ghaemiyeh.com
سرشناسه:طوسی، محمدبن حسن، 385-460ق.
عنوان قراردادی:الغیبة . فارسی
عنوان و نام پدیدآور:ترجمه کتابالغیبه/ تالیف محمد بنحسن طوسی ؛ ترجمه و تحقیق مجتبی عزیزی.
مشخصات نشر:قم : مسجد مقدس جمکران، 1386.
مشخصات ظاهری:827 ص.
شابک:58000 ریال 978-964-973-095-0 :
یادداشت:چاپ دیگر: مسجد مقدس جمکران، 1387 (1ج.(شمارهگذاری گوناگون).)
یادداشت:عنوان روی جلد: متن و ترجمه کتاب غیبت.
یادداشت:کتابنامه: ص. [817] - 819 ؛ همچنین به صورت زیرنویس.
یادداشت:نمایه.
عنوان روی جلد:متن و ترجمه کتاب غیبت.
موضوع:محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم، 255ق. - -- احادیث
موضوع:احادیث شیعه -- قرن 5ق.
موضوع:فتن و ملاحم
موضوع:مهدویت-- احادیث
موضوع:مهدویت-- انتظار
شناسه افزوده:عزیزی، مجتبی، مترجم
شناسه افزوده:مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره:BP130/ط9غ9041 1386
رده بندی دیویی:297/462
شماره کتابشناسی ملی:2805894
نام کتاب:ترجمه کتاب الغیبة
مؤلف: محمّد بن حسن طوسی
مترجم: مجتبی عزیزی
کتاب شریف غیبت شیخ طوسی رحمهالله از معتبرترین و قدیمیترین آثار شیعه میباشد که از جهت نزدیک بودن به عصر غیبت صغری جزء معدود آثار برجای مانده از علمای سلف میباشد و پژوهشگران و محققان مباحث مهدویت و انتظار به عنوان چشمهای زلال و ناب به آن نگریسته، از آن سیراب میگردند؛ لذا با بررسی ترجمههای قدیمی موجود، برآن شدیم تا این اثر گرانبها را با قلمی نو و تحقیقی جدید، ترجمه و در اختیار فارسی زبانان مشتاق قرار دهیم.
در مدّت بیش از دو سال که برادر ارجمند حجّت الاسلام و المسلمین مجتبی عزیزی به ترجمه کتاب مشغول بودند، همزمان برادر گرامی احمد سعیدی کار اعرابگذاری و ویرایش متن عربی و فارسی آن را بر عهده داشتند و در این راستا برادران محترم سیّد حمید رضا موسوی، امیرسعید سعیدی، و ... جهت آماده نمودن این اثر تلاش نمودند. در اینجا لازم میدانیم که از این عزیزان و به ویژه تولیت محترم مسجد مقدّس جمکران حضرت آیت اللّه وافی که با عنایت ویژه خود ما را در نشر اینگونه آثار یاری مینمایند کمال تشکر را بنماییم.
امیدواریم که مقبول حضرت حقّ جلّ و علا واقع گردد.
در پایان امید است خوانندگان گرامی به ویژه عزیزان محقق و پژوهشگر ما را از راهنماییهای خود محروم نفرمایند.
مدیر مسؤول انتشارات
مسجد مقدّس جمکران
حسین احمدی
شیخ الطایفه محمّد بن حسن طوسی از فقهای نامدار تشیع و از تأثیرگذارترین علمای اسلام در طول تاریخ است. شیخ طوسی، فقیهی متتبّع، اصولیای محقق، مفسّری ژرفنگر، محدّثی موفق و متکلمی قدرتمند بوده و در بستر تاریخ نه تنها مورد فخر و مباهات جهان شیعه، بلکه از مفاخر اسلام و بشریت است.
ایشان در کلیه علوم اسلام در حدّ اعلای آگاهی قرار داشته است که گوناگونی تألیفات او گواه این مدعاست.
زندگی خاص و شرایط بسیار حساس عصر شیخ و حوادث سنگینی که در نوع خود کمنظیر بلکه بینظیر بودند از او فرزانهای بزرگ ساخت که مکتب پربارش پس از قرنها هنوز شهد شیرین تشنگان حیات علمی و معنوی است.
علامه حلی در مورد ایشان میفرماید: «شیخ الطائفه و رئیس الطائفه، جلیل القدر، عظیم المنزلة نقد عین، صدوق، عارف بالاخبار والرجال والفقه و الاصول والکلام والادب،
و جمیع الفضائل تنسب الیه، و مصنف فی کل فنون الاسلام و هوالمهذب للعقائد فی الاصول و الفروع، الجامع لکمالات النفس فی العلم والعمل»؛یعنی شیخ طوسی سرآمد دانشمندان شیعه و پیشوای آنهاست، جایگاهی بزرگ و مقامی با عظمت دارد. شیخ عالمی موثق و مورد استناد بوده و عالم به علومی؛ همچون اخبار، رجال، فقه، اصول،
کلام و ادب بوده و تمامی فضایل را دارا بود، وی در تمامی فنون و علوم اسلامی کتاب نوشته است، او عقاید شیعه را در اصول و فروع تهذیب و تنظیم کرده و نیز کمالات نفسانی را در علم و عمل با هم جمع کرد.(1)
و علامه بحر العلوم نیز میگوید: «محمّد بن الحسن بن علی الطوسی ابوجعفر شیخ الطائفة المحقه و رافع اعلام الشیعة الحقة، امام الفرقة بعد الائمة المعصومین و عماد الشریعة والامامیه فی کل ما یتعلق بالمذهب والدین محقق الاصول والفروع و مهذب فنون المعقول والمسموع شیخ الطائفه علی الاطلاق، و رئیسها الذی تلوی الیه الاعیان. صنف فی جمیع علوم الاسلام وکان القدوة فی ذلک والامام»؛ محمّد بن حسن بن علی طوسی ابوجعفر، از بزرگان مذهب به حقّ امامیه و به اهتزاز درآورنده پرچم حقّ شیعه است، پس از ائمه معصومین علیهمالسلام پیشوای فرقه امامیه و ستون شریعت است. او محقق اصول و فروع و تهذیب کننده فنون و علوم معقول و منقول است. بیتردید وی شیخ و بزرگ طایفه شیعه است که همگان چشم به او دوختهاند. در تمامی علوم اسلامی کتاب نوشته و در تمامی آنها توانمند و پیشوای علمای آن علم است.
ایشان در ماه مبارک رمضان سال 385 ه.ق دقیقا چهار سال پس از رحلت شیخ صدوق و آغاز زعامت شیخ مفید رحمهماالله دیده به جهان گشود.
ولادتش در «طوس» و در منطقه «نوقان» یا همان شهر مقدّس مشهد است که در آن زمان، مهد علم و ادب بوده و دانشمندان بزرگی را؛ همچون فردوسی شاعر بلند آوازه ایران و امثال او را پرورانیده. بنابراین مسلم است که در آن اعصار در منطقه طوس خاندانهای شیعی زندگی میکرده و به جهت قرابت و همجواری با حریم مقدّس
1) . خلاصة الاقوال علامه حلی، ص 249، انتشارات حیدریه، نجف، سال 1381 ه.ق.
رضوی و مضجع نورانی امام رضا علیهالسلام و به برکت آن حضرت از حیث علم و عمل شدیدا فعال و مؤثر بودهاند. که وجود شیخ بزرگوار و حکیم ابوالقاسم فردوسی خود دلیل بر این مدعا است.
البته شیعیان، جمعیت غالب را به خود اختصاص نداده بودند؛ چرا که بیشتر مردم
نواحی طوس در آن زمان شافعی مذهب بوده و علمایی چون خواجه نظام الملک و غزالی در آن منطقه متولد و رشد کردهاند. به هر حال شیخ در خانوادهای شیعه و عالم
متولد شد. نام پدر ایشان حسن بن علی بن حسن بود که اطلاعات دقیق و جامعی از ایشان در دسترس ما نیست و شخصیت علمی او ناشناخته مانده است.
قاعدتا شیخ طوسی در دورانی که در طوس حضور داشته است از محضر اساتیدی با فضل و علم و کمال استفاده و حظّ وافری برده است. با ورود به بغداد به حوزه درس زعیم تشیع جناب شیخ مفید قدسسره که در آن زمان ملجأ و پناه شیعه بود، میرود و طولی نمیکشد که از شاگردان مبرّز شیخ و سید مرتضی میشود.
ناگفته نماند که شیخ در اثناء هجرت به بغداد از شهرهای نیشابور، ری و قم عبور
کردهاند که احتمالاً در هر کدام از این بلاد که دارالعلم هم بودند مدتی اقامت داشته و از محضر بزرگان شیعه کسب فیض کردهاند.
شهر بغداد که در سال 148ه.ق به دست ابوجعفر منصور دوانیقی، دومین خلیفه عباسی تأسیس و به مرکز حکومت عباسیان مبدل شده بود، به عنوان مرکز فعالیتهای سیاسی جهان اسلام نیز بود؛ لذا به عنوان پایتخت خلافت عباسی بر قسمت اعظم دنیای اسلام از دریای سرخ و سواحل مدیترانه گرفته تا سرحد چین، تسلط و حکومت داشت و از نظر علمی نیز در اوج شهرت و ترقی و محل تلاقی و مجمع اندیشمندان کلیه مذاهب اسلامی بود.
دانشمندان چهار مذهب اهل تسنن [حنفی، مالکی، شافعی، حنبلی] در این شهر حضور داشتند؛ لذا برای اهل سنّت مرکز بزرگی جهت تعلیم و تعلم بود تا آنجا که بزرگترین فقها و محدثان و مؤلفان و مورخان این مذاهب، مانند: محمّد بن اسحاق واقدی، ابن سعد کاتب واقدی، یعقوبی، مسعودی، طبری، بلاذری، ابن قتیبه دینوری، ابوالفرج اصفهانی، محمّد بن اسماعیل بخاری [صاحب صحیح بخاری] مسلم بن حجاج نیشابوری صاحب صحیح مسلم، ابو داوود سلیمان بن اشعث صاحب سنن ابیداوود، ابوعیسی محمّد بن عیسی ترمذی صاحب صحیح ترمذی، احمد بن علی شعیب نسائی صاحب سنن نسائی و ابو عبداللّه محمّد بن یزید قزوینی صاحب سنن ابن ماجه، تمام و یا مقداری از عمر خود را در بغداد سپری کردهاند.
بنابراین علمای اهل سنّت تا زمان شیخ طوسی از پیشینه و ریشهای قوی به مدت دو
قرن برخوردار بوده و بغداد اصلیترین محل فعالیت علمی ایشان بود.
از طرفی موقعیت شیعه هم در بغداد نه تنها کمتر از اهل سنّت نبوده بلکه از نظر کیفی و حتی کمی بسیار فعال و مؤثرتر از اهل سنّت بوده است.
امام کاظم و امام جواد علیهماالسلام به اجبار حکام جور عباسی در این شهر سکونت داشته و به شهادت رسیدهاند، امام هادی و امام عسکری علیهماالسلام هم در عراق و منطقه سامرا حضور داشتهاند که حوزه فعالیت علمی این دو امام همام، بغداد را هم قهرا در برگرفته است.
بنابراین بسیاری از علما و دانشمندان شیعه به برکت قدوم مبارک اهل بیت علیهمالسلام از آغاز بنای بغداد در آنجا تردّد یا توطّن کردهاند؛ مانند: هشام بن حکم، محمّد بن ابی
عمیر، علی بن یقطین و خاندانش، خاندان نوبختی، خاندان ابن قولویه، خاندان اسکافی، خاندان سیّد مرتضی و سید رضی، و شیخ بزرگوار مفید اعلی اللّه مقامهم.
هر قدر از عمر بغداد میگذشت تمرکز و تجمع شیعیان در این شهر بیشتر میشد، تا اینکه در قرن سوم و چهارم و پنجم، این شهر به مهمترین مرکز علمی تشیع مبدل شد،
چنانکه نواب اربعه امام زمان علیهالسلام در این شهر سکونت داشته و مرجعیت علمی و عملی شیعه در این خطّه استقرار داشت.
شیخ طوسی در سال 408 ه.ق در حالی که 23 سال از عمر با برکتش میگذشت، به بغداد آمده و در درس رئیس شیعه شیخ مفید رحمهالله شرکت کرد. شیخ مفید علاوه بر مرجعیت جهان تشیع، شاگردان بسیار ارزندهای را تربیت میکرد که همگی در شمار اعاظم علمای شیعه به شمار میروند، معروفترین آنها علمالهدی سیّد مرتضی، و برادر نابغهاش سیّد رضی، احمد بن علی بن عباس نجاشی، سعد بن عبد العزیز، ابوالفتح کراجکی هستند و هنگام ورود شیخ طوسی به بغداد به جز سیّد رضی که در سال 406 ه.ق از دار دنیا رفته بود همگی در قید حیات بوده و در درس شیخ مفید شرکت میکردند.
دانشمند جوان خطّه طوس، مدت پنج سال؛ یعنی تا پایان عمر شیخ مفید قدسسرهمداوم از محضر پر فیض ایشان بهرهمند بود.
شیخ طوسی در زمان حیات استاد بزرگوارش شیخ مفید اقدام به نوشتن شرح کتاب «المقنعه» ایشان با نام «تهذیب الاحکام» نمود که بهترین دلیل برای شناسایی مقام علمی
و نبوغ کمنظیر وی است و طی ده قرن گذشته تاکنون مأخذ و مدرک پرارزش حدیث و فقه شیعه بوده و هست و نیز یکی از چهار کتاب اصلی شیعه به شمار میآید، البته این
کتاب در دوران حیات شیخ مفید به پایان نرسید و پس از اتمام کتاب طهارت بود که شیخ مفید به ملکوت اعلی پیوست.
نابغه بینظیر شیعه و جهان بزرگ عالم تشیع، شیخ مفید در سال 413 ه.ق به عالم
ملکوت رحلت فرمود.
پس از رحلت شیخ مفید شیخ طوسی راههای ترقی و تکامل بیشتر را نزد جانشین شایسته شیخ مفید، جناب سیّد مرتضی رحمهالله طی کرد و مدت بیست و سه سال از محضر مبارک ایشان بهرهمند شد.
شیخ طوسی در مورد ایشان مینویسد: وی در بسیاری از علوم؛ از جمله کلام فقه،
اصول، ادب، شعر، نحو، معانی و لغت و غیره بر همه مقدم بوده، دیوان او شامل بیش از بیست هزار شعر است.
تصانیف و پاسخ ایشان به مسائل شهرها و کشورها، کتب زیادی را تشکیل میدهد.
شیخ طوسی در جای دیگر از کتاب فهرست، پس از شمارش 38 کتاب بزرگ و مشهور از تألیفات سیّد مرتضی، میگوید: بیشتر این کتابها را نزد ایشان خواندم و بقیه را هنگامی که بر او قرائت میکردند من بودم.
شیخ طوسی در طول مدت زعامت سیّد مرتضی همواره در کنار او بوده و دیری نپایید که سرآمد شاگردان سیّد به شمار آمد و امید آینده شیعه محسوب شد.
سیّد مرتضی در سال 426 ه.ق و در هشتاد سالگی به ملکوت اعلی پیوست و عالم تشیع را از فقدان خود داغدار نمود. پس از رحلت سیّد هنوز تعدادی از شاگردان مبرز شیخ مفید مانند «نجاشی» و «کراجکی» در قید حیات بودند و هرکدام از مفاخر علمای شیعه محسوب میشدند، ولی زعامت و مرجعیت علمی شیعه برعهده شیخ طوسی - اعلی اللّه مقامه الشریف - نهاده شد که نشانه جایگاه بلند علمی و عملی و شخصیت ممتاز و بینظیر شیخ است.
شیخطوسی در این برهه از تاریخ 41 ساله بودند که مدت 28 سال از این عمر با برکت را در حوزه درس شیخ مفید و سید مرتضی به کسب فضایل و مراتب علمی اشتغال داشت و به مدد تحقیق و تألیف و مطالعه و زحمات طاقتفرسا در کلیه علوم رایج عصر
خود؛ اعم از معقول و منقول به عالیترین سطح علمی نایل شد و در اهم موضوعات
اسلامی هم دست به تألیف کتب متنوعی زد که در جای خود به آن اشاره میشود.
شهرت علمی و شخصیت والا و احاطه وسیع شیخ برعقاید و مذاهب موجب گردید تا خلیفه وقت، القائم بامراللّه که از خلفای عباسی و سنّی مذهب بود ناگزیر شود تا کرسی
علم کلام راکه به سرآمد علمای عصر تعلق میگرفت در اختیار ایشان بگذارد. شیخ روی این کرسی مینشست وعلم کلام؛ یعنی بحث پیرامون عقاید و مذاهب را که رایجترین علوم آن روزگار بود، درس میگفت و به تمامی شبهات مخالفان با چیرگی و آگاهی مثال زدنی جواب محکم و مستدل میداد.
با توجّه به اینکه بغداد در آن زمان مرکز ثقل علمای اهل سنّت بوده و بسیاری از ایشان علنا با شیعه مخالفت و حتی دشمنی میکردند، بدست آوردن کرسی علم کلام توسط شیخ نشان میدهد که وی علاوه بر اعتدال و پرهیز از حساسیتزایی، از اعتقادات اهل بیت و شیعه چنان دفاع کرده است که حتی بین اهل تسنن کسی یافت نمیشده که سؤال بیپاسخی از ایشان کرده باشد و این امر چیزی جز تسلط فوق العاده ایشان بر علوم عصر خود نیست.
شیخ طوسی مدت دوازده سال؛ یعنی تا سال 448 ه.ق با کمال عظمت و عزت در بغداد مشغول به تدریس، تألیف و پاسخگویی به مسائل وارده از بلاد مختلف اسلامی بود و مرجعیت و زعامت ایشان مورد پذیرش شیعیان عراق و ایران و شام قرار گرفته و در مسائل و مشکلات به ایشان مراجعه میکردند.
با کمال تأسف، تعصبهای جاهلانهای که از آغاز اسلام تاکنون مانع پیشرفت مسلمانان شده، در آن زمان هم مانع فعالیت خداپسندانه و اقامت شیخ در بغداد شد.
وجود یک دانشمند ایرانی و شیعه در مرکز دنیای عرب و اهل تسنن آن هم به صورتی
که به تنهایی تمام اعتبار علمی اسلام بوده و قوت و قدرت علمی او هر مخالفی را از رویارویی عالمانه با این ستاره درخشان آسمان علم و معرفت مأیوس میکرد، موجب شد تا گروهی از جاهلان عالمنما در مقابل منطق فوقالعاده متین شیعه خلع سلاح شده از خلأ وجود شیخ مفید و سید مرتضی که هر دو عرب بودند استفاده کرده و شروع به تفرقهافکنی در جامعه اسلامی نمودند. البته حوادث تلخی که موجب هجرت شیخ از بغداد شد منحصر به زمان زعامت ایشان نبود، بلکه از سال ورود ایشان و در دوره زعامت شیخ مفید تا زمان شیخ طوسی ادامه داشت و این تعرضات حدود چهل سال به صورت پراکنده اتفاق میافتاد، امّا نفوذ شیخ مفید و سید مرتضی در میان اعراب اهل تسنن و حکومتهای محلی وقت، مانع اوج گرفتن تعرض به شیعه میشد. ولی در زمان شیخ طوسی و در سالهای 448 - 447 ه.ق حوادث بزرگی رخ داد؛ به گونهای که اهل تسنن به طور دستجمعی بر ضد شیعه شوریدند و بسیاری از ایشان که در محله شیعهنشین کرخ زندگی میکردند را به شهادت رسانیده، خانههایشان را تصاحب کرده و دست به غارت اموالشان زدند و این حوادث درست در ماههای محرم و صفر که شیعیان مشغول عزاداری برای سیّد وسالار شهیدان، امام حسین علیهالسلام و اصحاب و اهل بیت سرافرازش بودند به وقوع پیوست.
خلاصه ماجرا به این صورت بود که وقتی «طغرل بیک» حکمران سلجوقی که سنی متعصبی هم بود به تشویق «القائم بامراللّه» بغداد را در سال 447 ه.ق تصرف کرد و موجب انقراض حکومت «آل بویه» شد، عرصه را روز به روز بر شیعیان تنگتر کرد، تا آنجا که گفتن حی علی خیر العمل را در اذان ممنوع کرده، دستور داد به جای آن به شیوه اهل تسنن در نماز صبح بگویند: الصلاة خیر من النوم و مأمورینی را مسؤول نظارت بر این عمل کرد.
بعلاوه تمام شعارها و کتیبههایی که شیعیان بر دیوارها و دروازههای کرخ نوشته
بودند؛ مانند: محمّد وعلی خیر البشر را به دستور او محو کردند.
سپس مداحان اهل سنّت، وارد کرخ شده و با صدای بلند اشعاری در مدح خلفای غاصب قرائت میکردند تا به این وسیله احساسات شیعیان را تحریک کنند که البته موفق به این عمل نشدند. سپس یکی از بزرگان و بازرگانان معروف شیعه «ابوعبداللّه جلاب» را به جرم غلو در تشیع به قتل رسانیدند و بر در مغازهاش بر دار آویختند.
پس از این اعمال مغرضانه، متوجه خانه شیخ که بزرگ شیعیان بود شدند و چون به
وی دسترسی پیدا نکردند کلیه دارایی ایشان را به غارت بردند و کتابها و کرسی تدریس اورا به محله کرخ و جلوی مسجد نصر آورده، سه پرچم سفید را که در قدیم شیعیان هنگام زیارت امام علی علیهالسلام با خود حمل میکردند را روی آنها نهاده و همه را یکجا به آتش کشیدند.
البته متعرضین، به این اعمال بسنده نکردند بلکه یک سال بعد کتابخانه شاهپور بن اردشیر وزیر بهاء الدوله دیلمی که مردی دانشمند و شیعهای راسخ و خالص بود را با ده هزار و چهار صد جلد کتاب نفیس و بینظیر به همراه یک صد قرآن مجید طعمه حریق کردند.
در مدت اقامت شیخ در بغداد، برخوردهای پراکنده وگاه عمومی بین اکثریت سنی و اقلیت شیعه رخ میداد و شیخ طوسی با نهایت متانت و بردباری با آنها برخورد میکرد و در عین حال سخت مشغول تحصیل، تدریس و نوشتن کتاب بود. ولی سرانجام صبر آن مرد خدا به سر آمده و به سوی حریم مقدّس مولای متقیان امیرمؤمنان علی علیهالسلام هجرت کرد که تا به امروز شیعه از نعم و برکات این هجرت متنعم است.
در آن زمان نجف روستایی بسیار کوچک و محقر بود که جمعی از شیعیان با شور و حال، ساکن این قریه کوچک بودند. شیخ دوازده سال آخر عمر با برکت خویش را در جوار امام علی علیهالسلام سپری کرده و به تدریس، تحقیق و تألیفات خود ادامه داد. همین امر موجب رونق نجف و رفت آمد علما و فرهیختگان شیعه به این منطقه شد و گروه زیادی از شاگردان شیخ واهل فضل به منظور استفاده از محضر مبارک ایشان به نجف هجرت کرده و آن دیار به مرکز علمی شیعه مبدل شد و حوزه علمیه هزار ساله شیعه توسط شیخ طوسی پدید آمد. بنابراین مسلم است که مؤسس این حوزه قدیمی و پربرکت کسی نیست جز «شیخ الطائفه محمّد بن حسن طوسی» اعلی اللّه مقامه الشریف.
شیخ الطایفه در شب 22محرم 460ه.ق و در سن هفتاد و پنج سالگی از عالم ملک به
ملکوت سیر کرد و برای همیشه در جوار حرم مطهر علی علیهالسلام آرام گرفت. بدن مطهر شیخ توسط سه تن از شاگردانش به نامهای «حسن بن مهدی سلیقی» «ابوالحسن محمّد بن عبدالواحد حسین زربی» و «شیخ ابوالحسن شوشتری» در همان شب غسل داده شد و لباس آخرت پوشید.
شیخ را در خانه مسکونیاش که در سمت شمالی حرم مطهر امام العارفین علیهالسلام قرار داشت دفن کردند و خانه هم طبق وصیت شیخ تبدیل به مسجد شد و اکنون که درب صحن حضرت به سمت مقبره شیخ باز میشود به باب الطوسی معروف است.
پس از شیخ طوسی فرزندش شیخ ابوعلی و بعد از او نوه شیخ در نجف اشرف عهدهدار زعامت و مرجعیت عالم تشیع شدند و این سنگر تازه بنا شده را حفظ کردند و با عنایات خاصه حضرت بقیه اللّه الاعظم ارواحنا فداه حوزه علمیه نجف تا به امروز
به عنوان پایگاه بزرگ علمی تشیع به حیات طیبه خود ادامه داده و فقیهان بزرگی را به عالم اسلام تحویل داده است که این همه از برکت هجرت آن عالم شکسته دل است. و سلام علیه یوم ولد و یوم مات و یوم یبعث حیا.
بسیاری از عالمان و فقیهان و مفسران و متکلمان عصر شیخ، خوشهچین خرمن پربار علم و عمل شیخ الطائفه بودهاند که هرکدام دارای خصوصیات و امتیازات خاصی هستند و در محضر آن خورشید عالم تاب زانوی تلمذ به زمین گذارده و شرف شاگردی شیخ را مدال افتخار خود میدانستند. مطابق بعضی از تحقیقات افزون بر سیصد مجتهد و عالم شیعه و سنی از فیض وجود ایشان مستفیض شدهاند؛ بزرگانی مثل:
شیخ ابوعلی؛ فرزند شیخ طوسی معروف به مفید ثانی.
شیخ تقی بن نجم حلی که از بزرگان علمای امامیه است کنیهاش ابوصلاح بوده
و از محضر سیّد مرتضی و شیخ طوسی کسب علم کرده است.
ابوالفتح کراجکی صاحب کنز کراجکی.
سلیمان بن حسن صهرشتی.
شیخ عبدالعزیز بن نحریر بن براج؛ ایشان نماینده شیخ طوسی در بلاد شام بود
و به مدت سی سال در طرابلس صاحب منصب قضاوت بود، لذا ملقب شد به «قاضی ابن براج».
آدم بن یونس بن ابی المهاجر که از فقهای شیعه است.
ابوبکر احمد بن حسین بن احمد نیشابوری که از مصنفین بزرگ شیعه است.
شیخ ابو محمّد عبدالرحمن فرزند دیگر شیخ که طی مسافرتهای متعدد، اخبار و روایات را از موافق و مخالف گرفته، در مناقب اهل بیت علیهمالسلام کتبی نوشت.
اسحاق بن محمّد قمی، نوه شیخ صدوق رحمهالله که عالمی ثقه و مورد اعتماد بود.
ابو ابراهیم اسماعیل بن محمّد بن حسن قمی، نوه دیگر شیخ صدوق، این دو بزرگوار روایات بسیاری را از شیخ دریافت کردند.
ابوالخیر برکة بن محمّد بن برکة اسلامی.
شمس الاسلام ابو محمّد حسن بن حسین بن حسن بن حسین بن علی بن بابویه قمی. ایشان تمامی تصانیف شیخ را در نجف برای او خواند. جدّ شیخ منتجب الدین صاحب فهرست است.
ابو محمّد حسن بن عبدالعزیز بن محسن فقیه وثقه مصر.
محیی الدین ابوعبداللّه حسین بن مظفر بن علی حمدانی، فقیه و شیخ قزوین.
سیدابوالصمصام ذوالفقار بن محمّد بن سعید الحسینی، سیدی عالم و فقیه و از
جمله مشایخ و اساتید قطب راوندی.
سیّد ابو محمّد زید بن علی بن الحسین حسینی. ایشان فقیهی بزرگ و صاحب کتاب طب اهل بیت است.
سیّد زین الدین بن داعی حسینی. عالمی فرزانه و فقیه بوده و از شیخ روایت
کرده است.
شهرآشوب مازندرانی جد ابن شهرآشوب صاحب مناقب است.
صاعد بن ربیعة بن غانم که فقیه و محدث بوده است.
شیخ ابوالصلت بن عبدالقادر، که فقیه بزرگواری بوده است.
شیخ ابوالوفاء عبدالجبار بن عبداللّه بن علی مقری، ایشان از فقهای ری بوده
و کتبی هم در فقه به عربی و فارسی تصنیف کرده است.
شیخ محمّد بن حسن بن علی فتال نیشابوری، صاحب روضة الواعظین.
سیّد مرتضی ذو الفخرین ابوالحسن مطهر بن ابی القاسم علی بن ابی الفضل دیباچی، بزرگ سادات عراق و در علم اعلام از سردمداران زمان خویش بود.
شیخ ابوعبداللّه محمّد بن عبداللّه بن جعفر، فقیه و ثقه و وجیه بوده و صاحب تصانیفی از جمله کتاب زهد.
ابو ابراهیم ناصر بن رضا بن محمّد بن محمّد بن عبداللّه علوی حسینی، ایشان
فقیه و محدث و ادیبی عالی مقام بودند که کتبی در مناقب اهل بیت به رشته تحریر
درآورده است.
در مورد شاگردان شیخ که پیرو مکتب اهل سنّت بودند هم در تحقیقات گوناگون به
اثبات رسیده است که بسیاری از علما و دانشمندان عامه پای درس ایشان حاضر شده و از فیض وجودش بهرهمند میشدند.
بیگمان شیخ طوسی رحمهالله یکی از پرکارترین علمای عصر خود و حتی دورههای بعدی بوده است.
ایشان در کنار کارهای مختلفی که بسیار هم حائز اهمیت بودند، از نوشتن و تبیین
شریعت مقدّس اسلام غافل نشده و در علوم مختلف و متناسب با نیاز جامعه اسلامی، تألیفات و تصانیف گرانبهایی را به یادگار گذاشتند که پس از ایشان چراغ راه علما و فضلای جهان اسلام بوده و هست. کتبی که برای معرفی بعضی از آنها مثل «تبیان» در تفسیر قرآن یا «تهذیب الاحکام» و «استبصار» در فقه که دو کتاب از کتب اربعه شیعه هستند، نیازمند تألیف مستقلی است که از حوصله این مختصر خارج است.
به طور کلی تألیفات شیخ به واسطه تسلط شگرف ایشان بر کلیه علوم معقول و منقول و احاطه کامل بر اعتقادات مذاهب مختلف و شناخت کافی از شرایط حاکم بر زمانه، دارای استدلالاتی محکم و براهین واضح و عالمانه است که به کتابهای ایشان استحکام کمنظیری داده است.
از طرفی دو کتابخانه مهم آن زمان که دارای آوازهای خاص در دنیای اسلام بود، در اختیار و دسترس شیخ بزرگوار قرار داشت. یکی کتابخانه استادش «سیّد مرتضی» که به گفته مورخین هشتاد هزار جلد کتاب در فنون مختلف را در خود جای داده بود و دیگریکتابخانه
«شاپور بن اردشیر» وزیر «بهاء الدوله دیلمی» که متجاوز از ده هزار عنوان کتاب داشت.
با این سرمایه بزرگ و نبوغ فوق العاده، شیخ طوسی بیش از پنجاه عنوان کتاب به
رشته تحریر درآورد که احتمالاً در جریان حریق خانهاش و هجرت به نجف اشرف بعضی از این سرمایههای عالم اسلام را، مشتاقان فضیلت برای همیشه از دست دادند.
أصول العقاید؛ این کتاب از توحید بحث کرده و قسمتی از مسئله عدل را نوشته است.
الاقتصاد الهادی الی طریق الرشاد فیما یجب علی العباد من اصول العقاید والعبادات الشرعیة.
تلخیص الشافی؛ خلاصه کتاب «شافی» اثر سیّد مرتضی که در دفاع از امامت
و ولایت نوشته است.
الغیبة؛ کتاب حاضر که به درخواست یکی از بزرگان شیعه نوشته است.
الکافی، فی علم الکلام.
المفصح؛ در بحث امامت بوده و ظاهرا تاکنون چاپ نشده است.
المسائل فی الفرق بین النبی والامام.
مالایسع المکلف الإِخلال به.
ما یعلل و مالایعلل.
مقدّمة فی المدخل الی علم الکلام؛ شیخ در فهرست درباره این کتاب آورده: مانندش تألیف نشده است.
النقض علی ابن شاذان فی مسألة الغار.
تمهید الاصول یا التمهید فی الاصول؛ شرح کلام «جمل العلم والعمل»
سیّد مرتضی رحمهالله.
ریاضة العقول؛ شرح «مقدمة فی المدخل الی علم الکلام».
شرح الشرح فی الاصول؛ شرحی است بر کتاب تمهید الاصول.
مسألة فی الاصول.
المسائل الرّازیة فی الوعید؛ این کتاب شامل پانزده مسئله است که از «ری» برای سیّد مرتضی ارسال شده و سیّد به همراه شیخ الطائفه به آنها پاسخ دادند.
مسائل اصول الدین؛ یا مسائل الطوسی، متن مختصری در عقاید است.
و یک دوره فقه گرفته شده از اخبار و روایات است.
المبسوط؛ شیخ در این کتاب تمام ابواب فقه را نوشته که از کتب بسیار نفیس شیعه است.
الجمل و العقود فی العبادات؛ مرحوم شیخ این کتاب را به درخواست قاضی ابن براج نوشته است و شامل بحثهای طهارت تا امر به معروف و نهی از منکر است.
الخلاف فی الأحکام: در خصوص مسائل مورد اختلاف بین امامیه و اهل سنّت نوشته است.
الإیجاز فی الفرائض: این کتاب متن مختصری در احکام ارث است.
مناسک الحج فی مجرد العمل.
المسائل الحلبیّة فی الفقه.
المسائل الجنبلائیه فی الفقه: که شامل بیست و چهار مسئله فقهی است.
المسائل الحائریه فی الفقه: که شامل حدود سیصد مسئله فقهی است.
مسألة فی وجوب الجزیة علی الیهود و المنتمین الی الجبابرة.
مسألة فی تحریم الفقاع.
العُدّة فی الأصول: این کتاب مسبوطترین کتاب اصول نزد قدما است.
مسئلة فی العمل بخبر الواحد و بیان حجیة الاخبار.
التبیان فی تفسیر القرآن: از جمله نفیسترین کتب شیخ است که تا زمان شیخ مانند آن نوشته نشده بود و از تفاسیر بسیار معتبر شیعه است.
المسائل الدمشقیه فی تفسیر القرآن: شامل دوازده مسئله راجع به تفسیر قرآن.
المسائل الرجبیة فی تفسیر آیٍ من القرآن.
تهذیب الأَحکام: این کتاب یکی از چهار کتاب اصلی شیعه در حدیث است که شرح بر کتاب مقنعه شیخ مفید است و مشتمل بر تمامی ابواب فقه است.
الإستبصار: یکی دیگر از کتب اربعه شیعه است که از اعتبار بسیار زیادی برخوردار است و شامل تمامی مباحث مهم فقه است.
امالی: شامل چهل و پنج مجلس درس و املاء حدیث شیخ است.
مصباح المتهجد فی أعمال السنة: این کتاب شامل ادعیه و آداب و اعمال سال است و زیارات مهم نظیر زیارت عاشورا در این کتاب مضبوط است.
مختصر المصباح: خلاصه کتاب مصباح المتهجد است که به دلیل استقبال گستره از مصباح به رشته تحریر در آمده است.
مختصر فی عمل یوم و لیلة فی العبادات: این کتاب را که برخی به «یوم ولیلة» نامیدهاند، راجع به فرایض و نوافل شبانه روزی است که به نحو اختصار نوشته شده است.
أنس الوحید: احتمالاً در باب ادعیه و یا مجموعهای کشکول مانند در این باب بوده است که اثری از آن در دست نیست.
هدایة المسترشد و بصیرة المتعبد: در خصوص عبادات نوشته شده است.
اختیار الرجال: این کتاب زبدهای از اصل «رجالکشی» است و چون اصل آن کتاب نامرتب و مغلوط بود، شیخ آن را مرتب کرده و اصلاحاتی در آن به وجود آورد و آن را «اختیار الرجال» نام نهاد.
فهرست: شامل نام و شرح حال بیش از نهصد نفر از مصنفین شیعه و کتب ایشان است.
رجال شیخ طوسی: شامل اسامی حدود 9800 نفر از راویان حدیث است.
مختصر اخبار المختار بن ابی عبیدة الثقفی: در احوالات مختار نوشته شده و به نام «اخبار مختار» هم معروف است.
مقتل الحسین علیهالسلام.
المسائل القمیه.
مسائل ابن البرّاج: احتمالاً در پاسخ به شبهات در فقه است.
المسائل الأساسیّة: پاسخ به یکصد شبهه در مسائل مختلف است.
زمانی که زعامت و مرجعیت شیعه به شیخ الطایفه محوّل شد، مذهب نورانی تشیع کاملاً در عالم اسلام معرفی شده و قوت استدلال علمای آن بر همگان معلوم گردید. لذا از دو جهت مورد توجّه جدی قرار گرفت؛ یکی از طرف مخالفان سرسخت و دیگری از طرف موافقان پژوهشگر، گاه سؤالات، شبهات و حتی ردودی بر مبانی کلامی تشیّع
وارد میشد که تازگی نداشت و بزرگان قبل و حتی بعد از شیخ هم با این مسئله روبهرو
شدهاند، امّا زمان شیخ ویژگی خاصی داشت [در بخش زندگینامه به آن اشاره شد] که موجب اوجگیری جریانهای تخریبی علیه شیعه شد. بیشک یکی از مباحث مهم و مورد نیاز همه، همین مسئله غیبت حضرت ولی عصر - عج اللّه تعالی فرجه الشریف - بود که مخالفان با تمام توان به مقابله با آن پرداخته و سؤالات متعددی در این باره مطرح میکردند.
مرحوم شیخ رحمهالله در سال 447 ه.ق اقدام به نگارش این کتاب کردند تا پاسخی قاطع باشد به ایرادات و شبهات مطرح شده در اطراف مسئله غیبت که خصوصیات این کتاب ارزشمند در مقدمه خودشان با اسلوبی مناسب بیان شده است. از نکات بسیار مهم در مورد این کتاب، این است که نگارش این اثر زمانی صورت گرفته است که شیخ تحت شدیدترین فشارها و شکنجههای روحی و روانی بوده است و مخالفان، اسباب آزار و اذیت ایشان را فراهم کرده بودند. بارها به خانه و کتابخانهاش حملهور شدند که بالاخره در سال 449 منجر به سوزاندن خانه و کتابخانه و کرسی ایشان شد و به ناچار همانگونه که توضیح دادیم به نجف اشرف هجرت کردند.
امّا شیخ بزرگوار در آن وضعیت نابسامان و بحرانهای متعدد و اوضاع آشفته و خطرناک بغداد، این کتاب را با بهترین اسلوب و روش و استدلالات متین، به رشته تحریر درآوردند و مطالب ژرف و دقیقی؛ از جمله در موارد زیر:
اثبات وجود حضرت امام زمان علیهالسلام؛
رد عقاید کیسانیّه، ناووسیّه، فطحیه، واقفیه، اسماعیلیه و . . . که از راه هدایت اهل بیت خارج شدند.
اثبات غیبت و طول عمر امام علیهالسلام؛
فلسفه و حکمت غیبت؛
ذکر کسانی که حضرت را دیدهاند؛
اخلاق و سیره عملی حضرت حجّت علیهالسلام؛
و مطالب متنوع دیگری که هرکدام بابی از ابواب معرفت به حجّت حقّ است.
بیگمان کتاب غیبت شیخ طوسی - اعلی اللّه مقامه الشریف - یکی از مهمترین و دقیقترین کتب در موضوع مهم و حیاتی غیبت امام زمان علیهالسلام است و لازم است حداکثر بهره از این اثر جاودان برده شود.
به همین دلیل شیعیان پاکباخته اهل بیت علیهمالسلام که تسلط به زبان عربی نداشتهاند، امکان استفاده از ظرفیتهای فوقالعاده این زبان را نداشته و ندارند. فلذا بسیاری از
معارف شیعی به دست مردم جهان؛ اعم از فارس و غیره نرسیده است.
در مواردی هم که کتبی ترجمه شده است به دلیل مرور زمان و تغییر گفتمان غالب در جامعه، کمتر مورد استفاده قرار میگیرند. ضمن آن که در برخی موارد متن ترجمه خود نیازمند ترجمه است و مترجمین محترم در ضمن زحمات فراوانی که متحمل شدهاند از عباراتی استفاده کردهاند که مردم هرگز تسلط کافی به آنها ندارند.
درک ارائه دهیم، بر همین اساس ابتدا متن عربی را به فارسی برگردان کرده و به عبارتی
مفاهیم بلند مدّ نظر مرحوم شیخ طوسی را از قالب و کالبد الفاظ عربی در آورده و لباس
الفاظ فارسی بر آن پوشانیدیم، سپس به گونهای که مفاهیم دچار انقلاب و تغییر و تحول
نشوند متن فارسی شده را روانسازی نمودیم. به عبارت واضحتر در دو مرحله ابتدا برگردان به فارسی و سپس روانسازی متن انجام شد تا درصد بیشتری از مشتاقان معارف اهل بیت علیهمالسلام از این کتاب استفاده و فیض ببرند.
هدف ما در ترجمه، رساندن کتاب غیبت به دست همه اقشار است، لذا به سادگی عبارات و در دسترس قرار دادن مباحث توجّه ویژه شده است.
بسیاری از کلمات و عبارات دقیق علمی، در حیطههای کلام، فقه، اصول، تاریخ،
رجال، حدیث و غیره به عنوان پینوشت توضیح داده شده است.
تعدادی از عبارات کتاب در همان متن توضیح داده شدهاند که این توضیحات تماما در کروشه [ ] گنجانده شدهاند.
جهت سهولت تحقیق محققین محترم اقدام به اضافه کردن فهرست پینوشتهها و راویان به فهرستهای معمول؛ مثل فهرست آیات، اعلام و . . . نمودیم.
از کلیه محققین و خوانندگان محترم، بابت کاستیهای احتمالی کتاب که به نظر ما نرسیده، پیشاپیش عذرخواهی کرده ومستدعی هستیم با دیده رحمت و شفقت، ناصح همیشگی ما باشند.
در آخر از کلیه عزیزانی که در به ثمر رسیدن این ترجمه، دست ما را گرفته و یار
و یاور ما بودند؛ خصوصا واحد پژوهش انتشارات مسجد مقدّس جمکران و به ویژه برادر عزیز و سرور مکرم حضرت حجة الاسلام و المسلمین حسین احمدی دامت افاضاته تشکر و قدردانی مینمایم.
تردیدی نیست که این اثر با عنایت خاص حجّت بالغه حقّ ولی اللّه الاعظم امام زمان ارواحنا فداه به ثمر نشسته است و اگر نباشد نظر عنایت آن یوسف مصر بقا، هیچ عملی در جهت ترویج معارف الهی به ثمر نخواهد رسید.
لذا برای شادی قلب منور آن وجود مقدّس که قطب دایره امکان و خلیفه خدا در زمین است، ترجمه غیبت شیخ طوسی را به وجود قدس ملیکه ملک و ملکوت و اسوه حسنه امام زمان - عجل اللّه تعالی فرجه الشریف - حضرت صدیقه طاهره علیهاالسلام تقدیم میدارم، امید که آن بانو تحفه کوچک این کمترین را بپذیرد تا ذخیره قبر و قیامتم باشد.
والسلام علی عباد اللّه الصالحین
مجتبی عزیزی
بسم اللّه الرحمن الرحیم
الحمدللّه الّذی هدانا لحمده، وجعلنا من أهله، ووفّقنا للتمسّک بدینه والإنقیاد لسبیله، ولم یجعلنا من الجاحدین لنعمته، المنکرین لطوله وفضله ومن الذین «اسْتَحْوَذَ عَلَیْهِمُ الشَّیْطانُ فَأَنسَیاهُمْ ذِکْرَ اللّهِ أُولئِکَ حِزْبُ الشَّیْطَانِ أَلاَ إِنَّ حِزْبَ الشَّیْطانِ هُمُ الْخاسِرُونَ»
وصلّی اللّه علی سیّد أنبیائه وخاتم اصفیائه محمّد صلّی اللّه علیه وآله الطیّبین، النجوم الزاهرة، والأعلام الظاهرة، الذین نتمسّک بولایتهم، ونتعلّق بعری حبلهم، ونرجو الفوز
بالتمسّک بهم، وسلّم تسلیما.
حمد و سپاس شایسته خداوندی است که ما را به سپاسگزاری از خود هدایت و اهل آن قرار داد، و توفیق چنگ زدن و دست توسل دراز کردن به طرف دینش و پذیرش و گردن نهادن به راهش [دستوراتش] را به ما کرامت فرمود و ما را از جمله انکارکنندگان نعمتهایش قرار نداد، کسانی که عنایت و فضل و کرم خداوند را انکار میکنند، و ما را
از کسانی قرار نداد که [قرآن درباره آنها میفرماید]:
«شیطان بر آنان مسلط شده و یاد خدا را از خاطر آنها برده؛ آنها حزب شیطانند.
بدانید حزب شیطان زیانکارانند».(1)
و سلام و درود خداوند بر سیّد و سرور پیامبران الهی و آخرین برگزیدگان خداوند،
محمّد صلیاللهعلیهوآله و درود و سلام برخاندان پاک و طاهرش، ستارگان درخشان، و پرچمهای برافراشته؛ همانانی که به ولایتشان چنگ زده و به ریسمان محکم پیرویشان تمسک کردهایم و امیدواریم که به واسطه پیروی از ایشان به فیض ابدی برسیم.
1) . سوره مجادله، آیه 19.
أمّا بعد فإنّی مجیب إلی ما رسمه الشیخ الجلیل، أطال اللّه بقاءه من إملاء کلام فی غیبة صاحب الزمان، وسبب غیبته، والعلّة التی لأجلها طالت غیبته، وامتداد استتاره، مع شدّة
الحاجة إلیه وانتشار الحیل، ووقوع الهرج والمرج، وکثرة الفساد فی الأرض، وظهوره فی البرّ والبحر، ولِمَ لم یظهر وما المانع منه، وما المحوج إلیه، والجواب عن کلّ ما یسأل فی ذلک من شبه المخالفین ومطاعن المعاندین.
وأنا مجیب إلی ما سأله، و ممتثل ما رسمه، مع ضیق الوقت، وشعث الفکر، وعوائق الزمان وصوارف الحدثان، وأتکلّم بجمل یزول معها الرّیب و تنحسم به الشبه ولا أطول الکلام فیه
(فیملّ، فإنّ کتبی فی) الإمامة وکتب شیوخنا مبسوطة فی هذا المعنی فی غایة الاستقصاء،
امّا بعد شیخ و استاد جلیل القدر و بزرگوارم(1)که خداوند بر طول عمر مبارکش بیفزاید دستور داده تا کتابی به رشته تحریر درآید پیرامون مسئله غیبت حضرت صاحب الزمان علیهالسلام، و دلیل طولانی شدن آن، که علیرغم شدت نیاز بشریت به ظهور ایشان و فراگیر شدن حیله و نیرنگ و واقع شدن هرج و مرج بسیار و فساد در زمین که سراسر آن را فرا گرفته است و اینکه چرا حضرت ظاهر نشدهاند و چه مانعی بر سر راه ظهور بوده و چه نیازی به وجود ایشان است، تا به کلیه سؤالات مطروحه در این زمینهها
و نیز شبهات مخالفان و نکوهش و طعنه بدخواهان جواب داده شود.
علیرغم کمی فرصت و پریشانی فکر و ناملایمات روزگار و حوادث دشوار و سخت، به این درخواست جواب داده و آنچه را که امر فرمودهاند اطاعت کردم.
لذا مطالبی خواهم گفت تا به وسیله آنها تمامی شک و شبهه و تردیدها از بین برود.
اگرچه سخن را هم طولانی نمیکنم. چرا که هم در کتب خودم و هم کتب اساتیدم، معمولاً این مسئله و در نهایت شرح و به طور مبسوط توضیح داده شده است.
1) . احتمالاً مقصود استادشان مرحوم شیخ مفید است.
وأتکلّم علی [کل] ما یسأل فی هذا الباب من الأسئلة المختلفة، وأردف ذلک تأکیدا لما نذکره، و تأنیسا للمتمسکین بالأخبار، والمتعلقین بظواهر الأحوال، فإنّ کثیرا من الناس
یخفی علیهم الکلام اللطیف الّذی یتعلّق بهذا الباب، وربّما لم یتبیّنه، وأجعل للفریقین طریقا إلی ما نختاره ونلتمسه، ومن اللّه تعالی أستمد المعونة والتوفیق، فهما المرجوّان من جهته، والمطلوبان من قبله، وهو حسبی و نعم الوکیل.
در این کتاب به سؤالات مختلفی که درباره این موضوع طرح شده پاسخ میدهم و تعدادی از اخبار و روایات که بر صحت گفتار ما دلالت داشته باشد و تأکیدی باشد برآنچه که میگوییم را برخواهیم شمرد، تا موجب آرامش کسانی شود که متمسک به اخبار میشوند و به ظواهر حال نگاه میکنند.
چون یقینا نکات دقیق و لطیف این مسئله بر بسیاری از مردم پوشیده است و چه بسا
نتوانند به درک آن دقایق نایل شوند.
بنابراین برای هر دو گروه و دسته راهی را به سمت آنچه که میخواهیم و خودمان
اختیار کردهایم قرار میدهم و از خداوند بزرگ مدد و توفیق استدعا میکنم که امید [هدایت به] هر دو راه، از ناحیه الهی و از درگاهش درخواست شدنی است.
و خداوند برای من کافی بوده و او بهترین وکیل است.
1- فصل فی الکلام فی الغیبة
اعلم أنّ لنا فی الکلام فی غیبة صاحب الزّمان علیهالسلام طریقین.
أحدهما: أن نقول: إذا ثبت وجوب الإمامة فی کلّ حال، وأنّ الخلق مع کونهم غیر معصومین لا یجوز أن یخلو من رئیس فی وقت من الأوقات، و أنّ من شرط الرئیس أن یکون مقطوعا علی عصمته، فلا یخلو ذلک الرئیس من أن یکون ظاهرا معلوما، أو غائبا مستورا، فإذا علمنا أنّ کلّ من یدّعی له الإمامة ظاهرا لیس بمقطوع علی عصمته، بل ظاهر أفعالهم وأحوالهم ینافی العصمة، علمنا أنّ من یقطع علی عصمته غائب مستور.
سخن پیرامون غیبت حضرت صاحب الزمان علیهالسلام به دو طریق خواهد بود:
طریق اوّل: وقتی ثابت شد که وجود امام و رهبر در هر حال لازم است و اینکه مردم به جهت معصوم نبودنشان در هیچ برههای از زمان نباید بدون رهبر و پیشوا بمانند، و شرط رهبر نیز این است که یقینا دارای مقام عصمت باشد، پس این امام، یا ظاهر و معلوم است یا اینکه پنهان و در پس پرده غیبت میباشد.
و نیز وقتی که بدانیم آنانکه [غیر از یازده امام شیعه علیهمالسلام] ظاهر بوده و بر ایشان ادعای امامت شده، نه تنها یقین به عصمت آنها وجود ندارد، بلکه ظاهر اعمال و حالاتشان با عصمت منافات دارد، در این صورت خواهیم دانست تنها کسی که به عصمتش قطع و یقین وجود دارد [ظاهر نیست بلکه] غایب و مستور است.
و إذا علمنا أنّ کلّ من یدعی له العصمة قطعا ممّن هو غائب من الکیسانیّة و الناووسیّة والفطحیّة والواقفة وغیرهم قولهم باطل، علمنا بذلک صحّة إمامة ابن الحسن علیهالسلام وصحة غیبته و ولایته، و لا نحتاج إلی تکلّف الکلام فی إثبات ولادته، و سبب غیبته، مع ثبوت ما ذکرناه، لأنّ الحق لا یجوز خروجه عن الأمة.
والطریق الثانی: أن نقول: الکلام فی غیبة ابن الحسن علیهالسلام فرع علی ثبوت إمامته، و المخالف لنا إِما أن یسلّم لنا إمامته و یسأل عن سبب غیبته علیهالسلام فنتکلّف جوابه،
أو لا یسلّم لنا إِمامته فلا معنی لسؤاله عن غیبة من لم یثبت إمامته، و متی نوزعنا فی ثبوت
و باز وقتی که دانستیم، اعتقاد کسانی که برای اشخاص دیگر ادعای عصمت و غیبت
کردهاند؛ از جمله گروههای کیسانیّه، ناووسیّه، فطحیّه و واقفیّه، باطل است؛ از این رو صحّت امامت و ولایت فرزند برومند امام حسن عسکری علیهالسلام برای ما ثابت و قطعی میشود، [چرا که معارض دیگری در میان امّت اسلامی نداریم].
و لذا نیازی به پیچیده کردن بحث در زمینه اثبات ولادت آن حضرت یا بیان سبب غیبت ایشان نخواهد بود، چرا که حرف حقّ و اعتقاد صحیح در میان امّت اسلامی است نه خارج آن.(1)
طریق دوم: سخن پیرامون غیبت حضرت ولی عصر، فرزند امام حسن عسکری علیهالسلام
فرع بر ثبوت امامت ایشان است. و مخالف آن از دو حال خارج نیست: یا امامت آن حضرت را پذیرفته و آنگاه دلیل غیبت آن مورد را جویا میشوند، در این صورت، پاسخگوی او خواهیم بود.
1) . اینکه حرف حقّ در میان امّت اسلامی است به این معنا است که اعتقاد حقّ و صحیح همان اعتقاد اسلامی است که قرآن کریم هم در آیه 19 سوره آل عمران میفرماید: «إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الاْءِسْلامُ» پس با ظهور اسلام اعتقاد حقّ فقط در میان امّت اسلامی است.
إمامته دلّلنا علیها بأن نقول: قد ثبت وجوب الإمامة مع بقاء التکلیف علی من لیس بمعصوم فی جمیع الأحوال و الأعصار بالأدلّة القاهرة، وثبت أیضا أنّ من شرط الإمام أن
یکون علی عصمته وعلمنا أیضا أن الحقّ لا یخرج عن الأمة.
فإذا ثبت ذلک وجدنا الأمة بین أقوال:
بین قائل یقول: لا إمام، فما ثبت من وجوب الإمامة فی کلّ حال یفسد قوله.
یا این که امامت آن حضرت را نمیپذیرند، که در صورت عدم پذیرش امّت، پرسش از غیبت ایشان مفهوم نخواهد داشت و بایستی در آن صورت به بحث برخیزد و چنانچه در اصل امامت ایشان با ما نزاع کند ما نیز چنین استدلال خواهیم کرد:
وجوب امامت با بقای تکلیف در جمیع احوال و همیشه بر عهده کسانی که معصوم نیستند به وسیله ادله محکم و استوار اثبات شده،(1)
و باز ثابت شده است که شرط امام بودن این است که قطعا معصوم باشد، [علاوه بر این] میدانیم که حقّ از میان این امّت خارج نیست.
با توجّه به آنچه که گذشت، پیرامون این مسأله چند دیدگاه وجود دارد:
1 - عدّهای معتقدند که امامی در کار نیست. این اعتقاد فاسد و باطل است، چرا که
ثابت شده که وجود امام در هر حالی واجب است.
1) . اینکه تکالیف در تمامی حالات و همیشه بر عهده کسانی که معصوم نیستند میباشد، به این معناست که مردم همیشه موظفند به تکالیف خود عمل کنند، لذا لزوم وجود امام را ثابت میکند، چرا که این امام است که میبایست حدود و چهارچوب تکالیف را معیّن کرده و مجری حقیقی احکام الهی باشد و اوست که موانع تکلیف؛ از جمله جهل به مسائل و مصالح را از بین میبرد. بنابراین اگر امام نباشد تکلیف مردم در همه زمانها [خصوصا زمان غیبت امام] امر بیهودهای خواهد بود.
وقائل یقول بإمامة من لیس بمقطوع علی عصمته، فقوله یبطل بما دلّلنا علیه من وجوب القطع علی عصمة الإمام علیهالسلام.
ومن ادّعی العصمة لبعض من یذهب إلی إمامته، فالشاهد یشهد بخلاف قوله، لأنّ أفعالهم الظاهرة وأحوالهم تنافی العصمة، فلا وجه لتکلّف القول فیما نعلم ضرورة خلافه.
و من ادّعیت له العصمة وذهب قوم إلی إمامته کالکیسانیّة القائلین بإمامة محمّد بن الحنفیّة، والناووسیّة القائلین بإمامة جعفر بن محمّد علیهالسلام، وأنّه لم یمت والواقفیّة الّذین قالوا:
إنّ موسی بن جعفر علیهالسلام لم یمت، فقولهم باطل من وجوه سنذکرها.
2 - گروهی به امامت کسی اعتقاد دارند که دارای مقام عصمت نیست، این قول هم با دلایل ما مبنی بر لزوم عصمت امام [که در آینده خواهد آمد] باطل میشود.
3 - برخی دیگر هم برای افراد خاصی [نظیر خلفا و یا بعضی از صحابه] ادعای عصمت میکنند؛ در این مورد شواهد بسیاری وجود دارد که بر خلاف این مدعا شهادت میدهند؛ چرا که اعمال ظاهری و حالات آنها با مقام عصمت منافات دارد، بنابراین پیچیده کردن مسأله و استدلال درباره موضوعی که ما خلاف آن را بدیهی میدانیم فایدهای ندارد
4 - و اعتقاد همه کسانی که برای افراد خاصی مدعی عصمت و امامت شدهاند، باطل است؛ همچون:
الف: کیسانیه که به امامت محمّد بن حنفیه اعتقاد دارند.
ب: ناووسیه، که اعتقاد به امامت امام صادق علیهالسلام داشته و بنابراین عقیدهاند که آن حضرت از دنیا نرفته و همان مهدی موعود است.
ج: واقفیه که میگویند: امام موسی بن جعفر علیهالسلام از دنیا نرفته است و ما به زودی دلایل بطلان همه آنها را بیان خواهیم کرد.
فصار الطریقان محتاجین إلی فساد قول هذه الفرق لیتمّ ما قصدناه ویفتقران إلی إثبات الأصول (الثلاثة) الّتی ذکرناها من وجوب الرئاسة، و وجوب القطع علی العصمة، و أنّ الحقّ
لا یخرج عن الأمّة، ونحن ندلّ علی کلّ واحد من هذه الأقوال بموجز من القول لأنّ استیفاء
ذلک موجود فی کتبی فی الإمامة علی وجه لا مزید علیه.
و الغرض بهذا الکتاب ما یختصّ الغیبة دون غیرها واللّه الموفّق لذلک بمنّه.
و الّذی یدلّ علی وجوب الرئاسة ما ثبت من کونها لطفا فی الواجبات العقلیّة فصارت واجبة،
پس بنابراین هر دو طریق استدلال، متوقف بر دو امر هستند: اوّل بطلان اعتقاد این فرقهها، تا آنچه را که قصد کردهایم [اثبات غیر امام علیهالسلام] تمام شده و به مقصود برسیم.
دوم نیازمند به اثبات اصول سه گانهای هستند که ذکر کردیم؛ یعنی وجوب امامت،
وجوب یقین برعصمت امام، و اینکه اعتقاد حقّ و درست از امّت اسلامی خارج نیست.
ما هر کدام از این امور سه گانه و اقوال گوناگون آن را به شکل مختصر و کوتاه بحث خواهیم کرد؛ زیرا بحث مفصل و مشروح در این مورد در کتبی که پیرامون امامت نوشتهایم
موجود است و هدف در این کتاب، پرداختن به موضوع اختصاصی غیبت است نه چیز دیگری و [امیدوارم که] خداوند منت گذارد و با کرمش در این مهم توفیق دهد.
آنچه که بر وجوب ریاست عالیه امام علیهالسلام دلالت میکند، آن است که امامت، لطفی از ناحیه خداوند است.(1)
1 - اینکه فعل خداوند باشد. که در این صورت بر خداوند واجب است؛ مثل نصب و تعیین امام که فعل خداوند است نه غیر خدا.
2 - اینکه فعل مکلفین باشد؛ مثل وعظ و تذکّر و تعلیم و تعلّم. در این صورت هم بر خداوند واجب است که این اعمال را بر بندگان واجب فرماید؛ مثل وجوب امر به معرف و نهی از منکر که اگر خدای متعال لطف ننماید، عذاب کردن بندگان عاصی، قبیح خواهد بود چرا که خداوند پیامبر یا امامی را نصب نکرده است که احکام شریعت را به او آموزش داده و بدی گناه را برایش تعیین کنند تا او نیز از معاصی دور بوده و میل و رغبت به انجام تکالیف الهی داشته باشد. بنابراین بر خداوند واجب است که انبیا را برای هدایت مردم مبعوث کرده و امام را هم برای تبیین و تشریح مصالح واقعی مردم به امامت منصوب فرماید.
و از واجبات عقلیه است [که عقل به وجوب آن حکم میکند].
1) . بیان مرحوم طوسی رحمهالله همان مفاد «قاعده لطف» است که اختصارا به توضیح آن مبادرت میکنیم: «لطف» در اصطلاح چیزی است که مکلف را به طاعت خداوند نزدیک کرده و از معصیت دور سازد و تکلیف کردن هم دو صورت دارد: الف) تکلیف کننده تمام امکانات تخلف و معصیت را از بین برده و نابود کند به طوری که مکلف چارهای جز اطاعت نداشته باشد و بعد او را مکلف کند. این صورت با حکمت تکلیف و آزمایش منافات دارد. ب) ابتدا تکلیف کرده و بعد وسائلی را ایجاد کند که مکلف را ترغیب و تشویق به اطاعت کنند و از معاصی متنفر سازند و او را به عمل ] صالح راهنمایی کنند. مثل وعده ثواب و عقاب و موعظه و امثال اینها، تمام این امور را لطف میگوییم و لطف هم بر خداوند واجب است و لطف هم دو نوع است:
کالمعرفة التی لا یعری مکلّف من وجوبها علیه، أ لا تری أنّ من المعلوم أنّ من لیس بمعصوم من الخلق متی خلوا من رئیس مهیب یردع المعاند ویؤدّب الجانی، ویأخذ علی ید المتغلّب، ویمنع القویّ من الضعیف، و أمنوا ذلک، وقع الفساد، وانتشر الحیل، و کثر الفساد،
وقلّ الصلاح، ومتی کان لهم رئیس هذه صفته کان الأمر بالعکس من ذلک، من شمول الصلاح وکثرته، و قلّة الفساد ونزارته.
مثل: مسأله معرفت، که مکلف از وجوب آن عاری نمیشود و همواره همراه اوست، [و همیشه معرفت بر مکلف واجب است].
آیا نمیبینید که اگر مردم از وجود پیشوایی با هیبت و مقتدر محروم باشند، که اهل عناد را منع، و خیانتکاران را ادب نماید، و دست مظلوم را گرفته، و گروهی را از آزار
دادن ضعیف باز دارد و ضعیفان به برکت او اطمینان و آرامش یابند؛ فساد به وجود آمده و زیاد میشود؟ و حیله و نیرنگ همه جا منتشر شده و اصلاح کم میشود؟ و هر وقت پیشوا و امامی با آن خصوصیات [دفاع از مظلوم] در بین مردم باشد، اوضاع برگشته و صلاح و اصلاح امّت فراگیر شده و فساد کم میگردد؟
والعلم بذلک ضروریّ لا یخفی علی العقلاء، فمن دفعه لا یحسن مکالمته؛ وأجبنا عن کلّ ما یسأل علی ذلک مستوفی فی تلخیص الشافی و شرح الجمل لا نطوّل بذکره هاهنا.
و وجدت لبعض المتأخّرین کلاما اعترض به کلام المرتضی رحمهالله فی الغیبة وظنّ أنّه ظفر بطائل فموّه به علی من لیس له قریحة ولا بصر بوجوه النظر و أنا أتکلّم علیه.
فقال: الکلام فی الغیبة والاعتراض علیها من ثلاثة أوجه.
أحدها: أنّا نلزم الإمامیّة ثبوت وجه قبح فیها أوفی التکلیف معها فیلزمهم أن یثبتوا أنّ الغیبة لیس فیها وجه قبح، لأنّ مع ثبوت وجه القبح تقبح الغیبة؛ وإن ثبت فیها وجه حسن
این مطلب از جمله بدیهیات است که بر عقلا مخفی نیست، و اگر کسی این را انکار
کند، قابلیت گفت و گو را ندارد و ما به همه اشکالاتی که به وجوب ریاست و امامت وارد ساختهاند، در کتاب «تلخیص شافی» و «شرح جمل» جواب دادهایم، لذا اینجا تکرار نمیکنیم.
یکی از متأخرین در همین باب به کلام سیّد مرتضی قدسسره اعتراض کرده، به گمانش که به ایشان غلبه نموده، و با همان اعتراض به افراد بیسلیقه و فاقد درک و شعور وانمود کرده
که با دلیل، بیان سیّد را رد کرده است. که ذیلاً اشکال او را نقل و جواب میدهم.
او میگوید: مسأله غیبت به سه اشکال و دلیل، مورد اعتراض و مردود است:
اشکال اوّل: ما امامیه را ملزم کرده و ثابت میکنیم که یا در خود غیبت و یا تکلیف با وجود غیبت، جهت قُبح وجود دارد. بنابراین ایشان میبایست عدم لزوم قبح در غیبت، یا تکلیف با اعتقاد غیبت را اثبات کنند. چون با ثبوت وجه قبح، اعتقاد به غیبت زشت میباشد، هر چند که برای آن وجه حُسنی هم ثابت شود [مثلاً گفته شود که غیبت لطف است
]کما نقول فی قبح تکلیف ما لا یطاق (أنّ فیه وجه قبح) و إن کان فیه وجه حسن بأن یکون لطفا لغیره.
و الثانی: أنّ الغیبة تنقض طریق وجوب الإمامة فی کلّ زمان، لأنّ کون النّاس مع رئیس مهیب متصرّف أبعد من القبیح لو اقتضی کونه لطفا واجبا فی کلّ حال، و قبح التکلیف مع
فقده لانتقض بزمان الغیبة، لأنّا فی زمان الغیبة نکون مع رئیس هذه صفته أبعد من القبیح،
وهو دلیل وجوب هذه الرئاسة، ولم یجب وجود رئیس هذه صفته فی زمان الغیبة ولا قبح التکلیف مع فقده، فقد وجد الدّلیل و لا مدلول وهذا نقض الدّلیل.
همان طور که ما در مورد قبح تکلیف به مالایطاق(1)
میگوییم: اگر چنانچه وجه حُسن و خوبی هم داشته باشد از جمله این که در حقّ بندگان لطف باشد در این صورت باز هم قبح و زشتی وجود دارد.
اشکال دوم: اعتقاد به غیبت، موجب نقض مسئله لزوم وجود امام در همه زمانها میشود، چرا که مردم به برکت وجود رهبر و امامی با هیبت، مقتدر و صاحب اختیار، که وجودش در هر حالی لطف و واجب الهی باشد از اعمال قبیح و زشت دور میشوند [به
این معنا که وقتی امامی با اقتدار و قدرت، در صحنه زندگی مردم حضور داشته باشد، مردم توسط او از اعمال زشت نهی شده و مکلف به ترک آنها میشوند، در نتیجه از ارتکاب به آنها دور میشوند]. در حالی که به سبب اعتقاد به وجود امام در زمان غیبت و از طرفی با حاضر نبودن امام، قبح تکلیف به مالایطاق نقض میشود، به خاطر این که ما در زمان غیبت با وجود امامی با خصوصیات و ویژگیهای بالا از اعمال زشت و قبیح دور میشویم و [از طرفی] وجود امام دلیل بر وجوب امامت و رهبری است.
1) . تکلیف به مالایطاق به این معنا است که شخص به انجام عملی موظف شود که بیش از حدّ توان و طاقت اوست و این گونه تکلیف کردن ضرورتا قبیح است چون مکلف نمیتواند کاری را انجام دهد که موظف به انجام آن شده است.
و الثالث: أن یقال: إنّ الفائدة بالإمامة هی کونه مبعّدا من القبیح علی قولکم، و ذلک لا یحصل مع وجوده غائبا فلم ینفصل وجوده من عدمه، وإذا لم یختصّ وجوده غائبا بوجه الوجوب الّذی ذکروه لم یقتض دلیلکم وجوب وجوده مع الغیبة، فدلیلکم مع أنّه منتقض حیث وجد مع انبساط الید، ولم یجب انبساط الید مع الغیبة، فهو غیر متعلّق بوجود إمام غیر منبسط الید ولا هو حاصل فی هذه الحال.
و این در حالی است که وجود امام با این خصوصیات در زمان غیبت لازم نیست [چون که غایب است] و با نبودن او، تکلیف قبحی ندارد ، بنابراین دلیل موجود است [که لزوم وجود امام و امامت است] امّا مدلول [که حضور و ظهور امام و قبیح بودن تکلیف در صورت فقدان او باشد] وجود ندارد، و این نقض دلیل است.
اشکال سوم: این که گفته شود: به اعتقاد شما فایده امامت این است که وجود امام، مردم را از اعمال زشت و قبیح دور میکند، ولی این فایده با وجود امامی که غایب است حاصل نمیشود، لذا فرقی بین وجود امام غایب و عدم وجود امام نیست [و در هر دو صورت فایدهای ندارد.] پس دلیل شما [مبنی بر فایده امامت] با این که نقض شده امّا زمانی صحیح خواهد بود که همراه باز بودن دست امام باشد [یعنی امام حکومت داشته باشد] در حالی که با توجّه به غیبت، دست او باز نخواهد بود، بنابراین دلیل شما به
وجود امامی که مبسوط الید نباشد تعلق نمیگیرد و در غیبت هم مبسوط الید بودن امام حاصل نشده است.
الکلام علیه أن نقول:
أمّا الفصل الأوّل من قوله: «إنّا نلزم الإمامیّة أن یکون فی الغیبة وجه قبح» وعید منه محض لا یقترن به حجّة، فکان ینبغی أن یتبیّن وجه القبح الّذی أراد إلزامه إیّاهم لننظر فیه و لم یفعل، فلا یتوجّه وعیده.
و إن قال ذلک سائلاً علی وجه: «ما أنکرتم أن یکون فیها وجه قبح».
فإنّا نقول: وجوه القبح معقولة من کون الشیء ظلما وعبثا وکذبا ومفسدة وجهلاً ولیس شیء من ذلک موجودا هاهنا، فعلمنا بذلک انتفاء وجود القبح.
فإن قیل: وجه القبح أنّه لم یزح علّة المکلّف علی قولکم، لأنّ انبساط یده الّذی هو لطف
جواب اشکال اوّل: آنجا که گفت: ما امامیه را ملزم کرده و ثابت میکنیم که در اعتقاد به غیبت، جنبه قبح و زشتی وجود دارد، میگوییم: این حرف چیزی جز تهدید [بیجایی] نیست و هیچ گونه دلیل و مدرکی بر مدعای خودش ندارد. و اگر هم دلیل میداشت میبایست علّت این قبحی را که میخواهد بر امامیه ثابت کند روشن کرده و تبیین نماید تا ما هم دلیل آنها را ببینیم و جوابی هم ارائه بدهیم، و این در حالی است که هرگز در تأیید ادعایش دلیل اقامه نکرده، بنابراین تهدید بیهوده او توجیهی ندارد.
سؤال: حال اگر او از ما بپرسد: شما چه دلیلی دارید که قبح غیبت را انکار میکنید [به
چه دلیل زشت بودن اعتقاد بر غیبت را انکار میکنید].
پاسخ: خواهیم گفت: زشتی هر عملی [و یا اعتقادی] وقتی معقول است، که یا ظلم، یا بیهوده، یا دروغ و یا دارای مفسده، و یا از روی جهل باشد، در حالی که در این مبحث
هیچ کدام از این موارد موجود نیست، بنابراین [به وضوح] یقین میکنیم که قبح و زشتی در این عمل [اعتقاد به غیبت] منتفی است.
اشکال: دلیل قبح در اعتقاد به غیبت امام علیهالسلام آن است که سختی و مانع را از مکلف
فی الحقیقة والخوف من تأدیبه لم یحصل، فصار ذلک إخلالاً بلطف المکلّف فقبح لأجله.
قلنا: (قد) بیّنا فی باب وجوب الإمامة بحیث أشرنا إلیه أنّ انبساط یده علیهالسلام و الخوف من تأدیبه إنّما فات المکلّفین لما یرجع إلیهم، لأنّهم أحوجوه إلی الاستتار بأن أخافوه ویمکّنوه فأتوا من قبل نفوسهم.
وجری ذلک مجری أن یقول قائل: «من لم یحصل له معرفة اللّه تعالی فی تکلیفه وجه قبح» لأنّه لم یحصل ما هو لطف له من المعرفة، فینبغی أن یقبح تکلیفه.
دور نمیکند، به این علّت که باز بودن دست امام که در حقیقت لطف خداوندی است
و همچنین ترس مردم از تنبیه شدن توسط امام[در صورت ارتکاب معاصی ]حاصل
نشده است. [چون امام غایب است و امامی در کار نیست] پس در لطفی که بر مکلف شده است اختلال به وجود آمده، به همین دلیل اعتقاد به غیبت، قبیح و زشت است.
پاسخ: میگوییم: در باب وجوب امامت اشاره کرده و روشن ساختیم، که علت عدم باز بودن دست امام و ترس مردم از تنبیه و تأدیب توسط حضرت که آنها را از آن محروم ساخته، به خود آنها برمیگردد، و خودشان مقصرند، چرا که آنان موجب ترس حضرت شدهاند(1)
و موجبات پنهان شدن ایشان را فراهم کردهاند و حالا قدرتی بر دسترسی به امام علیهالسلام ندارند، این معضل از جانب خود آنها بوده است.
کلام این شخص که به غیبت اعتراض کرده، مثل سخن کسی است که بگوید: کسی که معرفت اللّه برایش حاصل نشده است تکلیف کردنش قبیح و زشت است. برخی جواب دادهاند: اینکه کافر تحصیل معرفت نکرده است از جانب خودش بوده و مقصر است
1) . ترس از کشته شدن حضرت توسط آنها وجود داشت و افراد زیادی از جمله دستگاه حکومتی در صدد دستیابی به امام و قتل ایشان بودند، لذا هر لحظه ممکن بود جان شریف حضرت به خطر بیفتد، بنابراین حفظ جان حضرت که آخرین ذخیره الهی است مهمترین وظیفه خود آن حضرت است. این مسأله به زودی مطرح خواهد شد.
فما یقولونه هاهنا من أنّ الکافر أتی من قبل نفسه، لأنّ اللّه قد نصب له الدلالة علی معرفته ومکّنه من الوصول إلیها، فإذا لم ینظر ولم یعرف أتی فی ذلک من قبل نفسه ولم یقبح ذلک
تکلیفه، فکذلک نقول: انبساط ید الإمام وإن فات المکلّف فإنّما أتی من قبل نفسه، ولو مکّنه لظهر وانبسطت یده فحصل لطفه فلم یقبح تکلیفه، لأنّ الحجة علیه لا له.
و قد استوفینا نظائر ذلک فی الموضع الّذی أشرنا إلیه و سنذکر فیما بعد إذا عرض ما یحتاج إلی ذکره.
و أمّا الکلام فی الفصل الثانی: فهو مبنیّ علی المغالطة ولا نقول: إنّه لم یفهم ما
چرا که خداوند متعال برای رسیدن او به معرفت، دلیل و راهنما قرار داده است و به او توان رسیدن به آن را کرامت فرموده است، حال اگر خودش [عمدا] دلیل را به دست نیاورد و در نتیجه معرفت هم کسب نکرد! این مشکل از جانب خود اوست، پس تکلیف کردنش [به کسب معرفت] قبیح و زشت نخواهد بود.
ما هم جواب میدهیم: بنابراین بسط ید و باز بودن دست امام [در اداره امور] از دست مکلفین رفته است و این درد و مشکلی است که از جانب خودشان به آنها رسیده است، چرا که اگر امام میتوانست [و برایش امکان داشت] حتما ظاهر شده و دستش هم باز بود پس لطف هم حاصل میشد، لذا تکلیفشان در حال غیبت قبیح نیست [چون که خودشان باعث و بانی غیبت بودهاند] در این صورت حجّت و دلیل برعلیه آنها است نه به نفعشان.
ما نظیر این مباحث را در همان مسأله وجوب امامت گفتهایم، و اگر چنانچه دوباره
نیازی باشد ذکر میکنیم.
جواب اشکال دوم: این اشکال در واقع مغالطه و به اشتباه انداختن است، البته ما نمیگوییم که وی نفهمیده، چون او بالاتر از این حرفها است، امّا خواسته، حقّ را مخفی کرده و اشتباه جلوه دهد.
أورده، لأنّ الرجل کان فوق ذلک لکن أراد التلبیس والتمویه (فی قوله): إنّ دلیل وجوب الرئاسة ینتقض بحال الغیبة، لأنّ کون النّاس مع رئیس مهیب متصرّف أبعد من القبیح لو
اقتضی کونه لطفا واجبا علی کلّ حال وقبح التکلیف مع فقده لانتقض بزمان الغیبة [لأنا فی زمان الغیبة] فلم یقبح التکلیف مع فقده، فقد وجد الدلیل ولا مدلول و هذا نقض.
و إنّما قلنا: إنّه تمویه لأنّه ظنّ أنّا نقول: إنّ فی حال الغیبة دلیل وجوب الإمامة قائم ولا إمام فکان نقضا، ولا نقول ذلک، بل دلیلنا فی حال وجود الإمام بعینه هو دلیل حال غیبته،
فی أنّ فی الحالین الإمام لطف فلا نقول: إنّ زمان الغیبة خلا من وجوب رئیس، بل عندنا
آنجا که میگوید: دلیل شیعه بر وجوب امامت، در زمان غیبت نقض میشود و مردم
با بودن یک رهبر مقتدر و صاحب اختیار، که وجودش در هر حالی لطف الهی باشد، از اعمال قبیح و زشت دور میشوند؛ [یعنی با وجود اوست که مردم معصیت نمیکنند یا در صورت ارتکاب به گناهان تأدیب میشوند] و زشت بودن تکلیف با نبود امام و در زمان غیبت نقض میشود. پس در صورت نبودنش تکلیف قبیح نخواهد بود، و این نقض است که دلیل [یعنی لزوم وجود امام] یافت شود، اما مدلول [شخص امام] نباشد.
ما میگوییم: این شخص مطلب را به گونه دیگری گفته، به این دلیل که خیال کرده که ما معتقدیم در زمان غیبت، دلیل وجوب امامت موجود است ولی امامی در کار نیست و این نقض است، در حالی که ما هرگز چنین اعتقادی نداریم، بلکه دلیل ما در زمان حضور یا غیبت امام یکی است و فرقی ندارد. و در هر دو حال وجود مبارک امام علیهالسلام
لطف الهی است.
پس ما نمیگوییم که در زمان غیبت، امام وجود ندارد، [این تهمتی نارواست که دشمنان عنود آل اللّه به شیعه نسبت دادهاند] بلکه در نظر ما وجود حضرت ثابت است،
أنّ الرئیس حاصل، و إنّما ارتفع انبساط یده لما یرجع إلی المکلّفین علی ما بیّناه لا لأنّ انبساط یده خرج من کونه لطفا بل وجه اللطف به قائم، وإنّما لم یحصل لما یرجع إلی غیر اللّه.
فجری مجری أن یقول قائل: کیف یکون معرفة اللّه تعالی لطفا مع أنّ الکافر لا یعرف اللّه، فلمّا کان التکلیف علی الکافر قائما والمعرفة مرتفعة دلّ علی أنّ المعرفة لیست لطفا علی کلّ حال لأنّها لو کانت کذلک لکان ذلک نقضا.
وجوابنا فی الإمامة کجوابهم فی المعرفة من أنّ الکافر لطفه قائم بالمعرفة و إنّما فوّت نفسه بالتفریط فی النظر المؤدّی إلیها فلم یقبح تکلیفه، فکذلک نقول: الرئاسة لطف للمکلّف
منتهی دست حضرت در خصوص مکلفین باز نیست و این به آن معنا نیست که وجود مبارک آن حضرت از دایره لطف خارج باشد، بلکه لطف الهی به واسطه ایشان است [که به خلایق میرسد؛ یعنی علاوه بر این که ایشان خود لطف عظمای حقّ تعالی است، واسطه بین الطاف خداوندی و عالم نیز است] و حاصل نشدن این لطف، از جانب غیر خدا [مردم] است. [باید مردم خودشان به خدا رو کنند تا این که این لطف الهی هم در زندگی ایشان جریان یابد].
این بیان [اشکال و جواب] نظیر آن است که گفته شود: چگونه معرفت اللّه برای کافری که خدا را نمیشناسد، لطف است؟ و زمانی که کافر به معرفتی موظف شده که موجود نیست، دلیل بر این معنا است که معرفت در هر حالی لطف نباشد. برای این که اگر معرفت در هر حالی لطف باشد موجب تناقض میشود. [چون کافر موظف به کسب چیزی شده است که وجود ندارد و این نقض است].
لذا جواب ما در مورد امامت [و این که وجود امام علیهالسلام در هر حالی برای مردم لطف است] نظیر جواب همین آقایان صاحب اشکال در باب معرفت است، بدین ترتیب که میگویند: لطف به کافر بستگی به معرفت او دارد، بنابراین اگر خودش به وسیله تفریط
فی حال الغیبة، وما یتعلّق باللّه من إیجاده حاصل وإنّما ارتفع تصرّفه وانبساط یده لأمر یرجع إلی المکلّفین فاستوی الأمران، والکلام فی هذا المعنی مستوفی أیضا بحیث ذکرناه.
و أمّا الکلام فی الفصل الثالث: من قوله: إنّ الفائدة بالإمامة هی کونه مبعّدا من القبیح
علی قولکم، و ذلک لم یحصل مع غیبته، فلم ینفصل وجوده من عدمه، فإذا لم یختصّ وجوده غائبا
بوجه الوجوب الّذی ذکروه لم یقتض دلیلکم وجوب وجوده مع الغیبة فدلیلکم مع أنّه منتقض حیث وجد مع انبساط الید، و لم یجب انبساط الید مع الغیبة، فهو غیر متعلّق بوجود إمام غیر منبسط الید و لا هو حاصل فی هذه الحال.
و کوتاهی، این معرفت و لطف را از دست داد، در نتیجه موظف کردن کافر به کسب «معرفت اللّه» قبیح و زشت نیست. ما هم به همین صورت میگوییم: امامت در زمان غیبت [همانند زمان حضور امام علیهالسلام] برای مکلفین لطف الهی است، و آنچه که به خداوند بستگی دارد عبارت است از خلق و ایجاد امام که انجام شده است، امّا عدم تصرف [ظاهری] و باز نبودن دستشان و حکمرانی آن حضرت، به مکلفین و اعمالشان بر میگردد [که حاصل نشده است]. پس جواب ما، [در باب غیبت] مساوی جواب آنها [در باب معرفت] است و هر چه در آنجا بود در این جا هم همان است، البته در این مورد به شکل کافی بحث کردهایم.
جواب اشکال سوم: این که گفته میشود به اعتقاد شما فایده امامت این است که وجود امام مردم را از اعمال زشت و قبیح دور میکند، این فایده با وجود امامی که غایب
است حاصل نمیشود لذا فرقی بین وجود امام غایب و عدم وجود او نیست [چرا که در هر دو صورت فایدهای ندارد]. پس دلیل شما [مبنی بر فایده امامت] علاوه بر این که
نقض شده، زمانی صحیح خواهد بود که همراه انبساط ید باشد؛ [یعنی دست امام در دخالت در امور باز باشد] در حالی که با توجّه به غیبت، دست امام باز نخواهد بود، بنابراین دلیل شما با وجود امامی که مبسوط الید نباشد تعلق نمیگیرد و در غیبت هم مبسوط الید بودن امام حاصل نشده است.
فإنّا نقول: إنّه لم یفعل فی هذا الفصل أکثر من تعقید القول علی طریقة المنطقیّین من قلب المقدّمات و ردّ بعضها علی بعض، ولا شکّ أنّه قصد بذلک التمویه والمغالطة، وإلاّ
فالأمر أوضح من أن یخفی.
و متی قالت الإمامیّة: إنّ انبساط ید الإمام لا یجب فی حال الغیبة حتّی یقول: دلیلکم لا یدلّ علی وجوب إمام غیر منبسط الید، لأنّ هذه حال الغیبة، بل الّذی صرّحنا به دفعة بعد أخری أنّ انبساط یده واجب فی الحالین (فی) حال ظهوره وحال غیبته، غیر أنّ حال ظهوره مکّن منه فانبسطت یده و حال الغیبة لم یمکّن فانقبضت یده، لا أنّ انبساط یده خرج
من باب الوجوب، وبیّنا أنّ الحجة بذلک قائمه علی المکلّفین من حیث منعوه ولم یمکّنوه
فأتوا من قبل نفوسهم، وشبّهنا ذلک بالمعرفة دفعة بعد أخری.
در جواب میگوییم: کسی که این اشکال را مطرح کرده، اعتراضش را طبق یک روند منطقی استوار نکرده است، به خاطر این که بعضی از مقدمات را وارونه کرده و بعد به وسیله مقدمات دیگری مقدمات وارونه را رد میکند. بیگمان قصد و غرض این شخص به اشتباه انداختن و شبههافکنی و مغالطه بوده است، چرا که مسأله بسیار روشنتر از آن است که مخفی باشد.
چه وقت و کجا شیعه گفته است: بازبودن دست امام درزمان غیبت واجب نیست؟ که عنوان شود دلیل شما بر وجوب امامی که دستش باز نیست و تصرف در امور نمیکند دلالت ندارد؟!
بلکه آنچه را که ما بارها و با صراحت گفتهایم این است که باز بودن دست امام [به
عبارت دیگر حاکمیت حضرت] چه در زمان غیبت و چه درزمان حضور، واجب است با این تفاوت که در زمان ظهور و حضور امام علیهالسلام امکان و توان این امر [یعنی حاکمیت و باز بودن دست امام] به واسطه فرمانبرداری مردم از ایشان و زمینهسازی توسط مردم فراهم است، دراین صورت امام مبسوط الید بوده و حاکمیت ظاهری دارد.
و أیضا فإنّا نعلم أنّ نصب الرئیس واجب بعد الشّرع لما فی نصبه من اللطف لتحمّله للقیام بما لا یقوم به غیره، ومع هذا فلیس التمکین واقعا لأهل الحلّ والعقد من نصب من
یصلح لها خاصّة علی مذهب أهل العدل الّذین کلامنا معهم، ومع هذا لا یقول أحد: إنّ وجوب نصب الرئیس سقط الآن من حیث لم یقع التمکین منه.
امّا در زمان غیبت، این امکان، به دلیل عدم فرمانبرداری مردم فراهم نشده است
و دست امام بسته است. و معنای این حرف این نیست که اگر امام مبسوط الید نبود، پس وجودش واجب نیست، و قبلاً بیان کردیم که حجّت خدا برای [هدایت] مردم آمده است، امّا از این جهت که آنها نسبت به او فرمانبردار نبوده و از تصرف در امور عملاً
منعاش کردهاند [گرفتار ضرر و خسران شدهاند] و این خسارتی است که مردم به خودشان زدهاند و دلیل و حجت بر علیه خودشان است و ما هم بارها آن را به مسأله معرفت تشبیه کردهایم.
و همچنین ما میدانیم که پس از [صدور و مقرر کردن] شریعت و دین، تعیین
و نصب امام بر خداوند متعال واجب است، و این انتصاب لطفی از ناحیه خداوند است چرا که امام به کارهایی میپردازد که دیگران توان انجام آن را ندارند.
با وجود اینها براساس اعتقاد اهل عدل [کسانی که به عدل خداوند اعتقاد دارند؛ یعنی شیعه و معتزله] که روی سخن ما با آنها است، درصورتی که اهل حلّ و عقد(1)
اما امامیه معتقد است که منصب امامت، نظیر نبوّت، مقامی الهی است و تعیین و نصب امام حقّ خداوند تبارک و تعالی است ] و خلیفه رسول خدا میبایست از طریق نصوص شرعی و وحی الهی منصوب شود و مردم توان تعیین و نصب امام را ندارند و آنچه که خداوند به آنها واجب فرموده است، اطاعت از امام و خلیفه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله است که در آیه 59 از سوره مبارک نساء فرموده است: «أَطِیعُوا اللّهَ وَأَطِیعُواالرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنکُمْ»، بنابراین آنچه را که اهل سنّت در عمل اهل حل و عقد صحیح میدانند و آن را مبنای تعیین سرنوشت مسلمین قلمداد میکنند در واقع تعدی به حقّ خداوند متعال است. البته در این مورد ادله و براهین قوی و متنوعی هم اقامه شده است که ذکر آنها را به کتب مفصل در این باب واگذار میکنیم.
از1) . اهل حل و عقد: این اصطلاح یاد آور یکی از اختلافات ریشهدار بین اهل سنّت و شیعیان است که عبارت است از نحوه تعیین و نصب امام به عنوان خلیفه و جانشین نبی مکرم اسلام اهل سنّت معتقدند انتصاب امام در حدّ اختیارات مردم است نه خداوند، بنابراین اگر علما و افراد شاخص جامعه کسی را به امامت برگزینند، او امام مردم و جانشین رسول خدا صلیاللهعلیهوآله است. بنابراین به این افراد اهل حل و عقد میگویند. تنها عاملی که موجب این انحراف شده است توجیه غصب خلافت حقّ امیرالمؤمنین علیهالسلام توسط ابوبکر است که اساسا خلافتی باطل است.
فجوابنا فی غیبة الإمام جوابهم فی منع أهل الحلّ والعقد من اختیار من یصلح
تنها کسی که دارای صلاحیت امامت است تمکین و فرمانبرداری نکنند، کسی نمیگوید چون اهل حل و عقد تمکین نکردهاند وجوب انتصاب امام و رهبر ساقط است [و دیگر لزومی ندارد که رهبری انتخاب شود.]
پس جواب ما در مورد غیبت امام علیهالسلام مثل جواب آنها در مورد منع کردن اهل حلّ و عقد است از انتخاب کسی که صلاحیت امامت داشته باشد [یعنی این دو فرق در جایی است که نخواهیم بین دو روش عقلی و نقلی جمع کنیم در حالی که اگر جمع کنیم، که راه درست هم همین است، دیگر فرقی وجود نخواهد داشت.(1)
] این دو جواب [جواب ما در غیبت و جواب آنها در مورد اهل حل و عقد] فرقی با هم ندارند.
تنها فرق ممکن بین این دو جواب این است که ما این عقیده و جواب را از راه عقل
فهمیدهایم [مثل قاعده لطف که از قواعد عقلی است] و آنها از راه نقل فهمیدهاند، [مثل
لزوم انتخاب رهبر توسط اهل حل و عقد] و این فرق هم از غیر موضع جمع است.
1) . همان طوری که آنها میگویند: اگر اهل حل و عقد، کسی را که شایستگی امامت دارد برای این منصب انتخاب نکردند، و از تعیین امام و رهبر سر باز زدند این امر مانع از انتصاب رهبر نمیشود. ما هم میگوییم: این که مردم از امام اطاعت نکرده و مانع از حاکمیت ایشان شدهاند به این معنا نیست که بگوییم دیگر وجود امام لزومی ندارد. در نتیجه این دو جواب هیچ فرقی با هم ندارند.
للإمامة، ولا فرق بینهما فإنّما الخلاف بیننا أنّا قلنا: علمنا ذلک عقلاً، و قالوا ذلک معلوم شرعا، وذلک فرق من غیر موضع الجمع.
فإن قیل: أهل الحلّ والعقد إذا لم یمکّنوا من اختیار من یصلح للإمامة فإنّ اللّه یفعل ما یقوم مقام ذلک من الألطاف فلا یجب إسقاط التکلیف، وفی الشیوخ من قال إنّ الإمام یجب
نصبه فی الشرع لمصالح دنیاویّة، و ذلک غیر واجب أن یفعل لها اللطف.
قلنا: أما من قال: نصب الإمام لمصالح دنیاویّة قوله یفسد: لأنّه لو کان کذلک لما وجب إمامته، ولا خلاف بینهم فی أنّه یجب إقامة الإمام مع الاختیار.
اگر گفته شود: وقتی که اهل حل و عقد در مورد انتخاب کسی که صلاحیت امامت را
دارد، به وظیفه عمل نکردند، پس خداوند متعال از الطاف بیکرانش چیز دیگری را جایگزین امامت میفرماید [و عدم تمکین اهل حل و عقد مانع از لطف خداوندی نمیشود] بنابراین تکلیف ساقط نیست. از طرفی یکی از بزرگان هم گفته است:
وجوب انتصاب امام در شرع مقدّس به خاطر مصالح دنیایی مردم است و لازم نیست که جهت تأمین مصالح دنیایی، این چنین لطفی صورت بگیرد [بنابراین قرار دادن امام، لطف واجب نیست].
در جواب میگوییم: امّا سخن کسی که گفته بود، تعیین امام فقط برای مصالح دنیایی
است، باطل است، چرا که در این صورت نمیبایست امامتش واجب باشد، در حالی که همه [مذاهب و فِرَق] معتقدند وجود امامی با اختیارات تام، واجب و لازم است، زیرا او باید اقداماتی را انجام دهد [که همگی] از مسائل و امور دینی بوده و ترک آنها جایز نیست؛ از جمله جهاد، ولایت و سرپرستی حکّام و قضات، تقسیم بیت المال، اجرای حدود مجرمان و اقامه قصاص [که هر کدام از اینها علاوه بر فواید دنیوی در واقع امری معنوی و اخروی هستند].
علی أنّ ما یقوم به الإمام من الجهاد وتولیة الأمراء والقضاة وقسمة الفیء واستیفاء الحدود والقصاصات أمور دینیّة لا یجوز ترکها، ولو کان لمصلحة دنیاویّة لما وجب ذلک،
فقوله ساقط بذلک.
و أمّا من قال: یفعل اللّه ما یقوم مقامه باطل، لأنّه لو کان کذلک لما وجب علیه إقامة الإمام مطلقا علی کلّ حال، و لکان یکون ذلک من باب التخییر، کما نقول فی فروض الکفایات و فی علمنا بتعیین ذلک و وجوبه علی کلّ حال دلیل علی فساد ما قالوه.
علی أنّه یلزم علی الوجهین جمیعا المعرفة:
حال اگر امامت فقط برای مصلحت دنیایی میبود نمیبایست اموری که در بالا گفته
شد لازم و واجب باشد، پس ادعای این که امام فقط برای مصالح دنیایی است از درجه اعتبار ساقط است.
و امّا ادعای کسی که گفته بود: «خداوند به جای این لطف، لطف دیگری را مرحمت
فرموده و جایگزین امامت میکند»، نیز باطل است. چون اگر چنین بود دیگر نصب و تعیین امام و رهبری در هر حال [و زمان] بر خداوند واجب نبود، بلکه میبایست از باب تخییر باشد [که خداوند بین آن دو لطف مخیر باشد] چنان که ما در باب واجبات کفایی میگوییم.(1)
و به استناد آنچه که در مسأله وجوب تعیین امام در هر حال و هر زمان دانستیم، فساد و بطلان این قول و اعتقاد ضعیف، مشخص است.
1) . به نظر میرسد بهتر بود که مؤلف بزرگوار رحمهالله به جای واجبات کفایی، واجبات تخییری را عنوان میفرمودند. چرا که در واجب تخییری مکلف بین دو یا چند چیز واجب، مخیر است؛ مثل کفارات سهگانه روزه؛ یعنی یا 61 روز روزه، یا اطعام 60 فقیر و یا آزاد کردن بنده که مکلف مخیر است یکی از این امور را انجام دهد. درحالی که در واجب کفایی، فعل مورد نظر ابتدا بر همه واجب است و با اقدام برخی از مکلفین، از عهده دیگران ساقط میشود. البته بیان مرحوم شیخ را میتوان با این عبارت توجیه کرد که آن عدّه که اقدام میکنند، از سر اختیار است که توجیه قوی و قابل اتکایی به نظر نمیرسد.
بأن یقال: الکافر إذا لم یحصل له المعرفة یفعل اللّه له ما یقوم مقامها، فلا یجب علیه المعرفة علی کلّ حال.
أو یقال: إنّ ما یحصل من الإنزجار عن فعل الظلم عند المعرفة أمر دنیاوی لا یجب لها المعرفة، فیجب من ذلک إسقاط وجوب المعرفة، ومتی قیل: إنّه لا بدل للمعرفة، قلنا: و کذلک لا بدل للإمام علی ما مضی - وذکرناه فی تلخیص الشافی - و کذلک إن بیّنوا أنّ
الإنزجار من القبیح عند المعرفة أمر دینیّ قلنا: مثل ذلک فی وجود الإمام سواء.
فإن قیل: لا یخلو وجود رئیس مطاع منبسط الید من أن یجب علی اللّه جمیع ذلک أو یجب علینا جمیعه أو یجب علی اللّه إیجاده وعلینا بسط یده.
علاوه بر آنچه که گفته شد لازمه پذیرش این قول آن است که در باب معرفت دو نکته
ذکر شود:
نکته اوّل: گفتن این مطلب که وقتی برای کافر معرفت حاصل نشود، خداوند تبارک و تعالی میبایست به جای معرفت، امر دیگری را جایگزین آن فرماید، بنابراین کسب معرفت در هر حالی بر کافر واجب نیست.
نکته دوم: آنچه که در نتیجه معرفت حاصل میشود، انزجار از ظلم است و این هم یک امر دنیایی است که برای آن تحصیل معرفت واجب نیست، بنابراین وجوب تحصیل معرفت اللّه از کافر ساقط است.
اگر گفته شود: برای معرفت، بدلی وجود ندارد.
میگوییم: برای امام هم بدلی وجود ندارد. همچنان که درکتاب تلخیصشافی گفتیم.
و همچنین اگر گفته شود: انزجار از ظلم و کارهای زشت که در نتیجه معرفت ایجاد
میشود، امری دینی است نه دنیایی.
خواهیم گفت: همین حرف را در مورد امام میگوییم که بسیاری از امور مربوط به
امام، دینی است نه دنیایی.
فإن قلتم: یجب جمیع ذلک علی اللّه، فإنّه ینتقض بحال الغیبة لأنّه لم یوجد إِمام منبسط الید، وإن وجب علینا جمیعه فذلک تکلیف ما لا یطاق، لأنّا لا نقدر علی إیجاده، وإن وجب
علیه إیجاده وعلینا بسط یده و تمکینه فما دلیلکم علیه، مع أنّ فیه أنّه یجب علینا أن نفعل ما هو لطف للغیر، وکیف یجب علی زید بسط ید الإمام لتحصیل لطف عمرو، و هل ذلک إلاّ نقض الأصول.
اشکال: اگر گفته شود: وجود تعیین امام و رهبری مُطاع، آن هم با دست باز [که بتواند در کلیه امور تصرف نماید] از سه حال خارج نیست: یا بر خداوند واجب است، یا بر ما انسانها، و یا این که ایجاد و انتصابش بر خداوند و باز گذاردن دستش بر ما واجب است؛
1 - اگر شما بگویید که انتصاب و بازگذاشتن دست امام بر خداوند واجب است، پس
این ادعای شما در زمان غیبت نقض میشود؛ چرا که در حال غیبت، امامی که مبسوط الید باشد موجود نیست [از یک طرف کسی به امامت منصوب شده است و از طرفی دیگر امام دستش باز نیست و نمیتواند در امور تصرف کند واین تناقض است].
2 - و اگر بگویید بر ما واجب است، این هم تکلیف به مالایطاق است، چون ما قادر
به بسط ید او نیستیم.
3 - و اگر قائل شوید که ایجادش بر خداوند و بازگذاردن دستش و فرمانبرداری از او بر ما واجب است، شما چه دلیلی براین مدعا دارید؟ علاوه بر این اگر انتصاب و بازگذاردن دست امام بر ما واجب باشد، در واقع عهدی بر ما واجب شده است که برای دیگران لطف است نه خودمان. مثلاً، چگونه بر زید واجب است که دست امام را باز بگذارد تا این که لطفی در حقّ عمرو باشد؟ آیا این نقض اصول نیست؟(1)
1) . صاحب اشکال میگوید: اصل این است که انتصاب و باز گذاردن دست امام، لطفی در حقّ ما باشد؛ در حالی که در این جا ما دست امام را باز میگذاریم تا در حقّ دیگران لطفی حاصل شود، و این نقض آن اصل است.
قلنا: الّذی نقوله أنّ وجود الإمام المنبسط الید إذا ثبت أنّه لطف لنا علی ما دلّلنا علیه ولم یکن إیجاده فی مقدورنا لم یحسن أن نکلّف إیجاده لأنّه تکلیف ما لا یطاق، وبسط یده
وتقویة سلطانه قد یکون فی مقدورنا وفی مقدور اللّه، فإذا لم یفعل اللّه تعالی علمنا أنّه غیر واجب علیه وأنّه واجب علینا، لأنّه لا بد من أن یکون منبسط الید لیتمّ الغرض بالتکلیف،
وبیّنا بذلک أنّ بسط یده لو کان من فعله تعالی لقهر الخلق علیه، والحیلولة بینه وبین أعدائه وتقویة أمره بالملائکة رُبما أدّی إلی سقوط الغرض بالتکلیف، وحصول الإلجاء، فإذا یجب
علینا بسط یده علی کلّ حال وإذا لم نفعله أتینا من قبل نفوسنا.
پاسخ: آنچه که ما در مورد امام مبسوط الید میگوییم این است: وقتی که ثابت شده که
وجود امام بر ما لطف بوده و از طرفی ما قادر به ایجاد و انتصاب امام نیستیم، چنین وظیفهای برای ایجاد امام، امر درستی نیست، چرا که انجام این تکلیف از عهده ما خارج
است، و از طرفی باز بودن دست امام و همچنین تقویت حاکمیت آن حضرت، هم برای ما و هم برای خداوند مقدور است، حال وقتی که خداوند متعال این کار را انجام نداده است حتما خواهیم دانست که این امر بر خداوند واجب نیست بلکه بر ما واجب است. زیرا دست امام حتما باید باز باشد تا این که غرض و هدف تکلیف تمام باشد.(1)
و از طرفی روشن کردیم که اگر بازگذاردن دست امام، فعل خداوند تبارک و تعالی
بوده و به کمک ملائکه بین او و دشمنانش حائل شده و حاکمیت او را تقویت کند، بنابراین مردم در مقابل نصّ خداوند مجبور و مقهورند، و چه بسا این عمل منجر به سقوط و از بین رفتن هدف تکلیف و نیز باعث به وجود آمدن اضطرار (و بی پناهی مردم) شود، بنابراین باز گذاردن دست امام در هر حال بر ما واجب است، و اگر ما به این
وظیفه عمل نکنیم ضرر و خسارتی است که از خودمان بر ما رسیده است.
1) . چه تکلیف خاص امام علیهالسلام از جمله سرپرستی جامعه درهمه زمینهها و اجرای حدود الهی، وچه تکلیف خاص مردم نسبت به ایشان؛ ازجمله فرمانبرداری واطاعت، واین تکلیف وقتی تمام وکمال خواهد بود که امام مبسوطالید باشد.
فأمّا قولهم: فی ذلک ایجاب اللّطف علینا للغیر غیر صحیح.
لأنّا نقول: إنّ کلّ من یجب علیه نصرة الإمام وتقویة سلطانه له فی ذلک مصلحة تخصّه، وإن کانت فیه مصلحة یرجع إلی غیره کما نقوله فی أنّ الأنبیاء یجب علیهم تحمّل أعباء
النبوّة والأداء إلی الخلق ما هو مصلحة لهم، لأنّ لهم فی القیام بذلک مصلحة تخصّهم وإن
کانت فیها مصلحة لغیرهم. و یلزم المخالف فی أهل الحلّ والعقد بأن یقال: کیف یجب علیهم اختیار الإمام لمصلحة ترجع إلی جمیع الأمة، وهل ذلک إلاّ إیجاب الفعل علیهم لما
یرجع إلی مصلحة غیرهم، فأیّ شیء أجابوا به فهو جوابنا بعینه سواء.
و امّا این که گفتند: انتصاب و بازگذاردن دست امام بر ما واجب است [در حالی که این عمل] در حقّ دیگری لطف است، این سخن هم صحیح نیست. [که ما موجبات لطف برای دیگران را فراهم کنیم و خود ما بیبهره باشیم].
چون در جواب میگوییم: هر کسی که نصرت و یاری امام و نیز تقویت حاکمیت آن حضرت بر او واجب شده است، این وجوب مطابق مصلحتی بوده که اختصاص به او دارد. [و نفعش به خود او برمیگردد] اگر چه در این مسأله برای دیگران هم مصلحتی وجود داشته باشد. چنان که در مورد انبیاء هم میگوییم: در اشتغال و به دوش کشیدن بار
نبوّت و رساندن آن به دست مردم برای آنها مصلحتی وجود دارد، که به واسطه همین مصلحت در قیامت مخصوص میشوند، [و مورد عنایت خاص خداوند قرار میگیرند] اگر چه در این عمل، برای دیگران هم مصلحت وجود دارد.
علاوه بر این ما مخالف خودمان [اهل سنّت] را درباره اهل حل و عقد و با گفتن این که چگونه بر آنها واجب است که امامی را برگزینند که مصلحتش متوجّه تمام امّت است ملزم [به پاسخگویی] میکنیم، آیا این کار غیر از این است که فعلی برایشان واجب شده است که مصلحت و لطف برای دیگران است؟ بنابراین هر پاسخی به سؤال ما بدهند ما هم همان را به خودشان در این مسأله میگوییم.
فإن قیل: لم زعمتم أنّه یجب إیجاده فی حال الغیبة وهلاّ جاز أن یکون معدوما.
قلنا: إنّما أوجبنا [ذلک] من حیث إنّ تصرّفه الّذی هو لطفنا إذا لم یتمّ إلا بعد وجوده و إیجاده لم یکن فی مقدورنا، قلنا عند ذلک: أنّه یجب علی اللّه ذلک وإلاّ أدّی إلی أن لا نکون مزاحی العلّة بفعل اللّطف فنکون أتینا من قبله تعالی لا من قبلنا وإذا أوجده
ولم نمکّنه من انبساط یده أتینا من قبل نفوسنا فحسن التکلیف وفی الأوّل لم یحسن.
اشکال: شما برای چه خیال میکنید که وجود امام در زمان غیبت هم واجب است؟ آیا بهتر نبود که اصلاً وجود نداشته باشند؟
پاسخ: میگوییم: این که ما وجود امام را در هر حال و زمانی واجب و لازم میدانیم از آن جهت است که تصرف ایشان در امور برای ما لطف است و این لطف الهی در صورتی تمام است که آن حضرت وجود داشته باشد. البته ایجاد ایشان در حدّ توان و قدرت ما نیست بلکه بر خداوند واجب است، و اگر پروردگار عالم او را ایجاد نمیکرد منجر به این میشد که ما نتوانیم موانع تکلیف را برطرف کنیم، فلذا این ضرر و زیانی بود که از جانب خداوند به ما میرسید نه از جانب خودمان، امّا وقتی که خداوند
امام را ایجاد فرماید و ما نسبت به ایشان تمکین نکرده و فرمانبردار آن حضرت نبوده و دست ایشان را باز نگذاریم، این ایراد و نقص از ناحیه خودمان است، در این صورت تکلیف [ما به اعتقاد به وجود امام آن هم در حال غیبت و همچنین به لزوم تمکین و فرمانبرداری از امام] خوب است [و هیچ جهت قبح و زشتی ندارد. چون ما خودمان باعث عدم استفاده از این لطف الهی شدهایم] امّا در صورت اوّل [که خداوند امام را ایجاد نکرده باشد] تکلیف ما بجا و درست نیست.
فإن قیل: ماالّذی تریدون بتمکیننا إیّاه؟ أتریدون أن نقصده ونشافهه وذلک لا یتمّ إلاّ مع وجوده.
قیل لکم: لا یصحّ جمیع ذلک إلاّ مع ظهوره وعلمنا أوعلم بعضنا بمکانه.
وإن قلتم: نرید بتمکیننا أن نبخع لطاعته والشدّ علی یده، ونکفّ عن نصرة الظالمین، ونقوم علی نصرته متی دعانا إلی إمامته و دلّنا علیها بمعجزته.
قلنا لکم: فنحن یمکننا ذلک فی زمان الغیبة وإن لم یکن الإمام موجودا فیه، فکیف قلتم لا یتمّ ما کلّفناه من ذلک إلاّ مع وجود الإمام.
قلنا: الّذی نقوله فی هذا الباب ما ذکره المرتضی رحمهالله فی الذخیرة و ذکرناه فی تلخیص
اشکال: منظور شما از تمکین در برابر امام چیست؟ اگر مقصود این است که به محضر او شرفیاب شده و کنار او باشیم، که این امر فقط با وجود ایشان ممکن است؛ به شما گفته شده که تمکین و فرمانبرداری از امام در صورتی صحیح است که ایشان ظاهر باشد و این که ما بدانیم یا حداقل بعضی از ما بدانیم که مکان ایشان کجا است.
و اگر منظور از فرمانبرداری از امام این باشد که مهیای اطاعت و آماده کمک به ایشان باشیم، و اهل ظلم و ستم را یاری نکنیم، و همچنین هر زمانی که آن حضرت ظهور فرموده و با دلیل و برهان و به وسیله معجزه، ما را به امامتش دعوت کرد، برای کمک به
او آماده باشیم. به شما میگوییم که ما نیز ممکن است در آن زمان چنین آمادگی را داشته
باشیم حتی اگر امامی هم در کار نباشد. پس چگونه است که میگویید: آنچه که ما موظف به انجام آن هستیم فقط با وجود امام کامل است؟
پاسخ: آنچه را که، در این باب میگوییم همان مطلبی است که سیّد مرتضی رحمهالله در کتاب ذخیره فرمودهاند و ما هم در تلخیص شافی ذکر کردهایم که لطف خداوند در حقّ ما که همان تصرف امام [در اداره امور مردم] و مبسوط الید بودنشان میباشد، به
الشافی أنّ الّذی هو لطفنا من تصرّف الإمام وانبساط یده لا یتمّ إلاّ بأمور ثلاثة.
أحدها: یتعلّق باللّه وهو إیجاده.
و الثانی: یتعلّق به من تحمّل أعباء الإمامة والقیام بها.
و الثالث: یتعلّق بنا من العزم علی نصرته، ومعاضدته، والانقیاد له، فوجوب تحمله علیه فرع علی وجوده، لأنّه لا یجوز أن یتناول التکلیف المعدوم، فصار إیجاد اللّه إیّاه أصلاً
لوجوب قیامه، وصار وجوب نصرته علینا فرعا لهذین الأصلین لأنّه إنّما یجب علینا طاعته إذا وجد، وتحمّل أعباء الإمامة وقام بها، فحینئذ یجب علینا طاعته، فمع هذا التحقیق کیف یقال: لم لا یکون معدوما.
وسیله سه امر کامل میشود:
اوّل: امری که به خداوند تعلق دارد و عبارت است از ایجاد امام.
دوم: امری که به کسی که منصب امامت را عهددار شده است، تعلق دارد.
سوم: امری که به ما مردم تعلق دارد و آن عبارت است از این که اراده و عزم بر یاری
و کمک امام داشته و مطیع او باشیم.
بنابراین وجوب تحمل منصب امامت برای امام فرع وجود اوست، چرا که تکلیف کردن معدوم درست نیست؛ [یعنی کسی را که وجود ندارد، نمیتوان موظف به انجام کاری کرد.] پس این که خداوند او را ایجاد میکند اصل و اساس وجوب قیام ایشان به انجام امور امامت است، همچنین وجوب یاری کردن او توسط ما فرع این دو مسأله است، زیرا زمانی اطاعتش بر ما واجب میشود که هم وجود داشته باشد، و هم در جایگاه و منصب امامت بوده و اقدام به کارهای امامت کند. بنابراین اطاعت از ایشان بر
ما واجب است.
حال با توجّه به این استدلال چگونه گفته میشود که برای چه از ما انتظار دارند که ملتزم به عدم وجود او شده و بگوییم آن حضرت وجود ندارد.
فإن قیل: فما الفرق بین أن یکون موجودا مستترا (حتّی إذا علم اللّه منّا تمکینه أظهره، وبین أن یکون) معدوما حتّی إذا علم منّا العزم علی تمکینه أوجده.
قلنا: لا یحسن من اللّه تعالی أن یوجب علینا تمکین من لیس بموجود لأنّه تکلیف ما لا یطاق، فإذا لا بدّ من وجوده.
فإن قیل: یوجده اللّه تعالی إذا علم أنّا ننطوی علی تمکینه بزمان واحد کما أنّه یظهره عند مثل ذلک.
قلنا: وجوب تمکینه والإنطواء علی طاعته لازم فی جمیع أحوالنا، فیجب أن یکون التمکین من طاعته والمصیر إلی أمره ممکنا فی جمیع الأحوال و إلاّ لم یحسن التکلیف
اشکال: چه فرقی هست بین این که امام وجود داشته و غایب باشد تا زمانی که خداوند، فرمانبرداری ما از ایشان را ببیند و حضرت را آشکار فرماید، و بین این که اصلاً وجود نداشته باشد و هر وقت خداوند دانست که ما عزم و اراده برای تمکین واطاعت از ایشان را داریم، او را به وجود بیاورد؟
پاسخ: شایسته نیست که خداوند تمکین و فرمانبری از کسی را بر ما واجب نماید که موجود نیست. چرا که این، امر به مالایطاق است. بنابراین حتما باید وجود داشته باشد.
اشکال: خداوند هر وقت بداند ما آمادگی فرمانبرداری از او را داریم او را ایجاد میکند. همانطور که طبق عقیده شما، ظهور او در چنین زمانی واقع میشود.
پاسخ: فرمانبرداری از ایشان و اراده و قصد اطاعت از او به اعتقاد ما در جمیع احوال بر ما واجب است. پس لازم است که در تمام احوال، تکمین و فرمانبرداری از ایشان ممکن و مقدور و در حدّ توان باشد. چرا که در غیر این صورت تکلیف درست نخواهد بود و این اشکال در صورتی وارد است که ما در تمام احوال؛ چه غیبت و چه ظهور، مکلف بر اطاعت و فرمانبرداری از حضرت نباشیم؛ [یعنی در زمان غیبت، اطاعتش
وإنّما کان یتمّ ذلک لو لم نکن مکلّفین فی کلّ حال لوجوب طاعته والانقیاد لأمره، بل کان یجب علینا ذلک عند ظهوره والأمر عندنا بخلافه.
ثمّ یقال: لمن خالفنا فی ذلک وألزمنا عدمه علی استتاره: لم لا یجوز أن یکلّف اللّه تعالی المعرفة ولا ینصب علیها دلالة إذا علم أنّا لا ننظر فیها، حتّی إذا علم من حالنا أنّا نقصد إلی النظر ونعزم علی ذلک أوجد الأدلّة ونصبها، فحینئذ ننظر ونقول ما الفرق بین دلالة منصوبة
لا ننظر فیها وبین عدمها حتّی إذا عزمنا علی النظر فیها أوجدها اللّه تعالی.
و متی قالوا: نصب الأدلّة من جملة التمکین الّذی لا یحسن التکلیف من دونه کالقدرة والآلة.
واجب نباشد] و فقط بعد از ظهورش، تمکین نسبت به ایشان واجب باشد. در حالی که اعتقاد ما اینگونه نیست.
و اینک از کسی که در وجود امام غایب، مخالف ما بوده و قصد دارد ما را ملزم به
پذیرش عدم وجود ایشان کند، پرسیده میشود: چرا جایز نیست که خداوند معرفت را تکلیف کند و مادامی که میداند ما توجهی به معرفت نداریم، دلیل و راهنما برای رسیدن به معرفت نصب نکند؟ تا وقتی که بداند ما اراده و عزم به معرفت داریم [و در صدد آن هستیم که خدا را بشناسیم و کسب معرفت کنیم] آن وقت دلیل را ایجاد کرده و نصب فرماید؟
بنابراین میگوییم: چه فرقی است بین راهنمایی که خداوند برای هدایت مردم نصب فرموده و به آن توجّه نمیکنیم، و بین عدم نصب آن راهنما، تا در زمان عزم و اراده
مردم برای کسب معرفت، آن را ایجاد کند؟
اگر در جواب ما بگویند: نصب دلیل توسط خداوند در مسأله معرفت از جمله شرایط و اجزا و مقدمات تمکین و اطاعت است که تکلیف بدون آن شایسته نیست؛ درست مثل قدرت و ابزار بر انجام کار [که اگر نباشد تکلیف درست نیست و نصب دلیل هم دقیقا همین است].
قلنا: وکذلک وجود الإمام علیهالسلام من جملة التمکین من وجوب طاعته، ومتی لم یکن موجودا لم تمکّنا طاعته، کما أنّ الأدلّة إذا لم تکن موجودة لم یمکّنا النظر فیها فاستوی الأمران.
وبهذا التحقیق یسقط جمیع ما یورد فی هذا الباب من عبارات لا نرتضیها فی الجواب وأسئلة المخالف علیها، وهذا المعنی مستوفی فی کتبی وخاصّة فی تلخیص الشافی فلا نطوّل بذکره.
خواهیم گفت: به همین منوال وجود امام علیهالسلام هم از جمله شرایط تمکین و توان بر وجوب اطاعت از اوست و اگر چنانچه امام وجود نداشته باشد ما هم قادر به اطاعت از او نیستیم. چنان که در مورد مسأله معرفت اللّه اگر ادلّه [و راهنمایی برای کسب معرفت اللّه] وجود نداشته باشد، نمیتوانیم متوجّه آن ادله شده و معرفت کسب کنیم. بنابراین
هر دو مسأله با هم مساوی هستند.(1)
در مورد امامت هم همین است، به این ترتیب که وجود امام علیهالسلام شرط تحقق اطاعت از ایشان است. بنابراین اگر امام وجود نداشته باشد تکلیف کردن مردم به اطاعت از او درست نیست و چون در هر حال اطاعت او واجب و تکلیف ماست پساومیبایست حتماوجودداشته و «منصوب من عنداللّه» باشد، حتیاگردست ما هم بهخاطر بدعهدی خودمان بهاو نرسد.
بنابراین مسأله نصب دلیل برای کسب معرفت اللّه و نصب امام به جهت اطاعت کردن از او مساوی هستند و هر حکمی که اولی [مسأله معرفت] دارد، دومی هم [مسأله امامت] قاعدتا داراست.
[تا به اینجا و] به وسیله تحقیقی که انجام شد، تمامی شبهات و اشکالاتی که در این باب ایراد شده بود از درجه اعتبار ساقط میشوند؛ از جمله عباراتی که ما به وسیله سؤال
و جواب، مخالفان مسأله غیبت و وجود امام علیهالسلام را قانع کردیم، و البته این مبحث را به شکل کافی در کتابهایم؛ خصوصا «تلخیص شافی» آوردهام، پس با ذکر دوباره آنها بحث را طولانی نمیکنیم.
1) . در باب معرفت باید گفت که ایجاد و قرار دادن دلیل برای هدایت مردم، مقدمه و شرط تحقق کسب معرفت است؛ مثل قدرت بر انجام آن یا داشتن ابزار عمل. بنابراین اگر دلیل و راهنما ایجاد نشود درست نیست که کسی را به معرفت تکلیف کرد و چون کسب معرفت در هر حال تکلیف ماست پس دلیل و راهنما هم حتما باید موجود باشد، حتی اگر ما دنبال کسب معرفت نرویم.
والمثال الّذی ذکره من أنّه لو أوجب اللّه علینا أن نتوضّأ من ماء بئر معیّنة لم یکن لها حبل نستقی به، وقال لنا: إن دنوتم من البئر خلقت لکم حبلاً تستقون به [من] الماء، فإنّه یکون مزیحا لعلّتنا، ومتی لم ندن من البئر کنّا قد أتینا من قبل نفوسنا لا من قبله تعالی.
وکذلک لو قال السیّد لعبده وهو بعید منه: اشتر لی لحما من السوق، فقال: لا أتمکّن من ذلک لأنّه لیس معی ثمنه، فقال: إن دنوت أعطیتک ثمنه؛ فإنّه یکون مزیحا لعلّته، ومتی
لم یدن لأخذ الثمن یکون قد أتی من قبل نفسه لا من قبل سیّده، وهذه حال ظهور الإمام مع
تمکیننا فیجب أن یکون عدم تمکیننا هو السبب فی أن لم یظهر فی هذه الأحوال لا عدمه إذ
کنّا لو مکّنّاه علیهالسلام لوجد وظهر.
سؤال: اگر خداوند وضو گرفتن در آب چاهی را که ریسمان ندارد بر ما واجب کند و بفرماید: اگر نزدیک چاه بشوید، برای شما ریسمانی ایجاد میکنم، تا به وسیله آن آب
از چاه بکشید. پس با این شرطی که گذاشته و وعدهای که داده است، آن مانع رسیدن به آب را که نبودن ریسمان است برطرف میکند. با این وصف که اگر ما نزدیک به چاه نشدیم خسارت آن از جانب خودمان به ما رسیده است نه از ناحیه حقّ تعالی.
مثال دیگر: اگر مولایی به نوکرش که از او دور است بگوید: برو و از بازار گوشت
تهیه کن و نوکر بگوید: نمیتوانم، چون پول همراه ندارم و مولا بگوید: اگر جلوتر بیایی
پول در اختیارت میگذارم. این جمله مولا مانع تکلیف را [که نداشتن پول بود] از مکلف برطرف میکند. حالا اگر نوکر نزدیک مولایش نشود. این کوتاهی از ناحیه خودش است و از جانب مولایش نیست.
در مورد ظهور امام علیهالسلام و تمکین ما نسبت به ایشان نیز به همین ترتیب است. در نتیجه عدم تمکین و فرمانبرداری نکردن ما مردم سبب شده است تا در این حال امام ظاهر نباشد، نه این که وجود نداشته باشد. چرا که اگر ما نسبت به ایشان تمکین و فرمانبرداری را پیش میگرفتیم حضرتشان ظهور میکردند.
قلنا: هذا کلام من یظنّ أنّه یجب علینا تمکینه إذا ظهر ولا یجب علینا ذلک فی کلّ حال، ورضینا بالمثال الّذی ذکره، لأنّه تعالی لو أوجب علینا الاستقاء فی الحال لوجب أن یکون
الحبل حاصلاً فی الحال لأنّ به تزاح العلّة، لکن إذا قال: متی دنوتم من البئر خلقت لکم
الحبل إنّما هو مکلّف للدنوّ لا للاستقاء فیکفی القدرة علی الدنوّ فی هذه الحال، لأنّه لیس بمکلّف للاستقاء منها، فإذا دنا من البئر صار حینئذ مکلّفا للاستقاء، فیجب عند ذلک أن
یخلق له الحبل، فنظیر ذلک أن لا یجب علینا فی کلّ حال طاعة الإمام وتمکینه
پاسخ: این [نحوه مثال زدن نشان میدهد که این ادّعا و سخن] کلام کسی است که خیال کرده فرمانبرداری و اطاعت از امام فقط در زمان ظهور امام بر ما واجب است نه در
همه حالات [از جمله در حال غیبت].
البته ما با مثالی که ذکر کرده، موافق هستیم [مثال خوبی برای اثبات حقانیت اعتقاد به امام غایب است] امّا با این حال به خود او اشکال میکنیم که اگر خداوند آب کشیدن از چاه را برای ما واجب میکرد میبایست که ریسمان حتما وجود داشته باشد چرا که مانع آب کشیدن، به وسیله همین ریسمان مرتفع میشود، امّا وقتی که خداوند متعال بفرماید: هر وقت به نزدیکی چاه بروید ریسمان را برای شما خلق میکنم، در این صورت تکلیف متوجّه نزدیک شدن به چاه است نه آب کشیدن، پس در این صورت توان نزدیک شدن به چاه کفایت میکند. بنابراین مکلف، مأمور به آب کشیدن از چاه نیست بلکه (فعلاً مکلف به نزدیک شدن است و ) هر زمانی که به چاه نزدیک شد آن وقت موظف به آب کشیدن میشود. و در این مرحله خداوند [مطابق وعدهای که داده] باید ریسمان را خلق کند.
این مثال را نظیر این مسأله قرار داده که بگوییم در هر حالی اطاعت از امام و تمکین نسبت به ایشان بر ما واجب نباشد. در این صورت وجود او هم واجب نخواهد بود. [به
این معنا که در حال حاضر که امام غایب است و دسترسی به ایشان عادتا مقدور نیست،
فلا یجب عند ذلک وجوده، فلمّا کانت طاعته واجبة فی الحال ولم نقف علی شرطه ولا وقت منتظر وجب أن یکون موجودا لتزاح العلة فی التکلیف ویحسن.
والجواب: عن مثال السیّد مع غلامه مثل ذلک لأنّه إنّما کلّفه الدنوّ منه لا الشراء، فإذا دنا منه وکلّفه الشراء وجب علیه إعطاء الثمن.
ولهذا قلنا: إنّ اللّه تعالی کلّف من یأتی إلی یوم القیامة ولا یجب أن یکونوا موجودین مزاحی العلّة لأنّه لم یکلّفهم الآن، فإذا أوجدهم وأزاح علّتهم فی التکلیف بالقدرة والآلة
ونصب الأدلّة حینئذ تناولهم التکلیف، فسقط بذلک هذه المغالطة.
پیروی از امام واجب نیست؛ یعنی در صورتی که پیروی و اطاعت از او واجب نبود،
وجودش هم واجب نخواهد بود.] پس اگر فرمانبرداری از امام آن هم در حالی که ما به شرط اطاعت و وقت ظهور ایشان آگاهی نداشته باشیم واجب بوده باشد، لاجرم وجود او هم لازم و واجب خواهد بود که مانع تکلیف را از بین ببرد و نتیجتا تکلیف [به
اطاعت از ایشان ]صحیح و درست بشود.
و امّا جواب از مثال مولا و نوکرش، نظیر همان جواب مثال قبلی است، چرا که مولا
غلام را به نزدیک شدن به خود مکلّف کرد، نه خرید و فروش. پس هر وقت نوکر به آقایش نزدیک شد و مولا او را به خرید مکلف کرد، بر مولا واجب است که پول در اختیارش بگذارد.
به همین جهت گفتیم: خداوند تبارک و تعالی تمام کسانی را که تا روز قیامت میآیند
مکلف فرموده است، در حالی که لازم نیست همه آنها الآن موجود بوده و مانع تکلیف هم از آنها برداشته شود. به دلیل این که خداوند همه آنها را الآن مکلف نکرده است،
بلکه وقتی که ایشان را ایجاد کرد و مانع در تکلیفشان را به وسیله قدرت و اسباب انجام
دادن آن و نیز مقرر کردن ادله [و راهنمایان] برطرف فرمود، آن وقت آنها را مکلّف میکند. به این ترتیب مغالطه و اشکال مخالف ما در مورد وجود امام، ساقط شده و فاقد اعتبار است.
علی أنّ الإمام إذا کان مکلّفا للقیام بالأمر وتحمّل أعباء الإمامة کیف یجوز أن یکون معدوما وهل یصحّ تکلیف المعدوم عند عاقل، ولیس لتکلیفه ذلک تعلّق بتمکیننا أصلاً، بل
وجوب التمکین علینا فرع علی تحمّله علی ما مضی القول فیه، وهذا واضح.
ثُمّ یقال لهم: أ لیس النبیّ صلیاللهعلیهوآله اختفی فی الشعب ثلاث سنین لم یصل إلیه أحد، واختفی فی الغار ثلاثة أیّام ولم یجز قیاسا علی ذلک أن یعدمه اللّه تعالی تلک المدّة مع بقاء التکلیف علی الخلق الّذین بعثه لطفا لهم.
علاوه بر این امامی که مکلف است تا به امر امامت و رهبری قیام کرده و در آن منصب باشد چگونه ممکن است که معدوم بوده و وجود نداشته باشد، آیا عقلاً تکلیف کسی که اصلاً وجود ندارد و معدوم است صحیح است؟
و تکلیف امام به انجام امور امامت، اصلاً وابسته به اطاعت و فرمانبرداری ما از ایشان نیست. [و اینگونه نیست که خداوند بفرماید که اگر شما او را اطاعت کنید من هم ایجادش کرده او را به امامت منصوب میکنم] بلکه وجوب فرمانبرداری ما از ایشان فرع بر این است که ایشان در جایگاه امامت باشد [نه این که امامت ایشان معلق به تمکین ما باشد بلکه فرمانبرداری ما فرع و معلق به امامت آن حضرت است. بنابراین، اصل، وجود و امامت اوست و فرع هم اطاعت ما از ایشان] و این هم واضح و روشن است.
بعد از این بحث به مخالفین گفته میشود: مگر نه این که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله سه سال در شعب ابی طالب مخفی شد، به گونهای که احدی به ایشان دسترسی نداشت؟ و همچنین در غار [ثور] سه روز مخفی شدند؟ لذا نمیتوان قیاس کرد و گفت که خداوند ایشان را در آن مدّت خاص معدوم فرموده و آن حضرت وجود نداشته است و با این حال وظیفه مردم در اطاعت از پیامبر که خداوند از سر لطف، او را برای هدایت آنها مبعوث فرموده باقی و پا بر جا باشد [و به عبارت روشنتر، مردم مکلف باشند از پیامبری که موجود نیست، اطاعت کنند].
ومتی قالوا: إنّما اختفی بعد ما دعا إلی نفسه وأظهر نبوّته فلمّا أخافوه استتر.
قلنا: وکذلک الإمام لم یستتر إلاّ وقد أظهر آباؤه موضعه وصفته، ودلّوا علیه، ثمّ لمّا خاف علیه أبوه الحسن بن علیّ علیهالسلام أخفاه وستره، فالأمران إذا سواء.
ثُمّ یقال لهم: خبّرونا لو علم اللّه من حال شخص أنّ من مصلحته أن یبعث اللّه إلیه نبیّا معیّنا یؤدّی إلیه مصالحه وعلم أنّه لو بعثه لقتله هذا الشخص، ولو منع من قتله قهرا کان فیه مفسدة له أو لغیره، هل یحسن أن یکلّف هذا الشخص ولا یبعث إلیه ذلک النبیّ، أو لا یکلّف.
اگر در جواب ما بگویند: پیامبر زمانی مخفی شدند که مردم را به طرف خودشان دعوت کرده و نبوتشان را ظاهر کرده بودند. [و پنهان شدن او بعد از انجام دعوت و مأموریتش بوده] و بعد از آن که حضرت را ترسانیدند، ایشان هم مخفی شدند.
ما هم میگوییم: امام زمان علیهالسلام هم همین گونه بودند، یعنی زمانی مخفی شدند که پدران و اجداد بزرگوارشان اوصاف و ویژگیهای آن حضرت را بیان کرده و مردم را به سمت ایشان راهنمایی کرده بودند و بعد به جهت آنکه پدر ایشان امام حسن عسکری علیهالسلامبرای جان حضرت ترسیدند، [به جهت احتیاط و حفظ جان امام] ایشان را پنهان کردند. پس در نتیجه این دو مسأله [یعنی مخفی شدن پیامبر و غیبت امام زمان علیهماالسلام] نیز با هم مساوی هستند.
اینک به جهت روشنتر شدن مسأله به آنها گفته میشود: بگویید ببینیم اگر خداوند
از روی حالات شخصی بداند که مصلحتش در این است که پیامبر معینی را برای او مبعوث کند که مصالح شخصی او را تأمین کند و از طرفی هم بداند که چنانچه آن پیامبر را مبعوث کند، شخص مورد نظر، او را به قتل میرساند، حالا اگر خداوند به صورت قهری و جبری مانع این قتل شده و پیامبر را برای هدایت او مبعوث نکند، آیا این کار برای همان شخص، مفسده و ضرر دارد یا برای دیگری؟
آیا تکلیف کردن این شخص [به اطاعت از پیامبر] در حالی که هنوز پیامبری مبعوث نشده درست است یا نه؟
فإن قالوا: لا یکلّف.
قلنا: وما المانع منه، وله طریق إلی معرفة مصالحه بأن یمکّن النبیّ من الأداء إلیه.
وإن قلتم: یکلّفه ولا یبعث إلیه.
قلنا: وکیف یجوز أن یکلّفه ولم یفعل به ما هو لطف له مقدور.
فإن قالوا: أتی فی ذلک من قبل نفسه.
قلنا: هو لم یفعل شیئا و إنّما علم أنّه لا یمکنه، وبالعلم لا یحسن تکلیفه مع ارتفاع اللطف، ولو جاز ذلک لجاز أن یکلّف ما لا دلیل علیه إذا علم أنّه لا ینظر فیه، وذلک باطل،
اگر گفتند: تکلیف نکردن او درست است.
میگوییم: با وجود این که راه برای شناخت مصالحش به وسیله اطاعت از پیامبر باز
است، دیگر چه چیزی مانع تکلیف اوست؟
اگر بگویند: خداوند او را مکلّف کرده، ولی پیامبری برایش مبعوث نکند.
میگوییم: چگونه جایز است که خداوند کاری را که میتواند انجام دهد و در حقّش
لطف است را انجام نداده [و پیامبری نفرستاده] ولی شخص مورد نظر را موظف به اطاعت از پیامبر کرده است؟
اگر گفتند: خود آن شخص سبب عدم بعثت پیامبر شده و مقصر است. میگوییم: او کاری نکرده است فقط خداوند میداند که او از پیامبر اطاعت نخواهد کرد و به صرف علم داشتن خداوند، تکلیف کردن او [به اطاعت از پیامبر] در حالی که لطفی در کار نیست [و هنوز پیامبری مبعوث نشده است] درست نیست، و چنانچه موظف کردن او به اطاعت از پیامبر درست میبود، میبایست تکلیف کردن افراد به امری که خداوند به صِرف
دانستن این که توجّه به آن نمیشود و راهنمایی برای آن قرار نداده است درست باشد و پر
واضح است که این امر باطل است [به این معنا که خداوند به صِرف این که میداند کسی به معرفت توجهی نمیکند دلیل و راهنما برای کسب معرفت هم قرار ندهد و بعد با این وجود،
افراد را به کسب معرفت تکلیف کند و روشن است که این معنا باطل و فاسد است.]
و لابدّ أن یقال: إنّه یبعث إلی ذلک الشخص ویوجب علیه الإنقیاد له لیکون مزیحا لعلّته،
فإمّا أن یمنع منه بما لا ینافی التکلیف، أو یجعله بحیث لا یتمکّن من قتله، فیکون قد أتی من قبل نفسه فی عدم الوصول إلیه، وهذه حالنا مع الإمام فی حال الغیبة سواء.
فإن قال: لا بدّ أن یعلمه أنّ له مصلحة فی بعثة هذا الشخص إلیه علی لسان غیره لیعلم أنّه قد أتی من قبل نفسه.
قلنا: وکذلک أعلمنا اللّه علی لسان نبیّه صلیاللهعلیهوآله والأئمّة من آبائه علیهمالسلام موضعه، وأوجب علینا طاعته، فإذا لم یظهر لنا علمنا أنّا أتینا من قبل نفوسنا فاستوی الأمران.
پس به ناچار باید گفت: خداوند برای آن شخص پیامبری مبعوث فرموده و اطاعت از آن پیامبر را هم واجب میکند تا به این وسیله موانع تکلیف برداشته شوند. در این حال پروردگار عالم یا به نحوی که با تکلیف شخص منافات نداشته باشد پیامبرش را از گزند او حفظ میکند و یا به گونهای پیامبرش را محافظت میکند که آن شخص نتواند او را به قتل رسانده و از بین ببرد.
پس آنچه که بر سر شخص میآید؛ یعنی عدم حضور پیامبرش و این که محضر او را درک نمیکند، از ناحیه خودش میباشد. وضعیت ما هم با امام علیهالسلام در زمان غیبت به همین صورت است، بنابراین هر دو مطلب مساوی هستند.
اگر گفته شود: میبایست توسط فرد دیگری به شخص آموزش داده شود که مبعوث شدن پیامبر به نفع و مصلحت اوست تا بداند [که در صورت عدم دسترسی او به پیامبر] ضررش متوجّه خود او است.
میگوییم: خداوند تبارک و تعالی به وسیله پیامبر اکرم و اهل بیت علیهمالسلام امام زمان علیهالسلامرا به ما معرفی فرموده [و نسبت به مصلحت وجود ایشان آگاهی دادهاند] و اطاعت از ایشان را بر ما واجب کرده است. حالا اگر آن حضرت برای ما ظاهر نیست [و به ایشان دسترسی نداریم] از ناحیه خودمان بوده و مقصریم، پس هر دو موضع مساویاند.
وأمّا الّذی یدلّ علی الأصل الثانی وهو أنّ من شأن الإمام أن یکون مقطوعا علی عصمته، فهو أنّ العلّة التی لأجلها احتجنا إلی الإمام ارتفاع العصمة، بدلالة أنّ الخلق متی کانوا معصومین لم یحتاجوا إلی إمام وإذا خلوا من کونهم معصومین احتاجوا إلیه، علمنا عند ذلک أنّ علّة الحاجة هی ارتفاع العصمة، کما نقوله فی علة حاجة الفعل إلی فاعل أنّها
الحدوث، بدلالة أنّ ما یصحّ حدوثه یحتاج إلی فاعل فی حدوثه، وما لا یصحّ حدوثه یستغنی عن الفاعل، و حکمنا بذلک أنّ کلّ محدث یحتاج إلی محدث، فبمثل ذلک یجب الحکم بحاجة کلّ من لیس بمعصوم إلی إمام وإلاّ انتقضت العلّة، فلو کان الإمام غیر معصوم
و امّا آنچه که بر اصل دوم دلالت دارد این است که شأن و جایگاه امام علیهالسلام اقتضا میکند که نسبت به عصمت ایشان قطع و یقین حاصل شده باشد، و علّتی که موجب میشود ما به عصمت امام احتجاج کنیم این است که ما معصوم نیستیم، چرا که اگر همه مردم معصوم میبودند دیگر احتیاجی به امام نبود. امّا وقتی که مردم معصوم نباشند [که
نیستند] پس محتاج به امام معصوم هستند و لذا یقین میکنیم که علّت نیاز مردم به امام
معصوم این است که خودشان معصوم نیستند. مثل آنچه که در علّت نیاز فعل به فاعل میگوییم: علّت آن، حدوث و به وجود آمدن فعل است. به دلیل این که هر چیزی که به وجود آمدنش صحیح باشد، محتاج و نیازمند به فاعلی است که آن را به وجود آورد و آنچه که حدوثش صحیح نیست بینیاز از فاعل است، به این ترتیب حکم میکنیم که هر به وجود آمدهای نیازمند به وجود آورندهای است. پس مثل همین مسأله حکم میکنیم به لزوم اینکه هر کسی که معصوم نیست نیاز به امام دارد، در غیر این صورت حکم علّیت نقض میشود.
حال اگر امام هم غیر معصوم باشد علّت نیاز به امام معصوم شامل او هم میشود و او نیز محتاج امام دیگر است.
لکانت علّة الحاجة فیه قائمة واحتاج إلی إمام آخر، والکلام فی إمامه کالکلام فیه، فیؤدّی إلی إیجاب أئمّة لا نهایة لهم أو الانتهاء إلی معصوم وهو المراد.
وهذه الطریقة قد أحکمناها فی کتبنا فلا نطوّل بالأسئلة علیها لأنّ الغرض بهذا الکتاب غیر ذلک، وفی هذا القدر کفایة.
بنابراین کلام در مورد امام او هم عین کلام در مورد خود اوست؛ یعنی این امام هم اگر معصوم نباشد به امام نیازمند است و این امر منجر به وجود بینهایت امام میشود مگر اینکه منتهی به یک امام معصوم بشود که مقصود ما هم همین است.
البته در این مورد در کتب دیگرمان توضیح دادهایم، لذا در اینجا بحث را طولانی
نمیکنیم چرا که غرض ما در این کتاب غیر از این بحث است [یعنی بحث اصلی ما در غیبت است نه عصمت] و همین قدر کفایت میکند.(1)
الف) همان طور که شیخ بزرگوار در بیانشان فرمودند: اگر امام معصوم نباشد تسلسل لازم میآید، چرا که نصب امام معصوم به این جهت واجب است که در اعمال عامه مکلفین احتمال خطا وجود دارد. پس اگر در اعمال امام هم احتمال خطا وجود داشته باشد او هم برای رفع خطا، نیازمند امام دیگری خواهد بود و اگر این سلسله ادامه یابد و ختم به امامی نشود که هرگز احتمال خطا در اعمال او نمیباشد، تسلسل به وجود میآید و تسلسل هم بطلانش بدیهی است.
ب) امام، حافظ شریعت، قرآن و سنت است و میبایست معصوم باشد تا بدون کمترین احتمال خطا و لغزش، حقایق شرع مقدّس را تبیین کند. چرا که در مورد قرآن و سنت و معنا و تفسیر آن اختلاف هست و گاه تفاسیر متفاوتی از آیات توسط علما و مفسرین به دست ما رسیده است، و خداوند به وسیله امام، قرآن و سنت را حفظ میکند او هم اگر معصوم نباشد در تفسیرش محتمل است دچار لغزش و اشتباه شود. بنابراین باید معصوم باشد تا حقایق شرع را آن گونه که هست بیان کند.
ج) اگر امام، معصوم نباشد و خطایی از او سر بزند یا باید تبعیت شود که در این صورت قطعا باطل است. یا تبعیت نشود که در این صورت معنای عدم تبعیت، عدم مقبولیت قول اوست. پس امام میبایست معصوم باشد که تبعیت از او باطل نبوده و عدم تبعیت از او جایز نباشد.
] د) اگر نصب امام بر خداوند واجب باشد که همین طور است، صدور گناه از او محال خواهد بود. بنابراین اگر از او گناهی سربزند میبایست خطا در جمیع احکام توسط او ممکن باشد و این مفسده بزرگی است؛ در حالی که خداوند حکیم است و حکمتالهی هرگز اقتضای اینامر نمیکند و اینکارقبیحاست. فلذاعدمعصمت اماممخالف باحکمت خداوند است.
ه) از جمله ادله عصمت امام، آیاتی از کلام اللّه مجید است که ذیلاً به بعضی از آنها اشاره میشود:
1- آیه 124 سوره بقره میفرماید: «لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ» که اشاره دارد به اینکه اعطای مقام و منصب الهی امامت از ناحیه حضرت حقّ، خاص کسانی است که از هرگونه آلودگی مبرّا باشند. بنابراین آیه شریفه اعطای امامت را به کسانی که آلوده به گناه باشند نفی میکند.
2- آیه 59 سوره نساء میفرماید: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنکُمْ» این آیه کریمه قرآن، اطاعت مطلق و همه جانبه از امام را لازم و واجب شمرده و آن را قرین اطاعت خداوند قرار داده است و اگر او هم مثل سایرین ممکن الخطا باشد، اطاعت در تمام امور او بر ما واجب نمیشد.
3 - آیه 33 سوره احزاب میفرماید: «إِنَّمَا یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرا» این آیه میفرماید: اراده خدا برعصمت امام و اهل بیت علیهمالسلام تعلق گرفته است لذا در این آیه اهل بیت علیهمالسلام صاحب تطهیر مطلق بوده و هرگونه رجس و پلیدی از ایشان نفی شده است. در مورد این آیه دهها روایت از شیعه و سنی نقل شده است که آیه شاهد بر عصمت اهل بیت علیهمالسلام است.
و ) احادیث بسیاری هم از ناحیه مقدّس رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بر تصریح به عصمت اهل بیت رسیده است که میتوان از جمله آنها به حدیث ثقلین اشاره کرد که فرمود. «إنّی تارک فیکم الثقلین کتاب اللّه و عترتی ما إن تمسّکتم بهما لن تضلّوا ابدا» این روایت از منابع متعدد اهل سنّت نقل شده است و در کتاب «کتاب اللّه و عترتی فی حدیث الثلقین من الصحاح و السنن ومسانید و ... مصادر اهل سنة» توسط مدرسه عالی امام باقر علیهالسلام جمع آوری شده است و یا حدیث کسا و روایات و آیات متعدد دیگر که مجال توضیح و یا اشاره به آنها نیست.
1) . بسیاری از علمای شیعه در باب اثبات عصمت اهلبیت علیهمالسلام اقامه دلیل کردهاند که بسیار متنوع و کامل است. ما هم صرفا جهت اطلاع خوانندگان عزیز و در طول مباحث شیخ بزرگوار اجمالاً بعضی از آن ادله را ذیلاً ارائه میکنیم.
وأمّا الأصل الثالث وهو أنّ الحقّ لا یخرج عن الأمّة فهو متفّق علیه بیننا وبین خصومنا وإن اختلفنا فی علّة ذلک.
لأنّ عندنا أنّ الزّمان لا یخلو من إمام معصوم لا یجوز علیه الغلط علی ما قلناه، فإذا الحقّ لا یخرج عن الأمّة لکون المعصوم فیهم.
وعند المخالف لقیام أدلّة یذکرونها دلّت علی أنّ الإجماع حجة، فلا وجه للتشاغل بذلک.
فإذا ثبتت هذه الأصول ثبت إمامة صاحب الزّمان علیهالسلام، لأنّ کلّ من یقطع علی ثبوت العصمة للإمام قطع علی أنّه الإمام، ولیس فیهم من یقطع علی عصمة الإمام ویخالف فی إمامته إلاّ قوم دلّ الدلیل علی بطلان قولهم کالکیسانیّة والناووسیّة والواقفة، فإذا أفسدنا أقوال هؤلاء ثبت إمامته علیهالسلام.
این اصل هم مورد اتفاق ما است و هم مورد اجماع مخالفین ما؛ اگر چه در باب علّت
آن با هم اختلاف نظر داریم. [که یک اختلاف فرعی است و در اصل وجود حقّ در میان همین امت هیچ اختلافی نیست.]
ما معتقدیم که هیچ زمانی از وجود امام معصوم خالی نیست، آن امامی که احتمال
خطا در وی وجود ندارد، بنابراین حقّ از میان این امّت خارج نیست. چون امام معصوم در میان همین امّت است. مخالفین ما هم اجماع بر همین مطلب دارند و با استدلال به ادله و براهین، حجیت اجماع را ثابت میکنند. این مسأله مسلم است و هیچ دلیلی بر مشغول کردن فکر به این مسأله وجود ندارد.
با توجّه به اثبات این سه اصل، امامت حضرت صاحب الزمان علیهالسلام هم ثابت میشود. چون هر کسی که به ثبوت عصمت برای امام یقین داشته باشد لاجرم یقین دارد که او امام است و کسی پیدا نمیشود که از یک طرف یقین به عصمت امام داشته باشد و از طرفی مخالف امامتش باشد، مگر کسانی که بر بطلان اعتقادشان، دلیل کافی اقامه شده است؛ مثل: کیسانیه، ناووسیه و واقفیه.
بنابراین وقتی نظریه آنها را باطل کردیم، امامت حضرت حجّت علیهالسلامثابت میشود. [بر همین اساس و برای اثبات امامت حضرت، ابتدا ادله فساد و بطلان اعتقاد فرقههای فوق را بیان میکنیم].
[أقول]: وأمّا الّذی یدلّ علی فساد قول الکیسانیة القائلین بإمامة محمّد بن الحنفیّة فأشیاء:
منها: أنّه لو کان إماما مقطوعا علی عصمته لوجب أن یکون منصوصا علیه نصّا صریحا لأنّ العصمة لا تعلم إلاّ بالنصّ، وهم لا یدّعون نصّا صریحا علیه وإنّما یتعلّقون بأمور ضعیفة دخلت علیهم فیها شبهة لا تدلّ علی النّص، نحو إعطاء أمیر المؤمنین علیهالسلام إیّاه الرایة یوم البصرة، وقوله له «أنت ابنی حقّا» مع کون الحسن والحسین علیهماالسلام ابنیه ولیس فی ذلک دلالة علی إمامته علی وجه، وإنّما یدلّ علی فضیلته ومنزلته.
امّا ادلهای که دلالت بر فساد قول کیسانیه که به امامت محمّد بن حنفیه قائل هستند، چند دلیل است:
دلیل اوّل: چنانچه محمّد بن حنفیه امام بوده و یقین بر عصمتش میبود، میبایست به وسیله نصّ صریح بیان میشد. به دلیل اینکه عصمت تنها به وسیله نصّ فهمیده میشود و این در حالی است که خود کیسانیه هم مدّعی وجود نصّ صریح بر عصمت محمّد بن حنفیه نشدهاند، بلکه به ادله ضعیفی متوسل شدهاند که موجب اشتباه و کجفهمی آنها شده و هیچ دلالتی بر نصّ ندارد؛ از جمله تمسک کردهاند به این که امیرالمؤمنین علیهالسلام در جنگ جمل پرچم را به ایشان سپردند و خطاب به او فرمودند: حقیقتا تو فرزند من هستی. علی علیهالسلام این کار را در حالی انجام داد که حسن و حسین هم فرزندان ایشان هستند.
این واقعه [که به عنوان دلیل بر عصمت و امامت محمّد بن حنفیه مورد استفاده قرار گرفته است] هیچ دلالتی بر امامت وی ندارد، بلکه فقط دلیلی بر فضیلت و منزلت ایشان است.
علی أنّ الشیعة تروی أنّه جری بینه وبین علیّ بن الحسین علیهالسلام کلام فی استحقاق الإمامة فتحاکما إلی الحجر فشهد الحجر لعلیّ بن الحسین علیهالسلامبالإمامة؛ فکان ذلک معجزا له فسلّم له الأمر وقال بإمامته.
1 - وَالْخَبَرُ بِذلِکَ مَشْهُورٌ عِنْدَ الإِمامِیَّةِ لِأَنَّهُمْ رَوَوْا أَنَّ مُحَمَّدَ بْنَ الْحَنَفِیَةِ نازِعَ عَلِیَّ بْنَ الْحُسَینِ علیهالسلام فِی الاْءِمامَةِ وَادَّعی أَنَّ الْأَمْرَ أَفْضی إِلَیْهِ بَعْد أَخِیْهِ الْحُسَینِ علیهالسلام، فَناظَرَهُ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَینِ علیهالسلام وَاحْتَجَّ عَلَیْهِ بِآی مِنَ الْقُرآنِ کَقَولِهِ «وَأُولُوا الأَْرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَی بِبَعْضٍ»
علاوه بر این، شیعه روایت میکند به این که بین او و امام زینالعابدین علیهالسلام در باب امامت که کدام امامند، بحث و گفت و گو در گرفت و حجرالاسود را بین خودشان حَکَم قرار دادند و حجرالاسود هم به امامت امام زین العابدین علیهالسلام شهادت داد. که این امر خود معجزه و کرامت امام سجاد علیهالسلام بود، و پس از این شهادت، محمّد بنحنفیه در برابر امامت حضرت تسلیم شده و اقرار بر امامت امام چهارم کرد.
1 - ماجرای شهادت حجرالاسود به امامت امام سجاد علیهالسلام از اخبار مشهور شیعه است، به این ترتیب که محمّد بن حنفیه با امام علی بن الحسین علیهماالسلام در باب امامت بحث کردند. محمّد مدعی شد که پس از شهادت امام حسین علیهالسلام امامت به او واگذار شده است. امام سجاد علیهالسلام هم در مباحثه با او به این آیه قرآن کریم احتجاج فرمودند که «صاحبان ارحام بعضی بر بعضی دیگر سزاوارترند».(1)
1) . سوره انفال / آیه 75 و سوره احزاب / آیه 6.
وَ أَنَّ هذِهِ الآیَةَ جَرَتْ فِی عَلِیِّ بْنَ الْحُسَیْنِ علیهالسلام وَ وُلْدِهِ، ثُمَّ قالَ لَهُ: أُحاجُّکَ إِلَی الْحَجَرِ الأَسْوَدِ، فَقالَ لَهُ: کَیْفَ تُحاجَّنِی إِلی حَجَرٍ لا یَسْمَعُ وَلا یُجِیبُ؟ فَأَعَلَمَهُ أَنَّهُ یَحْکُمُ بَیْنَهُما فَمَضَیا حَتّیَ انْتَهَیا إِلَی الْحَجَرِ، فَقالَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ علیهالسلام لِمُحَمَّدِ بْنِ الْحَنَفِیَةِ: تَقَدَّمْ فَکَلِّمْهُ! فَتَقَدَّمَ إِلَیْهِ وَ وَقَفَ حِیالَهُ وَتَکَلَّمَ، ثُمَّ أَمْسَکَ، ثُمَّ تَقَدَّمَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ علیهالسلام فَوَضَعَ یَدَهُ عَلَیْهِ، ثُمّ قالَ: «اَللّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الْمَکْتُوبِ فِی سُرادِقِ الْعَظَمَةِ» ثُمَّ دَعا بَعْد ذلِکَ وَ قالَ: لَما أَنْطَقْتَ هذَا الْحَجَرَ، ثُمَّ قالَ: «أَسأَلُکَ بِالَّذِی جَعَلَ فِیکَ مَواثِیقَ الْعِبادِ وَالشَهادَةِ لِمَنْ وَافاکَ لِما
که این آیه کریمه در مورد امامت امام سجاد و فرزندان ایشان تأویل و تفسیر شده است و بعد فرمودند: با تو به وسیله حجرالاسود احتجاج میکنم [و حَکَمیت را به او واگذار میکنم] محمّد بنحنفیه گفت: چگونه به سنگی با من احتجاج میکنی که نه میشنود و نه جوابی میدهد؟ امام متذکر شده و به او آموختند که حجر میتواند بین ایشان حکم کند و لذا هر دو به کنار حجر الاسود رفتند.
امام زین العابدین علیهالسلام به محمّد بنحنفیه فرمودند: شما جلوتر برو و با حجر صحبت کن. محمّد جلو رفت، کنار حجر ایستاد و با آن صحبت کرد، بعد ساکت شد ولی حجر جوابی به او نداد.
بعد علی بن الحسین علیهماالسلام جلو رفته و دستش را بر حجر گذاشت و بعد عرضه داشت: «خدایا! به اسمی که در سرادق عظمت مکتوب فرمودی از تو میخواهم» حضرت دعا کرده و عرض کردند: «[خداوندا!] این سنگ را به نطق در بیاور» و بعد خطاب به حجر الاسود فرمودند: «تو را میخوانم به حقّ کسی که پیمانهای بندگانش را در وجود تو قرار داد و تو را شاهد و گواهی کسانی قرار داد که کنارت میآیند، تو را قسم میدهم تا
خبر بدهی که امامت و وصایت رسول خدا از آن کیست؟
أَخْبَرتَ ِمَنِ الاْءِمامَةُ وَالْوَصِیَةُ؟» فَتَزَعْزَعَ الْحَجَرُ حَتّی کادَ أَنْیَزُولَ، ثُمَّ أَنْطَقَهُ اللّهُ تَعالی فَقالَ: یامُحَمَّدُ سَلِمِ الاْءِمامَةَ لِعَلِی بْنِ الْحُسَیْنِ، فَرَجَعَ مُحَمَّدُ عَنْ مُنازِعَتِهِ وَسَلَّمَها إِلی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ علیهالسلام.
و منها تواتر الشیعة الإمامیّة بالنصّ علیه من أبیه وجدّه وهی موجودة فی کتبهم فی الأخبار لا نطوّل بذکرها الکتاب.
و منها الأخبار الواردة عن النبی صلیاللهعلیهوآله من جهة الخاصّة والعامّة علی ما سنذکره فیما بعد بالنصّ علی إمامة الإثنی عشر، وکلّ من قال بإمامتهم قطع علی وفاة محمّد بن الحنفیّة وسیاقة الإمامة إلی صاحب الزّمان علیهالسلام.
پس از این سخن امام علیهالسلام حجرالاسود چنان تکانی خورد که گویی از جا کنده شده باشد و بعد «به امر و قدرت قاهره خداوندی» به نطق آمد و گفت: ای محمّد! امامت علی بن الحسین علیهالسلام را بپذیر. بعد از این ماجرا محمّد بن حنفیه از نظرش برگشته و تسلیم امامت و وصایت امام زین العابدین علیهالسلام شد.
دلیل دوم: از جمله ادله موجود در مورد ردّ اعتقاد کیسانیه و اثبات امامت امام سجاد علیهالسلام،
روایات متواتر و بسیار زیاد و صحیحی است که از جانب پدر و جدّ امام علیهالسلام در تصریح به امامت ایشان در کتب متعدد شیعه وارد شده است که در این مقال مجال بیان آنها نیست.(1)
دلیل سوم: اخبار و روایاتی است که از وجود مقدّس رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به وسیله شیعه و سنی نقل شده است و ما به زودی آنها را ذکر میکنیم. این روایات همگی متضمّن نصّ رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به ائمّه دوازدهگانه است. و هر کسی که معتقد به امامت دوازده امام شده است، یقین بر فوت و رحلت محمّد بن حنفیه داشته و امامت را تا حضرت صاحب الزمان علیهالسلام جاری میداند.
1) . در این مورد میتوان به کتب ذیل مراجعه کرد: 1) اصول کافی - باب ارشاد و نص بر امامت علی بن الحسین علیهالسلام 2) ارشاد شیخ مفید / ج 2 از ص 137 به بعد 3) بحار الانوار / ج 46 باب 2.
و منها انقراض هذه الفرقة فإنّه لم یبق فی الدنیا فی وقتنا ولا قبله بزمان طویل قائل یقول به، ولو کان ذلک حقّا لما جاز انقراضه.
فإن قیل: کیف یعلم انقراضهم وهلاّ جاز أن یکون فی بعض البلاد البعیدة وجزائر البحر وأطراف الأرض أقوام یقولون بهذا القول کما یجوز أن یکون فی أطراف الأرض من یقول بمذهب الحسن فی أنّ مرتکب الکبیرة منافق فلا یمکن ادّعاء انقراض هذه الفرقة وإنّما کان یمکن العلم بذلک لو کان المسلمون فیهم قلّة والعلماء محصورین فأمّا وقد انتشر الإسلام وکثر العلماء فمن أین یعلم ذلک.
قلنا: هذا یؤدّی إلی أن لا یمکن العلم بإجماع الأمّة علی قول ولا مذهب بأن یقال: لعلّ فی أطراف الأرض من یخالف ذلک ویلزم أن یجوز أن یکون فی أطراف الأرض من یقول:
دلیل چهارم: آن است که نسل فرقه کیسانیه منقرض شده؛ نه در این زمان و نه در زمانهای گذشته هم معتقدی به این مرام در دنیا باقی نمانده است، بنابراین اگر این اعتقاد حق بود نمیبایست منتقرض شده و از بین میرفت.
اشکال: چگونه معلوم میشود که کیسانیه منقرض شده و از بین رفته است؛ در حالی که ممکن است در بعضی از شهرها و بلاد دوردست و جزایر دریاها و اطراف زمین کسانی باشند که به این امر معتقد باشند، چنان که ممکن است کسانی در اطراف و گوشه و کنار جهان یافت بشوند که گرایش به مذهب حسن بصری داشته باشند. وی معتقد بود کسی که مرتکب گناه کبیره شود منافق است. بنابراین نمیتوان مدعی انقراض کیسانیه شد، مگر در صورتی که مسلمین کم جمعیت بوده و علما هم محصور در تعداد خاصّی باشند. در حالی که اسلام [به نقاط مختلف جهان] گسترش پیدا کرده و علما هم بسیار شدهاند. پس از کجا میتوان علم به انقراض آنها پیدا کرد؟
پاسخ: جواب ما این است که پذیرش این اشکال منتهی به این امر میشود [که بگوییم]:
إنّ البرد لا ینقض الصوم وأنّه یجوز للصائم أن یأکل إلی طلوع الشمس، لأنّ الأوّل کان مذهب أبی طلحة الأنصاری، والثانی مذهب حذیفة والأعمش، وکذلک مسائل کثیرة من الفقه کان الخلف فیها (واقعا) بین الصحابة والتابعین، ثمّ زال الخلف فیما بعد، واجتمع أهل الأعصار علی خلافه، فینبغی أن یشکّ فی ذلک ولا نثق بالإجماع علی مسألة سبق الخلاف فیها وهذا طعن من یقول أنّ الإجماع لا یمکن معرفته ولا التوصل إلیه، والکلام فی ذلک
لا یختصّ هذه المسألة فلا وجه لإیراده هنا.
علم پیدا کردن به اجماع امّت بر هیچ قول یا مذهبی ممکن نیست! چرا که ممکن است در گوشه و کنار جهان مخالفی داشته باشد؛ مثلاً ممکن است که در گوشهای از عالم کسی پیدا شود که بگوید: خوردن تگرگ روزه را باطل نمیکند چون این عقیده ابوطلحه انصاری است و یا این که روزهدار میتواند تا طلوع آفتاب غذا بخورد که این نیز نظریه
حذیفه و اعمش است و به همین ترتیب مسائل زیادی در فقه موجود است که بین اصحاب و تابعین در مورد آنها اختلاف نظر وجود داشته، ولی به مرور زمان این اختلاف از بین رفته و علمای عصرهای بعدی برخلاف آن اجماع کردهاند. بنابراین در صورت پذیرش اشکال فوق، لازم میآید که انسان نسبت به اجماع در مسألهای که سابقا مورد اختلاف بوده مشکوک شده، اعتماد نکند [به این معنا که پذیرش این اشکال مستلزم این است که به هیچ اجماعی نتوان اعتماد کرد، در حالی که این اعتقاد اصلاً صحیح نیست].
این بیان در واقع طعن و ایراد کسی است که میگوید شناخت اجماع و رسیدن به آن غیر ممکن است. البته بحث در این مورد مختصّ به این مسأله نیست بنابراین لزومی ندارد که در اینجا مبادرت به بیان آن کنیم.
ثُمّ إنّا نعلم أنّ الأنصار طلبت الإمرة ودفعهم المهاجرون عنها ثمّ رجعت الأنصار إلی قول المهاجرین علی قول المخالف، فلو أنّ قائلاً قال: یجوز عقد الإمامة لمن کان من الأنصار لأنّ الخلاف سبق فیه، ولعلّ فی أطراف الأرض من یقول به، فما کان یکون جوابهم فیه [فأیّ ]شیء قالوه فهو جوابنا بعینه فلا نطوّل بذکره.
فإن قیل: إذا کان الإجماع عندکم إنّما یکون حجّة بکون المعصوم فیه، فمن أین تعلمون دخول قوله فی جملة أقوال الأمة؟ (وهلاّ جاز أن یکون قوله منفردا عنهم فلا تثقون بالإجماع؟).
علاوه براین ما میدانیم که براساس گفته مخالف ما [یعنی اهل سنّت] در ماجرای سقیفه بنی ساعده، گروه انصار امارت [و حکمرانی بر مسلمین] را از مهاجرین مطالبه کرده [و مدعی آن شدند] امّا مهاجرین دست رد به سینه آنها زدند، بنابراین انصار از ادعای خود برگشتند و عقیده مهاجرین را پذیرفتند. حال اگر کسی بگوید: مقام امامت و حاکمیت از آن یکی از انصار است، به دلیل این که ابتدا بین انصار و مهاجرین اختلاف بود و ممکن است در گوشهای از عالم کسی باشد که چنین عقیدهای داشته باشد [که حاکمیت حقّ یکی از انصار بوده است نه مهاجرین، بنابراین نمیتوان گفت که وجود دارد چون ممکن است مخالفی داشته باشد، که البته دارد] پس هر چه که مخالفین ما در جواب این سؤال و شبهه بگویند، عینا جواب ما به خود آنهاست؛ لذا کلام را طولانی نمیکنیم.
سؤال: اگر اشکال شود به این که شما شیعیان اجماع را به این دلیل حجّت میدانید که قول امام معصوم در میان اجماع کنندگان است. شما از کجا میدانید که قول امام علیهالسلام در میان اقوال امّت است؟ آیا این ممکن نیست که قول امام و نظر او منحصر به فرد و مخالف نظر اجماع باشد، یا حداقل بین اجماع کنندگان نباشد؟ بنابراین به اجماعی که واقع شده است نمیتوان اعتماد کرد. [چون دلیلی بر حضور امام یا قول ایشان در میان اجماع کنندگان نداریم.]
قلنا: المعصوم إذا کان من جملة علماء الأمّة فلا بدّ [من] أن یکون قوله موجودا فی جملة أقوال العلماء، لأنّه لا یجوز أن یکون منفردا مظهرا للکفر فإنّ ذلک لا یجوز علیه، فإذا لا بدّ [من] أن یکون قوله فی جملة الأقوال، وإن شککنا فی أنّه الإمام.
فإذا اعتبرنا أقوال الأمّة ووجدنا بعض العلماء یخالف فیه، فإن کنّا نعرفه ونعرف مولده ومنشأه لم نعتدّ بقوله لعلمنا أنّه لیس بإمام، وإن شککنا فی نسبه لم تکن المسألة إجماعا.
فعلی هذا أقوال العلماء من الأمّة اعتبرناها فلم نجد فیهم قائلاً بهذا المذهب الّذی هو مذهب الکیسانیّة أو الواقفة، وإن وجدنا فرضا واحدا أو اثنین فإنّا نعلم منشأه ومولده
پاسخ: زمانی که خود معصوم علیهالسلام از جمله علمای امّت باشد [که حتما نیز همین طور است ]پس میبایست قول و نظرش نیز در میان اقوال علما موجود باشد و جایز نیست [بلکه ممکن نیست] که او منفرد باشد. [به این ترتیب که همه علمای امّت یک نظریه داشته باشند و ایشان به تنهایی نظری در جهت خلاف اینها داشته باشد] پس مسلّما قول او در میان اقوال علما است، حتّی اگر در امامت او شک داشته باشیم.
حال اگر چنانچه اقوال امّت را بررسی کردیم [و همگی یک نظر داشتند] ولی دریافتیم که یکی از علما با این اتّفاق نظر مخالف است؛ اگر او را شناختیم، به نحوی که محل تولّد و اصل و نسب او را پیدا کردیم که به مخالفت او اعتنا نمیکنیم چون میدانیم که او حتما امام نیست، امّا اگر در نسب آن کسی که مخالف اجماع است شکّ کردیم و مشخصات او را به دست نیاوردیم، دیگر مسأله اجماعی نخواهد بود.
پس بنابراین اقوال علمای امّت را گشتیم و در بین آنها کسی را پیدا نکردیم که معتقد به مذهب کیسانیه و یا حتّی واقفی باشد. حال اگر کسی یک یا دو نفر پیدا کرد که قائل به این اعتقاد بودند، چون ما حالات آنها را میدانیم و میدانیم که زادگاهشان کجا است و کجا رشد و نمو کردهاند، به نظر آنها [چون مخالف اجماع است] اعتنا نمیکنیم
لا یعتدّ بقوله واعتبرنا أقوال الباقین الذین نقطع علی کون المعصوم فیهم، فسقطت هذه الشبهة علی هذا التحریر وبان وهنها.
فأمّا القائلون بإمامة جعفر بن محمّد علیهالسلام من الناووسیّة وأنّه حیّ لم یمت وأنّه المهدی فالکلام علیهم ظاهر، لأنّا نعلم موت جعفر بن محمّد علیهالسلام کما نعلم موت أبیه وجدّه علیهماالسلام، و قتل علیّ علیهالسلام، وموت النبیّ صلیاللهعلیهوآله فلو جاز الخلاف فیه لجاز الخلاف فی جمیع ذلک، ویؤدّی إلی قول الغلاة والمفوّضة الّذین جحدوا قتل علیّ والحسین علیهماالسلام وذلک سفسطة.
وسنشبع الکلام فی ذلک عند الکلام علی الواقفة (والناووسیة) إن شاء اللّه تعالی.
و در مقابل، نظر دیگران را معتبر میدانیم و یقین داریم که معصوم در میان آنها است. در نتیجه، با توضیحی که بیان شد، هم اصل شبهه ساقط گردید و هم سست بودن آن ظاهر شد.
امّا معتقدان به امامت جعفر بن محمّد علیهماالسلام؛ یعنی ناووسیه که معتقدند امام صادق علیهالسلام
زنده بوده و از دنیا نرفته است و ایشان همان مهدی موعود است؛ ردّ اینها بسیار روشن
است به دلیل این که همان گونه که ما از شهادت امیرالمؤمنین علیهالسلام و رحلت نبیّ اکرم صلیاللهعلیهوآله
و پدر و جدّ امام صادق علیهمالسلام اطّلاع داریم، از شهادت ایشان هم اطّلاع کامل داریم. حال اگر در شهادت امام صادق علیهالسلامامکان خلاف باشد، میبایست در شهادت هر کدام از ائمّه علیهمالسلاماین امکان وجود داشته باشد.
[از طرفی] این اعتقاد [زنده بودن امام صادق علیهالسلام] در نهایت منجر به غلو شده و به نظر غلات و مفوضه برمیگردد که شهادت امیرمؤمنان علی و امام حسین علیهماالسلام را انکار کردهاند. بنابراین نظریه ناووسیّه سفسطهای بیش نیست و البته ما هم به زودی در مسأله
واقفیه و ناووسیه بحث خواهیم کرد و کلام را ان شاءاللّه کامل میکنیم.
وأمّا الّذی یدلّ علی فساد مذهب الواقفة الّذین وقفوا فی إمامة أبی الحسن موسی علیهالسلام
وقالوا: «إنّه المهدیّ» فقولهم باطل بما ظهر من موته علیهالسلام، واشتهر واستفاض، کما اشتهر موت أبیه وجدّه ومن تقدّم من آبائه علیهمالسلام.
ولو شککنا لم ننفصل من الناووسیّة والکیسانیّة والغلاة والمفوّضة الّذین خالفوا فی موت من تقدّم من آبائه علیهمالسلام.
علی أنّ موته اشتهر ما لم یشتهر موت أحد من آبائه علیهمالسلام، لأنّه أظهر وأحضر والقضاة
واقفیه کسانی هستند که در امامت ابی الحسن موسی بن جعفر علیهماالسلام توقّف کرده و معتقد بودند به این که امام کاظم علیهالسلام همان مهدی موعود است. دلیلی که بر بطلان اعتقاد آنها است این است که شهادت امام کاظم علیهالسلام مسألهای روشن و مشهور بوده واز روایات زیادی استفاده میشود و عینا همان قدر مشهور است که شهادت پدر و اجداد ایشان مشهور و مسلّم است و اگر در شهادت ایشان تردیدی باشد تازه فرقی با ناووسیه و کیسانیه و غلات و مفوضه که هر کدام منکر شهادت یکی از ائمّه علیهمالسلام هستند نمیکند. [و جواب همه هم یکی خواهد بود و آن هم قطعی بودن شهادت ائمّه اهل بیت از امام
علی تا امام عسکری علیهمالسلام است].
علاوه بر اینکه شهادت امام کاظم علیهالسلام آن قدر مشهور و معروف شد که شهادت پدران ایشان به این حد از شهرت نرسید، به خاطر این که شهادت ایشان را [حکومت وقت] ظاهر و علنی کرد و قضات آن زمان را به همراه شهودی بر جسد مطهر امام علیهالسلامحاضر
کرده و در بالای پل بغداد(1)
ندا دادند: این جسد همان کسی است که رافضیها
1) . بغداد توسط رودخانه دجله به دو بخش شرقی و غربی تقسیم میشود و ظاهرا در آن زمان پل بغداد اصلیترین محل عبور و مرور بوده است. ممکن است جسر بغداد همین پلی باشد که بین کاظمین و بغداد قرار دارد.
والشهود، ونودی علیه ببغداد علی الجسر وقیل: «هذا الّذی تزعم الرافضة أنّه حیّ لا یموت مات حتف أنفه» وما جری هذا المجری لا یمکن الخلاف فیه.
2 - فروی یونس بن عبد الرحمن قال: حضر الحسین بن علیّ الرواسی جنازة أبی إبراهیم علیهالسلام.
فلمّا وضع علی شفیر القبر، إذا رسول من سندی بن شاهک قد أتی أبا المضا خلیفته - وکان مع الجنازة - أن اکشف وجهه للناس قبل أن تدفنه حتّی یروه صحیحا لم یحدث به حدث.
قال: وکشف عن وجه مولای حتّی رأیته وعرفته، ثمّ غطّی وجهه وأدخل قبره صلوات اللّه علیه.
گمان میکنند که زنده بوده و نمیمیرد، حالا به مرگ طبیعی مرده و از دنیا رفته است. و هر چیزی که اینگونه مشهور و معروف شود امکان ندارد که کسی در آن اختلاف یا شک و تردید کند.
1 / 2 - یونس بن عبدالرحمن گفته است: حسین بن علی رواسی بر جنازه امام کاظم علیهالسلام حاضر بوده [و میگوید]: وقتی که پیکر مطهر امام علیهالسلام کنار قبر قرار داده شد، فرستاده سندی بن شاهک - لعنة اللّه علیه - آمد و به ابی المضا که جانشین [یا معاون] سندی و همراه جسد مطهر امام بود گفت: قبل از آن که او را دفن کنید صورت او را برای مردم باز کنید تا مردم ببینند که بدنش سالم است و حادثه مرگش در اثر اتفاق [شکنجه] نبوده است و به مرگ طبیعی مرده است. بعد کفن را باز کرد و از چهره مولایم کنار زد تا من سیمای نورانی ایشان دیده و شناختم. سپس صورت مبارک حضرت را پوشانید و امام را وارد قبر نمودند، درود بیپایان خدا بر امام کاظم علیهالسلام.(1)
1) . این نوع عبارات مثل: ببینید که بدنش سالم است، و نظایر آن که در این روایت آمده و بعدا هم خواهد آمد، برای آن است که حکّام جور عباسی قصد داشتند خود را در مورد شهادت اهل بیت تبرئه کنند تا خشم جامعه شیعه بیش از ] پیش دامن آنها را نگیرد. که کاملاً خلاف واقع است چرا که نصوص صریحی در خوراندن سم به امام توسط هارون و سندی بن شاهک وجود دارد که قابل انکار نیستند. از طرفی موضوع بحث ما اصل شهادت امام است به همین دلیل شیخ بزرگوار تعرض به این جهت نمیکنند ولی از بسیاری روایات متعدد و متواتر شیعه استفاده میشود که امام کاظم علیهالسلام به دستور هارون الرشید و توسط سندی بن شاهک - لعنة اللّه علیه - مسموم شده و به شهادت رسیدهاند که در کتب متعدد علمای بزرگوار به آن اشاره فرمودهاند؛ از جمله شیخ مفید رحمهالله در ارشاد و شیخ طوسی رحمهالله در همین بخش مثل خبر شماره 7 اشاره کردهاند. به کتب متأخرین از این دو بزرگوار نظیر «العیون» و «بحارالانوار» علامه مجلسی و غیره هم میتوان مراجعه کرد.
3 - وروی محمّد بن عیسی بن عبید العبیدی قال: أخبرتنی رحیم أمّ ولد الحسین بن علیّ بن یقطین - وکانت امرأة حرّة فاضلة قد حجّت نیفا وعشرین حجّة - عن سعید مولی أبی الحسن علیهالسلام - وکان یخدمه فی الحبس ویختلف فی حوائجه - أنّه حضره حین مات کما یموت الناس من قوّة إلی ضعف إلی أن قضی علیهالسلام.
4 - وروی محمّد بن خالد البرقی، عن محمّد بن عباد المهلّبی قال: لمّا حبس هارون الرشید أبا إبراهیم موسی علیهالسلام وأظهر الدلائل والمعجزات وهو فی الحبس تحیّر الرشید، فدعا
2 / 3 - محمّد بن عیسی بن عبید عبیدی گفته است: رحیمه، مادر حسین بن علی بن یقطین که زنی محترمه و فاضله بوده و بالغ بر بیست و هفت مرتبه به حجّ بیت اللّه
مشرف شده بود، از سعید خدمتکار امام کاظم علیهالسلام که جهت رفع نیازهای ایشان به زندان رفت و آمد میکرد به ما خبر داد که [سعید] در زمان شهادت امام علیهالسلام در محضر ایشان حاضر بوده و میگوید: به همان ترتیبی که مردم از حالت توانایی ضعیف شده و میمیرند، امام علیهالسلام هم ضعیف شد و از دنیا رفت.
3 / 4 - محمّد بن خالد برقی از محمّد بن عباد مهلّبی روایت کرده: وقتی هارون الرشید امام کاظم علیهالسلام را زندانی کرد و حضرت هم دلایل و معجزاتی را در همان زندان
و در حقانیت خودشان ظاهر فرمودند، هارون الرشید به شدت متحیر شد. تا اینکه
یحیی بن خالد البرمکی فقال له: یا أبا علیّ أ ما تری ما نحن فیه من هذه العجائب،أ لا تدبّر فی أمر هذا الرجل تدبیرا یریحنا من غمّه؟ فقال له: یحیی بن خالد البرمکی: الّذی أراه لک یا أمیر المؤمنین أن تمننّ علیه وتصل رحمه، فقد - واللّه - أفسد علینا قلوب شیعتنا.
وکان یحیی یتولاه، وهارون لا یعلم ذلک.
فقال هارون: انطلق إلیه وأطلق عنه الحدید، وأبلغه عنّی السلام، وقل له: یقول لک ابن عمّک: إنّه قد سبق منّی فیک یمین أنّی لا أخلیک حتّی تقرّ لی بالإساءة، وتسألنی العفو عمّا سلف منک ولیس علیک فی إقرارک عار، و لا فی مسألتک إیّای منقصة. وهذا یحیی بن خالد (هو) ثقتی و وزیری، و صاحب أمری، فسله بقدر ما أخرج من یمینی وانصرف راشدا.
یحیی بن خالد برمکی را خواسته و به او گفت: ای ابا علی! مخمصهای را که این
عجایب برای ما ایجاد کرده و ما را در خود فرو برده نمیبینی؟ در مورد این موضوع فکر و تدبیری کن و ما را از غم و اندوه او راحت کن.
یحیی بن خالد برمکی به هارون الرّشید گفت: ای امیرمؤمنان!! آنچه که من برای تو صلاح میدانم این است که به او منّت بگذاری و به او صله رحم کنی. به خدا قسم، چون این موضوع دل هواداران ما را بدبین کرده است.
البته یحیی از دوستداران امام کاظم علیهالسلام بود و هارون این مسأله را نمیدانست.
هارون خطاب به یحیی گفت: برو و زنجیر از گردن او باز کن، سلام مرا به او رسانده
و بگو: پسر عمویت میگوید: من قبلاً قسم یاد کرده بودم که تا اقرار نکنی که درباره من
بد کردهای و تا درخواست بخشش از من نکنی رهایت نکنم، و در این که به گناهت اقرار کنی ننگی برای تو نیست و نیز در این که از من درخواست بخشش کنی هم منقصت و شکستی برای تو نیست. حال این یحیی بن خالد است که وزیر و مورد اعتماد و صاحب امر من است که نزد تو آمده است، پس چیز اندکی از او درخواست کن تا من از سوگندم آزاد شوم، و تو هم به صلاح و سلامت [به مدینه] برگرد.
5 - قال محمّد بن عباد: فأخبرنی موسی بن یحیی بن خالد: أنّ أبا إبراهیم علیهالسلام قال لیحیی: یا أباعلیّ أنا میّت، وإنّما بقی من أجلی أسبوع، اکتم موتی وائتنی یوم الجمعة عند الزوال، وصلّ علیّ أنت وأولیائی فرادی، وانظر إذا سار هذا الطاغیة إلی الرقة، وعاد إلی
العراق لا یراک ولا تراه لنفسک، فإنّی رأیت فی نجمک ونجم ولدک ونجمه أنّه یأتی علیکم فاحذروه.
ثمّ قال: یا أباعلیّ أبلغه عنّی: یقول لک موسی بن جعفر: رسولی یأتیک یوم الجمعة فیخبرک بما تری، وستعلم غدا إذا جاثیتک بین یدی اللّه من الظالم والمعتدی علی صاحبه، والسلام.
4 / 5 - محمّد بن عباد گفته است: موسی بن یحیی بن خالد به من خبر داد: امام کاظم علیهالسلام به یحیی فرمودند: ای ابا علی! من حتما میمیرم و از عمرم فقط یک هفته باقی
مانده است. زمان مرگم را مخفی بدار و ظهر روز جمعه نزد من بیا و با دوستانت هر کدام
فرادی بر من نماز بخوانید و مراقب باش که برای حفظ جانت، وقتی سفر کنی که این سرکش ظالم [هارون الرشید] به طرف [شهر] رقه(1)
رفته، تا وقتی به عراق [بغداد] برگشت او تو را نبیند و تو هم او را نبینی. چرا که من در ستاره تو و فرزندانت و همچنین در ستاره او دیدهام که او [با دشمنی] به سراغ شما خواهد آمد، بنابراین از هارون دوری کنید.
سپس حضرت فرمودند: ای ابا علی! از طرف من به او بگو: موسی بن جعفر به تو میگوید: روز جمعه فرستاده من نزد تو خواهد آمد و به آنچه که میبینی خبر میدهد و به زودی در فردای قیامت وقتی در مقابل خداوند به زانو درآمدی خواهی دانست که چه کسی ظالم بوده و به حقّ دوستش تجاوز کرده است. والسلام.
1) . «رقه» منطقهای است که در مرز عراق و سوریه قرار دارد و جزء کشور سوریه است و جنگ صفین در آنجا به وقوع پیوست، مرقد مطهر عمار یاسر صحابی بزرگوار پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله که در آن جنگ به شهادت رسید در همان منطقه واقع شده است و جزء مناطق شام به حساب میآید.
فخرج یحیی من عنده، واحمرّت عیناه من البکاء حتّی دخل علی هارون فأخبره بقصّته وما ردّ علیه، فقال [له] هارون: إن لم یدّع النبوّة بعد أیّام فما أحسن حالنا.
فلمّا کان یوم الجمعة توفّی أبوإبراهیم علیهالسلام، وقد خرج هارون إلی المدائن قبل ذلک، فأخرج إلی الناس حتی نظروا إلیه، ثمّ دفن علیهالسلام و رجع النّاس.
فافترقوا فرقتین: فرقة تقول: مات؛ وفرقة تقول: لم یمت.
6 - وأخبرنا أحمد بن عبدون سماعا وقراءة علیه قال: أخبرنا أبوالفرج علیّ بن الحسین الأصبهانی، قال: حدّثنی أحمد بن عبید اللّه بن عمار قال: حدّثنا علیّ بن محمّد النوفلی، عن أبیه
یحیی در حالی که چشمهایش از گریه سرخ شده بود از محضر امام علیهالسلام خارج شد، و نزد هارون رفته و جواب امام را به او ابلاغ کرد. هارون هم به یحیی گفت: اگر او بعد از چند روز ادعای نبوت نکند خیلی خوب است [این جمله هارون نشانه درماندگی بیش از حدّ او در مقابل امام است].
روز جمعه که فرا رسید، هارون به مدائن رفت و بعد امام علیهالسلام به شهادت رسیدند. پیکر مطهر آن حضرت را بیرون آوردند تا مردم امام را زیارت کنند، سپس ایشان را به خاک سپردند و برگشتند.
بعد از آن واقعه مردم به دو فرقه تقسیم شدند: عدّهای گفتند: حضرت از دنیا رفته
است و برخی دیگر گفتند: آن حضرت از دنیا نرفته و زندهاند.(1)
5 / 6 - احمد بن عبدون از قول ابوالفرج علی بن الحسین اصفهانی روایت میکند که احمد بن عبیداللّه بن عمار از علی بن محمّد نوفلی و او هم از پدرش نقل کرده است.
1) . البته ممکن است مقصود از دو فرقه شدن مردم، درباره مرگ طبیعی و یا شهادت حضرت به وسیله سم بوده باشد نه زنده بودن امام، منشأ این اختلاف هم میتواند همان ظاهر فریبی بنی عباس باشد که خود را از جنایت قتل اهل بیت تبرئه کردند؛ کاری که هرگز موفق به انجام آن نشدند.
قال الأصبهانی: وحدّثنی أحمد بن محمّد بن سعید قال: حدّثنی یحیی بن الحسن العلوی؛ وحدّثنی غیرهما ببعض قصته، وجمعت ذلک بعضه إلی بعض قالوا:
کان السبب فی أخذ موسی بن جعفر علیهالسلام أنّ الرشید جعل ابنه فی حجر جعفر بن محمّد بن الأشعث، فحسده یحیی بن خالد البرمکی وقال: إن أفضت الخلافة إلیه زالت دولتی و دولة ولدی.
فاحتال علی جعفر بن محمّد - وکان یقول بالإمامة - حتّی داخله وأنس إلیه. وکان یکثر غشیانه فی منزله، فیقف علی أمره، فیرفعه إلی الرشید ویزید علیه بما یقدح فی قلبه. ثمّ قال یوما لبعض ثقاته: تعرفون لی رجلاً من آل أبی طالب لیس بواسع الحال یعرّفنی ما أحتاج [إلیه]؟ فدلّ علی علیّ بن إسماعیل بن جعفر بن محمّد، فحمل إلیه (یحیی بن خالد مالاً).
اصفهانی هم میگوید: احمد بن محمّد بن سعید نقل کرده که یحیی بن حسن علوی برای من نقل کرد و غیر از این دو نفر نیز بخشی از قصه را برایم گفتهاند و من هم آنچه که اینها گفتهاند، به این صورت جمع کردم که گفتند: ماجرای گرفتاری امام کاظم علیهالسلام این بود که هارون الرشید فرزندش را برای تعلیم به جعفر بن محمّد بن اشعث سپرده بود، یحیی بن خالد برمکی به این امر حسادت کرد و پیش خودش گفت: اگر خلافت به پسر رشید برسد دولت و حکومت من و فرزندانم از بین میرود.
بنابراین بر ضد جعفر بن محمّد که به مسأله امامت معتقد بود حیله کرد، به این صورت که با او از در دوستی وارد شده، و به منزلش خیلی رفت و آمد میکرد تا این که به
اسرارش دسترسی پیدا کرد و از شیعه بودنش مطّلع شد و [همزمان] اخبار او را به هارون الرشید میرساند و پشت سر او زیاد بدگویی میکرد. تا موقعیتش در دل رشید متزلزل شود.
[در همین راستا] روزی به بعضی از افراد مورد اطمینانش گفت: مردی از آل ابوطالب را به من معرفی کنید که در فقر و تنگ دستی باشد. پس به طرف علی بن اسماعیل بن جعفر بن محمّد راهنمایی شد. یحیی هم اموالی را برای او فرستاد.
وکان موسی علیهالسلام یأنس إلیه ویصله، وربّما أفضی إلیه بأسراره کلّها.
فکتب لیشخص به، فأحسّ موسی علیهالسلام بذلک فدعاه فقال: إلی أین یاابن أخی؟
قال: إلی بغداد. قال: ما تصنع؟ قال: علیّ دین وأنا مملق.
قال: فأنا أقضی دینک وأفعل بک وأصنع. فلم یلتفت إلی ذلک.
فقال له: انظر یا ابن أخی، لا تؤتم أولادی. وأمر له بثلاث مائة دینار وأربعة آلاف درهم. فلما قام من بین یدیه، قال أبوالحسن موسی علیهالسلام لمن حضره: واللّه لیسعینّ فی دمی ویؤتمن أولادی.
این در حالی بود که امام کاظم علیهالسلام با علی بن اسماعیل انس و الفتی داشت و به او صله میداد [و نیازهای مادی او را برآورده میکرد] و چه بسا امام علیهالسلام اسرار خودش را به او میگفت.
یحیی به علی بن اسماعیل نوشت که تنها به نزدش [به بغداد] برود. امام علیهالسلامتوطئه را احساس کردند؛ بنابراین او را خواستند و فرمودند: برادر زاده کجا میروی؟
گفت: به بغداد.
امام فرمودند: برای چه کاری میروی؟
عرضه داشت: من مدیون و مقروض هستم و دستم خالی است.
امام فرمودند: من قرض تو را میپردازم، به تو کمک میکنم و مشکلات تو را حل میکنم.
ولی علی بن اسماعیل به ملاطفت امام توجّهی نکرد.
امام فرمودند: ای برادرزاده مراقب باش که اولاد من را یتیم نکنی.
بعد فرمودند که سیصد دینار و چهار هزار درهم به او دادند. وقتی علی بن اسماعیل
از برابر امام علیهالسلام بلند شد، امام به حضّار فرمودند: به خدا قسم که این در ریختن خون من سعایت و سخن چینی کرده و فرزندان من را یتیم خواهد کرد.
فقالوا له: جعلنا اللّه فداک، فأنت تعلم هذا من حاله وتعطیه وتصله؟! فقال لهم: نعم، حدّثنی أبی، عن آبائه، عن رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله «إنّ الرحم إذا قطعت فوصلت قطعها اللّه».
فخرج علیّ بن إسماعیل حتّی أتی إلی یحیی بن خالد فتعرّف منه خبر موسی بن جعفر علیهالسلام ورفعه إلی الرشید، وزاد علیه و قال له: إنّ الأموال تحمل إلیه من المشرق والمغرب وإنّ له بیوت أموال، وإنّه اشتری ضیعة بثلاثین ألف دینار فسمّاها «الیسیرة» وقال [له] صاحبها وقد أحضر المال: لا آخذ هذا النقد، ولا آخذ إلاّ نقد کذا. فأمر بذلک المال فرد وأعطاه ثلاثین ألف دینار من النقد الّذی سأل بعینه؛ فرفع ذلک کلّه إلی الرشید، فأمر له بمائتی ألف درهم یسبّب له علی بعض النواحی فاختار کور المشرق، ومضت رسله لتقبض المال،
حضار عرضه داشتند: خدا ما را فدای شما کند، با وجودی که اینها را میدانید باز هم نسبت به او عطا کرده و به او صله میدهید؟!
حضرت فرمودند: بله. چون پدرم از پدرانش و ایشان از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله روایت کردهاند که پیامبر فرمودند: وقتی که رحم قطع شد و تو وصلش کردی خداوند آن را قطع میفرماید.
علی بن اسماعیل از محضر امام علیهالسلام مرخّص شده، به نزد یحیی بن خالد رفت. یحیی از طریق علی بن اسماعیل خبرهای امام را به دست آورد و خودش هم به آن اضافه کرد و به هارون الرشید رسانید و گفت: اموالی از مشرق و مغرب به سمت او روانه میشود و خانههایی از اموال دارد. ملکی را به قیمت سی هزار دینار خریده و آن ملک را مال کمی میداند و صاحبش که مال را برای او حاضر کرده بود گفت: این نقد را [و این مقدار را] نمیگیرم مگر فلان مقدار. او دستور داد مال را رد کند و سی هزار دینار هم از همان مالی که خواسته بود به او دادند. تمام این قبیل خبرها را برای رشید گفت. رشید هم دستور داد که دویست هزار درهم و حکومت بر بعضی از نواحی را برای او بنویسند. [ممکن است کنایه باشد از این که هارون الرشید مسؤولیت نواحی و گوشهای از مملکت را که اهمّیت چندانی هم نداشته، برای او نوشته است] او هم روستاهای مشرق
ودخل هو فی بعض الأیّام إلی الخلاء فزحر زحرة خرجت منها حشوته [کلها] فسقط، وجهدوا فی ردّها فلم یقدروا، فوقع لما به وجاءه المال وهو ینزع فقال: ما أصنع به وأنا فی الموت.
وحجّ الرشید فی تلک السنة فبدأ بقبر النبیّ صلیاللهعلیهوآله فقال: یا رسول اللّه إنّی أعتذر إلیک من شیء أرید أن أفعله، أرید أن أحبس موسی بن جعفر فإنّه یرید التشتیت بأمتک وسفک دمائها.
ثُمّ أمر به فأخذ من المسجد فأدخل إلیه فقیّده، وأخرج من داره بغلان علیهما قبّتان مغطّاتان هو علیهالسلام فی إحداهما، ووجّه مع کلّ واحدة منهما خیلاً فأخذ بواحدة علی طریق البصرة، والأخری علی طریق الکوفة، لیعمی علی النّاس أمره، وکان فی التی مضت إلی البصرة.
را انتخاب کرد [و پس از استقرار در محل حاکمیتش ]تعدادی را [به بغداد ]فرستاد تا اموال را از رشید تحویل بگیرند. در همین اثنا روزی وارد مستراح شد و دچار اسهال خونی شدیدی شد که در اثر آن رودههایش بیرون زد. هر چه کردند رودهها برنگشت. در همان اثنا آن مال دویست هزار درهمی را برایش آوردند. او هم گفت: من در حال مرگم با این مال چه کنم؟
در همان سال هارون الرشید به حجّ رفت، ابتدا به زیارت قبر پیامبر صلیاللهعلیهوآله رفته و عرضه داشت: یا رسول اللّه! من از شما به خاطر قصدی که دارم عذر میخواهم. میخواهم موسی بن جعفر را زندانی کنم. چون او میخواهد بین امّت تو تفرقه انداخته و خون مردم را بریزد.
هارون الرشید دستور دستگیری امام را صادر کرد و حضرت را از میان مسجد گرفتار
کرده و با غل و زنجیر بستند. از خانه ایشان دو قاطر آوردند و روی هر کدام از آنها جایگاهی درست کردند، امام را روی یکی از آنها سوار کردند، بعد یک قاطر را به سمت بصره و دیگری را به طرف کوفه روانه کرد و با هر کدام سپاهی را فرستاد. این عمل به خاطر این بود که سرنوشت امام از مردم مخفی شود. در حالی که امام در محملی بود که به طرف بصره میرفت.
وأمر الرسول أن یسلّمه إلی عیسی بن جعفر بن المنصور، وکان علی البصرة حینئذ فمضی به، فحبسه عنده سنة.
ثُمّ کتب إلی الرشید أن خذه منّی وسلّمه إلی من شئت وإلاّ خلّیت سبیله، فقد اجتهدت بأن أجد علیه حجّة، فما أقدر علی ذلک حتّی أنّی لأتسمّع علیه إذا دعا لعلّه یدعو علیّ أو علیک، فما أسمعه یدعو إلاّ لنفسه یسأل الرحمة والمغفرة.
فوجّه من تسلّمه منه، وحبسه عند الفضل بن الربیع ببغداد فبقی عنده مدّة طویلة وأراد الرشید علی شیء من أمره فأبی.
فکتب بتسلیمه إلی الفضل بن یحیی فتسلّمه منه وأراد ذلک منه فلم یفعل.
هارون الرشید دستور داد که امام را تسلیم عیسی بن جعفر بن منصور که حاکم بصره
بود کنند، او هم حضرت را یک سال در بصره زندانی کرد.
پس از گذشت یک سال به رشید نامهای نوشت که او را از من تحویل بگیر و به هر که میخواهی بسپار، در غیر این صورت او را آزاد میکنم، من هر چه تلاش کردم که دلیل و مدرکی بر ضدّ او پیدا کنم نتوانستم، حتی مخفیانه به دعا کردن او گوش میدادم تا شاید
علیه تو یا من دعایی کند، امّا آنچه شنیدم این است که برای خودش از خداوند طلب رحمت و مغفرت میکند.
هارون الرشید هم نمایندهای را فرستاد تا امام را از عیسی تحویل گرفت و نزد فضل بن ربیع در بغداد برد، او هم امام را حبس کرد. حضرت مدّت زیادی در این زندان بودند.
رشید قصد کشتن امام را داشت امّا فضل از این عمر سرباز زد.
بعد رشید دستور داد که امام را تسلیم فضل بن یحیی کند، فضل بن یحیی هم امام را تحویل گرفت. این بار رشید قصد داشت به وسیله او حضرت را به قتل برساند. امّا او هم انجام نداد.
وبلغه أنّه عنده فی رفاهیة وسعة وهو حینئذ بالرقّة.
فأنفذ مسرور الخادم إلی بغداد علی البرید، وأمره أن یدخل من فوره إلی موسی بن جعفر علیهالسلام فیعرف خبره، فإن کان الأمر علی ما بلغه أوصل کتابا منه إلی العبّاس بن محمّد وأمره بامتثاله، وأوصل کتابا منه آخر إلی السندی بن شاهک یأمره بطاعة العباس.
فقدم مسرور فنزل دار الفضل بن یحیی لا یدری أحد ما یرید، ثمّ دخل علی موسی بن جعفر علیهالسلام فوجده علی ما بلغ الرشید، فمضی من فوره إلی العباس بن محمّد والسندی، فأوصل الکتابین إلیهما. فلم یلبث النّاس أن خرج الرسول یرکض إلی الفضل بن یحیی، فرکب معه وخرج مشدوها دهشا، حتی دخل [علی] العباس، فدعا بسیاط وعقابین.
به هارون خبر رسید که امام کاظم علیهالسلام در زندان فضل در رفاه و آسایش است. در آن زمان هارون در «رقه» به سر میبرد، لذا مسرور خادم را به عنوان پیک به بغداد فرستاد
و به او دستور داد تا فوری نزد موسی بن جعفر علیهالسلام رفته و از وضعش اطلاع حاصل نماید، و اگر حال امام به همان ترتیبی بود که به هارون خبر داده بودند، یک نامه به عباس
بن محمّد برساند و [در این نامه] دستور داده بود که عباس فرمان او را عمل کند و نامه دیگری هم به سندی بن شاهک برساند، [در آن نامه] دستور داده بود که او تحت فرمان عباس باشد.
مسرور به منزل فضل بن یحیی رفت و کسی هم نمیدانست که نقشه او چیست. به محضر امام رسید و حضرت را در همان حالتی که به هارون خبر رسیده بود دید. پس از این ماجرا سریعا نزد عباس و سندی رفته و نامههای آنها را تسلیم آن دو نمود. طولی نکشید که فرستاده بیرون آمد و به سمت فضل دوید. فضل به همراه فرستاده، سوار مرکب شد و به سرعت و با وحشت بیرون آمد. تا این که نزد عباس رفت [تا فضل رسید] عباس مأمورین مجازات را صدا زد و متوجّه سندی شد و دستور به تنبیه فضل داد.
فوجه ذلک الی السندی، وأمر بالفضل فجرّد ثمّ ضربه مائة سوط، وخرج متغیّر اللون خلاف ما دخل، فأذهبت نخوته، فجعل یسلّم علی النّاس یمینا وشمالاً.
