ghaemiyeh.com
مرکز رسیدگی به امور مساجد
دفتر مطالعات و پژوهش
عنوان: کتاب شهد سخن 6/ شیعه انقلابی
نمونه فیش سخنرانی ویژه ماه محرم الحرام 1436 ه .ق
تهیه: دفتر مطالعات و پژوهشهای مرکز رسیدگی به امور مساجد
صفحه آرایی: کارگاه طراحی و گرافیک کمان
نوبت چاپ: اول مهرماه 93
نشانی: قم، 45 متری آیت الله صدوقی رحمه الله ،20 متری حضرت ابوالفضل ، پلاک 103
کد پستی: 3713163431
تلفن: 36 - 32923835 - 025
دورنگار: 32923837 - 025
بسم الله الرحمن الرحیم
شهد سخن 6/ شیعه انقلابی
نمونه فیش سخنرانی ویژه ماه محرم الحرام 1436 ه- .ق
مقدمه 7
شب اول: شیعه انقلابی و اهمیت معرفت به سیدالشهداء علیه السلام 11
شب دوم: سيد الشهداء علیه السلام انسان کامل و انقلابی 25
شب سوم: انقلابی بودن و انقلابی ساز بودن نهضت کربلا در طول تاریخ 37
شب چهارم:اقسام شیعه؛ انقلابی و غیرانقلابی 51
شب پنجم: منزلت و مقام شیعه واقعی و لزوم تبعی زوم تبعیت از سیره اهل بیت علیهم السلام 69
شب ششم:قلیل بودن شیعه واقعی و معیار آن 77
شب هفتم:جوشش روح انقلابی و حسینی علیه السلام در دل شیعیان واقعی تاریخ 93
شب هشتم: مختصات شیعه انقلابی؛ خود سازی در اوج دگرسازی یا فرد گرایی در اوج جمع گرایی 107
شب نهم:انقلابی و ولایت مداری 121
شب دهم: شیعه انقلابی؛ صبر و بصیرت 135
شب یازدهم: شیعه انقلابی ، رسالت زینبی علیها السلام 147
فرهنگ عاشورا بزرگ ترین سرمایه تشیع در مسیر پر تلاطم و پر مخاطره تاریخی بوده است و به یقین آنچه شیعه را در مقابله هجمه ها وترفندهای شیاطین زمان، سر بلند و عزیز و مقاوم داشته و ضامن عزت و اقتدار او بوده، ....همین سرمایه بی بدیل است.
عاشورا حادثه ای نبود که در یک نیم روز منحصر باشد و اتفاقی نبود که در قواره یک رخداد تاریخی بتوان آن را تحلیل کرد.
عاشورا تجلّی تقابل همیشگی حق و باطل و تابلوی درخشان ارزش ها و شعائر و عصاره عشق و عرفان و معنویت است. پایداری، سرزندگی و نشاط، شهامت و شهادت طلبی، بالندگی و ولایت مداری شیعه ریشه در فرهنگ ناب عاشورا دارد و به زعم همان کسانی که قرن هاست اندیشه استحاله و یا نابودی مکتب تشیع را در سر می پرورانند، رمز این عزت و اقتدار و صلابت، تأسی شیعه به نهضت خونین عاشوراست. عاشورا زمینه ساز خودباوری و الهام بخش انقلابیون وآزادی خواهان در تمام دنیا و در طول تاریخ بشر می باشد و اینک هر جا ندای حقّ
وآزادی و ظلم ستیزی بلند است پرچم سرخ حسینی رخ می نماید. به فرموده امام راحل(ره): اگر قیام حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) نبود امروز هم نمی توانستیم پیروز شویم. واقعه عاشورا از 61 هجری تا خرداد 61 و از آن تا قیام عالمی بقیه الله(ارواحنا فداه) در هر مقطع انقلاب ساز است. صحیفه نور ج 17 صفحه 60
این خون سیدالشهدا(علیه السلام)است که خون های همه ملت های اسلامی را به جوش می آورد. صحیفه نور ج 15 صفحه 204
محرم و صفر که می رسد و بزم های عزای سیدالشهدا(علیه السلام) در گوشه گوشه گیتی جان می گیرند، انگار جان تازه ای به کالبد بشریت دمیده می شود و طنین نوحه ها و مرثیه ها بار دیگر موجب تقویت حقّ و به عزلت رفتن باطل و ایادی آن می شود.
یکی از بزرگ ترین نعمت ها، نعمت خاطره و یاد حسین بن علی(علیه السلام) یعنی نعمت مجالس عزا، نعمت محرم و نعمت عاشورا برای جامعه شیعی ماست. مردم قدر مجالس عزاداری را بدانند و از این مجالس استفاده کنند. (رهبر معظم انقلاب)
عزاداری برای سیدالشهدا(علیه السلام) سبب می شود که شور و احساس، از شعور و شناخت برخوردارگردد و ایمان را در ذهن جامعه دینی زنده نگه دارد و مکتب عاشورا به عنوان یک فکر سازنده و الهام بخش همواره تأثیر خود را حفظ کند.
به تعبیر استاد شهید مرتضی مطهری(ره): در شرایط خشن یزیدی، در حزب حسینی ها شرکت کردن و تظاهر به گریه کردن بر شهداء نوعی اعلام وابسته بودن به گروه اهل حق و اعلان جنگ با گروه باطل و در حقیقت، نوعی از خود گذشتگی است.
اینجاست که عزاداری حسین بن علی(علیه السلام) یک حرکت است. یک موج است و یک مبارزه اجتماعی است. (نهضت های اسلامی در صد ساله اخیر صفحه 89)
شور و نشاط و آمادگی معنوی که در سایه یاد و نام امام حسین(علیه السلام) در جامعه ایجاد می شود بهترین فرصت برای مبلغان گرانقدر و متولیان امور فرهنگی و دینی جامعه به ویژه خدمت گزاران مساجد است.
عطر روضه های سیدالشهدا(علیه السلام) دل ها را مهیّای پذیرش حق می کند و گریه های برخاسته از عشق و سوز، روح و جان را در مسیر معنویّت و عبودیّت قرار می دهد.از سوی دیگر مساجد به عنوان خانه های خدا و پناهگاه اهل ایمان، خاستگاه و بستر نشر معارف اسلامی و سنگرهای اصلی دفاع از حریم دین و ولایت، بهترین مکان برای برپایی مجالس عزاداری هستند و نقش بی بدیل در حفظ و تداوم این فرهنگ عمیق و اثرگذاردارند.
از این رومرکز رسیدگی به امور مساجد در راستای رسالت خویش و با هدف فرهنگ سازی و توانمد سازی، و ایجاد زمینه بهره گیری حداکثری از این فرصت ناب و طلایی اقدام به تهیه و تدوین بسته های محتوایی نموده است. مجموعه حاضر که حال تلاش محققین ارجمند در موسسه امیر بیان می باشد در تلاش است معارف ناب عاشورایی را در قالب فیش های سخنرانی به ائمه محترم جماعات و مبلغان گرانقدر تقدیم کند.
لازم است از زحمات ایشان و همکاران گرانقدر و همچنین دوستان عزیزمان در دفتر مطالعات و پژوهشهای مرکز رسیدگی به امور مساجد صمیمانه سپاسگزاری نمایم
امید است با تذکرات و نقدهای سازنده شما، توفیقات بیشتری همراه مان گردد.
مرکز رسیدگی به امور مساجد
معاونت فرهنگی - اجتماعی
یکی از شهدای نازنین کربلا پیرمردی است که هر چند نام و شهرتی از او در تاریخ نقل نشده، عشق بازی زیبایی با اباعبدالله الحسین علیهالسلام دارد و وجه شباهتی نیز بین آن شهید عزیز و شما عاشقان ابی عبدالله که از شب اول به مجلس آقا آمدید، وجود دارد که این داستان را شنیدنیتر میکند؛
یکی از تجار کوفه نقل میکند: با پدرم برای تجارت از کوفه به شهرهای دیگر مسافرت میکردیم، به یک کاروانسرای عراقی که میرسیدیم، پیرمردی را آنجا میدیدیم که زیر سایهبانی نشسته؛ هر کاروانی که از راه میرسد، بلند میشود، نزدیک رفته و خوب کاروان را بررسی میکند و بعد ناامید برمیگردد و زیر سایه استراحت میکند. یک بار پدرم جلو رفت و پرسید: پدرجان اینجا در این بیابان بدون خانه و زندگی و کار دنبال چه میگردی؟
گفت: «وقتی جوان بودم خدمت آقا رسول الله صلیاللهعلیهوآله بودم که امام حسین علیهالسلام، که آن زمان کودکی بود، وارد شد. بلافاصله رسول خدا صلیاللهعلیهوآله
برخاست و او را در بغل گرفت و روی پاهای خودش نشاند و با حالت گریه فرمود: این حسین من روزی در سرزمینی به نام کربلا تنها و غریب میماند. هر کدام از شما آن روز به فریادش برسید و یاریش کنید، فردای قیامت با من محشور خواهید شد. سالها از این قضیه گذشت تا چند وقت پیش که من از اینجا رد شدم و فهمیدم نام این سرزمین کربلا است. تا نام این سرزمین را شنیدم، یاد کلام رسول الله صلیاللهعلیهوآله افتادم، از ابی عبدالله علیهالسلام سراغ گرفتم. گفتند از مکه به سمت کوفه حرکت کرده. فهمیدم پیشبینی حضرت در حال اتفاق است. اینجا ماندم و به انتظار نشستم تا وقتی امام حسین علیهالسلام وارد سرزمین کربلا میشوند، اولین کسی باشم که به یاری پسر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله میروم.»
ما برگشتیم به کوفه. بعد از حادثه عاشورا پدرم گفت: «برویم ببینیم برای این پیرمرد چه اتفاقی افتاده.» به کربلا رفتیم و دیدیم کمی پایین تر از پیکر مطهر امام حسین علیهالسلام در خون خودش غلتیده و به شهادت رسیده است.(1)
بین این پیرمرد و شما وجه شباهت مهمی وجود دارد، درست است که همه کسانی که به یاری امام رفتند و در راه امامشان جنگیدند، عنداالله مأجور هستند، اما السابقون السابقون اولئک المقربون.(2)فرق است بین این پیرمرد که قبل از ورود امام، در کربلا به انتظار امامش نشسته بود و کسانی که روز آخر یا لحظات آخر به یاری امامشان شتافتند.
افراد بسیاری در این شبها عزادار سید و سالار شهیدان هستند. خاک کف پای همه آنها سرمه چشمهای من روسیاه، اما فرق است بین
شما که از همین شب اول آمدید تا مجلس آقایتان را پررونق و دل زینب کبری را شاد کنید و آن کسانی که شب آخر میآیند، یا آنها که ظهر عاشورا خودشان را به خیمههای اباعبدالله علیهالسلام میرسانند.
این مجالس شبهای اول گرچه خلوتتر است، خصوصیتر است. معمولا جلسات خصوصی خلوتتر هستند. چون مجلس خصوصی است میشود حرفهایی زد که شاید شبهای آخر جای بیانش نباشد.
و اما آن حرف خصوصی که شبهای آخر نمیشود خیلی به آن پرداخت، چیست؟
وقتی خوب حادثه کربلا را بررسی میکنیم، میبینیم کسانی که این جنایت را در حق امام حسین علیهالسلام مرتکب شدند، حضرت و اصل و نسب ایشان را به خوبی میشناختند؛ اهل کشورهای غیر مسلمان نبودند که ندانند سیدالشهدا فرزند رسول خدا و علی و فاطمه علیهمالسلام است. همین قدر بدانید که عمر سعد همبازی دوران کودکی ابی عبدالله علیهالسلام بوده و از همان کودکی به او قاتل الحسین میگفتند. سالم بن ابى حفصه نقل میکند:
«عمر سعد به حسین علیهالسلام عرضه میداشت از مردم نادان مکرر شنیدهام که مرا کشنده تو میدانند. حضرت فرمود: إنهم لیسوا بسفهاء لکنهم حلماء. آنها که چنین مىگویند، نادان و سفیه نمىباشند و راست مىگویند، لیکن آنها مردمى باخردند و من خوشحالم پس از آنکه دست به خون من آلودى و دل خویشاوندان مرا داغدار ساختى، اندکى بیش از گندم عراق بهرهمند نشوى.»(1)
1) الإرشاد، ج2، ص132.
این یعنی هر کسی که به اهل بیت علیهمالسلام نزدیک شده و با ایشان آشنا شده، لزوما پیرو اهل بیت علیهمالسلام نشده؛ یعنی میشود
کسی در هیئت امام حسین علیهالسلام رفت و آمد داشته باشد، سالها در مجلس ابی عبدالله علیهالسلام عزاداری کرده باشد، اما سر بزنگاه و دو راهی، مسیری غیر مسیر حضرت را انتخاب کند، بلکه بالاتر، ممکن است راهی در تقابل با امام انتخاب کند.
خداوند متعال در قرآن میفرماید:
«یَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللَّهِ ثُمَّ یُنکِرُونهَا وَ أَکْثرُهُمُ الْکَافِرُونَ.»(1)
بسیاری از افراد با اینکه نعمتهای الهی را میشناسند و معرفت دارند، آنها را منکر میشوند:
امام صادق علیهالسلام ذیل این آیه مى فرمایند:
«نحن و اللَّه نعمة اللَّه التي انعم بها على عباده و بنا فاز من فاز.»(2)
به خدا سوگند نعمت اللَّه که خداوند به وسیله آن بندگانش را مشمول لطف خود قرار داده، مائیم و سعادتمندان به وسیله ما سعادتمند مى شوند.
معرفت آنقدر مهم است که امام علیهالسلام آن را برترین ویژگی شیعیان معرفی نموده و فرمودهاند:
«بَعْضُکُمْ أَکْثَرُ صَلَاةً مِنْ بَعْضٍ وَ بَعْضُکُمْ أَکْثَرُ حَجّاً مِنْ بَعْضٍ وَ بَعْضُکُمْ أَکْثَرُ صَدَقَةً مِنْ بَعْضٍ وَ بَعْضُکُمْ أَکْثَرُ
صِیَاماً مِنْ بَعْضٍ وَ أَفْضَلُکُمْ أَفْضَلُ مَعْرِفَةً.»[3]
بعضى از شما [دوستداران ما] نسبت به بعضى دیگر بیشتر نماز مىخوانید و بعضى نسبت به بعضى دیگر، بیشتر حجّ به جا مىآورید، و بعضى نسبت به بعضى دیگر، بیشتر صدقه مىدهید. بعضى نسبت به بعضى دیگر، بیشتر روزه مىگیرید، ولى با فضیلتترین شما کسى است که معرفتش [نسبت به ما] بیشتر باشد.
معرفت آنقدر اهمیت دارد که در غالب روایات، شرط قبولی زیارات معرفی شده است؛ حتی کلید قبولی زیارت ابی عبدالله علیهالسلام نیز معرفت است. امام صادق علیهالسلام میفرمایند: «وَ مَنْ زَارَ الْحُسَیْنَ (عَلَیْهِ السَّلَامُ) عَارِفاً بِحَقِّهِ کَتَبَ اللَّهُ لَهُ ثَوَابَ أَلْفِ حِجَّةٍ مَقْبُولَةٍ وَ أَلْفِ عُمْرَةٍ مَقْبُولَةٍ، وَ غَفَرَ لَهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِهِ وَ مَا تَأَخَّرَ.»[4]
اما چگونه یک زیارت یا یک عزاداری با معرفت داشته باشیم؟
پای کلام امام صادق علیهالسلام زانو میزنیم: «یُقْتَلُ حَفَدَتِي بِأَرْضِ خُرَاسَانَ فِي مَدِینَةٍ یُقَالُ لَهَا طُوسُ مَنْ زَارَهُ إِلَیْهَا عَارِفاً بِحَقِّهِ أَخَذْتُهُ بِیَدِي یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَ أَدْخَلْتُهُ الْجَنَّةَ وَ إِنْ کَانَ مِنْ أَهْلِ الْکَبَائِرِ.»
نوه من در سرزمین خراسان در شهرى به نام طوس کشته شود. هر که با معرفت به حق او وى را زیارت کند، روز قیامت دستش را بگیرم و به بهشت برم؛ اگر چه اهل گناه کبیره باشد.
اینجا ملاک را معرفت معرفی نموده است. اما نه هر معرفتی!
در ذهن راوی سوال ایجاد میشود: «قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ وَ مَا عِرْفَانُ
حَقِّهِ؟» عرض کردم شناختن حق او چیست؟ حضرت مختصات یک معرفت حقیقی را بیان میفرمایند: «یَعْلَمُ أَنَّهُ إِمَامٌ، مُفْتَرَضُ الطَّاعَةِ، غَرِیبٌ، شَهِیدٌ مَنْ زَارَهُ عَارِفاً بِحَقِّهِ أَعْطَاهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَجْرَ سَبْعِینَ شَهِیداً مِمَّنِ اسْتُشْهِدَ بَیْنَ یَدَیْ رَسُولِ اللَّهِ صلیاللهعلیهوآله عَلَي حَقِیقَةٍ.»(1)بداند که او امام مفترض الطاعه و غریب و شهید است. هر که عارف به حقش او را زیارت کند، خدا به او اجر هفتاد شهیدى که برابر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله از روى حقیقت شهید شدهاند، بدهد.
بر اساس روایت فوق شاخصههای معرفت امام در چهار محور قرار دارد:
اولین قدم در معرفت امام درک حقیقت امامت و مقام ایشان در عالم هستی است. در تفسیر عیاشى از ابى بصیر از امام صادق علیهالسلام روایت آمده که فرمودند: چون روز قیامت شود هر دسته از مردم به نام امامشان خوانده مىشوند، امامى که در عصر آن امام مردهاند، اگر نام امام خود را بدانند و او را به امامت شناخته باشند نامه عملشان به دست راستشان داده مىشود، براى اینکه خداى تعالى فرموده: «یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ فَمَنْ أُوتِیَ کِتابَهُ بِیَمِینِهِ فَأُولئِکَ یَقْرَؤُنَ کِتابَهُمْ.»(2)و کلمه یمین به معناى معرفت و اثبات امام است، چون کتاب او همان
امام او است، که مىخواند- تا آنجا که امام فرمود- و کسى که امام خود را نشناسد، از اصحاب شمال است، همان کسانى که خداى تعالى در بارهشان فرموده: «وَ أَصْحابُ الشِّمالِ ما أَصْحابُ الشِّمالِ فِي سَمُومٍ وَ حَمِیمٍ وَ ظِلٍّ مِنْ یَحْمُوم.»(1)
مشکل کوفیان همین بود که امام حسین علیهالسلام را میشناختند، اما شناخت آنان، محدود به اسم و نسب امام بود، بدون هیچ بصیرت و آگاهی نسبت به مقام امامت ایشان. برخلاف یاران ابا عبد الله که در اوج معرفت نسبت به مولایشان بودند و اشعاری که هریک از یاران، در موقع نبرد به زبان میآوردند نیز، اشاره به عمق معرفت آنان نسبت به امام دارد. برای مثال، یکی از یاران امام، هنگام خروج برای جهاد، این رجز را میخواند: «أمیري حسینٌ و نِعمَ الأمیر؛ سرورٌ فوادِ البَشیر النّذیر»(2)
حسین علیهالسلام امیر من است و چه خوب امیری است، او موجب شادی و سرور دلِ پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله است.»
رشتهای برگردنم افکنده دوست***میکشد هرجا که خاطر خواه اوست
رشته بر گردن نه از بی مهری است***رشته عشق است و برگردن نکوست
دومین شاخصه معرفت امام اینست که بداند اطاعت از امام واجب و ضروری است. امام سجاد علیهالسلام در این باره مىفرماید: «أَلاَ وَ إِنَّ أَبغضَ
النَّاسِ إِلَي اللَّهِ مَن یَقتَدِي بِسُنَّة الامام وَ لاَ یَقتَدِي بأعمالِهِ؛ آگاه باشید که مبغوضترین مردم نزد خداوند، کسى است که در ظاهر به راه و روشِ امام علیهالسلام اقتدا مىکند؛ امّا به اعمال او اقتدا نمىکند».(1)
خداوند متعال میفرماید: «ولا تحسبن الذین قتلوا في سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون»(2)یکی از لوازم شهادت، حیات و آثار آن است. بنابراین علیرغم عدم وجود نشانههای ظاهری حیات و اطلاق مرگ بیولوژیکی، شهید، زنده است. کاربرد این معنا تمامی محدودیتهای مرگ را از امام سلب میکند؛ هم در مقام استجابت دعا و هم در مقام شاهد بودن ایشان، چرا که فرمود: فَهُمْ عَیْنُ اللَّهِ النَّاظِرَة(3)به این معنا که آنها شاهد بر اعمال انسانها میباشند.
حارث بن وکیده میگوید: من در گروه حمل کنندگان سر حسین علیهالسلام بودم که شنیدم آن سر، آیات سوره کهف را قرائت میکند. شک و تردیدی در جانم افتاد که آیا این صدا از سر بریده حسین است؟ ناگاه نغمه ابی عبدالله علیهالسلام را شنیدم که به من گفت: ای پسر وکیده! آیا نمیدانی که ما امامان زندهایم و نزد پروردگارمان روزی میخوریم؟ با خود گفتم: سر حسین علیهالسلام را سرقت میکنم تا دفن نمایم، ندا کرد: ای پسر وکیده! راه چارهای برای این کار نداری، خونی که از من ریختند در نزد خدا بسیار بزرگتر از دور گرداندن سر من از بالای نیزه است، پس ایشان را واگذار که:
«فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ إِذِ الْأَغْلَالُ فىِ أَعْنَاقِهِمْ وَ السَّلَاسِلُ
یُسْحَبُونَ.»(1)پس به زودى [نتیجه کار خود را] خواهند دانست، زمانى که غلها و زنجیرها [ى آتشین] در گردنهایشان باشد در حالى که به وسیله آنها کشیده شوند.(2)
درک معنای غریب بودن امام نیز در معرفت ما نسبت به ایشان تأثیر بسزایی دارد. برای فهم غربت آقا همین بس که در راه کربلا سراغ افراد میرفت و یکی یکی از آنها طلب یاری میکرد، ولی از آقا فرار میکردند تا مبادا با حضرت روبرو بشوند و در رودربایستی بمانند.
بله عزیزان! آدم اگر معرفتش را بالا نبرد، کارش به اینجا میرسد که از امامش فرار کند تا مبادا مجبور بشود کاری برایش بکند. امیرالمومنین علی علیهالسلام میفرماید:
«یَا کُمَیْلُ مَا مِنْ حَرَکَةٍ إِلَّا وَ أَنْتَ مُحْتَاجٌ فِیهَا إِلَي مَعْرِفَةٍ.»(3)
چطور معرفتمان را افزایش بدهیم؟
یکی از کارهایی که میتوانیم انجام بدهیم، شرکت در مجالس ذکر فضایل اهل بیت علیهمالسلام و بهره گرفتن از منبر و سخنرانی است. خوبست قدر فرصت محرم و مجالس با برکت حضرت را بدانیم و از اول مجلس بیاییم تا از بحث معرفتی مجلس هم حداکثر استفاده را ببریم.
عباد بن کثیر گوید: به امام صادق علیهالسلام عرض کردم: داستانسرائى را دیدم که داستان میسرود و مىگفت: این است آن مجلسى که هر که در آن نشیند شقى نگردد، امام صادق علیهالسلام فرمود: «هیهات هیهات! به خطا رفتى! استاههم الحفرة(1)إِنَّ لِلَّهِ مَلَائِکَةً سَیَّاحِینَ سِوَي الْکِرَامِ الْکَاتِبِینَ فَإِذَا مَرُّوا بِقَوْمٍ یَذْکُرُونَ مُحَمَّداً وَ آلَ مُحَمَّدٍ قَالُوا قِفُوا فَقَدْ أَصَبْتُمْ حَاجَتَکُمْ فَیَجْلِسُونَ فَیَتَفَقَّهُونَ مَعَهُمْ فَإِذَا قَامُوا عَادُوا مَرْضَاهُمْ وَ شَهِدُوا جَنَائِزَهُمْ وَ تَعَاهَدُوا غَائِبَهُمْ فَذَلِکَ الْمَجْلِسُ الَّذِي لَا یَشْقَي بِهِ جَلِیسٌ.»(2)
همانا براى خدا جز کرام کاتبین فرشتگانى است سیاح که چون به مردمى برخورند که از محمد و آل محمد یاد کنند، گویند: بایستید که به حاجت خود رسیدید، سپس مىنشینند و با آنها دانش آموزند، و چون برخیزند از بیمارانشان عیادت کنند و بر سر مردههایشان حاضر شوند و از غائبشان خبرگیرى کنند. اینست مجلسى که هر که در آن نشیند شقى نگردد.
این مجالس و فرصت کسب معرفت را از دست ندهیم که اگر از آن غفلت کنیم، چیزهای زیادی را از دست خواهیم داد و خدای نکرده ممکن است لحظه امتحانهای بزرگ، کمی معرفت کار دستمان بدهد و از قافله شیعیان واقعی جا بمانیم.
در تاریخ هم کسانی بودند که آنقدر معرفتشان بالا بود که به اهل بیت علیهمالسلام بسیار نزدیک شدند. قطعاً بسیاری از ماها دوست داریم روزی جای سلمان فارسی بودیم و آنقدر به اهل بیت نزدیک میشدیم که رسول
اکرم صلیاللهعلیهوآله به ما میفرمود: تو از ما اهل بیتی، همانطور که به سلمان این جمله را فرمودند. از آن جا که لطف خدا زیاد است، دری به روی ما بازکرده که هر که از آن در وارد بشود از اهل بیت میشود! آن هم در خانه امام حسین علیهالسلام است.
قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیهالسلام: «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَي اطَّلَعَ إِلَي الْأَرْضِ فَاخْتَارَنَا- وَ اخْتَارَ لَنَا شِیعَةً یَنْصُرُونَنَا وَ یَفْرَحُونَ لِفَرَحِنَا- وَ یَحْزَنُونَ لِحُزْنِنَا وَ یَبْذُلُونَ أَمْوَالَهُمْ وَ أَنْفُسَهُمْ فِینَا- أُولَئِکَ مِنَّا وَ إِلَیْنَا.»
از حضرت على بن ابى طالب علیهالسلام روایت است که فرمود: خداى علیم متوجه زمین شد و ما را انتخاب نمود و شیعیانى براى ما برگزید که ما را یارى میکنند. براى فرح ما فرحمند و براى حزن ما محزون میگردند. جان و مال خود را در راه ما مىبخشند.
امشب شب اول محرم، شب آقایی است که از اهل بیت شد و تا آخرین نفس به پای مولایش ایستاد و به شکل جانگدازی شهید شد. خوشا به حال مسلم!
سلام ما برآن آقایی که دستور امامش را با جان دل خرید و برای رساندن کلام مولایش تا پای جان ایستادگی کرد و هیچ از یاد امامش غافل نشد. وقتی از بی وفایی مردم کوفه آگاه شد، میخواست یک جوری امامش را باخبر سازد که کوفه نیاید و همواره به فکر این بود که چه بر سر غریب کربلا و خانوادهاش خواهد آمد.
این زبان حال حضرت مسلم است: آقاجان! کوفه میا! کوفه وفا ندارد. اگر میای خانواده و زن بچه ها را نیاور! این کوفیان بیمروت شرم و
حیا ندارند. مسلم هم مثل ارباش اسیر بی وفایی کوفیان شد. بکر بن حمران، که ضربت سختی از مسلم علیهالسلام خورده بود و کینۀ او را در دل داشت، آن حضرت را بالای قصر برد، سر مبارک حضرت را جدا کرد و پیکر مطهرش را از بالای قصر به زمین انداخت!(1)
به خون چهره دادم غسل از پا تا سر خود را***زیارت میکنم با دست بسته رهبر خود را
به یاد حنجر خونین و کام خشک مولایم***لبِ عطشان نهادم زیر خنجر، حنجر خود را
به هر جا پا نهادم من، به رویم دربها بستند***که بر دیوار غم بنهادهام، امشب سر خود را
صدای ناله زهرا به گوشم میرسد آری***که بالای سرم آورده مولا مادر خود را
معروف است لحظات آخر عمر حضرت مسلم بر سر دارالاماره ایشان رو به مکه نمود و سلامی به اربابش ابی عبدالله داد. جواب این سلام ماند تا روز عاشورا، وقتی که همه یاران شهید شده بودند، ابی عبدالله در گودی قتلگاه رو به کوفه نمودند، فنادی یا مسلم بن عقیل یا هانی بن عروه ...
الالعنه الله علي القوم الظالمین
1) مقتل ابی مخنف ترجمه سید علی محمد موسوی جزایری صفحه 97و99.
