آفاق نیایش تفسیر دعای سحر

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

آفاق نیایش: تفسیر دعای سحر

سایر عناوین تفسیر دعای سحر

نویسنده: مظاهری، حسین

سایر نویسندگان

گردآورنده : حسینی، محمد رضا

زبان: فارسی | عربی

ناشر : اتقان - قم - ایران

سال نشر: 1389 هجری شمسی

کد کنگره: /م6آ7 270 BP

تنظیم متن دیجیتال میثم حیدری

اشاره

بسم الله الرحمن الرحيم

آفاق نیایش: تفسیر دعای سحر

نویسنده: مظاهری، حسین

گردآورنده : حسینی، محمد رضا

فهرست

تصویر

5

تصویر

6

تصویر

7

تصویر

8

تصویر

9

تصویر

10

تصویر

11

تفسير دعاى سحر

پيشگفتار

دعا يكى از كشش هاىِ طبيعى هر انسانى به شمار مى رود؛ زيرا وى خود را قادر به تأمين خواسته هاى فراوانى - كه دارد - نمى بيند و اگر به چشمِ بصيرت بنگرد حتى در برآورده كردن يكى از آن ها هم، به شدّت فقير و ناتوان است، چنان كه كلام خداى متعال بيانگر اين مطلب مى باشد: «يٰا أَيُّهَا اَلنّٰاسُ أَنْتُمُ اَلْفُقَرٰاءُ إِلَى اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ هُوَ اَلْغَنِيُّ اَلْحَمِيدُ».(1)از اين رو، با همۀ وجود، قدرت مطلق را مى طلبد تا خواسته هاى خويش را با او در ميان بگذارد و در هر لحظه با او زمزمه كند. انبياى الهى - صلوات اللّٰه عليهم اجمعين - به مردم، همين كشش فطرى را يادآور شدند تا هماره با خداوند ارتباط داشته باشند و خواسته هاى خود را فقط از او بخواهند.

از سوى ديگر، اين انسانِ خداجو و حقيقت طلب، به دنبال وقتى است كه در آن، سبك بارتر و آسان تر، به مناجات برخيزد؛ بنابراين، خداوند متعال «رمضان» را آفريد و در آن «سحر» را قرار داد. يعنى هنگامۀ نجوا، راز شنوى و خداخواهى؛ هنگامه اى كه درهاى آسمان گشوده خواهد شد و فرشتگان خدا در سكوتى سنگين و دل پذير، فوج فوج بر زمين فرود مى آيند و پيام هاى حضرت حق را به بندگانِ شايسته خويش مى رسانند.


1) . فاطر، آيه 15.

آرى، رمضان و سحر، دو زمانِ پرارزش براى صعودِ معنوى انسان اند و دعا آوازى است كه آدمى در ضمن آن، اوج گيرى بهتر و عبورِ سلامت خيز از منطقه هاى دشوار و مسيرهاى پرمخاطره را طلب مى كند. رمضان و سحر و دعا با هم آميخته اند؛ اما همه چيز از «سحر» آغاز مى شود و نقطه عزيمت، اراده و قصد و نيت انسان براى ورود به رمضان از سحر است. در اين وقتِ اندك، گويى حركتِ طبيعى و زمان آفرينِ ماده از سنخِ خويش جدا مى شود و صبغه لاهوتى به خود مى گيرد و زمين و انسان را به يك باره به آن سوى طبيعت مى برد و دوباره بازمى گرداند. از اين رو حضرت حق در قرآن به سپيدگاه فجر قسم ياد مى كند و ارزشمندى آن را به بندگانش يادآور مى شود.

اين وقتِ بهشتى را، هر سالكى بنابر تمايلاتِ نيايش گرانه اش، غنيمت مى شمرد و آهنگ دعا و زمزمه با معشوق مى كند، هر كس به هر زبانى و با هر شيوه اى كه «او» را بخواند و حريم توحيد و يكتايى را پاس دارد در درگاه احديت مقبول مى افتد و نتيجه اش به خود وى بازمى گردد؛ اما براى سالم و سريع رسيدن لازم است، همانند هر كار ديگر، شيوه مناجات و آداب زمزمه را از معلمانِ عشق و توحيد يعنى ائمه معصوم عليهم السلام بياموزيم؛ آنان كه مشعل هدايت و مناره هاى بلند رستگارى در دنياى ظلمانى اند.

چنان كه آموزه هاى آموزگاران اين مكتب - \كه خود با طى طريق در اين وقت بهشتى، از زمان و مكان به شيوه هاى ياد شده، راه هاى تاريكى را پشت سر نهاده و قدم در روشنايى راه هدايت گذاشته - \دربارۀ اين دعاى مبارك، پرخير و بركت ما را رهنمون است، هم چنان كه امام خمينى رحمه الله در مقدمه كتاب شرح دعاى سحر در خصوص انگيزه خود از شرح دعاى پرفيض سحر مى فرمايد: «از بزرگترين نعمت هاى الهى بر بندگان و رحمت واسعه او، دعاهايى است كه از معصومان عليهم السلام - \كه خزاين وحى و

شريعت و حَمَله علم و حكمت هستند - \رسيده است؛ زيرا همين دعاها رابطه معنوى خالق و مخلوق، خط اتصال عاشق و معشوق، و وسيله ورود در حصن حصين الهى و تمسك به عروة الوثقى و حبل الله متين است و بديهى است كه به اين اهداف نمى توان رسيد مرگ با توجه به معانى آن ها و حضور قلب. از اين رو به شرح اين دعا پرداختم.»

بنابراين آموزۀ مهمى كه در ضمنِ آداب سحر از پيشوايان دينى ما رسيده «دعاى سحر» است كه زبانِ سالك را در هنگام مواجهه با معشوق مى گشايد و شيوۀ توصيف و نحوۀ خطاب كردنِ او و راه هاى «سؤال» و «خواستن» را يكى پس از ديگرى مى آموزد و در پايان مى آموزد كه وظيفه او فقط خدا خدا گفتن است؛ تا به وصال و تقرب حضرت حق، مولا و معشوق خود دست يابد. يعنى فقط او را مى خواهد نه چيز ديگر در كنار او، اين نگاه عارف و عاشق است از دعاى سحر كه قرآن به آن سوگند ياد كرده است. و قدرت آن از تك تك فرازهايش هويداست.

سيدبن طاووس در كتاب اقبال پس از نقل اين دعا از قول امام باقر عليه السلام در شأن و منزلت دعاى سحر روايتى به اين مضمون بيان مى كند: «اگر مردم عظمت اين دعا در نزد خدا، و سرعت استجابت اين دعا - \براى كسى كه آن را مى خواند - \را مى دانستند، براى به دست آوردن آن بر روى هم ديگر شمشير مى كشيدند.»(1)روايتى ديگر از ايشان وجود دارد كه امام باقر عليه السلام در آن مى فرمايد: «اگر سوگند ياد كنم كه اسم اعظم خدا در اين دعا است، سوگندم درست است، پس هرگاه دعا كرديد در دعا كوشش كنيد كه اين دعا از علوم پنهانى است. پس آن را پنهان كنيد مگر از اهلش. منافقين و تكذيب كنندگان و انكاركنندگان از اهل اين دعا نيستند و اين دعا،


1) . اقبال، ج 1، ص 175.

دعاى مباهله است؛ مى گويد: اللهم انى اسئلك من بهائك بأبهاه....»(1)هم چنان عارف بزرگ حضرت امام خمينى رحمه الله در مقام معرفى منزلت و شأن دعاى سحر مى فرمايد: «من اَجلّ الادعية قدراً و أرفعى منزلة، لا شتما له على الصفاتِ الحُسنى الالهيّة و الامثال العليا الربوبية و فيه الاسم الاعظم و التجليا لِاُتم الأقدم.»

هم چنين عارف فرزانه آيت اللّٰه حسن زاده در خصوص جايگاه ويژه دعاى سحر مطلبى را - \ از استادش، حكيم و عارف و فيلسوف علامه طباطبايى - \ چنين مى فرمايد:

«وقتى به حضور شريف علامه طباطبايى، تشرف حاصل كرده بودم و عرض حاجت نمودم. فرمودند: آقا، دعاى سحر حضرت امام باقر عليه السلام را فراموش مكن كه در آن جمال و جلال و عظمت و نور و رحمت، و علم و شرف است و حرفى از حور و غلمان نيست اگر بهشت شيرين است، بهشت آخرين شيرين تر است.»

گفتنى است كه در اين دعا 22 فقره از نام هاى خداوند قرار دارد و شرحى در ذيل هر يك از آن ها ارائه شده قابل ذكر است كه دعاى سحر ابن ادريس، غير از دعاى سحر منسوب به امام باقر عليه السلام است.

در مهج الدعوات نيز دربارۀ اين دعا از حسن بصرى نقل شده كه: «چو خداى تعالى ادريس را به قوم خود فرستاد اين اسماء را به او آموخت كه در پنهان بخواند و به قوم خود نياموزد و خدا را به آن اسماء بخواند و به بركت اين دعا بود كه خداوند او را به آسمان برد و به مكان بلند رسانيد و بعد از آن اين اسماء را به موسى آموخت و بعد از آن به حضرت پيغبر آموخت و ايشان در غزوه احزاب اين دعا را خواندند و حسن بصرى مى گويد من از ترس حجاج اين اسماء را مى خواندم و خداى تعالى شر او را از


1) . همان.

سرمن كم نمود.»(1)قابل ذكر است كه دعاى سحر ابن ادريس، غير از دعاى سحر منسوب به امام باقر عليه السلام است.

بنابراين دعاى سحر هم چنان كه از اسمش پيداست؛ شرح عرفانى دعاى معروف مباهله است كه از ائمه عليهم السلام بوده از اين رو شيعيان نيز به آن اهتمام ويژه دارند. در همين راستا انديشمندان و حكيمان نام دارى بر آن شرح نگاشتند كه از جمله مى توان اين بزرگان را نام برد:

شرح دعاى سحر، سيدابوالحسن رفيعى قزوينى؛ شرح دعاى سحر، ملاحبيب اللّٰه كاشانى؛ شرح دعاى سحر، ملامحمد صالح حايرى مازندرانى؛ شرح دعاى سحر، شيخ آقا بزرگ تهرانى؛ شرح دعاى سحر، ميرزا محمد تنكابنى؛ شرح دعاى سحر، ملاهدايت اللّٰه آشتيانى؛ شرح دعاى سحر، محمدكريم خان كرمانى.

از جملۀ شرح هاى نگاشته شده دربارۀ دعاى سحر كه بسيار مفيد و پرارزش مى باشد، شرح دعاى سحر ارزشمند امام خمينى رحمه الله است كه - با تكيه بر آيات قرآن، و روايات اهل بيت عليهم السلام - \در شرح دعاى «مباهله» معروف به دعاى سحر در سال 1347 هجرى و 1307 شمسى به زبان عربى نگاشته شده و سپس اين كتاب نفيس به فارسى ترجمه شده.

از مطالب بيان شده چنين استفاده مى شود كه اين دعا هميشه مورد توصيۀ عالمان و عارفانِ گوهرشناس بوده و از همين روست كه بزرگان اين طايفه - \از گذشته تا به حال - \شرح هايى بر آن نوشته اند كه فقيه عارف حضرت آية الله العظمى حاج شيخ


1) . مهج الدعوات، ص 304 (و من ذلك دعاء إدريس عليه السلام بما قالها).

حسين مظاهرى «دامت بركاته» نيز - كه انس و الفتى ديرينه با دعا و آموزه هاى عرفانىِ مكتب اهل بيت عليهم السلام دارند، و به طور دايم به تفسير ادعيه و مناجات هاى معصومان عليهم السلام پرداخته اند - ايشان دعاى سحر را راز و نياز عارف با حضرت حق مى داند و معتقد است عارف در دعاى سحرگاهى به صفات جماليه و جلاليه حق نظر دارد و گاهى به صفات افعال او يعنى فيض مقدّس توجه دارد و لذا وقتى خدا خدا مى كند لذت مى برد.

ايشان سعى دارد تا با تفسير ادبى، عرفانى، ولايى و اخلاقى فرازهاى دعاى سحر حلاوت و لذت آن را به كلام تشنگان بچسباند. از آنجايى كه خود از شيرينى و لذت آن بهره مند بوده است و فارق از نگاه هاى بيرونى، از درون سخن مى گويد عاشق را بهره مند مى سازد در همين راستا اهتمام به شرح دعاى مبارك سحر كردند. كه چون در غالب گفتارى ارايه شده بود، از اين رو صورتِ نوشتارى اش ضرورى بود، بنابراين، با نظر ايشان پس از ويرايش و تصحيح عبارتى و نزديك ساختن آن به زبان نوشتار، استخراج و تنظيم فنى منابع، كنترل آيات و روايات و حروف چينى و صفحه بندى تازه، به شكلى كه اينك پيش روى شما است، تقديم مى شود. اميد كه صاحب رمضان و سحر را خشنود سازد و خوانندگان ارجمند را مفيد افتد.

سيد محمد رضا حسينى

استاد يار دانشگاه پيام نور

مقدمه

از جمله معارف الهى و تعاليم اسلامى دعا مى باشد كه در عرف عارفان به آن تضرع و انابه و در فارسى به آن «راز و نياز و توبه» گفته مى شود كه در اسلام از مهم ترين امور به شمار مى رود، و از سيرت انبياى و اوصيا و اولياء بر شمرده شده است، براى اهل عرفان لذيذترين لذت ها به شمار مى آيد، چرا كه: سخن گفتن دل داده است با دل دار، هم چنان كه قرآن و قرائت آن، سخن گفتن معشوق است با دل داده اش. پس دعا قرآنى است كه فرا فرستاده مى شود در مقابل قرآن كه كتابى است فرو فرستاده شده. امام حسين عليه السلام در دعاى عرفه فرموده است:

«

يا مَن اذاق احبائه حلاوة المؤانسة؛(1)

اى آن كه شيرينى همدمى را به دوست دارانش چشانده است.»

و امام سجاد عليه السلام در مناجات محبين، صحيفه (ثانويه) فرموده است:

«

الهى! من ذا الذى ذاق حلاوة محبتك فرام منك بدلا؛(2)

الهى كيست كه شيرينى دوستى تو را چشيده باشد و تو را با كس ديگرى عوض كرده باشد؟»


1) . بحارالانوار، ج 95، ص 266.

2) . همان، ج 94، ص 148 (باب ادعية المناجاة، المناجاة التاسعة).

آن چه كه بايد مورد توجه قرار گيرد اين است كه براى راز و نياز بايد زمينه هايى چيد تا قلب آماده گردد و زبان براى سخن گفتن به تكلم در آيد. اين زمينه ها و تمهيدات، همان آداب دعا هستند كه جريان عشق ورزى و مكالمه با معشوق را زيباتر جلوه مى كنند و بنده را به خداوند نزديك تر مى سازند. اين آداب بسيار دقيق و تجربه شده است كه از متن آيات و روايات استخراج شده است، بنابراين بايد قبل از دعا، در حين دعا و بعد از آن، معشوق را به صفات جمال و كمالش ستود و از نعمت هاى گوناگونى كه به ما عطا فرموده سپاس گذارى كرد و زبان به شكر او گشود، با اين شكر دائمى است كه دعا معنا و مفهوم مى يابد و آدمى از راز و نياز لذت مى برد. كيفيت تمجيد، ثناگويى، ستايش و قدردانى از خداوند در دعاهايى كه از اهل بيت عليهم السلام رسيده بيان شده است.

از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه:

«

من قال ياالله يا الله عشر مرات، قيل له: لبيك ما حاجتك؟؛(1)

هر كس كه ده بار بگويد: «يا الله يا الله» به او گفته مى شود: بله؟ چه مى خواهى؟»

باز از آن حضرت روايت شده است كه:

«

من قال يارب يا رب عشر مرات قيل له لبيك ما حاجتك؟؛(2)

هر كس كه ده بار بگويد: «يا رب يا رب» به او گفته مى شود: بله؟ چه مى خواهى؟»

يكى از در خواست هاى بنده از معبود، آمرزش گناهان است؟

از جمله دعاها، دعاى سحر مى باشد كه عارف سحرگاهان با خداى خود خلوت مى كند و به راز و نياز مى پردازد و در همه دعا خدا خدا مى كند همان گونه كه استاد


1) . كافى، ج 2، ص 519 (باب من قال يا الله)، ح 1.

2) . همان، ص 520، (باب من قال با رب)، ح 1.

بزرگوارم حضرت امام رحمه الله مى فرمودند دعاى سحر، مسئول منه ندارد» يعنى فقط راز و نياز با خداست.

معنا ندارد عبداللّٰه وقتى به در خانه خدا مى رود، چيزى از خدا بخواهد. او فقط بايد خدا خدا بگويد لذا در دعاى سحر عبد عارف به اسماء و صفات خداوند توجه دارد و در راز و نياز خود حضرت حق تعالى را به اسماء و صفاتش قسم مى دهد و گاهى پا فراتر مى گذارد و به مولاى خود خلوت مى كند و به ذات خداوند كه مستجمع جميع صفات، اسماء و كمالات است به نحو وحدت و به نحو عينيت نظر دارد تا از تكرار جملات دلنشين اين دعا لذت مى برد كه قابل توصيف نيست و اين از ويژگى هاى دعاى سحر است كه عارف تشنه آن است.

اميدواريم حضرت حق حلاوت راز و نياز با خود را به ويژه شيرينى دعاى سحر را به همه بچشاند و با اين دعا زمينه وصل و تقرب ما را فراهم سازد.

بخش اول: تفسير بهاء

اشاره

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ بَهٰآئِكَ باَبْهاٰهُ

وَ كُلُّ بَهٰآئِكَ بهٖىٌّ؛

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِبَهٰآئِكَ كُلِّهِ.

تفسير ادبى

«اَللّٰهُمَّ» كلمۀ بسيطى است كه به معناى «يا الله» است. «الله» عَلَمْ است براى ذات واجب الوجود؛ ذاتى كه مستجمع جميع صفات جماليه و جلاليه است.

«سؤال» از نظر لغت، طلب دانى از عالى است؛ يعنى طلب كردن عبد از مولاست.

«بهاء» از نظر لغت، به معناى زيبايى و حُسن است؛ اما حُسنى كه در آن ظرافت، طراوات، حلاوت و ابهت باشد.

قرآن «بهىّ» است، چون داراى حلاوت و طراوت است؛ بنابراين «بهاء» از «جمال» خاص تر است. «جمال» معناى عامى دارد، اما «بهاء» معنايى خاص تر از «حُسن» دارد.

اقسام سئوال

سئوال بر دو قسم است: سئوال حال و سئوال قال.

سئوال حال در عالم وجود، ناسوت، ملكوت و جبروت؛ يعنى در تمام عالم هستى سارى است. مراد از سئوال حال، ربط ممكن و فقر ممكن - آن هم فقر ذاتى او - به

واجب و واجب الوجود است. همان حالِ ممكن و نحوۀ وجودىِ او، خود نوعى سئوال است.

دوست داشتنى ترين مسائل نزد خداى تبارك و تعالى، در مرتبه سئوال حقيقى است؛ سئوالى كه واسطۀ فيض از خدا مى كند؛ يعنى وجود پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله آن وجودى كه طبق قرآن و روايات، افضل، اشرف و اوسع همۀ وجودات است و ربط او به خدا فوق العاده است؛ ربطى كه كسى جز خود او نمى تواند آن را درك كند:

«لافَرْقَ بَينَهُ وَبَينَ‌اللّٰهِ اِلّا اَنَّهُ عَبْدُه.»

محبوب ترين مسائل نزد خدا در مرتبه دوم، استغفار، تذلل، خضوع و انقطاع بر در خانۀ خدا است تا جايى كه پروردگار عالم وعده داده كه نه تنها آه و نالۀ گنه كار را مى آمرزد، بلكه حسنه مى دهد و نامۀ درخشانى برايش مى آورد: «إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صٰالِحاً فَأُوْلٰئِكَ يُبَدِّلُ اَللّٰهُ سَيِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ.»(1)اگر كسى توبه كند، پروردگار عالم گناهان او را به حسنات تبديل مى كند؛ يعنى نامۀ سياهش شسته مى شود و به جاى آن در نامۀ عملش ثواب هايى كه از توبه و راز و نياز با خدا است، نوشته مى شود. در روايات فراوانى مى خوانيم كه: «پروردگار عالم از آه و توبۀ گنه كار بسيار خشنود مى شود.»(2)

احتمالاتى براى «مسئول منه»

اول: از نظر ادبى كلمه «مِنْ بَهائِك» متعلق به «اَسْئلُكَ» است و ممكن است اين كلمه «مسئولٌ منه» باشد؛ يعنى: «خدايا! به در خانه ات آمده ام، از تو بهاء و زيبايى و سيرت مى خواهم.»


1) . فرقان، آيه 70.

2) . ميزان الحكمة، ج 1، ص 338.

در صورت پذيرش اين فرض، در فقرات ديگر دعا هم، آن را نافذ مى دانيم.

كلمۀ «بِاَبْهٰاهُ» هم متعلق به «اَسْئَلُكَ» است؛ يعنى: «خدايا! به در خانه ات آمده ام و تو را به زيباترين زيبايى هايت قسم مى دهم.»

لذا از نظر ادبى مى گوييم «مسئولٌ منه» است.

دوم: اين است كه بگوييم: در جملۀ «مِنْ بَهائِك»، «مِن» «مِن نَشْويّهِ» است. در اين صورت معنايش اين گونه مى شود: «خدايا! به در خانۀ تو آمده ام و تمام توجهم به زيبايى توست؛ زيبايى كه يك دنيا ظرافت، حلاوت و طراوت دارد.»

اگر چنين باشد «مسئولٌ منه» در كلام اصلاً نيامده است؛ يعنى از خدا چيزى خواسته نشده است. مى گويد: «خدايا! به در خانۀ تو آمده ام، توجهم به زيبايى توست و به زيباترين زيبايى هايت تو را قسم مى دهم.»

اما براى چه نمى گويد؟

روشن است كه از نظر ادبى معناى اول ظاهرتر است، اما از نظر عرفان و راه و رسم عبوديّت احتمال دوم قوى است. به نظر مى رسد كه بايد احتمال دوم را بپذيريم و بگوييم «مسئولٌ منه» در اين دعا اصلاً نيامده است. چنان چه استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشأن انقلاب، امام خميمى رحمه الله در جلسه هاى خصوصى مى فرمودند: «دعاى سحر، مسئولٌ منه ندارد» يعنى فقط راز و نياز با خداست.

معنا ندارد عبد وقتى به در خانۀ خدا مى رود، چيزى از خدا بخواهد. او فقط بايد خدا خدا كند و وظيفۀ ديگرى ندارد.

لطافت هاى حذف «مسئولٌ منه»

حذف «مسئولٌ منه» از كلام، لطافت هايى دارد كه به بعضى از آن ها اشاره مى كنيم:

1. حذف «مسئولٌ منه»، افادۀ عموم مى كند؛ بدين معنا كه گاهى دعا كننده مى گويد: «خدايا! آمده ام از تو بهاء مى خواهم.»

اما گاهى نمى گويد «بهاء مى خواهم» بلكه مى گويد: «خدايا! به در خانه ات آمده ام.»

براى چه آمده ام؟ «آمده ام تا خير دنيا و آخرت به من بدهى.» بالاتر، آمده ام تا «مرا عبد خود كنى.»

2. حذف «مسئولٌ منه» در كلام، احترام به مولاست، زيرا اگر مسئولٌ منه در كلام باشد معنايش اين است كه: «خدايا! آمده ام بهاء مى خواهم.»

اما اگر مسئولٌ منه در كلام نباشد معنايش اين است كه: «خدايا! تو عالم به حال منى، تو مى دانى من چه مى خواهم. بنابراين گفتن در مقابل تو غلط است.»

اين همان جمله اى است كه شيخ الانبياء حضرت ابراهيم عليه السلام در جواب جبرئيل به او گفته است:

«جبرئيلُ! حَسبى مِن سُئوالى عِلْمُهُ بِحالى؛(1)او عالم به حال من است، پس براى چه از او چيزى بخواهم؟»

حضرت ابراهيم مى گويد: جبرئيل! من خدا خدا مى كنم، چون وظيفه ام اين است.

در اين كلام حضرت ابراهيم، مسئولٌ منه وجود ندارد، مگر نه آن كه خدا «كريم» است؟ وقتى كه مولا «كريم» باشد، معنا ندارد «عبد» از «كريم» چيزى بخواهد، زيرا هر چه از كريمى مثل خدا بخواهد بازهم پست تر و كمتر از كرم او خواسته است. لذا مى گويد: «خدايا! به در خانه ات آمده ام.»


1) . بحارالأنوار، ج 68، ص 155، (باب 63 - التوكل والتفويض...)، ح 70.

چه مى خواهم؟... آنچه را كه كَرَم تو اقتضا بكند. معلوم است بالاترين چيزى كه كَرَمِ خدا اقتضا مى كند اين است كه بنده، بنده بشود و عبوديّت را درك بكند.

اگر مسئولٌ منه در كلام نباشد معنايش اين طور مى شود:

«خدايا! ربط محضم، حال كه ربط محضم، محتاج به همه چيزم، حالا كه محتاج به همه چيزم به درخانه ات آمده ام، تويى مستقل، منم ربط؛ تويى قوى و مبدأ آثار، خدايا! ضعيفى به در خانۀ تو آمده است.»

معلوم است كه خداوند قوى و رحيم و بنده پرور، با بندۀ ضعيف خود چه خواهد كرد: آمرزش و پذيرش.

3. درست است كه «مسئولٌ منه» در دعا نيست، اما حالِ دعاكننده مى گويد «مسئولٌ منه» چيست.

عارف از خدا چه مى خواهد؟ وصل.

عاشق از خدا چه مى خواهد؟ رسيدن به مطلوب، قرب به خدا.

گناه كار از خدا چه مى خواهد؟ آمرزش.

فقير از خدا چه مى خواهد؟ غِنا. غِنا از نظر: طبع، دنيا و آخرت.

4. در حذف «مسئولٌ منه» ادعا اين است كه:

«اى خدا! به در خانه ات آمده ام، اما همه چيز فراموشم شده است؛ حتى «مسئولٌ منه». خدايا! به در خانه ات آمده ام، آن ابهت تو، سعۀ رحمت تو، آن عشقى كه به تو دارم موجب شده است كه ديگر همه چيز را فراموش كرده ام. فقط اين را فراموش نكرده ام كه به صد زبان بگويم: خدا! اين را فراموش نكرده ام كه بگويم:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ بَهٰآئِكَ باَبْهاٰهُ وَ كُلُّ بَهٰآئِكَ بَهٖىّ؛

خدايا! جذبه ات مرا گرفته است. ديگر چيزى جز تو را نمى بينم و درك نمى كنم و به چيزى جز تو، توجه ندارم.»

بنابراين بايد گفت كه از نظر عارف و عاشق و عبد، اين دعا به هيچ وجه، «مسئولٌ منه» ندارد.

شرح عرفانى

عارف در وقت خلوت با خدا و توجه به حضرت او، گاهى به صفات جماليه و جلاليۀ خدا نظر دارد؛ يعنى در عالم اسماء و صفات است. در اين حال ناگزير تكثّرات تعيّنات و تميّزات را مى بيند و بعضى از آن صفات را اَبْهىٰ از بعض ديگر و ذات مقدس خدا را اَبْهىٰ از همۀ صفات مى بيند.

در اين نظر مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ بَهائِكَ باَبْهاٰهُ.»

يعنى:

خدايا! به در خانه ات آمده ام از زيباترين زيبايى هايت به زيباترين زيبايى هايت تو را قسم مى دهم. خدايا! به درخانه ات آمده ام و تو را به ذات مقدست كه زيباتر از همۀ زيبايى هاى توست، قسم مى دهم.

وحدت و عينيت

اما گاهى عارف از عالم اسماء و صفات پا فراتر مى گذارد و ديگر با حق خلوت مى كند. ديگر به آن ذاتى كه مستجمع جميع صفات و كمالات است به نحو وحدت و

به نحو عينيت نظر دارد.

ديگر آن جا نه تفضيل مى بيند نه تفاضل. افضل و غير افضل نمى بيند. چيزى نمى بيند جز بهاء حق و لذا مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِبَهائِكَ كُلِّه و كُلُّ بهائكَ بهّىٖ.»

يعنى:

خدايا! تو را به همه زيبايى هايت قسم مى دهم كه همه زيبايى هايت زيباست.

خدايا! باز هم به ذات مقدست كه مستجمع جميع زيبايى ها و كمالات است تو را قسم مى دهم.

درس ولايى

گاهى هم عارف، نظر به صفات افعال يعنى به فيض مقدّس دارد. و اين بار هم گاهى نظر به تكثّرها و تعيّن هاى فيض مقدّس و صفات افعال دارد؛ يعنى نظر به رحمت واسعۀ پروردگار در اين عالم دارد، لذا از اين نظر مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ بِهائكَ باَبْهاٰهُ.»

يعنى:

خدايا! به در خانه ات آمده و به زيبايى ات توجه دارم و تو را به زيباترين زيبايى هاى اين عالمِ وجود قسم مى دهم.

خدايا! به حقيقت محمّديّه - كه زيباتر از همۀ موجودات است - تو را قسم مى دهم.

اما يك باره توجه پيدا مى كند كه فيض مقدس بسيط است و يا پى مى برد كه:

«اَلَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْ‌ءٍ خَلَقَهُ» (1)؛ هر چه خدا خلق كرده زيباست.


1) . سجده، آيه 7.

هم چنين

«وَ مٰا أَمْرُنٰا إِلاّٰ وٰاحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ» (1)؛ و فرمانِ ما [فيض مقدس ما] جز يك بار نيست [بسيط است] آن هم چون چشم به هم زدنى.

ديگر در اين نظر مى گويد:

«كُلُّ بهائِكَ بَهىّٖ.»

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِبَهائِكَ كُلِّه.»

خدايا! تو را به فيض مقدّست كه همۀ آن نيكوست و داراى ظرافت و حُسن است قسم مى دهم.

نكته ديگرى كه بايد توجه داشته باشيم اين است كه در روايات آمده است:

«اهل بيت، اسماءِ حُسناى الهى هستند.»

قرآن مى فرمايد:

«وَ لِلّٰهِ اَلْأَسْمٰاءُ اَلْحُسْنىٰ فَادْعُوهُ بِهٰا»؛ (2)براى خدا اسماء نيكويى است، به آن اسماء خدا را بخوانيد.

امام صادق عليه السلام مى فرمايد:

«نَحْنُ وَ اللّٰهِ اْلاَسْمٰاءُ الْحُسْنٰى؛(3)به خدا قسم كه اسماء حسناى الهى ماييم.»

گاهى هم عارف در وقت دعا نظر به صفات افعال دارد، اما با اين نظر كه ائمۀ طاهرين اسماءُ الْحُسنىٰ هستند، لذا مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ بَهائِكَ بِاَبْهاٰهُ.»

يعنى:


1) . قمر، آيه 50.

2) . اعراف، آيه 180.

3) . بحارالانوار، ج 91، ص 6، (باب 28 - الاستشفاع بمحمد وآل محمد...)، ح 7؛ تفسير عياشى، ج 2، ص 42.

خدايا! به در خانه ات آمده ام و توجهم به زيباترين زيبايى توست، و تو را به زيباترين كس در خاندان عصمت و طهارت قسم مى دهم.

خدايا! تو را به حقيقت محمّدى قسم مى دهم.

اما يك وقت توجه به اين پيدا مى كند كه:

«كُلّهُمْ نورٌ واحِدٌ اَوَّلُنا مُحَمّدٌ، آخِرُنا مُحَمَّدٌ، اَوْسَطُنا مُحَمَّد.»(1)

در اين نظر مى گويد:

«كُلُّ بَهٰائِكَ بَهىّٖ.»

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِبَهائِكَ كُلِّه.»

خدايا! همۀ نور چهارده معصوم ظرافت دارد، من به در خانه ات آمده ام و تو را به چهارده معصوم قسم مى دهم.

حالت هاى گوناگون عارفان

عارفان مقام ها و حالت هاى متفاوتى دارند، اين حالت ها و مقام ها در هنگام دعاى آنان نيز مؤثرند، استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشأن انقلاب، امام خمينى رحمه الله در يكى از درس هاى تفسير خود مى فرمايند:

«بسم اللّٰه الرحمن الرحيم در همۀ سوره ها تفاوت دارد. بسم اللّٰه سورۀ حمد غير از بسم الله سورۀ بقره است؛... بسم اللّٰه اشخاص هم تفاوت دارد. بسم اللّٰه يك عارف به نسبت حالاتش، آن هم تفاوت دارد.(2)»

دعا و راز و نياز با خدا اين طور است. حالات، اثر كاملى در دعا دارند.


1) . بحارالانوار، ج 26، ص 5، (باب 14 - نادر في معرفتهم صلوات اللّٰه...)، ذيل ح 1.

2) . امام خمينى رحمه الله، تفسير سوره حمد، قسمت دوم.

عارف گاهى متوجه به عالم صفات و اسما است؛ از اين رو طورى دعا مى كند.

گاهى توجه به ذات مقدس حق دارد، طور ديگرى دعا مى كند. زمانى هم توجه به عالم خلق و فيض مقدس دارد، دعايش صورتى ديگرى دارد و وقتى توجه به واسطۀ فيض اين عالم دارد، نيز به گونه ديگرى دعا مى كند، لذا جملۀ:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ بَهآئِكَ بِاَبْهاٰهُ وَ كُلُّ بهآئِكَ بَهىّٖ» از نظر معنا نسبت به حالات و اشخاص تفاوت مى كند. بايد ببينيم گوينده كيست و در وقت گفتن چه حالتى دارد. ممكن است گوينده به عالم اسما و صفات نظر داشته باشد و در آن حالت بگويد:

«خدايا! به در خانه ات آمده ام توجهم به زيبايى توست و به زيباترين زيبايى هايت.»

يعنى: به ذات مقدست تو را قسم مى دهم.

بعد از عالم اسما و صفات به ذات ربوبى توجه كند و همۀ اسما و صفات را عين ذات ببيند. در آن حالت مى گويد:

«و كُلُّ بهآئِك بَهىٌّ اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ بَهٰآئِكَ كُلِّه. يعنى خدايا! تو را به همۀ زيبايى هايت كه يك چيز بيش تر نيست و آن ذات مقدس توست، قسم مى دهم.»

زمانى هم داعى از عالم صفات و اسما به عالم خلق مى آيد و نظر به فيض مقدس حق و به «كُنِ» رحمانى دارد. آن جا هم گاهى فقط اهل بيت عليهم السلام، واسطۀ فيض و اسماى حُسْناى الهى را كه در عالم خلق جريان دارد، مى بيند و مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ بَهائِكَ باَبْهاٰهُ.»

خدايا! به در خانه ات آمده ام توجهم به زيبايى عالم خلق توست خدايا! به حق پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم تو را قسم مى دهم.

در همان حال گاهى به اين كه همۀ اين ها نور واحدند و از هر نظر، حتى از نظر علم، يكى اند، توجه مى كند.

«اَوَّلُنا مُحَمّدٌ، اَوْسَطُنا مُحَمَّدٌ، آخِرُنا مُحَمَّدٌ اِنَّهُمْ نورٌ واحِدٌ.»

در اين جا ست كه مى گويد:

«و كُلُّ بهائِك بَهىّٖ.»

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِبَهائِكَ كُلِّه.»

خدايا! به درخانه ات آمده ام نظر به چهارده معصوم دارم. خدايا! به حق چهارده معصوم تو را قسم مى دهم.

گاهى هم به همۀ «كُنِ» رحمانى و همۀ فيض مقدس - و اين كه همۀ فيض مقدس مظهر صفات و اسماء خداست - نظر دارد، در اين حالت مى گويد:

«خدايا! به درخانه ات آمده ام. به فيض مقدست قسم، و به آن وجودى كه اوسع و ابهى از همۀ وجودهاست، تو را قسم مى دهم.»

يعنى: به حقيقت محمد صلى الله عليه و آله تو را قسم مى دهم.

گاهى هم به عالم خلق با بساط وى توجه پيدا مى كند و مى گويد:

«خدايا! به در خانه ات آمده ام. و به فيض مقدست، به «كُنِ» رحمانى ات تو را قسم مى دهم.»

يعنى: خدايا! به رحمت واسعه ات، در اين عالم هستى كه بسيط است تو را قسم مى دهم.

همۀ جملات دعا همين معنا را دارند. لذا تمام اين احتمال ها، در جملۀ بعدى تا آخر دعا تكرار خواهد شد. بدين جهت نظير چنين دعايى را نداريم.

تفنن در عبارت

دعاى سحر، از نظر تفنن در عبارت عالى است. اگر عرفا به اين دعا، «دعاى مباهله» مى گويند و يا اين كه بزرگان، عرفا و اهل اللّٰه، مثل استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشأن انقلاب عنايت خاصى روى اين دعا دارند، براى اين است كه شما نمى توانيد در كتاب هاى ادعيه، نظير آن را از نظر فصاحت، بلاغت و تفنن در عبارت پيدا كنيد.

در دعا، تكرار لازم است؛ تكرارى كه دلنشين باشد. چرا قرآن تكرار زياد دارد؟

زيرا كارخانۀ آدم سازى و كتاب اخلاق است و در كتاب اخلاق بايد تكرار باشد.

چرا در دعاها تكرار زياد است؟ زيرا دعا رابطۀ عبد با خدا است. عبد در مقابل خدا بايد مرتب بگويد: «يا اللّٰهُ! يا اللّٰهُ! يا اللّٰهُ! يا ربِّ! يا ربِّ! يا ربِّ!»

خود اين تكرار، لذت ها، حلاوت ها و طراوت ها دارد. اگر اين تكرار، تفنّن در عبارت هم داشته باشد، خيلى بهتر است. لذت روى لذت و طراوت روى طراوت، نورٌ عَلٰى نور است.

دعاى سحر يك جمله بيشتر نيست و آن، اين كه:

«خدا! خدا! به در خانه ات آمده ام، به ذات مقدست تو را قسم مى دهم؛ خدا! خدا! به درخانۀ تو آمده ام و به حقيقت محمّدى و چهارده معصوم: تو را قسم مى دهم؛ خدا! خدا! به درخانه ات آمده ام و به فيض مقدست، به سعۀ رحمتت، به جهان آفرينشت تو را قسم مى دهم.»

پس جملۀ:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ بَهائِكَ بِاَبْهاٰهُ و كُلُّ بَهٰائِكَ بَهىّٖ، اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِبَهائِكَ كُلِّه.»

توجه به عالم اسما، صفات، توجه به ذات مقدس و عالم خلق است و يا توجه به واسطۀ فيض، يعنى اهل بيت عليهم السلام مى باشد.