وکتب مسرور بالخبر إلی الرشید، فأمر بتسلیم موسی علیهالسلام إلی السندی بن شاهک وجلس مجلسا حافلاً، وقال: أیّها النّاس إنّ الفضل بن یحیی قد عصانی وخالف طاعتی ورأیت أن
ألعنه فالعنوه. فلعنه النّاس من کلّ ناحیة حتّی ارتجّ البیت والدار بلعنة.
و بلغ یحیی بن خالد فرکب إلی الرشید ودخل من غیر الباب الذی یدخل الناس منه حتّی جاءه من خلفه وهو لا یشعر، ثمّ قال له: التفت إلیّ یا أمیر المؤمنین. فأصغی إلیه فزعا فقال له: إنّ الفضل حدث، وأنا أکفیک ما ترید. فانطلق وجهه وسرّ، وأقبل علی النّاس فقال:
سندی هم او را برهنه کرده و یک صد ضربه شلاق به او زد. فضل با رنگ پریده و خلاف حالتی که داخل شده بود از آنجا خارج شد، تکبر و غرورش هم از بین رفته بود و به مردم از هر طرف سلام میکرد.
مسرور ماجرا را برای هارون الرشید نوشت. او هم دستور داد تا امام کاظم علیهالسلام را تسلیم سندی بن شاهک کردند، و در مجلسی مملوّ از جمعیت نشست و گفت: ای مردم! فضل بن یحیی نافرمانی کرد و از اطاعت من سرپیچی نمود، بنابراین صلاح دیدم که او را لعن کنم شما هم او را لعن کنید. مردم هم از هر طرف چنان او را لعن کردند که از صدای آنان، خانه لرزید.
خبر [این لعن] به گوش یحیی بن خالد رسید. سریع سوار شد و به طرف رشید آمد
و از غیر دربی که برای مردم بود وارد شد، به گونهای که پشت سر هارون آمد و هارون متوجّه او نبود. به هارون گفت: ای امیرمؤمنان! به من توجّه کن. هارون با ناراحتی رو به یحیی کرد، یحیی گفت: فضل جوان است، من هر آنچه که تو بخواهی کفایت و ضمانت میکنم. چهره هارون شکفت و خوشحال گردید. بعد رو به مردم کرده و گفت: فضل در
إنّ الفضل کان عصانی فی شیء فلعنته، وقد تاب وأناب إلی طاعتی فتولّوه.
فقالوا له: نحن أولیاء من والیت وأعداء من عادیت وقد تولّیناه.
ثم خرج یحیی بن خالد بنفسه علی البرید حتّی أتی بغداد، فماج النّاس و أرجفوا بکل شیء. فأظهر أنّه ورد لتعدیل السواد والنظر فی أمر العمّال، وتشاغل ببعض ذلک و دعا السندی فأمره فیه بأمره، فامتثله.
وسأل موسی علیهالسلام السندی عند وفاته أن یحضره مولی له ینزل عند دار العبّاس بن محمّد فی أصحاب القصب لیغسّله، ففعل ذلک.
امری از فرمانم سرپیچی کرد پس لعنش کردم ولی حالا توبه کرده و فرمانبردار شده
است، بنابراین او را دوست داشته باشید.
جمعیت حاضر هم به هارون گفتند: ما دوست کسی هستیم که تو او را دوست داشته باشی و با کسی دشمن هستیم که تو با او دشمن باشی، پس فضل را حتما دوست میداریم.(1)
سپس یحیی بن خالد خودش به عنوان قاصد به بغداد آمد، مردم [با آمدنش] مضطرب شده و ترسیدند، هر کسی در این باره چیزی میگفت. معلوم شد که برای رسیدگی به امور سپاه و رسیدگی در کار عمّال دولتی آمده است. یحیی به بعضی از این امور مشغول شده،
سندی راخواست درباره امام بنا به فرمان هارون دستورهایی داد و سندی هم اطاعت کرد.
امام علیهالسلام در موقع شهادت از سندی درخواست کرد تا غلامش را که در محله نیفروشان و در خانه عباس بن محمّد سکونت دارد برای غسل دادن ایشان حاضر کند، سندی هم این کار را کرد.
1) . این ماجرا نشان دهنده اطاعت و پیروی کورکورانه مردم از حکام جور بنی عباس است و اینکه در عصر ائمّه اهل بیت علیهمالسلام بسیاری از مردم بدون کوچکترین تأمل و دقتی، از ظالمان و ستمپیشگان اموی و عباسی پیروی میکردند. و این یکی از مهمترین مشکلات فرا روی علمای ربانی و در صدرشان حضرات معصومین علیهمالسلام بود که مسیر هدایت جامعه را بسیار دشوار کرده بود و البته در این فضای سخت و سنگین، اهلبیت علیهمالسلام و اصحاب پاکباخته ایشان با تلاش بیوقفه و خستگیناپذیر این مسیر دشوار را به بهترین نحو پیموده و شریعت و دین را به نسلهای بعدی سپردند.
قال: سألته أن یأذن لی أن أکفّنه فأبی وقال: إنّا أهل بیت مهور نسائنا وحجّ صرورتنا وأکفان موتانا من طهرة أموالنا، وعندی کفنی.
فلمّا مات أدخل علیه الفقهاء ووجوه أهل بغداد وفیهم: الهیثم بن عدی وغیره، فنظروا إلیه لا أثر به، وشهدوا علی ذلک، وأخرج فوضع علی الجسر ببغداد ونودی «هذا موسی بن جعفر قد مات فانطروا إلیه». فجعل النّاس یتفرّسون فی وجهه وهو میّت.
قال: وحدّثنی رجل من بعض الطالبیّین أنّه نودی علیه «هذا موسی بن جعفر الّذی تزعم الرافضة أنّه لا یموت فانظروا إلیه» فنظروا إلیه.
قالوا: وحمل فدفن فی مقابر قریش، فوقع قبره إلی جانب رجل من النوفلیین یقال له «عیسی بن عبد اللّه».
راوی میگوید: از حضرت درخواست کردم تا اجازه دهند ایشان را کفن کنم [ یا کفن ایشان را من بدهم].
حضرت قبول نکرده، فرمودند: ما اهل بیت، مهریه زنانمان و هزینه حجّمان و پول
کفن امواتمان را از پاکترین اموالمان میپردازیم و کفن من نیز نزد خودم هست.
وقتی که حضرت از دنیا رفتند، سندی فقها و افراد مشهور و معروف بغداد؛ از جمله:
هیثم بن عدی و دیگران را حاضر کرد. آنها هم امام را مشاهده کردند و دیدند که اثری از
زخم و جراحت ندارد(1)
و به این مسأله شهادت دادند. بعد از آن پیکر پاک حضرت را خارج کرده و بالای جسر بغداد قرار داده و فریاد زدند: این موسی بن جعفر علیهالسلاماست که از دنیا رفته، به او نگاه کنید. مردم هم با دقت به صورت حضرت نظاره میکردند.
1) . سندی بن شاهک به دستور هارون الرشید خلیفه جبار عباسی، امام را با خرمای زهرآلود مسموم کرده و به شهادت رسانید. بنابراین طبیعی بود که روی صورت و حتی بدن حضرت هیچ اثری از جراحات نباشد و شاید هم مقصود از اینکه در صورت حضرت جراحتی باشد که منجر به شهادت امام شده باشد نه جراحات وارده در اثر غل و زنجیر و تازیانه سندی بن شاهک - لعنة اللّه علیه - که در تاریخ ثبت و ضبط شده است.
7 - وروی محمّد بن یعقوب عن علیّ بن إبراهیم، عن محمّد بن عیسی بن عبید، عن الحسن بن محمّد بن بشار قال حدّثنی شیخ من أهل قطیعة الربیع من العامّة ممن کان یقبل
قوله، قال: جمعنا السندی بن شاهک ثمانین رجلاً من الوجوه المنسوبین إلی الخیر فأدخلنا
علی موسی بن جعفر علیهالسلام، وقال لنا السندی: یا هؤلاء انظروا إلی هذا الرجل هل حدث به حدث؟ فإنّ أمیر المؤمنین لم یرد به سوء، وإنّما ننتظر به أن یقدم لیناظره و هو صحیح موسع علیه فی جمیع أموره فسلوه ولیس لنا همّ إلاّ النظر إلی الرجل فی فضله و سمته.
راوی میگوید: یکی از اولاد ابوطالب به من گفت که ندا و فریاد سندی این گونه بود: این موسی بن جعفر است که رافضیه [شیعه] گمان میکنند نمیمیرد، پس او را بنگرید [که مرده است] و مردم نیز چنین کردند.
راویان حدیث گفتهاند: جسدمطهر حضرت، تشییع و درمقابر قریش [منطقه کاظمین] دفن شد و قبر ایشان کنار قبر مردی از اولاد نوفل بن عبدالمطلب به نام عیسی بن عبداللّه قرار گرفت.
6 / 7 - محمّد بن یعقوب از علی بن ابراهیم و او از محمّد بن عیسی بن عبید و او از حسن بن محمّد بن بشار و او از پیرمردی از اهل قطیعة الربیع [یکی از محلات شهر بغداد] از اهل سنّت و البته از کسانی که مورد وثوق بوده و کلامش پذیرفته میشود، نقل
کردهاند که گفته است:
سندی بن شاهک، ما را که هشتاد نفر از بزرگان و سرشناسان و اهل خیر بودیم جمع
کرده و وارد بر موسی بن جعفر علیهالسلام کرد و گفت: ای جماعت! به این مرد نگاه کنید آیا حادثهای [صدمهای - شکنجهای] به او رسیده است؟ تحقیقا امیرالمؤمنین [هارون!!] نسبت به او قصد سویی نداشته است و ما هنوز منتظریم تا او بیاید و [با موسی بن جعفر] بحث و گفت و گو کند. او هم صحیح و سالم بوده و تمام امورش در رفاه بوده است، خودتان از او بپرسید. [این در حالی بود که] همه هم و غم ما هشتاد نفر دیدن فضل و کمال و مقام امام علیهالسلام بود.
فقال موسی بن جعفر علیهالسلام: أما ما ذکره من التوسعة وما أشبهها فهو علی ما ذکر، غیر أنّی أخبرکم أیّها النفر إنّی قد سقیت السمّ فی سبع تمرات وأنا غدا أخضرّ وبعد غد أموت، فنظرت إلی السندی بن شاهک یضطرب ویرتعد مثل السعفة.
فموته علیهالسلام أشهر من أن یحتاج إلی ذکر الروایة به، لأنّ المخالف فی ذلک یدفع الضرورات، والشکّ فی ذلک یؤدّی إلی الشکّ فی موت کلّ واحد من آبائه وغیرهم فلا یوثق
بموت أحد.
علی أنّ المشهور عنه علیهالسلام أنّه وصّی إلی ابنه علیّ بن موسی علیهالسلام وأسند إلیه أمره بعد موته، والأخبار بذلک أکثر من أن تحصی، نذکر منها طرفا ولو کان حیّا باقیا لما أحتاج إلیه.
سپس موسی بن جعفر علیهالسلام فرمودند: امّا این که گفت من در توسعه و رفاه نسبی هستم همین طور است [که میبینید.] فقط به شما افراد [مورد اطمینان] خبر میدهم که اینها
در هفت دانه خرما به من سم و زهر خوراندهاند. فردا بدنم سبز شده و روز بعد خواهم مرد. من [با شنیدن این کلام از امام علیهالسلام] به سندی بن شاهک نگاه کردم، دیدم مضطرب بود و مثل شاخ و برگ خرما میلرزید.
بنابراین شهادت آن حضرت مشهورتر از آن است که نیاز به ذکر روایات باشد، چرا
که انکار شهادت حضرت به معنای مخالفت با ضروریات و بدیهیات است و از طرفی شکّ در شهادت ایشان منجر میشود به شکّ و تردید در مرگ و شهادت یک یک پدران معصوم آن حضرت و حتی دیگران، بنابراین به مرگ هیچ کسی نمیتوان مطمئن شد.
علاوه بر آنچه که گذشت این معروف است که آن حضرت به فرزندش علی بن موسی علیهالسلام وصیت کرده و پس از شهادت، امر امامت را به او سپرده است و اخبار و روایات در این باب بیشتر از آن است که شماره شود و ما مقدار کمی از آن را ذکر میکنیم که اگر ایشان زنده میبود دیگر نیازی به این [وصیت کردن به امام رضا علیهالسلام] نبود.
8 - فمن ذلک ما رواه محمّد بن یعقوب الکلینی، عن محمّد بن الحسن، عن سهل بن زیاد، عن محمّد بن علیّ و عبیداللّه بن المرزبان، عن ابن سنان قال:
دَخَلْتُ عَلی أَبِی الْحَسَنِ مُوسی علیهالسلام مِنْ قَبْلِ أَنْ یَقْدُمَ الْعِراقَ بِسَنَةٍ وَعَلِیٌّ اِبْنُهُ جالِسٌ بَیْنَ یَدَیْهِ، فَنَظَرَ إِلیَّ وَ قالَ: یا مُحَمَّدُ [أَما إِنَّهُ] سَیَکُونُ فِی هذِهِ السَّنَةِ حَرِکَةٌ فلا تَجْزَعْ لِذلِکَ.
قالَ: قُلْتُ: وَما یَکُونُ جَعَلَنِی اللّهُ فَدَاکَ فَقْدِ أَقْلَقْتَنِی؟ قالَ: أَصِیرُ إِلی هذِهِ الطّاغِیَةِ، أَمّا إِنَّهُ لا یَبْدَأَنِی مِنْهُ سُوءٌ وَمِنَ الَّذِی یَکُونُ بَعْدَهُ.
قالَ: قُلْتُ: وَما یَکُونُ جَعْلَنِی اللّهُ فِداکَ؟ قالَ: یُضِلُّ اللّهُ الظّالِمِینَ وَیَفْعَلُ اللّهُ ما یَشاءُ.
1 / 8 - از جمله روایات حدیثی است از محمّد بن سنان که گفته است: یک سال پیش از آن که ابوالحسن موسی علیهالسلام به عراق برده شود، به محضرشان شرفیاب شدم و فرزندش، علی نیز در برابر ایشان نشسته بود.
امام علیهالسلام رو به من کرده و فرمودند: ای محمّد! به زودی و در همین سال مسافرتی خواهم کرد، در آن سفر جزع و ناراحتی نکن.
گفتم: جانم به فدای شما! مرا آزرده خاطر کردید، چه اتفاقی میافتد؟
فرمودند: به طرف این طغیانگر سرکش(1)
برده میشوم، در اوایل کار از او، و از کسی که بعد از او میآید به من آزاری نمیرسد.
عرض کردم: خداوند مرا به قربان شما گرداند، بعد چه میشود؟
فرمودند: خداوند ظالمین را گمراه میکند، و هر چه خدا بخواهد انجام میدهد.
1) . منظور مهدی عباسی است که کشته شد و بعد از او هم موسی بن مهدی فرزندش به خلافت رسید. او هم توسط هارون الرشید کشته شد. این پیشگویی یکی از معجزات و کرامات امام کاظم علیهالسلام است که از وجود مبارک حضرت ظاهر شده و دلیلی بر عظمت و بزرگی شأن و مقام ایشان است.
قالَ: قُلْتُ: وَما ذلِکَ جَعَلَنِی اللّهُ فِداکَ؟ قالَ: مَنْ ظَلَمَ إِبْنِی هذا حَقَّهُ وَجَحَدَهُ إِمامَتَهُ مِنْ
بَعْدِی کانَ کَمَنْ ظَلَمَ عَلِیَّ بْنَ أَبِی طالِبٍ علیهالسلام إِمامَتَهُ وَجَحَدَهُ حَقَّهُ بَعْدَ رَسُولِ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله.
قالَ: قُلْتُ: وَاللّهِ لَئِنْ مَدَّ اللّهُ لِی فِی الْعُمْرِ لَأُسَلِّمَنَّ لَهُ حَقَّهُ وَلَأُقِرَّنَّ بِإِمامَتِهِ.
قالَ: صَدَقْتَ یا مُحَمَّدُ یَمُدَّ اللّهُ فِی عُمْرِکَ وَتُسَلِّمَ لَهُ حَقَّهُ علیهالسلام وَتُقِرَّ لَهُ بِإِمامَتِهِ وِإِمامَةِ مَنْ یَکُونُ بَعْدَهُ.
قالَ: قُلْتُ: وَمَنْ ذاکَ؟ قالَ: اِبْنُهُ مُحَمَّدُ.
قالَ: قُلْتُ: لَهُ الْرِّضا وَالتَّسْلِیمِ.
9 - عنه، عن أحمد بن مهران، عن محمّد بن علیّ بن محمّد بن سنان وإسماعیل بن عباد القصری جمیعا، عن داود الرّقی، قال:
عرض کردم: خداوند مرا فدای شما کند [امر امامت] چگونه میشود؟
فرمودند: هر کس بعد از من در حقّ این فرزندم ستم کند و یا امامت او را انکار نماید، مثل کسی است که پس از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در حقّ علی بن ابی طالب علیهالسلام ظلم نموده و حقّ و امامت او را انکار کرده است.
عرض کردم: به خدا قسم اگر خداوند به من عمری عنایت کند، حقّ ایشان را پذیرفته
و به امامتشان اقرار میکنم.
فرمودند: ای محمّد! راست گفتی، خداوند عمرت را طولانی میکند و تو هم حق او
را پذیرفته و به امامت او و کسی که بعد از اوست اقرار خواهی کرد.
عرض کردم: او کیست؟
فرمودند: فرزندش محمّد.
عرض کردم: در برابر او هم تسلیم و برامامتش راضیام.
2 / 9 - داوود [بن کثیر] رقی روایت کرده که به محضر ابوابراهیم [امام کاظم علیهالسلام]
قُلْتُ لِأَبِی إِبْراهِیمَ علیهالسلام: جُعِلْتُ فِداکَ إِنِّی قَدْ کَبُرَ سِنِّی فَخُذْ بِیَدِی (وَأَنْقِذْنِی) مِنَ النّارِ، (مَنْ صاحِبُنا بَعْدَکَ؟) فَأَشارَ إِلی إِبْنِهِ أَبِی الْحَسَنِ علیهالسلام فَقالَ: هذا صاحِبُکُمْ مِنْ بَعْدِی.
10 - عنه، عن الحسین بن محمّد، عن معلی بن محمّد، عن أحمد بن محمّد بن عبد اللّه، عن الحسن، عن ابن أبی عمیر، عن محمّد بن إسحاق بن عمار، قال:
قُلْتُ لِأَبِی الْحَسَنِ الأَوَّلِ علیهالسلام: أَلا تَدُلُّنِی عَلی مَنْ آخُذُ مِنْهُ دِینِی؟ فَقالَ: هذا اِبْنِی عَلِیُّ، إِنَّ أَبِی أَخَذَ بِیَدِی فَأَدْخَلَنِی إِلی قَبْرِ رَسُولِ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله وَقالَ: یا بُنَیَّ إِنَّ اللّهَ قالَ: «إِنِّی جاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً» وَ إِنَّ اللّهَ - عزّوجلّ - إِذا قالَ قَوْلاً وَفی بِهِ.
11 - عنه، عن محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن الحسن بن محبوب، عن الحسین بن نُعیم الصحاف قال: کنت أنا وهشام بن الحکم وعلیّ بن یقطین ببغداد:
فَقالَ عَلِیُّ بْنُ یَقْطِینِ: کُنْتُ عِنْدَ الْعَبْدِ الصّالِحِ علیهالسلام [جالِسا فَدَخَلَ عَلَیْهِ إِبْنُهُ عَلِیُّ]،
عرض کردم: جانم به فدای شما! سن من زیاد شده و پیرم، دستم را بگیر و از آتش
جهنم نجاتم بده، بعد از شما صاحب ما چه کسی است؟
حضرت به فرزندشان ابی الحسن [امام رضا علیهالسلام] اشاره کرده و فرمودند: بعد از من این شخص صاحب اختیار شماست.
3 / 10 - اسحاق بن عمار میگوید: خدمت ابی الحسن اوّل [امام کاظم علیهالسلام ]عرض
کردم: مرا به کسی راهنمایی کنید که دینم را از او بگیرم.
فرمودند: این فرزندم علی است، همانا پدرم دستم را گرفت و به روضه منوره رسول خدا صلیاللهعلیهوآله برد و فرمود: پسرم! خداوند در قرآن فرموده: «من در روی زمین جانشینی قرار خواهم داد.» و خداوند اگر وعدهای دهد حتما به آن وفا میکند [اشاره به اینکه امامت امام رضا علیهالسلام از ناحیه خداوند متعال است].
4 / 11 - حسین بن نعیم گفته است: من و هشام بن حکم و علی بن یقطین در بغداد بودیم که علی بن یقطین گفت: من در محضر مبارک عبد صالح [امام کاظم علیهالسلام]
فَقَالَ لِی: یا عَلِیَّ بْنَ یَقْطِین هذا عَلِیٌ سَیِّدُ وُلْدِی، أَما إِنِّی [قَدْ] نَحَلْتُهُ کُنْیَتِی، فَضَرَبَ هِشامُ بِراحَتِهِ جَبْهَتَهُ، ثُمَّ قالَ: وَیْحَکَ! کَیْفَ قُلْتَ؟ فَقالَ عَلِیّ بْنُ یَقْطِین: سَمِعْتُهُ وَاللّهِ مِنْهُ کَما قُلْتُ.
فَقالَ هِشامُ: إِنَّ الْأَمْرَ (وَاللّهِ) فِیْهِ مِنْ بَعْدِهِ.
12 - عنه، عن عدّة من أصحابنا، عَنْ أحمد بن محمّد بن عیسی، عن معاویة بن حکیم نعیم القابوسی، عن أبی الحسن موسی علیهالسلام [أنّه] قال:
إِبْنِی عَلِیٌّ أَکْبَرُ وُلْدِی وَآثَرُهُمْ عِنْدِی وَأَحْبُّهُمْ إِلَیَّ وَ هُوَ یَنْظُرُ مَعِی فِی الْجَفْرِ وَلَمْ یَنْظُرْ فِیهِ إِلاّ نَبِیٌّ أَوْ وَصِیُّ نَبِیٍّ.
نشسته بودم که فرزندش علی وارد شد، پس حضرت فرمودند: ای علی بن یقطین! این علی، سیّد و آقای فرزندان من است، و کنیه خودم را به او بخشیدم [کنیه مشترک امام کاظم و امام رضا علیهماالسلام ابا الحسن است]. بعد هشام با کف دستش به پیشانیاش زد و گفت: وای بر تو! چطور این حرف را زدی [و از این راز پرده برداشتی]؟ علی بن یقطین گفت: به خدا قسم، همانطور که گفتم از ایشان شنیدم. هشام گفت: آری به خدا قسم امر امامت پس از امام کاظم در وجود ایشان است.
5 / 12 - حکیم بن نعیم قابوسی نقل میکند که امام کاظم علیهالسلام فرمودند:
پسرم علی از نظر من بزرگترین و برگزیدهترین فرزندان من و محبوبترین آنها
است و اوست که با من کتاب جفر(1)
را نگاه میکند که فقط پیامبر و جانشینش میتوانند در آن نگاه کنند.
1) . کنایه از کتاب مخصوصی است که تکالیف و وظایف ائمّه در آن آمده و در لسان روایات به جِفر ویا ناموس و جامعه تعبیر شده است و مهمترین این اسما، صحیفه فاطمه علیهاالسلام است که بزرگترین و مهمترین مصداق این کتاب است. مرحوم کلینی در بابی تحت عنوان «بابی که در آن ذکری از صحیفه و جفر و جامعه و مصحف فاطمه است» هشت روایت نقل کرده - رجوع شود به کتاب الحجة، اصول کافی.
13 - عنه، عن أحمد بن مهران، عن محمّد بن علیّ، عن محمّد بن سنان وعلیّ بن الحکم جمیعا، عن الحسین بن المختار، قال:
خَرَجَتْ إِلَیْنا أَلْواحٌ مِنْ أَبِی الْحَسَنِ علیهالسلام - وَهُوَ فِی الْحَبْسِ - : عَهْدِی إِلی أَکْبَرِ وُلْدِی أَنْ یَفْعَلَ کَذا وَأَنْ یَفْعَلَ کَذا، وَفِلانٌ لا تَنَلْهُ شَیْئَا حَتّی أَلْقاکَ أَوْ یَقْضِی اللّهُ عَلَیَّ الْمَوتَ.
14 - عنه، عن أحمد بن مهران، عن محمّد بن علیّ، عن زیاد بن مروان القندیّ - [وکان من الواقفة] - قال:
دَخَلْتُ عَلی أَبِی إِبْراهِیمَ علیهالسلام وَعِنْدَهُ أَبُوالْحَسَنِ إِبْنُهُ فَقالَ لِی: یا زِیادُ هذا إِبْنِی عَلِیٌّ، إِنَّ کِتابَهُ کِتابِی، وَکَلامَهُ کَلامِی، وَرَسُولَهُ رَسُولِی، وَما قالَ فَالْقَولُ قَولُهُ.
15 - عنه، عن أحمد بن مهران، عن محمّد بن علیّ، عن محمّد بن الفضل، عن المخزومی - وکانت أمّه من ولد جعفر بن أبی طالب - قال:
6 / 13 - حسین بن مختار گفته است: در زمانی که امام کاظم علیهالسلام در زندان بود، نوشتههایی از طرف ایشان [با این مضامین] به ما رسید که عهد [یا امامت] من با بزرگ فرزندان من است که چنین و چنان کند. به فلانی چیزی نده تا تو را ببینم و یا این که خداوند حکم به مرگ من کند.
7 / 14 - زیاد بن مروان قندی (که از پیروان مذهب واقفیه است) روایت کرده که به خدمت ابوابراهیم امام کاظم علیهالسلام رسیدم که فرزندشان ابوالحسن[رضا علیهالسلام] هم در محضرشان بود، حضرت به من فرمودند: ای زیاد! این پسرم علی است، نوشته [و امر] او نوشته من و کلامش کلام من و فرستادهاش فرستاده من است و هر چه که بگوید، حرف حرف اوست.
8 / 15 - محمّد بن فضل از مخزومی(1)
1) . عبداللّه بن حارث مخزومی از اصحاب خاصّ امام کاظم علیهالسلام و مورد اعتماد و اهل ورع و تقوی و فقیه بوده است.
بَعَثَ إِلَیْنا أَبُو الْحَسَنِ مُوسی علیهالسلام فَجَمَعْنا، ثُمَّ قالَ [لَنا]: أَ تَدْرُونَ لِمَ جَمَعْتُکُمْ؟ فَقُلْنا: لا، قالَ: «اشْهَدُوا أَنَّ إِبْنِی هذا وَصِیِّی وَالْقَیِّمُ بِأَمْرِی وَخَلِیفَتِی مِنْ بَعْدِی» مَنْ کانَ لَهُ عِنْدِی دَیْنٌ فَلْیَأُخُذْهُ مِنْ إِبْنِی هذا، وَ مَنْ کانَتْ لَهُ عِنْدِی عِدَةٌ فَلْیَتَنَجّزِها مِنْهُ وَ مَنْ لَمْ یَکُنْ لَهُ بُدٌّ مِنْ لِقائِی فلا یَلْقِنِی إِلاّ بِکِتابِهِ.
16 - عنه، عن أحمد بن مهران، عن محمّد بن علیّ، عَن أبی علیّ الخزّاز، عَن داود بن سلیمان قال:
قُلْتُ لِأَبِی إِبْراهِیْمَ علیهالسلام: إِنِّی أَخافُ أَنْ یَحْدِثَ حَدَثٌ وَلا أَلْقاکَ، فَأَخْبِرْنِی عَنِ الإِمامِ بَعْدَکَ؟ فَقالَ: إِبْنِی فُلانٌ - یَعْنِی أَبَاالْحَسَنِ علیهالسلام.
بود - نقل کرده است: ابوالحسن موسی علیهالسلام به دنبال ما فرستاد و ما را جمع کرده و فرمودند: آیا میدانید برای چه امری شما را جمع کردم؟
عرضه داشتیم: خیر.
فرمودند: گواهی بدهید که این فرزندم پس از من وصی و قیّم به امر من و خلیفه
و جانشین من است، هر کس که دینی بر عهده من دارد از این فرزندم بگیرد، و هر کس که با او وعدهای دارم وفای به آن را از او بخواهد، و هر کسی که ناچار از دیدار من میباشد
فقط با نوشته [و هماهنگی با] او مرا ببیند.(1)
9 / 16 - داوود بن سلیمان روایت کرده که به محضر مبارک امام کاظم علیهالسلام عرض کردم: من میترسم که حادثهای واقع شود و شما را نتوانم زیارت کنم، از امام و پیشوای
پس از خودتان به من خبر بدهید.
حضرت فرمودند: فلان پسرم [یعنی ابالحسن رضا علیهالسلام].
1) . ممکن است ذکر این تمهیدات ضمن بیان جانشینی امام رضا علیهالسلام قصد دیگری هم باشد؛ از جمله شدت فشار بنی عباس و شناسایی دوستان اهل بیت علیهمالسلام توسط جباران عباسی و این که از شدت تقیّه و خوف، بعضی افراد آن هم با تشخیص امام رضا علیهالسلامبه محضر امام علیهالسلام برسند لذا بسیاری از شیعیان برای حفظ جانشان، توفیق زیارت حضرت را نداشتهاند.
17 - وبهذا الإسناد، عن ابن مهران، عن محمّد بن علیّ، عن سعید بن أبی الجهم، عن نصر بن قابوس قال:
قُلْتُ لِأَبِی إِبْراهِیْمَ علیهالسلام: إِنِّی سَأَلْتُ أَباکَ علیهالسلام مَنِ الَّذِی یَکُونُ بَعْدَکَ؟ فَأَخْبَرَنِی أَنَّکَ أَنْتَ هُوَ، فَلَمّا تُوُفِیَ أَبُو عَبْدِ اللّهِ علیهالسلام ذَهَبَ النّاسُ یَمِینا وَشِمالاً وَقُلْتُ بِکَ أَنَا وَأَصْحابِی فَأَخْبِرْنِی مَنِ الَّذِی یَکُونُ مِنْ بَعْدِکَ مِنْ وُلْدِک؟َ قالَ: إِبْنِی فُلانٌ.
18 - عنه، عن أحمد، عن محمّد بن علیّ، عن الضحاک بن الأشعث، عن داود بن زربی قال: جئت إلی أبی إبراهیم علیهالسلام بمال (قال): فَأَخَذَ بَعْضَهُ وَتَرَکَ بَعْضَهُ،
فَقُلتُ: أَصْلَحَکَ اللّهُ! لِأَیّ شَیْءٍ تَرَکْتَهُ عِنْدِی؟ فَقالَ: إِنَّ صاحِبَ هذَا الْأَمْرِ یَطْلُبُهُ مِنْکَ،
10 / 17 - نصر بن قابوس(1)
گفته است: به محضر ابوابراهیم [امام کاظم علیهالسلام ]عرض کردم: من از پدرتان پرسیدم که چه کسی بعد از شما امام است. ایشان به من خبر دادند که
شما امام هستید، پس وقتی که امام صادق علیهالسلام از دنیا رفتند، مردم به راست و چپ متمایل شدند امّا من و یاران و نزدیکانم، قائل به امامت شما شدیم. بفرمایید پس از شما چه کسی از فرزندانتان امام خواهد شد؟
حضرت فرمودند: فلان پسرم [یعنی امام رضا علیهالسلام].
11 / 18 - داوود بن زربی(2)
گفته است: مقداری مال [سهم امام] به خدمت ابوابراهیم [امام کاظم] علیهالسلام آوردم، حضرت بخشی از آن را گرفتند و بقیه را رد کردند.
عرضه داشتم: خدا خیرتان بدهد. پس چرا مقداری از اموال را در دست من باقی گذاشتید؟
حضرت فرمودند: صاحب این امر [ولایت و امامت] آن را از تو مطالبه خواهد کرد.(3)
1) . از اصحاب خاص امام کاظم علیهالسلام و اهل علم و تقوا و فقیهی بزرگوار بوده است.
2) . داوود بن زربی ابوسلیمان خندقی بندار یکی از اصحاب امام صادق و امام کاظم علیهماالسلام است.
3) . یکی از علامات امام این است که قبل از دیدن نامه یا رؤیت اموال، صاحبان آنها را میشناسد، مقدار مال را میداند و به نیّات افرادی که اموال را ارسال کردهاند نیز علم دارد که در روایات زیادی در کتب روایی آمده است و در آینده در همین کتاب هم نقل خواهد شد.
فَلَمّا جاءَ نَعْیُهُ بَعَثَ إِلَیَّ أَبُوالْحَسَنِ الرِّضا علیهالسلام، فَسَأَلَنِی ذلِکَ الْمال، فَدَفَعْتُهُ إِلَیْهِ.
19 - عنه، عن أحمد بن مهران، عن محمّد بن علیّ، عن علیّ بن الحکم، عن عبد اللّه بن إبراهیم بن
علیّ بن عبد اللّه بن جعفر بن أبی طالب، عن یزید بن سلیط فی حدیث طویل:
عَنْ أَبِی إِبْراهِیمَ علیهالسلام أَنَّه قالَ فِی السَّنَةِ الَّتِی قُبِضَ علیهالسلام فِیها: إِنِّی أُؤخَذُ فِی هذِهِ السَّنَةِ، وَالْأَمْرُ [هُوَ] إِلی إِبْنِی عَلِیٌّ، سُمِّیَ عَلِیٌّ فَإِمّا عَلِیٌّ الأَوَّلُ، فَعَلِیُّ بْنُ أَبِی طالِبٍ وَأَمّا (عَلِیٌّ) الآخَرِ فَعَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْن علیهالسلام أُعْطِیَ فَهْمُ الأَوَّلِ وَحَمْلُهُ وَنَصْرُهُ وَوُدُّهُ وَذِمَّتُه [وَمِحْنَتُهُ] وَمِحْنَةُ الآخَرِ، وَصَبْرُهُ
عَلی ما یُکْرَه، تمام الخبر.
بعد از آنکه خبر فقدان آن حضرت به ما رسید، ابوالحسن رضا علیهالسلام برای من پیغام فرستاد و باقی مانده اموال را درخواست فرمودند. من هم به خدمت ایشان تقدیم کردم.
12 / 19 - یزید بن سلیط(1)
در حدیثی طولانی نقل کرده است: امام کاظم علیهالسلام در آن سال که گرفتار زندان شد، فرمودند: در همین سال من گرفتار [و زندانی] میشوم، و کار امامت با پسرم علی است. او هم علی نامیده شد، امّا علی اوّل، علی بن ابیطالب علیهالسلام و علی دیگر علی بن الحسین علیهماالسلام است.
فهم و حلم، یاری و نصرت، و دوستی و عهد علی اوّل و محنت و غم و صبر در برابر
ناملایمات علی دیگر به او داده شده است.(2)
1) . وی از اصحاب خاص و با تقوا و مورد اطمینان امام کاظم علیهالسلام بوده است.
2) . این روایت به شکل کامل در اصول کافی کتاب الحجة باب «اشاره و نصّ بر امامت ابی الحسن رضا علیهالسلام» حدیث 14 آمده است و از جمله.... این بیان نورانی است که ائمّه در جمیع کمالات مساوی هستند و این که بعضی از کمالات به بعضی از اهل بیت اختصاص دارد، به این معنا است که به سبب مصالح خاص و شرایط زمانی خاص بعضی از این کمالات در زمانشان ظهور بیشتری داشته است. نه این که بعضی از فضایل در بعضی از ائمّه بیشتر بوده باشد. بلکه همه آنان صاحب مقام رفیع ولایت هستند.
20 - وروی أبوالحسین محمّد بن جعفر الأسدی، عن سعد بن عبد اللّه، عن جماعة من أصحابنا منهم محمّد بن الحسین بن أبی الخطاب والحسن بن موسی الخشاب ومحمّد بن عیسی بن عبید، عن محمّد بن سنان، عن الحسن بن الحسن - فی حدیث له - قال:
قُلْتُ لِأَبِی الْحَسَنِ مُوسی علیهالسلام: أَ سَأَلُکَ؟ فَقالَ: سَلْ إِمامَکَ.
فَقُلْتُ: مَنْ تَعْنِی؟ فَإِنِّی لا أَعْرِفُ إِماما غَیْرَکَ؟ قالَ: هُوَ عَلِیٌّ إِبْنِی قَدْ نَحَلْتُهُ کُنْیَتِی.
قُلْتُ: سَیِّدِی اَنْقِذْنِی مِنَ النّارِ فَإِنَّ أباعَبْدِ اللّهِ علیهالسلام قالَ: إنَّکَ أَنْتَ الْقائِمُ بِهذَا الْأَمْرِ! قالَ: أَ وَلَمْ أَکُنْ قائِما؟ ثُمَّ قالَ: یا حَسَنُ! ما مِنْ إِمامٍ یَکُونُ قائِما فِی أُمَّةٍ إِلاّ وَهُوَ قائِمُهُمْ، فَإِذا مَضَی عَنْهُمْ فَالَّذِی یَلِیهِ هُوَ الْقائِمُ وَالْحُجَّةُ حَتّی یَغِیبَ عَنْهُمْ، فَکُلُّنا قائِمٌ فَاَصْرِفْ جَمیعَ ما کُنْتَ
13 / 20 - حسن بن حسن گفته است: به محضر امام ابیالحسن موسی علیهالسلام عرض کردم: [اجازه میفرمایید] از شما سؤالی بپرسم؟
حضرت فرمودند: از امامت بپرس.
عرض کردم: چه کسی [برای جانشینی] مدّ نظر شماست؟ من امامی غیر از شما نمیشناسم.
حضرت فرمودند: علی پسرم، که من کنیه خودم را به او بخشیدهام.
عرض کردم: آقای من! مرا از آتش جهنم نجات بده و خلاصم کن. چون امام صادق علیهالسلام فرمودند که شما قائم به امر امامت هستید.
حضرت فرمودند: مگر من قائم به این امر نیستم؟ بعد فرمودند: ای حسن! هر امامی که در امّتی پیشوا و قائم به امر ولایت است او قائم ایشان است و هرگاه از دنیا برود،
کسی که پس از اوست همان قائم به امر و حجّت خدا است، تا زمانی که قائم و حجّت از مردم غایب شود. بنابراین همه ما قائم هستیم، پس همان گونه که با من رفتار میکردی [و ولایت مرا پذیرفتی] با پسرم علی هم همان طور باش. به خدا قسم که من این کار
تُعامِلُنِی بِهِ إِلَی ابْنِی عَلِیٌّ، [وَاللّهِ] وَاللّهِ ما أَنَا فَعَلْتُ ذاک بِهِ، بَلِ اللّهُ فَعَلَ بِهِ ذاکَ حُبّا.
21 - وروی أحمد بن إدریس، عن علیّ بن محمّد بن قتیبة، عن الفضل بن شاذان النیشابوری، عن محمّد بن سنان و صفوان بن یحیی و عثمان بن عیسی، عن موسی بن بکر قال: کنت عند أبی إبراهیم علیهالسلام فقال لی:
إِنَّ جَعْفَرا علیهالسلام کانَ یَقُولُ: سَعَدَ امْرَؤٌ لَمْ یَمُتْ حَتّی یَری خَلْفَهُ مِنْ نَفْسِهِ، ثُمَّ أَوْمَأَ بِیَدِهِ إِلَی
ابْنِهِ عَلِیٌّ فَقالَ: هذا وَ قَدْ أَرانِیَ اللّهُ خَلْفِی مِنْ نَفْسِی.
22 - عنه، عن سعد بن عبد اللّه، عن محمّد بن عیسی بن عبید، عن علیّ بن الحکم و علیّ بن الحسن بن نافع، عن هارون بن خارجة قال: قال لی هارون بن سعد العجلی: قد مات إسماعیل الّذی کنتم تمدُّون إلیه أعناقکم، و جعفر شیخ کبیر یموت غدا أو بعد غد، فتبقون بلا إمام.
[نصب امام بعد از خودم] را سر خود انجام ندادهام؛ بلکه خداوند به جهت محبوبیت او این کار را انجام داده است.(1)
امام قبلی معرفی و نصّ بر امامت امام پس از خود است. رجوع شود به اصول کافی کتاب الحجة «باب در این که امامت نسبت به هر یک از ائمّه از طرف خدا اعلام شده است.»
14 / 21 - موسی بن بکر گفته است: من در خدمت ابوابراهیم امام کاظم علیهالسلام بودم، حضرت به من فرمودند: همانا امام صادق علیهالسلام میفرمودند: مردی که پیش از مردن، جانشینش را که از نسل او است ببیند سعادتمند است. سپس حضرت به پسرشان علیاشاره کرد و فرمودند: خداوند این فرزندم را که جانشین و از جان من است به من نشان داد.
15 / 22 - هارون بن خارجه میگوید: هارون بن سعد عجلی به من گفت: اسماعیلی که گردنهایتان را به سوی او میکشیدید [وامید به امامتش داشتید] از دار دنیا رفت.
جعفر [امام صادق] هم پیرمردی شده که همین روزها از دنیا رحلت خواهد کرد و شما بدون امام میمانید.
1) . تعیین و نصب امام به امر خداوند است و هیچ کس حتی امام قبلی هم حقّ تعیین و نصب امام را ندارد. بلکه وظیفه
فلم أدر ما أقول، فأخبرت أباعبد اللّه علیهالسلام بمقالته، فقال:
هَیهاتَ هَیهاتَ أَبَی اللّهُ -
وَاللّهِ - أَنْ یَنْقَطِعَ هذَا الْأَمْرَ حَتّی یَنْقَطِعَ اللَّیْلُ وَالنَّهارُ، فَإِذا رَأَیْتَهُ فَقُلْ لَهُ: هذا مُوسَی بْنُ جَعْفَرٍ یَکْبُرُ وَ نُزَوِّجُهُ وَ یُولَدُ لَهُ فَیَکُونُ خَلْفا إِن شآءَ اللّه تَعالی.
23 - و فی خبر آخر: قال أبوعبد اللّه علیهالسلام فی حدیث طویل:
یَظْهَرُ صاحِبُنا وَهُوَ مِنْ صُلْبِ هذا وَأَوْمَأ بِیَدِهِ إِلی مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ علیهالسلام فَیَمْلَأُها عَدْلاً کَما مُلِئَتْ جَوْرا وَ ظُلْمَا وَ تَصْفُو لَهُ الدُّنیا.
24 - وروی أیّوب بن نوح، عن الحسن بن علیّ بن فضال قال: سمعت علیّ بن جعفر یقول: کنت عند أخی موسی بن جعفر علیهالسلام - کان واللّه حجة [اللّه فی الأرض] بعد أبی صلوات اللّه علیه - إذ طلع إبنه علیّ فقال لی:
من نمیدانستم که چه جوابی به او بدهم. ماجرا را به عرض امام صادق علیهالسلام رساندم.
حضرت فرمودند: هیهات، هرگز! به خدا قسم که خداوند امر امامت را تا زمانی که شب و روز باقی است قطع نخواهد کرد.
هر وقت او را دیدی بگو: این موسی بن جعفر بزرگ میشود و برای او ازدواجی برپا میکنیم و صاحب فرزندی میشود که خلیفه و جانشین اوست ان شاء اللّه.
16 / 23 - از امام صادق علیهالسلام در یک حدیث طولانی آمده است که فرمودند: صاحب ما از صلب این ظاهر میشود. و با دست به موسی بن جعفر علیهالسلام اشاره فرمودند. پس زمین را از عدل و داد پر میکند، چنانکه از جور و ستم پر شده باشد و دنیا برای او صاف و هموار میشود.
17 / 24 - حسن بن علی بن فضال گفته است: از علی بن جعفر شنیدم که میگفت: من در محضر برادرم موسی بن جعفر علیهالسلام بودم - که به خدا قسم بعد از پدرم حجّت خدا روی زمین بود - تا این که پسرش علی علیهالسلام آمد. پس حضرت به من فرمودند:
یا عَلِیُّ هذا صاحِبُکَ وَ هُوَ مِنِّی بِمَنْزِلَتِی مِنْ أَبِی، فَثَبَّتَکَ اللّهُ عَلی دِینِهِ.
فَبَکَیْتُ، وَ قُلْتُ فِی نَفْسِی: نَعی وَاللّهِ إِلیَّ نَفْسَهُ، فَقالَ: یا عَلِیُّ لا بُدَّ مِنْ أَنْ تَمْضِی مَقادِیرُ
اللّهِ فِیَّ وَلِیَ بِرَسُولِ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله أُسْوَةٌ، وَ بِأَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ وَ فاطِمَةَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ علیهمالسلام، وَ کانَ هذا قَبْلَ أَنْ یَحْمِلَهُ هارُونُ الرَّشِید فِی المَرَّةِ الثّانِیة بِثَلاثَةِ أَیّامٍ، تمام الخبر.
والأخبار فی هذا المعنی أکثر من أن تحصی، و هی موجودة فی کتب الإمامیّة معروفة و مشهورة من أرادها وقف علیها من هناک، و فی هذا القدر هاهنا کفایة إن شاء اللّه تعالی.
فإن قیل: کیف تعوّلون علی هذه الأخبار وتدّعون العلم بموته، والواقفة تروی أخبارا کثیرة
ای علی! این صاحب و امام توست، و منزلت او نسبت به من مانند مقام و منزلت من
در نزد پدرم میباشد. پس خداوند تو را در دین او ثابت قدم بدارد.
بعد من گریه کردم و با خودم گفتم: حضرت میخواهد خبر شهادتش را به من بدهد که حضرت فرمودند: علی جان! چارهای نیست جز اینکه مقدرات خداوند درباره من جاری شود و من به رسول خدا و امیرمؤمنان و فاطمه و حسن و حسین علیهمالسلام تأسّی میکنم.
این ماجرا سه روز پیش از آن بود که هارون در مرتبه دوم امام را دستگیر کرد.
اخبار و روایات در این باره بیشتر از آن است که شمارش شوند، و در کتب معروف
و مشهور امامیه موجود هست و هر کسی که بخواهد اخبار و روایات را ببیند به آنجا مراجعه کند، همین مقدار که ما در اینجا نقل کردیم کافی است، ان شاء اللّه.(1)
سؤال: شما با چه معیاری این اخبار را توجیه کرده و مدّعی میشوید که حضرت امام
1) . مراجعه شود به کتب روایی شیعه؛ از جمله: 1 - اصول کافی کتاب الحجة باب «اشاره و نصّ بر امامت الحسن رضا علیهالسلام 2 - ارشاد شیخ مفید رحمهالله / ج 2، ص 468 فصل نصّ بر امامت امام رضا علیهالسلام 3 - بحار الانوار / ج 49؛ ابواب تاریخ امام رضا علیهالسلام باب 2 «نصوص بر امامت حضرت رضا علیهالسلام».
تتضمّن أنّه لم یمت، وأنّه القائم المشار إلیه، موجودة فی کتبهم و کتب أصحابکم، فکیف تجمعون بینها؟ و کیف تدعون العلم بموته مع ذلک؟
قلنا: لم نذکر هذه [الأخبار] إلاّ علی جهة الاستظهار والتبرّع، لا لأنّا احتجنا إلیها فی العلم بموته لأنّ العلم بموته حاصل لا شکّ فیه کالعلم بموت آبائه علیهمالسلام، والمشکّک فی موته کالمشکّک فی موتهم، و موت کلّ من علمنا بموته.
و إنّما استظهرنا بإیراد هذه الأخبار تأکیدا لهذا العلم، کما نروی أخبارا کثیرة فیما نعلم بالعقل والشرع وظاهر القرآن والإجماع وغیر ذلک، فنذکر فی ذلک أخبارا علی وجه التأکید.
کاظم علیهالسلام از دنیا رفته است، در حالی که واقفیه هم اخبار زیادی را روایت میکنند که متضمن زنده بودن ایشاناست و اینکه آن حضرت قائمیاست که به او اشاره شده است. این روایات در کتب آنها و حتی کتب علمای شما نیز موجود هستند. بنابراین چگونه بین این دو دسته روایات جمع میکنید؟ و با توجّه به این روایات چگونه مدعی علم به رحلت ایشان شدهاید؟
پاسخ: این روایات را به جهت استظهار و اطلاع ذکر کردیم نه به عنوان این که به وسیله آنها برای علم به موت ایشان احتجاج کنیم، چرا که علم به شهادت ایشان وجود دارد [و از بدیهیات است] و تردیدی در آن نیست؛ مثل علم به شهادت پدران بزرگوار ایشان علیهمالسلام و کسی که در شهادت امام کاظم علیهالسلام شک دارد در شهادت پدران ایشان هم میتواند شک کند و حتی میتواند در مورد مرگ هر کسی که ما علم به مرگش داریم شک کند. و این که ما این روایات را ذکر کردیم تأکیدی بر این علم بود، چنان که اخبار زیادی را که به دلیل عقل و شرع و ظاهر قرآن، و نیز اجماع و ادله دیگر، این علم را برای ما ایجاد میکند بیان کردیم. پس در این باب اخباری را به جهت تأکید ذکر میکنیم.
فأمّا ما ترویه الواقفة، فکلّها أخبار آحاد لا یعضدها حجّة، و لا یمکن ادّعاء العلم بصحتها، و مع هذا فالرواة لها مطعون علیهم، لا یوثق بقولهم و روایاتهم و بعد هذا کلّه فهی متأوّلة.
و نحن نذکر جملاً ممّا رووه ونبیّن القول فیها، فمن ذلک أخبار ذکرها أبومحمّد علیّ بن أحمد العلوی الموسوی فی کتابه «فی نصرة الواقفة».
امّا آنچه که واقفیه روایت کردهاند:
(اولاً): همگی خبر واحد هستند که هیچ دلیل و حجّتی آنها را تقویت نمیکند و ادعای علم به صحّت آنها غیر ممکن است.(1)
البته خبر و روایت دستهبندی خاصی دارد که شرح و بسط آن به کتب «درایة الحدیث» ارتباط پیدا میکند، لذا برای اطلاع بیشتر به کتب درایه و علم حدیث مراجعه شود.
(ثانیا): علاوه براین، راویان آنها هم مورد طعن و غیر قابل اعتماد هستند و نمیتوان به قول و روایتشان اعتماد کرد.
(ثالثا): با همه این توضیحات تمام روایات آنها قابل تأویل و توجیه هستند.
و ما تعدادی از آنها را که ابو محمّد علی بن احمد علوی موسوی در کتابش «فی
نصرة الواقفة» روایت کرده، نقل میکنیم و بحث در آنها را روشن میکنیم.
1) . خبر واحد به خبری گفته میشود که مخبر آن، شخص واحدی باشد؛ برخلاف خبر متواتر که خبری است که از طرق مختلف و مخبرین متعدد رسیده است، البته خبری که به حدّ تواتر نرسیده باشد باز خبر واحد نیست، بلکه به آن خبر مستفیض میگویند. خبر متواتر علمآور است لذا حجّت است، امّا خبر واحد علمآور نیست بلکه مفید ظن و گمان است بنابراین به تنهایی حجّت و قابل استناد نیست. مگر این که دلیل قطعی بر حجّیت آن داشته باشیم. مرحوم شیخ طوسی رحمهاللهدر مورد خبر واحد میفرماید: اگر مخبر، شیعه دوازده امامی و قائل به امامت باشد خبر واحدش حجّت است، در غیر این صورت این خبر حجّت نیست و نمیتوان به آن استدلال کرد. بنابراین در مورد اخبار واقفیه باید گفت که طبق نظر مرحوم شیخ، روایات آنها مورد اعتماد نیست چون ایشان به امامت ائمّه معتقد نیستند.
25 - قال: حدّثنی محمّد بن بشر قال: حدّثنی الحسن بن سماعة، عن أبان بن عثمان، عن الفضیل بن یسار قال: سمعت أباعبد اللّه علیهالسلام یقول: لا ینسجنی والقائم أب.
فهذا أوّلاً خبر واحد لا یدفع المعلوم لأجله، ولا یرجع إلی مثله، ولیس یخلو أن یکون المراد به أنّه لیس بینی وبین القائم أب أو أراد لایلدنی وإیّاه أب، فإن أراد الأوّل فلیس فیه تصریح بأنّ موسی هو القائم، ولم لا یجوز أن یکون المراد غیره کما قالت الفطحیّة:
إنّ الإمام بعد أبی عبد اللّه علیهالسلام عبد اللّه الأفطح ابنه، وإذا احتمل ذلک سقط الاحتجاج به. علی أنّا قد بینّا أنّ کلّ إمام یقوم بعد الأوّل یسمّی قائما فعلی هذا یسمّی موسی
1 / 25 - ابن یسار گفته است: از امام صادق علیهالسلام شنیدم که میفرمودند: من و حضرت قائم علیهالسلام از یک پدر نخواهیم بود.
توضیح خبر:
(اوّلاً): این روایت، خبر واحد است و امر مسلّم و معلومی را که از راه دیگر ثابت شده به سبب آن نمیتوان رد کرد و لذا به مثل این خبر واحد نمیتوان رجوع و تمسک کرد.
(ثانیا): ممکن است که مراد امام این بوده باشد که بین من و قائم ارتباط پدری و فرزندی نیست، یا این که من و او از یک پدر نیسیتم. بنابراین اگر مقصود اولی باشد که
هیچ تصریحی به اینکه موسی بن جعفر علیهماالسلام قائم باشد نیست و اصلاً چرا درست نباشد که منظور امام غیر از امام کاظم بوده باشد [و ممکن است مقصود امام غیر از امام کاظم علیهالسلام
باشد.] چنان که فطحیه گفتهاند: پس از امام صادق علیهالسلام فرزندشان عبداللّه افطح امام است و وقتی که این احتمال وجود داشته باشد، احتجاج به این روایت که امام کاظم علیهالسلام قائم است، ساقط و باطل است.
(ثالثا): ما قبلاً بیان کردهایم که هر امامی که پس از امام قبلی مسؤولیت امامت را به
قائما ولا یجیء منه ما قالوه. علی أنّه لا یمتنع أن یکون أراد ردّا علی الإسماعیلیّة الّذین ذهبوا إلی إمامة محمّد بن إسماعیل بعد أبی عبد اللّه علیهالسلام فإنّ إسماعیل مات فی حیاته، فأراد: الّذی یقوم مقامی لیس بینی وبینه أب بخلاف ما قالوه، وإن أراد أنّه لم یلده وإیّاه أب نفیا للإمامة، عن إخوته فإنّا نقول بذلک، مع أنّه لیس ذلک قولاً لأحد.
26 - قال الموسوی: وأخبرنی علیّ بن خلف الأنماطی قال: حدّثنا عبد اللّه بن وضاح، عن یزید الصائغ قال: لمّا ولد لأبی عبد اللّه علیهالسلام أبوالحسن علیهالسلام عملت له أوضاحا وأهدیتها
عهده بگیرد، قائم نامیده میشود. بنابراین قائم اسم امام موسی کاظم علیهالسلام خواهد بود.(1)
بنابراین ادعای آنها صحّت ندارد.
(رابعا): علاوه بر اینها احتمال دارد مقصود حضرت، ردّ اسماعیلیه باشد که معتقد به امامت محمّد بن اسماعیل [نوه امام صادق] پس از امام صادق علیهالسلام بودند. چرا که اسماعیل در زمان حیات [پدر بزرگوارش ]امام صادق علیهالسلام از دنیا رفت. پس [با توجّه به این احتمال ]مقصود امام این است که بین من و کسی که قائم مقام من است پدری فاصله نیست. به خلاف آنچه که اسماعیلیه میگویند.
و اگر چنانچه مقصود امام این بوده باشد که من و قائم از یک پدر نیستیم، در این
صورت حضرت، امامت را از برادرانش نفی فرموده است. ما هم همین را میگوییم، با این که کسی این حرف را نزده است.
2 / 26 - یزید صائغ گفته است: زمانی که امام کاظم علیهالسلام به دنیا آمد، برای امام صادق علیهالسلام
1) . در این مورد مرحوم کلینی رحمهالله روایت میفرمایند که ائمّه قائم به امراللّه هستند؛ از جمله این که خدیجه میگوید: از امام صادق علیهالسلام در مورد قائم علیهالسلام سؤال شد، حضرت در پاسخ فرمودند: ما همه قائم به امر خدا هستیم یکی پس از دیگری کلنا قائم بامراللّه، واحد بعد واحد. رجوع شود به اصول کافی، کتاب الحجة باب: انّ الأئمة کلّهم قائمون بامر اللّه تعالی هادون علیه.
إلیه، فلمّا أتیت أباعبد اللّه علیهالسلام بها قال لی: یا یَزِیدُ أهْدَیْتَها وَاللّهِ لِقائِمِ آلِ مُحَمَّدٍ صلیاللهعلیهوآله.
فهو مع کونه خبرا واحدا رجاله غیر معروفین، ولو سلّم لکان الوجه فیه ما قلناه: من أنّه القائم من بعده بلا فصل علی ما مضی القول فیه.
27 - قال الموسوی: وحدّثنی أحمد بن الحسن المیثمی، عن أبیه، عن أبی سعید المدائنی قال: سمعت أباجعفر علیهالسلام یقول:
إِنَّ اللّهَ اسْتَنْقَذَ بَنِی إِسْرائِیلَ مِنْ فِرْعَونها بِمُوسَی بْنِ عِمْرانَ، وَإنَّ اللّهَ مُسْتَنْقِذٌ هذِهِ الأُمَّةَ مِنْ فِرْعَونِها بِسَمِیِّهِ.
زیوری از نقره ساختم و به ایشان هدیه دادم و وقتی که هدیه را به محضر امام صادق علیهالسلام آوردم، حضرت به من فرمودند: ای یزید! به خدا قسم که تو این زینت را به قائم آل محمّد صلیاللهعلیهوآله هدیه دادی.
توضیح خبر: این خبر علاوه بر اینکه مثل خبر واحد است، راویان آن هم غیرمعروف و مجهولند [و مدحی درباره آنها نیامده است.](1)
بر فرض این که رجالش را بپذیریم، در مورد این حدیث هم همان حرف قبلی را میگوییم که امام کاظم پس از امام صادق، امام و پیشوا است چنانکه در این باره بحث کردیم. [که همه ائمّه قائم به امر هستند].
3 / 27 - ابن سعید مدائنی(2)
گفته است: از امام باقر علیهالسلام شنیدم که میفرمودند: خداوند بنی اسرائیل را به وسیله موسی علیهالسلام از شر فرعون نجات داد و این امّت را هم به وسیله همنام موسی از فرعونش نجات میدهد.
1) . فضل بن شاذان در مورد یزید صائغ میگوید او از دروغگویان مشهور است در مجامع روایی ما هفت خبر از او موجود است برقی هم او را از اصحاب امام باقر علیهالسلام شمرده است. البته مرحوم شیخ طوسی او را از اصحاب امام باقر یا امام صادق علیهماالسلام ذکر نفرموده است. بنابراین در مورد یزید صائغ مدحی نیامده است. لازم به تذکّر است که خبر واحد اگر از عادل بوده و قرائن صحیح هم داشته باشد مورد اعتماد است در غیر این صورت قابل اعتماد نیست.
2) . وی از اصحاب امام صادق علیهالسلام است.
فالوجه فیه: أیضا مع أنّه خبر واحد أنّ اللّه استنقذهم بأن دلّهم علی إمامته والإبانة عن حقّه بخلاف ما ذهبت إلیه الواقفة.
28 - قال: وحدّثنی حنّان بن سدیر قال: کان أبی جالسا وعنده عبد اللّه بن سلیمان الصیرفی وأبوالمراهف وسالم الأشل، فقال عبد اللّه بن سلیمان لأبی: یا أباالفضل أ علمت أنّه ولد لأبی عبد اللّه علیهالسلام غلام فسمّاه فلانا؟ - یسمّیه باسمه -.
فقال سالم: إنّ هذا لحقّ، فقال عبد اللّه: نعم، فقال سالم: واللّه لأن یکون حقّا أحبّ إلی
توضیح خبر: علاوه بر این که این خبر هم واحد است. منظور این است که خداوند امّت را با اعتقاد به امامت امام کاظم و دفاع از حقّ امام علیهالسلام هدایت و ارشاد کرده و [آنها را از انحراف] نجات داد. به خلاف آنچه که واقفیه اعتقاد دارند.(1)
4 / 28 - حنّان بن سدیر میگوید: پدرم نشسته بود و عبداللّه بن سلیمان صیرفی و ابومراهف و سالم اشل نیز در کنار او بودند، عبداللّه بن سلیمان به پدرم گفت: ای اباالفضل! آیا میدانی که برای امام صادق علیهالسلام پسری متولد شده است و نامش را فلان [موسی ]گذاشته است؟
سالم گفت: راست میگویی؟
عبداللّه گفت: بله.
سالم گفت: به خدا قسم که اگر این خبر حقّ و راست باشد، برای من از این که پانصد
1) . نکته دیگری که قابل تأمل است اینکه تمام کسانی که از مسیر اعتقاد به ائمّه اثنیعشر خارج شدند، همگی به پیش از امامت امام رضا بر میگرددند؛ از جمله کسانی که در این کتاب شریف مرحوم شیخ الطایفه رحمهالله بررسی کردهاند. لذا کسانی که به امامت امام رضا اعتقاد دارند قائل به امامت ائمّه دوازدهگانه هستند. به بیان دیگر کسانی که از امام کاظم پیروی کردند و با معرفی وی امامت امام رضا را پذیرفتند از انحراف عقیدتی نجات یافتند. پس امام کاظم با نصّ بر امامت امام رضا و تبلیغ آن، به پدید آمدن انحرافات پایان داد و مردم را از فرعون عصرشان که کج روی و انحراف در اعتقاد به اهل بیت بود نجات داد.
من أن انقلب إلی أهلی بخمس مائة دینار، وإنّی محتاج إلی خمسة دراهم أعود بها علی نفسی وعیالی.
فقال له عبد اللّه بن سلیمان: ولم ذاک؟ قال: بلغنی فی الحدیث:
أَنَّ اللّهَ عَرَضَ سِیرَةَ قائِمِ آلِ مُحَمَّدٍ عَلی مُوسَی بْنِ عِمرانَ، فقال:
«اَللّهُمَّ اجْعَلْهُ مِنْ بَنِی إِسْرائِیلَ».
فقالَ لَهُ: لَیْسَ إِلی ذلِکَ سَبِیل.
فَقالَ:
«اَللّهُمَّ اجْعَلْنِی مِنْ أَنْصارِهِ» فَقِیلَ لَهُ: لَیْسَ إِلی ذلِکَ سَبِیلٌ، فَقالَ: «اَللّهُمَّ اجْعَلْهُ سَمِیّی».
فَقِیلَ لَه: أَعْطَیْتُ ذلِکَ.
فلا أدری ما الشبهة فی هذا الخبر لأنّه لم یسنده إلی إمام، و قال: بلغنی فی الحدیث کذا،
دینار برای خانوادهام ببرم محبوبتر است، در حالی که به [تهیه] پنج درهم برای خود و خانوادهام محتاج هستم.
عبداللّه بن سلیمان به او گفت: به چه دلیل [این قدر برایت مهم است]؟
سالم گفت: در حدیثی به من رسیده است که خداوند سیره و روش قائم آل محمّد را
بر موسی بن عمران بیان کرد.
موسی عرضه داشت: خداوندا! او را از بنی اسرائیل قرار بده.
خداوند به او فرمود که راهی به این امر نیست [امکان ندارد].
بعد عرضه داشت: خداوندا! مرا از یارانش قرار بده.
به او وحی شد: راهی به این مهم نیست.
بعد عرضه داشت: خدایا او را همنام من فرما.
وحی شد: آن را [یعنی هم نامی با قائم را] به تو عطا کردیم.
توضیح خبر: من نمیدانم که در این خبر چه شبهه و مطلبی علیه ما وجود دارد.
ولیس کلّما یبلغه یکون صحیحا، وقد قلنا: إنّ من یقوم بعد الإمام الأوّل یسمّی قائما أو یلزمه من السیرة مثل سیرة الأوّل سواء، فسقط القول به.
29 - قال: وروی زید الشحام و غیره قال: سمعت سالما یقول:
سَمِعْتُ أَباجَعْفَرٍ علیهالسلام یَقُول: إِنَّ اللّهَ تَعالی عَرَضَ سِیرَةَ قائِمِ آلِ مُحَمَّدٍ عَلی مُوسَی بْنِ عِمرانَ... وذکر الحدیث وقد تکلّمنا علیه مع تسلیمه.
30 - قال: وحدّثنی بحر بن زیاد الطحان، عن محمّد بن مروان، عن أبی جعفر علیهالسلام قال: قال رَجُلٌ:
جُعِلْتُ فِداکَ إنَّهُمْ یَروُونَ أَنَّ أَمِیرَ الْمُؤمِنِینَ علیهالسلام قالَ بِالْکُوفَةِ عَلَی الْمِنبَرِ:
به این دلیل که خبر را به هیچ یک از ائمّه مستند نکرده است و فقط گفته که به من چنین رسیده، [مقصود موسی است که اخبار را نقل کرده] و بنا نیست که هر چه خبر میرسد صحیح باشد و ما قبلاً گفتیم: هر کس بعد از امام قبلی عهدهدار امر امامت بشود، او قائم نامیده میشود و این که برای او هم لازم است که روشش همانند امام قبلی باشد.
بنابراین استناد به این خبر از درجه اعتبار ساقط است.
5 / 29 - زید شحّام روایت کرده است: از سالم(1)
شنیدم که میگفت: از امام باقر علیهالسلام شنیدم که میفرمودند: خداوند تعالی سیره قائم آل محمّد را بر موسی بن عمران عرضه کرد... که بقیه حدیث همان گونه که در بالا آمد، نقل شده است و ما هم در موردش بحث کردیم [این خبر را غیر از زید شحّام هم نقل کردهاند].
6 / 30 - محمّد بن مروان گفته است: مردی خطاب به امام باقر علیهالسلام عرض کرد: جانم به قربان شما، مردم میگویند: امیرالمؤمنین علیهالسلام در بالای منبر در کوفه فرمودهاند:
1) . با همین عنوان یعنی «سالم» و بدون ذکر نام پدرش در حدود بیست روایت آمده. مرحوم شیخ طوسی رحمهالله او را از اصحاب امام باقر علیهالسلام فرمودهاند.
لَوْ لَمْ یَبْقِ مِنَ الدُّنْیا إِلاّ یَوْمٌ لَطَوَّلَ اللّهُ ذلِکَ الْیَوْمَ حَتّی یَبْعَثَ اللّهُ رَجُلاً مِنّی یَمْلأَُها قِسْطَا وَعَدْلاً کَما مُلِئَتْ ظُلْمَا وَجَوْرَا.
فَقالَ أَبُوجَعْفَرُ علیهالسلام: نَعَمْ.
قالَ: فَأَنْتَ هو؟ فَقالَ: لا، ذاکَ سَمِّی فالِقَ الْبَحْر.
فالوجه فیه: بعد کونه خبرا واحدا إنّ لسمیّ فالق البحر أن یقوم بالأمر ویملأها قسطا وعدلاً إن مکّن من ذلک، وإنّما نفاه عن نفسه تقیّة من سلطان الوقت لا نفی استحقاقه للإمامة.
31 - قال: وحدّثنی أبومحمّد الصیرفی، عن الحسین بن سلیمان، عن ضریس الکناسی، عن أبی خالد الکابلی قال:
اگر از عمر دنیا فقط یک روز باقی مانده باشد، خداوند تبارک و تعالی آن روز را آن قدر طولانی میکند تا مردی از نسل من را برانگیزاند، او زمین را از عدل و داد پر میکند
همان طور که از ظلم و جور پر شده باشد.
امام باقر علیهالسلام فرمودند: بله، حضرت چنین فرمودهاند.
عرض کرد: شما همان شخص هستید؟
حضرت فرمودند: نه، او همنام شکافنده دریا نامیده شده است.
توضیح خبر: علاوه بر این که این خبر هم [مثل اخبار قبلی] خبر واحد است؛ علّت نامگذاری امام به شکافنده دریا این است که او به امر امامت قیام کرده و اگر چنانچه بر امور تسلّط یافته و برایشان مقدور باشد زمین را از عدل و داد پر میکند. [بنابراین
شکافنده کنایه از تسلط و حاکمیت بر عالم است] و این که حضرت این اوصاف را از خودشان نفی کردند، معنای عدم استحقاق ایشان برای امر امامت و ولایت نیست، بلکه به جهت تقیّه از سلطان وقت است.
7 / 31 - ابوخالد کابلی گفته است:
سَمِعْتُ عَلِیَّ بْنَ الْحُسَیْنِ علیهالسلام وهو یقول: إنَّ قارُونَ کانَ یَلْبِسُ الثِّیابَ الْحُمْرِ، وَإِنَّ فِرْعَونَ کانَ یَلْبِسُ السُّودَ وَیُرَخِّی الشُّعُورَ، فَبَعَثَ اللّهُ عَلَیْهِمْ مُوسی علیهالسلام وَإنَّ بَنِی فُلانٍ لَبِسُوا السَّوادَ وَأَرخُوا الشُّعُورَ وَإنَّ اللّهَ تَعالی مُهْلِکُهُمْ بِسَمِیِّهِ.
32 - قال: وبهذا الإسناد قال: تذاکرنا عنده القائم؛
فَقالَ: اِسْمُهُ اِسْمٌ لِحَدِیدَةِ الْحَلاّقِ.
فالوجه فیه: بعد کونه خبرا واحدا ما قدّمناه من أنّ موسی هو المستحق للقیام للأمر بعد أبیه، ویحتمل أیضا أن یرید أنّ الّذی یفعل ما تضمّنه الخبر والّذی له العدل والقیام بالأمر یتمکّن منه من ولد موسی. ردّا علی الّذین قالوا ذلک فی ولد إسماعیل وغیره؛
از امام زین العابدین علیهالسلام شنیدم که فرمودند: قارون لباس قرمز میپوشید، و فرعون ملبس به لباس سیاه بود و موهای سرش را باز میگذاشت وبه اطراف سرش میریخت و خداوند موسی علیهالسلام را به پیامبری فرستاد. و فرزندان فلانی [بنی عباس] هم لباس سیاه میپوشند و موهایشان را بازگذارده و به اطراف سرشان میریزند و خداوند هم به وسیله همنام او [موسی] آنان را هلاک میکند.
8 / 32 - به همین سند ابوخالد کابلی گفته است: در محضر امام سجاد علیهالسلام در مورد قائم، بحث و مذاکره میکردیم که حضرت فرمودند: اسم او اسم تیغ سرتراش است [یعنی موسی].
توضیح خبر: ضمن آن که این خبر هم واحد است، جواب ما همان است که قبلاً
گفتیم، به این که موسی بن جعفر علیهالسلام پس از پدر بزرگوارش مستحق اقامه امر امامت است و باز احتمال دارد منظور حضرت این باشد: کسی که آنچه را در ضمن خبر آمده است انجام میدهد و عدالت را فراگیر میکند و جهت قیام به امر امامت، متمکّن و توانمند میشود، او از فرزندان موسی بن جعفر است. [این بیان] ردّی است بر کسانی که معتقدند: امام زمان علیهالسلام از اولاد اسماعیل بن جعفر و یا دیگران است. بنابراین آن
فأضافه إلی موسی علیهالسلام لما کان ذلک فی ولده، کما یقال: الإمامة فی قریش، ویراد بذلک فی أولاد قریش وأولاد أولاد من ینسب إلیه.
33 - قال: وروی جعفر بن سماعة، عن محمّد بن الحسن، عن أبیه الحسن بن هارون قال:
قالَ أَبُوعَبْدِ اللّهِ علیهالسلام: اِبْنِی هذا - یَعْنِی أَبَاالْحَسَنِ علیهالسلام - هُوَ الْقائِمُ، وَهُوَ مِنَ الْمَحْتُومِ، وَهُوَ الَّذِی یَمْلأَُها قِسْطَا وَعَدْلاً کَما مُلِئَتْ ظُلْمَا وَجَوْرَا.
فالوجه فیه: أیضا ما قدّمناه فی غیره.
34 - قال: وحدّثنی عبد اللّه بن سلام، عن عبد اللّه بن سنان قال:
سَمِعْتُ أَباعَبْدِ اللّهِ علیهالسلام یَقُولُ: مِنَ الْمَحْتُومِ أَنَّ ابْنِی هذا قائِمُ هذِهِ الأُمَّةِ، وَصاحِبُ السَّیْفِ.
حضرت اوصاف قائم علیهالسلام را به امام کاظم علیهالسلام نسبت داده، به جهت آن که او از اولاد امام کاظم علیهالسلام است. چنان که گفته میشود: «امامت در میان قریش است» در حالی که مقصود از این جمله، اولاد و یا اولاد اولاد و کسی که از نسل قریش است میباشد.
9 / 33 - حسن بن هارون گفته است: امام صادق علیهالسلام فرمودند: این پسرم؛ یعنی ابوالحسن [موسی علیهالسلام] قائم است و این از امور حتمی است و او زمین را پر از عدل و داد میکند چنان که پر از ظالم و جور شده باشد.
توضیح خبر: جواب این خبر همان است که در اخبار گذشته گفتیم.
10 / 34 - سنان گفته است: از امام صادق علیهالسلام شنیدم که میفرمودند: از محتومات [و قضا و قدر حتمی] این است که این پسرم قائم این امّت و صاحب شمشیر است. و حضرت با دست به ابی الحسن موسی علیهالسلام اشاره فرمودند.
فالوجه فیه: أیضا ما قدّمنا[ه] فی غیره سواء، من أنّ له ذلک استحقاقا، أو یکون من ولده من یقوم بذلک فعلاً.
35 - قال: وأخبرنی علیّ بن رزق اللّه، عن أبی الولید الطرائفی قال: کنت لیلة عند أبی عبد اللّه علیهالسلام إذ نادی غلامه فقال:
اِنْطَلِقْ فَادْعُ لِی سَیِّدَ وُلْدِی.
فَقالَ لَهُ الغُلامُ: مَنْ هُوَ؟ فَقالَ: فُلانٌ؛ - یَعْنِی أَبَا الْحَسَنِ علیهالسلام -.
[قالَ:] فَلَمْ أَلِبْثْ حَتّی جآءَ بِقَمِیصٍ بِغَیر رِداءٍ - إِلی أَنْ قالَ: - ثُمَّ ضَرَبَ بِیَدِهِ عَلی عَضُدِی
وَقالَ: یا أَبَاالْوَلِیدِ کَأَنِّی بِالرّایَةِ السّوْداءِ صاحِبَةِ الرِّقْعَةِ الْخَضْراءِ تَخْفَقُ فَوْقَ رَأسِ هذَا الْجالِسِ وَمَعَهُ أَصْحابُهُ یَهدُّونَ جِبالَ الْحَدِیدِ هدّا، لا یَأْتُونَ عَلی شَیْءٍ إِلاّ هَدُّوهُ.
قُلْتُ: جُعِلْتُ فِداکَ، هذا؟
توضیح خبر: قبلاً گفتیم که منظور، استحقاق این منصب الهی برای وی و یا کسی از فرزندان ایشان است که این عمل را انجام خواهد داد.
11 / 35 - ابو ولید طرائفی گفته است: شبی در خدمت امام صادق علیهالسلام بودم که حضرت غلامش را صدا زده، فرمودند: برو و آقای فرزندانم را صدا بزن.
غلام به حضرت عرض کرد: سیّد اولاد شما کیست؟
حضرت فرمودند: فلانی؛ یعنی ابا الحسن علیهالسلام.
هنوز مدتی نگذشته بود که ایشان با پیراهن و بدون رِدا آمد. تا آنجا که ابی ولید
میگوید: حضرت با دستش به بازویم زده و فرمودند: ای ابا ولید! گویا میبینم پرچم سیاه را که در کنار عَلم سبز است و بالای سر همین پسر که نشسته، به اهتزاز در آمده است. یارانی او را همراهی میکنند که کوههای آهن را متلاشی میکنند، و به هر مانعی که میرسند آن را از سر راه برمیدارند.
عرض کردم: جان به فدای شما، همین پسر؟
قالَ: نَعَمْ هذا، یا أَبَاالْوَلِیدِ یَمْلأَُها قِسْطَا وَعَدْلاً کَما مُلِئَتْ ظُلْمَا وَعُدْوانا، یَسِیرُ فِی أَهْلِ الْقِبْلَةِ بِسِیرَةِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طالِبٍ علیهالسلام، یَقْتُلُ أَعْداءَ اللّهِ حَتّی یَرْضَی اللّهُ.
قُلْتُ: جُعِلْتُ فِداکَ، هذا؟
قالَ: هذا، ثُمَّ قالَ: فَاتَّبِعْهُ وَأَطِعْهُ وَصَدِّقْهُ وَأَعْطِهِ الرِّضا مِنْ نَفْسِکَ فَإِنَّکَ سَتُدْرِکُهُ
إِن شآءَ اللّه.
فالوجه فیه: أیضا أن یکون قوله: «کأنّی بالرایة علی رأس هذا» أی علی رأس من یکون من ولد هذا، بخلاف ما یقول الإسماعیلیّة وغیرهم، من أصناف الملل الّذین یزعمون
أنّ المهدیّ منهم فأضافه إلیه مجازا، علی ما مضی ذکر نظائره، ویکون أمره بطاعته وتصدیقه، وأنّه یدرک حال إمامته.
فرمودند: بله، ای ابا ولید! همین پسر، زمین را پر از عدل و داد میکند چنان که پر از ظلم و جور شده باشد. در مورد اهل قبله به سیره و روش علی بن ابی طالب علیهالسلام عمل میکند و آن قدر از دشمنان خدا را میکشد تا خداوند راضی شود.
عرض کردم: جانم به فدای شما، همین پسر؟
حضرت فرمودند: همین پسر. سپس فرمودند: پس از او تبعیت کرده، مطیع او باش، او را تصدیق کن و او را از خودت راضی کن، به راستی که او را به زودی درک میکنی ان شاء اللّه.
توضیح خبر: این که حضرت فرمودند: گویا پرچم را روی سر این پسر میبینم؛ یعنی بالای سر آن کسی است که از فرزندان اوست. به خلاف آنچه اسماعیلیه و دیگران از گروههای مختلف میگویند که گمان میکنند مهدی از آنها است. بنابراین امام صادق علیهالسلام مجازا [و برای رفع این اشتباه] صفت قائمیت را به امام کاظم علیهالسلام اضافه فرمودند، همچنان که نظایر این مجاز در اخبار قبلی گفته شد.
و این که امام علیهالسلام امر فرمودند به اطاعت و تصدیق امام کاظم علیهالسلام توسط ابی ولید، به این خاطر است که او دوران امامت امام کاظم علیهالسلام را درک میکند.
36 - قال: وحدّثنی عبد اللّه بن جمیل، عن صالح بن أبی سعید القمّاط، قال: حدّثنی عبد اللّه بن غالب.
قال: أنشدت أباعبد اللّه علیهالسلام هذه القصیدة:
فإن تک أنت المرتجی للذی نری
فتلک التی من ذی العلی فیک نطلب
فَقالَ: لَیْسَ أَنَا صاحِبُ هذِهِ الصِّفَةِ، وَلکِنَّ هذا صاحِبُها - وَأَشارَ بِیَدِهِ إِلی أَبِیالْحَسَنِ علیهالسلام -.
فالوجه فیه: أیضا ما قلنا[ه] فی الخبر الأوّل، من أنّ صاحب هذا من ولده دون غیره ممّن یدعی له ذلک.
37 - قال: وحدّثنی أبوعبد اللّه لذاذ، عن صارم بن علوان الجوخی قال: دخلت أنا والمفضل ویونس بن ظبیان والفیض بن المختار والقاسم - شریک المفضل - علی
12 / 36 - عبداللّه بن غالب میگوید: این قصیده(1)
را برای امام صادق علیهالسلام سرودم:
اگر محمل و مایه امید ما شما هستید همچنان که میبینم [میدانیم]
پس این همان امری است که ما درمورد شما از خداوند درخواست میکنیم
حضرت فرموند: من صاحب این صفت نیستم؛ بلکه این شخص صاحب این صفت است و با دستشان به ابی الحسن موسی علیهالسلام اشاره فرمودند.
توضیح خبر: ما در خبر اوّل اشاره کرده و گفتیم: مقصود این است که صاحب این مقام و منصب، فرزند اوست نه کسانی دیگر که مدعی این مقام هستند [مثل اسماعیلیه].
13 / 37 - صارم بن علوان جوخی گفته است: من و مفضل و یونس بن ظبیان و فیض بن مختار و قاسم - شریک مفضل - به خ-دمت امام ص-ادق علیهالسلام رسیدیم،
1) . قصیده شعری است که مصرع اوّل و تمام مصرعهای زوج آن دارای قافیه واحد باشند و تعداد ابیات آن حداقل شانزده بیت است. بنابراین بیت مذکور طلیعه و یا تمام قصیده نیست بلکه برای اختصار، همین بیت را که مورد نیاز بوده نقل کردهاند.
أبی عبد اللّه علیهالسلام وعنده إسماعیل إبنه، فقال الفیض: جعلت فداک نتقبّل من هؤلاء الضیاع فنقبلها بأکثر ممّا نتقبلها.
فَقَالَ: لا بَأْسَ بِهِ.
فقال له إسماعیل ابنه: لم تفهم یا أبه!
فَقالَ أَبُوعَبْدِ اللّهِ علیهالسلام: أَنَا لَمْ أَفْهَم، أَقُولُ لَکَ: اِلْزَمْنِی فَلا تَفْعَلُ.
فقام إسماعیل مغضبا.
فقال الفیض: إنّا نری أنّه صاحب هذا الأمر من بعدک.
فَقالَ أَبُوعَبْدِ اللّه علیهالسلام: لا وَاللّهِ ما هُوَ کَذلِکَ، ثُمَّ قالَ: هذا أَلْزِمُ لِی مِنْ ذلِکَ - وَأَشارَ إلی أَبِی
و پسرشان اسماعیل هم در محضر امام بود. فیض عرض کرد: جانم به فدای شما، ما اموالی را که در دست مردم هست [و به هر دلیلی توان به کارگیری و سود بردن شرعی از آن را ندارند] از آنها قبول کرده و به پرداخت بیشتر از آنی که پذیرفتهایم، ضمانت میکنیم.(1)
حضرت فرموند: اشکالی ندارد.
اسماعیل به حضرت گفت: پدرجان! مسأله را متوجّه نشدید!
حضرت به اسماعیل فرمودند: من نفهمیدم؟! [بارها] به تو میگویم که همراه و ملازم من باش تا این مسائل را درک کنی و تو این کار را انجام نمیدهی.
اسماعیل با عصبانیت برخاست و رفت.
فیض به محضر امام عرض کرد: ما فکر میکردیم که بعد از شما ایشان صاحب منصب امامت است.
حضرت فرموند: نه، به خدا قسم که این طور نیست. بعد فرمودند: این است که ملازم و همراه من در امر امامت است و اشاره به ابی الحسن علیهالسلام کردند، که خوابیده بود.
1) . شاید مقصود مضاربه و یا در مورد املاک بوده به صورت مقاطعهکاری.
الْحَسَنِ علیهالسلام - وَهُوَ نائِمٌ فَضَمَّهُ إِلَیْهِ فَنامَ عَلی صَدْرِهِ، فَلَمّا انْتَبَهَ أَخَذَ أَبُوعَبْدِ اللّهِ علیهالسلام بِساعِدِهِ، ثُمَّ قالَ: هذا وَاللّهِ اِبْنِی حَقّا هُوَ وَاللّهِ یَمْلأَُها قِسْطَا وَعَدْلاً کَما مُلِئَتْ ظُلْمَا وَجَوْرَا.
فقال له قاسم الثانیة: هذا جعلت فداک؟
قالَ: إِی وَاللّهِ اِبْنِی هذا لا یَخْرُجُ مِنَ الدُّنیا حَتّی یَمْلأَُ اللّهُ الأَرْضَ بِهِ قِسْطَا وَعَدْلاً کَما مُلِئَتْ ظُلْمَا وَجَوْرَا، ثَلاثُ أَیْمانٍ یَحْلِفُ بِها.
فالوجه فیه: أیضا ما قلناه، من أنّ الّذی یملأ الأرض قسطا وعدلاً یکون من ولده دون ولد إسماعیل علی ما ذهب إلیه قوم، فلذلک قرنه بالأیمان علما منه بأنّ قوما یعتقدون فی
ولد إسماعیل هذا، فنفاه وقرنه بالأیمان لتزول الشبهة والشکّ والریبة.
حضرت او را بغل کرد و روی سینه خود خوابانید. وقتی از خواب بیدار شد، امام صادق علیهالسلام دست او را گرفته، فرمودند: به خدا قسم که حقیقتا این پسرم [پس از من صاحب مقام امامت] است که به خدا قسم زمین را پر از عدل و داد میکند، همچنان که پر از ظلم و جور شده باشد.
قاسم - شریک مفضل - عرضه داشت: جانم به فدای شما، همین پسر؟
حضرت فرمودند: بله، به خدا قسم این است و از دنیا نمیرود تا این که خداوند به وسیله او زمین را پر از قسط و عدل میکند، چنان که از ظلم و جور پر شده باشد و حضرت سه مرتبه قسم یاد کردند.
توضیح خبر: همان طور که قبلاً گفتیم آن کسی که زمین را پر از عدل و داد میکند از اولاد امام کاظم علیهالسلام است، نه اولاد اسماعیل، چنانکه عدّهای این گونه خیال کردهاند و این که امام صادق علیهالسلام کلام خود را به قسم همراه کردند، به خاطر آن بوده که میدانستند عدّهای معتقد خواهند شد که مهدی علیهالسلام از اولاد اسماعیل است. بنابراین امام علیهالسلام این گمان باطل را نفی فرموده، با قسم همراهش کرده است تا این که هر گونه شکّ و شبهه را در این مورد از بین ببرند.
38 - قال: وحدّثنی حنّان بن سدیر، عن إسماعیل البزّاز قال:
قالَ أَبُوعَبْدِ اللّهِ علیهالسلام: إِنَّ صاحِبَ هذَا الْأَمْرِ یَلِی الْوَصِیَّةَ وَهُوَ ابْنُ عِشْرِینَ سَنَةً.
فَقالَ إسماعِیلُ: فَوَ اللّهِ ما وَلِیهَا أَحَدٌ قَطُّ کانَ أَحْدَثَ مِنْهُ، وَإنَّهُ لَفِی السِّنِ الَّذِی قالَ أبوعبد اللّه علیهالسلام.
فلیس فی هذا الخبر تصریح من الّذی یقوم بهذا الأمر، وإنّما قال: یکون ابن عشرین سنة، وحمله الراوی علی ما أراد، وقول الراوی لیس بحجّة، ولو حمل غیره علی غیره لکان
[قد] ساواه فی التأویل، فبطل التعلق به.
39 - قال: وحدّثنی إبراهیم بن محمّد بن حمران، عن یحیی بن القاسم الحذّاء وغیره، عن جمیل بن صالح، عن داود بن زربی، قال: بعث إلیّ العبد الصالح علیهالسلام - وهو فی الحبس -.
فَقالَ: اِئْتِ هذَا الرَّجُل، - یَعْنِی یَحْیَی بْنَ خالِدِ - فَقُلْ لَهُ: یَقُولُ لَکَ أَبُوفُلانٍ: ما حَمَلَکَ
14 / 38 - اسماعیل [بن زیاد] بزاز میگوید: امام صادق علیهالسلام فرمودند: تحقیقا صاحب این امر [امامت] متولّی وصیت است در حالی که بیست سال دارد.
بعد اسماعیل میگوید: هیچ کسی متولی وصیت [امام صادق علیهالسلام] نشد که از او جوانتر باشد، و امام کاظم علیهالسلام در همان سن و سالی بود که امام صادق علیهالسلام فرموده بودند.
توضیح خبر: در این خبر هیچ تصریحی مبنی بر اینکه قائم چه کسی است وجود ندارد. فقط گفته است که او بیست ساله است و از طرفی راوی هم خبر را مطابق اعتقاد خودش حمل کرده است. گفته راوی هم که حجّت نیست. حال اگر کسی [با عقیده و گرایش دیگری] خبر را به غیر از امام کاظم علیهالسلام حمل کند، با آنچه که راوی ادّعا کرده مساوی است. بنابراین تمسک به این خبر، باطل و بیفایده است.
15 / 39 - داوود بن زربی گفته است: وقتی که عبد صالح [امام کاظم علیهالسلام] در زندان بود سراغ من فرستاد و فرمود: برو به این مرد؛ یعنی یحیی بن خالد [برمکی] بگو:
عَلی ما صَنَعْتَ؟ أَخْرَجْتَنِی مِنْ بِلادِی وَفَرَّقْتَ بَیْنِی وَبَیْنَ عِیالِی.
فأتیته وأخبرته فقال: زبیدة طالق، وعلیه أغلظ الأیمان لوددت أنّه غرم الساعة ألفی ألف، وأنت خرجت.
فرجعت إلیه فأبلغته.
فَقالَ: اِرْجِعْ إِلَیْهِ، فَقُلْ لَهُ: یَقُولُ لَکَ: وَاللّهِ لَتَخْرُجَنِّی أَوْ لأََخْرُجَنَّ.
فلا أدری أیّ تعلّق فی هذا الخبر ودلالة علی أنّه القائم بالأمر، وإنّما فیه إخبار بأنّه إن لم یخرجه لیخرجنّ - یعنی من الحبس - ومع ذلک فقد قرنه بالیمین أنّه إن لم یفعل به لیفعلنّ،
وکلاهما لم یوجد، فإذا لم یخرجه یحیی کان ینبغی أن یخرج وإلاّ حنث فی یمینه وذلک لا یجوز علیه.
فلانی میگوید: چه چیزی باعث شد که با من این کار را بکنی؟ مرا از شهر و دیارم
بیرون کردی و بین من و عیالم جدایی انداختی؟
من هم آمدم و به یحیی خبر دادم. یحیی هم گفت: زبیده [زن هارون] مطلقه بشود! قسمهای زیادی یاد کرد و گفت: دوست میداشتم دو هزار هزار درهم [دو میلیون] غرامت میدادم و تو را آزاد میکردم.
به خدمت امام برگشتم و ماجرا را گفتم، امام فرمودند: برو و بگو: [فلانی] میگوید: به خدا قسم که تو حتما مرا از زندان خارج میکنی یا این که من خودم میروم.
توضیح خبر: من نمیدانم در این خبر چه دست آویزی هست و چه چیزی دلالت میکند به این که امام کاظم، قائم به امر است. فقط در این خبر این معنا وجود دارد که اگر مرا از حبس خارج نکنی من خودم خارج میشوم و این معنا را با قسم یاد کردن، کامل میکند که اگر او [یحیی] انجام ندهد، خودش [امام] انجام خواهد داد. در حالی که هیچ کدام انجام ندادند. بنابراین وقتی یحیی او را خارج نکرد سزاوار بود خودش بیرون میآمد در حالی که این نشد و خلاف قسم شد که جایز نیست [بنابراین نمیشود به این خبر تکیه کرد].
40 - قال: وحدّثنی إبراهیم بن محمّد بن حمران، عن إسماعیل بن منصور الزبالی قال: سمعت شیخا باذرعات - قد أتت علیه عشرون ومائة سنة - قال:
سَمِعْتُ عَلِیّا علیهالسلام یَقُولُ عَلی مِنْبَرِ الْکُوفَةِ: کَأَنِّی بِابْنِ حَمِیدَةَ قَدْ مَلأََها عَدْلاً وَقِسْطا کَما مُلِئَتْ
ظُلْمَا وَجَوْرَا.
فَقامَ إِلَیْهِ رَجُلٌ فَقالَ: أَ هُوَ مِنْکَ أَوْ مِنْ غَیْرِکَ؟ فَقالَ: لا، بَلْ هُوَ رَجُلٌ مِنِّی.
فالوجه فیه: أنّ صاحب (هذا) الأمر یکون من ولد حمیدة وهی أمّ موسی بن جعفر علیهالسلام
کما یقال: یکون من ولد فاطمة علیهاالسلام ولیس فیه أنّه یکون منها لصلبها دون نسلها، کما لا یکون کذلک إذا نسب إلی فاطمة علیهاالسلام وکما لا یلزم (أن یکون) ولده لصلبه وإن قال: إنّه یکون منّی، بل یکفی أن یکون من نسله.
16 / 40 - اسماعیل بن منصور زبالی گفته است: از پیرمردی در «اذرعات» [منطقهای
در سوریه] که 120 سال از عمرش میگذشت، شنیدم که گفت: از علی علیهالسلام شنیدم که بالای منبر مسجد کوفه میفرمودند: گویا پسر حمیده را میبینم که زمین را پر از عدل و داد کرده است، چنان که پر از ظلم و جور شده است.
در همین حین مردی برخاسته، عرض کرد: آیا از «نسل» شما است و یا از «نسل» غیر
شماست؟
حضرت فرمودند: نه، بلکه او از نسل من است.
توضیح خبر: آری صاحب این امر [امام زمان علیهالسلام] از فرزندان حمیده، مادر موسی بن جعفر علیهماالسلام است. و آن طور که گفته میشود، [ولیّ عصر علیهالسلام] از اولاد فاطمه علیهاالسلام است. و در این خبر هیچ دلیلی دالّ بر این که حضرت صاحب الامر علیهالسلام فرزند بدون واسطه حمیده باشد نیست. چنان که نسبت دادن ایشان به حضرت زهرا علیهالسلام همین گونه است [یعنی از نسل فاطمه است، نه زاده فاطمه علیهاالسلام و در مورد حمیده هم همین مسأله جاری است ]و این که امام علی علیهالسلام فرمودند: او از من است، لازم نیست که از صلب ایشان باشد و همین که از نسل امیرالمؤمنین علیهالسلام باشد، کفایت میکند.
41 - قال: وحدّثنی أحمد بن الحسن قال: حدّثنی یحیی بن إسحاق العلوی، عن أبیه قال:
دَخَلْتُ عَلی أَبِی عَبْدِ اللّهِ علیهالسلام فَسَأَلْتُهُ عَنْ صاحِبِ هذَا الْأَمْرِ مِنْ بَعْدِهِ.
قالَ: صاحِبُ الْبَهْمَةِ، وَأَبُوالْحَسَنِ فِی ناحِیَةِ الدّارِ وَمَعَهُ عناقٌ مَکِیّةٌ وَیَقُولُ لَها: اُسْجُدِی للّهِِ الَّذِی خَلَقَکِ.
ثُمَّ قالَ: أَما إنَّهُ الَّذِی یَمْلأَُها قِسْطَا وَعَدْلاً کَما مُلِئَتْ ظُلْمَا وَجَوْرَا.
فأوّل ما فیه: أنّه سأله عن مستحقّ (هذا) الأمر بعده فقال: «صاحب البهمة» وهذا نصّ علیه بالإمامة.
وقوله: «أَما إِنَّهُ یَمْلأَُها قِسْطَا وَعَدْلاً (کَما مُلِئَتْ ظُلْمَا وَجَوْرَا)». لا یمتنع أن یکون المراد أنّ من ولده من یملأها قسطا وعدلاً، وإذا احتمل ذلک سقطت المعارضة.
17 / 41 - یحیی بن اسحاق علوی از پدرش نقل میکند که محضر امام صادق علیهالسلام
رسیدم و از صاحب امر امامت پس از ایشان سؤال کردم.
حضرت فرمودند: همان که همراه آن حیوان است. در همین حال ابوالحسن [کاظم علیهالسلام] در گوشهای از [حیاط] منزل همراه یک بزغاله مکی بود و به بزغاله میگفت: برای خدایی که تو را خلق کرده سجده کن.
بعد حضرت فرمودند: آگاه باش که او کسی است که زمین را پر از عدل و داد میکند
همانطور که پر از ظلم و جور شده باشد.
توضیح خبر: تأویل خبر این است که سائل در مورد کسی از حضرت سؤال کرده است که بعد از امام علیهالسلام مستحق این مقام و منصب است و حضرت هم فرمودند: صاحب بهیمه [حیوان]، این جمله نصّ بر امامت امام کاظم علیهالسلام است و امّا اینکه حضرت فرمود: بدان که او زمین را پر از عدل و داد میکند همانطور که پر از ظلم و جور شده است، مانع
از این معنا نیست که مقصود حضرت این باشد که کسی از فرزندان او زمین را پر از عدل و داد میکند. وقتی که این احتمال درست باشد [که هست] دیگر اختلافی وجود ندارد.
42 - قال: وحدّثنی الحسین بن علیّ بن معمّر، عن أبیه، عن عبد اللّه بن سنان قال:
سَمِعْتُ أَباعَبْدِ اللّهِ علیهالسلام وَذَکَر الْبِداءَ للّهِ فَقالَ: فَما أَخْرَجَ اللّهُ إِلَی الْمَلائِکَةِ وَأَخْرَجَهُ الْمَلائِکَةُ إِلَی الرُّسُلِ، فَأَخْرَجَهُ الرُّسُلُ إِلَی الآدَمِیِّینَ، فَلَیْسَ فِیه بِداءٌ.
وَإنَّ مِنَ الْمَحْتُومِ أَنَّ ابْنِی هذا هُوَ الْقائِمُ.
فما یتضمّن هذا الخبر من ذکر البداء معناه الظهور علی ما بیّناه فی غیر موضع وقوله: «إنّ المحتوم أنّ ابنه هو القائم» معناه القائم بعده فی موضع الإمامة والاستحقاق لها دون القیام بالسیف، علی ما مضی القول فیه.
43 - قال: وروی بقباقة - أخو بنین الصیرفی - قال: حدّثنی الإصطخری،
أَنَّهُ سَمِعَ أَباعَبْدِ اللّهِ علیهالسلام یَقُولُ: کَأَنِّی بِابْنِ حَمِیدَةَ عَلی أَعْوادِها قَدْ دانَتْ لَهُ شَرْقُ الأَرْضِ وَغَرْبُها.
18 / 42 - عبداللّه بن سنان گفته است: از امام صادق علیهالسلام شنیدم که در مورد بداء خداوند فرمودند: آنچه که خدا به ملائکه داده و ملائکه هم به انبیا دادهاند، پس پیامبران
هم به انسانها ابلاغ کردهاند [که همان شرایع و دستورهای دین است]. بنابراین در این مورد بدایی نیست [لذا محتوم نامیده میشوند] و از جمله محتومات و حتمیات این است که این پسرم قائم است.
توضیح خبر: آنچه که این خبر در مورد بداء در بر دارد این است که معنای بداء بنابر آنچه که در جای خودش بیان کردیم عبارت است از ظهور امری در غیر موضع قبلی، و اینکه حضرت فرمود: «از حتمیات این است که فرزندشان قائم است» معنایش این است که ایشان پس از پدر بزرگوارشان قائم به امر امامت است و استحقاق آن مقام را هم دارند بدون اینکه نیاز به قیام با شمشیر داشته باشند، چنان که بحث در موردش عنوان شد.
19 / 43 - بقباقه برادر فرزندان صیرفی گفته است: اصطخری گفت: از امام صادق علیهالسلام شنیدم که میفرمودند: گویا فرزند حمیده را میبینم که بر مسند امامت قرار گرفته و شرق و غرب زمین در مقابل او خاضع شدهاند.
فالوجه فیه: أیضا [أنّه] یکون من نسلها علی ما مضی القول فیه.
44 - قال: وحدّثنی محمّد بن عطاء ضرغامة، عن خلاّد اللؤلؤی قال: حدّثنی سعید المکّی عن أبی عبد اللّه علیهالسلام - وکانت له منزلة منه - قال:
قالَ أَبُوعَبْدِ اللّهِ علیهالسلام: یا سَعِیدُ! [الأَئِمَّةُ] اثْنا عَشَرَ إِذا مَضی سِتَّةٌ فَتَحَ اللّهُ عَلَی السّابِعِ، وَیُمَلِّکُ مِنّا أَهْلَ الْبَیْتِ خَمْسَةٌ وَتَطْلُعُ الشَّمْسُ مِنْ مَغْرِبِها عَلی یَدِ السّادِسِ.
فهذا الخبر: فیه تصریح بأنّ الأئمّة اثنا عشر، وما قال بعد ذلک: من التفصیل یکون قول الراوی علی ما یذهب إلیه الإسماعیلیّة.
45 - قال: وحدّثنی حنّان بن سدیر، عن أبی إسماعیل الأبرص، عن أبی بصیر قال:
قالَ أَبُوعَبْدِ اللّهِ علیهالسلام: عَلی رَأْسِ السّابِعِ مِنّا الْفَرَجُ.
توضیح خبر: همانطور که قبلاً گفته شد منظور از فرزند این است که از نسل حمیده است [نه فرزند بلافصل او].
20 / 44 - سعید مکی که در نزد امام صادق علیهالسلام صاحب مقام و منزلتی بود، نقل میکند که حضرت فرمودند: ای سعید! امامان دوازده نفرند، زمانی که شش تن از آنها از
دنیا بروند خداوند تبارک و تعالی برای نفر هفتم گشایش ایجاد میکند، و پنج نفر از ما
اهل بیت مالک [امام] میشوند و به دست ششمین نفر، خورشید از مغرب طلوع میکند.
توضیح خبر: این روایت تصریح به این نکته دارد که ائمّه دوازده نفرند، و آنچه که بعد از آن گفته شد، تفصیل و توضیحی است که راوی مطابق با مذهب و مرام اسماعیلیه گفته است.
21 / 45 - ابو بصیر گفته است: امام صادق علیهالسلام فرمودند: فرج بر سر هفتمی ماست.
یحتمل أن یکون السابع منه، لأنّه الظاهر من قوله «منّا» إشارة إلی نفسه وکذلک نقول السابع منه [هو] القائم [بالأمر].
ولیس فی الخبر «السابع من أوّلنا» وإذا احتمل ما قلناه، سقطت المعارضة به.
46 - قال: وحدّثنی عبد اللّه بن جبلّة، عن سلمة بن جناح، عن حازم بن حبیب قال:
قُلْتُ لأَبِیعَبْدِاللّهِ علیهالسلام: إِنَّ أَبَوَیّ هَلَکا وَقَدْ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیَّ وَرَزَقَ أَ فَأَتَصَدَّقُ عَنْهُما وَأَحُجُّ؟ فَقالَ: نعم، ثُمَّ قالَ بِیَمِینِهِ: یا أَباحازِمُ مَنْ جاءَکَ یُخْبِرُکَ عَنْ صاحِبِ هذَا الْأَمْرِ أَنَّهُ غَسَّلَهُ وَکَفَّنَهُ وَنَفَضَ التُّرابَ مِنْ قَبْرِهِ فَلا تُصَدِّقْهُ.
توضیح خبر: ممکن است که منظور هفتمین امام از نسل ایشان باشد؛ چرا که ظاهر کلامشان که فرمودند: «از ما»، اشاره به وجود مقدّس خود حضرت دارد و به همین ترتیب ما هم معتقدیم: هفتمین امام از امام صادق علیهالسلام همان قائم به امر است و در خبر هم نیامده است که «هفتمین امام از ما...». حال که احتمال میرود همین باشد، پس معارضهای که در نقل این خبر ادّعا شده [که روایت با اعتقاد ما معارض است] ساقط میشود [چون این خبر عین اعتقاد ماست نه واقفیه].
22 / 46 - حازم بن حبیب میگوید: به محضر مبارک امام صادق علیهالسلام عرض کردم: پدر و مادرم از دار دنیا رفتهاند و خداوند به من نعمت و رزق مرحمت فرموده است، آیا برای آنها صدقه بدهم و حج به جا بیاورم؟
حضرت فرمودند: بله.
بعد از مدتی با قسم و جدیت فرمودند: ای ابا حازم! اگر کسی آمد و از صاحب این
امر [ولایت و امامت] به تو خبر داد که او را غسل داده و کفن کرده و از خاک قبرش گرد گرفته، او را تصدیق نکن [چون دروغ میگوید].
فإنّما فیه: أنّ صاحب هذا الأمر لا یموت حتّی یقوم بالأمر ولم یذکر من هو؛ والفائدة فیه أنّ فی النّاس من اعتقد أنّه یموت ویبعثه اللّه ویحییه - علی ما سنبیّنه - فکان هذا ردّا علیه ولا شبهة فیه.
47 - قال: وحدّثنی أبومحمّد الصیرفی، عن عبد الکریم بن عمرو، عن أبی بصیر، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام قال:
سَمِعْتُهُ یَقُولُ: کَأَنِّی بِابْنِی هذا - یَعْنِی أَبَاالْحَسَنِ علیهالسلام - قَدْ أَخَذَهُ بَنُو فُلانٍ فَمَکَثَ فِی أَیْدِیهِمْ حِینا وَدَهْرا، ثُمَّ خَرَجَ مِنْ أَیْدِیهِمْ فَیَأْخُذُ بِیَدِ رَجُلٍ مِنْ وُلْدِهِ حَتّی یَنْتَهِی (بِهِ) إِلی جَبَلِ رِضْوی.
فهذا الخبر: لو حمل علی ظاهره لکان کذبا، لأنّه حبس فی الأوّلة وخرج ولم یفعل ما تضمّنه، وفی الثانیة لم یخرج.
توضیح خبر: در این خبر میفرماید: صاحب این امر از دنیا نمیرود مگر پس از قیام بر امر امامت، و از طرفی ذکری هم از [نام] قائم نشده است. فایده این خبر همانگونه که به زودی خواهیم گفت، در این است که عدّهای از مردم معتقدند که صاحب الامر رحلت کرده و وقت قیامش که فرا برسد خداوند او را زنده میکند. بنابراین روایت در صدد ردّ این گروه و دفع شبهه آن است.
23 / 47 - ابو بصیر میگوید: از امام صادق علیهالسلام شنیدم که میفرمودند: گویا این پسر؛ یعنی ابا الحسن را میبینم که به دست بنی فلان [بنی عباس] گرفتار و اسیر شده است و مدّتی در دست آنها است، سپس از دست آنها خارج شده [و آزاد میشود ]و دست مردی از اولادش را میگیرد تا این که به کوه رضوی(1)میرسند.
توضیح خبر: اگر این خبر را به ظاهر آن حمل کنیم دروغ خواهد شد؛ چرا که امام کاظم علیهالسلام
در مرتبه اوّل زندانی شدند و [موقتا] آزاد شدند. آنچه را که در ضمن این خبر آمده انجام نداد و در نوبت دوم هم که زندانی شدند، تا شهادت در زندان بودند و از آنجا خارج نشدند.
1) . کوهی است در نزدیکی مدینه.
ثم لیس فیه أنّ من یأخذ بید رجل من ولده حتّی ینتهی إلی جبل رضوی أنّه یکون القائم وصاحب السیف الّذی یظهر علی الأرض فلا تعلّق بمثل ذلک.
48 - قال: وحدّثنی جعفر بن سلیمان، عن داود الصرمی، عن علیّ بن أبی حمزة قال:
قالَ [لِی] أَبُوعَبْدِ اللّهِ علیهالسلام: مَنْ جاءَکَ فَقالَ لَکَ: إنَّهُ مَرضَ اِبْنِی هذا، وَأَغْمَضُهُ وَغَسَّلَهُ وَوَضَعَهُ فِی لَحْدِهِ، وَنَفَضَ یَدَهُ مِنْ تُرابِ قَبْرِهِ، فَلا تُصَدِّقْهُ.
فهذا الخبر: رواه ابن أبی حمزة وهو مطعون علیه وهو واقفیّ وسنذکر ما دعاه إلی القول بالوقف.
علی أنّه لا یمتنع أن یکون المراد به الردّ علی من ربّما یدّعی أنّه تولّی تمریضه وغسله ویکون فی ذلک کاذبا، لأنّه مرض فی الحبس، ولم یصل إلیه من یفعل ذلک وتولّی بعض
از طرفی این خبر مشخص نکرده است که کسی که دست یکی از اولاد او را میگیرد و به کوه رضوی میرود، همان قائم و صاحب شمشیری است که بر [همه اهل] زمین پیروز میشود [یا کسی دیگری است] بنابراین استدالال و تمسّک به این خبر درست نیست.
24 / 48 - علی بن ابی حمزه گفته است: امام صادق علیهالسلام به من فرمودند: اگر کسی آمد و به تو گفت این پسرم [امام کاظم] مریض شد و آن شخص چشم او را بسته و غسلش داده و در قبر قرار داده است و دستش را از خاک قبرش تکانده است، او را تصدیق نکن [چون دروغ میگوید].
توضیح خبر: اولاً این خبر را ابن ابی حمزه روایت کرده که به علّت واقفی بودن مورد طعن است، و به زودی خواهیم گفت که چرا واقفی شد.
ثانیا احتمال دارد که مقصود روایت ردّ بر کسی باشد که ادّعا کند که در ایام بیماری امام از ایشان پرستاری کرده و پس از شهادت حضرت، او را غسل داده است که ادعای کذب و دروغی است. به جهت این که آن حضرت در حبس بودند و کسی نمیتوانست از
موالیه - علی ما قدّمناه - غسله، وعند قوم من أصحابنا تولاّه ابنه.
فیکون قصد البیان عن بطلان قول من یدّعی ذلک.
49 - قال: وروی عن سلیمان بن داود، عن علیّ بن أبی حمزة، عن أبی الحسن علیهالسلام قال:
قالَ لِی: یا عَلِیُّ مَنْ أَخْبَرَکَ أَنَّهُ مَرّضَنِی وَغَمَّضَنِی وَغَسَّلَنِی وَوَضَعَنِی فِی لَحْدِی وَنَفَضَ
یَدَهُ مِنْ تُرابِ قَبْرِی فَلا تُصَدِّقْهُ.
فالوجه فیه: أیضا ما قلناه فی الخبر الأوّل سواء.
50 - قال: وأخبرنی أعین بن عبد الرحمن بن أعین قال: بعثنی عبد اللّه بن بکیر إلی عبد اللّه الکاهلی سنة أخذ العبد الصالح علیهالسلام زمن المهدی فقال: أقرئه السلام وسله أتاه خبر - إلی أن قال: - أقرئه السلام وقل له: حدّثنی أبوالعیزار فی مسجدکم منذ ثلاثین سنة وهو یقول:
ایشان پرستاری کند و یا همانطوری که قبلاً هم گفته شد آن حضرت را یکی از دوستان او غسل داده باشد. البته بسیاری از علمای ما معتقدند که فرزند ایشان [امام
رضا] امور امام را انجام دادهاند. [که کاملاً درست است]. بنابراین قصد روایت، بیان بطلان ادّعای دیگران بوده است.
25 / 49 - علی بن ابی حمزه نقل کرده است: امام کاظم علیهالسلام به من فرمودند: ای علی! اگر کسی به تو خبر داد که در مریضی من بر بالینم بوده و پس از مرگ، چشمم را بسته و مرا در قبر گذاشته و از خاک قبرم گرد گرفته است، او را تصدیق نکن.
توضیح خبر: سخن ما همان است که در خبر گذشته بحث کردیم.
26 / 50 - اعین بن عبدالرّحمن بن اعین گفته است: در همان سالی که امام کاظم علیهالسلام
در زمان مهدی عباسی دستگیر و روانه زندان شدند، عبداللّه بن بکیر مرا به طرف عبداللّه
کاهلی فرستاد و گفت: سلام مرا به او رسانده از او بپرس که آیا خبر [دستگیری امام] به او رسیده است یا نه؟
[تا این که گفت] به او سلام برسان و [از طرف من] به او بگو: ابوالعیزار سی سال پیش
قالَ أَبُوعَبْدِ اللّه علیهالسلام: یَقْدُمُ لِصاحِبِالأَمْرِ الْعراقَ مَرَّتَیْنِ؛ فَأَمّا الأُولی فَیَعْجُلُ سَراحُهُ وَیَحْسُنُ
جائِزَتُهُ وَأَمّا الثّانِیَةُ فَیُحْبَسُ فَیَطُولُ حَبْسُهُ، ثُمَّ یَخْرُجُ مِنْ أَیْدِیهِمْ عَنْوَةً.
فهذا الخبر: مع أنّه خبر واحد، یحتمل أن یکون الوجه فیه أنّه یخرج من أیدیهم عنوة، بأن ینقله اللّه إلی دار کرامته، ولا یبقی فی أیدیهم یعذّبونه ویؤذونه علی أنّه لیس فیه من هو ذلک الشخص، وصاحب الأمر مشترک بینه وبین غیره، فلم حمل علیه دون غیره.
51 - قال: وأخبرنی إبراهیم بن محمّد بن حمران وحمران والهیثم بن واقد الجزری، عن عبد اللّه الرجانی قال: کنت عند أبی عبد اللّه علیهالسلام إذ دخل علیه العبد الصالح علیهالسلام فقال:
یا أَحْمَدُ اِفْعَلْ کَذا.
در مسجد شما به ما میگفت: امام صادق علیهالسلام فرمودند: صاحب امر امامت دو مرتبه به عراق برده میشود. امّا اولین بار زود آزاد شده، جایزه خوبی هم به او داده میشود و امّا مرتبه دوم مدّت طولانی زندانی میشود و به شکل ناگهانی از دست آنها خارج میشود.
توضیح خبر: علاوه بر این که خبر واحد است، ممکن است منظور از اینکه به صورت ناگهانی از دست آنها خارج میشود، این باشد که خداوند تبارک وتعالی آن حضرت را به عالم بقا منتقل میکند و دیگر در دست آنها نمیماند تا شکنجه و آزار ببیند.
از طرفی در این خبر نیامده است که صاحب امر مشخصا چه کسی است. لذا لفظ صاحب امر مشترک بین امام کاظم و غیر ایشان است. پس به چه دلیل [وصف] صاحب الامر فقط بر او حمل بشود نه غیر او؟
27 / 51 - عبداللّه بن رجانی گفته است: من در محضر امام صادق علیهالسلام بودم که عبد صالح [امام کاظم علیهالسلام] داخل شد و امام صادق علیهالسلام خطاب به ایشان فرمودند: ای احمد! آن کار را انجام بده.
فَقُلْتُ: جُعِلْتُ فِداکَ! اِسْمُهُ فُلانٌ؟ فَقالَ: بَلْ اِسْمُهُ أَحْمَدُ وَمُحَمَّدُ، ثُمَّ قالَ لی: یا عَبْدَ اللّهِ إِنَّ صاحِبَ هذَا الْأَمْرِ یُؤْخَذُ، فَیُحْبَسُ، فَیَطُولُ حَبْسُهُ فَإِذا هَمُّوا بِهِ دَعا بِاسْمِ اللّهِ الأَعْظَمِ فَأَفلتهُ مِنْ أَیْدِیهِم.
فهذا أیضا: من جنس الأوّل یحتمل أن یکون أراد بفلته الموت دون الحیاة.
52 - قال: [و]روی بعض أصحابنا، عن أبی محمّد البزّاز قال: حدّثنا عمرو بن منهال القمّاط، عن حدید الساباطی، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام:
قالَ: إِنَّ لأَبِی الْحَسَنِ علیهالسلام غَیْبَتَیْنِ؛ إِحْداهُما تَقِلُّ وَالأُخْری تَطُولُ، حَتّی یَجِیئُکُمْ مَنْ یَزْعَمُ أَنَّهُ ماتَ وَصَلّی عَلَیْهِ وَدَفَنَهُ وَنَفَضَ تُرابَ الْقَبْرِ مِنْ یَدِهِ. فَهُوَ فِی ذلِکَ کاذِبٌ لَیْسَ یَمُوتُ وَصِیٌّ حَتّی یُقِیمُ وَصِیّا وَلا یَلِی الْوَصِیُّ إِلاَّ الْوَصِیَّ فَاِءنَّ وَلِیَّهُ غَیْرُ وَصِیٍّ عَمِیَ.
عرض کردم: جانم به فدای شما، اسم او فلان [موسی] است!
حضرت فرمودند: بلکه اسم او احمد و محمّد است. بعد به من فرمودند: ای عبداللّه!
همانا صاحب این امر گرفتار شده و مدّتی طولانی زندان میشود. پس وقتی که آنها تصمیم به [کشتن] او گرفتند به اسم اعظم خداوند دعا کرده، از دستشان رها میشود.
توضیح خبر: این خبر هم از جنس خبر قبلی است، و احتمال میرود که مقصود از رها شدن این باشد که با مرگ رها میشود نه حیات و زندگی.
28 / 52 - حدید ساباطی از امام صادق علیهالسلام نقل میکند که حضرت فرمودند: ابی الحسن [کاظم علیهالسلام] دو غیبت خواهد داشت، یکی کوتاه و دیگری طولانی خواهد بود. تا آنجا که کسی نزد شما آمده و خیال میکند که او از دنیا رفته و بر ایشان نماز
خوانده و دفنش کرده و دستش را از خاک قبر او تکانده است. در این مورد آن شخص حتما دروغگو و کاذب است. وصی من نمیمیرد تا اینکه وظیفه وصایتش را انجام دهد و [امور] وصی را به جز وصی کسی به عهده نمیگیرد و اگر چنانچه کسی غیر از وصی، متولّی [امور غسل و کفن] وصی شود، کور خواهد شد.
وإنّما فیه: تکذیب من یدّعی موته قبل أن یقیم وصیّا، وهذا لعمری باطل فأمّا إذا أوصی وأقام غیره مقامه فإنّه لیس فیه ذکره.
53 - قال: وحدّثنا عبد اللّه بن سلام أبوهریرة، عن زرعة، عن مفضّل قال:
کُنْتُ جالِسا عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللّهِ علیهالسلام، إِذْ جاءَهُ أَبُوالْحَسَنِ وَمُحَمَّدٌ وَمَعَهُما عناقٌ یَتجاذَبانُها فَغَلَبُهُ مُحَمَّدٌ عَلَیْها، فَاسْتَحْیی أَبُوالْحَسَن فَجاءَ فَجَلَسَ إِلی جانِبی فَضَمَّمْتُه إِلَیَّ وَقَبَّلْتُهُ. فَقالَ أَبُوعَبْدِ اللّهِ علیهالسلام: أَما إِنَّهُ صاحِبُکُمْ مَعَ أَنَّ بَنِی الْعَبّاسِ یَأْخُذُونَهُ فَیُلْقی مِنْهُمْ عَنَتا ثُمَّ یَفلتهُ اللّهُ مِنْ أَیْدِیهِمْ بِضَرْبٍ مِنَ الضُّروبِ، ثُمَّ یُعْمی عَلَی النّاسِ أَمْرُهُ حَتّی تَفِیضُ عَلَیْهِ الْعُیُونُ، وَتَضْطَرِبُ فِیهِ الْقُلُوبُ کَما تَضْطَرِبُ السَّفِینَةُ فِی لُجَّةِ الْبَحْرِ وَعَواصِفِ الرِّیحِ، ثُمَّ یَأْتِی اللّهُ عَلی یَدَیْهِ بِفَرَجٍ لِهذِهِ الأُمَّةِ لِلدِّینِ وَالدُّنیا.
توضیح خبر: این خبر در واقع تکذیب کسی است که مدّعی شده، امام کاظم علیهالسلام قبل از وصیت کردن از دنیا رفته است. ولی به جان خودم قسم این ادّعا باطل و بیهوده است و امّا پس از زمانی امام وصیت کرده وصی قرار داد و وصی هم جانشین او شد (فقط برای حفظ جانش) نام او را ذکر نکرد.
29 / 53 - مفضل [بن عمر] گفته است: من در خدمت امام صادق علیهالسلام نشسته بودم که ابوالحسن [موسی علیهالسلام] به همراه محمّد [برادرشان] با یک بزغاله آمد و هر دو نفر بزغاله را سمت خودشان میکشاندند تا این که محمّد غلبه کرد و ابوالحسن حیا نموده، در کنار من نشست. من هم ایشان را بغل کرده و بوسیدم. بعد امام صادق علیهالسلام فرمودند: ایشان صاحب [و امام] شماست با این که بنی عباس او را دستگیر میکنند و آسیبهایی از آنها به او میرسد، امّا خداوند به هر نحوی که میخواهد او را از دست بنی عباس رها میکند.
بعد امر ایشان بر مردم پنهان میشود تا آنجا که چشمها برای او گریان خواهد شد و دلهای مردم مثل کشتی که در گرداب دریا و مقابل بادهای سهمگین قرار گرفته باشد، لرزان
و مضطرب خواهد شد. سپس خداوند متعال فرج این امّت را در دین و دنیا به دستش میآورد.
فما تضمن هذا الخبر: من أنّ بنی العباس یأخذونه صحیح جری الأمر فیه علی ذلک وأفلته اللّه منهم بالموت.
وقوله: «یعمی علی النّاس أمره» کذلک هو، لأنّه اختلف فیه هذا الاختلاف وفاضت علیه عیون عند موته.
وقوله: «ثمّ یأتی اللّه علی یدیه» یعنی علی یدی من یکون من ولده بفرج لهذه الأمة، وهو الحجّة علیهالسلام وقد بیّنا ذلک فی نظائره.
54 - قال: وحدّثنی حنّان، عن أبی عبد الرحمن المسعودی قال: حدّثنا المنهال بن عمرو، عن أبی عبد اللّه النعمان، عن أبی جعفر علیهالسلام قال:
صاحِبُ الْأَمْرِ یُسْجَنُ حِینا وَیَمُوتُ [حیِنا] وَیَهْرَبُ حِینا.
توضیح خبر: این خبر متضمّن این مسأله است که بنی عباس ایشان را دستگیر میکنند که صحیح است و همین اتّفاق هم افتاد و خداوند نیز آن حضرت را به وسیله مرگ از دست بنی عباس رها فرمود.
و این که فرمودند: «امر ایشان بر مردم پنهان میشود» همین طور هم شد، به دلیل این که در مورد امام کاظم علیهالسلام اختلافاتی شد و در زمان مرگ حضرت چشمها برای او گریان شد.
و این که حضرت فرمودند: «خداوند فرج دین و دنیای این امّت را به دست او میآورد» به این معنا است که فرج دین امّت به دست کسی است که از اولاد ایشان است که عبارت است از حضرت حجّت علیهالسلام و ما این مسأله را در موارد گوناگون بیان کردهایم.
30 / 54 - ابی عبداللّه نعمان از امام باقر علیهالسلام نقل میکند که حضرت فرمودند: صاحب امر [امامت] زمانی زندانی میشود و زمانی هم میمیرد و در زمانی دیگر میگریزد [و از زندان فرار میکند.]
فأوّل ما فیه: أنّه قال: «یموت حینا وذلک خلاف مذهب الواقفة، فأمّا الهرب فإنّما صحّ ذلک فیمن ندّعیه نحن دون من یذهبون إلیه، لأنّ أباالحسن موسی علیهالسلام ما علمنا أنّه هرب وإنّما هو شیء یدّعونه لا یوافقهم علیه أحد، ونحن یمکننا أن نتأوّل قوله «یموت حینا» بأن نقول: یموت ذکره.
55 - قال: وروی بحر بن زیاد، عن عبد اللّه الکاهلی، أنّه سمع أباعبد اللّه علیهالسلام یقول:
إِنْ جاءَکُمْ مَنْ یُخْبِرُکُمْ بِأَنَّهُ مَرِضَ ابْنِی هذا، وَهُوَ شَهِدَهُ وَهُوَ أَغْمَضَهُ وَغَسَّلَهُ وَأَدْرَجَهُ فِی أَکْفانِهِ وَصَلّی عَلَیْهِ وَوَضَعَهُ فِی قَبْرِهِ وَهُوَ حَثّا عَلَیْهِ التُّرابَ، فَلا تُصَدِّقُوهُ وَلابُدَّ مِنْ أَنْ یَکُونُ ذا.
توضیح خبر: اولین اشکال این خبر این است که گفت: زمانی میمیرد، این فقره از خبر با مذهب خود واقفیه [که به این خبر استدلال کردهاند] مخالف است.
و امّا [اشکال دوم در مورد] فرار، این قسمت خبر هم در چیزی که ما ادّعا میکنیم صحیح است [که به وسیله مرگ از دست بنی عباس رها شد] نه آنچه که [واقفیه] مدّعی هستند. به این دلیل که [در هیچ مدرک و نقلی] دیده نشده است که حضرت [از زندان] فرار کردهاند و این مطلبی است که اینها ادّعا کرده و هیچ کس با آنها موافق نیست.
البته ما میتوانیم این جمله که «زمانی میمیرد» را به این تأویل کنیم که زمانی یاد و ذکر ایشان میمیرد [نظیر آنچه که در مورد امام زمان علیهالسلام خواهد شد].
31 / 55 - عبداللّه کاهلی گفته است: از امام صادق علیهالسلام شنیدم که میفرمودند: اگر کسی آمد و به شما خبر داد که پسرم مریض شده است و او شاهد مرگش بوده و چشمش را بسته و غسلش داده و او را کفن کرده و بر بدنش نماز اقامه کرده و در قبر قرار داده
و روی او خاک ریخته است، تصدیقش نکنید. چون چارهای نیست و باید این امر امامت امام کاظم علیهالسلام واقع شود.
فقال له محمّد بن زیاد تمیمی: - وکان حاضر الکلام بمکة - یا أبایحیی هذه واللّه فتنة عظیمة، فقال له الکاهلی: فسهم اللّه فیه أعظم، یغیب عنهم شیخ ویأتیهم شابّ فیه سنّة من یونس.
فلیس فیه أکثر من تکذیب من یدّعی أنّه فعل ذلک وتولاّه، لعلمه بأنّه ربّما ادّعی ذلک من هو کاذب، لأنّه لم یتولّ أمره إلاّ ابنه عند قوم أو مولاه علی المشهور. فأمّا غیر ذلک، فمن إدّعاه کان کاذبا.
وأما ظهور صاحب هذا الأمر فلعمری یکون فی صورة شابّ ویظنّ قوم أنّه شاخ لأنّه فی سنّ شیخ قد هرم.
در همین حین محمّد بن زیاد تمیمی [از اصحاب امام صادق علیهالسلام] که در مکه حاضر بود و این سخن را شنید، گفت: ای ابا یحیی! [کنیه عبداللّه کاهلی] به خدا قسم که این فتنه بزرگ و عظیمی است.
کاهلی به او جواب داد: در این ماجرا سهم خدا بیشتر است؛ در حالی که پیرمردی
است از [دیدگان] مردم پنهان میشود و در حال جوانی [به طرف مردم]میآید که در این کار او سنتی از سیره و روش یونس هست.
توضیح خبر: حداکثر چیزی که در این خبر هست تکذیب کسی است که مدعی بشود، متصدی انجام امور مربوط به ایشان بوده، به این دلیل که امام صادق علیهالسلاممیدانست
چه بسا شخص دروغگویی بیاید و مدعی این باشد، چون بنابر عقیده عدّهای تنها کسی که این امور [مربوط به تجهیز بدن امام کاظم علیهالسلام] را انجام داده، فرزندش [امام رضا علیهالسلام] و بنابر نظریه مشهور، غلام آن حضرت بوده است.
پس هر کسی مدّعی غیر این امر شود دروغگو است.
اما در مورد ظهور صاحب امر [امامت و ولایت] به جان خودم قسم که در سیمای جوانی خواهد بود و البته عدّهای خیال میکنند که ایشان پیرمرد شده، چرا که در سنّ پیری و کهولت است.
56 - قال: وروی أحمد بن الحارث، رفعه إلی أبی عبد اللّه علیهالسلام أنّه قال:
لَوْ قَدْ یَقُومُ الْقائِمُ لَقالَ النّاسُ: أَنّی یَکُونُ هذا وَبُلِیَتْ عِظامُهُ.
فإنّما فیه: أنّ قوما یقولون: إنّه بلیت عظامه لأنّهم ینکرون أن یبقی هذه المدّة الطویلة.
وقد ادّعی قوم أنّ صاحب الزمان مات وغیّبه اللّه فهذا ردّ علیهم.
57 - قال: وروی سلیمان بن داود، عن علیّ بن أبی حمزة، عن أبی بصیر قال:
سَمِعْتُ أَباجَعْفَرِ علیهالسلام یَقُولُ: فِی صاحِبِ هذَا الْأَمْرِ أَرْبَعُ سُنَنٍ مِنْ أَرْبَعَةِ أَنْبِیاءَ؛ سُنَّةٌ مِنْ مُوسی، وَسُنَّةٌ مِنْ عِیسی، وَسُنَّةٌ مِنْ یُوسُفَ، وَسُنَّةٌ مِنْ مُحَمَّدٍ صلیاللهعلیهوآله؛ أَمّا [مِنْ] مُوسی فَخائِفٌ یَتَرَقَّبُ، وَأَمّا [مِنْ] یُوسُفَ فَالسِّجْنُ، وَأَمّا [مِنْ] عِیسی فَیُقالُ: ماتَ وَلَمْ یَمُتْ وَأَمّا [مِنْ] مُحَمَّدٍ صلیاللهعلیهوآله فَالسَّیْفُ.
32 / 56 - احمد بن حارث روایت کرده و سند حدیثش را به امام صادق علیهالسلام رسانده که حضرت فرمودند: اگر چنانچه قائم علیهالسلام قیام کند مردم خواهند گفت: از کجا این شخص همان قائم باشد؟ در حالی که استخوانهای او هم پوسیده است.
توضیح خبر: این که عدّهای میگویند «استخوانهای او پوسیده» به این دلیل است که آنها منکر بقای قائم علیهالسلام در این مدّت طولانی هستند. عدّهای هم مدعی شدهاند که صاحب الزمان علیهالسلام از دنیا رفتهاند و خداوند ایشان را [از چشم مردم] پنهان کرده است. این خبر رد این دو دیدگاه است.
33 / 57 - ابو بصیر گفته است: از امام باقر علیهالسلام شنیدم که میفرمودند: در صاحب این امر [امامت] چهار سنّت از سنن انبیا وجود دارد؛ سنتی از موسی بن عمران علیهماالسلام، سنتی از عیسی بن مریم علیهماالسلام، سنتی از یوسف علیهالسلام و سنتی هم از محمّد صلیاللهعلیهوآله میباشد. سنّت موسی عبارت است از خوف و انتظار. سنّت یوسف، زندان و سنت عیسی این است که درباره او گفته میشود که مرده است در حالی که آن حضرت زنده و حاضر است و سنتی که از پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله است، خروج و قیام [علیه ظلم] با شمشیر است.
فما تضمّن هذا الخبر من الخصال کلّها حاصلة فی صاحبنا.
فإن قیل: صاحبکم لم یسجن فی الحبس.
قلنا: لم یسجن فی الحبس وهو فی معنی المسجون لأنّه بحیث لا یوصل إلیه ولا یعرف شخصه علی التعیین فکأنّه مسجون.
58 - قال: وروی علیّ بن عبد اللّه، عن زرعة بن محمّد، عن مفضل قال:
سَمِعْتُ أَباعَبْدِاللّه علیهالسلام یَقُولُ: إِنَّ بَنِی الْعَبّاسِ سَیُعْبَثُونَ بِابْنِی هذا وَلَنْ یَصِلُوا إِلَیْهِ، ثُمَّ قالَ: وَما صائِحَةٌ تَصِیحُ، وَما ساقَةٌ تَسِقُ، وَما مِیراثٌ یُقَسَّمُ وَما أُمّةٌ تُباعُ.
59 - [قال]: و روی أحمد بن علیّ، عن محمّد بن الحسین بن إسماعیل، عن عبد الرحمن بن الحجاج قال:
توضیح خبر: آنچه که این خبر متضمّن آن است از ویژگیها و خصال مذکور، در مورد صاحب ما [امام زمان علیهالسلام] حاصل شده و وجود دارد.
اگر گفته شود: صاحب شما زندانی نشده است.
میگوییم: [بله] ایشان [در یک چهار دیواری] زندانی نشدهاند لکن در معنای زندانی است، چرا که کسی دسترسی به ایشان نداشته و آن حضرت را مشخصا نمیشناسد. بنابراین مثل این است که ایشان در زندان میباشند.
34 / 58 - مفضل بن عمر گفته است: از امام صادق علیهالسلام شنیدم که میفرمودند: به زودی بنی عباس علیه این پسرم توطئه خواهند کرد و البته هرگز به او نمیرسند.
سپس فرمود: نه زنی که بر او صیحه زده و ناله کند و نه مأموری که او را ببرد و نه میراثی که از او بماند و تقسیم شود و همچنین کنیزی که واگذار شود نخواهد بود.
35 / 59 - عبدالرحمن بن حجاج گفته است: از ابا ابراهیم، امام کاظم علیهالسلام شنیدم
سَمِعْتُ أَباإبراهیم علیهالسلام یقول: إِنَّ بَنِی فلان یَأْخُذُونَنِی وَیَحْبِسُونَنِی وَقالَ: وَذاکَ وَاِءنْ طالَ فَإِلی سَلامَةٍ.
فالوجه فی الخبر الأوّل: أنّهم ما یصلون إلی دینه وفساد أمره، دون أن لا یصلوا إلی جسمه بالحبس، لأنّ الأمر جری علی خلافه.
وکذلک قوله: «وذاک وإن طال فإلی سلامة» معناه إلی سلامة من دینه.
60 - قال: و روی إبراهیم بن المستنیر، عن المفضل قال:
سَمِعْتُ أَباعَبْدِ اللّه علیهالسلام یَقُولُ: إِنَّ لِصاحِبِ هذَا الْأَمْرِ غَیْبَتَیْنِ؛ إحْداهُما أَطْوَلُ [مِنَ الأُخْری] حَتّی یُقالُ: ماتَ، وَبَعْضٌ یَقُولُ: قُتِلَ، فَلا یَبْقی عَلی أَمْرِهِ إِلاّ نَفَرٌ یَسِیرٌ مِنْ أَصْحابِهِ، وَلا یَطَّلِعُ أَحَدٌ عَلی مَوْضِعِهِ وَأَمْرِهِ، وَلا غَیْرُهُ إِلاّ الْمَوْلَی الَّذِی یَلِی أَمْرَهُ.
که میفرمودند: بنی فلان [بنی عباس] مرا دستگیر کرده و زندانی میکنند. بعد فرمودند: این امر اگر چه خیلی طولانی خواهد شد، امّا ختم به سلامت میشود.
توضیح دو خبر: این که بنی عباس به آن حضرت نمیرسند. به این معنا است که آنها به دین حضرت و ایجاد فساد در امر امامتش نمیرسند، نه این که آنها به جسم حضرت نمیرسند و ایشان را حبس نمیکنند. چرا که مسأله برخلاف این بوده است [یعنی آنها به جسم حضرت رسیدند].
و امّا روایت دوم که فرمود: اگرچه [زندانی شدنم] خیلی طول خواهد کشید، امّا ختم به سلامت میشود؛ معنای کلام این است که ختم به سلامت دین حضرت میشود.
36 / 60 - مفضل بن عمر گفته است: از امام صادق علیهالسلام شنیدم که میفرمودند: برای صاحب این امر دو غیبت هست که یکی از آنها طولانیتر از دیگری است. تا آنجا که گفته میشود: از دنیا رفته است و بعضی میگویند: کشته شده است. پس فقط عدّه کمی از یاران حضرت بر امر [امامت] او ثابت قدم باقی میمانند و هیچ کس به مکان و امور او مطلع و آگاه نخواهد شد؛ بجز غلامی که امور و کارهای حضرت را انجام میدهد.
فهذا الخبر: صریح فیما نذهب إلیه فی صاحبنا لأنّ له غیبتین:
الأولی کان یعرف فیها أخباره ومکاتباته.
والثانیة أطول؛ انقطع ذلک فیها، ولیس یطّلع علیه أحد إلاّ من یختصّه، ولیس کذلک لأبی الحسن موسی علیهالسلام.
61 - قال: و روی علیّ بن معاذ قال: قلت لصفوان بن یحیی: بأیّ شیء قطعت علی علیّ؟ قال: صلّیت ودعوت اللّه واستخرت (علیه) و قطعت علیه.
فهذا لیس فیه أکثر من التشنیع علی رجل بالتقلید، وإن صحّ ذلک فلیس فیه حجّة علی غیره، علی أنّ الرجل الّذی ذکر ذلک عنه فوق هذه المنزلة لموضعه وفضله وزهده ودینه،
توضیح خبر: این خبر تصریح دارد به آنچه که ما به آن معتقدیم، در این که صاحب ما دو غیبت دارد؛ اوّلی که در آن دوره خبرها ومکاتبات حضرت شناخته میشد [غیبت
صغری ]و دومی که طولانیتر است و اخبار و مکاتبات ایشان قطع شد. و هیچ کس برایشان مطلع نمیشود، به جز کسی که فیض این مقام را پیدا کند. در حالی که برای امام
کاظم علیهالسلام به این صورت نبوده است.
37 / 61 - علی بن معاذ گفته است: به صفوان بن یحیی گفتم: به چه دلیلی یقین به [امامت] علی [بن موسی] پیدا کردی؟ گفت: اقامه نماز کردم و بعد از خداوند خواسته و استخاره کردم و [نتیجه این شد که به امامت او] قطع و یقین برایم حاصل شد.
توضیح خبر: در این خبر فقط سرزنش کسی است که [در امر اعتقادات] تقلید کرده است. تازه اگر هم این عمل صحیح باشد هیچ دلیل و حجّتی برای دیگران نیست. علاوه بر این که این مطلب از کسی ذکر شده است [صفوان بن یحیی] که به خاطر فضل و زهدش، مقام و منزلتی فوق این گونه نسبتها را دارد.
فکیف یستحسن أن یقول لخصمه فی مسألة علمیّة: أنّه قال فیها بالإستخارة؛ اللّهمّ إلاّ أن یعتقد فیه من البُلة والغفلة ما یخرجه عن التکلیف، فیسقط المعارضة لقوله.
62 - ثم قال: و قال علیّ بقباقة: سألت صفوان بن یحیی وابن جندب وجماعة من مشیختهم
بنابراین چطور برای او درست است که در مسأله علمی [آن هم اهمّ مسائل] به مخالف بگوید که به خاطر استخاره به امامت ایشان معتقد شدم.
مگر این که [بگوییم] صفوان معتقد بوده که شخص سؤال کننده در درجهای از بلاهت و نادانی است که ابلهیاش موجب خروج او از دایره تکلیف شده [مثل مجنون] اگر چنین باشد، معارضه و بحث ساقط است.
38 / 62 - علی بقباقه میگوید: از صفوان بن یحیی(1)
«کشّی» ایشان را از اصحاب امام کاظم علیهالسلام بر شمرده و این که ایشان پس از امام کاظم، وکیل امام رضا و امام جواد بوده و از مقام و منزلت بالایی از جهت زهد و عبادت برخوردار بوده است.
شیخ طوسی میفرماید: صفوان بن یحیی قابل اعتمادترین اهل زمان خودش بود و عابدترین اهل حدیث بود، ایشان در هر روز 150 رکعت نماز میخواند و سه ماه روزه میگرفت و سه بار زکات میداد به جای خودش و عبداللّه بن جندب و علی بن نعمان که در بیت اللّه الحرام پیمان بسته بودند که هر کدام از دنیا رفت، دیگری نماز، روزه، حج و زکات او را به جا بیاورد. آن دو از دنیا رفتند و صفوان باقی ماند و به جای آنها هم عبادتشان را و هر عمل خیر دیگری را انجام میداد. وی از چهل تن از اصحاب امام صادق علیهالسلام روایت نقل کرده است و کتب بسیاری هم دارد. علیّ بن حسین بن داوود قمی گفته است: از امام هادی علیهالسلام شنیدم که ذکر و یاد صفوان بن یحیی و محمّد بن سنان میکردند، فرمودند: خدا از آنها راضی باشد؛ چرا که من از آن دو راضی هستم و هرگز با ما [اهل بیت] لحظهای هم مخالفت نکردند.
]- صفوان بن یحیی در سال 210 ه.ق در مدینه به دیار باقی شتافت و امام هادی علیهالسلام حنوط و کفن او را اهدا کرد و به اسماعیل بن موسی امر فرمودند تا نماز ایشان را بخواند. معجم رجال الحدیث آیت اللّه خویی / ج 9، ص 132تا 136. حال با توجّه به این همه عظمت و بزرگی باید گفت مقام شامخ و منیع این فقیه و عارف وارسته، بالاتر از آن است که این تهمتهای ناروا را بتوان به ایشان نسبت داد. لذا کذب این مدّعا که در خبر 61 و 62 آمده کاملاً روشن است.
و ابن جندب و جمعی از1) . صفوان بن یحیی از اصحاب بسیار بزرگوار حدیثی شعیه است که علمای رجال از ایشان به بزرگی و عظمت یاد میکنند؛ از جمله نجاشی در مورد ایشان میگوید: صفوان بن یحیی، ابو محمّد بجلی، اهل کوفه، بسیار مورد اعتماد و از عیون و بزرگان است، از اصحاب امام رضا علیهالسلام بوده و در نزد حضرت مقام و منزلت مخصوص و شریفی داشته است.
والکلام فی هذا الخبر: مثل ما قلناه فی الخبر الأوّل سواء.
63 - قال: وسئل بعض أصحابنا عن علیّ بن رباط، هل سمع أحدا روی عن أبی الحسن علیهالسلام أنّه قال:
مشایخ آنها [شعیه] در حالی که بین او و آن جماعت بحث مهم و بزرگی در گرفته بود، سؤال کردم: به چه دلیل بر حقّانیّت این مرد [امام رضا] یقین کردید؟ آیا دلیلی دارید تا من هم حرف شما را بپذیرم؟
همگی در جواب گفتند: نه به خدا قسم [دلیلی نداریم] فقط او گفت، ما هم تصدیق
کردیم [تقلید کورکورانه] و مرا به بزنطی(1)
حواله دادند. [کار که به اینجا کشید] گفتم: برای شما جماعت بزرگان شیعه زشت است که مرا به طرف آن کودک دروغگو میفرستید تا از او قبول نمایم و شما را رها کنم.
توضیح خبر: سخن ما در مورد این خبر همان است که در خبر قبلی گفتیم.
39 / 63 - یکی از اصحاب ما [اصحاب و یاران موسوی و واقفیه] از علی بن رباط سؤال کرد: آیا کسی شنیده است که ابو الحسن موسی گفته باشد: پسرم علی
1) . احمد بن محمّد بن ابی نصر بزنطی متوفّای سال 221 ه.ق از اصحاب امام رضا و امام جواد علیهماالسلام بوده و نزد آن دو امام از مقام و منزلت ویژهای برخوردار بود و کتب زیادی هم نوشته است. کلیات علم رجال، آیت اللّه سبحانی، ص 259.
عَلِیٌّ إِبْنِی وَصِیِّی أَوْ إِمامُ بَعْدِی أَوْ بِمَنْزِلَتِی مِنْ أَبِی أَوْ خَلِیفَتِی أَوْ مَعْنی هذا؟ قالَ: لا.
فلیس فیه أکثر من أنّ ابن رباط قال: إنّه لم یسمع أحدا یقول ذلک وإذا لم یسمع هو لا یدلّ علی أنّ غیره لم یسمعه، و[قد] قدّمنا طرفا من الأخبار عمّن سمع ذلک، فسقط الاعتراض به.
64 - قال: وسأل أبوبکر الأرمنی عبد اللّه بن المغیرة بأیّ شیء قطعت علی علیّ؟ قال أخبرتنی سلمی أنّه لم یکن عند أبیه أحد بمنزلته.
فالوجه فیه: أیضا ما قلناه فی غیره سواء.
ومن طرائف الأمور: أن یتوصّل إلی الطعن علی قوم أجلاء فی الدین والعلم والورع
وصیّ من یا امام بعد از من است و یا گفته باشد منزلتش نسبت به من مثل مقام و منزلت من نسبت به پدرم میباشد، یا این که خلیفه و جانشین من است یا چیزی در این معنا و مضمون؟ گفت: نه.
توضیح خبر: حداکثر چیزی که در این خبر هست این است که ابن رباط گفته است: از کسی نشنیده است که امام کاظم علیهالسلام آن مطالب را گفته باشد. حالا که او نشنیده دلیل نمیشود که دیگری هم نشنیده باشد. این در حالی است که ما قبلاً اخباری در این مورد از کسانی که شنیده بودند نقل کردیم. بنابراین اعتراض این آقایان وارد نیست.
40 / 64 - ابو بکر ارمنی از عبداللّه بن مغیره سؤال کرد: به چه دلیل به [امامت] علی [بن موسی] یقین کردی؟ گفت: سلمی [از خدمتگزاران در خانه امام صادق علیهالسلام ]خبر داد که هیچ کسی نزد پدرش [امام کاظم علیهالسلام] به اندازه او مقام و منزلت نداشت.
توضیح خبر: همان نکته که در دو خبر گذشته گفتیم اینجا هم میگوییم.
از عجیبترین امور این است که واقفیه به وسیله نقل حکایات ساختگی از افراد مجهول الهویّه به تعداد کثیری از بزرگان دین و علم و تقوا طعن و تهمت میزنند.
بالحکایات عن أقوام لا یعرفون، ثمّ لا یقنع بذلک حتّی یجعل ذلک دلیلاً علی فساد المذهب، إنّ هذه لعصبیة ظاهرة وتحامل عظیم، ولو لا أنّ رجلاً منسوبا إلی العلم له صیت وهو من
وجوه المخالفین لنا، أورد هذه الأخبار وتعلّق بها، لم یحسن إیرادها، لأنّها کلّها ضعیفة
رواها من لا یوثق بقوله.
فأوّل دلیل علی بطلانها أنّه لم یثق قائل بها - علی ما سنبیّنه - ولو لا صعوبة الکلام علی المتعلّق بها فی الغیبة بعد تسلیم الأصول وضیق الأمر علیه فیه وعجزه عن الاعتراض علیه،
لما التجأ إلی هذه الخرافات فإنّ المتعلق بها یعتقد بطلانها کلّها.
وقد روی السبب الّذی دعا قوما إلی القول بالوقف:
تازه به این تهمتها[ی ناجوانمردانه] قانع نشده و این حکایات را دلیل فساد مذهب بزرگان قرار میدهند. این کار، تعصب جاهلی آشکار و رویگردانی از حقّ است.
و اگر یکی از مخالفین که منسوب به علم ودارای شهرت است، این اخبار را نقل نکرده و مورد استفاده قرار داده نبود به دلیل ضعف مفرطی که در تمام آن خبرها وجود دارد حتی ذکر این اخبار هم درست نبود، چون این اخبار را کسانی نقل کردهاند که مورد اعتماد نیستند.
اولین دلیل بر بطلان اخبار واقفیه این است که هیچ قائلی به آنها اعتماد نکرده است [چه موافق و چه مخالف] چنان که به زودی بیان خواهیم کرد و اگر سختی بحث بر کسی که در باب غیبت به این اخبار [جعلی] استناد کرده نبود و عرصه بر او تنگ نمیشد و از اعتراض [با دلیل منطقی] عاجز نمیشد، هرگز به این خرافات که خودش هم به بطلان آنها اعتقاد دارد متوسّل نمیشد.
65 - فروی الثقات أنّ أوّل من أظهر هذا الإعتقاد علیّ بن أبی حمزة البطائنی وزیاد بن مروان القندی وعثمان بن عیسی الرواسی طمعوا فی الدنیا، ومالوا إلی حطامها واستمالوا
قوما فبذلوا لهم شیئا ممّا اختانوه من الأموال، نحو حمزة بن بزیع وابن المکاری وکرّام
الخثعمی وأمثالهم.
66 - فروی محمّد بن یعقوب، عن محمّد بن یحیی العطّار، عن محمّد بن أحمد، عن محمّد بن جمهور، عن أحمد بن الفضل، عن یونس بن عبد الرحمن قال: مات أبو إبراهیم علیهالسلام ولیس من قوّامه أحد إلاّ وعنده المال الکثیر، وکان ذلک سبب وقفهم وجحدهم موته، طمعا
فی الأموال، کان عند زیاد بن مروان القندی سبعون ألف دینار، وعند علیّ بن أبی حمزة ثلاثون ألف دینار.
در مورد سببی که منجر شد عدّهای معتقد به وقف شده و واقفیه ایجاد شد روایات
و اخباری وجود دارد [از جمله]:
1 / 65 - از افراد مطمئن روایت شده است: اولین اشخاصی که این اعتقاد را اظهار کردند، «علی بن ابی حمزه بطائنی» و «زیاد بن مروان قندی» و «عثمان بن عیسی رواسی» بودند که به مال دنیا طمع کردند و نظر عدّهای را هم به خود جلب نمودند؛ آن عدّه هم
اموالی را در اختیارشان قرار دادند و ایشان هم مثل «حمزة بن بزیع» و «ابن مکاری» و «کرام خثعمی» و دیگران، در اموال مردم خیانت کردند.
2 / 66 - یونس بن عبد الرّحمن گفته است: [وقتی] ابو ابراهیم [امام کاظم علیهالسلام] از دنیا رفت، نزد [بعضی از] وکلایش اموال بسیار زیادی بود و همین امر موجب وقف آنها شد. لذا به دلیل طمع در اموال حضرت، شهادت و مرگ ایشان را انکار کردند. فقط نزد «زیاد بن مروان قندی» هفتاد هزار دینار و در دست «علی بن ابی حمزه» سی هزار دینار بود.
فلمّا رأیت ذلک وتبیّنت الحقّ وعرفت من أمر أبی الحسن الرضا علیهالسلام ما علمت، تکلّمت ودعوت النّاس إلیه، فبعثا إلیّ وقالا ما یدعوک إلی هذا؟ إن کنت ترید المال فنحن نغنیک
وضمنا لی عشرة آلاف دینار، وقالا [لی]: کفّ.
فأبیت، وقلت لهما: إنّا روینا عن الصادقین علیهمالسلام أنّهم قالوا:
«إِذا ظَهَرَتِ الْبِدَعُ فَعَلَی الْعالِمِ أَنْ یُظْهِرَ عِلْمَهُ، فَإنْ لَمْ یَفْعَلْ سُلِبَ نُورُ الإِیمانِ».
وما کنت لأدع الجهاد وأمر اللّه علی کلّ حال، فناصبانی وأضمرا لی العداوة.
67 - وروی محمّد بن الحسن بن الولید، عن الصفار وسعد بن عبد اللّه الأشعری جمیعا، عن یعقوب بن یزید الأنباری، عن بعض أصحابه قال: مضی أبو إبراهیم علیهالسلام وعند زیاد
وقتی که این جریانات را دیدم و حق برایم روشن شد، امر امامت ابی الحسن رضا علیهالسلام را شناختم و آنچه را که میبایست آموختم، لذا سخنرانی کردم و مردم را به سمت امامت امام رضا علیهالسلام دعوت کردم.
بعد آن دو نفر پیک فرستادند و گفتند: چه چیزی باعث شده که این کار را بکنی؟ اگر مال میخواهی ما بینیازت میکنیم و تعهّد کردند که ده هزار دینار به من بدهند و گفتند:
[از این کارها] دست بردار.
من خودداری کردم و به آنها گفتم: ما روایتی از امام صادق و امام باقر علیهماالسلام داریم که فرمودهاند: هر وقت بدعت در دین ظاهر شد، عالم باید علمش را ظاهر کند و اگر این کار
را [در مبارزه با بدعت] انجام ندهد نور ایمان از او دور میشود.
و من در هر حالی جهاد و اطاعت امر خدا را ترک نمیکنم. با بیان این مطالب آنها با من بنای دشمنی گذاشتند و به مبارزه پرداختند.
3 / 67 - یعقوب بن یزید انباری از بعضی از یاران و دوستانش نقل میکند: وقتی ابو ابراهیم علیهالسلام از دار دنیا رفت، نزد «زیاد قندی» هفتاد هزار دینار و نزد «عثمان
القندی سبعون ألف دینار، وعند عثمان بن عیسی الرواسی ثلاثون ألف دینار وخمس جوار ومسکنه بمصر.
فَبَعَثَ إِلَیْهِمْ أَبُوالْحَسَنِ الرِّضا علیهالسلام أَنْ اِحْمَلُوا ما قِبَلِکُمْ مِنَ الْمالِ وما کانَ اجْتُمِعَ لأِبِی عِنْدَکُمْ مِنْ أَثاثٍ وَجَوارٍ، فَإِنِّی وارِثُهُ وَقائِمٌ مَقامَهُ، وَقَدْ اقْتَسَمْنا مِیراثَهُ وَلا عُذْرَ لَکُمْ فِی حَبْسِ ما قَدْ اجْتُمِعَ لِی وَلِوارِثِهِ قَبْلَکُمْ وَکَلامٌ یُشْبَهُ هذا.
فأمّا ابن أبی حمزة فإنّه أنکره ولم یعترف بما عنده وکذلک زیاد القندی.
وأمّا عثمان بن عیسی فإنّه کتب إلیه أنّ أباک - صلوات اللّه علیه - لم یمت وهو حیّ قائم، ومن ذکر أنّه مات فهو مبطل، وأعمل علی أنّه قد مضی کما تقول، فلم یأمرنی بدفع شیء إلیک، وأمّا الجواری فقد أعتقهنّ وتزوّجت بهنّ.
بن عیسی رواسی» سی هزار دینار و پنج کنیز بود و محل سکونتش هم در مصر بود.
امام رضا علیهالسلام برای آنها پیک فرستادند: آنچه از اموال پدرم که جمع کرده و در دست شماست؛ اعم از اثاث و کنیز [و دیگر اموال] را برای من بفرستید. چرا که من وارث و جانشین ایشان هستم و میراث حضرت را هم تقسیم کردهایم [اشاره به این که میدانیم چه مبالغی در دست شماست] و برای نگهداری اموال ایشان و آنچه که جمع شده و از آن من و وارث اوست هیچ عذری ندارید. و از این قبیل امور فرمودند.
امّا «ابن ابی حمزه» که اصلاً انکار کرد و به آنچه که در دست داشت اعتراف نکرد.
«زیاد قندی» هم همین طور.
امّا «عثمان بن عیسی» به امام رضا علیهالسلام نوشت: پدر تو - صلوات اللّه علیه - زنده و قائم است و هر کس که به مرگ او معتقد باشد اهل باطل است و اگر میگویی بر مبنای این که او مرده است عمل کنم [و مرگ او را بپذیرم] ایشان به من امر نکرده بودند که به تو چیزی بدهم [این در مورد اموال] و امّا کنیزان، آنها را آزاد کرده و به عقد ازدواج خود در آوردم.
68 - وروی أحمد بن محمّد بن سعید بن عقدة، عن محمّد بن أحمد بن نصر التیمی قال: سمعت حرب بن الحسن الطحان یحدّث یحیی بن الحسن العلوی أنّ یحیی بن المساور قال: حضرت جماعة من الشیعة، وکان فیهم علیّ بن أبی حمزة فسمعته یقول: دخل علیّ بن یقطین علی أبی الحسن موسی علیهالسلام فسأله عن أشیاء فأجابه.
ثمّ قال أبوالحسن علیهالسلام:
یا عَلِیٌّ صاحِبُکَ یَقْتُلُنِی.
فَبَکی عَلِیُّ بْنُ یَقْطِین وَقالَ: یا سَیِّدِی! وَأَنَا مَعَهُ؟ قالَ: لا یا عَلِیُّ لا تَکُونُ مَعَهُ ولا تَشْهَدُ قَتْلِی.
قالَ عَلِیٌّ: فَمَنْ لَنا بَعْدَکَ یا سَیِّدِی؟ فَقالَ: عَلِیٌّ ابْنِی هذا هُوَ خَیْرٌ مَنْ أَخْلَفُ بَعْدِی، هُوَ مِنّی
بِمَنْزِلَةِ أَبِی، هُوَ لِشِیعَتِی عِنْدَهُ عِلْمُ ما یَحْتاجُونَ إِلَیْهِ، سَیِّدٌ فِی الدُّنیا وَسَیِّدٌ فِی الآخِرَةِ وَإنَّهُ لَمِنَ الْمُقَرَّبِینَ.
4 / 68 - حرب بن حسن طحان برای یحیی بن حسن علوی حدیث نقل کرد که یحیی بن مساور گفته است: در میان جماعتی از شیعه حاضر شدم، از «علی بن ابی حمزه» که در بین آنها بود شنیدم که میگفت: علی بن یقطین به محضر ابی الحسن موسی علیهالسلام رسید و درباره مسائلی سؤال کرد، و امام هم جواب دادند.
سپس ابوالحسن علیهالسلام فرمودند: ای علی! صاحب [مولای] تو مرا میکشد.
علی بن یقطین گریست و عرضه داشت: ای آقای من! من هم با او هستم؟
حضرت فرمودند: نه، تو با او نیستی و کشته شدنم را نمیبینی.
علی عرض کرد: مولای من! پس از شما چه کسی برای ما [امام] است؟
فرمودند: علی پسرم، او بهترین کسی است که بعد از من است. مقام و منزلت او در نزد من مثل منزلت من در نزد پدرم است و هر علمی که شیعه نیاز داشته باشد در نزد اوست [عالم به همه امور است]. در دنیا و آخرت سیّد و سرور است، و از مقرّبین درگاه خداوند است.
فقال یحیی بن الحسن لحرب: فما حمل علیّ بن أبی حمزة علی أن برء منه وحسده؟ قال: سألت یحیی بن المساور عن ذلک فقال: حمله ما کان عنده من ماله [الّذی] اقتطعه لیشقیه اللّه فی الدنیا والآخرة، ثمّ دخل بعض بنی هاشم وانقطع الحدیث.
69 - وروی علیّ بن حبشی بن قونی، عن الحسین بن أحمد بن الحسن بن علیّ بن فضّال قال: کنت أری عند عمّی علیّ بن الحسن بن فضّال شیخا من أهل بغداد وکان یهازل عمّی.
فقال له یوما: لیس فی الدنیا شرّ منکم یا معشر الشیعة - أو قال: الرافضة - فقال له عمّی: ولم لعنک اللّه؟
قال: أنا زوج بنت أحمد بن أبی بشر السراج قال لی لما حضرته الوفاة: إنّه کان عندی
یحیی بن حسن حرب گفت: پس چه چیزی باعث شد که «علی بن ابی حمزه» از او [امام رضا] دوری جسته و حسادت کند؟
حرب گفت: همین را از «یحیی بن مساور» پرسیدم و او هم گفت: آنچه که از اموال
امام در دست او بود از حضرت منع کرده و دسترسی امام را به آن قطع کرد. همین مسأله موجب این امر شده و خداوند او را به دلیل عمل زشتی که مرتکب شد در دنیا و آخرت بدبخت قرار داد. بعد که یکی از بنی هاشم آمد، حرب سخن را قطع کرد و ادامه نداد.
5 / 69 - حسین بن احمد بن حسن بن علی بن فضّال گفته است: نزد عمویم علی بن الحسن بن فضال بودم که پیرمردی از اهل بغداد را دیدم که با عمویم مزاح میکرد. روزی پیرد مرد خطاب به عمویم گفت: در تمام دنیا بدتر از شما جماعت شیعه یا رافضی نیست.
عمویم به او گفت: برای چه، خدا تو را لعنت کند؟
گفت: من داماد احمد بن شبر سراج هستم. زمانی که وقت مرگش رسید به من گفت:
عشرة آلاف دینار ودیعة لموسی بن جعفر علیهالسلام، فدفعت ابنه عنها بعد موته، وشهدت أنّه لم یمت، فاللّه اللّه خلّصونی من النار وسلّموها إلی الرضا علیهالسلام.
فو اللّه ما أخرجنا حبّة، ولقد ترکناه یصلی [بها] فی نار جهنّم.
وإذا کان أصل هذا المذهب أمثال هؤلاء، کیف یوثق بروایاتهم أو یعوّل علیها!
وأمّا ما روی من الطعن علی رواة الواقفة، فأکثر من أن یحصی، وهو موجود فی کتب أصحابنا، نحن نذکر طرفا منه.
70 - روی محمّد بن أحمد بن یحیی الأشعری، عن عبد اللّه بن محمّد، عن الخشّاب عن أبی داود قال: کنت أنا وعیینة بیّاع القصب عند علیّ بن أبی حمزة البطائنی - وکان
ده هزار دینار از اموال موسی بن جعفر علیهالسلام پیش من هست که پس از مرگش آن اموال را به فرزندش [رضا] ندادم و شهادت دادم که [موسی بن جعفر علیهالسلام] نمُرده است.
شما را به خدا قسم میدهم که مرا از آتش جهنّم خلاص کنید و اموال را به امام
رضا علیهالسلام بدهید.
به خدا قسم که ما هم حتّی دانهای از اموال را برنگرداندیم و او را رها کردیم تا به جهنم برود.
وقتی که پیشوایان مذهب خرافی واقفیه امثال اینها باشند، چگونه میتوان به روایت آنها اعتماد کرد و یا به آنها اطمینان حاصل کرد.
امّا آنچه در طعن و مذمّت راویان فرقه واقفیّه روایت شده و در کتب علمای ما موجود است بیشتر از آنی است که شماره شود؛ لذا ما تعداد اندکی از آنها را ذکر میکنیم.
1 / 70 - ابو داوود گفته است: من و عیینه نی فروش نزد «علی بن ابی حمزه بطائنی»
رئیس الواقفة - فسمعته یقول: قال لی أبو إبراهیم علیهالسلام:
إِنَّما أَنْتَ وَأَصْحابُکَ یا عَلِیٌّ أَشْباهُ الْحَمِیرِ.
فقال لی عیینة: أَ سَمِعْتَ؟ قُلْتُ: إِی وَاللّهِ لَقَدْ سَمِعْتُ.
فَقالَ: لا وَاللّهِ، لا أَنْقُل إِلَیْهِ قَدَمی ما حَیِیْتُ.
71 - وروی ابن عقدة، عن علیّ بن الحسن بن فضّال، عن محمّد بن عمر بن یزید وعلیّ بن أسباط جمیعا، قالا: قال لنا عثمان بن عیسی الرواسی: حدّثنی زیاد القندی وابن مسکان، قالا: کنّا عند أبی إبراهیم علیهالسلام إذ قال:
یَدْخُلُ عَلَیْکُمُ السّاعَةَ خَیْرُ أَهْلِ الأَرْضِ.
فَدَخَلَ أَبُوالْحَسَن الرّضا علیهالسلام - وَهُوَ صَبِیٌّ -.
فَقُلْنا خَیْرُ أَهْلِ الأَرْضِ! ثُمَّ دَنا فَضَمَّهُ إِلَیْهِ فَقَبَّلَهُ وَقالَ: یا بُنَیَّ تَدْرِی ما قالَ ذان؟
رئیس واقفیه بودیم، از او شنیدم که میگفت: ابو ابراهیم علیهالسلام به من فرمود:
ای علی بن ابی حمزه! تو و یارانت شبیه به حمار هستید [احمقید].
عیینه به من گفت: شنیدی؟!
گفتم: بله، به خدا قسم که شنیدم.
بعد عیینه گفت: نه، به خدا قسم که تا زندهام قدمی به طرف او بر نخواهم داشت.
2 / 71 - محمّد بن عمر بن یزید و علی بن اسباط گفتهاند: «عثمان بن عیسی» در روایتی به ما گفت: زیاد قندی و ابن مسکان برای من گفتند: ما نزد ابو ابراهیم علیهالسلام بودیم که حضرت فرمودند: در همین لحظه بهترین اهل زمین نزد شما میآید.
پس ابوالحسن رضا علیهالسلام در حالی که هنوز کودک بود داخل شد.
ما گفتیم: بهترین اهل زمین؟! سپس ابوالحسن رضا علیهالسلام نزدیک شد و امام کاظم علیهالسلام او را به خود چسبانده و بوسید و فرمود: پسر جانم! میدانی که این دو نفر چه گفتند؟
قالَ: نَعَمْ یا سَیِّدِی هذانِ یَشُکّانِ فِیَّ.
قال علیّ بن أسباط: فحدثت بهذا الحدیث الحسن بن محبوب، فقال: بتر الحدیث، لا ولکن حدّثنی علیّ بن رئاب أنّ أباإبراهیم علیهالسلام قال لهما:
إِنْ جَحَدْتُماهُ حَقَّهُ أَوْ خُنْتُماهُ فَعَلَیْکُما لَعْنَةُ اللّهِ وَالْمَلائِکَةِ وَالنّاسِ أَجْمَعِینَ، یا زِیادُ لا تَنْجَبْ أَنْتَ وَأَصْحابُکَ أَبَدا.
قال علیّ بن رئاب: فلقیت زیاد القندی فقلت له: بلغنی أنّ أباإبراهیم علیهالسلام قال لک: کذا وکذا، فقال: أحسبک قد خولطت. فمرّ وترکنی فلم أکلّمه ولا مررت به.
قال الحسن بن محبوب: فلم نزل نتوقّع لزیاد دعوة أبی إبراهیم علیهالسلام حتّی ظهر منه أیّام الرضا علیهالسلام ما ظهر، ومات زندیقا.
گفت: بله مولای من! این دو نفر در مورد من شکّ و تردید دارند.
علی بن اسباط میگوید: این حدیث را به حسن بن محبوب گفتم و او هم گفت: حدیث را بریده است، این گونه نیست بلکه به این صورت است که علی بن رئاب به من گفت: ابو ابراهیم علیهالسلام به آن دو نفر فرمودهاند: اگر حقّ او را انکار کنید و یا به او خیانت نمایید، پس لعنت خدا و ملائکه و همه مردم بر شما باد. ای زیاد! تو و اصحابت هرگز گرامی و نجیب نخواهید شد. بعد علی بن رئاب گفت: زیاد قندی را ملاقات کردم و به او گفتم: به من خبر رسیده که ابا ابراهیم به شما چنین و چنان گفته است.
زیاد گفت: گمان میکنم که تو عقلت را از دست دادهای و بعد رفت و من را ترک کرد. من هم با او حرف نزدم و به طرفش هم نرفتم.
حسن بن محبوب گفته است: همیشه منتظر بودیم تا نفرین ابو ابراهیم علیهالسلام در حقّ زیاد محقّق شود، تا این که در زمان امام رضا علیهالسلام این اتّفاق افتاد و نفرین امام ظاهر شد و زیاد، زندیق و کافر از دنیا رفت.
72 - وروی أحمد بن محمّد بن یحیی، عن أبیه، عن محمّد بن الحسین بن أبی الخطاب، عن صفوان بن یحیی، عن إبراهیم بن یحیی بن أبی البلاد قال: قال الرضا علیهالسلام:
ما فَعَلَ الشَّقِیُّ، حَمْزَة بْنِ بَزِیع؟ قُلْتُ: هُوَ ذا، هُوَ قَدْ قَدِمَ.
فَقالَ: یَزْعَمُ أَنَّ أَبِی حَیٌّ، هُمُ الْیَوْمُ شَکّاکٌ، وَلا یَمُوتُونَ غَدا إِلاّ عَلَی الزَّنْدَقَةِ.
قال صفوان: فقلت فیما بینی وبین نفسی: شکّاکٌ قد عرفتهم، فکیف یموتون علی الزندقة؟ فما لبثنا إلاّ قلیلاً حتّی بلغنا عن رجل منهم أنّه قال عند موته هو کافر بربّ أماته. قال صفوان: فقلت هذا تصدیق الحدیث.
73 - وروی أبو علیّ محمّد بن همام، عن علیّ بن رباح قال: قلت للقاسم بن إسماعیل
3 / 72 - صفوان بن یحیی نقل میکند که ابراهیم بنیحیی بن ابی بلاد گفت: امام رضا علیهالسلام فرمودند: «حمزة بن بزیع» بدبخت چه کرد؟ عرض کردم: او هم آمده است. حضرت فرمودند: او خیال میکند که پدرم زنده است، آنها [حمزه و یارانش] امروز شکّاک هستند و فردا نمیمیرند مگر با مرام زندیقها [یعنی ملحد و کافر میمیرند].
صفوان میگوید: با خودم گفتم، شکاک بودن آنها را میدانستم، امّا چگونه کافر
و زندیق میمیرند؟ قدری نگذشته بود که به ما خبر رسید، یکی از آنها وقت مرگش، به پروردگاری که میخواهد او را بمیراند کافر شده است.
صفوان میگوید: گفتم این تصدیق همان حدیث [کلام امام] است.
4 / 73 - علی بن رباح گفته است: به قاسم بن اسماعیل قرشی که ممطور(1)بود
1) . «ممطور» همان واقفی است. واقفیه را به کلاب ممطوره؛ یعنی سگهایی که زیر بارانند تشبیه کردهاند شاید به این دلیل که مثل سگ که آب پاک باران به بدنش میبارد و نجاست آن را پاک نمیکند و این نعمت را ضایع و بلکه آب را نجس میکنند، اینها هم با این که در معرض عنایت اهل بیت علیهمالسلام بودند، نعمت ولایت را ضایع کرده و ولایتشان را با شرک و انکار امام از بین بردند.
القرشی - وکان ممطورا - أیّ شیء سمعت من محمّد بن أبی حمزة؟ قال: ما سمعت منه إلاّ حدیثا واحدا.
قال ابن رباح: ثمّ أخرج بعد ذلک حدیثا کثیرا فرواه عن محمّد بن أبی حمزة.
قال ابن رباح: وسألت القاسم هذا: کم سمعت من حنّان؟
فقال: أربعة أحادیث أو خمسة.
قال: ثمّ أخرج بعد ذلک حدیثا کثیرا فرواه عنه.
74 - وروی أحمد بن محمّد بن عیسی، عن سعد بن سعد، عن أحمد بن عمر قال:
سَمِعْتُ الرّضا علیهالسلام یَقُولُ فِی ابْنِ أَبِی حَمْزة: أَ لَیْسَ هُوَ الَّذِی یَرْوِی أَنَّ رَأْسَ الْمَهْدِیّ یُهْدی إِلی عِیسَی بْنِ مُوسی، وَهُوَ صاحِبُ السُّفْیانِی؟
وَقالَ: إِنَّ أَبا إِبراهِیمَ علیهالسلام یَعُودُ إِلی ثَمانِیةَ أَشْهُرٍ؛ فَمَا اسْتَبانَ لَهُمْ کِذْبُهُ؟
گفتم: از محمّد بن ابو حمزه چه چیزی شنیدهای؟ گفت: فقط یک حدیث شنیدهام. امّا بعدا احادیث بسیار زیادی از او صادر شد که همه را از محمّد بن ابی حمزه روایت میکرد.
باز ابن رباح میگوید: از قاسم پرسیدم: چه مقدار از حنّان حدیث شنیدهای؟
گفت: چهار یا پنج حدیث.
ولی بعدا احادیث زیادی از قاسم صادر شد که از حنان روایت میکرد.
5 / 74 - احمد بن عمر گفته است: از امام رضا علیهالسلام شنیدم که در مورد ابن ابی حمزه میفرمودند: آیا او همان کسی نیست که روایت میکرد سر مهدی را برای عیسی بن موسی هدیه میبرند که او از یاران سفیانی است؟
و میگفت: ابو ابراهیم علیهالسلام تا هشت ماه دیگر بر میگردد. آیا برای آنها [طرفدارانش] کذب [ابن ابو حمزه] معلوم و روشن نشده است؟
75 - وروی محمّد بن أحمد بن یحیی، عن بعض أصحابنا، عن محمّد بن عیسی بن عبید، عن محمّد بن سنان قال:
ذُکِرَ
عَلِیُّ بْنُ أَبِی حَمْزَة عِنْدَ الرِّضا علیهالسلام فَلَعَنَهُ، ثُمَّ قالَ: إِنَّ عَلِیَّ بْنَ أَبِی حَمْزَةِ أَرادَ أَنْ لا یُعْبَدُ اللّهُ فِی سَمائِهِ وَأَرْضِهِ، فَأَبَی اللّهُ إِلاّ أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ، وَلَوْ کَرِهَ اللَّعِینُ الْمُشْرِکُ.
قُلْتُ: اَلْمُشْرِکُ؟ قالَ: نَعَمْ وَاللّهِ وَإنْ رَغَمَ أَنْفَهُ کَذلِکَ [وَ] هُوَ فِی کِتابِ اللّه «یُرِیدُونَ أَنْ یُطْفِؤا نُورَ اللّهِ بِأَفْواهِهِمْ» وَقَدْ جَرَتْ فِیهِ وَفِی أَمْثالِهِ أَنَّهُ أَرادَ أَنْ یُطْفِئَ نُورَ اللّهِ.
والطعون علی هذه الطائفة أکثر من أن تحصی لا نطوّل بذکرها الکتاب، فکیف یوثق بروایات هؤلاء القوم وهذه أحوالهم وأقوال السلف الصالح فیهم.
6 / 75 - محمّد بن سنان گفته است: در محضر امام رضا علیهالسلام صحبت از «علی بن ابی حمزه» شد، امام او را لعن کرده و فرمودند: علی بن ابی حمزه میخواهد خداوند در آسمان و زمینش عبادت نشود. اما خداوند خواسته است که نور [هدایت] خودش را تمام کند؛ هر چند که برای مشرکان ملعون، خوش آیند نباشد.
عرض کردم: مشرک؟!
فرمودند: بله، به خدا قسم این گونه است و پوزهاش به خاک مالیده میشود. این [نکته] در کتاب خدا هست، آنجا که میفرماید: «میخواهند نور خدا را با پف کردن خاموش کنند.»(1)
این آیه درباره او و امثال او جریان دارد که اراده کردند نور خدا را خاموش کنند.
طعنها و مذمّتهای فرقه ضالّه واقفیه بیشتر از آن است که شمارش بشود. ما هم
کتابمان رابا بیان آنها طولانی نمیکنیم. پس چگونه میتوان به روایات این قوم اعتماد
کرد آن هم با این احوال و خصوصا با توجّه به کلام سلف صالح [مثل امام رضا و امام کاظم علیهماالسلام] پیرامون آنها.
1) . سوره توبه / آیه 32.
ولو لا معاندة من تعلّق بهذه الأخبار التی ذکروها لما کان ینبغی أن یصغی إلی من یذکرها لأنّا قد بیّنا من النصوص علی الرضا علیهالسلام ما فیه کفایة، ویبطل قولهم.
ویبطل ذلک أیضا ما ظهر من المعجزات علی ید الرضا علیهالسلام الدالّة علی صحّة إمامته، وهی مذکورة فی الکتب.
ولأجلها رجع جماعة من القول بالوقف مثل: عبد الرحمن بن الحجّاج، ورفاعة بن موسی، ویونس بن یعقوب، وجمیل بن دراج وحماد بن عیسی وغیرهم، وهؤلاء من أصحاب أبیه الّذین شکّوا فیه، ثمّ رجعوا.
وکذلک من کان فی عصره، مثل: أحمد بن محمّد بن أبی نصر، والحسن بن علیّ الوشاء وغیرهم
و اگر عناد و دشمنی کسانی که به این اخبار تمسّک کردهاند نبود، گوش دادن به حرف و صحبت اینها سزاوار نبود. به این دلیل که ما به قدر کافی، نصوصی بر [امامت] امام رضا علیهالسلام بیان کردیم و همین مسأله قولشان را باطل میکند.
معجزاتی که به دست مبارک امام رضا علیهالسلام ظاهر شده و دلالت بر صحّت امامت آن حضرت میکند و در کتب شیعه آمده است نیز عقیده فرقه واقفیه را باطل میکند. به خاطر همین کرامات و معجزات بود که تعدادی از معتقدین به واقفیه؛ مثل: «عبدالرّحمن بن حجّاج» و «رفاعة بن موسی» و «یونس بن یعقوب» و «جمیل بن دارج» و «حماد بن عیسی» و دیگران از اعتقاد باطلشان برگشتند، اینها از اصحاب پدر امام رضا علیهماالسلام بودند و در مورد امام رضا علیهالسلام شکّ کرده و سپس توبه کردند.
همین طور کسانی که در زمان آن حضرت بودند، مثل: «احمد بن محمّد بن ابی نصر» و «حسن بن علی وشاء» و دیگران که قائل به وقف بودند، [با دیدن کرامات و دلایل
ممّن (کان) قال بالوقف، فالتزموا الحجّة وقالوا بإمامته وإمامة من بعده من ولده.
76 - فروی جعفر بن محمّد بن مالک، عن محمّد بن الحسین بن أبی الخطاب، عن محمّد بن أبی عمیر، عن أحمد بن محمّد بن أبی نصر - وهو من آل مهران - وکانوا یقولون بالوقف،
وکان علی رأیهم،
فَکاتَبَ أَبَا الْحَسَنِ الرِّضا علیهالسلام وَتَعَنَّتْ فی الْمَسائِلِ فَقالَ: کَتَبْتُ إِلَیْهِ کِتابا وَأَضْمَرْتُ فِی نَفْسِی أَنّی مَتی دَخَلْتُ عَلَیْهِ أَسْأَلُهُ عَنْ ثَلاثِ مَسائِلَ مِنَ الْقُرآن وَهِیَ قَوْلُهُ تَعالی: «أَفَأَنْتَ
تُسْمِعُ الصُّمَّ أَوْ تَهْدِی الْعُمْیَ» وَ قَوْلُهُ: «فَمَنْ یُرِدِ اللّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلإِْسْلامِ»
امامت امام رضا علیهالسلام] ولایت حجّت حق را پذیرفتند و ملتزم به آن شدند و قائل به امامت امام رضا و ائمّه پس از ایشان از فرزندانشان شدند.
1 / 76 - محمّد بن ابو عمیر، از احمد بن محمّد بن ابی نصر که از آل مهران بود و همگی قائل به وقف بودند، و او هم با بقیه آل مهران هم عقیده بود، نقل میکند که نامهای به اباالحسن رضا علیهالسلام نوشت و برای آزار دادن و به مشقت انداختن او سؤالات سختی را مطرح کرده و گفت: ابتدا برای او نامهای نوشتم سپس با خودم گفتم هر وقت او را دیدم از سه مسأله مهم از مسائل قرآن از او سؤال میکنم؛ از جمله آیه [40 سوره زخرف] که میفرماید: «ای پیامبر! آیا تو میتوانی سخن خود را به گوش کران برسانی،
یا کوران و کسانی را که در گمراهی آشکاری هستند هدایت کنی؟!»
و آیه [125 سوره انعام که میفرماید:] «آن کسی را که خداوند بخواهد هدایت کند، سینهاش را برای [پذیرش] اسلام، گشاده میسازد و آن کس را که [به خاطر اعمال خلافش] بخواهد گمراه سازد، سینهاش را آنچنان تنگ میکند که گویا میخواهد به آسمان بالا برود، این گونه خداوند پلیدی را برافرادی که ایمان نمیآورند قرار میدهد.»
وَ قَوْلُهُ: «إِنَّکَ لاتَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَلکِنَّ اللّهَ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ».
قالَ أَحْمَدُ: فَأَجابَنِی عَنْ کِتابِی وَکَتَبَ فِی آخِرِهِ الآیاتِ الَّتِی أَضْمَرْتُها فِی نَفْسِی أَنْ أَسَأَلَهُ
عَنْها وَلَمْ أَذْکُرْها فِی کِتابِی إِلَیْهِ، فَلَمّا وَصَلَ الْجَوابُ أَنْسَیْتُ ما کُنْتُ أَضْمَرْتُهُ، فَقُلْتُ: أَیُّ شَیْءٍ هذا مِنْ جَوابِی؟ ثمَّ ذَکَرْتُ أَنَّهُ ما أَضْمَرْتُهُ.
77 - و کذلک الحسن بن علیّ الوشاء وکان یقول بالوقف فرجع وکان سببه أنّه قال: خرجت إلی خراسان فی تجارة (لی) فلمّا وردته بعث إلیّ أبوالحسن الرضا علیهالسلام یطلب منّی حبرة - وکانت بین ثیابی قد خفی علیّ أمرها - فقلت: ما معی منها شیء، فردّ الرسول وذکر
علامتها وأنّها فی سفط کذا، فطلبتها فکان کما قال، فبعثت بها إلیه.
و آیه [56 سوره قصص که میفرماید:] «تو نمیتوانی هر کسی را که دوست داری هدایت کنی، ولی خداوند هر کس را بخواهد هدایت میکند، و او به هدایت یافتگان آگاهتر است.»
احمد میگوید: ایشان جواب نامهام را داد و در آخر نامه هم آیاتی را که خودم
میخواستم از او بپرسم [و کسی از آن اطلاع نداشت و در نامه نیاورده بودم نوشته بود].
وقتی که جواب ایشان به دستم رسید، من فراموش کرده بودم که با خود چه گفته بودم، بنابراین گفتم: این چه جوابی است که به من داده [ربطی به بقیه نامه ندارد] بعدا به یادم آمد که این جواب همان سؤالاتی است که پیش خودم آماده کرده بودم.
2 / 77 - به همین ترتیب حسن بن علی وشّاء نیز که معتقد به وقف بود و سپس برگشت و توبه کرد، پیرامون سبب توبهاش میگوید: برای امر تجارت به خراسان سفر کردم، وقتی که وارد آنجا شدم ابوالحسن رضا علیهالسلام کسی را فرستاد و از من بُرد یمنی خواست. بُرد در میان لباسهای تجارتی من بود، امّا فراموش کرده بودم؛ لذا گفتم: من بردی ندارم. فرستاده امام رفت و برگشت و علامت آن را در بین اموالم داد و این که بُرد
در فلان زنبیل اجناس [یا بار حیوان] است، گشتم تا این که دیدم بُرد همان جاست که گفته بود.
ثمّ کتبت مسائل أسأله عنها، فلمّا وردت بابه خرج إلیّ جواب تلک المسائل التی أردت أن أسأله عنها من غیر أن أظهرتها، فرجع عن القول بالوقف إلی القطع علی إمامته.
78 - و قال أحمد بن محمّد بن أبی نصر: قال ابن النجاشی: من الإمام بعد صاحبکم؟
فَدَخَلْتُ عَلی أَبِی الْحَسَنِ الرّضا علیهالسلام فَأَخْبَرْتُهُ فَقالَ: اَلإِمامُ بَعْدِی ابْنِی، ثُمَّ قالَ: هَلْ یَجْرَأُ أَحَدٌ أَنْ یَقُولَ اِبْنِی وَلَیْسَ لَهُ وَلَدٌ؟
من هم بُرد را برایش فرستادم، بعد چند سؤال نوشتم تا از ایشان بپرسم. همین که به درب منزلشان رسیدم، حضرت از خانه خارج شدند و جواب سؤالات را که من میخواستم از ایشان بپرسم و کسی هم خبر نداشت، بیان کردند.
حسن بن علی وشاء با دیدن این معجزه از اعتقاد به وقف برگشت و یقین به امامت
امام رضا علیهالسلام پیدا کرد.
3 / 78 - احمد بن محمّد بن ابی نصر گفته است: ابن نجاشی سؤال کرد: بعد از صاحب شما [امام رضا علیهالسلام] چه کسی امام است؟ من هم محضر امام رضا علیهالسلام رسیدم و ماجرا را عرض کردم.
حضرت فرمودند: امام بعد از من پسر من است. بعد فرمودند: آیا کسی که پسری ندارد، جرأت دارد که بگوید پسرم؟(1)
1) . وجود مبارک امام رضا علیهالسلام تا حدود 47 سالگی صاحب فرزند نشدند و همین امر موجب سوء استفاده معاندان و منافقان شده بود و شایع کرده بودند که حضرت نمیتواند صاحب اولاد شود. لذا آینده امامت در پردهای از ابهام پوشیده شده بود و بسیاری نسبت به مسأله امامت امام رضا علیهالسلام و هم آینده امامت دچار تردید جدی شده بودند، و اعجاز این بیان در پیشگویی ولادت امام جواد است که امام رضا علیهالسلام فرمودند: این مولودی است که برای شیعیان ما با برکتتر از او زاده نشده است و با تولد ایشان نور امید به اردوگاه هدایت تابیده شده، موجب دلگرمی شیعیان گردید. با این حال حسودان و بدخواهان؛ خصوصا واقفیه به این معجزات ما هم هدایت نشدند که بیان آن از حوصله این بحث خارج است. رجوع شود به کتاب سیره پیشوایان، آقای پیشوایی، ص530 تا ص 543.
79 - و روی عبد اللّه بن جعفر الحمیری، عن محمّد بن عیسی الیقطینیّ قال: لمّا اختلف النّاس فی أمر أبی الحسن الرضا علیهالسلام جمعت من مسائله ممّا سئل عنه وأجاب عنه خمس عشرة ألف مسألة.
80 - وروی محمّد بن عبد اللّه بن الأفطس قال: دخلت علی المأمون فقرّبنی وحیّانی، ثمّ قال: رحم اللّه الرضا علیهالسلام ما کان أعلمه، لقد أخبرنی بعجب سألته لیلة وقد بایع له النّاس.
فقلت: جعلت فداک أری لک أن تمضی إلی العراق وأکون خلیفتک بخراسان، فتبسّم، ثمّ قال:
لا لَعَمْرِی وَلکِنْ مِنْ دُونِ خُراسانَ بِدَرَجاتٍ، إِنَّ لَنا هُنا مَکْثا وَلَسْتُ بِبارِحٍ حَتّی یَأْتِیَنِی الْمَوْتُ وَمِنْهَا الْمَحْشَرُ لا مُحالَةَ.
4 / 79 - محمّد بن عیسی یقطینی گفته است: وقتی مردم در مورد امامت ابو الحسن رضا علیهالسلام دچار اختلاف شدند، سؤالاتی را که [برای امتحان و اطمینان از امامتشان] از ایشان پرسیده شده بود و حضرت هم به همگی پاسخ داده بودند، جمع کردم و تعدادشان به پانزده هزار مسأله رسید.
5 / 80 - محمّد بن عبداللّه بن افطس میگوید: وارد بر [مجلس] مأمون شدم، او هم مرا نزدیک خودش جای داده و با من احوال پرسی کرد، بعد گفت: خدا رحمت کند رضا را که کسی عالمتر از او نبود. پس از آن که مردم با او بیعت کردند شبی از ایشان سؤالی
پرسیدم و او در جواب امر عجیبی را به من خبر داد.
سؤال کردم: جانم به فدای شما، برای شما صلاح را در این میبینم که به عراق بروید
و من در خراسان جانشین شما باشم.
حضرت تبسم کرده و فرمودند: نه به جان خودم قسم! قبل از [خروج از] خراسان نامه پیچیده میشود. [کنایه از این که مرگ خواهد رسید] برای ما در اینجا توقفی است و این جا را ترک نمیکنم تا این که مرگ من فرا برسد، و حتما حشر من از خراسان است.
فقلت له: جعلت فداک وما علمک بذلک؟ فقال:
عِلْمِی بِمَکانِی کَعِلْمِی بِمَکانِکَ.
قلت: وأین مکانی أصلحک اللّه؟ فقال:
لَقَدْ بَعُدَتِ الشِّقَّةُ بَیْنِی وَبَیْنَکَ، أَمُوتُ بِالْمَشْرِقِ وَتَمُوتُ بِالْمَغْرِبِ.
فقلت: صدقت، واللّه ورسوله أعلم وآل محمّد، فجهدت الجهد کلّه وأطمعته فی الخلافة وما سواها فما أطمعنینفسه.
81 - وروی محمّد بن عبد اللّه بن الحسن الأفطس قال: کنت [عند] المأمون یوما ونحن علی شراب حتّی إذا أخذ منه الشراب مأخذه، صرف ندماءه واحتبسنی، ثمّ أخرج جواریه وضربن وتغنّین، فقال لبعضهنّ: باللّه لمّا رثیت من بطوس قطنا، فأنشأت تقول:
به ایشان عرض کردم: جانم به فدای شما! چگونه به این امر علم دارید؟
فرمودند: علم من به مکان خودم، مثل علم من به مکان تو است [به همان اندازه که به مکان تو علم دارم؛ یعنی هر دو را میدانم].
عرض کردم: خدا تو را خیر دهد! مکان مرگ من کجاست؟
فرمودند: فاصله بین من و تو بسیار دور است، من در مشرق میمیرم و تو در مغرب.
عرض کردم: راست میگویید، خداوند و پیامبرش و آل محمّد اعلم هستند.
بعد از آن تمام تلاشم را به کار بستم تا او را در خلافت و منصبها و مقامات دیگر تطمیع کنم. امّا او اصلاً طمع نکرده و نپذیرفت.
6 / 81 - محمّد بن عبداللّه بن حسن افطس گفته است: روزی با مأمون مشغول شراب خوردن بودیم تا این که مأمون در اثر شراب مست شد، ندیمان او همگی رفتند ولی مرا نگهداشت. بعد کنیزان را بیرون آورد و آنها هم به زدن و خواندن پرداختند. مأمون به یکی از آنها گفت: تو را به خدا ای کاش برای کسی که در طوس ساکن شده، مرثیهای میخواندی. کنیز هم به این ترتیب شروع به خواندن کرد:
سقیا لطوس ومن أضحی بها قطنا
من عترة المصطفی أبقی لنا حزنا
أعنی أباحسن المأمون إنّ له
حقّا علی کلّ من أضحی بها شجنا
قال محمّد بن عبد اللّه: فجعل یبکی حتّی أبکانی ثمّ قال (لی): ویلک یا محمّد أ یلزمنی أهل بیتی وأهل بیتک أن أنصب أباالحسن علما، واللّه ان لو أخرجت من هذا الأمر ولأجلسته مجلسی غیر أنّه عوجل، فلعن اللّه عبد اللّه وحمزة إبنی الحسن فإنّهما قتلاه.
ثمّ قال لی: یا محمّد بن عبد اللّه واللّه لأحدثنّک بحدیث عجیب فاکتمه.
قلت: ما ذاک یا أمیر المؤمنین؟
1 - سیراب باد زمین طوس و کسی که از عترت پیامبر در آنجا ساکن است که برای ما
حزن و اندوه به جای گذاشته است.
2 - مقصودم اباالحسن میباشد، آن که آرزوی همه است. بر هر کسی که برای او حزن
و غم و اندوه خود را آشکار کند حقّ دارد.
محمّد بن عبداللّه میگوید: مأمون آن قدر گریه کرد که مرا هم گریاند، بعد به من گفت: وای بر تو ای محمّد! آیا اهل بیت من و اهل بیت تو مرا ملزم میدانند که میبایست ابوالحسن را [به خلافت و امارت] منصوب میکردم؟ به خدا قسم اگر از این امر [مرگ] خارج میشد [نمیمرد] حتما او را جای خودم مینشاندم [این در حالی است که مأمون خودش امام را به شهادت رسانده] امّا او زود از دنیا رفت. خدا لعنت کند دو پسر حسن؛ یعنی عبداللّه و حمزه که او را کشتند.
سپس مأمون به من گفت: ای محمّد بن عبداللّه! به خدا قسم حدیثی عجیب برای تو نقل میکنم، ولی تو آن را کتمان و مخفی کن.
گفتم: آن حدیث عجیب چیست ای امیرالمؤمنین!؟
قال: لمّا حملت زاهریّة ببدر أتیته فقلت له: جعلت فداک بلغنی أنّ أباالحسن موسی بن جعفر، وجعفر بن محمّد، ومحمّد بن علیّ، وعلیّ بن الحسین، والحسین بن علیّ علیهمالسلام کانوا یزجرون الطیر ولا یخطئون، وأنت وصیّ القوم، وعندک علم ما کان عندهم، وزاهریّة حظیّتی ومن لا أقدّم علیها أحدا من جواریّ، وقد حملت غیر مرّة کلّ ذلک یسقط، فهل عندک فی ذلک شیء ننتفع به؟
فَقالَ: لا تَخْشَ مِنْ سَقَطِها فَسَتُسْلِمُ وَتَلِدُ غُلاما صَحِیحا مُسْلِما، أَشْبَهُ النّاسِ بِأَمِّهِ قَدْ زادَهُ اللّهُ فِی خَلْقِهِ مَرْتَبَتَیْنِ، فِی یَدِهِ الْیُمْنی خَنْصَرٌ وَفِی رِجْلِهِ الْیُمْنی خَنْصَرٌ.
گفت: وقتی که زاهریه به فرزندم «بدر» حامله بود، به خدمت ایشان [امام رضا علیهالسلام] رفتم و گفتم: جانم به فدای شما! به من خبر رسیده است که موسی بن جعفر و جعفر بن محمّد و محمّد بن علی و علی بن الحسین و حسین بن علی علیهمالسلام تفأل(1)
میزدند و خطا نمیکردند. شما وصی آنها هستی و علم آنها نزد شما است، از طرفی زاهریه را قلبا دوست دارم و هیچ کدام از کنیزانم را به او ترجیح نمیدهم، او بارها حامله شده، امّا بچه سقط میشود. آیا چیزی [علمی] نزد شما هست که ما از آن در این مورد نفعی ببینیم؟
امام رضا علیهالسلام فرمودند: از سقط شدن بچه نترس، به زودی [زاهریه] پسری صحیح و سالم به دنیا میآورد که از همه به مادرش شبیهتر است و خداوند در خلقت او دو چیز
را اضافه گذارده است و آن اینکه در دست و پای راستش انگشت کوچکی است [شش
انگشتی است].
1) . البته تفأل و فال زدن عبارت مأمون است، امّا اهل بیت علیهمالسلام فال نمیزند بلکه به وسیله علم لدنّی الهی که داشتند، آینده را پیشگویی میکردند. این نحوه گفتار مأمون اشاره به این معنا است که بغض و کینه و حسادت او نسبت به امام و خاندان عصمت وطهارت علیهمالسلام آنقدر بود که با توجّه و عالما و عامدا، علم لدنّی ایشان را فال زدن میشمارد تا مسأله اصلی و اتصال علم اهل بیت به رسول خدا و وحی را انکار کند و علم ایشان را تا حدّ فال تنزل دهد. بنابراین آنچه که از حضرات معصومین علیهمالسلام در این باره صادر شده، علم لدنّی ایشان است نه فال زدن.
فقلت فی نفسی: هذه واللّه فرصة إن لم یکن الأمر علی ما ذکر خلعته، فلم أزل أتوقّع أمرها حتّی أدرکها المخاض، فقلت للقیّمة: إذا وضعت فجیئینی بولدها، ذکرا کان أو أنثی
فما شعرت إلاّ بالقیّمة وقد أتتنی (بالغلام) کما وصفه زائد الید والرجل، کأنّه کوکب دریّ، فأردت أن أخرج من الأمر یومئذ وأسلم مایدی إلیه فلم تطاوعنی نفسی لکنی دفعت إلیه الخاتم.
فقلت: دبّر الأمر فلیس علیک منّی خلاف، وأنت المقدّم، (و) باللّه أن لو فعل لفعلت.
82 - وقصّته مع حبابة الوالبیّة صاحبة الحصاة التی طبع فیها أمیر المؤمنین علیهالسلام وقال لها:
با خودم گفتم: به خدا قسم این فرصت خوبی است که اگر قضیه خلاف چیزی بود که او میگوید، از ولیعهدی بر کنارش میکنم. بنابراین همواره منتظر زایمان زاهریه بودم تا این که درد زایمان گرفت. به قابله گفتم: به محض وضع حمل، بچه را، پسر یا دختر برایم بیاور. [مدّتی گذشت] ناگهان دیدم قابله پسری را با همان مشخصات که امام گفته بود آورد و پسر مثل ماه میدرخشید. [با دیدن این صحنه] قصد کردم که خلافت و همه زمام امور را به او واگذار کنم، امّا او از من نپذیرفت. فقط انگشترم را به او دادم و عرض کردم: امور مملکت را شما تدبیر و سرپرستی کنید و شما مقدم هستید [در خلافت] من هم مخالفتی نمیکنم. به خدا قسم اگر میپذیرفت این کار را کرده بودم.(1)
7 / 82 - داستان آن حضرت با حبابه والبیّه صاحب ریگ است که امیرالمؤمنین علیهالسلام
به آن ریگ مهر زده و به صاحب والبیّه فرمودند: هر کس به این ریگ مهر بزند امام است.
1) . البته روش و عمل مأمون درست در جهت خلاف این ادعای واهی است، چرا که در اصل امام را به این جهت به طوس منتقل کرد تا حضرت را مهار کرده و از طرف ایشان خطری حکومتش را تهدید نکند. از طرف دیگر انقلابها و حرکتهای شیعی را سرکوب کرده و امام را هم در ظلم و جورش شریک کند که حضرت با تدبیر الهی، همه این دسیسهها را باطل کردند. آخرین حربه مأمون که کشتن حضرت بود، مطابق نقشه او پیاده شد که این هم برای او فایدهای نداشت - لعنت اللّه علیه - .
من طبع فیها فهو إمام وبقیت إلی أیّام الرضا علیهالسلام فطبع فیها، وقد شهدت من تقدم من
آبائه علیهمالسلاموطبعوا فیه، وهو علیهالسلام آخر من لقیتهم، وماتت بعد لقائها إیّاه وکفّنها فی قمیصه.
83 - وکذلک قصّته مع أمّ غانم الأعرابیّة صاحبة الحصاة أیضا - التی طبع فیها أمیر المؤمنین علیهالسلام وطبع بعده سائر الأئمة إلی زمان أبی محمّد العسکری علیهالسلام - معروفة مشهورة.
فلو لم یکن لمولانا أبی الحسن الرضا علیهالسلام والأئمة من ولده علیهمالسلام غیر هاتین الدلالتین فی نصّه من أمیر المؤمنین علی إمامتهم لکان فی ذلک کفایة لمن أنصف من نفسه.
حبابه تا زمان امامت امام رضا علیهالسلام زنده بود، ایشان ریگ را مهر زد و حبابه شاهد مهر زدن پدران بزرگوار امام رضا علیهمالسلام به ریگ بوده است و امام رضا علیهالسلام آخرین امامی بود که حبابه با او ملاقات کرد. حبابه بعد از دیدار امام رضا علیهالسلام از دنیا رفت و امام علیهالسلامپیراهن
خودشان را جهت کفن او عنایت فرمودند.
8 / 83 - به همین ترتیب داستان امام علیهالسلام با ام غانم اعرابیه صاحب ریگ است که امیرالمؤمنین علیهالسلام آن ریگ را مهر زده بودند و سایر ائمّه تا امام حسن عسکری علیهمالسلام آن را مهر زدهاند. که داستان آن معروف و مشهور است.(1)
اگر برای مولای ما ابی الحسن رضا علیهالسلام و ائمّه بزرگوار از فرزندان ایشان علیهمالسلام فقط همین دو دلیل و نصّ امیرالمؤمنین علی علیهالسلام بر امامتشان بود، برای کسی که وجدان بیدار وانصاف داشته باشد، کافی بود.
1) . متن کامل این خبر در کتاب شریف کافی - کتاب الحجة باب «ما یفصل به بین دعوی المحق و المبطل فی امر الامامة» باب وجه امتیاز دعوت حقگو و باطلجو در امر امامت، حدیث سوم. ترجمه آیت اللّه شیخ محمّد باقر کمرهای، ج2، ص 596 تا ص 601 آمده است.
