوع خود نيز دليل بر عدم وقوع او است و مجمع اين اقوال در جلد زينبيه ناسخ است و حقير تفصيل آن را در جلد ثانى الكلمه التامه ايراد كرده ام و اصلًا عقيده ندارم كه اين مناكحه واقع شده باشد و چون ثمرى مترتب نمى شود، بر نفى و اثبات او، لذا از تفصيل آن اعراض كرديم.

محلاتى، رياحين الشريعه، 3/ 245

كحالة، أعلام النِّساء، 4/ 255- 257


1) - تاريخ الطّبريّ.

2) - علامه خبير سيد محسن عاملى او را در اعيان الشيعه ذكر كرده [است] و در آخر ترجمه او گويد، او را تزويج كردند؛ به عون بن جعفر طيار رضى الله عنه.

ولمّا خطبها عمر بن الخطّاب من أبيها فوّض أمرها إلى العبّاس فزوّجها عمر، فولدت له زيداً ورقيّة ولم يعقبا، فقتل زيد في حرب كانت في بني عدي ليلًا، وكان قد خرج للإصلاح بينهم، ضربه خالد بن أسلم، مولى عمر بن الخطّاب في الظّلام ولم يعرفه، فصرع وعاش أيّاماً ومات هو وأمّه في وقت واحد ولم يعقب، فلم يدر أ يّهما مات قبل الآخر. فلمّا وضعا للصّلاة قدم أمّه ما يلي الإمام وصلّى عليهما عبداللَّه بن عمر بن الخطّاب وسعيد بن العاص أمير النّاس وعاشت رقيّة وتزوّجت إبراهيم بن عبداللَّه النّحام ابن أسد بن عبيد بن عولج بن عدي بن عمر بن الخطّاب.

روى محمّد بن أبي شيخ الإمام مسلم في مسنده أنّ عمر خطب إلى عليّ بنته أمّ كلثوم فذكر له صغرها فعاوده، فقال: أبعث بها إليك فإن رضيت فهي امرأتك، فأرسلها إليه فكشف عن ساقيها، فقالت له: مه، لولا أ نّك أمير المؤمنين للطمت عينك.

وذكر ابن سعد أ نّه خطبها من عليّ فقال: إنّما حبست بناتي على بني جعفر. أي لا يزوّجهنّ إلّالبني أخيه جعفر.

فقال: زوِّجنيها فواللَّه ما على وجه الأرض رجل يرصد من كرامتها ما أرصد.

فقال: فعلت.

فجاء عمر بن الخطّاب رضى الله عنه إلى المهاجرين، فقال:

هنّئوني. فهنّئوه، قالوا: تزوّجت بمن؟

قال: ببنت عليّ .. سمعت النّبيّ صلي الله عليه و آله يقول: «كلّ نسب منقطع يوم القيامة إلّانسبي وسببي». وكنت صاهرته صلي الله عليه و آله بتزويجه حفصة فأحببت هذا أيضاً. أمهرها أربعين ألفاً.

ثمّ بعد موت عمر تزوّجها عون بن جعفر، وبعد موت عون، تزوّجها محمّد أخوه وبعد موت محمّد تزوّجها أخوه عبداللَّه بن جعفر وبعد موتها عنده تزوّج أختها السّيِّدة زينب ولم تعقب أمّ كلثوم لواحد من الثّلاثة سوى الثّاني أتت له ببنت توفّيت صغيرة.

وتزوّج أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب، بنت بنت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله ، عمر بن الخطّاب، فولدت له زيداً لم يعقب، ورقيّة، ثمّ خلف عليها بعد عمر رضى الله عنه، عون بن جعفر بن أبي طالب، ثمّ خلف عليها بعده محمّد بن جعفر بن أبي طالب، ثمّ خلف عليها بعد عبداللَّه بن جعفر بن أبي طالب، بعد طلاقه لأختها زينب.

قال النّاصريّ في طلعة المشتري: وابن عبدالبرّ في الاستيعاب، والعبيدليّ في تاريخه:

زينب الوسطى بنت عليّ بن أبي طالب رضى الله عنه، الملقّبة بأمّ كلثوم، خطبها عمر بن الخطّاب، وكان مولدها قبل وفاة النّبيّ صلي الله عليه و آله ، ولذلك عدّها ابن عبدالبرّ في الصّحابيّات.

[...]

وعن زيد بن أسلم رضى الله عنه أ نّه أصدقها أربعين ألف درهم.

قال ابن عبدالبرّ: فولدت له زيداً ورقيّة.

قال مصعب: فأمّا زيد فكان له ولد، فانقرضوا، وكان بين بني أبي الجهم وبين بني حذيفة العدويّ حرب، فخرج يحجز بينهم، فأصيب، ولا يعرف كيف قتل، فمات زيد وماتت أمّه أمّ كلثوم أيضاً، وكانت مريضة ولم يدر أ يّهما مات قبل الآخر، فلم يتوارثا.

ولمّا قتل أمير المؤمنين عمر بن الخطّاب رضى الله عنه، تزوّجت بعده محمّد بن جعفر بن أبي طالب فمات عنها، فتزوّجها عبداللَّه بن جعفر، وكان زواجه بها بعد طلاقه لأختها زينب الكبرى، كذا صوّبه النّاصريّ وهو المشهور فماتت عنده.

قال في المواهب: ولم تلد لواحد من الثّلاثة سوى محمّد، فإنّها ولدت له ابنة ماتت

صغيرة، فليس لأمّ كلثوم المذكورة عقب. وأمّا رقيّة ابنتها من عمر، فقال مصعب: تزوّجها إبراهيم بن نعيم بن عبداللَّه النّحّام، فولدت له جارية، وماتت الجارية، وماتت أمّها أيضاً.

قال: وانقرض ولد أمّ كلثوم من عمر .. ا ه.

قال ابن طولون في مصنّف له فيها: والعدويّ في مزاراته: إنّها هي المدفونة بقرية راوية قرب حجيرة من غوطة دمشق المعروفة بقرية السّتّ.

وقال الهرويّ في الإشارات، وابن الجوزي في المزارات الشّاميّة، والعز بن شدّاد في الأعلاق الخطيرة، والصّيادي في الرّوضة البهيّة في الكلام على مزارات الجهة الشّمالية من دمشق:

ومنها: قرية يقال لها الرّاوية قبلي دمشق، فيها قبر السّيِّدة زينب أمّ كلثوم بنت عليّ ابن أبي طالب رضى الله عنه وزوجة عمر بن الخطّاب رضى الله عنه.

أمّها فاطمة بنت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله ، تزوّجها عمر بن الخطّاب رضى الله عنه، وأصدقها أربعين ألفاً، وولدت له زيد الملقّب بذي الهلالين، ولم يبق لعمر منها ولد، وتوفّيت بغوطة دمشق عقب محنة أخيها الحسين، ودفنت في هذه القرية، ثمّ تسمّت القرية المذكورة باسمها، وهي الآن المعروفة (بقرية السّتّ) وعلى قبرها حجر قديم محفور منقوش عليه اسمها، وغربي قبر السّيِّدة المذكورة قبر السّيِّد مدرك الفزاريّ الصّحابيّ قاله الحافظ ابن عساكر.

وهو أوّل مسلم دفن بها- أي بدمشق .. ا ه.

موسى محمّد عليّ، السّيِّدة زينب،/ 51- 52، 106، 117، 118- 119

وزوجها: عون بن جعفر الّذي استشهد في كربلاء وكان له من العمر يوم قتل ستّة وخمسون سنة. إنّ محمّد بن جعفر بن أبي طالب تزوجها. وقال الواقدي: إنّ محمّداً هذا استشهد بتستر. وقال صاحب العمدة: إنّ جعفر خلف ولدين، محمّد الأكبر الّذي استشهد في صفّين ومحمّد الأصغر استشهد في كربلاء؛ وأمّا القاسم بن محمّد أ نّه استشهد في شوشتر (الدّرجات الرّفيعة ص 185).

الحسيني الجلالي، هامش شرح الأخبار، 3/ 198

ذكر أيضاً:

ابن سعد، الطّبقات، 3/ 240 (ط ليدن)

المصعب الزّبيري، نسب قريش،/ 41 (راجع الجزء 9 ص 12)

ابن قتيبه، المعارف (ط دار الكتب)،/ 211 (راجع ج 10 ص 6) (ط دار إحياء التّراث العربيّ)،/ 92

البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 29- 30، أنساب الأشراف (ط مصر)، 1/ 402 (راجع ج 10 ص 7)

البلخي، البدء والتّاريخ، 2/ 146 (راجع ج 10 ص 9)

ابن فندق، لباب الأنساب، 1/ 337 (راجع الجزء 9 ص 52)

أبو الفداء، التّاريخ، 1/ 181 (راجع الجزء 9 ص 72)

ابن كثير، البداية والنّهاية، 7/ 331 (راجع الجزء 9 ص 73)

الأعرجي، مناهل الضّرب،/ 86- 87 (راجع الجزء 9 ص 104)

سپهر، ناسخ التّواريخ امير المؤمنين، 4/ 342

آل بحر العلوم، تحفة العالم، 1/ 231

ردّ كلام ابن سعد صاحب الطّبقات: وكلّ ما ذكره ابن سعد في هذه العبارة باطل فاسد، كما لا يخفى على أهل البصائر.

•

أمّا قوله: تزوّجها عمر، إلى قوله: ولم تلد لأحد منهم شيئاً، فهو ممّا لم يذكر له سند، ولو واهياً، فكيف يلتفت إليه أهل التّحقيق؟، ومع ذلك فيدلّ على بطلان تزوّج عمر لها ما سبق من الدّلائل السّاطعة والبراهين القاطعة، وإذا ظهر بطلان التّزوّج بانَ لك أنّ ولادة زيد ورقيّة منها أبين فساداً وأوضح بطلاناً.

•

ثمّ ما ذكره ابن سعد والدّارقطنيّ وابن الأثير وابن حجر وابن قتيبة أيضاً في كتاب المعارف: « [... فلمّا قُتل عمر، تزوّجها محمّد بن جعفر بن أبي طالب، فمات عنها، ثمّ تزوّجها عون بن جعفر بن أبي طالب، فماتت عنده» (1)] من تزوّج عون بن جعفر ومحمّد ابن جعفر لها بعد عمر [أو بالعكس كما ذكره ابن قتيبة] أظهر ما يكون من الأكاذيب والأباطيل، لأنّ عوناً ومحمّداً قد قُتِلا في حرب تستر (2)، وحرب تستر كانت في عهد عمر، كما لا يخفى على أهل النّظر في كتب التّاريخ والرِّجال. فكيف يصحّ عوده حيّاً بعد مقتل عمر حتّى يمكن أرصد؟

قال الحافظ ابن عبدالبرّ المغربيّ القرطبيّ في كتاب الاستيعاب: عون بن جعفر بن أبي طالب، ولد على عهد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم، أمّه وأمّ أخويه، عبداللَّه ومحمّد بن جعفر بن أبي طالب، أسماء بنت عميس الخثعميّة، واستشهد عون بن جعفر وأخوه محمّد بن جعفر بتستر ولا عقب لهما (3).

وقال عزّ الدّين ابن الأثير الجزريّ في كتابه- أسد الغابة-: عون بن جعفر بن أبي طالب ابن عبدالمطّلب بن هاشم القرشيّ الهاشميّ، والده جعفر، هو ذو الجناحين، ولد على


1) - المعارف، 92 (ط دار الكتب)،/ 211 (راجع ج 10 موسوعة الإمام الحسين عليه السلام، ص 6).

2) - حرب تستر كانت سنة 16/ 17/ 19 ومقتل عمر حدث عام 23. تاريخ الطّبري 4: 83، 190. معجم البلدان 1: 847. الكامل في التّاريخ 2: 382. البداية والنّهاية 7: 83.

3) - الاستيعاب 3: 161، هامش الإصابة.

عهد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم، أمّه وأمّ أخويه، عبداللَّه ومحمّد، أسماء بنت عميس الخثعميّة، استشهد بتستر ولا عقب له. روى عبداللَّه بن جعفر: إنّ النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم قال لعون: أشبهت خَلقي وخُلقي، وهذا إنّما قاله رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم لأبيه جعفر بن أبي طالب، أخرجه الثّلاثة (1).

وقال ابن حجر العسقلانيّ في كتابه- الإصابة-: «عون بن جعفر بن أبي طالب الهاشميّ ابن عمّ النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم ولد بأرض الحبشة، وقدم به أبوه في غزوة خيبر. وأخرج النِّسائيّ وغيره من طريق محمّد بن أبي يعقوب، عن الحسن بن سعد، عن عبداللَّه بن جعفر بن أبي طالب، قال: لمّا قتل جعفر بن أبي طالب، قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم: ادعوا لي بني أخي، فجي ء بنا كأ نّا أفراخ، فقال: ادعوا لي الحلّاق، فأمره فحلق رؤوسنا، ثمّ قال: أمّا محمّد فشبيه عمّنا أبي طالب، وأمّا عون فشبيه خَلقي وخُلقي، ثمّ أخذ بيديّ فأمالها، فقال: اخلف جعفر في أهله، وبارك لعبداللَّه في صفقة يمينه. وهذا سند صحيح أورده ابن مندة من هذا الوجه مختصراً مقتصراً على قوله، إنّ النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم قال لعون:

أشبهت خلقي وخلقي؛ ولمّا أورده ابن الأثير في ترجمته قال: هذا إنّما قاله النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم لأبيه جعفر، فأومأ إلى أ نّه وهم، وليس كما ظنّ، بل الحديثان صحيحان، وكلّ منهما معدود فيمن كان شُبِّهَ بالنّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم، واختلف في أيّ وَلَدي جعفر، محمّد وعون كان أسنّ، فأمّا عبداللَّه فكان أسنّ منهما، وذكر موسى بن عقبة، أنّ عبداللَّه وُلِد سنة اثنتين، وقيل غير ذلك كما سبق في ترجمته، وقال أبو عمر: استشهد عون بن جعفر في تستر، وذلك في خلافة عمر، وما له عقب (2)». انتهى.

قال ابن قتيبة في ترجمة محمّد بن جعفر ما لفظه: واستشهد محمّد بن جعفر بتستر. (3)

وقال ابن قتيبة في ترجمة عون بن جعفر ما لفظه: وأمّا عون بن جعفر فقتل بتستر أيضاً ولا عقب له. (4)


1) - أسد الغابة 4: 157.

2) - الإصابة 3: 44.

3) - المعارف: 89 (ط دار إحياء التراث العربي).

4) - المعارف: 89 (ط دار إحياء التراث العربي).

• ثمّ ما ذكره ابن سعد [وابن حجر ناقلًا عن الدّارقطنيّ] من تزوّج عبداللَّه بن جعفر بسيِّدتنا أمّ كلثوم بعد أخويه عون ومحمّد ابني جعفر أبين فساداً وأوضح بطلاناً من أن ينبِّه عليه، لأنّ كثيراً من علماء أهل السّنّة وأخبارهم يذكرون في كتبهم وأسفارهم، أنّ أمّ كلثوم علیها سلام لمّا ماتت، شهد الصّلاة عليها الحسن والحسين عليهما السلام، وذلك لا يكون إلّا أن يقع موتها في عهد معاوية وحياة الحسن والحسين عليهما السلام، وقد أجمع علماء الأخبار وجميع المؤرِّخين، أنّ أختها سيِّدتنا زينب علیها سلام قد بقيت إلى عهد يزيد، وشهدت وقعة الطّفّ وأسرت حتّى بلغت الشّام، وخاطبت يزيد بكلام بليغ نقله الثِّقات من أصحاب التّاريخ، فكيف يصحّ دعوى ابن سعد أنّ عبداللَّه بن جعفر زوج زينب علیها سلام تزوّج أمّ كلثوم بعد موت أختها زينب علیها سلام ؟ وكيف يمكن تصحيح هذه الدّعوى؟ وإذا عرفت هذا، بانَ لك بطلان ما نسب إليها ابن سعد أ نّها قالت: إنِّي لأستحيي من أسماء بنت عميس أنّ ابنيها ماتا عندي وإنِّي لأتخوّف على هذا الثّالث، فإنّه من أبيَن الكذب والمحال.

إنّ ادّعاء ابن قتيبة تزوّج عون بن جعفر بعد موت محمّد بن جعفر مع بطلانه، وهو أ نّه مناقض لكلام محمّد بن سعد البصريّ صاحب الطّبقات.

فهذا اختلاف بيِّن، وتناقض واضح، يسقط معه كلام كلّ واحد من هذين الكاذبين عن درجة الالتفات، وممّا يستغرب ويستعجب أنّ ابن قتيبة لم يتجاسر أن يذكر لسيِّدتنا أمّ كلثوم زوجاً رابعاً كما ذكره ابن سعد في الطّبقات، وهو عبداللَّه بن جعفر، كما سمعت سابقاً مع بيان بطلانه وفساده فيما سبق عند ردّنا لكلام ابن سعد، ولعلّ ابن قتيبة عرف أنّ ذكر هذا الزّواج الرّابع مطلقاً، وخاصّة على نهج ذكره ابن سعد، من الأكاذيب الواضحة، ولا تصحّ عند العوامّ فضلًا عن الخواصّ، ويقول قائل هذا القول الباطل إلى التّورّط في شديد الاشكال والاعتباص.

ومن العجائب الّتي يتحيّر لها النّاظر اللّبيب، أنّ موت أمّ كلثوم علیها سلام في عهد معاوية يتحقّق ممّا ذكره هذا الرّجل بنفسه- أعني ابن سعد، في كتابه هذا، أعني الطّبقات- قال

ابن سعد في الطّبقات، في ترجمة أمّ كلثوم ما نصّه: [ثمّ ذكر كلام عبيداللَّه بن موسى ووكيع بن الجرّاح كما ذكراهما].

ولا أدري بما يتخلّص هذا الرّجل عن ورطة هذا الإشكال، واللَّه العاصم من خدع الغرور المحتال.

• ترجمة أنس بن عياض: أمّا ما ذكره ابن سعد [ناقلًا عن ابن حجر] بقوله: [ثمّ ذكر كلام ابن سعد عن أنس بن عياض كما ذكرناه]؛ فمردود بأنّ أنس بن عياض اللّيثيّ، مطعون مقدوح، وممّن قدح فيه إمام أهل السّنّة مالك ابن أنس صاحب المذهب المشهور.

قال ابن حجر في تهذيب التّهذيب في ترجمة اللّيثيّ هذا: قال الآجري: عن أبي داود، عن أحمد بن صالح، قال: ذكر أبو ضمرة عند مالك، فقال: لم أر عند المحدِّثين غيره، ولكنّه أحمق يدفع كتبه إلى هؤلاء العراقيّين. (1)قال ابن حجر في التّهذيب أيضاً: قال أبو داود: وحدّثنا محمود، حدّثنا مروان وذكر أبا ضمرة، فقال: كانت فيه غفلة الشّاميّين، ووثّقة، ولكنّه كان يعرض كتبه على النّاس، قال أبو داود: وسمعت الأشجّ يقول: سألت أبا ضمرة عن شي ء، فقال: شي ء في هذا البيت عرض، يعني أحاديثه.

إنّ ابن سعد بنفسه قد قدح في ترجمة أنس بن عيّاض، قال ابن سعد: كان ثقة كثير الخطأ (2).

ومن قلّة حياء هذا اللّيثيّ، أ نّه روى هذا الخبر المكذوب عن الإمام المعصوم جعفر بن محمّد الصّادق عليه السلام، عن أبيه المعصوم محمّد الباقر عليه السلام، وقد نزّه اللَّه هذين السّيِّدين المعصومين عن أن يرويا هذا الكذب الصّريح، والإفك الفضيح، والغالب، أ نّه اراد أن يخدع العامّة بإسناد هذا الخبر الباطل إلى هذين الإمامين الهمامين عليهما السلام، حتّى يظنّوا أنّ هذا الخبر المشتمل على عقد سيِّدتنا أمّ كلثوم علیها سلام مع عمر قد جاء برواية أئمّة أهل


1) تهذيب التّهذيب 1: 375- 376 (ط دار صادر- بيروت).

2) تهذيب التّهذيب 1: 375- 376 (ط دار صادر- بيروت).

البيت عليهم السلام، وهذا الخداع الباطل ممّا لايخدع به إلّاالعامّة الجهّال، واللَّه العاصم عن مكائد أهل الضّلال.

• ومن عجائب التّعصّبات الّتي تتقطّع لها قلوب المؤمنين، وتنشرح بها صدور الشّياطين، أنّ ابن سعد هذا كان سيِّئ الاعتقاد، وعظيم الإلحاد في شأن الإمام جعفر بن محمّد الصّادق عليهم السلام ما لفظه: «وكان كثير الحديث، ولا يحتجّ به، ويستضعف، سُئِل مرّة:

سمعت هذه الأحايث من أبيك؟ فقال: نعم. وسُئِل مرّة، فقال: إنّما وجدتها في كتبه» (1)، انتهى.

وإذا كان هذا زعم ابن سعد، عليه ما يستحقّه من الملام، في حقّ هذا الإمام الهادي للأنام صلوات اللَّه عليه وعلى آبائه الكرام، فكيف جاز له أن يروي عنه عليه السلام هذا الخبر الباطل مستنداً إلى أبيه عليه السلام؟!

•

وممّا يورث العجب العجاب، أنّ متن هذا الخبر قد اشتمل على أنّ عليّاً عليه السلام قال لعمر حين خطب إليه ابنته: إنّما حبست بناتي على بني جعفر، وهذا عذر واضح شرعي، فكيف لم يقبله عمر؟ وظاهر كلّ الظّهور أنّ بني جعفر عليهم السلام كانوا أكفّاء لبنات عليّ عليه السلام، وعمر لم يكن كفؤاً لواحدة من الهاشميّات، فضلًا أن يكون كفؤاً لبنات عليّ عليه السلام، فكيف أقدم على خطبة واحدة منهنّ، مع ظهور هذا المانع القويّ؟ وكيف لم يقبل ما اعتذر به عليّ عليه السلام بقوله: إنّما حبست بناتي على بني جعفر؟ مع أنّ هذا عذر شرعيّ واجب القبول، وقد وجب على عمر قبوله بما شيّده بقوله: لأمنعنّ تزوّج ذوات الأحساب من النِّساء إلّامن الأكفّاء، كما سيذكر بيانه فيما تقدّم من الدّلائل على فساد دعوى هذا العقد.

•

أمّا قول عمر: انكحنيها يا عليّ، فوَاللَّه ما على ظهر الأرض رجل يرصد من حُسن صحابتها ما أرصد.


1) - سقط في الأصل تهذيب التّهذيب: 2: 104.

فلو سلم صدور هذا القول من عمر، فهو من تقوّلاته الكاذبة، لأنّ مَنْ ضيّع حرمة سيِّدة نساء العالمين فاطمة عليها السلام وبضعة الرّسول صلى الله عليه و آله و سلم وأغضبها وآذاها بأقواله الفظيعة، وأفعاله الشّنيعة، كيف يصدق في قوله هذا، ولو كان مقروناً بألف قسم؟ وهل يصدّق أحد هذا، أ نّه يرصد من حُسن صحابة ابنتها أمّ كلثوم علیها سلام ما لا يرصده على ظهر الأرض؟! ما هذا إلّاوقاحة ظاهرة لاتخفى على أهل البصائر، المميّزين بين صلاح السّرائر، وفساد الضّمائر.

• ومن العجائب الّتي اشتمل عليه هذا الخبر المختلق، أ نّه يلقى في قلب النّاظر أنّ حديث الخطبة، والاعتذار، والاصرار، والتّزويج قد وقع في زمان واحد، وساعة واحدة، ولم يكن هناك محضر شهود، بل لم يذكر فيه أ نّه شهد ما جرى بين عمر وعليّ عليه السلام شاهد أصلًا، ولم يطّلع أصحاب رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم على هذا العقد حتّى جاء إلى مجلس المهاجرين بين القبر والمنبر، فأخبرهم بهذا العقد، وهذا أمر منكر جدّاً، لأنّ عمر كان شديد الإنكار على نكاح السّرّ، وكان لا يجوّز النّكاح إلّابولي وشاهدين، كما لا يخفى على ناظر كتب الحديث والفقه (1)فكيف جوّز أن يقع نكاحه هذا في محل لم يحضره أحد غير عمر وعليّ عليه السلام؟!

وكان ينبغي أن يدعو جمعاً من أصحاب النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم، ونفراً من بني هاشم فيكون بمحضر منهم على سبيل الإعلان، ولايحتاج عمر إلى إتيان مجلس المهاجرين من أصحاب رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم وإخبارهم بعقده هذا الّذي لم يشهدوه، ولعلّ واضع هذا الخبر المكذوب كان جاهلًا بسيرة عمر، فوضعه على خلاف ما كان مشهوداً مشهوراً من عمر عند النّاس.

فإن قلت: لعلّ الباعث على ترك عمر دعوة النّاس لأجل شهود هذا العقد كان هو التّوقّي عن لزوم الوليمة والإطعام، ولم يمكنه ذلك في هذا الوقت بضيق ذات اليد.


1) - مالك بن أنس، عن أبي الزّبير المكّي أنّ عمر بن الخطّاب أتى بنكاح لم يشهد عليه إلّارجل وامرأة، فقال: هذا نكاح السّرّ ولا أجيزه، ولو كنت تقدّمت فيه لرجمت. الموطأ 2: 535. بداية المجتهد 2: 19.

قلت: هذا عذر بارد، لأنّ النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم قال لبعض أصحابه: أوْلِمْ ولو على رجل شاة (1)ومع صرف النّظر عن ذلك، فهلّا اغتنم حضور المسلمين يوم الجمعة في المسجد، فإنّهم كانوا مجتمعين فيه من غير دعوة، فلِمَ لا انتظر يوم الجمعة واجتماع النّاس في المسجد حتّى يكون العقد واقعاً بمحضر منهم، ويتمّ هذا العقد على وجه الشّياع وشهادة الأصحاب، ولا يحتاج ابن الخطّاب إلى إخبار جمع من المهاجرين الّذين كانوا من الغيّاب، ولم يسمعوا بهذا العقد، حتّى أخبرهم عمر بنفسه أوّلًا على وجه الإجمال بقوله: رفّئوني، ثمّ على وجه البين بعد سؤالهم عنه بقولهم: بمَنْ؟

فإن قلت: لعلّ وجه هذا التّعجيل في العقد، ووقوعه في الخلوة من غير حضور الأشهاد، أنّ عمر خاف بعد خطبته وإجباره وإلجائه عليّاً عليه السلام على قوله، أن يتغيّر رأيه بعد هذا الوقت، فلا يزوّج ابنته بابن الخطّاب، فلهذا سارع في وقوع العقد كيف ما كان؟

قلت: هب إنّ الأمر كان كذلك، ولكن لِمَ ترك تجديد العقد يوم الجمعة بمحضر من النّاس؟، وهب إنّه كره تجديد العقد بمحضر المسلمين يوم الجمعة، لكنّه لِمَ ترك إخبار النّاس الحاضرين يوم الجمعة بوقوع هذا العقد؟

ولِمَ ترك التّرفئة عنهم، وخصّ بذلك نفراً من المهاجرين الّذين كانوا يجلسون بين القبر والمنبر على وجه بديع يؤذن بوقوع هذا العقد على وجه السّرّ والكتمان، وجهلهم عن وقوعه على سبيل الشّهرة والإعلان، ولقد اشتمل هذا الخبر المكذوب على أمر عجيب وهو قول عمر لأصحاب رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم: رفّئوني، وإنّهم رفّئوه، فإنّ هذا كان من رسوم الجاهليّة، وقد نهى عنه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم، فكيف اجترأ هذا الرّجل على طلب التّرفئة عنها؟ وكيف أقدم أصحاب الرّسول على هذه الخطيئة الشّنيعة؟!

قال محمّد بن أحمد بن حنبل الشّيبانيّ في المسند: حدّثنا الحكم بن نافع، حدّثنا إسماعيل بن عبّاس، عن سالم بن عبداللَّه، عن عبداللَّه بن محمّد بن عقيل، قال: تزوّج


1) - الطّبقات الكبرى 3: 126، 523. الموطأ 2: 545. صحيح البخاري كتاب النّكاح: ج 3 ص 385 رقم 55/ 5153 (ط دار الكتب العلميّة).

عقيل بن أبي طالب، فخرج علينا، فقلنا: بالرّفاء والبنين، فقال: مه، لا تقولوا ذلك، فإنّ النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم قد نهانا عن ذلك، وقال: قولوا، بارك اللَّه فيك، وبارك لك فيها (1).

وقال أيضاً: حدّثنا إسماعيل، وهو ابن عليّة، أنبأنا يونس، عن الحسن، أنّ عقيل بن أبي طالب رضى الله عنه تزوّج امرأة من بني جشم، فدخل عليه القوم، فقالوا: بالرّفاء والبنين، فقال: لا تفعلوا ذلك، قالوا: فما نقول يا أبا زبيدة؟ قال: قولوا بارك اللَّه لكم، وبارك عليكم، إنّا كذلك كنّا نؤمر (2).

قال ابن منظور الافريقي في لسان العرب: ومنه بالرّفاء والبنين، ورفّأه ترفيةً وترفياً دعا له، فقال: بالرّفاء والبنين، وفي حديث النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم: إنّه نهي أن يقال: بالرّفاء والبنين، الرّفاء الأيتام، والاتّفاق والبركة والبسام، وإنّما نهى عنه كراهيّة، لأنّه كان من عادتهم، ولهذا سنّ فيه غيره (3). انتهى.

وقال محمّد طاهر الكجراتيّ (4): في «مجمع البحار» أي قال الطّيِّبيّ في شرح المشكاة:

التّرفئة؛ قوله: بالرّفاء والبنين، وبدّله الشّارع بما ذكره، لأنّه لا يفيد، ولما فيه من التّفسير عن البنات. انتهى.

وقال محمّد طاهر الكجراتيّ أيضاً في تكملة مجمع البحار: رفأ فيه نهى أن يقال: بالرّفاء.

ولقد استبان بما سمعت أنّ واضع هذا الخبر قد نسب إلى عمر شيئاً منكراً كان من رسوم الجاهليّة، وعادات الكفّار، واللَّه العاصم عن حبّ باطل يعمي القلوب والأبصار.


1) - مسند أحمد 1: 201. أسد الغابة 3: 424. وانظر وسائل الشّيعة 14: 183 (محمّد بن يعقوب، عن عليّ بن إبراهيم، عن أبيه، عن أبي عبداللَّه البرقيّ، رفعه قال: لمّا زوّج رسول اللَّه صلى الله عليه و آله فاطمة عليها السلام، قالوا: بالرّفاء والبنين، فقال: لا بل على الخير والبركة).

2) - مسند ابن حنبل 1: 201.

3) - لسان العرب.

4) - ملك المحدِّثين محمّد طاهر الفتنيّ الكجراتيّ الهنديّ الصّديقيّ مات 986 محدِّث، مفسِّر، لغوي، صرفي، عارف بالرِّجال، له: مجمع بحار الأنوار في غرائب التّنزيل. شذرات الذّهب 8: 41. هدية العارفين 2: 255. كشف الظّنون 2: 1599. الأعلام 7: 42.

...(1)اضطرّ القوم إلى تحريف الكلمة والتّصرّف فيها، ففي المستدرك: «فأتى عمر المهاجرين، فقال: ألا تهنّوني؟» (2)، وفي سنن البيهقيّ: «وأتى فدعوا له بالبركة» (3)، وفي تاريخ الخطيب لم ينقله أصلًا (4).

• وأمّا ما وقع في هذا الخبر المكذوب أنّ عمر قال للأصحاب: إنّ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم قال: كلّ نسب وسبب منقطع يوم القيامة إلّانسبي وسببي، وكنت قد صحبته فأحببت أن يكون هذا أيضاً.

فمردود لأنّ اتّصال السّبب من رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم لعمر بعد الصّحبة كان حاصلًا بلا شبهة عند أهل السّنّة من جهة ابنته حفصة، فإنّها كانت من أزواج رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم، وهذا الاتّصال يكفي له، وإلّا فما يزيده هذا الاتّصال الّذي طلبه من عليّ عليه السلام، وهو محرّم عليه بوجوه عديدة غير تقصير وتخسير كما لايخفى على من له حظّ من الإيمان، ونصيب.

ترجمة هشام بن سعد: وأمّا ما ذكره ابن سعد [وابن حجر ناقلًا عنه] بقوله: أخبرنا وكيع بن الجرّاح، عن هشام بن سعد، عن عطاء الخراسانيّ، أنّ عمر أمهر أمّ كلثوم بنت عليّ، أربعين ألفاً (5)، فمردود، لأنّ وكيع بن الجرّاح مقدوح مجروح، وسيأتي بيان ذلك إن شاء اللَّه تعالى مفصّلًا فيما بعد.

وهشام بن سعد أيضاً مطعون موهون، قدح فيه أكابر النّاقدين من أهل السّنّة. قال الذّهبيّ في الميزان، في ترجمته: قال أحمد: لم يكن بالحافظ، وكان يحيى القطّان لا يحدِّث عنه. وقال أحمد أيضاً: لم يكن يُحكِم الحديث. وقال ابن معين: ليس بذاك القويّ. وقال النِّسائيّ: ضعيف. (6)وقال مرّة: ليس بالقويّ. وقال ابن عديّ: مع ضعفه يكتب حديثه. (7)


1) [من تراثنا ص 422 رقم 30 و 31].

2) - فضائل الصحابة، 2/ 625 رقم 69، المستدرك، 3/ 142.

3) - السّنن الكبرى، 7/ 64.

4) [من تراثنا ص 422 رقم 30 و 31].

5) - الطّبقات الكبرى 8: 340 (ط ليدن).

6) - الكامل في الضّعفاء 7: 2567.

7) - ميزان الإعتدال 4: 298 رقم 9224.

ومن مناكيره ما ساق التّرمذيّ له عن سعيد بن أبي هلال، عن ربيعة بن سيف، عن عبداللَّه بن عمر رفعه: من مات يوم الجمعة أو ليلتها غفر له.

أو كما قال ابن أبي فديك، حدّثنا هشام بن سعد، عن ابن شهاب، عن أبي سلمة، عن أبي هريرة، جاء رجل أفطر في رمضان فذكّره. وفيه: فأتى بعرق، فقال: كله أنت وأهلك، وصم يوماً، واستغفر اللَّه (1).

وقال ابن حجر العسقلانيّ في «تهذيب التّهذيب» في ترجمة هشام بن سعد: قال أبو حاتم، عن أحمد: لم يكن هشام بالحافظ. وقال عبداللَّه بن أحمد، عن أبيه: هشام بن سعد كذا وكذا، كان يحيى بن سعيد لا يروي عنه. وقال أبو طالب، عن أحمد: ليس هو محكم الحديث. وقال حرب: لم يرضه أحمد، وقال الدّوريّ، عن ابن معين: ضعيف وداود ابن قيس أحبّ إليَّ منه.

وقال معاوية بن صالح، عن ابن معين: ليس بذاك القويّ، وقال ابن أبي مريم، عن ابن معين: ليس بشي ء، كان يحيى بن سعيد لا يحدِّث عنه. وقال أبو حاتم، يكتب حديثه ولا يحتجّ به، هو ومحمّد بن إسحاق عندي واحد. وقال النِّسائيّ: ضعيف. وقال مرّة:

ليس بالقوي. وروى له ابن عديّ أحاديث، منها حديثه عن الزّهريّ، عن أبي سلمة، عن أبي هريرة: جاء رجل إلى النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم، وقد أفطر في رمضان، فقال له: اعتق رقبة، الحديث. وقال مرّة: عن الزّهريّ، عن أنس، قال: والرّوايتان جميعاً خطأ، وإنّما رواه الثِّقات عن الزّهريّ، عن حميد، عن أبي هريرة وهشام خالف فيه النّاس، وله غير ما ذكرت ومع ضعفه يكتب حديثه.

وقال ابن أبي شيبة عن عليّ بن المدينيّ: صالح وليس بالقويّ (2).

وذكره ابن عبدالبرّ في باب من نسب إلى الضّعف ممّن يكتب حديثه، قال: وقال لي ابن معين: ضعيف، حديثه مختلط. وقال الخليليّ: أنكر الحفّاظ حديثه في المواقع في رمضان


1) - ميزان الاعتدال 4: 298 رقم 9224 (دار المعرفة- بيروت).

2) - تهذيب التّهذيب 11: 39.

من حديث الزّهريّ عن أبي سلمة. قالوا: وإنّما رواه الزّهريّ عن حميد، قال: ورواه وكيع، عن هشام بن سعد، عن الزّهريّ، عن أبي هريرة منقطعاً، قال أبو زرعة الرّازيّ أراد وكيع السّتر على هشام بإسقاط أبي سلمة، وذكره يعقوب بن سفيان في الضُّعفاء (1). انتهى.

ومن العجائب أنّ ابن سعد نفسه قد طعن في هشام هذا. قال ابن حجر في تهذيب التّهذيب في ترجمة هشام بن سعد ما لفظه: قال ابن سعد كان كثير الحديث، يستضعف وكان متشيِّعاً (2).

ترجمة عطاء الخراساني: في سند هذا الخبر عطاء الخراسانيّ، وهو عطاء بن عبداللَّه أيضاً من المقدوحين المجروحين الّذين لا يوثق بخبرهم ولا يعتمد على حديثهم. قال البخاريّ في كتاب الضّعفاء: عطاء بن عبداللَّه، وهو ابن أبي مسلم البلخيّ مولى المهلّب بن أبي صفرة، سألت عبداللَّه بن عثمان، عن عطاء، قال: سكن الشّام سمع سعيد ابن المسيّب روى عنه مالك ومعمر، قال الحسن، عن ضمرة، عن ابن عطاء: مات سنة خمس وثلاثين ومائة- 135- وولد سنة خمسين. قال سليمان بن حرب: حدّثنا حمّاد بن زيد، حدّثنا أيّوب، حدّثني القاسم بن عاصم، قال: قلت لسعيد بن المسيّب: إنّ عطاء الخراسانيّ حدّثني عنك أنّ النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم قال له: تصدّق. انتهى (3).

وقال الذّهبيّ في ميزان الاعتدال [وأيضاً في كتاب المغني] في ترجمة عطاء: [وذكره العقيليّ في الضّعفاء] (4)متشبِّثاً بهذه الحكاية الّتي (5)[رواها سليمان بن حرب وحمّاد بن زيد، عن أيّوب: حدّثني القاسم بن عاصم، قلت لسعيد ابن المسيّب: إنّ عطاء الخراسانيّ


1) - تهذيب التّهذيب 11: 40- 41.

2) - تهذيب التّهذيب 11: 40 رقم 80 [حكاه أيضاً ترجمة هشام بن سعد في تراثنا ص 404 رقم 30 و 31].

3) - الضّعفاء: 89.

4) - حكاه الذّهبي أيضاً في كتاب المغني.

5) الكامل في الضّعفاء لابن عديّ 7: 69.

حدّثني عنك: أنّ النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم أمر الّذي وقع على امرأته في رمضان بكفّارة الظّهار، فقال: كذب، ما حدّثته، إنّما بلغني أنّ النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم قال له: تصدّق، تصدّق] (1).

وقد ذكر البخاريّ، عطاء الخراسانيّ في الضّعفاء، فروى له هذا عن سليمان حرب، عن حمّاد.

أحمد بن حنبل، حدّثنا عفّان، حدّثنا همام، أخبرنا قتادة، أنّ محمّداً دعونا حدثاه أ نّهما قالا لسعيد: إنّ عطاء الخراسانيّ حدّثنا عنك في الّذي وقع بأهله في رمضان، فأمره النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم أن يعتق رقبة، فقال: كذب عطاء، إنّما قال له: تصدّق، تصدّق.

وقال ابن حبّان في الضّعفاء: أصله من بلخ وعداده في البصريّين، وإنّما قيل له الخراسانيّ لأ نّه دخل خراسان وأقام بها مدّة طويلة ثمّ رجع إلى العراق فنسب إلى خراسان، وكان من خيار عباد اللَّه، غير أ نّه [كان ردي ء الحفظ، كثير الوهم، يخطئ ولا يعلم، فيحمل عنه، فلمّا كثر ذلك في روايته بطل الاحتجاج به] (2)، فهذا القول من ابن حبّان فيه نظر ولا سيّما قوله: وإنّما قيل له الخراسانيّ، فيا هذا أيّ حاجة بك إلى هذه الدّودة، أليست بلخ من أمّهات مدن خراسان بلا خلاف؟ (3)[ (4)[وقال حجّاج بن محمّد: حدّثنا شعبة، حدّثنا عطاء الخراسانيّ، وكان نسيّا] (5).

وقال التّرمذيّ في كتاب العلل: قال محمّد يعني النّجاديّ: ما أعرف لمالك رجلًا يروي عنه يستحق أن يترك حديثه غير عطاء الخراسانيّ.

قلت: ما شأنه؟ قال: عامّة أحاديثه مقلوبة (6)] (7).


1) الكامل في الضّعفاء لابن عديّ 7: 69.

2) - تهذيب التّهذيب، 7/ 214 وبعض ألفاظه حكاه الذّهبي أيضاً في كتاب المغني.

3) [حكاه أيضاً الّذهبي في كتابه المغني] و [حكاه أيضاً ترجمة عطاء الخراساني في تراثنا ص 408 رقم 30 و 31].

4) تهذيب التّهذيب: 7: 214.

5) تهذيب التّهذيب: 7: 214.

6) - ميزان الاعتدال 3: 74.

7) [حكاه أيضاً الّذهبي في كتابه المغني] و [حكاه أيضاً ترجمة عطاء الخراساني في تراثنا ص 408 رقم 30 و 31].

وقال الذّهبيّ أيضاً: وقال البيهقيّ: وعطاء الخراسانيّ غير قويّ، قال في الوصايا (1). (2)[عن إسماعيل بن عياش، قلت لعطاء الخراساني: من أينَ معاشك؟ قال: من صلة الأخوان وجوائز السّلطان. (3)

ومعلوم أنّ جوائز السّلطان لدى الرّاوي لا تعني إلّاكونه من رجاله أو ممّن يماليه.

فرواياته لا تكون إلّاضمن مورد الرِّضا والقبول لدى السّلطان] (4).

ولا يخفى على أهل النّقد والاختبار الماهرين في تمييز الصّحيح والسّقيم من الأحاديث والآثار أنّ في سند هذا الخبر المطعون انقطاعاً، لأنّ عطاء لم يكن ولد على عهد عمر ولم يقع عقد عمر بمحضر منه فكيف يقبل خبره هذا؟

قال البخاريّ في كتاب الضّعفاء، كما سمعت آنفاً: قال الحسن ضمرة، عن ابن عطاء.

مات سنة خمس وثلاثين ومائة- 135- وولد سنة خمسين (5).

وقال الذّهبيّ في ميزان الإعتدال، في ترجمة عطاء: ولد سنة خمسين ومات سنة ثلاث وثلاثين ومائة (6).

وقال ابن حجر في تهذيب التّهذيب: قال ابنه عثمان بن عطاء: مات سنة خمس وثلاثين ومائة. وقال أبو نعيم الحافظ: كان مولده سنة خمسين (7). (8)[هذا مضافاً إلى الانقطاع الموجود في خبره، فلا بدّ أن يكون قد روى الخبر بواسطة رجل وهو غير مذكور] (9).


1) - ميزان الاعتدال 3: 75.

2) [من كشف البصر،/ 43].

3) - ميزان الاعتدال 3/ 75.

4) [من كشف البصر،/ 43].

5) - الضّعفاء: 89.

6) - ميزان الإعتدال 3: 74.

7) - تهذيب التّهذيب 7: 213.

8) [من تراثناص 408 رقم 30 و 31].

9) [من تراثناص 408 رقم 30 و 31].

فالعجب كلّ العجب كيف أقدم ابن سعد على إيراد هذا الخبر المنقطع المقدوح المجروح بوجوه عديدة.

• وفي هذا الخبر شي ء آخر، وبيانه: أنّ عمر كان شديد النّهي عن المغالاة في المهر حتّى أ نّه نهى النّاس عن تلك المغالاة على المنبر وجرى له مع امرأة حاضرة ما جرى، فكيف أقدم على مغالاة المهر في هذا العقد من قبل نفسه؟ أوَ رضي تلك المغالاة من ولي زوجته؟ وكيف خالف سنّة رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم في مهور أزواجه وبناته حسبما تدّعيه أهل السّنّة؟

وها هنا شي ء آخر، يتعجّب منه، وبيان ذلك: أنّ أولياء عمر قد اعترفوا في بيان زهده وإظهار قلّة إصابته من الدّنيا بمبالغات واعترافات معروفة لا تغرب عن أبصار النّاظرين، فكيف أمكن له مع ذلك أن يمهر أربعين ألفاً، ولو فرضنا تمكّنه من هذا المبلغ الخطير؟

كيف جاز له مع ما يدّعيه أهل السّنّة من شدّة عمله بالسّنّة النّبويّة، ومصابرته على التّعلّل والقناعة في المأكل والمشرب والملبس، أن يبذل في المهر أربعين ألفاً عند عقده على بنت من هو أوحد الزّهّاء ومَنْ طلّق الدّنيا ثلاثاً؟ (1)أترى عمر قد طلب بسوق هذا المهر الغالي ميل عليّ عليه السلام إلى الدّنيا؟ وجوّز إقدامه على هذا العقد المحرّم طمعاً في المال الفاني؟ ولعمري أنّ واضع هذا الخبر الموضوع قد بلغ من الجهل والرّقاعة مبلغاً يستنكف عنه أهل المجون والخلاعة.

• ترجمة محمّد بن عمر: وأمّا ذكره ابن سعد بقوله: [ثمّ ذكر كلام ابن سعد عن محمّد ابن عمر كما ذكرناه]

فمردود ساقط من درجة الاعتماد، لا يركن إليه أحد من أهل الخبرة والانتقاد، لأنّ محمّد بن عمر صاحب هذه الحكاية الشّنيعة هو الواقديّ (المتوفّى 207 ه ق)، وهو شيخ ابن سعد هذا، وابن سعد هذا كان تلميذه وكاتبه، ولذا يقال له: كاتب الواقديّ هذا


1) - إشارة إلى قول الإمام أمير المؤمنين عليه السلام: يا دنيا يا دنيا إليك عنِّي، أبي تعرّضت، أم إليَّ تشوّقت، لاحان حينك، هيهات غرّي غيري، لا حاجة لي فيك، قد طلّقتك ثلاثاً لا رجعة فيها. نهج البلاغة 4: 16.

مقدوح بقوادح عديدة، ومجروح بمطاعن شديدة، فما ذكره مع كونه عارياً عن الإسناد، ليس له حظّ من الاعتماد عند الماهرين النّقّاد، وحيث أنّ قوادح الواقديّ ومطاعنه متجاوزة عن حدّ الحصر، نكتفي ها هنا بذكر نبذة منها، ومن أراد التّفصيل، فعليه الرّجوع إلى مجلّد حديث الغدير من كتاب العبقات (1).

قال الخطيب البغداديّ في تاريخه، في ترجمة الواقديّ: وكان الواقديّ (2)مع ما ذكرناه من سعة علمه وكثرة حفظه لا يحفظ القرآن. أنبأنا الحسين بن محمّد بن جعفر الرّافعيّ، أخبرنا القاضي أبو بكر أحمد بن كامل، قال: حدّثني محمّد بن موسى البربريّ، قال: قال المأمون للواقديّ: أريد أن تصلِّي الجمعة غداً بالنّاس، قال: فامتنع، قال: لا بدّ من ذلك، فقال: لا واللَّه يا أمير المؤمنين، ما أحفظ سورة الجمعة، قال: فأنا أحفِّظك، قال: فافعل، فجعل المأمون يلقِّنه سورة الجمعة حتّى يبلغ النّصف منها، فإذا حفظه ابتدأ بالنّصف الثّاني، فإذا حفظ النّصف الثّاني نسي الأوّل، فأتعب المأمون ونعس، فقال لعليّ بن صالح: يا عليّ! حفِّظه أنت، قال عليّ: ففعلت ونام المأمون، فجعلتُ أحفِّظه النّصف الأوّل فيحفظه، فإذا حفّظته النّصف الثّاني نسي الأوّل، وإذا حفّظته النّصف الأوّل نسي الثّاني، وإذا حفّظته الثّاني نسي الأوّل، فاستيقظ المأمون، فقال لي: ما فعلت؟ فأخبرته، فقال: هذا رجل يحفظ التّأويل ولا يحفظ التّنزيل، اذهب فصلّ بهم واقرأ أيّ سورة شئت (3).

وقال الخطيب أيضاً في تاريخه: أخبرنا القاضي أبو الحسين محمّد بن عليّ بن المهتدي باللَّه الهاشميّ، أخبرنا محمّد بن الحسين بن الفضل بن المأمون، حدّثنا أبو بكر محمّد بن القاسم الأنباريّ، حدّثني محمّد بن المرزبان، حدّثنا أبو بكر القرشيّ، حدّثنا المفضّل بن غسّان، عن أبيه، قال: صلّيت خلف الواقديّ صلاة الجمعة فقرأ: إنّ هذا لفي الصّحف


1) - في مجلّدين طبع في الهند عام 1293 ه، وأعيد طبعهما في طهران وقم.

2) - أبو عبداللَّه محمّد بن عمر بن واقد المدنيّ الواقديّ المتوفّى 207/ 209. تاريخ بغداد 3: 3. ابن النّديم 1: 98. معجم الأدباء 18: 277. مرآة الجنان 2: 36. الشّذرات 2: 18. البداية 10: 261. وفيات الأعيان 4: 7348.

3) - تاريخ بغداد 3: 7.

الأولى صحف عيسى وموسى (1).

وقال الخطيب أيضاً في تاريخ بغداد: أخبرني عبدالباقي بن عبدالكريم بن عمر المؤدّب، أخبرنا عبدالرّحمان بن عمر الخلّال، حدّثنا محمّد بن أحمد بن يعقوب، حدّثنا جدِّي، قال: سمعت إسحاق بن أبي إسرائيل، قال: كنت عند ابن المبارك وعنده أبو بدر فذكروا فوت الصّلاتين بعرفة، فقال أبو بكر: يا أبا عبدالرّحمان! في هذا حديث عن ابن عبّاس والمسور بن مخرمة، فقال: عن؟ فقال: ابن واقد، قال: فسكت ابن المبارك وطأطأ رأسه، أو قال: نصت ولم يقل شيئاً.

وقال جدّي: حدّثني من سأل يحيى بن معين، عن الواقديّ، وأبي البختري، فقال:

الواقديّ أجودهما حديثاً.

وقال جدّي: حدّثني عبدالرّحمان محمّد، قال: قال لي عليّ بن المدينيّ، قال لي أحمد ابن حنبل: أعطني ما كتب عن ابن أبي يحيى، قال: قلت: وما تصنع به؟ قال: أنظر فيها أعتبرها، قال: ففتحها ثمّ قال: اقرأها عليَّ، قال: قلت: وما تصنع به؟ قال: انظر فيها، قال: قلت له: أنا أحدِّث عن ابن أبي يحيى، قال لي: وما عليك، أنا أريد أن أعرفها وأعتبر بها، قال: فقال لي بعد ذلك أحمد: رأيت عند الواقديّ أحاديث قد رواها عن قوم من حديث ابن أبي يحيى قلبها عليهم، وما كان عند عليّ شي ء يحتج به في الواقديّ غير هذا، وقد كنت سألت عليّاً عن الواقديّ؟ فما كان عنده شي ء أكثر من هذا.

أخبرني أبو القاسم الأزهريّ، حدّثنا عبداللَّه بن عثمان الصّفّار، أخبرنا محمّد بن عمران ابن موسى الصّيرفيّ، حدّثنا عبداللَّه بن عليّ المدينيّ، قال: سمعت أبي يقول: محمّد بن عمر الواقديّ ليس بموضع للرّواية ولا يروى عنه، وضعّفه.

حدّثنا الأزهريّ، حدّثنا عبداللَّه بن عثمان بن يحيى، حدّثنا أبو عليّ الهرويّ، قال:

سمعت الحسن بن محمّد المؤدّب يقول: سمعت أبا الهيثم يقول: قال يحيى بن معين: أغرب


1) - تاريخ بغداد 3: 7.

الواقديّ على رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم عشرين ألف حديث (1).

أخبرنا أبو نعيم الحافظ، حدّثنا موسى بن إبراهيم بن النّضر العطّار، حدّثنا محمّد بن عثمان بن أبي شيبة قال: سمعت عليّاً، يعني ابن المدينيّ، يقول: إبراهيم بن أبي يحيى كذّاب، فأخبرني عليّ بن محمّد بن الحسن المالكيّ، أخبرنا عبداللَّه بن عثمان الصّفّار، وأخبرنا محمّد بن عمران بن موسى، حدّثنا عبداللَّه بن عليّ المدينيّ قال: سمعت أبي يقول: كتب الواقديّ عن ابن أبي يحيى كتبه، قال: وسمعت أبي يقول: فسألني أحمد أن أحدِّثه عن إبراهيم بن أبي يحيى فلم أحدِّثه، قال: وسمعت أبي يقول: سمعت أحمد بن حنبل يقول: الواقديّ يركِّب الأسانيد، وسمعت يحيى بن معين يقول: الواقديّ يحدِّث عن عاتكة ابنة عبدالمطّلب، وعن حمزة بن عبدالمطّلب من مركّب.

أخبرنا أبو سعيد محمّد بن موسى بن الفضل الصّيرفيّ، قال: سمعت أبا العبّاس محمّد ابن يعقوب الأصمّ يقول: سمعت العبّاس بن محمّد الدّوريّ يقول: سمعت يحيى بن معين يقول: والواقديّ ليس بشي ء.

أخبرنا يوسف بن رباح البصريّ، أخبرنا أحمد بن محمّد ابن إسماعيل المهندس بمصر، أخبرنا أبو بشر الدّولابيّ، حدّثنا معاوية بن صالح: أبو عبداللَّه الواقديّ ضعيف، قلت ليحيى بن معين: لِم لَم تُعْلِمْ عليه حيث كان الكتاب عندك؟ قال: أستحيي من ابنه هو لي صديق، قلت: فماذا تقول فيه؟ قال: كان يقلب أحاديث يونس فيصيِّرها عن معمر، ليس بثقة.

قال أبو عبداللَّه: وقال لي أحمد بن حنبل: هو كذّاب. قال عبيداللَّه عن يحيى في موضع آخر: محمّد بن عمر بن واقد ليس بشي ء.

أخبرني أحمد بن أبي جعفر القطيعيّ، أخبرنا عليّ بن عبدالعزيز البرذعيّ، حدّثنا عبدالرّحمان بن أبي حاتم، عن يونس بن عبدالأعلى قال: قال لي الشّافعيّ: كتب الواقديّ


1) - في الغديرة 5: 29، محمّد بن عمر الواقديّ روى ممّا لا أصل له ... 3.

كذب، وقال ابن أبي حاتم: حدّثنا أبي، حدّثنا أحمد بن أبي شريح، قال: سمعت محمّد بن إدريس الشّافعيّ يقول: الواقديّ وصل حديثين- يعني لا يوصلان-.

أخبرنا عليّ بن أبي عليّ البصريّ، حدّثنا أحمد بن عبداللَّه بن أحمد الدّوريّ الورّاق، حدّثنا محمّد بن عبداللَّه المستعين، حدّثنا عبداللَّه بن عليّ بن المدينيّ، حدّثني أبي، قال:

جعل إنسان يحدِّث ابن المبارك عن الواقديّ، فقال: صرنا إلى بحر الواقديّ.

حدّثنا أبو بكر البرقانيّ، أخبرنا أبو أحمد الحسين بن عليّ التّميميّ، حدّثنا أبو عوانة يعقوب بن إسحاق الاسفرايينيّ، حدّثنا أبو بكر المروزيّ، قال: سمعته- يعني أحمد بن حنبل- يسأل عن الواقديّ، فقيل له: قال ابن المبارك: دعونا من بحر الواقديّ، فقال:

شهدت وكيعاً وقد سألوه عن حديث في مسح الخفّين؟ فقال: لو كنت عند الواقديّ لحدّثك، هكذا قرأت على عليّ محمّد بن عليّ المعدّل، عن يوسف بن إبراهيم الجراجنيّ، قال: أخبرنا نعيم بن عديّ، قال: سمعت إسحاق بن أبي عمران، قال: سمعت بندار بن بشّار، يقول: ما رأيت أكذب شفتين من الواقديّ.

أخبرنا عليّ بن محمّد الدّقّاق، قال: قرأنا على الحسين بن هارون، عن أبي سعيد، قال: حدّثني محمّد بن عبداللَّه بن سليمان، قال: سمعت ابن نمير- وذكر حديثاً- فقلت له:

يا أبا عبدالرّحمان! تملي هذا؟ قال: هو عن الواقديّ ولست أحبّ أن أحدِّث عنه، فقلت:

نحن نعرفه، فقال: اكتبه على جهة المعرفة ثمّ أملاه عليَّ.

أخبرنا ابن الفضل القطّان، أخبرنا عليّ بن إبراهيم المستملي، أخبرنا محمّد بن إبراهيم ابن شعيب الغازيّ، قال: سمعت محمّد بن إسماعيل البخاريّ، يقول: محمّد بن عمر الواقديّ قاضي بغداد متروك الحديث.

أخبرنا أبو بكر البرقانيّ، حدّثنا يعقوب بن موسى الأردبيليّ، حدّثنا أحمد بن طاهر ابن النّجم الميانجيّ، حدّثنا سعيد بن عمرو البرذعيّ، قال: وسئل أبو زرعة- يعني الرّازيّ- عن الواقديّ؟ فقال: ترك النّاس حديثه.

وأخبرنا البرقانيّ، أخبرنا أحمد بن سعيد- وكيل دعلج- حدّثنا عبدالكريم بن أحمد

ابن شعيب النِّسائيّ، حدّثنا أبي، قال: محمّد بن عمر الواقديّ، متروك الحديث.

حدّثنا عبدالعزيز بن أحمد بن عليّ الكتانيّ لفظاً بدمشق، حدّثنا عبدالوهّاب بن جعفر الميدانيّ، حدّثنا أبو هاشم عبدالجبّار بن الصّمد السّلّميّ، حدّثنا القاسم بن عيسى القصّار، حدّثنا إبراهيم بن يعقوب الجوزجانيّ، قال: الواقديّ لم يكن مقنعاً، ذكرت لأحمد بن حنبل موته يوم مات وأنا ببغداد، قال: جعلت كتبه ظهائر للكتب منذ حين، أو قال: منذ زمان.

أخبرنا أحمد بن أبي جعفر القطيعيّ، أخبرنا محمّد بن عديّ البصريّ في كتابه، حدّثنا أبو عبيد محمّد بن عليّ الآجريّ، قال: سُئِل أبو داود سليمان بن الأشعث، عن الواقديّ، فقال: لا أكتب حديثه، ما أشكّ أ نّه كان ينقل الحديث، ليس ينظر الواقديّ في كتاب إلّا يبيِّن فيه أمره، روى في فتح اليمن وخبر العنسيّ أحاديث عن الزّهريّ ليست من حديث الزّهريّ، وكان أحمد بن حنبل لا يذكر عنه كلمة (1).

وقال الخطيب أيضاً في تاريخ بغداد: حدّثت عن دعلج بن أحمد قال: سمعت أبا محمّد عبداللَّه بن عليّ الجارود يقول: سمعت إسحاق الكوسج يقول: قال أحمد بن حنبل: كان الواقديّ محمّد بن عمر يقلب الأحاديث، كأ نّه يجعل ما لمعمر عن ابن أخي الزّهريّ، وما لابن أخي الزّهريّ لمعمر، قال إسحاق بن راهويه: كان عندي ممّن يضع.

أخبرنا العتيقيّ، أخبرنا عليّ بن عمر الحافظ، حدّثنا محمّد بن مخلّد، حدّثنا أحمد بن ملاعب، حدّثنا محمّد بن عليّ المدينيّ، قال: سمعت أبي يقول: سمعت أحمد بن حنبل يقول:

الواقديّ يركّب الأسانيد.

أخبرني البرقانيّ، حدّثني محمّد بن أحمد بن محمّد بن عبدالملك الأدمي، عن عليّ بن أبي داود، حدّثنا زكريا السّاجيّ، قال: محمّد بن عمر بن واقد الأسلميّ قاضي بغداد متّهم (2).


1) - تاريخ بغداد 3: 12- 15.

2) - تاريخ بغداد 3: 16.

وقال الذّهبيّ في ميزان الاعتدال: محمّد بن عمر بن واقد الأسلميّ، مولاهم الواقديّ المدنيّ القاضي صاحب التّصانيف، وأحد أوعية العلم على ضعفه.

قال ابن ماجة: حدّثنا ابن أبي شيبة، حدّثنا شيخ لنا، حدّثنا عبدالحميد بن جعفر، فذكر حديثاً في اللّباس يوم الجمعة، وحسبك أنّ ابن ماجة لا يجسر أن يسمِّيه وهو الواقديّ قاضي بغداد.

قال أحمد بن حنبل: هو كذّاب، يقلب الأحاديث، يلقي حديث ابن أخي الزّهريّ على معمر ونحوذا.

وقال ابن معين: ليس بثقة، وقال مرّة: لا يكتب حديثه. [وقال البخاريّ وأبو حاتم:

متروك] (1). وقال أبو حاتم أيضاً والنِّسائيّ: يضع الحديث. وقال الدّارقطنيّ: فيه ضعف. وقال ابن عديّ: أحاديثه غير محفوظة والبلاء منه.

وقال ابن الجوزيّ وغيره: هو محمّد بن أبي شملة، دلّسه بعضهم، وأمّا البخاريّ فذكر ابن أبي شملة بعد الواقديّ.

وقال أبو غالب ابن بنت معاوية بن عمرو: سمعت ابن المدينيّ يقول: الواقديّ يضع الحديث.

وقال أبو داود: بلغني أنّ عليّ بن المدينيّ قال: كان الواقديّ يروي ثلاثين ألف حديث غريب.

وقال المغيرة بن محمّد المهلّبيّ: سمعت ابن المدينيّ يقول: الهيثم بن عديّ أوثق عندي من الواقديّ، لا أرضاه في الحديث، ولا في الأنساب، ولا في شي ء.

وقال إسحاق بن الطّبّاع: رأيت الواقديّ في طريق مكّة يسي ء الصّلاة.

وقال الذّهبيّ أيضاً في الميزان: قال البخاريّ: سكتوا عنه، ما عندي له حرف.

وقال ابن راهويه: هو عندي ممّن يضع الحديث.


1) - التّاريخ الكبير للبخاري 1- 1: 178 رقم 543.

قلت: وقد سقت جملة من أخبار الواقديّ وجوده وغير ذلك في تاريخي الكبير، ومات وهو على القضاء سنة سبع ومائتين في ذي الحجّة، واستقرّ الإجماع على وهن الواقديّ (1).

وقال ابن حجر في تهذيب التّهذيب، في ترجمة الواقديّ ما لفظه، قال البخاريّ: متروك الحديث، تركه جماعة. وقال ابن معين: ضعيف. وقال مرّة: ليس بشي ء. وقال مرّة: كان يقلب حديث يونس بغيره عن معمر، ليس بثقة. وقال ابن المدينيّ: الهيثم بن عديّ أوثق عندي من الواقديّ ولا أرضاه في الحديث. وقال أبو داود السّجستانيّ: أخبرني من سمع عليّ بن المدينيّ يقول: روى الواقديّ ثلاثين ألف حديث غريب. وقال النِّسائيّ: ليس بثقة (2).

وقال الذّهبيّ أيضاً، في كتاب المغني: محمّد بن عمر بن واقد الأسلميّ مولاهم الواقديّ، صاحب التّصانيف مجمع على تركه. وقال ابن عديّ: يروي أحاديث غير محفوظة والبلاء منه، وقال النِّسائيّ: كان يضع الحديث. وقال ابن ماجة: حدّثنا ابن أبي شيبة، حدّثنا شيخ، حدّثنا عبدالحميد بن جعفر، فذكر حديثاً في لباس الجمعة بمن لا يجبر ابن ماجة (3).

وقال الذّهبيّ أيضاً في كتابه العبر، في ذكر الواقديّ: ضعّفة الجماعة (4).

وقال الذّهبيّ أيضاً، في كتابه الكاشف في ترجمه الواقديّ ما لفظه: قال البخاريّ وغيره:

متروك (5).

وقال ابن خلّكان: ضعّفوه في الحديث وتكلّموا فيه. (6)

قال السّمعاني: قد تكلّموا فيه، وقال اليافعي: أئمّة الحديث ضعّفوه. (7)


1) - ميزان الاعتدال 3: 664- 666.

2) - تهذيب التّهذيب 9: 366، وتقريب التّهذيب 2: 194 (ط دار المعرفة- بيروت).

3) - المغني 2: 619.

4) - العبر 1: 176 (ط دار الفكر- بيروت)، ومرآة الجنان، حوادث سنة 207.

5) - الكاشف 3: 82.

6) - وفيات الأعيان 4: 348 رقم 644.

7) - من تراثنا ص 409 رقم 30 و 31.

وقال ابن عديّ: حدّثنا ابن أبي بكر، حدّثنا عبّاس، سمعتُ يحيى يقول: الواقدي ليس بشي ء. (1)

أمّا نسبة هذه القصّة الموضوعة إلى غير الواقديّ كما قاله ابن سعد لا يطوّر به أحد، فإنّه نسبة إلى قائل مجهول لم يجترئ ابن سعد على تسميته، فهو أمّا مثل الواقديّ في كونه مقدوحاً مجروحاً أو أسوأ حالًا منه غير قابل للذّكر والتّسمية.

• أمّا ما اشتمل عليه هذه القصّة المكذوبة فهو أظهر فساداً وأوضح بطلاناً من أن يتكلّم بنبذ عليه، لأنّها أوّلًا اشتملت على اجتراء عظيم وإقدام مليم، وهو تكذيب عمر عليّاً عليه السلام في اعتذاره وصغر سنّ أمّ كلثوم علیها سلام وعدم تصديقه عليه السلام مع أ نّه عليه السلام هو الصِّدِّيق الأكبر بنصّ النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم (2)، وعلى كونه عليه السلام مع الحقّ والحقّ معه، ودوران الحقّ معه حيث ما دار، وهذا ممّا يخرج عمر عن دائرة الإسلام ويولجه في ذرافة الكفرة اللِّئام.

ولقد حقّ في حقّ ابن سعد ومن تبعه في تصديق هذه الحكاية الفظيعة الّتي أورثت تخجيلًا وتشويراً قوله تعالى: «فَلْيَضْحَكُوا قَلِيلًا، وَلْيَبْكُوا كَثِيراً» (3)

، ومن أعجب العجائب أنّ هذه الحكاية الموضوعة اشتملت على ردّ اعتذار عليّ عليه السلام بكلامه القبيح وأتى فيه بالأقسام الكاذبة واليمين الفاجرة المشتملة على لفظ الجلالة قائلًا: «إنّك واللَّه ما بك ذلك» (4)، وهذه جرأة عظيمة، وجسارة فخيمة، وجريرة مزهمة، وكبيرة موبقة، وأشدّ من ذلك أنّ عمر بعد تكذيبه لعليّ عليه السلام بهذا القول الشّنيع زاد جرأة على جرأة، فقال: ولكن علمنا ما بك، وهذا القول الشّنيع عن قبول خطبة عمر، والباعث على ردّه خائباً خاسراً كان غير ما أظهر عليّ عليه السلام، وأنّ عمراً اطّلع على ما أضمره عليّ عليه السلام في نفسه، وفي هذا القول أيضاً تكذيب الإمام المعصوم، ادّعاء علم الغيب المحجوب والاطّلاع على ما في النّفوس والقلوب، وهو في هذا الخبر المكذوب من أكبر النّقائص والعيوب.


1) - كشف البصر ص 40، الكامل في ضعفاء الرِّجال 6: 2245.

2) - الغدير 2: 312. الصّواعق المحرقة: 74. كفاية الطّالب: 123. فضائل الخمسة 2: 87- 9.

3) - سورة التّوبة.

4) - الطّبقات، 8/ 340.

وممّا يورث العجب، عن عمر يخبر عليّاً عليه السلام بما أخفاه هو في قلبه خوفاً من عمر، وعلمه عمر بصفاء ضميره وكشفه، فليته بيّن الأمر المخفيّ في قلب عليّ عليه السلام حتّى يمكن لأوليائه وأعدائه تمييز الحقّ من الباطل ولايبقى محل لتعارض الظّنون من تعارك الأوهام.

• ومن أعجب العجائب أنّ هذه القصّة المكذوبة قد اشتملت على أمر فظيع بالغ من الفضاعة إلى أقصى الحدود، وهو أمر عليّ عليه السلام بتزيين أمّ كلثوم علیها سلام ، وإرسالها مع بُردها إلى عمر، إلى آخر الحكاية الشّنيعة الّتي حكاها الواقديّ على هذا منوال النّصب والعدوان، فإنّ مضمونها مشحون بأنواع الأكاذيب المختلقات، وأصناف الأباطيل والتّرّهات.

وهذه القصّة الشّنعاء، والفرية النّكراء، لو سمعها واحد من عوامّ الإسلام، حتّى أهل الحياكة وأمثالهم من الطّغام، لنفر عنها ومجّها مسمعه، ولم يقبلها لنفسه، فضلًا عن أمير المؤمنين عليه السلام؛ ولو كلّف رجل من سفلة النّاس ورعاعهم أن يزوّج بنته على هذا الأسلوب المنكر الشّنيع، لأبى، ولم يرض بهذه الدّنيّة.

ولعلّ واضع هذه القصّة القبيحة أراد دفع العار، وميط الشّنار عن إمامه أبي بكر، فإنّه قد أتى بابنته عائشة إلى النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم، بعد وفاة خديجة علیها سلام ، ليتزوّج بها النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم، وجرى له مع النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم في هذا الباب ما يورث العجب العجاب، وظهر من قلّة حياء هذه الّتي بنته ما يخجل بذكره أولو الآداب.

قال وليّ اللَّه الدّهلويّ، في إزالة الخفاء في مآثر أبي بكر: (از آن جمله است كه چون حضرت خديجه (رضى اللَّه عنها)، متوفى شد حضرت صدّيق حضرت عائشه را در عقد آن حضرت صلى الله عليه و آله و سلم آورد و در آن باب ادبى كه بهتر از آن صورت نبندد رعايت نمود)، عن حبيب مولى عروة، قال: لمّا ماتت خديجة حزن عليها النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم فأتاه أبو بكر بعائشة، فقال: يا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم! هذه تذهب ببعض حزنك، وإنّ في هذه خُلقاً من خديجة ثمّ ردّها، فكان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم يختلف إلى أبي بكر، الحديث أخرجه الحاكم.

وعن عائشة: قدمنا المدينة، فذكرت القصّة إلى أن قالت: قال أبو بكر: ما يمنعك أن تبني بأهلك؟ فقال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم: الصّداق، فأعطاه أبو بكر اثني عشر أوقية ونشا،

فبعث بها رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم إلينا وبنى بي رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم في بيتي هذا الّذي أنا فيه، أخرجه الحاكم، وأبو عمر في الاستيعاب مثله. انتهى ما نقلناه عن إزالة الخفاء (1).

وفيه من الشّنائع والفظائع ما لا يخفى على أهل الجلف والجفاء.

• وأمّا ما ذكره واضع قصّة تزوّج عمر بأمّ كلثوم علیها سلام في آخر كلامه بقوله: فولدت له غلاماً يقال له زيد، فهو فرية بلا مرية، وقد سبق من الأدلّة الواضحة والبراهين اللّائحة ما يدلّ على فساده وبطلانه.

الموسويّ الهندي، إفحام الأعداء والخصوم،/ 132- 156، 163- 164

ردّ كلام الزّبير بن بكّار الأسديّ: باب، في بيان بطلان ما أورده الزّبير بن بكّار الأسديّ، المتوفّى 256، سنة مائتين وستّ وخمسين، في كتاب النّسب، من الإفك والزّور على سيِّدتنا أمّ كلثوم علیها سلام ، وقد كفانا مؤنة ردّه وإبطاله شيخنا الثِّقة الجليل وجه العصابة الإماميّة، وعين الفرقة الحقّة الشّيخ المفيد طاب ثراه، وجعل الجنّة مثواه، حيث قال في جواب بعض المسائل السّرويّة: [ثمّ ذكر كلام المفيد كما ذكرناه] كلام الشّيخ المفيد، وهو بلا شكّ وريب عند أهل التّحقيق قول سديد.

• ترجمة الزّبير بن بكّار: وها نحن نذكر بعض ما يؤيِّد كلام هذا الحبر الجليل، خصّه اللَّه في غرفات الجنان بتحف الإكرام والتّبجيل، فنقول: إنّ الزّبير بن بكّار قد قدح فيه الحافظ الكبير والنّاقد النّحرير أبو الفضل أحمد بن عليّ بن عمرو بن أحمد بن إبراهيم بن يوسف بن عنبر السّليمانيّ (2)، وذكره في كتاب الضّعفاء، كما اعترف به ابن حجر العسقلانيّ في تهذيب التّهذيب، حيث قال في ترجمة الزّبير بن بكّار:

وقال أحمد بن عليّ السّليمانيّ في كتاب الضّعفاء له: «كان منكر الحديث».


1) - إزالة الخفاء:

2) - البيكنديّ البخاريّ المتوفّى 404، محدِّث له أكثر من أربعمائة مصنف. طبقات الشّافعيّة 3: 17. تذكرةالحفّاظ 3: 224. اللّباب 1: 163، 557.

وهذا جرح مردود، ولعلّه استنكر إكثاره عن الضّعفاء، مثل محمّد بن الحسن بن زبالة، وعمر بن أبي بكر المؤمّليّ، وعامر بن صالح الزّبيريّ وغيرهم، فإنّ في كتاب النّسب عن هؤلاء أشياء كثيرة منكرة. انتهى كلام العسقلانيّ (1).

ولا يخفى على النّاظر اللّبيب، النّاقد الأديب، أنّ كلام العسقلانيّ في حماية الزّبير بن بكّار ساقط عن درجة الاعتبار لوجهين:

1- إنّ الحافظ السّليمانيّ أقدم عهداً وأجلّ قدراً من العسقلانيّ بمرّات كثيرة ودرجات رفيعة، فكيف جاز للعسقلانيّ أن يردّ كلامه من غير دليل؟ إنّ هذا إلّاتسويل بيِّن التّضليل.

2- إنّ العسقلانيّ قد أقرّ بسوء صنيع الزّبير بن بكّار واجترائه على الرّواية عن الضّعفاء بالإكثار والإصرار، وهذا قدح بيِّن قد تبيّن من كلام العسقلانيّ بأصرح الاعتراف والإقرار، وللَّه الحمد حيث أجرى الحقّ على لسانه، وأظهر الواقع ببيانه.

وها نحن نذكر بعض عبارات كتب القوم الّتي تكشف عن جلالة قدر الحافظ السّليمانيّ ليتبيّن لك أنّ قدح السّليمانيّ في الزّبير بن بكّار حقيق بالإذعان والقبول، ولا يمكن أهل الإنصاف عنه بانحراف ولا عدول.

قال السّمعانيّ في الأنساب: السّليمانيّ بضمّ السِّين وفتح اللّام وسكون الياء المنقوطة باثنتين من تحتها وفي آخرها النّون، هذه النّسبة إلى سليمان، وهو اسم لبعض أجداد المنتسب، منهم أبو الفضل أحمد بن عليّ بن عمرو بن أحمد بن إبراهيم بن يوسف بن عنبر السّليمانيّ الحافظ البيكنديّ من أهل بيكند، وإنّما قيل له السّليمانيّ انتساباً إلى جدّ أبي أمّه أبي حامد أحمد بن سليمان البيكنديّ، كانت له رحلة إلى الآفاق والكثرة والحفظ والإتقان، ولم يكن له نظير في زمانه إسناداً وحفظاً ودراية بالحديث وضبطاً وإتقاناً، سمع محمّد بن صابر بن كاتب، وأبا نصر محمّد بن حمدويّه بن سهل المروزيّ، وأبا الحسين عليّ بن


1) - تهذيب التّهذيب 3: 312، 313. [هكذا حكاه في تراثنا 411 رقم 30 و 31].

إسحاق بن البحرتيّ المادرانيّ البصريّ، وأبا العبّاس محمّد بن يعقوب الأصمّ، وأبا محمّد عبداللَّه بن جعفر بن أحمد بن فارس الأصبهانيّ، وجماعة كثيرة من هذه الطّبقة.

صنّف التّصانيف الكثيرة الكبيرة والصّغيرة، وكان يصنّف كلّ أسبوع شيئاً، ويحمله إلى جامع بخارى من بيكند (1)ويحدّث به، روى عنه أبو العبّاس جعفر بن المعين النّسفيّ، وابنه أبو ذرّ محمّد بن جعفر وغيرهما. ولد سنة إحدى عشرة وثلثمائة- 311- ومات في ذي القعدة سنة أربع وأربعمائة- 404-. (2)

وقال الذّهبيّ في تذكرة الحفّاظ: السّليمانيّ الحافظ المحدِّث المعمّر أبو الفضل أحمد بن عليّ بن عمرو البيكنديّ البخاريّ، شيخ ما وراء النّهر، ولد سنة 411، سمع محمّد بن حمدويّه المروزيّ، فكان آخر من روى في الدّنيا عنه وعن غيره.

وسمع من عليّ بن سحنويه، وعليّ بن إبراهيم بن معاوية، وأبي العبّاس الأصمّ النّيسابوريّين، ومحمود بن إسحاق الخزاعيّ، وصالح بن زهير، ومحمّد بن صابر بن كاتب البخاريّين، وعليّ بن إسحاق المادرائيّ البصريّ، وعبداللَّه بن جعفر بن فارس الأصبهانيّ، وصنّف وجمع وتقدّم في الحديث، ذكره ابن السّمعانيّ في الأنساب.

قال: السّليمانيّ نسبة إلى جدّه لأمّه أحمد بن سليمان البيكنديّ، له التّصانيف الكبار، وكان يصنِّف في كلّ جمعة شيئاً، ثمّ يدخل من قرية بيكند إلى بخارى يحدِّث بما صنّف.

روى عنه الحافظ جعفر بن محمّد المستغفريّ، وولده أبو ذرّ محمّد بن جعفر، وجماعة بتلك الدِّيار، إلى أن قال: وتوفّي في ذي القعدة سنة أربع وأربعمائة- 404- وله ثلث وتسعون سنة، وقفت له على تأليف في أسماء الرّجال، وعلّقت منه (3).

وقال الذّهبيّ في كتابه المسمّى- العبر-: سنة 404 توفِّي أبو الفضل السّليمانيّ الحافظ، وهو أحمد بن عليّ بن عمر البيكنديّ البخاريّ، محدِّث تلك الدّيار طوف وسمع الكثير،


1) - معجم البلدان 1: 797.

2) - الأنساب 3: 386.

3) - تذكرة الحفّاظ 3: 1036 (ط دار إحياء التراث العربي- بيروت).

وحدّث عن عليّ بن إسحاق المادارئي، والأصمّ وطبقتهما، وجمع وصنّف، وتوفّي في ذي القعدة، وله ثلاث وتسعون سنة. انتهى (1).

ومن فوادح الزّبير بن بكّار أ نّه من أتباع ظلمة بني العبّاس وقضاتهم، وعداوتهم وشحناؤهم لبني هاشم أظهر من الشّمس، وأبيَن من الأمس، وكون الزّبير بن بكّار مغموراً بأموالهم وصلاتهم وجوائزهم وعطاياهم أمر معروف مشهور لا ينكره منكر، ذكر الحديث في تاريخ بغداد في ترجمة الزّبير بن بكّار بالسند إلى جحظة، قال: كنت بحضرة الأمير محمّد بن عبداللَّه بن طاهر، فاستؤذن عليه للزّبير بن بكّار حين قدم من الحجاز، فلمّا دخل عليه أكرمه وعظّمه وقال له: لئن باعدت بيننا الأنساب لقد قرّبت بيننا الآداب، وأنّ أمير المؤمنين ذكرك فاختارك لتأديب ولده، وأمر لك بعشرة آلاف درهم، وعشرة تخوت من الثِّياب، وعشرة أبغل تحمل عليها رحلك إلى حضرته بسُرّ مَن رأى، فشكره على ذلك وقبله (2).

وقال ياقوت الحمويّ في معجم الأدباء، في ترجمة الزّبير بن بكّار: حدّث موسى بن هارون، قال: كنت بحضرة الأمير محمّد بن عبداللَّه بن طاهر، فاستأذن عليه الزّبير بن بكّار، فلمّا دخل عليه أكرمه وعظّمه وقال له: إن باعدت بيننا الأنساب فقد قرّبت بيننا الآداب، وأنّ أمير المؤمنين أمرني أن أدعوك وأقلّدك القضاء، فقال له الزّبير بن بكّار:

أبعد ما بلغت هذه السّنّ ورويت أنّ من ولي القضاء فقد ذبح بغير سكِّين، أتولّى القضاء؟

فقال له: فتلحق بأمير المؤمنين بسرّ من رأى، فقال له: أفعل، فأمر له بعشرة آلاف درهم، وعشرة تخوت ثياب، وظهر يحمله ويحمل ثقله إلى حضرة سرّ من رأى، فلمّا أراد الانصراف قال له: إن رأيت يا أبا عبداللَّه أنّ تفيدنا شيئاً نرويه عنك ونذكرك به، إلى أن قال الحمويّ: ثمّ ولي الزّبير بن بكّار قضاء مكّة، ومات بها، وهو قاض عليها، ليلة الأحد لسبع بقين من ذي القعدة سنة 256 (3).


1) - العبر 1/ 414 (ط دار الفكر- بيروت).

2) - تاريخ بغداد 8: 469.

3) - معجم الأدباء 11: 162.

وقال ابن خلّكان في وفيات الأعيان: في ترجمة الزّبير بن بكّار، [ثمّ ذكر حديث جحظة كما ذكرناه].

إلى أن قال ابن خلّكان: وتوفّي بمكّة وهو قاض عليها ليلة الأحد لسبع، وقيل لتسع ليال بقين من ذي القعدة سنة 256. انتهى (1).

وممّا يدلّ على قلّة ضبط الزّبير بن بكّار وكثرة خبطه، أ نّه اضطرب في ضبط بعض الوقائع المهمّة اضطراباً شديداً، أسقط قوله عن درجة الالتفات والاعتبار، واعترف من أهل السّنّة بعض الأحبار الكبار، قال الحافظ ابن عبدالبرّ القرطبيّ في كتابه المسمّى ب «الاستيعاب»، في ترجمة فاطمة الزّهراء عليها السلام: وقد اضطرب مصعب والزّبير في بنات النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم أ يّتهنّ أكبر وأصغر، اضطراباً يوجب أن لا يلتفت إليهما في ذلك، والّذي تسكن إليه النّفس على ما تواترت به الأخبار ترتيب بنات رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم: أنّ زينب الأولى، ثمّ الثّانية رقيّة، ثمّ الثّالثة أمّ كلثوم، ثمّ الرّابعة فاطمة الزّهراء رضي اللَّه تعالى عنهنّ (2).

[عن ابن أبي حاتم: ورأيته ولم أكتب عنه] (3).

وإذا دريت ذلك، أيقنت بأنّ ما أتى به الزّبير بن بكّار في خبر تزويج سيِّدتنا أمّ كلثوم علیها سلام من كثير الاختلاف، وشديد الاضطراب، ليس ببعيد من هذا المستهتر باللّغو والكذّاب.

الموسويّ الهندي، إفحام الأعداء والخصوم، 1/ 156- 161

ردّ كلام ابن الدّينوريّ: [ثمّ ذكر كلام ابن قتيبة في ذكر ولد عمر بن الخطّاب كما ذكرناه].

الأوّل: إنّ ابن قتيبة لم يذكر له سنداً، فكيف يوثق به؟ وأنت تعلم أنّ كثيراً من علماء السّنّة يردّون ما تنقله الشّيعة من كتاب العامّة بكونه غير مسند، كما لا يخفى على ناظر


1) - وفيات الأعيان 2: 311.

2) - الاستيعاب- هامش الإصابة- 4: 363 (ط دار الكتاب العربي).

3) - [من تراثنا ص 411 رقم 30 و 31].

منهاج السّنّة لابن تيميّة وغيره من الكتب والأسفار.

الثّاني: إنّ ما ذكره ابن قتيبة من تولّد زيد وأخته من بطن أمّ كلثوم علیها سلام ، موقوف على ثبوت عقدها مع عمر، وقد عرفت بطلان دعوى هذا العقد بأدلّة قاطعة وبراهين ساطعة كما تقدّم بيانها.

والثّالث: إنّ بعض علماء العامّة، مع قولهم بهذا العقد الموهوم، قد اعترف بموت أمّ كلثوم عند عمر وهي صغيرة لم تلد له ولداً، ذكراً كان أو أنثى، كما ستعرف فيما بعد إن شاء اللَّه تعالى من كتاب شرح الزّرقانيّ لمواهب القسطلانيّ وغيره، فكيف يُصدَّق بولادة الأولاد منها؟!

[الرّابع: كلام ابن قتيبة مثل كلام ابن سعد في تزويجها بعد عمر، هكذا ذكرنا ردّه سابقاً].

الموسويّ الهندي، إفحام الأعداء والخصوم،/ 161- 162

ردّ كلام ابن عبدالبرّ القرطبيّ: [ثمّ ذكر كلام ابن عبدالبرّ في الاستيعاب كما ذكرناه].

قال: وفي هذا الكلام أكاذيب كثيرة لا تخفى على أولي البصيرة.

• قوله: خطبها عمر بن الخطّاب إلى قوله: فرفّئوه، فهو كذب صريح فيه طامّات وهفوات وخرافات وسقطات، قد عرفت بطلانها وهو أ نّها بما أسلفناه في باب ردّ كلام ابن سعد البصريّ، ولا يخفى على أهل النّقد والاختبار، أنّ هذا السِّياق المكذوب الواضح سقوطه لأهل الأبصار اختلاق أنس بن عيّاض اللّيثيّ المقدوح عند كبار الأخبار، وقد زاد فيه ابن عبدالبرّ أو غيره من أسلافه الكذّابين زيادات غريبة في هذا الباب لا يخفى فسادها على أولي الألباب.

قوله: ووضع يده على ساقها، فإنّه كذب بيِّن، لا يمتري في فساده أحد من المسلمين، لأنّ وضع اليد على السّاق يأنف منه كل عامي ولو كان من الفجّار والفسّاق، فكيف جوّز واضع هذا الإفك البيِّن نسبته إلى عمر وهو عنده خليفة المسلمين؟!

ومن العجائب أنّ واضع هذا الكذب المهين، قد نسب إلى سيِّدتنا أمّ كلثوم علیها سلام أ نّها،

مع صغرها، شعرت بقبح هذا الفعل الشّنيع وأنكرته على عمر، فقالت: أتفعل هذا؟

وهدّدته بكسر أنفه، ثمّ خرجت حتّى جاءت أباها وأخبرته الخبر وقالت: بعثتني إلى شيخ سوء؟!

ولا يخفى على أولي الأحلام، أنّ واضع هذا الإفك الجالب للملام، قد فضح إمامه بين الأنام بافترائه عليه، ووصمه بهذا الإجرام الموبق عند الخواصّ والعوامّ الّذي لا تجترئ عليه الغاغة (1)المحتقبون لشنائع الآثام.

ومن آيات علوّ الحقّ على الباطل، أنّ بعض الأعلام من علماء أهل السّنّة قد اعترف بفساد هذا الإفك البيِّن. قال العلّامة سبط بن الجوزيّ في كتابه- تذكرة خواصّ الأمّة- في ذكر سيِّدتنا أمّ كلثوم علیها سلام ما لفظه: وذكر جدّي في كتابه- المنتظم-: أنّ عليّاً بعثها إلى عمر لينظرها، وأنّ عمر كشف ساقها ولمسها بيده.

قلت: وهذا قبيح، واللَّه لو كانت أمةً لما فعل بها هذا، ثمّ بإجماع المسلمين لا يجوز لمس الأجنبيّة، فكيف ينسب عمر إلى هذا (2). انتهى.

ومن العجائب أنّ واضع هذا الخبر، لقلّة حيائه، قد افترى أنّ سياقه المنكر أنّ عمر ابن الخطّاب، معاذ اللَّه، قد كشف عن ساق سيِّدتنا أمّ كلثوم علیها سلام ، وهذا كذب عظيم، وبهتان جسيم، تقشعرّ منه الجلود، ويتنفّر عنه كلّ قلب. ولو كان الجلمود، ولعمري أنّ هذا المفتري الكذّاب قد فاق في الفرية والفضيحة وبالجرأة والجسارة على مختلق السِّياق السّابق الّذي أورده ابن عبدالبرّ، أوّلًا بغير سند، فإنّ ذلك المختلق المدحور قد ذكر في سياق المذكور وضع اليد على السّاق ...

ومن البيِّن أنّ وضع اليد على السّاق، وإن كان منكراً قبيحاً جدّاً، ولكن هذا الخبيث الّذي يقول: فكشف عن ساقها، يظهر خبثه صراحة، ويأتي شيئاً إدّاً، ولقد ذهب به الشّيطان إلى مَهْمَهِ العمى وسبسب الضّلال، وأرداه في هوّة الذِّلّ والصَّغار، والوبال،


1) - ألغاغة: الكثير المختلط من النّاس.

2) - تذكرة الخواصّ 288- 289 (ط بيروت).

والنّكال، فسحقا له سحقاً حيث افترى على إمامه من ارتكاب العار، واحتقاب الشِّنار، ما يسوقه إلى جهنّم، ويدخله في أسفل درك من دار البوار.

وممّا يضحك الثّكلى، أنّ وضّاع هذا السِّياق السّائق إلى الجحيم قد نسب إلى سيِّدتنا أمّ كلثوم (سلام اللَّه عليها)، أ نّها لمّا أحسّت بقبح عمل عمر بن الخطّاب، أقسمت باللَّه وهدّدته بلطم أنفه.

وممّا يدلّ على قلّة حياء هؤلاء الكذّابين، أ نّهم ينسبون إلى سيِّدتنا أمّ كلثوم علیها سلام أ نّها وصفت عمر بن الخطّاب بأمير المؤمنين، ولا يشعرون أنّ السّيِّدة الّتي ولدت في بيت النّبوّة، وترعرعت من جرثومة الرِّسالة، كيف تخاطب رجلًا وضع يده على ساقها، أو كشف ساقها، واستحقّ عندها أن يكسر أنفه أو يلطم عينيه بهذا الخطاب الجليل (1).

ولعمري أنّ الواضع للسِّياق الأوّل أحقّ بالتّعسير والتّنديد، حيث أورد في سياقه بعد ذكر التّشوير والتّهديد، أ نّها لمّا جاءت أباها أخبرته الخبر، وقالت: بعثتني إلى شيخ سوء.

أفيكون هذا الشّيخ الّذي هو السوء المجسم مستحقّاً للوصف بأمرة المؤمنين؟ حاشا وكلّا إن هذا إلّااختلاق واضح، واللَّه لا يهدي كيد الخائنين.

ولقد حقّ بعد مطالعة هذا الكلام المظهر للكذب الصّراح، والبهت البواح، أن يقال:

اطفِ المصباح فقد طلع الصّباح.

• أمّا ما ذكره ابن عبدالبرّ و [ناقلًا عن ابن حجر] بقوله: حدّثنا عبدالوارث ... إلى آخره، فواضح البطلان، وظاهر الهوان، لأنّ هذا الخبر المجعول في سنده من الرِّجال غير واحد مجهول، فكيف يحتفل به؟

1) - كلمة أمير المؤمنين لقب خاص منحه النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم عليّاً عليه السلام ولا ينبغي إطلاقه ومنحه لغير الإمام عليّ بن أبي طالب عليه السلام حتّى إلى سائر الأئمّة عليهم السلام. «فَمن بدّله بعد ما سَمِعه فإنّما إثمُهُ على الّذين يبدِّلونه إنّ اللَّه سميعٌ عليم»- البقرة: 181.

• ترجمة سفيان بن عيينة: وفي سنده سفيان وهو ابن عيينة بقرينة روايته عن عمرو ابن دينار، وسفيان هذا قد تكلّم بعض أعلام الجرح والتّعديل بما يسقط خبره عن درجة الاعتماد، قال ابن حجر في التّهذيب، في ترجمة سفيان: وقال ابن عمّار: سمعت يحيى بن سعيد القطّان يقول: اشهدوا أنّ سفيان بن عيينة اختلط سنة سبع وتسعين ومائة (197)، فمن سمع منه في هذه السّنة وبعدها فسماعه لا شي ء، قلت: قرأت بخطّ الذّهبيّ: أنا أستبعد هذا القول، وأجده غلطاً من ابن عمّار، فإنّ القطّان مات أوّل سنة 98 عند رجوع الحجّاج وتحدّثهم بأخبار الحجاز، فمتى تمكّن من سماع هذا حتّى يتهيّأ له أن يشهد به؟ ثمّ قال:

فلعلّه بلغه ذلك في وسط السّنة. انتهى. وهذا الّذي لا يتّجه غيره، لأنّ ابن عمّار من الأثبات المتّقين، وما المانع أن يكون يحيى بن سعيد سمعه من جماعة ممّن حجّ في تلك السّنة واعتمد قولهم، وكانوا كثيرين، فشهد على استفاضتهم، وقد وجدت عن يحيى بن سعيد شيئاً يصلح أن يكون سبباً لما نقله عنه ابن عمّار في حقّ ابن عيينة وذلك ما أورده أبو سعد بن السّمعانيّ في ترجمة إسماعيل بن أبي صالح المؤذِّن من ذيل تاريخ بغداد بسند له قويّ إلى عبدالرّحمان بن بشر ابن الحكم، قال: سمعت يحيى بن سعيد يقول: قلت لابن عيينة: كنت تكتب الحديث، وتحدِّث اليوم، وتزيد في إسناده أو تنقص منه، فقال:عليك بالسِّماع الأوّل، فإنِّي قد سمنت. وقد ذكر أبو معين الرّازيّ في زيادة كتاب الإيمان لأحمد، أنّ هارون بن معروف قال له: إنّ ابن عيينة تغيّر أمره بآخره، وأنّ سليمان بن حرب قال له: إنّ ابن عيينة أخطأ في عامّة حديثه عن أيّوب (1).

• ترجمة عمرو بن دينار: وفي سند ابن عبدالبرّ هذا، عمرو بن دينار المكّيّ، أيضاً مقدوح مجروح مهتوك مفضوح. قال الذّهبيّ، في الميزان في ترجمة عمرو بن دينار: قال أحمد: ضعيف. وقال البخاريّ: فيه نظر. وقال ابن معين: ذاهب، وقال أبو داود في حديثه:

ليس بشي ء. وقال التّرمذيّ: ليس بالقوّي. وقال النِّسائيّ: ضعيف (2).


1) - تهذيب التّهذيب 4: 120- 121 (ط دار صادر بيروت) [وهكذا ذكر في تراثنا ص 401- 402 رقم 30 و 31].

2) - ميزان الاعتدال 3: 259.

وقد بسط القول في قدح عمرو بن دينار، ابن حجر العسقلانيّ في التّهذيب حيث قال في ترجمته: قال زياد بن أيّوب، عن ابن عليّة: كان لا يحفظ الحديث، وقال الميمونيّ، عن أحمد: ضعيف منكر الحديث. وقال إسحاق بن منصور، عن ابن معين: لا شي ء. وقال يعقوب بن شيبة، عن ابن معين: ذاهب الحديث، وقال عمرو بن عليّ: ضعيف الحديث.

روى عن سالم، عن ابن عمر، عن النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم أحاديث منكرة، وقال أبو حاتم مثله وزاد: وعامّة حديثه منكر. قال أبو زرعة: واهي الحديث. وقال البخاريّ: فيه نظر.

وقال أبو داود في حديثه: ليس بشي ء. وقال التّرمذيّ: ليس بالقويّ. وقال النِّسائيّ:

ليس بثقة، روى عن سالم أحاديث منكرة. وقال مرّة: ضعيف، وكذا قال الجوزجانيّ والدّارقطنيّ. وقال عليّ بن الجنيد: شبه المتروك. وقال ابن حبّان: لا يحلّ كتب حديثه إلّا على جهة التّعجّب، كان يتفرّد بالموضوعات عن الأثبات، قلت: قال البخاريّ في الأوسط:

لايتابع على حديثه. وقال ابن عمّار الموصليّ: ضعيف. وقال العجليّ: يكتب حديثه وليس بالقويّ. وقال الحاكم أبو أحمد ليس بالقويّ عندهم. وقال السّاجي: ضعيف يحدِّث عن سالم المناكير (1). انتهى.

• أمّا ما ذكره ابن عبدالبرّ [وناقلًا عنه ابن حجر] في أمر المهر، وأنّ عمر تزوّج سيِّدتنا أمّ كلثوم علیها سلام على مهر أربعين ألفاً، فهو باطل صريح لا يميل إليه إلّاأرعن فضيح وذلك بوجوه:

أ- إنّ عبدالبرّ ذكره عن ابن وهب، ولم يذكر سنده إلى ابن وهب فلا يلتفت إليه ذو بصيرة.

ب- إنّ ابن وهب مقدوح مجروح، كما ستقف عليه في إبطال ما ذكره ابن حجر.

ج- إنّ ابن وهب رواه عن عبدالرّحمان بن زيد بن أسلم العدوي، وعبدالرّحمان هذا مطعون موهون جدّاً قد هتك ستره كبار أنقاد الرِّجال.


1) - تهذيب التّهذيب 8: 29، 31 رقم 45 [هكذا ذكره في تراثنا ص 400- 401 رقم 30 و 31].

ترجمة عبدالرّحمان:

د- قال الذّهبيّ في ميزان الاعتدال: عبدالرّحمان بن زيد- ت ق- بن أسلم العمريّ، مولاهم المدنيّ أخو عبداللَّه وأسامة.

قال أبو يعلى الموصليّ: سمعت يحيى بن معين يقول: بنو زيد بن أسلم ليسوا بشي ء.

وروى عثمان الدّارميّ، عن يحيى: ضعيف. وقال البخاريّ: عبدالرّحمان ضعّفه عليّ [ابن المدينيّ] جدّاً. وقال النِّسائيّ: ضعيف. وقال أحمد: عبداللَّه ثقة، والآخران ضعيفان (1).

وقال العسقلانيّ في التّهذيب، في ترجمة عبدالرّحمان بن زيد: قال أبو طالب عن أحمد:

سألت أحمد عن ولد زيد، فقال: ثلاثتهم حديثهم ليس بشي ء، ضعفاء. وقال الآجري، عن أبي داود: أنا لا أكتب حديثه وعبداللَّه أمثل منه. وقال أبو حاتم: سألت أحمد عن أولاد زيد أ يّهم أحبّ إليك؟ قال: أسامة، قلت: ثمّ مَن؟ قال: عبداللَّه، ثمّ ذكر عبدالرّحمان، وضجع في عبدالرّحمان، قلت: فعبدالرّحمان، قال: كذا ليس مثله، وضعّف أمره قليلًا.

وقال عبداللَّه بن أحمد: سمعت أبي يضعِّف عبدالرّحمان، وقال: روى حديثاً منكراً أحلّت لنا ميتتان ودمان، وقال عمرو بن عليّ: لم أسمع عبدالرّحمان يحدِّث عنه، وقال الدّوريّ عن ابن معين: ليس حديثه بشي ء، وقال البخاريّ وأبو حاتم. ضعّفه عليّ بن المدينيّ جدّاً. وقال أبو داود: أولاد زيد بن أسلم: كلّهم ضعيف، وأمثلهم عبداللَّه، وقال أيضاً: أنا لا أحدِّث عن عبدالرّحمان، وعبداللَّه أمثل منه، وقال النِّسائيّ: ضعيف، وقال ابن عبدالحكم: سمعت الشّافعيّ يقول: ذكر رجل لمالك حديثاً منقطعاً، فقال: اذهب إلى عبدالرّحمان بن زيد يحدِّثك عن أبيه، عن نوح [يقصد به نوح النّبيّ]، وقال خالد بن خداش: قال لي الدّراورديّ ومعن، وعامّة أهل المدينة: لا ترو عن عبدالرّحمان، إنّه كان لا يدري ما يقول، ولكن عليك بعبداللَّه.

وقال أبو زرعة: ضعيف، وقال أبو حاتم: ليس بقويّ في الحديث، كان في نفسه صالحاً


1) - ميزان الاعتدال 2: 564.

وفي الحديث واهياً، وقال في موضع آخر: هو أحبّ إليَّ من ابن أبي الرِّجال، وقال ابن عديّ: له أحاديث حسان، وهو ممّن احتمله النّاس وصدّقه بعضهم، وهو ممّن يكتب حديثه، قال البخاريّ: قال لي إبراهيم بن حمزة: مات سنة اثنتين وثمانين ومائة- 182- قلت: وقال ابن حبّان: كان يقلب الأخبار وهو لا يعلم حتّى كثر ذلك في روايته من رفع المراسيل، وإسناد الموقوف، فاستحقّ التّرك.

وقال ابن سعد: كان كثير الحديث، ضعيفاً جدّاً. وقال ابن خزيمة: ليس هو ممّن يحتجّ أهل العلم بحديثه لسوء حفظه، وهو رجل صناعته العبادة والتّقشّف ليس من أحلاس الحديث. وقال السّاجي: حدّثنا الرّبيع، حدّثنا الشّافعيّ، قال: قيل لعبدالرّحمان ابن زيد:

حدّثك أبوك عن جدِّك أنّ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم قال: إنّ سفينة نوح طافت بالبيت، وصلّت خلف المقام ركعتين، قال: نعم، قال السّاجيّ: وهو منكر بالحديث، وقال الطّحاويّ:

حديثه عند أهل العلم في الحديث في النّهاية من الضّعف. وقال الحربي: غيره أوثق منه.

وقال الجوزجاني: أولاد زيد ضعفاء. وقال الحاكم وأبو نعيم: روى عن أبيه أحاديث موضوعة، وقال ابن الجوزيّ: أجمعوا على ضعفه (1). (2)[قال العقيلي: حدّثنا عبداللَّه، قال: سمعتُ أبي يضعِّف عبدالرّحمان بن زيد بن أسلم.

حدّثنا محمّد بن عبدالحميد، قال: حدّثنا أحمد بن محمّد الحضرميّ، قال: سمعت يحيى يقول: عبدالرّحمان بن زيد بن أسلم ليس بشي ء.

حدّثني محمّد، قال: حدّثني عبدالملك، قال: قال لي خالد بن خداش، قال لي الدراوردي ومعن وعامّة أهل المدينة: لا تريد عبدالرّحمان بن زيد بن أسلم أ نّه كان لا يدري ما يقول. ولكن عليك بعبداللَّه بن زيد.

حدّثنا زكريّا بن يحيى، قال: حدّثنا محمّد بن المثنّى، قال: ما سمعتُ عبدالرّحمان يحدِّث عن عبدالرّحمان بن زيد بن أسلم شيئاً قط.


1) - تهذيب التّهذيب 6: 177- 178. [وهكذا ذكره في تراثنا ص 409- 410 رقم 30 و 31].

2) [عن كشف البصر ص 41- 42].

حدّثنا إبراهيم بن موسى، قال: سمعتُ محمّد بن عبداللَّه بن عبدالحكم، قال: سمعتُ محمّد بن إدريس الشّافعيّ، قال: ذكر لمالك حديثاً، فقال: مَنْ حدّثك؟ فذكر اسناداً له منقطعاً، فقال: إذهب إلى عبدالرّحمان بن زيد يحدِّثك عن أبيه، عن نوح [يقصد به نوح النّبيّ عليه السلام].

حدّثني آدم، قال: سمعتُ البخاري، قال: عبدالرّحمان بن زيد بن أسلم ضعّفه عليّ جدّاً. (1)

وقال النّسائي: عبدالرّحمان بن زيد بن أسلم: ضعيف.

ثنا عليّ بن إبراهيم البلدي، ثنا أبو يوسف القلوسي، سمعتُ عليّ بن المديني يقول:

ليس في ولد زيد ثقة (2)] (3).

د: ترجمة زيد بن أسلم: إنّ عبدالرّحمان بن زيد روى هذا الخبر الكذب عن أبيه زيد، وزيد هذا لا يخلو عن قدح، فقد ذكره ابن عديّ في الكامل، وعدّه من الضّعفاء.

وروى عن حمّاد بن زيد قال: قدمت المدينة وهم يتكلّمون في زيد بن أسلم، فقال لي عبداللَّه بن عمر [بن الخطّاب]: ما نعلم به بأساً، إلّاأ نّه يفسِّر برأيه ويكثر منه. وقال السّاجي: حدّثنا المميطيّ، قال ابن عيينة: كان زيد بن أسلم رجلًا صالحاً، وكان في حفظه شي ء. انتهى.

وقال ابن حجر العسقلانيّ أيضاً في التّهذيب، في ترجمة زيد بن أسلم: وذكر ابن عبدالبرّ في مقدّمة التّمهيد ما يدلّ على أ نّه كان يدلّس (4). انتهى. (5)«زيد بن أسلم» فقد ذكروا بترجمته أ نّه كان يروي عن جابر ابن عبداللَّه الأنصاريّ وأبي هريرة، ثمّ نقلوا عن ابن معين قوله: «لم يسمع من جابر ولا من أبي هريرة» وكذا ذكروا بالنّسبة إلى غيرهما من الصّحابة، وهذا معناه أ نّه يروي عنهم ما لم يسمعه منهم (6).


1) - الضّعفاء للعقيلي 2: 331.

2) - الكامل في الضّعفاء لابن عديّ 4: 1581.

3) [عن كشف البصر ص 41- 42].

4) - تهذيب التّهذيب 3: 395، 397.

5) [هكذا حكاه في تراثنا ص 410- 411 رقم 30 و 31].

6) [هكذا حكاه في تراثنا ص 410- 411 رقم 30 و 31].

ه- إنّ منتهى الإسناد في هذا الخبر الواضح الفساد هو أسلم، ويكفي في قدحه واتّهامه كونه مولى عمر بن الخطّاب، كما لا يخفى على أولي الألباب.

ولقد ظهر من هذا البيان النيِّر البرهان أنّ إسناد هذا الخبر المشتمل على الكذب والبهتان، مع كونه مخروماً من أوّله، بادي الوهن والهوان، وفيه ظلمات بعضها فوق بعض، كما لا يخفى على ذوي الأبصار والأعيان.

لكنّه يورث العجب العجاب، لأنّ ابن حجر معرفته بالرِّجال مسلّمة عند المخالفين بلا كلام، فكيف خفي عليه ما في سند ابن عبدالبرّ من الآفات والأسقام، إن هذا الّا اختلاق ممّن ليس له حظّ من العقل، والدِّين، والأخلاق.

وهذا الكلام كلّه في سند هذا الخبر المفترى المكذوب، أمّا المتن المعيوب المثلوب، فقد ذكرنا في ردّ كلام ابن سعد البصريّ صاحب الطّبقات ما فيه عبرة لذوي البصائر والقلوب.

• أمّا ما ذكره أبو عمر بقوله: «ولدت أمّ كلثوم بنت عليّ لعمر بن الخطّاب زيد بن عمر الأكبر ورقيّة بنت عمر»، أو قول ابن الأثير: «فولدت له زيد بن عمر الأكبر ورقيّة» فباطل واضح، وكذب لائح، وذلك لوجهين:

الأوّل: إنّه قول بلا إسناد، فلا يليق بالاعتناء والاعتماد، وقد مرّ فيما مضى أنّ كبار علماء السّنّة يطعنون في كثير من المرويّات في مقام التّحقيق والإلزام، لفقدان الإسناد، ويذكرون هذا الانتقاد في معرض الاختبار والانتقاد، فكيف يقبل ما ذكره ابن عبدالبرّ ها هنا من أمر تولّد الأولاد؟!

الثّاني: إنّ ما ذكره ملك العلماء شهاب الدّين الدّولت آبادي في- هداية السّعداء- والعلّامة الزّرقانيّ في شرح المواهب، من موت أمّ كلثوم علیها سلام في صغر سنّها يكذّب هذه الدّعوى الفاسدة، فكيف يقبلها بالتّصديق أحد من ذوي التّحقيق؟!

أمّا ما ذكره ابن عبدالبرّ [وناقلًا عنه ابن الأثير] في آخر كلامه بقوله: وتوفّيت أمّ كلثوم وابنها زيد في وقت واحد، إلى قوله: وقدّم زيد قبل أمّه ممّا يلي، فنقف على بطلانه ونستيقن واضح بيانه بما نذكره مفصّلًا في باب مستقل من هذا الكتاب، فيما بعد إن شاء

اللَّه الوهّاب ...

الموسويّ الهندي، إفحام الأعداء والخصوم، 164- 173، 179- 180

في إبطال ما ذكره ابن الأثير الجزريّ: المتوفّى سنة ثلاثين وستمائة في كتاب «أسد الغابة» في ترجمة سيِّدتنا أمّ كلثوم علیها سلام من الأكاذيب الواضحة، والعضيهات الفاضحة وهذه ألفاظه: [ثمّ ذكر كلام ابن الأثير كما ذكرناه في الذّرِّيّة الطّاهرة].

ولا يخفى وهنه وهوانه على النّاقد البصير.

أمّا ما ذكره بقوله: خطبها عمر بن الخطّاب إلى أبيها، إلى قوله: فرفّئوه، فهو تلخيص لكلام ابن عبدالبرّ الّذي ساقه بلا إسناد في الاستيعاب، وقد علمت بطلانه آنفاً ببيان، فيظهر منه كلّ عرّ وعار وذمّ وعاب، ويسوق لصاحبه أوهى التّبار، والتّباب.

• ولقد حرّف فيه ابن الأثير تحريفاً بيِّناً كتماناً لبعض عيب إمامه، وذلك أنّ عبدالبرّأورد في سياقه أنّ عمر، والعياذ باللَّه، (قد وضع يده على ساقها)، وابن الأثير استحيى أن يذكره بهذه الصّراحة فبدّلها بقوله: (ووضع يده عليها)، ولكن هذا التّغيير والتّبديل لا يستر شناعة فعل إمامه الضّليل، بل يجعل كيد الكائدين في تضليل.

وهذا الكلام منّا على سبيل الإلزام والإفحام، وإلّا فقد علمت بما ذكرناه مرّة بعد مرّة، إنّ كلّ ما ذكروه في هذا الباب بهت وكذاب، ومعاذ اللَّه أن يصحِّحه ذو مسكة من ذوي الألباب.

ومن العجائب أنّ ابن الأثير قد ذكر في آخر هذا السِّياق، الّذي أخذه من كتاب «الاستيعاب»، أنّ عمر طلب التّرفية من المهاجرين الّذين كانوا يجلسون في الرّوضة فرفّئوه، وهذا من أنكر الشّنائع، والطّوامّ الّتي لا تخفى شناعتها على الخواصّ والعوامّ، وقد سبق في باب إبطال كلام ابن سعد البصريّ صاحب الطّبقات ما يدلّك على أنّ هذه التّرفية كانت من رسوم الجاهليّة، وقد نهى عنها رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم، فكيف ساغ لابن الأثير أن ينسب طلبها إلى إمامه ابن الخطّاب، ويذكر صدورها من كبار المهاجرين من الأصحاب؟!

ومن أعجب العجائب أنّ ابن الأثير قد روى بنفسه حديث النّهي عن التّرفية، في

كتابه هذا، أعني- أسد الغابة- [كما ذكرناه في ردِّ كلام ابن سعد] (1).

وهذه غفلة شديدة من ابن الأثير يتعجّب منها كلّ ناقد بالتّعجّب الكثير، ولقد صدق العليّ الخبير حيث يقول: «قُل لايَستَوِي الأعمَى والبَصِير» (2)

، ثمّ لايخفى عليك أنّ عبدالبرّ، كما رأيته عن قريب، قد أورد في كلامه خبراً مسنداً في أمر التّزويج يظهر منه خزي ابن الخطّاب على الوجه الأتمّ، ويبيِّن من اجتراء هؤلاء المفترين ما هو أدهى وأطمّ، ولعلّ ابن الأثير استحيى أن يورد هذا الخبر المجعول الموضوع، ومنه اشتمال سنده المطعون على المقدوحين أن يأتي به على وجه ذكره ابن عبدالبرّ المغفّل المخدوع.

• أمّا ما ذكره ابن الأثير بقوله: «فتزوّجها على مهر أربعين ألف»، فهو اغترار وانخداع بما ذكره صاحب الاستيعاب، بسند مشتمل على العيوب البادية لأولي الألباب، وليت ابن الأثير نظر إلى بعض معائب هذا السّند المطعون الموهون، ولكنّه، مع كونه ذا دراية وبصارة، غضّ البصر عن تلك المعائب الواضحة الظّاهرة لأهل الأبصار والعيون، وإنِّي لأتعجّب منه كيف عمي عليه عند نظره إلى سند ابن عبدالبرّ، كون ابن وهب مقدوحاً مجروحاً مهجوراً مثبوراً، وكيف غاب عنه أنّ رواية ابن وهب عن عبدالرّحمان ابن زيد ابن أسلم، عن أبيه، عن جدِّه سلسلة الكذاب، ولكن كان ذلك في الكتاب مسطوراً.

وإذا كان تعامي ابن الأثير بهذه المنزلة عن عيوب سند ابن عبدالبرّ، فكيف يشتكي منه عدم الالتفات إلى ما في متن خبره من الضُّرِّ والضَّرِّ؟ وقد أشبعنا الكلام في ردّ خبر المهر سنداً أو متناً فيما مضى، حيث أبطلنا كلام ابن سعد البصريّ صاحب الطّبقات، ويستبين للشّائن مطالعة كلامنا هنالك.

إنّ هذا الإفك المجعول، والكذب المنحول، وإن كان في كتب القدماء لا يوجد إلّابسند ساقط عن درجة الاعتبار والقبول، فكيف يلتفت إليه أحد من أرباب الألباب والعقول؟!


1) - مسند أحمد 1: 201، أسد الغابة 3: 424.

2) - الرّعد: 16.

• أمّا ما ذكره ابن الأثير في هذا الباب في قصّة طويلة، أنّ بعد تأ يّم أمّ كلثوم علیها سلام من عمر، جاء الحسن والحسين عليهما السلام إليها وقالا لها كذا وكذا ... وجرى لها مع أبيها عليه السلام كذا وكذا ... فهو من الأقاصيص الباطلة الّتي لا يشكّ في بطلانها وهوانها، أحد من العقلاء الّذين لهم أيسر وقوف على سيرة أهل البيت عليهم السلام في تأدّب صغارهم مع كبارهم، وزهدهم جميعاً في الدّنيا ومتاعها وزخرفها، ولو شئنا لأتينا بدلائل لا تحصى على فساد هذه القصّة الفظيعة، والفرية الموضوعة الشّنيعة عقلًا ونقلًا وسنداً ومتناً.

الموسويّ الهندي، إفحام الأعداء والخصوم، 1/ 173- 178

إبطال ما ذكره ابن حجر العسقلانيّ: المتوفّى سنة اثنتين وخمسين وثمانمائة- 852- في كتاب الإصابة، في حقّ سيِّدتنا أمّ كلثوم علیها سلام وهذه ألفاظه: [ثمّ ذكر كلام ابن حجر كما ذكرناه].

ترجمة ابن وهب: وهو عبداللَّه بن وهب القرشيّ مولاهم المصريّ.

أوَ لَم يعلم ابن حجر أنّ «ابن وهب» مقدوح مجروح، قد تكلّم فيه ابن معين كما لا يخفى على ناظر كتاب الكامل في الضّعفاء لابن عديّ (1)، والميزان للذّهبيّ (2)؟ ...

ومن العجائب، أنّ ابن حجر بنفسه نقل في «التّهذيب» بعض قوادح ابن وهب من كبار العلماء، حيث قال في ترجمته: وقال أحمد بن حنبل: في حديث ابن وهب عن ابن جريج شي ء، قال أبو عوانة: صدق، لأنّه يأتي عنه بأشياء لا يأتي بها غيره.

وقال ابن حجر في التّهذيب أيضاً، وقال ابن سعد: عبداللَّه بن وهب كان كثير العلم، ثقة فيما قال، حدّثنا وكان يدلِّس. وقال ابن حجر أيضاً في التّهذيب: وقال النِّسائيّ: كان يتساهل في الأخذ ولا بأس به (3). انتهى.


1) - الكامل في الضّعفاء 4: 124.

2) - ميزان الاعتدال 2: 522 رقم 4672.

3) - تهذيب التّهذيب 6: 73- 74 رقم 141 (ط دار صادر- بيروت) [هكذا حكاه في تراثنا ص 405 رقم 30 و 31].

وروى ابن وهب عن عبدالرّحمان بن زيد، وروى عبدالرّحمان عن أبيه زيد بن أسلم مولى عمر بن الخطّاب، فقد ذكرنا ترجمتهم. (1)[قال ابن عديّ: عن عبداللَّه بن أحمد الدّورقيّ، سمعتُ يحيى بن معين يقول: عبداللَّه ابن وهب ليس بذلك، وابن جريح كان يستصغره] (2).

أمّا ما ذكره ابن حجر بقوله: وقال الزّبير: ولدت لعمر ابنيه زيداً ورقيّة، فمردود باطل، لأنّ الزّبير بن بكّار من النّواصب الأشرار، وهو مقدوح بغير هذا المطعن العظيم أيضاً، كما سبق بيانه مفصّلًا في باب مفرد من هذا الكتاب، وقد ذكرنا مراراً أنّ بعض الأعلام من السّنيّة، مع قولهم بوقوع هذا النّكاح المزعوم، معترفون بأنّ أمّ كلثوم علیها سلام ماتت صغيرة، ولم تلد ولداً أصلًا، لا ذكراً ولا أنثى، فكيف يقبل عاقل قول الزّبير بن بكّار في هذا الباب؟ واللَّه العاصم عن كيد النّاصبين الدّاعين إلى التّبار والتّباب.

الموسويّ الهندي، إفحام الأعداء والخصوم، 1/ 181، 182

نظرات في أسانيد الخبر:

قد ذكرنا أهمّ أسانيد الخبر عن أشهر كتب القوم ... والأخبار المذكورة بعضها يتعلّق بأصل الخبر، خبر تزويج الإمام عليه السلام ابنته من عمر، وبعضها يتعلّق بزواجها بعد عمر، وبعضها يتعلّق بموتها وابنها من عمر ...

وإنّه ليتبيّن للنّاظر في تلك الأسانيد: أن لا أصل لأصل الخبر، فضلًا عن جزئيّاته ومتعلِّقاته ... بالنّظر إلى أصول أهل السُّنّة وقواعدهم في علم الحديث، واستناداً إلى كلمات علمائهم في علم الرِّجال:

1- إنّه حديث أعرض عنه البخاريّ ومسلم، فلم يخرِّجاه في كتابيهما المعروفين بالصّحيحين، وكم من حديثٍ صحيح سنداً لم يأخذوا به في بحوثهم المختلفة معتذرين بعدم إخراجهما إيّاه!


1) عن كشف البصر ص 42: الكامل في الضّعفاء لابن عديّ.

2) عن كشف البصر ص 42: الكامل في الضّعفاء لابن عديّ.

2- إنّه حديث غير مخرّج في شي ءٍ من سائر الكتب المعروفة عندهم بالصّحاح، فهو حديث متّفق على تركه بين أرباب الصّحاح السّتّة.

3- إنّه حديث غير مخرّج في المسانيد المعتبرة، كمسند أحمد بن حنبل، الّذي قال أحمد وجماعة تبعاً له بأنّ ما ليس فيه فليس بصحيح ...

عمدة ما في الباب: ثمّ إنّ عمدة ما في الباب ما رووه عن أئمّة العترة النّبويّة ورجالها، وذلك في (الطّبقات) و (المستدرك) و (سنن البيهقيّ) و (الذّرِّيّة الطّاهرة). وهنا مطلبان:

أحدهما: لقد تتبّعنا الأحاديث والأخبار، فوجدنا القوم متى أرادوا أن ينسبوا إلى أهل البيت عليهم السلام شيئاً لا يرتضونه ولا يلتصق بهم وضعوه على لسان بعض رجال هذا البيت الطّاهر ...

فإذا أرادوا الطّعن في النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم وبضعته ووصيّه أمير المؤمنين عليه السلام ... وضعوا قصّة خطبة عليّ ابنة أبي جهلٍ، وعلى لسان أهل البيت (1).

وإذا أرادوا ترويج القول بحرمة متعة النِّساء، والطّعن في ابن عبّاس القائل بحلِّيّتها حتّى آخر لحظةٍ من حياته ... نسبوا القول بالحرمة والطّعن في ابن عبّاس إلى عليّ عليه السلام، ووضعوا الخبر على لسان أحفاده (2).

وإذا أرادوا وضع حديثٍ في فضل الصّحابة، وضعوا حديث «أصحابي كالنّجوم فبأ يّهم اقتديتم اهتديتم» على لسان الإمام جعفر بن محمّد الصّادق عليه السلام.

ولا شكّ أنّ هذا الحديث من تلك الأحاديث!

والثّاني: إنّهم قد رووا هذا الحديث عن جعفر بن محمّد، عن أبيه (كما في الطّبقات) أو عن جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن عليّ بن الحسين (كما في المستدرك) أو عن الحسن بن الحسن (كما في الذّرِّيّة الطّاهرة) أو عن الحسن بن الحسن، عن أبيه (كما في سنن البيهقيّ).

فإن أُريد الاستدلال به ... فهذا موقوف على تماميّة السّند عندهم ... على أصولهم ...


1) - لاحظ رسالةً في هذا الموضوع، تراثنا العدد 23.

2) - لاحظ رسالةً في هذا الموضوع، تراثنا العدد 25.

لكنّ ابن سعد- صاحب «الطّبقات»- يتجاسر على الإمام الصّادق عليه السلام فيقول:

«كان كثير الحديث ولايحتجّ به ويستضعف. سُئِل مرّةً: سمعت هذه الأحاديث من أبيك؟

فقال: نعم. وسُئِل مرّة فقال: إنّما وجدتها في كتبه» (1).

وحديث الحاكم في «المستدرك» الّذي صحّحه قال الذّهبيّ متعقّباً إيّاه: «منقطع» (2)وقال البيهقيّ: «مرسَل» (3).

وكذلك الحديث عن الحسن بن الحسن الّذي في «الذّرِّيّة الطّاهرة» مع الضّعف في رجاله كما ستعرف.

أمّا الّذي في (سنن البيهقيّ) عنه، عن أبيه، فلا انقطاع فيه، لكن السّند ساقط من وجوه، لا سيّما وأنّ راويه عن الحسن هو «ابن أبي مليكة» وسيأتيك البيان.

وإن أُريد إلزام الغير به، لكونه عن أئمّة البيت الطّاهر ورجال العترة الكريمة، فهذا موقوف على وثوق الغير برجال الأسانيد دونهم، وهذا أوّل الكلام.

فظهر سقوط أصحّ ما في الباب وعمدته، فغيره ساقط بالأولويّة القطعيّة.

ومع ذلك فإنّا نفصِّل الكلام أوّلًا على سند الحديث في (السّنن) عن أبي جعفر، عن أبيه عليّ بن الحسين. وفي (الاستيعاب) عن: محمّد بن عليّ. وفي (السّنن) أيضاً عن:

الحسن بن الحسن ...

ثمّ ننظر في الأسانيد الأخرى ... إتماماً للمرام وقطعاً للخصام ... فنقول:

• لقد أخرجه البيهقيّ في (سننه) عن طريق الحاكم أبي عبداللَّه «عن أبي جعفر، عن أبيه عليّ بن الحسين» وفي السّند «أحمد بن عبدالجبّار»:

ترجمة أحمد بن عبدالجبّار: وهذه جملة من الكلمات فيه:


1) - تهذيب التّهذيب 2: 104 (ط دار صادر- بيروت).

2) - تلخيص المستدرك 3: 142 (ط الهند، كما ذكرناه سابقاً. راجع فضائل الصّحابة لابن حنبل. حدّثنامحمّد بن يونس. والهامش 8).

3) - سنن البيهقيّ 7: 63- 64 (ط دار المعرفة- بيروت، كما ذكرناه).

«قال ابن أبي حاتم: كتبت عنه وأمسكت عن الرّواية عنه لكثرة كلام النّاس فيه».

وقال مطين: «كان يكذب». وقال أبو أحمد الحاكم: «ليس بالقويّ عندهم». «تركه ابن عقدة». وقال ابن عديّ: «رأيت أهل العراق مجمعين على ضعفه ...» (1).

ترجمة يونس بن بكير: وفيه «يونس بن بكير»:

وقد قال الآجريّ عن أبي داود: «ليس هو عندي بحجّة، كان يأخذ ابن إسحاق فيوصله بالأحاديث. وقال النِّسائيّ: ليس بالقويّ. وقال مرّةً: ضعيف [...]. وقال الجوزجانيّ: ينبغي أن يتثبّت في أمره. وقال السّاجيّ: كان ابن المدينيّ لا يحدِّث عنه.

وقال أحمد بن حنبل: ما كان أزهد النّاس وأنفرهم عنه. وعن ابن أبي شيبة: كان فيه لين. وعن السّاجيّ: كان يتبع السّلطان وكان مرجئاً» (2).

هذا، بغضّ النّظر عن الكلام في «محمّد بن إسحاق».

•

ورواه ابن عبدالبرّ وابن حجر بالإسناد عن الإمام محمّد بن عليّ الباقر عليه السلام، وفي السّند «عمرو بن دينار»: [ثمّ ذكر ترجمة عمرو بن دينار كما ذكرناه].

•

ورواه البيهقيّ بسندٍ له عن الحسن بن الحسن، عن أبيه عليه السلام، وفيه: «سفيان بن عيينة». [ثمّ ذكر ترجمة سفيان بن عيينة كما ذكرناه].

ترجمة وكيع بن الجرّاح: وفيه «وكيع بن الجرّاح» أورده الذّهبيّ في (ميزانه) فذكر عن أحمد بن حنبل القدح فيه هي: سبّ السّلف، وشرب المسكر (3).

وذكر الخطيب بإسناده عن نعيم بن حمّاد، قال: «تعشّينا عند وكيع- أو قال: تغدّينا- فقال: أي شي ء أجيئكم به؟ نبيذ الشّيوخ أو نبيذ الفتيان؟ قال: قلت: تتكلّم بهذا؟!


1) - تهذيب التّهذيب 1: 51 (ط دار صادر- بيروت).

2) - تهذيب التّهذيب 11: 435 (ط دار صادر- بيروت).

3) - ميزان الإعتدال 4: 335 (سُئل أحمد بن حنبل: إذا اختلف وكيع وعبدالرّحمان بن مهدي، بقول مَنْ نأخذ؟ قال أحمد: عبدالرّحمان يوافق أكثر خاصّته في سفيان وعبدالرّحمان يَسْلِم منهم السّلف ويجتنب شرب المُسْكِر).

قال: هو عندي أحلّ من ماء الفرات» (1).

وذكر ابن حجر، عن أحمد: «أخطأ وكيع في خمسمائة حديث». وعن محمّد بن نصر المروزيّ: «كان يحدِّث بآخره من حفظه فيغيِّر ألفاظ الحديث ...» (2).

ترجمة ابن جريج: وهو عبدالملك بن عبدالعزيز بن جريج الأمويّ. وقد ذكر ابن حجر بترجمته (3)عن مالك: «كان ابن جريج حاطب ليل». وعن ابن معين: «ليس بشي ء في الزّهريّ». وعن أحمد: «إذا قال ابن جريج: قال فلان وقال فلان وأخبرتُ، جاء بمناكير». وعن يحيى بن سعيد: «إذا قال: قال؛ فهو شبه الرّيح». وعن ابن المدينيّ:

«سألتُ يحيى بن سعيد، عن حديث ابن جريج، عن عطاء الخراسانيّ. فقال: ضعيف.

فقلت ليحيى: إنّه يقول: أخبرني. قال: لا شي ء، كلّه ضعيف، إنّما هو في كتابٍ دفعه إليه». وعن ابن حبّان: «كان يدلِّس». وعن الدّارقطنيّ: «تجنّب تدليس ابن جريج فإنّه قبيح التّدليس». وأورده الذّهبيّ في ميزانه وقال: «يدلِّس» (4). وقال ابن حجر: «كان يدلِّس ويرسل». بل عن أحمد: «بعض هذه الأحاديث الّتي كان يرسلها ابن جريج أحاديث موضوعة، كان ابن جريج لا يبالي من أين يأخذها» (5).

ترجمة ابن أبي مليكة: وهو عبداللَّه بن عبيداللَّه، ويكفي في سقوطه: «إنّه كان قاضياً لابن الزّبير ومؤذّناً له» (6).

رجال الأسانيد الأُخرى: ونعود فننظر في رجال الأسانيد الأخرى بقدر الضّرورة ...

• ففي أخبار ابن سعد وعنه ابن حجر في الإصابة يوجد: «وكيع بن الجرّاح» وهشام ابن سعد وأسلم مولى عمر بن الخطّاب وابن وهب، كما ذكرنا ترجمتهم سابقاً.

1) - تاريخ بغداد 13: 472 (ط دار الكتاب العربي- بيروت).

2) - تهذيب التّهذيب 11: 125 (ط دار صادر- بيروت).

3) - تهذيب التّهذيب 6: 404 (ط دار صادر- بيروت).

4) - ميزان الاعتدال 2: 656 (ط دار المعرفة- بيروت).

5) - تقريب التّهذيب 1: 520 رقم 1324 (ط دار المعرفة- بيروت).

6) - تهذيب التّهذيب 5: 307 رقم 523.

•

وفي خبرٍ رواه ابنا عبدالبرّ وحجر بإسنادهما عن «أسلم مولى عمر بن الخطّاب».

•

ورواه الخطيب البغداديّ بسنده عن اللّيث بن سعد، عن موسى بن عليّ بن رباح اللّخميّ، عن أبيه، عن عقبة بن عامر الجهنيّ. وفيه «موسى بن عليّ»:

ترجمة موسى بن عليّ اللّخميّ:

1- كان والي مصر من سنة 155 فأقام إلى سنة 161 قاله السّيوطيّ (1). وقال ابن حجر: «ولي إمرة مصر سنة 60» (2). وقال السّمعانيّ: «كان والياً على مصر» (3).

2- قال ابن معين: لم يكن بالقويّ.

وقال ابن عبدالبرّ: ما انفرد به فليس بالقويّ» (4).

ترجمة عليّ بن رباح اللّخميّ: و «عليّ بن رباح» ترجم له ابن حجر بما هذا ملخّصه:

1- وفد على معاوية.

2- قال: لا أجعل في حلٍّ من سمّاني «عَليّ» فإنّ اسمي «عُلَيّ».

3- كان له من عبدالعزيز منزلة، ثمّ عتب عليه عبدالعزيز فأغزاه أفريقية، فلم يزل بها إلى أن مات (5).

ترجمة عقبة بن عامر الجهنيّ: و «عقبة بن عامر الجهنيّ» يكفي في قدحه:

1- كونه من ولاة معاوية بن أبي سفيان ... قال السّمعانيّ: «شهد فتح مصر واختطّ بها، وولي الجند بمصر لمعاوية بن أبي سفيان بعد عتبة بن أبي سفيان سنة 44 ثمّ أغزاه معاوية البحر سنة 47 ...» (6). قال ابن سعد: قال محمّد بن عمر: شهد عقبة بن عامر صفِّين مع معاوية، وتحوّل إلى مصر فنزلها وبنى بها داراً، وتوفّى في آخر خلافة معاوية


1) - حسن المحاضرة 1: 590.

2) - تهذيب التّهذيب 10: 363.

3) - الأنساب- اللّخميّ.

4) - تهذيب التّهذيب 10: 363.

5) - تهذيب التّهذيب 7: 319.

6) - الأنساب- الجهنيّ. 1: 469.

ابن أبي سفيان. (1)وقال ابن حجر في التّهذيب: «ولي إمرة مصر من قبل معاوية سنة 44» (2)، وكذا قال السّيوطيّ (3)، وابن حجر أيضاً في الإصابة: شهد صفِّين مع معاوية، وأمّره بعد ذلك على مصر (4).

2- كونه قاتل عمّار بن ياسر او مِن قَتَلَتِه، قال ابن سعد: «قال: أخبرنا محمّد بن عمر، قال: نا عبداللَّه بن جعفر، عن ابن عون، قال: قتل عمّار رحمه الله وهو ابن 91 سنة، وكان أقدم في الميلاد من رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه [وآله] وسلّم .. وكان أقبل إليه ثلاثة نفر: عقبة بن عامر الجهنيّ وعمر بن الحارث الخولانيّ وشريك بن سلمة المراديّ، فانتهوا إليه جميعاً وهو يقول: «واللَّه لو ضربتمونا حتّى تبلغوا بنا سعفات هجر لعلمت إنّا على حقّ وأنتم على باطل». فحملوا عليه جميعاً فقتلوه. وزعم بعض النّاس: أنّ عقبة بن عامر هو الّذي قتل عمّاراً».

3- أ نّه الضّارب عمّاراً بأمر عثمان. قال ابن سعد بعد العبارة المتقدِّمة: «وهو الّذي كان ضربه حين أمره عثمان بن عفّان» (5).

هذا، بغضّ النّظر عن اللّيث بن سعد وغيره من رجال السّند عند الخطيب.