تفاوت حالت هاى انسان

حالت هاى انسان تفاوت دارد. بايد ديد چه حالتى دارد و توسّلش به چيست؟ نكته اى كه به شما مى گويم، اين است كه:

اگر انسان بتواند حالِ جمع الجمعى پيدا بكند، و در وقتى كه توجه به ذات مقدس الهى دارد، هم به عالم اسما و صفات، هم به عالم خلق و هم به واسطۀ فيض توجه داشته باشد، خيلى عالى است. از اين رو قطعاً امام باقر عليه السلام با آن حالت جمع الجمعى اش - كه بايد بگوييم مظهر «اللّٰه» است - در وقت اداى اين جمله ها حالت جمع الجمعى داشته است.

مى توان به طور طولى يا عرضى هر سه معنا را از جمله استفاده كرد؛ يعنى كسى كه دعا مى خواند در وقت دعا به نحو طولى يا عرضى «استعمال شى در اكثر از معنا» بكند، هر سه احتمال و هر سه معنا را اراده بكند.

داعى اگر حالِ جمع الجمعى داشته باشد در آنِ واحد مى تواند به هر سه معنا توجه داشته باشد.

تذكر اخلاقى

اگر رابطۀ انسان با خدايش محكم شود اين ها برايش آسان است. اگر انسان منغمر در عالم وحدت شد، ديگر اين چيزها برايش آسان مى شود. عيبمان در اين است كه منغمر در عالم كثرتيم، از همين رو تا توجه به چيزى بكنيم از چيز ديگر غافل مى شويم. اما آن كه منغمر در عالم وحدت است در آن واحد مى تواند توجه ها داشته باشد، و ديگر آن جا كثرت و تعيّنى نيست.

رابطه با خدا هر چه محكم تر باشد اين حالات براى انسان، بهتر پيدا مى شود، و اولين توجهى كه پيدا مى كند اين است كه به آن وجود حقۀ حقيقيۀ بسيط توجه پيدا مى كند. متوجه آن وجود جمع الجمعى مى شود و تشبهى هم به آن مى يابد.

در روايات مى خوانيم:

«الَصَّوْمُ لىٖ وَ اَنَا اُجْزىٰ بِه؛(1)روزه مال من است، پاداشش هم خود منم.»

جملۀ «پاداشش خود منم» يعنى چه؟ يعنى: اى روزه گير! روزه از عبادت هايى است كه تشبّه تو را به من خيلى مى كند و جنبۀ حيوانى را كنترل و بُعدِ معنوى را قوى مى كند. انسان اگر بتواند بُعدِ روحى را تقويت، و بُعدِ حيوانى را كنترل كند، و از آن مركب و بُراق بسازد، مى تواند به جايى سفر كند كه به جز خدا نبيد و نداند.


1) . بحارالأنوار، ج 70، ص 11، (باب 122 - حب الدنيا و ذمها و...)، ذيل ح 3.

بخش دوم: تفسير جمال

اشاره

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ جَمٰالِكَ بِاَ جْمَلِهِ

و كُلُّ جَمٰالِكَ جَميلٌ؛

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِجَمٰالِكَ كُلِّه.

تفسير ادبى

كلمه «جمال» از نظر لغت، به معناى حسن و زيبايى است و به چند گونه استعمال مى شود:

1. گاهى به حسب صفات استعمال مى شود. لذا در روايات مى خوانيم:

«اِنَّ اللّٰهَ جَمٖيلٌ يُحِبُّ الْجَمٰالَ؛(1)خدا زيباست از نظر سيرت، و هر كس نيز سيرت نيكو و صفات خوب داشته باشد، خدا او را دوست دارد.»

2. گاهى نيز به حسب صورت استعمال مى شود. در لغت عرب هم هست كه:

«عُرِضَتْ لَهُ امْرَاَةُ حَسْنٰاءُ جَمْلاٰءُ.»

3. گاهى هم به اعتبار هيئتى كه عارض چيزى مى شود، استعمال مى گردد؛ مثل:

«اِنَّ اللّٰهَ يُحِبُّ الْجَمالَ وَ التَّجَمُّل؛(2)خداوند زيبايى و خودآرايى و تزيين را دوست دارد.»


1) . كافى، ج 6، ص 438، (باب التجمل واظهار النعمة)، ح 1.

2) . بحارالأنوار، ج 73، ص 141، (باب 19 - الطيب وفضله وأصله...)، ح 5؛ امالى طوسى، ص 275 «انّ اللّٰه (تعالى) يحب الجمال والتجميل...».

قرآن هم مى فرمايد:

«يٰا بَنِي آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ وَ كُلُوا وَ اِشْرَبُوا وَ لاٰ تُسْرِفُوا إِنَّهُ لاٰ يُحِبُّ اَلْمُسْرِفِينَ» (1)؛ اى فرزندان آدم، در هنگام نماز، جامه خود را برگيريد و بخوريد و بياشاميد ولى اسراف نكنيد كه او مسرفان را دوست ندارد.

4. هم چنين كلمۀ «جمال» براى چيزى در انسان به حسب كردار، گفتار و افكارش استعمال مى شود. قرآن شريف مى فرمايد:

وَ اِصْبِرْ عَلىٰ مٰا يَقُولُونَ وَ اُهْجُرْهُمْ هَجْراً جَمِيلاً»؛ (2)پيغمبر! بر گفتۀ جاهلان و معاندان صبر كن، و از آنان دورى گزين، دور شدنى نيكو.

يعنى بايد با جاهل با مدارا رفتار كنى.

شرح عرفانى

شرح و توضيح اين جملۀ دعا اين است:

پروردگار عالم به حسب وجود جميل و زيباست؛ زيرا وجود، جميل و خير محض است. همۀ خيرها از وجود ناشى مى شود و هر چه وجود اَوْسَعْ، اَحَقّ و اَبْسَط باشد، بى شك اَحْسَن، اَبْهىٰ و اَنْوَرْ مى شود.

وجودِ واجب تعالى بسيطترين تمام وجودها و احق به وجود است، اوسع همۀ وجودهاست؛ بنابراين اجمل از همۀ وجودهاست، و وجودى در اين عالم جز وجود خدا نداريم.


1) . اعراف، آيه 31.

2) . مزمل، آيه 10.

«سَنُرِيهِمْ آيٰاتِنٰا فِي اَلْآفٰاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتّٰى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ اَلْحَقُّ»؛ (1)به زودى نشانه هاى خود را در آفاق و نيز در دل هايشان به آن ها نشان خواهم داد تا برايشان روشن گردد كه او حق است.

انسان اگر به واسطۀ برهان ها و رابطۀ با خدا به جايى برسد كه درك كند در اين عالم چيزى جز خدا نيست، و همه «وجودنما» هستند، به بهترين حالات رسيده است؛ لذا پروردگار عالم از نظر وجود زيباترين همۀ وجودهاست.

حُسنِ يوسف را به عالم كس نديد *** حُسن، او دارد كه يوسف آفريد

پروردگار عالم به مافوق جمال و به حسب صفات كماليه جميل است، زيرا هر صفت خوبى از آن صفات سرچشمه گرفته است. وقتى كه پروردگار عالم از نظر وجود، جميل باشد، از نظر صفات، نيكو باشد و از نظر ذات اجمل باشد، كسى كه دعا مى كند اگر توجه به اين دو جمله داشته باشد، بايد چنين بگويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ جَمالِكَ بِاَجْمَلِه.»

يعنى:

«خدايا! به درخانه ات آمده ام، تمام توجهم به زيبايى توست و تو را به زيباترين زيبايى هايت قسم مى دهم.»

«خدايا! به ذات مقدست كه اجمل همۀ جمال هاست، تو را قسم مى دهم.»

بيان بحث از دو منظر:

1. شخص گاهى توجه پيدا مى كند به اين كه صفات حق عين ذات اوست، در اين نظر مى گويد:

«وَ كُلُّ جَمالِكَ جَميٖل، اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِجَمالِكَ كُلّهِ؛ خدايا! همۀ زيبايى هايت زيباست،


1) . فصلت، آيه 53.

افضل و فاضل ندارد؛ خدايا! به در خانه ات آمده ام، و به همۀ زيبايى هايت تو را قسم مى دهم.»

خدايا! به در خانۀ تو آمده ام، به ذات مقدّست كه مستجمع جميع صفات است، به نحو وحدت و عينيت تو را قسم مى دهم.

2. نظر ديگرى هم هست، و آن اين كه: پروردگار عالم به واسطۀ قول و كلامش (قرآن)، و افعالش (فيض مقدس و عالم وجود) جميل و خير است. فيض مقدس خير محض است. در اين نظر مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ جَمالِكَ بِاَجْمَلِه؛ خدايا! به درخانه ات آمده ام، تمام توجهم به زيباترين زيبايى هاى توست.»

به حقيقت محمّد صلى الله عليه و آله تو را قسم مى دهم.

ناگاه پى مى برد كه فيض مقدس بسيط است: «وَ مٰا أَمْرُنٰا إِلاّٰ وٰاحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ»(1)در اين نظر مى گويد:

«وَ كُلُّ جَمالِكَ جَميٖل، اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِجَمالِكَ كُلّهِ؛ خدايا! به درخانه تو آمده ام، همۀ جمال هايت جميل و زيباست؛ به همۀ جمال هايت تو را قسم مى دهم.»

گاهى هم نظر به واسطۀ فيض دارد؛ يعنى اين كه ائمۀ طاهرين عليهم السلام، اسما و صفات خدا هستند و جمال در حاقّ وجود آن هاست و صرف جمالند. در اين نظر مى گويد:

«خدايا! به درخانه ات آمده ام، به جمالت تو را قسم مى دهم، به اجمل جمالت تو را قسم مى دهم. خدايا! تو را به اهل بيت عليهم السلام، و مخصوصاً به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله قسم مى دهم.»


1) . قمر، آيه 50.

اما ناگهان توجه پيدا مى كند كه اهل بيت عليهم السلام نور واحدند، ديگر خواه ناخواه مى گويد:

«وَ كُلُّ جَمالِكَ جَميٖل، اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِجَمالِكَ كُلّهِ؛ خدايا! به درخانۀ تو آمده ام، و به چهارده معصوم تو را قسم مى دهم.»

سير و سلوك؛ شرايط و منازل آن

در عرفان، شرط اساسى آن است كه عارف، پيش از سير و سلوك، بايد تشبه به خالق پيدا كند. تشبّه پيدا كردن به خالق هم شرايط و منازلى دارد؛ يعنى اگر كسى بخواهد به مقام لقاء و يا فنا نايل آيد، و به آن جا برسد كه فقط خدا بر دل او حكومت كند - و هيچ چيز و هيچ كس بر دل او حكومت نكند - بايد منازلى را بپيمايد كه توضيح آن به شرح ذيل بيان مى شود:

منزل اول: تخليه

يعنى تخليۀ نفس از رذائل؛ سالك بايد صفات رذيله را از خود براند و نفس خويش را به صفات خوب مُحَلىّٰ كند.

كدورت ها بايد برود، زيرا كدورت ها او را از نظر معنا زشت مى كند. كدورت ها يعنى صفات رذيله، نه فقط انسان را زشت مى كند بلكه گاهى هويّت انسان را از او مى گيرد و گناه روى گناه مى افزايد.

صفت رذيله اگر در دل رسوخ كند هويّت انسان را از او مى گيرد و آدمى را كه بايد به صورت مَلَك و بالاتر از آن ظاهر شود، به صورت الاغى و سگى در مى آورد.

منزل دوم: تحليه

در منزل دوم بايد صفات خوب در دل او رسوخ كند. «تحليه» يعنى آراستن خود به صفاتِ نيكو؛ به عبارت ديگر، يعنى كسى كه به واسطۀ فضايل و صفات خوب،

سيرتش جمال پيدا كرده، به مقام تحليه رسيده است، از اين رو مى تواند در معرض رحمت خدا واقع شود، بدين سبب به او مى گويند:

«اِنّ لِرَبِّكُمْ فىٖ اَيّامِ دَهْرِكُمْ نَفَحٰاتٍ اَلاٰ فَتَعَرَّضُوا لَهٰا؛(1)براى خداوند در روزهايى از عمر شما نفحه ها و جذبه هايى است، بكوشيد كه در معرض اين جذبه هاى حق واقع بشويد.»

در اين آرايش معنوى انسان بايد از نظر افكار، اقوال و كردار خود را متزين كند، و در نيت و گفتار و افعالى كه از او سر مى زند، زيبايى يابد و الاّ به جاى جمال، قباحت ها مى آيد. براى همين است كه در روز قيامت بدمنظره خواهد بود، زيرا گفتار، كردار و نيّات، ما در مَلَكاتِ انسان، اثر مى گذارد، و ملكات نيز در هُويّت آدمى مؤثر است.

هم چنين انسان بايد از نظر ظاهر هم متزّين، متجمّل و نظيف باشد. نظافت از شعارهاى اسلام است. اگر شخصى از نظر سيرت، صورت، نيّت و نيز گفتار و كردار متجمّل شد، در واقع براى سير و سلوك مهيا شده است.

پس از تخليه و تحليه است كه نوبت به «تجليه» مى رسد؛ يعنى تجلّىِ حضرت حق برسالك.


1) . بحارالأنوار، ج 68، ص 221، (باب 66 - الاقتصاد في العبادة و...)، ذيل ح 30.

بخش سوم: تفسير جلال

اشاره

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ جَلالِكَ بِاَجَلّهِ

وَ كُلُّ جَلالِكَ جَليٖل؛

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِجَلالِكَ كُلِّهِ.

تفسير ادبى

كلمۀ «جلال» از نظر لغت به معناى «عظمت» است. كلمۀ «جلال» ازاسماء پروردگار عالم است. قرآن مى فرمايد:

«تَبٰارَكَ اِسْمُ رَبِّكَ ذِي اَلْجَلاٰلِ وَ اَلْإِكْرٰامِ»؛ (1)مبارك است نام پروردگار تو كه صاحب جلالت و كرامت است.

استعمال كلمۀ «جلال» در مورد خدا، نظير كبريايى و عظمت معمولاً به حسب كمال صفات است. هم چنان كه استعمال لفظ «كبير» مربوط به ذات مقدس او و استعمال كلمۀ «عظيم» مربوط به ذات و صفات اوست.

تقسيم صفات الهى از ديدگاه عرفا و علماى علم كلام

در اصطلاح عرفا صفات بارى تعالى به دو قسم منقسم شده است: اول: «صفات جماليه»؛ دوم: «صفات جلاليه».


1) . الرحمن، آيه 78.

صفات جمال: آن صفاتى را كه متعلق به لطف و عنايت و رحمت باشد، مثل كلمۀ لطيف، رحيم، كريم، صفات جمال گويند؛ زيرا از اين ها نوركرامت، لطف و عنايت مى بارد.

صفات جلال: آن صفاتى است كه در آن ها قهر، غلبه و غضب نهفته باشد؛ مثل قهّار، عزيز، جبّار، متكبر و از اين قبيل صفات. اين ها صفات جلالند، زيرا در ذات آن ها قهر، غلبه و عظمت خوابيده است.

علماى علم كلام هم اصطلاحى دارند، آن ها نيز صفات جماليه و صفات جلاليه درست كرده اند و مى گويند:

صفات جمال، «صفاتى ثبوتى» است؛ مثل صفت واجب براى بارى تعالى و همۀ صفاتى كه نام برديم، از قبيل رحيم، كريم و عظيم. آن ها معتقدند كه همۀ اين ها صفات جماليه اند.

صفات جلاليه «صفات سلبى» است؛ براى مثال پروردگار عالم، ممكن و يا ظالم و امثال اين ها نيست.

شرح عرفانى

معنا و توضيح اين جمله ها، اين است كه وقتى صفات جمال بر قلب عارف تجلّى كند؛ يعنى به صفات جماليه، مثل رأفت، لطف و عنايت توجه داشته باشد، در اين حالت عارف بايد چنين بگويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ جَمالِكَ بِاَجْمَلِه؛

وَ كُلُّ جَمالِكَ جَميٖل.»

خدايا! به درخانه ات آمده ام، توجهم به صفات جمال توست، توجهم به رأفت توست، توجهم به لطف توست و توجهم به عنايت توست.

گاهى عظمت پروردگار عالم بر دل او تجلّى مى كند كه در اين حالت مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ جَلالِكَ بِاَجَلِّهِ؛

وَ كُلُّ جَلالِكَ جَليٖل.»

خدايا! آمدم درِ خانه ات، تمام توجهم به صفات جلال توست، تمام توجهم به عظمت و كبريايى توست، و تو را هم به صفات جلالت، به عظمتت و كبريايى ات قسم مى دهم.

تذكر اخلاقى

كسى كه با خدا راز و نياز مى كند مخصوصاً عارف، بايد در هنگام دعا توجهش به هر دو گروه صفات باشد؛ يعنى هم به صفات جمال و هم به صفات جلال. اين همان حالت خوف و رجايى است كه در روايات ما بسيار به آن سفارش شده است. انسان در حالى كه به سعۀ رحمت پروردگار و به لطف و عنايت وى توجه دارد، بايد به قهر، كبريايى و عظمت خدا هم توجه داشته باشد؛ يعنى در حالى كه توجه به صفات جمال دارد به صفات جلال هم توجه داشته باشد.

اگر انسان يك بعدى شد؛ يعنى تمام توجهش به صفات جمال و به رحمت خدا بود، معمولاً در حريم خدا تعدّى مى كند و جسور مى شود و جرأت و جسارت گناه كردن پيدا مى كند. عكس آن هم، اگر هميشه به صفات جلال توجه داشته باشد؛ يعنى هميشه عظمت خدا در دلش باشد نه رأفت و رحمتش، قهر و غلبۀ خدا در نظرش باشد نه لطف و نه كرمش، براى چنين كسى حالت يأسى پيدا مى شود و اين هم گناهى بسيار بزرگ است، تا آن جا كه ديگر برايش حالت بطالت و سرخوردگى پيدا مى شود.

انسان اگر به حال اول، يعنى «جسور در گناه» باشد، در خطر بزرگى است و اگر در حال دوم، يعنى «بطالت»، و «سرخوردگى» باشد، آن هم در خطر بزرگى است.

از اين رو انسان بايد در آن حالى كه اسلام مى خواهد، قرار بگيرد، در حالى كه توجه به

رحمت خدا دارد، به سخط خدا هم توجه داشته باشد تا از خطرات بزرگى كه براى انسان از طريق اين حالات پديد مى آيد مصون بماند چنان كه در دعاى رجبيه مى خوانيم:

«يٰا مَنْ اَرْجُوهُ لِكُلِّ خَيْر وَ اٰمَنُ سَخَطَهُ عِنْدَ كُلِّ شَرٍّ؛(1)

خدايا! من اميد دارم به رحمت تو، من اميد دارم كه هر خيرى از طرف تو به من برسد و ايمان هم دارم كه سخط توپيش هر شر است.»

خدايا! در عين حالى كه به تو اميد و رجا دارم اما از قهر و غضب تو مى ترسم؛ يعنى در حالى كه به صفات جمالت توجه دارم توجه به صفات جلالت دارم.

تعاليم دعاى سحر

دعاى سحر به ما مى فهماند كه:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ جَمالِكَ بِاَجْمَلِهِ

وَ كُلُّ جَمالِكَ جَميٖلٌ؛

خدايا! در خانه ات آمده ام، توجه به صفات جمالت دارم، توجه به رأفتت دارم، توجه به رحمتت دارم و توجه به لطفت دارم.»

و ديگر اين كه:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ جَلالِكَ بِاَجَلِّهِ؛

خدايا! در خانه ات آمده ام، توجه به كبريايى ات دارم، توجه به عظمتت دارم، توجه به قهرت دارم و توجه به صفات جلالت دارم.»

سالك در اين حالت، هم به صفات جمال و هم به صفات جلال، توجه دارد، از اين رو مى گويد: خدايا! من جمع كرده ام بين خوف و رجا آن چه را كه موجب سعادت دنيا و آخرت است.


1) . مفاتيح الجنان، دعاى مبارك رجب.

دقت عرفانى امام خمينى رحمه الله

استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشأن انقلاب دقتى عرفانى در اين جا دارند. ايشان مى فرمايند:

دل هاى دوستان خدا مختلف و متفاوت است؛ بعضى از دل ها ذوقى و عشقى هستند، دلى كه چنين باشد هميشه نظرش به صفات جمال است.

البته در صفات جمال، صفات جلال هم مخفى است، اين معلوم است. ولى آن كه ذوقى و عشقى است هميشه نظر به بهاء و حلاوت و لطف و رحمت دارد، بعضى از دل ها هم اين جورى است كه هميشه مورد صفت جلال خدا هستند. عظمت خدا بر آن ها حكم فرماست. صاحب اين دل از دوستانى است كه هميشه نظر به جلالت و به صفات جلال خدا دارد.

بعضى از افراد، دوستان خدا هم به جايى رسيده اند كه حالت جمعى الجمعى پيدا كرده اند. در حالى كه متوجه به صفات جمالند متوجه به صفات جلالند. باز در حالى كه متوجه به صفات جلالند متوجه به صفات جمالند.

هم چنين مى فرمايند:

حضرت محمد صلى الله عليه و آله كه مظهر كلمۀ «يااللّٰه» است، آن حضرت حالت جمع الجمعى را دارد چنان كه بر دل حضرت يحيى عليه السلام صفت جلال غلبه دارد، جلال و عظمت بر دلش تجلّى كرده است، و چنان كه بر دل حضرت عيسى هم صفت جمال غالب است، خورشيد جمال الهى از قلب او تجلّى كرده است.

بعد نقل مى كنند: حضرت عيسى در مقابل حضرت يحيى خنديد و حضرت يحيى گفت: «

كَاَنَّكَ قَدْ آمَنْتَ مِنْ غَضَبِ اللّٰهِ؛ گويا مأمون از غضب خدا هستى.»

حضرت عيسى هم جوابش را داد و گفت:

«كَاَنَّكَ آيَسْتَ مِنْ رَوحِ اللّٰهِ؛ گويا تو هم مأيوس از رحمت خدا هستى.»

خطاب شد:

«فَاَوْحىٰ اللّه اِلَيْهِمٰا اَحَبُّكُما اِلَىَّ الطلق البسام اَحْسَنُكُما ظَنًّا بىٖ؛(1)مى دانيد كدام يك تان را بهتر دوست دارم؟ هر كدام بيشتر به من حسن ظن داريد، من او را بيشتر دوست دارم.»

ما بايد حسن ظن به خدا زياد داشته باشيم.

«

يا مَنْ سَبَقَتْ رَحْمَتُهُ غَضَبَهْ؛(2)اى خدايى كه رحمت تو بر غضبت، پيشى جسته است».

بايد يك حال جمع الجمعى داشته باشيم و شباهتى هم به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله داشته باشيم. بايد در حالى كه متوجه صفات جمال حقّيم متوجه صفات جلال او هم باشيم و در حالى كه خائف از غضب خدا هستيم اميد به رحمت او هم داشته باشيم و در حالى كه مى گوييم:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ جَمالِكَ بِاَجْمَلِه.»

اين را هم بگوييم:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ جَلالِكَ بِاَجَلِّه.»

خدايا! من، هم به رحمت تو توجه دارم و هم به غضبت، اما مى دانم كه رحمتت بر غضبت سبقت دارد.

خدايا! اين را درك كرده ام كه اگر مرا به جهنم هم ببرى، قبلش رحمت است.

خدايا! جهنّم رفتن من براى اين است كه پاك و بهشتى بشوم.

خدايا! جايى نيست كه رحمت تو نباشد.

خدايا! مى دانم تا جايى كه بشود به من رحم كنى تو به من رحم مى كنى.


1) . شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 332.

2) . مصباح المتهجد، ص 442.

بخش چهارم: تفسير عظمت

اشاره

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ عَظَمَتِكَ بِاَعْظَمِهٰا

وَ كُلُّ عَظَمَتِكَ عَظيمَةٌ؛

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِعَظَمَتِكَ كُلِّها.

تفسير ادبى

لغت «عظمت» به معناى كبريايى است و معمولاً در چيزى كه صفات عالى داشته باشد استعمال مى شود. اگر چيزى از نظر معنا بزرگ باشد به او «عظيم» مى گويند، و اگر از نظر ظاهر وسعۀ وجودى بزرگ باشد به او «كبير» گفته مى شود.

شرح عرفانى

توضيح اين جمله چنين است:

پروردگار عالم از نظر ذات عظيم است، زيرا ذات مقدس پروردگار مستجمع جميع صفات كماليه است. هم چنين از نظر صفات هم عظيم است، زيرا هر جمالى و هر جلالى مظهر صفات جمالى و جلالى و اسماء اوست. همۀ جمال ها ناشى از آن جاست. همۀ خوبى ها ناشى از اسما و صفات پروردگار عالم است.

او از نظر فعل هم عظيم است، زيرا همۀ افعال خدا دقيق، تمام و كامل است، و به

هر كسى و هر چيزى آن چه را كه سزاوار بوده، داده است.

دهنده اى كه به گُل نكهت و به گِل جان داد *** به هر كس آنچه سزا بود حكمتش آن داد(1)

روشن است كه ذات مقدس الهى و صفت قيّوميت پروردگار، اعظم از همۀ صفات

اوست، و عقل اول يعنى حقيقت محمّديه صلى الله عليه و آله اعظم از همۀ مخلوقات اوست.

وقتى كه چنين باشد، عارف و داعى، آن كسى كه به درخانۀ خدا رفته است، ممكن است توجه به ذات مقدس خدا داشته باشد؛ لذا در آن حال كه نظر به صفات و اسماء دارد، مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ عَظَمَتِكَ بِاَعْظَمِهٰا؛

اى خدا! از تو سؤال مى كنم، درخانه ات آمده ام. توجهم به عظمت توست و تو را به بزرگ ترين عظمت هايت قسم مى دهم.» (خدايا! تو را به ذات مقدست قسم مى دهم.)

يا اين كه:

خدايا! تو را به قيّوميّتت قسم مى دهم كه عالم هستى وابسته به آن قيّوميّتت است.

ناگهان توجه مى كند به اين كه صفات عين ذات خداست؛ لذا مى گويد:

«وَ كُلُّ عَظَمَتِكَ عَظيٖمَة؛

خدايا! همۀ عظمت هايت عظيم است، و يك چيز بيشتر عظيم نيست و آن ذات مقدس توست.

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِعَظَمَتِكَ كُلِّها؛

خدايا! در خانه ات آمده ام، به عظمتت تو را قسم مى دهم.»

و تو را به ذات مقدّست كه مستجمع همۀ صفات كمال است و همۀ اسما و صفات


1) . محتشم كاشانى، ديوان اشعار، قصايد «در مدح پادشاه دكن گفته».

به نحو عينيّت در آن جاست، قسم مى دهم.

عارف ممكن است در اسماء افعال باشد؛ يعنى نظر به فيض مقدس داشته باشد، در آن حال كثرات را مى بيند، و مى نگرد كه موجودات در اين عالم اَتَمّ و اعظم دارند؛ لذا مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ عَظَمَتِكَ بِاَعْظَمِهٰا؛

خدايا! در خانه ات آمده ام، توجه به عظمتت دارم و به عظيم ترين موجوداتت تو را قسم مى دهم.» (به حقيقت محمد صلى الله عليه و آله تو را قسم مى دهم).

در توجه ديگرى كه مى بيند فيض مقدس بسيط است و يك چيز بيشتر نيست و آن تجلّى حق تعالى است؛ لذا در آن توجه مى گويد:

«وَ كُلُّ عَظَمَتِكَ عَظيمَة؛

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِعَظَمَتِكَ كُلِّها؛

خدايا! در خانه ات آمده ام، به رحمت واسعه ات تو را قسم مى دهم.

خدايا! به آن فيض مقدس تو را قسم مى دهم كه بسيط است، تجلّى و رحمتى است از طرف تو.

خدايا! تو را به آن بساطتِ فيض مقدس قسم مى دهم.»

درس ولايى

گاهى داعى در قَسَم اش وقتى كه در خانه خدا مى رود، توجه به اهل بيت عليهم السلام دارد؛ اهل بيتى كه مظهر صفات جمال و جلال پروردگار عالمند. عارف در اين حال كثرت، چهارده معصوم را مى بيند. در اين نظر مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ عَظَمَتِكَ بِاَعْظَمِهٰا؛

خدايا! در خانه ات آمده ام، و توجه به عظمتت دارم و به عظيم ترين عظمت هايت، يعنى حقيقت محمدى صلى الله عليه و آله تو را قسم مى دهم.»

اما در توجه ديگر ائمه معصومين را

«كُلّهُمْ نُورُ واحِد». مى بيند كه فرموده اند:

«اَوَّلُنٰا مُحَمّد، و اَوْسَطُنٰا مُحَمَّدٌ و آخِرُنٰا مُحَمَّدٌ.(1)

در اين نظر مى گويد:

«وَ كُلُّ عَظَمَتِكَ عَظيمَة

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِعَظَمَتِكَ كُلِّها؛

خدايا! در خانه ات آمده ام، و تو را به عظمتت قسم مى دهم». (به اهل بيت عليهم السلام، تو را قسم مى دهم).

اثر حكومت عظمت، بر دل

اگر عظمت پروردگار در دل انسان باشد و در نيات، گفتار و در كردارش متوجه عظمت خدا باشد، معمولاً نيات، كردار و گفتار وى خوب مى شود. بهترين چيزها براى انسان كه رادع و مانع او باشد و او را كنترل كند عظمت پروردگار عالم است. در قرآن مى خوانيم:

«فَأَمّٰا مَنْ طَغىٰ وَ آثَرَ اَلْحَيٰاةَ اَلدُّنْيٰا فَإِنَّ اَلْجَحِيمَ هِيَ اَلْمَأْوىٰ» (2)اما هر كه طغيان كرد و زندگى پست دنيا را برگزيد، پس جايگاه او همان آتش است.

«وَ أَمّٰا مَنْ خٰافَ مَقٰامَ رَبِّهِ وَ نَهَى اَلنَّفْسَ عَنِ اَلْهَوىٰ فَإِنَّ اَلْجَنَّةَ هِيَ اَلْمَأْوىٰ»؛ (3)و اما كسى كه از ايستادن در برابر پروردگارش هراسيد و نفس خود را از هوس باز داشت، پس جايگاه او همان بهشت است.


1) . بحارالأنوار، ج 26، ص 3، (باب 14)، ح 1.

2) . نازعات، آيه 37 و 38 و 39.

3) . نازعات، آيه 40 و 41.

يعنى كسى كه دلش تجلّى عظمت خدا شد و عظمت و كبريايى پروردگار عالم بر دل او حاكم شد روشن است كه آن عظمت، رادع و مانع است از اين كه گناه بكند، ديگر نفس امّاره را از گناه باز مى دارد و آن را كنترل مى كند. آن بعد حيوانى را كنترل مى كند و تن را براى استكمال خودش مَركب قرار مى دهد. جايگاه و مسير اين كس بهشت است. بهشت او از همان جا شروع خواهد شد.

بنابراين اگر وقت گفتن جمله:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ عَظَمَتِكَ بِاَعْظَمِهٰا وَ كُلُ عَظَمَتِكَ عَظيمَة اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِعَظَمَتِكَ كُلِّها.»

در دل او صفات جلال تجلّى كند، و عظمت پروردگار بر دلش حكومت نمايد، به طورى كه همه جا محضر خدا باشد و او خود را در محضر ربوبى ببيند، خود را در مقابل عظمت و كبريايى پروردگار ببيند، ديگر عبادت كردن، روزه گرفتن و گناه نكردن براى چنين كسى خيلى آسان است.

اثر گمان به وجود معاد

از چيزهايى كه براى كنترل انسان بسيار مفيد است و قرآن شريف روى آن خيلى پافشارى دارد قيامت و اعتقاد به معاد است. اگر اعتقاد به معاد در دل رسوخ يابد ديگر نمى گذارد كه انسان گناه كند. قرآن شريف در سورۀ مطففين مى فرمايد:

بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفِينَ، اَلَّذِينَ إِذَا اِكْتٰالُوا عَلَى اَلنّٰاسِ يَسْتَوْفُونَ، وَ إِذٰا كٰالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ يُخْسِرُونَ، أَ لاٰ يَظُنُّ أُولٰئِكَ أَنَّهُمْ مَبْعُوثُونَ، لِيَوْمٍ عَظِيمٍ»؛(1)واى بر كم فروشان! كه چون مى خواهند بگيرند زياد مى گيرند، و وقتى كه مى خواهند بدهند كم مى دهند؛ مگر آنان گمان نمى دارند كه برانگيخته خواهند شد.


1) . مطففين، آيات 1-5.

به عبارت عام تر، يعنى واى به كسى كه در جامعه وظيفه نشناس باشد، و در وظيفه اى كه به دوشش آمده است كوتاهى كند. اين كم فروش ها گمان ندارند كه معادى در كار است؟ اين ها گمان ندارند كه در روز قيامت، مبعوث مى شوند؟ اگر كسى مظنۀ به معاد هم داشته باشد خواه ناخواه ديگر كم فروشى، گناه و وظيفه نشناسى نمى كند، و وظيفه اى كه به دوش اوست مسلّم انجام مى دهد. نظيرش در قرآن فراوان است، آن جا كه مى فرمايد: مظنۀ به قيامت انسان را كنترل مى كند ديگر چه رسد به علم به آن، يقين به آن و حكومت يافتن آن معرفت بر دل.

حقيقت معاد، بهشت و جهنم

معاد تجلّى اسما و صفات خداست. تجلى صفت جمال خدا بهشت است، و تجلى صفت جلال خدا، عظمت خدا، قهّاريّت خدا جهنّم است. روز قيامت، روز تجلّى اسما و صفات است. صف محشر، روز تجلّى صفات جلال است.

چگونه كسى كه به روز قيامت اطمينان و حتى مظنه داشته باشد كنترل مى شود، اين جا نيز همين است. اگر عظمت پروردگار در دل رسوخ كند ولو كم باشد. اگر انسان هميشه خود را در محضر خدا ببيند، و همه جا را محضر خدا ببيند روشن است كنترل مى شود.

يك تقاضا

در وقت گفتن اين جمله به ياد اين باشيد: «همه جا محضر خداست.» كارى بكنيد كه عظمت خدا در دل شما رسوخ كند، عظمت خدا بر دل شما حكومت كند، زيرا اگر اين حكومت آمد تمام گناهان از بين خواهد رفت و به جاى آن عبادت و رابطۀ با خدا آسان مى شود.

بخش پنجم: تفسير نور

اشاره

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ نورِكَ بِاَنْوَرِه

وَ كُلُّ نورِكَ نَيّرٌِ؛

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِنورِكَ كُلِّهِ.

تفسير ادبى

كلمۀ «نور» از نظر لغت به چيزى مى گويند كه خود به خود ظاهر باشد و چيز ديگرى را هم ظاهر كند. لذا مى گويند:

«ظاهِرٌ بِذاتِه، مُظْهِرٌ لِغَيْرِه.» (1)پروردگار عالم نور است «اَللّٰهُ نُورُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ»(2)زيرا به خودى خود ظاهر، موجود و واجب الوجود است. منوّرِ غير است؛ يعنى ما سوى الله پرتوى از نور او و وابسته به اوست.

پروردگار عالم هم از نظر صفات جمال و هم از نظر صفات جلال نور است، زيرا عالم وجود مظهر رحمانيّت او، و بهشت مظهر رحيميّت او، و آتش مظهر قهّاريّت اوست. روشن است هر كجا كه قهر و جلال خدا باشد جمال در آن مستور است. و هر كجا كه جمال باشد جلال در آن مخفى است. هم قهر و هم لطف است، در حالى كه


1) . بحارالأنوار، ج 4، ص 20، (باب 3 - تأويل آيه النور)، ذيل ح 7.

2) . نور، آيه 35.

لطف است قهر در آن مخفى است. لذا بايد بگوييم آتش يعنى جهنّم، با فرض اين كه مظهر قهر خداست اما براى تربيت و ساختن است، و لطفى در آن موجود است.

«يا مَنْ سَبَقَتْ رَحْمَتُهُ غَضَبَه.»

پروردگار عالم به حسب فيض مقدس هم نور است، زيرا موجودات همه و همه موجود به فيض مقدس خدا هستند چنان چه اهل بيت عليهم السلام هم نورند، در روايات مى خوانيم:

«اَوَّلُ ما خَلَقَ اللّهُ نورُ مُحَمَّد.»(1)

و اهل بيت عليهم السلام همه شان نور واحدند، چنان چه در روايات داريم:

«كُلُّهُمْ نورُ واحِد.»(2)

واسطۀ فيض مقدس اهل بيت اند، وقتى واسطه، اهل بيت باشند پس اهل بيت هم

«ظاهِرٌ بِذاتِه مُظهِرٌ لِغَيْرِه.» هستند.

شرح عرفانى

كسى كه به درخانۀ خدا رفته است وقتى به نور خدا، ذات مقدس و صفات و اسماء وى توجه كند، مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ نورِكَ بِاَنْوَرِه؛

خدايا! به درخانه ات آمده ام، توجه به نورايت تو دارم و به نورانى ترين نورهايت. به ذات مقدست تو را قسم مى دهم.»


1) . بحارالأنوار، ج 1، ص 97، (باب 2)، ح 7، «اول ما خلق اللّه نورى».

2) . مدينة المعاجز، ج 2، ص 369، «كلّنا من نورٍ واحد».

ولى وقتى توجه پيدا مى كند به اين كه همۀ صفات جلال و جمال عين نور خداست، مى گويد:

«وَ كُلُّ نورِكَ نَيّرٌِ

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِنورِكَ كُلِّهٖ؛

خدايا! در اين عالم چيزى نيست جز ذات تو، چيزى نيست جز وجود مقدس تو. خدايا! به درخانه ات آمده ام و تو را به ذات مقدست قسم مى دهم».

كسى كه به درخانۀ خدا مى رود گاهى به فيض مقدس و گاهى به رحمت واسعۀ خدا و به «كن» رحمانى وى نظر دارد. داعى در اين نظر، كثرات را مشاهده مى كند، در اين مرتبه واسطۀ فيض، حقيقت محمدى صلى الله عليه و آله و مابقى موجودات را مى بيند و مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ نورِكَ بِاَنْوَرِه؛

اى خدا! به درخانه ات آمده ام، توجه به نورت دارم و به نورانى ترين نورهايت؛ يعنى به حقيقت محمد تو را قسم مى دهم.»

سپس توجه مى كند به اين كه فيض مقدس و «كُنِ» رحمانى بسيط است، يك چيز بيشتر نيست. لذا در اين نظر مى گويد:

«وَ كُلُّ نورِكَ نَيّرٌِ

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِنورِكَ كُلِّهٖ؛

اى خدا! به درخانه ات آمده ام، و تو را به نورت كه يك چيز بيشتر نيست و فيض مقدس است، قسم مى دهم.»

درس ولايى

گاهى هم توجه به اين دارد كه بايد به درخانۀ خدا رفت و به اهل بيت توسل كرد.