فإن قیل: قد مضی فی کلامکم أنّا نعلم موت موسی بن جعفر علیهالسلام کما نعلم موت أبیه وجدّه علیهماالسلام، فعلیکم لقائل أن یقول:
إنّا نعلم أنّه لم یکن للحسن بن علیّ ابن کما نعلم أنّه لم یکن له عشرة بنین، وکما نعلم أنّه لم یکن للنبیّ صلیاللهعلیهوآله ابن لصلبه عاش بعد موته.
فإن قلتم: لو علمنا أحدهما کما نعلم الآخر لما جاز أن یقع فیه خلاف کما لا یجوز أن یقع الخلاف فی الآخر.
قیل: لمخالفکم أن یقول: ولو علمنا موت محمّد بن الحنفیة، وجعفر بن محمّد
شبهه: اگر گفته شود: قبلاً در استدلال شما گذشت که میدانیم موسی بن جعفر علیهماالسلام از دنیا رفته است، همان طور که به مرگ پدر و جدّ ایشان علم داریم، ممکن است کسی علیه شما بگوید: ما میدانیم که حسن بن علی [امام عسکری علیهماالسلام] فرزندی نداشته، همان طور که میدانیم ایشان ده تا پسر نداشتند. به همان ترتیب که میدانیم پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهفرزند
پسری نداشتند که بعد از رحلت حضرت، زنده باشد. [به این معنا که ما یقین داریم که امام حسن عسکری فرزندی نداشته است.]
اگر به این صورت به شبهه پاسخ بدهید: اگر ما یکی از اینها را میدانستیم چنان که دیگری را میدانیم [یعنی اگر به همان ترتیبی که یقین داریم رسول خدا صلیاللهعلیهوآله پس از رحلت پسری نداشتهاند اگر یقین میداشتیم که امام عسکری علیهالسلام پسری نداشته است دیگر در پسر نداشتن ایشان] اختلافی نبود، همچنان که در مورد رسول خدا اختلافی نیست.
مخالفان شما [مثل کیسانیه، ناووسیه و واقفیه] میتوانند همین حرف را به شما جواب دهند، به این صورت که چنانچه ما به مرگ محمّد بن حنفیه یا جعفر بن محمّد
وموسی بن جعفر علیهمالسلام کما نعلم موت محمّد بن علیّ بن الحسین علیهالسلام لما وقع الخلاف فیأحدهما کما لم یجز أن یقع فی الآخر.
قلنا: نفی ولادة الأولاد من الباب الّذی لا یصحّ أن یعلم صدوره فی موضع من المواضع، ولا یمکن أحدا أن یدّعی فیمن لم یظهر له ولد أن یعلم أنّه لا ولد له، وإنّما یرجع فی ذلک الی غالب الظنّ والإمارة، بأنّه لو کان له ولد لظهر وعرف خبره، لأنّ العقلاء قد تدعوهم الدواعی
إلی کتمان أولادهم لأغراض مختلفة.
فمن الملوک من یخفیه خوفا علیه وإشفاقا، وقد وجد من ذلک کثیر فی عادة الأکاسرة والملوک الأول وأخبارهم معروفة.
یا موسی بن جعفر علیهمالسلام آگاهی و یقین داشتیم، همان طور که به مرگ محمّد بن علی بن الحسین [امام باقر] یقین داریم دیگر اختلافی واقع نمیشد و با شما موافق بودیم چنان که در مسأله امام باقر علیهالسلام اختلافی نیست.
جواب شبهه: صدور حکم نفی ولادت اولاد از مواردی است ابتدائا و بدون یقین صحیح نیست، به عبارت دیگر ممکن نیست که کسی در مورد شخصی که ظاهرا فرزندی ندارد مدعی شود که حتما فرزندی ندارد. بلکه در این موارد به باب غلبه ظن و امارات و علائم رجوع میشود [نه صرف خیال و گمان به این که فرزندی ندارد] به این که اگر برای او اولادی بود حتما معلوم شده و خبرش میرسید. به جهت این که عقلا گاهی اوقات، به دلایلی و برای مقاصد مختلفی، وجود بعضی از اولادشان را کتمان میکنند.
از جمله سلاطین و پادشاهان که یا از جهت ترس و یا به جهت محبّت فراوان، فرزندشان را مخفی میکردند. این مسأله کرارا در روش پادشاهان ایران [کسریها] بوده و خبرشان هم معروف است.
وفی النّاس من یولد له ولد من بعض سرایاه أو ممّن تزوّج بها سرّا فیرمی به ویجحده خوفا من وقوع الخصومة مع زوجته وأولاده الباقین، وذلک أیضا یوجد کثیرا فی العادة.
وفی النّاس من یتزوّج بامرأة دنیة فی المنزلة والشرف وهو من ذوی الأقدار والمنازل، فیولد له، فیأنف من إلحاقه به فیجحده أصلاً.
وفیهم من یتحرّج فیعطیه شیئا من ماله.
وفی النّاس من یکون من أدونهم نسبا، فیتزوّج بامرأة ذات شرف ومنزلة لهوی منها فیه بغیر علم من أهلها، إمّا بأن یزوّجه نفسها بغیر ولیّ علی مذهب کثیر من الفقهاء، أو تولّی
أمرها الحاکم فیزوّجها علی ظاهر الحال، فیولد له، فیکون الولد صحیحا، وتنتفی منه
در میان مردم نیز کسانی هستند که از کنیزی، یا در نتیجه ازدواج پنهانی، صاحب
اولادی میشوند و از ترس وقوع دشمنی با همسر و یا بقیه اولادش، بچه را از خود دور کرده و یا حتی انکارش میکنند و این هم در میان مردم زیاد است.
و باز در میان مردم کسانی هستند که با وجود این که صاحب اقتدار و منزلت و شرف هستند، با زنی که از حیث شرف و منزلت پایینتر است ازدواج میکنند. بعد بچهای برایشان به دنیا میآید و در اثر تکبّر و بالایی شأنی که احساس میکنند، از نسبت دادن
بچه به خودش خودداری کرده، اصلاً او را انکار میکند. از میان همین دسته کسانی هستند که بخشی از مالشان را به آن بچه میدهند [تا او خودش را منتسب به این پدر نداند] و باز بین مردم کسانی هستند که از طبقه پایین و منزلت کمی برخوردارند امّا با زنی صاحب شرافت و منزلت، مخفیانه به خاطر میل و علاقهای که به آن زن در وجود مرد هست، بدون اطلاع خانواده زن ازدواج میکنند، یا این که زن بدون اِذن ولی، آن طور
که نظر بعضی از فقها است خودش را به ازدواج او در میآورد، یا این که حاکم شرع متولی امر شده و این کار را انجام میدهد. بعد بچهای برای اینها متولد میشود و در اثر ترس از
أنفه وخوفا من أولیائها وأهلها وغیر ذلک من الأسباب التی لا نطوّل بذکرها الکتاب.
فلا یمکن ادّعاء نفی الولادة جملة، وإنّما نعلم ما نعلمه إذا کانت الأحوال سلیمة، ونعلم أنّه لا مانع من ذلک فحینئذ نعلم انتفاءه.
فأمّا علمنا بأنّه لم یکن للنبیّ صلیاللهعلیهوآله ابن عاش بعده فإنّما علمناه لما علمنا عصمته ونبوّته، ولو کان له ولد لأظهره، لأنّه لا مخافة علیه فی إظهاره، وعلمنا أیضا بإجماع الأمّة علی أنّه لم یکن له ابن عاش بعده.
ومثل ذلک لا یمکن أن یدّعی العلم به فی ابن الحسن علیهالسلام لأنّ الحسن علیهالسلام کان کالمحجور علیه، وفی حکم المحبوس، وکان الولد یخاف علیه، لما علم وانتشر من مذهبهم
فامیل زن و دلایل دیگری که با ذکر آنها بحث را طولانی نمیکنیم، فرزند را نفی میکند.
بنابراین، ادعای نفی ولادت فیالجمله ممکن نیست، یعنی در صورتی میتوان آن را
نفی کرد که ما از احوال افراد اطلاع داشته باشیم و مانعی هم [برای مخفی کردن اولاد ]در
کار نباشد، پس با این احوال است که خواهیم فهمید بچهای وجود ندارد.
و امّا این که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله فرزند پسری نداشتند که پس از رحلت حضرت زنده مانده باشد را از طریق عصمت و نبوت حضرت علم داریم و از طرفی اگر ایشان اولادی داشتند حتما ظاهر میکردند، چون دلیلی بر ترس و عدم اظهارش نبود و همچنین از اجماع امّت میفهمیم که فرزند پسری که پس از ایشان زنده باشد برای حضرت نبوده است.
لکن در مورد فرزند امام حسن عسکری علیهالسلام نمیتوان این گونه ادّعا کرد. به دلیل اینکه امام عسکری علیهالسلام از هرکاری ممنوع بودند و در واقع در حکم زندانی بودند.(1)
1) . امام حسن عسکری علیهالسلام تمام عمر شریف خود را در شهر سامرا که در حکم یک زندان بزرگ برای ایشان بود و در یک منطقه نظامی تحت تدابیر شدید امنیتی، زندگی میکردند و تمام رفت و آمدها به منزل ایشان کنترل میشد، حتی ] وکلای حضرت مخفیانه با ایشان ارتباط داشتند. و این همه سختگیری از طرف دستگاه حاکم بنی عباس به دلیل بشارتهای مکرر اهل بیت علیهمالسلام بود که مهدی موعود علیهالسلام فرزند امام حسن عسکری علیهالسلام است، و قصد آنها جلوگیری از تولد یا کشتن امام زمان بود. که مفصّلاً در کتب متعدد آمده است.
أنّ الثانی عشر هو القائم بالأمر (المؤمل) لإزالة الدول فهو مطلوب لا محالة وخاف أیضا من أهله کجعفر أخیه الّذی طمع فی المیراث والأموال، فلذلک أخفاه ووقعت الشبهة فی ولادته.
ومثل ذلک لا یمکن ادّعاء العلم به فی موت من علم موته، لأنّ المیّت مشاهد معلوم یعرف بشاهد الحال موته، وبالإمارات الدالّة علیه یضطرّ من رآه إلی ذلک فإذا أخبر من
لم یشاهده علمه واضطرّ إلیه وجری الفرق بین الموضعین.
مثل ما یقول الفقهاء فی الأحکام الشرعیّة من أنّ البیّنة إنّما یمکن أن تقوم علی إثبات
و برای فرزندشان میترسیدند [که وجودش را آشکار کنند] و حضرت بنابر آنچه که میدانست و از دیدگاه اهل بیت مبنی بر اینکه دوازدهمین نفر همان امام قائم بالامر است که برای از بین بردن دولتهای جائر و ظالم آرزویش کشیده میشود، بدون شکّ [برای حفظ جان امام زمان علیهالسلام] ترسیدند [بنابراین پنهان کردنش] پسندیده و مطلوب
است و به همین ترتیب امام حسن عسکری علیهالسلام حتی از نزدیکانی مثل برادرش جعفر که نسبت به میراث و اموال حضرت طمع کرده بود میترسیدند. بنابراین به ناچار حجّت خدا را مخفی کردند. نتیجتا پیرامون میلاد حضرت صاحب، شبهه به وجود آمد.
و مثل این مورد را میتوان نظیر آنچه در مرگ کسی که رحلتش معلوم شده ادّعا کرد. [ادعای نفی ولادت با ادعای مرگ کسی که مرگش معلوم است فرق میکند]، چرا که مرگ اشخاص در مقابل نظر بوده و معلوم است، همچنین با دیدن حال او و نشانههایی که دلالت بر اضطرار کسی که میّت را میبیند دارد فهمیده میشود. پس اگر کسی که به با
چشم مرگ او را ندید، بلکه به او خبر داده شد، و اظهار ناراحتی کرد، در این صورت علم
به مرگ حاصل میشود. بنابراین بین این دو موضع [ولادت امامزمان و معلوم بودن مرگ افراد]
الحقوق لا علی نفیها، لأنّ النفی لا یقوم علیه بیّنة إلاّ إذا کان تحته إثبات فبان الفرق بین الموضعین لذلک.
فإن قیل: العادة تسوی بین الموضعین لأنّ الموت قد یشاهد الرجل یحتضر کما تشاهد القوابل الولادة، ولیس کلّ أحد یشاهد احتضار غیره، کما أنّه لیس کلّ أحد یشاهد ولادة
غیره، ولکن أظهر ما یمکن فی علم الإنسان بموت غیره إذا لم یکن یشاهده أن یکون جاره ویعلم بمرضه ویتردّد فی عیادته، ثمّ یعلم بشدّة مرضه (ویشتّد الخوف من موته)،
تفاوت و فرق [زیادی] وجود دارد. مثل آنچه که فقها در احکام شرعیه میفرمایند: بینه و شهود برای اثبات حقوق اقامه میشود؛ نه نفی آن، چرا که برای نفی چیزی نمیتوان اقامه دلیل کرد، مگر این که در ضمنش یک مسأله اثباتی باشد. بنابراین فرق این دو مورد مشخص شد.(1)
شبهه: اگر گفته شود: عادتا بین این دو موضوع فرقی نیست، چون همان طور که انسان گاهی شاهد مرگ شخصی است، قابلهها هم شاهد ولادت فرزند میباشند. از طرفی این گونه نیست که همه، احتضار انسان را ببینند چنان که هر کسی هم شاهد ولادت فرزند نیست. لکن از ظاهرترین موارد علم انسان به مرگ شخصی، زمانی است که انسان شاهد مرگ او نبوده، امّا چون همسایه بودهاند و متوجّه مریضی او شده و به عیادتش میرفته، بعد متوجّه شدت مرضش میشود تا آنجا که خوف مرگش میرود،
1) . برای اثبات فوت افراد یا تولد یک بچه میتوان به شهادت و گواهی مراجعه کرد، چون یک مسأله اثباتی است امّا برای نفی ولادت، گواهی و شهادت معتبر نیست؛ چرا که ممکن است والدین به دلایل مختلف، ولادت او را مخفی کرده باشند واینکه میفرماید: مگر اینکه در ضمنش، اثباتی باشد، مثل این است که برای اثبات حقّ فرزندان یک میت از ارث او، شهودی گواهی بدهند که میت فرزند دیگری ندارد. بنابراین در ضمن گواهی نفی ولادت، اثبات ارث برای اولاد میت وجود دارد. به هر ترتیب شهادت افراد به عدم تولد امام زمان علیهالسلام اصلاً معتبر نیست. آن هم بر فرض اینکه گواهی وجود داشته باشد که نیست و از طرف دیگر شهود و گواه بسیاری هست مبنی بر اثبات ولادت حضرت علیهالسلام که در کتاب بارها اشاره میشود.
ثمّ یسمع الواعیة من داره [و] لا یکون فی الدّار مریض غیره، ویجلس أهله للعزاء وآثار الحزن والجزع علیهم ظاهرة، ثمّ یقسم میراثه، ثمّ یتمادی الزّمان ولا یشاهد ولا یعلم لأهله غرض فی إظهار موته وهو حیّ.
فهذه سبیل الولادة لأنّ النساء یشاهدن [الحمل] ویتحدّثن بذلک سیّما إذا کانت حرمة
رجل نبیه یتحدّث النّاس بأحوال مثله [و] إذا استسرّ بجاریة (فی بعض المواضع) لم یخف تردّده إلیها، ثمّ إذا ولد المولود ظهر البشر والسرور فی أهل الدار، وهنّأهم النّاس إذا کان المهنّأ جلیل القدر وانتشر ذلک، وتحدّث علی حسب جلالة قدره، ویعلم النّاس أنّه قد ولد
مولود سیّما إذا علم أنّه لا غرض فی أن یظهر أنّه ولد له ولد ولم یولد له.
سپس صدای شیون و زاری که از خانهاش میشنود و از طرفی غیر از آن شخص، مریض دیگری در آن خانه نبوده است و اهل بیتش مجلس عزا گرفتهاند و آثار حزن و اندوه در آنها مشهود است، بعد میراثش را تقسیم میکنند، سپس مدّتها میگذرد و او را نمیبیند و نه متوجّه غرضی میشود که به خاطر آن در حالی که او زنده است خانوادهاش مدعی مرگش شوند، بنابراین یقین به مرگش پیدا میکند.
همین راه در مورد ولادت هم وجود دارد. به جهت این که، زنها حمل را میبینند
و بعد در موردش به همدیگر خبر میدهند؛ مخصوصا اگر زن حامله همسر مرد شریف و عزیزی باشد، مردم هم در مورد احوال او گفت و گو میکنند. بعد وقتی که طفل متولد شد و سرور و شادی در اهل خانه پدیدار شده و مردم به اهل خانه تبریک میگویند، بویژه وقتی که پدرش جلیل القدر و بزرگ باشد، خبر این ماجرا زود میپیچید و مردم به جهت مقام و بزرگی پدر طفل، دربارهاش صحبت میکنند و همه متوجّه میشوند که مولودی متولد شده است؛ خصوصا زمانی که غرض و دلیلی ندارد که اگر بچهای برایش متولد نشده، بگوید فرزند متولد شده است.
فمتی اعتبرنا العادة وجدناها فی الموضعین علی سواء، وإن نقض اللّه العادة فإنّه یمکن فی أحدهما مثل ما یمکن فی الآخر، فإنّه قد یجوز أن یمنع اللّه ببعض الشواغل عن مشاهدة
الحامل وعن أن یحضر ولادتها إلاّ عدد یؤمن مثلهم علی کتمان أمره، ثمّ ینقله اللّه من مکان الولادة إلی قلة جبل أو بریّة لا أحد فیها ولا یطّلع علی ذلک [الأمر] إلاّ من لا یظهره (إلاّ) علی المأمون مثله.
وکما یجوز ذلک فإنّه یجوز أن یمرض الإنسان ویتردّد إلیه عوّاده، فإذا اشتدّ (حاله) وتوقّع موته، وکان یؤیس من حیاته نقله اللّه إلی قلّة جبل وصیّر مکانه شخصا میّتا یشبهه
کثیرا من الشبه، ثمّ یمنع بالشواغل وغیرها من مشاهدته إلاّ لمن یوثق به، ثمّ یدفن الشخص
ویحضر جنازته من کان یتوقّع موته ولا یرجو حیاته فیتوهم أنّ المدفون هو ذاک العلیل.
بنابراین اگر ما عادت را در هر دو مورد معتبر بدانیم هر دو با هم مساوی هستند؛ البته اگر خداوند متعال بخواهد عادت را نقض کند در هر دو مورد ممکن است. چون گاه ممکن است که خداوند به واسطه بعضی دلایل و جهات مختلف، از مشاهده حمل و حاضر بودن افراد، هنگام ولادت طفل، به جز عدّه معدودی که میتوان به آنها اطمینان داشت، مانع شود. سپس خداوند بچه را از محل ولادت به قله کوه یا بیابانی منتقل فرماید که احدی در آنجا نباشد و هیچ کس به آن مکان مطلع نباشد؛ مگر کسانی که مورد اطمینان باشند.
و چون که این امر در مورد ولادت ممکن است، در مسأله مرگ هم ممکن است. همان طور که ممکن است کسی مریض بشود و مردم هم به عیادتش بیایند، بعد زمانی که حالش وخیم شد و رو به موت شد و از زنده بودنش مأیوس شدند، خداوند متعال به قله کوهی منتقلش کند و مردهای را که کاملاً شبیه اوست جایگزینش فرماید. سپس به جهاتی مانع شود که کسی او را ببیند، به جز افراد مورد اطمینان. بعد آن شخص بدلی دفن میشود و حتی آن شخصی که منتظر مرگش بودند و امید به حیاتش نبوده هم، به تشییع جنازه حاضر میشود. پس همه فکر میکنند این شخص که دفن شده همان فرد مریض است.
وقد یسکن نبض الإنسان وتنفسه، وینقض اللّه العادة ویغیبه عنهم وهو حیّ، لأنّ الحیّ منّا إنّما یحتاج إلیهما لإخراج البخارات المحترقة ممّا حول القلب بإدخال هواء بارد صاف لیروح عن القلب، وقد یمکن أن یفعل اللّه من البرودة فی الهواء المحدق بالقلب ما یجری
مجری هواء بارد یدخلها بالتنفّس، فیکون الهواء المحدق بالقلب أبدا باردا ولا یحترق منه
شیء، لأنّ الحرارة التی تحصل فیه تقوّم بالبرودة.
والجواب أنا نقول: أوّلاً أنّه لا یلتجئ من یتکلّم فی الغیبة إلی مثل هذه الخرافات إلاّ من کان مفلسا من الحجة عاجزا عن إیراد شبهة قویّة (غیر متمکّن من الکلام علیها بما یرتضی مثله، فعند ذلک یلتجیء إلی مثل هذه التمویهات والتذلیقات).
ونحن نتکلّم علی ذلک علی ما به.
و گاهی هم ممکن است که نبض انسان از حرکت بایستد و خداوند جریان عادی را [که مردن اوست] نقض فرماید و او را از دیدگان مردم پنهان کند، در حالی که زنده است؛ چرا که انسان زنده به نبض و تنفس نیازمند است، تا به وسیله داخل کردن هوای سرد و صاف به قلب، گازهای مسموم و سوزان که اطراف قلب هستند را خارج کرده و از بین ببرد. حال گاهی اوقات ممکن است که خداوند همان هوایی که اطراف قلب را گرفته [و گرم شده است] بدون نیاز به ورود هوای سرد به وسیله تنفس، خنک کند. بنابراین هوای اطراف قلب همیشه خنک میباشد و هرگز گرم نمیشود، به جهت این که حرارتی که در قلب حاصل شده است به وسیله برودت و سرما برطرف میشود.
جواب شبهه: اولاً کسی که پیرامون غیبت بحث میکند، نمیبایست از این خرافات کمک بگیرد. مگر این که از حیث ارائه دلیل و ایراد شبهه قوی، دستش خالی باشد و نتواند دلیل و منطقی را بیان کند که راضی کننده باشد. به همین علّت متوسل به چرب زبانی و وارونه کردن حقایق میشود. ما هم به روش خودشان جواب شبهه را ارائه میکنیم.
فنقول: إنّ ما ذکر من الطریق الّذی به یعلم موت الإنسان لیس بصحیح علی کلّ وجه، لأنّه قد یتفّق جمیع ذلک وینکشف عن باطل بأن یکون لمن أظهر ذلک غرض حکمیّ، فیظهر التمارض ویتقدّم إلی أهله بإظهار جمیع ذلک لیختبر به أحوال غیره ممّن له علیه طاعة أو
إمرة، وقد سبق الملوک کثیرا والحکماء إلی مثل ذلک، وقد یدخل علیهم أیضا شبهة بأن یلحقه علّة سکتة، فیظهرون جمیع ذلک، ثمّ ینکشف عن باطل، وذلک أیضا معلوم بالعادات، وإنّما یعلم الموت بالمشاهدة وارتفاع الحسّ وجمود النبض، ویستمرّ ذلک أوقاتا کثیرة ربّما
انضاف إلی ذلک أمارات معلومة بالعادة من جرّب المرضی ومارسهم یعلم ذلک.
بنابراین میگوییم: آنچه که در مورد شیوه پیبردن به مرگ انسان ذکر شده است در همه موارد صحیح نیست. به دلیل این که ممکن است تمام علایم مرگ از کسی ظاهر بشود ولی بعدا بطلان آن منکشف شود. به این صورت که برای غرض و هدفی اقدام به این کار کرده باشد؛ یعنی در مقابل نزدیکانش تظاهر به بیماری میکند تا به این وسیله
متوجّه حالات دیگران و نزدیکانش از حیث اطاعت و ولایت آنها نسبت به خودش بشود [و میزان علاقه آنها را امتحان کند]. چنان که سابقا پادشاهان و حکمای بسیاری این کارها را کردهاند.
و گاهی اوقات در اثر سکته که علایم مرگ را ظاهر میکند شبهه فوت فرد ایجاد شده؛ امّا بعدا خلاف آن معلوم شده است، در حالی که این از امور عادی و معمولی است [و همه علائم مرگ را دارا است] بنابراین مرگ انسان با مشاهده محتضر و از بین رفتن حس او و خشک شدن و از کار افتادن نبضش و استمرار طولانی این علائم واقع میشود. علاوه بر این اموری که گفتیم کسانی که تجربه مریضداری و ممارست زیاد با مریض دارند [مثل اطبا و پرستاران] علائم دیگری را به آنچه گفته شد اضافه میکنند که عادتا برایشان معلوم است.
وهذه حالة موسی بن جعفر علیهالسلام، فإنّه أظهر للخلق الکثیر الّذین لا یخفی علی مثلهم الحال، ولا یجوز علیهم دخول الشبهة فی مثله.
وقوله: «بأنّه (یجوز أن) یغیب اللّه الشخص ویحضر شخصا علی شبهه» (علی) أصله لا یصحّ لأنّ هذا یسدّ باب الأدلّة ویؤدّی إلی الشکّ فی المشاهدات، وأنّ جمیع ما نراه لیس هو الّذی رأیناه بالأمس، ویلزم الشک فی موت جمیع الأموات، ویجیء منه مذهب الغلاة والمفوّضة الّذین نفوا القتل عن أمیر المؤمنین علیهالسلام وعن الحسین علیهالسلام، وما أدّی إلی ذلک یجب أن یکون باطلاً.
وما قاله «إنّ اللّه یفعل داخل الجوف حول القلب من البرودة ما ینوب مناب الهواء» ضرب من هوس الطب، ومع ذلک یؤدّی إلی الشکّ فی موت جمیع الأموات علی ما قلناه.
این حالت نیز برای موسی بن جعفر علیهالسلامواقع شد، به جهت این که برای تعداد بسیاری از مردم علاماتی ظاهر شد که شهادت امام علیهالسلام بر امثال آن مردم پنهان نماند. بنابراین ممکن نیست که در این مورد شبههای برای آنها به وجود بیاید.
این که گفته است: «ممکن است خداوند شخص محتضر را از دیدهها غایب کند و کس دیگری را که شبیه او باشد حاضر کند» اصل این مسأله صحیح نیست؛ زیرا با این دیدگاه باب استدلال بسته خواهد شد و منجر به این مسأله میشود که در همه مشاهدات نیز شک کنیم. به این معنا که احتمال بدهیم هرچه میبینیم غیر از آن چیزی است که دیروز مشاهده کردهایم و لازم میآید در مرگ جمیع اموات شکّ کنیم. مذهب اهل غلو و کسانی که کشته شدن امیرالمؤمنین و امام حسین علیهماالسلام را نفی میکنند [و ادّعا میکنند که آن دو امام زنده هستند] نیز از همین ایده سرچشمه میگیرد که یقینا باطل است.
و امّا آنچه که گفته شد: «خداوند در اطراف قلب انسان برودت و سرمایی ایجاد میکند تا جانشین هوای بیرون شود» نوعی طب و علاوه بر این منجر به شک در مرگ جمیع اموات میشود [که گفتیم باطل است].
علی أنّ علی قانون الطبّ حرکات النبض والشریانات من القلب وإنّما یبطل ببطلان الحرارة الغریزیّة، فإذا فقد حرکات النبض علم بطلان الحرارة وعلم عند ذلک موته، ولیس
ذلک بموقوف علی التنفس، ولهذا یلتجئون إلی النبض عند انقطاع النفس أو ضعفه، فیبطل ما قالوه.
وحمله الولادة علی ذلک وما ادّعاه من ظهور الأمر فیه صحیح متی فرضنا الأمر علی ما قاله: من أنّه یکون الحمل لرجل نبیه، وقد علم إظهاره ولا مانع من ستره وکتمانه، ومتی
فرضنا کتمانه وستره لبعض الأغراض التی قدّمنا بعضها لا یجب العلم به ولا اشتهاره.
علی أنّ الولادة فی الشرع قد استقرّ أن یثبت بقول القابلة و یحکم بقولها فی کونه
به علاوه اینجا بنابر قانون طب حرکت نبض و شریانها[ی موجود در وجود انسان] از قلب نشأت میگیرد و وقتی که حرارت غریزی و طبیعی بدن از بین رفت، نبض هم از بین میرود و هرگاه حرکت نبض متوقف شود نشانه نبود حرارت است و در نتیجه مرگ مشخص میشود. یعنی این عملیات متوقف برتنفس نیست، به همین دلیل وقتی کسی تنفسش قطع یا بسیار ضعیف شود [فوری] متوجّه نبض میشوند [که اگر حرکت داشته باشد زنده والاّ مرده است]. بنابراین آنچه که در اشکال گفتهاند، باطل است.
و این که ولادت را «با این بیان که نقل مسأله حامله بودن زن توسط زنان دیگر و یا از سرور و خوشحالی اهل منزل در زمان تولد طفل میشود فهمید» با مردن مقایسه کردند، در صورتی درست است که همان طور که خود [اشکال کننده] گفته است ما فرض کنیم
که خبر حاملگی برای یک مرد بزرگ، با نفوذ و شریف بوده و شادیاش را اظهار کرده، مانعی هم برای کتمان و اختفای ولادت نباشد. امّا اگر فرض کنیم به خاطر بعضی از مسائل و اهداف که قبلاً هم به آنها اشاره شد، ولادت را پنهان نمایند، دیگر دانستن و شهرت این ولادت لازم نمیآید [بلکه در مواردی غیرممکن است].
علاوه بر این در شریعت اسلام، ولادت طفل؛ چه زنده و چه مرده با استناد به قول
حیّا أو میّتا، فإذا جاز ذلک کیف لا یقبل قول جماعة نقلوا ولادة صاحب الأمر علیهالسلام
[وشاهدوه ]وشاهدوا من شاهده من الثقات.
و نحن نورد الأخبار فی ذلک عمن رآه وحکی له.
وقد أجاز صاحب السؤال أن یعرض فی ذلک عارض یقتضی المصلحة، أنّه إذا ولد أن ینقله اللّه إلی قلّة جبل أو موضع یخفی فیه أمره ولا یطّلع علیه [أحد] وإنّما ألزم علی ذلک عارضا فی الموت وقد بیّنا الفصل بین الموضعین.
وأمّا من خالف من الفرق الباقیة الّذین قالوا بإمامة غیره کالمحمّدیة الّذین قالوا بإمامة
قابله اثبات میشود و طبق گواهی او حکم صادر میشود. پس وقتی که این مسأله امکان داشته و برای حکم کردن کافی باشد، چگونه قول عدّه زیادی که ولادت حضرت صاحب الامر علیهالسلام را نقل کرده و به آن شهادت دادهاند و نیز تعدادی از افراد مورد اطمینان که دیدن دیگران را گواهی دادهاند پذیرفته نشود!؟
و البته اخبار و روایاتی در این زمینه از کسانی که حضرت را دیدهاند و حکایت شده را بیان خواهیم کرد.
همین اشکال کننده میگوید اگر در موردی مصلحت اقتضا کند، امکان دارد که مثلاً
وقتی فرزندی متولد شد خداوند او را به قله کوه و یا مکان نامعلومی منتقل کند و هیچ کس از مکان او مطلع نباشد.
البته او در باب مرگ هم همین فرض را صحیح دانسته که ما فرق این دو موضع را بیان کردیم.
و امّا کسانی از فرقههای دیگر که، قائل به امامت غیر امام زمان علیهالسلام شدهاند؛ مثل
محمّد بن علیّ بن محمّد بن علیّ الرضا علیهمالسلام، والفطحیّة القائلة بإمامة عبد اللّه بن جعفر بن محمّد الصادق علیهماالسلام وفی هذا الوقت بإمامة جعفر بن علیّ.
(و) کالفرقة القائلة إنّ صاحب الزّمان حمل لم یولد بعد.
وکالذین قالوا إنّه مات، ثمّ یعیش.
وکالذین قالوا بإمامة الحسن علیهالسلام وقالوا هو الیقین، ولم یصحّ لنا ولادة ولده، فنحن فی فترة.
فقولهم ظاهر البطلان من وجوه:
أحدها: انقراضهم فإنّه لم یبق قائل یقول بشیء من هذه المقالات ولو کان حقّا لما انقرض.
«محمّدیه» که اعتقاد به امامت «محمّد بن علی بن محمّد بن علی الرضا علیهالسلام»(1)[فرزند امام هادی علیهالسلام] داشتند.
و فرقه فطحیه که قائل به امامت «عبداللّه بن جعفر بن محمّد الصادق علیهالسلام» [فرزند امام صادق علیهالسلام] بوده و در زمان ما(2)معتقد به امامت جعفر بن علی [جعفر کذّاب] هستند.
و فرقهای که قائلند صاحب الزمان علیهالسلام حمل بوده و هنوز متولد نشده است.
و فرقهای که میگویند آن حضرت از دنیا رفته و بعدا زنده خواهد شد.
و فرقهای که اعتقاد به امامت امام عسکری علیهالسلام داشته و میگویند امامت خود آن حضرت یقینی است ولی ولادت فرزندشان از نظر ما، ثابت نیست [و ممکن است که ایشان فرزندی نداشته باشد] و ما فعلاً در دوران فترت هستیم [بنابراین تا ایشان بیاید توقف میکنیم.]
اعتقاد همه این فرقهها باطل است و بطلان آنها با توجّه به دلایلی روشن است:
از جمله این است که تمام این فرقهها و همچنین اعتقادشان منقرض شده و هیچ کس که قائل به این اعتقادات خرافی باشد، وجود ندارد پس اگر این فرق حقّ بودند منقرض نمیشدند.
ومنها أنّ محمّد بن علیّ العسکری مات فی حیاة أبیه موتا ظاهرا والأخبار فی ذلک ظاهرة معروفة، من دفعه کمن دفع موت من تقدّم من آبائه علیهمالسلام.
84 - فروی سعد بن عبد اللّه الأشعری، قال: حدّثنی أبوهاشم داود بن القاسم الجعفری، قال:
کُنْتُ عِنْدَ أَبِی الْحَسَنِ الْعَسْکَرِیّ علیهالسلام وَقْتَ وَفاةِ ابْنِهِ أَبِی جَعْفَرٍ، وَقَدْ کانَ أَشارَ إِلَیْهِ وَدَلَّ عَلَیْهِ وَإِنِّی لأَُفَکِّرُ فِی نَفْسِی وَأَقُولُ هذِهِ قِصَّةُ [أَبِی ] إِبراهِیمَ علیهالسلام وَقِصَّةُ إِسْماعِیلَ. فَأَقْبَلَ عَلَیَّ أَبُوالْحَسَن علیهالسلام وقالَ: نَعَمْ یا أَباهاشِم، بَدا للّهِِ فی أَبِی جَعْفَرٍ وَصَیَّرَ مَکانَهُ أَبامُحَمَّدٍ کَما بَدا لَهُ فِی
و از جمله این که «محمّد بن علی عسکری» در زمان حیات پدر بزرگوارش امام هادی علیهالسلامعلنی [و به صورتی که خیلیها متوجّه شدند] از دنیا رفت و اخبار هم در این مورد، معروف و مشهور است و کسی که مرگ او را انکار کند مثل این است که مرگ پدران ایشان را انکار کند.
1 / 84 - ابو هاشم داوود بن قاسم جعفری گفته است: در محضر مبارک ابو الحسن عسکری [امام هادی] علیهماالسلام بودم، آن هم درست در زمانی که فرزندش ابی جعفر از دنیا میرفت، حضرت به او اشاره میکرد و راهنمایی به سمت او میفرمودند [تا فرزندشان را که از دنیا رفته ببینیم]. من با خودم گفتم این همان قصه ابو ابراهیم [امام کاظم علیهالسلام] و اسماعیل [ابن جعفر] است [که وقتی اسماعیل از دنیا رفت امام صادق علیهالسلام مرگ او را علنی اعلام کردند تا کسی نگوید اسماعیل و یا اولادش امام هستند].
پس امام هادی علیهالسلام به من نزدیک شده و فرمودند: بله، ای ابا هاشم! برای خداوند در مورد ابی جعفر(1)بداء حاصل شد و خداوند به جای او ابا محمّد را قرار داد؛ چنانکه در مورد اسماعیل [پسر امام صادق علیهالسلام] پس از آن که امام صادق علیهالسلام به طرف او دلالت
1) . سیّد محمّد.
إِسْماعِیلَ بَعْد ما دَلَّ عَلَیْهِ أبُوعَبْدِ اللّه علیهالسلام وَنَصَبَهُ وَهُوَ کَما حَدَّثَتْکَ نَفْسَکَ وَإِنْ کَرِهَ الْمُبْطِلُونَ،
أَبُومُحَمَّدٍ ابْنِی الْخَلَفُ مِنْ بَعْدِی، عِنْدَهُ ما تَحْتاجُونَهُ إِلَیْهِ، وَمَعَهُ آلَةُ الاْءِمامَةِ وَالْحَمْدُ للّهِِ.
و راهنمایی کرد و او را [به جانشینی] نصب کرده بود چنین شد، همان طوری که تو با خودت گفتی، اگرچه برای اهل باطل ناخوشایند باشد، پسرم ابو محمّد جانشین من است و هرچه جامعه شیعه نیاز داشته باشد. در اختیار دارد و نشانههای امامت هم همراه
او است. والحمدللّه.(1)
قرآن کریم در آیه 47 سوره زمر میفرماید: «وَ بَدَا لَهُمْ مِنَ اللّهِ مَا لَمْ یَکُونُوا یَحْتَسِبُونَ»؛ از سوی خدا برای آنها اموری ظاهر میشود که هرگز گمان نمیکردند. همین طور در آیه 39 سوره مبارکه رعد میفرماید: «یَمْحُوا اللّهُ مَا یَشَآءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ»؛ «خداوند هرچه را که بخواهد محو و هرچه را بخواهد اثبات میکند و ام الکتاب [لوح محفوظ] نزد اوست.»
بنابراین بداء یعنی پیدایش چیزی از ناحیه خداوند تبارک و تعالی که ظاهرش مخالف آن بود، پس بداء عبارت است از محو اوّل و اثبات ثانی، و خداوند تعالی به هر دو عالم است و این حقیقتی است که همه صاحبان خرد و اندیشه [میپذیرند. پس اگر خبر را مشتمل بر نصب «اسماعیل» یا «محمّد» به امامت توسط پدرانشان بدانیم، این با قواعد مسلّم شیعه و اعتقاد به بداء موافق نیست، امّا اگر اشاره به اسماعیل و محمّد یا دلالت به اینها را به قرینه صدر روایت، به علنی کردن مرگ آن دو ترجمه کنیم و توضیح دهیم؛ دیگر مشکلی در مسأله نخواهد بود. واللّه عالم.
1) . این خبر صراحتا وفات «ابی جعفر محمّد بن علی عسکری علیهالسلام» را تأیید میکند و علّت ذکر این خبر توسط شیخ بزرگوار رد بر کسانی است که اعتقاد دارند «محمّد بن علی عسکری علیهالسلام» همان «مهدی موعود» است. امّا ذیل روایت با قواعد مسلّمه مکتب تشیع و اخبار و روایات متواتر موافق نیست، به این جهت که میگوید: در مورد ایشان برای خداوند بداء حاصل شد، در حالی که از مسلمات مکتب نورانی اهل بیت علیهمالسلام است که بداء برای خدا حاصل نمیشود و این از تعریف بداء هم کاملاً روشن است. بداء عبارت از ظهور، بعد از خفا و به عبارت دیگر عبارت است از: ظهور امری برای خداوند سبحان که برای غیر خداوند ظاهر نبوده است اگر چه قبل از آن ظهور در علم خداوند و لوح محفوظ مثل بعد از ظهور بوده؛ یعنی چه قبل و چه بعد از بداء، علم خداوند به یک امر تعلق گرفته، بنابراین بداء به معنای تغییر علم خداوند نیست بلکه به معنای ظاهر شدن علم خداوند برای غیر خدا است، به همین جهت آنچه که در روایات هست مخصوصا در مورد «اسماعیل» فرزند امام صادق علیهالسلام و «محمّد» فرزند امام هادی علیهالسلام اشاره به این دارد که برای اکثر مردم این گونه تلقی شده بود که ایشان پس از پدرانشان امامند، امّا در علم خداوند تبارک و تعالی پس از امام صادق، امام کاظم علیهماالسلامو پس از امام هادی، امام حسن علیهماالسلام امام هستند، فلذا علم خداوند که برای مردم مخفی بوده ظاهر شده است و امامت امام کاظم علیهالسلامبا رحلت اسماعیل برای مردم معلوم شد و همچنین امامت امام حسن عسکری علیهالسلام با رحلت برادرش محمّد بن علی برای مردم معلوم شد. نه این که العیاذ باللّه خداوند تصمیمش عوض شده و یا امر دیگری برای خداوند ظاهر شده باشد.
والأخبار بذلک کثیرة وبالنصّ من أبیه علی أبی محمّد علیهالسلام لا نطوّل بذکرها الکتاب، وربما نذکر طرفا منها فیما بعد إن شآء اللّه تعالی.
وأمّا ما تضمّنه الخبر من قوله: «بدا للّه فیه» معناه بدا من اللّه فیه، وهکذا القول فی جمیع ما یروی من أنّه بدا للّه فی إسماعیل، معناه أنّه بدا من اللّه، فإنّ النّاس کانوا یظنّون فی إسماعیل بن جعفر أنّه الإمام بعد أبیه، فلمّا مات علموا بطلان ذلک وتحقّقوا إمامة موسی علیهالسلام، وهکذا کانوا یظنّون إمامة محمّد بن علیّ بعد أبیه، فلمّا مات فی حیاة أبیه علموا بطلان ما ظنّوه.
در این زمینه خصوصا اخبار و روایات نصّ صریح از پدر امام حسن عسکری علیهماالسلام
برایشان بسیار زیاد است که کتاب را با ذکر آن روایات طولانی نمیکنیم. البته تعداد کمی
از آنها را بعدا ذکر خواهیم کرد ان شاء اللّه.
امّا آنچه که ضمن خبر آمده و گفته است: «بدا للّه فیه» معنایش این است که «بداء» از جانب خداوند در آن امر به وجود آمده(1)
و همچنین در تمام مواردی که روایت شده است از این که ]بدا للّه فی اسماعیل] یعنی در مورد اسماعیل برای خدا بداء حاصل شد، معنایش این است که بداء از جانب خدا به وجود آمد. چرا که مردم در مورد «اسماعیل بن جعفر» گمان میکردند که او بعد از پدرش امام است، و وقتی که او از دنیا رفت متوجّه
بطلان اعتقادشان شدند و امامت امام کاظم علیهالسلام تحقق پیدا کرد. به همین ترتیب مردم گمان میکردند که پس از امام هادی، فرزندش «محمّد» امام است و زمانی که او در ایّام
حیات پدرش از دنیا رفت، همه بطلان آنچه را که میپنداشتند را فهمیدند.
1) . در جمله بدا للّه «لام» حرف جاره به معنای «من» میآید، پس چیزی برای بندگان از ناحیه خداوند آشکار شده که قبلاً برای آنان مخفی بود.
وأمّا من قال: (إنّه) لا ولد لأبی محمّد علیهالسلام ولکن هاهنا حمل مشهور سیولد فقوله باطل، لأنّ هذا یؤدّی إلی خلوّ الزّمان من إمام یرجع إلیه، وقد بیّنا فساد ذلک، علی أنّا سندلّ علی أنّه قد ولد له ولد معروف، ونذکر الروایات فی ذلک فیبطل قول هؤلاء أیضا.
وأما من قال: إنّ الأمر مشتبه فلا یدری هل للحسن علیهالسلام ولد أم لا؟ وهو مستمسک بالأوّل حتّی یتحقّق ولادة ابنه، فقوله أیضا یبطل بما قلناه: من أنّ الزّمان لا یخلو من إمام لأنّ موت الحسن علیهالسلام قد علمناه کما علمنا موت غیره، وسنبیّن ولادة ولده فیبطل قولهم أیضا.
و امّا قول کسی که گفته است: «برای امام حسن عسکری علیهالسلام فرزندی متولد نشده است و لی حمل [و بارداری مادرش به] او مشهور است، و به زودی متولد خواهد شد» باطل است؛ چرا که این دیدگاه منجر میشود به این که زمان از وجود امامی که به او رجوع شود خالی باشد و ما فساد این نظریه را بیان کردیم. علاوه بر این به زودی دلیل میآوریم که برای امام حسن عسکری علیهالسلام فرزندی متولد شده است که [ماجرایش] معروف است و روایات این باب را ذکر خواهیم کرد تا قولشان باطل شود.
و امّا کسی که گفته: امر مشتبه شده است؛ یعنی معلوم نیست که برای امام حسن عسکری علیهالسلام فرزندی هست یا نه؟
این شخص به اوّلی تمسک میکند [یعنی بر امامت امام حسن عسکری باقی میماند] تا اینکه ولادت پسرش برای او ثابت شود. این حرف هم بنابر آنچه که ما گفتیم: به این که
زمان هرگز خالی از امام نمیماند، باطل میشود به دلیل این که ما نسبت به مرگ امام حسن عسکری علیهالسلام علم داریم، به همان اندازه که به مرگ دیگران علم و اطلاع داریم و به زودی ولادت فرزندش را ثابت میکنیم تا بطلان قول آنان هم معلوم شود.
وأمّا من قال: إنّه لا إمام بعد الحسن علیهالسلام، فقوله باطل بما دلّلنا علیه من أنّ الزّمان لا یخلو من حجة للّه عقلاً وشرعا.
وأمّا من قال: إنّ أبامحمّد علیهالسلام مات ویحیی بعد موته، فقوله باطل بمثل ما قلناه، لأنّه یؤدّی إلی خلوّ الخلق من إمام من وقت وفاته علیهالسلام إلی حین یحییه اللّه تعالی.
واحتجاجهم بما روی «من أنّ صاحب هذا الأمر یحیی بعد ما یموت وأنّه سمّی قائما لأنّه یقوم بعد ما یموت» باطل لأنّ ذلک یحتمل - لو صحّ الخبر - أن یکون أراد بعد أن مات ذکره حتّی لا یذکره إلاّ من یعتقد إمامته، فیظهره اللّه لجمیع الخلق، علی أنّا قد بیّنا أنّ کلّ إمام یقوم بعد الإمام الأوّل یسمّی قائما.
امّا کسی که گفته: بعد از امام عسکری علیهالسلام امامت پایان یافته؛ این هم باطل است به همان دلیل که گفتیم: از نظر شرع و عقل، جهان بدون امام نخواهد بود.
امّا کسی که گفته: امام حسن عسکری علیهالسلام از دنیا رفته و پس از مرگش زنده میشود؛ این گفته هم مثل آنچه که گذشت باطل است به جهت این که منجر میشود به این که خلقت و زمین از وقت وفات امام حسن علیهالسلام از وجود امام خالی بوده تا زمانی که خداوند تبارک و تعالی ایشان را زنده کند.
و آن که احتجاج به روایتی کرده که میگوید: «صاحب این امر بعد از آن که میمیرد
زنده میشود و به همین دلیل قائم نامیده میشود که بعد از مرگش قیام میکند»[این نحوه استدلال به روایت] اشتباه است؛ چون به فرض که این خبر صحیح باشد احتمال دارد که منظور روایت بعد از مردن نام و یادش در دلها باشد تا جایی که کسی به یاد او نخواهد بود. مگر کسانی که به امامت او ایمان دارند [که تعدادشان هم کم است] و پس از آن خداوند، حضرت را برای جمیع خلق ظاهر میفرماید.
علاوه بر این ما بیان کردیم که هر امامی که پس از امام قبلی بیاید، قائم نامیده میشود.
وأمّا القائلون بإمامة عبد اللّه بن جعفر من الفطحیّة وجعفر بن علیّ، فقولهم باطل بما دلّلنا علیه من وجوب عصمة الإمام، وهما لم یکونا معصومین، وأفعالهما الظاهرة التی تنافی العصمة معروفة نقلها العلماء، وهی موجودة فی الکتب فلا نطوّل بذکرها الکتاب.
علی أنّ المشهور الّذی لا مریة فیه بین الطّائفة أنّ الإمامة لا تکون فی أخوین بعد الحسن والحسین علیهماالسلام، فالقول بإمامة جعفر بعد أخیه الحسن یبطل بذلک.
فإذا ثبت بطلان هذه الأقاویل کلّها لم یبق إلاّ القول بإمامة ابن الحسن علیهالسلام، وإلاّ لأدّی إلی خروج الحق، عن الأمّة، وذلک باطل.
وإذا ثبتت إمامته بهذه السیاقة، ثمّ وجدناه غائبا عن الأبصار، علمنا أنّه لم یغب مع
امّا ادّعای طرفداران فرقه فطحیه که قائل به امامت «عبداللّه بن جعفر» [عبداللّه افطح] و «جعفر بن علی» [جعفر کذاب] شدهاند؛ به واسطه ادلّهای که پیرامون وجوب عصمت امام اقامه کردیم، باطل و فاسد است و این که آن دو نفر نه تنها معصوم نبودند بلکه افعال
ظاهری آنها هم که معروف است و علما نقل کردهاند با عصمت منافات دارد و در کتب تاریخی موجود است و لذا کتاب خود را به ذکر آنها طولانی نمیکنیم.
به علاوه آنچه که بین طایفه شیعه امامیه معروف و مشهور است و تردیدی هم در آن
نیست، این است که امامت بعد از حسن و حسین علیهماالسلام در دو برادر جمع نخواهد شد. بنابراین اعتقاد به امامت «جعفر» پس از برادرش امام حسن عسکری علیهالسلام باطل است.
حال که این سخنان پوچ و بیمغز ابطال شد اعتقادی باقی نمیماند مگر امامت فرزند گرامی امام حسن عسکری علیهماالسلام چرا که در غیر این صورت منجر به خروج حقّ از این امّت میشود و این هم همان طور که گفته شد، باطل است.
وقتی که امامت حضرت با بیانی که گذشت ثابت شد و متوجّه شدیم که ایشان از چشمها پنهان است، اجمالاً آگاه میشویم که حضرت با وجود مقام عصمت و تعیّن
عصمته وتعیّن فرض الإمامة فیه وعلیه إلاّ لسبب سوّغه ذلک وضرورة ألجأته إلیه، وإن لم یعلم علی وجه التفصیل.
وجری ذلک مجری الکلام فی إیلام الأطفال والبهائم وخلق المؤذیات والصّور المشینات ومتشابه القرآن إذا سألنا عن وجهها بأن نقول: إذا علمنا أنّ اللّه تعالی حکیم
لایجوز أن یفعل ما لیس بحکمه ولا صواب، علمنا أنّ هذه الأشیاء لها وجه حکمة وإن لم نعلمه معیّنا.
(و) کذلک نقول فی صاحب الزّمان علیهالسلام، فإنّا نعلم أنّه لم یستتر إلاّ لأمر حکمی یسوّغه ذلک وإن لم نعلمه مفصّلاً.
فإن قیل: نحن نعترض قولکم فی إمامته بغیبته بأن نقول: إذا لم یمکنکم بیان وجه
امامت در وجود مبارکشان غایب نشدهاند مگر به دلیل سببی که موجب لزوم غیبت شده است، اگرچه جزئیات این سبب فهمیده نشود.
این موضوع [که به سبب غیبت را به تفصیل نمیدانیم] مانند مریضی اطفال و حیوانات و یا فلسفه خلق حیوانات موذی و صورتهای کریه و زشت، و یا مثل آیات متشابه قرآن کریم است که هرگاه از دلیل و وجه اینها بپرسند، میگوییم: وقتی میدانیم
که خداوند تبارک و تعالی حکیم است و عملی که مطابق حکمت نباشد انجام نمیدهد، میفهمیم که برای این امور هم حکمتی وجود دارد، اگر چه جزئیات آنها را ندانیم.
همین حرف را در مورد صاحب الزمان علیهالسلام میزنیم، ما میدانیم که پنهان شدن حضرت برای حکمتی است که مجوّز غیبت شده است اگر چه مفصّلاً نمیدانیم.
اشکال: ما به بیان شما در مورد امامت و غیبت ایشان به ترتیب اعتراض داریم که همین که نمیتوانید دلیلی برای علّت غیبت بیان کنید، دلیل بر بطلان اعتقاد شما به امامت اوست.
حسنها دلّ ذلک علی بطلان القول بإمامته، لأنّه لو صحّ لأمکنکم (بیان) وجه الحسن فیه.
قلنا: إن لزمنا ذلک لزم جمیع أهل العدل قول الملحدة إذا قالوا إنّا نتوصّل بهذه الأفعال الّتی لیست بظاهرة الحکمة، إلی أنّ فاعلها لیس بحکیم، لأنّه لو کان حکیما لأمکنکم بیان
وجه الحکمة فیها وإلاّ فما الفصل؟
فإذا قلتم: نتکلّم أوّلاً فی إثبات حکمته، فإذا ثبت بدلیل منفصل، ثمّ وجدنا هذه الأفعال المشتبهة الظاهر حملناها علی ما یطابق ذلک، فلا یؤدّی إلی نقض ما علمنا؛
ومتی لم یسلّموا لنا حکمته انتقلت المسألة إلی الکلام فی حکمته.
چرا که اگر دیدگاه شما [در مورد امامت او] صحیح و درست بود میبایست بتوانید دلیلی برای آن بیان کنید.
پاسخ: اگر چنانچه اشکال را بپذیریم لازم میآید که تمامی اهل عدل، قول ملحدین و کفار را بپذیرند که میگویند ما با توجّه به افعالی که ظاهرا مطابق با حکمت نیستند،
متوجّه میشویم که فاعل این افعال [مثل غیبت] حکیم نیست. چرا که اگر حکیم بود میبایست شما بتوانید دلیل و وجه حکمت را بیان کنید. در غیر این صورت چه فرقی بین دو مورد هست [بین کار حکمیانه و غیر حکیمانه]؟
اگر بگویید: ابتدا حکمت خدا را اثبات میکنیم. وقتی با دلیل مجزی و مکفی ثابت شد که خدا حکیم است، بعد مواردی را پیدا کردیم که ظاهرا مشتبه بوده و با حکمت سازگار نیست، آنها را هم بر همان حکمت حمل میکنیم، پس منجر به نقض اعتقاد ما که میگوییم خداوند حکیم است نمیشود و اگر حکمت خدا را از ما نپذیرند، مسأله را [بازهم] به بحث در حکمت خدا منتقل میکنیم!
قلنا: مثل ذلک هاهنا؛ من أنّ الکلام فی غیبته فرع علی إمامته، فإذا علمنا إمامته بدلیل، وعلمنا عصمته بدلیل آخر وعلمناه غاب، حملنا غیبته علی وجه یطابق عصمته، فلا فرق بین الموضعین.
ثم یقال للمخالف (فی الغیبة): أتجوز أن یکون للغیبة سبب صحیح اقتضاها، ووجه من الحکمة أوجبها أم لا تجوز ذلک.
فإن قال: یجوز ذلک.
قیل له: فإذا کان ذلک جائزا، فکیف جعلت وجود الغیبة دلیلاً علی فقد الإمام فی الزّمان مع تجویزک لها سببا لا ینافی وجود الإمام؟ وهل یجری ذلک إلاّ مجری من توصّل بإیلام الأطفال إلی نفی حکمة الصانع تعالی وهو معترف بأنّه یجوز أن یکون فی إیلامهم وجه
میگوییم: ما هم مثل خود شما که این مسأله را جواب دادید، جواب میدهیم. به این ترتیب که بحث در مورد غیبت امام زمان علیهالسلام فرع بر بحث در امامت ایشان است. وقتی با ادله مختلف به امامت و عصمت ایشان پی بردیم و دانستیم که ایشان غایب شده است، غیبت حضرت را هم طوری حمل و بیان میکنیم که با عصمت او مطابقت داشته باشد. بنابراین بین این دو مسأله فرقی نیست.
سپس به مخالفان غیبت گفته میشود: آیا [وجود] سبب صحیحی که مقتضی غیبت باشد و یا دلیلی از حکمت که آن را لازم کرده باشد، ممکن است یا نه؟
اگر بگوید: ممکن است.
به او گفته میشود: حال که این را ممکن میدانی، پس چرا غیبت را دلیل بر فقدان امام میدانی؟ در حالی که برای غیبت، وجود دلیل [یا حکمتی] که با وجود امام منافات نداشته باشد را ممکن و درست میدانی. آیا این اعتقاد شما دقیقا عین کسی نیست که با برخورد به بیماری اطفال، حکمت خداوند تبارک و تعالی را نفی میکند؟ در حالی که
صحیح لا ینافی الحکمة، أومن توصّل بظاهر الآیات المتشابهات إلی أنّه تعالی مشبه للأجسام وخالق لأفعال العباد مع تجویزه أن یکون لها وجوه صحیحة توافق [الحکمة و] العدل والتوحید ونفی التشبیه.
وإن قال: لا أجوّز ذلک.
قیل: هذا تحجّر شدید فیما لا یحاط بعلمه ولا یقطع علی مثله، فمن أین قلت: إنّ ذلک
همان شخص اعتراف میکند به اینکه در بیماری اطفال، دلیل صحیحی وجود دارد که با حکمت منافات ندارد. یا کسی که با رسیدن به ظاهر آیات متشابهات(1)
بگوید: خداوند تبارک و تعالی شبیه اجسام بوده و افعال عباد را خودش خلق میکند. با اینکه معتقد است که برای این آیات، توجیه صحیحی وجود دارد که با حکمت، عدل، توحید و شبیه به جسم نبودن خداوند، منافاتی ندارد.
و اگر بگوید: [حکمت داشتن غیبت را] درست نمیدانیم و ممکن نیست.
گفته میشود: [اینکه گفته است ممکن نیست، آن هم] در چیزی که به آن احاطه علمی ندارد [یعنی حکمت غیبت را نمیداند و درک نمیکند] و مسائل شبیه به آن را هم نفهمیده و یقین ندارد، تحجر و عقب ماندگی بسیار شدیدی است و این درحالی است که
1) . آیه 7 از سوره آل عمران میفرماید: بعضی از آیات کریم متشابه هستند؛ یعنی آیاتی هستند که معانی متعدد و شبیه به هم دارند و برای فهم صحیح و درک آنها باید از سرچشمه علوم اهل بیت علیهمالسلام استفاده کرد؛ مثل آیه: وما رمیت إذ رمیت ولکن اللّه رمی سوره انفال، آیه 17و (اللّه نور السماوات و الارض سوره نور، آیه 35) و (ید اللّه فوق ایدیهم سوره فتح، آیه 10). رجوع شود به کتاب تلخیص التمهید، اثر آیت اللّه معرفت، ج 1، ص 461 به بعد و کتاب برهان قرآن اثر شهید محراب آیت اللّه اشرفی اصفهانی، ص 285 به بعد.
لا یجوز وانفصل ممّن قال: لا یجوز أن یکون للآیات المتشابهات وجوه صحیحة تطابق أدلّة العقل، ولا بدّ أن تکون علی ظواهرها.
ومتی قیل: نحن متمکّنون من ذکر وجوه الآیات المتشابهات (وأنتم لا تتمکّنون من ذکر سبب صحیح للغیبة.
قلنا: کلامنا علی من یقول لا أحتاج إلی العلم بوجوه الآیات المتشابهات) مفصّلاً.
بل یکفینی علم الجملة، ومتی تعاطیت ذلک کان تبرّعا، وإن إقتنعتم لنفسکم بذلک، فنحن أیضا نتمکّن من ذکر وجه صحّة الغیبة وغرض حکمی لا ینافی عصمته.
وسنذکر ذلک فیما بعد، وقد تکلّمنا علیه مستوفی فی کتاب الإمامة.
[همین شخص] با کسی که گفته است، امکان ندارد که برای آیات متشابه توجیه صحیحی مطابق با ادله عقلی وجود داشته باشد و ناچارا باید به ظواهر آنها [آیات متشابه] عمل کرد، مخالفت کرده است.
هرگاه گفته شود: ما توانایی بیان ادله و تفسیر آیات متشابه را داریم ولی شما نمیتوانید دلیل صحیحی برای غیبت بیان کنید.
میگوییم: بحث با کسی بود که میگوید، نیازی نداریم که به صورت تفصیلی به دلیل و تفسیر آیات متشابه علم پیدا کنیم، بلکه همان علم اجمالی و مختصری که داریم کفایت میکند، و هرگاه در صدد فهمیدن وجوه تفصیلی آیات متشابه برآمدیم به این صورت نیست که وظیفه ما باشد بلکه حالت تبرعی و داوطلبانه خواهد داشت. حالا چنانچه شما خودتان را به آن قانع کرده و دلتان به آن خوش است، ما هم میتوانیم دلیل صحّت غیبت
و حکمت آن که با عصمت امام منافات ندارد را بیان کنیم [و ثابت کنیم که امکان دارد].
البته به زودی هدف و حکمت غیبت را در همین کتاب ذکر خواهیم کرد، همان طور که مفصّلاً در کتاب امامت در این باره گفت و گو کردهایم.
ثمّ یقال: کیف یجوز أن یجتمع صحّة إمامة ابن الحسن علیهالسلام بما بیّناه من سیاقة الأصول العقلیّة، مع القول، بأنّ الغیبة لا یجوز أن یکون لها سبب صحیح وهل هذا إلاّ تناقض،
ویجری مجری القول بصحّة التوحید والعدل، مع القطع، علی أنّه لا یجوز أن یکون للآیات
المتشابهات وجه یطابق هذه الأصول.
ومتی قالوا: نحن لا نسلّم إمامة ابن الحسن علیهالسلام، کان الکلام معهم فی ثبوت الإمامة دون الکلام فی سبب الغیبة، وقد تقدّمت الدلالة علی إمامته علیهالسلام بما لا یحتاج إلی إعادته.
وإنّما قلنا ذلک: لأنّ الکلام فی سبب غیبة الإمام علیهالسلام فرع علی ثبوت إمامته، فأمّا قبل
ثبوتها، فلا وجه للکلام فی سبب غیبته، کما لا وجه للکلام فی وجوه الآیات المتشابهات
وإیلام الأطفال وحسن التعبّد بالشرائع قبل ثبوت التوحید والعدل.
بعد در ادامه گفته میشود: چگونه ممکن است که [اعتقاد به] صحت امامت فرزند امام حسن عسکری علیهالسلام آن طور که با اصول و قواعد عقلیه اثبات کردیم با این قول که غیبت ایشان دارای سبب و حکمت صحیحی نمیباشد جمع شود؟ آیا این تناقض گویی نیست؟
[این تناقض گویی] دقیقا مثل اعتقاد به صحّت توحید و عدل است همراه با یقین به این که آیات متشابه قرآنی، دلیلی را که مطابق با توحید و عدل باشد، ندارد.
هر وقت بگویند: ما امامت فرزند امام حسن عسکری را مسلم نمیدانیم، در این صورت بحث با آنها در باب اثبات امامت حضرت است، نه در تعیین علّت غیبت، و دلیل اثبات امامت حضرت نیز قبلاً ذکر شده و نیازی به تکرار آن نیست.
این مطلب را به این جهت بیان کردیم که بحث در علّت غیبت امام علیهالسلام فرع بر ثبوت امامت ایشان است، لذا قبل از اثبات امامت حضرت، دلیلی ندارد که در مورد علّت غیبت بحث کنیم، چنان که پیش از ثبوت توحید و عدل دلیلی ندارد که از وجوه و ادله آیات متشابه قرآنی یا حکمت بیماری اطفال و یا حُسن پذیرش دستورات دین و تعبد به شرایع بحث کنیم.
فإن قیل: إلاّ کان السائل بالخیار بین الکلام فی إمامة ابن الحسن علیهالسلام لیعرف صحّتها من فسادها، وبین أن یتکلّم فی سبب الغیبة.
قلنا: لا خیار فی ذلک لأنّ من شکّ فی إمامة ابن الحسن علیهالسلام یجب أن یکون الکلام معه فی نصّ إمامته والتشاغل بالدلالة علیها، ولا یجوز مع الشکّ فیها أن نتکلّم فی سبب الغیبة،
لأنّ الکلام فی الفروع لا یسوّغ إلاّ بعد إحکام الأصول لها، کما لا یجوز أن یتکلّم فی سبب إیلام الأطفال قبل ثبوت حکمة القدیم تعالی وأنّه لا یفعل القبیح.
وإنّما رجحنا الکلام فی إمامته علیهالسلام علی الکلام فی غیبته وسببها، لأنّ الکلام فی إمامته مبنیّ علی أمور عقلیّة لا یدخلها الإحتمال، وسبب الغیبة ربّما غمض واشتبه فصار الکلام
اگر گفته شود: کسی که سؤال میکند، مخیر است بین اینکه پیرامون امامت فرزند
امام حسن عسکری علیهالسلام سؤال کند تا صحّت و فساد آن را بفهمد و بین اینکه در باب علّت و فلسفه غیبت سؤال کند.
خواهیم گفت: سائل چنین حقی ندارد؛ چرا که بحث با کسی که در امامت آن حضرت شکّ و تردید دارد، میبایست در مورد نصّ به امامت ایشان [متمرکز] باشد و مشغول دلایل این امر شد و اصلاً صحیح نیست با این شخص که در اصل امامت شک دارد، در فلسفه و علّت غیبت بحث کرد.
چون اقدام به مباحثه در فروع در صورتی درست است که اصول آن مستحکم و اثبات شده باشد. چنانکه قبل از اثبات حکمت خداوند متعال و اینکه فعل قبیح از او
صادر نمیشود، نمیتوان از فلسفه و علّت بیماری اطفال [بیگناه] صحبت کرد.
بحث امامت حضرت ولی عصر علیهالسلام را به این دلیل بر مسأله غیبت و علّت آن مقدم کرده و ترجیح دادیم که موضوع امامت حضرت بر امور و ادله عقلی بنا گذاشته شده است و احتمال و شک در آن راه ندارد، در حالی که مسأله علّت و فلسفه غیبت مشکل بوده و مورد شبهه و اشکال قرار گرفته است. بنابراین گفت و گو در مسائل واضح و روشن،
فی الواضح الجلیّ أولی من الکلام فی المشتبه الغامض، کما فعلناه مع المخالفین للملّة، فرجّحنا الکلام فی نبوّة نبیّنا صلیاللهعلیهوآله علی الکلام علی ادّعائهم تأبید شرعهم، لظهور ذلک وغموض هذا، وهذا بعینه موجود هاهنا.
ومتی عادوا إلی أن یقولوا الغیبة فیها وجه من وجوه القبح، فقد مضی الکلام علیه، علی أنّ وجوه القبح معقولة وهی کونه ظلما أو کذبا أو عبثا أو جهلاً أو استفسادا، وکلّ ذلک لیس بحاصل هاهنا، فیجب أن لا یدّعی فیه وجه القبح.
فإن قیل: إلاّ منع اللّه الخلق من الوصول إلیه وحال بینهم وبینه لیقوم بالأمر ویحصل ما
مقدمتر و سزاوارتر است تا بحث در مواردی که دارای شبهه و تردید است. چنانکه
به همین طریق با مخالفین اسلام هم عمل میکنیم؛ یعنی بحث در نبوت پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله را بر [ردّ] ادعای آنها مبنی بر ابدی بودن دینشان [از جمله مسیحیّت و یهودیّت] مقدّم داشته و ترجیح دادهایم. چرا که بحث در حقانیّت نبوت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله روشن و آشکار است حال آنکه مسأله ردّ ادعای آنها [و اثبات نسخ شدن شرعیّت آنان توسط قرآن] پیچیده است. همین مسأله در اینجا و موضوع بحث ما نیز جریان دارد.
چنانچه معترضین [و کسانی که اشکال به غیبت دارند] برگردند به این نکته که در اعتقاد به غیبت، وجه قبح و زشتی وجود دارد، [در جواب خواهیم گفت که] پاسخ به این اعتراض قبلاً [و در فصل اوّل] داده شد.
بعلاوه اینکه وجوه و امور قبیح، معقول [و قابل تشخیص] هستند به اینکه غیبت
موجب دروغ، بیهودگی، جهل و فساد باشد و هیچ کدام از این موارد در اعتقاد به غیبت وجود ندارد، بنابراین نباید ادّعا کرد که در مورد غیبت وجه قبحی وجود دارد.
اگر گفته شود: چرا خداوند مانع از رسیدن آسیب خلق به ایشان نشده، و در عوض بین مردم و ایشان تا زمانی که قیام فرموده و لطف باری تعالی به واسطه حضور و ظهورش برای ما حاصل شود جدایی انداخت؟ چنانکه در مورد پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله
هو لطف لنا، کما نقول فی النبی صلیاللهعلیهوآله إذ بعثه اللّه تعالی (فإنّ اللّه تعالی) یمنع منه ما لم یؤدّ فکان یجب أن یکون حکم الإمام مثله.
قلنا: المنع علی ضربین:
أحدهما: لا ینافی التکلیف بأن لا یلجأ إلی ترک القبیح.
والآخر: یؤدّی إلی ذلک.
فالأوّل قد فعله اللّه تعالی من حیث منع من ظلمه بالنّهی عنه والحثّ علی وجوب طاعته، والانقیاد لأمره ونهیه، وأن لا یعصی فی شیء من أوامره، وأن یساعد علی جمیع ما
یقوّی أمره ویشیّد سلطانه، فإنّ جمیع ذلک لا ینافی التکلیف، فإذا عصی من عصی فی ذلک
میگوییم که خداوند تبارک و تعالی زمانی که ایشان را مبعوث فرمود و پیش از آنکه
وظیفه رسالت را ادا کند آسیبهای مردم را از ایشان دور کرد، پس لازم است که امام هم
مثل پیامبر باشد [و خداوند پیش از اینکه قیام کند، او را از گزند دیگران حفظ کند].
میگوییم: منع [خداوند] دو نوع است: یکی اینکه منافاتی با تکلیف نداشته باشد، به عبارت دیگر [مکلف را] وادار به ترک گناه نکند [چون لازمه تکلیف این است که مکلف مختار باشد]. و نوع دیگر اینکه منجر به منافات با تکلیف بشود [و با تکلیف منافات داشته باشد].
امّا نوع اوّل: پروردگار این منع را انجام داده است، به این ترتیب که به وسیله نهی از ظلم به ایشان، مردم را از آزار حضرت منع کرده و نسبت به فرمانبرداری و فروتنی و پذیرش امر و نهی ایشان تشویق و ترغیب فرموده که مکلف در مورد هیچ کدام از اوامرش سرپیچی نکند و به هر چیزی که موجب تقویت و استحکام دستورهای ایشان و سلطنت حضرت [در قلوب مردم] میشود کمک کند؛ که هیچ کدام از اینها با تکلیف منافات ندارند.
بنابراین اگر کسی در این موارد سرپیچی کرده و کاری که غرض مطلوب [یعنی
ولم یفعل ما یتمّ معه الغرض المطلوب، یکون قد أتی من قبل نفسه لا من قبل خالقه.
والضرب الآخر أن یحول بینهم وبینه بالقهر والعجز عن ظلمه وعصیانه، فذلک لا یصحّ اجتماعه مع التکلیف فیجب أن یکون ساقطا.
فأمّا النبیّ صلیاللهعلیهوآله فإنّما نقول یجب أن یمنع اللّه منه حتّی یؤدّی الشرع، لأنّه لا یمکن أن یعلم ذلک إلاّ من جهته، فلذلک وجب المنع منه.
ولیس کذلک الإمام، لأنّ علّة المکلّفین مزاحة فیما یتعلّق بالشرع، والأدلّة منصوبة علی ما یحتاجون إلیه، ولهم طریق إلی معرفتها من دون قوله، ولو فرضنا أنّه ینتهی الحال إلی حدّ
هدایت و سعادتمندی] با آن به دست میآید را انجام نداد، این از قِبل خود اوست نه از طرف خالق جلّ جلاله.
امّا نوع دوم: اینکه خداوند با قهر و غلبه بین خلق و امام حائل شود [و آنها را از هم جدا کند ]و خلق را از توان آزار رساندن و نافرمانی از او عاجز کند [به گونهای که نتوانند از اوامرش سرپیچی کنند]؛ این امر با تکلیف [که باید در حال اختیار باشد] قابل جمع نیست و واضح است که این نوع مانع شدن خداوند از آسیب رساندن به پیامبر صحیح نیست.
امّا در مورد پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله لازم بود که خداوند تا زمان ابلاغ رسالت حضرت، مانع از آزار رسیدن به ایشان شود؛ به دلیل اینکه ابلاغ رسالت [به مردم] ممکن نیست مگر در صورت منع آسیب از ایشان [و در نتیجه سلامت آن حضرت].
امّا در مورد امام این طور نیست. به خاطر اینکه عذر مکلفین در آنچه که تعلق به شرع دارد مرتفع شده است(1)
و ادله هم بنابر نیازهای مکلفین نصب شده و راه شناخت
1) . یعنی دستورهایی که قبلاً در شرع توسط پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله برای آنها آورده شده، هرگونه عذر و بهانه را از ایشان سلب کرده است، بنابراین آنها نمیتوانند بگویند: چون امام حضور نداشت ما به احکام دینمان عمل نکردیم و عذرشان هم پذیرفته شود.
لا یعرف الحقّ من الشرعیّات إلاّ بقوله، لوجب أن یمنع اللّه تعالی منه ویظهره بحیث لا یوصل إلیه مثل النبیّ صلیاللهعلیهوآله.
ونظیر مسألة الإمام أنّ النبی صلیاللهعلیهوآله إذا أدّی ثمّ عرض فیما بعد ما یوجب خوفه لا یجب علی اللّه تعالی المنع منه لأنّ علّة المکلّفین قد انزاحت بما أدّاه إلیهم فلهم طریق إلی معرفة لطفهم.
اللّهمّ إلاّ أن یتعلّق به أداء آخر فی المستقبل فإنّه یجب المنع منه کما یجب فی الإبتداء، فقد سوّینا بین النبیّ والإمام.
شریعت هم قبل از امام برای آنها مشخص شده. اگر فرض کنیم که کار به جایی برسد که حقیقت شرع فقط از طریق امام شناخته میشود، در این صورت واجب است که خداوند مانع آسیب رسیدن به او شده و او را به گونهای ظاهر کند که هیچ آزاری به او
نرسد، مثل پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله.
مسأله امام نظیر این است که وقتی پیامبر صلیاللهعلیهوآله رسالتش را ابلاغ کرد و بعدا خطر جانی برای او به وجود بیاید که موجب ترس شود، دیگر بر خداوند واجب نیست که خطر را از ایشان دفع کند [به این معنا که باید مانع از خطر شود]؛ چرا که عذر مکلفین به وسیله آنچه که او آورده و ابلاغ کرده برطرف شده است و راه معرفت و شناخت لطف خداوند که متوجّه آنهاست برای ایشان ایجاد شده است و دیگر عذری ندارند.
مگر اینکه پیامبر صلیاللهعلیهوآله وظیفه دیگری داشته باشد که در آینده باید انجام دهد، در این صورت همانگونه که در ابتدای امر و قبل از انجام رسالت واجب بود که خداوند مانع بشود آسیب رسیدن به ایشان را، در اینجا هم واجب خواهد بود. بنابراین پیامبر صلیاللهعلیهوآله و امام از این جهت مساوی بوده و فرقی با هم ندارند.
فإن قیل: بیّنوا علی (کلّ) حال - وإن لم یجب علیکم - وجه علّة الاستتار وما یمکن أن یکون علّة علی وجه لیکون أظهر فی الحجّة وأبلغ فی باب البرهان.
قلنا: ممّا یقطع علی أنّه سبب لغیبة الإمام هو خوفه علی نفسه بالقتل بإخافة الظالمین إیّاه، ومنعهم إیّاه من التصرّف فیما جعل إلیه التدبیر والتصرّف فیه فإذا حیل بینه وبین مراده، سقط فرض القیام بالإمامة، وإذا خاف علی نفسه وجبت غیبته، ولزم استتاره کما استتر النبیّ صلیاللهعلیهوآله تارة فی الشعب، وأخری فی الغار ولا وجه لذلک إلاّ الخوف من المضارّ الواصلة إلیه.
اگر گفته شود: اگرچه بر شما لازم نیست که علّت و فلسفه غیبت امام یا آنچه که
میتواند علّت آن باشد را بیان کنید، لکن برای اینکه دلیل و برهان شما روشنتر و بلیغتر بشود، آن را بگویید.
میگوییم: از جمله عللی که یقینا سبب غیبت امام علیهالسلام شده، ترس حضرت برای حفظ جانشان بود. [قبلاً هم گذشت که حفظ جان امام بر همه حتی خود ایشان هم واجب است. چرا که واسطه فیض الهی است، پس نه به خاطر خودشان که به خاطر حفظ مصالح کلی دین، جانشان باید حفظ شود.] و اینکه ستمگران با ایجاد رعب و وحشت ایشان را از تصرف در آنچه که خداوند تدبیر و تصرف در آن را برای او قرار داده بود منع کردند [و اجازه انجام وظایف امامت را به ایشان ندادند]. بنابراین وقتی که بین حضرت و مقصود و هدفش [یعنی انجام مأموریت امامت] حائل شدند، وظیفه قیام به امر امامت هم از ایشان ساقط شد و وقتی که بر جان خودش ترسید، غیبتش واجب شد. درست مثل پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله که گاهی در شعب ابی طالب و گاهی در غار ثور که دلیلش هم فقط ترس از آزار رسیدن به جان آن حضرت بود، مخفی شدند.
ولیس لأحد أن یقول: إنّ النبی صلیاللهعلیهوآله ما استتر عن قومه إلاّ بعد أدائه إلیهم ما وجب علیه أداؤه ولم یتعلّق بهم إلیه حاجة، وقولکم فی الإمام بخلاف ذلک، وأیضا فإنّ إستتار النبی صلیاللهعلیهوآله ما طال ولا تمادی، واستتار الإمام قد مضت علیه الدهور، وانقرضت علیه العصور.
وذلک أنّه لیس الأمر علی ما قالوه، لأنّ النبی صلیاللهعلیهوآله إنّما استتر فی الشعب والغار بمکّة قبل الهجرة وما کان أدّی جمیع الشریعة، فإنّ أکثر الأحکام ومعظم القرآن نزل بالمدینة، فکیف
أوجبتم أنّه کان بعد الأداء، ولو کان الأمر علی ما قالوه من تکامل الأداء قبل الاستتار، لما کان ذلک رافعا للحاجة إلی تدبیره وسیاسته وأمره ونهیه، فإنّ أحدا لا یقول إنّ النبی صلیاللهعلیهوآله بعد أداء الشرع غیر محتاج إلیه ولا مفتقر إلی تدبیره، ولا یقول ذلک معاند.
کسی نمیتواند بگوید: مخفی شدن رسول خدا صلیاللهعلیهوآله پس از انجام وظایف رسالت و ابلاغ آنچه که باید به مردم میرساندند بوده و مردم هم نیازی به ابلاغ رسالت ایشان
نداشتند و آنچه که شما در مورد امام ادّعا میکنید خلاف این است.
و همچنین کسی نمیتواند بگوید: مخفی شدن پیامبر طولانی و متمادی نبود، در حالی که از استتار امام قرنها و مدّتهای مدیدی است که میگذرد.
چون اصلاً مسأله به این صورتی که ممکن است گفته شود، نیست. چرا که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهدر شعب ابی طالب و در غار ثور قبل از هجرت مخفی شدند که هنوز بسیاری از دستورهای شرع مقدّس را به مردم ابلاغ نکرده بودند و [همان طور که همه میدانند] اکثر احکام الهی و بیشتر آیات نورانی قرآن کریم در مدینه نازل شد. پس چگونه میگویید که مخفی شدن پیامبر بعد از انجام وظایف رسالتش بوده؟ برفرض که مسأله به این ترتیبی که میگویند باشد و حضرت قبل از مخفی شدن، وظایف رسالت را انجام داده بود، این امر هرگز موجب نمیشود که مردم دیگر نیازی به تدبیر و سیاست و امر و نهی پیامبر نداشته باشند و کسی هم نگفته و نمیگوید که پس از انجام وظایف رسالت توسط حضرت، مردم به تدبیرات رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نیازی ندارند، حتی دشمن هم چنین ادعایی نکرده است.
وهو الجواب عن قول من قال: إنّ النبی صلیاللهعلیهوآله ما یتعلّق من مصلحتنا قد أدّاه وما یؤدّی فی المستقبل لم یکن فی الحال مصلحة للخلق، فجاز لذلک الاستتار ولیس کذلک الإمام عندکم لأنّ تصرّفه فی کلّ حال لطف للخلق، فلا یجوز له الإستتار علی وجه، ووجب تقویته والمنع
منه لیظهر ویزاح علة المکلّف.
لأنّا قد بیّنا أنّ النبی صلیاللهعلیهوآله مع أنّه أدّی المصلحة الّتی تعلّقت بتلک الحال فلم یستغن عن أمره ونهیه وتدبیره بلا خلاف بین المحصّلین، ومع هذا جاز له الإستتار، فکذلک الإمام.
علی أن أمر اللّه تعالی له بالاستتار بالشعب تارة وفی الغار أخری ضرب من المنع منه،
مطلب بالا جواب این اشکال هم هست که کسی بگوید: رسول خدا آنچه [از احکام و دستورهای الهی] را که به مصلحت ما بوده ابلاغ فرموده است و دستورهایی را که در آینده قرار بود ابلاغ فرماید آن موقع به مصلحت مردم نبوده، بنابراین کاملاً صحیح است که [به خاطر این قسم دوم که هنوز ابلاغ نشده] مخفی شود.
امّا در مورد امام، طبق اعتقاد شما [شیعه] این گونه نیست چون در هر حالی تدبیر و تصرفش در امور، لطف خداوند بر مردم است، پس لزومی ندارد که مخفی شود [بلکه] میبایست تقویت شده و از مزاحمتهای [احتمالی] نسبت به ایشان جلوگیری شود و موانع تکلیف [اطاعت از امام] از دوش مکلفین و مردم برداشته شود.
پاسخ: ما قبلاً هم گفتیم: درست است که پیامبر همه احکام و دستورهای دینی که به مصلحت مردم بود را به آنها ابلاغ کرد؛ امّا این مسأله هرگز موجب نشد که مردم نیازی به تدبیر و تصرف حضرت در امور نداشته باشند. فلذا خداوند به آن حضرت اجازه داد که مخفی شود. مسأله امام علیهالسلام هم به همین ترتیب است [که مردم هرگز از تدبیر و سیاست ایشان بینیاز نمیشوند].
بعلاوه همین که خداوند متعال امر میکند که ایشان گاهی در شعب ابی طالب و گاهی در غار مخفی شود، خود نوعی جلوگیری از آسیب رسیدن به حضرت است، چرا که
لأنّه لیس کلّ المنع أن یحول بینهم وبینه بالعجز أو بتقویته بالملائکة، لأنّه لا یمتنع أن یفرض فی تقویته بذلک مفسدة فی الدّین فلا یحسن من اللّه تعالی فعله، ولوخالیا من وجوه
الفساد وعلم اللّه تعالی أنّه تقتضیه المصلحة لقوّاه بالملائکة، وحال بینهم وبینه، فلمّا لم یفعل ذلک مع ثبوت حکمته ووجوب إزاحة علّة المکلّفین، علمنا أنّه لم یتعلّق به مصلحة بل مفسدة.
وکذلک نقول فی الإمام علیهالسلام: إِنَّ اللّه تعالی منع من قتله بأمره بالإستتار والغیبة، ولو علم أنّ المصلحة تتعلّق بتقویته بالملائکة لفعل، فلمّا لم یفعل مع ثبوت حکمته ووجوه إزاحة
علّة المکلّفین فی التکلیف، علمنا أنّه لم یتعلّق به مصلحة، بل ربما کان فیه مفسدة.
همیشه به این صورت نیست که به وسیله عجز و ناتوانی دشمن و یا به کمک ملائکه
مانع از آزار دیدن پیامبر شود. زیرا اگر همواره به این ترتیب جان او را حفظ کند، ممکن است مفسدهای در دین به وجود بیاید، بنابراین انجام این کار [که با وسایل غیر عادی جان پیامبرش را حفظ کند] در تمام حالات و پیشامدها و همه موارد خطر، از خداوند شایسته نیست. لذا چنانچه این عمل مفسدهای در دین نداشته باشد، و خداوند تبارک و تعالی بداند که مصلحت اقتضا میکند، حتما پیامبرش را به وسیله ملائکه تقویت کرده و بین ایشان و دشمنانش فاصله میاندازد. و اگر این امر را انجام نداد، با توجّه به اینکه حکمت خدا ثابت شده [که خداوند عملش مطابق با حکمت عالیه است و هر کاری را به مقتضای حکمت انجام میدهد] و نیز ثابت شده که بر خداوند لازم است تا موانع انجام تکلیف توسط مکلفین را بردارد، خواهیم دانست که حفظ جان پیامبر در آن مقطع و به آن روش مصلحت نبوده، بلکه مفسدهای داشته است.
به همین ترتیب در مورد امام علیهالسلام هم میگوییم: خداوند تبارک و تعالی با امر به اختفا و غیبت امام، از کشته شدن حضرت جلوگیری کرده است، و اگر میدانست که مصلحت در تقویت ایشان به وسیله ملائکه است، این کار را حتما انجام میداد، حال که خداوند چنین نکرده، با توجّه به ثبوت حکمت و لزوم رفع مانع از تکلیف مکلفین خواهیم دانست که این کار به مصلحت نبوده و چه بسا در آن مفسدهای هم وجود داشته است.
بل الّذی نقول: إنّ فی الجملة یجب علی اللّه تعالی تقویة ید الإمام بما یتمکّن معه من القیام، ویبسط یده، ویمکن ذلک بالملائکة وبالبشر فإذا لم یفعله بالملائکة علمنا أنّه لأجل أنّه تعلّق به مفسدة، فوجب أن یکون متعلّقا بالبشر، فإذا لم یفعلوه أتوا من قبل نفوسهم لا من قبله تعالی، فیبطل بهذا التحریر جمیع ما یورد من هذا الجنس.
وإذا جاز فی النبی صلیاللهعلیهوآله أن یستتر مع الحاجة إلیه لخوف الضرر وکانت التبعة فی ذلک لازمة لمخیفیّة ومحوجیّة إلی الغیبة، فکذلک غیبة الإمام علیهالسلام سواء.
فأمّا التفرقة بطول الغیبة وقصرها فغیر صحیحة، لأنّه لا فرق فی ذلک بین القصیر
خلاصه آنچه که ما در این مورد اعتقاد داریم این است که بر خداوند تبارک و تعالی
لازم و واجب است که امام را به وسیله آنچه که بتواند قیام به امر امامت کند تقویت فرموده و دست او را [در تدبیر امور و مصالح مردم] باز بگذارد.
انجام این عمل نیز به وسیله ملائکه و امور غیر معمول و یا به وسیله انسانها ممکن است، و وقتی که خداوند به وسیله ملائکه انجام نداد، خواهیم دانست که در این عمل مفسدهای وجود داشته است. در نتیجه انجام این عمل را به بشریت سپرده [تا انسانها یاری دهندگان امام باشند]، و چنانچه جامعه بشری از یاری امامشان سر باز زدند، ضرری که از این جهت متوجّه آنها میشود از ناحیه خودشان است نه خداوند تبارک و تعالی.
با توجّه به توضیحات فوق تمامی ایرادات و اشکالات از این قبیل ابطال میشود.
و زمانی که مخفی شدن برای پیامبر صلیاللهعلیهوآله با وجود نیاز مردم به ایشان و به خاطر وجود ضرر جانی برای حضرت، صحیح باشد، به تبعیت از پیامبر، لزوم غیبت امام و اینکه ایشان مجبور به غیبت شدند، صحیح و درست است. لذا غیبت امام علیهالسلام با مخفی شدن پیامبر [در فلسفه غیبت] فرقی ندارد.
امّا اینکه بخواهیم بین این دو [غیبت پیامبر و امام] از نظر طولانی یا کوتاه بودن فرق
المنقطع والطویل الممتدّ، لأنّه إذا لم یکن فی الإستتار لائمة علی المستتر إذا أحوج إلیه، بل الائمّة(اللاّئمة)علی من أحوجه إلیها، جاز أن یتطاول سبب الاستتار کما جاز أن یقصر زمانه.
فإن قیل: إذا کان الخوف أحوجه إلی الإستتار فقد کان آباؤه علیهمالسلام عندکم علی تقیّة وخوف من أعدائهم، فکیف لم یستتروا؟
قلنا: ما کان علی آبائه علیهمالسلام خوف من أعدائهم، مع لزوم التقیّة والعدول عن التظاهر بالإمامة ونفیها عن نفوسهم، وإمام الزّمان علیهالسلام کلّ الخوف علیه، لأنّه یظهر بالسیف، ویدعو
بگذاریم، صحیح نیست؛ چون غیبت بین اینکه کوتاه و منقطع، یا طولانی و ممتد باشد، هیچ تفاوتی و فرقی وجود ندارد. چرا که در مورد غیبت وقتی بر امام مستتری که او را مجبور به مخفی شدن کردهاند، ملامتی نیست، بلکه ملامت و سرزنش کسانی لازم است که امام را مجبور به این کار کردهاند، جایز است که سبب و علت غیبت در موردی طولانی باشد و یا اینکه کوتاه باشد. [در هر صورت و در اصل غیبت، فرقی ندارند].
اشکال: چنانچه ترس، ایشان را مجبور به اختفا و غیبت کرده است، پس چرا پدران ایشان که از دشمنان در خوف بودند و به اعتقاد خود شما [امامیه] به تقیّه عمل میکردند غایب نشدند؟
پاسخ: خوفی که پدران حضرت از دشمنانشان داشتند با [امکان و حتی] لزوم تقیّه و اظهار نکردن امامت در نزد دشمن و یا حتی [در مواردی] نفی امامت از خودشان همراه بود [در واقع ایشان این امکان را داشتند که تقیّه کنند به اینکه یااظهار امامت نکنند و یا امامت را از خودشان نفی کنند]، امّا در مورد امام زمان علیهالسلام چنین نیست چون تمام خوف و ترس متوجه ایشان است به این دلیل که [با توجّه به نصوص و روایات فراوان همه میدانستند] حضرت با شمشیر قیام کرده و مردم را به طرف [امامت و ولایت] خودش دعوت میکند و در مقابل مخالفینش جهاد خواهد کرد.
إلی نفسه، ویجاهد من خالفه علیه، فأیّ نسبة بین خوفه من الأعداء وخوف آبائه علیهمالسلاملو
لا قلّة التأمّل.
علی أنّ آباءه علیهمالسلام متی قتلوا أو ماتوا کان هناک من یقوم مقامهم ویسدّ مسدّهم یصلح للإمامة من أولاده، وصاحب الأمر علیهالسلام بالعکس من ذلک، لأنّ من المعلوم أنّه لا یقوم أحد مقامه، ولا یسدّ مسدّه، فبان الفرق بین الأمرین.
وقد بیّنا فیما تقدّم الفرق بین وجوده غائبا لا یصل إلیه أحد أو أکثرهم وبین عدمه حتّی إذا کان المعلوم التمکّن بالأمر یوجده.
بنابراین چه نسبتی بین خوف ایشان و پدرانش علیهمالسلام وجود دارد؟ جز اینکه فقط از کم توجهی ایراد گیرنده سرچشمه گرفته است.
علاوه بر این پدران ایشان وقتی که به شهادت رسیده و از دنیا میرفتند، کسی از اولادشان بود که صلاحیت امامت و رهبری را دارا باشد و به امر امامت قیام کرده و جای او را بگیرد، امّا مسأله صاحب الامر علیهالسلام عکس این است به جهت اینکه بیگمان در صورت شهادت آن حضرت، کسی جانشین و قائم مقام ایشان نمیشود. بنابراین بین این دو مسأله خیلی تفاوت وجود دارد.
ما قبلاً گفتیم تفاوت زیادی وجود دارد بین اینکه امام وجود داشته باشد و غائب
باشد و هیچ کسی یا اکثر مردم دسترسی به ایشان نداشته باشند، و بین اینکه وجود نداشته باشد تا زمانی که معلوم شود مردم نسبت به ایشان فرمانبردار خواهند بود آن وقت به وجود بیاید [که به صورت اشکال و جواب به بررسی آن میپردازیم].
وکذلک قولهم: ما الفرق بین وجوده بحیث لا یصل إلیه أحد وبین وجوده فی السماء.
بأن قلنا: إذا کان موجودا فی السّماء بحیث لا یخفی علیه أخبار أهل الأرض فالسماء کالأرض، وإن کان یخفی علیه أمرهم، فذلک یجری مجری عدمه ثمّ نقلب علیهم فی النبی صلیاللهعلیهوآلهبأن یقال: أیّ فرق بین وجوده مستترا وبین عدمه وکونه فی السّماء فأیّ شیء قالوه قلنا مثله علی ما مضی القول فیه.
ولیس لهم أن یفرّقوا بین الأمرین بأنّ النبی صلیاللهعلیهوآله ما استتر من کلّ أحد وإنّما استتر من أعدائه، وإمام الزّمان مستتر عن الجمیع.
اشکال دیگر مخالفین غیبت این است که میگویند: بین وجود امام غائبی که کسی به او دسترسی ندارد، و بین وجود همان امام که در آسمان باشد[ نظیر اعتقادی که مسیحیان دارند که عیسی علیهالسلام در آسمانها است و ظهور خواهد کرد] چه فرقی هست؟
پاسخ: چنانچه امام در آسمان باشد و اخبار و اطلاعات اهل زمین از او مخفی نباشد [و همه اخبار ساکنان زمین در دسترس او باشد] در این صورت آسمان مثل زمین است و فرقی ندارد که در آسمان باشد یا در زمین و اگر در آسمان باشد و اخبار و اطلاعات اهل زمین از او مخفی باشد، که در این صورت به منزله عدم است [یعنی بود و نبودش یکی است. برای روشنتر شدن موضوع] مسأله را بر میگردانیم پیرامون نبی اکرم صلیاللهعلیهوآلهبه
این ترتیب که اگر گفته شود: بین اینکه پیامبر مستتر و مخفی باشد و یا اینکه اصلاً
وجود نداشته باشد و یا در آسمان باشد، چه فرقی هست؟ هر جوابی که مخالفین در پاسخ این سؤال بدهند ما هم عین همان را در مورد امام غایب خواهیم گفت.
و [مخالفین ما] نمیتوانند بین این دو مسأله تفاوت قائل شوند به این ترتیب که پیامبر صلیاللهعلیهوآله از همه مخفی نشدند بلکه فقط از دشمنانش مخفی شدند در حالی که امام زمان علیهالسلام از تمامی خلق پنهان شدهاند.
لأنّا أوّلاً لا نقطع علی أنّه مستتر عن جمیع أولیائه والتجویز فی هذا الباب کاف.
علی أنّ النبی صلیاللهعلیهوآله لمّا استتر فی الغار کان مستترا من أولیائه وأعدائه ولم یکن معه إلاّ أبوبکر وحده، وقد کان یجوز أن یستتر بحیث لا یکون معه أحد من ولیّ ولا عدوّ إذا اقتضت
المصلحة ذلک.
فإن قیل: فالحدود فی حال الغیبة ما حکمها؟ فإن سقطت عن الجانی علی ما یوجبها الشرع فهذا نسخ الشریعة، وإن کانت باقیة فمن یقیمها؟
قلنا: الحدود المستحقّة باقیة فی جنوب مستحقّیها، فإن ظهر الإمام ومستحقّوها باقون
چون در جواب آنها خواهیم گفت: اولاً: ما یقین نداریم که امام از تمامی خلق پنهان شدهاند، و همین که این معنا [که از همه مخفی نباشند] امکان داشته باشد [برای ردّ مخالفین غیبت] کافی است.
بعلاوه زمانی که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله در غار مخفی شده بودند از همه مخفی بودند؛ اعم از دوست و دشمن و کسی جز ابوبکر همراه ایشان نبود، و از طرفی اگر مصلحت الهی اقتضا میکرد، که ایشان به گونهای مخفی شوند که هیچ کس اعم از دوست و دشمن با ایشان نباشد، ممکن و کاملاً صحیح بود.
سؤال: وقتی که امام غایب است تکلیف حدود الهی چه میشود؟ اگر حدود الهی که شارع مقدّس بر جانی و قاتل واجب کرده [با غیبت امام] ساقط شوند که مسلما نسخ شریعت است [و باطل] و چنانچه حدّ همچنان واجب باشد، در این صورت [با توجّه به غیبت امام] چه کسی باید آن را اقامه و اجرا کند؟
پاسخ: در زمان غیبت امام، حدود بر عهده مستحقان آن [مثل جانی، شارب خمر و ... ]باقی است و چنانچه امام علیهالسلام ظهور کرد و مستحقین حدود زنده بودند که امام با بیّنه
أقامها علیهم بالبیّنة أو الإقرار، وإن کان فات ذلک بموته کان الإثم فی تفویتها علی من أخاف الإمام وألجأه إلی الغیبة، ولیس هذا نسخا لإقامة الحدود، لأنّ الحدّ إنّما یجب إقامته مع التمکّن وزوال المنع، ویسقط مع الحیلولة، وإنّما یکون ذلک نسخا لو سقط إقامتها مع
الإمکان وزوال الموانع.
ویقال لهم: ما یقولون فی الحال الّتی لایتمکّن أهل الحلّ والعقد من إختیار الإمام، ما حکم الحدود؟
و اقرار مستحق، حدّ و حدود الهی را جاری میفرماید، و امّا اگر شخص [مثلاً،
جانی ]مرده باشد، گناه [عدم اجرای حدود الهی] برعهده کسانی است که موجب خوف امامشده و ایشان را مجبور به غیبت کردهاند و این نسخ اقامه حدود نیست، چرا که اقامه
حدود زمانی واجب است که امام بتواند آن را اجرا کرده، مانعی هم وجود نداشته باشد.(1)
بعلاوه به آنها [مخالفین و اهل سنّت] گفته میشود: اگر اهل حل و عقد نتوانند امامی را انتخاب کنند، در این صورت حکم حدود الهی چه میشود؟ و شما در این باره چه جوابی دارید؟
1) . آنچه که شیخ بزرگوار در این فقره و در مقام پاسخ به سؤال بیان میفرمایند مقدمهای برای ادامه بحث و رسیدن به هدف مباحثه هستند که کاملاً بجا و درست است، امّا تمام جواب نیست. بنابراین به نظر میرسد تذکّر این نکته لازم باشد که اجرای حدود در زمان غیبت امام علیهالسلام به عهده فقهای جامع الشرایط که نواب عام حضرت هستند گذارده شده است و بر ایشان هم نظیر امام در صورت تمکین و توانایی اجرای حدود واجب است و روایات هم که پس از امام در صورت عدم دسترسی به حضرت، امور مردم به فقهای بزرگوار سپرده شده، در کتب روایی ما موجود میباشد؛ از جمله توقیع شریف از امام زمان علیهالسلام که فرمودند: و امّا الحوادث الواقعه فارجعوا فیها الی رواة حدیثنا... و یا روایاتی که مثلاً، در باب وجوب رجوع در قضا و فتوی به راویان حدیث شیعه وارد شده و در وسائل الشیعه، ج 27 ذکر شدهاند. بنابراین در زمان غیبت، اقامه حدود در شأن فقهای شیعه است و راه نیابت عام یا ولایت فقیه راه مناسبی برای پاسخگویی به این گونه اشکالها و سؤالها است. البته در صورتی که امکان اجرای حدود توسط فقها وجود داشته باشد و حاکمیت جامعه در دست فقهای بزرگوار باشد نظیر آنچه که امروز در کشور عزیزمان ایران وجود دارد که حاکمیت در دست نیابت عام حضرت است. بنابراین اجرای حدود ممکن است و تمکن هم وجود دارد و مانعی هم در راه نیست. و اللّه عالم.
فإن قلتم: سقطت، فهذا نسخ علی ما ألزمتمونا.
وإن قلتم: هی باقیة (فی) جنوب مستحقّیها فهو جوابنا بعینه.
فإن قیل: قد قال أبوعلیّ: إنّ فی الحال الّتی لا یتمکّن أهل الحلّ والعقد من نصب الإمام یفعل اللّه ما یقوم مقام إقامة الحدود ویزاح علّة المکلّف.
و قال أبوهاشم: إنّ إقامة الحدود دنیاویّة لا تعلّق لها بالدین.
قلنا: أمّا ما قاله أبوعلیّ فلو قلنا مثله ما ضرّنا لأنّ إقامة الحدود لیس هو الّذی لأجله
اگر بگویید: حدود در این صورت ساقط میشود، که این همان نسخ شریعت است که شما ما را به آن متهم کردید.
اگر بگویید: حدود بر عهده مستحق آن باقی است که اینهم همان جوابی است که ما به شما دادیم.
اگر [در جواب ما] گفته شود: ابو علی(1)
گفته است: در زمانی که اهل حل و عقد نتوانند امامی را انتخاب کنند و قادر به نصب امام نباشند، خداوند تبارک و تعالی کاری میکند که جایگزین اقامه حدود باشد و مانع تکلیف را برطرف میفرماید.
و ابو هاشم(2)
گفته است: اجرای حدود مربوط به امور دنیایی است و ارتباطی به دین ندارد.
و امّا آنچه که ابو علی گفته بود: اگر [بر فرض] ما هم مثل همین حرف را زده و جواب
1) . ابو علی همان محمّد بن عبد الوهاب بن سلام بن حمران بن لبان جبایی است که از ائمّه و بزرگان معتزله است و در عصر خودش رئیس علمای کلام بوده است، وی متولد 235 و متوفای 303 ه.ق است.
2) . ابو هاشم عبد السلام بن محمّد بن عبد الوهاب جبایی است، او هم از بزرگان و ائمّه فرقه معتزله است، متولد سال 277 و متوفای سال 321ه.ق است.
أوجبنا الإمام حتّی إذا فات إقامته انتقض دلالة الإمامة، بل ذلک تابع للشرع، وقد قلنا: إنّه لا یمتنع أن یسقط فرض إقامتها فی حال انقباض ید الإمام أو تکون باقیة فی جنوب أصحابها، وکما جاز ذلک جاز أیضا أن یکون هناک ما یقوم مقامها، فإذا صرنا إلی ما قاله
لم ینتقض علینا أصل.
وأمّا ما قاله أبوهاشم: من أنّ ذلک لمصالح الدنیا فبعید، لأنّ ذلک عبادة واجبة، ولو کان لمصلحة دنیاویّة لما وجبت.
علی أنّ إقامة الحدود عنده علی وجه الجزاء والنکال جزء من العقاب وإنّما قدّم فی دار
بدهیم، به اعتقاد ما ضرری نمیرساند، چرا که ما وجود امام را به خاطر اجرای حدود الهی واجب و ضروری نمیدانیم [و این گونه نیست که بگوییم امام فقط به این دلیل باید باشد تا حدود الهی اجرا شود] که اگر اقامه حدود منتفی شد و امکان نداشت دلیلی هم بر امامت نداشته باشیم، بلکه اجرای حدود تابع شرع است. به همین دلیل گفتیم که اگر دست امام باز نبوده و اجرای حدود امکان نداشته باشد و علیرغم اینکه بر عهده مستحق حدود آن باقی است، مانعی ندارد که وجوب آن ساقط شود. بنابراین وقتی این امر که ما میگوییم ممکن شد به همین ترتیب ممکن است که امر دیگری جانشین حدود شود. بنابراین اگر کلام ابو علی را هم بپذیریم برای اعتقاد ما [که وجوب لزوم وجود امام است] ضرری نداشته و آن را نقض نمیکند.
امّا آنچه ابو هاشم گفت که اجرای حدود برای مصالح دنیایی است؛ این حرف، خیلی بعید است، به این دلیل که اجرای حدود از عبادات واجب است که اگر صرفا برای مصالح دنیوی بود که واجب نمیشد.
بعلاوه بنابر اعتقاد خود ابو هاشم، حدود به عنوان جزا و کیفر و عبرت و بخشی از عذاب اخروی است که به جهت مصلحتی که دارد قسمتی از آن مقدم شده و در دنیا واقع میشود.
الدنیا بعضه لما فیه من المصلحة، فکیف یقول مع ذلک أنّه لمصالح دنیاویّة، فبطل ما قالوه.
فإن قیل: کیف الطریق إلی إصابة الحقّ مع غیبة الإمام؟
فإن قلتم: لا سبیل إلیها.
جعلتم الخلق فی حیرة وضلالة وشکّ فی جمیع أمورهم.
وإن قلتم: یصاب الحقّ بأدلّته.
قیل لکم: هذا تصریح بالاستغناء عن الإمام بهذه الأدلّة.
قلنا: الحقّ علی ضربین عقلیّ وسمعیّ، فالعقلیّ یصاب بأدلّته، والسمعیّ علیه أدلّة
با این وصف چطور ابو هاشم میگوید حدّ[صرفا] برای مصالح دنیایی است نه اخروی، بنابراین ادعای او باطل است.
سؤال: با توجّه به غیبت امام، چگونه میتوان به [اعتقاد] حقّ رسید؟
اگر بگویید راهی نیست؛ در این صورت خلق خدا را در تمام امورشان در حیرت و سرگردانی و گمراهی و شکّ قرار دادهاید [که مسلما اشتباه است].
اگر بگویید به وسیله ادله و براهین میتوان به اعتقاد حقّ رسید؛ در این صورت به شما گفته میشود: این [اعتراف شما] تصریح به این است که با وجود این ادله نیازی به وجود امام زمان علیهالسلام نیست.
پاسخ: [رسیدن به اعتقاد] حقّ به دو طریق ممکن است: طریقه عقلی و طریقه سمعی [یا نقلی].
طریقه عقلی: عبارت است از اینکه به وسیله ادله و براهین به اعتقاد حقّ برسیم.
طریقه سمعی یا نقلی: آن است که به وسیله ادلهای که از بیانات و گفتار صریح پیامبر
منصوبة من أقوال النبی صلیاللهعلیهوآله، ونصوصه، وأقوال الأئمّة علیهمالسلام من ولده، وقد بیّنوا ذلک وأوضحوه، ولم یترکوا منه شیئا لا دلیل علیه.
غیر أنّ هذا وإن کان علی ما قلناه، فالحاجة إلی الإمام قد بیّنا ثبوتها لأنّ جهة الحاجة إلیه المستمرّة فی کلّ حال و زمان کونه لطفا لنا علی ما تقدّم القول فیه، ولا یقوم غیره مقامه، فالحاجة المتعلّقة بالسمع أیضا ظاهرة، لأنّ النقل وإن کان واردا عن الرسول صلیاللهعلیهوآله، وعن آباء الإمام علیهمالسلام بجمیع ما یحتاج إلیه فی الشریعة، فجائز علی الناقلین العدول عنه، إمّا تعمّدا وإمّا لشبهة؛ فینقطع النقل، أو یبقی فیمن لا حجة فی نقله.
وقد استوفینا هذه الطریقة فی تلخیص الشافی فلا نطوّل بذکرها الکتاب.
اکرم صلیاللهعلیهوآله و ائمّه دین علیهمالسلام که اولاد ایشان هستند [راه حقّ را] برای ما بیان کرده و توضیح
دادهاند و هیچ چیزی را بدون دلیل قاطع و محکم فروگذار نکردهاند.
علاوه بر این همان گونه که قبلاً نیاز به وجود امام را بیان کردیم، علّت اینکه ما در هر حال و زمان به وجود امام نیازمندیم این است که وجود ایشان در هر حالی برای ما لطف است، بنابراین هیچ کس و یا امر دیگری نمیتواند جانشین و جایگزین او باشد.
با این بیان طریقه سمعی و نقلی در رسیدن به حقّ هم روشن است. به خاطر اینکه اگرچه از طریق رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و پدران بزرگوار امام زمان علیهمالسلام تمام نیازهای دینی مردم در شریعت و احکام و دستورها وارد شده است، امّا ممکن است ناقلین و راویان حدیث عمدا و یا از روی اشتباه از حقّ عدول کرده [و خبر را مخالف حقّ نقل کرده] باشند و این امر موجب قطع نقل خبر از معصوم شده باشد و یا اینکه راوی کسی باشد که دلیلی بر صحّت نقل او نبوده [و روایتش معتبر نیست بنابراین وجود امام زمان واجب و لازم است].
این مسأله را مفصّلاً و در کتاب تلخیص الشافی متذکر شدهایم. بنابراین نیازی نیست که با ذکر دوباره آن کتاب را طولانی کنیم.
فإن قیل: لو فرضنا أنّ الناقلین کتم بعض منهم بعض الشریعة واحتیج إلی بیان الإمام ولم یعلم الحقّ إلاّ من جهته، وکان خوف القتل من أعدائه مستمرّا کیف یکون الحال.
فإن قلتم: یظهر وإن خاف القتل، فیجب أن یکون خوف القتل غیر مبیح له الاستتار ویلزم ظهوره.
وإن قلتم: لا یظهر وسقط التکلیف فی ذلک الشیء المکتوم عن الأمّة، خرجتم من الإجماع، لأنّه منعقد علی أنّ کلّ شیء شرعه النبیّ صلیاللهعلیهوآله وأوضحه فهو لازم للأمّة إلی أن تقوم الساعة.
سؤال: فرض کنیم که ناقلین اخبار بعضی از روایتها و دستورهای شرعی را کتمان کرده باشند و اعتقاد حقّ هم فقط از طریق امام شناخته میشود، بنابراین نیاز مبرمی به
بیان و روشنگری امام باشد، از طرفی هم ترس کشته شدن امام توسط دشمنانشان ادامه دارد، در این صورت چه میشود؟ و چه باید کرد؟
1 - اگر بگویید: در این صورت امام باید ظاهر شود، حتی اگر خطر کشته شدن ایشان
وجود داشته باشد.
در این صورت لازم میآید که خطر مرگ و شهادت، دلیل موجّهی برای غیبت ایشان نباشد. [بنابراین دلیل شما مبنی بر اینکه خوف از مرگ ایشان موجب غیبت شده موجه نخواهد و برای غیبت کافی نیست.] پس باید ظاهر شود.
2 - اگر بگویید: امام ظاهر نمیشود و در مورد آن دسته از احکام که از امّت پوشیده
شده است، تکلیف ساقط است.
در این صورت شما از اجماع امّت اسلامی خارج شدهاید، چرا که همه امّت اجماع دارند که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله هر چه را که به عنوان شریعت بیان فرمودهاند، تا روز قیامت لازم الاجرا است.
وإن قلتم: إنّ التکلیف لا یسقط، صرّحتم بتکلیف ما لا یطاق، وإیجاب العمل بما لا طریق إلیه.
قلنا: قد أجبنا عن هذا السؤال فی التلخیص مستوفی، وجملته إنّ اللّه تعالی لو علم أنّ النقل ببعض الشرع المفروض ینقطع فی حال یکون تقیّة الإمام فیها مستمرّة، وخوفه من الأعداء باقیا، لأسقط ذلک عمن لا طریق له إلیه، فإذا علمنا بالإجماع أنّ تکلیف الشرع
مستمرّ ثابت علی جمیع الأمّة إلی قیام الساعة، علمنا عند ذلک أنّه لو اتّفق انقطاع النقل
بشیء من الشرع لما کان ذلک إلاّ فی حال یتمکّن فیها الإمام علیهالسلام من الظهور والبروز والإعلام والإنذار.
3 - واگر بگویید: تکلیف ساقط نمیشود؛ در این صورت صراحتا تکلیف غیر مقدور نموده و عملی را واجب کردهاید که راهی برای رسیدن آن وجود ندارد. [یعنی تکلیفی به عهده مردم گذاشتهاید که انجام آن از توان آنها خارج است.]
پاسخ: ما در کتاب تلخیص مفصّلاً جواب این سؤال را بیان کردهایم که خلاصه آن به این ترتیب است: اگر خداوند تبارک و تعالی بداند که امام در زمانی طولانی مجبور به تقیّه بوده وترس از کشته شدن ایشان توسط دشمنانشان کماکان وجود دارد و طبق آنچه که در فرض سؤال آمد، نقل برخی از دستورهای شرع مقدّس قطع شود، آن دسته از احکام و تکالیف [که دچار کتمان و یا دستکاری عمدی یا سهوی شدهاند] از عهده کسانی که راهی برای رسیدن به آن ندارند برداشته میشود.
از طرفی وقتی که به وسیله اجماع امّت دانستیم که دستورهای دینی برتمام آحاد امّت تا روز قیامت مستمرا ثابت است و تغییر نمیکند، خواهیم دانست که اگر نقل بخشی از دستورهای شرع مقدّس [به هر دلیل] قطع شود و به دست ما نرسد، این اتفاق در زمانی خواهد بود که امام بتواند ظهور کرده و حقّ را اعلام نموده و مردم را از نافرمانی خداوند بترساند.
وکان المرتضی رحمهالله یقول أخیرا: لا یمتنع أن یکون هاهنا أمور کثیرة غیر واصلة إلینا هی مودعة عند الإمام علیهالسلام، وإن کان قد کتمها الناقلون ولم ینقلوها ولم یلزم مع ذلک سقوط التکلیف عن الخلق، لأنّه إذا کان سبب الغیبة خوفه علی نفسه (من الّذین أخافوه، فمن أحوجه إلی الاستتار أتی من قبل نفسه) فی فوت ما یفوته من الشرع، کما أنّه أتی من قبل
نفسه فیما یفوته من تأدیب الإمام وتصرّفه من حیث أحوجه إلی الاستتار، ولو زال خوفه لظهر، فیحصل له اللّطف بتصرّفه، وتبیّن له ما عنده مما انکتم عنه، فإذا لم یفعل وبقی مستترا أتی من قبل نفسه فی الأمرین وهذا قویّ تقتضیه الأصول.
سیّد مرتضی رحمهالله فرمودهاند: ممکن است احکام و دستورهای زیادی [در شرع مقدّس] وجود داشته باشد که هنوز به ما نرسیده است و نزد امام علیهالسلام به امانت گذارده شده باشند، مع ذلک این بدان معنا نیست که لزوما تکلیف از دوش خلق برداشته شده باشد. به این دلیل که اگر علّت غیبت، خوف از کشته شدن حضرت توسط کسانی که موجب این ترس شده و ایشان را مجبور به استتار کردهاند باشد، ضرر اینکه بخشی از دستورهای دینی را از دست دادهاند متوجّه خود آنهاست؛ چنانکه از دست دادن تأدیب امام [و تحت تربیت امام بودن] و نعمت تصرف حضرت در امور از جانب خودشان است.
اگر این ترس و اجبار به غیبت از بین برود، حضرت ظاهر شده و به وسیله تصرف حضرت در امور، لطف خداوند حاصل میشود و آنچه را که از مردم کتمان شده برایشان روشن و آشکار میسازد و وقتی حضرت ظهور نکرده ودر پرده غیبت بمانند، ضرری است که از جانب خود شخص مکلف متوجهاش شده است؛ چه در کتمان احکام دین و چه در عدم ظهور امام علیهالسلام و این استدلال قوی و محکمی است که بر پایه اصول مسلّم استوار است.
وفی أصحابنا من قال: إنّ علّة الإستتار عن أولیائه خوفه من أن یشیّعوا خبره، ویتحدّثوا باجتماعهم معه سرورا (به) فیؤدّی ذلک الی الخوف من الأعداء وإن کان غیر مقصود.
وهذا الجواب یضعف لأنّ عقلاء شیعته لا یجوز أن یخفی علیهم ما فی إظهار اجتماعهم معه من الضرر علیه وعلیهم، فکیف یخبرون بذلک [العامة] مع علمهم بما (علیه و ) علیهم فیه
من المضرّة العامّة، وإن جاز (هذا) علی الواحد والإثنین لا یجوز علی جماعة شیعته الّذین
لا یظهر لهم.
علی أنّ هذا یلزم علیه أن یکون شیعته قد عدموا الإنتفاع به علی وجه لا یتمکّنون من
بعضی از علما گفتهاند: علّت غیبت حضرت از دوستان و ارادتمندان ایشان، خوف و ترس از این مطلب است که اخبار [دیدار با] امام علیهالسلام شایع شده و همه جا پخش شود و شیعیان از روی خوشحالی، اجتماعشان با حضرت را نقل کرده و مورد گفت و گو قرار دهند، و همین مسأله منجر به تشدید خوف آن حضرت از دشمنان بشود؛ اگر چه هدف آنها [ از انتشار خبر] تشدید خوف حضرت نبوده باشد.
این بیان ضعیف است؛ چه اینکه به اعتقاد شیعه اصولاً و به حکم عقل ممکن نیست ضرری که در پی افشای زیارت و دیدار با امام متوجه حضرت و یا خودشان میشود را ندانند و بر آنها مخفی باشد. بنابراین چگونه همه را به اجتماع با امام و زیارت حضرت با مسرّت و خوشحالی خبردار میکنند، در حالی که از ضرر این عمل برای امام و خودشان آگاهی کامل دارند.
البته ممکن است یکی دو نفر این کار را بکنند ولی جماعت [شیعه] این گونه نبوده واین عمل از آنها سرنمیزند.
بعلاوه این حرف و ادّعا مستلزم این است که شیعیان حضرت، فیض بردن از وجود مبارک ایشان را آن گونه از دست بدهند که دیگر نتوانند تلافی کنند. چرا که اگر علّت
تلافیه وإزالته، لأنّه إذا علّق الإستتار بما یعلم من حالهم أنّهم یفعلونه فلیس فی مقدورهم الآن ما یقتضی من ظهور الإمام علیهالسلام، وهذا یقتضی سقوط التکلیف الّذی الإمام لطف فیه عنهم.
وفی أصحابنا من قال: علّة استتاره عن الأولیاء ما یرجع إلی الأعداء، لأنّ انتفاع جمیع الرعیّة من ولیّ وعدوّ بالإمام إنّما یکون بأن ینفذ أمره ببسط یده فیکون ظاهرا متصرّفا بلا دافع ولا منازع، وهذا ممّا المعلوم أنّ الأعداء قد حالوا دونه ومنعوا منه.
قالوا: ولا فائدة فی ظهوره سرّا لبعض أولیائه لأنّ النفع المبتغی من تدبیر الأمّة لا یتمّ إلاّ
غیبت حضرت را عملی بدانیم که شیعیان مرتکب آن شده و این عمل را از حالشان بفهمیم [که خبر زیارت حضرت را شایع میکنند] لکن در حال حاضر نمیتوانند عملی انجام دهند که مقتضی ظهور امام باشد [به عبارت دیگر نمیتوانند از افشای زیارت امام خودداری کنند] این امر موجب برداشتن وظیفهای خواهد شد که وجود امام را در آن لطف دانستیم.
برخی دیگر از علمای ما گفتهاند: علّت غیبت حضرت از دوستدارانش، به دشمنان ایشان برمیگردد. به این دلیل که نفعی که همگی مردم اعم از دوست و دشمن به برکت امام میبرند در صورتی است که امر حضرت نافذ و دست ایشان در امور باز باشد، و بدون مانع و مخالفتی بتواند ظاهر شده و در امور خلق تصرف کند و این از جمله مسائل روشن است که دشمنان بین ایشان و مردم حائل شده و مانع از تصرف ایشان در امور مردم شدهاند.
و در ادامه هم گفتهاند: اینکه حضرت تنها برای بعضی از محبّین و دوستدارانش
بظهوره للکلّ ونفوذ الأمر، فقد صارت العلّة فی استتار الإمام علی الوجه الّذی هو لطف ومصلحة للجمیع واحدة.
ویمکن أن یعترض هذا الجواب بأن یقال: إنّ الأعداء وإن حالوا بینه وبین الظهور علی وجه التصرّف والتدبیر، فلم یحولوا بینه وبین لقاء من شاء من أولیائه علی سبیل الاختصاص، وهو یعتقد طاعته ویوجب اتّباع أوامره، فإن کان لا نفع فی هذا اللّقاء لأجل
الاختصاص لأنّه غیر نافذ الأمر للکلّ، فهذا تصریح بأنّه لا انتفاع للشیعة الإمامیّة بلقاء
أئمّتها من لدن وفاة أمیر المؤمنین إلی أیّام الحسن بن علیّ أبی القائم علیهمالسلام لهذه العلّة.
ظاهر شود فایدهای ندارد، به جهت اینکه نفعی که میبایست از تدبیر امور امّت به دستبیاید، در صورتی تمام و کامل خواهد بود که برای همه مردم ظهور کرده و فرامینش نافذ باشد. بنابراین علّت و فلسفه غیبت امام برای تمام خلق [دوست و دشمن] یکپارچه لطف و مصلحت است [و فرقی نمیکند].
این جواب هم خالی از اشکال نیست و ممکن است که این گونه اعتراض شود: درست است که دشمن بین ایشان و ظهور و تصرف و تدبیر امور توسط ایشان حائل شده، اما بین ایشان و دیدار با هرکدام از محبّین امام که حضرت بنا بر خصوصیّتی اراده فرموده باشند حائل نشدهاند؛ [آن هم از جمله] کسانی که به امامت و اطاعت ایشان معتقد و تبعیت از اوامر حضرت را واجب بدانند. پس اگر بنا باشد این دیدارهای اختصاصی به دلیل اینکه امر حضرت برای همه نافذ نیست [و حضرت در مقام حاکمیت بر جامعه نیست] هیچ نفعی نداشته باشد، این بیان تصریح دارد به اینکه پس از شهادت امیرمؤمنان علیهالسلام تا ایام امامت امام حسن عسکری علیهالسلام پدر امام زمان علیهالسلام شیعیان به همین دلیل هیچ انتفاع و بهرهای از امامانشان نبردهاند [چون امرشان نافذ نبوده و حاکمیت جامعه به دستشان نبوده است].
ویوجب أیضا أن یکون أولیاء أمیر المؤمنین علیهالسلام وشیعته لم یکن لهم بلقائه إنتفاع قبل انتقال الأمر إلی تدبیره وحصوله فی یده، وهذا بلوغ من قائله إلی حدّ لا یبلغه متأمّل.
علی أنّه لو سلّم أنّ الانتفاع بالإمام لا یکون إلاّ مع الظهور لجمیع الرعیّة ونفوذ أمره فیهم لبطل قولهم من وجه آخر، وهو أنّه یؤدّی إلی سقوط التکلیف الّذی الإمام لطف فیه عن شیعته، لأنّه إذا لم یظهر لهم لعلّة لا یرجع إلیهم ولا کان فی قدرتهم وإمکانهم إزالته، فلا بدّ من سقوط التکلیف عنهم، لأنّه لو جاز أن یمنع قوم من المکلّفین غیرهم لطفهم، ویکون التکلیف
و همچنین موجب این میشود که شیعیان و دوستداران امیرالمؤمنین علیهالسلام قبل از انتقال امر خلافت ظاهری به ایشان و حصول تدبیر امّت به دست حضرت از زیارت و دیدار امام علیهالسلام منتفع نشده و دیدارشان فایدهای نداشته باشد، این بیان از کسی صادر شده است که به حدّ بلوغ فکری و توان و دقت در امور نرسیده است.
علاوه بر آنچه که گذشت اگر این ادّعا پذیرفته شود که انتفاع از محضر امام علیهالسلام فقط در صورتی ممکن است که حضرت برای همه ظهور کند و اوامرش در امور مردم نافذ باشد [به این معنا که حاکمیت داشته باشد]، از این جهت هم باطل است چون منجر به سقوط تکلیفی میشود که وجود امام در آن برای شیعیانش لطف خداوندی است [یعنی تکلیف فرمانبری شیعه از امام برداشته میشود چون حضرت ظهور نکرده و حاکمیت هم در دست او نیست] به این دلیل که وقتی امام برای شیعیان به علّتی که به آنها مرتبط نباشد ظاهر نشود و از طرفی آنها هم قدرت از بین بردن علّت غیبت را نداشته باشند، به ناچار باید تکلیف از شیعیان برداشته شده و ساقط شود. چرا که اگر صحیح باشد عدّهای از مکلفین و مردم [مثل دشمنانی که موجب ترس امام شدهاند] دسته دیگر را [که شیعیان و مریدان حضرت هستند] از لطفی که برای آنها است منع کنند و از طرفی هم تکلیفی (همان فرمانبرداری از امام) که آن لطف [یعنی وجود امام] در آن لطف الهی است برجا
الّذی ذلک اللّطف لطف فیه مستمرّا علیهم، لجاز أن یمنع بعض المکلّفین غیره بقید وما أشبهه
من المشی علی وجه لا یمکن من إزالته، ویکون تکلیف المشی مع ذلک مستمرّا علی الحقیقة.
ولیس لهم أن یفرّقوا بین القید وبین اللّطف من حیث کان القید یتعذّر معه الفعل ولا یتوهّم وقوعه، ولیس کذلک فقد اللّطف، لأنّ أکثر أهل العدل علی أنّ فقد اللطف کفقد
القدرة والآلة، (وأنّ التکلیف مع فقد اللّطف فیمن له لطف معلوم کالتکلیف مع فقد القدرة
والآلة) ووجود الموانع، وأنّ من لم یفعل له اللطف ممّن له لطف معلوم غیر مزاح العلّة فی التکلیف، کما أنّ الممنوع غیر مزاح العلّة.
و مستمر باشد [به این معنا که از یک طرف مخالفین مانع از انتفاع و فیض بردن شیعه از وجود مبارک امام شوند و از طرفی تکلیف فرمانبرداری از امام که وجودش لطف الهی است بر عهده شیعه باقی باشد] این امر نظیر این است که بعضی از مکلفین پای دیگری را با زنجیر یا چیزی شبیه به آن به نحوی ببندند که او نتواند راه برود و قادر به باز کردن بند آن هم نباشد، و از طرفی هم تکلیف به راه رفتن در حقّ او استمرار داشته باشد.
آنها نمیتوانند بین قید و زنجیر و بین لطف فرقی بگذارند، از این جهت که قید و بند، انسان را از عمل متعذر میکند چون راه رفتن با قید محال است ولی فقدان لطف از این مقوله نیست. چون اکثر اهل عدل [شیعه و معتزله] بر این باورند که فقدان لطف مثل فقدان قدرت و وسیله است و اینکه تکلیف با نبودن لطف درباره کسی که لطف معلومی متوجّه او شده است؛ مثل تکلیف در صورت نبودن قدرت و نیز وجود مانع از انجام وظیفه است.
و باز عدلیه معتقدند: کسی که لطف برایش معلوم است ولی حاصل نشده، غیر از کسی است که مانع تکلیف از او برداشته شده است چنان که کسی که ممنوع از راه رفتن است، غیر از کسی است که مانعی در راه رفتن دارد.
والّذی ینبغی أن یجاب عن السؤال الّذی ذکرناه عن المخالف أن نقول: إنّا أوّلاً لا نقطع علی استتاره عن جمیع أولیائه، بل یجوز (أن یظهر) لأکثرهم ولا یعلم کلّ إنسان إلاّ حال
نفسه، فإن کان ظاهرا له فعلته مزاحه، وإن لم یکن ظاهرا له علم أنّه إنّما لم یظهر له لأمر یرجع إلیه وإن لم یعلمه مفصّلاً لتقصیر من جهته، وإلاّ لم یحسن تکلیفه.
آنچه که شایسته است در جواب این سؤال که از جانب مخالفین ذکر کردیم ارائه شود، این است که بگوییم:
اولاً یقین نداریم که امام از تمامی دوستدارانش مخفی شده باشد، بلکه ممکن است
برای اکثر شیعیانش ظاهر شده باشد، و هر انسانی فقط به وضع و حال خودش آگاه است [و از دیگران بیخبر است]. بنابراین اگر امام برای کسی ظاهر شود مانع تکلیف در حقّ او مرتفع شده واگر برای کسی ظاهر نشود آن شخص حتما خواهد دانست که علّت این امر به عمل خود او بر میگردد، هر چند که تفصیلاً نداند که تقصیر از ناحیه او بوده است،
در غیر این صورت تکلیف [به فرمانبرداری از امام] درست نخواهد بود.(1)
این بیان مستلزم آن است که هیچ کس از فرقه حقه ناجیه شیعه در زمان غیبت متصف به صفت عدالت نباشند به این دلیل که گناهی که مانع ظهور امام علیهالسلام شده است و از طرف اینها هم بوده است یا گناه کبیره بوده یا صغیرهای که اصرار به آن شده است و در هر صورت با عدالت منافات دارد با این اوضاع و احوال چگونه میتوان به عدالت راویان وائمّه جماعات حکم کرد و شهادت آنها را پذیرفت، آن هم با وجود اینکه ضرورتا میدانیم که در هر عصری از اعصار جماعتی از اخیار وجود داشته و دارند که لحظهای در اقرار به امامت و اطاعت از امام توقف نکردهاند.
و همچنین بیگمان در بسیاری از اعصار گذشته انبیا و اوصیایی زندگی میکردند که [توسط حکام جور] در حبس بوده واز در دسترس خلق بودن ممنوع شده بودند و حال مقرین و مؤمنین به ایشان کاملاً معلوم است که ایشان در این امر مقصر نبودند.
] بلکه میگوییم: وقتی که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله در غار مخفی شدند برای امیرالمؤمنین ظاهر بود و همراه علی بوده و این برای امیرمؤمنان لطف الهی بود، و امکان ندارد که علی علیهالسلام را در اختفای رسول خدا مقصر دانست. پس حقّ این است که در جواب مستشکل گفته شود: لطف وقتی مشتمل بر مفسدهای نباشد شرط در تکلیف است و ما میدانیم وقتی که خداوند تبارک و تعالی در هنگام ارتکاب معاصی توسط گنهکاران علامت رسوا کنندهای بر آنها ظاهر کند مثلاً صورت آنها را سیاه کند، این عمل آنها را به طاعت نزدیک و از معصیت کردن دورشان میکند. لکن چون این عمل مشتمل بر مفسده کثیرهای است [از جمله رفتن آبروی مردم و امثال این] خداوند این کار را انجام نداد.
به همین ترتیب امکان دارد که ظهور امام علیهالسلام برای کسانی که اقرار به ولایت ایشان کردهاند مشتمل بر مفسده عظیمهای بوده و موجب درماندگی و به سختی افتادن ایشان باشد، پس ظهور حضرت در این احوال برای مؤمنین به ایشان لطف نیست.
و آنچه که شیخ رحمهالله ذکر فرمودهاند مبنی بر اینکه تکلیف در صورت فقدان لطف همانند تکلیف با فقدان وسیله انجام آن است، برفرض که این مطلب را بپذیریم وقتی این حرف تمام است و [ظهور امام] لطف است که مفاسدی که مانع از این لطف هستند برطرف شده باشند.
حاصل کلام اینکه پس از اثبات حسن و قبح عقلی و اینکه عقل حکم میکند به اینکه لطف بر خداوند تبارک و تعالی واجب است و اینکه وجود امام به اتفاق و اجماع جمیع عقلا لطف خداوند است و که این مصلحت در وجود داشتن امام است که مردم را به صلاح دعوت کرده و از فساد منع فرماید و اینکه وجود مبارک آن حضرت بهترین مصلحت بندگان، نزدیکتر به اطاعت خداست و اینکه میبایست معصوم باشد و اینکه عصمت فقط از ناحیه باری تعالی دانسته میشود و اینکه بر عدم عصمت غیر امام زمان علیهالسلام اجماع واقع شده است، وجود مبارک حضرت علیهالسلام ثابت میشود امّا غیبت ایشان از مخالفین، روشن است که به تقصیر خود آنها مربوط میشود.
و امّا غیبت حضرت از کسانی که به ولایتشان اقرار کردهاند؛ ممکن است بعضی از ایشان مقصر باشند و بعضی دیگر با وجود عدم تقصیرشان از بعضی از فواید که به ظهور حضرت مترتب است به خاطر مفسدهای که از جهت مخالفین متوجّه آنان است ممنوع شدهاند و یا اینکه به خاطر مصلحتی باشد که در غیبت برای ایشان وجود دارد. به اینکه [مثلاً] با وجود اینکه حضرت از ایشان مخفی بوده و شبهاتی پیرامون حضرت وجود داشته و مشقات فراوانی [که به خاطر غایب بودن حضرت] متحمّل میشوند، به آن حضرت ایمان داشته باشند و اینها بالاترین پاداش و ثواب را خواهند داشت.
علاوه بر این رسیدن فواید و برکات وجودی امام و هدایتهای ایشان منحصر و متوقف بر ظاهر شدن حضرت به گونهای که شناخته شوند نیست. بنابراین ممکن است الطاف زیادی از ایشان به بسیاری از شیعیان برسد و آنها حضرت را نشناسند چنانکه از خود حضرت است که «غائب بودن ایشان مثل خورشید پشت ابرهاست.» بعلاوه تمام این مسائل ] در غیبتهای انبیا [مثل موسی علیهالسلام] دلیل روشنی وجود دارد و در این نوع غیبت از وجود حجّت خدا نیز مصلحتی نهفته است والاّ از حقّ تعالی هرگز صادر نمیشد.
1) . مرحوم علامه مجلسی رحمهالله در صفحه 214 از جلد 51 بحارالانوار باب 12 پس از نقل این بخش از متن کتاب غیبت مرحوم شیخ میفرماید: در مورد آنچه که مرحوم شیخ رحمهالله در ضمن جواب به اعتراض مخالفین به آن ملتزم شده است که هرکسی که امام در زمان غیبت از او مخفی است مقصر و گناهکار است میگوییم:
فإذا علم بقاء تکلیفه علیه واستتار الإمام عنه علم أنّه لأمر یرجعإلیه، کما تقوله جماعتنا فیمن لم ینظر فی طریق معرفة اللّه تعالی فلم یحصل له العلم، وجب أن یقطع علی أنّه إنّما
لم یحصل لتقصیر یرجع إلیه، وإلاّ وجب إسقاط تکلیفه وإن لم یعلم ما الّذی وقع تقصیره فیه.
فعلی هذا التقریر أقوی ما یعلّل به ذلک أنّ الإمام إذا ظهر ولا یعلم شخصه وعینه من حیث المشاهدة، فلا بدّ من أن یظهر علیه علم معجز یدلّ علی صدقه والعلم بکون الشیء معجزا یحتاج إلی نظر یجوز أن یعترض فیه شبهه، فلا یمتنع أن یکون المعلوم من حال من
پس هرگاه بداند تکلیف برعهده او باقی است و امام هم از او مخفی است، خواهد دانست که مخفی شدن امام به خاطر امری است که به خود او بر میگردد. چنانکه این حرف را جماعتی از ما در مورد کسی میگویند که در راه رسیدن به معرفت اللّه، دقت و تعقل نکرده نتیجتا علم هم برای او حاصل نشده است یقینا به خاطر تقصیری است که به خود او برمیگردد. در غیر این صورت تکلیف از او ساقط میشود؛ اگرچه معلوم نشود در چه امری مقصر است و کوتاهی کرده است.
بنابراین قویترین دلیلی که به آن استدلال میشود این است که وقتی امام ظهور کرد و شخص ایشان از نظر مشاهده و رؤیت شناخته نشد، به ناچار باید معجزاتی را بر مردم ظاهر و آشکار کند که دلالت بر صداقت امام کند و از طرفی علم به اینکه این عملی که از امام صادر شده معجزه هست یا نه، نیازمند به تأمل و دقت است وممکن است که در آنهم شبهه وارد شود [تا جواب آن ارائه شود].
بنابراین احتمال دارد کسی که معجزه برای او ظاهر نشده وقتی که امام ظاهر شود
لم یظهر له أنّه متی ظهر وأظهر المعجز لم ینعم النظر فیدخل [علیه] فیه شبهة، فیعتقد أنّه کذّاب ویشیع خبره فیؤدّی إلی ما تقدّم القول فیه.
فإن قیل: أیّ تقصیر وقع من الولیّ الّذی لم یظهر له الإمام لأجل هذا المعلوم من حاله، وأیّ قدرة له علی النظر فیما یظهر له الإمام معه وإلی أیّ شیء یرجع فی تلافی ما یوجب
غیبته.
قلنا: ما أحلّنا فی سبب الغیبة عن الأولیاء إلاّ علی معلوم یظهر موضع التقصیر فیه وإمکان تلافیه، لأنّه غیر ممتنع أن یکون من المعلوم من حاله أنّه متی ظهر له الإمام قصّر فی النظر فی معجزه، فإنّما أتی فی ذلک لتقصیره الحاصل فی العلم بالفرق بین المعجز والممکن،
و معجزه آشکار کند با دقت و تعقل توجّه نکند و برایش در این امر شبههای ایجاد
شود و معتقد شود [که امام] دروغ میگوید و خبرش را هم همه جا منتشر کند و این منجر شود به آنچه که گفتیم.
اگر گفته شود: تقصیر دوستداران امام چیست که امام برای کسانی که حالشان چنین است امری و یا معجزهای ظاهر نمیکند؟ و با چه قدرتی در آنچه که امام برای او ظاهر میکند با دیده تأمل و تعمّق بنگرد؟ و به چه وسیلهای آنچه را که موجب غیبت شده است، تلافی و جبران کند؟
جواب میگوییم: دلیل غیبت امام علیهالسلام از دوستداران و علاقمندانش به نظر ما معلوم است. [از طرفی] موضع تقصیر و همچین امکان و نحوه تلافی آن هم معلوم و مشخص است. چرا که ممکن است از حال او معلوم شود که وقتی امام برایش [معجزهای] ظاهر کرد و او در تأمل و تعمق در آن کوتاهی کند، پس قطعا کوتاهی او در دانستن فرق بین معجزه و امر ممکن و نیز آگاهی از فرق بین دلیل این امر و شبهه از جانب خود اوست.
والدلیل من ذلک والشبهة، ولو کان من ذلک علی قاعدة صحیحة لم یجز أن یشتبه علیه معجز الإمام عند ظهوره له، فیجب علیه تلافی هذا التقصیر واستدراکه.
ولیس لأحد أن یقول: هذا تکلیف لما لا یطاق وحوالة علی غیب، لأنّ هذا الولیّ لیس یعرف ما قصّر فیه بعینه من النّظر والاستدلال فیستدرکه حتّی یتمهّد فی نفسه ویتقرّر،
ونراکم تلزمونه ما لا یلزمه، وذلک إنّ ما یلزم فی التکلیف قد یتمیّز تارة ویشتبه أخری بغیره، وإن کان التمکّن من الأمرین ثابتا حاصلاً.
فالولیّ علی هذا إذا حاسب نفسه ورأی أنّ الإمام لا یظهر له وأفسد أن یکون السبب فی الغیبة ما ذکرناه من الوجوه الباطلة وأجناسها، علم أنّه لا بدّ من سبب یرجع إلیه.
ولی اگر براساس یک قاعده و قانون صحیح عمل کند ممکن نیست که وقت ظاهر شدن معجزه امام برایش شبههای ایجاد شود. بنابراین باید کوتاهی خودش را تلافی و جبران کند.
و کسی نمیتواند بگوید: این [تلافی تقصیر] تکلیفی است که از حدّ توان او خارج است. چرا که دوستدار امام نمیداند در چه چیزی و کجای استدلال کوتاهی کرده تا اینکه آن را تدارک و تلافی و در وجود خودش آمادگی جبران را ایجاد کند و میبینیم که شما آنها را به امری ملزم میکنید که لازم نیست و آن عبارت است از اینکه آنچه لازمه تکلیف است گاهی مشخص و معلوم است و گاهی با امر دیگری مشتبه میشود؛ اگرچه تمکن وتوان از هر دو امر ثابت و حاصل باشد. [باز هم امر به مالایطاق است]. پس علاقمند به حضرت زمانی که با خودش محاسبه کرده، ملاحظه کند که امام بر او ظاهر نمیشود و همچنین دریافته باشد که وجوه باطلهای که ذکر کردیم و امثال اینها نمیتوانند سبب غیبت حضرت باشند، خواهد دانست که حتما علّت غیبت به خودش برمیگردد.
وإذا علم أنّ أقوی العلل ما ذکرناه، علم أنّ التقصیر واقع من جهته فی صفات المعجز وشروطه، فعلیه معاودة النظر فی ذلک، عند ذلک وتخلیصه من الشوائب وما یوجب الالتباس، فإنّه من اجتهد فی ذلک حقّ الإجتهاد ووفّی النظر شروطه، فإنّه لا بدّ من وقوع
العلم بالفرق بین الحقّ والباطل، وهذه المواضع الإنسان فیها علی نفسه بصیرة، ولیس یمکن أن یؤمر فیها بأکثر من التناهی فی الاجتهاد، والبحث والفحص والاستسلام للحقّ وقد بیّنا أنّ هذا نظیر ما نقول لمخالفینا، إذا نظروا فی أدلّتنا ولم یحصل لهم العلم سواء.
فإن قیل: لو کان الأمر علی ما قلتم لوجب أن لا یعلم شیئا من المعجزات فی الحال،
و زمانی که بداند قویترین دلیل غیبت آن چیزی است که ما ذکر کردیم، آگاهی خواهد یافت که کوتاهی و تقصیر در مورد دقت نکردن در ویژگیها و شرایط معجزه به خودش برمیگردد. بنابراین باید دوباره وقت ظهور معجزه با دقت و تأمّل در آن توجّه کند و آن را از شوائب و آنچه که موجب شبهه شده خالص کند؛ چون کسی که تلاش کند و با دقت و عمق، شروط معجزه را ملاحظه نماید علم به فرق بین حقّ وباطل برایش حاصل میشود و در این گونه موارد انسان بر نفس خودش بصیرت دارد. [که آیا حقیقتا در شروط و ویژگیهای معجزه دقت لازم را داشته، یا نه.]
و نمیتوان او را در این مسأله به بیشتر از توان و تلاشش به بحث و جست و جو و تسلیم حقّ شدن امر کرد و قبلاً هم بیان کردهایم که این نظیر آن چیزی است که ما به مخالفین خود میگوییم آنگاه که در ادله ما دقت کرده، ولی علم و معرفت برای آنها حاصل نشده باشد.
اشکال: اگر مسأله به همین ترتیب باشد که شما گفتید [که انسان در تشخیص معجزه امکان اشتباه دارد] پس نباید در حال حاضر هیچ یک از معجزات، تشخیص داده شوند.
وهذا یؤدّی إلی أن لا یعلم النبوّة وصدق الرسول، وذلک یخرجه عن الإسلام فضلاً عن الإیمان.
قلنا: لا یلزم ذلک لأنّه لا یمتنع أن تدخل الشبهة فی نوع من المعجزات دون نوع، ولیس إذا دخلت الشبهة فی بعضها دخل فی سائرها، فلا یمتنع أن یکون المعجز الدالّ علی النبوّة
لم تدخل علیه فیه شبهة، فحصل له العلم بکونه معجزا وعلم عند ذلک نبوّة النبی صلیاللهعلیهوآله، والمعجز الّذی یظهر علی ید الإمام إذا ظهر یکون أمرا آخر یجوز أن یدخل علیه الشبهة فی
کونه معجزا، فیشکّ حینئذ فی إمامته وإن کان عالما بالنبوّة.
وهذا کما نقول إنّ من علم نبوّة موسی علیهالسلام بالمعجزات الدالّة علی نبوّته إذا لم ینعم النظر
لذا این امر غلط، منجر میشود به اینکه مردم به نبوت و صدق ادعای پیامبر پینبرند و همین اعتقاد، انسان را از اسلام خارج میکند، چه رسد به خروج از ایمان.
پاسخ: این گونه [که در اشکال عنوان شد] نیست، چرا که ممکن است در نوع و بخشی از معجزات شبهه وارد شود، امّا در نوع و برخی دیگر از معجزات هیچ شبهه و تردیدی راه نداشته باشد. به عبارت دیگر: به این ترتیب نیست که اگر در بعضی از معجزات شبههای داخل شد، در سایر معجزات هم وارد شود.
بنابراین ممکن است در معجزهای که به نبوت مربوط میشود، هیچ گونه شبههای نباشد و برای مکلف و بیننده معجزه علم حاصل شود که این عمل معجزه است و به این واسطه به نبوت پیامبر صلیاللهعلیهوآله آگاه شود.
امّا وقتی معجزهای به دست امام ظاهر میشود امر دیگری است و با معجزه پیامبر متفاوت است و ممکن است به معجزه بودن آن شبهه وارد شود اگرچه مکلف علم به نبوت داشته و به آن ایمان دارد، در عین حال امّا در امامت امام شکّ میکند.
این مسأله مثل این است که میگوییم: کسیکه از طریق معجزات حضرت موسی علیهالسلام بر نبوت ایشان علم پیدا کرده ولی در معجزاتی که توسط حضرت عیسی علیهالسلامو رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله
فی المعجزات الظاهرة علی عیسی ونبیّنا محمّد صلیاللهعلیهوآله لا یجب أن یقطع علی أنّه ما عرف تلک المعجزات، لأنّه لا یمتنع أن یکون عارفا بها وبوجه دلالتها وإن لم یعلم هذه المعجزات
واشتبه علیه وجه دلالتها.
فإن قیل: فیجب علی هذا أن یکون کلّ من لم یظهر له الإمام یقطع علی أنّه علی کبیرة یلحق بالکفر لأنّه مقصّر علی ما فرضتموه فیما یوجب غیبة الإمام عنه ویقتضی فوت مصلحته فقد لحق الولیّ علی هذا بالعدوّ.
قلنا: لیس یجب فی التقصیر الّذی أشرنا إلیه أن یکون کفرا ولا ذنبا عظیما، لأنّه فی هذه الحال ما اعتقد فی الإمام أنّه لیس بإمام، ولا أخافه علی نفسه وإنّما قصّر فی بعض العلوم
تقصیرا کان کالسبب فی أنّ علم من حاله أنّ ذلک الشکّ فی الإمامة یقع منه مستقبلاً،
ظاهر شد به دیده دقت توجّه نکرد، نمیتوان یقین داشت که او معجزه موسی را هم نشناخته است. به این دلیل که ممکن است معجزات موسی و دلالت آنها را [که دلالت بر نبوت موسی میکند] شناخته باشد ولی معجزات حضرت عیسی علیهالسلام یا رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را ندانسته و وجه دلالت آنها به نبوت این دو بزرگوار برایش مشتبه شده باشد.
اشکال: بنابراین هر کسی که امام برای او ظاهر نشده است میبایست یقینا کبیرهای مرتکب شده باشد که او را ملحق به کفر کرده است. چون بنابر فرض شما در آنچه که موجب غیبت امام و فوت مصلحت وجود امام شده است او مقصر است. به این ترتیب دوست و محبّ امام، به دشمنان ایشان ملحق میشود!!
پاسخ: لازم نیست آن تقصیری که به آن اشاره کردیم، کفر و یا گناه خیلی بزرگی باشد؛ زیرا این شخص در این حالت اعتقادش درباره امامت این نیست که حضرت علیهالسلام امام نیست، و این گونه هم نیست که موجب خوف امام شده باشد، بلکه در بعضی از علوم [و مسائلی که باید میدانسته] به نحوی کوتاهی کرده است که سبب شده تا از حال او فهمیده شود که [احتمالاً] در آینده [و در ظهور امام] در امامت حضرت شکّ میکند،
والآن فلیس بواقع، فغیر لازم أن یکون کافرا غیر أنّه وإن لم یلزم أن یکون کفرا ولا جاریا مجری تکذیب الإمام والشکّ فی صدقه فهو ذنب وخطأ لا ینافیان الإیمان واستحقاق الثواب، ولو لم یلحق الولیّ بالعدوّ علی هذا التقدیر، لأنّ العدوّ فی الحال معتقد فی الإمام ما هو کفر وکبیرة، والولیّ بخلاف ذلک.
وإنّما قلنا: إنّ ما هو کالسّبب فی الکفر لا یجب أن یکون کفرا فی الحال أنّ أحدا لو اعتقد فی القادر منّا بقدرة أنّه یصحّ أن یفعل فی غیره من الأجسام مبتدئا کان ذلک خطأ وجهلاً
امّا الآن او ایمان دارد، و این شکّ واقع نشده است. بنابراین لازم نمیآید که او الآن کافر باشد، مگر اینکه بگوییم کفر و تکذیب امام که مانند کفر است لازم نمیآید [و از او سر نزده] ولی خود شکّ در صدق ادعای امام گناه و خطایی است که البته با ایمان و استحقاق ثواب منافات ندارد. پس با این توضیح دوستدار و علاقمند امام به دشمن ملحق نمیشود؛ چرا که دشمن در مورد امامت اعتقادی دارد که کفر و گناه بسیار عظیمی است، امّا محب و دوستدار حضرت این چنین نیست [بلکه فقط ممکن است در هنگام ظهور برای او شکّ حاصل شود] و این خلاف اعتقاد دشمن است.
و آنچه که گفتیم مبنی بر اینکه [شکی که ممکن است بعدا حاصل شود] مثل سبب کفر است و به این معنا نیست که در حال حاضر او کافر باشد، [مثل این است که] کسی معتقد باشد: شخصی توانایی خلق جسمی را دارد. این اعتقاد در واقع جهل و خطا است ولی کفر نیست.
و البته ممکن است از این حال و اعتقاد امروز این فرد معلوم شود که اگر پیامبری ظهور کرده و مردم را به نبوتش دعوت کند و خداوند هم به دست او معجزهای را به وجود آورد که اسباب بشری قادر به انجام آن نیستند، او دعوت پیامبر را قبول نمیکند.
[چون معتقد بوده که این عمل از دیگری هم که فردی عادی بوده سر میزند]همین
لیس بکفر، ولا یمتنع أن یکون المعلوم من حال هذا المعتقد أنّه لو ظهر نبیّ یدعو إلی نبوّته وجعل معجزة أن یفعل اللّه تعالی علی یده فعلاً [بحیث] لا یصل إلیه أسباب البشر (أنّه
لا یقبله) وهذا لا محالة لو علم أنّه معجز کان یقبله وما سبق من اعتقاده فی مقدور القدر،
کان کالسبب فی هذا، ولم یلزم أن یجری مجراه فی الکفر.
فإن قیل: إنّ هذا الجواب أیضا لا یستمرّ علی أصلکم لأنّ الصحیح من مذهبکم أنّ من عرف اللّه تعالی بصفاته وعرف النبوّة والإمامة وحصل مؤمنا لا یجوز أن یقع منه کفر أصلاً،
فإذا ثبت هذا فکیف یمکنکم أن تجعلوا علّة الاستتار عن الولیّ أنّ المعلوم من حاله أنّه إذا ظهر الإمام فظهر (علی یده) علم معجز شکّ فیه ولا یعرفه إماما وإنّ الشکّ فی ذلک کفر،
وذلک ینقض أصلکم الّذی صحّحتموه.
شخص اگر یقین کند این عمل پیامبر معجزه بوده، حتما آن را خواهد پذیرفت. پس آن اعتقادی که داشت در اینکه این عمل در حیطه قدرت دیگران هم هست، در واقع مثل سبب در عدم پذیرش نبوت است و [مسلم است که] این امر کفر نیست.
اشکال: اگر گفته شود: این جواب در راستای اصول شما نیست. چه اینکه اعتقاد صحیح در مذهب شما [شیعیان] این است که اگر کسی خداوند تبارک و تعالی را به صفات عالیهاش و همچنین نبوت و امامت را شناخته باشد، او مؤمن است و ایمان برای او حاصل شده است، بنابراین امکان ندارد که کفری از او سر بزند. حال که این امر ثابت
شد چگونه ممکن است شما علّت غیبت امام از دوستانش را این قرار دهید که از حال دوستداران امام معلوم و روشن است که وقتی در آینده حضرت ظهور کند و به دست مبارکش معجزهای ظاهر شود آنها در مورد حضرت شکّ کرده و او را به امامت نمیشناسند. در این صورت این شکّ کفر است و با اصول شما تناقض دارد [از طرفی میگویید کسی که خدا را بشناسد، نبوت و امامت را بشناسد، ممکن نیست که کافر شود
قیل: هذا الّذی ذکرتموه لیس بصحیح، لأنّ الشکّ مع المعجز الّذی یظهر علی ید الإمام لیس بقادح فی معرفته لغیر الإمام علی طریق الجملة وإنّما یقدح فی أنّ ما علم علی طریق الجملة وصحّت معرفته هل هو هذا الشخص أم لا؟ والشکّ فی هذا لیس بکفر، لأنّه لو کان کفرا لوجب أن یکون کفرا وإن لم یظهر المعجز، فإنّه لا محالة قبل ظهور هذا المعجز فی یده شاکّ فیه، ویجوّز کونه إماما وکون غیره کذلک، وإنّما یقدح فی العلم الحاصل له علی طریق
الجملة أن لو شکّ فی المستقبل فی إمامته علی طریق الجملة، وذلک ممّا یمنع من وقوعه منه
مستقبلاً.
و از طرفی میگویید ممکن است امام بیاید و معجزه ظاهر کند ولی شیعیانش به ایشان شکّ کرده و امامت او را نپذیرند. این تناقض گویی است].
پاسخ: در مقام جواب به این اشکال گفته شده است: آنچه که شما در اشکال ذکر کردید درست نیست. چرا که شکّ کردن در معجزهای که به دست امام ظاهر میشود، زیانی به معرفت اجمالی او نسبت به امامت غیر ایشان [ائمّه دیگر] نمیرساند. تنها زیانی که دارد این است که آنچه را که اجمالاً از امام دانسته و شناخت درستی هم بوده آیا این فرد [که معجزه آورده] همان شخص است یا نه؟ و شکّ در این کفر نیست؛ زیرا اگر این دیدگاه کفر میبود میبایست در صورت عدم ظهور معجزه از امام [و پیش از دیدن معجزه] هم این کفر وجود داشته باشد. در حالی که او قبل از ظهور معجزه به دست امام در تردید بود و احتمال میداد که ایشان امام باشد و یا اینکه دیگری امام باشد. البته این شکّ وقتی به ایمان و معرفت اجمالی او ضرر میرساند و کفر است که او اجمالاً امام را بشناسد و علم به امامت او داشته باشد، ولی در آینده در امامت آن امام شکّ کند [به اینکه امام همین شخص است که قبلاً شناخته است یا شخص دیگری است] البته این ترید و شکّ در آینده از شیعه و علاقمند به امام واقع نخواهد شد.
وکان المرتضی (رضی اللّه) یقول: سؤال المخالف لنا - لم لا یظهر الإمام للأولیاء؟ - غیر لازم لأنّه إن کان غرضه أنّ لطف الولیّ غیر حاصل، فلا یحصل تکلیفه فإنّه لا یتوجّه فإنّ
لطف الولیّ حاصل، لأنّه إذا علم الولیّ أنّ له إماما غائبا یتوقّع ظهوره علیهالسلام ساعة (ساعة) ویجوّز انبساط یده فی کلّ حال، فإنّ خوفه من تأدیبه حاصل، وینزجر لمکانه عن المقبّحات، ویفعل کثیرا من الواجبات فیکون حال غیبته کحال کونه فی بلد آخر، بل ربّما
کان فی حال الاستتار أبلغ، لأنّه مع غیبته یجوّز أن یکون معه فی بلده وفی جواره، ویشاهده
سیّد مرتضی رحمهالله میفرماید: این سؤال مخالف - که چرا امام برای دوستدارانش ظاهر نمیشود - سؤال غیر لازم و بیموردی است؛ به دلیل این که اگر هدف سؤال کننده این باشد که [در زمان غیبت] برای محبّین امام لطف حاصل نشده، پس محب او تکلیفی [نسبت به امام] ندارد، و تکلیف [که فرمانبرداری از امام است] اصلاً متوجّه او نشده است.
[این سؤال درست نیست؛ چون] لطف در مورد شیعیان امام حاصل شده چرا که شیعه وقتی که میداند امام غایبی دارد که هر لحظه ممکن است ظهور کند، در هر حالی منتظر باز شدن دست امام است و نیز از تأدیب امام میترسد، از زشتیها وگناهان به خاطر بدی آنها در نزد امام دوری میکند، بسیاری از واجبات را انجام میدهد. پس غیبت امام در نظرش مثل این است که او در شهری و امام در شهر دیگری است [در این جا لطف حاصل است که همه اینها اثر وجودی امام است] و چه بسا در زمان غیبت توجّهاش بیشتر است، چون علیرغم غیبت امام، احتمال میدهد که حضرت [هر لحظه] همراه او و در کنار او در شهر او باشد، او امام علیهالسلام را ببیند و نشناسد واز حضرت اطلاع نداشته باشد.
من حیث لا یعرفه ولا یقف علی أخباره، وإذا کان فی بلد آخر ربّما خفیخبره، فصار حال الغیبة [و] الانزجار حاصلاً عن القبیح علی ما قلناه.
وإذا لم یکن قد فاتهم اللّطف جاز استتاره عنهم وإن سلّم أنّه یحصل ما هو لطف لهم ومع ذلک یقال: لم لا یظهر لهم؟ قلنا: ذلک غیر واجب علی کلّ حال، فسقط السؤال من أصله.
علی أنّ لطفهم بمکانه حاصل من وجه آخر وهو أنّ لمکانه یثقون بوصول جمیع الشرع إلیهم، ولولاه لما وثقوا بذلک وجوّزوا أن یخفی علیهم کثیر من الشرع وینقطع دونهم، وإذا
علموا وجوده فی الجملة أمنوا جمیع ذلک، فکان اللّطف بمکانه حاصلاً من هذا الوجه أیضا.
در حالی که ممکن است امام در کنار او باشد و اگر [مثلاً] امام در شهر دیگری باشد ممکن است اخبار او از امام پوشیده بماند، بنابراین در حال غیبت، انزجار و دوری از اعمال زشت بنابر همین فرض [که امام ممکن است هر لحظه در کنار شیعه و همراه او باشد] حاصل میشود.
و اگر [هدف سؤال کننده این باشد که] لطف وجود امام از علاقمندان حضرت فوت نشده و ممکن است که امام در غیبت باشد، و حصول لطف را بپذیرد و بعد سؤال کند که چرا امام برای محبّین و شیعیانش ظهور نمیکند؟
میگوییم: در هر حالتی که لازم نیست امام ظاهر باشد، بنابراین [در هر صورت] سؤال از درجه اعتبار ساقط است و ارزشی ندارد.
علاه براین لطف وجودی امام علیهالسلام از طریق دیگری نیز حاصل شده است به اینکه به واسطه وجود مبارک حضرت، شیعیان ایشان به اینکه تمامی شریعت به آنها رسیده است اعتماد میکنند، در غیر این صورت این اعتماد حاصل نمیشد و احتمال میدادند که بسیاری از احکام شریعت از آنان مخفی شده و یا از بین رفته باشد، ولی زمانی که فیالجمله میدانند وجود مبارک امام هست، به تمام شریعت و احکام دین ایمان میآورند. پس به واسطه وجود مبارک حضرت، از این نظر هم لطف حاصل است.
وقد ذکرنا فیما تقدّم أنّ ستر ولادة صاحب الزّمان علیهالسلام لیس بخارق للعادات إذ جری أمثال ذلک فیما تقدّم من أخبار الملوک، وقد ذکره العلماء من الفرس ومن روی أخبار الدولتین.
من ذلک ما هو مشهور کقصّة کیخسرو و ما کان من ستر أمّه حملها وإخفاء ولادتها، وأمّه بنت ولد أفراسیاب ملک الترک، وکان جدّه کیقاوس أراد قتل ولده فسترته أمّه إلی أن ولدته،
وکان من قصّته ما هو مشهور فی کتب التواریخ، ذکره الطبریّ.
وقد نطق القرآن بقصّة إبراهیم علیهالسلام وأنّ أمّه ولدته خفیّا وغیّبته فی المغارة حتّی بلغ، وکان من أمره ما کان.
قبلاً متذکر شدیم که مخفی بودن ولادت صاحب الزمان علیهالسلام امری غیر عادی نیست، چرا که در گذشته هم [خصوصا] در احوالات پادشاهان، نظایر آن اتفاق افتاده است و علمای ایرانی که اخبار دولتهای فارس را نقل میکنند، مبادرت به ذکر آنها کردهاند.
از مواردی که مشهور است، قصه کیخسرو است که مادرش حمل و ولادت او را مخفی کرد، چون مادر کیخسرو نوه افراسیاب پادشاه ترکستان بود، و جدّ پدری کیخسرو میخواست فرزندان افراسیاب را به قتل برساند. بنابراین مادر کیخسرو تا ولادت، او را مخفی کرده که قصهاش در کتب تاریخ مشهور است و طبری هم در تاریخش نقل کرده است.(1)
و قرآن کریم قصه حضرت ابراهیم علیهالسلام را بیان فرموده که مادرش او را پنهانی به دنیا آورد و تا به سن بلوغ رسید او را در غار مخفی کرد و بعد هم ماجرای او همان است که آمده است.(2)
وما کان من قصّة موسی علیهالسلام فإنّ أمّه ألقته فی البحر خوفا علیه وإشفاقا من فرعون علیه، وذلک مشهور نطق به القرآن.
ومثل ذلک قصّة صاحب الزّمان علیهالسلام سواء فکیف یقال إنّ هذا خارجالعادات.
ومن النّاس من یکون له ولد من جاریة یستتر بها من زوجته برهة من الزّمان حتّی إذا حضرته الوفاة أقرّ به. وفی النّاس من یستر أمر ولده خوفا من أهله أن یقتلوه طمعا فی
میراثه قد جرت العادات بذلک.
فلا ینبغی أن یتعجّب من مثله فی صاحب الزّمان علیهالسلام وقد شاهدنا من هذا الجنس کثیرا
وسمعنا منه غیر قلیل، فلا نطوّل بذکره لأنّه معلوم بالعادات.
و باز قصه موسی علیهالسلام است که مادرش او را مخفیانه به دنیا آورد و از ترس فرعون و نگرانی نسبت به فرزند، او را در سبدی به آب انداخت که در قرآن کریم مشهور است.(1)
ماجرای ولادت امام زمان علیهالسلام هم مثل همینهاست و فرقی نمیکند. پس به چه دلیل گفته میشود که این ولادت خارج از عادت بوده است؟
حتی از میان مردم عادی هم ممکن است کسی از جاریه و کنیزی صاحب اولاد شود و آن را از همسرش در برههای از زمان مخفی کند و وقتی که میخواهد از دنیا برود اقرار
به آن نماید. یا ممکن است کسی تولد فرزندش را از ترس فامیلش مخفی کند که مبادا به طمع میراث او فرزندش را به قتل برسانند، چنانکه اینگونه موارد اتفاق افتاده است.
پس شایسته نیست چیزی که موارد زیادی داشته، در مورد صاحب الزمان علیهالسلامتعجب
کنیم، در حالی که از این نوع اتفاقات را شاهد بوده و بسیاری را هم شنیدهایم. بنابراین
کلام را به ذکر و نقل آنها طولانی نمیکنیم؛ چون این مطلبی است که به طور عادی معلوم و روشن است.
1) . سوره قصص / آیه 7.
وکم وجدنا من ثبت نسبه بعد موت أبیه بدهر طویل ولم یکن أحد یعرفه إذا شهد بنسبه رجلان مسلمان، ویکون (الأب) أشهدهما علی نفسه سترا عن أهله وخوفا من زوجته وأهله، فوصّی به فشهدا بعد موته، أو شهدا بعقده علی امرأة عقدا صحیحا فجاءت بولد یمکن أن یکون منه، فوجب بحکم الشرع إلحاقه به.
والخبر بولادة ابن الحسن علیهالسلام وارد من جهات أکثر ممّا یثبت به الأنساب فی الشرع، ونحن نذکر طرفا من ذلک فیما بعد إن شاء اللّه تعالی.
وأمّا إنکار جعفر بن علیّ - عمّ صاحب الزّمان علیهالسلام - شهادة الإمامیّة بولد لأخیه الحسن
بن علیّ ولد فی حیاته، ودفعه بذلک وجوده بعده، وأخذه ترکته وحوزه میراثه، وما کان منه
فی حمل سلطان الوقت علی حبس جواری الحسن علیهالسلام واستبدالهنّ بالاستبراء (لهنّ) من
چه بسیار شنیدهایم که کسی نسبت خودش را مدّتهای مدیدی بعد از مرگ پدرش ثابت کرده است؛ [مثلاً] به اینکه دو مرد مسلمان به نسبش شهادت میدهند که پدر او آنها را مخفیانه و به دور از اهل و عیالش و ترس از همسر و فامیلش شاهد قرار داده و نسبت به این فرزندش وصیت کرده و آن دو مرد مسلمان هم پس از مرگش شهادت دادهاند، یا اینکه دو نفر شهادت دادند که شخصی [فلان میّت] با فلان زن عقد شرعی صحیح داشته است و بعدا آن زن فرزندی را به دنیا بیاورد که ممکن است از آن او باشد، در این صورت و به حکم شرع، فرزند محلق به آن پدر میشود.
خبر ولادت فرزند امام حسن عسکری علیهالسلام از طریق بسیار زیادی وارد شده، آن هم بیشتر از حدّ نیاز اثبات انتساب در شرع مقدّس که ما بعضی از آنها را ان شاء اللّه ذکر میکنیم.
امّا اینکه جعفر عموی امام زمان علیهالسلام شهادت امامیه مبنی بر اینکه امام حسن عسکری علیهالسلام
در زمان حیاتش صاحب فرزند بوده است را انکار کرد، و منکر وجود امام شد و اعتقاد به وجود حضرت صاحب الزمان علیهالسلام را دفع کرد و ارثیه حضرت را تصاحب کرده و حتی سلطان وقت را وادار کرد که کنیزان امام حسن را حبس کند تا معلوم شود
الحمل لیتأکّد نفیه لولد أخیه وإباحته دماء شیعتهم بدعواهم خلفا له بعده کان أحقّ بمقامه، فلیس بشبهة یعتمد علی مثلها أحد من المحصّلین، لاتّفاق الکلّ علی أنّ جعفرا لم یکن له
عصمة کعصمة الأنبیاء فیمتنع علیه لذلک إنکار حقّ ودعوی باطل، بل الخطأ جائز علیه، والغلط غیر ممتنع منه.
وقد نطق القرآن بما کان من ولد یعقوب علیهالسلام مع أخیهم یوسف علیهالسلام وطرحهم إیّاه فی الجبّ، وبیعهم إیّاه بالثمن البخس، وهم أولاد الأنبیاء وفی النّاس من یقول کانوا أنبیاء.
فإذا جاز منهم مثل ذلک مع عظم الخطأ فیه فلم لا یجوز مثله من جعفر بن علیّ مع ابن أخیه وأن یفعل معه من الجحد طمعا فی الدنیا ونیلها، وهل یمنع من ذلک أحد إلاّ مکابر معاند؟
که آنها حامله نیستند تا تأکیدی باشد بر اینکه برادرش امام حسن عسکری علیهالسلام فرزند ندارد و به این ترتیب ریختن خون شیعیان را به خاطر اینکه مدعی بودند امام فرزندی دارد که به جانشینی حضرت سزاوارتر است، مباح دانست، این انکار و شبهه و نظایر این نوع شبهات که مخالفین دست و پا کردهاند قابل بحث نبوده و ارزش ندارند.
چرا که همه فرق و مذاهب متفقاند که جعفر مثل انبیا نبوده که دارای مقام عصمت باشد، بنابراین غیر ممکن نیست، بلکه ممکن بود که از او خطا هم سر بزند و کار غلطی انجام دهد. [چون مسلما معصوم نبود.]
در قرآن کریم هم در مورد فرزندان یعقوب علیهالسلام آمده است که با برادرشان یوسف چه کردند، او را در چاه انداختند، و بعد به مبلغ کمی فروختند، در حالی که اینها فرزندان پیامبر بودند و حتی بعضی از مردم بودند که گمان میکردند آنها هم پیامبرند.
پس وقتی که از امثال برادران یوسف این چنین خطا و غلط بزرگی سر بزند، چرا مثل این عمل از جعفر کذّاب در حقّ فرزند برادرش آن هم به جهت طمع در مال دنیا و نیل به آن و انکار فرزند حضرت ممکن نباشد؟ آیا به جز دشمن لجباز و متکبر، کسی میتواند این مطلب را انکار کند؟
فإن قیل: کیف یجوز أن یکون للحسن بن علیّ علیهالسلام ولد مع إسناده وصیّته فی مرضه الّذی
توفّی فیه إلی والدته المسمّاة بحدیث، المکنّاة بأمّ الحسن بوقوفه وصدقاته، وأسند النظر
إلیها فی ذلک، ولو کان له ولد لذکره فی الوصیّة.
قیل: إنّما فعل ذلک قصدا إلی تمام ما کان غرضه فی إخفاء ولادته، وستر حاله عن سلطان الوقت، ولو ذکر ولده أو أسند وصیّته إلیه لناقض غرضه خاصّة وهو احتاج إلی الإشهاد علیها وجوه الدّولة، وأسباب السلطان، وشهود القضاة لیتحرّس بذلک وقوفه، ویتحفّظ صدقاته، ویتمّ به الستر علی ولده بإهمال ذکره وحراسة مهجته بترک التنبیه علی
وجوده، ومن ظنّ أنّ ذلک دلیل علی بطلان دعوی الإمامیّة فی وجود ولد للحسن علیهالسلام، کان بعیدا من معرفة العادات.
اشکال: چگونه ممکن است که امام حسن عسکری علیهالسلام فرزندی داشته باشد، امّا در عین حال در مرضی که منجر به مرگ حضرت شد، مادرش که نامش حدیث و کنیهاش ام حسن بود را وصیّ موقوفات و صدقات خودش قرار دهد و نظارت بر اموال را به او بسپرد؟ بنابراین اگر ایشان فرزندی میداشتند میبایست در وصیت، نام او را میبردند.
[در حالی که هیچ نامی از او به میان نیامده است.]
پاسخ: در پاسخ به این اشکال گفته شده است: امام حسن علیهالسلام با این عمل هدفشان را که پنهان کردن ولادت وجود امام زمان علیهالسلام از سلطان وقت بود تکمیل کردند، واگر از فرزندشان یاد میکردند یا به او وصیت میفرمودند که هدفش را نقض کرده بود. خصوصا اینکه حضرت [پیش از مرگ] رجال و بزرگان دولت و نزدیکان خلیفه و قضات را به شهادت طلبید و آنها را شاهد قرار داد تا اینکه از موقوفات و صدقاتشان
نگهبانی شود و به این ترتیب مسأله مخفی نگهداشتن فرزندشان را با نیاوردن نامش تکمیل کرده و جانش را از خطر حتمی مرگ محافظت فرمودند.
و اگر کسی گمان کند که این امر دلیل بر بطلان ادعای شیعه امامیه در مورد وجود مبارک فرزند امام حسن عسکری علیهالسلام است، از عرف و عادت به دور است.
وقد فعل نظیر ذلک الصادق جعفر بن محمّد علیهالسلام حین أسند وصیّته إلی خمسة نفر أوّلهم
المنصور إذ کان سلطان الوقت، ولم یفرّد ابنه موسی علیهالسلام بها إبقاء علیه، وأشهد معه الرّبیع وقاضی الوقت وجاریته أمّ ولده حمیدة البربریّة وختمهم بذکر ابنه موسی بن جعفر علیهالسلاملستر أمره وحراسة نفسه، ولم یذکر مع ولده موسی أحدا من أولاده الباقین لعلمه کان فیهم من
یدّعی مقامه من بعده، ویتعلّق بإدخاله فی وصیّته، ولو لم یکن موسی علیهالسلام ظاهرا مشهورا فی أولاده معروف المکان منه، وصحّة نسبه واشتهار فضله وعلمه، وکان مستورا لما ذکره فی وصیّته ولاقتصر علی ذکر غیره، کما فعل الحسن بن علیّ والد صاحب الزّمان علیهالسلام.
نظیر این عمل را امام صادق علیهالسلام انجام دادند، به این ترتیب که به پنج نفر وصیّت کردند که نفر اوّل آنان منصور دوانیقی سلطان وقت بود و در بین این پنج نفر، فرزندشان موسی را هم نام بردند و به تنهایی نام او را به عنوان وصی ذکر نکردند تا جان امام کاظم علیهالسلام محفوظ بماند.
لذا منصور را به همراه ربیع و قاضی وقت و مادر امام کاظم و موسی بن جعفر را به شهادت گرفتند، و وصیت را به نام فرزندشان موسی ختم کردند. تا اینکه امامت حضرت را مخفی نگه دارند.
و در کنار موسی، هیچ کدام از فرزندان دیگرشان را ذکر نفرمودند؛ زیرا آن حضرت میدانستند که در میان آنها ممکن است کسانی باشند که پس از شهادت ایشان مدعی جانشینی حضرت بشوند و استدلال به این کنند که داخل در وصیّت پدر هستند.
و اگر امام کاظم علیهالسلام در میان اولاد امام صادق علیهالسلام در نظر امام، مشهور و دارای مکان و موقعیت نبود و همچین صحّت انتساب به امام و فضل و علم و دانش ایشان مشهور و معروف نبود، چه بسا حضرت نام ایشان را در وصیّت ذکر نمیکردند و به ذکر نام دیگران اکتفا میکردند چنانکه امام حسن عسکری علیهالسلام هم همین عمل را انجام دادند.
فإن قیل: قولکم أنّه منذ ولد صاحب الزّمان علیهالسلام إلی وقتنا هذا مع طول المدّة لا یعرف أحد مکانه، ولا یعلم مستقرّه، ولا یأتی بخبره من یوثق بقوله، خارج عن العادة، لأنّ کلّ من اتّفق له الاستتار عن ظالم لخوف منه علی نفسه أو لغیر ذلک من الأغراض یکون مدّة استتاره قریبة ولا یبلغ عشرین سنة، ولا یخفی أیضا علی الکلّ فی مدّة استتارة مکانه، ولا بدّ من أن یعرف فیه بعض أولیائه وأهل مکانه، أو یخبر بلقائه، وقولکم بخلاف ذلک.
قلنا: لیس الأمر علی ما قلتم لأنّ الإمامیّة تقول إنّ جماعة من أصحاب أبی محمّد الحسن بن علیّ علیهالسلام قد شاهدوا وجوده فی حیاته - وکانوا أصحابه وخاصّته بعد وفاته، والوسائط بینه وبین شیعته معروفون ربّما ذکرناهم فیما بعد، ینقلون إلی شیعته معالم الدین،
اشکال: این گفته شما که از زمان ولادت حضرت صاحب الزمان علیهالسلام تاکنون با توجّه به طولانی شدن مدّت غیبت، هیچ کسی از مکان ایشان اطلاع ندارد و حتی کسانی که مورد اطمینان هستند هم از محل ایشان خبری ندارند این [نوع مخفی بودن مکان ایشان] خارج از عرف و عادت است به خاطر این که هر کس را که به واسطه خوف از ظالم و برای حفظ جانش مخفی شده است مدتش کم بوده و بیشتر از بیست سال طول نکشیده است و اینگونه هم نبوده که در زمان مخفی بودن مکانش، از همه پنهان بماند، بلکه حتما بعضی از دوستان و نزدیکان ایشان از مکان او مطلع میشوند ولی اعتقاد شما [که هیچ کس از مکانش اطلاع ندارد ]خلاف این عادت است.
پاسخ: مسأله به این ترتیب که میگویید نیست، به این دلیل که شیعه معتقد است تعدادی از اصحاب امام حسن عسکری علیهالسلام امام زمان علیهالسلام را در حیات امام حسن زیارت کردهاند و پس از شهادت امام عسکری علیهالسلام همینها اصحاب خاص امام زمان علیهالسلام بودهاند و بین حضرت و شیعیانشان واسطه بودند [که به نواب خاص معروف هستند ]و بعدا در مورد آنها بحث خواهیم کرد. این افراد معالم دین را به شیعیان حضرت
ویخرجون إلیهم أجوبته فی مسائلهم فیه، ویقبضون منهم حقوقه، وهم جماعة کان الحسن بن علیّ علیهالسلام عدّ لهم فی حیاته، واختصّهم أمناء له فی وقته، وجعل إلیهم النظر فی أملاکه، والقیام بأموره بأسمائهم وأنسابهم وأعیانهم، کأبی عمرو عثمان بن سعید السّمان، وابنه
أبی جعفر محمّد بن عثمان بن سعید، وغیرهم ممّن سنذکر أخبارهم فیما بعد إن شاء اللّه
تعالی، (وکانوا أهل عقل وأمانة، وثقة ظاهرة، ودرایة وفهم، وتحصیل ونباهة) وکانوا معظّمین عند سلطان الوقت لعظم أقدارهم وجلالة محلّهم، مکرّمین لظاهر أمانتهم واشتهار
عدالتهم، حتّی أنّه کان یدفع عنهم ما یضیفه إلیهم خصومهم، وهذا یسقط قولهم إنّ صاحبکم
لم یره أحد، ودعواهم خلافه.
منتقل میکردند و جوابهای حضرت را در مسائل شیعیان به آنها میرساندند و حقوق امام را [مثل خمس] از آنها میگرفتند. اینها کسانی بودند که امام حسن عسکری علیهالسلام در زمان حیات مبارکش آنها را برای مردم معرفی کردند [که رابط بین امام با مردم باشند به دلیل اینکه امام در پادگان سامرا محبوس بودند] و آنها را امنای امام زمان علیهالسلام در وقت امامت حضرت قرار دادند و ناظر املاک و متصدیان امور خود [و فرزندشان امام زمان] قرار دادند. همچنین آنها را با نام و نسب معیّن به شیعیان معرفی فرمودند؛ مثل: ابو عمرو عثمان بن سعید سمان [روغن فروش] و پسرش ابی جعفر محمّد بن عثمان بن سعید و دیگران که به زودی اخبار آنها ذکر میشود، ان شاء اللّه.
همگی اینها اهل عقل، امانت و مورد اطمینان و صاحب درایت و فهم در دین و دارای بزرگی و عظمت بودند، و حتی نزد سلطان وقت هم به خاطر جلالت قدرشان و معروفیت در امانتداری و اشتهار در عدالت، مورد احترام و تکریم بودند، و تا آنجا مورد احترام سلطان بودند که اگر دشمنان آنها را در مضیقه قرار میدادند خطر را از ایشان دفع میکردند. با این بیان، اشکال مطروحه که هیچ کسی صاحب شما را ندیده است از درجه اعتبار ساقط میشود، بلکه ادعای آنها خلاف واقع است.
فأمّا بعد انقراض أصحاب أبیه فقد کان مدّة من الزمان أخباره واصلة من جهة السفراء الّذین بینه وبین شیعته، ویوثق بقولهم، ویرجع إلیهم لدینهم وأمانتهم وما اختصّوا به من الدین والنزاهة وربما ذکرنا طرفا من أخبارهم فیما بعد.
وقد سبق الخبر عن آبائه علیهمالسلام بأنّ القائم علیهالسلام له غیبتان، أخراهما أطول من الأولی
فالأولی یعرف فیها خبره، والأخری لا یعرف فیها خبره، فجاء ذلک موافقا لهذه الأخبار،
فکان ذلک دلیلاً ینضاف إلی ما ذکرناه، وسنوضح عن هذه الطریقة فیما بعد إن شاء اللّه تعالی.
فأمّا خروج ذلک عن العادات فلیس الأمر علی ما قالوه، ولو صحّ لجاز أن ینقض اللّه
امّا پس از فوت اصحاب امام عسکری علیهالسلام نیز، اخبار امام زمان علیهالسلام به وسیله سفرایی که مورد اطمینان بوده و مردم به واسطه امانتداری و دینداری و پاکی آنها در امور دینی به ایشان مراجعه میکردند و واسطه بین امام و شیعیان بودند به شیعیان رسانده میشد. و ما در آینده تعدادی از اخبار این بزرگان را نقل خواهیم کرد.
قبلاً اخباری از پدران بزرگوار امام زمان علیهمالسلام بیان شد که میفرمودند: قائم ما دو غیبت دارد که یکی طولانیتر از دیگری است. در غیبت اولی اخبار او شناخته میشود [یعنی خبرش به مردم میرسد] و در دومی خبرش شناخته نمیشود [و اخبار حضرت به مردم نمیرسد]. پس آنچه که تا به اینجا بیان شد با این گونه اخبار و روایات نیز موافق است و این دسته روایات هم دلیلی است که در مورد مخفی بودن مکان حضرت گفتیم و بعدا در این مورد توضیح بیشتری هم خواهیم داد، ان شاء اللّه.
و امّا اینکه اشکال کننده گفت: مخفی بودن مکان ایشان به این نحو خارج عادت است؛ خیر، به این صورت نیست که آنها میگویند اگر فرض کنیم که این اعتراض درست باشد حتما به این معنا خواهد بود که ممکن است خداوند متعالی در مورد پنهان
تعالی العادة فی ستر شخص، ویخفی أمره لضرب من المصلحة وحسن التدبیر، لما یعرض من المانع من ظهوره.
وهذا الخضر علیهالسلام موجود قبل زماننا من عهد موسی علیهالسلام عند أکثر الأمّة وإلی وقتنا هذا
باتّفاق أهل السیر لا یعرف مستقرّه ولا یعرف أحد له أصحابا إلاّ ما جاء به القرآن من قصّته مع موسی علیهالسلام.
وما یذکره بعض النّاس أنّه یظهر أحیانا [ولا یعرف] ویظنّ من یراه أنّه بعض الزهاد، فإذا
کردن شخصی، عادت و عرف را نقض کند و به خاطر پارهای از مصالح و حسن تدبیر و به خاطر موانعی که در ظهورش میباشد وی را مخفی کند [و این هم برای خداوند ممکن و حتی آسان است.]
به عنوان نمونه وجود مبارک حضرت خضر است که به اعتقاد اکثر مسلمانان [قرنها] قبل از زمان ما و در زمان موسی علیهالسلام میزیسته و تا به حال هم وجود دارد و زنده است و به اتفاق اهل سیره و تاریخ، محل استقرار و زندگی او معلوم نشده و کسی هم اصحاب و یارانی برای آن حضرت معرفی نکرده است، غیر از آنچه که قرآن در مورد قصه او با موسی علیهالسلام بیان فرموده است.(1)
و آنچه توسط بعضی از مردم ذکر شده این است که احیانا حضرت خضر بر مردم ظاهر میشود، ولی به صورتی که شناخته نمیشود و کسی که او را ببیند گمان میکند یکی از زهّاد را دیده است تا زمانی که از او جدا میشود آنگاه فکر میکند آن مرد زاهد، همان
1) . سوره کهف / آیه 60 - 82.
فارق مکانه توهّمه المسمّی بالخضر، ولم یکن عرفه بعینه فی الحال، ولا ظنّه فیها بل اعتقد أنّه بعض أهل الزمان.
وقد کان من غیبة موسی بن عمران علیهالسلام من وطنه وهربه من فرعون ورهطه ما نطق به القرآن، ولم یظفر به أحد مدّة من الزّمان، ولا عرفه بعینه حتّی بعثه اللّه نبیّا ودعا إلیه فعرفه الولیّ والعدوّ.
وقد کان من قصّة یوسف بن یعقوب علیهالسلام ما جاء به سورة فی القرآن وتضمّنت استتار خبره عن أبیه وهو نبیّ اللّه یأتیه الوحی صباحا [ومساء] وما یخفی علیه خبر ولده، وعن
خضر است، امّا در زمان ملاقات، شخص خضر را هرگز نشاخته و حتی ظن و گمان هم به اینکه خضر است نداشته است؛ بلکه معتقد بوده که یکی از مردم عادی اهل همان زمان است.
حضرت موسی به خاطر ترس از فرعون و دار و دستهاش از وطنش گریخت. قرآن کریم هم قصه غیبت موسی علیهالسلام را بیان فرموده(1)
و این که تا مدّتی از زمان هیچ کسی به او دسترسی نداشته و او را نمیشناخته است، تا اینکه خداوند ایشان را به پیامبری مبعوث فرمود و مردم را به پیروی از او دعوت کرد، آن وقت بود که دوست و دشمن او را شناختند.
قصه حضرت یوسف علیهالسلام که یک سوره از قرآن به نام او و درباره او آمده است، متضمن این نکته است که خبر آن حضرت از پدرش که پیامبر خدا بود و صبح و شب برای او وحی میآمد، مخفی ماند و همچنین خبر احوال یوسف از فرزندان یعقوب هم
1) . سوره قصص / آیه 21 به بعد.
ولده أیضا حتّی أنّهم کانوا یدخلون علیه ویعاملونه ولا یعرفونه، وحتّی مضت علی ذلک السنون والأزمان، ثمّ کشف اللّه أمره وظهر خبره، وجمع بینه وبین أبیه وإخوته، وإن لم یکن ذلک فی عادتنا الیوم ولا سمعنا بمثله.
وکان من قصّة یونس بن متّی نبیّ اللّه علیهالسلام مع قومه وفراره منهم حین تطاول خلافهم له، واستخفافهم بحقوقه، وغیبته عنهم وعن کلّ أحد حتّی لم یعلم أحد من الخلق مستقرّه، وستره اللّه تعالی فی جوف السمکة، وأمسک علیه رمقه بضرب من المصلحة، إلی أن انقضت تلک المدّة وردّه اللّه تعالی إلی قومه، وجمع بینهم وبینه، وهذا أیضا خارج عن عادتنا وبعید من تعارفنا قد نطق به القرآن وأجمع علیه أهل الإسلام.
مخفی شد، تا آنجا که فرزندان یعقوب به نزد یوسف میرفتند و با او معامله میکردند ولی او را نمیشناختند، تا اینکه سالهای زیادی گذشت، آنگاه خداوند تبارک و تعالی پرده از امر یوسف علیهالسلام برداشت و خبر او را ظاهر ساخت و بین او و پدر و برادرانش جمع کرد. اگرچه این ماجرا عادی و عرف روزمره ما نبوده و ما نیست و مثل آن را نشنیدهایم.
قصه یونس بن متّی علیهالسلام پیامبر خدا با امّتش نمونه دیگری است، زمانی که آنها کمر به مخالفت او بسته و حقّش را پایمال کردند، از آنها به صورتی مخفی شد که حتی یک نفر هم جایگاه او را نمیدانست، چون خداوند تبارک و تعالی او را در شکم ماهی پنهان فرمود و به جهت مصالحی رمق و جان او را نگه داشت. تا اینکه آن مدّت سپری شد، آنگاه خداوند او را به مردم و قومش برگرداند و آنها را دور هم جمع کرد. این ماجرا هم اگرچه از عادات و عرف ما خارج است و نسبت به معیار عادی که ما سر و کار داریم بسیار دور است، ولی قرآن به آن تصریح داشته و همه اهل اسلام بر صحّت آن اجماع دارند.(1)
1) . سوره صافات / آیه 139 و 148 و سوره قلم / آیه 48 و 50.
ومثل ما حکیناه أیضا قصّة أصحاب الکهف وقد نطق بها القرآن وتضمّن شرح حالهم واستتارهم عن قومهم فرارا بدینهم.
ولو لا ما نطق القرآن به لکان مخالفونا یجحدونه دفعا لغیبة صاحب الزّمان علیهالسلام،
وإلحاقهم به، لکن أخبر اللّه تعالی أنّهم بقوا ثلاثمائة سنة مثل ذلک مستترین خائفین، ثمّ أحیاهم اللّه تعالی فعادوا إلی قومهم، وقصّتهم مشهورة فی ذلک.
وقد کان من أمر صاحب الحمار الّذی نزل بقصّته القرآن وأهل الکتاب یزعمون أنّه کان
نمونه دیگر آنچه که [از باب غایب شدن طولانی] گفتیم، قصه اصحاب کهف است که قرآن کریم شرح حال آنها را بیان فرموده؛ از جمله فرار ایشان به خاطر دینداری و مخفی شدن از مردمشان و اگر قرآن کریم ماجرای اصحاب کهف را بیان نکرده بود، مخالفین ما برای نپذیرفتن غیبت امام زمان علیهالسلام قصه آنها را به طور کلی انکار کرده و آنها را هم به جریان امام زمان ملحق میکردند [و غیبت آنها را هم نمیپذیرفتند]. امّا خداوند متعال خبر داده که ایشان سیصد سال باقی ماندند و مانند امام زمان علیهالسلام خائف و در غیبت به سر میبردند، بعد از این همه سال، خداوند ایشان را زنده کرد [و از خواب بیدار کرد ]و به طرف مردم و قومشان برگشتند. قصه اصحاب کهف در این باب مشهور است.(1)
از جمله غیبتها جریان شخصی(2)
است که قرآن داستان آن را به همراه الاغ او بیان کرده است.(3)
1) . سوره کهف / آیه 9 و 26.
2) . در احتجاج طبرسی از هشام بن حکم، از امام صادق علیهالسلام نقل شده که وی ارمیای پیامبر بوده است. در تفسیر عیاشی از طریق ابابصیر از امام صادق علیهالسلام [ج 1، ص 140] در تفسیر قمی هم به نقل از امام صادق علیهالسلام همین بیان آمده است [ج1، ص 90] با توجّه به روایات متعدد به نظر میرسد که صاحب حمار، ارمیای نبی بوده است.
3) . سوره بقره / آیه 259.
نبیّا فأماته اللّه تعالی مائة عام، ثمّ بعثه، وبقی طعامه وشرابه لم یتغیّر وکان ذلک خارقا للعادة.
وإذا کان ما ذکرناه معروفا کائنا کیف یمکن مع ذلک انکار غیبة صاحب الزّمان علیهالسلام، اللّهمّ إلاّ أن یکون المخالف دهریّا معطّلاً ینکر جمیع ذلک ویحیله، فلا نتکلم معه فی الغیبة، بل ننتقل معه إلی الکلام فی أصل التوحید، وأنّ ذلک مقدور، وإنّما نکلّم فی ذلک من أقرّ
بالإسلام وجوّز (کون) ذلک مقدورا للّه تعالی فبیّن لهم نظائره فی العادات.
وأمثال ما قلناه کثیرة ممّا رواه أصحاب السیر والتواریخ من ملوک الفرس وغیبتهم عن
اهل کتاب وی را پیامبر میدانند، خداوند او را یکصد سال میراند، بعد او را زنده
کرد، در حالی که [در طول این مدّت طولانی] غذا و آشامیدنی او سالم مانده بود و [مسلما ]این مسأله غیر عادی و معجزه بوده است؟
حال و با توجّه به آنچه که ذکر کردیم که همگی معروف بوده و واقع شدهاند، چگونه ممکن است غیبت صاحب الزمان علیهالسلام را انکار کرد.
خدایا! مگر اینکه مخالف را دهری معطِل باشد [یعنی مگر اینکه مخالف ما که از اهل سنّت است مادیگرا باشد و نظم حاکم بر همه خلقت را که مبتنی بر نظام الهی است تعطیل بداند] و تمام اینها را منکر شده و محال بداند که در این صورت در مورد غیبت امام زمان علیهالسلام هیچ بحثی با او نداریم، بلکه ابتدا باید با او در اصل توحید و اینکه این امور در عالمِ امکان، در دست قدرت خداوند هستند، بحث کنیم.
چون در باب غیبت امام زمان علیهالسلام با کسی وارد بحث و گفت و گو میشویم که به اصل اسلام اقرار کرده و همه مواردی که در بالا گفته شد را ممکن و مقدور خداوند تبارک وتعالی بداند و نظایر این امور برای وی روشن شده باشد.
همانند آنچه که گفتیم بسیار زیاد است که سیره نویسان و مورخان از پادشاهان ایران نقل کردهاند غیبت و ظهور آنها که به خاطر تدبیر امور مدّت مدیدی از یارانشان
أصحابهم مدّة لا یعرفون خبرهم، ثمّ عودهم وظهورهم لضرب من التدبیر؛ وإن لم ینطق به القرآن فهو مذکور فی التواریخ.
وکذلک جماعة من حکماء الروم والهند قد کانت لهم غیبات وأحوال خارجة عن العادات لا نذکرها لأنّ المخالف ربّما جحدها علی عادتهم جحد الأخبار وهو مذکور فی التواریخ.
فإن قیل: إدّعاؤکم طول عمر صاحبکم أمر خارق للعادات مع بقائه علی قولکم کامل العقل تام القوّة والشّباب، لأنّه علی قولکم [له] فی هذا الوقت - الّذی هو سنة سبع وأربعین وأربعمائة - مائة وإحدی وتسعون سنة، لأنّ مولده علی قولکم سنة ستّ وخمسین ومائتین،
غایب میشدند، به نحوی که دیگر خبری از آنها نبود و بعدا برگشته و ظاهر میشدند. اگرچه قرآن متذکر این قضایا نشده است، امّا در تاریخ آمده است.
همچنین جماعتی از حکمای روم و هند که غیبتها و حالات خارج از عادت از آنها سرزده و ما آنها را ذکر نکردیم، به خاطر اینکه چه بسا مخالف ما [اهل سنّت] مطابق عادتی که دارد همه اخباری که در تاریخ آمده را انکار کند. [عادت مخالفین ما از مکتب اهلسنت این است که هر دلیلی که در مقابل آنها قرار داشته باشد، هرچند هم از استحکام فوق العاده برخوردار بوده و بدیهی هم باشد را بدون دلیل منطقی انکار میکنند.]
اشکال: ادعای شما مبنی بر طول عمر و بقای صاحبتان [امام زمان علیهالسلام] آن هم در حال کمال عقل و قوه جوانی، ادعایی است که عادت بشری را نقض میکند. به این دلیل که بنابر اعتقاد خود شما در زمان حاضر که سال 447 ه.ق است، عمر ایشان 191 سال است، چون که باز بنابر اعتقاد شما تولد او در سال 256 ه.ق واقع شده است.
ولم تجر العادة بأن یبقی أحد من البشر هذه المدّة فکیف انتقضت العادة فیه، ولا یجوز انتقاضها إلاّ علی ید الأنبیاء؟
قلنا: الجواب عن ذلک من وجهین:
أحدهما إنّا لا نسلّم أنّ ذلک خارق لجمیع العادات بل العادات فیما تقدّم قد جرت بمثلها وأکثر من ذلک، وقد ذکرنا بعضها کقصّة الخضر علیهالسلام، وقصّة أصحاب الکهف، وغیر ذلک.
وقد أخبر اللّه تعالی عن نوح علیهالسلام أنّه لبث فی قومه ألف سنة إلاّ خمسین عاما، وأصحاب السیر یقولون إنّه عاش أکثر من ذلک، وإنّما دعا قومه إلی اللّه تعالی هذه المدّة المذکورة بعد أن مضت علیه ستّون من عمره.
و عادت وعرفی بشری این گونه نیست که کسی از اَبنای بشر در این مدّت طولانی باقی باشد، پس چگونه در مورد او عادت نقض شده، در حالیکه نقض عادت [یا همان معجزه] فقط به دست انبیا ممکن است؟
پاسخ: جواب به این اشکال از دو راه ممکن است:
وجه اوّل: ما قبول نداریم که این امر عمر امام زمان علیهالسلام همه عادات را درهم میشکند [و مخالف عادت است] بلکه درگذشته عادتهایی مثل این امر واقع شده و بسیار زیاد هم هست که ما فقط برخی را ذکر کردیم؛ مثل قصه خضر علیهالسلام واصحاب کهف و غیره آن [بنابراین خلاف عادت نیست بلکه موافق عادتهایی است که قرآن تأیید کرده است].
[از باب مثال] خداوند تبارک و تعالی از نوح علیهالسلام خبر داده است که ایشان در میان مردمش 950 سال زندگی کرد.(1)
و مورخان میگویند: بیش از این مقدار عمر کرده است [و معتقد هستند آن 950 سال مدّت نبوت ایشان بوده] یعنی در تمام این مدّت و بعد از 60 سالگی که به مقام نبوت رسید مردم را به خداوند تبارک وتعالی دعوت میکرد.
1) . سوره عنکبوت / آیه 14.
85 - وروی أصحاب الأخبار أن سلمان الفارسی رضیاللهعنه لقی عیسی ابن مریم علیهالسلاموبقی إلی زمان نبینا صلیاللهعلیهوآله وخبره مشهور.
وأخبار المعمّرین من العرب والعجم معروفة مذکورة فی الکتب والتواریخ.
86 - وروی أصحاب الحدیث أنّ الدجال موجود وأنّه کان فی عصر النبی صلیاللهعلیهوآله وأنّه باق إلی الوقت الّذی یخرج فیه وهو عدوّ اللّه.
فإذا جاز فی عدوّ اللّه لضرب من المصلحة، فکیف لا یجوز مثله فی ولیّ اللّه؟ إنّ هذا من العناد.
1 / 85 - بعضی اصحاب اخبار روایت کردهاند که سلمان فارسی رحمهالله حضرت عیسی بن مریم علیهالسلام را زیارت کرده است و تا زمان پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله هم باقی بوده است و خبرش هم مشهور است.(1)
2 / 86 - اصحاب حدیث روایت کردهاند که دجّال در عصر پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله وجود داشته و تا زمانی که قیام کند باقی خواهد بود؛ در حالی که او دشمن خداست.
وقتی که امکان داشته باشد دشمن خداوند به خاطر مصلحتی [این مدّت طولانی] باقی باشد، چگونه برای ولی خدا ممکن نباشد؟ تحقیقا انکار طول عمر امام زمان علیهالسلام فقط از روی عناد و دشمنی است.
1) . مرحوم صدوق در کمال الدین / ج 1، ص 161 حدیث شماره 21 روایتی از امام کاظم علیهالسلام نقل میکند که از آن حدیث استفاده میشود سلمان فارسی پانصد سال عمر کرده است. در کتاب نفس الرحمان ص 164 از شافعی نقل شده است که روایت شده: سلمان فارسی سیصد سال زندگی کرده، بعضیها هم گفتهاند: بیش از چهار صدسال عمر شریف او بوده است و بعضی هم معتقد هستند که عیسی علیهالسلام را درک کرده است و بعضی هم گفتهاند که او از اوصیای عیسی علیهالسلامبوده است. اقتباس از الغیبة چاپ معارف الاسلامیه و کتاب سلمان فارسی - محمّدی اشتهاردی.
87 - وروی من ذکر أخبار العرب أنّ لقمان بن عاد کان أطول النّاس عمرا وأنّه عاش ثلاثة آلاف سنة وخمسمائة سنة، ویقال: إنّه عاش عمر سبعة أنسر، وکان یأخذ فرخ النسر الذکر فیجعله فی الجبل فیعیش النسر ما عاش، فإذا مات أخذ آخر فربّاه حتّی کان آخرها
لبد، وکان أطولها عمرا، فقیل: طال العمر علی لبد وفیه یقول الأعشی.
لنفسک إذ تختار سبعة أنسر
إذا ما مضی نسر خلدت إلی نسر
فعمّر حتّی خال أن نسوره
خلود وهل یبقی النفوس علی الدهر
وقال لأدناهن إذ حلّ ریشه
هلکت وأهلکت ابن عاد وما تدری
3 / 87 - لقمان بن عاد طولانیترین عمر را بین مردم داشته است و به مدّت 3500 سال زندگی کرده است. گفته شده که او به عمر هفت عقاب زندگی کرده است به این ترتیب که جوجه عقاب را گرفته و در کوه نگهداری میکرد تا اینکه عقاب پیر شده و میمرد، بعد جوجه عقاب دیگری میگرفت و تربیت میکرد [تا هفت عدد] تا آخرین عقاب که نامش «لَبَد» بود، و عمر لبد بیشتر از بقیه بود.