[ثمّ ذكر ترجمة عطاء الخراسانيّ ومحمّد بن عمر الواقديّ وعبدالرّحمان بن زيد وزيد ابن أسلم، مولى عمر بن الخطّاب، والزّبير بن بكّار، كما ذكرنا ترجمتهم].

هذا كلّه فيما يتعلّق بأصل الخبر، وقد عرفت أن لا أصل له.

فلننظر في سند ما رووه ممّا يتعلّق بزواجها بعد عمر، ثمّ وفاتها عليها السلام:

النّظر في سند خبر زواجها بعد عمر: فأمّا ما ذكروه بترجمتها من خبر تزويج الإمام عليّ عليه السلام أمّ كلثوم بعد عمر من عون بن جعفر ... فعمدته ما في «الذّرِّيّة الطّاهرة» وعنه


1) - الطّبقات 4: 66 (ط ليدن).

2) - تهذيب التّهذيب 7: 243.

3) - حسن المحاضرة 1: 585.

4) - الإصابة 2: 482.

5) - الطّبقات 3: 185 (ط ليدن- ترجمة عمّار ياسر).

في «أسد الغابة» و «الإصابة» و «ذخائر العقبى» وغيرها ... عن الحسن بن الحسن ... فهو عن: أحمد بن عبدالجبّار عن يونس بن بكير عن ابن إسحاق عن الحسن بن الحسن ...

وقد تكلّمنا على هذا السّند فيما تقدّم.

• ورواه الدّولابيّ بإسناده عن «محمّد بن مسلم بن شهاب الزّهريّ» وهو من مشاهير المنحرفين عن أهل البيت الطّاهرين عليهم السلام (1).

هذا بغضّ النّظر عن غيره من رجال السّند. ويذكر أنّ ابن منيع الرّاويّ عن الزّهريّ كان أخا امرأة هشام بن عبدالملك (2).

النّظر في سند خبر وفاتها: وأمّا خبر وفاتها فالعمدة فيه هو ابن سعد في (الطّبقات).

ولا بدّ من النّظر فيه سنداً هنا ودلالةً فيما بعد.

• وإنّ عمدة أسانيد هذا الخبر تنتهي إلى «عامر الشّعبيّ»:

ترجمة الشّعبيّ: و «عامر الشّعبيّ» ولد لستِّ سنين خلت من خلافة عمر (3)، ومات بعد المائة. فالخبر مرسل.

وكان الشّعبيّ من قضاة بني مروان، وكان من المنحرفين عن أمير المؤمنين عليه السلام، حتّى دخل على الحجّاج ونال من أمير المؤمنين عليه السلام، فغضب منه الحسن البصريّ وجعل يعظه (4).

وقد حمله الحقد والنّصب على أن يقول: إنّه عليه السلام لم يقرأ القرآن ولم يحفظه، فرُدّ عليه ذلك (5).

وعلى أن يضع: «صلّى أبو بكر الصِّدِّيق على فاطمة بنت رسول اللَّه فكبّر عليها أربعاً»! و «أنّ فاطمة لمّا ماتت دفنها عليٌّ ليلًا وأخذ بضبعي أبي بكر فقدّمه في الصّلاة عليها»


1) - لاحظ: رسالة خطبة عليّ ابنة أبي جهل.

2) - تهذيب التّهذيب 7: 13.

3) - تهذيب التّهذيب، 5/ 8.

4) - إحياء العلوم 2: 346 (ط دار النّدوة الجديدة- بيروت).

5) - طبقات القرّاء 1: 546.

حتّى اضطرّ ابن حجر إلى أ نّه يقول: «فيه ضعف وانقطاع» (1).

وعلى أن يكذّب مثل الحارث الهمدانيّ وما ذلك إلّالتشيّعه، حتّى اعترض عليه بعضهم، قال ابن حجر: «قال ابن عبدالبرّ في كتاب العلم له لمّا حكى عن إبراهيم أ نّه كذّب الحارث: أظنّ الشّعبيّ عوقب بقوله في الحارث كذّاب، ولم يبن من الحارث كذبة» (2). (3)وذلك أنّ الشّعبيّ كان مشهوراً بالنّصب لعليّ- عليه السلام- ولشيعته وذرِّيّته، وكان معروفاً بالكذب سكِّيراً خمِّيراً مقامراً عيّاراً، وكان معلِّماً لولد عبدالملك بن مروان وسميراً للحجّاج.

وروى إسماعيل بن عيسى العطّار، قال: حدّثنا بهلول بن كثير، حدّثنا أبو حنيفة، قال: أتيتُ الشّعبيّ أسأله عن مسألة، فإذا بين يديه شطرنج ونبيذ وهو متوشِّح بملحفة مصبوغة بعصفر، فسألته عن مسألة، فقال: ما تقول فيها بنو أستها، قال: فلقت: هذا أيضاً مع هذا، وذهبتُ إلى كتب لي كنتُ سمعتها منه فخرقتها، ثمّ صار مصيري هذا أن أسمع عن رجل عنه.

وروى أبو بكر الكوفي، عن المغيرة، قال: كان الشّعبيّ يهون عليه أن تُقام الصّلاة وهو على الشّطرنج والنّرد، وقال: مررتُ بالشّعبيّ وإذا هو قائم في الشّمس على فرد رجل وفي فمه بيذق، فقال: هذا جزاء من قومر.

وروى الفضل بن سليمان، عن النّضر بن مخارق، قال: رأيتُ الشّعبيّ بالنّجف يلعب بالشّطرنج وإلى جنبه قطيفة، فإذا مرّ به مَنْ يعرفه أدخل رأسه فيها. وبلغ من كذبه أ نّه قال: لم يشهد الجمل من الصّحابة إلّاأربعة، فإن جاءوا بخامس فأنا كذّاب، عليّ وعمّار وطلحة والزّبير، وقد أجمع أهل السِّيَر أ نّه شهد البصرة مع عليّ- عليه السلام- ثمانمائة من الأنصار وتسعمائة من أهل بيعة الرّضوان وسبعون من أهل بدر.

وهو الذّي روى أنّ عليّاً- عليه السلام- كان أحمر الرّأس واللِّحية خلافاً على الأُمّة في وصفه،


1) - الإصابة 4: 367.

2) - تهذيب التّهذيب 2: 147 رقم 248.

3) المفيد، الفصول المختارة (من مصنّفاته)، 2/ 216- 217.

وبلغ من نصبه وكذبه أ نّه كان يحلف باللَّه لقد دخل على عليّ بن أبي طالب اللّحد وما حفظ القرآن، وهذا خلال الإجماع وإنكار الاضطرار. وروى مخالد قال: قيل للشّعبيّ:

إنّك لتقع في هذه الشّيعة وإنّما تعلّمت منهم. وكان يقول: ما أشكّ في صاحبنا الحارث الأعور أ نّه كان كذّاباً، وكان يشبه في زيِّه ولباسه وفعاله وكلامه بالشطار وأهل الزّعارة، وخالف الأُمّة في قوله: إنّ النّفساء تربص شهرين. فكيف يحتجّ برواية هذا على أمير المؤمنين- عليه السلام- مع أنّ المشهور عنه أ نّه كان لا يرى الحرام شيئاً ويقول فيه إنّه جاء إلى ما أحلّ اللَّه فحرّمه على نفسه يمسك امرأته ولا شي ء عليه (1).

• ومنها ما ينتهي إلى: «عمّار بن أبي عمّار»:

ترجمة عمّار بن أبي عمّار: وقد قدح فيه جماعة من أئمّة القوم في الجرح والتّعديل كشعبة بن الحجّاج والبخاريّ وابن حبّان وابن حجر العسقلانيّ (2).

• ومنها ما ينتهي إلى «نافع الفقيه، مولى ابن عمر»:

ترجمة نافع: وقول ابن عمر له: «إتّق اللَّه يا نافع ويحك! ولا تكذب عليَّ كما كذب عكرمة على ابن عبّاس»، مشهور مذكور في ترجمة نافع وعكرمة البربريّ. هذا مضافاً إلى قول أحمد: «نافع عن عمر منقطع» (3).

• ومنها ما ينتهي إلى «عبداللَّه البهيّ»:

ترجمة عبداللَّه البهيّ: وهو: عبداللَّه بن يسار، قال ابن حجر: مولى مصعب بن الزّبير ... فالخبر مرسل.

ولقد روى هذا الرّجل عن عائشة قائلًا: «حدّثتني» فكذّبه القوم وقالوا: إنّما يروي عن عروة.

ثمّ إنّ ابن أبي حاتم ذكره في العلل ونقل عن أبيه، أ نّه لا يحتجّ بالبهيّ، وهو مضطرب الحديث (4).


1) المفيد، الفصول المختارة (من مصنّفاته)، 2/ 216- 217.

2) - تهذيب التّهذيب 7: 404، تقريب التّهذيب 2: 48.

3) - تهذيب التّهذيب 7: 267 (في ترجمة عكرمة البربريّ).

4) - تهذيب التّهذيب 6: 90.

هذا كلّه بغضّ النّظر عن رجال هذه الأسانيد لغرض الاختصار.

هذا تمام الكلام على أسانيد الأخبار المتعلِّقة بسيِّدتنا أمّ كلثوم.

نظرات في متون الأخبار ودلالاتها:

وهلمَّ معي ... بعد النّظر في أسانيد أخبار القصّة ... إلى النّظر في ألفاظها ودلالاتها ...

لنرى التّضارب في الدّلالة والتّلاعب في اللّفظ ... في جميع مراحل القصّة ...

1- لقد جاء في الأخبار المذكورة أنّ الإمام عليه السلام اعتلّ بالصّغر وبأ نّه حبسها على ابن أخيه جعفر بن أبي طالب، ففي روايةٍ لابن سعد: «فقال عليٌّ: إنّما حبست بناتي على أولاد جعفر» وعند الحاكم: «إنِّي لأرصدها لابن أخي»، وفي أخرى لابن سعد: «إنّها صبيّة»، وكذا عند ابني عبدالبرّ والأثير وغيرهما، وعند البيهقيّ: «إنّها لتصغر عن ذلك».

ثمّ إنّه لم يذكر فيها إلّاأنّ عمر «عاوده» فقال: «أنكحنيها فوَاللَّه ما على ظهر الأرض ...» فما كان منه عليه السلام- بحسب هذه الأخبار- إلّاأن أرسلها إليه «لينظر إليها» ...! واضيف في بعضها بأ نّه أمر بها «فزيّنت» أو «فصنعت» فبعثها إليه ... فإن أعجبته ورضي بها فهي زوجة له ...!

أترى أن ينقلب موقف الإمام عليه السلام من الامتناع لكونها صغيرة، ولكونه قد حبسها لابن أخيه- ولعلّه لأسبابٍ أخرى أيضاً ... غير مذكورة في الأخبار- ينقلب من الامتناع إلى الانصياع، بهذه البساطة، وإلى هذا الحدّ؟!

إنّ هذا- لعمري- يستوجب الشّكّ ويستوقف الفكر!

ولكن قد تلوح للنّاظر في الرّوايات ... هنا وهناك ... بعض الحقائق الّتي حاول التّكتّم عليها في كتب أصحابها القدماء ...

ففي رواية الفقيه ابن المغازليّ الشّافعيّ- المتوفّى سنة 483 ه- بإسناده عن عبداللَّه ابن عمر. [ثمّ ذكر كلام ابن المغازلي ص 109- 110، كما ذكرنا سابقاً]. يفيد هذا الخبر أنّ القضيّة كانت مورد تعجّب من النّاس وتساؤلٍ في المجتمع، الأمر الّذي اضطرّ عمر إلى أن يعلن عن قصده في خطبة أمّ كلثوم، ويحلف باللَّه بأ نّه ليس إلّاما سمعه من رسول اللَّه

صلى الله عليه و آله و سلم، وأ نّه كان منه «الإلحاح» في ذلك ... لكن لم يزد هذا اللّفظ على «الإلحاح» شيئاً! فلم يوضِّح كيفيّة الإلحاح، ولا ما كان من الإمام عليه السلام ...

وفي رواية الخطيب: «خطب عمر بن الخطّاب إلى عليّ بن أبي طالب ابنته من فاطمة وأكثر تردّده إليه، فقال: يا أبا الحسن! ما يحملني على كثرة تردّدي إليك إلّاحديث سمعته من رسول اللَّه ...».

ففيه: «أكثر تردّده إليه».

وفي بعض الرّوايات ما يستشمّ منه التّهديد، ففي روايةٍ لابن سعد، قال عمر في جواب قول الإمام عليه السلام: «إنّها صبيّة» قال: «إنّك واللَّه ما بك ذلك، ولكن قد علمنا ما بك» وفي رواية الدّولابيّ والمحبّ الطّبريّ، عن ابن إسحاق: «فقال عمر: لا واللَّه ما ذلك بك، ولكن أردت منعي» (1).

ولمّا وقع الخلاف بين أهل البيت في تزويجه وسمع عمر بمخالفة عقيل، قال: «ويح عقيل، سفيه أحمق» (2).

وفي بعضها التّصريح بما يدلّ على أ نّه كان ل «درّة عمر» دور في القضيّة، وذلك فيما أخرجه الدّولابيّ بسنده عن أسلم مولى عمر، قال: [ثمّ ذكر كلام الدّولابيّ في الذّرِّيّة الطّاهرة ص 160، كما ذكرناه سابقاً].

لكنّ أبا نعيم الأصفهاني روى هذا الخبر عن زيد بن أسلم، عن أبيه، فحذف منه مخالفة عقيل و «درّة عمر» وهذا لفظه: [ثمّ ذكر كلام أبي نعيم في حلية الأولياء ج 2 ص 34، كما ذكرناه سابقاً].

ثمّ إنّ في عدّةٍ من الأخبار أنّ الإمام عليه السلام تعلّل- بالإضافة إلى الصّغر والحبس لابن


1) - ذخائر العقبى: 168.

2) - المعجم الكبير (ط دار إحياء التّراث العربي)، 3/ 44- 45 (ط مصر)، 3/ 36 رقم 2633، مجمع الزّوائد 4: 499 رقم 7430 (كما ذكرناه سابقاً).

أخيه- بأن قال: «إنّ لها أميرين معي» (1)يعني: الحسن والحسين، وأ نّه عليه السلام استشارهما وعقيلًا والعبّاس ... فكان الخبر المذكور عن أسلم ظاهراً في سكوت الحسن عليه السلام الظّاهر في الرِّضا، بل في آخر: «فسكت الحسين وتكلّم الحسن، فحمد اللَّه وأثنى عليه ثمّ قال:

يا أبتاه! مَنْ بعد عمر؟ صحب رسول اللَّه وتوفّي وهو عنه راض، ثمّ ولي الخلافة فعدل؟

قال: صدقت يا بنيّ، ولكن كرهت أن أقطع أمراً دونكما» (2).

لكن ينافيه ما أخرجه البيهقيّ، عن ابن أبي مليكة، عن الحسن بن الحسن: «فقال عليٌّ رضى الله عنه لحسن وحسين: زوِّجا عمّكما. فقالا: هي امرأة من النِّساء تختار لنفسها. فقام عليٌّ رضى الله عنه مغضباً، فأمسك الحسن رضى الله عنه بثوبه وقال: لا صبر على هجرانك يا أبتاه. قال:

فزوّجاه» (3).

فعمد بعضهم إلى تحريف القصّة المكذوبة هذه فروى عن الحسن بن الحسن نفسه وقوع ذلك الخلاف حول تزويجها من عونٍ، فقال: «لمّا تأيّمت أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب من عمر بن الخطّاب- رضى الله عنه- دخل عليها الحسن والحسين أخواها فقالا لها ...» (4)وهو خبر طويل يشتمل على أكاذيب مخجلة وأباطيل مضحكة ...

2- قد عرفت اعتلال الإمام عليه السلام بالصّغر في كثيرٍ من الأخبار ... والّذي يظهر منها أنّ عمر ما كان يصدِّقه عليه السلام في ذلك، ولذا كان يعاوده ويكثر التّردّد إليه ويلحّ عليه ...

حتّى وصل الأمر إلى التّهديد، بل في بعض الأخبار تصريح بذلك، ففي رواية الدّولابيّ والمحبّ الطّبريّ: «قال: هي صغيرة. فقال عمر: لا واللَّه ما ذلك بك، ولكن أردت منعي، فإن كانت كما تقول فابعثها إليَّ ...» (5).

ولمّا كان ذلك كلّه من عمر من القبح بمكان ... أعرض بعضهم عن نقل الاعتلال


1) - ذخائر العقبى: 169.

2) - ذخائر العقبى: 170.

3) - سنن البيهقي 7: 114 (كما ذكرناه سابقاً).

4) - الذّرِّيّة الطّاهرة: 162- 163، ذخائر العقبى: 171.

5) - الذّرِّيّة الطّاهرة: 157- 158، ذخائر العقبى: 169.

والإصرار والتّهديد والتّكذيب ... كما لا يخفى على مَن راجع لفظ رواية الخطيب ...

3- قال ابن سعد، عن الواقديّ وغيره: «ثمّ أمر ببُردٍ فطواه وقال: انطلقي بهذا ...».

وفي لفظ المحبّ الطّبريّ، عن ابن إسحاق: «فدعاها فأعطاها حلّةً وقال: انطلقي بهذه ...»، وذلك «لينظر إليها». ولذا قالت لمّا رجعت إلى أبيها: «ما نشر البرد ولا نظر إلّاإليَّ».

وهذا ما استقبحه بعضهم كسبط بن الجوزيّ كما ذكرناه ...

ولم يتعرّض له آخر في روايته ... روى أبو بشر الدّولابيّ: «فدعا أمّ كلثوم وهي يومئذٍ صبيّة فقال: انطلقي إلى أمير المؤمنين فقولي له: إنّ أبي يقرؤك السّلام ويقول لك: إنّا قد قضينا حاجتك الّتي طلبت ...».

وروى الخطيب: «خطب إلى عليّ أمّ كلثوم، فقال: أنكحنيها. فقال عليّ: إنِّي لأرصدها لابن أخي عبداللَّه بن جعفر. فقال عمر: أنكحنيها، فوَاللَّه ما من النّاس أحد يرصد من أمرها ما أرصده، فأنكحه عليّ، فأتى عمر المهاجرين ...».

4- قضيّة أنّ عليّاً عليه السلام أمر بأمّ كلثوم «فصنعت» كما في رواية ابن سعد، عن الواقديّ، و «فزيّنت» في رواية الخطيب عن عقبة بن عامر، وأ نّه «كشف عن ساقها» في رواية ابن عبدالبرّ وغيره عن الإمام الباقر!! فظيعة بالغة في الفظاعة إلى أبعد الحدود!!

ألا يستحي هؤلاء الوضّاعون من نسبة هذه الصّنيعة الشّنيعة- الّتي لو سمعها واحدٌ من عوامّ النّاس لنفر منها واستنكرها- إلى إمام الأئمّة؟!

ألا يستحون من وضعها على لسان الإمام الباقر عليه السلام؟!

من هنا ترى بعضهم يحرِّفون الكلمة كابن الأثير حيث ذكر: «ووضع يده عليها» وكالدّولابيّ والمحبّ الطّبريّ حيث ذكرا في لفظٍ: «فأخذ عمر بذراعها» وفي آخر: «فأخذها عمر فضمّها إليه».

وبعضهم- كالحاكم والبيهقيّ- لم يذكروا شيئاً من ذلك ... قال المحبّ الطّبريّ بعد حديث من ذلك القبيل: «وخرّج ابن سمّان معناه ولفظه مختصراً ...» فكان ما خرّجه خلواً من

ذلك (1).

وبعضهم يكذّب ذلك كلّه بصراحةٍ كسبط ابن الجوزيّ- المتوفّى سنة 654 هجريّة- حيث يقول:

«وذكر جدّي في كتاب المنتظم: أنّ عليّاً بعثها إلى عمر لينظرها، وأنّ عمر كشف ساقها ولمسها بيده.

قلت: وهذا قبيح واللَّه، لو كانت أمةً لما فعل بها هذا. ثمّ بإجماع المسلمين لا يجوز لمس الأجنبيّة، فكيف ينسب عمر إلى هذا؟!» (2).

قلت: وليس اللّمس فقط! ففي رواية الخطيب التّقبيل والأخذ بالسّاق!!

5- قد اشتمل لفظ الخبر عند ابن سعد وغيره على قول عمر للمهاجرين: «رفّئوني، فرفّئوه» (3)، ومعنى ذلك: «قولوا لي: بالرّفاء والبنين» (4). [ثمّ نقد هذا الكلام كما ذكرناه].

6- في رواية غير واحدٍ منهم أ نّها ولدت له «زيداً».

وفي رواية سعد وجماعة: «ولدت له زيد بن عمر ورقيّة بنت عمر».

وفي رواية النّوويّ في ولد عمر: «وفاطمة وزيد، أمّهما أمّ كلثوم ...» (5).

وفي رواية ابن قتيبة في بنات عليّ: «ولدت له ولداً قد ذكرناهم» (6).

7- أكثر الأخبار على أنّ أمّ كلثوم تزوّج بها بعد عمر: «عون» و «محمّد» ابنا جعفر ابن أبي طالب ...

ولكنّ القائلين بتزوّجهما بها بعده يقولون بأنّ الرّجلين قُتِلا في حرب تستر، وهذه الحرب كانت في عهد عمر! [ثمّ ذكر كلام ابن عبدالبرّ وابن حجر وابن الأثير كما ذكرناه].


1) - انظر: ذخائر العقبى: 169.

2) - تذكرة خواصّ الأمّة: 288- 289 (ط بيروت).

3) - طبقات ابن سعد 8: 340 (ط ليدن)، كنز العمّال 13: 624، الاستيعاب وأسد الغابة والإصابة.

4) - ذخائر العقبى: 168، ولاحظ «رفأ» في لسان العرب وغيره.

5) - تهذيب الأسماء واللّغات 2: 15.

6) - المعارف: 92 (ط دار إحياء التّراث العربي).

وأمّا أنّ تلك الحرب كانت في عهد عمر فذاك ما نصّ عليه المؤرِّخون (1)وصرّح به ابن حجر في عبارته السّالفة.

فانظر إلى تناقضات القوم وتعجّب!!

8- واختلفت رواياتهم ... فابن سعد والدّارقطنيّ- كما في الإصابة- يذكران أنّ عوناً مات عنها، فتزوّجها أخوه محمّد، ثمّ مات عنها محمّد فتزوّجها عبداللَّه، فروى ابن سعد أ نّها قالت: إنِّي لأستحيي من أسماء بنت عميس، إنّ ابنيها ماتا عندي، وإنِّي لأتخوّف على هذا الثّالث. فهلكت عنده» (2).

لكن ابن قتيبة يذكر: أ نّه لمّا قتل عمر تزوّجها محمّد بن جعفر فمات عنها، ثمّ تزوّجها عون بن جعفر، فماتت عنده» (3).

فتراه يذكر تزوّج محمّد بن جعفر بها قبل عون، موتها عند عون، ولا يذكر عبداللَّه ...

وابن عبدالبرّ- وإن لم يتعرّض بترجمتها لزواجها بعد عمر أصلًا، ولا لتزوّج عونٍ بها بترجمته- يذكر بترجمة محمّد بن جعفر: «ومحمّد بن جعفر بن أبي طالب هذا هو الّذي تزوّج أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب بعد موت عمر بن الخطّاب» (4).

9- وعبداللَّه بن جعفر ... كان زوج العقيلة زينب بنت أمير المؤمنين عليه السلام، وكانت تحته حتّى وفاتها بعد واقعة الطّفّ:

قال ابن سعد: «زينب بنت عليّ بن أبي طالب ... تزوّجها عبداللَّه بن جعفر بن أبي طالب بن عبدالمطّلب، فولدت له عليّاً وعوناً الأكبر وعبّاساً ومحمّداً وأمّ كلثوم.

أخبرنا محمّد بن إسماعيل بن أبي فديك، عن ابن أبي ذئب، قال: حدّثني عبدالرّحمان ابن مهران: أنّ عبداللَّه بن جعفر بن أبي طالب تزوّج زينب بنت عليّ، وتزوّج معها امرأة


1) - تاريخ الطّبريّ 4: 83، 190، الكامل في التّاريخ 2: 382 وغيرهما.

2) - الطّبقات الكبرى 8: 339.

3) - المعارف: 92 (ط دار إحياء التّراث العربي).

4) - الاستيعاب 3: 326.

عليّ ليلى بنت مسعود، فكانتا تحته جميعاً» (1).

وقال النّوويّ بترجمة عبداللَّه بعد ذكر أسماء أولاده: «أمّهم زينب بنت عليّ بن أبي طالب من فاطمة بنت رسول اللَّه» (2).

وقال ابن حجر: «زينب بنت عليّ بن أبي طالب بن عبدالمطّلب الهاشميّة، سبطة رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم. أمّها فاطمة.

قال ابن حجر: إنّها ولدت في حياة النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم وكانت عاقلة لبنت خولة، زوّجها أبوها ابن أخيه عبداللَّه بن جعفر، فولدت له أولاداً، وكانت مع أخيها لمّا قُتِل، فحملت إلى دمشق، وحضرت عند يزيد بن معاوية، وكلامها ليزيد بن معاوية حين طلب الشّاميّ أختها فاطمة مشهور، يدلّ على عقل وقوّة جَنان» (3).

وعلى هذا ... فلو كانت أمّ كلثوم المتوفّاة على عهد معاوية هي أمّ كلثوم بنت أمير المؤمنين عليه السلام، وأ نّها كانت زوجة عبداللَّه بعد أخويه ... كما تقول تلك الأخبار ... كان معنى ذلك جمع عبداللَّه بن جعفر بين الأختين ... وهذا ممّا لا يجوز وقوعه، ولا يجوز التّفوّه به ... ولذا قال ابن سعد: «فخلف عليها أخوه عبداللَّه بن جعفر بن أبي طالب بعد أختها زينب بنت عليّ بن أبي طالب».

10- واختلفت أخبارهم في موتها والصّلاة عليها ... حتّى الواحد منهم اختلفت أخباره! فابن سعد يروي عن الشّعبيّ وعبداللَّه البهيّ في الصّلاة عليها وعلى ولدها زيد: «صلّى عليهما ابن عمر» ويروي عن عمّار بن أبي عمّار ونافع: «صلّى عليهما سعيد بن العاص» وفي رواية بعض المؤرِّخين عن عمّار المذكور: «سعد بن أبي وقّاص» (4).

ثمّ أيّاً مَن كان المصلِّي ... فالأخبار دالّة على وفاتها في عهد معاوية، للتّصريح فيها


1) - الطّبقات الكبرى 8: 346 (ط ليدن).

2) - تهذيب الأسماء واللّغات 1: 264.

3) - الإصابة 4: 315.

4) - ذخائر العقبى،/ 171، تاريخ الخميس 2: 285.

بصلاة الحسن والحسين خلف الإمام ... لكنّ الثّابت في التّاريخ أنّ أمّ كلثوم بنت أمير المؤمنين شهدت واقعة الطّفّ- مع أختها زينب- وخطبت الخطبة المعروفة في الكوفة المذكورة في الكتب، ذكرها ابن طيفور- المتوفّى سنة 280 هجريّة- في كتابه «بلاغات النِّساء» وأشار إليها ابن الأثير وغيره من كبار العلماء والمحدِّثين في لفظه «فرث» من كتبهم، كالنّهاية ولسان العرب وتاج العروس ...

ولعلّه، لذا جاء في رواية أبي داود عن عمّار: «أ نّه شهد جنازة أمّ كلثوم وابنها، فجعل الغلام ممّا يلي الإمام، فأنكرت ذلك، وفي القوم ابن عبّاس وأبو سعيد الخدريّ وأبو قتادة وأبو هريرة. قالوا: هذه السُّنّة» (1).

فروى الخبر بلا ذكرٍ للإمام، ولا أنّ أمّ كلثوم هذه مَن هي؟ وابنها مَن هو؟

وفي رواية النِّسائيّ عن عمّار: «حضرت جنازة صبيّ وامرأة، فقُدّمِ الصّبيّ ممّا يلي الإمام، ووضعت المرأة وراءه، وصُلِّي عليهما. وفي القوم أبو سعيد الخدريّ وابن عبّاس وأبو قتادة وأبو هريرة- رضي اللَّه عنهم- فسألتهم عن ذلك. فقالوا: السُّنّة» (2).

فروى نفس الخبر ... بلا ذكر للإمام، ولا اسم الميّتين، وهل كان بين المرأة والصّبيّ نسبة أو لا؟

حصيلة البحث: لقد استعرضنا أسانيد خبر تزويج أمير المؤمنين عليه السلام ابنته من عمر ابن الخطّاب ... والأخبار الأخرى المتعلِّقة بكريمة أهل البيت الأطهار الأطياب ... فلم نجد فيها سنداً يجوِّز الاحتجاج به والرّكون إليه.

ثمّ حقّقنا نصوص الأخبار ومتونها، ودقّقنا النّظر في كلمات القوم وأقوالهم ...

فوجدناها متضاربةً متكاذبةً ... فكانت ناحية الدّلالة دليلًا آخر على أن لا أصل للقضيّة.

وأغلب الظّنّ ... أنّ القوم لمّا رأوا أنّ عمر بن الخطّاب من رواة حديث: «كلّ سَببٍ ونسبٍ مُنقطعٍ يوم القيامةِ إلّاسببي ونسبي» الدّالّ على فضيلةٍ ومنقبة لأهل البيت، وعليّ


1) - سنن أبي داود 3: 208 (ط دار إحياء السّنّة النّبويّة).

2) - سنن النِّسائيّ 4: 71 (ط دار الفكر- بيروت).

عليه السلام خاصّة، حتّى أنّ الحاكم أورده في فضائل عليّ كما قال المنّاويّ (1)، عمدوا إلى وضع قصّة خطبة عمر ابنة عليّ وربطوا الحديث المذكور بها ...

وممّا يشهد بما ذكرنا أنّ غير واحدٍ من كبار محدِّثي القوم يروون عنه الحديث مجرّداً عن تلك القصّة، كما يروونه عن غيره:

قال المتّقيّ: «كلّ سببٍ ونسبٍ منقطع يوم القيامة إلّاسببي ونسبي. طب ك هق عن عمر. طب عن ابن عبّاس وعن المسور.

كلّ نسب وصهر ينقطع يوم القيامة إلّانسبي وصهري. ابن عساكر عن ابن عمر» (2).

وقال ابن المغازليّ: «قوله عليه السلام: كلّ سببٍ ونسب منقطع يوم القيامة. الحديث» ثمّ رواه بإسناده عن سعيد بن جبير، عن ابن عبّاس، عن عمر. وبإسناده عن عمرو بن دينار، عن سالم، عن ابن عمر. وبإسناده عن الثّوريّ، عن الإمام جعفر بن محمّد ...» (3).

ونظير هذا حديث: «فاطمة بضعة منِّي ...» الوارد عن غير واحدٍ من الصّحابة عن رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم في أكثر من موضع، فإنّ بعضهم لمّا رأى ما في هذا الحديث الثّابت المخرَّج في الصّحاح من دلالاتٍ في أبعاد مختلفة ... عمد إلى وضع قصّة خطبة عليّ ابنة أبي جهل وربط الحديث بها ....

ثمّ إنّ هذه خطبة ... وتلك خطبة ...

لكن خطبة عمر كانت لابنة عليّ عليه السلام ... وخطبة عليّ كانت لابنة أبي جهل!!.

وخطبة عمر كانت مصاهرة لفاطمة الزّهراء ... وخطبة عليّ كانت إيذاءً لفاطمة الزّهراء!!

وخطبة عمر كانت لما سمعه من النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم من قوله: كلّ سببٍ ونسبٍ منقطع يوم القيامة إلّاسببي ونسبي ... وخطبة عليّ كانت مخالفة للنّبيّ ومقاطعة له ... حتّى طالبه بطلاق ابنته!!


1) - فيض القدير 5: 20.

2) - كنز العمّال 11: 409 (ط مؤسسة الرِّسالة- بيروت).

3) - مناقب أمير المؤمنين: 108.

وعلى الجملة ... فقد عرفت حال أخبار القصّة سنداً ... فرواتها بين «مولى عمر» و «قاضي الزّبير» و «قاتل عمّار» و «علماء الدّولة الأمويّة» ورجال أسانيدها بين «كذّاب» و «وضّاع» و «ضعيفٍ» و «مدلِّس» ...

فهذا حال رواتها وأسانيدها ... وأغلب الظّنّ كون السّبب في وضعها وحكايتها ما ذكرناه ... لا سيّما ... وبعض الرّواة مشترك في القصّتين ...

فإن قيل: وهل بعد ذلك كلّه من وجه احتمالٍ توجّه به أخبار القصّة على فرض صحّتها سنداً، لا سيّما والقصّة مشهورة بين العامّة، وبها روايات عن طريق الخاصّة، وإن كانت شاذّة؟

قلت: قد اشتملت الأخبار المذكورة على ما لا يجوز تصديقه بحالٍ من الأحوال:

كالّذي رووه من إرسال الإمام عليه السلام إيّاها ببردٍ «لينظر إليها» وأ نّه أمر بها «فزيّنت» أو «فصنعت» ونحو ذلك. والدّليل على ذلك واضح.

ومن وفاتها على عهد معاوية ... بدليل ثبوت وجودها في واقعة الطّفّ ومواقفها المشهودة فيها:

وعليه، فالّتي ماتت وولدها زيد معاً في يومٍ واحدٍ ... وصلّى عليهما فلان أو فلان ...

هي زوجة أخرى من زوجات عمر، سواء كان اسمها أمّ كلثوم- فقد كان غير واحدة من زوجاته اسمها أو كنيتها أمّ كلثوم- أو لم يكن.

ويؤكِّد هذا الاحتمال- على فرض صحّة الأسانيد- روايات أبي داود والنِّسائيّ وغيرهما ...

وعلى هذا فلا مستند لما قالوا من أنّ أمّ كلثوم بنت الإمام عليه السلام ولدت لعمر «زيداً» ...

إذ ليس إلّاالأخبار المذكورة، وقد عرفت حالها ...

كما أ نّه لا مستند لما ذكروا من أ نّها ولدت له بنتاً ... مع اختلافهم فيها وفي اسمها ...

ويؤكِّد ذلك ما ذكره غير واحدٍ من علماء الإسلام من أنّ عمر مات عنها صغيرة!

منهم الشّيخ أبو محمّد النّوبختيّ من قدماء العلماء الإماميّة حيث قال في كتاب الإمامة

له: «إنّ أمّ كلثوم كانت صغيرةً، ومات عمر قبل أن يدخل بها» (1).

ومنهم: الشّيخ أبو عبداللَّه محمّد بن عبدالباقيّ الزّرقانيّ المالكيّ- المتوفّى سنة 122 ه- (2)... فإنّه قال في معنى قرابة النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم:

«والمراد بالقرابة من ينتسب إلى جدّه الأقرب وهو عبدالمطّلب لقوله: من صنع إلى أحدٍ من ولد عبدالمطّلب يداً فلم يكافئه بها في الدّنيا فعليَّ مكافاته غداً إذا لقيني. رواه الطّبرانيّ في الأوسط عن عثمان- رضى الله عنه-.

فخرج بذلك من انتسب إلى من فوق عبدالمطّلب، كأولاد عبد مناف، أو من يساويه كأولاد هاشم إخوة عبدالمطّلب، أو انتسب له ولا صحبة له ولا رؤية. ولعلّه ليس بمرادٍ ممّن صحب النّبيّ منهم أو رآه من ذكر أو أنثى. وهو عليّ وأولاد الحسن والحسين ومُحَسِّن- بميم مضمومة فحاء مفتوحة فسين مكسورة مشدّدة مهملتين- وأمّ كلثوم زوجة عمر ابن الخطّاب، ومات عنها قبل بلوغها، فتزوّجها عون بن جعفر فمات عنها، فتزوّج بأخيه محمّد ثمّ مات، فتزوّجها أخوهما عبداللَّه ثمّ ماتت عنده. ولم تلد لواحدٍ من الثّلاثة سوى لمحمّد ابنة ماتت صغيرةً. فلا عقب لأمّ كلثوم، كما قدّم المصنِّف في المقصد الثّاني» (3).

وقد يشهد به على فرض ثبوت أصل التّزويج إصرار عمر على أنّ الغرض من خطبته أن يكون صهراً للنّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم ... وقوله في بعض الألفاظ: «أُحبّ أن يكون عندي عضو من أعضاء رسول اللَّه» وتأكيده في بعضٍ آخر: «إنِّي لم أُرد الباه» ...

بقي الكلام فيمَن تزوّجها: قد عرفت أنّ أمير المؤمنين عليه السلام كان قد حبس بناته لأبناء أخيه جعفر، بل إنّ ذلك كان بأمرٍ من النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم فقد «نظر النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم إلى أولاد عليّ وجعفر عليهما السلام، فقال: بناتنا لبنينا وبنونا لبناتنا» (4).


1) - المناقب لابن شهرآشوب، 3/ 304، وبحار الأنوار 42: 91.

2) - توجد ترجمته في: سلك الدّرر في أعلام القرن الثّاني عشر 4: 32.

3) - شرح المواهب اللّدنّيّة- مبحث قرابة النّبيّ.

4) - من لا يحضره الفقيه 3: 249 باب الأكفّاء: ونظر النّبيّ صلى الله عليه و آله إلى أولاد عليّ وجعفر عليهم السلام، فقال: بناتنا لبنينا وبنونا لبناتهم.

وفي خصوص أمّ كلثوم جاء في حديثٍ: «خطب عمر إلى عليّ ابنته أمّ كلثوم فاعتلّ عليٌّ بصغرها وقال: أعددتها لابن أخي. يعني جعفراً» (1)فلم يعيّن الابن ... لكنّ الأمر يدور بين «عون» و «محمّد» لأنّ «عبداللَّه» كان أكبرهم سنّاً وقد زوّجه ابنته «زينب» كما تقدّم.

فأمّا «عون» فلم أجد خلافاً بين علماء أهل السُّنّة- والكلام كلّه يدور على أخبارهم وأقوالهم- في أ نّه قتل يوم تستر على عهد عمر، والمفروض- بحسب تلك الأخبار على فرض صحّتها- كونها في عقد عمر.

أمّا «محمّد» فقال ابن حجر: «ذكر أبو عمر عن الواقديّ أ نّه يكنّى أبا القاسم، وأ نّه تزوّج أمّ كلثوم بنت عليّ بعد عمر. قال: واستشهد بتستر.

وقيل: إنّه عاش إلى أن شهد صفّين مع عليّ. قال الدّارقطنيّ في كتاب الإخوة: يقال:

إنّه قتل بصفّين، اعترك هو وعبيداللَّه بن عمر بن الخطّاب فقتل كلّ منهما الآخر.

وذكر المرزبانيّ في معجم الشّعراء: أ نّه كان مع أخيه محمّد بن أبي بكر بمصر، فلمّا قتل اختفى محمّد بن جعفر، فدلّ عليه رجل من عك ثمّ من غافق، فهرب إلى فلسطين، وجاء إلى رجلٍ من أخواله من خثعم، فمنعه من معاوية، فقال في ذلك شعراً. وهذا محقّق يردّ قول الواقديّ أ نّه استشهد بتستر» (2).

وعلى هذا يكون هو الّذي تزوّج أمّ كلثوم بعد موت عمر- على الفرض المذكور- وعليه نصّ ابن عبدالبرّ، كما تقدّم (3).

أمّا «عبداللَّه» فمن الممكن أن يكون قد تزوّج بها بعد زوجها وبعد موت «زينب» زوجته، لأنّه بقي حيّاً إلى سنة ثمانين وهو ابن تسعين سنة كما اختاره ابن عبدالبرّ (4).

تراثنا (رقم 30، 31)،/ 396- 433


1) - ذخائر العقبى: 169، كنز العمّال 13/ 624.

2) - الإصابة 3/ 352، والعقد الفريد، 1/ 97.

3) - الاستيعاب، 3/ 326- 327، أسد الغابة، 4/ 313.

4) - الاستيعاب 2/ 267.

أوّلًا: مناقشتها سنداً

ما رواه الدّولابيّ محبّ الدِّين الطّبريّ، قال: قال ابن إسحاق، حدّثني عاسم بن عمر ابن قتادة، قال: خطب الحديث، الروايتان المرسلتان لم يذكر الدّولابي أو الطّبريّ طريقهما إلى عاصم بن عمر بن قتادة.

أوردهما اليعقوبيّ في تاريخه دون ذكره لسندها، فهي مرسلة.

الخطيب البغدادي، قال: أخبرنا محمّد بن عمر بن القاسم التّرسيّ، أخبرنا محمّد بن عبداللَّه بن إبراهيم الشّافعيّ، حدّثنا أحمد بن الحسين الصّوفيّ، حدّثنا إبراهيم بن مهران ابن رستم المروزيّ، حدّثنا اللّيث بن سعد القيسيّ، مولى بني رفاعة، في سنة إحدى وسبعين ومائة بمصر، عن موسى بن عليّ بن رباح اللّخميّ، عن أبيه، عن عقبة بن عامر الجهنيّ، قال: خطب عمر ... الخبر.

1- أحمد بن الحسين الصّوفي: قال الذّهبيّ في ميزان الاعتدال: أحمد بن الحسين الصّوفي:

ليّنه بعضهم.

وقال الخطيب البغداديّ: كتب عنه على معرفة بلينه. والّذين تركوه أحمد وأكثر (1).

2- عقبة بن عامر الجهنيّ: كما ذكرنا ترجمته.

3- إبراهيم بن مهران المروزيّ، مهمل لم تذكره كتب الرِّجال ولم تتعرّض لذكره جرحاً أو تعديلًا.

ما رواه البيهقيّ في السّنن الكبرى ج 7 ص 63 فيها نظر:

1- السّري بن خزيمة: مهمل لم تذكره كتب الرِّجال بشي ء.

2- معلّى بن أسد: مهمل لا يُدرى مَنْ هو، لم تتعرّض له كتب الرِّجال بشي ء.

فالرواية ساقطة عن الاعتبار لمجاهيل رواتها وتصريح البيهقيّ بأنّ السند مرسل.


1) - تاريخ بغداد 4: 98.

ما روى أيضاً البيهقيّ في السّنن ج 7 ص 46 فيها نظر:

1- موسى بن هارون: قال الذّهبيّ في ميزان الاعتدال: موسى بن هارون شيخ خراساني، عن عبدالرّحمان بن أبي الزّناد. مجهول (1).

2- سفيان بن وكيع: قال البخاري: يتكلّمون فيه لأشياء لقّنوه إيّاها. وقال أبو زرعة:

يُتّهم بالكذب. وقد ساق له أبو أحمد خمسة أحاديث منكرة السند لا المتن، ثمّ قال: وله حديث كثير وإنّما بلاؤه أ نّه كان يتلقّن ما لقِّن يُقال: كان له ورّاق يُلقِّنه من حديث موقوف فيرفعه أو مرسل فيوصله أو يبدِّل رجلًا برجل (2).

وقال ابن عديّ في الضّعفاء: لسفيان بن وكيع حديث كثير، وإنّما بلاؤه أ نّه كان يتلقّن ما لُقِّن،، ويُقال كان له ورّاق يُلقِّنه من حديث موقوف فيرفعه، وحديث مرسل فيوصله أو يُبدِّل في الاسناد قوماً بدل قوم (3).

3- روح بن عبادة: قال يحيى بن معين: هذا القواريريّ يُحدِّث عن عشرين شيخاً من الكذّابين، ثمّ يقول: لا أحدِّث عن روح.

روى الكتّاني عن أبي حاتم، قال: لا يُحتجّ به. وقال النِّسائي في العتق وفي الكنى:

روح ليس بالقويّ.

يعقوب بن شيبة: سمعت عفّان لا يرضى أمر روح بن عبادة.

وقال أبو عبيد الآجري: سمعتُ أبا داود يقول: أكثر مَنْ أنكر القواريري على روح تسعمائة حديث حدّث بها عن مالك سماعاً (4).

4- وكيع بن الجرّاح كما ذكرنا ترجمته.

ما ذكره أبو بشر الدّولابيّ في الذّرِّيّة الطّاهرة ص 162- 163 من طريق ابن إسحاق،


1) - ميزان الاعتدال: 4: 206.

2) - ميزان الاعتدال 2: 137.

3) - الكامل في ضعفاء الرِّجال 4: 482.

4) - ميزان الاعتدال 2: 148.

حدّثني والدي إسحاق بن يسار، عن حسن بن حسن بن عليّ بن أبي طالب الحديث.

1- رواها أبو بشر محمّد بن أحمد بن حمّاد الدّولابيّ. قال ابن عدي: ابن حمّاد متّهم فيما قاله في نعيم بن حمّاد لصلابته في أهل الرّأي. وقال حمزة السّهميّ: سألتُ الدّارقطنيّ عن الدّولابيّ فقال: تكلّموا فيه لمّا تبيّن من أمره الأخير.

وقال ابن يونس: كان الدّولابيّ يُضعّف (1). وعابَ عليه ابن عديّ تعصّبه المفرط لمذهبه (2).

2- إسحاق بن يسار. قال أبو الحسن الدّارقطنيّ: لا يُحتجّ به (3).

محمّدعلي الحلو، كشف البصر،/ 40، 42، 43، 44، 45، 46، 47، 48

ثانياً: مناقشتها دلالةً

وبعد سقوط الاعتبار السّنديّ لجميع الروايات، يبقى لدينا أصل الدلالة، فلعلّ الاعتبار الدلالتي سيُنجي بعضها مع كونها ضعيفة أو مرسلة. ولا يعني ذلك الأخذ بالضِّعاف بقدر ما يمكن أن تولّد الدلالة اطمئناناً يفيد الصّدور واقعاً، بشرط عدم تجاوز الرواية للبديهيّ الثّابت، وعدم مخالفتها لضرورات دينيّة وتاريخيّة وعقائديّة، بل عدم تعارضها مع المتعارَف الضّروريّ الذي تعارَف عليه العُقلاء.

فهل ستتم دلالة بعضها إن لم نقل كلّها؟

وستكون هذه المناقشات هي شواهد ودلالات على بطلان خبر التّزويج، لذا ستُعنون المناقشات الدلالتيّة بالشّواهد:

الشاهد الأوّل: دعوى صغر سنّ أم كلثوم: إنّ أوّل شاهد على عدم صحّة زواج أمّ كلثوم هو دعوى صغر سنّها، وأنّ عليّاً عليه السلام احتجّ بصغر سنّ ابنته حينما اعتذر عن عدم


1) - ميزان الاعتدال 3: 444.

2) - لسان الميزان لابن حجر 5: 50.

3) - ميزان الاعتدال 1: 227.

قناعته بالتّزويج، ثمّ أنّ الرّواة تمادوا في وضعهم وادّعوا أنّ عليّاً عليه السلام أرسل ابنته أمّ كلثوم إلى عمر وهي صغيرة لُيمعن الخليفة نظره في حالها، كما ذكر ذلك ابن سعد في طبقاته بقوله: تزوّجها عمر بن الخطّاب وهي جارية لم تبلغ، والحق خلاف هذه الدّعوى، إذ لم تكن أمّ كلثوم صغيرة السِّن بحيث يُباح للخليفة التمعّن بها ومحادثتها على النّحو الّذي ذكروه، ثمّ هو لم يُتح له الدّخول بها أوّل الأمر لصغر سنِّها، وهذا ما ذكره رواة هذه القصّة.

إلّاأنّ التحقيق سيكشف لنا مخالفة هذه الدّعوى أوّلًا وأخيراً، وذلك أنّ أمّ كلثوم كانت قد وُلِدَت في عهد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله كما عليه الفريقان وأغلبهم لم يحدِّد سنة ولادتها، إلّا أنّ عليه الأكثر أنّها كانت كبيرة في عداد النِّساء ولقرائن:

أوّلها: أنّها كانت إحدى شهود فدك إضافة إلى الحسنين أولاد فاطمة وعليّ عليهما السلام، ومعلوم أنّ الشّهادة لا تؤخذ إلّاممّن أدرك سنّاً يمكن فيه التمييز والمعرفة، وصغير السِّن لا يمكن قبوله للشّهادة خصوصاً ممّن لم يدرك.

قال ابن حجر في الصّواعق: وكان ممّن شهد في فدك عليّ عليه السلام والحسنان عليهما السلام وأمّ كلثوم. (1)

ثانيها: أنّ أمّ كلثوم شهدت أحداث السّقيفة وازواء الخلافة عن أبيها، وكانت تراقب تلك الأحداث بدقائقها، فروَت لنا بعض ما قالتهُ أمّها في ذلك اليوم كما في الرواية التالية:

«حدّثنا بكر بن أحمد القصري، حدّثتنا فاطمة بنت عليّ بن موسى الرِّضا، حدّثتني فاطمة وزينب وأمّ كلثوم بنات موسى بن جعفر، قُلنَ حدّثتنا فاطمة بنت جعفر بن محمّد الصّادق، حدّثتني فاطمة وسكينة ابتا الحسين بن عليّ، عن أمّ كلثوم بنت فاطمة بنت النّبيّ، عن فاطمة بنت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله ، قالت: أنسيتم قول رسول اللَّه صلي الله عليه و آله يوم غدير خم:

مَنْ كنتُ مولاه فعليّ مولاه، وقوله صلي الله عليه و آله : أنتَ منِّي بمنزلة هارون من موسى» (2).


1) - الصّواعق المحرقة لابن حجر: 37، مكتبة القاهرة.

2) - ابن الرّازي، جامع الأحاديث،/ 272- 273/ عنه البحرانيّ، العوالم، 11/ 595، 15- 3/ 120- 121.

هكذا أخرج الحافظ الكبير أبوموسى المدينيّ في كتاب المسلسل بالأسماء، وقال الحديث مسلسل من وجه وهو كلّ أحد من الفواطم تروي عن عمّة لها فهو رواية خمس بنات أخ كلّ واحدة منهنّ عن عمّتها (1)، ممّا يعني أنّها كانت تعي وتدرك، ولعلّ ذلك يرجِّح ما ذهب إليه صاحب الكنز المكتوم من أنّ ولادتها كانت 6 للهجرة (2). وقد ذكروا أنّ زواجها من عمر كان في ذي القعدة سنة 17 ه (3)، فإنّ عمرها يكون إحدى عشر ونصف، حيث تزوّجها عمر. ومعلوم أنّ ذلك يعني تجاوزها لسنِّ التكليف الشّرعيّ، ومثل عمرها في ذلك الوقت يجعلها في عداد ربّات الخدور، فكيف يمكن تصديق ما رووه من أنّها كانت صغيرة أرسلها أبوها إلى عمر، فكشف عن ساقها وقبّلها ولم يدخل بها، إذ منعه من ذلك صغرها؟

وهذا أحد شواهد عدم موافقة القصّة لواقع حال أمّ كلثوم.

الشّاهد الثّاني: إضطراب الرّوايات في مقدار المهر: المتتبِّع لروايات هذه الواقعة سيجدها مضطربة أيّ اضطراب، ومختلفة أيّما اختلاف، وذلك:

أنّ بعض إشارات إلى أنّ عمر أمهرَ أمّ كلثوم أربعين ألفاً، كما في الرّوايتين اللّتين رواهما ابن حجر في الإصابة، وأخرى أمهرها عشرة آلاف، كما في الرّواية التي رواها اليعقوبيّ في تاريخه، بل بعضها روى أ نّه أمهرها أربعة آلاف درهم، وأخرى أمهرها خمسمائة درهم، كما ذهبت إليه بعضها ولم نوردها. وهذا الاختلاف الفاحش بين أرقام الرّوايات يوجب القطع بأنّ الرّوايات لا يمكن الرّكون إليها والاطمئنان بها. كما أنّ مهر السّنّة هو خمسمائة درهم، ولايمكن أن يرضى عليّ بأكثر من مهر السّنّة- على فرض صحّة الواقعة- بل كراهة تجاوز المهر ثابتة لدى جميع المسلمين، حتّى أنّ عمر كان ينهى عن تجاوز مهر السّنّة، فكيف رضيا بخلاف ذلك؟!


1) - المسلسل بالأسماء عن عبقات الأنوار: 203.

2) - الكنز المكتوم: 101.

3) - حياة الإمام عليّ، محمود شلبي 294.

الشّاهد الثّالث: دعوى أنّ أمّ كلثوم أولدها عمر ولداً اسمه يزد: تحدّثت الرّوايات عن أنّ أمّ كلثوم أولدها عمر زيداً، فماتا في ساعة واحدة وصلّيا عليهما.

وبغضِّ النّظر عن كون قصّة موتهما كأنّها من نسج خيال الرّواة وأ نّه لا يُدرى أيّهما المتقدِّم في موته وأيّهما المتأخِّر، حتى أ نّه لا يُدرى أيّهما يرث الآخر، فبالرغم من كون الرّواية على طريقة القصّاصين وبأسلوبٍ مثير للدّهشة، فإنّ زيد هذا الّذي أشارت إليه الرّوايات حاله كالآتي:

1- لم تذكر كتب السِّيَر والتراجم أدنى ذكر لزيد بن عمر، مع أنّ أخويه عبداللَّه بن عمر وعبيداللَّه قد رويا الكثير من الرّوايات سواء عن أبيهما أم عن غيره، عن رسول اللَّه صلي الله عليه و آله ، ولا بدّ لزيد كذلك سماعه عن أبيه عمر أو عن جدِّه عليّ بن أبي طالب أو عن أخواله الحسن والحسين عليهما السلام، أو بقيّة أولاد عليّ، علماً أنّ الظّرف الّذي عاشه ظرف روائيّ يُطالب به الرّجل بالرّواية سماعاً مباشرة أو عن واسطة بالتحديث عن أحد الصّحابة، لا سيّما أنّ مثل زيد بن عمر يُستحثّ على التحديث والرّواية من قِبَل الآخرين، ومن غير المعقول أن يروا المحدِّثون زيداً ولم يسألوه ولو رواية واحدة عن صفات أبيه مثلًا أو صفة جدِّه على أقلّ تقدير.

وهذا يعني أنّ زيد بن أمّ كلثوم من عمر بن الخطّاب، شخصية وهميّة ليس لها وجودها، بل هو من نسج خيال الرّواة لتتمّ الحكاية ولتكون أقرَب إلى الواقع.

على أنّ زيد بن عمر لم تتحدّث الرّوايات المختصّة بواقعة الزّواج إلّاعن كونه ولد من أمّ كلثوم وماتَ هو وأمّه في ساعةٍ واحدة، ولم تتطرّق كتب الرِّجال والسِّيَر إليه بأدنى إشارة، علماً أنّ مثل شخصيّته «المركّبة» من جدِّه عليّ بن أبي طالب وأبيه عمر بن الخطّاب مثار حديث المؤرِّخين والرّواة الّذين لم ينفكّوا عن متابعة مثل هذه المفارقات التي تجمع بين شخصيّتين مختلفتين في نظر جميع المذاهب الاسلامية، فكيف غابَ ذلك عن رواة تربّصوا لأدنى حادثة تاريخيّة ولأبسط شخصية ليس لها أثرها، فكيف بشخصيّة زيد بن أمّ كلثوم الّتي تجمع معارضتين في الحكم والخلافة؟!

الشّاهد الرّابع: زيد بن عمر أمّه أمّ حفصة وعبداللَّه وعبيداللَّه: ولو سلّمنا بوجود شخصيّة اسمها زيد بن عمر بن الخطّاب، فإنّ الرّوايات التّاريخيّة لم تتّفق معنا في ذلك، حيث يروي المسعوديّ أنّ زيد بن عمر بن الخطّاب هو أخ لأولاد عمر من أمٍّ واحدة. قال المسعوديّ:

«وكان له من الولد: عبداللَّه وحفصة زوج النّبيّ صلي الله عليه و آله وعاصم وعبيداللَّه وزيد من أم، وعبدالرّحمان وفاطمة وبنات أخر وعبدالرّحمان الأصغر وهو المحدود في الشّراب، وهو المعروف بأبي شحمة من أم» (1).

وتصريح المسعودي واضح في أنّ زيد بن عمر أمّه هي أمّ حفصة وعبداللَّه وعبيداللَّه، وليس هي أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب كما يُزعَم.

الشّاهد الخامس: الاضطراب في خبر وفاتها هي وابنها زيد: قال الطّبريّ في ذخائر العُقبى: «قال أبو عمر: ماتت أمّ كلثوم وابنها زيد في وقتٍ واحد ... وصلّى عليهما ابن عمر قدّمه الحسن بن عليّ، فكانت بينهما سُنّتان فيما ذكروا، لم يورث أحدهما من الآخر، وقدّم على أمّه ممّا يلي الإمام، وقيل صلّى عليهما سعيد بن العاص وخلفه الحسن والحسين وأبو هريرة ...» (2).

وكلّ مَنْ أرّخ وفاتها ذكر أنّ الّذي صلّى عليها عبداللَّه بن عمر أو سعيد بن العاص والحسن والحسين خلفهما.

ممّا يعني أنّها ماتت في حياة معاوية، إذا أخذنا برواية سعيد بن العاص، فإنّ سعيد بن العاص عزله معاوية عن المدينة سنة أربع وخمسين. قال ابن الأثير: وفيها [أي سنة أربع وخمسين] عزل معاوية سعيد بن العاص عن المدينة (3).

وعلى كلا الرّوايتين أ نّها ماتت في حياة أخويها الحسن والحسين، إلّاأنّ أكثر مقاتل الحسين عليه السلام لكلا الفريقين، أجمعت على أنّ أمّ كلثوم بنت عليّ كانت في واقعة الطّفّ وكانت من جملة الأسرى الّذين حُملوا إلى يزيد بعد مقتل أبي عبداللَّه الحسين عليه السلام.


1) - مروج الذّهب 2: 33.

2) - ذخائر العقبى: 171.

3) - الكامل في التّاريخ لابن الأثير 3: 246.

قال أبو الفرج الاصفهاني في مقاتل الطّالبيين: «وحُمِلَ أهله [أي الحسين عليه السلام] أسرى وفيهم عمر وزيد والحسن بنو الحسن بن عليّ بن أبي طالب عليهم السلام، وكان الحسن بن الحسن ابن عليّ قد ارتثّ جريحاً فحُمل معهم، وعليّ بن الحسين الّذي أمّه أمّ ولد وزينب العقيلة، وأمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب وسكينة بنت الحسين ...» (1).

وهذه إحدى الشّواهد التي تؤكِّد على اضطراب الحادثة وتشوّشها، ممّا يريد الباحث اطمئناناً على عدم قبول دعوى التّزويج وكونها من نسج الوضّاعين والقصّاصين.

الشّاهد السّادس: أمّ كلثوم بنت أبي بكر هي التي خطبها عمر بن الخطّاب: ولا نغفل عن حقيقة مهمّة كانت سبباً في الاضطراب والتخليط، وحاول فريق روائيّ متخصِّص استخدام حادثة خطبة عمر لأمّ كلثوم بنت أبي بكر، فنسبوها إلى أمّ كلثوم بنت عليّ.

أي أنّ الّذي خطبها عمر هي أمّ كلثوم بنت أبي بكر وليست بنت عليّ كما يُتوهّم، فحاولوا الاستفادة من اتِّحاد الاسمين ونسبة حادثة الخطبة إلى أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب.

قال ابن قتيبة في المارف: «وأمّا أمّ كلثوم بنت أبي بكر، فخطبها عمر إلى عائشة، فأنعمت له، وكرّهته أمّ كلثوم، حتى أمسك عنها! فتزوّجها طلحة بن عبيداللَّه، فولدت له زكريّا وعائشة. ثمّ قُتل عنها فتزوّجها عبدالرّحمان بن عبداللَّه بن أبي ربيعة المخزوميّ» (2).

وأرّخ العمريّ الموصليّ في الرّوضة الفيحاء قائلًا:

«أمّ كلثوم بنت أبي بكر لمّا كبرت خطبها عمر من عائشة، فلمّا ذهب قالت الجارية:

تزوجِّيني عمر، وقد عرفت خشونة عيشه، واللَّه لئن فعلت لأخرجنّ إلى قبر رسول اللَّه صلي الله عليه و آله لأصيحنّ به، إنّما أريد فتىً من قريش يصبّ عليَّ الدّنيا صبّاً، فأرسلت عائشة إلى عمرو بن العاص فأخبرته، فقال: أنا أكفيك، فذهب إلى عمر، فقال: يا أمير المؤمنين!


1) - مقاتل الطّالبيِّين: 79 (ط مطبعة الحيدريّة- النجف)، وشرح الأكناز، 3/ 198 (ط مؤسسة النّشر الاسلامي- قم).

2) - المعارف لابن قتيبة: 175، وراجع البدء والتّاريخ للمقدسي 5: 92.

لو جمعت إليك إمرأة. فقال: عسى أن يكون ذلك، قال: مَنْ ذكر أمير المؤمنين؟ قال: أمّ كلثوم بنت أبي بكر، قال: ما لك ولجارية، سعى إليك إيّاها بكره عيش، فقال عمر: عائشة أمرتكَ بذلك؟ قال، نعم، فتركها فتزوّجها طلحة بن عبيداللَّه، فولدت له زكريّا وعائشة» (1).

وفي أعلام النِّساء لعمر رضا كحالة (ج 4 ص 250)، قال: [ثمّ ذكر كلامه كما ذكرناه].

وبعد هذا السّرد الرّوائيّ، تبيّن لنا أنّ خطبة عمر لأمّ كلثوم لا تعدو عن كونها قضيّة متعلِّقة بأمّ كلثوم بنت أبي بكر، واستفاد البعض من اتِّحاد الاسمين فنسبوا الحادثة إلى أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب عليه السلام، ممّا ساعد في اختلاط الأمر على البعض فقبِلَ القصّة قبول المسلّمات.

الشّاهد السّابع: أمّ كلثوم بنت جرول هي أمّ زيد بن عمر بن الخطّاب: على أنّا نؤكِّد أنّ اضطراب المؤرِّخين ألجأهم إلى التخليط في أمّ زيد بن عمر على فرض وجوده، ولعلّ البعض خُلّط عليه الأمر بين اسم أمّ كلثوم وبين أمّ زيد بن عمر، والتي اسمها أمّ كلثوم أيضاً، بل عمد البعض أن يشوِّش بين الأخبار ليُقدِّم قصّة تتشابه رموزها مع رموز قصّة أخرى، فيحدث الخلط فيما لو كان المؤرِّخ غير فطن تستغفلة الرّوايات الموضوعة، وبالفعل استطاع هؤلاء الرّواة أن يخلطوا على المغّفّلين في انتساب زيد بن عمر إلى أمّ كلثوم بنت عليّ.

والحقيقة التي لا مفرّ منها أنّ زيد- على فرض وجوده- هذا أمّه أمّ كلثوم بنت جرول ابن حالك بن المسيب بن ربيعة بن أصرم بن جبير بن حزام بن حبشيّة ابن سلول بن كعب بن عمر بن خزاعة. وهي بعد أمّ عبيداللَّه بن عمر، أي أنّ زيداً وعبيداللَّه أمّهما أمّ كلثوم بنت جرول. قال الطّبريّ: «زيد الأصغر وعبيداللَّه الذي قُتِلَ يوم صفِّين مع معاوية أمّهما أمّ كلثوم بنت جرول ... وكان الاسلام فرّق بينها وبين عمر» (2).


1) - الرّوضة الفيحاء في تواريخ النِّساء: 303.

2) - تاريخ الطّبريّ 4: 199.

ومثله ابن الأثير في كامله (1).

على أنّهم ولغرض تدارك الاضطراب بين شخصيّتي زيد، عبّروا بأنّ زيد هذا الّذي أمّه أمّ كلثوم بنت جرول هو زيد الأصغر، ممّا يعني أنّ زيداً الآخر هو زيد الأكبر كما عبّروا عنه، وهو ابن أمّ كلثوم بنت عليّ عليه السلام، وهذا لا يتّفق مع ما ذكروه، فإنّ أمّ كلثوم بنت جرول أولدت زيداً في الجاهليّة، وأنّ أمّ كلثوم بنت عليّ- كما هي دعواهم- أولدت زيد الأكبر إبّان خلافة عمر، فكم الفارق بين الزيدين بعد ذلك؟ فكيف يكون المولود في الجاهليّة هو الأصغر لا سيّما قالوا أنّ الاسلام فرّق بين عمر وبين أمّ كلثوم بنت جرول؟!

وهذا يعني أنّ زيداً هو واحد وليس متعدِّد كما تدلّ عليه رواياتهم كثيراً، وينسبون زيد إلى عمر واحداً وليس أكثر.

وقد ترجم لأمّ كلثوم بنت جرول أغلب المؤرِّخين وأشاروا إلى أنّها قد تزوّجها عمر في الجاهليّة وفرّق الاسلام بينهما، وممّن أرّخ لذلك:

1- ابن حجر في الإصابة في تمييز الصّحابة (2).

2- ابن سعد في طبقاته (3).

3- الطّبريّ في تاريخه (4).

4- إبن الأثير في كامله (5).

5- ابن الجوزي في صفة الصّفوة (6).

6- ابن شبّة النّميريّ في تاريخ المدينة المنوّرة (7).


1) - الكامل في التّاريخ 3: 28.

2) - الإصابة في تمييز الصّحابة 1: 558، 4: 468.

3) - الطّبقات الكبرى 3- 1/ 190.

4) - تاريخ الطّبريّ 4: 199.

5) - الكامل في التّاريخ 3: 28.

6) - صفة الصّفوة لابن الجوزيّ: 116.

7) - تاريخ المدينة المنوّرة 2: 654.

الشّاهد الثّامن: أسماء أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب: على أنّهم اختلفوا في اسم أمّ كلثوم بن عليّ بن أبي طالب عليه السلام، فبعض جعلها هي زينب بنت عليّ عليه السلام، كما أكّده البعض فعنون اسم أمّ كلثوم بأنّها زينب، فقال: خطبة أمّ كلثوم زينب بنت عليّ عليها السلام، ودرج في بحوثه هكذا.

والمتتبِّع لمَن كتب عن أمّ كلثوم، سيجد ثلاث شخصيّات متعدِّدة من بنات أمير المؤمنين عليه السلام كلّ منها تُسمّى بأمّ كلثوم، فواحدة سُمِّيت أمّ كلثوم الكبرى، والثانية سُمِّيت أمّ كلثوم الصّغرى، والثّالثة سُمِّيت بأمّ كلثوم فقط، إضافة إلى زينب، ومعنى ذلك أنّ أمير المؤمنين عليه السلام عنده من البنات أربعة من فاطمة عليها السلام ثلاثة باسم أمّ كلثوم وواحدة تُسمّى زينب عليها السلام.

إلّاأنّ ذلك خلاف ما ترجمه أصحاب السِّيَر، فقد ذكروا أنّ لأمير المؤمنين عليه السلام من فاطمة عليها السلام إبنتان أحدهما زينب والأخرى أمّ كلثوم، وهذا ما أكّده الطّبريّ في تاريخه، فقال: «فأوّل زوجة تزوّجها فاطمة بنت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله ، وكان لها منه: زينب الكبرى وأمّ كلثوم الكبرى» (1).

والأمر الّذي يدلّ عليه التحقيق والنظر، أنّ أمّ كلثوم هي واحدة وليس أكثر كما توهّم البعض، فجعل بنات عليّ ثلاث كل واحدة منها أمّ كلثوم، وأخذ يرتِّب بقوله الكبرى والوسطى والصغرى، وهو خلاف الحق.

إلّاأنّ النّسّابة العمريّ في المجدي قال: «إنّ أمّ كلثوم بنت عليّ من فاطمة عليها السلام، واسمها رقيّة» (2).

مع أنّ الرّوايات الّتي تحدّثت عن زواج أمّ كلثوم بنت عليّ من عمر بن الخطّاب تشير إلى أ نّه أولدها بنت اسمها رقيّة، فكيف يتّفق مع ما ذكره العمريّ في أنسابه وبين دعوى التّزويج وإنجاب ابنة اسمها رقيّة؟! وهذه إحدى دلالات اضطراب الحادثة وتهافتها تماماً.


1) - تاريخ الطّبريّ 5: 153 (راجع ج 9 ص 24).

2) - المجدي: 11، 12 (راجع ج 9 ص 81).

الشّاهد التّاسع: دعوى أنّ أمّ كلثوم تزوّجت بعون بن جعفر ثمّ محمّد بن جعفر بعد وفاة عمر: [ونقده ذكرناه سابقاً].

الشّاهد العاشر: دعوى أنّ عمر كان زواجه بدافع النّسب والسّبب لقول رسول اللَّه صلى الله عليه و آله: على أنّ رواة هذه الحادثة ضمّنوا إحدوثتهم هذه بحديث نبويّ كان سبباً في رغبة عمر من الزّواج لابنة عليّ، وذلك بحجّة قوله صلى الله عليه و آله: «كلّ نسب وسبب منقطع يوم القيامة إلّا نسبي وسببي وصهري»، فكان ذلك دافعاً لطلب الخليفة هذا الزّواج، وسبباً في قبول عليّ من تزويج ابنته بعدما سمع من عمر أنّ دافعه هو علقة النّسب والسّبب برسول اللَّه صلى الله عليه و آله.

إلّاأنّ ذلك لايُغني وثاقة الحادثة شيئاً، فالجميع بإمكانهم أن يرغبوا من زواج الهاشميّات وليس لبني هاشم الحق في مدافعتهم وردِّهم وحرمانهم من عُلقة السّبب والنّسب برسول اللَّه صلى الله عليه و آله، وإذا كان ذلك سبباً في اندفاع الخليفة لطلب مثل هذا الزّواج، فإنّ الخليفة مسبوق بعلقة سبب برسول اللَّه صلى الله عليه و آله وهي مصاهرته من ابنته حفصة، إذ كانت حفصة تحت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله، وهذا كافٍ لأن يغني الخليفة عن مصاهرةٍ أخرى تربطه برسول اللَّه صلى الله عليه و آله، ولكان عليّاً أولى بالاحتجاج بأنّ مصاهرة الخليفة لرسول اللَّه صلى الله عليه و آله من ابنته حفصه إحدى مصاديق الحديث المذكور، ولكان الهاشميّون في مأمن من طلب الخليفة ومصاهرته من بناتهم، وهذا الأسلوب الذي ذكره القصّاصون في زواج أمّ كلثوم يعني أنّ الحادثة التي بُنيت حجّتها على الحديث المذكور واهية لا أساس لها من الصحّة والواقع.

الشّاهد الحادي عشر: أنّ الخليفة لم يكن لديه رغبة في النِّساء: وإذا أضفنا شاهداً مهمّاً آخر، سنجد أنّ قضية التزويج غير واقعة مطلقاً، لتعذّر الخليفة عن مقاربة النِّساء وقتذاك. فتقدّم السِّن لدى الخليفة وانشغاله عن مترفات الحياة فضلًا عمّا كان يعانية- كغيره ممّن يتقدّم به السِّن- من ضعف في طاقته كما صرّح به نفسه، يُعدّ دليلًا آخر على عدم وقوع حادثة التّزويج.

عن عاصم بن عمر، عن أبيه، قال: «ولو كان في أبيكم حركة إلى النِّساء لم يسبقه أحد إليها» (1). ممّا يعني أنّ الخليفة كانت لديه رغبة عن مقاربة النِّساء، فضلًا عن كون


1) - إزالة الخفاء: 96، عنه الكنز المكتوم: 114.

المصادر التاريخية لم تنقل لنا حادثة تسرِّي الخليفة كما كان متعارفاً وقتذاك أو تعدّد أزواجه، وقد كان ذلك نمطاً سائداً من الحياة العائلية التي يتّخذها الأكثر، ذلك بدافع الإنجاب فضلًا عن مقتضيات المتعة الخاصّة.

الشّاهد الثاني عشر: أنّ قصّة التّزويج ذُكرت منافية للثوابت الشرعيّة: والمتأمِّل في سرد قصّة التّزويج ليجد مخالفتها للشريعة واضحة، ومنافاتها للأخلاق العامّة صريحة، ممّا تؤكِّد أ نّها إحدى محاولات الإساءة لأهل البيت عليهم السلام، وذلك كفيل بردِّ القصّة وتكذيبها رأساً. وكلّما تمعّنت في مجريات القصّة، اقشعرّ بدني وعلمتُ أنّها موضوعة للإساءة إلى شرف ذلك البيت الطّاهر الذي أذهبَ اللَّه عنه الرِّجس وطهّره تطهيراً.

فالقصّة أوضحت كيفيّة بعث أمّ كلثوم إلى عمر من قِبَل عليّ بن أبي طالب عليه السلام، وأنّه عليه السلام أرسلها بعد أن أمر بتزيينها لعرضها على عمر، وهي بعد لم تكن زوجته.

الشّاهد الثّالث عشر: مخالفتها للقواعد الأدبيّة والعُرفيّة المتسالمة: أكّدت روايات التّزويج أنّ عليّاً عليه السلام كان كارهاً لخطبة عمر من ابنته، وكان عليه السلام يعتذر بما لا يقبل التشكيك من الطّرف الآخر لقوله عليه السلام: «إنِّي حبستُ بناتي على بني جعفر»، كما هو صريح الرّواية الاولى، ومعلوم أنّ هذا الاعتذار يُنهي أي احتمال آخر يحاوله الطّرف الآخر بالتشبّث وعدم التّصديق، إذ المتعارَف في زماننا هذا أنّ الوليّ إذا أراد أن يعتذر لخاطبي البنت فيما لم تتوفّر لديه القناعة التامّة بهذا المورد بأ نّه أوقف ابنته على بني عمومتها لكونهم أحقّ بها عُرفاً، ولا مجال للطّرف المقابل ردّ هذه الدّعوى أو تكذيبها، إذ الأب سيغلق الطّريق على أيِّ احتمال أو محاولة أخرى. هذا ما تعارف في زماننا وفي كلّ زمان، فكيف بزمان تسوده التقاليد القبليّة الصّارمة التي تبطش بأيِّ تمرّد يخرج على أعرافها والتزاماتها؟ وهل من العُرْف الأدبيّ القبائليّ أن يكرِّر عمر دعوته بعد أن سمع أنّ ابنة عليّ قد حبسها أبوها إلى مَنْ هو أحقّ بها عُرْفاً؟ ولا معنى أن يُشكِّك عمر في دعوى عليّ وكون بناته قد حبسهنّ إلى بني جعفر، إذ يُعدّ ذلك استهانة أدبيّة لا تُغتفَر عُرْفاً وتجاوزاً على حرمات ذلك البيت، ممّا يعني أنّ الخطبة- لو حدثت من قِبَل عمر- فإنّ اعتذار عليّ كونها محبوسة إلى بني عمومتها كافٍ في انصراف عمر عن مسألة التزويج، فضلًا عن اعتذاره بأنّها صغيرة

لا تصلح للزّواج، فلا معنى لإصرار عمر على أن يراها بنفسه حتّى يُصدِّق الأمر، فولاية عليّ على ابنته لا زالت حاكمة على رغبات عمر وتهديداته، وولايته كذلك مانعة عن أن يتعرّض عمر أو غيره لخطبة لم يكن الأب قد اقتنع بها بعد.

الشّاهد الرّابع عشر: أنّ القصّة مخالفة لمقتضيات الظّرف السياسي المتوتِّر: على أنّ الاستقرار السياسي لظرفٍ أعقب السّقيفة، دفع برجالها أن يفكِّروا في حالة كانت تعني الكثير لديهم، وهي محاولة تهدئة الأجواء المتوتِّرة التي خلّفتها زوابع ذلك اليوم العصيب، فبعد استتباب الأمر لديهم، وجدوا أنّ حالة عدم الرِّضا والتوجّس تسود أجواء المدنيين الأنصار وتزحف إلى محافل المكِّيين من أهل الهجرة، وتربض على صدور الخزرج بعد مدافعة الأوسيِّين لهم عن الخلافة وإعطاء البيعة للأدنين من المكِّيين بعد أن كادت تستقرّ في حوزتهم، ووجدوا الأوس أنّهم قد غلبتهم منافستهم فأخرجوها من بني عمومتهم الخزرج إلى المهاجرين من تيمها وعديِّها، ورزحوا هم تحت سلطة أهل المهاجرة غرباء في مدينتهم، أذلّاء في أهليهم، والهاشميّون لا زالت أنوفهم تزكمها أغبرة ذلك اليوم الهائج بمناورات البيعة، ودمائهم لا تزال فيها حرارة غليان الوجد والتصبّر، وهم يرون تراثهم في عليّ تتناهبه الأهواء، ولا يزال كلّ هاشميّ موتوراً قد أخفى لظاه تحت رماد المجاملات الظّاهريّة التي اقتضتها ظروف عليّ مدارياً مصلحة الاسلام ووحدة الأُمّة.

وفي عليّ كلّ هذا وذاك، فهو يستشعر هواجس المدنيِّين الخزرج ممّا أخلفته سذاجة الأوس للوقيعة في أهليهم، فأخرجوها بعد أن رضوا تابعين، وأبعدوها متبوعين.

والأوس تؤرقهم نزوة البطش ببني عمومتهم الخزرج، فتحكّمت فيهم حماقة القبليّة، فصاروا تحت ذلّ البيعة أذلّاء يتخطّفهم النّاس من كلِّ جابن. وعليّ بعد هذا ينظر إلى الهاشميِّين مشفقاً عليهم غلبة التنازع بعد أن أودى لزومهم لطاعة سيِّدهم عليّاً كلّ ما كان يجول في خواطرهم أسياداً متبوعين، فصاروا رعايا تابعين. وعليّ في كلِّ ذلك قد رضيَ التصبّر وهو على سلامة من دينه، مؤثِراً ما أوصاه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله من لزوم الصّبر، إذ لا مندوحة من السّكوت وفي الدِّين بقيّة أهوَن عليه من ذهاب الدِّين وأهله.

هذه حدود العلاقة بين أهل البيعة من السّقيفة وبين أهل المدينة وغيرها من رعاياهم،

وهذا لا يعني إلّاكون الهدنة بينها وبينهم قائمة ما لم يكن هناك ما يسي ء إلى تلك الهدنة من تخطِّي المحذور أو تجاوز ما حدّدته ظروف الفريقين.

ولم تقتصر هذه الحالة المريبة المتوجِّسة إلى بُعيد البيعة من السّقيفة، بل تمتدّ إلى عهدي الشّيخين حتى عَقدٍ من خلافة الثّالث، فلمّا تجاوز ما حدّدته ظروف الفريقين من الهدنة، ثارت عليه رعايا المسلمين فقتلوه رافضين.

هذا ما أمكن تمهيده من إمكانية معايشة الشّيخين مع الكتل السياسية المتذمِّرة، فكيف بعليّ وهي تجده مغصوب التّراث مغبون البيعة موهون الصّفقة، يرى أنّ سكوته تصبّر ومعايشته هدنة، وهو بعد ذلك لايتحمّل غير ما تقتضيه المصلحة من السّكوت، ولايطيق أن يكون مهدّداً من قِبَل غيره في فرض أمر غير راضيه.

وإذا كان الأمر كذلك، فما معنى أن يُهدِّد الخليفة عليّاً إذا هو لم يزوِّجه ابنته من فاطمة، وعليّ أحرى أن يستشعر من القوم غير الهدنة وأن يلتمس غير الموادعة، فيثأر لما كان عليه القوم ويدفع عن نفسه ما لا يرتضيه، وهو ما أشار إليه جعفر بن محمّد الصّادق عليه السلام بقوله حينما سُئل عن زواج أمّ كلثوم من عمر، فقال: «سبحان اللَّه، ما كان يغدر أمير المؤمنين عليه السلام أن يحول بينه وبينها فينقذها؟» (1). وهو قول يؤكِّد عدم وقوع الحادثة، فضلًا عن مراعاة عمر لذلك الظّرف المتوتِّر، ومداراته لعليّ وهو شيخ المعارضة وسيِّدها، فكان يشهد بفضله وسابقته وعلمه، وكان يكرِّر مقولته المشهورة: «لولا عليّ لهلك عمر» (2).

وعن أبي سعيد الخدريّ، قال: «قال عمر: أعوذ باللَّه أن أعيش في يوم لست فيه يا أبا الحسن» (3).

أي أنّ طلب الخليفة وإلحاحه في زواجه من ابنة عليّ لا يتناسب مع الحالة المتوتِّرة التي تتطلّب مداراة عليّ ومراعاة الهاشميِّين وتخفيف فورة الأنصار المغلوبين.


1) - البحار 42: 88، الخرائج والجرائح، 2/ 825- 826.

2) - المناقب للخوارزميّ: 81.

3) - ذخائر العقبى: 82.

فإن قلنا أنّ عمر قد دافع عليّاً في أخذ الرِّضا من زواجه على ابنته كرهاً، فهذا ما لا يسمح مع ما قدّمناه من التوتّر وحالة التوجّس التي يعيشها الخليفة في منصبه بين معارضيه، وإذا قلنا كان عليّ قد أعطى ابنته عن طيب نفس مقتنعاً، فما معنى التّقارب وهو لا يزال يرى تراثه نهباً، فصبر وفي العين قذى، وفي الحلق شجى (1).

وبعد هذا العرض من مداخلات القضيّة التي تستوقف الباحث ليمعن التحقيق في دعوى التّزويج، يجد أنّ حيثيّات الحالة التي كان يعيشها الهاشميّون مع الخليفة وما صاحبها من توجّس الطّرفين لا تسمح بقيام أدنى احتمال لوجود مصاهرة من هذا القبيل، بل لعلّها لاتدور في خُلْد الخليفة وهو يرى أنّ علاقته مع الهاشميِّين تدور على مدار التسليم لشرعيّة هذه الخلافة التي طالما كانت سبباً في إخفاق أيّة محاولة تقريب بين الطّرفين، فالهاشميّون سكتوا عن تراثهم مغصوباً لمصلحة الاسلام وسلامته، وهو ما أكّده شيخهم عليّ بن أبي طالب عليه السلام، ودعاهم إلى التصبّر ريثما تستدعي الظّروف إلى تصفية الحسابات وإيقاف هذا الهدر للشرعيّة الإلهيّة المتمثِّلة بوصيّته الإلهيّة من قِبَل رسول اللَّه صلى الله عليه و آله. وأهل السّقيفة لا تخفى عليهم ما تضمره صدور الهاشميِّين من عدم الرِّضا والتسليم لقرارات البيعة، فهم يتحسّبون أن ينقضّ عليهم الهاشميّون ومَنْ خالفهم، فمتى يتمّ في مثل هذه الظّروف توطئة التعايش والتوافق؟! وإذا كان الأمر كذلك، فمتى تتمّ إمكانيّة هكذا مصاهرة بين قطبين متعارضين لم يتّفقا بعد بل لم يتوافقا أصلًا؟! محمّدعلي الحلو، كشف البصر،/ 48- 74

الرّوايات الواردة عن طرق الشّيعة، ويمكننا الآن أن نناقش في سندها لمعرفة طرقها الصّحيحة والسّقيمة لإمكانيّة طرحها أو الاستدلال بها.

أوّلًا: مناقشتها سنداً

1- ما رواه الشّيخ في التّهذيب ج 9/ 362- 363، عن محمّد بن أحمد بن يحيى، عن جعفر بن محمّد القمِّي، عن قدّاح، عن جعفر، عن أبيه عليهما السلام ...


1) - نهج البلاغة لابن أبي الحديد: الخطبة المعروفة بالشّقشقيّة.

1- جعفر بن محمّد القمِّي، مجهول وهو متّحد مع جعفر بن محمّد الأشعريّ المجهول أيضاً، ومع جعفر بن محمّد بن عبيداللَّه كذلك مجهول (1).

2- قداح: مهمل، لم تتعرّض الكتب الرِّجالية لذكره.

فالرّواية ضعيفة بجعفر بن محمّد القمِّي المجهول، وقداح المهمل، عندها لايمكن الاحتجاج بها.

هذه ضعيفة بجعفر بن محمّد القمِّي، ولا يمكن الاحتجاج بها. أمّا دلالةً فقد أثبتنا عدم صحّة وجود زيد بن عمر الملقّب بالأكبر، وإنّما هذه تسمية زيد بن عمر وأمّه أمّ كلثوم بنت جرول، ومع ذلك فإنّ زيد بن عمر حتى المتولِّد من أمّ كلثوم بنت جرول لم تذكره المصادر التّاريخيّة أو الرِّجاليّة ولم ترد عنه أدنى قضيّة تؤيِّد وجود مثل هذه التّسمية دون أولاد عمر الآخرين الّذين تحدّثت عنهم المصادر التّاريخية وروت لنا مصادر الحديث بعض مرويّاتهم.

2- ما رواه صاحب الوسائل ج 14 ص 217، عن عليّ، عن أبيه [إبراهيم بن هاشم]، عن ابن أبي عمير، عن هشام، عن أبي عبداللَّه عليه السلام ...

الرّواية معتبرة، ورجالها إماميّون ثقاة إلّاإبراهيم بن هاشم الّذي لم يذكر توثيقه صراحة، إلّا أنّه لا ينبغي الشّكّ في وثاقته، فهو أوّل مَنْ نشر حديث الكوفيِّين بقم، روى عنه ابنه أكثر رواياته وقد نُصّ على وثاقة ابنه عليّ، فضلًا عن تلقِّي رواياته من قِبَل الأصحاب بالقبول والاطمئنان وتحقّقهم في عدالته على وجه لا يقبل الشّكّ فيه.

فالرّواية معتبرة ويمكن الاحتجاج بها.

ذكرت هذه الرّواية أنّ العبّاس أتاه فأخبر أمير المؤمنين عليه السلام برغبة عمر في الزّواج، وطلب منه أن يجعل أمر ذلك إليه، فجعله إليه.


1) - راجع معجم رجال الحديث للسيِّد الخوئيّ في ترجمة جعفر بن محمّد الأشعريّ ج 4 ترجمة 2238، وفي جعفر بن محمّد بن عبيداللَّه ج 4 ترجمة 2272، وجعفر بن محمّد القمِّي ج 4 ترجمة 2306، والكلّ مجهول ومتّحد في نفس التّسمية.

والرّواية قاصرة عن إثبات المُدّعى، وهو إيقاع العقد والنِّكاح. فجعل الأمر إلى العبّاس لا يعني أكثر من تفويض أمير المؤمنين عليه السلام الأمر إلى العبّاس، وهي غير صريحة بإيقاع العقد من قِبَل العبّاس، إذ الرّواية تشير إلى أنّ أمير المؤمنين فوّض الأمر إلى عمِّه دون التّصريح بتوكيله في إجراء عقد النِّكاح، فلعلّ العبّاس كان وسيطاً في إقناع عمر في الانصراف عمّا عزم عليه من خطبة أمّ كلثوم ونقل عدم رغبة عليّ في الإجابة، ولا تعني أكثر من ذلك، وهي شبيهة بالرّواية التي مرّت في مرويّات أهل السّنّة من أنّ عائشة حينما بلغها رغبة عمر في خطبة أختها أمّ كلثوم وأساءها ذلك، فوّضت الأمر إى عمرو ابن العاص أو المغيرة بن شعبة على- كلا الرّوايتين- في إثناء عمر عن عزمه، فتفويض الأمر إلى العبّاس لا يعدو عن دور الوسيط في إثناء عمر عمّا عزم عليه من الخطبة ولا يعني أكثر من ذلك.

والرّواية غير صحيحة الدِّلالة في جريان العقد أو وقوعه من قِبَل العبّاس.

3- ما رواه الكلينيّ في الفروع ج 5 ص 346، عن محمّد بن أبي عمير، عن هشام بن سالم، عن أبي عبداللَّه عليه السلام ...

الرّواية صحيحة لتوثيق رجالها.

هي نفس دلالة الرّواية الثّانية، بل لعلّها أصرح فيما قرّرناه من أنّ العبّاس حينما سمع تهديد عمر، صار وسيطاً في حلِّ النِّزاع وتسكين فورة عمر، وذلك بنحوٍ من أنحاء الإقناع، إمّا بالإعتذار، كون أمّ كلثوم كارهة لهذا العقد وغير راغبةٍ فيه، أو لكون بني هاشم غير راضين من طلب عمر وستكون الخطبة على حساب علاقة الهاشميِّين المتوتِّرة التي يحاول الخليفة تحاشيها وعدم إثارة أيّة قضيّة ضدّه وهو لا يزال محتاجاً إلى تهدئة خواطر المعارضة الهاشميّة كما ذكرنا.

لذا علّق المجلسيّ في مرآة العقول بأنّ الخبر لا يدلّ على وقوع التّزويج (1).


1) - راجع مرآة العقول 20: 42.

4- ما رواه الكلينيّ في الفروع ج 5 ص 346، عن عليّ بن إبراهيم، عن أبيه، عن أبي عمير، عن هشام بن سالم وحمّاد، عن زرارة، عن أبي عبداللَّه عليه السلام ...

فالرّواية مقبولة لإبراهيم بن هاشم، وإن هي في عداد الصّحيح لتسالم الأصحاب على حُسن حال إبراهيم بن هاشم ومدحه.

لا تدلّ على التّزويج كذلك، بل هي في صدد محاكاة ظاهر ما ترائى للنّاس وقوعه، وحكاية ما ادّعي أنّ أمّ كلثوم تزوّجها عمر كما زعمه البعض أو تُخيِّل لآخرين.

فقوله عليه السلام «فرج غصبناه ظاهراً»، وكون اغتصاب الفرج معلّق على صحّة دعوى التّزويج، لكان ذلك فرج غصبناه، وهذا لا يعني وقوع التّزويج بعد تعليق غصبيّة الفرج على وقوعه حقيقةً.

وهذا ما أشار إليه المجلسي رحمه الله في مرآة العقول بقوله: فالمعنى غصبناه ظاهراً وبزعم النّاس إن صحّت تلك القصّة (1).

5- ما رواه الكلينيّ في الفروع من الكافي ج 6 ص 115- 116، عن محمّد بن يحيى وغيره، عن أحمد بن محمّد بن عيسى، عن الحسين بن سعيد، عن النّضر بن سويد، عن هشام بن سالم، عن سليمان بن خالد، قال: سألت أبا عبداللَّه عليه السلام ...

الرّواية صحيحة لتوثيق رواتها الإماميِّين.

6- ما رواه الكلينيّ في الفروع ج 6 ص 115، عن حميد بن زياد، عن ابن سماعة، عن محمّد بن زياد، عن عبداللَّه بن سنان ومعاوية بن عمّار، عن أبي عبداللَّه عليه السلام ...

1- حميد بن زياد: ثقة واقفيّ كان وجهاً في الواقفة (2). وقال في تنقيح المقال: أنّ النّجاشيّ قال إنّه واقفيّ وقد أثبته في الضّعفاء (3).

إلّاأنّ ظاهرهم على توثيقه وإن كان وجهاً من وجوه الواقفة.


1) - مرآة العقول 20: 42.

2) - رجال النّجاشيّ ص 96.

3) - تنقيح المقال، 1- 2/ 378.

2- ابن سماعة: وهو الحسن بن محمّد بن سماعة: من شيوخ الواقفة، كثير الحديث، فقيه ثقة، وكان يعاند في الوقف ويتعصّب (1).

فالرّواية موثّقة لتوثيق بعض رواتها بالرّغم من كونهم غير إماميِّين كالحسن بن سماعة الواقفيّ، وحميد بن زياد الواقفيّ.

7- ما رواه القطب الرّاونديّ، عن الصّفار بإسناده إلى عمر بن أذينة.

لم يوثّق السّند لمجاهيل بعض رجاله.

وكلاهما [الرّوايتان 5 و 6] تشيران إلى حكم المعتدّة أين تعتدّ، ثمّ استدلّت بحادثة أمّ كلثوم حينما اعتدّت في بيت أبيها بعد وفاة عمر.

والرّوايتان لا تدلّان مطلقاً على صحّة وقوع الزّواج، وذلك ببيانٍ يحتاج إلى مقدّمتين.

المقدّمة الاولى: ذهب أكثر الجمهور- غير الإماميّة- إلى وجوب اعتداد المتوفّى عنها زوجها في بيت الزّوج، ولم يجوِّزوا خروجها إلّالضرورة تلجئها، أو عدم نفقة تحيفُ بها، واشترطوا في موارد الضّرورة الخروج نهاراً والعود إليه ليلًا، أي أن لا تبيت عن بيت زوجها.

واستدلّ لذلك بعدّة روايات توجب عدم المبيت في غير بيتها وعدم خروجها منها:

«عن سعد بن إسحاق بن كعب بن عُجْرَة، عن عمّته زينب بنت كعب بن عُجْرَة، أنّ الفُرَيعَة بنت مالك بن سنان، وهي أخت أبي سعيد الخدريّ، أخبرتها أنّها جاءت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله تسأله أن ترجع إلى أهلها في بني خُدْرَة، وأنّ زوجها خرج في طلب أعبُدٍ له أبَقوا حتى إذا كان بطرف القدوم لحقهم فقتلوه، قالت: فسألتُ رسول اللَّه صلي الله عليه و آله أن أرجع إلى أهلي، فإنّ زوجي لم يترك لي مسكناً يملكه ولا نفقة، قالت: فقال رسول اللَّه صلي الله عليه و آله : نعم.

قالت: فانصرفتُ حتّى إذا كنتُ في الحجرة (أو في المسجد) ناداني رسول اللَّه صلي الله عليه و آله (أو أمر بي فنوديتُ له)، فقال: كيف قلت، قالت: فرددتُ عليه القصّة التي ذكرت له من شأن زوجي، قال: إمكثي في بيتك حتّى يبلغ الكتاب أجله، قالت: فاعتددتُ فيه أربعة أشهر


1) - رجال الكشّي في ترجمة الحسن بن محمّد بن سماعة، رقم 894 ج 2 ص 768، اختيار معرفة الرِّجال.

وعشراً، قالت: فلمّا كان عثمان، أرسلَ إليَّ فسألني ...» (1).

قال الترمذي: «هذا حديث حسن صحيح، والعمل على هذا الحديث عند أكثر أهل العلم من أصحاب النّبيّ صلي الله عليه و آله وغيرهم لم يروا للمعتدّة أن تنتقل من بيت زوجها حتى تنقضي عدّتها، وهو قول سفيان الثّوريّ والشّافعيّ وأحمد وإسحاق» (2).

وقد علّق ابن العربيّ المالكيّ في عارضة الأحوذيّ على الحديث بقوله: «والقرآن يُعضِّد ذلك الحديث، فإنّ اللَّه قد أوجب التربّص على المتوفّى عنها زوجها فما إلى إخراجها سبيل، وقد مضى به عمر بن الخطّاب وكان يردّ المعتدّات من طريق الحجّ إلى المدينة» (3).

وذهب بعضهم إلى جواز خروج المتوفّى عنها زوجها وأن تعتدّ حيث تشاء، لرواية لهم في ذلك، وهي ما رواها جملة منهم، فقد رووا عن الحسن عن عليّ، أنّه نقل أمّ كثلوم إبنته حيث أصيب عمر فنقلها في عدّتها (4).

وممّن روى ذلك:

1- ابن عبدالبرّ في التمهيد (5).

2- ابن أبي شيبة في مصنّفه (6).

3- عبدالرّزّاق في مصنّفه (7).

4- بدائع الصّنائع (8).

5- سنن البيهقيّ (9).


1) - سنن التّرمذيّ، كتاب الطّلاق، باب 23: ما جاء أين تعتدّ المتوفّى عنها زوجها، ج 2 ص 338.

2) - نفس المصدر، ج 2 ص 339.

3) - عارضة الأحوذيّ بشرح صحيح الترمذيّ لابن العربيّ المالكيّ، كتاب الطّلاق، باب عدّة المتوفّى عنها زوجها.

4) - كتاب السّنن 1: 360.

5) - التمهيد 19: 81.

6) - مصنّف ابن أبي شيبة.

7) - مصنّف عبدالرّزّاق 7: 30.

8) - بدائع الصّنائع 3: 206.

9) - سنن البيهقي 7: 436.

وهذا دليل مَنْ جوّز خروج المعتدّة وأنّها تعتدّ حيث شاءت، وهو مذهب عائشة وابن عبّاس وجابر بن زيد والحسن وعطاء، ثمّ رووا ذلك عن عليّ وجابر وعبداللَّه.

إلّاأنّ الأكثر على عدم الخروج، ودليلهم ما تقدّم من رواية الفريعة بنت مالك، حتّى أنّهم تشدّدوا في ذلك ورووا أنّ عمر كان يردّ المتوفّى عنها زوجها من البيداء ويمنعها الحج.

المقدّمة الثّانية: دأب الأئمّة عليهم السلام في إثبات بعض الأحكام، إلى الاستدلال بأدلّة الخصم لإلزامهم بحجّتهم، أي إلزامهم ما ألزموا به أنفسهم، مع أنّ الدليل الذي يحتجّ به الإمام عليه السلام على خصمه لم يثبت من طُرقهم صلوات اللَّه عليهم أو له دلالة أخرى غير ما يستدلّ فيه من قِبَلهم، ولهذا الأسلوب من المحاججة كثيرةٌ مواردها منها: «ما رواه عبيد بن زرارة، عن أبي عبداللَّه عليه السلام، قال: إنِّي لذات يوم عند زياد بن عبداللَّه، إذ جاء رجل يستعدي على أبيه، فقال: أصلح اللَّه الأمير! إنّ أبي زوّج ابنتي بغير إذني، فقال زياد لجلسائه الّذين عنده: ما تقولون فيما يقول هذا الرّجل؟ فقالوا: نكاحه باطل، قال: ثمّ أقبل عليّ فقال:

ما تقول يا أبا عبداللَّه، فلمّا سألني أقبلتُ على الّذين أجابوه، فقلت لهم: أليسَ فيما تروون أنتم عن رسول اللَّه صلى الله عليه و آله أنّ رجلًا جاء يستعديه على أبيه في مثل هذا، فقال له رسول اللَّه صلى الله عليه و آله: أنتَ ومالك لأبيك؟ قالوا: بلى، فقلت لهم: فكيف يكون هذا وهو وماله لأبيه لا يجوز نكاحه؟ قال: فأخذ بقولهم وترك قولي» (1).

فالإمام عليه السلام استدلّ على صحّة مثل هذا النِّكاح بما رووه عن رسول اللَّه صلى الله عليه و آله بقوله لمن يستعدي عى أبيه «أنتَ ومالك لأبيك»، أي ليس للولد إرادة مع إرادة أبيه، فكأنّ الأب يملك إرادة ولده، ومن هذه الموارد فيما لو زوّج الأب ابنة ابنه دون رضا الأب، فلا مكان لممانعة الأب، وذلك لا يبطل صحّة النِّكاح. فصحّة النِّكاح استدلّ عليها الإمام عليه السلام بدليل لهم يلزمهم الحجّة، مع أنّ هذا الدّليل «أنتَ ومالك لأبيك»، لم يعمل الأئمّة عليهم السلام وشيعتهم بظاهره، وقد أشار إليه الإمام عليه السلام كذلك بقوله: «أليسَ فيما تروون أنتم عن رسول اللَّه صلى الله عليه و آله؟» كما أنّ هذه الرّواية لو صحّت سنداً، فإنّها لا تعدو عن إثبات


1) - الوسائل، كتاب النِّكاح، أبواب عقد النِّكاح، باب 11 حديث 5، ج 14 ص 118- 119.

حكم أخلاقيّ أدبيّ وليس هو إعدامٌ لإرادة الإبن ونفيٌ لتصرّفاته مقابل تصرّفات الأب وإرادته، وأقصى ما يثبته هو مراعاة إرادة الأب واحترامها، وأن لا تعدو إرادة الابن على إرادة أبيه، وليس أكثر من ذلك.

إذا عرفت ما تقدّم فنقول: إنّ الرّوايتين الخامسة والسّادسة واللّتان تحدّثتا عن أنّ المتوفّى عنها زوجها تعتدّ حيث شاءت، وأنّ عليّاً لمّا مات عمر أتى أمّ كلثوم فأخذ بيدها فانطلق إلى بيته.

لا يعني إثبات حادثة زواج أمّ كلثوم، بل غاية ما هناك أنّ الإمام عليه السلام أراد إثبات حكم يخالف أهل السّنّة في قولهم بعدم جواز اعتداد المرأة في غير بيت زوجها، حيث أثبت خلاف ذلك، وهو جواز أن تعتدّ المرأة حيث تشاء، واستدلّ بذلك بما رووه القوم من أنّ عليّ انطلق بأمِّ كلثوم بعد وفاة عمر- وهي الرّواية التي رواها البيهقيّ وغيره، وقد أشرنا إليها في المقدِّمة الاولى- لذا فإنّ الإمام عليه السلام أثبت حكماً يخالف العامّة واستدلّ بحجّتهم، ولايعني بالضّرورة إذعانه بهذا الدّليل، إذ دأب العقلاء طرّاً على محاججة الخصم بحجّته دون الإقرار أو الاعتقاد بما ذهب إليه الخصم بل إرادتهم إلزام خصمهم ما ألزم به نفسه.

والرّواية من هذا القبيل، وليس فيها ما يؤكِّد على إقرار الإمام عليه السلام أو روايته لحادثة الزّواج، ودليل ذلك أنّ رواية انطلاق عليّ عليه السلام بأمِّ كلثوم إلى بيته جاءت جملة استئنافيّة بعد تشييده لحكم جواز المعتدّة حيث شاءت، فقال: أنّ عليّاً عليه السلام لمّا مات عمر أتى أمّ كلثوم، فأخذ بيدها فانطلق إلى بيته.

هذا مفاد الرّوايتين، والقرائن المتقدِّمة شاهدة على إرادة المعنى بعد إبطال حادثة الزّواج من طرق أهل السّنّة فضلًا عن طرق الإماميّة.

وبذلك فلم تصمد جميع الرّوايات على إثبات حادثة الزّواج، بل هي إحدى القضايا الموضوعة شأن ما وضع على أهل البيت عليهم السلام للوصول إلى مآربٍ ذكرناها في التمهيد المتقدِّم.

وممّا يؤيِّد على نفي حادثة الزّواج، ما رواه القطب الرّاونديّ، عن الصّفّار، بإسناده إلى عمر بن أذينة، قال: [ثمّ ذكر كلامه كما ذكرناه].

ورواها المجلسيّ في مرآة العقول عن طريق آخر، فقال: «وذكر السّيِّد العالم بهاء الدِّين عليّ بن عبدالحميد الحسينيّ في الأنوار المضيئة ممّا جاز لي روايته عن الشّيخ محمّد بن محمّد بن النّعمان، أرفعه إلى عمر بن أذينة ... وساق الحديث بطوله» (1).

وممّا يؤيِّد ما نذهب إليه على نفي حادثة زواج أمّ كلثوم، ما أكّده الشّيخ المفيد قدس سره في المسائل السرويّة بقوله: [ثمّ ذكر كلام الشّيخ المفيد كما ذكرناه].

وبعدما عرفته من شيخنا المفيد أعلى اللَّه مقامه، وما سبق كلامه الشّريف من تضعيف روايات التّزويج سنداً أو دلالةً وسنداً، فلا يبقى مجال لإثارة مثل هذه الموضوعات.

وماذا عن موقف أئمّة أهل البيت عليهم السلام من خبر التّزويج؟ ولموقف الأئمّة عليهم السلام من قضيّة خبر التّزويج موقفهم الحاسم في هذا الأمر سلباً أو إيجاباً، نفياً أو تصديقاً، فلم نعهد آل البيت عليهم السلام ما يمكن أن يكون الفصل في هذا الأمر، فبإمكان أهل البيت عليهم السلام أن يجعلوا هذه القضيّة إحدى موارد مظلوميّتهم إذ أنّ وقائع الزّواج وبهذه الكيفيّة من التهديد ما يثير شجونهم عليهم السلام فضلًا عن أحاسيس شيعتهم.

فلم يعهد من الإمام أمير المؤمنين عليه السلام إشارة ولو من بعيد عند إظهار مظلوميّته التعرّض إلى خبر التّزويج الذي أخضعه التّهدد إلى القبول به. بل لم يعهد من أئمّة آل البيت عليهم السلام جميعاً للتعرّض إلى هذه الحادثة أبداً، عدا ما عُهِدَ عن الإمام جعفر بن محمّد الصّادق عليه السلام في خبر التّزويج، والمتابع لأحاديث الإمام الصّادق عليه السلام، يجدها إجابة على تساؤل أو ردعاً لشُبهةٍ طرأت في أذهان الآخرين، وإذا تحرّينا ذلك، فإنّ أمراً مهمّاً ستُثيره هذه الظّاهرة- اقتصار خبر التّزويج على روايات الإمام الصّادق عليه السلام فقط- وهي أنّ خبر التّزويج على ما يبدو قد أُثير أيّام الإمام جعفر بن محمّد الصّادق عليه السلام، وكان في


1) - المسائل السروية: 86 كما ذكرناه.

وقته مثار جدلٍ ومناقشة، لذا فرواية القطب الرّاونديّ التي تُصرِّح بقول السّائل: إنّ النّاس يحتجّون علينا ويقولون: إنّ أمير المؤمنين عليه السلام زوّج فلاناً ابنته أمّ كلثوم ... يؤكِّد أنّ القضيّة قد افتُعِلت أيّام الإمام الصّادق عليه السلام، وقد كانت إحدى محاولات الخصم في الرّدِّ على حركة الإمام عليه السلام الآخذة بالامتداد، محاولة لإيقاف مدِّ المذهب الإماميّ إبّان عهده المبارك، فحاول الخصم إثارة أمثال هذه الموضوعات.

وإذا استقصينا وقائع الأحداث لمظلوميّة أهل البيت عليهم السلام، وقد استعرضها الأئمّة الأطهار عليهم السلام، لم نجد لهذه الحادثة من ذكر. فمظلوميّة الزّهراء عليها السلام وابتزاز أمير المؤمنين عليه السلام حقّه وانتزاء معاوية على دست الحكم ومصرع الحسين عليه السلام، إحدى المفردات التي أثارها آل البيت عليهم السلام في مناسبات عدّة، في حين لم تلحظ هذه الحادثة بأهمية أهل البيت عليهم السلام وهم في صدد استعراض ما جرى عليهم.

وإذا كان حال أئمّة آل البيت عليهم السلام هذا، فإنّ شيعتهم كذلك لم يعهد عنهم ما يستحقّ ذكره في هذا الخصوص، وإلّا فإنّ مثل هذا الحديث سبب في إثارة عواطف النّاس واستجلاب مشاعرهم، وذلك حين محاججتهم مع خصومهم.

ولو كان للحادثة أدنى ذكر، لما غَفِلَ شيعة أهل البيت عليهم السلام عن ذكرها والاستشهاد بها كإحدى ما جرى على البيت العلويّ الطّاهر من محنٍ وأحداث. وما تجده من ردود علماءهم الأبرار، إنّما هو في حدود الرّدّ على شبهة يُثيرها الخصم وينتزعها بملاحاته ولجاجته.

محمدعلي الحلو، كشف البصر،/ 78- 94

بعض ما يوضِّح رأينا في هذا البحث

فنقول: إنّ من الأدلّة على عدم وقوع هذا العقد قوله تعالى: «ولكُمْ في رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ» (1)

، وبيان ذلك أنّ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم ردّ أبا بكر، وعمر، حين خطبَ كلّ واحد منها فاطمة الزّهراء عليها السلام، فالواجب على عليّ عليه السلام أن لا يزوِّج عمر بنته، ويرُدَّ مَنْ ردّهُ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم اقتفاءً لأثره، واتِّباعاً لسنّته.

أمّا رَدّ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم أبا بكر، وعمر، خطبتهما؛ فلا يخفى على المتتبِّع الخبير، ولكن نذكر هُنا طرفاً من عبارات كتب القوم:

ففي الطّبقات لابن سعد البصريّ: وأخبرنا مسلم بن إبراهيم، حدّثنا المنذر بن شعبة، عن علباء بن أحمد اليشكريّ، أنّ أبا بكر خطب فاطمة إلى النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم، فقال: يا أبا بكر، أنتظرُ بها القضاء، فذكر ذلك أبو بكر لعمر، فقال له عمر: ردّك يا أبا بكر، ثمّ إنّ أبا بكر قال لعمر: اخطب فاطمة إلى النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم، فخطبها، فقال له مثل ما قال لأبي بكر: أنتظرُ بها القضاء. فجاء عمر إلى أبي بكر فأخبره، فقال له: ردّك يا عمر، ثمّ إنّ أهل عليّ قالوا لعليّ: اخطب فاطمة إلى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم، فقال: بعد أبي بكر وعمر؟

فذكروا له قرابته من رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم، فخطبها، فزوّجه النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم، فباعَ عليّ بعيراً له وبعض متاعه، فبلغ أربعمائة وثمانين، فقال له النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم اجعل ثُلُثَين في الطِّيب، وثلثاً في المتاع (2).

وفي مسند أحمد بن حنبل الشّيبانيّ على ما نقل عنه، حدّثنا عبداللَّه بن حنبل، قال:

حدّثنا أبو عمر محمّد بن محمود الأصفهانيّ، قال: حدّثنا خشرم، قال: حدّثنا الفضل بن موسى الشّيبانيّ عن الحسين بن واقد، عن عبداللَّه بن بريدة، عن أبيه، وقال المحبّ الطّبريّ


1) - سورة الأحزاب: 21.

2) - الطّبقات الكبرى 8: 11- 12 (ط ليدن).

أيضاً في الرّياض النضرة والمشكاة، وقال عليّ القارئ في المرقاة أيضاً: أنّ أبا بكر وعمر خطباً إلى النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم فاطمة، فقال: إنّها صغيرة، وفي رواية: فسكت ولعلّها محمولة على مرّة أخرى، فخطبها عليّ فزوّجها منه (1).

أخرجه أبو حاتم والنِّسائيّ، وقال ابن الأثير الجزريّ في أسد الغابة، في ترجمة فاطمة عليها السلام: أخبرنا أبو أحمد عبدالوهاب بن عليّ الصّوفيّ، أخبرنا أبو الفضل بن ناصر، أخبرنا الخطيب ابن أبي الصّقر الأنباريّ، أخبرنا أبو البركات أحمد بن عبدالوهاب بن نظيف، أخبرنا أبو محمّد ابن رشيق، حدّثنا أبو بشر الدّولابيّ، أخبرنا أحمد بن يحيى الصّوفيّ، أخبرنا إسماعيل بن أبان، أخبرنا أبو مريم، عن أبي إسحاق، عن الحارث، عن عليّ، قال: خطب أبو بكر وعمر- يعني فاطمة- إلى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم، فأبى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم عليهما، فقال عمر: أنتَ لها، يا عليّ، فقلتُ: ما لي من شي ء إلّادرعي أرهنها، فزوّجه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم فاطمة، فلمّا بلغ ذلك فاطمة بكت، قال: فدخل عليها رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم فقال: ما لكِ تبكين يا فاطمة؟ فوَ اللَّه لقد أنكحتكِ أكثرهم علماً، وأفضلهم حلماً، وأوّلهم سلماً (2).

وقال المحبّ الطّبريّ في الرّياض النّضرة (وقال أيضاً نور الدّين السّمهوديّ في جواهر العقدين، في الذّكر الثّامن من القسم الثّاني، عند ذكر حديث تزويج النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم عليّاً بفاطمة عليها السلام: وأورده أبو داود السّجستانيّ، بسنده من طريق قتادة، عن الحسن، عن أنس): عن أنس بن مالك رضى الله عنه، قال: جاء أبو بكر إلى النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم فقعد بين يديه، فقال:

يا رسول اللَّه قد علمتَ مُناصحتي وقدمي في الإسلام، وأنِّي وأنِّي ... قال: وما ذاك؟ قال:

تزوِّجني فاطمة، فسكت عنه (جواهر العقدين: فأعرض عنه).

قال: فرجع أبو بكر إلى عمر، فقال: هلكت وأهلكت، قال: وما ذاك؟ قال: خطبتُ


1) - الرّياض النّضرة 3: 144 (ط بيروت).

2) - أسد الغابة 5: 520 (ط بيروت).

فاطمة إلى النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم فأعرضَ عنِّي. قال: مكانك حتّى آتي النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم فأطلب مثل الّذي طلبتَ. فأتى عمر النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم فقعد بين يديه، فقال: يا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم قد علمتَ مُناصحتي وقدمي في الإسلام، وأنِّي وأنِّي ... قال: وما ذاك؟ قال: تزوِّجني فاطمة، فسكتَ عنه. فرجع إلى أبي بكر فقال: إنّه ينتظر أمر اللَّه بها، قم بنا إلى عليّ حتّى نأمرهُ يطلب مثل الّذي طلبنا، قال عليّ عليه السلام: فأتياني وأنا أعالج فسيلًا (1)لي، فقالا: إنّا جئناكَ من عند ابن عمّك بخطبة، قال عليّ عليه السلام: فنّبهاني لأمرٍ، فقمتُ أجرّ ردائي حتّى أتيتُ النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم، فقعدتُ بين يديه، فقلت: يا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم، قد علمت قدَمي في الإسلام ومُناصحتي، وأنِّي وأنِّي ... قال: وما ذاك؟ قلت: تزوِّجني فاطمة، قال: وما عندك؟ قلت:

فرسي وبزّتي (2)، قال: أمّا فرسك فلا بدّ لك منها، وأمّا بزّتك فبِعْها، قال: فبعتها بأربعمائة وثمانين، قال: فجئتُ بها حتّى وضعتها في حجر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم، فقبض منها قبضة فقال: أي بلال! أبغنا بها طيباً، وأمرهم أن يُجهِّزوها، فحمل لها سريراً مشرطاً بالشّرط، ووسادةً من أدم حشوها ليف، وقال لعليّ عليه السلام: إذا أتتكَ فلا تحدث شيئاً حتّى آتيك، فجاءت مع أمّ أيمن حتّى قعدت في جانب البيت وأنا في جانب، وجاء رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم فقال: ها هنا أخي؟ قالت أمّ أيمن: أخوك وقد زوّجته ابنتك؟ قال: نعم. ودخل رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم البيت فقال لفاطمة: ائتني بماءٍ، فقامت إلى قعبٍ في البيت، فأتت به بماء، فأخذهُ النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم، مجّ فيه ثمّ قال: تقدّمي فتقدّمت، فنضح بين ثديها وعلى رأسها، وقال: «اللّهمّ إنِّي أعيذها بكَ وذرِّيّتها من الشّيطان الرّجيم». ثمّ قال لها: أدبري فأدبرت، فصبّ بين كتفيها وقال: «اللّهمّ إنِّي أعيذها بك وذرِّيّتها من الشّيطان الرّجيم»، ثمّ قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم: ائتوني بماء، قال عليّ: فعلمتُ الّذي يريد، فقمتُ فملأتُ القعب ماء وأتيته به، فأخذه ومجّ فيه، ثمّ قال لي: تقدّم، فصبّ على رأسي وبين ثدييّ وقال: «اللّهمّ إنِّي أعيذهُ بكَ وذرِّيّته من الشّيطان الرّجيم». ثمّ قال: أدبر فأدبرت، فصبّ بين كتفي، وقال: «اللّهمّ إنِّي أعيدهُ بكَ وذرِّيّته من الشّيطان الرّجيم». ثمّ قال لعليّ: ادخل بأهلكَ


1) - الفسيل: النّخل الصغير وكل عود يُقطع من شجرته.

2) - وفي رواية: ما عندي إلّادرعي الحطميّة.

بسم اللَّه والبركة (1). أخرجه أبو حاتم.

وقال المحبّ الطّبريّ أيضاً في الرّياض النّضرة وذخائر العقبى: وقال عليّ القارئ في المرقاة أيضاً، وأخرج أبو الخير القزويني عن أنس بن مالك رضى الله عنه، قال: خطب أبو بكر إلى النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم ابنته فاطمة، فقال صلى الله عليه و آله و سلم: يا أبا بكر، لم ينزل القضاء بعد، ثمّ خطبها عمر مع عدّة من قريش كلّهم يقول لهم مثل قوله لأبي بكر. إلى آخر الحديث. وقال بعد سياق الحديث بتمامه: أخرجه أبو الخير القزوينيّ الحاكميّ (2).

وقال المحبّ الطّبريّ: في ذخائر العقبى، وعن أنس رضى الله عنه قال: جاء أبو بكر رضى الله عنه، ثمّ عمر رضى الله عنه، يخطبان فاطمة عليها السلام. فسكتَ ولم يرجع إليهما شيئاً، فانطلقا إلى عليّ رضى الله عنه، يأمرانه بذلك، إلى آخر الحديث. وقال بعد سياق الحديث بتمامه: أخرجه أبو حاتم.

وقال الشّيخ عبدالحقّ الدّهلويّ في أشعّة اللّمعات: (وعن بريدة)، روايت است از بريده اسلمى (قال) گفت: (خطب أبو بكر وعمر فاطمة رضي اللَّه عنهم) خطبه كردند، و خواستگارى نمودند، أبو بكر وعمر فاطمه را، (فقال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم: إنّها صغيرة)، پس آن حضرت عذرآورده و گفت: وي صغير است، (فخطبها عليّ فزوّجها منه)، پس خواستگارى او را علي نمود، پس نكاح كرد او را به عليّ رضى الله عنه، رواه النّسائيّ (3).

وقال عليّ القارئ (4)في المرقاة: وعن بريدة قال: خطب أبو بكر وعمر فاطمة، فقال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم: إنّها صغيرة، وفي رواية: فسكت، ولعلّها محمولة على مرّة أخرى، ثمّ خطبها عليّ فزوّجها منه (5).


1) - الرّياض النّضرة 3: 142- 143 (ط بيروت). جواهر العقدين: 301- 302 (ط بيروت). كفاية الطّالب: 298، 302 (ط دار إحياء التّراث لأهل البيت).

2) - الرّياض النّضرة 3: 144- 145 (ط بيروت). ذخائر العقبى: 29- 30 (ط بيروت).

3) - أشعّة اللّمعات 4: 670 (ط الهند 1220).

4) - نور الدين عليّ بن سلطان محمّد الهرويّ القاريّ الحنفيّ، المتوفّى 1014، عالم مشارك في أنواع من العلوم. خلاصة الأثر 3: 185. البدر الطّالع 1: 445. معجم المؤلِّفين 7: 100.

5) - مرقاة المفاتيح 5: 574.

قد ذكر السّهيليّ في كتابه الرّوض الأنف: وأمّ زيد [بن عمرو بن نفيل] هي: الحيداء بنت خالد الفَهْينة، وهي امرأة جدِّه نفيل، ولدت له الخطّاب، فهو أخو الخطّاب لأُمِّه وابن أخيه، وزيد هذا هو: والد سعيد بن زيد، أحد العشرة الّذين شهد لهم بالجنّة (1)

وقال أبو محمّد عبداللَّه بن مسلم بن قتيبة الدّينوريّ في كتابه المسمّى- بالمعارف- تحت ترجمة تسمية من خلف على امرأة أبيه بعده وهذا لفظه.

امرأة من فهم: كانت تحت نفيل بن عبدالعزّى جدّ عمر بن الخطّاب رضى الله عنه، فتزوّجها عمرو بن نفيل من بعده، فولدت له زيداً، فأمّه أمّ الخطّاب، وزيد هذا هو أبو سعيد بن زيد بن عمرو بن نفيل (2).

وقال ابن قتيبة الدّينوريّ أيضاً: في كتابه- المعارف- تحت ترجمة عمر بن الخطّاب، كان الخطّاب بن نفيل من رجال قريش وأمّه امرأة من فهم، وكانت تحت نفيل، فتزوّجها عمرو بن نفيل بعد أبيه، فولدت له زيداً وأمّه أمّ الخطّاب، وزيد هو أبو سعيد ابن زيد ابن عمرو بن نفيل، أحد العشرة الّذين بشّرهم رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم بالجنّة، فولد الخطّاب، زيد بن الخطّاب، وعمر بن الخطّاب (3).

وقال ابن قتيبة الدّينوريّ: في كتابه- المعارف- أيضاً، تحت ترجمة سعيد بن زيد: هو سعيد بن زيد بن عمرو بن نفيل بن عبدالعزّى بن قُرط بن رياح بن عبداللَّه بن رزاح بن عديّ بن كعب بن لؤي بن غالب بن فهر بن مالك بن النّضر بن كنانة، وعمر بن الخطّاب ابن عمّ أبيه، وكان نفيل ولد عمرو بن نفيل والخطّاب بن نفيل، وأمّ الخطّاب امرأة من فهم، فتزوّج عمرو بن نفيل امرأة أبيه بعد موت أبيه، فولدت له زيد بن عمرو، فأمّه أمّ الخطّاب (4).


1) - الرّوض الأنف، 1/ 354 (ط عبدالسّلام- مصر).

2) - المعارف 1: 113 (ط مصر، طبع بالأفست في قم).

3) - المعارف 1: 179 (ط مصر، طبع بالأفست في قم).

4) - المعارف 1: 245 (ط مصر، طبع بالأفست في قم).

قال ابن عساكر الدّمشقيّ: زيد بن عمرو بن نُفيل بن عبدالعُزّى بن رياح بن عبداللَّه ابن قُرط بن رزاح بن عديّ بن كعب القُرشيّ العدويّ، أخبرنا أبو غالب، وأبو عبداللَّه ابنا أبي عليّ، أنا أبو جعفر محمّد بن أحمد، أنا محمّد بن عبدالرّحمان بن العبّاس، أنا أحمد ابن سليمان، نا الزّبير بن بكّار، قال: وولد عمرو بن نُفيل: زيد بن عمرو، وأمّه حنّة بنت جابر بن أبي حبيب بن مالك بن نصر بن حرام بن نصر بن عامر بن سُليم بن سعد بن قيس بن فهم، وأخواه لأمِّه: الخطّاب، وعبد نهم ابنا نُفيل. كان عمرو بن نُفيل خلف عليها بعد أبيه.

قال ابن اسحاق (1): وكان الخطّاب عمّ زيد وأخاه لأمِّه، وكان عمرو بن نُفيل قد خلف على أمّ الخطّاب بعد، فولدت له زيد بن عمرو، وكان الخطّاب عمّه وأخاه لأمِّه (2).

لقد ذكر علّامة علم النّسب هشام بن محمّد الكلبيّ في كتاب المثالب، على ما نقل عنه في عداد مَنْ ولد من سفاح، نقلًا عن أبيه، قال: كانت صهّاك أمَةً حبشيّة لهاشم بن عبد مناف، فوقعَ عليها، فجاءت بنضلة بن هاشم، ثمّ وقعَ عليها عبدالعزّى بن رباح، فجاءت بنفيل جدّ عمر بن الخطّاب (3). إنتهى.

وقال ابن أبي الحديد في شرح نهج البلاغة، في شرح قول عليّ عليه السلام في وصف الرّسول صلى الله عليه و آله و سلم: لم يسهم فيه عاهر، ولا ضرب فيه فاجر، إلى أن قال: في الكلام رمز إلى جماعة من الصّحابة في أنسابهم طعن، إلى أن قال نقلًا عن كتاب مفاخرات قريش، قال أبو عثمان:

بلغ عمر بن الخطّاب أنّ أناساً من رواة الأشعار وحملة الآثار يعيبون النّاس ويسلبونهم في أسلافهم، فقام على المنبر وقال: إيّاكم وذكر العيوب والبحث عن الأصول، فلو قلت:

لا يخرج اليوم من هذه الأبواب إلّامَنْ لا وصمة فيه، لم يخرج منكم أحد، فقام رجل من قريش نكره أن نذكره فقال: إذا كنتُ أنا وأنتَ يا أمير المؤمنين نخرج. فقال: كذبت، بل كان يُقال لكَ يا قين بن قين أقعد.


1) - سيرة إبن إسحاق: 97 تحت رقم 132.

2) - تاريخ دمشق، 22/ 350، 351، ومختصر ابن منظور، 9/ 162.

3) - مثالب العرب،/ 88 (ط بيروت).

قلت: الرّجل الذي قام هو المهاجر بن خالد بن الوليد بن المغيرة المخزوميّ، كان عمر يبغضه لبغضه أباه خالداً، ولأنّ المهاجر كان علويّ الرأي جدّاً، وكان أخوه عبدالرّحمان بخلافه، شهد المهاجر صفّين مع عليّ عليه السلام، وشهدها عبدالرّحمان مع معاوية، وكان المهاجر مع عليّ عليه السلام في يوم الجمل، وفُقِئَت ذلك اليوم عينه، ولأنّ الكلام الذي بلغ عمر بلغه عن المهاجر، وكان الوليد بن المغيرة مع جلالته في قريش وكونه يسمّى ريحانة قريش، ويسمّى العدل، ويسمّى الوحيد حدّاداً يصنع الدّروع وغيرها بيده، ذكر ذلك عنه عبداللَّه ابن قتيبة في كتاب المعارف.

وروى أبو الحسن المدائنيّ هذا الخبر في كتاب- أمّهات الخلفاء- وقال: إنّه روى عند جعفر بن محمّد عليه السلام بالمدينة فقال: لا تلمه يا ابن أخي، إنّه أشفق أن يُخْدَج بقضيّة نفيل ابن عبدالعزّى، وصهاك أمة الزّبير بن عبدالمطّلب، ثمّ قال: رحم اللَّه عمر، فإنّه لم يَعْدُ السّنّة، وتلا: «إنّ الّذينَ يُحبُّونَ أن تشيعَ الفاحشةَ في الّذينَ آمَنُوا لهُم عذابٌ أليم» (1)

وقال أبو عبيد القاسم بن سلّام في كتاب الشّهاب على ما نقل عنه، في تسمية من قطع من قريش في الجاهليّة في السّرق ما هذا لفظه: والخطّاب بن نفيل بن عبدالعزّى بن رياح بن قرط بن عبداللَّه بن رياح بن عديّ بن كعب، أبو عمر بن الخطّاب، قُطعَت يده في سرق قِدْرٍ وشي ء ذكره، ومحاه ولاية عمر ورضي أناس عنه. انتهى.

وقال الزّبيديّ في تاج العروس في شرح القاموس: المُبَرْطش، أهمله الجوهريّ والصاغانيّ وصاحب اللِّسان، وهو الدلّال أو السّاعي بين البائع والمشتري، ورد في الحديث: كان عمر رضى الله عنه في الجاهليّة مُبَرْطشاً، أي كان يكتري للناس الإبل والحمير ويأخذ عليه جعلًا (2). انتهى.

قال الطّبريّ في تاريخه عند قصّة قتل خالدٍ مالكَ بن نويرة وأصحابه: فلمّا بلغ قتلهم عمرَ بن الخطّاب، تكلّم فيه عند أبي بكر فأكثر، وقال: عدوّ اللَّه عدا على امرئٍ مسلم


1) - ابن أبي الحديد 11: 67، 68، 69 (ط دار إحياء الكتب العربيّة)، وحكاه أيضاً مجدالدين الفيروزآبادي في القاموس.

2) - تاج العروس 4: 281 (ط مصر)، و ج 17 (دار الهداية- بيروت)،/ 173.

فقتله، ثمّ نزا على امرأته، وأقبلَ خالد بن الوليد قافلًا حتّى دخل المسجد، وعليه قباء له عليه صدأ الحديد معتجراً بعمامة له، قد غرز في عمامته أسهماً، فلمّا أن دخل المسجد قام إليه عمر فانتزع الأسهم من رأسه فحطّمها، ثمّ قال: اربأ، قتلتَ امرءاً مسلماً ثمّ نزوتَ على امرأته، واللَّه لأرجمنّكَ بأحجارك. ولا يكلِّمه خالد بن الوليد، ولا يظنّ إلّاأن رأى أبي بكر على مثل رأي عمر فيه، حتّى دخل عليه، فلمّا أن دخل عليه أخبره الخبر واعتذر إليه، فعذره أبو بكر وتجاوز عنه وعن ما كان في حربه تلك.

قال: فخرج خالدٌ حين رضيَ عنه أبو بكر وعمر جالس في المسجد، فقال: هلمّ إليَّ يا ابن أمّ شملة، قال: فعرف عمر أنّ أبا بكر قد رضيَ عنه، فلم يكلِّمه ودخل بيته. انتهى (1).

فقال أبو المظفّر يوسف بن قزاوغلي، المعروف بسبط ابن الجوزيّ في كتابه المسمّى- مرآة الزّمان في تاريخ الأعيان-، في قصّة قتل خالدٍ مالكَ بن نويرة: ولمّا بلغ عمر بن الخطّاب خبر خالد وقتله مالكاً وأخذه لامرأته، قال: أي عباد اللَّه! قتل عدوُّ اللَّه امرءاً مسلماً ثمّ وثبَ على امرأته، واللَّه لنرجمنّه بالحجارة، فلمّا قدمَ خالد المدينة ودخل المسجد، وعليه ثياب عليها صدأ الحديد، معتجراً بعمامة قد غرز فيها ثلاثة أسهم فيها أثر الدّم، فوثبَ إليه عمر فأخذ السّهم من رأسه فحطّمها وقال: يا عدوّ اللَّه! عدوتَ على امرئ مسلم فقتلته ثمّ نزوتَ على امرأته، واللَّه لنرجمنّك بأحجارك، وخالد لا يرجع عليه بلا ولا نعم، وهو يظنّ أنّ رأي أبي بكر فيه كرأي عمر، فدخل خالد على أبي بكر وعمر في المسجد، فذكر لأبي بكر عذره ببعض الّذي ذكر له فتجاوز عنه، ورأى أنّها الحرب وفيها، فرضيَ عنه، فخرج خالد من عنده وعمر في المسجد، فقال له خالد: هلمّ يا ابن حنتمة إليَّ، يريد أن يشاتمه، فعرفَ عمر أنّ أبا بكر قد رضيَ عنه، فقام فدخل بيته (2). انتهى.

قال الطّبريّ أيضاً في تاريخه: في ذكر فتح العراق، فكتبَ أبو بكر إلى خالد وهو بالحيرة أن يمدّ أهلا الشّام بمَن معه من أهل القوّة ويخرج فيهم، ويستخلف على ضعفة


1) - تاريخ الطّبريّ 3: 280 (ط دار المعارف- مصر). الغدير 7: 158.

2) - مرآة الزّمان، لم يُطبع بعد، ومخطوطاته في تركيا.

النّاس رجلًا منهم، فلمّا أتى خالد كتاب أبي بكر بذلك قال: هكذا عمل الأُعيسر ابن أمّ شملة، يعني عمر بن الخطّاب، حسدني أن يكون فتح العراق على يدي، فسارَ خالد بأهل القوّة من النّاس، وردّ الضّعفاء والنِّساء إلى المدينة، مدينة رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم، وأمّر عليهم عمير بن سعد الأنصاريّ (1).

وقال الطّبريّ في تاريخه في حوادث سنة ثلاث عشرة من الهجرة في خبر اليرموك:

كتب إلى السري، عن شعيب، عن سيف، عن أبي عثمان البناني، عن أبيه قال: قال عكرمة ابن أبي جميل يومئذ: قاتلت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم في كلِّ موطن، وأفرّ منكم اليوم؟ ثمّ نادى: مَنْ يبايع على الموت؟ فبايعه الحارث بن هشام، وضرار بن الأزور في أربعمائة من وجوه المسلمين وفرسانهم، فقاتلوا قدّام فسطاط خالد حتّى أثبتوا جراحاً وقُتلوا إلّا مَنْ برأ منهم ضرار بن الأزور.

وقال: وأتى خالد بعدما أصبحوا بعكرمة جريحاً، فوضع رأسه على فخذه وبعمرو بن عكرمة فوضع رأسه على ساقه، وجعل يمسح عن وجوههما ويقطر في حلوقهما الماء ويقول:

كلّا زعم ابن الحنتمة أن لا نستشهد (2).

وقال سبط ابن الجوزيّ في مرآة الزّمان: لم يزل عمر ساخطاً على خالد مدّة خلافة أبي بكر لكلام كان يبلغه عنه من الاستخفاف به، واطراح جانبه، وما كان يسمِّيه إلّا باسم أمّه وب «الأُعَيْسر»، وكان أكبر ذنوبه- خالد- عنده قتل مالك بن نويرة بعد إسلامه وأخذه لامرأته، ودخوله المسجد وعلى رأسه السّهام فيها دم، وكان يحثّ أبا بكر على عزله، ويحرِّضه على قتله بسبب قتله لمالك، وكان أبو بكر يتوقّف، فلمّا مات أبوبكر، ووليَ عمر قال: واللَّه لا يلي لي خالد عملًا أبداً.

وقال ابن سيرين (3)قال عمر بن الخطّاب: واللَّه لأعزلنّ خالداً عن الشّام، ومثنّى بن


1) - تاريخ الطّبريّ 3: 415 (ط مصر).

2) - تاريخ الطّبريّ 3: 401 (ط مصر).

3) - أبو بكر محمّد بن سيرين البصريّ، المتوفّى 110. تهذيب الأسماء واللّغات 1: 83. تاريخ الإسلام 4: 192. الأعلام 7: 25. روضات الجنّات 7: 249.

سنان عن العراق، حتّى يعلما أنّ اللَّه ينصر هذا الدِّين، ولسنا ناصريه.

قال سيف: فكتبَ عمر إلى أبي عبيدة: سلام عليك، أمّا بعد ... فإنِّي عزلتُ خالداً عن جُند الشّام، وولّيتكَ أمرهم، فقم به، والسّلام.

فوصلَ الكتاب إلى أبي عبيدة، فكتمَ الحال حياءً من خالد، وخوفاً من اضطراب الأمور، ولم يوقفه على الكتاب حتّى فُتحت دمشق، وكان خالد على عادته في الإمرة، وأبو عبيدة يصلِّي خلفه (1). انتهى.

وقال سبط ابن الجوزيّ أيضاً في مرآة الزّمان، في وقائع السنة الثالثة عشرة: وكتب عمر إلى أبي عبيدة: أمّا بعد ... فإنّ أكذب خالد نفسه فهو أبيَن على مَنْ معه، وإن لم يكذب نفسه فأنتَ الأمير على ما هو عليه، ثمّ انزع عمامته عن رأسه وقاسمه ماله نصفين.