نقل میکنند وقتی ابا عبدالله علیهالسلام وضو میگرفتند، تَغیّر لونُه و ارتَعَدت مفاصِلُه رنگ صورتشان عوض میشد و پاهای مبارکشان مىلرزید و وقتی از ایشان دلیلش را سؤال میکردند، آقا میفرمودند:
«حقٌ لمَن وَقفَ بین یَدىِ الملِکِ الجباّر اَن یصفرَ لونُه و تَرتعدَ مفاصلُه.»
سزاوار است براى کسى که در مقابل خداى با جبروت ایستاده رنگش زرد شود و پاهایش بلرزد.(1)
و امام سجاد علیهالسلام هم میفرمودند: پدرم به نماز خیلی علاقمند بود، به طوریکه در هر شب و روزی هزار رکعت نماز به جا میآوردند(2)و از حضرت مهدی علیهالسلام هم نقل شده که جدم حسین ابن علی رکوع و سجدههای طولانی داشتند.
بُعد عبادت امام حسین علیهالسلام خیلی در زندگی ایشان پررنگ بوده است،
تاجایی که برخی گفتند: اگر به ارباب بی کفن ابا عبدالله میگویند، به خاطر اینست که یکی از برترین و برجستهترین صفات امام حسین علیهالسلام، عبودیت ایشان بوده است. از آن جهت به ایشان ابا عبدالله گفتند که عبادت و پرستش ویژهای داشت، چرا که از هنگامی که نور وجودش در جان مادرش پدید آمد(1)تا آن لحظاتی که سر نورانیش بر روی نیزههای جاهلیت اموی قرار گرفت(2)همیشه و همه جا ستایش و سپاس و تسبیح و تنزیه خدا را مشغول بود و تلاوت کلام الله مجید از ایشان شنیده میشد.(3)
عطری که از حوالی پرچم رسیده است***ما را به سمت مجلس آقا کشیده است
از صحن هر حسینیه تا صحن کربلا***صد کوچه باز کنید محرم رسیده است
خوشا به حال کسانی که در این دهه، ده قدم معرفتشان به اباعبدالله بیشتر شده و سعی میکنند خودشان را به امام حسین نزدیکتر کنند. همان امامی که بفرموده ائمه اطهار علیهمالسلام نفس مطمئنه است؛
روزی امام صادق علیهالسلام فرمود: «سوره «فجر» را در نمازهای واجب و
1) بحارالانوار، ج43، ص273.
2) ارشاد مفید، ص245.
3) در مورد نامگذاری ابی عبد الله تحلیلهای متفاوتی وجود دارد. برخی قائلند ایشان فرزندی به نام عبدالله رضیع داشته است. یکی دیگر از تحلیلها اینست که بعضی اوقات کنیه را با یکی از اوصاف برجسته شخص ترکیب میکنند؛ مانند ابو الخیرات و ابو الاحسان و ... برترین و برجستهترین صفت امام حسین علیهالسلام از میان اوصاف و کمالات حمیدهاش همان عبودیت اوست. از آن جهت به ایشان ابا عبدالله گفتند. ایشان عبادت و پرستش ویژه ای داشت و برخی قائلند چون ایشان باعث شدند دین خدا در روی زمین باقی بماند و مردم خدا را عبادت کنند، به ایشان ابا عبدالله می گویند.
نافله خود بخوانید که سوره امام حسین بن علی علیهالسلام است و او به آن علاقمند بوده است.
ابو اُسامه پرسید: «این سوره چگونه مخصوص حسین علیهالسلام است؟»
امام فرمود: «مگر در این سوره، آیه "یا ایتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربک راضیه مرضیه" را نشنیدهای؟ منظور از «نفس مطمئنه» حسین بن علی علیهالسلام است. او دارای نفس مطمئن و راضی و مرضی خداست و اصحاب او از آل محمد صلیاللهعلیهوآله، در روز قیامت از خدا خشنود و راضی هستند، خداوند هم از ایشان راضی است. کسی که همواره سوره «فجر» را قرائت کند، در بهشت با حسین بن علی علیهالسلام در یک مرتبه قرار میگیرد.
امام حسین چون امام است شخصیتش جامع صفات کمال است و ایشان عبادت را در اوج شجاعت داشتند، شجاعت را در اوج تواضع، و تواضع را در اوج عرفان، که ذرهای از آن در دعای عرفه تجلی کرده است؛ جایی که میفرمایند: «ماذا وجد من فقدک وماالذي فقد من وجدک لقد خاب من رضي دونک بدلا ولقد خسر من بغَي عنک متحولا.»
خدایا آنکه تورا نیافت چه یافته و آنکه تو را یافت چه چیزی یافته است؟ هر کس به غیر از تو مایل شد، از هر چیز محروم و ناامید شد و هر که روی طلب از تو گردانید زیانکار گردانید.(1)
در بخش دیگر میفرماید:
«متی غبت حتی تحتاج الی دلیل یدل علیک و متی بعُدتَ حتی تکون الاثار هی التی توصل الیک.»
1) اقبال الاعمال، نشر اسلامیه، ص349.
تو کی غائب بودهای که نیاز به راهنما و دلیلی داشته باشی که به سوی تو رهنمون گردد؟ کی دور بودهای تا نشانهها و آثار، بندگان را به سوی تو رسانند؟
کی رفتهای زدل که تمنا کنم تو را***کی گشتهای نهفته که پیدا کنم تورا
غائب نگشتهای که شوم طالب حضور***پنهان نبودهای که هویدا کنم تو را
با صدهزارجلوه برون آمدی که من***با صد هزار دیده تماشا کنم تو را
تواضع حضرت هم شنیدنی است، مسعده گوید:
امام از کنار جمعی از فقراء عبور مینمود، آنها سفرهای را پهن کرده و چند تکه نان در آن گذاشته بودند، از امام خواهش کردندکه با آنان هم غذا شوند. امام فوری قبول کرد و نشست و با آنان از آن نانها خورد و این آیه را قرائت نمود: «ان الله لا یحب المستکبرین.»(1)آنگاه فرمود: من دعوت شما را قبول کردم، شما دعوت مرا بپذیرید. پس همگی برخاستند و به منزل امام رفتند. حضرت به کنیز خود فرمود: هر چه غذای خوب ذخیره کردی حاضر کن.(2)
بیاید ما هم حضرت را به این مجلس دعوت کنیم، شاید حضرت از کرمشون قدم روی چشمهای گریهکنهای خودشان هم بگذارند و سری به مجلسمان بزنند و ما را به کربلا دعوت کنند که خیلیها دلشان هوای کربلا دارد! آخه آقا از امروز وارد کربلا شدند، آقا جان از شما به یک اشاره از ما به سر دویدن.
راجع به شخصیت چند وجهی ابا عبد الله علیهالسلام عرض کردم، همه ائمه جامع صفات کمال بودهاند، اما هر امامی به تناسب شرایط زمانهای که در آن زندگی میکردند یکی از ابعاد وجودشون پر رنگتر به منصه ظهور رسیده؛ امام سجاد علیهالسلام عبادتشان، امام باقر و امام صادق علیهماالسلام بعد علمیشان. طبق مقتضای زمان، آنچه بیشتر در زندگی ابا عبدلله ظهور و بروز داشت، بعد حماسی و انقلابی ایشان بود. اصلا میتوان گفت حسینی بودن یعنی انقلابی بودن و اگر انقلابی نباشیم حسینی هم نیستیم. اجازه بدهید چند نمونه از این بعد را در زندگی ابا عبدالله علیهالسلام بیان کنم؛ شاید انشاءالله با اقتدا کردن و مدد گرفتن از ابی عبدالله، این بعد در ما هم بیشتر رشد کرده و تقویت شود.
مورخین نقل کردهاند: معاویه در سفر حج که در اواخر عمرش هم بود، با امام حسین علیهالسلام ملاقات کرد و به آن حضرت گفت: آیا خبر رفتار ما با حجر و یارانش و شیعیان پدرت به تو رسیده است؟ امام فرمودند: با آنان چه رفتاری داشتی؟
معاویه گفت: آنان را کشتیم، حنوط و کفنشان کردیم و بر آنان نماز خواندیم. معاویه عبارات را به گونهای انتخاب کرده بود که عمق جان امام حسین علیهالسلام را بسوزاند، اما حضرت در حالی که لبخندی بر لب داشت، چنین پاسخ دندان شکنی به معاویه داد: ای معاویه! حجت آنان بر تو چیره شد. «لکننا لو قتلنا شیعتک ما کفّنّاهم ولا صلینا علیهم ولا قبّرناهم» اما ما اگر پیروان تورا بکشیم، آنان را کفن و دفن نمیکنیم و بر آنان نماز نمیخوانیم.(1)
1) الاحتجاج طبرسی، ص 88 و89، کشف الغمه، ج2، ص30.
این بعد امام حسین علیهالسلام در کلمات حضرت هم کاملا بروز دارد؛ ایشان فرمودند:
«ایها الناس فمَن کان منکم یصبر علي حد السیف و طَعنِ الاَسِنّه فلیقم معنا والا فلینصرف عنّا.»
هرکدام از شما میتواند بر تیزی شمشیر و ضربات نیزهها صبر کند با ما قیام کند و اگر نه از میان ما بیرون رود؛ یعنی میفرمایند: انقلابیها با من باشند و مرا یاری دهند.
وقتی محمد حنفیه خدمت برادرش امام حسین علیهالسلام آمد و از ایشان خواست با حکومت یزید کاری نداشته باشد و برای زندگی به مکه بیاید، امام حسین علیهالسلام فرمودند: «یا اخي والله لو لم یکن في الدنیا ملجأً ولا مأویً لَما بایعتُ یزید بن معاویه ابداً.» اگر در دنیا پناهگاه و تکیه گاهی نداشته باشم، هرگز با یزید بیعت نمیکنم.(1)
در روز عاشوراء هر لحظه که محاصره دشمن تنگتر میشد، امام رو به آسمان میکرد و راز و نیاز میفرمود:
«الهي و سیدي وددتُ ان اُقتَل و احیي سبعین الف مرّه في طاعتک و محبّتک سیّما اذا کان في قتلي نُصرهُ دینِک و احیائ امرک.» دوست دارم هفتاد هزار بار در راه اطاعت و محبت تو کشته شوم.
1) اعیان الشیعه، ج 1، ص588.
گاهي اوقات بعضی میگویند: روحانی و سخنرانی خوب است که روی منبر و در مجالس روضه اباعبدالله از بحث های سیاسی پرهیز کند، من از این دوستان میپرسم امام برای چه از مدینه خارج شدند، آیا آمدن حضرت به کربلا جز برای براندازی حکومت یزید بود؟ و آیا براندازی حکومت کار سیاسی هست یا نیست؟
امام خمینی رحمهاللهعلیه فرمودند:
«عزاداری کردن برای شهیدی که همه چیز را در راه اسلام داد، یک مسأله سیاسی است.»(1)
و در بیانی دیگر فرمودند: «گمان نکنید که اگر این مجالس عزا نبود و اگر این دستهجات سینهزنی نبود، 15 خرداد پیش میآمد. هیچ قدرتی نمیتوانست 15 خرداد را آنطورکند، مگر قدرت خون سیدالشهداء.»(2)
«ما یک ملّتی هستیم که با همین گریهها یک قدرت دو هزار و پانصد ساله را از بین بردیم.»(3)
و در جایی دیگر میفرمایند:
«روضه خوانی است که عواطف مردم را تحریک میکند که بر همه چیز حاضرند. وقتی مردم دیدند که سیدالشهدا علیهالسلام جوانهایش را آنطور قطعه قطعه کردند... برای مردم آسان میشود که جوان بدهند. و ما با این حس شهادت دوستی،
این معنی را ملّت ما پیش برد و رمز همین معنایی بود که ازکربلا منعکس شد، به همه جهاتی که ما دانستیم...»(1)
و اگر امام فرمودند محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته، به طور قطع یک بعد اساسی آن همین بیان روحیه انقلابی و حماسی است که مردم ما از امام حسین علیهالسلام و کربلا و محرم گرفتند. و مجلسی مرضی امام حسین علیهالسلام است که پررنگ ترین بعد شخصیت حضرت را که بعد انقلابی ایشان است، پررنگ نشان دهد والا اگر اینطور نباشد میشود گفت کربلا را تحریف کردهایم.
شهید مطهری رحمهاللهعلیه به این بعد اهتمام ویژه داشته و در خرافهزدایی از نهضت پاک حسینی حساسیت فوق العاده نشان داده است. ایشان معتقد است در پاسداشت قیام کربلا باید کلید شخصیت امام حسین علیهالسلام را پیدا کرد و آن را اسوه جاوید قرار داد و کلید شخصیت حسین علیهالسلام حماسه است، شور است، عظمت است، صلابت است، ایستادگی است، حق پرستی است.(2)
واقعا برای اثبات پررنگ بودن بعد انقلابی امام حسین همین بس که او "عالم بما کان و ما یکون و ما کائن" بود و با علم امامتش میدانست در این راه به شهادت میرسد، باز حرکت کرد و به سمت کربلا آمد تا به همه انسانها نشان دهد که بعد انقلابی یک مسلمان چقدر مهم است؛ تا جایی که اگر لازم شد جان خودت و خانوادهات را هم باید برای آرمان الهیات فدا کنی و با ظالم بیعت نکنی.
با اینکه ابی عبدالله علیهالسلام میدانست که به شهادت میرسد، به کربلا آمد. برای همین بود که وقتی کاروان اباعبدالله علیهالسلام به آن سرزمین رسید، امام پرسید: نام این سرزمین چیست؟ گفتند: طف (ساحل فرات) امام فرمود: آیا نام دیگری دارد؟ عرض کردند: آن را «کربلا» میخوانند.
امام فرمود: «أعوذ بالله مِنَ الکرب و البلاء»(1)، سپس فرمود: ههنا مَناخُ رِکابنا و مَحَط رِحالِنا و مسفَکِ دِمائنا ...(2)همین جا محل بارهای ما و مکان اقامت ما و محل ریختن خون ما است و همین جا جایگاه قبرهای ما است و جدم رسول خدا صلیاللهعلیهوآله این چنین به من خبر داده است. نمیدانم وقتی اهل بیت امام حسین علیهمالسلام این جمله را شنیدند، چه کارکردند؛ با چه امیدی از ناقهها پیاده شدند، فقط میتوانم بگویم که غم خاصی بر دل زینب علیهاالسلام نشست و دوست نداشت در این سرزمین بماند.
من نمیآیم برون از محملم***چون گرفته، ای حسین جان این دلم
آخر ای نور دل اهل یقین***من چگونه پا نهم بر این زمین
از مدینه تا به مکه تاکنون***همچو شمع آب گشتم از درون
این زمین آتش به دل افکنده است***آنچه بر لب نآید اینجا خنده است
خاک اینجا بوی ماتم میدهد***بوی هجران، بویی از غم میدهد
ترسم این خاک پر از درد و مِحَن***در بغل گیرد تنت را بی کفن
آری، برای زینب عادت به کربلا سخت بود و ماندن در این زمین دردآور بود و دوست داشتنی نبود. نمیدانم چه شد که روز یازدهم محرم حرفش تغییر کرد و میگفت: من را از کربلا نبرید. حسین ...
ساربانا مزنید این همه آواز رحیل***آخر این قافله را قافله سالاری است
مبَریدم که در این دشت مرا کاری است***گل اگر نیست ولی صفحه گلزاری است
آخر این جا بدن زخمی حسینم زیر آفتاب است! هنوز پیکر عزیزم دفن نشده... این جا پیکر بیدست عباسم افتاده... قنداقه خونین علیاصغرم اینجاست... تن اربا اربای علی اکبرم ....
همه صدا بزنید مظلوم حسین ...
چون چاره نیست میروم و میگذارمت***ای پاره پاره تن به خدا می سپارمت
«بشر» پسر عمرو بن احدوث، از مردم «حضرموت» و از قبیله کنده بود. او از نیکان و یار حضرت امام علی علیهالسلام و دلاوری فرزندان او در نبردها زبانزد بود. جناب بشر یکی از دو مردی بود که پیش از شهادت جوانانِ بنیهاشم، از یاران حسین علیهالسلام باقی مانده بودند. قبر او در بقعه دسته جمعی شهدای کربلا در پایین پای سیدالشهداست.
سید داودی نقل کرده:
روز عاشورا فرا رسید و جنگ آغاز شد. به بشر، در حالی که مشغول جنگیدن بود، گفته شد: پسرت در مرزهای ری اسیر شده است. بشر گفت: خودم و او را به حساب خدا میگذارم. خبر این جریان به امام حسین علیهالسلام رسید. حضرت به او فرمودند: «رحمک الله فی حلّ من بیعتی، فاذهَب واعمل فی فکاکِ ابنک.» خدای تعالی تو را رحمت کند، تو از بیعت با من آزادی، پس برو و در آزادی پسرت کوشش کن. بُشر عرض کرد: «اکلتني السباع حیا ان فارقتک و اسأل عنک الرکبان
و اخذلک مع قلة الاعوان لا یکون هذا ابدا.» یا اباعبدالله! درندگان مرا زنده زنده بخورند، اگر از شما جدا شوم!(1)
این ویژگی بشر و این جمله زیبایش که برآمده از ایمان استوار او بود، آنقدر مهم بود که مورد عنایت امام زمان علیهالسلام قرار گرفته و ایشان در زیارت ناحیه مقدسه به «بشر ابن عمرو حضرمی» سلام میدهند و به این سخن بشر اشاره میکنند:
السَّلَامُ عَلَي بِشْرِ بْنِ عُمَرَ الْحَضْرَمِیِّ شَکَرَ اللَّهُ لَکَ قَوْلَکَ لِلْحُسَیْنِ وَ قَدْ أَذِنَ لَکَ فِي الِانْصِرَافِ أَکَلَتْنِي إِذَنْ السِّبَاعُ حَیّاً إِنْ فَارَقْتُکَ وَ أَسْأَلُ عَنْکَ الرُّکْبَانَ وَ أَخْذُلُکَ مَعَ قِلَّةِ الْأَعْوَانِ لَا یَکُونُ هَذَا أَبَدا.
سلام بر بشر بن عمرو حضرمی؛ خدا بر تو پاداش خیر بدهد به جهت اعلام وفاداریت نسبت به امام حسین علیهالسلام آنگاه که به تو اجازه انصراف داد و در پاسخ گفتی: درندگان زنده زنده مرا بخورند اگر از تو جدا شوم و در این بیکسی تنهایت گذارم و سپس سراغت را از کاروانیان بگیرم؛ نه؛ نه هرگز چنین نخواهد شد.(2)
یاران سیدالشهداء علیهالسلام لحظهای از مولا و مقتدای خود جدا نشدند، آنان حاضر نبودند دست از یاری فرزند رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بردارند و در این مسیر از جان خود گذشتند. «بشر بن عمرو حضرمی کندی» از جمله این محبان است، که تا پای جان در رکاب اباعبدالله الحسین علیهالسلام جنگید و عاقبت به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
اینجا یک سوال مطرح است و آن اینکه: چه ویژگی سبب شد یاران اباعبدالله چنین وفادار باشند و تحت هیچ شرایطی امامشان را تنها نگذارند؟ حتی تحت تأثیر عواطف پدری نیز قرار نگرفتند و با وجود اینکه ابا عبدالله علیهالسلام بیعتش را از آنها برداشت، باز امامشان را رها نکردند. چطور انسان تا این حد از خود گذشتگی پیدا میکند؟
این ویژگی انقلابی بودن یک شیعه است که او را تا این حد بالا میبرد. یاران ابا عبدالله در ولایی شدنشان طوری دگرگون و متحول شدهاند که تا آخر پای امامشان ایستادهاند.
خدای متعال در توصیف این چنین انسانهایی میفرماید: مؤمن کسی است که هیچ چیز را بر امام و ولی خودش ترجیح نمیدهد.
«قُلْ إِنْ کانَ آباؤُکُمْ وَ أَبْناؤُکُمْ وَ إِخْوانُکُمْ وَ أَزْواجُکُمْ وَ عَشیرَتُکُمْ وَ أَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوها وَ تِجارَةٌ تَخْشَوْنَ کَسادَها وَ مَساکِنُ تَرْضَوْنَها أَحَبَّ إِلَیْکُمْ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهادٍ في سَبیلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّي یَأْتِیَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ وَ اللَّهُ لا یَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقینَ.»(1)
در وجود یاران اباعبدالله علیهالسلام انقلاب صورت گرفته بود. انقلابی شده بودند، نه اینکه منقلب شده باشند. شیعهی انقلابی که این شبها راجع به آن بحث میکنیم، کسی است که یک تحول عمیق در وجودش ایجاد شده؛ نه اینکه فقط منقلب شده باشد. کسی که منقلب شده روزی کم میآورد و به راحتی طعمه شیطان و دشمنان میشود.
انقلاب یعنی یک دگرگونی همه جانبه و اساسی در حالیکه کسی که
1) توبه/24.
منقلب شده تنها در اثر واقعهای دچار یک اوج احساسی شده است که بعد از مدت کوتاهی هم این احساس فرو مینشیند و نتیجهای نخواهد داشت، اما یک شخصیت انقلابی، انقلابش حاصل مجموعهای از اعتقاد و ایمان و یقین است که برگرفته از یک معرفت عمیق است. ما داریم از معرفت نسبت به شخصیت انقلابی اباعبد الله و یارانشان صحبت میکنیم که ان شاء الله زمینهساز انقلابی شدن بنده و شما باشد نه صرفا یک منقلب شدن کوتاه مدت که تا پایان محرم هم دوام نیاورد. شخصیت انقلابی پیدا کردن چشمهای است که مدام از آن آب حیات خوبیها و مجاهدتها میجوشد، اما منقلب شدن مثل اینست که من و شما به اندازه سطل آبی است از اقیانوس عظیم شخصیت انقلابی امام حسین علیهالسلام بهرهمند شویم و برای مدتی کوتاهی سیرابمان کند؛ این حداقل بهرهمندی از انقلاب امام حسین علیهالسلام است.
در جریان کربلا شیعیانی بودند که منقلب شده بودند، ولی انقلابی نشده بودند. امثال طرماحها و عبید الله ابن حر جعفیها.
عبیدالله بن حر جُعفی کسی است که سیدالشهداء علیهالسلام از او یاری خواست، اما توفیق همراه شدن در کاروان کربلا را نیافت و امام را یاری نکرد. امام در منزلگاه قصر مقاتل، خیمه او را دید، حجاج بن مسروق را فرستاد تا او را دعوت کند به اردوی امام بپیوندد و یاریش کند. وی بهانه آورد که از کوفه به این خاطر بیرون آمدم که با حسین نباشم، چون در کوفه یاوری برای او نیست. پاسخ او را که به امام گفتند، حضرت همراه عدهای نزد او رفت. عبیدالله باز هم نپذیرفت و این کرامت و توفیق را رد کرد و از روی خیرخواهی(!) حاضر شد اسب زین شده و شمشیر بران خویش را به امام دهد.
امام فرمود: اسب و شمشیرت از آن خودت، ما از خودت یاری و فداکاری میخواستیم. اگر حاضر به جانبازی نیستی، ما را نیازی به مال تو نیست: «یابنَ الحُر! ماجِئناک لِفَرَسِک وَسَیفِک، اِنما اَتَیناک لِنَسْألَک النصرَةَ، فَاِن کنتَ بَخِلْتَ عَلَینا بِنَفْسِک فَلا حاجَةَ لَنا في شي ءٍ مِنْ مالِک وَ لَمْ اَکنْ بِالذي اَتخِذُ المُضِلینَ عَضُدا، اني قَد سَمِعتُ رَسُولَ اللهِ صلي الله علیه و آله وَ هُوَ یقُولُ: مَن سَمِعَ داعِیةَ اَهلِ بَیتي وَ لَمْ ینْصُرْهُم عَلي حَقهِم اِلا اَکبهُ اللهُ عَلي وَجهِهِ فِي النار.»
وی پس از حادثه کربلا، به شدت از کوتاهی در یاری امام پشیمان شده بود و خود را ملامت میکرد و تأسف میخورد. او اشعاری را هم سروده که چند بیت آن را از کتاب «نفس المهموم» باب مراثی نقل میکنیم:
فیا ندمي الا اکون نصرته***الا کل نفس لا تسدد نادمه
واني علي ان لم اکن من حماته***لذو حسره ما ان تفارق لازمه
سقي اللّه ارواح الذین تازروا***علي نصره سقیا من الغیث دائمه
وقفت علي اطلالهم ومحالهم***فکاد الحشي ینفض والعین ساجمه
چقدر تأسف میخورم که حسین را یاری نکردم! آری هر انسان نادرست، روزی پشیمان میشود. به خاطر نصرت نکردن او، تا زنده هستم حسرت میخورم. خداوند، ارواح ناصرین اورا از باران رحمتش سیراب کند. در کنار قبورشان ایستادم در حالی که نزدیک بود قلبم پاره و اشک چشمم خشک شود.(1)
1) تاریخ طبری، ج5، ص407.
ولی این پشیمانی دیگر سودی نداشت! کسی که انقلابی نشده باشد، در وجودش تحول عمیق و همه جانبه صورت نگرفته باشد، در مواقع لزوم و حساس نمیتواند در میدان حاضر باشد.
حرکت نورانی اباعبدالله علیهالسلام و قیام ایشان صرفا یک حرکت علیه ظلم نبوده، بلکه یک انقلاب فرهنگی و آزادیخواهانه بود که از شهادت سیدالشهدا تا کنون الهام بخش انقلابهای زیادی بوده است که انقلاب اسلامی ما یکی از برجستهترین آنها است.
جریان عاشورا صرفا یک حرکت علیه ظلم نیست، بلکه یک انقلاب است که در طول تاریخ به یک جریان انقلابساز تبدیل شده است. تا جایی که رهبر و الگوی آزادگان جهان شده است. حتی غیر مسلمانی مثل گاندی که رهبر هند بود، امام حسین علیهالسلام را رهبر خود میداند.
انقلاب اسلامی خودمان را ببینید! رهبر این انقلاب، امام خمینی رحمهاللهعلیه میفرمایند: محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته است.
«امام خمینی در باره انقلابساز بودن جریان کربلا میفرمایند: سید الشهدا علیهالسلام اسلام را بیمه کرد. گمان نکنید که اگر این مجالس عزا نبود و اگر این دستهجات سینهزنی، و نوحه سرایی نبود، 15 خرداد پیش میآمد. هیچ قدرتی نمیتوانست 15 خرداد را آن طور کند، مگر قدرت خون سیدالشهداء و هیچ قدرتی نمیتواند این ملتی را که از همه جوانب به او هجوم شده است و از همه قدرتهای بزرگ برای او توطئه چیدهاند، این توطئهها را خنثی کند، الاّ همین مجالس عزا.»(1)
در طول هشت سال دفاع مقدس هم این انقلاب حسینی بود که الگو و سرمشق انقلاب خمینی قرار گرفت و عامل پیروزی رزمندگان اسلام
1) صحیفه امام، ج16، ص374.
شد. سربندها و وصیت نامههای شهدا به وضوح نشانه این مطلب است.
جالب است بدانید در بررسی 50 هزار وصیتنامه از شهدای انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی، در هیچ یک از وصیتنامهها اسم ایران منهای اسلام نیامده است. در هر وصیتنامه متوسط 4 بار نام مبارک امام حسین علیهالسلام، کربلا، عاشورا، حضرت زینب علیهاالسلام و حضرت ابالفضل علیهالسلام آمده است.(1)
دانش آموز شهید، سیدعبدالنبی مساوات در وصیتنامهاش مینویسد: «رفتهام تا به ندای هل من ناصر ینصرنی حسین زمان لبیک بگویم...»!(2)
شیعه انقلابی یعنی کسی که مثل یاران اباعبدالله عمل کند.
اسم عملیاتها، اسم رمزها، و.... حکایت از این است که کربلا یک جریان انقلاب ساز است که ایرانی و غیر ایرانی هم نمی شناسد.
ما در طول هشت سال دفاع مقدس حدود 4600 شهید امت اسلام داریم، شهدای غیر ایرانی که در نبرد حق علیه باطل شرکت کردند و به فیض شهادت نائل آمدند. یکی از این شهدا یک جوان بحرینی به نام شهید "محمد نور الشواف" است که در سال 1365 در منطقه حاج عمران به شهادت رسید. همرزم این شهید بزرگوار میگوید: در منطقه حاج عمران سه شبانه روز نخوابیده بود و دائم میدوید و به بچهها کمک میکرد و هرجا نیاز بود حاضر میشد. بهش گفتم: آقا محمد بس است، مقداری استراحت کن. از نفس افتادی.