نور چهارده معصوم و كثرات را مى بيند و مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ نورِكَ بِاَنْوَرِه؛

خدايا! به درخانه ات آمده ام، توجه به چهارده معصومت دارم، و تو را به نورانى ترين نورهايت قسم مى دهم؛ يعنى به حقيقت محمد صلى الله عليه و آله تو را قسم مى دهم.»

گاهى به

«كُلُّهُمٌ نورٌ واحِد» توجه مى كند؛ لذا مى گويد:

«وَ كُلُّ نورِكَ نَيّرٌ

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِنورِكَ كُلِّهٖ؛

اى خدا! به درخانه ات آمده ام، و تو را به چهارده معصوم قسم مى دهم.»

اقسام ايمان و معرفت به خدا

ايمان و معرفت به خدا بر دو قسم است: عقلى و شهودى.

معرفت عقلى: معرفتى است كه به واسطۀ برهان پيدا مى شود. قرآن شريف هم خيلى ما را به اين نوع از معرفت ترغيب كرده است؛ مثلاً مى فرمايد:

«إِنَّ فِي خَلْقِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اِخْتِلاٰفِ اَللَّيْلِ وَ اَلنَّهٰارِ لَآيٰاتٍ لِأُولِي اَلْأَلْبٰابِ.» (1)در خلقت آسمان ها و زمين؛ در اين كه شب مى رود و روز مى آيد، روز مى رود و شب مى آيد، شب بلند مى شود و روز كوتاه مى شود و روز بلند مى شود و شب كوتاه مى شود، نشانه اى براى خدا است. به واسطۀ برهان حدوث و برهان نظم به خدا پى برده مى شود و معرفت پيدا مى شود، اما اين قسم معرفت نمى تواند كاربردى داشته باشد.


1) . آل عمران، آيه 190.

معرفت شهودى: معرفتى است كه به واسطۀ رابطۀ با خدا پيدا مى شود. روزۀ ماه مبارك رمضان، بيدارى شب، خواندن نماز شب، راز و نياز با خدا، خواندن قرآن، نور و معرفت مى دهد؛ معرفتى كه در دل رسوخ مى كند و اطمينانى قوى در دل پيدا مى شود:

«أَلاٰ بِذِكْرِ اَللّٰهِ تَطْمَئِنُّ اَلْقُلُوبُ.» (1)همين معرفت شهودى است كه كاربرد دارد، و روشن است كه اين ايمان به واسطۀ برهان پيدا نمى شود.

«الَعِلْمُ نورٌ يَقْذِفُهُ اللّٰهُ فى قَلْبِ مَنْ يَشٰاءُ؛(2)دانش، نورى است كه خداوند در قلب هر كس كه صلاح بداند قرار مى دهد.»

اين نور و معرفت را بايد خدا بدهد.

•

خدا به چه كسى مى دهد؟

•

به آن كسى كه مهيّا و در معرض باشد.

•

چگونه مى توان در معرض واقع شد؟

•

روزۀ ماه مبارك رمضان انسان را در معرض رحمت خدا و مورد عنايت خاص وى قرار مى دهد. ديگر خواه ناخواه دست عنايت خدا روى سر او است. هدايت خدا بدين سبب است؛ هدايتى كه به معناى

«ايصالِ اِلَى الْمَطلوب» است؛ يعنى دست خدا هميشه روى سر اوست تا به مقصودش برسد.

قرآن مى فرمايد:

«قَدْ جٰاءَكُمْ مِنَ اَللّٰهِ نُورٌ وَ كِتٰابٌ مُبِينٌ»؛ (3)از طرف خدا نور و كتاب آشكار آمد.

«يَهْدِي بِهِ اَللّٰهُ مَنِ اِتَّبَعَ رِضْوٰانَهُ سُبُلَ اَلسَّلاٰمِ»؛ (4)خدا به واسطۀ قرآن هدايت مى كند.


1) . رعد، آيه 28.

2) . مصباح الشريعة، ص 16، (الباب السادس في الفتياء).

3) . مائده، آيه 15.

4) . مائده، آيه 16.

•

چه كسى را هدايت مى كند؟

•

كسى را كه از او راضى باشد.

•

به چه چيزى او را هدايت مى كند؟

•

به راه هاى سلامتى.

«وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ»؛ (1)از ظلمت ها او را بيرون مى كشد و او را به نور مى برد.

روشن است كه به اذن خدا، نور هدايت و نور معرفت در دل انسان ريخته مى شد:

«و َ يَهْديهِمْ اِلٰى صِرٰاطٍ مُسْتَقيٖم»؛(2)به راه راست هدايتش مى كند.

انسانى كه بر صراط مستقيم است ديگر كج نمى رود و افراط و تفريط ندارد. او هم چنان راه خود را مى پيمايد تا به مطلوب و مقصود برسد. مقصود، همان راه مستقيم است كه به آن رسيده است.

استدعاى الهى

در وقت خواندن اين جمله، از خدا نور، هدايت و معرفت بخواهيد. معرفتى كه كاربرد داشته باشد بايد خدا بدهد، برهان نمى تواند بدهد. اين هم وقتى پيدا مى شود كه انسان در معرض قرار گيرد؛ يعنى خود را در معرض قرار بدهد. هر چه رابطه با خدا بيشتر باشد، اين هدايت، معرفت و نور بيشتر است.

در اثر ياد و اطاعت خدا و در معرضِ نفحات الهى قرار گرفتن، آدمى به جايى مى رسد كه عالم ملكوت را مى بيند، و آن را تسخير مى كند.


1) . مائده، آيه 16.

2) . همان.

بخش ششم: تفسير رحمت

اشاره

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ رَحْمَتِكَ بِاَ وْسَعِها

وَ كُلُّ رَحْمَتِكَ وٰاسِعَة؛

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِرَحْمَتِكَ كُلِّها.

تفسير ادبى

«رحمت» به معناى «عطوفت» است و چون نسبت به پروردگار عالم داده شده است

«اِعطاءُ كُلِّ ذىٖ حَقٍّ حَقَّهُ»(1)است. پروردگار عالم رحم دارد؛ يعنى حّقِ هر كسى را قطعاً مى دهد. از بزرگ ترين و نورانى ترين صفات پروردگار عالم، صفتِ رحمت است.

پروردگار عالم رحمان و رحيم است.

«لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ اَلرَّحْمٰنُ اَلرَّحِيمُ»؛ (2)مؤثرى در عالم هستى نيست جز خدا؛ خدايى كه رحمان و رحيم است.

در قرآن شريف صد و چهارده بسم الله داريم كه در آن دائماً از خدا به صفت رحمان و رحيم نام برده شده است:

«بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحمٰنِ الرَّحيٖم.»


1) . بحارالأنوار، ج 42، ص 43، (باب 116 - جوامع معجزاته...)، ح 16، «اعطى كل ذى حقٍ حقّه».

2) . بقره، آيه 163.

فرق بين رحمان و رحيم

مراد از رحمان آن سعۀ وجودى فيض مقدس است: «وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْ‌ءٍ.»(1)در دعاى كميل مى خوانيد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِرَحْمَتِكَ الَّتٖى وَسِعَتْ كُلَّ شَىْ‌ء؛

اى خدا! از تو سؤال مى كنم، توجه به رحمتت دارم، آن رحمتى كه همه چيز را گرفته است.»

لذا فيض مقدس را «كُنِ رحمانى» مى گويند. و رحمتِ واسعۀ پروردگارِ عالم به نام «رحمان» ناميده شده است. اما «رحيم» آن رحمت رحمانى است كه مقرّبين خدا به واسطۀ هدايت او هدايت مى شوند و مى رسند به آن جا كه بايد برسند.

مقام بسط كمال وجود، وصول هر چيزى به كمالش از باب رحيميت پروردگار عالم است. بنابراين بين رحمان و رحيم نسبت عام و خاص است. از اين جهت هم برخى، رحمان را اين گونه معنا كرده اند:

«اى خدايى كه رحم مى كنى در دنيا بر مؤمن و كافر اما در آخرت فقط به مؤمن رحم مى كنى.»

عرفا عالم هستى را مظهر رحمان، و بهشت را مظهر رحيميت پروردگار عالم گرفته اند. شايد آنان از قرآن شريف اين استنباط را كرده اند كه مى فرمايد: «وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْ‌ءٍ.»(2)اما در جاى ديگر مى فرمايد:

«إِنَّ رَحْمَتَ اَللّٰهِ قَرِيبٌ مِنَ اَلْمُحْسِنِينَ.» (3)


1) . اعراف، آيه 156.

2) . همان.

3) . اعراف، آيه 56.

خداوند سبحان دو گونه رحمت دارد: يكى رحمانى يعنى ما سِوَى اللّه رحمت رحمانى خداست. هر نعمتى به هر كس برسد، وجود شامل هر ماهيتى كه بشود از باب رحمانيّت پروردگار عالم است. و اما

«رَحْمَةُ اللّٰهِ قَريبٌ مِنَ الْمُحسِنَيٖنَ» خداوند متعال عنايت هاى خاصى به انسان هاى نيكوكار دارد. عنايت خاص يعنى رحيميت او.

شرح عرفانى

بنده وقتى به درخانۀ خدا مى رود اگر توجه به رحيميت خدا كند و ببيند كه رحمت او بعضى اوسع بر بعض ديگر است. در آن حالت مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ رَحْمَتِكَ بِاَ وْسَعِها؛

خدايا به درخانه ات آمده ام، توجهم به رحمت توست و تو را به وسيع ترين رحمت هايت قسم مى دهم.»

يعنى به آن صفات رحمانى ات، به آن صفتى كه «وَسِعَتْ كُلَّ شَيْ‌ءٍ»(1)به «كُنِ» رحمانى تو را قسمت مى دهم.

ولى ناگهان توجه پيدا مى كند كه صفت رحمان و رحيم، عين ذات خداست، لذا مى گويد:

«وَ كُلُّ رَحْمَتِكَ وٰاسِعَة

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِرَحْمَتِكَ كُلِّها؛

يعنى: اى خدا! همۀ رحمت هايت وسعت دارد و همۀ آن ها عين ذات توست و وجود تو اوسع از همۀ وجودها هست.

اى خدا! به درخانه ات آمده ام و به ذات مقدست كه اوسع از هروجودى است تو را قسم مى دهم.»


1) . اعراف، آيه 156.

گاهى هم عارف از اسماء صفات به اسماء افعال مى آيد؛ يعنى به عالم كثرت گام مى گذارد و نظر به فيض مقدس مى كند. در آن فيض مقدس كثرت مى بيند. در آن فيض مقدسى كه به آن مى گويند «كُنِ رحمانى» و «

مَشِيَّتِ مُطلَقِه.»

معلوم است در اين عالم وجود، حقيقت محمدى صلى الله عليه و آله و سلم از همۀ وجودها اوسع است، لذا مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ رَحْمَتِكَ بِاَ وْسَعِها؛

اى خدا! به درخانه ات آمده ام، توجهم به رحمت توست و به وسيع ترين رحمت هايت، به آن وجودى كه اوسع از همۀ وجودهاست.» (اى خدا! به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم تو را قسم مى دهم)

اما در همان حال به بساطت فيض مقدس و به اين كه همۀ موجودها اشعه اى است از ذات مقدس و تجلى يى است از ذات مقدس، توجه مى يابد و مى گويد:

«وَ كُلُّ رَحْمَتِكَ وٰاسِعَة

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِرَحْمَتِكَ كُلِّها؛

خدايا! همۀ رحمت هايت يك چيز بيشتر نيست، خدايا! به درخانه ات آمده ام و به رحمت واسعه ات تو را قسم مى دهم.»

درس ولايى

دعا كننده و آن كسى كه به درخانۀ خدا رفته است اگر عارف باشد يك وقت توجه مى يابد كه بايد خدا را به اهل بيت عليهم السلام قسم بدهد و مى بيند كه مظهر رحمانيت و رحيميت خدا، اهل بيت اند.

«وَ لِلّٰهِ اَلْأَسْمٰاءُ اَلْحُسْنىٰ فَادْعُوهُ بِهٰا»؛ (1)براى خدا اسماء و صفات خوب است، خدا را به آن ها بخوانيد.

در روايات داريم كه مى فرمايند:

«نَحْنُ وَالِلّٰهِ الاْسَمٰاءُ الحُسْنٰى؛(2)اسماء حسناى خدا ما هستيم.»

در اين نظر مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ رَحْمَتِكَ بِاَ وْسَعِها؛

خدايا! به در خانه ات آمده ام، اهل بيت را آورده ام. تو را از نظر وجود به اوسع اين اهل بيت و حقيقت احمدى قسم مى دهم.»

گاهى توجه مى يابد كه اهل بيت نور واحد و رحمت واحده هستند، لذا مى گويد:

«وَ كُلُّ رَحْمَتِكَ وٰاسِعَة

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِرَحْمَتِكَ كُلِّها؛

اى خدا! به درخانه ات آمده ام، شفيع آورده ام. توسل به اهل بيت پيدا مى كنم. اى خدا! به درخانه ات آمده ام و تو را به اهل بيت طيّبينِ طاهرين قسم مى دهم.»

تذكر اخلاقى

وقتى كه اين جمله را مى خوانيم بايد توجه داشته باشيم كه پروردگار عالم رحمان و رحيم است. در روايات مى خوانيم: «پروردگار عالم صد رحمت دارد» اين از باب مثال است؛ يعنى پروردگار عالم خيلى رحمت دارد. يكى از آن صد رحمت را بين مخلوق ها تقسيم كرده است. به واسطۀ آن يك رحمت همۀ مهربانى ها و عاطفه ها


1) . اعراف، آيه 180.

2) . بحارالأنوار، ج 91، ص 6، (باب 28 - الاستشفاع بمحمد وآل محمد...)، ح 7.

و رأفت هايى كه مادر براى بچه اش دارد، يا پسر براى پدرش دارد، يا كه مسلمانان نسبت به يك ديگر دارند، حتى رأفتى كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله به امت دارد و عاطفه اى كه اميرالمؤمنين عليه السلام به موجودات دارد. همه و همه از آن رحمت سرچشمه گرفته اند.

و در روايات مى خوانيم كه: «نود و نه رحمت ديگر را پروردگار عالم براى قيامت گذاشته است؛ يعنى يك رحمت در اين دنيا نود و نه رحمت براى آخرت.»(1)

يأس از رحمت پروردگار

پروردگار عالم در دنيا و آخرت رحيم است. ما بايد از رحمت پروردگار مايوس نباشيم، يأس از رحمت پروردگار در سر حد كفر است.

«وَ لاٰ تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اَللّٰهِ إِنَّهُ لاٰ يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اَللّٰهِ إِلاَّ اَلْقَوْمُ اَلْكٰافِرُونَ»؛ (2)مأيوس از رحمت خدا نشويد. بدانيد اگر كسى از رحمت خدا مأيوس بشود گناهش در سرحدّ كفر است.

ترغيب به توبه

گنه كار - هر كس كه باشد - اگر تلاطم روحى پيدا بكند قرآن مى گويد:

«إِنَّ اَللّٰهَ يُحِبُّ اَلتَّوّٰابِينَ وَ يُحِبُّ اَلْمُتَطَهِّرِينَ»؛ (3)خدا دوست دارد بنده اش توبه كند، و آن هايى را كه در پى پاك شدن باشند دوست دارد.


1) . ر. ك: بحارالأنوار، ج 89، ص 249، (باب 29)، ذيل ح 29.

2) . يوسف، آيه 87.

3) . بقره، آيه 222.

قرآن مى فرمايد:

«وَ إِذٰا جٰاءَكَ اَلَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآيٰاتِنٰا فَقُلْ سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلىٰ نَفْسِهِ اَلرَّحْمَةَ أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءاً بِجَهٰالَةٍ ثُمَّ تٰابَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ»؛ (1)و چون كسانى كه به آيات ما ايمان دارند نزد تو آيند، بگو: درود بر شما، پروردگارتان رحمت را بر خود مقرر كرده كه هر كس از شما به نادانى كار بدى كند و سپس به توبه و صلاح آيد، پس وى آمرزندۀ مهربان است.

«يٰا عِبٰادِيَ اَلَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ يَغْفِرُ اَلذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ اَلْغَفُورُ اَلرَّحِيمُ»؛ (2)اى بندگان من - كه بر خويشتن زياده روى روا داشته ايد - از رحمت خدا نوميد مشويد. در حقيقت، خدا همه گناهان را مى آمرزد كه او خود، آمرزندۀ مهربان است.


1) . انعام، آيه 54.

2) . زمر، آيه 53.

بخش هفتم: تفسير كلمه

اشاره

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ كَلِمٰاتِكَ بِاَتَمِّها

وَ كُلُّ كَلِماتِكَ تٰامَّةٌ؛

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِكَلِماتِكَ كُلِّها.

تفسير ادبى

«كلمات» جمع «كلمه» است. «كلمه» در لغت عربى به معناى «جرح» است. و سخن را از آن رو «كلام» مى گويند كه در دل مى نشيند و تأثير مى گذارد. در عُرفِ مردم به الفاظ يا چيزهاى نوشتنى يى كه پى در پى باشد و يك مفهومى داشته باشد كلمه و كلام مى گويند. در عرف قرآن «كلمه» در مورد چيزى استعمال شده است كه دلالت برچيز ديگرى بكند.

عالم هستى «كَلِماتُ اللّه» اند و دلالت بر وجود مقدس خدا مى كنند. بنابراين ذات مقدس حق، «كلمۀ تامه» است، زيرا خود برخود دلالت دارد.

پيش عارفان و سالكان - كه منغمر در عالم وحدت اند - اول دليل براى خدا خود خداست.

قرآن مى فرمايد:

«أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلىٰ كُلِّ شَيْ‌ءٍ شَهِيدٌ»؛ (1)آيا كفايت نمى كند براى خدا وجود مقدس خود خدا؟


1) . فصلت، آيه 53.

امام حسين عليه السلام اين عارف حقيقى، كه محبت خدا در دلش ريخته شده و وجودش عشق به خداست و دل او مالامال از محبت خداست، در دعاى عرفه مى گويد:

«كَيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ بِما هُوَ فٖى وُجُودِه مُفتَقِرٌ اِلَيْكَ؛

اى خدا! من چگونه از عالم هستى پى به تو ببرم؟»

عالم هستى وابستۀ به توست چيزى كه وابسته به توست چطور مى توانم به وسيلۀ او پى به تو ببرم؟

«اَيَكونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهورِ مٰالَيْسَ لَكَ حَتّٰى يَكُونَ هُوَ الْمُظْهِرُ لَكَ؟؛

اى خدا! چيزى كه نورانيت و ظهورش به واسطۀ توست چگونه مى توانم به واسطۀ او پى به تو ببرم؟»

«مَتىٰ غِبْتَ حَتّٰى تَحْتاجَ اِلىٰ دَليٖلٍ؛

اى خدا! كى پنهان بودى تا برايت دليل بياورم.»

«عَمِيَتْ عَيْنٌ لاٰتَراك؛(1)

كور باد آن چشمى كه تو را نبيند.»

پس از ذات مقدس خدا، صفات جمال و كمال او «كلمه» و «كلمۀ تامه» است، زيرا هم صفات جلال و هم صفات جمال، همگى بروجود مقدس خدا دلالت مى كنند.

شرح عرفانى

كسى كه به درخانۀ خدا مى رود اگر متنبّه و هوشيار باشد، متوجه ذات مقدس و نيز صفات جمال و جلال كه مى شود مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ كَلِمٰاتِكَ بِاَتَمِّها؛ خدايا! به درخانه تو آمده ام توجهم به كلمات تو است و تو را به اَتَمّ كلماتت - يعنى ذات مقدس - قسم مى دهم.»


1) . بحارالأنوار، ج 64، ص 142، (باب 4 - فطرة اللّٰه سبحانه وصبغته، في كلام سيدالشهدا في دعاعرفه)، ذيل ح 7.

ولى وقتى توجه پيدا مى كند كه تام و اتمى نيست و بين كلمات خدا تفاضلى نيست همۀ اسما و صفات خدا عين ذات وجود مقدس اوست، مى گويد:

«وَ كُلُّ كَلِماتِكَ تٰامَّه

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِكَلِماتِكَ كُلِها؛

اى خدا! همۀ كلماتت تام است. اى خدا! به درخانۀ تو آمده ام و به همۀ كلماتت تو را قسم مى دهم.»

يعنى: اى خدا! به درخانه ات آمده ام و به ذات مقدست تو را قسم مى دهم.

گاهى هم توجه به «كُنِ» رحمانى و كثرات آن است. توجه از عالم اسما و صفات به صفات افعال است. مى آيد در اين عالم و كثرت ها را مشاهده مى كند و مى بيند كه حقيقت پيغمبراكرم صلى الله عليه و آله و سلم اَتَم كلمات است. مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ كَلِماتِكَ بِاَتَمِّها؛

خدايا! به درخانه ات آمده ام، نظرم به فيض مقدس است. نظرم به «كن» رحمانى است و تو را به اَتمّ كلمات قسم مى دهم.» (يعنى: به حقيقت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم تو را قسم مى دهم).

ناگهان توجه مى كند به بساطت فيض مقدس، و مى گويد:

«وَ كُلُّ كَلِماتِكَ تٰامَّه اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِكَلِماتِكَ كُلِها.»

درس ولايى

عارف و دعا كننده، گاهى هم نظر به اهل بيت دارد؛ اهل بيتى كه مظهر صفات و اسما هستند، اهل بيتى كه اتمّ كلماتند، و نظر به كثرت دارد؛ يعنى نظر به پيغمبر اكرم، حضرت زهرا، اميرالمؤمنين و ساير ائمه دارد. در اين نظر مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ كَلِماتِكَ بِاَتَمِّها؛

خدا! به درخانۀ تو آمده ام، چهارده معصوم را آورده ام و تو را به اتمّ كلماتت كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله است قسم مى دهم.»

در همين توجه، نتيجه حاصل اين است كه تفاضلى ميان ائمه نيست و همه يك نورند و از نظر فضيلت يكى هستند. اگر چنان چه ما هم فضيلتى مى بينيم الاّ اين كه در هر يك، صفت يا صفات خاصى بروز و ظهور بيشترى كرده نيست و معصومين عليهم السلام همه از نظر علم و از نظر هر صفتى كه ما فرض كنيم همگى نور واحدند:

«كُلُّهُمْ نورٌ واحِد»، لذا مى گويد:

«وَ كُلُّ كَلِماتِكَ تٰامَّةٌ اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِكَلِماتِكَ كُلِّها؛

اى خدا! به درخانه ات آمده ام، چهارده معصوم را آورده ام و تو را به اهل بيت قسم مى دهم.»

تذكر اخلاقى

نكته اى كه در اين جا بايد به آن توجه داشته باشيم اين است كه انسان مى تواند كلمۀ تامۀ خدا بشود. وجود انسان كلمه است براى خدا و ذات مقدس او؛ يعنى بهترين دليل براى وجود مقدس خدا و اثبات او همين انسان است.

«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقد عَرَفَ رَبَّه؛(1)هر كسى خودش را بشناسد خدايش را شناخته است.»

اما اين انسان گاهى به واسطۀ سير و سلوكش مى رسد به آن جا كه «كلمۀ تامۀ خدا» مى شود. در قدسيّات مى خوانيم كه:

«عَبْدىٖ اَطِعْنٖى حَتّٰى اَجْعَلَكَ مِثلىٖ أو مثلى اَقوُلُ للشيٖ كُنْ فَيَكُونَ تَقوُلُ للشيٖ كُنْ فَيَكوُن؛(2)

اى بندۀ من! عبد شو، اطاعت من كن، و در اثر اطاعت من، تشبّهى به من پيدا مى كنى؛ يعنى چنان چه من مى توانم در تكوين تصرف كنم تو هم مى توانى.»


1) . بحارالأنوار، ج 2، ص 32، (باب 9 - \ استعمال العلم والإخلاص...)، ح 22.

2) . با اختلاف در عبارت، ر. ك: مستدرك، ج 11، ص 258، (باب 18)؛ بحارالانوار، ج 90، ص 376، (باب 24)، ذيل ح 16، و الفوائد العلية، ج 2، ص 394.

روزۀ ماه مبارك رمضان تشبّه مى دهد. تشبّه مخلوق به خالق. بهترين عبادت از اين نظر روزه است. لذا در روايات هم مى خوانيم:

«الَصَّومُ لىٖ وَ اَنَا اُجْزىٰ بِهٖ؛(1)

روزه مال من است. [چون كه عبد تشبّه به من پيدا مى كند و اگر روزۀ خوب هم بگيرد] جزايش خود من هستم.»

دل شب مخصوصاً قبل از اذان صبح، طلوع فجر، راز و نياز با خدا، بين الطلوعين، خواندن قرآن مخصوصاً در ماه مبارك رمضان، اين ها آدمى را مى رساند به اين جا كه مظهر صف جمال و صفت جلال مى كنند:

«تَتَجٰافىٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ اَلْمَضٰاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ يُنْفِقُونَ.» (2)عده اى از مردم رختخواب را رها، و راز و نيازها با خدا دارند. در حالى كه دل آن ها هم صفت جلال و هم صف جمال در آن رسوخ كرده است. صفت جمال خدا بر دلشان حكومت دارد؛ يعنى اميد و رجاء دارند. صفت جلال خدا بر دلشان حكومت كرده است؛ يعنى خوف دارند از عظمت و كبريايى خدا و از قهّاريّت او.

قرآن مى گويد اگر بنده من اين گونه شد و نماز شب با خوف و رجاء را به جا آورد همين راز و نياز با خدا همراه با خوف و رجاء او را به اين جا مى رساند كه:

«فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ جَزٰاءً بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ.» (3)ديگر هيچ كس نمى تواند درك بكند چه مقامى پيدا مى كند! الاّ برسد به آن مقام.

مقام لقاء و مقام فناء است. مقام جِوارُ الله و مقام عِندَاللّه است.


1) . بحارالانوار، ج 70، ص 11، (باب 122)، ذيل ح 3.

2) . سجده، آيه 16.

3) . سجده، آيه 17.

بخش هشتم: تفسير كمال

اشاره

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ كَمٰالِكَ بِاَكْمَلِهِ

وَ كُلُّ كَمٰالِكَ كٰامِلٌّ؛

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِكَمٰالِكَ كُلِهِ.

تفسير ادبى

«كمال» در لغت به معناى ضد نقصان است. به چيزى كه نقص نداشته باشد «كامل» مى گويند. گفته مى شود كه: صورت، كمال هيولى است، فصل، كمال جنس است؛ يعنى فصل جنسى را كه اقتضا ندارد، اقتضادارش مى كند. صورت، هيولى را كه امرى بى اقتضا است، اقتضا دار مى كند.

گاهى هم «كمال» در مقابل «قِلت» استعمال مى شود. در قرآن شريف مى خوانيم:

تِلْكَ عَشَرَةٌ كٰامِلَةٌ.» (1)«عشرة» خود به خود نقص ندارد اما وقتى با نُه قياس بكنيم نُه ناقص و كمتر است و عشره كامل است؛ يعنى نسبت به نُه بيشتر است.

مراد از كمالى كه در اين جاست، به طور قطع ضد نقصان نيست، چون در ذات، صفات، فيض و اهل بيت ربوبى اش نقصى نيست تا بخواهيم كامل و يا اكمل درست كنيم، بلكه مراد ضد قلت است؛ يعنى مى توان در اسما و صفات در مقايسۀ با ذات مقدس الهى، يا در فيض مقدس به حسب معنا، كثرت و قلت فرض كرد.


1) . بقره، آيه 196.

شرح عرفانى

عارف، يعنى كسى كه بر در خانۀ خدا رفته است وقتى به عالم اَسماء و صفات توجه مى كند، و اين كه اكمل همۀ كمال ها ذات مقدس خداست، مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ كَمٰالِكَ بِاَكَمَلِها؛

اى خدا! به درخانه ات آمده ام، توجهم به كمال توست و به كامل ترين كمال هايت تو را قسم مى دهم؛ يعنى به ذات مقدست تو را قسم مى دهم.»

ممكن است كه اصلاً نظر به ذات نباشد، بلكه نظر به خود صفات باشد. اگر چنين باشد معنايش اين مى شود كه:

«اى خدا! به درخانه ات آمده ام، به كامل ترين كمال هايت، يعنى به قيوميتت تو را قسم مى دهم.»

اما وقتى توجه پيدا مى كند كه همۀ صفات عين ذات خداست، مى گويد:

«وَ كُلُّ كَمالِك كٰامِل

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِكَمٰالِكَ كُلِه؛

اى خدا! به درخانه ات آمده ام، و به همۀ كمال هايت تو را قسم مى دهم؛ يعنى به ذات مقدست تو را قسم مى دهم.»

و اما اگر توجه به «كُنِ رحمانى»، فيض مقدس و اسماء افعال باشد در آن جا كثرت ها را مى بيند، و از نظر سعۀ وجودى مشاهده مى كند كه در اين عالم بعضى اوسع اند و برخى واسع؛ لذا مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ كمٰالِكَ بِاَكَمَلِه؛

اى خدا! به درخانه ات آمده ام، توجهم به كمال توست، به كامل ترين كمال هايت، يعنى به اوسع وجودهايت تو را قسم مى دهم.»

حقيقت احمدى صلى الله عليه و آله؛ اوسع وجودها

عارف وقتى توجه مى كند كه فيض مقدس بسيط است، مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِكمٰالِكَ كُلِه؛

اى خدا! همۀ كمال تو يك چيز بيشتر نيست، يك رحمت است، يك فيض مقدس است.»

«وَ مٰا أَمْرُنٰا إِلاّٰ وٰاحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ.» (1)در اين نظر مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِكَمٰالِكَ كُلِّه؛

اى خدا! به درخانۀ تو آمده ام، و تو را به كمال مقدست، به مظهر «كن رحمانى» ات؛ يعنى به عالم وجودت قسم مى دهم.»

درس ولايى

گاهى هم توجه به اين پيدا مى كند كه اهل بيت، اسما، صفات و كمال خدا هستند.

در اين نظر كثرت، چهارده معصوم را مشاهده مى كند؛ لذا متوسل به چهارده معصوم و به اتم آنان مى شود و مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ كمٰالِكَ بِاَكْمَلِها؛

اى خدا! به درخانۀ تو آمده ام، چهارده معصوم را آورده ام، و به كامل ترين آن ها، يعنى به پيغمبر اكرم تو را قسم مى دهم.»

و وقتى توجه به بساطت مى كند و اين كه همۀ آن ها يك نور و يك كمالند، مى گويد:

«وَ كُلُّ كمالِكَ كٰامِلٌ


1) . قمر، آيه 50.

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِكَمٰالِكَ كُلِه؛

خدايا! همۀ كمال هايت كامل است، يك چيز بيشتر نيست. اى خدا! به در خانه ات آمده ام، چهارده معصوم را آورده ام، و به همۀ آن ها تو را قسم مى دهم.»

نكته اى دقيق و لطيف از امام خمينى رحمه الله

استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشأن انقلاب حضرت امام خمينى رحمه الله مى فرمايد:

از قرآن استفاده مى شود كه ولايت، كمال دين است؛ قرآن مى فرمايد: «اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ اَلْإِسْلاٰمَ دِيناً»؛(1)امروز [روز غدير خم] دين را براى شما كامل گرداندم و نعمت را بر شما تمام كردم و اسلام را به عنوان دين برايتان برگزيدم.(2)

ولايت، يعنى كمال دين

همين طور كه فصل، كمال جنس است و اگرفصل نباشد جنسى نيست، اگر صورت نباشد هيولايى نيست و اگر ولايت نباشد دينى نيست، دين اسلام و صورت، هويت و حقيقت او ولايت است؛ لذا در روايات مى خوانيم:

«مَنْ ماتَ وَ لَمْ يَعْرِفْ اِمامَ زَمانِه ماتَ ميٖتَةَ كُفْرٍ وَ نِفٰاقٍ.»(3)

«وَ قٰالَ رَسُولُ اللّهِ مَنْ مٰاتَ وَ لَمْ يَعْرِفْ امام زَمٰانِهِ مٰاتَ ميٖتَةَ جٰاهِلٖيَّةً‌(4)

اگر كسى بميرد و امامش را نشناخته باشد، به مرگ جاهليت مرده است؛ يعنى مسلمان نيست، و در حال كفر، نفاق و ضلالت مرده است.»


1) . مائده، آيه 3.

2) . تفسير دعاء سحر، ص 114.

3) . ر. ك: بحارالأنوار، ج 25، ص 159، (باب 4)، ذيل ح 30.

4) . وسائل الشيعه، ج 16، ص 236، (باب 33) و بحارالانوار، ج 8، ص 368، (باب 27)، ذيل ح 41.

بنابراين ما نبايد تصور كنيم كه ولايت از واجبات است، بلكه از اركان و به منزلۀ صورتى براى عبادات، عقايد و اسلام است، و چنان چه اين انسان صورت و اصل نداشته باشد چيزى نيست، اسلام هم اگر ولايت نداشته باشد چيزى نيست. بدين جهت هم شيعه مى گويد: اصول دين پنج چيز است و چهارم آن امامت است.

نقل قول امام خمينى از عارف بزرگوار، مرحوم شاه آبادى در مورد ولايت

باز ايشان از استاد بزرگوارشان، مرحوم شاه آبادى نقل كرده اند كه:

بعضى گفته اند كه ولايت يكى از فريضه هاى الهى است، مثل ساير فرائض و واجبات، و استناد به اين حديث كرده اند كه امام باقر عليه السلام فرمود:

«بُنِىَ الاِسْلامُ عَلٰى خَمْس: عَلَى الصَّلٰوةِ، و الَصَّوْمِ، و الَزَّكٰوةِ، و اَلْحَجِّ، وَ الْوِلاٰيَةِ وَلَمْ يُنٰادَ بِشىءٍ كَمٰا نُودِىَ بِالْوِلاٰيَةِ؛(1)اسلام بر پنج پايه است: نماز، روزه، زكات، حج و ولايت. و به ولايت خيلى سفارش شده است.»

ايشان فرموده اند: اين ولايت و دوستى مربوط به ولايت اهل بيت نيست، بلكه مربوط به حكومت است؛ يعنى اسلام پنج ركن دارد، يكى، اين است كه ما بايد اهل بيت را دوست داشته و تولى و تبرى داشته باشيم؛ يعنى با مردم دوست باشيم؛ يعنى همان چيزى كه در آيه شريفه ذيل آمده است:

«مُحَمَّدٌ رَسُولُ اَللّٰهِ وَ اَلَّذِينَ مَعَهُ أَشِدّٰاءُ عَلَى اَلْكُفّٰارِ رُحَمٰاءُ بَيْنَهُمْ»؛ (2)محمد، پيامبر خدا است و كسانى كه با او هستند بر كافران سخت گيرند و با مومنان رئوف و مهربان.


1) . بحارالأنوار، ج 65، ص 329، (باب 27 - دعائم الإسلام والإيمان و...)، ح 1.

2) . فتح، آيه 29.

لذا ايشان فرموده اند: اين روايت كه ولايت را از جمله واجبات مى داند به معناى سرپرستى مردم در امر حكومت است، نه ولايت به معناىِ دوستىِ اهل بيت و مردم.

اين روايت نمى خواهد ولايت را معنا كند، ولايت از جملۀ واجبات نيست، ولايت ركن و همۀ واجبات وابسته به آن است، اسلام وابستۀ به آن است.(1)شاهد ديگر هم اين آيه است: «يٰا أَيُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ»(2)اى پيامبر! آن چه را كه بر تو نازل كرده ايم تبليغ كن، [آن چيزى كه بناست عمل كنى به آن عمل كن و اميرالمؤمنين عليه السلام را منصوب به خلافت كن] و اگر اين كار را نكنى رسالت خود را به انجام نرسانده اى.

از اين آيه مى توان استفاده كرد كه اسلام منهاى ولايت ناقص و پوچ است و اصلاً اسلام نيست، و نظير جنس منهاىِ فصل و هيولاىِ منهاىِ صورت است.


1) . تفسير دعاى سحر، ص 115.

2) . مائده، آيه 67.

بخش نهم: تفسير اسم

اشاره

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ اَسْمٰآئِكَ بِاَكْبَرِهٰا

وَ كُلُّ اَسْمٰآئِكَ كَبيرَةً؛

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِاَسْمٰآئِكَ كُلِّهٰا.

تفسير ادبى

از نظر لغت «اسم» به معناى علامت و نشانه است. لكن در عرف، غلبه پيدا كرده و به آن چيزى كه «اسم» براى چيزى بگذارند اصطلاح شده است؛ يعنى علم براى چيزى است كه به آن «اسم» مى گويند.

يك حرف مشهور در ميان اصحاب است كه مى گويند: «اسماءُ اللّٰه توقيفى است.» اين صحيح است؛ يعنى پروردگار عالم اسماى حسنايى دارد و اين اسما را خود خدا بايد براى خود انتخاب كند و اين كه ما به طور علمى براى خدا چيزى وضع كنيم جايز نيست، اما عرف، ذوق و دقت اين را مى پسندد، لذا اين كه مى گويند اسماء الله توقيفى است؛ يعنى مثلاً اگر بخواهيم به خدا «عِلَّةُ الْعِلَلْ» بگوييم و اين عِلَّةُ العلل يكى از اسماى خدا باشد، جايز نيست. اما اگر صفتى براى خدا بياورم، نه از باب عَلَميّت؛ براى مثال بگويم پروردگار عالم واجب الوجود، عِلّتُ العِلل و اُسْطقسُّ فَوْقَ اُسْطُقُسات(1)است، مانعى ندارد، چون صفت آوردن براى خدا - هر صفتى كه لايق


1) . از تعبيرات مختص به فيلسوف مشهور ميرداماد - عليه الرحمه - است؛ به معناى مادة المواد، اصل عناصر.

ذات مقدسش باشد - اشكالى ندارد؛ لذا بين اسما و صفات به اين اعتبار تفاوتى نيست چنان كه بين اسما و كلمات هم تفاوتى نيست، و براى اين كه در جملات تكرار لازم نيايد از اين اسما كه در اين جاست عَلَم هايى را كه براى ذات مقدس خداست، اراده مى كنيم؛ يعنى آن اسم هايى كه خود پروردگار عالم براى خود انتخاب كرده و به واسطۀ اهل بيت به اطلاع ما رسيده است.

«فيض مقدس» از اسماى خداست؛ يعنى علامت خداست، و عَلَم براى ذات مقدس خدا نيست؛ بنابراين مراد از اسما در

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ اَسْمٰائِكَ»، «رحمان»، «رحيم»، «قيّوم»، «قدّوس»، «سلام» و اسم هايى است كه در دعاها و قرآن شريف ديده مى شود. و صفات خدا در قرآن گاهى به طور علميت گفته شده، چنان كه در دعاها هم فراوان است:

«يٰا اللّٰهُ يٰا رَحْمٰنُ يا رَحيٖمُ.»