وبلغ خالداً فقال: فعلها الأُعَيْسر، ابن حنتمة، لا يزال كذا، ودخل على أخته فاطمة بنت الوليد، وكانت عند الحارث بن هشام، فقال: ما تريدين كذا وكذا؟ فقالت: واللَّه لا يحبّك عمر أبداً، وما يريد إلّاأن تكذب نفسك، فيعزلك، فقبّل رأسها، وأرسل إلى أبي عبيدة وقال: لا أكذِّب نفسي أبداً، فقال: فقاسمني مالي، فقاسمه حتّى أخذ بغلًا وأعطاه بغلًا، فتكلّم النّاس في عمر وقالوا: هذه واللَّه العداوة.

ولم يعجب الصحابة ما فعل بخالد، وقد رويَ أنّ خالداً امتنع من ذلك، فقام إليه بلال ابن حمامة المؤِّذن ليعقله بعمامته، فقال له: إيهاً ما تريد؟ ونال منه، ثمّ قال لبلال: افعل ما تريد، فيُقال: إنّه عقله بعمامته. انتهى (2).

تعبير عمرو بن العاص عن عمر بقوله: ابن حنتمة.

قال ابن الأثير الجزريّ، في النهاية، في لغة- بعج-: ومنه حديث عمرو بن العاص في صفة عمر: إنّ ابن حنتمة بعجت له الدُّنيا مِعاها، أي كشفت له كنوزها بالفي ء والغنائم، وحنتمه أمَة (3).


1) - مرآة الزّمان.

2) - مرآة الزّمان.

3) - النّهاية 1: 139 (ط مصر، طبع بالأفست في مؤسّسة إسماعيليان بقم).

وقال أيضاً في لغة- حنتم- ومنه حديث ابن العاص: إنّ ابن حنتمة بعجت له الدُّنيا مِعاها، حنتمة أمّ عمر بن الخطّاب، وهي بنت هشام بن المغيرة، ابنة عم أبي جهل (1).

وقال ابن منظور الأفريقيّ في لسان العرب، في لغة- بعج-: وفي حديث عَمْرو ووصف عُمَر رضى الله عنه، فقال: إنّ ابن حنتمة بعجت له الدّنيا مِعاها، هذا مثل ضربه أراد أنّها كشفت له عمّا كان فيها من الكنوز والأموال والفي ء، وحنتمة أمَة (2).

وقال أيضاً في لسان العرب: في لغة حنتمة، وفي حديث ابن العاص: إنّ ابن حنتمة بعجت له الدُّنيا مِعاها، حنتمة أمّ عمر بن الخطّاب رضى الله عنه، وهي بنت هشام بن المغيرة (3).

وقال محمّد مرتضى الزّبيديّ، في تاج العروس، في لغة- بعج- وفي حديث عمرو وصف عمر رضى الله عنه فقال: إنّ ابن حنتمة بعجت له الدُّنيا مِعاها، هذا مثل ضربه أراد أنّها كشفت له عمّا كان فيها من الكنوز والأموال والفي ء، وحنتمة أمَة (4).

وقال أيضاً في تاج العروس: في لغة (حنتم) في ذكر حنتمة وهي أمّ أمير المؤمنين عمر ابن الخطّاب رضى الله عنه، ومنه حديث عمرو بن العاص: إنّ ابن حنتمة بعجت له الدُّنيا مِعاها (5).

قال شهاب الدِّين أحمد المعروف بابن عبدربّه الأندلسيّ القرطبيّ المالكيّ في كتابه العقد الفريد: وكتب عمر بن الخطّاب إلى عمرو بن العاص، وكان عامله على مصر: من عبداللَّه ابن الخطّاب إلى عمرو بن العاص: سلام عليك، فإنّه بلغني أ نّه فشت لك فاشية من خيل وإبل وغنم وبقر وعبيد، وعهدي بك قبل ذلك أن لا مالَ لك، فاكتب إليَّ من أين أصل هذا المال ولا تكتمه [...]

فكتب إليه عمرو بن العاص: لعبداللَّه عمر أميرالمؤمنين: سلام عليك، واللَّه إنِّي لأعرفُ الخطّاب يحمل فوق رأسه حزمة من الحطب، وعلى ابنه مثلها، وما منهما إلّافي غزّة


1) - النّهاية 1: 449.

2) - لسان العرب 2: 214 (ط دار صادر- بيروت).

3) - لسان العرب 2: 162 (ط دار صادر- بيروت).

4) - تاج العروس 2: 9 (ط مصر) وج 5 (ط دار الهداية- بيروت)،/ 42.

5) - تاج العروس 8: 265 (ط مصر).

لا تبلغ من سعيه، واللَّه ما كان العاص بن وائل يرضى أن يلبس الدِّيباج مزوّراً بالذّهب.

قال له محمّد بن مسلمة: اسكت، واللَّه عمر خيرٌ منك، وأمّا أبوك وأبوه ففي النّار، واللَّه لولا الزّمان الّذي سبقه به لا ألفيت معقل شاة يسرّك غزوها، ويسرّك بكؤها، فقال عمرو: هي عندك بأمانة اللَّه، فلم يخبر بها عمر (1).

قد ذكرها ابن أبي الحديد المدائنيّ، في شرح نهج البلاغة أيضاً، وتلك ألفاظه.

وكتب عمر إلى عمرو بن العاص وهو عامل في مصر: أمّا بعد: فقد بلغني أ نّه قد ظهر لكَ مال من إبل وغنم وخدم وغلمان، ولم يكن لكَ قبله مال، ولا ذلك من رزقك، فأنّى لك هذا؟ ولقد كان لي من السّابقين الأوّلين مَنْ هو خير منك، ولكنِّي استعملتك لغنائك، فإذا كان عملك لكَ وعلينا، فبمَ نؤثرك على أنفسنا؟ فاكتب إليَّ، من أينَ مالك؟ وعجِّل، والسّلام.

فكتب إليه عمرو بن العاص: قرأتُ كتاب أمير المؤمنين، ولقد صدق، فأمّا ما ذكره من مالي، فإنِّي قدمت بلدةً الأسعار فيها رخيصة، والغزو فيها كثير، فجعلت فضول ما حصل لي من ذلك فيما ذكره أمير المؤمنين، واللَّه يا أمير المؤمنين لو كانت خيانتكَ لنا حلالًا ما خُنّاكَ ما ائتمنتنا، فأقصِر عنّا عناك، فإنّ لنا أحساباً إذا رجعنا إليها أغنتنا عن العمل لك، وأمّا مَنْ كان لكَ من السّابقين الأوّلين، فهلّا استعملتهم؟! فوَ اللَّه ما دققتُ لكَ باباً.

فكتب إليه عمر: أمّا بعد: فإنِّي لستُ مَنْ تسطيرك وتشقيقك الكلام في شي ء، إنّكم معشر الأمراء، أكلتم الأموال، وأخلدتم إلى الأعذار، فإنّما تأكلون النّار، وتورثون العار، وقد وجّهتُ إليك محمّد بن مسلمة ليُشاطركَ ما في يديكَ، والسّلام.

فلمّا قدمَ إليه محمّد، اتّخذ له طعاماً وقدّمه إليه، فأبى أن يأكل فقال: ما لكَ لا تأكل طعامنا؟ قال: إنّك عملتَ لي طعاماً هو تقدمة للشّرِّ، ولو كنتَ عملتَ لي طعام الضّيف لأكلته، فأبْعِد عنِّي طعامك وأحْضِر لي مالك.


1) - العقد الفريد 1: 35- 36 (ط دار الفكر). صبح الأعشى 6: 386. جمهرة رسائل العرب 1: 201.

فلمّا كان الغد وأحضرَ ماله، جعل محمّد يأخذ شطراً ويعطي عمراً شطراً، فلمّا رأى عمرو ما حازَ محمّد من المال قال: يا محمّد أقول؟ قال: قُل ما تشاء، قال: لعنَ اللَّه يوماً كنتُ فيه والياً لابن الخطّاب، واللَّه لقد رأيته وأريتُ أباه وإنّ على كلّ واحدٍ منهما عباءة قطوانيّة مؤتزراً بها ما تبلغ مأْبِض ركبتيه، وعلى عنق كلّ واحدٍ منهما حزمةٌ من حطب، وإنّ بن العاص بن وائل لفي مزرّرات الدِّيباج.

فقال محمّد: إيهاً يا عمرو، فعمر واللَّه خيرٌ منك، وأمّا أبوك وأبوه ففي النّار، وواللَّه لولا ما دخلتُ فيه من الإسلام لألغيتُ معتلف شاة يسرّك غزوها ويسوءك بكؤها.

قال: صدقتَ، فاكتم عليَّ، قال: أفعل (1).

قال الزّمخشريّ في كتابه المسمّى- بالفائق- ما لفظه: غبر، وقال لعمر رضى الله عنه: إنِّي واللَّه ما تأبّطتني الإماء، ولا حملتني البغايا في غبرات المآلي، أي لم يحضننِّي، البغايا جمع بغيّ، فعول بمعنى فاعلة من البغاء- الغبرات- جمع غير جمع غابر، وهو البقيّة- المآلي- جمع مئلات، وهي خرقة الحائض هاهنا، وخرقة النائحة في قوله: وأنواحاً عليهنّ المآلي ...

ويُقال: ألت المرأة إيلاء، إذا اتّخذت مئلاةً، ويقولون: المتئلية، المتآلية، نفى عن نفسه الجمع بين سبّتين إحداهما أن يكون لِغَيّةٍ، والثّانية أن يكون محمولًا في بقيّة حيضةٍ.

وأضاف الغبرات إلى المآلي لملابستها لها (2).

وقال ابن الأثير الجزريّ في النّهاية: في لغة (أبط) ما لفظه، ومنه حديث عمرو بن العاص أ نّه قال لعمر: إنِّي واللَّه ما تأبّطتني الإماء، أي لم يحضننِّي ويتولّين تربيتي (3).

وقال ابن الأثير في النّهاية في لغة (غبر) وهذا لفظه: ومنه حديث عمرو بن العاص:

ولا حملتني البغايا في غبرات المآلي، أراد أ نّه لم يتولّ الإماء تربيته، والمآلي خِرَق الحيض،


1) - ابن أبي الحديد 12: 43- 44 (ط دار إحياء الكتب العربيّة).

2) - الفائق 1: 198. الأزهريّ، تهذيب اللّغة، 8: 122. لسان العرب، 5: 3 (دار صادر- بيروت).

3) - النّهاية 1: 15 (ط إسماعيليان).

أي بقاياها (1). انتهى.

وقال الزّبيدي في تاج العروس: الغبر جمع غابر، والغُبّرات جمع غبر، وقال أبو عبيد:

الغبّرات البقايا واحدها غابر، ثمّ يجمع غبرا ثمّ غبّرات جمع الجمع، وفي حديث عمرو بن العاص: تأبّطتني الإماء ولا حملتني البغايا في غُبّرات المآلي، أراد أ نّه لم تتولّ الإماء تربيته وغبرات المآلي بقايا خرق الحيض (2).

إنّ هذه المكالمة التي جرت بين عمر بن الخطّاب، وعمرو بن العاص، قد ذكرها أبو عبيد القاسم بن سلام الهرويّ (المتوفّى 224 ه) في غريب الحديث، وذكرها ابن أبي الحديد في شرح نهج البلاغة مع مزيد توضيح وتشرين يشتمل على ذكر صهّاك.

قال أبو عبيد: في حديث عمرو بن العاص حين قدم على عمر رضى الله عنه من مصر، وكان واليه عليها، فقال: كَمْ سِرْتَ؟ قال: عشرين، قال عمر: لقد سِرْتَ سَيْرَ عاشق، فقال عمرو: إنِّي واللَّه ما تأبّطتني الإماء ولا حملتني البغايا في غُبّرات المآلي. فقال عمر: واللَّه ما هذا بجوابٍ عن الكلام الّذي سألتكَ عنه، وإنّ الدّجاجة لتفحص في الرّماد، فتضع لغير الفحل البيضة منسوبة إلى طرقها، فقام عمرو مربّد الوجه (3).

قال أيضاً ابن أبي الحديد: قلت: المآلي خرق سود يحملها النوائح ويشرف بها بأيديهنّ عند اللّطم، وأراد خرق الحيض هاهنا، وشبّهها بتلك، وأنكر عمر فخره بالأمّهات وقال:

إنّ الفخر للأب الّذي إليه النّسب. وسألتُ النقيب أبا جعفر عن هذا الحديث في عمر فقال: إنّ عمراً فخر على عمر لأنّ أمة الخطّاب زنجيّة تُعرف بباطحلى تُسمّى صهّاك، فقلت له: وأمّ عمرو النّابغة أمَة من سبايا العرب، فقال: أمّه عربيّة من عترة سُبِيَت في


1) - النّهاية 3: 338 (ط إسماعيليان).

2) - تاج العروس 3: 436 (ط مصر). [قوله: أوّلًا حملتني البغايا في غُبّرات المآلي، أمّا البغايا فإنّها الفواجر والمآلي في الأصل: خِرَق تمسكهنّ النّوائح إذا نُحْنَ يُشِرْنَ بها بأيديهنّ ... واحدتها مئلاة، وإنّما أراد عمرو خِرَق المحيض، فشبّهها بتلك المآلي. وأمّا الغُبّرات فإنّها البغايا، واحدتها: غابر، ثمّ تجمع غبّر ثمّ غُبّرات جمع الجمع].

3) - غريب الحديث 4: 161- 162 (ط دار المعارف عثمانية بحيدرآباد دكن). العقد الفريد 4: 106 (ط دار الفكر). شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد 12: 39 (ط دار إحياء الكتب العربيّة).

بعض الغارات، فليسَ يلحقها من النّقص عندهم ما يلحق الإماء الزّنجيات. فقلتُ له: أكان عمرو يقدم على عمر بمثل ما قلت، قال: قد يكون بلغه عنه قول قدح في نفسه فلم يحتمله له، ونفث بما في صدره منه وإن لم يكن جواباً مطابقاً للسؤال، وقد كان عمر مع خشونته يحتمل نحو هذا، فقد جبهه الزّبير مرّةً وجعل يحكي كلامه يمططه وجبهه سعد ابن أبي وقّاص أيضاً فأغضى عنه.

ومرّ يوماً في السّوق على ناقة له فوثب غلام من بني ضُبّة، فإذا هو خلفه، فالتفتَ إليه فقال: ممّن أنتَ؟ قال: ضُبِّي، قال: جسور واللَّه، فقال الغلام: على العدوّ، فقال عمر:

وعلى الصّديق أيضاً، ما حاجتك؟ فقضى حاجته، ثمّ قال: دَع الآن لنا ظهر راحلتنا (1).

قال عليّ المتّقي (2)في كنز العمّال، في فضائل عمر قسم الأفعال، ما لفظه: أنبأنا ابن عيينة، أخبرني عمرو بن دينار، عن أبي جعفر، أنّ العبّاس بن عبدالمطّلب، قال لعمر بن الخطّاب:

إنّ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم أقطعَ لي البحرين، فقال له عمر: مَنْ شهودك؟ قال: المغيرة بن شعبة، قال: ومَنْ معه؟ قال: ليس معهُ أحد، قال عمر: فلا إذن، فأبى عمر أن يأخذ باليمين مع الشّاهد، فقال له العبّاس: أعضّك اللَّه بُظْرَ أمّك، فقال عمر لابن عبّاس: يا عبد اللَّه خُذ بيد أبيكَ فاقمه عنّا (3).

قال أبو إسحاق إبراهيم بن عليّ المعروف بالحصيريّ القيروانيّ المالكيّ (4)في زُهَر الآداب وثمر الآداب، وقال وليّ اللَّه في قرّة العين: وروي أنّ عمر بن الخطّاب رضى الله عنه حجّ، فلمّا كان بضَجْنان قال: «لا إله إلّااللَّه العليّ العظيم، المعطي مَنْ شاء، ما شاء، كنتُ في هذا الوادي في مدرعةِ صوفٍ أرعى إبلًا للخطّاب، وكانَ فظّاً يُتْعبُني إذا عملت، ويضربني إذا قصّرت،


1) - ابن أبي الحديد 12: 39 (ط دار إحياء الكتب العربيّة).

2) - علاء الدِّين عليّ بن حسام الدّين بن عبدالملك الجونبوريّ الهنديّ، المتوفّى 975. فقيه محدِّث واعظمشارك في بعض العلوم له تصانيف. كشف الظّنون: 561، 597، 675، 1989. هديّة العارفين 1: 746. النّور السّافر: 314.

3) - كنز العمّال 4: 426- 427. هامش مسند ابن حنبل (ط بيروت).

4) - المتوفّى 413.

وقد أمسيتُ الليلة ليس بيني وبين اللَّه أحد» (1).

وممّا يدلّ على بطلان هذا العقد الموهوم مسألة الكفاءة، فإنّ مراعاة الكفاءة واجبة في عقد النِّكاح، وعمر بن الخطّاب لم يكن كفؤاً لسيِّدتنا أمّ كلثوم سلام اللَّه عليها بوجه من الوجوه، وهذا ظاهر كلّ الظّهور، ولذلك ترى علماء العامّة يأتون في دفع هذا الإشكال بكلمات متهافتة متناقضة.

قال أبو بكر بن شهاب العلويّ الحسينيّ الشّافعيّ الحضرميّ (2)في كتابه المسمّى- رشفة الصّادي- ما نصّه:

فائدة، عدّ صاحب التّلخيص صلى الله عليه و آله و سلم أنساب أولاد فاطمة إليه، واطِّراد الحكم بذلك الانتساب في الكفاءة وغيرها، وعدّه الشّيخان في الرّوضة وأصلها من الخصائص أيضاً تبعاً له، وأنكرَ ذلك القفّال.

قالوا: وإنكار القفّال ذلك مردود بما مرّ من الأحاديث، وقد صرّحوا بأنّ من القواعد الانتساب إليه صلى الله عليه و آله و سلم أن يُطلق عليه أ نّه أبٌ لهم، وأنّهم بنوه، كما في آية المباهلة (3)وغيرها من الأحاديث، حتّى يعتبر هذا في الأحكام، كالوقف والوصيّة، والكفاءة أيضاً، فلا يكافئ غير المنسوب إليه صلى الله عليه و آله و سلم المنسوبة إليه، لكونها من ذرِّيّته.

وأمّا قولهم: إنّ بني هاشم وبني المطّلب أكفّاء محلّه في غير هذه الصّورة.

قال العلّامة ابن ظهيرة (4): بنو هاشم وبنو المطّلب أكفّاء بعضهم لبعض، وليس أحد


1) - وليّ اللَّه عبدالرّحيم العمريّ الدّهلويّ، المتوفّى 1176، محدِّث مفسِّر فقيه أصوليّ له آثار: هديّة العارفين 2: 500. معجم المؤلِّفين 13: 169. قرّة العينين: 98 ط الهند، 131 حجر. تاريخ الطّبريّ 4: 219 (سنة 23: شي ء من سيرة ما لم يمض ذكره ...) (ط دار المعارف- مصر). الاستيعاب بهامش الإصابة 2: 464 (ط بيروت). زُهَر الآداب وثمر الآداب 1: 36.

2) - كان حيّاً قبل 1303. إيضاح المكنون 1: 522، 575.

3) - «فإن حاجّكَ فيه من بعدما جاءكَ مِنَ العِلْمِ فَقُل تعالوا نَدْعُ أبناءنا وأبناءكُم ونساءنا ونساءكُم وأنفسناوأنفسكُم ثمّ نبتَهِل فنجعَل لعنةُ اللَّه على الكاذبين» آل عمران: 61.

4) - جمال الدّين محمّد بن أمين المكِّي الحنفيّ، كان حيّاً 96. الكنى والألقاب 1: 345. شذرات الذّهب 8: 243، كشف الظّنون: 3: 577.

من غيرهم كفواً للشّريفة من أولاد الحسن والحسين رضي اللَّه عنهما، لأنّ المقصود من الكفاءة: الاستواء في القُرب إليه صلى الله عليه و آله و سلم، وليسوا بمنسوبين فيها، فهذه خصلة خُصّوا بها لا توجد في غيرهم من بنات قريش، ولهذا يُقال: كان عليّ بن أبي طالب كفؤاً لفاطمة عليها السلام.

فهذه دقيقة مستثناة من إطلاق المصنِّفين في عامّة كتبهم، وأنّهم أكفّاء، وليس كذلك وهو مفهوم لمن تأمّله وتدبّره، وقواعد الشّرع تقبله، وهذا هو الحقّ، فليتنبّه له فإنّه مهم. انتهى (1).

وقد ذكر العلّامة ابن حجر في فتاواه، نحواً من هذا، ويؤيِّد قول ابن حجر في الصّواعق، حيث قال فيه بعد ذكر آية المباهلة وما يتعلّق بها: خاتمة ... عُلِمَ من الأحاديث السّابقة اتجاه قول صاحب التّلخيص من أصحابنا، من خصائصه صلى الله عليه و آله و سلم: أنّ أولاد بناته يُنسَبون إليه صلى الله عليه و آله و سلم، وأولاد بنات غيره لا يُنسَبون إلى جدِّهم من الكفاءة وغيرها.

وأنكر ذلك القفّال وقال: لا خصوصيّة، بل كلّ أحد يُنسَب إليه أولاد بناته، ويردّه الخبر السّابق، كلّ بني أمٍّ ينتمون إلى عصبة، إلى آخره.

ثمّ معنى الانتساب إليه صلى الله عليه و آله و سلم الّذي هو من خصوصيّاته أ نّه يُطلق عليه أ نّه أب لهم، وأنّهم بنوه، حتى يعتبر ذلك في الكفاءة، فلا يكافي شريفة هاشميّ غير شريف.

وقولهم: إنّ بني هاشم والمطّلب، محلّه فيما عدا هذه الصّورة، كما بيّنته بما فيه في إفتاء هو، بل مشعر في الفتاوى، وحتّى يدخلون في الوقف على أولاده والوصيّة بهم.

وأمّا أولاد بنات غيره فلا يجري فيهم مع جدِّهم لأُمِّهم هذه الأحكام، نعم يستوي الجدّ للأب والأُم في الانتساب إليهما من حيث تطلق الذّريِّة والنّسل والعقب عليهم، فأراد صاحب التّلخيص بالخصوصيّة بأمر، وأراد القفّال بعدمها، وهذا وحينئذ فلا خلاف بينهما في الحقيقة وأتى بما ليس عليه مزيد، فراجعه.


1) - رشفة الصّادي: 40.

وقال العلّامة محمّد بن أبي بكر الأشخر (1)في فتاويه: فإن قلت يؤيِّد ما دلّ عليه إطلاقهم أنّ نحو الهاشميّ يكافئ مَن انتسبَ إلى البضعة الكريمة فاطمة الزّهراء عليها السلام، تزويج عليّ رضى الله عنه ابنته أمّ كلثوم وأمّها فاطمة، من عمر بن الخطّاب رضى الله عنه، لأنّه إذا كافأها مَنْ ليس هاشميّاً ولا مطّلبيّاً فمن ثمّ يزوِّجه جبراً، لأنّها كانت صغيرة جدّاً إذ ذاك، فلأن يكافئها هاشميّ ومطّلبيّ من بابٍ أولى.

قلتُ: لا دليل في هذه القضيّة على ما ذُكر، إذ لا تصريح بأنّ عمر رضى الله عنه كفؤٌ لها حتّى يستدلّ على أولويّة مكافأة مَنْ مرّ، وغاية ما فيه وقوع عقدها بالإجبار، فلعلّهما كانا يريان صحّة العقد ثمّ تُخيّر إذا بلغت، كما هو أحد قولَي الشّافعي، وإن كان الأظهر خلافه، وقد سمعتُ بعض مشايخنا، أجاب بأنّ عمر رضى الله عنه لمّا كان أفضل منها ومن أبيها على المذهب السّنِّيّ، اقتضى كمال حالها أن لا ينظر إلى فضيلة الانتماء إليه صلى الله عليه و آله و سلم المحض، وهذا لا يأتي على قاعدة المذهب أنّ بعض الخصال لا تُقابل ببعض، واللَّه أعلم (2)

وقول ابن عبّاس بعدما سأله معاوية عن عليّ بن أبي طالب: رحمَ اللَّه أبا الحسن، كان واللَّه علم الهدى، وكهف التّقى، ومحلّ الحجا، وطور البها، ونور السّرى ... وأفضل مَنْ حجّ وسعى. الاستيعاب 2: 456. فضائل الخمسة 2: 246.

.

أقول: هذا الكلام فيه من الهفوات والسّقطات ما لا يخفى على صغار الطّلبة فضلًا عن العلماء الأعلام.

منها: نفي كفاءة مولانا أمير المؤمنين عليه السلام لسيِّدة نساء العالمين فاطمة الزّهراء عليها السلام، فإنّه جرأة عظيمة، وجسارة جسيمة، ياللَّه وللعجب، كيف يجترئ مسلم على أن ينسب إلى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم تزويج ابنته فاطمة الزّهراء سلام اللَّه عليها برجلٍ ليس لها بكفؤ؟!


1) - جمال الدّين محمّد بن أبي بكر الأشخر الزّبيديّ اليمنيّ الشّافعيّ، المتوفّى 991، فقيه أصوليّ، نحويّ، نسّابة، ناظم، مشارك في علوم. النّور السّافر: 390. الشّذرات 8: 425. البدر الطّالع 2: 146، إيضاح المكنون 2: 363. الأعلام 6: 285. هديّة العارفين 2: 257.

2) - اتّفقت كلمة النّبيّ الأعظم صلى الله عليه و آله و سلم وكلمات الصّحابة والتّابعين على أنّ أفضل الأُمّة بعد الرسول الأقدس صلى الله عليه و آله و سلم هو أمير المؤمنين عليه السلام، بلا منازع، وقد روى الهيثميّ عن عبداللَّه بن مسعود قال: كنّا نتحدّث أنّ أفضل أهل المدينة عليّ بن زبي طالب. مجمع الزّوائد 9: 152 (ط دار الفكر). الرّياض النّظرة 2: 209.

فهذه من المنكرات الّتي لا يجوز نسبتها إلى رجل عامِّي من عوام المسلمين، فضلًا عن سيِّد المرسلين صلى الله عليه و آله و سلم.

ومنها: نسبة الإجبار إلى سيِّدنا ومولانا أمير المؤمنين عليه آلاف السّلام ما اختلف اللّيل والنّهار، باطلة، لأنّ ابنته سيِّدتنا أمّ كلثوم علیها سلام ، ولو فرض صغر سنّها لا يتصوّر معها الإجبار، نعم لا شكّ في تحقّق ولايته عليها علیها سلام ، ولكن ولاية الوليّ تسقط عند التّزويج بغير الكفؤ قطعاً، فكيف يصدِّق مسلم عاقل أن يُنسب إلى مثل أمير المؤمنين عليه السلام هذا الظّلم الصّريح، والجور الفضيح؟!

ومنها: أنّ احتمال كون عليّ عليه السلام يرى صحّة العقد ثمّ تُخيّر إذا بلغت احتمال باطلٌ، لا دليل عليه أصلًا، وهو شي ء عُجاب يؤذن أنّ قائله ممنو بالتّهافت والاضطراب، وكيف يصحّ في ذهن أحدٍ من العقلاء بعد ملاحظة حال مولانا أمير المؤمنين عليه السلام أن يجوز لهذا الإمام المعصوم أن يعقد عقداً لابنته مع غير الكفؤ لا يصحّ في حال من الأحوال، أو عقداً متزلزلًا يفقد فيه الكفاءة، ويبطل في زمن الاستقبال.

ومنها: احتمال كون عمر بن الخطّاب، يرى جواز عقد يفقد فيه الكفاءة، يثبت فيه التّخيير للزّوجة في البلوغ، لأنّ هذا إقدام على المنكر الفضيح، وتجاسر على الظّلم القبيح لا يتأتّى نسبته إلى عمر من سنِّيّ، ولو كان جاهلًا، فضلًا ممّن يدّعي العلم.

ومنها: قول بعض المشايخ الّذي تفوّه فيه، بأنّ عمر لمّا كان أفضل من سيِّدتنا أمّ كلثوم علیها سلام ، بل ومن أبيها عليه آلاف التّحيّة والثّناء، على المذهب السّنِّيّ، اقتضى كمال حالها أن لا ينظر إلى فضيلة الانتماء إليه صلى الله عليه و آله و سلم المحض، فإنّ في هذا التّفوّه الباطل الفاسد، والقطع البهمرج الكاسد، ظلمات بعضها فوق بعض، وكيف يجترئ عاقل متديِّن أن يتقوّل هذه الأباطيل في هذا المقام؟! وأن يتجاهر بهاتيك الخزعبلات والطّوام، ويوهن بمثلها فضيلة البضعة النّبويّة عليها وعلى أبيها وجدِّها آلاف السّلام والتّحيّة؟!

ولقد ظهر بطلان هذا الكلام بالقول المذكور في آخره، واتّضح أنّ هذا التّلبيس الصّادر من بعض المشايخ باطل، لأنّ هذا لا يأتي على قاعدة المذهب، والحمد للَّه أوّلًا وآخراً.

ومن العجائب أنّ الكفاءة وجوبها بلغ مبلغاً عظيماً في الإسلام، بحيث أنّ عمر بن الخطّاب شدّد في أمرها تشديداً كبيراً، وقال فيها قولًا ذكره علماء السّنّة في كتبهم، بأسفارهم محتجِّين به.

قال شمس الدّين السّرخسيّ (1)في كتابه المبسوط في كتاب النِّكاح، قال: وبلغنا عن عمر رضى الله عنه أ نّه قال: لأمنعنّ النِّساء فروجهنّ إلّامن الأكفّاء، وفي هذا دليل على أنّ للسّلطان يداً في الأنكحة، فقد أضاف المنع إلى نفسه، وذلك يكون بولاية السّلطنة.

وفيه دليل على أنّ الكفاءة في النِّكاح معتبرة، وأنّ المرأة غير ممنوعة من أن تزوِّج نفسها ممّن يكافأها، وأنّ النِّكاح ينعقد بعبارتها (2).

فصل: قال أبو بكر بن شهاب الدِّين العلويّ الحسينيّ الشّافعيّ الحضرميّ في كتابه، رشفة الصّاديّ، أيضاً في ضمن فائدة ذكر فيها كلام العلماء على أولاد بنات رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم غير الحسن والحسين عليهما السلام بوجوه:

منها: أنّهم لا يكافئون أولاد الحسن والحسين، فالزّينبيّ مثلًا ليس كفواً للحسنيّة، ولا للحسينيّة. انتهى.

فلينظر العاقل الّذي أوتي حظّاً من الإنصاف أ نّه إذا كان أمر الكفاءة عند العلماء بالغاً إلى حدٍّ يمنع كون الزّينبيّ كفواً للحسنيّة والحسينيّة، فكيف يمكن أن يجتري ذو فهم ودين على أن يجعل عمر بن الخطّاب وهو بعيد عن الرسول صلى الله عليه و آله و سلم في النّسب بمراحل شاسعة، وفيافي نازحة، كفواً لأُمِّ كلثوم علیها سلام وهي بنته صلى الله عليه و آله و سلم بلا شكّ ولا ارتياب. إن هذا إلّا زعم أهل التّبار والتّباب، وقول المستهترين باللّغو والكذّاب.

فصل: لقد أتى العلّامة أبو بكر بن شهاب الدّين الشّافعيّ الحضرميّ بكلامٍ مبرمٍ في تأييد عمل السّادة العلويين الحسينيِّين قديماً وحديثاً، وفي عدم تزويج بناتهم إلّامن


1) - شمس الدّين محمّد بن أحمد بن أبي سهر السّهرخسيّ الحنفيّ، المتوفّى حدود 483. متكلِّم أصوليّ مجتهد، سُجنَ مدّة طويلة وكتب المبسوط في السجن. معجم المؤلِّفين 8: 239.

2) - المبسوط 5: 23.

شريف صحيح النّسب، حيث قال في كتابه رشفة الصّادي ما نصّه:

تتمّة، جرى عمل ساداتنا العلويِّين الحسينيِّين رضوان اللَّه عليهم، قديماً وحديثاً أ نّهم لا يزوِّجون بناتهم إلّامن شريفٍ صحيح النّسب، غيرة منهم على هذا النّسب العظيم، ولا يجيزون تزويجها بغير شريف وإن رضيت ورضيَ وليّها مثلًا، لأنّهم يرون أنّ الحقّ في هذا النّسب الطّاهر، راجع لكلِّ مَن انتسبَ إلى الحسنين عليهما السلام لا للمرأة ووليّها فقط، ورضاء جميع أولاد الحسنين بذلك متعذِّر، وعلى هذا العمل إلى الآن، وهم نِعْمَ القدوة والأسوة، إذ فيهم من الفقهاء والصّلحاء والأقطاب، والأولياء مَن لا ينبغي لنا أن نخالفهم فيما أسّسوه، ودرجوا عليه، لا يسعنا غير السّير بسيرتهم، والاقتداء بهم، ولهم اختيارات وأنظار لا مطمع للفقيه في إدراك أسرارها، ويؤيِّد هذا الاختيار أيضاً قول سيِّدنا عمر بن الخطّاب رضى الله عنه: لأمنعنّ تزوّج ذوات الأحساب إلّامن الأكفّاء، واللَّه أعلم (1). انتهى.

وأنتَ إذا أحطتَ خبراً بهذا الكلام، استبانَ لك أنّ السّادات الكرام قديماً وحديثاً لا يعتقدون صحّة تزويج سيِّدتنا أمّ كلثوم علیها سلام لعمر بن الخطّاب، إذ لو كان عندهم خبر يوثق به في هذا الباب، لما وسعهم الاتِّفاق على العمل بخلاف عمل جدّهم المعصوم الّذي يدور الحقّ معه حيثما دار (2)، عليه آلاف سلام اللَّه الملك الغفّار، وهذا واضح عند أولي الأحلام والأبصار، كالّشمس في رائعة النّهار.

فصل: إنّ من العجائب، الآيات القائدة إلى الحقّ، أنّ القاضي شهاب الدّين بن شمس الدّين الدوّلت آبادي الحنفيّ، الملقّب بملك العلماء، الّذي هو من كبار علماء أهل السّنّة، قد شدّد في عدم جواز تزويج العلويّات بغير العلويِّين بأتمّ التّشديد، وأتى في ذلك بكلام متين، وقول سديد، حيث قال في كتابه المسمّى- هداية السّعداء- في الهداية الحادية عشر في الجلوة الرّابعة ما هذا لفظه:

وتصحيح نسب واجب است، تا كسى خود را به دروغ علوى نگوياند، و دختران


1) - رشفة الصّادي.

2) - الغدير 3: 177.

رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم با غير كفو نكاح نشوند، و در نسب رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم اختلاط و استخفاف روى نيارد، و مردمان از اين قول كافر نشوند، و در دعوى حرامزادگى نيافتند، و تبره كار نشوند، و دين بباد ندهند، و اگر پادشاه در هر قصبة سيّد أجل نصب نكند هرچه از اين فساد و تسلسل ضلاله روى نمايد و ذمه پادشاه باشد، فرداى قيامت مصطفى صلى الله عليه و آله و سلم خصم او گردد، و سيّد اجل را بايد كه دختر سيّد غير كفو را دادن ندهد، و اگر داده باشد فسخ نكاح و خلع كناند، انتهى.

وفي هذه العبارة الرّشيقة فوائد عديدة وحقائق سديدة:

منها: أنّ تزويج العلويّة بغير علويّ تزويج بغير كفو، ولو كان مدّعياً كونه علويّ النّسب. ومنها: أنّ تزويج العلويّة بغير علويّ يوجب اختلاط نسب رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم ويورث استخفافه. ومنها: أنّ هذا التّزويج يوجب الكفر. ومنها: أنّ هذا التزويج يورث دعوى التولّد من الحرام. ومنها: أنّ هذا التّزويج يورث الإثم. ومنها: أنّ هذا التّزويج يوجب تضييع للدِّين. ومنها: أنّ هذا التّزويج يوجب الفساد وتسلسل الضّلال. ومنها:

أنّ هذا التّزويج يوجِب أن يكون الرّسول خصماً للمزوّج يوم القيامة. ومنها: أنّ سيِّدنا الأجلّ، الّذي هو نقيب الأشراف، لا يجوز له الرِّضا بهذا التّزويج لأنّه تزويج بغير كفو.

ومنها: أنّ هذا التزويج لو وقع، فعلى السّيِّد الأجلّ أن يفسخ هذا العقد، ويحكم بالخلع.

وإذا أحطتَ خبراً بما ذكره هذا الحبر الجليل، ظهر لك أنّ تزويج العلويّة بغير العلويّ قد كان مورثاً لهذه المفاسد الجمّة، كيف يجوِّز مسلم عاقل تزويج سيِّدتنا أمّ كلثوم علیها سلام بعمر بن الخطّاب؟! فأنّه يستجمع تمام هذه المفاسد، بألف أولويّة، واللَّه العاصم عن التّعصّب والتّعسّف وأ نّه شرّ بليّة.

فصل: قد أورد غلام عليّ المتخلِّص بآزاد البلجرامي (1)، الّذي هو من كبار علماء الهند في التّخلّص عن أعضال عدم كفاءة عمر بن الخطّاب لسيِّدتنا أمّ كلثوم علیها سلام أضعف من


1) - غلام علي آزاد بن نوح الحسيني الواسطي، المتوفّى 1194. فقيه مؤرِّخ عالم بالأدب، له مؤلّفات. الأعلام 5: 314. معجم المؤلِّفين 8: 41. كتابهاى چاپى فارسى 3. 71. 3.

التمام، وأتى بقولٍ هو أوهن من بيت العنكبوت عند ذوي الأحلام، حيث قال في كتابه المسمّى- سند السّعادات في حُسن خاتمة السّادات-، ما لفظه:

در روايت صحيحه آمده از عمر بن الخطّاب أ نّه خطب أمّ كلثوم من عليّ، فاعتلّ بصغرها، وبأ نّه أعدّها لابن أخيه جعفر، فقال له: ما أردتُ الباه، ولكن سمعتُ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم يقول: كلّ سببٍ ونسبٍ ينقطع يوم القيامة، ما خلا سببي ونسبي، وكلّ نبيٍ عصبتهم لأبيه ما خلا ولد فاطمة، فإنِّي أنا أبوهم وعصبتهم (1)يعنى خطبه كرد عمر امّ كلثوم را از على، پس عذر آورد به صغر سن امّ كلثوم، و به اينكه نگهداشته است او را براى پسر برادر خود جعفر طيّار، پس عمر گفت: كه اراده نكرده ام باه را و لكن شنيدم رسول خدا كه مى فرمود: هر سببى و نسبى كه هست منقطع مى شود در روز قيامت سواى سبب و نسب من، و همه فرزندان دخترى عصبه ايشان پدران ايشان باشند جز فرزندان فاطمه، پس به درستى كه من پدر ايشان و عصبه ايشانم.

صاحب صواعق محرقة گويد حاصل كلامش اين كه انتسابى كه از خصائص حضرت در اين حديث و امثال آن مفهوم مى شود اين است كه حضرت را پدر بنى فاطمه توان گفت: و بنى فاطمه را پسران آن حضرت، و چون بنى فاطمه را با جناب نبوّت نسبت ابوّت و بنوّت بهم رسيد، اين نسبت را در كفائت اعتبار خواهد بود، پس هاشمى غير شريف نمى شود شريفه را، و قول علماء كه بنى هاشم و بنى عبدالمطلب اكفائند محل آن در ما عداى اين صورت است، و اگر كسى وصيّت كرد كه مال مرا پس از من به فرزندان حضرت بدهند وصى را مى بايد كه به بنى فاطمه بدهد، و اگر هم چنين كسى وقف كند بر فرزندان حضرت مصرف آن بنى فاطمه خواهد بود، و اين حكم در اولاد دخترى غير حضرت صلى الله عليه و آله و سلم جارى نشود، مثلًا كسى وصيّت كند كه مال مرا به فرزندان زيد تقسيم كنند اولاد دختر زيد را هيچ نمى رسد.

راقم الحروف گويد: در اين مقام شبهه وارد مى شود كه هر گاه از حديث مفهوم شد


1) - فضائل الصّحابة لابن حنبل 2: 626 رقم 1070.

كه غير شريف كفائت ندارد با شريف، پس على عليه السلام چرا خطبه عمر را اجابت كرد، و جوابش اين كه اين معنى بنا بر ضرورت بود چه در آن وقت عنفوان نشوت نماى شجره سيادت بود، و شريفى كه با شريفه نسبت كفائتى داشته باشد و هم شرعاً با هم مناكحت او جائز بوده باشد اصلًا به عرصه وجود نيامده (1). انتهى.

وفي هذا الكلام الجالب لضروب التّعنيف والملام علل وأسقام:

منها: ادعاء البلجراميّ صحّة رواية أوردها، والحال، إنّ كلّ ما روي في هذا الباب، أعني تزويج عليّ عليه السلام ابنته بعمر، من أبيَن البُهت والكذاب، وإن ادّعى أحد من المتجاسرين صحّة رواية في هذا الشأن، فعليه الاتيان بالبيان، وعلينا دمغ رأسه بمقمّعة الحجّة والسّلطان، وكسر ظهره بضرب البيِّنة والبرهان.

ومنها، إنّ الجواب عن الإعضال الوارد على اعتلال عليّ عليه السلام بصغرها، فأيّة ضرورة تفرض في هذه الحال إلى تزويجها من شيخ، فإن ليس لها بكفو في حال من الأحوال، ولعمري أنّ فرض الضّرورة ليس له صورة في هذا العقد، لا من الخاطِب ولا من المزوِّج.

ومنها: ادِّعاؤه أنّ في ذلك الزّمان لم يكن لسيِّدتنا أمّ كلثوم كفو، قولٌ فاسد، لأنّ الخبر الّذي ذكره مشتمل على أنّ عليّاً عليه السلام اعتلّ عند خطبة عمر بأ نّه أعدّها لابن أخيه جعفر، فهل يجتري مسلم على أن يقول: إنّ إعداد عليّ عليه السلام سيِّدتنا أمّ كلثوم لابن أخيه جعفر كان إعداداً لغير كفو، ما هذا إلّاتقوّل باطل، وزعم عن حلية الصِّدق عاطل.

مبحث عدم مناسبة السن: وممّا يبطل دعوى هذا العقد، أ نّه يستلزم كون عمر من الّذين قال اللَّه تعالى: «وأنتُم تتلونَ الكتاب أفلا تعقِلُون» (2)

قال ابن أبي الحديد في الشّرح: وفي حديث [عمر بن الخطّاب] أ نّه خطب النّاس، فقال: «أيُّها النّاس لينكح الرّجل الرّجل منكم لُمَته من النِّساء، ولتنكح المرأة لُمَتها من


1) - سند السّادات.

2) - سورة البقرة: 44.

الرِّجال» (1).

قال: لُمَة الرّجل من النِّساء مثله في السِّن، ومنه ما روى أنّ فاطمة عليها السلام خرجت في لُمَةٍ من نسائها [تتوطّأ ذيلها] (2)، حتّى دخلت على أبي بكر (3).

وأراد عمر بن الخطّاب: لا تنكح الشّابّة الشّيخ الكبير، ولا ينكح الشّابّ العجوزَ، وكان سبب هذه الخطبة أنّ شابّة زوّجَها أهلُها شيخاً فقتلته (4).

قال الزّبيديّ في تاج العروس في لغة اللّؤم: «قول عمر رضى الله عنه: وقد زُوِّجَت شابّة شيخاً فقتلته، أيُّها النّاس لينكح الرّجل لُمَته من النِّساء ولتنكح المرأة لُمَتها من الرِّجال، قوله لُمَته بالضّمِّ أي شكله ومثله (5).

قال الفيروزآبادي في القاموس، في لغة اللّؤم: وقول عمر رضى الله عنه لينكح الرّجل لُمته بالضمِّ، أي شكله ومثله، والهاء عوض عن الهمزّة الذّاهبة. انتهى.

فلينظر العاقل هذا الكلام الصّادر عن عمر بن الخطّاب، وليتأمّل هل كانت سيِّدتنا أمّ كلثوم علیها سلام ، وهي ابنة الرسول صلى الله عليه و آله و سلم، شكلًا ومثلًا له؟!

مبحث عدم جواز الجمع بين بنت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم وبين بنات أعداء اللَّه: ومن الأدلّة على بطلان هذا الإفك، أ نّه يستلزم اجتماع بنت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم مع بنات أعداء اللَّه، والحال، إنّ اجتماع بنت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم مع بنت واحد لعدوِّ اللَّه لا يحلّ، فكيف إذا اجتمعت مع عدّة بنات لأعداء اللَّه، وبيان ذلك:

إنّ البخاري ومسلم (6)وغيرهما، من أسلاف السّنِّيّة، يروون في قصّة خطبة بنت أبي


1) - الفائق 2: 156.

2) - من الفائق.

3) - الفائق 2: 476.

4) - شرح ابن أبي الحديد 12: 163 (ط دار إحياء الكتب العربيّة).

5) - تاج العروس 9: 54 (ط مصر).

6) - جاء في هامش المخطوطة: طالع باب ذكر اصهار النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم من صحيح البخاري، وباب فضائل فاطمة من صحيح مسلم.

جهل الّتي وضعوها لعداوة أمير المؤمنين عليه السلام: إنّ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم خطب فقال في خطبته:

«واللَّه، لا تجتمع بنت رسول اللَّه وبنت عدوّ اللَّه عند رجلٍ واحد». ولا يخفى عن أهل العلم بالأخبار، أنّ عمر بن الخطّاب كانت عنده عدّة أزواج كلّهنّ من بنات أعداء اللَّه، كما لا يخفى على مَنْ طالع كتاب الطّبقات لابن سعد البصريّ، وتاريخ الرُّسل والملوك لابن جرير الطّبريّ، وكتاب المعارف لابن قتيبة الدّينوري، وكتاب الرِّياض النّضرة لمحبِّ الدّين الطّبريّ، والرِّياض المستطابة للعامريّ، وغيرها من أسفار السّنِّيّة.

فكيف جاز وساغ لعمر بن الخطّاب الإقدام على التّزوّج بسيِّدتنا أمّ كلثوم علیها سلام وهي بنت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم بلا شكّ ولا ارتياب، والجمع بينها وبين بنات أعداء اللَّه الضّائرين إلى المتاد والرِّقاب، ومن هنا ظهر أنّ هؤلاء النّوكى لايدرون في أيّ سبيل مهانات يسعون ويجرون؟!

فصل: يظهر من إفادات بعض أسلاف السّنِّيّة، إنّ اجتماع أيّة امرأة كانت مع بنت من بنات رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم لا يجوز، لأنّه يوجب تأذِّي الزّهراء عليها السلام، وإذا كان الأمر كذلك، ظهر أنّ حديث تزوّج عمر لسيِّدتنا أمّ كلثوم علیها سلام باطل، لأنّه كانت عند عمر عدّة أزواج بعضهنّ من بنات الكفّار، وبعضهنّ من بنات المسلمين، واجتماع ضرّة واحدة من تلك النِّسوة مع بنت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم يوجب تأذِّي الزّهراء علیها سلام ، فكيف إذا جمعت مع عدّة ضرائر؟ فكيف جائز لعمر الإقدام على ذلك؟ فإنّه من أدهى الطّوام وأمّ المهالك.

قال أحمد بن حنبل والمحبّ الطّبريّ في ذخائر العقبى، وقال السّمهوديّ في جواهر العقدين، وقال عليّ القارئ في المرقاة في شرح حديث: وعن المسور بن مخرمة، إنّه بعث إليه حسن بن حسن يخطب ابنته، فقال له: فلتأتني في العتمة فلقيه، فحمد المسور اللَّه عزّ وجلّ وأثنى عليه وقال: أمّا بعد، فما من نسب وسبب ولا صهر أحبّ إليَّ من نسبكم وصهركم، ولكن رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم قال: فاطمة بضعةٌ منِّي يقبضني ما يقبضها، ويبسطني ما يبسطها، وإنّ الأنساب يوم القيامة تنقطع إلّانسبي وسببي وصهري، وعندك ابنته، ولو زوّجتك لقبضها ذلك، فانطلق عاذراً له.

خرّجه أحمد في المناقب، وفيه دليل على أنّ الميِّت يُراعى منه كما يُراعى من الحيّ.

وقد ذكر الشّيخ أبو عليّ السّبخيّ، في شرح التّلخيص: إنّه يحرم التّزويج على بنات النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم، ولعلّه يريد من ينتسب إليه بالبُنوّة، ويكون هذا دليله (1).

وقال السّمهوديّ: وقوله «وعندك ابنتها» وهي فاطمة بنت الحسين، وذلك لعهد وفاة فاطمة الكبرى، ومع ذلك راعى غضبها من أجل بنت، وعلم به أنّ الإنسان، وإن توفِّي، يُراعى غضبه وسخطه في بنيه، لا سيّما فاطمة رضي اللَّه عنها.

وقال شيخ بن عبداللَّه العيدروس اليمنيّ (2)في كتابه المسمّى- العقد النّبويّ- في ذكر فاطمة (سلام اللَّه عليها): فكلّ مَنْ يشاهد اليوم من ولدها بضعة من تلك البضعة، وإن تعدّدت الوسائط، كما سبقت الإشارة إليه، فمَن تأمّل ذلك كيف لا يبعث من قبله داعي الإجلال والتّعظيم بهم، ويجتنب بغضهم على أيّ حالة كانوا عليها؟

ولما أخرجه أبو سعيد في شرف النّبوّة، وابن المثنّى في معجمه، عن عليّ رضى الله عنه، قال:

قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم: «إنّ اللَّه يغضب لغضبك، ويرضى لرضاك»، فمَن أذّى شخصاً من ولد فاطمة وأبغضه، فقد جعل نفسه عرضة لهذا الخطر العظيم، وبضدِّه من تعرّض لطلب مرضاتها في حبِّهم وإكرامهم بالشّفاعة في القيامة (3).

فصل: مبحث ظلم عمر على السّيِّدة فاطمة سلام اللَّه عليها: من الدلائل على بطلان دعوى هذا العقد، أنّ عمر بن الخطّاب كان من أعداء سيِّدة نساء العالمين سلام اللَّه عليها، فكيف يمكن أن ينسى أمير المؤمنين عليه السلام هذه المظالم الصادرة من عمر على هذه المظلومة المهضومة، ويزوِّج ابنتها وبضعتها وفلذة كبدها من هذا، ولا يلتفت إلى أنّ هذا التزويج يؤذي روح أمّها صلوات اللَّه عليها، كلّا إن هذا إلّامحالٌ بيِّن السفاسف، باطل لا يخفى


1) - مسند أحمد بن حنبل 4: 324. فضائل الصّحابة 20: 758 رقم 1333. ذخائر العقبى: 38 (ط بيروت). جواهر العقدين: 350 (ط بيروت) (راجع ج 12: زواج الحسن بن الحسن عليه السلام).

2) - شيخ بن عبداللَّه بن شيخ بن عبداللَّه العيدروسيّ اليمنيّ الشّافعي، المتوفّى 99. النّور السّافر: 372. الشّذرات 8: 423. إيضاح المكنون 1: 258، 520، ج 2: 7، 111، 212، 664.

3) - العقد النّبوي، الغدير 3: 20، وج 7: 174، 231.

على من أوتيَ حظّاً من القسط والإنصاف.

ولنذكر هنا طرفاً يسيراً من الوقائع التي تدلّ على مظالم عمر وجوره على بضعة الرّسول صلى الله عليه و آله و سلم وتأذِّيها من ظلم هذا، مقتصرين في ذكرها على ما أوردتهُ العامّة في كتبهم دون ما روتهُ الخاصّة في أسفارهم.

قال أبو محمّد، عبداللَّه بن مسلم بن قتيبة الدّينوري في كتاب الإمامة والسِّياسة، ما لفظه: إنّ أبا بكر رضى الله عنه تفقّد قوماً تخلّفوا عن بيعته عند عليّ كرّم اللَّه وجهه، فبعث إليهم عمر، فجاء فناداهم وهم في دار عليّ، فأبوا أن يخرجوا، فدعا بالحطب وقال: والّذي نفس عمر بيده لتخرجنّ أو لأحرقنّها على مَنْ فيها. فقيل له يا أبا حفص: إنّ فيها فاطمة، فقال، وإنْ. فخرجوا وبايعوا إلّاعليّاً فإنّه زعمَ أ نّه قال: حلفتُ أن لا أخرج ولا أضع ثوبي على عاتقي حتّى أجمع القرآن، فوقفتْ فاطمة رضي اللَّه عنها على بابها فقالت: لا عهدَ لي بقومٍ حضروا أسوأ محضرٍ منكم، تركتم رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم جنازةً بين أيدينا، وقطعتم أمركم بينكم، لم تستأمرونا، ولم تردّوا لنا حقّاً.

فأتى عمر إلى أبي بكر فقال له: ألا تأخذ هذا المتخلِّف عنك بالبيعة؟ فقال أبو بكر لقنفذ وهو مولى له: إذهب فادع لي عليّاً، قال: فذهب إلى عليّ فقال له: ما حاجتك؟

فقال: يدعوك خليفة رسول اللَّه، فقال عليّ: لسريع ما كذبتم على رسول اللَّه، فرجع فأبلغ الرِّسالة، قال: فبكى أبو بكر طويلًا، فقال عمر الثّانية: لا تمهل هذا المتخلِّف عنك بالبيعة، فقال أبو بكر رضى الله عنه لقنفذ: عُد إليه، فقل له: خليفة رسول اللَّه يدعوكَ لتُبايع، فجاءه قنفذ فأدّى ما أمر به، فرفع عليّ صوته فقال: سبحان اللَّه، لقد ادّعى ما ليس له، فرجع قنفذ، فأبلغ الرِّسالة، فبكى أبو بكر طويلًا، ثمّ قام عمر فمشى معه جماعة حتّى أتوا باب فاطمة، فدقّوا الباب، فلمّا سمعت أصواتهم نادتْ بأعلى صوتها: يا أبت! يا رسول اللَّه! ماذا لقينا بعدك من ابن الخطّاب وابن أبي قحافة؟

فلمّا سمع القومُ صوتها وبكاءها، انصرفوا باكين، وكادت قلوبهم تنصدع، وأكبادهم تنفطر، وبقيَ عمر ومعه قوم، فأخرجوا عليّاً فمضوا به إلى أبي بكر، فقالوا له: بايع، فقال:

إن أنا لم أفعل، فمه؟ قالوا: إذاً واللَّه الّذي لا إله إلّاهو نضرب عنقك، فقال: إذا تقتلون عبدَ اللَّه وأخا رسوله، قال عمر: أمّا عبد اللَّه فنعم، وأمّا أخو رسوله فلا، وأبو بكر ساكت لا يتكلّم، فقال له عمر: ألا تأمر فيه بأمرك؟ فقال: لا أكرهه على شي ءٍ ما كانت فاطمة إلى جنبه.

فلحق عليّ بقبر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم يصيح ويبكي وينادي: يا ابن أمِّ إنّ القوم استضعفوني وكادوا يقتلونني، فقال عمر لأبي بكر (رضي اللَّه عنهما): انطلِق بنا إلى فاطمة فإنّا قد أغضبناها، فانطلقا جميعاً فاستأذنا على فاطمة، فلم تأذن لهما، فأتيا عليّاً فكلّماه، فأدخلهما عليها، فلمّا قعدا عندها، حوّلت وجهها إلى الحائط، فسلّما عليها فلم تردّ عليهما السّلام.

فتكلّم أبو بكر فقال: يا حبيبة رسول اللَّه، واللَّه إنّ قرابة رسول اللَّه أحبّ إليَّ من قرابتي، وإنّكِ لأحبّ إليَّ من عائشة ابنتي، ولوودتُ يوم مات أبوكِ أنِّي مُتّ، ولا أبقى بعده، أفتراني أعرفكِ وأعرف فضلكِ وشرفكِ وأمنع حقّكِ وميراثكِ من رسول اللَّه، إلّاأنِّي سمعتُ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم يقول: لا نورِّث، ما تركناهُ صدقة.

فقالت: أرأيتكما إن حدّثتكما حديثاً عن رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم تعرفانه وتفعلان به، قالا:

نعم، فقالت: نشدتكما اللَّه ألم تسمعا رسول اللَّه يقول: «رضا فاطمة من رضاي، وسخط فاطمة من سخطي، فمَنْ أحبّ فاطمة ابنتي فقد أحبّني، ومَنْ أرضى فاطمة فقد أرضاني، ومَنْ أسخط فاطمة فقد أسخطني»، قالا: نعم، سمعناه من رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم، قالت: فإنِّي أشهد اللَّه وملائكته أنّكما أسخطتماني وما أرضيتماني، ولئن لقيتُ النّبيّ لأشكونّكما إليه.

فقال أبو بكر: أنا عائذٌ باللَّه تعالى من سخطه وسخطك يا فاطمة، ثمّ انتحب أبو بكر يبكي، حتّى كادت نفسه أن تزهق، وهي تقول: واللَّه لأدعونّ اللَّه عليكَ في كلِّ صلاة أصلِّيها، ثمّ خرج باكياً (1).

عليكَ أن تنظر بعين التثبّت والاعتبار إلى ما ننقله عنه، أنّ عمر جاء إلى عليّ في عصابةٍ


1) - الإمامة والسياسة 1: 19- 20 (ط مؤسّسة الحلبي وشركاء مصر).

فيهم: أسيد بن الحصين، وسلمة بن أسلم الأشهليّ، فقال: اخرجوا أو لنحرقها عليكم (1).

قال أبو بكر أحمد بن عبدالعزيز الجوهري (2)في كتابه السّقيفة، على ما نُقل عنه: لمّا جلس أبو بكر على المنبر، كان عليّ والزّبير وناسٌ من بني هاشم في بيت فاطمة، فجاء عمر إليهم فقال: والّذي نفسي بيده، لتخرجنّ إلى البيعة أو لأحرقنّ البيت عليكم! فخرج الزّبير مُصْلِتاً سيفة، فاعتنقه رجلٌ من الأنصار، وزياد بن لبيد فدقّ به فبدرَ السّيف، فصاح به أبو بكر وهو على المنبر: اضرب به الحجر، قال أبو عمرو بن خماش: فلقد رأيتُ الحجر فيه تلك الضّربة، ويُقال: هذه ضربة سيف الزّبير.

وقال أبو بكر الجوهري أيضاً في كتاب السّقيفة: على ما نُقِلَ عنه، وقد روى في رواية أخرى أنّ سعد بن أبي وقّاص كان معهم في بيت فاطمة، والمقداد بن الأسود أيضاً وأ نّهم اجتمعوا على أن يبايعوا عليّاً عليه السلام فأتاهم عمر ليحرق عليهم البيت، فخرج إليه الزّبير بالسّيف، وخرجت فاطمة عليها السلام تبكي وتصيح.

وقال أبو بكر الجوهري أيضاً في كتاب السّقيفة: على ما نُقِلَ عنه عن الشّعبي، قال:

سأل أبو بكر فقال: أين الزّبير؟ فقيل: عند عليّ، وقد تقلّد سيفه، فقال: قُم يا عمر، قُم يا خالد بن الوليد، انطلِقا حتّى تأتياني بهما، فانطلقا فدخل عمر وقام خالد على باب البيت من خارج، فقال عمر للزّبير: ما هذا السّيف؟ فقال: نبايع عليّاً، فاخترطه عمر فضرب به حجراً فكسره. ثمّ أخذ بيد الزّبير فأقامه ثمّ دفعه وقال: يا خالد: دونكَه فامسكه، ثمّ قال لعليّ: قم فبايع لأبي بكر، فتلكّأ واحتبس، فأخذه بيده وقال: قم، فأبى أن يقوم، فحمله ودفعه كما دفع الزّبير فأخرجه، ورأت فاطمة ما صنع بهما، ففاضت على باب الحجرة وقالت: يا أبا بكر ما أسرعَ ما أغرتُم على بيت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم، واللَّه لا أكلِّم عمر حتّى ألقى اللَّه (3).


1) - الإمامة والسياسة 1: 18.

2) - عالِم فقيه محدِّث كثير الأدب ثقة ورع، أثنى عليه المحدِّثون، ورووا عنه مصنّفاته. فهرست الطّوسي: 3، الكنى والألقاب 2: 163. معالم العلماء: 18. جامع الرّواة 1: 52.

3) - شرح ابن أبي الحديد 2: 56- 57 و 6: 48- 49 (ط مصر، طبع بالأفست في دار إحياء الكتب العربيّة).

وقال أبو بكر عبداللَّه بن محمّد بن أبي شيبة العبسي (1)في المصنّف، ما لفظه: حدّثنا محمّد بن بشر، حدّثنا عبداللَّه بن عمر، حدّثنا زيد بن أسلم، عن أبيه أسلم، أ نّه حين بويعَ لأبي بكر بعد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم كان (2)عليّ والزّبير يدخلان على فاطمة بنت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم، فيشاورونها ويرتجعون في أمرهم (3)، فلمّا بلغ ذلك عمر بن الخطّاب، خرج حتّى دخل على فاطمة فقال: يا بنت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم! واللَّه ما من الخلق أحبّ إلينا من أبيكِ، وما من أحدٍ أحبّ إلينا بعد أبيكِ منكِ، وأيم اللَّه ما ذاك بما نعي إن اجتمع هؤلاء النّفر عندكِ أن أمرتُهم أن يُحرق عليهم البيت.

قال: فلمّا خرج عمر جاؤوها، فقالت: تعلمون أنّ عمر جاءني وقد حلف باللَّه لئن عدتم ليحرقنّ عليكم البيت، وأيم اللَّه ليمضينّ ما حلف عليه، فانصرفوا راشدين، فرؤا رأيكم ولا ترجعوا إليَّ، فانصرفوا عنها فلم يرجعوا إليها حتّى بايعوا لأبي بكر (4).

قاله أيضاً ابن عبدالبرّ في الاستيعاب وأبو بكر الجوهريّ في كتاب السّقيفة على ما نقل ابن أبي الحديد عنه والسّيوطيّ في جمع الجوامع وعليّ المتّقي في كنز العمّال ووليّ اللَّه في إزالة الخلفاء وقرّة العين (5).

وقال أبو جعفر محمّد بن جرير الطّبريّ في تاريخه: ما لفظه، حدّثنا ابن حميد، قال: حدّثنا جرير، عن مغيرة، عن زياد بن كليب، قال: أتى عمر بن الخطّاب منزل عليّ وفيه طلحة والزّبير، ورجال من المهاجرين، فقال: واللَّه لأحرقنّ عليكم أو لتخرجنّ إلى البيعة، فخرج عليه الزّبير مُصلِتاً بالسّيف، فعثر فسقط السّيف من يده، فوثبوا عليه فأخذوه (6).


1) - أبو بكر عبداللَّه بن محمّد بن إبراهيم بن عثمان بن أبي شيبة الكوفيّ، المتوفّى 235، فقيه محدِّث حافظمؤرِّخ مفسِّر. تذكرة الحفّاظ 2: 18. تاريخ بغداد 10: 66. البداية والنّهاية 10: 315. النّجوم الزّاهرة 2: 282.

2) [ابن أبي الحديد: الزّبير والمقداد يختلفان في جماعة من النّاس إلى عليّ عليه السلام وهو في بيت فاطمة، فيتشاوران ويتراجعون أمورهم].

3) [ابن أبي الحديد: الزّبير والمقداد يختلفان في جماعة من النّاس إلى عليّ عليه السلام وهو في بيت فاطمة، فيتشاوران ويتراجعون أمورهم].

4) - المصنّف 15: 567 رقم 18891 (ط بمبئي)، 8: 572 (ط بيروت).

5) - الاستيعاب 2: 245- 246 (ط بيروت بهامش الإصابة) وشرح ابن أبي الحديد 2: 45. جمع الجوامع وكنز العمّال 5: 651 (ط بيروت).

6) - تاريخ الطّبري 3: 202 (ط مصر).

وقال ابن عبد ربّه القرطبيّ في كتابه المسمّى- العقد الفريد-: الّذينَ تخلّفوا عن بيعة أبي بكر، عليّ والعبّاس والزّبير، وسعد بن عبادة. فأمّا عليّ والعبّاس والزّبير فقعدوا في بيت فاطمة، فبعث إليهم أبو بكر، عمر بن الخطّاب ليخرجهم من بيت فاطمة، وقال له:

إن أبوا فقاتلهم، فأقبل بقبسٍ من نار على أن يضرم عليهم الدّار، فلقيته فاطمة، فقالت:

يا ابن الخطّاب أجِئتَ لتحرق دارنا؟ قال: نعم أو تدخلوا فيما دخلت فيه الأُمّة (1).

وقال أبو الفضل جعفر بن الفضل بن جعفر بن محمّد بن موسى بن الحسن بن الفرات المصريّ المعروف بابن خنزابه (2)في كتاب- الغرر- على ما نُقِلَ عنه، قال زيد بن أسلم:

كنتُ ممّن حمل الحطب مع عمر إلى باب فاطمة حين امتنع عليّ وأصحابه عن البيعة، أن يبايعوا، فقال عمر لفاطمة: اخرجي من البيت وإلّا أحرقته ومَنْ فيه، وقال: وفي البيت عليّ وفاطمة والحسن والحسين وجماعة من أصحاب النّبيّ، فقالت فاطمة: تحرق على ولديّ؟ قال: إي واللَّه أو ليخرجن وليبايعن (3).

وقال أبو الفداء الأيّوبيّ في تاريخه (4)المسمّى بالمختصر، ما لفظه: ثمّ أنّ أبا بكر بعث عمر بن الخطّاب إلى عليّ ومَنْ معه ليخرجهم من بيت فاطمة رضي اللَّه عنها، وقال: إن أبَو عليكَ فقاتلهم، فأقبل عمر بشي ء من نارٍ على أن يضرم الدّار، فلقيتهُ فاطمة رضي اللَّه عنها، وقالت: إلى أين يا ابن الخطّاب، أجئتَ لتحرق دارنا؟ قال: نعم أو يدخلوا فيما دخل فيه الأُمّة، فخرج عليّ حتّى أتى أبا بكر فبايعه، كذا نقله القاضي جمال الدّين بن واصل وأسنده إلى ابن عبد ربّه المغربيّ (5).


1) - العقد الفريد 5: 12 (ط دار الفكر).

2) - وزير بني الأخشيد، مات 391. أعيان الشّيعة 16: 88. إيضاح المكنون 2: 481. معجم المؤلِّفين 3: 142.

3) - سليم بن قيس: 2: 585- 587 (ط قم).

4) - أبو الفداء إسماعيل بن عليّ بن محمود الشّافعيّ الحمويّ، المتوفّى 732، الملك المؤيّد صاحب حماة، وقدتمكّن من الفقه والتاريخ والطِّب والهيئة. الكنى والألقاب 1: 136. الدّرر الكامنة 1: 371. طبقات الشّافعيّة 6: 84. فوات الوفيات 1: 16. الشّذرات 6: 98. إيضاح المكنون 1: 2: 382.

5) - المختصر في أخبار البشر 1: 156.

وقد نقل السيِّد الأجلّ علم الهدى (1)طاب ثراه، خبر هذا الظّلم العظيم في كتابه- الشّافي- عن بعض كبار العامّة، حيث قال: قد روى البلاذريّ عن المدائنيّ، عن مسلمة ابن محارب عن سليمان التّيميّ، عن ابن عون: أنّ أبا بكر أرسلَ إلى عليّ يريده على البيعة، فلم يُبايع، فجاء عمر ومعه قبس، فلقيته فاطمة على الباب فقالت: يا ابن الخطّاب! أتراك محرقاً عليّ بابي؟ فقال: نعم، وذلك أقوى فيما جاء به أبوك، وجاء عليّ فبايع، وهذا الخبر قد روتهُ الشّيعة من طرق كثيرة، وإنّما الطّريف أن ترويه شيوخ محدِّثي العامّة (2).

ومن الفجائع التي تبكي لها عيون الإسلام والدِّين، والوقائع التي أحرقت قلوب المؤمنين والموقنين، ما ارتكبه عمر بن الخطّاب من الظّلم العظيم الذي أوجب سقوط المحسن من بطن سيِّدتنا فاطمة الزّهراء (سلام اللَّه عليها)، وهذه الواقعة الهائلة قد بلغ حدّ التواتر واليقين عند أهل الحقِّ المُبين، ولكن من عجائب براهين علوّ كلمة الحقّ، وسموّ مرتبة الصِّدق، أنّ إبراهيم بن سيّار بن هاني البصريّ المعروف بالنظام (3)، الّذي هو من كبار علماء المعتزلة وأجلّة كبراء المخالفين، قد اعترف بوقوع هذه الواقعة الهائلة بكمال الإبانة والصّراحة، ولم يقدر على كتمانه أو إنكاره كما فعله بعض أرباب الصّفاقة والوقاحة.

قال أبو الفتح محمّد بن عبدالكريم الشّهرستاني في كتاب الملل والنّحل، في ذكر مقالات النّظام ما لفظه: إنّ عمر ضربَ بطن فاطمة يوم البيعة حتى ألقت الجنين من بطنها، وكان يصيح أحرقوها بمَنْ فيها، وما كان في الدّار غير عليّ وفاطمة والحسن والحسين (4).

وقال صلاح الدّين خليل بن أيبك الصّفديّ في الوافي بالوفيّات، في ترجمة نظام


1) - الشّريف علم الهدى المرتضى أبو القاسم علي بن الحسين بن موسى بن محمّد بن إبراهيم ابن الإمام موسى الكاظم عليه السلام، مات 436، سيِّد علماء الامّة ومحيي آثار الأئمة ومجدِّدي مذهب الإماميّة في رأس المائة الرابعة.

2) - الشّافي.

3) - أحد فرسان أهل النّظر والكلام على مذهب المعتزلة، وله في ذلك تصانيف، مات 231. لسان الميزان 1: 67. معجم المصنِّفين 3: 158. تاريخ بغداد 6: 97. فهرست ابن النّديم: 186.

4) - الملل والنّحل 1: 57 (ط بيروت).

المعتزليّ (1)، في ذكر أقواله: وقال، إنّ عمر ضرب بطن فاطمة يوم البيعة، حتى ألقت المحسن من بطنها (2). انتهى.

عليكَ أن تغتنم اعتراف هذا الرّجل الّذي هو من كبار العامّة بوقوع هذه الواقعة العظمى وتلك الطّامّة، ولا تغترّ ولا تلتفت إلى نكير الشّهرستاني وتغريد الصّفديّ، فإنّهما بمعزل عن قبول الحق والإذعان.

ومن عجائب آيات علوّ الحقّ، أنّ أبا بكر أحمد بن محمّد بن السّريّ الّتميميّ الكوفيّ المعروف بابن أبي دارم، الّذي أبانَ جلالته الذّهبي في تذكرة الحفّاظ (3)، حيث أثبت كونه حافظاً مسنداً، ومحدِّث الكوفة، وذكر أ نّه سمع إبراهيم بن عبداللَّه الغفّار، وأحمد بن موسى الحمّاد، وموسى بن هارون، ومطيناً، وعدّة، وذكر أيضاً أ نّه روى عنه الحاكم وأبو بكر ابن مردويه، وأبو الحسن الحماميّ، ويحيى بن إبراهيم المزكي، وأبو بكر الحيريّ، والقاضي، وآخرون، كما لا يخفى علم على ناظم تذكرة الحفّاظ للذّهبيّ، قد كشف الحجاب وأذعن الحقّ والصّواب، حيث قرّر رواية صدور هذا الظّلم العظيم والجرم الكبير من عمر بن الخطّاب.

قال الذّهبي في الميزان، في ترجمة ابن أبي دارِم: وقال محمّد بن أحمد بن حمّاد الكوفيّ الحافظ، بعد أن أرّخ موته: كان مستقيم الأمر عامّة دهره، ثمّ في آخر أيّامه كان أكثر ما يقرأ عليه المثالب، حضرته ورجل يقرأ عليه: إنّ عمر رفسَ فاطمة حتّى أسقطت بمحسن (4). انتهى.

ومن الخطوات التي أتت على سيِّدتنا فاطمة الزّهراء (سلام اللَّه عيها)، ردّ فدك، وهو من الوقائع التي تورث العجب العجاب فتحيِّر عقول أولي الألباب.


1) - إبراهيم بن سيّار 6: 14 رقم 2444.

2) - الوافي بالوفيّات 6: 17 (ط بيروت).

3) - تذكرة الحفّاظ 3: 884 رقم 852 (ط بيروت).

4) - ميزان الاعتدال 1: 139 (ط دار المعرفة- بيروت).

وقال العلّامة سبط ابن الجوزيّ الحنفيّ في كتابه المسمّى- مرآة الزّمان- في الباب العاشر في طلب آل رسول اللَّه الميراث من أبواب مرض رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم في وقائع السنة الحادية عشر، ما لفظه:

وقال عليّ بن الحسين عليهما السلام: جاءت فاطمة بنت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم إلى أبي بكر، وهو على المنبر، فقالت: يا أبا بكر! أفي كتاب اللَّه أن ترث ابنتكَ ولا أرث أبي، فاستعبر أبو بكر باكياً، ثمّ قال: بأبي أبوكِ، وبأبي أنتِ، ثمّ نزل فكتب لها بفدك. ودخل عليه عمر فقال: ما هذا؟ فقال: كتاب كتبتهُ لفاطمة، ميراثها من أبيها، قال: فماذا تنفق على المسلمين وقد حاربتكَ العرب كما ترى، ثمّ أخذ عمر رضى الله عنه الكتاب فشقّه (1).

وقال نور الدّين الحلبيّ في إنسان العيون، في المجلّد الثالث عنه عند ذكره دعوى فاطمة عليها السلام في أمر فدك ما لفظه:

وفي كلام سبط ابن الجوزيّ رحمه الله، أ نّه رضى الله عنه كتب لها بفدك، ودخل عمر رضى الله عنه فقال: ما هذا؟ قال: كتاب كتبته لفاطمة بميراثها من أبيها، فقال: ممّاذا تنفق على المسلمين وقد حاربتكَ العرب كما ترى، ثمّ أخذ عمر الكتاب فشقّه (2).

فصل: وممّا يدلّ على استحالة وقوع هذا العقد، أنّ مولانا أمير المؤمنين عليه السلام كان يعتقد أنّ عمر بن الخطّاب كان كاذباً آثماً غادراً خائناً، ومَنْ كانت هذه صفاته، محال أن يزوِّجه مولانا عليه السلام ابنته الكريمة.

أمّا اعتقاد أمير المؤمنين عليه السلام في حقِّ عمر بكونه كاذباً غادراً خائناً، فقد صحّ كالشّمس في رابعة النّهار، لأنّ مسلم بن الحجّاج القشيريّ، صاحب الصّحيح، قد أخرج في صحيحه في كتاب الجهاد حديثاً طويلًا عن مالك بن أوس، وفيه عن عمر أ نّه قال:

في خطاب أمير المؤمنين عليه السلام والعبّاس، فلمّا توفِّي رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم قال أبو بكر: أنا وليّ


1) - مرآة الزّمان.

2) - السّيرة الحلبيّة 3: 362 (ط مصر، طبع بالأفست في دار إحياء التّراث العربيّ).

رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم، فجئتما تطلب ميراثك من ابن أخيك، ويطلب هذا ميراث امرأته من أبيها، فقال أبو بكر: قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم: ما نورِّث ما تركنا صدقة، فرأيتماه كاذباً غادراً خائناً، واللَّه يعلم أ نّه لصادق بارّ راشد تابع للحقِّ، ثمّ توفِّي أبو بكر وأنا وليّ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم ووليّ أبو بكر، فرأيتماني كاذباً آثماً غادراً خائناً، واللَّه يعلم أنِّي لصادق بارّ راشد تابع للحقِّ (1).

إنّ عمر بن الخطّاب كان فظّاً غليظاً بل أفظّ وأغلظ، وقد ورث الفظاظة والغلظة عن أبيه الفظّ الغليظ، وأحوال سوء عِشْرته مع النِّساء خاصة تدهش النّاظر، فكيف جاز له أن يخطب إلى أمير المؤمنين عليه السلام ابنته، وهي ريحانة من رياحين الرّسول صلى الله عليه و آله و سلم، وكيف جاز لأمير المؤمنين عليه السلام أن يزوِّجها منه مع علمه بسوء خلقه وغلظته وفظاظته؟ هل هذا إلّاظلم قبيح، وجور فضيح قد عصم اللَّه أمير المؤمنين عليه السلام من الرّكون إليه؟

ذكر كونه وارثاً للفظاضة والغلظة عن أبيه الخطّاب:

قال ابن سعد في الطّبقات: أخبرنا يزيد بن هارون، وعفّان بن مسلم، وعارم بن الفضل، قالوا: حدّثنا حمّاد بن زيد، قال يزيد بن حازم، عن سليمان بن يسار، قال: مرّ عمر بن الخطّاب بضجنان، فقال: لقد رأيتني أنِّي لأرعى على الخطّاب في هذا المكان، وكان واللَّه ما علمت فظّاً غليظاً، ثمّ أصبحت إلى أمر أمّة محمّد صلى الله عليه و آله و سلم، ثمّ قال متمثِّلًا:

لا شي ء فيما ترى إلّابشاشته *** يبقى الإله ويودي المال والولد

ثمّ قال: لبعيره، حوب (2).

أخبرنا سعيد بن عامر وعبدالوهاب بن عطاء، قالا: أخبرنا محمدّ بن عمرو، عن يحيى بن عبدالرّحمان بن حاطب، عن أبيه، قال: أقبلنا مع عمر بن الخطّاب قافلين من مكّة حتّى إذا كنّا بشعاب ضجنان، وقف النّاس، فكان محمّد يقول: مكاناً كثير الشّجر والأشب، قال فقال: لقد رأيتني في هذا المكان وأنا في إبل الخطّاب، وكان فظّاً غليظاً،


1) - صحيح مسلم 3: 236 باب حكم الفي ء حديث 49 (ط دار الحديث- القاهرة).

2) - الطّبقات الكبرى 3: 190- 191 (ط ليدن، ترجمة عمر بن الخطّاب).

احتطبَ عليها مرّة، واختبط عليها أخرى، ثمّ أصبحت اليوم يضرب النّاس بجنباتي ليس فوقي أحد، قال ثمّ مثل بهذا البيت:

لا شي ء فيما ترى إلّابشاشته *** يبقى الإله ويودي المال والولد (1)

قال محمّد بن جرير الطّبري في تاريخه: حدّثنا عمر بن شبّة، قال: حدّثنا عليّ بن محمّد، عن ابن جعدة، عن إسماعيل بن أبي حكيم، عن سعيد بن المسيّب، قال (وقال ابن عبدالبرّ في الاستيعاب، وقال وليّ اللَّه الدّهلويّ في إزالة الخلفاء أيضاً): (2)حجّ عمر، فلمّا كان بضجنان قال: (3)«لا إله إلّااللَّه العليّ العظيم، المعطي ما شاء مَنْ شاء، كنتُ (4)أرعى إبل الخطّاب بهذا الوادي في مدرعة صوف، وكان فظّاً (5)يتعبني إذا عملت، ويضربني إذا قصرت، وقد أمسيت (6)وليس بيني وبين اللَّه أحد» (7).

ذكر كون عمر فظّاً غليظاً بنصِّ أصحاب رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم: قال أبو يوسف يعقوب بن إبراهيم البغداديّ (8)صاحب أبي حنيفة في كتاب الخراج الذي صنّفه للرّشيد العبّاسي، ما لفظه:

حدّثني إسماعيل بن أبي خالد، عن زيد بن الحارث، عن ابن سابط، قال: لمّا حضرت الوفاة أبا بكر رضى الله عنه أرسل إلى عمر يستخلفه، فقال النّاس: أتستخلِف علينا فظّاً غليظاً؟ لو قد ملكنا كان أفظّ وأغلظ؟ فماذا تقول لربِّكَ إذا لقيته وقد استخلفتَ علينا عمر؟ قال: أتخوِّفونني ربِّي! أقول: اللّهمّ أمّرتُ عليهم خير أهلك (9).


1) - الطّبقات 3: 191 (ط ليدن، ترجمة عمر بن الخطّاب).

2) [الاستيعاب: في انصرافه من حجّته الّتي لم يحجّ بعدها الحمد للَّه].

3) [الاستيعاب: في انصرافه من حجّته الّتي لم يحجّ بعدها الحمد للَّه].

4) - [أضاف في ابن أبي الحديد: أذكر وأنا].

5) - [أضاف في الاستيعاب: غليظاً].

6) - [أضاف في ابن أبي الحديد: اليوم].

7) - تاريخ الطّبريّ 4: 219 (سنة 23: شي ء من سيرة سالم ...). الاستيعاب، هامش الإصابة 2: 464 (ط بيروت)، وشرح ابن أبي الحديد 12: 64 (ط دار إحياء الكتب العربيّة).

8) - أبو يوسف يعقوب ين إبراهيم بن حبيب الأنصاريّ البغداديّ، مات 182، فقيه أصوليّ مجتهد محدِّث حافظ عالِم بالتّفسير والمغازي وأيّام العرب. تاريخ بغداد 14: 242. الكامل لابن الأثير 6: 53. تذكرة الحفّاظ 1: 269. البداية والنّهاية 10: 180. تاج التراجم: 60. مفتاح السّعادة: 100.

9) - الخراج: 11.

وقال محمّد بن سعد البصريّ في كتاب الطّبقات في ترجمة أبي بكر في قصّة استخلاف أبي بكر لعمر، ما لفظه (حكى الرِّياض النّظرة عنه وحكى عنه كنز العمّال في ذكر خلافة عمر، وقال أيضاً ابن حجر في الصّواعق قريب بهذا المضمون، وقال أيضاً إبراهيم بن عبداللَّه الوصّانيّ اليمنيّ الشّافعيّ في كتاب «الاكتفاء في فضل الأربعة الخلفاء): وسمع بعض أصحاب النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم بدخول عبدالرّحمان وعثمان على أبي بكر وخلوتهما به، فدخلوا على أبي بكر، فقال له قائل منهم: ما أنتَ قائلٌ لربِّكَ إذا سألكَ عن استخلافكَ لعمر علينا؟ وقد ترى غلظته؟ فقال أبو بكر: أجلسوني، أباللَّه تخوِّفونني! خابَ مَنْ تزوّدَ من أمركم بظلم، أقول: اللّهمّ استخلفتُ عليهم خير أهلك، أبلغ عنِّي ما قلت لك من ورائك ثمّ اضطجع (1).

وقال أبو بكر عبداللَّه بن محمّد العبسيّ المعروف بابن أبي شيبة في كتابه المصنّف: حدّثنا وكيع، وابن إدريس، عن إسماعيل بن أبي خالد، عن زيد بن الحارث (وحكى كنز العمّال في ذكر خلافة عمر، وحكى وليّ اللَّه الدّهلويّ في إزالة الخلفاء في المقصد الأوّل في الفصل الرّابع وقرّة العين أيضاً) أنّ أبا بكر حين حضرهُ الموت أرسلَ إلى عمر يستخلفهُ، فقال النّاس: تستخلِف علينا فظّاً غليظاً؟ ولو قد ولينا كان أفظّ وأغلظ! فما تقول لربِّك إذا لقيته وقد استخلفتَ علينا عمر (2)؟ فقال أبو بكر: أبربِّي تخوِّفونني؟ أقول: اللّهمّ استخلفتُ عليهم خير خلقك.

وقال ابن تيميّة، في منهاج السنّة، في ضمن كلام له يذكر فيه عمر، ما لفظه: ولهذا لما استخلفه أبو بكر كره خلافته طائفةٌ حتّى قال له طلحة: ماذا تقول لربِّكَ إذا ولّيت علينا فظّاً غليظاً؟ فقال: أباللَّه تخوِّفوني! أقول: ولّيت عليهم خير أهلك (3).

ورواه ابن جرير عن أسماء بنت عميس، وعن عثمان بن عبيداللَّه بن عبداللَّه بن عمر ابن الخطّاب، قال: لمّا حضرت أبا بكر الصِّدِّيق الوفاة، دعا عثمان بن عفّان فأملى عليه


1) - الطّبقات الكبرى 3: 142 (ط ليدن)، والرياض النّظرة 1: 260 (ط بيروت)، والصّواعق المحرقة: 53 (ط بولاق 1324)، وكنز العمّال 5: 675 رقم ذيل حديث 14175.

2) - المصنّف 8: 574 رقم 1 (ط بيروت)، وكنز العمّال 5: 678 رقم 14178.

3) - منهاج السّنّة 2: 170 (ط بولاق).

عهده، ثمّ أُغميَ على أبي بكر قبل أن يملي أحداً، فكتب عثمان «عمر بن الخطّاب»، فأفاق أبو بكر فقال لعثمان: كتبتَ أحداً، فقال: ظننتكَ لما بك، وخشيتُ الفرقة، فكتبتُ «عمر ابن الخطّاب»، فقال: يرحمكَ اللَّه، أما كتبتَ نفسك لكنتَ لها أهلًا، فدخل عليه طلحة ابن عبيداللَّه، وقال: أنا رسول مَنْ روائي إليكَ يقولون: قد علمتَ غلظة عمر علينا في حياتك، فكيفَ بعد وفاتكَ إذا أفضيتَ إليه أمورنا؟ واللَّه يسألك عنه، فانظر ما أنتَ قائل؟ فقال: أجلسوني، أباللَّه تخوِّفونني! قد خابَ امرئ ظنّ من أمركم وهماً، إذا سألني اللَّه قلت: استخلفتُ على أهلك خيرهم لهم، فأبلغهم هذا عنِّي.

حدّثنا ابن حُميد، قال: حدّثنا سلَمة، عن ابن إسحاق، عن الزّهريّ، عن القاسم بن محمّد، عن أسماء ابنة عُمَيس، قالت: دخل طلحة بن عبيداللَّه على أبي بكر، فقال: استخلفتَ على النّاس عُمر، وقد رأيتَ ما يلقى النّاس منه وأنتَ معه؛ فكيف به إذ خلا بهم! وأنتَ لاقٍ ربّك فسائلك عن رعيّتك. فقال أبو بكر- وكان مضطجعاً-: أجلسوني، فأجلسوه، فقال لطلحة: أباللَّه تفرّقني- أو أباللَّه تخوِّفني- إذا لقيتُ ربِّي فساءلني قلت: استخلفتُ على أهلِكَ خيرَ أهلك (1).

وقال الوصابي أيضاً في كتاب الاكتفاء: [هذا الخبر الّذي رواه ابن جرير عن أسماء بنت عميس] أخرجه اللّالكائي في السّنّة.

وقال الوصابي أيضاً في كتاب الاكتفاء: عن زيد بن الحارث، أنّ أبا بكر حين حضرهُ الموت أرسلَ إلى عمر يستخلفه، فقال النّاس: تستخلِف علينا عمر؟ قال أبو بكر: أبربِّي تخوِّفوني! أقول: اللّهمّ استخلفتُ عليهم خير أهلك، أخرجه عبدالرّحمان بن سعد في الطّبقات، وأخرجه ابن جرير في تهذيب الآثار، عن أسماء بنت عميس.

وقال حسين بن أحمد الدّياربكريّ في كتابه المسمّى بالخميس، في قصّة استخلاف أبي بكر لعمر، ما لفظه: فقال طلحة والزّبير: ما كنتَ قائلًا لربِّكَ إذا ولّيته مع غلظته؟

وفي رواية قال طلحة: أتولِّي علينا فظّاً غليظاً! ما تقول لربِّكَ إذا لقيته؟ (2)إلى آخره.


1) - تاريخ الطّبريّ 3: 432 (ط مصر).

2) - تاريخ الخميس 2: 241 (ط مصر، طبع بالأفست في مؤسّسة شعبان للنّشر والتّوزيع- بيروت).

ذكر اعتراف عمر بكونه غليظاً شديداً: (1)قال ابن سعد في الطّبقات في ترجمة عمر ما لفظه: أخبرنا وهب بن جرير، قال: خبرنا شعبة عن جامع بن سداد، عن ذي قرابة له، قال: سمعتُ عمر بن الخطّاب يقول: ثلاث كلمات إذا قلتها فهيمنوا عليها (2)، اللّهمّ إنِّي ضعيف فقوِّني، اللّهمّ إنِّي غليظ فليِّنِّي، اللّهمّ إنِّي بخيل فسخِّني (3).

وقال ابن سعد أيضاً في الطّبقات: أخبرنا أبو معاوية الضّرير عن الأعمش عن جامع ابن شدّاد عن أبيه (حكى ابن الجوزي في سيرة عمر والدّياربكري في تاريخ الخميس عنه)، قال: كان أوّل كلام تكلّم به عمر حين صعد المنبر أن قال: اللّهمّ إنِّي شديد فليِّنِّي، وإنِّي ضعيف فقوِّني، وإنِّي بخيل (4)فسخِّني (5).

ذكر كون عمر أفظّ وأغلظ بنصِّ أزواج النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم: قال محمّد بن سعد البصريّ في كتابه الطّبقات: أخبرنا محمّد بن عمر، حدّثني إبراهيم بن سعد عن صالح بن كيسان عن الزّهري عن عبدالحميد بن عبدالرّحمان بن زيد بن الخطّاب عن محمّد بن سعد بن أبي وقّاص، قال: استأذن عمر بن الخطّاب على رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم وعنده نساء من قريش يكلِّمنّه ويستكيسنّه عالية أصواتهنّ، فلمّا استأذن عمر تبادرنَ الحجاب، فدخل عمر ورسول اللَّه يضحك، فقال عمر: أضحك اللَّه سِنّك يا رسول اللَّه، فقال رسول اللَّه: ضحكتُ من هؤلاء اللّاتي كنّ عندي، فلمّا سمعنَ صوتك بادرنَ الحجاب، فقال عمر: يا عدوّات أنفسهنّ! أتهبنني ولاتهبنَ رسول اللَّه؟ قلن: أنتَ أغلظ وأفظّ من رسول اللَّه، فقال رسول اللَّه: والّذي نفسي بيده ما لقيك الشّيطان قطّ سالكاً فجّاً إلّاسلك فجّاً غير فجّك (6).


1) [قال عليّ المتّقي في كنز العمّال، عن جامع بن شدّاد عن أبيه، قال: كان أوّل كلام تكلّم به عمرابن الخطّاب حين صعد المنبر، أن قال:].

2) [قال عليّ المتّقي في كنز العمّال، عن جامع بن شدّاد عن أبيه، قال: كان أوّل كلام تكلّم به عمرابن الخطّاب حين صعد المنبر، أن قال:].

3) - الطّبقات 3: 196- 197 (ط ليدن)، وكنز العمّال 5: 683 رقم 14186.

4) - [ابن أبي الحديد: شحيح].

5) - الطّبقات 3: 196 (ط ليدن)، وسيرة عمر: 278، وشرح ابن أبي الحديد 12: 31 (ط دار إحياء الكتب العربيّة)، وتاريخ الخميس 2: 241 (ط بيروت).

6) - الطّبقات 8: 181 (ط دار صادر- بيروت) و 8: 130- 131 (ط ليدن). الغدير 8: 94، نقلًا عن البخاري.

أخبرنا محمّد بن عمر، قال: وحدّثني أبو بكر بن إسماعيل بن محمّد بن سعد بن أبي وقّاص عن أبيه عن جدِّه، قال: كنّ عنده نساء النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم يستكسينه، فدخل عمر على ذلك، فذكر كذلك (1).

وقال أحمد بن حنبل الشّيبانيّ في مسنده: حدّثنا يعقوب، حدّثنا أبي عن صالح، قال ابن شهاب: أخبرني عبدالحميد بن عبدالرّحمان بن محمّد بن زيد، أنّ محمّد بن سعد بن أبي وقّاص، أخبرنا أنّ أباه سعد بن أبي وقّاص، قال (وقال أيضاً مسلم والبخاريّ في الصحيحين في كتاب مناقب عمر): استأذن عمر على رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم، وعنده نساءٌ من قريش يكلِّمنهُ ويستكثرنه عاليةً أصواتهنّ، فلمّا استأذنَ قمنَ يبتدرنَ الحجاب، فأذنَ له رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم، يعني فدخل ورسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم يضحك، فقال عمر: أضحك اللَّه سِنّك يا رسولَ اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم، قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم: عجبتُ من هؤلاء اللّاتي كنّ عندي، فلمّا سمعنَ صوتك ابتدرنَ بالحجاب! قال عمر: فأنتَ يا رسولَ اللَّه كنت أحقّ أن يهبنَ، ثمّ قال عمر: أي عدوّات أنفسهن! أتهبنني ولا تهبنَ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم! قلنَ: نعم، أنتَ أغلظ وأفظّ من رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم، قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم: والّذي نفسي بيده ما لقيكَ الشّيطان قطّ سالكاً فجّاً إلّاسلكَ فجّاً غير فجّك (2).

ذكر شدّة عمر على باكيات أبي بكر: قال محمّد بن سعد بن منيع البصري في كتابه الطّبقات في ترجمة أبي بكر، أخبرنا عثمان بن عمر، قال: أنبأنا يونس بن يزيد عن الزّهريّ عن سعيد بن المسيّب، قال: لمّا توفِّي أبو بكر، أقامت عليه عائشة النّوْح، فبلغ عمر، فجاء فنهاهنّ عن النّوح على أبي بكر، فأبينَ أن ينتهينَ، فقال لهشام بن الوليد: أخرج إليَّ ابنة أبي قحافة، فعلاها بالدرّة ضرباتٍ فتفرّق النّوائح حين سمعنَ ذلك، وقال: تردنَ أن يُعذّب أبو بكر ببكائِكُنّ، إنّ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم قال: إنّ الميِّت يُعذّب ببكاء أهله عليه.


1) - الطّبقات 8: 181 (ط دار صادر- بيروت)، و 8: 131 (ط ليدن).

2) - مسند أحمد 1: 171 (ط بيروت). صحيح مسلم 4: 168- 169 كتاب فضائل الصّحابة رقم 2396. صحيح البخاريّ مناقب عمر 2: 459 رقم 3683، كتاب الأدب باب التّبسّم والضّحك رقم 6085. شرح ابن أبي الحديد 12: 177- 178.

قال: أخبرنا محمّد بن عمر، قال: أخبرنا مالك بن أبي الرّجال عن أبيه عن عائشة، قالت: توفِّي أبو بكر بين المغرب والعشاء، فأصبحنا، فاجتمع نساء المهاجرين والأنصار وأقاموا النّوح، وأبو بكر يُغسّل ويكفّن، فأمر عمر بن الخطّاب بالنّوح ففرّقنَ، فوَ اللَّه على ذلك إن كنّ ليفرقن ويجتمعن (1).

وقال عزّ الدّين ابن الأثير الجزريّ، في تاريخه المسمّى الكامل: في ذكر وفاة أبي بكر، وأقامت عليه عائشة النّوح، فنهاهنّ عن البكاء عمر، فأبينَ، فقال لهشام بن الوليد:

ادخل فأخرج إلى ابنة أبي قحافة، فأخرج إليه أمّ فروة ابنة أبي قحافة، فعلاها بالدِّرّة ضرباتٍ فتفرّق النّوح حينَ سمعنَ ذلك (2).

شدّة عمر على ابنته حفصة: قد سمعت آنفاً ما تجرّأ به عمر على نساء الرّسول صلى الله عليه و آله و سلم بمحضرٍ منه، ولنذكر وقائع أخرى حريّة بالسّمع والتدبّر، واقعة ضرب عمر زوجته وذكر ذلك عند رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم.

قال محمّد بن سعيد البصريّ في كتاب الطّبقات، أخبرنا محمّد بن عمر، حدّثتنا جارية ابن أبي عمران قالت: سمعتُ أبا سلمة الحضرميّ يقول: جلستُ مع أبي سعيد الخدريّ وجابر بن عبداللَّه، وهما يتحدّثان وقد ذهب بصر جابر، فجاء رجل فسلّم، ثمّ جلس فقال: يا أبا عبداللَّه! أرسلني إليكَ عروة بن الزّبير، أسألك فيمَ هجر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم نساءه، فقال جابر: تركنا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم يوماً وليلةً لم يخرج إلى الصّلاة، فأخذنا ما تقدّم وما تأخّر، فاجتمعنا ببابه نتكلّم ليسمع كلامنا ويعلم مكاننا، فأطلنا الوقوف فلم يأذَن لنا ولم يخرج إلينا، قال: فقلنا قد علم رسول اللَّه مكانكم ولو أراد أن يأذَن لكم لأذن، فتفرّقوا لا تُؤذوه، فتفرّق النّاس غير عمر بن الخطّاب يتنحنح ويتكلّم ويستأذن، حتّى أذن له رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم، قال عمر: فدخلتُ عليه وهو واضعٌ يده على خدِّه أعرف به الكآبة، فقلت: أي نبيّ اللَّه! بأبي أنتَ وأمِّي ما الّذي رابك، وما لقيَ النّاس بعدكَ من


1) - الطّبقات 3: 148 (ط ليدن).

2) - الكامل في التاريخ 2: 288 (ط بيروت). تاريخ الطّبري 3: 323 (ط مصر).

فقدهم لرؤيتك؟ فقال: يا عمر يسألنني أولاء ما ليس عندي، يعني نساءه، فذاك الّذي بلغ منِّي ما ترى.

فقلت: يا نبيّ اللَّه! قد صككتُ جميلة بنت ثابت صكّة ألصقتُ خدّها منها بالأرض، لأ نّها سألتني ما لا أقدر عليه، وأنتَ يا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم على موعدٍ من ربِّكَ وهو جاعل بعد العُسر يُسراً، قال: فلم أزَل أكلِّمهُ حتّى رأيت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم قد تحلّل عنه بعض ذلك (1).

وقال أحمد بن حنبل الشّيبانيّ في المسند (وقال ابن كثير في تفسيره والسّيوطيّ في الدّرّ المنثور وعنه القنوجيّ في فتح البيان، ومثله أيضاً قال مسلم في صحيحه، وقال محي السّنّة البغويّ في تفسيره المسمّى «معالم التّنزيل» عن مسلم، وقال علاء الدِّين عليّ بن محمّد الخازن البغداديّ في تفسيره المسمّى «لباب التأويل»): حدّثنا عبدالملك بن عمرو وأبو عامر، قال: حدّثنا زكريّا يعني ابن إسحاق عن أبي الزّبير عن جابر، قال: أقبل أبو بكر يستأذن على رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم والنّاس ببابه جلوس، فلم يؤذن له، ثمّ أقبلَ عمر فاستأذن، فلم يؤذَن له، ثمّ أذن لأبي بكر وعمر فدخلا والنّبي صلى الله عليه و آله و سلم جالس وحوله نساؤه، وهو ساكت، فقال عمر رضى الله عنه: لأكلِّمنّ النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم لعلّ يضحك. فقال عمر:

يا رسول اللَّه! لو رأيتَ بنت زيد امرأة عمر فسألتني النّفقة آنفاً فوجأت عنقها، فضحكَ النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم حتّى بدا نواجذه، قال: هنّ حولي كماترى يسألنني النّفقة، فقام أبو بكر رضى الله عنه إلى عائشة ليضربها، وقام عمر إلى حفصة كذلك، وكلاهما يقولان: تسألان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم ما ليس عنده، فنهاهما رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم، فقلنَ نساؤه: واللَّه لا نسأل رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم بعد هذا المجلس ما ليس عنده (2).

وقال أيضاً: حدّثنا حسن، حدّثنا ابن لهيعة، حدّثنا أبو الزّبير، سمع جابر بن عبداللَّه


1) - الطّبقات 8: 179 (ط دار صادر- بيروت)، 8: 129 (ط ليدن).

2) - مسند أحمد بن حنبل 3: 328 (ط بيروت). صحيح مسلم 2: 542- 543 رقم 1478 كتاب الطّلاق رقم 29، ومعالم التّنزيل 5: 210، هامش تفسير الخازن وتفسير الخازن 5: 11، وتفسير ابن كثير 8: 18 بهامش فتح الباري والدّرّ المنثور 5: 194 (ط بيروت)، وفتح البيان 7: 270.

أ نّه قال: إنّ أزواج رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم سألته النّفقة فلم يوافق عنده شي ء حتّى أحجرنه، فأتاه أبو بكر فاستأذن عليه فلم يؤذَن له، ثمّ أتاه عمر فاستأذن عليه فلم يؤذَن له، ثمّ استأذنا بعد ذلك فأذنَ لهما ووجداه بينهنّ، فقال له عمر: يا رسول اللَّه! إنّ ابنة زيد سألتني النّفقة فوجأتها أو نحو ذلك، وأراد بذلك أن يضحكه، فضحك حتّى بدت نواجذه، وقال: والّذي نفسي بيده ما حبسني غير ذلك، فقاما إلى ابنتيهما فأخذا بأيديهما، فقالا:

أتسألان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم بما ليس عنده، فنهاهما رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم عنهما، فقالتا: لانعود فعند ذلك التخيير (1).

وقال الطّبريّ في تفسيره: حدّثني يعقوب بن إبراهيم، قال: حدّثنا ابن علية عن أيوب عن أبي الزّبير، أنّ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم لم يخرج صلاة، فقالوا: ما شأنه؟ فقال عمر:

إن شئتم لأعلمنَ لكم شأنه، فأتى النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم فجعل يتكلّم ويرفع صوته حتّى أذنَ له، قال: فجعلتُ أقول في نفسي: أيّ شي ءٍ أكلِّم به رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم لعلّه يضحك أو كلّمه نحوها، فقلت: يا رسول اللَّه! لو رأيتَ فلانة، وسألتني النّفقة، فصككتها صكّة، فقال ذلك: حبسني عنكم، فأتى حفصة فقال: لاتسألي رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم شيئاً ما كانت لكِ من حاجة فإليَّ، ثمّ تتبّع نساء النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم فجعل يكلِّمهنّ، فقال لعائشة: أيغرّكِ أنّكِ امرأة حسناء، وأنّ زوجكِ يحبّكِ، لتنتهينّ أو لينزلنّ فيكِ القرآن؟ قال: فقالت أمّ سلمة:

يا ابن الخطّاب! أوَما بقيَ لكَ إلّاأن تدخل بين رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم وبين نسائه، ولن تسأل المرأة إلّالزوجها، قال: ونزل القرآن: «يا أيُّها النّبيّ قُلْ لأزْواجِكَ إن كُنتنّ تُردنَ الحيوةَ الدُّنيا وزينتها فتعالينَ أُمتِّعكنّ وأسَرِّحكنّ سَراحاً جميلًا وإن كنتنّ تُرِدْنَ اللَّهَ ورسولِهِ والدّارَ الآخِرَةَ فإنّ اللَّهَ أعدَّ للمُحْسِناتِ مِنكنَّ أجْراً عظيماً» (2)

ذكر شدّة عمر على النِّساء الباكيات في عهد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم: قال أحمد بن محمّد بن حنبل الشّيباني في المسند: حدّثنا يزيد، أخبرنا حمّاد بن سلمة عن عليّ بن زيد عن يوسف بن مهران عن ابن عبّاس، قال: لمّا مات عثمان بن مظعون قالت امرأته: هنئياً لكَ


1) - مسند أحمد بن حنبل 3: 342 (ط بيروت).

2) - سورة الأحزاب: 28- 29. تفسير الطّبريّ 21: 99 (ط دار المعرفة- بيروت).

الجنّة يا عثمان بن مظعون، فنظر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم إليها نظر غضبان فقال: وما يُدريكِ؟

قالت: يا رسول اللَّه! فارسكَ وصاحبك، فقال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم: واللَّه إنِّي رسول اللَّه وما أدري ما يُفْعَل بي؟ فأشفقَ النّاس على عثمان. فلمّا ماتت زينب ابنة رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم: ألحِقوها بسلفنا الصّالح الخيِّر عثمان بن مظعون، فبكت النِّساء، فجعل عمر يضربهنّ بسوطه، فأخذ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم يده وقال: مهلًا يا عمر! ثمّ قال:

ابكينَ، وإيّاكنّ ونعيق الشّيطان، ثمّ قال: إنّه مهما كان من العين والقلب فمن اللَّه عزّ وجلّ، ومن الرّحمة، وما يكون من اللِّسان واليد فمِنَ الشّيطان (1).

وفي مسند أحمد أيضاً: حدّثنا عبداللَّه، حدّثني أبي، حدّثنا عبدالصّمد وحسن بن موسى، قالا: حدّثنا حمّاد عن عليّ بن زيد، قال أبي: حدّثنا عفّان، ثنا ابن سلمة، ثنا عليّ بن زيد بن يوسف بن مهران، عن ابن عبّاس، قال: لمّا ماتَ عثمان بن مظعون قالت امرأته: هنيئاً لكَ يا ابن مظعون بالجنّة، قال: فنظر إليها رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم نظرة غضباً فقال لها: ما يُدريك، فوَاللَّه، إنِّي لرسول اللَّه ما أدري ما يُفْعَل بي؟ قال عفّان: ولا بدّ، قالت: يا رسول اللَّه! فارسك وصاحبك، فاشتدّ ذلك على أصحاب رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم حين قال ذلك لعثمان وكان من خِيارهم.

حتّى ماتت رقيّة ابنة رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم، فقال: الحقي بسلفنا الخيِّر عثمان بن مظعون، قال: وبكت النِّساء، فجعل عمر يضربهنّ بسوطه، فقال النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم لعمر: دعهنّ يبكينَ، وإيّاكنّ ونعيق الشّيطان، ثمّ قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم: مهما يكن من القلب والعين فمن اللَّه والرّحمة، ومهما كان من اليد واللِّسان فمن الشّيطان، وقعدَ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم على شفير القبر وفاطمة إلى جنبه تبكي، فجعل النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم يمسح عين فاطمة بثوبه رحمةً لها (2).

ذكر كراهة أمّ أبان لعمر وإبائها عن زوجيّته ولسوء عشرته: قال الطّبريّ في تاريخه


1) - مسند أحمد 1: 237 (ط بيروت). مستدرك الحاكم 3: 190 (ط دار الفكر- بيروت). مسند أبي داود الطّيالسي: 351 رقم 2694 (ط دار المعرفة- بيروت). مجمع الزّوائد: 3: 107 رقم 4046 (ط دار الفكر). الغدير 6: 159.

2) - مسند أحمد 1: 335 (ط بيروت).

وابن الأثير في الكامل في ذكر أسماء ولد عمر ونسائه: قال المدائنيّ، وخطب أمّ أبان بنت عتبة بن ربيعة، فكرهتهُ وقالت: يغلق بابه، ويمنع خيره، ويدخل عابساً، ويخرج عابساً (1).

وأنتَ إذا أحطتَ خُبْراً بهذه الواقعات التي تشهد بغلظة عمر وفظاظته وشدّة ظلمه وسوء خلقه مع النِّساء خاصّةً لا تستغرب في بطلان دعوى عقد سيِّدتنا أمّ كلثوم علیها سلام مع عمر.

ومن العجائب أنّ ثقات العلماء من العامّة يروون أنّ عمر لمّا أراد أن يتزوّج أمّ كلثوم بنت أبي بكر، وخطبها إلى عائشة، استنكفت وأبَت أمّ كلثوم وقالت: إنّه خشن العيش، شديد على النِّساء (2).

[هكذا ذكرناه في ص 607- 608، عن تاريخ الطّبري، وص 657، كامل ابن الأثير من هذا الباب].

قال الزّمخشريّ، في كتابه ربيع الأبرار، في الباب السّادس والسّبعين (قال أيضاً الشّيخ شهاب الدِّين محمّد بن أحمد الخطيب الآبشيهيّ في كتابه- المستطرف- الباب الرّابع والسّبعون في تحريم الخمر): أنزل اللَّه سبحانه وتعالى في الخمر ثلاث آيات أوّلها قوله تعالى:

«ويسألونَكَ عن الخَمْرِ والمَيْسِرِ قُل فيهما إثمٌ كبيرٌ ومنافعُ للنّاس» الآية (3)، فكان من المسلمين بين شارب وتارك، إلى أن شرب رجل فدخل في الصّلاة فهجر، فنزل قوله تعالى: «يا أ يُّها الّذينَ آمَنُوا لا تقربُوا الصّلاةَ وأنتُم سُكارى حتّى تعلموا ما تقُولوا» (4)

، فشربها مَنْ شربها من المسلمين [وتركها مَنْ تركها] (5)، حتّى شربها عمر رضى الله عنه فأخذ لِحى بعير وشجّ به رأس عبدالرّحمان بن عوف، ثمّ قعد ينوح على قتلى بدر، بشعر الأسود بن


1) - تاريخ الطّبريّ 4: 200 (ط مصر)، والكامل 3: 29 (ط بيروت).

2) - المصدر السّابق.

3) - سورة البقرة: 219.

4) - سورة النِّساء: 43.

5) - [من المستطرف].

يعفر (1)، الّذي يقول:

كائن بالقليب قليب بدرٍ *** من الفتيانِ والشربِ (2)الكرامِ

كائن بالقليب قليب بدرٍ *** من الشّيزي المكلّل بالسّنامِ

أيوعدني ابنُ كبشة أن سنُحياً *** وكيف حياة أصداء وهامِ

أيعجزُ أن يردّ الموت عنِّي؟ *** وينشرني وإذا بليتْ عظامي

ألا مَنْ مبلغ الرّحمانَ عنِّي *** بأنِّي تارك شهرَ الصِّيامِ

فقُل للَّه: يمنعني شرابي *** وقُل للَّه: يمنعني طعامي

فبلغ ذلك رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم فخرج مغضباً يجرّ رداءه، فرفع شيئاً كان في يده ليضربه (3)به فقال: أعوذ باللَّه من غضبه وغضب رسوله، فأنزل اللَّه تعالى: «إنّما يريدُ الشّيطان أن يوقعَ بينكم العداوة والبغضاء في الخمرِ والميسرِ ويصدّكُم عن ذكرِ اللَّهِ وعن الصّلاةِ فهَل أنتُم مُنْتَهُون» (4)

، فقال عمر رضى الله عنه انتهينا انتهينا (5).

وقال ابن الأثير الجزريّ في النّهاية، في لغة حَمَزَ: ومنه حديث عمر أ نّه شرب شراباً فيه حمازة، أي لَدغ وحِدّة أو حُمُوضة (6).

وقال محمّد بن محمود الخوارزميّ في كتابه المسمّى- جامع مسانيد أبي حنيفة-،


1) - أبونهشل الأسود بن يعفر الدّارميّ التميميّ، شاعر جاهلي من سادات تميم من أهل العراق، كان فصيحاً جواداً. الشّعر والشّعراء: 78. طبقات ابن سلّام: 32. خزانة الأدب 1: 195. الموشح: 81.

2) - [المستطرف: العرب].

3) - [المستطرف: فضربه].

4) - سورة المائدة: 91.

5) - الغدير 6: 251، نقلًا عن ربيع الأبرار 4: 51 (ط بغداد). المستطرف 2: 260. تفسير الطّبري 2: 211 (ط دار المعرفة). مسند أحمد 1: 53 (ط بيروت). سنن النِّسائيّ 8: 287 كتاب الأشربة (ط مصر). تاريخ الطّبري 7: 22. سنن البيهقي 8: 285 (ط مصر، طبع بالأفست في دار المعرفة- بيروت). أحكام القرآن 2: 245. المستدرك 2: 278 (دار الفكر- بيروت). تفسير القرطبي 5: 200 (دار إحياء التّراث العربيّ- بيروت). تفسير الخازن 1: 513. فتح الباري 8: 225. الدرّ المنثور 3: 165 (ط دار الفكر- بيروت).

6) - النّهاية 1: 440 (ط إسماعيليان).

عن حمّاد عن إبراهيم عن عمر بن الخطّاب، أُتي بأعرابيّ قد سكر، فطلب له عذر، فلمّا أعياه قال: احبسوه فإن صحا فاجلدوه، ودعا عمر بفضله ودعا بماء فصبّه عليه فسكره ثمّ شرب وسقى أصحابه، ثمّ قال: هكذا فاكسروه بالماء إذا غلبكم شيطانه، قال: وكان يحبّ الشّراب الشّديد (1).

أخرجه الحافظ الحسين بن محمّد بن خسرو في مسنده، عن أبي القاسم بن أحمد بالإسناد السّابق إلى أبي حنيفة، وأخرجه الإمام محمّد بن الحسن في الآثار (2)، فرواه عن أبي خيثمة (3).

وقال أبو بكر محمّد بن أبي سهل السّرخسيّ في كتابه- المبسوط-: وعن محمّد بن الزّبير رضى الله عنه قال: استشار النّاس عمر رضى الله عنه في شراب مرقّق، فقال رجلٌ من النّصارى:

إنّا نصنع شراباً في صومنا، فقال عمر رضى الله عنه إئتني بشي ءٍ منه، قال: فأتاه بشي ء منه، قال:

ما أشبه هذا بطلاء الإبل، كيف تصنعونه؟ قال: نطبخ العصير حتّى يذهب ثلثاه ويبقى ثلثه، فصبّ عليه عمر رضى الله عنه ماء وشرب منه ثمّ ناوله عبادة، ما أرى النّار تحلّ شيئاً، فقال عمر: يا أحمق أليسَ يكون خمراً ثمّ يصير خلّاً فتأكله (4).

وقال السّرخسي أيضاً في المبسوط: وعن عمر رضى الله عنه أ نّه أُتيَ بنبيذ الزّبيب فدعا بماء وصبّه عليه وشرب، وقال: إنّ النّبيذ زبيب الطّائف غراما (5).

وروى عُتْبة بن مَرْثَد أيضاً، قال: قدمتُ على عمر بحَلوْلاء من بلاد فارس، في سِلالٍ عظام، فقال: ما هذه؟ قلت: طعام طيِّب، أتيتك به، قال: ويْحك! ولِمَ خصَصْتَني به؟ قلت: أنتَ رجلٌ تقضي حاجات النّاس أوّل النّهار، فأحببت إذا رجعت إلى منزلك أن


1) - جامع مسانيد أبي حنيفة 2: 192.

2) - الآثار: 226.

3) - السّنن للنِّسائي 8: 326 (ط مصر). أحكام القرآن 2: 565.

4) - المبسوط 24: 7.

5) - المصدر السّابق 24: 8.

ترجع إلى طعامٍ طيِّب، فَتصيبَ منه فتقوَى على القيام بأمرك. فكشف عن سَلّةٍ منها، فذاق فاستطاب، فقال: عزمتُ عليكَ يا عُتْبة إذا رجعت إلّارزقت كلّ رجل من المسلمين مثله! قلت: والّذي يصلحك يا أمير المؤمنين! لو أنفقتَ عليه أموال قيس كلّها لما وسع ذلك، قال: فلا حاجة لي فيه إذاً. ثمّ دعا بقَصْعةٍ من ثريد، ولحم غليظ، وخبر خَشِن، فقال: كلْ، ثمّ جعل يأكُل أكلًا شهيّاً، وجعلت أهوى إلى البَضْعة البيضاء أحسبها سناماً، وإذا هي عَصَبة، وأهوى إلى البَضْعة من اللّحم أمضُغها، فلا أسيغها، وإذا هي من عِلْباء العنق، فإذا غفل عنِّي جعلتها بين شعير الخوان والقَصْعة. فدعا بعُسٍّ من نبيذٍ كاد يكون خَلّاً، فقال: اشْرَب، فلم أستطِعْه ولم أسِغْه أن أشرب، فشرب، ثمّ نظر إليَّ وقال: ويْحَك! إنّه ليس بدَرْمك العراق وَوَدَكه، ولكن ما تأكله أنت وأصحابك.

ثمّ قال: اسمع، إنّا ننحر كلّ يوم جَروزاً، فأمّا أوراكُها وَوَدكُها وأطايبها فلِمَنْ حضرنا من المهاجرين والأنصار، وأمّا عُنقُها فلآل عمر، وأمّا عظامها وأضلاعها فلفقراء المدينة، نأكل من هذا اللّحم الغثّ، ونشرب من هذا النّبيذ الخاثر، وندع لَيِّن الطّعام ليوم تذهَلُ كلُّ مرضعةٍ عمّا أرضعتْ، وتضع كلُّ ذاتِ حَمْلٍ حملها (1).

قال عليّ المتّقي في كنز العمّال: عن عتبة بن فرقد قال: قدمتُ على عمر بسلال خبيص، فقال: ما هذا؟ فقلت: طعام أتيتكَ به لأنّك تقضي في حاجات النّاس أوّل النّهار، فأحببتُ إذا رجعتَ أن ترجع طعام فتصيب منه فقوّاك، فكشف عن سَلّة منها، فقال: عزمتُ عليك يا عتبة، أرزقتَ كلّ رجل من المسلمين سَلّة؟ فقلت: يا أمير المؤمنين! لو أنفقتَ مال قيس كلّها ما وسعت ذلك، قال: فلا حاجة لي فيه، ثمّ دعا بقصعة ثريد خبزاً خشناً ولحماً غليظاً وهو يأكل معي أكلًا شهيّاً، فجعلت أهوى إلى البضعة البيضاء أحسبها سناماً، فإذا هي عصبة.

والبضعة من اللّحم أمضغها فلا أسيغها، فإذا غفل عنِّي جعلتها بين الخوان والقصعة،


1) - شرح ابن أبي الحديد 12: 35- 36 (ط دار إحياء الكتب العربيّة).

ثمّ دعا بعسٍّ من نبيذ قد كاد أن يكون خلّاً، فقال: اشرب، فأخذته وما أكاد أسيغه، ثمّ أخذه فشرب، ثمّ قال: اسمع يا عتبة! إنّا ننحر كلّ يوم جزوراً فأمّا وَدَكها وأطائبها فلمن حضرنا من آفاق المسلمين، وأمّا عنقها فلآل عمر، يأكل هذا اللّحم الغليظ، ونشرب هذا النّبيذ الشديد، ويقطع في بطوننا أن يؤذينا (1).

قال الحاكم النّيسابوريّ في المستدرك وقال عليّ المتّقي في كنز العمّال: عن أبي وائل قال: غزوتُ مع عمر الشّام، فنزلنا منزلًا، فجاء دهقان يستدلّ على أمير المؤمنين، حتّى أتاه، فلمّا رأى الدّهقان عمر سجد، فقال عمر: ما هذا السّجود؟ فقال: هكذا نفعل بالملوك، فقال عمر: اسجد لربِّك الّذي خلقك؟ فقال: يا أمير المؤمنين! إنِّي قد صنعتُ لكَ طعاماً، فأتني، فقال عمر: هل في بيتك من تصاوير العجم؟ قال: نعم، قال: لا حاجة لي في بيتك، ولكن انطلق فابعث لنا بلون من الطّعام ولا تزدنا عليه، فانطلقَ فبعثَ إليه بطعامٍ فأكل منه، ثمّ قال عمر لغلامه: هل في إداوَتِكَ شي ء من ذلك النّبيذ؟

قال: نعم، فأتاه (2)فصبّه في إناء، ثمّ شمّه فوجده منكر الرِّيح، فصبّ عليه ماء شمّه فوجده منكر الرِّيح، فصبّ عليه ماء ثلاث مرّات ثمّ شربه، ثمّ قال: إذا رابكم من شرابكم شي ء فافعلوا به هكذا، ثمّ قال: سمعتُ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم يقول: لا تلبسوا الدِّيباج والحرير، ولا تشربوا في آنية الفضّة والذّهب، فإنّها لهم في الدّنيا ولنا في الآخرة (3).

وقال وليّ اللَّه في إزالة الخلفاء وفي الموطأ ما صورته: مالك، عن يحيى بن سعيد، عن عبدالرّحمان بن القاسم، أنّ أسلم مولى عمر بن الخطّاب أخبره، أ نّه زارَ عبداللَّه بن عيّاش المخزوميّ، فرأى عنده نبيذاً وهو بطريق مكّة، فقال له أسلم: إنّ هذا الشّراب يحبّه عمر ابن الخطّاب، فحملَ عبداللَّه بن عيّاش قدحاً عظيماً، فجاء به إلى عمر بن الخطّاب، فوضعه


1) - كنز العمّال 12: 627 رقم 3536، نقلًا عن ابن أبي شيبة، محاضرات الرّاغب 1: 319. السّنن الكبرى 8: 299 في هامشه (ط مصر، طبع بالأفست في دار المعرفة- بيروت). الغدير 6: 257.

2) - [المستدرك: قال: فابعث لنا].

3) - المستدرك 3: 82 (ط دار الفكر- بيروت)، وكنز العمّال 12: 630 رقم 35943 (مؤسّسة الرّسالة- بيروت).

بين يديه، فقرّبه عمر إلى فيه ثمّ رفع رأسه، فقال عمر: إنّ هذا لشراب طيِّب، فشربَ منه، ثمّ ناداه رجلًا عن يمينه، فلمّا أدبر عبداللَّه، ناداه عمر بن الخطّاب فقال: أأنتَ القائل لمكّة خيرٌ من المدينة؟ فقال عبداللَّه: فقلت: هي حرم اللَّه وأمنه وفيها بيته، فقال عمر: لا أقول في بيت اللَّه ولا في حرمه شيئاً، ثمّ قال عمر: أأنتَ القائل لمكّة خيرٌ من المدينة؟

قال: هي حرم اللَّه وأمنه وفيها بيته، فقال عمر: لا أقول في حرم اللَّه ولا في بيته شيئاً، ثمّ انصرف (1).

وأورد محمّد بن سعد البصريّ في كتاب الطّبقات في ترجمة عمر خبراً يشتمل على قتل عمر، وفيه: فقال له النّاس ليس عليك بأس، فدعا بنبيذٍ فشربه، فخرج من جرحه، ثمّ دعا بلبن فشربه، فخرج من جرحه (2).

وذكر ابن سعد في الطّبقات خبراً آخر وفيه: فحُمل عمر إلى منزله، فأتي الطّبيب فقال: أي الشّرب أحبّ إليك؟ قال: النّبيذ، قال: فدعا بنبيذٍ فشرب منه، فخرج من إحدى طعناته، فقالوا: إنّما هذا الصّديد صديد الدّم، قال: فدعا بلبنٍ فشرب منه فخرج، فقال: أوصِ بما كنت موصياً، فوَاللَّه ما أراك تمسي (3).

وذكر ابن سعد في الطّبقات خبراً آخر في قتل عمر وفيه: فاحتمل عمر فدخل النّاس عليه، فقال: يا عبداللَّه بن عبّاس! اخرج فنادِ في النّاس: أيّها النّاس! إنّ أمير المؤمنين يقول: أعن ملأ منكم هذا؟ فقالوا: معاذ اللَّه ما علمنا ولا أطلعنا، فقال: أدعوا لي طبيباً، فدعي له الطّبيب فقال: أيّ شراب أحبّ إليك؟ قال: نبيذ، فسُقيَ نبيذاً فخرج من بعض طعناته، فقال النّاس: هذا صديد، اسقوه لبناً، فسُقيَ لبناً فخرج، فقال الطّبيب: ما أرى أن تمسي فما كنت فاعلًا فأفعل (4).


1) - الموطأ 2: 894، كتاب الجامع رقم 21 (ط دار إحياء التّراث العربيّ- بيروت).

2) - الطّبقات الكبرى 3: 244 (ط ليدن).

3) - الطّبقات 3: 246، عن عمرو بن ميمون (ط ليدن).

4) - الطّبقات 3: 247، عن عمرو بن ميمون (ط ليدن).

وقاله أيضاً ابن قتيبة الدّينوريّ في الإمامة والسياسة في ذكر مقتل عمر مثله، وقاله أيضاً ابن عبدالبرّ في الاستيعاب في ترجمة عمر في ذكر مقتله مثله، وقاله أيضاً في الرّياض النّضرة في ذكر أنّ قتل عمر كان قبل الدّخول في الصّلاة (1).

وذكر ابن سعد في الطّبقات خبراً آخر وفيه: إنّ عمر بن الخطّاب لمّا طُعِن، قال النّاس:

يا أمير المؤمنين! لو شربتَ شربة، قال: اسقوني نبيذاً وكان من أحبّ الشّراب إليه، قال:

فخرج النّبيذ من جرحه مع صديد الدّم، فلم يتبيّن لهم ذلك أ نّه شرابه الّذي شرب، فقالوا: لو شربتَ لبناً، فاتيَ به، فلمّا شربَ اللّبن، خرج من جرحه، فلمّا رأى بياضه بكى وأبكى مَن حوله من أصحابه، فقال: هذا حين لو أنّ لي ما طلعت عليه الشّمس لافتديت به من هول المطّلع (2).

وذكر ابن سعد في الطّبقات في ترجمة عمر خبراً آخر، وفيه قال: أُتيَ عمر بن الخطّاب بشراب حين طُعِن، فخرج من جراحته، فقال صهيب: وا عمراه، وا أخاه مَن لنا بعدك؟

فقال له عمر: مه يا أخي! أما شعرت أ نّه مَن يعوّل عليه يعذّب (3).

قال: أخبرنا عبيداللَّه بن موسى، عن إسرائيل بن يونس، عن كثير النّواء، عن أبي عبيد مولى ابن عبّاس، عن ابن عبّاس، قال: كنتُ مع عليّ، فسمعنا الصّيْحة على عمر، قال:

فقام وقمتُ معه حتّى دخلنا عليه البيت الّذي هو فيه، فقال: ما هذا الصّوت، فقالت له امرأة: سقاه الطّبيبُ نبيذاً فخرج، وسقاه لبناً فخرج، فقال: لا أرى تُمْسي، فما كنت فاعلًا فافْعَل، فقالت أمّ كلثوم: وا عمراه، وكان معها نسوة، فبكينَ معها، وارتجّ البيتُ بكاءً، فقال عمر: واللَّه لو أنّ لي ما على الأرض من شي ء لافتديتُ به من هَوْلِ المُطّلع، فقال ابن عبّاس: واللَّه إنِّي لأرجو أن لا تراها إلّامقدار ما قال اللَّه: «وإنْ مِنْكُم إلّاواردها» (4)


1) - الإمامة والسّياسة 1: 26، عن عمرو بن ميمون (مؤسسة الحلبي وشركاء للنّشر والتّوزيع)، والاستيعاب 2: 460- 461 هامش الإصابة (ط بيروت)، والرّياض النّضرة 2: 410- 411 (ط بيروت).

2) - الطّبقات 3: 257، عن عبداللَّه بن عبيد بن عمير (ط ليدن).

3) - الطّبقات 3: 263، عن محمّد بن سيرين (ط ليدن).

4) - مريم: 71.

إن كنت ما عَلِمنا لأمير المؤمنين وأمين المؤمنين وسيِّد المؤمنين تَقْضي بكتاب اللَّه وتقْسِم بالسّويّة. فأعجبه قولي فاستوى جالساً، فقال: أتَشْهَدُ لي بهذا يا ابن عبّاس؟ قال:

فكففتُ، فضرب على كتفي فقال: اشهد لي بهذا يا ابن عبّاس، قال: قلت: نعم، أنا أشهد (1).

وقال الطّبري في تاريخه، في ذكر مقتل عمر، قال: فجعل يدخل عليه المهاجرون والأنصار، فيسلِّمون عليه ويقول لهم: أعن ملأ منكم كان هذا؟ فيقولون: معاذ اللَّه، قال: ودخل في النّاس كعب، فلمّا نظر إليه عمر أنشأ يقول:

فأوعدني كعبٌ ثلاثاً أعدّها *** ولا شكّ أنّ القول ما قال لي كعب

وما بي حذار الموت إنِّي لميِّتٌ *** ولكن حذار الذّنب يتبعه الذّنب

قال: فقيل له: يا أمير المؤمنين! لو دعوتَ الطّبيب، قال: فدُعي طبيب من بني الحارث بن كعب، فسقاهُ نبيذاً، فخرج نبيذ مشكَلًا، قال: فاسقوه لبناً، قال: فخرج اللّبن محضاً، فقيل له: يا أمير المؤمنين! اعهد، قال: قد فرغت (2).

الموسوي الهندي، إفحام الأعداء والخصوم،/ 46- 125

ويتلخّص الرّأي في جميع ما تقدّم: إنّ أبا حفص كان يهوى أمّ كلثوم بنت أبي بكر، الذي كان أبو حفص صاحبه المتميِّز وخليفته، وكانت السّيِّدة الجليلة أختها قد وعدته بأن يقنع أمّ كلثوم أختها بالرِّضا به، ولكنّ أمّ كلثوم عدلت عن ذلك ولم ترضَ به وحنثت بوعدها، فقرّروا أن يفوز أبو حفص بمَن يهوى وهو أحقّ النّاس بذلك، وأن يشيعوا أنّ الّذي فازَ بها أمّ كلثوم، ابنة عليّ وفاطمة، فيضربوا عدّة عصافير بحجرٍ واحد كما يقول المثل. فمن جهة فاز أبوحفص بمَن يهوى، من جهة أخرى كانوا قد انتقموا من عليّ وفاطمة عدوّهما اللّدودين حسب رأيهما- ولبلوغ هذه الغاية، أشادوا بالسّيِّدة، فجعلوها أفضل


1) - الطّبقات 3: 255 (ط ليدن).

2) - تاريخ الطّبري 4: 193 (ط مصر).

أزواجه صلى الله عليه و آله و سلم، أفضلهنّ جمالًا وعلماً وفقهاً، أراها له جبرئيل عليه السلام- وهي في السّابعة من عمرها أو لم تبلغها في سراقة من حرير، فهواها صلى الله عليه و آله و سلم ولم يتّخذ زوجاً بكراً غيرها، وأشادوا بأبي حفص وجعلوه أعدل رجلين، وأنّه طلب الزّواج من ابنة فاطمة الصِّدِّيقة الطّاهرة عليها السلام- لأنّه سمعه صلى الله عليه و آله و سلم يقول: «كلّ نسب وسبب سينقطع يوم القيامة إلّانسبي وحسبي»- ولفّقوا ما أمكنهم وإن كان متناقضاً ومتهافتاً، فألجؤوا أولاد الصِّدِّيقة الطّاهرة عليها السلام وشيعتها إلى الاتِّقاء منهم، فأصبح كلامهم في ذلك متناقضاً ومتهافتاً، إذ لم يكن يمكنهم التّصريح بواقع الأمر، وهكذا الحال في تراجم وسيَر الأئمّة عليهم السلام، كالإمام الحسن عليه السلام وأولاده وأزواجه، وأولاد الحسين عليه السلام كالسّيِّدة فاطمة والسّيِّدة سكينة، وأعانهم عليه قوم آخرون وهم بنو أميّة الّذين كانوا يرون في عليّ أمير المؤمنين عليه السلام خصمهم الّذي لا يستحقّ أن يُرحم بعد أن فاز بالخلافة الّتي ما زانته بل زانها، والذي حرمهم من خليفتهم عثمان الّذي قتله الثّائرون، لأنّه أبى أن ينزع قميصاً ألبسهُ اللَّه للنّاس، واشترك مع هؤلاء الزّبيريّون، الّذين كانوا ينتصرون للناكثين طلحة والزّبير، الّذَيْن تطوّعا للبيعة لأمير المؤمنين عليه السلام وأسرعا لنكث بيعتهما وأشعلا الحرب عليه، فقُتِل أحدهما بسهم مروان والآخر بسيف ابن جرموز، فلفّقوا ما لفّقوا وحرّفوا ما حرّفوا ولا يسع المجال إلّا لهذه الإشارة.

العلّامة محمّدرضا الجعفريّ

عدل الامام أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السلام في موقفه من ابنته أمّ كلثوم

حدّثني يونس بن عبدالأعلى، قال: أخبرَنا وَهْب، قال: أخبرني ابن أبي ذِئْب، عن عبّاس بن الفَضْل مولى بني هاشم، عن أبيه، عن جدِّه ابن أبي رافع، أ نّه كان خازناً لعليّ عليه السلام على بيت المال، قال: فدخل يوماً وقد زُيِّنت ابنته، فرأى عليها لؤلؤةً من بيت المال قد كان عرفها، فقال: مِنْ أين لها هذه؟ للَّه عليَّ أن أقطع يَدَها؛ قال: فلمّا رأيتُ جِدّه في ذلك قلتُ: أنا واللَّه يا أمير المؤمنين زَيّنتُ بها ابنةَ أخي، ومن أين كانت تقدر عليها لو لم أعطِها! فسكَت.

الطّبري، التاريخ، 5/ 156

وبعث إليه من البصرة من غوص البحر بتحفة لا يدرى ما قيمتها، فقالت له ابنته أمّ كلثوم: يا أمير المؤمنين! أتجمّل به؟ ويكون في عنقي؟ فقال: يا أبا رافع! أدخله إلى بيت المال، ليس إلى ذلك سبيل، حتّى لا تبقى امرأة من المسلمين إلّاولها مثل ذلك.

ثمّ ترك الكتمان على ابنته أمّ كلثوم أهدى لها بعض الأمراء عنبراً، فصعد المنبر فقال:

أ يُّها النّاس! إنّ أمّ كلثوم بنت عليّ خانتكم عنبراً، وأيم اللَّه لو كانت سرقته لقطعتها من حيث أقطع نساءكم.