لذا در این مورد گفته میشود: عمر فلانی به اندازه لبد بسیار طولانی شد و اعشی [از شعرای عرب] نیز چنین سروده است:
1 - زمانی که برای خودت هفت عقاب اختیار کردی - و هر وقت عقابی میمرد با عقاب بعدی جاودان میشدی.
2 - تا آنجا عمر کرد که گمان کرد عقابها جاودان هستند. آیا جانها در [گذر زمان] روزگار همیشه باقی میمانند؟
3 - و به آخرین عقاب وقتی که از شدت پیری پرهایش میریخت، گفت: هلاک شدی و ابن عاد را هم هلاک کردی و نمیدانی [چه کردی].
و منهم: ربیع بن ضبع بن وهب بن بغیض بن مالک بن سعد بن عیس بن فزارة، عاش ثلاثمائة سنة وأربعین سنة، فأدرک النبی صلیاللهعلیهوآله ولم یسلم.
وروی أنّه عاش إلی أیّام عبد الملک بن مروان، وخبره معروف، فإنّه قال له: فصل لی عمرک قال: عشت مائتی سنة فی فترة عیسی، وعشرین ومائة سنة فی الجاهلیّة وستّین فی الإسلام، فقال له: لقد طلبک جدّ غیر عاثر، وأخباره معروفة، وهو الّذی یقول وقد طعن فی ثلاثمائة سنة:
أصبح منّی الشباب قد حسرا
إن ینأ عنّی فقد ثوی عصرا
والأبیات معروفة، وهو الّذی یقول:
إذا کان الشتاء فأدفؤنی
فإنّ الشیخ یهدمه الشتاء
از جمله کسانی که عمر زیادی داشته ربیع بن ضبع است که 340 سال زندگی کرد، و پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله را زیارت کرده ولی مسلمان نشد.
نقل شده که ربیع تا زمان زمامداری عبدالملک مروان زنده بوده و خبرش معروف است که مروان به او گفت: عمرت را توضیح بده. ربیع گفت: دویست سال در دوران عیسی بودم [ودر آرامش دین عیسی بودم] و 120 سال در جاهلیت زندگی کردم و شصت سال در اسلام. بعد عبدالملک به او گفت: شانس همراه تو بوده است. اخبار ربیع معروف است. وقتی وارد سیصدمین سال عمرش شد، گفت:
امروز جوانی از من جدا شد، اگر امروز از من فرار میکند سالهای درازی همراه من بوده است.
ابیات و اشعار وی معروف است، ربیع همان کسی است که میگوید:
1 - وقتی که زمستان رسید مرا گرم کنید، چون تحقیقا زمستان پیرمرد را از بین میبرد.
فأمّا حین یذهب کلّ قرّ
فسربال خفیف أورداء
إذا عاش الفتی مائتین عاما
فقد أودی المسرّة والفتاء
ومنهم: المستوغر بن ربیعة بن کعب بن زید (بن) مناة عاش ثلاثمائة وثلاثین سنة، حتّی قال:
ولقد سئمت من الحیاة وطولها
وعمّرت من بعد السنین سنینا
مائة أتت من بعدها مائتان لی
وعمرت من عدد الشهور سنینا
هل ما بقی إلاّ کما قد فأتنا
یوم یکرّ ولیلة تحدونا
ومنهم: أکثم بن صیفی الأسدی عاش ثلاثمائة سنة وثلاثین سنة، وکان ممّن أدرک
2 - امّا وقتی که هوای سرد رفت، پس شلوار نازک یا رداء کافی است.
3 - زمانی که جوان دویست سال زندگی کرد، پس خوشحالی و لذایذ جوانی را از دست داده است.
و از جمله کسانی که عمر طولانی داشته، مستوغر بن ربیعه بن کعب بن زید بن مناة است که 330 سال عمر کرده، تا آنجا که خودش گفته است:
1 - از زندگی و طولانی شدن آن دلگیر شدهام چون بعد از سالها، باز هم سالهای زیادی عمر کردم.
2 - بعد از دویست سال، صد سال دیگر هم آمد، به عدد ماهها، سالها عمر کردم.
3 - آیا آنچه که باقی مانده غیر از این است که گذشته است؟ روزها تکرار میشود و شب [با تکرارش] عمر ما را محدود میکند.
یکی دیگر از کهنسالان، اکثم بن صیفی اسدی است. او هم 330 سال عمر کرد، و از کسانی بود که عصر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را درک کرده و ایمان هم آورده بود، ولی پیش از
النبی صلیاللهعلیهوآله وآمن به، ومات قبل أن یلقاه، وله أخبار کثیرة، وحکم وأمثال و هو القائل:
وإنّ امرء قد عاش تسعین حجّة
إلی مائة لم یسأم العیش جاهل
خلت مائتان غیر ستّ و أربع
وذلک من عدّ اللیالی قلائل
و کان والده صیفی بن ریاح بن أکثم أیضا من المعمّرین عاش مائتین وسبعین سنة لا ینکر من عقله شیء، وهو المعروف بذی الحلم الّذی قال فیه المتلمس الیشکری:
لذی الحلم قبل الیوم ما تُقرع العصا
وما علّم الإنسان إلاّ لیعلما
ومنهم: ضبیرة بن سعید بن سعد بن سهم بن عمرو، عاش مائتی سنة وعشرین سنة ولم یشب قطّ، وأدرک الإسلام ولم یسلم.
آنکه حضرت را زیارت کند از دنیا رفت. در مورد اکثم اخبار و حکمتها و ضرب المثلهای زیادی نقل شده، مثلاً گفته است:
1 - همانا مردی که نود سال زندگی کند، وقتی به صد برسد و از زندگی دلگیر نشود جاهل است.
2 - دویست سال به جز شش و چهار [190 سال] از من گذشت، این عمر طولانی در برابر تعداد شبها بسیار ناچیز است.
پدر این شخص؛ یعنی صیفی بن ریاح بن اکثم هم خیلی عمر کرد، او 270 سال زندگی کرد و هیچ چیز از عقلش کم نشد، و معروف به حلم و بردباری بود که متلمّس شاعر در حقّ او گفته است:
صیفی بن ریاح که صاحب حلم است، پیشتر از این نرمی و ملایمت داشته و ایشان چیزی نمیدانست مگر اینکه به دیگران تعلیم داده است.
نمونه دیگر ضبیرة بن سعید بن سعد بن سهم بن عمرو است که 220 سال زندگی کرد واصلاً پیر نشد، اسلام را درک کرد امّا مسلمان نشد.
وروی أبوحاتم والریاشیّ عن العتبیّ عن أبیه قال: مات ضبیرة السهمی وله مائتا سنة وعشرون سنة، وکان أسود الشعر، صحیح الأسنان، ورثاه ابن عمّه قیس بن عدی فقال:
من یأمن الحدثان بعد
ضبیرة السهمیّ ماتا
سبقت منیّته المشیب
وکان میتته افتلاتا
فتزوّدوا لا تهلکوا
من دون أهلکم خفاتا
ومنهم: درید بن الصمة الجشمی، عاش مائتی سنة، وأدرک الإسلام فلم یسلم وکان أحد قوّاد المشرکین یوم حنین ومقدمتهم، حضر حرب النبی صلیاللهعلیهوآله فقتل یومئذ.
ومنهم: محصن بن غسّان بن ظالم الزبیدی، عاش مائتی سنة وستّا وخمسین سنة.
ابوحاتم و ریاشی، از عتبی که او از پدرش نقل کرده: ضبیره سهمی در سن 220 سالگی مرد، با این حال موهایش سیاه و دندانهایش صحیح وسالم بود.
قیس بن عدی پسر عمویش در رثای او گفته است:
1 - چه کسی است که از حوادث زمان در امان باشد، بعد از ضبیرة بن سهمی که دویست سال عمر کرد.
2 - او بر پیری سبقت گرفته، جوان ماند و مرگ او هم ناگهانی بود.
3 - پس [ای مردم] توشهای فراهم کنید که بدون اهل و عیال و فامیلتان ناگهانی بمیرید.
از جمله اینها درید بن صمة جشمی است که 200 سال زندگی کرد، او هم اسلام را درک کرد امّا مسلمان نشد و در جنگ حنین یکی از سران و پیشروهای مشرکین بود که به جنگ پیامبر صلیاللهعلیهوآله آمد و در همان روز حنین کشته شد.
از جمله کهنسالان، محصن بن غسّان بن ظالم زبیدی است او نیز 256 سال عمر کرد.
ومنهم: عمرو بن حممة الدوسیّ، عاش أربعمائة سنة، وهو الّذی یقول:
کبرت وطال العمر حتّی کأنّنی
سلیم أفاع لیلة غیر مودع
فما الموت أفنانی ولکن تتابعت
علیّ سنون من مصیف ومربع
ثلاث مئات قد مررن کواملا
وها أنا هذا أرتجی منه أربع
ومنهم: الحارث بن مضاض الجرهمیّ، عاش أربعمائة سنة، وهو القائل:
کان لم یکن بین الحجون إلی الصفا
أنیس ولم یسمر بمکّة سامر
بلی نحن کنّا أهلها فأبادنا
صروف اللّیالی والجدود العواثر
او هم از جمله معمّرین است که چهارصد سال زندگی کرد و این شعر از خود او است که گفته است:
1 - کهسنال شدم و عمرم آنقدر طولانی شد که گویی من مار گزیده شبی هستم که تمام نمیشود.
2 - پس آیا مرگ مرا فنا نکرده و از بین نبرد؟ امّا سالها از تابسان و بهار بر من پی در پی میگذرد.
3 - سیصد سال را کاملاً پشت سر گذاردم و این من هستم که به چهارصدمین سال امیدوارم.
این شخص چهار صد سال زنده بود و این دو بیت را هم خودش سروده است:
1 - گویا بین حجون [راه ورودی مکه از طریق کوهستان مشرف به مکه] تا صفا کسی نبوده و در مکه هم عابد و شب زندهداری نیست.
2 - بله ما اهل شب زندهداری مکه بودیم، که گذر شب و روز، را فرتوت و پیر کرد.
ومنهم: عبد المسیح بن بُقیلة الغسّانیّ، ذکر الکلبیّ وأبوعبیدة وغیرهما أنّه عاش ثلاثمائة سنة وخمسین سنة، وأدرک الإسلام فلم یسلم، وکان نصرانیا، وخبره مع خالد بن الولید - لما نزل علی الحیرة - معروف، حتّی قال له کم أتی لک؟ قال: خمسون وثلاثمائة سنة، قال: فما أدرکت؟ قال: أدرکت سفن البحر ترفأ إلینا فی هذا الجرف ورأیت المرأة من
أهل الحیرة تضع مکتلها علی رأسها لا تزوّد إلاّ رغیفا واحدا حتّی تأتی الشام وقد أصبحت
خرابا، وذلک دأب اللّه فی العباد والبلاد، وهو القائل:
والنّاس أبناء علاّت فمن علموا
أن قد أقلّ فمجفوّ ومحقور
وهم بنون لأمّ إن رأوا نشبا
فذاک بالغیب محفوظ ومحصور
کلبی و ابو عبیده و دیگران گفتهاند: عبدالمسیح بن بقیله غسّانی 350 سال عمر کرد، و با وجود درک اسلام، ایمان نیاورده و به دین مسیحیت از دنیا رفته است. خبر این شخص با خالد بن ولید وقتی که به حیره آمده، معروف است. تا آنجا که خالد از او پرسید: چقدر عمر کردهای؟ گفت: 350 سال. خالد پرسید: در این مدّت چه دیدهای؟ گفت: اینجا [یعنی بیابان حیره روزی دریایی بود و ] من کشتیها را میدیدم که در ساحل آن دریا پهلو میگرفتند و دیدهام که زنی از اهل حیره، زنبیلش را روی سر میگذاشت و فقط یک تکه نان بر میداشت و تا شام میرفت، امّا حالا آن دریا بیابانی خشک و بیآب و علف شده است و این سنّت خداوند در مورد بندگان و شهرهاست. عبدالمسیح این دو بیت را سروده:
1 - مردم فرزندان پراکنده [ناتنی] هستند، و وقتی که بدانند کسی در سختی و تنگدستی است، او را کشته وتحقیر میکنند.
2 - زمانی که از کسی مال و ثروتی ببینند، برادران تنی میشوند و این دورویی در
عالم غیب، محفوظ و ثبت شده است.
ومنهم: النابغة الجعدی من بنی عامر بن صعصعة یکنّی أبالیلی.
قال أبوحاتم السجستانیّ: کان النابغة الجعدی أسنّ من النابغة الذّبیانی وروی أنّه کان یفتخر ویقول: أتیت النبی صلیاللهعلیهوآله فأنشدته:
بلغنا السماء مجدنا وجدودنا
وإنّا لنرجو فوق ذلک مظهرا
فقال النبی صلیاللهعلیهوآله: أین المظهر یا أبالیلی؟
فقلت: الجنّة یا رسول اللّه، فقال: أجل إن شاء اللّه تعالی، ثمّ أنشدته:
ولا خیر فی حلم إذا لم یکن له
بوادر تحمی صفوه أن یکدّرا
ولا خیر فی جهل إذا لم یکن له
حلیم إذا ما أورد الأمر أصدرا
نابغه جعدی از قبیله بنی عامر بن صعصعه است و کنیهاش ابا لیلی است.
ابوحاتم سجستانی [که از بزرگان علمای لغت و شعر است] گفته است:
نابغه جعدی از نابغه ذبیانی پیرتر بوده است و روایت شده که او با افتخار میگفت: به محضر پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله رسیدم و این سروده را به حضرت تقدیم کردم:
1 - ما بزرگی و عظمت را به آسمان رساندیم و امیدواریم که از آن هم بالاتر برسیم.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمودند: ای ابا لیلی! بالاتر و ظاهرتر از آسمان کجاست؟
و من عرض کردم: بهشت یا رسول اللّه.
حضرت فرمودند: بله، ان شاء اللّه.
و بعد این شعر را تقدیم به حضرت کردم و سرودم:
1 - خیری در حلم و بردباری نیست وقتی که همراهش درشتی و غضب نباشد، تا صفا را زمان حلم یا زمان غضب آلوده و مکدر نکند.
2 - و خیری هم در جهل نیست وقتی که همراهش حلم نباشد و شدّت، آن را با نرمی و مدارا جبران کند.
فقال له النبی صلیاللهعلیهوآله: لا یفضض اللّه فاک.
وقیل: إنّه عاش مائة وعشرین سنة ولم یسقط من فیه سنّ ولا ضرس.
وقال بعضهم: رأیته وقد بلغ الثمانین تزفّ غروبه وکان کلّما سقطت له ثنیّة تنبت له أخری مکانها، وهو من أحسن النّاس ثغرا.
ومنهم: أبوالطمحان القینیّ من بنی کنانة بن القین.
قال أبوحاتم: عاش أبوالطمحان القینیّ من بنی کنانة مائتی سنة.
وقال فی ذلک:
حنتنی حانیات الدّهر حتّی
کأنّی خاتل أدنو لصید
قصیر الخطو یحسب من رآنی
ولست مقیّدا أنّی بقید
وأخباره وأشعاره معروفة.
آنگاه پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله خطاب به او فرمودند: خدا خیرت دهد.
گفته شده که او 120 سال عمرش بود، در عین حال هیچ کدام از دندانهایش نیفتاد.
شخصی گفته است: او را در سن هشتاد سالگی دیدم که دندانهایش سالم و محکم بود و هرگاه دندان جلویش میافتاد، دندان دیگری به جایش میرویید. او از جهت دندان، از بهترین مردم بود.
از جمله کهنسالان ابوطمحان قینی از طایفه بنی کنانة بن قین است.
ابوحاتم گفته است: وی 200 سال زندگی کرده است و خود در این مورد گفته است:
1 - ناملایمات و سختیهای عمر آنچنان مرا خمیده کرد، که گویی برای صید و شکار خم شدهام.
2 - از شدّت پیری، گامها را آن قدر کوتاه بر میدارم که اگر مرا ببیند، گمان میکند که پای من با زنجیر بسته شده، در حالی که این چنین نیست. اخبار و اشعار وی معروف است.
ومنهم: ذوالإصبع العدوانیّ.
قال أبوحاتم: عاش ثلاثمائة سنة، وهو أحد حکّام العرب فی الجاهلیّة، وأخباره وأشعاره وحکمه معروفة.
ومنهم: زهیر بن جناب الحمیری، لم نذکر نسبه لطوله.
قال أبوحاتم: عاش زهیر بن جناب مائتی سنة وعشرین سنة، وواقع مائتی وقعة، وکان سیّدا مطاعا عاش شریفا فی قومه.
ویقال: کانت فیه عشر خصال لم یجتمعنّ فی غیره من أهل زمانه، کان سیّد قومه، وشریفهم، وخطیبهم، وشاعرهم، ووافدهم إلی الملوک وطبیبهم - والطبّ فی ذالک الزّمان شرف - وحازی قومه - وهو الکاهن - وکان فارس قومه، وله البیت فیهم، والعدد منهم، وأوصی إلی بنیه، فقال:
ابو حاتم سجستانی گفته: ذوالاصبع 300 سال زندگی کرد و در زمان جاهلیت یکی از
حکام عرب بود، اخبار و اشعار و قضاوتهایش معروف است.
زهیر بن جناب 220 سال زندگی کرد و در دویست جنگ هم شرکت داشته است، و در بین طایفه خودش آقا و مورد اطاعت بود. گفته میشود: ده خصلت در او بوده که همه این ده خصلت در آن زمان با هم در دیگران وجود نداشته؛ او آقا، شریف، بزرگوار، سخنور و شاعر قومش بوده و در دربار پادشاهان، نماینده و بزرگ قوم خود بود و همچنین در آن زمان که طب از اهمیت و شرافت بسیار بالایی برخوردار بود، طبیب مردمش بوده، علاوه بر این منجم و پیشگو و یکّه تاز و شجاعترین مردم خودش بوده، او در میان آنها
جایگاه خاصی داشته و عشیره متعدد داشته است و در وصیتش به پسرانش گفته است:
یا بنیّ إنّی کبرت سنّی وبلغت حرسا من دهری. (أی دهرا) فأحکمتنی التجارب والأمور تجربة واختبار، فاحفظوا عنّی ما أقول وعوا، وإیّاکم والخور عند المصائب، والتواکل عند
النوائب، فإنّ ذلک داعیة الغمّ، وشماتة العدوّ، وسوء الظنّ بالربّ، وإیّاکم أن تکونوا
بالأحداث مغترّین ولها آمنین ومنها ساخرین، فإنّه ما سخر قوم قطّ إلاّ ابتلوا، ولکن
توقّعوها، فإنّما الإنسان [فی الدنیا] غرض تعاوره الزّمان فمقصّر دونه، ومجاوز موضعه، وواقع عن یمینه وشماله، ثمّ لا بدّ أن یصیبه.
وأقواله معروفة وکذلک أشعاره.
ومنهم: دوید بن نهد بن زید بن أسود بن أسلم، - بضمّ اللام - بن ألحاف بن قضاعة.
ای پسرانم! تحقیقا من پیر شدهام، روزگار درازی را دیدهام، تجربههای خوبی یافته و خُبره شدهام، پس آنچه را که میگویم، حفظ کنید. مبادا وقت مصیبت خوار شوید، مبادا در پیشامدهای ناگوار کارها را به همدیگر واگذار کنید [و به امید دیگران انجام ندهید] چون این عمل برای شما غم و اندوه به بار میآورد و موجب سرزنش دشمنان و بدگمانی به خداوند میشود. مبادا در برابر حوادث مغرور شده و غافل شوید و فکر کنید که در امنیّت بوده و آن را مسخره کنید. هر ملّتی که حوادث را به مسخره گرفت، مبتلا شد. لذا حوادث را جدّی بگیرید که در دنیا انسان هدفی است که کمانداران حادثهها او را نشانه گرفته و تیرها را به سمت و جایگاه او رها میکنند، تیرها از راست
و چپ به سمت او رها میشوند و بالاخره تیر حوادث به او اصابت میکند. کلمات و اشعار زهیر نیز معروف است.
وی دوید بن نهد بن زید بن اسود بن اسلم بن حاف بن قضاعة است که ابو حاتم در
قال أبوحاتم: عاش دوید بن زید أربعمائة وستّا وخمسین سنة، ووصیّته معروفة، وأخباره مشهورة، ومن قوله:
ألقی علیّ الدهر رِجلاً ویدا
والدهر ما أصلح یوما أفسدا
یُفسد ما أصلحه الیوم غدا
ومنهم: الحارث بن کعب بن عمرو بن وعلة المذحجی، ومذحج هی أمّ مالک بن أدد، وسمّیت مذحجا لأنّها ولدت علی أکمة تسمّی مذحجا.
قال أبوحاتم: جمع الحارث بن کعب بنیه لمّا حضرته الوفاة فقال:
یا بنیّ قد أتت علیّ ستّون ومائة سنة ما صافحت یمینی یمین غادر، ولا قنعت نفسی بحلة فاجر، ولا صبوت بابنة عمّ ولا کنّة، ولا طرحت عندی مومسة قناعها، ولا بحت
حقّ وی گفته: او 456 سال عمر کرده است، وصیت و اخبار او مشهور و معروف است؛ از جمله اشعارش این است:
روزگار دست و پایم را از کار انداخته و این دهر هرچه را که روزی اصلاح کند روزی
دیگر آن را فاسد خواهد کرد. لذا آنچه را که امروز اصلاح کرده، فردا نابود خواهد کرد.
از جمله معمّرین حارث بن کعب بن عمرو بن وعله مذحجی است؛ مذحج مادر مالک بن أدد بوده و علت نامیده شدنش به مذحج این است که روی تپهای به نام مذحج به دنیا آمده است.
ابو حاتم دربارهاش گفته است: وقتی که زمان مرگ حارث فرا رسید، فرزندانش را جمع کرده، به آنها گفت: ای فرزندان من! از عمر من 160 سال گذشته و در این مدّت هرگز دست در دست ستمگر غدّاری نگذاشتهام، هرگز به دوستی با کفار فاجر قانع و مایل نبودهام، هیچگاه با دختر عمو و دختران اقوام خلوت نکردهام، هیچ زن بدکارهای نزد من
لصدیق بسرّ، وإنّی لعلی دین شعیب النبی علیهالسلام وما علیه أحد من العرب غیری وغیر أسد بن خزیمة وتمیم بن مرّ، فاحفظوا وصیّتی، وموتوا علی شریعتی، إلهکم فاتّقوه یکفکم المهمّ من أمورکم ویصلح لکم أعمالکم، وإیّاکم ومعصیته، لا یحلّ بکم الدّمار، ویوحش منکم الدیار.
یا بنیّ کونوا جمیعا ولا تتفرّقوا فتکونوا شیعا، فإنّ موتا فی عزّ خیر من حیاة فی ذلّ و عجز، وکلّ ما هو کائن کائن، وکلّ جمع إلی تبائن، الدهر ضربان فضرب رجاء، وضرب بلاء، والیوم یومان فیوم حبرة ویوم عبرة، والنّاس رجلان فرجل لک، و رجل علیک تزوّجوا الأکفاء، ولیستعملنّ فی طیبهنّ الماء، وتجنّبوا الحمقاء، فإنّ ولدها إلی أفن ما یکون، ألا إنّه لا راحة لقاطع القرابة.
حجابش را درنیاورده، و هرگز سرّ دوستم را افشا نکردهام و دینم دین شعیب نبی علیهالسلام است، که به جز من و اسد بن خزیمه وتمیم بن مرّ هیچ عربی بر این دین نیست. پس وصیّت مرا حفظ کنید و با شریعتی که من به آن معتقدم زندگی کرده و بمیرید.
از نافرمانی خداوند بپرهیزید که در مهمّات، شما را کفایت و حمایت کرده و اعمال بد شما را اصلاح میکند. گناه نکنید که شما را هلاک میکند و شهر و دیارتان از هلاکت شما وحشت زده میشود [کنایه از نزول عذاب است].
فرزندان من! با هم باشید و متفرق نشوید که تفرقه شما را پراکنده میکند. حقیقتا مرگ باعزت، از زندگی با عجز و ناتوانی و ذلّت بهتر است. هر اتفاقی که بخواهد بیفتد واقع میشود، و هر جمعی آخر کار از هم پراکنده میشوند. روزگار دو گونه است: بخشی امیدواری و بخشی بلا است. روز هم دو نوع است: یک روز، روز خوشحالی و سرور است و یک روز هم روز عبرت گرفتن [از شکست و ناراحتی] است. مردم هم دو نوع هستند: یکی، برای تو سود دارد و دیگری ضرر.
با همپایههای خودتان ازدواج کنید، نسل خود را در رحم پاکترین آنها قرار دهید، از زنهای احمق دوری کنید، که فرزندان آنها کم عقل هستند و بدانید کسی که قطع رحم کند، آرامش و آسایش نخواهد داشت.
وإذا اختلف القوم أمکنوا عدوّهم، وآفة العدد اختلاف الکلمة، والتفضّل بالحسنة یقی السیّئة، والمکافأة بالسیّئة الدخول فیها، والعمل بالسوء یزیل النعماء، وقطیعة الرحم تورث الهمّ، وانتهاک الحرمة یزیل النعمة، وعقوق الوالدین یورث النکد، ویمحق العدد، ویخرب
البلد، والنصیحة تجرّ الفضیحة، والحقد یمنع الرفد، ولزوم الخطیئة یعقب البلیّة، وسوء الرّعة یقطع أسباب المنفعة، الضغائن تدعو إلی التبائن، ثمّ أنشأ یقول:
أکلت شبابی فأفنیته
وأفنیت بعد دهور دهورا
ثلاثة أهلین صاحبتهم
فبادوا فأصبحت شیخا کبیرا
قلیل الطعام عسیر القیام
قد ترک الدهر خطوی قصیرا
أبیت أراعی نجوم السّماء
أقلّب أمری بطونا ظهورا
بدانید وقتی قومی با یکدیگر اختلاف کنند دشمن خود را کمک کردهاند. آفت جمعیت زیاد، اختلاف است. بخشش و احسان، بدی را نابود میکند، پاسخ بدی را با بدی دادن، خود دخول در بدیهاست و عمل بد نعمتها را زائل میکند. قطع رحم کردن، غم و اندوه را به ارث میگذارد، و حرمتشکنی، نعمت را از بین میبرد.
نفرین پدر و مادر سیاهبختی را به جا گذارده، جمعیت را پراکنده و شهر را ویران میکند. خیرخواهی و نصیحت، رسوایی را میبرد. کینه و حسد، مانع بخشندگی است، و ملتزم گناه شدن، بلا را به دنبال دارد، و رعایت نکردن حقّ دیگران، اسباب منفعت را قطع میکند. کجاندیشی و کینهتوزی جدایی را به دنبال دارد. آنگاه این سروده را میگفت:
1 - جوانی را صرف کردم و آن را تباه نمودم و روزگار را یکی پس از دیگری نابود ساختم.
2 - سه همسر که با آنها زندگی میکردم، همگی مردند و خودم پیرمردی فرتوت شدم.
3 - غذایم کم و برخاستنم به سختی است و عمر طولانی روزگار، قدمهایم را کوتاه کرده است.
4 - شب را بیدارم و به ستارههای آسمان نگاه میکنم و در ظاهر و باطن اَمر خودم اندیشه میکنم.
فهذا طرف من أخبار المعمّرین من العرب واستیفاؤه فی الکتب المصنّفة فی هذا المعنی موجود.
وأمّا الفرس: فإنّها تزعم أنّ فیما تقدّم من ملوکها جماعة طالت أعمارهم فیروون: أنّ الضحاک صاحب الحیّتین عاش ألف سنة ومائتی سنة، وإفریدون العادل عاش فوق ألف سنة، ویقولون: إنّ الملک الّذی أحدث المهرجان عاش ألفی سنة وخمسمائة سنة، استتر منها، عن قومه ستمائة سنة.
وغیر ذلک ممّا هو موجود فی تواریخهم وکتبهم لا نطوّل بذکرها، فکیف یقال: إنّ ما ذکرناه فی صاحب الزّمان خارج عن العادات؟
ومن المعمرین من العرب: یعرب بن قحطان، واسمه ربیعة أوّل من تکلّم بالعربیّة
این نمونهای بود از اخبار کسانی که در عرب، عمر طولانی داشتهاند و در کتب تاریخ موجود است.
امّا فارسها: آنها گمان میکنند که در گذشته بعضی از پادشاهانشان بودند که عمر طولانی داشتند. بنابراین روایت کردهاند که ضحاک صاحب دو مار [که دو مار به دوش او بود] 1200 سال عمر داشته و یا فریدون عادل بیش از هزار سال زندگی کرده است. همچنین میگویند: پادشاهی که عید مهرگان [عید پاییزه] را به وجود آورد، 2500 سال زندگی کرد که ششصد سال آن را از قومش مخفی بود.
و غیر اینها از آنچه که در تاریخ ایرانیان و کتب آنها موجود است و ما این کتاب را به نقل آنها طولانی نمیکنیم.
پس [با توجّه به این همه انسان با عمرهای بسیار طولانی] چگونه گفته میشود که طولانی بودن عمر صاحب الزمان علیهالسلام غیر عادی است؟
همچنین از جمله حکام کهنسال عرب، یعرب بن قحطان است. اسم او ربیعه بود
ملک مائتی سنة علی ما ذکره أبوالحسن النسّابة الإصفهانیّ فی کتاب الفرع والشجر، وهو أبوالیمن کلّها، وهو منها کعدنان إلاّ شاذا نادرا.
ومنهم: عمرو بن عامر مزیقیا، روی الإصفهانیّ عن عبد المجید بن أبی عیس الأنصاری، والشرقی بن قطامی أنّه عاش ثمانمائة سنة، أربعمائة سنة سوقة فی حیاة أبیه،
وأربعمائة سنة ملکا، وکان فی سنی ملکه یلبس فی کلّ یوم حلّتین، فإذا کان بالعشی مزّقت
الحلّتان عنه لئلاّ یلبسهما غیره، فسمّی مزیقیا.
وقیل: إنّما سمی بذلک لأنّ علی عهده تمزّقت الأزد فصاروا إلی أقطار الأرض، وکان ملک أرض سبأ فحدّثته الکهّان بأنّ اللّه یهلکها بالسیل العرم، فاحتال حتّی باع ضیاعه
و اوّلین کسی است که به عربی صحبت کرد و بنابر آنچه که ابوالحسن نسّابه اصفهانی
در کتاب «الفرع و الشجر» [ساقه و درخت] گفته: او دویست سال حکمرانی کرده است. پدر تمامی اهل یمن است؛ یعنی نسبت به اهل یمن مثل عدنان [در حجاز] است با اندکی تفاوت.
عمرو بن عامر مزیقیا هم از جمله کهنسالان عرب است که اصفهانی از عبدالمجید بن ابی عیس انصاری و شرقی بن قطامی روایت کرده: او هشت صد سال زندگی کرده است که چهارصد سال در زمان حیات پدرش و چهارصد سال هم پس از پدر حکمرانی کرده است. یکی از سنّتهای او این بود که هر روز دو نوع لباس میپوشید، شب که فرا میرسید لباسها را پاره میکرد تا کسی آنها را نپوشد. به همین دلیل به مزیقیا [پاره کننده] معروف شد.
گفته شده است که عمرو به این دلیل مزیقیا نامیده شده که در زمان زمامداری او طایفه ازد از هم پاشیده و در اطراف زمین پراکنده شدند. عمرو پادشاه سرزمین سبأ بود و وقتی که پیشگویان سبأ به او خبر دادند که خداوند سبأ و اهل آن را به وسیله سیل ویرانگر از بین خواهد برد، حیلهای به کار بست و املاکش را فروخته و با اولاد و پیروان نزدیکش
وخرج فیمن أطاعه من أولاده وأهله قبل السیل العرم، ومنه انتشرت الأزد کلّها والأنصار من ولده.
ومنهم: جلهمة بن أدد بن زید بن یشجب بن عریب بن زید بن کهلان بن یعرب، ویقال: لجلهمة طییء، وإلیه تنسب طییء کلّها، وله خبر یطول شرحه وکان له ابن أخ یقال له یُحابر
بن مالک بن أدد، وکان قد أتی علی کلّ واحد منهما خمسمائة سنة، وقع بینهما ملاحاة بسبب
المرعی فخاف جلهمة هلاک عشیرته فرحل عنه، وطوی المنازل فسمّی طیئا، وهو صاحب أجأ وسلمی - جبلین بطییء - ولذلک خبر یطول، معروف.
ومنهم: عمرو بن لحیّ، وهو ربیعة بن حارثة بن عمرو مزیقیا، فی قول علماء خزاعة،
پیش از آنکه سیل بیاید آنجا را ترک کرد، لذا تمام قبایل ازد و انصار از اولاد او هستند.
یکی دیگر از فرمانروایان کهنسال عرب جلهمة بن أدد بن زید بن یشجب بن عریب بن زید بن کهلان بن یعرب است و به او جلهمة طیئی هم گفته میشد و قبیله طی نیز به او منتسب هستند: خبرهای فراوانی درباره او هست که شرح آن به درازا میکشد.
او برادر زادهای داشت که نامش جابر بن مالک بن أدد بود، پس از آنکه هر کدام از آن دو، پانصد سال [بر نواحی خودشان حکومت کردند] به خاطر تصاحب چراگاه با هم جنگیدند. در این میان جلهمه از هلاک و نابودی عشیره خودش ترسید، لذا از آن ناحیه کوچ کرده، متواری شد و منازل را یکی پس از دیگری طی کرد، لذا به او طیئی گفتند.
او صاحب دو کوه اجأ و سلمی در منطقه طیی بوده است و خبر معروفی هم دارد که طولانی است.
از جمله آنها عمرو بن لُحیّ است. به نظر علمای خزاعه وی همان ربیعة بن حارثة
کان رئیس خزاعة فی حرب خزاعة وجرهم، وهو الّذی سنّ السائبة والوصیلة والحام، ونقل صنمین وهما هُبل ومناة من الشام إلی مکّة فوضعهما للعبادة فسلّم هبل إلی خزیمة بن
مدرکة فقیل هبل خزیمة، وصعد علی أبی قبیس ووضع مناة بالمسلّل وقدم بالنرد، وهو أوّل
من أدخلها مکّة فکانوا یلعبون بها فی الکعبة غدوة وعشیّة.
بن عمرو مزیقیاست. در جنگ بین خزاعه و جرهم او رئیس و فرمانده خزاعه بوده است. سه سنّت سائبه و وصیله و حام را او بنیانگذاری کرد.(1)
محمّد بن مسلم از امام صادق علیهالسلام در مورد این آیه نقل میکند که حضرت فرمودند: اهل جاهلیّت زمانی که ناقه در یکبار زایمان دو بچه شتر به دنیا بیاورد، میگفتند: «وَصَلَتْ» [یعنی دو بارداری را به هم وصل کرد] بنابراین ذبح یا نحر و خوردن این ماده شتر را حلال نمیدانستند و وقتی که ده بچه به دنیا میآورد آن را [سائبه] قرار میدادند و سوار شدن و خوردن آن را حلال نمیدانستند و یا شتر نر قوی را هم حلال نمیدانستند که مرکب باشد و یا خورده شود. پس خداوند تبارک و تعالی این آیه را نازل فرمود که هیچکدام از اینها حرام نیستند. و این سنّت صرفا یک سنّت جاهلانه و از روی بیخردی است. وسائل الشیعه، ج 25، ص 61.
دو بت هبل و منات را از شام به مکه منتقل کرده، آنها را معبود مردم قرار داد. هبل را به خزیمة بن مدرکه سپرد و لذا [بعدها] گفته شد: هبل خزیمه. از کوه ابوقبیس بالا رفته و منات را آنجا قرار داد. تخته نرد را که برای قمار است با خود آورد و ترویج کرد. او اوّلین کسی بود که نرد را وارد مکه کرد و بسیاری در کعبه و اطراف آن صبح و شب با تخته نرد، قمار بازی میکردند.
1) . این سه سنّت از سنن خرافی عرب جاهلی بود که توسط اسلام از صفحه زندگی بشر محو شدند. قرآن کریم در آیه مبارکه 103 از سوره شریفه مائده در این باره میفرماید: «ما جَعَلَ اللّهُ مِنْ بَحِیرَةٍ وَلاَ سَآئِبَةٍ وَلاَ وَصِیلَةٍ وَلاَ حامٍ وَلکِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوایَفْتَرُونَ عَلَی اللّهِ الْکَذِبَ وَأَکْثَرُهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ» خداوند سنتهای خرافی بحیره و سائبه و وصیله و حام را قرار نداده است ولکن آنها که کافر شدند [در این مورد] به خداوند افترا میبندند و بیشترشان صاحب عقل و خرد نیستند.
88 - فروی عن النبی صلیاللهعلیهوآله أنّه قال:
رُفِعَتْ إِلَیَّ النّارُ فَرَأَیْتُ عَمْرِو بْنِ لُحِیّ رَجُلاً قَصِیرا أَحْمَرُ أَزْرَقُ یَجُرّ قصبة فِی النّارِ، فَقُلْتُ: مَنْ هذا؟ قِیلَ: عَمْرِو بْنِ لُحِیّ وَکانَ یَلِی مِنْ أَمْرِ الْکَعْبَةِ ما کانَ یَلِیهِ جَرْهُمْ قَبْلَهُ حَتّی هَلَکَ.
وهو ابن ثلاث مائة سنة وخمس وأربعین سنة، وبلغ ولده وأعقابهم ألف مقاتل فیما یذکرون.
فإن کان المخالف لنا فی ذلک من یحیل ذلک من المنجّمین وأصحاب الطبائع، فالکلام معهم فی أصل هذه المسألة وأنّ العالم مصنوع وله صانع أجری العادة بقصر الأعمار وطولها، وأنّه قادر علی إطالتها وعلی إفنائها، فإذا بین ذلک سهل الکلام.
4 / 88 - از پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله روایت شده است که فرمودند: از بالای آتش، عمر و بن لحی را در میان جهنم دیدم که مردی کوتاه قد و چهرهای سرخ و چشمانی کبود داشت و رودههایش را در آتش به دنبال خودش میکشید. گفتم این مرد کیست؟
گفته شد: عمر و بن لحی است، او زمامدار و کلیددار کعبه بود، همان طور که پیش از او قبیله جرهم تا زمان هلاکتشان این کار را میکردند.
عمرو 345 سال عمر کرد و بنابر آنچه که ذکر شده، اولاد و نسل او به هزار مرد جنگجو میرسیدند.
اگر مخالف ما [اهل سنّت] از کسانی است که این قبیل امور را مثل ستارهشناسان و طبیعیون محال میدانند، باید در اصل این مسأله با آنها صحبت کرد به این که: این عالم مصنوع است و صانعی دارد که عادت را بر کوتاهی و طولانی بودن عمرها جاری کرده است و خداوند هم برطولانیتر کردن عمر و هم بر از بین بردن آن قادر است. وقتی که این نکته روشن شد دیگر بحث ساده و آسان خواهد شد.
وإن کان المخالف فی ذلک من یسلّم ذلک غیر أنّه یقول: هذا خارج عن العادات، فقد بینّا أنّه لیس بخارج عن جمیع العادات.
ومتی قالوا: خارج عن عادتنا.
قلنا: وما المانع منه.
فإن قیل: ذلک لا یجوز إلاّ فی زمن الأنبیاء.
قلنا: نحن ننازع فی ذلک وعندنا یجوز خرق العادات علی ید الأنبیاء والأئمّة والصالحین، وأکثر أصحاب الحدیث یجوّزون ذلک، وکثیر من المعتزلة والحشویّة، وإن سمّوا ذلک کرامات، کان ذلک خلافا فی عبارة، وقد دلّلنا علی جواز ذلک فی کتبنا، وبیّنا أنّ المعجز إنّما یدلّ علی صدق من یظهر علی یده، ثمّ نعلمه نبیّا أو إماما أو صالحا لقوله،
و اگر مخالف [از کسانی باشد که این عمرها را محال نداند و ] بپذیرد و فقط به عنوان
اعتراض بگوید: این خارج از عادت است، ما بیان کردیم که از همه عادتها خارج نیست.
و اگر گفتند: خارج از عرف و عادت ماست.
میگوییم: چه مانعی دارد؟
اگر گفته شد: این امر فقط در زمان انبیا امکان داشته است.
میگوییم: ما در همین ادّعا هم حرف داریم [و موافق نیستیم]، ما معتقدیم امور خارق العاده، هم به دست انبیا و ائمّه و هم صالحین از امّت ممکن است و محال نیست و اکثر راویان و محدثین این را ممکن دانستهاند، حتی بسیاری از معتزله و حشویه، اگرچه نام این شکستن عادت را کرامت میگذارند، که این فقط اختلاف در تعبیر است و بر امکان این عمل در کتابهایمان استدلال کرده و نیز بیان کردیم که معجزه بر صدق ادعای کسی که معجزه به دستش ظاهر شده است دلالت میکند، بعد [با این معجزه] متوجّه میشویم که وی یا پیامبر یا امام و یا از صلحا است. ما تمام شبهات اینها
وکلّما یذکرونه من شبههم قد بیّنا الوجه فی کتبنا لا نطوّل بذکره هاهنا.
89 - ووجدت بخطّ الشریف الأجلّ الرضیّ أبی الحسن محمّد بن الحسین الموسوی رضیاللهعنهتعلیقا فی تقاویم جمعها مؤرّخا بیوم الأحد الخامس عشر من المحرّم سنة إحدی وثمانین وثلاثمائة أنّه ذکر له حال شیخ فی باب الشام قد جاوز المائة وأربعین سنة،
فرکبت إلیه حتّی تأمّلته وحملته إلی القرب من داری بالکرخ، وکان أعجوبة، شاهد الحسن
بن علیّ بن محمّد بن علیّ الرضا علیهمالسلام أباالقائم علیهالسلام ووصف صفته إلی غیر ذلک من العجائب الّتی شاهدها، هذه حکایة خطّه بعینها.
فأمّا ما یعرض من الهرم بامتداد الزّمان وعلوّ السنّ، وتناقض بنیة الإنسان فلیس ممّا
را در کتابهای خود، بیان کردیم؛ لذا با ذکر دوباره آنها کتاب را طولانی نمیکنیم.
5 / 89 - به خط ابی الحسن محمّد بن حسین موسوی رحمهالله مطلبی را دیدم که در حاشیهاش بر تقویمهایی که جمعآوری کرده بود، در تاریخ یکشنبه پانزدهم محرم سال 331 ه.ق از حالات پیرمرد صد و چهل سالهای بین راه شام برای او نقل شده بود [دیدم که نوشته بود:] سوار مرکبم شده و به طرف او رفتم. پس از جست و جوی فراوان پیدایش کردم، او را تا نزدیکی خانهام در کرخ آوردم، مرد عجیبی بود و امام حسن عسکری پدر امام زمان علیهالسلام را زیارت کرده بود. لذا اوصاف حمیده امام را بیان کرد، عجایبی که دیده بود حکایتی است که عینا به خط خود اوست.(1)
و امّا آنچه که از پیری و سستی به واسطه گذر زمان و بالا رفتن سن و از بین رفتن نیروی انسان عارض میشود، این گونه نیست که چاره نداشته باشد؛ یعنی پروردگار عالم
1) . مرحوم شیخ طوسی رحمهالله به این دلیل حکایت را نقل نکردهاند که خارج از بحث است چرا که مباحث کتاب در جهت اثبات امکان طول عمر حضرت است که کاملا ممکن است و عجیب نیست.
لابدّ منه، وإنّما أجری اللّه العادة بأن یفعل ذلک عند تطاول الزّمان ولا إیجاب هناک، وهو تعالی قادر أن لا یفعل ما أجری العادة بفعله.
وإذا ثبتت هذه الجملة ثبت أنّ تطاول العمر ممکن غیر مستحیل، وقد ذکرنا فیما تقدّم عن جماعة أنّهم لم یتغیّروا مع تطاول أعمارهم وعلوّ سنّهم، وکیف ینکر ذلک من یقرّ بأنّ اللّه تعالی یخلّد المثابین فی الجنّة شبانا لایبلون، وإنّما یمکن أن ینازع فی ذلک من یجحد ذلک ویسنده إلی الطبیعة وتأثیر الکواکب الّذی قد دلّ الدلیل علی بطلان قولهم باتّفاق منّا وممّن خالفنا فی هذه المسألة من أهل الشرع فسقطت الشبهة من کلّ وجه.
عادت را بر این قرار داده است که در طول زمان این اتفاق بیفتد، امّا این امر را به صورتی واجب نکرده است [که اصلاً استثنایی نداشته باشد] لذا خداوند متعال قادر است که این عادت را در مواردی جاری نکند و عملی ننماید.
حال که این نکته ثابت شد، این هم اثبات میشود که طولانی شدن عمر ممکن است و اصلاً محال نیست، و ما قبلاً افرادی را نام بردیم که با طولانی شدن عمر و بالا رفتن
سنّشان، تغییر ظاهری نکردهاند.
کسی که به این نکته اعتراف میکند که خداوند تعالی مؤمنین را در بهشت همیشه
جاوید نگه میدارد و پیر نمیشوند، چگونه منکر این میشود [که خداوند میتواند کسی را سالها و حتی قرنها به شمایل جوانی حفظ کند]؟
کسانی میتوانند با ما مخالفت کنند که این امور را منکرند و آن را به امور طبیعی و مادّی و نیز تأثیر ستارگان [در طول عمر] اسناد میدهند که در این صورت به اتفاق همگی ما و حتی کسانی که در این مسأله با ما مخالفند، ولی اهل شریعت اسلام هستند، با دلایل فراوان، ادعایشان باطل است. بنابراین همه وجوه و صور شبهه از اعتبار افتاد و معتبر نیستند.
دلیل آخر: وممّا یدلّ علی إمامة صاحب الزّمان ابن الحسن بن علیّ بن محمّد بن الرضا علیهمالسلام
وصحّة غیبته ما رواه الطائفتان المختلفتان، والفرقتان المتباینتان العامّة والإمامیّة أنّ الأئمّة علیهمالسلام بعد النبی صلیاللهعلیهوآله اثنا عشر لا یزیدون ولا ینقصون، وإذا ثبت ذلک فکلّ من قال بذلک قطع علی الأئمّة الأثنی عشر الّذین نذهب إلی إمامتهم، وعلی وجود ابن الحسن علیهالسلام وصحّة غیبته، لأنّ من خالفهم فی شیء من ذلک لا یقصر الإمامة علی هذا العدد، بل یجوّز الزیادة
علیها، وإذا ثبت بالأخبار التی نذکرها هذا العدد المخصوص ثبت ما أردناه.
فنحن نذکر جملاً من ذلک، ونحیل الباقی علی الکتب المصنّفة فی هذا المعنی لئلاّ یطول به الکتاب إن شاء اللّه تعالی.
از جمله ادلهای که بر امامت صاحب الزمان علیهالسلام و صحّت امکان غیبت ایشان دلالت میکند، روایاتی است که دو طایفه مختلف و متفاوت، هم از اهل سنّت و هم از امامیه روایت کردهاند، مبنی بر اینکه ائمّه علیهمالسلام بعد از پیامبر صلیاللهعلیهوآله دوازده نفرند، نه یک نفر کم و نه یک نفر زیاد. وقتی که این دسته از روایات ثابت شد، هرکسی که قائل به این روایات باشد به امامت دوازده امام یقین پیدا میکند؛ چنان که ما به امامت آنها معتقد هستیم و همچنین یقین پیدا میکند به وجود امام زمان علیهالسلام و امکان غیبت ایشان، چرا که اگر کسی نسبت به بخشی از این عدد مخالفت کند، نمیتواند امامت را کمتر از این عدد قرار دهد. [مثلاً بگوید یازده امام هستند یا کمتر] بلکه میبایست به بیشتر از دوازده امام معتقد باشد [که این هم باطل است] و زمانی که به واسطه اخباری که ما نقل میکنیم ثابت شد که این عدد منحصر است و کم و زیاد نمیشود، آنچه را که مورد ادعای ماست [یعنی اعتقاد به امامت ائمّه اثنی عشر از امیرالمؤمنین تا امام زمان علیهمالسلام] ثابت میشود.
بنابراین ما بخشی از این اخبار را ذکر میکنیم و بقیه را به کتابهای مربوطه حواله میدهیم تا این کتاب طولانی نشود. ان شاء اللّه.
فممّا روی فی ذلک من جهة مخالفی الشیعة:
90 - ما أخبرنی به أبوعبد اللّه أحمد بن عبدون المعروف بابن الحاشر، قال: حدّثنی أبوالحسین محمّد بن علیّ الشجاعی الکاتب قال: أخبرنا أبوعبد اللّه محمّد بن إبراهیم
المعروف بابن أبی زینب النعمانی الکاتب، قال: أخبرنا محمّد بن عثمان بن علاّن الذهبی
البغدادی بدمشق قال: حدّثنا أبوبکر بن أبی خیثمة قال: حدّثنی علیّ بن الجعد قال: حدّثنی زهیر بن معاویة، عن زیاد بن خیثمة، عن الأسود بن سعید الهمدانی قال:
سمعت جابر بن سمرة، یقول:
سَمِعْتُ رَسُولَ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله یَقُولُ: یَکُونُ بَعْدِی اِثْنا عَشَرَ خَلِیفَةٌ کُلُّهُمْ مِنْ قُرَیْش.
قالَ: فَلَمّا رَجَع إِلی مَنْزِلِهِ أَتَتْهُ قُرَیْشُ، فَقالُوا: ثُمَّ یَکُونُ ماذا؟ فَقالَ: ثُمَّ یَکُونُ الهَرج.
91 - وبهذا الإسناد عن محمّد بن عثمان قال: حدّثنا ابن أبی خیثمة قال: حدّثنی زهیر بن معاویة، عن زیاد بن علاقة وسماک بن حرب وحصین بن عبد الرحمن کلهم، عن جابر بن سمرة:
أَنّ رَسُولَ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله قالَ: یَکُونُ بَعْدِی اِثْنا عَشَرَ خَلِیفَةً.
ثُمَّ تَکَلَّمَ بِکَلامٍ لَمْ أَفْهِمْهُ.
1 / 90 - جابر بن سمرة میگوید: از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله شنیدم که میفرمودند:
بعد از من دوازده خلیفه خواهد بود که همگی از قریش هستند.
وقتی که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به سمت منزلشان برمیگشتند، قریش آمده و خطاب به حضرت گفتند: بعد از آن چه میشود؟ حضرت فرمودند: هرج و مرج.
2 / 91 - باز هم از جابر بن سمرة است که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمودند: پس از من دوازده خلیفه خواهد بود. سپس پیامبر به کلامی سخن گفتند که من نفهمیدم.
فَقالَ بَعْضُهُمْ: سَأَلْتُ الْقَوْمَ، فَقالُوا [قالَ]: کُلُّهُمْ مِنْ قُرَیْش.
92 - وبهذا الإسناد عن محمّد بن عثمان قال: حدّثنا ابن عود، عن الشعبی، عن جابر بن سمرة قال:
ذَکَرَ أَنَّ النَّبی صلیاللهعلیهوآله قالَ: لایَزالُ أَهْلُ هذَا الدِّینِ یُنْصَرُونَ عَلی مَنْ ناواهُمْ إِلی اِثْنی عَشَرَ خَلِیفَةً فَجَعَلَ النّاسُ یَقُومُونَ وَیَقْعُدُونَ وَتَکَلَّمَ بِکَلِمَةٍ لَمْ أَفْهِمْها، فَقُلْتُ لأَبِی أَوْ لأخِی: أَیّ شَیْءٍ قالَ؟ فَقالَ: قالَ: کُلُّهُمْ مِنْ قُرَیْش.
93 - وبهذا الإسناد عن محمّد بن عثمان قال: حدّثنا أحمد قال: حدّثنا عبید اللّه بن عمر قال: حدّثنا سلیمان بن أحمر قال: حدّثنا ابن عون، عن الشعبی، عن جابر بن سمرة قال:
[ذکر] إنّ النّبی صلیاللهعلیهوآله قال:
لا یَزالُ أَهْلُ [هذَا] الدِّینِ یُنْصَرُونَ عَلی مَنْ ناواهُمْ إِلی اِثْنَی عَشَرَ خَلِیفَةً فَجَعَلَ النّاسُ یَقُومُونَ وَیَقْعُدُونَ.
یکی از آن جمع میگوید که از دیگران پرسیدم [رسول اللّه چه فرمودند؟] گفتند: حضرت فرمودند: همه آنها از قریش هستند.
3 / 92 - جابر بن سمرة گفته است: پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله فرمودند: همواره اهل این دین بر کسی که قصد سویی نسبت به آنها داشته باشد یاری میشوند، تا دوازده خلیفه.
[در زمان سخن گفتن حضرت]مردم در رفت و آمد و نشست و برخاست بودند که رسول خدا کلماتی را فرمودند که من نفهمیدم، لذا از پدرم، یا برادرم پرسیدم: حضرت چه فرمودند؟ گفت: فرمودند: همه آنها از قریش هستند.
4 / 93 - با همین اسناد از جابر بن سمرة است که گفت: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: همیشه اهل این دین [توسط خلیفه خدا] علیه کسی که قصد [نابودی] آنها را کرده باشد یاری میشوند [این یاری] تا دوازده خلیفه به حق ادامه خواهد داشت. پس مردم در حال نشست و برخاست بودند [ونظم حاکم نبود، بنابراین] پیامبر کلماتی را ادا فرمود که من
وَتَکَلَّمَ بِکَلِمَةٍ لَمْ أَفْهِمْها، فَقُلْتُ لأَبِی أَوْ لأخِی: أَیّ شَیْءٍ قالَ؟ فَقالَ: قالَ: کُلُّهُمْ مِنْ قُرَیْش.
94 - وبهذا الإسناد عن محمّد بن عثمان قال: حدّثنا أحمد بن أبی خیثمة قال: حدّثنا یحیی بن معین قال: حدّثنا عبد اللّه بن صالح قال: حدّثنا اللیث بن سعد، عن خالد بن یزید، عن سعید بن أبی هلال، عن ربیعة بن سیف قال: کنّا عند شفی الأصبحی، فقال: سمعت عبد اللّه بن عمر یقول:
سَمِعْتُ رَسُولَ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله یَقُولُ: یَکُونُ خَلَفِی اِثْنا عَشَرَ خَلِیفَةً.
95 - وبهذا الإسناد، عن محمّد بن عثمان قال: حدّثنا أحمد قال: حدّثنا عفّان ویحیی بن إسحاق السیلحینی قال: حدّثنا حماد بن سلمة قال: حدّثنا عبد اللّه بن عثمان عن أبی الطفیل
قال: قال لی عبد اللّه بن عمر: یا أباالطفیل عدّ اثنی عشر من بنی کعب بن لؤی، ثمّ یکون
النقف والنقاف.
آنها را نفهمیدم. به پدر یا برادرم گفتم: حضرت چه فرمودند؟ او هم گفت: فرمودند:
تمامی آن دوازده خلیفه از قریش هستند.
5 / 94 - با همان اسناد ربیعة بن سیف گفته که ما نزد شفی اصبحی بودیم که گفت: از عبداللّه بن عمر شنیدم که میگفت: از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله شنیدم که میفرمودند: بعد از من دوازده خلیفه خواهد بود.
6 / 95 - و باز با همین سند از ابی طفیل [عامر بن وائله] که گفته: عبداللّه بن عمر به من گفت: ای اباطفیل! دوازده نفر از فرزندان کعب بن لؤی(1)
را [به عنوان خلیفه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله] شماره کن که پس از آن زد و خورد ایجاد شده و مردم با شمشیر به سرهم میزنند [چون هرکسی دوازده نفر ذکر میکند و اختلاف شدید به وجود میآید].
1) . وی از اجداد پیامبر است.
96 - وبهذا الإسناد عن محمّد بن عثمان قال: حدّثنا (أحمد) قال: حدّثنا المقدّمی، عن عاصم [بن عمر] بن علیّ بن مقدام أبویونس قال: حدّثنی أبی عن فطر خلیفة، عن أبی خالد الوالبی قال: حدّثنا جابر بن سمرة قال:
سَمِعْتُ رَسُولَ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله یَقُولُ: لا یَزالُ هذَا الدِّین ظاهِرا لا یَضُرُّهُ مَنْ ناواهُ حَتّی یَقُومُ اِثْنا عَشَرَ خَلِیفَةً کُلُّهُمْ مِنْ قُرَیْش.
97 - وبهذا الإسناد، عن محمّد بن عثمان قال: حدّثنا عبد اللّه بن جعفر الرقی قال: حدّثنا عیسی بن یونس، عن مجالد بن سعید، عن الشعبی، عن مسروق قال: کنّا عند ابن مسعود فقال له رجل: حدّثکم نبیّکم کم یکون بعده من الخلفاء؟ فقال: نعم، وما سألنی عنها أحد
قبلک، وإنّک لأحدث القوم سنّأ، سمعته یقول:
یَکُونُ بَعْدِی عِدَّة نُقَباءِ مُوسی علیهالسلام قالَ اللّهُ - عزّوجلّ -: «وَ بَعَثْنا مِنْهُمُ اثْنَیْ عَشَرَ نَقِیباً».
7 / 96 - با همان اسناد از جابر بن سمرة است که گفت: از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله شنیدم که میفرمودند: همیشه این دین پیروز است و کسی که قصد نابودی آن را دارد به آن ضرر نمیزند، تا وقتی که دوازده خلیفه که همگی از قریش هستند قیام [به امامت] کنند.
8 / 97 - با همین إسناد از مسروق [بن اجدع بن مالک همدانی وفات 63ه.ق] است که گفت: ما نزد ابن مسعود بودیم که مردی خطاب به او گفت: آیا پیامبر شما خبر داده است که چند نفر خلیفه او خواهند بود؟ ابن مسعود گفت: بله، با وجودی که تو جوانترین قوم هستی امّا قبل از تو کسی از من این سؤال را نپرسیده بود. من از پیامبر صلیاللهعلیهوآله شنیدم که همواره میفرمودند: پس از من به تعداد نقباء موسی علیهالسلام [خلیفه] خواهد بود. خداوند تبارک وتعالی فرمودند. «از میان ایشان دوازده نقیب را برانگیختیم».(1)
1) . سوره مائده / آیه 12.
98 - و أخبرنی جماعة، عن أبی محمّد هارون بن موسی التلعکبری قال: أخبرنی أبوعلیّ أحمد بن علیّ المعروف بابن الخضیب الرازی قال: حدّثنی بعض أصحابنا، عن حنظلة بن زکریّا التمیمی، عن أحمد بن یحیی الطوسی، عن أبی بکر عبد اللّه بن أبی شیبة،
عن محمّد بن فضیل، عن الأعمش، عن أبی صالح، عن ابن عباس قال:
نَزَلَ جَبْرَئِیلُ علیهالسلام بِصَحِیفَةٍ مِنْ عِنْدِ اللّهِ عَلی رَسُولِ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله فِیها اِثْنا عَشَرَ خاتَما مِنْ ذَهَبٍ، فَقالَ لَهُ: إِنَّ اللّهَ تَعالی یَقْرَأُ عَلَیْکَ السَّلامَ وَیَأْمُرُکَ أَنْ تَدْفَعَ هذِهِ الصَّحِیفَةَ إِلَی النَّجِیبِ مِنْ أَهْلِکَ بَعْدَکَ، یَفُکُّ مِنْها أَوَّلَ خاتَمٍ وَیَعْمَلُ بِما فِیها، فَإِذا مَضی دَفَعَها إِلی وَصِیِّهِ بَعْدَهُ، وَکَذلِکَ الأَوَّلُ یَدْفَعُها إِلَی الآخَرِ واحِدا بَعْدَ واحِدٍ.
فَفَعَلَ النَّبِیُ صلیاللهعلیهوآله ما أَمَرَ بِهِ، فَفَکَّ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طالِبِ علیهالسلام أَوَّلَها وَعَمِلَ بِما فیها، ثُمَّ دَفَعَها إِلَی الْحَسَنِ علیهالسلام فَفَکَّ خاتَمَهُ وَعَمِلَ بما فِیها، وَدَفَعَها بَعْدَهُ إِلَی الْحُسَیْن علیهالسلام، ثُمَّ دَفَعَها الْحُسَیْنُ إِلی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ علیهالسلام، ثُمَّ واحِدا بَعْدَ واحِدٍ، حَتّی یَنْتَهِی إِلی آخِرِهِمْ علیهمالسلام.
9 / 98 - از ابن عباس است که گفت: جبرئیل علیهالسلام با صحیفه و مکتوبی از جانب خداوند بر رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله نازل شد که بر آن دوازده مهر از طلا وجود داشت.
جبرئیل به پیامبر عرض کرد: خداوند تبارک و تعالی به شما سلام میرساند و امر میکند که این مکتوب را به نجیب [و بهترین] اهلت پس از خود بسپار تا مُهر اوّل آن را باز کند و به آنچه که در آن نوشته شده، عمل کند.
پس هرگاه مرگش فرا رسید، مکتوب را به وصی بعد از خودش بسپارد و به همین ترتیب هر کس به وصی بعدی بسپارد یکی پس از دیگری.
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله هم آنچه که مأمور بود انجام داد؛ علی بن ابی طالب اولین مهر را شکست و به آنچه در آن بود عمل کرد، بعد آن را به حسن علیهالسلام سپرد، او هم مهر را باز نمود و به آنچه که در آن بود عمل کرد، سپس به حسین علیهالسلام سپرد و بعدا حسین به علی بن الحسین [زین العابدین] سپرد. سپس یکی پس از دیگری تا منتهی شود به آخرین ایشان علیهمالسلام
99 - وبهذا الإسناد عن التلعکبری، عن أبی علیّ محمّد بن همام، عن الحسن بن علیّ القوهستانی، عن زید بن إسحاق، عن أبیه قال: سألت أبی عیسی بن موسی فقلت له: من أدرکت من التابعین؟ فقال: ما أدری ما تقول، ولکنی کنت بالکوفة فسمعت شیخا فی جامعها یحدّث عن عبد خیر قال:
قالَ أَمِیرُ المُؤْمِنِینَ علیهالسلام: قالَ لِی رَسُولُ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله: یا عَلِیُّ! اَلأَئِمَّةُ الرّاشِدُونَ الْمَهْدِیُّونَ - الْمَغْصُوبُونَ حُقُوقَهُمْ - مِنْ وُلْدِکَ أَحَدَ عَشَرَ إماما وَأَنْتَ. والحدیث مختصر.
100 - وأخبرنی جماعة، عن أبی محمّد هارون بن موسی التلعکبری، عن محمّد بن أحمد بن عبد اللّه الهاشمی قال: حدّثنی أبوموسی عیسی بن أحمد بن عیسی بن المنصور قال:
حَدَّثَنِی أَبُوالْحَسَنِ عَلِیُّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْعَسْکَرِی، عَنْ أَبِیهِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ، عَنْ أَبِیهِ عَلِیِّ بْنِ مُوسی، عَنْ أَبِیهِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ، عَنْ أَبِیهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ، عَنْ أَبِیهِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ، عَنْ أَبِیهِ
10 / 99 - به همین سند از زید بن اسحاق، از پدرش که گفت: از عیسی بن موسی پرسیدم: آیا کسی از تابعین(1)
را دیدهای؟
گفت: من نمیدانم تو چه میگویی، لکن در کوفه بودم که شنیدم پیرمردی در مسجد جامع کوفه از عبدالخیر حدیث نقل میکند، او گفت: امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمودند: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به من فرمودند: علی جان! امامان هدایتگر هدایت شده که حقّ آنها [ولایت و رهبری بر جامعه است] غصب میشود، از اولاد تو و یازده امام هستند و همچنین خود تو [که حقّت غصب میشود.] حدیث کوتاه و مختصر شده است.
11 / 100 - ابو موسی عیسی بن احمد بن عیسی بن منصور گفته است: ابوالحسن علی بن محمّد عسکری [امام هادی] از پدرش محمّد بن علی [امام جواد] از پدرش علی بن موسی [امام رضا] از پدرش موسی بن جعفر [امام کاظم] از پدرش جعفر بن محمّد [امام صادق] از پدرش محمّد بن علی [امام باقر] از پدرش علی بن الحسین
1) . کسانی که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را زیارت نکردهاند امّا اصحاب حضرت را دیدهاند.
عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ، عَنْ أَبِیهِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ علیهمالسلام قالَ: قالَ [لی] عَلِیّ علیهالسلام: قالَ رَسُولُ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله: مَنْ سَرَّهْ أَنْ یَلْقَی اللّهَ - عزّوجلّ - آمِنا مُطَهَّرا لا یَحْزُنُهُ الْفَزَعُ الأَکْبَرُ فَلْیَتَوَلَّکَ، وَلْیَتَوَلَّ بَنِیکَ الْحَسَنَ وَالْحُسَیْنَ وَعَلِیَّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَمُحَمَّدَ بْنَ عَلِیٍّ وَجَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ وَمُوسَی بْنَ جَعْفَرٍ وَعَلِیَّ بْنَ مُوسی وَمُحَمَّدا وَعَلِیّا وَالْحَسَنَ، ثُمَّ الْمَهْدِیَّ وَهُوَ خاتِمُهُمْ.
وَلْیَکُونَنَّ فِی آخِرِ الزَّمانِ قَومٌ یَتَولَّونَکَ یا عَلِیُّ یَشْنَأَهُمُ النّاسُ، وَلَوْ أَحَبَّهُم کانَ خَیْرا لَهُمْ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ، یُؤثِرُونَکَ وَوُلْدَکَ عَلَی الآباءِ وَالأُْمَّهاتِ وَالإِخْوَةِ وَالأَخَواتِ وَعَلی عَشائِرِهِمْ وَالْقُراباتِ صَلَواتُ اللّهِ عَلَیْهِمْ أَفْضَلَ الصَّلَواتِ، أُولئِکَ یُحْشَرُونَ تَحْتَ لِواءِ الْحَمْدِ یُتَجاوَزُ عَنْ سَیِّئاتِهِم وَیُرْفَعُ دَرَجاتُهُمْ جَزاءً بِما کانُوا یَعْمَلُونَ.
[امام سجاد ]از پدرش حسین بن علی که سلام و صلوات خداوند نثار ایشان باد نقل میکند که امام علی علیهالسلام به ایشان فرمودند: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمودند: هر که دوست دارد خداوند را [روز قیامت] در حالی ملاقات کند که در امان بوده، پاک و پاکیزه باشد و بزرگترین فزع و وحشت [روز قیامت] او را محزون و وحشت زده نکند، میبایست ولایت تو را بپذیرد و نیز ولایت فرزندان تو، حسن و حسین و علی بن الحسین و محمّد بن علی و جعفر بن محمّد و موسی بن جعفر و علی بن موسی و محمّد وعلی وحسن ونهایتا مهدی که آخرین آنهاست را بپذیرد.
علی جان! در آخر الزمان قومی خواهند بود که تو را دوست میدارند [اهل ولایت تو هستند ]و مردم [عامه] با آنان بدرفتاری میکنند، که اگر ایشان را دوست بدارند برایشان بهتر خواهد بود، اگر آنها [حقّ] را میدانستند. آنان تو و فرزندان تو را بر پدران و مادران و برادران، خواهران و بر طایفه و فامیل و نزدیکان خود مقدم میدارند، برترین درود و سلام خدا بر آنها باد.
آنان در زیر پرچم حمد [لوای مخصوص رسول خدا در قیامت] محشور شده و خداوند از گناهانشان میگذرد و از پاداش آنچه که عمل کردهاند، درجاتشان بالا میرود.
فأمّا ما روی من جهة الخاصّة فأکثر من أن یحصی، غیر أنّا نذکر طرفا منها.
روی محمّد بن عبد اللّه بن جعفر الحمیری:
101 - فیما أخبرنا به جماعة، عن أبی المفضّل الشیبانی (عنه)، عن أبیه، عن محمّد بن الحسین، عن محمّد بن أبی عمیر.
وأخبرنا أیضا جماعة، عن عدّة من أصحابنا، عن محمّد بن یعقوب، عن محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن ابن أبی عمیر، عن عمر بن أذینة، عن أبان بن أبی عیّاش، عن سلیم بن قیس قال: سمعت عبد اللّه بن جعفر الطیّار یقول: کنّا عند معاویة أنا والحسن
والحسین علیهماالسلام وعبد اللّه بن عباس وعمر بن أمّ سلمة وأسامة بن زید، فجری بینی وبین معاویة کلام فقلت لمعاویة:
سَمِعْتُ رَسُولَ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله یَقُولُ: أَنَا أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ، ثُمَّ أَخِی عَلِیُّ بْنُ أَبِی طالِبٍ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِم، فَإِذا اسْتُشْهِدَ عَلِیٌّ فَالْحَسَنُ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ، فَإِذا
امّا آنچه که از طرف شیعه در این باب روایت شده است بیشتر از آن است که شمرده
شود و ما فقط تعدادی از آن را ذکر میکنیم.
1 / 101 - محمّد بن عبداللّه بن جعفر حمیری به اسنادش از دو طریق به ابن ابی عمیر و ایشان نیز سند میرساند به سلیم بن قیس که گفته است: از عبداللّه بن جعفر طیار [همسر حضرت زینب علیهاالسلام] شنیدم که میگفت: من و حسن و حسین علیهمالسلام و عبداللّه بن عباس و عمر بن ام سلمه و اسامة بن زید نزد معاویه بودیم که بین من و معاویه بحثی در گرفت، به او گفتم: من از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله شنیدم که میفرمودند: من به جان مؤمنین نسبت به خودشان اولی هستم [یعنی اختیار آنها با من است و صلاح آنان را میدانم] سپس [بعد از من] برادرم علی بن ابیطالب به مؤمنین از جانشان اولی و سزاوارتر است.
مَضَی الْحَسَنُ فَالْحُسَیْنُ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ، فَإِذا اسْتُشْهِدَ فَاِبْنُهُ عَلِیُّ بنُ الْحُسَیْنُ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَسَتُدْرِکُهُ یا عَلِیُّ، ثُمَّ اِبْنُهُ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٌّ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ یا عَلِیُّ، ثُمَّ یُکَمِّلُهُ اِثْنا عَشَرَ إماما تِسْعَة مِنْ وُلْدِ الْحُسَیْنِ.
قال عبد اللّه بن جعفر: استشهدت الحسن والحسین وعبد اللّه بن عباس وعمر ابن أمّ سلمة وأسامة بن زید فشهدوا لی عند معاویة.
قال سلیم بن قیس: وقد سمعت ذلک من سلمان وأبی ذرّ والمقداد.
وذکروا أنّهم سمعوا ذلک من رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله.
102 - وبهذا الإسناد عن محمّد بن عبد اللّه بن جعفر، عن أبیه، عن محمّد بن أحمد بن یحیی، [عن محمّد بن الحسین، عن أبی سعید العصفری]، عن عمرو بن ثابت، عن أبی الجارود، عن أبی جعفر علیهالسلام قال:
هر وقت علی شهید شد، حسن و بعد از او حسین اولی به مؤمنین هستند و زمانی که حسین به شهادت رسید، فرزندش علی بن الحسین اولی به مؤمنین است. علی جان! تو او را به زودی خواهی دید و درک میکنی. بعد از او فرزندش محمّد بن علی اولی به مؤمنین است.
آنگاه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله امامت را تا دوازدهمین امام که نه نفر آنها از فرزندان و نسل حسین هستند، تکمیل فرمودند.
عبداللّه بن جعفر میگوید: من امام حسن وامام حسین علیهماالسلام و عبداللّه بن عباس و عمر بن ام سلمة و اسامة بن زید را نزد معاویه به شهادت طلبیدم، آنان نیز به نفع من [و صداقتم در نقل حدیث] شهادت دادند.
سلیم بن قیس میگوید: من این روایت را از سلمان وابیذر و مقداد هم شنیدهام و همگی گفتند که از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله شنیدهاند.
2 / 102 - با همین اسناد و از ابی الجارود نقل میکند که امام باقر علیهالسلام فرمود:
قالَ رَسُولُ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله: إِنِّی وَأَحَدَ عَشَرَ مِنْ وُلْدِی وَأَنْتَ یا عَلِیُّ زَرُّ الأَرْضِ - أَعْنِی أَوْتادُها وَجِبالُها - بِنا أَوْتَدَ اللّهُ الأَرْضَ أَنْ تَسِیخَ بِأَهْلِها، فَإِذا ذَهَبَ الإِثْنا عَشَرَ مِنْ وُلْدِی ساخَتِ الأَرْضُ بِأَهْلِها وَلَمْ یُنْظَرُوا.
103 - عنه، عن أبیه، عن جعفر بن محمّد بن مالک، عن محمّد بن نعمة السلولیّ، عن وهیب بن حفص، عن عبد اللّه بن القاسم، عن عبد اللّه بن خالد، عن أبی السفاتج، عن جابر
بن یزید، عن أبی جعفر علیهالسلام، عن جابر بن عبد اللّه الأنصاری قال:
دَخَلْتُ عَلی فاطِمَةَ علیهاالسلام وَبَیْنَ یَدَیْها [لَوْحٌ فِیهِ] أَسْماءُ الأَوْصِیاء مِنْ وُلْدِها، فَعَدَدْتُ اِثْنَی عَشَرَ اِسْما آخِرُهُمُ الْقائِمُ، ثَلاثَةٌ مِنْهُمْ مُحَمَّدٌ وَثَلاثَةٌ مِنْهُمْ عَلِیٌّ.
104 - وأخبرنی جماعة، عن عدّة من أصحابنا، عن محمّد بن یعقوب، عن علیّ بن إبراهیم بن هاشم، عن أبیه، عن ابن عمیر، عن سعید بن غزوان، عن أبی بصیر، عن أبی جعفر علیهالسلام قال:
یَکُونُ تِسْعَةُ أَئِمَّةٍ بَعْدَ الْحُسَیْنِ، تاسِعُهُمْ قائِمُهُمْ.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمودند: علی جان! من، تو و یازده نفر از اولاد تو زرّ زمین هستیم؛ یعنی میخها و کوههای زمین هستیم. خداوند تبارک و تعالی به وسیله ما زمین را از اینکه اهلش را از بین ببرد محکم کرده است و وقتی که دوازده امام از اولاد من رفتند،
زمین اهلش را فرو خواهد برد و به اهل زمین مهلت داده نمیشود.
3 / 103 - جابر بن یزید جعفی از امام باقر علیهالسلام و ایشان از جابر بن عبداللّه انصاری نقل فرمودند که گفت: به محضر مبارک حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام رسیدم، درحالی که مقابل ایشان لوح و صحیفهای بود که اسامی اوصیای رسول خدا صلیاللهعلیهوآله از میان اولاد آن حضرت در آن بود. اسامی را شمردم، دوازده نام که آخر آنها قائم بود، سه نام از آنها محمّد و سه نام هم علی بود.
4 / 104 - ابو بصیر از امام باقر علیهالسلام نقل میکند که حضرت فرمودند: بعد از حسین علیهالسلامامامان نه نفر هستند که نهمین آنها قائم آنهاست.
105 - محمّد بن عبد اللّه بن جعفر، عن أبیه، عن محمّد بن عیسی، عن محمّد بن الفضیل، عن أبی حمزة، عن أبی جعفر علیهالسلام قال:
إِنَّ اللّهَ تَعالی أَرْسَلَ مُحَمَّدا صلیاللهعلیهوآله إِلَی الْجِنِّ وَالإِنْسِ عامَّةً، وَکانَ مِنْ بَعْدِهِ اِثْنا عَشَرَ وَصِیّا، مِنْهُمْ مَنْ سَبَقَنا، وَمِنْهُمْ مَنْ بَقِیَ، وَکُلُّ وَصِیٍّ جَرَتْ بِهِ السُّنَّةُ، وَالأَوْصِیاءُ الَّذِینَ مِنْ بَعْدِ مُحَمَّدٍ صلیاللهعلیهوآله عَلی سُنَّةِ أَوْصِیاءِ عِیسی إلی مُحَمَّدٍ صلیاللهعلیهوآله وَکانُوا اِثْنَی عَشَرَ، وَکانَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَلی سُنَّةِ الْمَسِیح.
106 - عنه عن أبی الحسین.
وأخبرنی جماعة، عن أبی محمّد التلعکبری، عن أبی الحسین محمّد بن جعفر الأسدی، عن سهل بن زیاد الآدمی، عن الحسن بن العبّاس بن الحریش الرازی، عن أبی جعفر الثّانِی علیهالسلام:
أَنَّ أمِیرَ الْمُؤمِنِینَ علیهالسلام قالَ لاِبْنِ عَبّاسَ: إِنَّ لَیْلَةَ الْقَدْرِ فِی کُلِّ سَنَةٍ، وَإِنَّهُ یَنْزِلُ فِی تِلْکَ اللَّیْلَةِ
أَمْرَ السَّنَةِ، وَلِذلِکَ الأَمْرِ وُلاةٌ بَعْدَ رَسُولِ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله.
5 / 105 - ابو حمزه از امام باقر علیهالسلام روایت میکند که ایشان فرمودند: خداوند متعال محمد صلیاللهعلیهوآله را به سوی همه جن و انس [برای هدایت] فرستاد و بعد از ایشان دوازده وصی قرار داد، بعضی از ایشان قبل از ما بودند و بعضی دیگر هنوز نیامدهاند. و به وسیله هر وصیی سنتی جریان مییابد و سنت اوصیایی که پس از محمّد صلیاللهعلیهوآله هستند، همانند سنّت اوصیای عیسی تا محمّد است که دوازده نفر بودند و امیرالمؤمنین علیهالسلام بر سنّت مسیح است.
6 / 106 - حسن بن عباس حریش رازی از امام جواد علیهالسلام نقل کرده که امیرالمؤمنین علیهالسلام
به ابن عباس فرمودند: در هر سال شب قدری هست و در آن شب، امر سال نازل میشود، و برای این امر متولیانی پس از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله وجود دارند.
فَقالَ ابنُ عَبّاس: مَنْ هُمْ؟ فَقالَ: أَنَا وَأَحَدَ عَشَرَ مِنْ صُلْبِی أَئِمَّةٌ مُحَدَّثُونَ.
107 - محمّد بن عبد اللّه بن جعفر الحمیری عن أبیه، عن أحمد بن هلال العبرتائی، عن ابن أبی عمیر، عن سعید بن غزوان، عن أبی بصیر، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام قال:
قالَ رَسُولُ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله - فِی حدیث له -: إِنَّ اللّهَ اخْتارَ مِنَ النّاسِ الأنْبِیاءَ [وَاخْتارَ مِنَ الأَنْبِیاءِ] الرُّسُلَ، وَاخْتارَنِی مِنَ الرُّسُلِ، وَاخْتارَ مِنِّی عَلِیّا، وَاخْتارَ مِنْ عَلِیٍّ الْحَسَنَ وَالْحُسَیْنَ، وَاخْتارَ مِنَ الْحُسَیْنِ الأوْصِیاءَ، تاسِعُهُمْ قائِمُهُمْ، وَهُوَ ظاهِرُهُمْ وَباطِنُهُمْ.
108 - وأخبرنی جماعة، عن أبی جعفر محمّد بن سفیان البزوفری، عن أبی علیّ أحمد بن إدریس وعبد اللّه بن جعفر الحمیری، عن أبی الخیر صالح بن أبی حماد الرازی والحسن بن ظریف جمیعا، عن بکر بن صالح، عن عبد الرحمن بن سالم، عن أبی بصیر، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام قال:
قالَ أَبِی مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ علیهالسلام لِجابِرِ بْنِ عَبْدِ اللّهِ الأَنْصارِیّ: إِنَّ لِی إِلَیْکَ حاجَةً فَمَتی یَخِفّ عَلَیْکَ أَنْ أَخْلُوَ بِکَ فَأَسْأَلُکَ عَنْها؟
ابن عباس عرض کرد: آنها چه کسانی هستند؟
حضرت فرمودند: من و یازده نفر از نسل من که همگی محدث هستند [ملائکه با آنها هم کلام شده و سخن میگویند].
7 / 107 - ابو بصیر از امام صادق علیهالسلام نقل میکند که حضرت فرمودند: پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله
در حدیثی فرمودند: خداوند متعال از میان مردم انبیاء و پیامبران و از میان ایشان مرا اختیار فرمود و از (برای) من علی را و از علی، حسن و حسین را و از حسین، جانشیان (مرا) اختیار و انتخاب فرمود که نهمین ایشان قائم آنها است و او ظاهر و باطن آنان است.
8 / 108 - ابو بصیر از امام صادق علیهالسلام نقل میکند که حضرت فرمودند: پدرم محمّد بن علی امام باقر علیهماالسلام به جابربن عبداللّه انصاری فرمودند: با شما در مسألهای کاری دارم، هر وقت خلوت کردن با تو راحت شد، میخواهم از تو سؤالاتی بپرسم.
قالَ لَهُ جابِرٌ: فِی أَیِّ الْأَوْقاتِ أَحْبَبْتَ فَخَلا بِهِ أَبِی فِی بَعْضِ الْأَوْقات.
فَقالَ لَه: یا جابِرُ! أَخْبِرْنِی عَنِ اللَّوحِ الَّذِی رَأَیْتَهُ فِی یَدِ أُمِّی فاطِمَةَ علیهاالسلام وَما أَخْبَرْتْکَ بِهِ أُمِّی أَنَّهُ فِی ذلِکَ اللَّوْحِ مَکْتُوبٌ.
فَقالَ جابِرُ: أَشْهَدُ بِاللّهِ إِنِّی دَخَلْتُ عَلی أُمِّکَ فاطِمَة علیهاالسلام فِی حَیاةِ رَسُولِ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله فَهَنَّأَتُها بِوِلادَةِ الْحُسَیْنِ علیهالسلام، وَرَأَیْتُ فِی یَدِها لَوْحا أَخْضَر فَظَنَنْتُ أَنَّهُ زُمُرُّدٌ، وَرَأَیْتُ فِیهِ کِتابا أَبْیَضَ شِبْهَ نُورِ الشَّمْسِ.
فَقُلْتُ لَها: بِأَبِی وَأُمِّی یَا ابْنَةَ رَسُولِ اللّهِ! ما هذَا اللَّوْحُ؟
فَقالَتْ: هذَا اللَّوْحُ أَهْداهُ اللّهُ - عزّوجلّ - إِلی رَسُولِ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله، فِیهِ اِسْمُ أَبِی وَاسْمُ بَعْلِی وَاسْمُ ابْنَی وَأَسْماءُ الأَوْصِیاءِ مِنْ وُلْدِی، فَأَعْطانِیهِ أَبِی لِیَسُرَّنِی بِذلِکَ.
جابر عرض کرد: هر وقت که شما بخواهید. پس در وقت مقتضی پدرم با جابر خلوت کرده و فرمودند: ای جابر! از لوحی که در دست مادرم فاطمه علیهاالسلام دیدهای و آنچه را که مادرم در مورد محتویات آن لوح مکتوب به تو گفته، به من خبر بده؟
جابر عرض کرد: به خدا قسم در زمان حیات رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و زمان تولّد امام حسین علیهالسلام برای عرض تبریک به محضر حضرت زهرا علیهاالسلام مشرف شدم، لوح سبز رنگی را در دست ایشان دیدم، گمان کردم زمرد است، دیدم در آن لوح نوشته سفیدی بود که مثل نور خورشید میدرخشید.
عرض کردم: پدر و مادرم به فدای شما، ای دختر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله! این لوح چیست؟ حضرت فرمودند: این لوحی است که خداوند عزّوجلّ به رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله اهدا کرده است. در این لوح نام پدرم، همسرم، فرزندانم و نیز اسامی اوصیایی که از اولاد من هستند، وجود دارد، پدرم این لوح را به من عطا کرده است تا مسرور و خوشحال شوم.
قالَ جابِرُ: فَأَعْطَتْنِیهِ أُمُّکَ فاطِمَةُ علیهاالسلام فَقَرَأْتُهُ فَاسْتَنْسَخْتُهُ.
قالَ لَهُ أَبِی: فَهَلْ لَکَ یا جابِرُ أَنْ تَعْرِضَهُ عَلَیَّ؟ قالَ: نَعَمْ.
فَمَشی مَعَهُ أَبِی حَتّی انْتَهی إِلی مَنْزِلِ جابِرَ فَأَخْرَجَ أَبِی صَحِیفَةً مِنْ رقّ وقالَ: یا جابِرُ! اُنْظُرْ فِی کِتابِکَ لأَقْرَأَ أَنَا عَلَیْکَ.
فَنَظَرَ جابِرُ فِی نُسْخَتِهِ وَقَرَأَهُ أَبِی فَما خالَفَ حَرْفٌ حَرْفا.
قالَ جابِرُ: فَأَشْهَدُ بِاللّهِ أَنِّی هکَذا رَأَیْتُ فِی اللَّوْحِ مَکْتُوبا:
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ، هذا کِتابٌ مِنَ اللّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیم لِمُحَمَّدٍ نَبِیّهِ وَنُورِهِ وَسَفِیرِهِ وَحِجابِهِ وَدَلِیلِهِ، نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأَمِینُ مِنْ عِنْدِ رَبِّ الْعالَمِینَ:
جابر به امام باقر علیهالسلام عرض کرد: مادرتان آن لوح را به بنده دادند و پس از قرائت، از روی آن نسخه برداشتم.
پدرم امام باقر علیهالسلام به جابر فرمودند: ممکن است آن را به من نشان بدهی؟
عرض کرد: بله. پدرم همراه او رفت تا به منزل جابر رسیدند. آنگاه پدرم صحیفهای را که از پوست نازک بوده بیرون آورده و فرمودند: جابر! تو به نوشتهای که همراهت هست نگاه کن تا من برای تو بخوانم. پس جابر به نسخه خودش نگاه کرد و پدرم [نسخه خودش را] قرائت کرد. حتی یک حرف هم اختلاف نداشتند.
جابر گفت: به خدا قسم من همین گونه دیدم که در لوح نوشته شده بود.
به نام خداوند بخشنده مهربان
این کتابی است از جانب خداوند عزیز و حکیم به محمّد که پیامبر و نور و سفیر و حجاب و دلیل اوست و روح الامین [جبرئیل] از طرف پروردگار عالمیان به او نازل کرده است:
عَظِّمْ یا مُحَمَّدُ أَسْمائِی وَاشْکُرْ نَعْمائِی وَلا تَجْحَدْ آلائِی، إِنِّی أَنَا اللّهُ لا إِلهَ إلاّ أَنَا قاصِمُ الْجَبّارِینَ وَمُدِیلُ الْمَظْلُومِینَ وَدَیّانُ الدِّینِ، إِنِّی أَنَا اللّهُ لا إلهَ إِلاّ أَنَا، مَنْ رَجا غَیْرَ فَضْلِی أَوْ خافَ غَیْرَ عَدْلِی عَذَّبْتُهُ عَذابا لا أُعَذِّبَهُ أَحَدا مِنَ الْعالَمِینَ، فَإِیّایَ فَاعْبُدْ وَعَلَیَّ فَتَوَکَّلْ.
إِنِّی لَمْ أَبْعَثْ نَبِیّا فَکَمُلَتْ أَیّامُهُ وَانْقَضَتْ مُدَّتُهُ إِلاّ جَعَلْتُ لَهُ وَصِیّا وَإِنِّی فَضَّلْتُکَ عَلَی الأَنْبِیاءِ وَفَضَّلْتُ وَصِیَّکَ عَلِیّا عَلَی الأَوْصِیاءِ وَأَکْرَمْتُکَ بِشِبْلَیْکَ بَعْدَهُ وَسِبْطَیْکَ الْحَسَنِ وَالْحُسَیْنِ، فَجَعَلْتُ حَسَنا مَعْدِنَ عِلْمِی بَعْدَ انْقَضاءِ مُدَّةِ أَبِیهِ وَجَعَلْتُ حُسَیْنا خازِنَ عِلْمِی وَأَکْرَمْتُهُ بِالشَّهادَةِ وَخَتَمْتُ لَهُ بِالسَّعادَةِ وَهُوَ أَفْضَلُ مَنِ اسْتُشْهِدَ وَأَرْفَعُ الشُّهَداء دَرَجَةً،
ای محمّد! نامهای مرا بزرگ بدار، و سپاسگزار نعمتهایم باش، و آنها را انکار نکن، همانا فقط من خدایم که غیر از من خدایی نیست، در هم شکننده ستمگران ودادرس مظلومان، و پاداش دهنده روز قیامت میباشم.
من خداوندگاری هستم که خدایی جز من نیست، هر که امید به غیر فضل من دارد و از غیر من بترسد، او را چنان عذاب کنم که هیچ کسی از اهل عالم را اینگونه عذاب نکرده باشم. پس فقط مرا عبادت کن و بر من توکّل نما.
من هیچ پیامبری را مبعوث نکردم که دورانش تکمیل و مدّت عمرش سپری شده باشد، مگر اینکه برای او وصی قرار دادم.
من خودت را بر تمام انبیا فضیلت و برتری دادم، و وصی تو، علی را هم بر تمام اوصیا برتری دادم و تو را به دو سبط و نوهات حسن و حسین پس از علی گرامی داشتم. پس حسن را پس از زمان پدرش معدن علمم قرار دادم و حسین را خزانهدار علمم قرار داده و او را به وسیله شهادت گرامی داشتم و امر او را به رستگاری و سعادت ختم کردم، او بالاترین کسی است که به شهادت رسیده است و رفیعترین و بلندترین درجه شهدا از
جَعَلْتُ کَلِمَتِیَ التّامَةَ مَعَهُ وَحُجَّتِیَ الْبالِغَةَ عِنْدَهُ، بِعِتْرَتِهِ أُثِیبُ وَأُعاقِبُ؛
أَوَّلُهُمْ عَلِیٌّ سَیِّدُ الْعابِدِینَ وَزَیْنُ أَوْلِیاءِ الماضِینَ وَابْنُهُ شَبِیهُ جَدِّهِ الْمَحْمُودِ مُحَمَّدٌ الْباقِرُ باقِرُ عِلْمِی وَالْمَعْدِنُ لِحِکْمَتِی سَیُهْلَکُ الْمُرْتابُونَ فِی جَعْفَرٍ، الرّادُ عَلَیْهِ کَالرّادُ عَلَیَّ، حَقُّ الْقَوْلِ مِنِّی لأَکْرُمَنَّ مَثْوی جَعْفَرٍ وَلأُسَرّنَّهُ فِی أَشْیاعِهِ وَأَنْصارِهِ وَأَوْلِیائِهِ.
انْتَجَ بَعْدَهُ فِتْنَةً عَمْیاءَ حَنْدَس لِأَنَّ خیطَ فَرْضِی لا یَنْقَطِعُ وَحُجَّتِی لا تَخْفی وإنَّ أَوْلِیائِی
لا یَشْقُونَ، أَلا وَمَنْ جَحَدَ واحِدا مِنْهُمْ فَقَدْ جَحَدَ نِعْمَتِی وَمَنْ غَیَّرَ آیَةً مِنْ کِتابِی فَقَدِ افْتَری عَلَیَّ وَوَیْلٌ لِلْمُفْتَرِینَ الْجاحِدِینَ عِنْدَ انْقِضآءِ مُدَّةِ عَبْدِی مُوسی وَحَبِیبِی وَخِیَرَتِی.
آن اوست، که کلمه تامه خودم را با او قرار دادم، وحجّت و دلیل آشکار خود را نزد او قرار دادم و به وسیله عترت و اهل بیت او ثواب داده و مجازات میکنم.
اوّل آنها علی است، سرور عبادت کنندگان و زینت اولیای گذشته و فرزندش محمّد باقر علیهالسلام شبیه به جدش محمود، شکافنده علم و معدن حکمت من است، به زودی شکّکنندگان در امامت و ولایت جعفر هلاک میشوند؛ رد کننده بر او، رد کننده بر من است، قول حقّ از ناحیه من است، جعفر را گرامی میدارم و او را به شیعیان و یاران و دوستانش خوشحال میکنم. بعد از او فتنه ظلمانی به وجود میآید، امّا خط مشی دین من قطع نمیشود [اشاره به فتنه واقفیه وناووسیه دارد که در همین کتاب بررسی شد ]و حجّت من مخفی نمیماند، و تحقیقا اولیا و دوستان من شقی [و گمراه] نمیشوند. بدانید اگر کسی یکی از آنها را انکار کند نعمت من را انکار کرده است، و اگر کسی یک آیه از کتابم را تغییر دهد بر من افترا زده است. وای بر افترا زنندگان و انکار کنندگان، وقتی که مدّت عمر بنده و حبیب و برگزیده من موسی، به اتمام میرسد.
إِنَّ الْمُکَذِّبَ بِالثّامِنِ مُکَذِّبٌ بِکُلِّ أَوْلِیائِی وَعَلِیٌّ وَلِیّی وَناصِرِی وَمَنْ أَضَعُ عَلَیْهِ أَعْباءَ النُّبُوَّةِ وَأَمْتِعْهُ بِالإضْطِلاعِ بِها، یَقْتُلُهُ عِفْرِیتٌ مُسْتَکْبِرٌ یُدْفِنُ فِی الْمَدِینَةِ الَّتِی بَناهَا الْعَبْدُ الصّالِحِ إِلی جَنْبِ شَرِّ خَلْقِی.
حَقُّ الْقَوْلِ مِنِّی لأَُقِرَّنَّ عَیْنَیْهِ بِمُحَمَّدٍ اِبْنِهِ وَخَلِیفَتِهِ وَوارِثِ عِلْمِهِ، فَهُوَ مَعْدِنُ عِلْمِی وَمَوْضِعُ سِرِّی وَحُجَّتِی عَلی خَلْقِی، جَعَلْتُ الْجَنَّةَ مَثْواهُ وَشَفَّعْتُهُ فِی سَبْعِینَ أَلْفَ مِنْ أَهْلِ بَیْتِهِ کُلُّهُمْ قَدْ اسْتَوْجَبُوا النّارَ وَأَخْتمُ بِالسَّعادَةِ لإِبْنِهِ عَلِیّ وَلِیِّی وَناصِرِی وَالشّاهِدَ فِی خَلْقِی وَأَمِینِی عَلی وَحْیِی أُخْرِجُ مِنْهُ الدّاعِی إِلی سَبِیلِی وَالْخازِنِ لِعِلْمِی الْحَسَنِ.
ثُمَّ أَکْمُلُ ذلِکَ بِابْنِهِ رَحْمَةً لِلْعالَمِینَ، عَلَیْهِ کَمالُ مُوسی وَبَهاءُ عِیسی وَصَبْرُ أَیُّوبَ،
همانا تکذیب کننده هشتمین آنها، تکذیب کننده همه آنها است. علی ولی و یاور دین من است، او کسی است که سنگینی بار نبوت و توان حمل آن را به او دادم. دیو متکبری او را میکشد، در شهری که بنده صالح آن را بنا کرده و کنار بدترین خلق من دفن میشود.
قول حقّ از من است، دو چشم او را به پسرش، خلیفه و وارث علمش محمّد، روشن میکنم. او معدن علم من و محل سرّ و حجّت من بر خلقم میباشد. بهشت را جایگاه او قرار داده و او را درباره هفتاد هزار نفر از اهل بیتش [ممکن است از ذراری حضرت و یا حتی از شیعیان ایشان باشد] که همگی مستحق آتش جهنم هستند، شفیع قرار دادم و برای پسرش علی عاقبت به خیری و سعادت را قرار دادم. او که ولی و یاور دین من است و شاهد در خلقم و امین بر وحیم است. دعوت کننده به راهم و خزانهدار علمم حسن را از او به وجود آوردم.
سپس این نعمت را به فرزند حسن که "رحمة للعالمین" است، کامل میکنم، برای او کمال موسی و جمال عیسی و صبر ایوب خواهد بود.
سَیَذِلُّ أَوْلِیائِی فِی زَمانِهِ وَیُتَهادی رُءُوسُهُم کَما یُتَهادی رُءُوسُ التُّرْکِ وَالدِّیْلَمِ، فَیُقْتَلُونَ
وَیُحْرَقُونَ وَیَکُونُونَ خائِفِینَ مَرْعُوبِینَ وَجِلِینَ، تُصْبَغُ الأَرْضُ بِدِمائِهِمْ وَیَفْشُو الْوَیْلُ وَالرِّنَةُ فِی نِسائِهِمْ، أُولئِکَ أَوْلِیائِی حَقّا، بِهِمْ أَدْفَعُ کُلَّ فِتْنَةٍ عَمْیاءَ حَنْدَس وَبِهِمْ أَکْشِفُ الزَّلازِلَ وَأَرْفَعُ الآصارَ وَالأَغْلالَ، أُولئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ.
قال عبد الرحمن بن سالم: قال لی أبوبصیر: لو لم تسمع فی دهرک إلاّ هذا الحدیث لکفاک، فصنه إلاّ عن أهله.
109 - وأخبرنا جماعة، عن التلعکبری، عن أبی علیّ أحمد بن علیّ الرازی الأیادی قال: أخبرنی الحسین بن علیّ، عن علیّ بن سنان الموصلی العدل، عن أحمد بن محمّد الخلیلی، عن محمّد بن صالح الهمدانی، عن سلیمان بن أحمد، عن زیاد بن مسلم وعبد الرحمن بن یزید بن جابر، عن سلام قال: سمعت أباسلمی راعی النبی صلیاللهعلیهوآله یقول:
به زودی اولیای من در زمان [غیبت] او خوار میشوند، سرهای آنها را میکوبند؛ همچنان که سرهای ترک و دیلم را میکوبند. دائما با کشتار و آتش و ترس و رعب و وحشت همراه هستند و زمین با خون آنها رنگی میشود. در بین زنهای آنها ناله و گریه و زجّه ظاهر میشود. آنان حقیقتا اولیای من هستند، به واسطه آنها هر فتنه ظلمانی را دفع میکنم و به وسیله ایشان زلزلهها و دگرگونیها را از بین میبرم.
«آنها کسانی هستند که صلوات و رحمت و مغفرت پروردگارشان برای آنها است و ایشان هدایت شدگانند».(1)
عبدالرحمن بن سالم گفته است: ابو بصیر به من گفت: اگر در زندگی دنیا هیچ حدیثی نشیندهای بجز این حدیث، تو را کفایت میکند، پس آن را بجز از اهلش حفظ کن.
9 / 109 - سلام [بن ابی عمرة] گفته که از ابا سلمی چوپان پیامبر صلیاللهعلیهوآله شنیدم که
1) . سوره بقره/ آیه 157.
سَمِعْتُ رَسُولَ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله یَقُولُ: سَمِعْتُ لَیْلَةً أُسْرِیَ بِی إِلَی السَّماءِ قالَ العَزِیزُ جَلَّ ثَناؤُهُ: آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَیْهِ مِنْ رَبِّهِ قُلْتُ: وَ الْمُؤمِنُونَ قالَ: صَدَقْتَ.
یا مُحَمَّدُ مَنْ خَلَّفْتَ لأُِمَّتِکَ؟ قُلْتُ: خَیْرُها.
قالَ: عَلِیُّ بْنُ أَبِی طالِبِ علیهالسلام؟ قُلْتُ: نَعَمْ، یا رَبِّ.
قالَ: یا مُحَمَّد! إِنِّی اطَّلَعْتُ عَلَی الأَرْضِ اِطّلاعَةً فَاَخْتَرْتُکَ مِنْها فَشَقَقْتُ لَکَ اِسْما مِنْ أَسْمائِی فَلا أُذْکَرُ فِی مَوْضِعٍ إِلاّ وَذُکِرْتَ مَعِی، فَأَنَا الْمَحْمُودُ وَأَنْتَ مُحَمَّدٌ، ثُمَّ اطَّلَعْتُ الثّانِیَةَ فَاخْتَرْتُ مِنْها عَلِیّا وَشَقَقْتُ لَهُ اِسْما مِنْ أَسْمائِی، فَأَنَا الأَعْلی وَهُوْ عَلِیٌّ.
میگفت: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله میفرمودند: شبی که به آسمان برده شدم، خداوند تبارک و تعالی فرمود: «پیامبر به آنچه که پروردگارش به او نازل کرده است ایمان آورد».
عرض کردم: «و مؤمنان»؟(1)
فرمود: راست گفتی.
ای محمّد! چه کسی را برای امّتت جانشین خودت قرار دادی؟
عرض کردم: بهترین آنها را.
فرمود: علی بن ابی طالب را؟
عرض کردم: بله، ای پروردگارم.
فرمود: ای محمّد! من به زمین [و اهل آن] توجّه [و عنایتی] کردم و از میانشان تو را انتخاب کردم و برای تو نامی از نامهای خودم برگزیدم [نام تو را از نام خودم گرفتم] پس هر کجا من یاد شوم تو هم همراه من یاد میشوی، پس من محمودم و تو محمّد. سپس بار دیگر[به زمین و اهلش ]توجّه کردم و از میان آنها علی را اختیار کردم و برای او هم نامی از نامهای خودم را برگزیدم، پس من اعلی هستم و او علی.
1) . سوره بقره / آیه 285.
یا مُحَمَّدُ! إِنِّی خَلَقْتُکَ وَخَلَقْتُ عَلِیّا وَفاطِمَةَ وَالْحَسَنَ والْحُسَیْنَ مِنْ شَبَحِ نُورٍ مِنْ نُورِی
وَعَرَضْتُ وِلایَتَکُمْ عَلی أَهْلِ السَّماواتِ وَالأَرْضِینَ، فَمَنْ قَبِلَها کانَ عِنْدِی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَمَنْ جَحَدَها کانَ عِنْدِی مِنَ الْکافِرِینَ.
یا مُحَمَّدُ! لَوْ أَنَّ عَبْدا مِنْ عِبادِی عَبَدَنِی حَتّی یَنْقَطِعَ وَیَصِیرَ مِثْلَ الشِّنِّ البالِی، ثُمَّ أَتانِی جاحِدا بِوِلایَتِکُمْ ما غَفَرْتُ لَهُ حَتّی یَقِرَّ بِوِلایَتِکُمْ.
یا مُحَمَّدُ! أَ تُحِبُّ أَنْ تَراهُمْ؟ قُلْتُ: نَعَمْ یا رَبِّ. فَقالَ: إِلْتَفِتْ عَنْ یَمِینِ الْعَرْشِ.
فَالْتَفَتُّ فَإِذا أَنَا بِعَلِیٍّ وَفاطِمَةَ وَالْحَسَنِ وَالْحُسَیْنِ وَعَلِیٍّ وَمُحَمَّدٍ وَجَعْفَرٍ وَمُوسی وَعَلِیٍّ وَمُحَمَّدٍ وَعَلِیٍّ وَالْحَسَنِ وَالْمَهْدِی علیهمالسلام فی ضَحْضاحٍ مِنْ نُورٍ قیِامٌ یُصَلُّونَ وَالْمَهْدِیُّ فِی وَسَطِهِمْ کَأَنَّهُ کَوْکَبٌ دُرِّیٌ.
ای محمّد! من، تو و علی و فاطمه و حسن و حسین را از شبح و شمایل نور خودم خلق کردم و ولایت شما را بر اهل آسمانها و زمینها ارائه کردم، پس کسی که ولایت شما را پذیرفت در نظر من از مؤمنین است و کسی که ولایت شما را انکار کرد، در نظر من از کافران است.
ای محمّد! اگر بندهای از بندگانم آن قدر عبادتم کند تا اینکه بند بندش از هم جدا شود و مثل مشک خشک و پوسیده بیابان شود، بعد [روز قیامت] در حالی [به محضر من] بیاید که منکر ولایت شما باشد، تا اقرار به ولایت شما نکند او را نخواهم بخشید.
ای محمّد! دوست داری آنها را ببینی؟
عرض کردم: بله، ای پروردگارم.
فرمود: به سمت راست عرش توجّه کن. توجّه کردم و دیدم که علی و فاطمه و حسن و حسین و علی و محمّد و جعفر و موسی و علی و محمّد و علی و حسن و مهدی در دریای کم عمقی از نور ایستاده و نماز میخوانند، و مهدی در وسط آنهاست و مثل ستاره درخشان میماند.
فَقالَ: یا مُحَمَّد! هؤُلاءِ الْحُجَجُ وَهذا الثّائِرُ مِنْ عِتْرَتِکَ.
یا مُحَمَّدُ! وَعِزَّتِی وَجَلالِی إنَّهُ الْحُجَّةُ الْواجِبَةُ لأُِولِیائِی وَالْمُنْتَقِمُ مِنْ أَعْدائِی.
110 - وروی جابر الجعفی قال: سألت أباجعفر علیهالسلام عن تأویل قول اللّه - عزّوجلّ - «إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً فی کِتابِ اللّهِ یَوْمَ خَلَقَ السَّمواتِ وَ الأَرْضَ مِنْها أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ فَلا تَظْلِمُوا فِیهِنَّ أَنْفُسَکُمْ» قال: فَتَنَفَّسَ سَیِّدِی الصُّعَداء، ثمّ قال:
یا جابِرُ أَمَّا السَّنَةُ فَهِیَ جَدِّی رَسُولُ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله وَشُهُورُها اِثْنا عَشَرَ شَهْرا فَهُوَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ
وَإِلَیَ وَإِلی اِبْنِی جَعْفَرٍ وَابْنِهِ مُوسی وَابْنِهِ عَلِیٍّ وَابْنِهِ مُحَمَّدٍ وَابْنِهِ عَلِیٍّ وَإِلی ابْنِهِ الْحَسَنِ وَإِلی ابْنِهِ مُحَمَّدٍ الْهادِی الْمَهْدِی، اِثْنا عَشَرَ إِماما حُجَجُ اللّهِ فِی خَلْقِهِ وَأُمَناؤُهُ عَلی وَحْیِهِ وَعِلْمِهِ.
ای محمّد! اینان حجّتهایی خدایند واین منتقم از عترت تو میباشند.
فرمود: ای محمّد! به عزّت و جلالم قسم که او حجّت واجبه برای اولیای من است [اطاعش برای اولیاء اللّه واجب است] و از دشمنانم انتقام خواهد گرفت.
10 / 110 - جابر جعفی گفته است: از امام باقر علیهالسلام پیرامون تأویل این آیه قرآن سؤال کردم که میفرماید: «همانا عدد ماهها نزد خدا [که به حساب حقّ و صلاح خلق است] در کتاب الهی دوازده ماه است، از آن روزی که خدا آسمان و زمین را آفرید، از آن دوازده ماه، چهار ماه آن حرام خواهد بود. این است دستور دین استوار و محکم، پس در آن ماهها تعدی و ستم در حقّ خود ودیگران نکنید».(1)
آنگاه حضرت نفس عمیقی کشیدند [یا آه بلندی کشید] بعد فرمودند: ای جابر! امّا سال، پس جدّ ما رسول خداست و ماههای آن دوازده ماه هستند و عبارتند از: امیرالمؤمنین [امام حسن و امام حسین و امام سجاد] تا میرسد به من و میرسد به پسرم جعفر، و پسرش موسی و پسرش علی و پسرش محمّد و پسرش علی و پسرش حسن و به پسرش محمّد که هادی مهدی است، دوازده امام که حجّتهای خدا در میان خلق خدا بوده و امین بر وحی و علم الهی هستند.
1) . سوره توبه / آیه 36.
وَالأَرْبَعَةُ الْحُرُمُ الَّذِینَ هُمُ الدِّینُ الْقَیِّمُ، أَرْبَعَةُ مِنْهُمْ یَخْرُجُونَ بِاسْمٍ واحِدٍ: عَلِیٌّ
أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ وأَبِی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَعَلِیِّ بْنِ مُوسی وَعَلِیّ بْن مُحَمَّدٍ علیهمالسلام فَالإِقْرارُ بِهؤُلاءِ هُوَ الدِّینُ القَیِّمُ «فَلا تَظْلِمُوا فِیهِنَّ أَنْفُسَکُمْ» أَیَ قُولُوا بِهِمْ جَمِیعا تَهْتَدُوا.
111 - أخبرنا جماعة، عن أبی عبد اللّه الحسین بن علیّ بن سفیان البزوفری، عن علیّ بن سنان الموصلی العدل، عن علیّ بن الحسین، عن أحمد بن محمّد بن الخلیل، عن جعفر بن أحمد المصریّ، عن عمّه الحسن بن علیّ، عن أبیه، عن أبی عبد اللّه جعفر بن محمّد، عن أبیه الباقر، عن أبیه ذی الثفنات سیّد العابدین، عن أبیه الحسین الزّکیّ الشّهید، عن أبیه أمیر المؤمنین علیهمالسلام قال:
قالَ رَسُولُ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله - فِی اللَّیْلَةِ الَّتِی کانَتْ فِیها وَفاتُهُ - لِعَلِیٍّ علیهالسلام:
یا أَبَاالْحَسَنِ أَحْضِرْ صَحِیفَةً وَدَواةً.
و چهار ماه محترم که دین مستحکم هستند، چهارتن از آنها هستند که با یک نام خارج شدهاند و عبارتند از: علی امیرالمؤمنین و پدرم علی بن الحسین و علی بن موسی و علی بن محمّد [امام هادی] علیهمالسلام. پس اقرار به ولایت این چهار امام، همان دین مستحکم است. «پس در مورد ایشان برخودتان ظلم نکنید» یعنی به همه آنها معتقد باشید تا هدایت شوید.
11 / 111 - امام صادق از پدرش امام باقر، از پدرش صاحب پینهها(1)
[امام سجاد] آقای عبادت کنندگان، از پدرش حسین شهید پاک و طاهر، از پدرش امیرالمؤمنین علیهمالسلام
نقل میفرماید: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در شبی که از دنیا رفتند، به علی علیهالسلام فرمودند: ای ابا الحسن! ورق و جوهری آماده کن.
1) . ثفنات جمع ثفن است؛ یعنی پینه. ثفنت یده = یعنی دستش پینه بسته بود و به این جهت امام سجاد علیهالسلام را صاحب ثفنات میگویند که به سبب کثرت سجده و عبادت، مواضع سجده حضرت پینه بسته بود.
فَأَمْلأََ رَسُولُ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله وَصِیَّتَهُ حَتّی اِنْتَهی إِلی هذَا الْمَوْضِعِ فَقالَ:
یا عَلِیُّ! إنَّهُ سَیَکُونُ بَعْدِی اثْنا عَشَرَ إِماما وَمِنْ بَعْدِهِمْ اثْنا عَشَرَ مَهْدِیّا.
فَأَنْتَ یا عَلِیُّ أَوَّلُ الإثْنی عَشَرَ إماما، سَمّاکَ اللّهُ تَعالی فِی سَمائِهِ: عَلِیّا الْمُرْتَضی وَأَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ وَالصِّدِّیقَ الأَکْبَرِ وَالْفارُوقَ الأَعْظَمِ وَالْمَأْمُونَ وَالْمَهْدِیَّ فَلا تَصِحُّ هذِهِ الأَسْماءُ لأَِحَدٍ غَیْرکَ.
یا عَلِیُّ أَنْتَ وَصِیِّی عَلی أَهْلِ بَیْتِی، حَیِّهِمْ وَمَیِّتِهِمْ وَعَلی نِسائِی، فَمَنْ ثَبَّتَها لَقِیتُنِی غَدا وَمَنْ طَلَّقْتَها فَأَنا بَرِیءٌ مِنْها، لَمْ تَرَنِی وَلَمْ أَرَها فِی عَرْصَةِ الْقِیامَةِ، وَأَنْتَ خَلِیفَتِی عَلی أُمَّتِی مِنْ بَعْدِی.
حضرت وصیتشان را به امیرالمؤمنین علیهالسلام املا فرمودند، تا اینکه به اینجا رسید:
علی جان! به زودی پس از من دوازده امام خواهند بود و بعد از آنها دوازده مهدی، و تو اولین نفر از دوازده امام هستی. خداوند تبارک و تعالی تو را در آسمانش، علی مرتضی و امیرمؤمنان و صدیق اکبر [تصدیق کننده بزرگ پیامبر] و فاروق اعظم [به وسیله تو، بین حقّ و باطل فرق گذاشته میشود] و مأمون و مهدی نامیده است و این اسامی برای احدی به جز تو صحیح نیست.
علی جان! تو وصی من و سرپرست اهل بیتم هستی چه زنده و چه مرده آنان و همچنین بر زنانم وصی من خواهی بود، پس هر کدام را که در عقد ازدواج من باقی گذاری فردای قیامت مرا ملاقات میکند، و هر کدام را که تو طلاق بدهی من از او بیرازم،
و در قیامت نه مرا میبیند و نه من او را میبینم.(1)
تو پس از من جانشین و خلیفهام بر امّتم
1) . یکی از اختصاصات پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله این است که زنان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله پس از ایشان نمیتوانستند به عقد ازدواج کسی درآیند وهمچنان همسر حضرت بودند و با مرگ پیامبر ازدواج آنها قطع نمیشود، چرا که مرده یا زنده پیامبر یکی است و فرقی نمیکند و از طرفی حرمت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله ایجاب میکند که اینگونه باشد. لذا امیرالمؤمنین علیهالسلام پس از رسول خدا و طبق وصیت حضرت، سرپرست زنهای رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بودند.
فَإِذا حَضَرَتْکَ الْوَفاةُ فَسَلِّمْها إِلی ابْنِی الْحَسَنِ البَرِّ الْوصُولِ، فَإِذا حَضَرَتْهُ الْوَفاةُ فَلْیُسَلِّمْها إِلَی ابْنِی الْحُسَیْنِ الشَّهِیدِ الزَّکِیِّ¨ الْمَقْتُولِ، فَإِذا حَضَرَتْهُ الْوَفاةُ فَلْیُسَلِّمْها إِلی ابْنِهِ سَیِّدِ الْعابِدِینَ ذِی الثَّفَناتِ عَلِیٍّ، فَإِذا حَضَرَتْهُ الْوَفاةُ فَلْیُسَلِّمْها إِلی اِبْنِهِ مُحَمَّدٍ الباقِرِ، فَإِذا حَضَرَتْهُ الوَفاةُ فَلْیُسَلِّمْها إِلی اِبْنِهِ جَعْفَرٍ الصّادِقِ، فَإِذا حَضَرَتْهُ الوَفاةُ فَلْیُسَلِّمْها إِلی اِبْنِهِ مُوسَی الْکاظِمِ، فَإِذا حَضَرَتْهُ الوَفاةُ فَلْیُسَلِّمْها إِلی اِبْنِهِ عَلِیٍّ الرِّضا، فَإِذا حَضَرَتْهُ الوَفاةُ فَلْیُسَلِّمْها إِلی اِبْنِهِ مُحَمَّدٍ الثِّقَةِ التَّقِیِّ، فَإِذا حَضَرَتْهُ الوَفاةُ فَلْیُسَلِّمْها إِلی اِبْنِهِ عَلِیٍّ النّاصِح، فَإِذا حَضَرَتْهُ الوَفاةُ فَلْیُسَلِّمْها إِلی اِبْنِهِ الْحَسَنِ الْفاضِلِ، فَإِذا حَضَرَتْهُ الوَفاةُ فَلْیُسَلِّمْها إِلی اِبْنِهِ مُحَمَّدٍ الْمُسْتَحْفِظِ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ علیهمالسلام.
فَذلِکَ اِثْنا عَشَرَ إماما، ثُمَّ یَکُونُ مِنْ بَعْدِهِ اِثْنا عَشَرَ مَهْدِیّا، (فَإِذا حَضَرَتْهُ الوَفاةُ) فَلْیُسَلِّمْها
هستی. زمانی که وفات تو رسید وصایت و جانشینی مرا به پسرم حسن که نیکوکار و رسیده به حقّ است تسلیم کن. زمان مرگ او که فرا رسید آن را به فرزندم حسین، پاک وشهید بسپارد، و وقتی که وفات او فرا رسید آن را به فرزندش آقا و سیّد عبادت کنندگان و صاحب ثفنات «علی» واگذار نماید، و هرگاه زمان فوت او رسید آن را به فرزندش محمّد باقر تسلیم کند، و زمانی که مرگ او رسید آن را به پسرش جعفر صادق بسپارد، و آنگاه که مرگ او فرا رسید به فرزندش موسی کاظم واگذار کند، و وقتی که مرگ او فرا رسید به فرزندش علی «رضا» تسلیم کند، و زمانی که وفات او رسید آن را به فرزندش محمّد ثقه «تقی» بسپارد و زمانی که مرگ او فرا رسید آن را به فرزندش علی «ناصح» واگذار نماید، وزمانی که مرگ او رسید آن را به پسرش حسن «فاضل» بسپارد، و زمانی که مرگ او فرا رسید آن را به فرزندش [محمد] که حافظ شریعت و آل محمد صلیاللهعلیهوآله است بسپارد.
این دوازده امام بود، بعد از ایشان دوازده مهدی خواهد بود، پس وقتی که زمان رحلت امام دوازدهم رسید، وصایت و جانشینی من را به فرزندش که اولین و برترین
إِلی اِبْنِهِ أَوَّلُ الْمُقَرَّبِینَ، لَهُ ثَلاثَةُ أَسامِی: اِسْمٌ کَاِسْمِی وَاِسْمُ أَبِی وَهُوَ عَبْدُ اللّهِ وَأَحْمَدُ وَالاِسْمُ الثّالِثِ الْمَهْدِیّ هُوَ أَوَّلُ الْمُؤْمِنِینَ.
112 - وأخبرنی جماعة، عن عدّة من أصحابنا، عن محمّد بن یعقوب، عن أبی علیّ الأشعری، عن الحسین بن عبد اللّه، عن الحسن عن موسی الخشّاب، عن الحسن بن سماعة، عن علیّ بن الحسن بن رباط، عن ابن أُذینة، عن زرارة قال:
سَمِعْتُ اَباجَعْفَرٍ علیهالسلام یَقُولُ: الإِثْنا عَشَرَ الإِمامُ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ کُلُّهُمْ مُحَدَّثٌ [مِنْ] وُلْدِ رَسُولِ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله وَوُلْدِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طالِبٍ علیهالسلام فَرَسُولُ اللّهِ وَعَلِیٌّ علیهماالسلام هُمَا الوالِدانِ.
113 - وبهذا الإسناد، عن محمّد بن یحیی، عن محمّد الحسین، عن مسعدة بن زیاد، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام ومحمّد بن الحسین، عن إبراهیم بن أبی یحیی المدنی، عن أبی هارون العبدی، عن أبی سعید الخدری قال: کنت حاضرا لمّا هلک أبوبکر واستخلف عمر أقبل یهودی من
مقربین است تسلیم نماید، و او سه نام دارد، یک نامش مانند نام من است، و نام
دیگرش مثل نام پدر من است و آن عبداللّه و احمد است و سومین نام او مهدی خواهد بود و او(1)اولین مؤمنان است.
12 / 112 - زرارة [بن اعین] گفته که از امام باقر علیهالسلام شنیدم که میفرمودند: دوازده امام از آل محمّد همگی محدَّث بوده و از اولاد رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و علی بن ابی طالب علیهالسلام هستند. پس رسول خدا و علی علیهمالسلام پدران آنها هستند.
13 / 113 - مرحوم کلینی با دو سند متصل از امام صادق علیهالسلام و سپس ابوسعید خدری(2)
نقل میکند که [ابوسعید] گفت: وقتی ابوبکر به هلاکت رسید و عمر
عظماء یثرب یزعم یهود المدینة أنّه أعلم أهل زمانه حتّی رفع إلی عمر، فقال له: یا عمر إنّی جئتک أرید الإسلام، فإن خبّرتنی عمّا أسألک عنه فأنت أعلم أصحاب هذا الکتاب والسنّة، وجمیع ما أرید أن أسأل عنه قال: فقال (له): عمر إنّی لست هناک، لکنّی أرشدک إلی من هو
أعلم أمّتنا بالکتاب والسنّة وجمیع ما قد تسأل عنه، وهو ذاک - وأومأ إلی علیّ علیهالسلام -.
فقال له الیهودی: یا عمر إن کان هذا کما تقول فما لک وبیعة النّاس! وإنّما ذاک أعلمکم؟ فزبره عمر.
ثمّ إنّ الیهودی قام إلی علیّ علیهالسلام فقال: أنت کما ذکر عمر؟ فقال: وما قال عمر؟ فأخبره،
جانشین او شد، من خودم حاضر و شاهد بودم که یکی از بزرگان یهود که یهودیان مدینه گمان میکردند او عالمترین مردم عصر خودش هست آمد تا به عمر رسیده و به او گفت: ای عمر من آمدهام تا نزد تو مسلمان شوم! اگر تو از آنچه که میپرسم جواب دادی، پس معلوم میشود که تو عالمترین اصحاب این کتاب [قرآن] و سنت [رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله] هستی و تمامی آنچه را که میخواهم سؤال کنم میدانی. عمر به او گفت: من در این مقام [علمی] نیستم. امّا تو را راهنمایی میکنم به کسی که عالمترین امّت ما به کتاب و سنت است و به هرچه که بپرسی عالم است، او آن مرد است. و اشاره به علی علیهالسلام کرد. یهودی گفت: ای عمر! اگر این گونه است که تو میگویی، پس تو چه حقّی داری که مردم با تو بیعت کنند در حالی که آن مرد عالمترین شماست؟ عمر او را از حرف زدن منع کرده و تهدیدش کرد.
بعد یهودی برخاست و به سمت علی علیهالسلام رفت و خطاب به حضرت عرض کرد: تو آن گونه هستی که عمر گفت؟ حضرت فرمودند: عمر چه گفته؟ یهودی ماجرا را به
قال: فإن کنت کما قال عمر سألتک عن أشیاء أرید أن أعلم هل یعلمها أحد منکم فأعلم أنّکم فی دعواکم خیر الأمم وأعلمها صادقون، ومع ذلک أدخل فی دینکم الإسلام.
فقال أمیر المؤمنین علی علیهالسلام:
نَعَمْ، أَنَا کَما ذَکَرَ لَکَ عُمَرُ، سَلْ عَمّا بَدا لَکَ أُخْبِرُکَ عَنْهُ إِنْ شآءَ اللّهُ تَعالی.
قالَ: أَخْبِرْنِی عَنْ ثَلاثَةٍ وَثَلاثَةٍ وَواحِدَةٍ.
قالَ لَهُ عَلِیٌّ علیهالسلام: یا یَهُودِیُّ لِمَ لَمْ تَقُلْ أَخْبِرْنِی عَنْ سَبْعٍ؟
فَقالَ الْیَهُودِیُ: إنَّکَ إِنْ أَخْبَرْتَنِی بِالثَّلاثِ سَأَلْتُکَ عَنِ الثَّلاثِ وَإلاّ کَفَفْتُ، وَإِنْ أَجَبْتَنِی فِی هذِهِ السَّبْعِ فَأَنْتَ أَعْلَمُ أَهْلِ الأَرْضِ وَأَفْضَلُهُمْ وَأَوْلَی النّاسِ بِالنّاسِ.
حضرت خبر داده و گفت: اگر تو همان گونه هستی که عمر گفته، اموری را از تو میپرسم و میخواهم بدانم آیا کسی از شما آن مسائل را میداند؟ و اینکه ادّعا میکنید که بهترین و عالمترین امّتها هستید، راست میگویید؛ تا با توجّه به صدق شما در ادعایتان، به دین شما داخل شوم و مسلمان گردم.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمودند: بله، من همانگونه هستم که عمر گفته است، از هر چیزی که برای تو پیش آمده بپرس تا ان شاء اللّه به تو جواب دهم.
یهودی عرض کرد: از سه و سه و یک به من خبر دهید.
حضرت فرمودند: ای یهودی چرا نگفتی از هفت به من خبر بده؟
یهودی گفت: اگر به سه تای اوّل خبردادی و جواب دادی سه تای دوم را از شما میپرسم در غیر این صورت [اگر سه تای اولی را جواب ندادی] ادامه نمیدهم و برای من کفایت میکند، و امّا اگر به هر هفت تا جواب دادی، پس شما عالمترین وبرترین اهل زمین بوده و به مردم از خودشان سزاوارتر هستید. [یعنی نسبت به جان و مال مردم از خودشان بیشتر حقّ دارید.]
فَقالَ: سَلْ عَمّا بَدا لَکَ یا یَهُودِیُ.
قالَ: أَخْبِرْنِی عَنْ أَوَّلِ حَجَرِ وَضَعَ عَلی وَجْهِ الأَرْضِ وَأَوَّلِ شَجَرَةٍ غُرِسَتْ عَلی وَجْهِ الأَرْضِ وَأَوَّلِ عَیْنٍ نُبِعَتْ عَلی وَجْهِ الأَرْضِ.
فَأَخْبَرَهُ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیهالسلام.
ثُمَّ قالَ لَهُ الْیَهُودِیُّ: فَأَخْبِرْنِی عَنْ هذِهِ الأُمَّةِ کَمْ لَها مِنْ إمامٍ هُدیً؟ وَأَخْبِرْنِی عَنْ نَبِیِّکُمْ مُحَمَّدٍ أَیْنَ مَنْزِلُهُ فِی الْجَنَّةِ؟ وَأَخْبِرْنِی مَنْ مَعَهُ فِی الْجَنَّةِ؟
فَقالَ لَه أَمِیرُ الْمُؤمِنِین علیهالسلام: إِنَّ لِهذِهِ الأُمَّةِ اثْنی عَشَرَ إِماما هُدیً مِنْ ذُرِّیةِ نَبِیِّها وَهُمْ مِنِّی.
وَأَمّا مَنْزِلُ نَبِیِّنا صلیاللهعلیهوآله فِی الْجَنَّةِ فَهُوَ أَفْضَلُها وَأَشْرَفُها جَنَّةُ عَدْنٍ.
حضرت فرمودند: از آنچه که برای تو پیش آمده بپرس.
یهودی گفت: از اولین سنگی که بر روی زمین قرار داده شد، و اولین درختی که بر روی زمین کاشته شد، و اولین چشمهای که بر روی زمین جاری شد به من خبر بده.
حضرت هر سه را بیان فرمودند.
بعد یهودی به حضرت عرض کرد: از این امّت به من خبر بدهید که چند امام هدایتگر دارد؟ و از پیامبرتان که جایگاهش در بهشت کجاست؟ و چه کسانی در بهشت همراه او هستند؟
امیرمؤمنان فرمودند: برای این امّت دوازده امام هدایت کننده است که از ذریه پیامبر این امّت و از نسل من هستند. امّا منزل پیامبر ما صلیاللهعلیهوآلهدر بهشت بالاترین و شریفترین جای بهشت؛ یعنی همان بهشت عدن است.
وَأَمّا مَنْ مَعَهُ فِی مَنْزِلِهِ مِنْها فَهؤُلاءِ الاِثْنا عَشَرَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ وَأُمُّهُمْ وَجَدَّتُهُمْ - أُمّ أُمِّهِمْ - وَذَرارِیهِم، لا یَشْرِکُهُم فِیها أَحَدٌ.
114 - و بهذا الإسناد، عن محمّد بن یعقوب، عن عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد البرقی، عن أبی هاشم داود بن القاسم الجعفری، عن أبی جعفر الثانی علیهالسلام قال:
أَقْبَلَ أَمِیرُ الْمُؤمِنِینَ علیهالسلام وَمَعَهُ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ علیهالسلام وَهُوَ مُتَّکِئٍ عَلی یَدِ سَلْمانَ، فَدَخَلَ الْمَسْجِدَ الْحَرامِ، إِذْ أَقْبَل رَجُلٌ حَسَنُ الْهَیْئَةِ وَالِلّباسِ، فَسَلَّمَ عَلی أَمِیِر الْمُؤْمِنِینِ علیهالسلام فَرَدَّ عَلَیْهِ السَّلامَ فَجَلَسَ، ثُمَّ قالَ:
یا أَمِیَر الْمُؤْمِنیِنَ! أَسْأَلُکَ عَنْ ثَلاث مَسائِلَ إِنْ أَخَبْرتَنِی بِهِنَّ عَلِمْتُ أَنَّ الْقَوْمَ قَدْ رَکِبُوا مِنْ
و امّا کسانی که از این امّت در منزل رسول خدا صلیاللهعلیهوآله همراه اویند، همان دوازده نفر از ذریه ایشان و مادرشان و جده آنها؛ یعنی مادر مادرشان و فرزندان آنها میباشند و در این مقام هیچ کس با آنها شریک نیست.
14 / 114 - ابوهاشم داوود بن قاسم جعفری(1)
از امام جواد علیهالسلام نقل میکند که حضرت فرمودند: امیرالمؤمنین علیهالسلام همراه امام حسن مجتبی علیهالسلام که به دست سلمان تکیه داده بود، وارد مسجد الحرام شدند، در همین حین مردی با چهره و لباسی مناسب و خیلی خوب جلو آمد و به امیرامؤمنان سلام کرد، امام جواب سلام او را داده و نشستند، بعد آن مرد عرض کرد: ای امیرمؤمنان! از شما سه مسأله میپرسم، اگر جواب آنها را دادی میفهمم که مردم نسبت به ولایت و امر شما بر آنچه که از آنها گذشته سوار شدهاند [یعنی به دوره جاهلیت برگشتهاند] و در دنیا و آخرت از عذاب الهی ایمن
1) . داوود بن قاسم بن اسحاق بن عبداللّه بن جعفر بن ابیطالب رضوان اللّه علیهم از اصحاب امام رضا، امام جواد، امام هادی، امام حسن عسکری علیهمالسلام بوده، حضرت بقیة اللّه الاعظم ارواحنا فداه را هم زیارت کرده است. او محدّثی جلیل القدر و عظیم المنزله بود. ترجمه الکنی و الالقاب، حاج شیخ عباس قمی، ج 1، ص 310.
أَمْرِکَ ما قَضی عَلَیْهِمْ، وَإِنْ لَیْسُوا بِمَأْمُونِینَ فِی دُنْیاهُمْ وَآخِرَتِهِمْ، وَإِنْ تَکُنِ الأُخْری عَلِمْتُ أَنَّکَ وَهُمْ شَرْعٌ سِوآءٌ.
فَقَالَ لَهُ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیهالسلام: سَلْنِی عَمّا بَدا لَکَ.
قالَ: أَخْبِرنِی عَنِ الرَّجُلِ إِذا نامَ أَیْنَ تَذْهَبُ رُوحُهُ وَعَنِ الرَّجلِ کَیْفَ یَذْکُرُ وَیَنْسِی وَعَنِ
الرَّجُلِ یُشْبِهُ وَلَدَهُ الأَعْمامَ وَالأَخوالَ؟
فَالْتَفَتَ أَمِیر المُؤْمِنِینَ علیهالسلام إِلیَ الْحَسَنِ علیهالسلام فَقالَ: یا أَبامُحَمَّدٍ! أَجِبْهُ.
فَأَجابَهُ الْحَسَنُ علیهالسلام.
فَقالَ الرَّجُلُ: أَشَهَدُ أَنْ لا إِلَهَ إِلاَّ اللّهُ وَلَمْ أَزَلْ أَشْهَدُ بِها، وَأَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّدا رَسُولُ اللّهِ وَلَمْ أَزَلْ أَشْهَدُ بِذَلِکَ.
نخواهند بود، و امّا اگر به گونهای دیگر بود [و جواب ندادی] میفهمم شما با آنها
شریعت مساوی دارید [و هیچ برتری نسبت به آنها نداری.]
حضرت فرمودند: از آنچه که برایت پیش آمده بپرس.
آن مرد عرض کرد: به من خبر بده از مردی که میخوابد، روحش کجا میرود؟ و [بگو] انسان چگونه یاد میآورد و فراموش میکند؟ و [باز بگو] از مردی که فرزندش به عموها و داییهایش شبیه میشود؟
امیراالمؤمنین علیهالسلام متوجّه به حسن علیهالسلام شده و فرمودند: ای ابا محمّد! جواب او را بده و امام حسن علیهالسلام هم جواب او را داد.
مرد گفت: شهادت میدهم به اینکه خداوندی بجز خدای متعال نیست و پیوسته به آن شهادت میدهم.
و شهادت میدهم که محمّد صلیاللهعلیهوآله رسول خدا است و همیشه به آن شهادت میدهم.
وَأَشْهَدُ أَنَّکَ وَصِیُّ رَسُولِ اللّهِ وَالْقائِمُ بِحُجَّتِهِ - وَأَشارَ إِلی أَمِیر المُؤْمِنِینَ علیهالسلام - وَلَمْ أَزَلْ أَشْهَدُ بِها.
وَأَشْهَدُ أَنَّکَ وَصِیُّهُ وَالْقائِمُ بِحُجَّتِهِ - وَأَشارَ إِلیَ الْحَسَنِ -.
وَأَشَهْدُ أَنَّ الْحُسَیْنَ بْنَ عَلِیٍّ وَصِیُّ أَبِیهِ وَالْقائِمُ بِحُجَّتِهِ بَعْدَکَ.
وَأَشْهَدُ عَلی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ أَنَّهُ الْقائِمُ بِأَمْرِ الْحُسَیْنِ بَعْدَهُ.
وَأَشْهَدُ عَلی مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ أَنَّهُ الْقائِمُ بِأَمْرِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ.
وَأَشْهَدُ عَلی جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ أَنَّهُ الْقائِمُ بِأَمْرِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ.
وَأَشْهَدُ عَلی مُوسی أَنَّهُ الْقائِمُ بِأَمْرِ جَعْفَرِ بِنْ مُحَمَّدٍ.
وَأَشْهَدُ عَلی عَلِیِّ بْنِ مُوسی أَنَّهُ الْقائِمُ بِأَمْرِ مُوسی بْنِ جَعْفَرٍ.
و شهادت میدهم که تو وصی رسول خدا و قیام کننده به حقّ و حجّت او هستی - اشاره به امیرالمؤمنین کرد - و همیشه به این شهادت میدهم.
و شهادت میدهم که تو وصی و قیام کننده و حجّت او هستی و اشاره به حسن کرد.
و شهادت میدهم که پس از تو، حسین بن علی وصی پدرش بوده و قائم به حقّ و حجّت خداست.
و شهادت میدهم که پس از حسین، علی بن الحسین قائم به امر امامت است.
و شهادت میدهم که پس از علی بن الحسین، محمّد بن علی قائم به امر امامت است.
و شهادت میدهم که پس از محمّد بن علی، جعفر بن محمّد قیام کننده به امر امامت است.
و شهادت میدهم که پس از جعفر بن محمّد، موسی قائم بر امر امامت است.
و شهادت میدهم که پس از موسی بن جعفر، علی بن موسی قائم به امر امامت است.
و شهادت میدهم که پس از علی بن موسی، محمّد بن علی قائم بر امر امامت است.
وَأَشْهَدُ عَلی مُحَمّدِ بْنِ عَلِیٍّ أَنَّهُ الْقائِمُ بِأَمْرِ عَلِیِّ بْنِ مُوسی.
وَأَشْهَدُ عَلی عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ بِأَنَّهُ الْقائِمُ بِأَمْرِ مُحَمّدِ بْنِ عَلِیٍّ.
وَأَشْهَدُ عَلی الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ بَأَنَّهُ الْقائِمُ بِأَمْرِ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ.
وَأَشْهَدُ عَلی رَجُلٍ مِنْ وُلْدِ الْحَسَنِ لا یُکَنّی وَلا یُسَمّی حَتّی یَظْهَرَ أَمْرُهُ فَیَمْلأَهُا عَدْلاً کَما
مُلِئَتْ ظُلْمَا وَجَوْرَا وَالسَّلامُ عَلَیکَ یا أَمِیرَ الْمُؤمِنِینَ وَرَحْمَةُ اللّهِ وَبَرکاتُهُ.
ثُمَّ قامَ فَمَضی.
فَقالَ أَمَیرُ الْمُؤمِنِینَ علیهالسلام: یا أَبامُحَمَّدٍ! اِتَّبِعْهُ أُنْظُرْ أَیْنَ یَقْصُدَ؟
فَخَرَجَ الْحَسَنُ علیهالسلام فَقالَ (لَهُ): ما کانَ إِلاّ أَنْ وَضَعَ رِجْلَهُ خَارجا مِنَ الْمَسْجِدِ فَما دُرِیتُ أَیْنَ
و شهادت میدهم که پس از محمّد بن علی، علی بن محمّد قائم به امر امامت است.
و شهادت میدهم بر پس از علی بن محمّد، حسن بن علی قائم به امر امامت است.
و شهادت میدهم بر [امامت] مردی از اولاد حسن(1)
که کنیه و اسمش برده نمیشود، تا اینکه امرش [قیام و ظهورش واقع شده] غلبه کند، و زمین را پر از عدل و داد کند همچنان که پر از ظلم وجور شده است، وسلام بر تو ای امیرمؤمنان و رحمت و برکات خداوند نثار شما باد.
بعد [از ادای این شهادت] برخاست و رفت.
امیرالمؤمنین علیهالسلام به امام حسن علیهالسلام فرمودند: ای ابا محمّد! او را دنبال کن ببین کجا میرود؟ امام حسن علیهالسلام خارج شد [و خیلی زود برگشته] و فرمودند: تا پایش را از مسجد
1) . در بعضی از اسناد مثل علل الشرایع /ج 1، ص 69 من ولد الحسن آمده که منافاتی ندارد، به دلیل اینکه امام باقر که مادرش دختر امام حسن علیهماالسلام و پدرشان امام سجاد علیهالسلام بودند، همه اهل بیت از نسل امام حسن و امام حسین هستند. بنابراین امام زمان علیهالسلام از اولاد امام مجتبی علیهالسلام است فلذا منافاتی ندارد و شاید به جهت حضور امام مجتبی علیهالسلام آن مرد گفته است من ولدالحسن که کاملاً صحیح است.
أخذَ مِنْ أَرْضِ اللّهِ فَرَجَعْتُ إِلی أَمِیرِ الْمُؤْمنِینَ علیهالسلام فَأَعْلَمْتُهُ فَقالَ: یا أَبامُحَمَّدٍ! أَ تَعْرِفُهُ؟
فَقُلْتُ: اَللّهُ وَرَسُولُهُ وَأَمِیرُ الْمُؤمِنِینَ أَعْلَمُ.
فَقالَ علیهالسلام: هُوَ الْخِضْرُ علیهالسلام.
فهذا طرف من الأخبار قد أوردناها، ولو شرعنا فی إیراد (ما) من جهة الخاصّة فی هذا المعنی لطال به الکتاب، وإنّما أوردنا ما أوردنا منها لیصحّ ما قلناه من نقل الطائفتین
المختلفتین، ومن أراد الوقوف علی ذلک فعلیه بالکتب المصنّفة فی ذلک فإنّه یجد من ذلک
شیئا کثیرا حسب ما قلناه.
بیرون گذاشت نفهمیدم به کجای زمین خدا رفت؟ لذا به محضر امیرالمؤمنین علیهالسلام
برگشتم و [آنچه را که دیده بودم] اعلام کرده و گفتم.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمودند: ای ابا محمّد! آیا او را شناختی؟
عرض کردم: خدا و رسول خدا و امیرالمؤمنین اعلم و داناترند.
حضرت فرمودند: او خضر پیامبر بود.
آنچه که ذکر شد فقط بخشی از اخبار [این موضوع] بود، واگر بخواهیم تمام روایاتی که از طریق خاصه [شیعه] در این باب آمده است را بیان کنیم حتما کتاب خیلی طولانی میشود. و فقط همین مقدار روایات را از مجموع اخبار این باب بیان نمودیم تا برگفته ما مبنی بر نقل روایات این باب توسط هر دو طایفه شیعه و سنی صحه بگذارد و اگر کسی بخواهد بر همه اخبار دسترسی پیدا کند، میبایست به کتبی که در این مورد نوشته شده است مراجعه کند(1)
که دراین صورت روایات بسیار زیادی بر [حقانیت] گفته ما پیدا میکند.
1) . کتاب الغیبة. محمّد بن ابراهیم بن جعفر نعمانی - باب فی الائمة اثنا عشر اماما و ذکر ما یدل علیه من القرآن و التوراة من ذلک، و باب أن الائمة اثنی عشر آخرهم المهدی، ص 39 تا 69 - چاپ اعلمی بیروت - وباب أن الائمه اثنی عشر من طرق العامه.
فإن قیل: دلّوا أوّلاً علی صحّة هذه الأخبار، فإنّها [أخبار] آحاد لا یعوّل علیها فیما طریقه العلم، وهذه مسألة علمیّة، ثمّ دلّوا علی أنّ المعنی بها من تذهبون إلی إمامته فإنّ الأخبار الّتی رویتموها عن مخالفیکم وأکثر ما رویتموها من جهة الخاصّة إذا سلّمت فلیس
فیها صحّة ما تذهبون إلیه لأنّها تتضمّن (العدد فحسب، ولا تتضمّن) غیر ذلک، فمن أین لکم أنّ أئمّتکم هم المرادون بها دون غیرهم.
قلنا: أما الّذی یدلّ علی صحّتها فإنّ الشیعة الإمامیّة یروونها علی وجه التواتر خلفا عن سلف،
وطریقة تصحیح ذلک موجودة فی کتب الإمامیّة النصوص علی أمیر المؤمنین علیهالسلام والطریقة واحدة
اشکال: اولاً: بر صحّت این اخبار استدلال نموده و ثابت کنید که اخبارتان صحیح است، چرا که تمام این اخبار که روایت کردید، خبر واحد هستند، و در اموری که اثباتشان نیازمند به علم است، خبر واحد قابل اعتماد نیست. [چون خبر واحد علمآور نیست، بلکه حداکثر ظنآور است] و این مسأله هم یک مسأله علمی است.
ثانیا: استدلال کرده و دلیل بیاورید مبنی بر اینکه معنای این اخبار همان کسی است که شما به امامتش معتقد هستید، چون اخباری که از مخالفینتان روایت کردید و نیز بیشتر روایاتی که از شیعه روایت کردید، با فرض اینکه آنها را بپذیریم، در آنها دلیلی بر صحّت اعتقاد شما نیست، چون این اخبار فقط بیانگر عدد هستند و چیزی غیر این را نمیگویند، پس شما از کجا میگویید که امامانتان همان 12 عدد روایات است و امامان دیگر را شامل نمیشود؟
جواب اشکال: امّا آنچه که بر صحّت این اخبار دلالت میکند این است که شیعه امامیه این موضوع و روایات آن را نسل به نسل به صورت تواتر نقل و روایت کردهاند و طریقه تصحیح این دسته از اخبار در کتب امامیه و [باب] نصوص و تصریحات بر ولایت امیرالمؤمنین علیهالسلام موجود میباشد و طریقه این روایات هم یکی است. [بنابراین اخبار این باب خبر واحد نیستند، بلکه متواتر هستند.]
وأیضا فإنّ نقل الطائفتین المختلفتین المتباینتین فی الإعتقاد یدلّ علی صحّة ما قد اتّفقوا علی نقله لأنّ العادة جاریة أنّ کلّ من اعتقد مذهبا وکان الطریق إلی صحّة ذلک النقل، فإنّ دواعیه تتوفّر إلی نقله، وتتوفّر دواعی من خالفه إلی إبطال ما نقله أو الطعن علیه،
والإنکار لراویته، بذلک جرت العادات فی مدائح الرجال وذمّهم وتعظیمهم والنقص منهم.
ومتی رأینا الفرقة المخالفة لهذه الفرقة قد نقلت مثل نقلها ولم تتعرّض للطعن علی نقله
علاوه بر این: دو طایفهای که در اعتقادات مخالف هم هستند و هرکدام اعتقاداتش با دیگری فرق میکند وقتی خبری را در یک مورد نقل میکنند، دلالت بر صحّت امری دارد که [هر دو طایفه] بر آن اتفاق نظر دارند. [و میبینیم که در اینجا شیعه و سنی در نقل روایات در مورد دوازده امام اتفاق نظر دارند و این در حالی است که در مسأله امامت، دو اعتقاد کاملاً مجزا از همدیگر دارند] به این جهت که عادتا چنین است که هرکسی که به مذهب و مرامی معتقد است و راه صحیح بودن اعتقادش همان اخبار باشد، مدعیان آن به نقل اخبار روی میآورند، مخالفانشان نیز برای ابطال آن اخبار و انکار روایاتشان به
روایات دیگری مراجعه میکنند [نه اینکه همان اخبار را نقل کنند] عادت در مدح و ستایش افراد و مذمّت آنها و بزرگ داشتن و یا کوچک شمردن آنها به همین ترتیب جریان پیدا کرده و شکل گرفته است، که همه چیز در مورد رد یا تأیید افراد عادتا اخباری است که درباره آنها است.
با توجّه به این مقدمه، وقتی دیدیم کسانی که با فرقه تشیع مخالف هستند نیز مثل همین اخبار شیعه را نقل کرده و از طرفی متعرض طعن و ایراد گرفتن بر نقل شیعه نشدهاند و مضمون خبر را که دلالت بر آن اعتقاد [مثل امامت دوازده امام] دارد را انکار
ولم تنکر متضمّن الخبر دلّ ذلک علی أنّ اللّه تعالی قد تولّی نقله وسخرهم لروایته، وذلک دلیل علی صحّة ما تضمّنه الخبر.
وأمّا الدلیل علی أنّ المراد بالأخبار والمعنی بها أئمّتنا علیهمالسلام فهو أنّه إذا ثبت بهذه الأخبار أنّ الإمامة محصورة فی الإثنی عشر إماما، وأنّهم لا یزیدون ولا ینقصون، ثبت ما ذهبنا إلیه، لأنّ الأمّة بین قائلین: قائل یعتبر العدد الّذی ذکرناه فهو یقول:
إنّ المراد بها من یذهب إلی إمامته ومن خالف فی إمامتهم لا یعتبر هذا العدد، فالقول - مع اعتبار العدد - أنّ المراد غیرهم خروج عن الإجماع وما أدّی إلی ذلک وجب القول بفساده.
نکرده، بلکه خودشان هم مبادرت به نقل آن اخبار کردهاند، دلالت بر این امر میکند که خداوند تعالی خود متولی [و هادی] نقل آن اخبار شده و به روایت کردنش توسط مخالفان، ایشان را مسخره نموده [و حجّت را بر آنها تمام کرده] است و همین دلیل محکمی بر صحّت مضمون خبر است.
امّا دلیل اینکه مقصود و مراد اخبار به دوازده امام، همان ائمّه ما علیهمالسلام هستند این است که وقتی به واسطه این اخبار ثابت شد که امامت در دوازده امام محصور بوده و کم و زیاد هم نمیشود، اعتقاد ما ثابت میشود؛ چرا که امّت فقط دو نظریه دارند:
یکی اینکه همان طور که ما گفتیم عدد را معتبر بداند، چنین کسی میگوید: مراد از دوازده امام، همانی است که امامیه معتقد است.
دوم اینکه کسی که با امامت ایشان مخالف است این عدد را معتبر نمیداند. بنابراین با فرض معتبربودن عدد [12] اعتقاد به اینکه مراد از دوازده امام، کسانی غیر از ائمّه شیعه باشد، خروج از اجماع(1)
است و قولی که منجر به خروج از اجماع [مسلمین] شود فسادش ثابت است.
1) . ابن ابی زینب در کتاب غیبت باب أن الائمّه اثنی عشر من طرق العامه، روایاتی در این باب ذکر کرده است که قابل مراجعه میباشد.
ویدلّ أیضا علی إمامة ابن الحسن علیهالسلام وصحّة غیبته ما ظهر وانتشر من الأخبار الشائعة الذائعة عن آبائه علیهمالسلام قبل هذه الأوقات بزمان طویل من أنّ لصاحب هذا الأمر غیبة، وصفة غیبته وما یجری فیه من الاختلاف، ویحدث فیها من الحوادث، وأنّه یکون له غیبتان إحداهما أطول من الأخری، وأنّ الأولی یعرف فیها خبره، والثانیة لا یعرف فیها أخباره
فوافق ذلک علی ما تضمنته الأخبار.
ولو لا صحّتها وصحّة إمامته لما وافق ذلک، لأنّ ذلک لا یکون إلاّ بإعلام اللّه تعالی علی لسان نبیّه صلیاللهعلیهوآله وهذه أیضا طریقة معتمدة اعتمدها الشیوخ قدیما.
اخباری که مدّتها پیش از امامت و غیبت فرزند امام حسن عسکری علیهالسلام از ناحیه پدران بزرگوار ایشان علیهمالسلام صادر شده و در جامعه اسلامی انتشار یافته است، همگی بر امامت و صحّت غیبت فرزند برومند امام حسن عسکری علیهالسلام دلالت میکند.
از جمله اینکه برای صاحب این امر غیبتی است، و [روایاتی مبنی بر] نشانههای غیبت و آنچه که از اختلافات پیش میآید و حوادثی که در زمان غیبت به وقوع میپیوندند و اینکه ایشان دو غیبت دارد که یکی طولانیتر از دیگری است، در غیبت اوّل از ایشان اخباری در دست هست و خبرشان شناخته شده است، امّا در غیبت دوم اخبار ایشان شناخته نمیشود، وازایشان خبری در دست نیست.(1)
کبری، رابطه مردم با حضرت به توسط سفرا و نواب هم کاملاً قطع شده و دیگر ارتباطی برقرار نشد.
پس موضوع غیبت [با خصوصیاتی که گفتم] موافق مضمون اخبار و روایات است.
اگر صحّت غیبت و امامت ایشان نبود، موضوعات بالا، با مضمون اخبار موافق نمیشدند، چون این اخبار چیزهایی است که از طرف خداوند بر زبان پیامبر صلیاللهعلیهوآله جاری شده است. و این راهی است که بزرگان ما از قدیم بر آن اعتماد داشتهاند.
1) . این معنا که شیعیان توسط نواب و سفرای امام از احوال حضرت خبردار میشوند، امّا در زمان غیبت دوم یا غیبت
ونحن نذکر من الأخبار الّتی تضمّن ذلک طرفا لیعلم صحّة ما قلناه، لأنّ استیفاء جمیع ما روی فی هذا المعنی یطول، وهو موجود فی کتب الأخبار، من أراده وقف علیه من هناک.
115 - فمن ذلک: ما أخبرنا به جماعة، عن أبی محمّد التلعکبری، عن أحمد بن علیّ الرازی، عن محمّد بن جعفر الأسدی، عن سعد بن عبد اللّه، عن موسی بن عمر بن یزید، عن
علیّ بن أسباط، عن علیّ بن أبی حمزة، عن أبی بصیر، عن أبی جعفر محمّد بن علیّ علیهالسلام فی قول اللّه تعالی: «قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ ماؤکُمْ غَوْراً فَمَنْ یَأْتِیکُمْ بِماءٍ مَعِینٍ» قال:
نُزِلَتْ فِی الإِمامِ فَقالَ: (إِنْ) أَصْبَحَ إِمامُکُمْ غَائِبا عَنْکُمْ فَمَنْ یَأْتِیکُمْ بِإِمامٍ ظاهِرٍ یَأْتِیکُمْ
بِأَخْبارِ السَّمآءِ وَالأَرْضِ وَبِحَلالِ اللّهِ تَعالی وَحَرامِهِ؟
ثُمَّ قالَ: أَما وَاللّهِ ما جاءَ تَأْوِیلُ هذِهِ الآیَةُ وَلا بُدَّ أَنْ یَجِیءَ تَأْوِیلُها.
ما فقط بخش کوچکی از اخباری که شامل این مطالب هستند را برای اینکه صحّت ادعای ما معلوم شود، ذکر میکنیم. چون بیان و به دست آوردن تمامی آنچه که در این زمینه روایت شده و در کتب اخبار موجود است بسیار طولانی خواهد شد. لذا هرکه علاقمند است همه روایات را ببیند به کتب مفصل در این باب مراجعه کند.
1 / 115 - از آن جمله روایات این است که ابو بصیر از امام باقر علیهالسلام در مورد این آیه کریمه قرآن که میفرماید: [به کافران] بگو اگر آب [که مایه حیات است] به زمین فرو برود، کیست که باز آب گوارا برایتان پدید آورد.»(1)
نقل میکند که حضرت فرمودند: این آیه پیرامون امامت نازل شده است، بعد فرمودند: هر وقت امام شما غایب شود و ندانید که در کجاست، پس چه کسی برای شما امامی میآورد که ظاهر بوده و اخبار آسمان و زمین و همچنین حلال و حرام خداوند را برایتان بیان کند؟
سپس فرمودند: بدان، به خدا قسم هنوز تأویل این آیه نیامده و حتما تأویل آن [که
مصداق عینی آن غیبت امام زمان علیهالسلام است] خواهد آمد.
1) . سوره ملک / آیه 30.
116 - سعد بن عبد اللّه، عن الحسین بن عمر بن یزید، عن أبی الحسن بن أبی الربیع المدائنی، عن محمّد بن إسحاق، عن أسید بن ثعلبة، عن أمّ هانی قالت لقیت أباجعفر علیهالسلام فسألته عن قول اللّه تعالی «فَلا أُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ الْجَوارِ الْکُنَّسِ» فقال:
إِمامُ یُخْنَسُ فِی زَمانِهِ عِنْدَ انْقِطاعٍ مِنْ عِلْمِهِ عِنْدَ النّاسِ سَنَةِ سِتِّینَ وَمِائَتَیْنِ، ثُمَّ یَبْدُو کَالشّهابِ الوَقّادِ، فَإِنْ أَدْرَکْتَ ذلِکَ قُرَّتْ عَیْنُکَ.
117 - سعد بن عبد اللّه، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن موسی بن قاسم البجلی وأبی قتادة علیّ بن محمّد بن حفص، عن علیّ بن جعفر، عن أخیه موسی بن جعفر علیهالسلام قال: قلت له: ما تأویل قول اللّه تعالی: «قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ ماؤکُمْ غَوْراً فَمَنْ یَأْتِیکُمْ بِماءٍ مَعِینٍ» فقال:
إِذا فَقَدْتُمْ إِمامُکُمْ فَلَمْ تَرَوْهُ فَماذا تَصْنَعُونَ؟
2 / 116 - امّ هانی گفته است: به محضر امام باقر علیهالسلام رسیدم و از این آیه قرآن که میفرماید: «قسم به آن ستارگان که حرکت کرده و پنهان میشوند»(1)
پرسیدم، حضرت فرمودند: آن امامی است که در زمان خودش و زمانی که علم و آگاهی مردم نسبت به ایشان قطع میشود، او در سال 260ه.ق غایب میشود، و بعدا مانند شهاب درخشان در تاریکی شب ظاهر میگردد، پس اگر آن [زمان ظهور] را درک کردی و دیدی، چشمت روشن!
3 / 117 - علی بن جعفر میگوید: از موسی بن جعفر علیهماالسلام در مورد تأویل و تفسیر آیه کریمه «[به کافران] بگو اگر آب [که مایه حیات است] به زمین فرو رود، کیست که باز آب گوارا برایتان پدید آورد»(2)
پرسیدم، فرمودند: زمانی که امامتان را گم کنید و ایشان را نبینید، پس چه میکنید؟
118 - و أخبرنی جماعة، عن أبی جعفر محمّد بن سفیان البزوفری، عن أحمد بن إدریس، عن علیّ بن محمّد بن قتیبة، عن الفضل بن الشاذان، عن عبد الرحمن بن أبی نجران، عن صفوان بن یحیی، عن أبی أیوب، عن ابی بصیر قال: قال أبوعبد اللّه علیهالسلام:
إِنْ بَلَغَکُمْ عَنْ صاحِبِکُمْ غَیْبَةٌ فَلا تُنْکِرُوها.
119 - محمّد بن جعفر الأسدی، عن سعد بن عبد اللّه، عن جعفر بن محمّد بن مالک، عن إسحاق بن محمّد الصیرفی، عن یحیی بن المثنی العطار، عن عبد اللّه بن بکیر، عن عبید بن زرارة قال:
سَمِعْتُ أَباعَبْدِ اللّه علیهالسلام یَقُولُ: یَفْقَدُ النّاسُ إِمامَهُمْ فَیَشْهَدُ الْموسِمَ فَیَراهُمْ وَلا یَرَوْنَهُ.
120 - أحمد بن إدریس، عن علیّ بن محمّد، عن الفضل بن شاذان، عن عبد اللّه بن جبلّة، عن عبد اللّه بن المستنیر، عن المفضل بن عمر قال:
4 / 118 - ابو بصیر گفته است: امام صادق علیهالسلام فرمودند: اگر زمانی غیبت صاحبتان را به شما خبر بدهند انکار نکنید.
5 / 119 - عبید بن زراره گفته است: از امام صادق علیهالسلام شنیدم که میفرمودند: مردم امامشان را گم میکنند، پس ایشان در موسم حجّ حاضر میشود و مردم را میبیند ولی آنها امام را نمیبینند.
6 / 120 - مفضل بن عمر(1)
مرحوم آیت اللّه خویی در «معجم رجال الحدیث» پس از نقل اقوال در مورد مفضل بن عمر میفرماید: «ان المفضل بن عمر جلیل ثقه».
گفته است: از امام صادق علیهالسلام شنیدم که میفرمودند:
1) . در مورد پذیرش و یا ردّ خبر مفضل بن عمر، کلمات متعدد و متفاوتی از علمای رجال رسیده است، مرحوم شیخ طوسی رحمهالله در همین کتاب غیبت، روایاتی در مدح ایشان نقل کرده که عبارتند از روایات 9 - 8 - 297 و ایشان را از وکلای ممدوح ائمه علیهمالسلام ذکر کرده و از اصحاب امام صادق و امام کاظم علیهماالسلام میداند.
سَمِعْتُ أَباعَبْدِ اللّهِ علیهالسلام یَقُولُ: إِنَّ لِصاحِبِ هذَا الْأَمْرِ غَیْبَتَیْنِ: إِحْداهُما تَطُولُ حَتّی یَقُولُ بَعْضُهُمْ: ماتَ، وَیَقُولُ بَعْضُهُمْ: قُتِلَ، وَیَقُولُ بَعْضُهُمْ: ذَهَبَ، حَتّی لا یَبْقی عَلی أَمْرِهِ مِنْ أَصْحابِهِ إِلاّ نَفَرٌ یَسِیرٌ لا یَطَّلِعُ عَلی مَوْضِعِهِ أَحَدٌ مِنْ وُلْدِهِ وَلا غَیْرِهِ إِلاّ الْمَوْلَی الَّذِی یَلِی أَمْرَهُ.
121 - وبهذا الإسناد، عن الفضل بن شاذان النیشابوری، عن عبد الرحمن بن أبی نجران، عن علیّ بن أبی حمزة، (عن أبی بصیر)، عن أبی جعفر علیهالسلامقال:
لا بُدَّ لِصاحِبِ هذَا الْأَمْرِ مِنْ عُزْلَةٍ، وَلا بُدَّ فِی عُزْلَتِهِ مِنْ قُوَّةٍ، وَما بِثَلاثِینَ مِنْ وَحْشَةٍ وَنِعْمَ الْمَنْزِلُ طَیبَة.
برای صاحب این امر دو غیبت است: یکی آن قدر طولانی خواهد شد، تا اینکه بعضی میگویند: امام مرده است و عدّهای میگویند: کشته شده است و برخی میگویند: آمده و رفته است، تا آنجا که از اصحاب و یارانش عدّه بسیار کمی میمانند و هیچ کسی از اولاد حضرت و دیگران از مکان ایشان مطلع نخواهد بود بجز غلامی که کارهای ایشان را انجام میدهد.
7 / 121 - ابو بصیر از امام باقر علیهالسلام نقل میکند که حضرت فرمودند: صاحب این امر به ناچار کنارگیری کرده و در عزلت خواهد بود و میبایست در عزلت و تنهاییاش قوه و توانایی داشته باشد و با وجود سی نفر وحشت و ترس نیست، و طیبه خوب منزلی است.(1)
1) . مراد از «طیبه» مدینه است، بنابراین معلوم میشود که تردّد حضرت در مدینه طیبه و حوالی آن بیشتر است، و جای دیگر که میفرماید: با وجود سی نفر وحشت وترس نیست، ممکن است به این معنا باشد که همواره و در همه مقاطع سی نفر از خاصان و اصحاب، حضرت را همراهی میکنند و در کنار ایشان خواهند بود و اگر یکی از آنها بمیرد، کس دیگری جانشین او میشود. بنابراین در هر عصری نعمت هم جواری حضرت نصیب تعدادی از اصحاب خاص ایشان میشود.
122 - سعد بن عبد اللّه، عن الحسن بن علیّ الزیتونی، عن الزهری الکوفی، عن بنان بن حمدویه قال: ذکر عند أبی الحسن العسکری علیهالسلام مضیّ أبی جعفر علیهالسلام فقال:
ذاکَ إِلَیَّ ما دُمْتُ حَیّا باقِیا وَلکِنْ کَیْفَ بِهِمْ إِذا فَقَدُوا مَنْ بَعْدِی.
123 - وأخبرنا ابن أبی جید القمی، عن محمّد بن الحسن بن الولید، عن محمّد بن الحسن الصفّار، عن العبّاس بن معروف، عن عبد اللّه بن حمدویه بن البراء، عن ثابت، عن
إسماعیل، عن عبد الأعلی مولی آل سام قال: خرجت مع أبی عبد اللّه علیهالسلام فلمّا نزلنا الروحاء نظر إلی جبلها مطلاًّ علیها فقال لی:
تَری هذَا الْجَبَلَ؟ هذا جَبَلٌ یُدْعی رِضْوی مِنْ جِبالِ فارس، أَحَبَّنا فَنَقَلَهُ اللّهُ إِلَیْنا، أَما إِنَّ فِیهِ
کُلَّ شَجَرَةٍ مُطْعَمٍ وَنِعْمَ أَمانٌ لِلْخائِفِ مَرَّتَیْنَ.
أَما إِنَّ لِصاحِبِ هذَا الْأَمْرِ فِیهِ غَیْبَتَیْنِ؛ واحِدَةٌ قَصِیرَةٌ وَالأُخْری طَوِیلَةٌ.
8 / 122 - بنان بن حمدویه گفته است: در محضر امام هادی علیهالسلام بحث از شهادت امام جواد علیهالسلام به میان آمد، حضرت فرمودند: [پس از شهادت پدرم] امامت و ولایت بر مردم مادامی که من زنده هستم به من سپرده شده است. لکن حال مردم در زمانهای که امام پس از من را گم کنند چگونه است.؟
9 / 123 - عبد الأعلی غلام آل سام گفته که در محضر امام صادق علیهالسلام [از مدینه] خارج شدیم و وقتی که به منزل روحا رسیدیم، حضرت مدتی به کوه بزرگ آنجا نگاه کرده و به من فرمودند: این کوه را میبینی؟ این کوه از کوههای فارس است و نامش «رضوی» است، ما اهل بیت را بسیار دوست میداشت، خداوند هم آن را به طرف ما منتقل فرمود، در این کوه هر نوع درخت میوهداری یافت میشود و دو مرتبه فرمودند: برای خائف و ترسیده، خوب پناهگاهی است. [و فرمودند:] بدان برای صاحب این امر دو غیبت است، یکی کوتاه و دیگری طولانی.
124 - أحمد بن إدریس، عن علیّ بن محمّد، عن الفضل بن شاذان، عن محمّد بن أبی عمیر، عن الحسین بن أبی العلاء، عن أبی بصیر، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام قال:
لَمّا دَخَلَ سَلْمانُ ( رضیاللهعنه) الْکُوفَةَ، وَنَظَرَ إلَیْها ذَکَرَ ما یَکُونُ مِنْ بَلائِها، حتی ذَکَرَ مُلْکَ بَنِی أُمَیَّةَ وَالَّذِین مِنْ بَعْدِهِمْ.
ثُمَّ قالَ: فَإِذا کانَ ذلِکَ فَالْزِمُوا أَحْلاسَ بُیُوتِکُمْ حَتّی یَظْهَرُ الطّاهِرُ ابْنُ الطّاهِرِ الْمُطَهَّرُ
ذُوالْغَیْبَةِ الشَّرِیدِ الطَّرِیدِ.
125 - وروی أبوبصیر، عن أبی جعفر علیهالسلام قال:
فِی الْقائِمِ شَبَهٌ مِنْ یِوسُفَ.
قُلْتُ: وَما هُوَ؟ قالَ: الْحَیْرَةُ وَالْغَیْبَةُ.
10 / 124 - ابو بصیر از امام صادق علیهالسلام نقل میکند که حضرت فرمودند: وقتی سلمان رضیاللهعنه وارد کوفه شد، به آن نگاه کرده و بلاهای آنجا را [که پس از آن واقع میشود] متذکر شد، تا اینکه از حکومت بنی امیه و کسانی که بعد از آنها حکومت میکنند [وجور و ستم آنها]را یادآور شد. سپس گفت: وقتی که این گونه شد، روی گلیم خانههایتان بنشینید، تا آن پاکیزه فرزند پاکیزه و پاک طاهر کننده که صاحب غیبت و آواره و طرد شده است، ظهور کند.(1)
11 / 125 - ابو بصیر از امام محمّد باقر علیهالسلام نقل میکند که فرمودند: قائم شباهتی به یوسف علیهالسلام دارد. عرض کردم: شباهتشان چیست؟ فرمودند: حیرت و غیبت.
1) . مسلما اینکه فرموده: روی گلیمهای خانههایتان بنشینید، به این معنا نیست که دست از فعالیت و تلاش در راه اصلاح جامعه بردارید که این معنا با روح مأموریت اهل بیت علیهمالسلام مخالف است. لذا ممکن است که مقصود سلمان رضیاللهعنه این بوده باشد که دستگاه ظالم را در ظلم و ستم کردن کمک و یاری نکنید و موجب تقویت جبهه مخالف حضرت امام زمان علیهالسلام نباشید.
126 - وأخبرنی جماعة، عن أبی المفضل، عن محمّد بن عبد اللّه بن جعفر الحمیری، عن أبیه، عن محمّد بن الحسین بن أبی الخطاب، عن موسی بن سعدان، عن عبد اللّه بن القاسم، عن المفضل بن عمر قال: سألت أباعبد اللّه علیهالسلام عن تفسیر جابر فقال:
لا تُحَدِّثْ بِهِ السَّفَلَ فَیَذِیعُونَهُ، أَ ما تَقْرَأَ کِتابَ اللّهِ تَعالی «فَإِذا نُقِرَ فِی النّاقُورِ» إِنَّ مِنّا إماما مُسْتَتَرا فَإِذا أَرادَ اللّهُ إِظْهارَ أَمْرِهِ نَکَتَ فِی قَلْبِهِ نُکْتَةً فَظَهَرَ فَقامَ بِأَمْرِ اللّهِ تَعالی.
127 - وروی عبد اللّه بن محمّد بن خالد الکوفی، عن منذر عن محمّد بن قابوس، عن نصر بن السندی، عن أبی داود سلیمان بن سفیان المسترق، عن ثعلبة بن میمون، عن مالک الجهنی، عن الحارث بن المغیرة، عن الأصبغ بن نباتة.
ورواه سعد بن عبد اللّه، عن محمّد بن الحسین بن أبی الخطاب، عن الحسن بن علیّ بن فضّال، عن ثعلبة بن میمون، عن مالک الجهنی، عن الأصبغ بن نباتة قال:
أَتَیْتُ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ علیهالسلام فَوَجَدْتُهُ یَنْکُتُ فِی الأَرْضِ، فَقُلْتُ لَهُ:
12 / 126 - مفضل بن عمر گفته است: از امام صادق علیهالسلام پیرامون تفسیر جابر پرسیدم، حضرت فرمودند: آن را برای افراد فرومایه و بیارزش خبر نده، چون آن را فاش کرده و ضایع میکنند. آیا کتاب خداوند تبارک و تعالی را نخواندهای که میفرماید:
«پس آن زمانی که در صور دمیده شود»(1)
تحقیقا امامی از ماست که از مردم مخفی و پنهان شده، پس هرگاه خداوند تبارک و تعالی اراده فرماید که امرش را ظاهر کند، در قلبش نکتهای ایجاد شده و به دلش میافتد که ظاهر شود، پس به امر الهی قیام میکند.
13 / 127 - این روایت از دو طریق از اصبغ بن نباته رسیده است که میگوید: خدمت امیرالمؤمنین علیهالسلام رسیدم، دیدم که ایشان در حال فکر کردن بوده، چوبی در دست گرفته و به زمین میزنند.
1) . سوره مدثر / آیه 8.
یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ! ما لِی أَراکَ مُفَکِّرا تَنْکُتُ فِی الأَرْضِ؟ أَ رَغْبَةً مِنْکَ فِیها؟
قالَ: لا وَاللّهِ ما رَغِبْتُ فِیها وَلا فِی الدُّنْیا قَطُّ، وَلکِنِّی تَفَکَّرْتُ فِی مَوْلُودٍ یَکُونُ مِنْ ظَهْرِ الحادِی عَشَرَ مِنْ وُلْدِی، هُوَ الْمَهْدِیُّ الَّذِی یَمْلأَُها عَدْلاً وَقِسْطا کَما مُلِئَتْ ظُلْمَا وَجَوْرَا، یَکُونُ لَهُ حَیْرَةٌ وَغَیْبَةٌ تَضِلُّ فِیها أَقْوامٌ وَیَهْتَدِی فِیها آخَرُونَ.
قُلْتُ: یا مَوْلایَ فَکَمْ تَکُونُ الْحَیْرَةُ وَالْغَیْبَةُ؟
قالَ: سِتَّةُ أَیّامٍ أَوْ سِتَّةُ أَشْهُرٍ أَوْ سِتُّ سِنِینَ.
به ایشان عرض کردم: ای امیرمؤمنان! چه شده است که به این صورت فکر میکنید و سرچوب را به زمین میزنید؟ این عمل شما از روی رغبت شما به زمین است؟ [یعنی مشغول فکر کردن در مورد زمین و دنیا و ذخارف دنیا هستید، یا حادثهای پیش آمده که شما را به فکر فرو برده است]؟
حضرت فرمودند: خیر، به خدا قسم که هیچ وقت رغبتی به زمین و دنیا نداشتهام،
لکن در مورد مولودی فکر میکنم که یازدهمین اولاد از نسل من است. نامش مهدی است و زمین را از عدل و داد پر میکند، چنانکه از ظلم و جور پر شده باشد. حیرت و غیبتی برای او پیش میآید که در آن بعضی از اقوام گمراه و بعضی دیگر هدایت میشوند.
عرض کردم: یا امیرالمؤمنین! حیرت و غیبت چه مدتی خواهد بود؟
حضرت فرمودند: شش روز یا شش ماه، یا شش سال.(1)
1) . ممکن است مقصود حضرت شش روز یا ماه یا سال عادی نباشد، بلکه شش دوره خاص یا مرحله مخصوص باشد که باید طی شود. و استفاده از لفظ روز یا ماه یا سال هم اشاره به این معنا است چرا که هر کدام از اینها مرحلهای از مراحل زمان هستند و هر کدام دورهای در زمان هستند. مانند آیه 54 سوره اعراف که میفرماید: «إِنَّ رَبَّکُمُ اللّهُ الَّذِی خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالأَْرْضَ فِی سِتَّةِ أَیّامٍ»، که مقصود 6 دوره است که خداوند اراده فرموده است والاّ خداوند تبارک و تعالی قادر است همه خلقت را در کمتر از یک چشم به هم زدن خلق کند.
فَقُلْتُ: وَإِنَّ هذَا الْأَمْرَ لَکائِنٌ؟
فَقالَ: نَعَمْ، کَما أَنَّهُ مَخْلُوقٌ، وَأَنّی لَکَ بِهذَا الأَمْرِ یا أَصْبَغُ، أُولئِکَ خِیارُ هذِهِ الأُمَّةِ مَعَ أَبْرارِ هذِهِ الْعِتْرَةِ.
قالَ: قُلْتُ: ثُمَّ ما یَکُونُ بَعْدَ ذلِکَ؟
قالَ: ثُمَّ یَفْعَلُ اللّهُ ما یَشاءُ، فَإِنَّ لَهُ بِداءاتٍ وَإِراداتٍ وَغایاتٍ وَنِهایاتٍ.
128 - وروی سعد بن عبد اللّه، عن أبی محمّد الحسن بن عیسی العلوی قال: حدّثنی أبی عیسی بن محمّد، عن أبیه محمّد بن علیّ بن جعفر، عن أبیه علیّ بن جعفر، عن أخیه موسی بن جعفر علیهالسلام قال: قال لی:
یا بُنَیَّ إِذا فَقَدَ الْخامِسُ مِنْ وُلْدِ السّابِعِ مِنَ الأَئِمَّةِ فَاللّهَ اللّهَ فِی أَدْیانِکُمْ، فَإِنَّهُ لابُدَّ لِصاحِبِ هذَا الْأَمْرِ مِنْ غَیْبَةٍ یَغِیبُها حَتّی یَرْجِعَ عَنْ هذَا الْأَمْرِ مَنْ کانَ یَقُولُ بِهِ.
عرض کردم: آیا این امر واقع میشود؟
فرمودند: بله، او خلق شده است و تو کجا علمت به این امور میرسد؟ ای اصبغ! آنها [ائمّه] بهترین و برگزیدگان این امّت هستند که با خوبان و نیکوکاران این عترت خواهند بود.
عرض کردم: بعد از آن چه میشود؟
فرمودند: هرچه که خدا بخواهد انجام میدهد، و تحقیقا خداوند ارادهها و غایات
و نهایاتی دارد [که حتما محقق میشود، چون اراده خداست].
14 / 128 - علی بن جعفر از برادرش امام کاظم علیهالسلام نقل میکند که حضرت فرمودند: پدرم [امام صادق علیهالسلام] به من فرمودند:
پسرم! وقتی که پنجمین از فرزندان هفتمین [امام] غایب شد خدا را خدا را در مورد دینتان رعایت کنید. چون تحقیقا و حتما برای صاحب این امر غیبتی است که چنان غایب میشود که حتی بعضی از کسانی که معتقد به آمدن او هستند از اعتقادشان بر میگردند.
یا بُنَیَّ إِنَّما هِیَ مِحْنَةٌ مِنَ اللّهِ امْتَحَنَ بِها خَلْقَهُ، لَوْ عَلِمَ آباؤُکُمْ وَأَجْدادُکُمْ دِینا أَصَحُّ مِنْ هذا الدِّینِ لاَتَّبعُوهُ.
قالَ أَبُوالْحَسَنِ: فَقُلْتُ لَهُ: یا سَیِّدِی مَنِ الْخامِسُ مِنْ وُلْدِ السّابِعِ؟
قال: یا بُنَیَّ عُقُولُکُمْ تَصْغُرُ عَنْ هذا، وَأَحْلامُکُمْ تَضِیقُ عَنْ حَمْلِهِ وَلکِنْ إِنْ تَعِیشُوا تُدْرِکُوهُ.
پسرم! مسأله غیبت او آزمایشی از طرف خداوند است که به وسیله آن خلقش را امتحان میکند، اگر پدران و اجداد شما دینی صحیحتر از این دین مییافتند حتما از آن تبعیت میکردند.
علی بن جعفر میگوید: ابوالحسن [امام کاظم علیهالسلام] پرسیده است: ای آقای من! پنجم از فرزندان هفتم چه کسی است؟ حضرت فرمودند: پسرم! عقلهای شما کوچکتر از درک آن است و توان حمل آن را ندارید ولکن اگر زنده بمانید آن امر [غیبت] را میبینید.(1)
امّا مرحوم ابو علی فضل بن حسن بن فضل طبرسی معروف به امین الاسلام طبرسی متولد سال 460 ه.ق که از شاگردان مرحوم شیخ طوسی بوده است در کتاب اِعلام الوری که از مقبولیت خاص نزد شیعه و سنی برخوردار است این روایت را با همین سند به گونه دیگری نقل کرده و آن اینکه روایت از امام کاظم علیهالسلام و خطاب به علی بن جعفر است، بنابراین به جای [یا بنی] جمله [یا اخی] به کار رفته است؛ یعنی به جای پسرم، برادرم آمده است، و البته بین این دو نقل، اختلاف بسیار اندکی وجود دارد که مضر به معنا و دلالت حدیث نیست.
با توجّه به توضیحات بالا به نظر میرسد که متن موجود در اِعلام الوری صحیحتر باشد. بنابراین ممکن است در استنساخ از نسخه کتاب غیبت و یا بعدها در چاپ آن اشتباه رخ داده باشد. متن روایت اِعلام الوری به این صورت است:
] سعد بن عبداللّه عن الحسن بن عیسی بن محمّد بن علی بن جعفر عن جده محمّد عن علی بن جعفر عن اخیه موسی بن جعفر علیهماالسلام قال: «إذا فقد الخامس من ولد السابع فاللّه اللّه و علیکم فی ادیانکم لایزیلکم أحد عنها.
یا اخی! إنّه لابدّ لصاحب هذا الأمر من غیبة حتی یرجع عن هذا الأمر من کان یقول به. إنّما هی محنة من اللّه عزّوجلّ إمتحن بها خلقه و لو علم ابآؤکم وأجدادکم دینا أصح من هذا لاتبعوه. فقلت: یا سیّدی! من الخامس من ولد السابع؟
فقال: یا اخی! عقولکم تصغر عن هذا و احلامکم تضیق عن ذلک ولکن إن تعیشوا فسوف تدرکوه.
[إعلام الوری ص 233].
1) . آنچه که در بالا آمده به این ترتیب است که علی بن جعفر از امام کاظم او هم کلام امام صادق علیهالسلام خطاب به خودشان را نقل فرمودهاند. با توجّه به متن روایت به نظر میرسد ذیل روایت با شأن و مقام امامت امام کاظم علیهالسلامسازگاری نداشته باشد. مگر اینکه خطاب حضرت را که جمع هم هست، متوجّه گروهی بدانیم که در محضر امام صادق علیهالسلام حضور داشتهاند و یا اینکه این ماجرا در حضور افراد کم ظرفیت بوده باشد و امام صادق علیهالسلام قصد حفظ اسرار از نااهلان را داشتهاند. با این توجیه روایت قابل فهمتر خواهد شد.
129 - أخبرنی جماعة، عن أبی المفضل محمّد بن عبد اللّه بن محمّد بن عبید اللّه بن المطلب رحمهالله قال: حدّثنا أبو الحسین محمّد بن بحر بن سهل الشیبانی الرهنی قال: أخبرنا علیّ بن الحارث، عن سعد بن المنصور الجواشنی قال: أخبرنا أحمد بن علیّ البدیلیّ قال:
أخبرنی أبی، عن سدیر الصیرفی قال: دخلت أنا والمفضّل بن عمر و داود بن کثیر الرقی وأبوبصیر وأبان بن تغلب علی مولانا الصادق علیهالسلام فرأیناه جالسا علی التراب، وعلیه مسح خیبریّ مطرّف بلا جیب مقصّر الکمین، وهو یبکی بکاء الوالهة الثکلی ذات الکبد الحرّی،
15 / 129 - سدیر صیرفی گفته است: من و مفضل بن عمر و داوود بن کثیر رقی
و ابوبصیر و ابان بن تغلب(1)
به محضر مبارک مولایمان امام صادق علیهالسلام رسیدیم. دیدیم که حضرت روی خاک نشسته و لباسی به نام مسح خیبری که گریبان نداشته و آستینهایش کوتاه بود، پوشیده بودند و مانند زنی که فرزندش مرده باشد، گریه میکردند و حزن
1) . ابان بن تغلب: از اصحاب و فقهای بزرگوار شیعه است که امام سجاد، امام باقر و امام صادق علیهمالسلام را درک کرده است امام باقر علیهالسلام خطاب به او فرمود: در مسجد مدینه بنشین و برای مردم فتوی بده که من دوست دارم کسی مثل تو را در میان شیعیان ببینم. ایشان در زمان امامت امام صادق علیهالسلام از دار دنیا رفت و حضرت پس از شنیدن خبر رحلت او فرمود: به خدا قسم که قلبم با مرگ ابان به درد آمد. سدیر صیرفی هم از اصحاب امام باقر بوده که امام صادق علیهالسلام را نیز درک کرده است. در مورد فضل و ابوبصیر هم در جای مناسب توضیح ارائه خواهد شد. معجم رجال الحدیث آیت اللّه خویی / ج 1، ص 144.
قد نال الحزن من وجنتیه وشاع التغیّر فی عارضیه وأبلی الدمع محجریه وهو یقول:
[سَیِّدِی] غَیْبَتُکَ نَفَتْ رِقادِی وَضَیَّقَتْ عَلَیَّ مِهادِی وَابْتَزَّتْ مِنّی راحَةَ فُؤادِی، سَیِّدِی غَیْبَتُکَ أَوْصَلَتْ مَصائِبِی بِفَجائِعِ الأَبَدِ وَفَقْدَ الْواحِدُ بَعْدَ الْواحِدِ بِفِناءِ الْجَمْعِ وَالْعَدَدِ، فَما أَحِسُّ بِدَمْعَةٍ تَرْقَأَ مِنْ عَیْنِی وَأَنِینٍ یَفْشا مِنْ صَدْرِی.
قال سدیر: فاستطارت عقولنا ولها، وتصدّعت قلوبنا جزعا من ذلک الخطب الهائل والحادث الغائل، فظننّا أنّه سمت لمکروهة قارعة، أو حلّت به من الدهر بائقة، فقلنا:
لا أبکی اللّه عینیک یا ابن خیر الوری من أیّة حادثة تستذرف دمعتک وتستمطر عبرتک؟ وأیّة حالة حتمت علیک هذا المأتم؟
واندوه از چهره و ظاهر و احوال ایشان معلوم میشد و اشک، کاسه چشمهای ایشان را پر کرده بود و میفرمودند:
ای سیّد من! غیبت تو خواب را از من گرفته، و بستر استراحت را بر من تنگ کرده و راحتی و آسایش قلبم را گرفته است. آقای من! غیبت تو مصیبتهای من را به اندوه ابدی رسانده و فقدان و از دست دادن یکی پس از دیگری، جماعت و عدد را از بین برده، از غم فراق تو اشک چشمانم بخشکیده و سوز دلم فرو ننشسته است.
سدیر میگوید: [با شنیدن این کلمات از امام صادق علیهالسلام] از شدت حیرت، عقل از سرمان پرید و از این سخنان هولناک و مهلک امام قلبمان گویی پاره پاره شد. گمان کردیم که مصیبت بزرگی به حضرت وارد شده است، بنابراین عرض کردیم:
خداوند چشمان شما را گریان نکند، ای فرزند بهترین خلایق، از چه حادثه و پیش آمدی این گونه مثل باران از چشمتان اشک میآید؟ و چه حالتی شما را به این غم و اندوه انداخته است؟
قال: فزفر الصّادق علیهالسلام زفرة انتفخ منها جوفه واشتد منها خوفه، فقال:
وَیْکُم إِنِّی نَظَرْتُ صَبِیحَةَ هذَا الْیَوْمِ فِی کِتابِ الْجَفْرِ الْمُشْتَمَلِ عَلی عِلْمِ الْبَلایا وَالْمَنایا
وَعِلْمِ ما کانَ وما یَکُونُ إِلی یَوْمِ الْقِیامَةِ الَّذِی خَصَّ اللّهُ تَقَدَّسَ اسْمُهُ بِهِ مُحَمَّدا وَالأَْئِمَّةَ مِنْ بَعْدِهِ علیهمالسلام وَتَأَمَّلْتُ فِیهِ مَوْلِدَ قائِمِنا علیهالسلام وَغَیْبَتَهُ وَإِبْطاءَهُ وَطُولَ عُمْرِهِ وَبَلْوَی الْمُؤْمِنِینَ (مِنْ) بَعْدِهِ فِی ذلِکَ الزَّمانِ، وَتَوَلُّدَ الشُّکُوکِ فی قُلُوبِ الشِّیعَةِ مِنْ طُولِ غَیْبَتِهِ، وَارْتِدادِ أَکْثَرِهِمْ عَنْ دِینِهِ، وَخَلْعِهِمْ رِبْقَةَ الإسْلامِ مِنْ أَعْناقِهِمُ الَّتِی قالَ اللّهُ - عزّوجلّ - : «وَ کُلَّ إِنسانٍ أَلْزَمْناهُ طائِرَهُ
فِی عُنُقِهِ»؛ یَعْنِی الوِلایَةُ، فَأَخَذَتْنِی الرِّقَّةُ، وَ اسْتَوْلَتْ عَلَیَّ الأَحْزانُ.
فَقُلْنا: یَا ابْنَ رَسُولِ اللّهِ کَرِّمْنا وَ فَضِّلْنا بِإِشْراکِکَ إِیّانا فِی بَعْضِ ما أَنْتَ تَعْلَمُهُ مِنْ عِلْمِ ذلِکَ.
حضرت از عمق وجود آهی کشیدند که حزنشان بیشتر شد و فرمودند: خیر ببینید! امروز صبح در کتاب جفر که شامل علم بلاها و مرگها و نیز علم آنچه که انجام شده است و آنچه که تا روز قیامت انجام شدنی است و در آن کتاب است نگاه میکردم که خداوند متعال [علم به] آن را مختص به محمّد و ائمه پس از ایشان فرموده است، و با دقت و تأمل در آن قسمت که مربوط به تولد قائم ما و غیبت و طول عمر ایشان و امتحان مؤمنان در آن زمان است که به خاطر طولانی شدن غیبت در قلبهای شیعه شکّهایی پدید میآید، و بسیاری از آنها از دین خود روگردان میشوند و ربقه اسلام را از گردنهای خود خلع میکنند، و خداوند تبارک و تعالی میفرماید: «و ما مقدرات و نتیجه اعمال نیک و بد هر انسانی را طوق گردن او ساختیم»؛(1)
یعنی ولایت که برگردن همه لازم میآید.
لذا حزن و اندوه بر من چیره شد.
پس عرض کردیم: ای پسر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به ما کرم فرما و تفضل نما و نسبت به بعضی از چیزهایی که میدانی ما را با خود شریک کن.
1) . سوره اسراء/ آیه 13.
قالَ: إِنَّ اللّهَ تَعالی ذِکْرُهُ أَدارَ فِی الْقائِمِ مِنّا ثَلاثَةٌ أَدارَها لِثَلاثَةٍ مِنَ الرُّسُلِ، قَدَّرَ مَوْلِدَهُ تَقْدِیرَ مَوْلِدِ مُوسی علیهالسلام وَقَدَّرَ غَیْبَتَهُ تَقْدِیرَ غَیْبَةِ عِیسی علیهالسلام وَقَدَّرَ إِبْطاءَهُ تَقْدِیرَ إِبْطاءِ نُوحٍ علیهالسلام
وَجَعَلَ لَهُ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ عُمْرَ الْعَبْدِ الصّالِحِ - أَعْنِی الْخِضْرَ علیهالسلام - دَلِیلاً عَلی عُمْرِهِ.
فَقُلْنا: اِکْشِفْ لَنا یَا ابْنَ رَسُولِ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله عَنْ وُجُوهِ هذِهِ الْمَعانِی.
قالَ: أَمّا مَوْلِدُ مُوسی علیهالسلام فَإِنَّ فِرْعَونَ لَمّا وَقَفَ عَلی أَنَّ زَوالَ مُلْکِهِ عَلی یَدِهِ، أَمَرَ بِإِحْضارِ الْکَهَنَةِ، فَدَلُّوا عَلی نَسَبِهِ وَأَنَّهُ یَکُونُ مِنْ بَنِی إِسْرائِیل، فَلَمْ یَزَلْ یَأْمُرُ أَصْحابَهُ بِشِقِّ بُطُونِ الْحَوامِلِ مِنْ نِساءِ بَنِی إِسْرائِیلَ حَتّی قَتَلَ فِی طَلَبِهِ نَیِّفا وَعِشْرُونَ أَلْفَ مَوْلُودٍ وَتَعَذَّرَ عَلَیْهِ الْوُصُولُ إِلی قَتْلِ مُوسی علیهالسلام بِحِفْظِ اللّهِ تَعالی إِیّاهُ.
حضرت فرمودند: خداوند تبارک و تعالی در مورد قائم ما کاری خواهد کرد که در مورد سه تن از انبیا انجام داده است؛ تولد او را نظیر تولد موسی مقدر فرمود، غیبتش را مثل غیبت عیسی و عمر طولانیاش را مثل عمر طولانی نوح قرار داده است و عمر طولانی عبد صالح یعنی خضر علیهالسلام را دلیل بر طول عمر ایشان قرار داده است.
عرض کردیم: ای پسر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله این معانی را که فرمودید [اگر صلاح میدانید] برای ما روشن بفرمایید.
حضرت فرمودند: امّا تولد موسی علیهالسلام وقتی که فرعون متوجّه شد که سلطنت و حکومتش به دست او از بین میرود، دستور داد کاهنان و ستارهشناسان را احضار کنند. آنها نیز نسب موسی را به او گفتند که از بنی اسرائیل است. فرعون به مأموران و سربازان خود دستور داد که شکم زنهای باردار بنی اسرائیل را بشکافند. برای پیدا کردن موسی بیش از بیست هزار طفل کشته شد، ولی از آنجا که خداوند موسی را در حفظ خود قرار داده بود فرعون نتوانست به او دسترسی پیدا کند.
کَذلِکَ بَنُو أُمَیَّةَ وَبَنُو الْعَباس لَمّا أَنْ وَقَفُوا عَلی أَنَّ [بِهِ] زَوالَ مَمْلَکَةِ الأُمَراءِ وَالْجَبابِرَةِ مِنْهُمْ عَلی یَدی الْقائِمِ مِنّا، ناصِبُونا لِلْعَداوَةِ، وَوَضَعُوا سُیُوفَهُمْ فی قَتْلِ أَهْلِ بَیْتِ رَسُولِ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله
وَإِبادَةِ نَسْلِهِ طَمَعا مِنْهُمْ فِی الوُصُولِ إِلی قَتْلِ القائِمِ علیهالسلام، فَأَبَی اللّهُ أَنْ یَکْشِفَ أَمْرَهُ لِواحِدٍ مِنْ الظَّلَمَةِ إِلاَّ أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ وَلُو کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ.
وَأَمَّا غَیْبَةُ عِیسی علیهالسلام فَإِنَّ الْیَهُودَ وَالْنَصاری اتَّفَقَتْ عَلی أَنَّهُ قُتِلَ فَکَذَّبَهُمُ اللّهُ - عزّوجلّ - بِقَوْلِهِ«وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَ لکِنْ شُبِّهَ لَهُمْ».
کَذلِکَ غَیْبَةُ القائِمِ فَإِنَّ الأُمَّةَ سَتُنْکِرُها لِطُولِها فَمِنْ قائِلٍ یَقُولُ: إِنَّهُ لَمْ یُولَدْ، وَ قائِلٍ یَفْتَرِی بِقَولِهِ: إِنَّهُ وُلِدَ وَ ماتَ، وَقائِلٍ یَکْفُرُ بِقَولِهِ: إِنَّ حادِی عَشَرَنا کانَ عَقِیمَا، وَقائِلٍ یمرقُ بِقَولِهِ: إِنَّهُ
همچنین است بنی امیّه و بنی عباس وقتی مطلع شدند که نابودی سلطنت آنها و همه پادشاهان متکبر و ستمگر به دست قائم ما است، با ما دشمنی کردند و شمشیرهایشان را برای کشتن اهل بیت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و از بین بردن نسل حضرت و به طمع یافتن و کشتن قائم علیهالسلام کشیدند، امّا خداوند متعال اِبا دارد از اینکه امرش را برای احدی از این ستمگران ظاهر کند تا اینکه نورش را به اتمام [و اوج عزت] رساند، هرچند که مشرکان نخواهند.
و امّا در مورد غیبت عیسی علیهالسلام، یهود و نصارا با هم متفق القول شدند که او کشته شده است. ولی خداوند تبارک و تعالی آنها را تکذیب کرده و فرمود: «او [عیسی] را نه کشتهاند و نه بر دار کشیدهاند، لکن امر بر یهود و نصارا مشتبه شده است.»(1)
غیبت قائم علیهالسلام هم به همین منوال است؛ چرا که به زودی امّت، غیبت او را به خاطر طولانی بودنش انکار میکنند. بعضیها میگویند: هنوز به دنیا نیامده است عدّهای به افترا و دورغ میگویند: به دنیا آمده و مرده است، عدّهای از سر کفر و الحاد میگویند: امام یازدهم ما عقیم بوده و بیاولاد است، برخی میگویند: تعداد ائمّه سیزده نفر
1) . سوره نساء / آیه 157.
یَتَعَدِّی إِلی ثالِثِ عَشَرَ فَصاعِدا، وَقائِلٍ یَعْصِی اللّهَ بِدَعْواهُ: إِنَّ رُوْحَ القائِمِ علیهالسلام یَنْطِقُ فِی هِیْکَلِ غَیْرِهِ.
وَأَمّا إِبْطآءِ نُوحِ علیهالسلام فَإِنَّهُ لَمّا اسْتَنْزَلَ العُقُوْبَةَ (مِنَ السّمآءِ) بَعَثَ اللّهُ إِلَیْهِ جِبْرَئِیلَ علیهالسلام مَعْهُ سَبْعَ نَوَیاتٍ فَقالَ: یا نَبِیَّ اللّهِ إِنَّ اللّهِ جَلَّ اسْمُهُ یَقُولُ لَکَ: إِنَّ هؤُلآءِ خَلائِقِی وَعِبادِی لَسْتُ أَبِیدُهُمْ بِصاعِقَةٍ مِنْ صواعِقِی إِلاَّ بَعْدَ تَأْکِیدٍ الدَّعْوَةِ، وَإِلْزامِ الْحُجَّةِ، فَعاوِدِ اجْتِهادَکَ فِی الدَّعَوَةِ لِقَوْمِکَ فَإِنِّی مُثِیبُکَ عَلَیْهِ، وَاَغْرِسْ هذا النَّوِی، فَإِنَّ لَکَ فِی نَباتِها وَبُلُوغِها وَإِدْراکِها إِذا أَثْمَرَتْ الفَرَجَ وَالخَلاصَ، وَبَشِّرْ بِذلِکَ مَنْ تَبِعَکَ مِنْ المُؤْمِنِینَ.
فَلَمّا نَبَتَتِ الأَشْجارُ وَتَأَزَّرَتْ وَتَسَوَّقَتْ وَاَغْصَنَتْ وَزَهَا الثَمَرُ عَلَیها بَعْدَ زَمانٍ طَوِیلٍ اسْتَنْجَزَ مِنْ اللّهِ العِدَةَ فَأَمَرَهُ اللّهُ تَعالی أَنْ یَغْرِسَ مِنْ نَوی تَلْکَ الأَشْجارِ، وَیُعاوِدِ الصَبْرَ وَالإِجْتِهادَ،
و حتی بیشتر هم میباشد و عدهای از سرعصیان مدعی هستند که روح قائم علیهالسلام در هیکل و بدن دیگری سخن میگوید.
و امّا طولانی بودن عمر نوح علیهالسلام، زمانی که از خداوند متعال نزول عذاب آسمانی را طلب کرد، خداوند جبرئیل را فرستاد که با خود هفت [دانه یا هسته درخت] داشت و گفت: ای پیامبر خدا! خداوند متعال میفرماید: اینها بندگان و مخلوقات من هستند و من با صاعقه [یا عذاب فوری] آنها را از بین نمیبرم، مگر اینکه دعوت به حقّ شده و در حقّ آنها اتمام حجّت شود. پس برگرد و همه تلاشت را در دعوت قومت [به توحید] به کار ببند و من در مقابل آن به تو ثواب خواهم داد. این دانهها را بکار، پس وقتی رشد کرد و به حدّ کمال رسیدند [تنومند شدند] و میوه دادند، آن وقت زمان خلاصی و فرج است و مؤمنین و تابعینت را به آن بشارت بده.
وقتی که آن دانهها رویید و درختانی با شاخ و برگ و تنومند شدند و میوه هم دادند، آن هم پس از مدّت زمانی بسیار طولانی، [نوح] از خداوند وعده خلاصی [از کفار] را مسألت کرد، پس خداوند تبارک و تعالی امر فرمود تا از هسته این درختان هم بکارد
وَیُؤَکِّدُ الحُجَّةَ عَلی قَوْمِهِ، فَأَخْبَرَ بِذلِکَ الطَّوآئِفَ الَّتِی آمَنَتْ بِهِ فَارْتَدَّ مِنْهُمْ ثلاثُمائَةَ رَجُلٍ وَقالُوا: لَوْ کانَ ما یَدَّعِیهِ نُوحُ حَقّا لَما وَقَعَ فِی عِدَتِهِ خُلْفٌ.
ثُمَّ إِنَّ اللّهَ تَعالی لَمْ یَزَلْ یَأمُرُهُ عِنْدَ إِدْراکِها کُلَّ مَرَّةٍ أَنْ یَغْرُسَ تارَةً بَعْدَ أُخْری إِلی أَنْ غَرَسَها سَبْعَ مَرّاتٍ، وَما زالَتْ تِلْکَ الطَوآئِفُ مِنَ المُؤمِنِینَ تَرْتَدُّ مِنْهُمْ طائِفَةٌ بَعْدَ طائِفَةٍ إِلی أَنْ عادُوا إِلی نَیِّفٍ وَسَبْعِینَ رَجُلاً، فَأَوْحَی اللّهُ - عزّوجلّ - عِنْدَ ذلِکَ إِلَیْهِ وَقالَ: اَلآنَ أَسْفَرَ الصُبْحُ عَنْ اللَّیلِ لِعَیْنِکَ حِیْنَ صَرَّحَ الحَقُّ عَنْ مَحْضِهِ وَصَفَا الأَمْرُ للإِیمانِ مِنَ الکَدِرِ بِارْتِدَادِ کُلُّ مَنْ کانَتْ طِیْنَتُهُ خَبِیْثَةً.