دیدم میخندد! تعجب کردم، علت خندهاش را پرسیدم. گفت: میدونی دارم به چی فکر میکنم؟ گفتم: نه! گفت: دارم به این فکر میکنم که جنگ که تمام شد باید پیام امام و انقلاب را به دنیا برسانم.(1)
شهدا اینطور بودند، فقط به فکر خودشان نبودند! علاوه بر اینکه در خودشان تحول اساسی ایجاد شد، به فکر تحول در دنیا و دیگران هم بودند. شیعهای انقلابی است که دو بعد داشته باشد، اگر یکی از این ابعاد را نداشت، انقلابی نیست؛ منقلب است. بسیاری از افراد در انقلاب ما منقلب شدند، انقلابی نشدند. انقلابی یعنی هم خودش متحول شده، هم میخواهد عالم را عوض کند، ساکت نمینشیند. انقلابی دو بعد دارد: اول خود و بعد جامعه. این تحول اساسی هم باید در خودت پدید بیاید و هم باید در دیگران پدید بیاوری.
یکی دیگر از برکات وجودی انقلاب کربلا، حزب الله لبنان است که شعارشان «هیهات من الذله» است.
شهید علی منیف اشمر از شهدای استشهادی لبنان است که معروف است به قمر الاستشهادیون. در وصیتنامه این شهید آمده است: مولای من، یا اباعبدالله علیهالسلام با خداوند پیمان بستم و با شما عهد، که در راه خداوند گام بردارم، در حالی که جانم را به کف دست گرفته و خونم را به خاک جبل عامل آمیختهام. همانطور که خون شما بر خاک مقدس کربلا ریخته شد، و امروز به عهدی که بسته بودم، وفا میکنم.
یک شیعه انقلابی جهانی میاندیشد و به فکر همهی مردم دنیاست و اینطور انسانی در حکومت امام زمان به درد آقا میخورد، چرا که حکومت حضرت، جهانی است.
1) باراویان نور، دفتر سوم، موسسه روایت سیره شهدا.
امروزه در کشورهای زیادی بیداری اسلامی شکل گرفته و یا در حال شکلگیری است. نگاه این کشورها به انقلاب و کشور ماست. از انقلاب ما الگو گرفتند و دارند پیش میروند. اما این مایه تأسف است که ما خودمان دچار خواب غفلت باشیم.
ما امروز تکلیف داریم برای بیدارکردن نسل جوانمان، نسلهای بعد خودمان؛ برای زنده نگه داشتن بعد انقلابی نهضت اباعبدالله و جریان کربلا و برای انقلابی بار آوردن هیئتها و هیئتیها و جامعه.
امام حسین علیهالسلام به ما آموخت کسی مثل حسین با کسی مثل یزید بیعت نمیکند! حتی اگر عاشورا به پا کند ولو زن و بچهاش را به اسارت ببرند. خود حضرت فرمودند:
«یَزِیدُ رَجُلٌ فَاسِقٌ شَارِبُ الْخَمْرِ قَاتِلُ النَّفْسِ الْمُحَرَّمَةِ مُعْلِنٌ بِالْفِسْقِ وَ مِثْلِي لَا یُبَایِعُ مِثْلَهُ.»(1)
یزید مردى است فاسق و شراب خوار، قاتل مردم بىگناه و شخصى است که بطور علنى فسق و فجور میکند. شخصیتى مثل من ابدا با یزید بیعت نخواهد کرد.
یک شیعهی انقلابی اهل سازش با دشمن نیست. باید مقابل دشمن، انقلابی ایستاد. عدهای میگویند راهی جز سازش و تسلیم در برابر زیاده خواهیهای دشمن (مثلا: غرب و آمریکا در برنامهی هستهای و... ) نداریم! این برخلاف سیرهی اباعبدالله است! شیعهی انقلابی اهل سازش به هر قیمتی نیست!
اگر بخواهیم حسینی زندگی کنیم نمیتوانیم با یزیدهای زمان بسازیم!
1) بحار الأنوار (ط - بیروت)، ج44، ص326.
شهید چمران در بهترین دانشگاه امریکا بورسیه میشود. خودش در این باره مینویسد:
ای خدا، من باید از نظر علم از همه برتر باشم تا مبادا که دشمنان مرا از این راه طعنه زنند. باید به این سنگدلانی که علم را بهانه کرده و به دیگران فخر میفروشند ثابت کنم که خاک پای من هم نخواهند شد. باید همه آن تیرهدلان مغرور و متکبر را به زانو درآورم. آنگاه خود خاضعترین و افتادهترین فرد روی زمین باشم.(1)
در امریکا دکترای فیزیک پلاسمای میگیرد. قلههای علم را فتح میکند و به اوج علمی زمان خودش میرسد. به هیچ قیمتی در آمریکا نمیماند و برمیگردد لبنان و مسئول یک یتیمخانه میشود. حتی در ایام عید با خانوادهاش تفریح نمیرود. پیش بچههای یتیم میماند تا بچههایی که جایی برای رفتن ندارند حسرت نخورند.(2)
نه فقط شهید چمران، بلکه ما ایرانیها به یتیم حساسیم. اصولا ما ایرانیها یتیم نوازی را دوست داریم؛ مخصوصا که دختر یتیم باشد. نمیدانم چقدر قساوت قلب داشتند که هروقت کودک سه ساله امام حسین علیهالسلام بهانه بابا میگرفتند، جوابشان تازیانه بود. من یک جمله بگویم: مگر یک طفل سه ساله چقدر تاب و توان دارد که سربریده بابا را ببیند؟
در خرابه شام هرکاری میکردند دردانه امام حسین علیهالسلام ساکت
نمیشد. مدام میگفت: من بابا را میخواهم! میخواست درددل کند و به بابا بگوید چه بلایی سرش آوردند. دختربچهها این طورند. حتی اگر مادرشان دعوایشان کند، نزد بابا شکایت میبرند؛ "شب که بابا آمد بهش میگم!" زینب علیهاالسلام مانده بود چه طور این نازدانه را آرام کند که یکدفعه عدهای با طبقی وارد خرابه شدند. طبق را جلوی دختر امام حسین علیهالسلام گذاشتند. تا روپوش را کنار زد تمام غصههایش فراموش شد. فهمید که وضع بابا از وضع خودش بدتر است. سر را برداشت و به سینهاش چسباند. میگریست و چنین میگفت: یا أبَتاهُ! مَن ذَا الَّذِي خَضَبَک بدِمائکَ؟ بابا جان، کی تو را به خونت رنگین کرده؟ من ذالذی ایتمنی فی صغر سنی؟ کی مرا در کودکی یتیم کرده؟ یا أبَتاهُ! مَن ذَا الَّذِی قَطَعَ وَریدکَ؟ بابا جان، کی رگهای گردنت را برید؟ یا أبَتاهُ! مَن للیَتیَمةِ حَتَّی تکبُرُ...؟ دختر یتیم به چه کسی پناه برد تا بزرگ شود؟ یا أبَتاهُ! لَیتَنی تَوَسَّدتُ التُّراب و لاأرَی شَیبَکَ مُخضَباً بالدِّماءِ. ای کاش خاک را بالش زیر سر قرار میدادم، ولی محاسن تو را خضاب شده به خون نمیدیدم.
زضرب تازیانه سرم درد میکند***پای ضعیف و در به درم درد میکند
میخواستم ببینمت اما نمیشود***زیرا که پلک چشم ترم درد میکند
از بس که سربه بسترسنگی نهادهام***بابا ببین که زخم سرم درد میکند
از بس کشیده دشمن توگیسوی مرا***دیگر مپرس از چه سرم درد میکند
از بس که گفتهای قصه مادر برای من***این صورتم چو صورت او درد میکند
یکدفعه دیدند لبهایش را روی رگهای بریده گذاشت. گریه کرد و بعد خاموش شد. اهل خرابه احساس کردند که او به خواب رفته، امّا وقتی او را حرکت دادند، دریافتند که جان به جانان سپرده است.(1)
الالعنه الله علی القوم الظالمین.
1) نفس المهموم شیخ عباس قمی ترجمه نظری منفرد ص561و562؛ کامل بهایی ج 2ص178؛ ریحانه کربلا ص 85؛ و کنزالمصائب ص355.
هنگامی که حسین بن علی علیهالسلام از مدینه بیرون آمد و به سمت مکه حرکت کرد، با عبدالله بن مطیع عدوی(1)برخورد کرد که سرگرم کندن چاهش بود؛ ابن مطیع گفت: ای ابا عبدالله، خداوند مرا فدایت گرداند، آهنگ کجا داری؟
فرمود: «أمّا في وقتي هذا فإنّي ارید مکّة، فإذا صرت إلیها استخرت اللّه»؛ اینک آهنگ مکه دارم؛ و چون به آن جا رفتم، آنگاه در کار خویش از خداوند طلب خیر میکنم.
عبدالله بن مطیع گفت: ای پسر دختر رسول خدا، در کاری که قصدش را کردهای خداوند برایت خیر بخواهد، ولی من پیشنهادی دارم که میخواهم آن را از من بپذیری! چون به مکه درآمدی، از فریب کوفیان برحذر باش. چرا که پدرت در این شهر کشته شد، برادرت را خنجر زدند
1) او در سال 66 هجری قبل از قیام مختار و در زمان عبدالله ابن زبیر از طرف او، والی کوفه شد. در فیام مختار، عبدالله بن مطیع در مقابل سپاه مختار ایستاد. در این نبرد شهر را از دست ابن مطیع درآوردند و در اختیار گرفتند و مختار او را اخراج کرد. او دوباره به مکه بازگشت. در حمله حجاج بن یوسف به مکه در سال 73 هجری، ابن مطیع به همراه عبدالله بن زبیر کشتهشد و سرشان را به شام فرستادند.
که نزدیک بود جان بسپارد. از این رو، در حرم بمان که شما در این دوران سرور عرب هستی. به خدا سوگند که اگر شما هلاک گردی، خاندانت نیز با شما هلاک خواهند شد. به خدا سوگند که بعد از تو ما را به زنجیر بردگی میکشند، ولی امام نپذیرفت.
آنگاه ابن مطیع گفت: این چاه را آماده کردهام و امروز برای نخستین بار به دلو ما آب آمده است. چه میشد که شما به درگاه خداوند دعا میکردید و برایش برکت میخواستید. فرمود: قدری از آبش بیاور. عبدالله دلوی آب آورد و امام از آن نوشید، سپس آن را مزمزه کرد و در چاه ریخت. پس از آن، آب چاه گوارا و فراوان گشت.(1)
امام از مسیر مدینه تا کربلا با افراد مختلفی از ارادتمندان و شیعیان خود ملاقات داشته است که همگی پیشنهادات مختلفی برای نرفتن حضرت به کوفه داشتند و جالب اینجاست که با تمام ارادتی که به حضرت داشتند و حتی از امام برای چاه آبشان طلب برکت مینمایند، اما در این حرکت انقلابی امام خودشان را تنها میگذارند.
از جمله آنها عبد اللّه بن عمر بود که قصد مراجعت از مکه به مدینه را داشت. نزد امام علیهالسلام آمد و عرض کرد: اى اباعبداللَّه! خدا تو را رحمت کند. از خدایى که بازگشت تو به سوى اوست، پروا کن! تو از دشمنى و ستم مردم این دیار نسبت به خاندان خویش آگاهى، این مردم، یزید بن معاویه را به زمامدارى پذیرفتهاند، من مىترسم که مردم به جهت زر و سیم به او (یزید) گرایش پیدا کنند و تو را به قتل برسانند و به خاطر تو افراد زیادى کشته شوند. من از رسول خدا صلىاللهعلیهوآله شنیدم که مىفرمود: «حسین کشته خواهد شد و اگر او را به قتل رسانند و تنهایش گذارده،
1) تاریخ ابن عساکر (زندگینامه امام حسین علیهالسلام)، ص222، حدیث203.
یارىاش نکنند، خداوند تا روز رستاخیز آنان را خوار مىکند!» و من مصلحت مىبینم تو نیز همانند سایر مردم با یزید سازش کنى! و همچنان که پیش از این در برابر معاویه شکیبایى ورزیدهاى، اکنون نیز صبر پیشهساز، تا خداوند بین تو و این گروه ستمگر داورى کند!
امام حسین علیهالسلام فرمود: «أُفٍّ لِهذَا الْکَلامِ أَبَداً ما دامَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ! براى همیشه تا آنگاه که آسمان و زمین پابرجاست، نفرین بر این سخن باد! و بعد در بیاناتی بسیار تند و کوبنده عبدالله بن عمر را بابت این پیشنهاد غیرانقلابی توبیخ مینماید و در آخرین جمله پرده از علت اصلی این پیشنهاد برمی دارد: «یَا ابْنَ عُمَرَ! فَإِنْ کانَ الْخُرُوجُ مَعي مِمَّا یَصْعَبُ عَلَیْکَ وَ یَثْقُلُ فَأَنْتَ فِي أَوْسَعِ الْعُذْرِ، وَ لکِنْ ... اجْلِسْ عَنِ الْقَوْمِ، وَ لا تَعْجَلْ بِالْبَیْعَةِ لَهُمْ حَتّى تَعْلَمَ إِلي ما تَؤُولُ الْأُمُورُ.» اى فرزند عمر! اگر براى تو همراهى با من دشوار و سنگین است، پس معذور و مرخصى! ولى ...از این گروه کناره بگیر و در بیعت شتاب مکن تا ببینى کار به کجا مىانجامد!»(1)
یک شیعه واقعی در معرکههای انقلابی شناخته میشود، امام حسین علیهالسلام این ملاک را در دیدار با فرزدق بیان فرمودند. وقتی از فرزدق درباره اوضاع مردم کوفه سوال کردند، عرض کرد: «قُلْتُ أَمَّا الْقُلُوبُ فَمَعَکَ وَ أَمَّا السُّیُوفُ فَمَعَ بَنِی أُمَیَّةَ وَ النَّصْرُ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ»؛ دلهای مردم با شما است و شمشیرهای آنان با بنی امیه. به او فرمود: «مَا أَرَاکَ إِلَّا صَدَقْتَ، النَّاسُ عَبِیدُ الْدنیا وَ الدِّینُ لَعق عَلَي أَلْسِنَتِهِمْ یَحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ بِهِ مَعَایِشُهُمْ فَإِذَا مُحِّصُوا لِلِابْتِلَاءِ قَلَ الدَّیَّانُونَ.»(2)تردیدی ندارم که تو
راستگو هستی. مردم بنده دنیایند و دین تنها بر زبانشان جاری است. از آن سخن میگویند تا وقتی که معیشتشان بگذرد؛ امّا در وقت سختی، دیندار [واقعی ] اندک است. در واقع حضرت با این بیان خود، شیعیان را به دو گروه شیعه ادعایی و شیعه انقلابی تقسیم مینمایند.
خداوند متعال در قرآن میفرماید:
«وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَعْبُدُ اللَّهَ عَلي حَرْفٍ فَإِنْ أَصابَهُ خَیْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ وَ إِنْ أَصابَتْهُ فِتْنَةٌ انْقَلَبَ عَلي وَجْهِهِ خَسِرَ الدُّنْیا وَ الْآخِرَةَ ذلِکَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبینُ.»(1)
تعبیر به"على حرف" ممکن است اشاره به این باشد که ایمان آنها بیشتر بر زبانشان است، و در قلبشان جز نور ضعیف بسیار کمرنگى از ایمان نتابیده است.(2)همان تعبیری که امام حسین علیهالسلام درباره شیعیان ادعایی کوفه بکار بردند.
مُوسَي بْنُ بَکْرٍ الْوَاسِطِیُّ قَالَ قَالَ لِي أَبُو الْحَسَنِ علیه السلام لَوْ مَیَّزْتُ شِیعَتِي لَمْ أَجِدْهُمْ إِلَّا وَاصِفَةً وَ لَوِ امْتَحَنْتُهُمْ لَمَا وَجَدْتُهُمْ إِلَّا مُرْتَدِّینَ وَ لَوْ تَمَحَّصْتُهُمْ لَمَا خَلَصَ مِنَ الْأَلْفِ وَاحِدٌ وَ لَوْ غَرْبَلْتُهُمْ غَرْبَلَةً لَمْ یَبْقَ مِنْهُمْ إِلَّا مَا کَانَ لِي إِنَّهُمْ طَالَ مَا اتَّکَوْا عَلَي الْأَرَائِکِ فَقَالُوا نَحْنُ شِیعَةُ عَلِیٍّ إِنَّمَا شِیعَةُ عَلِیٍّ مَنْ صَدَّقَ قَوْلَهُ فِعْلُهُ.(3)
موسى بن بکر واسطى گوید: حضرت ابو الحسن علیهالسلام به من فرمود:
اگر من شیعیانم را بررسى کنم جز مردمانى زبانآور (و اهل حرف) بیش نیستند، و اگر آزمایششان کنم جز مردمانى از دین برگشته نیستند، و اگر در بوتهشان گذارم از هزار نفر یکنفر سالم درنیاید، و اگر غربالشان کنم چیزى جز آنچه مخصوص منند در غربال نمانند، اینها دیر زمانى است که بر بالشها تکیه زده و گفتهاند: ما شیعه على هستیم، در صورتى که تنها شیعه على آن کسى است که کردارش گفتارش را تصدیق کند (و عملش با حرفش یکى باشد).
فرق است بین یارانی که به محض شنیدن خبر حرکت امام، خود را به کاروان ابی عبدالله رساندند و تا پای جان، جان خویش را به پای امام خویش فدا کردند و آنان که به خیال خویش برای امام خیرخواهی کردند و به پیشنهاداتی غیر انقلابی بسنده کردند. این تفاوت همیشه در طول تاریخ شیعیان و پیروان ائمه را به دو گروه و طیف تقسیم نموده است: شیعه ادعایی و شیعه انقلابی.
ممکن است برای کسی این سوال پیش آید که ملاک شیعه واقعی بودن را انقلابی بودن (مانند ابی عبدالله علیهالسلام) معرفی نمودهاید، در حالی که حرکت امام حسن علیهالسلام برخلاف امام حسین علیهالسلام حرکتی انقلابی نبود و حال آنکه شیعیان پیروان هر دو امام هستند؟
جابر در روایتی از امام صادق علیهالسلام به این سؤال پاسخ میدهد:
«انما شیعتنا من تابعنا و لم یخالفنا و اذا خفنا خاف و اذا امنا امن فاولئک شیعتنا حقا.»(1)شیعه انقلابی کسی نیست که از امامش جلوتر باشد. بلکه
1) عده اى از علماء، الأصول الستة عشر (ط - دار الشبستری) - قم، چاپ: اول، 1363 ش. ص 61.
وظیفهاش در هر حالتی پیروی است و صلح امام حسن نیز حرکتی غیر انقلابی نبود.
ابى سعید عقیصا نقل کرده که محضر مبارک حسن بن على بن ابى طالب عرض کردم:
یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ لِمَ دَاهَنْتَ مُعَاوِیَةَ وَ صَالَحْتَهُ وَ قَدْ عَلِمْتَ أَنَّ الْحَقَّ لَکَ دُونَهُ وَ أَنَّ مُعَاوِیَةَ ضَالٌّ بَاغٍ. اى فرزند رسول خدا! براى چه با معاویه مداهنه و صلح نمودید و حال آن که مىدانستید حقّ مال شما است، نه مال او و نیز مىدانستید که معاویه گمراه و ستمگر است؟
فَقَالَ یَا أَبَا سَعِیدٍ أَ لَسْتُ حُجَّةَ اللَّهِ تَعَالَي ذِکْرُهُ عَلَي خَلْقِهِ وَ إِمَاماً عَلَیْهِمْ بَعْدَ أَبِي علیه السلام قُلْتُ بَلَي قَالَ أَ لَسْتُ الَّذِي قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله علیه و اله لِي وَ لِأَخِي الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ إِمَامَانِ قَامَا أَوْ قَعَدَا قُلْتُ بَلَى.
حضرت فرمودند: آیا بعد از پدرم علیهالسلام من حجّت خدا بر مردم و امام ایشان نیستم؟
عرضه داشتم: چرا.
فرمود: آیا مگر من نه آن کسى هستم که رسول خدا صلىاللهعلیهوآله در باره من و برادرم فرمودند: حسن و حسین دو امام بوده چه قیام کرده و چه بنشینند؟
عرض کردم: آرى همین طور است.
قَالَ فَأَنَا إِذَنْ إِمَامٌ لَوْ قُمْتُ وَ أَنَا إِمَامٌ إِذْ لَوْ قَعَدْتُ یَا أَبَا سَعِیدٍ عِلَّةُ مُصَالَحَتِي لِمُعَاوِیَةَ عِلَّةُ مُصَالَحَةِ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله علیه و اله لِبَنِي ضَمْرَةَ وَ بَنِي أَشْجَعَ وَ لِأَهْلِ مَکَّةَ حِینَ انْصَرَفَ مِنَ الْحُدَیْبِیَةِ أُولَئِکَ کُفَّارٌ بِالتَّنْزِیلِ وَ مُعَاوِیَةُ وَ أَصْحَابُهُ کُفَّارٌ بِالتَّأْوِیلِ.
فرمود: پس من امام بوده چه قیام کنم و چه بنشینم، اى ابا سعید به همان علّتى که پیامبر خدا صلىاللهعلیهوآله با بنى ضمره و بنى اشجع و با اهل مکّه هنگام برگشت از حدیبیّه صلح فرمودند، من نیز با معاویه صلح نمودهام، آنها که رسول خدا صلىاللهعلیهوآله با ایشان صلح فرمود بنصّ کتاب کافر بودند و معاویه و اصحابش به مقتضاى تأویل قرآن کافر مىباشند.
یَا أَبَا سَعِیدٍ إِذَا کُنْتُ إِمَاماً مِنْ قِبَلِ اللَّهِ تَعَالَي ذِکْرُهُ لَمْ یَجِبْ أَنْ یُسَفَّهَ رَأْیِي فِیمَا أَتَیْتُهُ مِنْ مُهَادَنَةٍ أَوْ مُحَارَبَةٍ وَ إِنْ کَانَ وَجْهُ الْحِکْمَةِ فِیمَا أَتَیْتُهُ مُلْتَبِساً أَ لَا تَرَي الْخَضِرَ علیه السلام لَمَّا خَرَقَ السَّفِینَةَ وَ قَتَلَ الْغُلَامَ وَ أَقَامَ الْجِدَارَ سَخِطَ مُوسَي علیه السلام فِعْلَهُ لِاشْتِبَاهِ وَجْهِ الْحِکْمَةِ عَلَیْهِ حَتَّي أَخْبَرَهُ فَرَضِیَ هَکَذَا أَنَا سَخِطْتُمْ عَلَیَّ بِجَهْلِکُمْ بِوَجْهِ الْحِکْمَةِ فِیهِ وَ لَوْ لَا مَا أَتَیْتُ لَمَا تُرِکَ مِنْ شِیعَتِنَا عَلَي وَجْهِ الْأَرْضِ أَحَدٌ إِلَّا قُتِل.(1)
اى ابا سعید وقتى من امام از جانب خدا بودم، نباید رأى مرا تخطئه کنى و عملى را که انجام دادهام چه مهادنه و صلح بوده و چه محاربه و جنگ باشد، مىباید بپذیرى؛ اگر چه حکمت کردار من بر تو مخفى و مشتبه باشد. مگر نمىبینى جناب خضر علیهالسلام وقتى کشتى را شکافت و جوان را کشت و دیوار را تعمیر کرد و به پا داشت، موسى به غضب آمد و از کردارش سخت برآشفت، جهت غضبناک شدن موسى این بود که حکمت عمل خضر بر او مخفى بود تا آن که خضر علیهالسلام آن را بازگو کرد و موسى راضى گشت، عمل و کردار من نیز همین طور مىباشد ؛ یعنى از عمل و فعل من خرسند نبوده بلکه غضبناک هستند، زیرا حکمت آن بر شما پنهان مىباشد و آن این است که اگر من غیر از این مىنمودم یک نفر از شیعیان ما روى زمین باقى نمىماند مگر آن که او را مىکشتند.
1) علل الشرائع، ج1،ذص211.
علاوه بر اینکه این شیعیان ادعایی بودند که امام حسن علیهالسلام را مجبور به پذیرش صلح نمودند و اگر ایشان شیعیانی انقلابی به تعداد یاران حسین علیهالسلام داشت، باز مجبور به صلح نمیشد.
مهم آن است که شیعه انقلابی در هیچ صحنهای امام خود را تنها نگذارد. شهید گلستانی تعبیر زیبایی دارد: وقتی حسین در صحنه است، اگر در صحنه نیستی هرکجا میخواهی باش! چه ایستاده به سجاده نماز و چه نشسته بر سر سفره شراب!
و اگر شیعیان به جای انقلابی بودن، ادعایی بودند، امام در صحنه تنها خواهد ماند، یک امام به مخمصه صلح مبتلا میشود و دیگری به مسلخ شهادت. که در این صورت چیزی جز ذلت و خواری نصیبشان نخواهد شد.
مثلا همین عبدالله بن عمر که عرض کردیم. به جای بیعت نمودن با ابی عبدالله علیهالسلام اقدام به نصیحت امام میکرد، آن گاه که پس از یزید نوبت به حکومت عبدالملک بن مروان رسید، گفت: من از پیامبر اکرم صلىاللهعلیهوآله شنیدم که فرمود: «کسى که شب را روز کند و بیعت خلیفهاى بر عهدهاش نباشد، مسلمان نیست.»
به همین جهت، شبانه رفت و با والى آن زمان، حجّاج بن یوسف ثقفى که از طرف عبدالملک بن مروان ولایت آن دیار را به عهده داشت، بیعت نمود.
حجّاج به او گفت: چه عجلهاى در کار است که تو شبانه آمدهاى؛ تا صبح صبر مىکردى! عبداللَّه در پاسخ گفت: ترسیدم که امشب از دنیا بروم و
بیعت عبدالملک بن مروان بر گردنم نباشد. نداشتن بیعت خلیفه زمان مسئولیت دارد و من باید به وظیفهام عمل کنم!
حجّاج گفت: من مشغول کارى هستم، آن گاه پایش را دراز نمود و گفت: با پایم بیعت کن!(1)
بعد از شهادت امام حسین، همین امام حسینى که از مدینه بیرون آمد و از اهل مدینه کسى او را یارى نکرد، مدینه تکان مىخورد: چرا حسین، فرزند پیغمبر، شهید شد؟ آن وقت بهیاد حسین و فضیلتهاى حسین مىافتند، غصهها پدید مىآید و مردم فوقالعاده ناراحت مىشوند. یک هیئت هفت هشت نفرى را از مدینه به شام مىفرستند براى این که تحقیق کنند و ببینند علت قضیه چه بوده. آنها وقتى که به آنجا مىروند، تازه مىفهمند که چرا امام حسین علیهالسلام این جور قیام کرد و به هیچ وجه حاضر نبود صرف نظر کند.
بعد از آنکه مدتى ماندند و اوضاع را از نزدیک دیدند، برگشتند. مردم از اینها پرسیدند: آنجا چه دیدید؟ گفتند: ما فقط یک جمله مىگوییم، از همین یک جمله حرفمان را بفهمید. ما در مدتى که در شام بودیم همیشه انتظار این را داشتیم که از آسمان سنگ به سر ما ببارد. جناب عبداللَّه بن حنظله غسیل الملائکه گفت: ایهاالناس! من از نزد کسى مىآیم که شراب را فراوان مىآشامد، سر و کارش جز با موسیقى و هرزگى با چیز دیگرى نیست، از زناى با مادر هم احتراز ندارد. سگبازى، یوزبازى، هر فسقى که بگویید، علناً انجام مىدهد. گفت: من هستم و هفت پسرم، من که قیام مىکنم، شما خودتان مىدانید، مىخواهید قیام بکنید یا نکنید، که اهل مدینه بعد قیام کردند و قیام آنها به آن
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، 13/ 242.
قتل عام مردم مدینه منجر شد.(1)
عبدالله بن مطیع نیز که جزء نصیحت کنندگان امام ذکر کردیم، بهعنوان رهبر مردم مدینه در دفاع از شهر، و به همراه عبدالله بن حنظله علیه سپاه یزید و شامیان جنگید، ولی چون یارانش پراکنده شدند، شکست خورد و در مدینه پنهان شد، اما با آنها بیعت نکرد و بعد به مکه رفت و همانجا ساکنشد.
سیوطی مینویسد: در سال 63 هجری اهل مدینه بر یزید خروج کردند. یزید لشکر انبوهی را به سوی آنان فرستاد و دستور داد آنها را به قتل رسانند. واقعه حرّه در مدینه طیّبه اتفاق افتاد. در آن واقعه، جماعت بسیاری از صحابه و از دیگران به قتل رسیدند و مدینه غارت شد.