المفيد، الاختصاص،/ 151، 159

التّهذيب: قال عليّ بن أبي رافع: وكان عليَّ مال أمير المؤمنين عليه السلام أخذت منِّي ابنته عقد لؤلؤ عارية مضمونة مردودة بعد ثلاثة أيّام في أيّام الأضحى، فرآه عليها، فعرفه وقال لي: أتخون المسلمين؟ فقصصت عليه وقلت قد ضمنته من مالي، فقال: ردّه من يومك هذا وإيّاك إن تعود لمثل هذا فتنالك عقوبتي، ثمّ قال: لو كانت ابنتي أخذت هذا العقد على غير عارية مضمونة لكانت إذاً أوّل هاشميّة قطعت يدها على سرقة، فقالت ابنته في ذلك مقالًا، فقال: يا بنت عليّ بن أبي طالب! لا تذهبنّ بنفسك عن الحقّ، أكُلُّ نساء المهاجرين تتزيّن في هذا العيد بمثل هذا؟

ابن شهرآشوب، المناقب، 2/ 108

[روى الطّبري في آخر سيرة عليّ عليه السلام من تاريخه: ج 5 ص 156، قال]: حدّثنا يونس بن عبدالأعلى قال: أخبرنا ابن وهب قال: حدّثني ابن أبي ذئب عن عبّاس بن الفضل مولًا لبني هاشم عن جدِّه أبي رافع أ نّه كان خازناً لعليِّ بن أبي طالب على بيت المال، قال: فدخل يوماً [و] جد زينب بنته [محلّاةً] بلؤلؤةٍ من بيت المال كان قد عرفها، فقال رضى الله عنه: من أين [لها] هذه اللّؤلؤة؟ للَّه عليَّ أن أقطع يدها.

قال [أبو رافع]: فلمّا رأيت الجِدّ منه في ذلك قلت: أما واللَّه [إنّ] زينب بنت أخي أخذتها فحلّيتها [بها] وإلّا فمن أين تقدر هذه على أخذها لو لم أعطها.

الباعوني، جواهر المطالب، 2/ 127

نبه (1): ابن محبوب يرفعه عن عليّ بن أبي رافع، قال: كنت على بيت مال عليّ بن أبي طالب عليه السلام وكاتبه، وكان في بيته عقد لؤلؤ [وهو] كان أصابه يوم البصرة قال: فأرسلت إليَّ بنت عليّ بن أبي طالب عليه السلام، فقالت لي: بلغني أنّ في بيت مال أمير المؤمنين عقد لؤلؤ وهو في يدك، وأنا أحبّ أن تعيرنيه أتجمّل به في أيّام عيد الأضحى، فأرسلت إليها وقلت:

عارية مضمونة يا ابنة أمير المؤمنين؟ فقالت: نعم، عارية مضمونة مردودة بعد ثلاثة أيّام، فدفعته إليها، وإنّ أمير المؤمنين رآها عليها فعرفه، فقال لها: من أين صار إليك هذا العقد؟ فقالت: استعرته من ابن أبي رافع خازن بيت مال أمير المؤمنين لأتزيّن به في العيد ثمّ أردّه؛ قال: فبعث إليَّ أمير المؤمنين عليه السلام فجئته، فقال: أتخون المسلمين يا ابن أبي رافع؟ فقلت له: معاذ اللَّه أن أخون المسلمين، فقال: كيف أعرت بنت أمير المؤمنين العقد الّذي في بيت مال المسلمين بغير إذني ورضاهم؟ فقلت: يا أمير المؤمنين! إنّها ابنتك، وسألتني أن أعيرها إيّاه تتزيّن به، فأعرتها إيّاه عارية مضمونة مردودة، وضمنته في مالي وعليَّ أن أردّه مسلّماً إلى موضعه، فقال: ردّه من يومك وإيّاك أن تعود لمثل هذا فتنالك عقوبتي، ثمّ أولى لابنتي لو كانت أخذت العقد على غير عاريةً مضمونة مردودة


1) - تنبيه الخواطر 2: 403.

لكانت إذن أوّل هاشميّة قطعت يدها في سرقة، قال: فبلغ مقالته ابنته، فقالت له: يا أمير المؤمنين! أنا ابنتك وبضعة منك، فمن أحقّ بلبسه منِّي؟ فقال لها أمير المؤمنين عليه السلام:

يا بنت عليّ بن أبي طالب! لا تذهبي بنفسك عن الحقّ، أكلّ نساء المهاجرين تتزيّن في هذا العيد بمثل هذا؟ فقبضه منها ورددته إلى موضعه.

المجلسي، بحار الأنوار، 40/ 337- 338 رقم 22

عن عليّ بن أبي رافع، قال: كنت على بيت مال عليّ بن أبي طالب رضى الله عنه وكاتبه، فكان في بيت ماله عقد لؤلؤ كان أصابه يوم البصرة، فأرسلت إليَّ بنت عليّ بن أبي طالب، فقالت: إنّه بلغني أنّ في بيت مال أمير المؤمنين عقد لؤلؤ وهو في يدك، وأنا أحبّ أن تعيرنيه أتجمّل به في يوم الأضحى، فأرسلت إليها: عارية مضمونة، مردودة بعد ثلاثة أيّام يا بنت أمير المؤمنين؟ فقالت: نعم، عارية مضمونة مردودة بعد ثلاثة أيّام، فدفعته إليها، وإنّ أمير المؤمنين عليه السلام رآه عليها فعرفه، فقال لها: من أين جاء إليك هذا العقد؟ فقالت: استعرته من ابن أبي رافع، خازن بيت مال أمير المؤمنين، لأتزيّن به في العيد، ثمّ أردّه. قال: فبعث إليَّ أمير المؤمنين فجئته، فقال لي: أتخون المسلمين يا ابن أبي رافع؟ فقلت: معاذ اللَّه أن أخون المسلمين. فقال: كيف أعرت بنت أمير المؤمنين العقد الّذي من بيت مال المسلمين بغير إذني ورضاهم؟ فقلت: يا أمير المؤمنين! إنّها بنتك وسألتني أن أعيرها تتزيّن به، فأعرتها إيّاه عارية مضمونة مردودة، على أن تردّه سالماً إلى موضعه. فقال: ردّه من يومك، وإيّاك أن تعود إلى مثله فتنالك عقوبتي. ثمّ قال: ويل لابنتي لو كانت أخذت العقد على غير عارية مردودة مضمونة، لكانت إذن أوّل هاشميّة قطعت يدها في سرقة. فبلغت مقالتُه (كرّم اللَّه وجهه) ابنتَه، فقالت له: يا أمير المؤمنين! أنا ابنتك وبضعتك، فمن أحقّ بلبسه منِّي؟ فقال لها: يا بنت ابن أبي طالب! لا تذهبين بنفسك عن الحقّ، أكُلّ نساء المهاجرين والأنصار يتزيّنّ في مثل هذا العيد بمثل هذا؟ فقبضته منها ورددته إلى موضعه.

الشّيخ البهائي، الكشكول (ط بيروت)، 2/ 196- 197 (ط قم)، 2/ 123- 124

يقول عليّ بن أبي رافع- وزير الماليّة-: كنت على بيت المال أيّام ولاية عليّ بن أبي طالب عليه السلام (1)، وكان في بيت المال عقد، فأرسلت إليَّ بنت عليّ بن أبي طالب، تقول:

بلغني أنّ في بيت المال عقد لؤلؤ، وأحبّ أن أستعيره لأتجمّل به في يوم عيد الأضحى، فأرسلت إليها قائلًا: العقد عارية مضمونة، مردود بعد ثلاثة أيّام؟ فقبلت وردّت تقول:

نعم، العقد عارية مضمونة مردودة بعد ثلاثة أيّام، فدفعته إليها.

فلمّا رآه أمير المؤمنين في جيدها، قال لها: من أين جاء إليك هذا العقد؟ فقالت:

استعرته من ابن أبي رافع لأتزيّن به يوم العيد ثمّ أردّه.

فبعث أميرالمؤمنين إلى ابن أبي رافع وابتدره بقوله: يا ابن أبي رافع! أتخون المسلمين؟

قال: معاذ اللَّه يا أمير المؤمنين أن أخون المسلمين.

فقال: قد أعرت العقد الّذي في بيت المال بغير إذني ورضاي.

قال: يا أمير المؤمنين! إنّها ابنتك.

فقال عليّ عليه السلام: ردّه من يومك، وإيّاك أن تعود إلى مثل هذا. (2)

امير المؤمنين صلوات اللَّه عليه اجازت داد.

چون حضرت زينب مطلب ايشان را بدانست، با خازن پدرش فرمود تا رشته مرواريدى پربها حاضر ساخت. چون امير المؤمنين به حجره آن مخدره درآمد و آن مرواريد را بديد، نظر به حرمت او سكوت فرمود و از آن جا به درآمد و از خازن بيت المال بپرسيد. خازن نوشته مختومه حضرت زينب را كه در امانت خواستن آن مرواريد فرستاده بود، بنمود. آن حضرت قبول فرمود.

پس زن هاى محترمه كوفه به مجلس آن مخدره بيامدند و با كمال خضوع و خشوع به زيارتش نائل شدند و مقاصد و مطالب خويش را به عرض رساندند و به استفاضت و استفادت مفاخرت يافتند؛ واللَّه تعالى اعلم به حقايق الامور.

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 555- 556

الصّادق، زينب وليدة النّبوّة والإمامة،/ 43


1) - في السّنة الأولى من خلافته.

2) - و نيز در كتاب بحر المصائب مسطور است كه: از آن پس كه يك سال از ورود امير المؤمنين عليه السلام به كوفه برآمد، زن هاى محترمه آن شهر به توسط مردان خود به آن حضرت پيام فرستادند كه: «آنچه شنيده و فهميده ايم، جناب زينب خاتون محدثه و عالمه و تالى بتول و جگرگوشه رسول صلى الله عليه و آله و مانند مادرش ستوده سير و از جمله جهانيان برتر است. اگر اجازت فرمايى، بامداد كه يكى از اعياد مخصوصه است، در خدمتش مستفيض شويم.»

ومنها: أنبأنا أبو عليّ الحدّاد، وحدّثني أبو مسعود عبدالرّحيم بن عليّ عنه، أنا أبو نعيم الحافظ، أنا أبي وعبداللَّه بن محمّد، ومحمّد بن أحمد بن محمّد قالوا: أنا الحسن بن محمّد، نا أبو زرعة الرّازيّ، نا أبو كريب، نا عمرو بن يحيى بن سلمة قال: سمعت أبي يحدِّث عن أبيه عمرو قال:

كان عليّ بن أبي طالب استعمل يزيد بن قيس على الرّيّ، ثمّ استعمل مخنف بن سليم على أصبهان، واستعمل على أصبهان عمرو بن سلمة. فلمّا أقبل عمرو بن سلمة عرض له الخوارج بحلوان (1). فلمّا قدم عمرو بن سلمة على عليّ أمره فليضعها في الرّحبة، ويضع عليها أبناءه حتّى يقسِّمها بين المسلمين، فبعثت إليه أمّ كلثوم بنت عليّ: أرسل إلينا من هذا العسل الّذي معك، فبعث إليها بزقّيْن من عسل، أو برقّيْن من سمن. فلمّا (2)خرج عليّ إلى الصّلاة عدّها فوجدها تنقص زقّيْن، فدعاه، فسأله عنهما، فقال: يا أمير المؤمنين! لا تسلني (3)عنهما، فإنّا نأتي بزقّين مكانهما، قال: عزمت عليك لتخبرني ما قصّتهما، قال:

بعثت إليَّ أمّ كلثوم، فأرسلت بهما إليها [27/ أ] قال: أمرتك أن تقسِّم في ء (4)المسلمين بينهم (5). ثمّ بعث إلى أمّ كلثوم أن رُدِّي الزِّقّين، فأتى بهما مع ما نقص منهما، فبعث إلى التّجّار: فزمّوهما مملوءتين وناقصتين، فوجدوا فيهما نقصان ثلاثة دراهم وشي ء، فأرسل إليها أن أرسلي إلينا بالدّراهم، ثمّ أمر بالزّقاق فقسّمت بين المسلمين.

ابن عساكر، تاريخ دمشق، 45/ 367- 368، مختصر ابن منظور، 18/ 59- 60

ومنها: وعن عمرو بن يحيى عن أبيه، قال: أُهديَ إلى عليّ بن أبي طالب أزقاق (6)سمنٍ وعسل، فرآها قد نقصت، فسأل، فقيل: بعثت أمّ كلثوم فأخذت منه، فبعث إلى


1) - حلوان: بليدة تقع آخر حدود خراسان ممّا يلي أصبهان. معجم البلدان.

2) - [زاد في المختصر: أن].

3) - [المختصر: لا تسألني].

4) - [المختصر: بين].

5) - [المختصر: فيهم].

6) - ج زقَّ وهو جلد يجعل وعاءً للسّمن وما يشبهه.

المقوّمين فقوّموه خمسة دراهم، فبعث إلى أمّ كلثوم، ابعثي إليَّ بخمسة دراهم.

ابن الجوزي، صفة الصّفوة، 1/ 320

وعن عمر بن يحيى، عن أبيه، قال: أهدي (1)إلى عليّ بن أبي طالب أزقاق سمن وعسل، فرآها قد نقصت، قال (2): فقيل له (3): بعثت أمّ كلثوم فأخذت منه؛ فبعث إلى المقوّمين، فقوّموه خمسة دراهم، فبعث إلى أمّ كلثوم: ابعثي لي خمسة دراهم. (4)أخرجه في الصّفوة. (5)وعن عاصم بن كليب، عن أبيه، قال: قدم (6)عليّ بن أبي طالب مال من أصبهان، فقسّمه سبعة أسباع، فوجد فيه رغيفاً، فقسّمه سبع كسر، وجعل على كلِّ جزء كسرة، ثمّ أقرع بينهم. أ يّهم يعطي أوّل (7)؟ أخرجه أحمد والقلعيّ. (8)وعن الأعمش قال: كان عليّ يغدِّي ويعشِّي، ويأكل هو من شي ء يجيئه من المدينة.

المحبّ الطّبري، الرّياض النّضرة، 3/ 221، دخائر العقبى،/ 108- 109/ عنه:

الفيروزآبادي، فضائل الخمسة، 3/ 22- 23(9)حدّثنا عبداللَّه، قال: حدّثني أبي عن أبي معاوية عن الأعمش عن عمرو بن مرّة عن أبي صالح (10)، قال: دخلت على أمّ كلثوم بنت عليّ وإذا هي تمتشط في ستر بيني


1) - [زاد في ذخائر العقبى: أخي].

2) - [ذخائر العقبى: فسأل].

3) - [لم يرد في ذخائر العقبى].

4) - [زاد في فضائل الخمسة: قال].

5) - [زاد في فضائل الخمسة: ثمّ قال].

6) - [زاد في فضائل الخمسة: على].

7) - [فضائل الخمسة: أوّلًا قال].

8) - [إلى هنا حكاه في ذخائر العقبى وفضائل الخمسة].

9) [لم يرد في سائر المصادر].

10) [لم يرد في سائر المصادر].

وبينها، فجاء حسن وحسين، (1)فدخلا عليها وهي جالسة (2)(3)تمشط (4)، فقالا (5)(6): ألا تطعمون أبا صالح شيئاً؟ قال: فأخرجوا لي (7)قصعة فيها (8)مرق بحبوب (9)، قال: فقلت:

تطعمون هذا وأنتم أمراء؟ قالت أمّ كلثوم: يا أبا صالح! (10)كيف لو رأيت أمير المؤمنين، يعني (11)عليّاً (12)، وأُتِيَ بأترج، (13)فذهب (14)حسن يأخذ منه(15)(16)أترجة فنزعها من يده (17)ثمّ أمر به فقسّم (18)بين النّاس؟! (19)

پس كاسه از بهر من بياوردند كه ماء حبوب داشت. عرض كردم: «آيا شما از اين آب حبوب مى خوريد با اين كه اميران روزگار هستيد؟»

امّ كلثوم فرمود: «اى ابوصالح! اترجى چند براى پدرم اميرالمؤمنين آوردند. برادرم حسن يك دانه برگرفت. آن حضرت از دستش بگرفت و به مردمان قسمت فرمود.»

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 563- 564

ابن حنبل، فضائل الصّحابة، 1/ 540 رقم 901/ مثله المحبّ الطّبريّ، الرّياض النّضرة، 3/ 221؛ ذخائر العقبى،/ 108- 109/ عنه: القندوزي، ينابيع المودّة، 2/ 196- 197؛ الفيروزآبادي، فضائل الخمسة، 3/ 22- 23


1) [لم يرد في ينابيع المودّة].

2) - [زاد في ذخائر العقبى: هي].

3) [فضائل الخمسة: تمتشط، فقال:].

4) [لم يرد في ينابيع المودّة].

5) [فضائل الخمسة: تمتشط، فقال:].

6) - [سائر المصادر: فقالت وزاد في ينابيع المودّة: لهما].

7) - [الرياض النّضرة: إليَ].

8) [ذخائر العقبى: ماء حبوب].

9) [ذخائر العقبى: ماء حبوب].

10) [ينابيع المودّة: إنّ أبي أمير المؤمنين عليه السلام].

11) - [فضائل الخمسة: تعني].

12) [ينابيع المودّة: إنّ أبي أمير المؤمنين عليه السلام].

13) [ينابيع المودّة: وأخذ حسين أخي منها].

14) [سائر المصادر: حسين فأخذ (منها)].

15) [ينابيع المودّة: وأخذ حسين أخي منها].

16) [سائر المصادر: حسين فأخذ (منها)].

17) [ينابيع المودّة: فقسّمها].

18) [ينابيع المودّة: فقسّمها].

19) - و ديگر در ينابيع الموده از ابو صالح مروى است كه: به حضرت امّ كلثوم بنت على عليهما السلام مشرّف شدم و آن حضرت از پس پرده اى كه ما بين من و او بود، مويى را به شانه مى زد. در اين حال، حسنين سلام اللَّه عليهما درآمدند، به ايشان گفت: «آيا ابو صالح را اطعام نمى فرماييد؟»

أُمّ كلثوم واستشهاد أبيها أمير المؤمنين عليه السلام

حدّثنا الحسن بن محمّد بن سعيد الهاشميّ بالكوفة، قال: حدّثنا فرات بن إبراهيم بن فرات الكوفيّ، قال: حدّثني عليّ بن حامد الورّاق، قال: حدّثنا أبو السّري إسماعيل بن عليّ بن قدامة المروزيّ، قال: حدّثنا أحمد بن علي بن ناصح، قال: حدّثني جعفر بن محمّد الأرمنيّ، عن موسى بن سنان الجرجانيّ، عن أحمد بن عليّ المقرّي، عن أمّ كلثوم بنت عليّ عليه السلام، قالت: آخر عهد أبي إلى أخويّ عليهما السلام أن قال: يا بنيّ إن أنا متّ فغسِّلاني ثمّ نشِّفاني بالبردة الّتي نشّفتم بها رسول اللَّه صلى الله عليه و آله وفاطمة عليها السلام، ثمّ حنِّطاني وسجِّياني على سريري، ثمّ انتظرا حتّى إذا ارتفع لكما مقدّم السّرير، فاحملا مؤخّره، قالت: فخرجتُ أشيِّع جنازة أبي، حتّى إذا كنّا بظهر الغريّ ركن (1)المقدّم فوضعنا المؤخّر ثمّ برز الحسن عليه السلام بالبردة الّتي نشّف بها رسول اللَّه وفاطمة، فنشّف بها أمير المؤمنين عليه السلام، ثمّ أخذ المعول فضرب ضربةً فانشقّ القبر عن ضريح، فإذا هو بساجة مكتوب عليها: بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم، هذا قبر ادخره نوح النّبيّ لعليّ وصيّ محمّد قبل الطّوفان بسبع مائة عام.

قالت أمّ كلثوم: فانشقّ القبر فلا أدري أغار سيِّدي في الأرض أم أُسريَ به إلى السّماء، إذ سمعتُ ناطقاً لنا بالتّعزية: أحسنَ اللَّه لكم العزاء في سيِّدكم وحجّة اللَّه على خلقه. (2)

مجلسى، ترجمه فرحة الغرى،/ 69- 70

ابن طاوس، فرحة الغريّ،/ 34- 35/ عنه: المجلسي، البحار، 42/ 216 رقم 17؛ البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 3/ 127؛ النّقدي، زينب الكبرى،/ 37- 38


1) - [المصدر: ركز].

2) - و روايتى از ابن بابويه (ره) در اين باب به ما رسيده است كه اظهر است در اين معنى روايت كرده است به اسناد خود از امّ كلثوم، دختر حضرت امير المؤمنين عليه السلام، كه او گفت كه آخر سخنى كه پدرم به برادرانم، حضرت امام حسن و امام حسين- صلوات اللَّه عليهما-، گفت، اين بود كه اى فرزندان! چون من از دنيا رحلت نمايم مرا غسل دهيد و جسد مرا خشك كنيد از برد يمنى كه رسول خدا و فاطمه- صلوات اللَّه عليهما- را از آن خشك كرديد و مرا در تابون گذاشته چيزى بر من بپوشانيد؛ پس نظر كنيد هرگاه پيش تابوت بلند شود عقب آن را برداريد. امّ كلثوم گويد كه بيرون آمدم كه تشييع جنازه پدر خود كنم، چون به نجف اشرف رسيديم، طرف سر تابوت ميل به زمين كرد؛ پس عقب تابوت را بر زمين گذاشتند؛ پس حضرت امام حسن عليه السلام كلنگى گرفتند و به ضرب اوّل كه زدند شكافته شد قبر كَنده اى و در آن جا تخته بود و بر آن نوشته بود دو سطر به خطّ سريانى كه مضمونش اين بود: بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم، اين قبرى است كه كَنده است و مقرّر ساخته است نوح پيغمبر از جهت على، وصىّ محمّد (صلي الله عليه و آله) ، پيش از طوفان به هفت صد سال. امّ كلثوم گويد كه چون قبر را درست كردند شكافته شد و ندانيتيم كه آن حضرت زمين را شكافت و بيرون رفتند يا آن حضرت را به آسمان بردند. آن گاه شنيديم كه هاتفى ما را تعزيه داد و گفت: خدا شما را صبر نيكو كرامت فرمايد در مصيبت سيّد و بزرگ شما و حجّت خداوند عالميان بر خلايق.

ودخل النّاس على الحسن فزعين لما حدث من أمر عليّ، فبيناهم عند عليّ وابن ملجم مكتوف بين يديه، إذ نادته أمّ كلثوم بنت عليّ وهي تبكي: أبي! عدوّ اللَّه لابأس على أبي، واللَّه مخزيك. قال ابن ملجم: فعلى مَن تبكين؟ واللَّه لقد اشتريته بألف وسمّمته بألف، ولو كانت هذه الضّربة على جميع أهل المصر ما بقي منهم أحد. (1)

يعنى: هنگامى كه ابن ملجم ملعون ضربت بر فرق امير المؤمنين زد آن حضرت را به سوى خانه حمل دادند. لبابه بالاى سر آن حضرت نشست و امّ كلثوم نزديك قدم هاى آن حضرت جلوس داد، اين وقت ديده هاى حق بين خود را گشود و به جانب امّ كلثوم نظرى نمود و فرمود: اكنون به سوى خداوند مهربان سفر مى كنم كه بهتر مقام و نيكوتر منزلى است.

ناله امّ كلثوم بلند شد به: وا ابتاه! سپس به نزد ابن ملجم آمد و فرمود: اى دشمن خدا! كشتى امير المؤمنين را؟ آن ملعون گفت: من نكشتم امير المؤمنين را بلكه پدر تو را كشتم، آن مخدره فرمود: اميدوارم كه بر پدرم از اين ضربت باكى نباشد، آن ملعون گفت: گويا نگرانم كه بر پدرت ناله و گريه بنمايى براى اينكه ضربتى بر او زدم كه اگر آن را بر همه اهل كوفه قسمت كنند همه را هلاك خواهد كرد.

محلّاتى، رياحين الشريعه، 3/ 246

كحالة، أعلام النِّساء، 4/ 259

[راجع الجزء 10 ص 388- 488. وقد تقدّم ترجمة السّيِّدة زينب عليها السلام ما يرجع إلى أمّ كلثوم باحتمال أنّ أمّ كلثوم أيضاً كنية للسّيِّدة زينب سلام اللَّه عليها، هناك أعَدنا ما يرجع أمّ كثلوم في ترجمتها أيضاً].


1) - وقال المفيد والشّيخ الطّوسي في الأمالي: إنّه لمّا ضرب أمير المؤمنين عليه السلام احتمل فادخل داره فقعدت لبابة عند رأسه، وجلست أمّ كلثوم عند رجليه، ففتح عينيه فنظر إليها، فقال: الرّفيق الأعلى خير مستقرّاً وأحسن مقيلًا. فنادت أمّ كلثوم: وا أبتاه! ثمّ جاءت إلى عبدالرّحمان بن ملجم وقالت: يا عدوّ اللَّه! قتلت أمير المؤمنين عليه السلام، قال: إنّما قتلت أباك، قالت: يا عدوّ اللَّه! إنِّي لأرجو أن لا يكون عليه بأس، قال: فأراك لها تبكين عليه؟! واللَّه لقد ضربته ضربة لو قُسِّمت بين أهل الكوفة لأهلكتهم.

أُمّ كلثوم عليها السلام في طريق مكّة إلى كربلاء

راجع ما يلي:

الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 228

سپهر، ناسخ التّواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 1/ 203 (1)

و چون امام حسين عليه السلام را در منزل رُهيمه با حرّ رياحى ملاقات افتاد و امام عليه السلام به خذلان آن جماعت نفرين كرد؛ سكينه مى فرمايد: اين وقت مراجعت كردم و آب چشمم بر چهره ام روان بود. عمه ام، امّ كلثوم مرا به اين حال بديد و فرمود: «اى دختر! تو را چه افتاده است؟»

صورت حال را باز گفتم. فرياد برداشت: «وا جدّاه! وا عليّاهُ! وا حسناهُ! وا حسيناهُ! وا قلّة ناصراهُ! أين الخلاص من الأعداء؟ ليتهم يقنعون في العدا تركت جوار جدِّك وسلكت بنا بُعد المدا فعلا منها الوجيبُ وكثر منها حولها النّحيب».

اين كلمات را به ندبه واستغاثه بگذاشت و از قلّت ناصر و عدم مخلص از دشمنان ناله فرمود و از مهاجرت از مدينه طيبه و سپردن چنان طريق و دچار ماندن به جنگ عدوان فرياد برآورد.

به روايتى فرمود: «وا جدّاه! وا عليّاهُ! وا حسناهُ! وا حسيناهُ! وا قلّة ناصراهُ! ولا أدري كيف لنا المخلص من أيدي الأعادي وليت الأعادي يرضون أن يقتلوننا بدلًا عن أخي؛ ندانيم به كدام سوى راه خلاص و نجات جوييم و از دست اعادى برهيم! كاش دشمنان خوشنود مى شدند كه ما را بكشند و از برادرم دست بكشند.»

امام حسين عليه السلام بانگ ناله و عويل امّ كلثوم را اصغا فرمود، بيامد و اشكش بر چهره مباركش روان بود. فرمود: «اين گريه چيست؟»

امّ كلثوم سلام اللَّه عليها عرض كرد: «أخي! ردّنا إلى حرم جدّنا؛ اى برادر! ما را به مدينه باز گردان.»

فرمود: «اى خواهر! بدانچه تو خواهى، راهى نيست؛ مگر ديروز منع حر را مشاهدت نكردى؟»

امّ كلثوم عرض كرد: «پس محل و مكانت جد و پدر و مادر و برادر خود را با ايشان تذكره فرماى!»

فرمود: «با اين جماعت تذكره كردم و ايشان را پند و نصيحت بگذاشتم. ايشان گوش به سخن من نياوردند و آن ملامت كه بر ايشان راندم، مراعات نكردند و جز قتل من براى ايشان راهى نيست. شما به ناچار ببايست كشته مرا بر خاك نظاره كنيد؛ لكن وصيت مى كنم شما را به پرهيزكارى و صبورى بر اين بليت و شكيب بر اين رزيّت و بر اين جمله جد شما خبر داد و هرگز خلاف نپذيرد.»

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 1/ 204- 205


1) - [انظر ج 10 ص 492- 493].

أُمّ كلثوم عليها السلام في كربلاء

قال السّيِّد في (اللّهوف): فلمّا وصلها الحسين عليه السلام قال: ما اسم هذه الأرض؟ فقيل:

كربلاء، فقال: اللَّهمّ إنِّي أعوذ بك من الكرب والبلاء، ثمّ قال: هذا موضع كرب وبلاء، انزلوا، هاهنا محطّ رحالنا ومسفك دمائنا، ومحلّ قبورنا؛ بهذا حدّثني جدِّي رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم. فنزلوا جميعاً، ونزل الحرّ وأصحابه ناحية، وكان ذلك في اليوم الثّاني من المحرّم.

وقال في روضة الشّهداء: فلمّا سمع الحسين عليه السلام باسم كربلاء نزل عن الفرس، فلمّا وطأ الأرض بأقدامه الشّريفة تغيّر لون التّراب وصار كلون الزّعفران وسطع منه غبار علا وجهه ولحيته بحيث أغبر رأسه ووجهه ولحيته الشّريفة، فنظرت أمّ كلثوم إليه، قالت: وا عجباه من هذه البيداء، ما أشدّ وأعظم هولها! أرى منها هولًا عظيماً، فسلّاها الحسين عليه السلام، انتهى.

وفي (مهيِّج الأحزان) حكى بعض الثِّقات ما معناه: أ نّه لمّا نزلوا بكربلاء أقبلت أمّ كلثوم إلى الحسين عليه السلام وقالت: يا أخي! إنّ هذا الوادي لمهول، ولقد دخلني هول عظيم.

فقال الحسين عليه السلام: أخيّة! اعلمي أ نّه نزلنا مع أبي هذه الأرض في مسيره إلى صفّين، فوضع أبي رأسه في حجر أخي الحسن عليه السلام ورقد ساعة وأنا عند رأسه، فانتبه أبي قلقاً باكياً، فسأله أخي عن ذلك، فقال: كأنِّي رأيت في منامي إنّ هذا الوادي بحر من الدّم والحسين عليه السلام قد غرق فيه وهو يستغيث فلا يغاث، ثمّ أقبل عليَّ وقال: يا أبا عبداللَّه! كيف تكون إذا وقعت ههنا الواقعة؟ قلت: أصبر ولا بدّ لي من الصّبر.

بأبي وأمِّي ما أصبره حتّى عجبت من صبره ملائكة السّماء، ولقد صبر على أمرّ المصائب وأفظعها وأكظّها وأفدحها، وهو ذبح ولده في حجره وعلى صدره.

المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 285- 286

راجع ما يلي (1):

ابن أعثم، الفتوح، 5/ 141- 143، 148- 150

الخوارزمي، مقتل الحسين،/ 234، 236- 238

ابن طاوس، اللّهوف،/ 80- 82/ عنه: البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 4/ 276؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 255؛ القزويني، تظلّم الزّهراء،/ 178؛ المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 297- 298؛ النّقدي، زينب الكبرى،/ 97- 98

محمّد بن أبي طالب، تسلية المجالس وزينة المجالس، 2/ 250- 251؛ سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليه السلام، 1/ 212


1) - [انظر زينب عندما وردت كربلاء، ج 10، ص 510، 513، 516، 519].

أُمّ كلثوم عليها السلام وأحداث ليلة عاشوراء

كلامها عليها السلام ليلة عاشوراء:

أقول: ومؤيِّد هذا الحديث رواية نقلها مؤلِّف كتاب (نور العين) بإسناده عن سكينة بنت الحسين عليه السلام، وهي أ نّها قالت: كنت (1)جالسة في (2)ليلة مقمرة وسط (3)الخيمة، وإذا أنا أسمع من (4)خلفها بكاء وعويلًا، فخشيت أن يفقه (5)بي النِّساء، فخرجت (6)أعثر بأذيالي، وإذا بأبي عليه السلام جالس وحوله أصحابه وهو يبكي، (7)وسمعته يقول لهم (8): اعلموا أ نّكم خرجتم معي لعلمكم أنِّي أقدم على قوم بايعوني بألسنتهم وقلوبهم، وقد انعكس الأمر، لأ نّهم (9)استحوذ عليهم الشّيطان فأنساهم ذكر اللَّه، والآن ليس لهم (10)مقصد إلّا (11)قتلي، وقتل من يجاهد بين يديّ، وسبي حرمي بعد سلبهم، وأخشى (12)أن تكون (13)ما تعلمون (14)وتستحون (15)، والخدع عندنا أهل البيت محرّم (16)، فمن كره منكم ذلك فلينصرف، فإنّ اللّيل ستِّير والسّبيل غير خطير، والوقت ليس بهجير، ومن واسانا بنفسه كان معنا غداً في الجنان نجيّاً من غضب الرّحمان، وقد قال جدِّي محمّد صلى الله عليه و آله: ولدي الحسين يُقتل


1) - [في المعالي مكانه: في كتاب إيقاد القلوب للسّيِّد السّند المرحوم محمّد عليّ الشّاه عبدالعظيميّ، روى عن كتاب نور العين، قال: قالت سكينة بنت الحسين عليه السلام: كنت ...].

2) - [المعالي: ذات].

3) - [المعالي: بوسط].

4) - [لم يرد في المعالي].

5) - [المعالي: تفقه].

6) - [زاد في المعالي: ونفسي لم تحدِّثني بخير وأنا].

7) [المعالي: فسمعت من كلامه يقول: يا قوم!].

8) [المعالي: فسمعت من كلامه يقول: يا قوم!].

9) - [المعالي: لأنّه].

10) [المعالي: قصد سوى].

11) [المعالي: قصد سوى].

12) [المعالي: أ نّكم].

13) [المعالي: أ نّكم].

14) [المعالي: أو تعلمون وتستحيون].

15) [المعالي: أو تعلمون وتستحيون].

16) - [المعالي: محرّمة].

بأرض (1)كربلاء غريباً وحيداً عطشاناً فريداً، فمن نصره فقد نصرني ونصر ولده القائم عجّل اللَّه فرجه، ولو نصرنا بلسانه فهو في حزبنا يوم القيامة.

قالت سكينة: فواللَّه ما أتمّ كلامه إلّاوتفرّق القوم من (2)عشرة وعشرين، (3)فلم يبق معه إلّاواحد (4)وسبعون رجلًا، فنظرت إلى أبي منكِّساً رأسه، فخنقتني العبرة، فخشيت أن يسمعني (5)ورفعت طرفي (6)إلى السّماء وقلت: أللَّهمّ (7)إنّهم خذلونا فاخذلهم، ولا تجعل لهم دعاءً مسموعاً (8)، وسلِّط عليهم الفقر ولاترزقهم شفاعة جدِّي (9)يوم القيامة، (10)ورجعت (11)ودموعي تجري على خدّي، فرأتني عمّتي أمّ كلثوم (12)، فقالت: ما دهاك يا بنتاه؟ فأخبرتها الخبر، فصاحت: وا جدّاه! وا عليّاه! وا حسناه! وا حسيناه! وا قلّة ناصراه! أين الخلاص من الأعداء (13)ليتهم يقنعون بالفداء (14)، تركت جوار جدّك وسلكت بنا بعد المدى، فعلا (15)منّا البكاء (16)والنّحيب.

فسمع أبي ذلك فأتى إلينا (17)يعثر في أذياله(18)ودموعه تجري (19)، وقال: ما هذا البكاء؟


1) - [المعالي: بطفّ].

2) - [زاد في المعالي: نحو].

3) [المعالي: فلم يلبث إلّانيِّف].

4) [المعالي: فلم يلبث إلّانيِّف].

5) - [زاد في المعالي: أبي لكن].

6) - [المعالي: بطرفي].

7) - [المعالي: إلهي].

8) - [زاد في المعالي: ولا تجعل لهم سكناً في الأرض].

9) - [المعالي: جدّنا].

10) - [زاد في المعالي: قالت].

11) - [زاد في المعالي: إلى الفسطاط].

12) - [زاد في المعالي: فقامت وهي طائرة العينين و].

13) [لم يرد في المعالي].

14) [لم يرد في المعالي].

15) [المعالي: منّا الوجيب وأكثرنا حولها].

16) [المعالي: منّا الوجيب وأكثرنا حولها].

17) [المعالي: يتعثّر بأذيالي].

18) [المعالي: يتعثّر بأذيالي].

19) - [زاد في المعالي: على خدّيه على ما ناله].

فقالت (1): يا أخي! ردّنا إلى حرم جدّنا، (2)فقال: يا أختاه (3)! ليس لي إلى ذلك (4)سبيل (5)، قالت: أجل، ذكِّرهم محلّ جدّك وأبيك وأمّك وأخيك، قال: ذكّرتهم فلم يذّكّروا (6)، ووعظتهم فلم يتّعظوا، ولم يسمعوا قولي (7)، فما لهم غير قتلي (8)سبيل، ولا بدّ أن تروني على (9)الثّرى جديلًا، ولكن أوصيكنّ (10)بتقوى اللَّه ربّ البريّة، والصّبر على البليّة، وكظم نزول الزّريّة، وبهذا وعد (11)جدّكم، ولا خلف (12)لما وعد (13)ودّعتكم إلهي الفرد الصّمد (14)، ثمّ (15)تباكينا ساعة (16)، والإمام عليه السلام يقول: «وما ظلمونا ولكن كانوا أنفسهم يظلمون» (17)

البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 4/ 271- 272/ مثله المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 338- 340

وعن كتاب نور العين عن سكينة بنت الحسين عليه السلام: إنّها كانت ليلة مقمرة كنت جالسة في الفسطاط، فإذا سمعت صوت البكاء عن خلف الفسطاط فسكتُّ خوفاً من اطّلاع الأخوات وساير النِّسوة، فخرجت وقلبي لا يشهد بالخير وكنت أمشي وأضرب قدميَّ على ذيلي وأسقط وأقوم فرأيت أبي جالساً وأصحابه حوله، فسمعت أبي يقول لهم: أنتم جئتم معي لعلمكم بأنِّي أذهب إلى جماعة بايعوني قلباً ولساناً، والآن تجدونهم قد استحوذ عليهم الشّيطان ونسوا اللَّه. والآن لم يكن لهم مقصد سوى قتلي وقتل من


1) - [زاد في المعالي: عمّتي].

2) [المعالي: رسول اللَّه، قال:].

3) [المعالي: رسول اللَّه، قال:].

4) - [زاد في المعالي: من].

5) - [زاد في المعالي: أما رأيت ممانعة الحرّ لنا بالأمس].

6) - [لم يرد في المعالي].

7) - [زاد في المعالي: ولم يرعوا كلامي].

8) - [زاد في المعالي: من].

9) [المعالي: الأرض جديلًا ولكن أوصيكم].

10) [المعالي: الأرض جديلًا ولكن أوصيكم].

11) - [المعالي: وعد].

12) [المعالي: لوعده].

13) [المعالي: لوعده].

14) - [زاد في المعالي: الّذي لم يتّخذ صاحبةً ولا ولداً].

15) [المعالي: إنّهم تباكوا ساعة طويلًا].

16) [المعالي: إنّهم تباكوا ساعة طويلًا].

17) - [زاد في المعالي: (أقول) إنّ الحسين عليه السلام أخبرهم بقوله عليه السلام لا بدّ أن تروني على الأرض جديلًا بالمصيبة لقد رأوا أعظم من ذلك وهي مصيبة نظروا وإذا بالشّمر جالس على صدره الشّريف آخر المصيبة].

يجاهد بين يديّ وسبي حريمي بعد سلبهم وأخاف أن لا تعلموا ذلك أو تعلموا ولا تتفرّقوا للحياء منِّي، ويحرّم المكر والخدعة عندنا أهل البيت عليهم السلام، فكلّ مَن يكره نصرتنا فليذهب في هذه اللّيلة السّائرة، ومن نصرنا بنفسه فيكون معنا في الدّرجات العالية من الجنان، فقد أخبرني جدّي: أنّ ولدي الحسين عليه السلام يقتل بطفّ كربلا غريباً وحيداً عطشاناً، فمن نصره فقد نصرني ونصر ولده القائم، ومَنْ نصرنا بلسانه فإنّه في حزبنا في القيامة. قالت سكينة: واللَّه ما أتمّ كلامه إلّاوتفرّق القوم من نحو عشرة وعشرين فلم يبق معه إلّاما ينقص عن الثّمانين ويزيد عن السّبعين، فنظرت إلى أبي فوجدته قد نكس رأسه في حزن وكرب، فلمّا رأيت ذلك فخنقتني العبرة فرددتها ولزمت السّكوت وتوجّهت إلى السّماء وقلت: أللَّهمّ إنّهم خذلونا فاخذلهم، ولا تجب دعاءهم، ولا تجعل لهم في الأرض مسكناً، وسلِّط عليهم الفقر ولا تنلهم شفاعة جدِّتي. فرجعت إلى الفسطاط وتنهمل دموعي، فنظرت عمّتي أمّ كلثوم إليَّ فقالت: ما لك؟ فقصصت القصّة لها، فلمّا سمعت ذلك، فنادت:

وا جدّاه! وا عليّاه! وا حسناه! وا حسيناه! وا قلّة ناصراه! ولا أدري كيف لنا المخلص من أيدي الأعادي؟ وليت الأعادي يرضون أن يقتلونا بدلًا عن أخي، فاجتمعت النِّساء من بكائها، فبكين وسمع أبي بكائهنّ، فخرج من الفسطاط باكياً، فدخل على فسطاطهنّ فقال: ما هذا البكاء؟ فقربت عمّتي وقالت: يا أخي! رُدَّنا إلى حرم جدّنا، فقال: كيف لي ذلك مع كثرة الأعادي؟ فقالت: أجل ذكِّرهم محلّ جدّك وأبيك وجدّتك وأخيك، فقال: ذكّرتهم فلم يذّكّروا ووعظتهم فلم يتّعظوا ولم يسمعوا قولي وليس لهم رأي سوى قتلي، ولا بدّ أن تروني على الثّرى جديلًا، ولكن أوصيكم بالصّبر والتّقوى، وذلك أخبر به جدّكم ولا خلف لوعده، وأسلمكم على من لو هتك السِّتر لم يستره أحد. (1)

يا قَومِ! اعلموا خرجتُم مَعي بِعلمِكُم أنِّي أقدمُ على قَومٍ بايعُونا بألسِنَتهم وقلوبِهِم وقد انعكسَ الِعلمُ واستحوذَ عليهمُ الشّيطانُ وأنساهُم ذِكرَ اللَّهِ. والآن لم يكنْ لهم مقصدٌ إلّاقتلي وقتلَ مَن يُجاهد بين يديَّ وسبي حريمي بعد سلبهم وأخشى أ نّكم ما تعلمون أو تعلمون وتستحيون. والخَدعُ عندنا أهل البيت محرّمٌ، فمَن كرِهَ منكم ذلك فلينصرف، فاللّيلُ ستيرٌ والسّبيل غير خطير والوقت ليس بهجير، ومَن آسانا بنفسه كان معنا في الجِنان نجيّاً مِن غضب الرّحمان. وقد قال جدِّي رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله و سلم: ولدي حُسين يُقتلُ بطفِّ كربلاء غريباً وحيداً عطشاناً، فمن نصرهُ فقد نصرني ونصر ولده القائم ولو نصرنا بلِسانهِ فهو في حِزبنا يوم القيامة.

يعنى: «اى جماعت! گاهى كه با من بيرون شديد، چنان دانستيد كه به ميان قومى مى روم كه با دل و زبان با من بيعت كرده اند. آن انديشه ديگرگون شد. شيطان ايشان را بفريفت تا خداى را فراموش كردند و اكنون همت ايشان مقصور است بر قتل من و قتل آنان كه در راه من جهاد كنند و حريم مرا از پس نهب اسير گيرند و من بيمناكم كه شما پايان اين امر را ندانيد و اگر دانيد، از اظهار آن آزرم 1 داريد. همانا خديعت و مكيدت 2 در نزد ما اهل بيت حرام است. پس هر كس از اين سفر كراهتى دارد، طريق مراجعت گيرد. شب تاريك است و راه روشن و وقت شايسته و آن كس كه با ما به بذل جان تأسى 3 جويد، با ما در بهشت خدا خواهد بود. بدانيد كه جد من رسول خدا فرمود: فرزند من حسين در طف كربلا غريب و تنها و تشنه كشته مى شود و كسى كه او را نصرت كند، نصرت من كرده باشد و نصرت كرده باشد فرزند او، قايم آل محمد را و آن كس كه به زبان ما را نصرت كند، در قيامت از حزب ما شمرده شود.»

سكينه گويد: سوگند به خدا، چون پدرم سخن به اين جا آورد، مردم ده ده و بيست بيست پراكنده شدند و جز هفتاد و چند كس نماند. پس به سوى پدر نگران شدم و گريه در گلوگاه من گره شد. نخواستم كس بانگ ناله مرا گوش كند. روى به آسمان كردم و گفتم:

أللَّهمّ! إنّهم خذلُونا، فاخذُلهُم ولا تجعَل لهم دُعاء مسمُوعاً في السّماء ولا تجعَل لهُم في الأرضِ مَسْكناً ولا شَرفاً وسَلِّط عليهِمُ الفَقرَ إلى القَبرِ ولا تَرزُقهُم شفاعةَ جدِّنا يومَ القِيامةِ.

يعنى: «اى پروردگار! اين جماعت ما را مخذول 4 ساختند. پس ايشان را قرين خوارى و خذلان بدار و دعوت ايشان را اجابت مفرماى و اين جماعت را در زمين مسكنى و مأمنى كرامت مكن و فقر و مسكنت را بر ايشان بگمار و ايشان را در قيامت از شفاعت جد ما بهره و نصيبه مرسان.»

گريه امّ كلثوم و دلدارى حضرت حسين عليه السلام

سكينه مى فرمايد: اين وقت مراجعت كردم و آب چشمم بر چهرگان روان بود. عمه ام، امّ كلثوم مرا به اين حال ديدار كرد و گفت: «اى دختر! تو را چه افتاده است؟»

صورت حال را باز گفتم. فرياد برداشت كه:

وا جدّاهْ! وا عليّاهْ! وا حَسناهْ! وا حُسيناهْ! وا قلّة ناصِراه! أين الخلاصُ مِن الأعداء؟ لَيتَهُم يَقنَعونَ بالفداء. تَرَكتَ جوارَ جدِّكَ وسَلَكتَ بِنا بُعدَ المَدى، فَعَلا مِنها الوَحيبُ وكَثُرَ مِنّا حَولَها النَّحِيبُ.

بانگِ ناله و عويل 5 او را حسين عليه السلام اصغا فرمود. بيامد. اشكش بر چهره مبارك روان بود. فرمود: «اين گريه چيست؟»

امّ كلثوم عرض كرد: أخي! رُدَّنا إلى حرمِ جدِّنا.

يعنى: «اى برادر! ما را به مدينه باز گردان.»

قالَ: يا أختاهْ! ليس لي إلى ذلكَ سبيلٌ. أما رأيتِ مُمانعةَ الحُرِّ بالأمسِ؟ قالتْ: أجلْ، ذكِّرهُم محلَّ جدِّك وأبيك وأمِّك وأخيك. قال: ذكَّرتُهُم ووعَظتُهُم، فلم يسمعوا كلامي ولم يَرعَوا ملامي، فما لهُم غيرُ قتلي سَبيلٌ ولا بُدَّ أن تَرَوني على الثَّرى، لكِن أوصيكُنَّ بِتَقوى اللَّهِ ربِّ البَريّة والصّبرِ على البَليّة وكظمِ نُزُول الرَّزِيَّة وبِهذا وعَدَ جدُّكُم ولا خُلفَ لِما وَعَد وودَّعْتُكُم.

فرمود: «اى خواهر! بدانچه تو خواهى، راهى نيست. مگر منع حر را دى ديدار نكردى؟»

عرض كرد: «پس محل و مكانت جد خود را و پدر خود را و مادر خود را و برادر خود را بر ايشان مكشوف دار تا دست از تو باز دارند.»

فرمود: «شرافت و كرامت ايشان را بر اين جماعت برشمردم و فراوان نصيحت كردم. سخنان مرا نشنيده انگاشتند و نصيحت مرا به چيزى نشمردند و ايشان را جز قتل من قصدى نيست و شما ناچار بايد كشته مرا بر خاك نظاره كنيد؛ لكن وصيت مى كنم شما را به پرهيزگارى و صبر بر اين بليه و شكيب بر اين رزيّه 6. جد شما خبر داد اين مصيبت را و هرگز خلاف نپذيرد وعده او. اكنون وداع مى كنم شما را.»

1.

آزرم: شرم و حيا.

2.

مكيدت: مكر و نيرنگ.

3.

تأسى: اقتدا، پيروى.

4.

مخذول: بى ياور.

5.

عويل: فرياد، ناله.

6.

رزيّه: ماتم بزرگ.

سپهر، ناسخ التواريخ سيّد الشهدا عليه السلام، 2/ 158- 161

الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 268


1) - در كتاب نور العين سند به سكينه دختر حسين عليه السلام منتهى مى شود. مى فرمايد: در خيمه خويش بودم. بانگ گريه شنيدم. نخواستم از زنان كسى آگاه شود. برخاستم و به نزد پدر آمدم. او را گريان ديدم كه به اصحاب همى فرمود:

(الحديث) وروى ابن طاوس في كتاب الملهوف وغيره: أ نّه لمّا جلس الحسين عليه السلام يوم الطّفّ وجون مولى أبي ذرّ يصلح سيفه والحسين يقول: (يا دهر أفٌّ لك من خليل) الأبيات، جعلت أمّ كلثوم تنادي: وا محمّداه! وا عليّاه! وا أمّاه! وا أخاه! وا حسيناه! وا ضيعتناه بعدك يا أبا عبداللَّه، فعزّاها الحسين عليه السلام وقال لها: يا أختاه! تعزّي بعزاء اللَّه فإنّ سكّان السّماوات يفنون وأهل الأرض كلّهم يموتون وجميع البريّة يهلكون.

الأمين، أعيان الشّيعة، 3/ 485

وصيّة الحسين عليه السلام نساءه بالصّبر والسّكينة صباح عاشوراء من جملتهنّ أمّ كلثوم

راجع ما يلي (1):

سپهر، ناسخ التواريخ سيّد الشهدا عليه السلام، 2/ 239- 240


1) - [انظر ج 10 ص 582].

موقفها عند استشهاد الطِّفل الّذي قُتِلَ على يَدَي الحسين عليها السلام

وفي بعض الكتب المعتمدة:

عن حُميد بن مسلم قال: كنتُ في عسكر ابن زياد (لعنه اللَّه) فنظرتُ إلى الطِّفل الّذي قُتل على يَد الحسين عليه السلام، وإذا قد خرجت من الخيمة امرأة قد كسفت الشّمس بمحياها، وهي تعثر في أذيالها، تقع تارةً وتقوم أخرى، وهي تنادي: «وا ولداه، وا قتيلاه، وا مهجة قلباه»، فبكت لسجعها بنو أميّة، حتّى أتت الطِّفل الذّبيح وسقطع عليه تندبه طويلًا، فخرجت خلفها بنات كاللّؤلؤ المنثور، والحسين كان حينئذٍ يعظ القوم، فردّ من خيفته إلى تلك الامرأة وجعل يستر عنها ويُغطِّيها ويتلطّف بها، حتّى ردّها إلى الخيمة.

فقلتُ لمن حولي: مَنْ هذه؟ فقالوا: «أمّ كلثوم، والبنات فاطمة الصّغرى، وسُكينة، ورقيّة، وزينب»، فلم أملك نفسي من كثرة البكاء، وخرجتُ فارّاً على وجهي.

الدّربندي، أسرار الشّهادة 2،/ 402

أُمّ كلثوم عليها السلام عند استشهاد الطِّفل الصّغير

ثمّ أقبل إلى أمّ كلثوم وقال لها: يا أختاه! أوصيك بولدي الأصغر (1)خيراً، فإنّه طفل صغير وله من العمر ستّة أشهر، فقالت له: يا أخي! إنّ هذا الطِّفل له ثلاثة أيّام ما شرب الماء فاطلب له شربة (2)من الماء، فأخذ الطِّفل وتوجّه نحو القوم وقال: يا قوم! قد قتلتم أخي وأولادي وأنصاري وما بقي غير هذا الطِّفل، وهو يتلظّى عطشاً (3)، فاسقوه شربة من الماء (4). فبينما هو يخاطبهم، إذ أتاه سهم مسموم من ظالم غشوم (5)فذبح الطِّفل (6)من الإذن إلى الإذن. (7)وقيل: إنّ السّهم رماه قديمة العامريّ (لعنه اللَّه) (8)فجعل الحسين عليه السلام يتلقّى الدّم (9)بكفّيه ويرمي به (10)إلى السّماء و (11)يقول: «اللَّهمّ إنِّي أُشهدك على هؤلاء القوم، فإنّهم نذروا أن لا يتركوا أحداً من ذرِّيّة نبيّك (12)»، ثمّ رجع بالطِّفل مذبوحاً ودمه يجري على صدره فألقاه (13)إلى أمّ كلثوم فوضعه (14)في الخيمة وبكى عليه وأنشأ يقول:

يا ربِّ لا تتركني وحيدا *** (15)قد أكثروا العِصْيان (16)والجحودا


1) - [في المعالي ووسيلة الدّارين: الصّغير].

2) - [لم يرد في وسيلة الدّارين].

3) - [زاد في المعالي ووسيلة الدّارين: من غير ذنب أتاه إليكم].

4) - [إلى هنا حكاه عنه في وسيلة الدّارين،/ 284 وزاد فيه: فرماه حرملة بن كاهل الأسديّ اللّعين بسهم فذبحه فوقع في نحره. وأضاف في المعالي: وفي نفس المهموم قال: يا قوم! إن لم ترحموني فارحموا هذا الطِّفل، وفي النّاسخ قال: يا قوم! لقد جفّ اللّبن «اللّبان خ ل» في ثدي أمّه].

5) - [أضاف في المعالي: وهو حرملة بن كاهل الأسديّ].

6) - [أضاف في المعالي: من الوريد إلى الوريد أو من].

7) [لم يرد في المعالي].

8) [لم يرد في المعالي].

9) [المعالي: حتّى امتلأت كفّه ورمى به إلى السّماء].

10) [المعالي: حتّى امتلأت كفّه ورمى به إلى السّماء].

11) - [زاد في المعالي: جعل].

12) - [أضاف في المعالي: وفي تظلّم الزّهراء وضع كفّيه تحت نحر الصّبيّ ثمّ قال: يا نفس اصبري واحتسبي فيما أصابك، إلهي ترى ما حلّ بنا في العاجل فاجعل ذلك ذخيرة لنا في الآجل].

13) [لم يرد في المعالي].

14) [لم يرد في المعالي].

15) [المعالي: فقد ترى الكفّار].

16) [المعالي: فقد ترى الكفّار].

قد صيّرونا بينهم عبيدا *** يرضون في فعالهم يزيدا

أمّا أخي فقد مضى شهيدا *** معفّراً بدمه وحيدا

في وسط قاع مفرداً بعيدا *** وأنت بالمرصاد لن تحيدا (1)

مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 83- 84/ عنه: المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 423- 424

قال السّيِّد: وروي من طريق آخر أقرب إلى العقل، أنّ الحال ما كانت وقت توديع الصّبيّ لاشتغالهم بالحرب والقتل، وإنّما كانت أخته أخذت الصّبيّ وقالت:

يا أخي يا حسين! هذا ولدك له ثلاثة أيّام ما ذاق الماء، فاطلب له من النّاس شربة ماء، فأخذه الحسين عليه السلام على يده وقال: يا قوم! إنّكم قتلتم شيعتي وأهل بيتي، وقد بقيَ هذا الطّفل يتلظّى عطشاً، فاسقوه شربة من الماء، فبينما هو يخاطبهم إذ رماه رجل منهم فذبح الصّبيّ.

وفي رواية أبي مخنف، قال: يا أختاه! أوصيك بولدي الأصغر، فإنّه صغير، وله من العمر ستّة أشهر أو ثمان، فقالت: يا أبا عبداللَّه! ولدك له ثلاثة أيّام ما شرب الماء، فاطلب له الماء، فأخذه وجعل يخاطبهم، إذ أتاه سهم في نحره رماه حرملة بن كاهل (لعنه اللَّه). وقيل عقبة الأسديّ (لعنه اللَّه تعالى)، فجعل الإمام عليه السلام يتلقّى الدّم بيده ويرمي به إلى السّماء ويقول: «اللَّهمّ إنِّي أشهدك على هؤلاء القوم الظّالمين، إنّهم آ لَوْا على أنفسهم أن لا يبقوا من ذرِّيّة محمّد صلى الله عليه و آله و سلم أحداً، ثمّ رجع إلى الخيمة ودفعه إلى أمّ كلثوم».

وقال ابن نما: وضعه مع قتلى أهل بيته.

وعن أبي الفتوح وكمال الدّين: حفر له بسيفه وصلّى عليه ودفنه.

يُروى عن الشّعبيّ: أنّ الحسين عليه السلام لمّا مضى بالطّفل نحو النِّساء وهو مخضّب بدمائه والحسين يبكي، فلمّا سمعت النِّساء بكاءه خرجنَ إليه، فوجدنَ الطِّفل على صدره وهو ميِّت، فلمّا رأينهُ على تلك الحال تصارخنَ وأعلنّ البكاء عليه، فأخذت أمّ كلثوم الطّفل


1) - [المعالي: يا مجيدا].

وضمّته إلى صدرها وجعلت نحره عند نحرها وأسبلت عليه عبرتها، ثمّ نادت: «وا محمّداه! وا عليّاه! ماذا لقينا بعدكما من الأعداء؟! وا لهفاه على طفل خُضِّب بدمائه، وا أسفاه على رضيع فطم بسهام الأعداء، وا حسرتاه على قريحة الجفن والأحشاء». ثمّ جعلت تقول، ولعلّه مقول على لسان حالها:

لهف نفسي على صغير أوام *** فطمته السّهام قبل الفطامِ

لهف قلبي عليه وهو صريع *** جرّعوه نجيعه وهو ظامِ

خضّبوه بدمه وهو طفل *** لهف قلبي على قتيل الطّغامِ

أقرحوا قلب والديه عليه *** ورموه بذلّة وانتقامِ

ويلكم بيننا وبينكم اللَّه *** لدى الحشر عند فصل الخصامِ

الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 402- 403

قالت أمّ كلثوم: يا أخي! إنّ ولدك عبداللَّه ما ذاق الماء منذ ثلاثة أيّام، فاطلب له من القوم شربة يسقيه، فأخذه ومضى به إلى القوم، وقال: يا قوم! لقد قتلتم أصحابي وبني عمّي وإخوتي وولدي، وقد بقي هذا الطِّفل، وهو ابن ستّة أشهر، يشتكي من الظّماء، فاسقوه شربة من الماء، فبينا هو يخاطبهم إذ أتاه سهم فوقع في نحر الطِّفل فقتله، وقيل:

إنّ السّهم رماه عقبة بن بشير الأزديّ (لعنه اللَّه)، ويقول الحسين رضى الله عنه: اللَّهمّ! إنّك شاهد على هؤلاء القوم الملاعين، أنّهم قد عمدوا أن لا يبقون من ذرِّيّة رسولك صلى الله عليه و آله و سلم، ويبكي بكاءً شديداً وينشد ويقول:

يا ربّ لا تتركني وحيدا *** قد أظهروا الفسوق والجحودا

وصيّرونا بينهم عبيدا *** يُرضون في فعالهم يزيدا

أمّا أخي فقد مضى شهيدا *** مجدّلًا في فدفد فريدا

وأنتَ بالمرصاد يا مجيدا

القندوزي، ينابيع المودّة،/ 346

وصيّة الحسين عليه السلام أمّ كلثوم وسائر الذّرِّيّة عليهم السلام بابنه السجّاد عليه السلام ووصيّته بهم

ثمّ التفتَ الحسين عن يمينه وشماله فلم ير أحداً من الرِّجال، فخرج عليّ بن الحسين وهو زين العابدين- وهو أصغر من أخيه عليّ القتيل- وكان مريضاً، فكان لا يقدر على حمل سيفه، وأمّ كلثوم تنادي خلفه: يا بنيّ! ارجع، فقال: يا عمّتاه! ذريني أقاتل بين يَدَي ابن رسول اللَّه. فقال الحسين: يا أمّ كلثوم! خذيه وردِّيه، لا تبقى الأرض خالية من نسل آل محمّد.

الخوارزمي، مقتل الحسين، 2/ 32

(1)(2)ثمّ التفت الحسين عن يمينه فلم ير (3)أحداً من الرِّجال، والتفت عن يساره فلم ير أحداً (4)(5)، فخرج (6)عليُّ بن الحسين زين العابدين عليه السلام وكان مريضاً لايقدر أن يقلّ (7)سيفه،


1) - [أضاف في المعالي: ولمّا لم يبق معه غير النِّساء والذّراريّ، رفع بطرفه إلى السّماء ودعا بهذا الدّعاء. وقال الكفعميّ إنّه آخر دعاء دعا به الحسين عليه السلام يوم الطّفّ، وله دعاء دعا به صبيحة يوم عاشوراء وقد ذكرناه وله دعاء آخر، علّم ولده زين العابدين، وسيأتي إن شاء اللَّه، وهذا دعاؤه عليه السلام حين بقي وحيداً فريداً: أللَّهمّ متعالي المكان، عظيم الجبروت، شديد المحال غنيّاً عن الخلائق، عريض الكبرياء، قادر على ما تشاء، قريب الرّحمة، صادق الوعد، سابغ النّعمة، حسن البلاء، قريب إذا دعيت، محيط بما خلقت، قابل التّوبة لمن تاب إليك، قادر على ما أردت، تدرك ما طلبت، وشكوراً إذا شكرت، وذكوراً إذا ذكرت، أدعوك محتاجاً، وأرغب إليك فقيراً، وأفزع إليك خائفاً، وأبكي إليك مكروباً، وأستعين بك ضعيفاً، وأتوكّل عليك كافياً، احكم بيننا وبين قومنا، فإنّهم غرّونا وخذلونا وغدروا بنا وقتلونا، ونحن عترة نبيّك وولد حبيبك محمّد بن عبداللَّه الّذي اصطفيته بالرِّسالة، وائتمنته على وحيك، فاجعل لنا فرجاً ومخرجاً برحمتك يا أرحم الرّاحمين. قوله عليه السلام: فاجعل لنا فرجاً يعني عجِّل لنا بالشّهادة لأنّه قد ضاق صدري وسئمت الحياة].

2) (- 2) [الدّمعة: قد ورد في كثير من الكتب أ نّه لمّا قتل أصحاب الحسين عليه السلام وإخوته وأقاربه وولده عليّ، التفت الحسين عليه السلام عن يمينه وشماله فلم ير حوله أحداً من أصحابه ولا من أولاد أخيه، ولا من أقاربه، رفع رأسه إلى السّماء وقال: أللَّهمّ إنّك ترى ما يصنع بولد نبيّك، ثمّ جعل ينادي: هل من راحم يرحم آل الرّسول المختار، هل من ناصر ينصر الذّرِّيّة الأطهار، هل من مجير لأبناء البتول، هل من ذابّ يذبّ عن حرم الرّسول، هل من موحِّد يخاف اللَّه فينا، هل من مغيث يرجو اللَّه في إغاثتنا، فارتفعت أصوات النِّساء بالعويل].

3) - [لم يرد في المعالي ووسيلة الدّارين].

4) (- 2) [الدّمعة: قد ورد في كثير من الكتب أ نّه لمّا قتل أصحاب الحسين عليه السلام وإخوته وأقاربه وولده عليّ، التفت الحسين عليه السلام عن يمينه وشماله فلم ير حوله أحداً من أصحابه ولا من أولاد أخيه، ولا من أقاربه، رفع رأسه إلى السّماء وقال: أللَّهمّ إنّك ترى ما يصنع بولد نبيّك، ثمّ جعل ينادي: هل من راحم يرحم آل الرّسول المختار، هل من ناصر ينصر الذّرِّيّة الأطهار، هل من مجير لأبناء البتول، هل من ذابّ يذبّ عن حرم الرّسول، هل من موحِّد يخاف اللَّه فينا، هل من مغيث يرجو اللَّه في إغاثتنا، فارتفعت أصوات النِّساء بالعويل].

5) - [أضاف في المعالي ووسيلة الدّارين: بكى وقال: أللَّهمّ إنّك ترى ما يصنع بولد نبيّك، ثمّ نادى: هل من ذابّ يذبّ عن حرم رسول اللَّه؟ هل من موحِّد يخاف اللَّه فينا؟ هل من مغيث يرجو اللَّه بإغاثتنا؟ «1» هل من معين يرجو ما عند اللَّه في إغاثتنا «1»؟ فارتفعت أصوات النِّساء بالعويل]. 1- 1. [لم يرد في وسيلة الدّارين].

6) - [في مثير الأحزان مكانه: فعند ذلك نادى الحسين عليه السلام: «هل مِنْ ذابٍّ يذبُّ عن حرم رسول اللَّه صلى الله عليه و آله؟ هل من موحِّدٍ يخافُ اللَّهَ فينا؟ هل مِنْ مُغيثٍ يرجو اللَّه في إعاثتنا؟»، فارتفعت أصوات النِّساء بالعويل وخرج ...].

7) - [الأسرار: يسلّ].

وأمّ كلثوم تنادي خلفه: يا بنيَّ! ارجع، فقال: يا عمّتاه! ذريني أقاتل بين يدي ابن رسول اللَّه، فقال الحسين عليه السلام: يا أمّ كلثوم! خذيه لئلّا تبقى الأرض خالية من نسل آل محمّد صلى الله عليه و آله (1). (2)

امام زين العابدين عليه السلام گفت: «اى عمه بزرگوار! بگذار كه جان خودرا فداى پدر بزرگوار نامدار خود كنم.»

چون امام حسين عليه السلام از اراده فرزند گرامى خود خبر يافت، گفت: «اى امّ كلثوم! او را مگذار به ميدان رود كه نسل من از او به هم خواهد رسيد و ذريه حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و سلم به او باقى مى ماند، و خليفه و جانشين من او خواهد بود.»

مجلسى، جلاء العيون،/ 683

چون در سپاه سيّد الشهدا ديگر كس به جا نبود كه تواند زين بر اسب بندد و برنشيند يا شمشيرى به دست كند و رزم زند «1»، فريداً وحيداً «2» به ميدان آمد و چون طور شامخ و طود باذخ «3» عنان بكشيد و بايستاد و به هيچ گونه آلايش تزلزل در ساحت وجودش راه نداشت. چه اگر تزلزل در حقيقت او راه كردى، اركان عالم امكان متزلزل شدى. اگر چند عالم لاهوت را آهنگ مسافرت داشت، تربيت عالم ناسوت «4» را مهمل و معطل نمى گذاشت. آن مصائب و آلام و اسقام كه بر وى فرود آمدى، اگر سايه بر جبل بوقبيس و كوه حِراء «5» افكندى، بپراكندى و حضرتش به نيروى حلم، حمل آن بار گران را نمودى و مقام خويش را خالى نفرمودى. چه، خداوند قوام آفرينش را به مقام او معلق و مربوط داشته و لواى هستى عالم ايجاد را به دست بقاى او افراشته است. «تَبارَكَ اللَّهُ أحسَنُ الخالِقينَ» «6».

بالجمله، حسين عليه السلام در چنين حال محبت امت را دست باز نداشت و همى خواست بلكه تنى چند رشد خويش را دريابد و از آن گمراهان روى برتابد «7». «8» لا جرم به اعلى صوت ندا درداد:

هَل مِنْ ذابٍّ يذُبُّ عَن حرمِ رسولِ اللَّهِ؟ هَل مِنْ مُوَحِّد يَخاف اللَّهَ فينا؟ هَل مِن مُغيثٍ يَرجو اللَّه في إغاثتنا؟

«آيا ناصرى و معينى هست كه زيان دشمن را از حرم رسول خداى بگرداند؟ آيا ديندارى هست كه از خداى بهراسد و ما را از اين بند و بلا برهاند؟ آيا دادخواهى هست كه به خداى بگرود و استغاثه ما را پذيره شود؟»

بالجمله، زين العابدين عليه السلام، چون بانگ پدر را اصغا نمود، اگر چند از كمال ناتوانى حمل سيف و سنان نتوانست كرد، نيزه اى بگرفت و به روايتى شمشيرى برداشت و افتان و خيزان طريق ميدان پيش داشت. امّ كلثوم از قفاى او بانگ درداد: «اى برادرزاده! باز شو «8».»

فَقال: يا عَمّتا! ذرِيني اقاتِلْ بينَ يدَي ابن رسولِ اللَّهِ.

فرمود: «اى عمه! دست باز دار مرا، تا پيش روى پسر پيغمبر جهاد كنم.»

فَقال الحُسينُ: يا أمّ كُلثُوم! خُذِيهِ لئلّا تبقى الأرضُ خالِيةً مِن نسلِ آلِ مُحمّد.

حسين عليه السلام فرمود: «اى امّ كلثوم! باز دار او را تا جهان از نسل آل محمد تهى نشود. «8»»

1.

كسى كه لايق جنگ كردن باشد، باقى نماند.

2.

فريداً وحيداً: يك تنه، تنها.

3.

طور شامخ: كوه بلند. طود: كوه بزرگ. باذخ: بزرگ.

4.

عالم لاهوت: (به اصطلاح حكما) عالم عقل و مجردات و عالم ناسوت: جهان ماده و طبيعت است. مقصود در اين جا عالم آخرت و دنياست.

5.

جبل بوقبيس: كوهى در مكه نزديك خانه كعبه است. حرا (مجمع البحرين از مجمع البيان به كسر حاء و مد حراء) نقل مى كند: كوهى است در مكه كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم قبل از بعثت در آن جا اعتكاف مى فرمود و در همان جا جبرئيل بر وى نازل شد و او را به رسالت مبعوث كرد.

6.

قسمتى از آيه 64 سوره 23 است كه خداوند متعال پس از آن كه طريق تطور و درجات تكامل انسان را در شكم مادر بيان مى فرمايد، خود را به اين جمله مباركه مى ستايد.

7.

از كوفيان گمراه برگردد.

8- 8. [قريب به مضمون اين مطلب در ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السلام، 2/ 120- 121، وناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 1/ 219 تكرار شده است].

سپهر، ناسخ التواريخ سيّد الشهدا عليه السلام، 2/ 357- 358، 359- 360

... آن گاه [امام عليه السلام] دست او را [فرزندش] بگرفت و به اعلى صوت خود صيحه زد: «اى زينب! اى امّ كلثوم! اى سكينه! اى رقيه! اى فاطمه! سخن مرا به گوش گيريد و بدانيد كه اين پسر من، خليفه من است، بر شما و او امام مفترض الطّاعه است.

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 1/ 219


1) - [زاد في الأسرار: وفي نقل آخر فجاذبها وخرج من الخيمة يجرّ قناته لما به من الضّعف فرآه الحسين عليه السلام فانقضّ عليه كالصّقر واحتمله وأتى به إلى الخيمة وقال: يا ولدي! ما تريد تصنع؟ قال: يا أبة! إنّ نداءك قد قطع نياط قلبي وهيّج ساكن لبّي وأريد أن أفديك بروحي، فقال عليه السلام: يا ولدي! أنت مريض ليس عليك جهاد وأنت الحجّة والإمام على شيعتي وأنت أبو الأئمّة عليهم السلام وكافل الأيتام والمتكفِّل للأرامل وأنت الرّادّ لحرمي إلى المدينة وحاشا للَّه أن تبقى الأرض بلا حجّة من نسلي وكأنِّي بك يا ولدي أسير ذليل مغلولة يداك موثوقة رجلاك، فقال عليّ بن الحسين: أتقتل وأنا أنظر إليك؟ ليت الموت أعدمني الحياة روحي لروحك الفداء ونفسي لنفسك الوقاء، فقال الحسين عليه السلام: «يا عليّ! أنت الخليفة من بعدي والوالي على شيعتي والقائم بأوامر الدِّين والهادي إلى الصراط المستقيم والحافظ لعلوم أبي وجدِّي»، ثمّ اعتنقه وبكى بكاءً شديداً، وزاد في مثير الأحزان: فمنعته وأدخلته الخيمة].

2) - چون ديگر كسى از اهل بيت رسالت به غير از آن امام مظلوم و امام زين العابدين عليه السلام نماند و امام زين العابدين عليه السلام بيمار بود و قدرت بر شمشير برداشتن نداشت و با آن حال چون پدر غريب خود را تنها ديد، شمشير برداشت و خواست كه به جانب معركه روان شود، امّ كلثوم فرياد برآورد: «اى نور ديده! به كجا مى روى؟»

محمّد بن أبي طالب، تسلية المجالس وزينة المجالس، 2/ 313- 314/ عنه: المجلسي، البحار، 45/ 46؛ البحراني، العوالم، 17/ 288- 289؛ البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 4/ 334؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 403؛ القمي، نفس المهموم،/ 348؛ القزويني، تظلّم الزّهراء (1)،/ 202- 203؛ مثله المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 20- 21؛ الجواهري، مثير الأحزان،/ 84؛ الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 317

ثمّ قال عليّ لعمّته زينب: يا عمّتاه، عليَّ بالسّيف والعصا، فقال له أبوه: وما تصنع بها، فقال: أمّا العصا فأتوكّأ عليها، وأمّا السّيف فأذبّ به بين يَدَي ابن رسول اللَّه، فإنّه لا خيرَ في الحياة بعده.

فمنعه الحسين عليه السلام من ذلك، وضمّه إلى صدره وقال له: يا ولدي، أنتَ أطيب ذرِّيّتي وأفضل عترتي، وأنتَ خليفتي على هؤلاء العيال والأطفال: فإنّهم غرباء مخذولون قد شملتهم الذّلّة واليتم، وشماتة الأعداء ونوائب الزّمان، سكِّتهم إذا صرخوا، وآنِسْهم إذا استوحشوا، وسَلْ خواطرهم بلين الكلام، فإنّهم ما بقيَ من رجالهم مَنْ يستأنسون به غيرك، ولا أحد عندهم يشكون إليه حزنهم سواك، دعْهُم يشمّوك وتشمّهم، ويبكوا عليك وتبكي عليهم، ثمّ لزمه بيده صلوات اللَّه عليه وصاح بأعلى صوته: يا زينبُ ويا أمّ كلثوم، ويا سكينة، ويا رقيّة، ويا فاطمة، اسمعنَ كلامي واعلمنَ أنّ ابني هذا خليفتي عليكم، وهو إمام مُفترَض الطّاعة، ثمّ قال له: يا ولدي، بلِّغ شيعتي عنِّي السّلام، فقُل لهم: إنّ أبي مات غريباً فاندبوه، ومضى شهيداً فابكوه.

البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 4/ 352- 353

ولمّا قتل العبّاس، التفت الحسين عليه السلام فلم ير أحداً ينصره، ونظر إلى أهله وصحبه مجزّرين كالأضاحي، وهو إذ ذاك يسمع عويل الأيامى وصراخ الأطفال، صاح بأعلى


1) - [حكاه في تظلّم الزّهراء عن البحار].

صوته: هل من ذابّ عن حرم رسول اللَّه؟ هل من موحِّد يخاف اللَّه فينا؟ هل من مغيث يرجو اللَّه في إغاثتنا؟ فارتفعت أصوات النِّساء بالبكاء.

ونهض السّجّاد عليه السلام يتوكّأ على عصا ويجرّ سيفه، لأنّه مريض لا يستطيع الحركة، فصاح الحسين بأمّ كلثوم: احبسيه لئلّا تخلو الأرض من نسل آل محمّد؛ فأرجعته إلى فراشه.

ثمّ إنّه عليه السلام أمر عياله بالسّكوت، وودّعهم، وكان عليه جبّة خزّ دكناء وعمامة مورّدة، أرخى لها ذوابتين والتحف ببردة رسول اللَّه صلى الله عليه و آله، وتقلّد بسيفه.

وطلب ثوباً لايرغب فيه أحد يضعه تحت ثيابه، لئلّا يُجرّد منه، فإنّه مقتول مسلوب، فأتوه بِتُبّانٍ فلم يرغب فيه، لأنّه من لباس الذِّلّة، وأخذ ثوباً خَلِقاً وخرّقه وجعله تحت ثيابه، ودعا بسراويل حبرة ففزّرها ولبسها لئلّا يُسلبها.

المقرّم، مقتل الحسين عليه السلام،/ 340- 341

قالوا: ونهض عليّ بنُ الحسين زين العابدين عليه السلام وخرج من الخيمة وهو يتوكّأ على عصاً ويجرُّ سيفه، إذ لا يقدر على حمله، لأنّه كان مريضاً لا يستطيع الحركة.

فصاح الحسين بأمّ كلثوم: احبسيه يا أختاه! لئلّا تبقى الأرض خالية من نسل آل محمّد صلى الله عليه و آله و سلم.

فقال زين العابدين: يا عمّتاه! ذَريني أقاتل بين يدي ابن رسول اللَّه؟، فأخذت أمّ كلثوم تُمانعه، وتنادي خلفه: يا بُني! إرجع، حتّى أرجعته إلى فراشه.

بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السلام،/ 435

حضورها عليها السلام عند وداع أخيها الحسين عليه السلام

ومن أخبارها يوم الطّفّ أ نّه لمّا أوصى الحسين عليه السلام النِّساء يوم كربلاء، بدأ بأمّ كلثوم فقال: يا أختاه يا أمّ كلثوم، وأنتِ يا زينب، وأنتِ يا فاطمة، وأنتِ يا رباب! انظرنَ إذا أنا قُتلت فلا تشققنَ عليَّ جيباً، ولا تخمشنَ عليَّ وجهاً، ولا تقلن هجراً.

الأمين، أعيان الشّيعة، 3/ 485

راجع ما يلي (1):

القزويني، تظلّم الزّهراء،/ 204- 205

الطّريحي، المنتخب،/ 452/ عنه: البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 4/ 336؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 408؛ القمّي، نفس المهموم،/ 346؛ المجلسي، البحار، 45/ 47؛ البحراني، العوالم، 17/ 289- 290؛ بحر العلوم، مقتل الحسين،/ 434؛ القزويني، تظلّم الزّهراء،/ 204؛ الميانجي، العيون العبرى،/ 174- 175

مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 84

القندوزي، ينابيع المودّة،/ 346

سپهر، ناسخ التواريخ سيّد الشّهدا عليه السلام، 2/ 360، 380- 381

البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 3/ 344- 346/ مثله الدّربندي، أسرار الشّهادة، 423، المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 25- 26؛ الميانجي، العيون العبرى،/ 175- 176؛ الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 320، 321؛ الصّادق، زينب وليدة النّبوّة والإمامة،/ 133- 134

المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 25، 26- 27/ مثله الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 320- 321؛ الصّادق، زينب وليدة النّبوّة والإمامة،/ 134


1) - [راجع ج 10 ص 616- 636].

موقفها عليها السلام عند استشهاد أخيها الحسين عليه السلام

ونظر الحسين عليه السلام يميناً وشمالًا ولا يرى أحداً فرفع رأسه إلى السّماء، فقال: أللَّهمّ إنّك ترى ما يصنع (1)بولد نبيّك، وحالَ بنو كلاب بينه وبين الماء، ورُمي بسهم فوقع في نحره وخرَّ عن فرسه، فأخذ السّهم فرمى به، وجعل يتلقّى الدّم بكفِّه، فلمّا امتلأت، لطّخ بها رأسه ولحيته و (2)يقول: ألقى اللَّه عزّ وجلّ وأنا مظلوم متلطِّخ بدمي، ثمّ خرّ على خدِّه الأيسر صريعاً (3).

وأقبلَ عدوّ اللَّه سنان الأياديّ (4)وشمر بن ذي الجوشن العامريّ (لعنه اللَّه) في رجال من أهل الشّام حتّى وقفوا على رأس الحسين عليه السلام، فقال بعضهم لبعض: (5)ما تنتظرون (6)؟ أريحوا الرّجل، فنزل سنان بن أنس الأياديّ (لعنه اللَّه) وأخذ بلحية الحسين عليه السلام وجعل يضرب بالسّيف في حلقه وهو يقول: واللَّه إنِّي لأجتزّ رأسك وأنا أعلم أ نّك ابن رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم وخير النّاس أُمّاً وأباً (7)(8)وأقبلَ فرس الحسين عليه السلام حتّى لطّخ عَرْفَهُ وناصيتهُ بدم الحسين، وجعل يركض ويصهل، فسمعت بنات النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم صهيله (9)، فخرجنَ فإذا الفرس بلا راكب، فعرفن أنّ حسيناً، صلّى اللَّه عليه، قد قُتِل (10)، وخرجت أمّ كلثوم بنت الحسين (11)

وكذا قوله الآتي: وأرسل ابن زياد (لعنه اللَّه) إلى أمّ كلثوم بنت الحسين عليه السلام والصّواب أمّ كلثوم بنت عليّ عليه السلام وهي زينب الكبرى عليها السلام أيضاً.

واضعة (12)يدها على رأسها تندب وتقول: وا محمّداه! هذا الحسين بالعراء قد

1) - [الأنوار النّعمانيّة: صنع].

2) - [زاد في العوالم والأنوار النّعمانيّة: هو]

3) - [إلى هنا لم يرد في الدّمعة].

4) - [في العوالم والأنوار النّعمانيّة: ابن أنس].

5) [لم يرد في الأنوار النّعمانيّة].

6) [لم يرد في الأنوار النّعمانيّة].

7) - [إلى هنا لم يرد في روضة الواعظين وتظلّم الزّهراء].

8) [حكاه عنه في نفس المهموم،/ 374].

9) - [لم يرد في الدّمعة].

10) [حكاه عنه في نفس المهموم،/ 374].

11) - [العوالم: بنت عليّ عليه السلام، والدّمعة: أخت الحسين] في هامش الأنوار النّعمانيّة: كذا فيما وقفنا عليه من نسخ الكتاب والظّاهر أنّ في العبارة تصحيفاً والصّواب: أمّ كلثوم بنت عليّ عليه السلام وهي زينب الكبرى سلام اللَّه عليها كما يظهر من بعض القرائن فإنّه ليس للحسين عليه السلام بنت مكنّاة بأمّ كلثوم.

12) - [البحار: واضعاً].

سلب العمامة والرِّداء. (1)

بنو كلاب راه فرات را بر او بستند و تيرى به گلوگاهش رسيد و از اسبش به زمين افتاد و تير را برآورد و به دور انداخت و كف زير خون گرفت و چون پر شد، سر و رويش را با آن آلوده كرد و گفت: «من خدا را ستم ديده و خون آلود برخورم.»

به گونه چپ روى خاك افتاد و دشمن خدا سنان ايادى و شمر بن ذى الجوشن عامرى با جمعى از شاميان آمدند و بالاى سر او ايستادند و به يكديگر گفتند: «چه انتظارى داريد؟ اين مرد را راحت كنيد.»

سنان بن انس ايادى فرود آمد و ريش حسين را گرفت و با شمشير به گلويش مى زد و مى گفت: «به خدا من سر تو را جدا مى كنم و مى دانم كه تو زاده رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و بهترين مردمى از جهت پدر و مادر.»

اسب حسين آمد و بال و كاكل خود را به خون او آغشته [كرد] و مى دويد و شيهه مى كشيد. چون دختران حسين شيهه او را شنيدند، بيرون دويدند و اسب بى صاحب ديدند و دانستند كه حسين عليه السلام كشته شده [است]. امّ كلثوم، دختر حسين دست بر سر نهاد و شيون سر داد و مى گفت: «وا محمداه! اين حسين است كه در بيابان است و عمامه و ردايش به غارت رفته [است].»

كمره اى، ترجمه امالى،/ 163

الصّدوق، الأمالي،/ 163/ عنه: المجلسي، البحار، 44/ 321- 322؛ البحراني، العوالم، 17/ 171؛ البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 4/ 356، 363؛ القزويني، تظلّم الزّهراء،/ 214؛ مثله الفتّال، روضة الواعظين،/ 162- 163؛ الجزائري، الأنوار النّعمانيّة، 3/ 244- 245

قال: وأقبل بعد ذلك فرس الحسين وكان قبل ذلك غار من بين أيديهم أن لا يؤخذ، فوضع رأسه في دم الحسين رضى الله عنه، وأقبل يركض إلى خيمة النِّساء وهو يصهل. قال: فلمّا نظر أخوات الحسين (2)وبناته وأهل بيته رضوان اللَّه عليهم (3)إلى الفرس وليس عليه (4)أحد، رفعوا أصواتهم بالصّراخ والعويل.

ابن أعثم، الفتوح، 5/ 220


1) - حسين به راست وچپ نگريست وكسى را نديد. سر به آسمان برداشت و فرمود: «خدايا! مى بينى با پيغمبرزاده ات چه مى كنند؟»

2) في د: وبناته إليه رضي اللَّه عنهم أجمعين.

3) في د: وبناته إليه رضي اللَّه عنهم أجمعين.

4) - في الأصل وبر: على، وفي د: عليها.

وأقبل فرس الحسين، وقد عدا من بين أيديهم أن لا يؤخذ، فوضع ناصيته في دم الحسين، (1)وذهب (2)يركض إلى (3)خيمة النِّساء، وهو يصهل (4)ويضرب برأسه (5)الأرض (6)عند الخيمة (7)، (8)فلمّا نظرت أخوات الحسين وبناته وأهله إلى الفرس ليس عليه أحد، رفعن أصواتهنّ (9)بالصِّراخ (10)والعويل (11)، ووضعت أمّ كلثوم يدها على أمّ (12)رأسها ونادت:

وا محمّداه! وا جدّاه! وا نبيّاه! وا أبا القاسماه! وا عليّاه! وا جعفراه! وا حمزتاه! وا حسناه! هذا حسين بالعراء، صريع بكربلاء، مجزوز الرّأس من القفا، مسلوب العمامة والرِّداء. ثمّ غشي (13)عليها (14).

الخوارزمي، مقتل الحسين، 2/ 37/ مثله محمّد بن أبي طالب، تسلية المجالس وزينة المجالس، 2/ 327؛ المجلسي، البحار، 45/ 60؛ البحراني، العوالم، 17/ 304؛ البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 4/ 365؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 435؛ القمي، نفس المهموم،/ 374- 375؛ القزويني، تظلّم الزّهراء،/ 215.

وقد عجبت من صبرك ملائكة السّماوات، وأحدقوا بك من كلّ الجهات، وأثخنوك بالجراح، وحالوا بينك وبين ماء الفرات (15)، ولم يبقَ لك ناصر، وأنتَ مُحتسِب صابر، تذبُّ عن نسوانك (16)وأولادك (17)، فهويتَ إلى الأرض طريحاً (18)، (19)ضمآن جريحاً 15، تطؤكَ


1) [في تسلية المجالس والبحار والعوالم والدّمعة ونفس المهموم: ثمّ أقبل].

2) [في تسلية المجالس والبحار والعوالم والدّمعة ونفس المهموم: ثمّ أقبل].

3) - [في تسلية المجالس والبحار والعوالم والدّمعة ونفس المهموم: نحو].

4) - [في الأسرار وتظلّم الزّهراء مكانهما: إنّ الفرس يصهل ...].

5) - [زاد في العوالم: إلى].

6) [الأسرار: حتّى مات].

7) - [أضاف في البحار والعوالم والدّمعة ونفس المهموم: حتّى مات].

8) [في تسلية المجالس وتظلّم الزّهراء: حتّى مات].

9) [في البحار والعوالم والدّمعة ونفس المهموم: بالبكاء].

10) [في البحار والعوالم والدّمعة ونفس المهموم: بالبكاء].

11) [الأسرار: حتّى مات].

12) - [لم يرد في الأسرار].

13) - [الدّمعة: أغشى].

14) [في تسلية المجالس وتظلّم الزّهراء: حتّى مات].

15) - [البحار: الرّواح].

16) - [البحار: نسوتك].

17) - [زاد في البحار: حتّى نلسوك عن جوادك].

18) - [البحار: جريحاً].

19) [لم يرد في البحار].

الخيول بحوافرها، (1)وتعلوك الطُّغاة (2)ببواترها، قد رشح للموت جبينك، واختلفت بالانبساط والانقباض شمالك ويمينك، تدير طرفاً منكسراً (3)إلى رحلك (4)، وقد شغلت بنفسك عن ولدك وأهلك (5)، فأسرع فرسك (شارداً) (6)، (7)وأتى (8)خيامك قاصداً محمحماً باكياً. (9)فلمّا رأينَ النِّساء جوادكَ مخزيّاً، وأبصرنَ (10)سرجكَ (11)ملويّاً (12)، برزن من الخدور (13)للشّعور ناشرات (14)، وللخدود لاطمات، وللوجوه سافرات (15)، وبالعويل داعيات، وبعد العزِّ مذلّلات، وإلى مصرعك مبادرات (16)(17)، وشمر جالس على صدرك، مولغ سيفه في (18)نحرك، قابض (19)شيبتك بيده، ذابح لك بمهنَّده، وقد سكنت حواسك، وخمدت (20)أنفاسك،

وورد (21)على القناة رأسك (22)، وسبي أهلك كالعبيد، وصفِّدوا في الحديد، فوق أقتاب


1) - [البحار: أو].

2) - في نسخة «ه»: البغاة.

3) - [البحار: خفيّاً].

4) - [زاد في البحار: وبيتك].

5) - [البحار: أهاليك، وإلى هنا لم يرد في نفس المهموم والمعالي والعيون ووسيلة الدّارين].

6) - أثبتناه من البحار.

7) [في البحار ونفس المهموم ووسيلة الدّارين: إلى].

8) [في البحار ونفس المهموم ووسيلة الدّارين: إلى].

9) [مثله في الدّمعة، 4/ 366].

10) - [في البحار ونفس المهموم والمعالي والعيون ووسيلة الدّارين: نظرن].

11) - [زاد في البحار ونفس المهموم والمعالي والعيون ووسيلة الدّارين: عليه].

12) - في نسخة «ه»: متكوبا.

13) [في البحار والدّمعة ونفس المهموم والمعالي والعيون ووسيلة الدّارين: ناشرات الشّعور، على الخدود لاطمات، الوجوه سافرات، والدّمعة: عن الوجوه سافرات].

14) - كذا هو في نسخنا، وفيه توقّف واضح لمخالفته الصّريحة مع الأحكام الإسلاميّة الّتي يتجنّب تجاوزها الملتزمون، ناهيك عن أهل البيت عليهم السلام وهم خزنة الوحي، ومستودع علم اللَّه تعالى، وورثة رسول اللَّه صلى الله عليه و آله.

15) [في البحار والدّمعة ونفس المهموم والمعالي والعيون ووسيلة الدّارين: ناشرات الشّعور، على الخدود لاطمات، الوجوه سافرات، والدّمعة: عن الوجوه سافرات].

16) [مثله في الدّمعة، 4/ 366].

17) - [إلى هنا حكاه في العيون].

18) - [في البحار ونفس المهموم والمعالي: على].

19) - [زاد في البحار ونفس المهموم والمعالي ووسيلة الدّارين: على].

20) - [البحار ونفس المهموم والمعالي: خفيت].

21) - [في البحار ونفس المهموم والمعالي ووسيلة الدّارين: رفع].

22) - [إلى هنا حكاه في نفس المهموم والمعالي ووسيلة الدّارين].

المطيّات، تلفح وجوههم حرور (1)الهاجرات، يساقون (2)في الفلوات، أيديهم مغلولة إلى الأعناق، يطاف بهم في الأسواق. (3)

و امّ كلثوم خواهر آن جناب دست بر سر مى زد و ندبه مى كرد و مى گفت: «وا محمداه! اينك حسين تو بى عمامه و ردا و كشته به تيغ اهل جفا در صحراى كربلا افتاده [است].»

زينب خاتون خواهر آن جناب مى گفت: «وا محمداه! اين حسين، فرزند گرامى تو است كه در خاك و خون غلتيده و اعضايش از يكديگر جدا شده است و دختران تو را اسير مى كنند. به خدا شكايت مى كنم حال خود را و به محمد مصطفى و به على مرتضى و به حمزه سيّد الشهدا، وا محمداه! اين حسين تو است كه به تيغ اولاد زنا شهيد شده است و عريان در صحراى كربلا افتاده، وا كرباه! امروز جدم محمد مصطفى مرده است. اى اصحاب محمد! اين ها ذريت پيغمبر شمايند كه به دست اهل جور و جفا گرفتار شده اند.»

مجلسى، جلاء العيون،/ 690

[من الزّيارة المقدّسة]

ابن طاوس، مصباح الزّائر،/ 233/ عنه: المجلسي، البحار، 98/ 322، القمي، نفس المهموم،/ 375؛ مثله المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 52؛ الميانجي، العيون العبرى،/ 194؛ الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 332

قال عبداللَّه بن العبّاس: حدّثني مَن شهد الواقعة أنّ فرس الحسين عليه السلام جعل يحمحم ويتخطّى القتلى في المعركة قتيلًا بعد قتيل حتّى وقف على جثّة الحسين عليه السلام فجعل يمرِّغ ناصيته بالدّم ويلطم الأرض بيده ويصهل صهيلًا حتّى ملأ البيداء فتعجّب القوم من فعاله فلمّا نظر إلى فرس الحسين عليه السلام عمر بن سعد (لعنه اللَّه) قال: يا ويلكم! آتوني به وكان من جياد خيل رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم، فركبوا في طلبه فلمّا أحسّ الجواد بالطّلب جعل يلطم بيده ورجليه ويمانع عن نفسه حتّى قتل خلقاً كثيراً ونكس فرساناً من خيولهم ولم يقدروا عليه، فصاح عمر بن سعد (لعنه اللَّه): دعوه حتّى ننظر ما يصنع فلمّا أمِنَ الجواد من الطّلب أتى إلى جثّة الحسين عليه السلام وجعل يمرِّغ ناصيته بدمه ويبكي بكاء الثّكلى وثار يطلب (4)

أقول: قد مر سابقا في أخبار الله لموسى علیه السلام بشهادته بأنه تنفر فرس الحسين علیه السلام و تحمحم و تصهل و تقول في صهيلها: الظليمة الظليمة من أمة قتلت ابن بنت نبيها.

و فى خبر أبي مخنف: و صار يطلب ...].


1) - [البحار: حرّ].

2) - [زاد في البحار: في البراري و].

3) - و از حضرت امام زين العابدين عليه السلام منقول است: چون آن امام مظلوم را شهيد كردند، اسب آن حضرت پيشانى خود را بر خون آن حضرت گذاشت و فريادكنان به سوى خيمه هاى حرم دويد. چون مخدرات خيام عصمت و جلالت صداى اسب را شنيدند، سر و پاى برهنه از خيمه بيرون دويدند. چون اسب را ديدند و آن شهسوار ميدان خلافت را نديدند، فرياد: «وا حسيناه! وا اماماه!» بركشيدند.

4) . [في الدمعة مكانه: و في بعض الكتب المعتبره، و يمكن أن يستشم هذا المضمون من المنتخب انه لما قتل الحسين علیه السلام جعل فرس الحسين علیه السلام يصل و يحمحم و يتخلطى القتلى في المعركة قتيلا بعد قتيل حتى وقف على الجسد الشريف فوجده جسدا بلا رأس، فجعل يدور حوله و يمرع عرفه و ناصيته بدم الحسين علیه السلام و يصهل صهيلا عاليا، فنظر إليه عمر بن سعد (لعنة الله) و صالح بالرجال و قال: يا ويليكم! دونكم فرس الحسين علیه السلام خذوه و ائتوني به، و كان من جياد خيل رسول الله صلي الله عليه و آله ، فتراكضت الفرسان إليه، فلما احس الجواد بهم (لعنهم الله) جعل يمانع عن نفسه و يكدم بفيه و يرمح بيديه و رجليه فيثب على الفارس فيخطبه عن فرسه و يدوسه حتى قتل أربعين رجلا و عشرا من رؤوس الخيل، ولم يقدروا عليه، فصاح ابن سعد بهم: ويلكم تباعدوا عنه حتى تنظر ما يصنع، فتباعدورا عنه، فلما خف الناس من حوله و أمن الطلب جعل يتخطى القتلى و يطلب الحسين علیه السلام حتى إذا وصل إليه علیه السلام جعل يشم رائحته و يمرع ناصيته بدمه و يقبله بعينيه و هو مع ذلك يصهل صهيلا عاليا و يبكى بكاء الثكلى حتى أعجب كل من حضر.

الخيمة، فلمّا سمعت زينب بنت عليّ عليه السلام صهيله، أقبلت على سكينة وقالت لها: قد جاء أبوك بالماء، فخرجت سكينة فرحة (1)بذكر أبيها (2)فرأت الجواد عارياً، والسَّرج خالياً من راكبه، فهتكت خمارها ونادت: وا أبتاه! وا حسيناه! وا قتيلاه! وا غربتاه! وا بُعد سفراه! وا طول كربتاه! هذا حسين بالعراء مسلوب العمامة والرِّداء، قد أخذ منه الخاتم والحذاء، بأبي من رأسه بأرض، وجثّته بأخرى، بأبي من رأسه إلى الشّام يهدى، بأبي من أصبحت حرمه مهتوكة بين الأعداء، بأبي من عسكره يوم الاثنين مضى، ثمّ بكت بكاءً شديداً وأنشأت تقول:

مات الفخار ومات الجود والكرم *** واغبّرت الأرض والآفاق والحرم

وأغلق اللَّه أبواب السّماء فما (3)*** ترقى لهم دعوة تجلى بها الهمم

ياأخت قومي انظري هذا الجواد أتى *** ينبِّئك أنّ ابن خير الخلق مخترم

مات الحسين فيا لهفي لمصرعه *** وصار يعلو ضياء الأمّة الظُّلم

يا موت هل من فداً يا موت هل عوض *** اللَّه ربِّي من الفجّار ينتقم


1) . [البحار: حر].

2) . [زاد في البحار: في البراري و].

3) . [زاد في الدّمعة: و الماء].

(1)قالت: وصرخت أمّ كلثوم وهتكت خمارها وأنشأت تقول: مصيبتي فوق أن أرثي بأشعاري *** وأن يحيط بها علمي وأفكاري

شرّفت بالكأس في صنو فجعت به *** وكنت من قبل أرعى كلَّ ذي جار

فاليوم أنظره بالتّرب منجدلًا *** لولا التّحمُّل طاشت فيه أفكاري

كأنّ صورته في كلّ ناحية *** شخص يلايم أوهامي وأخطاري

قد كنت أمّلت آمالًا أُسَرُّ بها *** لولا القضاء الّذي في حكمه جار

جاء الجواد فلا أهلًا بمقدمه *** إلّا بوجه حسين طالب الثّار

ما للجواد لحاه اللَّه من فرس *** أن لا يجدَّل دون الضّيغم الضّاري (2)

فلمّا سمع باقي الحرم شعرها خرجن فنظرن إلى الفرس عارياً والسّرج خالياً فجعلن يلطمن الخدود ويشققن الجيوب وتُنادين: وا محمّداه! وا عليّاه! وا حسناه! وا حسيناه! اليوم مات محمّد المصطفى، اليوم مات عليٌّ المرتضى، اليوم ماتت فاطمة الزّهراء، ثمّ بكت أمّ كلثوم وأومت إلى أختها زينب، وأنشأت تقول:

(3)لقد حمّلتنا في الزّمان نوائبه *** ومزّقنا أنيابه ومخالبه وجار علينا الدّهر في دار غربة *** ودبّت بما نخشى علينا عقاربه

وأفجعنا بالأقربين وشتّتت *** يداه لنا شملًا عزيزاً مطالبه

وأردى أخي والمرتجى لنوائب *** وعمّت رزاياه وجلّت مصائبه

حسين لقد أمسى به التّرب مشرقاً *** وأظلم من دين الإله مذاهبه

لقد حلّ بي منه الّذي لو يسيره *** أناخ على رضوى تداعت جوانبه

ويحزنني أنِّي أعيش وشخصه *** مغيب ومن تحت التّراب ترائبه

فكيف يُعزّى فاقد شطر نفسه *** فجانبه حيٌّ وقد مات جانبه


1) [لم يرد في الدّمعة].

2) [لم يرد في الدّمعة].

3) [الدّمعة: إلى آخر الأبيات].

فلم يبق لي ركن ألوذ بظلِّه *** إذا غالني في الدّهر ما لا أُغالبه

تمزِّقنا أيدي الزّمان وجدّنا *** رسول الّذي عمّ الأنام مواهبه (1)

(2)قال عبداللَّه بن قيس: فنظرت إلى الجواد وقد رجع من الخيمة وقصد الفرات ورمى بنفسه فيه، وذكر أ نّه يظهر عند صاحب الزّمان عليه السلام (3). (4)قال عبداللَّه بن قيس: قال أمير المؤمنين عليه السلام: يوم صفّين وقد أخذ الأعور السِّلميّ الماء على المؤمنين ولم يقدر عليه أحد فبعث إليه الحسين عليه السلام فكشفه عنه، فلمّا رأى ذلك أمير المؤمنين عليه السلام قال: ولدي هذا يقتل بكربلاء عطشاناً وينفر فرسه ويحمحم ويقول في حمحمته: الظّليمة الظّليمة من أمّة قتلت ابن بنت نبيّها وهم يقرأون القرآن الّذي جاء به إليهم، ثمّ إنّ أمير المؤمنين عليه السلام قال: أرى الحسين قتيلًا قبل مصرعه *** عِلماً يقيناً بأن يبلى بأسرار

إذ كلُّ ذي نفس أو غير ذي نفس *** كلٌّ إلى أجل يجري بمقدار (5)

مجلسى، جلاء العيون،/ 692

مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 94- 97/ عنه: البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 4/ 364- 365

قال عبداللَّه بن قيس: رأيت الجواد راكضاً، وقد تفرّق النّاس عنه، وهو راجع من نحو الخيم ولم يقدر عليه أحد، وحمل عليهم وقصد الفرات ووثب وثبةً، فإذا هو في وسط الفرات، ثمّ غاصَ ولم يعرف له إلى الآن خبر وقد ذكروا أ نّه يظهر على يد القائم من آل محمّد صلى الله عليه و آله.


1) [الدّمعة: إلى آخر الأبيات].

2) [حكاه عنه في المعالي، 2/ 51].

3) [حكاه عنه في المعالي، 2/ 51].

4) - [إلى هنا حكاه عنه في الدّمعة].

5) - پس آن كافران بى حيا رو به خيمه هاى سيد شهدا آوردند و دست به غارت برآوردند. زنى از بكر بن وائل در لشكر عمر نحس بود. چون آن حالت شنيعه را مشاهده كرد، شمشير برداشت و رو به آن كافران آمد و گفت: «اى بى شرمان پر جفا! فرزند رسول خدا را غارت مى كنيد؟!» پس شوهر لعينش آمد و او را برگردانيد و آن بى دينان آنچه در خيمه ها بود، غارت كردند، حتى گوشواره ها از گوش كودكان و خلخال ها از پاى زنان بيرون كردند تا آن كه گوش امّ كلثوم را دريدند و گوشواره هاى او را بردند.

وعن عبداللَّه بن قيس: سمعت أمير المؤمنين عليه السلام يقول: يوم صفّين وقد حبس الأعور السّلميّ الماء على النّاس فلم يقدروا عليه ولا على جرعة منه، فبعث الحسين عليه السلام في خمسمائة فارس فكشف النّاس عن الفرات. فلمّا رأى ذلك قال: معاشر النّاس! إنّ ولدي هذا الحسين يقتل في بطن كربلا عطشاناً، وينفر فرسه ويحمحم ويقول في حمحمته: الظّليمة من أمّة قتلت ابن بنت نبيّهم وهم يقرأون القرآن الّذي جاء به إليهم، ثمّ إنّ عليّاً عليه السلام أنشأ يقول:

وكلّ ذي نفس أو غير ذي نفس *** تجري إلى أجل يأتي بأقدار

أرى الحسين جهاراً قبل مصرعه *** علماً يقيناً بأن يبلى بأشرار

[ثمّ ذكر كلام محمّد بن أبي طالب كما ذكرناه].

وعن الجلودي: أ نّه لمّا صرع الحسين عليه السلام جعل فرسه يحامي عنه فيثب على الفارس فيخبطه عن سرجه ويدوسه حتّى قتل الفرس أربعين رجلًا ثمّ تمرّغ في دم الحسين عليه السلام وقصد نحو الخيمة وله صهيل عال ويضرب بيده الأرض.

قال أبو مخنف: ويقول في حمحمته: الظّليمة الظّليمة من أمّة قتلت ابن بنت نبيّها، فتعجّبوا من ذلك، وصار يطلب الخيم ويصهل صهيلًا عالياً، وقد ملأ البريّة من صهيله حتّى قرب من الخيم، فسمعت زينب صهيله فعرفته، فأقبلت على سكينة وقالت: جاء أبوك بالماء فاستقبليه.

قال: فخرجت سكينة فنظرت إلى الفرس عارياً والسّرج خالياً وهو يصهل وينعى صاحبه، فلمّا رأته هتكت خمارها وصاحت: وا قتيلاه! وا حسيناه! وا محمّداه! هذا الحسين معفّر بدمه في أرض كربلاء وجسمه بالعراء، هذا الحسين عليه السلام بدنه بأرضٍ ورأسه بأخرى، بأبي مَنْ برأسه إلى الشّام يهدى، بأبي من أمسى عسكره يوم الاثنين نهباً.

ثمّ أ نّها وضعت يدها على رأسها وأنشأت تقول:

مات الفخار ومات الجود والكرم *** واغبّرت الأرض والآفاق والحرم

وأغلق اللَّه أبواب السّماء فلا ت *** رقى لهم دعوة تجلى بها الظّلم

يا أخت قومي انظري هذا الجواد أتى *** ينبِّئك أنّ ابن خير الخلق مخترم

ماتَ الحسين فيا لهفي لمصرعه *** وصار يعلو ضياء الأمّة الظّلم

ياموت هل من فدىً ياموت هل عوض *** فاللَّه ربِّي من الكفّار ينتقم

يا أمّة السّوء لا سقياً لمربعكم *** يا أمّة أعجبت من فعلها الأمم

فلمّا سمعت زينب شعرها خرجت صارخة وهي تنشد وتقول:

فاليوم أنظره في التّرب منجدلًا *** لولا التّحمُّل طاشت فيه أسراري

كأنّ صورته في كلّ ناحية *** شخص يلايم أوهامي وأخطاري

قد كنت آمل آمالًا أسرُّ بها *** لولا القضاء الّذي في أمره جار

جاء الجواد فلا أهلًا بمقدمه *** ألّا بوجه حسين مدرك الثّار

ما للجواد لحاه اللَّه من فرس *** ألّا يجندل دون الضّيغم الضّاري

يا نفس صبراً على الدّنيا ومحنتها *** هذا الحسين إلى ربّ السّماء صار

قال: فلمّا سمعن باقي الحريم خرجن فنظرن إلى الفرس عارياً والسّرج خالياً فجعلن يلطمن الخدود ويشققن الجيوب وينادين: وا محمّداه! وا عليّاه! وا فاطمتاه! وا حسناه! وا حسيناه! وا حمزتاه! وا جعفراه! وا عبّاساه! وا أخاه! وا سيِّداه! اليوم فقد محمّد المصطفى، اليوم فقد عليّ المرتضى، اليوم فقدت فاطمة الزّهراء، اليوم فقدت خديجة الكبرى، اليوم فقد الحسن والحسين عليهما السلام.

[ثمّ ذكر كلام المجلسي كما ذكرناه].

قال أبو مخنف: ثمّ إنّ سكينة أنشأت تقول:

لقد حطّمتنا في الزّمان نوائبه *** ومزّقتنا أنيابه ومخالبه

وأجفى علينا الدّهر في دار غربة *** ودبّت بما نخشى علينا عقاربه

وأفجعني بالأقربين وشتّتت يداه *** لنا ختلًا بعيداً نطالبه

وأردى أخي والمرتجى لنوائبي *** وتمّت رزاياه وجلّت مصايبه

حسين لقد أمسى به التّرب مشرقاً *** وأظلم من دين الإله مذاهبه

وقد حلّ بي فيه الّذي لو يسيره *** أناخَ على رضوى تداعت جوانبه

ويحزنني أنِّي أعيش وشخصه *** مغيب ومن تحت التّراب ترايبه

وكيف يُعزّى فاقد شطر نفسه *** وجانبه حيٌّ وقد مات جانبه

ولم يبق لي ركن أعيش بظلِّه *** وغالبني في الأمر ما لا أغالبه

تمزِّقنا أيدي الزّمان وجدّنا *** رسول الّذي عمّ الأنام مواهبه

الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 435

حدّثني مَن شهد وقعة الطّفّ: أنّ فرس الحسين، أوصله اللَّه إلى غاية بركاته ومنتهى رضوانه وسعاداته، جعل يصهل صهيلًا عالياً ويمشي عند القتلى واحداً بعد واحد حتّى وقف على البدن المبارك للحسين عليه آلاف آلاف التّحيّة والثّناء ويقبِّله، فلمّا نظر إليه عمر بن سعد، قال لأصحابه: خذوه وأتوني به، فلمّا علم طلبهم جعل يلطمهم برجله ويكدم بفمه حتّى قتل منهم خلقاً كثيراً، وطرح فرساناً عن ظهر خيولهم، فصاح عمر وقال: ويلكم تباعدوا عنه، ثمّ جعل يقبِّل البدن المبارك المكرّم ويمرِّغ ناصيته بالدّم المطهّر المعطّر ويصهل صهيلًا عالياً وتوجّه إلى الخيمة، وقالت أمّ كلثوم: يا سكينة! إنِّي سمعت صهيل فرس أبيك، أظنّ قد أتانا بالماء فاخرجي إليه. فخرجت سكينة فرأته خالياً من راكبه، فهتكت خمارها وصاحت: وا قتيلاه! وا محمّداه! وا عليّاه! وا أبتاه! وا حسيناه! وا فاطماه! وا حمزتاه! وا جعفراه! وا عقيلاه! وا عبّاساه! وتنشد وتقول:

مات الإمام ومات الجود والكرم *** واغبرّت الأرض والآفاق والحرم

وأغلق اللَّه أبواب السّماء فلم *** ترقى لنا دعوة تجلّى بها الغمم

يا عمّتاه انظري هذا الجواد أتى *** يخبرك أنّ ابن خير الخلق مخترم

غاب الحسين فوا لهفي لمصرعه *** فصار يعلو ضياء الأمّة الظّلم

يا موت هل من فديّ يا موت هل عوض *** اللَّه ربِّي من الكفّار ينتقم

يا أمّة السّوء لا سقياً لربعكموا *** يا أمّة أعجبت من فعلها الأمم

فسمعت زينب شعر سكينة (رضي اللَّه عنها)، وقالت: وا أخاه! وا حسيناه! وا غريباه! نفسي لك الفداء، وروحي لك الوقا، وبكت وتقول:

مصيبتي فوق أن أرثي بأشعاري *** وأن يحيط بها وهمي وأفكاري

جاء الجواد فلا أهلًا بمقدمه *** إلّا بوجه حسين مدرك الثّار

يا نفس صبراً على الدّنيا ومحنتها *** هذا الحسين قتيلًا بالثّرى عار

وبكت الحريم وقلن: وا محمّداه! وا عليّاه! وا حمزتاه! وا جعفراه! وا حسناه! وا حسيناه! اليوم واللَّه مات محمّد المصطفى، وعليّ المرتضى، والحسن المجتبى، وفاطمة الزّهراء، ثمّ إنّ سكينة بنت الحسين (رضي اللَّه عنهما) تقول:

لقد حطّمتنا في الزّمان نوائبه *** ومزّقنا أنيابه ومخالبه

وخان علينا الدّهر في دار غربة *** ودبّت علينا جوره وعقاربه

ولم يبق لي ركن ألوذ بظلِّه *** إذ غالني في الدّهر ما لا أغالبه

تمزّقنا أيدي الزّمان وجدّنا *** الرّسول الّذي عمّ الأنام مواهبه

قال عبداللَّه بن قيس: لقد رأيت الجواد وهو يدفع النّاس عن نفسه ثمّ غاص في وسط الفرات فلم ير له خبر ولا أثر. (1)

چون زينب دختر على عليهما السلام صهيلش را بشنيد، روى به سكينه آورد و فرمود: «پدرت آب بياورد.»

سكينه چون نام پدر شنيد، شادان بيرون تاخت و آن مركب بى سوار و زين باژگون را نظاره كرد. بعد به لوازم سوگوارى پرداخت و چون فراغت يافت، امّ كلثوم فرياد بركشيد و پرده بر سر بردريد و بيرون دويد و اين اشعار بخواند:

«1» مصيبتي فوق أن أرثي بأشعاري *** وأن يحيط بها علمي وأفكاري

شربت بكأس في أخي فجعت به *** وكنت من قبل أرعى كلّ ذي جار

فاليوم أنظره بالتّرب منجدلًا *** لولا التّحمّل طاشت فيه أفكاري

كأنّ صورته في كُلِّ ناحية *** شخص يلائم أخطاري وأوهامي

جاء الجواد فلا أهلًا بمقدمه *** إلّا لوجه حسين طالب الثّار

ما للجواد لحاه اللَّه من فرس أن *** لا يجدّل دون الضّيغم الضّاري

يا نفس صبراً على الدّنيا ومحنتها *** هذا الحسين إلى ربِّ السّما سار

چون پردگيان سرادق حشمت و طهارت اين كلمات را بشنيدند و آن اسب شكسته سنام «2» و گسسته لگام را بديدند، لطمه ها بر چهره ها زدند و صورت ها به ناخن ها خراشيدند و گريبان ها را چاك زدند و بانگ ناله و عويل برآوردند كه: «وا محمّداه! وا عليّاه! وا حسناه! وا حسيناه! اليوم مات محمّد المصطفى، اليوم مات عليّ المرتضى، اليوم ماتت فاطمة الزّهرا».

اين وقت جناب امّ كلثوم اشارتى به جانب زينب خاتون كرد و سخت بگريست و به قول ابى مخنف، سكينه گفت:

لقد حملتنا في الزّمان نوائبه *** ومزّقنا أنيابه ومخالبه

وأخبا علينا الدّهر في دار غربة *** ودبّت بما نخشى علينا عقاربه

وأفجعنا بالأقربين وشتّتت *** يداه لنا شملًا عزيزاً مطالبه

وأودى أخي والمرتجى لنوائبي *** وعمّت رزاياه وجلّت مصائبه

حسين لقد أمسى به التّرب مشرقاً *** وأظلم مِن دين الإله مذاهبه

لقد حلّ بي منه الّذي لو يسيره *** أناخ على رضوى تداعت جوانبه

ويحزنني أنِّي أعيش وشخصه *** مغيب تحت التّراب ترائبه

فكيف يُعزّى فاقد شطر نفسه *** فجانبه حيٌّ وقدمات جانبه

فلم يبق لي ركن ألوذ بركنه *** إذا غالني في الدّهر مال لا أُغالبه

تمزّقنا أيدي الزّمان وجدُّنا *** رسول الّذي عمّ الأنام مواهبه «1»*

معلوم باد كه از خبر ابى مخنف چنان مى آيد كه زينب كبرى گوينده آن كلام نباشد. چه با مقامات جلالت و رياست آن مخدره (سلام اللَّه عليها) كه موافق پاره اى روايات وارده از طرف امام عليه السلام امر شده بود كه به پرستارى، نگهدارى و دلدارى اهل و عيال آن حضرت كار كند، چگونه در ازاى تسلى و دلدارى سكينه سلام اللَّه عليها آن گونه سخن مى فرمايد؛ مگر اين كه گوييم: «آن زينب دختر امام حسين عليه السلام است كه صغيره بوده است.»

و هم اگر حضرت زينب كبرى جز امّ كلثوم كبرى بودى، با آن مراتب فصاحت و بلاغت و اشعار و خطب شريفه كه به او نسبت مى دهند، در اين مقام چگونه شدى كه انشاد مراثى نظماً و نثراً نكرده باشد.

چنان كه در كتاب اسرار الشهاده از بحار الانوار مروى است كه حضرت امّ كلثوم دست مبارك بر سر اسب نهاد و ندا بركشيد: «وا محمداه! وا جداه! وا نبياه! وا ابو القاسماه! وا علياه! وا جعفراه! وا حمزتاه! وا حسناه! هذا حسين بالعراء صريع بكربلاء مجزوز الرّأس من القفا مسلوب العمامة والرّداء»؛ آن گاه مغشيه عليها بيفتاد.

و نيز اشارت كردن امّ كلثوم به زينب و خواندن اشعار مراثى دلالت بر اين كند كه وى زينب صغرى باشد كه زينب بنت على مى نويسند، چنان كه در انوار الشهاده مسطور است كه حضرت سيّد الشهدا سلام اللَّه عليه در حال وداع با اهل بيت خويش، زينب عليها السلام را طلب و با او وصيت كرد و از زنان و اطفال خويش به او سفارش فرمود و به صبورى و شكيبايى فرمان داد.

1 - 1* . [قريب به مضمون اين مطلب در كتاب ناسخ التواريخ سيّد الشهدا عليه السلام، 3/ 3- 5 تكرار شده است].

2. سنام، به كسر سين، يراق و زين اسب را گويند.

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 1/ 232- 234

بالجمله به ترجمه حديث باز شويم كه مى فرمايد: جماعت بنو كلاب در ميان آن حضرت و آب حايل شدند و تيرى به جانب آن حضرت بيفكندند و آن تير بر نحر مبارك و قربان جاى شريفش بنشست. امام حسين عليه السلام از اسب بيفتاد و آن تير را بر كشيد و بيفكند و كف مبارك به زير خون مى گرفت و چون از خون آكنده مى گشت، بر سر و ريش مبارك مى ماليد و مى فرمود: «ألقى اللَّه عزّ وجلّ وأنا مظلوم متلطِّخ بدمي؛ خداى را ملاقات مى كنم گاهى كه ستمديده و به خون خود آلوده باشم.»

آن گاه صريعاً «1» بر گونه ايسر «2» بيفتاد ودشمن خداى سنان ايادى وشمر بن ذى الجوشن عامرى- لعنةاللَّه عليهما- با جمعى از رجال شام- عليهم اللعنة والعذاب- روى به آن سوى كرده تا بر فراز سر آن سرور بايستادند. بعضى با بعضى همى گفتند: «چه انتظار داريد و براى چه نگران هستيد؟ اين مرد را راحت و آسايش دهيد.»

پس سنان بن انس ايادى- لعنه اللَّه تعالى- فرود شد و محاسن مبارك امام عليه السلام را به دست گرفت و با تيغ بر گلوى مباركش ضربت رساند و همى گفت: «سوگند به خداى، سر از بدنت جدا مى كنم؛ گاهى كه مى دانم تو پسر رسول خداى و بهترين مردمان از جهت مادر و پدر باشى.»

پس اسب آن حضرت بيامد و يال و پيشانيش را با خون مباركش بيالود و همى برجست و لگد افكند و خروش برآورد. پس دختران پيغمبر چون صهيل «3» آن اسب را بشنيدند، بيرون دويدند و اسب را بى سوار بديدند و بدانستند كه حسين صلّى اللَّه عليه مقتول شد است. امّ كلثوم دختر امام حسين در آن حالت كه دست خود را بر سر خويش برنهاده بود و ندبه وزراى همى مى نمود، بيرون آمد و فرمود: «هذا الحُسينُ بالعَراءِ مَسْلُوبُ العِمامَةِ والرِّداء»، يعنى: «درياب و به فرياد برس اى محمد! اينك حسين است كه در اين بيابان بى پايان مسلوب العمامه «4» والرّداء بيفتاده است.»

1.

صريع: بر روى زمين افتاده شده.

2.

أيسر: چپ.

3.

صهيل: آواز اسب.

4.

مسلوب العمامة والرّداء: عمامه و رداى او را برگرفته اند.

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السلام، 2/ 122- 123

طبق امالى صدوق و روضة الواعظين روايت شده [است] كه: اسب حسين يال و پيشانى به خون او آغشت و دوان و شيهه كشان مى آمد و دختران پيغمبر شيهه اش را شنيدند و بيرون آمدند و اسب بى صاحب را ديدند و دانستند كه حسين كشته شده [است]:

صاحب مناقب و محمد بن ابى طالب گويند: اسب حسين از دست لشكر گريخت و كاكل به خونش آلود و به خيمه زنان دويد و شيهه مى كشيد و پشت خيمه سر به زمين مى كوفت تا جان داد. چون اهل حرم اسب بى صاحبش را ديدند، شيون كردند و امّ كلثوم دست بر سر نهاد و فرياد كشيد: «وا محمداه! وا جداه! وا نبياه! وا ابا القاسما! وا علياه! وا جعفراه! وا حمزتاه! وا حسناه! اين حسين است كه در دشت افتاده و سر از قفا بريده و عمامه و ردايش به غارت رفته [است].»

و سپس بيهوش شد. در زيارت ناحيه مقدسه است كه: «اسبت شتابان به خيمه ها مى آمد و مى غريد و مى گريست. چون زنان حرم اسب غرقه به خونت را ديدند و زينش را واژگون از سراپرده بيرون شدند، مو پريشان، سيلى به رخ زنان، چهره باز و شيون كنان، عزيزان خوار شده به قتلگاهت دوان، شمر به سينه ات نشسته و تيغ به گلويت عليه السلام فرو برده و محاسنت به دست گرفته و سرت را بريده، حواست از كار مانده و نفست بند آمده و سرت بالاى نيزه رفته است.»

كمره اى، ترجمه نفس المهموم،/ 173

القندوزي، ينابيع المودّة،/ 349- 350


1) - به روايت ابى مخنف و بعضى ديگر، چون حضرت سيّد الشهدا صلوات اللَّه عليه شهيد شد، مركب آن حضرت پيشانى خودرا به خون آن حضرت رنگين ساخت وفرياد و صهيل برآورد؛ هم چون زن بچه مرده بگريست و به خيمه رو نهاد.

في الاختصاص: سُئِل أمير المؤمنين عليه السلام: ما يقول الفرس في صهيله؟ فقال عليه السلام: إنّ للفرس في كلّ يوم ثلاث دعوات مستجابات، يقول في أوّل نهاره: أللَّهمّ وسِّع على سيِّدي الرِّزق، ويقول في وسط النّهار: أللَّهمّ اجعلني إلى سيِّدي أحبّ من أهله وماله، ويقول في آخر نهاره: أللَّهمّ ارزق سيِّدي على ظهري الشّهادة.

أقول: كأ نّه ما استجاب اللَّه دعاء فرس كدعاء فرس الحسين عليه السلام إذ رزقه اللَّه على ظهره شهادة سيِّده الحسين عليه السلام، ولمّا قتل سيِّده جعل الفرس يصهل ويحمحم. أقول:

فمحصِّل ما نقلناه (1)عن مدينة المعاجز وعن أمالي الصّدوق وعن المناقب (2)في هذه المصيبة (3):

إنّه لمّا صرع الحسين عليه السلام جعل الفرس يحامي عنه، ويثب على الفارس فيخبطه (4)(خبط البعير الأرض بيده أي ضربها) (5)عن سرجه ويدوسه حتّى قتل الفرس أربعين رجلًا، ثمّ عدا (6)من بين أيديهم (7)أن لا يؤخذ (8)وأقبل حتّى إذا وصل إلى الحسين عليه السلام جعل يشمّ رائحته ويقبِّله بفمه (9)ولطّخ عرفه وناصيته بدم الحسين عليه السلام، (10)ثمّ تمرّغ في دم الحسين (11)، وجعل يركض (12)ويصهل ويضرب بيديه الأرض وقصد نحو خيمة النِّساء كما حكى اللَّه لموسى عليه السلام وحكى أمير المؤمنين عليه السلام ثمّ يفرّ رأسه ويحمحم (13)

و سپس بيهوش شد. در زيارت ناحيه مقدسه است كه: «اسبت شتابان به خيمه ها مى آمد و مى غريد و مى گريست. چون زنان حرم اسب غرقه به خونت را ديدند و زينش را واژگون از سراپرده بيرون شدند، مو پريشان، سيلى به رخ زنان، چهره باز و شيون كنان، عزيزان خوار شده به قتلگاهت دوان، شمر به سينه ات نشسته و تيغ به گلويت عليه السلام فرو برده و محاسنت به دست گرفته و سرت را بريده، حواست از كار مانده و نفست بند آمده و سرت بالاى نيزه رفته است.»

كمره اى، ترجمه نفس المهموم،/ 173

ويقول في صهيله: الظّليمة الظّليمة من أمّة قتلت ابن بنت نبيّها، (14)ولمّا وصل إلى المخيّم جعل يضرب برأسه الأرض عند الخيمة حتّى مات (15)، فسمعت بنات النّبيّ صهيله فخرجن (16)، فإذا الفرس بلا راكب وليس عليه أحد، فعرفن أنّ حسيناً قد قتل. رفعن أصواتهنّ بالبكاء والعويل، ووضعت

1) - [إلى هنا لم يرد في وسيلة الدّارين].

2) [لم يرد في وسيلة الدّارين].

3) [لم يرد في وسيلة الدّارين].

4) [لم يرد في وسيلة الدّارين].

5) [لم يرد في وسيلة الدّارين].

6) - [وسيلة الدّارين: فرّ].

7) [لم يرد في وسيلة الدّارين].

8) [لم يرد في وسيلة الدّارين].

9) - [لم يرد في وسيلة الدّارين].

10) [لم يرد في وسيلة الدّارين].

11) [لم يرد في وسيلة الدّارين].

12) [وسيلة الدّارين: إلى المخيّم].

13) [وسيلة الدّارين: إلى المخيّم].

14) - [لم يرد في وسيلة الدّارين].

15) - [لم يرد في وسيلة الدّارين].

16) - [لم يرد في وسيلة الدّارين].

أمّ كلثوم يدها على رأسها ونادت: وا محمّداه! وا جدّاه! وا نبيّاه! وا أبا القاسماه! وا عليّاه! وا جعفراه! وا حمزتاه! هذا حسين بالعراء، صريع بكربلا، محزوز الرّأس مِنَ القفا، مسلوب العمامة والرّداء، ثمّ غشي عليها. (1)وفي التّظلّم: أنشأت سكينة تقول (2):

مات الفخار ومات الجود والكرم واغبرّت الأرض والآفاق والحرم

وأغلق اللَّه أبواب السّماء فلا ترقى لهم دعوة تجلى بها الغمم

مات الحسين فيا لهفي لمصرعه وصار يعلو (3)ضياء الأمّة الظّلم (4)

مصيبتي فوق أن أرثي بأشعاري *** وأن يحيط بها علمي وأفكاري

فاليوم أنظره بالتّرب منجدلًا *** لولا التّحمّل طاشت فيه أفكاري

كأنّ صورته في كلِّ ناحية *** شخص يلايم أزماني وأخطاري

جاء الجواد فلا أهلًا بمقدمه *** إلّا لوجه حسين طالب الثّار

ما للجواد لحاه اللَّه من فرس *** أن لا يجندل دون الضّيغم الضّاري

يا نفس صبراً على الدّنيا ومحنتها *** هذا الحسين قتيلًا بالعرا عار

چون ذو الجناح با زين واژگون و يالِ كاكل غرقه به خون به درِ خيمه ها رسيد، امّ كلثوم مقنعه از سر بيفكند و سخت بگريست. اشارتى به جانب خواهر خود، زينب كرد و اين مرثيه بسرود:

لقد حمّلتني في الزّمان نوائبه *** ومزّقنا أنيابه ومخالبه

وأخنى علينا الدّهر في دار غربة *** ودبّت بما نخشى علينا عقاربه

وأفجعنا بالأقربين وشتّتت *** يداه لنا شملًا عزيزاً مطالبه

وأودى أخي والمرتجى في النّوائب *** وعمّت رزاياه وجلّت مصائبه

حسين لقد أمسى به التّرب مشرقاً *** وأظلم من دين الإله مذاهبه

لقد حلّ بي منه الّذي لو يسيِّرهُ *** أناخ على رضوى تداعت جوانبه

ويحزنني أنِّي أعيش وشخصه *** مغيب وفي تحت التّراب ترائبه

فكيف يعزّى فاقد شطر نفسه *** فجانبه حيّ وقد مات جانبه

فلم يبق لي ركن ألوذ بركنه *** إذا غالني في الدّهر ما لا أغالبه

تمزِّقنا أيدي الزّمان وجدّنا *** رسول الّذي عمّ الأنام مواهبه

محلّاتى، رياحين الشريعه، 3/ 247- 248

المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 50- 51/ مثله الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 331- 332


1) [وسيلة الدّارين: فلمّا أفاقت، أنشدت وقالت:].

2) [وسيلة الدّارين: فلمّا أفاقت، أنشدت وقالت:].

3) - [وسيلة الدّارين: بعد].

4) - در ناسخ التواريخ مى فرمايد: چون آن حضرت به درجه رفيع شهادت رسيد و امّ كلثوم صداى شيهه ذو الجناح را شنيد، اين اشعار را با سوز و گداز قرائت كرد:

أمّ كلثوم عليها السلام وسماعها رثاء ملك من ملوك الجنّ

(1)

وحوله فتية تدمى نحورهم *** مثل المصابيح يغشون الدُّجى نوراً

وقد ركضت ركابي كي أصادفه *** من قبل يلثم وسط الجنّة الحورا

فردَّني قدر واللَّه بالغه *** وكان أمر قضاه اللَّه مقدوراً

كان الحسين سراجاً يستضاء به *** واللَّه يعلم أنِّي لم أقل زوراً «1»

امّ كلثوم مى فرمايد: «او را سوگند دادم كه چه كس باشى؟»

گفت: «ملكى از ملوك جنّم، با قوم خويش آمدم كه حسين را نصرت كنم. وقتى رسيدم كه او را كشته ديدم.»

بالجمله، ساعتى جهان را غبرتى سودا نهنبن «2» بود و صرصرى حمرا «3» وزيدن داشت و مردم منتظر عذاب و مترصد عقاب بودند تا ظلمت منقشع «4» و تاريكى مرتفع شد.»

1.

به خدا سوگند، نديدم شما را تا اين كه حسين را در دشت كربلا كشته ديدم كه به صورت بر خاك افتاده بود و در اطراف او، جوانانى كه خون از گلوى آنان جارى بود. نور صورت آنان مانند چراغ ها در تاريكى مى درخشيد. من مهميز زدم كه قبل از كشته شدن او و روانه شدنش به بهشت جاويدان و معانقه با حور العين بدو پيوندم؛ ولى قضا و قدر الهى مانع شد. حسين مشعل افروخته اى بود كه بدان راهيابى مى شد و خدا مى داند كه من سخن زور نگفته ام.

2.

غبرت سودا: گرد و خاك سياه. نهنبن: سرپوش.

3.

صرصر حمرا: تندباد سرخ.

4.

منقشع: زايل، برطرف.

سپهر، ناسخ التواريخ سيّد الشهدا عليه السلام، 2/ 393- 394، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 1/ 231

ابو مخنف از امّ كلثوم حديث كند: بعد از قتل حسين شنيدم كه گوينده اى اين اشعار بگفت ولى او را نديدم:

واللَّه ما جئتكم حتّى بصرت به *** بالطَّفِّ منعفر الخدّين منحوراً

وحوله فتية تدمى نحورهم *** مثل المصابيح يغشون الدُّجى نوراً

وقد ركضت ركابي كي أصادفه *** من قبل يلثم وسط الجنّة الحورا

فردَّني قدر واللَّه بالغه *** وكان أمر قضاء اللَّه مقدوراً

كان الحسين سراجاً يستضاء به *** واللَّه يعلم أنِّي لم أقل زوراً

امّ كلثوم مى فرمايد: او را سوگند دادم: «چه كس باشى؟»

گفت: «ملكى از ملوك جن باشم، با قوم خويش آمدم كه حسين را نصرت كنم وقتى رسيدم كه او را كشته ديدم.»

محلاتى، رياحين الشريعه، 3/ 246- 247


1) - ابو مخنف از امّ كلثوم حديث مى كند كه: بعد از قتل حسين، شنيدم كه گوينده اى اين شعر گفت؛ اما او را نديدم: واللَّه ما جئتكم حتّى بصرت به *** بالطَّفِّ منعفر الخدّين منحوراً

أمّ كلثوم عليها السلام عند نهب الخيام وحرقها

وأقبل القوم حتّى أحدقوا بالخيمة، وأقبل الشّمر (1)بن ذي الجوشن (2)- لعنه اللَّه- حتّى وقف قريباً من خيمة النِّساء، فقال لقومه: ادخلوا (3)فاسلبوا هنّ (4)! قال: فدخل (5)القوم فأخذوا كلّ ما كان في الخيمة، حتّى أفضوا إلى قرط كان في أذن أمّ كلثوم (رضي اللَّه عنها) فأخذوه وخرموا أذنها؛ وخرج القوم من الخيمة وأضرموها (6)بالنّار.

ابن أعثم، الفتوح، 5/ 220

وأقبل الأعداء (7)(8)حتّى أحدقوا بالخيمة ومعهم شمر بن ذي الجوشن، فقال: ادخلوا (9)فاسلبوا هنّ (10). فدخل القوم (11)(12)فأخذوا كلّ ما كان (13)بالخيمة حتّى أفضوا إلى قرط كان في أذن أمّ كلثوم- أخت الحسين- فأخذوه وخرموا أذنها (14)، حتّى كانت المرأة لتنازع ثوبها على ظهرها حتّى تغلب (15)عليه. وأخذ قيس بن الأشعث قطيفة للحسين كان يجلس عليها، فسمِّي لذلك: قيس قطيفة. وأخذ نعليه رجل من الأزد يقال له الأسود (16). ثمّ مال النّاس على الورس (17)والخيل (18)والإبل فانتهبوها.


1) ليس في د.

2) ليس في د.

3) في د: فاسلبوهنّ.

4) في د: فاسلبوهنّ.

5) - في د: فدخلوا.