اسم هاى يادشده، عَلَم است و خدا را به اين اسم ها كه از طرف ذات مقدس براى خودش گذاشته شده، مى خوانيم. گاهى هم به طور وصفى است:

«بسم اللّٰه الرحمن الرحيم.»

در اين جا رحمان و رحيم، وصف براى اللّٰه است، نه اسم.

شرح عرفانى

عارف، يعنى كسى كه به در خانۀ خدايش رفته است، گاهى به اسماى پروردگار عالم و صفات او توجه پيدا مى كند و مى بيند كه در ميان اسما اسمى به نام «اسم اعظم» و «اسم اكبر» داريم، لذا مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ اَسْمٰائكَ بِاَكْبَرِهٰا؛

اى خدا! به درخانۀ تو آمده ام، توجهم به اسماى توست به بزرگ ترين اسم هايت تو را قسم مى دهم.»

در همين حال توجه پيدا مى كند كه همۀ اسما و صفات عين ذات او هستند، لذا مى گويد:

«وَ كُلُّ اَسْمٰآئكَ كَبيٖرَةً

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِاَسْمٰائكَ كُلِّهٰا؛

اى خدا! همۀ اسمائت بزرگ اند، به در خانۀ تو آمده ام، و تو را به همۀ اسمائت قسم مى دهم؛ يعنى تو را به ذات مقدست قسم مى دهم.»

گاهى هم توجه مى كند كه فيض مقدس از اسماى خداست؛ بنابراين مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ اَسْمٰائكَ بِاَكْبَرِهٰا؛

خدايا! به درخانۀ تو آمده ام، نظرم به رحمت واسعۀ توست. خدايا! تو را به آن اسمى كه بزرگ ترين اسم هاى تو در اسماى افعال است و به حقيقت محمد صلى الله عليه و آله قسم مى دهم.»

گاهى توجه پيدا مى كند كه فيض مقدس بسيط است، در اين حال مى گويد:

«وَ كُلُّ اَسْمٰآئكَ كَبيرَةً

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِاَسْمٰائكَ كُلِّهٰا؛

اى خدا! به در خانۀ تو آمده ام، تو را به رحمت واسعه ات كه يك چيز بيشتر نيست، قسم مى دهم.»

درس ولايى

عارف گاهى توجه به اهل بيت دارد و اين كه اهل بيت اسماى حسناى خدا هستند، وى در حال كثرت است و چهارده نفر را مى بيند، لذا مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ اَسْمٰائكَ بِاَكْبَرِهٰا؛

اى خدا! به در خانه ات آمده ام، تو را به حقيقت محمد صلى الله عليه و آله كه بزرگ ترين اسماى توست قسم مى دهم.»

وى در همان حال توجه پيدا مى كند كه اهل بيت نور واحد، اسم واحد و كمال واحدند، در اين حال مى گويد:

«وَ كُلُّ اَسْمٰآئكَ كَبيرَةً

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِاَسْمٰائكَ كُلِّهٰا؛

اى خدا، به درخانه ات آمده ام، نظرم به چهارده معصوم است، چهارده معصوم را به در خانه ات شفيع آورده ام. اى خدا! تو را به اين چهارده معصومى كه نور واحدند، قسم مى دهم.»

تذكر اخلاقى

وقتى كه عارف در خانه خدا برود و بگويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ اَسْمٰائكَ؛

اى خدا! به درخانه ات آمده ام، توجهم به اسماى توست.» اگر دل و زبان او هم بگويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ اَسْمٰائكَ.» و دل او مظهر صفت جلال و جمال خدا باشد، خواه ناخواه به جايى مى رسد كه صفات و اسماى جمال و جلال خدا بر دلش حكومت پيدا مى كند: «يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً.»(1)عارف در اين حال به مقامى مى رسد كه جز وى نمى تواند آن را درك كند و گاهى اسما و صفات پروردگار عالم در دل رسوخ مى كند، و بالاتر از اين، گاهى پروردگار عالم بر دل انسان حكومت پيدا مى كند: «لاٰ تُلْهِيهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ.» (2)

حكومت خدا بر دل

حكومت خدا بر دل، موجب مى شود كه ديگر هيچ چيز و هيچ كسى انسان را مشغول نكند و دل به كسى جز خدا نبندد.


1) . سجده، آيه 16.

2) . نور، آيه 37.

در اين حالت در خلوت و جلوت با خداست:

«اَلَّذِينَ يَذْكُرُونَ اَللّٰهَ قِيٰاماً وَ قُعُوداً وَ عَلىٰ جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ رَبَّنٰا مٰا خَلَقْتَ هٰذٰا بٰاطِلاً سُبْحٰانَكَ فَقِنٰا عَذٰابَ اَلنّٰارِ»؛(1)آنان كه خدا را [در همه احوال] ايستاده و نشسته و به پهلو آرميده ياد مى كنند، و در آفرينش آسمان ها و زمين مى انديشند [و مى گويند كه] پروردگارا، اين ها را بيهوده نيافريده اى، منزهى تو، پس ما را از عذاب آتش دوزخ در امان بدار.

•

اين حالت از كجا پيدا مى شود؟

•

برهان؟ نمى تواند.

•

عقل؟ پايش لنگ است.

پاى استدلاليان چوبين بود *** پاى چوبين سخت بى تمكين بود(2)

•

چه چيزى مى تواند اين حالت را به انسان بدهد؟ چه وقت انسان مى تواند مصداق اين آيۀ شريفه بشود كه: «اَللّٰهُ وَلِيُّ اَلَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ»؛ (3)«ولىّ» در اين جا به معناى «سرپرست» است. وقتى خدا بر دل مؤمنين حكومت مى كند، تمام ظلمت ها و طاغوت ها از دل مى رود، و نور مى آيد: «يُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ»؛ - چه وقت خدا بر دل حكومت مى كند؟

•

وقتى كه دل لياقت حكومت خدا را داشته باشد.

«ديو چو بيرون رود فرشته در آيد.»(4)- هر وقت كه صفات رذيله و قساوت ها از دل برود و رابطۀ با خدا محكم شود.


1) . آل عمران، آيه 191.

2) . مثنوى معنوى، دفتر اول «ناليدن ستون حنانه چون براى پيغامبر صلى الله عليه و آله...» بيت 16.

3) . بقره، آيه 257.

4) . حافظ، ديوان اشعار، غزليات، شماره 232. خلوت دل نيست جاى صحبت اضداد ديو چو بيرون رود فرشته درآيد

روزۀ ماه مبارك رمضان، روزه هاى مستحبى، شب زنده دارى، راز و نياز با خدا، نماز، به خصوص نماز اول وقت و از همه بهتر اجتناب از گناه، زمينه ساز حكومت خدا بر دل هستند. اين ها موجب مى شوند تا نور خدا و اسما و صفات وى تجلى پيدا كرده و ذات مقدسش بر دل حكومت كند.

يك تقاضا

در زندگى تان اگر «اجتناب از گناه» باشد به يقين نور خدا بر دل مى تابد. قرآن مى فرمايد: «هُدىً لِلْمُتَّقِينَ.»(1)دست عنايت خدا بر سرآدم با تقواست. اما در آيات فراوانى مى فرمايد:

«إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلظّٰالِمِينَ.» (2)، «إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلْفٰاسِقِينَ.»(3)و «إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلْكٰافِرِينَ.»(4)خدا بر دل گنه كار حكومت ندارد و دست عنايتش روى سر ظالم نيست. اگر خدا نباشد طاغوت و طاغوت ها و شيطان ها بر دل حكومت مى كند، و صفات رذيله يكى پس از ديگرى بر دل هجوم مى آورند: «وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيٰاؤُهُمُ اَلطّٰاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ اَلنُّورِ إِلَى اَلظُّلُمٰاتِ.»(5)اگر نور خدا نباشد ظلمت ها بر دل فرود مى آيد: «أَوْ كَظُلُمٰاتٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشٰاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ.»(6)


1) . بقره، آيه 2.

2) . قصص، آيه 50.

3) . منافقون، آيه 6.

4) . مائده، آيه 67.

5) . بقره، آيه 257.

6) . نور، آيه 40.

بخش دهم: تفسير عزت

اشاره

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ عِزَتِكَ بِاَعَزِّهٰا

وَ كُلُّ عِزَتِّكَ عَزيزَةً؛

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِعِزَّتِكَ كُلِّهٰا.

تفسير ادبى

«عزت» از نظر لغت به معناى «غلبه»، «قُوّت» و چيزى كه معادل ندارد و عزيزُ الوُجود است، آمده است. پروردگار عالم به حسب ذات بر هر چيزى غلبه دارد.

قرآن مى فرمايد:

«وَ هُوَ اَلْقٰاهِرُ فَوْقَ عِبٰادِهِ وَ هُوَ اَلْحَكِيمُ اَلْخَبِيرُ.» (1)«وَ اَللّٰهُ غٰالِبٌ عَلىٰ أَمْرِهِ»؛(2)پروردگار عالم غالب بر هر چيزى است، و بر بنده هايش غالب مى باشد.

پروردگار عالم از نظر ذات مقدسش قوى است و مؤثرى در اين عالم جز خدا نيست، و تأثير هر چيزى به واسطۀ خداست:

«يٰا أَيُّهَا اَلنّٰاسُ أَنْتُمُ اَلْفُقَرٰاءُ إِلَى اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ هُوَ اَلْغَنِيُّ اَلْحَمِيدُ.» (3)ما سوى الله و مردم، فقر و ربط محض اند. غنى مطلق اوست، و هر اثر و تأثيرى در اين عالم به واسطۀ وجود او مى باشد. پروردگار عالم از نظر ذات مقدسش عديل


1) . انعام، آيه 18.

2) . يوسف، آيه 21.

3) . فاطر، آيه 15.

ندارد، و صرف الوجود است و صرف الوجود مانند و نظيرى ندارد: «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‌ءٌ.»(1)چنان كه پروردگار عالم از نظر صفات جمال و جلال، به هر سه معنا، عزيز است از نظر صفات غالب است؛ يعنى تأثير هر چيزى به واسطۀ صفات جمال و جلال اوست.

پروردگار عالم از نظر صفات عديل، مثل، بدل و نظير ندارد. نه از نظر صفاتِ جمال، و نه از نظر صفات جلال كسى همانند او نيست.

فعل و فيض مقدس پروردگار عالم برماهيات غالب است، و مبدأ همۀ آثار است و فيض مقدسش عدل ندارد، چنان كه قرآن فرموده است: «فَإِنَّ اَلْعِزَّةَ لِلّٰهِ جَمِيعاً.» (2)

شرح عرفانى

عارفى كه بر درِ خانۀ خدا مى رود، اگر متوجه باشد وقتى كه به ذات مقدس، صفات و اسماى خدا توجه مى كند، پروردگار عالم را اقواى از هر چيزى و صفات خود (صفات جمال و صفات جلال) مى بيند، در اين نظر مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ عِزَّتِكَ بِاَعَزِّهٰا؛

اى خدا! به در خانه ات آمده ام، تمام توجهم به عزت تو و به عزيزترين عزت هايت است؛ يعنى به ذات مقدست تو را قسم مى دهم.»

عارف وقتى به عالم اسما و صفات توجه كند، و ببيند كه همۀ صفات خدا عين ذات خداست، مى گويد:

«وَ كُلُّ عِزَّتِكَ عَزيٖزَةً


1) . شورى، آيه 11.

2) . نساء، آيه 139.

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِعِزَّتِكَ كُلِّهٰا؛

اى خدا! به درخانه ات آمده ام، و فقط تو را مى بينم كه غالب بر هر چيز، مبدأ هر اثر و وجود بى نظير هستى. اى خدا! به درخانه ات آمده ام، و تو را به ذات مقدست، - كه صرف عزت است - قسم مى دهم.»

اما اگر عارف در عالم اسماى افعال و عالم كثرت، به فيض مقدس ربوبى نظر داشته باشد و كثرت ببيند، در اين حال مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ عِزَّتِكَ بِاَعَزَّهٰا؛

خدايا! به درخانه ات آمده ام، و به فيض مقدست نظردارم، و مى بينم كه عزيزترين فيض مقدست، حقيقت محمدى صلى الله عليه و آله است، و تو را به پيغمبراكرم صلى الله عليه و آله قسم مى دهم.»

عارف وقتى كه فيض مقدس را بسيط مى بيند، مى گويد:

«وَ كُلُّ عِزَّتِكَ عَزيٖزَةٌ

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِعِزَّتِّكَ كُلِّهٰا؛

اى خدا! همۀ عزت هايت عزيز است، يك چيز بيشتر نيست. اى خدا! به در خانه ات آمدام، و تو را به سعۀ رحمت و عزتت در اين عالم وجود، قسم مى دهم.»

درس ولايى

عارف گاهى نظر به اهل بيت عليهم السلام دارد و مى خواهد اهل بيت عليهم السلام را كه عزيزترين موجودات است، به خانۀ خدا ببرد، وى در اين نظر مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ عِزَّتِكَ بِاَعَزِّهٰا؛

خدايا! به درخانه ات آمده ام، نظر به چهارده معصوم دارم، و تو را به عزيزترين آن ها (پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله) قسم مى دهم.»

وى وقتى توجه كند به اين كه چهارده معصوم داراى يك عزت و نورند، مى گويد:

«وَ كُلُّ عِزَّتِكَ عَزيزَة

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِعِزَّتِكَ كُلِّهٰا؛

خدايا! به درخانه ات آمده ام، و تو را به چهارده معصوم قسم مى دهم.»

تذكر اخلاقى

چيزى كه بايد در اين جمله به آن توجه داشت اين است كه مؤمن عزيز است، قرآن مى فرمايد:

«وَ لِلّٰهِ اَلْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لٰكِنَّ اَلْمُنٰافِقِينَ لاٰ يَعْلَمُونَ»؛ (1)عزت مختص خدا، پيامبر و مؤمنين است، ليكن منافقين نمى فهمند.

هر چه ايمان، بيشتر در دل رسوخ كند مؤمن عزيزتر شده و مى تواند بر هر چيزى غالب و مبدأ هر چيزى شود؛ يعنى در عالم تكوين تصرف كند، و مى تواند بى نظير باشد. اگر انسان، كامل باشد در عالم وجود بى نظير است، مى تواند عزيز باشد، و محبت وابهتش در دل ها ريخته شود. قرآن مى فرمايد:

«مَنْ كٰانَ يُرِيدُ اَلْعِزَّةَ فَلِلّٰهِ اَلْعِزَّةُ جَمِيعاً»؛ (2)هر كس عزت مى خواهد، عزت يك سره از آن خداست.

اى انسان اگر رابطه ات با خدا محكم شد عزيز مى شوى؛ عزيز به هر سه معنا. قرآن مى فرمايد:


1) . منافقون، آيه 8.

2) . فاطر، آيه 10.

«إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ اَلرَّحْمٰنُ وُدًّا»؛ (1)كسانى كه ايمان آوردند و طبق ايمان عمل كردند و كارهاى شايسته انجام دادند پروردگار عالم محبت آن ها را در دل ها مى ريزد و آن ها را بر دل ها حاكم مى كند.

امام حسن عليه السلام در روايتى هنگام مرگ، به جناده فرموده است:

«جُنادَةُ! و اِذا اَرَدْتَ عِزّاً بِلا عَشيرَةٍ وَ هَيْبَةً بِلاسَلْطَنَةٍ فَاخْرُجْ مِنْ ذُلِّ مَعْصيَةِ اللّهِ الِىٰ عِزِّطٰاعَتِه؛(2)اگر مى خواهى در بين مردم عزيز باشى بدون اين كه خويشاوندانى داشته باشى، اگر مى خواهى ابهت داشته باشى بدون اين كه قدرت و سلطنت ظاهرى داشته باشى لباسِ ذلتِ معصيت را بكَن، و لباسِ عزت اطاعت را بپوش.»

اسباب ظاهرى به كسى عزت نمى دهد. مكنت ها، قدرت هاو مال و منال اين دنيا، فانى است. آن چه به انسان عزت حقيقى مى دهد و انسان را به جايى مى رساند كه همه از او حساب ببرند، رابطۀ با خداست؛ آن چه به انسان عزت مى دهد، روزه، دعاى سحر، نماز شب و خواندن قرآن است اگر با حال خوانده شود، و زبان بگويد و دل از او متابعت كند. معرفت و نور خدا، و حكومت او بر دل هر چه بيش تر باشد، عزت و ابهت صاحب دل در جامعه بيش تر خواهد بود؛ بنابراين اگر عزت و ابهت مى خواهيد رابطۀ خود را با خدا محكم كنيد. در روايات مى خوانيم: «گناه موجب سقوط است.»(3)گناه، انسان را نه تنها پيش خدا مطرود مى كند بلكه پيش اهل بيت و در جامعه هم مطرودش مى كند.

گناه موجب مى شود تا براى انسان در جامعه يك حّسِ بدبينى پيدا شود و در


1) . مريم، آيه 96.

2) . حياة الامام الحسن بن على عليه السلام، ج 2، ص 482.

3) . ميزان الحكمة، ج 2، ص 986.

جامعه مطرود شده و ابهت و عزت خود را از دست دهد، اگر چه قدرت ظاهرى، مال و منال، مكنت و عشيره داشته باشد. ولى «مؤمن» يعنى آن كه رابطه اش با خدا محكم است - اگر چه هيچ كس را ندارد - عزيز است. چون خدا را دارد همه چيز دارد.

• \ ذلت از طرف خدا چه وقت پيدا مى شود؟

وقتى كه انسان مطرود شود.

• كى انسان مطرود مى شود؟

وقتى كه گناه در زندگى او زياد باشد.

بخش يازدهم: تفسير مشيّت

اشاره

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِمَشِيَّتِكَ كُلِّها

وَ كُلُّ مَشِيَّتِكَ مٰاضِيَةٌ؛

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ مَشِيَّتِكَ بِاَمْضٰاهٰا.

تفسير ادبى

«مشيت» از نظر لغت به معناى «اراده» است. از حضرت رضا عليه السلام روايت داريم كه فرموده اند: «ابداع، مشيّت و اراده، يك معنا دارند.»(1)اكثر استعمال «مشيت» در «اراده اى» است كه در مقام ذات ربوبى باشد و معمولاً «اراده» براى ذات پروردگار عالم در مقام فعل و اسماى فعل استعمال مى شود؛ توضيح اين كه اراده مثل علم، قدرت و ساير صفات جمال است، و مراتبى دارد:

1.

مرتبۀ ذات مقدس خدا كه ارادۀ در مرتبۀ ذات عين ذات ربوبى است؛

2.

مرتبۀ اسما و صفات كه از صفات جمال شمرده شده است؛

3.

مرتبۀ فعل كه از صفات فعل محسوب مى شود.

به اعتبار مراتب اول و دوم، اراده، قديم و عين ذات است و به اعتبار مرتبۀ سوم، اراده، حادث و از صفات افعال است، بنابراين بين روايات و گفته ها جمع مى شود كه


1) . ميزان الحكمة، ج 3، ص 2575.

آيا اراده حادث است يا قديم؟ آيا اراده عين ذات است يا نه؟

اراده اى كه «مشيت» نام دارد قديم و عين ذات ربوبى است، و اراده اى كه مربوط به ايجاد و صفت فعل است، حادث مى باشد.

شرح عرفانى

كسى كه در خانۀ خدا مى رود وقتى كه به ارادۀ حق تعالى در مقام ذات و صفات، توجه كند، مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ مَشِيَّتِكَ بِاَمْضٰاهٰا؛

اى خدا! در خانه ات آمده ام، به مشيت و ارادۀ تو نظر دارم، و تو را به امضا شده ترين مشيت هايت قسم مى دهم؛ يعنى تو را به ذات مقدست كه مشيت عين ذات اوست، قسم مى دهم.»

وقتى كه توجه كند كه همۀ صفات جمال و جلال عين ذات اوست، مى گويد:

«وَ كُلُّ مَشِيَّتِكَ مٰاضِيَة؛

خدا! در عالم هستى چيزى نيست به جز يك چيز و آن توئى، همۀ اسما و از جمله مشيت تو عين ذات توست.»

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِمَشِيَّتِكَ كُلِّها؛

اى خدا! به درخانه ات آمده ام، تو را به همۀ مشيت هايت قسم مى دهم؛ يعنى خدايا! به درخانه ات آمده ام، و تو را به ذات مقدست قسم مى دهم.»

عارف وقتى به مقام فعل، موجودات و فيض مقدس توجه كند، مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ مَشِيَّتِكَ بِاَمْضٰاهٰا؛

خدايا! به درخانه ات آمده ام، به آن اراده اى كه موجودات به واسطه آن موجود شده اند، و به امضا شده ترين آن اراده ها تو را قسم مى دهم، يعنى تو را به واسطۀ فيض ات، به حقيقت محمدى صلى الله عليه و آله قسم مى دهم.»

هنگامى كه در نظرش فيض مقدس و ارادۀ حق تبارك و تعالى بسيط باشد، مى گويد:

«وَ كُلُّ مَشِيَّتِكَ مٰاضِيَة؛

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِمَشِيَّتِكَ كُلِّها؛

اى خدا! به در خانه ات آمده ام، يك مشيت و اراده بيشتر نيست، تو را به آن اراده و مشيت ات قسم مى دهم، يعنى اى خدا! تو را به رحمت واسعه و «كن» رحمانى ات قسم مى دهم.»

درس ولايى

عارف وقتى توجه كند كه اهل بيت عليهم السلام مشيت خدايند، چنان كه در روايات و زيارتشان مى خوانيم، مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ مَشِيَّتِكَ بِاَمْضٰاهٰا؛

خدايا! به درخانه ات آمده ام، چهارده معصوم عليهم السلام را آورده ام، تو را به امضا شده ترين مشيت هايت، يعنى به حقيقت احمدى صلى الله عليه و آله قسم مى دهم.»

عارف زمانى كه متوجه مى شود همۀ آن ها يك مشيت اند، به حقيقت و بساطت وجودى آن ها نظر مى كند و مى گويد:

«وَ كُلُّ مَشِيَّتِكَ مٰاضِيَة؛

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِمَشِيَّتِكَ كُلِّها؛

اى خدا! به درخانه ات آمده ام، به آن مشيت بسيط و نور واحدت تو را قسم مى دهم؛ يعنى خدايا! چهارده معصوم را آورده ام، تو را به آن چهارده معصوم قسم مى دهم.»

تذكر اخلاقى

شرط عبوديت، تسليم و رضا در مقابل ارادۀ خداست. انسان وقتى بندۀ حقيقى است كه در مقابل ارادۀ تكوينى و تشريعى خدا تسليم و راضى باشد. قرآن مى فرمايد:

«وَ مَنْ يُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَى اَللّٰهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اِسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ اَلْوُثْقىٰ»؛ (1)كسى كه در مقابل خدا و ارادۀ تكوينى و تشريعى اش [يعنى اوامر و نواهى اش] تسليم باشد و كارهاى نيكو انجام دهد و آدم محسنى باشد، چنين كسى به عروة الوثقاى الهى چنگ زده است.

انسان در حال تسليم و رضا بسيارى از صفات رذيله را از بين مى برد و صفات خوب را جايگزين مى كند:

«بَلىٰ مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّٰهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَ لاٰ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاٰ هُمْ يَحْزَنُونَ»؛ (2)اگر كسى در مقابل خدا تسليم باشد علاوه بر اين كه اجرش پيش خداست، نه آن كه اجرش بهشت باشد ديگر در اين دنيا غم، غصه، دلهره و اضطراب خاطر ندارد، و از گذشته و آينده نگران نيست.

روح تسليم و تعبد

خوشا به حال كسى كه در مقابل ارادۀ خدا؛ ارادۀ تكوينى و تشريعى اش، روح تعبد دارد و در مقابل ارادۀ تكوينى خدا مى گويد:

يكى درد و يكى درمان پسندد *** يكى وصل و يكى هجران پسندد

من از درمان و درد و وصل و هجران *** پسندم آنچه را جانان پسندد(3)


1) . لقمان، آيه 22.

2) . بقره، آيه 112.

3) . بابا طاهر، ديوان اشعار. دو بيتى ها «قسمت اول».

كسى كه در مقابل ارادۀ تشريعى خدا، سرتسليم فرود بياورد همانندِ شخصى مى شود كه خدمت امام صادق عليه السلام آمد گفت:

«شما انار را دو نصف كنيد، اگر بفرماييد يك نصف حلال و نصف ديگر حرام است، من تسليم شما هستم؛ آن كه مى فرماييد حرام است اجتناب مى كنم و آن كه مى فرمائيد حلال است مى خورم.»

قرآن مى فرمايد اگر روح تعبد در انسان نباشد انسان، سفيه و نادان است:

«وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْرٰاهِيمَ إِلاّٰ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ»؛ (1)كيست كه از روش حضرت ابراهيم اعراض كند جز اين كه ديوانه، احمق و سفيه باشد.

قرآن در جاى ديگر مى فرمايد:

«وَ لَقَدِ اِصْطَفَيْنٰاهُ فِي اَلدُّنْيٰا وَ إِنَّهُ فِي اَلْآخِرَةِ لَمِنَ اَلصّٰالِحِينَ»؛ (2)او (ابراهيم) از برگزيده ها بود؛ در دنيا برگزيده و امام بود، و در آخرت برگزيده و صالح است.

•

چرا؟

•

چون روح تسليم داشت:

«إِذْ قٰالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ. قٰالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ اَلْعٰالَمِينَ»؛ (3)از نظر تكوين به او (ابراهيم) گفتيم در مقابل ما تسليم باش. گفت: خدايا! دلم در مقابل تو تسليم است و روح تعبد دارم.

خداوند روح تعبد وى را در سورۀ صافات، چنين تعيين مى كند:

«فَلَمّٰا بَلَغَ مَعَهُ اَلسَّعْيَ قٰالَ يٰا بُنَيَّ إِنِّي أَرىٰ فِي اَلْمَنٰامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ مٰا ذٰا تَرىٰ قٰالَ يٰا أَبَتِ اِفْعَلْ مٰا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شٰاءَ اَللّٰهُ مِنَ اَلصّٰابِرِينَ»؛ (4)و وقتى كه [ابراهيم] با او [اسماعيل] به


1) . بقره، آيه 130.

2) . بقره، آيه 130.

3) . بقره، آيه 131.

4) . صافات، آيه 102.

جايگاه «سَعى» رسيد، گفت: اى پسرك من، من در خواب چنين مى بينم كه تو را سرمى بُرم، پس ببين چه به نظرت مى آيد؟ گفت: اى پدرم، آن چه را مأمورى انجام ده، ان شاءاللّٰه مرا از شكيبايان خواهى يافت.

دل خوشىِ انسان در دنيا

اگر انسان بخواهد در دنيا خوش باشد و دل پاك بيابد بايد در تكوين و تشريع روح تعبّد داشته باشد. بسيارى از مصيبت ها، يأس ها و بدعت هايى كه براى انسان به وجود مى آيد، به سبب عدم روح تعبد است.

يك تقاضا

از همه، به ويژه جوان هاى عزيز، تقاضا دارم كه از خداوند حال تسليم و رضا در تكوين، و تعبد در تشريع را بخواهيد.

بخش دوازدهم: تفسير قدرت

اشاره

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ قُدْرَتِكَ بِالْقُدْرَةِ الَّتِى اسْتَطَلْتَ بِهٰا عَلٰى كُلّ شَيْئْىٍ؛

وَ كُلُّ قُدْرَتِكَ مُستَطيلَةٌ؛

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِقُدْرَتِكَ كُلِّهٰا.

تفسير ادبى

«قدرت» از نظر لغت به معناى «عدم عجز» است. در اصطلاح فلاسفه به كسى كه به ذاته بتواند چيزى را انجام دهد و يا ترك كند، «قادر» مى گويند:

«الَفاعِلُ فىٖ ذاتِهِ بِحَيْثُ اِنْ شٰاءَ فَعَلَ وَ اِنْ لَمْ يَشَأْلَمْ يَفْعَلْ.» لغت «استطاله» از «طَول» و به معناى «سيطره» و «سعه» است. در قرآن شريف مى خوانيم:

«غٰافِرِ اَلذَّنْبِ وَ قٰابِلِ اَلتَّوْبِ شَدِيدِ اَلْعِقٰابِ ذِي اَلطَّوْلِ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ إِلَيْهِ اَلْمَصِيرُ»؛(1)

خدا آمرزندۀ گناه و پذيرندۀ توبه گنه كار است، و نسبت به كسى كه بدون توبه از دنيا برود شديد العقاب است، و بر عالم سعۀ وجودى سيطره دارد. هيچ چيزى و مؤثرى در اين عالم جز او نيست و بازگشت همه چيز به سوى اوست.

استعمال قدرت براى خداى تعالى گاهى به اعتبار ذات مقدس اوست؛ يعنى نحوۀ وجودش قدرت است، گاهى به اعتبار عالم صفات است؛ يعنى يكى از صفات مقدس


1) . غافر، آيه 3.

خدا، قادر است و گاهى به اعتبار عالم فعل است؛ يعنى پروردگار عالم قادر است تا هر چيزى را موجود كند و به قول فلاسفه «اِنْ شاءَ فَعَلَ وَ اِنْ لَمْ يَشَأْ لَمْ يَفْعَلْ.»

بنابراين، «قدرت» به اعتبار اول از أسماى ذات است، به اعتبار دوم از أسماى صفات است و به اعتبار سوم از أسماى أفعال است. اگر قدرت را به اعتبار ذات يا صفات سنجيديم قديم و جزء ذات مقدس خداست، و اگر به اعتبار أسماى أفعالش سنجيديم حادث است.

شرح عرفانى

عارف، وقتى به عالم صفات توجه كند، و قدرت و فيض مقدس خدا (موجودات اين عالم) را با ذات مقدس قياس كند، خواه ناخواه مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ قُدْرَتِكَ بِالْقُدْرَةِ الَّتِى اسْتَطَلْتَ بِهٰا عَلٰى كُلِّ شَىْ‌ءٍ؛

اى خدا بر درخانه ات آمده ام، نظر به قدرتت دارم و تو را به ذات مقدست قسم مى دهم؛ ذات مقدسى كه بر ما سوى الله سيطره دارد.»

ولى اگر توجه داشته باشد كه در عالم وجود چيزى جز خدا نيست و صفات او عين ذات اوست، مى گويد:

«وَ كُلُّ قُدْرَتِكَ مُسْتَطيٖلَةٌ؛ خدا! همۀ قدرت هايت بر عالم هستى سيطره دارد. اى خدا بر درخانه ات آمده ام، و تو را به همۀ قدرت هايت قسم مى دهم؛ يعنى تو را به ذات مقدست قسم مى دهم.»

عارف وقتى به فيض مقدس و اسماى افعال توجه كند و فيض مقدس را با تكثر و تعيّن هايش ببيند همۀ عالم هستى را از تجليات قدرت حق مى داند و متوجه مى شود

كه سعه وجودى و تسلط بعضى از تكثرات (حقيقت محمدى صلى الله عليه و آله و سلم) بيش تر از ساير موجودات است، در اين نظر مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ قُدْرَتِكَ بِالْقُدْرَةِ الَّتِى اسْتَطَلْتَ بِهٰا عَلٰى كُلِّ شَىْ‌ءٍ؛ اى خدا! به درخانه ات آمده ام، توجهم به قدرت و سعۀ رحمت توست، و تو را به آن قدرتى كه به واسطۀ فيض، سيطره اش عالم هستى را گرفته است قسم مى دهم. يعنى خدايا! به درخانۀ تو آمده ام، و تو را به حق محمد صلى الله عليه و آله و سلم قسم مى دهم.»

عارف وقتى توجه كند به اين كه فيض مقدس بسيط است، و به آيۀ شريفه كه فرموده است: «وَ مٰا أَمْرُنٰا إِلاّٰ وٰاحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ»(1)توجه كند، مى گويد:

«وَ كُلُّ قُدْرَتِكَ مُستَطيٖلَةٌ؛ خدايا! كار، فيض مقدس و «كن رحمانى» تو بر عالم هستى سيطره دارد.»

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِقُدْرَتِكَ كُلِّها؛ خدايا! تو را به همۀ فيض مقدست قسم مى دهم.»

درس ولايى

عارف گاهى به واسطۀ فيض كه از اسماى خداست، توجه دارد، يعنى به اهل بيت متوسل مى شود، چنان كه در تفسير آيۀ شريفه «يَدُ اَللّٰهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ»،(2)اميرالمؤمنين عليه السلام مظهر قدرت خداست، لذا در اين نظر مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِالْقُدْرَةِ الَّتِى اسْتَطَلْتَ بِهٰا عَلٰى كُلِّ شَىْ‌ءٍ؛

اى خدا! به درخانه ات آمده ام، توجهم به قدرت توست و تو را به آن قدرتى كه بر عالم هستى سيطره دارد قسم مى دهم؛ يعنى تو را به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله قسم مى دهم.»


1) . قمر، آيه 50.

2) . فتح، آيه 10.

عارف وقتى به بساطت فيض، واسطۀ فيض و اين كه همۀ اين ها يك نورند: «كُلُّهمْ نورٌ واحد» توجه مى كند، مى گويد:

«وَ كُلُّ قُدْرَتِكَ مُستَطيٖلَةٌ؛

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِقُدْرَتِكَ كُلِّها؛

اى خدا! واسطۀ فيض ات يك چيز بيش تر نيست. خدايا! به درخانه ات آمده ام، و تو را به محمد و آل محمد صلى الله عليه و آله قسم مى دهم.»

تذكر اخلاقى

درك قدرت حق سبب اعتقاد انسان به توحيد افعالى مى شود. وقتى كه اين جمله را مى خوانيم اگر سيطرۀ حق و قدرت او را بر عالم هستى درك كنيم خواه ناخواه مى فهميم كه:

«لا مُؤَثِّرَ فِى الْوُجُودِ اِلاّ اللّٰهُ‌(1)در اين عالم چيزى و كسى جز خدا نمى تواند مؤثر باشد.»

توحيد افعالى

اگر انسان به توحيد افعالى برسد ديگر، به كسى يا چيزى جز خدا اعتماد نمى كند:

«رَبُّ اَلْمَشْرِقِ وَ اَلْمَغْرِبِ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ فَاتَّخِذْهُ وَكِيلاً»؛ (2)پروردگار مشرق و مغرب است، چيزى جز او در اين جهان مؤثر نيست؛ پس به او اعتماد كن، و او را در كارهايت وكيل بگير.


1) . بحارالأنوار، ج 5، ص 150، (باب 5)، ذيل ح 13؛ ج 54، ص 306، (المقصد الخامس، تكملة)؛ ج 55، ص 260، (باب 10)، ذيل ح 50؛ ج 57، ص 169، (باب 34).

2) . مزمل، آيه 9.

حالت توكل و اعتماد به خدا بر انسان

اگر حالت توكل و اعتماد به خدا، براى كسى پيدا شود براى او بس است، قرآن مى فرمايد:

«وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اَللّٰهِ فَهُوَ حَسْبُهُ»؛ (1)هر كس به خدا اعتماد بكند خدا براى او بس است.

در اين حالت، خدا، در كارهاى مادى و معنوى، مددكارِ او است. حال توكل و اعتماد بر خدا جز براى انسان هاى با تقوا به وجود نمى آيد، لذا قبل از آيۀ:

«وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اَللّٰهِ فَهُوَ حَسْبُهُ؛» قرآن مى فرمايد: «وَ مَنْ يَتَّقِ اَللّٰهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لاٰ يَحْتَسِبُ»؛(2)هر كس تقوا داشته باشد پروردگار عالم در بن بست ها به فريادش مى رسد، و از راه بى گمان حوائجش را برآورده مى سازد.

تقوا سبب توكل

تقوا سبب توكل، درك قدرت حق و درك توحيد افعالى است. هر چه تقوا بيشتر باشد، توكل و درك توحيد افعالى بيشتر مى شود تا كم كم اعتماد انسان بر خدا و توحيد افعالى اش يك نحوۀ شهودى پيدا مى كند و در عالم هستى مؤثر و پناهى جز خدا نمى بيند، و به كسى جز خدا اعتماد نمى كند.

روزه از وسايل توكل

روزۀ ماه مبارك رمضان از چيزهايى است كه حال توكل و توحيد افعالى را قوى مى كند. اگر روزه با شرايطش باشد، و در آن گناه نباشد و رابطۀ انسان را با خدا محكم كند، آدمى را به مقام شهود مى رساند.


1) . طلاق، آيه 3.

2) . همان، آيه 3.

بخش سيزدهم: تفسير علم

اشاره

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ عِلْمِكَ بِاَنْفَذِهِ؛

وَ كُلُّ عِلْمِكَ نافِذٌ؛

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِعِلمِكَ كُلِّٰهِ.

تفسير ادبى

«علم» از نظر لغت «ضد جهل» يا «نقيض جهل» است. «علم» مثل نور است. چنان كه دربارۀ نور گفتيم: «

ظاهِرٌ بِذاتِهِ مُظْهِرٌ لِغَيْرِه(1)(يعنى) نور، خود به خود نمايان است و چيزهاى ديگر را هم نمايان مى كند.» علم هم خود به خود معلوم است و چيزهاى ديگر هم به واسطۀ آن معلوم مى شود.

«نفوذ» به معناى دخول در باطن چيزى است. عرب به تيرى كه در بدن وارد مى شود «نفذ» مى گويد. پروردگار عالم چون قيوم، اول، آخر، ظاهر و باطن است؛ پس علمش در هر چيزى نفوذ دارد؛ يعنى از ظاهر و باطن آگاه است.

قرآن مى فرمايد:

«أَنَّ اَللّٰهَ يَحُولُ بَيْنَ اَلْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ»؛ (2)خدا بين انسان و دلش حائل است.

يعنى قبل از اين كه ما درك كنيم خدا درك مى كند، قبل از آن كه ما مقصود و ما فى الضمير خود را درك كنيم، خدا درك مى كند و علم پروردگار عالم به همۀ چيزها و به


1) . بحارالأنوار، ج 4، ص 20، (باب 3، تأويل آية النور...)، ذيل ح 7.

2) . انفال، آيه 24.

عالم هستى و باطن آن احاطه دارد، چنان كه در قرآن كريم اين مفهوم در آيات متعددى بيان شده است از جمله:

• \ «هُوَ اَلْأَوَّلُ وَ اَلْآخِرُ وَ اَلظّٰاهِرُ وَ اَلْبٰاطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‌ءٍ عَلِيمٌ.»(1)- \ «أَلاٰ إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْ‌ءٍ مُحِيطٌ» (2)

اقسام علم

«علم» دو قسم است: حصولى و حضورى.

مراد از «علم حصولى» اين است كه ما با صورت هاى ذهنى مان به خارج دست يابيم. در حقيقت، ما عالم به صورت هاىِ ذهنى هستيم و عالم به واقع نيستيم، بلكه بالعرض عالم به واقع مى شويم.