در فاجعه حره، با دستور یزید شهر مدینه سه روز بر سپاه شام حلال شد. هزاران زن مورد تجاوز قرار گرفتند، چهار هزار کودک نامشروع زاییده شدند که پدرانشان معلوم نبود و آنان را اولاد الحرّه نامیدند. مردم به مسجد پیامبر پناه میبردند، اما در مسجد پیامبر صلىاللهعلیهوآله نیز زنان مورد تجاوز قرار گرفتند و آن قدر مرد کشته شدند که خون، قبر پیامبر را نیز گرفته بود.
زهرّى گوید: «در واقعه حرّه هفتصد نفر از بزرگان مهاجر و انصار و ده هزار نفر از موالى، غلامان و دیگر افراد ناشناس کشته شدند.»
بعد از سه روز، آتش بس اعلام شد و مردم براى بیعت فرا خوانده شدند و به عنوان بنده با یزید بیعت کردند. مسلم بن عقبه را به خاطر جنایات فراوانش در این واقعه، مسرف نامیدند.(2)تمام کسانی که زنده ماندند بر
پیشانیشان داغ زدند: هذا عبد من عبید یزید یفعل بی ما یشاء؛ این بنده ای از بندگان یزید است هر کاری بخواهد با من میکند.
مسعودی نوشته است: مسلم بن عقبه از مردم مدینه بیعت گرفت که برده یزید هستند و هر کس نپذیرفت کشته شد، جز علی بن الحسین علیهالسلام و علی بن عبد الله بن عباس.(1)
عاقبت انقلابی نبودن گرفتار این خفت و خواری شدن است. پیروان انقلابی امام جان خود را فدای حضرت کردند و اینگونه بعد از هزار سال هنوز همه ساله به مناسبت شهادت ابی عبدالله علیهالسلام برای آنها نیز در سرتاسر جهان اسلام اقامه عزا میشود و از حبیبها و مسلمها به نیکی یاد میشود، چرا چون خود را وصل به دریای با عظمت ولایت نمودند.
اما تا به حال برای کدام یک از کشته شدگان واقعه حره اقامه عزا شده است؟ با اینکه آنها نیز فداکاریهای بزرگی داشتهاند.
در زمانه ما هم عدهای به دنبال تئوریزه کردن طرح سازش و تسلیم با آمریکا هستند و با نشان دادن در باغ سبز در پی فریب افکار و اذهان عمومی هستند، غافل از اینکه سازش با یزید زمان نیز نتیجهای جز واقعه حره برای ما به بار نخواهد داشت. لذا خداوند متعال در این آیه طرح دوستی با کافران را مساوی با گمراهی و ذلت مسلمانان معرفی مینماید:
«یَأَیهُّا الَّذِینَ ءَامَنُواْ لَا تَتَّخِذُواْ عَدُوِّي وَ عَدُوَّکُمْ أَوْلِیَاءَ تُلْقُونَ إِلَیهْم بِالْمَوَدَّةِ وَ قَدْ کَفَرُواْ بِمَا جَاءَکُم مِّنَ الْحَقّ یخُرِجُونَ الرَّسُولَ
1) مروج الذهب، ج 3، ص70.
وَ إِیَّاکُمْ أَن تُؤْمِنُواْ بِاللَّهِ رَبِّکُمْ إِن کُنتُمْ خَرَجْتُمْ جِهَادًا فىِ سَبِیلىِ وَ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتىِ تُسِرُّونَ إِلَیهْم بِالْمَوَدَّةِ وَ أَنَا أَعْلَمُ بِمَا أَخْفَیْتُمْ وَ مَا أَعْلَنتُمْ وَ مَن یَفْعَلْهُ مِنکُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوَاءَ السَّبِیلِ إِن یَثْقَفُوکُمْ یَکُونُواْ لَکُمْ أَعْدَاءً وَ یَبْسُطُواْ إِلَیْکُمْ أَیْدِیهَمْ وَ أَلْسِنَتهَم بِالسُّوءِ وَ وَدُّواْ لَوْ تَکْفُرُونَ.»(1)
اى کسانى که ایمان آوردهاید، دشمن من و دشمن خویش را دوست خود قرار ندهید، شما نسبت به آنها اظهار محبت مىکنید، در حالى که به آنچه از حق براى شما آمده کافر شدهاند، و رسول خدا و شما را به خاطر ایمان به خداوندى که پروردگار همه شما است از شهر و دیارتان بیرون مىرانند، اگر شما براى جهاد در راه من و جلب خشنودیم هجرت کردهاید، پیوند دوستى با آنها برقرار نسازید، شما مخفیانه با آنها رابطه دوستى برقرار مىکنید در حالى که من آنچه را پنهان یا آشکار مىکنید از همه بهتر مىدانم، و هر کس از شما چنین کارى کند از راه راست گمراه شده. اگر آنها بر شما مسلط شوند دشمنتان خواهند بود، و دست و زبان خود را به بدى بر شما مىگشایند و دوست دارند شما به کفر باز گردید.
به صراحت این آیه قرآن، اگر امروز نیز یزیدیان زمان بر ما مسلط شوند، با تمام قوا سعی در نیست و نابود کردن و تاراج ما مسلمانان خواهند نمود، جنایتی که امروز به دست داعشیهای مزدور آمریکا در کشورهای مسلمان میبینیم. چه سندی بالاتر از این میخواهیم؟ خداوند میفرماید: إِن کُنتُمْ خَرَجْتُمْ جِهَادًا فىِ سَبِیلىِ وَ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتىِ؛
1) ممتحنه / 1و2.
یعنی اگر یک شیعه انقلابی هستی، اگر خودت را شیعه سیدالشهدا میدانی به فکرسازش نباش.
مقام معظم رهبری درباره مذاکره با آمریکا به همین نکته اشاره میفرماید:
«صرف اینکه شما بروید با آمریکا بنشینید حرف بزنید و مذاکره کنید، مشکلات حل مىشود؟ اینطورى که نیست. مذاکره در عرف سیاسى، یعنى معامله. مذاکره با امریکا، یعنى معامله با امریکا. معامله، یعنى داد و ستد؛ یعنى چیزى بگیر، چیزى بده. تو از انقلاب اسلامى، به آمریکا چه مىخواهى بدهى، تا چیزى از او بگیرى؟ آن چیزى که شما مىخواهید به آمریکا بدهید، تا در مقابل از او چیزى بگیرید، چیست؟ ما چه مىتوانیم به آمریکا بدهیم؟ او از ما چه مىخواهد؟ آیا مىدانید که او چه مىخواهد؟ و ما نقموا منهم الّا ان یؤمنوا باللَّه العزیز الحمید(1)واللَّه که آمریکا از هیچچیز ملت ایران، به قدر مسلمان بودن و پایبند بودن به اسلام ناب محمّدى، ناراحت نیست. او مىخواهد شما از این پایبندیتان دست بردارید. او مىخواهد شما این گردنِ برافراشته و سرافراز را نداشته باشید؛ حاضرید؟»(2)
این روحیه ذلت ناپذیری در توصیههای امام صادق علیهالسلام به عبدالله بن جندب نیز به عنوان خط مرز بین شیعه ادعایی و شیعه انقلابی معرفی شده که فرمود: «یَا ابْنَ جُنْدَب إِنَّما شِیعَتُنا یُعْرَفُونَ بِخِصالٍ شَتّی: ای فرزند جندب، همانا شیعیان ما به خصلتهایی چند شناخته میشوند:
... لایَسْأَلُونَ لَنا مُبْغِضًا، وَ لَوْ ماتُوا جُوعًا (1)یکی از آن خصلتها این است که از دشمنان ما چیزی درخواست نمیکنند؛ هر چند از گرسنگی بمیرند...» ما از امام حسین علیهالسلام هیهات منا الذله را آموختهایم.
آری! ما عاشقان حسین هیچگاه زیر بار ذلت نرفته و نمیرویم و اگر بخواهیم همچون حسین انقلابی باشیم، نتیجه سازش با دشمنان شیعه را ذلیل شدن میدانیم چون معتقدیم:
به فدای لب عطشان حسین علیهالسلام یعنی: سلام بر خاندانی که با تحریم آب تن به سازش ندادند!
یکی از ویژگیهای انقلابی بودن این است که ذلت نمیپذیرد. امام حسین علیهالسلام این را به تاریخ ثابت کرد و با دشمن سازش نکرد. این خصوصیت در حضرت زینب علیهاالسلام هم مشهود بود که بچههایش را تقدیم حضرت سید الشهدا کرد که ذلت را نپذیرد، آنقدر مهم بود که روز عاشورا زینب علیهاالسلام لباس نو بر تن عون و محمد کرد و آنها را از گرد و غبار پاک و تمیز نمود و سرمه بر چشمانشان کشید و شمشیر به دستشان داد و آنها را آماده شهادت ساخت، سپس آن دو را به حضور برادرش حسین علیهالسلام آورد و اجازه خواست که آنها به میدان بروند. امام نخست اجازه نمی داد، حتی فرمود: شاید همسرت عبدالله خشنود نباشد، زینب علیهاالسلام عرض کرد: چنین نیست. بلکه همسرم به خصوص به من سفارش کرد که اگر کار به جنگ کشید، پسرانم جلوتر از پسران برادرت به میدان بروند.
1) تحف العقول عن آل الرسول، ص303.
زینب بیشتر اصرار کرد. سرانجام امام اجازه داد، زینب علیهاالسلام آن دو گل سرخش را به سوی میدان بدرقه کرد. عمرسعد گفت: «این خواهر عجب محبتی به برادرش دارد که نور دیده اش را به میدان فرستاده است.» آن دو برادر به جنگ پرداختند، و رَجَز می خواندند.
ما که از نسل علی حیدر کرار هستیم ***یادگار حرم جعفر طیار هستیم
دست ما در کفنی کرده بر این پیکر ما ***اذن تو هدیه بود بهر دل مادر ما
خواهد او هر چه که دارد بدهد در ره تو***خون ما را بکند زیب و فَرِ درگه تو
در رگ ما به خدا غیرت حق جلوه گر است***مشو راضی نگریم مادر ما خون جگر است
سرانجام محمد به شهادت رسید و عون کنار بدن گلگون محمد آمد و گفت: «برادرم! شتاب مکن! به زودی من نیز به تو میپیوندم.» محمد نیز جنگید تا به شهادت رسید. امام حسین علیهالسلام پیکر پاک آن دو نوجوان را به بغل گرفت و در حالی که پاهایشان روی زمین کشیده می شد آنها را به سوی خیمه آورد.(1)
گلان باغ زینب، شدند قربان مولا ***به دشت کربلایی، شدند مهمان مولا
رسیدند بر وصال، گل دامان مولا ***نشسته داغشان بر دل نالان مولا
بانوان حرم به استقبال جنازه های آنها آمدند، همیشه زینب علیهالسلام در
1) سوگنامه آل محمد، آیت الله اشتهاردی.
پیشاپیش بانوان بود، ولی این بار زینب دیده نمی شد. او از خیمه بیرون نیامده بود تا مبادا چشمش به پیکرهای به خون تپیده پسرانش بیفتد و بی تابی کند و از پاداشش کم شود و شاید زبان حال زینب این باشد: اگر من بیرون بروم و چشم برادرم به صورتم بیفتد، شاید از من خجالت بکشد. نکند حسین علیهالسلام شرمنده من بشود. من بمیرم و شرمندگی حسین را نبینم. بچههایم فدایت شدند، خودم هم فدایت میشوم برادر!
برادر دعا کن که زینب بمیرد ***نباشد که بعد تو ماتم بگیرد
صدای کوبه به گوش رسید و رایحه خوش نبی خدا خانه را پر کرد. شادی و شعف در چهره پیامبر صلیاللهعلیهوآله خودنمایی میکرد.
امیرالمؤمنین علیهالسلام که خوشحالی پیامبر خدا را دید، پرسید: یا رسول الله! چرا امروز خوشحالید؟
پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمودند: محبوب من! نور چشم من! آمدهام تا به تو بشارت دهم که جبرئیل بر من فرود آمد و گفت: «خدای سبحان بر تو سلام میرساند و میگوید برو به علی بشارت بده که شیعیان علی اهل بهشتند.» علی به سجده افتاد و دستان خود را به طرف آسمان بلند کرد و فرمود: همهی عالمیان شاهد باشند که من نصف عباداتم را به شیعیانم هدیه کردم. حضرت زهرا علیهاالسلام از طرف دیگری آمدند و فرمودند: خدایا تو گواه باش، من هم نصف حسناتم را به شیعیانم هدیه نمودم. لحظهای بعد امام حسن علیهالسلام سمت جدش آمد و فرمود: خدایا تو گواه باش، من هم نصف حسناتم را به شیعیانم هدیه نمودم.
و بعد از برادر، میوه دل رسول خدا، امام حسین علیهالسلام آمد و فرمود: خدایا
تو گواه باش، من هم نصف حسناتم را به شیعیانم هدیه نمودم. پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله نیز فرمودند: شما اهلبیت من که از من کریمتر نیستید، پس خدایا تو شاهد باش من هم نصف حسناتم را به شیعیان دادم.
جبرئیل نازل شد و فرمود: خداوند سبحان گفته است شما اهلبیت از من کریمتر نیستید؛ حتما حتما شیعیان شما را بخشیدم و شیعیان علی و دوستانشان اگر گناهانی به اندازۀ کف دریا و برگ درختان داشته باشند، آنها را میبخشم.(1)
اما شیعهای که اینگونه محبوب خدا و رسول صلیاللهعلیهوآله و اهل بیت علیهالسلام است، چگونه شیعهای است؟
حضرت ابراهیم میفرماید: «فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي وَ مَنْ عَصانِي فَإِنَّکَ غَفُورٌ رَحِیمٌ.»(2)
در حقیقت ابراهیم با این تعبیر مىخواهد به پیشگاه خداوند چنین عرض کند که حتى اگر فرزندان من از مسیر توحید منحرف گردند، و به بت توجه کنند، از من نیستند و اگر بیگانگان در این خط باشند، آنها همچون فرزندان و برادران من هستند.(3)و این مطلب در آیه 23 شوری هم کاملا مشخص است: «قل لا اسئلکم علیه اجرا الا الموده فی القربی.» نمیفرماید: محبة فی القربی، و بنا بر نگارش محققان اهل لغت و تفسیر، همه اتفاق دارند که «محبت» یک امر قلبی خالص است؛ ولی «مودت»، مهرورزی توأم با اطاعت و پیروی است.
امام صادق علیهالسلام فرمودند: «لیس من شیعتنا من قال بلسانه و خالفنا في اعمالنا و آثارنا و لکن شیعتنا من وافقنا بلسانه و قلبه و اتبع آثارنا و عمل باعمالنا. اولئک شیعتنا.»(1)کسی که به زبان، میگوید شیعه است و با اعمال و آثار ما مخالفت میکند، از پیروان ما نیست، شیعه ما کسی است که ما را با زبان و قلب همراه باشد و آثار ما را پیروی کند و اعمال ما را انجام دهد. آنان، شیعه ما هستند. و در روایتی دیگر نیز میفرمایند: «کَذَبَ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ مِنْ شِیعَتِنَا وَ هُوَ مُتَمَسِّکٌ بِعُرْوَهِ غَیْرِنَا.»(2)
یکی از فلسفههای مهم تأکید اهلبیت علیهمالسلام بر برگزاری مراسم عزای امام حسین علیهالسلام و مجالس روضه، تربیت شیعیانی مطیع و انقلابی بوده که امر اهل بیت علیهمالسلام را در هر زمانی زنده نگه دارند.
در روایتی از امام صادق علیهالسلام آمده است که به فضیل فرمودند: «تَجلِسُون و تُحَدِثُون؟ فقال: نعم جُعِلتُ فِداک، قال: إِنَّ تِلْکَ الْمَجَالِسُ أُحِبُّهَا فَأَحْیُوا أَمْرَنَا رَحِمَ اللَّهُ مَنْ أَحْیَا أَمْرَنَا یا فضیل، فرحم الله من احیاء امرنا. یَا فُضَیْلُ مَنْ ذَکَرَنَا أَوْ ذُکِرْنَا عِنْدَهُ فَخَرَجَ عَنْ عَیْنَیْهِ مِثْلُ جَنَاحِ الذُّبَابِ غَفَرَ اللَّهُ لَهُ ذُنُوبَهُ وَ لَوْ کَانَتْ أَکْثَرَ مِنْ زَبَدِ الْبَحْرِ.»
امام صادق علیهالسلام از «فضیل» پرسید: آیا (دور هم) مینشینید و حدیث و سخن میگویید؟ گفت: آری قربانت گردم. فرمود: اینگونه مجالس را دوست دارم، پس امر (امامت) ما را زنده بدارید. خدای رحمت کند کسی را که امر و راه ما را احیا کند.
ای فُضیل! هر که ما را یاد کند یا نزد او ذکرى از ما بشود و به اندازه پر مگسى اشک از چشمش خارج شود، خدا گناهانش را مىآمرزد، گرچه از کف دریا (سطح دریا) بیشتر باشد.(1)
شهید مطهری رحمهاللهعلیه درباره دستور اهلبیت علیهمالسلام برای گریه بر امام حسین علیهالسلام میفرمایند:
[این دستور] برای این است که پرتویی از روح حسین بن علی علیهالسلام در روح ما و شما بتابد. اگر اشکی که ما برای او میریزیم در مسیر هماهنگی روح ما باشد، روح ما پرواز کوچکی با روح حسینی بکند، ذرهای از همت او، ذرهای از غیرت او، ذرهای از حریت او، ذرهای از ایمان او، ذرهای از تقوای او، ذرهای از توحید او در ما بتابد و چنین اشکی از چشم ما جاری شود، آن اشک، هر چه دلتان بخواهد، قیمت دارد. اگر گفتند به اندازه یک بال مگساش هم یک دنیا ارزش دارد، باور کنید.(2)
این را شهدا باور داشتند به همین خاطر با اشک بر امام حسین علیهالسلام زنده بودند و حسینی شده بودند.
سعی کنید توسل شما هیچ وقت قطع نشود بالخصوص روضه، علامه قاضی رحمهاللهعلیه در وصیتنامه خود فرمودند: روضه هفتگی داشته باشید.
رشادت و شجاعت یکی از خصوصیات اهل بیت علیهمالسلام بوده. در کربلا
هم این را مکرر مشاهده میکنید. نوجوانی است از فرزندان امام حسن مجتبی علیهالسلام که وقتی دید عمویش حضرت سیدالشهدا علیهالسلام تنها و غریب مانده است، طاقت نیاورد. عبدالله هنگام شهادت امام حسن علیهالسلام کمتر از ده سال داشت. از وقتی که چشم باز کرده، عمویش امام حسین علیهالسلام را دیده و از او محبت دیده، امام حسین علیهالسلام هم خیلی به او علاقه داشت. وقتی ابی عبدالله علیهالسلام از روی اسب بر زمین افتاد و توان حرکت نداشت و دشمن او را محاصره کرده بود، عبدالله تا این صحنه را دید دست خود را از دست عمهاش زینب آزاد کرد و دوان دوان به سوی امام میرفت و فریاد میزد: «والله لا افارق عمّی.»(1)خودش را به امام رساند.
عبدالله یگانه عاشق به یک نگه شد***کبوتر حرم بود نگین بارگه شد
با اشک دانه دانه برون ز خیمهگه شد***ز خیمهگه روانه به سوی قتلهگه شد
خود را فکند و ناگه بر دامن عمویش***حسین گل حسن را با گریه کرده بویش
وقتی یکی از دشمنان میخواست با شمشیر به امام حمله کند، او دست خود را جلو آورد و فریاد زد: ای نامرد! میخواهی عمویم را بکشی؟ شمشیر او دست عبدالله را قطع کرد و ناله عبدالله بلند شد:
یا عماه ...وا ابتاه ... وا اماه...(2)
کن قبولم پسرت هستم من***عاشق و خونجگرت هستم من
سر خونین تو خون کرده دلم***از رخ ماه تو مولا خجلم
ناله دادی ز جفای اعدا***دست من گشته چو دست زهرا علیهاالسلام
امام به او فرمود: صبر کن به زودی به نزد پدرت خواهی رفت. عاقبت حرمله ملعون با تیری سه شعبه عبدالله را در آغوش امام به شهادت رساند.
تا به بازوی من آمد شمشیر***همچو زهرا شدم از عالم سیر
ابو یعقوب یوسف بن زیاد و علی بن سیار نقل میکنند:
شبى از شبها به محضر مبارک امام حسن عسکرى علیهالسلام وارد شدیم. والى شهر که علاقه خاصّى نسبت به حضرت داشت، به همراه شخصى که دستهاى او را بسته بودند، وارد منزل امام علیهالسلام شد و اظهار داشت: یابن رسول اللّه! این شخص را از دکّان صرّاف در حال سرقت و دزدى گرفتهایم و چون خواستیم او را همانند دیگر دزدان شکنجه و تأدیب کنیم، اظهار داشت که از شیعیان حضرت علىّ علیهالسلام و نیز از شیعیان شما است. ما از تعذیب او خوددارى کردیم و نزد شما آمدیم تا ما را راهنمایی و تکلیف ما را نسبت به این شخص روشن بفرمایید.
حضرت فرمود: به خداوند پناه میبرم، او شیعه علىّ علیهالسلام نیست، او براى نجات خود چنین ادّعایی کرده است. سپس والى آن سارق را از آن جا بُرد و به دو نفر از مأمورین خود دستور داد تا آن سارق را تعذیب و تأدیب نمایند، پس او را بر زمین خوابانیدند و شروع کردند بر بدنش شلاّق
بزنند؛ ولى هر چه شلاّق میزدند، روى زمین میخورد و به آن سارق اصابت نمىکرد.
بعد از آن، والى مجدّدا او را نزد امام حسن عسکرى علیهالسلام آورد و گفت: یابن رسول اللّه! بسیار جاى تعجّب است، فرمودید که او از شیعیان شما نیست، اگر از شیعیان شما نباشد پس لابدّ از شیعیان و پیروان شیطان خواهد بود و باید در آتش قهر خداى متعال بسوزد.
و سپس افزود: اما هر چه مأمورین بر او تازیانه میزدند، بر زمین میخورد و بر بدن او اصابت نمىکرد و تمام افراد از این جریان در تعجّب و حیرت قرار گرفتهاند.
در این موقع امام حسن عسکرى علیهالسلام به والى خطاب نمود و فرمود: اى بنده خدا! او در ادّعاى خود دروغ میگوید، او از شیعیان ما نیست، بلکه از محبّین و دوستان ما میباشد. والى اظهار داشت: از نظر ما فرقى بین شیعه و دوست نمىباشد، لطفا بفرمایید که فرق بین آنها چیست؟
حضرت فرمود: همانا شیعیان ما کسانى هستند که در تمام مسائل زندگى مطیع و فرمانبر دستورات ما باشند و سعى دارند که در هیچ موردى معصیت و مخالفت ما را ننمایند. و هر که خلاف چنین روشى باشد و اظهار علاقه و محبّت نسبت به ما نماید دوست ما میباشد، نه شیعه ما.
در پایان، امام عسکرى علیهالسلام به آن مرد - متّهم به سرقت - خطاب نمود و فرمود: یَا عَبْدَ اللَّهِ لَسْتَ مِنْ شِیعَةِ عَلِیٍّ علیهالسلام، إِنَّمَا أَنْتَ مِنْ مُحِبِّیهِ.
باید شیعه علىّ علیهالسلام در تمام امور زندگى، شیعه و پیرو او - و دیگر اهل بیت رسالت - باشد و ایشان را در هر حال تصدیق نماید؛ و نیز باید سعى نماید که هیچ گونه تخلّفى با ایشان نداشته باشد و در همه امور، خود را
هماهنگ و مطیع ایشان بداند.(1)
شیعه مقام بلندی است و هر کسی نمیتواند خودش را شیعه بنامد. خداوند در قرآن حکیم، ابراهیم علیهالسلام را از شیعیان میشمارد. «وَ إِنَّ مِنْ شِیعَتِهِ لَإِبْراهِیمَ»(2)و ابراهیم از جمله پیروان او بود.
جابر بن یزید جعفی از امام صادق علیهالسلام درباره تفسیر این آیه پرسش نمود. امام علیهالسلام در پاسخ فرمود: «همانا خداوند سبحان زمانی که ابراهیم علیهالسلام را آفرید، پرده از جلوی چشمش برگرفت. ابراهیم نگاه کرد و نوری را کنار عرش مشاهده نمود.
عرضه داشت: خداوندا! این نور چیست؟ به او گفته شد: هَذَا نُورُ مُحَمَّدٍ صلیاللهعلیهوآله صَفْوَتِي مِنْ خَلْقِی؛ این نور محمد صلیاللهعلیهوآله برگزیده خلق من است.
ابراهیم علیهالسلام نوری در کنار آن نور دید. پرسید: خدایا و این نور چیست؟ از سوی خداوند به او گفته شد: هَذَا نُورُ عَلِیِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ علیهالسلام نَاصِرِ دِینِی. در کنار آن دو نور سه نور دیگر دید. پرسید خدایا این نورها چیستند؟ به او گفته شد: هَذَا نُورُ فَاطِمَةَ فَطَمَتْ مُحِبِّیهَا مِنَ النَّارِ وَ نُورُ وَلَدَیْهَا الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ؛ این نور فاطمه علیهاالسلام است که دوستانش را از آتش باز داشته و جدا کرده و نور دو پسرش حسن و حسین علیهماالسلام میباشد
آنگاه ابراهیم گفت: پروردگارا! نه نور دیگر هم میبینم که پیرامون آنان را گرفتهاند.
گفته شد: ای ابراهیم! اینان امامان از فرزندان علی و فاطمه علیهماالسلام هستند. پس ابراهیم عرضه داشت:
بار خدایا! به حق این پنج تن تو را سوگند میدهم که به من بشناسانی آن نه تن را که کیانند.
خداوند فرمود: ای ابراهیم! اولین آنها علی بن الحسین علیهالسلام است و پسرش محمد صلیاللهعلیهوآله و پسرش جعفر علیهالسلام و پسرش موسی علیهالسلام و پسرش علی علیهالسلام و پسرش محمد علیهالسلام و پسرش علی علیهالسلام و پسرش حسن علیهالسلام و حجت قائم علیهالسلام پسر اوست.
آنگاه ابراهیم گفت: ای خدای من و سید من! نورهایی را میبینم که پیرامون آنها حلقه زدهاند که شماره آنها را جز تو کسی نمیداند.
گفته شد: یَا إِبْرَاهِیمُ هَؤُلَاءِ شِیعَتُهُمْ شِیعَةُ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ علیهالسلام.
ابراهیم گفت: شیعیان او به چه نشانه و علامتی شناخته میشوند؟ خداوند فرمود: به خواندن پنجاه و یک رکعت نماز و بلند خواندن "بسم الله الرحمن الرحیم" و قنوت گرفتن پیش از رکوع و انگشتری به دست راست کردن؛ در این هنگام ابراهیم علیهالسلام گفت: اللَّهُمَّ اجْعَلْنِي مِنْ شِیعَةِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ.
امام صادق علیهالسلام فرمود: پس خداوند این مطلب را در کتاب خود خبر داده که میفرماید: و به راستی که از جمله شیعیان او ابراهیم است.»(1)
با این اوصاف تعداد شیعیان واقعی، خیلی کم خواهد بود. بله! نه فقط در این دوران که امام زمان غایب است، بلکه در زمان حضور خود
1) تأویل الآیات الظاهرة فی فضائل العترة الطاهرة، استرآبادى، على، انتشارات مؤسسة النشر الإسلامی، چاپ اول سال چاپ: 1409 ق، قم، ص485.
ائمه اطهار علیهمالسلام هم تعداد شیعیان کم بوده است.
مفضّل بن قیس میگوید: امام جعفر صادق علیهالسلام به من فرمود:
کَمْ شِیعَتُنَا بِالْکُوفَةِ؛ شیعیان ما در کوفه چند نفرند؟
عرض کردم: پنجاه هزار نفر. حضرت پیوسته این سؤال را تکرار مىکرد، تا این که فرمود: آیا امید دارى بیست نفر باشند؟ و در ادامه فرمود: وَ اللَّهِ لَوَدِدْتُ أَنْ یَکُونَ بِالْکُوفَةِ خَمْسَةٌ وَ عِشْرُونَ رَجُلًا یَعْرِفُونَ أَمْرَنَا الَّذِي نَحْنُ عَلَیْهِ وَ لَا یَقُولُونَ عَلَیْنَا إِلَّا بِالْحَقِّ.(1)
به خدا سوگند آرزو دارم در کوفه بیست و پنج نفر مرد باشند که امر [امامت] ما اهل بیت را که بر آن [ثابت و استوار] هستیم بشناسند و علیه ما جز به حقّ سخنى نگویند.