6) - من د، وفي الأصل وبر: ضربوها.

7) - [أضاف في البحار: لعنهم اللَّه].

8) [لم يرد في تظلّم الزّهراء].

9) - [أضاف في وسيلة الدّارين: عليهنّ].

10) - [في الدّمعة: زينتهنّ والأسرار: بزينهنّ ووسيلة الدّارين: لباسهنّ].

11) [لم يرد في تظلّم الزّهراء].

12) - [أضاف في البحار: لعنهم اللَّه].

13) - [في البحار وسائر المصادر: في الخيمة].

14) - [إلى هنا حكاه في المعالي ووسيلة الدّارين].

15) [لم يرد في الدّمعة وتظلّم الزّهراء].

16) [لم يرد في الدّمعة وتظلّم الزّهراء].

17) [في البحار وسائر المصادر: والحليّ والحلل].

18) [في البحار وسائر المصادر: والحليّ والحلل].

الخوارزمي، مقتل الحسين، 2/ 37- 38/ مثله المجلسي، البحار، 45/ 60؛ البحراني، العوالم، 17/ 304- 305؛ البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 4/ 369؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 435- 436؛ القزويني، تظلّم الزّهراء،/ 216؛ المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 85- 86؛ الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 342- 343

وقصد شمر إلى الخيام، فنهبوا ما وجدوا حتّى قطعت أذن أمّ كلثوم لحلقةٍ.

ابن شهرآشوب، المناقب، 4/ 112

وأقبل شمر بن ذي الجوشن إلى الخيام وأمر بسلب كلّ ما مع النِّساء. فأخذوا كلّ ما في الخيمة حتّى أخذوا قرطاً في أذن أمّ كلثوم وخرموا أذنها وفرغ القوم من القسمة وضربوا فيها بالنّار.

المحلّي، الحدائق الورديّة، 2/ 123

(حُكي): إنّ فاطمة الصّغرى قالت: كنت واقفة بباب الخيمة وأنا أنظر أبي وأصحابه مجزّرين (1)كالأضاحى على الرّمال، والخيول على أجسادهم تجول، وأنا أفكِّر (2)ما يصدر (3)علينا بعد أبي من بني أميّة، أيقتلوننا أو يأسروننا؟ وإذا برجل على ظهر جواده يسوق النِّساء بكعب رمحه، وهنّ يلذن بعضهنّ في بعض (4)، وقد أخذ ما عليهنّ من أخمرة وأسورة، وهنّ يصحن: وا جدّاه! وا أبتاه! وا عليّاه! وا قلّة ناصراه! وا حسناه (5)! أما من مجير يجيرنا؟ أما من ذائد يذود عنّا؟ قالت: فطار فؤادي، وارتعدت فرائصي، وجعلت أجيل طرفي (6)يميناً وشمالًا على عمّتي أمّ كلثوم خشية منه أن يأتيني، فبينا أنا على هذه الحالة، وإذا به قد قصدني، (7)(8)فقلت: ما لي إلّاإلى (9)البرّ (10)، ففررت منهزمة، وأنا أظنّ أنِّي أسلم


1) - [في البحار والعوالم والدّمعة والمعالي والعيون ووسيلة الدّارين: مجزّزين، وتظلّم الزّهراء: مجزورين، والأسرار: مجزوزين].

2) [في البحار والعوالم والأسرار والمعالي والعيون ووسيلة الدّارين: فيما وقع].

3) [في البحار والعوالم والأسرار والمعالي والعيون ووسيلة الدّارين: فيما وقع].

4) - [في البحار والعوالم والدّمعة والأسرار والمعالي والعيون ووسيلة الدّارين: ببعض].

5) - [لم يرد في تظلّم الزّهراء وفي وسيلة الدّارين: وا حسيناه!].

6) - [في البحار والعوالم والدّمعة والأسرار والمعالي والعيون: بطرفي].

7) [لم يرد في البحار والعوالم والأسرار والمعالي والعيون].

8) [وسيلة الدّارين: على وجهي].

9) - [لم يرد في الدّمعة].

10) [لم يرد في البحار والعوالم والأسرار والمعالي والعيون].

منه، وإذا به قد تبعني، فذهلت خشية (1)منه، وإذا بكعب الرّمح بين كتفي، فسقطت لوجهي (2)(3)، فخرم أذني، وأخذ قرطي، وأخذ (4)مقنعتي (5)من رأسي (6)، وترك الدِّماء تسيل على خدِّي، ورأسي (7)تصهره الشّمس، وولّى راجعاً إلى المخيّم، وأنا مغشيّ عليَّ، وإذا بعمّتي عندي تبكي (8)وهي تقول: قومي نمضي، ما أعلم ما صدر (9)على البنات وأخيك العليل، فقمت (10)وقلت: يا عمّتاه! هل (11)خرقة أستر بها رأسي عن أعين النّظّارة (12)؟! فقالت: يا بنتاه! وعمّتك مثلك، (13)وإذا برأسها (14)مكشوف، ومتنها قد اسودّ من الضّرب (15)، فما رجعنا إلى الخيمة إلّاوهي قد نهبت وما فيها، (16)وأخي عليّ بن الحسين مكبوب على وجهه، لا يطيق الجلوس من كثرة الجوع والعطش والسّقام، فجعلنا نبكي عليه ويبكي علينا (17):

وإنِّي ليشجيني إدّكاري عصابة *** بأكناف أرض الغاضريّات قتّل

ومن بينهم سبط النّبيّ محمّد *** طريح ومن فوق الصّعيد مجدّل

وقد طحنت منه جناجن صدره *** ورضّ ومنه الرّأس في الرّمح يُحمل

ورحل بني الهادي النّبيّ موزّع *** تقاسمه قوم أضاعوا وبدّلوا

رجالهم صرعى بكلّ تنوفة *** ونسوتهم في السّبي حسرى وثكّل


1) - [لم يرد في الأسرار].

2) [وسيلة الدّارين: على وجهي].

3) - [في البحار والعوالم والدّمعة والأسرار والمعالي والعيون: على وجهه].

4) - [لم يرد في البحار والعوالم والأسرار والمعالي والعيون ووسيلة الدّارين].

5) [لم يرد في البحار والعوالم والأسرار والمعالي والعيون ووسيلة الدّارين].

6) [لم يرد في البحار والعوالم والأسرار والمعالي والعيون ووسيلة الدّارين].

7) - [لم يرد في تظلّم الزّهراء].

8) [العيون: إلى أن قال:].

9) - [في البحار والعوالم والأسرار والمعالي ووسيلة الدّارين: جرى].

10) - [لم يرد في الدّمعة].

11) - [زاد في البحار والعوالم والأسرار والمعالي: من].

12) - [وسيلة الدّارين: النّاس والنّظّار].

13) [في البحار والعوالم والأسرار والمعالي ووسيلة الدّارين: فرأيت رأسها].

14) [في البحار والعوالم والأسرار والمعالي ووسيلة الدّارين: فرأيت رأسها].

15) [العيون: إلى أن قال:].

16) [لم يرد في العيون].

17) [لم يرد في العيون].

وأطفالهم غرثى يمضّهم الطّوى *** وليس لهم برّ هنالك يكفل (1)

فرياد: «وا محمداه! وا علياه! وا حسناه! وا حسيناه!» از اهل بيت رسول خدا بالا گرفت و لشكريان به خيمه ها بتاختند و به نهب و غارت پرداختند.

سوار «3» از ساعد زنان بكشيدند و گوش پردگيان در اخذ گوشواره بدريدند و گوش امّ كلثوم را نيز در طلب گوشواره جراحت كردند و جامه هاى زنان را به منازعت و مغالبت «4» از بدن ايشان انتزاع «5» نمودند و از ورس و حلى و حلل «6»، چيزى به جا نگذاشتند و اسب و شتر و مواشى «7» آنچه ديدار شد، ببردند.

حميد بن مسلم گويد: به اتفاق شمر ذى الجوشن به خيمه على بن الحسين درآمديم و آن حضرت بر بستر ناتوانى بخفته بود. گروهى گفتند: «آيا اين بيمار را زنده خواهيم گذاشت؟»

من گفتم: «سبحان اللَّه! آيا شما كودكان را مى كشيد؟ با اين كودك بيمار چه كار داريد؟» بسيار گفتم تا شر ايشان را بگردانيدم «8».

1.

سرادق: خيمه ها.

2.

كفره (با سه فتحه): جمع كافر.

3.

سوار: دستبندى كه زنان براى زينت پوشند.

4.

مغالبت: مانند مسابقه كه هركس مى خواهد از ديگرى پيشى گيرد.

5.

انتزاع: كندن.

6.

ورس: اسپرك (بر وزن بهترك). حلى و حلل: طلا و نقره و جواهرى كه زنان را براى زينت مرسوم است.

7.

مواشى (جمع ماشيه): گوسفند، گاو و شتر.

8.

[ادامه اين مطلب در ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السّلام، 1/ 239- 242 آمده است، و ما در حضرت زينب عليها السّلام بيان كرديم].

سپهر، ناسخ التواريخ سيّد الشهدا عليه السّلام، 3/ 10- 11.

اراده شمر ملعون قتل سيد سجاد عليه السّلام را در كتاب «كشف الغمه» مروى است كه على ابن الحسين عليهما السّلام در كربلا در خدمت پدر گرامى گوهرش بود و اين هنگام يبست و سه سال بود و در فراش بيمارى جاى داشت. چون امام حسين شهيد گشت، شمر بن ذى الجوشن عليه اللعنه گفت: «أقتلوا هذا؛ وى را بكشيد.»

«فقال رجل من أصحابه: يا سبحان اللّه! أتقتل فتى مريضا حدثا لم يقاتل؟»

يكى از اصحابش از روى كمال شگفتى بر آن حال و آن روزگار و آن شقاوت و سختى قلب آن ملعون گفت: «بزرگ منزه است خدا، آيا مى خواهى اين جوان را بكشى با اين كه رنجور و كمسال است و قتال و جدال ننموده است؟»

به روايت صاحب «نور العين»، جناب امّ كلثوم خود را بر آن حضرت بياويخت و نجات يافت. پاره اى گفتند: «اين طفل صغير است. قتلش روا نيست.»

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السّلام، 2/ 123- 124


1) - مع القصه، اين وقت سپاه ابن سعد قصد خيام مقدسه و سرادق «1» ذريه مطهره را كردند. شمر ذى الجوشن با جماعتى از كفره «2» بر در خيام آمد و لشكر را فرمان داد كه: «داخل شويد و از قليل و كثير آنچه به دست شود، به نهب و غارت برگيريد.»

الطّريحي، المنتخب،/ 189- 190/ عنه: البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 4/ 371- 372؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 436؛ القزويني، تظلّم الزّهراء،/ 217- 218؛ مثله المجلسي، البحار، 45/ 60- 61؛ البحراني، العوالم، 17/ 305- 306، 360- 361؛ المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 84- 85؛ الميانجي، العيون العبرى (1)،/ 195- 196؛ الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 342

وأمّا عليّ بن الحسين عليه السلام فإنّه أقبل إليه الشّمر مع جماعة، وأرادوا قتله، فقيل له:

صبيّ عليل لايحلّ قتله (2)ثمّ أقبل عليهم عمر بن سعد (لعنه اللَّه) فضجّت النِّساء في وجهه بالبكاء والنّحيب حتّى ذهل اللّعين وارتعدت فرائصه، وقال لهم: لا تقربوا هذا الصّبي، ووكّل بعليّ بن الحسين وعياله من حضر، وقال لهم: احفظوا واحذروا أن يخرج منهم أحد. فلمّا رأت أمّ كلثوم ما حلّ بهم، بكت وأنشأت:

يا سائلي عن فتية صُرِّعوا *** بالطّفّ أضحوا رهن أكفانِ

وفتية ليس يجارى بهم *** بنو عقيل خير فرسان

ثمّ بعون وأخيه معاً *** فذكرهم هيّج أحزاني

(3)

فإنّ صبري لجميل به *** أدفع حيناً حين يغشاني]

من كان مسروراً بما مسّنا *** أو شامتاً يوماً بنا شاني

لقد ذللنا بعد عزّ فما *** أرفع ضيماً حين يغشاني (4)

كانا كليتين غَداة اللّقا *** إذا التقى القرن بأقران

فإنّ صبري لجميل به *** أدفع حيناً حين يغشاني]

لقد هُتكنا بعد صون لنا *** وسامني وجدي وأشجاني (5)

قال: ثمّ إنّ عمر بن سعد اللّعين نادى بأصحابه: من يبتدر إلى الحسين فيوطئ ظهره وصدره بفرسه؟ فابتدر من القوم عشرة رجال منهم إسحاق بن حنوة الحضرميّ وهو الّذي يقول: (نحنُ رضضنا الصّدر بعد الظّهر) فداسوه بخيولهم حتّى هشموا صدره وظهره،


1) - [حكاه المعالي والعيون عن البحار].

2) - [لم يرد في الأسرار].

3) [الأسرار: كانا كليتين غَداة اللّقا *** إذا التقى القرن بأقران

4) [الأسرار:

5) - [إلى هنا حكاه عنه في الأسرار].

ورجع عمر بن سعد من ذلك.

الطّريحي، المنتخب،/ 469/ عنه: الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 436

قال: (1)وأقبلوا على عليّ بن الحسين (2)، فقال بعضهم: اقتلوه، وقال بعضهم: (3)دعوه (4)، فلمّا نظرت أمّ كلثوم إلى ذلك بكت وأنشأت تقول:

أضحكني الدّهر وأبكاني *** والدّهر ذُو صرف وألوانِ

فهل (5)بنا في تسعةٍ صُرِّعوا *** بالطّفِّ أضحَوا رَهنَ أكفانِ

وستّة ليس يُجارى بِهِم *** بنو عقيلٍ خيرُ فِرسانِ

(6)واللّيث عونٌ وأخُوه مَعاً (7)*** ذِكرُهُم جَدَد أحزانِ (8)

فسل بنا في تسعة صرّعوا *** بالطفِّ أضحوا رهن أكفان

وستّة ليس يجارى بهم *** بنو عقيل خير فرسان

واللّيث عوناً ومعيناً معاً *** فذكرهم جدَّد أحزاني

و چون عمر بن سعد به خواهش اهل بيت فرمان كرد تا آن مردم تبه روزگار آنچه برده اند بازپس دهند، آن جماعت از آن اشياى منهوبه هيچ چيز را مسترد نداشتند، هم چنان امّ كلثوم بگريست و اين شعر بفرمود:

قفوا ودِّعونا قبل بُعدكم عنّا *** وداعاً فإنّ الجسم من أجلكم مُضْنى

فقد نقضت منِّي الحياة وأصبحت *** عليَّ فجاج الأرض من بعدكم سجنا

سلام عليكم ما أمرَّ فراقكم *** فياليتنا من قبل ذا اليوم قد متنا

وإنّي لأرثي للغريب وإنّني *** غريب بعيد الدّار والأهل والمغنى

إذا طلعت شمس النّهار ذكرتكم *** وإن غربت جددت من أجلكم حزنا

لقد كان عيشي بالأحبّة صافياً *** وما كنت أدري أنّ صحبتنا تفنى

زمان نعمنا فيه حتّى إذا انقضى *** بكينا على أيّامنا بدم أقنى

فوَ اللَّه قد ضاق اشتياقي إليكم *** ولم يدع التغميض لي بعدكم جفنا

وقد بارحتني لوعة البين والأسى *** وقد صرت دون الخلق لي مفزعاً أسنى

وقد رحلوا عنِّي أحبّة خاطري *** فما أحد منهم على غربتي حنّا

عسى ولعلّ الدّهر يجمع بيننا *** وترجع أيّام الهنا مثل ما كنّا

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 1/ 239- 240، سيّدالشهدا عليه السلام، 3/ 11- 13

و نيز در بحر المصائب و مقتل ابى مخنف از جناب امّ كلثوم مروى است كه: چون سنان بن انس و خولى اصبحى و شمر ذى الجوشن عليهم اللعنه روى به خيمه ها نهادند، سر امام حسين صلوات اللَّه عليه با ايشان بود و آن مردم ستمكار نكوهيده عاقبت به قتل برادرم مفاخرت همى كردند. خولى ملعون همى گفت: «من تير به حلق حسين بيفكندم و از اسبش درافكندم.»

سنان ملعون مى گفت: «من ضربت بر فرقش زدم و سر مباركش را شكافته از پايش درآوردم.»

شمر ناپاك زاده مى گفت: «من سرش را از بدن جدا كردم و تنش را بى سر بر زمين افكندم.»

و هم در آن كتاب از منتخب مروى است كه در آن حال كه شمر و جماعتى به آهنگ قتل سيّد سجاد بتاختند و ممنوع شدند، امّ كلثوم از اين حال بگريست و اين شعر بفرمود:

يا سائلي عن فتية صُرِّعوا *** بالطّفِّ أضحوا رهن أكفانِ

وفتية ليس يحاذى بهم *** بنو عقيل خير فرسانِ

ثمّ بعون وأخيه معاً *** فذكرهم هيّج أحزاني

من كان مسروراً بما مسّنا *** أو شامتاً يوماً بنا شاني

لقد ذللنا بعد عزّ فما *** يرفع ضيماً حين يغشاني

[...] و هم در نور العين مسطور است كه چون آن گروه لئام به نهب خيام پرداخته طناب ها را با حدود حسام پاره همى ساختند، جناب امّ كلثوم بيرون آمد و فرمود: «يابن سعد! اللَّه يحكم بيننا وبينك ويحرِّمك شفاعة جدّنا ولا يسقيك من حوضه كما فعلت بنا وأمرت بقتل سبط الرّسول ولم ترحم صبيانه ولم تشفق على نسائه».

اى پسر سعد! خداى ميان ما و تو حكم مى فرمايد و تو را از شفاعت جدّ ما و آشاميدن از حوض كوثر محروم مى دارد؛ چنان كه تو با ما نيز اين معاملت كردى و آب فرات از ما بازداشتى و به قتل فرزند پسر پيغمبر فرمان كردى و به كودكانش رحم نياوردى و بر پردگيانش شفقت ننمودى و آن ملعون به آن حضرت ملتفت نگشت.

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 1/ 252، 253، 254


1) [الدّمعة: ثمّ إنّهم أخرجوا عليّ بن الحسين عليهما السلام ليقتلوه].

2) [الدّمعة: ثمّ إنّهم أخرجوا عليّ بن الحسين عليهما السلام ليقتلوه].

3) [الدّمعة: ياقوم، هذا طفل صغير لا يحلّ قتله].

4) [الدّمعة: ياقوم، هذا طفل صغير لا يحلّ قتله].

5) - [الدّمعة: فسل].

6) [الدّمعة: وأين عون وأخواني معاً].

7) [الدّمعة: وأين عون وأخواني معاً].

8) - و چون آن امام والا مقام شهيد شد، آن مردم كافركيش به نهب و غارت خيام مباركه بتاختند و آنچه توانستند، برگرفتند و گوش پردگيان سراپرده عصمت و طهارت را در طلب گوشواره پاره ساختند، گوش جناب امّ كلثوم را نيز براى گوشواره مجروح كردند و نطعى كه در زيرپاى مبارك امام زين العابدين عليه السلام بود، بكشيدند و آن حضرت را بر روى درافكندند. امّ كلثوم سلام اللَّه عليها بگريست و اين شعر را بفرمود: أضحكني الدَّهر وأبكاني *** والدَّهر ذو صرف وألوان

مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 98/ عنه: البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 4/ 370

لمّا قُتل أبو عبداللَّه عليه السلام، مالَ النّاس على ثقله ومتاعه، وانتهبوا ما في الخيام وأضرموا النّار فيها، وتسابقَ القوم على سلبِ حرائر الرّسول صلى الله عليه و آله، ففررنَ بنات الزّهراء عليها السلام

حواسر مسلّبات باكيات، وإنّ المرأة لتُسلَب مقنعتها من رأسها وخاتمها من إصبعها وقرطها من أذنها والخلخال من رجلها، وأخذ رجل قرطين لأمّ كلثوم وخرم أذنها. (1)

اهل بيت گفتند: «حكم كن كه آنچه از ما برده اند، مسترد دارند تا بتوانيم سر و روى پوشيده داريم.»

عمر سعد حكم كرد كه هرچه بردند مسترد دارند؛ ولى ابداً كسى چيزى رد نكرد. امّ كلثوم بگريست و اين اشعار بسرود:

فقد نقضت منِّي الحياة وأصبحت *** عليَّ فجاج الأرض من بعدكم سجنا

قفوا ودِّعونا قبل بعدكم عنّا *** وداعاً فإنّ الجسم من أجلكم مضنى

سلام عليكم ما أمرّ فراقكم *** فيا ليتنا من قبل ذا اليوم قد متنا

وأنِّي لأرثي للغريب وأنّني *** غريب بعيد الدّار والأهل والمغنى

إذا طلعت شمس النّهار ذكرتكم *** وإن غربت جدّدت من أجلكم حزنا

لقد كان عيشي بالأحبّة صافيا *** وما كنت أدري أنّ صحبتنا تفنى

فواللَّه قد ضاق اشتياقي إليكم *** ولم يدع التّغميض لي بعدكم جفنا

وقد بارحتني لوعة البين والأسى *** وقد صرت دون الخلق لي مفزعاً سنّا

وقد رحلوا عنِّي أحبّة خاطري *** فما أحد منهم على غربتي حنّا

محلّاتى، رياحين الشريعه، 3/ 248

المقرّم، مقتل الحسين عليه السلام،/ 385


1) - و نيز در ناسخ گويد: چون به غارت خيام طاهرات پرداختند، عمر سعد برسيد. زنان اهل بيت روى او صيحه زدند و سخت بگريستند. عمر سعد فرمان كرد: «كس به خيمه زنان وارد نشود و آن جوان بيمار را كس تعرض نكند. هچ كس هم از اين خيام بيرون نشود.»

محنتها عليها السلام ليلة الحادي عشر

محنتها عليها السلام ليلة الحادي عشر (1)

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 1/ 242- 243، 249

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 537- 540


1) - [راجع ج 10 ص 751- 755].

أمّ كلثوم عليها السلام ومحنتها عند الخروج من كربلاء

وحمل أهله أسرى منهم، [...] زينب العقيلة وأمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب عليه السلام.

أبو الفرج، مقاتل الطّالبيِّين،/ 79

والّذين أُسِروا منهم بعد مَنْ قُتِلَ منهم يومئذ: [...] ومن النِّساء: أمّ كلثوم بنت عليّ ابن أبي طالب وأمّ الحسن بن عليّ بن أبي طالب.

القاضي النّعمان، شرح الأخبار، 3/ 196، 198

(روي): أ نّه لمّا كان من أمر الحسين عليه السلام ما كان، وقتل شهيداً، وقطع رأسه الشّريف، أمر عمر بن سعد (لعنه اللَّه) بدفن جميع الخوارج والمنافقين من بني أميّة (1)وتركوا الحسين عليه السلام على وجه الأرض مُلقى بغير دفن وكذلك أصحابه، وجاؤوا (2)بالنِّساء قصداً (3)وعناداً وعبروهم على مصارع آل الرّسول (4)، فلمّا رأت أمّ كلثوم أخاها الحسين عليه السلام، (5)وهو مطروح على وجه (6)الأرض (7)تسفو (8)عليه الرِّياح، وهو مكبوب مسلوب، وقعت من أعلى (9)البعير إلى الأرض وحضنت أخاها الحسين وهي تقول ببكاء وعويل: «يا رسول اللَّه! أُنظر إلى جسد (10)ولدك مُلقى على الأرض بغير غسل (11)، كفنه الرّمل السّافي عليه، وغسله الدّم


1) - [في تظلّم الزّهراء مكانه: روي إنّ المنافقين من بني أميّة ...].

2) - [في الأسرار مكانه: وأمّا ما في بعض الكتب المعتبرة فهو ما روى عن عبداللَّه بن إدريس عن أبيه: أ نّهم قد جاؤوا .. وفي العيون مكانه: إنّ بني أميّة جاؤوا ...].

3) - [لم يرد في الأسرار].

4) - [إلى هنا لم يرد في المعالي].

5) [لم يرد في الأسرار].

6) - [لم يرد في المعالي].

7) [لم يرد في الأسرار].

8) - [في الأسرار والمعالي: تسفي].

9) - [لم يرد في تظلّم الزّهراء].

10) - [زاد في المعالي: الحسين].

11) - [الأسرار: دفن].

الجاري من وريده، وهؤلاء أهل بيته يساقون أُسارى (1)في سبي (2)الذِّلّ، ما (3)لهم (4)محام يمانع (5)عنهم، (6)ورؤوس أولاده مع رأسه الشّريف على الرِّماح كالأقمار (7).

(8)فلمّا أحسّوا بها عنّفوها وأركبوها وصاروا بها باكية لا ترقى لها دمعة ولا تبطل لها حسرة: (9)ستُسأل تيمٌ عنهم وعديُّها *** وبيعتهم من أفجر الفجرات هم منعوا الآباء عن أخذ حقّهم *** وهم تركوا الأبنا وهنّ شتات

وهم عدلوها عن وصيّ محمّد *** فبيعتهم جاءت على الفلتات (10)(11)

پس آن حضرت بهوش آمد و جناب زينب و امّ كلثوم و فاطمه و سكينه و رقيه و ربابه در پيرامون امام عليه السلام فراهم شدند و يكباره هم آواز به درگاه يزدان بى نياز ناله بركشيدند. [...]

در كتاب مفتاح البكا از مصائب المعصومين، از فاطمه صغرى مسطور است كه فرمود: «عمّه ام امّ كلثوم به كنار نهر فرات برفت تا برادرش عباس سلام اللَّه عليه را وداع گويد، و آن بدن مبارك را در آن بيابان با هر دو دست و هر دو وريد بريده و آغشته به خون افتاده ديد سخت بگريست. آن گاه با آن حضرت وداع گفت و به ديگر زنان ملحق شد.»

و هم در بحر المصائب مسطور است كه: جناب امّ كلثوم فرمودند: چون اهل بيت طاهره بهه قتلگاه رسيدند و هر يك به بدن چاك شهيدى پيوسته و زارى كردند و هرى يك با حبيب ودانشور خود به راز و نيازى بودند.

و به روايت صاحب بيت الاحزان جناب امّ كلثوم را در قتلگاه نديدند و صدايى از كنار فرات بشنيدند. معلوم شد بر سر نعش حضرت عباس زارى مى كند. [...]

و اهل بيت اطهار را بر آن جسد مطهّر عبور داد. چون ايشان آن تن بى سر را بديدند، صيحه و ناله بركشيدند و زينب سلام اللَّه عليها بگريستى و اين شعر بخواندى: «لقد حملتنا في الزّمان نوائبه»؛ چنان كه از پيش اين اشعار منسوب به حضرت امّ كلثوم مسطور گشت.

در كتاب بحر المصائب مسطور است كه: «جناب امّ كلثوم مى فرمايد: مرا در خاطر بود كه برادرم جامه كهنه بخواست. عمداً با خواهرم زينب نزديك جسد مطهّرش برفتيم. ديدم بنى اميّه آن جامه كهنه را نيز به غارت برده و بدن مطهّر برادرم را در ميان خاك و خون عريان افكنده اند.» [...]

امّ كلثوم سلام اللَّه عليها صيحه بر كشيد و بخواندن اين شعر پرداخت:

ألا يا أخي قد سبتنا الأعادي *** مثل سبي العبيد بين البوادي

قد سبوا مهجتي بقتل حسينٍ *** وهو سؤلي وبُغيتي ومُرادي

ابن بنت الرّسول وابن عليٍّ *** فهو هادي الورى طريق الرّشادِ

ثمّ أعلو برأسه فوق رمحٍ *** وله نوره كقدح الزِّنادِ

وبني أحمد يُقادون قهراً *** بطعنِ الأعادي على الأجسادِ

وكذا نحنُ بعدكم يهتكونا *** ورمونا بمقتهم والعِنادِ

ما رعوا حرمة الممجّد أحمد *** سيِّداً فاقَ بالهُدى والرّشادِ

ظلموا فاطم البتول وعاقوا *** جدّنا منهُم بكلِّ عِنادِ

وعليُّ المرتضى فقد فجعوهُ *** بحُسينٍ ورهطهِ في الجلادِ

يا ابن سعد قد استحققت ذُلّاً *** ونارً من اللَّه يومَ المَعادِ

راقم حروف گويد: «ممكن است اين كلمات و اشعار در مقامى ديگر گذشته باشد؛ واللَّه أعلم.»

و نيز در كتاب بحر المصائب از مخزن و غيره مسطور است كه: چون جناب امّ كلثوم آن بدن پاك را بر آن خاك تابناك بديد و نگران شد كه باد بر آن بدن وزان است و خاك بر آن افشان، بى اختيار خود را از فراز شتر بر زمين افكند و جسد مطهّر را در بر كشيد و با گريه و زارى فرمود: «يا رسول اللَّه! انظر إلى جسد ولدكَ مُلقىً على الأرض بغير غُسْلٍ وكفنهُ الرّمل السّافي عليه وغُسله دمه الجاري من وريديه؛ يعنى: اى رسول خدا! بنگر به جسد فرزند خود كه بدون غسل بر زمين افتاده است. كفنش ريگى است كه بادش بر وى بيفشانده و غسلش خونى است كه از دو رگ گردنش جارى است.»

«هؤلاء أهل بيته يُساقون في سبي الذِّلِّ وليسَ محام يمانع عنهم الأذى ورؤوس أولاده مع رأسه الشّريف على الرِّماح كالأقمار؛ اينك اين جماعت اهل بيت او هستند كه ايشان را مانند اسيران روان داشته اند و هيچ كس حامى ايشان نيست و سر مبارك او با سرهاى فرزندانش مانند ماه ها بر سر نيزه ها مى باشند.»

بالجمله، چون آن مردم كافر را بر آن مظلومه خونين جگر نظر افتاد، او را با جبر و آزار بر شتر سوار كردند و راه سپار داشتند؛ در حالى كه مى گريست.

و هم صاحب بحر المصائب از مفتاح البكا و بعضى كتب مراثى اين ابيات را به حضرت امّ كلثوم سلام اللَّه عيها نسبت داده اند كه در آن وقت كه برادرش امام حسين عليه السلام را بر آن حالت در زمين كربلا افتاده بديد، بگريست و قرائت فرمود:

أيا جدّنا نشكو إليكَ أميّةً *** فقد بالغُوا في ظُلمنا وتبدّعوا

أيا جدّنا لو أنْ رأيتَ مصابنا *** لكنتَ ترى أمراً له الصّخْرُ يُصدعُ

أيا جدّنا هذا الحُسينُ مُعفّرٌ *** على التُّربِ محزوز الوريد يُقطّع

فجثمانه تحتَ الخيولِ ورأسهُ *** عناداً بأطرافِ الأسنّةِ يُرفعُ

أيا جدّنا لم يتركوا من رجالنا *** كبيراً ولا طفلًا على الثّدي يرضعُ

أيا جدّنا لم يتركوا لنسائنا *** خماراً ولا ثوباً ولم يبقَ برقعُ

أيا جدّنا سرنا عرايا حواسراً *** كأنّا سبايا الرُّوم بل نحن أوضعُ

أيا جدّنا لو أنْ ترانا أذلّةً *** أُسارى على أعدائنا نتضرّعُ

أيا جدّنا نسترحم القومَ لم نجد *** شفيعاً ولا مَنْ ذا الإساءة يدفع

أيا جدّنا زين العباد مُكبّلٌ *** عليلٌ سقيمٌ مدنِفٌ متوجّعُ

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 1/ 244، 245، 253، 255- 257


1) - [العيون: سبايا].

2) - [الأسرار: أسر].

3) - [في الأسرار وتظلّم الزّهراء والمعالي والعيون: ليس].

4) [الأسرار: مَن يمانع].

5) [الأسرار: مَن يمانع].

6) - [إلى هنا حكاه في العيون].

7) - [إلى هنا حكاه في المعالي].

8) [الأسرار: يا محمّد المصطفى، هذه بناتك سبايا، وذرِّيّتك مقتّلة. فما زالت تقول هذا القول ونحوه فأبكت كلّ صديق وعدوّ، حتّى رأينا دموع الخيل تتقاطر على حوافرها وساروا بها وهي باكية حزينة، لا ترقى لها دمعة، ولا تبطل لها حسرة].

9) - [إلى هنا في تظلّم الزّهراء].

10) [الأسرار: يا محمّد المصطفى، هذه بناتك سبايا، وذرِّيّتك مقتّلة. فما زالت تقول هذا القول ونحوه فأبكت كلّ صديق وعدوّ، حتّى رأينا دموع الخيل تتقاطر على حوافرها وساروا بها وهي باكية حزينة، لا ترقى لها دمعة، ولا تبطل لها حسرة].

11) - در بحر المصائب از كتاب نجاة الخافقين مسطور است كه: «در آن حال كه لشكريان اهل بيت را از كنار شهدا جدا مى ساختند، حضرت امام زين العابدين از كثرت ناله و افغان بيهوش بيفتاده بود. جناب امّ كلثوم به پرستارى آن حضرت اشتغال داشت و مى گفت: اى محرم بى كسان! اى پناه غريبان! اى يادگار رفتگان! برخيز و تماشاى روز محشر كن.»

الطّريحي، المنتخب،/ 115- 116/ مثله: الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 460؛ القزويني، تظلّم الزّهراء،/ 225؛ المازندراني، معالي السّبطين (1)، 2/ 55، الميانجي، العيون العبرى،/ 210- 211


1) - [حكاه المعالي والعيون عن تظلّم الزّهراء].

دخول أمّ كلثوم عليها السلام الكوفة

وفي الأثر عن ابن عبّاس، أنّ أمّ كلثوم قالت لحاجب ابن زياد: ويلك، هذه الألف درهم خذها إليك واجعل رأس الحسين أمامنا، واجعلنا على الجمال وراء النّاس، ليشتغل النّاس بنظرهم إلى رأس الحسين عنّا. فأخذ الألف وقدّم الرّأس، فلمّا كان الغد أخرج الدّراهم وقد جعلها اللَّه حجارة (1)سوداء مكتوب (2)على أحد جانبيها: «وَلَا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غَافِلًا عَمّا يَعْمَلُ الظّالِمُونَ» (3)، وعلى الجانب الآخر: «وَسَيَعْلَمُ ا لَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنقَلَبٍ يَنقَلِبُونَ» (4).

ابن شهرآشوب، المناقب، 4/ 60/ عنه: السّيِّد هاشم البحراني، مدينة المعاجز، 4/ 114؛ المجلسي، البحار، 45/ 304؛ البحراني، العوالم، 17/ 618 رقم 4؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 571

قال سهل الشّهرزوريّ: أقبلت (5)في تلك السّنة من الحجّ، فدخلت الكوفة، فرأيت الأسواق معطّلة والدّكاكين مقفّلة، والنّاس ما بين باك وضاحك (6)، فدنوت (7)إلى شيخ منهم وقلت: ما لي أرى النّاس بين باك وضاحك، ألكم عيد لست أعرفه؟ فأخذ بيدي وعدل بي (8)عن الطّريق، ثمّ بكى (9)(10)بكاء عالياً وقال: سيِّدي! ما لنا عيد، ولكن بكاؤهم (11)واللَّه من أجل (12)عسكرين: عسكر (13)ظافر والآخر مقتول. فقلت: ومَن هما (14)؟ فقال:


1) [في البحار والعوالم: سوداء مكتوباً].

2) [في البحار والعوالم: سوداء مكتوباً].

3) - إبراهيم: 42.

4) - الشعراء: 227.

5) - [في المعالي ووسيلة الدّارين مكانهما: عن مقتل أبي مخنف: قال الرّاويّ: أقبلت ...].

6) - [زاد في المعالي ووسيلة الدّارين: فرأيت نساء أهل الكوفة وهنّ مشقّقات الجيوب، ناشرات الشّعورولاطمات الخدود].

7) - [في المعالي ووسيلة الدّارين: أقبلت].

8) [الأسرار: عن النّاس].

9) [الأسرار: عن النّاس].

10) - [زاد في الأسرار: الشّيخ].

11) [وسيلة الدّارين: من].

12) [وسيلة الدّارين: من].

13) - [في الدّمعة والأسرار: أحدهما].

14) - [في الدّمعة والأسرار: هذان العسكران].

عسكر الحسين عليه السلام مقتول، وعسكر ابن زياد (لعنه اللَّه) ظافر. (1)ثمّ بكى بكاء عالياً، (2)وقال:

مررتُ على أبيات آل محمّد *** فلم أرها أمثالها يوم حلّتِ

فلا يبعد اللَّه الدّيار وأهلها *** وإن أصبحت منهم برغمي تخلّتِ

ألم تر أنّ الشّمس أضحت مريضة *** بقتل حسين والبلاد اضمحلّتِ

وكانوا غياثاً ثمّ أضحوا رزيّة *** لقد عظمت تلك الرّزايا وجلّتِ

ألم ترَ أنّ البدر أضحى ممرّضاً *** لقتلى رسول اللَّه لما تولّتِ

وإنّ قتيل الطّفِّ من آل هاشم *** أذلَّ رقاب المسلمين فذلّتِ

قتيلًا ظماً ماعلّه القوم شربة *** وقد نهلت منه الرِّماح وعلّتِ

فليت الّذي أهوى إليه بسيفه *** أصاب به يُمنى يديه فشلّتِ

(3)(4)قال سهل: فما استتمّ كلامه حتّى سمعت البوقات تضرب والرّايات تخفق، وإذا بالعسكر قد دخل الكوفة، وسمعت صيحة عظيمة، وإذا برأس الحسين عليه السلام يلوح والنّور يسطع منه، فخنقتني العبرة لمّا رأيته، ثمّ أقبلت السّبايا (5)يقدمهم عليُّ بن الحسين عليهما السلام و (6)من بعده (7)أمّ كلثوم عليها السلام (8)تنادي: يا أهل الكوفة! غضُّوا أبصاركم عنّا، أما تستحون (9)من اللَّه ورسوله أن تنظروا إلى حرم رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم وهنّ حواسر (10). قال: فوقفوا بباب بني خزيمة (11)والرّأس على قناة طويلة وهو يقرأ سورة الكهف إلى


1) [الدّمعة: ثمّ قال: وا حرقة قلباه! وفي هذه السّاعة يدخل عليكم كرائم الحسين عليه السلام، قال:].

2) [لم يرد في المعالي ووسيلة الدّارين].

3) [الدّمعة: ثمّ قال: وا حرقة قلباه! وفي هذه السّاعة يدخل عليكم كرائم الحسين عليه السلام، قال:].

4) [لم يرد في المعالي ووسيلة الدّارين].

5) [في المعالي ووسيلة الدّارين: وإذا بعليّ بن الحسين عليهما السلام على بعير بغير غطاء ولا وطاء وفخذاه ينضحان دماً، فرأيت جارية حسناء على بعير من غير غطاء ولا وطاء فسألت عنها، فقيل لي: هذه].

6) - [زاد في الدّمعة: أقبلت].

7) [في المعالي ووسيلة الدّارين: وإذا بعليّ بن الحسين عليهما السلام على بعير بغير غطاء ولا وطاء وفخذاه ينضحان دماً، فرأيت جارية حسناء على بعير من غير غطاء ولا وطاء فسألت عنها، فقيل لي: هذه].

8) - [زاد في الدّمعة والأسرار: وعليها برقع خزّ أدكن وهي، وزاد في المعالي ووسيلة الدّارين: وهي].

9) - [في الأسرار ووسيلة الدّارين: تستحيون].

10) - [في الدّمعة والأسرار: عرايا].

11) - [إلى هنا حكاه عنه في المعالي ووسيلة الدّارين].

أن بلغ إلى قوله تعالى: «أمْ حَسِبْتَ أنَّ أصْحَابَ الكَهْفِ وَالرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنا عَجَباً».

قال سهل: فبكيت وقلت: يابن رسول اللَّه! رأسك أعجب، ثمّ وقعت مغشيّاً عليَّ، فلم أفِق حتّى ختم السّورة.

مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 102- 103/ عنه: البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 47- 48؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 467- 468؛ المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 97- 98؛ الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 355

وروى (1)جديلة الأسديّ (2)قال: كنتُ في الكوفة سنة قتل الحسين عليه السلام فرأيتُ نساء أهل الكوفة وهنّ مشقّقات الجيوب، ناشرات الشّعور، لاطمات الخدود (3)، فأقبلت إلى شيخ كبير، فقلت له: ما هذا البكاء والنّحيب؟ فقال: من أجل رأس الحسين عليه السلام، فبينما أنا كذلك وإذا بالعسكر قد أقبل والسّبايا معهم، فرأيتُ جارية (4)حسناء جسيمة (5)على بعير بغير (6)غطاء ولا (7)وطاء، فسألتُ عنها، فقيل لي: هذه أمّ كلثوم (8)، فدنوتُ منها، فقلت لها: حدِّثيني بما جرى عليكم، فقالت: مَن أنت يا شيخ؟ فقلت (9)لها: أنا رجل (10)من أهل البصرة، فقالت: يا شيخ! اعلم أنِّي كنت (11)في الخيمة إذ سمعت صهيل الفرس (12)فخرجت فرأيت الفرس عارياً والسّرج خالياً من راكبه (13)فصرخت وصرخت النِّساء معي، فسمعت (14)هاتفاً أسمع صوته ولا أرى شخصه وهو يقول:

واللَّه ما جئتكم حتّى بصرت به *** بالطّفِّ منعفر الخدّين منحوراً

وحوله فتية تدمى نحورهم *** مثل المصابيح يغشون الدّجى نوراً


1) [الأسرار: أبو جديلة الأسديّ وفي بعض النّسخ: حذيفة].

2) [الأسرار: أبو جديلة الأسديّ وفي بعض النّسخ: حذيفة].

3) - [زاد في الأسرار: مخمشات الوجوه].

4) [لم يرد في الأسرار].

5) [لم يرد في الأسرار].

6) [لم يرد في الأسرار].

7) [لم يرد في الأسرار].

8) - [زاد في الأسرار: أخت الحسين عليه السلام].

9) [لم يرد في الأسرار].

10) [لم يرد في الأسرار].

11) - [زاد في الأسرار: نائمة].

12) [الأسرار: فأخرجت رأسي وإذا بالفرس عار والسّرج خال].

13) [الأسرار: فأخرجت رأسي وإذا بالفرس عار والسّرج خال].

14) - [زاد في الأسرار: في جانب الخيمة].

وقد ركضت ركابي (1)كي أصادفه *** (2)من قبل يلثم وسط الجنّة الحورا

دنى إلى أجل واللَّه قدّره (3)*** وكان أمر قضاء اللَّه مقدورا

كان الحسين سراجاً يستضاء به *** واللَّه يعلم أنِّي لم أقل زورا (4)

فقلت له: بحقّ معبودك من أنت؟ فقال: أنا ملك من ملوك الجنّ جئت أنا وقومي أنصر الحسين عليه السلام فوجدناه قد قُتِلَ، ثمّ قال: وا أسفاه عليك يا أبا عبداللَّه ثلاث مرّات.

قال: ودخلوا بالحريم إلى الكوفة وإذا بعليّ بن الحسين عليهما السلام على بعير بغير غطاء ولا وطاء وفخذاه ينضحان دماً وهو يبكي ويقول:

يا أمّة السُّوء لا سقياً لربعكم *** يا أمّة لا تراعي جدّنا فينا

لو أ نّنا ورسول اللَّه يجمعنا *** يوم القيامة ما كنتم تقولونا

تسيّرونا على الأقتاب عارية *** كأ نّنا لم نشيّد فيكم دينا

بنو أميّة ما هذا الوقوف على *** تلك المصائب لم تصغوا لداعينا

وتصفقون علينا كفّكم فرحاً *** وأنتم في فجاج الأرض تردونا

أليس جدِّي رسول اللَّه ويلكم *** أهدى البريّة من سبل المضلِّينا

يا وقعة الطّفِّ قد أورثتني كمدا *** واللَّه يهتك أستار المضلِّينا

قال: وصار أهل الكوفة يطعمون الأطفال (5)بعض التّمر والجوز (6)، فصاحت أمّ كلثوم


1) - [الأسرار: قلوصي].

2) [لم يرد في الأسرار].

3) [لم يرد في الأسرار].

4) - [زاد في الأسرار: ثمّ قال: سبحان مَن رفع للحسين بقتله شأناً عظيماً وعاد مَن عاداه وأنزل في كتابه العزيز: «ومَن قُتِلَ مَظلوماً فقد جعلنا لوليِّه سلطاناً فلا يُسرِفُ في القَتلِ إنّهُ كان مَنصُوراً»، فطر قلوب الخلائق بعد إشفاقها وطمس نجوم الهدى بعد شعاعها وقتلوا ابن سيِّد البريّة ظلماً فما يقول الظّالمون غداً إذا نظروا إلى نيران الجحيم قد طاشت بأفعالهم العقول وأورثوا القلب حسرة لا تزول وفجعوا الرّسول بقتلهم أولاد البتول وجعلوا العزيز مهاناً].

5) [الأسرار: بمثل ثلاث تمرات وثلاث جوزات].

6) [الأسرار: بمثل ثلاث تمرات وثلاث جوزات].

عليها السلام وقالت: يا أهل الكوفة! الصّدقة علينا حرام (1)

فقال حصين بن سبرة لزيد بن أرقم: ومَن أهل بيته يا زيد؟ أليس نساؤه من أهل بيته؟ فقال: نعم، نساؤه من أهل بيته، ولكن أهل بيته من حرّم عليه الصّدقة بعده.

وفي رواية: فقال زيد: لا وأيم اللَّه أنّ المرأة قد تكون مع الرّجل العصر أو الدّهر ثمّ يطلِّقها فترجع إلى أبيها وقومها، ولكن أهل بيته عصبته الّذين يحرم عليهم الصّدقة، فقال حصين: مَن هم؟ قال: آل عليّ وآل عقيل وآل جعفر وآل عبّاس. والثّقلان الخطران العظيمان.

سبط بن الجوزي، تذكرة الخواصّ (ط بيروت)،/ 290- 291].

، وجعلت تأخذه من أيدي الأطفال (2)وترمي به (3)، فضجّت النّاس بالبكاء والنّحيب، فقالت أمّ كلثوم عليها السلام: تقتلنا رجالكم وتبكينا نساؤكم، لقد تعدّيتم علينا عدواناً وظلماً (4)عظيماً، وجئتم شيئاً فريّاً (5)«تكادُ السّماواتُ يتفطّرنَ (6)منهُ وتنشقّ الأرض وتخرُّ الجبال هَدّاً». فبينما هي في كلامها وإذا بصيحةٍ عظيمةٍ قد ارتفعت وإذا برأس الحسين عليه السلام ومعه ثمانية عشر رأساً من أهل بيته. فلمّا (7)نظرت أمّ كلثوم إلى رأس أخيها بكت وشقّت جيبها وأنشأت تقول:

ماذا تقولون إذ قال النّبيّ لكم *** ماذا فعلتم وأنتم آخر الأمم

بعترتي وبأهلي بعد مفتقدي *** منهم أسارى ومنهم ضرِّجوا بدم

ما كان هذا جزائي إذ نصحت لكم *** أن تخلفوني بسوء في ذوي رحمي

إنِّي لأخشى عليكم أن يحلَّ بكم *** مثل العذاب الّذي يأتي على الأمم


1) - [وذكره ابن رزين في (الجمع بين الصِّحاح): والعجب كيف خفيَ عن جدِّي ما روى مسلم في (صحيحه) من حديث زيد بن أرقم قال: قام فينا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم خطيباً بماء يقال به (خمّ) أو يُدعى خمّاً بين مكّة والمدينة. فحمد اللَّه وأثنى عليه ووعظ وذكر، ثمّ قال: أمّا بعد أ يُّها النّاس! فإنّما أنا بشر يوشك أن يأتي رسول ربِّي فأجيب وأنا تارك فيكم الثّقلين أوّلهما كتاب اللَّه فيه النّور والهدى فخذوا بكتاب اللَّه واستمسكوا به فحثّ على كتاب اللَّه ورغّب فيه، ثمّ قال: وأهل بيتي أذكِّركم اللَّه في أهل بيتي، قالها مرّتين.

2) - [زاد في الأسرار: وأفواهم].

3) - [زاد في الأسرار: إلى الأرض].

4) - [لم يرد في الأسرار].

5) - [الأسرار: إدّاً].

6) - [زاد في الأسرار: منه].

7) - [إلى هنا لم يرد في المعالي ووسيلة الدّارين].

مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 100- 102/ عنه: الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 466- 467؛ المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 98؛ الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 355- 356

وروى سهل بن حبيب الشّهرزوريّ، قال: كنت قد أقبلت في تلك السّنة، أُريد الحجّ إلى بيت اللَّه الحرام، فدخلت الكوفة، فوجدت الأسواق معطّلة، والدّكاكين مغلقة، والنّاس مجتمعون خلقاً كثيراً، حلقاً حلقاً، منهم مَن يبكي سرّاً، ومنهم مَن يضحك جهراً.

فتقدّمت إلى شيخ منهم، وقلت له: يا شيخ! ما نزل بكم؟ أراكم مجتمعين كتائب، ألكم عيد لست أعرفه للمسلمين؟ فأخذ بيدي، وعدل بي ناحية عن النّاس، وقال: يا سيِّدي! ما لنا عيد، ثمّ بكى بحرقةٍ ونحيب.

فقلت: أخبرني يرحمك اللَّه، قال: بسبب عسكرين، أحدهما منصور، والآخر مهزوم مقهور.

فقلت: لمن هذان العسكران؟

فقال: عسكر ابن زياد وهو ظافر منصور، وعسكر الحسين بن عليّ عليهما السلام وهو مهزوم مكسور، ثمّ قال: وا حرقتاه أن يدخل علينا رأس الحسين، فما استتمّ كلامه إذ سمعت البوقات تضرب، والرّايات تخفق، قد أقبلت فمددت طرفي، وإذا بالعسكر قد أقبل ودخل الكوفة.

فلمّا انقضى دخوله، سمعت صيحة عالية، وإذا برأس الحسين عليه السلام، قد أقبل على رمح طويل، وقد لاحت شواربه، والنّور يخرج ساطعاً من فيه، حتّى يلحق بعنان السّماء.

فخنقتني العبرة لمّا رأيته، وأقبلت من بعده أمّ كلثوم، عليها وعلى آبائها السّلام، وعليها برقع خزّ أدكن، وهي تنادي: يا أهل الكوفة! نحن واللَّه سبايا الحسين، غضّوا أبصاركم عن النّظر إلينا، معاشر النّاس! أما تستحيون من اللَّه ورسوله؟ تنظرون إلى حريم نبيّكم رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم وحريم عليٍّ المرتضى، وفاطمة الزّهراء عليها السلام.

قال: فغضَّ النّاس أبصارهم من النّظر إليهم، قال سهل بن حبيب رضى الله عنه: فوقفوا بباب بني خزيمة ساعة من النّهار، والرّأس على قناة طويلة، فتلا سورة الكهف، إلى أن بلغ في قراءته إلى قوله تعالى: «أمْ حَسِبْتَ أنَّ أصْحَابَ الكَهْفِ وَالرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنا عَجَباً».

قال سهل: واللَّه إنّ قراءته أعجب الأشياء، ثمّ بكيت وقلت: إنّ هذا أمر فظيع، ثمّ غُشي عليَّ، فلم أفِق من غشوتي إلى أن ختم السّورة.

السّيِّد هاشم البحراني، مدينة المعاجز، 4/ 121- 123

وكان أهل الكوفة يناولون الأطفال بعض التّمر والخبز وقالت أمّ كلثوم: إنّ الصّدقة علينا حرام، وصارت تأخذ من أيدي الأطفال وأفواههم وترمي به إلى الأرض وتقول:

يا أهل الكوفة! تقتلنا رجالكم وتبكينا نسائكم، فالحاكم بيننا وبينكم اللَّه يوم فصل القضاء.

القندوزي، ينابيع المودّة،/ 350

ولمّا أدخلت بنات أمير المؤمنين إلى الكوفة، اجتمع أهلها للنّظر إليهم، فصاحت أمّ كلثوم: يا أهل الكوفة! أما تستحون من اللَّه ورسوله أن تنظروا إلى حرم النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم؟

وأشرفت عليهنّ امرأة من الكوفيّات، ورأتهنّ على تلك الحال الّتي تشجي العدوّ الألدّ، فقالت: من أيّ الأسارى أنتم؟ قلن: نحن أسارى آل محمّد.

وأخذ أهل الكوفة يناولون الأطفال التّمر والجوز والخبز، فصاحت أمّ كلثوم: إنّ الصّدقة علينا حرام، ثمّ رمت به إلى الأرض.

المقرّم، مقتل الحسين عليه السلام،/ 400- 401

قال السّيِّد ابن طاوس في اللّهوف: وسار ابن سعد (1)بالسّبيّ المشار إليه (2)فلمّا قاربوا الكوفة اجتمع أهلها للنّظر إليهنّ، قال الرّاويّ: فأشرفت امرأة من الكوفيّات، فقالت:

من أيّ الأسارى أنتنّ؟ فقلن: نحن أسارى آل محمّد صلى الله عليه و آله و سلم. فنزلت المرأة من سطحها، فجمعت لهنّ أُزراً وملاء ومقانع وأعطتهنّ فتغطّين. وفي بعض التّواريخ: إنّ المرأة الّتي صاحت: من أيّ الأسارى أنتنّ بالكوفة هي عائشة بنت خليفة بن عبداللَّه الجعفيّة،


1) [وسيلة الدّارين: بالسّبايا].

2) [وسيلة الدّارين: بالسّبايا].

وكانت من قبل زوجة الحسين عليه السلام في زمان عليّ بن أبي طالب، ثمّ فارقها بعد شهادة أبيه وخرج عليه السلام إلى المدينة وكانت هي بالكوفة عند أهلها إلى أن جاء الحسين عليه السلام من المدينة إلى كربلاء واستشهد وساقوا (1)نساءه وأهل بيته إلى الكوفة خرجت وهي حاسرة وصاحت: من أيّ الأسارى أنتنّ؟ فقالت أمّ كلثوم: نحن أسارى آل محمّد إلى آخره.

أقول: ويحتمل أنّ كنيتها أمّ حبيبة واللَّه العالم، انتهى. (2)

محلّاتى، رياحين الشريعه، 3/ 250

المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 98- 99/ مثله الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 356


1) - [وسيلة الدّارين: فلمّا صارت].

2) - مسلم جصاص گفت: مردم كوفه را ديدم كه بر اطفال اهل بيت عليهم السلام رقت كردند و از درِ بام، نان و خرما به ايشان بذل مى كردند و كودكان مأخوذ مى داشتند و بر دهان مى گذاشتند. امّ كلثوم آن نان پاره ها و جوز و خرما را از دست و دهان كودكان مى ربود و مى افكند. پس بانگ بر اهل كوفه زد و فرمود: «يا أهل الكوفة! إنّ الصّدقة علينا حرام؛ اى اهل كوفه! دست از بذل اين اشيا باز گيريد كه صدقه بر ما اهل بيت روا نيست ومخفى نماند كه صدقه واجبه بر اهل بيت عليهم السلام حرام است. لكن امّ كلثوم عليها السلام عموم صدقات را مكروه مى داشت؛ بخصوص به اين ذلت و خوارى؛ بالجمله زنان كوفيان و ايشان زار زار مى گريستند و اين وقت امّ كلثوم سر از محمل بيرون كرد؛ فقالت لهم: يا أهل الكوفة! تقتلنا رجالكم وتبكينا نساؤكم فالحاكم بيننا وبينكم اللَّه يوم فصل القضاء.» فرمود: «اى اهل كوفه! مردان شما مردان ما را مى كشند و زنان شما بر ما مى گريند. در فرداى قيامت خداوند متعال بين ما و شما حكم خواهد فرمود.»

راجع ما يلي (1):

الطّريحي، المنتخب،/ 477- 478/ عنه: البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 44- 45؛ مثله المجلسي، البحار، 45/ 114- 115؛ البحراني، العوالم، 17/ 372- 374؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 468؛ القمّي، نفس المهموم،/ 399- 401؛ القزويني، تظلّم الزّهراء،/ 249- 250؛ المازندراني، معالم السّبطين، 2/ 99- 100، الميانجي، العيون العبرى،/ 231- 233، النّقدي، زينب الكبرى،/ 110- 112، الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 356- 358

البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 43- 44، 46- 47

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 1/ 308، 310- 311، 313، 314

كمره اى، ترجمه نفس المهموم،/ 189- 190


1) - [راجع ج 10 ص 831، 834- 835، 837- 845 في زينب الكبرى عليها السلام حين ورودها الكوفة].

خطبة أُمّ كلثوم عليها السلام في الكوفة

قال: وخطبت أمّ كلثوم بنت عليّ عليه السلام من وراء كلّة، وقد غلب عليها البكاء فقالت:

يا أهل الكوفة! سوءةً لكم خذلتم حسيناً وقتلتموه وسبيتم نساءه ونكبتموه؟ ويلكم أتدرون أيّ دواه دهتكم؟ وأيّ وزر على ظهوركم حملتم؟ وأيّ دماء سفكتم؟ وأيّ كريمة أصبتموها؟ وأيّ أموال انتهبتموها؟ قتلتم خير رجالات بعد النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم، ألا إنّ حزب اللَّه هم الفائزون، وحزب الشّيطان هم الخاسرون.

ثمّ قالت:

قتلتم أخي صبراً فويل لأمّكم *** ستجزون ناراً حرّها يتوقّد

سفكتم دماءً حرّم اللَّه سفكها *** وحرّمها القرآن ثمّ محمّد

ألا فابشروا بالنّار أ نّكم غداً *** لفي سقر حقّاً يقيناً تخلّدوا

وإنِّي لأبكي في حياتي على أخي *** على خير من بعد النّبيّ سيولد

بدمع غزير مستهلّ مكفكف *** على الخدّ منِّي ذائباً ليس يحمد

فضجّ النّاس بالبكاء والنّوح.

ابن نما، مثير الأحزان،/ 47- 48

قال: وخطبت أمّ كلثوم بنت عليّ عليه السلام في ذلك اليوم من وراء كلّتها رافعة صوتها بالبكاء (1)، فقالت: (2)يا أهل الكوفة! (3)سوءةً لكم (4)، ما لكم خذلتم حسيناً وقتلتموه، وانتهبتم أمواله وورثتموه (5)، وسبيتم نساءه، ونكبتموه (6)فتبّاً لكم وسحقاً (7). ويلكم!


1) - [إلى هنا لم يرد في وسيلة الدّارين].

2) - [في المقرّم مكانه: وقال أمّ كلثوم: صه يا أهل الكوفة! تقتلنا رجالكم، وتبكينا نساؤكم، فالحاكم بيننا وبينكم اللَّه يوم فصل الخطاب يا ...].

3) [لم يرد في وسيلة الدّارين].

4) [لم يرد في وسيلة الدّارين].

5) - [لم يرد في المقرّم]

6) - [تسلية المجالس: ونكثتموه، وفي الدّمعة: وبكيتموه].

7) - [الدّمعة: وسخفاً].

أتدرون أيّ دواه دهتكم؟ وأيّ وزرٍ على ظهوركم حملتم؟ وأيّ دماء سفكتموها؟ (1)وأيّ كريمة أصبتموها (2)(3)؟ وأيّ صبيةٍ سلبتموها (4)؟ وأيّ أموال انتهبتموها (5)؟ قتلتم خير رجالات بعد النّبيّ صلى الله عليه و آله، ونزعت الرّحمة من قلوبكم، ألا إنّ حزب اللَّه هم الفائزون (6)وحزب الشّيطان هم الخاسرون، (7)ثمّ قالت:

قتلتم أخي صبراً فويل لأمّكم (8)*** ستجزون ناراً حرّها يتوقّد (9)

سفكتم دماء حرّم اللَّه سفكها *** و (10)حرّمها القرآن (11)ثمّ محمّد

ألا فابشروا بالنّار إنّكم غداً *** لفي سقر حقّاً يقيناً (12)تخلّدوا

وإنِّي لأبكي في حياتي على أخي *** على خير من بعد النّبيّ سيولد (13)

بدمع غزيرٍ (14)مستهلّ مكفكف *** على الخدّ منِّي دائماً (15)ليس يجمد (16)(17)

قال الرّاويّ: فضجّ النّاس بالبكاء (18)والنّوْح (19)، ونشرت (20)النِّساء شعورهنّ (21)،


1) [لم يرد في الأسرار].

2) [لم يرد في الأسرار].

3) - [تسلية المجالس: اهتضمتوها].

4) - [الأعيان: أسلمتوها].

5) - [تسلية المجالس: نهبتموها].

6) - [في تسلية المجالس: الغالبون وفي الأعيان: المفلحون].

7) [لم يرد في المقرّم].

8) - [المعالي: لأمّتكم].

9) - [المعالي: متوقِّد].

10) [الدّمعة: وسوّم بالقرآن].

11) [الدّمعة: وسوّم بالقرآن].

12) - [في الأسرار وتظلّم الزّهراء: بها أن].

13) - [في تسلية المجالس: سيوجد ووسيلة الدّارين: يتولّد].

14) - [في تسلية المجالس والبحار والعوالم ونفس المهموم وتظلّم الزّهراء والمعالي والأعيان والعيون ووسيلة الدّارين: غزير والدّمعة: عزيز].

15) - [في البحار والعوالم والدّمعة والأسرار وتظلّم الزّهراء: ذائباً].

16) - [في تسلية المجالس والدّمعة: يحمد].

17) [لم يرد في المقرّم].

18) - [زاد في تسلية المجالس والبحار والعوالم والأسرار والدّمعة وتظلّم الزّهراء والمعالي والعيون: والحنين].

19) - [لم يرد في المقرّم].

20) - [في المطبوع والبحار ونفس المهموم والمعالي والأعيان: نشر والعوالم والأسرار: نشرن].

21) - [تسلية المجالس: شعورها، والمقرّم: الشّعور].

(1)ووضعنَ التّراب على رؤوسهنّ (2)(3)، وخمشنَ وجوههنّ (4)، وضربنَ (5)خدودهنّ (6)، ودعونَ بالويل والثُّبُور، (7)وبكى الرِّجال، (8)ونتفوا لحاهم (9)فلم ير (10)باكية (11)وباك (12)أكثر من ذلك اليوم (13). (14)

بكشتيد از من برادر كه بادا *** به كيفر شما را عذابى فروزان

چو گشتيد خون ريز خون حرامى *** به حكم خدا و رسول و به قرآن

بشارت به آتش شما را كه فردا *** به دوزخ بمانيد جاويد سوزان

به عمرى برادر ز مرگت بنالم *** كه بودى به از هركه پرورده دامان

بريزند اشكى چنان ديدگانم *** كه هرگز نخشكند چون چشمه ساران

راوى گفت: مردم صدا به گريه و نوحه بلند كردند و زنان، گيسوان پريشان كردند و خاك بر سر ريختند و صورت به ناخن خراشيدند و سيلى به صورت خود مى زدند و صدا به وا ويلا بلند كردند و مردان به گريه افتادند و ريش ها كندند و از آن روز بيش تر هيچ مرد و زنى گريان ديده نشد.

فهرى، ترجمه لهوف،/ 154- 156

پس امّ كلثوم دختر ديگر حضرت سيدة النسا صدا به گريه بلند كرد و از هودج محترم حاضران را ندا كرد كه: «اى اهل كوفه! بدا به حال شما و ناخوش باد روزى هاى شما. به چه سبب برادرم حسين را خوانديد و يارى او نكرديد، و او را به قتل آورديد و اموال او را غارت كرديد و پردگيان حرمسراى او را اسير كرديد؟ واى بر شما و لعنت بر روى هاى شما. مگر نمى دانيد كه چه كار كرديد و چه گناهان و اوزار بر پشت خود بار كرديد؟ چه خون هاى محترم ريختيد و چه دختران مكرم را نالان كرديد و مال چه جماعت را به غارت برديد؟ كشتيد بهترين خلق را بعد از حضرت رسالت و رحم از دل هاى شما كنده شده بود. بدرستى كه گروه دوستان خدا هميشه غالبند و اعوان و ياوران شيطان، زيانكارانند.»

پس شعرى چند در مرثيه سيّد شهدا گفت. اهل كوفه خروش: وا ويلاه! و وا حسرتاه برآوردند و صداى ناله و زارى و گريه و سوگوارى و نوحه و خروش به فلك سيه پوش رساندند و زنان ايشان موى ها بر سر پريشان كردند و خاك حسرت بر فرق خود ريختند و روهاى خود را خراشيدند و تپانچه بر رخسار خود مى زدند: وا ويلا! و وا ثبوراه! مى گفتند. وحشتى شد كه ديده روزگار هرگز چنان ماتمى نديده بود.

مجلسى، جلاء العيون،/ 714

و نيز در اغلب كتب اهل سير به اين خطبه آن حضرت در اين مقام و در اين ورود اهل بيت به كوفه اشارت نرفته است و سيّد ابن طاوس در بيان اين خبر منفرد است و آن جناب اجل از آن است كه در اخبارش محل تأمل باشد؛ مگر همان كه گفتيم در سفر دوم است؛ واللَّه اعلم.

بالجمله، امّ كلثوم عليها السلام فرمود: «يا أهل الكوفة! سوءةً لكم ما لكم خذلتم حسيناً وقتلتموه وانتهبتم أمواله ورثيتموه وسبيتم نساءه وبكيتموه فتبّاً لكم وسحقاً. ويلكم! أتدرون أيّ دواه دهتكم وأيّ وزر على ظهوركم حملتم وأيّ دماء سفكتموها وأيّ كرائم أصبتموها وأيّ صبية سلبتموها وأيّ أموال انتهبتموها؟ قتلتم خير رجالات بعد النّبيّ ونزعت الرّحمة من قلوبكم ألا إنّ حزب اللَّه هم الفائزون وحزب الشّيطان هم الخاسرون».

مى فرمايد: «اى مردم كوفه! بدا بر حال شما! چه افتاد شما را كه حسين را خوار ساختيد و مخذول و بى يار و ياور گذاشتيد و او را بكشتيد و اموالش را به غارت برديد و چون ميراث خويش قسمت ساختيد و پردگيانش را اسير نموديد، آن گاه بر ايشان مى گرييد؟

واى بر شما! دست شما از پيشگاه رحمت خدا مقطوع و همگى قرين هلاك و دمار شويد. هيچ مى دانيد چه امر عظيم و داهيه بزرگ شما را فرو گرفت و چه بارى گران بر پشت خويش حمل كرديد؟ هيچ مى دانيد چه خون ها بريختيد و چگونه دختران و زنان مكرمات را به چنگ اسيرى درآورديد؟ و چگونه دختران محترمات را از حلى و زيور عريان ساختيد و چگونه مال ها به تاراج برديد و چگونه كسى را كشتيد كه بعد از پيغمبر از همه كس بهتر بود؟ همانا رحمت از دلهاى شما بركنده شد. بدانيد كه حزب يزدان بهره ياب و رستگار و لشكر شيطان بجمله زيانكارند.»

و بعد از اداى اين خطبه، اين اشعار را نيز در ضميمه آن كلمات بلاغت آيات بفرمود:

قتلتم أخي صبراً فويل لأمّكم *** ستجزون ناراً حرّها يتوقّد

سفكتم دماء حرّم اللَّه سفكها *** وحرَّمها القرآن ثمّ محمّد

ألا فابشروا بالنّاس إنّكم غداً *** لفي سقر حقّاً يقيناً تخلّدوا

وإنِّي لأبكي في حياتي على أخي *** على خير من بعد النّبيّ يولد

بدمع غزير مستهلّ مكفكف *** على الخدِّ منِّي ذائباً ليس يجمد

و در اين اشعار نيز از اعمال نكوهيده و افعال غير مرضيه و مشروعه ايشان باز نمود و به عذاب مخلّد و عقاب مؤبّد تنبيه فرمود.

راوى گويد: چون اهل كوفه اين كلمات را بشنيدند و آن اسرا و سرهاى كشتگان را بر سر نيزه ها بديدند و زنان و كودكان را به آن حال نگران شدند، يكدفعه صداها به گريه بلند شد و همى بگريستند و نوحه و سوگوارى نمودند و موى ها پريشان كردند و خاك ها بر سر ريختند و صورت ها بخراشيدند و تپانچه بر سر و روى بزدند «فلم يُر باك وباكية أكثر من ذلك اليوم»؛ هرگز كسى مردم را از زن و مرد بمانند آن روز بگريستن نديده بود 1.

1. [قريب به مضمون اين مطلب در ناسخ التواريخ سيّد الشهدا عليه السلام، 3/ 48- 49 تكرار شده است].

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 1/ 301- 302

گويم: سيّد رحمه الله اين خطبه ها را در ملهوف روايت كرده است و بعد از ذكر اين خطبه گويد: در همان روز امّ كلثوم دختر على از پس پرده با شيون گفت: «اى اهل كوفه! بد بينيد! چرا دست از يارى حسين برداشتيد و او را كشتيد و اموالش را برديد و خود را وارث آن كرديد و زنانش را اسير و او را سركوب كرديد. نابود و ريشه كن شويد. واى بر شما! مى فهميد چه بر سر خود آورديد و چه بار گناهى بر دوش برداشتيد و چه خون هايى را ريختيد و چه بانوانى را اسير كرديد و چه كودكانى را لخت كرديد و چه اموالى را غارت برديد؟ بهترين مردان پس از پيغمبر را كشتيد و رحم از دل شما برداشته شد. هلا حزب خدا، هم آنان كاميابند و حزب شيطان، زيانكارند. سپس فرمود:

كشتيد برادرم شكيبا *** بر مادرتان هزار واى اى وا

زود است سزاى خود بيابيد *** در آتش شعله ور درآييد

خون ها كه خدا حرام داند *** قرآن و سپس از آن محمد

رختيد و به نار مژده گيريد *** در دوزخ خلد چون بميريد

گريم همه عمر بر برادر *** بر خير بشر پس از پيمبر

با اشك چه سيل و همچو باران *** بر گونه روانه جاودانان»

راوى گويد: مردم از گريه و شيون جنجال كردند. زن ها مو پريشان كرده و خاك بر سر ريختند و چهره خراشيدند و سيلى به صورت زدند و واى واى گفتند. مردها گريستند و ريش بركندند؛ مانند آن روز، زن و مردِ گريان ديده نشده است.

كمره اى، ترجمه نفس المهموم،/ 189

ابن طاووس، اللّهوف،/ 154- 156/ عنه: محمّد بن أبي طالب، تسلية المجالس وزينة المجالس، 2/ 359- 360؛ والمجلسي، البحار، 45/ 112؛ البحراني، العوالم، 17/ 381؛ البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 41؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 469؛ القمي، نفس المهموم،/ 399؛ القزويني، تظلّم الزّهراء،/ 247؛ المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 102- 103؛ الأمين، أعيان الشّيعة، 3/ 485؛ المقرّم، مقتل الحسين عليه السلام،/ 410؛ الميانجي، العيون العبرى،/ 229- 231؛ الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 359- 360


1) [لم يرد في المقرّم].

2) - [تسلية المجالس: رؤوسها].

3) [لم يرد في المقرّم].

4) - [في تسلية المجالس والمقرّم: الوجوه].

5) - [في المعالي والمقرّم والأعيان ووسيلة الدّارين: لطمن].

6) - [في تسلية المجالس والمقرّم: الحدود].

7) [المقرّم: فلم ير ذلك اليوم أكثر باك].

8) [لم يرد في البحار والعوالم والأعيان ووسيلة الدّارين].

9) [لم يرد في البحار والعوالم والأعيان ووسيلة الدّارين].

10) [في تسلية المجالس وتظلّم الزّهراء: باكياً ولا باكية والدّمعة والعيون: باكية ولا باك].

11) - [الأسرار: أو].

12) [في تسلية المجالس وتظلّم الزّهراء: باكياً ولا باكية والدّمعة والعيون: باكية ولا باك].

13) [المقرّم: فلم ير ذلك اليوم أكثر باك].

14) - راوى گفت: آن روز امّ كلثوم، دختر على از پس پرده نازكى در حالى كه باصداى بلند گريه مى كرد، خطبه اى خواند و گفت: «اى مردم كوفه! رسوايى بر شما. چرا حسين را خوار كرديد و او را كشتيد و اموالش را به تاراج برديد و از آن خود دانستيد و زنان حرمش را اسير كرديد و آزار و شكنجه اش داديد؟ مرگ و نابودى بر شما باد! اى واى بر شما! آيا مى دانيد چه بلايى دامنگير شما شد؟ و چه بار گناهى بر پشت كشيديد؟ و چه خون هايى ريختيد؟ و با چه بزرگوارى روبه رو شديد؟ و از چه كودكانى لباس ربوديد؟ و چه اموالى به تاراج برديد؟ بهترين مردان بعد از رسول خدا را كشتيد و دلسوزى از كانون دل شما رخت بربست. هان كه حزب خداوند پيروز است و حزب شيطان، زيانكار.» سپس اشعارى به اين مضمون فرمود:

وقالت تخاطب أهل الكوفة سنة 61 ه: أبدأ بحمد اللَّه والصّلاة والسّلام على نبيّه؛ أمّا بعد يا أهل الكوفة! يا أهل الختر والخذلان! فلا رقأت العبرة، ولا هدأت الرّنّة؛ إنّما مثلكم كمثل الّتي نقضت غزلها من بعد قوّة أنكاثاً تتّخذون أيمانكم دخلًا بينكم، ألا وهل فيكم إلّاالصّلف والشّنف، وملق الإماء وغمز الأعداء، وهل أنتم إلّاكمرعى على دمنة، وكفضّة على ملحودة، «ألا ساءَ ما قدّمت أنفسكُم أن سَخطَ اللَّه عليكُم وفي العذابِ أنتُم خالدون»؛ أتبكون؟! إي واللَّه، فابكوا، وإنّكم واللَّه أحرياء بالبكاء، فابكوا كثيراً واضحكوا قليلًا، فلقد فزتم بعارها وشنارها، ولن ترحضوها بغسل بعدها أبداً، وأنّى ترحضون قتل سليل خاتم النّبوّة، ومعدن الرِّسالة، وسيِّد شبّان أهل الجنّة، ومنار محجّتكم، ومدره حجّتكم، ومفزع نازلتكم، فتعساً ونكساً، لقد خاب السّعي، وخسرت الصّفقة، وبؤتم بغضب من اللَّه، وضربت عليكم الذِّلّة والمسكنة، «لقد جِئْتُم شيئاً إدّاً تكاد السّماوات يتفطّرن منهُ وَتنشقّ الأرض وتخرّ الجبال هدّاً». أتدرون أيّ كبد لرسول اللَّه فريتم؟! وأيّ كريمة له أبرزتم؟! وأيّ دم له سفكتم؟! لقد جئتم بها شوهاء خرقاء، شرّها طلاع الأرض والسّماء، أفعجبتم أن قطرت السّماء دماً؟ ولعذاب الآخرة أخزى وهم لا ينظرون. فلا يستخفّنّكم المهل، فإنّه لا تحفّزه المبادرة، ولا يخاف عليه فوت الثّأر، كلّا إنّ ربّك لنا ولهم لبالمرصاد، ثمّ ولّت عنهم (1). (2)

«قالت: يا أهل الكوفة! سوءة لكم، ما لكم خذلتم حسيناً وقتلتموه وانتهبتم أمواله وورثتموه وسبيتم نساءه ونكبتموهنّ؟ فتبّاً لكم وسحقاً. ويلكم أتدرون أيّ دواه دهتكم وأيّ وزر على ظهوركم حملتم وأيّ دماء سفكتموها وأيّ أموال نهبتموها وأيّ كريمة سبيتموهنّ وأيّ صبية سلبتموهنّ؟ قتلتم خير رجالات بعد النّبيّ ونزعت الرّحمة من قلوبكم؛ ألا إنّ حزب اللَّه هم الفائزون وحزب الشّيطان هم الخاسرون، ثمّ قالت:

قتلتم أخي صبراً فويل لأمِّكم *** ستجزون ناراً حرّها يتوقّد

سفكتم دماء حرّم اللَّه سفكها *** وحرّمها القرآن ثمّ محمّد

ألا فابشروا بالنّار إنّكم غداً *** لفي سقر حقّاً يقيناً مخلّد

وإنِّي لأبكى في حياتي على أخي *** على خير من بعد النّبيّ مولد

بدمع غزير مستهل مكفكف *** على الخدّ منِّي دائماً ليس يجمد»

يعنى: امّ كلثوم مى فرمايد: «اى اهل كوفه! قبيح باد روهاى شما. چه پيش آمد شما را كه از نصرت حسين دست باز داشتيد و او را مخذول كرديد تا اين كه او را شهيد كرديد و اموال او را غارت كرديد و آن را ميراث خود به حساب گرفتيد و عيالات او را اسير كرديد و آنها را برهنه و دچار بدبختى كرديد؟ اف باد بر شما و دور باد رحمت حق از شما. اى واى بر شما! آيا مى دانيد چه مصيبت بزرگى برپا كرديد و چه گناه عظيمى بر پشت خود حمل داديد و چه خون طاهرى را ريختيد و چه اموالى را غارت كرديد و چه دختران پرده نشين و بانوان آل طه و ياسين را اسير كرديد؟ كشتيد كسى را كه بهتر از همه جهانيان بود. بعد از رسول خدا و از سوء كردار شما رحمت از دل هاى شما برطرف شد و دچار قساوت و ضلالت شديد. همانا حزب خداوند فائز و رستگارند و حزب شيطان خاسر و زيانكار.

مادرهاى شما به عزايتان بنشيند. به سختى كشتيد برادر مرا. به زودى جزا داده خواهيد شد به آتشى كه خاموش شدنى ندارد.

و ريختيد خونى را كه خداوند متعال و قرآن و رسول خدا آن را حرام كرده بود.

همانا به شما بشارت بدهم كه فرداى قيامت در قعر جهنم مخلد خواهيد بود.

و من تا زنده هستم بر برادرم مى گريم كه او بهتر مولودى بود بعد از رسول خدا به اشكى كه چون سيل جارى به صورت من متراكم باشد و هرگز خشك نشود و اين سوز ناله و آه ساكن نشود.»

محلاتى، رياحين الشريعه، 3/ 248- 250

كحالة، أعلام النِّساء، 4/ 259- 260


1) - تاريخ الطّبريّ. أسد الغابة لابن الأثير. بلاغات النِّساء لطيفور، شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد. طبقات ابن سعد. السّمط الثمين للمحبِّ الطّبريّ. الاستيعاب لابن عبدالبرّ. عيون الأخبار لابن قتيبة. الإصابة لابن حجر. المستطرف للأبشيهيّ. الخصائص الكبرى لجلال الدّين السّيوطيّ.

2) - سيّد ابن طاوس در لهوف مى فرمايد: بعد از ذكر خطبه عليا مخدره فاطمه بنت الحسين، امّ كلثوم اين خطبه را قرائت كرد:

واسمها زينب الصّغرى، وقد كانت مع أخيها الحسين عليه السلام بكربلاء، وكانت مع السّجّاد عليه السلام في الشّام ثمّ إلى المدينة. وقد خطبت بالكوفة تلك الخطبة المشهورة من وراء كلّتها رافعة صوتها بالبكاء، فقالت: «يا أهل الكوفة! سوءةً لكم، ما لكم خذلتم حسيناً ...».

فضجّ النّاس بالبكاء والنّحيب، فلم ير باكية أكثر من ذلك اليوم (تنقيح المقال للمامقانيّ).

الجلالي الحسيني، هامش شرح الأخبار، 3/ 198

حضورها عليها السلام مجلس ابن زياد

(لعنة اللَّه عليه)

وأقبل سنان (لعنه اللَّه) حتّى أدخل رأس الحسين بن عليّ عليه السلام على عبيداللَّه بن زياد (لعنه اللَّه) وهو يقول:

إملأ ركابي فضّة وذهبا *** إنِّي (1)قتلت الملك المحجّبا

قتلت خير النّاس أمّاً وأبا *** وخيرهم إذ ينسبون نسبا

فقال له عبيداللَّه بن زياد: ويحك! فإن (2)علمت أ نّه خير النّاس أباً وأمّاً لِمَ (3)قتلته إذاً؟، فأمر به فضربت (4)عنقه، عجّل اللَّه بروحه إلى النّار.

وأرسل ابن زياد (لعنه اللَّه) (5)قاصداً إلى (6)أمّ كلثوم (7)بنت الحسين (8)عليه السلام، فقال (9): الحمد للَّه الّذي قتل رجالكم فكيف (10)ترون ما فعل (11)بكم؟ فقالت: يابن زياد! لئن قرّت عينك بقتل الحسين عليه السلام فطال ما قرّت عين جدّه به، وكان يقبِّله ويلثم شفتيه ويضعه على عاتقه، يا ابن زياد! أعدّ لجدّه جواباً فإنّه خصمك غداً. (12)

بار كن از سيم و زر شترانم *** قاتل خير بشر بأمّ و ببابم

قاتل شاهنشه دو جهانم *** آن كه بود درنسب به از همه مردم

عبيداللَّه به او گفت: «واى بر تو! اگر مى دانستى بهتر مردم است در پدر و مادر، چرا او را كشتى؟»

دستور داد گردن او را زدند و روحش به دوزخ شتافت. ابن زياد پيكى نزد امّ كلثوم؛ دختر حسين فرستاد و پيام داد: «حمد خدا را كه مردان شما را كشت در آنچه با شما شد. چه نظر دارى؟»

فرمود: «اى پسر زياد! اگر چشم تو به كشتن حسين روشن شد، چشم جدش دير زمانى به ديدار او روشن بود. او را مى بوسيد و لبانش مى مكيد و به شانه خودش سوارش مى كرد. جواب جد او را آماده كن كه فردا طرف تو است.»

كمره اى، ترجمه الامالى،/ 163- 164

به روايت ديگر، امّ كلثوم گفت: «اى پسر زياد! اگر ديده تو روشن شد به كشتن حسين، ديده جدش به ديدن او بسيار روشن مى شد و او را مى بوسيد و لب هاى او را مى مكيد و او را بر دوش خود سوار مى كرد. مهياى جواب جد او باش در آخرت.»

مجلسى، جلاء العيون،/ 719

آن گاه ابن زياد به سوى امّ كلثوم، دختر حسين عليهما السلام فرستاد و گفت: «فقال: الحمد للَّه الّذي قتلَ رجالكم، فكيف ترون ما فعل بكم؟؛ سپاس خداوندى را كه مردان شما را بكشت. پس چگونه مى نگريد آنچه با شما به پاى آورد؟»

«فقالت: يا ابن زياد، لئِن قرّت عينك بقتل الحسين عليه السلام، فطالما قرّت عين جدّه به، وكان يُقبِّله ويلثم شفتيه ويضعه على عاتقه، يا ابن زياد أعدّ لجدِّه جواباً فإنّه خصمُك غداً؛ فرمود: اى پسر زياد! اگر چشم تو به كشتن حسين عليه السلام روشن گرديد، بارى اى بسا روزگاران كه ديدار جدش رسول خداى به ديدارش روشن بود و او را مى بوسيد و بر دو لب مباركش بوسه مى نهاد و او را بر دوش مبارك خود حمل مى فرمود. و اى پسر زياد، براى جد او آماده پاسخ شو؛ چه در بامداد قيامت با تو به خصومت باشد؛ يعنى بنگر گاهى كه مانند حضرت پيغمبر با چون تويى به معارضت و مخاصمت رود و چون و چرا فرمايد، جواب تو و روزگار تو چگونه خواهد بود؟»

«وسَيَعْلَمُ الّذينَ كَفَرُوا أيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُون».

«بزودى ستمكاران خواهد دانست كه به كدام جاى بازگشت مى كنند»، سورة الشعراء، آيه 2282.

سپهر، ناسخ التّواريخ حضرت سجاد عليه السلام، 2/ 126؛ ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 325

اما در كلامى ديگر كه بعد از اين كلام مذكور مى شود، شجاعت به شين معجمه است؛ چنان كه از مناسبت مقام معلوم خواهد شد و به روايت ابى اسحاق در نور العين چون ابن زياد از مكالمات با امام زين العابدين عليه السلام بپرداخت به آن جماعت گفت: «كدام يك از شما امّ كلثوم هستيد.»

فقالت: «ما تريد منِّي يا عدوّ اللَّه؟»؛ يعنى: «اى دشمن خدا! با من چه سخن دارى؟»

آن ملعون گفت: «قبّحكم اللَّه، فقالت: يا ابن زياد! وإنّما يُقبّح الفاسق والكاذب، وأنتَ الكاذب والفاسق فأبشر بالنّار».

جناب امّ كلثوم سلام اللَّه عليها فرمود: «اى پسر زياد! همانا مردم نابكارِ دروغزن دستخوش قباحت هستند و تويى دروغگوى نابكار. بشارت باد تو را به آتش دوزخ.»

چون ابن زياد اين سخن بشنيد، بخنديد و گفت: «اگر من به ديگر سراى به آتش نار دچار شوم، همانا به مراد خويش رسيده ام و آرزوى خود را دريافته ام.»

«فقالت: يا ويلك! قد أرويت الأرض من دم أهل البيت»؛ فرمود: «واى و ويل باد بر تو! همانا زمين را از خون اهل بيت سيّد المرسلين سيراب و رنگين كردى.»

ابن زياد برآشفت و گفت: «تو مانند پدرت داراى شجاعت باشى. اگرنه آن است كه زنى و بر زن كشتن نباشد، گردنت را مى زدم.»

«فقالت: لولا أنّي شجاعة ما وقفتُ بين يديك ينظر إليَّ البارّ والفاجر وأنا مهتوكة الخباء وأخواتي بين يديك يُنظَر إليهنَّ من غير غطاء»؛ يعنى: فرمود: «اگر نه به نيروى شجاعت بهره ياب بودم، چگونه در چنين مجلس و اين جماعت دوست و دشمن بدون پرده كه درخور حشمت من نيست، در حضور تو مى ايستادم و خواهرانم بى جامه سرپوش در اين جا ايستاده و نگران باشند.»

نيز مى تواند بود كه اين كلام از روى كنايت و تعرض باشد و معنى چنين باشد كه: «وقوف در حضور مردم شقىِ ستمگر، شايسته مردم شجاع و پرخاشگر است، نه زنان مصيبت يافته و با اين حال، البته مرا نيز بايد شجاعت باشد و از آن قبيل كسان به شمار باشم تا توقف من در حضور تو مناسب باشد.»

سپهر، ناسخ التّواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 328- 329

اما در مقتل ابى مخنف مروى است كه ابن زياد روى با زنان آورد و گفت: «كدام يك از شما امّ كلثوم باشد؟»

كسى او را پاسخ نداد. ديگر باره ندا كرد و هم چنان جواب نشنيد. گفت: «تو را به حقّ جدت رسول خداى سوگند مى دهم كه با من تكلم فرماى.»

فرمود: «مقصود چيست؟»

آن ملعون كلماتى كفرآميز كه نزديك به عبارات مذكور است، بگفت و در پايان سخن گفت: «اى دختر شجاع و دلير! اگرنه آن بود كه زن هستى، سر از تنت بر مى گرفتم.»

چون امّ كلثوم سلام اللَّه عليها بشنيد، بگريست و به قرائت اين اشعار بپرداخت: «قتلتم أخي صبراً فويلٌ لأُمِّكم»؛ الى آخرها. و از اين پيش به اين اشعار اشارت رفت.

سپهر، ناسخ التّواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 331

بالجمله، راوى مى گويد: بعد از آن ابن زياد فرمان كرد تا ايشان را از مجلس او باز گرداندند. امّ كلثوم مى فرمايد: در آن حال كه در اين حال بوديم، ناگاه شخصى به من نمودار آمد و همى گفت: «واللَّه ما جئتكم حتّى بصرت به»؛ إلى آخر الأشعار.

امّ كلثوم عليها السلام فرمود: «تو كيستى؟»

عرض كرد: «مردى از جماعت جن هستم كه به دست پدرت امير مؤمنان در بئر ذات العلم اسلام آوردم و نصرت شما بر من واجب بود. اما افسوس كه وقتى بيامدم كه كار از دست بشده بود. يا آل رسول اللَّه صلى الله عليه و آله! همانا اين مصيبت كه بر شما درآمد، بر من بسى دشوار افتاد. آيا تو را حاجتى است؟»

«فقالت له: امض لشأنك بارك اللَّه فيك فللَّه المشيّة فينا لا نقدر أن ندفع قضاءه، بذلك أخبرنا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله».

جناب امّ كلثوم عليها السلام فرمود: «خداى در تو بركت نهد. به كار خويش روى كن. همانا آنچه خداى را در حقّ ما مشيت رفته، همان مى شود. آن نيرو نداريم كه سر پنجه قضا را بر خود برتابيم. همانا رسول خداى صلى الله عليه و آله از اين مصائب با ما خبر بگذاشت.»

معلوم باد كه اين راوى در اين خبر رفيق ندارد. چنان به نظر مى رسد كه آنچه مسطور افتاد، اتقن است؛ واللَّه أعلم.

سپهر، ناسخ التّواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 332- 333

كلمات امّ كلثوم با ابن زياد

در ناسخ گويد: چون سخن زينب سلام اللَّه عليها در مجلس ابن زياد پايان يافت- چنانچه ذكر شد در ترجمه او- امّ كلثوم به سخن آمد و فرمود: «يابن زياد! إن كان قرّت عينك بقتل الحسين فقد كانت عين رسول اللَّه قرّت برؤيته وكان يقبِّله ويمصّ شفتيه ويحمله هو وأخوه على ظهره فاستعد غداً للجواب».

در اين جمله مى فرمايد: «اى پسر زياد! اگر به قتل حسين چشم تو روشن شد، هرآينه چشم رسول خدا به ديدار او خرسند مى شد و همى حسين را مى بوسيد و لب هاى او را مى مكيد و او را در آغوش مى كشيد و گاهى بر دوش خود سوار مى كرد. او را با بردارش حسن. پس مهيا شو كه فرداى قيامت جواب رسول خدا را چه خواهى داد؟»

محلاتى، رياحين الشريعه، 3/ 250

الصّدوق، الأمالي،/ 163- 164/ عنه: المجلسي، البحار، 44/ 322، البحراني، العوالم، 17/ 172؛ مثله الفتّال، روضة الواعظين،/ 163؛ الجزائري، الأنوار النّعمانيّة، 3/ 244- 245


1) - [روضة الواعظين: أنا].

2) - [روضة الواعظين: إذا].

3) - [روضة الواعظين: فلم].

4) - [في البحار والعوالم: (فضربت)].

5) [لم يرد في روضة الواعظين والأنوار النّعمانيّة].

6) [لم يرد في روضة الواعظين والأنوار النّعمانيّة].

7) [لم يرد في العوالم].

8) [لم يرد في العوالم].

9) - [زاد في البحار والعوالم: لها].

10) [روضة الواعظين: ترين ما فعل اللَّه].

11) [روضة الواعظين: ترين ما فعل اللَّه].

12) - سنان سر حسين را نزد عبيداللَّه زياد آورد و گفت:

ثمّ أدخلوهنّ على ابن زياد (لعنه اللَّه) فوقفوا بين يديه، فقال عليّ بن الحسين عليه السلام:

«سنقف وتقفون ونسأل وتسألون وأنتم لا ترون لرسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم جواباً»، فسكت ولم يجبه، ثمّ أقبل على النِّساء وقال: أ يّكنّ أمّ كلثوم؟ فلم تكلِّمه (1)، فقال: بحقّ جدّك رسول اللَّه إلّاما كلّمتيني، فقالت: «ما تريد؟» فقال: لقد كذبتم وكذب جدّكم صلى الله عليه و آله و سلم وافتضحتم ومكّنني اللَّه منكم، فقالت: «يا عدوّ اللَّه! يا ابن الدّعيّ! إنّما يفتضح (2)الفاسق ويكذب الفاجر (3)وأنت واللَّه أحقّ بالكذب والفجور (4)فابشر بالنّار». فضحك ابن زياد (لعنه اللَّه) وقال: إن صرت إلى النّار فقد شفيت صدري منكم. فقالت: «يا ابن الدّعيّ! لقد روّيت الأرض من دم أهل البيت». فقال: يابنة السّجّاع! لولا أ نّك امرأة لضربت عنقك، فلمّا


1) - [زاد في الأسرار: فنادى ثانية فلم تكلِّمه].

2) [الأسرار: الكذّاب والمنافق].

3) [الأسرار: الكذّاب والمنافق].

4) - [زاد في الأسرار: والنِّفاق].

سمعت (1)ذلك منه بكت (2)وأنشأت تقول:

قَتَلتُم أخِي صَبراً فَوَيلٌ لِأُمِّكُم *** سَتُجْزَوْنَ ناراً حَرُّها يَتَوَقّدُ

قَتَلْتُمْ أخِي ثُمَّ اسْتَبَحْتُمْ حَرِيمُهُ *** وأنْهَبْتُمُ الأمْوالَ وَاللَّهُ يَشْهَدُ

سَفَكْتُمْ دِماءً حَرّمَ اللَّهُ سَفْكَها *** وَحَرّمَها الْقُرآنُ ثُمّ مُحَمّدُ

وَأبْرَزْتُمْ النِّسْوَانَ بِالْذُلِّ حُسّراً *** وَبِالْقَتْلِ لِلْأطْفالِ وَالذّبْحِ تَقْعُدُ

عَزِيزٌ عَلى جَدِّي عَزِيزٌ عَلى أبِي *** عَزِيزٌ عَلى أُمِّي وَمَنْ لِيَ يُسْعِدُ

فَيَالَهْفَ نَفْسِي لِلشّهِيدِ بِغُرْبَةٍ *** وَيا حَسْرَتاهُ لِلأسِيرِ يُقَيّدُ

وَيا وَيْحَ لِي وَالْوَيْلُ حَلّ بِوَالِدِي *** كَما رَأسُهُ فَوْقَ السَّنانِ يُشَيّدُ

مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 104- 105/ عنه: الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 477

وفي بعض المقاتل نقلًا عن الشّعبيّ، أ نّه أمر ابن زياد بالنِّسوان فأوقفوهنّ بين يديه وأمّ كلثوم بارزة الوجه وزينب بنت أمير المؤمنين عليه السلام تبكي [ثمّ ذكر كلام زينب سلام اللَّه عليها كما ذكرناه].

قالت أمّ كلثوم: فبينما نحن كذلك، إذ تراءى لي شخص وهو يقول:

واللَّه ما جئتكم حتّى بصرت بهِ *** بالطَّفِّ منعفر الخدّين منحوراً

إلى آخر ما تقدّم.

قالت أمّ كلثوم: مَنْ أنت؟ فقال: رجل من الجنّ أسلمتُ على يدِ أبيكِ أمير المؤمنين في بئر ذات العلم، وقد جبت نصرتكم عليَّ، فجئتُ والأمر قد فات، فيعزّ عليَّ يا آل الرّسول صلى الله عليه و آله ما أصابكم، ألكِ حاجة؟ فقالت له: امضِ لشأنكَ باركَ اللَّه فيكَ، فللَّه المشيّة فينا لا نقدر أن ندفع قضاءه، بذلك أخبرنا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله.

الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 477


1) [الأسرار: كلامه].

2) [الأسرار: كلامه].

أُمّ كلثوم عليها السلام في طريق الشّام

أقول: وفي بعض الكتب، إنّهم لمّا قربوا من بعلبك، كتبوا إلى صاحبها، فأمر بالرّايات فنشرت، وخرج الصِّبيان يتلقّونهم على نحو من ستّة أميال، فقالت أمّ كلثوم: أباد اللَّه كثرتكم، وسلّط عليكم مَن يقتلكم، ثمّ بكى عليُّ بن الحسين عليهما السلام وقال:

وهو الزّمان فلا تفنى عجائبه *** من الكرام وما تهدى (1)مصائبه

فليت شعري إلى كم ذا تجاذبنا *** فنونه وترانا لم نجاذبه

يُسرى بنا فوق أقتاب بلا وطأ *** و سابق (2)العيس يحمي عنه غاربه

كأ نّنا من أسارى الرّوم بينهم *** كأنّ ما قاله المختار كاذبه

كفرتُم برسول اللَّه ويحكم *** فكنتم مثل من ضلّت مذاهبه (3)

و امام زين العابدين عليه السلام شعرى چند در شكايت روزگار و جفاهاى زمانه غدّار خواند و گريست.

مجلسى، جلاء العيون،/ 726

و از حالات جناب امّ كلثوم در حلب و قرائت اشعار آن حضرت شرحى مى نگارد و مى گويد: چون آن مخدره از قرائت اشعار بپرداخت، اهل بيت اطهار جملگى به خروش درآمدند و فرياد: وا محمّداه! وا عليّاه! وا فاطمتاه! بركشيدند و چنان وحشتى برخاست كه تمامت حاضران به گريستن درآمدند و به روايت ابى اسحاق اسفراينى در نورالعين چون به معرّة النعمان رسيدند، جناب امّ كلثوم شعرى چند در مصائب خويش انشا فرمود. آن گاه پرسش گرفت كه اين قريه را چه نام است؟ عرض كردند: معرّة النعمان، و آن مخدره در حقّ اهل آن قريه نفرين كرد؛ چنان كه مسطور آيد.

و نيز روايت كند كه چون به حصن رسيدند كه شهرى عالى بود و مردم آن شهر به حمايت اهل بيت پيغمبر صلى الله عليه و آله درآمدند و جناب امّ كلثوم دختر فاطمه زهرا كه در اين مدت از هيچ كس حمايتى نديده بود، اين حالت مشاهدت فرمود، رقتى به آن مظلومه دست داد و سخت بگريست و روى به لشكر مخالف كرد و فرمود: «كم تنصبون لنا الأقتاب عارية»؛ الى آخرها! چنان كه در ورود به قنّسرين مسطور شد.

سپهر، ناسخ التّواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 350- 351

چون چنان كه اشارت رفت، اغلب اخبارى كه از اين دو مخدره مذكور و به اين دو معظمه منسوب مى دارند، ظنّ غالب آن است كه راجع به يك تن باشد؛ لهذا در اين جا در يك مقام سمت نگارش مى جويد.

چنان كه ابى مخنف و ديگران نگاشته اند، چون اهل بيت در هنگام سفر كردن به شام به معرة النعمان رسيدند و مردم آن جا در فسق و فجور خوددارى نكردند، جناب امّ كلثوم شعرى چند در مصيبت خويش انشاد كرد و پرسيد: «اين قريه را نام چيست؟»

گفتند: «معرّة النعمان.»

فرمود: «خداى تعالى آب هاى ايشان را گوارا نگرداند و اسعار ايشان ارزان نفرمايد و دست ظالمان را از ايشان باز ندارد.»

ابو مخنف گويد: «سوگند به خداوند كه تا اين زمان هرگز ارزانى نشده است و هميشه قحط و غلا در آن جا هست.»

و چون طى راه به شيزر درآمدند و مردم آن جا به حمايت خاندان پيغمبر كمر بربستند و جمعى از آن لشكر پرخاشگر را در سقر مستقر دادند، جناب امّ كلثوم فرمود: «اين مكان را چه نام است؟»

عرض كردند: «اين بلد را شيزر مى خوانند.»

آن مخدره با ديده اشكبار دست به آسمان برآورد و عرض كرد: «بار خدايا! شيرين و گوارا فرماى طعام و شراب ايشان را و دست تسلط ظالمان را از ايشان كوتاه كن.»

ابو مخنف گويد: «از بركت دعاى آن حضرت، اگر جمله جهانيان را ظلم فرو گيرد، به ايشان جز خير و سلامت و نعمت و رفاهيت نمى رسد.»

و به روايتى چون به قصر منيع رسيدند و مردمش در حمايت ذريه رسول با تيغ هاى مسلول «1» بيرون تاختند و جمعى از آن مردم كافر را بكشتند و حضرت امّ كلثوم اين خبر را بشنيد، پرسيد: «اين قصر را چه نام است؟»

عرض كردند: منيع، آن حضرت عرض كرد: «اللَّهمّ امنع عن أهله البلاء إنّك سميع الدّعاء وأنزل عليهم من بركاتك ولا تسلِّط عليهم الأعداء والظلّام واحرسهم بعينك الّتي لا تنام.»

«بار خدايا! بلايا را از ايشان دور دار. همانا تويى شنونده دعا، و بركات خود را بر ايشان فرود كن و دشمنان ايشان را بر ايشان چيره مگردان و از تمامت آفات محروس بدار.»

خداى تعالى دعاى آن حضرت را در حق ايشان قرين استجابت داشت.

و چون به قصر عجوزه كه او را أمّ الحجّام مى ناميدند، رسيدند و از آن ملعونه نسبت به سر مطهر حركات ناشايست روى نمود وچهره مباركش را با زخم سنگ بخراشيد وخون بريخت و امّ كلثوم آن حال بديد، از فاعل آن امر پرسيد. نامش را به عرض رساندند. آن حضرت با ناله و گريه روى خويش را بخراشيد و موى خود را پريشان كرد و دست به دعا و نفرين برداشت و عرض كرد: «اللَّهمّ خرِّب عليها قصرها وأحرقها بنار الدّنيا قبل نار الآخرة؛ بار خدايا! قصرش را بر سرش ويران كن و او را به آتش دنيا پيش از آتش آخرت بسوزان.»

راوى گويد: سوگند به خداوند، چون آن دعا به پاى رسيد، در ساعت آن قصر ويران شد و ديدم آتشى در آن قصر مخروبه بيفتاد و همى بسوخت تا نشانى از آن قصر و اهلش به جا نماند و به جمله خاكستر شد و هم در آن حال بادى بوزيد و خاكسترش را پراكنده ساخت؛ چنان كه اثرى از آن به جا نماند. گويا هرگز در آن جا عمارتى و علامتى و اهلى نبوده است.

و چون به قصر حفوظ رسيدند و از آن مردم آداب دين دارى و حمايت ذريه رسول بارى معاينت رفت، امّ كلثوم سلام اللَّه عليها پرسيد: «اين قصر چه نام دارد؟»

عرض كردند: «حفوظ!»

فرمود: «اللَّهمّ احفظ من فيه وسلِّمهم من الرّدى، وأنزل عليهم من بركاتك، وأعم عنهم أبصار الظالمين؛ بار خدايا! مردمش را محفوظ و از دمار و هلاك سالم بدار و بركات خود را بر ايشان نازل و چشم ظالمان را از گزند ايشان كور كن!»

راوى گويد: دعاى آن مظلومه مستجاب شد و اهل آن قصر زن و مرد سياهپوش شدند و بطناً بعد بطن بر اين حال هستند و تا قيامت بر اين حال مى باشند.

و چون به سيبور رسيدند و از مردم آن جا نيز علامت مسلمانى و غيرت دين دارى نمودار شد، امّ كلثوم عليها السلام فرمود: «اين شهر را چه نام است؟»

عرض كردند: «سيبور!»

فقالت: «عذّب اللَّه تعالى شرابهم وأرخص أسعارهم ورفع أيدي الظلمة عنهم.»

فرمود: «خداوند گوارا كناد آب ايشان را و ارزان بدارد خوردنى و پوشيدنى ايشان را و باز دارد دست ستمكاران را از ايشان.»

ابو مخنف گويد: «از آن پس، اگر جهان را جور و ستم فرو سپارد، در اراضى ايشان جز آيت نعمت و بذل، و رايت رحمت و عدل افراشته نيايد.»

و چون به قلعه بعلبك رسيدند و آن مردم ملعون به خشنودى لشكر يزيد كار كردند، امّ كلثوم عليها السلام فرمود: «اين بلد را چه نام است؟»

عرض كردند: «بعلبك!»

فقالت: «أباد اللَّه خضراءهم ولا أعذب اللَّه شاربهم ولا رفع أيدي الظلمة عنهم.»

يعنى: «خداوند ناچيز و تباه گرداند گياه ايشان را و گوارا نگرداند مياه ايشان را و كوتاه نگرداند از ايشان دست ستمكاران ايشان را.» و به سبب دعاى آن حضرت اگر روى زمين را عدل و داد درسپارد، جز ظلم و جور به ايشان نرسد.

معلوم باد در اسامى اين منازل چون ارباب مقاتل به اختلاف رفته اند، اين است كه در اين جا نيز مختلفاً مسطور شد و تواند بود كه در بعضى كتب، اسم منزلى را به طور ديگر نوشته اند؛ مثل شيزر و سيبور و غير ذلك. تعيين اين مطلب برعهده ناظران است تا به تأمل نظر كنند و حقيقت امر را دريابند و ما ذلك عليهم بعزيز.

1. مسلول: كشيده و افروخته.

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب عليها السلام، 2/ 556- 559

چون لشگريان از منزل بعلبك بكوچيدند و چندى راه نوشته، به دير راهبى رسيده، در كنار آبى گوارا فرود شدند و اهل بيت را در طرفى باز داشتند. امام زين العابدين عليه السلام اين شعر انشا فرمود:

هذا الزّمان فما تفني عجائبه *** عن الكرام ولا تفني مصائبه

فليت شعري إلى كم ذا يحاربنا؟ *** بصرفه وإلى كم ذا نُحاربه؟

يسري بنا فوق أعياس بلا وطأ *** وسائق العيس يحمي عنه عازبه

كأنّنا من بنات الرّوم بينهم *** أو كلّ ما قاله المختار كاذبه «1»

كفرتم برسول اللَّه ويحكم *** يا أُمّة السّوءِ: أخلفتم مذاهبه

در «بحار الانوار» مسطور است كه: چون اهل بيت را طى راه از بعلبك «2» به فرمان ابن زياد جماعتى از قلعه بيرون شدند و از پى نظاره اهل بيت به آن حال و آن روزگار شش ميل راه سپردند و حضرت امّ كلثوم سلام اللَّه عليها بر ايشان نفرين نمود. اين وقت على بن الحسين بگريست و شعرهاى مذكور را قرائت فرمود.

1. امور شگفت انگيز زمانه از مردان بزرگ دست بردار نيست و مصيبت هاى آن پايان نمى پذيرد. اى كاش مى دانستم تا چه وقت زمانه با ما دست به گريبان است و اين كشمكش ادامه دارد. مارا بر شتران بى جهاز حركت مى دهند. ساربان شترها كه غايب باشد، از او حمايت كرده مى شود. گويا ما در بين اين مردم، دختران رومى هستيم (كه با آن ها معامله اسارت مى كنند) يا آنچه كه پيغمبرِ برگزيده در حق ما گفته است، بر خلاف واقع است.

اى امّت بد! واى بر شماها به پيغمبر خدا كافر شديد و بر خلاف طريقه و روش هاى او عمل كرديد.

2. بعلبك، يكى از بلاد شام و داراى آثار قديمه و ابنيه عتيقه غريبهاست.

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السلام، 2/ 164- 165

قِنَسَّرِيْن به كسر قاف و فتح نون و تشديد سين مهمله و كسر راء و سكون ياء و نون نام بلدى است در يك منزلى حلب كه مردم آن جا همه از شيعيان على عليه السلام بودند. آنها دروازه ها را بستند و از فراز باره، مردم آن جماعت را همى لعن مى كردند و آنها را به رمى احجار طرد و منع مى كردند و همى گفته اند: اى قاتلان اولاد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم! اگر همگان كشته شويم، يك تن از شما را در اين شهر راه ندهيم. در اين وقت امّ كلثوم با ديده خونبار و دل داغدار اين اشعار بسرود:

كم تنصبون لنا الأقتاب عارية *** كأ نّنا من بنات الرّوم في البلد

أليس جدِّي رسول اللَّه ويلكم *** هو الّذي دلّكم قصداً إلى الرّشد

يا أُمّة السّوء لا سقياً لربعكم *** إلّا عذاباً كما أخنى على لبد

و امّ كلثوم در قادسيه اين اشعار بسرود: «ماتت رجالي وأفنى الدّهر ساداتي؛ إلى آخره».

كه در ترجمه عليا مخدره زينب عليها السلام سبق ذكر يافت.

و نيز در ناسخ گويد: اهل بيت رسول خدا را به سيبور كوچ دادند. سيبور به كسر سين و سكون ياء المثنّات من تحت و كسر باء و فتح واو بعدها را نام شهرى نزديك كفرطاب است؛ بالجمله اهل سيبور انجمن شدند و پيران و جوانان گرد آمدند. شيخى سالخورده از ميان برخاست و او از آن مردم بود كه ادراك صحبت عثمان كرده بود، گفت: «انگيزش فتنه نكنيد. همانا اين سر را در تمام امصار و بلدان گرداندند و كسى از درِ منع سخن نكرد. بگذاريد تا از بلد شما هم بگذرانند.»

جوانان گفتند: «واللَّه هرگز نگذاريم اين قوم پليد به قدوم خويش بلد ما را آلايش دهند.»

در زمان بشتافتند و قنطره عبره را از آب قطع كردند و ساخته جنگ شدند. حرب درپيوست و رزمى سخت برپا ايستاد؛ چندان كه ششصد تن از لشكر ابن زياد دستخوش تيغ فولاد شدند و جماعتى نيز از جوانان سيبور رهينه خاك شدند. در اين وقت امّ كلثوم فرمود: «اين بلد را نام چيست؟» گفتند: «سيبور.»

فقالت: «أعذب اللَّه شرابهم وأرخص أسعارهم ورفع أيدي الظّلمة عنهم».

ابو مخنف گويد: «از اثر دعاى امّ كلثوم اگر جهان همه انباشته ظلم و جور بودى، در اراضى ايشان جز آيت نعمت و بذل و رايت قسط و عدل افراشته نگشتى.»

و نيز در ناسخ گويد: «چون اهل بيت رسول خدا را به بعلبك نزديك كردند، به حاكم بعلبك نگاشته اند كه اينك سرهاى خوارج و اهل بيت ايشان است كه به درگاه امير يزيد حمل مى دهند. علف و آذوقه مهيا كن و ما را تلقى فرما.»

حاكم بعلبك فرمان داد تا جاى آسايش و آرامش از بهر ايشان مهيا ساختند و از سويق و سكر و ديگر مشروبات و مأكولات فراهم آوردند و دفوف بنواختند و رايت ها برافراختند و باد در بوقات بردميدند و آن كافران را استقبال كردند و به شهر درآوردند. در اين وقت، امّ كلثوم عليها السلام فرمود: «اين بلد را نام چيست؟»

گفتند: «بعلبك.»

فقالت: «أباد اللَّه تعالى خضراءهم، ولا أعذب اللَّه شرابهم، ولا رفع اللَّه أيدي الظّلمة عنهم».

قال أبو مخنف: «ولو أنّ الدّنيا كانت مملوّة عدلًا وقسطاً لما أنالهم إلّاظلماً وجوراً».

آن مخدره چون در حق آنها نفرين كرد كه: «خداى تعالى نابود كند وسعت معيشت شما را و خوشگوار نگرداند آب شما را و دست ظالمان را از سر شما كوتاه نكند.»

ابو مخنف گويد: «اگر همه دنيا را عدالت و رفاهيت فرو گيرد، در بعلبك جز آثار ظلم و بيچارگى چيز ديگر نيست.»

محلاتى، رياحين الشريعه، 3/ 251- 252

المجلسي، البحار، 45/ 126- 127/ عنه: البحراني، العوالم، 17/ 427


1) - [العوالم: تهدأ].

2) - [العوالم: سائق].

3) - و به روايتى: چون به نزديك شهر بعلبك رسيدند، آن سياهدلان با بيرق ها و علم ها دو فرسخ به استقبال ايشان آمدند و شادى مى كردند. امّ كلثوم گفت: «خدا كثرت شما را براندازد و بر شما مسلط گرداند كسى را كه شما را به قتل آورد.»

راجع ما يلي:

[منزل بعلبك] (1)

الطّريحي، المنتخب،/ 480- 482/ عنه: البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 63- 70، 259؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 487، 492؛ القزويني، تظلّم الزّهراء،/ 257، 258؛ مثله المجلسي، البحار، 45/ 126- 127؛ البحراني، العوالم، 17/ 427


1) - [راجع ج 10 ص 959- 986].

مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 118- 119/ عنه: البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 68- 69؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 486، المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 133- 134، الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 375

القندوزي، ينابيع المودّة،/ 352

سپهر، ناسخ التواريخ سيّد الشّهدا عليه السلام، 3/ 110- 111، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 345

[منزل قادسية]

مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 110/ عنه: البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 63؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 482؛ المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 121؛ الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 370

سپهر، ناسخ التواريخ سيّد الشّهدا عليه السلام، 3/ 102، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 343

[منزل قنسِّرين]

مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 115- 116/ عنه: البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 65؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 485؛ المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 131؛ الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 373

سپهر، ناسخ التواريخ سيّد الشّهدا عليه السلام، 3/ 106، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 345

[منزل سيبور]

مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 116- 117/ عنه: البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 67- 68؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 486؛ المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 132؛ الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 374

سپهر ناسخ التواريخ سيّد الشّهدا عليه السلام، 3/ 109، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 345

سپهر ناسخ التواريخ حضرت زينب عليها السلام، 2/ 352- 353

أُمّ كلثوم عليها السلام عندما دخلت الشّام

فلمّا قربوا من دمشق دنت أمّ كلثوم من شمر وقالت: لي إليك حاجة. قال: ما هي؟

قالت: إذا دخلت البلد فاحملنا في درب قليل النّظّارة، وتقدّم أن يخرجوا هذه الرّؤوس من بين المحامل وينحّونا عنها فقد خزينا من كثرة النّظر إلينا ونحن في هذه الحال، فأمر بضدّ ما سألته بغياً منه وعتوّاً، وسلك بهم على تلك الصّفة حتّى وصلوا باب دمشق حيث يكون السّبي.

ولقد أقرح فعله هذا حناجر الصّدور، وأسخن عين المقرور، حتّى قلت شعري هذا من القلب الموتور:

فوا أسفا يغزى الحسين ورهطه *** ويسبى بتطواف البلاد حريمه

ألم يعلموا أنّ النّبيّ لفقده *** له عزب جفن ما يخفّ سجومه

وفي قلبه نار يشبّ ضرامها *** وآثار وجد ليس ترسى كلومه

ولم يكن زين العابدين عليه السلام يكلِّم أحداً في الطّريق حتّى بلغوا باب يزيد.

ابن نما، مثير الأحزان،/ 53

قال الرّاويّ: وسار القوم برأس الحسين عليه السلام ونسائه (1)والأسرى من رجاله (2)، فلمّا قربوا من (3)دمشق، دنت أمّ كلثوم من شمر، وكان من (4)جملتهم، فقالت له (5): لي إليك حاجة، فقال: ما حاجتك؟ قالت: إذا دخلت بنا البلد فاحملنا في درب قليل النّظّارة، وتقدّم إليهم (6)أن يخرجوا هذه الرّؤوس من بين المحامل وينحّونا عنها، فقد خزينا من كثرة النّظر


1) - [لم يرد في نفس المهموم ووسيلة الدّارين].

2) - [إلى هنا لم يرد في الدّمعة والأسرار والعيون].

3) - [في الأعيان مكانه: أ نّه لمّا قرب الّذين معهم السّبايا والرّؤوس من ...].

4) - [في البحار والوالم والدّمعة والأسرار وتظلّم الزّهراء والأعيان: في].

5) - [لم يرد في البحار والعوالم].

6) - [زاد في تظلّم الزّهراء: وقل].

إلينا ونحن في هذه الحال، فأمر (1)في جواب سؤالها أن تجعل (2)الرّؤوس على الرِّماح في أوساط المحامل بغياً منه وكفراً، وسلك بهم بين (3)النّظّارة على تلك الصّفة حتّى أتى بهم باب (4)دمشق، (5)فوقفوا على درج باب المسجد الجامع حيث يقام السّبي (6). (7)

گفت: «چيست؟»

فرمود: «ما را كه به اين شهر مى بريد از دروازه اى وارد كنيد كه تماشاگر كمتر باشد و ديگر آن كه به اينان پيشنهاد كن كه اين سرها را از ميان كجاوه هاى ما بيرون ببرند و از ما دور كنند كه از بس ما را با اين حال ديدند، خوار و ذليل شديم.»

شمر در پاسخ خواسته آن بانو از عناد و كفرى كه داشت، دستور داد كه سرها را برفراز نيزه ها بزنند و ميان كجاوه ها تقسيم كنند و با اين حال آنان را در ميان تماشاگران بگردانند تا آن كه آنان را به دروازه دمشق آوردند و در پله هاى درِ مسجد جامع به پا داشتند؛ يعنى همان جا كه اسيران را نگه مى داشتند.

فهرى، ترجمه لهوف،/ 174- 175

در كتاب «نور العين» مسطور است كه از آن پس خولى ملعون سباياى آل پيغمبر و حضرت امام زين العابدين را از باب ساعات درآوردند و زنان مكشفات الوجوه و امام زين العابدين را با ريسمانى پست بسته بودند و مردمان به آن حضرت چشم گشاده داشتند و به عبرت و ضجرت مى نگريدند.

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السلام، 2/ 212

كه از آنپس اهل بيت را به باب الساعات 1 آوردند. در آن جا سه ساعت بازداشتند تا از يزيد چه فرمان رسد.

سهل مى گويد: در آن هنگام كه سر مبارك امام حسين عليه السلام را در شهر دمشق حمل مى دادند پنج تن زن بر دريچه كوشكى بلند كه از يزيد لعنه اللَّه تعالى بود به تماشا نگران ديدم و در ميان ايشان، زنى فرتوت كه محدودبة الظّهر 2 بود و هشتاد سال روزگار سپرده بود، جا داشت. چون سر مبارك از برابر آن دريچه بگذشت، آن فرتوت بجست و سنگى بر گرفت و بر آن سر مبارك افكند.

سهل مى گويد: چون على بن الحسين عليه السلام آن كردار عجوز را نگران گشت، «قال: اللّهمّ عجِّل بهلاكها وهلاك مَنْ معها» عرض كرد: بار خدايا! آين عجوز را و آن كسان كه با وى هستند، بزودى هلاك فرماى.

هنوز دعاى آن حضرت به پايان نرسيدهبود كه آن دريچه و روشن فرود آمد و آن جماعت به زير افتادند و جملگى هلاك شدند و در زير آن نيز جمعى كثير تباه شدند.

در پاره اى نسخ، مقتل مزبور از سهل مذكور است كه آن عجوز ملعونه سنگى برگرفت و بر ثناياى مبارك حسين عليه السلام بيفكند و چون من نگران كردار آن ملعونه شدم، گفتم: «خدايا! هلاك فرماى او را و آنان كه با او هستند، به حق محمد و آله.» و هنزو كلام من اختتام نيافته بود كه روشن بيفتادا و آن ملعونه و آنان كه با او بودند، به هلاكت رسيدند.»

اين روايت بعيد است و هم چنين نفرين نمودن على بن الحسين به جهر و آشكار؛ بطورى كه گوشزد سهل گردد نيز بعيد است. چه در موارد اين سفر اين گونه افعال از آن حضرت معهود نيست؛ چنان كه از اين پيش نيز اشارت شد كه على بن الحسين عليهما السلام در طى طريق شام با احدى به يك كلمه متكلم نگشت تا به دمشق رسيد و روايت ابى اسحاق الاسفراينى در كتاب «نور العين» غريب تر مى نمايد، بلكه مى گويد: در ميان سبايا با من همان طفل فرمود: «كيستى؟»

عرض كردم: «سهل شهرزورى.»

فرمود: «به كجا مى شوى؟»

عرض كردم: «به اقامت حج مى روم و زيارت رسول خداى را آهنگ دارم.»

فرمود: «چون به قبر جد ما رسول خداى وصول يافتى، از ما سلام برسان و از حالت معروض دار.»

عرض كردم: «منت پذيرم.»

و عرض كردم: «حاجتى ديگر نباشد؟»

فرمود: «اگر از درهم چيزى دارى، به حامل اين رأس شريف بده و به او بگوى كه اين سر را در پيش روى ما بازدارد تا مردمان به سبب ديدار آن، از نظاره به ما مشغول شوند.»

آن فقره عجوز و پنج تن زن در فراز روشن را و نفرين نمودن را به حضرت امّ كلثوم نسبت مى دهند.

بالجمله در خبر مسطور مذكور است كه: چون به باب يزيد ملعون رسيدند، مخفر بن ثعلبه و به روايتى مخجر باجيم و نيز محقر و محضر با ضاد معجمه نيز به نظر رسيده است. ابن اثير به ضم ميم و فتح حاء مهمله و تشديد فاء مكسوره و در آخر راء مهمله تصريح مى نمايد و اين ملعون مأمور به كوچ دادن اهل بيت بود.

1.

باب الساعات: يكى از دروازه هاى دمشق بوده و بر آن ساعتى نصب شده بود و به اين مناسبت به اين عنون ناميد شده بود.

2.

محدودبة الظّهر: زنى كه پشت او خميده باشد.

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السلام، 2/ 173- 174

در كتب اخبار مسطور است كه چون اهل بيت پيغمبر به دمشق نزديك شدند، امّ كلثوم سلام اللَّه عليها به شمر نزديك شد و فرمود: «مرا با تو حاجتى است.»

آن خبيث عرض كرد: «چه حاجت دارى؟»

«فقالت: إذا دخلت بنا البلد فاحملنا في درب قليل النظّارة وتقدّم إليهم وقل أن يخرجوا هذه الرّؤوس من بين المحامل وينحّوها عنّا فقد خزينا من كثرة النّظر إلينا ونحن في هذه الحالة».

فرمود: «چون ما را به دمشق درآورديد، از دروازه اى به شهر درآر كه نظارگانش اندك باشند و نيز فرمان كن تا اين سرها را از محمل هاى ما دور دارند. چه از كثرت بينندگان به رسوايى درآييم، در چنين حالت كه بدان اندريم.»

لكن شمر شقاوت نهاد برخلاف مسئول آن حضرت روى نهاد و فرمان داد تا سرها را برفراز نيزه ها در ميان محمل ها حركت دهند و اهل بيت پيغمبر صلى الله عليه و آله را با آن حالت و آن روزگار در ميان انجمن نظاره رهسپار دارند و بر اين هيأت تا به دروازه دمشق ببردند.

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 358- 359

سيّد ابن طاوس از امام محمدباقر عليه السلام روايت كرده است كه فرمود: پدرم امام زين العابدين عليه السلام مى فرمود: چون ما را به نزد يزيد مى بردند، مرا بر شتر برهنه سوار كرده بودند. مخدرات اهل بيت را هم بر اشترهاى برهنه سوار كرده بودند و در عقب من بودند. سر بزرگوار پدر عالى مقدارم بر سر نيزه بود و در پيش روى ما مى بردند و نيزه داران آن كافران بر دور ما احاطه كرده بودند، و هريك از ما را كه مى ديدند كه آب از ديده ما جارى مى شود، نيزه را بر سر ما مى كوبيدند و با اين حال، ما را داخل دمشق كردند. چون داخل آن شهرِ شوم شديم، ملعونى ندا كرد: «اينها اسيران اهل بيت ملعونند»، به روايت اول: چون به نزديك دمشق رسيدند، امّ كلثوم از شمر التماس كرد: «چون ما را داخل شهر مى كنى، بگو زنان ما را از راهى ببرند كه نظارگى كمتر باشد. يا بگو كه سرها را پيشتر ببرند كه مردم مشغول شوند به نظر كردن به سرها و به ما نظر بسيار نكنند.»

آن ولد الزنا قبول نكرد و از نهايت كفر و عناد حكم كرد كه سرها را در ميان شتران حرم ببرند.

مجلسى، جلاء العيون،/ 728- 729

دخول سر مقدس به دمشق در روز اول ماه صفر

شيخ كفعمى و شيخ بهايى و محدث كاشانى گفته اند: «روز اول صفر سر حسين عليه السلام را به دمشق آوردند و آن روز، عيد بنى اميه و روز ماتم است.»

از آثار الباقيه ابو ريحان حكايت شده است كه روز اول صفر سر حسين را به دمشق آوردند و يزيد آن را پيش خود نهاد و با چوب دستى دندان هاى او را كاوش كرد و مى گفت: «نباشم ز خندف ...» تا آخر.

در مناقب آمده است كه روايتى از مخنف رسيده است كه چون سر حسين را نزد يزيد آوردند، بوى خوشى از آن تراويد كه بر هر عطرى مى چربيد. سيّد گويد: سر حسين واسيران را كه نزديك دمشق رساندند، امّ كلثوم به شمر گفت: «من به تو حاجتى دارم.»

گفت: «چه حاجتى است؟»

گفت: «ما را از يك دروازه كم جمعيت به شهر وارد كن و به اينان بگو سرها را از ميان كجاوه ها دور كنند و كمتر مردم ما را با اين حال تماشا كنند.»

آن بدسرشت در جواب او دستور داد نيزه سرها را ميان كجاوه بكشند و آنها را ميان تماشاگران ببرند و آنها را به اين وضع تا درِ مسجد جامع دمشق كه توقفگاه اسيران بود، رساند.

كمره اى، ترجمه نفس المهموم،/ 204

ابن طاوس، اللّهوف،/ 174- 175/ عنه: المجلسي، البحار، 45/ 127؛ البحراني، العوالم، 17/ 427؛ البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 73- 74؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 495؛ القمي، نفس المهموم،/ 429- 430؛ القزويني، تظلّم الزّهراء،/ 260؛ المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 148؛ الأمين، أعيان الشّيعة، 3/ 485؛ الميانجي، العيون العبرى،/ 253؛ الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 380- 381


1) - [تظلّم الزّهراء: ب].

2) - [الأعيان: يجعلوا].

3) - [لم يرد في تظلّم الزّهراء].

4) - [الدّمعة: إلى].

5) [لم يرد في الدّمعة والعيون].

6) [لم يرد في الدّمعة والعيون].

7) - راوى گفت: كوفيان سر حسين را با زنان و مردان اسير بردند. چون به نزديك دمشق رسيدند، امّ كلثوم به شمر كه جزو آنان بود، نزديك شد و او را فرمود: «مرا به تو نيازى است.»

ولمّا قربوا من دمشق، أرسلت أمّ كلثوم إلى الشّمر أن يدخلهم في درب قليل النّظّار، ويخرجوا الرّؤوس من بين المحامل لكي يشتغل النّاس بالنّظر إلى الرّؤوس، فسلك بهم على حالة تقشعرّ من ذكرها الأبدان، وترتعد مفاصل كلّ إنسان. وأمر أن يسلك بهم بين النّظّارة، وأن يجعلوا الرّؤوس وسط المحامل. (1)

گفت: «حاجت چيست؟»

فرمود: «اينك شهر دمشق است. ما را از دروازه اى داخل كن كه مردم كمتر انجمن باشند و سرهاى شهدا را بگو از ميان محمل ها دور كنند تا مردم به نظاره سرها اشتغال ورزند و كمتر به حرم رسول خدا صلى الله عليه و آله بنگرند.»

شمر كه خمير مايه شرارت بود، چون مقصود آن مخدره بدانست، يك باره برخلاف مقصود آن مخدره كمر بست و فرمان داد تا سرهاى شهدا را در خلال محمل ها جا دهند و ايشان را از دروازه ساعات كه مجمع رعيت و رعات است، درآورند تا مردم بيشتر بر آنها نظاره كنند.

و در ناسخ گويد: در آن حال شمر حامل سر حضرت حسين عليه السلام بود. همى گفت: «أنا صاحب الرّمح الطويل، أنا قاتل الدِّين الأصيل، أنا قتلت ابن سيِّد الوصيّين، وأتيت برأسه إلى يزيد أمير المؤمنين».

امّ كلثوم چون بشنيد كه شمر دارد افتخار مى كند و مى گويد: «من صاحب نيزه بلند و كشنده فرزند ارجمند سيّد اوصيا و قتال كننده با دين اصيل پايه بلند مى باشم»، يك باره آتش خشمش زبانه زدن گرفت و فرمود: «بفيك الكثكث يا لعين بن اللّعين، ألا لعنة اللَّه على الظّالمين، يا ويلك! أتفتخر على يزيد الملعون بن الملعون بقتل مَن ناغاه في المهد جبرائيل ومَن اسمه مكتوب على سرادق عرش الجليل ومَن ختم اللَّه بجدّه المرسلين وقمع بأبيه المشركين، فأين مثل جدِّي محمّد المصطفى وأبي عليّ المرتضى وأمّي فاطمة الزّهراء صلوات اللَّه وسلامه عليهم أجمعين».

يعنى: «خاك بر دهانت باد اى ملعون! لعنت خداوندى بر ستمكاران! واى بر تو! آيا فخر مى كنى بر يزيد ملعون كه به قتل رساندى كسى را كه جبرئيل در گهواره براى او ذكر خواب مى گفت و نام گراميش در سرادق عرش جليل پروردگار مكتوب است؟ كشتى كسى را كه خداوند متعال به جدش رسول خدا پيغمبرى را خاتمه داد، آيا افتخار تو اين است كه به قتل رساندى كسى را كه پدرش نابودكننده مشركان بود؟ كجا جدى و پدرى و مادرى مثل جد و پدر و مادر من به دست شود؟» خولى اصبحى كه نگران اين بيانات بود، گفت: «يا أمّ كلثوم! تأبين الشّجاعة وأنت بنت الشّجاع»؛ يعنى: «تو هرگز از شجاعت سر برنتابى. همانا تو دختر مرد شجاعى باشى.»

و در ترجمه عليا مخدره زينب ياد كرديم داستان كنيز خواستن مرد سرخ موى و در آخر روايت سيّد در لهوف چنين است: «فقالت أمّ كلثوم: الحمد للَّه الّذي عجّل لك العقوبة في الدّنيا قبل الآخرة فهذا جزاء مَن يتعرّض لحرم رسول اللَّه». هكذا في عاشر البحار أيضاً.

محلاتى، رياحين الشريعه، 3/ 252- 254

المقرّم، مقتل الحسين عليه السلام،/ 447


1) - سيّد ابن طاوس در لهوف گويد: چون اهل بيت عليهم السلام را به شام آوردند، چون به نزديك دروازه رسيدند، امّ كلثوم، شمر بن ذى الجوشن را طلب كرد و فرمود: «مرا با تو حاجتى است.»

ولها ذكر أيضاً في (1):

عمادالدين الطّبري، كامل البهائي، 2/ 296- 297

الطّريحي، المنتخب،/ 288- 290/ عنه: السّيّد هاشم البحراني، مدينة المعاجز، 4/ 130- 133؛ البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 85- 87؛ القزويني، تظلّم الزّهراء،/ 261؛ المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 146- 148؛ الميانجي، العيون العبرى،/ 256

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 360- 362

مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 121- 124/ عنه: البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 81- 83؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 494- 495؛ المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 141- 142، 144- 145.

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 359- 360، ناسخ التواريخ سيّد الشّهدا عليه السلام، 3/ 123- 124

السّيِّد هاشم البحراني، مدينة المعاجز، 4/ 108- 111

البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 83- 84/ مثله المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 142

البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 88- 89/ مثله الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 496؛ المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 143

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 368- 369


1) - [راجع زينب الكبرى عندما ورودت الشّام].

حضور أمّ كلثوم عليها السلام مجلس يزيد

(لعنة اللَّه عليه) (1)

زهير كه عربى شنيد، متعجب شد. پرسيد: «ايشان چه طايفه اند؟»

پنداشت كه اسيران روم اند. امام زين العابدين گفت: «اين دختر، دختر رسول خداست و من پسر، پسر دختر او و اين عورات دختران فاطمه بنت محمّداند.»

زهير بيرون رفت ودست راست خود را بريد و باز آمد. دست خود به دست گرفته بود. خون مى چكيد و گفت: «يا بنت رسول اللَّه! مرا حلال كن كه دعاى تو مستجاب است.»

و عذر خواست و از آن جا بيرون رفت و ديگر كسى او را نديد.

عمادالدين طبرى، كامل بهائى، 2/ 296

ثمّ إنّ اللّعين أمرَ بإحضار السّبايا فاحضروا بين يديه فلمّا حضروا عنده جعل ينظر إليهنّ ويسأل مَن هذه ومَن هذا؟ فقيل (2): أمّ كلثوم (3)الكبرى، وهذه أمّ كلثوم الصّغرى، وهذه صفيّة، وهذه أمّ هاني، وهذه رقيّة بنات عليّ، وهذه سكينة، وهذه فاطمة بنتا الحسين، وهذا عليّ بن الحسين، (4)فالتفت اللّعين إلى سكينة وقال: يا سكينة! أبوك الّذي كفر حقّي وقطع رحمي، ونازعني في ملكي، فبكت سكينة وقالت: لا تفرح بقتل أبي فإنّه كان مطيعاً للَّه ولرسوله، ودعاه إليه فأجابه وسعد بذلك، وإنّ لك يا يزيد (5)بين يدي اللَّه (6)مقاماً يسألك عنه فاستعد للمسألة جواباً، وأنّى لك الجواب. قال لها: اسكتي يا سكينة، فما كان لأبيك عندي حقّ. (7)(8)قال: فوثب رجل من لخم وقال: يا أمير! هب لي هذه الجارية من الغنيمة فتكون خادمة عندي (يعني سكينة). قال: فانضمّت إلى عمّتها أمّ


1) - زهير، مسخره عراقى درآمد و گفت: «يا امير! اين كنيزك را به من ده!» و به امّ كلثوم اشارت كرد و قصد كرد كه چادر امّ كلثوم بگيرد. امّ كلثوم به عربى گفت: «دستت بريده باد! از ما دور شو!»

2) - [زاد في وسيلة الدّارين: له: هذه].