اما مراد از «علم حضورى» اين است كه ما به واسطۀ خود خارج، به خارج دست يابيم. به اعتبار فلسفى علم حضورى.

«حضورُ الشَّىْ‌ءٍ عِنْدَ الْعالِم» است؛ نظير علم نفس به متصورهايش كه نفس ما عالم به علم حضورى است كه در ذهنمان نقش بسته است.

پروردگار عالم بر ما سوى الله قيوم است؛ به اين معنا كه در عالم هستى وجودى، جز وجود او نيست:

«لَيْسَ فِى الدّارِ غَيْرَهُ دَيّارٌ.»

هر چه در عالم هستى وجود دارد شعاع و افاضه اى از آن جا است.

«اِنَّهُ الحَقُّ وَ سِواٰهُ بٰاطِلٌ؛ آن كه هست خداست. غير خدا هر چه در اين عالم وجود دارد باطل.»؛ او حق است و همه عالم بسته به وجود حقيقى او است.»


1) . حديد، آيه 3.

2) . فصلت، آيه 54.

«اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ اَلْحَيُّ اَلْقَيُّومُ»؛ (1)مؤثرى در اين عالم، جز او نيست؛ او كه زندۀ حقيقى و قيوم عالم هستى است.

«كُلُّ شَيْ‌ءٍ هٰالِكٌ إِلاّٰ وَجْهَهُ.» (2)«سَنُرِيهِمْ آيٰاتِنٰا فِي اَلْآفٰاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتّٰى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ اَلْحَقُّ»؛ (3)آياتمان را در آفاق ها، و به انسان ها نشان داديم و خواهيم داد تا ثبوت، عينيت و وجود حقّۀ ذات باريتعالى ظاهر شود.

هر چه در اين عالم وجود دارد ربط، افاضه است و شعاع و ظلّى بيش نيست، و «ذى ظِلّ» خداست:

«فَهُوَ شاهِدٌ عَلٰى كُلِّ عالَم؛ پروردگار عالم در همۀ عالم هستى حضور دارد.»

همه جا محضر خداست و همۀ ما در محضر ربوبى هستيم. قرآن مى فرمايد:

«أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلىٰ كُلِّ شَيْ‌ءٍ شَهِيدٌ»؛ (4)اين گواه بر وجود پرورگار عالم بس است كه او قيوم، و بر عالم هستى شاهد است.

پروردگار عالم وقتى قيّوم عالم هستى باشد ديگر چيزى بر او پوشيده نيست. قرآن مى فرمايد:

«لاٰ يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقٰالُ ذَرَّةٍ فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ لاٰ فِي اَلْأَرْضِ»؛ (5)همان داناى نهان ها كه هم وزنِ ذره اى نه در آسمان ها و نه در زمين از وى پوشيده نيست.


1) . بقره، آيه 257.

2) . قصص، آيه 88.

3) . فصلت، آيه 53.

4) . فصلت، آيه 53.

5) . سبأ، آيه 3.

قديم بودن علم پروردگار

علم پروردگار عالم مثل قدرت، اراده، سميع و بصير بودنِ او است و مانند قدرت مراتبى دارد: يكى از آن مراتب، مرتبۀ ذاتى است. يعنى، علم خدا، عين ذات خداست.

ديگر، مرتبۀ صفات است. پروردگار متعال، عالم، عليم، قادر و قدير است. و سوم، مرتبۀ فعل است كه اين مرتبه، معلوم و از صفات افعال است.

پروردگار عالم به اعتبار مرتبۀ اول و دوم قديم است؛ علم و صفت عين ذات ربوبى خدا است؛ بنابراين قديم است. اما در مرتبۀ سوم چون علم را با معلوم مى سنجيم حادث است.

عرفا و بزرگان ما قائل به مراتب علم هستند و آن را از معدن علم خدا (قرآن و اهل بيت عليهم السلام) گرفته اند. امام صادق عليه السلام مى فرمايند:

«لَمْ يَزَلِ اللّهُ رَبُّنا عَزَّوَجَلَّ وَالْعِلْمُ ذاتُهُ وَلاٰ مَعلُومَ وَالسَّمْعُ ذاتُهُ وَلامَسْمُوعَ وَ الْبَصَرُ ذاتُهُ وَ لامُبصرَ وَالْقُدْرَةُ ذاتُهُ وَلامَقْدُورَ فَلَمّا اَحْدَثَ الاْشْيٰاءَ وَكانَ الْمَعْلومُ وَقَعَ الْعِلمُ مِنْهُ عَلَى الْمَعْلومِ وَ السّمْعُ عَلَى الْمَسْمُوعِ وَالبَصَرُ عَلَى الْمُبْصَرِ وَالْقُدْرَةُ عَلَى الْمَقْدورِ؛(1)

پروردگار عالم هميشه وجود داشته و علم، جزء ذات اوست؛ معلومى نبود در حالى كه خدا، عالم بود. مسموعى نبود در حالى كه خدا، سميع بود. بينايى نبود حال آن كه خدا بصير بود. مقدورى نبود در حالى كه خدا قادر بود.»

وقتى كه اشياء و معلوم و مقدور پيدا شدند،

«وَقَعَ الْعِلمُ مِنْهُ عَلَى الْمَعْلومِ وَ السّمْعُ عَلَى الْمَسْمُوعِ وَالبَصَرُ عَلَى الْمُبْصَرِ وَالْقُدْرَةُ عَلَى الْمَقْدُورِ.»

خلاصه اين كه علم پروردگار عالم، عين ذات و از صفات ذاتى او است كه از اين نظر، قديم است، و به اعتبار معلوم ها از اسماى افعال است كه از اين نظر حادث است.


1) . كافى، ج 1، ص 107، (باب صفات الذات)، ح 1.

شرح عرفانى

عارف، يعنى كسى كه بر در خانۀ خدا مى رود، وقتى به ذات مقدس خدا و عالم اسما و صفات او توجه كند، مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ عِلْمِكَ بِاَنْفَذِه؛ اى خدا! به درخانه ات آمده ام، توجهم به علم توست، و تو را به با نفوذترين علم هايت قسم مى دهم؛ يعنى تو را به ذات مقدست قسم مى دهم.»

عارف وقتى توجه كند كه علم عين ذات مقدس است، مى گويد:

«وَ كُلُّ عِلْمِكَ نٰافِذٌ

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِعِلْمكَ كُلِّٰه؛ اى خدا! همۀ علم هايت با نفوذند.

خدايا! تو عالم به ظاهر و باطن من هستى، اى خدا! به درخانه ات آمده ام، و تو را به همۀ علم هايت كه نافذ است قسم مى دهم.»

به اعتبار ديگر، وقتى كه عارف در عالم كثرت بيايد و مشاهده كند كه فيض مقدس عالم هستى، مظهر و تجلى علم خدا است، در اين نظر مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ عِلْمِكَ بِاَنْفَذِه؛

خدايا! بردرخانه ات آمده ام، و توجهم به علم توست، و تو را به با نفوذترين علم هايت قسم مى دهم.»

به با نفوذترين علم ها در اين عالم واسطه فيض (حقيقت محمد صلى الله عليه و آله و سلم) است؛ كسى كه عالم به ظاهر و باطن اشياء است و تو درباره اش فرمودى:

«قُلِ اِعْمَلُوا فَسَيَرَى اَللّٰهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ.» (1)بنابراين، خدا عالم است و نحوۀ عمل را مى داند، و پيغمبر صلى الله عليه و آله و ائمه اطهار عليهم السلام نيز داراى علم نفوذى هستند و به ظاهر و باطن علم دارند.


1) . توبه، آيه 105.

بخش چهاردهم: تفسير قول

اشاره

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ قَوْلِكَ بِاَرْضٰاهُ

وَ كُلُّ قَوْلِكَ رَضٖىٌّ؛

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِقَوْلِكَ كُلِّٰهِ.

تفسير ادبى

«قول» به معناى كلام و تكلّم است، ولى در لغت به معناى تفهيم يك معنا است به هر وجهى كه ممكن شود.

قرآن شريف اشاره دارد كه همۀ موجودات داراى نطق و قول اند:

«وَ إِذْ قٰالَ رَبُّكَ لِلْمَلاٰئِكَةِ إِنِّي جٰاعِلٌ فِي اَلْأَرْضِ خَلِيفَةً قٰالُوا أَ تَجْعَلُ فِيهٰا مَنْ يُفْسِدُ فِيهٰا وَ يَسْفِكُ اَلدِّمٰاءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ.» (1)اين آيه، گفت و گويى است كه پروردگار عالم با ملائكه ها انجام داده است. در اين آيه گفت و گوى خدا با ملائكه زبانى نبوده است؛ يعنى اين گفتار به مانند گفتارى كه در عرف متداول مى باشد، نيست. قرآن مى فرمايد:

«قٰالَتْ نَمْلَةٌ يٰا أَيُّهَا اَلنَّمْلُ اُدْخُلُوا مَسٰاكِنَكُمْ لاٰ يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمٰانُ وَ جُنُودُهُ»؛ (2)مورچه به مورچه ها گفت كه در خانه هايتان داخل شويد. مبادا سليمان و لشكرش شما را پايمال كنند.


1) . بقره، آيه 30.

2) . نمل، آيه 18.

قرآن مى فرمايد:

تُسَبِّحُ لَهُ اَلسَّمٰاوٰاتُ اَلسَّبْعُ وَ اَلْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَيْ‌ءٍ إِلاّٰ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لٰكِنْ لاٰ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ»؛ (1)آسمان هاى هفت گانه و زمين و آن چه در آسمان ها و زمين است خدا را تسبيح و تنزيه مى كنند و در عالم هستى چيزى نيست مگر آن كه خدا را تسبيح مى كند، گرچه شما تسبيح اش را نمى فهميد.

بنابراين براى خدا و عالم هستى و موجودات «قول» وجود دارد، و معناى قول، تفهيم معنا است و اين تفهيم معنا به اختلاف موارد مختلف مى شود؛ گاهى انسان به زبان چيزى مى گويد، و گاهى به زبان چيزى نمى گويد ولى نحوۀ وجود، نحوۀ قول و گفتار اوست، گرچه ما نمى دانيم كه غير انسان چه طور حرف مى زند، اما از قرآن استفاده مى كنيم كه عالم هستى داراى «قول» و «گفتار» است، بنابراين، گفتار براى پروردگار عالم مراتبى دارد: مرتبۀ ذاتى كه عين ذات حق است، مرتبۀ اسما و صفات، و مرتبۀ صفات افعال.

شرح عرفانى

عارف، يعنى كسى كه بر درخانه خدا مى رود، وقتى توجه كند كه براى پروردگار عالم قول و گفتار هست و اين كه «متكلم» يكى از صفات پروردگار عالم است، و توجه كند به اين كه در ذات موجودات قول و كلام وجود دارد، مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ قَوْلِكَ بِاَرْضٰاهُ؛ اى خدا! به درخانه ات آمده ام، توجه به گفتارت دارم؛ گفتارى كه مرضى همۀ گفتارها است. تو را به بهترين گفتارهايت قسم مى دهم.»


1) . اسراء، آيه 44.

شايد پسنديده ترين قول خداوند - تبارك و تعالى - اين جمله باشد كه در روز قيامت مى فرمايد:

«لِمَنِ اَلْمُلْكُ اَلْيَوْمَ لِلّٰهِ اَلْوٰاحِدِ اَلْقَهّٰارِ»؛ (1)مى پرسد: سلطنت، در اين روز مال كيست؟

خودش جواب مى دهد: مال كسى كه شريكى ندارد و قهر و غلبه و عظمتش همه جا را گرفته است. هم سئوال و هم جواب از خودش است. متكلم و هم چنين مخاطب، ذات مقدس خداست؛ بنابراين، معنا اين طور مى شود:

«اى خدا! به درخانه ات آمده ام. تو را به ذات مقدست قسم مى دهم.»

اما عارف وقتى توجه به عينيت صفات كند، و اين كه اگر خدا متكلم است و تكلم از صفات او و عين ذات اوست، مى گويد:

«وَ كُلُّ قَوْلِكَ رَضٖىٌّ

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِقَوْلِكَ كُلِّٰهِ؛

خدايا! به درخانه ات آمده ام، توجهم به گفتار توست، و همۀ گفتارهاى تو پسنديده است. تو را به همۀ گفتار هايت قسم مى دهم.»

عارف وقتى در عالم كثرت بيايد، گفتار پروردگار عالم با رسولش را مى بيند. قرآن شريف مى فرمايد:

«وَ هُوَ بِالْأُفُقِ اَلْأَعْلىٰ ثُمَّ دَنٰا فَتَدَلّٰى فَكٰانَ قٰابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنىٰ»؛ (2)در حالى كه او در افقِ أعلى بود، سپس نزديك آمد و نزديك تر شد تا فاصله اش به قدر طولِ دو انتهاىِ كمان يا نزديك تر شد.

اين از باب تقريب است؛ يعنى تا حد امكان، ممكن به واجب نزديك مى شود، و متكلم، خدا و مخاطب، پيغمبر است:


1) . غافر، آيه 16.

2) . نجم، آيه 8.

«اى خدا! به درخانۀ تو آمده ام، توجهم به گفتار توست؛ به مرضى ترين گفتارهايت؛ يعنى گفتارى كه با پيغمبر داشتى، و تو را به گفتارى كه معشوق با عاشق و مولا با عبد داشته است قسم مى دهم.»

اما وقتى توجه پيدا كند كه قول خدا منسوب به خدا، و همۀ آن مرضى است، مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِقَوْلِكَ كُلِّٰه؛ اى خدا! به درخانه ات آمده ام، و تو را به قول و گفتارت كه همۀ شان مرضى است، قسم مى دهم.»

درس ولايى

عارف وقتى به اهل بيت توجه كند و ببيند كه پروردگار با اهل بيت تجلى ها، خلوت ها و معراج ها دارد، مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ قَوْلِكَ بِاَرْضاه؛ خدايا! به درخانه ات آمده ام، توجه به گفتارت دارم؛ به مرضى ترين گفتارهايت، به آن گفتارى كه با پيغمبرت در معراج و خلوت هايش داشتى. خدايا! تو را به آن قول قسم مى دهم.»

وقتى عارف به نورانيت و وحدانيت ائمه اطهار عليهم السلام توجه كند و ببيند كه همه شان با خداوند متعال خلوت ها دارند و همۀ آن گفتارها، گفتار مولا با عبد است، در اين حال مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِقَوْلِكَ كُلِّٰه؛ اى خدا! به درخانه ات آمده ام، همۀ گفتارهايت مرضى است، و تو را به همۀ گفتارهايت قسم مى دهم؛ يعنى تو را به آن گفتارهايى كه با اهل بيت داشته اى قسم مى دهم.»

تذكر اخلاقى

روايتى در ارشاد القلوب ديلمى است كه از امير مؤمنان عليه السلام روايت مى كند كه: خداوند متعال در شب معراج به پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود: قصرهايى در بهشت هست كه خواص در

آن ها جاى دارند. و من هر روز هفتاد بار به آنان نظر مى كنم و با ايشان سخن مى گويم.

هر وقت كه به آنان نظر مى كنم، با آنان حرف مى زنم لذت مى برم. طعام و شرابشان همين حرف من است و به آن ها مى گويم: شما از گفتار و حرف من لذت ببريد چنان كه اهل بهشت از طعام و شراب لذت مى برند. پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمودند:

«يا رَبّ! ما عَلامَةُ هٰؤُلاٰءِ؛

نشانه هاى آن ها چيست؟ اين خواص چه كسانى هستند؟»

خطاب شد:

«هُمْ فِى الّدُنْيٰا مَسْجُونُون قَدْ سَجَنُوا الْسِنَتَهُمْ مِن فُضولِ الْكَلاٰم وَ بُطُونَهُمْ مِنْ فُضولِ الطَّعٰامِ؛(1)اينان در دنيا زندانى اند و زبانشان را از سخنان بى فايده و شكمشان را از غذاهاى حرام و شبهه ناك، زندانى كرده اند.»

خوشا به حال كسى كه زبانش را حفظ كند و شكمش را از شبهه ناك و حرام بر حذر دارد. خوشا به حال كسى كه با حلال افطار كند، و با حلال سحرى بخورد بالاتر از اين، خوشا به حال كسى كه در ماه مبارك رمضان بلكه در تمام مدت عمر مواظب زبانش باشد تا از خواص بشود. وقتى كه از خواص شد ديگر به جايى مى رسد كه خدا با او حرف مى زند و او از اين كار لذت مى برد.

بالاترين لذت براى عاشق، خلوت و صحبت كردن با معشوق است. بالاتر از اين ها توجه معشوق به عاشق است، و حتى بالاتر از اين ها حرف زدن معشوق با عاشق است. در روايت معراجيه، به پيغمبر خطاب شد كه:

«اى پيامبر! من بندگان خاصى دارم كه بالاترين لذتشان در بهشت حرف زدن من با آن ها است، اين افراد زبان و شكمشان را از حرام نگاه مى دارند.»(2)


1) . بحارالأنوار، ج 74، ص 23، (باب 2)، ح 6.

2) . ارشاد القلوب، ترجمه سلگى، ج 1، ص 512.

بخش پانزدهم: تفسير مسئله

اشاره

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ مَسٰائِلِكَ بِاَحَبِّهٰا اِلَيْكَ

وَ كُلُّ مَسٰائِلِكَ حَبيٖبَةٌ؛

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسئَلُكَ بِمَسٰائِلِكَ كُلِّها.

تفسير ادبى

«مسائل» در لغت جمع «مسئله» و به معناى طلب است. قرآن شريف مى فرمايد:

«وَ إِذٰا سَأَلَكَ عِبٰادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ اَلدّٰاعِ إِذٰا دَعٰانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَ لْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ»؛ (1)و هر گاه بندگان من، از تو دربارۀ من بپرسند، [بگو] من نزديكم و دعاىِ دعا كننده را - به هنگامى كه مرا بخواند - اجابت مى كنم. پس آنان بايد فرمانِ مرا گردن نهند و به من ايمان آورند، باشد كه راه يابند.

در اين آيه، براى كسى كه بر درخانه خدايش برود عناياتى شده و از جملۀ آن عنايات، اين است كه ضمير متكلم در آن هفت مرتبه تكرار شده است، زيرا در قرآن مثل اين آيه كه در آن براى يك مطلب اين گونه سخن گفته باشد نداريم.

شرح عرفانى

بنده وقتى كه به ما سوى الله، به ربط ما سوى الله و به فقر ذاتى ما سوى الله توجه كند و در آن حال به واسطۀ فيض هم توجه داشته باشد، مى گويد:


1) . بقره، آيه 186.

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ مَسٰائِلِكَ بِاَحَبِّهٰا اِلَيْك؛

اى خدا! به درخانه ات آمده ام، و تو را به آن سئوال هاى حالى، فقرهاى ذاتى و فيض مقدس و بلكه به محبوب ترين آن ها قسم مى دهم؛ يعنى تو را به حقيقت عقل اول، به حقيقت پيغمبر صلى الله عليه و آله قسم مى دهم.»

بنده وقتى كه به بساطت فيض مقدس توجه كند و اين كه عالم هستى يك چيز بيشتر نيست و افاضه و شعاعى از طرف حق، است و همۀ اين فيض مقدس به تنهايى از نظر استعداد خدا خدا مى كند، مى گويد:

«وَ كُلُّ مَسٰائِلِكَ حَبيٖبَةٌ؛

خدايا! همۀ سئوال هاى عالم هستى پيش تو محبوب است. اى خدا! به درخانه ات آمده ام، تو را به همۀ مسائل قسم مى دهم.»

اما وقتى كه به لسان قال در موجودات توجه كند، و ببيند همۀ موجودات با خدا راز و نياز مى كنند و سئوال از خدا دارند، مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ مَسٰائِلِكَ بِاَحَبِّهٰا اِلَيْك؛

اى خدا! به درخانه ات آمده ام، توجهم به سئوال هايى است كه از تو مى شود و پيش تو محبوب است. تو را به محبوب ترين آن سئوال ها قسم مى دهم؛ يعنى تو را به آه و ناله گنه كار قسم مى دهم. اى خدا! تو را به آه و زارىِ آن كسى كه به درخانۀ تو آمده تا توبه كند قسم مى دهم.»

بنده وقتى توجه كند كه همۀ مسايل و دعاها پيش خدا محبوب اند، مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسئَلُكَ بِمَسٰائِلِكَ كُلِّها؛ اى خدا! به درخانۀ تو آمده ام از تو سئوال مى كنم، و تو را به همۀ سئوال هايى كه از تو مى شود قسم مى دهم.»

درس ولايى

بنده گاهى به اهل بيت عليهم السلام و دعاى آن ها توجه مى كند (دعا از نظر استعدادها و گفتارهايشان) در اين زمينه وقتى مى خواهد توسل پيدا كند، مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ مَسٰائِلِكَ بِاَحَبِّهٰا اِلَيْك؛

اى خدا! به درخانه ات آمده ام، به آن طلب هايى كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله دارد، به آن مسايلى كه محبوب ترين مسايل پيش تو است قسم مى دهم؛ يعنى تو را به دعاهاى پيغمبر اكرم به آن فقر ذاتى كه پيغمبراكرم صلى الله عليه و آله دارد قسم مى دهم.»

و وقتى توجه به بساطت نور كند و اين كه:

«اَوَّلُنٰا مُحَمَّدٌ، آخِرُنٰا مُحَمَّدٌ، اَوْسَطُنٰا مُحَمَّدٌ»، در اين نظر مى گويد:

«وَ كُلُها اِلَيْك حَبيبَة.»

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسئلَكَ بِمَسٰائِلِكَ كُلِّها؛

اى خدا! به درخانه ات آمده ام، و تو را به دعاهاى اهل بيت عليهم السلام، به راز و نيازهاى محمد و آل محمد، به آن فقر ذاتى بين ممكن و واجبى كه در اهل بيت است قسم مى دهم. خدايا! همۀ آن سئوال ها و دعاها پيش تو محبوب است. خدايا! تو را به راز و نيازهاى اميرالمؤمنين عليه السلام در اين شب ها و به آن مناجات هاى على در شب نوزدهم، بيستم و بيست و يكم قسم مى دهم.»

تذكر اخلاقى

از اين جملۀ دعا مى فهميم كه راز و نياز نزد خدا محبوبيت دارد و بالاترين چيزها براى بنده، راز و نياز با خداست و ما بايد هميشه، به خصوص در ماه مبارك رمضان با خدا راز و نياز كنيم.

در اين شب ها كه بهار راز و نياز با خداست، مى توانيم سعادت دنيا و آخرت را

براى خود تأمين كنيم. و بدانيم سعادت دنيا و آخرت مرهون همين است.

وقتى جملۀ

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ مَسٰائِلِكَ بِاَحبِّهٰا اِلَيْك وَ كُلّ مَسٰائلِكَ حَبيبَة» را مى خوانيم بدانيم كه خدا سئوال و راز و نياز را دوست دارد.

بايد توجه كنيم كه در سئوال و راز و نياز با خدانياز به توسل داريم، پس امير المؤمنين على عليه السلام - را با آن مقامش - به درخانۀ خدا ببريم و خدا را به فرق شكافته و نيز به مظلوميت او قسم بدهيم؛ آن مظلومى كه مثلش به عالم نيامده و نخواهد آمد.

بخش شانزدهم: تفسير شرف

اشاره

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ شَرَفِكَ بِاَشْرَفِهٖ

وَ كُلُّ شَرَفِكَ شَريٖفٌ؛

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِشَرَفِكَ كُلِّهِ.

تفسير ادبى

«شرافت» به معناى «تَطَلُّع» است. به كسى كه خير مادى يا معنوى داشته باشد «شريف» اطلاق مى شود، زيرا به واسطۀ خيرى كه در او هست بر ديگران مشرف است.

وجود، خير و شريف است، چون معدن هر خير و شرافتى است. فيلسوف بزرگوار - ملاهادى سبزوارى - در منظومه مى فرمايد:

«لاِنَّهُ مَنْبَعُ كُلِّ شَرَفٍ‌(1)وجود، منبع هر شرافتى است.»

پروردگار عالم به حسب وجود، منبعِ خير و شرافت است؛ پس بالاترين شرافت ها ذات مقدس خداست، و به حسب اسما و صفات، منبعِ هر خير و شرافتى است و عالم هستى از آن جا تجلى مى كند و عالم هستى تجلى گاه اسماء و صفات پروردگار عالم است، و به حسب فيض مقدس، شريف است، زيرا وجود عالم هستى هر خوبى يى را مى آورد.


1) . شرح المنظومه، ج 2، ص 62 و 68.

شرح عرفانى

بنده وقتى به عالم جبروت، عالم اسما و صفات و به ذات مقدس خدا توجه كند، مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ شَرَفِكَ بِاَشْرَفِهٖ؛

خدايا! به درخانه ات آمده ام، نظرم به شرافت توست. اى خدا! تو را به شريف ترين شرافت هايت و به ذات مقدست كه منبع هر خيرى است، و به وجود مقدست كه همۀ خيرها از آن جا سرچشمه مى گيرد، قسم مى دهم.»

بنده وقتى به عينيت اسما و صفات، توجه كند مى گويد:

«وَ كُلُّ شَرَفِكَ شَريٖفٌ

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِشَرَفِكَ كُلِّها؛

خدايا! همۀ شرافت هاى تو شريف است. اى خدا! به درخانه ات آمده ام، و تو را به همۀ شرافت هايت قسم مى دهم؛ يعنى خدايا! به درخانه ات آمده ام، و تو را به ذات مقدست كه منبع هر خيرى است قسم مى دهم.»

اما وقتى به عالم كثرت، «كن رحمانى» و عالم وجود بيايد، و تكثر را ببيند، مشاهده مى كند كه حقيقت محمد صلى الله عليه و آله و سلم اشرف همه موجودات است، لذا مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ شَرَفِكَ بِاَشْرَفِهٖ؛

خدايا! به درخانه ات آمده ام، نظرم به شرافت توست، و تو را به شريف ترين شرافت هايت؛ يعنى به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم قسم مى دهم.»

عارف در اين نظر ممكن است بساطت فيض را ببيند و اين كه فيض مقدس معدن هر خير و شرافتى است، و افاضۀ حق به عالم هستى، سرمنشأ هروجودى است، و

وجود خود، خير محض است؛ از اين رو مى گويد:

«وَ كُلُّ شَرَفِكَ شَريٖفٌ

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِشَرَفِكَ كُلِّهِ؛

خدايا! همۀ شرافت هايت شريف اند و فيض تو مقدس، و افاضۀ تو شريف است. خدايا! به درخانه ات آمده ام، و تو را به افاضه و سعۀ رحمتت قسم مى دهم.»

درس ولايى

عارف اگر با توسل به درخانۀ خدا برود و به اهل بيت عليهم السلام نظر داشته باشد؛ آن اهل بيتى كه در مقامشان مى خوانيم:

«اِنْ ذُكِرَ الْخَيْرُ كُنْتُمْ اَوّلَهُ وَاَصلَهُ وَ فَرْعهُ وَ مَعْدِنَهُ وَ مَأْوٰاهُ؛(1)اى اهل بيتى كه معدن شرافت ايد و از هر خيرى كه سخن به ميان آيد، اول، اصل، فرع، معدن و مأوايش هستيد.»

و اين جمله را بگويد كه:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ شَرَفِكَ بِاَشْرَفِهٖ؛

خدايا! به درخانه ات آمده ام، نظرم به پيغمبر و آل او است، تو را به شريف ترين آن ها، يعنى به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله قسم مى دهم.»

و توجه كند به اين كه همۀ آن ها يك نورند. همۀ آن ها معدن فضيلت، علم و كلمات اللّٰه اند:

«كُلَّهُم ْ نورٌ واحِد.»

در اين نظر مى گويد:

«وَ كُلُّ شَرَفِكَ شَريف


1) . مفاتيح الجنان، زيارت جامعه كبيره - روايت از «فقيه» و «عيون».

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِشَرَفِكَ كُلِّه؛

خدايا! اهل بيت همه شريف و معدن فضيلت اند. اى خدا! به در خانه ات آمده ام، و از تو سئوال مى كنم، و تو را به اهل بيت كه معدن شرافت اند قسم مى دهم.»

تذكر اخلاقى

انسان به واسطۀ چيزهايى از ديگران امتياز پيدا مى كند؛ براى مثال علم، انسان را شريف مى كند؛ بنابراين قرآن مى فرمايد:

«يَرْفَعِ اَللّٰهُ اَلَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ دَرَجٰاتٍ»؛ (1)پروردگار عالم، مومنات و كسانى را كه علم دارند ممتاز قرار داده، و درجات زيادى به آن ها افاضه كرده.

اين عالم به واسطۀ علم ممتاز است و در صورتى شرافت دارد كه ديگران از علمش استفاده كنند، زيرا در روايات داريم كه اگر غير از اين باشد مورد لعن خداست:

«

عَنْ سَيِّدِ الْمُرْسَليٖنَ: اِذٰا ظَهَرَتِ الْبِدَعُ فىٖ اُمَّتٖى فَلْيُظْهِرِ الْعٰالِمُ عِلْمَهُ وَاِلاّٰ فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللّٰهِ وَ الْمَلاٰئِكَةِ وَ النّٰاسِ اَجْمَعيٖنَ؛(2)از پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده است كه: هر گاه در امت من، بدعت ها پديد آمد، پس بر عالم، واجب است كه دانش خويش را آشكار كند و گرنه لعنت خدا و ملائكه و همه مردم بر او باد.»

متمكن به شرطى در نظر مردم شريف است كه تمكنش را به قدر سعه اش، در رفاه و آسايش مردم به كار اندازد، و از نظر قلم، قدم و مال هميشه به فكر ديگران باشد.

متمكن اگر متمول و خاضع باشد شريف است، و بالاخره اگر قدرتى، تمكنى باشد كه با آن تمكن، خدمتى به جامعه بكند از نظر اسلام شريف است. قرآن دربارۀ كسانى


1) . مجادله، آيه 11.

2) . بحارالأنوار، ج 54، ص 234، ح 188.

كه مال و قدرت دارند و صرف نمى كنند، مى فرمايد:

«فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ، اَلَّذِينَ هُمْ عَنْ صَلاٰتِهِمْ سٰاهُونَ، اَلَّذِينَ هُمْ يُرٰاؤُنَ، وَ يَمْنَعُونَ اَلْمٰاعُونَ»(1)پس واى بر نماز گزارانى كه در نماز سهل انگارى مى كنند! همان كسانى كه ريا مى كنند، و ديگران را از وسايل ضرورى زندگى منع مى نمايند.

از نظر اسلام، متمكن در صورتى شريف است كه به اندازۀ قدرتش به جامعه خدمت كند والا شريف نيست.

رئيس از نظر مردم و اسلام شريف است به شرطى كه خادم مردم باشد:

«رَئيسُ الْقَوْمِ خٰادِمُهُم.»

اگر رئيس، خدمت گزار مردم نباشد و بخواهد رياستش را به ديگران تحميل كند؛ گرفتار آتش جهنّم مى شود. امام صادق عليه السلام مى فرمايد:

«اَيُّمٰا مُؤْمِنٍ مَنَعَ مُؤْمِناً شَيْئاً مِمّٰا يَحْتٰاجُ اِلَيْهِ وَ هُوَ يَقْدِرُ عَلَيْهِ مِنْ عِنْدِهِ وَ مَنْ عِنْدَ غَيْرِهِ اَقٰامَهُ اللّٰهُ يَوْمَ الْقِيٰامَةِ مَسْوَدّاً وَجْهُهُ مُزْرَقَّةً عَيْنٰاهُ مَغْلُولَةً يَدٰاهُ اِلىَ عُنُقِهِ فَيُقٰالُ هٰذاَ الْخٰائِنُ الَّذٖى خٰانَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ ثُمَّ يُؤْمَرُ بِهِ اِلىَ النّٰارِ؛(2)

هر گاه مومنى، مومن ديگرى را از چيزى كه بدان محتاج است منع كند و حال آن كه قادر است آن نياز را از پيش خود و يا ديگرى رفع كند، خداوند متعال روزِ قيامت او را برمى خيزاند در حالى كه چهره اش سياه و چشمانش بسته و دستانش به گردنش بسته شده و گفته مى شود كه: اين خائن كسى است كه به خدا و رسول، خيانت كرده است، سپس به آتش افكنده مى شود.»


1) . ماعون، آيه 4، 5، 6 و 7.

2) . كافى، ج 2، ص 367، (باب من منع مؤمناً شيئاً من عنده أو من عند غيره)، ح 1.

از خدا چه بخواهيم؟

عالم، متمول، متمكن، رئيس و مسئول اگر وظيفه شناس باشند شريف اند، به شرطى كه علمش براى ديگران و تمكنش براى رفع حوائج مردم و رياستش براى خدمت به جامعه باشد، در غير اين صورت پست اند.

ما وقتى مى گوييم:

«اى خدا! به درخانه ات آمده ام نظرم به شرافت توست.»

از خدا شرافت بخواهيم؛ يعنى علمى بخواهيم كه براى جامعه مفيد باشد. از خدا شرافت از نظر مكنت بخواهيم تا بتوانيم دست بينوايى را بگيريم. از خدا شرافت از نظر قدرت بخواهيم؛ آن قدرتى كه در آن، عمر، زبان و قدم ما وقف جامعه باشد. از خدا شرافت از نظر عزت بخواهيم؛ عزتى كه براى رفاه جامعه به كار ببنديم و رياستى كه براى خدمت به جامعه باشد.

بخش هفدهم: تفسير سلطنت

اشاره

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ سُلْطانِكَ بِاَدْوَمِهٖ

وَ كُلُّ سُلْطانِكَ دٰائِمٌ؛

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِسُلْطانِكَكُلِّهِ.

تفسير ادبى

«سلطنت» از «تسلّط» به معناى غلبه است. پروردگار عالم در قرآن از قول ابليس نقل مى كند كه در روز قيامت به تابعينش كه جهنمى شده اند اين طور خواهد گفت:

«وَ مٰا كٰانَ لِي عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطٰانٍ إِلاّٰ أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي فَلاٰ تَلُومُونِي وَ لُومُوا أَنْفُسَكُمْ»؛ (1)من سلطنت و غلبه اى بر شما نداشتم فقط شما را وسوسه كردم و به بدى خواندم و شما استجابت كرديد؛ بنابراين مرا ملامت نكنيد، بلكه خودتان را ملامت كنيد.

موارد استعمال كلمه سلطنت

استعمال كلمه سلطنت، بيش تر در تسلط ظاهرى است، اما بيش تر استعمال عزّت - كه به معناى غلبه است و سابقاً به آن اشاره شد - در تسلط معنوى است.

پروردگار عالم به حسب ذات، سلطانِ عَلَى الاطلاق است، زيرا چيزى جز او مستقل نيست و بلكه چيزى در اين عالم هستى جز او وجود ندارد.


1) . ابراهيم، آيه 22.

پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بارها مى فرمودند: اين شعر لبيدبن ربيعه(1)شعر خوبى است:

«

اَلاٰ اِنَّ ما خَلاَ اللّٰهَ باطِلٌ

وَكُلُّ نَعيمٍ لامَحٰالَةَ زائِلٌ؛(2)

هر چه غير خداست حتماً باطل است، و تمامى نعمت ها به ناچار زايل مى شود.»

قرآن مى فرمايد:

«كَسَرٰابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ اَلظَّمْآنُ مٰاءً»؛ (3)كافران كارهايشان چون سرابى در زمينى هموار است كه انسان تشنه، آن را آب مى پندارد.

«أَلاٰ إِلَى اَللّٰهِ تَصِيرُ اَلْأُمُورُ»؛ (4)برگشت همه چيز به خدا و وابسته به اوست.

«كُلُّ شَىْ‌ءٍ هالِكٌ الاّ وَجْهَهُ»؛(5)همه چيز جز ذاتِ حضرت حق، فنا شدنى است.

بنابراين، سلطانِ على الاطلاق فقط و فقط خداست. خدا به حسب صفات جمال و جلال، سلطنت مطلقه دارد، زيرا جمالى جز جمال او و جلال و عظمتى جز جلال و عظمت او نيست، و او قيوم مطلق است.

خدا به حسب فيض مقدس، يعنى موجودات، به حسب «كن رحمانى» و به حسب فعلش، سلطنت مطلقه دارد، زيرا همۀ ماهيات و قوابل به واسطۀ آن فيض مقدس است، و چيزى جز به واسطۀ فعل خدا، «كن رحمانى» و فيض مقدس، وجود ندارد.

«اگر نازى كند در هم فرو ريزند قالب ها»(6)


1) . «لبيدبن مغيره» نيز وارد شده است، ر. ك: بحارالأنوار، ج 22، ص 267، (باب 5 - احوال عشائره...)، ح 12.

2) . شرح شواهد المغنى، ج 1، ص 150؛ نيز با اندك اختلاف در متن - ألاَ كُلُّ شىءٍ - بدل از «اَلا اِنّ» وارد شده است؛ ر. ك: بحارالأنوار، ج 67، ص 295، (باب 56 - الطاعة والتقوى...)، ح 40.

3) . نور، آيه 39.

4) . شورى، آيه 53.

5) . قصص، آيه 88.

6) . ميرزا محمدتقى حجة الاسلام، لئالى منظومه، مدايح فارسى «قصيده در مدح حضرت اميرالمؤمنين...» بيت 12: اگر ناز كند از هم بريزد جمله قالب ها نياز جمله عالم را به پيش ذوالمنن بينى.

هر سلطنتى كه براى غير خدا تخيل شود، گمان و خيالى بيش نيست. قرآن مى فرمايد:

«إِنْ هِيَ إِلاّٰ أَسْمٰاءٌ سَمَّيْتُمُوهٰا أَنْتُمْ وَ آبٰاؤُكُمْ مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ بِهٰا مِنْ سُلْطٰانٍ»؛ (1)[اين بتان] جز نام هايى بيش نيستند كه شما و پدرانتان نام گذارى كرده ايد و خدا بر حقانيت آن ها هيچ دليلى نفرستاده [و هيچ سلطنتى به آن ها نداده] است.

شرح عرفانى

عارف، يعنى كسى كه به درخانۀ خدا مى رود، وقتى كه به سلطنت مطلقۀ دائمى حق تبارك و تعالى من حيث الذات و من حيث الصفات و من حيث الافعال، توجه داشته باشد و اين كه آن سلطنت گاهى به اعتبار «مُسَلَّطٌ عَلَيْه» زائل مى شود؛ يعنى چون پروردگار عالم بر كسى مسلط شود، فنا مى پذيرد و چون فانى شد ديگر خدا بر او سلطنت ندارد؛ لذا در اين حال خواهد گفت:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ سُلْطانِكَ بِاَدْوَمِهٖ؛

اى خدا به درخانه ات آمده ام، نظرم به سلطنت توست، و تو را به بادوام ترين سلطنت هايت قسم مى دهم؛ يعنى تو را به ذات مقدس و به صفات عاليه ات قسم مى دهم.»