فَلُو أَنِّی أَهْلَکْتَ الکُفّارَ وَأَبْقَیْتَ مَنِ ارْتَدَّ مِنْ الطَوآئِفِ الَّتِی کانَتْ آمَنَتْ بِکَ لَما کُنْتُ
صَدَّقْتُ وَعْدِی السَّابِقَ لِلمُؤمِنِینَ الَّذِینَ أَخْلَصُوا لِی التَّوْحِیدَ مِنْ قَوْمِکَ وَاعْتَصَمُوا بِحَبْلِ
و باز صبر و تلاش را از سر گیرد، صبر کند و تلاش کند [تا شاید قوم هدایت شوند] و حجّت را بر مردمش تمام کند. نوح، این امر الهی را به افرادی که به او ایمان آورده بودند خبر داد. امّا سیصد نفر از آنها مرتد شده و از ایمان خود برگشتند و گفتند: اگر آنچه نوح ادّعا میکند حقّ و درست بود نمیبایست که در وعده خودش تخلف کند.
خداوند تبارک و تعالی همواره او را امر میکرد که هسته درختان را بکارد تا هفت
مرتبه نوح دانه درختان را کاشت [یا اینکه تا هفت نسل درختان این کار را کرد] در این مدّت گروههایی از مؤمنین، دسته دسته [و در طول این زمان] از ایمان خود برگشتند تا اینکه فقط هفتاد و چند نفر از یاران نوح باقی ماندند، پس خداوند در این هنگام به نوح وحی فرستاده و فرمود: الآن سفیدی صبح از پس ظلمت شب در مقابل چشمان تو قرار گرفت، چرا که حقّ روشن شد و امر ایمان، صاف و بیغل و غش گردید، و به واسطه ارتداد و روگردانی همه کسانی که طینت خبیث و ناپاکی داشتند، از کدورت و ناصافی در آمد [قوم تو غربال شدند وکسانی ماندند که طینت پاک داشتند].
پس چنانچه این کفار را نابود کرده و کسانی که ظاهرا به تو ایمان آورده و سپس مرتد شدند را باقی میگذاشتم، وعده سابقم به مؤمنین، درست و صادق نبود، مبنی
نُبُوَّتِکَ، بِأَنْ أَسْتَخْلِفَهُمْ فِی الأَرْضِ، وَأُمَکِّنَ لَهُمْ دِیْنَهُمْ، وَأُبَدِّلَ خُوفَهُمْ بِالأَمْنِ، لِکَی تَخْلُصُ العِبادَةُ لِی بِذِهابِ الشَّکِّ مِنْ قُلُوبِهِمْ.
وَکَیْفَ یَکُونُ الإِسْتِخْلافُ وَالتَمْکِینُ وَبَدَلُ الخَوْفِ بِالأَمْنِ مِنِّی لَهُمْ، مَعَ ما کُنْتُ أَعْلَمُ مِنْ ضَعْفِ یَقْینِ الَّذِینَ اَرْتَدُّوا وَخُبْثِ طِینَتِهِمْ، وَسُوءِ سَرآئِرهِم اَلَّتِی کانَتْ نَتائِجُ النِّفاقِ وَسُنُوخُ الضَلالَةِ، فَلَوْ أَنَّهُمْ تَنَسَّمُوا مِنْ المُلْکِ الَّذِی أُوتِیَ المُؤْمِنُونَ وَقْتَ الإِسْتِخْلافِ إِذا هَلَکَتْ أَعداؤهُمْ (لَنَشَقُوا) رَوآئِحَ صِفاتِهِ، وَلاَسْتَحْکَمَ (سَرآئِرَ) نَفاقَهُمْ، وَتَأَبَّدَ خَبالَ ضَلالَةِ قُلُوبِهِمْ وَلَکاشِفُوا إِخْوانَهُمْ بِالْعَداوَةِ، وَحارَبُوهُمْ عَلی طَلَبِ الرِئاسَةِ، وَالتَفَرُّدِ بِالأَمْرِ وَالنَهْیِ عَلَیهِمْ، وَکَیْفَ یَکُونُ التَّمْکِینُ فِی الدِّینِ وِانْتِشارُ الأَمْرِ فِی المُؤمِنِینَ مَعَ إِثارَةِ الفِتَنِ وَإِیقاعِ الحُرُوبِ کَلاّ «وَاصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنا وَ وَحْیِنا».
بر اینکه [اگر] خود را برای توحید، خالص کرده و به ریسمان نبوت تو چنگ زنند تا با زوال و نابودی شک و تردید در قلبشان عبادت من خالص شود؛ آنها را در زمین جانشین گذشتگان قرار داده و حاکمیت بر دینشان را هم به آنها میدهم و نیز ترسشان را به امنیت تبدیل میکنم.
در این حال چگونه میشد مؤمنین را خلیفه در زمین قرار دهم و آنان را تمکین بدهم و ترسشان را بدل به امنیت کنم، در حالی که ضعف ایمان مرتدان و خبث طینت و بدی باطنشان را که نتیجه نفاق و گمراهی آنها بود میدانستم، پس اگر آنها به خلافتی که بعد از هلاکت کافران به مؤمنین داده میشود میرسیدند، حتما بدی باطنشان را مستحکم میکردند و با مؤمنین عداوت و دشمنی میکردند و برای رسیدن به ریاست با برادران مؤمن خود میجنگیدند، پس چگونه تمکّن در دین و انتشار [امر توحید] در میان مؤمنین با وجود این فتنهها و جنگ قدرتها به وجود میآمد. بلکه هرگز [تمکن در دین واقع نمیشد] پس اینک «کشتی را به کمک ما و وحی ما بساز».(1)
1) . سوره هود / آیه 37.
قالَ الصادِقُ علیهالسلام: وَ کَذلِکَ القَائِمُ علیهالسلام فَإِنَّهُ تَمْتَدُّ غِیْبَتُهُ لِیُصَرِّحَ الحَقُّ عَنْ مَحْضِهِ، وَیَصْفُو الإِیمانُ مِنَ الْکَدِرِ بِارْتِدادِ کُلِّ مَنْ کانَتْ طِینَتُهُ خَبِیثَةً مِنَ الشِّیعَةِ الَّذِینَ یُخْشی عَلَیْهِمُ النِّفاقُ إِذا أَحَسُّوا بِالإِسْتِخْلافِ وَالتَّمْکِینِ وَالأَمْنِ المُنْتَشِرِ فِی عَهْدِ القائِمِ علیهالسلام.
قالَ المُفَضَّلُ: فَقُلْتُ: یَابْنَ رَسُولِ اللّهِ فَإِنَّ النَّوَاصِبَ تَزْعُمُ (أَنَّ) هَذِهِ الآیَةَ أُنْزِلَتْ فِی أَبِی بَکْرٍ وَعُمَرَ وَعُثْمَانَ وَعَلِیٍّ فَقالَ: لاَ یَهْدیِ اللّهُ قُلُوبَ النَّاصِبَةِ مَتَی کَانَ الدِّینُ الَّذِی ارْتَضَاهُ [اللّهُ وَرَسُولُهُ] مُتَمَکِّنا بِانْتِشَارِ الْأَمْنِ فِی الْأُمِّةِ، وَذَهَابِ الْخَوْفِ مِنْ قُلُوبِهَا، وَارْتِفَاعِ الشَّکِّ مِنْ صُدُورِهَا فِی عَهْدِ وَاَحَدٍ مِنْ هَؤُلاَءِ أَو فِی عَهْدِ عَلِیٍّ علیهالسلام، مَعَ ارْتِدَادِ الْمُسْلِمِینَ وَالْفِتَنِ الَّتِی
امام صادق علیهالسلام فرمودند: وضعیت قائم ما هم همین طور است، ایام غیبتش آنقدر طولانی خواهد شد تا حقّ خالص مشخص شود و ایمان از کدورت و غبار [نفاق] با ارتداد و روگردانی تمامی کسانی که طینت و باطنی خبیث دارند از میان شیعیان ایشان که خوف آن میرود که با خلافت و تمکین مؤمنین و امنیت ایشان و در عهد قائم علیهالسلام نفاقشان را آشکار کنند، جدا شوند.
مفضل گفت که عرض کردم: ناصبیها خیال میکنند که این آیه [یعنی آیهای که مشتمل بر تمکین و برقراری حکومت دینی و تبدیل خوف مؤمنین به امنیت باشد(1)
در شأن ابوبکر و عمر و عثمان و حضرت علی علیهالسلام نازل شده است. امام صادق علیهالسلام فرمودند:
خداوند دلهای ناصبیان را هدایت نکند، کجا دینی که خدا و رسولش از آن راضی بوده به واسطه انتشار امنیت در میان امّت و رفتن ترس از قلب آنها و زوال و نابودی شکّ از سینههای آنها در عهد این سه نفر و یا در عهد علی علیهالسلام بر قرار بوده و دین تمکن داشته است؟ آنهم با توجّه به اینکه بسیاری از مسلمین از دین روگردان شده و یا فتنهها
1) . مقصود آیه مبارکه 55 سوره نور است که میفرماید: «وَعَدَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ».
کَانَتْ تَثُورُ فِی أَیَّامِهِمْ، وَالْحُرُوبِ وَالْفِتَنِ الَّتِی کَانَتْ تَشْبُ بَیْنَ الْکُفَّارِ وَبَیْنَهُمْ، ثُمَّ تَلاَ الصَّادِقُ علیهالسلام هذِهِ الآیَةَ مَثلاً لاِءِبْطآءِ الْقائِمِ علیهالسلام: «حَتّی إِذَا اسْتَیْأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ کُذِبُوا جآءَهُمْ نَصْرُنا» الآیة.
وَأَمَّا الْعَبْدُ الصَّالِحُ - أَعْنِی الْخَضِرَ علیهالسلام - فَإِنَّ اللّهَ تَعالی مَا طَوَّلَ عُمُرَهُ لِنُبُوَّةٍ قَدَّرَهَا لَهُ وَلاَ لِکِتَابٍ نَزَلَ عَلَیْهِ، وَلاَ لِشَرِیعَةٍ یَنْسَخُ بِهَا شَرِیعَةَ مَنْ کَانَ قَبْلَهُ مِنَ الْأَنْبِیاءِ علیهمالسلام، وَلاَ لاِءِمَامَةٍ یُلْزِمُ عِبَادَهُ الاِقْتِدَآءَ بِهَا، وَلاَ لِطَاعَةٍ یَفْرِضُهَا، بَلَی إِنَّ اللّهَ تَعَالَی لَمَّا کَانَ فِی سَابِقِ عِلْمِهِ أَنْ یُقَدِّرَ مِنْ عُمُرِ الْقَائِمِ علیهالسلام فِی أَیَّامِ غَیْبَتِهِ مَا یُقَدِّرُهُ، وَعَلِمَ مَا یَکُونُ مِنْ إِنْکَارِ عِبَادِهِ بِمِقْدَارِ ذَلِکَ الْعُمُرِ فِی
و انقلاباتی که در زمان آنها و علی علیهالسلام بود و نیز جنگهایی که بین آنها و کفار درمیگرفت. سپس امام صادق علیهالسلام از باب مثال و برای ]فهم] طولانی شدن غیبت امام زمان علیهالسلام این آیه را قرائت فرمودند: «وقتی که پیامبران از هدایت یافتن امّت مأیوس گردیدند و گمان کردند که امّت ایشان را تکذیب کردند، یاری ما به ایشان رسید».(1)
و امّا بنده صالح خداوند یعنی خضر علیهالسلام؛
خداوند تبارک و تعالی عمر او را به جهت نبوتی که به او داده شد، یا کتابی که به او نازل گردید، یا شریعتی که شرایع انبیا گذشته را نسخ کند و یا برای امامتی که دیگران به او اقتدا کنند و یا برای عبادتی که خداوند براو واجب فرماید، طولانی مقرر نفرمود؛ بلکه چون خداوند در علم ازلیاش گذشته بود که اندازه عمر قائم علیهالسلام و ایام غیبتحضرت طولانی خواهد بود و اینکه میدانست بندگان، طولانی شدن عمر او را انکار خواهند کرد، بنابراین عمر خضر علیهالسلام را بدون دلیل [از قبیل آنچه که گذشت] طولانی مقرر فرمود، تا به وسیله طول عمر ایشان بر طول عمر قائم علیهالسلام استدلال کند
1) . سوره یوسف / آیه 110.
الطُّولِ، طَوَّلَ عُمُرَ الْعَبْدِ الصَّالِحِ مِنْ غَیْرِ سَبَبٍ أَوْجَبَ ذَلِکَ إِلاَّ لِعِلَّةِ الاِسْتِدْلاَلِ بِهِ عَلَی عُمُرِ القَائِمِ علیهالسلام، لِیَقْطَعَ بِذَلِکَ حُجَّةَ الْمُعَانِدِینَ لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللّهِ حُجَّةٌ.
والأخبار فی هذا المعنی أکثر من أن تحصی ذکرنا طرفا منها لئلاّ یطول به الکتاب.
فإن قیل: هذه کلّها أخبار آحاد لا یعول علی مثلها فی هذه المسألة لأنّها مسألة علمیّة.
قلنا: موضع الاستدلال من هذه الأخبار ما تضمّن الخبر بالشیء قبل کونه فکان کما تضمّنه، فکان ذلک دلالة علی صحة ما ذهبنا إلیه من إمامة ابن الحسن لأنّ العلم بما یکون
لا یحصل إلاّ من جهة علاّم الغیوب، فلو لم یرو إلاّ خبر واحد ووافق مخبره ما تضمّنه الخبر لکان ذلک کافیا، ولذلک کان ما تضمّنه القرآن من الخبر بالشیء قبل کونه دلیلاً علی صدق
تا بدین وسیله حجّت و بهانهجویی معاندان و مخالفان قطع شود و در برابر خداوند عذر و بهانهای نداشته باشند.
اخبار و روایات در این مورد بسیار زیاد است که ما فقط بخشی از آنها را ذکر کردیم تا کتاب طولانی نشود.
اشکال: تمام این اخبار و روایات خبر واحد هستند و در این مسأله نمیشود به مثل خبر واحد اعتماد کرد، چرا که این مسأله [غیبت] یک مسأله علمی است.
پاسخ: آنچه که از این اخبار مورد استفاده و استدلال قرار گرفته، این است که روایات متضمن خبر دادن از چیزی قبل از وقوع آن هستند و بعدا هم که آن امر واقع شد دقیقا مطابق با مضمون خبر بوده، همین امر دلالت دارد بر اینکه اعتقاد ما در مورد امامت فرزند عزیز امام حسن عسکری علیهماالسلام صحیح و درست است. برای اینکه علم به چیزی که در آینده خواهد بود فقط از جهت خداوند متعال و عالم به غیبها حاصل میشود. بنابراین اگر فقط یک خبر واحد [در مورد آینده] باشد و آن واقعه هم در آینده اتفاق افتاد و با مضمون همان یک خبر کاملاً موافق باشد، همین کافی است.
النبی صلیاللهعلیهوآله وأنّ القرآن من قبل اللّه تعالی، وإن کانت المواضع الّتی تضمّنت ذلک محصورة، ومع ذلک مسموعة من مخبر واحد، لکن دلّ علی صدقه من الجهة الّتی قلناها، علی أنّ هذه الأخبار متواتر بها لفظا ومعنی.
فأمّا اللّفظ فإنّ الشیعة تواترت بکلّ خبر منه، و (أمّا) المعنی فإنّ کثرة الأخبار، واختلاف جهاتها وتباین طرقها، وتباعد رواتها، یدلّ علی صحتها، لأنّه لا یجوز أن یکون کلّها باطلة،
ولذلک یستدلّ فی مواضع کثیرة علی معجزات النبیّ صلیاللهعلیهوآله الّتی هی سوی القرآن وأمور کثیرة
فی الشرع تتواتر معنی، وإن کان کلّ لفظ منها منقولاً من جهة الآحاد، وذلک معتمد عند من
به همین جهت آنچه که قرآن پیش از وقوع امری، آن را خبر داده دلیل بر صدق پیامبر صلیاللهعلیهوآله است و اینکه قرآن کریم از جانب خداوند نازل شده است، هرچند مواضعی که متضمن خبر از آینده است محصور و محدود باشد، با این حال از یک مخبر واحد هم شنیده میشود لکن از جهتی که گفتیم [واقعه آینده با مضمون خبر مطابق باشد ]برصدق مخبر و خبر دهنده دلالت میکند.
علاوه برآنچه گفته شد این اخبار، هم از نظر لفظ و هم از نظر معنا متواتر هستند.
امّا از نظر لفظ؛ زیرا تحقیقا شیعه بر هر خبری در این موضوع تواتر دارد [و از راهها و اسناد و نقلهای متفاوت، اخبار این باب را روایت کرده است].
امّا از نظر معنا؛ همین فراوانی اخبار و اختلاف جهات [به دست آمده و منابع مختلف] و متفاوت بودن طریقه نقل و رسیدن به آنها، برصحّت اخبار دلالت میکند، به این دلیل که بطلان همه اخبار ممکن نیست، و لذا در مواضع فراوان برای معجزات پیامبر صلیاللهعلیهوآله که غیر از قرآن هستند و نیز بسیاری از مسائل شرع با تواتر معنوی استدلال میشود؛ اگرچه الفاظ این اخبار به صورت خبر واحد نقل شده باشد. و این مسأله مورد اعتماد مخالف ما هم هست، بنابراین هرگاه ما آن خبر را در باب امامت ذکر
خالفنا فی هذه المسألة، فلا ینبغی أن یترکوه وینسوه إذا جئنا إلی الکلام فی الإمامة، والعصبیّة لا ینبغی أن تنتهی بالإنسان إلی حدّ یجحد الأمور المعلومة.
وهذا الّذی ذکرناه معتبر فی مدائح الرجال وفضائلهم، ولذلک استدلّ علی سخاء حاتم و شجاعة عمرو و غیر ذلک [بمثل ذلک] وإن کان کلّ واحد ممّا یروی من عطاء حاتم ووقوف عمرو فی موقف من المواقف من جهة الآحاد، وهذا واضح.
وممّا یدلّ أیضا علی إمامة ابن الحسن علیهالسلام زائدا علی ما مضی أنّه لا خلاف بین الأمّة أنّه سیخرج فی هذه الأمّة مهدیّ یملأ الأرض قسطا و عدلاً کما ملئت ظلما و جورا، وإذا بیّنا
میکنیم، دیگر سزاوار و شایسته نیست که مخالفین ما [یعنی اهل سنّت] این اعتماد خودشان را ترک کرده و فراموش کنند، و همچنین سزاوار نیست که تعصب جاهلی، انسان را به جایی برساند که امور بدیهی و معلوم را انکار کند.
این را که ما ذکر کردیم در مدایح و شمردن فضایل و برتریهای مردان برجسته جاری و معتبر است، به همین جهت بر سخا و بخشندگی حاتم [طایی] و شجاعت عمرو [بن عبدودّ] و امثال اینها استدلال شده است، اگر چه هر یک از این روایات که از عطای حاتم و حضور عمرو در مبارزات و جنگاوری او رسیده، از طریق خبر واحد است و این مسأله واضح و روشن است.
علاوه برآنچه که گذشت از ادلهای که برامامت فرزند امام حسنعسکری علیهماالسلام دلالت
میکند، این است که در بین این امّت هیچ اختلافی نیست که به زودی در میان همین امّت، مهدی علیهالسلام ظهور میکند و زمین را همان گونه که پر از ظلم و جور شده است مملّو از قسط و عدل میکند. وقتی بیان کردیم که مهدی علیهالسلام از فرزندان حسین علیهالسلام است، و گفتار کلیه کسانی را که مدعی شدند امام زمان علیهالسلام فرزند امام حسین علیهالسلام است،
أنّ ذلک المهدیّ من ولد الحسین علیهالسلام، وأفسدنا قول (کلّ) من یدّعی ذلک من ولد الحسین سوی ابن الحسن علیهالسلام ثبت أنّ المراد به هو علیهالسلام.
والأخبار المرویّة فی ذلک أکثر [من] أن تحصی، غیر أنّا نذکر طرفا من ذلک.
130 - فممّا روی من أنّه لا بدّ من خروج مهدیّ فی هذه الأمّة؛
روی إبراهیم بن سلمة، عن أحمد بن مالک الفزاری، عن حیدر بن محمّد الفزاری، عن عباد بن یعقوب، عن نصر بن مزاحم، عن محمّد بن مروان، عن الکلبیّ، عن أبی صالح، عن ابن عباس فی قوله تعالی: «وَ فِی السَّماءِ رِزْقُکُمْ وَ ما تُوعَدُونَ».
قالَ: هُوَ خُرُوجِ الْمَهْدِیّ علیهالسلام.
131 - و بهذا الإسناد، عن ابن عباس فی قوله: «اعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ یُحْیِ الأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها»یعنی یصلح الأرض بقائم آل محمّد من بعد موتها، یعنی من بعد جور أهل مملکتها
امّا فرزند امام حسن عسکری علیهالسلام نیست را باطل کردیم و فسادش را [به وسیله اخبار و روایاتی که در گذشته نقل کردیم] روشن ساختیم، ثابت میشود که مراد و مقصود از «مهدی» امام زمان علیهالسلام فرزند امام حسین، همین فرزند امام عسکری است.
اخباری که دراین مورد روایت شده است، بیش از آن است که شماره شود و ما فقط بهبخشی از آنها اشاره میکنیم:
1 / 130 - از جمله روایاتی که بر حتمی بودن قیام امام زمان علیهالسلام دلالت دارد، این است که ابن عباس در مورد این آیه قرآن که میفرماید: «و روزی شما با همه وعدهها که به شما دادند، در آسمان است.»(1)
گفته است: مقصود از وعده، خروج مهدی علیهالسلام است.
2 / 131 - باز از ابن عباس است که در مورد آیه مبارکه: «بدانید که البته خداوند زمین را پس از مردن آن زنده خواهد کرد».(2)
گفته است: یعنی خداوند به وسیله قائم آل محمّد علیهمالسلام زمین را پس از آنکه مرده باشد؛ یعنی بعد از ستم اهل آن مملکت اصلاح میکند.
«قَدْ بَیَّنّا لَکُمُ الآیاتِ» - بقائم آل محمّد - «لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ».
132 - وأخبرنا الشریف أبومحمّد المحمدی رحمهالله، عن محمّد بن علیّ بن تمام، عن
الحسین بن محمّد القطعیّ، عن علیّ بن أحمد بن حاتم البزاز، عن محمّد بن مروان الکلبیّ،
عن أبی صالح، عن عبد اللّه بن العباس فی قول اللّه تعالی: «وَ فِی السَّماءِ رِزْقُکُمْ وَ ما تُوعَدُونَ فَوَ رَبِّ السَّماءِ وَ الأَرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مِثْلَ ما أَنَّکُمْ تَنْطِقُونَ»؛ قال: قیام القائم علیهالسلام
ومثله «أَیْنَما تَکُونُوا یَأْتِ بِکُمُ اللّهُ جَمِیعا» قال: أصحاب القائم علیهالسلام یجمعهم اللّه فی یوم واحد.
133 - محمّد بن إسحاق المقریّ، عن علیّ بن العبّاس المقانعی، عن بکّار بن احمد، عن الحسن بن الحسین، عن سفیان الجریری، عن عمرو بن هاشم الطائی، عن إسحاق بن عبد اللّه بن علیّ بن الحسین فی هذه الآیة «فَوَ رَبِّ السَّماءِ وَ الأَرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مِثْلَ ما أَنَّکُمْ تَنْطِقُونَ»؛
قال: قیام القائم علیهالسلام من آل محمّد صلیاللهعلیهوآله.
[و آیه مبارکه:] «به تحقیق برای شما آیات را بیان کردیم»؛(1)
یعنی به وسیله قائم آل محمّد «شاید شما عاقل شده و تفکّر کنید».
3 / 132 - و باز هم از عبد اللّه بن عباس است که در مورد آیه شریفه «و روزی شما با همه وعدههایی که به شما دادند، در آسمان است، پس به پروردگار آسمان و زمین قسم که این مطلب حقّ است، همچنانکه شما با یکدیگر سخن میگویید»؛(2)
گفت: [این آیه درباره] قیام قائم علیهالسلام است و مثل آن است آیه «هر کجا که باشید، خداوند همه شما را خواهد آورد.»(3)
گفته است: خداوند اصحاب قائم را در یک روز جمع میکند.
4 / 133 - اسحاق بن عبداللّه بن علی بن الحسین [از اصحاب امام صادق علیهالسلام] در مورد آیه شریفه «به پروردگار آسمان و زمین قسم که این مطلب حقّ است، همچنان که بایکدیگر سخن میگویید»؛(4)
گفته است: مقصود قیام قائم از آل محمّد صلیاللهعلیهوآله است.
قال: و فیه نزلت «وَعَدَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الأَرْضِ کَما اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضی لَهُمْ وَ لَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنا یَعْبُدُونَنِی لا یُشْرِکُونَ بِی شَیْئا»؛
قال: نزلت فی المهدی علیهالسلام.
134 - وأخبرنا الحسین بن عبید اللّه، عن أبی جعفر محمّد بن سفیان البزوفری، عن أحمد بن إدریس، عن علیّ بن محمّد بن قتیبة النیشابوری، عن الفضل بن شاذان النیشابوری، عن الحسن بن علیّ بن فضّال، عن المثنّی الحنّاط، عن الحسن بن زیاد الصیقل
قال: سمعت أباعبد اللّه جعفر بن محمّد علیهالسلام یقول:
إِنَّ الْقائِمَ لا یَقُومُ حتّی یُنادِی مُنادٍ مِنَ السَّمآءِ تَسْمَعُ الْفَتاةُ فی خَدرِها وَیَسْمَعُ أَهْلُ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَفِیهِ نُزِلَتْ هذِهِ الآیَةِ «إِنْ نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَیهمْ مِنَ السَّمآءِ آیَةً فَظَلَّتْ أَعْناقُهُمْ لَها خاضِعِینَ».
و همچنین گفته که آیه مبارکه «خداوند به کسانی از شما که ایمان آورده و عمل صالح انجام دادهاند، وعده فرموده که در زمین خلافت دهد همچنان که امّتهای صالح پیامبران گذشته را جانشین پیشینیان خود ساخته و دین پسندیده آنان را بر همه جا مسلّط و نافذ گرداند و بر همه مؤمنان پس از ترس و هراس از دشمنان ایمنی کامل عطا فرماید که مرا عبادت کرده و هیچ به من شرک نورزند.»(1)
نیز درباره مهدی علیهالسلام نازل شده است.
5 / 134 - حسن بن زیاد صیقل گفته که از امام صادق علیهالسلام شنیدم که میفرمود: قائم قیام نمیکند مگر زمانی که منادی از آسمان به گونهای ندا کند که دختران جوان در خلوت خانه، ندا را بشنوند و همچنین همه اهل مشرق و مغرب عالم میشنوند. و آیه کریمه «اگر بخواهیم از آسمان آیهای برآنان نازل میکنیم، پس بر آن گردن نهند و در مقابل آن خاضع شوند»،(2)
در این مورد نازل شده است.
135 - وأخبرنی جماعة، عن أبی محمّد هارون بن موسی التلعکبری، عن أبی علیّ الرازی، عن ابن أبی دارم، عن علیّ بن العبّاس السندی المقانعی، عن محمّد بن هاشم القیسی، عن سهل بن تمام البصری، عن عمران القطّان، عن قتادة، عن أبی نضرة، عن جابر بن عبد اللّه الأنصاری قال: قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله:
اَلْمَهْدِیُّ یَخْرُجُ فِی آخِر الزَّمانِ.
136 - محمّد بن إسحاق المقریّ، عن المقانعی، عن بکّار بن أحمد، عن الحسن بن الحسین، عن المعلّی بن زیاد، عن العلاء بن بشیر المرادی، عن أبی الصدیق النّاجی، عن
أبی سعید الخدری قال: قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله:
أُبَشِّرُکُمْ بِالْمَهْدِیّ یَبْعَثُ فِی أُمَّتِی عَلَی اخْتِلافٍ مِنَ النّاسِ وَزِلْزالٍ یَمْلَأُ الأَرْضَ عَدْلاً وَقِسْطا کَما مُلِئَتْ جَوْرا وظُلْمَا، یَرْضی عَنْهُ ساکِنُ السَّمآءِ وَساکِنُ الأَرْضِ.
137 - عنه، عن المقانعی، عن بکّار بن أحمد، عن الحسن بن الحسین، عن تلید، عن أبی الجحّاف، [عن خالد بن عبدالملک، عن مطر الورّاق، عن الناجی یعنی أباالصدیق، عن أبی سعید] قال: قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله:
6 / 135 - جابر بن عبداللّه انصاری گفته است: پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله فرمودند: مهدی در آخر الزمان قیام میکند.
7 / 136 - ابو سعید خدری گفته است: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمودند: به شما بشارت میدهم که مهدی در حالتی مبعوث میشود [قیام میکند] که مردم در حال اختلاف و تزلزل هستند. زمین را چنانکه از ظلم و جور پر شده، آنچنان مملو از عدل و قسطمیکند که ساکنان اهل آسمان و زمین از او راضی میشوند.
8 / 137 - ابو سعید [خدری] گفته است: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمودند: بشارت باد برشما
أَبْشِرُوا بِالْمَهْدِیّ - قالَ: ثَلاثا - یَخْرُجُ عَلی حِینِ اخْتِلافٍ مِنَ النّاسِ وَزِلْزالٍ شَدِیدٍ یَمْلَأُ الأَرْضَ
قِسْطَا وَ عَدْلاً کَما مُلِئَتْ ظُلْمَا وَ جَوْرا، یَمْلأ (قُلُوبَ) عِبادِهِ عِبادَةً وَیَسَعُهُمْ عَدْلُهُ.
138 - محمّد بن إسحاق المقرّی، عن علیّ بن العبّاس المقانعی، عن بکّار بن أحمد، عن الحسن بن الحسین، عن سفیان الجریری، عن عبد المؤمن، عن الحارث بن حصیرة، عن عمارة بن جوین العبدی، عن أبی سعید الخدری قال: سمعت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله یقول علی المنبر:
إِنَّ الْمَهْدِیَّ مِنْ عِتْرَتِی مِنْ أَهْلِ بَیْتِی یَخْرُجُ فِی آخِرِ الزَّمانِ.
یَنْزِلُ لَهُ (مِنَ) السَّمآءِ قَطْرَها، وَتَخْرُجُ لَهُ الأَرْضَ بَذْرَها، فَیَمْلأَُ الأَرْضُ عَدْلاً وقِسْطا کَما مَلأَها الْقَوْمُ ظُلْمَا وَجَوْرَا.
139 - عنه، عن علیّ بن العبّاس المقانعی، عن بکّار بن أحمد، عن مصبح، عن قیس، عن أبی حصین، عن أبی صالح، عن أبی هریرة قال: قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله:
لَوْ لَمْ یَبْقِ مِنَ الدُّنیا إِلاّ یَوْمٌ واحِدٌ لَطَوَّلَ اللّهُ ذلِکَ الْیَوْمَ حَتّی یَخْرُجَ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ بَیْتِی یَمْلأَُ الأَرْضَ عَدْلاً کَما مُلِئَتْ ظُلْمَا وَجَوْرَا.
به وجود مهدی و این را سه بار تکرار فرمودند، در وقتی قیام میکند که مردم در اختلاف و تزلزل هستند، همچنان که زمین پر از ظلم و جور شده است آن را پر از عدل و داد میکند و دلهای مردم را مملو از عبادت میگرداند، عدالت او همه مردم را فرا میگیرد.
9 / 138 - ابو سعید خدری گفته است: از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله شنیدم که بالای منبر میفرمودند: مهدی از اولاد و اهل بیت من است. در آخر الزمان قیام میکند، آسمان برای او باران میبارد و زمین به یمن او دانههای خود را میرویاند. پس زمین را پر از عدل و داد میکند همچنان که دیگران آن را پر از ظلم و جور کرده باشند.
10 / 139 - ابو هریره گفته است: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمودند: اگر از عمر دنیا فقط یک روز باقی بماند، خداوند آن روز را آنقدر طولانی میکند تا اینکه مردی از اهل بیت من قیام کرده و زمین را مملو از عدل و داد کند، همان طور که از ظلم و جور پر شده باشد.
140 - عنه، عن علیّ، عن بکّار، عن علیّ بن قادم، عن فطر، عن عاصم، عن زرّ بن حبیش، عن عبداللّه بن مسعود قال: قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله:
لَوْ لَمْ یَبْقِ مِنَ الدُّنْیا إِلاّ یَوْمٌ لَطَوَّلَ اللّهُ تَعالی ذلِکَ الْیَوْمَ حَتّی یَبْعَثَ رَجُلاً مِنِّی یُواطِئُ اسْمُهُ اِسْمِی وَاسْمُ أَبِیهِ اِسْمُ أَبِی یَمْلأَُ الأَرْضَ عَدْلاً کَما مُلِئَتْ ظُلْمَا.
11 / 140 - عبداللّه بن مسعود رضیاللهعنه گفته است: رسول مکرم اسلام صلیاللهعلیهوآلهفرمودند: اگر از عمر دنیا فقط یک روز باقی بماند، خداوند آن روز را طولانی میکند تا اینکه مردی از
[نسل] من مبعوث شده [قیام میکند] تا حکمرانی کند. نام او نام من است و نام پدر او نام پدر من است. همانگونه که زمین پر از ظلم و جور شده باشد، آن را مملو از عدل و داد میکند.(1)
در جواب لازم است به چند نکته توجّه کرد:
اوّل: احتمال دارد که در واقع به جای «اسم ابی» جمله «اسم اِبنی» بوده باشد، پس نام پدر امام زمان علیهالسلام با نام فرزند رسول خدا صلیاللهعلیهوآله یعنی امام حسن مجتبی علیهالسلام یکی خواهد بود. و این که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله امام حسن و امام حسین علیهماالسلام را ابن و فرزند خود خواندهاند، از واضحات است و نیازی به توضیح ندارد.
دوم: اگر بپذیریم که همان «اسم ابی» بوده باشد، خواهیم گفت: آنچه که شایع است و در لسال عرب هم آمده، این است که لفظ «اب» علاوه بر پدر، بر جدّ اعلا به بعد هم اطلاق میشود؛ مثلاً در آیه 78 سوره حجّ میفرماید: «مِلَّةَ أَبِیکُمْ إِبْرَاهِیمَ» و یا در آیه 38 سوره یوسف و از زبان او میفرماید: «وَاتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبَآءِی إِبْرَاهِیمَ وَإِسْحاقَ» و یا در حدیث معراج آمده است که جبرئیل خطاب به پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله عرضه داشت: «هذا ابوک ابراهیم» در حالی که ابراهیم پدر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهو یا حضرت یوسف علیهالسلام نبوده است، بلکه جدّ اعلا و از اجداد ایشان بوده، امّا مع ذلک به عنوان پدر یاد شده است. فلذا ممکن است که خبر بالا از همین قبیل باشد.
سوم: یکی از مسائل شایع در زبان عرب این است که لفظ اسم، شامل کنیه و حتی صفت هم میشود، و فصحا هم به همین نحوه استعمال کردهاند؛ مثلاً بخاری و مسلم هر دو روایتی را از سهل بن سعد ساعدی نقل کردهاند که گفت: «واللّه إنّ رسول اللّه سماه بأبی تراب و لم یکن اسم أحبّ الیه منه.» حال با عنایت به این نکته باید گفت: کنیه پدر امام زمان مطابق با ] کنیه پدر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله است چون هر دو ابا محمّد هستند. لازم به ذکر است که صاحب کتاب کشف الغمه [علی بن عیسی اِربلی] در جلد دوم ص 441 تا صفحه 445 کتاب، مفصّلاً این مبحث را بررسی کرده است. علاّمه مجلسی هم در جلد 59 بحار ص 104 پس از بررسی احتمالات مسأله میفرماید: اینکه کلمه أبی در واقع ابنی بوده باشد اظهر است و بهترین وجه است. اقتباس از غیبت چاپ معارف اسلامیه واللّه عالم.
1) . در مورد خبر فوق سؤالی مطرح است و آن اینکه نام پدر امام زمان علیهالسلام و پدر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله یکی نیست، بنابراین چگونه میتوان این روایت را در باب حضرت مهدی علیهالسلام به کار برد و آن را صحیح دانست؟
141 - وعنه، عن المقانعی، عن جعفر بن محمّد الزهری، عن إسحاق بن منصور، عن قیس بن الربیع وغیره، عن عاصم، عن زرّ، عن عبد اللّه بن مسعود قال: قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله:
لا تَذْهَبُ الدُّنیا حَتّی یَلِی أُمَّتِی رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ بَیْتِی یُقالُ لَهُ الْمَهْدِیُّ.
142 - محمّد بن علیّ، عن عثمان بن احمد السمّاک، عن إبراهیم بن عبد اللّه الهاشمی، عن الحسن بن الفضل البوصرائی، عن سعد بن عبد الحمید الأنصاری، عن عبد اللّه بن زیاد
الیمامی، عن عکرمة بن عمّار، عن إسحاق بن عبد اللّه بن أبی طلحة، عن أنس بن مالک قال:
قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله:
نَحْنُ بَنُو عَبْدِ الْمُطَلِّبِ سادَةُ أَهْلِ الْجَنَّةِ، أَنَا وَعَلِیٌّ وَحَمْزَةُ وَجَعْفَرُ وَالْحَسَنُ وَالْحُسَیْنُ وَالْمَهْدِیُّ.
143 - عنه، عن الحسین بن محمّد القطعی، عن علیّ بن حاتم، عن محمّد بن مروان، عن عبید بن یحیی الثوری، عن محمّد بن الحسین، عن أبیه، عن جدّه، عن علیّ علیهالسلام فی قوله
12 / 141 - عبداللّه بن مسعود گفته که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله فرمودند: دنیا تمام نمیشود تا اینکه مردی از اهل بیت من که به او مهدی گفته میشود، ولی و سرپرست امّتم شود.
13 / 142 - انس بن مالک گفته که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمودند: ما فرزندان عبدالمطلب [یعنی] من و علی و حمزه [سیّدالشهدا] و جعفر [طیار] و حسن و حسین و مهدی، سادات و آقایان اهل بهشتیم.
14 / 143 - محمّد بن حسین(1)
از پدرش از جدش از حضرت علی علیهالسلام در مورد
1) . ایشان محمّدبن حسین بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب علیهمالسلام نوه امام سجاد علیهالسلام بوده و کنیهاش ابوعبداللّه است.
تعالی: «وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ» قال:
هُمْ آلُ مُحَمَّدٍ یَبْعَثُ اللّهُ مَهْدِیهِمْ بَعْدَ جُهْدِهِمْ فَیُعِزَّهُمْ وَیُذِلُّ عَدُوَّهُمْ.
والأخبار فی هذا المعنی أکثر من أن تحصی لا نطوّل بذکرها الکتاب.
فأمّا الّذی یدلّ علی أنّ المهدیّ یکون من ولد علیّ علیهالسلام، ثمّ من ولد الحسین علیهالسلام:
144 - [ما] أخبرنی جماعة، عن أبی جعفر محمّد بن سفیان البزوفری، عن أحمد بن إدریس، عن علیّ بن محمّد بن قتیبة النیشابوری، عن الفضل بن شاذان، عن نصر بن مزاحم، عن ابن لهیعة، عن أبی قبیل، عن عبد اللّه بن عمرو بن العاص قال: قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله فی حدیث طویل:
فَعِنْدَ ذلِکَ خُرُوجُ الْمَهْدِیُّ وَهُوَ مِنْ وُلْدِ هذا - وَأَشارَ بِیَدِهِ إِلی عَلِیّ بْنِ أَبِی طالِبٍ علیهالسلام - بِهِ یَمْحَقُ اللّهُ الْکَذِبَ، وَیَذْهَبُ الزَّمانَ الْکَلِبَ، وَبِهِ یُخْرِجُ ذُلَّ الرِّقِّ مِنْ أَعْناقِکُمْ.
این آیه که میفرماید: «و اراده کردیم برکسانی که در زمین ضعیف شدهاند منت
گذاریم و آنها را امامان و وارثان زمین قرار دهیم»؛(1)
نقل میکند که حضرت فرمودند: کسانی که ضعیف شدهاند در روی زمین آل محمّد هستند، خدای متعال مهدی آل محمّد را مبعوث میفرماید، پس ایشان را [اهل بیت را] عزیز و دشمنانشان را ذلیل میکند.
و اخبار در این باب بیش از اینهاست و ما هم به ذکر تمام آنها کتاب را طولانی نمیکنیم.
1 / 144 - عبداللّه بن عمرو بن عاص گفته است: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در حدیثی طولانی فرمودند: در آن زمان مهدی علیهالسلام قیام میکند، او مردی از اولاد ایشان است - و اشاره به علی بن ابی طالب علیهالسلام فرمودند - به وسیله او خداوند، باطل و دروغ را مضمحل میفرماید و شدت و سختی روزگار را از بین میبرد و به واسطه او ذلت بردگی از گردنهای شما برداشته میشود.
1) . سوره قصص / آیه 5.
ثُمَّ قالَ: أَنَا أَوَّلُ هذِهِ الأُمَّةِ وَالْمَهْدِیُّ أَوْسَطُها، وَعِیسی آخِرُها وبَیْنَ ذلِکَ شَیْخٌ أَعْوَج.
145 - محمّد بن علیّ، عن عثمان بن أحمد السماک، عن إبراهیم بن عبد اللّه الهاشمی، عن إبراهیم بن هانی، عن نعیم بن حماد المروزی، عن بقیة بن الولید، عن أبی بکر بن أبی مریم، عن الفضل بن یعقوب الرخامی، عن عبد اللّه بن جعفر، عن أبی الملیح، عن زیاد بن بیان، عن علیّ بن نفیل، عن سعید بن المسیّب، عن أمّ سلمة قالت:
سَمِعْتُ رَسُولَ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله یَقُولُ: اَلْمَهْدِیُّ مِنْ عِتْرَتِی مِنْ وُلْدِ فاطِمَةَ.
146 - أحمد بن إدریس، عن علیّ بن محمّد بن قتیبة، عن الفضل بن شاذان، عن مصبح، عن أبی عبد الرحمن، عمّن سمع وهب بن منبّه یقول، عن ابن عبّاس فی حدیث طویل أنّه قال: یا وهب ثمّ یخرج المهدیّ، قلت: من ولدک؟
قال: لا واللّه ما هو من ولدی ولکن من ولد علیّ علیهالسلام، وطوبی لمن أدرک زمانه، وبه یفرّج اللّه عن الأمّة حتّی یملأها قسطا وعدلاً إلی آخر الخبر.
سپس فرمودند: من اوّل این امّت هستم، و مهدی علیهالسلام وسط آنهاست و عیسی علیهالسلام
آخرشان است، در اثنای این حال [بین من، مهدی و عیسی] بلاها [از جمله هرج و مرج و حکّام بد اخلاق] به مردم رو میآورد.
2 / 145 - سعید بن مسیب از امّ سلمه نقل میکند که گفته است: از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله
شنیدم که میفرمودند: مهدی از عترت من و از اولاد فاطمه است.
3 / 146 - از وهب بن منیه شنیده شده که او از ابن عباس نقل میکرد که ابن عباس در ضمن حدیثی طولانی به من گفت: ای وهب! سپس مهدی قیام میکند.
گفتم: آیا از اولاد توست؟
گفت: به خدا قسم که از اولاد من نیست، بلکه از اولاد و نسل علی علیهالسلام است. و خوش به حال کسی که زمان او را درک کند. خداوند متعال فرج و راحتی و خلاصی امّت را به وسیله
او واقع میفرماید، تا آنجا که زمین را پر از عدل و داد میکند... تا آخر خبر.
147 - أحمد بن إدریس، عن علیّ بن محمّد بن قتیبة، عن الفضل بن شاذان، عن محمّد بن سنان، عن عمار بن مروان، عن المنخل بن جمیل، عن جابر الجعفی، عن أبی جعفر علیهالسلام قال:
اَلْمَهْدِیُّ رَجُلٌ مِنْ وُلْدِ فاطِمَةَ وَهُوَ رَجُلٌ آدِمٌ.
148 - أخبرنا جماعة، عن التلعکبری، عن أحمد بن علیّ الرازی، عن محمّد بن علیّ، عن عثمان بن أحمد السماک، عن إبراهیم بن العلاء الهاشمی، عن أبی الملیح، عن زیاد بن
بیان، عن علیّ بن نفیل، عن سعید بن المسیّب، عن أمّ سلمة قالت: سمعت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله یقول:
اَلْمَهْدِیُ مِنْ عِتْرَتِی مِنْ وُلْدِ فاطِمَةَ.
149 - أحمد بن إدریس، عن علیّ بن الفضل، عن أحمد بن عثمان، عن أحمد بن رزق، عن یحیی بن العلاء الرازی قال: سمعت أباعبد اللّه علیهالسلام یقول:
یَنْتِجُ اللّهُ تَعالی فِی هذِهِ الأُمَّةِ رَجُلاً مِنّی وَأَنَا مِنْهُ، یَسُوقُ اللّهُ تَعالی بِهِ بَرَکاتِ السَّماواتِ وَالأَرْضِ، فَیُنْزِلُ السَّمآءُ قَطْرَها، وَیُخْرِجُ الأَرْضُ بَذْرَها، وَتَأْمَنُ وُحُوشُها وَسِباعُها وَیَمْلَأُ الأَرْضَ قِسْطَا وَ عَدْلاً کَما
4 / 147 - جابر جعفی از امام باقر علیهالسلام نقل میکند که حضرت فرمودند: مهدی از اولاد و فرزندان فاطمه و مردی گندمگون است.
5 / 148 - سعید بن مسیب از ام سلمه نقل میکند که از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله شنیدم که میفرمودند: مهدی از عترت من و از اولاد فاطمه است.
6 / 149 - یحیی بن علاء رازی گفته است: از امام صادق علیهالسلام شنیدم که میفرمودند: خداوند تبارک وتعالی درمیان این امّت مردی را که از من است و من هم از او هستم بیرون میآورد و به واسطه او برکات آسمان و زمین را متوجّه خلایق میفرماید؛ بنابراین آسمان باران خود را میفرستد و زمین دانه و بذرش را میرویاند و از حیوانات وحشی و درندگان در امنیت خواهند بود، زمین را همچنان که پر از ظلم و ستم شده است مملو از عدل و داد میکند و [از دشمنان مستکبر و عنود] آن قدر میکشد که انسان
مُلِئَتْ ظُلْمَا وَ جَوْرا، وَیَقْتُلُ حَتّی یَقُولَ الْجاهِلُ: لَوْ کانَ مِنْ ذُرِّیَةِ مُحَمَّدٍ صلیاللهعلیهوآله لَرَحِمَ.
وأمّا الّذی یدلّ علی أنّه یکون من ولد الحسین علیهالسلام فالأخبار الّتی أوردناها فی أنّ الأئمّة اثنا عشر، وذکر تفاصیلهم هی متضمّنة لذلک، ولأنّ کلّ من اعتبر العدد الّذی ذکرناه قال:
المهدیّ من ولد الحسین علیهالسلام وهو من أشرنا إلیه.
ویزید ذلک وضوحا:
150 - ما أخبرنی به جماعة، عن التلعکبری، عن أحمد بن علیّ الرازی، عن محمّد بن إسحاق المقرئ، عن علیّ بن العباس المقانعی، عن بکّار بن أحمد، عن الحسن بن الحسین، عن سفیان الجریری، عن الفضیل بن الزبیر قال: سمعت زید بن علیّ علیهالسلام یقول:
هذَا الْمُنْتَظِرُ مِنْ وُلْدِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ فِی ذُرّیَةِ الْحُسَیْنِ وِفِی عَقَبِ الْحُسَیْنِ علیهالسلام وَهُوَ المَظْلُومُ الَّذِی قالَ اللّهُ تَعالی: «وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوما فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیِّهِ» - قالَ: وَلِیُّهُ رَجُلٌ مِنْ
جاهل و بیخرد میگوید: اگر این مرد از ذریه و نسل محمّد9 بود [به اینها] رحم میکرد.
امّا اخباری که میگوید امام زمان از فرزندان امام حسین علیهالسلام است روایاتی است که آوردیم، مبنی بر اینکه ائمّه دوازده نفر هستند و بیان توضیحات آنها متضمن این معنا بود چون هر که عدد [دوازده امام] را که ما متذکر شدیم معتبر بداند، در واقع معتقد است که مهدی از فرزندان و نسل حسین علیهالسلام است و این همان است که ما اشاره کردیم و به جهت واضحتر شدن مطلب و بیش از آنچه که گذشت این [روایات] است:
1 / 150 - فضیل بن زبیر گفته است: از زید بن علی علیهالسلام شنیدم که میگفت: این منتظر [امام زم-ان علیهالسلام] از اولاد حسی-ن بن علی و ذریه و نس-ل حسین علیهالسلام است و حسی-ن آن مظلومی است که خداوند [در شأنش] فرموده است: «و هر آنکه مظلوم کشته شود،
ذُرِّیَّتِهِ مِنْ عَقِبِهِ، ثُمَّ قَرَأَ «وَ جَعَلَها کَلِمَةً باقِیَةً فِی عَقِبِهِ» - «سُلْطانا فَلا یُسْرِفْ فِی الْقَتْلِ».
قالَ: سُلْطانُهُ حُجَّتُهُ عَلی جَمِیعِ مَنْ خَلَقَ اللّه تَعالی حَتّی یَکُونَ لَهُ الْحُجَّةُ عَلَی النّاسِ ولا یَکُونُ لِأَحَدٍ عَلَیْهِ حُجَّةٌ.
151 - وبهذا الإسناد، عن سفیان الجریری قال: سمعت محمّد بن عبد الرحمن بن أبی لیلی یقول: واللّه لا یکون المهدی أبدا إلاّ من ولد الحسین علیهالسلام.
152 - وبهذا الإسناد، عن أحمد بن علیّ الرازی، عن أحمد بن إدریس، عن علیّ بن محمّد بن قتیبة، عن الفضل بن شاذان، عن إبراهیم بن الحکم بن ظهیر، عن إسماعیل بن عیّاش، عن الأعمش، عن أبی وائل قال: نظر أمیر المؤمنین علیهالسلام إلی ابنه الحسین علیهالسلام فقال:
پس البته که برای خون او ولیّ قرار دادیم»،(1)
گفت: ولیّ دم حسین علیهالسلام مردی از ذریه و نسل اوست. سپس این آیه را قرائت کرد که میفرماید: «واین [خداپرستی و امامت خلق] را در ذریه و نسل خودش کلمه باقی گذاشت»،(2)
«و ولیّ او صاحب اختیار است پس مبادا در کشتن اسراف کند که او منصور است.»(3)
پس از این آیات گفت: منظور از سلطان او حجّت اوست بر جمیع کسانیکه خداوند خلق کرده، تا حجّت خدا بر خلق تمام شود و خلق حجّتی بر خدا نداشته باشند.
2 / 151 - سفیان جریری گفته که از محمّد بن عبدالرحمن بن ابی لیلی شنیدم که میگفت: به خدا قسم که مهدی فقط از اولاد حسین علیهالسلام است.
3 / 152 - ابی وائل [شقیق بن سلمه اسدی] گفته است: امیرالمؤمنین علیهالسلام به فرزندش حسین علیهالسلام نگاه کرده و فرمودند: این پسرم سیّد است، همانگونه که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله
إِنَّ ابْنَی هذا سَیِّدٌ کَما سَمّاهُ [رَسُولُ] اللّهِ سَیِّدا، وَسَیَخْرُجُ اللّهُ تَعالی مِنْ صُلْبِهِ رَجُلاً بِاسْمِ نَبِیِّکُمْ، فَیُشْبِهُهُ فی الْخَلْقِ وَالْخُلْقِ، یَخْرُجُ (عَلی) حِینِ غَفْلَةٍ مِنَ النّاسِ، وَإِماتَةٍ مِنَ الْحَقِّ وَإِظْهارٍ مِنَ الْجَوْرِ، وَاللّهِ لَوْ لَمْ یَخْرُجْ لَضَرَبَتْ عُنُقَهُ، یَفْرَحُ (لِخُرُوجِهِ) أَهْلُ السَّمآءِ وَسُکّانها، یَمْلأَُ الأَرْضَ عَدْلاً کَما مُلِئَتْ جَوْرا وَظُلْمَا، تمام الخبر.
153 - وبهذا الإسناد، عن أحمد بن إدریس، عن علیّ بن محمّد بن قتیبة، عن الفضل بن شاذان، عن عمرو بن عثمان، عن محمّد بن عذافر، عن عقبة بن یونس، عن عبد اللّه بن شریک فی حدیث له اختصرناه قال:
مَرَّ الْحُسَیْنُ علیهالسلام عَلی حَلْقَةٍ مِنْ بَنِی أُمَیَّةَ وَهُمْ جُلُوسٌ فِی مَسْجِدِ الرَّسُولِ صلیاللهعلیهوآله فَقالَ:
أَما وَاللّهِ لا تَذْهَبُ الدُّنْیا حَتّی یَبْعَثُ اللّهُ مِنّی رَجُلاً یَقْتُلُ مِنْکُمْ أَلْفا وَمَعَ الأَلْفِ أَلْفا وَمَعَ الأَلْفِ أَلْفا.
فَقُلْتُ: جُعِلْتُ فِداکَ إِنَّ هؤُلآءِ أَوْلادِ کَذا وَکَذا لا یَبْلُغُونَ هذا.
او را سیّد نامیده است و به زودی خداوند تبارک وتعالی از صلب او مردی را که نامش نام پیامبر شماست و در خَلق و خُلق به او شبیه است بیرون میآورد. او در زمان غفلت مردم، اضمحلال حقّ و اظهار و پیروزی باطل و ستم، خروج میکند. به خدا قسم که اگر خروج نکند گردنش زده میشود، اهل آسمان از قیامش شاد میشوند، زمین را پر از عدل میکند همچنان که مملو از ظلم و جور شده باشد.
4 / 153 - عبداللّه بن شریک حدیثی دارد که ما آن را مختصر کردهایم، او گفته است: امام حسین علیهالسلام بر گروهی از بنی امیه که در مسجد رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهنشسته بودند عبور کرده و فرمودند: آگاه باشید! به خدا قسم دنیا تمام نمیشود تا اینکه خدا مردی از نسل مرا مبعوث میفرماید که هزار نفر از شما را خواهد کشت و با آن هزار، هزار نفر را و با آن هزار هم هزار نفر دیگر را میکشد.
عرض کردم: فدای شما شوم! اولاد بنی امیه این تعداد نمیشوند!
فَقالَ: وَیْحَکَ [إِنَّ] فِی ذلِکَ الزَّمانِ یَکُونُ لِلرَّجُلِ مِنْ صُلْبِهِ کَذا وَکَذا رَجُلاً وَإنَّ مَوْلَی الْقَوْمِ مِنْ أَنْفُسِهِمْ.
154 - وبهذا الإسناد، عن أحمد بن إدریس، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن الحسین بن سعید الأهوازی، عن الحسین بن علوان، عن أبی هارون العبدی، عن أبی سعید الخدری فی حدیث له طویل اختصرناه قال:
قالَ رَسُولُ اللّه صلیاللهعلیهوآله لِفاطِمَةَ علیهاالسلام: یا بُنَیَّةَ! إِنّا أُعْطِینا أَهْلَ الْبَیْتِ سَبْعا لَمْ یُعْطِها أَحَدٌ قَبْلَنا؛ نَبِیُّنا خَیْرُ الأَنْبِیاءِ وَهُوَ أَبُوکَ، وَوَصِیُّنا خَیْرُ الأَوْصِیاءِ وَهُوَ بَعْلُکَ، وَشَهِیدُنا خَیْرُ الشُّهَداءِ وَهُوَ عَمُّ أَبِیکَ حَمْزَةُ، وَمِنّا مَنْ لَهُ جَناحانِ خَضِیبانِ یَطِیرُ بِهِما فِی الْجَنَّةِ، وَهُوَ ابْنُ عَمِّکَ جَعْفَرُ، وَمِنّا سِبْطا هذِهِ الأُمَّةِ، وَهُما اِبْناکَ الْحَسَنُ وَالْحُسَیْنُ، وَمِنّا وَاللّهِ الَّذِی لا إِلهَ إِلاّ هُوَ مَهْدِیُّ هذِهِ الأُمَّةِ الَّذِی یُصَلِّی خَلْفَهُ عِیسیَ ابنُ مَرْیَمَ.
ثُمَّ ضَرَبَ بِیَدِهِ عَلی مِنْکَبِ الْحُسَیْنِ علیهالسلام فَقالَ: مِنْ هذا، ثَلاثا.
حضرت فرمودند: وای بر تو! در آن زمان از صلب یک مرد، مردان زیادی خواهند بود و بزرگ این قوم [بنی امیّه] از خودشان است.
5 / 154 - ابو سعید خدری در یک حدیث طولانی که ما آن را مختصر کردهایم میگوید: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله خطاب به فاطمه علیهاالسلام فرمودند: دخترم! به ما اهل بیت هفت چیز داده شده است که به هیچ کس پیش از ما داده نشده است؛ پیامبر ما بهترین پیامبران است که پدر توست، و وصی ما بهترین اوصیا است که شوهر توست، و شهید ما بهترین شهدا است که عموی پدر تو حمزه [سیّد الشهدا] است، و کسی که دو بال دارد و در بهشت با آنها به پرواز در میآید از ماست که پسر عمویت جعفر است، و دو سبط این امّت از ما هستند که دو پسر تو حسن و حسین هستند و قسم به خداوندی که غیر از او خدایی نیست، مهدی این امّت که عیسی بن مریم پشت سرش نماز میگزارد از ماست.
آنگاه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله با دست مبارکشان به شانه حسین علیهالسلام زده و سه مرتبه فرمودند: [مهدی] از نسل این است.
فإن قیل: أ لیس قد خالف جماعة، فیهم من قال: المهدیّ من ولد علیّ علیهالسلام فقال: هو محمّد بن الحنفیة، وفیهم من قال: من السبائیة هو علیّ علیهالسلام [لم یمت] وفیهم من قال: جعفر بن محمّد لم یمت، وفیهم من قال: موسی بن جعفر لم یمت، وفیهم من قال: المهدی هو أخوه
محمّد بن علیّ وهو حیّ باق لم یمت. ما الّذی یفسد قول هؤلاء.
قلت: هذه الأقوال کلّها أفسدناها بما دلّلنا علیه من موت من ذهبوا إلی حیاته.
بطلان قول کسانی که معتقدند مهدی کسی غیر از فرزند امام حسن عسکری و ذریه امام حسین علیهالسلام است اشکال: آیا غیر از این است که تعدادی با اعتقاد شما مخالفند؛ از جمله کسانی که معتقدند: مهدی از اولاد علی علیهالسلام است، امّا نه از نسل حسین بلکه از نسل محمّد بن حنفیه است. در میان مخالفین شما سبائیه(1)
هستند که معتقدند: علی علیهالسلام از دنیا نرفته و زنده است، و نیز کسانی هستند که میگویند: جعفر بن محمّد [امام صادق علیهالسلام ]از دنیا نرفته و همان مهدی است، و همچنین کسانی هستند که قائلند: موسی بن جعفر از دنیا نرفته و مهدی موعود است، و در بین آنها کسانی هستند که معتقدند: مهدی همان محمّد بن علی [برادر امام حسن عسکری علیهالسلام] است و او زنده است. شما چه دلیلی بر ردّ و ابطال اینها دارید؟
پاسخ: همه این اقوال را [به چند دلیل] ابطال میکنیم: [اوّل] به وسیله ادله موت و از دنیا رفتن کسی که اینها معتقدند زنده است.
1) . سبائیه یکی از فرقههای اهل غلو و از طرفداران عبداللّه بن سبا هستند که به حضرت امیر علیهالسلام گفتند تو خدایی و حضرت هم آنها را نفی کرده و از آنها برائت جست. از نظر شیعه امامیه، کسانی که به هر کدام از اهل بیت علیهمالسلام نسبت خدایی بدهند، مشرک و نجس هستند.
وبما بیّنا أنّ الأئمّة اثنا عشر.
وبما دلّلنا علی صحّة إمامة ابن الحسن علیهالسلام من الاعتبار.
وبما سنذکره من صحّة ولادته وثبوت معجزاته الدالّة علی إمامته، غیر أنّا نشیر إلی إبطال هذه الأقوال بجمل من الأخبار ولا نطوّل بذکرها لئلاّ یطول به الکتاب ویملّه القارئ.
فأمّا من خالف فی موت أمیر المؤمنین وذکر أنّه حیّ باق فهو مکابر، لأنّ العلم بموته وقتله أظهر وأشهر من قتل کلّ أحد وموت کلّ إنسان، والشکّ فی ذلک یؤدّی إلی الشکّ فی موت النبی صلیاللهعلیهوآله وجمیع أصحابه.
[دوم] به وسیله آنچه که بیان کردیم مبنی بر اینکه ائمّه دوازده نفر هستند.
[سوم] به وسیله ادله معتبری که بر صحّت امامت فرزند امام حسن عسکری علیهالسلام استدلال کردیم.
[چهارم] با دلایلی که به زودی ذکر میکنیم مبنی بر صحّت ولادت امام زمان علیهالسلام و ثابت کردن معجزاتی که بر امامت ایشان دلالت میکند.
البته ما با بخشی از اخبار به ابطلال این اقوال و اعتقادات فقط اشاره میکنیم، و به جهت اینکه کتاب طولانی و برای خواننده ملالآور نباشد همه اخبار را ذکر نخواهیم کرد.
امّا کسی که در باب از دنیا رفتن امیرالمؤمنین علیهالسلام با ما مخالفت کرده و معتقد است که حضرت زنده است، منکر و زورگوست؛ به این دلیل که مسأله موت و شهادت امیرمؤمنان علیهالسلام مشهورتر از قتل یا مرگ هر انسان دیگری است، و شکّ در موت ایشان منجر به این میشود که انسان درموت پیامبر صلیاللهعلیهوآله و حتی تمامی اصحاب رسول خدا صلیاللهعلیهوآله هم شکّ و تردید داشته باشد.
ثمّ ما ظهر من وصیّته وإخبار النبی صلیاللهعلیهوآله إیّاه أنّک تقتل وتخضب لحیتک من رأسک یفسد ذلک أیضا، وذلک أشهر من أن یحتاج (إلی) أن یروی فیه الأخبار.
155 - أخبرنا ابن أبی جیّد، عن محمّد بن الحسن بن الولید، عن محمّد بن أبی القاسم البرقی، عن محمّد بن علیّ أبی سمینة الکوفی، عن حمّاد بن عیسی، عن إبراهیم بن عمر، عن أبان بن أبی عیّاش، عن سلیم بن قیس الهلالی، عن جابر بن عبد اللّه الأنصاری، عن عبد اللّه بن عباس قال:
قالَ رَسُولُ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله فِی وَصِیَّتِهِ لأَِمِیرِالْمُؤْمِنِینَ علیهالسلام:
یا عَلِیُّ إِنَّ قُرَیْشا سَتُظاهِرُ عَلَیْکَ وَتَجْتَمِعُ کَلِمَتُهُمْ عَلی ظُلْمِکَ وَقَهْرِکَ، فَإِنْ وَجَدْتَ أَعْوانا فَجاهِدْهُمْ، وَإِنْ لَمْ تَجِدْ أَعْوانا فَکَفَّ یَدَکَ وَاحْقِنْ دَمَکَ، فَإِنَّ الشَّهادَةَ مِنْ وَرائِکَ لَعَنَ اللّهُ قاتِلَکَ.
156 - أحمد بن إدریس، عن محمّد بن عبد الجبار، عن صفوان بن یحیی قال:
بعث إلیّ أبوالحسن موسی بن جعفر علیهالسلام بهذه الوصیّة مع الأخری.
علاوه بر این، وصیت و اِخبار رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به حضرت علی علیهالسلام مبنی بر اینکه [علی
جان!] تو کشته میشوی و محاسنت با خون سرت خضاب میشود، این قول خام را فاسد و باطل میکند. این مسأله آنقدر معروف و مشهور است که هیچ احتیاجی ندارد تا روایاتش را نقل کنیم. [لکن به نقل چند خبر اکتفا میکنیم].
1 / 155 - جابر بن عبداللّه انصاری از عبداللّه بن عباس نقل میکند که گفت: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در وصیتش به امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمودند:
علی جان! به زودی قریش علیه تو پشت به پشت یکدیگر میدهند، برای ظلم به تو و شکست دادنت با هم متحد میشوند، پس اگر یارانی داشتی جهاد کن و اگر یاور و انصاری نداشتی دست نگهدار و خون خود را حفظ کن. چون شهادت در راه خدا در آینده نصیب تو خواهد شد. خداوند قاتل تو را لعنت کند.
2 / 156 - صفوان بن یحیی گفته است: امام کاظم علیهالسلام این وصیت را[وصیت بالا را] با وصیت دیگری برای من ارسال فرمودند.
157 - وأخبرنا أحمد بن عبدون، عن ابن أبی الزبیر القرشی، عن علیّ بن الحسن بن فضّال، عن محمّد بن عبد اللّه بن زرارة، عمّن رواه، عن عمرو بن شمر، عن جابر، عن أبی جعفر علیهالسلام قال:
هذِهِ وَصِیَّةُ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیهالسلام [إِلَی الْحَسَنِ علیهالسلام] وَهِیَ نُسْخَةُ کِتابِ سَلِیمِ بْنِ قِیْسِ الهِلالِی، رَفَعَها إِلی أَبانٍ وَقَرَأَها عَلَیْهِ، قالَ أَبانٌ: وَقَرَأْتُها عَلی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ علیهالسلام. فَقالَ: صَدَقَ سَلِیمُ رَحِمَهُ اللّهُ.
قالَ سَلِیمٌ: فَشَهِدْتُ وَصِیَّةَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیهالسلام حِینَ أَوْصی إِلَی ابْنِهِ الْحَسَنِ علیهالسلام، وَأَشْهَدَ عَلی وَصِیَّتِهِ الْحُسَیْنَ علیهالسلام وَمُحَمَّدا وَجَمِیعَ وُلْدِهِ وَرُؤَساءِ شِیعَتِهِ وَأَهْلَ بَیْتِهِ وَقالَ:
یا بُنَیَّ أَمَرَنِی رَسُولُ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله أَنْ أُوصِیَ إِلَیْکَ وَأَنْ أَدْفَعَ إِلَیْکَ کُتُبِی وَسِلاحِی، ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَیْهِ فَقالَ:
یا بُنَیَ أَنْتَ وَلِیُ الْأَمْرِ وَوَلِیُ الدَّمِ، فَإِنْ عَفَوْتَ فَلَکَ، وَإِنْ قُتِلْتُ فَضَرْبَةً مَکانَ ضَرْبَةٍ وَلا تَأْثَمْ.
3 / 157 - جابر از امام باقر علیهالسلام نقل میکند که حضرت فرمودند: این نسخهای از وصیت امیرالمؤمنین علیهالسلام به امام حسن مجتبی علیهالسلام است و در کتاب سلیم بن قیس هلالی که به أبان داده و برای او خوانده، آمده است. أبان هم گفت: من این وصیت را برای علی بن الحسین علیهماالسلام قرائت کردم، و امام زین العابدین علیهالسلام فرمودند: سلیم راست گفته است خدا رحتمش کند.
[امام باقر علیهالسلام فرمودند:] سلیم گفته است: زمانی که امیرالمؤمنین علیهالسلام به پسرش امام حسن علیهالسلام وصیت کرد، من شاهد بودم. حضرت، حسین علیهالسلامو محمّد بن حنفیه و تمام فرزندانش و بزرگان شیعه واهل بیتش را بر این وصیت شاهد گرفته و خطاب به حسن فرمودند: پسرم! رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به من دستور دادهاند تا به تو وصیت کنم و کتابها و سلاحم را به تو بدهم.
سپس رو به امام حسن علیهالسلام کرده و فرمود: پسرم تو جانشین و ولی خون من هستی، اگر بخواهی قاتل را ببخشی اختیار داری و اگر میخواهی او را بکشی پس یک ضربه در مقابل یک ضربه و گناه نکن.
ثُمَّ ذَکَرَ الْوَصِیَّةَ إِلی آخِرِها، فَلَمّا فَرِغَ مِنْ وَصِیَّتِهِ قالَ:
حَفِظَکُمُ اللّهُ وَحَفِظَ فِیکُمْ نَبِیَّکُمْ، أَسْتَوْدِعُکُمُ اللّهُ وَأَقْرَأَ عَلَیْکُمُ السَّلام وَرَحْمَةُ اللّهِ.
ثُمَّ لَمْ یَزَلْ یَقُولُ: لا إِلهَ إِلاَّ اللّهُ.
حَتّی قُبِضَ لَیْلَةَ ثَلاثَ وَعِشْرِینَ مِنْ شَهْرِ رَمَضانَ لَیْلَةَ الْجُمُعَةِ سَنَةَ أَرْبَعِینَ مِنَ الْهِجْرَةِ وَکانَ ضُرِبَ لَیْلَةَ إِحْدی وَعِشْرِینَ مِنْ شَهْرِ رَمَضانَ.
158 - وَفِی رِوایَةٍ أُخْری: أَنَّهُ قُبِضَ لَیْلَةَ إِحْدی وَعِشْرِینَ وَضُرِبَ لَیْلَةَ تِسْعَ عَشَرَةَ.
وهی الأظهر.
وأمّا وفاة محمّد بن علیّ بن الحنفیّة وبطلان قول من ذهب إلی إمامته، فقد بیّناه فیما
پس بقیه وصیت را تا آخر فرمود. وقتی که وصیت حضرت تمام شد، فرمود: خداوند شما را حفظ نماید، و سیره پیامبرتان را در میان شما حفظ کند. شما را به خدا میسپارم و سلام و رحمت خداوند را برای شما درخواست میکنم.
بعد از این، مدام میفرمودند: لا اله إلاّ اللّه. تا اینکه در شب بیست و سوم ماه رمضان در شب جمعه سال چهلم هجری از دنیا رفتند، در حالی که ضربت خوردن ایشان شب بیست و یکم ماه رمضان بود.
4 / 158 - در روایت دیگری آمده است: حضرت شب نوزدهم ضربت خوردند و شب بیست و یکم از دنیا رفتند.
ظاهرا این روایت دوم صحیحتر است.
در این باره و بیان بطلان اعتقاد کسانی که قائل به امامت محمّد بن حنفیه هستند و همچنین توضیح وفات ایشان، قبلاً و در همین کتاب توضیح دادیم، بنابراین و به همان
مضی من الکتاب، وعلی هذه الطریقة إذا بیّنا أنّ المهدیّ من ولد الحسین علیهالسلام بطل قول المخالف فی إمامته علیهالسلام.
ویزیده بیانا:
159 - ما رواه الحسین بن سعید، عن حمّاد بن عیسی، عن ربعی بن عبد اللّه عن الفضیل بن یسار قال: قال لی أبوجعفر علیهالسلام:
لَمّا تَوَجَّهَ الْحُسَیْنُ علیهالسلام إِلَی الْعَراقَ دَفَعَ إِلی أُمِّ سَلَمَةِ زَوْجِ النَّبِیّ صلیاللهعلیهوآله الوَصِیَّةَ وَالْکُتُبَ وَغَیْرَ ذلِکَ وقالَ لَها:
إِذا أَتاکَ أَکْبَرُ وُلْدِی فَادْفَعِی إِلَیْهِ ما [قَدْ] دَفَعْتُ إِلَیْکَ، فَلَمّا قُتِلَ الْحُسَیْنُ علیهالسلام أَتی عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ علیهالسلام أُمَّ سَلَمِةَ فَدَفَعَتْ إِلَیْهِ کُلَّ شَیْءٍ أَعْطاهَا الْحُسَیْنُ علیهالسلام.
160 - وروی سعد بن عبد اللّه، عن محمّد بن عیسی بن عبید، عن یونس بن عبد الرحمن عن الحسین بن ثویر بن أبی فاختة، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام قال:
طریقی که بیان کردیم مهدی علیهالسلام از فرزندان حسین علیهالسلام است، قول کسانی که در باب امامت ایشان مخالف هستند باطل میشود.
در اینجا دو روایت اضافه برآنچه که قبلاً گفتیم میآوریم:
1 / 159 - فضیل بن یسار میگوید: امام باقر علیهالسلام به من فرمودند: وقتی که امام حسین علیهالسلام به سمت عراق حرکت کردند، وصیت، کتابها و امور دیگر را به امّ سلمه همسر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله سپردند و به ایشان فرمودند: آنچه را که به شما دادهام، زمانی که فرزند بزرگم نزد تو آمد به او بسپار. زمانی که حسین علیهالسلام به شهادت رسید، علی بن الحسین امام زین العابدین علیهالسلام نزد امّ سلمه آمدند، امّ سلمه هم هر آنچه امام حسین علیهالسلام به او سپرده بود به ایشان تسلیم کرد.
2 / 160 - حسین بن ثویر بن ابی فاخته از امام صادق علیهالسلام نقل کرده که حضرت فرمودند:
لا تَعُودُ الاْءِمامَةُ فِی أَخَوَیْنِ بَعْدَ الْحَسَنِ وَالْحُسَیْنِ علیهماالسلام وَلا یَکُونُ بَعْدَ عَلِیِّ بنِ الْحُسَیْنِ علیهالسلام إِلاّ فِی الأَعْقابِ وَأَعْقابِ الأَعْقابِ.
وما جری بین محمّد بن الحنفیة وعلیّ بن الحسین علیهالسلام ومحاکمتهما إلی الحجر معروف لا نطوّل بذکره هاهنا.
وأما الناووسیّة الّذین وقفوا علی أبی عبد اللّه جعفر بن محمّد علیهالسلام (وقالوا: هو المهدیّ).
قد بیّنا أیضا فساد قولهم بما علمناه من موته واشتهار الأمر فیه، ولصحّة إمامة ابنه موسی بن جعفر علیهالسلام وبما ثبت من إمامة الاثنی عشر علیهمالسلام، ویؤکّد ذلک ما ثبت من صحّة وصیّته إلی من أوصی إلیه، وظهور الحال فی ذلک.
بعد از حسن و حسین علیهماالسلام امامت به دو برادر نمیرسد، لذا بعد از علی بن الحسین علیهالسلامامامت فقط پشت به پشت، در نسل اوست.
و ماجرایی هم که بین امام سجاد علیهالسلام و محمّد بن حنفیه واقع شد و حکمیت خواستن آنها از حجرالاسود معروف است، که قبلاً متذکر آن شدیم و با ذکر دوبارهاش در اینجا کتاب را طولانی نمیکنیم.
ابطال قول کسانی که بر امام صادق علیهالسلام توقف کرده و میگویند: ایشان مهدی موعود است ما فساد اعتقاد این دسته را نیز قبلاً بیان کردیم؛ اوّل: با استدلال به علم و آگاهی که نسبت به از دنیا رفتن امام صادق علیهالسلام داریم. دوم: اینکه مسأله فوت حضرت و صحّت امامت امام کاظم علیهالسلام مشهور است. سوم: به وسیله ادلهای که ثابت کرد، امامت در دوازده امام معیّن است. چهارم: تأکید میکند این مطلب را صحّت و وصیت ایشان به کسی که به او وصیت کردند. پنجم: همانگونه که از ظواهر امر معلوم است.
161 - أخبرنا جماعة، عن أبی جعفر محمّد بن سفیان البزوفری، عن أحمد بن إدریس، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن الحسن بن محبوب، عن جمیل بن صالح، عن هشام بن أحمر، عن سالمة مولاة أبی عبد اللّه علیهالسلام قالت: کنت عند أبی عبد اللّه جعفر بن محمّد علیهالسلامحین حضرته الوفاة وأغمی علیه فلمّا أفاق قال:
أعْطُوا الْحَسَنَ بْنَ عَلِیِّ بْنِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ - وَهُوَ الأَفْطَسُ - سَبْعِینَ دینارا، وَأعطُوا فُلانا کَذا وَفُلانا کَذا.
فَقُلْتُ: أَ تُعْطِی رَجُلاً حَمَلَ عَلَیْکَ بِالشَّفْرَةِ یُرِیدُ أَنْ یَقْتُلَکَ؟
قالَ: تُرِیدِینَ أَنْ لا أَکُونَ مِنَ الّذِینَ قالَ اللّه - عزّوجلّ -: «وَ الَّذِینَ یَصِلُونَ ما أَمَرَ اللّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ یَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ»
1 / 161 - هشام بن احمر از سالمه کنیز امام صادق علیهالسلام نقل میکند که گفت: در هنگام رحلت و شهادت امام صادق علیهالسلام در محضر حضرت بودم که به امام حالت غش دست داد، پس از آنکه به حال عادی برگشت، فرمود: به حسن بن علی بن الحسین - یا همان حسن افطس - هفتاد دینار بدهید و به فلانی فلان مبلغ و فلان شخص فلان مبلغ بدهید.
عرض کردم: میخواهید به مردی مال عطا کنید که با دشنه به شما حمله کرده و قصد کشتن شما را داشت؟
فرمودند: میخواهید من از کسانی نباشم که خداوند درباره آنها فرموده است:
«و کسانی که پیوندهایی را که خداوند به آن امر کرده بر قرار میدارند و از پروردگارشان میترسند و از بدی و سختی حساب [روز قیامت] بیم دارند.»(1)
1) . سوره رعد / آیه 21.
نَعَمْ، یا سالِمَة! إِنَّ اللّهَ تَعالی خَلَقَ الْجَنَّةَ فَطَیَّبَها وَطَیَّبَ رِیحَها، وَإِنَّ رِیحَها لَیُوجَدُ مِنْ مَسِیرَةِ أَلْفَیْ عامٍ، وَلا یَجِدُ رِیحَها عاقٍّ وَلا قاطِعِ رَحِمٍ.
162 - وروی أبوأیّوب الخوزی قال: بعث إلیّ أبوجعفر المنصور فی جوف اللیل فدخلت علیه وهو جالس علی کرسیّ، وبین یدیه شمعة وفی یده کتاب، فلمّا سلّمت علیه رمی الکتاب إلیّ وهو یبکی وقال:
هذا کتاب محمّد بن سلیمان یخبرنا أنّ جعفر بن محمّد قد مات، فإنّا للّه وإنّا إلیه راجعون - ثلاثا - وأین مثل جعفر؟! ثمّ قال لی: اکتب فکتبت صدر الکتاب، ثمّ قال: أکتب إن کان
(قد) أوصی إلی رجل بعینه فقدّمه واضرب عنقه.
قال: فرجع الجواب إلیه: إنّه قد أوصی إلی خمسة أحدهم أبو جعفر المنصور، ومحمّد بن سلیمان، وعبد اللّه وموسی ابنی جعفر، وحمیدة.
بله ای سالمه! خداوند عزّوجلّ بهشت را آفرید و آن را پاکیزه و خوشبو کرد، چنانکه بوی بهشت از فاصله دو هزار سال به مشام میرسد، ولی این بوی خوش به مشام عاق والدین و قطع کننده رحم نمیرسد.
2 / 162 - ابوایوب خوزی گفته که ابو جعفر منصور دوانیقی در نیمه شب به دنبال من فرستاد، وقتی پیش او رسیدم، دیدم که روی تخت نشسته و جلویش شمعیروشن است و نامهای هم در دستش میباشد. وقتی به او سلام کردم، نامه را به طرفم پرتاب کرده و در حالی که گریه میکرد، گفت: این نامه محمّد بن سلیمان است، به ما خبر داده که جعفر بن محمّد [امام صادق علیهالسلام] از دنیا رفته است و سه مرتبه گفت: إنا للّهِ و إنا إلیه راجعون، کجا مثل جعفر پیدا میشود!
بعد منصور به من گفت: بنویس، من هم صدر نامه را نوشتم. بعد گفت: بنویس اگر او به شخص معینی وصیت کرده و وصی خود قرار داده گردنش را بزن.
جواب نامه آمد که امام صادق علیهالسلام به پنج نفر وصیت کرده است: یکی از آنان ابو جعفر منصور دوانیقی است، بعد محمّد بن سلیمان، وعبداللّه و موسی دو پسرش، و حمیده همسرش.
فقال المنصور: لیس إلی قتل هؤلاء سبیل.
وأما الواقفة الّذین وقفوا علی موسی بن جعفر علیهالسلام وقالوا هو المهدیّ؛
فقد أفسدنا أقوالهم بما دلّلنا علیه من موته، واشتهار الأمر فیه، وثبوت إمامة ابنه الرّضا علیهالسلام، وفی ذلک کفایة لمن أنصف.
وأمّا المحمّدیّة الّذین قالوا بإمامة محمّد بن علیّ العسکری، وأنّه حیّ لم یمت؛
فقولهم باطل لما دلّلنا به علی إمامة أخیه الحسن بن علیّ أبی القائم علیهالسلام وأیضا فقد مات محمّد فی حیاة أبیه علیهالسلام موتا ظاهرا، کما مات أبوه وجدّه، فالمخالف فی ذلک مخالف فی الضرورات.
منصور با شنیدن جواب گفت: راهی برای کشتن این پنج نفر نیست.
امّا در مورد واقفیه که بر امامت موسی بن جعفر علیهماالسلام توقف کرده و معتقدند که ایشان همان مهدی است، به وسیله ادلهای که در اثبات شهادت و شهرت از دنیا رفتن امام کاظم علیهالسلام
و همچنین امامت فرزندشان امام رضا علیهالسلام که به آنها استدلال کردیم، فساد و بطلان اعتقادشان معلوم شد. و همین قدر هم برای کسی که انصاف داشته باشد کفایت میکند.
فرقه محمدیه کسانی هستند که به امامت محمّد بن علی عسکری [فرزند امام هادی علیهالسلام و برادر امام حسن عسکری] اعتقاد دارند و معتقدند ایشان زنده بوده و از دنیا نرفته است.
کلام این فرقه هم به وسیله ادلهای که بر امامت برادرش امام حسن عسکری فرزند
امام هادی و پدر امام زمان علیهمالسلام داریم، باطل و فاسد است. علاوه بر این، محمّد در زمان پدرش امام هادی علیهالسلام از دنیا رفت(1)
و این مسأله هم ظاهر و آشکار است، همانگونه که مرگ پدر وجدش ظاهر و مسلّم است. بنابراین کسی که در این امر با ما مخالف است، در واقع مخالف یک امر ضروری و بدیهی است.
1) . مشهور به سیّد محمّد که قبر ایشان در عراق معروف است.
ویزید ذلک بیانا:
163 - ما رواه سعد بن عبد اللّه، عن جعفر بن محمّد بن مالک، عن سیّار بن محمّد البصری، عن علیّ بن عمر النوفلیّ قال:
کنت مع أبی الحسن العسکری علیهالسلام فی داره فمرّ علیه أبوجعفر، فقلت له: هذا صاحبنا؟ فَقالَ: لا، صاحِبُکُمُ الْحَسَنُ.
164 - وعنه، عن هارون بن مسلم بن سعدان، عن أحمد بن محمّد بن رجا صاحب الترک قال: قال أبوالحسن علیهالسلام:
الْحَسَنُ إِبْنِی الْقائِمُ مِنْ بَعْدِی.
165 - عنه، عن أحمد بن عیسی العلویّ من ولد علیّ بن جعفر قال: دخلت علی أبی الحسن علیهالسلام بصریا فسلّمنا علیه، فإذا نحن بأبی جعفر وأبی محمّد قد دخلا، فقمنا إلی أبی جعفر لنسلّم علیه، فقال أبوالحسن علیهالسلام:
بیشتر از آنچه که قبلاً گفتهایم روایاتی است که ذیلاً نقل میشود:
1 / 163 - علی بن عمر نوفلی گفته است: در محضر ابی الحسن عسکری امام هادی علیهالسلامو در منزل حضرت بودم که ابوجعفر عبور کرد. من عرض کردم: ایشان صاحب [و امام] ماست؟ حضرت فرمودند: نه، صاحب شما حسن است.
2 / 164 - احمد بن محمّد رجا صاحب ترک گفته است: امام هادی علیهالسلامفرمودند:
پسرم حسن پس از من قائم [به امر امامت] است.
3 / 165 - احمد بن عیسی علوی از فرزندان علی بن جعفر گفته است: در صریا(1)
به محضر مبارک امام هادی علیهالسلام رسیدیم و به حضرت سلام کردیم. در همین حین ابوجعفر [محمّد] و ابومحمّد [امام حسن عسکری علیهالسلام] داخل شدند، برخاستیم و جهت سلام دادن و عرض ارادت به طرف ابوجعفر رفتیم که ابوالحسن امام هادی علیهالسلام فرمودند:
1) . صریا روستایی است که موسی بن جعفر علیهماالسلام آن را تأسیس و ایجاد کرد و با مدینه سه میل فاصله دارد.
لَیْسَ هذا صاحِبُکُمْ، عَلَیْکُمْ بِصاحِبِکُمْ وَأَشارَ إِلی أَبِی مُحَمَّدٍ علیهالسلام.
166 - وروی یحیی بن بشار القنبریّ قال:
أوصی أبوالحسن علیهالسلام إلی ابنه الحسن علیهالسلام قبل مضیّه بأربعة أشهر و أشهدنی علی ذلک
وجماعة من الموالی.
وأمّا موت محمّد فی حیاة أبیه علیهالسلام:
167 - فقد رواه سعد بن عبد اللّه الأشعری قال: حدّثنی أبوهاشم داود بن القاسم الجعفری قال: کنت عند أبی الحسن علیهالسلام وقت وفاة ابنه أبی جعفر - وقد کان أشار إلیه ودلّ علیه - فإنّی لأفکّر فی نفسی وأقول: هذه قضیّة أبی إبراهیم وقضیّة إسماعیل، فأقبل علیّ
أبوالحسن علیهالسلام فقال:
نَعَمْ یا أَباهاشِم! بَدا للّهِِ تَعالی فِی أَبِی جَعْفَرٍ وَصَیَّرَ مَکانَهُ أَبامُحَمَّدٍ، کَما بَدا للّهِِ فِی إِسْماعِیلَ
ایشان صاحب و امام شما نیست، بر شما باد به صاحبتان، و اشاره به ابومحمّد علیهالسلام فرمودند.
4 / 166 - یحیی بن بشار قنبری گفته است: ابوالحسن امام هادی علیهالسلام چهار ماه پیش از آنکه از دنیا برود به فرزندش حسن علیهالسلام وصیت کرد و من و تعدادی از شیعیان را به شهادت گرفت.
5 / 167 - ابوهاشم داوود بن قاسم جعفری گفته است: زمانی که ابیجعفر از دنیا رفت، من در محضر امام هادی علیهالسلام بودم - که قبلاً امام هادی به ایشان اشاره و راهنمایی کرده بود - بنابراین با خود فکر کرده و گفتم: این قضیه مانند قضیه ابوابراهیم [امام کاظم علیهالسلام] و اسماعیل است. [در همین اثنا] امام هادی علیهالسلام جلو آمده و به من فرمودند: بله، ای ابوهاشم! در مورد ابی جعفر[محمّد] «بداء» به وجود آمد و جای او را ابا محمّد گرفت، همانگونه که در مورد اسماعیل پس از آن که امام صادق علیهالسلام به او
بَعْدَ ما دَلَّ عَلَیْهِ أَبُوعَبْدِ اللّهِ وَنَصَبَهُ، وَهُوَ کَما حَدَّثْتَ بِهِ نَفْسَکَ وَإِنْ کَرِهَ الْمُبْطِلُونَ، أَبُومُحَمَّدٍ ابْنِی الخَلَفُ مِنْ بَعْدِی، عِنْدَهُ ما تَحْتاجُونَ إِلَیْهِ وَمَعَهُ آلَةُ الاْءِمامَةِ وَالْحَمْدُ للّهِِ.
168 - سعد، عن علیّ بن محمّد الکلینی، عن إسحاق بن محمّد النخعی، عن شاهویه بن عبد اللّه الجلاب قال: کنت رویت عن أبی الحسن العسکری علیهالسلام فی أبی جعفر ابنه روایات تدلّ علیه، فلمّا مضی أبوجعفر قلقت لذلک، وبقیت متحیّرا لا أتقدّم ولا أتأخّر، وخفت أن أکتب إلیه فی ذلک، فلا أدری ما یکون.
فکتبت إلیه أسأله الدّعاء وأن یفرّج اللّه تعالی عنّا فی أسباب من قبل السلطان کنّا نغتمّ [بها] فی غلماننا. فرجع الجواب بالدعاء، وردّ الغلمان علینا.
وکتب فی آخر الکتاب:
دلالت و راهنمایی کرده بود «بداء» واقع شد و همان است که تو با خودت گفتی؛ اگرچه اهل باطل خوش نداشته باشند. پسرم ابومحمّد پس از من جانشین من است، هرچه که احتیاج داشته باشید نزد او هست و اسباب و مواریث امامت همراه اوست. الحمدللّه.
6 / 168 - شاهویه بن عبداللّه جلاب گفته که من قبلاً از امام هادی علیهالسلام در مورد فرزندشان ابی جعفر روایاتی را نقل کردم که دلالت بر امامت او میکرد، امّا زمانی که ابوجعفر از دنیا رفت آنچنان شگفتزده و متحیر شدم که نمیدانستم چه کنم، نه راه پس داشتم و نه راه پیش و از طرفی هم میترسیدم که در این مورد به حضرت نامهای بنویسم و نمیدانستم چه میشود. [بالاخره] به حضرت نامهای نوشتم که دعا کنند تا خداوند تعالی برای ما در مورد مزاحمتها و تعرض سلطان که ما را در مورد غلامان و جوانانمان نگران کرده بود، فرجی ایجاد فرماید.
جواب نامه به همراه دعای حضرت آمد و مشکل جوانانمان نیز حل شد. حضرت در
أَرَدْتَ أَنْ تَسْأَلَ عَنِ الْخَلَفِ بَعْدَ مُضِیِّ أَبِی جَعْفَرٍ وَقَلَقْتَ لِذلِکَ، فَلا تَغْتَمَّ فَإِنَّ اللّهَ لا یُضِلُّ قَوْما
بَعْدَ إِذْ هَداهُمْ حَتّی یُبَیِّنَ لَهُمْ ما یَتَّقُونَ.
صاحِبُکُمْ بَعْدِی أَبُومُحَمَّدٍ ابْنِی وَعِنْدَهُ ما تَحْتاجُونَ إِلَیْهِ، یُقَدِّمُ اللّهُ ما یَشاءُ وَیُؤَخِّرُ ما یَشاءُ «ما نَنْسَخْ مِنْ آیَةٍ أَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَیْرٍ مِنْها أَوْ مِثْلِها» قَدْ کَتَبْتُ بِما فِیهِ بَیانٌ وَقِناعٌ لِذِی عَقْلٍ یَقْظان.
قال محمّد بن الحسن: ما تضمّن الخبر المتقدّم من قوله: «بدا للّه فی محمّد کما بدا له فی إسماعیل» معناه ظهر من اللّه وأمره فی أخیه الحسن ما زال الریب والشکّ فی إمامته، فإنّ
آخرِ نامه نوشته بودند: قصد داشتی که از جانشین [من] پس از درگذشت ابی جعفر بپرسی و برای این مسأله متحیر و پریشان بودی؟ پس ناراحت نباشید؛ زیرا چنان نبودهکه خداوند قومی را پس از هدایت و ایمان مجازات کند، مگر آنچه را که باید از آنها بپرهیزند بیان نماید و آنها مخالفت کنند.(1)
پس از من امام و صاحب اختیار شما، پسرم ابو محمّد است. هر چه که نیاز داشته باشید نزد او هست، و خداوند هر چه را که بخواهد مقدم میدارد و هر چه را بخواهد به تأخیر میاندازد، «هیچ حکمی را نسخ نمیکنیم و نسخ آن را به تأخیر نمیاندازیم مگر اینکه بهتر از آن یا مثل آن را جانشین آن میسازیم.»(2)
تحقیقا چیزی را نوشتم که در آن بیان قانع کنندهای برای افراد عاقل و بیدار هست.
محمّد بن حسن [شیخ طوسی] میگوید: آنچه که در ضمن خبر قبلی آمده بود مبنی بر اینکه همانگونه که برای اسماعیل «بداء» حاصل شد، در مورد محمّد هم «بداء» حاصل شده، معنایش این است که در مورد برادر محمّد یعنی امام حسن عسکری علیهالسلام از طرف خداوند متعال امری جدید ظاهر شد و این شکّ و شبهه را در مورد امامت او از
جماعة من الشیعة کانوا یظنّون أنّ الأمر فی محمّد من حیث کان الأکبر، کما کان یظنّ جماعة أنّ الأمر فی إسماعیل بن جعفر دون موسی علیهالسلام فلمّا مات محمّد ظهر من أمر اللّه فیه،
وأنّه لم ینصبه إماما، کما ظهر فی إسماعیل مثل ذلک لا أنّه کان نصّ علیه، ثمّ بدا له فی النصّ علی غیره، فإنّ ذلک لا یجوز علی اللّه تعالی العالم بالعواقب.
169 - وروی سعد بن عبد اللّه، عن محمّد بن أحمد العلوی، عن أبی هاشم داود بن القاسم الجعفری قال: سمعت أباالحسن العسکری علیهالسلام یقول:
اَلْخَلَفُ مِنْ بَعْدِی اَلْحَسَنُ. فَکَیْفَ لَکُمْ بِالْخَلَفِ مِنْ بَعْدِ الْخَلَفِ؟ فَقُلْتُ: وَلِمَ جَعَلَنِی اللّهُ فِداکَ؟
فَقالَ: لِأَنَّکُمْ لا تَرَوْنَ شَخْصَهُ وَلا یَحِلُّ لَکُمْ ذِکْرَهُ بِاسْمِهِ.
بین برد. چون تعدادی از شیعیان گمان میکردند که امامت در وجود محمّد متعین است و او امام است چرا که از امام حسن عسکری علیهالسلام بزرگتر بود. همان طور که در مورد امامت اسماعیل بن جعفر و امام نبودن موسی بن جعفر علیهالسلام این گونه گمان میکردند. بنابراین وقتی که محمّد از دنیا رفت، امر خداوند در مورد او ظاهر شد، به اینکه او امام نیست و به امامت نصب نشده است. چنانکه در مورد اسماعیل هم مثل همین امر ظاهرشد. نه اینکه قبلاً نصّی مبنی بر امامت او شده باشد و پس از آن، در نصّ به دیگری برای خداوند «بداء» حاصل شده باشد، چرا که این معنا از خداوندی که عالم به عواقب امور است محال است.
7 / 169 - ابوهاشم داوود بن قاسم جعفری گفته است: از امام هادی علیهالسلامشنیدم که میفرمودند: خلف و جانشین بعد از من حسن است، پس با خلف بعد از خلف من چگونه خواهید بود؟
عرض کردم: جانم به فدای شما، برای چه؟
فرمودند: برای اینکه شما او را نخواهید دید و یاد کردن او با بردن نام او هم برای شما حلال نیست.
فَقُلْتُ: فَکَیْفَ نَذْکُرُهُ؟ فَقالَ: قُولُوا اَلْحُجَّةُ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ صلیاللهعلیهوآله.
170 - وروی محمّد بن الحسین بن أبی الخطّاب، عن ابن أبی الصهبان قال: لمّا مات أبوجعفر محمّد بن علیّ بن محمّد بن علیّ بن موسی علیهالسلام وضع لأبی الحسن علیّ بن محمّد علیهالسلام کرسیُّ فجلس علیه، وکان أبومحمّد الحسن بن علیّ علیهالسلام قائما فی ناحیة فلمّا فرغ من غسل أبی جعفر التفت أبوالحسن إلی أبی محمّد علیهالسلام فقال:
یا بُنَیَ أَحْدِثْ للّهِِ شُکْرا فَقَدْ أَحْدَثَ فِیکَ أَمْرا.
وأمّا معجزاته الدّالة علی إمامته فأکثر من أن تحصی، منها:
171 - ما رواه سعد بن عبد اللّه الأشعری، عن أبی هاشم داود بن القاسم الجعفری قال: کنت عند أبی محمّد علیهالسلام فاستؤذن لرجل من أهل الیمن، فدخل رجل طویل جسیم فسلّم
عرض کردم: پس چگونه از او یاد کنیم؟
فرمودند: بگویید: حجّت آل محمّد صلیاللهعلیهوآله.
8 / 170 - ابن ابی صهبان گفته است: زمانی که ابوجعفر محمّد بن علی بن محمّد بن علی بن موسی علیهمالسلام از دنیا رفت، برای امام هادی علیهالسلام کرسی یا تختی قرار داده شد، و حضرت روی آن نشستند، ابو محمّد، امام حسن عسکری هم در کنار حضرت ایستاده بود. پس از آنکه از غسل ابوجعفر فارغ شدند، امام هادی متوجّه ابی محمد علیهماالسلام شده و فرمودند:
ای پسرم! شکر خدا را از نو به جا بیاور که امر در مورد تو واقع و حادث شد.
و امّا معجزات امام حسن عسکری علیهالسلام که دلالت بر امامت آن حضرت میکند، بیش از آن است که شماره شود؛ از جمله:
1 / 171 - ابوهاشم داوود بن قاسم جعفری گفته: در محضر امام حسن عسکری علیهالسلام بودم که برای مردی از اهالی یمن اجازه ورود گرفته شد، آن مرد که بلند بالا و چاق بود، وارد شد و به عنوان ولایت به حضرت سلام کرد.
علیه بالولایة. فقلت فی نفسی: لیت شعری من هذا؟ فقال أبومحمّد علیهالسلام:
هذا مِنْ وُلْدِ الأَعْرابِیَّةِ صاحِبَةِ الحِصاةِ الَّتِی طُبِعَ فِیها آبائِی بِخَواتِیمَ فَانْطُبِعَتْ، ثُمَّ قالَ:
هاتِها، فَأَخْرَجَ حِصاةً وَفِی جانِبٍ مِنْها مَوْضِعُ أَمْلَس فَطُبِعْ فِیها فَانطبع وَکَأَنِّی أَقْرَأُ نَقْشَ خاتَمِهِ السّاعَةَ «الحَسَنُ بْنُ عَلِیّ»، ثُمَّ نَهَضَ الرَّجُلُ وَهُوَ یَقُولُ:
رَحْمَةُ اللّهِ وَبَرَکاتُهُ عَلَیْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ ذُرِّیَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ، أَشْهَدُ أَنَّ حَقَّکَ الْحَقُّ الْواجِبِ کَوُجُوبِ حَقِّ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَالأَئِمَّةِ علیهمالسلام وَإِلَیْکَ انْتَهَتِ الْحِکْمَةُ وَالْوِلایَةُ وَأَنَّکَ وَلِیُّ اللّهِ الَّذِی لا عُذْرَ لأَِحَدٍ فِی الْجَهْلِ بِکَ.
فسألته عن اسمه، فقال: اسمی مهجع بن الصلت بن عقبة بن سمعان بن غانم بن أمّ غانم، وهی الأعرابیّة الیمانیة صاحبة الحصاة الّتی ختم فیها أمیر المؤمنین علیهالسلام تمام الحدیث.
من با خودم گفتم: ای کاش میدانستم که این مرد کیست؟
امام علیهالسلام فرمودند: این مرد از اولاد زن اعرابیه، صاحب سنگ است که پدرانم به آن سنگ مهر زدند و اثرشان باقی است. بعد حضرت علیهالسلام فرمود: آن را بیاور، پس سنگ را بیرون آورد و ایشان در قسمتی که خالی بود مهر مبارکشان را به سنگ زدند. و گویا هنوز هم آن نقش انگشتری و مهر حضرت را میخوانم که «حسن بن علی» نوشته بود.
بعد مرد برخاسته و [در حال رفتن] میگفت: رحمت و برکات خدا بر شما اهل بیت، ذریهای که بعضی از بعضی دیگر است، شهادت میدهم که حقّ تو مانند حقّ امیرالمؤمنین و ائمّه اطهار علیهمالسلام حقّ واجب است، حکمت و ولایت منتهی به توست، تو ولی خدایی و برای هیچ کس در جهل به تو، عذر و بهانهای نیست.
من از اسمش سؤال کردم، گفت: اسم من مهجع بن صلت بن عقبه بن سمعان بن غانم بن امّ غانم است، و او زن اعرابیه یمانیه، صاحب ریگی است که امیرالمؤمنین علیهالسلام به آن مهر زده است.(1)
1) . راجع به زن اعرابیه صاحب ریگ قبلاً هم روایاتی نقل کردهایم؛ از جمله خبر 82 و خبر 83.
172 - وروی علیّ بن محمّد بن زیاد الصیمریّ قال: دخلت علی أبی أحمد عبید اللّه بن عبد اللّه بن طاهر وبین یدیه رقعة أبی محمّد علیهالسلام فیها:
إِنِّی نازَلْتُ اللّهَ فِی هذَا الطّاغِی - یَعْنِی الْمُسْتَعِینُ - وَهُوَ آخِذُهُ بَعْدَ ثَلاثٍ، فَلَمّا کانَ الْیَوْمُ
الثّالِثِ خَلَعَ، وَکانَ مِنْ أَمْرِهِ ما کانَ إِلی أَنْ قُتِلَ.
173 - وروی سعد بن عبد اللّه، عن أبی هاشم الجعفری قال: کنت محبوسا مع أبی محمّد علیهالسلام فی حبس المهتدی بن الواثق فقال لی:
یا أَبا هاشِمُ إِنَّ هذَا الطّاغِی أَرادَ أَنْ یَعْبَثَ بِاللّهِ فِی هذِهِ اللَّیْلَةِ وَقَدْ بَتَّر اللّهُ عُمْرَهُ وَجَعَلَهُ لِلْقائِمِ مِنْ بَعْدِهِ وَلَمْ یَکُنْ لِی وَلَدٌ وَسَأُرْزَقُ وَلَدا.
2 / 172 - علی بن محمّد بن زیاد صیمری گفته است: بر ابواحمد عبیداللّه بن عبداللّه بن طاهر وارد شدم، در مقابل او نامه امام حسن عسکری علیهالسلام بود و در آن نوشته شده بود: من در مورد [شکایت از] این سرکش طغیانگر - یعنی مستعین(1)
3 / 173 - ابوهاشم جعفری گفته است: من با امام حسن عسکری علیهالسلام در حبس مهتدی بن واثق(2)
بودیم، امام علیهالسلام به من فرمودند: ای اباهاشم! این طغیانگر امشب میخواهد با [مشیت] خداوند بازی کند، امّا خداوند تبارک و تعالی عمر او را قطع کرده و حکومت را برای جانشین او قرار داده است. من فرزندی ندارم ولی به زودی فرزندی روزی من میشود.
قالَ أَبُوهاشِمُ: فَلَمّا أَصْبَحْنا شَغبَ الأَتْراکُ عَلَی الْمُهْتَدِیّ فَقَتَلُوهُ وَوَلِیَ الْمُعْتَمدُ مَکانَهُ وَسَلَّمْنَا اللّهُ تَعالی.
174 - وأخبرنی جماعة، عن التلعکبری، عن أحمد بن علیّ الرازی، عن الحسین بن علیّ، عن محمّد بن الحسن بن رزین قال: حدّثنی أبوالحسن الموسوی الخیبری قال: حدّثنی أبی أنّه کان یغشی أبامحمّد علیهالسلام بسرّ من رأی کثیرا وأنّه أتاه یوما فوجده وقد قدّمت إلیه دابّته لیرکب إلی دار السلطان، وهو متغیّر اللّون من الغضب، وکان یجیئه رجل من العامّة، فإذا رکب دعا له وجاء بأشیاء یشیع بها علیه، فکان علیهالسلام یکره ذلک.
فلمّا کان ذلک الیوم زاد الرجل فی الکلام وألحّ فسار حتّی انتهی إلی مفرق الطریقین، وضاق علی الرجل أحدهما من الدوابّ فعدل إلی طریق یخرج منه ویلقاه فیه، فدعا علیهالسلام ببعض خدمه وقال له: امض فکفّن هذا فتبعه الخادم.
ابوهاشم گفته: صبح که شد ترکها به مهتدی حمله کرده، او را به قتل رسانیدند و معتمد جای او بر تخت حکومت نشست و خداوند هم ما را از دسیسه مهتدی به سلامت داشت.
4 / 174 - ابو الحسن موسوی خیبری گفته است: پدرم بسیاری از شبها در سامرا با امام حسن عسکری علیهالسلام بود. یک روز که به محضر امام علیهالسلام رسید مرکبی برای ایشان آورده شد تا سوار شود و به خانه سلطان وقت برود. رنگ امام از شدت غضب تغییر کرده بود. مردی از عامه [برای بردن حضرت] به خدمت ایشان میرسید، وقتی که حضرت سوار میشدند او هم سوار شده با نکوهش و بیادبی، حضرت را آزار میداد و امام علیهالسلام هم از این عمل ناراحت میشدند. در آن روز مرد عامی [سنّی] نسبت به حضرت بیشتر بیادبی کرده و در کلام، سخنان زشتتری به زبان راند، تا اینکه به یک دو راهی رسیدند. به دلیل تنگی راه واینکه چهارپایان فراوانی عبور میکردند امکان تردّد برای هر دو نفر میسر نشد، بنابراین از جاده خارج شد [تا از طریق میانبر] به امام برسد. در همین حین امام علیهالسلام یکی از خدمه خود را صدا زده و فرمودند: برو این مرد را کفن کن، خادم هم امر امام را اطاعت کرد.
فلمّا انتهی علیهالسلام إلی السوق ونحن معه، خرج الرجل من الدرب لیعارضه، وکان فی الموضع بغل واقف، فضربه البغل فقتله، ووقف الغلام فکفّنه کما أمره، وسار علیهالسلام وسرنا معه.
175 - وروی سعد بن عبد اللّه، عن داود بن قاسم الجعفری قال: کنت عند أبی محمّد علیهالسلام فقال:
إِذا قامَ الْقائِمُ یَهْدِمُ الْمِنارَ وَالْمَقاصِیرَ الَّتِی فِی الْمَساجِدِ.
فَقُلْتُ فِی نَفْسِی: لأَِیِّ مَعْنیً هذا؟ فَأَقْبَلَ عَلَیَّ فَقالَ:
مَعْنی هذا أَنَّها مُحْدَثَةٌ مُبْتَدِعَةٌ لَمْ یَبْنها نَبِیٌّ ولا حُجَّةٌ.
176 - وبهذا الإسناد، عن أبی هاشم الجعفری قال: سمعت أبامحمّد علیهالسلام یقول:
مِنَ الذُّنُوبِ الَّتِی لا تُغْفَرُ، قَوْلَ الرَّجُل: لَیْتَنِی لا أُؤاخَذُ إِلاّ بِهذا.
زمانی که امام علیهالسلام به بازار رسیدند و ما هم همراه حضرت بودیم مرد وارد بر جاده شد تا با حضرت برخورد کرده و امام را با دشنام و بیادبی آزار دهد. همان جایی که او وارد جاده شد قاطری ایستاده بود و با یک ضربه لگد او را کشت، و غلام امام هم همانگونه که حضرت امر فرموده بودند ماند و او را کفن کرد و حضرت راه را ادامه دادند، ما هم پشت سر امام رفتیم.
5 / 175 - داوود بن قاسم جعفری گفته: من در محضر امام حسن عسکری علیهالسلام بودم،
حضرت فرمودند: وقتی که قائم علیهالسلام قیام کند به خراب نمودن منارهها و قصرهایی که در مساجد ساخته شده است امر میفرماید.
من با خودم گفتم: حضرت برای چه به خراب کردن اینها امر میفرماید؟
حضرت [که میدانست در قلب من چه میگذرد] رو به من کرده و فرمودند: خراب کردن آنها برای این استکه احداثشان بدعت است، چون نه پیامبر آنها را ساخته است و نه امام.
6 / 176 - ابوهاشم جعفری میگوید: از امام حسن عسکری علیهالسلام شنیدم که میفرمودند: از جمله گناهانی که بخشیده نمیشود، این است که انسان بگوید: ای کاش مواخذه و مجازات نمیشدم مگر به خاطر همین یک گناه!
فَقُلْتُ فِی نَفْسِی: إِنَّ هذا لَهُوَ الدَّقِیقُ، یَنْبَغِی لِلرَّجُلِ أَنْ یَتَفَقَّدَ مِنْ أَمْرِهِ وَمِنْ نَفْسِهِ کُلَّ شَیْءٍ، فَأَقْبَلَ عَلَیَّ أَبُومُحَمَّد علیهالسلام فَقالَ:
یا أَباهاشِم صَدَقْتَ فَالْزِمْ ما حَدَّثْتَ بِهِ نَفْسَکَ فَاِءنَّ الإشراکَ فِی النّاسِ أَخْفی مِنْ دَبِیبِ الذَّرِّ
عَلَی الصَّفا فِی اللَّیْلَةِ الظَّلْماءِ وَمِنْ دَبِیبِ الذَّرِّ عَلَی الْمَسْحِ الأَسْوَدِ.
177 - سعد بن عبد اللّه، عن أحمد بن الحسین بن عمر بن یزید قال: أخبرنی أبوالهیثم بن سیّابة أنّه کتب إلیه - لمّا أمر المعتزّ بدفعه إلی سعید الحاجب عند مضیّه إلی الکوفة وأن یحدث فیه ما یحدث به النّاس بقصر ابن هبیرة - جعلنی اللّه فداک بلغنا خبر قد أقلقنا وأبلغ منّا.
فَکَتَبَ علیهالسلام إِلَیْهِ: بَعْدَ ثالِثٍ یَأْتِیکُمُ الْفَرَجُ. فخلع المعتزّ الیوم الثالث.
با خودم گفتم: این مسأله خیلی دقیقی است، و شایسته است که انسان در امر درونی خودش و در هر مسألهای مراقب بوده و نفسش را تفتیش کند، در همین حال امام علیهالسلام متوجّه من شده و فرمودند: ای ابا هاشم! درست فکر کردی، مواظب هر حادثه و عملی باش، چرا که شرک ورزیدن در میان مردم، از راه رفتن مورچه روی سنگ صاف در شب تار، و یا روی فرش سیاه مخفیتر است.
7 / 177 - احمد بن حسین بن عمر بن یزید گفته: آنگاه که معتزّ(1)
دستور داده بود: زمانی که حسن عسگری را از کوفه عبور میدهند به دست سعید حاجب بسپارند تا حضرت را به گونهای به قصر ابن هبیره ببرند که مردم برای یکدیگر تعریف کنند. ابو هیثم بن سیّابه به امام نامه نوشت: خداوند مرا فدای شما کند، خبری به ما رسیده که موجب ناراحتی و شگفت ما شده است.
حضرت در جواب نوشتند: سه روز دیگر راحتی و خلاصی برای شما میآید.
و سه روز دیگر معتزّ از خلافت خلع شد.
1) . معتز از خلفای ظالم و ستمگر عباسی است که از سال 252 تا 255 ه.ق حکومت کرده و هم عصر امام حسن عسکری علیهالسلام بود.
178 - أخبرنی جماعة، عن أبی المفضّل الشیبانی، عن أبی الحسین محمّد بن بحر بن سهل
الشیبانی الرهنی قال: قال بشر بن سلیمان النخّاس - وهو من ولد أبی أیّوب الأنصاری أحد
موالی أبی الحسن وأبی محمّد علیهالسلام وجارهما بسرّ من رأی - أتانی کافور الخادم فقال: مولانا أبوالحسن علیّ بن محمّد العسکری علیهالسلام یدعوک إلیه فأتیته فلمّا جلست بین یدیه قال لی:
یا بشر! إنَّکَ مِنْ وُلْدِ الأَنْصارِ وَهذِهِ الْمُوالاةُ لَمْ تَزَلْ فِیکُمْ یَرِثُها خَلَفٌ عَنْ سَلَفٍ، وَأَنْتُمْ
ثِقاتُنا أَهْلَ الْبَیْتِ، وَإِنِّی مُزَکِّیکَ وَمُشَرِّفُکَ بِفَضِیلَةٍ تَسْبِقُ بِهَا الشِّیعَةُ فِی المُوالاةِ (بِها) بِسِرٍّ أَطَّلِعُکَ عَلَیْهِ وأَنْفِذُکَ فِی ابْتِیاعِ أَمَةٍ.
فَکَتَبَ کِتابا لَطِیفا بِخَطٍّ رُومِیٍّ وَلُغَةٍ رُومِیَّةٍ وَطَبَعَ عَلَیْهِ خاتَمَهُ وَأَخْرَجَ شَقِیقَةً صَفْرآءَ فِیها مِائَتانِ وَعِشْرُونَ دِینارا فَقالَ: خُذْها وَتَوَجَّهْ بِها إِلی بَغْدادَ وَأَحْضِرْ مَعْبَرَ الْفُراتِ ضَحْوَةً یَوْم
8 / 178 - بشربن سلیمان نخّاس(1)
که از اولاد ابوایوب انصاری و از اصحاب امام هادی و امام حسن عسکری علیهماالسلام بود، در سرمن رأی [سامرا] همسایه این دو امام همام بود گفته است: روزی کافور خادم نزد من آمد وگفت: مولای ما ابوالحسن علی بن محمّد عسکری[امام هادی] علیهماالسلام با شما کار دارد. من هم محضر حضرت رسیدم، وقتی در مقابل ایشان نشستم، حضرت به من فرمودند:
ای بشر! تو از اولاد انصار هستی و علاقه و محبّت نسبت به ما همیشه و نسل به نسل در میان شما بوده است، شما مورد اعتماد ما اهل بیت هستید، اکنون من به تو فضیلت و شرافتی میدهم که تاکنون احدی از شیعه در آن به تو سبقت نگرفته است و تو را به رازی مطلع کرده و برای خرید کنیزی میفرستم.
بعد حضرت نامهای را در نهایت لطافت و زیبایی و با خط رومی نوشتند و آن را مهر کردند و همیان زردی را بیرون آوردند که دویست و بیست دینار در آن بود و فرمودند:
1) . نخّاس: یعنی دلال، به کسی گفته میشود که به کار واسطهگری خرید و فروش اشتغال دارد.
کَذا، فَإِذا وَصَلْتَ إِلی جانِبِکَ زَوارِیقَ السَّبایا وَتَریَ الْجَوارِی فِیها سَتَجِدُ طَوائِفَ الْمُبتاعِینَ مِنْ وُکَلاءِ قَوّادِ بَنِی الْعَبّاسِ وَشِرْذِمَةٌ مِنْ فُتَیانِ الْعَرَبِ، فَإِذا رَأَیْتَ ذلِکَ فَأَشْرِفْ مِنَ الْبُعْدِ عَلَی الْمُسَمّی عُمَرُ بْنُ یَزِیدِ النُّخاسُ عامَّةَ نِهارِکَ إِلی أَنْ تَبْرُزَ لِلْمُبتاعِینَ جارِیَةً صِفَتها کَذا وَکَذا، لابِسَةً حَرِیرَیْنِ صَفِیقَیْنِ تَمْتَنِعُ مِنَ الْعَرْضِ وَلَمْسِ الْمُعْتَرِضِ وَالإِنْقِیادِ لِمَنْ یُحاوِلُ لَمْسَها وَتَسْمَعُ صَرْخَةً رُومِیَّةً مِنْ وَراءِ سَتْرٍ رَقِیقٍ فَاعْلَمْ أَنَّها تَقُولُ وَا هَتْکَ سِتراهُ.
فَیَقُولُ بَعْضُ الْمُبْتاعِینَ: عَلی ثَلاثُمِائَةَ دِینارٍ فَقَدْ زادَنِی الْعِفافُ فِیها رَغْبَةً.
فَتَقُولُ لَهُ بِالْعَرَبِیَّةِ: لَوْ بَرَزْتَ فِی زِیِّ سُلیمانِ بْنِ داوُدَ وَعَلی شِبْهِ مُلْکِهِ ما بَدَتْ لِی فِیکَ رَغْبَةً فَاشْفِقْ عَلی مالِکَ.
این را بگیر و برو بغداد و صبح فلان روز به محل پهلوگیری قایقهای فرات حاضر شو و زمانی که لنجهای حامل اسرا به نزدیک تو رسیدند، کنیزانی را در میان آنها میبینی و همچنین گروههایی از خریداران را مییابی که اکثر آنها از نمایندگان و وکلای بنیعباس هستند و تعداد کمی هم از جوانان عرب آنجا حاضر میشوند. وقتی که این صحنه را دیدی تمام روز را از دور مراقب [آمدن] شخصی به نام عمر بن یزید نخّاس باش تا اینکه او کنیزی را با فلان اوصاف به مشتریها نشان میدهد، دو لباس حریر پوشیده، از دیدن و دست زدن مشتریها به او جلوگیری میکند و اجازه نمیدهد که کسی او را لمس کند. میشنوی که او پشت ستر و حجاب نازکی که دارد با صدای بلند و به زبان رومی ناله و فریاد میکند، بدان که او میگوید: وای از هتک آبروی من.
یکی از خریداران میگوید: پاکدامنی او رغبت مرا در خریدن او زیاد کرد، من سیصد دینار میدهم.
جاریه با لغت عربی به خریدار میگوید: اگر تو زر و زیور زندگی سلیمان بن داوود را داشته باشی و یا ملکی شبیه به او داشته باشی، من هیچ رغبتی به تو ندارم، بنابراین دلت برای مالت بسوزد [که با خریدن من مالت را تلف کردهای].
فَیَقُولُ النُخّاسُ: فَمَا الحِیلَةُ وَلا بُدَّ مِنْ بَیْعِکَ؟
فَتَقُولُ الجارِیَةُ: وَمَا الْعَجَلَةُ وَلا بُدَّ مِنْ اختِیارِ مُبْتاعٍ یَسْکُنُ قَلْبِی إِلَیْهِ وَإِلی وَفائِهِ وَأَمانَتِهِ.
فَعِنْدَ ذلِکَ قُمْ إِلی عُمَر بْنِ یَزِیدِ النُّخاسِ وَقُلْ لَهُ: إِنَّ مَعَکَ کِتابا مُلْصَقا لِبَعْضِ الأَشرافِ کَتَبَهُ بِلُغَةٍ رُومِیَّةٍ وَخَطٍّ رُومِیٍّ وَوَصَفَ فِیهِ کَرَمَهُ وَوَفاءَهُ وَنبلَهُ وَسَخاءَهُ، فَناوِلْها لِتَتأمَّلَ مِنْهُ أَخْلاقَ صاحِبِهِ، فَإِنْ مالَتْ إِلَیْهِ وَرَضِیَتْهُ فَأَنَا وَکِیلُهُ فِی ابْتِیاعِها مِنْکَ.
قالَ بشرُ بْنُ سُلَیمْانَ: فَامْتَثَلْتُ جَمِیعَ ما حَدَّهُ لِی مَوْلایَ أَبُوالْحَسَنِ علیهالسلام فِی أَمْرِ الْجارِیَةِ.
فَلَمّا نَظَرَتْ فِی الْکِتابِ بَکَتْ بُکاءً شَدِیدا وَقالَتْ لِعُمَرَ بْنِ یَزِیدَ:
بِعْنِی مِنْ صاحِبِ هذَا الْکِتابِ وَحَلَفَتْ بِالْمُحَرَّجَة وَالْمُغَلَّظَةِ إِنَّهُ مَتی امْتَنَعَ مِنْ بَیْعِها مِنْهُ قَتَلَتْ نَفْسَها، فَما زِلْتُ أُشاحَّهُ فِی ثَمَنِها حَتَّی اسْتَقَرَّ الْأَمْرُ فِیهِ عَلی مِقْدارِ ما کانَ أَصْحَبَنِیهِ
نخّاس به کنیز میگوید: پس چاره چیست، چون ناچارم که تو را بفروشم؟
جاریه در جواب میگوید: این چه عجلهای است که دارید [عجله نکنید] من خریداری را انتخاب میکنم که قلبم به او و وفاداری وامانتداریاش آرامش بگیرد.
همین موقع تو بلند شو و نزد عمر بن یزید نخاس رفته و به او بگو که همراهت کتاب و نامهای است که یکی از اشراف و بزرگان به زبان رومی نوشته و در آن نامه اوصاف خودش را متذکر شده و کرم و وفا و بزرگواری و سخای خود را بیان داشته است. این نامه را به آن کنیز بده تا از طریق این نامه در اخلاق صاحب آن تأمل و دقت کند، اگر به صاحب نامه میل پیدا کرد و به او راضی شد، من در خرید این کنیز وکیل صاحب نامه هستم.
بشر بن سلیمان میگوید: آنچه که مولای بزرگوارم ابوالحسن علیهماالسلام فرموده بودند، اطاعت کرده و انجام دادم. پس تا چشم کنیز به نامه افتاد شدیدا گریه کرد و گفت: مرا به صاحب این نامه بفروش. و قسم شدید یاد کرد که اگر او را به صاحب نامه نفروشد خود را خواهد کشت. در مورد قیمت کنیز آنقدر مذاکره کردیم تا اینکه قیمت به همان مقدار که مولای من امام هادی علیهالسلام به من داده بودند رسید و مورد توافق
مَوْلای علیهالسلام مِنَ الدَّنانِیرَ فَاسْتَوفاهُ (مِنِّی) وَتَسَلَّمْتُ الجارِیَةَ ضاحِکَةً مُسْتَبْشِرَةً، وَانْصَرَفْتُ بِها إِلَی الْحَجِیرَةِ الَّتِی کُنْتُ آوِی إلَیْها بِبَغْدادَ، فَما أخذها القرار حتّی أخرجت کتاب مولانا علیهالسلام من جیبها وهی تلثمه وتطبّقه علی جفنها وتضعه علی خدّها وتمسحه علی بدنها.
فقلت تعجّبا منها: تلثمین کتابا لا تعرفین صاحبه؟
فقالت: أیّها العاجز الضّعیف المعرفة بمحلّ أولاد الأنبیاء أعرنی سمعک وفرّغ لی قلبک، أنا ملکیة بنت یشوعا بن قیصر ملک الروم، وأمّی من ولد الحواریّین تنسب إلی وصی المسیح شمعون، أنبّئک بالعجب:
إنّ جدّی قیصر أراد أن یزوّجنی من ابن أخیه وأنا من بنات ثلاث عشرة سنة، فجمع فی قصره من نسل الحواریّین من القسّیسین والرهبان ثلاثمائة رجل، ومن ذوی الأخطار منهم
قرار گرفت؛ یعنی دویست و بیست دینار. تمام دینارها را دادم و کنیز را گرفتم، درحالی که بسیار خوشحال و خندان بود. او را به حجره کوچکی که در بغداد در آن سکونتداشتم بردم. کنیز آرام و قرار نداشت و هنوز کاملاً در حجره قرار نگرفته بود که نامه امام را از جیبش در آورده و مدام میبوسید و به چشم و صورت و بدنش میمالید [و وجودش را به نامه امام متبرک میکرد].
با تعجب به او گفتم: نامهای را میبوسی که صاحب آن را نمیشناسی؟
به من گفت: ای عاجزی که به مقام و منزلت اولاد انبیا معرفتت کم است، گوشَت را به من بسپار و قلبت را برای [کلام] من فارغ و خالی کن. من ملکیه [ملیکه]، دختر یشوعا فرزند قیصر پادشاه روم هستم، مادرم از نسل حواریین و منتسب به شمعون، وصی حضرت مسیح علیهالسلام است، اینک خبر عجیبی به تو میدهم:
جدم قیصر میخواست مرا به عقد ازدواج برادر زادهاش در بیاورد و من سیزده سال داشتم. بنابراین سیصد نفر از کشیشها و رهبانان و هفتصد نفر از شخصیتهای مهم
سبعمائة رجل، وجمع من أمراء الأجناد وقوّاد العسکر ونقباء الجیوش وملوک العشائر أربعة آلاف، وأبرز من بهیّ ملکه عرشا مصنوعا من أصناف الجوهر (إلی صحن القصر) ورفعه فوق أربعین مرقاة، فلمّا صعد ابن أخیه وأحدقت الصلب وقامت الأساقفة عکّفا ونشرت أسفار الإنجیل، تسافلت الصلب من الأعلی فلصقت بالأرض وتقوّضت أعمدة العرش، فانهارت إلی القرار، وخرّ الصاعد من العرش مغشیّا علیه، فتغیّرت ألوان الأساقفة وارتعدت فرائصهم، فقال کبیرهم (لجدّی):
أیّها الملک أعفنا من ملاقاة هذه النحوس الدالّة علی زوال دولة هذا الدّین المسیحی والمذهب الملکانی، فتطیّر جدّی من ذلک تطیّرا شدیدا وقال للأساقفة:
أقیموا هذه الأعمدة وارفعوا الصلبان وأحضروا أخا هذا المدبّر العاثر المنکوس جدّه لأزوّجه هذه الصبیّة، فیدفع نحوسه عنکم بسعوده، فلمّا فعلوا ذلک حدث علی الثانی (مثل)
و اشراف و چهارهزار نفر از امرا و فرماندهان لشکری و بزرگان ارتش و سران قبایل مختلف را در قصرش جمع کرد و تختی که از انواع جواهر ساخته شده بود به صحن قصر آورد و بالای چهل پایه قرار دادند. وقتی که برادرزادهاش روی این تخت قرار گرفت و صلیب را بر فراز آن نصب کرد، اسقفها با تواضع تمام در برابرش ایستاده و انجیلها را باز کردند که یکدفعه صلیب از بالا به پایین افتاد و به زمین خورد و پایههای تخت شکست و تخت به زمین افتاد و برادر زاده قیصر بیهوش روی زمین افتاد. در اثر این واقعه رنگ اسقفهای حاضر در جلسه پرید و بدنشان شروع به لرزیدن کرد. بزرگشان به جدم گفت:ای پادشاه! ما را از دیدن و ملاقات این نحسیکه بر از بین رفتن دولت، و دین نصرانی و مذهب ملکانی دلالت میکند، مرخص بفرمایید. پس جدم این واقعه و کلمات بزرگ اسقفها را به فال بد گرفته و به اسقفها گفت: پایههای تخت را برپا کنید، صلیبها را نصب کنید و برادر این بدبخت [برادرزادهاش] را بیاورید تا این دختر را به عقد او در بیاورم و این نحوست را به سعادت مبدل کنم.
ما حدث علی الأوّل وتفرّق النّاس وقام جدّی قیصر مغتمّا فدخل منزل النساء وأرخیت السّتور وأریت فی تلک اللّیلة کأنّ المسیح وشمعون وعدّة من الحواریّین قد اجتمعوا فی
قصر جدّی ونصبوا فیه منبرا من نور یباری السّماء علوّا وارتفاعا فی الموضع الّذی کان
نصب جدّی فیه عرشه، ودخل علیهم محمّد صلیاللهعلیهوآله وختنه ووصیّه علیهالسلام وعدّة من أبنائه علیهمالسلام.
فتقدّم المسیح إلیه فاعتنقه فیقول له محمّد صلیاللهعلیهوآله: یا روح اللّه إنّی جئتک خاطبا من وصیّک شمعون فتاته ملیکة لابنی هذا - وأومأ بیده إلی أبی محمّد علیهالسلام - ابن صاحب هذا الکتاب فنظر المسیح إلی شمعون وقال (له): قد أتاک الشرف، فصل رحمک رحم آل محمّد علیهمالسلام قال: قد فعلت.
وقتی این کار را انجام دادند و برادر او را آوردند و همه کارها انجام شد، همان حادثه قبلی دوباره اتفاق افتاد و صلیب و تخت افتادند. مردم از ترس متفرق شدند و جدم قیصر با ناراحتی شدید وارد منزل زنها [حرمسرا] شد و پردهها را انداخت.
شب همان روز من در خواب، گویی حضرت عیسی مسیح و شمعون و تعدادی از حواریین را در قصر جدم دیدم که آنجا جمع شده بودند و منبری از نور در محلی که پدرم تخت را گذاشته بود، نصب شده بود که به بلندای آسمان بود.
[در همین زمان] حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله به همراه داماد وجانشینش علی علیهالسلام و تعدادی از فرزندانش علیهمالسلام به قصر وارد شدند و حضرت مسیح علیهالسلام جلو رفته و با پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله
معانقه و دیده بوسی کرد. بعد حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله خطاب به عیسی مسیح علیهالسلام فرمودند: ای روح اللّه! آمدهام تا از دختر وصیّات، شمعون ملیکا را برای پسرم خواستگاری کنم.
و با دست مبارک به امام حسن عسکری علیهالسلام پسر صاحب همین نامه اشاره کرد.
حضرت عیسی مسیح علیهالسلام به شمعون نگاه کرده و فرمود: شرافت و عزّت به تو رو آورده است، پس رحم خود را به رحم آل محمّد وصل کن.
شمعون گفت: انجام دادم.
فصعد ذلک المنبر فخطب محمّد صلیاللهعلیهوآله وزوّجنی من ابنه، وشهد المسیح علیهالسلاموشهد أبناء محمّد علیهمالسلام والحواریّون.
فلمّا استیقظت أشفقت أن أقصّ هذه الرؤیا علی أبی وجدّی مخافة القتل فکنت أسرّها ولا أبدیها لهم، وضرب صدری بمحبّة أبی محمّد علیهالسلام حتّی امتنعت من الطعام والشراب فضعفت نفسی ودقّ شخصی، ومرضت مرضا شدیدا، فما بقی فی مدائن الرّوم طبیب إلاّ أحضره جدّی وسأله، عن دوائی فلمّا برح به الیأس قال:
یا قرّة عینی وهل یخطر ببالک شهوة فأزوّدکها فی هذه الدنیا، فقلت: یا جدّی أری أبواب الفرج علیّ مغلقة فلو کشفت العذاب عمّن فی سجنک من أساری المسلمین، وفککت عنهم الأغلال،
وتصدّقت علیهم ومنیّتهم الخلاص رجوت أن یهب (لی) المسیح وأمّه عافیة.
آنگاه حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله بالای منبر رفته و خطبه خواند و مرا به عقد ازدواج فرزندش در آورد، و مسیح علیهالسلام و فرزندان پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله و حواریون، شاهد عقد ازدواج بودند.
وقتی که از خواب بیدار شدم، ترسیدم خوابم را برای کسی تعریف کنم که مبادا پدر یا برادرم مرابه قتل برسانند، بنابراین سرّم را پنهان کرده و افشا نکردم. در عین حال سینهام مالامال از محبت ابیمحمّد عسکری علیهالسلام بود. تا جایی که از خوردن و آشامیدن افتاده و ناتوان شدم، جسمم لاغر و ضعیف شد و شدیدا مریض شدم. جدّم در تمام شهرهای روم هر طبیب و پزشکی بود را حاضر کرد و از مداوای من سؤال کرد. زمانی که دیگر از بهبودی من مأیوس شد، به من گفت: ای نور دیده! آیا در قلبت میل به چیزی در این دنیا داری تا برای تو مهیا کنم؟
گفتم: درهای فرج بهبودی به روی من بسته شده، اگر شکنجه را از اسیران مسلمانی که در زندان تو هستند برداری و غل و زنجیر اسارت را از آنها بازکنی و به آنها صدقه داده و منت بگذاری و آزادشان کنی امیدوارم که مسیح و مادر بزرگوارش مرا شفا دهند.
فلمّا فعل ذلک تجلّدت فی إظهار الصحّة من بدنی قلیلاً وتناولت یسیرا من الطعام، فسرّ بذلک وأقبل علی إکرام الأساری وإعزازهم، فأریت [أیضا] بعد أربع عشرة لیلة کأنّ سیّدة نساء العالمین فاطمة علیهاالسلام قد زارتنی ومعها مریم ابنة عمران وألف من وصائف الجنان فتقول لی مریم:
هذه سیّدة نساء العالمین أمّ زوجک أبی محمّد علیهالسلام فأتعلّق بها وأبکی وأشکو إلیها امتناع أبی محمّد علیهالسلام من زیارتی.
فقالت سیّدة النساء علیهاالسلام: إنّ ابنی أبامحمّد لا یزورک، وأنت مشرکة باللّه علی مذهب النصاری، وهذه أختی مریم بنت عمران تبرأ إلی اللّه تعالی من دینک، فإن ملت إلی رضی اللّه ورضی المسیح ومریم علیهماالسلام وزیارة أبی محمّد إیّاک فقولی أشهد أن لا إله إلاّ اللّه وأنّ أبی
وقتی که جدم این کار را کرد، من هم در اظهار صحّت و تندرستی جدیت کردم و مقدار کمی غذا خوردم. جدم [با دیدن این وضعیت] خوشحال شد و به اسرای مسلمین احترام و اکرام کرد.
چهارده شب بعد، گویا در خواب سیّده زنان دو عالم حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلامرا دیدم که به دیدار من آمد و حضرت مریم دختر عمران و هزار حوریه از بهشت در محضر فاطمه علیهاالسلام بودند.
حضرت مریم علیهاالسلام به من گفت: ایشان بزرگ و سیّده زنان دو عالم [از اولین تا آخرین] هستند و مادر همسر تو ابی محمّد علیهالسلام است. من خودم را به دامان حضرت انداختم و گریهکنان از نیامدن ابیمحمّد شکایت کردم.
پس سیّده نساء علیهاالسلام به من فرمودند: پسرم ابا محمّد تو را دیدار نمیکند، چون تو بر مذهب نصارا و مشرک هستی و این خواهر من مریم بنت عمران است که از دین تو به خدای متعال بیزاری میجوید. بنابراین اگر مایل به کسب رضایت خدا و رضایت مسیح و مریم علیهماالسلام هستی و همچنین مایل [و مشتاق] به زیارت ابی محمّد هستی، پس بگو: اشهد ان لا اله إلاّاللّه و انّ ابی محمدا رسول اللّه [شهادت به توحید و نبوت]. وقتی که
محمّدا رسول اللّه، فلمّا تکلّمت بهذه الکلمة ضمّتنی إلی صدرها سیّدة نساء العالمین علیهاالسلام
وطیّبت نفسی وقالت: الآن توقّعی زیارة أبی محمّد فإنّی منفذته إلیک فانتبهت وأنا أنول
وأتوقّع لقاء أبی محمّد علیهالسلام.
فلمّا کان فی اللّیلة القابلة رأیت أبامحمّد علیهالسلام وکأنّی أقول له: جفوتنی یا حبیبی بعد أن أتلفت نفسی معالجة حبّک.
فقال: ما کان تأخّری عنک إلاّ لشرکک، فقد أسلمت وأنا زائرک فی کلّ لیلة إلی أن یجمع اللّه تعالی شملنا فی العیان. فما قطع عنّی زیارته بعد ذلک الی هذه الغایة.
قال بشر: فقلت لها: وکیف وقعت فی الأساری؟ فقالت: أخبرنی أبومحمّد علیهالسلام لیلة من اللّیالی أنّ جدّک سیسیّر جیشا إلی قتال المسلمین یوم کذا وکذا، ثمّ یتبعهم، فعلیک باللّحاق
من این کلمات را گفتم، سیده زنان عالمین مرا به سینه خود چسباند و جانم را پاک و طاهر کرده و فرمودند: الآن منتظر زیارت ابی محمّد باش، من او را نزد تو میفرستم.
پس وقتی که از خواب بیدار شدم، با خودم گفتم: منتظر دیدار ابی محمّد علیهالسلام میمانم. وقتی که شب بعد رسید، ابا محمّد علیهالسلام را در خواب دیدم و گویا به او عرض میکردم: حبیب من! به من ستم کردید با آن که جان من از شدت محبت شما تلف شد.
حضرت فرمودند: تأخیر من در آمدن نزد تو، فقط به خاطر شرک تو بود، حالا که مسلمان شدهاید، هر شب به دیدار شما میآیم تا اینکه خداوند تبارک وتعالی جدایی ما را در عیان به جمع تبدیل کند.
از آن روز تاکنون دیدار و زیارت ایشان قطع نشده است.
بشر گفته که به او گفتم: چگونه بین اسرا قرار گرفتی؟
گفت: یکی از شبها ابا محمّد علیهالسلام به من خبر داد که به زودی در فلان روز جدّ تو لشکری برای جنگ با مسلمانان میفرستد و خودش هم پشت سر آنها حرکت میکند،
بهم متنکّرة فی زیّ الخدم مع عدّة من الوصائف من طریق کذا، ففعلت ذلک فوقعت علینا طلائع المسلمین حتّی کان من أمری ما رأیت وشاهدت، وما شعر بأنّی ابنة ملک الروم إلی
هذه الغایة أحد سواک، وذلک باطّلاعی إیّاک علیه، ولقد سألنی الشیخ الّذی وقعت إلیه فی
سهم الغنیمة عن اسمی فأنکرته وقلت نرجس، فقال: اسم الجواری.
قلت: العجب أنّک رومیّة ولسانک عربیّ؟ قالت: نعم من ولوع جدّی وحمله إیّای علی تعلّم الآداب أن أوعز إلیّ امرأة ترجمانة لی فی الاختلاف إلیّ وکانت تقصدنی صباحا ومساء وتفیدنی العربیّة حتّی استمرّ لسانی علیها واستقام.
قال بشر: فلمّا انکفأت بها إلی سرّ من رأی دخلت علی مولای أبیالحسن علیهالسلام فقال:
و تو میبایست وضع ظاهر خود را تغییر داده و در هیبت و شمایل کنیزان با عدّهای از کنیزان از فلان راه به آنها ملحق شوی. من هم همین کار را کردم، ناگهان با طلایع و پیش قراولان سپاه اسلام برخورد کردیم، به اسارت آنها درآمدیم و کارم به اینجا کشیده شد که میبینی و شاهدی و کسی هم نفهمید که من دختر پادشاه روم هستم، بجز تو که خودم را معرفی کردم. حتی پیرمردی که به عنوان غنیمت به او رسیدم، نام مرا پرسید و من اسمم را انکار کردم و گفتم: [نامم] نرجس است.
پیرمرد گفت: اسم او اسم کنیزان است.
[بشر میگوید:] گفتم: عجیب است که تو رومی هستی و به زبان عربی تکلّم میکنی؟
گفت: بله، جدّ من ولع و اشتیاق فراوانی به تعلّم و آموزش آداب داشت و زنی را که در زبانها و ترجمه آنها مهارت داشت و عربی را میدانست، مأمور به آموزش من کرد که صبح و شب نزد من میآمد و زبان عربی را به من آموزش میداد، تا در اثر تمرین زیاد زبانم به عربی خو گرفت و روان شد.
بشر میگوید: وقتی او را به سرّ من رأی [سامرا] رساندم و محضر مبارک امام
کیف أراک اللّه عزّ الإسلام وذلّ النصرانیّة وشرف محمّد وأهل بیته علیهمالسلام؟ قالت: کیف أصف لک یا ابن رسول اللّه ما أنت أعلم به منّی؟ قال: فإنّی أحببت أن أکرمک فما أحبّ إلیک،
عشرة آلاف دینار أم بشری لک بشرف الأبد؟ قالت: بشری بولد لی قال لها:
أبشری بولد یملک الدنیا شرقا وغربا و یملأ الأرض قسطا و عدلاً کما ملئت ظلما و جورا، قالت ممّن؟ قال: ممّن خطبک رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله له لیلة کذا فی شهر کذا من سنة کذا
بالرومیة (قالت من المسیح ووصیّه؟)قال لها: ممّن زوّجک المسیح علیهالسلام ووصیّه؟ قالت: من
علی النقی علیهالسلام شرفیاب شدیم، حضرت به او فرمودند: عزت اسلام و ذلّت نصرانیت و شرف و بزرگی محمّد و اهل بیتش علیهمالسلام را چگونه دیدی؟
عرض کرد: چگونه امری را که از من بهتر میدانید برای شما توصیف کنم؟
حضرت فرمودند: میخواهم به تو اکرام کنم؛ ده هزار دینار دوست داشتنیتر است
برای تو یا اینکه تو را به شرافت ابدی بشارت بدهم؟
عرض کرد: به من بشارت فرزندم را بدهید.
حضرت به او فرمودند: تو را به فرزندی بشارت میدهم که مالک و فرمانروای همه شرق و غرب دنیا خواهد بود و زمین را همچنان که پر از ظلم و جور شده، مملو از عدل و داد میکند.
عرض کرد: از چه کسی؟
حضرت فرمودند: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله تو را در فلان شب و فلان ماه و فلان سال در کشور روم از چه کسی خواستگاری فرمود؟
عرض کرد: از مسیح و وصیش شمعون.
حضرت فرمودند: مسیح و وصی او تو را به عقد ازدواج چه کسی در آوردند؟
عرض کرد: پسر شما ابا محمّد علیهالسلام.
ابنک أبی محمّد علیهالسلام؟ فقال: هل تعرفینه؟ قالت: وهل خلت لیلة لم یرنی فیها منذ اللیلة الّتی أسلمت علی ید سیّدة النساء علیهاالسلام، قال: فقال مولانا:
یا کافور أدع أختی حکیمة، فلمّا دخلت قال لها: ها هیه فاعتنقتها طویلاً وسرّت بها کثیرا، فقال لها أبوالحسن علیهالسلام: یا بنت رسول اللّه خذیها إلی منزلک وعلّمیها الفرائض والسنن فإنّها زوجة أبی محمّد وأمّ القائم علیهالسلام.
179 - وأخبرنا جماعة، عن أبیمحمّد هارون بن موسی التلعکبری رحمهالله قال: کنت فی دهلیز أبی علیّ محمّد بن همام رحمهالله علی دکّة إذ مرّ بنا شیخ کبیر علیه درّاعة، فسلّم علی أبی علیّ بن همام فردّ علیهالسلام ومضی.
فقال لی: أ تدری من هو هذا؟ فقلت: لا.
حضرت فرمودند: آیا او را میشناسی؟
عرض کرد: از زمانی که به دست مبارک سیده نساء علیهاالسلام به شرف اسلام مشرّف شدهام، هر شب به دیدار من آمده است.
بشر میگوید: حضرت امام هادی علیهالسلام فرمودند: ای کافور! خواهرم حکیمه را نزد من بیاور. وقتی که حکیمه وارد شد، امام علیهالسلام فرمودند: این همان است، پس حکیمه با خوشحالی و سرور زیاد مدتی نرجس را به آغوش کشید. حضرت ابوالحسن علیهالسلام خطاب به حلیمه فرمودند: ای دختر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله او را به خانهات ببر، واجبات و مستحبات و سنن دین را به او آموزش بده، که این زن همسر ابی محمّد و مادر قائم علیهالسلام است.
9 / 179 - ابی محمّد هارون بن موسی تلعکبری رحمهالله گفته است: در دهلیز منزل ابیعلی محمّد بن همام رحمهالله روی سکویی نشسته بودم که پیرمرد بزرگی که شنلی روی دوشش بود از مقابل ما عبور کرد. به ابی علی بن همام سلام کرد، او هم جواب سلامش را داد و گذشت. ابی علی به من گفت: میدانی او چه کسی است؟ گفتم: نه.
فقال: هذا شاکریّ لسیّدنا أبی محمّد علیهالسلام، أ فتشتهی أن تسمع من أحادیثه شیئا؟ قلت: نعم فقال لی: معک شیء تعطیه؟ فقلت له: معی درهمان صحیحان، فقال: هما یکفیانه.
فمضیت خلفه فلحقته فقلت له: أبوعلیّ یقول لک تنشط للمصیر إلینا؟ فقال: نعم، فجئنا إلی أبی علیّ بن همام فجلس إلیه فغمز بی أبوعلیّ أن أسلّم إلیه الدرهمین [فسلّمتها إلیه]، فقال لی: ما یحتاج إلی هذا، ثمّ أخذهما فقال له أبوعلیّ بن همام: یا أبا عبد اللّه محمّد! حدّثنا عن أبی محمّد علیهالسلام ما رأیت.
فقال: کان أستاذی صالحا من بین العلویّین لم أر قطّ مثله، وکان یرکب بسرج صفته بزیون مسکی وأزرق قال: وکان یرکب إلی دار الخلافة بسرّ من رأی فی کلّ إثنین وخمیس
گفت: این مرد خادم آقای ما ابی محمّد علیهالسلام است، آیا میخواهی که از احادیث او از امام علیهالسلام چیزی بشنوی؟ گفتم: بله. گفت: چیزی داری به او بدهی؟ گفتم: دو درهم صحیح دارم. گفت: همان کافی است.
بنابراین پشت سرش رفتم تا به او رسیدم، به او گفتم: ابو علی میگوید میتوانی نزد ما برگردی؟ گفت: بله. پس با هم نزد ابی علی بن همام رفتیم، ابو علی با چشم به من اشاره کرد که دو درهم را به او بدهم، من هم دو درهم را به او دادم. پیرمرد به من گفت:
نیازی به این نبود، بعد دو درهم را گرفت. ابو علی بن همام به او گفت: ای ابا عبداللّه
محمّد! آنچه را که از امام حسن عسکری علیهالسلام دیدهای برای ما نقل کن.
گفت: استاد من در میان علویین مرد صالحی است که من هرگز مثل او را ندیده بودم. به مرکبی سوار میشد که زینش سندس کبود بود، او روزهای دوشنبه و پنجشنبه سوار برمرکب به دارالخلافه در سرّ من رأی میرفت، روز نوبت که میرسید تعداد زیادی از
قال: وکان یوم النوبة یحضر من النّاس شیء عظیم، ویغصّ الشارع بالدوابّ والبغال والحمیر والضجّة، فلا یکون لأحد موضع یمشی ولا یدخل بینهم.
قال: فإذا جاء أستاذی سکنت الضجّة، وهدأ صهیل الخیل ونهاق الحمیر، قال: وتفرّقت البهائم حتّی یصیر الطریق واسعا لا یحتاج (أن یتوقّی من الدوابّ تحفّه لیزحمها)، ثمّ یدخل فیجلس فی مرتبته الّتی جعلت له، فإذا أراد الخروج وصاح البوّابون: هاتوا دابّة أبی محمّد
سکن صیاح النّاس وصهیل الخیل، فتفرّقت الدوابّ حتّی یرکب ویمضی.
وقال الشاکریّ: واستدعاه یوما الخلیفة وشقّ ذلک علیه، وخاف أن یکون قد سعی به إلیه بعض من یحسده علی مرتبته من العلویّین والهاشمیّین، فرکب ومضی إلیه، فلمّا حصل
مردم [به دار الخلافه] حاضر میشدند و کوچه از کثرت اسب و قاطر و الاغ و همهمه، شلوغ و حتی راه بسته میشد، به طوری که کسی قادر به راه رفتن نبود و از شدت ازدحام، امکان ورود هم نبود. امّا زمانی که استادم آنجا میآمد، هیاهوی مردم و سروصدای اسب و الاغ ساکت میشد و حیوانات کنار رفته و راه را باز میکردند، به گونهای که نیازی به مواظبت نبود [که بدن انسان به حیوان برخورد نکند] بعد وارد مجلس شده و در جایگاهی که برای او اختصاص داده شده بود مینشست. زمانی هم که میخواست از دار الخلافه خارج شود و دربانان فریاد میزدند چهارپای ابومحمّد [امام حسن عسکری علیهالسلام] را بیاورید [باز] سر و صدای مردم وحیوانات ساکت میشد و حیوانات متفرق میشدند تا ایشان سوار شده و برود.
یک روز که خلیفه ایشان را احضار کرد، این امر برای حضرت سخت بود و از حسادت و سعایت و سخن چینی بعضی از علویون و هاشمیون علیه خود در نزد خلیفه ترسید [که مبادا از او سعادیت کرده باشند] سوار مرکب شده و رفت، وقتی به خانه خلیفه
فی الدار قیل له: إنّ الخلیفة قد قام ولکن اجلس فی مرتبتک أو انصرف قال: فانصرف وجاء إلی سوق الدوابّ وفیها من الضجّة والمصادمة واختلاف النّاس شیء کثیر.
فلمّا دخل إلیها سکن الناس وهدأت الدوابّ، قال: وجلس إلی نخّاس کان یشتری له الدوابّ قال: فجیء له بفرس کبوس لا یقدر أحد أن یدنو منه قال: فباعوه إیّاه بوکس فقال
[لی]: یا محمّد قم فاطرح السّرج علیه قال: فقلت: إنّه لا یقول لی ما یؤذینی، فحللت الحزام وطرحت السرج [علیه] فهدأ ولم یتحرّک وجئت به لأمضی به فجاء النخّاس فقال لی: لیس یباع، فقال لی: سلّمه إلیهم قال: فجاء النخّاس لیأخذه فالتفت إلیه التفاتة ذهب منه منهزما.
قال: ورکب ومضینا فلحقنا النخّاس فقال: صاحبه یقول: أشفقت أن یردّ، فإن کان [قد]
رسید به ایشان گفته شد که خلیفه از جایش برخاسته و رفته است، امّا شما اگر میخواهید همین جا بنشینید یا برگردید. ایشان برگشتند و به بازار فروش حیوانات آمدند، بازار پر از سر و صدا و رفت و آمد بود، همین که ایشان داخل بازار شدند مردم و حتی حیوانات [از شدت عظمت روحی حضرت] ساکت شدند. حضرت نزد دلالی که برای ایشان حیوان خرید و فروش میکرد نشست، در همین لحظه اسب چموشی را که کسی نمیتوانست نزدیک آن برود آوردند و به قیمت کم به امام فروختند.
حضرت به من فرمودند: ای محمّد! بلند شو و زین رویش بگذار، من هم برخاستم و با خودم گفتم: ایشان کاری را که اذیت داشته باشد، به من دستور نمیدهند. بنابراین کمربند زیر شکم اسب را باز کرده و زین را روی او انداختم، اسب آرام شد و حرکتی نکرد. وقتی که خواستم اسب را ببرم، دلال [به گمان اینکه رام شده] آمد و گفت: فروشی نیست. حضرت به من فرمودند: اسب را به او بده. تا دلال آمد که اسب را بگیرد، اسب چنان نگاهی به او کرد که از ترس پا به فرار گذاشت.
حضرت سوار اسب خود شد و راه افتادیم، دلال به ما رسید و گفت: صاحب اسب میگوید: از برگرداندن آن میترسم، لذا اگر [مولای تو] میداند که حیوان وحشی
علم ما فیه من الکبس فلیشتره، فقال لی أستاذی: قد علمت فقال: قد بعتک، فقال [لی]:
خذه فأخذته [قال:] فجئت به إلی الإصطبل فما تحرّک ولا آذانی ببرکة أستاذی.
فلمّا نزل جاء إلیه وأخذ أذنه الیمنی فرقاه، ثمّ أخذ أذنه الیسری فرقاه فو اللّه لقد کنت أطرح الشعیر له فأفرّقه بین یدیه، فلا یتحرّک، هذا ببرکة أستاذی.
قال أبومحمّد: قال أبوعلیّ بن همام: هذا الفرس یقال له الصئول قال: یرجم بصاحبه حتّی یرجم به الحیطان ویقوم علی رجلیه ویلطم صاحبه.
قال محمّد الشاکری: کان أستاذی أصلح من رأیت من العلویّین والهاشمیّین، ما کان یشرب هذا النبیذ، کان یجلس فی المحراب ویسجد فأنام وانتبه وأنام وهو ساجد، وکان
و چموش است آن را بخرد. حضرت به من فرمودند: پولش را بده [قیمتش را ادا کن] من فهمیدم، دلال گفت: فروختم. حضرت به من فرمودند: اسب را بگیر، من هم آن را گرفتم و به اصطبل بردم و اسب هم به برکت مولایم [امام حسن عسکری علیهالسلام] هیچ حرکت و آزاری نداشت.
زمانی که امام علیهالسلام از اسب پیاده شد، گوش راست حیوان را گرفت و وِردی خواند، بعد گوش چپش را گرفت و وِرد دیگری گفت. به خدا قسم آنچنان آرام شد که گاهی من جو را به صورت پراکنده جلو او میریزم و این حیوان هیچ حرکتی نمیکند [فقط غذایش را میخورد] و این به برکت سرور من است.
ابو محمّد از ابو علی بن همام نقل میکند که این اسب [آنقدر وحشی بود که] نامش صؤل بود [یعنی حیوانی که مردم را میکشد] و صاحبش را میانداخت، حتّی صاحبش را به دیوار میزد و روی دو پایش میایستاد و صاحبش را مجروح میکرد.
محمّد خادم گفت: مولایم در بین علویان و هاشمیان صالحترین است، او آب انگور نمیخورد [شراب نمیخورد] در محراب عبادتش مینشست و به سجده میرفت، من میخوابیدم، بیدار میشدم و باز میخوابیدم، ایشان هنوز هم در سجده بود.
قلیل الأکل، کان یحضره التین والعنب والخوخ وما شاکله، فیأکل منه الواحدة والثنتین ویقول: شل هذا یا محمّد إلی صبیانک، فأقول هذا کلّه فیقول خذه ما رأیت قطّ أسدی منه.
فهذه بعض دلائله ولو استوفیناها لطال به الکتاب وکان مع إمامته من أکرم النّاس وأجودهم.
180 - أخبرنی جماعة، عن التلعکبریّ، عن أحمد بن علیّ الرازی، عن الحسین بن علیّ، عن أبی الحسن الأیادی قال: حدّثنی أبوجعفر العمری رضیاللهعنه أنّ أباطاهر بن بلبل حجّ فنظر إلی علیّ بن جعفر الهمّانی وهو ینفق النفقات العظیمة فلمّا انصرف کتب بذلک إلی
أبی محمّد علیهالسلام فوقّع فی رقعته: قد کنّا أمرنا له بمائة ألف دینار، ثمّ أمرنا له بمثلها فأبی قبولها إبقاء علینا، ما للنّاس والدّخول فی أمرنا فیما لم ندخلهم فیه؟
حضرت بسیار کم خوراک بود، برای ایشان انجیر، انگور و هلو و انواع میوه میآوردند و ایشان یک یا دو عدد میل میکردند و میفرمودند: ای محمّد! اینها را برای بچههایت ببر. من میگفتم: همه را؟ میفرمود: همه را بگیر. من بهتر از او ندیدهام.
این بخش کوچکی از دلایل و معجزات امام حسن عسکری علیهالسلام بود و اگر میخواستیم همه را عنوان کنیم کتاب طولانی میشد. حضرت علاوه بر امامت، کریمترین و بخشندهترین مردم بود.
10 / 180 - ابو جعفر عمری رضیاللهعنه گفته: ابا طاهر بن بلبل به حجّ مشرف شد، در آنجا دید که علی بن جعفر همّانی [وکیل امام حسن عسکری علیهالسلام] اموال بسیار زیادی را خرج میکند. وقتی که از حج آمد، نامه ای به امام حسن عسکری علیهالسلام نوشت [ظاهرا اعتراض به این بذل و بخشش داشته است]. امام علیهالسلام در جواب مرقوم فرمودند: ما به ایشان امر کردیم که یکصد هزار دینار برای خودش بردارد، بعد دوباره دستور دادیم یکصد هزار دینار دیگر بردارد امّا او از پذیرش اینها خودداری کرد و همه را برای ما باقی گذاشت.
مردم حقّ ندارند در اموری که ما آنها را داخل نکردهایم [و به آنها مربوط نمیشود] وارد شوند.
فأمّا القائلون بأنّ الحسن بن علیّ لم یمت وهو حیّ باق وهو المهدیّ فقولهم باطل بما علمنا موته، کما علمنا موت من تقدّم من آبائه، والطریقة واحدة، والکلام علیهم واحد، هذا مع انقراض القائلین به واندراسهم، ولو کانوا محقّین لما انقرضوا.
ویدلّ أیضا علی صحّة وفاته ما رواه:
181 - سعد بن عبد اللّه الأشعری قال: سمعت أحمد بن عبید اللّه بن خاقان - وهو عامل السلطان بقم - فی حدیث طویل اختصرناه قال: لمّا اعتلّ أبومحمّد الحسن بن علیّ علیهالسلام بعث إلی أبی أنّ ابن الرضا قد اعتلّ، فرکب مبادرا إلی دار الخلافة، ثمّ رجع مستعجلاً ومعه
خمسة من خدم أمیر المؤمنین من ثقاته وخاصّته، منهم نحریر، فأمرهم بلزوم دار أبی محمّد
اعتقاد اینها که میگویند امام حسن نمرده و زنده است بلکه او مهدی است؛ باطل است به جهت اینکه همانگونه که مرگ پدران ایشان را میدانیم، از شهادت آن حضرت هم اطلاع داریم و راه مباحثه و منازعه با اینها یکی است [که قبلاً هم متذکر شدهایم]. علاوه بر این قائلین به این اعتقاد از بین رفته و منقرض شدهاند، در حالی که اگر حقّ بودند نمیبایست منقرض میشدند.
روایت زیر نیز دلالت بر صحّت شهادت امام حسن عسکری علیهالسلام دارد:
1 / 181 - سعد بن عبداللّه اشعری میگوید: از احمد بن عبیداللّه بن خاقان که مأمور خلیفه در شهر قم بود، حدیثی طولانی را شنیدم که مختصرش این است: وقتی که ابومحمّد حسن بن علی علیهماالسلام مریض شد، پیکی را نزد پدرم فرستاد که ابن رضا مریض شده است. پدرم سوار مرکب شده و به دارالخلافه رفت، و سپس با عجله و همراه با پنج نفر از خادمان خاص و مورد اعتماد خلیفه(1)
ازجمله نحریر، برگشت. به آنها دستور داده
1) . معتمد عباسی از سال 256 تا 279 ه.ق بر تخت سلطنت جور عباسی تکیه زد.
وتعرّف خبره وحاله، وبعث إلی نفر من المتطبّبین فأمرهم بالاختلاف إلیه وتعهده صباحا ومساءً.
فلمّا کان بعد یومین أخبر أنّه قد ضعف، فرکب حتّی نظر إلیه، ثمّ أمر المتطبّبین بلزومه، وبعث إلی قاضی القضاة فأحضره مجلسه، وأمره أن یختار من أصحابه عشرة، فبعث بهم إلی دار أبی محمّد وأمرهم بلزومه لیلاً ونهارا.
فلم یزالوا هناک حتّی توفّی علیهالسلام لأیّام مضت من شهر ربیع الأوّل سنة ستین ومائتین فصارت سرّ من رأی ضجّة واحدة «مات ابن الرضا».
ثمّ أخذوا فی تهیئته وعطلت الأسواق ورکب أبی وبنو هاشم وسائر النّاس إلی جنازته، وأمر السلطان أباعیسی بن المتوکّل بالصلاة علیه، فلمّا وضعت الجنازة دنا أبوعیسی
بود که مراقب منزل ابیمحمّد باشند و از اخبار و حال ایشان اطلاع حاصل کنند، و دنبال چند نفر از اطبا و کسانی که اطلاع از طبابت داشتند فرستاد و دستور داد که به خانه ابی محمّد رفت و آمد کرده، و صبح و شب مراقب او باشند.
دو روز که گذشت خبر رسید که ایشان ضعیف شدهاند، پس پدرم سوار شده محضر حضرت رفت. با دیدن ایشان به اطبا دستور داد که بیشتر مراقبت کنند، و به نزد قاضی القضات فرستاد و او را حاضر کرده، و به او دستور داد که ده نفر از اصحاب و یارانش انتخاب کرده و به خانه ابی محمّد بفرستد و به آنها هم دستور داد که شب و روز مواظب
باشند. این افراد دائما آنجا بودند تا اینکه حضرت چند روز گذشته از ماه ربیع الاول سال 260 ه.ق از دنیا رفته و به شهادت رسید و شهر سرّ من رأی یکپارچه فریاد و ناله شد که «ابن الرضا از دنیا رفت».
بعد آماده تجهیز و تشییع جنازه امام شدند، بازارها تعطیل شد، پدرم با بنیهاشم و مردم برای تشییع حضرت رفتند، خلیفه به ابا عیسی بن متوکل دستور داد تا به پیکر مطهر امام نماز بخواند. وقتی که جسد را روی زمین گذاشتند، ابو عیسی جلو آمده
فکشف عن وجهه وعرضه علی بنی هاشم من العلویّة والعباسیّة والقوّاد والکتّاب والقضاة والفقهاء المعدّلین وقال:
هذا الحسن بن علیّ بن محمّد بن الرضا مات حتف أنفه علی فراشه، حضره من خدم أمیر المؤمنین من ثقاته فلان وفلان وفلان، ثمّ غطّی وجهه، وصلّی علیه وکبّر علیه خمسا
وأمر بحمله فحمل من وسط داره، ودفن فی البیت الّذی دفن فیه أبوه.
و کفن را از روی چهره برداشت و به بنیهاشم و علویها و هم عباسیها و بزرگان و نویسندگان و قضات و فقهای معتدل نشان داده و گفت: این حسن بن علی بن محمّد بن الرضا است که در بستر خود به مرگ طبیعی از دنیا رفته است و فلانی و فلانی و فلانیاز خدام مورد اطمینان خلیفه شاهد مرگ او بودهاند. بعد صورت را پوشاند و با پنج تکبیر بر پیکرش نماز خواند و دستور داد که جنازه را حمل کردند، از وسط خانه امام را برداشته و در خانهای که پدرشان دفن شده بود ایشان را دفن کردند.(1)
نکته اوّل: بخشی از خبر که مشتمل بر شهادت امام حسن عسکری علیهالسلام و موضوع بحث که اثبات از دنیا رفتن امام علیهالسلام است با روایات صحیحه شیعه موافق است و به همین دلیل هم بوده است که شیخ بزرگوار مبادرت به نقل آن کردهاند.
نکته دوم: در خبر آمده که نماز امام را ابی عیسی بن متوکل خوانده است، علاوه بر اینکه این قول شاذ است، طریق احمد بن عبیداللّه بن خاقان که از عمال خلفا بوده، مورد اعتماد کامل لااقل در این فقره نیست. مضافا اینکه نماز ابا عیسی با اخبار بسیار زیاد و مشهور و معتبری متناقض است که میگویند: جعفر کذاب جلو آمد تا بر حضرت نماز بخواند، ولی حجة بن الحسن علیهماالسلام از خانه بیرون آمده و دستور دادند که جعفر عقب بایستد، جعفر هم عقب رفته و امام زمان علیهالسلام جلو آمده و بر پدر عزیزشان اقامه نماز فرمودند و بعد حضرت را برای نماز ظاهری حمل کردند.
نکته سوم: البته بین این خبر و اخبار مخالف آن که مورد وثوق امامیه هم هستند به این نحو میتوان جمع کرد که ممکن است نماز ابی عیسی در ظاهر بوده باشد، امّا پس از اینکه ولی عصر- عجل اللّه تعالی فرجه الشریف - داخل خانه بر پیکر پاک و مطهر امام حسن عسکری علیهالسلام نماز خواندهاند و مثل این امر هم قبلاً واقع شده است؛ از جمله نمازی که مأمون بر امام رضا علیهالسلام خواند که مسلم پس از اقامه نمازی بوده است که امام جواد علیهالسلام اقامه فرمودهاند و یا نمازی که سندی[ بن شاهک بر امام کاظم علیهالسلام خواند یا دیگرانی که بعضا در روایات آمده است، آن هم مطمئنا بعد از اقامه نماز توسط امام رضا علیهالسلام بوده است.
نکته چهارم: همانگونه که در مورد شهادت امام کاظم علیهالسلام گذشت، حکام جور عباسی در حالی که خود اقدام به شهادت حضرات معصومین علیهمالسلام مینمودند، سعی فراوانی هم میکردند تا شهادت ایشان را مخفی کرده و آن را مرگ طبیعی جلوه دهند تا ننگ کشتن پاکترین و صادقترین انسانها را در اذهان مردم باعوام فریبی و ظاهرسازی از دامان خود پاک کنند و به این ترتیب مردم و خصوصا شیعیان را فریب دهند، به همین علّت در نماز و عزای امامان معصوم علیهمالسلام شرکت کرده و اصلاً گاهی هم خود را صاحب عذا میدانستند؛ مثل مأمون و ... .
1) . تذّکر چند نکته پیرامون خبر بالا لازم است:
وأمّا من قال: أنّ الحسن بن علیّ علیهالسلام یعیش بعد موته، وأنّه القائم بالأمر، وتعلّقهم بما روی عن أبی عبد اللّه علیهالسلام أنّه قال: «إنّما سمّی القائم ]قائما] لأنّه یقوم بعد ما یموت.
فقوله باطل بما دلّلنا علیه من موته، وادّعاؤهم أنّه یعیش (یحتاج إلی دلیل، ولو جاز لهم ذلک لجاز أن تقول الواقفة إنّ موسی بن جعفر علیهالسلام (یعیش) بعد موته علی أنّ هذا یؤدّی
و همان مهدی موعود است
و اما کسانی که میگویند: حسن بن علی عسکری علیهماالسلام پس از مرگش زنده میشود و ایشان قائم بالأمر است و به روایتی از امام صادق علیهالسلام استدلال میکنند که حضرت فرمودند: قائم، قائم نامیده شده است به این جهت که بعد از آنکه میمیرد، قیام میکند؛ اعتقاد اینها هم باطل است به دلیل آنچه که ما در اثبات موت و از دنیا رفتن ایشان بیان کردیم.
و ادّعای آنها هم مبنی بر زنده شدن حضرت نیازمند به دلیل است، [این ادّعا باطل بوده و موجب فساد است] و اگر ادعای اینها درست باشد میبایست ادّعای واقفیه هم درست باشد که میگویند: موسی بن جعفر علیهماالسلام پس از موت، زنده میشود [و هر کسی میتواند برای کسان دیگر اینچنین ادعایی کند]. علاوه بر این پذیرش ادّعای مزبور
إلی خلوّ الزّمان من إمام بعد موت الحسن علیهالسلام إلی حین یحیی، وقد دلّلنا بأدلّة عقلیّة علی فساد ذلک.
ویدلّ علی فساد ذلک أیضا ما رواه:
182 - سعد بن عبد اللّه الأشعری، عن محمّد بن عیسی بن عبید ومحمّد بن الحسین بن أبی الخطاب، عن محمّد بن الفضل، عن أبی حمزة الثمالی قال: قلت لأبی عبد اللّه علیهالسلام:
أَ تَبْقِی الأَرْضُ بِغَیْرِ إمامٍ؟
فقال: لَوْ بَقِیَتِ الأَرْضُ بِغَیْرِ إِمامٍ ساعَةً لَساخَتْ.
183 - وَقَوْلُ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِین علیهالسلام: اللّهُمَّ إنَّکَ لاتَخْلی الأَرْضَ مِنْ حُجَّةٍ إِمّا ظاهِرا مَشْهُورا أَوْ خائِفا مَغْمُورا. یدلّ علی ذلک.
علی أنّ قوله: «یقوم بعد ما یموت» لو صحّ الخبر احتمل أن یکون أراد «یقوم بعد ما
منجر میشود که زمان پس از موت امام حسن عسکری علیهالسلام تا دوباره زنده شده ایشان، خالی از وجود امام باشد و ما با ادله عقلیه فساد این ادّعا را بیان کردیم.
[مزید اطلاع بیشتر مبادرت به نقل دو روایت میکنیم] و آنچه که دلالت بر فساد این ادّعا میکند، خبری است که روایت کردهاند:
1 / 182 - ابو حمزه ثمالی گفته است: به امام صادق علیهالسلام عرض کردم: آیا زمین بدون امام باقی میماند؟
حضرت فرمودند: اگر زمین یک ساعت بدون امام باقی باشد از بین میرود.
2 / 183 - و فرمایش امیرالمؤمنین علیهالسلام که فرمودند: بار پروردگار! تو زمین را از حجّت و امام خالی نمیگذاری؛ چه حجّت وامام ظاهر و مشهور و چه حجّت غائب خائف و مستور؛ نیز بر این مطلب دلالت میکند.
امّا در مورد این کلام که «او بعد از مرگش قیام میکند» اگر این خبر صحیح باشد، احتمال دارد مقصود این باشد که «او پس از آن که ذکر و یادش میمیرد قیام میکند»،
یموت ذکره» ویخمل ولا یعرف، وهذا جائز فی اللغة، وما دلّلنا به علی أنّ الأئمّة اثنا عشر یبطل هذا المقال لأنّ الحسن بن علیّ علیهالسلام هو الحادی عشر فیبطل قولهم، علی أنّ القائلین بذلک قد انقرضوا وللّه الحمد، ولو کان حقّا لما انقرض القائلون به.
وأمّا من ذهب إلی الفترة بعد الحسن بن علیّ علیهالسلام وخلوّ الزّمان من إمام؛
فقولهم باطل بما دلّلنا علیه من أنّ الزّمان لا یخلو عن إمام فی حال من الأحوال، بأدلّة عقلیّة وشرعیّة، وتعلّقهم بالفترات بین الرّسل باطل، لأنّ الفترة عبارة، عن خلوّ الزّمان من
یعنی در میان مردم گمنام است و شناخته نمیشود. این احتمال در علم لغت هم جایز
و مورد تأیید است.
همچنین ادلهای که اقامه کردیم مبنی بر اینکه ائمّه دوازده نفر هستند نیز این ادّعا را باطل میکند، به این دلیل که امام حسن بن علی عسکری علیهماالسلام یازدهمین امام است، پس قولشان باطل است علاوه بر آنچه که گفته شد، الحمد للّه قائلین به این قول که امام حسن عسکری علیهالسلام پس از مرگ زنده میشوند منقرض شدهاند و اگر اعتقادشان حقّ بود نمیبایست آنها منقرض شوند.
امّا کسانی که قائلند بعد از امام حسن بن علی عسکری علیهماالسلام زمان خالی از امام است به عبارتی معتقد به فترت شدهاند، کلام اینها هم به واسطه ادله عقلی و شرعی که اقامه کردیم مبنی بر اینکه زمان هرگز و هیچ گاه از امام خالی نیست، باطل میشود.
و اینکه اینها به فترت بین انبیا متمسک شده و استدلال کردهاند صحیح نیست، چرا که فترت عبارت از خالی بودن زمان از پیامبر است و ما هم نبوت را در هر حالی و در
نبیّ ونحن لا نوجب النبوّة فی کلّ حال، ولیس فی ذلک دلالة علی خلوّ الزّمان من إمام، علی أنّ القائلین بذلک قد انقرضوا وللّه الحمد فسقط هذا القول أیضا.
وأمّا القائلون بإمامة جعفر بن علیّ بعد أخیه علیهالسلام؛
فقولهم باطل بما دلّلنا علیه من أنّه یجب أن یکون الإمام معصوما لا یجوز علیه الخطأ، وأنّه یجب أن یکون أعلم الأمّة بالأحکام، وجعفر لم یکن معصوما بلا خلاف، وما ظهر من
أفعاله الّتی تنافی العصمة أکثر من أن یحصی، لا نطوّل بذکرها الکتاب، وإن عرض فیما بعد
ما یقتضی ذکر بعضها ذکرناه.
همه زمانها واجب نمیدانیم [که زمان نباید خالی از نبی باشد] و این بدان معنا نیست که زمان از امام خالی باشد،(1)
لذا فترت بین رسل شامل فترت بین امام و امام دیگر نمیشود.
علاوه بر آنچه که گفتیم الحمدللّه اینها منقرض شدهاند، لذا این قول نیز ساقط است.
[جعفر کذاب ]معتقد شدهاند
و امّا کسانی که قائل به امامت جعفر بن علی پس از شهادت برادرش امام حسن عسکری علیهالسلام شدهاند؛ قول اینها هم به وسیله استدلالی که بیان کردیم باطل است، چرا که واجب و لازم است امام معصوم باشد تا انجام فعل خطا و یا اشتباه توسط او ممکن نباشد، و اینکه میبایست از همه امّت به احکام الهی عالمتر باشد، در حالی که در مورد معصوم نبودن جعفر هیچ اختلافی وجود ندارد و اعمالی هم که از او سر زده و با مقام عصمت منافات داشته است، بیش از حدّ شمارش است و ما کتاب را به ذکر اعمال خلاف او طولانی نمیکنیم. اگر بعد از این نیازی باشد و اقتضا کند بخشی از آنها را ذکر میکنیم.
1) . ممکن است زمان از نبی خالی باشد چنانکه در فترت انبیا این گونه بوده است ولی هرگز خالی از امام نیست.
وأمّا کونه عالما فإنّه کان خالیا منه فکیف تثبت إمامته، علی أنّ القائلین بهذه المقالة قد انقرضوا أیضا وللّه الحمد والمنّة.
وأمّا من قال: لا ولد لأبی محمّد علیهالسلام، فقوله یبطل بما دلّلنا علیه من إمامة الأثنی عشر، وسیاقة الأمر فیهم.
ویزیده بیانا ما رواه:
184 - محمّد بن عبد اللّه بن جعفر الحمیری، عن أبیه، عن أحمد بن محمّد بن عیسی الأشعری، عن أحمد بن محمّد بن أبی نصر، عن عقبة بن جعفر قال: قلت لأبی الحسن علیهالسلام:
قَدْ بَلَغَتْ مَا بَلَغَتْ وَلَیْسَ لَکَ وَلَدٌ.
فَقالَ: یا عُقْبَةَ بْنَ جَعْفَرٍ! صاحِبُ هذَا الْأَمْرِ لا یَمُوتُ حَتّی یَری وَلَدَهُ مِنْ بَعْدِهِ.
و امّا عالم بودن او جعفر کذاب خالی از علم بود و بهرهای از آن نداشت. با این توضیح، امامت او چگونه ثابت میشود. علاوه بر همه آنچه که گفته شد، قائلین به این مرام نیز الحمدللّه منقرض شده و نسلشان از بین رفته است.
امّا کسانی که گفتهاند امام عسکری علیهالسلام فرزندی نداشته است؛ گفته اینها به این دلیل باطل است که ما به ادلهای استدلال کردیم که امامت برای دوازده نفر است و امر امامت در این دوازده نفر جریان دارد.
زائد بر این روایاتی است که [ذیلاً] بیان میشوند:
1 / 184 - عقبة بن جعفر گفته است: به محضر ابیالحسن [امام رضا] علیهالسلام عرض کردم: شما به این سن رسیدهاید ولی فرزندی برای شما نیست. حضرت فرمودند: ای عقبة بن جعفر! صاحب امر امامت، تا فرزند [و جانشین] بعد از خودش را نبیند نمیمیرد.
185 - عنه، عن أبیه، عن محمّد بن عیسی، عن الحسن بن علیّ الخزاز، عن عمر بن أبان، عن الحسن بن أبی حمزة، عن أبیه، عن أبی جعفر علیهالسلام قال:
یا با حَمْزَة إِنَّ الأَرْضَ لَنْ تَخْلُو إِلاّ وَفِیها عالِمٌ منّا، فَإِن زادَ النّاسُ، قالَ: قَدْ زادُوا، وَإنْ نَقَصُوا قالَ: قَدْ نَقَصُوا، وَلَنْ یَخْرُجَ اللّهُ ذلِکَ العالِمَ حَتّی یَری فِی وَلَدِهِ مَنْ یَعْلَمُ مِثْلَ عِلْمِهِ أَوْ ما شآءَ اللّه.
186 - وروی محمّد بن یعقوب الکلینی رفعه قال: قال أبومحمّد علیهالسلام - حین ولد الحجة علیهالسلام -:
زَعَمَ الظَّلَمَةُ أَنَّهُمْ یَقْتُلُونَنِی لِیَقْطَعُوا هذَا النَّسْلَ، فَکَیْفَ رَأَوْا قُدْرَةَ اللّهِ وَسَمّاهُ الْمُؤَمَّلَ.
187 - وروی سعد بن عبد اللّه، عن أبی هاشم داود بن القاسم الجعفری قال: کنت محبوسا مع أبی محمّد علیهالسلام فی حبس المهتدی بن الواثق فقال لی:
2 / 185 - امام باقر علیهالسلام به ابوحمزه ثمالی فرمودند: ای ابا حمزه! زمین هرگز خالی نمیشود مگر اینکه در آن عالمی [امامی] از ما خواهد بود، که اگر چنانچه مردم [چیزی
به دین] زیاد کردند، بگوید: زیاد کردند و اگر [چیزی از دین] کم کردند، بگوید: کم کردهاند. و خداوند هرگز آن عالم را [از دنیا] خارج نمیکند، تا اینکه از میان اولادش کسی که مانند او میداند را ببیند و یا هر چه را که خدا بخواهد.
3 / 186 - محمّد بن یعقوب کلینی سند روایت را میرساند تا آنجا که ابو محمّد امام حسن عسکری علیهالسلام در زمان تولد حضرت حجّت علیهالسلام فرمودند: ستمگران [بنی عباس] گمان کردند که مرا میکشند تا این نسل را [یعنی نسل پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله را] قطع کنند و از بین ببرند، قدرت خدا را چگونه دیدهاند. بعد اسم فرزند را مؤمل گذاشتند [یعنی کسی که آرزویش را دارند].(1)
4 / 187 - ابوهاشم داوود بن قاسم جعفری گفته است: من به همراه ابومحمّد علیهالسلام در زندان مهتدی بن واثق بودیم، حضرت به من فرمودند:
1) . صاحب مهج الداعوات این خبر را از نصر بن علی جهضمی از امام حسن عسکری علیهالسلام نقل کرده است.
یا أَباهاشِمَ إنَّ هذَا الطّاغِیَ أَرادَ أَنْ یَعْبَثَ بِاللّهِ فِی هذِهِ اللَّیْلَةِ وَقَدْ بَتَّرَ اللّهُ تَعالی عُمْرَهُ وَقَدْ جَعَلَهُ اللّهُ لِلْقائِمِ مِنْ بَعْدِهِ وَلَمْ یَکُنْ لِی وَلَدٌ وَسَأُرْزَقُ وَلَدا.
قال أبوهاشم: فلمّا أصبحنا [وطلعت الشمس] شغب الأتراک المهتدی فقتلوه، وولی
المعتمد مکانه وسلّمنا اللّه.
فأمّا من زعم أنّ الأمر قد اشتبه علیه فلا یدری هل لأبی محمّد علیهالسلام ولد أم لا إلاّ أنّهم متمسّکون بالأوّل حتّی یصحّ لهم الآخر.
فقوله باطل بما دلّلنا علیه: من صحّة إمامة ابن الحسن، وبما بیّنا من أنّ الأئمّة اثنا عشر، ومع ذلک لا ینبغی التوقّف بل یجب القطع علی إمامة ولده.
ای اباهاشم! این طغیانگر اراده کرده که امشب با تقدیر خداوند متعال بازی کند، ولی خداوند عمر او را بریده و قطع فرموده و برای جانشینش قرار داده، ولی من اگرچه فرزندی ندارم امّا به زودی خداوند به من فرزندی میدهد. [که جانشین من و خلیفه خدا است].
ابو هاشم گفته: صبح که کردیم و خورشید طلوع کرد، ترکها بر مهتدی یورش برده
واو را کشتند و معتمد جای او به خلافت نشست و خداوند تبارک و تعالی ما را آزاد کرد.
امّا کسانی که گمان کردهاند امر بر آنها مشتبه شده و [میگویند:] نمیدانند ابومحمّد فرزندی داشته است یا خیر، به همین دلیل بر اعتقاد به امامت امام حسن عسکری باقی ماندهاند تا اینکه امامت امام زمان علیهالسلام برایشان معلوم شود؛ حرف اینها هم باطل است، به خاطر اینکه ما برصحّت امامت فرزند امام حسن عسکری علیهماالسلام و اینکه ائمّه دوازده نفر هستند دلیل آوردیم و این مسأله را اثبات کردیم. بنابر این توقف، شایسته و درست نیست بلکه لازم است که بر امامت فرزند امام حسن عسکری یقین حاصل کنند.
وبما قدّمناه أیضا من أنّه «لا یمضی إمام حتّی یولد له ویری عقبه».
ویؤکّد ذلک ما رواه:
188 - محمّد بن عبد اللّه بن جعفر الحمیری، عن أبیه، عن علیّ بن سلیمان بن رشید، عن الحسن بن علیّ الخزاز قال: دخل علیّ بن أبی حمزة علی أبی الحسن الرضا علیهالسلام فقال له:
أَنْتَ إِمامٌ؟ قالَ: نَعَمْ.
فقَالَ لَهُ: إِنِّی سَمِعْتُ جَدَّکَ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ علیهالسلام یَقُولُ: لا یَکُونُ الإِمامُ إلاّ وَلَهُ عَقَبُ.
فَقالَ: أَ نَسِیتَ یا شیخُ أَوْ تَنَاسَیْتَ؟ لَیْسَ هکَذا قالَ جَعْفَرُ علیهالسلام، إِنَّما قالَ جَعْفَرُ علیهالسلام: لا یَکُونُ الإِمامُ إلاّ وَلَهُ عَقَبٌ إِلاَّ الإمامُ الَّذِی یَخْرُجُ عَلَیْهِ الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِیٍّ علیهالسلام فَإِنَّهُ لا عَقَبَ لَهُ.
فَقالَ لَهُ: صَدَقْتَ، جُعِلْتُ فِداکَ هکَذا سَمِعْتُ جَدَّکَ یَقُولُ.
از اینها گذشته ما قبلاً هم گفتهایم که هیچ امامی از دنیا نمیرود مگر اینکه فرزندی برای او به دنیا آمده و جانشین خودش را میبیند. روایت ذیل تأکید به این مسأله است:
1 / 188 - حسن بن علی خزّاز گفته که علی بن ابی حمزه به محضر امام ابیالحسن رضا علیهالسلام شرفیاب شد و از حضرت پرسید: آیا شما امام هستید؟ حضرت فرمودند: بله. بعد عرض کرد: من از جد شما جعفر بن محمّد علیهماالسلام شنیدم که میفرمودند: کسی امام نمیشود مگر اینکه جانشینی داشته باشد.
حضرت فرمودند: ای شیخ! آیا فراموش کردهای یا خودت را به فراموشی زدهای؟ جعفر علیهالسلام این گونه نفرمودهاند، بلکه ایشان فرموده: کسی امام نمیشود [چه امام حقّ و چه امام باطل] مگر اینکه جانشینی داشته باشد به جز امام [باطلی] که حسین بن علی علیهماالسلام علیه او قیام کرد او جانشینی نداشته و ندارد.
علی بن ابی حمزه گفت: جانم به فدای شما درست فرمودید، به همین ترتیب از جد شما شنیدم که میفرمودند. و همچنین ادله عقلی و شرعی که اقامه کردیم در باب اینکه زمان هرگز از وجود امام [و حجّت خدا] خالی نمیشود هم این قول بیپایه و اساس را باطل میکند.
وما دلّلنا علیه من أنّ الزّمان لا یخلو من إمام عقلاً وشرعا یفسد هذا القول أیضا.
189 - فأمّا تمسّکهم بما روی:
«تَمَسَّکُوا بِالأَوَّلِ حَتّی یَصِحَّ لَکُمُ الآخَرُ»؛
فهو خبر واحد، ومع هذا فقد تأوّله سعد بن عبد اللّه بتأویل قریب قال: قوله: «تمسّکوا بالأوّل حتّی یظهر لکم الآخر» هو دلیل علی إیجاب الخلف، لأنّه یقتضی وجوب التمسّک
امّا [نکته دیگر در مورد اینها] اینکه تمسک و استدلال کرده بودند به روایت ذیل که:
2 / 189 - متمسک و معتقد به اوّل باشید تا اینکه [امامت] دیگری برای شما تصحیح شود،(1)
پدر حارث بن مغیره میگوید: «به امام صادق علیهالسلام عرض کردم: ]آیا] زمانی پیش میآید که مردم امامشان را در آن زمان نشناسند [مثلاً امامی از دنیا رفته است و ما نمیدانیم که امام بعدی چه کسی است]؟ حضرت فرمودند: این چنین میگویند. عرض کردم: در آن زمان چه کنیم؟ امام فرمودند: وقتی که این گونه شد پس به امامت اوّل [امام قبلی] متمسک بشوید تا اینکه [امر امامت] دیگری [امام بعدی] آشکار و روشن شود.
این خبر از جمله اخبار آحاد و خبر واحد است [و خبر واحد هم به تنهایی و بدون قرائن قابل اعتماد نیست] با این وصف سعدبن عبداللّه این را به گونهای نزدیک به واقع تأویل کرده است، او گفته است: اینکه فرموده: به امامت اولی [قبلی] متمسک و معتقد باشید تا اینکه امام دیگر ثابت شود. این عبارت خود دلیل خوبی است بر اینکه وجود جانشین و خلف واجب است، چون این عبارت اقتضا میکند که اعتقاد به امامت امام قبلی همچنان واجب باشد و اینکه هرگاه امام بعدی در پس پرده غیبت و تقیّه باشد، از احوال او بحث نشود تا اینکه خداوند متعال اذن ظهور او را صادر
1) . اصل این روایت را ابن ابی زینب در کتاب غیبت آورده و مرحوم مجلسی هم از ایشان نقل کرده است و متن آن از بحار این است که ابن عقده، عن القاسم بن محمّد بن الحسین بن حازم، عن عباس بن هشام، عن عبداللّه جبله، عن علی بن حارث بن مغیره، عن ابیه، قال: قلت لابی عبداللّه علیهالسلام: یکون فترة لایعرف المسلمون امامهم فیها. فقال: یقال ذلک. قلت: فکیف نصنع. قال: «إذا کان ذلک فتمسکوا بالأمر الاول حتی یتبین لکم الآخر.» بحار الانوار / ج 52، ص 137 ح 37.
بالأوّل ولا یبحث عن أحوال الآخر إذا کان مستورا غائبا فی تقیّة حتّی یأذن اللّه فی ظهوره، ویکون الّذی یظهر أمره ویشهر نفسه، علی أنّ القائلین بذلک قد انقرضوا والحمد للّه.
وأمّا من قال بإمامة الحسن علیهالسلام وقالوا: انقطعت الإمامة کما انقطعت النبوّة.
فقولهم باطل بما دلّلنا علیه من أنّ الزّمان لا یخلو عن إمام عقلاً وشرعا وبما بیّناه من أنّ الأئمّة اثنا عشر، وسنبیّن صحّة ولادة القائم علیهالسلام بعده، فسقط قولهم من کلّ وجه، علی أنّ هؤلاء قد انقرضوا بحمد اللّه.
وقد بیّنا فساد قول الذاهبین إلی إمامة جعفر بن علیّ من الفطحیّة الّذین قالوا بإمامة عبد اللّه بن جعفر [لما مات] الصادق علیهالسلام، فلمّا مات عبد اللّه ولم یخلف ولدا رجعوا إلی القول
فرماید و چنان باشد که امر امامتش ظاهر شود و شخصیتش مشهور شود.
علاوه بر این، قائلین به این مسلک و مرام هم نسلشان منقرض شده است، الحمدللّه.
امّا قول کسانی که به امامت امام حسن عسکری علیهالسلام معتقد بودند ولی گفتهاند امامت هم نظیر نبوت قطع شده است؛ باطل و فاسد است به خاطر اینکه ما عقلاً و شرعا دلیل آورده و استدلال کردیم مبنی بر اینکه زمان هیچگاه خالی از امام نبوده و نمیشود و همچنین بیان کردیم که ائمّه دوازده نفرند، و به زودی نیز ولادت قائم علیهالسلام را اثبات میکنیم. بنابراین ادعای اینها هم از هر جهت [که ملاحظه شود] فاسد و ساقط است. علاوه بر این، اینها هم بحمداللّه منقرض شدهاند.
البته ما قبلاً فساد قول کسانی را که معتقد به امامت جعفر بن علی بوده بیان کردیم. اینها بخشی از فرقه فطحیه بودهاند که پس از شهادت امام صادق علیهالسلام به امامت عبداللّه
بإمامة موسی بن جعفر، ومن بعده إلی الحسن بن علیّ علیهمالسلام فلمّا مات الحسن علیهالسلامقالوا بإمامة جعفر، وقول هؤلاء یبطل من وجوه أفسدناها ولأنّه لا خلاف بین الإمامیّة أنّ الإمامة لا تجتمع فی أخوین بعد الحسن والحسین وقد رووا فی ذلک أخبارا کثیرة.
190 - منها ما رواه سعد بن عبد اللّه، عن محمّد بن الولید الخزّاز، عن یونس بن یعقوب قال: سمعت أباعبد اللّه علیهالسلام یقول:
أَبَی اللّهُ أَنْ یَجْعَلَ الاْءِمامَةَ لأَِخَوَیْنِ بَعْدَ الْحَسَنِ وَالْحُسَیْنِ علیهماالسلام.
191 - عنه، عن محمّد بن الحسین بن أبی الخطّاب، عن سلیمان بن جعفر، عن حمّاد بن عیسی الجهنی قال: قال أبوعبد اللّه علیهالسلام:
لا تَجْتَمِعُ الاْءِمامَةُ فِی أَخَوَیْنِ بَعْدَ الْحَسَنِ وَالْحُسَیْنِ علیهماالسلام، إِنَّما هِیَ فِی الأَْعْقابِ وَأَعْقابِ الأَْعْقابِ.
بن جعفر معتقد شدند و پس از مرگ او، چون فرزندی نداشت به امامت امام کاظم علیهالسلامتا امام حسن عسکری علیهمالسلام اعتقاد پیدا کردند و پس از شهادت امام حسن عسکری علیهالسلام به امامت جعفر[کذاب] اعتقاد پیدا کردند.
اعتقاد [سست] اینها از هر جهت فاسد و باطل است که بیان کردیم و هم اینکه در بین امامیه هیچ اختلافی نیست که امامت بعد از حسن و حسین علیهماالسلام هرگز در دو برادر جمع نمیشود.
در این باب هم روایات بسیار زیادی نقل شده است؛ از جمله:
1 / 190 - یونس بن یعقوب گفته است: از امام صادق علیهالسلام شنیدم که میفرمود: خداوند تبارک و تعالی نخواسته است که امامت بعد از حسن و حسین علیهماالسلام را برای دو برادر قرار دهد.
2 / 191 - حماد بن عیسی جهنی گفته که امام صادق علیهالسلام فرمودند: امامت بعد از حسن و حسین علیهماالسلام در دو برادر جمع نمیشود. بلکه امامت در اعقاب و نسل بعد از نسل است.
192 - وروی محمّد بن عبد اللّه بن جعفر الحمیری، عن أبیه، عن محمّد بن عیسی بن عبید، عن یونس بن عبد الرحمن، عن الحسین بن ثویر بن أبی فاختة، عن أبی عبد اللّه علیهالسلامقال:
لا تَعُودُ الاْءِمامَةُ فِی أَخَوَیْنِ بَعْدَ الْحَسَنِ وَالْحُسَیْنِ علیهماالسلام أَبَدا، إنَّها جَرَتْ مِنْ عَلِیّ بْنِ
الْحُسَیْن علیهالسلام کما قالَ - عزّوجلّ -: «وَ أُولُوا الأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلی بِبَعْضٍ فِی کِتابِ اللّهِ مِنَ الْمُؤمِنِینَ وَ الْمُهاجِرِینَ» فلا تَکُونُ بَعْدَ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ علیهالسلام إِلاّ فِی الأَعْقابِ وَ أَعْقابِ
الأَعْقابِ.
و منها أنّه لا خلاف أنّه لم یکن معصوما و قد بیّنا أنّ من شرط الإمام أن یکون معصوما، وما ظهر من أفعاله ینافی العصمة.
3 / 192 - حسین بن ثویر بن ابی فاخته از امام صادق علیهالسلام نقل میکند که حضرت فرمودند: پس از حسن و حسین علیهماالسلام امامت هرگز به دو برادر بر نمیگردد. بلکه امامت از زمان علی بن الحسین علیهماالسلام آنگونه جریان پیدا کرد که خداوند تبارک و تعالی فرموده است «و خویشاوندان، بعضی نسبت به بعضی دیگر از مؤمنان و مهاجران در کتاب خدا [و آنچه که مقرر داشته است] اولی هستند»(1)
پس از علی بن الحسین علیهماالسلامامامت فقط در نسلها و اعقاب، پشت به پشت وجود دارد.
از جمله ادلهای که ادعای طرفداران امامت جعفر کذاب را باطل میکند، این است که همه معتقدند که او معصوم نبوده است، در حالی که سابقا بیان کردیم که شرط امام این است که حتما معصوم باشد، اعمال و افعالی هم که از جعفر صادر شده است با عصمت منافات دارد.
1) . سوره احزاب / آیه 6.
193 - وقد روی أنّه لمّا ولد لأبی الحسن علیهالسلام جعفر هنّئوه به فلم یروا به سرورا.
فقیل له فی ذلک فقال: هوّن علیک أمره سیضلّ خلقا کثیرا.
194 - وروی سعد بن عبد اللّه قال: حدّثنی جماعة منهم أبوهاشم داود بن القاسم الجعفری والقاسم بن محمّد العباسی ومحمّد بن عبید اللّه ومحمّد بن إبراهیم العمریّ
وغیرهم ممّن کان حبس بسبب قتل عبد اللّه بن محمّد العبّاسی أنّ أبامحمّد علیهالسلام وأخاه جعفرا دخلا علیهم لیلاً. قالوا:
کنّا لیلة من اللّیالی جلوسا نتحدّث إذ سمعنا حرکة باب السجن فراعنا ذلک، وکان أبوهاشم علیلاً، فقال لبعضنا: اطّلع وانظر ما تری فاطّلع إلی موضع الباب فإذا الباب فتح،
4 / 193 - روایت شده که زمانی که جعفر برای ابیالحسن علیهالسلام متولد شد، [مردم] به ایشان تبریک و تهنیت میگفتند، امّا ندیدند که ایشان مسرور و خوشحال باشند. به حضرت عرض شد: چرا خوشحال نیستید؟ حضرت فرمودند: امر ولادت او را سبک بشمار او بسیاری از مردم را گمراه میکند.(1)
5 / 194 - سعد بن عبداللّه گفته که عدّهای از جمله: ابوهاشم داوود بن قاسم جعفری، قاسم بن محمّد عباسی، محمّد بن عبیداللّه، محمّد بن ابراهیم عمری و دیگران که به دلیل کشته شدن عبداللّه بن محمّد عباسی در زندان به سر میبردند، به من گفتند: شبی ابا محمّد علیهالسلام و برادرش جعفر وارد زندان شدند. و گفتند:
[ماجرا به این ترتیب بود که] شبی از شبها نشسته و مشغول صحبت کردن بودیم، که صدای حرکت [باز شدن قفل] درب زندان را شنیدیم و باعث ترس و وحشت ما شد. ابوهاشم هم که مریض بود به یک نفر از ما گفت: ببین چه خبر است؟ او هم به
1) . این روایت را از فاطمه بنت محمّد بن هیثم معروف به ابن سبانه نقل کردهاند؛ از جمله کشف الغمه و بحارالانوار/ ج50، ص 231.
وإذا هو برجلین قد أدخلا إلی السجن و ردّ الباب وأقفل، فدنا منهما فقال: من أنتما؟ فقال أحدهما: (نحن قوم من الطالبیّة حبسنا فقال: من أنتما؟ فقال) أنا الحسن بن علیّ وهذا جعفر بن علیّ، فقال: لهما جعلنی اللّه فداکما إن رأیتما أن تدخلا البیت، وبادر إلینا وإلی أبی هاشم فأعلمنا ودخلا.
فلمّا نظر إلیهما أبوهاشم قام عن مضربة کانت تحته فقبّل وجه أبی محمّد علیهالسلام وأجلسه علیها وجلس جعفر قریبا منه، فقال جعفر: وا شطناه بأعلی صوته - یعنی جاریة له - فزجره
أبومحمّد علیهالسلام وقال له: اسکت وأنّهم رأوا فیه آثار السکر وأنّ النوم غلبه وهو جالس معهم، فنام علی تلک الحال.
محل درب زندان رفت، درب زندان باز شد و دو مرد را به داخل زندان انداختند و درب را بسته و قفل کردند. [دوست ما] نزدیک آنها شد و پرسید: شما چه کسی هستید؟ یکی از آنها گفت: ما طایفهای از طالبیین هستیم که زندانی شدهایم. [دوباره] پرسید: نام شما چیست؟ گفت: من حسن بن علی هستم و این هم برادرم جعفر بن علی است. دوست ما به آنها گفت: خداوند مرا فدای شما کند، اگر صلاح میدانید به خانه من [محل حبس ما]داخل شوید. پس نزد ما و ابیهاشم آمد و به ما خبر داد، بعد آن دو وارد شدند.
تا ابوهاشم آنها را دید از روی زیراندازی که داشت برخاسته و چهره مبارک ابیالحسن علیهالسلام را بوسید و حضرت را روی زیراندازش نشاند و جعفر هم نزدیک وی نشست. جعفر با صدای بلند، کنیزش را صدا زد و گفت: واشطناه. ابومحمّد علیهالسلام او را تنبیه کرده و به او فرمودند: ساکت باش! زندانیان هم دیدند که آثار مستی در جعفر بود و در حالی که همراه زندانیان نشسته بود، خواب بر او غلبه کرده و در همان حال هم خوابید.
وما روی فیه وله من الأفعال والأقوال الشنیعة أکثر من أن تحصی ننزّه کتابنا عن ذلک.
فأمّا من قال: إنّ للخلف ولدا وإنّ الأئمّة ثلاثة عشر؛
فقولهم یفسد بما دلّلنا علیه من أنّ الأئمّة علیهمالسلام اثنا عشر، فهذا القول یجب إطراحه.
علی أنّ هذه الفرق کلّها قد انقرضت بحمد اللّه ولم یبق قائل یقول بقولها، وذلک دلیل علی بطلان هذه الأقاویل.
و آنچه که در اعمال و گفتار زشت او روایت شده است بسیار زیاد است و ما کتابمان
را از ذکر آنها منزه و پاک نگه میداریم.
امّا کسانی که گفته بودند حجة بن الحسن اولادی داشته و پس از ایشان فرزندشان به امامت رسیده است!!
قول بیاساس اینها هم باطل است چرا که استدلال کردیم که ائمّه علیهمالسلام دوازده نفر هستند. بنابراین ردّ این قول از بدیهیات است.
تذکّر:
تمامی فرقههایی که قول و اعتقادشان نقل شده است همگی منقرص شده و نسلشان از بین رفته است و هیچ قائلی باقی نمانده است که به آنها معتقد باشد.
خود این امر دلیل مستحکم و غیر قابل انکار بر بطلان این اقاویل است.
2 - فصل
فأمّا الکلام فی ولادة صاحب الزّمان وصحّتها فأشیاء اعتباریّة وأشیاء إخباریّة فأمّا الاعتباریّة فهو أنّه إذا ثبت إمامته بما دلّلنا علیه من الأقسام، وإفساد کلّ قسم منها إلاّ القول بإمامته ثبت إمامته وعلمنا بذلک صحّة ولادته إن لم یرد فیه خبر أصلاً.
وأیضا ما دلّلنا علیه من أنّ الأئمّة اثنا عشر یدلّ علی صحّة ولادته، لأنّ العدد لا یکون إلاّ لموجود.
وما دلّلنا علی أنّ صاحب الأمر لا بدّ له من غیبتین یؤکّد ذلک، لأنّ کلّ ذلک مبنی علی صحّة ولادته.