3) - [في الدّمعة مكانه: فقل: أنّ الحريم لمّا أدخلن على يزيد بن معاوية كان ينظر إليهنّ ويسأل عن كل واحدة بعينها وهنّ مربقات بحبل طويل، فقيل: هذه أمّ كلثوم ...].

4) [وسيلة الدّارين: فقالت بنت الحسين: يا يزيد! بنات رسول اللَّه سبايا، فعنده بكى النّاس وبكى أهل داره حتّى علت الأصوات].

5) [لم يرد في المعالي].

6) [لم يرد في المعالي].

7) - [إلى هنا حكاه عنه في المعالي].

8) [لم يرد في الدّمعة].

كلثوم وقالت: يا عمّتاه! أترين نسل رسول اللَّه يكونون مماليك للأدعياء (1)(2)؟ فقالت أمّ كلثوم (3)لذلك الرّجل (4): اسكت يا لكع الرِّجال، قطع اللَّه لسانك، وأعمى عينيك، وأيبس يديك، وجعل النّار مثواك، إنّ أولاد الأنبياء لا يكونون خدمة لأولاد الأدعياء. قال: فوَ اللَّه ما استتمّ كلامها حتّى أجاب اللَّه دعاءها في ذلك الرّجل فقالت: الحمد للَّه الّذي عجّل لك العقوبة في الدّنيا قبل الآخرة، فهذا جزاء من يتعرّض لحرم رسول اللَّه (5).

الطّريحي، المنتخب،/ 486/ عنه: المجلسي، البحار، 45/ 137؛ البحراني، العوالم، 17/ 437؛ البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 103، 118؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 504؛ القزويني، تظلّم الزّهراء،/ 270؛ المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 162- 163؛ الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 386؛ مثله المجلسي، البحار، 45/ 137؛ البحراني، العوالم، 17/ 437

ثمّ استدعى بالحرم فوقفوا بين يديه فنظر إليهنّ وسأل عنهنّ فقيل: هذه زينب وهذه أمّ كلثوم، فقال (6): يا أمّ كلثوم! كيف رأيت (7)ما صنع اللَّه بكم؟ فقالت: يا ابن الطّلقاء! هذه حرمك وإماؤك من وراء السُّتور، وبنات الرّسول صلى الله عليه و آله و سلم على الأقتاب بغير وطاء ينظر إليهنّ البرّ والفاجر، ويتصدّق عليهنّ اليهود والنّصارى، فنظر إليها يزيد (لعنه اللَّه) شزراً، فقال له بعض جلسائه: إنّها حرمة لا تؤاخذ، فسكن غيضه (8). ثمّ رفع رأسه إلى سكينة سلام اللَّه عليها وقال لها: يا سكينة! إنّ أباك نازعني في سلطاني وأراد قطع رحمي، فبكت وقالت: يا يزيد! لا تفرح بقتل أبي عليه السلام فإنّه كان عبداً للَّه دعاه إليه فأجابه وسعد بذلك، وأمّا أنت يا يزيد فاستعد لنفسك جواباً، فقال لها يزيد (لعنه اللَّه): اسكتي ما كان لأبيك عندي حقٌّ ولكنّه تعدّى عليَّ فأعجزه اللَّه ونصرني، قال: فوثب إليه رجل من لخم وقال له: يا أمير! هب لي هذه الجارية تكون خادمة لي يعني سكينة عليها السلام، فانضمّت


1) [لم يرد في الدّمعة].

2) - [إلى هنا لم يرد في البحار والعوالم والأسرار وتظلّم الزّهراء].

3) [في البحار والعوالم والأسرار وتظلّم الزّهراء: للشّاميّ].

4) [في البحار والعوالم والأسرار وتظلّم الزّهراء: للشّاميّ].

5) [وسيلة الدّارين: فقالت بنت الحسين: يا يزيد! بنات رسول اللَّه سبايا، فعنده بكى النّاس وبكى أهل داره حتّى علت الأصوات].

6) - [في الدّمعة والمعالي مكانهما: فنظر (المعالي: التفت) إلى أمّ كلثوم عليها السلام وقال (لعنه اللَّه) ...].

7) - [في المطبوع: رأيتي].

8) - [إلى هنا حكاه عنه في الدّمعة والمعالي].

إلى عمّتها أمّ كلثوم وقالت: يا عمّتاه! يريد أن تكون بنات الأنبياء كخدماً لأولاد الأدعياء، فقالت له أمّ كلثوم: اسكت يا لكع قطع اللَّه يديك ورجليك وأخرسك وجعل النّار مثواك إنّ بنات الأنبياء لا تكون خدماً للأدعياء، قال: فما استتمّ كلام الطّاهرة حتّى صرخ ذلك الملعون وعضَّ على لسانه وغلّت يداه إلى عنقه، فقالت أمّ كلثوم: الحمد للَّه الّذي عجّل عليك العقوبة في الدّنيا قبل الآخرة فهذا جزاء من يتحرّش ببنات الأنبياء.

قال: وأقبل يزيد (لعنه اللَّه) على عليّ بن الحسين عليه السلام وقال: مَن هذا؟ فقيل: عليّ بن الحسين عليه السلام، فقال (لعنه اللَّه): يقولون عليّ بن الحسين قتل، فقال: بلى، الّذي قتل هو الأكبر وأنا الأصغر، فقال له: أنت الّذي أراد أبوك أن يكون خليفة، الحمد للَّه أمكنني منه، وجعلكم أسرى بين يديّ، يراكم القريب والبعيد والحرّ والعبد، ما لكم من ناصر ولا كفيل، فقال له عليّ بن الحسين عليه السلام: مَن كان أحقُّ من أبي بالخلافة وهو ابن بنت نبيّكم؟ يا يزيد! أما سمعت قوله تعالى: «مَا أصَابَ مِن مُصِيبَةٍ فِي ا لْأرْضِ وَلَا فِي أنفُسِكُمْ إِلّا فِي كِتَابٍ مِن قَبْلِ أن نَبْرَأَها إنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ* لِكَيْلَا تَأْسَوا عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِما آتاكُم واللَّهُ لا يحبُّ كلَّ مُختالٍ فَخُور». فغضب يزيد (لعنه اللَّه) وقال:

يا غلام! كأ نّك تعرّض بنا وأمر بضرب عنقه فبكى عليٌّ عليه السلام وقال:

أناديك يا جدّاهُ يا خير مرسلٍ *** حبيبك مقتولٌ ونسلك ضايعُ

وألك أمسوا كالإماء بذلّةٍ *** تُشاع لهم بين الأنام فجايعُ

يروِّعهم بالسبِّ مَن لا يروعه *** سبابٌ ولا راعَ النّبيِّين رايعُ

ودايع أملاكِ وأفلاكَ أصبحُوا *** لجور يزيدِ بنِ الدّعي ودايعُ

فليتكَ يا جدّاه تنظر حالَنا *** نُسام ونشرى كالإماء نبايعُ

قال: فتصارخنَ النِّساء وبكين حوله وقالت أمّ كلثوم عليها السلام: يا يزيد! لقد أرويت الأرض من دمائنا ولم يبق غير هذا الصّبيّ وتعلّقت به النِّساء جميعاً وهنَّ يندبن: وا قلّة رجالاه! تقتل الأكابر من رجالنا وتأسر النِّساء منّا ولا ترفع سيفك عن الأصاغر، وا غوثاه! ثمّ وا غوثاه! يا جبّار السّماء! ويا باسط البطحاء! فخشى يزيد (لعنه اللَّه) أن تأخذ النّاس الشّفقة عليهم فتشقّ الفتنة عنده لأجل ضجيج النِّساء والأطفال والنّاس

كالجراد حوله ينظرون إلى هذا الأمر الفضيع ووقع الخوف والرُّعب في قلب يزيد (لعنه اللَّه) فعفى عنه. (1)

هنوز سخن آن بزرگوار تمام نشده بود كه حق تعالى دعاى او را مستجاب گرداند و زبان او لال شد و ديده هاى او نابينا شد و دست هاى او خشك شد. پس امّ كلثوم گفت: «الحمد للَّه كه حق تعالى بهره اى از عقوبت تو را در دنيا رساند. اين است جزاى كسى كه متعرض حرمت حضرت رسالت شد.»

مجلسى، جلاء العيون،/ 738

و امّ كلثوم روى به شامى كرد؛ «فقالت: اسكت يا لكع الرِّجال قطع اللَّه لسانك وأعمى عينيك وأيبس يديك وجعل النّار مثواك إنّ أولاد الأنبياء لا يكونون خدمة لأولاد الأدعياء»؛ فرمود: «زبان بربند اى فرومايه هرزه دارى! خداوند قطع كند زبان تو را و كور كند چشم هاى تو را و بخشكاناد دست هاى تو را و در آتش دوزخ جا دهد تو را! همانا فرزندان پيغمبر خادم زنازادگان نشوند.»

هنوز سخن در دهان امّ كلثوم بود كه خداوند مسئلت او را به اجابت رساند. گنگ و نابينا شد و دست هايش بخشكيد و درافتاد و جان بداد. «1»

1. [قريب به مضمون اين خبر در صفحه 560 ناسخ التواريخ حضرت زينب عليها السلام و در ناسخ التّواريخ سيدالشهدا عليه السلام، 3/ 142- 143 و ناسخ التّواريخ حضرت سجّاد عليه السلام، 2/ 210 تكرار شده است].

سپهر ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 376- 377

در كتاب بحرالمصائب از كتاب الدمعة الساكبه وكتاب الانوار النعمانيه در ادامه مكالمات يزيد با حضرت سكينه خاتون سلام اللَّه عليها مسطور است كه چون اهل مجلس آن فصاحت بيان و بلاغت و حلاوت مقال آن حضرت را بشنيدند، «فوثب رجل من لخم وقال: يا أمير! هب لي هذه الجارية من الغنيمة فتكون خادمة عندي»؛ مردى از قبيله لخم به پا جست وگفت: «اى امير! اين جاريه- يعنى جناب سكينه را- از اين غنيمت به من ببخش تا خادمه من باشد.»

چون آن حضرت اين سخن را بشنيد، به حضرت عمه اش امّ كلثوم بياويخت و عرض كرد: «يا عمّتاه! أترين نسل رسول اللَّه يكونون مماليك للأدعياء»؛ «آيا مى تواند بود كه نسل رسول خدا مملوك فرزندان زنا باشند؟»

و بقيه داستان و نفرين جناب امّ كلثوم را مسطور مى دارد.

و مى گويد به روايت ابى مخنف، يزيد سر برافراخت و به حضرت امّ كلثوم نظر انداخت و گفت: «كيف رأيت أن مكّنَني اللَّه منكم»؛ «ديدى خداى چگونه مرا بر شما متمكن ساخت؟»

جناب امّ كلثوم فرمود: «يا ابن الطّليق! اعرض عن هذا رضّ اللَّه فاك يا ويلك يا ملعون هذه إماؤك ونساؤك وراء السّتور عليهنّ الخدورُ وبناتُ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله على الأقتاب بغير وطاء ينظرُ إليهنَّ البرُّ والفاجرُ ويتصدّقُ عليهنَّ اليهودُ والنّصارى».

همانا ابو سفيان، جدّ يزيد را عباس، عمّ پيغمبر در روز فتح مكّه شفاعت كرد. رسول خدا صلى الله عليه و آله محض رعايت شفاعت عباس او را رها گردانيد. از اين رو او را طليق مى خواندند و جناب امّ كلثوم در اين جا مى فرمايد: «اى پسر طليق! از اين سخن روى برتاب كه دهانت را خداى درهم شكند. واى بر تو اى ملعون! اينك زنان و كنيزان خود را در پس پرده محجوب ساخته اى و دختران رسول خدا بر قبه هاى شتران برهنه سوارند. نظر مى كنند بر ايشان بر و فاجر و تصدق مى دهند به ايشان يهود و نصارى!»

يزيدِ پليد خشمناك شد و به چشم آغيل «1» در آن حضرت نگران شد. چون عبداللَّه بن عمرو بن العاص اين خشم و كين را از وى مشاهدت كرد، چنان معلوم ساخت كه به آهنگ قتل آن مخدره است. پس از جا برخاست و سر او را ببوسيد و گفت: «إنّ الّذي كلّمتك ليس بشي ء تأخذ به»؛ «اين سخن را كه با تو بگذاشت، از آن كلماتش نبايد انگاشت كه منشأ مؤاخذه ساخت!»

و آن خبيث را خاموش گردانيد.

راقم حروف گويد: چنان مى نمايد كه اين داستان در مجلس ابن زياد گذشته باشد؛ چنان كه از اين پيش به تقريبى مسطور افتاد.

1. آغيل بر وزن قابيل، نگريستن از گوشه چشم باشد، از روى خشم و غضب.

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 379- 380

از ابو مخنف نقل كرده اند كه جناب امّ كلثوم فرمود: «بشارت باد تو را اى يزيد به آتش و عذاب دردناك روزگار قيامت، در آن روز كه حاكم خداوند است و خصم تو جدّ ما و زندان، جهنم است.»

يزيد گفت: «اى امّ كلثوم! اگر به جهنم هم بروم، همانا به آرزوى خويش رسيده ام و به آنچه اميد داشته ام، كامياب شده ام و به آنچه كام من بوده، قلم جارى شده است و كينه هاى جنگ بدر و قصاص هاى روز احد را و آنچه را كه پدر شما على بن ابيطالب نسبت به پدران و اسلاف ما به پا آورد به جا آورده ام.»

بعد از آن گفت: «اى امّ كلثوم! سوگند به خدا اگر زن نبودى، گردنت را مى زدم.» الى آخر الحكاية.

معلوم باد، چنان مى نمايد كه اين داستان نيز بعضى در مجلس ابن زياد گذشته وپاره اى در دمشق روى داده باشد. چه از پايان خبر وكلمات مردم در حقّ على بن الحسين عليهما السلام كه اين طفل صغير است، مشهود مى شود.

و نيز در بحر المصائب و از شيخ حسن طوسى در كامل بهايى و بعضى كتب اخبار مسطور است كه يزيد را مسخره اى بود كه او را ظهير مى ناميدند و يزيد به حضور او سخت مسرور بود و يكى روز كه يزيد سرها و اسرا را در مجلس خويش حاضر ساخته بود، ظهير در ايشان نگران شد و امّ كلثوم را از يزيد خواستار شد. يزيد شرمسار و خاموش شد و به قولى او را زهير عراقى مى ناميدند و به امّ كلثوم نظر كرد. آن گاه رو به يزيد آورد و گفت: «يا أمير المؤمنين! هب لي هذه الجارية»؛ «اى امير! اين جاريه را به من بخش!»

و از اين سخن، امّ كلثوم را اراده كرده بود.

معلوم باد، چنين مى نمايد كه اين امّ كلثوم دختر حضرت زينب سلام اللَّه عليها باشد. چه اگر خواهر بطنى امام حسين باشد، در اين وقت از پنجاه سال افزون داشت. چگونه او را جاريه گويند؟ بلكه اگر از ساير ازواج امير المؤمنين باشد نيز بعيد مى نمايد چه در اين وقت از بيست سال افزون داشته است و مى شود امّ كلثوم، دختر امام حسين عليهما السلام باشد؛ چنان كه در ارشاد مفيد به اسم اين مخدره گاهى اشارت رفته است.

بالجمله، چون آن مسخره جناب امّ كلثوم را از يزيد خواستار شد؛ يزيد شرمسار و خاموش شد و ظهير آن سكوت را دليل قبول مسئول شمرد و جسور و گستاخ دست به چادر امّ كلثوم بركشيد. آن حضرت فرمود: «اقصر يدك عنّا قطعها اللَّه»؛ «دست خويش را از ما دور دار كه خدايش قطع فرمايد» كنايت از اين كه: «اين چه بود كه گفتى؟ مگر ندانسته باشى كه عزيزان خدا ذليل قوم دغا نمى شوند.»

ظهير چون لهجه آن حضرت را به لهجه عرب ديد، به خدمت امام زين العابدين عليه السلام شتافت و زبان به معذرت گشود و عرض كرد: «اى جوان! همانا شما را از مخالفان انگاشتم. اما سخنان شما به مسلمانان ماند. ندانم از كدام ديار و خاندان والا تبار هستيد.»

امام زين العابدين نسبت خويش را باز كرد.

ظهير چون بشناخت، گريبان چاك كرد و نالان همى بر سر و صورت لطمه زد و خروشان بيرون شد و آن دست را كه به جانب فرزند يداللَّه دراز كرده بود، قطع كرد و به دست ديگر بگرفت و به مجلس يزيد باز شد و بانهايت شرمسارى و اندوه، زبان به توبت و انابت برگشود و عرض كرد: «خدا دعاى عمه ات را مستجاب كرد.» و نالان بيرون شتافت و هيچ كس از وى اثرى نيافت. هرچند يزيد در طلبش برآمد، مفيد نگشت. «1»

1. [قريب به مضمون اين خبر در صفحه 560- 561 اين كتاب تكرار شده است].

سپهر، ناسخ التواريخ زينب كبرى عليها السلام، 2/ 381- 382؛ ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السلام، 2/ 210- 212

در رياض الاحزان بعد از نگارش پاره اى روايات مسطوره و بعضى تحقيقات مفيده و بيان سبب اشتباه پاره اى مصنفين در اختلاط روايات- چنان كه در اين كتاب نيز گاهى مسطور شده است مى گويد: در مقتل منسوب به ابى مخنف مرقوم است كه چون يزيد به قتل امام زين العابدين عليه السلام فرمان كرد و آن حضرت بگريست و اشعار مسطوره را قرائت فرمود و عمّات و اخوات آن حضرت فرياد بركشيدند و در پيرامونش بگريستند، امّ كلثوم سلام اللَّه عليها فرمود: «يا يزيد الملعون! لقد أرويت الأرض من دماء أهل البيت ولم يبق غير هذا الصّبيّ الصّغير».

يعنى: «زمين را از خون اهل بيت سيراب كردى و جز اين كودك صغير به جا نيست.» و ساير زنان به تمامت به آن حضرت درآويختند و همى آه و ناله برآوردند: «وا قلّة رجالاه! تقتل الأكابر من رجالنا وتؤسر النِّساء منّا ولا ترفع سيفك عن الأصاغر وا غوثاه ثمّ وا غوثاه يا جبّار السّماء ويا باسط البطحاء».

يزيد سخت بترسيد كه مردم بر وى برآشوبند و فتنه عظيم حادث شود و او را تباه كنند و بنيادش را از بيخ و بن برافكنند؛ لا جرم از قتل آن حضرت درگذشت.

و به روايتى، چون يزيد از كلمات امام زين العابدين عليه السلام خشمگين شد، گفت: «اى غلام! همانا بر ما متعرض مى شوى؟»

و به مردى كه در حضورش بود، گفت: «وى را بگير و گردنش را بزن.»

آن حضرت بگريست و اشعار معروفه را بخواند و عمات و اخواتش به گريه و ناله درآمدند. جناب امّ كلثوم سلام اللَّه عليها ندا بركشيد: «يا يزيد! لقد أرويت الأرض من دم أهل البيت، أتريد أن لا تترك من نسل رسول اللَّه صلى الله عليه و آله على وجه الأرض أحدا».

حاضران مجلس از اين كلمات بگريستند و به آن ملعون گفتند: «اين كودك را به حال خويش بگذار؛ چه قتلش حلال نيست.»

آن ملعون ناچار از آن كار نابهنجار بركنار نشست.

معلوم باد اين محاورات و گزارش ها را در يك مجلس و يك روز نتوان حمل كرد؛ بلكه در مجالس عديده روى داده است.

سپهر، ناسخ التواريخ زينب كبرى عليها السلام، 2/ 383- 384

مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 130- 133/ عنه: البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 130؛ المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 163


1) - به روايتى ديگر: امّ كلثوم به آن شامى خطاب كرد: «ساكت شو اى بدبخت! خدا زبانت را قطع كند و ديده هايت را كور و دست هايت را خشك و بازگشت تو را به سوى آتش جهنم گرداند. اولاد انبيا خدمتكار اولاد زنا نمى شوند.»

ثمّ أقبل يزيد (لعنه اللَّه) على عليّ بن الحسين عليهما السلام وقال: يا غلام! أنت الّذي أراد أبوك خلافتي وملكي والحمد للَّه الّذي سفك دمه. فقال له عليّ بن الحسين عليهما السلام: يا يزيد! مَن كان أحقّ بالخلافة من أبي وهو ابن بنت نبيّكم، ولكن جرت الأشياء بتقدير اللَّه عزّ وجلّ، أما سمعت قول اللَّه تعالى: «مَا أصَابَ مِن مُصِيبَةٍ فِي ا لْأرْضِ- إلى قوله تعالى- وَاللَّهُ لَايُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ».

فكان يزيد (لعنه اللَّه) يلبس النّعل من الذّهب الصّرار، والثِّياب الفاخرة، ويختال في مشيه، فلذلك قرأ زين العابدين عليه السلام هذه، فغضب يزيد (لعنه اللَّه) وقال: خذوه واضربوا عنقه، فبكى عليّ بن الحسين عليهما السلام ونظر إلى السّماء وأنشأ يقول:

أُناديك يا جدّاه يا خير مرسل *** حبيبك مقتول ونسلك ضائع

أُقاد ذليلًا في دمشق مكبّلًا *** وما لي من بين الخلائق شافع

لقد حكموا فينا اللِّئام وشتّتوا *** لنا شملنا من بعد ما كان جامع

قال: فتعلّقن به عليه السلام عمّاته، فقالت أمّ كلثوم: ويلك يا يزيد ما كفاك ما فعلت بنا وقد أرويت الأرض من دم أهل البيت عليهم السلام، وقد بقي هذا الطّفل أتريد أن تقطع نسل رسول اللَّه صلى الله عليه و آله، قال: فأبكت كلّ من كان حاضراً، فقال له (لعنه اللَّه) بعض جلسائه: سألتك باللَّه يا يزيد إلّاما عفوت عنه، فإنّه صغير السّن، ولايجب عليه القتل، فأمر اللّعين بتخليته،

ثمّ عليّ بن الحسين عليهما السلام أقبل على يزيد (لعنه اللَّه) وقال له: سألتك باللَّه يا يزيد إذا كان لا بدّ من قتلي فابعث مع هؤلاء النِّسوة من يوصلهنَّ إلى حرم جدّهنَّ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله.

قال: فضجّت النّاس بالبكاء والنّحيب، فخشي يزيد (لعنه اللَّه) الفتنة فقال: يا غلام! طب نفساً وقرّ عيناً، واللَّه لا يوصلهنَّ سواك، ثمّ إنّ يزيد (لعنه اللَّه) أمر رجلًا من أصحاب الشّام ذرب اللِّسان، قويّ الجنان، وقال له: اصعد المنبر وسبّ عليّاً والحسن والحسين عليهم السلام، ولا تدع شيئاً من المساوئ إلّاتذكره فيهم، ففعل ذلك، فأقبلت عليه سكينة وقالت: ويلك يا يزيد وأيّ مساوئ لأبي وجدّي. فقال لها: اسكتي يا ابنة الخارجيّ.

قالت: يا يزيد! ما أقلّ حياءك وأصلب وجهك، أ يّما أحقّ بالملك أنت أم أبي عليه السلام وأبوه عليّ بن أبي طالب عليه السلام، وأمّه فاطمة الزّهراء عليها السلام، وجدّه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله. قال لها: أنا أحقّ من أبيك بالخلافة، فإنّه ميراث لي من أبي.

البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 115- 117

وفي رواية الشّعبي: ثمّ أمر أن يدخل عليه بعليّ بن الحسين فأدخل والنِّسوة من خلفه فقال يزيد: مَن أنت يا غلام؟ فقال له: يا يزيد! أنت أعرف النّاس بي أنا عليّ بن الحسين ابن عليّ بن أبي طالب. قال يزيد: أليس قد قتل عليّ بن الحسين؟ قال: ذاك أخي عليّ الأوسط. قال يزيد: وإلى القتل أتى بك يا عليّ، ثمّ أمر بقتله فأخرج، فصاحت زينب:

إلى أين يراد بك؟ فقال: إلى القتل، فصاحت أمّ كلثوم وزينب: وحسبك يا يزيد من دمائنا نناشدك اللَّه إن قتلته فاقتلنا، فأمر بردّه ثمّ قال: يا عليّ! أراد أبوك أن يدعى بأمير المؤمنين، فقطع اللَّه شأفته، ومنحني أعناقكم فأخذت أموالكم وقتلت رجالكم وسبيت نساءكم وأبطلت أحدوثتكم. فقال عليّ بن الحسين: بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم «مَا أصَابَ مِن مُصِيبَةٍ فِي ا لْأرْضِ وَلَا فِي أنفُسِكُمْ إلَّافِي كِتَابٍ مِن قَبْلِ أَن نَبْرَأَهَا إنّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ» فرفع يزيد رأسه إليه وأمر بضرب عنقه، فأخرج من بين يديه، فصاحت به أمّ كلثوم: إلى (1)أين يا حبيبي؟ قال لها: إلى السّيف يا عمّة، فصاحت: وا غوثاه باللَّه عزّ


1) - [في المعالي مكانه:-

وجلّ! وا بقيّة من لا يبقى! يا سلالة نبيّ الهدى! يا بقيّة ابن عليّ المرتضى! قال: فضجّ النّاس بالبكاء فقال رجل من القوم: يا يزيد! ردّ الغلام وإلّا فأنت مقتول، فردّه (1). ثمّ أوقف بين يديه فقال له عليّ بن الحسين: ويلك يا يزيد إن كان لا بدّ من قتلي فأحضر لي ثقة حتّى أوصيه وصيّة، قال: وما الّذي توصي به؟ فقال: أوصي إليه بردّ الحرم إلى مدينة الرّسول، قال يزيد: ما يردّهنَّ سواك وأراد بذلك هدوء النّاس.

الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 501/ مثله المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 159- 160

وفي الأنوار النّعمانيّة: أدخلوهنّ وهنّ مربقات بحبل طويل وزجر بن قيس يجرّهنّ.

وفي رواية أبي مخنف قال الحاضرون: يا يزيد! هذا صبيٌّ صغير وهو مريض فلا يجوز قتله، فبكى عليّ بن الحسين فضمّته أمّ كلثوم إلى حضنها ثمّ أنشأت تقول:

أُناديك يا جدّاه يا خير مرسل *** حبيبك مقتول ونسلك ضائع

أسيراً ذليلًا في القيود مكبلا *** ولا لي في هذا البريّة شافع

فلمّا سمع يزيد رقّ فعفا عنه.

المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 160

قال الشّعبيّ: وكان ليزيد (لعنه اللَّه) اخت اسمها هند غير زوجته، فلمّا رأتهنّ وثبت قائمة على قدميها، ثمّ قالت: أ يّتكنّ (2)أمّ كلثوم اخت الحسين عليه السلام؟ قالت أمّ كلثوم: ها أنا


1) - [إلى هنا مثله في المعالي].

2) - [الدّمعة: أ يّكنّ].

ويلك ابنة الإمام الزّكيّ، والهمام التّقيّ، أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السلام، من قرن اللَّه طاعته بطاعته وعقابه بمعصيته، ومن فرض اللَّه له الولاية على البدو والحضر، مبيد الأقران المتوّج بالنّصر، مكسّر اللّات والعزّى والهبل.

فأقبلت عليها اخت يزيد (لعنه اللَّه) وقالت: يا أمّ كلثوم! ولأجل ذلك أُخِذْتُم وبمثله طلبتم وهونتم يا بني عبدالمطّلب، أمثل ربيعة وعتبة وأبي جهل وأضرابهم تسفك دماؤهم، أنسينا أباك يوم بدر وما قتل من رجالنا؟!

فقالت أمّ كلثوم: يا أمّ من خبث من الأولاد! ويا بنت آكلة الأكباد! لسنا كنسائكم المشهورات بالزِّنا، ولا رجالنا كرجالكم العاكفين على اللّات والعزّى، أليس جدّك أبا سفيان الّذي حزّب على الرّسول الأحزاب، أليس أمّك هند الباذلة نفسها لوحشي، والآكلة كبد حمزة جهراً، أوَ ليس أبوك الضّارب في وجه إمامه بالسّيف، أوَ ليس أخوك القاتل أخي ظلماً، وهو سيِّد شباب أهل الجنّة، وأهل الكتاب والسّنّة، وابن بنت الرّسول المخدوم بجبرئيل وميكائيل، وكثير ممّا ملكتموه في الدّنيا، فإنّه في الآخرة قليل.

قال الشّعبيّ: فلم تجبها هند بجواب. (1)

امّ كلثوم فرمود: «ويلك ها أنا ابنة الإمام الزّكيّ، والهمام التّقيّ، والصمصام النّقيّ، أمير المؤمنين وقاتل النّاكثين والمارقين والقاسطين، الّذي قرن اللَّه طاعته بطاعته، وعقابه بمعصيّته، والّذي فرض اللَّه تعالى ولايته على البدويّ والحضريّ، وهو مبيد الأقران والفرسان، والمتوّج بتاج الولاية والسّلطان، وهو الّذي كسّر اللّات والعزّى وطهّر البيت والصّفا».

چون خواهر يزيد اين كلمات بلاغت سمات «1» را بشنيد، روى به جانب امّ كلثوم كرد و گفت: «يا أمّ كلثوم! ولأجل ذلك اخذتم، وبمثله طلبتم وهوّنتم، يا بني عبدالمطّلب بمثل ربيعة وعتبة، وأبي جهل وأضرابهم تسفك دماؤكم، أنسينا أباك يوم بدرٍ وحنينٍ وما قتل من رجالنا؟».

گفت: «به همين سبب كه پدر تو اين مردم را بكشت و امثال ابى جهل و عتبه و ربيعه و همانند ايشان را به هلاك و دمار دچار داشت، شما را اى بنى عبدالمطلب بگرفتند و خونخواهى كردند و خوار ساختند، آيا افعال پدر تو و آن كسان را كه از مردان ما در بدر و حنين بكشت، فراموش خواهيم كرد؟»

«فقالت أمّ كلثوم: يا بنت من خبث من الولادة والأولاد! وابنة آكلة الأكباد! لسنا كنسائهم المشهورات بالزِّنا والخنا، ولا رجالنا العاكفين على اللّات والعزّى أليس جدّك أبا سفيان الّذي حزّب على الرّسول الأحزاب، أليست أمّك هذه باذلة نفسها لوحشيّ وآكلة كبد حمزة جهراً؟ أليس أبوك الضّارب في وجه إمامه بالسّيف؟ أوَليس أخوك قاتل أخي ظلماً، وهو سيِّد شباب أهل الجنّة، وهو أهل الكتاب والسّنّة وابن بنت الرّسول المخدوم بجبرائيل وميكائيل؟ وكثير ما ملكتموه في الدّنيا فانّه في الآخرة قليل».

حضرت امّ كلثوم اوصاف رجال و زنان و اعمال ناروا و محاربت با رسول و مقاتلت با سيف اللَّه مسلول و قتل حمزه سيّد الشهدا سلام اللَّه عليهم را باز گفت و فرمود: «اموال دنيا هرچند كثير نمايد، در آخرت به چيزى شمرده نيايد.»

شعبى مى گويد: «هند را چنان زبان قطع شد كه ديگر سخن نكرده.» الى آخر الحكايه.

1. سمات جمع سمه: علامت و آيت.

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 457- 458

و در روايت شيعى مذكور است كه از آن پس يزيد فرمان كرد تا على بن الحسين را بروى در آورند. پس آن حضرت را در آوردند و جماعت نسوان از دنبال آن حضرت بودند. يزيد گفت: «اى پسر، تو كيستى؟»

على بن الحسين فرمود: «أنتَ أعرَف النّاس بي، أنا عليّ بن الحسين بن عليّ بن أبي طالب؛ تو از جمله مردمان، مرا نيك تر مى شناسى. من على بن الحسين بن عليّ بن أبي طالب هستم.»

يزيد گفت: «مگر نه آن بود كه على بن الحسين كشته شد؟»

قال: «ذاك عليّ الأوسط؛ فرمود آن كه شهيد شد، على اوسط بو.»

يزيد گفت: «يا على! تو را نيز براى قتل در اين جا آورده اند.»

آن گاه به قتل آن حضرت فرمان كرد و آن حضرت را بيرون بردند تا به قتل رسانند. زينب صيحه بر كشيد: تو را به كجا مى برند؟»

فرمود: «براى مقتول ساختن».

اين وقت امّ كلثوم و حضرت زينب صيحه برآوردند: «اى يزيد: آن خون ها كه از ما بريختى، تو را كافى است. تو را به خداى سوگند مى دهيم، اگر او را مى كشى، ما را نيز بكش.»

يزيد فرمان كرد تا آن حضرت را بازآوردند. آن گاه گفت: «يا على! پدرت آن اراده داشت كه او را امير المؤمنين بخوانند. پس خداى او را از پاى درافكند و از بيخ برانداخت و مرا مالك الرقاب «1» شما گردانيد «2». پس اموال شما را مأخوذ و رجال شما را مقتول و زنان شما را اسير واحدوثه «2» شما را باطل ساختم.»

على بن الحسين عليهما السلام در پاسخ فرمود: «بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم. «ما أصابَ من مُصيبَةٍ» الى آخرها.»

يزيد سر خويش بلند كرد و فرمان كرد تا آن حضرت را گردن بزنند و آن حضرت را از پيش روى يزيد بيرون بردند. امّ كلثوم سلام اللَّه عليها صيحه برآورد: «اى حبيب من! كجا مى شوى؟»

فرمود: «يا عمّه، به سوى شمشير.»

«فصاحت: وا غوثاه باللَّه عزّ وجلّ، وا بقيّة مَنْ لا يبقى، يا سلالة نبيّ الهدى، يا بقيّة ابن عليّ المرتضى» «3».

چون مردمان اين حالت بديدند، صداها به ناله و صيحه بلند كردند. پس از ميانه مردى به يزيد گفت: «اين پسر را بازگردان، و گر نه تو را مردمان مى كشند. يزيد فرمان كرد تا او را بازگردانيدند و در حضورش بازداشتند. على بن الحسين علیه السلام فرمود: «ويلك يا يزيد! إنْ كان لا بدّ فأحضر لي ثقةً حتّى أوصيه وصيّة؛ واى بر تو اى يزيد! اگر به ناچار من ببايد كشته شوم. پس كسى را كه موثوق بتوان داشت، نزد من حاضر كن تا او را به وصيتى وصيت گذارم.»

يزيد گفت: «چه چيز است كه مى خواهى به او وصيت گذارى؟»

فرمود: «او را وصيت گذارم كه حرم را به مدينه رسول بازگرداند.»

يزيد گفت: «جز تو كسى ايشان را باز نمى گرداند.»

و از اين سخن، همى خواست مردمان را خاموش بگرداند.

1.

مالك الرقاب: مسلط و چيره بر مردم.

2.

احدوثه: پيش آمد.

3.

پس ناله بر كشيد كه شما را سوگند به خداى بزرگ به فرياد برسيد؛ بازمانده آن كس را كه او را كشتيد؛ بازمانده پيغمبرى را كه رهبر امت بوده است؛ بازمانده حسين بن على را.

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السلام، 2/ 197- 198

در پاره اى روايات، صورت اين مجلس و ذكر اين اشعار و اراده يزيد در قتل آن حضرت و آشفته شدن اهل بيت و مكالمه ايشان با يزيد ملعون كه سيراب كردى زمين را از خون اهل بيت، و از اين طفل صغير چه خواهى؟ و آويختن تمام زنان به آن حضرت و ناله و زارى ايشان و شفاعت و شفقت مردمان، بعضى مطالب مسطور است و «مقتل» ابى مخنف منسوب و در «رياض الاحزان» مسطور است كه يزيد بعد از احتجاج امام زين العابدين خشمگين شد و گفت: «اى پسر! با ما متعرض مى شوى؟»

و به قتل آن حضرت فرمان داد. اين وقت امام زين العابدين بگريست و اين شعر را بخواند:

أُناديكَ يا جَدّاهُ يا خيرَ مُرْسَلٍ *** حَبيبُكَ مَقْتولٌ ونَسْلُكَ ضايعُ

أُقادُ ذليلًا في دمَشْقٍ مُكبَّلًا *** وما لي من بينِ الخَلايقِ شافِعُ

لقَدْ حَكَمُوا فينا علُوجَ أُميّةٍ *** فقَدْ ظَهَرُوا فينا عظيم البَدايعِ «1»

در اين وقت اهل بيت بگريستند و جناب امّ كلثوم پاره اى كلمات به يزيد بفرمود و اهل مجلس بگريستند و به آن ملعون گفتند: «اين كودك را به حال خويش بگذار. چه قتل او جايز نباشد.»

و آن ملعون از قتل آن حضرت بگذشت و به روايتى چون عمات و اخوات امام زين العابدين عليه السلام به گريه و نحيب «2» درآمدند، آن حضرت به يزيد فرمود: «إن كان بينكَ وبين هؤلاء النِّساء قرابةٌ، فابعثْ معهنَّ مَنْ تثقُ به حتّى يبلغهنّ المدينة؛ اگر در ميان تو و اين زنان قرابتى است، هر كس را كه به او وثوق دارى، برانگيز تا ايشان را به مدينه برساند. يعنى پس از آن كه من كشته شوم، ايشان را محرمى نخواهد بود.»

اين هنگام مردم بانگ ناله و زارى درافكندند و يزيد بيمناك شد تا فتنه حادث نشود. پس گفت: «جز تو كسى ايشان را به مدينه نرساند.»

1.

در دمشق با حال خوارى و دست به گردن بسته كشيده مى شوم و در بين مردم كسانى كه شفاعت مرا كند، يافت نمى شود. بى دينان بنى اميه در حق ما فرمان مى دهند و كارهاى بى سابقه بزرگى درباره ما آشكار مى سازند.

2.

نحيب: صدا را به گريه بلند كردن.

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السلام، 2/ 205- 206

پس از آن يزيد روى به امام زين العابدين كرد و گفت: «سپاس خداى را كه پدرت و برادرت را بكشت.»

فرمود: «پدرم را تو و مردمان بكشتيد.»

گفت: «سپاس خداى را كه او را بكشتم و از انديشه او برستم.»

فرمود: «هر كس پدرم را بكشت، خدايش لعنت كند.»

پس يزيد به قتل آن حضرت فرمان كرد. فرمود: «من از كشته شدن بيم ندارم؛ بلكه اين كار براى من تأسّى به آن كسى است كه پيش از من كشته شد.»

اين وقت ناله و نهيب زنان بلند شد و امّ كلثوم قدم پيش نهاد و فرمود: «اى يزيد! تا چه هنگام در اهل بيت قتل مى كنى؟ آيا اراده دارى كه جهان را از نسل محمّد رسول خداى خالى گردانى؟»

اين وقت مردمان سخت گريان شدند و آواز به ناله درافكندند. يزيد فرمان داد تا آن حضرت را به خويش گذاشتند.

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السلام، 2/ 214

الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 518- 519/ عنه: البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 142- 143


1) - در اكسيرالعبادات و مفتاح البكا و بحر المصائب از شعبى روايت كرده اند كه گفت: يزيد را خواهرى هند نام بود و اين هند غير از آن هندى است كه در حباله نكاح داشت. چون اساراى اهل بيت را بديد، برجست وبايستاد وگفت: «اى اسيران! كدام يك از شما امّ كلثوم، خواهر حسين بن على بن ابيطالب هستيد؟»

ولها ذكر في:

الطّريحي، المنتخب (1)،/ 486- 487/ عنه: البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 102؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 500؛ القزويني، تظلّم الزّهراء،/ 263- 264؛ سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 372، حضرت سجاد عليه السلام، 2/ 199- 200؛ المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 159، 163؛ الميانجي، العيون العبرى،/ 259؛ الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 386؛ مثله الجزائري، الأنوار النّعمانيّة، 3/ 251

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام (2)، 2/ 373- 374

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام (3)، 2/ 417

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 559- 560، ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السلام، 2/ 210


1) - [راجع ص 86- 87].

2) - [راجع ص 96].

3) - [راجع ص 116].

إقامتها عليها السلام المأتم في الشّام واحتجاجها على يزيد

(لعنة اللَّه عليه) (1)

«أيا عبّاس يا عزّ الأرامل *** ويا كهف الفقير المستكينهْ

أيا حامي الحمى حاشاك تقبل *** أخوانك في الأعادي سايبينهْ»

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 468

و به روايت بحار از مناقب از ابو مخنف و ديگران، يزيد فرمان كرد تا سر مبارك حسين عليه السلام را بر باب دارش بياويختند و اهل بيت را به آن سراى درآوردند. چون درآمدند، هيچ كس از آل معاويه و آل ابى سفيان به جا نماند؛ جز اين كه باگريه و ناله و فرياد و نوحه ايشان را پذيرا كردند و همى بر حسين عليه السلام ندبه كردند و جامه و حلى از تن بريختند و تا سه روز به سوگوارى بنشستند. آن گاه يزيد ملعون فرمان كرد تا ايشان را به سراى خاصه او درآوردند و از آن پس، هيچ صبح و شام بر خوان طعام ننشستى جز اين كه على ابن الحسين عليهما السلام حاضر شدى و اين اشعار را در بعضى كتب از جناب امّ كلثوم سلام اللَّه عليها نگاشته اند:

قفوا ودِّعونا قبل بُعدكم عنّا *** وداعاً فإنّ الجسم من أجلكم مضنى

فقد نقضت منِّي الحياة وأصبحت *** عليَّ فجاج الأرض من بعدكم سجنا

سلام عليكم ما أمرَّ فراقكم *** فياليتنا من قبل ذا اليوم قد متنا

وإنِّي لأرثي للغريب وإنّني *** غريب بعيد الدّار والأهل والمغنى

إذا طلعت شمس النّهار ذكرتكم *** وإن غربت جدّدت من أجلكم حزنا

لقد كان عيشي بالأحبّة صافياً *** وما كنت أدري أنّ صحبتنا تفنى

و اگر اين اشعار از آن حضرت باشد، در ايام حركت از كربلا به كوفه يا از كوفه به شام، يا در ايام توقف در شام و يا مراجعت از شام به مدينه باشد.

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 469- 470

حسين بن محمّد تبريزى در كتاب مقتل خود، قرة العيون بر اين جمله بيفزوده است و گويد: يزيد به ايشان گفت: «اين مال را در مقابل آن مصايبى كه در يوم الطف بر شما فرود گشت، باز گيريد!»

امّ كلثوم سلام اللَّه عليها فرمود: «تا چند حيا و آزرم تو اندك است، برادران و مردمان ما را مى كشى. همانا تمامت دنيا در ازاى يك موى از موى هاى ايشان نباشد و اكنون مى گويى اين را در عوض آنچه از شما فوت شده و در روز عاشورا بر شما فرود شده است، مأخوذ داريد. هرگز اين كار نخواهد شد.»

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 476


1) - و نيز در بحر المصائب مسطور است: جناب امّ كلثوم سر مبارك برادرش عباس سلام اللَّه عليهما را بر سينه گرفت و اين شعر بخواند:

لها ذكر أيضاً في (1):

الطّريحي، المنتخب،/ 496- 498/ عنه: البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 140- 141، 154- 155؛ القزويني، تظلّم الزّهراء،/ 275- 288؛ مثله المجلسي، البحار، 45/ 196- 197؛ البحراني، العوالم، 17/ 422- 423؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 521- 523؛ القمّي، نفس المهموم،/ 455، 463، 465؛ المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 172- 173، 187، 189؛ الميانجي، العيون العبرى،/ 284، 287، 288؛ الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 393، 399- 400

مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 138- 140/ عنه: الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 523، 525، 526؛ النّقدي، زينب الكبرى،/ 60- 61

مجلسي، جلاء العيون،/ 746- 751

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 464، 467، 471، 474، 476، سپهر، ناسخ التواريخ سيّد الشّهدا عليه السلام، 3/ 172- 174

كمره اى، نفس المهموم،/ 222- 223


1) - [راجع تعزية زينب كبرى عليها السلام بالشّام ص 178- 179].

أمّ كلثوم عليها السلام وزيارة كربلاء يوم الأربعين

أمّ كلثوم عليها السلام وزيارة كربلاء يوم الأربعين (1)

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 504- 505

ولها ذكر أيضاً في (2):

البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 162- 163/ عنه: المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 197- 198؛ مثله الميانجي، العيون العبرى،/ 294- 296؛ الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 404- 405

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 501- 502، 506


1) - و در قرة العيون، حسين بن محمّد قدس سره مسطور است: «روي أنّ أمّ كلثوم ألقت نفسها على قبر أخيها الحسين وصاحت وقالت: يا أخاه! جعلت فداك قتلوك فما عرفوك وتركوك عرياناً وذبحوك عطشاناً ولم يوجد أحد يرحمك ويرحم عيالك»؛ آن گاه ساير اهل بيت نيز به زبانى سوگوارى كردند و از آن پس، زنان باديه جمعى كثير انجمن شدند و چنان به مراسم سوگوارى پرداختند كه هيچ وقت از هيچ جماعتى مسموع نيفتاده بود

2) - [راجع ص 217- 218، 223- 224، 226].

أم كلثوم عليها السلام في المدينة

(1)

در عاشر بحار و غير آن مروى است كه چون يزيد خواست عيال اللَّه را روانه مدينه نمايد، اموال و اثقال و عطايا بر زبر هم نهاد. الى آخره.

آنچه در ترجمه عليا مخدره زينب سبق ذكر يافت، آن گاه روى به مدينه نهادند. چون ديوارهاى مدينه نمودار شد، امّ كلثوم با دلى پر از اندوه سيلاب اشكش متراكم شد و به قرائت اين مرثيه پرداخت و زمين و آسمان را منقلب ساخت.

مدينة جدِّنا لا تقبلينا *** فبالحسرات والأحزان جِينا

ألا أخبر رسول اللَّه عنّا *** بأ نّا قد فجعنا في أخينا

وأنّ رجالنا بالطّفِّ صرعى *** بلا رؤوس وقد ذبحوا البَنينا

وأخبر جدّنا أ نّا سلبنا *** وبعد السّلب يا جدّا سبينا

ورهطك يا رسول اللَّه أضحوا *** عرايا بالطّفوف مسلِّبينا

وقد ذبحوا الحسين ولم يراعوا *** جنابك يا رسول اللَّه فينا

فلو نظرت عيونك للأسارى *** على قُتُب الجمال محمّلينا

رسول اللَّه بعد الصّون صارت *** عيون النّاس ناظرة إلينا

ألا يا جدّنا قتلوا حسيناً *** ولا راعوا جناب اللَّه فينا

ألا يا جدّنا بلغت عدانا *** مناها واشتفى الأعداء فينا

لقد هتكوا النِّساء وحمّلوها *** على الأقتاب قهراً أجمعينا

وزينب أخرجوها من خباها *** وفاطم والهٌ تبدى الأنينا

سكينة تشتكي من حرّ وجد *** تنادي الغوث ربّ العالمينا

وزين العابدين بقيد ذلّ *** وراموا قتله أهل الخئوتا

فبعدهم على الدّنيا تراب *** بكأس الموت فيها قد سقينا

وهذي قصّتي مع شرح حالي *** ألا يا سامعون ابكوا علينا

ولا يخفى كه اين اشعار در كتب مقاتل مشتمل بر زياده ونقيصه است و در بعضى از آنها اشعار ذيل را اضافه دارد.-

خرجنا منكِ والأهلين جمعاً *** رجعنا لا رجال ولا بنينا

وكنّا في الخروج بجمع شمل *** رجعنا حاسرين مسلّبينا

وكنّا في أمان اللَّه جهراً *** رجعنا بالقطيعة خائفينا

ومولانا الحسين لنا أنيس *** رجعنا والحسين به رهينا

فنحن الضّايعات بلا كفيل *** ونحن النّائحات على أخينا

ونحن السّائرات على المطايا *** نشال على جمال المبغضينا

ونحن بنات ياسين وطه *** ونحن الباكيات على أخينا

ونحن الطّاهرات بلا خفاء *** ونحن المخلصون المصطفونا

ونحن الصّابرات على البلايا *** ونحن الصّادقون النّاصحونا

آن گاه بر سر قبر مادرش زهرا آمد و از بانگ ناله و عويل، شور محشر برپا كرد. مردم گريبان ها چاك زدند، صورت ها خراشيدند، ناله: وا حسيناه! به چرخ برين رساندند. در آن وقت، امّ كلثوم با چشم پرآب و قلب كباب بر سر قبر مادر اين مرثيه بگفت كه سنگ را آب و قلب را كباب كرد:

أفاطم لو نظرت إلى السّبايا *** بناتك في البلاد مشتّتينا

أفاطم لو نظرت إلى الحيارى *** ولو أبصرت زين العابدينا

أفاطم لو رأيتينا سهارى *** ومن سهر اللّيالي قد عيينا

أفاطم ما لقيت من عداك *** فلا قيراط ممّا قد لقينا

فلو دامت حياتك لم تزالي *** إلى يوم القيامة تندبينا

محلاتى، رياحين الشريعه، 3/ 254- 255


1) - اما ابو اسحاق اسفرائنى در كتاب «نور العين» به اين ترتيب بيان مى كند كه چون اهل البيت از كربلا بكوچيدند و به مدينه رسيدند و امّ كلثوم سلام اللَّه عليها همى بگريست و ان اشعار كه در كتب مسطور است بخواند، هنوز كلمات آن حضرت و اشعارش به پايان نرفته بود كه اهل مدينه صيحه كنان و گريان، مرد و زن بيرون تاختند تا با ايشان ملاقات كردند و سلام فرستادند و به گريه و نحيب بودند. سپهر، ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السلام، 2/ 273- 274

وجعلت أمّ كلثوم تقول:

ورهطك يا رسول اللَّه أضحوا *** عرايا بالطّفوف مسلّبينا

وقد ذبحوا الحسين ولم يراعوا *** جنابك يا رسول اللَّه فينا

فلو نظرت عيونك للأسارى *** على أقتاب الجمال محمّلينا

وكنت تحوطنا حتّى تولّت *** عيونك صارت الأعدا علينا (1)

ثمّ أقبلت أمّ كلثوم إلى قبر أمّها فاطمة الزّهراء ورمت بنفسها على القبر وغشي عليها فلمّا أفاقت قامت وهي تقول:

أفاطم ما لقيت من عداك *** ولا قيراط ممّا قد لقينا

أفاطم لو نظرت إلى السّبايا *** بناتك في البلاد مشتّتينا

أفاطم لو نظرت إلى اليتامى *** ولو أبصرت زين العابدينا

فلو دامت حياتك لم تزالي *** إلى يوم القيامة تندبينا

المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 210/ مثله الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 411- 412


1) - [إلى هنا لم يرد في وسيلة الدّارين].

ولها ذكر أيضاً في (1):

الطّريحي، المنتخب،/ 500- 502/ عنه: القزويني، تظلّم الزّهراء،/ 295- 297؛ المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 207- 208؛ مثله المجلسي، البحار، 45/ 197- 198؛ البحراني، العوالم، 17/ 423- 424؛ البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 160- 161؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 528؛ القندوزي، ينابيع المودّة،/ 254- 255؛ القمّي، نفس المهموم،/ 471؛ الميانجي، العيون العبرى،/ 304- 305؛ النّقدي، زينب الكبرى،/ 118؛ الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 409- 411

مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 142- 143/ عنه: البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 162؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 528؛ المازندارني، معالي السّبطين، 2/ 209- 210؛ الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 411- 412

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام،/ 526- 527، 528

سپهر، ناسخ التواريخ سيّد الشهدا عليه السلام، 3/ 179- 182، 188

كمره اى، ترجمه نفس المهموم،/ 225


1) - [راجع وصول زينب عليها السلام إلى مدينة الرّسول صلى الله عليه و آله مع الإمام السجّاد عليه السلام وسائر أهل البيت عليهم السلام].

وفاتها عليها السلام

وفاتها عليها السلام (1)

عمادالدين طبرى، كامل بهايى، 2/ 302

در بيان وفات حضرت عالمه غير معلّمه فهمه غير مفهّمه مخبره موثقه عارفه كامله محدثه ناموس كبريا نائبة الزهراء صديقه صغرى، جناب امّ كلثوم سلام اللَّه عليها و محل وفات و دفن ايشان در كتب مختلفه، روايات متباينه كرده اند؛ لكن بر هيچ يك اعتماد صحيح نشايد. ناچار آنچه درنظر آمده است، مذكور مى شود و آنچه مختار است، مسطور مى شود؛ لكن تصريح نمى توان كرد؛ واللَّه تعالى اعلم.

در كتاب بحر المصائب از ترجمه المصائب شيخ احمد بحرانى مأثور است كه چون چهار ماه از ورود اهل بيت رسالت پناهى صلى الله عليه و آله به مدينه طيبه بگذشت، جناب امّ كلثوم از كثرت ناله و زارى و ندبه و سوگوارى از سراى فانى به دار جاودانى انتقال يافت و به رحمت پروردگار پيوست و مجاورت رسول مختار، جوار و اتصال گرفت.

از مشاهده اين حالِ پر ملال، اهل بيت رسول خداوند متعال را مصيبت و كلال برافزود و غم و اندوه تازه گشت. زن و مرد در ماتم آن حضرت حضور يافتند و شور يوم النشور برآوردند و در جنازه اش ازدحام ورزيدند و حضرت زينب خاتون و دختران سيّد الشهدا عليهم السلام در اين سوگوارى بسى زارى كردند و رسم عزادارى به جا آوردند. بسيار بگريستند و حضرت امام زين العابدين به دفن آن مخدره مظلومه قيام و اقدام ورزيد.

و شيخ طبرسى از كامل بهايى روايت كرده است كه: جناب امّ كلثوم، خواهر امام حسين عليهما السلام در شام وفات كرد. صاحب بحر المصائب گويد: آنچه از تتبع كتب علما و تواريخ و سير مستفاد مى شود، جناب امّ كلثوم تا به مدينه با اهل بيت همراه بوده است و گاهى كه به مدينه وارد مى شده اند، قصيده انشا و انشاد فرمود.

راقم حروف گويد: اگرچه اغلب اهل سير اين اشعار را به حضرت امّ كلثوم منسوب مى دانند، اما به دليلى كه سبقت گزارش يافت، باز نموده شد كه اين اشعار از آن حضرت نشايد بود؛ بلكه از امّ كلثوم، دختر امام حسين يا فاطمه دختر آن حضرت تواند بود و نيز مى شايد كه فاطمه دختر آن حضرت كه آن خطبه فصيحه را قرائت فرموده است و به فاطمه صغرى نام دار است، مكنّاة به امّ كلثوم باشد.

معلوم باد كه جلالت قدر فاطمه صغرى را از آن جا معلوم توان كرد كه حضرت امام زين العابدين عليه السلام گاهى از آن مخدره روايت حديث مى فرمايد و از اين مى رسد كه اين مخدره، دختر امير المؤمنين صلوات اللَّه عليه است و نيز ممكن است كه دختر امام حسين عليه السلام باشد؛ چنان كه در كتب اخبار گاهى مذكور مى شود كه فرزند اين مخدره، يعنى پسر فاطمه بنت الحسين از مادرش روايت مى نموده است؛ واللَّه اعلم.

فاضل دربندى اعلى اللَّه مقامه در اسرار الشهاده مى فرمايد: از بعضى اخبار و روايات و مجالس چنان معلوم مى شود كه جناب امّ كلثوم را كه در اين مقامات ياد كرده اند، همان دختر امير المؤمنين از حضرت فاطمه زهرا سلام اللَّه عليهم است؛ لكن در اين جا اشكالى پديد مى شود و آن اين است كه فقها را در عنوان صلات بر دو جنازه مختلف بيانى است. و آن اين است كه هر وقت صغير و كبيره اجتماع يابد صغير را مقدم و كبيره را مؤخر مى دارند، يعنى در نماز كردن بر جنازه ايشان به اين صورت و ترتيب مى روند.

و در اين باب به اين خبر استدلال مى جويند كه زيد بن عمر بمرد و مادرش امّ كلثوم نيز بمرد در يك روز و جماعتى از صحابه بر جنازه ايشان حاضر شدند و امام حسن و امام حسين عليهما السلام نيز حضور يافتند و زيد را مقدم و مادرش امّ كلثوم را مؤخر گذاشتند و بر هردو تن يك نماز بگذاشتند. مى فرمايد ممكن است كه بگويند اين خبر اگر چه سندش معتبر است، خروجش در مخرج تقيه بوده است و نيز ممكن است كه گفته شود، امّ كلثومى كه در قضيه طف حضور داشت، اكبر بنات امير المؤمنين عليه السلام باشد. بعد از زينب اما از زوجه ديگر امير المؤمنين بوده است و از اين پيش در اين كتاب شرح اين مطلب گذشت.

و بعضى بر آن عقيدت رفته اند كه امّ كلثوم بعد از مرگ عمر بن الخطاب در حباله نكاح پسر عمش عون ابن جعفر طيار درآمد. در هرصورت، جلالت قدر و مراتب علم و تقوى و عفت و عصمت و طهارت و عبادت آن حضرت از حيّز تحرير بيرون است. در بعضى كتب در ضمن مصائب اهل بيت و شهادت حضرت امام حسين سلام اللَّه عليه از كثرت بكا و ندبه آن حضرت به طورى نگارش كرده اند كه درباره هيچ كس نتوان باور داشت.

و در كتاب تحفة الاحباب كه مخصوص به ذكر مزار و مقابر است، مى گويد، در مشهد معروف به سيّده زينب بنت يحيى المتوّج بن الحسن بن الانور بن زيد الاثلج بن حسن السبط بن على بن ابى طالب عليهم السلام جماعتى از ذريه سيّده امّ كلثوم مدفون و داراى نسل و عقب هستند و معروف به كلثوميون مى باشند. نيز به طياره شناخته مى شوند؛ اما باز نمى نمايد كه اين امّ كلثوم دختر كيست؟ و از لفظ طياره چنان مى رسد كه به جعفر طيار منسوب باشند. خداى به حقيقت اعلم است؛ همين قدر معلوم است كه در آن جا جماعتى از فرزندان حسنين عليهم السلام و جعفر طيار مدفون مى باشند؛ چنان كه از اين بعد نيز مرقوم خواهد شد.

اما در كتاب كنز الانساب مسطور است كه مى گويند: تربت شريف امّ كلثوم در مدينه است و كتاب كنز الانساب اغلب اخبارش از درجه اعتماد و اعتبار هابط و ساقط است، مگر آنچه محل اعتناى ديگران نيز شده باشد.

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 561- 563


1) - و روايت آمد كه امّ كلثوم خواهر امام حسين عليه السلام در دمشق متوفى شد.

وفي الكامل للبهائيّ: روي أنّ أمّ كلثوم أخت الحسين عليه السلام توفّيت بدمشق سلام اللَّه عليها.

وقال أبو عبداللَّه محمّد بن عبداللَّه المعروف بابن بطوطة المعاصر لفخر المحقِّقين ابن العلّامة في رحلته المسمّاة بتحفة النّظّار في غرائب الأمصار: وبقرية قبلي البلد- أي بلدة دمشق- على فرسخ منها مشهد أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب عليه السلام من فاطمة عليها السلام، ويقال انّ اسمها زينب عليها السلام وكنّاها النّبيّ صلى الله عليه و آله أمّ كلثوم لشبهها بخالتها أمّ كلثوم بنت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله، وعليه مسجد كبير وحوله مساكن وله أوقاف، ويسمِّيه أهل دمشق

قبر السِّتّ أمّ كلثوم.

وعن كتاب الخطط والآثار للمقريزيّ قال: قال ابن ذولاق في كتاب سيرة المعزّ لدين اللَّه: في يوم عاشوراء من سنة ثلاث وستِّين وثلاثمائة انصرف خلق من الشّيعة وأشياعهم من المشهدين قبر كلثوم ونفيسة ومعهم جماعة من الفرسان المغاربة ورجّالتهم بالنِّياحة والبكاء على الحسين عليه السلام (1). (2)

ابن بطوطه معاصر فخر المحققين، پسر علامه در رحله خود به نام تحفة النّظّار فى غرائب الامصار گفته است: در قبله شهر دمشق به فاصله يك فرسخ، زيارتگاه امّ كلثوم دختر على بن ابيطالب است از فاطمه عليها السلام و گفته اند نامش زينب است و پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم براى شباهت او به خاله اش امّ كلثوم، دختر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله او را امّ كلثوم كنيه نهاد. در اين زيارتگاه مسجدى بزرگ و اطراف آن مساكنى است و اوقافى دارد و اهل دمشق آن را قبرستان السِّتّ امّ كلثوم مى نامند.

سيّد رحمه الله گويد: راجع به سر حسين عليه السلام روايت شده است كه به كربلا برگرداندند و به تن شريفش پيوستند و عمل طايفه شيعه بر اين پايه است.

اقوال بسيار ديگرى هم درباره آن نقل شده است كه از ذكر آن براى شرط اختصار خوددارى شد.

از كتاب الخطط والآثار مقريزى است كه ابن ذولاق در كتاب تذكره معز الدين اللَّه گفته است: در عاشوراى سال 363 جمعى از شيعه و پيروانش به همراهى سواران مغاربه و رجال آن ها با موكب عزادارى بر حسين از زيارتگاه امّ كلثوم و نفيسه برمى گشتند.

كمره اى، ترجمه نفس المهموم،/ 223، 226- 227

القمي، نفس المهموم،/ 465- 466، 474

قال الشّيخ ميثم البحرانيّ: إنّ أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب عليه السلام توفّيت بالمدينة بعد رجوعها من كربلا وكانت مدّة مكثها في المدينة أربعة أشهر وعشرة أيّام ولم تزل تزداد فيها البكاء والكآبة والحزن وإقامة العزاء والنّوح إلى أن توفّيت، انتهى.

أقول: وكانت أوّل من لحق بالحسين عليه السلام من الهاشميّات والهاشميّين بعد رقيّة الّتي توفّيت بالشّام كما أنّ أمّها فاطمة الزّهراء عليها السلام كانت أوّل مَنْ لحقَ برسول اللَّه صلى الله عليه و آله ...

إلى آخره. (3)

در ترجمه عليا مخدره زينب بيان شد كه تحقيقاً معلوم نيست و بيان شد كه در بحر المصائب گويد: امّ كلثوم چون وارد مدينه شد، بعد از چهار ماه از اين سراى پرملال به رحمت خداوند لايزال پيوست و بنابر قول علامه حلى در منهاج الصلاح و شيخ كفعمى در مصباح و شيخ مفيد در ارشاد كه مى فرمايند: ورود اهل بيت در مدينه بيستم شهر صفر بوده است، بايد تقريباً در اواخر شهر جمادى الثانى 62 از هجرت بوده باشد. اللَّه العالم! در مدفن اين مخدره به نام امّ كلثوم، غير مدينه در جاى ديگرى ذكرى ندارد. سلام اللَّه عليها وعلى جدّها وأمّها وأبيها وأخويها.

محلاتى، رياحين الشريعه، 3/ 256

المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 225- 226


1) - القمقام 613 نقلًا عن الخطط للمقريزي.

2) - در كامل بهايى گويد: امّ كلثوم خواهر حسين عليه السلام در دمشق وفات كرد.

3) - وفات عليا مخدره امّ كلثوم

توفّيت في المدينة بعد رجوعها مع السّبايا. وكانت مدّة مكثها في المدينة أربعة أشهر وعشرة أيّام، هكذا ذكر في عمدة الطّالب ومروج الذّهب.

الحسيني الجلالي، هامش شرح الأخبار، 3/ 198

سكينة بنت فاطمة الزّهراء عليها السلام وأمير المؤمنين عليه السلام

ومنها: وبهذا الإسناد أخبرنا أبو الفتح هلال بن محمّد بن جعفر الحفّار، قال: أخبرنا أبو القاسم إسماعيل بن عليّ بن عليّ الدّعبليّ، قال: حدّثني أبي أبو الحسن عليّ بن عليّ ابن رزّين بن عثمان بن عبدالرّحمان بن عبداللَّه بن بديل بن ورقاء أخو دعبل بن عليّ الخزاعيّ رضى الله عنه ببغداد سنة اثنتين وسبعين ومائتين، قال: حدّثنا سيِّدي أبو الحسن عليّ ابن موسى الرِّضا بطوس سنة ثمان وتسعين ومائة، وفيها رحلنا إليه على طريق البصرة، وصادفنا عبدالرّحمان بن مهدي عليلًا، فأقمنا عليه أيّاماً، ومات عبدالرّحمان بن مهديّ وحضرنا جنازته، وصلّى عليه إسماعيل بن جعفر، ورحلنا إلى سيِّدي أنا وأخي دعبل، فأقمنا عنده إلى آخر سنة مائتين، وخرجنا إلى قمّ.

قال: حدّثني أبي موسى بن جعفر، قال: حدّثنا أبي جعفر بن محمّد، قال: حدّثنا أبي محمّد بن عليّ، عن أبيه عليّ بن الحسين، عن الحسين بن عليّ عليه السلام، قال: أُدخل على أختي سكينة بنت عليّ عليه السلام، خادم فغطّت رأسها منه، فقيل لها: إنّه خادم. قالت: هو رجل- منع شهوته-!

الطّوسي، الأمالي،/ 366- 367 رقم 780/ 31/ عنه: الحرّ العاملي، وسائل الشّيعة، 14/ 167- 168

ومنها: حديثها عن أبيها عليه السلام

وأخبرني أبو عبداللَّه الحسين بن إبراهيم بن عليّ بن عيسى المعروف بابن الخيّاط القمّي، قال: أخبرني أبو الحسن عليّ بن محمّد بن جعفر العسكريّ، قال: حدّثني صعصعة بن سياب بن ناجية أبو محمّد، قال: حدّثنا زيد بن موسى، قال: حدّثنا أبو موسى، عن أبيه جعفر، عن أبيه محمّد، عن عمِّه زيد بن عليّ، عن أبيه، عن سكينة وزينب ابنتي عليّ، عن عليّ قال: قال رسول اللَّه: إنّ فاطمة خلقتْ حوريّةً في صورة انسيّة، وأنّ بنات الأنبياء لا يحضنَ.

الطّبري، دلائل الإمامة،/ 52/ عنه: المجلسي، البحار، 78/ 112 رقم 37؛ البحراني، العوالم (المستدرك)، 11- 1/ 38 رقم 9

ومنها: سكينة عليها السلام في استشهاد أمّها الزهراء عليها السلام

فقال عليّ: واللَّه لقد أخذت في أمرها وغسّلتها في قميصها ولم أكشفه عنها، فوَاللَّه لقد كانت ميمونة طاهرة مطهّرة، ثمّ حنّطتها من فضلة حنوط رسول اللَّه صلى الله عليه و آله وكفّنتها وأدرجتها في أكفانها، فلمّا هممتُ أن أعقد الرِّداء ناديت: يا أمّ كلثوم! يا زينب! يا سكينة! يا فضّة! يا حسن! يا حسين! هلمّوا تزوّدوا من أمِّكُم فهذا الفراق واللِّقاء في الجنّة. (1)

معلوم مى شود كه حضرات مطهّرات چندان كودك نبوده اند كه درخور خطاب نباشند و از اين كه از ظهور جزع و سوگوارى ايشان كه دلالت بر شمردگى روزگار نمايد، ياد نكرده اند، معلوم مى شود كه بس خردسال بوده اند. مع ذلك، مراتب اولاد امام و ذريه خير الانام را با ديگر مردم قياس نتوان كرد و نيز در مقامات اظهار جزع و مصيبت و ماتم زدگى و رزيت گاه تواند بود كه به طفل شيرخوار خطابى كه درخور كبار است، صادر شود.

و نيز در پاره اى كتب در اين خبر اسم سكينه مسطور نيست، چنان مى نمايد كه صحيح نيز همين باشد. چه حضرت صديقه طاهره سلام اللَّه عليها را بيرون از حضرت زينب و امّ كلثوم دخترى نبودهاست؛ مگر به پاره اى روايات كه رقيه نامى را مذكور داشته اند؛ چنان كه مسطور شد و خادمه آن حضرت هم فِضّه خاتون است.

و نيز حضرت امير المؤمنين عليه السلام را در زمان حضرت صديقه طاهره زنى ديگر نبوده است كه دخترى سكينه نام از وى باشد و خادمه آن حضرت هم جناب فضّه خاتون است. مگر اين كه از اقارب يا نسوانى باشد كه به آن خاندان مبارك اتصال داشته باشد و پاره اى نويسندگان را گمان رفته باشد كه وى دختر صديقه طاهره صلوات اللَّه عليهاست. از اين روى پاره اى اخبار و مقالات را به وى منسوب داشته باشند؛ والعلم عند اللَّه تعالى.

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 42- 43

المجلسي، البحار، 43/ 179/ عنه: البحراني، العوالم، 11- 2/ 107- 108؛ سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زهرا عليها السلام، 4/ 189


1) - از آن خبر در تواريخ مسطور است كه چون حضرت صديقه طاهره سلام للَّه عليها بدرود زندگانى فرمود و امير المؤمنين صلوات اللَّه عليه بدن مباركش را با هفت جامه كفن كرد و خواست آن اندام مطهّر را در جامه زبرين پيچيده دارد، ندا در داد: «اى امّ كلثوم! اى زينب! اى سكينه! اى فضه! اى حسن! اى حسين! تقديم مادر خود شويد كه از اين پس، ديدارش جز در بهشت ميسّر نمى شود.»

ومنها حضورها عليها السلام في الطّف (1)

ضمن محاورات ميان حضرت حسين عليه السلام- در قصّه اى كه صحّت اش معلوم نيست، و از سفر اهل بيت به دمشق در زمان معاوية و بازگشت آنان به مدينه طيبه در زمان يزيد، ميگويد- جز از سكينه نام نمى برد و نيز چون از نامه هاى اهل كوفه و مأمور شدن جناب مسلم بن عقيل عليهما الرحمة بيان مى كند، مى گويد: «آن حضرت در ساعت برخاست و نزد خواهرش سكينه آمد و از خبر مردم كوفه و عراق و مراتب ظلم يزيد و ابن زياد عليهما اللّعنة نسبت به ايشان و مكاتبت اهل كوفه و استدعاى قدوم مبارك آن حضرت را و مأمور فرمودن آن حضرت مسلم بن عقيل را بفرمود.»

جناب سكينه خاتون اشكش جارى شد و عرض كرد: «اى برادر! خداى تعالى اشك ديدگان تو را جز در مقام خشيت از حضرت احديت جارى نفرمايد. اى برادر من! همانا اكنون وقت سفر كردن نيست و اينك ما تهيه ديده ايم و شهر محرم فرا مى رسد و بدان اراده هستيم كه اين عاشورا را در بيت اللَّه به پا بريم.»

آن وقت دوازدهم شهر ذى القعدة بود.

نيز به آن حضرت عرض كرد: «اى برادر! بيا تا در عرفه توقف كنيم و از آن پس ادراك يوم النّحر كنيم. پس عاشورا را در بيت اللَّه الحرام بگذرانيم و نيز من سفر در اين شهر حرام را به فال ميمون ندانم. چه از رسول خداى صلى الله عليه و آله جدّ خويش صلوات اللَّه عليه شنيدم كه مى فرمود: «خون حسين در محرم الحرام بخواهد ريخت.» پس اى برادر! درنگ فرماى تا محرم الحرام اين سال بگذرد تا دل من از لئام دشمنان تو آسايش گيرد.»

آن حضرت فرمود: «اى خواهر! من نيز اين كلام را از جدّ خود رسول خداى صلى الله عليه و آله شنيدم؛ و لكن لا فائدة فى الكلام. چه اهل كوفه و عراق مرا به خداى و پدرم و جدم سوگند داده اند كه در همين سال حاضر شوم و اگر نشوم، با من در يوم الزحام در حضرت خداى مخاصمت بورزند. پاسخ ايشان در حضور خداوند ملك علام چه گويم؟ و شايد آن محرم جز محرم اين سال باشد. و شايد حسين غير از من باشد. تصديقا لجدّى عليه السلام و اگر من باشم، مرا با آنچه تقدير شده، چه توانايى است، به پا شو و تجهيز ما را ببين و در تمامت امور بر خدا توكل جوييم.»

سكينه خاتون عرض كرد: «اى برادر! درنگ فرماى تا آن نشان و علامتى كه نزد من موجود است و بر ريختن خون تو دلالت دارد و جبرئيل از جانب پروردگار بياورده است، بنگرم.»

فرمود: «آن امارت چيست؟»

عرض كرد: «همانا جبرئيل امين عليه السلام به حضرت جد ما محمّد مصطفى عليه السلام با مشتى از خاك سفيد بيامد و عرض كرد: اى محمّد! اين خاك را برگير، پسرت حسين عليه السلام از اين خاك خلق شده است و خون او بر اين مى ريزد و چون زمان قتلش نزديك شود، اين خاك سرخ مى شود و خون از آن مى چكد.»

اى برادر من! جدت آن خاك را از جبرئيل بگرفت و به فاطمه زهرا بداد و من از حضرت فاطمه بگرفتم و با خويش به ذخيره بداشتم. هم اكنون ساعتى صبر فرماى تا آن خاك را بنگرم به حال خود باقى يا رنگش بگشته است؟»

پس به پاخاست و آن خاك را از آن جا كه پنهان كرده بود، برآورد و مانند عقيق سرخش بديد كه همى خون از آن مى چكيد و در خدمت حسين عليه السلام شد و عرض كرد: «به اين خاك بنگر يا ابا عبداللَّه!»

چون امام حسين عليه السلام بديد، فرمود: «لا حول ولا قوّة إلّاباللَّه. إنّا للَّه وإنّا إليه راجعون. اما اى خواهر من! اگر اين كار از روز ازل بر من مقرر است، چه كار مى توان كرد و لا بدّ روى مى نمايد و الامر كلّه للَّه هم اكنون ما را ساخته راه بدار؛ چه، مشيت و تدبير مخصوص به خداوند باشد.»

اين حال بر خواهرش سكينه بسى دشوار گشت و بر دو پا برخاست و اشكش بر چهره اش روان شد و اين شعر بخواند:

إلّا انّ شوقي في الفؤاد تحكّما *** ودمعي جرى يحكي من الوَجْدِ عَنْدَما

ولمّا تهيّا للمسير ركابهم *** فقلتُ لِعَيْني أبْدِلي الدَّمْعَ بِالدِّما

چون سكينه از قرائت اشعارش بپرداخت، به پا شد و به سوى عبداللَّه بن الزبير روى نهاد و او را داستان باز گفت.

بعد از آن، شرحى از مكالمات ابن زبير را با حضرت امام حسين عليه السلام مى نگارد و نيز در بعضى موارد، اشعارى مصيبت آميز از سكينه مرقوم مى دارد كه مى گويد: «ألا ياأخي!» و از شعر معلوم مى شود كه سكينه، خواهر آن حضرت است.

همانا بُعد اين خبر بر دانايان اخبار مشهود است. چه اوّلًا در صباياى جناب امير المؤمنين به سكينه نام، جز شعرانى در طبقات الكبرى اشارت نكرده، و اگر هم بوده، در اين مقامات درنيامده است. ديگر اين كه بودن معاويه در مدينه و مكّه و حركت دادن او امام حسين عليه السلام و اقرباى آن حضرت را بعد از شهادت امير المؤمنين عليه السلام با خويشتن به جانب دمشق با هيچ خبر موافق نيست. چه معاويه خود نيز در آن اوقات كه امير المؤمنين شهيد شد، در دمشق زخمدار شد.

ديگر اين كه در هنگام وصاياى معاويه با يزيد به اتفاق جمهور مورخين، امام حسين عليه السلام در مدينه جاى داشت و در زمان شهادت امير المؤمنين عليه السلام همه وقت از پدرش خبر شهادت خود را مى شنيد. پس امام حسين كه قلب عالم امكان است، چگونه با خواهرش سكينه آن گونه مى گويد و مى شنود و مى گريد و در اخبار جدش آن گونه سخن مى كند يا در مقام ترديد بر مى آيد؟ با اين كه در عالم ذرّ به اين خبر واقف و تمامت انبيا و اولياى خدا آگاه بودند.

ديگر آن كه آن تربت نزد جناب امّ سلمه بود و تا آن حضرت شهيد نشد، حمرت نگرفت و خون از آن نچكيد. ديگر اين كه كدام كس نوشته است كه عبداللَّه بن زبير با آن حضرت برادر رضاعى است؟ چه در زمان تولد حضرت سيّد الشّهدا سلام اللَّه عليه از سه سال كمتر نداشت و علاوه بر اين، سخن در آن است كه سيّد الشّهدا از پستان مادرش نباليد؛ بلكه رسول خدايش بپروريد تا چه رسد كه از پستان ديگرى شير بنوشد.

ديگر آن كه، عبداللَّه بن زبير در زمان امام حسين داراى كدام امارت و رياست بود كه در خدمت آن حضرت اظهار حيات تواند و در حفظ و حمايت آن حضرت آن گونه بيانات كند؛ بلكه تا آن حضرت در مدينه جا داشت، چنان در تحت الشعاع حشمت و مطاعيّت و عظمت و برترى آن حضرت افتاده بود كه وجودش با عدم مساوى بود؛ چنان كه راقم حروف شرح اين جمله را در كتاب احوال حضرت امام زين العابدين عليه السلام مرقوم داشته است و در اين جا به اعادت حاجت نيست. اين جمله نيز كه در اين مقام مرقوم افتاد، براى آن است كه اگر بعضى كسان را كه در تتبع اخبار بهره كامل نباشد، چون به چنين خبر نظر كنند، در مقام حيرت و اشتباه دچار نمانند.

بالجمله، از جمله اخبار چنان بر مى آيد كه حضرت زينب از امّ كلثوم مهين تر است، چنان كه از وقايع عاشورا و مجارى حالات سفر شام و اغلب مكالمات نيز چنين مستفاد مى شود؛ لكن از آن خبر كه در بيت الاحزان از كتاب سرور الشيعة مى نمايد، حضرت صديقه طاهره سلام اللَّه عليها در ضمن وصاياى خويش به على عليه السلام عرض كرد: «آنچه از اموال من سهم من مى شود، به امّ كلثوم بده و بعضى را به فقرا بده كه سودش به من عايد شود.» چنان مى رساند كه جز وى دختر ديگرى نبود.

و اين خبر سخت بعيد است. چه عامه مورّخين متفق هستند كه حضرت صديقه را دو دختر از على عليه السلام پديد شد و نيز از آن خبر كه جناب امّ كلثوم بر حضرت صديقه ندبه كرد و نيز پاره اى اخبار كثيره كه از اين پس ان شاء اللَّه تعالى در مقام خود توضيح مى شود باز كرده آيد كه جناب امّ كلثوم از حضرت زينب خاتون مهين تر باشد؛ يا اين كه امّ كلثوم كنيت همان زينب كبرى باشد، واللَّه اعلم.

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 1/ 37- 41


1) - امّا در كتاب نور العين كه به ابى اسحاق اسفراينى منسوب است از اين عجيب تر آن است كه بر خلاف جمهور مؤرخين شرحى مبسوط مى نگارد.

أُمّ كلثوم بنت أمير المؤمنين عليه السلام (من غير فاطمة الزّهراء عليها السلام)

ومنها: خرج مع الحسين من المدينة إلى كربلاء من أخواته اثنتا عشرة، منهنّ فاطمة عليها السلام المكنّاة بأمِّ كلثوم.

المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 226/ عنه: الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 422

حضورها في مجلس يزيد: ولمّا أدخِل أهلُه على يزيدَ بن معاويةَ بالشّام، وهم في حالٍ سيِّئةٍ، وكانوا على الأقتاب (1)، لم يُوطَّأْ في طريقهم إليهِ. قالت له أمّ كلثوم بنت عليّ من غيرِ فاطمةَ: يا يزيد! بناتُ رسولِ اللَّه سبايا أذلّة!! فقال: بل كرامٌ أعزّة. وبكى، وأمرَ بإدخالهم إلى حُرَمهِ.

البرّي، الجوهرة،/ 45

ثمّ إنّ اللّعين أمر بإحضار السّبايا، فاحضروا بين يديه، فلمّا حضروا عنده جعل ينظر إليهنّ ويسأل مَنْ هذه ومَنْ هذا؟ فقيل: أمّ كلثوم الكبرى، هذه أمّ كلثوم الصغرى، وهذه صفيّة، وهذه أمّ هانئ، وهذه رقيّة بنات عليّ ...

الطّريحي، المنتخب،/ 486/ عنه: البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 103؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 504؛ المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 162- 163؛ الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 386


1) - القتب: الرَّحْل، جمعها الأقتاب.

وعدّها عليها السلام عند:

ابن سعد، الطّبقات، 3- 1/ 12 (راجع ج 9 ص 11)

المصعب الزّبيري، نسب قريش،/ 44 (على قوله: اسمها نفيسة) (راجع ج 9 ص 13)

ابن قتيبة، المعارف،/ 211 (راجع ج 9 ص 14)

البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 414، أنساب الأشراف، 2/ 193؛ (راجع ج 9 ص 16)،

البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 4/ 90 (راجع ج 10 ص 7)

ابن أبي الدّنيا، مقتل الإمام أمير المؤمنين،/ 123 (على قوله: اسمها نفيسة) (راجع ج 9 ص 20)

محمّد بن سليمان، المناقب،/ 50 (راجع ج 9 ص 23)

الطّبري، التّاريخ، 5/ 155 (راجع ج 9 ص 25)

البلخي، البدء والتّاريخ، 2/ 145 (راجع ج 10 ص 9)

المسعودي، مروج الذّهب، 3/ 74 (راجع ج 9 ص 32)

ابن حبّان، الثّقات (السّيرة النّبويّة)، 2/ 309، السّيرة النّبويّة (ط بيروت)،/ 553 (راجع ج 9 ص 33)

أبو طالب الزّيدي، الإفادة،/ 41 (راجع ج 9 ص 40)

أبو نعيم، معرفة الصّحابة، 1/ 89 (راجع ج 10 ص 13)

المجدي،/ 12 (على قوله: هي نفيسة) (راجع ج 10 ص 17)

الطّبرسي، إعلام الورى،/ 203/ مثله الجزائري، الأنوار النّعمانيّة، 1/ 371 (على قوله:

اسمها نفيسة) (راجع ج 9 ص 46)

الطّبرسي، تاج المواليد (1)،/ 95 (راجع ج 9 ص 48)

ابن فندق، لباب الأنساب، 1/ 333 (على قوله: اسمها نفيسة) (راجع ج 10 ص 18)


1) - [أمّ كلثوم الصّغرى هل هي نفيسة أم غيرها؟ واكتفى هؤلاء بذكر (نفيسة) ولم يذكر (أمّ كلثوم)].

ابن الخشّاب، تاريخ مواليد الأئمّة (من مجموعة نفيسة)،/ 171 (راجع ج 9 ص 53)

ابن شهرآشوب، المناقب، 3/ 304/ عنه: المجلسي، البحار، 42/ 92 (على قوله: توفّيت قبل أبيه عليه السلام) (راجع ج 9 ص 55)

ابن الجوزي، صفة الصّفوة، 1/ 309، المنتظم، 5/ 69/ عنه: ابن الصّبّاغ، الفصول المهمّة،/ 142 (راجع ج 9 ص 57، 80)

ابن الأثير، الكامل، 3/ 200 (راجع ج 9 ص 59)

ابن قدامة، التّبيين،/ 138 (راجع ج 9 ص 60)

ابن طلحة، مطالب السّؤول،/ 62/ عنه: الإربلي، كشف الغمّة، 1/ 441؛ البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 3/ 169 (راجع ج 9 ص 62)

المحلّي، الحدائق الورديّة، 1/ 53 (راجع ج 9 ص 63)

سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 55 (راجع ج 9 ص 64)

ابن أبي الحديد، شرح نهج البلاغة، 9/ 243/ عنه: المجلسي، البحار، 42/ 90 (راجع ج 9 ص 66)

الكنجي، كفاية الطّالب،/ 412 (راجع ج 9 ص 67)

محبّ الدّين الطّبري، ذخائر العقبى،/ 117، الرّياض النّضرة،/ 334 (راجع ج 9 ص 69)

ابن الطّقطقي، الأصيلي،/ 60 (راجع ج 10 ص 25)

النّويري، نهاية الإرب، 20/ 222، 223 (راجع ج 9 ص 71)

أبو الفداء، التّاريخ، 1/ 181 (راجع ج 9 ص 72)

ابن كثير، البداية والنّهاية، 7/ 332 (راجع ج 9 ص 74)

ابن الصّبّاغ، الفصول المهمّة،/ 142 (راجع ج 9 ص 80)

الصّفدي، الوافي بالوفيات، 21/ 281 (راجع ج 10 ص 26)

الباعوني، جواهر المطالب، 2/ 123 (راجع ج 9 ص 83)

ابن طولون، الأئمّة الإثنا عشر،/ 59 (راجع ج 9 ص 87)

الدّياربكري، تاريخ الخميس، 2/ 286 (راجع ج 9 ص 89)

خواندامير، حبيب السِّيَر، 1/ 584 (راجع ج 9 ص 90)

مدرسي، جنّات الخلود،/ 17 (راجع ج 10 ص 28)

سپهر، ناسخ التّواريخ أمير المؤمنين عليه السلام، 4/ 344، 345 (على قوله: اسمها نفيسة)

سپهر، ناسخ التّواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 1/ 6، 8

الشّبلنجي، نور الأبصار،/ 207 (راجع ج 9 ص 103)

الأعرجي، مناهل الضّرب،/ 87 (على قوله: اسمها نفيسة) (راجع ج 9 ص 104)

الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 326

خراساني، منتخب التّواريخ،/ 90

وعدّ من أزواجها عبداللَّه الأكبر بن عقيل عند:

المصعب الزّبيري، نسب قريش،/ 45 (راجع ج 9 ص 13)

ابن أبي الدّنيا، مقتل الإمام أمير المؤمنين،/ 123 (راجع ج 9 ص 20)

الطّبرسي، إعلام الورى،/ 204/ عنه: المجلسي، البحار، 42/ 93؛ مثله الجزائري، الأنوار النّعمانيّة، 1/ 372 (راجع ج 9 ص 47)

ابن فندق، لباب الأنساب، 1/ 334 (راجع ج 10 ص 18)

المجدي،/ 18 (راجع ج 10 ص 17)

الدّياربكري، تاريخ الخميس، 2/ 286 (راجع ج 9 ص 89)

سپهر، ناسخ التّواريخ أمير المؤمنين عليه السلام، 4/ 344

آل بحرالعلوم، تحفة العالم، 1/ 234 (على قوله: اسمها نفيسة)

وعدّ نفيسة بنت أمير المؤمنين عليه السلام عند:

ابن سعد، الطّبقات، 3- 1/ 12 (راجع ج 9 ص 11)

ابن قتيبة، المعارف،/ 211 (راجع ج 9 ص 15)

البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 415، أنساب الأشراف، 2/ 194 (على قوله:

زوجها تمام بن العبّاس) (راجع ج 9 ص 16)

محمّد بن سليمان، المناقب،/ 50 (راجع ج 9 ص 23)

الطّبري، التّاريخ، 5/ 155 (راجع ج 9 ص 25)

البلخي، البدء والتّاريخ، 2/ 145 (راجع ج 10 ص 9)

المسعودي، مروج الذّهب، 3/ 74 (راجع ج 9 ص 32)

المفيد، الإرشاد، 1/ 356/ عنه: العلّامة الحلّي، المستجاد (من مجموعة نفيسة)،/ 430؛ الإربلي، كشف الغمّة، 1/ 440؛ المجلسي، البحار، 42/ 90؛ البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 3/ 168؛ التّستري، تواريخ النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم والآل عليهم السلام،/ 115 (لم يذكر أمّ كلثوم الصّغرى) (راجع ج 9 ص 35)

أبو طالب الزّيدي، الإفادة،/ 42/ مثله الحلّي، الحدائق الورديّة، 1/ 53 (راجع ج 9 ص 40، 63)

أبو نعيم، معرفة الصّحابة، 1/ 89 (راجع ج 10 ص 13)

ابن شهرآشوب، المناقب، 3/ 304/ عنه: المجلسي، البحار، 42/ 92 (راجع ج 9 ص 54)

ابن الجوزي، صفة الصّفوة، 1/ 309، المنتظم، 5/ 19 (راجع ج 9 ص 58)

ابن البطريق، العمدة،/ 30 (لم يذكر أمّ كلثوم الصّغرى) (راجع ج 9 ص 59)

ابن الأثير، الكامل، 3/ 200 (راجع ج 9 ص 60)

ابن طلحة، مطالب السّؤول،/ 62/ عنه: الإربلي، كشف الغمّة، 1/ 441؛ البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 3/ 169 (راجع ج 9 ص 62)

سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 55 (راجع ج 9 ص 64)

ابن أبي الحديد، شرح نهج البلاغة، 9/ 243/ عنه: المجلسي، البحار، 42/ 90 (راجع ج 9 ص 66)

الكنجي، كفاية الطّالب،/ 412 (راجع ج 9 ص 67)

محبّ الدّين الطّبري، ذخائر العقبى،/ 117، الرّياض النّضرة،/ 334 (راجع ج 9 ص 69)

ابن الطّقطقي، الأصيلي،/ 60 (راجع ج 10 ص 25)

النّويري، نهاية الإرب، 20/ 222، 223 (راجع ج 9 ص 71)

أبو الفداء، التّاريخ، 1/ 181 (راجع ج 9 ص 72)

ابن الصّبّاغ، الفصول المهمّة،/ 142 (لم يذكر أمّ كلثوم الصّغرى) (راجع ج 9 ص 80)

الصّفدي، الوافي بالوفيات، 21/ 281 (راجع ج 10 ص 26)

الباعوني، جواهر المطالب، 2/ 123 (راجع ج 9 ص 83)

محمّدكاظم الموسوي، النّفحة العنبريّة،/ 39 (راجع ج 9 ص 85)

ابن طولون، الأئمّة الإثنا عشر،/ 60 (راجع ج 9 ص 87)

الدّياربكري، تاريخ الخميس، 2/ 286 (راجع ج 9 ص 89)

خواندامير، حبيب السِّيَر، 1/ 584 (راجع ج 9 ص 90)

مدرسي، جنّات الخلود،/ 17 (راجع ج 10 ص 28)

سپهر، ناسخ التّواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 1/ 6، 8

تاج الدّين العاملي، التّتمّة،/ 57 (راجع ج 9 ص 93)

الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 327

فاطمة بنت أمير المؤمنين عليه السلام

ميزاتها العائلية

فاطمة بنت عليّ بن أبي طالب بن عبدالمطّلب بن هاشم بن عبد مناف وأمّها أمّ ولد.

ابن سعد، الطّبقات، 8/ 341/ عنه: ابن عساكر، تاريخ دمشق، 74/ 28، تراجم النِّساء،/ 297

فاطمة (1)بنت (2)عليّ بن أبي طالب.

ابن حبّان، الثّقات، 5/ 301

فاطمة بنت عليّ بن أبي طالب بن عبدالمطّلب (3)بن هاشم بن عبد مناف (4)الهاشميّة.

أمّها أمّ ولد.

ابن عساكر، تاريخ دمشق، 73/ 27، تراجم النِّساء،/ 297، مختصر ابن منظور، 20/ 363

أخبرنا أبو الحسين بن الفرّاء، وأبو غالب، وأبو عبداللَّه ابنا البنّا، قالوا: أنا جعفر بن المسلمة، أنا أبو طاهر المخلص، نا أحمد بن سليمان، نا الزّبير بن بكّار، قال في تسمية ولد عليّ، قال: وخديجة، وفاطمة وأُمامة، بنات عليّ لأمّهات أولاد شتّى.

ابن عساكر، تاريخ دمشق، 74/ 28، تراجم النِّساء،/ 299

فق: فاطمة بنت عليّ بن أبي طالب القُرَشيّة الهاشميّة، وهي فاطمة الصُّغْرى. أمّها أمّ ولد.

المزي، تهذيب الكمال، 35/ 261 رقم 7903

فاطمة بنت عليّ بن أبي طالب وهي فاطمة الصّغرى أمّها أمّ ولد.

ابن حجر، تهذيب التّهذيب، 12/ 443


1) - هذه التّرجمة سقطت من ظ و م، ولها ترجمة في تهذيب التّهذيب 12/ 442.

2) - زيد في الأصل: الحسين بن- خطأ.

3) [لم يرد في المختصر].

4) [لم يرد في المختصر].

فاطمة بنت أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السلام.

الأمين، أعيان الشّيعة، 8/ 390

فاطمة الصّغرى: انظر فاطمة بنت عليّ بن أبي طالب.

فاطمة بنت عليّ بن أبي طالب. (1)

و در منتهى الآمال فاطمه را در شمارِ دختران امير المؤمنين ذكر كرده است؛ ولى از تاريخ حال او چيزى بيان نمى دارد.

محلاتى، رياحين الشريعه، 3/ 307، 308

كحالة، أعلام النِّساء، 4/ 66، 81


1) - يكى از بانوان دشت كربلا، عليا مخدره، فاطمه، دختر امير المؤمنين عليه السلام است.

عدّها عليها السلام عند:

ابن سعد، الطّبقات، 3- 1/ 12 (راجع ج 9 ص 11)

المصعب الزّبيري، نسب قريش،/ 44 (راجع ج 9 ص 14)

ابن قتيبة، المعارف،/ 211 (راجع ج 9 ص 15)

ابن أبي الدّنيا، مقتل الإمام أمير المؤمنين،/ 122 (راجع ج 9 ص 20)

الطبري، التّاريخ، 5/ 155 (راجع ج 9 ص 25)

البلخي، البدء والتّاريخ، 2/ 145 (راجع ج 10 ص 9)

المسعودي، مروج الذّهب،/ 74 (راجع ج 9 ص 32)

ابن حبّان، الثّقات (السّيرة النّبويّة)، 2/ 304، السّيرة النّبويّة (ط بيروت)،/ 553 (راجع ج 9 ص 33)

المفيد، الإرشاد، 1/ 356/ عنه: العلّامة الحلّي، المستجاد (من مجموعة نفيسة)،/ 430؛ الإربلي، كشف الغمّة، 1/ 441؛ المجلسي، البحار، 42/ 90؛ البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 3/ 168؛ التّستري، تواريخ النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم والآل عليهم السلام،/ 115 (راجع ج 9 ص 35)

أبو طالب الزّيدي، الإفادة،/ 42 (راجع ج 9 ص 40)

المجدي،/ 12 (راجع ج 10 ص 17)

الطّبرسي، إعلام الورى،/ 203/ مثله الجزائري، الأنوار النّعمانيّة، 1/ 371 (راجع ج 9 ص 47)

الطّبرسي، تاج المواليد (من مجموعة نفيسة)،/ 95 (راجع ج 9 ص 48)

ابن فندق، لباب الأنساب، 1/ 333 (راجع ج 10 ص 18)

ابن الخشّاب، تاريخ مواليد الأئمّة (من مجموعة نفيسة)،/ 171 (راجع ج 9 ص 53)

ابن عساكر، تاريخ دمشق، 73/ 28، (تراجم النِّساء)،/ 299 (راجع ج 10 ص 22)

ابن شهرآشوب، المناقب، 3/ 304/ عنه: المجلسي، البحار، 42/ 92 (راجع ج 9 ص 55)

ابن الجوزي، صفة الصّفوة، 1/ 309، المنتظم، 5/ 69/ عنه: ابن الصّبّاغ، الفصول المهمّة،/ 142 (راجع ج 9 ص 57، 80)

ابن البطريق، العمدة،/ 30 (راجع ج 9 ص 59)

ابن الأثير، الكامل؛ 3/ 200 (راجع ج 9 ص 60)

ابن قدامة، التّبيين،/ 138 (راجع ج 9 ص 61)

ابن طلحة، مطالب السّؤول،/ 62/ عنه: الإربلي، كشف الغمّة، 1/ 441؛ البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 3/ 169 (راجع ج 9 ص 62)

المحلّي، الحدائق الورديّة، 1/ 53 (راجع ج 9 ص 63)

سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 55 (راجع ج 9 ص 64)

ابن أبي الحديد، شرح نهج البلاغة، 9/ 243/ عنه: المجلسي، البحار، 42/ 90 (راجع ج 9 ص 66)

الكنجي، كفاية الطّالب،/ 412 (راجع ج 9 ص 67)

محبّ الدّين الطّبري، ذخائر العقبى،/ 117، الرّياض النّضرة،/ 334 (راجع ج 9 ص 69)

ابن الطّقطقيّ، الأصيلي،/ 59 (راجع ج 10 ص 25)

النّويري، نهاية الإرب، 20/ 222، 223 (راجع ج 9 ص 71)

أبو الفداء، التّاريخ، 1/ 181 (راجع ج 9 ص 72)

ابن كثير، البداية والنّهاية، 7/ 332 (راجع ج 9 ص 74)

رضيّ الدّين ابن المطهّر، العدد،/ 243/ عنه: المجلسي، البحار، 42/ 74 (راجع ج 9 ص 75)

ابن الصّبّاغ، الفصول المهمّة،/ 142 (راجع ج 9 ص 80)

الصّفدي، الوافي بالوفيات (1)، 21/ 281 (راجع ج 10 ص 26)

الباعوني، جواهر المطالب،/ 123 (راجع ج 9 ص 83)

محمّدكاظم الموسوي، النّفحة العنبريّة،/ 39 (راجع ج 9 ص 85)


1) - [فقد ذكر فاطمتين أحدهما فاطمة والأخرى فاطمة الصّغرى].

ابن طولون، الأئمّة الاثنا عشر،/ 60 (راجع ج 9 ص 87)

الدّياربكري، تاريخ الخميس، 2/ 286 (راجع ج 9 ص 91)

خواندامير، حبيب السِّيَر، 1/ 584 (راجع ج 9 ص 90)

تاج الدّين العاملي، التّتمّة،/ 57 (راجع ج 9 ص 93)

سپهر، ناسخ التّواريخ أمير المؤمنين عليه السلام، 4/ 344

سپهر، ناسخ التّواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 1/ 6

الشّبلنجي، نور الأبصار،/ 207 (راجع ج 9 ص 103)

الأعرجي، مناهل الضّرب،/ 87 (راجع ج 9 ص 104)

الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 327 (راجع ج 9 ص 108)

آل بحر العلوم، تحفة العالم، 1/ 235

الخراساني، منتخب التّواريخ،/ 90

زواجها عليها السلام

تزوّجها محمّد بن أبي سعيد بن عقيل بن أبي طالب، فولدت له حميدة بنت محمّد، ثمّ خلف عليها سعيد بن الأسود بن أبي البختريّ بن هشام بن الحارث بن أسد بن عبدالعزّى ابن قصيّ، فولدت له برزة وخالداً ابني سعيد، ثمّ خلف عليها المنذر بن عُبيدة ابن الزّبير ابن العوّام فولدت له عثمان وكبرة (1)ابني المنذر.

ابن سعد، الطّبقات، 8/ 341/ عنه: ابن عساكر، تاريخ دمشق، 74/ 28، تراجم النِّساء،/ 299

ومن بني الحارث بن أسد بن عبدالعُزّى: أبو البختريّ، واسمه العاص بن هاشم بن الحارث بن أسد، قُتِلَ يوم بدر كافراً، وابنه: الأسود، كان من رجال قريش؛ من ولده:

طلحة بن عبدالرّحمان بن عبداللَّه بن الأسود؛ وأمُّه: فاطمة بنت عليّ بن أبي طالب- عليه السلام- وهو القائل: [25 أ]

جدِّي عليُّ وأبو البختريّ *** وطلحة التّميميُّ والأسود (2)

جدِّي عليٌّ وأبو البختريّ *** وطلحة التّميميّ والأسود

وجدِّي الصِّدِّيق اكرم به *** جدّاً وخالي المصطفى أحمد

الكلبي، جمهرة النّسب، 1/ 74

ومحمّد بن أبي سعيد بن عقيل، كانت عنده فاطمة بنت عليّ. وسعيد بن الأسود ابن أبي البختري، كانت عنده فاطمة بنت عليّ بعد محمّد بن أبي سعيد. والمنذر بن عبيد بن الزّبير بن العوّام خلف على فاطمة بنت عليّ بعد سعد بن الأسود.

محمّد بن حبيب، المحبّر،/ 56- 57

أخبرني الأزهريّ، أخبرنا أحمد بن إبراهيم، حدّثنا أحمد بن سليمان الطّوسيّ، حدّثنا


1) - [تاريخ دمشق: كنزة].

2) - في نسب قريش ص 216:

الزّبير بن بكّار، قال: ومن ولد أبي البختريّ بن هشام: طلحة بن عبدالرّحمان بن عبداللَّه ابن الأسود بن أبي البختريّ، وأمّه وأمّ أخويه- عليّ وحسن ابني عبدالرّحمان- برّة بنت سعيد بن الأسود، وأمّها فاطمة بنت عليّ بن أبي طالب.

الخطيب البغدادي، تاريخ بغداد، 9/ 347

[عن الزّبير بن بكّار:] وكانت فاطمة بنت عليّ عند أبي سعيد بن عقيل (1)فولدت له حميدة.

ثمّ خلف عليها سعيد بن الأسود بن أبي البختريّ فولدت له: بَرَّة وخالدة. ثمّ خلف عليها المنذر بن عُبيدة بن الزُّبير بن العوّام فولدت له: عثمان وكندة (2). درجا. [...] (3)[قال ابن عساكر:] كان في أصل ابن حيّويه: «خالدة»، فغيّره وجعله خالداً، والصّواب الأوّل. (4)

ابن عساكر، تاريخ دمشق، 74/ 28، تراجم النِّساء،/ 299/ مثله المزي، تهذيب الكمال، 35/ 261

أخْبَرنا أبو بكر محمّد بن عبدالباقي، أنبأنا أبو محمّد الجوهري، أنبأنا أبو عمر بن حيّويه، أنبأنا سليمان بن إسحاق بن إبراهيم، حدّثنا الحارث بن أبي أسامة، ثنا محمّد بن سعد، قال في الطّبقة الرابعة من تابعي أهل المدينة: محمّد بن عمْرو بن الحسن بن عليّ بن عبدالمطّلب، وأمّه رملة بنت عقيل بن أبي طالب، فولد محمّد بن عمرو، حسن بن محمّد، ورقيّة بنت محمّد، وأمّهما حميدة بنت محمّد بن أبي سعيد الأحول بن عقيل بن أبي طالب، وأمّها فاطمة الصّغرى بنت عليّ بن أبي طالب.

ابن عساكر، تاريخ دمشق، 58/ 14

قال الزّبير: كانت عند أبي سعيد بن عقيل بن أبي طالب ثمّ تزوّجها سعيد بن الأسود ابن أبي البختريّ. (5)

ابو الحسن عمرى گويد: بعد از ابو سعيد عقيل، زوجه سعيد بن الاسود بن ابى البخترى شد و پس از او منذر بن ابى عبيده بن زبير بن العوام وى را به حباله نكاح درآورد. عجب اين است كه اين بانو با اين شهرت در كتب رجال شيعه شهرتى ندارد.

محلاتى، رياحين الشريعه، 3/ 308

ابن حجر، تهذيب التّهذيب، 12/ 443


1) - [أضاف في تهذيب الكمال: ابن أبي طالب].

2) - [تراجم النِّساء وتهذيب الكمال: كنزة].

3) [تهذيب الكمال: وذكر ابن حبّان في كتاب الثّقات، 5/ 301].

4) [تهذيب الكمال: وذكر ابن حبّان في كتاب الثّقات، 5/ 301].

5) - و در ناسخ، در تعداد فرزندان امير المؤمنين اين مخدره را به عنوان فاطمه صغرى ذكر كرده و گفته است: محمد بن ابى سعيد بن عقيل وى را تزويج كرد.

وعدّ من أزواجها (1)أبو سعيد بن عقيل أو محمّد بن أبي سعيد بن عقيل من شهداء الطّفّ عليهم السلام عند:

المصعب الزّبيري، نسب قريش،/ 46 (راجع ج 9 ص 14)

ابن أبي الدّنيا، مقتل الإمام أمير المؤمنين،/ 123 (راجع ج 9 ص 21)

المجدي،/ 18 (راجع ج 10 ص 17)

الطّبرسي، إعلام الورى،/ 204/ عنه: المجلسي، البحار، 42/ 94؛ مثله الجزائري، الأنوار النّعمانيّة، 1/ 372 (راجع ج 9 ص 47)

ابن فندق، لباب الأنساب، 1/ 332 (راجع ج 10 ص 18- 19)

ابن شهرآشوب، المناقب، 3/ 305/ عنه: المجلسي، البحار، 42/ 92 (على قوله: زوجها محمّد بن عقيل) (راجع ج 9 ص 55)

ابن الطّقطقي، الأصيلي،/ 60 (راجع ج 10 ص 25)

سپهر، ناسخ التّواريخ أمير المؤمنين عليه السلام، 4/ 344

الأعرجي، مناهل الضّرب،/ 87 (راجع ج 9 ص 104)

آل بحرالعلوم، تحفة العالم، 1/ 235

خراساني، منتخب التّواريخ،/ 90


1) - [وقد ذكر آل بحر العلوم في تحفة العالم هي الّتي طلبها الشّاميّ في مجلس يزيد لعنة اللَّه عليه، وعلى قول أكثر المصادر زوجها أو ابنها «محمّد بن أبي سعيد بن عقيل» من شهداء الطّفّ عليهم السلام].

حضورها عليها السلام في الطّفّ

ومنها: خرج مع الحسين من المدينة إلى كربلاء من أخواته اثنتا عشرة: منهنّ فاطمة، أمّها أمّ ولد، وكانت عند أبي سعيد بن عقيل بن أبي طالب الأحول، فولدت له حميدة ومحمّد بن أبي سعيد له من العمر سبع سنين. [...]

المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 227/ عنه: الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 423

ومنها: وصيّة الإمام الحسين عليه السلام بها عليها السلام

[لمّا نزل كربلاء ...] ثمّ قال: يا أختاه يا أمّ كلثوم، وأنتِ يا زينب، وأنتِ يا فاطمة وأنتِ يا رباب، انظرنَ إذا أنا قُتِلْتُ فلا تشققنَ عليَّ جيباً، ولا تخمشنَ عليَّ وجهاً ولا تقلنَ هجراً. (1)

فهرى، ترجمه لهوف،/ 82

ابن طاوس، اللّهوف،/ 82/ عنه: البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 4/ 276؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 255؛ القزويني، تظلّم الزّهراء،/ 178؛ المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 297؛ النّقدي، زينب الكبرى،/ 98

وعزّاها الحسين: يا أختاه يا أمّ كلثوم ويا زينب ويا فاطمة، انظرنَ إذا قُتِلْتُ فلا تشققنَ عليَّ جيباً، ولا تخمشنَ وجهاً ولا تقلنَ هجراً.

محمّد بن أبي طالب، تسلية المجالس وزينة المجالس، 2/ 254

أقول: إنّ الحسين عليه السلام أوصى إليهنّ مراراً وقال: يا أختاه، يا أمّ كلثوم، وأنتِ يا زينب، وأنتِ يا فاطمة وأنتِ يا رباب، انظرنَ إذا أنا قُتِلْتُ فلا تشققنَ عليَّ جيباً، ولا تخمشنَ عليَّ وجهاً ولا تقلنَ هجراً.


1) - سپس فرمود: «خواهرم، امّ كلثوم و تو اى زينب و تو اى فاطمه و تو اى رباب، توجه كنيد! من كه كشته شدم، گريبان چاك مزنيد و صورت به ناخن مخراشيد و سخنان بيهوده بر زبان مياوريد».

فبالقطع واليقين ما صدرت هذه الأمور من هؤلاء المخاطبات بخطاب الإمام وهنّ أمّ كلثوم وزينب وفاطمة ورباب.

المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 298

ومنها: فاطمة عليه السلام في الأسر من كربلاء إلى الشّام:

ولم يفلت من أهل بيت الحسين بن عليّ الّذين معه إلّاخمسة نفر: [... ومنهنّ] زينب وفاطمة ابنتا عليّ بن أبي طالب.

ابن سعد، الحسين عليه السلام،/ 77- 78

وقدم بها دمشق في عيال الحسين، بعد قتله، على يزيد. (1)وقد تقدّم ذكر قدومها (2). (3)

محلاتى، رياحين الشريعه، 3/ 308

ابن عساكر، تاريخ دمشق، 74/ 27، تراجم النِّساء،/ 297؛ مختصر ابن منظور، 20/ 363/ مثله كحالة، أعلام النِّساء، 4/ 81

قال: ولم يُفلت من أهل بيت الحسين سوى ولدِه عليّ الأصغر، فالحُسينيّةُ من ذُرِّيّته، كان مريضاً [...] فقدمَ بهم وبزينب وفاطمة بنتي عليّ.

الذّهبي، سير أعلام النّبلاء (ط مصر)، 3/ 203- 204 (ط دار الفكر)، 4/ 418

ومنها: فاطمة عليها السلام وأحداث الشّام:

ثمّ أمر بالنِّساء فأُدخلن على نسائه، وأمر نساء آل أبي سفيان فأقمن المأتم على الحسين ثلاثة أيّام، فما بقيت منهنّ امرأة إلّاتلقّتنا تبكي وتنتحب، ونُحْنَ على حسين ثلاثاً، وبكت أمّ كلثوم بنت عبداللَّه بن عامر بن كريز على الحسين وهي يومئذ عند يزيد بن معاوية، فقال يزيد: حقّ لها أن تعول على كبير قريش وسيِّدها.

وقالت فاطمة بنت عليّ لامرأة يزيد: ما تُرك لنا شي ء، فأبلغت يزيد ذلك، فقال يزيد: ما أُتي إليهم أعظم، ثمّ ما ادّعوا شيئاً ذهب لهم إلّاأضعِّفه لهم.

ابن سعد، الحسين عليه السلام،/ 83- 84


1) [لم يرد في المختصر وفي أعلام النِّساء: قد تقدّم ذكر ذلك في ترجمة أختها زينب].

2) [لم يرد في المختصر وفي أعلام النِّساء: قد تقدّم ذكر ذلك في ترجمة أختها زينب].

3) - و با عيالات حسين بعد از قتل او به شام رفت.

قال أبو مخنف، عن الحارث بن كعب، عن فاطمة بنت عليّ؛ قالت: لمّا أجلسنا بين يدَي يزيد بن معاوية رقّ لنا، (1)وأمر لنا بشي ء (2)، وألطفنا؛ قالت: ثمّ إنّ رجلًا من أهل الشّأم أحمر قام إلى يزيد، فقال: يا أمير المؤمنين! هب لي هذه- يعنيني، وكنت جارية وضيئة- فأرعدت وفرقت، وظننت أنّ ذلك جائز لهم، وأخذت بثياب أختي زينب؛ قالت: وكانت أختي زينب أكبر منِّي وأعقل، وكانت تعلم أنّ ذلك لا يكون، فقالت:

كذبت واللَّه ولؤمت! ما ذلك لك وله (3)، فغضب يزيد، فقال: كذبت واللَّه، إنّ ذلك لي، ولو شئت أن أفعله لفعلت؛ قالت: كلّا واللَّه، ما جعل اللَّه ذلك لك إلّاأن تخرج من ملّتنا، وتدين بغير ديننا؛ قالت: فغضب يزيد واستطار، ثمّ قال: إيّاي تستقبلين بهذا! إنّما خرج من الدِّين أبوك وأخوك؛ فقالت زينب: بدين اللَّه ودين أبي ودين أخي وجدِّي اهتديت أنت وأبوك وجدّك، قال: كذبت يا عدوّة اللَّه؛ قالت: أنت أمير مسلّط (4)، تشتم ظالماً، وتقهر بسلطانك؛ قالت: فواللَّه لكأ نّه استحيى؛ فسكت، ثمّ عاد الشّاميّ، فقال: يا أمير المؤمنين! هب لي هذه الجارية؛ قال: اعزُبْ! وهب اللَّه لك حتفاً قاضياً.

قالت: ثمّ قال يزيد بن معاوية: يا نعمان بن بشير! جهِّزهم بما يصلحهم، وابعث معهم رجلًا من أهل الشّام أميناً صالحاً، وابعث معه خيلًا وأعواناً فيسير بهم إلى المدينة، ثمّ أمر بالنِّسوة أن ينزلن في دار على حدة، معهنّ (5)ما يصلحهنّ، وأخوهنّ معهنّ (6)عليّ بن الحسين، في الدّار الّتي هنّ (7)فيها. قال: فخرجن حتّى دخلن دار يزيد فلم تبق من آل معاوية امرأة إلّااستقبلتهنّ تبكي وتنوح على الحسين، فأقاموا عليه المناحة ثلاثاً، وكان يزيد لا يتغدّى ولا يتعشّى إلّادعا عليّ بن الحسين إليه؛ قال: فدعاه ذات يوم، ودعا عمرو بن الحسن بن عليّ وهو غلام صغير، فقال لعمرو بن الحسن: أتقاتل هذا الفتى (8)؟


1) [تاريخ دمشق: أوّل شي ء].

2) [تاريخ دمشق: أوّل شي ء].

3) - [تاريخ دمشق والسّيِّدة زينب: ولا له].

4) - [لم يرد في التّراجم والمختصر].

5) [تاريخ دمشق: أخوهنّ].

6) [تاريخ دمشق: أخوهنّ].

7) - [تاريخ دمشق: هو].

8) - [لم يرد في تاريخ دمشق].

يعني خالداً ابنه، قال: لا، ولكن أعطني سكِّيناً وأعطه سكِّيناً، ثمّ أقاتله، فقال له يزيد؛ وأخذه فضمّه إليه ثمّ قال:

شِنْشِةٌ أعْرِفُها مِن أَخْزَم *** هَلْ تَلِد الحَيّة إلّاحَيّة (1)

قال: ولمّا أرادوا أن يخرجوا دعا يزيد عليّ بن الحسين، ثمّ قال: لعن اللَّه ابن مرجانة، أما واللَّه لو أنِّي صاحبه ما سألني خصلة أبداً إلّاأعطيتها إيّاه، لدفعت الحتف عنه بكلّ ما استطعت ولو بهلاك بعض ولدي، ولكنّ اللَّه قضى ما رأيت، كاتِبْني وأنْه كلّ حاجة تكون لك؛ قال: وكساهم وأوصى بهم ذلك الرّسول.

قال: فخرج بهم وكان يسايرهم باللّيل فيكونون أمامه حيث لا يفوتون طرفه، فإذا نزلوا تنحّى عنهم وتفرّق هو وأصحابه حولهم كهيئة الحرس لهم، وينزل منهم بحيث إذا أراد إنسان منهم وضوءاً أو قضاءَ حاجة لم يحتشم، فلم يزل ينازلهم في الطّريق هكذا، ويسألهم عن حوائجهم، ويلطفهم حتّى دخلوا المدينة.

وقال الحارث بن كعب: فقالت لي فاطمة بنت عليّ: قلت لأختي زينب: يا أخيّة! لقد أحسن هذا الرّجل الشّاميّ إلينا في صحبتنا، فهل لك أن نصله؟ فقالت: واللَّه ما معنا شي ء نصله به إلّاحليّنا؛ قالت لها: فنعطيه حليّنا؛ قالت: فأخذت سِواري ودُمْلُجي وأخذت أختي سِوارَها ودُملجَها، فبعثنا بذلك إليه، واعتذرنا إليه، وقلنا له: هذا جزاؤك بصحبتك إيّانا بالحسن من الفعل؛ قال: فقال: لو كان الّذي صنعت إنّما هو للدّنيا كان في حليّكنَّ ما يرضيني ودونه، ولكن واللَّه ما فعلته إلّاللَّه، ولقرابتكم من رسول اللَّه صلي الله عليه و آله . (2)

گويد: يكى از مردم شام كه سرخ روى بود، برخاست و گفت: «اى امير مؤمنان! اين را به من بده.»

مرا كه دخترى پاكيزه روى بودم، منظور داشت كه بلرزيدم و بترسيدم و پنداشتم كه اين كار بر آن ها رواست و جامه خواهرم زينب را گرفتم.

گويد: خواهرم زينب از من بزرگ تر و خردمندتر بود و مى دانست كه چنين نخواهد شد. گفت: «دروغ گفتى و دنائت كردى كه اين نه حق تو است و نه حق او.»

گويد: يزيد خشمگين شد و گفت: «دروغ گفتى به خدا اين كار حق من است و اگر بخواهم، مى كنم.»

زينب گفت: «هرگز! به خدا، خدا اين حق را به تو نداده است و نتوانى كرد، مگر از ملت ما برون شوى و به دينى جز دين ما بگروى.»

گويد: يزيد از خشم به هيجان آمد و گفت: «با من چنين سخن مى كنى! آن كه از دين برون شد، پدرت بود و برادرت.»

زينب گفت: «تو و پدرت و جدت به دين خدا و دين پدرم و دين برادر و جد من هدايت يافتيد.»

گفت: «اى دشمن خدا! دروغ مى گويى.»

گفت: «تو امير مقتدرى. به ناحق دشنام مى گويى و با قدرت خويش زور مى گويى.»

گويد: به خدا گويى شرمگين شد و خاموش شد. پس از آن، شامى تكرار كرد و گفت: «اى امير مؤمنان! اين دختر را به من بده.»

يزيد گفت: «گم شو كه خدا مرگ محتومت دهد.»

گويد: آن گاه يزيد گفت: «اى نعمان، پسر بشير! لوازم بايسته برايشان آماده كن و يكى از مردم شام را كه امين و پارسا باشد، همراهشان كن و با وى سواران و ياران فرست كه آن ها را به مدينه برساند.»

راوى گويد: آن گاه بگفت تا زنان را در خانه اى جداگانه جاى دهند و لوازم همراه كنند. برادرشان على ابن حسين نيز با آن ها در همان خانه بود.

حارث بن كعب گويد: پس از آن به خانه يزيد رفتند و از زنان خاندان معاويه كس نماند كه گريه كنان و نوحه گويان به پيشبازشان نيامده باشد. سه روز عزاى حسين گرفتند. يزيد به چاشت و شام نمى نشست مگر آن كه على بن حسين را پيش مى خواند.

گويد: روزى او را بخواند. عمرو بن حسن بن على را نيز بخواند كه پسرى كم سال بود و به او گفت: «با اين جوان جنگ مى كنى؟» منظورش خالد، پسرش بود. گفت: «اين جور نه. كاردى به من بده. كاردى نيز به او بده تا با وى جنگ كنم.»

گويد: يزيد او را به بر گرفت و گفت: «اين روش را از اخزم مى شناسم مگر از مار به جز مار مى زايد؟»

گويد: و چون خواستند حركت كنند، يزيد، على بن حسين را خواست و گفت: «خدا پسر مرجانه را لعنت كند. به خدا اگر كار وى به دست من بود، هرچه مى خواست، مى پذيرفتم و به هر وسيله مى توانستم، حتى با تلف شدن يكى از فرزندانم، مرگ را از او دور مى كردم، ولى خدا چنان مقدر كرده بود كه ديدى. به من نامه بنويس و هر حاجتى دارى بگوى.»

گويد: آن گاه جامه شان را پوشاند و درباره آن ها به فرستاده سفارش كرد.

گويد: فرستاده، آن ها را ببرد و شبانگاه همراه آن ها بود كه پيش روى او مى رفتند تا دمى از آن ها غافل نماند وچون فرود مى آمدند، از آن ها دور مى شد و او و يارانش اطرافشان پراكنده مى شدند؛ همانند مراقبان. چنان كه اگر يكى شان به وضو يا حاجت مى رفت، ناراحت نشود.

گويد: بدين سان در راه بركنار از آن ها جا مى گرفت و از حوايجشان مى پرسيد و مهربانى مى كرد تا وارد مدينه شدند.

به روايت حارث بن كعب، فاطمه دختر على گويد: به زينب خواهرم گفتم: «خواهركم! اين مرد شامى در همراهى ما نيك رفتار بود. مى خواهى چيزى به او بدهيم؟»

گفت: «به خدا چيزى نداريم به او بدهيم، مگر زيورهايمان.»

راوى گويد: فاطمه گفت: «زيورهايمان را به او مى دهيم.»

فاطمه گويد: دستبند و بازوبند خويش را برگرفتم. خواهرم نيز دستبند و بازوبند خويش را برگرفت كه پيش وى فرستاديم و عذر خواستيم و گفتيم: «اين پاداش فتار نكوى تو است كه در همراهى ما داشته اى.»

گويد: اما او گفت: «اگر آنچه كردم براى دنيا بود، زيورهايتان و كم تر از آن نيز مرا خشنود مى كرد؛ ولى به خدا اين كار را جز براى خدا و نزديكى شما با پيمبر خداى نكردم.»

پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 3073- 3075

الطّبري، التّاريخ، 5/ 461- 463/ عنه: ابن عساكر، تاريخ دمشق، 73/ 132، تراجم النِّساء،/ 122- 123، مختصر ابن منظور، 9/ 177- 178


1) - [إلى هنا حكاه عنه في تاريخ دمشق].

2) - فاطمه، دختر على بن ابيطالب گويد: وقتى ما را پيش روى يزيد رساند، بر ما رقت آورد و براى ما چيزى دستور داد و مهربانى كرد.

حدّثني بذلك محمّد بن عليّ ماجيلويه رحمه الله، عن عمِّه محمّد بن أبي القاسم، عن محمّد ابن عليّ الكوفيّ، عن نصر بن مزاحم، عن لوط بن يحيى، عن الحارث بن كعب، عن فاطمة بنت عليّ عليه السلام أ نّها قالت: لمّا أجلسنا بين يدي يزيد بن معاوية، رقّ لنا أوّل شي ء وألطفنا، ثمّ إنّ رجلًا من أهل الشّام أحمر قام إليه، فقال (1): يا أمير المؤمنين! هب لي هذه الجارية، يعنيني (2)، وكنتُ جارية وضيئة، فأرعبت وفرقت (3)(فزعت) (4)، وظننت أ نّه يفعل ذلك، فأخذت بثياب أختي، وهي أكبر منِّي وأعقل، فقالت: كذبت واللَّه ولعنت، ما ذاك لك ولا له، فغضب يزيد، فقال: بل كذبت واللَّه، لو شئت لفعلته؛ قالت: لا واللَّه ما جعل اللَّه ذلك لك، إلّاأن تخرج من ملّتنا وتدين بغير ديننا، فغضب يزيد. ثمّ قال: إيّاي تستقبلين بهذا؟ إنّما خرج من الدّين أبوك وأخوك. فقالت: بدين اللَّه ودين أبي وأخي وجدِّي اهتديت أنت وجدّك وأبوك، قال: كذبت يا عدوّة اللَّه. قالت: أمير يشتم ظالماً


1) - [زاد في روضة الواعظين: له].

2) - [المصدر: تعينني].

3) - [لم يرد في العوالم وروضة الواعظين].

4) - [لم يرد في البحار].

ويقهر بسلطانه. قالت: فكأ نّه (لعنه اللَّه) استحيى فسكت. فأعاد (1)الشّاميّ (لعنه اللَّه) فقال:

يا أمير المؤمنين! هب لي هذه الجارية، فقال له: اعزب (2)وهب اللَّه لك (3)حتفاً قاضياً. (4)

يزيد خشم كرد و گفت: «تو دروغ گفتى. به خدا اگر بخواهم، مى كنم.»

فرمود: «نه به خدا، خدايت اين حق را نداده است. مگر آن كه از ملت و دين ما بيرون روى.»

يزيد خشم كرد و گفت: «با من چنين گويى؟ همانا پدر و برادرت از دين بيرون شدند.»

در جوابش گفت: «به دين خدا و دين پدر و برادر و جد من، تو و جد و پدرت هدايت شديد.»

گفت: «اى دشمن خدا! دروغ گفتى.»

فرمود: «امير را ببين كه ستمكارانه دشنام مى دهد و به سلطنت خود طرف را مقهور مى كند.»

گفت: گويا شرم كرد و خاموش شد و شامى درخواست خود را باز گفت: «اين دخترك را به من ببخش.»

يزيد گفت: «گم شو! خدا يك مرگ قطعى به تو بخشد.»

كمره اى، ترجمه امالى،/ 167

الصّدوق، الأمالي،/ 167/ عنه: المجلسي، البحار، 45/ 156؛ البحراني، العوالم، 17/ 396- 397؛ مثله: الفتّال، روضة الواعظين،/ 164- 165

[بالسّند المتقدِّم] عن فاطمة بنت عليّ صلوات اللَّه عليهما (5)(6): ثمّ إنّ يزيد (لعنه اللَّه) (7)أمرَ بنساء الحسين عليه السلام فحُبِسْنَ (8)مع عليّ بن الحسين عليه السلام في محبسٍ (9)لايكنّهم (10)من حرٍّ


1) - [روضة الواعظين: فعاد].

2) [روضة الواعظين: اغرب وهبك اللَّه لك].

3) [روضة الواعظين: اغرب وهبك اللَّه لك].

4) - از فاطمه بنت الحسين نقل شده است كه: چون ما را در برابر يزيد نشاندند، اول بار بر ما رقت و با ما ملاطفت كرد. يك شامى سرخگون برخاست وگفت: «يا امير المؤمنين! اين دخترك را به من ببخش.» مقصودش من بودم كه دختركى خوش رخسار بودم. من ترسيدم و به هراس افتادم و گمان كردم اين كار مى كند. دامن خواهر بزرگ تر و فهميده تر خود را گرفتم. او به شامى گفت: «دروغ گفتى و ملعون شدى. اين حق را نه تو دارى و نه او.»

5) - [إلى هنا لم يرد في روضة الواعظين ونفس المهموم والمعالي].

6) - [زاد في البحار والعوالم والدّمعة والأسرار: قالت].

7) - [إلى هنا لم يرد في العيون].

8) [لم يرد في وسيلة الدّارين، وفي البحار والأنوار وتظلّم الزّهراء والعيون: فحبس، والدّمعة الأسرار: جلسنَ].

9) - [في الدّمعة والأسرار وتظلّم الزّهراء والعيون ووسيلة الدّارين: مجلس].

10) - [في الدّمعة: كنّهم ووسيلة الدّارين: يقيهم].

ولا قرٍّ (1)، حتّى تقشّرت وجوههم (2)، ولم يرفع (3)ببيت المقدس حجر (4)عن (5)وجه الأرض (6)إلّا (7)وجد تحته دم عبيط، وأبصر (8)النّاس الشّمس على الحيطان حمراء كأ نّها الملاحف المعصفرة إلى أن خرج عليّ ابن الحسين عليه السلام بالنِّسوة وردّ (9)رأس الحسين إلى كربلاء. (10)

و در بيت المقدس سنگى برنداشتند، جز آن كه خون تازه زيرش بود و مردم، خورشيد را بر ديوارها سرخ ديدند؛ مانند پتوهاى رنگين تا على بن الحسين با زنان بيرون شد و سر حسين را به كربلا برگرداند.

كمره اى، ترجمه امالى،/ 167- 168

در كتاب «امالى» از فاطمه دختر على عليهما السلام مروى است كه مى فرمايد: چون در پيش يزيد بن معاويه جلوس نموديم، در اوّل امر بر ما رقت كرد و با ملاطفت ورزيد. پس از آن مردى سرخ روى از مردم شام به سوى يزيد برخاست و گفت: «يا امير المؤمنين! اين كنيزك را به من بخش.»

و از اسن سخن، مرا اراده داشت. من در اين وقت جاريه رخشنده روى بودم. سخت بتريدم و گمان همى بردم كه يزيد اين كار مى تواند و او را ممكن است. پس به جامه هاى خواهرم كه از من بزرگ تر و اعقل بود، چنگ درانداختم و بر وى درآويختم و به روايتى به جامه عمّه ام زينب دست درافكندم و عمّه ام مى دانست كه اين كار براى يزيد ممكن نست. پس گفتم: يتيم شدم و خدمتكار شوم.

عمّه ام به شامى فرمود: «سوگند به خدا، دروغ گفتى و لئيم شدى و اين كار نه براى تو و نه براى يزيد ممكن است.»

يزيد خشمناك شد و گفت: «سوگند به خداى، تو دروغ گفتى. اگر بخواهم، اين كار مى كنم.»

[زينب] فرمود: «سوگند به خداى اين نمى شود و خداى اين كار را براى تو قرار نفرموده؛ مگر اين كه از ملّت ما بريون شوى و به دينى جز دين ما متدين گردى.»

يزيد خشمگين شد و گفت: «آيا با من بچنين مخاطبات مبادرت مى جويى؟ همانا پدرت و برادرت از دين خارج شدند.»

فقالت: «بدين اللَّه ودين أبي وأخي وجدِّي اهتديتَ أنتَ وجدّك وأبوك».

فرمود: «به دين خداى و دين پدرم و برادرم و جدم در طلب هدايت شديد، تو و جدّت و پدرت.»

آن ملعون گفت: «دروغ مى گويى اى دشمن خداى!»

فرمود: «اميرى به ظلم و ستم زشت مى گويد و سلطنت خويش قاهر مى شود.»

فاطمه مى فرمايد: گويا يزيد ملعون از اين سخن شرمگين گشت و خاموش گرديد و ديگرباره آن مرد شامى اعادت كرد و گفت: «يا امير المؤمنين! اين جاريه را به من بخش.»

فقال له: «أعزِب وهبَ اللَّه لكَ حتفاً قاضياً».

در پاسخ آن نكوهيده با خشم و ستيز گفت: «دور شو كه خدايت مرگى كارگر بخشد.»

در بعضى از كتب، اين قضيه را به فاطمه دختر امير المؤمنين عليهما السلام نسبت داده اند كه با مرد شامى روى داد و نه فاطمه، دختر امام حسين. در بعضى كتب نيز در پايان اين حديث به پاره اى مكالمات ديگر و قتل مرد شامى اشارت نموده اند. بعضى از روات هم نسبت استدعاى شامى را به حضرت سكينه دختر امام حسين عليهما السلام داده ادن. در اين جمله بى تفطن و تأمّل نشايد بود و ترتيب خبر و نقل اخبار را در ذكر حديث و صدر و ذيل آن ببايست به تعقل استدراك نمود.

سپهر، ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السلام، 2/ 209- 210


1) - [في العيون ووسيلة الدّارين: برد وإلى هنا حكاه عنه في تظلّم الزّهراء].

2) - [إلى هنا حكاه عنه في الدّمعة ونفس المهموم والعيون].

3) - [وسيلة الدّارين: يرفع في].

4) [لم يرد في وسيلة الدّارين].

5) - [في البحار والعوالم والمعالي: على].

6) [لم يرد في وسيلة الدّارين].

7) - [زاد في الأنوار: وقد].

8) - [الأنوار: نظر].

9) - [المعالي: وردوا].

10) - فاطمه دختر على عليه السلام گفت: سپس يزيد دستور داد زنان حسين را با امام بيمار در زندانى جا دادند كه از سرما و گرما جلوگيرى نداشت تا چهره هايشان پوست گذاشت.

الصّدوق، الأمالي،/ 167- 168/ عنه: المجلسي، البحار، 45/ 140؛ البحراني، العوالم، 17/ 440؛ الهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 119؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 508؛ القمّي، نفس المهموم،/ 448؛ القزويني، تظلّم الزّهراء،/ 276؛ المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 166؛ الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 395؛ مثله الفتّال، روضة الواعظين،/ 165؛ الجزائري، الأنوار النّعمانيّة، 3/ 246؛ الميانجي، العيون العبرى،/ 274

راجع ما يلي (1):

ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 343- 344

ابن الجوزي، الرّدّ على المتعصِّب العنيد،/ 49

ابن الأثير، الكامل، 3/ 299/ النويري، نهاية الإرب، 20/ 470

ابن الأثير، أسد الغابة، 5/ 469/ عنه: ابن حجر، الإصابة، 4/ 315، المامقاني، تنقيح المقال، 3- 2/ 79؛ النّقدي، زينب الكبرى،/ 27

الباعوني، جواهر المطالب، 2/ 295

المقرّم، مقتل الحسين،/ 460- 461

كحالة، أعلام النِّساء، 2/ 94- 95

النّقدي، زينب الكبرى،/ 66

سپهر، ناسخ التّواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 2/ 378، 379


1) - [راجع حضور العقيلة زينب عليها السلام في مجلس يزيد لعنة اللَّه عليه ص 63- 65، 84، 99، 100، 128- 129].

حوارها عليها السلام مع جابر بن عبداللَّه الأنصاريّ حول الإمام السّجّاد عليه السلام

وعنه، قال: أخبرنا جماعة، عن أبي المفضّل، قال (1): حدّثنا أبو عبداللَّه جعفر بن محمّد ابن حسن العلويّ الحسنيّ (2)، قال: حدّثنا أبونصر أحمد (3)بن عبدالمنعم بن نصر الصّيداويّ، قال: حدّثنا حسين بن شدّاد الجعفيّ، عن أبيه شدّاد بن رشيد، عن عمرو (4)ابن عبداللَّه بن هند الجمليّ، عن أبي (5)جعفر محمّد بن عليّ عليهما السلام: إنّ فاطمة بنت عليّ بن أبي طالب لمّا نظرت إلى ما يفعل (6)ابن أخيها عليّ بن الحسين بنفسه من الدّأب في العبادة، أتت جابر بن عبداللَّه (7)بن عمرو بن حزام (8)(9)الأنصاريّ، فقالت له: يا صاحب رسول اللَّه! إنّ لناعليكم حقوقاً، (10)ومن حقّنا عليكم أن (11)إذا رأيتم أحدنا يهلك نفسه اجتهاداً أن تذكِّروه اللَّه وتدعوه إلى البُقيا على نفسه، وهذا عليّ بن الحسين بقيّة أبيه الحسين، قد انخرم أنفه، وثفنت جبهته وركبتاه وراحتاه دأباً (12)منه لنفسه في العبادة. فأتى جابر بن عبداللَّه باب عليّ بن الحسين عليهما السلام، وبالباب أبو جعفر محمّد بن عليّ عليهما السلام في أُغيلمة من بني هاشم


1) - [في بشارة المصطفى مكانه: أخبرنا الشّيخ أبو عبداللَّه محمّد بن شهريار الخازن في شوّال سنة إثني عشرة وخمسمائة بمشهد مولانا أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السلام بقرائتي عليه، قال: أخبرنا الشّيخ السّعيد أبو جعفر محمّد بن الحسن الطّوسيّ رحمه الله ومحمّد بن محمّد بن ميمون المعدل بواسط، قال: حدّثنا الحسن بن إسماعيل البزّاز وجماعة قالوا: أخبرنا أبو الفضل محمّد بن عبداللَّه بن عبدالمطّلب الشّيبانيّ، قال: ...].