چرا حضرت از بین پنجاه هزار نفر، آرزوی بیست و پنج نفر شیعه را دارد؟ مگر شیعهای که مد نظر اهلبیت علیهمالسلام است چه خصوصیتی دارد؟
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمودهاند: «إِنَّمَا شِیعَتُنَا مَنْ شَیَّعَنَا وَ اتَّبَعَ آثَارَنَا وَ اقْتَدَي بِأَعْمَالِنَا. قطعا شیعه ما کسی است که از ما پیروی کند و پا جای پای ما بگذارد و به کردار ما اقتدا نماید.»(2)
شیعه نگاهش به امامش است؛ مثل نماز جماعت که مأموم باید در گفتن اذکار و افعال نماز، همراه امام باشد؛ نه عقبتر و نه جلوتر. در عالم مقام و درجهای به بلندای مقام شیعه نیست. برای شیعه اهلبیت علیهم السلام
شدن باید همت کنیم تا به این مقام والا برسیم.
عمرو بن ابى المقدام میگوید: از امام صادق علیهالسلام شنیدم که میفرمود: من و پدرم از خانه بیرون رفتیم تا (در مسجد مدینه) به میان قبر و منبر رسیدیم. در آنجا به گروهى از شیعه برخوردیم، پدرم به آنها سلام کرد. سپس پدرم فرمود: أَمَا وَ اللَّهِ إِنِّي لَأُحِبُّ رِیحَکُمْ وَ أَرْوَاحَکُمْ فَأَعِینُونِي عَلَي ذَلِکَ بِوَرَعٍ وَ اجْتِهَادٍ.
به خدا سوگند من بوى شما و جانهاى شما را دوست دارم، پس شما کمکم کنید بر این دوستى به پارسائى و کوشش؛
و هر کس از شما که (بندهاى از بندگان خدا) را امام و پیشواى خود قرار دهد باید بر طبق رفتار و کردار او عمل کند؛
أَنْتُمْ شِیعَةُ آلِ مُحَمَّدٍ [صلیاللهعلیهوآله] وَ أَنْتُمْ شُرَطُ اللَّهِ وَ أَنْتُمْ أَنْصَارُ اللَّهِ وَ أَنْتُمُ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ وَ السَّابِقُونَ الْآخَرُونَ فِي الدُّنْیَا وَ السَّابِقُونَ فِي الْآخِرَةِ إِلَي الْجَنَّةِ، شمایید پیروان خدا، و شمایید یاران خدا، و شمایید پیشى گرفتگان اولین و پیشى گرفتگان آخرین و پیشى گرفتگان در دنیا و پیشى گرفتگان در آخرت به سوى بهشت؛
قَدْ ضَمِنَّا لَکُمُ الْجَنَّةَ بِضَمَانِ اللَّهِ [تَبَارَکَ وَ تَعَالَى] وَ ضَمَانِ رَسُولِ اللَّهِ [صلیاللهعلیهوآله] وَ أَهْلِ بَیْتِهِ و ما از روى ضمانتى که خدا کرده و ضمانت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله براى شما ضمانت بهشت را کردهایم، به خدا که در درجات بهشت کسى بیشتر از شماها نباشد، پس براى درک فضائل درجات بهشت با یک دیگر رقابت کنید. شمائید پاکان و زنانتان نیز زنانى پاک هستند، هر زن باایمانى حوریهاى است خوش چشم، و هر
مرد باایمانى یک صدّیق است، امیرمؤمنان به قنبر (غلامش) فرمود:
یَا قَنْبَرُ أَبْشِرْ وَ بَشِّرْ وَ اسْتَبْشِرْ فَوَ اللَّهِ لَقَدْ مَاتَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّي اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ هُوَ عَلي أُمَّتِهِ سَاخِطٌ إِلَّا الشِّیعَةَ؛ اى قنبر مژده گیر، و مژده ده، و خوشحال باش که به خدا سوگند رسول خدا صلیاللهعلیهوآله از این جهان رفت و جز بر شیعه بر سایر امّت خود خشمگین بود.
أَلَا وَ إِنَ لِکُلِّ شَیْءٍ عِزّاً، وَ عِزُّ الْإِسْلَامِ الشِّیعَةُ. بدان که براى هر چیزى عزّت و شوکتى است و عزّت اسلام شیعیان هستند.
أَلَا وَ إِنَّ لِکُلِّ شَیْءٍ دِعَامَةً، وَ دِعَامَةُ الْإِسْلَامِ الشِّیعَةُ. آگاه باش که هر چیز را ستونى است و ستون اسلام شیعیان هستند.
أَلَا وَ إِنَّ لِکُلِّ شَیْءٍ ذِرْوَةً، وَ ذِرْوَةُ الْإِسْلَامِ الشِّیعَةُ. آگاه باش که براى هر چیز سرى است و سر اسلام شیعیانند.
أَلَا وَ إِنَّ لِکُلِّ شَیْءٍ شَرَفاً، وَ شَرَفُ الْإِسْلَامِ الشِّیعَةُ. آگاه باش که براى هر چیزى شرافتى است و شرافت اسلام شیعه است.
أَلَا وَ إِنَّ لِکُلِّ شَیْءٍ سَیِّداً، وَ سَیِّدُ الْمَجَالِسِ مَجَالِسُ الشِّیعَةِ. آگاه باش که هر چیزى را آقایى است و آقاى مجالس و انجمنها مجالس شیعه است.
أَلَا وَ إِنَّ لِکُلِّ شَیْءٍ إِمَاماً، وَ إِمَامُ الْأَرْضِ أَرْضٌ تَسْکُنُهَا الشِّیعَةُ، وَ اللَّهِ لَوْ لَامَا فِي الْأَرْضِ مِنْکُمْ مَا رَأَیْتَ بِعَیْنٍ عُشْباً أَبَدا.(1)
آگاه باش که هر چیزى را امام و رهبرى است و امام زمین آن سرزمینى است که شیعه در آن سکونت دارد، به خدا اگر شما در زمین نباشید گیاهى در زمین نروید.»
1) الکافی، کلینى، محمد بن یعقوب، انتشارات دار الحدیث، سال چاپ: ق 1429، چاپ اول، قم، ج15، ص489.
شیعه باید در همه زمینهها بهترین باشد. و مایه افتخار و زینت اهل بیت باشد. برخی به گمان خودشان و اطرافیانشان شیعه دو آتشه هستند، اما قلب امام زمان خود را به درد میآورند.
عمر بن یزید گفت: خدمت حضرت صادق علیهالسلام وارد شدم. مدتى با من در باره فضائل شیعه صحبت کرد، آنگاه فرمود: «إِنَّ مِنَ الشِّیعَةِ بَعْدَنَا مَنْ هُمْ شَرٌّ مِنَ النُّصَّابِ.»
بعضى از شیعیان بعد از من خواهند آمد که از ناصبىها بدترند.
عرض کردم: آقا مگر آنها ادعاى محبت با شما ندارند و از دشمنانتان بیزار نیستند. فرمود: بله(1)(و لو اینکه ما را دوست دارند). (2)
آنها فقط خودشان را شیعه میدانند و دیگران را به حساب نمیآورند و خیال میکنند که شیعه هستند و دیگران از اعتقاداتشان دست کشیدهاند. اینها باعث دشمنی با اهلبیت علیهمالسلام میشوند؛ این که خدمت به اهل بیت نیست. بزرگترین ظلم به ایشان است.
شیعه واقعی فقط به اسم و شناسنامه نیست باید در میدان واقعی آنها را آزمود.
امام صادق علیهالسلام میفرماید: «امْتَحِنُوا شِیعَتَنَا عِنْدَ ثَلَاثٍ: شیعیان ما را در سه چیز امتحان نمایید:
عِنْدَ مَوَاقِیتِ الصَّلَاةِ کَیْفَ مُحَافَظَتُهُمْ عَلَیْهَا، در مواظبت بر اوقات نماز
وَ عِنْدَ أَسْرَارِهِمْ کَیْفَ حِفْظُهُمْ لَهَا عِنْدَ عَدُوِّنَا، در نگهداری اسرارشان از دشمنان ما
وَ إِلَي أَمْوَالِهِمْ کَیْفَ مُوَاسَاتُهُمْ لِإِخْوَانِهِمْ فِیهَا.(1)در همدردی و کمک مالی به برادرانشان.»
اگر این ملاکها و ویژگیهای شیعه که خود اهل بیت فرمودند را بشناسیم، دیگر کسانی که از خود اهلبیت علیهمالسلام تندتر میروند و به قول معروف کاسهی داغتر از آش هستند و تنها خودشان را شیعه میدانند، ولی این ویژگیها که خود اهل بیت به عنوان ویژگی شیعه معرفی فرمودند را ندارند، شیعه نمیدانیم و از آنها طرفداری نمیکنیم.
یک ویژگی شیعه واقعی و انقلابی که امام صادق علیهالسلام بیان فرمودند و در حال حاضر هم کمرنگ شده، نگهداری اسرار اهلبیت علیهمالسلام از دشمنان آنها است.
کسانی که این گونهاند مصداق این آیه از قرآن هستند:
«الَّذینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِي الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعا.»(2)
دشمن دانا بلندت میکند
بر زمینت میزند نادان دوست
خداوند در قرآن میفرماید: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ وَ رَسُولِه.»(3)
به عبارت خودمانی: اهل ایمان، کسانی که خودتان را شیعه میدانید، از
خدا و رسولش جلو نزنید، بعضی امور را شما درک نمیکنید، در آن موارد به امام معصوم رجوع کنید. نگویید ما بهتر میفهمیم.
سفیان بن سعید گوید:
«از حضرت صادق علیهالسلام شنیدم که فرمود: یَا سُفْیَانُ عَلَیْکَ بِالتَّقِیَّةِ؛ اى سفیان! (در جایى که افشا کردن عقیده سبب اتلاف نیروها و بهم خوردن نقشهها و هدفها گردد) بر تو باد به تقیّه ... و پیغمبر صلیاللهعلیهوآله هر گاه قصد داشت به مسافرتى برود، آن را پنهان مىداشت، و به جهت مصالحى مقصد خود را طورى اظهار مىنمود که درست نفهمند، و آن را به طرزى مىگفت که شنونده خیال مىکرد جاى دیگرى را فرموده است. و فرمود: پروردگارم به من دستور داده با مردم سازش کنم، همچنان که به أداء واجبات مأمورم ساخته، و خداوند با آموختن تقیّه به او فرمود: «ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَداوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ.» (بدى را با نیکى دفع کن، تا دشمنان سرسخت همچون دوستان گرم و صمیمى شوند، امّا به این مرحله جز اشخاصى که داراى صبر و استقامتند نمىرسند و به آن نمیرسند مگر افرادى که بهره عظیمى از عقل و ایمان و تقوى دارند.)
.یَا سُفْیَانُ مَنِ اسْتَعْمَلَ التَّقِیَّةَ فِي دِینِ اللَّهِ فَقَدْ تَسَنَّمَ الذِّرْوَةَ الْعُلْیَا مِنَ الْعِزِّ إِنَّ عِزَّ الْمُؤْمِنِ فِي حِفْظِ لِسَانِهِ وَ مَنْ لَمْ یَمْلِکْ لِسَانَهُ نَدِم.(1)
اى سفیان! هر کس که در آئین الهى تقیّه را بکار گیرد خود را به قلّه بلندى از عزّت رسانده، قطعا عزّت مؤمن در نگهدارى زبانش مىباشد، و آن کس که مالک زبان خود نگردد، پشیمانى خواهد کشید.»
زبان نعمتی است که مانند یک شمشیر دو لبه است. اهل بیت علیهمالسلام
1) معانی الأخبار، ابن بابویه، انتشارات دفتر انتشارات اسلامى،چ اول: 1403 ق، قم، ص386.
فرمودهاند: الِلسانُ صَغِیرُ الجِرمِ عَظِیمُ الجُرمِ.(1)
برخی با این زبان کوچک، نامه عمل خود را از گناه پر میکنند و برخی با همین زبان کم وزن حرفی میزنند که سال های سال در تاریخ میماند و موجب دلدادگی عدهای دیگر میشود.
امشب شب آقازادهای است که با این زبان مبارکش در هزار و چهار صد سال قبل حرفی زده که هنوز ماندگار است؛ هر کس که این کلام را میشنود، متأثر میشود.
شب عاشورا وقتی اباعبد الله علیهالسلام با یاران با وفای خود وداع میکرد و مقام بهشتیشان را به آنها نشان میداد، این آقازاده، جگر گوشه امام مجتبی علیهالسلام، پرسید: عمو جان! فردا من هم شهید خواهم شد؟ سید الشهدا علیهالسلام از عزیز دل برادرش پرسید: یَا ابْنَ أَخِي کَیْفَ الْمَوْتُ عِنْدَکَ؟ قاسم بن الحسن علیهالسلام جوابی داد که دل همه را میسوزاند؛ عرض کرد: یَا عَمِّ أَحْلَي مِنَ الْعَسَل.(2)عمو جان! مرگ پیش من شیرینتر از عسل است.
روز عاشورا قاسم بن الحسن تا دید که کارزار گشته، کفن پوشید، کلاهخود نبود؛ به جای آن عمامهای به سر بست. آماده میدان شد. نزد عمو آمد. اذن میدان خواست. عمو اذن نمیداد، ولی آن قدر قاسم گریه کرد و دست و پای امام را بوسید تا امام اذن داد. از طرفی زبان
حال حضرت این است: خدایا! قاسم امانت برادرم حسن بود. من هر وقت دلم برای برادرم حسن تنگ میشد قاسم را نگاه میکردم. بعد از قاسم وای بر من!
عمو و عموزاده یکدیگر را بغل کرده و آنقدر گریه کردند تا غش کردند. قاسم سوی میدان حرکت کرد. راوی که در لشکر دشمن است، میگوید: یک مرتبه بچهای را دیدم که سوار بر اسب شده و کلاهخود هم ندارد و پای او هم به رکاب نمیرسد. واردمیدان شد کانّه قَلَقَه القمر؛ گویا ماه پارهای بود.
همان راوی میگوید: رسم بود که جنگاوران خودشان را معرفی میکردند، همه متحیرند که این بچه کیست؟ تا در مقابل مردم ایستاد، فریادش بلند شد:
ان تُنکرونی فانا بن الحسن ***سبطُ النبی المصطفی الموئتَمن(1)
مردم اگر مرا نمیشناسید من پسرحسن بن علی بن ابی طالب هستم.
هذا الحسین ُکالاسیر المرتهن***بین اناس ٍ لاسقوا صوب المزن(2)
این مردی که در این جا میبینید و گرفتار شماست، عموی من حسین بن ابی طالب است.
حمله کرد. جنگ نمایانی کرد. عده زیادی از لشگریان دشمن را به درک واصل کرد. نمیدانم چه بلایی سر قاسم آوردند که ناگهان صدای قاسم بلند شد: یاعماه ... یاعماه ...
مرا دریاب یاعم از روی مرحمت اکنون ***که مرغ روح شوق دیدن بابم حسن دارد
ابی عبدالله علیهالسلام خودش را به سرعت به بالین قاسم رساند. قاسم آخرین لحظاتش را طی میکند، والغلام یفحصُ برجلیه؛ قاسم از شدت درد پاهایش را روی زمین میکوبید. آن وقت همه شنیدند که اباعبدالله میگفت: یعزُّ والله عمک ان تدعوه فلایجیبک او یجیبک فلا ینفعک. پسر برادرم! چه قدر سخت است که عمویت را صدا بزنی و عمو نتواند کاری برایت بکند. چقدر سخت است بر بالین تو باشم و کاری از دستم برنیاید. عرضه بداریم: یااباعبدالله! این جا آمدید بالای سر قاسم اما کاش یک نفر پیدا میشد لحظات آخر سر شما را به دامن بگیرد.(1)
همه صدا بزنید یا حسین ...
در خانه دل غم حسین است ***چون ماه محرم حسین است
بی شبهه بود خدا عزادار ***هر جای که ماتم حسین است
1) سیدالشهدا و یاران باوفای او، سید نعمت اله حسینی، ص204.
از گنده لاتها و چاقو کشها و عرق خورهای تهران بود. تمام جنوب شهر ازش حساب میبردند. میگفتند لوطیتر از این آدم پیدا نمیشود. در جریان کودتای 28 مرداد از جمله کسانی بود که نقش مؤثری در برگشت شاه به مملکت داشت. بعد برگشت، شاه در طی مراسمی به او لقب تاج بخش داد. حتی شاه یک اسلحه کمری به او هدیه داد. در سال 32 به خاطر خدمات زیاد، مدال رستاخیز که مهمترین نشان ملی بود، به او اهدا شد. در سال 39 که اولین پسر شاه به دنیا آمد، با نوچههایش کل خیابان مولوی را طاق نصرت میزنند و آذین میکنند. میگویند روی سینهاش عکس رضاشاه را خالکوبی کرده بود.
اما با تمام این کارها محرم که میشد، لب به عرق نمیزد. خلاف را میبوسید و میگذاشت کنار و برای امام حسین علیهالسلام دسته عزاداری راه میانداخت. اسم هیئتشان این بود: هیئت جوانان متوسلان به امام حسین علیهالسلام اهالی جنوب شهر تهران- طیب حاج رضایی و حسین اسماعیل پور.
هیئت طیب خان بزرگترین دسته عزاداری جنوب شهر تهران بود. پسر طیب نقل میکند:
پدرم در غیر ماه مبارک رمضان و محرم و صفر، اهل خوردن مشروب بود. سال آخر به ما گفت: «این دفعه دیگه توبه واقعی کردم. دیگه سراغ نجاست نمیرم.» وقتی ما علتش را پرسیدیم، گفت: «این دفعه خود آقام امام حسین علیهالسلام را توی خواب دیدم که به من گفت: طیب بسه دیگه! من هم از روی مولام خجالت کشیدم و دیگه لب به نجاست نمیزنم.» اتفاقا تا لحظه شهادت هم پدرم طرف هیچ خلافی نرفت.
محرم سال 42 سال سرنوشت سازی برای طیب بود. دوازده خرداد سال 42 مقارن با شب عاشورای سال 42، دسته عزاداری طیب از مسجد بیرون آمد، ولی آن شب وضعیت متفاوت بود. جلوی هر کدام از علامتهایی که در حرکت بود، عکسهای حضرت امام به سینهی علامت نصب بود. لحظاتی بعد، اتومبیل دربار کنار خیابان ایستاد. رسول پرویزی معاون اسد الله علم نخست وزیر پیاده شد. سریع جلوی طیب آمد و گفت: «طیب خان، این کاری که کردی درست نیست. این عکسها را بردار.» طیب گفت: «من عکسها را برنمیدارم.»
پرویزی گفت: «بدجوری میشه ها!»
پرویزی رفت و اتومبیل با سرعت دور شد.
دسته طیب خان با علامتهایی از تصویر حضرت امام رحمهاللهعلیه حرکت کرد.
صبح 15 خرداد خبر دستگیری امام به تهران میرسد و از جمله کسانی که دستور داد بازار میوه تهران تعطیل بشود، طیب بود. سر همین ماجرا،
دو روز بعد طیب دستگیر میشود و به زندان میافتد. ساواک از طیب میخواهد که اعتراف کند از امام خمینی پول گرفته تا واقعه 15 خرداد را راه بیندازد و برای اینکه اعتراف بکند او را خیلی شکنجه جسمی و روحی میکنند و بعد دیداری بین طیب و حضرت امام ترتیب میدهند تا او جلوی امام به امام توهین کند و بگوید که شما به من پول دادید و من 15 خرداد را راه انداختم. خود طیب برای پسرش تعریف میکند که من را بردند توی خانهای در خیابان دولت. به همراه مأمورها وارد شدم. پرده اتاق را کنار زدم. دیدم یک سید روحانی با چهرهای نورانی آنجا نشسته. فهمیدم آیت الله خمینی است. مأمورها منتظر بودند من پرخاش کنم و بگویم شما پول دادی و چنین و چنان کردی، اما تا آقا را دیدم گفتم: «آقا قربون جدتون برم. شما کی به من پول دادی؟ اصلا کجا من را دیدی؟ ما که تا حالا همدیگر را ندیدهایم. به این نامسلمونا بگید که نه شما به من پول دادید نه من از شما پول گرفتم.»
تا از اتاق بیرون آمدم نصیری، فرمانده ارتش، به من گفت: «طیب خان گور خودت رو کندی.» من هم گفتم: «عیب نداره تیمسار. من باید بیست سال پیش تو زندان بندر عباس میمردم. موندم تا صاحب فرزند بشم و امروز تکلیفم رو ادا کنم و بمیرم. مردن برای من مهم نیست.»
وقتی زن طیب با گریه و زاری میگوید: «خب بگو از امام پول گرفتی وگرنه میکشنت، فکر بچههایت باش.» طیب میگوید: «فکر اینها را خدایی که بالای سرشان است، کرده. من افتخارم اینست که یک عمر فدایی امام حسین علیهالسلام بودم و تدارک هیئت میدیدم. حالا بیایم و به فرزند همین آقا تهمت بزنم؟ مگر دنیا چقدر ارزش دارد؟ این حرفها میگذرد و دنیا هم برای کسی نمیماند.
در آخرین روزهای زندگی، طیب پیامی به حضرت امام میفرستد که آخرین جملهاش این بوده: آخرین برگ کتاب زندگی آدم تعیین کننده است. ببین در آخرین صفحه کتابت چه مینویسی.
طیب در صبح شنبه 11 آبان سال42 به دستور ساواک تیر باران شد و به خیل شهدا پیوست.(1)
چرا یک آدم چاقوکش لات عرق خور، آخر عمر، مسیر زندگیش عوض و جزء شهدای راه انقلاب میشود؟ مگر امام حسین علیهالسلام با این دلها چه میکند که شخص اینقدر عوض میشود؟ اینجا انسان معنی این روایت شریف از پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله را میفهمد:
حَدَّثَنَا إِبْرَاهِیمُ بْنُ إِسْحَاقَ الْأَحْمَرِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا حَمَّادُ بْنُ إِسْحَاقَ الْأَنْصَارِیُّ عَنِ ابْنِ سِنَانٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ علیهما السلام قَالَ: نَظَرَ النَّبِیُّ صلي الله علیه و اله إِلَي الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ علیه السلام وَ هُوَ مُقْبِلٌ فَأَجْلَسَهُ فِي حِجْرِهِ وَ قَالَ إِنَّ لِقَتْلِ الْحُسَیْنِ حَرَارَةً فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لَا تَبْرُدُ أَبَداً ثُمَّ قَالَ علیه السلام بِأَبِي قَتِیلُ کُلِّ عَبْرَةٍ قِیلَ وَ مَا قَتِیلُ کُلِّ عَبْرَةٍ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ قَالَ لَا یَذْکُرُهُ مُؤْمِنٌ إِلَّا بَکَى.(2)
دیشب خدمتتان عرض شد که شیعیان واقعی خیلی کم هستند و در شهری که ادعا میشود پنجاه هزار نفر شیعه دارد، بیست و پنج نفر هم شیعه واقعی پیدا نمیشود، اما همین تعداد کم میتوانند کارهای بزرگی انجام بدهند. شیعیان واقعی شاید از نظر کمیت، کم باشند، ولی از لحاظ
کیفیت فوق العاده هستند.
«کَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً کَثیرَةً بِإِذْنِ اللَّه.»(1)
این جمله به خوبى نشان مىدهد کسانى که ایمان راسخ به روز رستاخیز داشتند، به بقیه هشدار دادند که نباید به "کمیت" جمعیت نگاه کرد، بلکه باید "کیفیت" را در نظر گرفت، زیرا بسیار شده که جمعیت کم از نظر نفرات، اما با کیفیتى بالا، از جهت ایمان و اراده و تصمیم و متکى به عنایات الهى به اذن اللَّه بر جمعیتهاى انبوه پیروز شدند.(2)در ادامه همین آیات به این مطلب اشاره میکند که داوود که در آن زمان نوجوانی بوده، جالوت را به هلاکت میرساند و موجب پیروزی لشکر حق میشود.(3)
اصلا بسیاری از جنگهایی که لشکر اسلام در آن پیروز شده، عده مسلمانان از کفار کمتر بوده؛ مثلا جنگ بدر یا جنگ احد یا جنگ خندق، ولی به واسطه اینکه عدهای از مسلمانان، با ایمان و اعتقاد میجنگیدند، آنان پیروز بودند. بعد از جنگ احد و بعد از اینکه عدهای در این جنگ فرار کردند و عده کمی ایستادگی کردند، خداوند متعال این آیه شریف را نازل کرد.
«وَ کَأَیِّنْ مِنْ نَبِیٍّ قاتَلَ مَعَهُ رِبِّیُّونَ کَثیرٌ فَما وَهَنُوا لِما أَصابَهُمْ في سَبیلِ اللَّهِ وَ ما ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَکانُوا وَ اللَّهُ یُحِبُّ الصَّابِرینَ.»(4)
و چه بسیار پیامبرانى که همراه آنان خداپرستان بسیارى جنگیدند، پس براى آنچه در راه خدا به آنان رسید، نه سستى
کردند و نه ناتوان شدند و تن به ذلّت ندادند و خداوند صابران را دوست دارد.
این آیه اشاره دارد به اینکه دلیل اصلی موفقیت پیامبران وجود ربیون است. ربیون جمع "ربى" (بر وزن ملى) است و به کسى گفته مىشود که ارتباط و پیوند او با خدا محکم باشد، با ایمان، دانشمند و با استقامت و با اخلاص باشد.(1)
و این آیه موعظتی و اعتبارى آمیخته با عتاب، و نیز تشویقى براى مؤمنین است، تا به این ربیون اقتدا کنند، و در نتیجه خداى تعالى هم ثواب دنیا و حسن ثواب آخرت به ایشان بدهد؛ همانطور که به ربیون داد، و ایشان را به خاطر احسانشان دوست بدارد، همانطور که آنان را بدین جهت دوست داشت. و خداى تعالى از فعل و قول آنان چیزهایى را براى مؤمنین حکایت کرد، که مایه عبرت آنان باشد، و آن را شعار خود سازند تا مبتلا به کردار و گفتارى که آنان در جنگ احد بدان مبتلا شدند، نشوند؛ گفتار و کردارى که مرضى خداى تعالى نبود، تا در نتیجه خدا نیز هم ثواب دنیا را به ایشان بدهد و هم ثواب آخرت را، همانطور که نسبت به آن ربیون جمع کرد میان ثواب دنیا و ثواب آخرت.(2)
و به این ترتیب، یک درس زنده از برنامه مجاهدان امتهاى پیشین و سرانجام کار آنها و چگونگى برخورد آنها با مشکلات و پیروزى بر آنها براى تازه مسلمانان بیان مىکند، و آنها را براى میدانهاى آینده پرورش مىدهد.(3)
اگر بخواهیم اسمی برای این طور افراد انتخاب و آنها را به مردم معرفی کنیم، اینان همان شیعیان انقلابی هستند که این چند شب موضوع بحث ما بود. در اصل، خدا در این آیات شیعیان انقلابی را معرفی میکند. مصداق اتمّ این آیه در زمان ما، حضرت امام بود. حضرت امام مصداق بارز ربیون هستند که به یاری دین خدا پرداختند؛ کسی که به معنی واقعی کلمه، به این آیه عمل کردند:
«قُلْ إِنَّما أَعِظُکُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْني وَ فُرادى.»(1)
حضرت امام رحمهاللهعلیه در اولین نامه در سال 1323 چنین مینویسند: «یگانه راه اصلاح جهان قیام در راه خداست. قیام لله است که موسی کلیم را با یک عصا به فرعونیان چیره کرد و تمام تخت و تاج آنها را به باد فنا داد و نیز او را به میقات محبوب رساند و به مقام صعق و صحو کشاند. قیام برای خداست که خاتم النبیین صلیاللهعلیهوآله را یک تنه بر تمام عادات و عقاید جاهلیت غلبه داد و بتها را از خانه خدا برانداخت و به جای آن توحید و تقوا را گذاشت و نیز آن ذات مقدس را به مقام قاب قوسین او ادنی رساند.»
امام یک شیعه انقلابی است و با اینکه یک نفر است و به ظاهر از لحاظ کیفیت چیزی به حساب نمیآید، همین یه نفر، معادلات دنیا را به هم میریزد.