عارف وقتى توجه كند به اين كه ذات حق دائمى است، و اگر زوالى هست به اعتبار «مُسَلَّطٌ عَلَيه» و قوابل است و سلطنت و فيض او هميشگى است، مى گويد:

«وَ كُلُّ سُلْطانِكَ دائِمٌ

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِسُلْطانِكَكُلِّهِ؛

خدايا! به درخانه ات آمده ام، و تو را به همۀ سلطنت هايت قسم مى دهم.»


1) . نجم، آيه 23.

درس ولايى

عارف وقتى كه به واسطۀ فيض توجه كند و اين كه زوال فيض به اعتبار قوابل است؛ يعنى فيض مقدس به شخص فانى نخواهد رسيد و اين نرسيدن، تقصير فيض نيست، تقصير اوست كه از بين رفته است، لذا به اين اعتبار مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ سُلْطانِكَ بِاَدْوَمِهٖ؛

اى خدا! به درخانه ات آمده ام، و تو را به آن سلطنت دائمى ات قسم مى دهم؛ يعنى تو را به حقيقت اهل بيت در اين عالم هستى كه سلطنت على الدوام بر عالم هستى دارند قسم مى دهم.»

اما وقتى توجه كند به اين كه زوال فيض به سبب فيض مقدس نيست، بلكه به سبب «مُسَلَّطٌ عَلَيه» است، مى گويد:

«وَ كُلُّ سُلْطانِكَ دائِمٌ

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِسُلْطانِكَ كُلِّهِ؛

خدايا! فيض ات هميشگى است و تو فياض على الاطلاقى. اى خدا! به درخانه ات آمده ام، و تو را به سلطنت مطلقه ات در اين عالم هستى قسم مى دهم.»

تذكر اخلاقى

از جملۀ سفاهت ها و حماقت ها اين است كه انسان به اين دنيا و ذخائرش، به غلبه ها و سلطنت هاى ظاهرى آن، به مال و مكنت هاى آن و حتى به تمكن هاى معنوى، مثل علم و عقل دل بستگى پيدا كند. مرحوم ملاصدرا مى گويد:

«

كُلُّ مٰا فِى الْكَوْنِ وَهْمٌ اَو خَيٰالٌ‌(1)در اين عالم هستى هر چه هست وهم و تخيلى بيش نيست.»


1) . الأسفار الأربعه، ج 1، ص 47، (فصل 5، فى أن تخصص الوجود بماذا)

قرآن مى فرمايد: كسى كه به پول، تمكن، و قدرت و سلطنت دل بستگى دارد، در هنگام مرگ، برزخ و قيامت مى گويد:

«مٰا أَغْنىٰ عَنِّي مٰالِيَهْ هَلَكَ عَنِّي سُلْطٰانِيَهْ»؛(1)مال، سلطنت و قدرتم براى من فايده اى نداشت، بلكه مرا نابود كرد.

نيز مى فرمايد:

«وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ اَلَّذِي جَمَعَ مٰالاً وَ عَدَّدَهُ»؛ (2)واى بر كسى كه عيب جو، هرزه زبان و بدگو باشد و واى به كسى كه مال جمع كند و بدان دلبستگى پيدا كند.

گاهى خدا به بعضى از بندگان سلطنت مى دهد. اين سلطنت دائمى و موجب افتخار است، و مرتبه، تجلى و افاضه اى از حق تعالى است. سلطنتى كه خدا به انسان مى دهد به وسيلۀ رابطه پيدا مى شود. اگر در زندگى گناه نباشد و رابطه با خدا محكم باشد و به مستحبات اهميت داده شود سلطنت به وجود مى آيد. پيغمبراكرم صلى الله عليه و آله در روايتى مى فرمايد:

«

وَ اِنَّهُ لَيَتَقَرَّبُ اِلَيَّ بِالنّٰافِلَةِ حَتّٰى اُحِبَّهُ فَاِذٰا اَحْبَبْتُهُ كُنْتُ اِذاً سَمْعَهُ الَّذىٖ يَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذىٖ يُبْصِرُ بِهِ وَ لِسٰانَهُ يَنْطِقُ بِهِ وَ يَدَهُ الَّتٖى يَبْطِشُ بِهٰا اِن دَعٰانٖي اَجَبْتُهُ وَ اِنْ سَأَلَنٖي اَعْطَيْتُهُ؛ وَ مٰا تَقَرَّبَ اِلىَّ عَبْدٌ بَشَىْ‌ءٍ اَحَبَّ اِلىَّ مِمَّا افْتَرَضْتُ عَلَيْهِ؛(3)

بنده ام با نافله به من نزديك مى شود تا اين كه من او را دوست مى دارم، وقتى كه او را دوست داشتم گوشِ او مى شوم كه با آن مى شنود و چشم او مى شوم كه با آن مى بيند و زبانش مى گردم كه بدان


1) . حاقة، آيه 29.

2) . همزه، آيه 2 و 1.

3) . كافى، ج 2، ص 352، (باب من آذى المسلمين و احتقرهم)، ح 7 و 8.

سخن مى گويد و دستش مى شوم كه با آن قدرت و نيرو مى گيرد و هنگامى كه دعا كند استجابت مى نمايم و اگر از من بخواهد بدو عطا مى كنم؛ بنده ام به من نزديك نمى شود به چيزى جز با انجام كارهايى كه در نزد من دوست داشتنى است و بر او آن ها را واجب كرده ام.»

سلطان المحققين مرحوم خواجه رحمه الله در شرح اشارات روايت را نقل مى كند و شرح مفصلى براى آن دارد، چنان كه علامۀ مجلسى؛ هم در مِرْآت العقول اين روايت را نقل مى كند.

خلاصه اين كه اگر كسى در دنيا و آخرت سلطنت حقيقى را مى خواهد، بايد در زندگى اش گناه نباشد و به واجبات و مستحبات اهميت بدهد.

بخش هجدهم: تفسير ملك

اشاره

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ مُلْكِكَ بِاَفْخَره

وَ كُلُّ مُلْكِكَ فٰاخِرٌ؛

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِمُلْكِكَ كُلِّه.

تفسير ادبى

«ملك» به معناى تصرّف است و از اين نظر كه مى تواند به واسطۀ اوامر و نواهى اش در مملكتش تصرف كند «ملك» مى گويند.

تصرّف و ربوبيّت تشريعى و تكوينى

خداوند در عالم هستى دو نحوه ملك دارد: يكى «تصرف تكوينى» كه به آن «ربوبيت» تكوينى هم مى گويند و معناى تدبير امر و تأثير پروردگار عالم در ما سوى اللّٰه است قرآن مى فرمايد:

تَبٰارَكَ اَلَّذِي بِيَدِهِ اَلْمُلْكُ وَ هُوَ عَلىٰ كُلِّ شَيْ‌ءٍ قَدِيرٌ»؛ (1)بزرگوار است آن كه فرمان روايى به دست اوست و او بر هر چيزى قدرت دارد.

و ديگر، «تصرف شريعى» است كه به آن «ربوبيّت تشريعى» هم مى گويند. خداوند در عالم هستى ربوبيت تشريعى دارد؛ يعنى تدبيرِ امرِ ما سوى الله به دست خداست.


1) . ملك، آيه 1.

قرآن مى فرمايد:

«قُلِ اَللّٰهُمَّ مٰالِكَ اَلْمُلْكِ تُؤْتِي اَلْمُلْكَ مَنْ تَشٰاءُ»؛(1)بگو، پروردگارا! تويى كه فرمان فرمايى، هر آن كس را كه خواهى فرمان روايى بخشى.

در روز قيامت هم خدا خطاب مى كند:

«لِمَنِ اَلْمُلْكُ اَلْيَوْمَ لِلّٰهِ اَلْوٰاحِدِ اَلْقَهّٰارِ»؛ (2)در اين روز تصرف حقيقى از آن كيست؟ براى خداوندِ واحد و قهّار.

در اين روز امر و نهى دست كيست؟ دست خدايى كه شريك ندارد، و بر ماسوىٰ اللّٰه غلبه دارد.

در اين جمله مراد از «ملك» ربوبيت تشريعى است، زيرا همان طور كه قبلاً گفته شد، جملۀ

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ سُلْطانِكَ بِاَدْوَمِهٖ» مربوط به تصرف و ربوبيت تكوينى بود.

«فخر» به معناى مباهات است. انسان به چيز خوبى كه در او باشد مى بالد و مباهات مى كند.

ملك پروردگار عالم به نسبت عالم ملك، فاخر و به نسبت عالم ملكوت، افخر است.

شرح عرفانى

عارف وقتى به ربوبيت تشريعى خدا توجه كند و ببيند كه پروردگار عالم در عالم ملك و ملكوت تصرف تشريعى دارد، مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ مُلْكِكَ بِاَفْخَره؛

خدايا! به درخانه ات آمده ام، توجّهم به ربوبيت تشريعى توست، توجهم به اين است كه تو بر ماسوى اللّه حاكم هستى، و تو را به مفتخرترين آن ملك ها قسم مى دهم؛ يعنى تو را به آن تسلطى كه در عالم ملكوت دارى قسم مى دهم.»


1) . آل عمران، آيه 26.

2) . غافر، آيه 16.

عارف وقتى توجه مى كند كه تصرف پروردگار عالم «فخر» است، مى گويد:

«وَ كُلُّ مُلْكِكَ فاخِرٌ

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِمُلْكِكَ كُلِّه؛

خدايا! تو را به ربوبيت تشريعى ات در عالم ملك و ملكوت قسم مى دهم.»

درس ولايى

عارف وقتى توجه داشته باشد به اين كه ملك خداوند در اين عالم عطايى به اهل بيت عليهم السلام است و تصرف تشريعى ائمه اطهار و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله را در اين عالم مى بيند، در اين نظر مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ مُلْكِكَ بِاَفْخَره؛

خدايا! به درخانه ات آمده ام، توجّهم به اهل بيت توست كه ملك و تصرف تشريعى دارند. خدايا! تو را به فاخرترين ملك هايت قسم مى دهم؛ يعنى تو را به حقيقت محمد صلى الله عليه و آله كه تشريع تو در دست اوست قسم مى دهم.»

اما وقتى توجهش به اين باشد كه تصرف اهل بيت در تشريع همه مثل هم است، زيرا قرآن فرموده است:

«أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ»؛ (1)از خدا و پيغمبر او و اهل بيت اطاعت كنيد.

و اطاعت پيغمبر، اطاعت اهل بيت است و اطاعت اهل بيت، اطاعت پيغمبر است، در اين نظر مى گويد:

«وَ كُلُّ مُلْكِكَ فاخِرٌ؛ خدايا! آن ربوبيت تشريعى كه به اهل بيت عنايت كرده اى همه اش موجب مباهات است.»


1) . نساء، آيه 59.

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِمُلْكِكَ كُلِّه؛ خدايا! به درخانه ات آمده ام، و تو را به آن تصرف تشريعى كه به اهل بيت داده اى قسم مى دهم.»

تذكر اخلاقى

در بسيارى از آيات و روايات، ربوبيت تشريعى مختص ذات بارى تعالى است.

قرآن مى فرمايد:

«إِنِ اَلْحُكْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ»؛ (1)حكومت در عالم هستى مختص ذات خداست.

گاهى پرودگار عالم اين حكومت را به بعضى عنايت مى كند، هم چنان كه به انبيا، اهل بيت عليهم السلام و پيغمبر صلى الله عليه و آله داده است. طبق آيۀ اطاعت، پيغمبراكرم و اهل بيت از طرف خدا حكومت تشريعى دارند، چنان كه اهل بيت پيغمبراكرم صلى الله عليه و آله اين حكومت را به مجتهد جامع الشرايط داده اند؛ بنابراين كسى كه بدون اذن خدا در اين عالم، حكمرانى و تصرف مى كند تصرف اش در ربوبيت تشريعى است. خود اين تصرف، شركت است، و كسى كه تصرف مى كند بت است و كسى كه از او تبعيت مى كند مشرك است. قرآن مى فرمايد:

«وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلْكٰافِرُونَ»؛ (2)كسانى كه به موجب آن چه خدا نازل كرده حكم نكنند، آنان خود، كافرانند.

«وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلظّٰالِمُونَ»؛ (3)كسانى كه به موجب آن چه خدا نازل كرده حكم نكنند، ظالم اند.

«وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلْفٰاسِقُونَ»؛ (4)كسانى كه به موجب آن چه خدا نازل كرده حكم نكنند، فاسق اند.


1) . يوسف، آيه 40.

2) . مائده، آيه 44.

3) . مائده، آيه 45.

4) . مائده، آيه 47.

يك تقاضا

فتواى بدون علم ندهيد. با ظنّ و تخمين به پيش نرويد. در احكام الهى تصرف نكنيد. از خدا، پيغمبر، اهل بيت، مجتهد جامع الشرايط و رهبر پيروى كنيد. روايات زيادى داريم كه: اگر كسى از پيش خود و با ظنّ و تخمين فتوا دهد گناه كار و جايگاهش جهنّم است.

كسى كه قرآن را به رأى خود و با ظن و تخمين تفسير كند و در چهار چوب تخصصى مفسر تفسير نكند، جايگاهش در آتش است:

«مَنْ فَسَّرَ الْقُرآنَ بِرَأيِه فَلْيُتَبَوّءْ مَقْعَدُهُ مِنَ‌النّٰارِ.»(1)

اگر در احكام الهى با ظن و تخمين تصرف كنيم موجب بدبختى است. وقتى كه جملۀ

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ مُلْكِكَ بِاَفْخَره، وَ كُلُّ مُلْكِكَ فٰاخِرٌ، اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِمُلْكِكَ كُلِّه» را مى خوانيد توجه داشته باشيد كه ربوبيت تشريعى مخصوص خدا و كسى است كه خدا اين ربوبيت را به او داده باشد؛ يعنى در زمان حضور به پيغمبر و اهل بيت و در زمان غيبت، به مجتهد جامع الشرايط اختصاص دارد. اگر كسى در غير چهار چوبى كه براى او تعيين شده حكم كند ظالم، فاسق و كافر است؛ بنابراين ما بايد در گفتار و كردارمان، خود محور نشويم و با فكر خودمان با نداشتن تخصص در اسلام، در احكام اسلام تصرف نكنيم.


1) . احياء علوم الدين، ج 1، ص 37، س 21 و ص 289، س 1؛ عوالى اللآلى، ج 4، ص 104.

بخش نوزدهم: تفسير علوّ

اشاره

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ عُلُوِّكَ بِاَ عْلاٰهُ

وَ كُلُّ عُلُوِّكَ عٰالٍ؛

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِعُلُوِّكَ كُلِّه.

تفسير ادبى

«علوّ» به معناى «رفعت» است پروردگار عالم را «علىّ» مى گويند، چون رفعتش از همه چيز بيش تر است و هيچ وصف كننده اى نمى تواند او را وصف بكند. كلمۀ «علّو» و مشتقات آن در قرآن شريف، قريب پنجاه بار دربارۀ خدا استعمال شده است.

يكى از اسماء پروردگار عالم «علىّ» است. روايتى از حضرت رضا عليه السلام است كه در آن، اولين اسمى كه پروردگار عالم براى خود انتخاب كرد، صفتِ «علىّ» است:

«اَوَّلُ ماَ اخْتٰارَ (لِنَفْسِهِ)، اَلْعَلِىُّ الْعَظيٖمُ.»(1)

شرح عرفانى

عارف، يعنى كسى كه به درخانۀ خدا مى رود، وقتى درك كند كه پروردگار عالم به حسب ذات و اسما و صفات، علوّ و رفعت دارد، و يكى از اسماى او على است،


1) . كافى، ج 1، ص 113، (باب حدوث الأسماء)، ح 2.

مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ عُلُوِّكَ بِاَ عْلاٰهُ؛

خدايا! به درخانه ات آمده ام، نظرم به رفعت توست. به اعلاترين رفعت هاى تو و به ذات مقدست كه ارفع همۀ رفعت هاست تو را قسم مى دهم.»

عارف وقتى منغمر در عالم وحدت شود و درك كند كه صفات عين ذات خداست، مى گويد:

«وَ كُلُّ عُلُوِّكَ عالٍ اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِعُلُوِّكَ كُلِّه؛

خدايا! همۀ رفعت هايت عالى و عين ذات توست. اى خدا! به درخانه ات آمده ام، و تو را به همۀ رفعت هايت قسم مى دهم؛ يعنى تو را به ذات مقدست كه رفيع است قسم مى دهم.»

عارف اگر به عالم وجود توجه كند، و عالم وجود را باكثرت ببيند، و علوّ پروردگار عالم را به حسب فعل، و به واسطۀ فيض مقدس و واسطۀ فيضش مشاهده كند، در اين نظر مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ عُلُوِّكَ بِاَ عْلاٰهُ؛

خدايا! به درخانه ات آمده ام، نظرم به رفعت توست. در عالم وجود، تو را به اعلاترين رفعت هايت؛ يعنى پيغمبراكرم صلى الله عليه و آله قسم مى دهم.»

عارف وقتى به وحدت فعل و وحدت فيض توجه كند، مى گويد:

«وَ كُلُّ عُلُوِّكَ عٰالٍ اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِعُلُوِّكَ كُلِّه؛

خدايا! علوّ و رفعت تو در عالم هستى عالى است. اى خدا! به درخانه ات آمده ام، و تو را به علوت در اين عالم هستى قسم مى دهم.»

درس ولايى

عارف وقتى با توسل به درخانۀ خدا برود و با نظر به اهل بيت عليهم السلام اين دعا را بخواند، مى بيند كه اهل بيت تجلى يى از علوِّ حق اند، و مظهر آن اسم، على است، چنان كه در روايت است وقتى اميرالمؤمنين عليه السلام درخانۀ خدا به دنيا آمد به مادرش خطاب شد:

«اسم اين نوزاد را از اسم من مشتق كن. اسم من اعلى است. اسم او را هم على بگذار.»(1)عارف وقتى مى بيند كه اهل بيت عليهم السلام مظهر اسم «على» هستند، و تجلّىِ علوّ به واسطۀ آن ها است؛ بنابراين اعلا و ارفع آن ها پيغمبر اكرم است، مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ عُلُوِّكَ بِاَ عْلاٰهُ؛

خدايا! به درخانه ات آمده ام، نظرم به اهل بيت عليهم السلام و رفعت آن ها است، و تو را و به اعلاترين آن ها، يعنى به پيغمبراكرم صلى الله عليه و آله قسم مى دهم.»

و وقتى توجه كند كه همۀ آن ها رفيع اند و فرقى بين آن ها از نظر رفعت نيست مى گويد:

«وَ كُلُّ عُلُوِّكَ عٰال اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِعُلُوِّكَ كُلِّه؛

خدايا! همۀ اهل بيت رفيع هستند. اى خدا! به درخانه ات آمده ام، و افرادى را كه علوّ و رفعت دارند شفيع آورده ام. تو را به اهل بيت عليهم السلام قسم مى دهم.»


1) . بحارالأنوار، ج 35، ص 8 و 35، (باب 1)، ح 11 و 37؛ الامام على عليه السلام، ص 760.

تذكر اخلاقى

عُلُوّ مختص به ذات خداست و هر كس كه با خدا در اين وصف مشاركت كند، خدا او را به زمين مى زند. در روايتى داريم:

«مَنْ تَوٰاضَعَ لِلّٰهِ رَفَعَهُ اللّٰهُ وَ مَنْ تَكَبَّرَ خَفَضَهُ اللّٰهُ؛ (1)هر كس كه تواضع كند، خدا او را بلند مى كند و هر كس كه روح تكبر داشته باشد خدا او را به زمين مى كوبد.»

قرآن مى فرمايد:

«تِلْكَ اَلدّٰارُ اَلْآخِرَةُ نَجْعَلُهٰا لِلَّذِينَ لاٰ يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي اَلْأَرْضِ وَ لاٰ فَسٰاداً وَ اَلْعٰاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ»؛ (2)آن سراىِ آخرت را براى كسانى قرار مى دهيم كه در زمين خواستارِ علوّ و برترى و فساد نيستند و فرجامِ خوش و نيكو از آنِ پرهيزگاران است.

قرآن مى فرمايد:

«إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلاٰ فِي اَلْأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَهٰا شِيَعاً يَسْتَضْعِفُ طٰائِفَةً مِنْهُمْ يُذَبِّحُ أَبْنٰاءَهُمْ وَ يَسْتَحْيِي نِسٰاءَهُمْ إِنَّهُ كٰانَ مِنَ اَلْمُفْسِدِينَ»؛ (3)فرعون در سرزمينِ مصر، تكبر ورزيد و سر برافراشت و مردم آن را گروه گروه كرد. گروهى از آنان را زبون مى داشت: پسرانشان را سر مى بريد و زنانشان را براى بهره كشى زنده بر جاى مى گذاشت كه وى از فساد كاران بود.

قرآن شريف مى فرمايد:

«قٰالَ يٰا إِبْلِيسُ مٰا مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِمٰا خَلَقْتُ بِيَدَيَّ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ اَلْعٰالِينَ»؛(4)فرمود: اى ابليس، چه چيز تو را مانع شد كه براى چيزى كه به دستانِ قدرت خويش خلق كرد سجده آوردى؟ آيا تكبر نمودى يا از جملۀ برترى جويانى؟


1) . بحارالأنوار، ج 16، ص 265، (باب 9)، ح 64.

2) . قصص، آيه 83.

3) . قصص، آيه 4.

4) . ص، آيۀ 75.

«قٰالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ، خَلَقْتَنِي مِنْ نٰارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ»؛ (1)گفت: خدايا! من برتر از او بودم. من از آتش بودم و او از گِل بود.

«قٰالَ فَاخْرُجْ مِنْهٰا فَإِنَّكَ رَجِيمٌ * وَ إِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِي إِلىٰ يَوْمِ اَلدِّينِ»؛(2)فرمود: پس از آن مقام بيرون شو كه تو رانده شده اى و تا روز جزا لعنتِ من بر تو باد.

و بالاخره، در روايات مى خوانيم:

«قٰالَ رسُوُل اللّٰهِ: لا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ مَنْ فى قَلْبِهِ مِثْقٰالُ ذَرّةٍ مِنَ الْكِبْرِ؛(3)پيامبر فرمود: اگر كسى ذره اى در قلبش تكبر باشد وارد بهشت نمى شود.»

اسرار عبادت

يكى از اسرار عبادت ها اين است كه انسان عبد شود و روح سركشى و علوّ را از خود دور كند، و در مقابل خدا، دوستان خدا و افرادى كه بندۀ خدا هستند، متواضع باشد. علوّ مختص خداست، و پروردگار عالم، اين علوّ و رحمت را به بنده هاى خالصش مى دهد. انسان هر چه رابطه اش با خدا محكم تر باشد، اين علوّ براى او بهتر پيدا مى شود، اما اگر بخواهد علوّ بى جا براى خود فراهم كند به غير از بدبختى در دنيا و آخرت چيزى ندارد.


1) . اعراف، آيه 12.

2) . ص، آيه 77 و 78.

3) . بحارالأنوار، ج 70، ص 194، (باب 130)، ح 7.

بخش بيستم: تفسير منت

اشاره

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ مَنِّكَ بِاَ قْدَمِه

وَ كُلُّ مَنِّكَ قَديمٌ؛

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِمَنِّكِ كُلِّهِ.

تفسير ادبى

«منّت» به معناى «نعمت» است. يكى از اسماى پروردگار عالم «منّان» است و از اسماى ديگر خداوند تعالى هم «حنّان» است. فرق ميان اين دو اسم، اين است كه: اگر پروردگار عالم به بنده اى كه از او اعراض نموده نعمت مى بخشد به او «حنّان» مى گويند، و اگر پيش از درخواست بنده، به او نعمت مى بخشد «منّان» مى گويند.

خلاصه، «حنّان» و «منّان» هر دو به معناى «منعم» است، و «منّان» يعنى كسى كه نعمت هاى فراوان و بزرگ به بنده عنايت مى كند.

راغب در مفردات، منّت را بر دو قسم تقسيم مى كند:

اول: منّت فعلى؛ مثلاً گفته مى شود: «منّ فلانا على فلان؛ فلان كس به فلانى نعمت داده است.»

قرآن مى فرمايد:

«لَقَدْ مَنَّ اَللّٰهُ عَلَى اَلْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحِكْمَةَ»؛(1)خداوند بر مومنان منّت گذاشت تا از ميان خودشان رسولى برانگيخت كه آيات را برايشان مى خواند و ايشان را تزكيه مى كند و كتاب و حكمت بدان ها تعليم مى دهد.

دوم، منّت قولى؛ يعنى اين كه اگر كسى نعمتى به ديگرى داد آن را بازگو كند. اين منت، به قول راغب «قبيح» است. قرآن مى فرمايد:

«يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لاٰ تَمُنُّوا عَلَيَّ إِسْلاٰمَكُمْ بَلِ اَللّٰهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَدٰاكُمْ لِلْإِيمٰانِ إِنْ كُنْتُمْ صٰادِقِينَ»؛ (2)اى پيغمبر! منّت مى گذارند براى اين كه اسلام آوردند بگونگذاريد، بلكه اين خدا است كه با هدايت كردنِ شما به ايمان، بر شما منّت مى گذارد اگر راست گو باشيد.

شرح عرفانى

عارف، يعنى كسى كه به درخانۀ خدا مى رود، وقتى به نعمت هاى خدا توجه كند و اين كه بعضى از نعمت ها اقدم، اشرف و ادوم است؛ نظير حقيقت واسطۀ فيض، در اين نظر مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ مَنِّكّ بِاَ قْدَمِه؛

خدايا! به درخانه ات آمده ام، توجهم به نعمت توست، و تو را به حقيقت محمد صلى الله عليه و آله قسم مى دهم، زيرا نعمتى دائم، شريف و برزگ است.»


1) . آل عمران، آيه 164.

2) . حجرات، آيه 17.

و وقتى توجه كند كه همۀ نعمت هاى ربوبى، شريف است، مى گويد:

«وَ كُلُّ مَنِّكَ قَديٖمٌ

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِمَنِّك كُلِّهِ.»

درس ولايى

عارف گاهى نظر به اهل بيت و ثكثر آن ها دارد و خواهان توسل به اهل بيت است، لذا در اين نظر مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ مَنِّكّ بِاَ قْدَمِه؛

خدايا! به درخانه ات آمده ام، تمام نظرم به چهارده معصوم است. خدايا! تو را به قديم ترين آن نعمت ها؛ يعنى به حقيقت محمد صلى الله عليه و آله قسم مى دهم.»

عارف وقتى توجه كند كه چهارده معصوم، واسطۀ فيض و يك چيزاند:

«كُلُّهُمْ نورٌ واحِد» و «اَوَّلُهْمْ مُحَمَّدٌ، اَوْسَطهُمْ مُحَمَّدٌ، آخِرُهُمْ مُحَمَّدٌ»، در اين نظر مى گويد:

«وَ كُلُّ مَنِّكَ قَديٖمٌ؛ خدايا! همۀ نعمت هايت قديم اند.»

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِمَنِّك كُلِّهِ؛ خدايا به درخانه ات آمده ام، از تو سئوال مى كنم و تو را به چهارده معصوم قسم مى دهم.»

تذكر اخلاقى

يكى از رذايلى كه همۀ انفاق ها را باطل مى كند «منت گذاشتن» است؛ يعنى كسى نعمت به كسى بدهد و سپس بازگو كند و بگويد: «من آنم كه بر تو منّت دارم، زيرا

نعمتى به تو داده ام.» قرآن شريف جدّاً از اين صفت رذيله نهى كرده و مى فرمايد:

«اَلَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ ثُمَّ لاٰ يُتْبِعُونَ مٰا أَنْفَقُوا مَنًّا وَ لاٰ أَذىً لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لاٰ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاٰ هُمْ يَحْزَنُونَ»؛ (1)كسانى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مى كنند سپس به دنبال آن چه كه انفاق كرده اند منّت و اذيت و آزارى ندارند، اجر آنان با خداست و خوف و اندوهى بر آنان نيست.

بعد مى فرمايد:

«يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تُبْطِلُوا صَدَقٰاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ اَلْأَذىٰ كَالَّذِي يُنْفِقُ مٰالَهُ رِئٰاءَ اَلنّٰاسِ وَ لاٰ يُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ»؛ (2)اى كسانى كه ايمان آورده ايد! انفاق ها و صدقه هاى خود را باگذاشتن و اذيت كردن باطل نكنيد، و مثل افرادى كه براى رياكارى مالشان را در راه خدا مى دهند نباشيد، آدم رياكار ايمان به خدا و روز جزا ندارد.

آيۀ شريفه به ما مى گويد وقتى خدمتى به جامعه و مردم كرديم منّت نگذاريم، زيرا اعمال ما پوچ و باطل مى شود.

در وقت عمل بايد خلوص داشت و عمل بايد رنگ خدايى داشته باشد، زيرا در غير اين صورت پوچ و باطل مى شود.

اين آيه مى فرمايد: آدم رياكار ايمان به خدا و روز قيامت ندارد؛ بلكه به كافر تشبيه شده است چنان كه در سورۀ ماعون براى او «ويل» گفته شده است:

«فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ اَلَّذِينَ هُمْ عَنْ صَلاٰتِهِمْ سٰاهُونَ اَلَّذِينَ هُمْ يُرٰاؤُنَ وَ يَمْنَعُونَ اَلْمٰاعُونَ»؛ (3)واى بر نمازگزارانى كه از نمازشان غافل اند، آنان كه ريا مى كنند و از دادنِ زكات [و وسايل و مايحتاج


1) . بقره، آيه 262.

2) . بقره، آيه 264.

3) . ماعون، آيۀ 4-7.

خانه و كمك به نيازمندان] خوددارى مى ورزند.

چنان چه ما نعمتى به كسى داديم و خدمتى به كسى كرديم، اگر منّت گذاشتيم و گفتيم «من آنم كه در حق تو چنين كردم»، اهانت به اوست و نه تنها پاداش ندارد و عملش را باطل كرده است، بلكه از نظر روايات گناهش بسيار بزرگ است.

پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله مى فرمايند:

«مَنْ اَهٰانَ بى وَليّاً فَقَدْ بٰا رَزَنىٖ بِالْمُحٰارَبَةِ؛(1)اگر كسى به مسلمانى توهين كند مثل اين است كه با من جنگ كرده باشد.»

با توجه به اين تذكر اخلاقى بايد به ديگران، جامعه تان و انقلابتان خدمت كنيد، چرا كه اين وظيفۀ همۀ است. مواظب باشيد كه وقتى كارى انجام داديد رنگ خدايى داشته باشد و آن را بازگو نكنيد و منّت بر سر كسى نگذاريد كه منّت به قول راغب در مفرات، «مستقبح» است و پيش خدا، پيغمبر و ائمه اطهار عليهم السلام و مردم قبيح است.


1) . بحارالانوار، ج 5 ص 283، (باب 12)، ح 3 و ج 4، ص 65، (باب 1)، ح 6.

بخش بيست و يكم: تفسير آيه

اشاره

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ آياتِكَ بِاَكْرَمِها

وَ كُلُّ آياتِكَ كَريٖمَةٌ؛

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِآياتِكَ كُلِّها.

تفسير ادبى

«آيه» به معناى «علامت» است؛ علامت ظاهر و باطن، علامتى كه بتوان از آن عبرت گرفت و علامتى كه از نظر عقل عجيب باشد. قرآن مى فرمايد:

«سَنُرِيهِمْ آيٰاتِنٰا فِي اَلْآفٰاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتّٰى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ اَلْحَقُّ»؛ (1)ما به زودى نشانه هاى خود را در طبيعت و هم چنين در وجودِ خودتان به شما نشان مى دهيم تا اين كه بر ايشان روشن گردد كه خداوند حق است.

آيات آفاقى، يعنى آياتى كه در عالم وجود است و آيات انفسى، يعنى نشانه هايى كه در انسان نهفته است. همۀ موجودات، آيات خدايند، و كريم ترين و بارزترين اين آيات، انسان است. اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد:

«

وتزْعَمُ اَنَّكَ جِرْمٌ صَغيٰرٌ

وَ فيٖكَ انْطَوَى الْعٰالَمُ الاَكْبَرُ؛(2)

مى پندارى جثۀ كوچكى هستى، در حالى كه عالم بزرگ تر در تو نهفته است.»


1) . فصلت، آيه 53.

2) . تفسير صافى، ج 1، ص 92؛ در جايى ديگر با اندكى اختلاف در متن «وتحسب» بدل از «وتزعم» وارد شده است، ر. ك: ديوان امام على عليه السلام، ص 175؛ هم چنين در مواردى «أتزعم» وارد شده است، ر. ك: تفسير جامع، ج 1، ص 106.

انسان به تنهايى مستجمع جميع مراتب غيب و شهود است. قرآن مى فرمايد:

«بَلْ هُوَ آيٰاتٌ بَيِّنٰاتٌ فِي صُدُورِ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ وَ مٰا يَجْحَدُ بِآيٰاتِنٰا إِلاَّ اَلظّٰالِمُونَ»؛ (1)قرآن، آياتى روشن در سينۀ كسانى است كه خدا به آن ها علم داده است. اين آيات را جز ستم گران منكر نمى شوند.

مراد از آيات در جملۀ دعا، آيات تشريعى قرآن است، زيرا دربارۀ آيات تكوينى، آفاقى و انفسى قبلاً گفتيم كه منظور از (كلمات) در جمله:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ كَلِماتِكَ باَتَمِّها وَ كُلُّ كَلِماتِكَ تٰامَّةٌ.» آيات آفاقى و اَنْفُسى و عالم وجود است، زيرا موجودات نشانۀ خدا هستند اما مراد از آيات در جملۀ

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ آياتِكَ اَكْرَمِها»، آيات تشريعى است، زيرا تكرار لازم نيست:

«خدايا! به درخانه ات آمده ام، به قرآنت توجه دارم، و تو را به قرآنت قسم مى دهم.»

شرح عرفانى

كسى كه بر درخانۀ خدا مى رود وقتى كه به قرآن با عالم كثرت توجه كند، مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ آياتِكَ بِاَكْرَمِها؛

خدايا! به درخانه ات آمده ام، توجهم به قرآن است، و تو را به كريم ترين آياتت قسم مى دهم.»

كريم ترين آيات خدا سورۀ توحيد است، زيرا منبع و افضل همۀ آيات است.

هم چنين آخر سورۀ حشر بهترين آيات است، و «بسم اللّٰه الرحمن الرحيم» در سورۀ توحيد از همۀ قرآن افضل است.


1) . عنكبوت، آيه 49.

حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايند:

«عِلْمُ مٰاكٰانَ وَ مٰا يكُونُ مَحِلَّهُ فِى القُرْآنِ وَ عِلْمُ القُرْآنِ كُلُّهُ فِى سُورَةِ الْفٰاتِحَةِ وَ عِلْمُ الْفٰاتِحَةِ كُلُّهُ فِى الْبَسْمَلَةِ مِنْهٰا وَ عِلْمُ الْبَسْمَلَةِ كُلُّهُ فىٖ بٰائِهٰا؛(1)

تمامى علوم در قرآن است و همه قرآن در سورۀ فاتحه است و همۀ سورۀ فاتحه در بسم اللّٰه است و تمام معناى بسم اللّٰه درباء بسم اللّٰه است.»

سپس مى فرمايند:

«

وَ أَنَا النُّقْطَةُ تَحْتَ الْبٰاءِ؛(2)و من نقطۀ باء بسم اللّٰه هستم.»

عارف وقتى به وحدت جمعى قرآن توجه كند، مى گويد:

«وَ كُلُّ آياتِكَ كَريٖمَةٌ

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِآياتِكَ كُلِّها؛

خدايا! همۀ آيه ها، و قرآن تو كريم است. اى خدا! به درخانه ات آمده ام، و از تو سؤال مى كنم، و تو را به همۀ قرآن و آيات آن قسم مى دهم.»

درس ولايى

عارف وقتى توجه كند كه اهل بيت، قرآن ناطقند، چنان كه بسيارى از روايات بر داشتن قرآن صامت و ناطق دلالت دارند. قرآن ناطق ائمۀ اطهار، پيغمبر اكرم و چهارده معصوم اند، و قرآن صامت، قرآنى است كه در ميان ما است و هم چنين وقتى به اين آيۀ شريفه - \كه مى فرمايد:

«وَ يَقُولُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ كَفىٰ بِاللّٰهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ


1) . مصابيح الانوار، ج 1، ص 435؛ ر. ك: تفسير صراط المستقيم، ج 3، ص 196.

2) . الانوار النعمانيه، ج 1، ص 47؛ هم چنين ر. ك: شرح الأسماء الحسنى، ج 1، ص 5.

اَلْكِتٰابِ»؛ (1)پيغمبر! كافران مى گويند تو رسول نيستى. بگو من رسولم. شاهدم خدا، و كسى كه همۀ علم قرآن نزد او [اميرالمؤمنين عليه السلام] است. - \توجه كند و اين كه حقيقت پيغمبراكرم صلى الله عليه و آله اصل، و ديگران فرع اند، مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِنْ آياتِكَ بِاَكْرَمِها؛

خدايا! به درخانه ات آمده ام، نظرم به قرآن ناطق است، و تو را به كريم ترين آياتت قسم مى دهم؛ يعنى به حقيقت احمدى تو را قسم مى دهم.»

عارف وقتى توجه كند به اين كه اهل بيت، نور واحدند، و وقتى توجه كند به اين كه چهارده معصوم، همه، از نظر علم و فضيلت يك چيز و يك كس هستند:

«اَوَّلُهُمْ مُحَمَّدٌ، اَوْسَطُهُمْ مُحَمَّدٌ، آخِرُهُمْ مُحَمَّدٌ.» در اين نظر مى گويد:

«وَ كُلُّ آياتِكَ كَريٖمَةٌ

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِآياتِكَ كُلِّها؛

خدايا! به درخانه ات آمده ام، همۀ آيات تو كريم است. اى خدا! به درخانه ات آمده ام، و تو را به چهارده معصوم ات قسم مى دهم.»

تذكر اخلاقى

قرآن نور است و دل را منور مى كند، و هدايت است و انسان را به مقصود مى رساند و براى دردهاى دل شفا است:

قَدْ جٰاءَكُمْ مِنَ اَللّٰهِ نُورٌ وَ كِتٰابٌ مُبِينٌ»؛ (2)براى شما، از جانب خدا نور و قرآن آشكار نازل شد.


1) . رعد، آيه 43.

2) . مائده، آيه 15.

«الم ذٰلِكَ اَلْكِتٰابُ لاٰ رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ»؛ (1)[قرآن كه] هيچ شكى در آن نيست، متقين را هدايت مى كند.

«وَ نُنَزِّلُ مِنَ اَلْقُرْآنِ مٰا هُوَ شِفٰاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ»؛ (2)ما قرآن را نازل كرديم؛ قرآنى كه براى مؤمنين شفاء و رحمت است.