2) - [بشارة المصطفى: الحسينيّ].

3) - [بشارة المصطفى: محمّد].

4) - [بشارة المصطفى: عمر].

5) - [زاد في بشارة المصطفى: عبداللَّه].

6) - [بشارة المصطفى: فعله].

7) ، 7 [لم يرد في بشارة المصطفى].

8) - [البحار: حرام].

9) ، 7 [لم يرد في بشارة المصطفى].

10) - [زاد في بشارة المصطفى: أنّ].

11) - [لم يرد في بشارة المصطفى].

12) - [في بشارة المصطفى: آداباً، البحار: إدءاباً والدّمعة: إتراباً].

قد اجتمعوا هناك، فنظر جابر إليه مقبلًا، فقال: هذه مشية رسول اللَّه صلى الله عليه و آله وسجيّته (1)، فمن أنت يا غلام؟ قال: فقال: أنا محمّد بن عليّ بن الحسين؛ فبكى جابر بن عبداللَّه رضى الله عنه، (2)ثمّ قال: أنت واللَّه الباقر عن العلم حقّاً، ادنُ منِّي بأبي أنت وأمِّي (3)فدنا منه فحلّ جابر أزراره (4)ووضع يده في (5)صدره فقبّله، وجعل عليه خدّه ووجهه، وقال له: أُقرئك عن جدّك رسول اللَّه صلى الله عليه و آله السّلام، وقد أمرني أن أفعل بك ما فعلت، وقال لي (6): يوشك أن تعيش وتبقى حتّى تلقى من ولدي من اسمه محمّد (7)يبقر العلم بقراً. وقال لي: إنّك تبقى حتّى تعمى ثمّ يكشف لك عن بصرك.

ثمّ قال لي: ائذن لي على أبيك (8)فدخل أبو جعفر على أبيه فأخبره الخبر، وقال: إنّ شيخاً بالباب، وقد فعل بي كيت وكيت؛ فقال: يا بنيّ! ذلك جابر بن عبداللَّه. ثمّ قال (9):

أ (10)من بين ولدان أهلك قال لك ما قال (11)(12)وفعل بك ما فعل (13)؟ قال: نعم [قال:] إنّا للَّه، إنّه لم يقصدك فيه (14)بسوء، ولقد أشاط بدمك.

ثمّ أذن لجابر، فدخل عليه فوجده في محرابه، قد أنضته العبادة، فنهض عليّ عليه السلام فسأله عن حاله سؤالًا حفيّاً (15)، ثمّ أجلسه بجنبه، فأقبل جابر عليه يقول: يا ابن رسول


1) - [بشارة المصطفى: وسمته].

2) - [بشارة المصطفى: و].

3) - [لم يرد في بشارة المصطفى والبحار والدّمعة].

4) - [بشارة المصطفى: ثمّ].

5) - [في بشارة المصطفى والبحار والدّمعة: على].

6) - [لم يرد في بشارة المصطفى].

7) - [زاد في بشارة المصطفى: ابن عليّ].

8) - [زاد في بشارة المصطفى: عليّ بن الحسين عليهما السلام].

9) - [زاد في بشارة المصطفى: له].

10) - [لم يرد في بشارة المصطفى والبحار].

11) - [بشارة المصطفى: قاله].

12) [لم يرد في الدّمعة].

13) [لم يرد في الدّمعة].

14) - [لم يرد في بشارة المصطفى والبحار].

15) - أي كثيراً.

اللَّه! أما علمت أنّ اللَّه (تعالى) إنّما خلق الجنّة لكم ولمن أحبّكم، وخلق النّار لمن أبغضكم وعاداكم، فما هذا الجهد الّذي كلّفته نفسك؟ قال له عليّ بن الحسين عليهما السلام: يا صاحب رسول اللَّه! أما علمت أنّ جدِّي رسول اللَّه صلى الله عليه و آله قد غفر اللَّه له ما تقدّم من ذنبه وما تأخّر فلم يدع الاجتهاد (1)له، وتعبّد- بأبي هو وأمِّي- حتّى انتفخ السّاق وورم القدم، وقيل له: أتفعل هذا وقد غفر (2)لك ما تقدّم من ذنبك وما تأخّر! قال: أفلا أكون عبداً شكوراً.

فلمّا نظر جابر إلى عليّ بن الحسين عليهما السلام وليس يغني فيه من (3)قول (4)يستميله من الجهد والتّعب إلى القصد، قال له: يا ابن رسول اللَّه! البُقيا على نفسك، فإنّك لَمِنْ (5)أُسرة بهم يُستدفع البلاء، وتستكشف (6)اللأواء (7)، وبهم تُستمطر (8)السّماء. فقال (9): يا جابر! لا أزال على منهاج أبويّ (10)مؤتسياً بهما (11)(صلوات اللَّه عليهما) حتّى ألقاهما (12)فأقبل جابر على مَن حضر فقال لهم (13): واللَّه ما (14)أرى في (15)أولاد الأنبياء مثل (16)عليّ بن الحسين إلّا يوسف بن يعقوب عليهما السلام، واللَّه لذرِّيّة عليّ بن الحسين عليهما السلام أفضل من ذرِّيّة يوسف بن يعقوب، إنّ منهم (17)لمن يملأ الأرض عدلًا كما مُلئت جوراً.


1) - [لم يرد في البحار].

2) - [زاد في البحار: اللَّه].

3) - [لم يرد في بشارة المصطفى والبحار].

4) - [زاد في بشارة المصطفى والبحار: من].

5) - [الدّمعة: من].

6) - [بشارة المصطفى: يكشف].

7) - للأواء: المشقّة والشّدّة. [الدّمعة: الغمّ].

8) - [البحار: يستمطر].

9) - [زاد في البحار: له].

10) [لم يرد في بشارة المصطفى والبحار].

11) [لم يرد في بشارة المصطفى والبحار].

12) - [بشارة المصطفى: ه].

13) [لم يرد في بشارة المصطفى والبحار].

14) [بشارة المصطفى: رُوي من].

15) [بشارة المصطفى: رُوي من].

16) - [في البحار والدّمعة: بمثل].

17) - [بشارة المصطفى: منه].

الطّوسي، الأمالي،/ 636- 637 رقم 1314/ 16/ عنه: الطّبري، بشارة المصطفى،/ 66- 67؛ المجلسي، البحار، 46/ 6- 61 رقم 18؛ البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 6/ 77- 79

أنّ فاطمة بنت عليّ بن أبي طالب لمّا رأت ما يفعله ابن أخيها، قالت لجابر: هذا عليّ ابن الحسين بقيّة أبيه قد انخرم أنفه، وثفنت جبهتاه وركبتاه [فعليك أن تأتيه و] (1)تدعوه إلى البقيا على نفسه.

فجاء جابر بابه وإذا ابنه محمّد، (2)فقال له (3): أقبل، أنت- واللَّه- الباقر، وأنا أقرئك سلام رسول اللَّه صلى الله عليه و آله وقال لي (4): إنّك تبقى حتّى تعمى، ثمّ يكشف لك عن بصرك.

الخبر بتمامه.

الرّاوندي، الخرائج والجرائح، 1/ 270- 271 رقم 14/ عنه: المجلسي، البحار، 46/ 32 رقم 36

وأتت فاطمة بنت عليّ بن أبي طالب عليه السلام إلى جابر بن عبداللَّه، فقالت له: يا صاحب رسول اللَّه! إنّ لنا عليكم حقوقاً (5)ومن حقِّنا (6)عليكم (7)إذا رأيتم أحدنا يهلك نفسه اجتهاداً أن تذكّروه اللَّه وتدعوه إلى البقيا (8)على نفسه، وهذا عليّ بن الحسين بقيّة أبيه الحسين قد انخرم أنفه ونقبت جبهته (9)وركبتاه وراحتاه، أذاب نفسه في العبادة، فأتى جابر (10)إلى بابه (11)

واستأذن، فلمّا دخل عليه وجده في محرابه قد أنصبته (12)العبادة، فنهض عليّ فسأله عن


1) - من البحار.

2) [لم يرد في البحار].

3) [لم يرد في البحار].

4) - [البحار: له].

5) [لم يرد في نور الثّقلين].

6) [لم يرد في نور الثّقلين].

7) - [زاد في البحار ونور الثّقلين: أنّ].

8) - البقياء: الاسم من أبقيت عليه إبقاء إذا رحمته وأشفقت عليه ومنه الحديث: النّار لا تبقى على من تضرّع إليها أي لا ترحمه.

9) - الانخرام: انشقاق وترة الأنف وفي الكلام كناية عن شدّة المشقّة. ونقبت جبهته: أي تخرّقت.

10) [نور الثّقلين: إليه].

11) [نور الثّقلين: إليه].

12) - أي أتعبه واعتيه، وفي بعض النّسخ: أنضبته بالمعجمة وهو مصحف. [البحار: أنضته].

حاله سؤالًا خفيّاً (1)أجلسه بجنبه، ثمّ أقبل جابر يقول: يا ابن رسول اللَّه! أما علمت أنّ اللَّه خلق الجنّة لكم ولمن أحبّكم، وخلق النّار لمن أبغضكم وعاداكم؟ فما هذا الجهد الّذي كلّفته نفسك؟! فقال له عليّ بن الحسين: يا صاحب رسول اللَّه! أما علمت أنّ جدِّي رسول اللَّه قد غفر اللَّه له ما تقدّم من ذنبه وما تأخّر، فلم يدع الاجتهاد (2)وتعبّد هو، بأبي وأمِّي، حتّى انتفخ السّاق وورم القدم، وقيل له: أتفعل هذا وقد غفر اللَّه لك ما تقدّم من ذنبك وما تأخّر؟ قال: أفلا أكون عبداً شكوراً، (3)فلمّا نظر إليه جابر وليس يغني فيه قول قائل: يا ابن رسول اللَّه! البقيا على نفسك، فإنّك من أسرة بهم يُستدفع البلاء، وتُستكشف اللأواء، وبهم تستمسك السّماء، فقال: يا جابر! لا أزال على منهاج أبويّ مؤتسياً بهما حتّى ألقاهما، فأقبل جابر على من حضر فقال لهم: ما رؤي من أولاد الأنبياء مثل عليّ ابن الحسين إلّايوسف بن يعقوب، واللَّه لذرِّيّة عليّ بن الحسين أفضل من ذرِّيّة يوسف (4).

ابن شهرآشوب، المناقب، 4/ 148- 149/ عنه: المجلسي، البحار، 46/ 78- 79 رقم 75؛ الحويزي، نور الثّقلين، 5/ 55- 56


1) - [زاد في نور الثّقلين: ثمّ].

2) - [زاد في البحار: له].

3) [لم يرد في نور الثّقلين].

4) [لم يرد في نور الثّقلين].

حوارها عليها السلام مع عمر بن عبدالعزيز

ومنها: قال: أخبرنا مالك بن إسماعيل، قال: ثنا جويريّة بن أسماء، قال: سمعت فاطمة بنت عليّ بن أبي طالب ذكرت عمر بن عبدالعزيز فأكثرت التّرحّم عليه وقالت: دخلت عليه وهو أمير المدينة يومئذ فأخرج عنِّي كلّ خَصِيّ وحَرَسيّ حتّى لم يبق في البيت أحد غيري وغيره، ثمّ قال: يا ابنة عليّ! واللَّه ما على ظهر الأرض أهل بيت أحبّ إليَّ منكم ولأنتم أحبّ إليَّ من أهل بيتي.

ابن سعد، الطّبقات، 5/ 245، 286

أخْبَرنا أبو الحسن بن عليّ بن محمّد، أنا أبو منصور النّهاونديّ، أنا أبو العبّاس، أنا أبو القاسم بن الأشقر، نا محمّد بن إسماعيل، قال: وقال أحمد بن إبراهيم: نا سعيد بن عامر، حدّثنا جويريّة قال: دخلنا على فاطمة بنت عليّ بن أبي طالب، فأثنت على عمر ابن عبدالعزيز وقالت: فلو كان بقيَ لنا ما احتجنا بعده إلى أحد.

ابن عساكر، تاريخ دمشق، 48/ 131

وقال عمر بن عبدالعزيز لعبداللَّه بن حسن بن حسين: إذا كانت لك حاجة فاكتب لي بها، فإنِّي أستحيي من اللَّه أن يراك على بابي، ولمّا دخلت عليه فاطمة بنت عليّ، وهو أمير المدينة، أخرج من عنده وقال لها: ما على ظهر الأرض أهل بيت أحبّ إليَّ منكم، ولأنتم أحبّ إليَّ من أهل بيتي.

ودخلت فاطمة بنت عليّ على عمر بن عبدالعزيز وهو أمير المدينة، فبالغ في إكرامها وقال: واللَّه ما على ظهر الأرض أهل بيت أحبّ إليَّ منكم، ولأنتم أحبّ إليَّ من أهلي.

ابن حجر الهيتميّ، الصّواعق المحرقة (ط مصر)،/ 180، 238

وقالت فاطمة بنت عليّ بن أبي طالب رضي اللَّه عنه وعنها: دخل عليَّ عمر بن عبدالعزيز، وهو أمير المدينة، فخرج من عندي، فقال: يا بنت عليّ! واللَّه ما على ظهر الأرض أهل بيت أحبّ إليَّ منكم، ولا أنتم أحبّ إليَّ من أهل بيتي.

السّمهودي، جواهر العقدين،/ 389

وما قيل فيها: أخبرنا عليّ بن العبّاس المقانعيّ، قال: حدّثنا بكار بن أحمد، قال:

حدّثنا الحسن بن زياد الصّيقل، قال: أخبرني سلم العامريّ، قال: إنّما شهر محمّد بن عبداللَّه فاطمة بنت عليّ لمّا ولد محمّد بن عبداللَّه، جاءت فنظرت إليه، وأدخلت أصبعها في فيه، فإذا في لسانه عقدة، فكانت تربِّيه، يكون عندها أكثر ممّا يكون عند أُمِّه، حتّى تخرج، وخرج من الكتاب، وعملت طعاماً، وأرسلت إلى نفر من أهل بيته فتغدّوا عندها، ثمّ قالت: اللّهمّ إنّ أخي الحسين كان دفع إليّ سفطاً بخاتمه، واللَّه ما أدري ما فيه، وأرى إذا ولد هذا الغلام أن أدفعه إليه، ثمّ دعت بالسِّقط فدفعته إلى محمّد بن عبداللَّه بمحضر من القوم، وحمل معه إلى منزله ما تدري ما فيه فهي الّتي شهرته، وقال النّاس فيه.

حّدثني عليّ بن العبّاس، قال: حدّثنا عبّاد بن يعقوب، قال: أخبرنا إبراهيم بن محمّد الخثعميّ، عن محمّد بن يعلى، عن القاسم بن عيلان بن عبداللَّه بن الحسن، قال: دعتني عمّتي فاطمة بنت عليّ، فقالت: يا بني! إنّ أبي عليّ بن أبي طالب كان يذكر أنّ أصغر ولده يدرك المهديّ وأنا أصغر ولده. وقد كان يذكر ويصف علامات فيه. فلست أراها في أحد غيرك. فإن كنتَ أنتَ ذاك، فعليك بالنّمط الأوسط من النّمطين، يرجع إليك الغالي، ويلحق المقصِّر، ثمّ اشفني من بني أميّة. (1)

سپس جعبه سربسته در حضور آن ها كه حاضر بودند، به دست محمد بن عبداللَّه داد و او نيز آن جعبه را به خانه خود برد و معلوم نشد در آن چه بود و همين جريان سبب شهرت محمد شد و موجب شد كه مردم آن سخنان را در باره محمد بگويند.

على بن عباس به سندش از عبداللَّه بن حسن روايت كرده [است] كه گفت: «عمّه ام فاطمه بنت على عليه السلام مرا طلبيد و گفت: اى فرزند! بدان كه پدرم على بن ابى طالب مى فرمود: «كوچك ترين فرزندان من مهدى را درك خواهد كرد و من كوچك ترين فرزندان پدرم هستم. آن جناب نشانى هايى براى مهدى ذكر كرد كه من آن ها را جز در تو در ديگرى مشاهده نمى كنم و اگر براستى تو مهدى هستى، راه وسط (وميانه) را پيش گير؛ يعنى راهى كه غاليان به تو باز گردند و كسانى كه تقصير كارند به تو بپيوندند. آن گاه انتقام ما را از بنى اميّه بگير.»

رسولى محلاتى، ترجمه مقاتل الطّالبيين،/ 229- 230

أبو الفرج، مقاتل الطّالبيين،/ 163


1) - و على بن عباس مقانعى به سندش از مسلم عامرى حديث كرد و گفت: «كسى كه محمد بن عبداللَّه را مشهور ساخت، فاطمه بنت علي عليه السلام بود، كه چون محمد بن عبداللَّه متولّد شد، به نزد او آمده و نگاهى به او كرد. آن گاه انگشت خويش را در دهان او فرو برد و ديد در زبان او گرهى وجود دارد. فاطمه از آن ساعت پرستارى او را به عهده گرفت و محمد بيش تر اوقات نزد او بود و كم تر نزد مادر خود (هند) بود. تا اين كه محمد بزرگ شد و از مكتب بيرون آمد. روزى فاطمه غذايى ترتيب داد و عدّه اى از خاندان خود را به خانه خويش دعوت كرد و چون غذا خوردند، گفت: «خدا را گواه كه برادرم حسين يك جعبه اى به من داد و به خدا سوگند، من نمى دانم در آن چيست و من آن را گذاردم تا چون اين پسر به دنيا آيد، آن را به او بسپارم.»

أحاديثها عليها السلام، ومنها حديث المنزلة، وردّ الشمّس

ومنها: أخبرنا الفضل بن دُكين، حدّثنا (1)الحكم بن عبد الرّحمان بن أبي نعم (2)، قال (3): حدّثتني فاطمة بنت عليّ بن أبي طالب، قالت: قال أبي عن رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم: من أعتق نسمة مسلمة أو مؤمنة وقى اللَّه بكلّ عضو منه عضواً منه من النّار (4).

ابن سعد، الطّبقات، 8/ 341/ مثله الطّبراني، المعجم الكبير، 1/ 109 رقم 186، المعجم الأوسط، 4/ 444 رقم 3750؛ المزي، تهذيب الكمال، 35/ 262

أخبرنا أحمد (5)بن عبداللَّه بن يونس، حدّثنا زهير، حدّثنا عروة بن عبداللَّه بن قشير:

إنّه دخل على فاطمة بنت عليّ بن أبي طالب، قال: فرأيت في يديها مسكاً غلاظاً في كلّ يد اثنين اثنين، قال: ورأيت في يدها خاتماً وفي عنقها خيطاً فيه خرز، قال: فسألتها عنه، فقالت: إنّ المرأة لا تُشبّه بالرِّجال.

ابن سعد، الطّبقات، 8/ 341- 342/ عنه: ابن عساكر، تاريخ دمشق، 74/ 29، تراجم النِّساء،/ 300


1) - [في المعجم الكبير مكانه: حدّثنا عليّ بن عبدالعزيز، حدّثنا ...، وأضفنا في تهذيب الكمال: أخبرناأبو العزّ ابن الصّيْقل الحرّانيّ، قال: أخبرنا أبو عليّ بن أبي القاسم ابن الخُرَيْف. (ح): وأخبرنا أبو بكر محمّد بن إسماعيل ابن الأنماطيّ، قال: أخبرنا أبو الُيمن الكِنْديّ، قالا: أخبرنا القاضي أبو بكر الأنصاريّ، قال: أخبرنا أبو الحسين محمّد بن أحمد بن محمّد بن حَسْنون النّرسيّ، قال: قُرئ على الشّيخ أبي القاسم إدريس بن عليّ المؤدِّب وأنا أسمع، قال: حدّثنا أبو عَمرو عُثمان بن أحمد ابن السمّاك، قال: حدّثنا الحسن بن سلّام السّوّاق، قال: حدّثنا أبو نُعيم، قال: حدّثنا ...].

2) - [في المعجم الكبير وتهذيب الكمال: نعيم البجليّ].

3) - [في المعجم الأوسط مكانه: حدّثنا عليُّ بن عبدالعزيز، قال: حدّثنا أبو نعيم، قال: حدّثنا الحكم بن عبدالرّحمان بن أبي نعم البجليّ، قال: ...].

4) - [أضاف في المعجم الأوسط: لايروى هذا الحديث عن عليٍّ بهذا الإسناد، تفرّد به الحكم بن عبدالرّحمان ابن أبي نعم، وأضاف أيضاً في تهذيب الكمال: رواه النِّسائيّ، عن إسحاق بن إبراهيم، عن أبي نُعَيْم، فوقعَ لنا بدلًا عالياً. وجاء في هامش تهذيب الكمال: (2) في العتق من سننه الكبرى، كما في تحفة الأشراف: 7/ الحديث 10341].

5) - [في تاريخ دمشق مكانه: قرأت على أبي غالب بن البنّا، عن أبي محمّد الجوهريّ، وحدّثنا عمِّي، أناابن يوسف، أنا أبو محمّد، أنا أبو عمر بن حيويّه، أنا أحمد بن معروف، نا ابن الفهم، نا ابن سعد، أنا أحمد ...].

ومنها: حديث المنزلة: حدّثنا عبداللَّه بن نمير، عن موسى الجهنيّ، قال: حدّثتني فاطمة ابنة عليّ قالت: حدّثتني أسماء ابنة عميس، قالت: سمعت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله يقول: لعليّ (1)! أنتَ منِّي بمنزلة هارون من موسى إلّاأ نّه ليس (2)نبيّ بعدي (3).

ابن أبي شيبة، المصنّف، 7/ 496 (ط دار الفكر- بيروت)/ عنه: ابن حنبل، المسند، 6/ 438، ابن عساكر، تاريخ دمشق، 45/ 141 رقم 9305

حدّثنا عبداللَّه (4)، حدّثني (5)أبي، ثنا (6)يحيى بن سعيد، عن موسى الجهنيّ، قال: دخلت على فاطمة بنت عليّ، فقال لها (7)رفيقي أبو مهل (8): كم لك؟ قالت: ستّ وثمانون سنة.

قال: ما سمعت من أبيك شيئاً؟ قالت: حدّثتني أسماء بنت عميس: أنّ رسول اللَّه صلي الله عليه و آله قال لعليّ: أنت منِّي بمنزلة هارون من موسى إلّاأ نّه ليس بعدي نبيّ (9).

ابن حنبل، المسند، 6/ 369، فضائل الصّحابة، 2/ 598 رقم 1020/ عنه: ابن البطريق، العمدة،/ 128؛ مثله ابن عساكر، تاريخ دمشق، 74/ 27 رقم 15263، تراجم النِّساء،/ 297- 298، مختصر ابن منظور، 20/ 363- 364؛ المزي، تهذيب الكمال، 35/ 263

حدّثنا إسحاق بن الحسن الحربيّ، أنبأنا أبو نعيم الفضل بن دكين، أنبأنا الحسن بن صالح بن حيّ، عن موسى الجهنيّ، عن فاطمة بنت عليّ، عن أسماء بنت عميس: أنّ النّبيّ صلى الله عليه و آله قال لعليّ: أنت منِّي بمنزلة هارون من موسى إلّاأ نّه ليس بعديّ نبيّ.


1) - [المسند: يا عليّ].

2) [المسند: بعدي نبيّ].

3) [المسند: بعدي نبيّ].

4) [العمدة: ابن أحمد بن حنبل، قال: حدّثني أبي، عن أبيه، قال: حدّثني].

5) - [في تاريخ دمشق مكانه: أخبرنا أبو القاسم الشّيباني، أنا أبو عليّ الواعظ، أنا أبو بكر القطيعيّ، أنا عبداللَّه بن أحمد، حدّثني ...، وأيضاً في تهذيب الكمال مكانه: وأخبرنا أبو الفرج بن قُدامة، وأبو الغنائم بن عَلّان، وأحمد بن شَيْبان، قالوا: أخبرنا حنبل بن عبداللَّه، قال: أخبرنا أبو القاسم بن الحُصين، قال: أخبرنا أبو عليّ بن المُذْهِب، قال: أخبرنا أبو بكر بن مالك القَطِيعي، قال: حدّثنا عبداللَّه بن أحمد، قال: حدّثني ...].

6) [العمدة: ابن أحمد بن حنبل، قال: حدّثني أبي، عن أبيه، قال: حدّثني].

7) - [لم يرد في فضائل الصّحابة].

8) - [في المسند: أبو سهل، وفي العمدة: أبو مهدي، وهما تصحيف].

9) - [أضاف في تهذيب الكمال: رواه النِّسائيّ، عن عَمرو بن عليّ، عن يحيى بن سعيد، فوقعَ لنا بدلًا عالياً. وهذا جميع ما لها عنده، واللَّه أعلم. وحديثُ ابن ماجة في ترجمة نافع بن أبي نُعَيْم القارئ].

ابن حنبل، فضائل الصّحابة، 2/ 642 رقم 1091/ عنه: ابن البطريق، العمدة،/ 129 رقم 175

فاطمة بنت عليّ (1)بن أبي طالب: لم تسمع من أبيها شيئاً.

حدّثنا جعفر بن عون العمريّ، عن موسى الجهنيّ، قال: قلت لفاطمة بنت عليّ:

سمعت من أبيك شيئاً؟ قالت: لا، إلّاأنّ أسماء بنت عميس، قالت لي: إنّها سمعت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله يقول لعليّ: أنت منِّي بمنزلة هارون من موسى (2)- [جاء في هامشه (ط بيروت): اسناده صحيح- موسى الجهنيّ، هو ابن عبداللَّه، ثقة من رجال مسلم، والحديث أخرجه إسحاق بن راهويه في مسنده (ج 4/ ق 11/ 2)، وابن أبي عاصم في السّتة (1346) عن موسى الجهنيّ، عن فاطمة بنت عليّ، عن أسماء بنت عميس].(3)

وأخرجه ابن ماجه في المقدّمة، (11) باب فضائل أصحاب رسول اللَّه صلي الله عليه و آله ، حديث رقم (115). وأخرجه أحمد بن حنبل في «مسنده» (1: 170).

.

العجلي، تاريخ الثِّقات،/ 522

سمعت فاطمة بنت عليّ تحدِّث عن أسماء بنت عميس أ نّها سمعت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله يقول لعليّ: أنت منِّي بمنزلة هارون من موسى إلّاأ نّه لا نبيّ بعدي.

البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 349

(أخبرنا) عمرو بن عليّ، قال: حدّثنا يحيى: (يعني ابن سعيد) قال: حدّثنا موسى الجهنيّ، قال: دخلت على فاطمة بنت عليّ، فقال لها رفيقي: هل عندك شي ء من والدك يُرهِبُ (4)؟ قالت: حدّثتني أسماء بنت عميس أنّ رسول اللَّه صلي الله عليه و آله قال لعليّ: أنت منِّي بمنزلة هارون من موسى إلّاأ نّه لا نبيّ بعدي. (5)


1) - فاطمة بنت عليّ بن أبي طالب، وهي فاطمة الصّغرى، روت عن أبيها وقيل: لم تسمع منه، كما روت عن أخيها ابن الحنفيّة، وفاتها سنة (117). «الثِّقات» (5: 301)، «التّهذيب» (12: 443).

2) - حديث صحيح أخرجه البخاريّ في كتاب فضائل أصحاب النّبيّ صلي الله عليه و آله باب مناقب عليّ بن أبي طالب القرشيّ الهاشميّ، أبي الحسن، كما أخرجه البخاريّ في كتاب المغازي باب غزوة تبوك، وأخرجه مسلم في: 44- كتاب فضائل الصّحابة،

3) باب فضائل عليّ بن أبي طالب، حديث رقم (30)، (31)، (32)، كما أخرجه التّرمذيّ في: 50- كتاب المناقب، (21) باب مناقب عليّ بن أبي طالب، حدّثنا سفيان بن وكيع (5: 641)، حديث رقم (3731)، وقال: هذا حديث حسن صحيح.

4) - [الأعيان: يُوهب].

5) - [جاء في هامشه (ط بيروت): اسناده صحيح- موسى الجهنيّ، هو ابن عبداللَّه، ثقة من رجال مسلم، والحديث أخرجه إسحاق بن راهويه في مسنده (ج 4/ ق 11/ 2)، وابن أبي عاصم في السّتة (1346) عن موسى الجهنيّ، عن فاطمة بنت عليّ، عن أسماء بنت عميس].

(أخبرنا) أحمد بن سليمان، قال: حدّثنا جعفر بن عون، عن موسى الجهنيّ، قال:

أدركت فاطمة بنت عليّ وهي بنت ثمانين سنة، فقلت لها: تحفظين عن أبيك شيئاً؟

قالت: لا، ولكنِّي سمعت أسماء بنت عميس: إنّها سمعت من رسول اللَّه صلي الله عليه و آله يقول: يا عليّ! أنت منِّي بمنزلة هارون من موسى، إلّاأ نّه ليس من بعدي نبيّ.

(قال) حدّثنا أحمد بن عثمان بن حكيم، قال: حدّثنا أبو نعيم، قال: حدّثنا حسن (وهو ابن صالح) عن موسى الجهنيّ، عن فاطمة بنت عليّ، عن أسماء بنت عميس: أنّ رسول اللَّه صلي الله عليه و آله قال: يا عليّ! إنّك منِّي بمنزلة هارون من موسى، إلّاأ نّه لا نبيّ بعدي.

النِّسائي، الخصائص،/ 48- 49 (ط مصر)،/ 74- 75 رقم 59- 61 (ط دار الكتاب العربي- بيروت)/ عنه:

الأمين، أعيان الشّيعة، 8/ 390

حدّثنا الحسن بن محمّد بن مصعب الأشنانيّ، ثنا عيسى بن عثمان الكسائيّ، ثنا يحيى ابن عيسى، عن سعيد بن حازم، عن موسى الجهنيّ، عن فاطمة بنت عليّ، قالت: سمعت أسماء بنت عميس تقول: سمعت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله يقول لعليّ: أنت منِّي بمنزلة هارون من موسى غير أ نّه لا نبيّ بعدي.

الطّبراني، المعجم الكبير، 24/ 146- 147 رقم 386

حدّثنا خلف بن قاسم، حدّثنا ابن المفسِّر، حدّثنا أحمد بن عليّ، حدّثنا (1)يحيى بن مَعين (2)

تهذيب الأسماء: 1/ 159

، قال: نا مروان بن معاوية الفزاريّ، عن موسى الجهنيِّ، عن فاطمة بنت عليّ، قالت: سمعت أسماء بنت عميس تقول: سمعت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله يقول لعليّ: «أنتَ منِّي بمنزلة هارون من موسى، إلّاأ نّه ليس بعدي نبيّ».

ابن عبدالبرّ، الإستيعاب، 3/ 34/ مثله: البرّي، الجوهرة،/ 15- 16


1) - [في الجوهرة مكانه: «حدّث يحيى ...»].

2) - يحيى بن معين بن عون بن زياد، أبو زكرياء، مولى بني مرّة غطفان. أصله من الأنبار، وإمام الحديث في زمانه. كان إماماً ربّانيّاً عالماً حافظاً ثبتاً. يقول عنه ابن حنبل: كل حديث لا يعرفه يحيى ليس بحديث. توفِّي بالمدينة وغسل على السّرير الّذي غسل عليه رسول اللَّه، ودفن بالبقيع، ورثاه الشّعراء سنة 233، وله من العمر سبع وسبعون سنة.

محمّد بن يوسف بن نوح البلخيّ، (1)حدّثنا أحمد بن محمّد العتيقيّ، حدّثنا أبو المفضل محمّد بن عبداللَّه الشّيبانيّ- بالكوفة- حدّثنا محمّد بن يوسف بن نوح البلخيّ (2)- في سوق يحيى- حدّثنا عبداللَّه بن محمّد بن أحمد بن نوح البلخيّ القواذيّ، حدّثنا أبي، حدّثنا عيسى بن موسى الغنجار، عن أبي حمزة محمّد بن ميمون، عن موسى بن أبي موسى الجهنيّ، قال: قلت لفاطمة بنت عليّ: حدِّثيني حديثاً. قالت: حدّثتني أسماء بنت عميس:

أنّ النّبيّ صلي الله عليه و آله قال لعليّ: «أنت منِّي بمنزلة هارون من موسى إلّاأ نّه لا نبيّ بعدي».

الخطيب البغدادي، تاريخ بغداد 3/ 406/ عنه: ابن عساكر، تاريخ دمشق، 45/ 141 رقم 9306

عبداللَّه بن الفضل بن جعفر، أبو محمّد الورّاق. الورّاق عبدالكريم بن الهيثم، وكان من أهل دير العاقول. نزل بغداد وحدّث بها عن عليّ بن داود القنطريّ، وأبي البختريّ عبداللَّه بن محمّد بن شاكر، وأبي عوف البزوريّ، والحسين بن محمّد بن أبي معشر، وعليّ ابن سهل بن المغيرة، وعبداللَّه بن روح المدائنيّ، ويحيى بن أبي طالب، والحسن بن سلام السّوّاق، وعبدالكريم بن الهيثم، وغيرهم أحاديث مستقيمة. روى عنه موسى بن عيسى ابن عبداللَّه السّرّاج وأبو القاسم بن الثّلّاج، وأحمد بن الفرج بن الحجّاج. (3)أخبرني الحسن ابن عليّ بن عبداللَّه المقرئ، حدّثنا أحمد بن الفرج بن منصور بن محمّد بن الحجّاج الورّاق، حدّثنا عبداللَّه بن الفضل الورّاق عبدالكريم، حدّثنا أبو البختريّ عبداللَّه بن محمّد ابن شاكر، حدّثنا جعفر بن عون. وأخبرنا أبو (4)سعيد محمّد بن موسى الصّيرفيّ، حدّثنا أبو العبّاس محمّد بن يعقوب الأصمّ، حدّثنا إبراهيم بن عبداللَّه العبسيّ، أخبرنا جعفر بن عون، حدّثني موسى الجهنيّ، عن فاطمة ابنة عليّ، قالت: حدّثتني أسماء


1) [لم يرد في تاريخ دمشق].

2) [لم يرد في تاريخ دمشق].

3) - [في تاريخ دمشق مكانه: أخبرنا أبو الحسن عليّ بن أحمد الفقيه، وعليّ بن الحسن بن سعيد، قالا: نا- وأبو النّجم بدر بن عبداللَّه الشّيحيّ، أنا أبو بكر بن عليّ بن ثابت الحافظ، أخبرني ...].

4) - [في تهذيب الكمال مكانه: وأخبرنا أبو العزّ يوسف بن يعقوب الشّيباني، قال: أخبرنا زيد بن الحسن الكِنْديّ، قال: أخبرنا عبدالرّحمان بن محمّد القزّاز، قال: أخبرنا أبو بكر أحمد بن عليّ بن ثابت الخطيب الحافظ، قال: أخبرنا أبو ...].

ابنة عميس أ نّها سمعت النّبيّ صلي الله عليه و آله يقول لعليّ: «أنت منِّي بمنزلة هارون من موسى إلّاأ نّه ليس بعدي نبيّ» (1)لفظ حديث أبي البختريّ (2). ذكر ابن الثّلّاج أ نّه سمع من هذا الشّيخ في سنة ثمان وعشرين وثلاثمائة في سوق السّلاح (3).

الخطيب البغدادي، تاريخ بغداد، 10/ 43/ عنه: ابن عساكر، تاريخ دمشق، 45/ 140 رقم 9302، مثله المزي، تهذيب الكمال، 35/ 263

غياث بن إبراهيم، أبو عبدالرّحمان النّخعيّ الكوفيّ، حدّث عن إبراهيم بن أبي عبلة، وأبي عمرو الأوزاعيّ، وموسى الجهنيّ، وعثمان بن عطاء الخراسانيّ، ومجالد بن سعيد، وغيرهم. روى عنه بقيّة بن الوليد، ومحمّد بن حمران، ومحمّد بن خالد الحنظليّ، يحيى بن إسماعيل الواسطيّ، وبهلول بن حسّان الأنباريّ، وعليّ بن الجعد الجوهريّ، في آخرين.

وكان أمير المؤمنين المهديّ أقدم غياث بن إبراهيم بغداد فأقام بها مدّة، أخبرنا (4)أبو الحسين أحمد بن محمّد بن أحمد بن حمّاد الواعظ، حدّثنا يوسف بن يعقوب بن إسحاق بن البهلول الأزرق، أخبرني جدّي- قراءة عليه- عن أبيه، عن غياث بن إبراهيم، عن موسى الجهنيّ، عن فاطمة بنت عليّ، عن أسماء بنت عُميس: أ نّها سمعت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله يقول لعليّ: «أنت منِّي بمنزلة هارون من موسى، غير أ نّه لا نبيّ بعدي».

الخطيب البغدادي، تاريخ بغداد، 12/ 323/ عنه: ابن عساكر، تاريخ دمشق، 45/ 138- 139 رقم 9297

أخبرنا أبو القاسم هبة اللَّه بن أحمد بن عمر، أنا أبو طالب محمّد بن عليّ بن الفتح، أنا أبو الحسين بن سمعون- إملاء- نا محمّد بن جعفر الطّبريّ، نا محمّد بن يوسف بن عيسى، حدّثني إسماعيل بن أبان، نا جعفر بن زياد الأحمر التّميميّ، وعليّ بن هاشم بن البريد،


1) [لم يرد في تهذيب الكمال].

2) - [إلى هنا حكاه عنه في تاريخ دمشق].

3) [لم يرد في تهذيب الكمال].

4) - [في تاريخ دمشق مكانه: وأخبرناه أبو روح محمّد بن معمر بن أحمد بن محمّد بن عمر بن أبان العبديّ اللبنانيّ، وأبو بكر محمّد بن أبي نصر بن أبي بكر اللّفتوانيّ، وأبو صالح عبدالصّمد بن عبدالرّحمان بن أحمد الحنويّ، قال أنا زرق اللَّه عبدالوهاب التميميّ، أخبرنا ...].

وحفص بن عمران الفزاريّ، عن موسى الجهنيّ، عن فاطمة بنت (1)عليّ، عن أسماء بنت عميس، قالت: قال رسول اللَّه صلي الله عليه و آله [لعليّ] (2): «أنت منِّي بمنزلة هارون من موسى، إلّاأ نّه لا نبيّ بعدي».

أخبرنا أبو غالب بن البنّا، أنا أبو الغنائم بن المأمون، أنا أبو الحسن الدّارقطنيّ، نا أحمد ابن محمّد بن سعيد، نا محمّد بن أحمد بن الحسن القطوانيّ، نا حمّاد بن أعين الصّايغ، نا الحسن بن جعفر بن الحسن الحسنيّ، نا هارون بن سعد، وعبدالجبّار بن العبّاس، وحلو ابن السّرّي، عن موسى الجهنيّ، قال: قلت لفاطمة بنت عليّ: أتحفظين عن أبيك شيئاً؟

قالت: لا، ولكن حدّثتني أسماء بنت عميس أ نّها سمعت النّبيّ صلي الله عليه و آله يقول لعليّ: «أنتَ منِّي بمنزلةِ هارونَ من موسى، إلّاأ نّه لا نبيَّ بعدي».

قال حلو بن السّرّي: وحدّثني عروة بن عبداللَّه بن الجعفيّ أبو مهل أ نّه كان مع موسى الجهنيّ قال: ودخل على فاطمة بنت عليّ حين حدّثت موسى بهذا الحديث عن أسماء بنت عميس، عن رسول اللَّه صلي الله عليه و آله .

أخبرنا أبو القاسم عبدالصّمد بن محمّد، أنا أبو الحسن عليّ بن محمّد بن أحمد، نا أحمد ابن محمّد بن موسى بن الصّلت، أنا أبو العبّاس بن عقدة، نا يعقوب بن يوسف بن زياد، نا الحسن بن عليّ الرّزّاز، نا أسباط بن نصر، ومنصور بن أبي الأسود، عن موسى الجهنيّ، عن فاطمة بنت عليّ، عن أسماء بنت عميس أنّ رسول اللَّه صلي الله عليه و آله قال لعليّ: «أنتَ منِّي بمنزلةِ هارونَ من موسى، إلّاأ نّه لا نبيَّ بعدي».

أخبرناه عالياً أبو القاسم بن الحصين، وأبو نصر بن رضوان، وأبو عليّ بن السِّبط، وأبو غالب بن البنّا، قالوا: أنا أبو محمّد الجوهريّ، أنا أبو بكر بن مالك، أنا إسحاق بن


1) - [المطبوع: فاطمة بنت عليّ بن الحسين عليهم السلام، وهو تصحيف، لأنّ أسماء بنت عميس توفِّيت سنة 38 أو بعد السِّتين (الصّفدي، الوافي بالوفيات، 9/ 53) وفاطمة بنت عليّ بن الحسين عليهم السلام، لم ترها، وما ذكر في المطبوع هي أو فاطمة بنت عليّ عليه السلام أو بنت الحسين عليه السلام، لأنّهما روتا عن أسماء بنت عميس هذا الحديث].

2) - زيادة لا بدّ منها للإيضاح.

الحسن الحربيّ، نا ابو نعيم الفضل بن دكين، نا الحسن بن صالح بن حيّ، عن موسى الجهنيّ، عن فاطمة بنت عليّ، عن أسماء بنت عميس أنّ النّبيّ صلي الله عليه و آله قال لعليّ: «أنت منِّي بمنزلة هارون من موسى، إلّاأ نّه ليس بعديّ نبيّ».

أخبرنا أبو الحسن عليّ بن المسلّم الفقيه، وأبو الفتح ناصر بن عبدالرّحمان، قالا: أنا أبو القاسم بن أبي العلاء، أنا القاضي أبو نصر محمّد بن أحمد بن هارون، أنا خيثمة بن سليمان، أنا إبراهيم بن عبداللَّه العبسيّ، أنا جعفر بن عون، عن موسى الجهنيّ.

قال: ونا خيثمة، نا أحمد بن حازم بن أبي غرزة، أنا أبو غسّان مالك بن إسماعيل.

ح قال: ونا خيثمة، نا محمّد بن عوف، نا عليّ بن قادم، قالا: نا جعفر بن زياد التّميميّ الأحمر، عن موسى الجهنيّ.

قال: ونا خيثمة، نا أحمد بن حازم، نا أبو غسّان، نا مسعود بن سعيد الجعفيّ، عن موسى الجهنيّ، قال: قلت لفاطمة ابنة عليّ: هل تحفظين من أبيك شيئاً؟ قالت: لا إلّاأنّ أسماء بنت عميس حدّثتني أنّ النّبيّ صلي الله عليه و آله قال لعليّ: «أنتَ منِّي بمنزلةِ هارونَ من موسى، إلّا أ نّه لا نبيَّ بعدي».

أخبرنا أبو البركات عمر بن إبراهيم الزّيديّ، أنا أبو الفرج محمّد بن أحمد بن علّان بن الخازن، أنا القاضي أبو عبداللَّه محمّد بن عبداللَّه بن الحسين الجعفيّ، نا أبو الحسن عليّ بن محمّد بن هارون بن زياد الحميريّ، نا عبداللَّه بن سعيد، أنا أبو الأجلح، عن موسى الجهنيّ، عن فاطمة ابنة عليّ، عن أسماء بنت عميس، قالت: سمعت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله يقول لعليّ: «أنتَ منِّي بمنزلةِ هارونَ من موسى، إلّاأ نّه لا نبيَّ بعدي».

ابن عساكر، تاريخ دمشق، 45/ 139- 140 رقم 9298- 9301، 9303- 9304

أخبرنا أبو محمّد بن طاوس، أنا أبو منصور بن شكرويه، أنا إبراهيم بن عبداللَّه بن محمّد، نا أبو عبداللَّه المحامليّ، نا فضل بن سهل الأعرج، نا جعفر بن عون، أنا موسى الجهنيّ، عن فاطمة بنت عليّ، عن أسماء بنت عميس، قالت: إنّها سمعت النّبيّ صلي الله عليه و آله يقول:

«يا عليّ! أنتَ منِّي بمنزلةِ هارونَ من موسى، إلّا (1)أ نّه لا نبيَّ بعدي».

ابن عساكر، تاريخ دمشق، 74/ 27 رقم 15264، تراجم النِّساء،/ 298، مختصر ابن منظور، 20/ 364

ورواه أحمد بن حنبل عن النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم أ نّه قال (2)لعليّ أيضاً يوم المؤاخاة (3): أنتَ منِّي بمنزلةِ هارونَ من موسى، إلّاأ نّه لا نبيَّ بعدي (4).

وقد صنّف القاضي أبو القاسم عليّ بن المحسّن (5)بن عليّ التّنوخيّ- وهو من أعيان رجالهم (6)- كتاباً سمّاه «ذكر الرّوايات عن النّبيّ، أ نّه قال لأمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب: أنتَ منِّي بمنزلةِ هارونَ من موسى، إلّاأ نّه لا نبيّ بعدي، وبيان طرقها واختلاف وجوهها».

رأيت هذا الكتاب من نسخة نحو ثلاثين ورقة عتيقة عليها رواية، تاريخ الرّواية سنة خمس وأربعين وأربعمائة، وروى التّنوخيّ حديث (7)النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم لعليّ عليه السلام: «أنت منِّي بمنزلة هارون من موسى»، عن عمر بن الخطّاب وعن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السلام وسعد بن أبي وقّاص وعبداللَّه بن مسعود وعبداللَّه بن عبّاس وجابر بن عبداللَّه الأنصاريّ وأبي هريرة وأبي سعيد الخدريّ وجابر بن سمرة ومالك بن حويرث والبراء ابن عازب وزيد بن أرقم وأبي رافع مولى رسول اللَّه وعبداللَّه بن أبي أوفى وأخيه زيد (8)ابن أبي أوفى (9)وأبي سريحة وحذيفة بن أسيد وأنس بن مالك وأبي بريدة (10)الأسلميّ


1) - [في المختصر مكانه: وفي رواية: إلّا ...].

2) [إثبات الهداة: لأمير المؤمنين عليه السلام].

3) [إثبات الهداة: لأمير المؤمنين عليه السلام].

4) - أحمد بن حنبل في مسنده: 3/ 32 و 56 و 74 و 88 و 94 و 338 و 1/ 170 و 173 و 230.

5) - [إثبات الهداة: الحسن].

6) - [إثبات الهداة: علمائهم].

7) - [إثبات الهداة: قول].

8) [لم يرد في إثبات الهداة].

9) [لم يرد في إثبات الهداة].

10) - [إثبات الهداة: برزة].

وأبي أيّوب الأنصاريّ وعقيل بن أبي طالب وحبشيّ بن جنادة السّلوليّ ومعاوية بن أبي سفيان وأمّ سلمة زوجة النّبيّ وأسماء بنت عميس وسعيد بن المسيّب ومحمّد بن عليّ بن الحسين عليهم السلام وحبيب بن أبي ثابت وفاطمة بنت عليّ (1)وشرحبيل بن سعد.

قال التّنوخيّ: كلّهم عن النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم، ثمّ شرح الرّوايات بأسانيدها وطرقها محرّراً.

وقد ذكر الحاكم أبو نصر الحربيّ في كتاب «التّحقيق لما احتجّ به أمير المؤمنين عليه السلام يوم الشّورى» وهذا الحاكم المذكور من أعيان الأربعة المذاهب، (2)وقد كان أدرك حياة أبي العبّاس ابن عقده الحافظ، وكان وفاة ابن عقدة سنة ثلاث وثلاثين وثلاثمائة (3)، فذكر أ نّه روى قول النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم في (4)عليّ عليه السلام: «أنتَ منِّي بمنزلةِ هارونَ من موسى» عن خلق كثير، ثمّ ذكر أ نّه رواه عن أبي بكر وعمر وعثمان وطلحة والزّبير وعبدالرّحمان ابن عوف وسعد بن أبي وقّاص والحسن بن عليّ بن أبي طالب وعبداللَّه بن عبّاس وعبداللَّه بن (5)عمر بن الخطّاب وابن (6)المنذر وأبي كعب (7)وأبي اليقظان (8)عمّار بن ياسر وجابر بن عبداللَّه الأنصاريّ وأبي سعيد الخدريّ ومالك بن حويرث وزيد بن أرقم والبراء بن عازب وأنس بن مالك وجابر بن سمرة وحبشيّ (9)بن جنادة ومعاوية بن أبي سفيان وبريدة الأسلميّ وفاطمة بنت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم وفاطمة بنت حمزة وأسماء بنت عميس وأروى بنت الحارث بن عبدالمطّلب (10)(11).

ابن طاوس، الطّرائف،/ 53- 55 رقم 50/ عنه: الحرّ العاملي، إثبات الهداة، 2/ 224- 225


1) - [زاد في إثبات الهداة: وجميل].

2) [لم يرد في إثبات الهداة].

3) [لم يرد في إثبات الهداة].

4) - [إثبات الهداة: لعليّ].

5) [إثبات الهداة: عمرو بن].

6) [إثبات الهداة: عمرو بن].

7) [لم يرد في إثبات الهداة].

8) [لم يرد في إثبات الهداة].

9) - [إثبات الهداة: بشر].

10) - روى عن هؤلاء الرّواة من كتب القوم في ذيل إحقاق الحقّ: 5/ 132 إلى 235 وفي تاريخ ابن عساكر في ترجمة الإمام عليّ بن أبي طالب: 1/ 282 إلى 364.

11) - [زاد في إثبات الهداة: قال: وروى الفقيه ابن المغازليّ الشّافعيّ من ثماني طرق، منها عن حذيفة بن أسيد الغفاريّ، عن النّبيّ صلى الله عليه و آله في حديث طويل، قال: وإنّ عليّاً منِّي بمنزلة هارون من موسى].

أخبرنا الشّيخ الإمام نجم الدّين عثمان بن موفّق الأذكانيّ بقراءتي عليه بمدينة أسفراين يوم الاثنين الثّالث والعشرين من جمادى الآخرة سنة خمس وستِّين وستمائة، بروايته عن والدي شيخ شيوخ الإسلام مقتدى الأنام سلطان الأولياء سعد الحقّ والدِّين محمّد بن المؤيّد الحموئيّ بروايته عن شيخه شيخ الإسلام نجم الدّين أبي الجناب أحمد بن عمر بن محمّد بن عبداللَّه الخيوقيّ إجازة، قال: أنبأنا محمّد بن عمر بن عليّ الطّوسيّ بقراءتي عليه بنيسابور، أنبأنا أبو العبّاس أحمد بن أبي الفضل الشّقانيّ، أنبأنا أبو سعيد محمّد بن طلحة الجنابذيّ، حدّثنا أبو القاسم السّرّاج، حدّثنا محمّد بن يعقوب، حدّثنا الحسن بن عليّ بن عفّان، حدّثنا يحيى بن فضل العبديّ، حدّثنا الحسن بن صالح:

عن موسى الجهنيّ، عن فاطمة بنت عليّ عليه السلام، عن أسماء بنت عميس، قالت: قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله لعليّ (صلوات اللَّه عليه وآله): أنت منِّي بمنزلة هارون من موسى، إلّاأ نّه لا نبيّ بعدي.

الجويني، فرائد السّمطين، 1/ 122 رقم 85

وعن أسماء بنت عميس: أنّ رسول اللَّه صلي الله عليه و آله قال لعليّ: «أنتَ منِّي بمنزلةِ هارونَ من موسى إلّاأ نّه ليسَ بعدي نبيّ». رواه أحمد والطّبراني، ورجال أحمد رجال الصّحيح غير فاطمة بنت عليّ وهي ثقة.

الهيثمي، مجمع الزّوائد (ط دار الفكر)، 9/ 138- 139 رقم 14643

ومنها: حديث ردّ الشّمس: حدّثنا جعفر بن أحمد بن سنان الواسطيّ، ثنا عليّ بن المنذر، ثنا محمّد بن فضيل، ثنا فضيل بن مرزوق، عن إبراهيم بن الحسن، عن فاطمة بنت عليّ، عن أسماء بنت عميس، قالت: كان رسول اللَّه صلي الله عليه و آله إذا نزل عليه الوحي كاد يغشى عليه، فأنزل عليه يوماً وهو في حجر عليّ، فقال له رسول اللَّه صلي الله عليه و آله : «صلّيت العصر يا عليّ؟» قال: لا يا رسول اللَّه، فدعا اللَّه فردّ عليه الشّمس حتّى صلّى العصر، قالت:

فرأيت الشّمس طلعت بعدما غابت حين ردّت حتّى صلّى العصر.

الطّبراني، المعجم الكبير، 24/ 152 رقم 391

قال: أخبرني أبو عبيداللَّه (1)محمّد بن عمران المرزبانيّ، قال: حدّثنا أبو بكر أحمد بن


1) - [إثبات الهداة: عبداللَّه].

محمّد بن عيسى المكّيّ (1)، قال: حدّثنا الشّيخ الصّالح أبو عبدالرّحمان عبداللَّه بن محمّد بن حنبل، قال: أخبرت عن عبدالرّحمان بن شريك، عن أبيه، قال: حدّثنا عروة بن عبداللَّه ابن قشير الجعفيّ (2)(3)قال: دخلت على فاطمة بنت عليِّ بن أبي طالب عليه السلام وهي عجوز كبيرة، وفي عنقها خرز [ة]، وفي يدها مسكتان (4)، فقالت: يكره للنِّساء أن يتشبّهن بالرِّجال، ثمّ قالت: حدّثتني (5)أسماء بنت عميس، قالت: أوحى اللَّه إلى نبيِّه محمّد صلى الله عليه و آله فتغشّاه الوحي، فستره عليّ بن أبي طالب (صلوات اللَّه عليه) بثوبه حتّى غابت الشّمس، فلمّا سري عنه عليه السلام (6)، قال: يا عليُّ! ما صلّيت العصر؟ قال: لا يا رسول اللَّه، شغلت عنها بك، فقال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله: أللَّهمّ اردد الشّمس على عليِّ بن أبي طالب عليه السلام، وقد كانت غابت، فرجعت حتّى بلغت الشّمس حجرتي ونصف المسجد.

المفيد، الأمالي،/ 94 رقم 3/ عنه: المجلسي، البحار، 41/ 176- 177، الحرّ العاملي، إثبات الهداة، 1/ 390 رقم 591

أخبرنا أبو محمّد بن طاوس، أنا عاصم بن الحسن، أخبرنا أبو عمر بن مهديّ، أبو العبّاس بن عقدة، نا أحمد بن يحيى الصّوفيّ، نا عبدالرّحمان بن شريك، حدّثني أبي، عن عروة بن عبداللَّه بن قشير، قال: دخلت على فاطمة بنت عليّ، فرأيت في عنقها خرزة، ورأيت في يديها مسكتين غليظتين وهي عجوز كبيرة، فقلت لها: ما هذا؟ فقالت: إنّه يكره للمرأة أن تتشبّه بالرِّجال.


1) - عنونه الخطيب في التّاريخ، ونقل عن الدّارقطنيّ أ نّه قال: لا بأس به. وشيخه أبو عبدالرّحمان عبداللَّه ابن محمّد بن أحمد بن حنبل البغداديّ عنونه ابن حجر في تهذيب التّهذيب وأطراه.

2) - هو عروة بن عبداللَّه بن قشير- بالقاف والمعجمة، مصغراً- الجعفيّ أبو مهل- بفتح الميم والهاء وتخفيف اللّام- ثقة (التّقريب). وصحف في النّسخ ب «عروة بن عبيداللَّه بن بشير الجعفيّ». وفي الجامع: «عروة بن عبداللَّه ابن بشير».

3) [إثبات الهداة: عن فاطمة بنت عليّ، عن].

4) - الخرز- بفتحتين- ما ينظم في السّلك من الجذع والودع، والواحدة «خرزة». والمسكة- بالتّحريك-: السّوار والخلخال.

5) [إثبات الهداة: عن فاطمة بنت عليّ، عن].

6) - أي زال عنه- بالبناء المجهول-.

ثمّ حدّثتني أنّ أسماء بنت عميس حدّثتها أنّ عليّ بن أبي طالب رضى الله عنه دفع إلى نبيّ اللَّه صلي الله عليه و آله وقد أوحى إليه، فجلّله بثوبه، فلم- يزل كذلك حتّى أدبرت الشّمس- تقول: غابت أو كادت أن تغيب، ثمّ إنّ نبيّ اللَّه صلي الله عليه و آله سري عنه، فقال: «أصلّيت يا عليّ؟» قال: لا، فقال النّبيّ صلي الله عليه و آله : «أللَّهمّ ردّ على عليٍّ الشّمس»، فرجعت الشّمس حتّى بلغت نصف المسجد.

قال عبدالرّحمان: قال أبي: وحدّثني موسى الجهنيّ نحوه.

هذا حديث منكر، وفيه غير واحد من المجاهيل.

ابن عساكر، تاريخ دمشق، 45/ 239 رقم 9590

أخبرنا أبو القاسم ابن السّمرقنديّ، أنا أحمد بن عليّ بن الحسن وأحمد بن محمّد بن إبراهيم.

ح وأخبرنا أبو عبداللَّه محمّد بن أحمد، أنا أبي أبو طاهر.

قالا: أنا إسماعيل بن الحسن بن عبداللَّه بن الهيثم، نا أبو العبّاس أحمد بن محمّد بن سعيد ابن عقدة، نا أحمد بن يحيى بن زكريّا، وفضل بن الحسن بن زيد، قالا: نا عبدالرّحمان ابن شريك، حدّثني أبي (1)، عن عروة بن عبداللَّه بن قشير، قال: دخلت على فاطمة بنت عليّ بن أبي طالب، فرأيتُ في عنقها خرزة، ورأيتُ في يديها مسكتين (2)، وهي عجوز كبيرة، فقلت لها: ما هذا؟ فقالت: إنّه يكره للمرأة أن تشبّه بالرِّجال.

ثمّ حدّثتني أنّ أسماء بنت عميس حدّثتها أنّ عليّ بن أبي طالب دفع (3)إلى نبيّ اللَّه صلي الله عليه و آله ، وقد أوحي إليه فجلّله بثوبه، فلم يزل كذلك حتّى أدبرت الشّمس- يقول: غابت- قالت: فلمّا سري عن النّبيّ (4)صلي الله عليه و آله رفع رأسه، فقال: «صلّيت يا عليّ العصر؟» قال: لا،


1) - [إلى هنا لم يرد في المختصر].

2) - المسكة- بالتّحريك- السِّوار من قرون أوعاج. والجمع: مَسَك. وفي الحديث: «أ نّه رأى على عائشة (رضي اللَّه عنها) مسكتين من فضّة»، اللِّسان: «مسك».

3) - دفع فلان إلى فلان أي انتهى إليه. اللِّسان: «دفع».

4) - [في المختصر: بالنّبيّ].

قال: فقال رسول اللَّه صلي الله عليه و آله : «أللَّهمّ ردّها على عليّ». قالت أسماء: فواللَّه لنظرت إليها بيضاء على هذا الجبل، حتّى صلّى، فرأيتها طلعت حتّى صارت في وسط المسجد.

قال: ونا أحمد بن يحيى، نا عبدالرّحمان، قال: قال أبي: وحدّثني موسى الجهنيّ نحوه.

رواه إبراهيم بن الحسن، عن فاطمة بنت الحسين، عن أسماء بنت عميس.

ابن عساكر، تاريخ دمشق، 74/ 27- 28 رقم 15265، تراجم النِّساء،/ 298، مختصر ابن منظور، 20/ 364

كما أخبرنا بقيّة السّلف محمّد بن سعيد بن الموفّق بن عليّ بن جعفر النّيسابوريّ ببغداد، عن أبي زرعة طاهر بن الحافظ أبي الفضل بن محمّد بن طاهر المقدسيّ، عن أحمد بن عليّ بن عبداللَّه بن خلف الشّيرازيّ، عن الإمام الحافظ أبي عبداللَّه محمّد بن عبداللَّه بن نعيم بن الحكم النّيسابوريّ، قال: حدّثني عبداللَّه بن حامد بن ماهان، حدّثنا أبو بكر محمّد بن جعفر، حدّثنا محمّد بن عبيد الكنديّ، حدّثنا عبدالرّحمان بن شريك، قال: حدّثني أبي، عن عروة، عن عبداللَّه، قال: دخلت على فاطمة بنت عليّ عليه السلام فرأيتُ في عنقها خرزة، ورأيتُ في يدها مسكتين غليظتين، وهي عجوز كبيرة، فقلت لها:

ما هذا؟ قالت: إنّه يكره للمرأة أن تتشبّه بالرِّجال.

ثمّ حدّثتني عن أسماء بنت عميس حديثها أنّ عليّاً عليه السلام دفع إلى النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم وقد أوحي إليه يجلِّله بثوبه فلم يزل كذلك حتّى أدبرت الشّمس- يقول: غابت أو كادت تغيب-.

ثمّ إنّ نبيّ اللَّه سُري عنه، فقال: أصلّيت يا عليّ؟ قال: لا، فقال النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم: أللَّهمّ ردّ الشّمس على عليّ، فرجعت الشّمس حتّى بلغت نصف المسجد.

قال: أبي، وحدثني به موسى الجهنيّ، عن فاطمة بنت عليّ عليه السلام مثله.

قلت: هكذا ذكره الحاكم في تاريخ نيسابور في هذه التّرجمة، وقد أملاه أبو منصور أحمد بن شعيب بن صالح البخاريّ ببغداد في جامع المنصور في ملأ من أهل الحديث.

أخبرنا عبداللَّه بن عمر اللّيثيّ، أخبرنا أبو الوقت عبدالأوّل ابن عيسى بن شعيب السّحريّ، أخبرنا أبو عيسى سعيد بن أبي أحمد المعلِّم في سنة ثلاث وستِّين وأربعمائة، قال: أخبرنا الأمير أبو أحمد خلف بن أحمد بن محمّد بن اللّيث بن خلف بن فرقد العرنيّ مولى أمير المؤمنين- قدم علينا بهراة سنة 343- قال: أخبرنا الإمام أبو منصور البخاريّ، قال: حدّثنا حامد بن سهل، قال: حدّثنا يحيى بن سليمان بن نضلة، قال: حدّثني إبراهيم ابن محمّد، عن عبداللَّه بن الحسن، عن فاطمة بنت عليّ، عن أمّ حسن بنت عليّ، عن أسماء بنت عميس، قالت: أمر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله عليّاً يوم خيبر أن يقسِّم الغنائم على النّاس، فشغل عن الصّلاة حتّى كادت الشّمس تغرب، فقال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله لعليّ: صلّيت العصر؟ قال: لا يا رسول اللَّه، شغلني ما أمرتني، فدعا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله أن تردّ عليه الشّمس حتّى يصلِّي عليّ عليه السلام، فأقبلت الشّمس ولها حفيف كحفيف المنشار إذا وقع في الخشب حتّى توسّطت مسجد خيبر، فقام عليّ عليه السلام فصلّى، فلمّا فرغ عليّ عليه السلام من صلاته غربت الشّمس.

الكنجي، كفاية الطّالب،/ 384- 385

أنبأنا الشّيخ شرف الدّين أبو الفضل أحمد بن هبة اللَّه بن أحمد بن محمّد بن الحسن بن عساكر، بروايته عن أمّ المؤيّد بنت أبي القاسم بن الحسن إجازة، قالت: أنبأنا أبو القاسم [زاهر] بن طاهر [الشّحاميّ] العدل إجازة.

حيلولة: وأخبرنا الشّيخ عبدالحافظ بن بدران بقراءتي عليه بنابلس، أنبأنا القاضي عبدالصّمد بن محمّد بن الفضل الأنصاريّ إجازة، أنبأنا أبو عبداللَّه محمّد بن الفضل الفراويّ، قالا: أنبأنا الإمام أبو بكر أحمد بن الحسين، أنبأنا الإمام الحاكم أبو عبداللَّه محمّد بن عبداللَّه البيع، قال: أنبأنا أبو زكريّا القُشَيريّ (1)، حدّثنا أبو عمرو أحمد بن نصر، حدّثنا عبّاد (2)بن يعقوب الرّواجنيّ، أنبأنا عليّ بن هاشم بن البريد، عن عبدالرّحمان بن عبداللَّه


1) - كذا في نسخة السّيِّد علي نقي، وفي مخطوطة طهران: «العنبريّ».

2) - [في الأربعين مكانه: وبه قال الحاكم: أخبرنا أبو زكريّا العنبريّ، أنبأنا أبو عمرو أحمد بن نصر بن إبراهيم الحافظ، أنبأنا عبّاد ...].

ابن دينار، عن عليّ بن حسن (1)بن حسن (2)(3)، عن فاطمة بنت بنت عميس (4)[قالت] عليّ، عن أسماء:

إنّ النّبيّ صلي الله عليه و آله كان [يوحي إليه ورأسه] (5)في حجر عليّ فكره [عليّ] أن يحرِّكه حتّى غابت الشّمس ولم يصلِّ العصر، ففرغ رسول اللَّه صلي الله عليه و آله وذكر عليّ أ نّه لم يصلِّ العصر، فدعا رسول اللَّه [صلى الله عليه و آله و سلم] له أن يردّ عليه الشّمس، فأقبلت الشّمس لها خوار حتّى ارتفعت على قدر ما كانت في وقت العصر، قالت: فصلّى [عليّ] ثمّ رجعت (6).

الجويني، فرائد السّمطين، 1/ 183 رقم 146/ مثله أبو الخير القزويني، الأربعين (من تراثنا العدد الأوّل)،/ 111- 112

وبه قال الحاكم: حدّثني عبداللَّه بن حامد، أنبأنا أبو بكر محمّد بن جعفر، أنبأنا محمّد ابن عبيد الكنديّ، أنبأنا عبدالرّحمان بن شريك، حدّثني أبي، عن عروة بن عبداللَّه، قال:

دخلت على فاطمة بنت عليّ، فرأيتُ في عنقها خرزه، ورأيتُ في يديها مسكتين غليظتين، وهي عجوز كبيرة، فقلت لها: ما هذا؟ فقالت: إنّه يكره للمرأة أن تتشبّه بالرِّجال.

ثمّ حدّثتني عن أسماء بنت عميس حديثها: إنّ عليّ بن أبي طالب دفع إلى نبيّ (اللَّه) صلي الله عليه و آله ، وقد أوحى إليه يجلِّله بثوبه، فلم يزل كذلك حتّى أدبرت الشّمس- تقول: غابت الشّمس- أو كادت أن تغيب.

ثمّ أنّ نبيّ اللَّه صلي الله عليه و آله سُري عنه، فقال: أصلّيت يا عليّ؟ قال: لا، فقال النّبيّ صلي الله عليه و آله : أللَّهمّ ردّ الشّمس على عليّ، فرجعت الشّمس حتّى بلغت نصف المسجد.

أبو الخير القزويني، الأربعين (من تراثنا العدد الأوّل)،/ 112 رقم 25


1) [لم يرد في الأربعين].

2) [لم يرد في الأربعين].

3) - كذا في نسخة السّيِّد علي نقي، وفي مخطوطة طهران: «عن عليّ بن حسين بن حسن ...». ورواه أيضاً الحسكاني في الحديث: (5) من رسالة ردّ الشّمس.

4) [الأربعين: إنّ رأس رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه كان].

5) [الأربعين: إنّ رأس رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه كان].

6) - ورواه أيضاً في الباب: (61) من علل الشّرائع: ج 2 ص 351. ط النّجف. ورواه مع الحديث التّالي في الباب: (109) من بحار الأنوار: ج 41 ص 166، ط 2، وفي ط 1: ج 9 ص 100.

وعن أسماء بنت عميس: أنّ رسول اللَّه صلي الله عليه و آله صلّى الظّهر بالصّهباء، ثمّ أرسل عليّاً في حاجة، فرجع وقد صلّى النّبيّ صلي الله عليه و آله العصر، فوضع النّبيّ صلي الله عليه و آله رأسه في حجر عليّ فنام فلم يحرِّكه حتّى غابت الشّمس، فقال [النّبيّ صلي الله عليه و آله ]: «أللَّهمّ إنّ عبدك عليّاً احتبسَ بنفسه على نبيِّه فرُدَّ عليه الشّمس»، قالت أسماء: فطلعت عليه الشّمس حتّى وقفت على الجبال وعلى الأرض وقام عليٌّ فتوضّأ وصلّى العصر، ثمّ غابت في ذلك بالصّهباء.

وفي رواية عنها أيضاً، قالت: كان رسول اللَّه صلي الله عليه و آله إذا نزل عليه الوحي يكاد يغشى عليه فأنزل عليه يوماً وهو في حجر عليٍّ، فقال له رسول اللَّه صلي الله عليه و آله : «صلّيت العصر؟» قال: لا يا رسول اللَّه، فدعا اللَّه فردّ عليه الشّمس حتّى صلّى العصر، قالت: فرأيتُ الشّمس طلعت بعدما غابت حين رُدّت حتّى صلّى العصر.

رواه كلّه الطّبرانيّ بأسانيد ورجال أحدها رجال الصّحيح عن إبراهيم بن حسن وهو ثقة وثّقه ابن حبّان، وفاطمة بنت عليّ بن أبي طالب: لم أعرفها.

الهيثمي، مجمع الزّوائد (ط دار الفكر)، 8/ 524- 525 رقم 14096- 14097

ومنها: وعن فاطمة بنت عليّ، أنّها قالت: ما ماتَ عبداللَّه بن عمر حتّى تابَ عن تخلّفه عن عليّ عليه السلام.

عن عبداللَّه بن عمر، أ نّه قال: كان يقول: ما أسى على شي ءٍ من أمور الدّنيا إلّاأن أكون قد قاتلنا الفئة الباغية مع عليّ بن أبي طالب عليه السلام.

وعنه، أ نّه قال: ما أسى علي شي ء إلّاعلى ظماء الهواجر، وإنِّي لم أكن قاتلتُ مع عليّ عليه السلام الفئة الباغية.

القاضي النّعمان، شرح الأخبار، 2/ 72 رقم 437- 439

ومنها: محمّد بن يحيى، عن عبداللَّه بن محمّد بن عيسى، عن عليّ بن الحكم، عن أبان ابن عثمان، عن أبي بصير، عن فاطمة بنت عليّ، عن أمامة بنت أبي العاص بن الرّبيع وأمّها زينب بنت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله قالت: أتاني أمير المؤمنين عليّ عليه السلام في شهر رمضان فأتي بعشاء وتمر وكمأة فأكل عليه السلام وكان يحبّ الكمأة.

الكليني، الفروع من الكافي، 6/ 369 رقم 1/ عنه: المجلسي، البحار، 41/ 158- 159

ومنها: محمّد بن الحسن، وعثمان بن حامد، قالا: حدّثنا محمّد بن يزداد، عن محمّد بن الحسين، عن موسى بن يسار، عن عبداللَّه بن الزّبير، عن عبداللَّه بن شريك، قال: دخلنا على أبي جعفر عليه السلام يوم النّحر وهو متّكئ، وقد أرسل إلى الحلّاق، فقعدت بين يديه، إذ دخل عليه شيخ من أهل الكوفة، فتناول يده ليقبِّلها فمنعه، ثمّ قال: مَن أنت؟ قال: أنا أبو الحكم بن المختار بن أبي عبيد الثّقفيّ، وكان متباعداً من أبي جعفر عليه السلام فمدّ يده إليه حتّى كاد يقعده في حجره بعد منعه يده.

ثمّ قال: أصلحك اللَّه! إنّ النّاس قد أكثروا في أبي وقالوا، والقول واللَّه قولك، قال:

وأيّ شي ء يقولون؟ قال: يقولون كذّاب، ولا تأمرني بشي ء إلّاقبلته.

فقال: سبحان اللَّه! أخبرني أبي، واللَّه أنّ مهر أمِّي كان ممّا بعث به المختار، أوَ لم يبن دورنا؟ وقتل قاتلنا؟ وطلب بدمائنا؟ فرحمه اللَّه.

وأخبرني أبي، واللَّه أ نّه كان ليسمر عند فاطمة بنت عليّ يمهدها الفراش؛ ويثنى لها الوسائد ومنها أصاب الحديث، رحم اللَّه أباك، رحم اللَّه أباك؛ ما ترك لنا حقّاً عند أحد إلّا طلبه، قتل قتلتنا، وطلب بدمائنا. (1)

گفت: «منم حكم، پسر مختار.»

حضرت او را طلبيد و او را بسيار نزديك خود نشاند. پس آن مرد گفت: «مردم در باب پدر من گفت وگو بسيار مى كنند و من مى خواهم كه از تو بشنوم و هرچه بفرمايى در حق او اعتقاد كنم.»

آن جناب پرسيد: «مردم چه مى گويند؟»

گفت: «مى گويند كه دروغگو بود و هرچه بفرمايى من در حق او اعتقاد خواهم كرد.»

حضرت فرمود: «سبحان اللَّه! به خدا سوگند كه پدرم مرا خبر داد كه مهر مادر من از زرى داده شد كه مختار فرستاده بود؛ و او خانه هاى خراب شده ما را بنا كرد و قاتلان ما را كشت، و خون هاى ما را طلب كرد. پس خدا رحمت كند او را. به خدا سوگند كه خبر داد مرا پدرم كه در خدمت فاطمه دختر امير المؤمنين بودم كه مى گفت: خدا رحمت كند پدر تو را كه هيچ حقى از حقوق ما را نزد احدى نگذاشت؛ مگر آن كه طلب كرد آن را و طلب خون هاى ما كرد و كشندگان ما را كشت.»

مجلسى، جلاء العيون،/ 804


1) - ايضاً به سند معتبر از عبداللَّه بن شريك روايت كرده اند كه گفت: در روز عيد اضحى رفتم به خدمت حضرت امام محمدباقر عليه السلام در منى و حضرت تكيه فرموده بود و حلاقى طلبيده بود كه سر مبارك خود را بتراشد. چون در خدمت آن جناب نشستم، مرد پيرى از اهل كوفه داخل شد و دست آن حضرت را گرفت كه ببوسد. آن جناب مانع شد و پرسيد: «تو كيستى؟»

الكشّي (ط مؤسسة آل البيت)، 1/ 340 رقم 199/ عنه: المجلسي، البحار، 45/ 343

وروى المرزباني، بإسناده عن جعفر بن محمّد الصّادق عليهما السلام، أ نّه قال: ما اكتحلت هاشميّة ولا اختضبت، ولا رئيَ في دار هاشميّ دخان خمس حجج (1)، حتّى قُتلَ عبيداللَّه ابن زياد- لعنه اللَّه-.

وعن (2)عبداللَّه بن محمّد (3)بن أبي سعيد، عن أبي العيناء، عن يحيى بن (4)راشد، قال:

قالت فاطمة بنت عليّ (5): ما تحنّت امرأة منّا ولا أجالت في عينها مردوواً ولا امتشطت حتّى بعث المختار رأس عبيداللَّه بن زياد.

ابن نما، ذوب النّضّار،/ 144- 145/ عنه المجلسي، البحار، 45/ 386؛ البحراني، العوالم، 17/ 707؛ البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 359؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 561؛ القزويني، تظلّم الزّهراء،/ 342؛ المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 261؛ الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 587، أصدق الأخبار (ط 1)،/ 91 (ط 2)،/ 115

قالت فاطمة بنت عليّ: ما تحنّتْ امرأة منّا ولا غسلت رأسها ولا امتشطت ولا أجالت في عينها مروداً، حتّى بعث المختار إلينا برأس عبيداللَّه بن زياد.

القزويني، تظلّم الزّهراء،/ 349

أخبرنا أبو الفتح الماهانيّ، أنا شجاع بن عليّ، أنا محمّد بن إسحاق، أنا أحمد بن مهران الفارسيّ، نا الرّبيع بن سُليمان، نا أسد بن موسى، نا ورقاء، عن عطاء بن السّائب قال:

دخلتُ على أمّ كلثوم فقالت: إنّ هُرمُز أو كيسان، حدّثنا أنّ النّبيّ صلي الله عليه و آله قال: «إنّا لا نأكل الصّدقة».

رواه عليّ بن عابس عن عطاء فقال: عن فاطمة بنت عليّ، أو أمّ كلثوم- بالشّكِّ-


1) - [الأعيان: سنين].

2) [في الأعيان وأصدق الأخبار: فاطمة بنت عليّ أمير المؤمنين عليه السلام أ نّها قالت:].

3) - [في تظلّم الزّهراء مكانه: عن رسالة جعفر بن محمّد ...، وفي المعالي: عن عبداللَّه بن محمّد ...].

4) - [العوالم: أبي].

5) [في الأعيان وأصدق الأخبار: فاطمة بنت عليّ أمير المؤمنين عليه السلام أ نّها قالت:].

وكنّى هُرمُز أبا كيسان.

أخبرنا أبو سهل بن سعدويه عبدالرّحمان بن أحمد بن الحسن، أنا جعفر بن عبداللَّه، نا محمّد بن هارون، نا أحمد بن عبدالرّحمان، ثنا عمِّي- يعني ابن وهب- نا عليّ بن عبّاس عن عطاء بن السّائب، عن فاطمة بنت عليّ، أو أمّ كلثوم بنت عليّ قالت: سمعتُ مولى لنا يُقال له هُرمُز يُكنّى أبا كيسان قال: سمعتُ رسول اللَّه صلي الله عليه و آله يقول: «إنّا أهل بيت لا تحلّ لنا الصّدقة، وإنّ موالينا من أنفسنا، فلا تأكلوا الصّدقة».

ابن عساكر، تاريخ دمشق، 4/ 196 رقم 29

ومنها: أخبرنا أبو بكر محمّد بن عبدالباقي، أنا أبو الحسن عليّ بن إبراهيم بن عيسى- قراءة عليه وأنا حاضر- نا أبو بكر بن مالك- إملاء- نا محمود بن محمّد الواسطيّ- بواسط- نا أبو سعيد الأشجع، نا تليد بن سليمان، عن أبي الجحّاف، عن محمّد بن عمرو الهاشميّ، عن زينب بنت عليّ، عن فاطمة بنت محمّد صلّى اللَّه عليهما، قالت: نظر النّبيّ صلي الله عليه و آله إلى عليّ، فقال: «هذا في الجنّة».

أخبرنا أبو القاسم بن السّمرقنديّ، أنا أبو الحسين بن النّقور، أنا أبو الحسين ابن أخي ميميّ، أنا أحمد بن محمّد بن سعيد الهمدانيّ، نا عليّ بن الحسين بن عبيد، نا إسماعيل بن أبان، نا سعد بن طالب أبو علّام الشّيبانيّ، عن جابر بن يزيد، عن محمّد بن عليّ، قال:

سألت أمّ سلمة زوج النّبيّ صلي الله عليه و آله عن عليّ، فقالت: سمعت النّبيّ صلي الله عليه و آله يقول: «إنّ عليّاً وشيعته هم الفائزون يوم القيامة».

رواه أبو الجحّاف، عن محمّد بن عليّ، عن فاطمة بنت عليّ، عن أمّ سلمة.

ابن عساكر، تاريخ دمشق، 45/ 253- 254 رقم 9628- 9629

ومنها: أخبرنا أبو عليّ بن السِّبط، وأبو غالب بن البنّا، قالا: أنا أبو محمّد الجوهريّ، أنا أبو العبّاس محمّد بن نصر بن أحمد بن مكرم المعدّل، نا عبدالرّحمان بن سعيد بن الأصبهانيّ، نا العبّاس بن محمّد، نا شبابة بن سوّار، نا المسور بن الصِّلت، قال: سمعت

فاطمة بنت عليّ تحدِّث عن أبيها عليّ بن أبي طالب رضى الله عنه، قال: يهلك فيَّ رجلان: محبّ مفرط، وعدوّ مبغض، فمن استطاع منكم أن لا يكون واحدة منهما فليفعل.

ابن عساكر، تاريخ دمشق، 45/ 225- 226

ومنها: أخبرنا أبو بكر اللّفتوانيّ، أنا أبو عمرو بن منده، أنا أبو محمّد بن يوه، أنا أبو الحسن اللّنبانيّ، نا أبو بكر بن أبي الدّنيا، حدّثني محمّد بن الحسين، نا إسماعيل بن أبان الورّاق، عن جبّان بن عليّ، عن رزين بيّاع الأنماط، عن فاطمة بنت عليّ بن أبي طالب، قالت: شكوت إلى محمّد بن عليّ كثرة السّهر والفكر، فقال: اجعلي سهرك وفكرك في ذكر الموت. قالت: ففعلت، فذهب عنِّي السّهر والفكر.

ابن عساكر، تاريخ دمشق، 74/ 28- 29، تراجم النِّساء،/ 300؛ مختصر ابن منظور، 20/ 364

ومنها: وعن أمّ سلمة (رضي اللَّه عنها) قالت: أخذ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم بيد عليّ رضى الله عنه بغدير خمّ فرفعها حتّى رأينا بياض إبطه، فقال: «مَن كنتُ مولاه، فعليّ مولاه»- الحديث- وفيه: ثمّ قال: «يا أ يُّها النّاس! إنِّي مخلف فيكم الثّقلين: كتاب اللَّه، وعترتي، ولن يفترقا حتّى يردا عليَّ الحوض» (1).

أخرجه ابن عقدة من حديث عروة بن خارجة، عن فاطمة بنت عليّ عنها به.

السّمهودي، جواهر العقدين،/ 240

عن حسين بن عبداللَّه قال: دخلتُ على فاطمة بنت عليّ وعليها مسكةٌ من عاجٍ وفي عنقها خيطٌ من خرزٍ، فقالت: إنّ أبي حدّثني أنّ رسول اللَّه صلي الله عليه و آله كره التعطّل (2)للنِّساء.

(سمويه).

المتّقي الهندي، كنز العمّال، 6/ 697 رقم 17460


1) - أورده البلخيّ في ينابيع المودّة ص 40.

2) - التعطّل: ومنه حديث عائشة رضي عنها: «كرهت أن تصلِّي المرأة عطلًا، ولو أن تعلِّق في عنقها خيطاً، وحديثها الآخر ذكر لها امرأة ماتت فقالت: عطِّلوها أي انزعوا حليها واجعلوها عاطلة. عطلت المرأة إذا انزعت حليها» (النهاية 3/ 257).

مَنْ روى عنها:

مَنْ روت عنهم:

وقد بقيت فاطمة بنت عليّ وروي عنها.

ابن سعد، الطّبقات، 8/ 341/ عنه: ابن عساكر، تاريخ دمشق، 74/ 28، تراجم النِّساء،/ 299

عيسى بن عثمان: رأى فاطمة بنت عليّ (رضي اللَّه عنهما)، قاله عبداللَّه بن جعفر، حدّثنا عبيداللَّه، عن عبدالكريم (1).

عيسى بن عثمان: سمعت [فاطمة] (2)بنت عليّ، روى عنه أرى زيد بن أبي أنيسة (3)منقطع.

البخاري، التّاريخ، 6/ 395، 403 رقم 2758، 2787

مَن روى من النِّساء عن الحسن بن عليّ عليه السلام: فاطمة بنت عليّ عليه السلام.

البرقي، الرِّجال،/ 61- 62

تروي عن أبيها، روى عنها أهل المدينة وأهل الكوفة.

ابن حبّان، الثِّقات، 5/ 301

روت عن أسماء بنت عميس، وأخيها محمّد بن الحنفيّة.

روى عنها الحارث بن كعب الكوفيّ، ورزين بيّاع الأنماط، وأبو مهل عروة بن عبداللَّه ابن قشير، والحكم بن عبدالرّحمان بن أبي نعيم، وعيسى بن عثمان، وموسى الجهنيّ.

أخبرنا أبو البركات الأنماطيّ، أنا أبو الحسين (4)الطّيوريّ، أنا الحسين بن جعفر ومحمّد ابن الحسن، وأحمد بن محمّد العتيقيّ (5).


1) - وهو الجزريّ، صرّح به ابن أبي حاتم.

2) - ما بين المربّعين ساقط من الأصل ولا بدّ منه.

3) - قال ابن أبي حاتم: رأى فاطمة بنت عليّ، روى عنه عبدالكريم الجزريّ.

4) - [زاد في تراجم النِّساء: ابن].

5) - في س: «العتقي».

ح وأخبرنا أبو عبداللَّه البلخيّ، أنا ثابت بن بندار، أنا الحسين بن جعفر، قالوا: أنا الوليد، أنا عليّ بن أحمد، أنا صالح بن أحمد، حدّثني أبي، قال: فاطمة بنت عليّ لم تسمع من أبيها شيئاً.

ابن عساكر، تاريخ دمشق، 74/ 27، 29، تراجم النِّساء،/ 297، 300

روت عن أبيها (1)عليّ بن أبي طالب (س نق) (2)وقيل: لم تسمع منه، وعن أخيها (3)محمّد بن عليّ (4)ابن الحنفيّة وأسماء بنت عميس.

روى (5)عنها: الحارث بن كعب الكوفيّ، والحكم بن عبدالرّحمان بن أبي نعيم البجلي (6)، ورزين بيّاع الأنماط، وعروة بن عبيداللَّه بن قشير، وعيسى بن عثمان، وموسى الجهنيّ علیها سلام (7)، ونافع بن أبي نُعم القارئ.

[...] وقال موسى الجهنيّ: دخلت على فاطمة بنت عليّ وهي ابنة ستّ وثمانين سنة، فقلت لها: تحفظين عن أبيك شيئاً؟ قالت: لا.

المزي، تهذيب الكمال، 3/ 261، 262/ مثله ابن حجر، تهذيب التّهذيب، 12/ 443

روى لها النِّسائيّ، وابن ماجة في «التّفسير».

المزي، تهذيب الكمال، 35/ 262

(س- الحكم) بن عبدالرّحمان بن أبي نعم (8)البجليّ الكوفيّ. روى عن أبيه وفاطمة بنت عليّ بن أبي طالب وعبادة بن الوليد وشرحبيل بن سعد وزرارة بن عبداللَّه بن أبي أسيد. وعنه مروان بن معاوية وعبداللَّه بن داود الخريبيّ ويونس بن بكير ومحمّد بن ربيعة وعليّ بن هاشم بن البريد وشهاب بن خراش وأبو نعيم. قال إسحاق بن منصور، عن يحيى: ضعيف. وقال أبو حاتم: صالح الحديث وذكره ابن حبّان في الثِّقات.

ابن حجر، تهذيب التّهذيب، 2/ 431 رقم 753


1) [لم يرد في تهذيب التّهذيب].

2) [لم يرد في تهذيب التّهذيب].

3) [لم يرد في تهذيب التّهذيب].

4) [لم يرد في تهذيب التّهذيب].

5) - [تهذيب التهذيب: و].

6) - [لم يرد في تهذيب التّهذيب].

7) - [لم يرد في تهذيب التّهذيب].

8) - في التّقريب (أبو نعم) بضمّ النّون وسكون المهملة 12.

(ت- كثير) بن إسماعيل ويقال ابن نافع النّواء (1)أبو إسماعيل التّميميّ مولى بني تيم اللَّه الكوفيّ. روى عن أبي جعفر (2)وعطيّة العوفيّ وأبي إدريس المرهبيّ وجميع بن عمير ومحمّد ابن بشر الهمدانيّ وفاطمة بنت عليّ بن أبي طالب وجماعة.

ابن حجر، تهذيب التّهذيب، 8/ 411

(معمّر) بن يحيى بن سام بن موسى الضّبِّيّ الكوفيّ. وقد ينسب إلى جدِّه ويقال معمّر بالتّشديد. روى عن أخيه وأبي جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين وفاطمة بنت عليّ بن أبي طالب.

(م ت س ق- موسى) بن عبداللَّه ويقال ابن عبدالرّحمان الجهنيّ أبو سلمة ويقال أبو عبداللَّه الكوفيّ. روى عنه زيد بن وهب وأبي بردة بن أبي موسى ومصعب بن سعد وفاطمة بنت عليّ وعبدالرّحمان بن أبي ليلى وأبي زرعة بن عمرو بن جرير والشّعبيّ ومجاهد ونافع مولى ابن عمر وعدّة.

(فق- نافع) بن عبدالرّحمان بن أبي نعيم القارئ المدنيّ مولى بني ليث وقيل مولى جعونة أصله من أصبهان يكنّى أبا رويم ويقال أبو عبدالرّحمان وقد ينسب إلى جدِّه.

روى عن فاطمة بنت عليّ بن أبي طالب وزيد بن أسلم وأبي الزّنّاد وعامر بن عبداللَّه بن الزّبير ومحمّد بن يحيى بن حبّان ونافع مولى ابن عمر والأعرج وصفوان بن سليم وربيعة وغيرهم.

ابن حجر، تهذيب التّهذيب، 10/ 249، 354، 407 رقم 444، 632، 732

روى عنها [أسماء بنت عميس]: ابنها عبداللَّه بن جعفر وابن ابنها القاسم بن محمّد ابن أبي بكر وابن أختها عبداللَّه بن عبّاس وابن أختها الأخرى عبداللَّه بن شدّاد بن الهاد وبنت ابنها أمّ عون بنت محمّد بن جعفر وسعيد بن المسيّب وفاطمة بنت عليّ وأبو يزيد المدنيّ وآخرون.

ابن حجر، تهذيب التّهذيب، 12/ 398- 399


1) - النّواء بفتح النّون المشدّدة.

2) - أبو جعفر هو محمّد بن عليّ بن الحسين.

رواية من راويات الحديث، روت عن أبيها وقيل: لم تسمع منه. وروت عن أخيها محمّد بن الحنفيّة وأسماء بنت عميس. وروى عنها الحارث بن كعب الكوفيّ والحكم بن عبدالرّحمان بن أبي نعيم، ورزين بيّاع الأنماط، وعروة بن عبيداللَّه بن قشير، وعيسى بن عثمان، وموسى الجهنيّ، ونافع بن أبي نعم القاريّ. وروى لها النِّسائيّ. (1)

محلاتى، رياحين الشريعه، 3/ 37- 38

كحالة، أعلام النِّساء، 4/ 81


1) - چنانچه در اعلام النساء از تاريخ طبرى و تذهيب ذهبى و تاريخ ابن عساكر و جامع التحصيل علائى و طبقات ابن سعد و الكمال فى معرفة الرجال تأليف عبدالغنى مقدسى و تهذيب التهذيب عسقلانى و السمط الثّمين محب طبرى نقل مى كند كه: اين مخدره از راويات حديث بوده. از پدرش امير المؤمنين و از برادرش محمد بن الحنفيه و اسماء بنت عميس روايت دارد و جماعت كثيرى از او روايت دارند كه از جمله آنها حارث بن كعب كوفى و حكم بن عبدالرحمان بن ابى نعم و رزين بيّاع الانماط و عروة بن عبيداللَّه بن قشير و عيسى بن عثمان و موسى الجهنى و نافع بن ابى نعم القارى و نسائى روايت او را نقل كرده اند.

وفاتها عليها السلام

محمّد بن الحسن، عن عليّ بن الأسباط، عن حسن بن شجرة، قال: حدّثني عنبسة العابد: أنّ فاطمة بنت عليّ مدّ لها في العمر حتّى رآها أبو عبداللَّه عليه السلام.

الحميري، قرب الأسناد (ط حجري)،/ 76 (ط مؤسّسة آل البيت)،/ 163 رقم 594/ عنه: المجلسي، البحار، 42/ 106

وفيها [سنة سبع عشرة ومائة] توفّيت (1)فاطمة بنت عليّ وسكينة ابنة الحسين بن عليّ عليهما السلام.

الطّبري، التّاريخ، 7/ 107/ عنه: ابن عساكر، تاريخ دمشق؛ 74/ 29، تراجم النِّساء،/ 301، مختصر ابن منظور، 20/ 364

قال ابن جرير: توفّيت سنة سبع عشرة ومائة. (2)

به روايت ديگران، دعاى امّ كلثوم كه محتمل است كه زينب خاتون مراد باشد؛ چه امّ كلثوم كنيه آن مكرمه نيز رسيده است، مستجاب شد و دست آن جسارت كننده خشكيد و امّ كلثوم معروفه بنت فاطمه عليها السلام اسم او نيز زينب صغرى بود.

القائنى، كبريت الاحمر،/ 377

المزي، تهذيب الكمال، 35/ 262/ مثله ابن حجر، تهذيب التّهذيب، 12/ 443

وتوفّيت سنة 117 ه. (3)

محلاتى، رياحين الشريعه، 3/ 308

كحالة، أعلام النِّساء، 4/ 81


1) - [تاريخ دمشق: ماتت].

2) - در بحار الانوار و قرب الاسناد حميرى روايت است كه فاطمه بنت على عليه السلام عمر او طولانى شد تا آن كه به خدمت امام جعفر صادق عليه السلام فوز تشرف يافت و اين فاطمه بود به روايت شيخ مفيد رحمه الله كه در مجلس يزيد او را به كنيزى طلب كردند و خداوند عزوجل نخواست.

3) - در سنة 117 دنيا را وداع گفت.

رقيّة بنت أمير المؤمنين عليه السلام

ميزاتها العائلية

ومسلم بن عقيل بن أبي طالب، كانت عنده رقيّة بنت عليّ.

محمّد بن حبير، المحبّر،/ 56

وولد مسلم بن عقيل: عبداللَّه وعليّاً- أمّهما رقيّة بنت عليّ بن أبي طالب- ومسلم بن مسلم- أمّه من بني عامر بن صعصعة- وعبداللَّه- لأمّ ولد- ومحمّداً.

البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 328، أنساب الأشراف، 2/ 70- 71

وكانت أمّ عبداللَّه بن مسلم بن عقيل بن أبي طالب [المقتول بالطّفِ] رقيّة بنت عليّ ابن أبي طالب.

ابن حبّان، الثّقات (السّيرة النّبويّة)، 2/ 311، السّيرة النّبويّة (ط بيروت)،/ 559

عبداللَّه بن مسلم بن عقيل بن زبي طالب عليه السلام، وأمّه رقيّة بنت عليّ بن أبي طالب، وأمّها أمّ ولد.

أبو الفرج، مقاتل الطّالبيين،/ 62/ عنه: الأمين، أعيان الشّيعة، 7/ 34

ولد عمر بن عليّ ورقيّة في بطنٍ واحد، (1)هما توأم (2).

قال الزّبير: عمر بن عليّ، ورقيّة الكبرى، (3)وهما توأم، وأمّهما الصّهباء، يقال: اسمها أمّ حبيب بنت ربيعة من بني تغلب من سبي خالد بن الوليد (4).

ابن عساكر، تاريخ دمشق، 48/ 203- 204/ مثله المزي، تهذيب الكمال، 210/ 469

في ذكر مناقب السّيِّدة رقيّة بنت الإمام عليّ بن أبي طالب (رضي اللَّه عنها): أمّها أمّ حبيب الصّهباء التّغلبيّة أمّ ولد، كانت من سبي الرّدة الّذي أغار عليه سيِّدنا خالد بن الوليد بعين التّمر، فاشتراها سيِّدنا عليّ رضى الله عنه من سيِّدنا خالد فعمر الأكبر شقيق رقيّة، وفي الفصول المهمّة:

كانا توأمين، وعمّر عمر هذا خمساً وثمانين سنة وحاز نصف ميراث عليّ رضى الله عنه، وذلك أنّ


1) [لم يرد في تهذيب الكمال].

2) [لم يرد في تهذيب الكمال].

3) [تهذيب الكمال: نحو ذلك].

4) [تهذيب الكمال: نحو ذلك].

إخوته أشقّاءه وهم عبداللَّه وجعفر وعثمان قتلوا مع الحسين بالطّفّ فورثهم. وعن اللّيث بن سعد والدّارقطنيّ أنّ رقيّة بنت فاطمة الزّهراء بنت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله .

(تنبيه) جمهور المؤرِّخين وأصحاب السِّيَر على أنّ للإمام عليّ (كرّم اللَّه وجهه) رقيّة واحدة من غير السّيِّدة فاطمة بنت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله وخالفهم اللّيث بن سعد، فقال: إنّها منها كما قدّمناه، ثمّ رأيت بعضهم صرّح بأنّ للإمام رقيّتين تدعى إحداهما بالكبرى من السّيِّدة فاطمة والأخرى تدعى بالصّغرى أمّها أمّ حبيب شقيقة عمر وقد تقدّم ذلك في أوّل التّرجمة.

الشّبلنجي، نور الأبصار،/ 363، 364

رقيّة بنت أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السلام: قال المسعوديّ في مروج الذّهب ج 2 ص 92 عند ذكر أولاد أمير المؤمنين عليه السلام: وعمر ورقيّة أمّهما تغلبيّة ا ه وأمّها الصّهباء أمّ حبيب بنت عبّاد بن ربيعة بن يحيى بن العبد، من سبي اليمامة أو سبي عين التّمر، اشتراها أمير المؤمنين عليّ عليه السلام، فأولدها عمر الأطرف ورقيّة. وفي معجم البلدان ج 8 ص 77 عند ذكر المشاهد والمزارات بالقاهرة، قال: وبين مصر والقاهرة مشهد فيه قبر رقيّة بنت عليّ بن أبي طالب. وقال ابن الأثير في الكامل ج 4 ص 48: رقيّة ابنة عليّ بن أبي طالب، متزوِّجة بمسلم بن عقيل ولها ولد منه يسمّى عبداللَّه، قُتِلَ يوم كربلاء.

الأمين، أعيان الشّيعة، 7/ 34

وقال أيضاً في مقتله [شيخ حسن الشّريكيّ]: ومن بنات عليّ عليه السلام رقيّة الكبرى، وكانت عند مسلم بن عقيل، فولدت منه عبداللَّه بن مسلم ومحمّد بن مسلم اللّذين قتلا يوم الطّفّ مع الحسين عليه السلام، ومسلم قتل بالكوفة وكان رسوله، وولدت رقيّة عاتكة من مسلم ولها من العمر سبع سنين وهي الّتي سحقت يوم الطّفّ بعد شهادة الحسين عليه السلام لمّا هجم القوم على المخيّم للسّلب. (1)

ابو الفرج در مقاتل الطالبيين گويد: مسلم از او عبداللَّه و محمد را آورد و هردو تن در زمين كربلا شهيد شدند.

و در عمدة الطالب گويد: محمد بن عبداللَّه بن محمد بن عقيل بن ابى طالب امه حميده بنت مسلم بن عقيل امها امّ كلثوم بنت على بن ابى طالب.

و اين عبارت صراحت دارد كه: مسلم، دختر امير المؤمنين را نكاح كرد كه نامش امّ كلثوم بود و از وى دخترى آورد كه نامش حميده بود و او را به پسر عمويش عبداللَّه بن محمد بن عقيل داد و از حميده، محمد متولد شده است. اين حميده احتمال قوى مى رود، همان دختر باشد كه در منزل زباله هنگامى كه خبر قتل مسلم به حضرت حسين رسيد، دختر مسلم را طلبيد و همى دست بر سر او مى كشيد و عرض مى كرد: «همانا دست يتيمى بر سر من مى كشى!» إلى آخره.

محلاتى، رياحين الشريعه، 3/ 299- 300

المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 89/ مثله الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 344- 345


1) - امّ كلثوم الصغرى بنت امير المؤمنين عليه السلام نامش رقيه بانوى حرم مسلم بن عقيل و مادر اين رقيه، امّ حبيب نامش صهبا بود كه امير المؤمنين عليه السلام او را از سباياى عين التمر براى خود اختيار كرد و او بنت ربيعة التغلبيه است و از امير المؤمنين عليه السلام حامله شد و رقيه و عمر از او توأمين متولد شدند و بنابر قولى هشتادوپنج سال زندگانى كرد. رقيه را حضرت با مسلم بن عقيل تزويج كرد.

خرج مع الحسين من المدينة إلى كربلاء من أخواته اثنتا عشر منهنّ: رقيّة الكبرى، وكانت عند (1)مسلم بن عقيل، فولدت منه عبداللَّه بن مسلم ومحمّد (2)بن مسلم اللّذين قُتِلا يوم الطّفّ مع الحسين عليه السلام (3)، وعاتكة ولها من العمر سبع سنين، التّي سُحقَت يوم الطّفّ بعد شهادة الحسين عليه السلام لمّا هجم القوم على المخيّم للسّلب على ما رواه الشّيخ حسن بن سليمان الشّويكيّ في مقتله، وأمّها أي رقيّة الصهباء الثّعلبيّة تُكنّى أمّ حبيب من سبي عين التّمر التي اشتراها أمير المؤمنين من خالد بن الوليد بأربعين ديناراً، فولدت منه رقيّة الكبرى وعمر الأطرف توأمين.

المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 226- 227/ عنه: الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 422

(كرامة) نقل الأجهوريّ: أنّ السّيِّدة رقيّة لمّا جاءت من المدينة اعترضها شخص من آل يزيد وأراد قتلها فوقفت يده في الهواء وسقط ميّتاً.

الشّبلنجي، نور الأبصار،/ 364

قال الشّعرانيّ في الباب العاشر من المنن: وأخبرني، يعني الخواصّ، أنّ رقيّة بنت


1) - [وسيلة الدّارين: زوجها].

2) [وسيلة الدّارين: أو إبراهيم كما هو المشهور بين ألسنة أرباب المقاتل ومحمّدً قُتلا في الكوفة بعد شهادة مسلم، قتلهما الحارث اللّعين، ذكرنا ترجمتها مفصّلًا عن أمالي الصّدوق رحمه الله في أوّل الكلام على أولاد عقيل].

3) [وسيلة الدّارين: أو إبراهيم كما هو المشهور بين ألسنة أرباب المقاتل ومحمّدً قُتلا في الكوفة بعد شهادة مسلم، قتلهما الحارث اللّعين، ذكرنا ترجمتها مفصّلًا عن أمالي الصّدوق رحمه الله في أوّل الكلام على أولاد عقيل].

الإمام عليّ (كرّم اللَّه وجهه) في المشهد القريب من جامع دار الخليفة أمير المؤمنين ومعها جماعة من أهل البيت ا ه. وهو معروف الآن بجامع شجرة الدّرّ وهذا الجامع على يسار الطّالب للسّيِّدة نفيسة، والمكان الّذي فيه السّيِّدة رقيّة عن يمينه ومكتوب على الحجر الّذي بابه هذا البيت:

بقعة شرّفت بآل النّبيّ *** وببنت الرِّضا عليّ رقيّة

هذا وقد أخبرني بعض الشّوامّ: أنّ للسّيِّدة رقيّة بنت الإمام عليّ (كرّم اللَّه وجهه) ضريحاً بدمشق الشّام، وأنّ جدران قبرها كانت قد تعيّبت، فأرادوا إخراجها منه لتجديده فلم يتجاسر أحد أن ينزله من الهيبة، فحضر شخص من أهل البيت يُدعى السّيِّد ابن مرتضى، فنزل في قبرها ووضع عليها ثوباً لفّها فيه وأخرجها فإذا هي بنت صغيرة دون البلوغ وقد ذكرت ذلك لبعض الأفاضل فحدّثني به ناقلًا عن أشياخه.

الشّبلنجي، نور الأبصار،/ 363- 364

ومنها: حضورها في الطّفِّ: قال عليه السلام: يا أمّ كلثوم، يا زينب ويا سكينة ويا رقيّة ويا عاتكة ويا صفيّة! عليكنّ منِّي السّلام، فهذا آخر الاجتماع وقد قرب منكم الافتجاع.

مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 84

ثمّ نادى: يا أمّ كلثوم ويا سكينة ويا رقيّة ويا عاتكة ويا زينب! يا أهل بيتي، عليكنّ منِّي السّلام، فلمّا سمعنَ رفعنَ أصواتهنّ بالبكاء.

القندوزي، ينابيع المودّة،/ 346

ثمّ إنّ اللّعين أمر بإحضار السّبايا، فاحضروا بين يديه، فلمّا حضروا عنده جعل ينظر إليهنّ ويسأل مَنْ هذه ومَنْ هذا؟ فقيل: أمّ كلثوم الكبرى، هذه أمّ كلثوم الصّغرى، وهذه صفيّة، وهذه أمّ هانئ، وهذه رقيّة، بنات عليّ.

الطّريحي، المنتخب،/ 486/ عنه: البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 5/ 103؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 504؛ المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 162- 163؛ الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 386

وبعد: عدّها عليها السلام عند:

ابن سعد، الطّبقات، 3- 1/ 11/ عنه: ابن عساكر، تاريخ دمشق، 48/ 204؛ المزّي، تهذيب الكمال، 21/ 469 (راجع ج 9 ص 10)

المصعب الزّبيري، نسب قريش،/ 42/ عنه: ابن عساكر، تاريخ دمشق، 48/ 203- 204؛ المزي، تهذيب الكمال، 21/ 469 (راجع ج 9 ص 12)

ابن قتيبة، المعارف،/ 210 (راجع ج 9 ص 14)

البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 413، أنساب الأشراف، 2/ 193 (راجع ج 9 ص 15)

ابن أبي الدّنيا، مقتل الإمام أمير المؤمنين،/ 119 (راجع ج 9 ص 18)

محمّد بن سليمان، المناقب، 2/ 49 (راجع ج 9 ص 23)

الطّبري، التّاريخ، 5/ 154 (راجع ج 9 ص 24)

البلخي، البدء والتّاريخ، 2/ 145 (راجع ج 10 ص 9)

تاريخ أهل البيت،/ 95/ ابن أبي الثّلج، تاريخ الأئمّة (من مجموعة نفيسة)،/ 16 (راجع ج 9 ص 27)

المسعودي، مروج الذّهب،/ 73 (راجع ج 9 ص 32)

ابن حبّان، الثّقات (السّيرة النّبويّة)، 2/ 304، السّيرة النّبويّة (ط بيروت)،/ 553 (راجع ج 9 ص 33)

المفيد، الإرشاد، 1/ 355/ عنه: العلّامة الحلّي، المستجاد (من مجموعة نفيسة)،/ 429؛ الإربلي، كشف الغمّة، 1/ 440؛ المجلسي، البحار، 42/ 89؛ البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 3/ 168؛ التّستري، تواريخ النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم والآل عليهم السلام،/ 115 (راجع ج 9 ص 35)

أبو طالب الزّيدي، الإفادة،/ 40 (راجع ج 9 ص 39)

أبو نعيم، معرفة الصّحابة، 1/ 89 (راجع ج 10 ص 13)

المجدي،/ 12 (راجع ج 10 ص 17)

الطّبرسي، إعلام الورى،/ 203/ مثله الجزائري، الأنوار النّعمانيّة، 1/ 371 (راجع ج 9 ص 46)

الطّبرسي، تاج المواليد (من مجموعة نفيسة)،/ 95 (راجع ج 9 ص 48)

ابن فندق، لباب الأنساب، 1/ 333، 337 (راجع ج 9 ص 52)

ابن الخشّاب، تاريخ مواليد الأئمّة (من مجموعة نفيسة)،/ 170 (راجع ج 9 ص 53)

ابن شهرآشوب، المناقب، 3/ 304/ عنه: المجلسي، البحار، 42/ 91 (راجع ج 9 ص 54)

ابن الجوزي، صفة الصّفوة، 1/ 309، المنتظم، 5/ 69/ عنه: ابن الصّبّاغ، الفصول المهمّة،/ 142 (راجع ج 9 ص 57، 80)

ابن البطريق، العمدة،/ 30 (راجع ج 9 ص 58)

ابن الأثير، الكامل، 3/ 200 (راجع ج 9 ص 59)

ابن قدامة، التّبيين،/ 137 (راجع ج 9 ص 60)

ابن طلحة، مطالب السّؤول،/ 62/ عنه: الإربلي، كشف الغمّة، 1/ 441؛ البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 3/ 169 (راجع ج 9 ص 62)

المحلّي، الحدائق الورديّة، 1/ 52، 53 (راجع ج 9 ص 62، 63)

سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 55 (راجع ج 9 ص 64)

ابن أبي الحديد، شرح نهج البلاغة، 9/ 243/ عنه: المجلسي، البحار، 42/ 90 (راجع ج 9 ص 65)

الكنجي، كفاية الطّالب،/ 412 (راجع ج 9 ص 67)

محبّ الدّين الطّبري، ذخائر العقبى،/ 117، الرّياض النّضرة،/ 334 (راجع ج 9 ص 69)

ابن الطّقطقي، الأصيلي،/ 60 (راجع ج 10 ص 25)

النّويري، نهاية الإرب، 20/ 222، 223 (راجع ج 9 ص 70، 71)

أبو الفداء، التّاريخ، 1/ 181 (راجع ج 9 ص 72)

ابن كثير، البداية والنّهاية، 7/ 331 (راجع ج 9 ص 74)

رضيّ الدّين ابن المطهّر، العدد،/ 242/ عنه: المجلسي، البحار، 42/ 74 (راجع ج 9 ص 75)

ابن الصّبّاغ، الفصول المهمّة،/ 141 (راجع ج 9 ص 80)

الصّفدي، الوافي بالوفيات، 21/ 281 (راجع ج 10 ص 26)

الباعوني، جواهر المطالب، 2/ 122 (راجع ج 9 ص 82)

محمّدكاظم الموسوي، النّفحة العنبريّة،/ 39 (أمّها أسماء بنت عميس) (راجع ج 9 ص 85)

ابن طولون، الأئمّة الاثنا عشر،/ 59 (راجع ج 9 ص 86)

الدّياربكري، تاريخ الخميس، 2/ 285 (راجع ج 9 ص 89)

خواندامير، حبيب السِّيَر، 1/ 584 (راجع ج 9 ص 90)

تاج الدّين العاملي، التّتمّة،/ 57 (راجع ج 9 ص 93)

مدرسي، جنّات الخلود،/ 17 (راجع ج 10 ص 28)

سپهر، ناسخ التّواريخ أمير المؤمنين عليه السلام، 4/ 343، 344 (1)

سپهر، ناسخ التّواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 1/ 6، 7، 14

الشّبلنجي، نور الأبصار،/ 207 (راجع ج 9 ص 102)

الأعرجي، مناهل الضّرب،/ 87 (رقيّة الصّغرى) (راجع ج 9 ص 104)

الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 327 (راجع ج 9 ص 107)

آل بحرالعلوم، تحفة العالم، 1/ 234 (تسمّى أمّ كلثوم)

الخراساني، منتخب التّواريخ،/ 89


1) - [صاحب كتاب ناسخ التّواريخ دو رقية را ذكر مى كند، يكى رقية الصّغرى و ديگرى رقية الكبرى، مادر رقية الصغرى أمّ حبيبة و همسر او مسلم بن عقيل است، و مادر رقية الكبرى صهبا و برادر او عمر مى باشد، و اين نظر با سائر كتب ديگر فرق دارد، زيرا آن كسى كه همسر مسلم بن عقيل است رقية الكبرى و برادرش عمر مى باشد].

وعدّ زوجها مسلم بن عقيل وابنها عبداللَّه، وهما من شهداء الطّفّ عليهم السلام عند:

المصعب الزّبيري، نسب قريش،/ 45 (راجع ج 9 ص 13)

البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 413، أنساب الأشراف، 2/ 193 (راجع ج 9 ص 15- 16)

ابن أبي الدّنيا، مقتل الإمام أمير المؤمنين عليه السلام،/ 122 (راجع ج 9 ص 20)

المجدي،/ 18 (على قول المجدي هي رقيّة الصّغرى، ورقيّة الكبرى هي بنت فاطمة الزّهراء عليها السلام) (راجع ج 10 ص 17)

الطّبرسي، إعلام الورى،/ 204/ عنه: المجلسي، البحار، 42/ 93؛ مثله الجزائري، الأنوار النّعمانيّة، 1/ 371 (راجع ج 9 ص 47)

ابن فندق، لباب الأنساب، 1/ 333، 335 (على قوله أبناؤها عبداللَّه ومحمّد وعليّ، قتلوا بكربلاء) (راجع ج 10 ص 18، 19)

ابن الطّقطقي، الأصيلي،/ 60 (1)(راجع ج 10 ص 25)

سپهر، ناسخ التّواريخ أمير المؤمنين عليه السلام، 4/ 344 (هي رقيّة الصّغرى)

سپهر، ناسخ التّواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 1/ 15

الأعرجي، مناهل الضّرب،/ 87 (هي رقيّة الصّغرى) (راجع ج 9 ص 104)

آل بحرالعلوم، تحفة العالم، 1/ 234 (على قوله ابناها المقتولان بالطّفّ)

الخراساني، منتخب التّواريخ،/ 89


1) - [على قول الأصيلي زوجها سليمان وفي أكثر المصادر هو مسلم].

رقيّة الصّغرى بنت أمير المؤمينن عليه السلام

خرج مع الحسين من المدينة إلى كربلاء من أخواته اثنتا عشر، منهنّ رقيّة الصّغرى، أمّها أمّ ولد، وكانت عند الصّلْت بن عبداللَّه بن نوفل بن الحارث ابن عبدالمطّلب، ولا عقب له.

المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 226/ عنه: الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 423

وبعد عدّها عليها السلام عند:

المصعب الزّبيري، نسب قريش،/ 44 (راجع ج 9 ص 13)

المفيد، الإرشاد (ط مؤسّسة آل البيت)، 1/ 354/ عنه: العلّامة الحلّي، المستجاد (من مجموعة نفيسة)،/ 430، الإربلي، كشف الغمّة، 1/ 440؛ المجلسي، البحار، 42/ 90؛ البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 3/ 168؛ التّستري، تواريخ النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم والآل عليهم السلام،/ 115 (راجع ج 9 ص 35)

أبو طالب الزّيدي، الإفادة،/ 41 (راجع ج 9 ص 40)

أبو نعيم، معرفة الصّحابة، 1/ 89 (راجع ج 10 ص 13)

المجدي،/ 12 (راجع ج 10 ص 17)

الطّبرسي، إعلام الورى،/ 203/ مثله الجزائري، الأنوار النّعمانيّة، 1/ 371 (راجع ج 9 ص 46)

الطّبرسي، تاج المواليد (من مجموعة نفيسة)،/ 95 (راجع ج 9 ص 48)

ابن شهرآشوب، المناقب، 3/ 304/ عنه: المجلسي، البحار، 42/ 92 (راجع ج 9 ص 48)

ابن البطريق، العمدة،/ 30 (راجع ج 9 ص 59)

ابن قدامة، التّبيين،/ 138 (راجع ج 9 ص 60)

المحلّي، الحدائق الورديّة، 1/ 53 (راجع ج 9 ص 63)

ابن الصّبّاغ، الفصول المهمّة،/ 142 (راجع ج 9 ص 80)

الصّفدي، الوافي بالوفيات، 21/ 281 (راجع ج 10 ص 26)

محمّدكاظم الموسوي، النّفحة العنبريّة،/ 39 (راجع ج 9 ص 85)

مدرسي، جنّات الخلود،/ 17 (راجع ج 10 ص 28)

سپهر، ناسخ التّواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 1/ 6

الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 327 (راجع ج 9 ص 108)

الخراساني، منتخب التّواريخ،/ 90

زينب الصّغرى بنت أمير المؤمنين عليه السلام

انقرض ولد عقيل إلّامن محمّد بن عقيل، وكانت عنده زينب الصّغرى بنت عليّ بن أبي طالب، وهي لأمّ ولد؛ فولدت له: عبداللَّه بن محمّد، روى عنه الثّوري وغيره:

وعبدالرّحمان؛ وكان يُشبّه برسول اللَّه صلي الله عليه و آله ، وكان من الصُّلحاء.

المصعب الزّبيري، نسب قريش،/ 85

(وفراس) بن جعدة بن هبيرة، كانت عنده زينب الصّغرى بنت عليّ.

محمّد بن حبيب، المحبّر،/ 56

ولد محمّد بن عقيل: القاسم (1)بن محمّد (2)وعبداللَّه (3)بن محمّد (4)وعبدالرّحمان (5)بن محمّد (6)، أمّهم زينب الصّغرى بنت عليّ بن أبي طالب، فأمّا عبداللَّه بن محمّد (7)بن عقيل (8)، فكان فقيهاً تُروى عنه الأخبار (9)وكان أحول.

ابن قتيبة، المعارف (ط دار الكتب)،/ 205 (ط دار إحياء التراث العربي)،/ 89/ مثله البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 328، أنساب الأشراف، 2/ 71

لا عقب لعقيل إلّامن محمّد بن عقيل هذا.

فولدُ محمّد بن عقيل: عبداللَّه، الفقيه المحدِّث، وعبدالرّحمان، كان يُشبه النّبيّ- صلي الله عليه و آله - في صورته، وكان رجلًا صالحاً، أمّهما زينب بنت عليّ بن أبي طالب، وأمّه أمّ ولد. ومن ولده: الفقيه المذكور القاسم بن محمّد بن عبداللَّه بن محمّد بن عقيل، كان يُشبّه أيضاً في صورته بالنّبيّ (10)- صلي الله عليه و آله -؛ رُويَ عنه الحديث؛ ومن ولد عبداللَّه بن محمّد بن عقيل أيضاً:

النّسّ- ابة المشهور الحسين بن قمن (11)بن محمّد بن أحمد بن سليمان بن عبداللَّه بن محمّد بن عقيل بن أبي طالب، كان أعلم النّاس بالنّسب.

ابن جزم، جمهرة الأنساب،/ 69


1) - [لم يرد في الجمل].

2) - [لم يرد في الجمل].

3) - [لم يرد في الجمل].

4) - [لم يرد في الجمل].

5) - [لم يرد في الجمل].

6) - [لم يرد في الجمل].

7) - [لم يرد في الجمل].

8) - [لم يرد في الجمل].

9) - انظر ما مضى في ص 60، س 7- 8 وما سيأتي في ص 70 و 73.

10) - انظر ما مضى في ص 60، س 7- 8 وما سيأتي في ص 70 و 73.

11) - ب فقط: «بن عمر».

قرأنا على أبي غالب وأبي عبداللَّه ابني البنّا عن أبي الحسن محمّد بن محمّد بن مخلد، أنا عليّ بن محمّد بن خزفة، أنا محمّد بن الحسين بن محمّد، نا أبو بكر بن أبي خيثمة، نا مصعب بن عبداللَّه قال: انقرضَ ولد عقيل بن أبي طالب إلّامن محمّد بن عقيل، كانت عند محمّد بن عقيل زينب بنت عليّ بن أبي طالب، فولدت له: عبداللَّه بن محمّد بن عقيل، روى عنه الثّوريّ.

قال ابن أبي خيثمة: وزينب بنت عليّ هذه هي الصّغرى.

أخبرنا أبو الحسين محمّد بن محمّد بن الفرّاء وأبو غالب وأبو عبداللَّه ابنا البنّا، قالوا: أنا أبو جعفر بن المسلمة، أنا أبو طاهر المخلص، حدّثنا أحمد بن سليمان، نا الزّبير بن بكّار، قال: وقد انقرض ولد عقيل بن أبي طالب إلّامن محمّد بن عقيل، وكانت عنده زينب الصّغفرى بنت عليّ بن أبي طالب، وهي لأمّ ولد، فولدت له عبداللَّه بن محمّد، روى عنه الثّوريّ وغيره.

أخبرنا أبو بكر محمّد بن شجاع، أنا أبو عمرو بن مَنْدَه، أنا الحسن بن محمّد بن أحمد بن محمّد بن عمر، نا أبو بكر بن أبي الدّنيا، نا محمّد بن سعد قال في الطّبقة الرّابعة من أهل المدينة: عبداللَّه بن محمّد بن عقيل بن أبي طالب، يُكنّى أبا محمّد، ماتَ قبل خروج محمّد.

أخبرنا أبو بكر الأنصاريّ، أنا الحسن بن عليّ، أنا أبو عمر حيّويه، أنبأ أبو أيوب سليمان بن إسحاق الجلّاب، نا الحارث بن محمّد، نا محمّد بن سعد قال في الطّبقة الرّابعة من أهل المدينة: عبداللَّه بن محمّد بن عقيل بن أبي طالب بن عبدالمطّلب بن هاشم، وأمّه زينب الصّغرى بنت عليّ بن أبي طالب. وأمّها أمّ ولد، وكان عبداللَّه بن محمّد بن عقيل يُكنّى أبا محمّد، وروى عن الطّفيل بن أبي وعن ربيع بنت معوذ بن عفراء وعن محمّد بن الحنفيّة، وكان منكر الحديث لا يحتجّون بحديثه، وكان كثير العلم.

ابن عساكر، تاريخ دمشق، 34/ 178

عقبه [عقيل بن أبي طالب] من واحد محمّد الأكبر.

ولمحمّد هذا ابن واحد معقب: عبداللَّه الأحول، أمّه زينب الصّغرى بنت أمير المؤمنين عليه السلام وأمّها أمّ ولد.

الفخر الرزاّي، الشّجرة المباركة،/ 227

انتهى عقبه [عقيل] الصّحيح إلى ولد عبداللَّه (1)الأحول المحدِّث بن محمّد الأكبر المقتول بالطّفِّ ابن عقيل، أمّه زينب الصّغرى بنت أمير المؤمنين عليه السلام لأمّ ولد.

المروزي، الفخري،/ 193

حدّث أبو سعيد عبداللَّه بن سعيد الأشجع قال: نا المطّلب بن زياد عن عبداللَّه بن محمّد بن عقيل قال: كنّا عند جابر بن عبداللَّه في بيته، وعليّ بن الحسين ومحمّد ابن الحنفيّة وأبو جعفر، فدخل رجل من أهل العراق فقال: أنشدكَ باللَّه إلّاحدّثتني ما رأيت وما سمعت من رسول اللَّه صلي الله عليه و آله . فقال: كنّا بالجُحْفَة (2)بغدير خم، وثَمّ ناسٌ كثيرٌ من جُهينة ومزينة وغِفار، فخرج علينا رسول اللَّه صلي الله عليه و آله من خِباءٍ أو فسطاط، فأشارَ بيدهِ ثلاثاً، فأخذ بيد عليّ فقال: «مَنْ كنتُ مولاه فعليٌّ مولاه».

عبداللَّه بن محمّد بن عقيل راوي هذا الحديث عن جابر. قُتل أبوه محمّد بن الحسين، وجدُّه عقيل هو عقيل بن أي طالب. وكان عبداللَّه بن محمّد بن عقيل فقيهاً يُروى عنه.

وكان أحول، وأمّه أمّ أخويه: القاسم وعبدالرّحمان، زينب الصّغرى بنت عليّ بن أبي طالب.

البرّي، الجوهرة،/ 67- 68

ابن عقيل: الإمام المحدِّث، أبو محمّد عبداللَّه بن محمّد بن عقيل ابن عمّ النّبيّ صلي الله عليه و آله أبي طالب، الهاشميّ، الطّالبيّ، المدنيّ.

وأمّه هي زينب بنت الإمام عليّ بن أبي طالب.

الذّهبي، سير أعلام النّبلاء (ط دار الفكر)، 6/ 403 رقم 929


1) - كان فقيهاً جليلًا، طال عمره.

2) - الجُحْفة: قرية كبيرة على طريق المدينة من مكّة. كان اسمها «مَهْيَعة»، وإنّما سُمِّيت الجحفة لأنّ السّيل اجتحفها، وحمل أهلها في بعض الأعوام. دعا النّبيّ صلي الله عليه و آله ربّه أن ينقل وباء المدينة إلى الجحفة، فرأى في منامه أنّ الحمى انتقلت إلى الجحفة في صورة امرأة ثائرة الرأس. معجم البلدان

نج د ت ق- عبداللَّه بن محمّد بن عقيل بن أبي طالب الهاشميّ أبو محمّد المدنيّ. وأمّه زينب الصّغرى بنت عليّ.

ابن حجر، تهذيب التّهذيب، 6/ 13

(والعقب) منه ليس إلّافي محمّد بن عقيل [...] والعقب من محمّد بن عقيل في رجل واحد وهو أبو محمّد عبداللَّه (1)

محمدصادق بحر العلوم

، كان فقيهاً محدِّثاً جليلًا، وأمّه زينب الصّغرى بنت أمير المؤمنين عليّ عليه السلام، وأمّها أمّ ولد. وكان لمحمّد بن عقيل ولدان آخران هما القاسم وعبدالرّحمان، أعقبا ثمّ انقرضا، (وأعقب) عبداللَّه بن محمّد من رجلين محمّد، وأمّه حميدة بنت مسلم بن عقيل، وأمّها أمّ كلثوم بنت عليّ بن أبي طالب عليه السلام، ومسلم أمّه أمّ ولد. (أمّا) محمّد بن عبداللَّه بن محمّد بن عقيل، فأعقب من خمسة رجال القاسم وعقيل وعليّ وطاهر وإبراهيم. (2)

مطلب اوّل: نسل ابى يزيد عقيل بن ابى طالب، و از فرزندانش و فرزندان فرزندان شش نفر در كربلا كشته شدند. و پسرش مسلم را در كوفه شهيد كردند. و نسل عقيل اكنون از محمد بن عقيل تنها است. و نسل محمد از عبداللَّه بن محمّد تنها، و مادرش زينب الصغرى بنت امير المؤمنين على عليه السلام. و نسل عبداللَّه از مسلم [ومحمد]. و نسل مسلم از سه پسرند: عبدالرحمان و محمد و عبداللَّه.

ابن عنبه، الفصول الفخريه،/ 94

ابن عنبة، عمدة الطّالب،/ 32

والعقب من محمّد بن عقيل ليس إلّافي أبي محمّد عبداللَّه وحده، وأمّه زينب الصّغرى بنت أمير المؤمنين عليه السلام، وأمّها أمّ ولد، وكان فقيهاً محدِّثاً. (3)

ظاهراً اين همان زينب مدفون در شام است كه به زينب كبرى اشتهار پيدا كرده است؛ اما روى سنگ قبر شريفش زينب الصغرى است. ظاهراً با محمد بن عقيل بن ابى طالب در زمين كربلا بوده و پس از شهادت محمد بن عقيل با اهل بيت به شام رفته و رنج اسيرى كشيده است. پس از مراجعت به مدينه، فراس بن جعدة ابن هبيرة المخزومى او را به حباله نكاح خود درآورد و جعدة بن هبيرة پسر خواهر امير المؤمنين است. مادرش امّ هانى، دختر ابو طالب است. شيخ در رجال خود، ابن فراس ابن جعدة را ذكر كرده و او را از اصحاب حضرت سيّدالشهدا به كار گرفته است. مامقانى به وصف مجهول او را ذكر كرده است. عند التأمل ليس بمجهول واللَّه العالم.

مدرس، ريحانة الادب، 4/ 316

الأعرجي، مناهل الضّرب،/ 41


1) - جزم الترمذي في جامعه بصدقه ووثاقته، لذا خرّج حديثه، كما احتجّ به أحمد بن حنبل واسحاق والحميدي والبخاري وأبو داود وابن ماجة القزويني كما عن (تهذيب التهذيب) ج 6 ص 15، وعدّه الشّيخ الطّوسي من رجال الإمام الصّادق عليه السلام وأصحابه، وكفاه فضلًا وتقدّماً؛ توفِّي بعد سنة 140 ه.

2) - وأبو طالب بن عبدالمطّلب چهار پسر داشته است، هر يكى از يكى ديگر به ده سال بزرگ تر بود: طالب بزرگ ترين ايشان است و نسل ندارد، و عقيل و جعفر و امير المؤمنين على عليه الصلاة والسّلام، و مادر همه فاطمه بنت أسد بن هاشم است. ونسل ابى طالب از اين سه پسر است، پس در سه مطلب ذكر ايشان كنيم.

3) - زينب الصغرى بنت امير المؤمنين عليه السلام

خرج مع الحسين من المدينة إلى كربلاء من أخواته اثنتا عشرة: ومنهنّ زينب الصّغرى (1)، أمّها أمّ ولد، وكانت عند محمّد بن عقيل بن أبي طالب، فولدت له عبداللَّه وفيه العقب.

المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 226، 227/ عنه: الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 422، 423

وهي زينب الصّغرى بنت عليّ بن أبي طالب.

أمّها أمّ ولد، تزوّجت ابن عمّها محمّد بن عقيل، فولدت له القاسم وعبداللَّه، وعبد الرّحمان، أعقب منهم عبداللَّه، وماتت زينب رضي اللَّه تعالى عنها بالمدينة المنوّرة.

موسى محمّد عليّ، السّيِّدة زينب،/ 53


1) - [إلى هنا حكاه في ص 226].

وبعد: عدّها عليها السلام عند:

ابن سعد، الطّبقات، 3- 1/ 12 (راجع ج 9 ص 10)

المصعب الزّبيري، نسب قريش،/ 44 (راجع ج 9 ص 13)

ابن قتيبة، المعارف،/ 211 (راجع ج 9 ص 15)

العبيدلي، أخبار الزّينبات،/ 125 (راجع ج 10 ص 7)

ابن أبي الدّنيا، مقتل الإمام أمير المؤمنين عليه السلام،/ 122 (راجع ج 9 ص 20)

محمّد بن سليمان، المناقب، 2/ 50 (راجع ج 9 ص 23)

الطّبري، التّاريخ، 5/ 55 (راجع ج 9 ص 25)

المسعودي، مروج الذّهب،/ 74 (راجع ج 9 ص 32)

ابن حبّان، الثّقات (السّيرة النّبويّة)، 2/ 304، السّيرة النّبويّة (ط بيروت)،/ 553 (راجع ج 9 ص 33)

المفيد، الإرشاد، 1/ 355/ عنه: العلّامة الحلّي، المستجاد (من مجموعة نفيسة)،/ 430؛ الإربلي، كشف الغمّة، 1/ 440؛ المجلسي، البحار، 42/ 90؛ البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 3/ 168؛ التّستري، تواريخ النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم والآل عليهم السلام،/ 115 (راجع ج 9 ص 35)

أبو طالب الزّيدي، الإفادة،/ 041 (راجع ج 9 ص 40)

أبو نعيم، معرفة الصّحابة، 1/ 89 (راجع ج 10 ص 13)

المجدي،/ 12 (راجع ج 9 ص 45)

الطّبرسي، إعلام الورى،/ 203/ مثله الجزائري، الأنوار النّعمانيّة، 1/ 371 (راجع ج 9 ص 47)

الطّبرسي، تاج المواليد (من مجموعة نفيسة)،/ 95 (راجع ج 9 ص 48)

ابن فندق، لباب الأنساب، 1/ 333 (راجع ج 10 ص 18)

ابن الخشّاب، تاريخ مواليد الأئمّة (من مجموعة نفيسة)،/ 171 (راجع ج 9 ص 53)

ابن شهرآشوب، المناقب، 3/ 304/ عنه: المجلسي، البحار، 42/ 92 (على قوله: توفّيت قبل أبيه عليه السلام) (راجع ج 9 ص 55)

ابن الجوزي، صفة الصّفوة، 2/ 309، المنتظم، 5/ 69/ عنه: ابن الصّبّاغ، الفصول المهمّة،/ 142 (راجع ج 9 ص 57، 80)

ابن البطريق، العمدة،/ 30 (راجع ج 9 ص 59)

ابن الأثير، الكامل، 3/ 200 (راجع ج 9 ص 59)

ابن قدامة، التّبيين،/ 138 (راجع ج 9 ص 60)

ابن طلحة، مطالب السّؤول،/ 63/ عنه: الإربلي، كشف الغمّة، 1/ 441/ عنه: البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 3/ 169 (راجع ج 9 ص 62)

المحلّي، الحدائق الورديّة، 1/ 53 (راجع ج 9 ص 63)

سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 55 (راجع ج 9 ص 64)

ابن أبي الحديد، شرح نهج البلاغة، 9/ 243/ عنه: المجلسي، البحار، 42/ 90 (راجع ج 9 ص 66)

الكنجي، كفاية الطّالب،/ 412 (راجع ج 9 ص 67)

محبّ الدّين الطّبري، ذخائر العقبى،/ 117، الرّياض النّضرة،/ 334 (راجع ج 9 ص 69)

ابن الطّقطقي، الأصيلي،/ 59 (راجع ج 10 ص 24)

النّويري، نهاية الإرب، 2/ 222، 223 (راجع ج 9 ص 71)

أبو الفداء، التّاريخ، 1/ 181 (راجع ج 9 ص 72)

ابن كثير، البداية والنّهاية، 7/ 332 (راجع ج 9 ص 74)

ابن الصّبّاغ، الفصول المهمّة،/ 142 (راجع ج 9 ص 80)

الصّفدي، الوافي بالوفيات، 21/ 281 (راجع ج 10 ص 26)

الباعوني، جواهر المطالب، 2/ 123 (راجع ج 9 ص 83)

محمّدكاظم الموسوي، النفحة العنبريّة،/ 39 (راجع ج 9 ص 85)

ابن طولون، الأئمّة الإثنا عشر،/ 59 (راجع ج 9 ص 87)

خواندامير، حبيب السِّيَر، 1/ 584 (راجع ج 9 ص 90)

تاج الدّين العاملي، التّتمّة،/ 57 (راجع ج 9 ص 93)

سپهر، ناسخ التّواريخ أمير المؤمنين عليه السلام، 4/ 344

سپهر، ناسخ التّواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 1/ 6

آل بحرالعلوم، تحفة العالم، 1/ 231

الشّبلنجي، نور الأبصار،/ 207 (راجع ج 9 ص 103)

الأعرجي، مناهل الضرب،/ 87 (راجع ج 9 ص 104)

وعدّ زوجها محمّد بن عقيل من شهداء الطّفّ عليهم السلام عند:

المصعب الزّبيري، نسب قريش،/ 45 (راجع ج 9 ص 13)

البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 414، أنساب الأشراف، 2/ 193 (راجع ج 9 ص 16)

العبيدلي، أخبار الزّينبات،/ 125 (راجع ج 10 ص 7)

ابن أبي الدّنيا، مقتل الإمام أمير المؤمنين،/ 122 (راجع ج 9 ص 20)

أبو طالب الزّيدي، الإفادة،/ 42 (راجع ج 9 ص 40)

المجدي،/ 18 (راجع ج 10 ص 17)

الطبرسي، إعلام الورى،/ 204/ عنه: المجلسي، البحار، 42/ 93؛ مثله الجزائري، الأنوار النّعمانيّة، 1/ 371 (راجع ج 9 ص 47)

ابن فندق، لباب الأنساب، 1/ 334 (راجع ج 10 ص 18، 19)

المحلّي، الحدائق الورديّة، 1/ 53 (راجع ج 9 ص 63)

ابن الطّقطقي، الأصيلي،/ 59 (راجع ج 10 ص 24)

ابن عنبة، عمدة الطّالب (ط النّجف)،/ 32/ عنه: الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 327 (راجع ج 9 ص 108)

الدّياربكري، تاريخ الخميس، 2/ 285- 286 (راجع ج 9 ص 89)

سپهر، ناسخ التّواريخ أمير المؤمنين عليه السلام، 4/ 344

الأعرجي، مناهل الضّرب،/ 87 (راجع ج 9 ص 104)

آل بحر العلوم، تحفة العالم، 1/ 231

الخراساني، منتخب التّواريخ،/ 90

أمّ هاني بنت أمير المؤمنين عليه السلام

و (عبداللَّه) بن عقيل بن أبي طالب، كانت عنده أمّ هانئ بنت عليّ وتزوّج (عبداللَّه) أيضاً ميمونة بنت عليّ (تمّام) بن العبّاس بن عبدالمطّلب خلف على ميمونة بعد عبداللَّه بن عقيل.