گیدنز، جامعه شناس مشهور انگلیسی، در مورد انقلاب اسلامی که ثمره تلاشهای امام است، میگوید:
1) سبا/46
با انقلاب اسلامی ایران فرآیند عمومی جهان روند معکوسی را آغاز و به سمت دینی شدن پیش میرود.(1)
محمد حسنین هیکل، نویسنده و روزنامه نگار معروف جهان غرب، در مورد امام میگوید:
گویی شخصیتی از شخصیتهای بزرگ صدر اسلام با معجزهای به دنیا بازگشته تا پس از پیروزی امویان و به خون غلتیدن شهیدان اهل بیت علیهمالسلام سپاه علی علیهالسلام را رهبری کند.(2)
روبین وود زورث، خبرنگار امریکایی جماران، در مورد امام تعبیر موسی اسلام را به کار برده و میگوید:... آمده تا فرعون کافر را از سرزمین خود براند.(3)
یک جمله امام کافی بود تا روحی در رزمندهها دمیده شود تا طوری بجنگند که دشمن با تمام قوای نظامی کاری از پیش نبرد. نمونه این اتفاقات در جنگ کاملا مشهود است. دکتر محسن رضائی خاطرهای در خصوص پیام امام خمینی رحمهاللهعلیه در عملیات خیبر نقل میکند:
نیروهای ما در عملیات خیبر به دو نقطه حساس دشمن حمله کردند؛ یکی منطقه دجله و دیگری جزایر خیبر. پس از یک هفته جنگیدن، به دلیل مشکلات در مهمات رسانی و نبودن آتش توپخانه، ناچار به عقب نشینی شدیم و تنها جزایر خیبر دست ما بود. در روز هفتم نبرد، احمد آقا، فرزند حضرت امام رحمهاللهعلیهما تلفنی پیام حضرت امام را به من دادند: «به فرماندهان سپاه بگوئید جزایر خیبر را باید حفظ کنند.» من به اولین کسی که بیسیم زدم، احمد کاظمی بود. به محض اینکه احمد
کاظمی پیام امام را از من شنید، گفت: «چشم! چشم!» از آن طرف، دشمن چندین شبانهروز به صورت مستمر به جزایر حمله میکرد و آتش میریخت، ولی احمد کاظمی مقاومت میکرد. پس از دو هفته مقاومت که به قرار گاه مرکزی آمد، سر وصورتش خاک گرفته و از دود آتش خمپاره سیاه شده بود. بسیار خسته و ژولیده بود. او را بغل کردم و بوسیدم و گفتم: «احمد تو خیلی زحمت کشیدی.» احمد کاظمی در جواب گفت: «وقتی پیام امام را به من دادید، من همه نیروهایم را صدا زدم و گفتم اینجا عاشورا است، باید به هر قیمتی شده جزیره را حفظ کنیم و خود هم رفتم خط مقدم و کنار رزمندگان جنگیدم.»
عملیات به سختی دنبال میشد و فقط غیرت بچهها بود که کار را جلو میبرد. منحنیزنهای عراق، منطقه را شخم میزدند و وجب به وجب خمپارهای بر زمین مینشست و رزمندهای بر زمین میافتاد. در آن سختی کار، شهید میثمی گفت: «هر کس در طلائیه ایستاد، اگر در کربلا هم بود، میایستاد.»
شهید همت در شرایطی که با کمبود نیرو و تجهیزات مواجه بود، گفت: «مگر خودمان مردهایم؟ اسلحه دست میگیریم و میجنگیم.» طبق آمار، در طی سه روز، عراق حدود یک میلیون خمپاره در جزیره زد، ولی جزیره حفظ شد.(1)
البته اینجا یک نکته قابل ذکر است؛ وجود یاران انقلابی امام باعث شد که امام بتواند پشت غرب و شرق را بلرزاند و اینطور روی دنیا
1) تنبیه متجاوز، ج3، ص91.
تأثیر بگذارد.
این حقیقتی است که در کلام غریبانه مولا امیر المؤمنین نیز به چشم میخورد، آنجا که فرمودند:
لَقَدْ قَالَتْ قُرَیْشٌ: إِنَّ ابْنَ أَبِي طَالِبٍ رَجُلٌ شُجَاعٌ، وَ لکِنْ لَاعِلْمَ لَهُ بِالْحَرْبِ، لِلَّهِ أَبُوهُمْ وَ هَلْ أَحَدٌ مِنْهُمْ أَشَدُّ لَهَا مِرَاساً، وَ أَقْدَمُ فِیهَا مَقَاماً مِنِّی؟ لَقَدْ نَهَضْتُ فِیهَا وَ مَا بَلَغْتُ الْعِشْرِینَ، وَ هَا أَنَا قَدْ ذَرَّفْتُ عَلَي السِّتِّینَ، وَ لکِنْ لَارَأْیَ لِمَنْ لَایُطَاعُ».(1)
جمعى از قریش در بارهام گفتند: علىّ بن ابى طالب با اینکه دلیر و شجاع است به علوم جنگى آشنایى ندارد! خداوند خود جزایشان را بدهد، مگر نه اینکه سابقه هیچ یک از آنان در جنگها و غزوات طولانىتر از من نیست؟ و این زمانى بود که هنوز به بیست سالگى نرسیده، آماده کارزار و نبرد شدم و اکنون که زیاده از شصت سال از عمرم مىگذرد، چیزى که هست کار کسى که فرمانش نمىبرند سرانجام ندارد!(2)
جایی که امیر المومنین علیهالسلام اینگونه میفرمایند، رهبر عزیزمان حق دارد که از کم بودن یاران پا به رکاب ندای "این عمار؟" سر بدهد، که این هل من ناصر ایشان مسئولیت ما را خیلی سنگین میکند.
الان هم اگر میخواهیم حرف نائب امام زمان دنیا را تکان بدهد، باید یاران انقلابی حضرت آقا باشیم. نکند دوباره صدای این عمار آقا بلند بشود! شهید مجید محمدی در وصیتنامه خودش اینطور مینویسد:
«ما که رفتیم... مادر پیری دارم و یک زن و سه بچه قد و نیم قد، از دار
دنیا چیزی ندارم جز یک پیام: قیامت یقهتان را می گیرم اگر ولی فقیه را تنها بگذارید.»
شهید میرزا محمد بیکی در وصیتنامهاش مینویسد: «به ولایت فقیه که استمرار حرکت انبیاء است، چنگ بزنید؛ چرا که در زمان غیبت امام زمان علیهالسلام، تنها ولیفقیه است که میتواند رهبری جامعه اسلامی را عهدهدار شود و زمام امور مسلمین را در دست گیرد.(1)
جریان عاشورا به ما فهماند که یاری ولی خدا سن و جنس نمیشناسد. شما در هر سن و هر جنسی باشی میتوانی ولی خدا را یاری کنی؛ حتی اگه شش ماه بیشتر نداشته باشی. وقتی امام حسین علیهالسلام دید تمام اصحاب و بنیهاشم به شهادت رسیدند، نالهاش بلند شد: «هل من ذاب یذب عن حرم رسول الله؟ هل من موحد یخاف الله فینا؟ هل من معین یرجو ما عند الله فی اعانتنا؟» ناله اهل حرم بلند شد. حضرت زنها و بچهها را آرام کردند، بعد رو به خواهرشان کردند و فرمودند: «ناولینی ولدی الصغیر حتی اودعه فاخذه و اوما الیه لیقبله فرماه حرمله بن الکاهل الاسدی بسهم فوقع فی نحره فذبحه.»(2)الا لعنه الله علی القوم الظالمین.
عبد اللَّه بن زیاد میگوید: بر امام صادق علیهالسلام در منى سلام کردیم. سپس به ایشان عرض کردم: اى پسر رسول خدا، ما گروهى هستیم که همواره در حال کوچ مىباشیم و نمىتوانیم هر گاه بخواهیم در مجلس شما حاضر شویم، پس به ما سفارشى (نصیحتى) بفرمایید.
قَالَ علیه السلام: «عَلَیْکُمْ بِتَقْوَي اللَّهِ وَ صِدْقِ الْحَدِیثِ وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ وَ حُسْنِ الصُّحْبَةِ لِمَنْ صَحِبَکُمْ وَ إِفْشَاءِ السَّلَامِ وَ إِطْعَامِ الطَّعَامِ صَلُّوا فِي مَسَاجِدِهِمْ وَ عُودُوا مَرْضَاهُمْ وَ اتَّبِعُوا جَنَائِزَهُمْ فَإِنَّ أَبِي حَدَّثَنِي أَنَّ شِیعَتَنَا أَهْلَ الْبَیْتِ کَانُوا خِیَارَ مَنْ کَانُوا مِنْهُمْ إِنْ کَانَ فَقِیهٌ کَانَ مِنْهُمْ وَ إِنْ کَانَ مُؤَذِّنٌ کَانَ مِنْهُمْ وَ إِنْ کَانَ إِمَامٌ کَانَ مِنْهُمْ وَ إِنْ کَانَ صَاحِبُ أَمَانَةٍ کَانَ مِنْهُمْ وَ إِنْ کَانَ صَاحِبُ وَدِیعَةٍ کَانَ مِنْهُمْ وَ کَذَلِکَ کُونُوا حَبِّبُونَا إِلَي النَّاسِ وَ لَا تُبَغِّضُونَا إِلَیْهِمْ.»(1)
شما را به تقواى الهى، راستى در گفتار، اداى امانت، خوشرفتارى با کسى که با شما همنشینى مىکند، آشکار
1) ابن بابویه، محمد بن على، صفات الشیعة - تهران، چاپ: اول، 1362ش.
کردن سلام و غذا دادن به دیگران سفارش مىکنم. در مساجدشان (اهل سنت) نماز بگزارید، از بیمارانشان عیادت کنید و به تشییع جنازههایشان بروید، زیرا پدرم به من فرمود که شیعیان ما اهل بیت، بهترین افراد اقوامشان بودند. اگر [در بین خویشاوندان آنها] فقیهى، اذانگویى، امام جماعتى، شخص امینى و امانتدارى وجود داشت، از شیعیان ما بود، پس شما نیز این گونه باشید. ما (آل محمّد علیهم السّلام) را نزد مردم محبوب و دوست داشتنى کنید و باعث کینه و نفرت آنها نسبت به ما نشوید.
از اینجا فهمیده میشود که اهل بیت علیهمالسلام از شیعیان انتظار دارند با محاسن اخلاقی خود باعث گرایش مردم به سمت اهل بیت شوند.
خداوند تبارک و تعالي در قرآن میفرماید: «وَ لا تَسْتَوِي الْحَسَنَةُ وَ لاَ السَّیِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذي بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَداوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیّ حمیم.»(1)
هرگز نیکى و بدى یکسان نیست. بدى را با نیکى دفع کن، ناگاه (خواهى دید) همان کس که میان تو و او دشمنى است، گویى دوستى گرم و صمیمى است!
بسیارى از دشمنان اهل بیت علیهمالسلام در برابر این روش زانو مىزنند و از بغض و کینه دست مىکشند و به موافق تبدیل مىشوند.
شخصى به حضرت زین العابدین علیهالسلام پرخاش کرد و سخنان یاوه گفت:
1) فصلت/34.
امام در پاسخ او فرمود: اگر من آن گونهام که تو گفتى، از خدا آمرزش مىطلبم، وگرنه براى تو آمرزش مىطلبم. مرد شرمنده شد و گفت: فدایت شوم که پاک و منزهى، پوزش مىطلبم.(1)
آنچه قرآن در این آیه بیان کرده، از مهمترین و ظریفترین و پربارترین روشهاى تبلیغ مخصوصا در برابر دشمنان نادان و لجوج است، و آخرین تحقیقات روانشناسان نیز به آن منتهى شده است. هر کس بدى کند انتظار مقابله به مثل را دارد، مخصوصا افراد بد چون خودشان از این قماشند، و گاه یک بدى را چند برابر پاسخ مىگویند، هنگامى که ببینند که طرف مقابل نه تنها بدى را به بدى پاسخ نمىدهد، بلکه با خوبى و نیکى به مقابله برمىخیزد، طوفانى در وجودشان برپا مىشود، وجدانشان تحت فشار شدیدى قرار مىگیرد و بیدار مىگردد، انقلابى در درون جانشان صورت مىگیرد، شرمنده مىشوند، احساس حقارت مىکنند، و براى طرف مقابل عظمت قائل مىشوند.
از این رو میبینیم که پیغمبر گرامى صلیاللهعلیهوآله به هنگام فتح مکه که نه تنها دشمنان، بلکه دوستان انتظار انتقامجویى شدید مسلمین، و به راه انداختن حمام خون در آن سرزمین کفر و شرک و نفاق و کانون دشمنان سنگدل و بىرحم را داشتند، و حتى بعضى از پرچمداران سپاه اسلام در آن روز رو به سوى ابو سفیان کرده و شعار الیوم یوم الملحمة، الیوم تسبى الحرمة، الیوم اذل اللَّه قریشا! امروز روز انتقام، روز از بین رفتن احترام نفوس و اموال دشمنان، و روز ذلت و خوارى قریش است، سر دادند. پیغمبر گرامى اسلام صلیاللهعلیهوآله با جمله: «اذهبوا فانتم الطلقاء!» بروید و همه آزادید، همه را مشمول عفو خود قرار داد؛ رو به سوى ابو
1) اعیان الشیعه، ج 1، ص 633.
سفیان فرمود و شعار انتقام جویانه را به این شعار محبتآمیز تبدیل فرمود: الیوم یوم المرحمة الیوم اعز اللَّه قریشا! امروز روز رحمت است، امروز روز عزت قریش است!(1)
همین عمل چنان طوفانى در سرزمین دلهاى مکیان مشرک بر پا کرد که به گفته قرآن یَدْخُلُونَ فِي دِینِ اللَّهِ أَفْواجاً؛(2)فوج فوج مسلمان شدند و آئین اسلام را با جان و دل پذیرا گشتند. در ضمن این جمله پر معنى را بیان کرد: من در باره شما همان مىگویم که یوسف در باره برادران خود که بر او ستم کرده بودند، گفت: «لا تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللَّهُ لَکُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ.»(3)امروز ملامتى بر شما نیست، خدا شما را ببخشد که او ارحم الراحمین است!(4)
اگر من و شما هم در برخورد با دیگران به این آیه شریفه عمل کنیم، موجب جذب دوست و دشمن به اهل بیت علیهمالسلام میشویم و البته باید این روحیه را از شهدا یاد بگیریم.
یکی از بهترین مصادیق این روحیه شهید عبد الله میثمی است. در مورد این شهید عزیز که عاشق حضرت زهرا علیهاالسلام بود نقل شده: قبل از انقلاب دستگیر شد. با شکنجه نتوانستند چیزی از زیر زبانش بکشند. او را انداختند داخل سلول یک کمونیست. آن شخص کمونیست هم میدانست عبدالله نسبت به مسائل شرعی حساس است. تا آب یا غذا
میآوردند، اول او میخورد تا غذا نجس شود و عبدالله نتواند آب یا غذا بخورد. نماز خواندن و قرآن خواندن عبدالله را مسخره میکرد. شب جمعه دل شهید میثمی بدجوری گرفته بود. شروع کرد به دعای کمیل خواندن تا رسید به این جمله: خدایا! اگر در قیامت بین من و دوستانت جدایی اندازی و بین من و دشمنانت جمع کنی، چه خواهد شد؟ نتوانست جلوی خودش را بگیرد. افتاد به سجده و زار زار گریه کرد. وقتی سرش را بلند کرد دید هم سلولی کمونیستش هم منقلب شده؛ سرش را گذاشته بود کف پای عبدالله و زار زار گریه میکرد. بعد از شهادتش آن شخص کمونیست آمده بود منزل شهید میثمی و برای مادرش این خاطره را تعریف میکرد و میگفت از نالههای مناجات شهید میثمی من مسلمان شدم.(1)
شیعه انقلابی هم خودش و هم دیگران را منقلب میکند و در اوج فعالیتهای سیاسی و اجتماعی اینگونه رابطه زیبا و معنوی با خداوند دارد و در اوج خود سازی، دگر سازی هم میکند.
چنین صفات اخلاقی و تواناییهایی که باعث دگر سازی و منقلب کردن دیگران میشود، یکی از ویژگیهای شیعه انقلابی است. زمانی انسان میتواند خود را مزین به چنین اخلاقی کند و باعث زینت و خشنودی اهل بیت شود و دشمنان را با اخلاق نیکویش منقلب سازد که مقدمات آن را در خود آماده کرده باشد و خود را ساخته و با هوای نفس خود مبارزه کرده باشد، در نتیجه، حواسش هست که هیچ کاری را از روی هوای نفس انجام ندهد و جز برای رضای خدا و اهل بیت علیهمالسلام قدمی بر ندارد؛ مثل شهید حجة الاسلام و المسلمین ردانی پور که
1) کتاب یادگاران، خاطرات شهید میثمی.
الحق یکی از مصادیق شیعه انقلابی بود.
یکی از دوستان ایشان نقل میکند: برای دیدنش به محل کارش رفتم. گفتم: «با فرماندهتون کار دارم.» گفت: «الان ساعت 11 است، ملاقاتی قبول نمیکنه.» رفتم پشت در اتاقش در زدم. گفت: «کیه؟» گفتم: «مصطفی منم.» گفت: «بیا تو.» سرش را از سجده بلند کرد؛ چشمهایش خیس اشک و رنگش پریده بود. نگران شدم. گفتم: «چی شده مصطفی؟ خبری شده؟ کسی طوریش شده؟» دو زانو نشست. سرش را انداخت پایین. زُل زد به مهرش. دانههای تسبیح را یکی یکی از لای انگشتهایش رد میکرد. گفت: «11 تا 12 هر روز را فقط برای خدا گذاشتم. بر میگردم کارهایم را نگاه میکنم و از خودم میپرسم کارهایی که کردم برای خدا بود یا برای دل خودم؟»(1)یک فرمانده تمام عیار که کلی مشغله و گرفتاری دارد، چون یک شیعه انقلابی است اینگونه به فکر عاقبت خود و محاسبه نفس است و از خود غافل نمیشود.
آن چیزی که اهل بیت علیهالسلام از ما خواستهاند، دشمنتراشی و اختلافافکنی بین شیعه و سنی به بهانه عشق به اهل بیت علیهمالسلام و شاد شدن دشمن اصلی نیست، از ما خواستهاند با زینت اهل بیت بودن، موجبات علاقه دیگران به اهل بیت علیهمالسلام را فراهم کنیم.
قَالَ ِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیهالسلام: أُوصِیکَ بِتَقْوَي اللَّهِ وَ الْوَرَعِ وَ الْعِبَادَةِ وَ طُولِ السُّجُودِ وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ وَ صِدْقِ الْحَدِیثِ وَ حُسْنِ الْجِوَارِ
1) مجموعه کتاب یادگاران، کتاب شهید ردانی پور، ص22.
فَبِهَذَا جَاءَنَا مُحَمَّدٌ صلي الله علیه و اله صِلُوا فِي عَشَائِرِکُمْ وَ عُودُوا مَرْضَاکُمْ وَ اشْهَدُوا جَنَائِزَکُمْ وَ کُونُوا لَنَا زَیْناً وَ لَا تَکُونُوا عَلَیْنَا شَیْناً حَبِّبُونَا إِلَي النَّاسِ وَ لَا تُبَغِّضُونَا إِلَیْهِمْ.(1)
شما شیعیان را به تقوای الهی، خویشتن داری، عبادت و سجده طولانی و امانتداری و راستگویی و همسایه داری توصیه میکنم که پیامبر گرامی برای این امور مبعوث شده است. در نمازهای اهل سنت حضور پیدا کنید و مریض هایشان را عیادت کنید. در تشییع جنازه هایشان شرکت کنید و زینت ما اهل بیت باشید و باعث سرافکندگی و ننگ ما نشوید با رفتارتان ما را نزد مردم محبوب کنید و موجب بغض آنها نسبت به ما نشوید.
یکی از زینتهای اهل بیت علیهمالسلام در زمانه ما شهید ابراهیم هادی بود، یکی از همرزمهای ابراهیم میگوید:
یکی از بچهها صدایم کرد و گفت: «حاج حسین! خبر داری ابراهیم رو زدن؟ یه گلوله خورده تو گردن ابراهیم.» گلولهای به عضلات گردن ابراهیم خورده بود و خون زیادی از گردنش میرفت.
عراقیها مقاومت شدیدی میکردند و نیروهای زیادی روی تپه و اطراف آن داشتند. در جلسه هر طرحی دادیم به نتیجه نرسید. نزدیک اذان صبح بود و باید سریعتر کاری میکردیم، اما نمیدانستیم چه کاری بهترست. یکدفعه ابراهیم از سنگر خارج شد و رفت به سمت تپه عراقیها. بعد روی یک تخته سنگ به سمت قبله ایستاد و با صدای بلند شروع به گفتن اذان صبح کرد. ما هم از جلسه خارج شدیم و
1) وسائل الشیعة، ج12، ص8.
هرچه داد میزدیم: ابراهیم بیا عقب! الان عراقیها تو را میزنند، فایده نداشت. تقریبا تا آخرهای اذان را گفت. با تعجب دیدم که صدای تیراندازی عراقیها قطع شده، ولی همان موقع یک گلوله شلیک شد و به ابراهیم اصابت کرد و ما هم آوردیمش عقب.
ساعتی بعد هوا کاملا روشن شده بود. یکی از بچهها دوید و آمد پیش من و با عجله گفت: «حاجی، یه سری عراقی دستاشون رو بالا گرفتن و دارن به این طرف میان.» دیدیم حدود بیست نفر از طرف تپه مقابل، پارچه سفید به دست گرفتهاند و به سمت ما میآیند. لحظاتی بعد هجده عراقی که یکی از آنها افسر فرمانده بود، خودشان را تسلیم کردند.
پرسیدم: «اسمت چیه؟ درجه و مسئولیت خودت رو بگو!»
خودش را معرفی کرد و گفت: «درجهام سرگرد است و فرمانده گردان هستم. ما اومدیم و خودمان را تسلیم کردیم، بقیه نیروها را هم فرستادم عقب، الان تپه خالیه.»
بعد پرسید: این المؤذن؟
با تعجب گفتم: مؤذن!؟
انگار بغض گلویش را گرفته باشد شروع به صحبت کرد: «به ما گفته بودند شما مجوس و آتش پرستید، گفته بودند برای اسلام به ایران حمله میکنیم و با ایرانیها میجنگیم. باور کنید همه ما شیعه هستیم، ما وقتی دیدیم فرماندهان عراقی مشروب میخورند و اصلا اهل نماز نیستند، خیلی در جنگیدن با شما تردید کردیم. صبح امروز وقتی صدای اذان رزمنده شما را شنیدم که با صدای بلند و رسا اذان میگفت، تمام بدنم لرزید. وقتی نام امیرالمومنین را آورد با خودم گفتم: داری با برادران خودت میجنگی. نکند مثل ماجرای کربلا...»
گریه امان صحبت کردن به او نمیداد: «البته آن سربازی که به سمت مؤذن شما شلیک کرد را هم آوردم و اگر دستور بدهید میکُشمش، حالا خواهش میکنم بگو مؤذن زنده است یا نه؟»
تمام هجده نفر عراقی آمدند و دست ابراهیم را بوسیدند و رفتند. ولی نفر آخر به پای ابراهیم افتاده بود و گریه میکرد و میگفت: مرا ببخش، من شلیک کردم. بغض گلوی من را هم گرفته بود. حال عجیبی داشتم.
مدتی از آن ماجرا گذشت. آماده حرکت بودم که یک بسیجی جلو آمد و سلام کرد. جواب سلام را دادم. بی مقدمه با لهجه عربی به من گفت: «شما در گیلان غرب نبودید؟» با تعجب گفتم: بله. فکر کردم حتما از بچههای همان منطقه است.
گفت: ما همان اسرای گیلانغرب هستیم که با صدای موذن شما خودمان را تسلیم کردیم. همه ما هجده نفر توی این گردان هستیم، ما با ضمانت آیت الله حکیم آزاد شدیم، قرار شد بیاییم جبهه و با بعثیها بجنگیم. اتفاقا در یک عملیات همه آن هیجده نفر در شلمچه شهید شدند...
با خودم گفتم: «ابراهیم با یک اذان چه کار کرد! یک تپه آزاد شد، یک عملیات پیروز شد، هجده نفر هم مثل حُر از قعر جهنم به بهشت رفتند.» بی اختیار اشک از چشمانم جاری شد. من شک نداشتم ابراهیم میدانست کجا باید اذان بگوید تا دل دشمن را به لرزه دربیاورد و آنهایی را که هنوز ایمان در قلبشان باقی مانده، هدایت کند.(1)
1) برگرفته از کتاب "سلام بر ابراهیم" زندگینامه و خاطرات شهید ابراهیم هادی.
این شهید بزرگوار یکی از نوکران امام حسین علیهالسلام و تربیت شده شاگرد مکتب امام حسین علیهالسلام یعنی امام راحل بود. یک اذان با اخلاص گفت و آن تأثیر را داشت. اما من مؤذنی را میشناسم که با اذانش دل پدر و خانوادهاش را برد؛ با این تفاوت که وقتی شهید ابراهیم هادی در جنگ اذان گفت، دشمنان تسلیم شدند و آمدند دستان او را بوسیدند، اما مؤذن امام حسین علیهالسلام را دشمنانش اربا اربا کردند. اول که آمد از پدر اذن میدان بگیرد خدا میداند به ابی عبدالله چه گذشت. از امام صادق علیهالسلام سوال شد: «بالاترین لذتها چیست؟» فرمودند: فرزندی که پدر به حد رشد و بلوغ رسانده و جلوی چشم پدر راه برود. پدر به قد و بالای او نگاه کند. دوباره سوال شد: «سختترین مصیبتها چیست؟» فرمودند: همان جوان در مقابل دیدگان پدر از دست برود.
من نگویم مرو ای ماه برو***لیک قدری بر من راه برو
هم کنم خوب تماشای تو را ***هم ببینم قد و بالای تو را
مرو اینگونه شتابان پسرم ***لختی آهسته من آخر پدرم
ارباب مقاتل نوشتهاند:
فأذِنَ له ثم نَظَر الیهِ نظر آیِسٍ منه و اَرخَی عینَهُ و بَکَی. ابیعبدالله فورا اجازه داد. نگاه مأیوسانهای به چهره و قد و بالای او کرد، بی اختیار اشک از چشمانش جاری شد و فرمود: «اللّهم اشهَد فَقَد بَرَزَ الیهم غلامٌ اَشبَهُ الناسِ خَلقًا و خُلقًا و منطِقًا برسولک.» خدایا تو شاهد باش
جوانی به میدان میرود که از لحاظ اندام و چهره و اخلاق و گفتار از همه مردم به رسول تو شبیهترست.
باباجان! گمان مدار که گفتم برو، دل از تو بریدم
نفس شمرده زدم همرهت پیاده دویدم
دلم به پیش تو، جان در قفات، دیده به قامت
خدای داند و دل شاهدست من چه کشیدم
جنگ نمایانی کرد. برگشت به طرف بابا و عرضه داشت: «یا اَبَه! العطشُ قد قَتَلَنِي و ثِقلُ الحدیدِ قد اَجهَدَني فَهَل الَي شَربَهٍ من الماءِ سبیلٌ؟» لحظاتی بعد صدایش بلند شد: «یا ابتاه علیک مِنِّی السّلام» آقا به عجله آمد کنار بدن علی اکبر، جنازه را بغل گرفت. دلش آرام نشد. یک وقت دیدند: «و وَضَعَ خَدَّهُ علي خَدِّهِ» صورت به صورت جوانش گذاشت و فرمود: «یا بُنیّ قَتَلَ اللهُ قومًا قتلُوک!» خدا بکشد آنکه تو را کشت، بابا جان! «علَي الدُّنیا بعدَکَ العَفا.»(1)
نه تیغ شمر مرا میکشد نه نیزه خولی***زمانه کشت مرا لحظهای که داغ تو دیدم
سزد به غربت من هر جوان و پیر بگرید***که شد بخون جوانم خضاب موی سفیدم
1) لهوف، ترجمه عقیقی بخشایشی، ص 138و139 و نفس المهموم، ترجمه موسوی جزائری، ص302.
وقتی عثمان کشته شد و مردم با امیر مؤمنان علی علیهالسلام بیعت کردند، مردی به نام «حبیب بن منتجب» از طرف عثمان والی یکی از شهرهای اطراف یمن بود. حضرت علی علیهالسلام او را ابقا کرد و نامهای برای او نوشت:
شما را بر کسانی که قبلاً والی بودی، ابقا کردم. به کار خویش ادامه بده، ده نفر از میان مردم شهر برایم بفرست که از عقلا و فصحای آنها و مورد اطمینان مردم باشند، از بین کسانی که در یاری رساندن محکماند؛ از اهل فهم و شجاعتاند، آگاه به خداوند، دانای به دینشان و آگاه به حقوق و وظایف خویش و دارای رأی نیکو هستند. والی یمن صد نفر انتخاب نمود، آنگاه از صد نفر هفتاد نفر را انتخاب کرد، آنگاه از بین هفتاد، ده نفر را انتخاب کرد. پس از انتخاب ده نفر، به سرعت آنها را برای اعلام وفاداری و یاری علی علیهالسلام راهی کوفه کرد.