در باب ولادت حضرت صاحب الزمان علیهالسلام و صحّت آن، در دو بخش بحث میکنیم: بخشی اعتباری [یا عقلی] است و بخشی اِخباری [یا نقلی] است.
امّا بخش عقلی و اعتباری، عبارت است از اینکه وقتی از میان انواع و اقسام اقوال، امامت آن حضرت به واسطه ادلهای که اقامه کردیم ثابت شد و تمام اقوال به جز اعتقاد به امامت ایشان باطل شد، به همین جهت حتی اگر خبری هم در این باره وارد نشده باشد صحّت ولادت حضرت را خواهیم دانست.
همچنین استدلال، مبنی بر اینکه امامان دوازده نفر هستند نیز بر صحّت ولادت حضرت دلالت میکنند، به دلیل اینکه عدد فقط بر موجود صدق میکند.
و همچنین روایاتی که میگویند صاحب الزمان علیهالسلام دو غیبت دارد، تأیید و تاکیدی بر صحّت ولادت امام است، چرا که همه اینها فرع مبنی بر صحّت ولادت حضرت است.
وأمّا تصحیح ولادته من جهة الأخبار فسنذکر فی هذا الکتاب طرفا ممّا روی فیه جملة وتفصیلاً، ونذکر بعد ذلک جملة من أخبار من شاهده ورآه لأنّ استیفاء ما روی فی هذا المعنی یطول به الکتاب.
195 - أخبرنا جماعة، عن أبی محمّد هارون بن موسی التلعکبری، عن أحمد بن علیّ الرازی قال: حدّثنی محمّد بن علیّ، عن حنظلة بن زکریّا، عن الثقة قال: حدّثنی عبد اللّه بن العباس العلویّ - وما رأیت أصدق لهجة منه وکان خالفنا فی أشیاء کثیرة - قال: حدّثنی
أبوالفضل الحسین بن الحسن العلوی، قال: دخلت علی أبی محمّد علیهالسلام بسرّ من رأی فهنّأته بسیّدنا صاحب الزّمان علیهالسلام لمّا ولد.
196 - محمّد بن یعقوب الکلینی، عن محمّد بن جعفر الأسدی قال: حدّثنی أحمد بن إبراهیم قال: دخلت علی حکیمة بنت محمّد بن علیّ الرضا علیهالسلام سنة اثنتین وستین ومائتین فکلّمتها من وراء حجاب وسألتها عن دینها فسمّت لی من تأتّم بهم، قالت: فلان ابن الحسن فسمّته.
و امّا برای اثبات ولادت حضرت علیهالسلام از طریق اخبار و روایات، به زودی و در همین کتاب قسمتی از آنها که به طور اجمال و یا تفصیل نقل شده را ذکر میکنیم. پس از آن بخشی از اخبار کسانی که حضرت را دیده و شاهد او بودهاند، ذکر میکنیم! به این دلیل فقط بخشی را ذکر میکنیم که کتاب با ذکر همه آنها طولانی نشود.
1 / 195 - حنظلة بن زکریا از شخص مورد اعتماد نقل کرده: عبداللّه بن عباس علوی - که از او راستگوتر و صادقتر ندیدهام در حالیکه در بسیاری از مسائل با ما مخالفت کرده - از حسین بن حسن علوی روایت کرده که او گفته: در سرّ من رأی به خدمت امام حسن عسکری علیهالسلام رسیدم و ولادت مولایمان صاحب الزمان را به ایشان تبریک گفتم.
2 / 196 - احمد بن ابراهیم گفته که در سال 262 ه.ق به خدمت حکیمه دختر امام جواد و خواهر امام هادی علیهماالسلام رسیدم و از پشت پرده با ایشان صحبت کردم. از دین او سؤال کردم، ایشان هم کسانی را که به امامتشان معتقد بود برای من نام بردند و [در آخر] گفت: فلانی پسر حسن است [حجة بن الحسن علیهماالسلام].
فقلت لها: جعلنی اللّه فداک معاینة أو خبرا؟ فقالت: خبرا عن أبی محمّد علیهالسلام کتب به إلی أمّه، قلت لها: فأین الولد؟ قالت: مستور، فقلت: إلی من تفزع الشیعة؟ قالت: إلی الجدّة أمّ أبی محمّد علیهالسلام فقلت: (أقتدی) بمن وصیّته إلی امرأة.
فقالت: إقتد بالحسین بن علیّ علیهالسلام أوصی إلی أخته زینب بنت علیّ علیهالسلام فی الظاهر وکان ما یخرج من علیّ بن الحسین علیهالسلام من علم ینسب إلی زینب سترا علی علیّ بن الحسین علیهالسلام.
ثم قالت: إنّکم قوم أصحاب أخبار أ ما رویتم أنّ التاسع من ولد الحسین علیهالسلام یقسم میراثه وهو فی الحیاة؟
به ایشان عرض کردم: جانم به فدای شما! آیا شما او را دیدهاید یا از او خبری دارید؟
گفت: خبرش از ابی محمّد است [او خبر داده] که به مادرش[ در خصوص تولد حضرت حجّت] نامه نوشت و من به مادر حسن علیهالسلامگفتم: بچه کجاست؟ او به من گفت: مخفی است و از جایگاهش کسی خبر ندارد.
راوی میگوید از حکیمه خاتون پرسیدم: پس شیعه به چه کسی رو بیاورد و حاجت و نیازش را بگوید؟
گفت: جده ایشان و مادر امام حسن عسکری علیهالسلام.
پرسیدم: امام حسن عسکری علیهالسلام در اینکه به زن وصیت کرده [و امور را به دست یک زن سپرده] به چه کسی اقتدا کرده است؟
گفت: ایشان به حسین بن علی علیهماالسلام اقتدا کرده است که در ظاهر به خواهرش زینب علیهاالسلاموصیت کرد، و هرچه که از علوم زین العابدین علیهالسلام بروز میکرد، به خاطر مخفی نگه داشتن امر امامت امام سجاد علیهالسلام به زینب علیهاالسلام نسبت داده میشد. بعد گفت: شما که اهل اخبار و روایات هستید آیا به شما روایت نشده است که میراث نهمین [امام] از اولاد حسین علیهالسلام در حال حیاتش تقسیم میشود؟
وروی هذا الخبر التلعکبری، عن الحسن بن محمّد النهاوندی، عن الحسن بن جعفر بن مسلم الحنفی، عن أبی حامد المراغی قال: سألت حکیمة بنت محمّد أخت أبی الحسن العسکری، وذکر مثله.
197 - وقد تقدّمت الروایة من قول أبی محمّد علیهالسلام حین ولد له:
وَزَعَمَتِ الظّلمَةُ أَنَّهُم یَقْتُلُونَنِی لِیَقْطَعُوا هذَا النَّسْلَ فَکَیْفَ رَأَوْا قُدْرَةَ اللّهِ وَسَمّاهُ الْمُؤَمَّلَ.
198 - وروی محمّد بن یعقوب، عن الحسین بن محمّد الأشعری، عن المعلّی بن محمّد، عن أحمد بن محمّد قال: خرج، عن أبی محمّد علیهالسلام حین قتل الزبیری:
هذا جَزاءُ مَنِ افْتَری عَلَی اللّهِ وَعَلی أَوْلِیائِهِ زَعَمَ أَنَّهُ یَقْتُلُنِی وَلَیْسَ لِی عَقَبٌ فَکَیْفَ رَأی قُدْرَةَ اللّهِ؟
وَوُلِدَ لَهُ وَلَدٌ سَمّاهُ مُحَمَّدا سَنَةَ سِتّ وَخَمْسِینَ وَمِائَتَیْنِ.
این خبر را تلعکبری، از حسن بن محمّد نهاوندی، از حسن بن جعفر بن مسلم حنفی، از ابی حامد مراغی نقل کرده که گفته: از حکیمه دختر امام جواد و خواهر امام حسن عسکری علیهالسلام پرسیدم. که مثل همان جملات را ذکر کرده است.
3 / 197 - قبلاً از قول امام ابی محمّد عسکری علیهالسلام روایت شده که ایشان وقت تولد صاحب الزمان علیهالسلام فرمودند: ستمگران برای قطع کردن این نسل مبارک خیال کردند که مرا به قتل میرسانند، پس قدرت خداوند را چگونه دیدند؟ و بعد نام فرزند را مؤمّل، یعنی آرزو شده گذاردند.
4 / 198 - احمد بن محمّد گفته است: زمانی که زبیری کشته شد، امام حسن عسکری علیهالسلام فرمودند: این کیفر کسی است که به خدا و اولیای الهی افترا بزند، او خیال کرده بود که مرا میکشد و دیگر برای من خلفی نخواهد ماند! پس قدرت خدا را چگونه دید؟
و برای امام حسن علیهالسلام در سال 256 ه.ق فرزندی به دنیا آمد و حضرت نام او را محمّد گذاشتند.
199 - أبوهاشم الجعفری قال: قلت لأبی محمّد علیهالسلام:
جَلالَتُکَ تَمْنَعُنِی عَنْ مَسْأَلَتِکَ فَتَأْذَنُ لِی فِی أَنْ أَسْأَلَکَ؟
قالَ: سَلْ.
قُلْتُ: یا سَیِّدِی! هَلْ لَکَ وَلَدٌ؟ قالَ: نَعَمْ.
قُلْتُ: فَإِنْ حَدَثَ حَدَثٌ فَأَیْنَ أَسْأَلُ عَنْهُ؟
فَقالَ: بِالْمَدِینَةِ.
200 - وروی محمّد بن یعقوب رفعه عن نسیم الخادم، وخادم أبی محمّد علیهالسلام قال: دخلت علی صاحب الزّمان علیهالسلام بعد مولده بعشر لیال فعطست عنده فقال:
یَرْحَمُکَ اللّهُ.
فَفَرَحْتُ بِذلِکَ، فَقالَ: أَ لا أُبَشِّرُکَ فِی الْعِطاسِ؟ هُوَ أَمانٌ مِنَ الْمَوْتِ ثَلاثَ أَیّامٍ.
5 / 199 - ابو هاشم جعفری گفته: به محضر مبارک ابی محمّد امام حسن عسکری علیهالسلام عرض کردم: جلالت قدر و بزرگی شما مانع میشود که از شما مسألهای را بپرسم، آیا اجازه میفرمایید تا از شما سؤالی بپرسم؟ حضرت فرمودند: سؤال کن. عرض کردم: آیا شما فرزندی دارید؟ فرمود: آری.
عرض کردم: اگر حادثهای روی دهد [یعنی شما از دنیا بروید] فرزندتان را در کجا جست و جو کنیم و در کجا از ایشان سؤال کنیم؟ حضرت فرمودند: در مدینه.
6 / 200 - نسیم خادم ابی محمّد امام حسن عسکری علیهالسلام گفته که ده شب پس از تولد مبارک حضرت صاحب الزمان علیهالسلام به خدمت ایشان رفتم، و [در همین حال] عطسه کردم. ایشان فرمودند: یرحمک اللّه [رحمت خدا بر تو باد]. از این کلام بسیار خوشحال شدم. حضرت فرمودند: در مورد عطسه بشارتی به تو بدهم؟ و آن این است که عطسه تا سه روز امان از مرگ است.
201 - وروی محمّد بن عبد اللّه بن جعفر الحمیری، عن أبیه، عن أحمد بن هلال، عن أمیّة بن علیّ القیسی، عن سالم بن أبی حیّة، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام قال:
إِذَا اجْتَمَعَ ثَلاثُ أَسْماء مُحَمَّدٌ وَعَلِیٌّ وَالْحَسَنُ فَالرّابِعُ الْقائِمُ علیهالسلام.
202 - وروی محمّد بن یعقوب بإسناده، عن ضوء بن علیّ العجلی، عن رجل من أهل فارس - سمّاه - قال: أتیت سرّ من رأی ولزمت باب أبی محمّد علیهالسلام، فدعانی من غیر أن استأذنت فلمّا دخلت فسلّمت، قال لی:
یا فلانُ کَیْفَ حالُکَ؟ ثُمَّ قالَ: اُقْعُدْ یا فلانُ، ثُمَّ سَأَلَنِی عَنْ جَماعَةٍ مِنْ رِجالٍ وَنِساءٍ مِنْ أَهْلِی.
ثُمَّ قالَ لی: مَا الَّذِی أُقَدِّمُکَ؟ قُلْتُ: رَغْبَةً فِی خِدْمَتِکَ قالَ: فَالْزِمِ الدّارَ،
قال: فکنت فی الدار مع الخدم، ثمّ صرت أشتری لهم الحوائج من السوق، وکنت أدخل علیه بغیر إذن إذا کان فی دار الرجال.
7 / 201 - سالم بن ابی حیّه از امام صادق علیهالسلام نقل کرده که حضرت فرمودند: وقتی که نام محمّد و علی و حسن پشت سرهم آمدند، چهارمین ایشان قائم است.
8 / 202 - ضوء بن علی عجلی از مردی از اهل فارس که نام او را هم برده نقل کرده که او گفت: به سرّ من رأی رفته و ملازم درب خانه ابیمحمّد شدم [یعنی درب منزلشان ایستادم] تا اینکه حضرت بدون اینکه من اجازه ورود بگیرم مرا دعوت کردند، وقتی وارد شدم و سلام کردم، حضرت فرمودند: فلانی! حالت چطور است؟ بعد فرمودند: فلانی بنشین. آنگاه از احوال تعدادی از مردان و زنان اهل و قبیلهام پرسید. سپس فرمودند: چه چیزی شما را به اینجا آورده؟ عرض کردم: شور و شوقی که در خدمتگزاری شما دارم. حضرت فرمودند: پس ملازم خانه باش و همین جا بمان. همراه خدمتکاران در منزل بودم و حوایج ایشان را از بازار تهیه میکردم، و زمانی که
حضرت در خانه مردان [یعنی همان بیرونی] بودند من بدون اجازه گرفتن وارد میشدم.
فدخلت علیه یوما وهو فی دار الرجال، فسمعت حرکة فی البیت ونادانی: مَکانَکَ
لا تَبْرَحْ! فلم أجسر أخرج ولا أدخل فخرجت علیّ جاریة معها شیء مغطّی، ثمّ نادانی: ادخل فدخلت، ثمّ نادی الجاریة فرجعت، فقال لها: اِکْشِفِیِ عَمّا مَعَکِ، فکشفت عن غلام أبیض حسن الوجه فکشف عن بطنه، فإذا شعر نابت من لبّته إلی سرّته أخضر لیس بأسود،
فَقالَ: هذا صاحِبُکُمْ.
ثمّ أمرها فحملته فما رأیته بعد ذلک حتّی مضی أبومحمّد علیهالسلام.
فقال ضوء بن علیّ: قلت للفارسی: کم کنت تقدّر له من السنین؟ قال: سنتین.
قال العبدیّ: فقلت لضوء: کم تقدّر أنت؟ فقال: أربع عشرة سنة.
یک روز که ایشان در بیرونی بودند به محضرشان شرفیاب شدم، صدای حرکت کردن در خانه را شنیدم و حضرت هم به من فرمودند: سرجای خودت بایست و حرکت نکن! من هم نه جرأت خروج از خانه را داشتم و نه داخل شدن، در همین حین کنیزی بیرون آمد و چیزی با او بود که پوشیده شده بود. بعد حضرت به من فرمودند: داخل شو و من وارد شدم، سپس حضرت کنیز را صدا زدند و کنیز هم برگشت، حضرت به کنیز فرمودند: پرده را از چیزی که با توست بردار، کنیز پرده را از چهره پسری برداشت که سفید و بسیار زیبا بود، بعد از شکمش پرده را برداشت، [دیدم که] یک خط موی سبز رنگ از ناف او روئیده بود. بعد حضرت فرمودند: ایشان صاحب شما است.
سپس حضرت به کنیز امر فرمودند که او را ببرد و من دیگر او را ندیدم تا وقتی که ابو محمّد علیهالسلام از دنیا رفت.
ضوء بن علی میگوید به مرد فارس گفتم: تو سن او را چند سال تخمین میزنی؟ گفت: دو سال.
عبدی میگوید که به ضوء گفتم: الآن چقدر سن او را تخمین میزنی؟ گفت: چهارده سال.
قال أبوعلیّ وأبوعبد اللّه: ونحن نقدّر إحدی وعشرین سنة.
203 - وبهذا الإسناد، عن عمرو الأهوازی قال: أرانی أبومحمّد علیهالسلام ابنه وقال:
هذا صاحِبُکُمْ مِنْ بَعْدِی.
204 - وأخبرنی ابن أبی جیّد، عن محمّد بن الحسن بن الولید، عن الصفار، محمّد بن الحسن القمی، عن أبی عبد اللّه المطهّری، عن حکیمة بنت محمّد بن علیّ الرضا قالت: بعث
إلیّ أبومحمّد علیهالسلام سنة خمس وخمسین ومائتین فی النصف من شعبان وقال:
یا عَمَّةَ اجْعَلِی اللَّیْلَةَ إِفْطارَکَ عِنْدِی فَإِنَّ اللّهَ - عزّوجلّ - سَیُسِرُّکِ بِوَلِیِّهِ وَحُجَّتِهِ عَلی خَلْقِهِ خَلِیفَتِی مِنْ بَعْدِی.
قالت حکیمة: فتداخلنی لذلک سرور شدید وأخذت ثیابی علیّ وخرجت من ساعتی حتی انتهیت إلی أبی محمّد علیهالسلام، وهو جالس فی صحن داره، وجواریه حوله فقلت: جعلت
ابو علی و ابو عبداللّه گفتهاند: ما تصور میکنیم که حالا بیست و یک ساله باشد.
9 / 203 - عمرو اهوازی گفته که ابو محمّد علیهالسلام فرزندش را به من نشان داده و فرمودند: پس از من این پسر صاحب شما است.
10 / 204 - ابوعبداللّه مطهری از حکیمه نقل کرده که گفت: در شب نیمه شعبان سال 255 ه.ق امام ابو محمّد عسکری به سراغ من فرستاد، و فرمود: عمهجان! افطار امشب را با ما باش که خداوند به زودی به وسیله ولی و حجتش بر خلق و جانشین من، تو را خوشحال و مسرور میفرماید.
حکیمه گفته: به خاطر این مژده خیلی خوشحال شدم، لباسهایم را پوشیده و فورا از منزل خارج شدم و به محضر ابی محمّد علیهالسلام رسیدم. دیدم امام در صحن خانه نشسته و کنیزان ایشان در اطرافشان ایستاده بودند، گفتم: جانم به فدای شما، جانشین شما از
فداک یا سیدی! الخلف ممّن هو؟ قال: من سوسن. فأدرت طرفی فیهنّ فلم أر جاریة علیها أثر غیر سوسن.
قالت حکیمة: فلمّا أن صلّیت المغرب والعشاء الآخرة أتیت بالمائدة، فأفطرت أنا وسوسن وبایّتها فی بیت واحد، فغفوت غفوة، ثمّ استیقظت فلم أزل مفکّرة فیما وعدنی أبومحمّد علیهالسلام من أمر ولیّ اللّه علیهالسلام فقمت قبل الوقت الّذی کنت أقوم فی کلّ لیلة للصلاة، فصلّیت صلاة الّلیل حتّی بلغت إلی الوتر، فوثبت سوسن فزعة وخرجت (فزعة) [وخرجت ]وأسبغت الوضوء ثُمّ عادت فصلّت صلاة اللّیل وبلغت إلی الوتر، فوقع فی قلبی أنّ الفجر (قد) قرب، فقمت لأنظر فإذا بالفجر الأوّل قد طلع، فتداخل قلبی الشکّ من وعد
أبی محمّد علیهالسلام، فنادانی من حجرته:
لا تُشَکِّی وَکَأَنَّکَ بِالأَمْرِ السّاعَةَ قَدْ رَأَیْتِهِ إِنْ شآءَ اللّه تَعالی.
کدام زن متولد میشود؟ فرمودند: از سوسن.
با دقت به کنیزان نگاه کردم، در هیچ کدام اثر حمل را ندیدم به جز سوسن.
وقتی که نماز مغرب و عشاء را ادا کردم، غذا آورده، من و سوسن افطار کردیم، وشب هم در یک اتاق بودیم، مقدار کمی خوابیدم، امّا بعد بیدار شدم و در مورد مسأله ولی خدا و وعدهای که امام به من داده فکر میکردم، بنابراین زودتراز سایر شبها برخاسته و شروع به نماز شب کردم. به نماز وتر رسیدم، ناگهان سوسن با اضطراب و نگرانی بیدار شد، وضو گرفته و مشغول به اقامه نماز شب شد، او هم به نماز وتر رسید، در قلبم این گذشت که وقت فجر شده است، بلند شدم و دیدم فجر اوّل طلوع کرده، یک لحظه در دلم در مورد وعدهای که امام حسن عسکری علیهالسلام داده بودند شکّ کردم. حضرت در حجره خودشان مرا صدا زدند و فرمودند: شک نکن، گویا امر [تولد] نزدیک است و اگر خدا بخواهد او را میبینی.
قالت حکیمة: فاستحییت من أبی محمّد علیهالسلام وممّا وقع فی قلبی، ورجعت إلی البیت وأنا خجلة فإذا هی قد قطعت الصلاة وخرجت فزعة فلقیتها علی باب البیت فقلت: بأبی أنت (وأمّی) هل تحسّین شیئا؟ قالت: نعم یا عمّة! إنّی لأجد أمرا شدیدا.
قلت: لا خوف علیک إن شآء اللّه تعالی وأخذت وسادة فألقیتها فی وسط البیت، وأجلستها علیها وجلست منها حیث تقعد المرأة من المرأة للولادة، فقبضت علی کفّی وغمزت غمزة شدیدة، ثمّ أنت أنّة وتشهّدت ونظرت تحتها، فإذا أنا بولیّ اللّه علیهالسلام متلقّیا الأرض بمساجده. فأخذت بکتفیه فأجلسته فی حجری فإذا هو نظیف مفروغ منه،
فنادانی أبومحمّد علیهالسلام: یا عمّة هلمّی فأتینی بابنی فأتیته به، فتناوله وأخرج لسانه فمسحه علی عینیه ففتحها، ثمّ أدخله فی فیه فحنّکه
حکیمه گوید: من نسبت به شکی که در دلم واقع شده بود از امام ابی محمّد علیهالسلام حیا کردم، به خانه و اطاقی که بودیم برگشتم و از فکرم خجالت میکشیدم، یکدفعه دیدم سوسن نمازش را قطع کرده و با اضطراب بیرون آمد، جلوی درِ اتاق به او رسیدم. گفتم: پدر و مادرم به فدای تو، چیزی [دردی] احساس میکنی؟ گفت: بله، در درونم درد شدیدی احساس میکنم. گفتم: خطری تو را تهدید نمیکند، بالین و رختخوابی را در میان خانه برایش گذاشتم و او را روی آن نشاندم و خودم هم در جایی که قابلهها وقت ولادت مینشینند، نشستم. [سوسن از شدت درد و فشار] دستم را گرفت و نالهای زدو شهادتین گفت، در همان حال در بستر، ولی خدا را دیدم که به سجده افتاده بود، شانههایش را گرفتم و کنار خودم آوردم، دیدم کاملاً پاک و پاکیزه است.
امام حسن عسکری علیهالسلام به من فرمودند: عمهجان! پسرم را برایم بیاور، او را به محضر حضرت بردم، امام او را از من گرفت و زبان خود را بیرون آورده و به چشمهای
ثمّ [أدخله] فی أذنیه وأجلسه فی راحته الیسری، فاستوی ولیّ اللّه جالسا، فمسح یده علی رأسه وقال له:
یا بُنَیَ اَنْطِقْ بِقُدْرَةِ اللّه، فَاسْتَعاذَ وَلِیُ اللّهِ علیهالسلام مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجِیمِ وَاسْتَفْتَحَ:
«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ
أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ وَ نُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الأَرْضِ وَ نُرِیَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما کانُوا یَحْذَرُونَ» و صلّی علی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله وعلی أمیر المؤمنین والأئمة علیهمالسلامواحدا
واحدا حتی انتهی إلی أبیه، فناولنیه أبومحمّد علیهالسلام وقال:
یا عَمَّةَ رَدِّیهِ إِلی أُمِّهِ؛ حَتّی تَقَرَّ عَیْنُها وَ لا تَحْزَنَ وَ لِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لا یَعْلَمُونَ.
او مالید، چشمانش را باز کرد، بعد حضرت زبانش را به دهان و بعد به گوشش گذاشت، بعد در کف دست چپ خودش نشاند، و ولی خدا در دست آن حضرت نشست، حضرت دست مبارکش را به سر او کشیده و فرمودند: پسرم! با قدرت خداوندی، سخن بگو. در همین وقت ولی خدا علیهالسلام از شیطان رجیم به خداوند پناه برد و [گفت: اعوذ باللّه من الشیطان الرجیم] و این گونه آغاز کرد:
به نام خداوند بخشنده مهربان
«اراده ما بر این قرار گرفته است که به مستضعفین منّت بخشیده و آنها را پیشوایان و وارثین روی زمین قرار دهیم. حکومتشان را پا برجا سازیم و به فرعون و هامان و لشکریان آنها آنچه را بیم داشتند از این گروه نشان دهیم.»(1)
آنگاه بر پیامبر و امیرالمؤمنین و سایر ائمّه تا پدر بزرگوارش یکی پس از دیگری صلوات فرستاد. بعد طفل را به من داده و فرمودند: عمه جان! او را به مادرش برسان «تا اینکه محزون و ناراحت نشود و بداند که وعده خداوند متعال حقّ است، لکن اکثر مردم نمیدانند».(2)
فرددته إلی أمّه و قد انفجر الفجر الثانی، فصلّیت الفریضة و عقبت إلی أن طلعت الشمس، ثمّ ودعت أبا محمّد علیهالسلام وانصرفت إلی منزلی.
فلمّا کان بعد ثلاث اشتقت إلی ولی اللّه، فصرت إلیهم فبدأت بالحجرة الّتی کانت سوسن فیها، فلم أر أثرا ولا سمعت ذکرا فکرهت أن أسأل، فدخلت علی أبی محمّد علیهالسلامفاستحییت أن أبدأه بالسؤال، فبدأنی فقال:
(هُوَ) یا عَمَّةُ فِی کَنَفِ اللّهِ وَحِرْزِهِ وَسِتْرِهِ وَغَیْبِهِ حَتّی یَأْذَنَ اللّهُ لَهُ، فَإِذا غَیَّبَ اللّهُ شَخْصِی وَتَوَفّانِی وَرَأَیْتِ شِیعَتِی قَدِ اخْتَلَفُوا فَأَخْبِرِی الثِّقاتِ مِنْهُمْ، وَلیکِنْ عِنْدَکَ وَعِنْدَهُمْ مَکْتُوما، فَإِنَّ وَلِیَ اللّهِ یَغِیبُهُ اللّهُ عَنْ خَلْقِهِ وَیَحْجُبُهُ عَنْ عِبادِهِ فَلا یَراهُ أَحَدٌ حَتّی یُقدِّمُ لَهُ جَبْرَئِیلُ علیهالسلام فَرَسَهُ «لِیَقْضِیَ اللّهُ أَمْراً کانَ مَفْعُولاً»
بچه را در حالی که فجر ثانی طلوع کرده بود [و وقت ادای نماز صبح بود] به مادرش سپردم. فریضه صبح را ادا کرده، تا طلوع آفتاب مشغول تعقیبات شدم، پس از آن با حضرت خداحافظی کرده و به منزل خودم رفتم.
بعد از سه روز شوق زیارت ولی خدا را داشتم، پس به طرف آنها و به سراغ حجرهای که سوسن در آن بود رفتم، نه اثری دیدم و نه صدایی شنیدم [اثری از طفل نبود] با این حال سختم بود سؤالی بپرسم، بعد به محضر ابی محمد علیهالسلام رسیدم، حیا کردم که ابتدا به سؤال کنم. خود حضرت شروع به صحبت کرده و فرمودند: عمه جان! او در کنف و حفظ و امان خداوند تبارک و تعالی است و در غیب خدا است تا زمانی که برای [ظهور] او اجازه داده شود، [عمه جان] زمانی که من از دنیا بروم و خداوند جسمم را غایب کند، و دیدی که شیعیان من اختلاف میکنند، آن وقت به افراد مورد اعتماد آنها خبر [ولی خدا] را برسان، ولی نزد خودت و آنها مخفی نمایید، تحقیقا خداوند ولیاش را از دیدهها پنهان کرده و غایب خواهد نمود، تا زمانی که جبرئیل علیهالسلاماسب او را پیش او بکشد، «برای آن است که خداوند کاری را که میبایست انجام شود تحقق بخشد».(1)
1) . سوره انفال / آیه 42.
205 - وبهذا الإسناد، عن محمّد بن الحسن بن الولید، عن محمّد بن یحیی العطار، عن محمّد بن حمویه الرازی، عن الحسین بن رزق اللّه، عن موسی بن محمّد بن جعفر قال: حدّثتنی حکیمة بنت محمّد علیهالسلام بمثل معنی الحدیث الأوّل إلاّ أنّها قالت: فقال لی أبومحمّد علیهالسلام: یا عمّة إذا کان الیوم السابع فأتینا.
فلمّا أصبحت جئت لأسلم علی أبی محمّد علیهالسلام وکشفت عنه الستر لأتفقّد سیّدی فلم أره، فقلت له: جعلت فداک ما فعل سیّدی؟ فقال:
یا عَمَّةُ اسْتَوْدَعْناهُ الَّذِی اسْتَوْدَعَتْ أُمِّ مُوسی.
فلمّا کان الیوم السابع جئت فسلّمت وجلست فقال:
هَلُمُّوا ابْنِی، فَجِیءَ بِسَیِّدِی وَهُوَ فِی خَرقِ صَفَرٍ فَفَعَلَ بِهِ کَفِعْلِهِ الأَوَّل، ثُمَّ أَدْلی لِسانَهُ فِی فَیْهِ کَأَنَّما یَغْذِیهِ لَبَنا وَعَسَلاً، ثُمَّ قالَ: تَکَلَّمْ یا بُنَیَ.
11 / 205 - موسی بن محمّد بن جعفر گفته: حکیمه دختر امام جواد علیهالسلام نظیر معنای حدیث قبلی را برایم نقل کرد، به جز اینکه گفت: ابو محمّد علیهالسلام به من فرمودند: ای عمه! وقتی روز هفتم شد، نزد ما بیا. پس وقتی که صبح کردم آمدم که به ابومحمّد علیهالسلامسلام کنم، پرده را بالا زدم که سیّد و آقای خودم را ببینم، امّا ایشان را ندیدم. به حضرت عرض کردم: جانم به فدای شما! آقای من چه شده؟ حضرت فرمودند: عمه جان! او را به کسی سپردم که مادر موسی سپرد.
روز هفتم که شد، آمدم و به حضرت سلام کردم و نشستم. حضرت فرمودند: پسرم را بیاورید. پس سیّد و آقایم را در حالی که در پارچه زردی پیچیده شده بود، آوردند. آنگاه حضرت همان کاری را که در روایت قبلی بود انجام داد، بعد زبانش را در دهان او قرار داد و گویا بچه را با شیر و عسل تغذیه میکند. بعد فرمودند: پسرم صحبت کن.
فَقالَ علیهالسلام: أَشْهَدُ أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ اللّهُ وَثَنّی بِالصَّلاةِ عَلی مُحَمَّدٍ وَعَلَی الأَئِمَّةِ علیهمالسلامحَتّی وَقَفَ عَلی أَبِیهِ ثُمَّ قَرَأَ بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ إِلی قوله ما کانُوا یَحْذَرُونَ.
206 - أحمد بن علیّ الرازی، عن محمّد بن علیّ، عن علیّ بن سمیع بن بنان، عن محمّد بن علیّ بن أبی الداری، عن أحمد بن محمّد، عن أحمد بن عبد اللّه، عن أحمد بن روح الأهوازی، عن محمّد بن إبراهیم، عن حکیمة بمثل معنی الحدیث الأوّل إلاّ أنّه قال:
قالت: بعث إلیّ أبومحمّد علیهالسلام لیلة النصف من شهر رمضان سنة خمس وخمسین ومائتین.
قالت: وقلت له: یا ابن رسول اللّه من أمّه؟ قال: نرجس.
و [حضرت صاحب علیهالسلام] فرمود: شهادت میدهم که خدایی به جز اللّه نیست و با صلوات بر محمّد و ائمّه علیهمالسلام آنان را ثنا گفت [یک یک بر امامان سلام و صلوات فرستاد].
تا رسید به نام پدرش و بعد این آیه قرآن را قرائت کردند:
به نام خداوند بخشنده مهربان
«اراده ما بر این قرار گرفته است که بر مستضعفین منّت بخشیده و آنها را پیشوایان و وراثان روی زمین قرار دهیم. حکومتشان را پا برجا سازیم و به فرعون و هامان و لشکریان آنها آنچه را که بیم داشتند از این گروه نشان دهیم.»(1)
12 / 206 - محمّد بن ابراهیم از حکیمه مثل معنی حدیث اوّل را روایت کرده إلاّ اینکه در این حدیث گفته که حکیمه گفت: در نیمه ماه رمضان سال 255 ه.ق امام حسن عسکری علیهالسلام به سراغ من فرستاد [پس از رفتن] از امام پرسیدم: ای پسر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله مادر [ولی خدا] کیست؟ حضرت فرمودند: نرجس.
1) . سوره قصص / آیه 5 و 6.
قالت: فلمّا کان فی الیوم الثالث اشتدّ شوقی إلی ولیّ اللّه، فأتیتهم عائدة فبدأت بالحجرة الّتی فیها الجاریة، فإذا أنا بها جالسة فی مجلس المرأة النفساء وعلیها أثواب صفر، وهی
معصّبة الرأس فسلّمت علیها والتفت إلی جانب البیت وإذا بمهد علیه أثواب خضر، فعدلت إلی المهد ورفعت عنه الأثواب فإذا أنا بولیّ اللّه نائم علی قفاه غیر محزوم ولا مقموط، ففتح عینیه وجعل یضحک ویناجینی بإصبعه، فتناولته وأدنیته إلی فمی لأقبّله، فشممت منه رائحة ما شممت قطّ أطیب منها، ونادانی أبومحمّد علیهالسلام: یا عَمََّتِی! هَلُمِّی فَتایَ إِلَیَّ، فتناوله وقال:
یا بُنَیَ اَنْطِقْ وذکر الحدیث.
قالت: ثمّ تناولته منه وهو یقول:
یا بُنَیَ أَسْتَوْدِعُکَ الَّذِی اِسْتَوْدَعَتْهُ أُمُّ مُوسی، کُنْ فِی دَعَةِ اللّهِ وَسِتْرِهِ وَکَنَفِهِ وَجَوارِهِ.
روز سوم ولادت، شوقم به زیارت ولی خدا علیهالسلامشدید شد، بنابراین به نزدشان آمده و ابتدائا به حجرهای که جاریه و کنیز حضرت آنجا بود رفتم و دیدم که او در بستر زایمان نشسته و لباسهای زرد هم پوشیده و سرش را هم بسته بود. به او سلام کردم و به طرف دیگر اتاق نگاه کردم، گهواره را دیدم که روی آن پارچههای سبز رنگ بود، به طرف گهواره رفتم، پارچه را برداشتم، ولیّ خدا را دیدم که بر پشت خوابیده و دستان مبارکش از قنداقه بیرون است. چشمهایش را باز کرده و شروع کرد به خندیدن و با اشاره انگشت با من حرف میزدند، تا حضرت را برداشتم که ببوسم متوجّه بوی خوشی از ایشان شدم که تا به حال چنین بویی به مشامم نرسیده بود. در همین حین امام علیهالسلام مرا صدا زده، فرمودند: پسرم را بیاور. ایشان را گرفته و فرمودند: پسرم! صحبت کن. - که دنباله حدیث مانند حدیث قبلی است.
حکیمه میگوید: سپس من ایشان را از امام گرفتم، در همین حین خطاب به فرزندش فرمودند: پسرم! تو را به کسی سپردم که مادر موسی، موسی را به او سپرد. در امان و حفظ
وَقالَ: رَدِّیهِ إِلی أُمِّهِ یا عَمَّة وَاکْتُمِی خَبَرَ هذَا المَوْلُودِ عَلَیْنا وَلا تُخْبِرِی بِهِ أَحَدا حَتّی یَبْلُغَ الْکِتابُ أَجَلُهُ.
فأتیت أمّه وودّعتهم وذکر الحدیث إلی آخره.
أحمد بن علیّ الرازی، عن محمّد بن علیّ، عن حنظلة بن زکریّا قال: حدّثنی الثقة، عن محمّد بن علیّ بن بلال، عن حکیمة بمثل ذلک.
207 - وفی روایة أخری عن جماعة من الشیوخ أنّ حکیمة حدّثت بهذا الحدیث وذکرت أنّه کان لیلة النصف من شعبان وأنّ أمّه نرجس وساقت الحدیث إلی قولها: فإذا أنا
بحسّ سیّدی وبصوت أبی محمّد علیهالسلام وهو یقول:
یا عَمَّتِی هاتِی ابْنِی إِلَیَّ.
فکشفت عن سیّدی. فإذا هو ساجد متلقّیا الأرض بمساجده وعلی ذراعه الأیمن مکتوب «جآءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقا»
و جوار خدا باش. بعد به من فرمودند: او را به مادرش بده و خبر تولد او را مخفی کن، و تا وقتش نشده، احدی را مطلع نکن. من هم بچه را به مادرش دادم و خداحافظی کردم.
13 / 207 - در حدیثی دیگر، جماعتی از بزرگان نقل کردهاند که حکیمه گفته است: ولادت حضرت [صاحب الزمان] در نیمه شعبان بوده و مادرش نرجس است. حکیمه حدیث را ذکر کرده تا به اینجا که گفته: من حرکت سیّد و مولای خودم را دیدم و امام حسن هم فرمودند: عمه جان! پسرم را بیاور. من پرده را برداشتم یکدفعه دیدم که مولای من بر روی مواضع سجده خود [دو انگشت شصت پا - دو زانو - دو کف دست و پیشانی] به سجده افتاده و بر مچ دست راستش نوشته شده: «حقّ فرار رسید و باطل مضمحل و نابود شد و [اصولاً] باطل نابود شدنی است».(1)
1) . سوره اسراء / آیه 81.
فضممته إلیّ فوجدته مفروغا منه فلفّفته فی ثوب و حملته إلی أبی محمّد علیهالسلام وذکروا الحدیث إلی قوله أشهد أن لا إله إلاّ اللّه وأن محمّدا رسول اللّه وأنّ علیا أمیر المؤمنین حقا، ثمّ لم یزل یعد السادة الأوصیاء إلی أن بلغ إلی نفسه ودعا لأولیائه بالفرج علی یدیه، ثمّ أحجم.
وقالت: ثمّ رفع بینی وبین أبی محمّد علیهالسلام کالحجاب فلم أر سیّدی، فقلت لأبی محمّد: یا سیّدی! أین مولای؟ فقال: أَخَذَهُ مَنْ هُوَ أَحَقُّ مِنْکَ وَمِنّا، ثمّ ذکروا الحدیث بتمامه.
وزادوا فیه: فلمّا کان بعد أربعین یوما دخلت علی أبی محمّد علیهالسلام فإذا مولانا الصاحب یمشی فی الدار، فلم أر وجها أحسن من وجهه ولا لغة أفصح من لغته.
فقال أبومحمّد علیهالسلام: هذَا المَوْلُودُ الکَرِیمُ عَلَی اللّهِ - عزّوجلّ -.
او را به سینهام چسباندم، دیدم پاک و پاکیزه است. پس از آن، حضرت را در پارچهای گذاشته و به محضر امام حسن عسکری علیهالسلام بردم - حدیث را ذکر میکند تا آنجا که حضرت فرمودند: «اشهد ان لا اله الاّ اللّه واشهد انّ محمّدا رسول اللّه وانّ علیا امیرالمؤمنین حقا». سپس تمامی ائمه علیهمالسلام را یکی پس از دیگری نام برده تا به وجود مبارک خودشان رسیدند و در حقّ محبینشان دعا فرمودند که با دست مبارک حضرت گشایش برایشان ایجاد شود و بعد سکوت فرمودند. حکیمه میگوید: سپس گویی بین من و امام حسن علیهالسلام پرده و حجابی افتاد آنچنان که من ایشان را نمیدیدم. پس به ایشان عرض کردم: ای مولای من، سرورم کجاست؟ [چه شده؟] حضرت فرمودند: کسی که از ما و شما نسبت به او سزاوارتر است ولی را گرفت. سپس روایت را به طور کامل بیان کردهاند. و به آن افزودهاند که حکیمه گفت: پس از چهل روز از این ماجرا به محضر امام حسن عسکری رسیدم؛ ناگاه مولایمان حضرت صاحب را دیدم که در خانه راه میرفت. چهرهای به زیبایی چهره ایشان و سخنی فصیحتر از کلام ایشان ندیدهام.
امام حسن علیهالسلام فرمودند: این نوزاد در پیشگاه خداوندی صاحب احترام خاص است.
فقلت: سیّدی أری من أمره ما أری وله أربعون یوما. فتبسّم وقال:
یا عَمَّتِی أَ ما عَلِمْتَ أَنّا مَعاشِرَ الأَئِمَّةِ نَنْشَأُ فِی الْیَوْمِ ما یَنْشَأُ غَیْرُنا فِی السَّنَةِ.
فقمت، فقبّلت رأسه وانصرفت، ثمّ عدت وتفقّدته فلم أره، فقلت لأبی محمّد علیهالسلام: ما فعل مولانا؟
فَقالَ: یا عَمَّةَ اسْتَوْدَعْناهُ الَّذِی اسْتَوْدَعَتْ أُمُّ مُوسی.
208 - أحمد بن علیّ الرازی، عن محمّد بن علیّ، عن حنظلة بن زکریّا قال: حدّثنی أحمد بن بلال بن داود الکاتب وکان عامیا بمحلّ من النصب لأهل البیت علیهمالسلام یظهر ذلک ولا یکتمه، وکان صدیقا لی یظهر مودّة بما فیه من طبع أهل العراق، فیقول - کلّما لقینی - لک عندی خبر تفرح به ولا أخبرک به، فأتغافل عنه إلی أن جمعنی وإیّاه موضع خلوة، فاستقصیت عنه وسألته أن یخبرنیفقال:
عرض کردم: سرورم! با اینکه ایشان فقط چهل روز دارند امّا او را [از نظر رشد] شگفتآور میبینم! حضرت لبخندی زده و فرمودند: عمه جان! مگر نمیدانی که ما ائمه در روز به اندازه یک سال دیگران رشد و نمو میکنیم؟! پس من برخاسته و سر مبارک حضرت را بوسیده و رفتم، پس از مدتی برای احوالپرسی برگشتم، ولی ایشان را ندیدم، پس عرض کردم: سرورم چه شد؟ فرمودند: عمه جان! او را به همان کسی سپردم که مادر موسی فرزندش را به او سپرد.
14 / 208 - حنظلة بن زکریا نقل کرده که احمد بن بلال بن داوود کاتب که از اهل سنّت و حتی ناصبی هم بود و ناصبی بودنش را هم کتمان نمیکرد، با من هم رفاقتی داشت و ظاهرا دوستی و مودتش را همان طور که طبع مردم عراق است [نسبت به من] اظهار میکرد.
این شخص هر وقت با من ملاقات میکرد میگفت: خبری دارم که تو را شاد میکند ولی به تو نمیگویم. من هم توجّه چندانی نمیکردم، تا اینکه در جایی با هم خلوت
کردیم و من از آن خبر از او پرسیدم و خواستم که به من اطلاع دهد.
کانت دورنا بسرّ من رأی مقابل دار ابن الرضا یعنی أبامحمّد الحسن بن علیّ علیهالسلام، فغبت عنها دهرا طویلاً إلی قزوین وغیرها، ثمّ قضی لی الرجوع إلیها، فلمّا وافیتها وقد کنت
فقدت جمیع من خلّفته من أهلی وقراباتی إلاّ عجوزا کانت ربّتنی ولها بنت معها وکانت من
طبع الأوّل مستورة صائنة لا تحسن الکذب وکذلک موالیات لنا بقین فی الدار، فأقمت عندهن أیّاما، ثمّ عزمت الخروج، فقالت العجوزة کیف تستعجل الانصراف وقد غبت زمانا؟ فأقم عندنا لنفرح بمکانک، فقلت لها علی جهة الهزء: أرید أن أصیر إلی کربلاء، وکان النّاس للخروج فی النصف من شعبان أو لیوم عرفة، فقالت: یا بنیّ أعیذک باللّه أن تستهین ما ذکرت أوتقوله علی وجه الهزء فإنّی أحدّثک بما رأیته یعنی بعد خروجک من عندنا بسنتین.
او گفت: منزل ما در سرّ من رأی مقابل خانه ابن الرضا امام حسن عسکری علیهالسلام بود، مدّت طولانی از سامرا به قزوین و شهرهای دیگر رفتم. بعد از مدّتها به سرّ من رأی برگشتم و از میان بستگان و نزدیکانم که وقت رفتنم آنجا گذاشته بودم فقط پیرزنی بود که مرا بزرگ کرده بود، او دختری داشت که درست مثل کودکیاش با عفت و پاکدامن بود، و دروغ و گناه را بد میدانست. همچنین تعدادی از کنیزان فامیل هم که در خانه ما
زندگی میکردند، مانده بودند. چند روزی را آنجا بودم تا اینکه عزم مسافرت و خروج از آنجا را داشتم که پیرزن گفت: چه عجلهای در رفتن داری در حالی که دوری شما طولانی بوده؟ پس در اینجا بمان تا با بودن تو ما هم شاد بشویم. من هم به قصد استهزا و مسخره گفتم: میخواهم بروم کربلا، چون مردم برای نیمه شعبان و یا روز عرفه آنجا میرفتند. پیرزن گفت: ای پسر! از اینکه به قصد مسخره کردن و اهانت این جمله را گفته باشی به خدا پناه میبرم، من چیزی که دو سال بعد از رفتن تو دیدم را برایت نقل میکنم [تا قدر و منزلت این خانواده را بدانی].
کنت فی هذا البیت نائمة بالقرب من الدهلیز ومعی ابنتی وأنا بین النائمة والیقظانة، إذ دخل رجل حسن الوجه نظیف الثیاب طیّب الرائحة، فقال: یا فلانة یجیئک الساعة من یدعوک فی الجیران، فلا تمتنعی من الذهاب معه ولا تخافی، ففزعت فنادیت ابنتی وقلت لها: هل شعرت بأحد دخل البیت فقالت: لا، فذکرت اللّه وقرأت ونمت، فجاء الرجل بعینه
وقال لی مثل قوله، ففزعت وصحت بابنتی فقالت: لم یدخل البیت [أحد] فاذکری اللّه ولا تفزعی فقرأت ونمت.
فلمّا کان فی [اللیلة] الثالثة جاء الرجل وقال: یا فلانة قد جاءک من یدعوک ویقرع الباب فاذهبی معه، وسمعت دقّ الباب فقمت وراء الباب وقلت: من هذا؟ فقال: افتحی ولا تخافی،
فعرفت کلامه وفتحت الباب فإذا خادم معه إزار فقال: یحتاج إلیک بعض الجیران لحاجة
شبی در همین خانه نزدیک دالان با دخترم خوابیده بودم، ناگهان در بین خواب و بیداری بودم که مردی با صورت بسیار زیبا و خوشبو با لباسهای پاک و تمیز وارد خانه شد و گفت: ای فلانه! همین ساعت یک نفر میآید و میخواهد که نزد همسایه بروی، پس نترس و از رفتن امتناع نکن. من ترسیدم، دخترم را صدا زدم و از او پرسیدم: تو متوجّه شدی که کسی وارد خانه شد؟ دخترم گفت: نه. نام خدا را بردم و اذکاری خواندم و خوابیدم. [لحظاتی بعد] آن مرد دوباره آمد و آنچه را که گفته بود تکرار کرد. دوباره ترسیدم و دخترم را صدا زدم، دخترم گفت: مادر کسی وارد خانه نشده است، خدا را یاد کن. من هم باز ذکر خدا را خواندم و خوابیدم. برای بار سوم آن مرد آمد و به من
گفت: کسی که قرار بود تو را نزد همسایه ببرد آمده و درب خانه را میکوبد، با او برو. در همین حین صدای کوبیدن در را شنیدم، رفتم پشت در و گفتم: که هستی؟ گفت: در را باز کن و نترس. صدایش را شناختم و در را باز کردم، خادمی بود که چادری هم با او بود، گفت: یکی از همسایههای شما برای امر مهمی به شما احتیاج دارد.
مهمّة، فادخلی ولفّ رأسی بالملاءة وأدخلنی الدار وأنا أعرفها، فإذا بشقاق مشدودة وسط الدار ورجل قاعد بجنب الشقاق، فرفع الخادم طرفة فدخلت وإذا امرأة قد أخذها الطلق وامرأة قاعدة خلفها کأنّها تقبلها.
فقالت المرأة: تعیننا فیما نحن فیه، فعالجتها بما یعالج به مثلها فما کان إلاّ قلیلاً حتّی سقط غلام فأخذته علی کفّی وصحت غلام غلام، وأخرجت رأسی من طرف الشقاق أبشّر الرجل القاعد، فقیل لی لا تصیحی، فلمّا رددت وجهی إلی الغلام قد کنت فقدته من کفّی فقالت لی المرأة القاعدة: لا تصیحی، وأخذ الخادم بیدی ولفّ رأسی بالملاءة وأخرجنی من
الدار وردّنی إلی داری وناولنی صرّة وقال [لی]: لا تخبری بما رأیت أحدا.
فدخلت الدار ورجعت إلی فراشی فی هذا البیت وابنتی نائمة [بعد] فأنبهتها وسألتها هل
چادر را سرم کردم مرا داخل خانهای برد که میشناختم. در میان خانه پردههای طولانی مستطیل شکل کشیده شده بودند و مردی در یک طرف پرده نشسته بود، خادم پرده را از یک طرف بلند کرد و من هم وارد خانه شدم و زنی را دیدم که درد زایمان گرفته بود و زن دیگری هم در پشت سر او بود که گویا قابله بود، به من گفت: در این کار به ما کمک کن. من هم معالجاتی را که در این مورد صورت میپذیرد انجام دادم. مدّت خیلی کمی گذشت که پسری به دنیا آمد، او را روی دستم گذاشته و فریاد زدم: پسر است، پسر است. سرم را از پرده بیرون بردم تا به مردی که نشسته بود بشارت بدهم، فورا به من گفته شد: داد و فریاد نکن آرام باش. صورتم را به طرف بچه برگرداندم، امّا او را در دستم ندیدم. پس زنی که نشسته بود، به من گفت: سر و صدا نکن، و خادم دست مرا گرفت و چادر را بر سرم کرد و از آنجا بیرون آورد و به منزلم رسانید و کیسهای هم به من داد و گفت: چیزی را که دیدی به کسی نگو.
داخل خانه شده و روی رختخواب خودم رفتم، در حالی که دخترم هنوز خواب بود، او را بیدار کردم و پرسیدم: آیا از رفتن و آمدن من با خبر شدی؟ گفت: نه.
علمت بخروجی ورجوعی؟ فقالت: لا، وفتحت الصرّة فی ذلک الوقت وإذا فیها عشرة دنانیر عددا، وما أخبرت بهذا أحدا إلاّ فی هذا الوقت لمّا تکلّمت بهذا الکلام علی حدّ الهزء فحدّثتک إشفاقا علیک، فإنّ لهؤلاء القوم عند اللّه - عزّوجلّ - شأنا ومنزلة، وکلّ ما یدّعونه حق، قال:
فعجبت من قولها وصرفته إلی السخریّة والهزء ولم أسألها عن الوقت غیر أنّی أعلم یقینا أنّی غبت عنهم فی سنة نیّف وخمسین ومائتین ورجعت إلی سرّ من رأی فی وقت أخبرتنی العجوزة بهذا الخبر فی سنة إحدی وثمانین ومائتین فی وزارة عبید اللّه بن سلیمان لمّا قصدته.
قال حنظلة: فدعوت بأبی الفرج المظفّر بن أحمد حتّی سمع معی [منه] هذا الخبر.
209 - محمّد بن یعقوب، عن بعض أصحابنا، عن عبد اللّه بن جعفر الحمیری قال: اجتمعت والشیخ أبوعمرو عند أحمد بن إسحاق بن سعد الأشعری فغمزنی أحمد بن إسحاق أن أسأله عن الخلف.
کیسه را باز کردم، دیدم ده دینار در آن است. این ماجرا را تا حالا به کسی نگفتهام، ولی چون تو با استهزا و مسخره صحبت کردی، برایت ترسیدم [از عاقبت مسخره کردن این خانواده] و این ماجرا را برایت گفتم، مطمئنا این قوم [ائمّه علیهمالسلام] در پیشگاه خداوند متعال شأن و منزلت بزرگی دارند و هرچه ادّعا میکنند عین حقّ است.
من از صحبتهای پیرزن تعجب کردم و صحبت او را مسخره و شوخی گرفتم؛ لذا وقت ماجرا را نپرسیدم، امّا یقینا میدانم که در سال دویست و پنجاه و خوردهای [سه و چهار] از سرّمنرأی رفتم و در سال 281 ه.ق در زمان وزارت عبیداللّه بن سلیمان به سرّ من رأی برگشتم و حکایت پیرزن را شنیدم.
حنظله گفته: ابوالفرج مظفر بن احمد را دعوت کردم و این خبر را با او شنیدیم.
15 / 209 - عبداللّه بن جعفر حمیری گفته است: من و شیخ ابو عمر نزد احمد بن اسحاق بن سعد اشعری جمع بودیم، احمد بن اسحاق با چشم به من اشاره کرد که از ابو عَمرو در مورد خلف سؤال کنم.
فقلت له: یا أباعمرو إنّی لأرید أن أسألک عن شیء وما أنا بشاکّ فیما أرید أن أسألک عنه، فإنّ اعتقادی ودینی أنّ الأرض لا تخلو من حجّة إلاّ إذا کان قبل القیامة بأربعین یوما
(رفع الحجّة وغلق باب التوبة «فلم یکن ینفع) نفسا إیمانها لَمْ تَکُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ کَسَبَتْ فی إِیمانِها خَیْرا» فأولئک شرار [من] خلق اللّه - عزّوجلّ - و هم الّذین تقوم علیهم القیامة.
ولکن أحببت أن أزداد یقینا فإنّ إبراهیم علیهالسلام سأل ربّه أن یریه کیف یحیی الموتی «قال أَوَلَمْ تُؤْمِنْ قال بَلی وَلکِنْ لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی».
و قد أخبرنی أبوعلیّ أحمد بن إسحاق أنّه سأل أباالحسن صاحب العسکر علیهالسلام وقال:
مَنْ أُعامِلُ وَعَمَّنْ آخُذُ وَقَوْلُ مَنْ أَقْبَل؟ فَقَالَ [لَهُ]:
به او گفتم: ای ابا عمرو! میخواهم چیزی را از تو بپرسم که در مورد آن هیچ شکّ و شبههای ندارم. چون دین و اعتقاد من این است که زمین از حجّت خدا خالی نمیماند، مگر چهل روز قبل از قیامت، که حجّت برداشته شده و در توبه بسته میشود. «پس ایمان هیچ کس به او نفعی نمیرساند، در صورتی که قبلاً ایمان نیاورده باشد و یا در ایمانش خیری کسب نکرده باشد»(1)
این گروه بدترین خلق خدا هستند. اینها کسانیاند که قیامت علیه آنها خواهد بود.
لکن دوست دارم که یقینم بیشتر بشود، همچنان که ابراهیم علیهالسلام از پروردگارش سؤال کرد که نشانش دهد چگونه مرده را زنده میکند، «خداوند فرمود: آیا مگر ایمان نداری؟ گفت: بله ایمان دارم ولکن میخواهم قلبم آرام بگیرد.»(2)
چون ابو علی احمد بن اسحاق به من گفت که از حضرت ابا الحسن امام هادی علیهالسلام پرسیده است: کارم را با چه کسی در میان بگذارم و قول چه کسی را بگیرم و از چه کسی بپذیرم؟
اَلْعَمْرِیّ ثِقَتِی فَما أَدّی إِلَیْکَ عَنِّی فَعَنِّی یُؤَدِّی، وَما قالَ لَکَ فَعَنِّی یَقُولُ، فَاسْمَعْ لَهُ وَأَطِعْ، فَإِنَّهُ الثِّقَةُ الْمَأْمُونُ.
وأخبرنی أبوعلیّ أنّه سأل أبامحمّد علیهالسلام عن مثل ذلک فقال له:
اَلْعَمْرِیّ وَابْنُهُ ثِقَتانِ، فَما أَدَّیا إِلَیْکَ فَعَنِّی یُؤَدِّیانِ، وَما قالا فَعَنِّی یَقُولانِ، فَاسْمَعْ لَهُما وَأَطِعْهُما فَإنَّهُمُا الثِّقَتانِ الْمَأْمُونان.
فهذا قول إمامین قد مضیا فیک.
[قال] فخرّ أبوعمرو ساجدا وبکی، ثمّ قال: سل [حاجتک].
فقلت له: أنت رأیت الخلف من أبی محمّد علیهالسلام. فقال: إی واللّه ورقبته مثل هذا وأومأ بیده.
حضرت به وی فرمودند: عمریّ مورد اعتماد است، پس هر چه را که به شما برساند از من است، حرف او حرف من است، پس حرف او را گوش کرده و اطاعت کن که او مورد اعتماد و امین است.
بار دیگر ابو علی به من خبر داده که مثل همین مسأله را از امام حسن عسکری علیهالسلام پرسیده است و حضرت هم فرمودهاند: عمریّ و پسرش(1)
مورد اعتماد هستند، پس هر چه را که آن دو به شما رساندند از طرف من رساندهاند، هر چه گفتند از طرف من گفتهاند، پس حرف آنها را گوش داده و اطاعتشان کنید که هر دو مورد اعتماد و امین هستند. این بود گفتار دو امامی که از دنیا رفتهاند و در مورد تو فرمودهاند.
ابو عمر [با شنیدن این دو خبر] به سجده افتاد و گریه کرد و بعد فرمود: آنچه که میخواهی بپرس. من به او عرض کردم: آیا شما جانشین ابا محمّد علیهالسلام را دیدهای؟ گفت: بله، به خدا قسم که او را دیدهام و گردنش مثل این است. و به دستش اشاره کرد.
1) . ابو عمرو عثمان بن سعید عمری و فرزندش محمّد بن عثمان - اولین و دومین نایب خاص امام زمان علیهالسلام هستند. البته ایشان عهدهدار نیابت از امام هادی و امام حسن عسکری علیهماالسلام هم بودند.
فقلت: بقیت واحدة. فَقالَ: هات. قلت: الإسم؟
قالَ: مُحَرَّمٌ عَلَیْکُمْ أَنْ تَسْأَلُوا عَنْ ذلک ولا أَقُولُ هذا مِنْ عِنْدِی، فَلَیْسَ لی أَنْ أُحَلِّلُ وَلا أُحْرِّمُ، ولکن عنه علیهالسلام فإنّ الأمر عند السّلطان أنّ أبامحمّد علیهالسلام مضی ولم یخلف ولدا،
وقسّم میراثه وأخذ من لا حقّ له، فصبر علی ذلک وهو ذا عماله یجولون، فلیس أحد یجسر یتقرّب
إلیهم ویسألهم شیئا، وإذا وقع الإسم وقع الطلب فاللّه اللّه، اتّقوا اللّه وأمسکوا ذلک.
210 - وروی أنّ بعض أخوات أبی الحسن علیهالسلام کانت لها جاریة ربّتها تسمّی نرجس
فلمّا کبرت دخل أبومحمّد علیهالسلام فنظر إلیها فقالت له: أراک یا سیّدی تنظر إلیها؟ فقال:
گفتم: یک سؤال باقی مانده. گفت: بگو. گفتم: اسم او چیست؟ گفت: بر شما حرام است که از این مسأله سؤال کنید، من هم این نکته را از خودم نمیگویم چون من نمیتوانم چیزی را حلال یا حرام کنم بلکه امر خود حضرت است، چون آنچه که در نظر سلطان ثابت است این است که ابا محمد علیهالسلام در حالی از دنیا رفته که فرزندی به جانشینی او باقی نمانده است، لذا میراث ایشان را تقسیم کردند و کسی میراث جانشین امام حسن راگرفت که هیچ حقی به آن نداشت، [یعنی جعفر کذاب]. حضرت هم بر این مسأله صبر کردند. در این اوضاع عُمّال و کارگزاران امام در روی زمین مشغول به فعالیت هستند و کسی هم جرأت نمیکند که به آنها نزدیک شده و سؤالی بپرسد اگر اسم او برده شود مأموران به فکر میافتند و به جست و جو میپردازند؛ پس خدا را، خدا
را! از خدا بترسید و از بردن نام او خودداری کنید.
16 / 210 - روایت شده که یکی از خواهران ابی الحسن امام هادی علیهالسلام کنیزی داشت که خودش او را تربیت کرده بود و نامش نرجس بود، وقتی که بزرگ شده بود، روزی امام حسن عسکری علیهالسلام داخل شد و به او نظر انداخت. پس خواهر امام علی النقی علیهالسلام به ایشان عرض کرد: میبینم به نرجس نگاه میکنی؟! حضرت فرمودند:
إِنِّی ما نَظَرْتُ إِلَیْها إِلاّ مُتَعَجِّبا. أَما إِنَّ الْمَوْلُودَ الْکَرِیمَ عَلَی اللّهِ تَعالی یَکُونُ مِنْها، ثُمَّ أَمَرَها أَنْ تَسْتَأْذَنَ أَبَاالْحَسَنِ علیهالسلام فِی دَفْعِها إِلَیْهِ. ففعلت فأمرها بذلک.
211 - وروی علاّن الکلینی، عن محمّد بن یحیی، عن الحسین بن علیّ النیشابوری الدقاق، عن إبراهیم بن محمّد بن عبد اللّه بن موسی بن جعفر علیهالسلام، عن السیّاری قال: حدّثنی نسیم وماریة قالت: لمّا خرج صاحب الزّمان علیهالسلام من بطن أمّه سقط جاثیا علی رکبتیه، رافعا سبّابته نحو السّماء، ثمّ عطس فقال:
اَلْحَمْدُ للّهِِ رَبِّ الْعالَمِینَ وَصَلَّی اللّهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ عَبْدا داخِرا للّهِِ غَیْرَ مُسْتَنْکِفٍ وَلا مُسْتَکْبِرٍ، ثُمَّ قالَ: زَعَمَتِ الظَّلَمَةُ أَنَّ حُجَّةَ اللّهِ داحِضَةٌ وَلَوْ أُذِنَ لَنا فِی الْکَلامِ لَزالَ الشَّکُ.
212 - وروی علاّن بإسناده أنّ السیّد علیهالسلام ولد فی سنة ستّ وخمسین ومائتین من الهجرة بعد مضیّ أبی الحسن بسنتین.
از روی تعجب به او نگاه میکنم. بدانید مولودی که در پیشگاه خداوند تعالی بزرگ است، از نرجس متولد خواهد شد. پس به ایشان امر کرد که از امام هادی علیهالسلام اجازه بگیرد و کنیز رابه آن حضرت بدهد. او هم اجازه گرفته و کنیز را به امام حسن عسکری علیهالسلام داد.
17 / 211 - ابراهیم بن محمّد بن عبداللّه بن موسی بن جعفر علیهماالسلام از سیاری [احمد بن محمّد بن سیار] نقل کرده که گفت: نسیم و ماریه گفتند: وقتی صاحب الزمان علیهالسلام به دنیا آمد، بر روی زانوهایش افتاد، در حالتی که انگشت شهادت را به سمت آسمان بلند کرده بود. بعد از آن عطسه کرده، فرمود: حمد و ستایش مخصوص خداوندی است که پروردگار عالمیان است و سلام و صلوات بر محمّد و آل او که بنده خاضع خداوند است و مستکبر و خود بزرگ بین نیست. بعد فرمود: ستمگران گمان کردهاند که حجّت خدا باطل شده است، اگر به ما اذن سخن گفتن داده شود، حتما شکّها از بین میرود.
18 / 212 - علاّن به اسناد خودش روایت کرده که حضرت صاحب علیهالسلام در سال 256 ه.ق دو سال پس از شهادت امام هادی علیهالسلام متولد شد.
213 - وروی محمّد بن علیّ الشلمغانی فی کتاب الأوصیاء قال: حدّثنی حمزة بن نصر غلام أبی الحسن علیهالسلام، عن أبیه قال: لمّا ولد السیّد علیهالسلامتباشر أهل الدار بذلک فلمّا نشأ خرج إلیّ الأمر أن أبتاع فی کلّ یوم مع اللّحم قصب مخّ وقیل: إنّ هذا لمولانا الصغیر علیهالسلام.
214 - وعنه قال: حدّثنی الثقة، عن إبراهیم إدریس قال: وجّه إلیّ مولای أبومحمّد علیهالسلام
بکبش وقال: عقّه عن ابنی فلان وکل وأطعم أهلک ففعلت، ثمّ لقیته بعد ذلک، فقال لی: الَمَوْلُودُ الَّذِی وُلِدَ لِی ماتَ، ثُمَّ وَجَّهَ إلَیَ بِکَبْشَیْنِ وَکَتَبَ:
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ عَقّ هذَیْنِ الْکَبْشَیْنِ عَنْ مَوْلاکَ وَکُلْ هَنّاکَ اللّهُ وَأَطْعِمْ إِخْوانَکَ.
ففعلت ولقیته بعد ذلک فما ذکر لی شیئا.
215 - وروی علاّن قال: حدّثنی ظریف أبونصر الخادم قال: دخلت علیه - یعنی صاحب الزّمان علیهالسلام - فقال لی:
19 / 213 - حمزة بن نصر، غلام ابوالحسن امام هادی علیهالسلام از پدرش نقل کرده که وقتی سیّد [یعنی صاحب الزمان علیهالسلام] متولد شد، اهل خانه مشغول خدمت او شدند، به من امرشد که هر روز به همراه خرید گوشت، یک قطعه استخوان قلم مغزدار خریداری کنم، و گفته شد این مغز استخوان برای آقای کوچک ماست.
20 / 214 - ابراهیم بن ادریس گفته: امام حسن عسکری علیهالسلام گوسفندی برایم فرستاده و فرمودند: این گوسفند را برای پسرم فلان عقیقه کن و خودت و اهلت بخورید. به فرمایش حضرت عمل کردم، بعد از آن به خدمت آن حضرت رسیدم، ایشان به من فرمودند: پسرم وفات کرد. بعد از مدّتی حضرت دو گوسفند برایم فرستادند و در نامهای نوشته بودند: «بسم اللّه الرحمن الرحیم این دو گوسفند را برای مولای خودت عقیقه کن و بخور، گوارای تو باشد و به برادرانت هم بده. من فرمان امام علیهالسلام را عمل کردم و بعدا که به محضر امام رسیدم، چیزی نفرمودند.»
21 / 215 - علاّن روایت کرده که ظریف ابونصر خادم گفت: محضر مبارک صاحب الزمان علیهالسلام شرفیاب شدم، حضرت به من فرمودند:
عَلَیَّ بِالصَّنْدَلِ الأَحْمَرِ، فَقالَ: فَأَتَیْتُهُ بِهِ. فَقالَ علیهالسلام: أَ تَعْرِفُنِی؟ قُلْتُ: نَعَمْ.
قالَ: مَنْ أَنَا؟ فَقُلْتُ: أَنْتَ سَیِّدِی وَابْنَ سَیِّدِی.
فقال: لَیْسَ عَنْ هذا سَأَلْتُکَ.
قالَ ظَرِیفُ: فَقُلْتُ: جَعَلَنِیَ اللّهُ فِداکَ، فَسِّرْ لِی؟
فَقالَ: أَنَا خَاتِمُ الأَوْصِیاءِ، وَبِی یَدْفَعُ اللّهُ الْبَلاءَ عَنْ أَهْلِی وَشِیعَتِی.
216 - جعفر بن محمّد بن مالک قال: حدّثنی محمّد بن جعفر بن عبد اللّه، عن أبی نعیم محمّد بن أحمد الأنصاری قال: وجّه قوم من المفوّضة والمقصّرة کامل بن إبراهیم المدنی
إلی أبی محمّد علیهالسلام قال کامل: فقلت فی نفسی: أسأله لا یدخل الجنّة إلاّ من عرف معرفتی وقال بمقالتی، قال: فلمّا دخلت علی سیّدی أبی محمّد علیهالسلام نظرت إلی ثیاب بیاض ناعمة
برایم صندل قرمز بیاور. برای حضرت آورده و مهیا کردم. بعد امام علیهالسلام فرمودند: مرا میشناسی؟ عرض کردم: بله. فرمود: من کی هستم؟ عرض کردم: شما آقای من و فرزند آقای من هستید. فرمودند: از این سؤال نکردم. عرض کردم: خداوند مرا فدای شما کند! برایم تفسیر کنید. حضرت فرمودند: من خاتم اوصیا هستم و به واسطه من خداوند بلا را از اهل بیت و شیعیانم دفع میکند.
22 / 216 - ابونعیم محمّد بن احمد انصاری گفته که دستهای از مفوّضه و مقصره، کامل بن ابراهیم مدنی را به محضر امام حسن عسکری علیهالسلام فرستادند.
کامل میگوید که با خودم گفتم: از حضرت در این مورد خواهم پرسید که اگر کسی معرفتی مثل من و عقیدهای مثل من داشته باشد وارد بهشت میشود. وقتی که به محضر مبارک آقای خودم ابومحمّد علیهالسلام رسیدم، دیدم که حضرت لباس سفید لطیفی پوشیده است،
علیه، فقلت فی نفسی: ولیّ اللّه وحجّته یلبس الناعم من الثیاب ویأمرنا نحن بمواساة الإخوان وینهانا عن لبس مثله. فقال متبسّما:
یا کامِلُ وحَسَر عَنْ ذِراعَیْهِ، فَإِذا مَسْحٌ أَسْوَدُ خَشِنُ عَلی جِلْدِهِ، فَقالَ: هذا للّهِِ وَهذا لَکُمْ.
فسلّمت وجلست إلی باب علیه ستر مرخیّ، فجاءت الرّیح فکشفت طرفه فإذا أنا بفتی کأنّه فلقة قمر من أبناء أربع سنین أو مثلها.
فَقالَ لِی: یا کامِلُ بْنُ إِبْراهِیمَ! فَاقْشَعْرَرْتُ مِنْ ذلِکَ وَأَلْهَمْتُ أَنْ قُلْتُ: لَبَّیکَ یا سَیِّدِی.
فَقالَ: جِئْتَ إِلی وَلِیِّ¨ اللّهِ وَحُجَّتِهِ وَبابِهِ، تَسْأَلُهُ هَلْ یَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلاّ مَنْ عَرَفَ مَعْرِفَتَکَ وَقالَ بِمَقالَتِکَ؟ فَقُلْتُ: إِی وَاللّهِ.
با خودم گفتم: ولی خدا و حجّت حقّ، لباس نرم و لطیف میپوشد و در عین حال ما را امر میکند به اینکه با برادران خود مساوات داشته باشم و از پوشیدن مثل این لباس نهی میکند؟!
حضرت در حالی که میخندید، فرمودند: ای کامل! بعد لباس را از مچ و ساعد بالا زد؛ دیدم که روی پوست بدن، لباس سیاه و خشنی پوشیده بود و فرمود: این [لباس درشت] برای خداست و این [لباس لطیف] برای شماست. سلام کرده و کنار دری نشستم که پردهای به آن زده بودند، بادی وزید و پرده را کنار زد و من پسر بچهای را دیدم که مثل پاره ماه بود و سنّش به نظر حدود چهار سال میآمد.
حضرت فرمودند: ای کامل بن ابراهیم! [از نحوه صدا زدن حضرت] بدنم به لرزه آمد و آماده شدم که بگویم لبیک ای آقای من که فرمودند: به محضر ولیّ و حجّت و باب علم خداوند آمدهای که بپرسی: آیا غیر از کسی که معرفت و عقیده تو را داشته باشد، وارد بهشت میشود؟ عرض کردم: بله، به خدا قسم.
قالَ: إِذَنْ وَاللّهِ یَقِلُّ داخِلُها وَاللّهِ إِنَّهُ لَیَدْخُلُها قَوْمٌ یُقالُ لَهُمُ الحَقِّیَّةُ.
قُلْتُ: یا سَیِّدِی! وَمَنْ هُمْ؟ قالَ: قَوْمٌ مِنْ حُبِّهِمْ لِعَلِیٍّ یَحْلِفُونَ بِحَقِّه وَلا یَدْرُونَ ما حَقَّهُ وَفَضْلَهُ.
ثمّ سکت علیهالسلام عنّی ساعة، ثمّ قال:
وَجِئْتَ تَسْأَلُهُ عَنْ مَقالَة الْمُفَوَّضَةِ، کَذَبُوا، بَلْ قُلُوبُنا أَوْعِیَةٌ لِمَشِیَّةِ اللّهِ، فَإِذا شآءَ شِئْنا وَاللّهُ یَقُولُ: «وَ ما تَشاؤُونَ إِلاّ أَنْ یَشاءَ اللّهُ».
ثُمَّ رَجَعَ السِّتْرُ إِلی حالَتِهِ فَلَمْ أَسْتَطِع کَشْفِهِ، فَنَظَر إِلَیَّ أَبُومُحَمَّدٍ علیهالسلام مُتَبَسِّما فَقالَ:
یا کامِلُ ما جُلُوسُکَ وَقَدْ أَنْبَأَکَ بِحاجَتِکَ الْحُجَّةُ مِنْ بَعْدِی.
فقمت وخرجت ولم أعاینه بعد ذلک.
حضرت فرمودند: در این صورت کسانی که وارد بهشت میشوند بسیار کم خواهند بود. به خدا قسم گروهی وارد بهشت میشوند که به آنها حقّیه گفته میشود.
عرض کردم: ای آقای من! حقیه چه کسانی هستند؟
فرمود: مردمی هستند که به واسطه محبّتی که به علی علیهالسلام دارند، به حقّ ایشان قسم یاد میکنند و حال آنکه حقّ و فضل او را نمیدانند.
حضرت برای مدتی سکوت کردند و بعد فرمودند: آمدهای که از اعتقاد مفّوضه [منظور غلات و اهل غلو است] بپرسی؟ آنها دورغ میگویند [که ما را خدا میدانند و غلو میکنند] بلکه قلب ما ظرف مشیت خداوند است، هر زمان او بخواهد ما میخواهیم و خداوند متعال میفرماید: «و نمیخواهند مگر آنچه را که خدا بخواهد».(1)
بعد پرده به حالت اولش برگشت و من نمیتوانستم آنرا کنار بزنم. امام عسکری علیهالسلام نگاهی به من انداخته و با تبسّم فرمودند: ای کامل! [دیگر] نشستنت برای چیست؟ تحقیقا حجّت پس از من سؤالت را پاسخ داد. من هم برخاستم و خارج شدم و دیگر ایشان را زیارت نکردم.
1) . سوره دهر / آیه 30؛ سوره تکویر / آیه 29.
قال أبونعیم: فلقیت کاملاً فسألته عن هذا الحدیث فحدّثنی به.
وروی هذا الخبر أحمد بن علیّ الرازی، عن محمّد بن علیّ، عن علیّ بن عبد اللّه بن عائذ الرازی، عن الحسن بن وجناء النصیبی قال: سمعت أبانعیم محمّد بن أحمد الأنصاری، وذکر مثله.
217 - محمّد بن یعقوب، عن أحمد بن النضر، عن القنبریّ - من ولد قنبر الکبیر - مولی أبی الحسن الرضا علیهالسلام قال: جری حدیث جعفر فشتمه فقلت: فلیس غیره فهل رأیته؟ قال: لم أره ولکن رآه غیری.
قلت: ومن رآه؟ قال: رآه جعفر مرّتین، وله حدیث.
ابونعیم گفته که کامل را دیدم و این ماجرا را از او پرسیدم و او هم برایم همین حدیث را نقل کرد.
مثل این خبر را احمد بن علی رازی، از محمّد بن علی، از علی بن عبداللّه بن عائذ الرازی، از حسن بن وجناء نصیبی نقل کرده که آن را: از ابو نعیم محمّد بن احمد انصاری شنیده است.
23 / 217 - احمد بن نضر از قنبریّ - از اولاد قنبر بزرگ - غلام امام رضا علیهالسلام نقل کرده وگفته: ماجرای جعفر [کذاب] به میان آمد و قنبریّ او را سرزنش کرد و علیه او صحبت کرد. من گفتم: برای امامت کسی غیر از او نیست، آیا شما دیگری را دیدهای؟ گفت: من ندیدم، لکن غیر از من کس دیگری او را زیارت کرده. گفتم: چه کسی دیده؟ گفت: جعفر دوبار او را دیده است. و خبری هم دارد.
218 - وحدّث عن رشیق صاحب المادرای قال: بعث إلینا المعتضد ونحن ثلاثة نفر، فأمرنا أن یرکب کلّ واحد منّا فرسا ونجنب آخر ونخرج مخفّین لا یکون معنا قلیل ولا کثیر
إلاّ علی السرج مصلّی وقال (لنا): الحقوا بسامرّة ووصف لنا محلّة ودارا وقال: إذا أتیتموها
تجدون علی الباب خادما أسود فاکبسوا الدار، ومن رأیتم فیها فأتونی برأسه.
فوافینا سامرة فوجدنا الأمر کما وصفه، وفی الدهلیز خادم أسود وفی یده تکّة ینسجها، فسألناه عن الدار ومن فیها، فقال: صاحبها، فو اللّه ما التفت إلینا وقلّ اکتراثه بنا، فکبسنا الدار کما أمرنا، فوجدنا دارا سرّیة ومقابل الدار ستر ما نظرت قطّ إلی أنبل منه، کأنّ الأیدی رفعت عنه فی ذلک الوقت، ولم یکن فی الدار أحد.
24 / 218 - رشیق صاحب مادرایی گفته: ما سه نفر بودیم که معتضد(1)
عباسی به سراغمان فرستاد و دستور داد که سوار اسب شده و مرکب دیگری را هم با خودمان ببریم و سبک و بدون وسایل و بار حرکت کنیم و هیچ چیز با ما نباشد إلاّ یک فرش نماز که زین اسبمان باشد و گفت که به سامرا بروید. و در سامرا محله و خانهای را توصیف کرد و گفت: وقتی به آن خانه رفتید، جلوی درب خانه خادم سیاهی را مییابید، وارد خانه بشوید بازرسی کنید و هر کسی را دیدید سرش را برایم بیاورید.
ما وارد سامرا شدیم، آنجا را به همان ترتیب که توصیف کرده بود دیدیم. در دالان خانه خادم سیاهی بود که بند زیر جامهای در دستش بود، میبافت، گفتیم: چه کسی در خانه است؟ گفت: صاحبش. به خدا قسم که اصلاً به ما توجّه نکرد و خیلی کم به ما اعتنا کرد. ما طبق دستور خانه را گشتیم و جست و جو کردیم. خانه زیبایی بود، در مقابل آن پردهای بود که به آن زیبایی هرگز ندیده بودم و گویا همان وقت از دست بافنده درآمده بود. در خانه هم هیچ کس نبود.
1) . معتضد عباسی برادرزاده معتمد بود و در سال 279 ه.ق پس از هلاکت متعمد به حکومت رسید که از سلاطین ستمگر بنیعباس بود.
فرفعنا الستر فإذا بیت کبیر کأنّ بحرا فیه (ماء)، وفی أقصی البیت حصیر قد علمنا أنّه علی الماء، وفوقه رجل من أحسن النّاس هیئة قائم یصلّی فلم یلتفت إلینا ولا إلی شیء من أسبابنا.
فسبق أحمد بن عبد اللّه لیتخطّی البیت فغرق فی الماء، وما زال یضطرب حتّی مددت یدی إلیه فخلّصته وأخرجته وغشی علیه وبقی ساعة، وعاد صاحبی الثانی إلی فعل ذلک الفعل فناله مثل ذلک، وبقیت مبهوتا.
فقلت لصاحب البیت: المعذرة إلی اللّه وإلیک، فو اللّه ما علمت کیف الخبر ولا إلی من أجیء وأنا تائب إلی اللّه.
فما التفت إلی شیء ممّا قلنا، وما انفتل عمّا کان فیه فهالنا ذلک، وانصرفنا عنه، وقد کان المعتضد ینتظرنا وقد تقدّم إلی الحجّاب إذا وافیناه أن ندخل علیه فی أیّ وقت کان.
پرده را کنار زدیم، اتاق بزرگی را دیدیم که گویا دریای آبی در آن بود و در انتهای اتاق حصیری بود که روی آب قرار داشت و مردی از بهترین مردم روی حصیر ایستاده و نماز میخواند، اصلاً به ما و ابزار همراهمان [مثل شمشیر و ...] اعتنایی نکرد.
احمد بن عبداللّه جلو رفت تا او را بگیرد، امّا در آب افتاد و نزدیک بود غرق شود، مضطرب شد و دست و پا زد تا اینکه من با دستم به او کمک کردم و نجاتش دادم. وقتی از آب بیرون آمد، تا ساعتی به حالت غش افتاده بود. دوست دیگرم جلو رفت تا او را بگیرد به همان سرنوشت دچار شد. حیرتزده شده بودم، به صاحب خانه گفتم: من از خدا و شما عذر خواهی میکنم، به خدا قسم نمیدانستم که چه خبر است و به طرف چه کسی آمدهایم، من به خداوند متعال توبه میکنم.
باز هم به آنچه که گفتیم توجّه و التفاتی نکرد و از کارش دست نکشید و مشغول کار خودش بود. ما [دست خالی] برگشتیم، معتضد که منتظر ما بود، به دربانها سپرده بود که در هر زمان و وقتی که ما آمدیم اجازه ورود بدهند.
فوافیناه فی بعض اللّیل فأدخلنا علیه فسألنا عن الخبر، فحکینا له ما رأینا فقال: ویحکم لقیکم أحد قبلی وجری منکم إلی أحد سبب أو قول؟ قلنا: لا، فقال: أنا نفیّ من جدّی، وحلف بأشدّ أیمان له أنّه رجل إن بلغه هذا الخبر لیضربنّ أعناقنا فما جسرنا أن نحدّث به إلاّ بعد موته.
219 - وأخبرنی جماعة، عن أبی جعفر محمّد بن علیّ بن الحسین بن بابویه رحمهالله قال: حدّثنا علیّ بن الحسن بن الفرج المؤذّن قال: حدّثنی محمّد بن حسن الکرخی قال: سمعت أباهارون - رجلاً من أصحابنا - یقول: رأیت صاحب الزّمان علیهالسلام ووجهه یضیء کأنّه القمر لیلة البدر، ورأیت علی سرّته شعرا یجری کالخطّ، وکشفت الثوب عنه فوجدته مختونا، فسألت أبامحمّد علیهالسلام عن ذلک فقال:
ما هم در نیمه شب وارد شدیم و به نزد معتضد رفتیم، از ما پرسید که چه خبر؟ ما هم آنچه را که دیده بودیم، برایش حکایت کردیم. گفت: وای بر شما! آیا قبل از من، کس دیگری را هم دیدهاید و جریان را برای کسی هم گفتهاید؟ گفتیم: نه. گفت: من نسل جدّم(1)
نیستم و قسمهای شدیدی یاد کرد که اگر بفهمم این خبر و ماجرا به گوش کسی رسیده باشد گردنتان را نزنم!
پس تا زمانی که او زنده بود ما جرأت نقل آن را نداشتیم. تا اینکه از دنیا رفت.
25 / 219 - ابی جعفر محمّد بن علی بن حسین بن بابویه رحمهالله گفته که علی بن حسن بن فرج مؤذن گفته است که محمّد بن حسن کرخی گفته: از ابوهارون که از بزرگان ما بود شنیدم که میگفت: صاحب الزمان علیهالسلام را هنگام تولد زیارت کردم که چهره مبارکش مانند ماه شب چهارده میدرخشید، روی شکم حضرت خط مویی بود به پایین کشیده شده، پارچه کنار رفت، دیدم ختنه شده بود. از ابا محمّد علیهالسلام در این مورد پرسیدم، حضرت فرمودند:
1) . مراد معتضد عباسی این است که اگر به من خبر برسد که به کسی گفتهاید. از بنی عباس نیستم اگر گردنتان را نزنم.
هکَذا وُلِدَ وَهکَذا وُلِدْنا وَلکِنّا سَنَمَرُّ المُوسِی عَلَیْهِ لإِِصابَةِ السُّنَّةِ.
220 - أخبرنا جماعة، عن أبی المفضّل الشیبانی، عن أبی نعیم نصر بن عصام بن المغیرة الفهریّ المعروف بقرقارة قال: حدّثنی أبوسعید المراغی، قال: حدّثنا أحمد بن إسحاق أنّه سأل أبامحمّد علیهالسلام عن صاحب هذا الأمر فأشار بیده، أی إنّه حیّ غلیظ الرقبة.
221 - أخبرنی ابن أبی جیّد القمّی، عن محمّد بن الحسن بن الولید، عن عبد اللّه بن العبّاس بن عبد اللّه بن الحسن بن علیّ بن علیّ بن الحسین بن علیّ بن أبی طالب علیهمالسلام، عن أبی الفضل الحسین بن الحسن بن الحسین بن الحسن بن علیّ بن أبی طالب علیهالسلام قال: وردت علی أبی محمّد الحسن بن علیّ علیهالسلام بسرّ من رأی فهنّأته بولادة ابنه علیهالسلام.
222 - وأخبرنی جماعة، عن محمّد بن علیّ بن الحسین قال: أخبرنا أبی ومحمّد بن الحسن ومحمّد بن موسی بن المتوکل، عن عبد اللّه بن جعفر الحمیری أنّه قال: سألت محمّد بن عثمان رضیاللهعنه، فقلت له: رأیت صاحب هذا الأمر؟
به همین صورت ختنه شده متولد شد، ما هم همین طور متولد شدیم ولکن برای رعایت و عمل به سنّت ختنه، بر آن تیغ میکشیم.
26 / 220 - احمد بن اسحاق گفته است: از ابا محمّد علیهالسلام پیرامون صاحب امر امامت سؤال کردم، حضرت با دست اشاره فرمودند یعنی او زنده است و به شدت از او مراقبت میشود.
27 / 221 - ابوالفضل حسین بن حسن بن حسین بن حسن بن علی بن ابی طالب علیهالسلام گفته است: در سرّ من رأی به محضر مبارک امام حسن عسکری علیهالسلام رسیدم و ولادت فرزند گرامی ایشان [صاحب الزمان علیهالسلام] را به ایشان تبریک گفتم.
28 / 222 - عبداللّه بن جعفر حمیری گفته است: از محمّد بن عثمان که خداوند از او راضی باشد در مورد امام زمان علیهالسلام پرسیدم و به او گفتم: شما صاحب امر امامت را دیدهاید؟
فقال: نعم وآخر عهدی به عند بیت اللّه الحرام وهو یقول: اَللّهُمَّ أَنْجِزْ لِی ما وَعَدْتَنِی.
قال محمّد بن عثمان رضیاللهعنه: ورأیته علیهالسلام متعلّقا بأستار الکعبة فی المستجار وهو یقول: اَللّهُمَّ انْتَقِمْ لِی مِنْ أَعْدائِکَ.
گفت: بله، و آخرین مرتبهای که ایشان را زیارت کردم، در بیت اللّه الحرام بود، دعا میکرد و میگفت: خداوندا! وعدهای را که به من دادی برایم محقق کن.
و باز آن حضرت را دیدم که در برابر مستجار، پرده کعبه را گرفته بود و میگفت:
خداوندا! به وسیله من از دشمنانت انتقام بگیر.
را زیارت کردهاند
3 - فصل
وأمّا ما روی من الأخبار المتضمّنة لمن رآه علیهالسلام وهو لا یعرفه أو عرفه فیما بعد فأکثر من أن تحصی غیر أنا نذکر طرفا منها:
223 - أخبرنا جماعة، عن ابی محمّد هارون بن موسی التلعکبری، عن أحمد بن علیّ الرازی قال: حدّثنی شیخ ورد الری علی أبی الحسین محمّد بن جعفر الأسدیّ، فروی له حدیثین فی صاحب الزّمان علیهالسلام وسمعتهما منه کما سمع، وأظنّ ذلک قبل سنة ثلاثمائة أو قریبا منها، قال: حدّثنی علیّ بن إبراهیم الفدکی قال: قال الأودی:
روایاتی که متضمن [احوال] کسانی است که امام زمان علیهالسلام را زیارت کردهاند ولی حضرت را نشاخته و یا بعدا متوجّه ایشان شدهاند، این اخبار بیشتر از آن است که شمرده شوند، امّا تعداد کمی از آنها را ذکر میکنیم:
1 / 223 - احمد بن علی رازی گفته است: پیرمردی در شهر ری وارد منزل ابوالحسین محمّد بن جعفر اسدی شد و برای او دو حدیث در مورد صاحب الزمان علیهالسلام روایت کرد، من هم مثل ابوالحسین احادیث را شنیدم. گمان میکنم که این ماجرا قبل از سال سیصد یا حدود همان سال بود.
پیرمرد میگفت که علی بن ابراهیم فدکی از قول أودی [یا ازدی] گفت: وقتی که در
بینا أنا فی الطواف قد طفت ستّة وأرید أن أطوف السابعة فإذا أنا بحلقة عن یمین الکعبة وشابّ حسن الوجه، طیّب الرّائحة، هیوب، ومع هیبته متقرّب إلی النّاس، فتکلّم فلم أر أحسن من کلامه، ولا أعذب من منطقه فی حسن جلوسه فذهبت أکلّمه فزبرنی النّاس، فسألت بعضهم من هذا؟ فقال: ابن رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله یظهر للناس فی کلّ سنة یوما لخواصّه، فیحدّثهم ویحدّثونه.
فقلت: مسترشد أتاک فأرشدنی، هداک اللّه.
قال: فناولنی حصاة.
فحوّلت وجهی، فقال لی بعض جلسائه ما الّذی دفع إلیک ابن رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله؟ فقلت: حصاة، فکشفت عن یدی، فإذا أنا بسبیکة من ذهب، [فذهبت] وإذا أنا به قد لحقنی، فقال:
بیت اللّه الحرام مشغول طواف بودم، دور ششم را انجام داده بودم و میخواستم هفتمین دور را انجام بدهم که ناگهان در سمت راست کعبه حلقه جمعیتی را دیدم که جوانی زیبا، خوش بو و با هیبت در میانشان بود. در عین حال که صاحب عظمت و هیبت خاصی بود، امّا به مردم نزدیک شده و برای آنها به گونهای صحبت میکرد که من کلامی بهتر ازآن را نشنیده بودم، و بیانی بهتر از بیان او و جلسهای خوبتر از آن ندیده بودم. به او نزدیک شده تا صحبت کنم، امّا ازدحام مردم مرا جدا کرد. از یکی از مردم پرسیدم: این جوان کیست؟ گفت: فرزند رسول خدا صلیاللهعلیهوآله است که در هر سال یک روز برای خواصش ظاهر میشود و با آنها گفت و گو میکند. پس [خطاب به او] گفتم: من خواهان ارشاد و هدایت هستم، مرا ارشاد کن. ایشان هم سنگ ریزهای به من داد. من که رویم را برگرداندم، یکی از هم نشینان حضرت به من گفت: فرزند رسول خدا صلیاللهعلیهوآله چه چیزی به تو داد؟ گفتم: سنگ ریزه. و وقتی که دستم را باز کردم، دیدم طلای خالص است. از آنجا رفتم، ناگهان دیدم که آن حضرت به من رسید و فرمود: حجّت برای تو
ثَبَتَتْ عَلَیْکَ الْحُجَّةُ وَظَهَرَ لَکَ الْحَقُّ وَذَهَبَ عَنْکَ الْعَمی أَ تَعْرِفُنِی؟ فَقُلْتُ: اَللّهُمَّ لا.
فَقالَ: (أَنَا) الْمَهْدِیُّ، أَنَا قائِمُ الزَّمانِ، أَنَا الَّذِی أَمْلأَُها عَدْلاً کَما مُلِئَتْ ظُلْمَا وَجَوْرا، إنَّ الأَرْضَ لا تَخْلُو مِنْ حُجَّةٍ وَلا یَبْقِی النّاسُ فِی فَتْرَةٍ أَکْثَرَ مِنْ تِیهِ بَنِی إِسْرائِیل، وَقَدْ ظَهَرَ أَیَّامُ خُرُوجِی، فَهذِهِ أَمانَةٌ فِی رَقَبَتِکَ فَحَدِّثْ بِها إخْوانَکَ مِنْ أَهْلِ الْحَقِّ.
224 - وبهذا الإسناد، عن أحمد بن علیّ الرازی قال: حدّثنی محمّد بن علیّ، عن محمّد بن أحمد بن خلف قال: نزلنا مسجدا فی المنزل المعروف بالعباسیّة - علی مرحلتین من فسطاط مصر - وتفرّق غلمانی فی النزول وبقی معی فی المسجد غلام أعجمیّ [فرأیت] فی زاویته شیخا کثیر التسبیح، فلمّا زالت الشمس رکعت [وسجدت] وصلّیت الظهر فی أوّل وقتها ودعوت بالطعام وسألت الشیخ أن یأکل معی (فأجابنی).
ثابت شد؟ حقّ برایت روشن شد؟ کوری از [قلب] تو رفت؟ آیا مرا شناختی؟ گفتم: نه. فرمود: من مهدی هستم، من قائم زمانم، من کسی هستم که همان گونه که زمین پر از ظلم و جور شده آن را پر از عدل و داد میکند. تحقیقا زمین از حجّت خدا خالی نمیشود و مردم بیشتر از بنی اسرائیل در فترت و سرگردانی نمیمانند، و ایام خروج و قیام من میرسد، این [کلمات] امانت است که در اختیار توست و آن را فقط برای برادرانت که اهل حقّ و طریق حقّ هستند نقل کن.
2 / 224 - محمّد بن احمد بن خلف گفته که در مسجد منزلی معروف به عباسیه که با فسطاط مصر دو منزل فاصله داشت وارد شدیم، جوانترها به محض ورود برای انجام کارها متفرق شدند و من با یک جوان عجم در معبد ماندیم، در گوشهای از مسجد پیرمردی را دیدم که بسیار مشغول تسبیح خداوند بود.
وقتی که ظهر شد، در اوّل وقت نمازم را اقامه کردم و گفتم غذا بیاورند واز پیرمرد خواهش کردم که با من غذا میل کند، او هم در خواستم را پذیرفت.
فلمّا طعمنا سألت عن اسمه واسم أبیه وعن بلده وحرفته (ومقصده)، فذکر أنّ اسمه محمّد بن عبد اللّه، وأنّه من أهل قم، وذکر أنّه یسیح منذ ثلاثین سنة فی طلب الحقّ ویتنقل فی البلدان والسواحل، وأنّه أوطن مکّة والمدینة نحو عشرین سنة یبحث عن الأخبار ویتبع
الآثار.
فلمّا کان فی سنة ثلاث وتسعین ومائتین طاف بالبیت، ثمّ صار إلی مقام إبراهیم علیهالسلام
فرکع فیه وغلبته عینه فأنبهه صوت دعاء لم یجر فی سمعه مثله قال: فتأمّلت الداعی فإذا
هو شابّ أسمر لم أر قطّ فی حسن صورته واعتدال قامته، ثمّ صلّی فخرج وسعی، فاتّبعته وأوقع اللّه - عزّوجلّ - فی نفسی أنّه صاحب الزّمان علیهالسلام.
فلمّا فرغ من سعیه قصد بعض الشعاب فقصدت أثره فلمّا قربت منه إذ أنا بأسود
وقتی که غذا را خوردیم، از نام خودش و نام پدرش و شهر و حرفهاش سؤال کردم، متذکر شد که اسمش محمّد بن عبداللّه و از اهل شهر قم است، سی سال در جست و جوی حقّ در شهرها و سواحل دریاها سیر میکند و حدود بیست سال در مکه و مدینه زندگی کرده و پیگیر اخبار و آثار بوده است. در سال 273 ه.ق به طواف بیت اللّه رفته و بعد از طواف و در مقام ابراهیم نماز خوانده و خواب چشمش را ربوده است، [ناگهان] صدای دلنشین دعایی که تا آن وقت نشنیده بود او را از خواب بیدار کرده است. [و ادامه ماجرا را خودش] گفت: با دقت به دعا خوان نگاه کردم، دیدم جوانی گندمگون است که در زیبایی صورت و اعتدال قد و قامت، نظیر او را ندیده بودم. بعد [از اتمام دعا ]اقامه نماز کرده و از بیت اللّه خارج شد و مشغول سعی بین صفا و مروه گردید، من هم پشت سرش رفتم، به دلم افتاده بود که او صاحب الزمان علیهالسلام است.
وقتی که از سعی فارغ شد، به قصد یکی از درههای کوه حرکت کرد و من هم پشت سرش حرکت کردم. وقت-ی که به نزدیکی او رس-یدم، یک-دفعه ب-ا مرد سیاه
مثل الفنیق قد اعترضنی فصاح بی بصوت لم أسمع أهول منه: ما ترید عافاک اللّه فأرعدت ووقفت، وزال الشخص، عن بصری وبقیت متحیّرا.
فلمّا طال بی الوقوف والحیرة انصرفت ألوم نفسی وأعذلها بانصرافی بزجرة الأسود فخلوت بربّی - عزّوجلّ - أدعوه وأسأله بحقّ رسوله وآله علیهمالسلام أن لا یخیّب سعیی وأن یظهر لی ما یثبت به قلبی ویزید فی بصری.
فلمّا کان بعد سنین زرت قبر المصطفی صلیاللهعلیهوآله فبینا أنا (أصلّی) فی الروضة الّتی بین القبر والمنبر إذ غلبتنی عینی فإذا محرّک یحرّکنی فاستیقظت فإذا أنا بالأسود فقال: ما خبرک؟
وکیف کنت؟ فقلت: الحمد للّه وأذمّک فقال: لا تفعل فإنّی أمرت بما خاطبتک به، وقد أدرکت
و تنومندی برخورد کردم، او به من اعتراض کرد و فریادی کشید که صدایی به آن هولناکی نشنیده بودم و از آن صدا ترسیدم [گفت:] خدا به تو سلامتی بدهد، چه میخواهی؟ از ترس سرجایم ایستادم و در حالی که هنوز متحیر بودم، آن مرد سیاه از جلوی نظرم ناپدید شد.
وقتی که توقفم در آن نقطه در حالت حیرت طولانی شد، از آنجا برگشتم و خودم را سرزنش میکردم که چرا با یک فریاد آن شخص سیاه برگشتم [و دنبال امام نرفتم]. پس از آن با خدای خودم خلوت کرده مشغول دعا شدم از خداوند خواستم که به حقّ پیامبر و اهل بیت علیهمالسلام سعی و تلاشم را [در یافتن امام زمانم] ضایع نکند و آنچه را که موجب ثبات قلب و ازدیاد بصیرتم میشود برای من ظاهر کند.
دو سال از این ماجرا گذشت، به زیارت قبر مطهر پیامبراکرم صلیاللهعلیهوآله مشرف شدم و در روضه مبارکه بین قبر و منبر نماز و دعا میخواندم. لحظهای خواب چشمانم را ربود، در همین حین متوجّه شدم کسی مرا تکان میدهد، از خواب بیدار شدم دیدم همان مرد سیاه است، گفت: چه خبر؟ حالت چطور است؟ گفتم: الحمدللّه شکر خدا، ولی از تو راضی نیستم و تو را مذمت میکنم.
گفت: مرا مذمت نکن، چون من مأمور بودم که با تو آن گونه صحبت کنم، تحقیقا تو در
خیرا کثیرا، فطب نفسا وازدد من الشکر للّه - عزّوجلّ - ما أدرکت وعاینت، ما فعل فلان؟ وسمّی بعض إخوانی المستبصرین فقلت: ببرقة، فقال: صدقت، ففلان؟ وسمّی رفیقا لی مجتهدا فی العبادة، مستبصرا فی الدیانة، فقلت بالإسکندریة، حتّی سمّی لی عدّة من إخوانی.
ثم ذکر اسما غریبا فقال: ما فعل نقفور؟ قلت: لا أعرفه، فقال: کیف تعرفه وهو رومیّ؟ فیهدیه اللّه فیخرج ناصرا من قسطنطینیّة، ثمّ سألنی، عن رجل آخر فقلت: لا أعرفه، فقال: هذا رجل من أهل هیت من أنصار مولای علیهالسلام امض إلی أصحابک فقل لهم: نرجو أن یکون قد أذن اللّه فی الانتصار للمستضعفین وفی الانتقام من الظالمین، ولقد لقیت جماعة من أصحابی وأدّیت إلیهم وأبلغتهم ما حمّلت وأنا منصرف وأشیر علیک أن لا تتلبّس بما
آن وقت خیر بسیاری را درک کردی، جان و نفست را پاکیزه کن و به واسطه آنچه که دیدهای شکر خدا را به جا بیاور. فلانی چه کرد؟ و اسم یکی از دوستان و برادران مستبصر که شیعه شده بود را برد. گفتم: در برقه است. گفت: درست گفتی، از فلانی چه خبر؟ و نام یکی از دوستانم را برد که بسیار اهل عبادت و دیانت و با بصیرت بود. گفتم: اسکندریه است. همین طور تعدادی از برادران دینی من را پرسید. بعد اسم عجیبی را به زبان آورده و گفت: نقفور چه میکند؟ گفتم: نمیشناسم. گفت: چگونه میخواهی بشناسی در حالی که او اهل روم است و خداوند او را هدایت فرموده و برای یاری کردن دین از قسطنطینه قیام میکند. بعد از مرد دیگری پرسید، گفتم: نمیشناسم. گفت: این مرد اهل هیت بوده و از یاران مولای من است. نزد دوستانت برو و به آنها بگو: امیدواریم که خداوند متعال برای یاری کردن مستضعفین و انتقام کشیدن از ستمگران اذن و اجازه بدهد.
من تعدادی از اصحاب ودوستانم را ملاقات کردم و پیامی را که به من سپرده شده بود برایشان ادا کرده و ابلاغ نمودم و حالا بر میگردم و تو را نصیحت میکنم که کارهایی را که موجب سنگینی پشت تو شده و جسم و جانت را به سختی میاندازد مرتکب نشو،
یثقل به ظهرک، ویتعب به جسمک وأن تحبس نفسک علی طاعة ربّک، فإنّ الأمر قریب إن شاء اللّه تعالی.
فأمرت خازنی فأحضر لی خمسین دینارا وسألته قبولها فقال: یا أخی قد حرّم اللّه علیّ أن آخذ منک ما أنا مستغن عنه کما أحلّ لی أن آخذ منک الشیء إذا إحتجت إلیه فقلت له: هل سمع هذا الکلام منک أحد غیری من أصحاب السلطان؟ فقال: نعم (أخوک) أحمد بن الحسین الهمدانیّ المدفوع عن نعمته بآذربیجان، وقد استأذن للحجّ تأمیلاً أن یلقی من لقیت، فحجّ أحمد بن الحسین الهمدانیّ رحمهالله فی تلک السنة فقتله ذکرویه بن مهرویه، وافترقنا وانصرفت إلی الثغر.
ثمّ حججت فلقیت بالمدینة رجلاً اسمه طاهر من ولد الحسین الأصغر یقال: إنّه یعلم من
خودت را فقط مشغول اطاعت از پروردگار کن، که ان شاء اللّه امر [ظهور] نزدیک است.
[محمّد بن احمد بن خلف میگوید:] به خزانه دارم دستور دادم که پنجاه دینار حاضرکند و از پیرمرد خواهش کردم که آن را بپذیرد. پیرمرد گفت: ای برادر! خداوند بر من حرام کرده که از تو چیزی را بگیرم که نیازی به آن ندارم، به همان ترتیبی که برایم حلال کرده است آنچه را که نیازمندم از توبگیرم و قبول کنم.
به او گفتم: آیا غیر از من، از اصحاب و یاران سلطان ماجرای تو را شنیده است؟
گفت: بله، برادرت احمد بن حسین همدانی که به آذربایجان تبعید شده بود، از من شنید و به امید اینکه آنچه را که من دیدهام او هم ببیند اجازه خواست که حجّ به جا آورد. حجّ را به جا آورد ولی در همان سال به دست ذکرویة بن مهرویه کشته شد. از هم جدا شدیم و من به سرحد و نزدیک مرز برگشتم.
س-ال بعد به حجّ رفتم و در مدینه م-ردی به نام طاهر را ملاقات کردم ک-ه از اولاد و نوادگ-ان حسین اص-غر [فرزند امام س-جاد علیهالسلام] بود، گفته میش-د که در م-ورد
هذا الأمر شیئا فثابرت علیه حتّی أنس بی، وسکن لی ووقف علی صحّة عقیدتی، فقلت له: یا ابن رسول اللّه بحقّ آبائک الطاهرین علیهمالسلام لمّا جعلتنی مثلک فی العلم بهذا الأمر، فقد شهد عندی من توثقه بقصد القاسم بن عبد اللّه بن سلیمان بن وهب إیّای لمذهبی واعتقادی وأنّه أغری بدمی مرارا فسلّمنی اللّه منه.
فقال: یا أخی اکتم ما تسمع منّی الخبر فی هذه الجبال، وإنّما یری العجائب الّذین یحملون الزاد فی اللّیل ویقصدون به مواضع یعرفونها وقد نهینا عن الفحص والتفتیش، فودّعته وانصرفت عنه.
این امر [مسأله صاحب الزمان علیهالسلام] چیزهایی میداند. دنبال او رفتم تا [پیدایش کرده و ]با او انس گرفتم و او هم به من اطمینان کرد، و متوجّه صحّت اعتقاد من شد. به او عرض کردم: ای پسر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله! تو را به حقّ پدران و اجداد طاهرینت علیهمالسلام قسم میدهم که مرا در خصوص علم به این امر [مسأله صاحب الزمان علیهالسلام] مثل خودت کنی.
چون کسی که مورد وثوق و اطمینان شما است نزد من گواهی داده و به من اطلاع داده است که به خاطر اعتقاد و مذهبم [یعنی مذهب شیعه اثنی عشری] قاسم بن عبداللّه بن سلیمان بن وهب قصد کشتن مرا دارد و بارها به کشتن من تشویق و ترغیب شده است، امّا خداوند مرا از دست او نجات داده است.
طاهر گفت: ای برادر! آنچه را که از من میشنوی در این کوهها مخفی کن، عجایب را کسانی میبینند که زاد و توشه را در تاریکی شب حمل کرده و به محلهایی که میشناسند ببرند(1)
و ما را از جست و جو و تفتیش نهی کرد. پس طاهر را ترک کرده و برگشتم.
1) . عبارت طاهر که «عجایب را کسانی میبینند...» به این معنا است که امور عجیبه و اسرار را فقط کسانی میتوانند مشاهده کنند که اسرار را در خفا ببینند یا بشنوند و از کسانی که پنهان است مخفی کنند، مگر برای کسانی که اهلیّت این اسرار را دارند. بنابراین کسانی که اسرار را فاش میکنند، هرگز موفق به مشاهده عجایب و اسرار اهل بیت علیهمالسلام نمیشوند. هر که را اسرار حقّ آموختند، مهر کردند و دهانش دوختند.
225 - وأخبرنی أحمد بن عبدون المعروف بابن الحاشر، عن أبی الحسن محمّد بن علیّ الشجاعی الکاتب، عن أبی عبد اللّه محمّد بن إبراهیم النعمانی، عن یوسف بن أحمد [محمّد خ ل ]الجعفری قال: حججت سنة ستّ وثلاثمائة، وجاورت بمکّة تلک السنة وما بعدها إلی سنة تسع وثلاثمائة، ثمّ خرجت عنها منصرفا إلی الشام، فبینا أنا فی بعض الطریق، وقد فاتتنی صلاة الفجر، فنزلت من المحمل وتهیّأت للصلاة، فرأیت أربعة نفر فی محمل، فوقفت أعجب منهم، فقال أحدهم: ممّ تعجب؟ ترکت صلاتک وخالفت مذهبک.
فقلت للذی یخاطبنی: وما علمک بمذهبی؟ فقال: تحبّ أن تری صاحب زمانک؟
قلت: نعم، فأومأ إلی أحد الأربعة. فقلت (له): إنّ له دلائل وعلامات؟
فقال: أیّما أحبّ إلیک أن تری الجمل وما علیه صاعدا إلی السّماء، أو تری المحمل
3 / 225 - یوسف بن احمد جعفری گفته که در سال 306 ه.ق حجّ به جا آوردم و تا سال 309 ه.ق در مجاورت مکه ماندم، بعد به سمت شام برگشتم. در قسمتی از راه که میرفتم و [اتفاقا] نماز صبح هم قضا شده بود، از محمل پایین آمدم و آماده نماز شدم، در همین اثنا دیدم که چهارنفر در یک محمل هستند، سرجایم ایستادم و از آنها خیلی تعجب کردم. یکی از آنها به من گفت: از چه چیزی تعجب کردی؟ [حال آنکه] نمازت را ترک و با مذهب خودت مخالفت کردهای!(1)
به او گفتم: از کجا به مذهب من علم داری؟ گفت: دوست داری که صاحب زمانت را ببینی؟ گفتم: بله. پس به یکی از آنها اشاره کرد [یعنی صاحب الزمان این شخص است] گفتم: علامات و معجزاتی هم دارد؟ گفت: کدام را دوست داری، اینکه شتر با بارش به آسمان برود یا اینکه فقط محمل
1) . به این معنا است که عجیب این نیست که ما چهارتن روی یک محمل سوار هستیم، عجیب این است که تو با وجودی که شیعه هستی نمازت فوت میشود.
صاعدا إلی السماء؟ فقلت: أیّهما کان فهی دلالة، فرأیت الجمل وما علیه یرتفع إلی السّماء وکان الرجل أومأ إلی رجل به سمرة، وکان لونه الذهب بین عینیه سجّادة.
226 - أحمد بن علیّ الرازی، عن محمّد بن علیّ، عن محمّد بن عبد ربّه الأنصاری الهمدانی، عن أحمد بن عبد اللّه الهاشمی من ولد العبّاس قال: حضرت دار أبی محمّد الحسن بن علیّ علیهالسلام بسرّ من رأی یوم توفّی، وأخرجت جنازته ووضعت، ونحن تسعة وثلاثون رجلاً قعود ننتظر، حتّی خرج إلینا غلام عشاریّ حاف علیه رداء قد تقنّع به.
فلمّا أن خرج قمنا هیبة له من غیر أن نعرفه، فتقدّم وقام النّاس فاصطفّوا خلفه، فصلّی علیه ومشی، فدخل بیتا غیر الّذی خرج منه.
به آسمان بالا برود؟ گفتم: هر کدام که باشد معجزه و دلیل بر وجود حضرت است.
همان لحظه دیدم شتر با تمام باری که داشت به سمت آسمان بالا رفت و آن مردی که با من صحبت میکرد، به مردی اشاره کرد که چهرهای گندم گون داشت و رنگش مثل طلا درخشنده و بالای پیشانیاش اثر سجده بود.
4 / 226 - احمد بن عبداللّه هاشمی، از اولاد عباس، گفته است: روز شهادت امام حسن عسکری علیهالسلام به سرّ من رأی رفتم. جنازه حضرت را بیرون آوردند و در جایی [از منزل] قرار دادند، ما سی و نه نفر بودیم که نشسته و منتظر بودیم، تااینکه پسربچهای حدود ده ساله با پای برهنه و در حالی که ردایی را روی سرش کشیده بود از خانه بیرون آمد. همین که او خارج شد، ما از شدت هیبت و عظمتش و بدون اینکه او را بشناسیم همگی به احترامش برخاستیم، او جلو ایستاد و مردم هم پشت سرش صف کشیدند و با او به پیکر پاک امام حسن عسکری علیهالسلام نماز گزاردند. سپس حرکت کرده و داخل خانه شد، غیر از خانهای که از آن خارج شده بود.
قال أبوعبد اللّه الهمدانی: فلقیت بالمراغة رجلاً من أهل تبریز یعرف بإبراهیم بن محمّد التبریزی، فحدّثنی بمثل حدیث الهاشمی لم یخرم منه شیء، قال: فسألت الهمدانیّ فقلت: غلام عشاریّ القدّ أو عشاریّ السنّ لأنّه روی أنّ الولادة کانت سنة ستّ وخمسین ومائتین وکانت غیبة أبی محمّد علیهالسلام سنة ستّة ومائتین بعد الولادة بأربع سنین.
فقال: لا أدری، هکذا سمعت.
فقال لی شیخ معه حسن الفهم من أهل بلده له روایة وعلم: عشاریّ القدّ.
227 - عنه، عن علیّ بن عائذ الرازیّ، عن الحسن بن وجناء النصیبی، عن أبی نعیم محمّد بن أحمد الأنصاری قال: کنت حاضرا عند المستجار (بمکة) وجماعة زهاء ثلاثین رجلاً لم یکن منهم مخلص غیر محمّد بن القاسم العلوی، فبینا نحن کذلک فی الیوم السادس من
ابو عبداللّه همدانی گفته است: در شهر مراغه مردی از اهل تبریز را که نامش ابراهیم بن محمّد تبریزی بود ملاقات کردم، او هم مثل این حدیث را بدون کم و زیاد نقل کرد.
راوی میگوید که از همدانی پرسیدم: منظور از پسر بچه عشّاری چیست؟ آیا از نظر قد است [یعنی پسری که قدش ده وجب است] یا اینکه از نظر سن است؟ چرا که ولادت حضرت در سال 256 ه.ق واقع شده و شهادت امام ابومحمّد عسکری علیهالسلام در سال 260 ه.ق اتفاق افتاده است؛ یعنی چهارسال پس از ولادت حضرت صاحب الزمان علیهالسلام. همدانی گفت: من نمیدانم که منظورش کدام یکی از این دو معنی بوده است، من به همین ترتیب شنیدم. البته پیرمردی که با او بود و خوش فهم و صاحب علم و روایت و از اهل شهر بوده گفت: منظور عشّاریالقد است [یعنی قدش به اندازه ده وجب است].
5 / 227 - ابی نعیم محمدبن احمد انصاری گفته: در مکّه معظمه نزدیک مستجار بودم و حدود سی نفر هم که به جز محمدبن قاسم علوی هیچ کدامشان صاحب اخلاق نبودند در آنجا حاضر بودند. روز ششم ذی حجّه سال 293 ه.ق در آنجا حاضر بودیم،
ذی الحجة سنة ثلاث وتسعین ومائتین، إذ خرج علینا شابّ من الطواف علیه إزاران (فاحتج) محرم بهما، وفی یده نعلان.
فلمّا رأیناه قمنا جمیعا هیبة له، ولم یبق منّا أحد إلاّ قام، فسلّم علینا وجلس متوسّطا ونحن حوله، ثمّ التفت یمینا وشمالاً، ثمّ قال:
أَ تَدْرُونَ ما کانَ أَبُوعَبْدِ اللّهِ علیهالسلام یَقُولُ فِی دُعاءِ الإِلْحاحِ؟ [قُلْنا: وَما کانَ یَقُولُ؟] قالَ: کانَ یَقُولُ:
«اَللّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی بِهِ تَقُومُ السَّمآءُ وَبِهِ تَقُومُ الأَرْضُ وَبِهِ تُفَرِّقُ بَیْنَ الْحَقِّ وَالْباطِلِ وَبِهِ تَجْمَعُ بَیْنَ الْمُتَفَرّقِ وَبِهِ تُفَرِّقُ بَیْنَ الْمَجْتَمَعِ وَبِهِ أَحْصَیْتَ عَدَدَ الرّمالِ وَزِنَةَ الْجِبالِ وَکَیْلَ البِحارِ أَنْ تُصَلِّیَ عَلی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَأَنْ تَجْعَلَ لِی مِنْ أَمْرِی فَرَجا».
ثم نهض ودخل الطواف فقمنا لقیامه حتّی انصرف وأنسینا أن نذکر أمره وأن نقول: من
ناگهان جوانی که با دو قطعه پارچه [حوله] احرام بسته بود و دو کفش در دست داشت از طواف خارج شد، همین که او را دیدیم از هیبت و صلابتش همگی بلند شدیم و حتی یک نفر هم نشسته نبود، سلام کرد و بین ما نشست و ما هم در اطراف او نشستیم. بعد به راست و چپ نگاه کرد و گفت: آیا میدانید که ابا عبداللّه علیهالسلام در دعای الحاح چه میفرمود؟ گفتیم: چه میفرمود؟ گفت: حضرت میفرمودند:
«پرودگارا! از تو به نامت سؤال و خواهش میکنم، آن نامی که آسمان و زمین را به واسطه آن برپا میداری، و با آن حقّ و باطل را از هم جدا میکنی، و امور پراکنده را به وسیله آن جمع میکنی، و چیزهایی که جمع شده و فراهم آمده را پراکنده میفرمایی، عدد ریگها و وزن کوهها و پیمانه دریاها را به آن شمردهای، که صلوات بر محمّد و آل
محمّد بفرستی و در امرم فرج و گشایشی برایم ایجاد کنی».
بعد از آن برخاست و مشغول طواف شد، و ما هم به احترام ایشان برخاستیم، تا اینکه طوافش تمام شد و رفت. ما هم فراموش کردیم که آن ماجرا را ذکر کنیم و اینکه بگوییم
هو؟ وأیّ شیء هو؟ إلی الغد فی ذلک الوقت فخرج علینا من الطواف، فقمنا له کقیامنا بالأمس، وجلس فی مجلسه متوسّطا، فنظر یمینا وشمالاً وقال:
أتَدْرُونَ ما کانَ یَقُولُ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیهالسلام بَعْدَ صَلاةِ الْفَرِیضَةِ؟ فَقُلْنا: وَما کان یَقُولُ؟ قالَ: کانَ یَقُولُ:
«إِلَیْکَ رُفِعَتِ الأَصْواتُ [وَدُعِیَتِ الدَّعَواتُ وَلَکَ] عَنَتِ الْوُجُوهُ وَلَکَ وَضَعَتِ الرِّقابُ وَإِلَیْکَ التَّحاکُمُ فِی الأَعْمالِ، یا خَیْرَ مَنْ سُئِلَ وَیا خَیْرَ مَنْ أَعْطی، یا صادِقُ یا بارِئُ یا مَنْ لا یُخْلِفُ الْمِیعادَ، یا مَنْ أَمَرَ بِالدُّعاءِ وَوَعَدَ بِالإِجابَةِ، یا مَنْ قالَ: «اُدْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ» یا مَنْ قالَ: «إِذا سَأَلَکَ عِبادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدّاعِ إِذا دَعانِ فَلْیَسْتَجِیبُوا
که او کیست؟ و کلامش چه بود؟ تا اینکه فردای همان روز و درهمان وقت، همان مرد از طواف نزد ما آمد. ما هم مثل روز گذشته از جا بلند شدیم، آمد و وسط ما نشست، به راست و چپ نگاه کرد و گفت: آیا میدانید که امیرالمؤمنین علیهالسلام بعد از نماز واجب چه میگفت؟ گفتیم: چه میگفت؟ گفت: حضرت عرضه میداشتند:
«[خدایا!] صداها به طرف تو بلند میشود، و دعای دعا کنندگان به سوی توست،
چهرهای خلق برای تو و در پیشگاه تو خوار و ذلیل میشوند، و گردنها برای تو خاضع میشوند، و حکم کردن درباره اعمال با توست؛ ای بهترین کسی که از او درخواست میشود، و ای بهترین عطا کننده، ای خدای صادق و راستگو، ای خالق عالم، ای کسی که از وعده خود تخلف نمیکند، و ای کسی که دستور داده است تا مردم دعا کنند و اجابت آن را وعده فرموده! ای آن که گفته است: «مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم.»(1)
ای کسی که به پیامبرش فرموده است: «اگر بندگان من مرا از تو بپرسند به ایشان بگو که به آنها نزدیکم و دعای دعا کننده را هر وقت که مرا بخواند قبول میکنم، پس اجابت دعا
1) . سوره غافر / آیه 60.
لِی وَ لْیُؤمِنُوا بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ» وَ یا مَنْ قالَ: «یا عِبادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلی أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ» لَبَّیْکَ وَسَعْدَیْکَ، ها أَنَا ذا بَیْنَ یَدَیْکَ الْمُسْرِفُ وَأَنْتَ الْقائِلُ «لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعا».
ثمّ نظر یمینا وشمالاً بعد هذا الدعاء فقال:
أَ تَدْرُونَ ما کانَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیهالسلام یَقُولُ فِی سَجْدَةِ الشُّکْرِ؟ فَقُلْنا: وَما کانَ یَقُولُ؟ قالَ: کانَ یَقُولُ:
«یا مَنْ لا یَزِیدُهُ کَثْرَةُ الدُّعاءِ إِلاّ سَعَةً وَعَطاءً، یا مَنْ لا تَنْفَدُ خَزائِنُهُ، یا مَنْ لَهُ خَزائِنُ
را از من طلب کنند و به من ایمان بیاورند تا اینکه هدایت شوند».(1)
و ای کسی که گفته است: «ای بندگان گنهکار من که در گناه کردن اسراف کردهاید، از رحمت الهی ناامید و مأیوس نشوید، زیرا که خداوند عالم همه گناهان را میآمرزد و او بخشنده و رحم کننده است.»(2)
[خدایا] لبیک، در مقام خدمتگزاری و بندگی تو هستم، اینک در پیش روی تو با اسراف و گنهکاری ایستادهام و تو خود گفتی که «از رحمت خداوندی ناامید نشوید که خداوند همه گناهان را میبخشد.»(3)
آنگاه به سمت راست و چپ نگاه کرد و پس از ادای فقرات این دعا فرمود: آیا میدانید که امیرالمؤمنین علیهالسلام در سجده شکر چه میگفت؟ گفتیم: چه میگفتند؟ گفت: ایشان عرض میکردند:
«ای آن که بسیاری عطا و بخشش بر او نمیافزاید إلاّ وسعت و بخشش را، ای آنکه خزانه او به بخشیدن تمام نمیشود، ای کسی که خزاین آسمانها و زمین برای اوست،
السَّماواتِ وَالأَرْضِ، یا مَنْ لَهُ خَزائِنُ ما دَقَّ وَجَلَّ، لا تَمْنَعْکَ إِساءَتِی مِنْ إِحْسانِکَ، أَنْتَ تَفْعَلُ
بِی الَّذِی أَنْتَ أَهْلُهُ، (فَإِنَّکَ) أَنْتَ أَهْلُ الْکَرَمِ وَالْجُودِ وَالْعَفْوِ وَالتَّجاوُزِ، یا رَبِّ یا اللّهُ لا تَفْعَلْ بِی الَّذِی أَنَا أَهْلُهُ فَإِنِّی أَهْلُ الْعُقُوبَةِ وَقَدِ اسْتَحْقَقْتُها، لا حُجَّةَ (لِی) وَلا عُذْرَ لِی عِنْدَکَ، أَبُوءُ لَکَ بِذُنُوبِی کُلِّها وَأَعْتَرِفُ بِها کَیْ تَعْفُوَ عَنِّی، وَأَنْتَ أَعْلَمُ بِها مِنِّی، أَبُوءُ لَکَ بِکُلِّ ذَنْبٍ أَذْنَبْتُهُ وَکُلِّ خَطِیئَةٍ احْتَمَلْتُها وَکُلِّ سَیِّئَةٍ عَمِلْتُها، رَبِّ اغْفِرْ وَارْحَمْ وَتَجاوَزْ عَمّا تَعْلَمُ إِنَّکَ أَنْتَ الأَعَزُّ الأَکْرَمُ».
وقام ودخل الطواف فقمنا لقیامه وعاد من الغد فی ذلک الوقت فقمنا لإقباله کفعلنا فیما مضی، فجلس متوسّطا ونظر یمینا وشمالاً فقال:
کانَ عَلیُّ بنُ الْحُسَیْن سَیِّدُ الْعابِدِینَ علیهالسلام یَقُولُ فِی سُجُودِهِ فِی هذَا الْمَوْضِعِ - وَأَشارَ بِیَدِهِ إِلَی الْحِجْرِ تَحْتَ الْمِیزابِ - :
ای کسی که گنجینههای او دقیق و جلیل است! و تمامی ندارد، [خدایا] بدیهای من تو را از احسانت باز ندارد. با من آن گونه رفتار میکنی که اهل آن هستی، چون تو اهل سخا و کرم و بخشش و گذشتی. ای پروردگار، ای خداوند! با من آن گونه که من هستم رفتار نکن، من اهل عقوبت بوده و استحقاق آن را دارم، عذر و حجّتی ندارم، همه گناهانم را برای تو اقرار میکنم و به آنها اعتراف میکنم تا مرا ببخشی، در حالی که تو از من به آنها داناتری. [خدایا] با هر گناهی که مرتکب شدهام و با هر عمل بدی که انجام دادهام، به سوی تو بر میگردم. پروردگارا مرا بیامرز و از گناهانم درگذر و از آنچه که از اعمال بدم میدانی گذشت کن که تحقیقا تو خیلی عزیز و کریم هستی.»
بعد بلند شد و وارد بر طواف شد، ما هم به احترامش بلند شدیم. فردای آن روز در همان وقت برگشت، مثل روزهای گذشته برای استقبال از ایشان بلند شدیم. در وسط جمع ما نشست و به راست و چپ نگاه کرد و گفت: علی بن الحسین سیّد العابدین علیهالسلام در این محل - با دست به حجر اسماعیل و زیر ناودان کعبه اشاره کرد - و در سجده میفرمودند:
«عُبَیْدُکَ بِفِنائِکَ، مِسْکِینُکَ بِفِنائِکَ، فَقِیرُکَ بِفِنائِکَ، سائِلُکُ بِفَنائِکَ، یَسْأَلُکَ ما لا یَقْدِرُ
عَلَیْهِ غَیْرُکَ».
ثُمّ نظر یمینا وشمالاً ونظر إلی محمّد بن القاسم من بیننا فقال:
یا مُحَمَّدُ بْنُ القاسِم أَنْتَ عَلی خَیْرٍ إِنْ شآءَ اللّه تَعالی.
فقال لنا أبوعلیّ المحمودی: یا قوم أ تعرفون هذا؟ هذا واللّه صاحب زمانکم.
فقلنا: وکیف علمت یا أباعلیّ؟ فذکر أنّه مکث سبع سنین یدعو ربّه ویسأله معاینة صاحب الزّمان علیهالسلام.
«[خداوندا] بنده کوچک تو درب خانه توست، مسکین و محتاج رحمت تو درب خانه توست، فقیر تو درب خانه توست، درخواست کننده احسان تو درب خانه توست و از تو چیزی را میخواهد که هیچ کس قادر نیست آن را عطا کند به غیر تو.»
بعد به چپ و راست نگاه کرد و متوجّه محمّد بن قاسم شد که در بین ما بود و گفت: ای محمّد بن قاسم! تو برخیری ان شاء اللّه - محمّد بن قاسم معتقد به وجود مبارک حجّت بن الحسن علیهالسلام بود - . بعد برخاسته و وارد طواف شد و کسی از ما باقی نماند مگر اینکه این دعاها را یاد گرفت و به او الهام شد ولی فراموش کردیم که از احوال او با همدیگر مذاکره کنیم مگر در روز آخر.
ابو علی محمودی به ما گفت: ای جماعت! این مرد را میشناسید؟ به خدا قسم که او صاحب زمان شماست. گفتیم: ای اباعلی! چگونه این مسأله را متوجّه شدی؟ سپس یادآوری کرد که هفت سال در مکه توقف کرده و دعا نموده است و از خداوند خواسته تا به زیارت صاحب الزمان علیهالسلام شرفیاب شود.
قال: فبینا نحن یوما عشیّة عرفة وإذا بالرجل بعینه یدعو بدعاء وعیته فسألته ممّن هو؟ فقال: من النّاس قلت: من أیّ النّاس؟ قال: من عربها، قلت: من أیّ عربها؟ قال: من أشرفها قلت: ومن هم؟ قال: بنو هاشم قلت: [و] من أیّ بنی هاشم؟ فقال: من أعلاها ذروة وأسناها قلت: ممّن؟ قال: ممّن فلق الهام وأطعم الطعام وصلّی والنّاس نیام.
قال: فعلمت أنّه علویّ فأحببته علی العلویّة، ثمّ افتقدته من بین یدیّ فلم أدر کیف مضی فسألت القوم الّذین کانوا حوله تعرفون هذا العلویّ؟ قالوا: نعم یحجّ معنا فی کلّ سنة ماشیا فقلت: سبحان اللّه (واللّه) ما أری به أثر مشی قال: فانصرفت إلی المزدلفة کئیبا حزینا علی فراقه ونمت من لیلتی تلک، فإذا أنا برسول اللّه صلیاللهعلیهوآله فقال: یا أحمد رأیت طلبتک؟
ابوعلی گفت: [بعد از هفت سال] در عصر روز عرفه ناگهان همین مرد را دیدم که دعا میکرد. از او پرسیدم: این دعا از کیست؟ گفت: از مردم است. گفتم: از کدام مردم؟ گفت: قلت: ومن هم؟ قال: بنو هاشم قلت: [و] من أیّ بنی هاشم؟ فقال: من أعلاها ذروة وأسناها قلت: ممّن؟ قال: ممّن فلق الهام وأطعم الطعام وصلّی والنّاس نیام.
متوجّه شدم که او علوی است و به همین دلیل به او علاقمند شدم، سپس از جلو چشمم ناپدید شد و نفهیدم که چگونه رفت. از کسانی که در اطراف او بودند پرسیدم که این علوی را میشناسید؟ گفتند: بله، او همه ساله پای پیاده با ما حجّ به جا میآورد. گفتم: سبحان اللّه! به خدا اثر پیاده روی را در او نمیبینم.
به مزدلفه برگشتم، امّا از فراق او ناراحت و غمگین بودم، آن شب را خوابیدم، در عالم خواب به محضر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله رسیدم. حضرت به من فرمودند: ای احمد! کسی را که
فقلت: ومن ذاک یا سیّدی؟ فقال: الّذی رأیته فی عشیّتک (و) هو صاحب زمانک.
قال: فلمّا سمعنا ذلک منه عاتبناه أن لا یکون أعلمنا ذلک، فذکر أنّه کان ینسی أمره إلی وقت ما حدّثنا به.
وأخبرنا جماعة، عن أبی محمّد هارون بن موسی التلعکبری، عن أبی علیّ محمّد بن همام، عن جعفر بن محمّد بن مالک الکوفیّ، عن محمّد بن جعفر بن عبد اللّه، عن أبی نعیم محمّد بن أحمد الأنصاری وساق الحدیث بطوله.
228 - وأخبرنا جماعة، عن التلعکبری، عن أحمد بن علیّ الرازی، عن علیّ بن الحسین، عن رجل - ذکر أنّه من أهل قزوین لم یذکر اسمه - عن حبیب بن محمّد بن یونس بن شاذان الصنعانی قال: دخلت إلی علیّ بن إبراهیم بن مهزیار الأهوازی، فسألته عن آل أبی محمّد علیهالسلام فقال:
در طلبش بودی دیدی؟ عرض کردم: او کیست ای آقای من؟ فرمودند: همان کسی که عصر دیدی صاحب زمان تو بود.
راوی میگوید: وقتی این حرفها را از ابو علی محمودی شنیدیم، او را عتاب کرده و با تندی گفتیم: چرا پیش از این ما را به این ماجرا آگاه نکردهای؟ ابو علی متذکر شد که تا وقتی برای ما نقل کرده بود این ماجرا را فراموش کرده است.
همچنین جماعتی از ابو محمّد هارون بن موسی تلعکبری، از ابو علی محمّد بن همام، از جعفر بن محمّد بن مالک کوفی، از محمّد بن جعفر بن عبداللّه، از ابو نعیم محمّد بن انصاری این حدیث را تماما نقل کردهاند.
6 / 228 - حبیب بن محمّد بن یونس بن شاذان صنعانی گفت: به خدمت علی بن ابراهیم بن مهزیار اهوازی رسیدم و در مورد اولاد امام حسن عسکری علیهالسلام از ایشان سؤال کردم.
یا أخی لقد سألت عن أمر عظیم، حججت عشرین حجّة کلاًّ أطلب به عیان الإمام فلم أجد إلی ذلک سبیلاً، فبینا أنا لیلة نائم فی مرقدی إذ رأیت قائلاً یقول: یا علیّ بن إبراهیم! قد أذن اللّه لی فی الحجّ، فلم أعقل لیلتی حتّی أصبحت، فأنا مفکّر فی أمری أرقب الموسم لیلی ونهاری.
فلمّا کان وقت الموسم أصلحت أمری وخرجت متوجّها نحو المدینة، فما زلت کذلک حتّی دخلت یثرب فسألت عن آل أبی محمّد علیهالسلام، فلم أجد له أثرا ولا سمعت له خبرا، فأقمت مفکّرا فی أمری حتّی خرجت من المدینة أرید مکة، فدخلت الجحفة وأقمت بها یوما وخرجت منها متوجّها نحو الغدیر، وهو علی أربعة أمیال من الجحفة، فلمّا أن دخلت
علی بن ابراهیم بن مهزیار اهوازی گفت: ای برادر! از امر بسیار بزرگی سؤال کردی.
من بیست مرتبه به حجّ مشرف شده و در موسم ذی حجة اعمال حجّ را به جا آوردم و در تمام این سفرها دنبال زیارت و دیدار امام علیهالسلام بودم، امّا راهی برای رسیدن به این آرزو پیدا نکردم. در یکی از شبها در محل اقامتم خوابیده بودم، که دیدم گویندهای میگفت: ای علی بن ابراهیم! و خداوند به من اجازه داده که به حجّ بروم. شب چیزی نفهمیدم و تا صبح فکر میکردم و شب و روز منتظر رسیدن موسم حجّ بودم.
وقتی که زمان موسم رسید، کارهایم را اصلاح و مرتب کردم، و به سمت مدینه حرکت کردم، همواره و بدون فوت وقت راه میپیمودم تا اینکه به مدینه رسیدم. به محض رسیدن، از آل و خاندان ابی محمّد حسن عسکری علیهالسلام پرس و جو کردم، امّا از ایشان نه اثری یافتم و نه خبری شنیدم. همانجا ماندم و به این ماجرا فکر میکردم تا
اینکه از مدینه خارج شده و عزم رفتن به مکّه کردم، به منطقه جحفه رسیدم و یک روز آنجا ماندم و به قصد غدیر که چهار میل با جحفه فاصله داشت حرکت کردم. وقتی وارد مسجد جحفه شدم، نماز خواندم و صورتم را روی خاک گذاشتم و سعی در دعا و تضرع به
المسجد صلّیت وعفّرت واجتهدت فی الدّعاء وابتهلت إلی اللّه لهم، وخرجت أرید عسفان، فما زلت کذلک حتّی دخلت مکّة فأقمت بها أیّاما أطوف البیت واعتکفت.
فبینا أنا لیلة فی الطواف، إذا أنا بفتی حسن الوجه، طیّب الرائحة، یتبختر فی مشیته طائف حول البیت، فحسّ قلبی به، فقمت نحوه فحککته، فقال لی:
مِنْ أَیْنَ الرَّجُل؟ فَقُلْتُ: مِنْ أَهْلِ [العَراق، فَقالَ: مِنْ أَیِّ¨] الْعَراقِ؟ قُلْتُ: مِنَ الأَهْوازِ.
فَقالَ لی: تَعْرِفُ بِها الْخَصِیبُ؟ فَقُلْتُ: رَحَمَهُ اللّهُ، دُعِیَ فَأَجابَ فَقالَ: رَحِمَهُ اللّهُ.
فَما کانَ أَطْولَ لَیْلَتِهِ وَأَکْثَرَ تَبْتُّلِهِ وَأَغْزَرَ دَمْعَتِهِ أَ فَتَعْرِفُ عَلِیَّ بْنَ إِبراهِیم بْنِ المازِیارِ؟ فَقُلْتُ أَنَا عَلِیُّ بْنُ إِبراهِیمَ.
فقال: حیّاک اللّه أباالحسن ما فعلت بالعلامة الّتی بینک وبین أبی محمّد الحسن بن
درگاه الهی کردم [تا آل ابی محمّد را پیدا کنم]. از آنجا به سمت عسفان(1)
حرکت کردم، پیوسته در این حال بودم، و پس از آن وارد مکه معظمه شدم و چند روز در آنجا ماندم و به طواف و اعتکاف در مسجد الحرام مشغول شدم.
شبی در طواف بودم که ناگهان جوان خوش رو و خوش بویی را دیدم که در راه رفتنش میخرامید و طواف میکرد. در دلم نسبت به او حسی [و علاقهای] پیدا کردم، کنار او رفته و خودم را به او زدم که متوجّه من شود. گفت: از مردان کجا هستی؟ گفتم: از اهل عراق. گفت: از کجای عراق؟ گفتم :از اهوازم. گفت: در اهواز «خصیب» را میشناسی؟ گفتم: خدا رحمتش کند، دعوت حقّ را اجابت کرد. گفت: خدا رحمتش کند. شبها را به عبادت میگذراند و گریهزاری و اشکّ او در درگاه خداوند بسیار بود.
آیا علی بن ابراهیم مازیار [یا مهزیار] را میشناسی؟ گفتم: من علی بن ابراهیم هستم. گفت: خداوند تو را زنده بدارد، نشانهای را که بین تو و ابی محمّد امام حسن بن علی
1) . عسفان نقطهای در دو منزلی مکه از راه مدینه است.
علیّ علیهالسلام؟ فقلت معی، قال: أخرجها، فأدخلت یدی فی جیبی فاستخرجتها، فلمّا أن رآها لم یتمالک أن تغرغرت عیناه (بالدموع) وبکی منتحبا حتّی بلّ أطماره، ثمّ قال: أذن لک الآن یا ابن مازیار، صر إلی رحلک وکن علی أهبّة من أمرک، حتّی إذا لبس اللّیل جلبابه، وغمرالنّاس ظلامه، سر إلی شعب بنی عامر! فإنّک ستلقانی هناک.
فسرت إلی منزلی. فلمّا أن أحسست بالوقت أصلحت رحلی وقدّمت راحلتی وعکمته شدیدا، وحملت وصرت فی متنه وأقبلت مجدّا فی السیر حتی وردت الشعب، فإذا أنا بالفتی قائم ینادی یا أباالحسن إلیّ، فما زلت نحوه، فلمّا قربت بدأنی بالسّلام وقال لی: سر بنا یا أخی فما زال یحدّثنی وأحدّثه حتّی تخرّقنا جبال عرفات، وسرنا إلی جبال منی، وانفجر الفجر الأوّل ونحن قد توسّطنا جبال الطائف.
عسکری علیهماالسلام بود چه کردی؟ گفتم: همراهم هست. گفت: آن را بیرون بیاور. دستم را در جیبم کرده و آن را بیرون آوردم، تا علامت را دید نتوانست جلوی اشکش را بگیرد و چنان با ناله گریه کرد که صورتش و حتی لباسش تر شد. بعد گفت: پسر مازیار! همین الآن برای تو اجازه صادر شد. برو به سمت اثاثیهات و مهیا شو و مسأله را پنهان کن، تا اینکه شب چادر سیاهش را بپوشد و مردم را در تاریکیاش فرو ببرد، آن وقت به شعب بنی عامر برو، آنجا مرا میبینی. به منزلگاهم رفتم و وقتی که احساس کردم زمانش رسیده است، اثاثیهام را مرتب کردم، شترم را جلو انداخته و بارش را محکم کرده و پشت آن گذاشتم. سوار شدم و با سرعت و جدیت تمام حرکت کردم تا اینکه وارد شعب بنی عامر شدم، ناگهان همان جوان را دیدم که ایستاده و صدا میزد: ای ابالحسن بیا اینجا. به سمت او حرکت کردم، تا نزدیک او شدم، ابتدا به سلام کرد و به من گفت: ای برادر با ما بیا. در طول مسیر با همدیگر صحبت میکردیم تا از کوههای عرفات گذشتیم و به سمت کوههای منی رفتیم. زمان فجر اوّل شد که ما در بین کوههای طائف بودیم،
فلمّا أن کان هناک أمرنی بالنزول وقال لی: إنزل فصلّ صلاة اللّیل، فصلّیت، وأمرنی بالوتر فأوترت، وکانت فائدة منه، ثمّ أمرنی بالسجود والتعقیب، ثمّ فرغ من صلاته ورکب وأمرنی بالرکوب وسار وسرت معه حتّی علا ذروة الطائف، فقال: هل تری شیئا؟ قلت: نعم أری کثیب رمل علیه بیت شعر یتوقّد البیت نورا.
فلمّا أن رأیته طابت نفسی، فقال لی: هنّاک الأمل والرجاء، ثمّ قال: سر بنا یا أخی فسار وسرت بمسیره إلی أن انحدر من الذّروة وسار فی أسفله، فقال: انزل فها هنا یذلّ کلّ صعب ویخضع کلّ جبّار، ثمّ قال: خلّ عن زمام الناقة، قلت: فعلی من أخلّفها؟ فقال: حرم القائم علیهالسلاملا یدخله إلاّ مؤمن ولا یخرج منه إلاّ مؤمن، فخلّیت من زمام راحلتی، وسار وسرت معه إلی أن دنا من باب الخباء، فسبقنی بالدّخول وأمرنی أن أقف حتّی یخرج إلیّ.
در همین وقت دستور داد که از شتر پیاده شوم و گفت: پیاده شو و نماز شب بخوان.
من هم پیاده شدم و نماز شب را اقامه کردم. بعد دستور به نماز وتر داد و من هم اقامه کردم واین توفیق نماز شب فایدهای بود که به برکت آن جوان نصیب من شد. آنگاه دستور به سجده [شکر] و تعقیبات داد. بعد از اتمام نمازش سوار شد و به من دستور داد سوار شوم. با هم رفتیم تا اینکه به بلندیهای طائف رسیدیم. جوان گفت: چیزی میبینی؟ گفتم: تپه ریگی و بر فراز آن خیمهای است که از آن خانه نور میتابد. وقتی که این صحنه را دیدم دلم آرام و قرار گرفت. جوان گفت: اینجا آرزو و امید توست و بعد گفت: با من بیا برادر! حرکت کردیم و از بلندیها پایین آمدیم، گفت: از شتر پیاده شو، اینجا جایی است که هر سرکشی، خوار و ذلیل و هر دشواری و سختی، آسان و هر متکبری، فروتن و خاضع میشود، زمام و افسار ناقه را رها کن. گفتم: ناقه را به چه کسی بسپارم؟ گفت: اینجا حرم قائم علیهالسلام است، به اینجا فقط مؤمن داخل و خارج میشود. زمام ناقه را رها کردم، با هم رفتیم به طرف خیمه تا اینکه به نزدیک درب خیمه رسیدیم. او بالرکوب وسار وسرت معه حتّی علا ذروة الطائف، فقال: هل تری شیئا؟ قلت: نعم أری کثیب رمل علیه بیت شعر یتوقّد البیت نورا.
ثمّ قال لی: ادخل هنّاک السلامة، فدخلت فإذا أنا به جالس قد اتّشح ببرده واتّزر بأخری، وقد کسر بردته علی عاتقه، وهو کأقحوانة أرجوان قد تکاثف علیها الندی، وأصابها ألم الهوی وإذا هو کغصن بان أو قضیب ریحان، سمح سخیّ تقیّ نقیّ، لیس بالطویل الشامخ ولا بالقصیر اللاّزق، بل مربوع القامة، مدوّر الهامة، صلت الجبین، أزّج الحاجبین، أقنی الأنف، سهل الخدّین، علی خدّه الأیمن خال کأنّه فتات مسک علی رضراضة عنبر.
فلمّا أن رأیته بدأته بالسلام، فردّ علیّ أحسن ما سلّمت علیه، وشافهنی وسألنی عن أهل العراق، فقلت سیّدی قد ألبسوا جلباب الذلّة، وهم بین القوم أذلاّء فقال لی: یا ابن المازیار لتملکونهم کما ملکوکم، وهو یومئذ أذلاّء، فقلت سیّدی لقد بعد الوطن وطال المطلب، فقال:
بعد جوان به من گفت: به سلامتی وارد شو [سلامتی در اینجاست] و من هم داخل خیمه شدم، دیدم که آن حضرت نشسته و دو پارچه در بر داشت، یکی را روی شانه اندخته بود و دومی را به کمر بسته بود. یک طرف بردی را که به شانه مبارکش بسته بود برگردانیده و به دوشش انداخته بود، حضرت مانند گل ارغوانی بود که شبنم روی آن نشسته بود و نسیم هوا آن را حرکت بدهد و در این حال امام علیهالسلام مثل شاخه سرو و ساقه ریحان بود، حضرت آقا و بخشنده و متقی بود، قدش نه خیلی بلند بود نه کوتاه، بلکه قامت مبارک حضرت متوسط بود، سرمبارک حضرت گرد بود، پیشانیاش بلند بود، ابروهایش کمانی بود و به هم پیوسته، بینی مبارک نازک و بلند بود، سمت راست صورت، خالی داشت که گویا پاره مشک روی صفحه عنبر چکیده باشد. تا حضرت را دیدم سلام کردم، جوابی بهتر از سلام من مرحمت فرمودند و بعد مرا مورد خطاب قرار دادند و از احوالات اهل عراق از من پرسیدند، عرض کردم: آقای من! آنها لباس ذلّت و خواری پوشیدهاند و از ضعیفترین و ذلیلترین مردم هستند. حضرت به من
یا ابن المازیار (أبی) أبومحمّد عهد إلیّ أن لا أجاور قوما غضب اللّه علیهم (ولعنهم) ولهم الخزیالدنیا والآخرة ولهم عذاب ألیم، وأمرنی أن لا أسکن من الجبال إلاّ وعرها، ومن البلاد إلاّ عفرها، واللّه مولاکم أظهر التقیّة فوکّلها بی فأنا فی التقیّة إلی یوم یؤذن لی فأخرج.
فقلت یا سیّدی متی یکون هذا الأمر؟
فقال: إذا حیل بینکم وبین سبیل الکعبة، واجتمع الشمس والقمر واستدار بهما الکواکب والنجوم، فقلت متی یا ابن رسول اللّه؟ فقال لی: فی سنة کذا وکذا تخرج دابّة الأرض
فرمودند: ای پسر مازیار! همان طور که آنها بر شما مسلط هستند و حکومت میکنند شما هم بر آنان حکومت خواهید کرد و مسلط خواهید شد، آن روز آنها ذلیلترین خلایق هستند. عرض کردم: ای سیّد من! وطن دور است و مطلب [غیبت] طولانی شده.
حضرت فرمودند: ای پسر مازیار! پدرم امام حسن عسکری علیهالسلام از من عهد و پیمان گرفته که با کسانی که خداوند متعال به آنها غضب کرده همسایگی نکنم چون آنها در دنیا و آخرت خوار و ذلیل خواهند شد و عذاب درناکی دارند. همچنین پدرم به من امر کرده که فقط در سختترین کوهها، و در شهرهای خراب و فقیر ساکن شوم. به خدا سوگند که مولای شما امام عسکری به تقیّه عمل میکرد و مرا هم به آن مأمور کرده است،
بنابراین من در تقیّه هستم، تا زمانی که اجازه قیام به من داده شود و خروج کنم.
عرض کردم: وقت خروج و قیام شما کی خواهد بود؟ حضرت فرمودند: زمانی که بین شما و راه کعبه حائل شوند، وخورشید و ماه جمع شده و دور آنها را ستارگان بگیرند.(1)
عرض کردم: در چه زمانی خواهد بود؟ فرمودند: در فلان سال، سالی که دابة الارض از
1) . با توجّه به جمله بعدی خبر که در مورد دابة الارض میفرماید، ممکن است مقصود حضرت از خورشید و ماه و ستارگان وجود مقدّس رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و امیرالمؤمنین و اهل بیت علیهمالسلام باشد. بنابراین عبارت حضرت را باید حمل به رجعت کرد و حضرت با این کلمات به رجعت اشاره فرمودهاند.
(من) بین الصفا والمروة، ومعه عصا موسی وخاتم سلیمان، یسوق النّاس إلی المحشر.
قال: فأقمت عنده أیّاما وأذن لی بالخروج بعد أن استقصیت لنفسی وخرجت نحو منزلی، واللّه لقد سرت من مکّة إلی الکوفة ومعی غلام یخدمنی فلم أر إلاّ خیرا وصلّی اللّه علی محمّد وآله وسلم تسلیما.
229 - وأخبرنی جماعة، عن جعفر بن محمّد بن قولویه وغیره، عن محمّد بن یعقوب الکلینی، عن علیّ بن قیس، عن بعض جلاوزة السواد.
قال: شهدت نسیما آنفا بسرّ من رأی، وقد کسر باب الدار فخرج إلیه وبیده طبرزین، فقال: ما تصنع فی داری؟
قال (نسیم): إنّ جعفرا زعم أنّ أباک مضی ولا ولد له، فإن کانت دارک فقد انصرفت عنک، فخرج عن الدار.
بین صفا و مروه خروج میکند، در حالی که عصای موسی و انگشتر سلیمان در نزد اوست و مردم را به سمت محشر حرکت میدهد.
چند روزی در محضر مبارک حضرت بودم و پس از آن که به منتهای آرزوی خودم رسیده (من) بین الصفا والمروة، ومعه عصا موسی وخاتم سلیمان، یسوق النّاس إلی المحشر.
قال: فأقمت عنده أیّاما وأذن لی بالخروج بعد أن استقصیت لنفسی وخرجت نحو منزلی، واللّه لقد سرت من مکّة إلی الکوفة ومعی غلام یخدمنی فلم أر إلاّ خیرا وصلّی اللّه علی محمّد وآله وسلم تسلیما.
229 - وأخبرنی جماعة، عن جعفر بن محمّد بن قولویه وغیره، عن محمّد بن یعقوب الکلینی، عن علیّ بن قیس، عن بعض جلاوزة السواد.
قال: شهدت نسیما آنفا بسرّ من رأی، وقد کسر باب الدار فخرج إلیه وبیده طبرزین، فقال: ما تصنع فی داری؟
قال (نسیم): إنّ جعفرا زعم أنّ أباک مضی ولا ولد له، فإن کانت دارک فقد انصرفت عنک، فخرج عن الدار.
بین صفا و مروه خروج میکند، در حالی که عصای موسی و انگشتر سلیمان در نزد اوست و مردم را به سمت محشر حرکت میدهد.
چند روزی در محضر مبارک حضرت بودم و پس از آن که به منتهای آرزوی خودم رسیده بودم، امام علیهالسلام به من اذن خروج دادند، من هم برای رفتن به منزلم خارج شدم. به خدا قسم در مدتی که از مکه تا کوفه رفتم، در طول این مسیر غلامی همراه من بود و به من خدمت میکرد که فقط خیر و خوشی دیدم. درود و سلام خدا بر محمّد و آل محمّد باد.
6 / 229 - علی بن قیس از یکی از مأموران عراق نقل میکند که گفت: من شاهد بودم که نسیم [غلام مخصوص جعفر کذاب یا معتمد عباسی] در سامرا درب خانهای را شکست، یک نفر از خانه بیرون آمد و در دستش طبرزین بود، گفت: در خانه من چه میکنی؟ نسیم گفت: جعفر گمان کرده که پدر شما از دنیا رفته و فرزندی هم ندارد، اگر خانه مال شماست من بر میگردم. پس از خانه بیرون آمد.
قال علیّ بن قیس: فقدم علینا غلام من خدّام الدار فسألته عن هذا الخبر، فقال: من حدّثک بهذا؟ قلت: حدّثنی بعض جلاوزة السواد.
فقال لی: لا یکاد یخفی علی النّاس شیء.
230 - وبهذا الإسناد، عن علیّ بن محمّد، عن محمّد بن إسماعیل بن موسی بن جعفر علیهالسلام- وکان أسنّ شیخ من ولد رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله - قال:
رأیته بین المسجدین وهو غلام.
231 - وبهذا الإسناد، عن خادم لإبراهیم بن عبدة النیسابوری قال: کنت واقفا مع إبراهیم علی الصفا فجاء غلام حتّی وقف علی إبراهیم وقبض علی کتاب مناسکه وحدّثه بأشیاء.
232 - وبهذا الإسناد، عن إبراهیم بن إدریس قال: رأیته بعد مضیّ أبی محمّد علیهالسلام حین أیفع وقبّلت یدیه ورأسه.
علی بن قیس گفته است: غلامی از خدام خانه نزد ما آمد، از او در مورد این ماجرا سؤال کردم، گفت: چه کسی به تو خبر داده است؟ گفتم: یکی از مأموران حکومتی عراق. گفت: هیچ چیزی از مردم مخفی نمیماند.
8 / 230 - محمّد بن اسماعیل بن موسی بن جعفر علیهالسلام که پیرترین شخص در میان اولاد رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بود، گفته: حضرت صاحب الزمان علیهالسلام را در حالی که جوان نورسی بود، در دو مسجد [مکه و مدینه] دیدم.
9 / 231 - خادمِ ابراهیم بن عبیده نیشابوری گفته: با ابراهیم، بالای کوه صفا ایستاده بودم که جوانی نزدیک آمد تا اینکه کنار ابراهیم ایستاد. کتاب مناسکش را گرفت و با او صحبتهایی کرد.
10 / 232 - ابراهیم بن ادریس گفته: پس از شهادت ابومحمّد امام حسن عسکری علیهالسلامایشان را در حالی که نوجوان بود دیدم و دست و سرمبارکشان را بوسیدم.
233 - وبهذا الإسناد، عن أبی علیّ بن مطهّر قال: رأیته. ووصف قدّه.
234 - أحمد بن علیّ الرازیّ، عن أبی ذر أحمد بن أبی سورة - وهو محمّد بن الحسن بن عبد اللّه التمیمی وکان زیدیّا - قال: سمعت هذه الحکایة عن جماعة یروونها عن أبی رحمه اللّه أنّه خرج إلی الحیر قال: فلمّا صرت إلی الحیر إذا شاب حسن الوجه یصلّی، ثمّ إنّه ودّع وودّعت وخرجنا، فجئنا إلی المشرعة.
فقال لی: یا با سورة أَیْنَ تُریُد؟ فقلت: الکوفة. فقال لی: مَعَ مَنْ؟ قلت: مع النّاس. قال لی: لا تُرِیدُ نَحْنُ جَمِیعا نَمْضِی؟ قلت: ومن معنا؟ فقال: لَیْسَ نُرِیدُ مَعْنا أَحَدا. قال: فمشینا لیلتنا فإذا نحن علی مقابر مسجد السهلة، فقال لی: هُوَ ذا مَنْزِلُکَ، فَإِنْ شِئْتَ فَامْضِ.
11 / 233 - ابوعلی بن مطهر گفته: حضرت را زیارت کردم. و بعد قد مبارک امام را توصیف کرد.
12 / 234 - احمد بن علی رازی، از ابوذر احمد بن ابی سوره - یعنی محمّد بن حسن بن عبداللّه تمیمی که زیدی مذهب هم بود - نقل کرده که گفت: این حکایت را از تعدادی شنیدم که آنها هم از پدرم رحمهالله روایت میکردند، که پدرم گفته است: من به سمت حیر بیرون رفتم، وقتی که به آنجا رسیدم ناگهان جوانی را با صورتی زیبا دیدم که نماز میخواند. بعد از آنجا رفت و من هم رفتم و هر دو به طرف مشعر آمدیم.
به من گفت: ای ابا سوره! کجا میروی؟ گفتم: کوفه. گفت: با چه کسی؟ گفتم: با مردم. گفت: نمیخواهی که ما با هم برویم؟ گفتم: با چه کسی باشیم؟ گفت: نمیخواهیم کسی با ما باشد. پس با همدیگر شبانه رفتیم، تا یکدفعه به قبرستان مسجد سهله رسیدیم. بعد به من گفت:
اینجا نزدیک منزل توست، اگر میخواهی میتوانی بروی.
ثمّ قال لی: تَمُرّ إِلَی ابْنِ الزّرارِی عَلیِّ بْنِ یَحْیی فَتَقُولُ لَهُ: یُعْطِیکَ المالَ الَّذِی عِنْدَهُ، فقلت له: لا یدفعه إلیّ، فقال لی: قُل لَهُ: بِعَلامَةِ اَنْهُ کذا وکذا دِینارا وَکَذا وَکَذا دِرْهَما وَهُوَ فِی مَوْضِعِ کَذا وَکَذا وَعَلَیْهِ کَذا وَکَذا مُغَطَّیَ، فقلت له: ومن أنت؟ قال:
أَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ.
قُلْتُ: فَاِءْن لَمْ یَقْبَلْ مِنِّی وَطُولِبَتْ بِالدَّلالَةِ؟ فَقالَ: أَنَا وَراکَ.
قالَ: فَجِئْتُ إِلَی ابْنِ الزَّراریِ، فَقُلْتُ لَهُ فَدَفَعَنِی، فَقُلْتُ لَهُ: [العَلاماتِ الَّتِی قالَ لِی وَقُلْتُ لَهُ: ]قَد قالَ لِی: أَنَا وَراکَ.
فَقالَ: لَیْسَ بَعْدَ هذا شَیْءٌ وقالَ: لَمْ یَعْلَمْ بِهذا إِلاَّ اللّهُ تَعالی وَدَفَعَ إلَیَّ المالَ.
235 - وفی حدیث آخر عنه وزاد فیه: قال أبوسورة: فسألنی الرجل عن حالی فأخبرته
بعد گفت: نزد ابن زراری علی بن یحیی میروی و به او میگویی: مالی را که در اختیار دارد به تو بدهد. گفتم: مال را به من نمیدهد. گفت: به او بگو: به این نشانی که فلان مقدار از آن مال، دینار و فلان مقدار آن درهم است و در فلان جاست و آن را با فلان چیز پوشیده است. به ایشان گفتم: شما که هستید؟ گفت: من محمّد بن حسن هستم. گفتم: اگر این علامت را از من قبول نکرد و دلیلی طلب کرد چه؟ گفت: من پشت سرت هستم.
به نزد ابی زراری رفتم و به او گفتم که مال را بدهد، امّا حرفم را رد کرد و نداد. آنگاه علاماتی را که آن جوان به من گفته بود، به او گفتم و گفتم که او به من گفته که پشت سرتو هستم.
ابن زراری گفت: بیشتر از این دیگر دلیل نمیخواهم، چرا که فقط خداوند از این مال اطلاع داشت و بعد مال را به من داد.
13 / 235 - حدیث دیگری از ابی سوره هست که مفصلتر است و این جملات اضافه بر خبر قبلی است که ابی سوره گفته: آن جوان [صاحب الزمان علیهالسلام] در مورد احوالاتم از من سؤال کرد و من هم او را از تنگدستی و عیالوار بودنم باخبر کردم.به
بضیقی وبعیلتی، فلم یزل یماشینی حتّی انتهینا إلی النواویس فی السحر فجلسنا، ثمّ حفر بیده فإذا الماء قد خرج فتوضّأ، ثمّ صلّی ثلاث عشرة رکعة، ثمّ قال (لی): امض إلی أبی الحسن علیّ بن یحیی، فاقرأ علیهالسلام وقل له: یقول لک الرجل ادفع إلی أبی سورة من السبع مائة دینار التی مدفونة فی موضع کذا وکذا مائة دینار.
وإنّی مضیت من ساعتی إلی منزله فدّققت الباب فقال: من هذا؟ فقلت قولی لأبی الحسن: هذا أبوسورة، فسمعته یقول: ما لی ولأبی سورة، ثمّ خرج إلیّ فسلّمت علیه وقصصت علیه الخبر، فدخل وأخرج إلیّ مائة دینار فقبضتها.
فقال لی: صافحته؟ فقلت: نعم، فأخذ یدی فوضعها علی عینیه ومسح بها وجهه.
قال أحمد بن علیّ: وقد روی هذا الخبر، عن محمّد بن علیّ الجعفری وعبد اللّه بن الحسن بن بشر الخزّاز وغیرهما، وهو مشهور عندهم.
همین ترتیب در حال راه رفتن بودیم که وقت سحر به نواویس رسیدیم و نشستیم، بعد با دست مبارکش زمین راگود کرد که یکدفعه از آنجا آب بیرون زد، وضو گرفته، سیزده رکعت نماز خواند. بعد به من فرمود: برو نزد ابو الحسن علی بن یحیی، و به او سلام برسان و بگو آن مرد گفته است: از آن هفتصد دینار که در فلان نقطه دفن کردهای یکصد دینار را به ابی سوره بده.
من همان ساعت به منزل علی بن یحیی رفتم و دق الباب کردم، گفت: کیست؟ گفتم: به ابی الحسن بگویید: ابو سوره است. من شنیدم که ابو الحسن میگفت: ابو سوره با من چکار دارد. بعد خارج شد، به او سلام کرده و خبرم را برایش گفتم. او هم رفت و یکصد دینار برایم آورد و من هم آن را گرفتم.
ابوالحسن به من گفت: با او مصاحفه هم کردی؟ گفتم: بله. بعد دستم را گرفته و به چشمانش گذاشت و روی صورتش کشید.
احمد بن علی گفته است: این خبر را از محمّد بن علی جعفری و عبداللّه بن حسن بن بشر خزاز و دیگران هم نقل کردهاند و این خبر مشهور و معروف است.
236 - وروی محمّد بن یعقوب رفعه، عن الزهریّ قال: طلبت هذا الأمر طلبا شاقّا حتّی ذهب لی فیه مال صالح، فوقعت إلی العمریّ وخدمته ولزمته وسألته بعد ذلک، عن صاحب الزّمان علیهالسلام فقال لی: لیس إلی ذلک وصول، فخضعت فقال لی: بکّر بالغداة، فوافیت فاستقبلنی ومعه شابّ من أحسن النّاس وجها، وأطیبهم رائحة بهیئة التّجار، وفی کمّه شیء کهیئة التجّار.
فلمّا نظرت إلیه دنوت من العمریّ فأومأ إلی، فعدلت إلیه وسألته فأجابنی عن کلّ ما أردت، ثمّ مرّ لیدخل الدار - وکانت من الدّور الّتی لا یکترث لها - فقال: العمریّ إن أردت أن تسأل سل فإنّک لا تراه بعد ذا، فذهبت لأسأل فلم یسمع ودخل الدار، وما کلّمنی بأکثر من أن قال:
14 / 236 - زهری گفته: در طلب زیارت حضرت صاحب علیهالسلام خیلی مشقّت و سختی کشیدم، تا جایی که در این راه مال بسیار زیادی خرج کردم، تا اینکه به عَمریّ [نایب خاص امام زمان علیهالسلام] رسیدم و به او خدمت کرده و ملازمش شدم. بعد از مدّتی از ایشان درباره امام زمان علیهالسلام سؤال کردم، او به من گفت: نمیتوان به محضر حضرت رسید. بار دوم تواضع و التماس کردم که عمری گفت: فردا صبح بیا. فردا صبح رفتم، به استقبال آمد و همراه او جوانی بود که چهره بسیار زیبا و رایحه و بوی خوشی داشت که از همه خوشبوتر بود، و هیئت و ظاهر تجار را داشت و مثل تجار چیزی در آستینش بود.
وقتی که او را دیدم به سمت عَمریّ رفتم، امّا او با اشاره به من فهماند که به سمت جوان بروم، به طرف جوان برگشتم و هر چه خواستم پرسیدیم، او هم جوابم را داد. بعد حرکت کرد تا اینکه داخل خانهای شود، و آن خانه از جمله خانههایی بود که به آنها اعتنا نمیشد. عمری به من گفت: بعد از این ایشان را نخواهی دید. هرچه که میخواهی از ایشان بپرس. رفتم که از ایشان اموری را بپرسم امّا حضرت اعتنا نکرد و داخل خانه
مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ مَنْ أَخَّرَ العِشاءَ إِلی أَنْ تَشْتَبِکَ النُّجُومُ، مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ مَنْ أَخَّرَ الغَداةَ إِلی أَنْ تَنْقَضِیَ النُّجُومُ. وَدَخَل الدار.
237 - أحمد بن علیّ الرازی، عن محمّد بن علیّ، عن عبد اللّه بن محمّد بن خاقان الدهقان، عن أبی سلیمان داد بن غسان البحرانی قال: قرأت علی أبی سهل إسماعیل بن علیّ النوبختی [قال:] مولد محمّد بن الحسن بن علیّ بن محمّد بن علیّ الرّضا بن موسی بن جعفر الصادق بن محمّد الباقر بن علیّ بن الحسین بن علیّ بن أبی طالب صلوات اللّه علیهم أجمعین ولد علیهالسلام بسامرّاء سنة ستّ وخمسین ومائتین، أمّه صقیل ویکنّی أباالقاسم، بهذه الکنیة أوصی النبی صلیاللهعلیهوآله أنّه قال:
شد، فقط این را فرمودند: ملعون است ملعون است هر کس نماز مغرب(1)
را تأخیر بیندازد تا ستارگان آسمان مثل شبکه به هم بگذرند، معلون است ملعون است کسی که نماز صبح را تأخیر بیندازد تا اینکه ستارگان آسمان ناپدید شوند. حضرت پس از گفتن این کلمات وارد خانه شدند.
15 / 237 - ابوسلیمان داوود بن غسان بحرانی گفته: به ابوسهل اسماعیل بن علینوبختی سلام کردم، او به من گفت: ولادت [م ح م د] فرزند امام حسن عسکری فرزند امام هادی، فرزند امام جواد، فرزند امام رضا، فرزند امام کاظم، فرزند امام صادق فرزند امام باقر، فرزند امام سجاد، فرزند امام حسین، فرزند امیرالمؤمنین که سلام و صلوات خداوند نثار آنها باد، در سامرا و سال 256 ه.ق اتفاق افتاد، نام مادرش صقیل و کنیهاش ابالقاسم است که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله به این کنیه وصیّت کرده و فرمودند:
1) . در متن عبارت «لفظ عشا» آمده که ممکن است در استنساخ و یا چاپ اشتباه شده باشد چرا که وقت مغرب از اوّل ذهاب حمره مشرقیه است تا سقوط شفق که با اشتباک نجوم و هم آمدن ستارگان که ستارهها در آسمان پیدا شوند مساوی است، بنابراین اشتباک نجوم وقت عشا است و تأخیر مغرب تا آن وقت مراد حضرت است نه عشا.
اِسْمُه کَاِسْمِی وَکُنْیَتُهُ کُنْیَتِی، لَقَبُهُ المَهْدِیٌ وَهُوَ الْحُجَّةُ وَهُوَ المُنْتَظِرُ وَهُوَ صاحِبُ الزَّمانِ علیهالسلام.
قال إسماعیل بن علیّ: دخلت علی أبی محمّد الحسن بن علیّ علیهالسلام فی المرضة الّتی مات فیها وأنا عنده، إذ قال لخادمه عقید - وکان الخادم أسود نوبیّا قد خدم من قبله علیّ بن محمّد وهو ربّی الحسن علیهالسلام - فقال [له]:
یا عَقِیدُ أَغْلِ لِی ماءً بِمَصْطَکِیٍّ، فَأَغْلَی لَهُ، ثُمَّ جاءَتْ بِهِ صَقِیلُ الجارِیَةُ أُمُّ الخَلَفِ علیهالسلام.
فلمّا صار القدح فی یدیه وهمّ بشربه فجعلت یده ترتعد حتّی ضرب القدح ثنایا الحسن علیهالسلام. فترکه من یده وقال لعقید:
اُدْخُلِ الْبَیْتَ فَإِنَّکَ تَری صَبِیّا ساجِدا فَأْتِنِی بِهِ. قال أبوسهل: قال عقید: فدخلت أتحرّی فإذا أنا بصبیّ ساجد رافع سبابته نحو السّماء فسلّمت علیه فأوجز فی صلاته، فقلت: إنّ سیّدی یأمرک بالخروج إلیه.
اسم او مثل اسم من و کنیهاش کنیه من است، به مهدی ملقب شده است، او حجّت خدا و منتظر و صاحب الزمان علیهالسلام است.
اسماعیل میگوید: من در همان بیماری که منجر به شهادت ابی محمّد حسن بن علی عسکری علیهماالسلام شد در خدمتشان بودم که حضرت به خادمشان عقید که غلامی سیاه از غلامان شهر نوبه بود و قبلاً هم به امام هادی خدمت کرده و تربیت یافته دست امام حسن عسکری علیهالسلام بود، فرمودند: مقداری آب مصطکی برایم بجوشان.
عقید آب را جوشاند، بعد صقیل مادر امام زمان علیهالسلام آب را به خدمت حضرت آورد. وقتی که کاسه را به دست او داد و خواست آن را بیاشامد، دست مبارکش لرزید و کاسه به دندان حضرت خورد، آب را کنار گذاشت و به عقید فرمود: داخل خانه شو، آنجا پسری را میبینی که در حال سجده است، او را بیاور.
عقید گفت که وارد خانه شدم و خانه را گشتم، ناگهان بچهای را دیدم که در سجده است و انگشت شهادت را به سمت آسمان بلند کرده بود. خدمت ایشان سلام کردم، او هم نمازش را مختصر کرده و به اتمام رساند، عرض کردم: مولای من امر میفرمایند که شما
إذا جاءت أمّه صقیل فأخذت بیده وأخرجته إلی أبیه الحسن علیهالسلام.
قال أبوسهل: فلمّا مثل الصبیّ بین یدیه سلّم وإذا هو دریّ اللّون وفی شعر رأسه قطط مفلّج الأسنان، فلمّا رآه الحسن علیهالسلام بکی وقال:
یا سَیِّدُ أَهْلِ بَیْتِهِ اِسْقِنِی الْماءَ فَإِنِّی ذاهِبٌ إِلی رَبِّی، وَأَخَذَ الصَّبِیُّ الْقَدَحَ الْمُغَلّی
بِالْمَصْطَکِیّ بِیَدِهِ، ثُمَّ حَرَّکَ شَفَتَیْهِ، ثُمَّ سَقاهُ فَلَمّا شَربَهُ قالَ: هَیِّئُونِی لِلصَّلاة، فَطَرَحَ فِی حِجْرِهِ مِندِیل فَوضَّأهُ الصَّبِیُّ واحِدَةً واحِدَةً وَمَسَحَ عَلی رَأْسِهِ وَقَدَمَیْهِ، فَقالَ لَهُ أَبُومُحَمَّدٍ علیهالسلام:
أَبْشِرْ یا بُنَیَّ فَأَنْتَ صاحِبُ الزَّمانِ، وَأَنْتَ الْمَهْدِیُّ وَأَنْتَ حُجَّةُ اللّهِ عَلی أَرْضِهِ وَأَنْتَ وَلَدِی
بیرون بیایید. در همین حین مادرش صقیل آمد و دست ایشان را گرفته و به محضر پدر بزرگوارشان امام حسن عسکری علیهالسلام برد.
ابوسهل میگوید: وقتی که طفل در پیش روی حضرت ایستاد و سلام کرد، دیدم که رنگش مانند درّ بود، موهای سیاه و کوتاهی داشت و دندانهای مبارکش از هم جدا بودند.
وقتی امام حسن عسکری علیهالسلام ایشان را دید، گریه کرد و فرمودند: ای آقای اهل بیت من! من به سوی پروردگار میروم، به من آب بده و سیرابم کن. بعد پسر بچه [حضرت صاحب الزمان علیهالسلام] کاسه جوشیده مصطکی را به دست گرفت و لبهای مبارکش را حرکت داد و بعد آن را به ایشان خورانید، و پس از آنکه حضرت آب را میل کردند، فرمودند: برای نماز آمادهام کنید. دستمالی در آغوش ایشان پهن کردند و فرزندشان حضرت را وضو داد، صورت و دستهایش را شسته و سرو پای حضرت را مسح کرد.
امام حسن عسکری علیهالسلام خطاب به او فرمودند: پسرم! بشارت باد بر تو که صاحب الزمان هستی، تو مهدی و حجّت خدا در زمینی، تو فرزند و وصی من هستی، من پدر تو
وَوَصِیّی وَأَنَا وَلَدُتُکَ وَأَنْتَ مُحَمَّدُ بْنِ الَحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیّ بْنِ الْحُسَیْن بْنِ عَلِیّ بْنِ أَبِیطالبٍ علیهمالسلام.
وَلَّدَکَ رَسُولُ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله وَأَنْتَ خاتِمُ [الأَوْصِیاءِ] الأَئِمَّةِ الطّاهِرِینَ وَبَشَّرَ بِکَ رَسُولُ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله
وَسَمّاکَ وَکَنّاکَ، بِذلِکَ عَهِدَ إِلَیّ أَبِی عَنْ آبائِکَ الطّاهِرِینَ صَلّی اللّهُ عَلی أَهْلِ الْبَیْتِ، رَبَّنا إِنَّهُ حَمِیدٌ مَجِیدٌ.
ومات الحسن بن علیّ من وقته صلوات اللّه علیهم أجمعین.
238 - عنه، عن أبی الحسین محمّد بن جعفر الأسدی قال: حدّثنی الحسین بن محمّد بن عامر الأشعری القمّی قال: حدّثنی یعقوب بن یوسف الضرّاب الغسّانی - فی منصرفه من أصفهان - قال: حججت فی سنة إحدی وثمانین ومائتین وکنت مع قوم مخالفین من أهل بلدنا.
هستم وتو [م ح م د] فرزند حسن، فرزند علی، فرزند محمّد، فرزند علی، فرزند موسی، فرزند جعفر، فرزند محمّد باقر، فرزند علی، فرزند حسین، فرزند علی فرزند ابی طالب علیهمالسلام هستی.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله تو را متولد کرده است [تو از ذریه و اولاد رسول خدا هستی] و تو خاتم اوصیا [و] خاتم ائمّه طاهرین هستی و حضرت رسول بشارت تو را داده و به اسم و کنیه تو را نامیده است، آنچه را که به تو گفتم عهدی است که پدرم از پدران طاهرینش که صلوات خدا نثار اهل بیت باد به من سپرده بود. پروردگار ما حمید و مجید است.
امام حسن عسکری علیهالسلام در همان وقت از دنیار رحلت فرمود. صلوات اللّه علیهم اجمعین.
16 / 238 - حسین بن محمّد بن عامر اشعری قمی گفته است: یعقوب بن یوسف ضرّاب غسّانی وقتی که از اصفهان بر میگشت، گفت: در سال 281 ه.ق با جماعتی از اهل سنّت شهرمان به حجّ بیت اللّه مشرف شدم، وقتی که به مکه رسیدیم یکی از آنها
فلمّا قدمنا مکّة تقدّم بعضهم فاکتری لنا دارا فی زقاق بین سوق اللیل، وهی دار خدیجة علیهاالسلام
تسمّی دار الرضا علیهالسلام وفیها عجوز سمراء فسألتها - لما وقفت علی أنّها دار الرضا علیهالسلام - ما تکونین من أصحاب هذه الدار؟ ولم سمّیت دار الرضا؟ فقالت: أنا من موالیهم وهذه دار الرضا علیّ بن موسی علیهالسلام أسکنیها الحسن بن علیّ علیهالسلام فإنّی کنت من خدمه.
فلمّا سمعت ذلک منها آنست بها وأسررت الأمر عن رفقائی المخالفین، فکنت إذا انصرفت من الطواف باللّیل أنام معهم فی رواق فی الدار، ونغلق الباب ونلقی خلف الباب حجرا کبیرا کنّا ندیر خلف الباب.
فرأیت غیر لیلة ضوء السراج فی الرواق الّذی کنّا فیه شبیها بضوء المشعل، ورأیت الباب قد انفتح ولا أری أحدا فتحه من أهل الدار ورأیت رجلاً ربعة أسمر إلی الصفرة ما هو قلیل
جدا شد و جلوتر رفت و منزلی برایمان کرایه کرد. آن خانه سرراهی بوده که درمیان بازار معروف به سوق اللّیل بود، آن خانه خانه خدیجه علیهاالسلام و به دارالرضا علیهالسلامنامیده شده بود، پیرزن گندم گونی آنجا بود - وقتی که متوجّه شدم نام آن خانه دارالرضاست - از پیرزن پرسیدم: تو با صاحبان خانه چه نسبتی داری؟ و چرا این خانه را دارالرضا میگویند؟ پیرزن گفت: اینجا خانه علی بن موسی علیهماالسلام است و من از دوستداران و محبّین ایشان هستم، امام حسن عسکری علیهالسلام در اینجا مرا سکونت داد، به دلیل اینکه از خدمتکاران ایشان بودم.
وقتی که این جملات را از پیرزن شنیدم، خوشحال شدم، و این مسأله را از همراهان سنی خود مخفی کردم. برنامه من به این صورت بود که در شبها وقتی که از طواف بر میگشتم با آنها در ایوان آن خانه میخوابیدم و در خانه را میبستیم و سنگ بزرگی پشت در میگذاشتیم. در چند شب در رواقی که بودیم نور چراغی را میدیدم که شبیه روشنایی مشعل بود و دیدم که در خانه بدون اینکه کسی آن را باز کند باز شد، مردی با قد متوسط و گندمگون و مایل به زردی را دیدم که لاغر اندام بود.
اللّحم، فی وجهه سجّادة علیه قمیصان وإزار رقیق قد تقنّع به وفی رجله نعل طاق فصعد إلی الغرفة فی الدار حیث کانت العجوز تسکن، وکانت تقول لنا:
إنّ فی الغرفة ابنة لا تدع أحدا یصعد إلیها، فکنت أری الضوء الّذی رأیته یضیء فی الرّواق علی الدرجة عند صعود الرجل إلی الغرفة الّتی یصعدها، ثمّ أراه فی الغرفة من غیر أن أری السراج بعینه وکان الّذین معی یرون مثل ما أری فتوهّموا أن یکون هذا الرجل یختلف إلی ابنة العجوز، وأن یکون قد تمتّع بها فقالوا:
هؤلاء العلویّة یرون المتعة، وهذا حرام لا یحلّ فیما زعموا وکنّا نراه یدخل ویخرج ونجیء إلی الباب وإذا الحجر علی حاله الّذی ترکناه وکنّا نغلق هذا الباب خوفا علی متاعنا، وکنّا لا نری أحدا یفتحه ولا یغلّقه والرجل یدخل ویخرج والحجر خلف الباب إلی وقت ننحّیه إذا خرجنا.
و در پیشانیاش نشانه سجده داشت، دو پیراهن و یک ردای نازک داشت که سرش را با آن پوشانده بود. در پایش کفش بود، بدون جوراب و به غرفه و اطاقی که پیرزن در آن ساکن بود رفت. پیرزن قبلاً به من گفته بود که در آن غرفه دختری هست و تو کسی را نگذار که به آنجا برود. من وقتی آن روشنایی را که در رواق و راهرو بود دیدم و نیز وقتی که مرد وارد غرفه شد در آنجا دیدم و کسانی که همراه من بودند هم همان روشنایی را دیدند وگمان کردند که این مرد به جهت دختر پیرزن رفت و آمد میکند و دختر را صیغه کرده است. آنها گفتند: اینها طایفه علویه هستند و متعه یا ازدواج موقت را حلال میدانند و اهل سنّت گمان میکنند که این عمل حرام است و حلال نیست. ما این مرد را میدیدیم که رفت و آمد میکرد. به در خانه که میرفتیم سنگ را در همان حالت خودش پشت در میدیدیم. در حالی که ما به خاطر ترس از اسباب و اثاثیهمان درب را محکم میبستیم، و در این مدّت هیچ کس را نمیدیدیم که در را باز کند یا ببندد، در عین حال آن مرد وارد و خارج میشد. تا وقتی که ما برای خروج از خانه میرفتیم سنگ همچنان پشت درب بود.
فلمّا رأیت هذه الأسباب ضرب علی قلبی ووقعت فی قلبی فتنة فتلطّفت العجوز وأحببت أن أقف علی خبر الرجل، فقلت لها: یا فلانة إنّی أحب أن أسألک وأفاوضک من غیر حضور من معی فلا أقدر علیه، فأنا أحبّ إذا رأیتنی فی الدار وحدی أن تنزلی إلیّ لأسألک عن أمر، فقالت لی مسرعة: وأنا أرید أن أسرّ إلیک شیئا فلم یتهیّأ لی ذلک من أجل
من معک، فقلت ما أردت أن تقولی؟
فقالت: یقول لک - ولم تذکر أحدا - لا تخاشن أصحابک وشرکاءک ولا تلاحهم، فإنّهم أعداؤک ودارهم، فقلت لها: من یقول؟ فقالت: أنا أقول، فلم أجسر لما دخل قلبی من الهیبة أن أراجعها، فقلت أیّ أصحابی تعنین؟ فظننت أنّها تعنی رفقائی الّذین کانوا حجّاجا معی
وقتی که این مسائل را دیدم، شکّ به قلبم راه پیدا کرد و به وضع موجود مشکوک شدم، بنابراین با پیرزن ملاطفت کردم و دوست داشتم که از مردی که میآمد خبر به دست بیاورم. به پیرزن گفتم: ای فلانی! دلم میخواهد مسائلی را از تو بپرسم، بیآنکه رفقای من در جریان قرار بگیرند و دوستانم نباشند ولی این امر برای من ممکن نیست، دوست دارم وقتی که دیدی من در خانه تنها هستم به اتاق ما بیایی تا اینکه مسألهای را از تو بپرسم، او هم فورا به من گفت: من قصد داشتم که رازی را برای تو بازگو کنم امّا به خاطر کسانی که همراه تو بودند نتوانستم. گفتم: چه میخواستی بگویی؟ گفت: به تو میگوید - واسم کسی را نبرد - با اصحاب و همراهانت و شریکانت درشتی و مخاصمه نکن و با آنها مدارا کن چون که دشمنان تو هستند. گفتم: چه کسی این را میگوید؟ گفت: خودم میگویم. من دیگر جسارت نکرده و دوباره نپرسیدم، چرا که هیبت و عظمتی که در درون قلبم ایجاد شده بود مانع شد تا دوباره سؤال کنم. گفتم: کدام اصحاب و دوستانم را میگویی؟ گمان کردم که مقصود او یارانی هستند که با من به سفر حجّ آمدهاند، گفت:
قالت: شرکاؤک الّذین فی بلدک وفی الدار معک، وکان جری بینی وبین الّذین معی فی الدار عنت فی الدّین، فسعوا بی حتّی هربت واستترت بذلک السبب فوقفت علی أنّها عنت أولئک، فقلت لها: ما تکونین أنت من الرضا؟
فقالت: کنت خادمة للحسن بن علیّ علیهالسلام فلمّا استیقنت ذلک قلت: لأسألنها عن الغائب علیهالسلامفقلت: باللّه علیک رأیته بعینک، فقالت: یا أخی لم أره بعینیّ فإنّی خرجت وأختی حبلی وبشّرنی الحسن بن علیّ علیهالسلام بأنّی سوف أراه فی آخر عمری، وقال لی: تکونین له کما کنت لی، وأنا الیوم منذ کذا بمصر وإنّما قدّمت الآن بکتابه ونفقة وجّه بها إلیّ علی یدی رجل من
کسانی که در شهر تو شریک بودند و الآن هم در این خانه با تو هستند. بین من و همراهانم در سفر حجّ بر سر مذهب و اعتقادات، اختلافی در گرفت و آنها پشت سر من سخن چینی کردند، به همین دلیل فرار کرده و مخفی شدم و اینجا فهمیدم که منظور پیرزن از اصحاب همین اشخاص است.
بعد از پیرزن پرسیدم: تو با امام رضا علیهالسلام چه نسبتی داری؟ گفت: من خدمتکار امام حسن عسکری علیهالسلام بودم. وقتی یقین کردم که او از جمله دوستداران اهل بیت علیهمالسلام است، با خودم گفتم: از امام غائب علیهالسلام از او میپرسم. بنابراین گفتم: تو را به خدا قسم میدهم که به چشم خودت ایشان را دیدهای؟ گفت: ای برادر! من او را به چشم خودم ندیدهام، چون وقتی که از خانه امام حسن عسکری علیهالسلام بیرون آمدم، خواهرم حامله بود(1)
امّا امام حسن عسکری علیهالسلام به من مژده داد که در آخر عمرم حضرت را میبینم و به من فرمودند: در نزد قائم علیهالسلامچنان خواهی بود که در نزد من هستی.
قبلاً مدّتی در مصر بودم و الآن به حجّ و مکه آمدهام، آن هم به خاطر نامه و خرجی که سی دینار بود و حضرت توسط مردی از اهالی خراسان که نمیتوانست به عربی
1) . ممکن است منظور ایشان از خواهر، نرجس خاتون بوده به جهت اینکه هر دو کنیز بودند.
أهل خراسان لا یفصح بالعربیّة، وهی ثلاثون دینارا وأمرنی أن أحجّ سنتی هذه فخرجت رغبة منّی فی أن أراه. فوقع فی قلبی أنّ الرجل الّذی کنت أراه یدخل ویخرج هو هو.
فأخذت عشرة دراهم صحاحا، فیها ستّة رضویّة من ضرب الرضا علیهالسلام قد کنت خبأتها لألقیها فی مقام إبراهیم علیهالسلام، وکنت نذرت ونویت ذلک، فدفعتها إلیها وقلت فی نفسی أدفعها إلی قوم من ولد فاطمة علیهاالسلام أفضل ممّا ألقیها فی المقام وأعظم ثوابا، فقلت لها:
ادفعی هذه الدراهم إلی من یستحقّها من ولد فاطمة علیهاالسلام وکان فی نیّتی أنّ الّذی رأیته هو الرجل، وإنّما تدفعها إلیه، فأخذت الدراهم وصعدت وبقیت ساعة ثمّ نزلت، فقالت: یقول لک: لیس لنا فیها حقّ اجعلها فی الموضع الّذی نویت، ولکن هذه الرضویّة خذ منّا بدلها وألقها فی الموضع الّذی نویت، ففعلت وقلت فی نفسی: الّذی أمرت به عن الرجل.
صحبت کند به من رسانده بودند و [در نامه] به من امر فرموده بودند که امسال به حجّ مشرف میشوم و من هم از شدت اشتیاق زیارت حضرت از مصر خارج شدم.
در همین حین به دلم افتاد که مردی را که میدیدم وارد و خارج میشود، همان حضرت است. ده درهم صحیح که شش عدد آن سکه ضرب شده به نام امام رضا علیهالسلام بود و نذر کرده بودم که آنها را در مقام ابراهیم بیندازم و به همین منظور در همیان پنهان کرده بودم را به پیرزن دادم و با خودم گفتم که این پولها را به فرزندان فاطمه علیهاالسلام بدهد بهتر از این است که در مقام ابراهیم بیندازم و ثوابش هم بیشتر است، بنابراین به او گفتم:
این درهمها را به کسی از اولاد فاطمه علیهاالسلام که نیازمند و مستحق به آن باشد پرداخت کن. در نیّتم این بود که پیرزن درهمها را به همان مردی میدهد که من دیدهام. پیرزن درهمها را گرفت و به طبقه بالا و اتاق خودش رفت و ساعتی بعد برگشت پایین و گفت: به تو میفرماید: ما حقی در این درهمها نداریم، آنها را همان جایی که نیت کردهای [مقام ابراهیم] قرار بده، امّا در مورد سکه رضویّه، بدلش را [به همان مقدار] از ما بگیر، بعد در آنجا که نیت داشتی بینداز. من هم عینا همین کار را کردم و با خودم گفتم: آنچه که پیرزن امر کرد از طرف همان مرد است.
ثمّ کان معی نسخة توقیع خرج إلی القاسم بن العلاء بآذربیجان فقلت لها: تعرضین هذه النسخة علی إنسان قد رأی توقیعات الغائب، فقالت ناولنی فإنّی أعرفها، فأریتها النسخة وظننت أنّ المرأة تحسن أن تقرأ فقالت: لا یمکننی أن أقرأ فی هذا المکان فصعدت الغرفة، ثمّ أنزلته فقالت: صحیح وفی التوقیع أبشّرکم ببشری ما بشّرت به (إیاه) وغیره.
ثمّ قالت: یقول لک إذا صلّیت علی نبیّک صلیاللهعلیهوآله کیف تصلّی (علیه)؟ فقلت أقول: اللّهم صلّ علی محمّد وآل محمّد وبارک علی محمّد وآل محمّد کأفضل ما صلّیت وبارکت وترحّمت علی إبراهیم وآل إبراهیم إنّک حمید مجید.
فقال: لا إذا صلّیت علیهم فصلّ علیهم کلّهم وسمّهم، فقلت: نعم، فلمّا کانت من الغد نزلت
بعد نسخه توقیع شریف صاحب الزمان علیهالسلام را که برای قاسم بن علاء در آذربایجان صادر شده بود و همراه من بود [به پیرزن داده و ] گفتم: این نسخه را به کسی که توقیعات حضرت را زیارت کرده نشان بده [تا صحّت و سقم آن معلوم شود]. گفت: نسخه را به من بده من توقیع را میشناسم. نسخه را دید و من گمان میکردم که میتواند توقیع را بخواند، پس گفت: من در اینجا نمیتوانم این نسخه را بخوانم. لذا به غرفه بالا رفته و سپس پایین آمد، گفت: توقیع صحیح است و عبارت آن نسخه این بود: به مژدهای شما را بشارت میدهم که تا به حال به کسی مژده آن را ندادهام.
پیرزن گفت: به تو میفرماید که اگر بخواهی که به پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله صلوات بفرستی چگونه میگویی؟ گفتم که میگویم: پروردگارا! بر محمّد و آل محمّد دورد فرست و بر محمّد و آل محمّد تحیت ودرود خود را مبارک گردان، آنگونه که بهتر و بالاتر از صلوات و رحمت و برکاتی باشد که به ابراهیم و آل او دادی، خدایا تو پسندیده شده و بزرگی.
[زن گفت که حضرت] فرمودند: نه، وقتی به ایشان صلوات میفرستی به همگی آل محمّد صلوات بفرست ونام ایشان را بیاور. گفتم: بله. روز بعد پیرزن پایین آمد و دفتر
ومعها دفتر صغیر، فقالت: یقول لک: إذا صلّیت علی النبیّ فصلّ علیه وعلی أوصیائه علی هذه النسخة، فأخذتها وکنت أعمل بها، ورأیت عدّة لیال قد نزل من الغرفة وضوء السراج قائم.
وکنت أفتح الباب وأخرج علی أثر الضوء وأنا أراه - أعنی الضّوء - ولا أری أحدا حتّی یدخل المسجد، وأری جماعة من الرجال من بلدان شتّی یأتون باب هذه الدار، فبعضهم یدفعون إلی العجوز رقاعا معهم، ورأیت العجوز قد دفعت إلیهم کذلک الرقاع فیکلّمونها وتکلّمهم ولا أفهم عنهم، ورأیت منهم فی منصرفنا جماعة فی طریقی إلی أن قدمت بغداد.
نسخة الدفتر الّذی خرج:
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ، اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ، سَیِّدِ الْمُرْسَلِینَ، وَخاتَمِ النَّبِیِّینَ، وَحُجَّةَ
کوچکی هم در دستش بود و گفت: به شما میفرماید: وقتی که بر پیامبر صلوات میفرستی، به ایشان و اوصیای بزرگوارش مطابق با این نسخه صلوات بفرست. من هم نسخه را گرفته و به آن عمل کردم.
چند شب ایشان را دیدم که از غرفه پایین میآمد و آن روشنایی هم بود و من هم در را باز کرده و در پی روشنایی میرفتم، به گونهای که روشنایی را میدیدم ولی کسی را نمیدیدم، تا اینکه داخل مسجد میشد و میدیدم که تعداد زیادی از مردم از شهرهای مختلف به درب این خانه میآمدند، بعضی از آنها رقعهها و نامههایی به پیرزن میدادند و میدیدم که پیرزن هم رقعههایی به آنها میداد، با هم صحبت میکردند، ولی من کلمات آنها را نمیفهمیدم، تعدادی از آنها را در وقت مراجعتم به بغداد در راه دیدم.
به نام خداوند بخشنده مهربان
خداوندا! بر محمّد درود فرست، او که آقای رسولان، و آخرین پیامبران،
رَبِّ الْعالَمِینَ، المُنْتَجَب فِی الْمِیثاقِ، المُصْطَفی فِی الظِّلالِ، الْمُطَهَّرِ مِنْ کُلِّ آفَةٍ، البَرِیءُ مِنْ کُلِّ عَیْبٍ، الْمُؤَمَّلُ لِلنَّجاةِ، الْمُرْتَجی لِلشَّفاعَةِ، اَلْمُفَوَّضِ إِلَیْهِ دِینُ اللّهِ.
اَللّهُمَّ شَرِّفْ بُنْیانَهُ وَعَظِّمْ بُرْهانَهُ وَأَفْلِجْ حُجَّتَهُ وَارْفَعْ دَرَجَتَهُ وَأَضِئْ نُورَهُ وَبَیِّضْ وَجْهَهُ وَأَعْطِهِ الْفَضْلَ وَالْفَضِیلَةَ وَالدَّرَجَةَ وَالْوَسِیلَةَ الرَّفِیعَةَ وَابْعَثْهُ مَقاما مَحْمُودا یَغْبِطُهُ بِهِ الأَوَّلُونَ وَالآخِرُونَ.
وَصَلِّ عَلی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَوارِثِ الْمُرْسَلِینَ وَقائِدِ الغُرِّ الْمُحَجَّلِینَ وَسَیِّدِ الوَصِیِّینَ وَحُجَّةِ رَبِّ الْعالَمِینَ.
وَصَلِّ عَلَی الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ إِمامِ الْمُؤْمِنِینَ وَوارِثِ المُرْسَلِینَ وَحُجَّةِ رَبِّ الْعالَمِینَ.
و حجّت پروردگار عالمیان، و برگزیده عهد و پیمان خداوند، و اختیار شده در عالم ذر، پاک و پاکیزه از هر آفت، آرزوی نجات از مهالک دنیا و آخرت، وامید شفاعت به اوست، و دین خدا به او سپرده شده است.
خداوندا! بنیانش را شریف و برهان و دلیلش را بزرگ فرما، و حجتش را برخلایق واضح نما، و مرتبهاش را بلند کن، و نور او را بیفزا و چهرهاش را سفید [و نورانی] فرما، و برتری و فضیلت به او عطا کن، درجه و وسیله او را رفیع نما، و روز قیامت او را با مقام پسندیده مبعوث فرما که اولین و آخرین به مقام و منزلت او غبطه بخورند.
و درود و رحمت خود را بر امیرمؤمنان و وارث رسولان وامام و پیشوای پیشانی سفیدان روز قیامت و آقای وصیان و حجّت پروردگار عالمیان فرست.
و درود و رحمت خود را بر حسن بن علی که امام مؤمنان و وارث رسولان و حجّت پروردگار جهانیان است بفرست.
وصَلِّ عَلَی الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ إِمامِ الْمُؤْمِنِینَ وَوارِثِ المُرْسَلِینَ وَحُجَّةِ رَبِّ الْعالَمِینَ
وَصَلِّ عَلی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ إِمامِ الْمُؤْمِنِینَ وَوارِثِ المُرْسَلِینَ وَحُجَّةِ رَبِّ الْعالَمِینَ
وَصَلِّ عَلی مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ إِمامِ الْمُؤْمِنِینِ وَوارِثِ المُرْسَلِینَ وَحُجَّةِ رَبِّ الْعالَمِینَ
وَصَلِّ عَلی جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ إِمامِ الْمُؤْمِنِینِ وَوارِثِ المُرْسَلِینَ وَحُجَّةِ رَبِّ الْعالَمِینَ
وَصَلِّ عَلی مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ إِمامِ الْمُؤْمِنِینِ وَوارِثِ المُرْسَلِینَ وَحُجَّةِ رَبِّ الْعالَمِینَ
وَصَلِّ عَلی عَلِیِّ بْنِ مُوسی إِمامِ الْمُؤْمِنِینِ وَوارِثِ المُرْسَلِینَ وَحُجَّةِ رَبِّ الْعالَمِینَ
وَصَلِّ عَلی مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ إِمامِ الْمُؤْمِنِینِ وَوارِثِ المُرْسَلِینَ وَحُجَّة رَبِّ الْعالَمِینَ
و سلام و صلوات خود را برحسین بن علی، که امام مؤمنان، و وارث رسولان خدا و حجّت پروردگار جهانیان است بفرست.
و رحمت و صلوات خود را بر علی بن حسین [امام سجاد]، که امام مؤمنان، و وارث رسولان، و حجّت پروردگار جهانیان است بفرست.
و رحمت و صلوات خود را بر محمّد بن علی [امام باقر]، که امام مؤمنان، و وارث رسولان ،و حجّت پروردگار جهانیان است بفرست.
و رحمت و صلوات خود را بر جعفر بن محمّد [امام صادق]، که امام مؤمنان، و وارث رسولان ،و حجّت پروردگار جهانیان است بفرست.
و رحمت و صلوات خود را بر موسی بن جعفر [امام کاظم]، که امام مؤمنان، و وارث رسولان ،و حجّت پروردگار جهانیان است بفرست.
و رحمت و صلوات خود را بر علی بن موسی [امام رضا]، که امام مؤمنان، و وارث رسولان ،و حجّت پروردگار جهانیان است بفرست.
و رحمت و صلوات خود را بر محمّد بن علی [امام جواد]، که امام مؤمنان، و وارث رسولان ،و حجّت پروردگار جهانیان است بفرست.