محمّد بن حبيب، المحبّر،/ 56

خرج مع الحسين من المدينة إلى كربلاء من أخواته اثنتا عشرة، منهنّ أمّ هانئ، أمّها أمّ ولد، وكانت عند عبداللَّه الأكبر بن عقيل بن أبي طالب عليه السلام، فولدت له محمّداً الأوسط ابن عقيل.

المازندراين، معالي السّمطين، 2/ 227/ عنه: الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 423

وعدّها عليها السلام عند:

ابن سعد، الطّبقات، 3- 1/ 12 (راجع ج 9 ص 10)

المصعب الزّبيري، نسب قريش،/ 44 (راجع ج 9 ص 13)

البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 414، أنساب الأشراف، 2/ 193 (راجع ج 9 ص 16)

ابن أبي الدّنيا، مقتل الإمام أمير المؤمنين،/ 122 (راجع ج 9 ص 20)

محمّد بن سليمان، المناقب، 2/ 50 (راجع ج 9 ص 23)

الطّبري، التّاريخ، 5/ 155 (راجع ج 9 ص 25)

المفيد، الإرشاد، 1/ 355- 356/ عنه: العلّامة الحلّي، المستجاد (من مجموعة نفيسة)،/ 430؛ الإربلي، كشف الغمّة، 1/ 440؛ المجلسي، البحار، 42/ 90؛ البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 3/ 168؛ التّستري، تواريخ النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم والآل عليهم السلام،/ 115 (راجع ج 9 ص 35)

أبو طالب الزّيدي، الإفادة،/ 41 (راجع ج 9 ص 40)

أبو نعيم، معرفة الصّحابة، 1/ 89 (راجع ج 10 ص 13)

المجدي،/ 12 (راجع ج 10 ص 17)

الطّبرسي، إعلام الورى،/ 203/ مثله الجزائري، الأنوار النّعمانيّة، 1/ 371 (راجع ج 9 ص 46)

الطّبرسي، تاج المواليد،/ 95 (راجع ج 9 ص 48)

ابن فندق، لباب الأنساب، 1/ 333 (راجع ج 10 ص 18)

ابن الخشّاب، تاريخ مواليد الأئمّة (من مجموعة نفيسة)،/ 171 (راجع ج 9 ص 53)

ابن شهرآشوب، المناقب، 3/ 304/ عنه: المجلسي، البحار، 42/ 92 (راجع ج 9 ص 55)

ابن الجوزي، صفة الصّفوة، 1/ 309، المنتظم، 5/ 69/ عنه: ابن الصّبّاغ، الفصول المهمّة،/ 142 (راجع ج 9 ص 57- 80)

ابن البطريق، العمدة،/ 30 (راجع ج 9 ص 59)

ابن الأثير، الكامل، 3/ 200 (راجع ج 9 ص 59)

ابن قدامة، التّبيين،/ 138 (راجع ج 9 ص 60)

ابن طلحة، مطالب السّؤول،/ 62/ عنه: الإربلي كشف الغمّة، 1/ 441؛ البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 3/ 169 (راجع ج 9 ص 62)

المحلّي، الحدائق الورديّة (1)، 1/ 53 (راجع ج 9 ص 63)

سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 55 (راجع ج 9 ص 64)

الكنجي، كفاية الطّالب،/ 412 (راجع ج 9 ص 67)

محبّ الدّين الطّبري، ذخائر العقبى،/ 117، الرّياض النّضرة،/ 334 (راجع ج 9 ص 69)

ابن الطّقطقي، الأصيلي،/ 59

النّويري، نهاية الإرب، 20/ 222، 223 (راجع ج 9 ص 71)

أبو الفداء، التّاريخ، 1/ 181 (راجع ج 9 ص 72)

ابن كثير، البداية والنّهاية، 7/ 332 (راجع ج 9 ص 74)

رضيّ الدّين ابن المطهّر، العدد،/ 243/ عنه: المجلسي، البحار، 42/ 74 (راجع ج 9 ص 75)

ابن الصّبّاغ، الفصول المهمّة،/ 142 (راجع ج 9 ص 80)

الباعوني، جواهر المطالب،/ 123 (راجع ج 9 ص 83)

خواندامير، حبيب السِّيَر، 1/ 584 (راجع ج 9 ص 90)

تاج الدّين العاملي، التّتمّة،/ 57 (راجع ج 9 ص 93)

مدرسي، جنّات الخلود،/ 17 (راجع ج 10 ص 28)

سپهر، ناسخ التّواريخ أمير المؤمنين عليه السلام، 4/ 344

سپهر، ناسخ التّواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 1/ 6

الشّبلنجي، نور الأبصار،/ 207 (راجع ج 9 ص 103)

الأعرجي، مناهل الضّرب،/ 87 (راجع ج 9 ص 104)

الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 327 (راجع ج 9 ص 108)


1) - [وذكرا أمّ هانيين الكبرى والصّغرى].

عدّ زوجها عبداللَّه الأكبر بن عقيل، وابنها محمّد المقتول بالطّفّ عند:

المصعب الزّبيري، نسب قريش،/ 45 (راجع ج 9 ص 13)

ابن أبي الدّنيا، مقتل الإمام أمير المؤمنين،/ 122 (راجع ج 9 ص 20)

المجدي (1)،/ 18 (راجع ج 10 ص 17)

الطّبرسي، إعلام الورى،/ 204/ عنه: المجلسي، البحار، 42/ 93؛ مثله الجزائري، الأنوار النّعمانيّة، 1/ 372 (راجع ج 9 ص 47)

ابن فندق، لباب الأنساب، 1/ 334 (راجع ج 10 ص 18)

ابن الطّقطقي، الأصيلي،/ 59 (راجع ج 10 ص 25)

الدّياربكري، تاريخ الخميس، 2/ 285 (راجع ج 9 ص 89)

سپهر، ناسخ التّواريخ أمير المؤمنين عليه السلام، 4/ 344

الأعرجي، مناهل الضّرب،/ 87 (راجع ج 9 ص 104)

الخراساني، منتخب التّواريخ،/ 90


1) - [ويذكر زوجها عبدالرّحمان بن عقيل، ولكن في أكثر المصادر هو زوج خديجة بنت أمير المؤمنين عليه السلام].

خديجة بنت أمير المؤمنين عليه السلام

وأمّا عبدالرّحمان بن عقيل، فولد سعيداً، أمّه خديجة بنت عليّ بن أبي طالب.

البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 328، أنساب الأشراف، 2/ 71

وأمّا عبدالرّحمان بن عقيل، فولد سعيداً، أمّه خديجة ابنة عليّ بن أبي طالب.

ابن قتيبة، المعارف (ط دار الكتب)،/ 205 (ط دار إحياء التراث العربي)،/ 89/ عنه: المقرّم، مقتل الحسين عليه السلام،/ 328- 329

و (عبدالرّحمان) بن عقيل كانت عنده خديجة بنت عليّ. و (أبو السنابل) عبداللَّه بن عامر بن كريز خلف على خديجة هذه.

محمّد بن حبيب، المحبّر،/ 57/ عنه: المقرّم، مقتل الحسين عليه السلام،/ 329

خرج مع الحسين من المدينة إلى كربلاء من أخواته اثنتا عشرة، منهنّ خديجة بنت أمير المؤمنين، فكانت عند عبدالرّحمان بن عقيل بن أبي طالب، فولدت له سعداً وعقيلًا، كما ذكره الطّبرسيّ في إعلام الورى، وقال الشّيخ حسن بن سليمان بن محمّد بن الحسن الشّويكيّ في مقتله، نقلًا من الجزء العاشر من كتاب المنن لعبدالوهاب الشّعرانيّ، قال:

وعبدالرّحمان بن عقيل بن أبي طالب قُتل مع الحسين بن عليّ بالطّفِّ وابناه سعد وعقيل كانا معه وماتا من شدّة العطش ومن الدّهشة والذّعر بعد شهادة الحسين عليه السلام لمّا هجم القوم على المخيّم للسّلب وأمّهما خديجة بنت عليّ بن أبي طالب عليه السلام، توفِّيت بالكوفة، انتهى.

المازندرانيّ، معالي السّبطين، 2/ 226/ عنه: الزّنجانيّ، وسيلة الدّارين،/ 422

وبعد: عدّها عليها السلام عند:

ابن سعد، الطّبقات، 3- 1/ 11- 12 (راجع ج 9 ص 11)

المصعب الزّبيري، نسب قريش،/ 44 (راجع ج 9 ص 13)

ابن قتيبة، المعارف،/ 211 (راجع ج 9 ص 15)

ابن أبي الدّنيا، مقتل الإمام أمير المؤمنين،/ 122 (راجع ج 9 ص 20)

محمّد بن سليمان، المناقب، 2/ 50 (راجع ج 9 ص 23)

الطّبري، التّاريخ، 5/ 155 (راجع ج 9 ص 25)

البلخي، البدء والتّاريخ، 2/ 145 (راجع ج 10 ص 9)

المسعودي، مروج الذّهب،/ 74 (راجع ج 9 ص 32)

ابن حبّان، الثّقات (السّيرة النّبويّة)، 2/ 304، السّيرة النّبويّة (ط بيروت)،/ 553 (راجع ج 9 ص 33)

المفيد، الإرشاد، 1/ 356/ عنه: العلّامة الحلّي، المستجاد (من مجموعة نفيسة)،/ 430؛ الإربلي، كشف الغمّة، 1/ 440؛ المجلسي، البحار، 42/ 90؛ البهبهانيّ، الدّمعة السّاكبة، 3/ 168؛ التّستري، تواريخ النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم والآل عليهم السلام،/ 115 (راجع ج 9 ص 35)

أبو طالب الزّيدي، الإفادة،/ 42 (راجع ج 9 ص 40)

أبو نعيم، معرفة الصّحابة، 1/ 89 (راجع ج 10 ص 13)

المجدي،/ 12 (راجع ج 10 ص 17)

الطّبرسي، إعلام الورى،/ 203/ مثله الجزائري، الأنوار النّعمانيّة، 1/ 371 (راجع ج 9 ص 46)

الطّبرسي، تاج المواليد،/ 95 (راجع ج 9 ص 48)

ابن فندق، لباب الأنساب، 1/ 333 (راجع ج 10 ص 18)

ابن الخشّاب، تاريخ مواليد الأئمّة عليهم السلام (من مجموعة نفيسة)،/ 171 (راجع ج 9 ص 53)

ابن عساكر، تاريخ دمشق، 73/ 28، (تراجم النِّساء)،/ 299 (راجع ج 10 ص 22)

ابن شهرآشوب، المناقب، 3/ 304/ عنه: المجلسي، البحار، 42/ 92 (راجع ج 9 ص 55)

ابن الجوزي، صفة الصّفوة، 1/ 309، المنتظم، 5/ 69/ عنه: ابن الصّبّاغ، الفصول المهمّة،/ 142 (راجع ج 9 ص 58، 80)

ابن البطريق، العمدة،/ 30 (راجع ج 9 ص 59)

ابن الأثير، الكامل، 3/ 200 (راجع ج 9 ص 60)

ابن قدامة، التّبيين،/ 138 (راجع ج 9 ص 61)

ابن طلحة، مطالب السّؤول،/ 62/ عنه: الإربلي، كشف الغمّة، 1/ 441، البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 3/ 168 (راجع ج 9 ص 62)

المحلّي، الحدائق الورديّة، 1/ 53 (راجع ج 9 ص 63)

سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 55 (راجع ج 9 ص 64)

ابن أبي الحديد، شرح نهج البلاغة، 9/ 243/ عنه: المجلسي، البحار، 42/ 90 (راجع ج 9 ص 66)

الكنجي، كفاية الطّالب،/ 412 (راجع ج 9 ص 67)

محبّ الدّين الطّبري، ذخائر العقبى،/ 117، الرّياض النّضرة، 2/ 334 (راجع ج 9 ص 69)

ابن الطّقطقي، الأصيلي،/ 59 (راجع ج 10 ص 25)

النّويري، نهاية الإرب، 20/ 222، 223 (راجع ج 9 ص 71)

أبو الفداء، التّاريخ، 1/ 181 (راجع ج 9 ص 72)

ابن كثير، البداية والنّهاية، 7/ 332 (راجع ج 9 ص 74)

رضيّ الدّين ابن المطهّر، العدد،/ 243/ عنه: المجلسي، البحار، 42/ 74 (راجع ج 9 ص 75)

ابن الصّبّاغ، الفصول المهمّة،/ 142 (راجع ج 9 ص 80)

الصّفدي، الوافي بالوفيات، 21/ 281 (راجع ج 10 ص 26)

الباعوني، جواهر المطالب، 2/ 123 (راجع ج 9 ص 83)

محمّدكاظم الموسوي، النّفحة العنبريّة،/ 39 (راجع ج 9 ص 85)

ابن طولون، الأئمّة الإثنا عشر،/ 60 (راجع ج 9 ص 87)

الدّياربكري، تاريخ الخميس، 2/ 286 (راجع ج 9 ص 89)

خواندامير، حبيب السِّيَر، 1/ 584 (راجع ج 9 ص 90)

تاج الدّين العامليّ، التّتمّة،/ 57 (راجع ج 9 ص 93)

مدرسي، جنّات الخلود،/ 17 (راجع ج 10 ص 28)

سپهر، ناسخ التّواريخ أمير المؤمنين عليه السلام، 4/ 344

سپهر، ناسخ التّواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 1/ 6

الشّبلنجي، نور الأبصار،/ 207 (راجع ج 9 ص 103)

الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 327 (راجع ج 9 ص 108)

آل بحر العلوم، تحفة العالم، 1/ 235

الخراساني، منتخب التّواريخ،/ 90

وعدّ زوجها عبدالرّحمان بن عقيل وابنيها سعد وعقيل، وهم من شهداء الطّفّ عليهم السلام عند:

المصعب الزّبيري، نسب قريش،/ 45- 46 (راجع ج 9 ص 13)

البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 415، أنساب الأشراف، 2/ 193 (راجع ج 9 ص 16)

ابن أبي الدّنيا، مقتل الإمام أمير المؤمنين،/ 123 (راجع ج 9 ص 21)

المجدي (1)،/ 18 (راجع ج 10 ص 17)

الطّبرسي، إعلام الورى،/ 204/ عنه: المجلسي، البحار، 42/ 93- 94، مثله الجزائري، الأنوار النّعمانيّة، 1/ 372 (راجع ج 9 ص 47)

ابن فندق، لباب الأنساب، 1/ 334 (راجع ج 10 ص 18)

ابن الطّقطقي، الأصيلي،/ 59 (راجع ج 10 ص 25)

سپهر، ناسخ التّواريخ أمير المؤمنين عليه السلام، 4/ 344

الأعرجي، مناهل الضّرب،/ 88 (راجع ج 9 ص 105)

الخراساني، منتخب التّواريخ،/ 90


1) - [على قول المجدي زوجها ابن كريز بن بني عبد الشّمس، وزوجة عبدالرّحمان بن عقيل أمّ هاني].

أمّ الحسن بنت أمير المؤمنين عليه السلام

و (جعدة) بن هبيرة بن أبي وهب المخزوميّ، كانت عنده أمّ الحسن بنت عليّ، ثمّ خلف عليها (جعفر) بن عقيل، ثمّ خلف عليها (عبداللَّه) بن الزّبير بن العوّام.

محمّد بن حبيب، المحبّر،/ 56

وهكذا ذكر كفاية الطّالب ص 385، أنّها روت فاطمة بنت عليّ عن أمّ حسن بنت عليّ عن أسماء بنت عميس رواية ردّ الشّمس، كما ذكرناه. راجع ص 1028.

والذي أسروا منهم بعد مَن قُتل منهم يومئذٍ: [...] من النِّساء: أمّ الحسن بنت عليّ ابن أبي طالب.

القاضي النّعمان، شرح الأخبار، 3/ 196، 198

أمّ الحسن أو أمّ الحسين بنت أمير المؤمنين عليه السلام (أخته رملة الكبرى وأمّهما أمّ سعيد بنت عروة بن مسعود)، وعدّها عليها السلام عند:

ابن سعد، الطّبقات، 3- 1/ 12 (راجع ج 9 ص 10)

المصعب الزّبيري، نسب قريش،/ 44، 132 (أمّ الحسين) (راجع ج 9 ص 13)

ابن قتيبة، المعارف،/ 211 (راجع ج 9 ص 14)

البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 414، أنساب الأشراف، 2/ 193 (أمّ الحسين) (راجع ج 9 ص 16)

ابن أبي الدّنيا، مقتل الإمام أمير المؤمنين،/ 122 (أمّ الحسين) (راجع ج 9 ص 19)

محمّد بن سليمان، المناقب،/ 50 (اسمها فاطمة الكبرى) (1)(راجع ج 9 ص 23)

الطّبري، التّاريخ، 5/ 154 (راجع ج 9 ص 25)

البلخي، البدء والتّاريخ، 2/ 146 (راجع ج 10 ص 9)

المسعودي، مروج الذّهب،/ 74 (راجع ج 9 ص 32)

ابن حبّان، الثّقات (السّيرة النّبويّة)، 2/ 304، السّيرة النّبويّة (ط بيروت)،/ 553 (راجع ج 9 ص 33)

المفيد، الإرشاد، 1/ 356/ عنه: العلّامة الحلّي، المستجاد (من مجموعة نفيسة)،/ 430؛ الإربلي، كشف الغمّة، 1/ 440؛ المجلسي، البحار، 42/ 90؛ البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 3/ 168؛ التّستري، تواريخ النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم والآل عليهم السلام،/ 115 (راجع ج 9 ص 35)

أبو طالب الزّيدي، الإفادة،/ 42 (راجع ج 9 ص 40)

أبو نعيم، معرفة الصّحابة، 1/ 89 (راجع ج 10 ص 14)

المجدي،/ 12 (راجع ج 10 ص 12)

ابن فندق، لباب الأنساب، 1/ 333 (راجع ج 10 ص 18)


1) - [لم يذكر اسم أمّها، فقد ذكر فاطمتين (الصّغرى والكبرى) وذكر أنّ كنية الكبرى (أمّ حسين)].

الجزائري، الأنوار النّعمانيّة، 1/ 371 (راجع ج 9 ص 46)

الطّبرسي، تاج المواليد،/ 93 (راجع ج 9 ص 48)

ابن الخشّاب، تاريخ مواليد الأئمّة (من مجموعة نفيسة)،/ 171 (أمّ الحسين) (1)(راجع ج 9 ص 53)

ابن شهرآشوب، المناقب، 3/ 304/ عنه: المجلسي، البحار، 42/ 92 1 (راجع ج 9 ص 54)

ابن الجوزي، صفة الصّفوة، 1/ 309، المنتظم، 5/ 69/ عنه: ابن الصّبّاغ، الفصول المهمّة،/ 142 (راجع ج 9 ص 57، 80)

ابن البطريق، العمدة،/ 30 (راجع ج 9 ص 59)

ابن الأثير، الكامل، 3/ 200 (راجع ج 9 ص 59)

ابن قدامة، التبيين،/ 138 (راجع ج 9 ص 60)

ابن طلحة، مطالب السّؤول،/ 62/ عنه: الإربلي، كشف الغمّة، 1/ 441 4 البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 3/ 169 (راجع ج 9 ص 62)

المحلّي، الحدائق الورديّة، 1/ 53 (راجع ج 9 ص 63)

سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 55 (راجع ج 9 ص 64)

ابن أبي الحديد، شرح نهج البلاغة، 9/ 243/ عنه: المجلسي، البحار، 42/ 90 (راجع ج 9 ص 66)

الكنجي، كفاية الطّالب،/ 412 (راجع ج 9 ص 67)

محبّ الدّين الطّبري، ذخائر العقبى،/ 117، الرّياض النّضرة،/ 334 (راجع ج 9 ص 69)

ابن الطّقطقي، الأصيلي،/ 59 (راجع ج 10 ص 24)

النّويري، نهاية الإرب، 20/ 223 (راجع ج 9 ص 71)

أبوالفداء، التّاريخ، 1/ 181 (راجع ج 9 ص 72)

ابن كثير، البداية والنّهاية، 7/ 331 (راجع ج 9 ص 74)

رضيّ الدّين ابن المطهّر، العدد،/ 243/ عنه: المجلسي، البحار، 42/ 74 2 (أمّه أمّ شعيب الدّارمية وقيل أمّ مسعود المخزوميّة) (راجع ج 9 ص 75)


1) و 2- [يذكرون أمّها أمّ شعيب المخزومية أو الدّراميّة].

ابن الصّبّاغ، الفصول المهمّة،/ 142 (راجع ج 9 ص 80)

الصّفدي، الوافي بالوفيات، 21/ 281 (راجع ج 10 ص 26)

الباعوني، جواهر المطالب،/ 123 (راجع ج 9 ص 82)

الدّياربكري، تاريخ الخميس، 2/ 284 (راجع ج 9 ص 89)

خواندامير، حبيب السِّيَر، 1/ 584 (راجع ج 9 ص 90)

تاج الدّين العاملي، التّتمّة،/ 57 (راجع ج 9 ص 93)

مدرسي، جنّات الخلود،/ 17 (راجع ج 10 ص 28)

سپهر، ناسخ التّواريخ أمير المؤمنين عليه السلام، 4/ 343

سپهر، ناسخ التّواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 1/ 6، 14

الشّبلنجي، نور الأبصار،/ 207 (راجع ج 9 ص 102- 103)

الأعرجي، مناهل الضّرب،/ 86 (راجع ج 9 ص 104)

الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 327 (راجع ج 9 ص 108)

آل بحر العلوم، تحفة العالم، 1/ 234

الخراساني، منتخب التّواريخ،/ 90

زوجها جعفر بن عقيل المقتول بالطّفّ (1):

المصعب الزّبيري، نسب قريش،/ 45 (راجع ج 9 ص 13)

البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 414، أنساب الأشراف، 2/ 193 (راجع ج 9 ص 16)

ابن أبي الدّنيا، مقتل الإمام أمير المؤمنين،/ 122 (راجع ج 9 ص 19- 20)

ابن الطّقطقي، الأصيلي،/ 59 (راجع ج 10 ص 24)

سپهر، ناسخ التّواريخ أمير المؤمنين عليه السلام، 4/ 343

الخراساني، منتخب التّواريخ،/ 90


1) - [وذكر القاضي النّعمان في شرح الأخبار، 3/ 198 أمّ الحسن بنت أمير المؤمنين عليه السلام ممّن أسروا من أهل بيت الحسين عليه السلام، وكما ذكر البلاذري زوجها جعفر بن عقيل وهو مقتول بالطّفّ].

رملة بنت أمير المؤمنين عليه السلام وزوجها عبداللَّه بن أبي سفيان بن الحارث بن عبدالمطّلب المعروف بأبي الهياج

قُتل مع الحسين بن عليّ بن أبي طالب رضي اللَّه عنهما:

ورجل من آل أبي سفيان بن الحارث بن عبدالمطّلب، يُقال له: أبو الهياج، وكان شاعراً.

ابن سعد، الحسين عليه السلام،/ 77

و (أبو الهياج) وهو عبداللَّه بن أبي سفيان بن الحارث بن عبدالمطّلب، كانت عنده رملة بنت عليّ.

محمّد بن حبيب، المحبّر،/ 56

خرج مع الحسين من المدينة إلى كربلاء من أخواته اثنتا عشر، منهنّ رملة الكبرى، أمّها أمّ مسعود بنت عروة الثّقفيّ، وكانت عند عبدالرّحمان الأوسط (1)بن عقيل بن أبي طالب، فولدت له أمّ عقيل.

المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 227/ عنه: الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 423


1) - [وهو مخالف لسائر المصادر].

وعدّها عليها السلام عند:

المصعب الزّبيري، نسب قريش،/ 44 (راجع ج 9 ص 13)

ابن أبي الدّنيا، مقتل الإمام أمير المؤمنين،/ 122 (راجع ج 9 ص 20)

محمّد بن سليمان، المناقب، 2/ 50 (رملة الصّغرى) (راجع ج 9 ص 23)

المجدي،/ 18 (راجع ج 10 ص 17)

ابن فندق، لباب الأنساب، 1/ 333 (راجع ج 10 ص 18)

ابن شهرآشوب، المناقب، 3/ 305 (راجع ج 9 ص 55)

ابن الطّقطقي، الأصيلي،/ 59 (على قوله: أمّها أمّ ولد) (راجع ج 10 ص 24)

الدّياربكري، تاريخ الخميس، 2/ 284 (على قوله: أمّها أمّ سعد بنت عروة بن مسعود) (راجع ج 9 ص 89)

الأعرجي، مناهل الضّرب،/ 87 (على قوله: أمّها أمّ سعيد) (راجع ج 9 ص 104)

سپهر، ناسخ التّواريخ أمير المؤمنين عليه السلام، 4/ 343

سپهر، ناسخ التّواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 1/ 6

الخراساني، منتخب التّواريخ،/ 90

خديجة الصّغرى بنت أمير المؤمنين عليه السلام

خرج مع الحسين من المدينة إلى كربلاء ومن أخواته اثنتا عشرة منهنّ: خديجة الصّغرى، أمّها أمّ ولد، وكانت عند عبداللَّه الأوسط بن عقيل بن أبي طالب، ولا عقب لها.

المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 227/ عنه: الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 422

أمّ سلمة بنت أمير المؤمنين عليه السلام

خرج مع الحسين من المدينة إلى كربلاء ومن أخواته اثنتا عشرة: منهنّ أمّ سلمة وأختها ميمونة، أمّهما أمّ ولد.

المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 226/ عنه: الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 423

وعدّها من ولده عليه السلام عند:

ابن سعد، الطّبقات، 3- 1/ 12 (راجع ج 9 ص 11)

المصعب الزّبيري، نسب قريش،/ 44 (راجع ج 9 ص 13)

ابن قتيبة، المعارف،/ 211 (راجع ج 9 ص 15)

البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 415، أنساب الأشراف، 2/ 194 (راجع ج 9 ص 16)

ابن أبي الدّنيا، مقتل الإمام أمير المؤمنين،/ 122 (راجع ج 9 ص 20)

محمّد بن سليمان، المناقب، 2/ 50 (راجع ج 9 ص 23)

الطّبري، التّاريخ، 5/ 155 (راجع ج 9 ص 25)

البلخي، البدء والتّاريخ، 2/ 146 (راجع ج 10 ص 9)

المسعودي، مروج الذّهب، 3/ 74 (راجع ج 9 ص 32)

ابن حبّان، الثّقات (السّيرة النّبويّة)، 2/ 304، السّيرة النّبوية (ط بيروت)،/ 553 (راجع 9 ص 33)

المفيد، الإرشاد، 1/ 356/ عنه: العلّامة الحلِّي، المستجاد (من مجموعة نفيسة)،/ 430، الإربلي، كشف الغمّة، 1/ 440؛ المجلسي، البحار، 42/ 90؛ البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 3/ 168؛ التّستري، تواريخ النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم والآل عليهم السلام،/ 115 (راجع ج 9 ص 35)

أبو طالب الزّيدي، الإفادة،/ 42 (راجع ج 9 ص 40)

أبو نعيم، معرفة الصّحابة، 1/ 89 (راجع ج 10 ص 13)

المجدي،/ 12 (راجع ج 10 ص 17)

الطّبرسي، إعلام الورى،/ 203/ مثله الجزائري، الأنوار النّعمانيّة، 1/ 371 (راجع ج 9 ص 46)

الطّبرسي، تاج المواليد،/ 95 (راجع ج 9 ص 48)

ابن فندق، لباب الأنساب، 1/ 333 (راجع ج 10 ص 18)

ابن شهرآشوب، المناقب، 3/ 304/ عنه: المجلسي، البحار، 42/ 92 (راجع ج 9 ص 55)

ابن الجوزي، صفة الصّفوة، 1/ 309، المنتظم، 5/ 69/ عنه: ابن الصّبّاغ، الفصول المهمّة،/ 142 (راجع ج 9 ص 58، 80)

ابن البطريق، العمدة،/ 30 (راجع ج 9 ص 59)

ابن الأثير، الكامل، 3/ 200 (راجع ج 9 ص 60)

ابن قدّامة، التّبيين،/ 138 (راجع ج 9 ص 61)

ابن طلحة، مطالب السؤل،/ 62/ عنه: الإربلي، كشف الغمّة، 1/ 441؛ البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 3/ 168 (راجع ج 9 ص 63)

ابن أبي الحديد، شرح نهج البلاغة، 9/ 243/ عنه: المجلسي، البحار، 42/ 90 (راجع ج 9 ص 66)

الكنجي، كفاية الطّالب،/ 412 (راجع ج 9 ص 67)

محبّ الدّين الطّبري، ذخائر العقبى،/ 117، الرّياض النّضرة، 2/ 334 (راجع ج 9 ص 69)

ابن الطّقطقيّ، الأصيلي،/ 60 (راجع ج 10 ص 25)

النّويري، نهاية الإرب، 20/ 222، 223 (راجع ج 9 ص 71)

أبو الفداء، التّاريخ، 1/ 181 (راجع ج 9 ص 72)

ابن كثير، البداية والنّهاية، 7/ 332 (راجع ج 9 ص 74)

ابن الصّبّاغ، الفصول المهمّة،/ 142 (راجع ج 9 ص 80)

الصّفدي، الوافي بالوفيات، 21/ 281 (راجع ج 10 ص 26)

الباعوني، جواهر المطالب، 2/ 123 (راجع ج 9 ص 83)

محمّدكاظم الموسوي، النّفحة العنبريّة،/ 39 (راجع ج 9 ص 85)

ابن طولون، الأئمّة الاثنا عشر، 60 (راجع ج 9 ص 87)

الدّياربكري، تاريخ الخميس، 2/ 286 (راجع ج 9 ص 89)

خواندامير، حبيب السّير، 1/ 584 (راجع ج 9 ص 90)

تاج الدّين العاملي، التّتمّة،/ 57 (راجع ج 9 ص 93)

مدرّسي، جنّات الخلود،/ 17 (راجع ج 10 ص 28)

جمانة بنت أمير المؤمنين عليه السلام

خرج مع الحسين من المدينة إلى كربلاء ومن أخواته اثنتا عشرة منهنّ: [...] ما زاد بعض النّسّابة وعلماء التّراجم جمانة المكنّاة بأمِّ جعفر، أمّها أمّ ولد.

المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 227/ عنه: الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 423

وخرج مع الحسين عليه السلام من زوجات عليّ عليه السلام ثمان:

الصّهباء التغْلبيّة، خرجت مع بنتها رقيّة الكبرى زوجة ابن عمّها مسلم بن عقيل بن أبي طالب، ومعها بنتها عاتكه وابناها عبداللَّه ومحمّد أولاد مسلم اللّذان قُتِلا يوم الطّفّ.

ومنهنّ أمّ مسعود بنت عروة الثّقفيّ، جاءت مع بنتها رملة.

ومنهنّ ليلى بنت مسعود الدّارميّة، خرجت مع ولديها أبي بكر اسمه عبداللَّه ومحمّد الأصغر.

ومنهنّ أمّ زينب الصّغرى، جاءت مع بنتها زينب.

ومنهنّ أمّ خديجة، جاءت مع بنتها خديجة (1).

ومنهنّ أمّ رقيّة الصّغرى، 2 جاءت مع بنتها رقيّة 2.

ومنهنّ أمّ فاطمة، خرجت مع بنتها فاطمة.

ومنهنّ أمامة بنت أبي العاص العبشميّة.

فهؤلاء ثمان من زوجات عليّ بن أبي طالب عليه السلام، خرجنَ 2 من المدينة 2 مع بناتهنّ، حتّى أتين كربلاء.

المازندراني، معالي السّبطين، 2/ 272- 228/ عنه: الزّنجاني، وسيلة الدّارين، 423- 424


1) ، [لم يرد في وسيلة الدّارين]

وعدّها من ولده عليه السلام عند:

ابن سعد، الطّبقات، 3- 1/ 12 (راجع ج 9 ص 12)

المصعب الزّبيري، نسب قريش،/ 44 (راجع ج 9 ص 13)

ابن قتيبة، المعارف،/ 211 (راجع ج 9 ص 15)

البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 415، أنساب الأشراف، 2/ 194 (راجع ج 9 ص 16)

ابن أبي الدّنيا، مقتل الإمام أمير المؤمنين،/ 122 (راجع ج 9 ص 20)

محمّد بن سليمان، المناقب، 2/ 50 (راجع ج 9 ص 23)

الطّبري، التّاريخ، 5/ 155 (راجع ج 9 ص 25)

البلخي، البدء والتّاريخ، 2/ 146 (راجع ج 10 ص 9)

المسعودي، مروج الذّهب، 3/ 74 (راجع ج 9 ص 32)

ابن حبّان، الثّقات (السّيرة النّبويّة)، 2/ 304، السّيرة النّبوية (ط بيروت)،/ 553 (راجع ج 9 ص 33)

المفيد، الإرشاد، 1/ 356/ عنه: العلّامة الحلِّي، المستجاد (من مجموعة نفيسة)،/ 430، الإربلي، كشف الغمّة، 1/ 440؛ المجلسي، البحار، 42/ 90؛ البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 3/ 168؛ التّستري، تواريخ النّبيّ صلى الله عليه و آله و سلم والآل عليهم السلام،/ 115 (راجع ج 9 ص 35)

أبو طالب الزّيدي، الإفادة،/ 42 (راجع ج 9 ص 40)

أبو نعيم، معرفة الصّحابة، 1/ 89 (راجع ج 10 ص 13)

المجدي،/ 12 (راجع ج 10 ص 17)

الطّبرسي، إعلام الورى،/ 203/ مثله الجزائري، الأنوار النّعمانيّة، 1/ 371 (راجع ج 9 ص 46)

الطّبرسي، تاج المواليد،/ 95 (راجع ج 9 ص 48)

ابن فندق، لباب الأنساب، 1/ 333 (راجع ج 10 ص 18)

ابن شهرآشوب، المناقب، 3/ 304/ عنه: المجلسي، البحار، 42/ 92 (راجع ج 9 ص 55)

ابن الجوزي، صفة الصّفوة، 1/ 309، المنتظم، 5/ 69/ عنه: ابن الصّبّاغ، الفصول المهمّة،/ 142 (راجع ج 9 ص 58، 80)

ابن البطريق، العمدة،/ 30 (راجع ج 9 ص 59)

ابن الأثير، الكامل، 3/ 200 (راجع ج 9 ص 60)

ابن قدّامة، التّبيين،/ 138 (راجع ج 9 ص 61)

ابن طلحة، مطالب السؤل،/ 62/ عنه: الإربلي، كشف الغمّة، 1/ 441؛ البهبهاني، الدّمعة السّاكبة، 3/ 168 (راجع ج 9 ص 62)

المحلّى، الحدائق الورديّة، 1/ 53 (راجع ج 9 ص 63)

سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 55 (راجع ج 9 ص 64)

ابن أبي الحديد، شرح نهج البلاغة، 9/ 243/ عنه: المجلسي، البحار، 42/ 90 (راجع ج 9 ص 66)

ابن الطّقطقيّ، الأصيلي،/ 60 (راجع ج 10 ص 25)

النّويري، نهاية الإرب، 20/ 222، 223 (راجع ج 9 ص 71)

أبو الفداء، التّاريخ، 1/ 181 (راجع ج 9 ص 72)

ابن كثير، البداية والنّهاية، 7/ 332 (راجع ج 9 ص 74)

ابن الصّبّاغ، الفصول المهمّة،/ 142 (راجع ج 9 ص 80)

الصّفدي، الوافي بالوفيات، 21/ 28 (راجع ج 10 ص 26)

الباعوني، جواهر المطالب، 2/ 123 (راجع ج 9 ص 83)

محمّدكاظم الموسوي، النّفحة العنبريّة،/ 39 (راجع ج 9 ص 85)

ابن طولون، الأئمّة الاثنا عشر، 60 (راجع ج 9 ص 87)

الدّياربكري، تاريخ الخميس، 2/ 286 (راجع ج 9 ص 89)

خواندامير، حبيب السّير، 1/ 584 (راجع ج 9 ص 90)

تاج الدّين العاملي، التّتمّة،/ 57 (راجع ج 9 ص 93)

مدرّسي، جنّات الخلود،/ 17 (راجع ج 10 ص 28)

أدمى بنت أمير المؤمنين عليه السلام

(1)

«بيان حال ادمى دختر امير المؤمنين علىّ عليه السلام»:

در انوار الشهادة مسطور است كه از بعضى كتب مراثى عربى از ابو مخنف روايت كرده اند كه چون جناب امام حسين عليه السلام را شهيد كردند و آن جماعت اشقيا به غارت خيمه ها روى نهادند و همى تاراج كردند و اهل بيت عصمت و طهارت را جامه از تن باز كشيدند و پردگيان سرادق عفت و جلالت به هر سو گريزان و شتابان شدند و ناله و صيحه برآوردند، از ميانه آن حضرت را خواهرى بود ادمى نام، دختر ساعديّه «وكانت بنتاً عمياء كفيفة البصر والسّمع». يعنى: ادمى دخترى بود نابينا و ناشنوا. چون خواستند جامه از تنش بيرون كشند، همى بگريست و فرياد و ناله بركشيد و همى گفت: «وا أباه وا أخاه وا حسيناه يا ربيع الأرامل والأيتام يا أباه!»؛ يعنى: يا على! به فرياد برس! اى بردار! اى حسين! اى شوهر بيوه زنان و اى پدر يتيمان! اى يادگار رفتگان و برگذشتگان! اى پناه بازماندگان! اى فرزند سيّد المرسلين و اى فروزديده سيّد الأوّلين والآخرين.

و از پس اين سخنان گفت: «اى قوم! آيا در ميان شما كسى هست كه در اندام او يك تار مو از اسلام باشد؟»

هيچكس او را جواب باز نداد. ديگر باره فرياد برآورد: «آيا در ميان شما هيچ مردى هست از قريش؟»

در اين وقت زحر بن قيس آواز او را بشنيد و پيش آمد و گفت: «چه مى خواهى؟ اينك من از قريشم. باز گو كه حاجت چيست؟»

گفت: «مرا حاجتى باشد و همى خواهم برآورده آيد.»

گفت: «اى نابينا! آنچه مى خواهى باز گوى.»

گفت: «از خدا مى خواهم كه مرا بر سر جسد برادرم حسين برسانى. چه من كورم و به راه آگاه نيستم.»

آن ملعون گفت: «من تو را به او مى رسانم. اما بازگو تو را مقصود چيست؟ با اين كه تو زنى بيش نيستى و نابينا مى باشى؟»

گفت: «اى زحر! برادرم حسين مرا بسيار دوست مى داشت و سفارش مرا به اهل بيت و دختران و خواهران خود مى فرمود كه به من احسان و اكرام بورزند و مرا در ميان خواهران از همه بيشتر اكرام مى فرمود؛ «وكان كلّ يوم يشمّني ويقبِّل ما بين عينيَّ ثلاث مرّات» و مرا هر روز مى بوئيد و ميان دو چشم مرا سه دفعه مى بوسيد. همى خواهم از ديدار مباركش زاد و توشه اى برگيرم و گلوى بريده اش را ببوسم و با او وداع كنم، پيش از كوچ كردن و مردن.»

زحر بن قيس دست آن مخدره را بگرفت و روان شد تا بر جسد مطهّر امام عليه السلام كه در اين وقت بدنى بى سر و حركت و نفس بر خاك افتاده بود، آورد و گفت: «اى نابينا! اينك برادر تو است.»

راوى مى گويد: «آن دختر نابينا پهلوى جسد بى سر برادرش بنشست و دست خود را بر گلوى بريده برادرش بركشيد و با صداى بلند صيحه برآورد كه: «جعلت فداك ما لي أراك جثّةً من غير رأسٍ»؛ يعنى: فداى تو بگردم. چيست مرا كه تو را بدنى بى سر مى نگرم؟»

«وا أخاه أما تنظر إليَّ وإلى أخواتي وخالاتي وعمّاتي وبنات أخي سلبوهنَّ الأعداء»؛ يعنى: «اى برادر! آيا نظاره نمى فرمايى به سوى من و به سوى خواهران و خاله ها و عمّه ها و دختران برادر من كه ايشان را دشمنان برهنه كرده اند و بعد از كشته شدن تو حيران و سرگردان مانده اند؟ اى برادر! كدام كس متكفّل احوال فرزند عليل تو زين العابدين خواهد شد؟ اى برادر! كدام كس رعايت حال خواهر و عمّه هاى مرا خواهد كرد كه بعد از شهادت تو به جور روزگار گرفتار شده اند؟»

«يا أخاه ومن لأختك العمياء يدلّها على الطّريق إذا تاهت»؛ يعنى: «اى برادر! كدام كس پرستار خواهر نابيناى تو خواهد بود كه چون از راه ياوه شود، او را دلالت نمايد؟» «وا محنتاه وا قلّة حيلتاه كيف لي بركوب الجمل وأنا عمياء صمّاء»؛ يعنى: «واى بر اين محنت و قلّت تدبير، چگونه با اين چشم نابينا و گوش ناشنوا سوار شتر شوم؟»

اى برادر! كدام كس سر مبارك تو را از بدن جدا كرد و كجاست سر مباركت تا ببوسم و ببويم؟ اى برادر! نمى دانستم كه روزگار پيش از من تو را بميراند. جان من فداى جان تو باد اى فرزند محمّد مصطفى صلى الله عليه و آله! اى نور چشم على مرتضى! اى سرور سينه فاطمه زهرا! كجاست پدر بزرگوارت حيدر كرار؟ كجاست برادرت امام حسن مجتبى؟ كجايند شيران بنى هاشم؟ كجايند مسلم بن عقيل و شجاعان بنى هاشم تا بنگرند فرزندان ايشان را چه بليتى پيش افتاده است؟

اى برادر! كدام كس را در كار ما وصايت دادى و كدام كس غير از تو امورات ما را كفالت خواهد كرد؟ و كدام كس بنى اميه را مكافات خواهد كرد كه يتيمى و بى نوايى را رعايت نكردند. «يا أخاه ليت الموت أعدمني الحياة»؛ يعنى: «اى برادر! كاش مرگ مى تاخت و حيات مرا ناچيز مى ساخت.»

و از پس اين سخنان، فرياد بركشيد و ناله اى سخت برآورد و اين اشعار را بخواند:

أسأت بقوم أسّسوا كلَّ رحمةٍ *** وأسررت قوماً أبدعوا كلَّ بدعةٍ

وأبكيت عمداً عبن آل محمّد *** وأضحكت جهلًا سنَّ آل أميّة

بروحي الّذي أضحى بعرصة كربلا *** طريحاً جريحاً باكتئاب وغصّة

وأنصاره صرعى لديه وآله *** سبايا عرايا في ملاعين كفرة

يساقون عنفاً بين صرخى وثاكلٍ *** إلى ابن أبي سفيان شرِّ البريّة

و چون از قرائت اين اشعار بپرداخت، فريادى بلند برزد و خود را روى آن جسد شريف انداخت و مدتى دراز در بغل گرفت و ساعتى بيهوش شد و چون به هوش آمد، صدا بركشيد: «وا عليّاه وا محمّداه وا أخاه وا حسيناه وا قلّة ناصراه».

آن گاه طپانچه بر صورت همى بزد و خاك بر سر بريخت و عظيم بگريست.

«فما ترى نفسها إلّاوهي بصيرة بإذن اللَّه تعالى أحسن ما تكون من النِّساء». پس به ناگاه چشم خود را روشن و خويشتن را از تمامت زنان احسن بديد و جسد برادرش را روى خاك افكند و زحر بن قيس را در آن جا ايستاده ديد و نيزه اى در دست او نگريست و سر مبارك آن حضرت را برفراز نيزه بديد. گفت: «آيا از خدا نمى ترسى و از جدّم رسول خدا آزرم ندارى و بيمناك نيستى كه سرى را بر سر نيزه كرده اى كه بر سينه زهرا جا داشت و صاحبش مدت ها در طاعت خداى تعالى متواضع و در عبادت الهى خميده بود؟»

آن گاه صداى خود را به گريه و ناله بلند كرد و همى گفت: «داد از غريبى! داد از بى يارى! داد از تنهايى! داد از سرگردانى!» پس از آن، شروع كرد به خواندن:

لا تشتفي القلب من لطم ومن شجن *** ومن نحيب ومن نوح ومن حزن

فلو رأيت الّذي فينا العدا صنعت *** رأيت ما يحرق الأحشاء في البدن

و صاحب بحر المصائب گويد: «امام حسين عليه السلام را عمه اى بود كه عاتكه نام داشت و نابينا و ناشنوا و سالخورده بود. چون قتل آن حضرت را بدانست، از خداى بخواست تا جان او را قبض فرمود.»

اين خبر به قبول نزديك تر است. چه از خبر صاحب انوار چنان معلوم مى شود كه ادمى، خواهر بطنى امام حسين عليه السلام بوده است و اين خبر با هيچ روايت موافق نيست.

و نيز بعضى عبارات كه مذكور مى دارد، دلالت بر اين مى كند كه ادمى دختركى خردسال بوده و حال اين كه اگر خواهر بطنى آن حضرت بوده، از پنجاه سال و اگر غير بطنى هم بوده، لا اقل از بيست سال افزون داشته است.

و نيز بعضى كلمات از وى مرقوم مى دارد كه به حضرت زينب و سكينه خاتون سلام اللَّه عليها منسوب است و نيز در بعضى كتب، عاتكه را از جمله بنات مكرمات جناب سيّد الشّهدا سلام اللَّه عليه شمرده اند. اين گونه كلمات را اگر به او نسبت دهند، انسب است؛ اما ننوشته اند كور و كر بوده است؛ و اللَّه تعالى اعلم.

سپهر ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام، 1/ 10- 13


1) - اما صاحب انوار الشهادة در كتاب خود مى نويسد: «حضرت امام حسين عليه السلام را خواهرى بود كه أدمى نام داشت.» شرح حال او را به اين تقريب مى نويسد:

مصادر الباب الثّاني

لقد بذلنا جهداً بليغاً للتعرّف على المصادر المدّونة الّتي تغطِّي محتويات الباب الثّاني لموسوعة الإمام الحسين عليه السلام، فوقفنا على أسماء مجموعة كبيرة من التّراث، وعندما فتّشنا عنها وجدنا أنّ كثيراً منها، وممّا أ لّفه القدماء، هو من التّراث المفقود، وممّا لم يُعْثَر- لحدِّ الآن- لنسخه على عينٍ أو أثر.

ونُقدِّم هُنا قائمتين، تجمعان أساميهما:

الاولى: لما ذكر من المقاتل، ممّا لم نقف على نسخته ولا على النّقل عنه، في المصادر المتوفِّرة.

الثّانية: لما وُجِدَ النّقلُ عنه في المصادر المتأخِّرة.

أمّا ما لا وجودَ له ولا نقلَ عنه:

1- مقتل الحسين عليه السلام: للأصبَغ بن نُباتة، المُجاشعيّ، الحنظليّ، التّميميّ أبو القاسم (المتوفّى 64 ه أو بعدها).

• ذكره له الشّيخ الطّوسيّ في الفهرست (ص 62- 63)، ولاحظ الذّريعة 22/ 23 رقم 5838.

2- مقتل الحسين عليه السلام: لجابر بن يزيد الجُعْفيّ (المتوفّى 128 ه).

• ذكره له النّجاسيّ (ط ألف) رقم 332، (ط ب،/ 93- 94)، لاحظ الذّريعة 22/ 24 رقم 5840.

3- مقتل الحسين عليه السلام: للواقديّ، محمّد بن عمر، أبو عبداللَّه المدنيّ (ت 207 ه).

• ذكره له النّديم في الفهرست (ص 111)، والصّفديّ في الوافي بالوفيات (4/ 238)، وانظر الذّريعة 22/ 28 رقم 5869.

4- مقتل الحسين عليه السلام: لنصر بن مُزاحم المِنْقَريّ أبو الفضل العطّار (ت 212 ه).

• ذكره له النّديم في الفهرست (ص 106)، والطّوسيّ في الفهرست (ص 347- 348)، والنّجاشيّ في الرّجال (ط ألف،/ 427) رقم 1148 (ط ب،/ 301)، وابن شهرآشوب في معالم العلماء (ص 126) رقم 851، ولاحظ الذّريعة 22/ 29 رقم 5874.

5- مقتل الحسين عليه السلام: للمدائنيّ عليّ بن محمّد أبو الحسن (م 224 ه).

• ذكره له الطّوسيّ في الفهرست (ص 230)، وابن شهرآشوب في معالم العلماء ص 72 رقم 486.

6- مقتل الحسين عليه السلام: للقاسم بن سلّام، أبو عبيد الهرويّ (ت 224 ه).

• ذكره السّمعانيّ في التّحبير 1/ 185.

7- مقتل الحسين عليه السلام: للأحمريّ، إبراهيم بن إسحاق أبو إسحاق النّهاونديّ (ت قبل 269).

• ذكره له الطّوسيّ في الفهرست (ص 10- 11)، والنّجاشيّ في الرّجال (ط ألف،/ 19) رقم 21، (ط ب،/ 14)، وابن شهرآشوب في المعالم ص 7 رقم 27، وانظر الذّريعة 22/ 23 رقم 5834.

8- مقتل الحسين عليه السلام: لإبراهيم بن محمّد بن سعيد بن هلال الثّقفيّ (ت 283 ه).

• ذكره له الطّوسيّ في الفهرست (ص 16- 17)، والنّجاشيّ في الرّجال (ط ألف،/ 16) رقم 19 (ط ب،/ 12)، وانظر الذّريعة 22/ 23 رقم 5835.

9- مقتل الحسين عليه السلام: لليعقوبيّ المؤرِّخ، أحمد بن إسحاق بن واضح (ت 292 ه).

• ذكره في الذّريعة 22/ 23 رقم 5837.

10- مقتل الحسين عليه السلام: للغَلّابيّ، محمّد بن زكريّا بن دينار، أبو عبداللَّه البصريّ (ت 298 ه).

• ذكره له النّديم في الفهرست (ص 121)، والنّجاشيّ في الرّجال (ط ألف/ 341) رقم 963، (ط ب،/ 244).

11- مقتل الحسين عليه السلام: لمحمّد بن أحمد بن يحيى بن عمران، الأشعريّ القمِّيّ العطّار.

• ذكره النّجاشيّ في الرّجال (ط ألف،/ 348) رقم 939، (ط ب،/ 250)، وانظر الذّريعة 22/ 27 رقم 5861.

12- مقتل الحسين عليه السلام: للبغويّ عبداللَّه بن محمّد بن عبدالعزيز (ت 317 ه).

• ذكره في كشف الظّنون 2/ 1794.

13- مقتل الحسين عليه السلام: للجلّوديّ عبدالعزيز يحيى بن أحمد (ت 332 ه).

• ذكره النّجاشيّ، الرّجال (ط الف،/ 220) رقم 640، (ط ب،/ 167)، ولاحظ الذّريعة 22/ 25 رقم 5851.

14- مقتل الحسين عليه السلام: للطّبرانيّ، سليمان بن أحمد صاحب المعاجم (ت 360 ه).

• ذكره ابن مندة في جزء ترجمته ص 363 رقم 39.

15- مقتل الحسين عليه السلام: للشيخ الصّدوق، محمّد بن عليّ بن الحسين ابن بابويه القمِّي (ت 381 ه).

• ذكره الصّدوق نفسه في الخصال (ص 35)، وذكره ابن شهرآشوب في المعالم (ص 111) رقم 764، وانظر الذّريعة 22/ 28 رقم 5867. ويُحتمل أن يكون عين ما ذكره في المجلس (30) من أماليه (ص 150).

16- مقتل الحسين عليه السلام: لمحمّد بن عليّ بن الفضل بن تمام بن سكّين (المعاصر للصّدوق).

• ذكره النّجاشيّ في الرِّجال (ط ألف،/ 385) رقم 1046، (ط ب،/ 272)، وانظر الذّريعة 22/ 28 رقم 5868.

17- مقتل الحسين عليه السلام: للشّيخ المفيد، محمّد بن محمّد بن النُّعمان البغداديّ (ت 413 ه).

• ذكره هو في الإرشاد.

18- مقتل الحسين عليه السلام: للشّيخ الطّوسيّ، محمّد بن الحسن أبو جعفر (ت 460 ه).

• ذكره هو في الفهرست (ص 285- 288)، وابن شهرآشوب في المعالم (ص 114) رقم 766، وانظر الذّريعة 22/ 27 رقم 5863.

وأمّا المفقودة، لكن المنقول عنها في المصادر المتأخِّرة:

1- مقتل الحسين عليه السلام: برواية عمّار بن إسحاق الدُّهْنيّ (ت 133 ه).

قال المحموديّ: أدرجه الطّبريّ في حوادث سنة (61 ه) من تاريخه.

• العبرات 1/ هامش ص 6.

2- مقتل الحسين عليه السلام: لأبي مخنف، لوط بن يحيى بن سليم، الأزديّ (ت 170 ه).

هو المنقول عنه في المقاتل كافّة، وفي التّواريخ القديمة والحديثة، والنّسخة المتداولة ليست له، وإنّما هي روايات مجموعة مسندة إليه، ويُقال: إنّها من تأليف السيد ابن طاوس، وانّه المسّمى «المصرع الشّين في قتل الحسين عليه السلام).

• وقد ذكر لأبي مخنف في:

الفهرست للطّوسيّ (ص 260- 262)، معالم العلماء (ص 93- 94)، ولاحظ الذّريعة 22/ 22 رقم 5826، ومصفّي المقال (ص 382).

3- مقتل الحسين عليه السلام: لهشام بن محمّد الكلبيّ (ت 205 ه).

ذكر المحموديّ: أنّ الطّبريّ يروي عنه في تاريخه.

• العبرات 1/ هامش 6- 7.

4- مقتل الحسين عليه السلام: لمعمّر بن المثنّى أبي عبيدة التّميميّ (ت 211 ه).

يروي عنه السّيِّد ابن طاوس في اللّهوف.

• لاحظ الذّريعة 22/ 28 رقم 5873.

5- مقتل الحسين عليه السلام: لابن أبي الدّنيا، عبداللَّه بن محمّد الأمويّ العامِّيّ (ت 281 ه).

• ذكره له الطّوسيّ في الفهرست (ص 194)، وابن شهرآشوب في المعالم (ص 76) رقم 506، وانظر سير أعلام النّبلاء للذّهبيّ 13/ 403.

مصادر هذا الكتاب

الآبشيهيّ، شهاب الدِّين محمّد بن أحمد (م 850 ه ق)، المُسْتطرَف في كلِّ فنٍّ مُسْتظرَف، دار الامم للطِّباعة والنّشر- ط مصر.

آقا بزرگ الطّهرانيّ، محمّد محسن (م 1389):

1- الذّريعة إلى تصانيف الشّيعة، دار الأضواء- بيروت، ط 3 (1403 ه ق).

2- مصفّى المقال في مصنِّفي علم الرِّجال، تصحيح ابن المؤلِّف، مطبعة المجلس، طهران، مصّورة على طبعة دار العلوم- بيروت.

آل بحر العلوم، السّيِّد جعفر الطباطبائي، تحفة العالم في شرح خطبة المعالم، مطبعة الغريّ- النجف الأشرف (1354 ه ق).

ابن أبي الثّلج، أبو بكر محمّد بن أحمد بن عبداللَّه بن إسماعيل (م 323)، تاريخ الأئمّة (من مجموعة نفسية)، مكتبة السّيِّد المرعشيّ النّجفيّ- قم، ط 1 (1406 ه ق).

ابن أبي حاتم، أبو محمّد عبدالرّحمان بن أبي حاتم محمّد بن إدريس بن المنذر التّميميّ الحنظليّ الرّازيّ (م 327 ه ق)، كتاب الجرح والتّعديل، دائرة المعارف العثمانيّة، حيدر آباد الهند، ط 1 (1271 ه ق).

ابن أبي الحديد، أبو حامد عبدالحميد بن هبة اللَّه (م 656)، شرح نهج البلاغة، تحقيق محمّد أبو الفضل إبراهيم، ط مصر، طبع بالأفست، دار إحياء الكتب العربيّة- بيروت، ودار الكتب العلميّة- قم.

ابن أبي الدّنيا، أبو بكر عبداللَّه بن محمّد بن عبيد (م 281)، مقتل الإمام أمير المؤمنين عليّ ابن أبي طالب، مؤسّسة الطّبع والنّشر التّابعة لوزارة الثقافة والإرشاد الاسلاميّ، ط 1 (1411 ه ق).

ابن أي شيبة، أبو بكر عبداللَّه بن محمّد بن إبراهيم بن عثمان بن أبي شيبة الكوفيّ (م 235 ه ق)، المصنّف:

1- ط بمبئي- الهند.

2- دار الفكر- بيروت.

ابن الأثير الجزريّ، عزّ الدّين أبو الحسن عليّ بن محمّد (م 606):

1- الكامل في التّاريخ، دار الكتاب العربيّة- بيروت، ط 2 (1387 ه ق).

2- أسد الغابة في معرفة الصّحابة، دار إحياء التّراث العربيّ- بيروت.

3- النِّهاية في غريب الحديث والأثر، ط إسماعيليان، (1364 ه ش).

ابن أعثم الكوفيّ، أحمد بن أعثم (م 314)، الفتوح:

ألف: دائرة المعارف العثمانيّة- حيدر آباد الهند، ط 1 (1391 ه ق).

ب: تحقيق سهيل زكّار، دار الفكر- بيروت، ط (1412 ه ق- 1992 م).

ابن أمير الحاجّ، أبو جعفر محمّد بن أمير الحاجّ الحسينيّ (م ق 12)، شرح شافية أبي فراس تحقيق صفاء الدِّين البصريّ، مؤسّسة الطّباعة والنّشر التابعة لوزارة الثّقافة والإرشاد الإسلامي- طهران، ط 1 (1416 ه ق).

ابن البطريق، يحيى بن الحسن الأسديّ (م 600)، عمدة عيون صحاح الأخبار، مؤسّسة النّشر الإسلامي- قم (1407 ه ق).

ابن بطّوطة، أبو عبداللَّه محمّد بن بطّوطة المغربيّ (م ق 777)، رحلة ابن بطّوطة/ سفرنامه ابن بطوطه، تحقيق محمّدعلي موحِّد، بنگاه ترجمه ونشر كتاب، تهران (1348 ه. ش).

ابن التّركمانيّ، علاء الدِّين بن عليّ بن عثمان الماردينيّ (م 745 ه ق)، الجوهر النّقيّ (في ذيل السّنن الكبرى)، دار المعرفة- بيروت.

ابن جبير، أبو الحسين محمّد بن أحمد بن جبير اللّنانيّ القرماطيّ (م ق 614)/ سفرنامه محمّد ابن أحمد بن جبير، انتشارات آستان قدس رضوي- مشهد، چاپ اوّل (1370 ه ش).

ابن جرير/ الطّبريّ،

ابن الجّوزيّ، أبو الفرج عبدالرّحمان بن عليّ بن محمّد (م 597):

1- المنتظم في تاريخ الملوك والامم، دار الكتب الإسلاميّة بيروت، ط 1 (1412 ه ق).

2- صفة الصّفوة، دار الوعي- حلب، ط 1 (1389 ه ق).

3- الرّدّ على المتعصِّب العنيد، تحقيق محمّدكاظم المحمودي، (1402 ه ش- 1983 م).

ابن حبّان، محمّد بن حبّان، (م 354):

1- الثّقات، دائرة المعارف العثمانيّة، ط 1 (1395 ه ق).

2- السّيرة النّبويّة (السّيرة النّبويّة وأخبار الخلفاء)، مؤسّسة الكتب الثّقافيّة، بيروت، لبنان، ط 1 (1407 ه ق).

ابن حجر العسقلانيّ، شهاب الدّين أبو الفضل أحمد بن عليّ (م 852):

1- الإصابة في تمييز الصّحابة (وبهامشه الاستيعاب)، دار الكتاب العربيّة- بيروت.

2- تهذيب التّهذيب، مطبعة مجلس دائرة المعارف النّظاميّة الكائنة في الهند، (1325 ه ش)، طبع بالأفست في دار صادر- بيروت.

3- لسان الميزان، ط الهند حيدرآباد دكن.

4- تقريب التهذيب، ط دار المعرفة- بيروت.

ابن حجر الهيتميّ، (م 974)، الصّواعق المحرقة:

الف: قدّم له السّيِّد طيِّب الجزائري، مكتبة الهدى- النجف.

ب: قدّم له عبدالوهاب عبداللّطيف، مكتبة القاهرة، مصر.

ابن حزم، أبو محمّد عليّ بن أحمد بن سعيد بن حزم الأندلسيّ (م 456)، جمهرة أنساب العرب، تحقيق عبدالسّلام محمّد هارون، دار المعارف- مصر، ط 3 (1391 ه ق).

ابن حنبل، أبو عبداللَّه أحمد بن محمّد (م 241 ه ق):

1- المسند، دار صادر- بيروت.

2- فضائل الصّحابة، تحقيق وصيّ اللَّه بن محمّد عبّاس، مؤسّسة الرِّسالة.

ابن الخشّاب، أبو محمّد عبداللَّه بن أحمد بن أحمد بن أحمد بن عبداللَّه بن النّصر بن الخشّاب البغداديّ (م 567)، تاريخ مواليد الأئمّة ووفياتهم (من مجموعة نفيسة)، مكتبة السّيِّد المرعشيّ النّجفيّ- قم، ط 1 (1406 ه ق).

ابن خلدون، (م 808)، التّاريخ (تاريخ ابن خلدون «العبر»)، تحقيق تركي فرحان المصطفى، دار إحياء التّراث العربيّ- بيروت.

آيتى، عبدالحميد، ترجمه تاريخ ابن خلدون، مؤسّسه مطالعات وتحقيقات فرهنگى وابسته به وزارت فرهنگ و آموزش عالى شماره 541، چاپ اوّل (1363 ه ش).

ابن خلّكان، أبو العبّاس أحمد بن محمّد بن أبي بكر (م 681 ه ق)، وفيات الأعيان وأنباء أبناء الزّمان، تحقيق الدكتور إحسان عبّاس، دار صادر- بيروت.

ابن خيّاط، أبو عمرو خليفة (م 240 ه ق):

1- كتاب الطّبقات، تحقيق سهيل زكّار، دار الفكر- بيروت، (1414 ه ق- 1993 م).

2- التّاريخ، تحقيق سهيل زكّار، دار الفكر- بيروت، (1421 ه ق- 2001 م).

ابن داود، تقيّ الدِّين الحسن بن عليّ بن داود الحلِّيّ (م ق 8)، كتاب الرِّجال، انتشارات جامعة طهران، العدد 857، (1342 ه ق).

ابن الرّازي، أبو محمّد جعفر بن أحمد بن عليّ القمّي (ت)، جامع الأحاديث، تحقيق السّيِّد محمّد الحسيني النّيشابوري، مؤسسة الآستانة الرّضويّة المقدّسة، ط 1 (1413 ه ق).

ابن سعد، محمّد بن سعد (م 230):

1- الحسين عليه السلام (ترجمة الإمام الحسين عليه السلام ومقتله من القسم غير المطبوع من الطبقات الكبير)، تحقيق السّيِّد عبدالعزيز الطّباطبائيّ، مؤسّسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التّراث- قم، ط 1 (1415 ه ق).

2- الحسن عليه السلام (ترجمة الامام الحسن عليه السلام من القسم غير المطبوع من الطبقات الكبير)، تحقيق السّيِّد عبدالعزيز الطّباطبائيّ، مؤسّسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التّراث- قم، ط 1 (1416 ه ق).

3- كتاب الطّبقات الكبير:

الف: تحقيق إدوارد سخو، مطبعة بريل- ليدن، (1321 ه ق).

ب: دار صادر- بيروت

ابن شبّة، أبو زيد عمر بن شبّة البصريّ (م 262 ه ق)، تاريخ المدينة المنوّرة، (أخبار المدينة المنوّرة)، تحقيق محمّد شلتون، ط دار إحياء التّراث- بيروت، ط 2 (1410 ه ق- 1990 م).

ابن شدّاد، عزّ الدِّين أبو عبداللَّه محمّد بن عليّ بن شدّاد (إبراهيم) الحلبيّ، (م 684 ه ق)، الأعلاق الخطيرة في ذكر أمراء الشّام والجزيرة، تحقيق سامي الدّهّان، المعهد الفرنسيّ، الدراسات العربية- دمشق، ط 1382 ه ق.

ابن شهرآشوب، أبو جعفر رشيد الدّين محمّد بن عليّ بن شهرآشوب السّروريّ المازندرانيّ (م 588):

1- مناقب آل أبي طالب، المطبعة العلميّة- قم.

2- معالم العلماء، المطبعة الحيدريّة- النّجف، (1380 ه ق).

ابن الصّبّاغ، عليّ بن محمّد بن أحمد المالكيّ (م 855)، الفصول المهمّة في معرفة أحوال الأئمّة، مؤسسة الأعلمي- طهران.

ابن طاوس، السّيّد الجليل عليّ بن موسى بن جعفر بن طاوس (م 677):

1- الإقبال (الأعمال الحسنة)، ط حجري.

2- اللّهوف (اللّهوف على قتلى الطّفوف)، انتشارات جهان- طهران.

فهرى، سيّد احمد، ترجمه لهوف (آهى سوزان بر مزار شهيدان)، انتشارات جهان- تهران

3- سعد السّعود، منشورات المطبعة الحيدريّة- النّجف، ط 1 (1369 ه ق- 1905 م).

4- فرحة الغري في تعيين قبر أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السلام في النّجف، منشورات الرّضي- قم.

محمّدباقر مجلسى، ترجمه فرحة الغرى، پژوهش جويا جهانبخش، ناشر ميراث مكتوب، چاپ اوّل زمستان 1379 ه ش

ابن الطّقطقيّ، محمّد بن عليّ بن طباطبا (م 709)، الأصيلي في أنساب الطّالبيين، مكتبة السّيِّد المرعشيّ النّجفيّ- قم، ط 1 (1418 ه ق).

ابن طلحة، محمّد بن طلحة الشّافعيّ (م 652)، مطالب السّؤول في مناقب آل الرّسول:

ألف: ايران- كردستان، ط حجري- (1287 ه ق).

ب: تحقيق السّيِّد عبدالعزيز الطّباطبائيّ، مؤسّسة البلاغ- بيروت، ط 1 (1419 ه ق- 1999 م).

ابن طولون، محمّد بن طولون (م 953)، الأئمّة الاثنا عشر، منشورات الرّضيّ- قم.

ابن طيفور، أبو الفضل أحمد بن أبي طاهر (م 280 ه ق)، بلاغات النِّساء:

ألف: منشورات مكتبة بصيرتي- قم.

ب: تحقيق يوسف البقاعي، دار الأضواء- بيروت، ط 1 (1420 ه ق- 1999 م).

ابن عبد ربّه، أبو عمر أحمد بن محمّد بن عبد ربّه الأندلسيّ، (م 328)، العقد الفريد:

ألف: مطبعة لجنة التّأليف والتّرجمة والنّشر- (1365 ه ق).

ب: تحقيق محمّد سعيد العريان، ط دار الفكر.

ابن عبد البرّ، القرطبيّ المالكيّ (م 463)، الاستيعاب (بهامش الاصابة)، دار الكتاب العربيّ- بيروت.

ابن عديّ، أبو أحمد عبداللَّه بن عديّ الجرجانيّ (م 365 ه ق)، الكامل في الضّعفاء الرِّجال، دار الفكر- بيروت، (1404 ه ق).

ابن العديم، الصّاحب كمال الدّين عمر بن أحمد (م 660):

1- بغية الطّلب (بغية الطّلب في تاريخ حلب)، تحقيق الدّكتور سهيل زكّار، دار القلم العربيّ.

2- الحسين بن عليّ (سيّد شباب أهل الجنّة) وحجر بن عديّ (أوّل شهداء آل البيت عليهم السلام)، (مأخوذ من بغية الطّلب) تحقيق الدّكتور سهيل زكّار، دار حسّان للطباعة والنّشر دمشق، (1410 ه ق).

ابن عساكر، الحافظ أبو القاسم عليّ بن الحسن بن هبة اللَّه الشّافعيّ (م 571)، تاريخ مدينة دمشق:

1- ترجمة ريحانة رسول اللَّه (الإمام الحسين عليه السلام)، تحقيق محمّد باقر المحموديّ، مؤسسة المحموديّ- بيروت.

2- تهذيب ابن بدران، عبدالقادر أفندي بدران، مطبعة روضة الشّام، (1332 ه ق).

3- مختصر ابن منظور، محمّد بن مكرّم، دار الفكر، دمشق، ط 1 (1410 ه ق).

4- تراجم النِّساء، تحقيق الشّهابيّ، دمشق، ط 1.

5- تاريخ دمشق الكبير، جمع أبو عبداللَّه عليّ عاشورا الخبوئيّ، دار إحياء التّراث العربي- بيروت، ط 1 (1421 ه ق- 2001 م).

ابن العماد، أبو الفلاح عبدالحيّ بن العماد الحنبليّ (م 1089)، شذرات الذّهب في أخبار مَن ذَهب، دار الكتب العلميّة- بيروت.

ابن عنبة الحسنيّ، جمال الدِّين أحمد بن عليّ (م 828):

1- عمدة الطّالب في أنساب آل أبي طالب:

ألف: منشورات دار مكتبة الحياة- بيروت.

ب: المطبعة الحيدريّة- النّجف، ط 2 (1380 ه ق).

2- الفصول الفخريّة، تحقيق السّيِّد جلال الدِّين محدّث أرقويّ، انتشارات علمي فرهنگى، (1363 ه ش).

ابن فُندق، أبو الحسن عليّ بن أبي القاسم بن زيد البيهقيّ (م 565)، لباب الأنساب والألقاب والأعقاب، تحقيق السّيّد مهدي الرّجائيّ، مكتبة السّيّد المرعشيّ النّجفيّ- قم، ط 1 (1410 ه ق).

ابن قتيبة الدّينوريّ، أبو محمّد عبداللَّه بن مسلم (م 276):

1- الإمامة والسّياسة، تحقيق الدّكتور طه محمّد الزّينيّ، مؤسسة الحلبيّ وشركاه، مصر.

2- المعارف:

ألف: تحقيق ثروت عكاشة، مطبعة دار الكتب- مصر، (1960 م)، طبع بالأفست في منشورات الشّريف الرّضي- قم (1415 ه ق).

ب: دار إحياء التّراث العربيّ- بيروت، ط 2 (1390 ه ق).

ابن قدّامة، موفّق الدّين أبو محمّد عبداللَّه بن أحمد (م 620)، التّبيين في أنساب القرشيِّين، تحقيق محمّد نايف الرّلْيَمي، عالَم الكتب- مكتبة النّهضة العربيّة.

ابن كثير الدِّمَشْقيّ، أبو الفداء إسماعيل بن كثير (م 774)، البداية والنّهاية، مطبعة السّعادة- مصر.

ابن ماجة، أبو عبداللَّه محمّد بن يزيد القزوينيّ (م 257 ه ق)، السّنن، تحقيق محمّد فؤاد عبدالباقي، دار إحياء التراث العربيّ- بيروت (1395 ه ق- 1975 م).

ابن المغازلي، أبو الحسن عليّ بن محمّد بن محمّد الواسطيّ الجلابيّ الشّافعيّ (م 483 ه ق)، مناقب عليّ بن أبي طالب، تحقيق محمّدباقر المحموديّ، المكتبة الإسلامية- طهران.

ابن منظور، محمّد بن مكرم بن عليّ الأنصاريّ الفريقيّ المصريّ، (م 711 ه ق):

1- مختصر تاريخ دمشق لابن عساكر، دار الفكر- دمشق، ط 1 (1410 ه ق).

2- لسان العرب، دار صادر- بيروت.

ابن النّديم، محمّد بن إسحاق الورّاق (م ق 4)، كتاب الفهرست، تحقيق رضا تجدّد، ط طهران.

ابن نما الحلِّيّ، نجم الدّين جعفر بن محمّد (م 645):

1- مثير الأحزان، دار الخلافة- طهران، كارخانه مشهدي خداداد (1318 ه ق)، ط حجري.

2- ذوب النّضار في شرح الثّار، مؤسّسة النّشر الإسلاميّ التّابعة لجماعة المدرِّسين- قم، ط 1 (1416 ه ق).

ابن هلال، إبراهيم بن محمّد بن سعيد بن هلال الثّقفيّ (م 283 ه)، الغارات، تحقيق مير جلال الدِّين حسيني أرمويّ، انتشارات انجمن آثار ملّى، العدد 114.

آيتى، عبدالحميد، ترجمه الغارات، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، چاپ اوّل (1371 ه ش).

أبو الخير، أحمد بن إسماعيل بن يوسف الطّالقانيّ القزوينيّ (م 590 ه ق)، كتاب الأربعين المنتقى من مناقب المرتضى عليه الرّضوان العليّ الأعلى، نُشرت في مجلّة تراثنا التي تُصدرها مؤسّسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التّراث، قم- إيران، السّنة الاولى، العدد الأوّل (صيف 1405 ه ق).

أبو داود السّجستانيّ، سليمان بن الأشعث الأزديّ (م 275 ه ق)، السّنن، تحقيق محمّد محي الدِّين عبدالحميد، دار إحياء السّنّة النّبويّة.

أبو داود الطّيالسيّ، سليمان بن داود (م 204 ه ق)، المسند، ط دار المعرفة- بيروت.

أبو طالب الزّيديّ، يحيى بن الحسين بن هارون ... بن زيد بن الحسن عليه السلام (م 424)، الإفادة في تاريخ الأئمة، تحقيق محمّد يحيى سالمي عزان، دار الحكمة اليمانيّة، ط 1 (1417 ه ق).

أبو عليّ الحائري، محمّد بن إسماعيل المازندراني (م 1216)، منتهى المقال في أحوال الرِّجال، مؤسّسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التّراث- قم، ط (1416 ه ق).

أبو عليّ مسكويه الرّازيّ، (م 421)، تجارب الأُمم، دار سروش للطّباعة والنّشر (سروش)، ط 1 (1407 ه ق).

أبو الفداء، إسماعيل (م 732 ه ق)، المختصر في أخبار البشر، مطبعة الحسينيّة، مصر، ط 1.

أبو الفرج الأصفهانيّ، عليّ بن الحسين بن محمّد (م 356):

1- مقاتل الطّالبيِّين، المطبعة الحيدريّة- النّجف (1385 ه ق).

رسولى محلّاتى، سيّد هاشم، ترجمه مقاتل الطّالبيّين، كتابفروشى صدوق

2- الأغاني:

ألف: تحقيق عبدالسّتّار أحمد فرّاج، دار الثّقافة- بيروت.

ب: دار إحياء التّراث العربيّ- بيروت.

أبو مخنف، مقتل أبي مخنف (المشهور)، انتشارات أعلميّ- طهران.

وقد طعن في صحّة نسبة هذا الكتاب، بصورته الحالية إلى أبي مخنف، واعتمدوا في ذلك على:

1- إنّ أبا مخنف قد وزّع رواياته حسب أسانيدها، وهو يأتي بكلّ جزءٍ من رواياته حسب الإسناد الخاصّ به، وهذا الكتاب قد حذفت منه الأسانيد، وجاءت الرّوايات بسَردٍ واحد.

2- إنّ ما حكاه الطّبريّ عن أبي مخنف يختلف كثيراً عمّا في هذا الكتاب. ونرى أنّ هذا الكتاب قد تحوّل فيما بعد من الحديث المفكّك إلى حديث واحد بسَردٍ واحد، والغاية منه أن يلائم قراءته في مجالس إقامة المأتم على سيِّد الشّهداء عليه السلام، فالأصل فيه هو تاريخ أبي مخنف، وتحويله إلى سَردٍ واحد جاء فيما بعد، ولا نعلم من كان الّذي فعل؟ ومتى كان؟ وأين كان؟ والشّواهد على هذا، لا مجال لذكرها هنا.

وأمّا الاختلاف بين ما حكاه الطّبريّ وما جاء هنا، فليس بضارٍّ إذا علِمنا أنّ الطّبريّ اختار من كتاب أبي مخنف، ولم ينقله كلّه.

ولكنّ الّذي جعلنا نؤخِّر هذا المقتل إلى موضعه الحالي في قائمة المصادر عندما نشير إليها في الكتاب والّذي يأتي متأخِّراً أنّ هذا المقتل بصورته الحاليّة ليس من صنع أبي مخنف، وإلّا لكان موضعه الصّدارة، لتقدّم أبي مخنف على عامّة المؤرِّخين.

أبو نصر، سهل بن عبداللَّه بن داود بن سليمان بن أبان بن عبداللَّه البخاريّ (م ق 4)، سرّ السّلسلة العلوية، تحقيق السّيِّد محمّد صادق بحر العلوم، المطبعة الحيدريّة- النّجف (1381 ه ق).

أبو النّضر، فاطمة بنت محمّد صلي الله عليه و آله ، الطّبعة الأهليّة- بيروت، ط 1 (1353 ه ق- 1935 م).

أبو نعيم، أحمد بن عبداللَّه الأصبهاني (م 430):

1- معرفة الصّحابة، تحقيق عادل بن يوسف العرازيّ، دار الوطن للنّشر- الرّياض، ط 1 (1419 ه ق).

2- حلية الأولياء وطبقات الأصفياء، دار الفكر للطِّباعة والنّشر والتّوزيع.

3- دلائل النّبوّة:

الف: دائرة المعارف العثمانيّة- حيدر آباد- الهند (1320 ه ق).

ب: المكتبة العربية- حلب، ط 1 (1392 ه ق- 1974 م).

أتابكي/ ابن جبير.

أبو يعلى الموصليّ، أحمد بن عليّ بن المثنّى التّميميّ، المسند، تحقيق حسين سليم أسد، دار المأمون للتّراث، ط 1 (1408 ه ق- 1988 م).

الإربليّ، عليّ بن عيسى (م 683)، كشف الغمّة في معرفة الأئمّة، مكتبة بني هاشمي- تبريز، (1381 ه ق).

الأردبيليّ، محمّد بن عليّ (م 1101)، جامع الرّواة، منشورات دار الأضواء- بيروت، (1403 ه ق).

الأزهري، أبو منصور محمّد بن أحمد (370 ه ق)، تهذيب اللّغة، الدّار المصريّة للتأليف والتّرجمة، 1966 م.

الاستر آباديّ، محمّد مؤمن بن دوست (م 1088)، الرّجعة، تحقيق فارس حسّون كريم، دار الإعتصام- قم، ط 1 (1415 ه ق).

أسرار فدك، محمّدباقر أنصاري وسيِّد حسين رجائي، دفتر نشر الهادي، ط 3 (1378 ه ق).

الأعرجيّ، السّيّد جعفر الأعرجيّ النّجفيّ الحسينيّ (1332)، مناهل الضّرب في أنساب العرب، تحقيق السّيّد مهدي الرّجائيّ، مكتبة السّيّد المرعشيّ النّجفيّ- قم، ط 1 (1419 ه ق).

الأمين، محسن الأمين العامليّ (م 1371):

1- أعيان الشّيعة:

ألف: دار التّعارف للمطبوعات- بيروت، (1406 ه ق).

ب: مطبعة دمشق، ط 1 (1364 ه ق).

2- لواعج الأشجان، مكتبة بصيرتي- قم.

3- أصدق الأخبار، (ط 1) ملحق بلواعج الأشجان، مكتبة بصيرتي- قم. أصدق الأخبار، ط مستقلّاً (ط 2) دار العالم الاسلامي- بيروت، ط 2 (1401 ه ق).

الباعونيّ، شمس الدّين أبو البركات محمّد بن أحمد (م 871)، جواهر المطالب في مناقب الإمام عليّ بن أبي طالب عليه السلام، تحقيق محمّد باقر المحموديّ، مجمع إحياء الثّقافة الإسلاميّة.

بحر العلوم، محمّد تقي آل بحر العلوم (م 1393)، مقتل الحسين عليه السلام (أو واقعة الطّف)، دار الزّهراء- بيروت، ط 2 (1405 ه ق)، تقديم وتعليق وإضافات: نجل المؤلِّف الحسين ابن التّقيّ آل بحر العلوم.

البحرانيّ، الشّيخ عبداللَّه البحرانيّ الأصفهانيّ (م ق 12)، العوالم (عوالم العلوم والمعارف والأحوال من الآيات والأخبار والأقوال)، مدرسة الإمام المهديّ- قم، ط 1 (1407 ه ق).

البخاري، أبو عبداللَّه محمّد بن إسماعيل بن إبراهيم الجعفيّ (م 256 ه ق):

1- التّاريخ الكبير، دار الفكر- بيروت.

2- الصّحيح، دار الكتب العلميّة- بيروت، ط 1 (1419 ه ق).

البرقيّ، أبو جعفر أحمد بن أبي عبداللَّه محمّد بن خالد (م 271 أو 280 ه ق)، كتاب الرِّجال (في مقدّمة كتاب الرِّجال لابن داود الحلِّيّ)، إنتشارات جامعة طهران رقم 857، (1343 ه ش).

البرّيّ، محمّد بن أبي بكر الأنصاريّ التّلمسانيّ (م 645)، الجوهرة في نسب الإمام عليّ وآله، مكتبة النّوريّ- دمشق، ط 1 (1402 ه ق).

البلاذريّ، أحمد بن يحيى بن جابر البلاذريّ (م 279):

1- جمل من أنساب الأشراف، تحقيق الدّكتور سهيل زكّار، دار الفكر، ط 1 (1417 ه ق).

2- أنساب الأشراف ج 2، تحقيق محمّد باقر المحموديّ، مؤسسة الأعلمي للمطبوعات- بيروت، ط 1 (1394 ه ق).

3- أنساب الأشراف ج 3، تحقيق محمّدباقر المحموديّ، دار التعارف- بيروت، ط 1، (1397 ه ق).

4- أنساب الأشراف، تحقيق الدّكتور محمّد حميد اللَّه، ط دار المعارف- مصر.

البلخيّ، أبو زيد أحمد بن سهل (م 322 ه ق)، البدء والتّاريخ، تحقيق خليل عمران المنصور، منشورات دار الكتب العلميّة- بيروت، ط 1 (1417 ه ق- 1997 م).

البهبهاني، محمّدباقر بن عبدالكريم (م 1285)، الدّمعة السّاكبة، مؤسّسة الأعلميّ للمطبوعات- بيروت، ط 1 (1409 ه ق).

البياضيّ، الشّيخ زين الدّين أبو محمّد عليّ بن يونس العامليّ النّباطي البياضي (م 877)، الصّراط المستقيم، مكتبة الحيدريّة، تحقيق محمّد باقر البهبوديّ.

البيهقيّ، أبو بكر أحمد بن الحسين بن عليّ (م 458):

1- دلائل النّبوّة، تحقيق عبدالمعطي قلعجي، دار الكتب العلميّة- بيروت، ط 1 (1405 ه ق- 1985 م).

دامغانى، ترجمه دلائل النبوه

2- السّنن الكبرى، مطبعة مجلس دائرة المعارف العثمانيّة، حيدرآباد الدكن- الهند، ط 1 (1356 ه ق)، ودار المعرفة- بيروت.

تاج الدِّين العامليّ، السّيِّد تاج الدِّين عليّ بن أحمد الحسينيّ العامليّ (م ق 11)، التّتمّة في تواريخ الأئمّة، مؤسّسة البعثة- قم.

تاريخ أهل البيت، تحقيق السّيِّد محمّدرضا الحسينيّ الجلاليّ، مؤسّسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التّراث- قم، ط 1 (1410 ه ق).

تراثنا (نشرة فصليّة)، مؤسّسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التّراث، العددان الأوّل والثّاني (30 و 31) السنة الثامنة، محرّم وجمادى الآخرة، (1314 ه ق).

التّرمذيّ، أبو عيسى محمّد بن عيسى بن سورة (م 279 ه ق)، السّنن وهو الجامع الصّحيح، تصحيح عبدالرّحمان محمّد عثمان، دار الفكر- بيروت، ط 2 (1394 ه ش- 1974 م).

التّستريّ، الشّيخ محمّدتقي (م ق 14)، تواريخ النّبيّ صلى الله عليه و آله والآل عليهم السلام، دار الشّرافة (1416 ه ق).

التّفرشي، ميرمصطفى الحسيني (م ق 11 ه ق)، نقد الرِّجال، إنتشارات الرّسول المصطفى- قم.

الجزائريّ، السّيِّد نعمة اللَّه الموسويّ (م 1112)، الأنوار النّعمانيّة، مطبعة شركت چاپ- تبريز.

الجزائريّ، السّيِّد نور الدِّين، الخصائص الزّينبيّة، انتشارات الشريف الرّضيّ- قم، (1418 ه ق- 1998 م).

الجواهريّ، الشّيخ شريف (م ق 14)، مثير الأحزان في أحوالات الأئمّة الاثنى عشر، انتشارات الأعلميّ- طهران.

الحائريّ، السّيِّد عبدالمجيد (م ق 14)، ذخيرة الدّارين، المطبعة المرتضويّة- النّجف (1345 ه ق).

حاجي خليفة، مصطفى بن عبداللَّه (م 1067)، كشف الظّنون عن أسامي الكتب والفنون، مكتبة الإسلاميّة- طهران، ط 3 (1967 م- 1378 ه ق).

الحاكم النّيسابوريّ، أبو عبداللَّه (م 405 ه ق)، المستدرك على الصّحيحين وهامشه، ط حيدر آباد- الهند، طبع بالأفست في دار الفكر- بيروت، ومكتب المطبوعات الإسلامية- حلب.

الحرّ العامليّ، محمّد بن الحسن (م 1104):

1- إثبات الهداة بالنّصوص والمعجزات، المطبعة العلميّة- قم.

2- وسائل الشّيعة، دار إحياء التّراث العربيّ، طبع بالأفست في المكتبة الإسلاميّة- طهران، ط 2 (1383 ه ق).

حسن بن سليمان الحلِّيّ، (م ق 9)، مختصر بصائر الدّرجات، المطبعة الحيدرية- النجف، ط 1 (1370 ه ق).

الحسين عليه السلام وبطلة كربلاء، محمّدجواد مغنيّة، دار التّعارف للمطبوعات- بيروت.

الحسينيّ الجلاليّ، السّيِّد محمّدحسين، مزارات أهل البيت عليهم السلام وتاريخها، مؤسّسة الأعلميّ- بيروت، ط 3 (1415 ه ق).

الحلِّيّ، العلّامة، الشّيخ جمال الدِّين أبو منصور الحسن بن سديد الدِّين (م 726):

1- المستجاد (من كتاب الإرشاد) (من مجموعة نفيسة)، مكتبة السّيِّد المرعشيّ النّجفي، ط 1 (1406 ه ق).

2- خلاصة الأقوال/ رجال العلّامة الحلِّيّ، مطبعة الحيدريّة- النّجف، ط 2 (1381 ه ق).

3- كشف اليقين في فضائل أمير المؤمنين عليه السلام، تحقيق عليّ آل كوثر، مجمع إحياء الثّقافة الإسلاميّة.

4- نهج الحقّ وكشف الصِّدق، مؤسّسة دار الهجرة- قم، ط 1 (1407 ه ق).

الحويزيّ، عبدعليّ بن جمعة العروسيّ (م 1112 ه ق)، تفسير نور الثّقلين، تصحيح السّيِّد هاشم الرّسوليّ المحلّاتيّ، مطبعة الحكمة- قم.

الحموئي، إبراهيم بن محمّد بن المؤيّد بن عبداللَّه بن عليّ بن محمّد الجوينيّ الخراسانيّ (م 730 ه ق)، فرائد السِّمطين، تحقيق محمّدباقر المحمودي، مؤسّسة المحمودي- بيروت، ط 1 (1400 ه ق- 1980 م)

الحميدي، محمّد بن فتوح (م 488 ه ق)، الجمع بين الصّحيحين البخاري ومسلم، تحقيق عليّ حسين البوّاب، دار ابن حزم- بيروت، ط 1 (1419 ه ق- 1998 م).

الخراسانيّ، حاج ملّا قاسم، منتخب التّواريخ، ط حجري- طهران (1350 ه ش).

الخزّاز، أبو القاسم عليّ بن محمّد بن عليّ القمِّي الرّازيّ (م ق 4 ه ق)، كفاية الأثر في النّصِّ على الأئمّة الاثنى عشر، تحقيق السّيِّد عبداللّطيف الحسيني الكوه كمري الخوئي، انتشارات بيدار- قم (1401 ه ق).

الخصيبيّ (أو الخضيبيّ)، أبوعبداللَّه الحسين بن حمدان (م 334 ه ق)، الهداية الكبرى، مؤسّسة البلاغ- بيروت، ط 1 (1406 ه ق- 1986 م).

الخطيب البغداديّ، أبو بكر أحمد بن عليّ (م 464 ه ق)، تاريخ بغداد، مكتبة الخابخي بالقاهرة والمكتبة العربية ببغداد ومطبعة دار السّعادة- مصر، (1359 ه ق)، طُبع بالأفست في دار الكتاب العربيّ- بيروت.

الخوارزميّ، أبو المؤيّد الموفّق بن أحمد (م 568):

1- مقتل الحسين، تحقيق وتعليق الشّيخ محمّد السّماويّ، مكتبة المفيد- قم.

2- المناقب، تحقيق الشّيخ مالك المحموديّ، مؤسّسة النّشر الإسلاميّ، ط 2.

خواندامير (م ق 10)، حبيب السِّير، تاريخ، كتابفروشى خيّام، ط 2، (1353 ه ش)

دخيّل، عليّ محمّد عليّ، أعلام النِّساء، زينب الكبرى، مؤسّسة أهل البيت عليهم السلام- بيروت (1401 ه ق).

الدّربنديّ، الآخوند ملّا آقا (م 1286)، أسرار الشّهادة، منشورات الأعلمي- طهران.

الدّولابيّ، أبو بشر محمّد بن أحمد بن حمّاد الأنصاريّ الزّازيّ الدّولابيّ (م 310)، الذّريّة الطّاهرة، تحقيق السّيِّد محمّد جواد الحسينيّ الجلاليّ، مؤسّسة النّشر الإسلاميّ- قم.

الدّيار بكريّ، حسين بن محمّد بن الحسن (م 960)، تاريخ الخميس في أحوال أنفس نفيس، ط مصر، طبع بالأفست في مؤسّسة شعبان للنّشر والتّوزيع- بيروت.

الدّيلميّ، أبو محمّد الحسن بن محمّد (م 771)، إرشاد القلوب، منشورات مؤسّسة الأعلمي للمطبوعات- بيروت، ط 1 (1413 ه ق- 1992 م).

الدّينوريّ، أبو حنيفة أحمد بن داوود الدّينوري (م 281)، الأخبار الطِّوال، مطبعة السّعادة- مصر، ط 1 (1330 ه ق).

الذّهبيّ، شمس الدّين محمّد بن أحمد (م 748):

1- تاريخ الإسلام (وطبقات المشاهير والأعلام):

ألف: مكتبة القدسي- القاهرة- (1368 ه ق).

ب: دار الكتاب العربيّ- بيروت (1407 ه ق).

2- سير أعلام النّبلاء:

ألف: تحقيق الدّكتور محمّد أسعد طلس، دار المعارف- مصر.

ب: بشّار عّواد معروف والدكتور يحيى هلال سرحان، مؤسّسة الرِّسالة- بيروت (1404 ه ق). (ورد في مصادر الباب الثّاني).

ج: تحقيق أبو سعيد عمر بن غراسة العمرويّ، ط دار الفكر- بيروت، ط 1 (1417 ه ق- 1997 م).

3- العِبَر (في خبر مَنْ غبر):

ألف: تحقيق الدكتور صلاح الدِّين المنجد، التّراث العربي، الكويت (1960 م)

ب: ط دار الفكر- بيروت، ط 1 (1418 ه ق- 1997 م).

4- تلخيص المستدرك (ط بهامش المستدرك)، مكتب المطبوعات الإسلاميّة- حلب.

5- ميزان الاعتدال، ط مصر (1382 ه ق)، طُبع بالأفست في دار المعرفة- بيروت

6- تذكرة الحفّاظ، دار إحياء التّراث العربيّ- بيروت.

7- المغني

الرّاوندي (ضياء الدِّين أبو الرِّضا) فضل الدِّين عليّ الحسنيّ (م 571 ه ق)، النّوادر، تحقيق سعيد رضا عليّ عسكريّ، دار الحديث- قم، ط 1 (1377 ه ق).

الرّاونديّ، (قطب الدِّين الرّاوندي) أبو الحسين سعيد بن هبة اللَّه بن الحسن (م 573)، الخرائج والجرائح، مؤسّسة النّور للمطبوعات- بيروت، ط 2، (1411 ه ق).

الرّسّان، الفضيل بن الزّبير بن عمر بن درهم الكوفيّ الأسديّ (م ق 2)، تسمية من قُتِلَ مع الحسين عليه السلام من ولده وإخوته وأهل بيته وشيعته، نُشرت في (تُراثنا) الّتي تُصدرها مؤسّسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التّراث، قم- إيران، السّنة الاولى، العدد 2، تحقيق السّيِّد محمّدرضا الحسينيّ.

رضيّ الدِّين ابن المطهّر، عليّ بن يوسف ابن المطّهر الحلِّيّ (م ق 8)، العدد القويّة لدفع المخاوف اليوميّة، تحقيق السّيِّد مهدي الرّجائيّ، مكتبة آية اللَّه المرعشيّ، ط 1 (1408 ه ق).

الزّبيديّ، محمّد مرتضى الحسينيّ الواسطيّ (م 1205 ه ق)، تاج العروس من جواهر القاموس):

الف- المطبعة الخيريّة المنشأة بجماليّة- مصر، ط 1 (1306 ه ق).

ب- دار الهداية- بيروت.

الزّرنديّ، محمّد بن يوسف بن الحسن بن محمّد (م 750 ه ق)، درر السِّمطين في فضائل المصطفى والمرتضى والبتول والسِّبطين، تحقيق محمّدهادي الأميني، مكتبة نينوى الحديثة، طهران.

الزّمخشريّ، أبو القاسم محمّد بن عمر الخوارزميّ (538 ه ق):

1- الكشّاف (عن حقائق التّنزيل وعيون الأقاويل في وجوه التأويل)، انتشارات آفتاب- طهران.

2- ربيع الأبرار، ط بغداد.

3- الفائق، عيسى البابيّ الحلبيّ وشركاء- القاهرة (1971 م).

الزّنجانيّ، الموسوي الزّنجاني (م ق 14)، وسيلة الدّارين في أنصار الحسين، مؤسسة الأعلمي- بيروت، ط 1، (1395 ه ق).

السّابقيّ، محمّد حسنين، مرقد العقيلة زينب عليها السلام، منشورات الأعلمي للمطبوعات- بيروت، ط 1 (1399 ه ق- 1979 م).

سبط ابن الجوزيّ، شمس الدِّين أبو المظفّر يوسف بن عبدالرّحمان (قزأوغلي) (م 654)، تذكرة خواص الأُمّة:

ألف: تحقيق السّيِّد محمّدصادق بحر العلوم، المطبعة الحيدريّة- النّجف، (1383 ه ق).

ب: مؤسّسة أهل البيت عليهم السلام- بيروت، (1401 ه ق- 1981 م).

سبط ابن العجميّ الحلبيّ (م 884 ه ق)، كنوز الذّهب في تاريخ حلب.

سپهر، ميرزا محمّدتقى (م 1297)، ناسخ التّواريخ:

1- حضرت على بن أبى طالب عليه السلام، مؤسّسه مطبوعات دينى- قم، ط 1 (1369 ه ش).

2- حضرت زهرا عليها السلام، كتابفروشى اسلاميه، چاپ سنگى.

3- حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام، كتابفروشى اسلاميه، ط 3 (1366 ه ش).

4- در احوالات سيّد الشّهدا عليه السلام، كتابفروشى اسلاميه، ط 3 (1368 ه ش).

5- حضرت علىّ بن الحسين السجّاد عليهما السلام، كتابفروشى اسلاميه، (1345 ه ش).

6- حضرت زينب كبرى عليها السلام، كتابفروشى اسلاميه، (1398 ه ق).

السّماويّ، الشّيخ محمّد السّماويّ (م 1370)، إبصار العين في أنصار الحسين، ط أفست مكتبة بصيرتي- قم.

السّمعانيّ، أبو سعد عبدالكريم بن محمّد السّمعانيّ التّميميّ (م 562):

1- التّحبير في المعجم الكبير، مطبعة الإرشاد- بغداد (1395 ه ق).

2- الأنساب، تحقيق عبداللَّه عمر الباروديّ، دار الجنان- بيروت، ط 1 (1408 ه ق- 1988 م).

السّمهوديّ، عليّ بن عبداللَّه (م 911 ه ق)، جواهر العقدين في فضل الشّرفين، دار الكتب العلميّة- بيروت، ط 1 (1415 ه ق).

السّهيليّ، أبو القاسم عبدالرحّمان بن عبداللَّه بن أحمد بن أبي الحسن الخثعميّ (م 581 ه ق)، الرّوض الآنف في تفسير السِّيرة النّبويّة لابن هشام:

الف- مطبعة الجماليّة- مصر.

ب- الحاج عبدالسّلام بن محمّد بن شقرون.

السّيِّد الرّضيّ، أبوالحسن محمّد بن الحسين بن موسى الموسويّ البغداديّ (406 ه ق)، خصائص الأئمّة عليهم السلام، خصائص أمير المؤمنين عليه السلام، تحقيق محمّدهادي الأميني، مجمع البحوث الإسلامية، الآستانة الرّضويّة المقدّسة- مشهد، (1406 ه ق).

السّيِّد المرتضى، عليّ بن الحسن الموسويّ (م 436 ه ق):

1- الشّافي في الإمامة، تحقيق السّيِّد عبدالزّهراء الخطيب، مؤسّسة الصّادق- طهران، ط 2 (1410 ه ق).

2- الفصول المختارة من العيون والمحاسن، مؤسّسة الإمام الصّادق- قم، ط 1 (1413 ه ق).

السّيِّد هاشم البحرانيّ (م 1107):

1- مدينة المعاجز (في دلائل الأئمة الأطهار ومعاجزهم)، مكتبة المحموديّ- طهران.

2- البرهان في تفسير القرآن، مؤسّسة دار التّفسير- قم، ط 1 (1375 ه ش- 1417 ه ق).

السّيوطيّ، جلال الدِّين (م 911 ه ق):

1- تاريخ الخلفاء، تحقيق محمّد يحيى الدين عبدالحميد، مطبعة السّعادة- مصر، ط 1 (1371 ه ق).

2- الدّرّ المنثور في تفسير المأثور:

الف: مؤسّسة الرِّسالة- بيروت.

ب: ط دار الفكر- بيروت.

الشّبلنجيّ، الشّيخ مؤمن بن حسن (م 1308)، نور الأبصار، دار الجيل- بيروت (1409 ه ق).

الشّجريّ، يحيى بن الحسين بن إسماعيل الجرجانيّ (م 479)، الأمالي الخميسيّة، عالم الكتب بيروت، مكتبة المتنبّي- القاهرة.

شمس الدِّين الجزريّ، (751- 833 ه ق)، أسنى المطالب (جاء في المستدرك للعوالم ج 11).

الشهرستاني، أبو الفتح محمّد بن عبدالكريم بن أحمد (م 548 ه ق)، الملل والنّحل، دار المعرفة- بيروت (1395 ه ق).

الشّيخ البهائي، بهاء الدِّين محمّد بن حسن العاملي (م 1031 ه ق)، الكشكول:

الف: تحقيق محمّد عبدالكريم الّنمريّ، منشورات دار الكتاب العلميّة- بيروت، ط 1 (1418 ه ق- 1998 م).

ب: صحّحه وعلّق عليه محمّد صادق نصيري، مطبعة دار العلم- قم.

ج: علّق عليه السّيِّد مهدي اللّاجوردي، مطبعة الحكمة- قم (شعبان 1377).

د: ط حجري.

سيد أبو القاسم آيت اللّهى، ترجمه كشكول، انتشارات توكا مقابل دانشگاه تهران، چاپ اوّل

الصّادق، زينب وليدة النّبوّة والإمامة، مؤسّسة الوفاء- لندن، ط 1 (1408 ه ق- 1987 م).

الصّبّان، الشّيخ محمّد بن عليّ (م 1206)، إسعاف الرّاغبين في سيرة المصطفى، (بهامش نور الأبصار)، دار الفكر للطّباعة والنّشر والتوزيع.

الصّدوق، الشّيخ أبو جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القمِّيّ (م 381):

1- الأماليّ، كتابخانه اسلاميّه- تهران- ط 4- (1404 ه ق).

كمره اى، شيخ محمّد باقر، ترجمه امالى، كتابخانه اسلاميّه- تهران، چاپ 4- (1362 ه ش)

2- مَنْ لا يحضره الفقيه- دار الكتب الإسلامية- طهران، ط 5 (1390 ه ق).

3- الخصال، انتشارات علميّه الاسلاميّة.

4- علل الشّرائع، تصحيح حسين الأعلميّ، منشورات مؤسّسة الأعلميّ للمطبوعات- بيروت، ط 1 (1408 ه ق- 1988 م).

5- معاني الأخبار، تصحيح علي أكبر الغفّاريّ، منشورات مؤسّسة الأعلمي للمطبوعات- بيروت، ط 1 (1404 ه ق- 1984 م).

6- كمال الدِّين وتمام النِّعمة في إثبات الغيبة وكشف الحيرة (إكمال ... إتمام)، تصحيح علي أكبر الغفّاريّ، مؤسّسة النّشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرِّسين- قم، ط 2 (1416 ه ق).

الصّفدي، صلاح الدِّين خليل بن أيبك (م 764 أو 864)، الوافي بوفيات الأعيان، ط بيروت.

طارمى، راجع المقرّم

الطّبرانيّ، الحافظ أبو القاسم سليمان بن أحمد بن أيّوب اللّخميّ (م 360):

1- المعجم الكبير:

ألف: مكتبة ابن تيميّة- القاهرة.

ب: ط دار إحياء التّراث العربي.

2- مقتل الحسين عليه السلام (من المعجم الكبير)، دار الأوراد للنّشر والتّوزيع- الكويت، (1412 ه ق).

3- المعجم الأوسط، تحقيق محمود الطحّان، مكتبة المعارف- الرِّياض، ط 1 (1405 ه ق- 1985 م).

الطّبرسيّ، أبو عليّ الفضل بن الحسن الطبرسيّ (م 548):

1- إعلام الورى بأعلام الهدى، مكتبة الحيدريّة- النّجف- ط 3 (1390 ه ق).

2- تاج المواليد (من مجموعة نفيسة)، مكتبة السّيِّد المرعشي النّجفي- قم، ط 1 (1406 ه ق).

الطّبرسيّ، أبو منصور أحمد بن عليّ بن أبي طالب (م 588)، الإحتجاج، تعليق السّيِّد محمّدباقر الخراسان، مطبعة النّعمان- النّجف، (1286 ه ق- 1966 م).

الطّبريّ، أبو جعفر محمّد بن جرير بن يزيد (م 310):

1- التّاريخ (تاريخ الامم والملوك)، تحقيق محمّد أبو الفضل إبراهيم، دار المعارف- مصر، ط 2.

پاينده، ابوالقاسم، ترجمه تاريخ طبرى، انتشارات بنياد فرهنگ ايران- (1352 ه ش)

2- جامع البيان في تفسير القرآن، المطبعة الكبرى الأميريّة- مصر، ط 1 (1324 ه ق)، طبع بالأفست في دار المعرفة- بيروت، ط 2 (1392 ه ق- 1972 م)، ط 3) 1407 ه ق- 1987 م).

الطّبريّ، أبو جعفر محمّد بن جرير بن رستم (م ق 4):

1- دلائل الإمامة، مطبعة الحيدريّة- النّجف، (1383 ه ق).

2- نوادر المعجزات في مناقب الأئمّة الهداة، تحقيق ونشر مؤسّسة الإمام المهديّ- قم، ط 1 (1410 ه ق).

3- المسترشد في إمامة أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السلام، تحقيق أحمد المحموديّ، مؤسّسة الثّقافة الإسلامية لكوشانبور- قم، ط 1.

الطّريحيّ، الشّيخ فخر الدّين (م 1085)، المُنتَخَب، كتابخانه أروميّة- قم.

الطّوسيّ، شيخ الطّائفة أبو جعفر محمّد بن الحسن الطوسيّ (م 460):

1- الأمالي، دار الثّقافة- قم، ط 1 (1414 ه ق).

2- الغيبة، مكتبة نينوى- طهران.

3- الرِّجال، تحقيق السّيِّد محمّدصادق آل بحر العلوم، المطبعة الحيدريّة- النّجف، ط 1 (1381 ه ق).

4- تهديب الأحكام، تحقيق وتعليق السّيِّد حسن الموسويّ الخراسانيّ، دار الكتب الإسلاميّة، ط 2 (1390 ه ق).

5- الإستبصار، تحقيق السّيِّد حسن الموسويّ الخراسانيّ، دار الكتب الإسلاميّة- طهران.

6- الفهرست، تحقيق محمود راميار، مطبعة جامعة مشهد المقدسيّة، مصوّرة على مطبعة اسيرنگر.

العبيدليّ، أبو الحسن محمّد بن أبي جعفر (م 435)، تهذيب الأنساب ونهاية الأعقاب، استدراك وتعليق عبداللَّه الشّريف الحسين بن محمّد المعروف بابن طباطبا الحسنيّ النّسّابة (م 449)، تحقيق الشيخ محمّدكاظم المحموديّ، مكتبة السّيِّد المرعشيّ النّجفيّ، قم، ط 1 (1413 ه ق).

العبيدليّ، أبو الحسين يحيى بن الحسن بن جعفر بن عبيداللَّه الأعرج بن الحسين الأصغر بن الإمام السجّاد عليه السلام (م ق 277)، أخبار الزّينبيّات، مكتبة السّيِّد المرعشيّ النّجفيّ.

العجليّ، أحمد بن عبداللَّه بن صالح أبو الحسن العجليّ (م 261)، تاريخ الثّقات، دار الكتب العلميّة- بيروت، ط 1 (1405 ه ق)، بترتيب الحافظ نور الدِّين عليّ بن أبي بكر الهيثميّ (م 807) وتضمينات الحافظ ابن حجر العسقلانيّ، وثّق أصوله وخرّج حديثه وعلّق عليه الدّكتور عبدالمعطي قلعچيّ.

العدويّ، القاضي محمود (م ق 1032)، كتاب الزّيارات بدمشق، تحقيق صلاح الدِّين المنجد، مطبوعات المجمع العلميّ العربيّ- دمشق، (1956 م).

العلّامة الحلِّيّ/ الحلِّيّ.

عماد الدّين طبري، الحسن بن عليّ بن محمّد (م 657)، كامل بهائى، مكتب مرتضوى

العمريّ النّسّابة، نجم الدِّين أبو الحسن عليّ بن محمّد بن عليّ بن محمّد العلويّ (م ق 5)، المجديّ، كتبة السّيِّد المرعشيّ النّجفيّ- قم، ط 1 (1409 ه ق).

العيّاشيّ، أبو النّضر محمّد بن مسعود بن عيّاش السّلميّ السّمرقنديّ (م ق 3 أو 4)، التفسير، تحقيق السّيِّد هاشم الرّسوليّ المحلّاتيّ، المكتبة العلميّة الإسلاميّة- طهران.

الغزالي، أبو حامد (م 505 ه ق)، إحياء العلوم، ط دار النّدوة الجديدة- بيروت، لبنان.

الفتّال، أبو عليّ محمّد بن أحمد بن عليّ الفتّال النّيسابوريّ (م 508)، روضة الواعظين:

ألف: طبع حجريّ- (1303 ه ق).

ب: الشّريف الرّضيّ- قم، ط 2 (1375 ه ش).

الفخر الرّازيّ (م 606)، الشّجرة المُباركة، تحقيق السّيِّد مهدي الرّجائيّ، مكتبة السّيِّد المرعشيّ النّجفيّ- قم، ط 2 (1419 ه ق).

الفضل بن شاذان، أبو محمّد بن الخليل الأزديّ النّيسابوريّ (م 260 ه ق)، مختصر إثبات الرّجعة، تحقيق السّيِّد كاظم الموسويّ، نُشِرَت في مجلّة تراثنا، الصادرة عن مؤسّسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التّراث- قم، السنة الرابعة، العدد 15، (1409 ه ق).

الفيروزآبادي، السّيِّد مرتضى الحسينيّ، فضائل الخمسة من الصّحاح السِّتّة، منشورات مؤسّسة الأعلمي للمطبوعات، بيروت، ط 4 (1402 ه ق- 1982 م).

القائني، محمّدباقر الخراساني القائنى البيرجندي (م ق 14)، الكبريت الأحمر في شرائط المنبر، انتشارات اسلاميه- طهران، ط 3 (1376 ه ش).

القاضي النّعمان، القاضي النّعمان بن محمّد التّميميّ المغربيّ (م 363)، شرح الأخبار في فضائل الأئمّة الأطهار، تحقيق سيّد محمّد الحسينيّ الجلاليّ، مؤسّسة النّشر الإسلاميّة- قم، ط 1، (1412 ه ق).

القرطبيّ، محمّد بن أحمد الأنصاري (م 671 ه ق)، الجامع لأحكام القرآن، دار إحياء التّراث العربيّ- بيروت.

القزوينيّ، السّيِّد رضيّ بن نبيّ، تظلّم الزّهراء عليهم السلام، منشورات الشّريف الرّضيّ- قم (ط 1360 ه ش).

القمِّيّ، الشّيخ عبّاس القميّ (م 1359):

1- نفس المهموم، منشورات مكتبة بصيرتي- قم.

كمره اى، محمّدباقر، ترجمه نفس المهموم (رموز الشّهادة)، كتابخانه اسلاميه- تهران، ط 1، (1363 ه ش)

2- منتهى الآمال، لم نذكر إلّاما تفرّد به- كتابفوشي إسلاميّة- قم.

القمِّي المشهديّ، محمّد بن محمّدرضا (م 1257 ه ق)، كنز الدّقائق، تحقيق حسين درگاهي، مؤسّسة الطّبع والنّشر التابعة لوزارة الثّقافة والإرشاد الإسلامي- طهران، ط 1 (1411 ه ق- 1991 م).

القندوزيّ، سليمان بن إبراهيم (م 1294)، ينابيع المودّة لذوي القربى:

ألف: دار الكتب العراقيّة- الكاظميّة، ط 8 (1385 ه ق).

ب: دار الأُسوة للطّباعة والنّشر، ط 1 (1416 ه ق).

كحالة، عمر رضا، أعلام النِّساء، مؤسّسة الرِّسالة، ط 1 (1404 ه ق- 1984 م).

الكراجكي، أبو الفتح محمّد بن عليّ (م 449 ه ق)، كنز الفوائد، ط حجري

الكشّي، إختيار معرفة الرِّجال الذي جمعه الشّيخ الطّوسيّ: تصحيح وتعليق الاسترآبادي، تحقيق السّيِّد مهدي الرّجائيّ، مؤسّسة آل البيت عليهم السلام- قم (1404 ه ق).

الكلبيّ، أبو منذر هشام بن محمّد بن السّائب الكلبيّ (م 204):

1- جمهرة النّسب، تحقيق الدّكتور ناجي حسن، مكتبة النّهضة العربيّة- بيروت، ط 1 (1407 ه ق).

2- مثالب العرب، تحقيق نجاح الطّائيّ، دار الهدى- بيروت، ط 1 (1419 ه ق).

الكلينيّ، أبو جعفر محمّد بن يعقوب (م 329):

1- الأصول من الكافيّ- دار الكتب الإسلاميّة.

مصطفوى، سيد جواد، ترجمه اصول كافى- انتشارات علميّه اسلاميّه

2- الفروع من الكافيّ- دار الكتاب الإسلاميّة- طهران (1391 ه ق).

الكنجيّ، محمّد بن يوسف الكنجيّ الشّافعيّ (م 658)، كفاية الطّالب في مناقب أميرالمؤمنين، تحقيق محمّدهادي الأمينيّ، دار إحياء تراث أهل البيت عليهم السلام- طهران، ط 3 (1404 ه ق).

كياء گيلاني، سيد أحمد بن محمّد بن عبدالرّحمان (م ق 10)، سراج الأنساب، تحقيق سيِّد مهدي رجائي، كتابخانه آيت اللَّه مرعشي نجفي، ط 1 (1409 ه ق).

المازندرانيّ، الشّيخ محمّد مهدي (م ق 14)، معالي السِّبطين، منشورات الشّريف الرّضي- قم، ط 2 (1363 ه ش).

مالك بن أنس، المُوَطّأ (م 179 ه ق)، تحقيق محمّدفؤاد عبدالباقي، دار إحياء الكتب العربيّة، (1370 ه ق- 1951 م).

المامقاني، الشّيخ عبداللَّه (م 1351)، تنقيح المقال في أحوال الرِّجال، المطبعة الحيدريّة- النّجف (1352 ه ق).

المُبرّد، أبو العبّاس محمّد بن يزيد (م 285 ه ق)، الكامل في اللّغة والأدب، مكتبة المعارف- بيروت.

المتّقي الهنديّ، علاء الدِّين عليّ بن حسام الدِّين (م 975 ه ق)، كنز العمّال:

الف: مؤسّسة الرِّسالة- بيروت (1399 ه ق- 1979 م).

ب: منتخبه في هامش المسند لابن حنبل، دار صادر- بيروت

المجالس السّنيّة، جاء في المستدرك للعوالم.

مجد الدِّين اليمنيّ، ابن محمّد بن منصور بن الحسينيّ (م 1394)، لوامع الأنوار، مكتبة التّراث الإسلاميّ صعدة، ط 3 (1414 ه ق).

المجديّ/ العمريّ النّسّابة.

مجلّة المرشد، حسين محمّدعليّ الفاضليّ، العدد 5، السنة الثالثة، (1996 م- 1417 ه ق- 1375 ه ش).

مجلّة الموسم، محمّدسعيد الطّريحيّ، العدد 4، المجلّد الأوّل، (1410 ه ق- 1989 م).

المجلسيّ، محمّد باقر (م 1110):

1- بحار الأنوار:

ألف: مؤسّسة الوفاء- بيروت، ط 2 (1403 ه ق).

ب: ج 29- 31، تحقيق عبدالزّهراء العلويّ، دار الرِّضا- بيروت.

ج: ج 32- 34، تحقيق محمّدباقر المحموديّ، وزارة الثّقافة والإرشاد الإسلاميّ- طهران، ط 1 (1408 ه ق).

2- جلاء العيون، انتشارات سُرور، ط 1 (1373 ه ش).

محبّ الدّين الطّبريّ، أحمد بن عبداللَّه (م 694):

1- ذخائر العقبى، مؤسّسة الوفاء- بيروت، (1401 ه ق).

2- الرِّياض النّضرة في مناقب العشرة:

ألف: المكتبة الإسلاميّة- طنطا، ط 2 (1372 ه ق).

ب: دار الكتب العلميّة- بيروت.

محلّاتي، ذبيح اللَّه، رياحين الشّريعة، دار الكتب الإسلاميّة- طهران.

المحلِّيّ، أبو الحسن حسام الدِّين حميد بن أحمد (م 652)، الحدائق الورديّة في أخبار الزّيديّة، دار أسامة- دمشق، ط 2 (1405 ه ق).

محمّد بن أبي طالب، الحسينيّ الموسويّ الحائريّ (م ق 10)، تسلية المجالس وزينة المجالس، تحقيق فارس حسّون كريم، مؤسّسة المعارف الإسلاميّة، ط 1 (1418 ه ق).

محمّد بن حبيب، أبو جعفر محمّد بن حبيب بن عمرو الهاشميّ البغداديّ (م 245)، كتاب المحبّر، منشورات دار الآفاق الجديدة- بيروت.

محمّد بن سليمان، الحافظ محمّد بن سليمان الكوفيّ (م ق 3)، مناقب الإمام أمير المؤمنين عليه السلام، مجمع إحياء الثّقافة الإسلاميّة- قم، ط 1 (1413 ه ق).

محمّد علي الحلو، كشف البصر عن تزويج أمّ كلثوم من عمر، النّاشر مهدي يار- قم، ط 1 (1422 ه ق، 2001 م).

محمّد كاظم الموسويّ، أبو الفتوح بن سليمان اليمانيّ (م ق 9)، النّفحة العنبريّة في أنساب خير البريّة، تحقيق السّيِّد مهدي الرّجائيّ، مكتبة آية اللَّه المرعشيّ النّجفيّ- قم، ط 1 (1419 ه ق).

محمّدمهدي موسوي، رياض المصائب، ط حجري طهران، (1243 ه ق).

المحموديّ، الشّيخ محمّدباقر، عبرات المصطفين في مقتل الحسين عليه السلام، مجمع إحياء الثّقافة الإسلاميّة- قم، ط 1 (1415 ه ق).

مدرّسيّ، محمّدرضا بن محمّد مؤمن إمامي (م ق 12)، جنّات الخلود (المعمور من جداول النّور)، چاپ دار السّلطنه تبريز، (1284 ه ق)، چاپ سنگى.

مدرّس، محمّدعليّ، ريحانة الأدب في تراجم المعروفين بالكنية أو اللّقب، كتابفروشي خيام.

المروزيّ، إسماعيل بن الحسين المروزيّ الأزورقانيّ (م 614)، الفخريّ في أنساب الطّالبيِّين، (1373 ه ق)، تحقيق السّيِّد مهدي الرّجائيّ، مكتبة السّيِّد المرعشيّ النّجفيّ- قم، ط 1 (1409 ه ق).

المزِّي، جمال الدّين أبو الحجّاج يوسف (م 742)، تهذيب الكمال، تحقيق الدّكتور بشّار عوّاد معروف، مؤسسة الرِّسالة.

المسعوديّ، أبو الحسن عليّ بن الحسين (م 346):

1- التّنبيه والإشراف، مطبعة بريل- ليدن، (1893 م).

پاينده، أبو القاسم، ترجمه التنبيه والاشراف، شركت انتشارات علمى فرهنگى- ط 2، (1365 ه ش)

2- مروج الذّهب ومعادن الجواهر، مطبعة السّعادة- مصر، ط 2، (1377 ه ق).

3- إثبات الوصيّة للإمام عليّ بن أبي طالب عليه السلام، مطبعة الصّدر- قم، (1417 ه ق- 1996 م).

نجفى، محمّدجواد، ترجمه اثبات الوصيه، كتابفروشى اسلاميه- تهران، (1343 ه ق).

4- أخبار الزّمان (ليس موجود)

مسلم، أبو الحسين بن الحجّاج القشيري النّيشابوريّ، (261 ه ق)، الصّحيح، تحقيق محمّد فؤاد عبدالباقي، دار الحديث- القاهرة، ط 1 (1418 ه ق- 1997 م).

المصعب الزّبيريّ، أبو عبداللَّه المصعب بن عبداللَّه بن المصعب الزّبيريّ (م 236)، نسب قريش، عُنيَ بنشره لأوّل مرّة وتصحيحه والتّعليق عليه إ. ليفي بروفنسال، دار المعارف للطّباعة والنّشر، (1953 م).

المظفّر، الشّيخ عبدالواحد بن أحمد مظفّر النّجفيّ (م ق 14)، بطل العلقميّ، المطبعة الحيدريّة- النّجف.

المفيد، محمّد بن محمّد بن النّعمان (م 413):

1- الإرشاد في معرفة حجج اللَّه على العباد، انتشارات علميّة الإسلاميّة- طهران، (وعرضنا الكتاب على طبعة مؤسسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التّراث وصحّحنا مواقع الاختلاف).

رسولى محلّاتى، سيّد هاشم، ترجمه ارشاد، انتشارات علميّه اسلاميّه

2- الأماليّ، منشورات جماعة المدرسين في الحوزة العلميّة- قم، (1403 ه ق).

3- الجمل (من المصنّفات)، تحقيق السّيِّد عليّ مير شريفي، مكتب الإعلام الإسلامي- قم، ط 1 (1413 ه ق- 1371 ه ش).

4- الكافئة في إبطال توبة الخاطئة، تحقيق علي أكبر زماني نژاد، المؤتمر العالمي لألفيّة الشّيخ المفيد- قم، ط 1 (1371 ه ش- 1413 ه ق).

5- الفصول المختارة، راجع السّيِّد المرتضى.

6- المسائل السّرويّة (من المصنّفات)، تحقيق الأستاذ صاحب عبدالحميد.

المقرّم، عبدالرّزاق الموسويّ (م 1391):

1- مقتل الحسين عليه السلام، مكتبة بصيرتي- قم، ط 5 (1394 ه ق).

2- العبّاس بن الإمام أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السلام.

پاك پرور، سردار كربلا (ترجمه العبّاس)، مؤسّسة الغدير، چاپ دوم (1371 ه ش).

3- قمر بني هاشم، المطبعة الحيدريّة- النّجف (1369 ه ق).

4- وفاة الصِّدِّيقة الزّهراء عليها السلام، منشورات المطبعة الحيدريّة- النّجف، (1370 ه ق- 1951 م).

5- السّيِّدة سكينة ابنة الإمام الشّهيد أبي عبداللَّه الحسين عليه السلام، انتشارات الشّريف الرّضيّ- قم، ط 1 (1413 ه ق- 1371 ه ش).

طارمى، پيرامون شناخت فرزندان و اصحاب امام حسين عليه السلام: مسلم بن عقيل، سكينه خاتون، على اكبر (ترجمة علي الأكبر للمقرّم)، بنياد فرهنگى كلينى، چاپ اوّل، (1406 ه ق).

موسى محمّد عليّ، عقيلة الطُّهر والكرم السّيِّدة زينب (رضي اللَّه عنها)، عالم الكتب- بيروت، ط 3 (1405 ه ق).

الموسويّ الهنديّ، السّيِّد ناصر حسين، إفحام الأعداء والخصوم، تحقيق محمّد هادي الأمينيّ، مكتبة نينوى.

الميانجي، السّيِّد إبراهيم، العيون العبرى في مقتل سيِّد الشّهداء، المكتبة المرتضويّة، ط 1.

مير خواند، مير محمّد بن سيِّد برهان الدِّين (م ق 9)، روضة الصّفا، خيّام.

النّجاشيّ، أبو العبّاس أحمد بن عليّ النّجاشيّ الأسديّ الكوفيّ (م 450)، الرِّجال:

الف: تحقيق السّيِّد موسى الشّبيريّ الزّنجانيّ، مؤسّسة النّشر الإسلاميّ- قم (1407 ه ق)

ب: مكتبة الداوريّ- ط قم.

النِّسائي، أبو عبدالرّحمان أحمد بن شعيب (م ق 303):

1- خصائص أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب كرّم اللَّه وجهه:

الف: تحقيق عبدالرّحمان حسن محمود، ط مكتبة الآداب- مصر.

ب: بذيله كتاب الحلِّيّ بتخريج خصائص عليّ رضى الله عنه، تصنيف أبي إسحاق الجوينيّ الأثريّ، دار الكتاب العربي- بيروت، ط 2 (1417 ه ق- 1996 م).

2- السّنن، المطبعة المصريّة بالأزهر- مصر، ط 1 (1348 ه ق، 1930 م).

النّقدي، الشّيخ جعفر، زينب الكبرى عليها السلام، المطبعة الحيدريّة- النّجف، ط 2 (1362 ه ش).

نوائب الدّهور، جاء في المستدرك للعوالم.

نور الدِّين الحلبيّ، عليّ بن برهان الدِّين الشّافعيّ (م 1044)، السّيرة الحلبيّة، ط مصر، طبع بالأفست في دار إحياء التّراث العربيّ.

النّويريّ، شهاب الدّين أحمد بن عبدالوهاب (م 730)، نهاية الإرب في فنون الأدب، المكتبة العربيّة- القاهرة، (1395 ه ق).

الهاشميّ، السّيِّد عليّ، عقيلة بني هاشم، انتشارات المكتبة الحيدريّة- قم، ط 1 (1377 ه ش).

الهيثميّ، عليّ بن أبي بكر (م 807)، مجمع الزّوائد ومنبع الفوائد:

ألف: دار الكتاب- بيروت، لبنان.

ب: تحقيق عبداللَّه محمّد الدّرويش، دار الفكر- بيروت، (1414 ه ق- 1914 م).

اليافعيّ اليمنيّ، عبداللَّه بن أسعد اليافعيّ الشّافعيّ (م 768)، مرآة الجنان وعبرة اليقظان، دائرة المعارف النّظاميّة الكائنة- حيدر آباد- دكن، (1337 ه ق).

ياقوت الحمويّ، شهاب الدِّين أبو عبداللَّه ياقوت بن عبداللَّه (م 637)، معجم البلدان، منشورات مكتبة إسلاميّة، رقم 7، طهران (1965 م).

اليعقوبيّ، أحمد بن أبي يعقوب بن جعفر بن وهب بن واضح (م 292)، التّاريخ (تاريخ اليعقوبيّ)، مكتبة المرتضويّة- النّجف.

ص: 1121

الفهرس

العقيلة زينب عندما وردت الشام ... 1

العقيلة زينب تحضر مجلس يزيد (لعنة الله عليه) وخطبتها ... 35

في الخربة ... 142

احتجاج العقيلة زينب علیها السلام على يزيد (لعنه الله) ... 157

إقامة السيدة زينب وأهل البيت علیهم السلام العزاء في الشام وخروجهم منها ... 164

وصول زينب علیها السلام إلى كربلاء يوم الأربعين ... 214

صلة السيدة زينب علیها السلام بالرجل الذي صحبهم من الشام إلى المدينة ... 242

وصول زينب علیها السلام إلى مدينة الرسول صلي الله عليه و آله مع الإمام السجاد وسائر أهل البيت علیهم السلام ... 249

زيارة السيدة زينب علیها السلام مكرراً لأم البنين علیها السلام ... 286

رؤية السيدة زينب أمها الزهراء علیهما السلام في المنام ... 287

حياة السيدة زينب علیه السلام في المدينة بعد وقعة الطف وإلى وفاتها ... 289

زينب علیها السلام في حديث الإمام السجاد علیه السلام ... 395

عاقبة السوء لمن آذاها حين الغارة على خيام أهل البيت علیهم السلام و حرقها ... 399

أولادها وأحفادها علیها السلام ... 401

زيارتها علیها السلام ... 569

ص: 1121

أم كلثوم بنت أمير المؤمنين وفاطمة الزهراء علیهم السلام ... 573

ميزاتها العائلية ... 575

ولادتها علیها السلام ... 584

أحاديثها علیها السلام ... 585

أم كلثوم إحدى الشهود على أن فدك نحلها رسول الله صلي الله عليه و آله بنته فاطمة علیها السلام ... 286

زواجها علیها السلام ... 589

بعض ما يوضح رأينا في هذا البحث ... 807

عدل الإمام أمير المؤمنين علي بن أبي طالب علیه السلام في موقفه من ابنته أم كلثوم ... 861

أم كلثوم واستشهاد أبيها أمير المؤمنين علیه السلام ... 868

أم كلثوم علیها السلام في طريق مكة إلى كربلاء ... 870

أم كلثوم علیها السلام في كربلاء ... 871

أم كلثوم علیها السلام وأحداث ليلة عاشوراء ... 873

وصية الحسين علیه السلام نساءه بالصبر والسكينة صباح عاشوراء من جملتهن أم كلثوم ... 879

موقفها عند استشهاد الطفل الذي قُتِلَ على يدي الحسين علیها السلام ... 880

أم كلثوم علیها السلام عند استشهاد الطفل الصغير ... 881

وصية الحسين علیه السلام أم كلثوم وسائر الذرية علیهم السلام بابنه السجاد علیه السلام ووصيته بهم ... 884

حضورها علیها السلام عند وداع أخيها الحسين علیه السلام ... 889

موقفها علیها السلام عند استشهاد أخيها الحسين علیه السلام ... 890

أم كلثوم علیها السلام وسماعها رثاء ملك من ملوك الجن ... 906

أم كلثوم علیها السلام عند نهب الخيام وحرقها ... 907

ص: 1121

محنتها علیها السلام ليلة الحادي عشر ... 915

أم كلثوم علیها السلام ومحنتها عند الخروج من كربلاء ... 916

دخول أم كلثوم علیها السلام الكوفة ... 920

خطبة أُم كلثوم علیها السلام في الكوفة ... 929

حضورها علیها السلام مجلس ابن زياد (لعنة الله عليه) ... 936

أُم كلثوم علیها السلام في طريق الشام ... 941

أم كلثوم علیها السلام عندما دخلت الشام ... 947

حضور أم كلثوم علیها السلام المجلس يزيد (لعنة الله عليه) ... 953

إقامتها علیها السلام المأتم في الشام واحتجاجها على يزيد (لعنة الله عليه) ... 967

أم كلثوم علیها السلام وزيارة كربلاء يوم الأربعين ... 969

أم كلثوم علیها السلام في المدينة ... 970

وفاتها علیها السلام ... 973

سكينة بنت فاطمة الزهراء علیها السلام وأمير المؤمنين علیه السلام ... 977

أم كلثوم بنت أمير المؤمنين علیه السلام (من غير فاطمة الزهراء علیها السلام ) ... 982

فاطمة بنت أمير المؤمنين علیه السلام ... 989

ميزاتها العائلية ... 989

زواجها علیها السلام ... 994

حضورها علیها السلام في الطف ... 998

حوارها علیها السلام مع جابر بن عبدالله الأنصاري حول الإمام السجاد علیه السلام ... 1008

حوارها علیها السلام مع عمر بن عبدالعزيز ... 1013

أحاديثها علیها السلام ومنها حديث المنزلة، وردّ الشمس ... 1016

وفاتها علیها السلام ... 1041

ص: 1121

رقية بنت أمير المؤمنين علیه السلام ... 1042

ميزاتها العائلية ... 1042

رقية الصغرى بنت أمير المؤمينن علیه السلام ... 1050

زينب الصغرى بنت أمير المؤمنين علیه السلام ... 1052

أم هاني بنت أمير المؤمنين علیه السلام ... 1061

خديجة بنت أمير المؤمنين علیه السلام ... 1065

أم الحسن بنت أمير المؤمنين علیه السلام ... 1070

رملة بنت أمير المؤمنين علیه السلام وزوجها عبد الله بن أبي سفيان بن الحارث ابن عبد المطلب المعروف بأبي الهياج ... 1075

خديجة الصغرى بنت أمير المؤمنين علیه السلام ... 1077

أم سلمة بنت أمير المؤمنين علیه السلام ... 1078

جمانة بنت أمير المؤمنين علیه السلام ... 1081

أدمى بنت أمير المؤمنين علیه السلام ... 1084

ص: 1121

The History of

Imam Hossayn (P. B. U. H.)

VOLUME 11

The aim of the Collection named "The History of Imam Hossayn (P. B. U. H.)" is to Consider the Personality and the Life of Imam Hossayn (P. B. U. H.) based on and prepared from the oldest and the latest Arabic and Persian texts and Sources.

This Collection will be published in twenty four Volumes for the use of the researchers in the field of the History of Islam.


Address: Teaching Aids Publications Office, Organization of Research and Educational Planning, Ministery of Education, Iranshahr-c- Shomali Ave,

P. O. BOX: 15875/3331, Tehran, Iran.

Tel and Fax: 0098-21-88301478

Subscribel affairs: 88839186

E-Mail:info@roshdmag.org

ص: 1121