بنابراين، قرآن نور است و دل را منور مى كند، و كتاب هدايت و شفا است. اما براى چه كسى؟ براى كسى كه دلش پاك باشد:

«يَهْدِي بِهِ اَللّٰهُ مَنِ اِتَّبَعَ رِضْوٰانَهُ سُبُلَ اَلسَّلاٰمِ»؛ (3)خدا با قرآن انسانى را كه از او راضى باشد، هدايت كرده و به راه هاى سلامت مى رساند.

قرآن مى فرمايد:

«وَ لاٰ يَزِيدُ اَلظّٰالِمِينَ إِلاّٰ خَسٰاراً»؛ (4)قرآن ظالمين را جز خسران و زيان كارى نمى افزايد.

قرآن شفاى دردها

اگر نورانيت دل و شفا و رحمت مى خواهيد به قرآن اهميت بدهيد. اگر مى خواهيد به مقصود برسيد قرآن را از ياد نبريد:

«فَاقْرَؤُا مٰا تَيَسَّرَ مِنَ اَلْقُرْآنِ»؛ (5)قرآن به هر اندازه كه مى توانيد بخوانيد.

مواظب باشيد لجاجت، عصبيت و صفت رذيله بر شما حكم فرما نباشد، زيرا:

«وَ لاٰ يَزِيدُ اَلظّٰالِمِينَ إِلاّٰ خَسٰاراً.» (6)


1) . بقره، آيه 2.

2) . اسراء، آيه 82.

3) . مائده، آيه 16.

4) . اسراء، آيه 82.

5) . مزمل، آيه 20.

6) . اسراء، آيه 82.

در اين صورت قرآن ديگر براى شما جذابيت و فايده اى ندارد.

قرآن جذابيت عجيبى دارد و ناپاكى ها و كدورت ها را از بين مى برد. خواندن قرآن براى كسى كه دل پاك داشته باشد بالاترين لذت و سخن گفتن معشوق با عاشق است، چنان كه دعا و راز و نياز با خدا گفت و گوىِ عاشق و معشوق است.

بالاترين لذت ها براى عارف، خواندن قرآن است، زيرا قرآن صحبت كردن خدا با بنده است، و انسان را به مقصود مى رساند. پيغمبر مى فرمود:

«فَاِذا الْتَبستْ عَليَكُمُ الْفتَنُ كَقِطَعٍ اللّيْلِ الْمُظْلِمِ فَعَليْكُمْ بِالْقُرْآن؛(1)وقتى كدورت ها و فتنه هاى ظاهرى و باطنى هم چون شب تاريك بر شما هجوم آورد متوسل به قرآن شويد.»

زيرا قرآن است كه فتنه ها و آتش بلا را خاموش مى كند و رذايل و مصيبت ها را از بين مى برد. سپس مى فرمود:

«فَاِنَّهُ شافِعٌ مُشَفَّعٌ، وَ مٰاحِلٌ مُصَدَّقٌ؛(2)قرآن شفاعت كننده اى است كه، شفاعتش پذيرفته مى شود [در اين دنيا براى نوارنيت و دفع بلا، و در آخرت براى رفتن به بهشت شفاعت مى كند] و نفرين كننده اى است كه نفرينش گيراست.»

كسى كه به قرآن پشت پا بزند و با قرآن سروكار نداشته باشد، در دنيا به مصيبت گرفتار مى شود، و در آخرت جايگاهش جهنم است.

«مَنْ جَعَلَهُ اَمٰامَهُ قٰادَهُ اِلَى الْجَنَّةِ وَ مَنْ جَعَلَهُ خَلْفَهُ سٰاقَهُ اِلَى النّٰارِ؛(3)كسى كه قرآن راهنماى او باشد بهشت او از همين جا شروع مى شود [تا به بهشت موعود برسد] و هركس كه پشت پا به قرآن بزند جهنمش از همين جا شروع مى شود [تا به جهنم موعود برسد].»


1) . بحارالأنوار، ج 89، ص 17، (باب 1)، ح 16.

2) . همان.

3) . همان.

بخش بيست و دوم: تفسير شأن

اشاره

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِمٰا اَنْتَ فيهِ مِنَ الشَّأنِ وَ الْجَبَرُوتِ؛

وَ اَسْئَلُكَ بِكُلِّ شَأنٍ وَحْدَهُ وَجَبَروتٍ وَحْدَهٰا.

تفسير ادبى

«شأن» در لغت به معناى «حال» است و در اين جمله چون به خدا نسبت داده شده، به معناى «صفت» است. قرآن مى فرمايد:

«كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ»؛ (1)پروردگار عالم در هر آنى [به واسطۀ صفتى و يا اسمى از اسماى مباركش] افاضه مى كند.

پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله در ذيل اين آيۀ شريفه مى فرمايد:

«اَنْ يَغْفِرَ ذَنْباً وَ يُفَرِّجَ كَرْباً وَيَرْفَعَ قَوْماً وَ يَضَعَ آخَريٖنَ؛(2)در كاربودنِ هميشگىِ خداوند آن است كه در هر آن، گناهى را مى آمرزد، غم و غصه اى را از بين مى برد و ملتى را عزيز و يا ذليل مى كند.»

«قُلِ اَللّٰهُمَّ مٰالِكَ اَلْمُلْكِ تُؤْتِي اَلْمُلْكَ مَنْ تَشٰاءُ وَ تَنْزِعُ اَلْمُلْكَ مِمَّنْ تَشٰاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشٰاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشٰاءُ بِيَدِكَ اَلْخَيْرُ إِنَّكَ عَلىٰ كُلِّ شَيْ‌ءٍ قَدِيرٌ»؛(3)بگو: بارخدايا! تويى كه فرمان فرمايى، هر


1) . الرحمن، آيه 29.

2) . بحارالأنوار، ج 4، ص 71، (باب 1)، ح 17.

3) . آل عمران، آيه 26.

كس را كه خواهى فرمان روايى بخشى و از هر كه خواهى فرمان روايى را بازستانى و هر كه را خواهى عزت بخشى و هر كه را خواهى خوارگردانى، همۀ خوبى ها به دست توست و تو بر همه چيز توانايى.

در اين جا از «شأن» صفات جمال اراده شده است؛ مثل رحمت و عنايت خاصه كه از طرف خداست.

«جبر» به معناى «اصلاح» و «جبروت» مبالغۀ در «جبر» است. به عبارت ديگر، كامل شدن نقص است. اما اصلاح «بضرب من القهر» يعنى بايد قهر و غلبه اى هم باشد، و در اين جا صفات جلال اراده شده است؛ مثل عظمت و سلطنت تكوينى پروردگار عالم.

انسان در سير و سلوكش استكمال پيدا مى كند و اين سير و سلوك بر اسماى جمال و جلال خدا وابسته است، و به واسطۀ افاضۀ حق مى تواند به جايى برسد كه دربارۀ او آيه شريفه: «ثُمَّ دَنٰا فَتَدَلّٰى فَكٰانَ قٰابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنىٰ»(1)نازل شود.

پيغمبر اكرم در سير و سلوكش؛ يعنى در شب معراج به رحمت خدا نزديك شد و نزديكى او به مقدار دو طرف قيد بود يا حتى نزديك تر؛ يعنى بين او و اَحد به جز ميم ممكن فرق و جدايى نبود و به جايى رسيد كه جبرئيل به او گفت:

«وَ لَوْ دَنَوْتُ اَنْمُلَةً لا حْتَرَقْتُ.»(2)

اگر يك سرِ مو فراتر پرم *** فروغ تجلى بسوزد پرم(3)

بنابراين، رسيدن به مقصود و بقاى بعد از فنا برافاضۀ حق به واسطۀ اسماى جمال و جلالش وابسته است.


1) . النجم، آيه 8-9.

2) . بحارالأنوار، ج 18، ص 380، (باب 3)، ح 86.

3) . سعدى، بوستان، در نيايش خداوند «فى نعت سيدالمرسلين - \عليه الصلوة و السلام - \».

شرح عرفانى

عارف وقتى به اسما و صفات خدا توجه كند، و از كثرت به وحدت برود كم كم به مقام لقا و فنا رسيده است و درعالم وجود چيزى جز خدا، و شأن و جبروتى جز شأن و جبروت خدا نمى بيند، لذا در اين توجه مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِمٰا اَنْتَ فيهِ مِنَ الشَّأنِ وَ الْجَبَرُوتِ؛ خدايا! به درخانه ات آمده ام، و تو را به ذات مقدست قسم مى دهم؛ ذات مقدسى كه مستجمع جميع صفات جمال و جلال است.»

اين دعا فوق العاده دقيق است، زيرا به ما سلوك را ياد مى دهد. امام باقر عليه السلام به واسطۀ اين دعا از عالم كثرت، به عالم وحدت رفته و به مقصود رسيده است: از اين رو حضرتش مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِمٰا اَنْتَ فيهِ مِنَ الشَّأنِ وَ الْجَبَروت؛

خدايااز اول دعا تا اين جا اگر به كثرتى توجه داشتم ديگر مقام لقا و فنا است، مقام اين است كه بر دلم هيچ چيز و هيچ كسى جز تو حكومت ندارد.

اى خدا! تمام توجهم به ذات توست، به درخانه ات آمده ام، و تو را به ذات مقدست قسم مى دهم؛ آن ذات مقدسى كه مثل رحمت، صفت جمال دارد و مثل جبروت، صفت جلال دارد.»

تذكر اخلاقى

قرآن بيش از بيست مورد به مقام فنا و لقا اشاره كرده است. اگر انسان سير و سلوك داشته باشد و رابطه اش با خدا محكم باشد و راهى را كه پيغمبر اكرم و ائمه اطهار عليهم السلام از طرف خدا تعيين كرده اند برود كم كم به جايى مى رسد كه بر دل او تنها خدا حكومت دارد و به هيچ چيز و هيچ كس جز خدا دل بستگى ندارد و ديگر در اين عالم معشوق و

مولايى جز خدا نمى بيند:

«اَللّٰهُ وَلِيُّ اَلَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ»؛ (1)خداوند، سرور كسانى است كه ايمان آورده اند، آنان را از تاريكى ها به سوى روشنايى به در مى برد.

«وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيٰاؤُهُمُ اَلطّٰاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ اَلنُّورِ إِلَى اَلظُّلُمٰاتِ»؛ (2)و كسانى كه كفر ورزيده اند سرورانشان طاغوت اند كه آنان را از روشنايى به سوى تاريكى ها به در مى برد.

آرى، اگر حكومت خدا نباشد طاغوت ها، تخيل ها، وسوسه ها، اضطراب خاطرها، نگرانى هاو غم و غصه ها بر دل حكومت دارد و انسان از نور به ظلمت كشيده مى شود.

اگر كسى بخواهد به مقصود برسد و سكينه و وقار بر دل او حكومت داشته باشد بايد در سير و سلوك، خود را به مقام لقاى قرآن برساند. اگر به اين مقام رسيد قرآن مى فرمايد:

«أَلاٰ بِذِكْرِ اَللّٰهِ تَطْمَئِنُّ اَلْقُلُوبُ.» (3)ديگر آن وقت سكينه و وقار دارد و نگرانى ها و غم و غصه ها از دلش رخت بر مى بندد و هيچ چيز جز خدا نمى تواند مقصود و مطلوب او باشد. اگر در اين دنيا اطمينان مى خواهى، اگر مى خواهى به مقصود برسى، بايد راه مشكل را بپيمايى؛ خارها و مشكل هاى زيادى بر سر اين راه است اما چاره اى جز پيمودن نيست، هم چنان كه خداى متعال مى گويد:

«أَلاٰ إِنَّ أَوْلِيٰاءَ اَللّٰهِ لاٰ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاٰ هُمْ يَحْزَنُونَ.» (4)


1) . بقره، آيه 257.

2) . بقره، آيه 257.

3) . رعد، آيه 28.

4) . يونس، آيه 62.

بخش بيست و سوم: تفسير جبروت

اشاره

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِمٰا اَنْتَ فيهِ مِنَ الشَّأنِ وَ الْجَبَرُوتِ؛

وَ اَسْئَلُكَ بِكُلّ شَأنٍ وَحْدَهُ وَجَبَروتٍ وَحْدَهٰا.

همان طورى كه گفته شد «جبروت» به معناى «اصلاح» و «اكمال» و مبالغه در «جبر» است، و صفات جلال خدا، - \مانند: عظمت و سلطنت تكوينى پروردگار عالم - \از آن اراده شده است.

توبه و يقظه

اگر بخواهيم اين جمله را معنا كنيم بر مقدمه اى متوقف است، و آن مقدمه اين است كه همان طور كه از قرآن و روايات بر مى آيد سالك، يعنى كسى كه به درخانۀ خدا مى رود در سيرش نخست به چيزهايى كه عرفا به آن توبه و يقظه مى گويند احتياج دارد؛ يعنى بايد اول شست و شو كند آن گه به خرابات در آيد:

شست وشويى كن و آن گه به خرابات خرام *** تا نگردد ز تو اين دير خراب، آلوده(1)

انسان بايد قبل، يا بعد و يا مقارن توبه به خود توجه داشته باشد و درك كند كه


1) . حافظ، ديوان اشعار، غزليات، شماره 423.

مى تواند به جايى برسد كه به جز خدا نداند و نبيند. بايد بداند كه اين سير، توسل ها، عمل ها و توجه ها مى خواهد، و سرانجام آن رسيدن به خدا و مطلوب و مقصود است.

منازل سلوك

اول: تخليه

اولين منزل براى سالك و عارف «تخليه» است. سالك بايد تمام صفات رذيله را از خود دور كند و ديو را از درون خود خارج سازد. قرآن مى فرمايد:

«إِنّٰا جَعَلْنٰا فِي أَعْنٰاقِهِمْ أَغْلاٰلاً فَهِيَ إِلَى اَلْأَذْقٰانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ وَ جَعَلْنٰا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنٰاهُمْ فَهُمْ لاٰ يُبْصِرُونَ»؛ (1)ما در گردن هاى آنان تا چانه هايشان، غُل هايى نهاده ايم به طورى كه سرهايشان را بالا نگاه داشته و ديده فروبسته اند و ما در جلوِ آن ها سدى و پشت سرشان هم سدى نهاده و پرده اى بر چشمشان انداخته ايم در نتيجه نمى توانند ببينند.

صفات رذيله، زنجير و غل اند كه انسان با وجود آن ها نه مى تواند سير كند و نه مى تواند سر بالا كند، آن صفات پست، هم چون سد محكمى است كه اطراف آدمى و نيز پيش و پس او را مى گيرد و انسان را از حركت باز مى دارد. صفات رذيله انسان را كور معنوى مى كند و وقتى كه كور شود امكانِ راه رفتن صحيح و بى دردسر براى او نيست.

دوم: تحليه

سالك و يا عارف، بايد به صفات انسانيت متزين شود و به خدا تشبه پيدا كند در غير اين صورت، مطرود است و به رحمت خدا نايل نمى شود.


1) . يس، آيه 6-9.

سوم: تجليه

سالك اگر منزل اول و دوم را پيمود در منزل سوم خدا به او عنايت مى كند و دلش به نورانيت خدا منور مى شود.

چهارم: لقا و فنا

وقتى خدا بر دل سالك حكومت كرد ديگر در اين جهان چيزى جز خدا نمى بيند و بر دلش خدا حكومت مى كند و به چيزى و كسى جز خدا دل بستگى ندارد.

پنجم: بقاى بعد از فنا

در اين منزل، سالك به مقصود و هدف رسيده است. قرآن شريف اين منزل را «جوارالله» و «عندالله» نام مى نهد. خداوند در آخر سورۀ فجر به كسى كه به اين منزل رسيده، مى گويد:

«يٰا أَيَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ اِرْجِعِي إِلىٰ رَبِّكِ رٰاضِيَةً مَرْضِيَّةً فَادْخُلِي فِي عِبٰادِي وَ اُدْخُلِي جَنَّتِي»؛ (1)اى نفسِ مطمئنه و خود ساخته، خشنود و خداپسند به سوى پروردگارت بازگرد و به ميانِ بندگان من وارد شو، و در بهشت من داخل شو.

يعنى، اى كسى كه اين راه را پيمودى و به مقام لقا و فنا رسيدى و اى كسى كه خدا بر دلت حكومت دارد، ديگر بيا!

كجا بيايم؟...

اى كسى كه خدا از تو راضى است و تو از خدا راضى هستى، بيا!

بيا پيش اهل بيت! بيا در بهشتم!

واضح است اين «جنّتى» كه با «ياء متكلم» مشرف شده است آن جنت موعود نيست. اين همان «جوار اللّٰه» و «عنداللّٰه» است كه در قرآن و روايات بسيار تكرار شده است.


1) . فجر، آيه 30.

شرح عرفانى

عارف، يعنى كسى كه به درخانۀ خدا مى رود، وقتى كه به مقام وحدت بعد از كثرت برسد، مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِمٰا اَنْتَ فيهِ مِنَ الشَّأنِ وَ الْجَبَرُوتِ؛

خدايا! به درخانه ات آمده ام، و تو را به ذات مقدست قسم مى دهم، به آن ذات مقدسى كه صفات جمال و جلال دارد.»

«وَ اَسْئَلُكَ بِكُلّ شَأنٍ وَحْدَهُ وَجَبَروتٍ وَحْدَهٰا؛

خدايا! اكنون به مقام بقاى بعد از فنا رسيده ام و كثرت بعد از وحدت برايم پيدا شده است.»

ديگر در اين مقام مى توانم بگويم:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِكُلِّ صِفاتِ الْجَمٰالِ وَ بِكُلِّ صِفاتِ الْجَلاٰلِ؛

خدايا به درخانه ات آمده ام، و صفات جمال و جلالت را مى بينم، و تو را به حق صفات جمال و جلالت قسم مى دهم.»

قرآن شريف دربارۀ اين بنده مى گويد:

«تَتَجٰافىٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ اَلْمَضٰاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ يُنْفِقُونَ» (1)؛ پهلوهايشان از خواب گاه جدا مى گردد و پروردگارشان را از روى بيم و طمع مى خوانند و از آن چه روزيشان داديم انفاق مى كنند.

عارف شب به پا مى خيزد، و خدا را مى خواند با خدا راز و نياز دارد و دلش مظهر صفات جمال و جلال خداست؛ يعنى بر دل او صفات جمال و جلال خدا حكومت دارد. در حالى كه وحشت و خوف بر دلش مستولى است اما رجا و اميداوارى بر او تسلط دارد.


1) . سجده، آيه 16.

وى عالم وحدت، لقا و فنا را پيموده است. فى جوار اللّٰه عنداللّٰه است. در عالم كثرت بعد از وحدت، و بقاى بعد از فنا است.

قرآن مى فرمايد:

«فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ»؛ (1)هيچ كس از آن [مايۀ شادمانى] و مايۀ روشنى چشم ها خبر ندارد.

اين مقام را به همه كس نمى دهند و هيچ كس نمى تواند خدا را درك كند مگر آن كه به آن مقام برسد. هيچ كس نمى داند پروردگار عالم چه چيزى را براى انسان مهيا كرده است.

شاعر مى گويد:

برقى از منزل ليلى بدرخشيد سحر *** وه كه با خرمن مجنون دل افگار چه كرد!(2)

خوشا به حال كسى كه نور خدا در دلش بتابد. همه چيز را بسوزاند و دل را مظهر صفات جمال و جلال خدا كند. انسان با راز و نياز و توسل به قرآن و اهل بيت به جاهايى مى رسد كه:

رسد آدمى به جايى كه به جز خدا نداند

نه حتى بالاتر از اين:

رسد آدمى به جايى كه به جز خدا نبيند *** بنگر كه تا چه حد است مكان آدميت

طيران مرغ ديدى تو، زپاى بند شهوت *** به درآى تا ببينى طيران آدميت(3)


1) سجده آيه 17

2) حافظ ديوان اشعار غزليات شماره 141

3) سعدى مواعظ غزليات شماره 16

انسان به جايى مى رسد كه حاضر است براى يك ساعت راز و نياز با خدا، از دنيا آن چه در آن است اعراض كند. در روزهاى آخر ماه رمضان، مثل زنى كه عزيزش را از دست مى دهد گريه مى كند، چون عزيزش - ماه رمضان - كم كم رو به اتمام است. از تمام شدن نماز اندوهگين مى شود. اما اگر اين راه را نرفته باشد همۀ اين ها برايش سنگين مى شود و بر او تحميل است چنان كه قرآن كريم مى فرمايد:

«إِنَّ اَلصَّلاٰةَ تَنْهىٰ عَنِ اَلْفَحْشٰاءِ وَ اَلْمُنْكَرِ وَ لَذِكْرُ اَللّٰهِ أَكْبَرُ.» (1)«وَ اِسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ اَلصَّلاٰةِ وَ إِنَّهٰا لَكَبِيرَةٌ إِلاّٰ عَلَى اَلْخٰاشِعِينَ.» (2)

تذكر اخلاقى

از اين جمله دعا مى توان فهميد كه خداوند دوست دارد انسان اين منازل را طى كند و به لقاءاللّٰه برسد و در خدا فنا شود؛ يعنى وقتى به لقا رسيد فنا مى شود و بعد از لقا بقا مى يابد و در عين حال بقا، فنا فى اللّٰه مى شود. انسان مى تواند اين منازل را پشت سر بگذارد. رسد آدمى به جايى كه به جز خدا نبيند.

از اين رو انسان اين فرصت را نبايد از دست بدهد؛ چرا كه عمر او كوتاه است و در اين مدت كوتاه بايد را اين منازل را طى كند، چنان كه خيلى ها از اين منازل گذشتند و به آنجايى كه بايد مى رسيدند، رسيدند.


1) . عنكبوت، آيه 45.

2) . بقره، آيه 45.

بخش بيست و چهارم: تفسير اجابت

اشاره

اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِمٰا تُجيبُنى بِه حين اَسْئَلُكَ فَاَجِبْنىٖ يٰا اَللّٰهُ.

تفسير ادبى

لغت «اجابت» از «جواب» گرفته شده، و «جواب» در مقابل «سئوال» است.

گاهى سئوال گفتار است: «آيا زيد آمد؟»

جوابش هم گفتار است: «آمد» يا «نيامد.»

اما انسان گاهى در سئوال چيزى مى خواهد، در اين جا ديگر جوابش گفتار نيست، بلكه كردار و اعطاء است. از نظر ادبى «ما» در كلمۀ «بما تجيبنى» مصدريه است؛ يعنى «مقسم به» اجابت است. انسان به درخانۀ خدا مى رود تا مورد عنايت و اجابت خدا قرار گيرد، لذا مى گويد:

«اى خدا! به درخانه ات آمده ام، و تو را به اجابتت در آن اوقاتى كه از تو سئوال مى كنم، قسم مى دهم.»

شرح عرفانى

سؤال [درخواست] عبد از مولا براى خدا برترين امور، و براى بنده لذيذترين لذات است، چنان كه پيش تر بدان اشاره شد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ مِن مَسٰائِلِكَ بِاَحَبِّها اِلَيك؛

خدايا! به درخانۀ تو آمده ام، و تو را به محبوب ترين سئوال هايى كه از تو مى شود، قسم مى دهم.»

از اين جمله بر مى آيد كه خود سئوال پيش خدا محبوب است. در قرآن نيز سئوال نزد خدا محبوب است:

«وَ إِذٰا سَأَلَكَ عِبٰادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ اَلدّٰاعِ إِذٰا دَعٰانِ»؛ (1)هنگامى كه بندگانم از تو دربارۀ من سؤال مى كنند بگو كه من نزديكم و دعاى هر دعاى كننده را اجابت مى كنم.

سئوال عبد براى عبد لذيذ، و براى مولا محبوب است، اما تلطف، توجه و اعطاى حق تعالى لذيذتر، و پيش خدا مجبوب تر است. پروردگار عالم «جواد» است، و بالاترين لذت هايش اين است كه به بنده هايش تلطف كرده و جواب آن ها را بدهد، چنان كه اين تلطف و مهربانى براى بنده نيز لذيذترين است؛ بنابراين عارف يعنى كسى كه به درخانه خدا مى رود، در آخر دعا خدا را به چيزى كه محبوب ترين لذت ها پيش خدا است، قسم مى دهد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِمٰا تُجيبُنى بِه حين اَسْئَلُكَ فَاَجِبْنى يٰا اَللّٰهُ؛

خدايا! به درخانه ات آمده ام، تو را به توجه و لطفت كه محبوب ترين چيزها پيش توست، قسم مى دهم. خدايا! تو را به آن توجهت قسم مى دهم، خدايا! اين توجه را بر من هميشگى كن.»

لطف ديگر دعاى سحر

اين دعا با كلمۀ

«اَللّٰهُمَّ» آغاز مى شود كه

«اَللّٰهُمَّ» به معناى «يا الله» است و ختم دعا هم به كلمۀ «يا الله» است. كلمۀ

«اَللّٰهُمَّ» بيش از بيست بار در اين دعا تكرار شده است:

«اى كسى كه مستجمع جميع صفات كمال و جمال و جلالى، من به درِ خانه ات آمده ام.»


1) . بقره، آيه 186.

دعا با «اى خدا» شروع مى شود و با «فاجبنى يا الله» پايان مى پذيرد.

خوشا به حال كسى كه در دل او صفات جمال و جلال خدا حكومت داشته باشد و بر زبان و دلش لفظ «يا الله! يا الله! يا الله!» باشد. كسى كه كلمۀ «يا الله» بر دل او حكومت داشته باشد توجه و تلطف خدا را مى بيند، لذا مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ بِمٰا تُجيبُنى بِه حين اَسْئَلُكَ؛

خدايا! متوجه لطف توام، خدايا! تَوجهت را مى بينم، خدايا! مى بينم كه دست عنايتِ تو بالاى سر من است. تو را به تَوجهت قسم مى دهم. خدايا! كارى كن كه من هميشه مورد توجه و عنايت تو باشم.»

ديگر انسان به جايى مى رسد كه مى گويد:

نيست بر لوح دلم جز الف قامت دوست *** چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم(1)

انسان دراين حال، توجه حق را مى بيند و از ترس جهنم و يا به طمع بهشت، عبادت نمى كند، بلكه عبادت مى كند چون عبد است و او مولاست.

امام صادق عليه السلام مى فرمايند:

«قَوْمٌ عَبَدُوا اللّٰهَ عَزّوَجَلَّ خَوْفاً فَتِلْكَ عِبٰادَةُ الْعَبيٖدِ؛ گروهى خدا را به سبب ترس (آتش) عبادت مى كنند اين عبادت عبيد، (غلام زر خريد) است.»

«قَوْمٌ عَبَدُوا اللّٰهَ تَبارَكَ و تَعٰالىٰ طَلَباً لِلثَّوابِ فَتِلْكَ عِبٰادَةُ الاُجَرٰاءِ؛

دسته اى خدا را عبادت مى كنند تا به بهشت رسند. عبادت آن ها نظير عبادت كارگران است كه براى پول كار مى كنند.»


1) . حافظ، ديوان اشعار، غزليات، شماره 317.

«وَ قَوْمٌ عَبَدُوا اللّهَ حُبّاً لَهُ فَتِلْكَ عِبٰادَةُ الْاَحرٰارِ وِ هِىَ اَفْضَلُ الْعِبٰادَةِ؛(1)

عده اى چون محبت خدا سر تاپايشان را فرا گرفته و در دلشان ريخته شده خدا را عبادت مى كنند و اين عبادت آزادگان و برترين عبادت هاست.»

بنابراين هدف و مقصود ما انسان ها، تنها خداست و اين عبادات وسيله اى براى نيل به آن هدف اند، قرآن مى فرمايد:

«إِنَّنِي أَنَا اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنَا فَاعْبُدْنِي وَ أَقِمِ اَلصَّلاٰةَ لِذِكْرِي»؛ (2)خداى يكتا من هستم، هيچ خدايى جز من نيست پس مرا پرستش كن و براى اين كه مرا ياد كنى نماز بگزار.

انسان در اين حال، مصداق اين آيه مى شود كه:

«أَلاٰ بِذِكْرِ اَللّٰهِ تَطْمَئِنُّ اَلْقُلُوبُ»؛ (3)همانا تنها با ياد خدا قلب ها اطمينان مى يابد.


1) . بحارالأنوار، ج 67، ص 236، (باب 54)، ح 6؛ مرآت العقول، ج 8، ص 86، ح 5.

2) . طه، آيه 14.

3) . رعد، آيه 28.

درس آخر

همان طور كه از قرآن و روايات بر مى آيد بعثت همۀ انبيا براى راهنمايى انسان به سوى عبادت خدا و پناه جستن در نزد او و درك لذت حضور وى و پرهيز از شرك و بت پرستى است. امام حسين عليه السلام در دعاى عرفه مى فرمايند:

«اى خدا! كسى كه تو را دارد چه ندارد؟ كسى كه تو را گم كرد چه دارد؟»

اگر عالم هستى را به انسان بدهند اما خدا را نداشته باشد، هيچ چيز ندارد؛ زيرا خدا مقصود او است؛ بنابراين اگر انسان به اين مقصود برسد همان روز، عيد اوست.

حضرت على عليه السلام مى فرمايند:

«كُلُّ يَوْمِ لا يُعْصَىْ اللّٰهُ فيٖهِ فَهُوُ يَوْمُ عيٖدٍ؛(1)روزى كه انسان گناه نكند همان روز، عيد اوست.»

هر كس به مطلوب حقيقى رسيد هر روز عيد اوست. از چيزهايى كه انسان را به مقصود مى رساند روزۀ ماه مبارك رمضان است، زيرا غرايز را تعديل مى كند، تخيل ها، جلوه ها، وهم ها، وسوسه ها و هوس ها را از بين مى برد و بت درونى و بيرونى را نابود مى كند. به عبارت ديگر، طاغوت را از ميان بر مى دارد، لذادر روايت آمده است كه در هنگام ماه رمضان، خداوند به جبرئيل مى فرمايد:

«يٰا جِبْرِئيٖلُ احْبِطْ اِلَى الْاَرْضِ فَصَفَدَ مَرَدَةَ الشَّيٰاطيٖنَ وَ غَلَّهُمْ بِالْاَغْلاٰلِ؛(2)

اى جبرئيل! به زمين فرو آى و شياطين را در بند كن و آنان را با غل و زنجير ببندد.»


1) . بحارالأنوار، ج 18، ص 136، (باب 5)، ح 5.

2) . مستدرك الوسائل، ج 7، ص 430.

آرى روزۀ ماه مبارك رمضان، شيطان را در بند مى كند و موجب تسلط انسان بر هوا و هوس مى گردد، در روايتى داريم كه:

«وَ اِنَّ لِلّٰهِ فىٖ آخِرِ كُلِّ يَوْمٍ مِنْ شَهْرِ رَمَضٰانَ عِنْدَ الْاِفْطٰارِ اَلْفَ اَلْفِ عَتيٖقٍ مِنَ النّٰارِ فَاِذٰا كٰانَتْ لَيْلَةُ الجُمْعَةِ وَ يَوْمُ الْجُمْعَةِ اَعْتَقَ فىٖ كُلِّ سٰاَعةٍ مِنْهٰا اَلْفَ اَلْفِ عَتيٖقٍ مِنَ النّٰارِ وَ كُلُّهُمْ قَدِاسْتَوْجَبَ الْعَذٰابَ فَاِذٰا كٰانَ فىٖ آخِرِ شَهْرِ رَمَضٰانَ اَعْتَقَ اللّٰهُ فىٖ ذٰلِكَ الْيَوْمِ بِعَدَدِ مٰا اَعْتَقَ مِنْ اَوّلِ الشَّهْرِ اِلىٰ آخِرِهِ؛(1)

پروردگار عالم در آخر هر روز ماه مبارك رمضان هر روز يك ميليون نفر گنه كار را از آتش جهنم مى رهاند. شب ها و روزهاى جمعۀ ماه مبارك رمضان در هر ساعتش ميليون ها گنه كار را مى آمرزد و روز آخر ماه مبارك رمضان خداوند به اندازۀ همۀ ماه مبارك رمضان مى آمرزد.»

روزه، انسان را در مسير سير و سلوك قرار مى دهد و براى سير و سلوك هيچ ماهى بهتر از ماه مبارك رمضان نيست و هيچ عبادتى هم بهتر از روزۀ ماه مبارك رمضان نيست. پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله مى فرمايد:

«اِنَّ لِرَبِّكُمْ فىٖ اَيّامِ دَهْرِكُمْ نَفَحاتٌ اَلاٰ فَتَعَرَّضُوا لَها؛(2)خداوند متعال در روزهاى عمر شما نفحه هايى دارد، هشيار باشيد، و خود را در معرضِ اين نفحات رحمانى قرار دهيد.»

امر مهم ديگر اسلام «روز عرفه» و اعمال حج است. اعمال حج، روح تعبد به انسان مى دهد؛ يعنى اين كه اگر به او بگويند:

مى خواهم به دستور خدا سرت را ببرم، مى گويد:

«يٰا أَبَتِ اِفْعَلْ مٰا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شٰاءَ اَللّٰهُ مِنَ اَلصّٰابِرِينَ.(3)»


1) . مستدرك الوسايل، ج 7، ص 430.

2) . بحارالأنوار، ج 68، ص 221، (باب 66)، ح 30.

3) . صافات، آيه 102.

ديگر در مقابل اوامر و نواهى خدا چون و چرايى ندارد و به مقام شخصى مى رسد كه خدمت امام صادق عليه السلام آمد و گفت: «اى پسر رسول خدا، اگر يك انار را نصف كنى نصف آن را، حرام و نصف ديگر آن را حلال بگويى، من از آن نصفۀ حرام اجتناب مى كنم و آن نصفۀ حلال را مى خورم. من صد در صد تسليم شما هستم».

اسلام دو عيد دارد:

يكى اول ماه شوال؛ يعنى وقتى كه ماه مبارك رمضان بگذرد؛ و ديگرى هم دهم ذى الحجه يعنى روز عرفه و وقتى كه اعمال حج تمام شود. اسلام اين دو عيد را به رسميت شناخته است، لذا در قنوت نماز عيد، مى خوانيم:

«اَسْئَلُكَ بِحَقِّ هٰذا الْيَوْمِ اَلَّذىٖ جَعَلْتَهُ لِلمُسْلِميٖنَ عيٖداً وَ لِمُحَمَّدٍ ذُخْراً وَ شَرَفاً وَ كَرٰامَةً وَ مَزيٖداً؛ خدايا! به درخانه ات آمده ام، از تو سئوال مى كنم، و تو را به حق اين روزى كه براى مسلمانان عيد قراردادى قسم مى دهم. اى خدا! تو را به حق اين روزى كه نه تنها براى مسلمان ها عيد قراردادى، بلكه براى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله هم كرامت، شرافت، مزيد و ذخر قرار دادى قسم مى دهم.»

چرا روز اول شوال و دهم ذى الحجه براى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله ذخر، شرافت، كرامت و مزيد است؟ چون پيغمبر به مقصودش رسيده است و برانگيخته شده تا انسان ها را به مقصود و هدف برساند. كسى كه يك ماه روزه بگيرد به هدف رسيده و غرايزش تعديل مى شود، و طاغوت ها از دلش رخت بر مى بندد و خدا بر دلش حكومت مى كند، لذا براى او روز عيد است و براى پيغمبر ذخر، شرف و كرامت است.

هرگاه انسان اعمال حج را به جا آورد در برابر امور تكوينى و تشريعى خداوند تسليم مى شود و پيغمبر به مقصود خود مى رسد؛ يعنى پيغمبر به واسطۀ اعمال حج انسان را اصلاح مى كند، لذا در آخر قنوت نماز عيد به همين جمله اشاره دارد و مى گويد:

«اَللّٰهُمَّ اِنّىٖ اَسْئَلُكَ خَيْرَمٰا سَئَلَكَ بِه عِبٰادُكَ الصّٰالِحُونَ وَ اَعُوذُبِكَ مِمّٰا اسْتَعٰاذَ مِنهُ عِبٰادُكَ الْمُخْلَصُونَ؛ خدايا! به درخانه ات آمده ام، روز عيد است. بهترين چيزها را از تو سئوال مى كنم؛ آن چيزى را كه بنده هاى صالحت از تو درخواست مى كنند، و به تو پناه مى برم از چيزى كه بنده هاى مخلصت به تو پناه مى برند.»

•

بهترين چيزى كه اهل بيت از او مى خواهند، چيست؟

•

عبوديت.

•

بدترين چيزى كه اهل بيت از آن به خدا پناه مى برند، چيست؟

•

شرك.

•

شرك با چه چيزى از بين مى رود؟

•

روزۀ ماه مبارك رمضان و اعمال حج.

تذكر اخلاقى

روز عيد بايد انسان از خدا مقامِ عبوديت را عيدى بخواهد. از خدا بخواهد كه آن نتيجه و توجهى كه خدا در ماه مبارك رمضان به او داده است ادامه پيدا كند و هيچ چيز و هيچ كسى جز خدا بر دلش حكومت نداشته باشد.

اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد:

«اِلٰهى! كَفٰى بٖى عِزّاً اَنْ اَكونَ لَكَ عَبْداً وَ كَفٰى بى فَخْراً اَنْ تَكونَ لى رَبّاً اَنْتَ كَمٰا اُحِبُّ فَاجْعَلْنٖى كَمٰا تُحِبُّ؛(1)اى خدا! برايم افتخارى از اين بالاتر نيست كه من بندۀ تو و تو پروردگار منى. خدايا! مرا بساز آن طور كه دوست دارى. اى خدا! تو آن طور هستى كه من دوست دارم.»


1) . بحارالأنوار، ج 74، ص 400، (باب 15)، ح 23.