وَصَلِّ عَلی عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ إِمامِ الْمُؤْمِنِینَ وَوارِثِ المُرْسَلِینَ وَحُجَّةِ رَبِّ الْعالَمِینَ
وَصَلِّ عَلَی الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ إِمامِ الْمُؤْمِنِینَ وَوارِثِ المُرْسَلِینَ وَحُجَّةِ رَبِّ الْعالَمِینَ
وَصَلِّ
عَلَی الْخَلَفِ الصّالِحِ الْهادِی الْمَهْدِی إِمامِ الْمُؤْمِنِینَ وَوارِثِ المُرْسَلِینَ وَحُجَّةِ رَبِّ الْعالَمِینَ
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَأَهْلِ بَیْتِهِ الأَئِمَّةِ الْهادِینَ الْمَهْدِیِّینَ الْعُلَماءِ الصّادِقِینَ الأَبْرارِ الْمُتَّقِینَ، دَعائِمِ دِینِکَ، وَأَرْکانِ تَوْحیدِکَ وَتَراجِمَةِ وَحْیِکَ وَحُجَجِکَ عَلی خَلْقِکَ وَخُلَفائِکَ فِی أَرْضِکَ الَّذِینَ اخْتَرْتَهُمْ لِنَفْسِکَ وَاصْطَفَیْتَهُمْ عَلی عِبادِکَ وَارْتَضَیْتَهُمْ لِدِینِکَ وَخَصَصْتَهُمْ بِمَعْرِفَتِکَ وَجَلَّلَتْهُمْ بِکَرامَتِکَ وَغَشَّیْتَهُمْ بِرَحْمَتِکَ وَرَبَّیْتَهُمْ بِنِعْمَتِکَ وَغَذَّیْتَهُمْ بِحِکْمَتِکَ
و رحمت و صلوات خود را بر علی بن محمّد [امام هادی]، که امام مؤمنان، و وارث رسولان ،و حجّت پروردگار جهانیان است بفرست.
و رحمت و صلوات خود را بر حسن بن علی [امام حسن عسکری]، که امام مؤمنان، و وارث رسولان ،و حجّت پروردگار جهانیان است بفرست.
و رحمت و صلوات خود را بر خلف صالح که هدایت کننده و هدایت شده است، امام مؤمنان، و وارث رسولان، و حجّت پروردگار جهانیان فرست.
خداوندا! رحمت و صلوات خود را بر محمّد و اهل بیتش که پیشوایان هدایتگر و هدایت شدهاند بفرست، آنان که عالمان راستگو، نیکوکاران پرهیزکار، ستونهای دین تو، و ارکان توحید تو، و مترجمان وحی تو هستند، و حجّتهای تو برخلقت، و جانشینان تو در زمینت هستند. کسانی که ایشان را برای خودت اختیار کردی، و بر بندگانت آنها را برگزیدی و برای [ترویج و تبلیغ] دینت به آنها راضی شدی، و به معرفت و شناخت خودت مخصوصشان فرمودی، و به کرامت و بزرگواری خودت از آنها تجلیل کردی و در رحمت گستردهات ایشان را غرق کردی، و به نعمتت تربیتشان فرمودی، و به حکمتت به آنها خوراک
وَأَلْبَسْتَهُمْ نُورَکَ وَرَفَعْتَهُمْ فِی مَلَکُوتِکَ وَحَفَفْتَهُمْ بِمَلائِکَتِکَ وَشَرَّفْتَهُمْ بِنَبِیِّکَ.
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَعَلَیْهِمْ صَلاةً کَثِیرَةً دائِمَةً طَیِّبَةً لا یُحِیطُ بِها إِلاّ أَنْتَ وَلا یَسَعُها إلاّ عِلْمُکَ وَلا یُحْصِیها أَحَدٌ غَیْرُکَ.
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی وَلِیِّکَ الْمُحْیِی سُنَّتَکَ الْقائِمِ بِأَمْرِکَ الدّاعِی إلَیْکَ، الدَّلِیلِ عَلَیْکَ وَحُجَّتِکَ
عَلی خَلْقِکَ وَخَلِیفَتِکَ فِی أَرْضِکَ وَشاهِدِکَ عَلی عِبادِکَ.
اَللّهُمَّ أَعِزَّ نَصْرَهُ وَمُدَّ فِی عُمْرِهِ وَزَیِّنِ الأَرْضَ بِطُولِ بَقائِهِ.
اَللّهُمَّ اکْفِهِ بَغْیَ الْحاسِدِینَ وَأَعِذْهُ مِنْ شَرِّ الْکائِدِینَ وَادْحَرْ عَنْهُ إِرادَة الظّالِمِینَ وَتُخَلِّصْهُ مِنْ أَیْدِی الْجَبّارِینَ.
[معنوی] دادی و ایشان را با نورت پوشاندی، و [ذکر ونامشان را] در ملکوت بلند مرتبه فرمودی، و ایشان را در حلقهای از ملائکهات قرار دادی، و به وسیله پیامبرت شرافت و بزرگی عنایت کردی.
خداوندا! رحمت و صلواتی فراوان، دائم و پاک را بر محمّد و آل محمّد فرست که کسی به جز تو به آن احاطه نداشته باشد، و دانشی جز علم تو به آن نرسد، و هیچ کسی غیر از تو نتواند آن را بشمارد.
خداوندا! صلوات و رحمت بر ولی خودت بفرست، او که سنتت را زنده میکند، و قائم به امر توست، و دعوت کننده به ولایت توست و بر صراط تو دلیل است، و حجّت تو بر خلقت، و خلیفهات در زمینت، و گواه تو بر بندگانت میباشد.
خداوندا! به نصرت و یاری [خود] او را عزیز و گرامی کن، و عمرش را طولانی، و زمین را به طول بقای او مزیّن فرما.
خداوندا! او را از ظلم حسودان محافظت کن، و از شر حیلهگران پناه ده و قصد و غرض ظلم ستمگران را از او دور کن، و از دست جباران و مستکبران نجاتش فرما.
اَللّهُمَّ أَعْطِهِ فِی نَفْسِهِ وَذُرِّیَّتِهِ وَشِیعَتِهِ وَرَعِیَّتِهِ وَخاصَّتِهِ وَعامَّتِهِ وَعَدُوِّهِ وَجَمِیعِ أَهْلِ الدُّنْیا ما تَقِرُّ بِهِ عَیْنُهُ وَتَسُرُّ بِهِ نَفْسُهُ وَبَلِّغْهُ أَفْضَلَ أَمَلِهِ فِی الدُّنْیا وَالآخِرَةِ إنَّکَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ.
اَللّهُمَّ جَدِّدْ بِهِ ما مُحِیَ مِنْ دِینِکَ وَأَحْیِ بِهِ ما بُدِّلَ مِنْ کِتابِکَ وَأَظْهِرْ بِهِ ما غُیِّرَ مِنْ حُکْمِکَ حَتّی یَعُودَ دِینُکَ بِهِ وَعَلی یَدَیْهِ غَضّا جَدِیدا خالِصا مُخْلَصا لا شَکَّ فِیهِ وَلا شُبْهَةَ مَعَهُ وَلا باطِلَ عِنْدَهُ وَلا بِدْعَةَ لَدَیْهِ.
اَللّهُمَّ نَوِّرْ بِنُورِهِ کُلَّ ظُلْمَةٍ وَهُدَّ بِرُکْنِهِ کُلَّ بِدْعَةٍ وَأهْدِمْ بِعِزَّتِهِ کُلَّ ضَلالَةٍ وَاقْصِمْ بِهِ کُلَّ جَبّارٍ وَأَخْمِدْ بِسَیْفِهِ کُلَّ نارٍ وَأَهْلِکْ بِعَدْلِهِ کُلَّ جَبّارٍ وَأَجْرِ حُکْمَهُ عَلی کُلِّ حُکْمٍ وَأَذِلَّ لِسُلْطانِهِ کُلَّ سُلْطانٍ.
خداوندا! در خصوص خود او، و اولادش، و شیعیانش، رعیت و خاصان او و عموم منسوبان به او و دشمنان او و تمام اهل دنیا به آن حضرت چیزی را عطا کن که چشمش به آن روشن شده و موجب خشنودی و سرور او شود. او را به بهترین آرزوهایش در دنیا و آخرت برسان که تو بر هر امری قادر و توانا هستی.
خداوندا! آنچه را از دین تو از بین رفته به وسیله او تازه کن، و به وسیله ایشان آنچه را که از کتاب تو تبدیل شده زنده کن، و آنچه را از احکام و دستوراتت تغییر یافته آشکار و اصلاح کن، تا اینکه دینت به سبب او تازه و خالص و پاک شده و هیچ شکّ و تردیدی در آن نباشد، و همچنین باطل و بدعت در آن نباشد.
خداوندا! به وسیله نور او، هر ظلمت و تاریکی را نورانی فرما، و بنای هر بدعتی را به وسیله او از هم بپاش، و با عزت او هر ضلالت و گمراهی را از بین ببر، و به وسیله او هر جباری را در هم شکن، و هر آتش فتنهای را با شمشیر او خاموش فرما، و با عدلش هر گردنکش متکبری را هلاک کن، و حکم او را بر هر حکم دیگری حاکم و غالب نما، و هر سلطان و فرمانروایی را در برابر سلطنت او خاضع و فروتن فرما.
اَللّهُمَّ أَذِلَّ کُلَّ مَنْ ناواهُ وَأَهْلِکْ کُلَّ مَنْ عاداهُ وَامْکُرْ بِمَنْ کادَهُ وَاسْتَأْصِلْ مَنْ جَحَدَ حَقَّهُ وَاسْتَهانَ بِأَمْرِهِ وَسَعی فِی إِطْفاءِ نُورِهِ وَأَرادَ إِخْمادِ ذِکْرِهِ.
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ الْمُصْطَفی وَعَلِیٍّ الْمُرْتَضی وَفاطِمَةَ الزَّهْراءَ وَالْحَسَنِ الرِّضا وَالْحُسَیْنِ المُصْطَفی وَجَمِیعِ الأَوْصِیاءِ، مَصابِیحِ الدُّجی وَأَعْلامِ الْهُدی وَمَنارِ التُّقی وَالْعُرْوَةِ الْوُثْقی وَالْحَبْلِ الْمَتِینِ وَالصِّراطِ الْمُسْتَقِیمِ وَصَلِّ عَلی وَلِیِّکَ وَوُلاةِ عَهْدِهِ وَالأَئِمَّةِ مِنْ وُلْدِهِ وَمُدَّ فِی أَعْمارِهِمْ وَأَزِدْ فِی آجالِهِمْ وَبَلِّغْهُمْ أَقْصی آمالِهِمْ دِینا دُنْیا وَآخِرَةً إِنَّکَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ.
خداوندا! هر کسی را که قصد آزار او را دارد خوار و ذلیل کن، همه کسانی را که با او دشمنی میکنند نابود فرما، و مکر کن بر هر کسی که بر علیه او حیلهگری میکند. هر کسی که حقّ او را انکار میکند و امر ولایت او را سبک میشمارد، و برای خاموش کردن نورش تلاش میکند، و سعی در فراموش شدن ذکر و یادش میکند را بیچاره و مستأصل کن.
خداوندا! بر محمّد مصطفی، و علی مرتضی، و فاطمه زهرا و حسن رضا، و حسین مصطفی و تمامی اوصیا و جانشنیان، درود و سلام و صلوات فرست، آنان که چراغهای تاریکی و نشانههای هدایت، و منارههای پرهیزکاری و ریسمان مستحکم و ناگستنی، و راه مستقیم هستند و بر ولی خودت [امیرمؤمنان] و والیان عهد و پیمانت ،و امامان از نسل او صلوات فرست. خدایا عمرهایشان را طولانی فرما و آنها را به منتهای آرزویشان در دین و دنیا و آخرت برسان که تو بر هر چیزی توانایی.
4 - فصل
وأمّا ظهور المعجزات الدالّة علی صحّة إمامته فی زمان الغیبة فهی أکثر من أن تحصی غیر أنّا نذکر طرفا منها.
239 - أخبرنا جماعة، عن أبی القاسم جعفر بن محمّد بن قولویه، عن محمّد بن یعقوب رفعه إلی محمّد بن إبراهیم بن مهزیار قال: شککت عند مضیّ أبی محمّد علیهالسلام و کان اجتمع عند أبی مال جلیل فحمله و رکب السفینة، و خرجت معه مشیّعا له، فوعک و عکا شدیدا.
فقال: یا بنیّ ردّنی (ردّنی) فهو الموت واتّق اللّه فی هذا المال، وأوصی إلیّ ومات.
در مورد ظاهر شدن معجزاتی از حضرت ولی عصر علیهالسلام در زمان غیبت که دلالت بر صحّت امامت ایشان دارد، اخبار بسیار زیادی است به حدّی که قابل شمارش نیست و ما فقط تعدادی از آنها را متذکر میشویم.
1 / 239 - محمّد بن ابراهیم بن مهزیار گفته است: پس از شهادت امام حسن عسکری علیهالسلام در خصوص امام پس از ایشان شکّ کردم، از طرفی مال زیادی [که مربوط به امام علیهالسلامبود] در نزد پدرم جمع شده بود، اموال را حمل کرده و سوار کشتی شد و من هم برای بدرقه پدرم بیرون رفتم، که ناگهان تب شدیدی بر پدرم عارض شد. به من گفت: پسرم مرا برگردان که این مریضی مرگ است و در مورد این مال تقوی پیشه کن. آنگاه به من وصیت فرموده و از دنیا رفتند.
فقلت فی نفسی: لم یکن أبی لیوصی بشیء غیر صحیح، أحمل هذا المال إلی العراق وأکتری دارا علی الشطّ، ولا أخبر أحدا، فإن وضح لی شیء کوضوحه أیّام أبی محمّد علیهالسلام أنفذته وإلاّ تصدّقت به.
فقدمت العراق واکتریت دارا علی الشطّ وبقیت أیّاما، فإذا أنا برسول معه رقعة فیها: یا محمّد معک کذا (وکذا) فی جوف کذا وکذا حتّی قصّ علیّ جمیع ما معی ممّا لم أحط به علما، فسلّمت المال إلی الرسول و بقیت أیّاما لا یرفع بی رأس فاغتممت.
فخرج إلیّ: قَدْ أَقَمْناکَ مَقامَ أَبِیکَ فَاحْمِدِ اللّهَ.
240 - وبهذا الإسناد، عن الحسن بن الفضل بن یزید الیمانی قال: کتبت فی معنیین
با خودم گفتم: پدرم وصیت به امر غیر صحیح نمیکند، لذا مال را برداشته به عراق میبرم و در کنار شط فرات خانهای کرایه میکنم، و احدی را هم از موضوع مطلع نمیکنم. اگر امر امامت برایم واضح و آشکار شد، همچنان که در ایام ابی محمّد علیهالسلام واضح شده بود، اموال را به آن امام تقدیم میکنم، در غیر این صورت همه مال را صدقه میدهم.
به عراق آمدم، خانهای در کنار شط کرایه کردم و چند روزی آنجا بودم، ناگهان پیکی آمد و نامهای به همراهش بود که در آن نوشته بود: ای محمّد! فلان مبلغ مال نزد توست و فلان جا و مکان است. تا اینکه همه آن اموال را که با من بود حتی اموری را که من خودم نمیدانستم را برایم بیان کرده بود، لذا اموال را به پیک واگذار کردم. ولی چند روزی در آنجا ماندم، کسی هم به من سر نمیزد، به همین دلیل ناراحت و غمگین شدم تا اینکه توقیع شریف برایم آمد: ما تو را جانشین پدرت قرار دادیم، پس شکر خدا را به جا بیاور.
2 / 240 - حسن بن فضل بن یزید یمانی گفته است: در دو مورد مطالبی را [محضر مبارک حضرت] نوشتم و قصد داشتم در مسأله سومی هم مطالبی بنویسم که ترسیدم
وأردت أن أکتب فی الثالث وامتنعت منه مخافة أن یکره ذلک، فورد جواب المعنیین والثالث الّذی طویته مفسّرا.
241 - وبهذا الإسناد، عن بدر - غلام أحمد بن الحسن - قال: وردت الجبل وأنا لا أقول بالإمامة، أحبّهم جملة إلی أن مات یزید بن عبد الملک، فأوصی إلیّ فی علّته أن یدفع الشهریّ السمند وسیفه ومنطقته إلی مولاه فخفت إن لم ادفع الشهریّ إلی إذ کوتکین نالنی منه استخفاف، فقوّمت الدابّة والسیف والمنطقة بسبعمائة دینار فی نفسی، ولم أطّلع علیه أحدا، فإذا الکتاب قد ورد علیّ من العراق أن وجّه السبعمائة دینار الّتی لنا قبلک من ثمن الشهریّ السمند والسیف والمنطقة.
مورد پسند ایشان نباشد، لذا از نوشتن آن امتناع ورزیدم. جواب حضرت در دو مورد اوّل و همچنین سومین مسأله که از نوشتنش خوداری کرده بودم با تفصیل و توضیح برایم آمد.
3 / 241 - بدر - غلام احمد بن حسن - گفته است: وارد منطقه جبل شدم، اهالی آنجا را دوست میداشتم امّا قائل به امامت نبودم، تا اینکه یزید بن عبدالملک از دنیا رفت. در بیماری که منجر به مرگش شد، به من وصیّت کرد اسبش را با زین و شمشیر و شال کمرش [حمایل] به دوستش کوتکین(1)
برسانم. از طرفی هم ترسیدم که اگر اسب را به او ندهم به من اهانت کرده، مورد اذیت و آزار قرار دهد. بنابراین اسب و شمشیر و شال کمر را پیش خودم به هفتصد دینار قیمت گذاری کردم و احدی را هم از این موضوع مطلع نکرده بودم که نامهای از عراق به دستم رسید به این مضمون که هفتصد دینار قیمت اسب و شمشیر و شال کمر را که در ذمه تو داریم برای ما بفرست.
1) . کوتکین بن ساتکین ترک از سرداران و فرماندهان سپاه مهتدی عباس بود. تاریخ طبری، ج 9، ص 465، دارالتراث بیروت.
242 - وبهذا الإسناد، عن علیّ، عمّن حدّثه قال: ولد لی مولود فکتبت أستأذن فی تطهیره (فی) الیوم السابع، فورد لا تفعل، فمات الیوم السابع أو الثامن، ثمّ کتبت بموته فورد سیخلف اللّه غیره وتسمّیه أحمد ومن بعد أحمد جعفر، فجاء کما قال.
243 - وبهذا الإسناد، عن علیّ بن محمّد، عن أبی عقیل عیسی بن نصر قال: کتب علیّ بن زیاد الصیمریّ یلتمس کفنا، فکتب إلیه: إِنَّکَ تَحْتاجُ [إِلَیْهِ] فِی سَنَةِ ثَمانِینَ.
فمات فی سنة ثمانین، وبعث إلیه بالکفن قبل موته.
244 - محمّد بن یعقوب، عن علیّ بن محمّد قال: خرج نهی عن زیارة مقابر قریش والحیر.
4 / 242 - با استناد به سند روایت قبلی، علی از کسی که برایش نقل کرده میگوید که گفت: فرزندی برایم متولد شد، به حضرت نامهای نوشتم و اجازه خواستم که بچه را در روز هفتم تطهیر و ختنه کنم. جواب آمد که این کار را نکن. بچه روز هفتم یا هشتم از دنیا رفت، بعد نامه نوشتم که فرزندم مرده است، جواب آمد که به زودی خداوند فرزندی را جانشین او میفرماید، نامش را احمد بگذار و بعد از احمد را جعفر نام گذاری کن. و همان طور که فرموده بودند شد.
5 / 243 - ابوعقیل عیسی بن نصر گفته: علی بن زیاد صمیری [یاسیمری] به محضر امام علیهالسلام نامهای نوشت و کفن درخواست کرد، حضرت در جواب او مرقوم فرمودند: شما در سال هشتاد محتاج کفن خواهی شد.
علی بن زیاد در همان سال هشتاد از دنیا رفت و پیش از مرگش نیز، امام علیهالسلام برایش کفن فرستاد.
6 / 244 - علی بن محمّد گفته است: توقیعی از ناحیه مبارک حضرت صادر شد مبنی بر نهی از زیارت مقبرههای قریش و حائر مقدّس حسینی [که کاظمین - سامرا - کوفه و کربلا را زیارت نکنید].
فلمّا کان بعد أشهر، دعا الوزیر الباقطانیّ فقال له: إلق بنی الفرات والبرسیّین وقل لهم لا تزوروا مقابر قریش، فقد أمر الخلیفة أن یتفقّد کلّ من زار فیقبض علیه.
وأمّا ما ظهر من جهته علیهالسلام من التوقیعات فکثیرة نذکر طرفا منها:
245 - أخبرنی جماعة، عن أبی محمّد التلعکبری، عن أحمد بن علیّ الرازی، عن الحسین بن علیّ القمّی قال: حدّثنی محمّد بن علیّ بن بنان الطلحی الآبی، عن علیّ بن محمّد بن عبدة النیسابوری قال: حدّثنی علیّ بن إبراهیم الرازی قال: حدّثنی الشیخ الموثوق به بمدینة السلام قال: تشاجر ابن أبی غانم القزوینی وجماعة من الشیعة فی الخلف، فذکر ابن أبی غانم أنّ أبامحمّد علیهالسلام مضی ولا خلف له، ثمّ إنّهم کتبوا فی ذلک کتابا وأنفذوه إلی الناحیة وأعلموه بما تشاجروا فیه، فورد جواب کتابهم بخطّه علیه وعلی آبائه السلام:
چند ماه از این ماجرا گذشت، وزیر بغداد باقطانی را احضار کرده و گفت: به طایفه بنی فرات و اهل برس بگو که مقابر قریش را زیارت نکنند چون که خلیفه دستور داده که جست و جو کنند، هر کسی که آنجا را زیارت میکند دستگیر کنند.
1 / 245 - علی بن ابراهیم رازی گفته است: شیخ مورد اعتمادی در بغداد گفت: ابن ابی غانم قزوینی و جمعی از شیعیان در مورد جانشین امام حسن عسکری علیهالسلام بحث و مشاجره میکردند، ابن ابی غانم مدعی شده بود که ابامحمّد امام عسکری علیهالسلام از دنیا رفته و جانشینی هم برای ایشان نمانده است. لذا جماعت شیعه در این خصوص نامهای را جهت ناحیه مقدسه حضرت صاحب نوشتند و مسأله را به محضر مبارک امام علیهالسلام
گزارش دادند. جواب نامه آنها با خط مبارک حضرت به این ترتیب آمد:
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ عافانَا اللّهُ وَإِیّاکُمْ مِنَ الضَّلالَةِ وَالْفِتَنِ وَوَهَبَ لَنا وَلَکُمْ رُوحَ الْیَقِینِ وَأَجارَنا وَإِیّاکُمْ مِنْ سُوءِ الْمُنْقَلَبِ إِنَّهُ أُنْهِیَ إِلَیَّ ارْتِیابِ جَماعَةٍ مِنْکُمْ فِی الدِّینِ وَما دَخَلَهُمْ مِنَ الشَّکِ وَالْحِیرَةِ فِی وُلاةِ أُمُورِهِمْ، فَغَمَّنا ذلِکَ لَکُمْ لا لَنا، وَساءَنا فِیکُمْ لا فِینا، لِأَنَّ اللّهَ مَعَنا وَلا فاقَةَ بِنا إِلی غَیْرِهِ وَالْحَقُّ مَعَنا فَلَنْ یُوحِشَنا مَنْ قَعَدَ عَنّا وَنَحْنُ صِنائِعُ رَبِّنا وَالْخَلْقُ بَعْدُ صَنائِعُنا.
یا هؤُلاءِ! ما لَکُمْ فِی الرَّیْبِ تَتَرَدَّدُونَ وَفِی الْحَیْرَةِ تَنْعَکِسُونَ؟ أَ وَما سَمِعْتُمُ اللّهُ - عزّوجلّ - یَقُولُ: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الأَمْرِ مِنْکُمْ»
به نام خداوند بخشنده مهربان
خداوند تبارک و تعالی ما و شما را از گمراهی و فتنههای روزگار محافظت فرماید [و سربلندی کرامت کند] و به ما و شما روح یقین را مرحمت فرماید و از سختی و بدی روز قیامت، ما و شما را در پناهش قرار دهد. در مورد شکّ و تردید تعدادی از شما در امر دین، و آنچه از شکّ و سرگردانی در مورد والیان امر امامت به قلب آنها وارد شده است اخباری به من رسیده و موجب ناراحتی و غم و اندوه ما شده، آن هم برای شما نه برای خودمان. چرا که خداوند تبارک و تعالی با ماست و به غیر حضرت حقّ هیچ نیازی نداریم، حقّ با ماست، پس از کسی که از ما دوری بجوید و با ما نیاید هرگز وحشتی نداریم. ما پرورش یافتگان پروردگارمان هسیتم و خلق خدا پرورش یافتگان ما هستند.
ای مردم! برای شما چه اتفاقی افتاده است که در شکّ و تردید افتادید؟ و در حیرت و سرگردانی وارونه شدهاید [راه برعکسی میروید]؟ آیا نشنیدهاید که خداوند تبارک و تعالی میفرماید: «ای کسانی که ایمان آوردهاید! از خداوند و پیامبر و صاحبان امر از خودتان اطاعت کنید»؟(1)
1) . سوره نساء / 59.
أَوَ ما عَلِمْتُمْ ما جاءَتْ بِهِ الآثارُ مِمّا یَکُونُ وَ یُحَدِّثُ فِی أَئِمَّتِکُمْ عَنِ الْماضِینَ وَالْباقِینَ مِنْهُم علیهمالسلام؟ أَ وَما رَأَیْتُمْ کَیْفَ جَعَلَ اللّهُ لَکُمْ مَعاقِلَ تَأْوُونَ إِلَیْها وَأَعْلاما تَهْتَدُونَ بِها مِنْ لَدُنْ آدَمَ علیهالسلام إِلی أَنْ ظَهَرَ الماضِی علیهالسلام، کُلَّما غابَ عَلَمٌ بَدا عَلَمٌ، وَإِذا أَفَلَ نَجْمٌ طَلَعَ نَجْمٌ؟ فَلَمّا قَبَضَهُ اللّهُ إِلَیْهِ ظَنَنْتُمْ أَنَّ اللّهَ تَعالی أَبْطَلَ دِینَهُ وَقَطَعَ السَّبَبَ بَیْنَهُ وَبَیْنَ خَلْقِهِ، کَلاّ ما کانَ ذلِکَ وَلا یَکُونُ حَتّی تَقُومُ السّاعَةُ وَیَظْهَرُ أَمْرُ اللّهِ سُبْحانَهُ وَهُمْ کارِهُونَ.
وَإِنَّ الْماضی علیهالسلام مَضی سَعِیدا فَقِیدا عَلی مِنْهاجِ آبائِهِ علیهمالسلام حَذْوَ النَّعْل بِالنَّعْلِ وَفِینا وَصِیَّتُهُ
آیا آثار و اخباری که در مورد امامان گذشته و آینده علیهمالسلام برای شما آمده را نمیدانید؟ آیا ندیدید که خداوند چگونه برای شما پناهگاههایی ایجاد فرمود تا به آنها پناه برده و مأوی کنید؟ و از زمان آدم علیهالسلام تا امامی که گذشته است [یعنی امام حسن عسکری علیهالسلام ]علامتهایی گذاشت تا به واسطه آنها هدایت بشوید؟ و هر وقت علم هدایتی غایب شده، از دنیا رفت، علم دیگری ظاهر شد؟ و هرگاه ستارهای تاریک شد ستاره دیگری طلوع کرد؟ آنگاه که خداوند تبارک و تعالی او را به جوار رحمت خود برد، شما خیال کردید که خداوند دینش را باطل و اسباب و وسائط ارتباط بین خود و خلقش را قطع کرده است؟ هرگز این گونه نیست و تا قیامت هم این اتفاق نخواهد افتاد. و امر خداوند سبحان ظاهر میشود، در حالی که آنها [مرددّین و شکّاکها] علاقهای به این امر ندارد.
تحقیقا امام گذشته و قبلی [یعنی امام حسن عسکری علیهالسلام] بر همان روشپدران بزرگوارش و مانند ایشان علیهمالسلام سعادتمندانه از دنیا رفته است؛ امّا وصیّت و علم او و همچنین جانشین و کسی که جای او را پر میکند در میان ماست.
وَعِلْمُهُ وَمَنْ هُوَ خَلْفُهُ وَمَنْ هُوَ یَسُدُّ مَسَدَّهُ، لا یُنازِعُنا مَوْضِعُهُ إِلاّ ظالِمٌ آثِمٌ وَلا یَدَّعِیهِ دُونَنا إِلاّ جاحِدٌ کافِرٌ، وَلَوْ لا أَنَّ أَمْرَ اللّهِ تَعالی لا یُغْلَبُ وَسِرَّهُ لا یُظْهَرُ وَلا یُعْلِنُ، لَظَهَرَ لَکُمْ مِنْ حَقِّنا ما تَبَیَّنَ مِنْهُ عُقُولَکُمْ وَیُزِیلُ شُکُوکَکُمْ، لکِنَّهُ ما شآءَ اللّه کانَ وَلِکُلِّ أَجَلٍ کِتابٌ.
فَاتَّقُوا اللّهَ وَسَلِّمُوا لَنا وَرُدُّوا الْأَمْرَ إِلَیْنَا، فَعَلَیْنا الإِصْدارُ کَما کانَ مِنّا الإِیرادُ، وَلا تَحاوَلُوا کَشْفَ ما غُطِّیَ عَنْکُمْ وَلا تَمِیلُوا عَنِ الْیَمِینِ وَتَعْدِلُوا إِلَی الشِّمالِ وَاجْعَلُوا قَصْدَکُمْ إِلَیْنا بِالْمَوَدَّةِ عَلَی السُّنَةِ الْواضِحَةِ.
فَقَدْ نَصَحْتُ لَکُمْ وَاللّهُ شاهِدٌ عَلَیَّ وَعَلَیْکُمْ وَلَوْ لا ما عِنْدَنا مِنْ مَحَبَّةِ صَلاحِکُمْ وَرَحْمَتِکُمْ
هیچ کسی درباره جانشینی او با ما منازعه و مخالفت نمیکند به جز ستمگر گناهکار، و غیر از ما کسی آن را ادّعا نمیکند مگر آن که منکر و کافر باشد.
اگر نبود اینکه امر خدای متعال [هرگز] مغلوب نشده و رازش ظاهر و علنی نمیشود، حتما در حقّ ما اموری ظاهر میشد که عقلهای شما روشن و شکّ شما از بین میرفت، لکن هر آنچه که خدا بخواهد همان میشود، و برای هر اجل و سرآمدی، کتاب معینی است.
پس تقوای الهی داشته باشید و تسلیم امر ما باشید، و در مسائل و امورتان به ما مراجعه کنید، ماهم وظیفه داریم که علم را به شما ارائه کنیم، چنانکه وظیفه داریم به سمت علم و معنویت راهبری کنیم. برای آشکار شدن آنچه که بنابر مصلحتی بر شما مخفی شده است اصرار نکنید، و از مسیر راست و درست منحرف نشوید و میل چپ روی پیدا نکنید. قصد و نیتتان را دوستی و محبّت ما بر مبنای سنّت روشن و آشکار رسول خدا صلیاللهعلیهوآله قرار دهید.
من شما را نصحیت کردم، خداوند نیز بر من و شما شاهد و گواه است که اگر محبت و علاقه ما به صلاح و رحمت شما و شفقت و مهربانی به شما
وَالإِشْفاقِ عَلَیْکُمْ لَکُنّا عَنْ مُخاطَبَتُکُمْ فِی شُغُلٍ فِیما قَدِ امْتَحَنا بِهِ مِنْ مُنازَعَةِ الظّالِمِ العُتُلّ الضّالِّ المُتَتابِعِ فِی غَیِّهِ، المُضادِّ لِرَبِّهِ، الدّاعِی ما لَیْسَ لَهُ، الجاحِدِ حَقَّ مَنِ افْتَرضَ اللّهُ طاعَتَهُ، الظّالَمِ الغاصِبِ.
وَفِی ابْنَةِ رَسُولِ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله لِی أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ وَسَیُردِی الْجاهِلُ رِداءَة عَمَلِهِ وَسَیَعْلَمُ الْکافِرُ لِمَنْ عُقْبَی الدّارِ، عَصَمَنَا اللّهُ وَإِیّاکُمْ مِنَ الْمَهالِکِ وَالأَسْواءِ وَالآفاتِ وَالْعاهاتِ کُلِّها بِرَحْمَتِهِ فَإِنَّهُ وَلِیُّ ذلِکَ وَالْقادِرُ عَلی ما یَشاءُ وَکان لَنا وَلَکُمْ وَلِیّا وَحافِظا وَالسَّلامُ عَلی جَمِیعِ الأَوْصِیاءِ
نبود، به جای اینکه با شما ارتباط داشته باشیم [و نامه نگاری کنیم] در آنچه که به آن امتحان شدهاید، از منازعه با ستمگر شکم باره گمراه که پیروی از سرکشی و ستمش میکند، و نسبت به پروردگارش گمراه است و چیزی را ادّعا میکند که حقش نیست، و حقّ کسی را که خداوند اطاعتش را واجب نموده انکار کرده و ظالم و غاصب است،(1)
به کار خودمان مشغول میشدیم و شما را از گمراهی هدایت نمیکردیم.
سیره و عمل یگانه دختر پاک رسول خدا صلیاللهعلیهوآله برای من الگو و اسوه نیکو و پسندیدهای است، و بدی عمل جاهل به زودی به خودش بر میگردد و هلاکش میکند، وکافر به زودی خواهد دانست که خانه آخرت [یعنی
بهشت و رضوان الهی ]برای کیست.
خداوند تبارک و تعالی با رحمت واسعهاش ما و شما را از هلاکت و بدیها و آفات و مصیبتها حفظ فرماید که او ولی این کار بوده و بر هر کاری که اراده فرماید قادر است، و به ما و شما ولایت دارد و حافظ ما و شماست.
1) . از سیاق جملات این گونه بر میآید که مقصود حضرت، جعفر کذاب است، بنابراین ابن ابی غانم قزوینی از طرفداران جعفر کذاب بوده است.
وَالأَوْلِیاءِ وَالْمُؤْمِنِینَ وَرَحْمَةُ اللّهِ وَبَرَکاتُهُ وَصَلَّی اللّهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَسَلَّمَ تَسْلِیما.
246 - وبهذا الإسناد، عن أبی الحسین محمّد بن جعفر الأسدی رضیاللهعنه، عن سعد بن عبد اللّه الأشعری قال: حدّثنا الشیخ الصدوق أحمد بن إسحاق بن سعد الأشعری رحمهالله، أنّه جاءه بعض أصحابنا یعلمه أنّ جعفر بن علیّ کتب إلیه کتابا یعرّفه فیه نفسه، ویعلمه أنّه القیّم بعد أخیه، وأنّ عنده من علم الحلال والحرام ما یحتاج إلیه وغیر ذلک من العلوم کلّها.
قال احمد بن إسحاق: فلمّا قرأت الکتاب کتبت إلی صاحب الزّمان علیهالسلام وصیّرت کتاب جعفر فی درجه، فخرج الجواب إلی فی ذلک:
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ أَتانِی کِتابُکَ أَبْقاکَ اللّهُ وَالْکِتابُ الَّذِی أَنْفَذْتَهُ دَرْجَهُ وَأَحاطَتْ
سلام و رحمت و برکات خداوند بر تمامی اوصیا و اولیا و مؤمنین باد، و صلی اللّه علی محمّد و آل محمّد و سلّم تسلیما.
2 / 246 - سعد بن عبداللّه اشعری گفته است: شیخ راستگو احمد بن اسحاق بن سعد اشعری که خدا رحمتش کند، این حدیث را گفته که یکی از شیعیان نزد او آمده و اظهار داشته که جعفر کذاب برای وی نامهای نوشته و در آن خودش را به عنوان امام معرفی کرده است، و به او فهمانده است که پس از برادرش قیم است، و به حلال و حرام علم داشته و آنچه که از علوم مورد نیاز است نزد او است و به همه آنها عالم است.
احمد بن اسحاق میگوید: وقتی آن فرد نامه را برایم قرائت کرد، نامهای به حضرت صاحب الزمان علیهالسلام نوشتم و نامه جعفر را هم ضمیمه آن کردم. پس جواب حضرت در آن مورد صادر شد:
به نام خداوند بخشنده مهربان
نامه تو به دستم رسید، خداوند به شما بقا و طول عمر کرامت کند، و نامهای را هم که درمیان آن گذارده بودی رسید، البته با وجود اختلاف
مَعْرِفَتِی بِجَمِیعِ ما تَضَمَّنَهُ عَلَی اخْتِلافِ أَلْفاظِهِ وَتَکَرُّر الْخَطاءِ فِیهِ وَلَوْ تَدَبَّرتَهُ لَوَقَفْتَ عَلی بَعْضِ ما وَقَفْتُ عَلَیْهِ مِنْهُ وَالْحَمْدُ للّهِِ رَبِّ الْعالَمِینَ حَمْدا لا شَرِیکَ لَه عَلی إِحْسانِهِ إِلَیْنا وَفَضْلِهِ عَلَیْنا، أَبَی اللّهُ - عزّوجلّ - لِلْحَقِّ إِلاّ إِتْماما وَلِلْباطِلِ إِلاّ زَهُوقا وَهُوَ شاهِدٌ عَلَیَّ بِما أَذْکُرُهُ، وَلِیٌّ عَلَیْکُمْ بِما أَقُولُهُ، إِذَا اجْتَمَعْنا لِیَوْمٍ لا رَیْبَ فِیهِ وَیَسْأَلُنا عَمّا نَحْنُ فِیهِ مُخْتَلِفُونَ، إِنَّهُ لَمْ یَجْعَلْ لِصاحِبِ الْکِتابِ عَلَی الْمَکْتُوبِ إِلَیْهِ وَلا عَلَیْکَ وَلا عَلی أَحَدٍ مِنَ الْخَلْقِ جَمِیعا إمامَةً مُفْتَرِضَةً وَلا طاعَةً وَلا ذِمَّةً، وَسَأُبَیِّنُ لَکُمْ جُمْلَةً تَکْتَفُونَ بِها إِنْ شآءَ اللّهُ تَعالی.
یا هذا یَرْحَمُکَ اللّهُ إِنَّ اللّهَ تَعالی لَمْ یَخْلُقِ الْخَلْقَ عَبَثا وَلا أَهْمَلَهُمْ سُدَیً بَلْ خَلَقَهُمْ بِقُدْرَتِهِ
و اشتباه در الفاظ آن و تکرار خطاهایش، به محتوای آن اطلاع کامل دارم.
اگر مدبّرانه و متفکرانه به آن نگاه میکردی به بعضی از اموری که من رسیدهام میرسیدی و غلطهای متعددش را پیدا میکردی. به هر حال:
حمد و ستایش مخصوص پروردگار عالمیان است که در احسان و فضلش نسبت به ما، شریکی ندارد. خداوند متعال اِبا دارد که حقّ را تمام و کامل نکند، و باطل را محو و نابود نسازد، او بر آنچه که ذکر میکنم شاهد است و به آنچه که میگویم ولی شماست، وقتی که همه ما را برای روزی که شکی در وقوع آن نیست جمع کرد و راجع به آنچه که در مورد آن اختلاف داریم از ما سؤال میفرماید، تحقیقا خداوند متعال، برای صاحب نامه [جعفر کذاب] نه بر کسی که به او نامه نوشته، و نه بر تو و نه بر احدی از خلق، امامت واجب و حقّ اطاعت بر ذمه مردم قرار نداده است، و به زودی مطلبی را برایتان روشن میکنم که ان شاء اللّه شما را کفایت کند.
ای مرد! خدا رحمتت کند، حقیقتا که خداوند تبارک و تعالی خلق را بیهوده نیافرید، و آنها را بلاتکلیف رها نکرد، بلکه آنها را با قدرت
وَجَعَلَ لَهُمْ أَسْماعا وَأَبْصارا وَقُلُوبا وَأَلْبابا، ثُمَّ بَعَثَ إِلَیْهِمُ النَّبِیِینَ علیهمالسلام مُبَشِّرِینَ وَمُنْذِرِینَ
یَأْمُرُونَهُمْ بِطاعَتِهِ وَیَنْهَوْنَهُم عَنْ مَعْصِیَتِهِ وَیُعَرِّفُونَهُمْ ما جَهِلُوهُ مِنْ أَمْرِ خالِقِهِمْ وَدِینِهِمْ وَأَنْزَلَ عَلَیْهِمْ کِتابا وَبَعَثَ إِلَیْهِمْ مَلائِکَةً یَأْتِینَ بَیْنَهُمْ وَبَیْنَ مَنْ بَعَثَهُمْ إِلَیْهِمْ بِالْفَضْلِ الَّذِی جَعَلَهُ لَهُمْ عَلَیْهِمْ وَما آتاهُمْ مِنَ الدَّلائِلِ الظّاهِرَةِ وَالْبَراهِینِ الباهِرَةِ وَالآیاتِ الغالِبَةِ:
فَمِنْهُمْ مَنْ جَعَلَ النّارَ عَلَیْهِ بَرْدا وَسَلاما وَاتَّخَذَهُ خَلِیلاً وَمِنْهُمْ مَنْ کَلَّمَهُ تَکْلِیما وَجَعَل عَصاهُ ثُعبانا مُبینا. وَمِنْهُمْ مَنْ أَحْیَا الْمَوْتی بِإِذْنِ اللّهِ وَأَبْرَأَ الأَکْمَهَ وَالأَبْرَصَ بِإِذْنِ اللّهِ.
قاهرهاش خلق کرد و برای آنها گوشها، چشمها، قلبها و مغزها قرار داد. آنگاه انبیا علیهمالسلام را به طرف مردم فرستاد تا ایشان را بشارت داده و بترسانند، انبیا هم مردم را به اطاعت خداوند امر کرده و از معصیت و نافرمانی نسبت به خداوند نهی نمودند و آنچه را که در مورد خالق و دینشان نمیدانستند به آنها بشناسانند. کتاب آسمانی بر آنها نازل فرمود و با فضل و بزرگواریاش فرشتگانی را بین آنها و کسانی که برایشان مبعوث شده بودند، برانگیخت تا دلایل روشن و براهین آشکار و آیات و نشانههای واضح و غالب را برایشان بیاورند.
از جمله آن پیامبران کسی است که آتش را بر او سرد و سلامت کرده و او را به دوستی خود گرفت [یعنی حضرت ابراهیم علیهالسلام] و آن دیگری کسی است که خدا با او بیواسطه تکلّم فرمود و عصایش را اژدهای بزرگی قرار داد [یعنی حضرت موسی علیهالسلام] و یکی از آنها کسی است که به اذن خداوند مرده را زنده کرده، جذامی و برصی را شفا میداد [یعنی حضرت عیسی بن مریم علیهالسلام] و پیامبر دیگر کسی است که خداوند سخن گفتن با
وَمِنْهُمْ مَنْ عَلَّمَهُ مَنْطِقَ الطَّیْرِ وَأُوتِیَ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ، ثُمَّ بَعَثَ مُحَمَّدا صلیاللهعلیهوآله رَحْمَةً لِلْعالَمِینَ وَتَمَّمَ
بِهِ نِعْمَتَهُ وَخَتَمَ بِهِ أَنْبِیاءَهُ وَأَرْسَلَهُ إِلَی النّاسِ کافَّةً وَأَظْهَرَ مِنْ صِدْقِهِ ما أَظْهَرَ وَبَیَّنَ مِنْ آیاتِهِ وَعَلاماتِهِ ما بَیَّنَ.
ثُمَّ قَبَضَهُ صلیاللهعلیهوآله حَمِیدا فَقِیدا سَعِیدا وَجَعَلَ الْأَمْرَ [مِنْ] بَعْدِهِ إِلی أَخِیهِ وَابْنِ عَمِّهِ وَوَصِیِّهِ وَوارِثِهِ
عَلِیِّ بْنِ أَبِی طالبٍ علیهالسلام، ثُمَّ إِلَی الأَوْصِیاءِ مِنْ وُلْدِهِ واحِدا واحِدا، أَحْیا بِهِمْ دِینَهُ وَأَتَمَّ بِهِمْ نُورَهُ وَجَعَلَ بَیْنَهُمْ وَبَیْنَ إِخْوانِهِمْ وَبَنِی عَمِّهِمْ وَالأَدْنَیْنِ فَالأدْنَیْنِ مِنْ ذَوِی أَرْحامِهِمْ فُرْقانا بَیِّنا یَعْرِفُ بِهِ الْحُجَّةُ مِنَ الْمَحْجُوجِ وَالإِمامُ مِنَ الْمَأْمُومِ.
پرندگان را به او آموخت و فرمانروایی هر چیزی را به او داد [یعنی حضرت سلیمان علیهالسلام]. پس از اینها محمّد را که سلام و درود خداوند بر او و آلش باد، مبعوث فرمود و او را رحمت همه اهل عالم قرار داد. به واسطه او نعمتش را تمام کرد، و آمدن انبیا را ختم نمود، و او را برای هدایت همه مردم فرستاد، و از صدق و درستی ادعایش آنچه را خواست ظاهر کرد، و آیات و علامات صداقتش را روشن و مبیّن ساخت.
پس خداوند روح مقدّس او را قبض فرمود؛ در حالی که حضرتش پسندیده، نعمتی از دست رفته و سعادتمند بود، آنگاه امر ولایت و هدایت را پس از او در وجود برادر، پسر عمو، وصی و وارثش علی بن ابی طالب علیهالسلام قرار داد. و پس از او به اوصیای بعدی یکی پس از دیگری سپرد، دینش را به واسطه ایشان زنده کرد، و نورش را به سبب آنها تمام کرد، و بین ایشان و برادران و پسر عموها و نزدیکان و ذوی الارحامشان [فامیلشان] امتیازی روشن قرار داد، که به واسطه آن حجّت از غیر حجّت و امام از مأموم شناخته شود.
بِأَنْ عَصَمَهُمْ مِنَ الذُّنُوبِ وَبَرَّأَهُمْ مِنَ الْعُیُوبِ وَطَهَّرَهُمْ مِنَ الدَّنَسِ وَنَزَّهَهُمْ مِنَ اللَّبَسِ وَجَعَلَهُمْ خُزّانَ عِلْمِهِ وَمُسْتَوْدِعِ حِکْمَتِهِ وَمَوْضِعَ سِرِّهِ وَأَیَّدَهُمْ بِالدَّلائِلِ وَلَوْ لا ذلِکَ لَکانَ النّاسُ عَلی سَواءٍ وَلاَدَّعی أَمْرَ اللّهِ - عزّوجلّ - کُلُّ أَحَدٍ وَلَما عَرِفَ الْحَقَّ مِنَ الْباطِلِ وَلا الْعالِمَ مِنَ الْجاهِلِ.
وَقَدْ ادَّعی هذَا الْمُبْطِلُ الْمُفْتَری عَلَی اللّهِ الْکَذِبَ بِمَا ادَّعاهُ فَلا أَدْرِی بِأَیَّةِ حالِهِ هِیَ لَهُ رَجاءَ أَنْ یَتمَّ دَعواهُ، أَ بِفِقْهٍ فِی دِینِ اللّهِ؟ فَوَ َاللّهِ ما یَعْرِفُ حَلالاً مِنْ حَرامٍ وَلا یُفَرِّقُ بَیْنَ خَطاء وَصَوابٍ، أَمْ بِعِلْمٍ؟ فَما یَعْلَمُ حَقّا مِنْ باطِلٍ وَلا مُحْکَما مِنْ مُتَشابِهٍ وَلا یَعْرِفُ حَدَّ الصَّلاةِ
به اینکه در برابر گناه و معصیت به ایشان مقام عصمت داد، و از عیوب کوچک و بزرگ دورشان کرده، از پلیدی و کثیفی پاک و طاهرشان ساخته، و آنها را از لغزش پاکیزه کرده است. ایشان را خزانهدار علمش قرار داد، حکمتش را در وجود آنها به ودیعه گذارد، و آنها را محل سرّش گردانید، و با دلایل و معجزات تأییدشان فرمود. اگر غیر از این بود، مردم نیز با ایشان مساوی بودند و هر کسی مدّعی ولایت امری میشد، و حقّ از باطل و عالم از جاهل شناخته نمیشد.
تحقیقا این شخص که ادعایش باطل شده و به خداوند افترا زده است، ادعایی کرده که در آن دورغ گفته است. من نمیدانم او به چه حالت و دستاویزی امیدوار است که ادعایش را ثابت کند. آیا به وسیله فقه و علمش در امر دین خدا [میخواهد ثابت کند که امام است]؟ به خدا قسم که او حلال را از حرام تشخیص نمیدهد و فرق بین خطا و صواب را نمیداند.
آیا به وسیله علمش میخواهد ثابت کند؟ در حالی که نه به حقّ علم دارد نه به باطل، آیات محکم را از آیات متشابه تشخیص نمیدهد، و حد نماز و حتی وقت آن را نمیداند.
وَوَقْتَها، أَمْ بِوَرَعٍ؟ فَاللّهُ شَهِیدٌ عَلی تَرْکِهِ الصَّلاةَ الْفَرْضَ أَرْبَعِینَ یَوما یَزْعَمُ ذلِکَ لِطَلَبِ الشَعْوَذَةِ وَلَعَلَّ خَبَرَهُ قَدْ تَأَدِّی إِلَیْکُمْ وَهاتِیکَ ظُرُوفٌ مُسْکِرَةٌ مَنْصُوبَةٌ وَآثارُ عِصْیانِهِ للّهِِ - عزّوجلّ - مَشْهُورَةٌ قائِمَةٌ، أَمْ بِآیَةٍ؟ فَلْیَأْتِ بِها، أَمْ بِحُجَّةٍ؟ فَلْیُقِمْها، أَمْ بِدَلالَةٍ؟ فَلْیَذْکُرْها.
قالَ اللّهُ - عزّوجلّ - فِی کِتابِهِ: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ حم تَنْزِیلُ الْکِتابِ مِنَ اللّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ * ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما إِلاّ بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمًّی وَ الَّذِینَ کَفَرُوا عَمّا أُنْذِرُوا مُعْرِضُونَ * قُلْ أَرَأَیْتُمْ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ أَرُونِی ما ذا خَلَقُوا مِنَ
آیا به واسطه تقوایش ثابت میکند؟ و خداوند شاهد است که او چهل روز نماز واجبش را ترک کرد، به خیال اینکه با این عمل، شعبده باز شود، شاید خبرش به شما هم رسیده باشد. و همچنین خبر ظروف مسکرِی که خود او کار گذاشته [شرب خمر میکرده] و آثار عصیان و طغیانش در برابر خداوند تبارک تعالی که مشهور و معروف است.
آیا معجزهای دارد؟ پس باید بیاورد. آیا حجّت و برهانی دارد؟ پس باید اقامه کند. آیا دلیلی دارد؟ پس باید بیان نماید.
خداوند متعال در کتاب عزیزش قرآن کریم میفرماید:
«به نام خداوند بخشنده مهربان، حم [حامیم] فرستادن و نازل کردن این قرآن عظیم از جانب خداوند مقتدر و حکیم است. ما آسمانها و زمین و آنچه بین آنهاست را جز به حقّ [و برای حکمت و مصلحت خلق] و جز در وقت معیّن نیافریدهایم، ولی آنان که کافرند از هر چه پند و اندرزشان کنند و بیمشان میدهند روی میگردانند. بگو: جز خدا همه آن بتهایی که به خدایی میخوانید به من نشان دهید که آیا در زمین
الأَرْضِ أَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی السَّماواتِ ائْتُونِی بِکِتابٍ مِنْ قَبْلِ هذا أَوْ أَثارَةٍ مِنْ عِلْمٍ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ * وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنْ یَدْعُوا مِنْ دُونِ اللّهِ مَنْ لایَسْتَجِیبُ لَهُ إِلی یَوْمِ الْقِیامَةِ وَ هُمْ، عَنْ دُعائِهِمْ غافِلُونَ * وَ إِذا حُشِرَ النّاسُ کانُوا لَهُمْ أَعْداءً وَ کانُوا بِعِبادَتِهِمْ کافِرِینَ»
فَالْتَمِسَ تَوَلَّی اللّهُ تَوفِیقَکَ مِنْ هذَا الظّالِمِ ما ذَکرْتُ لَکَ وَأَمتَحِنْهُ وَسَلْهُ عَنْ آیَةٍ مِنْ کِتابِ اللّهِ یُفَسِّرُها أَوْ صَلاةٍ فَرِیضَةٍ یُبَیِّنُ حُدُودَها وَما یَجِبُ فِیها لِتُعْلَمَ حالَهُ وَمِقْدارَهُ وَیَظْهَرُ لَکَ عوارَهُ وَنُقْصانَهُ وَاللّهُ حَسِیبُهُ.
حَفِظَ اللّهُ الْحَقَّ عَلی أَهْلِهِ وَأَقَرَّهُ فِی مُسْتَقَرِّهُ وَقَدْ أَبَی اللّهُ - عزّوجلّ - أَنْ تَکُونَ الاْءِمامَةُ فِی
چیزی آفریدهاند؟ یا با خداوند در خلقت آسمانها شریکند؟ از کتب آسمانی پیشین دلیلی برخدایی بتها دارید؟ یا کمترین اثر و نشانهای بر درستی عقیده شرک یافتهاید؟ اگر راست میگویید برای من بیاورید. و کیست گمراهتر از آن که جز خدا کسی را بپرستد که هیچ در حوایج او تا قیامت اجابتش نکند، و از هر چه بخواندشان بیخبر باشند. و چون در قیامت، خلق مشحور شوند، آنجا معبودان باطل با مشرکان، دشمن محشور شده و از پرستش آنها بیزارند.»(1)
بنابراین از خداوند متعال در برابر این ظالم [جعفر کذاب] طلب توفیق کن و آنچه را که برای تو ذکر کردم بخواه و او را امتحان کن و مثلاً از تفسیر آیهای از کتاب خدا، یا تعیین حدود نماز واجب و آنچه که در آن واجب است از او بپرس تا اینکه حال و اندازه علم او را بدانی و عیب و ایراد و نقصانش برایت روشن شود و خداوند حساب او را میرسد.
خداوند حقّ را بر اهلش حفظ میکند و آن را در محل و قرارگاهش مستقر میفرماید، و خداوند عزّوجلّ اِبا دارد که امامت را پس از حسن و حسین علیهماالسلام
1) . سوره احقاف / آیه 1 تا 6.
أَخَوَیْنِ بَعْدَ الْحَسَنِ وَالْحُسَیْن علیهماالسلام وَإِذا أَذِنَ اللّهُ لَنا فِی الْقَوْلِ ظَهَرَ الْحَقُّ وَاضْمَحَلَّ الباطِلُ وَانْحَسَرَ عَنْکُمْ وَإِلَی اللّهِ أَرْغَبُ فِی الْکِفایَةِ وَجَمِیلِ الصُّنْعِ وَالْوِلایَةِ وَحَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَکِیلُ وَصَلَّی اللّهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
247 - وأخبرنی جماعة، عن جعفر بن محمّد بن قولویه وأبی غالب الزراریّ (وغیرهما)، عن محمّد بن یعقوب الکلینی، عن إسحاق بن یعقوب قال: سألت محمّد بن عثمان العمری رحمهالله أن یوصل لی کتابا قد سألت فیه عن مسائل أشکلت علیّ، فورد التوقیع بخط مولانا صاحب الدار علیهالسلام:
أَمّا ما سَأَلْتَ عَنَهُ أَرْشَدَ اللّهُ وَثَبَّتَکَ مِنْ أَمْرِ الْمُنْکِرِین لِی مِنْ أَهْلِ بَیْتِنا وَبَنِی عَمِّنا، فَاعْلَمْ أَنَّهُ لَیْسَ بَیْنَ اللّهِ - عزّوجلّ - وَبَیْنَ أَحَدٍ قَرابَةٌ وَمَنْ أَنْکَرَنِی فَلَیْسَ مِنِّی وَسَبِیلُهُ سَبِیلُ ابْنُ نُوحٍ علیهالسلام.
در دو برادر قرار دهد. زمانی که خداوند به ما در سخن گفتن اجازه دهد، حقّ ظاهر و باطل نابود میشود و این امر برای شما معلوم و ظاهر میگردد.
و به جهت [طلب] کفایت و نیکویی و زیبایی صنع و خلقت و ولایت به خداوند توجّه میکنم و خدا هم برای ما کافی، و او بهترین وکیل است. سلام و صلوات خداوند برمحمّد و آل محمّد باد.
3 / 247 - اسحاق بن یعقوب گفته است: از محمّد بن عثمان عمری رحمهالله درخواست کردم تا نامهای را که در آن از مسائلی که مورد اشکالم بود سؤال کرده بودم را [به حضرت حجّت علیهالسلام] برساند. پس توقیع شریف به خط مولی صاحب الزمان علیهالسلاموارد شد - به این ترتیب - که:
امّا آنچه را که پیرامون اشخاص از اهل بیت ما و پسر عموهایی که منکر امامت من هستند، سؤال کردهای - خداوند تو را ارشاد کرده و ثابت قدم بفرماید - بدان که بین خداوند عزّوجلّ و احدی قرابت و نزدیکی و فامیلی وجود ندارد و کسی که منکر [ولایت و امامت] من باشد، از ما نیست و راهش همان راه و روش پسر نوح علیهالسلام است.
وَأَمّا سَبِیلُ عَمِّی جَعْفَرَ وَوُلْدِهِ، فَسَبِیلُ إِخْوَةِ یُوسُفَ عَلی نَبِیِّنا وَآلِهِ وَعَلَیْهِ السَّلامُ.
وَأَمَّا الْفُقّاعُ فَشُرْبُهُ حَرامٌ وَلا بَأْسَ بِالشَّلْمابِ.
وَأَمّا أَمْوالُکُمْ فَما نُقَبِّلُها إِلاّ لِتُطَهِّرُوا فَمَنْ شآءَ فَلْیَصِلْ وَمَنْ شآءَ فَلْیَقْطَعْ فَما آتانَا اللّهُ خَیْرٌ مِمّا آتاکُمْ.
وَأَمّا ظُهُورُ الْفَرَجِ فَإِنَّهُ إِلَی اللّهِ - عزّوجلّ - کَذِبَ الْوَقّاتُونَ.
وَأَمّا قَوْلُ مَنْ زَعَمَ أَنَّ الْحُسَیْنَ علیهالسلام لَمْ یُقْتَلْ فَکُفْرٌ وَتَکْذِیبٌ وَضِلالٌ.
وَأَمّا الْحَوادِثُ الْواقِعَةُ فَارْجِعُوا فِیها إِلی رُواةِ حَدِیثِنا، فَإِنَّهُمْ حُجَّتِی عَلَیْکُمْ وَأَنَا حُجَّهُ اللّهِ (عَلَیْکُمْ).
وَأَمّا مُحَمَّدُ بْنُ عثمانَ العَمْریِّ رَضِیَ اللّهُ عَنْهُ وَعَنْ أَبِیهِ مِنْ قَبْلُ، فَإِنَّهُ ثِقَتِی وَکِتابُهُ کِتابِی.
و امّا راه و روش عمویم جعفر و فرزندانش، همان راه و روش برادران یوسف علیهالسلام است.
و امّا فقاع [آب جو مسکر]؛ نوشیدنش حرام است، ولی شربتی که از شلغم پخته میگیرند، اشکال ندارد.
و امّا اموال شما؛ ما آنها را قبول نمیکنیم مگر اینکه خودتان پاک و طاهر شوید، پس هر کس خواست، [به وسیله پاک کردن مالش خودش را به ما ]وصل میکند و هر کس که خواست قطع میکند، و آنچه را که خداوند به ما عطا کرده بهتر از آنی است که به شما داده است.
و امّا ظهور فرج؛ تحقیقا مربوط به خداوند عزّوجلّ است، کسانی که وقت ظهور و فرج را تعیین میکنند دروغگو هستند.
و امّا اعتقاد کسی که گمان میکند حسین علیهالسلام کشته نشده؛ چنین کسی کافر است و دروغ گفته و در گمراهی است.
و امّا حوادثی که در آینده واقع میشوند؛ در آنها [و برای پیدا کردن هدایت] به روایان حدیث ما مراجعه کنید. چون آنها حجّت من بر شما هستند و من حجّت خدا بر شما هستم.
و امّا محمّد بن عثمان عمریّ که خدا از او و پدرش راضی باشد؛ او مورد اعتماد من بوده و نامهاش نامه من است.
وَأَمّا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ مَهْزِیارَ الأَهْوازِیِّ فَسَیُصْلِحُ اللّهُ قَلْبَهُ وَیُزِیلُ عَنْهُ شَکَّهُ.
وَأَمّا ما وَصَلْتَنا بِهِ فَلا قَبُولَ عِنْدَنا إِلاّ لِما طابَ وَطَهُرَ وَثَمَنُ الْمُغَنِّیَةِ حَرامٌ.
وَأَمّا مُحَمَّد بْنُ شاذانَ بْنَ نعیم فَإِنَّهُ رَجُلٌ مِنْ شِیعَتِنا أَهْلَ الْبَیْتِ.
وَأَمّا أَبُوالخطّاب مُحَمَّدُ بْنُ (أَبِی) زَیْنَبِ الأَجْدَع [فَإِنَّهُ] مَلْعُونٌ وَأَصْحابُهُ مَلْعُونُونَ،
فلا تُجالِسْ أَهْلَ مَقالَتِهِمْ وَإِنِّی مِنْهُمْ بَرِیءٌ وَآبائی علیهمالسلام مِنْهُمْ بُرَآءُ.
وَأَمّا الْمُتَلَبِّسُونَ بِأَمْوالِنا فَمَنِ اسْتَحَلَّ مِنْها شَیْئا فَأَکَلَهُ فَإِنَّما یَأْکُلُ النِّیرانَ.
وَأَمّا الْخُمْسُ فَقَدْ أَبِیحُ لِشِیعَتِنا وَجَعَلُوا مِنْهُ فِی حِلّ إِلی وَقْتِ ظُهُورِ أَمْرِنا لِتَطِیبَ وِلادَتُهُمْ وَلا تَخبُثُ.
و امّا محمّد بن علی بن مهزیار اهوازی؛ خداوند به زودی قلب او را اصلاح و شکّش
را از بین میبرد.
و امّا اموالی را که به ما رسانیدی؛ مورد قبول ما نیست مگر آنچه راکه پاک و طاهر باشد و پول زن ترانه خوان [آوازه خوان] حرام است.
و امّا محمّد بن شاذان بن نعیم؛ او مردی از شیعیان ما اهل بیت است.
و امّا ابو خطّاب محمّد بن ابی زینب اجدع؛ او و اصحابش ملعون هستند، پس با همفکران آنها مجالست نکن، من از آنها بیزارم و پدرانم علیهمالسلام نیز از آنها بری و بیزار بودند.
امّا کسانی که از اموال ما استفاده میکنند؛ اگر چیزی از آن را برای خودشان حلال بدانند و بخورند، آتش جهنم را خوردهاند.
و امّا خمس؛ تحقیقا برای شیعیانمان مباح شده و [استفاده از آن] برای آنها تا وقت ظهور و قیام ما حلال قرار داده شده است. به این دلیل که ولادتشان پاک باشد و خبیث نشوند [یعنی حلال زاده باشند.]
وَأَمّا نِدامَةُ قَوْمٍ قَدْ شَکُّوا فِی دِینِ اللّهِ عَلی ما وَصَلُونا بِهِ، فَقَدْ أَقَلنا مَنِ اسْتَقالَ وَلا حاجَةَ لَنا فِی صِلَةِ الشّاکِینَ.
وَأمّا عِلَّةُ ما وَقَعَ مِنَ الْغَیْبَةِ فَإِنَّ اللّهَ - عزّوجلّ - یَقُولُ: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْیاءَ إِنْ تُبْدَ لَکُمْ تَسُؤکُمْ» إِنَّهُ لَمْ یَکُنْ أَحَدٌ مِنْ آبائِی إِلاَّ وَقَدْ وَقَعَتْ فِی عَنُقِهِ بَیْعةٌ لِطاغِیةِ زَمانِهِ، وَإِنِّی أَخْرُجُ حِینَ أَخْرُجُ وَلا بَیْعَةَ لِأَحَدٍ مِنَ الطَّواغِیتِ فِی عُنُقِی.
وَأَمّا وَجْهُ الاْءِنْتفاعِ فِی غَیْبَتِی فَکَالاْءِنْتِفاعِ بِالشَّمْسِ إِذا غَیَّبَتْها عَنِ الأَبْصارِ السَّحابُ وَإِنِّی لأَمانُ أَهْلِ الأَرضِ کَما أَنَّ النُّجُومَ أَمانٌ لِأَهلِ السّمآءِ، فَاَغْلِقُوا [أَبوابَ] السُّؤالِ عمّا لا یَعْنِیکُمْ
امّا ندامت و پشیمانی عدّهای که در دین خدا شکّ کردهاند و اینکه آنچه را به ما رساندهاند [در حقانیت ما مشکوک هستند] اگر آنها میخواهند اقاله کنند، ما هم اقاله(1)
میکنیم و نیازی به صله افراد مردّد نداریم.
امّا علّت آنچه که از غیبت واقع شده است؛ پس خداوند تبارک و تعالی میفرماید: «ای کسانی که ایمان آوردهاید از اموری که اگر برای شما ظاهر شود بدتان میآید سؤال نکنید.»(2)
هیچ کدام از پدران من نبودهاند مگر اینکه در گردنشان بیعت طاغوت زمانشان بوده است [به جهت اینکه ایشان مأمور به تقیّه بودهاند]. ولی من وقتی قیام کنم، بیعت هیچ یک از طواغیت به عهدهام نیست.
و امّا چگونگی استفاده و فیض بردن از وجودم در زمان غیبت، نظیر انتفاع و استفاده بردن از خورشید است زمانی که به وسیله ابرها از چشمها غایب میشود. من امان اهل زمین هستم، همچنان که ستارگان، امان اهل آسمان هستند، پس درهای سؤال را از
1) . اقاله عبارت است از اینکه در معاملهای و یا عقد لازمی، یک طرف تقاضا کند که معامله را به هم بزنند و طرف دیگر هم قبول نماید. کسی که تقاضا را مطرح کرده مستقیل و کسی که آن را قبول نموده مقیل است. اقاله در تمامی عقود لازم به جز نکاح و ضمانت، جریان دارد؛ ولی خود اقاله قابل فسخ نیست. بنابراین در صله هم جریان دارد.
2) . سوره مائده / آیه 101.
وَلا تَتَکَلَّفُوا عَلی ما قَدْ کُفِیتُمْ، وَأَکْثِرُوا الدُّعآءَ بِتَعْجِیلِ الفَرَجِ فَإِنَّ ذلِکَ فَرَجُکُمْ وَالسَلامُ عَلَیکَ یا إسحاقَ بْنَ یَعْقُوبَ وَعلی مَنِ اتَّبَعَ الهُدی.
248 - وأخبرنا الحسین بن إبراهیم، عن أبی العباس أحمد بن علیّ بن نوح، عن أبی نصر هبة اللّه بن محمّد الکاتب قال: حدّثنی أبوالحسن أحمد بن محمّد بن تربک الرهاوی قال: حدّثنی أبوجعفر محمّد بن علیّ بن الحسین بن موسی بن بابویه أو قال أبوالحسن (علیّ بن) أحمد الدلاّل القمّی: قال: إختلف جماعة من الشیعة فی أنّ اللّه - عزّوجلّ - فوّض إلی الأئمّة صلیاللهعلیهوآلهأن یخلقوا أویرزقوا؟ فقال: قوم هذا محال لا یجوز علی اللّه تعالی، لأنّ الأجسام لا یقدر علی خلقها غیر اللّه - عزّوجلّ - وقال آخرون: بل اللّه تعالی أقدر الأئمّة علی ذلک وفوّضه إلیهم فخلقوا ورزقوا وتنازعوا فی ذلک تنازعا شدیدا.
چیزی که سودی برای شما ندارد ببندید، و بر آنچه که موظف نیستید خود را به زحمت نیندازید. برای تعجیل در فرجم بسیار دعا کنید که همان فرج شماست. سلام بر تو ای اسحاق بن یعقوب و بر هر کسی که از هدایت تبعیت کند.
4 / 248 - محمّد بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه یا ابوالحسن علی بن احمد دلاّلی قمی یکی از این دو نفر گفته است: تعدادی از شیعیان درباره اینکه خداوند متعال خلق کردن و روزی دادن را به ائمّه علیهمالسلام تفویض [و واگذار] کرده است یا نه، اختلاف کردند.
عدّهای گفتند: این امر محال است و بر خداوند متعال جایز نیست که این کار را انجام دهد، چون فقط خداوند میتواند اجسام را خلق کند و عدّهای هم گفتند: خود خداوند تعالی ائمّه را بر این کار قادر میفرماید و به ایشان تفویض میفرماید، لذا ایشان [به قدرت و اذن الهی] خلق میکنند و رزق میدهند. به هر حال اختلاف و نزاع بسیار شدیدی در این مورد به وجود آمد.
فقال قائل: ما بالکم لا ترجعون إلی أبی جعفر محمّد بن عثمان العمریّ فتسألونه عن ذلک فیوضح لکم الحقّ فیه، فإنّه الطریق إلی صاحب الأمر عجّل اللّه فرجه، فرضیت الجماعة بأبیجعفر وسلّمت وأجابت إلی قوله، فکتبوا المسألة وأنفذوها إلیه، فخرج إلیهم من جهته توقیع نسخته:
«إِنَّ اللّهَ تَعالی هُوَ الَّذِی خَلَقَ الأَجْسامَ وَقَسَّمَ الأَرْزَاقَ، لِأَنَّهُ لَیْسَ بِجِسْمٍ وَلا حالٍّ فِی جِسْمٍ، لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیءٌ وَهُوَ السَّمِیعُ العَلَیمُ، وَأَمَّا الأَئِمَةُ علیهمالسلام فَإِنَّهُمْ یَسْأَلُونَ اللّهَ تَعالی فَیَخْلُقُ وَیَسْأَلُونَهُ فَیَرْزُقُ، إِیجابا لِمَسأَلَتِهِمْ وَإِعْظاما لِحَقِّهِمْ».
249 - وبهذا الإسناد، عن أبی نصر هبة اللّه بن محمّد بن بنت أمّ کلثوم بنت أبی جعفر العمریّ قال: حدّثنی جماعة من بنی نوبخت، منهم أبوالحسن بن کثیر النوبختی رحمهالله،
در این میان کسی گفت: چرا به ابی جعفر محمّد بن عثمان عمریّ [نایب خاص حضرت] مراجعه نمیکنید و در این باره از او سؤال نمیکنید؟ تا اینکه برایتان عقیده حقّ را روشن کند، چون او طریق رسیدن به صاحب الامر - عجلاللّه فرجه - است.
همگی به مراجعه به ابی جعفر رضایت داده و دعوت او را اجابت کردند، بنابراین مسأله را نوشته و برایش فرستادند. از ناحیه مقدسه برایشان توقیع خارج شد که به این ترتیب است:
تحقیقا خداوند تبارک و تعالی است که اجسام را خلق کرده و ارزاق را تقسیم کرده است، به جهت اینکه نه جسم است و نه در جسمی حلول کرده، چیزی شبیه او نیست و شنونده و داناست. و امّا امامان علیهمالسلام پس ایشان از خداوند مسألت میکنند و حقّ تعالی خلق میکند، و آنها میخواهند و خداوند رزق میدهد. یعنی خداوند به خاطر بزرگی حقّ ایشان درخواستشان را اجابت میفرماید.
5 / 249 - ابو نصر هبة اللّه بن محمّد نوه دختری امّ کلثوم دختر ابی جعفر عمری
وحدّثتنی به أمّ کلثوم بنت أبیجعفر محمّد بن عثمان العمریّ رضیاللهعنه أنّه حمل إلی أبی [جعفر] رضیاللهعنه فی وقت من الأوقات ما ینفذه إلی صاحب الأمر علیهالسلام من قم ونواحیها.
فلمّا وصل الرسول إلی بغداد ودخل إلی أبی جعفر وأوصل إلیه ما دفع إلیه وودّعه وجاء لینصرف قال له أبوجعفر: قد بقی شیء ممّا استودعته فأین هو؟ فقال له الرجل: لم یبق شیء یا سیّدی فی یدی إلاّ وقد سلّمته، فقال له أبوجعفر: بلی قد بقی شیء فارجع إلی ما معک وفتّشه وتذکّر ما دفع إلیک.
فمضی الرجل، فبقی أیّاما یتذکّر ویبحث ویفکّر فلم یذکر شیئا ولا أخبره من کان فی جملته، فرجع إلی أبی جعفر فقال له: لم یبق شیء فی یدی ممّا سلّم إلیّ (وقد حملته) إلی
گفته: تعدادی از بنی نوبخت از جمله ابوالحسن بن کثیر نوبختی رحمهالله حدیث را برای مننقل کردهاند و همچنین خود امّ کلثوم هم حدیث را نقل کرده است: زمانی از شهر قم و نواحی آن، اموالی برای ابی جعفر رحمهالله آورده شد تا اینکه به محضر مبارک حضرت صاحب الامر علیهالسلام رسانده و تسلیم امام کند. پیک به بغداد رسید و اموال را به ابی جعفر رساند، وقتی که با او خداحافظی کرد و خواست به قم برگردد، ابوجعفر به او گفت: چیزی از اموالی که به تو سپرده شده است باقی مانده و به من ندادی، آن چیز کجاست؟ فرستاده گفت: ای آقای من! هر چه که در دست من بود به شما سپردم و چیزی باقی نمانده است. ابو جعفر به او گفت: بلکه چیزی مانده است، برگرد و بار و بُنهات را خوب بگرد، آنچه که به تو داده شده را پیدا میکنی. فرستاده رفت، چند روز از این ماجرا گذشت، در این مدّت کاملاً فکر و جست و جو کرد ولی چیزی به یادش نیامد، و کسی هم از رفقا و همراهانش خبر خاصی به او ندادند، بنابراین به نزد ابی جعفر برگشت و به او گفت: در دست من چیزی نمانده، هر چه که به من تسلیم شده بود به خدمت شما ارائه
حضرتک، فقال له أبوجعفر: فإنّه یقال: لک الثوبان السردانیّان اللّذان دفعهما إلیک فلان بن فلان ما فعلا؟
فقال له الرجل: إی واللّه یا سیّدی لقد نسیتهما حتّی ذهبا عن قلبی ولست أدری الآن أین وضعتهما، فمضی الرجل، فلم یبق شیء کان معه إلاّ فتّشه وحلّه وسأل من حمل إلیه شیئا من المتاع أن یفتّش ذلک فلم یقف لهما علی خبر، فرجع إلی أبی جعفر (فأخبره).
فقال له أبوجعفر: یقال لک إمض إلی فلان بن فلان القطّان الّذی حملت إلیه العدلین القطن فی دار القطن، فافتق أحدهما وهو الّذی علیه مکتوب کذا وکذا فإنّهما فی جانبه، فتحیّر الرجل ممّا أخبر به أبوجعفر، ومضی لوجهه إلی الموضع، ففتق العدل الّذی قال له: افتقه، فإذا الثوبان فی جانبه قد اندسّا مع القطن فأخذهما وجاء (بهما) إلی أبی جعفر، فسلّمهما إلیه
کردم. ابو جعفر گفت: چنین گفته میشود که دو طاقه پارچه سردانی که فلانی به تو داده است، نزد تو میباشد، آنها چطور شدند؟
آن مرد گفت: بله، ای آقای من! به خدا قسم که آنها را فراموش کرده و از خاطرم رفته بود و الآن نمیدانم که آنها را کجا گذاشتهام. مرد رفت و همه وسایلش را تفتیش کرد و از کسانی که چیزی به آنها داده بود خواهش کرد که اموال و وسایل را جست و جو کنند، امّا خبر از دو طاقه پارچه سردانی نشد. بعد برگشت و ماجرا را به اطلاع ابی جعفر رساند، ابی جعفر گفت: به تو گفته میشود که برو نزد فلان پنبه فروش که دو عدل پنبه برایش به انبار پنبه بردی، یکی از آنها را که فلان نوشته روی آن است باز کن، دو طاقه پارچه مورد بحث همانجا هستند. از اینکه ابوجعفر از این مسأله اطلاع داشت و به او هم گفت، متحیّر ومتعجب شد، و به آنجا که پنبه فروشی بود رفت، و همان عدل پنبهای را که ابوجعفر گفته بود باز کرد، و دید که دو پارچه لباس را در گوشه آن مخفی کرده بود.
پارچهها را به خدمت ابوجعفر آورده و به او تسلیم کرده و گفت: این دو پارچه را
وقال له: لقد نسیتهما لأنّی لمّا شددت المتاع بقیا، فجعلتهما فی جانب العدل لیکون ذلک أحفظ لهما.
وتحدّث الرجل بما رآه وأخبره به أبو جعفر عن عجیب الأمر الّذی لا یقف إلیه إلاّ نبیّ أو إمام من قبل اللّه الّذی یعلم السرائر وما تخفی الصدور، ولم یکن هذا الرجل یعرف أباجعفر وإنّما أنفذ علی یده کما ینفذ التجّار إلی أصحابهم علی ید من یثقون به، ولا کان معه تذکرة سلّمها إلی أبی جعفر ولا کتاب، لأنّ الأمر کان حادّا (جدا) فی زمان المعتضد، والسیف یقطر دما کما یقال، وکان سرّا بین الخاصّ من أهل هذا الشأن وکان ما یحمل به إلی أبی جعفر لا یقف من یحمله علی خبره ولا حاله وإنّما یقال: امض إلی موضع کذا وکذا، فسلّم ما معک
فراموش کرده بودم، به خاطر اینکه وقتی بارها را میبستم اینها باقی ماندند، لذا در کنار عدل پنبه گذاشتم تا محفوظ بمانند.
بعد از این ماجرا مرد آنچه را که دید بود وابوجعفر به او اطلاع داده بود را برای دیگران نقل میکرد که این امر عجیبی است که فقط پیامبر و امام از جانب خداوند به آن آگاهی دارند که عالم به همه غیبهاست و به آنچه که در سینهها مخفی شده است علم و آگاهی دارد. این درحالی است که این مرد قبلاً اباجعفر را نمیشناخت، و شناختش در این حدّ بود که توسط او اموالی را برای ابا جعفر فرستاده بودند، درست مثل تجار که به وسیله کسی که مورد اطمینان آنهاست اموالی را برای یکدیگر میفرستند. علاوه براین، نامه یا فهرست اموال را هم به او ندادند که به ابوجعفر بدهد، چرا که در زمان معتضد عباسی این کار بسیار خطرناک بود و چنانچه نقل شده از شمشیر عباسیان خون میچکید، و اینگونه مسائل اسراری بود که نزد خاصان از اهل این مقام بود، و هرکس که اموالی را برای ابوجعفر میبرد، برحقیقت و کمّ و کیف آن اموال به طور دقیق مطلع نمیشد، فقط به او گفته میشد که این مال را به فلان نقطه ببر و به دست فلان شخص برسان، بدون
(من) غیر أن یشعر بشیء ولا یدفع إلیه کتاب، لئلاّ یوقف علی ما تحمله منه.
250 - وأخبرنی جماعة، عن أبی جعفر محمّد بن علیّ بن الحسین قال: أخبرنا علیّ بن أحمد بن موسی الدقّاق ومحمّد بن أحمد السنانی والحسین بن إبراهیم بن أحمد بن هشام المؤدّب، عن أبی الحسین محمّد بن جعفر الأسدی الکوفی رضیاللهعنه أنّه ورد علیه فیما ورد من جواب مسائله، عن محمّد بن عثمان العمریّ قدسسره:
وَأَمّا ما سَأَلْتَ عَنْهُ مِنَ الصَّلاَةِ عِنْدَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَعِنْدَ غُرُوبِها، فَلَئِنْ کَانَ کَما یَقُولُ النّاسُ: إِنَّ الشَّمْسَ تَطْلُعُ بَیْنَ قَرْنَی شَیْطانَ وَتَغْرِبُ بَیْنَ قَرْنَی شَیْطانَ، فَما أَرْغَمَ أَنْفَ الشَّیطانَ بِشَیءٍ أَفْضَلَ مِنَ الصَّلاةِ، فَصَلِّها وَأَرْغِمْ [أَنْفَ] الشَّیطانَ.
251 - [و] قال أبوجعفر بن بابویه فی الخبر الّذی روی فیمن أفطر یوما فی شهر رمضان متعمّدا أنّ علیه ثلاث کفّارات: فإنّی أفتی به فیمن أفطر بجماع محرّم علیه أو بطعام محرّم
اینکه او را به جزئیات اموال آگاه کنند و یا نامهای به او بدهند، تا اینکه او به حقیقت آنچه که حمل میکند پی نبرد [که برای حضرت حجّت علیهالسلام است].
6 / 250 - این خبر از ابو الحسین محمّد بن جعفر اسدی کوفی رحمهالله است که در جواب مسائلی که از محمّد بن عثمان عمری قدسسره پرسیده بود میباشد و بخشی از جواب که وارد شده، این بود:
امّا آنچه که در مورد نماز به هنگام طلوع و غروب خورشید پرسیده بودی؛ پس اگر همان طور که مردم میگویند باشد که خورشید بین دو شاخ شیطان طلوع و غروب میکند، پس هیچ چیزی دماغ شیطان را به خاک نمیماند که بالاتر و افضل از نماز باشد؛ لذا در آن اوقات نماز بخوان و دماغ او را به خاک مذلّت بمال.
7 / 251 - ابو جعفر ابن بابویه در خبری که روایت شده مبنی بر اینکه اگر کسی در ماه مبارک رمضان عمدا افطار کند، هر سه کفاره(1)
به عهده او هست و باید انجام دهد گفته است:
1) . یعنی شصت روز، روزه گرفتن و اطعام شصت مسکین و آزاد کردن یک بنده.
علیه، لوجود ذلک فی روایات أبی الحسین الأسدی فیما ورد علیه من الشیخ أبی جعفر بن عثمان العمریّ رضیاللهعنه.
252 - أخبرنی جماعة، عن أبی محمّد هارون، عن أبی علیّ محمّد بن همام قال أبوعلیّ: وعلی خاتم أبی جعفر السّمان رضیاللهعنه لا إله إلاّ اللّه الملک الحقّ المبین، فسألته عنه فقال: حدّثنی أبومحمّد یعنی صاحب العسکر علیهالسلام، عن آبائه علیهمالسلام (أنّهم) قالوا: کان لفاطمة علیهاالسلامخاتم فصّه عقیق، فلمّا حضرتها الوفاة دفعته إلی الحسن علیهالسلام، فلمّا حضرته الوفاة دفعه إلی الحسین علیهالسلام.
قال الحسین علیهالسلام: فاشتهیت أن أنقش علیه شیئا، فرأیت فی النوم المسیح عیسی بن مریم علی نبیّنا وآله و علیهالسلام، فقلت له: یا روح اللّه ما أنقش علی خاتمی هذا؟ قال: انقش علیه لا إله إلاّ اللّه الملک الحقّ المبین، فإنّه أوّل التوراة وآخر الإنجیل.
من بر اساس اینکه این مسأله در روایات ابی الحسین اسدی که توسط شیخ ابی جعفر [محمّد بن عثمان عمری از طرف حضرت حجّت7] برایش وارد شده بود، فتوی میدهم که هر سه کفاره در مورد کسی است که با جماع حرام یا غذای حرام افطار کرده باشد.
8 / 252 - ابو علی محمّد بن همام میگوید: روی انگشتری ابی جعفر سمان رحمهالله [نایب دوم امام] نوشته شده بود: خدایی جز خداوند متعال که به حقّ مالک و سلطان آشکار و مقتدر عالم است، نیست. علّت این امر را از او پرسیدم، گفت: ابومحمّد امام حسن عسکری علیهالسلام از پدران بزرگوارش علیهمالسلام نقل فرمودند که حضرت فاطمه علیهاالسلام انگشتری داشتند که نگین آن عقیق بود، زمانی که شهادت حضرت فرا رسید انگشتری را به حسن علیهالسلام سپردند، وقتی که زمان شهادت ایشان رسید آن را به حسین علیهالسلام سپردند و امام حسین علیهالسلام فرمودند: دوست داشتم که چیزی روی آن بنویسم و نقشی ایجاد کنم که در خواب حضرت مسیح، عیسی بن مریم که بر پیامبر و آلش و مسیح سلام و صلوات باد را دیدم. به او گفتم: ای روح اللّه! روی این انگشتری چه چیزی را نقش کنم؟ گفت: این جمله رانقش کن «لا اله إلاّ اللّه الملک الحقّ المبین» که اولین جمله تورات و آخرین جمله انجیل است.
253 - وأخبرنا جماعة، عن أبی محمّد الحسن بن حمزة بن علیّ بن عبد اللّه بن محمّد بن الحسن بن الحسین بن علیّ بن الحسین بن علیّ بن أبی طالب علیهمالسلام قال: حدّثنا علیّ بن محمّد الکلینی قال: کتب محمّد بن زیاد الصیمریّ یسأل صاحب الزّمان عجل اللّه فرجه کفنا یتیمّن بما یکون من عنده، فورد إنّک تحتاج إلیه سنة إحدی وثمانین فمات رحمه اللّه فی [هذا] الوقت الّذی حدّه وبعث إلیه بالکفن قبل موته بشهر.
254 - وأخبرنی جماعة، عن أحمد بن محمّد بن عیاش قال: حدّثنی ابن مروان الکوفی قال: حدّثنی ابن أبی سورة قال: کنت بالحائر زائرا عشیّة عرفة فخرجت متوجّها علی طریق البرّ، فلمّا انتهیت [إلی] المسنّاة جلست إلیها مستریحا، ثمّ قمت أمشی وإذا رجل علی ظهر الطّریق فقال لی: هل لک فی الرفقة؟ فقلت: نعم فمشینا معا یحدّثنی وأحدّثه وسألنی عن حالی، فأعلمته أنّی مضیّق لا شیء معی ولا فی یدی، فالتفت إلیّ فقال لی:
إذا دخلت الکوفة فائت [دار] أباطاهر الزراریّ فأقرع علیه بابه، فإنّه سیخرج إلیک وفی
9 / 253 - محمّد بن زیاد صیمری در نامهای از حضرت صاحب الزمان علیهالسلام برای
تیمن و تبرک، کفنی درخواست کرد، جواب آمد: شما در سال هشتاد و یکم به کفن محتاج خواهی شد، [محمّد بن زیاد] در همان سالی که حضرت فرموده بودند از دار دنیا رفت و یک ماه پیش از آن کفنی برای او رسید.
10 / 254 - ابن ابی سوره گفته: در شب عرفه قبر مطهر حضرت سیّد الشهدا علیهالسلام را زیارت کردم، بعد از بیرون آمدن از حرم به سمت بیابان به راه افتادم تا اینکه به آب راهی رسیدم، و در آنجا برای استراحت نشستم، سپس برخاستم که راه بیفتم، ناگهان مردی را سر راه دیدم، او به من گفت: آیا مایل به رفاقت و همراهی هستی؟ گفتم: بله. پس با هم همراه شدیم. مشغول صحبت شده و از حال و احوال من پرسید، من هم او را از تنگدستی و نداری و اینکه بسیار بیچیز هستم مطلع کردم. به من توجّه کرده و گفت: وقتی وارد کوفه شدی به در خانه ابوطاهر زراری برو، در را بزن، او در حالی از خانه
یده دم الأضحیّة، فقل له: یقال لک إعط هذا الرجل الصرّة الدنانیر الّتی عند رجل السریر، فتعجّبت من هذا، ثمّ فارقنی ومضی لوجهه لا أدری أین سلک.
ودخلت الکوفة فقصدت [دار] أباطاهر محمّد بن سلیمان الزراریّ، فقرعت [علیه] بابه کما قال لی وخرج إلیّ وفی یده دم الأضحیّة فقلت له: یقال لک إعط هذا الرجل الصرّة الدنانیر التی عند رجل السریر، فقال: سمعا وطاعة ودخل فأخرج إلیّ الصرّة فسلّمها إلیّ فأخذتها وانصرفت.
255 - وأخبرنی جماعة، عن أبی غالب أحمد بن محمّد الزراریّ قال: حدّثنی أبوعبد اللّه محمّد بن زید بن مروان قال: حدّثنی أبوعیسی محمّد بن علیّ الجعفریّ وأبوالحسین محمّد بن علیّ بن الرقام قالا: حدّثنا أبوسورة - قال أبوغالب: وقد رأیت ابنا لأبی سورة وکان أبو سورة أحد مشایخ الزیدیّة المذکورین.
بیرون میآید که دستش آغشته به خون گوسفند قربانی است، به او بگو: به تو گفتهاند که کیسه دیناری را که کنار پایه تخت هست به این مرد بده. از این جمله تعجب کردم، بعد از من جدا شد و به سمتی رفت که نفهمیدم کجا بود.
وارد کوفه شدم و به قصد منزل ابوطاهر محمّد بن سلیمان زراری رفتم، همانطور که آن مرد گفته بود درِ خانه او را کوبیدم، ناگهان دیدم که بیرون آمد و دستش به خون گوشت قربانی آغشته بود، به او گفتم: گفتهاند کیسه دیناری را که در کنار پایه تخت توست به من بدهی، گفت: سمعا و طاعةً. رفت و کیسه را آورد و من هم آن را گرفته و برگشتم.
11 / 255 - ابو سوره(1)
میگوید: به قصد درک روز عرفه به سمت قبر مطهر
1) . ابوسوره از بزرگان و مشایخ زیدیه است. در سند خبر آمده که ابوغالب که راوی این خبر است گفته است من پسر ابو سوره را دیدهام ولی بعد میگوید قال ابو سوره، بنابراین ممکن است ابوغالب از پسر ابی سوره نقل کرده باشد و او از ابو سوره.
قال أبوسورة: خرجت إلی قبر أبی عبد اللّه علیهالسلام أرید یوم عرفة فعرّفت یوم عرفة، فلمّا کان وقت عشاء الآخر صلّیت وقمت فابتدأت أقرأ من الحمد، وإذا شابّ حسن الوجه علیه جبّة سیفی، فابتدأ أیضا من الحمد وختم قبلی أو ختمت قبله، فلمّا کان الغداة خرجنا جمیعا من باب الحائر، فلمّا صرنا إلی شاطئ الفرات قال لی الشابّ: أنت ترید الکوفة فامض فمضیت طریق الفرات وأخذ الشابّ طریق البرّ.
قال أبوسورة: ثمّ أسفت علی فراقه فاتّبعته فقال لی: تعال فجئنا جمیعا إلی أصل حصن المسنّاة فنمنا جمیعا وانتبهنا فإذا نحن علی العوفی علی جبل الخندق فقال لی: أنت مضیّق وعلیک عیال، فامض إلی أبی طاهر الزراری فیخرج إلیک من منزله وفی یده الدم من الأضحیّة فقل له: شابّ من صفته کذا یقول: لک صرّة فیها عشرون دینارا جاءک بها بعض إخوانک فخذها منه.
ابا عبداللّه علیهالسلام رفتم و عرفه را هم در آنجا بودم، وقتی که عشا شد مشغول نماز شدم، قیام کردم و شروع به قرائت سوره حمد نمودم، در همین حین جوان خوشرویی را دیدم که جبّه سفیدی پوشیده بود، او هم با سوره حمد نمازش را شروع کرد، نمازمان را تمام کردیم، یا من زودتر تمام کردم یا او، صبح که شد همگی از درب حائر [حرم حسینی] بیرون آمدیم، وقتی که به کنار نهر فرات رسیدیم، همان جوان خطاب به من گفت: تو قصد داری که به کوفه بروی، پس برو. من هم از راه فرات رفتم و او هم از راه بیابان.
بعد از مفارقت از آن جوان، متأسف و ناراحت شدم [که چرا از او جدا شدهام] بنابراین پشت سر او رفتم، به من گفت: بیا. پس با هم به راه افتادیم تا رسیدیم به پای قلعه مسنّاة، همان جا خوابیدیم وقتی که از خواب بیدار شدیم ناگهان دیدم که بالای عوفی و بالاتر از کوه خندق هستیم، جوان به من گفت: تو عیالوار و در مضیقه هستی، پس برو پیش ابی طاهر زراری، [وقتی که در بزنی] او از منزل با حالتی که خون قربانی بر دست اوست بیرون میآید، وقتی آمد به او بگو: جوانی با این اوصاف به شما میگوید: کیسهای که در آن بیست دینار است که یکی از برادران دینی برایت آورده بده، آن کیسه را از او بگیر.
قال أبوسورة: فصرت إلی أبی طاهر [بن] الزراریّ کما قال الشابّ ووصفته له فقال: الحمد للّه ورأیته، فدخل وأخرج إلیّ الصرّة الدنانیر فدفعها إلیّ وانصرفت.
قال أبوعبد اللّه محمّد بن زید بن مروان - وهو أیضا من أحد مشایخ الزیدیّة - حدّثت بهذا الحدیث أباالحسن محمّد بن عبید اللّه العلوی ونحن نزول بأرض الهرّ، فقال: هذا حقّ جاءنی رجل شابّ فتوسّمت فی وجهه سمة فانصرف النّاس کلّهم، وقلت له: من أنت؟
فقال: أنا رسول الخلف علیهالسلام إلی بعض إخوانه ببغداد فقلت له: معک راحلة فقال: نعم فی دار الطلحیّین، فقلت له: قم فجئ بها، ووجّهت معه غلاما فأحضر راحلته وأقام عندی یومه ذلک وأکل من طعامی وحدّثنی بکثیر من سرّی وضمیری، قال: فقلت له علی أیّ طریق تأخذ؟ قال: أنزل إلی هذه النجفة ثمّ آتی وادی الرّملة، ثمّ آتی الفسطاط (واتبع الراحلة) فأرکب إلی الخلف علیهالسلام إلی المغرب.
به طرف ابوطاهر بن زراری رفتم و همانی را که جوان گفته بود، برایش گفتم و ماجرا را توضیح دادم. ابوطاهر گفت: الحمد للّه. داخل منزل شد و وقتی خارج شد کیسه دینارها را آورد و به من داد و رفتم.
ابو عبداللّه محمّد بن زید بن مروان که او نیز یکی از بزرگان زیدیه است گفته: وقتی که در زمین «هِّر» فرود آمده بودیم، این حدیث را برای ابوالحسن بن عبیداللّه علوی نقل کردم و او گفت: این حدیث حقّ است. [بعد از آن گفت که] مرد جوانی پیش من آمد، با دقت تمام به صورتش نگاه کردم، مردم که برگشتند، من به او گفتم: شما کی هستید؟ گفت: فرستاده خلف علیهالسلام به سوی بعضی برادران حضرت در بغداد هستم. گفتم: آیا بار و بنهای داری؟ گفت: بله، در منزل طلحیّین است. گفتم: بلند شو و اثاثت را بیاور. جوان برخاست که برود، همراهش غلامی را روانه کردم، تا اینکه اثاثیه جوان را آوردند. آن روز جوان نزد من ماند و از غذای ما خورد و بسیاری از اسرار را به من خبر داد. به او گفتم: از کدام راه میروی؟ گفت: به طرف نجف میروم، و از آنجا به رمله و بعد به فسطاط میروم. پس از آن برای رسیدن به محضر مبارک حضرت سوارشده و به سمت مغرب میروم.
قال أبوالحسن محمّد بن عبید اللّه: فلمّا کان من الغد رکب راحلته ورکبت معه حتّی صرنا إلی قنطرة دار صالح فعبر الخندق وحده وأنا أراه حتّی نزل النجف وغاب، عن عینی.
قال أبوعبد اللّه محمّد بن زید: فحدّثت أبابکر محمّد بن أبی دارم الیمامی - وهو (من) أحد مشایخ الحشویّة - بهذین الحدیثین فقال: هذا حقّ جاءنی منذ سنیّات ابن أخت أبی بکر [بن] النخالی العطّار - وهو صوفیّ یصحب الصوفیّة - فقلت من أنت وأین کنت؟ فقال لی: أنا
صبح که شد جوان سوار شترش شد و من هم با او سوار شدم تا اینکه به پل دارصالح
رسیدیم، او به تنهایی از خندق عبور کرد، من او را میدیدم تا اینکه به نجف رفت و بعد
از چشمم پنهان شد.
ابو عبداللّه محمّد بن زید گفته: این دو حدیث را به ابا بکر محمّد بن ابی دارم یمامی که یکی از بزرگان طایفه حشویه(1)
الف) چون معتقد به تجسیم بودند، زیرا جسم، محشّو [توپر] است.
ب) منسوب به حشاء به معنای حاشیه و کنار مجلس، چون آنان در مجلس درس حسن بصری حاضر میشدند و سخنان نادرست میگفتند، او هم دستور داد آنها را در حاشیه مجلس جا دهند.
ج) آنان در نقل حدیث هیچ ضابطهای را شرط نمیدانستند و در نتیجه مطالب نادرست را وارد احادیث اسلامی کردند، و حشو به معنی کلام زائد است.
حشویه آشکارا قائل به تشبیه شده و برای خداوند اعضا، ابعاض - نزول و صعود، حرکت و انتقال مدعی شدهاند. گذشته از این، روایات بیاساس را به پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله نسبت دادهاند که اکثر این روایات از یهود اقتباس شده است و درباره قرآن بر این عقیدهاند که حتی حروف و اصوات آن نیز قدیم والهیاند.
بود، گفتم. او گفت: این دو حدیث حقّ است. بعد از آن گفت: چند سال پیش خواهر زاده ابی بکر بن نخالی عطار که صوفی بوده و با طایفه صوفیه مصاحبت و معاشرت داشت، پیش من آمد، گفتم: شما که هستی و از کجا آمدی؟
1) . این کلمه به دو صورت خوانده میشود «حَشْویه» و «حَشَویه»؛ حشویه به عدّهای از اهل حدیث اطلاق شده است که گرایش به تشبیه و تجسیم پیدا کردهاند. وجه تسمیه این سه وجه دارد.
مسافر (منذ) سبع عشرة سنة، فقلت له: فأیّ شیء أعجب ما رأیت؟ فقال: نزلت فی الإسکندریّة فی خان ینزله الغرباء، وکان فی وسط الخان مسجد یصلّی فیه أهل الخان وله إمام وکان شابّ یخرج من بیت له (أو) غرفة فیصلّی خلف الإمام ویرجع من وقته إلی بیته ولا یلبث مع الجماعة.
قال: فقلت: - لما طال ذلک علیّ ورأیت منظره شابّ نظیف علیه عباء - أنا واللّه أحبّ خدمتک والتشرّف بین یدیک، فقال: شأنک فلم أزل أخدمه حتّی أنس بی الأنس التّامّ، فقلت له ذات یوم من أنت أعزّک اللّه؟ قال: أنا صاحب الحقّ، فقلت له: یا سیّدی متی تظهر؟ فقال: لیس هذا أوان ظهوری، وقد بقی مدّة من الزّمان، فلم أزل علی خدمته تلک وهو علی حالته
گفت: من مسافرم و هفده سال است که در سفر هستم. گفتم: عجیبترین چیزی که دیدهای چه بوده است؟ گفت: در شهر اسکندریه در منزلگاهی که جای غریبهها بود منزل کردم، در وسط کاروانسرا مسجدی بود که اهل کاروانسرا در آنجا نماز میخواندند، امام جماعتی هم داشتند که جوان بود و از خانه و اتاقی که مخصوص او بود بیرون میآمد و به نماز ایستاده و مردم هم پشت سر او نماز اقامه میکردند. بعد از نماز هم فورا به اتاقش بر میگشت و با جماعت نمیماند.
وقتی که ماندنم در کاروانسرا طولانی شد و این منظره را از جوان که بسیار پاک و پاکیزه بود و عبایی هم به دوش داشت دیدم، به او گفتم: به خدا قسم که دوست دارم در خدمت شما باشم، و در محضر شما شرافت کسب کنم. او گفت: این شأن توست، انجام بده. پس به خدمت او مشغول شدم تا اینکه با ایشان انس کاملی پیدا کردم. یک روز به او گفتم: خداوند به شما عزت بدهد، شما چه کسی هستید؟
فرمود: من صاحب حقّم.
عرض کردم: ای آقای من! چه وقتی ظهور میکنید؟
من صلاة الجماعة وترک الخوض فیما لا یعنیه إلی أن قال: أحتاج إلی السفر فقلت له: أنا معک.
ثمّ قلت له: یا سیّدی متی یظهر أمرک؟ قال: علامة ظهور أمری کثرة الهرج والمرج والفتن، وآتی مکّة فأکون فی المسجد الحرام فیقول النّاس انصبوا لنا إماما ویکثر الکلام حتّی یقوم رجل من النّاس فینظر فی وجهی، ثمّ یقول :
یا معشر النّاس هذا المهدیّ انظروا إلیه فیأخذون بیدی وینصبونی بین الرکن والمقام، فیبایع النّاس عند إیاسهم عنّی، قال: وسرنا إلی ساحل البحر فعزم علی رکوب البحر فقلت له: یا سیّدی أنا واللّه أفرق من (رکوب) البحر فقال: ویحک تخاف وأنا معک، فقلت: لا ولکن أجبن، قال: فرکب البحر وانصرفت عنه.
فرمودند: حالا وقت ظهور نیست، مدّت زمانی تا ظهور مانده. پس من پیوسته مشغول به خدمت حضرت بودم و او هم همین حال را داشت؛ یعنی نماز جماعت میخواند و به اموری که به او مربوط نبود وارد نمیشد، تا اینکه گفت: نیاز است به سفر بروم. عرض کردم: من هم همراه شما میآیم و بعد عرضه داشتم: ای آقای من! امر ظهور شما کی واقع میشود؟ فرمودند: علامت ظهور حکومت من، این است که، هرج و مرج و فتنه زیاد میشود، آن وقت به مکّه خواهم آمد و در مسجد الحرام خواهم بود تا اینکه مردم میگویند: برای ما امامی تعیین نموده و نصب کنید. و دراین مورد مباحثه طولانی واقع میشود تا اینکه یک نفر از بین مردم برخاسته و به من نگاه میکند، بعد میگوید:
ای مردم! این مرد مهدی است به او نگاه کنید، و دستش را [به عنوان بیعت] بگیرید، و بین رکن و مقام مرا منصوب میکنند و همه آنها در حالی که از حیات و ظهور من مأیوس شده بودند با من بیعت میکنند.
حرکت کردیم تا به کنار دریا رسیدیم، ایشان قصد کردند که وارد دریا شوند. من عرض کردم: ای آقای من! به خدا قسم من از دریا میترسم؟ حضرت فرمودند: میترسی! در حالی که من همراه تو هستم؟ عرض کردم: نه، جرأت ندارم. پس حضرت سوار دریا شد [روی دریا رفت] و من برگشتم.
256 - أخبرنی جماعة، عن أبی عبد اللّه أحمد بن محمّد بن عیاش، عن أبی غالب الزراریّ قال: قدمت من الکوفة وأنا شابّ إحدی قدماتی ومعی رجل من إخواننا قد ذهب علی أبی عبد اللّه اسمه، وذلک فی أیّام الشیخ أبی القاسم الحسین بن روح رحمهالله واستتاره ونصبه أباجعفر محمّد بن علیّ المعروف بالشلمغانی، وکان مستقیما لم یظهر منه ما ظهر (منه) من الکفر والإلحاد، وکان النّاس یقصدونه ویلقونه لأنّه کان صاحب الشیخ أبی القاسم الحسین بن روح سفیرا بینهم وبینه فی حوائجهم ومهمّاتهم.
فقال لی صاحبی: هل لک أن تلقی أباجعفر وتحدّث به عهدا، فإنّه المنصوب الیوم لهذه الطائفة، فإنّی أرید أن أسأله شیئا من الدعاء یکتب به إلی الناحیة، قال: فقلت [له]: نعم، فدخلنا إلیه فرأینا عنده جماعة من أصحابنا فسلّمنا علیه وجلسنا، فأقبل علی صاحبی فقال:
12 / 256 - ابی غالب زراری گفته است: در ایام جوانی در یکی از سفرهایم با یکی از برادران دینی [که نامش از خاطر ابی عبداللّه راوی حدیث رفته] از کوفه بیرون آمدم، این در زمانی بود که شیخ ابی القاسم حسین بن روح رحمهالله مخفی شده بود و اباجعفر محمّد بن علی، مشهور به شلمغانی را جای خود منصوب کرده بود. شلمغانی در آن زمان در مذهب شیعه بود و هنوز کفر و الحادی از او ظاهر نشده بود و مردم هم نزد او میآمدند و با او ملاقات میکردند، چرا که او یار و همنشین شیخ ابوالقاسم حسین بن روح بوده و در احتیاجات و کارهای مردم بین شیخ و مردم سفیر و واسطه بود.
دوست من که در سفر همراهم بود، به من گفت: میخواهی ابا جعفر را ملاقات کنی و تجدید عهدی کنی؟ چون در این ایّام او برای طایفه شیعه منصوب شده، پس من هم قصد دارم در مسائلی از او درخواست کنم نامهای به ناحیه مقدسه بنویسد تا حضرت دعایم کند. به او گفتم: بله، میخواهم. پس وارد بر او شدیم و دیدیم تعدادی از اصحاب ما و شیعیان نزد ایشان حاضر هستند، سلام کردیم و نشستیم. ابوجعفر رو به دوست من کرد و گفت:
من هذا الفتی معک؟ فقال له: رجل من آل زرارة بن أعین، فأقبل علیّ فقال: من أیّ زرارة أنت؟ فقلت: یا سیّدی أنا من ولد بکیر بن أعین أخی زرارة، فقال: أهل بیت جلیل عظیم القدر فی هذا الأمر، فأقبل علیه صاحبی، فقال له: یا سیّدنا! أرید المکاتبة فی شیء من الدّعاء، فقال: نعم.
قال: فلمّا سمعت هذا اعتقدت أن أسأل أنا أیضا مثل ذلک وکنت اعتقدت فی نفسی ما لم أبده لأحد من خلق اللّه حال والده أبی العباس ابنی، وکانت کثیرة الخلاف والغضب علیّ وکانت منّی بمنزلة، فقلت فی نفسی: أسأل الدعاء لی فی أمر قد أهمّنی ولا أسمّیه، فقلت: أطال اللّه بقاء سیّدنا وأنا أسأل حاجة قال: وما هی؟ قلت: الدعاء لی بالفرج من أمر قد
این جوان که همراه توست کیست؟ گفت: مردی از آل زرارة بن اعین است. بعد رو به من کرد و گفت: از آل کدام زراره هستی؟ گفتم: ای آقای من! از اولاد بکیر بن اعین برادر زراره هستم. گفت: آل زراره خاندان بزرگ و بزرگواری هستند و در امر ولایت بلند مرتبه هستند. دوست من به او گفت: ای آقای ما! میخواهم درباره دعا نامهای بنویسم. گفت: بله.
وقتی که این جمله را شنیدم، به خاطرم رسید که من هم همین درخواست را مطرح کنم و در دلم مسألهای بود که به احدی نگفته بودم و آن اینکه مادر پسرم ابی العباس با من بسیار مخالفت و بدرفتاری داشت، با این حال مورد علاقه من بود. با خودم گفتم که بگوید در یک مسأله بسیار مهم و ضروری التماس دعا دارم، امّا آن را با جزئیات بیان نکنم. بنابراین گفتم: خداوند عمر سیّد و آقای ما را طولانی بفرماید، من حاجتی دارم.
گفت: حاجتت چیست؟ گفتم: دعایی میخواهم برای گشایش در امری که بسیار مرا نگران کرده و مهم است.
أهمّنی، قال: فأخذ درجا بین یدیه کان أثبت فیه حاجة الرجل فکتب: (و) الزراری یسأل الدعاء له فی أمر قد أهمّه، قال: ثمّ طواه فقمنا وانصرفنا.
فلمّا کان بعد أیّام قال لی صاحبی: أ لا نعود إلی أبی جعفر فنسأله عن حوائجنا الّتی کنّا سألناه، فمضیت معه ودخلنا علیه فحین جلسنا عنده أخرج الدرج وفیه مسائل کثیرة قد أجیب فی تضاعیفها، فأقبل علی صاحبی فقرأ علیه جواب ما سأل، ثمّ أقبل علیّ وهو یقرأ [فقال:]
وأمّا الزراریّ وحال الزوج والزوجة فأصلح اللّه ذات بینهما قال: فورد علیّ أمر عظیم وقمنا فانصرفت، فقال لی: قد ورد علیک هذا الأمر فقلت: أعجب منه قال: مثل أیّ شیء؟ فقلت: لأنّه سرّ لم یعلمه إلاّ اللّه تعالی وغیری فقد أخبرنی به، فقال: أ تشکّ فی أمر الناحیة؟ أخبرنی الآن ما هو، فأخبرته فعجب منه.
ابا جعفر شلمغانی کاغذی [یا دفتری] گرفته و حاجت مرد را در آن ثبت کرد، بعد نوشت: و زراری که برای امر مهمی ملتمس دعاست. بعد کاغذ را پیچید و بست، ما هم برخاستیم و برگشتیم.
چند روز که از این ماجرا گذشت، دوستم به من گفت: آیا برگردیم نزد ابوجعفر و از حاجاتی که خواسته بودیم، پرس و جو کنیم؟ با او رفتم و وارد بر ابوجعفر شدیم، همین که نشستیم، دفترچه یا برگه را بیرون آورد، در آن دفترچه مسائل زیادی وجود داشت که در بین سؤالهای نوشته شده جوابهایشان درج شده بود. رو کرد به دوستم و جواب خواهش او را قرائت کرد و بعد به من رو کرد و برایم این جملات را قرائت کرد: امّا زراری، خداوند متعال بین زن و شوهر اصلاح فرمود. این ماجرا برای من خیلی بزرگ و مشکل بود، از آنجا برخاسته و برگشتم، رفیقم به من گفت که جوابی برای تو وارد شد. گفتم: از آن تعجب کردم. گفت: از چه چیزی تعجب میکنی؟ گفتم: مشکل من سرّ و رازی بود که غیر از من و خداوند متعال کسی از آن آگاهی نداشت، امّا او از آن سر به من خبر داد. دوستم گفت: آیا در مورد ناحیه مقدسه [حضرت حجّت علیهالسلام] شکّ میکنی؟! همین الآن آن راز را بگو تا ببینم چه بوده است. مسأله را به او گفتم و او هم از این امر متعجب شد.
ثم قضی أن عدنا إلی الکوفة فدخلت داری وکانت أمّ أبی العبّاس مغاضبة لی فی منزل أهلها فجاءت إلی فاسترضتنی واعتذرت ووافقتنی ولم تخالفنی حتّی فرّق الموت بیننا.
257 - وأخبرنی بهذه الحکایة جماعة، عن أبی غالب أحمد بن محمّد بن سلیمان الزراری رحمهالله إجازة وکتب عنه ببغداد أبوالفرج محمّد بن المظفّر فی منزله بسویقة غالب فی یوم الأحد لخمس خلون من ذی القعدة سنة ستّ وخمسین وثلاثمائة قال:
کنت تزوّجت بأمّ ولدی وهی أوّل امرأة تزوّجتها، وأنا حینئذ حدث السنّ وسنّی إذ ذاک دون العشرین سنة، فدخلت بها فی منزل أبیها، فأقامت فی منزل أبیها سنین وأنا أجتهد بهم فی أن یحوّلوها إلی منزلی وهم لا یجیبونی إلی ذلک، فحملت منّی فی هذه المدّة وولدت بنتا فعاشت مدّة ثمّ ماتت ولم أحضر فی ولادتها ولا فی موتها ولم أرها منذ ولدت إلی أن توفّیت للشّرور الّتی کانت بینی وبینهم.
بعد مقدّر شد که به کوفه برگردیم، پس داخل خانهام شدم، مادر ابوعباس که باخشم
و عصبانیت قهر کرده و به خانه فامیلش رفته بود، آمد و از من طلب رضایت و عذرخواهی نمود و تا وقتی که مرگ بین ما جدایی انداخت، هرگز با من مخالفتی نکرد و مرا آزار نداد.
13 / 257 - این حکایت را عدّهای از ابوغالب احمد بن محمّد بن سلیمان زراری رحمهالله و با اجازه او [به من خبر دادند] و ابو فرج محمّد بن مظفر در منزل ابوغالب که در بازارچه ابوغالب بود به خط و املای خودش نوشت: در روز یکشنبه پنجم ذی قعده سال 356 ه.ق ابی غالب به من گفت: با کنیز خودم ازدواج کردم و او اولین زنی بود که با وی ازدواج میکردم. در آن زمان سنّ من کم بود و کمتر از بیست سال داشتم، در منزل پدرش عروسی گرفتیم و چند سال در آنجا اقامت داشت، در این مدّت تلاش کردم که او را به منزل خودم بیاورم ولی خانوادهاش قبول نمیکردند. در این مدّت زنم باردار شد و دختری به دنیا آورد. دختر مدّت کوتاهی زنده بود و بعد از دنیا رفت و من به دلیل کدورت و قهری که بین ما به وجود آمده بود، نه در ولادتش حاضر بودم ونه در مرگش و اصلاً در این مدّت او را ندیدم.
ثمّ اصطلحنا علی أنّهم یحملونها إلی منزلی، فدخلت إلیهم فی منزلهم ودافعونی فی نقل المرأة إلیّ وقدّر أن حملت المرأة مع هذه الحال، ثمّ طالبتهم بنقلها إلی منزلی علی ما اتّفقنا علیه، فامتنعوا من ذلک، فعاد الشرّ بیننا وانتقلت عنهم، وولدت وأنا غائب عنها بنتا وبقینا علی حال الشّر والمضارمة سنین لا آخذها.
ثمّ دخلت بغداد وکان الصاحب بالکوفة فی ذلک الوقت أبوجعفر محمّد بن أحمد الزجوزجیّ رحمهالله وکان لی کالعمّ أو الوالد، فنزلت عنده ببغداد وشکوت إلیه ما أنا فیه من الشرور الواقعة بینی وبین الزوجة وبین الأحماء، فقال لی: تکتب رقعة وتسأل الدعاء فیها.
فکتبت رقعة (و) ذکرت فیها حالی وما أنا فیه من خصومة القوم لی وامتناعهم من حمل المرأة إلی منزلی، ومضیت بها أنا وأبوجعفر رحمهالله إلی محمّد بن علیّ وکان فی ذلک الواسطة
بعد با هم صلح کردیم به این شرط که آنها او را به منزل من بفرستند، بنابراین به خانه آنها رفتم که او را به خانه بیاورم ولی آنها ممانعت کرده و من را بیرون کردند بااین حال بار دیگر او حامله شد. بعد برای [دومین مرتبه] از آنها خواهش کردم که بنابر صلحی که کرده بودیم او را به خانه من بفرستند ولی آنها از این عمل امتناع ورزیدند. بنابراین بار دیگر کینه و دشمنی و کدورت بین ما برگشت، از آنها فاصله گرفتم و چند سال بین ما عداوت و ناراحتی بود و در این مدّت او دختری به دنیا آورد و من شاهد این امر نبودم.
بعد از آن به بغداد رفتم، بزرگ و پناه شیعه که ابی جعفر محمّد بن احمد زجوزجی بود در کوفه بود، او برای من مثل عمو یا پدر بود، پس در بغداد به خدمت او رسیدم و در مورد همه اتفاقات و کدورتهایی که بین من و زنم و فامیلش اتفاق افتاده بود، به او شکایت کردم، ابوجعفر به من گفت: نامهای بنویس و در آن درخواست دعا کن.
نامهای نوشتم و در آن احوالم را شرح دادم، خصومتی را که بین ما بود و ممانعت آنها از بردن زنم به خانه خودم و مشکلاتم در این باب را ذکر کردم. نامه را همراه ابوجعفر رحمهالله
بیننا وبین الحسین بن روح رضیاللهعنه وهو إذ ذاک الوکیل، فدفعناها إلیه وسألناه إنفاذها، فأخذها منّی وتأخّر الجواب عنّی أیّاما، فلقیته فقلت له: قد ساءنی تأخّر الجواب عنّی، فقال (لی): لا یسوءک (هذا) فإنّه أحبّ (لی ولک وأومأ) إلیّ أنّ الجواب إن قرب کان من جهة الحسین بن روح رضیاللهعنه وإن تأخّر کان من جهة الصاحب علیهالسلام، فانصرفت.
فلمّا کان - بعد ذلک - ولا أحفظ المدّة إلاّ أنّها کانت قریبة - فوجّه إلیّ أبوجعفر الزجوزجیّ رحمهالله یوما من الأیّام، فصرت إلیه، فأخرج لی فصلاً من رقعة وقال لی: هذا جواب رقعتک فإن شئت أن تنسخه فانسخه وردّه فقرأته فإذا فیه: وَالزَّوْجُ وَالزَّوْجةُ فَأَصْلَحَ اللّهَ ذاتَ بَیْنِهما،
برای محمّد بن علی که بین ما و حسین بن روح رحمهالله که نایب خاص و وکیل امام علیهالسلام بود بردیم و خواهش کردیم که نامه را برساند. نامه را از من گرفت، ولی جواب آن چند روزی به تأخیر افتاد. بعد از آن ابو جعفر را دیدم و به او گفتم: تأخیر و دیر شدن جواب دلگیرم کرده است. ابو جعفر به من گفت: ناراحت نباش که این تأخیر برای من و تو بهتر است و به من اشاره کرد و نیز گفت: چنانچه جواب زود باشد و سریع برسد، از طرف حسین بن روح رحمهالله است و اگر با تأخیر بیاید از ناحیه مقدسه حضرت صاحب الزمان علیهالسلام خواهد بود. با این توضیح من قانع شدم.
مدّتی از این ماجرا گذشت، البته زمان دقیقش یادم نیست، تا اینکه یک روز ابوجعفر زجوزجی رحمهالله کسی را به دنبال من فرستاد. هنگامی که به خدمتش رسیدم، ورقی درآورد و گفت: این جواب نامه توست، اگر میخواهی نسخهای از روی آن بردار و اصل آن را برگردان.(1)
نامه را خواندم، دیدم که در نامه آمده بود: و امّا زن و شوهر؛ پس خداوند تبارک و تعالی بین آنها اصلاح فرمود.
1) . یکی از مسائلی که با مطالعه دقیق در توقیعات صادره از ناحیه مقدسه به دست میآید، عبارت است از اینکه سفرا و نواب حضرت، نسخه اصلی توقیع شریف را فقط جهت استنساخ در اختیار سؤال کننده که منتظر جواب بوده قرار میدادند تا مبادا افرادی با دسترسی به اصل توقیعات، بتوانند زمینه انحراف در دین را ایجاد کنند، لذا مسأله عدم دسترسی به خط حضرت، در جا به جایی توقیعات ملاحظه شده است.
ونسخت اللّفظ ورددت علیه الفصل، ودخلنا الکوفة فسهّل اللّه لی نقل المرأة بأیسر کلفة، وأقامت معی سنین کثیرة ورزقت منّی أولادا وأسأت إلیها إساءات واستعملت معها کلّ ما لا تصبر النساء علیه، فما وقعت بینی وبینها لفظة شرّ ولا بین أحد من أهلها إلی أن فرّق الزّمان بیننا.
قالوا قال أبوغالب رحمهالله: وکنت قدیما قبل هذه الحال قد کتبت رقعة أسأل فیها أن یقبل ضیعتی، ولم یکن اعتقادی فی ذلک الوقت التقرّب إلی اللّه - عزّوجلّ - بهذه الحال، وإنّما کان شهوة منّی للاختلاط بالنوبختیّین والدخول معهم فیما کانوا (فیه) من الدنیا، فلم أجب إلی ذلک وألححت فی ذلک، فکتب إلیّ أن اختر من تثق به فاکتب الضیعة باسمه فإنّک تحتاج
نسخهای از روی آن برداشته و اصل آن را برگرداندم. بعد از آن وارد کوفه شدم و خداوند متعال مشکل بردن همسرم به خانه خودم را آسان فرمود و راحت و بدون زحمت او را به خانه بردم. وی سالهای زیادی با من زندگی کرد و از من اولادی روزی او شد. با اینکه من به او خیلی بدی کردم و رفتارهایی انجام دادم که معمولاً زنها نسبت به آن رفتارها صبر نمیکردند، با وجود این برخوردها، بین من و او و هیچ کدام از فامیلش مخالفت و عداوتی ایجاد نشد، تا اینکه زمانه ما را از هم جدا کرد.
میگفتند: ابو غالب رحمهالله گفته: پیش از این واقعه، نامهای نوشتم و خواهش کردم تا اراضی زراعی من مورد قبول واقع شوند. آن عمل را هم برای رضا و تقرب خدا انجام نداده بودم، بلکه طمع دنیایی داشتم که با طایفه نوبختی رفت و آمد داشته و اختلاط کنم، تا به این ترتیب نصیبی از دنیای آنها داشته باشم. جوابی به من نرسید و من در این باره اصرار زیادی کردم تا اینکه به من نوشته شد: کسی را که مورد وثوق و اطمینان توست انتخاب کن و مزرعه را به اسم او بنویس، چرا که بعدا به آن محتاج خواهی شد. من هم
إلیها، فکتبتها باسم أبی القاسم موسی بن الحسن الزجوزجیّ ابن أخی أبی جعفر رحمهالله لثقتی به وموضعه من الدیانة والنعمة.
فلم تمض الأیّام حتّی أسرونی الأعراب ونهبوا الضیعة الّتی کنت أملکها، وذهب منّی فیها من غلاّتی ودوابّی وآلتی نحو من ألف دینار، وأقمت فی أسرهم مدّة إلی أن اشتریت
نفسی بمائة دینار وألف وخمسمائة درهم، (و) لزمنی أجرة الرسل نحو من خمسمائة درهم، فخرجت واحتجت إلی الضیعة فبعتها.
258 - وأخبرنی الحسین بن عبید اللّه، عن أبی الحسن محمّد بن أحمد بن داود القمّی رحمهالله، عن أبی علیّ بن همام قال: أنفذ محمّد بن علیّ الشلمغانی العزاقریّ إلی الشیخ الحسین بن روح یسأله أن یباهله وقال: أنا صاحب الرجل وقد أمرت بإظهار العلم، وقد أظهرته
مزرعه را به نام ابوقاسم موسی بن حسن زجوزجی فرزند برادرم نوشتم، چرا که دردیانت و امانتداری مورد اعتماد من بود.
ایام زیادی نگذشته بود که اعراب مرا اسیر کردند، و ملک زراعیام را غارت کردند، و هر چه که در آن داشتم؛ از جمله محصولات کشاورزی، حیوانات و وسایل و ابزار که حدود هزار دینار ارزش داشتند را بردند. مدّتی در اسارت آنها بودم تا اینکه آزادیام را به صد دینار و هزار و پانصد درهم خریداری کردم و مزد پیکها هم حدود پانصد درهم شد. پس از این همه ضرر و زیان، از دست اعراب خلاص شدم و آن زمان به اراضی زراعیام نیازمند شدم، لذا آنها را فروختم.
14 / 258 - ابوعلی بن همام گفته است: محمّد بن علی شلمغانی عزاقری، خطاب به شیخ بزرگوار حسین بن روح پیغام داد و از او درخواست کرد که با او مباهله کند و گفت: من صاحب و دوست آن مرد [یعنی حضرت قائم علیهالسلام] هستم و مأمور شدهام که علم را اظهار کنم
باطنا وظاهرا، فباهلنی فأنفذ إلیه الشیخ رضیاللهعنه فی جواب ذلک أیّنا تقدّم صاحبه فهو المخصوم، فتقدم العزاقریّ فقتل وصلب وأخذ معه ابن أبی عون وذلک فی سنة ثلاث وعشرین وثلاثمائة.
259 - قال ابن نوح: وأخبرنی جدّی محمّد بن أحمد بن العبّاس بن نوح رضیاللهعنه قال: أخبرنا أبومحمّد الحسن بن جعفر بن إسماعیل بن صالح الصیمریّ قال: لمّا أنفذ الشیخ أبوالقاسم الحسین بن روح رضیاللهعنه التوقیع فی لعن ابن أبی العزاقر أنفذه من محبسه فی دار المقتدر إلی شیخنا أبی علیّ بن همام رحمهالله فی ذی الحجّة سنة اثنتی عشرة وثلاثمائة وأملاه أبو علیّ رحمهالله علیّ وعرّفنی أنّ أباالقاسم رضیاللهعنه راجع فی ترک إظهاره، فإنّه فی ید القوم و (فی) حبسهم فأمر بإظهاره وأن لا یخشی ویأمن، فتخلّص فخرج من الحبس بعد ذلک بمدّة یسیرة والحمد للّه.
و لذا باطنا و ظاهرا آن را اظهار کردهام، پس با من مباهله کن [تا معلوم شود من حقّ هستم یا تو]. شیخ رحمهالله در جواب پیغام فرستاد: هر کدام از ما که بر دیگری مقدم شد و مرگش جلو افتاد، او دروغگو است. مرگ عزاقری جلو افتاد و کشته شده و به دار آویخته شد و ابن ابی عون را هم همراه او گرفتند. این واقعه در سال 323 ه.ق اتفاق افتاد.
15 / 259 - حسن بن جعفر بن اسماعیل بن صالح صیمری گفته است: وقتی که توقیع شریف درباره لعن ابن ابی عزاقر به شیخ ابوالقاسم حسین بن روح رحمهالله رسید، او آن را از محل حبس و زندانش که در خانه مقتدر عباسی بود به شیخ ما ابوعلی بن همام رحمهالله در ذی حجة سال 312 ه.ق رساند، و ابو علی هم آن را برای من خواند و به من فهماند که ابوالقاسم حسین بن روح رحمهالله [به حضرت] پیشنهاد کرده که این توقیع آشکار نشود؛ چرا که او در دست طرفداران مقتدر زندانی است، امّا دستور به اظهار و ابلاغ [لعن ابن ابی عزاقر] رسید و اینکه خاطرش جمع باشد که در امان است [همین اتفاق هم افتاد و او] پس از مدت کوتاهی از حبس خلاص شده و بیرون آمد، الحمدللّه.
260 - قال: ووجدت فی أصل عتیق کتب بالأهواز فی المحرّم سنة سبع عشرة وثلاثمائة: أبوعبد اللّه، قال: حدّثنا أبومحمّد الحسن بن علیّ بن إسماعیل بن جعفر بن محمّد بن عبد اللّه بن محمّد (بن عمر) بن علیّ بن أبی طالب الجرجانیّ قال: کنت بمدینة قم فجری بین إخواننا کلام فی أمر رجل أنکر ولده، فأنفذوا رجلاً إلی الشیخ صانه اللّه.
وکنت حاضرا عنده أیّده اللّه فدفع إلیه الکتاب فلم یقرأه وأمره أن یذهب إلی أبی عبد اللّه البزوفری أعزّه اللّه لیجیب عن الکتاب فصار إلیه وأنا حاضر، فقال [له] أبوعبد اللّه: الولد ولده وواقعها فی یوم کذا وکذا فی موضع کذا وکذا فقل له: فیجعل اسمه محمّدا فرجع الرسول إلی البلد وعرّفهم ووضح عندهم القول وولد الولد وسمّی محمّدا.
261 - قال ابن نوح: وحدّثنی أبوعبد اللّه الحسین محمّد بن سورة القمی رحمهالله حین قدم علینا حاجّا قال: حدّثنی علیّ بن الحسن بن یوسف الصائغ القمیّ ومحمّد بن أحمد بن
16 / 260 - حسن بن علی بن اسماعیل جرجانی گفته است: من در شهر قم بودم که در بین برادران ما درباره مردی که فرزند خودش را انکار کرده، بحثی درگرفت، بنابراین کسی را به خدمت شیخ - خدا او را حفظ کند - فرستادند. من هم همراه او بودم که فرستاده، نامهای را که شرح ماجرا بود تقدیم شیخ کرد، او هم بدون اینکه نامه را بخواند دستور داد که آن را به خدمت ابوعبداللّه بزوفری که خدا به او عزت بدهد ببرند تا ایشان جواب نامه را بدهد. شخص فرستاده به خدمت ابوعبداللّه بزوفری رفت، من هم حاضر شدم، ابوعبداللّه گفت: بچه فرزند خود اوست، و نطفه او در فلان روز و فلان مکان بسته شده است و به او بگو: نام محمّد را روی او بگذارند. پیک به شهر قم برگشت و آنان را از ماجرا آگاه کرد و برای آنها مسأله روشن شد. وقتی بچه به دنیا آمد، او را محمّد نامیدند.
17 / 261 - ابن نوح گفته: وقتی که ابو عبداللّه حسین بن محمّد بن سوره قمی رحمهالله عازم حجّ بود، وارد برما شد و این حدیث را از مشایخ و بزرگان اهل قم؛ از جمله علی بن حسن بن
محمّد الصیرفی المعروف بابن الدلاّل وغیرهما من مشایخ أهل قم أنّ علیّ بن الحسین بن موسی بن بابویه کانت تحته بنت عمّه محمّد بن موسی بن بابویه فلم یرزق منها ولدا.
فکتب إلی الشیخ أبی القاسم الحسین بن روح رضیاللهعنه أن یسأل الحضرة أن یدعو اللّه أن یرزقه أولادا فقهاء، فجاء الجواب:
«إِنَّکَ لا تُرْزَقُ مِنْ هذِهِ وَسَتُمْلَکُ جارِیَةٌ دِیلَمِیَّةٌ وَتُرْزَقُ مِنْها وَلَدَیْنِ فَقِیهَیْنِ».
قال: وقال لی أبوعبد اللّه بن سورة حفظه اللّه: ولأبی الحسن بن بابویه رحمهالله ثلاثة أولاد، محمّد والحسین فقیهان ماهران فی الحفظ ویحفظان ما لا یحفظ غیرهما من أهل قم، ولهما أخ اسمه الحسن وهو الأوسط مشتغل بالعبادة والزهد لا یختلط بالناس ولا فقه له.
یوسف صائغ قمی و محمّد بن احمد بن محمّد صیرفی معروف به ابن دلاّل و دیگران نقل کرد: علی بن حسین بن موسی بن بابویه با دختر عمویش ازدواج کرده بود و فرزنددار نمیشد.
نامهای به شیخ ابوالقاسم حسین بن روح رحمهالله نوشت تا از حضرت خواهش کند که برای فرزنددار شدن او به درگاه خداوند دعا کند، تا خداوند فرزندان فقیهی به او کرامت فرماید.
جواب نامه به این ترتیب آمد: تو از این همسرت صاحب اولادی نمیشوی، امّا به زودی کنیزی از اهل دیلم در اختیار میگیری و از طریق او صاحب دو فرزند فقیه و عالم خواهی شد.
ابن نوح میگوید: ابو عبداللّه بن سوره - خدا حفظش کند - به من گفت: به همان ترتیب ابوالحسن بن بابویه رحمهالله صاحب سه اولاد شد؛ محمّد و حسین که فقیهان ماهری شدند و مهارت در حفظ حدیث و ضبط آن داشتند، به نحوی که کسی در قم نظیر آنها نبود. آنها برادری هم داشتند که نامش حسن بود و فرزند وسطی بود، وی بیشتر به عبادت و زهد اشتغال داشت و با مردم معاشرت چندانی نداشت و فقیه هم نبود.
قال ابن سورة: کلما روی أبوجعفر وأبوعبد اللّه ابنا علیّ بن الحسین شیئا یتعجب النّاس من حفظهما ویقولون لهما: هذا الشأن خصوصیّة لکما بدعوة الإمام لکما، وهذا أمر مستفیض فی أهل قم.
262 - (قال): وسمعت أباعبد اللّه بن سورة القمیّ یقول: سمعت سرورا - وکان رجلاً عابدا مجتهدا لقیته بالأهواز غیر أنّی نسیت نسبه - یقول: کنت أخرس لا أتکلّم، فحملنی أبی وعمّی فی صبای وسنّی، إذ ذاک ثلاثة عشر أو أربعة عشر إلی الشیخ أبی القاسم بن روح رضیاللهعنه، فسألاه أن یسأل الحضرة أن یفتح اللّه لسانی.
فذکر الشیخ أبو القاسم الحسین بن روح أنّکم أمرتم بالخروج إلی الحائر.
قال سرور: فخرجنا أنا وأبی وعمّی إلی الحائر فاغتسلنا وزرنا، قال: فصاح بی أبی
ابن سوره گفته: هر وقت ابو جعفر و ابو عبداللّه پسران علی بن الحسین حدیث روایت میکردند، مردم از قدرت حفظ آنها تعجب میکردند و به آنها میگفتند: این منزلتی است که به برکت دعای امام علیهالسلام برای شما به وجود آمده است.
این حکایت، بین مردم قم در حدّ شهرت و معروفیت است.
18 / 262 - ابن نوح گفته: از ابا عبداللّه بن سوره قمی شنیدم که میگفت: این حکایت را در اهواز از شخصی به نام سرور شنیدم - که مردی عابد و مجتهد بود، البته سال آن را فراموش کردهام - او میگفت: من لال بودم و قدرت بر حرف زدن نداشتم، پدر و عمویم در بچگی و زمانی که سن من سیزده یا چهارده سال بود مرا به خدمت شیخ ابوالقاسم بن روح رحمهاللهبردند و از ایشان درخواست کردند که از محضر مبارک امام علیهالسلامخواهش کند تا به برکت دعای حضرت، خداوند زبانم را باز نماید.
شیخ ابوالقاسم حسین بن روح گفت: شما مأمور شدهاید تا به حائر حسینی بروید. ما هم از خدمت او مرخص شده، به کربلای معلّی عزیمت کردیم. برای زیارت غسل
وعمّی: یا سرور فقلت بلسان فصیح: لبّیک، فقال لی: ویحک! تکلّمت؟ فقلت: نعم.
قال أبوعبد اللّه بن سورة: - (و) کان سرور هذا (رجلاً) لیس بجهوریّ الصوت.
263 - أخبرنی محمّد بن محمّد بن النعمان والحسین بن عبید اللّه، عن محمّد بن أحمد الصفوانی رحمهالله قال: رأیت القاسم بن العلاء وقد عمّر مائة سنه وسبع عشرة سنة منها ثمانون سنة صحیح العینین، لقی مولانا أباالحسن وأبامحمّد العسکریّین علیهماالسلام.
وحجب بعد الثمانین وردّت علیه عیناه قبل وفاته بسبعة أیّام.
وذلک أنّی کنت مقیما عنده بمدینة الران من أرض آذربایجان وکان لا تنقطع توقیعات مولانا صاحب الزّمان علیهالسلام علی ید أبی جعفر محمّد بن عثمان العمری وبعده علی [ید ]أبی القاسم [الحسین] بن روح قدس اللّه روحهما، فانقطعت عنه المکاتبة نحوا من شهرین، فقلق رحمهاللهلذلک.
کردیم، در همان حین پدر و عمویم مرا صدا زدند که سرور! و من با زبان فصیح گفتم:
لبیک. آنها گفتند: عجب! تو صحبت کردی؟! گفتم: بله.
ابو عبداللّه بن سوره گفته است: سرور مردی بود که صدای بلند و ناهنجاری نداشت [بلکه صدایی نرم و آهسته داشت].
19 / 263 - شیخ مفید و حسین بن عبیداللّه از محمّد بن احمد صفوانی رحمهالله نقل میکنند که گفته: قاسم بن علا را زیارت کردم که یکصد و هفده سال عمر داشت، هشتاد سال از عمرش را کاملاً بینا بود و چشمانش صحیح و سالم بود. او امام هادی و امام حسن عسکری علیهماالسلام را زیارت کرده بود، ایشان بعد از هشتاد سالگی نابینا شد، امّا هفت روز پیش از وفاتش بیناییاش به او بازگردانده شد.
ماجرای او به این ترتیب است که من در شهر ران از منطقه آذربایجان در کنار ایشان اقامت داشتم، و توقیعات مولای بزرگوارمان حضرت صاحب الزمان علیهالسلام به دست ابوجعفر محمّد بن عثمان و پس از او به دست ابوالقاسم حسین بن روح قدسسرهم بدون توقف به قاسم بن علا میرسید. حدود دو ماه مکاتبه از طرف حضرت برای او قطع شد، حسین بن علا از این ماجرا ناراحت و غمگین شد.
فبینا نحن عنده نأکل إذ دخل البوّاب مستبشرا، فقال له: فیج العراق لا یسمّی بغیره - فاستبشر القاسم وحوّل وجهه إلی القبلة، فسجد ودخل کهل قصیر یری أثر الفیوج علیه، وعلیه جبّة مصریّة، وفی رجله نعل محاملیّ، وعلی کتفه مخلاة.
فقام القاسم فعانقه ووضع المخلاة عن عنقه، ودعا بطشت وماء فغسّل یده و أجلسه إلی جانبه، فأکلنا وغسّلنا أیدینا، فقام الرّجل فأخرج کتابا أفضل من النصف المدرج، فناوله القاسم، فأخذه وقبّله ودفعه إلی کاتب له یقال له ابن أبی سلمة، فأخذه أبوعبد اللّه ففضّه وقرأه حتّی أحسّ القاسم بنکایة.
فقال: یا أباعبد اللّه خیر؟ فقال: خیر، فقال: ویحک خرج فیّ شیء، فقال أبو عبد اللّه: ما تکره فلا، قال القاسم: فما هو؟ قال: نعی الشیخ إلی نفسه بعد ورود هذا الکتاب بأربعین یوما،
روزی در خدمت ایشان مشغول خوردن غذا بودیم که دربان با خوشحالی وارد شد و خطاب به قاسم بن علا گفت: پیک عراق آمده است. قاسم با خوشحالی متوجّه قبله شد و سجده شکر به جا آورد. بعد پیرمرد کوتاه قدی که مشخصات پیک را داشت و جبّه مصری و کفش محاملی پوشیده بود، و خورجینی روی دوشش داشت داخل شد. قاسم با دیدن او برخاسته و با او معانقه و روبوسی کرد و خورجینش را از گردنش باز کرد، و آب و تَشت طلب کرد و دست او را شسته و در کنار خودش نشاند. ما هم غذایمان را خوردیم و دستمان را شستیم. مرد قاصد برخاست و نوشتهای را که از نصف ورق لوله شده بیشتر بود، بیرون آورد و به قاسم سپرد. قاسم نوشته را گرفت و بوسید و به کاتبی که او را ابن ابی سلمة صدا میزد داد. ابو عبداللّه نامه را باز کرد [مهرش را برداشت] و قرائت کرد تا اینکه قاسم احساس کرد که کاتب گریه میکند. بنابراین گفت: ای ابا عبداللّه [ابن ابی سلمة] چه شده است؟ گفت: خیر است. قاسم گفت: ای وای در مورد من چیزی نوشته است؟ ابو عبداللّه گفت: چیزی که ناخوشایند باشد، نه. قاسم گفت: پس چه نوشته؟ کاتب گفت: خبر وفات شیخ است که چهل روز پس از رسیدن این نامه است و برای او
وقد حمل إلیه سبعة أثواب فقال القاسم: فی سلامة من دینی؟ فقال: فی سلامة من دینک، فضحک رحمهالله فقال: ما أؤمل بعد هذا العمر.
فقال الرّجل الوارد: فأخرج من مخلاته ثلاثة أزر وحبرة یمانیّة حمراء وعمامة وثوبین ومندیلاً فأخذه القاسم، وکان عنده قمیص خلعه علیه مولانا الرضا أبوالحسن علیهالسلام، وکان له صدیق یقال له عبد الرحمن بن محمّد البدری، وکان شدید النصب وکان بینه وبین القاسم نضّر اللّه وجهه مودّة فی أمور الدنیا شدیدة، وکان القاسم یودّه، و (قد) کان عبد الرحمن وافی إلی الدار لإصلاح بین أبی جعفر بن حمدون الهمدانیّ وبین ختنة ابن القاسم.
فقال القاسم لشیخین من مشایخنا المقیمین معه أحدهما یقال له أبو حامد عمران بن المفلس والآخر أبوعلیّ بن جحدر: أن أقرئا هذا الکتاب عبد الرحمن بن محمّد فإنّی أحبّ
هفت پارچه کفنی فرستاده است. قاسم گفت: آیا در سلامت دینم از دنیا میروم؟ گفت: آری با سلامت در دینت. [با شنیدن این کلمات] قاسم رحمهالله متبسّم شد و خندید و گفت: پس از این عمر آرزویی ندارم.
پیرمردی که آمده بود بلند شد واز خورجینش سه پارچه لُنگ و یک بُرد یمنی قرمز و یک عمامه و دو لباس [پارچه برای پیراهن کفن] و یک حوله بیرون آورد وتحویل قاسم داد. البته او پیراهنی داشت که امام رضا علیهالسلام به او خلعت داده بود. او دوستی داشت به نام عبدالرحمان بن محمّد بدری که دشمنی شدید با اهل بیت علیهمالسلام داشت و ناصبی مذهب بود، ولی بین او و قاسم - که خداوند چهره معنوی او را تازه و با نشاط فرماید - در امور دنیا دوستی شدیدی برقرار بود و قاسم او را خیلی دوست میداشت. عبدالرحمان هم برای اصلاح بین ابوجعفر بن حمدون همدانی و ختنة بن قاسم به خانه قاسم آمد. با ورود عبدالرحمان بن محمّد، قاسم به دو نفر از بزرگان ما که به همراه او اقامت داشتند و نامشان ابوحامد عمران بن مفلّس و علی بن جحدر بود، گفت: این نامه را برای عبدالرحمان بن محمّد هم بخوانید، چون من دوست دارم که او هدایت شود و امیدوارم
هدایته وأرجو [أن] یهدیه اللّه بقراءة هذا الکتاب، فقالا له: اللّه اللّه اللّه فإنّ هذا الکتاب لا یحتمل ما فیه خلق من الشیعة فکیف عبد الرحمن بن محمّد.
فقال: أنا أعلم أنّی مفش لسرّ لا یجوز لی إعلانه، لکن من محبّتی لعبد الرحمن بن محمّد وشهوتی أن یهدیه اللّه - عزّوجلّ - لهذا الأمر هو ذا، أقرأه الکتاب.
فلمّا مرّ [فی] ذلک الیوم - وکان یوم الخمیس لثلاث عشرة خلت من رجب - دخل عبد الرحمن بن محمّد وسلّم علیه، فأخرج القاسم الکتاب فقال له: اقرأ هذا الکتاب وانظر لنفسک، فقرأ عبد الرحمن الکتاب فلمّا بلغ إلی موضع النعی رمی الکتاب عن یده وقال للقاسم: یا أبا محمّد اتّق اللّه فإنّک رجل فاضل فی دینک متمکّن من عقلک واللّه - عزّوجلّ - یقول:
که خداوند تبارک و تعالی به واسطه قرائت این نامه او را هدایت فرماید. آن دو نفر در جواب گفتند: «اللّه، اللّه، اللّه!» این نامه در حوصله بسیاری از شیعیان نیست و آنها ظرفیت تحمل آن را ندارند، چه رسد به عبدالرحمن بن محمّد!
قاسم در جواب آنها گفت: من میدانم با این کار رازی را افشا میکنم که اعلان آن برایم جایز نیست، لکن چون عبدالرحمان بن محمّد را خیلی دوست دارم و میل به هدایت او توسط خداوند متعال دارم میخواهم که این نامه برای او خوانده شود، لذا نامه را برایش بخوان. آن روز گذشت و روز پنجشنبه سیزده رجب رسید، عبدالرحمان بن محمّد آمد و به قاسم سلام کرد، قاسم هم نامه را در آورد و به او گفت: این نامه را بخوان و در آن تأمل و تفکّر کن. عبدالرحمن نامه را خواند و وقتی که به خبر مرگ قاسم رسید نامه را انداخت و خطاب به قاسم گفت: ای محمّد! تقوای الهی پیشه کن و از خدا بترس، تو مردی هستی که در تدیّن نسبت به دیگران افضل و برتری، عقلت در دست خودت هست و خداوند تبارک و تعالی میفرماید:
«وَ ما تَدْرِی نَفْسٌ ما ذا تَکْسِبُ غَداً وَ ما تَدْرِی نَفْسٌ بِأَیِّ أَرْضٍ تَمُوتُ».
و قال: «عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلی غَیْبِهِ أَحَدا».
فضحک القاسم وقال له: أتمّ الآیة «إلاّ مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُولٍ» ومولای علیهالسلام هو الرضا من الرسول وقال: قد علمت أنّک تقول هذا ولکن أرخّ الیوم، فإن أنا عشت بعد هذا الیوم المؤرّخ فی هذا الکتاب فاعلم أنّی لست علی شیء، وإن أنا متّ فانظر لنفسک، فورّخ عبد الرحمن الیوم وافترقوا.
«هیچ کسی نمیداند که فردا چه خواهد کرد، و هیچ کس نمیداند که در کدام زمین خواهد مرد».(1)
و همچنین میفرماید: «دانای غیب اوست و هیچ کس را بر اسرار غیبش آگاه نمیسازد.»(2)
قاسم خندید و خطاب به عبدالرحمن گفت: آیه را تمام کن که میفرماید: «مگر رسولانی که آنان را برگزیده.»(3)
مولا و سرور من [ علیهالسلام] هم مثل رسول [به عنوان وصی پیامبر] برگزیده شده است. و در ادامه گفت: من میدانستم که تو این جملات را خواهی گفت، لکن از امروز تاریخ بگذار، اگر بعد از این روزی که دراین نامه درج شده من زنده ماندم، پس بدان که اعتقاد من صحیح نیست، و امّا اگر در این تاریخ از دنیا رفتم آن وقت به اعتقادات خودت نگاه کن [و در اعتقاداتت تجدید نظر کن]. عبدالرحمن هم آن روز را تاریخ گذاشت و از هم جدا شدند.
وحمّ القاسم یوم السابع من ورود الکتاب، واشتدّت به فی ذلک الیوم العلّة، واستند فی فراشه إلی الحائط، وکان ابنه الحسن بن القاسم مدمنا علی شرب الخمر، وکان متزوجا إلی أبی عبد اللّه بن حمدون الهمدانیّ، وکان جالسا ورداؤه مستور علی وجهه فی ناحیة من الدار، وأبوحامد فی ناحیة، وأبوعلیّ بن جحدر وأنا وجماعة من أهل البلد نبکی، إذا اتّکی القاسم علی یدیه إلی خلف وجعل یقول: یا محمّد یا علیّ یا حسن یا حسین یا موالیّ کونوا شفعائی إلی اللّه - عزّوجلّ - وقالها الثانیة، وقالها الثالثة.
فلمّا بلغ فی الثالثة: یا موسی یا علیّ تفرقعت أجفان عینیه کما یفرقع الصبیان شقائق النعمان، وانتفخت حدقته، وجعل یمسح بکمّه عینیه، وخرج من عینیه شبیه بماء اللّحم مدّ طرفه إلی ابنه، فقال: یا حسن إلیّ یا ابا حامد [إلیّ] یا ابا علیّ (إلیّ).
هفت روز پس از رسیدن نامه، قاسم تب کرد و مریضی او در همان روز شدت گرفت. در بسترش به دیوار تکیه داد؛ یک پسرش حسن که اعتیاد به شرب خمر داشت و با دختر ابی عبداللّه بن حمدون همدانی ازدواج کرده بود و در آن وقت ردایی را بر روی خود کشیده بود، در گوشهای نشسته بود، و ابوحامد هم در گوشهای دیگر و ابوعلی بن جحدر، و من و تعدادی از اهل شهر نیز گریه میکردیم. ناگهان، قاسم به سمت پشت سرش به دستهایش تکیه داد. و شروع کرد به گفتن: یا محمّد، یاعلی، یا حسن، یا حسین، ای سروران من شما در محضر خداوند متعال شفیعان من باشید. بار دوم و سوم هم گفت، وقتی که مرتبه سوم به یا موسی، یا علی [امام رضا علیهالسلام] رسید، مثل بچهها که غنچه گل را حرکت میدهند، مژههای چشمهایش به حرکت درآمد، حدقه چشمش باز شده و باد کرد، آستینش را به چشمهایش میکشید، آبی مثل آب گوشت از چشم او خارج شد. متوجّه پسرش شد و گفت: ای حسن! بیا کنار من، ای ابا حامد، ای ابا علی بیایید.
فاجتمعنا حوله ونظرنا إلی الحدقتین صحیحتین، فقال له أبوحامد: ترانی وجعل یده علی کلّ واحد منّا، وشاع الخبر فی النّاس والعامّة، و (انتابه) النّاس من العوامّ ینظرون إلیه.
ورکب القاضی إلیه وهو أبوالسائب عتبة بن عبید اللّه المسعودیّ وهو قاضی القضاة ببغداد، فدخل علیه فقال له: یا با محمّد ما هذا الّذی بیدی وأراه خاتما فصّه فیروزج، فقرّبه منه فقال: علیه ثلاثة أسطر فتناوله القاسم رحمهالله فلم یمکنه قراءته وخرج النّاس متعجّبین یتحدّثون بخبره، والتفت القاسم إلی ابنه الحسن فقال له:
إنّ اللّه منزّلک منزلة ومرتّبک مرتبة فأقبلها بشکر، فقال له الحسن: یا أبه قد قبلتها قال القاسم: علی ماذا؟ قال: علی ما تأمرنی به یا أبه، قال: علی أن ترجع عمّا أنت علیه من شرب
ما همگی اطراف او جمع شدیم و به دو چشم صحیح و سالم او نگاه میکردیم. ابو حامد گفت: مرا میبینی؟ دستش را روی تک تک ماگذارد.
خبر بینا شدن قاسم در بین مردم و اهل سنّت پیچید. مردم از اهل سنّت میآمدند و به او نگاه میکردند.
قاضی القضاة بغداد که نامش ابوسائب عتبة بن عبید اللّه مسعودی بود، سوار مرکب شد و به دیدن قاسم آمد، وی انگشتریاش را که نگین فیروزه داشت، در دستش گرفت و به قاسم گفت: ای ابا محمّد! اینکه در دست من است چیست؟ و انگشتر را به قاسم نزدیک کرد. قاسم گفت: روی نگین این انگشتری سه سطر نوشته شده. آن را گرفت تا بخواند، امّا ضعف اجازه این کار را نداد. و مردم از آنجا رفتند و با تعجب این ماجرا را به دیگران خبر میدادند.
بعد از رفتن مردم، قاسم رو به پسرش کرد و گفت: خداوند تبارک و تعالی تو را به مرتبه و منزلتی میرساند، با شکرگزاری به درگاهش آن را قبول کن. حسن گفت: قبول میکنم. قاسم گفت: چگونه قبول میکنی؟ حسن گفت: به هر شرط و صورتی که شما امر بفرمایید پدرجان. گفت: آن امر به این طریق است که دیگر شرب خمر نکنی و از آن
الخمر، قال الحسن: یا أبه وحقّ من أنت فی ذکره لأرجعنّ عن شرب الخمر، ومع الخمر أشیاء لا تعرفها فرفع القاسم یده إلی السماء وقال: اللّهم ألهم الحسن طاعتک وجنّبه معصیتک ثلاث مرّات، ثمّ دعا بدرج فکتب وصیّته بیده رحمهالله وکانت الضیاع الّتی فی یده لمولانا وقف وقفه (أبوه).
وکان فیما أوصی الحسن أن قال: یا بنیّ إن أهّلت لهذا الأمر یعنی الوکالة لمولانا فیکون قوتک من نصف ضیعتی المعروفة بفرجیذه وسائرها ملک لمولای وإن لم تؤهّل له فاطلب خیرک من حیث یتقبّل اللّه وقبل الحسن وصیّته علی ذلک.
فلمّا کان فی یوم الأربعین وقد طلع الفجر مات القاسم رحمهالله فوافاه عبد الرّحمن یعدو فی
بازگردی و توبه کنی. حسن گفت: پدرجان! قسم به حقّ کسی که شما او را ذکر میکنید، از شرب خمر و کارهای زشت دیگری که تو از آنها آگاهی نداری توبه میکنم.
در همین حال قاسم دستهایش را بالا برد و عرضه داشت: پروردگارا! اطاعت خودت را برحسن الهام کن و او را از معصیت و نافرمانی خودت دور فرما. این دعا را سه مرتبه تکرار کرد و بعد از آن کاغذی طلب کرد و با دست خودش وصیتش را نوشت - خدا رحمتش کند - و اراضی زراعی که وقف مولا امام زمان علیهالسلام بود و پدرش وقف کرده بود، آنها را نوشت و بار دیگر وقف حضرت کرد.
و از جمله وصیتهایی را که به حسن کرد، این بود که گفت: پسرم! اگر تو برای این امر یعنی وکالت از طرف مولای بزرگوار ما علیهالسلام اهلیّت پیدا کردی، مخارج زندگیات را از نصف مزارع معروف به [فرجیده] بردار و بقیه زمینهای زراعی ملک مولای ما حضرت حجّت علیهالسلام است و اگر اهلیّت این کار را پیدا نکردی برو و خیر و روزیات را از جایی که خداوند درست کرده و قبول فرماید بخواه.
حسن هم وصیّت پدر را با تمام شرایط پذیرفت. روز چهلم که شد، در وقت طلوع فجر، قاسم دار دنیا را وداع کرد و از دنیا رفت، خدا رحتمش کند.
الأسواق حافیا حاسرا وهو یصیح: وا سیّداه، فاستعظم النّاس ذلک منه وجعل النّاس یقولون: ما الّذی تفعل بنفسک فقال: اسکتوا فقد رأیت ما لم تروه وتشیّع ورجع عمّا کان علیه، ووقف الکثیر من ضیاعه.
وتولّی أبوعلیّ بن جحدر غسل القاسم وأبوحامد یصبّ علیه الماء وکفّن فی ثمانیة أثواب علی بدنه قمیص مولاه أبی الحسن وما یلیه السبعة الأثواب التی جاءته من العراق.
فلمّا کان بعد مدّة یسیرة ورد کتاب تعزیة علی الحسن من مولانا علیهالسلام فی آخره دعاء «ألهمک اللّه طاعته وجنّبک معصیته» وهو الدّعاء الّذی کان دعا به أبوه وکان آخره «قد جعلنا أباک إماما لک وفعاله لک مثالاً».
پس از رحلت قاسم، همان روز عبدالرحمان آمد و با سرو پای برهنه، در بازارها میدوید و با ناله و فریاد میگفت: وا سیداه! [ای آقا و مولای من!]. برای مردم این کار عبدالرحمان خیلی عجیب بود و میگفتند: این چه کاری است که با خودت میکنی؟ او گفت: ساکت باشید، من چیزی را دیدهام که شما ندیدهاید. قاسم را تشییع کرد و از اعتقاد
فاسدی که داشت برگشت و بسیاری از اراضی کشاورزیاش را وقف حضرت کرد. قاسم را ابوعلی بن جحدر غسل داد و ابو حامد روی بدنش آب میریخت. بعد با هشت پارچه او را کفن کردند، اوّل پیراهن امام رضا علیهالسلام را به او پوشانیدند و پس از آن هفت لباس را که از عراق برایش رسیده بود، به عنوان کفن به او پوشانیدند.
پس از مدّت کوتاهی نامه تعزیت و تسلیت از طرف مولایمان حضرت حجّت علیهالسلام به حسن رسید که در آخر آن نامه نوشته بود: خداوند تعالی اطاعتش را به تو الهام فرماید و از معصیت و نافرمانی خودش، تو را دورگرداند.
این جمله همان دعایی بود که پدرش در حقّ او کرده بود. در انتهای نامه نیز آمده بود: ما پدرت را برای تو پیشوا و امام، و کارها و افعال او را برای تو سرمشق قرار دادیم.
264 - وبهذا الإسناد، عن الصفوانیّ قال: وافی الحسن بن علیّ الوجناء النصیبی سنة سبع وثلاثمائة ومعه محمّد بن الفضل الموصلی وکان رجلاً شیعیّا غیر أنّه ینکر وکالة أبی القاسم بن روح رضیاللهعنه و یقول: إنّ هذه الأموال تخرج فی غیر حقوقها.
فقال الحسن بن علیّ الوجناء لمحمّد بن الفضل: یا ذا الرجل اتّق اللّه فإنّ صحّة وکالة أبی القاسم کصحّة وکالة أبی جعفر محمّد بن عثمان العمری، وقد کانا نزلا ببغداد علی الزاهر، و کنّا حضرنا للسلام علیهما، و کان قد حضر هناک شیخ لنا یقال له الحسن بن ظفر وأبوالقاسم بن الأزهر، فطال الخطاب بین محمّد بن الفضل وبین الحسن (بن علیّ، فقال: محمّد بن الفضل للحسن): من لی بصحّة ما تقول وتثبت وکالة الحسین بن روح؟
فقال الحسن بن علیّ الوجناء: أبیّن لک ذلک بدلیل یثبت فی نفسک.
20 / 264 - صفوانی گفته: در سال 307 ه.ق حسن بن علی وجناء نصیبی به همراه محمّد بن فضل موصلی که شیعه بود آمد، امّا او وکالت ابوالقاسم حسین بن روح را قبول نداشته و انکار میکرد، بنابراین میگفت: اموالی که به دست ابوالقاسم خرج میشود درغیر حقّ است [یعنی در حقّ هزینه نمیشود و به دست مستحق آن نمیرسد].
حسن بن علی وجناء به محمّد بن فضل گفت: از خدا بترس چرا که صحّت وکالت ابیالقاسم حسین بن روح مثل صحّت وکالت ابی جعفر محمّد بن عثمان عمری است.
روزی هر دوی آنها در بغداد به خانه زاهری وارد شده و منزل کردند. ما هم برای خیر مقدم به دیدنشان رفتیم. یکی از مشایخ و بزرگان ما که ابوالحسن بن ظفر و [یا] ابوالقاسم بن أزهر نامیده میشد نیز آنجا حاضر بود. بحث بین محمّد بن فضل و حسن بن علی بالا گرفت. محمّد بن فضل به حسن گفت: دلیلی بر آنچه که میگویی داری که وکالت حسین بن روح را ثابت کنی؟
حسن بن علی وجناء گفت: چنان دلیلی برایت بیاورم که بر جانت بنشیند.
وکان مع محمّد بن الفضل دفتر کبیر فیه ورق طلحیّ مجلّد بأسود فیه حسباناته، فتناول الدفتر الحسن وقطع منه نصف ورقة کان فیه بیاض، وقال لمحمد بن الفضل: أبرّوا لی قلما فبرئ قلما واتّفقا علی شیء بینهما لم أقف أنا علیه واطّلع علیه أباالحسن بن ظفر وتناول الحسن بن علیّ الوجناء القلم، وجعل یکتب ما اتّفقا علیه فی تلک الورقة بذلک القلم المبری بلا مداد ولا یؤثر فیه حتّی ملأ الورقة.
ثمّ ختمه وأعطاه لشیخ کان مع محمّد بن الفضل أسود یخدمه، وأنفذ بها إلی أبی القاسم الحسین بن روح ومعنا ابن الوجناء لم یبرح وحضرت صلاة الظهر فصلّینا هناک ورجع الرسول فقال: قال لی: امض فإنّ الجواب یجیء، وقدّمت المائدة فنحن فی الأکل إذ ورد الجواب فی تلک الورقة مکتوب بمداد عن فصل فصل، فلطم محمّد بن الفضل وجهه ولم یتهنّأ بطعامه وقال لابن الوجناء:
محمّد بن فضل دفتر بزرگی داشت که ورقهایش سبز و جلدش سیاه بود و حساب و کتابش در آن بود. حسن بن علی دفتر را گرفت و نصف ورقی را که سفید بود کند و به محمّد بن فضل گفت: قلمی برای من بتراش. محمّد قلمی تراشید و هر دو بر چیزی توافق کردند که من نمیدانستم، ولی ابالحسن بن ظفر به آن اطلاع داشت. حسن بن علی وجناء قلم را برداشت و مسألهای که با هم توافق کرده بودند را با همان قلم تراشیده، بدون مرکب نوشت و هیچ اثری روی کاغذ معلوم نشد. ورقه پر شد، بعد ورقه را [که ظاهرا خالی و سفید بود] مهر زده و به پیرمرد سیاهی که همراه و خادم محمّد بن فضل بود داد و آن را برای ابوالقاسم حسین بن روح فرستاد. ابن وجناء هم همراه ما آنجا ماند، وقت نماز ظهر شد همانجا نماز را اقامه کردیم، بعد از نماز پیک برگشت و گفت: به من گفت: برو جواب هم میآید. غذایی آوردند، ما در حال غذا خوردن بودیم که جواب در همان ورقه آمد و بند بند و جمله به جمله آن [که فقط بین آن دو نفر بود] در آن ورقه نوشته شده بود.
[با دیدن این منظره] محمّد بن فضل به صورت خودش سیلی زد و دیگر میلی به غذا
قم معی، فقام معه حتّی دخل علی أبی القاسم بن روح رضیاللهعنه وبقی یبکی ویقول: یا سیّدی أقلنی أقالک اللّه، فقال أبوالقاسم: یغفر اللّه لنا ولک إن شاء اللّه.
265 - أخبرنا جماعة، عن أبی جعفر محمّد بن علیّ بن الحسین بن بابویه قال: أخبرنا أبومحمّد الحسن بن محمّد بن یحیی العلوی بن أخی طاهر ببغداد طرف سوق القطن فی داره قال: قدم أبوالحسن علیّ بن أحمد بن علیّ العقیقیّ بغداد إلی علیّ بن عیسی بن الجرّاح - وهو یومئذ وزیر فی أمر ضیعة له - فسأله فقال له: إنّ أهل بیتک فی هذا البلد کثیر، فإن ذهبنا نعطی کلّما سألونا، طال ذلک، أو کما قال.
فقال له العقیقیّ: فإنّی أسأل من فی یده قضاء حاجتی، فقال له علیّ بن عیسی: من هو ذلک؟ فقال: اللّه جلّ ذکره، فخرج وهو مغضب قال: فخرجت وأنا أقول فی اللّه عزاء من کلّ
خوردن نداشت. بعد به ابن وجناء گفت: با من بیا. ابن وجناء بلند شد و با او رفت تا اینکه به خدمت ابوالقاسم حسین بن روح رحمهالله رسید و با گریه و زاری میگفت: ای آقای من! مرا ببخش، خداوند شما را بیامرزد. ابوالقاسم گفت: خداوند متعال ما و شما را بیامرزد، ان شاء اللّه.
21 / 265 - ابی جعفر محمّد بن علی بن حسین بن بابویه گفته: ابو محمّد حسن بن محمّد بن یحیی علوی [معروف به] برادر زاده طاهر، در خانهاش واقع در بازار پنبه فروشان بغداد گفت: ابوالحسن علی بن احمد بن علی عقیقی در بغداد نزد علی بن عیسی بن جراح که در دولت بنی عباس بود رفت و در مورد زمین کشاورزی که داشت از علی بن عیسی درخواستی کرد. او در جوابش گفت: تو در این شهر فامیل زیادی داردی، اگر بنا باشد هر چه را که از ما درخواست میکنند بپردازیم، از توان ما خارج است. عقیقی گفت: پس من هم درخواستم را از کسی میخواهم که برآوردن خواهش من در دست اوست. علی بن عیسی گفت: این شخص کیست؟ گفت: خداست. و بعد با عصبانیت بیرون رفت و در این باره گفت: از آنجا بیرون رفتم و با خودم میگفتم: خداوند متعال از هر بلاء و هلاکتی صبر و مقاومت عنایت میکند، و هر مصیبتی را
هالک، ودرک من کلّ مصیبة، قال: فانصرفت، فجاءنی الرسول من عند الحسین بن روح رضیاللهعنه
فشکوت إلیه فذهب من عندی فأبلغه فجاءنی الرسول بمائة درهم عدد ووزن مائة درهم ومندیل وشیء من حنوط وأکفان وقال لی:
مولاک یقرئک السلام ویقول: إذا همّک أمر أو غمّ فامسح بهذا المندیل وجهک فإنّ هذا مندیل مولاک وخذ هذه الدراهم وهذا الحنوط وهذه الأکفان، وستقضی حاجتک فی هذه اللّیلة، فإذا قدمت إلی مصر مات محمّد بن إسماعیل من قبلک بعشرة أیّام، ثمّ متّ بعده فیکون هذا کفنک وهذا حنوطک وهذا جهازک.
[قال:] فأخذت ذلک وحفظته وانصرف الرسول وإذا أنا بالمشاعل علی بابی والباب یدقّ فقلت لغلامی خیر: یا خیر أنظر أیّ شیء هو ذا؟ فقال: هذا غلام حمید بن محمّد الکاتب ابن
تلافی میکند. از آنجا که برگشتم، پیکی از طرف حسین بن روح رحمهالله نزد من آمد، من هم در این مورد به او شکایت کردم. پیک رفت و شکایتم را به حسین بن روح رساند و پس از آن نزد من برگشت و صد درهم پول نقد، دستمالی، مقداری حنوط و چند پارچه کفنی برایم آورد و به من گفت: مولای تو سلام میرساند و میفرماید: هر زمان که مسألهای تو را اندوهگین و ناراحت کرد، این دستمال را روی صورتت بکش، چون این دستمال مولای تو [امام زمان علیهالسلام] است، این درهمها و حنوط و کفنها را بگیر، حاجتی هم که داری در همین امشب برآورده میشود. وقتی که به مصر رفتی ده روز قبل از تو محمّد بن اسماعیل میمیرد و بعد از او تو از دنیا میروی، این هم کفن و حنوط توست و این [پولها] هم برای مخارج مرگ تو خواهد بود.
آنها را گرفته و نگه داشتم، پیک هم برگشت. یکدفعه متوجّه شدم که درب خانهام مشعلهایی روشن است و در را میکوبند، به غلامم که اسمش خیر بود، گفتم: ای خیر! ببین چه خبر است؟ خیر گفت: غلام حمید بن محمّد کاتب، پسر عموی وزیر است. او
عمّ الوزیر فأدخله إلیّ، فقال لی: قد طلبک الوزیر ویقول لک مولای حمید: ارکب إلیّ.
[قال:] فرکبت وفتحت الشوارع والدروب [وجئت] إلی شارع الوزانین فإذا بحمید قاعد ینتظرنی، فلمّا رآنی أخذ بیدی ورکبنا فدخلنا علی الوزیر فقال لی الوزیر: یا شیخ قد قضی اللّه حاجتک واعتذر إلیّ ودفع إلیّ الکتب مکتوبة مختومة قد فرغ منها، قال: فأخذت ذلک وخرجت.
قال: وقال أبومحمّد الحسن بن محمّد: فحدّثنا أبوالحسن علیّ بن أحمد العقیقیّ بنصیبین بهذا وقال لی: ما خرج هذا الحنوط إلاّ إلی عمّتی فلانة فلم یسمّها وقد نعیت إلیّ نفسی، وقد قال لی الحسین بن روح رحمهالله: إنّی أملّک الضیعة وقد کتب لی بالّذی أردت فقمت إلیه وقبّلت رأسه وعینیه وقلت له: یا سیّدی أرنی الأکفان والحنوط والدّراهم، قال: فأخرج لی الأکفان
را به منزل آورد، غلام حمید به من گفت: وزیر تو را دعوت کرده و مولایم حمید هم گفته: سوار شو و بیا.
من هم سوار شدم و راهها را طی کردم، تا اینکه به خیابان ترازوداران رسیدم، دیدم که حمید نشسته و منتظر من است، تا مرا دید دستم را گرفته و با هم سوار مرکب شده و نزد وزیر رفتیم. وزیر به من گفت: ای شیخ! خداوند تبارک و تعالی حاجت تو را برآوردهکرد. از من عذر خواهی کرد و نامههایی را که نوشته و مهر و موم شده بودند به
من داد. من هم نامهها را [که احکامی درباره زمینهایم بود] گرفتم وبیرون آمدم.
ابو محمّد حسن بن محمّد گفته است: این حدیث را ابوالحسن علی بن احمد عقیقی در نصیبین برای ما نقل کرده و گفت: این حنوط فقط برای عمه من فلانی بیرون آمده - اسم عمه را نبرد - [یعنی با آمدن حنوط برای من] خبر مرگ من داده شد. حسین بنروح رحمهالله به من گفت که زمین کشاورزی را مالک میشوم و بعد درخواستی را که داشتم برایم [به محضر حجّت علیهالسلام] نوشت. [ابومحمّد میگوید:] من بلند شدم، سر و چشم او رابوسیدم و به او گفتم: ای آقای من! کفنها و حنوط و درهمها را به من نشان بده. کفنها را بیرون آورد،
فإذا فیه برد حبر مسّهم من نسج الیمن وثلاثة أثواب مرویّ وعمّامة وإذا الحنوط فی خریطة فأخرج الدّراهم فوزنها مائة درهم وعددها مائة درهم.
فقلت له: یا سیّدی هب لی منها درهما أصوغه خاتما، فقال: (و) کیف یکون ذلک، خذ من عندی ما شئت فقلت: أرید من هذه وألححت علیه وقبّلت رأسه (وعینیه) ،فأعطانی درهما شددته فی مندیلی وجعلته فی کمّی.
فلمّا صرت إلی الخان فتحت زنفیلجة معی وجعلت المندیل فی الزنفیلجة وفیه الدّرهم مشدود، وجعلت کتبی ودفاتری (فیها) وأقمت أیّاما، ثمّ جئت أطلب الدرهم فإذا الصرّة مصرورة بحالها ولا شیء فیها، فأخذنی شبه الوسواس، فصرت إلی باب العقیقیّ، فقلت لغلامه خیر، أرید الدخول إلی الشیخ فأدخلنی إلیه فقال لی: ما لک یا سیّدی؟
دیدم بُردی خطدار از بافتههای یمن و سه پارچه مرویّ و یک عمامه بود، بعد حنوط را دیدم که در پارچه پیچیده بود و درهمها هم از نظر وزن و عدد صد درهم بود.
به ابوالحسن گفتم: ای آقای من! یکی از آن درهمها را به من ببخشید تا با آن انگشتری بسازم. ابوالحسن گفت: چگونه میشود این کار را کرد، هر چه میخواهی از مال خودم بگیر. گفتم: من از این درهمها میخواهم. خیلی اصرار کردم و سر و چشمش را بوسیدم، او هم یکی از آن درهمها را به من داد.
درهم را در دستمالی گذاشتم و دستمال را هم در آستینم قرار دادم.
وقتی به کاروانسرا رفتم، زنبیلی را که کتابها و دفترهایم داخل آن بود باز کردم و دستمال را که محکم بسته بودم داخل زنبیل گذاشتم. چند روزی از این ماجرا گذشت، به سراغ درهم رفتم، گره دستمال را که همان طور بسته و محکم به حال خودش بود باز کردم، امّا چیزی داخل آن نبود. متعجب شدم و با وسواس و دقت بیشتر گشتم [امّا از درهم خبری نبود، فورا] به خانه عقیقی رفتم و به غلامش خیر، گفتم: میخواهم به خدمت شیخ برسم. خیر مرا به خدمت شیخ برد و گفت: چه اتفاقی افتاده، آقای من؟
فقلت: الدرهم الّذی أعطیتنی ما أصبته فی الصرّة، فدعا بزنفیلجة وأخرج الدراهم فإذا هی مائة عددا ووزنا، ولم یکن معی أحد أتّهمه فسألته ردّه إلیّ، ثمّ خرج إلی مصر وأخذ الضیعة ومات قبله محمّد بن إسماعیل بعشرة کما قیل: ثمّ توفّی رحمهالله وکفّن فی الأکفان الّتی دفعت إلیه.
266 - وأخبرنا جماعة، عن أبی جعفر محمّد بن علیّ بن الحسین بن موسی بن بابویه وأبی عبد اللّه الحسین بن علیّ أخیه قالا: حدّثنا أبوجعفر محمّد بن علیّ الأسود رحمهالله قال: سألنی علیّ بن الحسین بن موسی بن بابویه رضیاللهعنه بعد موت محمّد بن عثمان العمریّ قدس اللّه روحه
خطاب به شیخ گفتم: درهمی که شما به من بخشیده بودید را در کیسهاش پیدا نکردم.
شیخ زنبیل خودش را خواست و درهمها را که داخل آن بود بیرون آورد و شمرد، دیدم که دقیقا صد درهم است، هم از نظر عدد و هم وزن.
در این ماجرا کسی همراه من نبود که به او شکّ کنم یا متهمش کنم و از او بخواهم که آن را به من برگرداند [فهمیدم که معجزهای رخ داده که درهم از دستمال بسته شده و گره خورده داخل زنبیل من در کاروانسرا، سر از زنبیل عقیقی در آورده].(1)
عقیقی به مصر رفت و اراضی زراعیاش را گرفت و همان طور که به او گفته شده بود، محمّد بن اسماعیل ده روز پیش از او از دار دنیا رفت و پس از او هم عقیقی به رحمت حقّ رفت و در همان کفنهایی که به او داده شده بود کفن شد. خدا رحمتش کند.
22 / 266 - محمّد بن علی اسود گفته است: بعد از مرگ محمّد بن عثمان عمری قدسسره،
علی بن حسین بن موسی بن بابویه رحمهالله از من خواهش کرد که از ابوالقاسم حسین بن روح در خواست کنم تا از وجود مق-دّس حضرت حجّت علیهالسلام خ-واهش ن-ماید که حضرت به
1) . در کتاب کمال الدین عین این حکایت نقل شده و در این بخش آمده است که عقیق اِباکرده و درهم را نداد و در اوّل حکایت هم تاریخ این ماجرا را سال دویست و نود و هشت ذکر کرده است.
أن أسأل أباالقاسم الروحی قدس اللّه روحه أن یسأل مولانا صاحب الزّمان علیهالسلام أن یدعو اللّه أن یرزقه ولدا (ذکرا).
قال: فسألته فأنهی ذلک، ثمّ أخبرنی بعد ذلک بثلاثة أیّام أنّه قد دعا لعلیّ بن الحسین رحمهالله فإنّه سیولد له ولد مبارک ینفع اللّه به، وبعده أولاد.
قال أبوجعفر محمّد بن علیّ الأسود: وسألته فی أمر نفسی أن یدعو لی أن أرزق ولدا (ذکرا) فلم یجبنی إلیه وقال لی لیس إلی هذا سبیل قال: فولد لعلیّ بن الحسین رضیاللهعنه تلک السنة [ابنه] محمّد بن علیّ وبعده أولاد ولم یولد لی.
قال أبوجعفر بن بابویه: وکان أبوجعفر محمّد بن علیّ الأسود کثیرا ما یقول لی - إذا رآنی أختلف إلی مجلس شیخنا محمّد بن الحسن بن الولید رضیاللهعنه وأرغب فی کتب العلم
درگاه خداوند دعا کند تا خداوند متعال به او فرزند پسری کرامت فرماید.
از ابوالقاسم خواهش کردم که مسأله را به عرض حضرت برساند، او هم قبول کرد، سه روز بعد به من خبر داد که امام زمان علیهالسلام برای علی بن حسین [ابن بابویه پدر شیخ صدوق] دعا کردهاند و به زودی فرزند مبارکی خداوند به او میدهد که برایش نافع بوده و به وسیله آن نفع زیادی به او میدهد. بعد از او هم چند فرزند دیگر عطا میفرماید.
در خصوص خودم از ابوالقاسم خواهش کردم که حضرت دعا کنند تا خداوند تبارک وتعالی به من هم فرزند پسری کرامت فرماید. ابوالقاسم خواهشم را قبول نکرد و گفت: این امر شدنی نیست و راهی ندارد.
در همان سال برای علی بن الحسین پسری متولد شد که محمّد نامیده شد و بعد از او هم اولاد دیگری برایش به دنیا آمد، امّا من صاحب فرزند نشدم.
ابو جعفر محمّد بن علی بن بابویه [شیخ صدوق] گفته است: هر وقت محمّد بن علی اسود مرا میدید که به مجلس استادم محمّد بن حسن بن ولید رحمهالله میروم و در تحصیل
وحفظه -: لیس بعجب أن تکون لک هذه الرغبة فی العلم وأنت ولدت بدعاء الإمام علیهالسلام.
267 - وقال أبوعبد اللّه بن بابویه: عقدت المجلس ولی دون العشرین سنة، فربّما کان یحضر مجلسیجعفر محمّد بن علیّ الأسود، فإذا نظر إلی إسراعیالأجوبة فی الحلال والحرام یکثر التعجّب لصغر سنّی، ثمّ یقول لا عجب لأنّک ولدت بدعاء الإمام علیهالسلام.
268 - وأخبرنا جماعة، عن محمّد بن علیّ بن الحسین بن موسی بن بابویه قال: أخبرنا محمّد بن علیّ بن متیل قال: کانت امرأة یقال لها: زینب من أهل آبة، وکانت امرأة محمّد بن عبدیل الآبی معها ثلاثمائة دینار، فصارت إلی عمّی جعفر بن أحمد بن متیل وقالت: أحبّ أن یسلّم هذا المال من یدی إلی ید أبی القاسم بن روح رضیاللهعنه قال:
فأنفذنی معها أترجم عنها فلمّا دخلت علی أبی القاسم بن روح رضیاللهعنه أقبل علیها بلسان
و حفظ علم، رغبت و تلاش داشتم، میگفت: این رغبت تو در یادگیری علم، امر عجیبی نیست، چرا که تو با دعای امام زمان علیهالسلام متولّد شدهای.
23 / 267 - ابو عبداللّه بن بابویه [شیخ صدوق] گفته است: وقتی سنّم کمتر از بیست سال بود، مجلس درسی برپا کردم و بعضی اوقات ابوجعفر محمّد بن علی اسود هم به مجلس من میآمد، وقتی که میدید با وجود کمی سن در پاسخ دادن از حلال و حرام حاضر جواب هستم، بسیار تعجب میکرد و بعد از آن میگفت: این ذکاوت از تو عجیب نیست، چون به برکت دعای امام علیهالسلام متولد شدهای.
24 / 268 - محمّد بن علی بن متیل گفته است: زنی بود از اهل «آبه» به نام زینب که همسر محمّد بن عبدیل آبی بود، مبلغ سیصد دینار همراهش بود که به نزد عموی من جعفر بن احمد بن متیل آمد و گفت: دوست دارم این مال را با دست خودم به دست ابوالقاسم حسین به روح بسپارم. عمویم مرا همراه با آن زن فرستاد تا مترجم او باشم [به
جهت اینکه او زبانش عربی نبود]. همین که به محضر ابوالقاسم حسین بن روح
آبی فصیح فقال لها: «زینب چونا چون بدا کولیه جونسته» ومعناه کیف أنت وکیف کنت وما خبر صبیانک فاستغنت من الترجمة وسلّمت المال ورجعت.
269 - وأخبرنی جماعة، عن أبی جعفر محمّد بن علیّ بن الحسین بن موسی بن بابویه قال: حدّثنی محمّد بن إبراهیم بن إسحاق الطالقانیّ قال: کنت عند الشیخ أبی القاسم بن روح رضیاللهعنه مع جماعة فیهم علیّ بن عیسی القصریّ، فقام إلیه رجل فقال: إنّی أرید أن أسألک عن شیء فقال له: سل عمّا بدا لک وذکر مسائل ذکرناها فی غیر هذا الموضع.
رسیدم ایشان با زبان فصیح آبی به زینب گفت: زینب چونا، چون بدا، کولیه جونسته؛(1)
در بحارالانوار که از کمال الدین نقل شده آمده است: «چونا چویدا کواید چون ایقنه». به نظر میرسد از مجموع نسخ عبارت صحیح این باشد که چونی = یعنی چگونه هستی - چطوری - حال شما چطور است. چون بدی [یا چون بدا] یعنی چگونه بودی - قبلاً در چه حالی بودی. کوبیه [یا کواند یا کوالید] یعنی فرزندان - بچهها - خانواده - چونسته [یا چون استه] یعنی چطورند - چطور هستند. این عبارت فارسی دری است که اساس زبان ایران زمین بوده و از غنای خاص خودش برخوردار است و تا قرن هفتم هجرت گویش غالب مردم ایران به همین صورت فارسی دری بوده است و از آن دچار تحول شده و پس از تغییرات بسیار به حالت امروزی در آمده است.
یعنی زینب حال تو چطور است و حال شما چطور بود و از فرزندانت چه خبر؟ بنابراین زن از وجود مترجم بینیاز شد و احتیاجی به ترجمه نبود [به دلیل اینکه حسین بن روح به زبان او کاملاً آگاه بود]. زن مال را به او تسلیم کرده و برگشت.
25 / 269 - محمّد بن ابراهیم بن اسحاق طالقانی گفته است: من به همراه عدّهای؛ از جمله علی بن عیسی قصری در خدمت شیخ ابوالقاسم حسین بن روح رحمهالله بودیم که مردی بلند شد و خطاب به شیخ گفت: میخواهم سؤالی از شما بپرسم. گفتند: از هر آنچه که برایت پیش آمده سؤال کن. مسائلی را پرسید که ما آنها را در جای دیگری ذکر کردیم.
1) . در حاشیه نسخه منتشره توسط مؤسسه معارف اسلامیه که حقا تحقیق جامعی بوده و اختلاف نسخ به شکل خوبی در آن درج شده، آمده است: در دو نسخه خطی کتابخانه آستان قدس رضوی و کتابخانه مدرسه فیضیه قم، عبارت فوق به این شکل است که «چونی چون بدی» که نسبت به نسخه بالا واضحتر و فصیحتر است و نسبت به نسخه ما صحیحتر است.
قال محمّد بن إبراهیم بن إسحاق: فعدت إلی الشیخ أبی القاسم بن روح رضیاللهعنه من الغد وأنا أقول فی نفسی: أ تراه ذکر لنا أمس من عند نفسه؟ فابتدأنا فقال: یا محمّد بن إبراهیم لئن أخّر من السّماء فتخطفنی الطیر أو تهوی بی الریح من مکان سحیق أحبّ إلیّ من [أن] أقول فی دین اللّه - عزّوجلّ - برأیی ومن عند نفسی بل ذلک عن الأصل، ومسموع من الحجّة علیهالسلام.
270 - وأخبرنی جماعة، عن أبی عبد اللّه الحسین بن علیّ بن الحسین بن موسی بن بابویه قال: حدّثنی جماعة من أهل بلدنا المقیمین کانوا ببغداد فی السنة الّتی خرجت القرامطة علی الحاجّ وهی سنة (تناثر) الکواکب أنّ والدی رضیاللهعنه کتب إلی الشیخ أبی القاسم الحسین بن روح رضیاللهعنه یستأذن فی الخروج إلی الحجّ.
فردای آن روز در محضر شیخ ابوالقاسم نشسته بودم و با خودم میگفتم: دیدی جوابهایی که داد از خودش بود [نه از جانب امام علیهالسلام]؟
پیش از آن که حرفی بزنم، شیخ شروع کرده و فرمود: ای محمّد بن ابراهیم! اگر من از آسمان بیفتم و طعمه پرندگان بشوم و یا اینکه باد سختی مرا از مکان بلندی بیندازد، بیشتر دوست دارم تا اینکه در دین خداوند عزّوجلّ از خودم حرفی بزنم و رأی بدهم، بلکه آنچه را که گفتم از اصل و اساس دین بوده و از حضرت حجّت علیهالسلام شنیده شده است.
26 / 270 - ابوعبداللّه حسین بن علی بن موسی بن بابویه گفته است: جماعتی از اهل شهرمان که در بغداد اقامت داشتند در سالی که قرامطه(1)
بر علیه حجاج قیام کردند و سال پراکنده شدن ستارگان بود، برای من نقل کردند: پدرم در ضمن نامهای از محضر شیخ ابوالقاسم حسین بن روح اجازه خواست تا به حجّ مشرف شود.
1) . قرامطه یکی از فرق و شعبههای اسماعیلیه هستند که معتقد بودند، پس از امام صادق علیهالسلام محمّد بن اسماعیل نوه امام جعفر صادق علیهالسلام امام است و او همان امام مهدی علیهالسلام و زنده بوده و از دنیا نرفته است. این فرقه سالهاست که منقرض شده و اثری از آنها نیست.
فخرج فی الجواب لا تخرج فی هذه السنة فأعاد فقال: هو نذر واجب أ فیجوز لی القعود عنه؟ فخرج الجواب: إن کان لا بدّ فکن فی القافلة الأخیرة فکان فی القافلة الأخیرة فسلم بنفسه وقتل من تقدّمه فی القوافل الأخر.
271 - وأخبرنی جماعة، عن محمّد بن علیّ بن الحسین قال: حدّثنا أبو محمّد عمّار بن الحسین بن إسحاق الأسروشنی قال: حدّثنا أبوالعبّاس أحمد بن الحسن بن أبی صالح الخجندیّ وکان قد ألحّ فی الفحص والطلب، وسار فی البلاد وکتب علی ید الشیخ أبی القاسم بن روح رضیاللهعنه إلی الصاحب علیهالسلام یشکو تعلّق قلبه واشتغاله بالفحص والطلب، ویسأل الجواب بما تسکن إلیه نفسه، ویکشف له عمّا یعمل علیه قال: فخرج إلیّ توقیع نسخته:
جواب آمد که امسال از شهر خارج نشو. پدرم دوباره درخواستش را مطرح کرد و گفت: حجّی که برایش اجازه میخواهم نذر واجب است، آیا نرفتن به حجّ و نشستن در خانه، جایز است؟
جواب آمد: اگر چارهای نیست و باید بروی، با آخرین قافله برو. پدرم با همان قافله آخری عازم شد و از غارت سالم ماند ولی کسانی که در قافلههای قبلی بودند همگی کشته شدند.
27 / 271 - ابو محمّد عمار بن حسین بن اسحاق اسروشنی گفته است: ابوالعباس احمد بن حسن بن ابی صالح خجندی که برای پیدا کردن حضرت خیلی جست و جو کرده و به شهرهای مختلف مسافرت کرد، به وسیله شیخ ابوالقاسم حسین بن روح رحمهالله به وجود مقدّس حضرت صاحب علیهالسلام نامه نوشته و از شیفتگی قلب و زحمت به جست و جو و پیدا کردن حضرت شکایت کرد [که این عمل همه زندگی او را تحت تأثیر قرار داده] و جوابی را درخواست کرد که موجب تسکین و آرامش قلب او شده و گشایش برایش ایجاد کند. خود او میگوید: توقیعی به این ترتیب برای من از طرف حضرت خارج شد:
«مَنْ بَحَثَ فَقَدْ طَلَبَ وَمَنْ طَلَبَ فَقَدْ ذَلَّ وَمَنْ ذَلَّ فَقَدْ أَشاطَ وَمَنْ أَشاطَ فَقَدْ أَشْرَکَ».
قال: فکففت عن الطلب وسکنت نفسی وعدت إلی وطنی مسرورا والحمد للّه.
272 - وأخبرنی جماعة، عن أبی غالب أحمد بن محمّد الزراریّ قال: جری بینی وبین والده أبی العبّاس - یعنی ابنه - من الخصومة والشرّ أمر عظیم ما لا یکاد أن یتّفق وتتابع ذلک وکثر إلی أن ضجرت به، وکتبت علی ید أبی جعفر أسأل الدعاء فأبطأ عنّی الجواب مدّة، ثمّ لقینی أبوجعفر فقال:
قد ورد جواب مسألتک، فجئته فأخرج إلیّ مدرجا فلم یزل یدرجه إلی أن أرانی فصلاً منه فیه: وَأَمَّا الزَّوْجُ وَالزَّوْجَةُ فَأَصْلَحَ اللّهُ بَیْنَهُما، فلم تزل علی حال الإستقامة ولم یجر بیننا
هر کسی مرا جست و جو کند در پی طلب و پیدا کردن من میافتد، و هر که در پیطلبم باشد [دشمنان را] راهنمایی کرده [و من را به مردم نشان میدهد] و هر که دشمنان را به سمت من راهنمایی کند باعث قتل من شده جانم را به خطر انداخته، و هر کس که جان مرا به خطر بیندازد، مشرک است.
با دیدن این توقیع شریف از جست و جو دست برداشتم و قلبم آرام شد و با خوشحالی به وطنم برگشتم، الحمدللّه.
28 / 272 - احمد بن محمّد زراری گفته است: بین من و مادر ابوالعباس [همسرم] خصومت و درگیری شدید اتفاق افتاد که هیچ راهی برای توافق به نظر نمیرسید. این وضعیت آن قدر ادامه یافت که من متنفر و منزجر شدم و به وسیله ابوجعفر به محضر حضرت حجّت علیهالسلام نامهای نوشته و تقاضای دعا کردم. جواب مدّتی به تأخیر افتاد، چندی بعد ابوجعفر مرا دید و گفت: جواب سؤال شما آمده است. به خدمت او رفتم، دفتری را بیرون آورد و شروع کرد به ورق زدن، در همین حال بود که یکی از بندهای نوشته دفتر را دیدم که نوشته بود: و امّا ماجرای زن و شوهر؛ پس خداوند بین آنها اصلاح کرد.
بعد ذلک شیء ممّا کان یجری، وقد کنت أتعمّد ما یسخطها فلا یجری [فیه] منها شیء. هذا معنی لفظ أبی غالب رضیاللهعنه أو قریب منه.
قال ابن نوح: وکان عندی أنّه کتب علی ید أبی جعفر بن أبی العزاقر - قبل تغیره وخروج لعنه علی ما حکاه ابن عیّاش إلی أن حدّثنی بعض من (سمع ذلک معی) أنّه إنّما عنی أباجعفر الزجوزجی رضیاللهعنه وأنّ الکتاب إنّما کان من الکوفة، وذلک أنّ أباغالب قال لنا: کنّا نلقی أباالقاسم الحسین بن روح رضیاللهعنه قبل أن یقضی الأمر إلیه صرنا نلقی أباجعفر بن الشلمغانی ولا نلقاه.
وحدّثنا بهاتین الحکایتین مذاکرة لم أقیدهما [بالکتابة] وقیّدهما غیری، إلاّ أنّه کان یکثر
از آن به بعد زندگی سالم و بدون دغدغهای داشتیم و هیچ یک از مواردی که قبلاً اتفاق میافتاد پیش نیامد. حتی من گاهی اوقات عمدا کاری میکردم تا همسرم را ناراحت کنم و موجبات عصبانیت او را فراهم کنم، ولی او اصلاً ناراحت نمیشد.
این معنا عین کلام ابوغالب است، یا اینکه نزدیک به مضمون و الفاظ اوست.
ابن نوح گفته: من گمان میکردم که ابن غالب نامه را بنا به آنچه که ابن عیاش نقل کرده به توسط ابی جعفر بن ابی عزاقر قبل از آن که منحرف شده و در موردش لعن بیاید فرستاده است، تا اینکه یکی از دوستان که همراه من این مطلب را شنید نقل کرد که مقصود از ابا جعفر، ابا جعفر زجوزجی است - که خداوند از او راضی باشد - نه ابن ابی عزاقر و نامه هم از کوفه فرستاد شده است. چنانکه خود ابوغالب به ما گفت: ابوالقاسم حسین بن روح رحمهالله را پیش از اینکه به امر وکالت از طرف حضرت مأمور شود، ملاقات کردیم و رفتیم که ابا جعفر بن شلمغانی را ملاقات کنیم، امّا ایشان را ندیدیم.
ابن نوح گفته که این دو حکایت را برای ما به عنوان مذاکره و در بین صحبت کردن نقل کردند و من آنها را ننوشتم، ولی شخص دیگری آنها رانوشت. البته ابوغالب هم این
ذکرهما والحدیث بهما حتّی سمعتهما منه ما لا أحصی، والحمد للّه شکرا دائما وصلّی اللّه علی محمّد وآله وسلّم.
273 - وأخبرنی جماعة، عن أبی جعفر محمّد بن علیّ بن الحسین قال: حدّثنی محمّد بن إبراهیم بن إسحاق الطالقانی رحمهالله قال: کنت عند الشیخ أبی القاسم الحسین بن روح رضیاللهعنه مع جماعة (منهم) علیّ بن عیسی القصریّ فقام إلیه رجل فقال: إنّی أرید أن أسألک عن شیء فقال له: سل عمّا بدا لک، فقال الرجل: أخبرنی عن الحسین علیهالسلام أ هو ولیّ اللّه؟ قال: نعم قال: أخبرنی عن قاتله لعنه اللّه أ هو عدوّ اللّه؟ قال: نعم، قال الرجل: فهل یجوز أن یسلّط اللّه - عزّوجلّ - عدوّه علی ولیّه؟
فقال له أبوالقاسم قدسسره: افهم عنّی ما أقول لک، اعلم أنّ اللّه تعالی لایخاطب النّاس بمشاهدة
دو حکایت را زیاد نقل میکرد، به طوری که من این دو را خیلی از او شنیدهام. حمد و سپاس و شکر دائم مخصوص خداوند است و درود و سلام خداوند بر محمّد و آل آن حضرت باد.
29 / 273 - محمّد بن ابراهیم بن اسحاق طالقانی رحمهالله گفته: من در خدمت شیخ ابوالقاسم حسین بن روح رحمهالله بودم که جماعتی؛ از جمله علی بن عیسی قصری هم آنجا بودند. مردی بلند شد و به شیخ گفت: میخواهم در مورد چیزی از تو سؤالی بپرسم. شیخ ابوالقاسم گفت: از هر چه که برایت پیش آمده بپرس. مرد گفت: به من خبر بده که آیا حسین بن علی علیهماالسلام ولی خداست؟ شیخ فرمود: بله. گفت: از قاتلش به من خبر بده که خدا لعنتش کند، آیا دشمن خداست؟ شیخ فرمود: بله. مرد گفت: آیا درست است که خداوند دشمنش را بر دوستش مسلّط کند؟
ابوالقاسم حسین بن روح قدسسره در جواب گفت: آنچه را که برای تو میگویم بفهم؛ بدان که خداوند تبارک وتعالی مردم را با مشاهده چشم سرشان مخاطب قرار نمیدهد، و با
العیان، ولا یشافههم بالکلام، ولکنّه جلّت عظمته یبعث إلیهم رسلاً من أجناسهم وأصنافهم بشرا مثلهم، ولو بعث إلیهم رسلاً من غیر صفتهم وصورهم لنفروا عنهم، ولم یقبلوا منهم، فلمّا جاؤوهم وکانوا من جنسهم یأکلون ویمشون فی الأسواق قالوا لهم: أنتم مثلنا لا نقبل منکم حتّی تأتوا بشیء نعجز عن أن نأتی بمثله فنعلم أنّکم مخصوصون دوننا بما لا نقدر علیه، فجعل اللّه - عزّوجلّ - لهم المعجزات الّتی یعجز الخلق عنها.
فمنهم: من جاء بالطوفان بعد الإعذار والإنذار، فغرق جمیع من طغی وتمرّد، ومنهم: من ألقی فی النار فکانت علیه بردا وسلاما ومنهم: من أخرج من الحجر الصّلد الناقة وأجری
آنها به صورت شفاهی تکلم نمیکند [خودش مستقیم با مردم سخن نمیگوید]،
بلکه ذات اقدس و با عظمت الهی برای مردم پیامبرانی از جنس و نوع خودشان و مثل خودشان فرستاد، و چنانچه پیامبرانی غیر از صنف خودشان میفرستاد، مردم از آنها دوری میکردند و دعوت آنها را نمیپذیرفتند، پس وقتی که پیامبرانی برای هدایت مردم آمدند که از جنس خودشان بودند، غذا میخوردند و در بازار رفت و آمد میکردند، آنها گفتند: شما که مثل خود ما هستید، لذا دعوت شما را قبول نمیکنیم، مگر اینکه معجزهای بیاورید که ما از آوردن مثل آن عاجز باشیم، تا به وسیله دیدن آنچه که قادر به آوردن آن نیستیم، بدانیم که شما با ما فرق دارید. چنین بود که پروردگار عالم برای آنها معجزاتی قرار داد که خلق در آوردن آن عاجزند.
از جمله آن پیامبران کسی است که بعد از اتمام حجّت و دعوت به حقّ و ترساندن مردم از عذاب و هدایت نشدن مردم، طوفان آورد و کلیه متمردّین و افراد طغیانگر را در آب غرق کرد [یعنی حضرت نوح علیهالسلام].
یکی دیگر از آنها کسی است که در آتش انداخته شد و آتش بر او سرد و سلامت گردید [حضرت ابراهیم علیه السلام]؛ و آن دیگری کسی است که از دل سنگ سخت، شتر ماده
من ضرعها لبنا، ومنهم: (من) فلق له البحر، وفجر له (من الحجر) العیون وجعل له العصا الیابسة ثعبانا تلقف ما یأفکون، ومنهم: من أبرأ الأکمه [والأبرص] وأحیی الموتی بإذن اللّه وأنبأهم بما یأکلون وما یدّخرون فی بیوتهم ومنهم: من انشقّ له القمر وکلّمته البهائم مثل البعیر والذئب وغیر ذلک.
فلمّا أتوا بمثل ذلک، وعجز الخلق من أممهم أن یأتوا بمثله کان من تقدیر اللّه جلّ جلاله ولطفه بعباده وحکمته أن جعل أنبیاءه مع هذه المعجزات فی حال غالبین، وأخری مغلوبین وفی حال قاهرین، وأخری مقهورین ولو جعلهم - عزّوجلّ - فی جمیع أحوالهم غالبین وقاهرین، ولم یبتلهم ولم یمتحنهم، لاتخذهم النّاس آلهة من دون اللّه - عزّوجلّ - ولما عرف فضل صبرهم علی البلاء والمحن والاختبار.
بیرون آورد که از سینهاش شیر جاری بود [حضرت صالح علیهالسلام] و بعضی از ایشان کسی است که دریا برایش شکافته شد و از سنگ، چشمه برایش جوشید و عصای خشک او اژدهایی شد که جادوی ساحران دروغگو را بلعید [حضرت موسی علیهالسلام] و از آنها کسی است که جذامی را شفا و بیماری برص را مرتفع و مرده را به اذن اللّه زنده میکرد و مردم را به آنچه که میخوردند و آنچه که در خانههایشان ذخیره کرده بودند،
خبر میداد [حضرت عیسی علیهالسلام ]و از جمله آنها کسی است که ماه برای او شکافته شد و چهارپایانی مثل شتر و گرگ و دیگر حیوانات با او سخن گفتند [پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله].
پس وقتی که پیامبران امثال این معجزات که مردم از آوردن مثل آنها عاجز بودند را ارائه کردند، تقدیر و حکمت و لطف خداوند متعال بر بندگانش به این تعلق گرفت که با وجود این معجزات، انبیایش را گاهی غالب و پیروز، و گاهی مغلوب و شکست خورده، گاهی قاهر و توانا، و گاهی هم مقهور و ناتوان قرار دهد و اگر آنها را در تمام حالات و همیشه غالب و قاهر قرار میداد و ایشان را مبتلا و مورد امتحان قرار نمیداد، حتما مردم آنها را خدا میدانستند و خداوند تبارک و تعالی را نمیپرستیدند و از طرفی [اگر آن مشکلات نبود] برتری و فضل صبر آنها در مقابل بلاء و سختی و آزمایشات الهی شناخته نمیشد.