وقتی این ده نفر به محضر امیرالمؤمنین علیهالسلام آمدند، یک نفر را به عنوان نماینده جلو فرستادند. آن شخص جلو رفت و در پیشگاه علی علیهالسلام ایستاد و گفت: «سلام بر تو ای پیشوای عادل! و ماه شب چهارده و شیرژیان
و قهرمان دلاور و تکسوار بزرگ (میدان نبرد) و کسی که خدا او را بر تمام مردم (جز نبی) برتری داد! درود بر شما و آل بزرگوارت باد. شهادت میدهم که به راستی و به حق و حقیقت تو امیر تمام مؤمنان هستی. به راستی تو وصی رسول خدا، و خلیفه بعد از او هستی و وارث علم او میباشی. از رحمت خداوند دور است کسی که حق تو و مقام و منزلت تو را انکار کند. صبح کردی در حالی که امیر خلافت و ستون (نگهدارنده آن) هستی. به راستی عدالت تو بین مردم شهرت دارد، و باران با فشار و پی در پی فضلت و ابرهای لطف و مهربانیات مرتب بر مردم فرود میآید. امیر (یمن) ما را نزد تو فرستاده و ما از آمدن به نزد شما سخت خوشحال و مسروریم، پس مبارک (و با برکت) باد این طلعت (زیبایی) پسندیده، و تهنیّت و گوارایت باد خلافت بر رعیّت!» امیرالمؤمنین علیهالسلام از او پرسید: «اسم تو چیست؟» او گفت: «من ابن ملجم مرادی هستم!»(1)
امیرالمؤمنین علیهالسلام به حدّی به ابن ملجم محبت میکرد که وقتی ابن ملجم بیمار شده بود، امیرالمؤمنین علیهالسلام در خانه خودش از او نگهداری و او را تیمار میکرد.(2)
وقتی ابن ملجم به فرق مبارک امیرالمؤمنین علیهالسلام شمشیر زد و او را دستگیر کردند، حضرت به او فرمود: «آیا من بیش از همۀ دوستانم به تو محبت نکردم؟ به حدّی که دوستان من اعتراض میکردند و میگفتند:
1) بحارالانوار، ج42، ص261.
2) فَلَمَّا عَزَمُوا عَلَي الْخُرُوجِ مَرِضَ ابْنُ مُلْجَمٍ مَرَضاً شَدِیداً فَذَهَبُوا وَ تَرَکُوهُ فَلَمَّا بَرَأَ أَتَي أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام وَ کَانَ لَا یُفَارِقُهُ لَیْلًا وَ لَا نَهَاراً وَ یُسَارِعُ فِي قَضَاءِ حَوَائِجِهِ وَ کَانَ علیه السلام یُکْرِمُهُ وَ یَدْعُوهُ إِلَي مَنْزِلِهِ وَ یُقَرِّبُهُ؛ بحارالانوار، ج42، ص262.
یا علی! چرا اینقدر به ابن ملجم، محبت میکنی؟» و ابن ملجم سخن ایشان را تأیید کرد.(1)
ابن ملجم، یک آدم عوام نبود. او قاری و معلم قرآن بود. او یک فقیه بود که در مدینه به او خانۀ بزرگی داده بودند تا آنقدر جا داشته باشد که مردم برای یاد گرفتن قرآن، در خانۀ او جمع شوند.
داستان ابن ملجم واقعاً عبرتآموز است. اما چرا ابن ملجم به چنین عاقبتی دچار شد؟
چرا ابن ملجمی که شیعه امیرالمومنین بود، منتخب شیعیان یک شهر بود، عاقبتش اینگونه میشود؟ انحراف ابن ملجم به خاطر انحراف از ولایت بود، کسی که رأی خودش را بر نظر ولایت ترجیح میدهد و اطاعت محض از ولایت ندارد، عاقبت کارش اینگونه خواهد بود.
ابن ملجم از جمله کسانی بود که «حکمیت» را بر ولایت تحمیل کردند و عاقبت جزء سپاه خوارج شد که امیرالمؤمنین علیهالسلام را، حجت خدا را، واجب القتل میدانستند.
ولایت مداری، اطاعت بی چون و چرا از ولیّ خداست. اطاعتی مخلصانه و از روی آگاهی و بر اساس حب به ولایت؛ همان گونه که خداوند در مورد افرادی که ولایت رسول گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله را می پذیرند، چنین می فرماید:
«فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ حَتَّي یُحَکِّمُوکَ فیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدُوا في أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلیماً.»(2)
1) أَ بِئْسَ الْإِمَامُ کُنْتُ لَکَ حَتَّي جَازَیْتَنِي بِهَذَا الْجَزَاءِ أَ لَمْ أَکُنْ شَفِیقاً عَلَیْکَ وَ آثَرْتُکَ عَلَي غَیْرِکَ وَ أَحْسَنْتُ إِلَیْکَ وَ زِدْتُ فِي إِعْطَائِکَ أَ لَمْ یَکُنْ یُقَالُ لِي فِیکَ کَذَا وَ کَذَا فَخَلَّیْتُ لَکَ السَّبِیلَ وَ مَنَحْتُکَ عَطَائِی؛ بحارالانوارج42ص287
2) نساء/65.
به پروردگارت سوگند! که ایمان نمی آورد مگر آنکه تو را درباره آنچه میانشان مایه اختلاف است، داور قرار دهد، سپس در دلهایشان از حکمی که کرده ای (اندکی) احساس ناراحتی نکند و کاملاً سر تسلیم فرود آورد.
علامه طباطبایی در تفسیر این آیه میفرماید: ایمان عبارت است از این که انسان به طور تام و کامل و به باطن و ظاهر تسلیم امر خدا و رسولش باشد، و چگونه ممکن است کسى مؤمن حقیقى باشد، و در عین حال در برابر حکمى از احکام او تسلیم نشود، یا اگر به ظاهر اظهار تسلیم مىکند، در باطن جانش تسلیم نباشد و به ظاهر از ترس رسوایى اظهار تسلیم کند، ولى در باطن دلش به خاطر این که حکم نامبرده، با حال و هواى او سازگار نیست، منزجر باشد.(1)
حضرت علی علیهالسلام افراد ولایت مدار را این گونه نصیحت می کند:
«به اهل بیت پیامبرتان نگاه کنید و به آن سو که می روند، پی آنها را بگیرید... اگر ایستادند، بایستید و اگر برخاستند، شما نیز برخیزید. بر آنان پیشی نگیرید که گمراه می شوید و از آنان بازپس نمانید که هلاک می شوید.»(2)
عبادت بدون ولایتپذیری عبادت شیطانیست، عبادت بر اساس هوای نفس است، وقتی خداوند متعال حضرت آدم علیهالسلام را خلق کرد و به فرشتگان امر فرمود تا برای او سجده کنند، شیطان امتناع کرد و گفت: «ای پروردگار! مرا از سجده بر آدم معاف بدار! به جای آن آنچنان عبادتی برای تو انجام خواهم داد که هیچ فرشته مقرب
و پیامبر مرسلی انجام نداده باشد.» خداوند فرمود: «من نیازی به عبادت تو ندارم، من میخواهم آنگونه که من میخواهم مرا عبادت کنی نه آنگونه که خودت میخواهی!»(1)
یکی از خصوصیات شیعه انقلابی، ولایتمداری و اطاعت محض و تسلیم امر ولایت بودن است. اعمال، رفتار، عبادات، زندگی یک شیعه باید بر مدار ولایت باشد، نه سلیقه شخصی و هوای نفس.
قطره دریاست اگر با دریاست***ورنه او قطره و دریا، دریاست
مصداق و الگوی بارز این ویژگی آن آقایی است که شب نهم محرم به یاد او مجلس گرفتهایم، امام صادق علیهالسلام در زیارتنامه حضرت اباالفضل علیهالسلام میفرماید:
«أَشْهَدُ لَکَ بِالتَّسْلِیمِ وَ التَّصْدِیقِ وَ الْوَفَاءِ وَ النَّصِیحَةِ لِخَلَفِ النَّبِیِّ الْمُرْسَل.»(2)
شهادت مىدهم که تو تسلیم فرزند نبى مرسل و سبط برگزیده پیامبر و راهنما و عالم و جانشین مبلّغ و مظلوم ستمدیده بودهای.
امام معصوم میفرماید: عباس جان، تو تسلیم محض امام زمانت بودی. یکی از زمانهایی که تاریخ شهادت بر ولایت مدار محض بودن حضرت عباس علیهالسلام داده، هنگامیست که عباس علیهالسلام تنهائى حضرت
ابى عبد اللَّه الحسین را دید. به حضور آن حضرت آمد و عرض کرد: «یا أخی هل من رخصة؟» برادرم آیا رخصت جهاد به من مىدهى؟ امام حسین علیهالسلام بعد از اینکه گریه شدیدى کرد، فرمود: «یا أَخِي أَنْتَ صَاحِبُ لِوَائِي وَ إِذَا مَضَیْتَ تَفَرَّقَ عَسْکَرِی.» یعنى اى برادر! تو پرچمدار من هستى، هنگامى که شهید شوى لشکر من متفرق خواهند شد. فَقَالَ الْعَبَّاسُ قَدْ ضَاقَ صَدْرِي گفت: سینهام تنگ شده وَ سَئِمْتُ مِنَ الْحَیَاةِ و از زندگى خسته شدهام. وَ أُرِیدُ أَنْ أَطْلُبَ ثَأْرِي مِنْ هَؤُلَاءِ الْمُنَافِقِین میخواهم از این گروه ستمکیش خونخواهى کنم.
امام حسین علیهالسلام فرمودند: «فَاطْلُبْ لِهَؤُلَاءِ الْأَطْفَالِ قَلِیلًا مِنَ الْمَاءِ.» مقدارى آب براى این کودکان طلب کن. فذهب العباس. ابا الفضل رفت.(1)
حضرت عباس علیهالسلام امتحان ولایت مداری را با موفقیت سپری کرد، تنهایی و غربت و مظلومیت ابی عبدالله را دید، گویا صبرش لبریز شده، اذن جنگ خواست، اما وقتی امام امر به آوردن آب کردند، سمعا و طاعتا پذیرفت.
مرحوم آیت الله آقا نجفی قوچانی در کتاب سیاحت شرق جریان زیبایی نقل میکند:
من یکبار پیاده به سمت کربلا حرکت کردم، در راه آب تمام کردم و سراغ هر جایی که رفتم یا آب نداشتند یا اگر داشتند به اندازهای بود که به بنده نمیدادند. هر چه به کربلا نزدیک تر میشدم، بیشتر تشنه میشدم تا اینکه دو سه فرسخی کربلا، حالت عطش بر من غلبه کرد؛ حالتی که ضعف بر آدم چیره میشود و چشمان انسان سیاهی میرود. در آن حالت به یاد تشنگی بچههای ابی عبدالله افتادم،
1) بحار الأنوار (ط - بیروت)، ج45، ص41.
با خودم گفتم من که آدم بزرگی هستم و در این حالت امنیت مبتلا به تشنگی شدم، طاقتم طاق شده، بمیرم برای بچههایی که با لبان تشنه و گرسنه هر لحظه از ترس حمله دشمنان میلرزیدند و و سر به بیابان میگذاشتند. حالت حزنی به من دست داد که دیگر تشنگی خودم را فراموش کردم و شروع کردم بر مظلومیت یتیمان امام حسین علیهالسلام گریه کردن. یکباره پردهها از جلوی چشمم کنار رفت و یک بیابان دیدم پر از دود و آتش. گویا در آن حالت گوشهای از صحنه عصر عاشورا را به من نشان دادند، داشتم دیوانه میشدم. شروع کردم به سر و صورت خود زدن و گریه کردن. دیگر طاقت نداشتم. بلند بلند هم گریه میکردم و میخواستم کسی متوجه نشود. کم کم وارد کربلا شدیم و دوباره به حال عادی برگشتم. بعد از زیارت ابوالفضل العباس علیهالسلام به حرم امام حسین علیهالسلام وارد شدم. در صحن حرم ساعت شروع به زنگ زدن کرد. دوباره به حال قبلی برگشتم. ساعت ده شب بود و ساعت ده بار زنگ زد. هر بار ساعت زنگ می زد به جای صدای زنگ ساعت این صدا بلند میشد: هل من ناصر ینصرنی.... با خودم گفتم: «کیست الآن جواب حسین را بدهد؟» یک دفعه دیدم صدای زنگ حرم ابوالفضل العباس بلند شد و ده بار زنگ زد و هر بار ندا آمد: لبیک ... لبیک...
در عصر ما هم کسانی بودند که به حضرت عباس علیهالسلام اقتدا کردند. جوانان ولایتمداری مثل شهید بهشتی که بعد از پایان یافتن شورای انقلاب آرزوی دیرینهاش این بود که به کار مطالعات و تدریس خود بازگردد، چرا که انقلاب را از این ناحیه سخت دچار خلاء میدید، ولی بعد از بازگشت ایشان از بیمارستان قلب که امام در آن در آن بستری بودند، گفت: «وقتی به امام عرض کردم تا مرا معاف بدارد تا به مطالعه و
تدریس خصوصا در میان جوانان بپردازم، امام دست مرا گرفته و با نگاه عمیقی که به چهره من کردند، گفتند: اگر شما بخواهید نباشید من چه کنم؟!» و در برابر این سوال جز سکوت چه میتوان گفت؟
شهید بهشتی میگفت: بیشتر این فحشهایی که به من داده میشود به خاطر حمایت من از امام است. وظیفه خودم میدانم جلوی امام بایستم تا هر چه تیر هست به سوی من بیاید تا مبادا یکی از آنها به امام اصابت کند.(1)
برای ولایت مدار شدن باید تمرین کرد. عصر غیبت کبری فرصتی است برای تمرین ولایتمداری. مهمترین تمرین ولایت مداری اطاعت از ولی فقیه و نائب امام زمان است. شهدا این موضوع را خوب فهمیدند.
شهید احمد رضا احدی رتبه اول کنکور پزشکی در سال 64 در وصیتنامهاش مینویسد: «فقط نگذارید حرف امام روی زمین بماند.»(2)
شهید یوسف کلاهدوز رفته بود توی گارد جاویدان شاه. از بس زیرک و باهوش بود، توانسته بود در کنار شاه باشد؛ آن هم با اسلحه پر! یکی از بچهها به او گفت: «حالا که اینقدر به این سر کرده فساد نزدیک شدی چرا کار را تمام نمیکنی تا خیال همه راحت شود؟» یوسف میگوید: «من بنا به تکلیف، خودم را به اینجا رساندم. هنوز تکلیف نشده که این کار را انجام بدهم. من از آقا دستور میگیرم. تا دستور آقا نباشد کاری نمیکنم.»
شهدا دینشان را به ولایت ادا کردند. ما امروز چه کنیم تا به سرنوشت
ابن ملجمها و ابن عباسها و زبیرهای تاریخ دچار نشویم؟
یکی از مصادیق ولایتمداری تلاش برای اجرای دغدغههای ولیفقیه است. مقام معظم رهبری حفظهالله در اول سال 91 یکی از دغدغههای بسیار مهم و حیاتی را گوشزد نمودند و شعار سال را «تولید ملی، حمایت از کار و سرمایهی ایرانی» نام نهادند. و از همه مردم خواستندکه:
«ما باید عادت کنیم، برای خودمان فرهنگ کنیم، برای خودمان یک فریضه بدانیم که هر کالایی که مشابه داخلی آن وجود دارد و تولید داخلی متوجه به آن است، آن کالا را از تولید داخلی مصرف کنیم و از مصرف تولیدات خارجی به جد پرهیز کنیم؛ در همهی زمینهها؛ زمینههای مصارف روزمرّه و زمینههای عمدهتر و مهمتر. بنابراین ما امیدوار هستیم که با این گرایش، با این جهتگیری و رویکرد، ملت ایران در سال 91 هم بتواند بر توطئهی دشمنان، بر کید و مکر بدخواهان در زمینهی اقتصادی فائق بیاید.»(1)
چقدر به امر ولی فقیه و نائب خاص امام زمان لبیک گفتیم؟ چند نفر از ما به هنگام خرید مثلا گوشی موبایل، خرید جهیزیه برای دخترمان، حتی لباس فرزندانمان، حاضریم جنس ایرانی را برای حمایت از تولیدات داخلی ترجیح بدهیم؟ ممکن است کسی بگوید کیفیت گوشی خارجی بهتر است. اینجا عرض میکنیم: اگر ما گوشی ایرانی را که بالاترین کیفیت را دارد خریداری کنیم که دیگر مصداق اطاعت از ولی نیست، بلکه اگر به خاطر حمایت از تولیدکنندگان کشورمان حاضر شدیم از بعضی از خواستههایمان بگذریم، ولایتپذیر بودهایم. خانمی که خود
1) سخنان رهبری در تاریخ 1/1/1391.
را ولایتمدار میداند چگونه در هنگام خرید جهیزیه به دنبال کالای خارجیست؟!
متأسفانه امروز میبینیم در اثر بیتوجهی و کوتاهی ما، امام خامنهای دامظله باید یک حرف را بارها تکرار کنند، ولی هیچ اثری از کلام آقا در رفتار ما مشاهده نمیشود. "شهید حاج جعفر خواستان" بیان زیبایی دارد:
«ما خیلی بیانصافیم که میگذاریم امام یک دستور را دو مرتبه تکرار کنند. یک بار اشاره امام کافیست که ما تکلیف خودمان را بدانیم. حتما قصوری از ما سر زده که امام دستورشان را دوباره تکرار کردند.»(1)
ولایتپذیری فرد زمانی مشخص میشود که مولایش چیزی از او بخواهد که باب میلش نباشد. در کربلا هم آقا قمر بنی هاشم صبر کردند، زیرا ابی عبدالله اجازه میدان رفتن به حضرت ابالفضل علیهالسلام نداده بود. برای یک مرد شجاع و اهل نبرد و جنگ سخت است، اما حضرت ابالفضلعلیهالسلام آمد خدمت برادر و عرض کرد: «یا اخی هل من رخصه؟» آیا به من اجازه میدهی؟ دیدند ابی عبدالله شروع کردند به گریه. عباس علیهالسلام را دوست داشت، فرمود: «یا اخی کنت العلامه من عسکری و مجمع عددنا.» برادر! شما علمدار لشکر منی. اینجا جملهای فرمود که خیلی دل را میسوزاند: «عمارتنا تنبعث الی الخراب.» برادر! تو بروی خانههای ما خراب میشود. حضرت عباس علیهالسلام در جواب فرمودند: «قد
1) شمیم جماران، خاطرات عشق شهدا به امام خمینی(رحمه الله علیه)،کاجی حسین، معاونت پژوهش. مطالعات راهبردی مؤسسه سیره شهدا، قم، دارالهدی، چاپ اول، ص26.
ضاق صدری من حیاه الدنیا.»(1)
کار به جایی رسید که عباس علیهالسلام از اسب به زمین افتاد. امام حسین علیهالسلام سراسیمه بالای سر عباس آمدند، فرمودند: «الان انکسر ظهری و انقطع رجایی و قلت حیلتی.» برادر پشتم شکست و بیچاره شدم.(2)
جمع کردم از زمین اصل تورا***هم علم هم مشک هم دست تورا
کاش میبردم تنت را تاحرم***جای دست گل برای دخترم
برادر جان بچه ها منتظر آب هستند. بلند شو برادر...برادر....
بی تو ساقی حرم من چه کنم***پیش زینب کمر خم چه کنم
مشک خالی رو به دست کی بدم***جواب سکینه رو من چی بدم
حاجتمندان صدا بزنند یا اباالفضل...
ربیع بن خُثَیم، همین خواجه ربیع معروف، یکی از اصحاب امیرالمؤمنین علیهالسلام و قبری منسوب به او در مشهد است. او را یکی از زهّاد ثمانیه یعنی یکی از هشت زاهد معروف دنیای اسلام میشمارند. ربیع بن خثیم آنقدر در زهد و عبادت پیش رفته بود که در آخر عمرش(1)قبری برای خود کنده بود و گاهی در آن میخوابید و خود را نصیحت و موعظه میکرد، میگفت: یادت نرود عاقبت باید اینجا ساکن شوی. دائم مشغول ذکر بود و از هر کلامی غیر از ذکر و دعا پرهیز میکرد.
در تاریخ گفتهاند: بعد از شهادت امیر المومنین علیهالسلام کسی کلامی غیر از ذکر از او نشنیده بود، تنها کلام غیر از ذکر که از او شنیدند، مربوط به وقتی بود که اطلاع پیدا کرد مردم حسین بن علی علیهالسلام فرزند عزیز پیغمبر را شهید کردهاند؛ چند کلمه در اظهار تأثر و تأسف از چنین حادثهای گفت: وای بر این امّت که فرزند پیغمبرشان را شهید کردند!
1) این مرد بعد از شهادت امیرالمؤمنین علیهالسلام تا دوران شهادت اباعبداللَّه که بیست سال فاصله شد، زنده بود و خبر شهادت امام حسین علیهالسلام را شنید. نوشتهاند بیست سال تمام این مرد کارش عبادت بود و به اصطلاح یک کلمه حرف دنیا نزد.
میگویند بعدها استغفار میکرد که چرا من این چند کلمه را که غیر ذکر بود به زبان آوردم. همین آدم در دوران امیرالمؤمنین علی علیهالسلام جزء سپاهیان ایشان بوده است. یک روز آمد خدمت امیرالمؤمنین علیهالسلام عرض کرد: «یا امیرَالْمُؤْمِنینَ! انّا شَکَکْنا في هذَا الْقِتالِ». «انّا» که میگوید معلوم میشود که او نماینده عدهای بوده است. یا امیرالمؤمنین! ما درباره این جنگ شک و تردید داریم، میترسیم این جنگ، جنگ شرعی نباشد. چرا؟ چون ما داریم با اهل قبله میجنگیم، ما داریم با مردمی میجنگیم که آنها مثل ما شهادتین میگویند، مثل ما نماز میخوانند، مثل ما رو به قبله میایستند. و از طرفی شیعه امیرالمؤمنین بود، نمیخواست کنارهگیری کند. گفت: یا امیرالمؤمنین! خواهش میکنم کاری را به من واگذار کنید که در آن شک وجود نداشته باشد، من را به جایی و دنبال مأموریتی بفرست که در آن شک نباشد.
امیرالمؤمنین علیهالسلام هم فرمود: بسیار خوب، اگر تو شک میکنی پس من تو را به جای دیگری میفرستم. نمیدانم خودش تقاضا کرد یا ابتدائاً حضرت او را به یکی از سرحدات فرستادند که در آنجا هم باز سرباز بود. کار سربازی میخواست انجام بدهد اما در سرحد کشور اسلامی که اگر احیاناً پای جنگ و خونریزی به میان آمد، طرفش کفار یا بتپرستان یعنی غیرمسلمانها باشند.(1)
شاید برای برخی این سؤال پیش بیاید که چرا شخصی مثل خواجه ربیع که در عبادت سرآمد است و جزو زهاد ثمانیه است، وقتی در میدان
1) مجموعه آثار استاد شهید مطهری، ج23، ص500.
جنگ قرار میگیرد، با این که در کنار امیرالمؤمنین علیهالسلام قرار دارد، دست و پایش میلرزد و نمیتواند با جبهه مقابل بجنگد؟
در دین ما توجه به خدا و رعایت تقوا خیلی سفارش شده است، اما اینکه ملاک تشخیص حقانیت یک فرد یا گروه، فقط عبادت و بندگی باشد؛ اینطور نیست. اگر اینطور بود که خوارج در عبادت سرآمد بودند. امام رضا علیهالسلام میفرمایند: «لَیْسَتِ الْعِبَادَةُ کَثْرَةُ الصَّلَاةِ وَ الصِّیَامِ الْعِبَادَةُ التَّفَکُّرُ فِي أَمْرِ اللَّهِ جَلَّ وَ عَلَا.» عبادت، بسیارى روزه و نماز نیست؛ بلکه بسیار اندیشه نمودن در امر خداست.
عبادت اگر با بصیرت و قدرت تشخیص حق از باطل همراه نباشد نه تنها فایده ندارد، مضر هم هست.
طلحه بن زید میگوید از امام صادق علیهالسلام شنیدم که فرمودند: «الْعَامِلُ عَلَي غَیْرِ بَصِیرَةٍ کَالسَّائِرِ عَلَي غَیْرِ طَرِیقٍ لَا یَزِیدُهُ سُرْعَةُ السَّیْرِ إِلَّا بُعْداً.»(1)
کسی که عملش بر مبنای بصیرت و همراه بصیرت نباشد، مانند مسافری است که در مسیری غیر از مسیر منتهی به هدفش قرار گرفته است. مثلا میخواسته از تهران برود مشهد ولی اشتباهی در مسیر اصفهان قرار گرفته است. هر چه سرعت خود را زیاد کند، سرعت دور شدنش از هدف و مقصد بیشتر میشود. بندگی و عمل بدون بصیرت هم همین است. انسان وقتی عمل بسیار انجام داد، ولی قدرت تشخیص نداشت، عمل زیاد او را مغرور میکند و در هنگامه تشخیص، فقط رأی خود را تبعیت میکند و لذا از هدف دور میشود و چنین افرادی وقتی به خود میآیند که کار از کار گذشته. امیرالمؤمنین علیهالسلام
1) المحاسن، ج1، ص198.
فرمودند: مَنْ نَامَ عَنْ نُصْرَةِ وَلِیِّهِ انْتَبَهَ بِوَطْأَةِ عَدُوِّهِ.(1)هر کس در وقت نیاز امام و رهبرش خواب باشد و او را یاری نکند با لگد دشمن از خواب بیدار میشود.
چنین هم شد. چند سالی نگذشت که خبر کربلا به ایشان رسید. البته آنجا هم شمشیر انتقام و خونخواهی نکشید و فقط به گفتن یک جمله اکتفا کرد که: «وای بر این امّت که فرزند پیغمبرشان را شهید کردند!».
یکی از اصحاب امام حسین علیهالسلام ضحاک بن عبدالله مشرقی است. داستان او شنیدنی است:
وقتی به همراه مالک بن نضر ارحبی در مسیر کربلا به امام حسین علیهالسلام رسیدند، امام فرمودند: برای چه کاری به اینجا آمدید؟ ضحاک میگوید:
«عرض کردیم: آمدیم احوالتان را جویا شویم و اخبار کوفه را به شما برسانیم و بگوییم که کوفیان در مقاتله با شما اتفاق نظر دارند؛ در تصمیم خود تجدید نظر کنید.» امام علیهالسلام فرمود: «حسبی الله و نعم الوکیل: خدا مرا کفایت میکند و چه نیکو وکیلی است.» ضحاک میگوید: «وقتی امام این جمله را فرمودند، ما حیا کردیم بیش از این بر حرف خود اصرار کنیم و حرفی بزنیم، دعا کردیم و خواستیم برویم.» امام فرمودند: «فما یمنعکما من نصرتی؟» چرا مرا یارى نمىکنید؟چه چیزی مانع شده تا من را یاری کنید؟
ببینید دوستان! الآن در کلاس عاشورا و کربلا جلسه امتحان ضحاک
1) غرر الحکم و درر الکلم، ص630.
و مالک شروع شده و باید امتحان پس بدهند. فکر نکنید این امتحان سراغ ما نخواهد آمد. هر کسی که سر کلاس درس بنشیند، حتما از او امتحان خواهند گرفت؛ مگر اینکه از کلاس و مکتب دین خارج بشود. از جوانی که ترک تحصیل کرده امتحان نمیگیرند، ولی از کسی که در کلاس درس نشسته امتحان گرفته میشود. باید خودمان را برای این امتحان آماده کنیم. خواهم گفت که که در این امتحاناتی که گریزی از آنها نیست چگونه عمل کنیم. اگر خوب ظاهر بشویم مایه رشد و تقرب ما خواهد شد. شرطش اینست که خوب به کلامم توجه کنید.
خوب، برگردیم به جریان ضحاک؛ امام وقتی از آنها امتحان گرفت مالک بن نضر گفت: «قرض دارم و نانخور دارم. باید بروم به آنها برسم.» ضحاک هم گفت: «قرض دارم و نانخور دارم اما اگر اجازه دهید تا وقتی که یار و یاوری داشته باشید بجنگم و در رکاب شما شمشیر بزنم، اما وقتى دیدم جنگاورى نمانده بروم. تا جایی که حضور من براى تو سودمند باشد و موجب دفاع از تو شود مىجنگم.» امام فرمودند: «فأنت فی حل.»شما اجازه دارى.
ضحاک میگوید: همراه امام بودم.