فهرست اعلام

•

\فهرست آيات

•

\فهرست احاديث

•

\فهرست انبياء و ائمه عليهم السلام

•

\فهرست اشخاص

فهرست آيات

يَا أَيُّهَاالنَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرَاء إِلَى اللّٰهِ وَاللّٰهُ هُوَ الْغَنِىُّ الْحَمِيدُ، 12

اِلّا مَنْ تابَ وَاٰمَنَ، 24

وَعَمِلَ عَمَلاً صٰالِحًا فَاوُلٰئِكَ يُبَدِّلُ اللّٰهُ سَيَّئاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ، 24

اَلَّذى اَحْسَنَ كُلَّ شَىءٍ خَلَقَه، 29

وَ مٰا اَمْرُنٰا اِلاّٰ وٰاحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ، 30

وَللّٰه الاَسْمٰاءُ الْحُسْنٰى فَادْعُوهُ بِها، 30

يا بَنىٖ اٰدَمَ خُذُوا زيٖنَتَكُم عِندَ كُلِّ مَسْجِدٍ وَ كُلُوا وَ اشْرَبُوا وَلاتُسْرِفوا انَّه لاٰ يُحِبُّ الْمُسْرِفيٖنَ، 40

وَاصْبِرْ عَلىٰ ما يَقُولُونَ وَ اهْجُرْهُمْ هَجْراً جَميٖلاً، 40

سَنُريهِم آيٰاتِنا فِى الْاٰفٰاقِ وَ فٖى اَنْفُسِهِم حَتّٰى يَتَبَيَّنَ لَهُم اَنَّهُ الْحَقُّ، 41

وَ ما اَمْرُنا اِلاّ واحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ، 42

تَبٰارَكَ اسْمُ رَبِّكَ ذِى الْجَلالِ وَ الاِكْرام، 47

فَاَماّ مَنْ طغىٰ وَ آثَرَ الحياةَ الدُّنْيا فَاِنَّ الْجَحيمَ هِىَ المَأوىٰ، 58

وَ اَما مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الهَوىٰ فَاِنَّ الْجَنَّةَ هِىَ المَأوىٰ، 58

بِسمِ اللهِ الَّرحْمن الَّرحيم، 59، 71، 96

وَيْلٌ لِلمُطَفّفِيٖن، اَلَّذيٖنَ اِذَا اكْتٰالوا عَلَى النّاسِ يَسْتَوفونَ، وَاِذا كٰالُوهُمْ أَوْ وَّزَنُوهُمْ يُخْسِرُونَ، 59

اَلا يَظُنُّ اُولئِكَ اَنَّهُمْ مَبْعوثونَ، لِيَوْمٍ عَظيم، 59

اَللّٰهُ نورُ السَّمواتِ وَالارْضً، 63

اِنَّ فى خَلْقِ السَّمواتِ وَ الاَرْض وَ اخْتِلافِ اللّيلِ وَ النَّهارِ لاَيٰاتٍ لاِوُلِى الاْلْبٰابِ، 66

اَلا بِذِكْرِ اللّٰهِ تَطْمَئِنُ القُلوب، 67

قَدْ جائَكُمْ مِنَ اللّٰهِ نورٌ وَ كِتابٌ مُبيٖن، 67

يَهدى بِهِ اللّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلام، 67

وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُلُماتِ اِلَى النُّورِ، 68

و َ يَهْديهِمْ اِلٰى صِرٰاطٍ مُسْتَقيٖم، 68

لاٰ اِلٰهَ اِلاّ هُوَ الرَّحْمٰنُ الرَّحيم، 71

وَ رَحمَتىٖ وَسِعَتْ كُلَّ شَىْ‌ءٍ، 72

اِنَّ رَحْمَةَ اللّٰهِ قَريٖبٌ مِنَ الْمُحسِنيٖن، 72، 73

وَلِلّهِ الاْسَمٰاءُ الحُسْنٰى فَادْعُوهُبِها، 75

نَحْنُ وَالِلّٰهِ الاْسَمٰاءُ الحُسْنٰى، 75

وَ لاتَيْأَ سُوا مِن رَوْحِ اللّٰهِ اِنَّهُ لاٰ يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّٰهِ اِلاَّ الْقَومُ الْكافِروُن، 76

اِنَّ اللّٰهَ يُحِبُ التَوّابيٖنَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّريٖن، 76

وَ اِذا جَائَكَ الَّذينَ يُومِنُونَ بِآياتِناٰ فَقُلْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلٰى نَفْسِهِ الَّرحْمَة اَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنكُمْ سوءً بِجَهالَةٍ ثُمَّ تابَ مِنْ بَعْدِه وَاَصْلَحَ فَاِنّهُ غَفورٌ رَحيم، 77

يٰا عِبٰادِىَ الَّذينَ اَسْرَفُوا عَلىٰ اَنْفُسِهِمْ لاتَقْنَطوُا مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ اِنَّ اللّهَ يغْفِرُ الذُّنوبَ جَميٖعاً إنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيٖم، 77

اَوَلَمْ يَكفِ بِرَبّكَ اَنَّهُ عَلٰى كُلِّ شَىْ‌ءٍ شَهيٖدٌ، 80

تَتَجٰا فىٰ جُنُوبُهمْ عَنِ الْمَضٰاجِع يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ يُنْفِقُون، 84

فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا اُخفِىَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ اَعْيُنٍ جَزٰاءً بِمٰا كانُوا يَعْمَلُونَ، 84

وَ ما اَمْرُنٰا اِلاّ واحِدَةٌ كَلَمِح بِالْبَصَرِ، 89

اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِسْلامَ ديٖنا، 90

يٰا اَيُّهاَ الرَّسولُ بَلِّغْ مٰا اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغتَ رِسالَتَهُ، 92

يَدْعَونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً، 98

لا تُلْهيٖهِمْ تِجٰارَةٌ و لاٰبَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللّٰهِ، 98

الَذّينَ يَذْكُرونَ اللّٰهَ قِيٰاماً وَ قُعُوداً وَ عَلٰى جُنوبُهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ فى خَلْقِ السَّمٰواتِ وَالاَرْض رَبَّنٰا ما خَلَقْتَ هٰذا باطِلاً سُبْحٰانَكَ فَقِنٰا عَذابَ النّٰارِ، 99

اَللّٰهُ وَلِىُّ الَّذينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ الِىَ النُّورِ، 99

يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظّلُماتِ الِىَ النُّورِ، 99

هُدىً لِلْمُتَّقيٖنَ، 100

اِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَهْدِى الْقَوْمَ الظّٰالِمينَ، 100

اِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَهْدِى الْقَوْمَ الْفٰاسِقينَ، 100

اِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَهْدِى الْقَوْمَ الكٰافِرينَ، 100

والَّذيٖنَ كَفَرُوا اَوْلِيٰائُهُمُ الطّٰاغُوُتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ الِىَ الظُّلُمٰاتِ، 100

اَوْ كَظُلْماتٍ فى بَحْرٍلُجّىٍ يَغْشَٰهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ، 100

وَ هُوَ الْقٰاهِرُ فَوْقَ عِبٰادِهِ وَ هُوَ الْحَكيٖمُ الْخَبيٖرُ.) و (وَاللّٰهُ غٰالِبٌ عَلىٰ اَمْرِهِ، 103

يٰا اَيُّهَا النّٰاسُ اَنْتُمُ الٰفُقَراءُ اِلَى اللّٰهِ وَ اللّٰهُ هُوَ الْغَنِىُّ الْحَميٖدُ، 103

لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَىْ‌ءٌ، 104

فَاِنَّ الْعِزَّةَ لِلّٰهِ جَميٖعًا، 104

وَللّٰهِ الْعِزَّهُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤمِنيٖنَ وَلٰكِنَّ الْمُنٰافِقيٖنَ لايَعْلَمُون، 106

مَن كانَ يُريٖدُ الْعِزَّةَ فَلِلّٰهِ الْعِزَّةُ جَميٖعاً، 106

اِنَّ الَّذينَ آمَنوُا وَ عَمِلوُا الٰصّالِحٰاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الَّرحْمٰنُ وُدّاً، 107

وَ مَنْ يُسلِمْ وَجْهَهُ اِلَى اللّٰهِ وَ هُوَ مُحسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِاْلعُرْوَةِ الْوُثْقٰى، 114

بَلٰى مَنْ اَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّٰهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ اَجْرُهُ عِنْدَ رَبّه وَلاخَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاهُمْ يَحْزَنُون، 114

وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ اِبْراٰهيمَ اِلاّمَنْ سَفِه نَفْسَهُ، 115

وَ لَقَدِ اصْطَفَيْنٰاهُ فِى الدُّنْيٰا وَ اِنَّهُ فِى الاخِرَةِ لَمِنَ الصّٰالِحيٖنَ، 115

اِذْ قٰالَ لَهُ رَبُّهُ اَسْلِمْ. قال اَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعٰالَميِنَ، 115

فَلَمّٰا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْىَ قالَ يا بُنَىَّ اِنّى اَرىٰ فِى الْمَنامِ اَنّى اَذْبَحُكَ فَانْظُرْ مٰا ذٰاتَرىٰ قٰالَ يٰا اَبَتِ افْعَلْ مٰا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنى اِن شاءَ‌اللّٰهُ مِنَ الصّابِريٖنَ، 115

غٰافِرِ الَّذنْبِ وَ قابِلِ التَّوْبِ شَديٖدِ الْعِقاب ذِى الطَّوْلِ لاٰ اِلٰهَ اِلاّٰ هُوَ اِلَيْهِ الْمَصيٖرُ، 119

وَ مٰا اَمْرُنٰا اِلاّ واحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَر، 121

يَدُاللّٰهِ فَوْقَ اَيْديهِم، 121

رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ لااِلهَ‌اِلاّ هُوَ فَاتَّخِذْهُ وَكيٖلاً، 122

وَمَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ، 123

وَمَن يَتَّقِ اللّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لايَحْتَسِبُ رورد، 123

اِنَّ اللّٰهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ و قَلْبِه، 127

هُوَ الاَوَّلُ وَ الاٰخِرُ وَالظّاهِرُ وَالْباطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَىْ‌ءٍ عَليمٌ، 128

اَلا اِنَّهُ بِكُلِّ شَىْ‌ءٍ مُحيٖطٌ، 128

اَللّٰهُ لااِلٰه اِلاّ هُوَ الْحَىّ القَيُّومُ، 129

كُلُّ شَىْ‌ءٍ هالِكٌ الاّٰ وَجْهَهُ، 129

سَنُريهِمْ آيٰاتِنا فِى اْلاٰفاقِ وَ فى اَنْفُسِهِمْ حَتّٰى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ اَنَّهُ الْحَقُّ، 129

اَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ اَنَّهُ عَلٰى كُلِّ شَىْ‌ءٍ شَهيٖدٌ، 129

لايَعْزُبُ عَنْهُ مِثقالُ ذَرَّةٍ فىِ السَّمٰوٰاتِ وَلاٰ فىِ الاَرْضِ، 129

قُلِ اعْمَلوُا فَسَيَرَى اللّٰهُ عَمَلَكُمْ وَ رُسولُهُ وَالمُؤْمِنُونَ، 131

وَ اِذْ قالَ رَبُّكَ لِلمَلاٰئكَةِ اِنّى جاعِلٌ فِى الاَرْضِ خَليفَةً قٰالُوا اَتَجْعَلُ فيهٰا مَنْ يُفْسِدُ فيهٰا وَ يَسْفِكُ الدِّمٰاءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ، 135

قٰالَتْ نَمْلَةٌ يا اَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ وَجُنُودُهُ، 135

يُسَبِّحُ لَهُ السَّمٰواتُ السَّبْعُ وَ الاَْرْضُ وَ مَنْ فيهِنَّ وَانْ مِنْ شَىْ‌ءٍ اِلاّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلٰكِنْ لاتَفْقَهُونَ تَسْبيٖحَهُم، 136

لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلّهِ الواحِدِ الْقَهّار، 137

وَهُوَ بِالْاُفُقِ الاَْعَلٰى فَدَنٰى فَتَدَلّى فَكانَ قٰابَ قَوْسَيْنِ اَوْاَدْنٰى، 137

وَ اِذا سَئَلَكَ عِبادٖى عَنّى فَاِنّى قَريٖبٌ اُجيٖبُ دَعْوَةَ الّداعِ اِذا دَعانِ فَلْيَسْتَجيٖبُوا لىٖ وَ لْيُؤْمِنُوا بىٖ لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ، 143

يَرْفَعِ اللّٰهُ الَّذينَ آمَنوا مِنْكُم وَالَّذينَ اُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ، 152

فَوَيْلٌ لِلْمُصَلّينَ، اَلَّذَّينَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ سٰاهوُنَ، َ‌الّذينَ هُمْ يُراؤُونَ، وَ يَمْنَعُونَ الْمٰاعُوَنَ، 153

وَ مٰا كانَ لىٖ عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ اِلاّ اَنْ دَعَوْتُكمُ فَاسْتَجَبْتُمْ لىٖ فَلا تَلوُمُونىٖ وَ لوُمُوا اَنفُسَكُمْ، 157

كَسَرابٍ بِقيٖعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمٰانُ مٰاءً، 158

اَلا اِلَى اللّٰهِ تَصيرُ الاُمُورُ، 158

كُلُّ شَىْ‌ءٍ هالِكٌ الاّ وَجْهَهُ، 158

اِنْ هِىَ اِلاّاَسْمٰاءٌ سَمَّيْتُموُهٰا اَنْتُم وَ آبٰاءُكُمْ مٰا اَنْزَلَ اللّٰهُ بِها مِن سُلْطٰانٍ، 159

ما اَغْنٰى عَنّى مٰالِيَهْ هَلَكَ عَنّى سُلْطٰانِيَّهْ، 161

ويلُ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ اَلَّذىٖ جَمَعَ مالاً وَعَدَّدَهُ، 161

تَبارَكَ الَّذى بِيَدِهِ الْمُلكُ وَ هُوَ عَلٰى كُلِّ شيْئ قَديٖرٌ، 165

قُلِ اَللّٰهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤتِى الْمُلْكَ مَن تَشٰاءُ، 166

لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلّهِ الْوٰاحِدِ الْقَهّارِ، 166

اَطيٖعُواللّٰهَ وَ اَطيعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِى الاَمْرِ مِنْكُم، 167

اِنِ الْحُكْمُ اِلاّ لِلّٰهِ، 168

وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمٰا اَنْزَلَ اللّٰهُ فَاُولٰئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ، 168

وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمٰا اَنْزَلَ اللّٰهُ فَاُولٰئِكَ هُمُ الظّالِمُونَ، 168

وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمٰا اَنْزَلَ اللّٰهُ فَاُولٰئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ، 168

تِلْكَ الدّٰارُ الاٰخِرَةُ نَجْعَلُهٰا لِلَّذينَ لايُريدونَ عُلُوًّا فِى الأرْضِ وَ لافَسٰاداً وَ الْعٰاقِبَةُ لِلْمُتَّقيٖنَ، 176

اِنَّ فِرْعَوْنَ عَلاٰفِى الاَرْضِ وَ جَعَلَ اَهْلَهٰا شِيَعاً يَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِّنْهُمْ يُذبِّحُ اَبْنٰآءَ هُمْ وَيَسْتَحْيىٖ نِسٰاءَ هُمْ اِنّهُ كٰانَ مِنَ الْمُفْسِدين، 176

قالَ يٰا اِبْليسُ ما مَنَعَكَ اَنْ تَسْجُدَ لِمٰا خَلَقْتُ بِيَدَىَّ اَسْتَكْبَرْتَ اَمْ كُنْتَ مِنَ الْعٰاليٖنَ، 176

قٰالَ اَناَ خَيْرٌ مِنْهُ، خَلَقْتَنى مِنْ نٰارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طينٍ، 177

قالَ فَاخْرُجْ مِنها فَاِنّكَ رَجيٖمٌ * وَ اِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتىٖ الِىٰ يَوْمِ الدّيٖنِ، 177

لَقَدْ مَنّ اللّٰهُ عَلَى الْمُؤْمِنينَ اِذْ بَعَثَ فيهِمْ رَسُولاً مِنْ اَنْفُسِهِمْ يَتْلوُ عَلَيْهِمْ آياتِةِ وَيُزَكّيٖهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتاَبَ وَالْحِكْمَةَ، 182

يَمُنُّونَ عَلَيْكَ اِنْ اَسْلَمُوا قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَىَّ اِسْلاٰمَكُمْ بَلِ اللّهُ يَمُنُّ عَليْكُمْ أنْ هَدٰيكُمْ لِلإيٖمٰانِ إنْ كُنْتُمْ صٰادِقيٖنَ، 182

اَلَّذينَ يُنْفِقُونَ اَمْوالَهُمْ فى سَبيلِ اللّٰهِ ثُمَّ لايُتبعونَ مٰا اَنْفَقوُا مَنّاً وَ لا اَذًا لَهُمْ اَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاهُمْ يَحْزَنُونَ، 184

يٰا اَيُّها الَّذينَ آمَنوا لاٰ تُبْطِلُوا صَدَقٰاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ اْلاَذىٰ كَالَّذى يُنْفِقُ مٰالَهُ رِئٰاءَ النّٰاسِ وَ لا يَؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَالْيَوْمِ

الْآخِرِ، 184

فَوَيْلٌ لِلمُصلّينَ اَلَّذينَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ سٰاهوُنَ اَلَّذينَ هُمْ يُراءُنَ وَ يَمْنَعُونَ اَلْمٰاعُونَ، 184

سَنُريهِمْ آيٰاتِنٰا فِى الاٰفٰاقِ وَ فى اَنْفُسِهِمْ حَتّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ اَنَّهُ الْحَقُّ، 189

بَلْ هُوَ آياتٌ بَيِّناتٌ فى صُدُورِ الَّذينَ اُوتُوا العِلمَ وَ ما يَجْحَدُ بِآيٰاتِنا الاّ الظّٰالِمُونَ، 190

وَيَقولُ الَّذينَ كَفَروُا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ كَفىٰ بِاللّٰهِ شَهيداً بَيْنى وَ بَيْنَكُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتٰابِ، 192

قَدْ جائَكُمْ مِنَ اللّهِ نورٌ وَ كِتابٌ مُبيٖنٌ، 192

الم ذٰلِكَ الْكِتابُ لاٰرَيْبَ فيهِ هُدىً لِلْمُتَّقيٖنَ، 193

وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مٰا هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنيٖنَ، 193

يَهْدى بِهِ اللّٰهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلاٰمِ، 193

وَلايَزيدُ الظّالِميٖنَ اِلاّ خَسٰارًا، 193

فَاقْرَءُوا ما تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ، 193

وَلايَزيدُ الظّالِمينَ اِلاّ خَسٰاراً، 193

كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فىٖ شَأْنٍ، 197

قُلِ اَللّٰهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤتِى الْمُلْكَ مَنْ تَشٰاءُ وَ تَْنزِعُ الْمُلكَ مِمَّنْ تَشٰاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشٰاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشٰاءُ بِيدِكَ الْخَيْرُ اِنَّكَ عَلٰى كُلِّ شَىْ‌ءٍ قَديٖرٌ، 197

ثُمَّ دَنىٰ فَتَدَلّىٰ فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ اَوْاَدْنىٰ، 198

اَللّٰهُ وَلِىُّ الَّذينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُم ْ مِنَ الظُّلُماتِ اِلَى النُّورِ، 200

وَالَّذينَ كَفَروا اَوْلِيٰائُهُمُ الطّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النّورِ اِلَى الظُّلُمٰاتِ، 200

اَلا بِذِكْرِ اللّٰهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ، 200، 214

اَلاٰ اِنَّ اَوْلِياءَ اللّٰهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاٰهُمْ يَحْزَنونَ، 200

اِنّا جَعَلْنٰا فى اَعْنٰاقِهِمْ اَغْلالافَهِىَ اِلَى الاَذْقٰانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ وَ جَعَلْنٰا مِنْ بَيْنِ اَيْديهِمْ سَدّاً وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً

فَاَغْشَيْنٰاهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ، 204

يا اَيَّتُهاَ النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعىٖ الِىٰ رَبِّكِ رٰاضِيَةً مَرضِيّةً فَادْخُلىٖ فىٖ عِبٰادىٖ وَ ادْخُلىٖ جَنَّتٖى، 205

تَتَجٰافىٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضٰاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ، 206

فَلاٰتَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا اُخْفِىَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ اَعْيُنٍ، 207

اِنَّ الصَّلوٰةَ تَنْهىٰ عَنِ الْفحْشٰاءِ وِ الْمُنْكَرِ وَ لَذِكْرُ اللّٰهِ اَكْبَرُ، 208

وَ اْستَعينُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلٰوة وَ اِنَّها لَكَبيرَةٌ اِلاّعَلَى الْخٰاشِعيٖنَ، 208

وَ اِذا سَئَلَكَ عِبٰادىٖ عَنّٖى فَاِنّىٖ قَريٖبٌ اُجيٖبُ دَعْوَةَ الّداعِ اِذا دَعٰانِ، 212

اِنَّنٖى اَنَا اللّٰهُ لاٰ اِلهَ اِلاّٰ اَنَا فَاعْبُدْنٖى وَ اَقَمِ الصَّلوٰةَ لِذِكْرىٖ، 214

يٰا اَبَتِ افْعَلْ مٰا تُؤمَرُ سَتَجِدُنى اِنْشٰاءَ‌اللّٰهُ مِنَ الصّابِريٖنَ، 216

فهرست احاديث

جبرئيلُ! حَسبى مِن سُئوالى عِلْمُهُ بِحالى، 26

نَحْنُ وَ اللّٰهِ اْلاَسْمٰاءُ الْحُسْنٰى، 30

الَصَّوْمُ لىٖ وَ اَنَا اُجْزىٰ بِه، 36

اِنَّ اللّٰهَ جَمٖيلٌ يُحِبُّ الْجَمٰالَ، 39

اِنّ لِرَبِّكُمْ فىٖ اَيّامِ دَهْرِكُمْ نَفَحٰاتٍ اَلاٰ فَتَعَرَّضُوا لَهٰا، 44

كَاَنَّكَ قَدْ آمَنْتَ مِنْ غَضَبِ اللّٰهِ، 51

كَاَنَّكَ آيَسْتَ مِنْ رَوحِ اللّٰهِ، 51

فَاَوْحىٰ اللّه اِلَيْهِمٰا اَحَبُّكُما اِلَىَّ الطلق البسام اَحْسَنُكُما ظَنًّا بىٖ، 52

كُلّهُمْ نُورُ واحِد، 58

اَوَّلُ ما خَلَقَ اللّهُ نورُ مُحَمَّد، 64

الَعِلْمُ نورٌ يَقْذِفُهُ اللّٰهُ فى قَلْبِ مَنْ يَشٰاءُ، 67

ايصالِ اِلَى الْمَطلوب، 67

عَبْدىٖ اَطِعْنٖى حَتّٰى اَجْعَلَكَ مِثلىٖ أو مثلى اَقوُلُ للشيٖ كُنْ فَيَكُونَ تَقوُلُ للشيٖ كُنْ فَيَكوُن، 83

الَصَّومُ لىٖ وَ اَنَا اُجْزىٰ بِهٖ، 84

تِلْكَ عَشَرَةٌ كامِلَةٌ، 87

وَ قٰالَ رَسُولُ اللّهِ مَنْ مٰاتَ وَ لَمْ يَعْرِفْ امام زَمٰانِهِ مٰاتَ ميٖتَةَ جٰاهِلٖيَّةً، 90

بُنِىَ الاِسْلامُ عَلٰى، 91

خَمْس: عَلَى الصَّلٰوةِ، و الَصَّوْمِ، و الَزَّكٰوةِ، و اَلْحَجِّ، وَ الْوِلاٰيَةِ وَلَمْ يُنٰادَ بِشىءٍ كَمٰا نُودِىَ بِالْوِلاٰيَةِ، 91

مُحَمَّدٌ رَسولُ اللّه وَالَّذينَ مَعَهُ اَشِدّاءُ علَىَ الْكُفّار رُحَمٰاءُ بَينَهُمْ، 91

جُنادَةُ! و اِذا اَرَدْتَ عِزّاً بِلا عَشيرَةٍ وَ هَيْبَةً بِلاسَلْطَنَةٍ فَاخْرُجْ مِنْ ذُلِّ مَعْصيَةِ اللّهِ الِىٰ عِزِّطٰاعَتِه، 107

لَمْ يَزَلِ اللّهُ رَبُّنا عَزَّوَجَلَّ وَالْعِلْمُ ذاتُهُ وَلاٰ مَعلُومَ وَالسَّمْعُ ذاتُهُ وَلامَسْمُوعَ وَ الْبَصَرُ ذاتُهُ وَ لامُبصرَ وَالْقُدْرَةُ ذاتُهُ وَلامَقْدُورَ فَلَمّا اَحْدَثَ الاْشْيٰاءَ وَكانَ الْمَعْلومُ وَقَعَ الْعِلمُ مِنْهُ عَلَى الْمَعْلومِ وَ السّمْعُ عَلَى الْمَسْمُوعِ وَالبَصَرُ عَلَى الْمُبْصَرِ وَالْقُدْرَةُ عَلَى الْمَقْدورِ، 130

يا رَبّ! ما عَلامَةُ هٰؤُلاٰءِ، 139

هُمْ فِى الّدُنْيٰا مَسْجُونُون قَدْ سَجَنُوا الْسِنَتَهُمْ مِن فُضولِ الْكَلاٰم وَ بُطُونَهُمْ مِنْ فُضولِ الطَّعٰامِ، 139

اِذٰا ظَهَرَتِ الْبِدَعُ فىٖ اُمَّتٖى فَلْيُظْهِرِ الْعٰالِمُ عِلْمَهُ وَاِلاّٰ فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللّٰهِ وَ الْمَلاٰئِكَةِ وَ النّٰاسِ اَجْمَعيٖنَ، 152

اَيُّمٰا مُؤْمِنٍ مَنَعَ مُؤْمِناً شَيْئاً مِمّٰا يَحْتٰاجُ اِلَيْهِ وَ هُوَ يَقْدِرُ عَلَيْهِ مِنْ عِنْدِهِ وَ مَنْ عِنْدَ غَيْرِهِ اَقٰامَهُ اللّٰهُ يَوْمَ الْقِيٰامَةِ مَسْوَدّاً وَجْهُهُ مُزْرَقَّةً عَيْنٰاهُ مَغْلُولَةً يَدٰاهُ اِلىَ عُنُقِهِ فَيُقٰالُ هٰذاَ الْخٰائِنُ الَّذٖى خٰانَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ ثُمَّ يُؤْمَرُ بِهِ اِلىَ النّٰارِ، 153

وَ اِنَّهُ لَيَتَقَرَّبُ اِلَيَّ بِالنّٰافِلَةِ حَتّٰى اُحِبَّهُ فَاِذٰا اَحْبَبْتُهُ كُنْتُ اِذاً سَمْعَهُ الَّذىٖ يَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذىٖ يُبْصِرُ بِهِ وَ لِسٰانَهُ يَنْطِقُ بِهِ وَ يَدَهُ الَّتٖى يَبْطِشُ بِهٰا اِن دَعٰانٖي اَجَبْتُهُ وَ اِنْ سَأَلَنٖي اَعْطَيْتُهُ وَ مٰا تَقَرَّبَ اِلىَّ عَبْدٌ بَشَىْ‌ءٍ اَحَبَّ اِلىَّ مِمَّا افْتَرَضْتُ عَلَيْهِ، 161

مَنْ فَسَّرَ الْقُرآنَ بِرَأيِه فَلْيُتَبَوّءْ مَقْعَدُهُ مِنَ‌النّٰارِ، 169

اَوَّلُ ماَ اخْتٰارَ (لِنَفْسِهِ)، اَلْعَلِىُّ الْعَظيٖمُ، 173

مَنْ تَوٰاضَعَ لِلّٰهِ رَفَعَهُ اللّٰهُ وَ مَنْ تَكَبَّرَ خَفَضَهُ اللّٰهُ، 176

لا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ مَنْ فى قَلْبِهِ مِثْقٰالُ ذَرّةٍ مِنَ الْكِبْرِ، 177

مَنْ اَهٰانَ بى وَليّاً فَقَدْ بٰا رَزَنىٖ بِالْمُحٰارَبَةِ، 185

عِلْمُ مٰاكٰانَ وَ مٰا يكُونُ مَحِلَّهُ فِى القُرْآنِ وَ عِلْمُ القُرْآنِ كُلُّهُ فِى سُورَةِ الْفٰاتِحَةِ وَ عِلْمُ الْفٰاتِحَةِ كُلُّهُ فِى الْبَسْمَلَةِ مِنْهٰا وَ عِلْمُ الْبَسْمَلَةِ كُلُّهُ فىٖ بٰائِهٰا وَ أَنَا النُّقْطَةُ تَحْتَ الْبٰاءِ، 191

فَاِذا الْتَبستْ عَليَكُمُ الْفتَنُ كَقِطَعٍ اللّيْلِ الْمُظْلِمِ فَعَليْكُمْ بِالْقُرْآن، 194

فَاِنَّهُ شافِعٌ مُشَفَّعٌ، وَ مٰاحِلٌ مُصَدَّقٌ، 194

مَنْ جَعَلَهُ اَمٰامَهُ قٰادَهُ اِلَى الْجَنَّةِ وَ مَنْ جَعَلَهُ خَلْفَهُ سٰاقَهُ اِلَى النّٰارِ، 194

اَنْ يَغْفِرَ ذَنْباً وَ يُفَرِّجَ كَرْباً وَيَرْفَعَ قَوْماً وَ يَضَعَ آخَريٖنَ، 197

وَ لَوْ دَنَوْتُ اَنْمُلَةً لا حْتَرَقْتُ، 198

قَوْمٌ عَبَدُوا اللّٰهَ عَزّوَجَلَّ خَوْفاً فَتِلْكَ عِبٰادَةُ الْعَبيٖدِ، 213

قَوْمٌ عَبَدُوا اللّٰهَ تَبارَكَ و تَعٰالىٰ طَلَباً لِلثَّوابِ فَتِلْكَ عِبٰادَةُ الاُجَرٰاءِ، 213

وَ قَوْمٌ عَبَدُوا اللّهَ حُبّاً لَهُ فَتِلْكَ عِبٰادَةُ الْاَحرٰارِ وِ هِىَ اَفْضَلُ الْعِبٰادَةِ، 214

كُلُّ يَوْمِ لا يُعْصَىْ اللّٰهُ فيٖهِ فَهُوُ يَوْمُ عيٖدٍ، 215

يٰا جِبْرِئيٖلُ احْبِطْ اِلَى الْاَرْضِ فَصَفَدَ مَرَدَةَ الشَّيٰاطيٖنَ وَ غَلَّهُمْ بِالْاَغْلاٰلِ، 215

وَ اِنَّ لِلّٰهِ فىٖ آخِرِ كُلِّ يَوْمٍ مِنْ شَهْرِ رَمَضٰانَ عِنْدَ الْاِفْطٰارِ اَلْفَ اَلْفِ عَتيٖقٍ مِنَ النّٰارِ فَاِذٰا كٰانَتْ لَيْلَةُ الجُمْعَةِ وَ يَوْمُ الْجُمْعَةِ اَعْتَقَ فىٖ كُلِّ سٰاَعةٍ مِنْهٰا اَلْفَ اَلْفِ عَتيٖقٍ مِنَ النّٰارِ وَ كُلُّهُمْ قَدِاسْتَوْجَبَ الْعَذٰابَ فَاِذٰا كٰانَ فىٖ آخِرِ شَهْرِ رَمَضٰانَ اَعْتَقَ اللّٰهُ فىٖ ذٰلِكَ الْيَوْمِ بِعَدَدِ مٰا اَعْتَقَ مِنْ اَوّلِ الشَّهْرِ اِلىٰ آخِرِهِ، 216

اِنَّ لِرَبِّكُمْ فىٖ اَيّامِ دَهْرِكُمْ نَفَحاتٌ اَلاٰ فَتَعَرَّضُوا لَها، 216

اَسْئَلُكَ بِحَقِّ هٰذا الْيَوْمِ اَلَّذىٖ جَعَلْتَهُ لِلمُسْلِميٖنَ عيٖداً وَ لِمُحَمَّدٍ ذُخْراً وَ شَرَفاً وَ كَرٰامَةً وَ مَزيٖداً، 217

اِلٰهى! كَفٰى بٖى عِزّاً اَنْ اَكونَ لَكَ عَبْداً وَ كَفٰى بى فَخْراً اَنْ تَكونَ لى رَبّاً اَنْتَ كَمٰا اُحِبُّ فَاجْعَلْنٖى كَمٰا تُحِبُّ، 218

فهرست انبياء و ائمه عليهم السلام

ائمه اطهار، 118، 123، 148، 162، 174

ابراهيم، 23

ابليس، 139

امام باقر، 15، 16، 31، 82، 174

امام حسن، 97

امام حسين، 72، 189

امام صادق، 27، 103، 117، 136، 187، 191

اميرالمؤمنين، 68، 74، 83، 110، 128، 129، 154، 164، 165، 166، 192

امير مؤمنان، 123

اهل بيت، 17، 26، 29، 31، 37، 51، 52، 57، 58، 67، 68، 74، 75، 78، 80، 82، 87، 88، 89، 96، 98، 102، 110، 117، 123، 128، 134، 142، 148، 149، 150، 153، 154، 160، 166، 167، 180، 182، 192

پيغمبر، 118، 123، 124، 135، 149، 150

پيغمبر اكرم، 21، 37، 47، 67، 68، 74، 80، 96، 110، 124، 128، 133، 134، 139، 148، 154، 161، 166، 172، 173، 190، 191

چهارده معصوم، 29، 31، 37، 51، 58، 59، 74، 75، 80، 81، 89، 96، 102، 160، 167

حضرت رضا، 100، 152

حضرت زهرا، 74

حضرت على، 189

عيسى، 46، 47

محمد، 29، 46، 51، 58، 59، 88، 110، 111، 118، 133، 159، 160

معصومان، 17

معصومين، 75

يحيى، 46، 47

يوسف، 36

فهرست اشخاص

ابن ادريس، 16

ادريس، 16

امام خمينى، 14، 15، 17، 46، 81، 82

جناده، 97

حجاج، 16

حسن بصرى، 16

حسن زاده، 15

حسين مظاهرى، 17

راغب، 162

رهبر عظيم الشأن انقلاب، 28، 30، 46، 81

سيدابوالحسن رفيعى قزوينى، 16

سيدبن طاووس، 15

شاه آبادى، 82

شيخ آقا بزرگ تهرانى، 17

علامه طباطبايى، 15، 16

كميل، 65

لبيدبن ربيعه، 139

محمدكريم خان كرمانى، 17

ملاحبيب اللّٰه كاشانى، 17

ملاصدرا، 142

ملامحمد صالح حايرى مازندرانى، 17

ملاهادى سبزوارى، 132

ملاهدايت اللّٰه آشتيانى، 17

موسى، 16

ميرزا محمد تنكابنى، 17

كتابْنامه

1.

قرآن كريم.

2.

نهج البلاغه.

3.

احياء علوم الدين، غزالى، ابوحامد محمد بن محمد غزالى، 4 جلد، بيروت 1402 ق / 1982 م.

4.

الاصول من الكافى، كلينى، ابى جعفر محمد بن يعقوب بن اسحاق كلينى، به تصحيح على اكبر غفارى، الطبعة الرابعه: بيروت، دارالتعارف [بى تا].

5.

الامام على عليه السلام، احمد رحمانى همدانى، مترجم: حسين استاد ولى، چاپ دوم 1419.

6.

الانوار النعمانيه، موسوى جزائرى، سيدنعمت اللّٰه، 4 جلد، تبريز، مطبعه شركت چاپ [بى تا].

7.

الامالى، الطوسى، محمد بن الحسن، قم الدارسات الاسلامية، مؤسسة البعثة، دارالثقافة، قم، 1 جلد، قم - الطبع الاولى 1414 ه. ق.

8.

التفسير العياشى، النضر محمد بن مسعود بن عياش السلمى السمرقندى، تحقيق: الحاج السيد هاشم الرسولى المحلاتى، المجلدات 2، المكتبة العلمية الاسلاميه، تهران.

9.

بحارالانوار الجامعه لِدرر أخبار الائمه الاطهار، مجلسى، محمدباقر مجلسى، 110 جلد، الطبعة الثالثه، بيروت، 1403 ق / 1983 م.

10.

بحارالانوار، علامه شيخ محمد باقر مجلسى، مؤسسه الوفاء، لبنان، بيروت.

11.

بوستان، سعدى، ديوان اشعار، مواعظ، غزليات.

12.

تفسير سوره حمد، امام خمينى رحمه الله.

13.

تفسير صافى، فيض كاشانى، چاپ دوم، 1416، مكتبة الصدر.

14.

حياة الامام الحسن بن على عليه السلام، شريف القرشى، باقر، الطبعة الثالثه: نجف اشرف، مطبعة الآداب، 1393 ق / 1973 م.

15.

ديوان باباطاهر.

16.

حافظ، ديوان اشعار حافظ، غزليات.

17.

محشتم، ديوان اشعار، غزليات.

18.

شرح دعاى سحر، امام خمينى، مترجم: سيد احمد قهرى، مؤسسه خيرخواه.

19.

شرح شواهد المغنى.

20.

شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، داراحياء الكتب العربيه.

21.

عدة الداعى و نجاح الساعى، احمد بن فهد الحلى، تحقيق احمد الموحد القمى، ناشر وجدانى، قم.

22.

فوائد العليه، الموسوى البهبهانى، مكتبه دارالعلم، اهواز، المطبعة العلميه، قم، الطبعة الثانيه، 1405 ه. ق.

23.

مثنوى معنوى، مولوى.

24.

مدينة المعاجر، البحرانى، السيد هاشم، التحقيق: الشيخ عزة اللّٰه المولائى الهمدانى، مجلدات 8، مؤسسة المعارف الاسلاميه، الطبعة الاولى، 1433 ه. ق.

25.

مرات العقول فى شرح اخبار آل الرسول، محمد باقر مجلسى، 25 جلد، چاپ اول: تهران، دارالكتاب الاسلاميه، 1405 ق / 1363 ش.

26.

مستدرك الوسائل، حاج ميرزا حسين نورى طبرسى، مؤسسه آل البيت لاحياء التراث، قم، طبع اول، 1407، چاپ مشهد.

27.

مصابيح الانوار فى حل مشكلات الاخيار، شبّر، سيدعبدالله، دو جلد، الطبعة الثانية: بيروت، 1407

ق / 1987 م.

28.

مصباح المتهجد، شيخ طوسى، چاپ اول، 1411، مؤسسه فقه الشيعه.

29.

مفاتيح الجنان، قمى، حاج شيخ عباس قمى، تهران مركز نشر فرهنگى رجا [بى تا].

30.

ميزان الحكمة، محمد محمدى رى شهرى، چاپ دارالحديث.

31.

وسائل الشيعه الى تحصيل الشريعة، حرعاملى، محمد بن حسن، 30 جلد، الطبعة الاولى: قم، مؤسسة آل البيت لاحياء التراث، 1412 ق.

32.

الحكمة المتعالية فى الأسفار العقلية الأربعة، صدرالدين محمدبن ابراهيم شيرازى، 9 جلدى، مكتبة المصطفوى، قم، 1368 ش.

33.

شرح المنظومة، حاج ملاهادى سبزوارى، تصحيح: آية اللّٰه حسن زاده آملى، 5 جلدى، نشر ناب، چاپ اول، تهران، 1413 ق.

34.

عوالى اللآلى، ابن ابى جمهور احسائى، 4 جلدى، انتشارات سيدالشهداء، قم، 1405 ق.

35.

المصباح، ابراهيم بن على عاملى كفعمى، اجلدى، انتشارات رضى، قم، 1405 ق.

36.

ارشاد القلوب، على سلگى نهاوندى، 2 جلدى، انتشارات ناصر، بى تا