حتی جریان شب عاشورا را خود ضحاک نقل میکند: امام همه را جمع کرد و بیعت را برداشت. ضحاک شب عاشورا دید اصحاب چطور ابراز وفاداری کردند و ماندند؛ حتی نیمه شب عاشورا هم اضطراب حضرت زینب علیهاالسلام را دید و بعد از ظهر عاشورا در حالی که اضطرار و تنهایی امام و خیام را میدید، میدان را ترک کرد و رفت.
اگر میخواهیم انشاءالله از افرادی باشیم که در تشخیص حق دچار اشتباه نشویم و در امتحانی که به سراغمان میآید سربلند باشیم و مثل ضحاکها نشویم و به هنگام یاری خواستن امام، صحنه را خالی نکنیم، باید به این چند راهکاری که عرض میکنم توجه کنیم.
امیرالمؤمنین علیهالسلام ضمانت کرده که اگر کسی در تاریخ تدبر و تفکر کند، بصیرت پیدا میکند. همین امشب که رفتید منزل، مقداری در مورد زندگی و عاقبت خواجه ربیع و ضحاک و مالک بن نضر تفکر کنید که اینها مخالف و دشمن اهلبیت علیهمالسلام نبودند؛ بلکه شیعه بودند، ولی شیعه انقلابی نبودند.
دومین راه تقویت بصیرت و تشخیص حق از باطل مراجعه به اهل خبره است. بارزترین خبره و کارشناسی که هم قابل اعتماد است هم در دسترس و هم به همه امور روز دنیای اسلام آگاه است، رهبر جامعه است. امام المتقین علیهالسلام میفرمایند: «إِنَّ الْمُبْتَدَعَاتِ الْمُشَبَّهَاتِ هُنَّ الْمُهْلِکَاتُ إِلَّا مَا حَفِظَ اللَّهُ مِنْهَا وَ إِنَّ فِي سُلْطَانِ اللَّهِ عِصْمَةً لِأَمْرِکُمْ فَأَعْطُوهُ طَاعَتَکُمْ غَیْرَ مُلَوَّمَةٍ وَ لَا مُسْتَکْرَهٍ بِهَا.»(2)
بدانید که بدعتها به رنگ حق در آمده و هلاک کنندهاند، مگر خداوند ما را از آنها حفظ فرماید، و همانا حکومت الهى حافظ امور شماست، بنابراین زمام امور خود را بى آن که نفاق ورزید یا کراهتى داشته باشید به دست امام خود بسپارید.
حضرت در ادامه نسبت به اینکه از امام فاصله بگیریم و تابع فرامینش نباشیم هشدار میدهد و میفرماید: «وَ اللَّهِ لَتَفْعَلُنَّ أَوْ لَیَنْقُلَنَّ اللَّهُ عَنْکُمْ سُلْطَانَ الْإِسْلَامِ ثُمَّ لَا یَنْقُلُهُ إِلَیْکُمْ أَبَداً حَتَّي یَأْرِزَ الْأَمْرُ إِلَي غَیْرِکُم.»(1)به خدا سوگند اگر در پیروى از حکومت و امام، اخلاص نداشته باشید، خدا دولت اسلام را از شما خواهد گرفت که هرگز به شما باز نخواهد گردانید و در دست دیگران قرار خواهد داد.
اگر در زمان امام حسین علیهالسلام مردم بصیرت داشتند، از شناخت امام مفترضه الطاعه غافل نمیشدند، شاید یکی از عواملی که باعث شد مردم آن زمان در مقابل امام زمان خویش بایستند، نداشتن این مقوله بود. البته افراد کمی بودند که بصیرتی نافذ داشتند و دور شمع امام زمان خویش جمع شدند و از امام تنها و غریب خود جانانه دفاع کردند. تک تک اصحاب سیدالشهدا علیهالسلام معرفتشان آنقدر بالا بود که منتظر شهادت بودند. شبی مثل امشب ابی عبد الله علیهالسلام در خیمه تنها نشسته بود، و شمشیرش را اصلاح مینمود و بر خود مرثیه میکرد، و به زمانه خطاب مینمود:
یا دَهْرُ أُفٍّ لَکَ مِنْ خَلیلٍ***کَمْ لَکَ بِالْإِشْراقِ وَ الْأَصیلِ(2)
«ای زمانه! اف بر تو باد! چه قدر مردمان صالح متقی و دوستان باوفا را به کشتن دادی! امام سجاد علیهالسلام میفرماید: این اشعار را چند مرتبه تکرار کرد، پس مقصودش دانستم و گریه گلویم را گرفت، ولی خود را نگاه داشتم، فهمیدم بلا نازل خواهد شد، اما عمهام زینب علیهاالسلام، تا این ابیات را شنید، سراسیمه نزد ابی عبد الله علیهالسلام آمد: ای وای، کاش مرده بودم برادر! ای جانشین گذشتگان و پناه بازماندگان!
پس بر صورت خود زد و گریبان چاک کرد و بى هوش افتاد. امام حسین علیهالسلام برخاست و خواهر را به هوش آورد و فرمود:
«خواهرجان! بدان که همه زمینیان مىمیرند، پدرم امیرمؤمنان علیهالسلام از من بهتر بود، مادرم- فاطمه علیهاالسلام- از من بهتر بود. برادرم امام مجتبى علیهالسلام از من بهتر بود. [و با این وصف همه رخ در نقاب خاک کشیدند و به سراى باقى شتافتند و ما نیز باید برویم].
امام علیهالسلام، خواهر را تسلّى داد و به او فرمود: «اى خواهرم! تو را به خدا سوگند مىدهم و بر آن تأکید مىکنم که در مصیبت من گریبان خود را چاک مزن، و صورت خود را مخراش و پس از شهادتم فریاد و شیون و زارى بلند مکن.» على بن الحسین علیهالسلام مىگوید: پس از این که عمّهام آرام گرفت، پدرم او را در کنار من نشانید.(1)
اینجا زینب علیهاالسلام فقط خبر شهادت برادر را شنید؛ نتوانست طاقت بیارود. اما خدا، چه صبری به علیهاالسلام داد آن وقتی که هرکس ضربهای میزد...
از هر طرف به حسین حمله کردند.(2)زرعه بن شریک ضربتی بر دست چپ آقا زد. دستان مبارک آقا را قطع کرد؛(3)ضعف بر تمام بدن ابی
عبدالله مستولی شده بود «فَوَقَفَ یَسْتَرِیحُ سَاعَةً وَ قَدْ ضَعُفَ عَنِ الْقِتَالِ فَبَیْنَا هُوَ وَاقِفٌ إِذْ أَتَاهُ حَجَرٌ فَوَقَعَ عَلَي جَبْهَتِهِ فَأَخَذَ الثَّوْبَ لِیَمْسَحَ الدَّمَ عَنْ جَبْهَتِهِ فَأَتَاهُ سَهْمٌ مَسْمُومٌ لَهُ ثَلَاثُ شُعَبٍ فَوَقَعَ عَلَي قَلْبِه.»(1)
یا رب دل ما ز عشق مهجور مکن***چشمان مرا تهی تو از نور مکن
تا عمر برای ما رقم خواهی زد***ما را ز مجالس حسین علیهالسلام دور مکن
1) اللهوف علی قتلی الطفوف، النص، ص120.
یک سؤالی که ممکن است برای بسیاری از مردم پیش بیاید این است که آیا امام حسین علیهالسلام میدانست که در این سفر به شهادت میرسد یا خیر؟
آنچه که مسلم است این است که امام میدانستند که عاقبت این مسیر و این سفر ختم به شهادت میشود و این از کلام امام حسین علیهالسلام هویداست. در مکه قبل از اینکه امام حرکت را آغاز کنند، محمد بن حنفیه امام را از حرکت به سمت کوفه منع میکند. امام حسین علیهالسلام میفرمایند: «ترسم این است که یزید در خانه خدا خون مرا بریزد و حرمت خانه خدا شکسته شود.»
محمد بن حنفیه توصیه میکند که به یمن یا در گوشه یک بیابان بروند، امام علیهالسلام وقتی سحرگاه حرکت خود را آغاز میکنند، محمدبن حنفیه خود را به امام میرساند و میگوید: مگر قرار نبود که به سمت کوفه نروی؟! امام علیهالسلام میفرمایند:
شب رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را در خواب دیدم که فرمودند: «یَا حُسَیْنُ اخْرُجْ فَإِنَّ
اللَّهَ قَدْ شَاءَ أَنْ یَرَاکَ قَتِیلا.»(1)حسین از مکه خارج شو که خداوند اراده کرده تو را کشته ببیند.
و جملات دیگری از این قبیل که نشان دهنده این است که امام علم دارد که به شهادت خواهد رسید.
سؤال مهمتری که مطرح است این است که حال که امام میدانست به شهادت میرسد، چرا زنان و فرزندان را با خود به کربلا آورد؟ مگر امام حسین علیهالسلام مظهر غیرت الله نیست؟
یکی از مهمترین ادلهای که باعث شد امام، زن و فرزندان را با خود بیاورد، این است که حرکت امام علیهالسلام یک انقلاب است و این انقلاب دارای دو بخش عمده است که بخش اول این انقلاب به عهده امام علیهالسلام و اصحابش است و بخش دوم این انقلاب را باید حضرت زینب علیهاالسلام به همراه زنان و فرزندان مدیریت کند.
در واقع انقلاب حسینی از دو بخش خون و زبان تشکیل شده است. به تعبیر دیگر این تحول و انقلاب فرهنگی با جهاد نظامی و شمشیر آغاز میگردد که اباعبدالله الحسین علیهالسلام به همراه اصحاب باوفایش عهده دار این مبارزه است و ادامه دهنده این انقلاب فرهنگی به عهده روشنگریها و مجاهدتهای فرهنگی حضرت زینب علیهاالسلام است.
و این انقلاب و مبارزه برگرفته از کلام رسول مکرم اسلام صلیاللهعلیهوآله میباشد که فرمودند: «إن المؤمن مجاهد بسیفه و لسانه.»(2)مؤمن با شمشیر و با
زبانش جهاد و مبارزه میکند.
وقتی که قیام امام حسین علیهالسلام و حادثه عاشورا را بررسی میکنیم، مشخص میشود که حضور حضرت زینب علیهاالسلام در کنار امام حسین علیهالسلام و بعد از حادثه عاشوراء ضروری است، چرا که عملیات تبلیغی و روانی دشمن در تضعیف و سرپوش گذاشتن اشتباه خود نسبت به اتفاقی که در کربلا رقم زد، بعد از حادثه عاشورا شروع شد و این عملیات تبلیغی نیاز به یک روشنگری و رسواسازی دارد که اگر این اتفاق نمیافتاد، حرکت امام علیهالسلام ناتمام و شاید کم اثر میشد.
حضرت زینب علیهاالسلام در اولین برخورد در کوفه وقتی وارد بازار کوفه شد و گریه و زاری مردم را دید، پرده از حقیقت آنها برداشت و دورویی آنها را به تصویر کشید تا گریه آنها پرده بر حقیقت نپوشاند و آنها را اینگونه رسوا کرد:
«یَا أَهْلَ الْکُوفَةِ یَا أَهْلَ الْخَتْلِ وَ الْغَدْرِ وَ الْخَذْلِ أَلَا فَلَا رَقَأَتِ الْعَبْرَةُ وَ لَا هَدَأَتِ الزَّفْرَةُ إِنَّمَا مَثَلُکُمْ کَمَثَلِ الَّتِي نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْکاثاً تَتَّخِذُونَ أَیْمانَکُمْ دَخَلًا بَیْنَکُم...»(1)
اى مردم کوفه! اى نیرنگبازان، بىوفایان و پراکندگان! آیا به حال ما گریه مىکنید، اشکتان خشک مباد، و ناله شما فرو ننشیند، مثل شما مثل آن زنى است که رشتههاى خود را
1) هَلْ فِیکُمْ إِلَّا الصَّلَفُ وَ الْعُجْبُ وَ الشَّنَفُ وَ الْکَذِبُ وَ مَلَقُ الْإِمَاءِ وَ غَمْزُ الْأَعْدَاءِ أَوْ کَمَرْعًي عَلَي دِمْنَةٍ أَوْ کَفِضَّةٍ عَلَي مَلْحُودَةٍ أَلَا بِئْسَ مَا قَدَّمَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَنْ سَخِطَ اللَّهُ عَلَیْکُمْ وَ فِي الْعَذَابِ أَنْتُمْ خَالِدُونَ أَ تَبْکُونَ أَخِي أَجَلْ وَ اللَّهِ فَابْکُوا فَإِنَّکُمْ أَحْرَي بِالْبُکَاءِ فَابْکُوا کَثِیراً وَ اضْحَکُوا قَلِیلًا فَقَدْ أَبْلَیْتُمْ بِعَارِهَا وَ مَنَیْتُمْ بِشَنَارِهَا وَ لَنْ تَرْحَضُوهَا أَبَداً وَ أَنَّي تَرْحَضُونَ قُتِلَ سَلِیلُ خَاتَمِ النُّبُوَّةِ وَ مَعْدِنِ الرِّسَالَةِ وَ سَیِّدُ شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ مَلَاذُ حَرْبِکُمْ وَ مَعَاذُ حِزْبِکُمْ وَ مَقَرُّ سِلْمِکُمْ وَ آسِي کَلْمِکُمْ وَ مَفْزَعُ نَازِلَتِکُمْ وَ الْمَرْجِعُ إِلَیْهِ عِنْدَ مُقَاتَلَتِکُم. الإحتجاج علي أهل اللجاج، احمد بن على طبرسى، ناشر: مرتضى: 1403 ق، چ اول، ج2، ص304.
پس از تابیدن باز مىکرد، چه فضیلتى در شما هست؟ لاف و گزاف، آلودگى و سینههاى پرکینه، در ظاهر همانند کنیز چاپلوس، و در باطن همانند دشمنان سخنچین، یا مانند سبزىها هستید که در لجنزارها روییده، و یا نقرهاى که با آن قبر مرده را بیارایند، بدانید که براى آخرت خود کردار زشتى از پیش فرستادید که به خشم خداوند گرفتار، و در عذاب جاوید خواهید ماند.
آیا گریه مىکنید؟ و فریاد گریه سر مىدهید؟ آرى به خدا سوگند باید زیاد بگریید و کمتر بخندید، که دامن خود را به عار و ننگآلوده نمودهاید که هرگز نمىتوانید آن را بشویید. خون سرور جوانان اهل بهشت و پناه نیکان شما و گریزگاه پیش آمدهاى ناگوار شما، و جایگاه رفیع حجّت شما و بزرگ و رهبر قوانین شما را ریختهاند.
و این اولین مرتبهای نبود که یک زن تمام هستی و توان خود را برای دفاع از فرهنگ ولایتمداری و حفظ حضور سیاسی اجتماعی امام میگذاشت. زینب کبری علیهاالسلام این روش را از مادر بزرگوارشان حضرت زهرا علیهاالسلام الگو گرفته بودند؛ همان زهرایی که تمام هستی خود را در دفاع از فرهنگ ولایی هزینه کرد و وقتی که دید فرهنگ جامعه در حال اضمحلال است و در حال کنار گذاشتن ولیّ و امام هستند، قیام کرده و سکوت را جایز ندانست و شهادتش نیز در همین مسیر بود.
یکی از بارزترین دفاع های ایشان، خطبه ایشان در جمع زنان مهاجر و انصار بود که در این خطبه میفرمایند:
«وَیْحَهُمْ أَنَّي زَعْزَعُوهَا عَنْ رَوَاسِي الرِّسَالَةِ وَ قَوَاعِدِ النُّبُوَّةِ وَ الدَّلَالَةِ وَ مَهْبِطِ الرُّوحِ الْأَمِینِ وَ الطَّبِینِ بِأُمُورِ الدُّنْیَا وَ الدِّینِ
أَلا ذلِکَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبِینُ وَ مَا الَّذِي نَقَمُوا مِنْ أَبِي الْحَسَنِ علیه السلام نَقَمُوا وَ اللَّهِ مِنْهُ نَکِیرَ سَیْفِهِ وَ قِلَّةَ مُبَالاتِهِ لِحَتْفِهِ وَ شِدَّةَ وَطْأَتِهِ وَ نَکَالَ وَقْعَتِهِ وَ تَنَمُّرَهُ فِي ذَاتِ اللَّه.»(1)
واى بر این امّت! چه چیز آنان را از ستونهاى استوار رسالت و اساس نبوّت و راهنمایى؛ و مهبط فرشته وحى، و دانا به تمام امور دنیا و آخرت، گمراه ساخت؟ آگاه باشید که این انحراف خسران مبین است. چرا این گونه أبو الحسن را عقوبت کردند؟! به خدا سوگند که این مجازات (خذلان و تنها گذاردن آن حضرت) فقط بخاطر ترس از شمشیر او و کمى ملاحظه در اجراى حقّ، و سختى و شدّت جنگ او، و شجاعت کارزار، و بىمهابا بودن او در اجراى فرامین الهى بود.
و در لحظات حساس که نیاز به حضور این بزرگواران بود، در صحنه حاضر شده و امر به معروف و نهی از منکر را عملا انجام دادند تا جامعه از انحراف و فساد پاک شود.
اساس حرکت امام حسین علیهالسلام نیز همین بوده؛ ایشان میفرمایند:
«أَنِّی لَمْ أَخْرُجْ أَشِراً وَ لَا بَطِراً وَ لَا مُفْسِداً وَ لَا ظَالِماً وَ إِنَّمَا خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْإِصْلَاحِ فِي أُمَّةِ جَدِّي صلي الله علیه و اله أُرِیدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَنْهَي عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أَسِیرَ بِسِیرَةِ جَدِّي و أبی.»(2)
از روى سبکسرى و گردنکشى، و نیز براى ایجاد فساد و ستمگرى دست به این قیام نزدم، بلکه براى اصلاح اوضاع امّت جدّم قیام کردم، و مىخواهم «امر به معروف» و «نهى از
منکر» کنم، و به روش جدّم و پدرم على بن ابى طالب عمل کنم...
امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کسی است که به اصلاح جامعه میاندیشد.
امام باقر علیهالسلام میفرمایند:
«الْأَمْرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیُ عَنِ الْمُنْکَرِ خُلُقَانِ مِنْ خُلُقِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَمَنْ نَصَرَهُمَا أَعَزَّهُ اللَّهُ وَ مَنْ خَذَلَهُمَا خَذَلَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ.»(1)
امر بمعروف و نهى از منکر دو آفریده خداى عزّ و جلّ هستند. هر که آنان را یارى کند خداوند عزیزش سازد و هر که خوارشان کند، خدا خوار و ذلیلش گرداند.
عید نوروز سال 1306 شمسی (27رمضان 1346) بود. زائران بسیاری در حرم حضرت معصومه علیهاالسلام حضور داشتند. خانواده رضا خان پهلوی بدون حجاب برای زیارت مرقد مطهر حضرت معصومه علیهاالسلام به قم آمده بودند و میخواستند با همان وضع وارد حرم شوند. این گستاخی و بیاحترامی خانواده شاه موجب خشم مردم شد. روحانی به نام (سید ناظم واعظ) مردم را به امر به معروف و نهی از منکر فراخواند. در این میان خبر به آیت الله شیخ محمد تقی بافقی رحمهاللهعلیه رسید. ایشان نخست به خانواده رضا خان پیام داد: اگر مسلمان هستید نباید با این وضع در این مکان مقدس حضور یابید و اگر مسلمان نیستید که اصلا حق ورود ندارید.
1) الخصال، ج1، ص42.
خانواده رضا خان به پیام ایشان اعتنایی نکردند. آیت الله بافقی شخصا به حرم آمد و به خانواده رضا خان شدیدا اخطار کرد، به طوری که نزدیک بود موجب قیام و شورش مردم بر ضد حکومت شاه شود.
از طریق شهربانی قم به رضا خان اطلاع دادند که خانواده شما (شمس و اشرف) به دستور روحانیون در اتاقی محبوس شدهاند و به آنها اخطار شده که حق ندارند بدون حجاب وارد حرم گردند.
رضا خان شخصا با واحد نظامی به قم آمده و خانواده خود را نجات داد. او با چکمه وارد صحن مطهر شد و آیت الله بافقی را مورد ضرب و شتم قرار داد.
سپس به اشاره شاه ایشان را دَمَر خوابانیدند و شاه با عصای ضخیم بر پشت او مینواخت و شیخ فریاد میزد: یا امام زمان به فریاد برس!
سپس آن عالم ربانی مدتی در زندان بود و پس از زندان تا آخر عمر تحت نظر اداره آگاهی به عبادت اشتغال داشت.(1)
بعد از قیام فقیه آیت الله بافقی در قم علیه سیاست حجابزدایی پهلوی، این طرح خیانتبار عملا تا هشت سال با رکود مواجه شد.
و این شد اثر یک حرکت و اقدام در عرصه امر به معروف و نهی از منکر.
شاعر چه زیبا ضرورت و تأثیر حضور حضرت زینب علیهاالسلام را به تصویر کشیده است:
سرنی در نینوا میماند اگر زینب نبود***کربلا در کربلا میماند اگر زینب نبود
چهره سرخ حقیقت بعد از آن توفان رنگ***پشت ابری از ریا میماند اگر زینب نبود
1) داستان دوستان، محمدی اشتهاردی محمد، بوستان کتاب، قم: 1386، ص 598. به نقل از تاریخ بیست ساله ایران، ج4، ص 284-288 و ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ص 68-69.
در عبور از بستر تاریخ، سیل انقلاب***پشت کوه فتنهها میماند اگر زینب نبود(1)
اگر حضرت زهرا علیهاالسلام و حضرت زینب علیهاالسلام تمام هستی و توان خود را برای تغییر وضعیت جامعه و اصلاح فرهنگ عمومی جامعه گذاشتند، پس قطعا ما نیز در این زمینه وظیفه داریم و نباید بیتفاوت باشیم، چرا که بیتفاوتی ما، جامعه را گرفتار انحراف و فسادی میکند که از بین بردن آن ممکن نیست و شاید به قیمت به نیزه رفتن سر ولی و امام تمام شود.
امام باقر علیهالسلام میفرمایند:
«إِذَا لَمْ یَأْمُرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ لَمْ یَنْهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ وَ لَمْ یَتَّبِعُوا الْأَخْیَارَ مِنْ أَهْلِ بَیْتِي سَلَّطَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ شِرَارَهُمْ فَیَدْعُو خِیَارُهُمْ فَلَا یُسْتَجَابُ لَهُم.»(2)
هنگامي که [مردم] امر به معروف و نهى از منکر را ترک کنند و از نیکان خاندان من پیروى ننمایند، خداوند اشرار را بر آنها مسلط میسازد و نیکان هر چه دعا کنند مستجاب نمیگردد.
البته هر کسی در حد توان و موقعیت خود وظیفه دارد. من طلبه وظیفه خاص خودم را دارم؛ یک معلم وظیفه خودش را دارد؛ یک مسئول همچنین؛ اما شما مردم هم وظیفه دارید.
یکی از مهمترین وظایف شما اصلاح وضع عمومی جامعه است که همان امر به معروف و نهی از منکر میباشد.
اولین و یکی از مهمترین وظایف ما عاشقان ابی عبدالله اینست که امر به معروف و نهی از منکر را احیا کنیم و راهکار احیا این سنت حسنه
و بالاتر از این، نجات دادن جامعه از فساد و انحراف یک کار ساده است که خدمت شما عرض میکنم.
در سادگی این راه و کم هزینه بودنش همین بس که تمامی افرادی که در این مجلس نشستهاند، با هر سن و توانی، میتوانند این راهکار را عملی کنند و کسی نمیتواند بهانه کند که در توان و سن بنده نیست.
از یک نوجوان هشت، نه ساله تا یک انسان هشتاد ساله همه میتوانند و باید این راهکار ساده را عملیاتی کنند.
تذکر لسانی یکی از مهمترین راههای مقابله با انتشار گناه و فساد و انحراف است. وقتی کسی که اهل گناه باشد ببیند در ملأ عام به راحتی نمیتواند مرتکب فساد و گناه شده و جامعه را به گناه ترغیب کند، حتما در کار خود تجدید نظر و مسیر خود را عوض میکند. کمترین اثرش اینست که جامعه را به گناه و فساد وادار نمیکند، اگرچه ممکن است در خلوت خود گناه کند. و این تذکر همچنان که عرض کردم در توان و سن و موقعیت همه شما هست.
کارمند ادارهای؟ باید مواظب باشی محیط اداره آلوده به فساد نشود.
معلم مدرسه اید؟ باید مواظب باشید فساد و گناه در بین دانش آموزان شایع نشود و از مقام و جایگاه تربیتی خود استفاده کرده و روزانه به طور زیبا و تاثیرگذار تذکر بدهید.
کاسب و بازاری هستید؟ باید به مشتری خود تذکر بدهید.
از شهید کاوه نقل شده که ایشان حتی در دوران نوجوانی از این فریضه غافل نبوده است:
دختر یک آدم طاغوتی بود، یک روز آمد درب مغازه. یادم نیست چه میخواست؛ ولی میدانم محمود چیزی به او نفروخت. دختر عصبانی
شد، تهدید هم کرد حتی! شب با پدرش آمد دم خانهمان. نه گذاشت و نه برداشت، محکم زد توی گوش محمود!
محمود خواست جوابش را بدهد، پدرم نگذاشت. میدانست پدرش توی دم و دستگاه رژیم شاه برو بیایی دارد، هرجور بود قضیه را فیصله داد ... دختره دو سه بار دیگر هم آمد درب مغازه، محمود چیزی به او نفروخت که نفروخت. میگفت: «ما به شما بیحجابها هیچی نمیفروشیم.»(1)
کسی ایراد نگیرد که این تذکر فایدهای ندارد، مقام معظم رهبری میفرمایند:
امربه معروف یک مرحله گفتن و یک مرحله عمل دارد... اما گفتن با زبان بر همه واجب است و همه باید آن را بدون ملاحظه انجام بدهند.(2)
اگر هم کسی با شما برخورد کرد و تندی کرد از انجام وظیفه منصرف نشوید. توصیه حضرت لقمان به فرزندش این بود که بر سختی این مسیر صبر کن و به خاطر اهمیت این کار از این کار دست برندار.
«یا بُنَیَّ أَقِمِ الصَّلاةَ وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ اصْبِرْ عَلي ما أَصابَکَ إِنَّ ذلِکَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُور.»(3)
پسرم! نماز را برپا دار، و امر به معروف و نهى از منکر کن، و در برابر مصایبى که به تو مىرسد شکیبا باش که این از کارهاى مهمّ است!
الان ما در شرایطی سختی نیستیم، ولی خیلی راحت از امر به معروف و نهی از منکر غافل میشویم. ایمان ما نسبت به فریضه امر به معروف و نهی از منکر وقتی مشخص میشود که در شرایطی که مشکلات وسختیها زیادست این کار را ترک کنیم. شما ببینید؛ این بانویی که اسوه صبر و استقامت بودند، در آن شرایط اسفبار که از صبح روز عاشورا مصیبتهای فراوانی دیده است؛ داغ فرزندان خویش را دیده؛ با چشمهای خودش مشاهده کرده است که برادرانش را با چه وضعیتی کشتهاند؛ این زینبی که داغ 18جوان را دیده، امشب با چه مشکلاتی بچهها را جمع کرده!
دخترهای ابی عبدالله علیهالسلام را جلو چشمش کتک زدهاند، با تمام این مصائب میبینید دست از امر به معروف برنداشت، چه خطبههای آتشینی خواند، در کوفه چه کرد!
میفرمود:
«یا اهل الکوفه یا اهل الختل و العذر و الخدل الا فلا رقات العبره ولا هدات الزفره.»
ای اهل کوفه! ای اهل لاف زدن و خیانت و خذلان! اشک شما خشک نشود و ناله های شما تمام نشود.
اما کار به جایی رسید که لحن حضرت زینب عوض شد، روی برگرداند و شروع کرد با سر برادر صحبت کردن
یا هلالا لما استتم کمالا***غاله خسفه فابدا غروبا
ما توهمت یا شقیق فوادی***کان هذا مقدرا مکتوبا
ای هلال ماهی که هنوز کامل نشده، ناگهان خسوف کرده وغروب نموده.
ای پاره قلبم...
این را من بگویم: گمان نمیکردم سرت رو بالای نیزه ببینم... حسین ...
بگذار زبان حال بگویم: برادر جان هرکس رأس تو را به نیزه دید، آهی کشید و گفت: بیچاره مادرش!
برادر جان! حسین جان!
تو را با خشکی ِ لب ذبح کردند***به پیش چشم زینب ذبح کردند
تو را با سُمِّ مرکب زجر دادند***تو را چه نامرتب ذبح کردند