ولکنّه جعل أحوالهم فی ذلک کأحوال غیرهم، لیکونوا فی حال المحنة والبلوی صابرین وفی [حال] العافیة والظهور علی الأعداء شاکرین، ویکونوا فی جمیع أحوالهم متواضعین غیر شامخین ولا متجبّرین ولیعلم العباد أنّ لهم علیهمالسلام إلها هو خالقهم ومدبّرهم فیعبدوه ویطیعوا رسله، ویکونوا حجّة للّه ثابتة علی من تجاوز الحدّ فیهم وادّعی لهم
الربوبیّة، أو عاند وخالف وعصی وجحد بما أتت به الأنبیاء والرسل ولیهلک من هلک عن بیّنة ویحیا من حیّ عن بیّنة.
قال محمّد بن إبراهیم بن إسحاق رضیاللهعنه: فعدت إلی الشیخ أبی القاسم الحسین بن روح قدسسره من الغد وأنا أقول فی نفسی: أ تراه ذکر لنا یوم أمس [من] عند نفسه؟ فابتدأنی فقال:
امّا خداوند متعال پیامبران را هم در این جهت مثل دیگران قرارداد تا اینکه در بلا و سختی شکیبا بوده و در وقت عافیت و پیروزی بر دشمنانشان، به درگاه خداوند شکرگزاری کنند و در همه احوال، متواضع و فروتن باشند و متکبر و مغرور و خود پسند نباشند.
خلق هم این را بدانند که آنها خداوندی دارند که خالق و مدبّر ایشان است، بنابراین خداپرست شده و از انبیا و پیامبران الهی اطاعات کنند و علاوه بر این برعلیه کسانی که از حدود تعیین شده برای آنها تجاوز کرده و مدّعی خدایی و ربوبیت انبیا شدهاند و همچنین بر معاندین و دشمنان و مخالفان و گناهکاران و کسانی که وحی الهی را که انبیا آوردهاند انکار میکنند، حجّت خداوند باشند؛ «تا هر کسی که هلاک میشود از روی دلیل و برهان بوده و هر کسی که زنده میماند [و هدایت میشود ]براساس دلیل و برهان باشد».(1)
محمّد بن ابراهیم بن اسحاق قدسسره گفته است: فردای آن روز به خدمت شیخ ابوالقاسم حسین بن روح رسیدم و با خودم میگفتم که دیروز دیدی که شیخ جواب را از خودش داد [نه از جانب حضرت حجّت علیهالسلام]؟ در همین فکر بودم که شیخ ابتدا به صحبت
1) . سوره انفال / آیه 42.
یا محمّد بن إبراهیم لئن أخّر من السّماء فتخطفنی الطیر أو تهوی بی الریح من مکان سحیق أحبّ إلیّ من أن أقول فی دین اللّه برأیی ومن عند نفسی، بل ذلک من الأصل ومسموع من الحجّة صلوات اللّه وسلامه علیه.
وقد ذکرنا طرفا من الأخبار الدالّة علی إمامة ابن الحسن علیهالسلام وثبوت غیبته ووجود عینه لأنّها أخبار تضمّنت الإخبار بالغائبات وبالشیء قبل کونه علی وجه خارق للعادة، لا یعلم ذلک الاّ من أعلمه اللّه علی لسان نبیّه صلیاللهعلیهوآله ووصل إلیه من جهة من دلّ الدلیل علی صدقه، ولولا صدقهم
کرده و گفت: ای محمّد بن ابراهیم! اگر از آسمان بیفتم و طعمه پرندگان بشوم، یا اینکه طوفان سهمگینی مرا از بلندی پرتاب کند، بیشتر دوست دارم از اینکه در مسائل دین خدا مطابق رأی و نظر خودم و نه از جانب دین حرفی بزنم، بلکه آنچه را که دیدی و جوابی که من ارائه کردم، از اصل و ریشه سرچشمه گرفته و از وجود مقدّس حضرت صاحب الزمان علیهالسلام شنیده شده است.
تا اینجا برخی از اخبار و روایات را که برامامت فرزند عزیز امام حسن عسکری علیهالسلام دلالت داشت ذکر کردیم که این اخبار، وجود مقدّس حضرت و غیبت ایشان را ثابت کرد. به جهت اینکه این اخبار از امور غیبی خبر داده و در ضمن آنها پیشگویی از حوادث آینده به صورت خارق العاده وجود دارد که علم به آنها را هیچ کس نمیداند مگر اینکه خداوند تبارک و تعالی از زبان و به وسیله علم پیامبرش صلیاللهعلیهوآله او را آگاه کرده باشد و این اخبار از جانب کسی به او رسیده که دلیل بر صدق و راستگویی او موجود است [مثل حسین بن روح] و اگر صداقت و راستگویی آنها نبود [همان نواب خاص امام علیهالسلام] هرگز این گونه نمیشد [که علم به امور غیبی داشته باشند]
لما کان کذلک، لأنّ المعجزات لا تظهر علی ید الکذّابین وإذا ثبت صدقهم دلّ علی وجود من أسندوا ذلک إلیه، ولم نستوف ما ورد فی هذا المعنی لئلاّ یطول به الکتاب وهو موجود فی الکتب.
چرا که [اینها معجزه و کرامتند و ] معجزه یا کرامت به دست آدمهای دروغگو و کذّاب ظاهر نمیشود.
حاصل کلام اینکه وقتی صداقت ایشان [یعنی سفیران حضرت علیهالسلام] ثابت شد، همین امر دلالت بر وجود کسی میکند که این علم و معجزات را به او نسبت دادهاند.
البته ما تمامی آنچه که در این مورد وارد شده است را نیاوردیم تا کتاب، طولانی نشود. هرچند در کتب دیگر هم موجود است.
5 - فصل
فی ذکر العلة المانعة لصاحب الأمر علیهالسلام من الظهور.
لا علّة تمنع من ظهوره إلاّ خوفه علی نفسه من القتل، لأنّه لو کان غیر ذلک لما ساغ له الإستتار وکان یتحمّل المشاقّ والأذی، فإنّ منازل الأئمّة وکذلک الأنبیاء علیهمالسلام إنّما تعظم لتحمّلهم المشاقّ العظیمة فی ذات اللّه تعالی.
فإن قیل: هلاّ منع اللّه من قتله بما یحول بینه وبین من یرید قتله؟
قلنا: المنع الّذی لا ینافی التکلیف هو النهی عن خلافه والأمر بوجوب اتّباعه ونصرته
هیچ علتی مانع از ظهور حضرت نشده، مگر ترس حضرت برجان مبارکش از کشته شدن، به دلیل اینکه اگر غیر از این بود مخفی شدن ایشان صحیح نبود و به همین دلیل است که حضرت سختیها و آزارها را تحمل فرمودهاند. چرا که مدارج و مقامات معرفتی ائمّه دین و انبیا علیهمالسلام به این جهت بسیار بلند و عظیم است که مشقّات و سختیهای بزرگ را برای رضای خداوند تبارک و تعالی تحمّل میکنند.
اشکال: چرا خداوند به گونهای [مثل ملائکه یا نیروهای غیبی] بین او و کسی که قصد قتل ایشان را دارد، حائل و مانع کشته شدن او نشده است؟
پاسخ: [اینکه خداوند مانع کشته شدن امام علیهالسلام شود، دو گونه است: یا منافاتی با تکلیف دارد و یا اینکه منافات و مخالفت ندارد و ] منعی که منافات و مخالفتی با تکلیف ندارد، عبارت است از نهی از مخالفت کردن با امام علیهالسلام و امر به وجوب تبعیت و کمک کردن به ایشان و اینکه بفرماید مردم ملزم به اطاعت از ایشان هستند،
والتزام الانقیاد له، وکلّ ذلک فعله تعالی، وأمّا الحیلولة بینهم وبینه فإنّه ینافی التکلیف وینقض الغرض [به]، لأنّ الغرض بالتکلیف استحقاق الثواب والحیلولة ینافی ذلک وربّما کان فی الحیلولة والمنع من قتله بالقهر مفسدة للخلق، فلا یحسن من اللّه فعلها.
ولیس هذا کما قال بعض أصحابنا: إنّه لا یمتنع أن یکون فی ظهوره مفسدة وفی استتاره مصلحة، لأنّ الّذی قاله یفسد طریق وجوب الرسالة فی کلّ حال وتطرّق القول بأنّها تجری مجری الألطاف الّتی تتغیّر بالأزمان والأوقات، والقهر والحیلولة لیس کذلک، ولا یمتنع أن یقال: [إن] فی ذلک مفسدة ولا یؤدّی إلی إفساد وجوب الرئاسة.
همه این اوامر و نواهی نیز از ناحیه خداوندی انجام شده است؛ امّا حائل شدن خداوند بین کسانی که قصد کشتن حضرت را دارند با تکلیف منافات دارد و نقض غرض است، به این دلیل که غرض از تکلیف، استحقاق ثواب است، ولی حائل شدن خداوند با این مسأله منافات دارد، و چه بسا در حائل شدن و منع از کشته شدن حضرت، آن هم با قهر و جبر، برای مردم مفسده هم وجود داشته باشد که مسلما این عمل از خداوند پسندیده نیست.
یکی از بزرگان و علمای ما گفته است: وجود مفسده در ظهور حضرت و مصلحت در غیبت ایشان ممتنع و غیر ممکن نیست، بلکه ممکن است.
ولی این کلام درست نیست، به دلیل این که این سخن طریق وجوب رسالت را در هر حال فاسد میکند [یعنی با پذیرش این حرف باید گفت که فرستادن پیامبران لازم نیست ]همچنین پذیرش این حرف منجر به این میشود که گفته شود، رسالت از جمله الطافی است که به حسب زمان متغیر میشود [یعنی ممکن است که زمانی لازم باشد و زمانی لازم نباشد، در حالی که رسالت در هر حال برای بشر لازم و واجب است.]
و امّا مسأله قهر و حائل شدن خداوند بین امام و مردم به نحوی که گفتیم [یعنی غیبت حضرت] اشکالی به وجود نمیآورد و ممتنع نیست که گفته شود: این امر [یعنی غیبت] مفسدهای دارد، ولی منجر به از بین رفتن مسأله وجوب نصب امامت نمیشود و منافات با امامت ندارد.
إن قیل: أ لیس آباؤه علیهمالسلام کانوا ظاهرین ولم یخافوا ولا صاروا بحیث لا یصل إلیهم أحد؟
قلنا: آباؤه علیهمالسلام حالهم بخلاف حاله، لأنّه کان المعلوم من حال آبائه لسلاطین الوقت وغیرهم أنّهم لا یرون الخروج علیهم، ولا یعتقدون أنّهم یقومون بالسیف ویزیلون الدول، بل کان المعلوم من حالهم أنّهم ینتظرون مهدیّا لهم، ولیس یضرّ السلطان اعتقاد من یعتقد إمامتهم إذا أمنوهم علی مملکتهم (ولم یخافوا جانبهم).
ولیس کذلک صاحب الزّمان علیهالسلام، لأنّ المعلوم منه أنّه یقوم بالسیف ویزیل الممالک ویقهر کلّ سلطان ویبسط العدل ویمیت الجور، فمن هذه صفته یخاف جانبه ویتّقی فورته، فیتتبّع
اشکال: مگر نه اینکه پدران حضرت علیهمالسلام ظاهر بودند و در عین حال هم ترس داشتند؟ ولی وضعیتشان به گونهای نبود که هیچ کسی به آنها دسترسی نداشته باشد.
جواب: وضعیت پدران بزرگوار امام زمان علیهمالسلام با ایشان متفاوت است، به دلیل این که ایشان نسبت به سلاطین وقت [به تقیّه عمل میکردند و ] به نحوی برخورد میفرمودند که هم حکام میدانستند که آنها قیام نمیکنند و هم ائمه علیهمالسلام قیام را به مصلحت نمیدانستند. بلکه از احوالات امامان علیهمالسلاممشخص بود که ایشان منتظر مهدی هستند و کسانی که معتقد به امامت ایشان بودند نیز ضرری به سلطنت حکام وقت نمیزدند [چون ائمه علیهمالسلام مأمور به قیام نبودند]. بنابراین آنها از جانب شیعیان برحکومتشان نمیترسیدند و حکومت را از جانب آنها امن میدیدند.
امّا مسأله حضرت صاحب الزمان علیهالسلام به این ترتیب نیست، چرا که از احوالات حضرت معلوم و واضح است که ایشان با شمشیر قیام کرده، حکومتهای ظالم را از بین برده، بر تمام سلاطین جائر و زورگو غلبه پیدا کرده و همه را مقهور خود میکند و عدل را گسترش داده و ستم را میمیراند. بنابراین اگر کسی این ویژگیها را داشته باشد، قهرا سلاطین از ناحیه او و ظهورش میترسند، او را مورد تعقیب قرار داده و دنبالش
ویرصد، ویوضع العیون علیه، ویعنی به خوفا من وثبته وریبة من تمکّنه فیخاف حینئذ ویحوج إلی التحرّز والإستظهار، بأن یخفی شخصه عن کلّ من لا یأمنه من ولیّ وعدوّ إلی وقت خروجه.
وأیضا فآباؤه علیهمالسلام إنّما ظهروا لأنّه کان المعلوم أنّه لو حدث بهم حادث لکان هناک من یقوم مقامه ویسدّ مسدّه من أولادهم، ولیس کذلک صاحب الزّمان علیهالسلام، لأنّ المعلوم أنّه لیس بعده من یقوم مقامه قبل حضور وقت قیامه بالسیف، فلذلک وجب استتاره وغیبته، وفارق حاله حال آبائه علیهمالسلام وهذا واضح بحمد اللّه.
فإن قیل: بأیّ شیء یعلم زوال الخوف وقت ظهوره أ بوحی من اللّه؟ فالإمام لا یوحی إلیه
میگردند، جاسوسانی را برای مراقبت از او میگمارند، و به خاطر ترس از انقلاب و نهضت ایشان و همچنین بر قدرت رسیدنش در پی او هستند.
پس حضرت هم در این جو زمان نیازمند به دوری کردن و ترس از ظاهر شدن است، به این ترتیب که شخصا از هر کسی که نسبت به او امنیت احساس نمیکند؛ چه دوست و چه دشمن تا زمان خروج و قیامش پنهان شود.
علاوه بر آنچه که گذشت، پدران عزیز امام زمان علیهمالسلام به این دلیل ظاهر بودند و در پس پرده غیبت نبودند که اگر حادثهای مثل شهادت یا مرگ برایشان واقع میشد، معلوم بود که کسی از اولادشان هست که عهدهدار جانشینی آنها شده و جایگزینشان باشد. امّا در مورد امام زمان علیهالسلام این چنین نیست، چرا که پیش از قیام با شمشیر آن حضرت [در صورتی که حادثه شهادت برایش پیش بیاید] کسی نیست که جانشین و قائم مقام او بشود. بنابراین پنهان شدن و غیبت حضرت واجب و لازم بوده و شرایطش با شرایط پدران بزرگوارش علیهمالسلام متفاوت بوده و فرق میکند و این مسأله روشنی است.
اشکال: ما از کجا و به چه وسیلهای بفهمیم که وقت ظهور ایشان، خوف و ترس از جان حضرت مرتفع شده و از بین رفته است؟ آیا به وسیله وحی؟ که به امام وحی نمیشود.
أو بعلم ضروریّ؟ فذلک ینافی التکلیف، أو بأمارة توجب علیه الظنّ؟ ففی ذلک تغریر بالنفس.
قلنا: عن ذلک جوابان:
أحدهما أنّ اللّه تعالی أعلمه علی لسان نبیّه صلیاللهعلیهوآله وأوقفه علیه من جهة آبائه علیهمالسلام زمان غیبته المخوفة، وزمان زوال الخوف عنه، فهو یتّبع فی ذلک ما شرّع له وأوقف علیه، وإنّما أخفی ذلک عنّا لما فیه من المصلحة، فأمّا هو فهو عالم به لا یرجع [فیه] إلی الظنّ.
والثانی أنّه لا یمتنع أن یغلب علی ظنّه بقوّة الأمارات بحسب العادة قوّة سلطانه، فیظهر
یا به وسیله علم بدیهی و ضروری که نیازی به تعمق و تفکّر ندارد؟ این هم خیلی واضح و روشن است که با تکلیف منافات دارد. یا به وسیله اماره(1)
و نشانهای که موجب ظنّ و گمان ایشان بشود؟ که در این هم به زیان جان حضرت است و جان امام علیهالسلام را به خطر میاندازد.
پاسخ: ما برای این اشکال دو جواب داریم:
اوّل اینکه خداوند متعال به وسیله علم و بیان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و پدران بزرگوار امام زمان علیهمالسلام زمان غیبت که هنگام ترس است وزمان از بین رفتن ترس و فرا رسیدن زمان ظهور و قیامش را آگاه فرموده و به آن حضرت خبر داده است. حضرت هم در مورد آنچه که آگاه شده و به او دستور داده شده تابع پدران بزرگوارش و رسول خداست. امّا به جهت مصالحی این امر بر ما مخفی شده، لکن خود حضرت علیهالسلام چون عالم به این مسأله هستند، دیگر به اماره و نشانه مراجعه نمیکنند.
دوم اینکه [اگر فرض کنیم که امام علیهالسلام در مورد وقت ظهور به ظن غالب خود عمل کنند] ممکن است که گمان غالب حضرت به کمک اماره و علایم [به این نتیجه برسد] که قوت و قدرت برای حاکمیت و سلطنت ایشان مهیا و آماده است. بنابراین در آن زمان
1) . اماره عبارت است از دلیلی که موجب علم نمیشود بلکه برای ما ظنّ قوی ایجاد میکند، ولی صد درصد مطابق با واقع نیست؛ مثل گواهی شاهد.
عند ذلک ویکون قد أعلم أنّه متی غلب فی ظنّه کذلک وجب علیه، ویکون الظنّ شرطا والعمل عنده معلوما، کما نقوله فی تنفیذ الحکم عند شهادة الشهود، والعمل علی جهات القبلة بحسب الأمارات والظّنون، وإنوجوب التنفیذ للحکم والتوجّه إلی القبلة معلومین، وهذا واضح بحمد اللّه.
وقد ورد بهذه الجملة الّتی ذکرناها أیضا أخبار تعضد ما قلناه، نذکر طرفا منها لیستأنس به إن شاء اللّه تعالی.
274 - أخبرنی الحسین بن عبید اللّه، عن أبی جعفر محمّد بن سفیان البزوفری، عن أحمد بن إدریس، عن علیّ بن محمّد بن قتیبة، عن الفضل بن شاذان النیشابوری، عن الحسن بن محبوب، عن علیّ بن رئاب، عن زرارة قال: إنّ للقائم غیبة قبل ظهوره.
قلت: ولم؟ قال: یخاف القتل.
ظاهر شوند و حضرت نیز آگاه شده است که هرگاه ظن غالب برایشان حاصل شد، زمان ظهور است.
بنابراین ظن غالب، شرط ظهور است و با وجود ظن غالب ظهور لازم میآید، چنانکه در فقه و در موقع شهادت شهود، حکم حاکم تنفیذ میشود و یا اینکه به دلیل اماره و ظن، به نماز در چهار جهت حکم میکنیم و این مسأله بحمدللّه واضح و روشن است.
براساس این مبنا روایاتی وارد شده که به ادعای ما کمک میکند و ما در اینجا تعداد کمی از آنها را ذکر میکنیم، تا انس بیشتری با موضوع به وجود بیاید، ان شاء اللّه تعالی.
1 / 274 - علی بن رئاب گفته است: زراره گفت: برای حضرت قائم علیهالسلام پیش از ظهورشان، غیبت وجود دارد [و حضرت غایب میشود]. به ایشان گفتم: برای چه [غایب میشود]؟ گفت: برای اینکه میترسد که کشته شود.
275 - وروی: أَنَّ فِی صاحِبِ الْأَمْرِ علیهالسلام سُنَّةٌ مِنْ مُوسی علیهالسلام.
قُلْتُ: وَمَا هِیَ؟ قالَ: دامَ خَوْفُهُ وَغَیْبَتُهُ مَعَ الولاةِ إِلی أَنْ أَذِنَ اللّهُ تَعالی بِنَصْرِهِ.
وَلِمَثَلِ ذلِکَ اخْتَفَی رَسُولُ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله فِی الشِّعْبِ تارَةً، وَأُخْری فِی الغارِ وَقَعَدَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیهالسلام عَنِ الْمُطالَبَةِ بِحَقِّهِ.
276 - وروی سعد بن عبد اللّه، عن محمّد بن الحسین بن أبی الخطّاب، عن صفوان بن یحیی، عن عبد اللّه بن مسکان، عن محمّد بن علیّ الحلبی، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام قال:
اِکْتَتَمَ رَسُولُ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله بِمَکَّةَ مُسْتَخْفِیا خائِفا خَمْسَ سِنِینَ، لَیْسَ یَظْهَرُ، وَعَلِیٌّ علیهالسلام مَعَهُ وَخَدِیجَةُ، ثُمَّ أَمَرَهُ اللّهُ تَعالی أَنْ یَصْدَعَ بِما یُؤْمَرُ، فَظَهَرَ وَأَظْهَرَ أَمْرُهُ.
277 - سعد، عن أحمد بن محمّد بن عیسی ومحمّد بن الحسین بن أبی الخطّاب، عنالحسن بن محبوب، عن علیّ بن رئاب، عن عبید اللّه بن علیّ الحلبی قال: سمعت أباعبد اللّه علیهالسلام یقول:
2 / 275 - روایت شده که [امام علیهالسلام فرمودند:] سنتی از موسی علیهالسلام در وجود امام زمان علیهالسلام است. عرض کردم: آن سنّت چیست؟ فرمودند: ادامه دار بودن ترس و پنهان شدنش از دشمنان و سلاطین تا زمانی که خداوند به ایشان اجازه قیام بدهد و او را نصرت و یاری فرماید. به همین دلیل رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در شعب ابی طالب و غار پنهان شد و نیز خانهنشینی امیرالمؤمنین علیهالسلام از مطالبه حقّ مسلّمشان به همین علّت بود.
3 / 276 - محمّد بن علی حلبی از امام صادق علیهالسلام نقل کرده که حضرت فرمودند: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله پنج سال تمام رسالتش را کتمان کرد و به خاطر ترس پنهان شده، و رسالتش را ظاهر نکرد، در حالی که علی علیهالسلام و خدیجه علیهاالسلام در محضر ایشان بودند. بعد خداوند متعال به ایشان دستور داد تا آنچه را که مأمور شده، اعلان کند؛ آنگاه ظاهر شده و رسالتش را آشکار فرمود.
4 / 277 - عبیداللّه بن علی حلبی گفته است: از امام صادق علیهالسلام شنیدم که میفرمودند:
مَکَثَ رَسُولُ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله بِمَکَّةَ بَعْدَ ما جاءَهُ الْوَحْیُ عَنِ اللّهِ تَعالی ثَلاثَ عَشَرَةَ سَنَةٍ، مِنْها ثَلاثَ سِنینَ
مُسْتَخْفِیا خائِفا لا یَظْهَرُ حَتّی أَمَرَهُ اللّهُ تَعالی أَنْ یَصْدَعَ بِما یُؤْمَرُ، فَأَظْهَرَ حِینَئِذٍ الدَّعْوَةَ.
278 - وروی أحمد بن محمّد بن عیسی الأشعری، عن محمّد بن سنان، عن محمّد بن یحیی الخثعمی، عن ضریس الکناسی، عن أبی خالد الکابلی فی حدیث له اختصرناه قال:
سَأَلْتُ أَبا جَعْفَرٍ علیهالسلام أَنْ یُسَمَّی الْقائِمَ حَتّی أَعْرِفُهُ بِاسْمِهِ.
فَقالَ: یا با خالِد! سَأَلْتَنِی عَنْ أَمْرٍ لَوْ أَنَّ بَنِی فاطِمَةَ عَرَّفُوهُ لَحَرَصُوا عَلی أَنْ یَقْطَعُوهُ بَضْعَةً بَضْعَةً.
279 - وروی سعد بن عبد اللّه، عن جماعة من أصحابنا، عن عثمان بن عیسی، عن خالد بن نجیح، عن زرارة بن أعین قال: سمعت أباعبد اللّه علیهالسلام یقول:
إِنَّ لِلْغُلامِ غَیْبَةً قَبْلَ أَنْ یَقُومَ.
پس از آن که بر وجود مقدّس رسول اکرم اسلام صلیاللهعلیهوآله وحی شد، مدّت سیزده سال در مکّه مکرمه زندگی کرد، سه سال از این مدّت را به خاطر ترس، مخفیانه تبلیغ نمودند و امر رسالت را ظاهر نکردند تا اینکه خداوند به ایشان دستور فرمود تا رسالتش را ابلاغ کند، از آن به بعد دعوت و رسالت را آشکار کردند.
5 / 278 - ابوخالد کابلی حدیثی دارد که ما مختصرش کردیم، او گفته است: از امام باقر علیهالسلام خواهش کردم که نام قائم علیهالسلام را ببرد تا من آن حضرت را به نام مبارکشان بشناسم. حضرت فرمودند: ای ابا خالد! از امری و کسی سؤال کردی که حتی اگر اولادش هم ایشان را بشناسند، نسبت به او حریص شده و وی را پاره پاره میکنند.(1)
6 / 279 - زرارة بن اعین گفته که از امام صادق علیهالسلام شنیدم که میفرمودند: برای آن جوان پیش از قیامش غیبتی است.
1) . این خبر دلالت دارد بر احاطه علمی امام علیهالسلام بر حوادث و اعتقادات مردم در آینده که اکثر مردم نسبت به حضرت بغض و کینه دارند؛ آنچنان که حتی بسیاری از اولاد و ذراری فاطمه علیهاالسلام نسبت به ایشان بغض دارند.
قُلْتُ: وَلِمَ؟ قالَ: یَخافُ وَأَوْمَأَ بِیَدِهِ إِلی بَطْنِهِ، ثُمَّ قالَ:
یا زُرارَةُ وَهُوَ الْمُنْتَظَرُ وَهُوَ الَّذِی یَشُکُّ النّاسُ فِی وِلادَتِهِ؛ مِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ: إِذا ماتَ أَبُوهُ
فَلا خَلَفَ [لَهُ]، وَمِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ: هُوَ حَمْلٌ، وَمِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ: هُوَ غائِبٌ، وَمِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ: [ما وُلِدَ، وَمِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ:] قَدْ وُلِدَ قَبْلَ وَفاةِ أَبِیهِ بِسَنَتَیْنِ؛ وَهُوَ الْمُنْتَظِرُ، غَیْرَ أَنَّ اللّهَ تَعالی یُحِبُّ أَنْ یَمْتَحِنَ الشِّیعَةَ؛ فَعِنْدَ ذلِکَ یَرتابُ الْمُبْطِلُونَ.
قالَ: فَقُلْتُ: جُعِلْتُ فِداکَ وَإِنْ أَدْرَکْتُ ذلِکَ الزَّمانَ فَأَیَّ شَیْءٍ أَعْمَلُ؟
فَقالَ: یا زُرارَةُ إِنْ أَدْرَکْتَ ذلِکَ الزَّمانِ فَادْعُ بِهذَا الدُّعاءِ:
«اَللّهُمَّ عَرِّفْنِی نَفْسَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی نَفْسَکَ لَمْ أَعْرِفْ نَبِیَّکَ» إِلی آخره.
عرض کردم: برای چه؟ حضرت فرمودند: خواهد ترسید. و با دست به شکم مبارکش اشاره فرمود. بعد فرمودند: ای زراره! او کسی است که انتظارش کشیده میشود، او کسی است که مردم پیرامون ولادتش دچار شکّ و تردید میشوند، یکی میگوید: وقتی پدرش از دنیا رفت فرزندی نداشت، دیگری میگوید: مادرش به او باردار است، کسی دیگر میگوید: او غایب است، و کس دیگری میگوید: متولد نشده است، و کسانی هم میگویند: ایشان دو سال پیش از وفات پدرش متولد شده است. اوست که شیعه در انتظارش است، و خداوند متعال دوست میدارد که شیعه را در این انتظار امتحان کند و آن وقت است که اهل باطل شکّ میکنند.
عرض کردم: جانم به فدای شما اگر آن زمان را درک کردم، چه کاری کنم؟
حضرت فرمودند: ای زراره! اگر آن زمان را درک کردی این دعا را بخوان:
خداوندا! خودت را آنگونه که هستی به من بشناسان، پس اگر تو خودت را به من نشناسانی پیامبرت را نخواهم شناخت... تا آخر دعا.(1)
1) . ادامه دعا چنین است: اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک إن لم تعرفنی رسولک لم اعرف حجّتک، اللّهمّ عرفنی حجّتک فإنک ] إن لم تعرفنی حجتک ضللت عن دینی. خداوندا پیامبرت را به من بشناسان که اگر تو رسولت را به من نشناسانی حجتت را نخواهم شناخت، خداوندا حجتت را به من بشناسان که اگر او را به من نشناسانی در دینم به گمراهی رفتهام. کافی ج1 ص 337.
280 - وروی سلیم بن قیس الهلالی، عن جابر بن عبد اللّه الأنصاری وعبد اللّه بن عباس قالا:
قالَ رَسُولُ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله فِی وَصِیَّتِهِ لأَِمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ: یا أَخِی إِنَّ قُرَیْشا سَتُظاهِرُ عَلَیْکَ وَتَجْتَمِعُ کَلِمَتُهُمْ عَلی ظُلْمِکَ وَقَهْرِکَ، فَإِنْ وَجَدْتَ أَعْوانا فَجاهِدْهُمْ وَإِنْ لَمْ تَجِدْ أَعْوانا فَکَفَّ یَدَکَ وَاحْقِنْ دَمَکَ فَإِنَّ الشَّهادَةَ مِنْ وَرائِکَ.
وأمّا ما روی من الأخبار من امتحان الشیعة فی حال الغیبة وصعوبة الأمر علیهم واختبارهم للصبر علیه، فالوجه فیها الإخبار عمّا یتّفق من ذلک من الصعوبة والمشاقّ، لا أنّ اللّه تعالی غیّب الإمام لیکون ذلک، وکیف یرید اللّه ذلک وما ینال المؤمنین من جهة الظالمین ظلم منهم لهم ومعصیة واللّه تعالی لا یرید ذلک.
7 / 280 - سلیم بن قیس هلالی، از جابر بن عبداللّه انصاری و عبداللّه بن عباس نقل میکند که آن دو گفتهاند: رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله در وصیتشان به امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمودند: برادرم! [علی جان] به زودی قریش برای ظلم به تو متحد شده و بر تو غلبه میکنند، پس چنانچه یارانی یافتی با آنها مقابله کن واگر کسی را پیدا نکردی دست نگهدار و خونت را حفظ کن که تحقیقا شهادت پشت سرتوست.
امّا اخباری که در باب امتحان شیعه در زمان غیبت وارد شده است، و اینکه زندگی به آنها سخت و دشوار میشود، و اطلاع دادن به شیعه مبنی بر لزوم صبر بر این مشقت؛ علّت صدور این اخبار، اطلاع دادن از سختی و مشقتی است که اتفاق خواهد افتاد، نه اینکه خداوند متعال امام را غایب فرموده باشد تا اینکه این حوادث سخت اتفاق بیفتد.
چگونه خداوند این کار را انجام دهد در حالی که آنچه که از طرف ظالمان و ستمگران به مؤمنین میرسد ظلم و گناه است، بنابراین خداوند هرگز چنین اراده نمیکند.
بل سبب الغیبة هو الخوف علی ما قلناه وأخبروا بما یتّفق فی هذه الحال، وما للمؤمن من الثواب علی الصّبر علی ذلک، والتمسک بدینه إلی أن یفرّج اللّه تعالی عنهم.
وأنا أذکر طرفا من الأخبار الواردة فی هذا المعنی:
281 - أخبرنا الحسین بن عبید اللّه، عن أبی جعفر محمّد بن سفیان البزوفری، عن أحمد بن إدریس قال: حدّثنی علیّ بن محمّد بن قتیبة، عن الفضل بن شاذان النیشابوری، عن ابن
أبی نجران، عن محمّد بن منصور، عن أبیه قال: کنّا عند أبی عبد اللّه علیهالسلام جماعة نتحدّث فالتفت إلینا فقال:
فِی أَیِّ شَیْءٍ أَنْتُمْ؟ أَیُّهات أَیُّهات لا وَاللّهِ لا یَکُونُ ما تَمُدُّونَ إِلَیْهِ أَعْیُنَکُمْ حَتّی تَغَرْبَلُوا، لا وَاللّهِ لا یَکُونُ ما تَمُدُّونَ إِلَیْهِ أَعْیُنَکُمْ حَتّی تَمَیَّزُوا [لا وَاللّهِ لا یَکُونُ ما تَمُدُّونَ إِلَیْهِ أَعْیُنَکُمْ
بلکه علّت غیبت، همان گونه که گفتیم ترس است و این روایات خبر دادهاند به آنچه که در زمان غیبت اتفاق میافتد، و آنچه که از این رهگذر نصیب مؤمن میشود، ثواب صبر بر این مسأله است، و اینکه به دینش تمسک جسته تا خداوند تعالی گشایش در کار آنها ایجاد فرماید.
و من تنها بخشی از اخباری که در این مورد وارد شده است را ذکر میکنم:
1 / 281 - محمّد بن منصور از پدرش نقل میکند که گفته: تعدادی بودیم که در محضر مبارک امام صادق علیهالسلام ]در باب ظهور و قیام حضرت حجّت علیهالسلام] با هم سخن میگفتیم. حضرت رو به ما کرده و فرمودند: در چه موردی بحث میکنید؟ هرگز، هرگز! به خدا قسم آنچه را که شما چشمهایتان را به سوی آن کشیدهاید واقع نخواهد شد، تا اینکه غربال شوید. به خدا قسم آنچه را که به آن چشم دوختهاید نخواهد شد، تا اینکه
خوب و بدتان از هم جدا شوید. به خدا قسم، آنچه را که چشمانتان را به سمت آن کشیدهاید واقع نخواهد شد، تا اینکه پاک و تصفیه شوید. به خدا قسم، آنچه به
حَتّی یَتَمَحَّصُوا] لا وَاللّهِ یَکُونُ ما تَمُدُّونَ إِلَیْهِ أَعْیُنَکُمْ إِلاّ بَعْدَ إِیاسٍ، لا وَاللّهِ لا یَکُونُ ما تَمُدُّونَ إِلَیْهِ أَعْیُنَکُمْ حَتّی یَشْقِیَ مَنْ شَقِی وَیَسْعَدُ مَنْ سَعِدَ.
282 - وروی سعد بن عبد اللّه الأشعری، عن محمّد بن الحسین بن أبی الخطّاب، عن الحسن بن علیّ بن فضّال، عن ثعلبة بن میمون، عن مالک الجهنی، عن الأصبغ بن نباتة قال:
أَتَیْتُ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ علیهالسلام فَوَجَدْتُهُ مُتَفَکِّرا یَنْکَتُ فِی الأَرْضِ، فَقُلْتُ: یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ! ما لِی أَراکَ مُتَفَکِّرا تَنْکَتُ فِی الأَرْضِ، أَ رَغْبَةً مِنْکَ فِیها؟
فَقالَ: لا وَاللّهِ ما رَغِبْتُ فِیها وَلا فِی الدُّنْیا یَوْما قَطُّ وَلکِنْ فَکَّرْتُ فِی مَوْلُودٍ یَکُونُ مِنْ ظَهْرِ الحادِی عَشَرَ مِنْ وُلْدِی، هُوَ الْمَهْدِیُّ الَّذِی یَمْلأَُها قِسْطا وَعَدْلاً کَما مُلِئَتْ ظُلْما وَجَوْرا، تَکُونُ لَهُ حَیْرَةٌ وَغَیْبَةٌ یُضِلُّ فِیها أَقْوامٌ وَیَهْتَدِی فِیها آخَرُونَ.
آن چشم دوختهاید واقع نمیشود مگر بعد از ناامیدی. به خدا قسم، آنچه را که چشمانتان را به طرف آن کشیدهاید واقع نمیشود تا زمانی که شخص شقی بدبخت شده و شخص سعید، سعادتمند گردد.
2 / 282 - اصبغ بن نباته گفته است: محضر مبارک امیرالمؤمنین علیهالسلام رسیدم، دیدم که حضرت در حال فکر کردن هستند و [با تکه چوبی یا انگشت] به زمین ضربه زده و آن را میکاود. عرض کردم: یا امیرالمؤمنین! چه شده که شما را در فکر کردن میبینم که به زمین میزنید؟ آیا به خاطر میل و رغبت به مال و دنیاست؟ حضرت فرمودند: نه به خدا قسم! حتی یک روز هم نسبت به دنیا میل و رغبت نداشتهام، امّا در مورد مولودی که فرزند یازدهمین نسل من است به نام مهدی، فکر میکنم، او کسی است که زمین را همچنان که پر از ظلم و ستم میشود، مملوّ از قسط و عدل میکند، برای او حیرت و غیبتی خواهد بود که بسیاری در آن زمان گمراه شده و برخی دیگر هدایت میگردند.
283 - أحمد بن إدریس، عن علیّ بن محمّد بن قتیبة، عن الفضل بن شاذان، عن احمد بن محمّد بن أبی نصر قال: قال أبوالحسن علیهالسلام:
أَما وَاللّهِ لا یَکُونُ الَّذِی تَمُدُّونَ إِلَیْهِ أَعْیُنَکُمْ حَتّی تَمَیَّزُوا أَوْ تَمَحَّصُوا حَتّی لا یَبْقِی مِنْکُمْ إِلاَّ الأَنْدَرِ ثُمَّ تَلا: «أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تُتْرَکُوا وَ لَمّا یَعْلَمِ اللّهُ الَّذِینَ جاهَدُوا مِنْکُمْ» وَ یَعْلَمَ الصّابِرِینَ.
284 - سعد بن عبد اللّه، عن الحسین بن عیسی العلوی، عن أبیه، عن جدّه، عن علیّ بن جعفر، عن أخیه موسی بن جعفر علیهالسلام قال:
إِذا فُقِدَ الْخامِسُ مِنْ وُلْدِ السّابِعِ مِنَ الأَئِمَّةِ، فَاللّهَ اللّهَ فِی أَدْیانِکُمْ لا یَزیلَنَّکُمْ عَنْها أَحَدٌ.
یا بُنَیَّ إِنَّهُ لابُدَّ لِصاحِبِ هذَا الأَمْرِ مِنْ غَیْبَةٍ حَتّی یَرْجِعَ عَنْ هذَا الْأَمْرِ مَنْ کانَ یَقُولُ بِهِ، إِنَّما هِیَ مِحْنَةٌ مِنَ اللّهِ امْتَحَنَ (اللّهُ تَعالی) بِها خَلْقَهُ.
3 / 283 - احمد بن محمّد بن ابی نصر گفته است: ابوالحسن امام رضا علیهالسلام فرمودند: بدانید که به خدا قسم آنچه را که چشمهایتان را به سمت آن کشیدهاید واقع نمیشود تا
زمانی که تصفیه شده و خوب و بدتان از هم جدا شوند، تا زمانی که فقط عده کمی از شما بر عقیده خودشان ثابت قدم باقی بمانند. بعد این آیه را تلاوت کردند: «آیا چنین میپندارید که شما را [بدون آزمایش] به حال خود رها میکنند، در صورتی که هنوز خداوند معلوم نگردانیده که از شما چه کسانی اهل مجاهدهاند و چه کسانی اهل صبرند».(1)
4 / 284 - علی بن جعفر از برادر بزرگوارش موسی بن جعفر علیهماالسلام نقل میکند که حضرت فرمودند: وقتی که امام پنجمین از اولاد امام هفتم مفقود گردد، در خصوص دین خود به خداوند متعال توکل کنید تا کسی نتواند دینتان را از شما بگیرد.
پسرم! صاحب این امر را حتما غیبتی خواهد بود تا اینکه به سبب آن حتی کسانی که به وجود آن حضرت اعتقاد دارند از عقیده خودشان برمی گردند. غیبت آن حضرت امری است که خداوند متعال به وسیله آن بندگانش را امتحان میکند.(2)
285 - أحمد بن إدریس، عن علیّ بن محمّد بن قتیبة، عن الفضل بن شاذان، عن ابن أبی نجران، عن عمرو بن مساور، عن المفضل بن عمر قال: سمعت أباعبد اللّه علیهالسلام یقول:
إیّاکُمْ وَالتَّنْوِیهَ! أَما وَاللّهِ لَیَغِیبَنَّ اِءمامُکُمْ سِنِینَ مِنْ دَهْرِکُمْ وَلَیُمَحِّصَنَّ حَتّی یُقالُ: ماتَ، قُتِلَ، (هَلَکَ)، بِأَیِّ وادٍ سَلَکَ وَلَتَدْمَعُنَّ عَلَیْهِ عُیُونُ الْمُؤْمِنِینَ وَلَتَکْفَأَنَّ کَما تَکْفَأُ السُّفُنُ بِأَمْواجِ الْبَحْرِ، فَلا یَنْجُو إِلاّ مَنْ أَخَذَ اللّهُ مِیثاقَهُ وَکَتَبَ فِی قَلْبِهِ الإِیمانُ وَأَیَّدَهُ بِرُوحٍ مِنْهُ وَلَتَرْفَعَنَّ اثْنَتا عَشْرَةَ رایَةَ مُشْتَبِهَةُ لا یُدْری أَیًّ مِنْ أَیٍّ.
قالَ: فَبَکَیْتُ وَقُلْتُ: فَکَیْفَ نَصْنَعُ؟ فَقالَ: یا با عَبْدِ اللّهِ - وَنَظَر إِلَی الشَّمْسِ داخِلَةً إِلَی الصُّفَة - قالَ: فَتَری هذِهِ الشَّمْسَ؟ قُلْتُ: نَعَمْ.
قالَ: وَاللّهِ لأََمْرُنا أَبْیَنُ مِنْ هذِهِ الشَّمْسِ.
5 / 285 - مفضل بن عمر گفته است: از امام صادق علیهالسلام شنیدم، میفرمودند: از فاش کردن و منتشر کردن [آنچه که میگویم] حذر کنید، آگاه باشید، به خدا قسم امام شما سالهای چندی از روزگار شما غایب خواهد شد، و حتما همه امتحان میشوند، تا اینکه گفته میشود: او کشته شده، مرده، معلوم نیست به کدام بیابان رفته است؟ چشمهای مؤمنان برای او اشک میریزند و مثل کشتی که در موج دریا از مکانی به مکانی میرود، از حالی به حالی متحول میشوید. پس از آن ورطه کسی نجات نمییابد به جز کسی که خداوند از او عهد و پیمان گرفته و ایمان را در دل او نوشته و او را با بشارتی از جانب خودش مؤّید فرموده باشد و [در زمان غیبت] دوازده پرچم و بیرق به اهتزاز در میآید که مشتبه بوده و هیچ کدام قابل تشخیص نیست [که کدام حقّ وکدام باطل است].
وقتی که سخن حضرت به اینجا رسید، من گریه کردم و عرض کردم: در آن وضعیت و اوضاع سخت، ما چه کنیم؟ حضرت در حالی که به خورشید نگاه میکردند که نورش وارد ایوان میشد، به من فرمودند: ای اباعبداللّه! این خورشید را میبینی؟ عرض کردم: بله. حضرت فرمودند: به خدا قسم! ولایت ما از این خورشید روشنتر است.
286 - وروی محمّد بن جعفر الأسدی، عن أبی سعید الآدمی، عن محمّد بن الحسین، عن محمّد بن أبی عمیر، عن أبی أیوب، عن محمّد بن مسلم وأبی بصیر قالا: سمعنا أباعبد اللّه علیهالسلام یقول:
لا یَکُونُ هذَا الْأَمْرُ حَتّی یَذْهَبَ ثُلثا النّاسُ.
فَقُلْنا: إِذا ذَهَبَ ثُلثا النّاسُ فَمَنْ یَبْقی؟
فَقالَ: أَ ما تَرْضَوْنَ أَنْ تَکُونُوا فِی الثُّلثِ الباقِی؟
287 - وروی عن جابر الجعفی قال:
قُلْتُ لأَِبِی جَعْفَرٍ علیهالسلام: مَتی یَکُونُ فَرَجُکُمْ؟
فَقالَ: هَیْهَاتَ هَیْهاتَ! لا یَکُونُ فَرَجُنا حَتّی تَغَرْبَلوا، ثُمَّ تَغَرْبَلوا، ثُمَّ تَغَرْبَلُوا.
یَقولها ثلاثا حتی یُذْهِبَ (اللّهُ تَعالی) الکَدِرَ وَیَبْقیَ الصَّفْوُ.
6 / 286 - محمّد بن مسلم و ابو بصیر گفتهاند: از امام صادق علیهالسلام شنیدیم که میفرمودند: امر ظهور [حضرت مهدی علیهالسلام] واقع نمیشود تا اینکه دو سوم مردم بروند [از اعتقاد حقّ برگردند یا بمیرند]. عرض کردیم: وقتی دو ثلث مردم بروند، پس چه کسی باقی میماند؟ حضرت فرمودند: آیا شما راضی نمیشوید که در یک سوم باقی مانده باشید؟
7 / 287 - جابر جعفی گفته است: به محضر مبارک امام باقر علیهالسلام عرض کردم: فرج شما اهل بیت علیهمالسلام چه زمانی خواهد بود؟ حضرت فرمودند: هیهات، هیهات! فرج واقع نخواهد شد؛ مگر بعد از آنکه شما غربال شوید، بعد [دوباره] غربال شوید، بعد [بار سوم ]غربال شوید - این جمله را سه مرتبه تکرار کردند - تا اینکه خداوند کدورتها را از بین برده، صفا و پاکی باقی بماند.
288 - وروی محمّد بن عبد اللّه بن جعفر الحمیریّ، عن أبیه، عن یعقوب بن یزید، عن حمّاد بن عیسی، عن إبراهیم بن عمر الیمانیّ، عن رجل، عن أبی جعفر علیهالسلام أنّه قال:
[وَاللّهِ] لَتُمَحِّصَنَّ یا مَعْشَرَ الشِّیعَةِ، شِیعَةُ آلِ مُحَمَّدٍ! کَمَخِیضِ الْکُحْلِ فِی الْعَیْنِ لِأَنَّ صاحِبَ الْکُحْلِ یَعْلَمُ مَتی یَقَعُ فِی الْعَیْنِ وَلا یَعْلَمُ مَتی یَذْهَبُ، فَیُصْبِحُ أَحَدُکُمْ وَهُوَ یَری أَنَّهُ عَلی شَرِیعَةٍ مِنْ أَمْرِنا فَیَمْسِی وَقَدْ خَرَجَ مِنْها، وَیَمْسِی وَهُوَ عَلی شَرِیعَةٍ مِنْ أَمْرِنا فَیُصْبِحُ وَقَدْ خَرَجَ مِنْها.
289 - وعنه، عن أبیه، عن أیوب بن نوح، عن العباس بن عامر، عن الربیع بن محمّد المسلیّ قال: قال (لی) أبوعبد اللّه علیهالسلام:
وَاللّهِ لَتُکَسِّرَنَّ کَسْرَ الزُّجاجِ وَإِنَّ الزُّجاجَ یُعادُ فَیَعُودَ کما کانَ، وَاللّهِ لَتُکَسِّرَنَّ کَسْرَ الْفَخارِ وَإِنَّ
8 / 288 - ابراهیم بن عمر یمانی از مردی نقل کرده و او هم از امام باقر علیهالسلام نقل میکند که حضرت فرمودند: ای جماعت شیعه وای شیعیان آل محمّد! مثل سرمهای که به چشم میکشند امتحان و آزمایش میشوید، چرا که صاحب سرمه و کسی که به چشمش سرمه میکشد، میداند کی سرمه وارد چشم میشود، امّا نمیداند که کی از چشمش خارج میشود. [زمانی میآید که] بعضی از شما صبح که میشود خودشان را در شریعت و مذهب میبینند، ولی وقتی که عصر میشود، از ولایت و شریعت ما خارج شده است. و یا اینکه بعد از ظهر و شب به امر ما معتقدند، ولی صبح که میشود از ولایت ما خارج شده است.
9 / 289 - ربیع بن محمّد مسلی گفته است: امام صادق علیهالسلام به من فرمودند: به خدا قسم شما مثل شیشه و چراغدان شکسته میشوید، و شیشه به حالت اوّل برمیگردد، به خدا قسم مثل سفال شکسته میشوید ولی سفال هرگز به حالت اوّل بر نمیگردد.(1)
1) . شیشه شکسته شده را میتوان به وسیله ذوب دوباره و از نو ساخت، بعضی از شیعیان این گونه هستند که در زمان غیبت شکّ میکنند ولی راه بازگشت برایشان هموار است و باز میگردند. امّا بعضی از افراد مثل سفال میمانند، چرا که سفال اگر شکسته شود به دلیل حرارتی که چشیده و پخته شده است به حالت اولیه بر نمیگردد؛ یعنی نمیتوان آن را گل کرد و دوباره ساخت. معنایش این است که بعضی از شکّ کنندگان هرگز هدایت نمیشوند و به راه اولی بر نمیگردند.
الْفَخارَ لا یَعُودُ کَما کانَ، (وَاللّهِ لَتُمَیِّزَنَّ) وَاللّهِ لَتُمَحِّصَنَّ وَاللّهِ لَتُغَرْبَلُنَّ کَما یُغَرْبَلُ الزُّؤانِ مِنَ القُمْحِ.
290 - وروی جعفر بن محمّد بن مالک الکوفی، عن إسحاق بن محمّد، عن أبی هاشم، عن فرات بن أحنف قال:
قال أمیر المؤمنین علیهالسلام وذکر القائم علیهالسلام فقال:
لَیَغِیبَنَّ عَنْهُمْ حَتّی یَقُولُ الْجاهِلُ ما للّهِِ فِی آلِ مُحَمَّدٍ حاجَةٌ.
291 - عنه، عن محمّد بن الحسین بن أبی الخطاب، عن محمّد بن إسماعیل بن بزیع، عن عبد اللّه بن عبد الرحمن الأصم، عن عبدالرحمن بن سیّابة، عن عمران بن میثم، عن عبایة بن ربعی الأسدی قال: سمعت أمیر المؤمنین علیهالسلام یقول:
[کَیْفَ] أَنْتُم إِذا بَقِیتُمْ بِلا إمامٍ هُدًی وَلا عَلَمٍ یُری، یَبْرَأُ بَعْضُکُمْ مِنْ بَعْضٍ.
292 - وقد روی (عن) علیّ بن یقطین قال: قال لی أبوالحسن علیهالسلام:
به خدا قسم که شما امتحان و آزمایش شده، غربال میشوید، همچنان که دانه فاسد(1)
از دانه سالم جدا میشود.
10 / 290 - فرات بن احنف گفته است: امیرالمؤمنین علیهالسلام حضرت حجّت علیهالسلامرا یاد کرده، فرمودند: [مهدی علیهالسلام] آنقدر غیبت میکند که جاهل میگوید: خداوند نیازی به آل محمّد ندارد [حاجتی در آل محمّد نیست].
11 / 291 - عبایة بن ربعی اسدی گفته است: از امیرالمؤمنین علیهالسلام شنیدم، میفرمودند: چگونه خواهید بود وقتی که بدون امام هدایتگر و پرچم هدایت بمانید، که بعضی از شما از بعضی دیگر بیزاری خواهید جست.
12 / 292 - علی بن یقطین گفته است: امام کاظم علیهالسلام به من فرمودند:
1) . دانه فاسد دانه گندمی است که در اثر آفت رشد نکرده و سیاه میشود، لذا از گندم سالم جدایش میکنند.
یا عَلِیُّ (إِنَّ) الشِّیعَةَ تُرَبّی بِالأَمانِیّ مُنْذُ مِائَتَی سَنَة.
وقال یقطین لابنه علیّ: ما بالنا قیل لنا فکان وقیل لکم فلم یکن؟
فقال له عَلِیّ: إِنَّ الَّذِی قِیلَ لَکُمْ وَلَنا مِنْ مَخْرَجٍ واحِدٍ غَیْرَ أَنَّ أَمْرَکُمْ حَضَرَکُمْ فَأعطیتم
محضه وَکانَ کَما قِیلَ لَکُمْ وَإِنَّ أَمْرَنا لَمْ یَحْضُرْ فَعُلِّلْنا بِالأَمانِیّ.
وَلَوْ قِیلَ [لنا]: إنَّ هذَا الْأَمْرَ لا یَکُونُ إِلی مِائَتَیْ سَنَةٍ أَوْ ثَلاثَمِائَة سَنَةٍ لَقَسَتِ الْقُلُوبُ وَلَرَجَعَتْ عامَّةُ النّاسِ عَنِ الإِسْلامِ وَلکِنْ قالُوا: ما أَسْرَعَهُ وَما أَقْرَبَهُ؟ تَألُّفا لِقُلُوبِ النّاسِ وَتَقْرِیبا لِلْفَرَجِ.
ای علی! شیعیان ما دویست سال است که با آرزو تربیت شدهاند.(1)
یقطین به پسرش علی گفته است: چه شده هرچه راجع به ما [بنی عباس] گفته شده واقع شده واتفاق افتاده، ولی آنچه برای شما [شیعه] گفته شده واقع نشده و اتفاق نیفتاده است؟ علی به پدرش گفت: آنچه که درباره [ظهور دولت] شما و [ظهور دولت] ما گفته شده است، از یک سرچشمه است، با این تفاوت که امر شما و دولت شما واقع شده واتفاق افتاده است و مجال آن به شما عطا شده است، بنابراین همان طور که به شما گفته
شده بود [که حکومت بنی عباس ظهور میکند] واقع شد. امر [ظهور دولت] ما هنوز واقع نشده است و ما را در آرزوی آن نگه داشتهاند.
و اگر به ما گفته شده بود که این امر [ظهور حکومت دولت شیعه] تا دویست یا سیصد سال دیگر اتفاق نخواهد افتاد، موجب میشد که قلبها دچار قساوت شده و عموم مردم از اسلام برگردند. ولکن گفتهاند که [ظهور دولت ما] چقدر سریع و نزدیک است؟ به این ترتیب قلبها را به هم پیوند داده و فرج را نزدیک جلوه دادهاند و اینکه
هر لحظه این امر ممکن است واقع شود.
1) . آرزوی ظهور امام زمان علیهالسلام که از اوّل بعثت تا شهادت امام کاظم علیهالسلام که سال 183 بوده قریب به 200 سال است.
293 - وروی الشلمغانی فی کتاب الأوصیاء: أبوجعفر المروزیّ قال: خرج جعفر بن محمّد بن عمر[و] وجماعة إلی العسکر ورأوا أیّام أبی محمّد علیهالسلام فی الحیاة وفیهم علیّ بن أحمد بن طنین، فکتب جعفر بن محمّد بن عمر[و]، یستأذن فی الدخول إلی القبر فقال له علیّ بن أحمد: لا تکتب اسمی فإنّی لا أستأذن، فلم یکتب اسمه، فخرج إلی جعفر:
اَدْخُلْ أَنْتَ وَمَنْ لَمْ یَسْتَأْذِنْ.
13 / 293 - ابوجعفر مروزی گفته: جعفر بن محمّد بن عمرو به اتفاق جماعتی؛ از جمله علی بن احمد بن طنین در ایام حیات امام حسن عسکری علیهالسلام به عسکر [محل اقامت امام حسن عسکری علیهالسلام] رفتند، جعفر بن محمّد نامهای نوشته و اجازه ورود خواست تا به مقبره مطهر امام هادی علیهالسلام بروند، علی بن احمد گفت: اسم مرا ننویس، من اجازه نمیخواهم. جعفر هم در نامه اسم او را ننوشت، بعد از مدّت کوتاهی جواب آمد: تو و کسی هم که اجازه نخواسته است، وارد شوید.
6 - فصل
فی ذکر طرف من أخبار السفراء الّذین کانوا فی حال الغیبة وقبل ذکر من کان سفیرا حال الغیبة نذکر طرفا من أخبار من کان یختصّ بکلّ إمام، ویتولّی له الأمر علی وجه من الإیجاز، ونذکر من کان ممدوحا منهم حسن الطریقة ومن کان مذموما سیّئ المذهب لیعرف الحال فی ذلک.
294 - وقد روی فی بعض الأخبار أنّهم علیهمالسلام قالوا: خدّامنا وقوّامنا شرار خلق اللّه.
قبل از بیان و ذکر سفیران امام در زمان غیبت، برخی از اخبار کسانی که اختصاص به هر یک از ائمّه علیهمالسلام داشتهاند و مباشر امور و کارهای ایشان بودهاند را کوتاه و مختصر ذکر میکنیم.
همچنین اخبار کسانی که مدح شده و راه و روش صحیح داشتهاند و کسانی که مورد مذمت بوده و مذهب صحیح نداشتهاند را بیان میکنیم تا از این رهگذر به احوالات آنها آگاهی پیدا شود.
1 / 294 - در بعضی از اخبار روایت شده که اهل بیت علیهمالسلام فرمودهاند: خدمتکاران ما و کسانی که قیام به خدمت ما میکنند، بدترین خلق خدایند.
وهذا لیس علی عمومه وإنّما قالوا لأنّ فیهم من غیّر وبدّل وخان علی ما سنذکره.
295 - وقد روی محمّد بن عبد اللّه بن جعفر الحمیری، عن أبیه، عن محمّد بن صالح الهمدانیّ قال: کتبت إلی صاحب الزّمان علیهالسلام إنّ أهل بیتی یؤذونی ویقرعونی بالحدیث الّذی رویآبائک علیهمالسلام أنّهم قالوا: خدّامنا وقوّامنا شرار خلق اللّه فکتب:
وَ یْحَکُمْ ما تَقْرَءُونَ ما قالَ اللّه تَعالی: «وَ جَعَلْنا بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ الْقُرَی الَّتِی بارَکْنا
این روایت عمومیت ندارد [یعنی چنین نیست که شامل همه خدمتکاران ایشان باشد]، بلکه این جمله را در خصوص کسانی فرمودهاند که در احکام دینی را تغییر و تبدیل نموده و نسبت به اهل بیت علیهمالسلام خیانتی از آنها سرزده،(1)
چنانکه در آینده ذکر خواهیم نمود.
2 / 295 - محمّد بن عبداللّه بن جعفر حمیری از پدرش، او هم از محمدبن صالح روایت کرده که گفت: به محضر مبارک صاحب الزمان علیهالسلام نوشتم که اهل خانه و خانوادهام به واسطه حدیثی که از ناحیه پدران شما روایت شده که ایشان فرمودهاند:
«خدامنا و قوامنا شرار خلق اللّه» مرا آزار داده و سرزنش میکنند.
حضرت در جواب نوشتند: خیرباد بر شما(2)
عجب! مگر این آیه را قرائت نکردهاید که خداوند متعال میفرماید: «و درمیان ایشان و قریههایی که در آنها برکت دادیم،
1) . بعضی از افراد بودهاند که در مقاطع مختلف نسبت به اهل بیت علیهمالسلام مرتکب خیانت میشدند و در احکام الهی دست درازی میکردند و همین امر موجب پیگیری مؤمنین و ائمه شده و در نتیجه احکام دین در سطح وسیعتری نسبت به سابق منتشر میشد. بنابراین دشمنان شرور با دشمنی خودشان ناخواسته تأثیر بسیاری در ابطال ادعای فاسد خود و اثبات حقانیّت اهل بیت داشتند؛ نظیر حکام جور بنیعباس و بنیامیّه که با ظلمشان، زمینه را برای اثبات حقانیّت و مظلومیت امامان پاک شیعه فراهم کرده و ناخواسته خدمتکارانی برای ایشان شدند.
2) . البته در بسیاری از متون کلمه و یحکم ترجمه شده است به «وای بر شما»که نوعی عتاب و توبیخ است. بنابراین به هر دو معنا میتواند صحیح باشد.
فِیها قُریً ظاهِرَةً» فَنَحْنُ وَ اللّهِ القُرَی الَّتِی بارَکَ [اللّهُ] فِیها وَ أَنْتُمْ الْقُرَی الظّاهِرَةِ.
فمن المحمودین حمران بن أعین:
296 - أخبرنا الحسین بن عبید اللّه، عن أبی جعفر محمّد بن سفیان البزوفری، عن أحمد بن إدریس، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن الحسن بن علیّ بن فضّال، عن عبد اللّه بن بکیر، عن زرارة قال: قال أبوجعفر علیهالسلام - وذکرنا حمران بن أعین - فقال:
لا یَرْتَدَّ وَاللّهِ أَبَدا، ثُمَّ أَطْرَقَ هَنِیئَةً، ثُمَّ قالَ: أَجَلْ لا یَرْتَدَّ وَاللّهِ أَبَدا. ومنهم المفضل بن عمر:
297 - بهذا الإسناد، عن أحمد بن إدریس، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن الحسین عن سعید، عن محمّد بن أبی عمیر، عن الحسین بن أحمد المنقری، عن أسد بن أبی علاء، عن هشام بن أحمر قال: دخلت علی أبی عبد اللّه علیهالسلام وأنا أرید أن أسأله عن المفضّل بن
قریههای ظاهری قرار دادیم»؛(1)
پس به خدا قسم ما قریههایی هستیم که خداوند در آنها برکت قرار داده و شما قریههای ظاهر هستید.
4 / 296 - عبداللّه بن بکیر، از زراره نقل کرده که گفت: در مورد حمران بن اعین صحبت میکردیم که امام باقر علیهالسلام راجع به او فرمودند: به خدا قسم هرگز مرتدّ نمیشود. بعد تأملی کرده و فرمودند: بله، حمران هرگز مرتد و منحرف نمیشود.
5 / 297 - هشام بن أحمر گفته است: به محضر مبارک ابی عبداللّه صادق علیهالسلام رسیدم و قصد داشتم که در مورد مفضل بن عمر از ایشان سؤالی بپرسم. حضرت در روز بسیار
1) . سوره سباء / آیه 18.
عمر وهو فی ضیعة له فی یوم شدید الحرّ والعرق یسیل علی صدره فابتدأنی فقال:
نَعَمْ وَاللّهِ الَّذِی لا إِلهَ إِلاّ هُوَ، اَلرَّجُلُ الْمُفَضَّلُ بْنُ عُمَرَ الجُعْفِی، نَعَمْ وَاللّهِ الَّذِی لا إِلهَ إِلاّ هُو، اَلرَّجُلُ (هُوَ) الْمُفَضَّلُ بْنُ عُمَر الْجُعْفی، حَتّی أَحْصَیْتُ بِضْعا وَثَلاثِینَ مَرَّةً یُکَرِّرُها وقالَ: إِنَّما هُوَ والِدٌ بَعْدَ والِدِ.
298 - وروی عن هشام بن أحمر قال: حملت إلی أبی إبراهیم علیهالسلام إلی المدینة أموالاً فقال:
رَدِّها فَادْفَعْها إِلَی الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَر.
فَرَدَدْتُها إِلی جُعْفی فَحَطَطْتُها عَلی بابِ الْمُفَضَّل.
299 - وروی عن موسی بن بکر قال: کنت فی خدمة أبی الحسن علیهالسلام فلم أکن أری شیئا یصل إلیه إلاّ من ناحیة المفضّل ولربّما رأیت الرجل یجیء بالشیء فلا یقبله منه ویقول أوصله إلی المفضّل.
گرمی، در مزرعهاش بود و عرق بر سینه حضرت میریخت. خود حضرت شروع کردند به صحبت و فرمودند: بله، به خدایی که جز او خدایی نیست قسم که فقط مفضل بن عمر جعفی مرد است، بله به خدایی که جز او خداوندی نیست مفضل بن عمر جعفی مرد است [صاحب صفت مردانگی است.] این جمله را حضرت بیش از سی مرتبه تکرار فرمودند و من همه سیبار را شمردم و بعد حضرت فرمودند: تحقیقا او پدر بعد از پدر است.
6 / 298 - هشام بن أحمر گفته است: اموالی را برای امام کاظم علیهالسلام به مدینه بردم، حضرت فرمودند: اموال را برگردان و به مفضل بن عمر بسپار. من هم اموال را برگردانده، به سمت طایفه جعفی بردم و همه را جلوی منزل مفضل ریختم.
7 / 299 - موسی بن بکر گفته است: من در خدمت امام کاظم علیهالسلام بودم و ندیدم که چیزی را برای ایشان بیاورند مگر اینکه از طرف مفضل میرسید و چه بسیار دیدم که مردی چیزی را میآورد و حضرت قبول نکرده و میفرمودند: به مفضل برسانید.
ومنهم المعلّی بن خنیس وکان من قوّام أبی عبد اللّه علیهالسلام وإنّما قتله داود بن علیّ بسببه، وکان محمودا عنده ومضی علی منهاجه وأمره مشهور.
300 - فروی عن أبی بصیر قال: لمّا قتل داود بن (علیّ) المعلّی بن خنیس فصلبه، عظم ذلک علی أبی عبد اللّه علیهالسلام واشتدّ علیه وقال له:
یا داوُد! عَلی! ما قَتَلْتَ مَوْلایَ وَقَیِّمِی فِی مالِی وَعَلی عِیالِی؟ وَاللّهِ إِنَّهُ لأََوْجَهٌ عِنْدَ اللّهِ مِنْکَ، فی حدیث طویل.
301 - وفی خبر آخر أنّه قال: أَما وَاللّهِ لَقَدْ دَخَلَ الجَنَّةَ.
وی از خدمتگزاران وجود مقدّس امام صادق علیهالسلام بود و به همین دلیل داوود بن علی او را به قتل رسانید. ایشان در نزد امام صادق علیهالسلام مورد تأیید و ستایش بود و با اعتقاد به ولایت حضرت از دنیا رفت که مسأله ایشان معروف و مشهور است.
8 / 300 - ابا بصیر روایت کرده که زمانی که داوود بن علی، معلی بن خنیس را به قتل رساند و او را به دار آویخت، این امر بر وجود مقدّس امام صادق علیهالسلام خیلی سنگین و گران تمام شد و غم از دست دادن او برای حضرت شدید بود؛ لذا به قاتل معلّی فرمودند: ای داوود! به چه دلیلی دوست و مباشر و خدمتکارم در امور مالی و خانوادگیام را کشتی؟ به خدا قسم که در نزد پروردگار عالم او از تو آبرومندتر است.
حدیث طولانی است [و ما به اندازه نیاز این بحث از آن را نقل کردیم].
9 / 301 - در روایت دیگر آمده است که حضرت فرمودند: بدان که به خدا قسم او داخل بهشت شد.
ومنهم نصر بن قابوس اللّخمی:
302 - فروی أنّه کان وکیلاً لأبی عبد اللّه عشرین سنة ولم یعلم أنّه وکیل، وکان خیّرا فاضلاً، وکان عبد الرحمن بن الحجّاج وکیلاً لأبی عبد اللّه علیهالسلام، ومات فی عصر الرضا علیهالسلامعلی ولایته.
ومنهم عبد اللّه بن جندب البجلیّ وکان وکیلاً لأبی إبراهیم وأبی الحسن الرضا علیهالسلام وکان عابدا رفیع المنزلة لدیهما، علی ما روی فی الأخبار:
303 - ومنهم: ما رواه أبوطالب القمّی قال: دخلت علی أبی جعفر الثانی علیهالسلام فی آخر عمره فسمعته یقول:
جَزَی اللّهُ صَفْوانَ بْنَ یَحْیی وَمُحَمَّدَ بْنَ سَنانَ وَزَکَرِیَّا بْنَ آدَمَ وَسَعْدَ بْنَ سَعْدٍ عَنِّی خَیْرا، فَقَدْ وَفَوْا لِی. وَکانَ زَکَرِیَّا بْنَ آدَمَ مِمَّنْ تَوَلاّهُمْ.
10 / 302 - روایت شده که ایشان مدّت بیست سال وکیل امام صادق علیهالسلام بودند و در طول این مدّت کسی نمیدانست که ایشان وکیل است. او مردی خیّر و با فضل و کمال بود. البته عبدالرحمن بن حجاج هم وکیل امام صادق علیهالسلام بود که در زمان ولایت عهدی امام رضا علیهالسلام از دنیا رفت.
ایشان وکیل ابوابراهیم امام کاظم و ابی الحسن امام رضا علیهماالسلام بود، و مطابق آنچه در روایات آمده، مردی عابد بود و در نظر آن دو امام همام از مقام و منزلت رفیع و بلندی برخوردار بود.
11 / 303 - از جمله آن اخبار، روایتی است که ابوطالب قمی نقل کرده که در اواخر عمر با برکت امام جواد علیهالسلام به محضر مبارک آن حضرت رسیدم و شنیدم که میفرمودند: خداوند متعال به صفوان بن یحیی، و محمّد بن سنان، و زکریا بن آدم، و سعد بن سعد از جانب من جزای خیر عنایت فرماید، آنها تحقیقا به عهدشان [در پیروی از ولایت] وفا کردند. و زکریا بن آدم از جمله کسانی بود که اهل ولایت ایشان بود.
وخرج (فیه) عن أبی جعفر علیهالسلام:
ذَکَرْتُ ما جَری مِنْ قَضاءِ اللّهِ فِی الرَّجُلِ الْمُتَوَفّی رَحِمَهُ اللّهُ تَعالی یَوْمَ وُلِدَ وَیَوْمَ یَمُوتُ وَیَوْمَ یُبْعَثُ حَیّا، فَقَدْ عاشَ أَیّامَ حَیاتِهِ عارِفا بِالْحَقِّ، قائِلاً بِهِ، صابِرا مُحْتَسِبا (لِلْحَقِّ)، قائِما بِما یَجِبُ للّهِِ وَلِرَسُولِهِ عَلَیْهِ، وَمَضی رَحِمَهُ اللّهُ غَیْر ناکِثٍ وَلا مُبَدِّلٍ، فَجَزاهُ اللّهُ أَجْرَ نِیَّتِهِ وَأَعْطاهُ جَزاءَ سَعْیِهِ.
304 - وأما محمّد بن سنان: فإنّه روی عن علیّ بن الحسین بن داود قال: سمعت أباجعفر الثانی علیهالسلام یذکر محمّد بن سنان بخیر ویقول:
رَضِیَ اللّهُ عَنْهُ بِرِضائِی عَنْهُ، فَما خالَفَنِی وَما خالَفَ أَبِی قَطُّ.
و از وجود مبارک امام جواد علیهالسلام درباره زکریا بن آدم آمده است که حضرت فرمودند: آنچه را که از قضای الهی در مورد [زکریا بن آدم] جاری شد را به یاد آوردم، رحمت واسعه خداوندی نثار او باد، روزی که متولد شد، روزی که از دنیا رفت و روزی که زنده شده و در قیامت برانگیخته میشود. او در ایام حیاتش عارف و معتقد به حقّ زندگی کرد و برای حقّ و در راه حقّ بلا دیده و صبر کرد، به آنچه که برای خداوند و رسولش بر عهده او واجب شده بود قیام کرد و در حالی از دنیا رفت که برعهدش پابرجا بوده و عهد شکنی نکرد، و تکلیفش را بدل نکرد [و احکام دین را تغییر نداد ]بنابراین خداوند تبارک و تعالی به نیّت پاک او، و به سعی و تلاشش اجر و پاداش کرامت فرماید.
12 / 304 - علی بن حسین بن داوود میگوید: از ابا جعفر ثانی امام جواد علیهالسلام شنیدم که از محمّد بن سنان به خوبی یاد کرده و میفرمودند: به واسطه اینکه من از او راضی هستم، خداوند از او راضی شود. او هرگز نه با من و نه با پدرم مخالفتی نکرد. [و همواره در خدمت اهل بیت بود.]
ومنهم عبد العزیز بن المهتدی القمّی الأشعریّ:
305 - خرج فیه عن أبی جعفر علیهالسلام:
قَبَضْتُ وَالْحَمْدُ للّهِِ وَقَدْ عَرَفْتُ الْوُجُوهَ الَّتِی صارَتْ إِلَیْکَ مِنْها، غَفَرَ اللّهُ لَکَ وَلَهُمُ الذُّنُوبَ وَرَحِمَنا وَإِیّاکُمْ.
وخرج فیه: غَفَرَ اللّهُ لَکَ ذَنْبَکَ وَرَحِمَنا وَإِیّاکَ وَرَضِیَ عَنْکَ بِرِضائِی عَنْکَ.
ومنهم علیّ بن مهزیار الأهوازیّ وکان محمودا:
306 - أخبرنی جماعة، عن التلعکبری، عن أحمد بن علیّ الرازی، عن الحسین بن علیّ، عن أبی الحسن البلخیّ، عن أحمد بن مابندار الإسکافیّ، عن العلاء النداری، عن الحسن بن شمّون قال: قرأت هذه الرسالة علی علیّ بن مهزیار عن أبی جعفر الثانی بخطّه:
13 / 305 - از ناحیه مبارک امام جواد علیهالسلام درباره ایشان [و خطاب به او توقیعی چنین صادر شد: الحمد للّه اموال را دریافت کردم و متوجّه شدم مقداری از وجوه را که خودت هزینه کردهای. خداوند گناهان تو و ایشان را مشمول غفران و بخشش خود قرار دهد و ما و شما را رحمت فرماید.
و باز توقیع شریف برای او صادر شده که خداوند گناه تو را بخشیده و ما و تو را رحمت فرماید و به خاطر اینکه من از تو راضی هستم خدا نیز از تو راضی شود.
14 / 306 - حسن بن شمّون گفته است: این نامه که به خط شریف و مبارک امام جواد علیهالسلام بود را برای علی بن مهزیار قرائت کردم. متن نامه به این ترتیب است:
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
یا عَلِیُّ! أَحْسَنَ اللّهُ جَزاکَ وَأَسْکَنَکَ جَنَّتَهُ وَمَنَعَکَ مِنَ الْخِزْیِ فِی الدُّنیا وَالآخِرَةِ وَحَشَرَکَ اللّهُ مَعَنا.
یا عَلِیُّ! قَدْ بَلَوْتُکَ وَخَبَّرْتَکَ فِی النَّصِیحَةِ وَالطّاعَةِ وَالْخِدْمَةِ وَالتُّوقِیرِ وَالْقِیامِ بِما یَجِبُ عَلَیْکَ، فَلَوْ قُلْتُ: إِنِّی لَمْ أَرَ مِثْلَکَ لَرَجَوْتُ أَنْ أَکُونَ صادِقا، فَجَزاکَ اللّهُ جَنّاتِ الْفِرْدَوْسَ نُزُلاً، فَما خَفِیَ عَلَیَّ مَقامَکَ وَلا خِدْمَتِکَ فِی الْحَرِّ وَالْبَرْدِ فی اللَّیْلِ وَالنَّهارِ، فَأَسْأَلُ اللّهَ إِذا جَمَعَ الْخَلائِقَ لِلْقِیامَةِ أَنْ یحبوکَ بِرَحْمَةٍ تَغْتَبِطُ بِها، إِنَّهُ سَمِیعُ الدُّعاءِ.
به نام خداوند بخشنده مهربان
ای علی! خداوند پاداش نیک به تو کرامت کرده، در بهشتش تو را ساکن گرداند، خواری دنیا و آخرت را از تو دور فرماید و در قیامت تو را با ما محشور نماید. ای علی! تو را در خیر خواهی، و فرمانبرداری و اطاعت، و خدمت امتحان کردم و نیز در قیام به آنچه که خداوند بر تو واجب کرده است، آزمودم. اگر بگویم که مثل تو را ندیدهام، امیدوارم که درست گفته باشم. خداوند جزای تو را نزول در بهشت فردوس قرار دهد. مقام و منزلت تو، همچنین خدمت تو در گرما و سرما و در شب و روز بر من مخفی نیست، از خداوند متعال مسألت دارم وقتی که مردم را برای قیامت جمع میکند، تورا با رحمت واسعهاش مورد عنایت قرار داده و دوستت بدارد، آنچنان که مورد غبطه دیگران قرار گیری. همانا خداوند شنونده دعاست.
ومنهم أیّوب بن نوح بن درّاج:
307 - ذکر عمرو بن سعید المدائنی - وکان فطحیّا - قال: کنت عند أبی الحسن العسکری علیهالسلام بصریا إذ دخل أیّوب بن نوح ووقف قدّامه فأمره بشیء، ثمّ انصرف والتفت إلیّ أبوالحسن علیهالسلام وقال:
یا عَمرو! إنْ أَحْبَبْتَ أَنْ تَنْظُرَ إِلی رَجُلٍ مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ فَانْظُرْ إِلی هذا.
ومنهم علیّ بن جعفر الهمانی
وکان فاضلاً مرضیّا من وکلاء أبی الحسن وأبی محمّد علیهماالسلام.
308 - روی أحمد بن علیّ الرازی، عن علیّ بن مخلد الأیادیّ قال: حدّثنی أبوجعفر العمری رضیاللهعنه قال: حجّ أبوطاهر بن بلال فنظر إلی علیّ بن جعفر وهو ینفق النفقات العظیمة فلمّا انصرف کتب بذلک إلی أبی محمّد علیهالسلام فوقّع فی رقعته:
15 / 307 - عمرو بن سعید مدائنی که فطحی مذهب بود، گفته است: در روستای صریا به خدمت امام هادی علیهالسلام رسیدم که ایوب بن نوح وارد شد و در مقابل حضرت ایستاد، امام علیهالسلام او را به چیزی امر کردند و رفت، امام علیهالسلام رو به من کرده و فرمودند: ای عمرو! اگر میخواهی به یکی از اهالی بهشت نگاه کنی، به این مرد نگاه کن.
او مردی فاضل و پسندیده بود و از جمله وکلای امام هادی و امام حسن عسکری علیهماالسلامبوده است.
16 / 308 - ابو جعفر عمری رضیاللهعنه گفته است: ابو طاهر محمّد بن علی بن بلال به حجّ مشرف شد و دید که علی بن جعفر ]همّانی] اموال خیلی زیادی انفاق میکند، وقتی که از حجّ برگشت، ماجرا را [به صورت اعتراضی] به محضر مبارک امام حسن عسکری علیهالسلام گزارش داد. پس امام علیهالسلام در جواب او مرقوم فرمودند:
قَدْ کُنّا أَمَرْنا لَهُ بِمِائَة أَلْفَ دِینارٍ، ثُمَّ أَمَرْنا لَهُ بِمِثْلِها فَأَبی قَبُولَهُ إِبقاءً عَلَیْنا، ما لِلنّاسِ وَالدُّخُولِ فِی أَمْرِنا فِیما لَمْ نُدْخِلْهُمْ فِیهِ.
قال: ودخل علی أبی الحسن العسکری علیهالسلام فأمر له بثلاثین ألف دینار.
ومنهم أبوعلیّ بن راشد:
309 - أخبرنی ابن أبی جیّد، عن محمّد بن الحسن بن الولید، عن الصفّار، عن محمّد بن عیسی قال: کتب أبوالحسن العسکری علیهالسلام إلی الموالی ببغداد والمدائن والسواد وما یلیها:
قَدْ أَقَمْتُ أَباعَلِیِّ بْنِ راشِدٍ مَقَامَ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَبْد رَبِّهِ وَمِنْ قَبْلِهِ مِنْ وُکَلائِی وَقَدْ أَوْجَبْتُ فِی طاعَتِهِ طاعَتِی وَفِی عِصْیانِهِ الْخُرُوجُ إِلی عِصْیانِی وَکَتَبْتُ بِخَطِّی.
ما به او امر کردیم که یکصد هزار دینار بردار. مجددا امر کردیم که یکصدهزار دینار دیگر هم بردار؛ امّا او این اموال را نپذیرفت و در ملک ما ابقائش کرد. چه حقی برای مردم هست که در امری دخالت کنند که ما آنها را دخیل نکردهایم و به آنها مربوط نمیشود.
[پس از مدّتی علی بن جعفر] خدمت امام هادی علیهالسلام رسید و حضرت هم امر فرمودند که سیصد هزار دینار بردارد.
17 / 309 - محمّد بن عیسی گفته است: امام هادی علیهالسلام به شیعیان بغداد، و مدائن و سواد و مناطق اطرافشان نوشتند: من ابا علی بن راشد را جانشین حسین بن عبدربّه و وکلای قبل از او قرار دادم و در اطاعت او اطاعتم را واجب کردم [فرمانبرداری از او فرمانبرداری از من است]، و نافرمانی از او نافرمانی از من است. و این نامه را به خط خودم نوشتم.
310 - وروی محمّد بن یعقوب رفعه إلی محمّد بن فرج قال: کتبت إلیه أسأله عن أبی علیّ بن راشد، وعن عیسی بن جعفر [بن عاصم] وعن ابن بند وکتب إلیّ:
ذَکَرْتَ ابنَ راشِدِ رحمهالله فَإِنَّهُ عاشَ سَعِیدا وَماتَ شَهِیدا وَدَعا لاِبْنِ بَنْد وَالْعاصِمِیّ وَابْنُ بَنْد ضُرِبَ بِعَمُودٍ وَقُتِلَ وَابنُ عاصِمٍ ضُرِبَ بِالسّیاطِ عَلَی الْجِسْرِ ثَلاثُمِائَة سُوطٍ وَرُمِیَ بِهِ فِی الدّجْلَةِ.
فهؤلاء جماعة المحمودین وترکنا ذکر استقصائهم لأنّهم معروفون مذکورون فی الکتب.
فأمّا المذمومون منهم فجماعة:
311 - فروی علیّ بن إبراهیم بن هاشم، عن أبیه قال: کنت عند أبی جعفر الثانی علیهالسلام
18 / 310 - محمّد بن فرج(1)
گفته است: به امام هادی علیهالسلام نامهای نوشتم و در مورد علی بن راشد و عیسی بن جعفر بن عاصم و ابن بند، سؤال کردم.
حضرت علیهالسلام نوشتند: ابن راشد را یاد کردی که زندگی با سعادت داشت و با شهادتاز دنیا رفت. و ابن بند و عاصمی را نفرین کردند، امّا ابن بند را به وسیله عمود زدند و کشته شد، و ابن عاصم هم بالای پل بغداد سیصد تازیانه زدند و در دجله انداخته شد و از دنیا رفت.
اینها برخی از کسانی بودند که مورد ستایش و تأییدند والبته همه اصحاب مورد تأیید و تأکید ائمّه علیهمالسلام را نیاوردیم، به جهت اینکه ایشان معروف بوده و در کتب مختلف ذکر شدهاند، بنابراین ذکر همه آنها در اینجا لازم نبود.
19 / 311 - علی بن ابراهیم بن هاشم از پدرش نقل کرده که گفت: من در محضر
1) . محمّد بن فرج؛ از اصحاب امام هادی علیهالسلام و در این خبر هم از آن حضرت در مورد ابو علی حسن بن راشد که از اصحاب امام جواد بوده است، سؤال میکند و این پرسش و پاسخ بین او و امام پس از رحلت ابن راشد است، بنابراین ضمیر در«کتبتُالیه» به امام هادی علیهالسلام برمیگردد. رجوع شود به معجم رجالالحدیث، آیتاللّه خویی، ج17، ص2 - 131.
إذ دخل علیه صالح بن محمّد بن سهل الهمدانی - وکان یتولّی له - فقال له: جعلت فداک اجعلنی من عشرة آلاف درهم فی حلّ فإنّی أنفقتها، فقال له أبوجعفر: أَنْتَ فِی حِلٍّ.
فلمّا خرج صالح من عنده قال أبوجعفر علیهالسلام:
أَحَدُهُمْ یَثَبُ عَلی (أَمْوالِ حَقِّ) آلِ مُحَمَّدٍ وَفُقَرائِهِمْ وَمَساکِینِهِمْ وَأَبْناءِ سَبِیلِهِمْ فَیَأْخُذُهُ، ثُمَّ یَقُولُ: اِجْعَلْنِی فِی حِلٍّ، أَ تَراهُ ظَنَّ (بِی) أَنِّی أَقُولُ لَهُ لا أَفْعَلُ؟ وَاللّهِ لَیَسْأَلَنَّهُمُ اللّهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ عَنْ ذلِکَ سُؤالاً حَثِیثا.
ومنهم علیّ بن أبی حمزة البطائنی وزیاد بن مروان القندیّ وعثمان بن عیسی الرواسی، کلّهم کانوا وکلاء لأبی الحسن موسی علیهالسلام وکان عندهم أموال جزیلة فلمّا مضی أبوالحسن موسی علیهالسلام وقفوا طمعا فی الأموال ودفعوا إمامة الرضا علیهالسلام وجحدوه وقد ذکرنا ذلک فیما مضی فلا نطوّل بإعادته.
مبارک امام محمّد تقی علیهالسلام بودم که صالح بن محمّد بن سهل همدانی که متولی امور حضرت بود وارد شد و به خدمت حضرت عرض کرد: جانم به فدای شما! ده هزار درهم [از اموالی که باید برای شما بیاورم] را انفاق [خرج] کردهام، آن را برای من حلال میفرمایید؟ امام علیهالسلام فرمودند: حلال است. بعد وقتی که بیرون رفت، حضرت امام جواد علیهالسلام فرمودند: یکی از شما بر روی اموالی که حقّ آل محمّد و فقرا و مساکین و ابن سبیل [در راه ماندگان] ایشان است [یعنی خمس] میجهد و میگیرد مصرف میکند، بعد میگوید: آن را برای من حلال کن! آیا فکر میکنی او گمان میکُند که من میگویم حلال نمیکنم؟ به خدا قسم که در روز قیامت خدا از آنها خیلی سخت سؤال خواهد کرد.
این سه نفر از وکلای ابوالحسن موسی بن جعفر علیهماالسلام بودند، و اموال زیادی هم در اختیارشان بود، زمانی که امام کاظم علیهالسلام از دنیا رفتند، اینها به خاطر طمع در اموال حضرت، بر امامت امام کاظم علیهالسلام توقف کردند و امامت امام رضا علیهالسلام را انکار کردند که ما ماجرای اینها را قبلاً بیان کردیم و با اعاده و تکرار آن، کتاب را طولانی نمیکنیم.
ومنهم فارس بن حاتم بن ماهویه القزوینیّ:
312 - علی ما رواه عبد اللّه بن جعفر الحمیریّ قال: کتب أبوالحسن العسکری علیهالسلام إلی علیّ بن عمرو القزوینیّ بخطّه:
إعْتَقِدْ فِیما تَدِینُ اللّه تَعالی بِهِ أَنَّ الْباطِنَ عِنْدِی حَسَبَ ما أَظْهَرْتُ لَکَ فِیمَنْ اسْتَنْبَأتَ عَنْهُ وَهُوَ فارِسُ لَعَنَهُ اللّهُ فَإِنَّهُ لَیْسَ یَسَعُکَ إِلاَّ الإِجْتِهادِ فِی لَعْنِهِ وَقَصْدِهِ وَمُعاداتِهِ وَالْمُبالَغَةِ فِی ذلِکَ بِأَکْثَرِ ما تَجِدُ السَّبِیلَ إِلَیْهِ.
ما کُنْتُ آمُرُ أَنْ یُدانَ اللّهَ بِأَمْرٍ غَیْرِ صَحِیحٍ، فَجِدّ وَشدّ فِی لَعْنِهِ وَهَتْکِه وَقَطْع أَسبابِهِ وَسَدِّ أَصُحابِنا عَنْهُ وَإِبطال أَمْرِهِ وَأَبْلِغهُمْ ذلِکَ مِنِّی وَاَحْکِهِ لَهُمْ عَنِّی وَإِنِّی سائِلُکُمْ بَینَ یَدَی اللّهِ عَنْ هذَا الأَمْرِ المُؤَکَّد، فَوَیْلٌ لِلْعاصِی وَلِلْجاحِدِ.
20 / 312 - عبداللّه بن جعفر حمیری گفته است: امام هادی علیهالسلام با خط مبارکش نامهای خطاب به علی بن عمرو قزوینی به این ترتیب نوشتند: در آنچه که خداوند متعال را به وسیله آن میپرستی که باطن آن نزد من است، معتقد [و محکم] باش.
و در مورد کسی که پیرامونش درخواست خبر کرده بودی [نیز معتقد باش که] او فارس است - خداوند لعنش کند -، تمام تلاشت را در لعن و دشمنی با او به کار ببند و بیشتر از آنچه که امکان دارد در این کار تلاش کن.
من نمیگویم که خداوند را به امر غیر صحیح پرستش کنید و یا پنداری غیر صحیح را که دستور نمیدهم، پس در لعن و خوار کردن وقطع اسباب مخالفت او جدیّت کرده و تلاش کن، و اصحاب ما را از او دور کرده و بازدار، و دستورات او و اعتقادات او را ابطال کن و از طرف من به شیعیان ابلاغ نما و به آنها برسان، که تحقیقا من در پیشگاه باری تعالی در این مورد مؤکد از تو سؤال خواهم کرد. پس وای بر نافرمان و منکر ولایت.
وَکَتَبْتُ بخطِّی لَیْلَةَ الثَّلاثاِء لِتِسْعَ َلیالٍ مِنْ شهرِ رَبِیعٍ الأَوَّلِ سَنَةَ خَمِسینَ وَمائَتَیْنِ وَأَنا أَتَوَکَّلُ عَلَی اللّهِ وَاحَمْدُهُ کَثِیرا.
ومنهم أحمد بن هلال العبرتائی:
313 - روی محمّد بن یعقوب قال: خرج إلی العمریّ فی توقیع طویل اختصرناه:
وَنَحْنُ نَبْرَأُ إِلَی اللّهِ تَعالی مِنْ ابْنِ هِلالٍ لا رَحِمَهُ اللّهُ وَمِمَّنْ لا یَبْرَأُ مِنْهُ، فَأَعْلَمْ الإِسْحاقِیّ وَأَهْلَ بَلَدِهِ مِمّا أَعْلَمْناکَ مِنْ حالِ هذَا الْفاجِرِ وَجَمِیعِ مَنْ کانَ سَأَلَکَ وَیَسْأَلُکَ عَنْهُ.
ومنهم أبوطاهر محمّد بن علیّ بن بلال وغیرهم ممّا لا نطوّل بذکرهم، لأنّ ذلک مشهور موجود فی الکتب.
این نامه را به خط خودم، در شب سه شنبه، شب نهم از ماه ربیع الاول سال 250 ه.ق
نوشتم. بر خداوند توکل کرده و بسیار شکرگزار او هستم.
21 / 313 - محمّد بن یعقوب کلینی گفته است: توقیعی از ناحیه مقدّسه حضرت برای عمریّ صادر شد که طولانی است و ما آن را مختصر کردهایم، در آن توقیع شریف آمده است: ما به خداوند متعال از ابن هلال که خدا رحمتش نکند و از هر کسی که از او بیزاری نجوید، برائت جسته و بیزاریم. پس اسحاقی و همشهریانش وتمام کسانی را کهاز تو درباره او پرسیده یا میپرسند را از این ماجرا مطابق آنچه ما به تو اعلام کردیم آگاه کن.
سایر افراد، نظیر ابوطاهر محمّد بن علی بن بلال و دیگران هم هستند که کتاب را با ذکر نام آنها طولانی نمیکنیم، به جهت اینکه اینها مشهور و معروف هستند و در کتابها هم از آنها یاد شده است.
فأمّا السفراء الممدوحون فی زمان الغیبة:
فأوّلهم: من نصبه أبوالحسن علیّ بن محمّد العسکری وأبومحمّد الحسن بن علیّ بن محمّد ابنه علیهالسلام وهو الشیخ الموثوق به أبوعمرو عثمان بن سعید العمری رحمهالله وکان أسدیّا وإنّما سمّی العمریّ.
314 - لما رواه أبونصر هبة اللّه بن محمّد بن أحمد الکاتب ابن بنت أبی جعفر العمری رحمهالله قال أبونصر: کان أسدیّا فنسب إلی جدّه فقیل العمریّ وقد قال قوم من الشیعة: إنّ أبامحمّد الحسن بن علیّ علیهالسلام (قال: لا یجمع علی امرئ بین عثمان وأبوعمرو) وأمر بکسر کنیته، فقیل
اوّل: ابو عمرو عثمان بن سعید عمری قدسسره
دوم: ابوجعفر محمّد بن عثمان بن سعید عمری قدسسره
سوم: ابوالقاسم حسین بن روح قدسسره
چهارم: ابوالحسن علی بن محمّد سَمُری قدسسره
اولین سفیر زمان غیبت کسی است که امام هادی و امام حسن عسکری علیهماالسلام او را به این مسؤولیت منصوب فرمودند، او شیخی مورد اعتماد است، نام او ابو عمرو عثمان بن سعید عمری است که خداوند او را رحمت کند، او از طایفه اسدی بود، ولی عمریّ نامیده شد.
22 / 314 - [به این دلیل ایشان را عمری نامیدهاند که] ابو نصر هبة اللّه بن محمّد بن احمد کاتب، نوه دختری ابی جعفر عمری روایت کرده: ابو عمرو از طایفه اسدی بود امّا به جدش جعفر بن عمریّ منسوب شده است. جماعتی از شیعه گفتهاند: امام حسن عسکری علیهالسلام فرمودند: در یک مرد دو نام عثمان و ابو جعفر جمع نمیشود، و حضرت
العمریّ ویقال له: العسکریّ أیضا، لأنّه کان من عسکر سرّ من رأی ویقال له: السّمان، لأنّه کان یتّجر فی السّمن تغطیة علی الأمر.
وکان الشیعة إذا حملوا إلی أبی محمّد علیهالسلام ما یجب علیهم حمله من الأموال أنفذوا إلی أبی عمرو، فیجعله فی جراب السمن وزقاقه ویحمله إلی أبی محمّد علیهالسلام تقیّة وخوفا.
315 - فأخبرنی جماعة، عن أبی محمّد هارون بن موسی، عن أبی علیّ محمّد بن همام الإسکافی قال: حدّثنا عبد اللّه بن جعفر الحمیری قال: حدّثنا أحمد بن إسحاق بن سعد القمّی قال: دخلت علی أبی الحسن علیّ بن محمّد علیهالسلام فی یوم من الأیّام فقلت:
یا سیّدی! أنا أغیب وأشهد ولا یتهیّأ لی الوصول إلیک إذا شهدت فی کلّ وقت فقول من نقبل؟ وأمر من نمتثل؟ فقال لی علیهالسلام:
دستور دادند که کنیه او شکسته شود، بنابراین عمریّ گفته میشد و باز او را عسکری هم گفتهاند به دلیل اینکه اهل منطقه عسکر در شهر سرّ من رأی بود. و باز او را سمّان [:روغنی] میگفتند، به جهت اینکه او در امر تجارت روغن اشتغال داشت و به همین وسیله امر سفارتش را مخفی و پنهان میکرد.
شیعیان اموالی را که واجب بود تا به امام حسن عسکری علیهالسلام برسانند، به دست عمرو میرساندند. او هم به جهت خوف و ترس از حکومت جبار عباسی و با استفاده از تقیّه، اموال و نامهها را در تُنگ و جای روغن قرار میداد و مخفیانه به منزل امام میبرد.
23 / 315 - احمد بن اسحاق بن سعد قمی گفته است: روزی به محضر مبارک امام علی النقی علیهالسلام رسیدم و عرض کردم: من گاهی در شهر هستم و گاهی هم به مسافرت میروم، بنابراین نمیتوانم همیشه به خدمت شما برسم، پس [در صورت نبودن شما] حرف چه کسی را قبول کنیم؟ و دستور چه کسی را اطاعت کنیم؟
هذا أَبُوعَمرو الثِّقَةُ الأَمِینُ ما قالَهُ لَکُمْ فَعَنِّی یَقُولُهُ وَما أَدّاهُ إِلَیْکُمْ فَعَنِّی یُؤَدِّیهُ.
فلمّا مضی أبوالحسن علیهالسلام وصلت إلی أبی محمّد ابنه الحسن العسکری علیهالسلام ذات یوم فقلت له علیهالسلام مثل قولی لأبیه، فقال لی:
هذا أَبُوعَمْرو الثِّقَةُ الأَمِینُ، ثِقَةُ الْماضِی وَثِقَتِی فِی الْمَحْیا وَالْمَماتِ، فَما قالَهُ لَکُمْ فَعَنِّی یَقُولُهُ وَما أَدّی إِلَیْکُمْ فَعَنِّی یُؤَدِّیهُ.
قال أبومحمّد هارون: قال أبوعلیّ: قال أبوالعباس الحمیریّ: فکنّا کثیرا ما نتذاکر هذا القول ونتواصف جلالة محل أبی عمرو.
316 - وأخبرنا جماعة، عن أبی محمّد هارون، عن محمّد بن همام، عن عبد اللّه بن جعفر قال: حججنا فی بعض السنین بعد مضی أبی محمّد علیهالسلامفدخلت علی أحمد بن إسحاق
حضرت به من فرمودند: این ابو عمرو است که مورد اطمینان و امین است و آنچه را که برای شما بگوید از جانب من میگوید، و آنچه را که به شما برساند از جانب من رسانده است.
زمانی که امام هادی علیهالسلام از دنیا رفت و امامت به فرزندش امام حسن عسکری علیهالسلام رسید، روزی به محضر ایشان رسیدم و آنچه را که به پدر بزرگوارش گفته بودم، عرض کردم، امام حسن عسکری علیهالسلام هم به من فرمودند: این ابو عمرو است که مورد اطمینان و امین است و هم برای امام قبلی و هم برای من، در حیات و مرگ من مورد اطمینان من است، بنابراین آنچه که او برای شما بگوید از طرف من میگوید و آنچه را که به شما برساند از جانب من رسانده است.
ابو محمّد هارون از ابی علی از ابوالعباس حمیری نقل کرده که گفت: در بسیاری از اوقات، این حدیث را برای همدیگر ذکر کردیم و جلالت و بلندی قدر و منزلت ابوعمرو را برای یکدیگر وصف مینمودیم.
24 / 316 - عبداللّه بن جعفر گفته است: پس از شهادت امام حسن عسکری علیهالسلام سالی به حجّ مشرف شدیم، در مدینة السلام [بغداد] به منزل احمد بن اسحاق رفتیم
بمدینة السلام فرأیت أباعمرو عنده، فقلت: إنّ هذا الشیخ وأشرت إلی أحمد بن إسحاق وهو عندنا الثقة المرضیّ، حدّثنا فیک بکیت وکیت واقتصصت علیه ما تقدّم یعنی ما ذکرناه عنه من فضل أبی عمرو ومحلّه، وقلت: أنت الآن ممّن لا یشکّ فی قوله وصدقه فأسألک بحقّ اللّه وبحقّ الإمامین اللّذین وثّقاک هل رأیت ابن أبی محمّد الّذی هو صاحب الزّمان علیهالسلام؟ فبکی، ثمّ قال: علی أن لا تخبر بذلک أحدا وأنا حیّ. قلت: نعم.
قال: قد رأیته علیهالسلام وعنقه هکذا - یرید أنّها أغلظ الرقاب حسنا وتماما - قلت: فالإسم قال: نهیتم عن هذا.
و دیدیم که ابا عمرو هم آنجاست، من [با دیدن اباعمرو] به احمد بن اسحاق اشاره کرده و گفتم: این شیخ در نظر ما مورد اطمینان و پسندیده است و در خصوص تو چنین و چنان گفتهاند و حدیث قبلی را که در فضل و منزلت ابی عمرو بود برای او بازگو کردم و در ادامه گفتم: تو الآن از جمله افرادی هستی که هیچ شکی در قول و صداقتتان نیست، از تو خواهش میکنم به حقّ خداوند و حقّ دو امام بزرگواری که تو محل اطمینان آنها بودی و تو را مورد وثوق خود قرار دادند؛ بگو که آیا فرزند برومند امام حسن عسکری صاحب الزمان علیهالسلام را دیدهای؟
ابا عمرو گریه کرد و بعد فرمود: به شرطی میگویم که تا مادامی که من زنده هستم این خبر را برای احدی بازگو نکنی. گفتم: بله، چشم. گفت: آن حضرت را دیدهام و گردن مبارکش این گونه بود [گردن حضرت را وصف کرد] مقصود ابا عمرو این بود که گردن حضرت از سایر گردنها درشتتر و زیباتر بود [ممکن است اشاره به سلامتی و صحّت حضرت هم باشد]. گفتم: اسم حضرت چیست؟ گفت: از ذکر نامش نهی شدهاید.
317 - وروی أحمد بن علیّ بن نوح أبوالعبّاس السیرافیّ قال: أخبرنا أبونصر هبة اللّه بن محمّد بن أحمد المعروف بابن برینة الکاتب قال: حدّثنی بعض الشراف من الشیعة الإمامیّة أصحاب الحدیث قال: حدّثنی أبومحمّد العبّاس بن أحمد الصائغ قال: حدّثنی الحسین بن أحمد الخصیبی قال: حدّثنی محمّد بن إسماعیل وعلیّ بن عبد اللّه الحسنیان قالا:
دخلنا علی أبی محمّد الحسن علیهالسلام بسرّ من رأی وبین یدیه جماعة من أولیائه وشیعته حتّی دخل علیه بدر خادمه فقال: یا مولای بالباب قوم شعث غبر، فقال لهم:
هؤُلاءِ نَفَرٌ مِنْ شِیعَتِنا بِالْیَمَنِ، فی حدیث طویل یسوقانه إلی أن ینتهی إلی أن قال الحسن علیهالسلاملبدر:
فَامْضِ فَائْتِنا بِعُثْمانَ بْنِ سَعِیدِ الْعَمْرِیّ.
فما لبثنا إلاّ یسیرا حتّی دخل عثمان فقال له سیّدنا أبومحمّد علیهالسلام:
اِمْضِ یا عُثْمانُ فَإِنَّکَ الْوَکِیلُ وَالثِّقَةُ الْمَأْمُونُ عَلی مالِ اللّهِ وَاقْبِضْ مِنْ هؤُلاءِ النَّفَر الْیَمَنِیّینَ ما حَمَلُوهُ مِنَ الْمالِ.
25 / 317 - محمّد بن اسماعیل و علی بن عبداللّه حسنیان گفتند: در سرّ من رأی به محضر مبارک ابی محمّد حسن بن علی عسکری علیهماالسلام رسیدیم، تعدادی از دوستان و شیعیان ایشان در خدمت امام بودند، تا اینکه بدر، خادم حضرت وارد شده و گفت: ای مولای من! تعدادی دم درب ایستادهاند که غبار آلود هستند، حضرت به حضار فرمودند: اینها تعدادی از شیعیان ما در یمن هستند... حدیث طولانی است تا اینکه امام خطاب به بدر فرمودند: برو و عثمان بن سعید عمری را نزد ما بیاور. طولی نکشید که عثمان آمد و حضرت امام حسن علیهالسلام خطاب به او فرمودند: ای عثمان! تو وکیل و مورد اطمینان و امین بر مال خدا هستی، برو و از این چند نفر یمنی اموالی را که آوردهاند تحویل بگیر.
ثمّ ساق الحدیث إلی أن قالا: ثُمّ قلنا بأجمعنا: یا سیّدنا! واللّه إنّ عثمان لمن خیار شیعتک ولقد زدتنا علما بموضعه من خدمتک وأنّه وکیلک وثقتک علی مال اللّه تعالی قال:
نَعَمْ وَاشْهَدُوا عَلی أَنَّ عُثْمانَ بْنَ سَعِیدِ الْعَمْرِیِّ¨ وَکِیلِی وَأَنَّ ابْنَهُ مُحَمَّدا وَکِیلُ ابْنِی مَهْدِیّکُمْ.
318 - عنه، عن أبی نصر هبة اللّه [بن محمّد] بن أحمد الکاتب ابن بنت أبی جعفر العمریّ قدّس اللّه روحه وأرضاه، عن شیوخه أنّه لمّا مات الحسن بن علیّ علیهالسلام حضر غسله عثمان بن سعید رضیاللهعنه وأرضاه وتولّی جمیع أمره فی تکفینه وتحنیطه وتقبیره مأمورا بذلک للظاهر من الحال الّتی لا یمکن جحدها ولا دفعها إلاّ بدفع حقائق الأشیاء فی ظواهرها.
بعد حدیث ادامه پیدا میکند تا اینکه آن دو میگویند: ما همگی به حضرت عرض کردیم: ای سیّد ما! به خدا قسم عثمان از بهترین شیعیان توست، و شما با این کار علم و آگاهی ما را نسبت به منزلت خدمتگزاری او زیاد فرمودید، و اینکه او وکیل وثقه شما بر مال خدا [خمس و زکات] است. حضرت فرمودند: بله شاهد باشید که عثمان بن سعید عمریّ وکیل من است و فرزندش محمّد وکیل فرزند من مهدی شما است.
26 / 318 - ابی نصر هبة اللّه بن محمّد بن احمد کاتب نوه دختری ابی جعفر عمری که خداوند روح او را مقدّس داشته و از او راضی باشد، از مشایخ خودش روایت کرده: وقتی که امام حسن بن علی عسکری علیهماالسلام از دنیا رفت، عثمان بن سعید ایشان را غسل داد و کارهای تجهیز بدن شریف حضرت؛ از جمله تکفین، حنوط و دفن امام را انجام داد، چون به همه این امور مأمور بود [و از ناحیه مقدسه حضرت حجّت علیهالسلام دستور گرفته بود] و ظاهر حال هم همین طور است و انکار و ردّ این نکته هم امکان ندارد، مگر اینکه
حقایق اشیا را در ظواهرشان رد کنیم [یعنی همه چیز را که میبینیم انکار کنیم و این هم بالضرورة باطل است.]
وکانت توقیعات صاحب الأمر علیهالسلام تخرج علی یدی عثمان بن سعید وابنه أبی جعفر محمّد بن عثمان إلی شیعته وخواصّ أبیه أبی محمّد علیهالسلام بالأمر والنهی والأجوبة عمّا یسأل الشیعة عنه إذا احتاجت إلی السؤال فیه بالخطّ الّذی کان یخرج فی حیاة الحسن علیهالسلام فلم تزل الشیعة مقیمة علی عدالتهما إلی أن توفّی عثمان بن سعید رحمه اللّه ورضی عنه وغسّله ابنه أبوجعفر وتولّی القیام به وحصل الأمر کلّه مردودا إلیه والشیعة مجتمعة علی عدالته وثقته وأمانته، لما تقدّم له من النص علیه بالأمانة والعدالة والأمر بالرجوع إلیه فی حیاة الحسن علیهالسلام وبعد موته فی حیاة أبیه عثمان رحمة اللّه علیه.
319 - قال: وقال جعفر بن محمّد بن مالک الفزاریّ البزّاز، عن جماعة من الشیعة منهم علیّ بن بلال وأحمد بن هلال ومحمّد بن معاویة بن حکیم والحسن بن أیّوب بن نوح فی خبر طویل مشهور قالوا جمیعا: إجتمعنا إلی أبی محمّد الحسن بن علیّ علیهالسلام نسأله عن
توقیعات حضرت صاحب الامر علیهالسلام در خصوص امر و نهی و جواب از سؤالات شیعه از چیزهایی که به آنها محتاج میشدند، به وسیله عثمان بن سعید و پسرش ابوجعفر محمّد بن عثمان، به همان خطی که در زمان حیات امام حسن عسکری علیهالسلام بود میآمد. پس شیعه همواره به عدالت این دو نفر اعتقاد داشتند تا اینکه عثمان بن سعید رحمهالله از دنیا رفت و فرزندش ابوجعفر او را غسل داد و به امورات تجهیز بدن پدرش قیام و اقدام کرد، بعد از آن تمام کارها بر عهده او گذارده شد و تمامی شیعه اجماع به عدالت و اطمینان و امانتداری او داشتند، به جهت اینکه از ناحیه امام علیهالسلام نصّ صریح مبنی بر امانت و عدالت او و همچنین دستور به مراجعه شیعه به ایشان؛ چه در زمان حیات امام حسن علیهالسلام و چه پس از شهادت حضرت و در زمان حیات پدرش عثمان رحمهالله وارد شده بود.
28 / 319 - تعدادی از شیعیان؛ از جمله: علی بن بلال، احمد بن هلال، محمّد بن معاویة بن حکیم، و حسن بن ایوب بن نوح در حدیثی طولانی همگی گفتهاند: ما در مجلس امام حسن عسکری علیهالسلام جمع شدیم تا از ایشان درباره حجّت خدا پس از آن
الحجّة من بعده وفی مجلسه علیهالسلام أربعون رجلاً، فقام إلیه عثمان بن سعید بن عمرو العمریّ فقال له: یا ابن رسول اللّه أرید أن أسألک عن أمر أنت أعلم به منّی. فقال له:
اِجْلِسْ یا عُثمانُ. فَقامَ مُغْضِبا لِیَخْرُجَ فَقالَ: لا یَخْرُجَنَّ أَحَدٌ، فَلَمْ یَخْرُجْ مِنّا أَحَدٌ إِلی (أَنْ) کانَ بَعْدَ ساعَةٍ فَصاحَ علیهالسلام بِعُثْمانَ فَقامَ عَلی قَدَمَیْهِ فَقالَ: أُخْبِرُکُمْ بِما جِئْتُمْ؟ قالُوا: نَعَمْ یَا ابْنَ رَسُولِ اللّه! قالَ: جِئْتُمْ تَسْأَلُونِی عَنِ الحُجَّةِ مِنْ بَعْدِی؟ قالُوا: نَعَمْ، فَإِذا غُلامٌ کَأَنَّهُ قِطَعُ قَمَرٍ أَشْبَهُ النّاسِ بِأَبِی مُحَمَّدٍ علیهالسلام، فَقالَ: هذا إِمامُکُمْ مِنْ بَعْدِی وَخَلِیفَتِی عَلَیْکُمْ، أَطِیعُوُه وَلا تَتَفَرَّقُوا مِنْ بَعْدِی فَتُهْلِکُوا فِی أَدْیانِکُمْ أَلا وَإِنَّکُمْ لا تَرَوْنَهُ مِنْ بَعْدِ یَوْمِکُمْ هذا حَتّی یَتِمّ لَهُ عَمر، فَاقْبَلُوا مِنْ عُثمانَ ما یَقُولُهُ وَانْتَهُوا إِلی أَمْرِهِ وَاقْبَلُوا قَوْلَهُ فَهُوَ خَلِیفَةُ إِمامِکُمْ وَالأَمْرُ إِلَیْهِ، فِی حدیث طویل.
حضرت سؤال کنیم، و در مجلس امام علیهالسلام چهل نفر حضور داشتند. عثمان بن سعید عمری برخاسته، عرض کرد: ای پسر رسول خدا! میخواهم از شما در مورد امری سؤال کنم که شما از من به آن آگاهتر هستید. حضرت فرمودند: ای عثمان! بنشین. حضرت با غضب برخاستند تا بیرون بروند و در همین حال فرمودند: هیچ کسی از شما بیرون نرود. پس کسی از ما بیرون نرفت، تا اینکه پس از مدتی حضرت، عثمان را صدا زدند، و عثمان سراپا ایستاد، حضرت فرمودند: به شما از چیزی که برای آن آمدهاید خبر بدهم؟ همگی عرض کردند: بله، ای فرزند رسول خدا صلیاللهعلیهوآله! حضرت فرمودند: همه شما آمدهاید که از من درباره حجّت خدا پس از من سؤال کنید؟ عرض کردند: بله، در همین حین پسر بچهای که گویا پارهای از ماه بود و از همه کس به امام حسن عسکری علیهالسلام شبیهتر بود پدیدار شد، حضرت فرمودند: پس از من این پسر امام شما و جانشین من بر شما است، او را اطاعت کنید، و بعد از من متفرق و پراکنده نشوید که در مورد دین خود به هلاکت میرسید، بدانید که او را بعد از این نخواهید دید تا آن زمان که عمر [غیبت] برایش به اتمام برسد، پس هر چه که عثمان میگوید قبول کنید، امر ما به او منتهی میشود، پس حرف او را قبول کنید، چرا که او جانشین و نماینده امام شماست و امر هدایت شما [در زمان غیبت امام] با اوست. البته حدیث طولانی است.
320 - قال أبونصر هبة اللّه بن محمّد: وقبر عثمان بن سعید بالجانب الغربیّ من مدینة السلام فی شارع المیدان فی أوّل الموضع المعروف [فی الدرب المعروف] بدرب جبلة فی مسجد الدرب یمنة الداخل إلیه، والقبر فی نفس قبلة المسجد رحمهالله.
قال محمّد بن الحسن مصنّف هذا الکتاب: رأیت قبره فی الموضع الّذی ذکره وکان بُنی فی وجهه حائط وبه محراب المسجد وإلی جنبه باب یدخل إلی موضع القبر فی بیت ضیق مظلم، فکنّا ندخل إلیه ونزوره مشاهرة، وکذلک من وقت دخولی إلی بغداد وهی سنة ثمان وأربعمائة إلی سنة نیّف وثلاثین وأربعمائة.
ثمّ نقض ذلک الحائط الرئیس أبومنصور محمّد بن الفرج وأبرز القبر إلی برّا وعمل علیه صندوقا وهو تحت سقف یدخل إلیه من أراده ویزوره ویتبرّک جیران المحلة بزیارته
28 / 320 - ابو نصر هبة اللّه بن محمّد گفته است: قبر عثمان بن سعید در سمت غربی بغداد در خیابان میدان، و در اوّل محلی که به درب جبله معروف است و در مسجد درب جبله سمت راست کسی که داخل مسجد شود واقع است و قبر ایشان در مسجد و سمت قبله آن واقع شده است. محمّد بن حسن [شیخ طوسی] مصنف این کتاب میگوید: من قبر عثمان بن سعید را در همانجایی که ابونصر گفته، دیدهام و در روی قبر دیواری بنا
شده بود که محراب مسجد همانجا بود. در کنار محراب دری بود که به محل قبر که در خانهای تنگ و تاریک بود باز میشد، به آنجا وارد شده و آشکارا آن قبر منور را زیارت میکردیم، و از وقت ورودم به بغداد در سال 408 ه.ق تا سال چهار صد و سی و اندی به همین صورت زیارت میکردم.
بعد از آن رئیس ابو منصور محمّد بن فرج آن دیوار را خراب کرده و قبر عثمان بن سعید را نمایان کرد و روی قبرش صندوقی ایجاد کرد، و برای آن سقفی ساخت که هر کس میخواست داخل شده و زیارت میکرد، و همسایگان محل به زیارتش میرفتند
ویقولون هو رجل صالح وربّما قالوا: هو ابن دایة الحسین علیهالسلام ولا یعرفون حقیقة الحال فیه وهو إلی یومنا هذا - وذلک سنة سبع وأربعین وأربعمائة - علی ما هو علیه.
و میگفتند: او مرد صالح و نیکوکاری بوده است، و چه بسا حقیقت حال او را نمیدانستند و میگفتند: او پسر دایه حسین علیهالسلام است. این قبر متبرک تا به امروز که سال 447 ه.ق است، به همان صورت است.
(ذکر أبی جعفر محمّد بن عثمان بن سعید العمری والقول فیه)
فلمّا مضی أبوعمرو عثمان بن سعید قام ابنه أبوجعفر محمّد بن عثمان مقامه بنصّ أبی محمّد علیهالسلام علیه ونصّ أبیه عثمان علیه بأمر القائم علیهالسلام.
321 - فأخبرنی جماعة، عن أبی الحسن محمّد بن أحمد بن داود القمّی وابن قولویه (عن أبیه) عن سعد بن عبد اللّه قال: حدّثنا الشیخ الصدوق أحمد بن إسحاق بن سعد الأشعریّ رحمهالله وذکر الحدیث الّذی قدّمنا ذکره.
322 - وأخبرنا جماعة، عن أبی القاسم جعفر بن محمّد بن قولویه وأبی غالب الزراری وأبی محمّد التلعکبری، کلّهم عن محمّد بن یعقوب الکلینی رحمهالله، عن محمّد بن عبد اللّه ومحمّد بن یحیی، عن عبد اللّه بن جعفر الحمیری قال: اجتمعت أنا والشیخ أبوعمرو عند
پس از آن که ابو عمرو عثمان بن سعید از دنیا رفت، پسرش ابوجعفر محمّد بن عثمان بنا به فرمایش امام حسن عسکری علیهالسلام وتصریح پدرش عثمان، اقدام به نیابت و سفارت قائم علیهالسلام کرد.
29 / 321 - عدّهای از ابوالحسن محمّد بن احمد بن داوود قمی و ابن قولویه و ایشان از پدر ابن قولویه، او هم از سعد بن عبداللّه به من خبر داده و گفتند: شیخ راستگو احمد بن اسحاق بن سعد اشعری حدیثی را که ما قبلاً [در مورد نصّ بر محمد بن عثمان] ذکر کردیم، نقل کرد.(1)
30 / 322 - عبداللّه بن جعفر حمیری گفته است: من و شیخ ابو عمرو نزد
1) . در حدیث شماره 247 از ناحیه مقدسه آمد که: و امّا محمّد بن عثمان - که خدا از او و پدرش راضی باشد - مورد اطمینان من بوده و نوشته او نوشته من است.
أحمد بن إسحاق بن سعد الأشعری القمّی، فغمزنی أحمد [بن إسحاق] أن أسأله عن الخلف.
فقلت له: یا با عمرو إنّی أرید [أن] أسألک وما أنا بشاکّ فیما أرید أن أسألک عنه، فإنّ اعتقادی ودینی أنّ الأرض لا تخلو من حجّة إلاّ إذا کان قبل (یوم) القیامة بأربعین یوما، فإذا کان ذلک وقعت الحجّة وغلّق باب التوبة «فَلَمْ یَکُنْ یَنفَعُ نَفْسا إِیمانُها لَمْ تَکُنْ آمَنَتْ مِن قَبْلُ أَوْ کَسَبَتْ فِی إِیمانِها خَیْرا» فأولئک أشرار من خلق اللّه - عزّوجلّ - ، وهم الّذین تقوم علیهم القیامة ولکن أحببت أن ازداد یقینا، فإنّ إبراهیم علیهالسلامسأل ربّه «أَنْ یُرِیَهُ کَیْفَ یُحْیِی الْمَوْتَی فَقالَ: أَوَلَمْ تُؤْمِن؟ قالَ: بَلَی وَلکِن لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی».
احمد بن اسحاق بن سعد اشعری قمی جمع شدیم، احمد بن اسحاق به من اشاره کرد که از ابوعمرو [عثمان بن سعید] در مورد جانشین امام حسن عسکری علیهالسلام سؤال کنم، پس به ابو عمرو گفتم: ای ابا عمرو! میخواهم در مورد چیزی از تو سؤال کنم و به هیچ وجه در مورد آنچه که میخواهم از تو بپرسم شکّ و تردیدی ندارم؛ چون اعتقاد و باور من بر این است که زمین از حجّت خدا خالی نمیشود، مگر چهل روز پیش از قیامت، و وقتی که قیامت برپا بشود حجّت برداشته میشود و باب توبه بسته میشود «آن روز که بعضی از آیات پروردگارت تحقق پذیرد، ایمان آوردن افرادی که قبلاً ایمان نیاوردهاند، یا در ایمانشان عمل نیکی انجام ندادهاند، سودی به حالشان نخواهد داشت.»(1)
اینها بدترین مخلوقات خداوند هستند، آنها کسانی هستند که قیامت بر ضرر آنها قیام میکند. ولکن دلم میخواهد به یقینم افزوده شود، چنانکه حضرت ابراهیم علیهالسلام از پروردگارش درخواست کرد:
«نشان بدهد خداوند مردگان را چگونه زنده میکند، فرمود: مگر ایمان نیاوردهای؟! عرض کرد: بله، ولی میخواهم قلبم آرامش یابد».(2)
وقد أخبرنا أحمد بن إسحاق أبوعلیّ، عن أبی الحسن علیهالسلام قال: سألته فقلت له: لمن أعامل وعمّن آخذ وقول من أقبل؟ فقال له: اَلْعَمْرِیُّ ثَقِتِی فَما أَدَّی إِلَیْکَ فَعَنِّی یُؤَدِّی وَما قالَ لَکَ فَعَنِّی یَقُولُ فَاسْمَعْ لَهُ وَأَطْعِ، فَإِنَّهُ الَّثِقَةْ الَمأمُونُ.
قال: وأخبرنی أبوعلیّ أنّه سأل أبامحمّد الحسن بن علیّ عن مثل ذلک فقال له: اَلْعَمْرِیُ
وَابْنُهُ ثِقَتانِ فَما أَدَّیا إِلَیْکَ فَعَنِّی یُؤَدِّیانِ وَما قالا لَکَ فَعَنِّی یَقُولانِ، فَاسْمَعْ لَهُما وَأَطِعْهُما فَإِنَّهُما الثِّقَتانِ المَأمُونانِ فَهذا قَوْلْ إمامَیْنِ قَد مَضَیا فِیکَ.
قال: فخرّ أبوعمرو ساجدا وبکی، ثمّ قال: سل. فقلت له: أنت رأیت الخلف من أبی محمّد علیهالسلام؟
احمد بن اسحاق از امام هادی علیهالسلام روایت کرده که از آن حضرت سؤال کردم: با چه کسی [بعد از شما و یا به نیابت از شما] معامله کنم، و دینم را از چه کسی بگیرم و قول و حرف چه کسی را بپذیرم؟
حضرت فرمودند: عمریّ مورد اطمنیان من است، پس آنچه که به تو رسانید از جانب من رسانیده و هر چه به تو گفت از ناحیه من گفته است، حرف او را بشنو و اطاعتش کن. چون او مورد اطمینان و امانتدار است.
و باز ابو علی احمد بن اسحاق در این خصوص به من خبر داد که مثل همان سؤال را از ابا محمّد امام حسن عسکری علیهالسلام پرسیده است و حضرت در جواب فرمودهاند: عمری و پسرش هر دو مورد اطمینان هستند، پس آنچه که به شما رساندند از ناحیه من میرسانند و آنچه که به شما گفتند از جانب من میگویند، بنابراین حرف آنها را شنیده و فرمانبردارشان باش، چرا که آنها مورد اطمینان و امین هستند. این بیان دو امام از دست رفته، در مقام و منزلت توست.
ابوعمرو [با شنیدن این کلمات] به سجده افتاده، گریه کرد و بعد فرمود: بپرس.
عرض کردم: آیا شما جانشین امام حسن عسکری علیهالسلام را دیدهاید؟
فقال: إی واللّه ورقبته مثل ذا وأومأ بیدیه، فقلت له: فبقیت واحدة فقال لی: هات.
قلت: فالإسم؟ قال: محرّم علیکم أن تسألوا عن ذلک، ولا أقول هذا من عندی ولیس لی أن أحلّل وأحرّم ولکن عنه علیهالسلام.
فإنّ الأمر عند السلطان أنّ أبامحمّد علیهالسلام مضی ولم یخلّف ولدا وقسّم میراثه، وأخذه من لا حقّ له، وصبر علی ذلک، وهو ذا عیاله یجولون ولیس أحد یجسر أن یتعرّف إلیهم أو ینیلهم شیئا وإذا وقع الإسم وقع الطلب فاتّقوا اللّه وأمسکوا عن ذلک.
ایشان گفتند: بله، به خدا قسم که گردنش مثل این است و به دستشان اشاره کردند. به او گفتم: یک مسأله باقی مانده. گفتند: بگو [یا بپرس]. گفتم: اسم حضرت؟ گفتند: در این مورد سؤال کردن بر شما حرام است، البته من این حرف را از جانب خودم نمیگویم، و اجازه هم ندارم که چیزی را حلال یا حرام کنم، بلکه فرمان خود حضرت است.
زیرا سلطان [خلیفه عباسی] فعلاً گمان میکند که امام حسن عسکری علیهالسلام از دنیا رفته و فرزندی هم از ایشان نمانده و به همین دلیل میراث امام را تقسیم کردند و کسی میراث ایشان را اخذ کرد که هیچ حقی در آن نداشت [یعنی جعفر کذاب]. و در عین حال آن حضرت بر این مسأله صبر فرمودند، در حالی که ایشان هم دارای اهل و عیال هستند، ولی کسی نمیتواند ایشان را بشناسد یا چیزی به ایشان بدهد. عیال و خانواده امام عسکری میگردند [از اینجا به آنجا میآیند و میروند و خانمان هم ندارند] و احدی جرأت ندارد خودش رابه آنها بشناساند و یا چیزی به آنها بدهد، و زمانی که نام ایشان برده شود عوامل سلطان به جست و جوی حضرت خواهند پرداخت. پس ازخدا بترسید و از بردن نام آن حضرت خودداری کنید.
قال الکلینی: وحدّثنی شیخ من أصحابنا ذهب عنّی اسمه أنّ أباعمرو سئل عن أحمد بن إسحاق، عن مثل هذا فأجاب بمثل هذا، وقد قدّمنا هذه الروایة فیما مضی من الکتاب.
323 - وأخبرنا جماعة، عن محمّد بن علیّ بن الحسین بن موسی بن بابویه، عن أحمد بن هارون الفامیّ قال: حدّثنا محمّد بن عبد اللّه بن جعفر الحمیری، عن أبیه عبد اللّه بن جعفر الحمیری قال: خرج التوقیع إلی الشیخ أبی جعفر محمّد بن عثمان بن سعید العمری قدس اللّه روحه فی التعزیة بأبیه رضیاللهعنه. وفی فصل من الکتاب:
«اِءنّا للّهِِ وَإِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ، تَسْلِیما لأَِمْرِهِ وَرِضیً بِقَضائِهِ، عاشَ أَبُوکَ سَعِیدا وَماتَ حَمِیدا
فَرَحِمَهُ اللّهُ وَأَلْحَقَهُ بِأَوْلِیائِهِ وَمَوالِیهِ علیهمالسلام، فَلَمْ یَزَلْ مُجْتَهِدا فِی أَمْرِهِمْ، ساعِیا فِیما یُقَرِّبُهُ إِلَی اللّهِ - عزّوجلّ - وَإِلَیْهِمْ، نَضَّرَ اللّهُ وَجْهَهُ وَأَقالَهُ عَثْرَتَهُ».
کلینی گفته است: یکی از بزرگان ما که نامش را فراموش کردهام، به من خبرداد که در حضور احمد بن اسحاق همین سؤال ازابا عمرو عثمان بن سعید پرسیده شد و ایشان هم عینا همین جواب را دادند که ما هم این روایت را قبلاً در همین کتاب ذکر کردهایم.(1)
31 / 323 - عبداللّه بن جعفر حمیری گفته است: توقیع شریف امام زمان علیهالسلام به شیخ ابوجعفر محمّد بن عثمان بن سعید عمری قدسسره به جهت تسلیت و به مناسبت درگذشت پدرش آمد که در بخشی از این توقیع شریف آمده بود: انّا للّه و انّا الیه راجعون، به درستی که ما برای خداییم و به سوی او برخواهیم گشت، به امر او تسلیم و به قضا وقدر او راضی هستیم. پدر تو با سعادت و نیک بختی زندگی کرد و در حالی که پسندیده و مورد ستایش بود از دنیا رفت، پس خداوند او را رحمت کند و به اولیا ودوستان خودش [یعنی اهل بیت علیهمالسلام] محلق بفرماید، او همیشه در امر ولایت اولیاء اللّه تلاش میکرد، و در آنچه که او را به خدا و اهل بیت نزدیک میکرد میکوشید. خداوند روی او را خرّم و تازه فرماید، و لغزش او را ببخشد.
1) . خبر شماره 209، با اختلاف خیلی کم.
وفی فصل آخر:
«أَجْزَلَ اللّهُ لَکَ الثَّوابَ وَأَحْسَنَ لَکَ الْعَزاءَ، رُزِئْتَ وَرُزِئْنا وَأَوْحَشَکَ فِراقُهُ وَأَوْحَشَنا،
فَسَّرَهُ اللّهُ فِی مُنْقَلَبِهِ [وَ] کانَ مِنْ کَمالِ سَعادَتِهِ أَنْ رَزَقَهُ اللّهُ تَعالی وَلَدا مِثْلَکَ یُخْلِفُهُ مِنْ بَعْدِهِ
وَیَقُومُ مَقامَهُ بِأَمْرِهِ وَیَتَرَحَّمَ عَلَیْهِ وَأَقُولُ الْحَمْدُ للّهِِ، فَإِنَّ الأَنْفُسَ طَیِّبَة بِمَکانِکَ وَما جَعَلَهُ اللّهُ - عزّوجلّ - فِیکَ وَعِنْدَکَ، أَعانَکَ اللّهُ وَقَوّاکَ وَعَضُدَکَ وَوَفَّقَکَ وَکانَ لَکَ وَلِیّا وَحافِظا وَراعِیا وَکافِیا».
324 - وأخبرنی جماعة، عن هارون بن موسی، عن محمّد بن همام قال: قال لی عبد اللّه بن جعفر الحمیریّ: لمّا مضی أبوعمرو رضیاللهعنه أتتنا الکتب بالخطّ الّذی کنّا نکاتب به بإقامة أبی جعفر رضیاللهعنه مقامه.
325 - وبهذا الإسناد، عن محمّد بن همام قال: حدّثنی محمّد بن حمویه بن عبدالعزیز
در بخش دیگری از توقیع شریف آمده بود: خداوند متعال ثواب تو را [در این مصیبت] بزرگ گردانیده، و صبر نیکو برای تو کرامت فرماید. هم تو و هم ما مصیبت دیدهایم، مصیبت پدرت موجب تنهایی و نگرانی تو و ما شده است، پس خداوند او را در مکانی که رفته است شاد گرداند. کمال سعادت او این بوده است که خداوند فرزندی همچون تو به او عنایت و روزی فرموده که پس از او جانشین و قائم مقام او در امرش [سفارت از امام زمان علیهالسلام] باشد، و برای او رحمت الهی را طلب کند. من میگویم: الحمدللّه، چرا که دلها به وسیله مکان و منزلت تو و آنچه که خداوند در وجود تو قرار داده و نزد توست پاک و شادند. خداوند متعال تو را یاری کند و به تو قوت و توفیق کرامت فرماید و صاحب و حافظ ونگهبان تو باشد و خداوند برای تو کافی است.
32 / 324 - عبداللّه بن جعفر حمیری گفته است: وقتی که ابو عمرو وفات کرد، با همان خطّی که با ما مکاتبه میشد، توقیعی مبنی برجانشینی ابوجعفر رضیاللهعنه به ما رسید.
33 / 325 - محمّد بن همام گفته است: در سال 280 ه.ق. محمّد بن حمویه بن
الرازیّ فی سنة ثمانین ومائتین قال: حدّثنا محمّد بن إبراهیم بن مهزیار الأهوازیّ أنّه خرج إلیه بعد وفاة أبی عمرو:
وَالإبْنُ وَقاهُ اللّهُ لَمْ یَزَلْ ثِقَتُنا فِی حَیاةِ الأب رَضِی اللّهُ عَنْهُ وَأَرْضاهُ وَنَضَّرَ وَجْهَهُ، یَجْرِی عِنْدَنا مَجْراهُ وَیَسُدّ مَسَدَّهُ، وَعَنْ أَمْرِنا یَأمُرُ الإبْنُ وَبِهِ یَعْمَلُ، تَولاّهُ اللّهُ، فَانْتَهِ إِلی قَوْلِهِ وَعَرَّفْ مُعامِلَتَنا ذلِکَ.
326 - وأخبرنا جماعة، عن أبی القاسم جعفر بن محمّد بن قولویه وأبی غالب الزّراری وأبی محمّد التلعکبریّ کلّهم، عن محمّد بن یعقوب، عن إسحاق بن یعقوب قال: سألت محمّد بن عثمان العمری رحمهالله أن یوصل لی کتابا قد سألت فیه عن مسائل أشکلت علیّ.
فوقّع التوقیع بخطّ مولانا صاحب الدار علیهالسلام - وذکرنا الخبر فیما تقدم -:
وَأَمّا مُحَمَّدُ بْنُ عُثْمان العَمْرِیّ فَرَضِیَ اللّهُ تَعالی عَنْهُ وَعَنْ أَبِیهِ مِنْ قَبْلُ فَإِنَّهُ ثِقَتِی وَکِتابُهُ کِتابِی.
عبدالعزیز رازی برای من حدیث کرد که محمّد بن ابراهیم بن مهزیار اهوازی به ما گفت: پس از وفات ابو عمرو، توقیعی برای پسرش ابی جعفر به این ترتیب آمد:
و فرزند که خداوند او را نگه بدارد، همواره در زمان حیات پدرش معتمد و مورد اطمینان ما بوده است، خداوند متعال از پدرش راضی شود و او را هم از خودش راضی فرماید و رویش را خرّم و تازه نماید، در نظر ما فرزند او مانند و جانشین اوست. آنچه که بگوید از امر ماست [و از ما نشئت میگیرد] و به همان هم عمل میکند. خداوند تبارک و تعالی ولی و سرپرست او باشد. پس گفته او را پذیرفته و فرمانبرش باش. این رفتار و نظر ما را درباره او بدان.
34 / 326 - اسحاق بن یعقوب گفته است: از محمّد بن عثمان عمریّ خواهش کردم تا نامهای که تعدادی سؤال از پارهای مسائل مشکله در آن نوشته بودم را به محضر مبارک حضرت برساند. پس به خط مبارک مولا صاحب الزمان علیهالسلام آمد که البته کل خبر را قبلاً ذکر کردیم: و امّا محمّد بن عثمان عمریّ که خداوند از او و پدرش راضی و خشنود باشد، مورد اعتماد و اطمینان من بوده و نامهاش نامه من است.
327 - قال أبوالعبّاس: وأخبرنی هبة اللّه بن محمّد ابن بنت أمّ کلثوم بنت أبی جعفر العمریّ رضیاللهعنه، عن شیوخه قالوا: لم تزل الشیعة مقیمة علی عدالة عثمان بن سعید (ومحمّد بن عثمان رحمهما اللّه تعالی إلی أن توفّی أبوعمرو عثمان بن سعید) رحمهالله وغسّله ابنه أبوجعفر محمّد بن عثمان وتولّی القیام به، وجعل الأمر کلّه مردودا إلیه والشیعة مجتمعة علی عدالته وثقته وأمانته لما تقدّم له من النصّ علیه بالأمانة والعدالة، والأمر بالرجوع إلیه فی حیاة الحسن علیهالسلام وبعد موته فی حیاة أبیه عثمان بن سعید لا یختلف فی عدالته ولا یرتاب بأمانته والتوقیعات تخرج علی یده إلی الشیعة فی المهمّات طول حیاته بالخطّ الّذی کانت تخرج فی حیاة أبیه عثمان، لا یعرف الشیعة فی هذا الأمر غیره ولا یرجع إلی أحد سواه.
35 / 327 - ابو العباس گفته است: هبة اللّه بن محمّد نوه ام کلثوم، دختر ابوجعفر عمری از مشایخ خودش نقل کرده که ایشان گفتهاند: شیعه همواره به عدالت عثمان بن سعید و محمّد بن عثمان اعتقاد داشتند، تا اینکه ابو عمر عثمان بن سعید از دار دنیا رفت و پسرش ابوجعفر محمّد بن عثمان او را غسل داد و اقدام به تجهیز پیکر او نمود. و همه امور پس از پدر به او منتقل شد و شیعه به عدالت، وثاقت و امانتداری او اجماع داشتند، چرا که در خصوص امانت و وثاقت او [از ناحیه امام حسن عسکری علیهالسلام] نصّ صریح وارد شده بود، چه در زمان حیات امام حسن عسکری علیهالسلامو چه حیات پدرش عثمان بن سعید امر شده بود که [شیعیان در مسائل مختلف] به ایشان مراجعه کنند، و در عدالتش در بین شیعه هیچ اختلافی نبوده و در امانتداریاش هم شکّ و تردیدی وجود نداشته است.
و توقیعات حضرت پیرامون امور مهم مردم، به دست او و با همان خطی که در زمان حیات پدرش از ناحیه حضرت حجّت علیهالسلام خارج میشد، میآمد و شیعیان در مسأله سفارت از امام زمان علیهالسلام غیر او را به رسمیت نمیشناختند و به کسی غیر از او مراجعه نمیکردند.
وقد نقلت عنه دلائل کثیرة ومعجزات الإمام ظهرت علی یده وأمور أخبرهم بها عنه زادتهم فی هذا الأمر بصیرة وهی مشهورة عند الشیعة وقد قدّمنا طرفا منها فلا نطوّل بإعادتها، فإنّ فی ذلک کفایة للمنصف إن شاء اللّه تعالی.
328 - قال ابن نوح: أخبرنی أبونصر هبة اللّه ابن بنت أمّ کلثوم بنت أبی جعفر العمریّ قال: کان لأبی جعفر محمّد بن عثمان العمریّ کتب مصنّفة فی الفقه ممّا سمعها من أبی محمّد الحسن علیهالسلام ومن الصاحب علیهالسلام ومن أبیه عثمان بن سعید، عن أبی محمّد وعن أبیه علیّ بن محمّد علیهماالسلام فیها کتب ترجمتها کتب الأشربة.
ذکرت الکبیرة أمّ کلثوم بنت أبی جعفر رضی اللّه عنها أنّها وصلت إلی أبی القاسم الحسین بن روح رضیاللهعنه عند الوصیّة إلیه، وکانت فی یده.
و دلایل و کرامات زیادی از او نقل شده، معجزات امام علیهالسلام به دست ایشان ظاهر میشد و خبر دادن در مورد پارهای مسائل از طرف امام به شیعیان، موجب افزایش اعتقاد مردم در مورد ایشان میشد، و آن مسائل در نزد شیعه مشهور است. ما هم قبلاً تعدادی از آنها را ذکر کردیم و با ذکر دوباره آن، کتاب را طولانی نمیکنیم، همان مقدار هم که پیش از این آمد برای انسان منصف کفایت میکند، ان شاء اللّه تعالی.
36 / 328 - ابن نوح گفته که ابو نصر هبة اللّه نوه امّکلثوم دختر ابو جعفر عمریّ خبر داد: ابوجعفر محمّد بن عثمان عمریّ چند مجلد کتاب داشت که در فقه نوشته بود، و همه آنها را از امام حسن عسکری و صاحب الزمان علیهماالسلام شنیده بود، و نیز از پدر خودش که او هم از امام حسن و امام هادی علیهماالسلام اخذ کرده بود، در بین کتب مذکور، کتابهایی بودند که ترجمه یا نامشان کتاب اَشربه بود.
ام کلثوم بزرگوار دختر ابوجعفر یادآوری کرد که آن کتب به ابوالقاسم حسین بن روح رحمهالله رسید مطابق وصیتی که ابی جعفر به او کرده بود، و در دست حسین بن روح بود.
قال أبونصر: وأظنّها قالت وصلت بعد ذلک الی أبی الحسن السمری رضی اللّه عنه وأرضاه.
329 - قال أبوجعفر بن بابویه، روی (عن) محمّد بن عثمان العمریّ قدسسره أنّه قال: واللّه إنّ صاحب هذا الأمر لیحضر الموسم کلّ سنة یری النّاس ویعرفهم ویرونه ولا یعرفونه.
330 - وأخبرنی جماعة، عن محمّد بن علیّ بن الحسین قال: أخبرنا أبی ومحمّد بن الحسن ومحمّد بن موسی بن المتوکل، عن عبد اللّه بن جعفر الحمیریّ أنّه قال: سألت محمّد بن عثمان رضیاللهعنه فقلت له: رأیت صاحب هذا الأمر؟ قال: نعم، وآخر عهدی به عند بیت اللّه الحرام وهو علیهالسلام یقول: «اَللّهُمَّ أَنْجِزْ لِی ما وَعَدْتَنِی».
قال محمّد بن عثمان رضیاللهعنه: ورأیته علیهالسلام متعلّقا بأستار الکعبة فی المستجار وهو یقول: «اَللّهُمَّ انْتَقِمْ لِی مِنْ أَعْدائِکَ».
331 - وبهذا الإسناد، عن محمّد بن علیّ، عن أبیه قال: حدّثنا علیّ بن سلیمان الزراری، عن علیّ بن صدقة القمی رحمهالله قال: خرج إلی محمّد بن عثمان العمریّ رضیاللهعنه ابتداء من غیر
ابونصر هم گفت: گمان میکنم که ام کلثوم گفته که پس از حسین بن روح کتابها به دست ابی الحسن سمری رحمهالله رسیده باشد.
37 / 329 - ابو جعفر بن بابویه [شیخ صدوق] گفته است: محمّد بن عثمان عمری قدسسره گفت: به خدا قسم صاحب این امر، امام زمان علیهالسلام همه ساله در موسم حجّ حاضر شده، مردم را میبیند و میشناسد، مردم هم آن حضرت را میبینند امّا نمیشناسند.
38 / 330 - عبداللّه بن جعفر حمیری گفته است: از محمّد بن عثمان پرسیدم: آیا صاحب این امر را دیدهای؟ گفت: بله، و آخرین مرتبهای که ایشان را زیارت کردم در بیت اللّهالحرام بود، در حالی که میگفت: خداوندا! آنچه را که به من وعده دادی حتمی کن.
و باز آن حضرت را دیدم که نزد مستجار، پرده کعبه را گرفته بود و میگفت: خداوندا! به وسیله من از دشمنانت انتقام بگیر.
39 / 331 - علی بن صدقه قمیّ گفته است: توقیعی از ناحیه مبارک حضرت برای
مسألة لیخبر الّذین یسألون، عن الإسم:
إِمَّا السُّکُوتُ وَالْجَنَّةُ، وَإِمَّا الْکَلامُ وَالنّارُ، فَإِنَّهُمْ إِنْ وَقَفُوا عَلَی الإِسْمِ أَذاعُوهُ وَإِنْ وَقَفُوا عَلَی الْمَکانِ دَلُّوا عَلَیْهِ.
332 - قال ابن نوح: أخبرنی أبونصر هبة اللّه بن محمّد قال: حدّثنی [أبو]علیّ بن أبی جیّد القمّی رحمهالله قال: حدّثنا أبوالحسن علیّ بن أحمد الدلاّل القمّی قال: دخلت علی أبی جعفر محمّد بن عثمان رضیاللهعنه یوما لأسلم علیه، فوجدته وبین یدیه ساجة ونقّاش ینقش علیها ویکتب آیا من القرآن وأسماء الأئمة علیهمالسلام علی حواشیها.
فقلت له: یا سیدی! ما هذه الساجة؟ فقال لی: هذه لقبری تکون فیه أوضع علیها أو قال:
محمّد بن عثمان عمری رحمهالله ابتدائا و بدون آن که او سؤالی پرسیده باشد، برای خبر دادن به کسانی که از اسم حضرت سؤال کرده بودند، به این مضمون بیرون آمد: یا سکوت و بهشت، یا کلام و جهنم [یعنی یا سکوت کنند و نام ایشان را نپرسند و وارد بهشت شوند و یا اینکه بپرسند و اسم شریف حضرت رابر زبانها بیاورند و وارد جهنم شوند]. چون اگر آنها بر اسم حضرت آگاه شوند آن را شایع کرده و منتشر میسازند، و اگر چنانچه به مکان او دسترسی پیدا کنند و بدانند، مردم را به آنجا راهنمایی میکنند.
40 / 332 - ابو علی بن ابی جیّد قمی نقل میکند که ابو الحسن علی بن احمد دلاّل قمی گفته است: روزی به خدمت ابوجعفر محمّد بن عثمان رضیاللهعنه رسیدم تا به ایشان سلامی کنم [یا اینکه سری به او بزنم]، دیدم که در مقابل ایشان لوحی است که نقاش مشغول نقش کندن روی آن است و آیاتی از قرآن کریم را مینویسد و در حواشی آن لوح، اسماء مبارک ائمّه علیهمالسلام را مینویسد.
عرض کردم: ای آقای من! این لوح چیست؟ به من گفت: این لوح برای قبری است که من در آن خواهم بود و روی آن قرار میگیرد، یا اینکه گفت: به آن تکیه داده میشوم.
أسند إلیها وقد عرفت منه وأنا فی کلّ یوم أنزل فیه فأقرأ جزءا من القرآن (فیه) فأصعد، وأظنّه قال: فأخذ بیدی وأرانیه، فإذا کان یوم کذا وکذا من شهر کذا وکذا من سنة کذا وکذا
صرت إلی اللّه - عزّوجلّ - ودفنت فیه وهذه الساجة (معی).
فلمّا خرجت من عنده أثبت ما ذکره ولم أزل مترقّبا به ذلک، فما تأخّر الأمر حتّی اعتلّ أبوجعفر، فمات فی الیوم الّذی ذکره من الشهر الّذی قاله من السنة الّتی ذکرها ودفن فیه.
قال أبونصر هبة اللّه: وقد سمعت هذا الحدیث من غیر [أبی] علیّ وحدّثتنی به أیضا أمّ کلثوم بنت أبی جعفر رضی اللّه تعالی عنهما.
333 - وأخبرنی جماعة، عن أبی جعفر محمّد بن علیّ بن الحسین رضیاللهعنه قال: حدّثنی محمّد بن علیّ بن الأسود القمّی أنّ أباجعفر العمریّ قدسسره حفر لنفسه قبرا وسوّاه بالساج،
و چنین به نظرم میآید که او گفت: هر روز وارد آن قبر میشوم و یک جز قرآن میخوانم و بعد بیرون میآیم.
ابوعلی میگوید:گمان میکنم که علی بن احمد دلال گفت: ابوجعفر محمّد بن عثمان دست مرا گرفت و قبر را به من نشان داد، [و گفت:] در فلان سال و فلان ماه و فلان روز از دنیا رفته و به لقای پروردگار میرسم و در همین قبر دفن میشوم و لوح هم با من است.
تا از خدمت محمّد عثمان خارج شدم، آنچه راگفته بود، ثبت و ضبط کردم و دائما مراقب اوضاع بودم تا اینکه پس ازمدّت کوتاهی بیمار شد و در همان وقتی که فرموده بود رحلت کرده، در همان قبر هم مدفون شد.(1)
ابونصر هبة اللّه میگوید: این حدیث را از غیر ابوعلی هم شنیدهام و همچنین ام کلثوم دختر ابوجعفر محمّد بن عثمان نیز برایم نقل کرده است.
41 / 333 - محمّد بن علی بن اسود قمی گفته است: ابوجعفر عمریّ - قدس سره -
1) . این خبر یکی از کرامات ابو جعفر است که نشان دهنده جلالت و منزلت بالای او است، رحمت و رضوان خداوند نصیب او باد.
فسألته عن ذلک، فقال: للنّاس أسباب وسألته عن ذلک، فقال: قد أمرت أن أجمع أمری، فمات بعد ذلک بشهرین رضی اللّه عنه وأرضاه.
334 - وقال أبونصر هبة اللّه: وجدت بخطّ أبی غالب الزراریّ رحمه اللّه وغفر له: أنّ أباجعفر محمّد بن عثمان العمری رحمهالله مات فی آخر جمادی الأولی سنة خمس وثلاثمائة.
وذکر أبونصر هبة اللّه [بن] محمّد بن أحمد أنّ أباجعفر العمری رحمهالله مات فی سنة أربع وثلاثمائة وأنّه کان یتولّی هذا الأمر نحوا من خمسین سنة یحمل النّاس إلیه أموالهم ویخرج إلیهم التوقیعات بالخطّ الّذی کان یخرج فی حیاة الحسن علیهالسلام إلیهم بالمهمّات فی أمر الدّین والدنیا وفیما یسألونه من المسائل بالأجوبة العجیبة رضی اللّه عنه وأرضاه.
قبری برای خودش حفر کرده و با چند تخته آن را آماده و مهیا کرده بود. علّت این مسأله را از او پرسیدم، گفت: اسبابی برای مردم هست. باز هم علّت این کار را از او پرسیدم و گفت: مأمور شدهام که کارهایم را جمع و جور کنم. ایشان دو ماه پس از این ماجرا، دار دنیا را وداع گفت. خدا از او راضی شود و او را نیز راضی کند.
42 / 334 - ابو نصر هبة اللّه گفته است: من نوشتهای را با خط ابوغالب زراری رحمهالله دیدم به این مضمون که ابوجعفر محمّد عمری رحمهالله در آخر جمادی الاولی سال 305 ه.ق از دنیا رفت.
ابونصر هبة اللّه بن محمّد بن احمد نیز متذکر شد که ابا جعفر عمریّ در سال 304 ه.ق دار فانی را وداع گفته است. وی حدود پنجاه سال عهدهدار سفارت و نیابت خاص امام زمان علیهالسلام بود و مردم اموال و اماناتشان را به او میسپردند، و به دست اباجعفر برای مردم با همان خطی که در زمان امام حسن علیهالسلام بود و در مورد آنچه که پرسیده بودند و البته در مهمات و مسائل اساسی دین و دنیای مردم، توقیعات شریف میآمد. و نیز در بعضی از مسائل که مردم از او سؤالاتی میپرسیدند، جوابهای عجیبی در مورد آنها به وسیله او از ناحیه حضرت میآمد. خداوند رضوان خود را روزی او کند.
قال أبونصر هبة اللّه: إنّ قبر أبی جعفر محمّد بن عثمان عند والدته فی شارع باب الکوفة فی الموضع الّذی کانت دوره ومنازله (فیه) وهو الآن فی وسط الصحراء قدسسره.
ابو نصر هبة اللّه گفته: قبر ابوجعفر محمّد بن عثمان در کنار مادرش و در خیابان دروازه کوفه و مکانی که سابقا خانه و منزل او بوده، واقع است و اکنون در وسط صحراست. [و از محدوده شهری خارج است.]
(ذکر إقامة أبی جعفر محمّد بن عثمان بن سعید العمری
أباالقاسم الحسین بن روح رضی اللّه عنهما مقامه بعده بأمر الإمام علیهالسلام)
335 - أخبرنی الحسین بن إبراهیم القمّی قال: أخبرنی أبوالعبّاس أحمد بن علیّ بن نوح قال: أخبرنی أبوعلیّ أحمد بن جعفر بن سفیان البزوفری رحمهالله قال: حدّثنی أبوعبد اللّه جعفر بن محمّد المدائنی المعروف بابن قزدا فی مقابر قریش قال:
کان من رسمی إذا حملت المال الّذی فی یدی إلی الشیخ أبی جعفر محمّد بن عثمان العمریّ قدسسره أن أقول له ما لم یکن أحد یستقبله بمثله: هذا المال ومبلغه کذا وکذا للإمام علیهالسلام فیقول لی: نعم دعه فأراجعه، فأقول له: تقول لی: إنّه للإمام؟ فیقول نعم للإمام علیهالسلام فیقبضه.
بیان اینکه ابوجعفر محمّد بن عثمان بن سعید عمریّ، ابوالقاسم حسین بن روح رحمهاللهرا
به امر امام علیهالسلام جانشین خود کرد.
43 / 335 - ابو علی احمد بن جعفر بن بزوفری رحمهالله گفته است: ابوعبداللّه جعفر بن محمّد مدائنی معروف به ابن قزدا در محل مقابر قریش [کاظمین فعلی] به من گفت: هر وقت که اموالی را به خدمت شیخ ابوجعفر محمّد بن عثمان عمریّ میبردم، عادتم این بود که به ایشان چیزی را میگفتم که احدی مثل کلام من را نگفته بود و آن اینکه
میگفتم: این مال فلان مبلغ است و برای امام علیهالسلام است، او هم به من میگفت: بله، درست است بگذار و برگرد. بعد به ایشان میگفتم: شما به من بگویید آیا این اموال برای امام
است؟ و ایشان میگفتند: بله، اموال برای امام است، بعد اموال را میگرفتند.
فصرت إلیه آخر عهدی به قدسسره ومعی أربعمائة دینار، فقلت له علی رسمی، فقال لی: امض بها إلی الحسین بن روح فتوقّفت، فقلت: تقبضها أنت منّی علی الرّسم؟ فردّ علیّ کالمنکر لقولی وقال: قم عافاک اللّه فادفعها إلی الحسین بن روح.
فلمّا رأیت (فی) وجهه غضبا خرجت ورکبت دابّتی، فلمّا بلغت بعض الطریق رجعت کالشاکّ فدقّقت الباب، فخرج إلیّ الخادم فقال: من هذا؟ فقلت: أنا فلان، فاستأذن لی فراجعنی وهو منکر لقولی ورجوعی فقلت له: أدخل فاستأذن لی فإنّه لا بدّ من لقائه، فدخل فعرّفه خبر رجوعی وکان قد دخل إلی دار النساء فخرج وجلس علی سریر ورجلاه فی الأرض [وفیهما نعلان] یصف حسنهما وحسن رجلیه.
آخرین مرتبهای که به خدمت ایشان رسیدم، چهارصد دینار همراه من بود، مطابق رسمم با او صحبت کردم، امّا او به من گفت: اموال را برای حسین بن روح ببر. من خودداری کرده و گفتم: شما اموال را مطابق عادت همیشه از من بگیرید. ایشان کلام مرا نپذیرفت و مثل کسی که انکار کند، گفت: برخیز! خداوند به تو عافیت عنایت فرماید، اموال را به دست حسین بن روح برسان.
وقتی که نشانه ناراحتی و غضب را در چهره ایشان ملاحظه کردم، از محضرش خارج شدم و سوار مرکبم شدم. مقداری از راه را رفته بودم که مثل افرادی که شکّ و ترید دارند برگشتم و دقالباب کردم، خادم بیرون آمد و گفت: کیست؟ گفتم من فلان [جعفر بن محمّد مدائنی] هستم، برای من اجازه بگیر تا وارد بشوم. خادم حرف مرا باور نکرد [چون تازه خارج شده بودم و او شکّ کرده بود، دوباره پرسید: کیست؟] گفتم: شما وارد شو و برای من اجازه بگیر، چون حتما باید او را ببینم، خادم وارد شد و برگشتن مرا به اطلاع او که در اندرونی منزل بود رساند، از اندرونی خارج شده و روی سریر یا تختی که داشت به گونهای نشست که پاهایش روی زمین بود و نعلین عربی پوشیده بود که حاکی از خوبی و زیبایی نعلین و پاهای ایشان بود.
فقال لی: ما الّذی جرّأک علی الرجوع ولم لم تمتثل ما قلته لک؟ فقلت: لم أجسر علی ما رسمته لی، فقال لی وهو مغضب: قم عافاک اللّه فقد أقمت أباالقاسم حسین بن روح مقامی ونصبته منصبی فقلت: بأمر الإمام فقال: قم عافاک اللّه کما أقول لک، فلم یکن عندی غیر المبادرة.
فصرت إلی أبی القاسم بن روح وهو فی دار ضیّقة فعرّفته ما جری فسرّ به وشکر اللّه - عزّوجلّ - ودفعت إلیه الدنانیر وما زلت أحمل إلیه ما یحصل فی یدی بعد ذلک (من الدنانیر).
336 - (قال): وسمعت أباالحسن علیّ بن بلال بن معاویة المهلبی یقول فی حیاة جعفر بن
ایشان خطاب به من گفتند: چه چیزی تو را جرأت داده که امر من و آنچه که به تو گفتم را گوش نکنی و برگردی؟ گفتم: نسبت به آنچه که معیّن کردید جسارتی نکردهام. در حالی که عصبانی بود به من گفت: خدا به تو عافیت بدهد، بلند شو و برو، من ابوالقاسم حسین بن روح را جانشین خودم کرده، او را به منصب نیابت پس از خودم منصوب کردهام. گفتم: این کار را به امر امام علیهالسلام انجام دادهاید؟ گفت: برخیز خداوند به تو عافیت بدهد، همان طور است که برای تو گفتم. دیدم راهی جز رفتن ندارم.
بنابراین به خدمت ابوالقاسم حسین بن روح رفتم، ایشان در خانه کوچک و تنگی بود. ماجرا را برای ایشان گفتم، او مسرور شده و شکر خداوند را به جا آورد و من هم دینارها را به او دادم و بعد از آن، هرچه از اموال به دستم میرسید به او میرساندم.
44 / 336 - راوی(1)
گفته است: از ابا الحسن علی بن بلال بن معاویه مهلبی شنیدم که در زمان حیات جعفر بن محمّد بن قولویه میگفت که از ابوالقاسم جعفر بن محمّد
1) . ممکن است که مقصود از راوی یکی از روات خبر قبلی باشد؛ خصوصا ابوالعباس احمد بن علی بن نوح که از بقیه سرشناستر است و همچنین امکان دارد که ابن حاشر باشد؛ چون صاحب معجم رجال الحدیث در ج11، ص 283 مینویسد او از علی بن بلال بن معاویه مهلبی روایت کرده است و علی بن بلال بن معاویه مهلبی از ثقات و روات مورد تأیید علما و رجال شیعه است. رجوع شود به معجم رجال الحدیث آیت اللّه خویی رحمهالله / ج 11، ص 283.
محمّد بن قولویه: سمعت أباالقاسم جعفر بن محمّد بن قولویه القمّی یقول: سمعت جعفر بن أحمد بن متیل القمّی یقول: کان محمّد بن عثمان أبوجعفر العمریّ رضیاللهعنه له من یتصرّف له ببغداد نحو من عشرة أنفس وأبوالقاسم بن روح رضیاللهعنه فیهم وکّلهم کانوا أخصّ به من أبی القاسم بن روح حتّی أنّه کان إذا احتاج إلی حاجة أو إلی سبب ینجّزه علی ید غیره لما لم یکن له تلک الخصوصیّة، فلمّا کان وقت مضیّ أبی جعفر رضیاللهعنه وقع الإختیار علیه وکانت الوصیّة إلیه.
337 - قال: وقال مشایخنا: کنّا لا نشکّ أنّه إن کانت کائنة من [أمر] أبی جعفر لا یقوم مقامه إلاّ جعفر بن أحمد بن متیل أو أبوه لما رأینا من الخصوصیّة (به) وکثرة کینونته فی منزله حتّی بلغ أنّه کان فی آخر عمره لا یأکل طعاما إلاّ ما أصلح فی منزل جعفر بن
بن قولویه شنیدم که میگفت: از جعفر بن احمد بن متیل قمی شنیدم که میگفت: در بغداد ده نفر بودند که از طرف محمّد بن عثمان ابوجعفر عمریّ رحمهالله در امور تصرفاتی میکردند که از جمله آنها ابوالقاسم حسین بن روح هم بود، ولی همه آنها نسبت به حسین بن روح، نزدیکی بیشتری به ابوجعفر داشتند، تا آنجا که هر وقت محمّد بن عثمان کاری داشت یا نیاز به واسطهای بود، آن را توسط شخصی غیر از حسین بن روح برآورده میکرد و کار را به دست دیگری میداد. چرا که ظاهرا حسین بن روح آنچنان خصوصیت و ویژگی نزد ابوجعفر نداشت، امّا هنگام از دنیا رفتن ابوجعفر اختیار وکالت و نیابت از حضرت به او واگذار شد و به او وصیت کرد.
45 / 337 - راوی گفته که بزرگان و مشایخ ما گفتند: ما شکّ و تردید نداشتیم در اینکه اگر نسبت به ابوجعفر حادثهای روی دهد، و ایشان از دنیا برود، کسی جز جعفر بن احمد بن متیل یا پدرش جانشین او نخواهد شد، چرا که ما میدیدیم که آن دو نفر نزدیکتر و خصوصیتر از بقیه بودند و ابو جعفر در بسیاری از مواقع در منزل جعفر بن احمد و پدرش بود، تا آنجا که در اواخر عمر شریفش، فقط غذایی را استفاده
أحمد بن متیل وأبیه بسبب وقع له وکان طعامه الّذی یأکله فی منزل جعفر وأبیه. وکان أصحابنا لا یشکّون إن کانت حادثة لم تکن الوصیّة إلاّ إلیه من الخصوصیّة (به)، فلمّا کان عند ذلک (و) وقع الاختیار علی أبی القاسم سلّموا ولم ینکروا، وکانوا معه وبین یدیه کما کانوا مع أبی جعفر رضیاللهعنه ولم یزل جعفر بن أحمد بن متیل فی جملة أبی القاسم رضیاللهعنهوبین یدیه کتصرّفه بین یدی أبی جعفر العمریّ إلی أن مات رضیاللهعنه. فکلّ من طعن علی أبیالقاسم فقد طعن علی أبی جعفر وطعن علی الحجّة علیهالسلام.
میکرد که در منزل او و پدرش طبخ شده بود و این به دلیل واقعهای [شاید مریضی خاصّی] بود که برای او پیش آمد. بنابراین غذای او همان طعامی بود که در منزل جعفر و پدرش درست میشد.
لذا بزرگان ما شکّ نداشتند که اگر چنانچه برای ابی جعفر حادثهای واقع شود، حتما به جعفر بن احمد وصیت میکند و وکالت را به او میسپارد، آن هم به جهت خصوصیت و ویژگی که او دارد.
امّا وقتی که زمان وفات ابوجعفر رسید، اختیار امور نیابت از امام به ابوالقاسم حسین بن روح واقع شد و همه [آن 9 نفر] نیز تسلیم شده و نیابت او را پذیرفته و انکار نکردند، همانگونه که در خدمت ابی جعفر بودند در خدمت ابوالقاسم حسین بن روح هم بودند. جعفر بن احمد بن متیل هم ازجمله کسانی بود که در خدمت ابوالقاسم بود ودر پارهای امور تصرف میکرد، همان گونه که پیش از این و در زمان ابوجعفر عمریّ انجام میداد، تا وقتی که از دنیا رفت.
پس هر کس به ابوالقاسم حسین بن روح طعنهای زند و ایراد بگیرد، به ابوجعفر عمریّ و نهایتا به حجّت بالغه حقّ، امام زمان علیهالسلام طعن زده است.(1)
1) . ظاهر این خبر با بعضی از اخبار این باب که هم در این کتاب آمده و به زودی نقل میشوند و هم در کتب دیگر مثل کمال الدین حدیث شماره 28 باب توقیعات آمده، موافق به نظر نمیرسد. چرا که از این خبر آنچه که به ذهن انسان ] خطور میکند این است که وکلای دیگر از حسین بن روح مقربتر بودند؛ امّا در عین حال ابوجعفر نیابت خاص را به ایشان واگذار کرد. در تبیین این مسأله باید گفت مسائلی که در آن زمان جریان داشت خصوصا پیگیری حکومت جائر عباسی برای پیدا کردن امام زمان علیهالسلام و خطر مطلع شدن دستگاه به مسأله نیابت، نواب حضرت بسیار محتاط و سنجیده عمل میکرند. بنابراین مصالح جامعه شیعه اقتضا میکرد که ابو جعفر محمّد بن عثمان وانمود کند که با حسین بن روح ارتباط چندانی ندارد تا ذهن افرادی که احیانا ظرفیت فهم امور را نداشتند، متوجّه حسین بن روح نشود. بنابراین این امر روش معقول نیابت بوده و از طرفی پذیرش فوری و بیچون و چرای وکلای دیگر گویای این است که برای خواص اصحاب، حسین بن روح به عنوان نایب خاص مشخص بوده است.
338 - وأخبرنا جماعة، عن أبی جعفر محمّد بن علیّ بن الحسین بن بابویه قال: حدّثنا أبوجعفر محمّد بن علیّ الأسود رحمهالله قال: کنت أحمل الأموال الّتی تحصل فی باب الوقف إلی أبی جعفر محمّد بن عثمان العمریّ رحمهالله فیقبضها منّی فحملت إلیه یوما شیئا من الأموال فی آخر أیّامه قبل موته بسنتین أو ثلاث سنین.
فأمرنی بتسلیمه إلی أبی القاسم الرّوحی رضیاللهعنه، فکنت أطالبه بالقبوض، فشکا ذلک الی أبی جعفر رضیاللهعنه فأمرنی أن لا أطالبه بالقبوض وقال: کلّ ما وصل إلی أبی القاسم فقد وصل إلیّ فکنت أحمل بعد ذلک الأموال إلیه ولا أطالبه بالقبوض.
46 / 338 - محمّد بن علی اسود میگوید: اموالی را که از موقوفات به دستم میآمد برای ابوجعفر محمّد بن عثمان عمریّ رحمهالله میبردم و ایشان هم قبول کرده و اموال را تحویل میگرفت. در یکی از روزها، در اواخر ایام حیات ایشان، دو یا سه سال پیش از رحلت او بود که مقداری از اموال را برای او بردم، ایشان دستور دادند که اموال به ابوالقاسم حسین بن روح داده شود، من هم اموال را به او تحویل دادم و از ایشان قبض و رسید اموال را برای اطمینان درخواست کردم. حسین بن روح در این باره به محمّد بن عثمان شکایت کرد، و محمّد بن عثمان هم دستور داد که قبض و رسید اموال را از او مطالبه نکنم و افزود: هر چه به دست ابوالقاسم حسین بن روح میرسد، مثل این است که به دست من رسیده است. بعد از این واقعه هر وقت اموالی برای حسین بن روح بردم رسید آن را مطالبه نکردم.
339 - وبهذا الإسناد، عن محمّد بن علیّ بن الحسین قال: أخبرنا علیّ بن محمّد بن متیل، عن عمّه جعفر بن أحمد بن متیل قال: لما حضرت أباجعفر محمّد بن عثمان العمری رضیاللهعنهالوفاة کنت جالسا عند رأسه أسأله وأحدّثه وأبوالقاسم بن روح عند رجلیه.
فالتفت إلیّ ثمّ قال: أمرت أن أوصی إلی أبی القاسم الحسین بن روح.
قال: فقمت من عند رأسه وأخذت بید أبی القاسم وأجلسته فی مکانی وتحوّلت إلی عند رجلیه.
340 - قال ابن نوح: وحدّثنی أبوعبد اللّه الحسین بن علیّ بن بابویه القمّی قدم علینا البصرة فی شهر ربیع الأول سنة ثمان وسبعین وثلاثمائة قال: سمعت علویّة الصفّار والحسین بن أحمد بن إدریس رضی اللّه عنهما یذکران هذا الحدیث وذکرا أنّهما حضرا بغداد فی ذلک الوقت وشاهدا ذلک.
341 - وأخبرنا (جماعة)، عن أبی محمّد هارون بن موسی قال: أخبرنی أبوعلیّ محمّد
47 / 339 - جعفر بن احمد بن متیل گفته است: در زمان احتضار و از دنیا رفتن ابی جعفر محمّد بن عثمان عمریّ، بالای سرش نشسته بودم و مسائلی را از او میپرسیدم و با او صحبت میکردم، و ابوالقاسم حسین بن روح هم پایین پای ایشان نشسته بود. در همین حین متوجّه من شد و گفت: مأمور شدهام که به ابوالقاسم حسین بن روح وصیت کنم. با شنیدن این حرف بلند شدم و دست ابوالقاسم را گرفته و در جای خودم و بالای سر ابوجعفر نشاندم و خودم پایین پای او نشستم.
48 / 340 - ابن نوح گفته است: ابو عبداللّه حسین بن علی بن بابویه قمی در ماه ربیع الاول سال 378 ه.ق در بصره نزد ما آمد و گفت: از علویه صفار و حسین بن احمد بن ادریس رحمهالله شنیدم که این حدیث را نقل میکردند و میگفتند که هر دو در آن وقت در بغداد حاضر بوده و شاهد این ماجرا [در حدیث قبلی] بودهاند.
49 / 341 - ابو علی محمّد بن همام رحمهالله گفته است: ابوجعفر محمّد بن عثمان عمریّ،
بن همام رضی اللّه عنه وأرضاه أنّ اباجعفر محمّد بن عثمان العمریّ قدّس اللّه روحه جمعنا قبل موته وکنّا وجوه الشیعة وشیوخها، فقال لنا: إن حدث علیّ حدث الموت فالأمر إلی أبی القاسم الحسین بن روح النوبختی فقدت أمرت أن أجعله فی موضعی بعدی فارجعوا إلیه وعوّلوا فی أمورکم علیه.
342 - وأخبرنی الحسین بن إبراهیم، عن ابن نوح، عن أبی نصر هبة اللّه بن محمّد قال: حدّثنی خالی أبوإبراهیم جعفر بن أحمد النوبختی قال: قال لی أبی أحمد بن إبراهیم وعمّی أبوجعفر عبداللّه بن إبراهیم وجماعة من أهلنا یعنی بنی نوبخت أنّ أباجعفر العمریّ لمّا اشتدّت حاله اجتمع جماعة من وجوه الشیعة، منهم أبوعلیّ بن همام وأبوعبداللّه بن محمّد الکاتب وأبوعبد اللّه الباقطانی وأبوسهل إسماعیل بن علیّ النوبختی وأبوعبد اللّه بن الوجناء وغیرهم من الوجوه (و)الأکابر فدخلوا علی أبی جعفر رضیاللهعنه فقالوا له:
ما را که از بزرگان و مشایخ بودیم، جمع کرد و گفت: هرگاه حادثه مرگ به من رو آورد، امر وکالت و نیابت به ابوالقاسم حسین بن روح نوبختی واگذار میشود، من مأمور شدهام که او را بعد از وفاتم به جای خودم بگذارم، پس به ایشان رجوع کرده، در کارهایتان به او اعتماد داشته باشید.
50 / 342 - جعفر بن احمد نوبختی میگوید: پدرم احمد و عمویم عبداللّه بن ابراهیم و تعدادی از اهل ما، یعنی طایفه نوبخت، به من خبر دادند که وقتی بیماری ابوجعفر عمریّ شدت یافت، تعدادی از بزرگان شیعه؛ از جمله: ابوعلی بن همام، ابوعبداللّه بن محمّد کاتب، ابوعبداللّه باقطانی، ابوسهل اسماعیل بن علی نوبختی، ابوعبداللّه بن وجناء و تعداد دیگری جمع شده، به خدمت ابوجعفر رسیدند و خطاب به او گفتند:
إن حدث أمر فمن یکون مکانک؟ فقال لهم: هذا أبوالقاسم الحسین بن روح بن أبی بحر النوبختی القائم مقامی والسفیر بینکم وبین صاحب الأمر علیهالسلام والوکیل [له] والثقة الأمین فارجعوا إلیه فی أمورکم وعوّلوا علیه فی مهمّاتکم فبذلک أمرت وقد بلّغت.
343 - وبهذا الإسناد، عن هبة اللّه بن محمّد ابن بنت أمّ کلثوم بنت أبی جعفر العمریّ قال: حدّثتنی أمّ کلثوم بنت أبی جعفر رضیاللهعنه قالت: کان أبوالقاسم الحسین بن روح رضیاللهعنهوکیلاً
لأبی جعفر رضیاللهعنه سنین کثیرة ینظر له فی أملاکه ویلقی بأسراره الرؤساء من الشیعة وکان خصّیصا به حتّی أنّه کان یحدّثه بما یجری بینه وبین جواریه لقربه منه وأنسه.
قالت: وکان یدفع إلیه فی کلّ شهر ثلاثین دینارا رزقا له غیر ما یصل إلیه من الوزراء والرؤساء من الشیعة، مثل آل الفرات وغیرهم لجاهه ولموضعه وجلالة محلّه عندهم،
اگر حادثه مرگ برای تو اتفاق بیفتد، چه کسی جانشین شما میشود؟ ابو جعفر به آنها گفت: این ابوالقاسم حسین بن روح بن ابیبحر نوبختی است که جانشین من و سفیر بین شما و صاحب الامر علیهالسلام است، وکیل و مورد اطمینان حضرت است، پس در مسائلتان به او مراجعه کنید و در مهمات امورتان به او اعتماد کرده و اعتقاد داشته باشید من مأمور شدهام که این را به شما برسانم و رساندم.
51 / 343 - ام کلثوم دختر محمّد بن عثمان، نقل میکند که حسین بن روح رحمهالله سالهای طولانی، وکیل پدرم محمّد بن عثمان و ناظر املاک او بود و اسرار [و اوامر پنهانی] او را به بزرگان شیعه میرساند، و از نزدیکان خاص وی بود؛ به طوری که به واسطه نزدیکی و انسی که با هم داشتند، اسرارخانهاش را برای او نقل میکرد.
پدرم ماهیانه سی دینار به عنوان حقوق به او میداد و این مبلغ غیر از پولهایی بود که از طرف وزرا(1)
و رؤسای شیعه؛ مانند آل فرات و دیگران، به علّت مقام و احترام
1) . این مسأله مربوط به زمان خلافت «مقتدر عباسی» است، زمانی که خاندان فرات روی کار بوده و وزارت او را در ] دست داشتند، لذا وزرا به حسین بن روح به دیده احترام نگاه میکردند، امّا پس از روی کار آمدن حامت بن عباس اوضاع برعلیه شیعه دگرگون شد و حسین بن روح ضمن از دست دادن امنیت خود مدّتی در زندان مقتدر عباسی بود که شرح آن را به کتب مرجع ارجاع میدهیم.
فحصل فی أنفس الشیعة محصّلاً جلیلاً لمعرفتهم باختصاص أبی إیّاه وتوثیقه عندهم ونشر فضله ودینه وما کان یحتمله من هذا الأمر.
فمهّدت له الحال فی طول حیاة أبی إلی أن انتهت الوصیّة إلیه بالنصّ علیه، فلم یختلف فی أمره ولم یشکّ فیه أحد إلاّ جاهل بأمر أبی أوّلاً، مع ما لست أعلم أنّ أحدا من الشیعة شکّ فیه، وقد سمعت هذا من غیر واحد من بنی نوبخت رحمهم اللّه مثل أبی الحسن بن کبریاء وغیره.
344 - وأخبرنی جماعة، عن أبی العباس بن نوح قال: وجدت بخطّ محمّد بن نفیس فیما
و جلالتی که نزد آنها داشت، به او میرسید؛ بدین جهت، حسین بن روح در قلوب شیعیان جایگاه بزرگی پیدا کرد، چون که آنها میدانستند که او از نزدیکان پدرم میباشد و نزد شیعیان او را توثیق کرده بود و فضل و امانتش همه جا منتشر شده بود.
مقدمات کار او در زمان پدرم آماده شد، تا آن که پدرم به دستور حضرت ولی عصر علیهالسلاممأمور شد که او را به جانشینی خود برگزیند، و هیچ کس در امر نیابت او اختلاف و شکّ نکرد، مگر کسانی که از اوّل نسبت به نیابت پدرم نیز جاهل بودند، و من احدی را از شیعه نمیشناسم که در نیابت او شکّ داشته باشند.
[راوی یعنی هبة اللّه بن محمّد بن بنت امکلثوم میگوید:] این خبر را از بسیاری از طایفه بنی نوبخت که خداوند همه آنها را رحمت کند؛ مثل ابوالحسن بن کبریا و دیگران نیز شنیدهام.
52 / 344 - ابوالعباس بن نوح گفته است: نوشتهای را به خط محمّد بن نفیس که در
کتبه بالأهواز أوّل کتاب ورد من أبی القاسم رضیاللهعنه: نعرفه عرّفه اللّه الخیر کلّه ورضوانه وأسعده بالتوفیق وقفنا علی کتابه وثقتنا بما هو علیه وأنّه عندنا بالمنزلة والمحلّ اللّذین یسرّانه، زاد اللّه فی إحسانه إلیه إنّه ولیّ قدیر، والحمد للّه لا شریک له، وصلّی اللّه علی رسوله محمّد وآله وسلم تسلیما کثیرا.
وردت هذه الرقعة یوم الأحد لستّ لیال خلون من شوّال سنة خمس وثلاثمائة.
345 - أخبرنا جماعة، عن أبی الحسن محمّد بن أحمد بن داود القمّی قال: وجدت بخطّ أحمد بن إبراهیم النوبختیّ وإملاء أبی القاسم الحسین بن روح رضیاللهعنه علی ظهر کتاب فیه جوابات ومسائل أنفذت من قم یسأل عنها هل هی جوابات الفقیه علیهالسلام أو جوابات محمّد بن علیّ الشلمغانیّ، لأنّه حکی عنه أنّه قال: هذه المسائل أنا أجبت عنها، فکتب إلیهم علی ظهر کتابهم:
اهواز نوشته شده بود دیدم که اولین نامه و توقیع صادره از ناحیه مقدسه به وسیله
حسین بن روح بود که ما او [حسین بن روح] را میشناسیم، خداوند همه خوبیها و رضای خودش را به او بشناساند و با توفیقات خود سعادتمندش فرماید، از نامه او اطلاع یافتیم و او کلاً مورد وثوق و اطمینان ماست، او در نظر ما دارای محل و منزلت کسانی است که او را مسرور و خوشحال میسازد، خداوند احسان و عنایتش را به او زیاد بگرداند که او همانا ولیّ قادر است. سپاس خدایی را که شریک ندارد، و صلوات و سلام بسیار بر پیامبرش محمّد و آل ایشان.
این توقیع در روز یکشنبه، شش شب از ماه شوال گذشته، در سال 305 ه.ق وارد شد.
53 / 345 - ابوالحسن محمّد بن احمد بن داوود قمی گفته است: نوشتهای به املای ابوالقاسم حسین بن روح نوبختی و خط احمد بن ابراهیم نوبختی در پشت کتابی دیدم که جوابها و مسائلی از قم فرستاده بودند تا از حسین بن روح پرسیده شود که آیا این جوابها از آن فقیه [امام زمان علیهالسلام] است یا جوابهای محمّد بن علی شلمغانی؟ چرا که از او نقل شده بود که اینها را من جواب دادهام. پس پشت نامه اینگونه نوشته شده بود:
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
«قَدْ وَقَفْنا عَلی هذِهِ الرُّقْعَةِ وَما تَضَمَّنَتْهُ، فَجَمِیعُهُ جَوابُنا [عَنِ الْمَسائِلِ] وَلا مَدْخَلَ لِلْمَخْذُول الضّالِّ الْمُضِلِّ الْمَعْرُوفِ بِالْعَزاقِرِیّ لَعَنَهُ اللّهُ فِی حَرْفٍ مِنْهُ وَقَدْ کانَتْ أَشْیاءُ خَرَجَتْ إِلَیْکُمْ عَلی یَدَی أَحْمَدَ بْنِ بلال وَغَیْرِهِ مِنْ نُظَرائِهِ وَکانَ مِنْ اِرْتِدادِهِمْ عَنِ الإِسْلامِ مِثْلَ ما کانَ مِنْ هذا عَلَیْهِمْ لَعْنَةُ اللّهِ وَغَضَبُهُ».
فاستثبت قدیما فی ذلک. فخرج الجواب:
أَلا مَنِ اسْتَثَبَّتَ فَإِنَّهُ لا ضَرَرَ فِی خُرُوجِ ما خَرَجَ عَلی أَیْدِیهِمْ وَأَنّ ذلِکَ صَحِیحٌ.
به نام خداوند بخشنده مهربان
بر این نوشته و مضامین آن مطلع و آگاه شدیم، همه جوابها جواب ماست و مخذول گمراه و گمراه کننده معروف به عزاقری که خداوند لعنتش کند، در هیچ حرفی از آن دخیل نیست. البته نامههایی قبلاً به وسیله احمد بن بلال و دیگران که مانند او بودند برای شما بیرون آمده، و ارتداد و انحراف اینها از مسیر اسلام مثل ارتداد این [محمّد بن علی شلمغانی ]است. لعنت و غضب خداوند نصیب آنها شود.
[دنبال سؤال] و من از مدّتها پیش در صدد اثبات این بودم که این جوابها از شما است.
جواب به این صورت آمد: بدانید هر کس که میخواهد این امر را ثابت کند، همانا در بیرون آمدن آنچه که به دست این افراد بوده، اشکالی نیست و همه اینها صحیح هستند.
وروی قدیما عن بعض العلماء علیهم السلام والصلاة والرحمة أنّه سئل عن مثل هذا بعینه فی بعض من غضب اللّه علیه وقال علیهالسلام:
«اَلْعِلْمُ عِلْمُنا وَلا شَیْءَ عَلَیْکُمْ مِنْ کُفْرِ، مَنْ کَفَرَ فَما صَحَّ لَکُمْ مِمّا خَرَجَ عَلی یَدِهِ بِرِوایَةٍ غَیْرِهِ لَهُ مِنَ الثِّقاتِ رَحِمَهُمُ اللّهُ، فَاحْمِدُوا اللّهَ وَاقْبَلُوهُ وَما شَکَکْتُمْ فِیه أَوْ لَمْ یَخْرُجْ إِلَیْکُمْ فِی ذلِکَ إِلاّ عَلی یَدِهِ فَرُدُّوهُ إِلَیْنا لِنُصَحِّحَهُ أَوْ نُبْطِلَهُ وَاللّهُ تَقَدَّسَتْ أَسْماؤُهُ وَجَلَّ ثَناؤُهُ وَلِیُّ تَوْفِیقِکُمْ وَحَسْبُنا فِی أُمُورِنا کُلِّها وَنِعْمَ الْوَکِیلُ.
وقال ابن نوح: أوّل من حدّثنا بهذا التوقیع أبوالحسین محمّد بن علیّ بن تمام (و) ذکر أنّه کتبه من ظهر الدرج الّذی عند أبی الحسن بن داوود، فلمّا قدم أبوالحسن بن داود وقرأته
قبلاً هم از بعضی از علما [اهل بیت] علیهمالسلام در مورد بعضی از افراد که خداوند بر آنها غضب کرده، سؤال شده که امام علیهالسلام فرمودهاند:
علم، علم ماست و از کفر کسی که کافر شده ضرری متوجّه شما نیست، پس چنانچه توقیعی که به دست او بیرون آمده صحّت آن به وسیله روایت دیگری از ثقات و معتمدین، بر شما ثابث میشود، آن وقت خداوند را حمد و ستایش کرده و خبر را بپذیرید، و آنچه را که در موردش تردید پیدا شده، یا اینکه پیرامون آن توقیعی نیامده به جز آنچه که به دست چنین کافر و مرتدی آمده، به ما رجوع دهید تا ما آن را تصحیح کنیم، یا اینکه باطلش نماییم. خداوندی که نامهایش پاک و ثنایش بلند است، صاحب توفیق شماست، و او در همه کارهای ما کفایت کننده است، و چه خوب وکیلی است.
ابن نوح میگوید: اوّلین کسی که این توقیع را برای ما بیان کرد، ابوالحسین محمّد بن علی بن تمام بود و گفت که این مطلب را او از پشت نامه یا دفترچهای که در دست ابوالحسن بن داوود بوده، نوشته است. وقتی که ابوالحسن بن داوود آمد این نوشته را
علیه، ذکر أنّ هذا الدّرج بعینه کتب به أهل قم إلی الشیخ أبی القاسم وفیه مسائل، فأجابهم علی ظهره بخطّ أحمد بن إبراهیم النوبختیّ وحصل الدّرج عند أبی الحسن بن داود.
نسخة الدرج مسائل محمّد بن عبد اللّه بن جعفر الحمیریّ:
«بسم اللّه الرّحمن الرحیم أطال اللّه بقاءک وأدام عزّک وتأییدک وسعادتک وسلامتک وأتمّ نعمته [علیک] وزاد فی إحسانه إلیک وجمیل مواهبه لدیک وفضله عندک وجعلنی من السوء فداک، وقدّمنی قبلک، النّاس یتنافسون فی الدرجات، فمن قبلتموه کان مقبولاً ومن دفعتموه
برایش قرائت کردم، او هم متذکر شده که این نامه را اهل قم به همین صورت برای شیخ ابوالقاسم حسین بن روح نوشتند و در آن مسائلی را مطرح کردند و شیخ هم پشت همان نامه جواب آنها را توسط احمد بن ابراهیم نوبختی داده و آن نسخه در دست ابوالحسن بن داوود مانده است.
به نام خداوند بخشنده مهربان
خداوند عمر شما را طولانی و عزت و تأیید و سعادت و سلامتی شما را پایدار و مستدام و نعمتش را بر شما تمام نماید، و احسان و مواهب جمیل و فضل و بخشش خود را بر شما فزونی بخشد، و مرا در گزند حوادث، فدایی و پیش مرگ شما کند.
مردم در داشتن مقام و منزلت در پیشگاه شما اظهار علاقه میکنند، هر کسی را که شما بپذیرید، مورد پذیرش است و هر کسی را که طرد کرده و از خودتان برانید، مردود است و کسی که شما او را پست و فرومایه
کان وضیعا والخامل من وضعتموه، ونعوذ باللّه من ذلک وببلدنا أیّدک اللّه جماعة من الوجوه یتساوون ویتنافسون فی المنزلة».
وورد أیّدک اللّه کتابک إلی جماعة منهم فی أمر أمرتهم به من معاونة «ص» وأخرج علیّ بن محمّد بن الحسین بن مالک (المعروف) بأدوکة وهو ختن «ص» رحمهم اللّه من بینهم فاغتمّ بذلک وسألنی أیّدک اللّه أن أعلّمک ما ناله من ذلک، فإن کان من ذنب استغفر اللّه منه وإن یکن غیر ذلک عرّفته ما یسکن نفسه إلیه إن شاء اللّه.
بدانید بدبخت است، و ما به خدا پناه میبریم از اینکه رانده درگاه با عظمت شما باشیم.
خداوند شما را تأیید فرماید، در شهر ما [قم] عدّهای از مردم و بزرگان هستند که با یکدیگر مساوی بوده و برابرند و مشتاق دستیابی به مراتب بالاتری هستند.
و نامه شما که خداوند متعال تأییدتان کند به عدّهای از آنها رسیده که به ایشان امر فرموده بودید که به «ص»(1)
کمک کنند، و نام علی بن محمّد بن حسین بن مالک معروف به بادوکه، که داماد(2)
«ص» است، در بین اسامی آنها نبود و او هم از این مطلب اندوهگین شده و از من خواسته که مراتب اندوه و ناراحتی او را به عرض شما برسانم که اگر حذف نامش به واسطه ارتکاب گناهی بوده، استغفار کند و اگر علّت دیگری دارد با اعلام آن ان شاء اللّه موجبات تسکین و آرامش خاطرش را فراهم آورید.
1) . مرحوم علامه مجلسی رحمهالله گفته است: کلمه «ص» علامت رمز است برای کسی که قرار بود کمکش کنند که به خاطر تقیّه نام او آورده نشده است.
2) . کلمه خَتَن، برای داماد، پدر زن، و برادر زن استعمال شده است، لذا ممکن است علی بن محمّد بن حسین بن مالک پدر زن یا برادر زن او باشد و یا اینکه داماد او، البته بیشتر در معنای داماد استعمال شده است.
التوقیع: «لَمْ نُکاتِبْ إِلاّ مَنْ کاتَبَنا».
وقد عوّدتنی أدام اللّه عزّک من تفضّلک ما أنت أهل أن تجرینی علی العادة وقبلک أعزّک اللّه فقهاء، أنا محتاج إلی أشیاء تسأل لی عنها.
فروی لنا عن العالم علیهالسلام: أنّه سئل عن إمام قوم صلّی بهم بعض صلاتهم وحدثت علیه حادثة کیف یعمل من خلفه؟ فقال: یؤخّر ویقدّم بعضهم ویتمّ صلاتهم ویغتسل من مسّه.
التوقیع: «لَیْسَ عَلی مَنْ نَحّاهُ إِلاّ غَسْلُ الْیَدِ، وإِذا لَمْ تَحْدَثْ حادِثَةٌ تَقْطَعُ الصَّلاةَ تَمَّم صَلاتَهُ
مَعَ الْقَوْمِ».
توقیع: ما فقط جواب کسانی را دادیم که با ما مکاتبه کرده بودند.
[ادامه نامه] خداوند عزت شما را پایدار فرماید، شما همیشه مرا به فضل و عنایت خود عادت دادهاید، چنانکه خود شما و فقهای قبل از شما اهل و سزاوار آن هستید، خداوند عزّتت را بیفزاید. من به پارهای از مسائل نیازمند هستم که [استدعا دارم] آنها را برایم [از امام علیهالسلام] سؤال کن.(1)
از عالم [امام کاظم] علیهالسلام برای ما روایت شده که از ایشان در خصوص امام جماعتی پرسیده شده بود که قسمتی از نماز را به جماعت خوانده و در حین نماز حادثهای [مرگ] برای او اتفاق بیفتد، کسانی که پشت سر او هستند باید چکار کنند؟ که ایشان در جواب فرموده باشند: پیکر پیشنماز عقب برده میشود و یکی از آنها جلو میایستد و نماز را تمام میکند. کسی که به بدن پیشنماز دست زده، باید غسل کند.
توقیع: کسی که جنازه پیش نماز را کنار کشیده تکلیفی جز شستن دست ندارد و اگر [در اثر جا به جا کردن امام جماعت] چیزی که نماز را باطل نماید اتفاق نیفتاده باشد، نماز را با مردم تمام کند.(2)
وروی عن العالم علیهالسلام: إنّ من مسّ میّتا بحرارته غسّل یدیه ومن مسّه وقد برد فعلیه الغسل وهذا الإمام فی هذه الحالة لا یکون مسّه إلاّ بحرارته والعمل من ذلک علی ما هو ولعلّه ینحّیه بثیابه ولا یمسّه، فکیف یجب علیه الغسل؟
التوقیع: «إِذا مَسَّهُ عَلی هذِهِ الْحالَةِ لَمْ یَکُنْ عَلَیْهِ إلاّ غَسْلُ یَدِهِ».
وعن صلاة جعفر إذا سها فی التسبیح فی قیام أو قعود أو رکوع أو سجود وذکره فی حالة أخری قد صار فیها من هذه الصلاة هل یعید ما فاته من ذلک التسبیح فی الحالة الّتی ذکرها ولعلّه ینحّیه بثیابه ولا یمسّه، فکیف یجب علیه الغسل؟
التوقیع: «إِذا سَها فِی حالَةٍ مِنْ ذلِکَ، ثُمَّ ذَکَرَ فِی حالَةٍ أُخْری قَضی ما فاتَه فی الحالَةِ الَّتِی ذَکَرَ[هُ].
[ادامه] و باز از عالم علیهالسلام برای ما روایت شده است که ایشان فرمودهاند: کسی که به مردهای دست بزند، در حالی که بدن میت هنوز گرم است، میبایست فقط دستش را بشوید و اگر بدن او سرد شده است باید غسل کند، و مس این امام در حالتی است که بدنش هنوز گرم است، پس عمل مس کننده باید چگونه باشد؟ اصلاً شاید امام جماعت را با لباس کنار بکشد و بدن او را مس نکند، پس به چه دلیل غسل بر او واجب است؟
توقیع: وقتی در این حالت او را مس میکند، جز شستن دست، عمل دیگری بر او واجب نیست.
در مورد نماز جعفر[طیّار] که اگر نمازگزار در حال قیام یا قعود یا رکوع یا سجود، در تسبیح اشتباهی بکند و در حالت دیگر متوجّه شود، آیا تسبیحاتی را که فراموش کرده و نخوانده، باید در همان لحظهای که یادش میآید بخواند یا اینکه از خواندن آنها صرف نظر کرده و نمازش را ادامه دهد؟
توقیع: هر وقت در بین نماز جعفر چیزی را فراموش کرد و در جای دیگر از نماز به یادش آمد، در همان لحظهای که یادش آمد، تسبیحاتی را که نخوانده بخواند.
وعن المرأة یموت زوجها هل یجوز أن تخرج فی جنازته أم لا؟
التوقیع: «تَخْرُجُ فِی جِنازَتِهِ».
وهل یجوز لها وهی فی عدّتها أن تزور قبر زوجها أم لا؟.
التوقیع: «تَزُورُ قَبْرَ زَوْجِها وَلا تَبِیتُ عَنْ بَیْتِها».
وهل یجوز لها أن تخرج فی قضاء حقّ یلزمها أم لا تبرح من بیتها وهی فی عدّتها؟
التوقیع: «إِذا کانَ حَقُّ خَرَجَتْ وَقَضَتْهُ وَإِذا کانَتْ لَها حاجَةٌ لَمْ یَکُنْ لَها مَنْ یَنْظُرُ فِیها خَرَجَتْ لَها حَتّی تَقْضِیَ وَلا تَبِیتُ عَنْ مَنْزِلِها».
وروی فی ثواب القرآن فی الفرائض وغیرها: أنّ العالم علیهالسلام قال: عجبا لمن لم یقرأ فی صلاته «إِنّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْر» کیف تقبل صلاته.
در مورد زنی که همسرش میمیرد، آیا جایز است که به دنبال جنازه او از خانه خارج شود یا خیر؟
توقیع: میتواند به دنبال جنازهاش حرکت کند.
چنین زنی آیا در ایام عدّه میتواند به زیارت قبر شوهرش برود یا نه؟
توقیع:بهزیارت قبرشوهرش برود ولیشب را درخانه دیگری غیراز خانهخودش نخوابد.
آیا جایز است که آن زن برای انجام کار لازمی از منزلش بیرون رود، یا اینکه تا وقتی در ایام عدّه است اجازه ندارد از خانه بیرون رود؟
توقیع: اگر به جهت گرفتن حقّ باشد بیرون رفته و انجام دهد، و زمانی که نیاز و حاجتی داشت و کسی نبود که آن نیاز و حاجت را برآورده سازد، به دنبال آن برود و حاجت خود را برآورده سازد، امّا شب در جایی جز خانه خودش نماند.
در مورد ثواب قرائت قرآن در نمازهای واجب و غیر واجب، روایت شده که علی علیهالسلام فرمودند: تعجب میکنم از کسی که در نمازش سوره «إِنّا أَنزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ» را نمیخواند، چگونه نمازش قبول میشود.
وروی ما زکّت صلاة لم یقرأ فیها بقل هو اللّه أحد.
وروی أنّ من قرأ فی فرائضه «الهُمَزَة» أعطی من الدنیا، فهل یجوز أَن یقرأ «الهُمَزَة»
ویدع هذه السور الّتی ذکرناها؟ مع ما قد روی أنّه لا تقبل صلاة ولا تزکّو إلاّ بهما.
التوقیع: «اَلثَّوابُ فِی السُّوَرِ عَلی ما قد رُوِی، وإِذا تَرَکَ سُورَةً مِمّا فِیهَا الثَّوابُ وَقَرَأَ «قُلْ
هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» وَ «إِنّا أَنْزَلْناهُ» لِفَضْلِهِما أُعْطِی ثَوابُ ما قَرَأَ وَثَوابُ السُّورَةِ الَّتِی تَرَکَ وَیَجُوزُ أَنْ یَقْرَأَ غَیْر هاتَیْنِ السُّورَتَیْنِ وَتَکُونُ صَلاتُهُ تامَّةٌ وَلکِنْ یَکُونُ قَدْ تَرَکَ الْفَضْلَ».
وعن وداع شهر رمضان متی یکون؟ فقد اختلف فیه (أصحابنا) فبعضهم یقول: یقرأ فی آخر لیلة منه وبعضهم یقول: هو فی آخر یوم منه إذا رأی هلال شوّال.
و نیز روایت شدهاست: نماز کسیکه سوره«قُلْ هُوَاللّهُ أَحَدٌ» رانخواند پاکیزه و پاک نیست.
و همچنین روایت شده است: کسی که در نمازهای واجبش سوره «وَیْلٌ لِکُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ» را بخواند به اندازه دنیا به او ثواب داده میشود. پس آیا جایز است که سوره «هُمَزَه» را بخواند و سورههای نامبرده را ترک کند؟ با آن که روایت شده بود که نماز جز با قرائت آن دو سوره [قدر و توحید] قبول نمیشود و پاک و پاکیزه نمیگردد؟
توقیع: ثواب آن سورهها به همان اندازه است که روایت شده و وقتی سورهای را که در آن ثوابی ذکر شده ترک نموده و به خاطر فضیلتش، دو سوره «قدر» و «اخلاص» را بخواند، هم ثواب این دو سوره را به او میدهند و هم ثواب سورهای را که ترک نموده است. و جایز است که سورهای دیگر غیر از این دو را بخواند ونمازش تمام و درست است، لکن این فضیلت را ترک کرده است.
و امّا وداع ماه رمضان که چه وقت میباشد؟ زیرا بزرگان ما در آن اختلاف کردهاند؛ برخی از آنها میگویند: در آخرین شب ماه رمضان خوانده میشود [دعای وداع ماه رمضان ]و بعضی دیگر میگویند: در روز آخر، وقتی هلال ماه شوال دیده شد باید خواند شود.
التوقیع: «اَلْعَمَلُ فِی شَهْرِ رَمَضَانَ فِی لَیالِیهِ، وَالْوِداعُ یَقَعُ فِی آخَرِ لَیْلَةٍ مِنْهُ، فَإِنْ خافَ أَنْ یَنْقُصَ جَعَلَهُ فِی لَیْلَتَیْنِ».
وعن قول اللّه - عزّوجلّ - «إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ» أنّ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله المعنیّ به «ذِی قُوَّةٍ عِنْدَ ذِی الْعَرْشِ مَکِینٍ» ما هذه القوّة «مُطاعٍ ثَمَّ أَمِینٍ» ما هذه الطاعة وأین هی؟
توقیع: عمل در ماه رمضان، در شبهای آن ماه است و وداع نیز در شب آخر ماه رمضان خوانده میشود. پس اگر بترسد که ماه کمبود داشته باشد [بیست و نه روز باشد] آن را در دو شب آخر بخواند.
در مورد قول خداوند متعال در قرآن که میفرماید: «همانا آن گفتار پیامبری بزرگوار است.»(1)
آیا مقصود، حضرت رسول صلیاللهعلیهوآله است؟ و در آیه «نیرومند است و در پیشگاه دارنده عرش جایگاهی دارد»(2)
این قوه چیست؟ و نیز در آیه «در آنجا اطاعت شونده و امین است»(3)
این اطاعت چیست و در کجا است؟(4)
1) . سوره تکویر / آیه 19.
2) . سوره تکویر / آیه 20.
3) . سوره تکویر / آیه 21.
4) . برای این سؤال جوابی نیامد. ممکن است عدم پاسخگویی حضرت از این جهت بوده باشد که ضرورتی در جواب نبوده و سطح سائل مطابق جواب سؤال نبوده است و در این مسأله ایشان از رسول خدا و اجداد طاهرینشان علیهمالسلام تبعیت کردهاند و از طرفی روایاتی از ناحیه اهل بیت علیهمالسلام رسیده است که دال بر این مطلب است که سؤال کردن از امام واجب و لازم است، امّا جواب دادن برایشان واجب نیست. به جهت اینکه صلاح واقعی فرد سائل را ایشان تشخیص میدهند و به همه امور، علم و آگاهی کامل دارند. مرحوم کلینی با سند متصل از محمّد بن وشاء روایت میکند که او گفت: «سألت الرضا علیهالسلام فقلت له: جعلت فداک «فَسْ-ٔلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِن کُنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ» فقال: نحن اهل الذکر و نحن المسؤلون. قلت: فانتم المسئولون و نحن السائلون. قال: قلت حقا علینا أن نسألکم؟ قال: نعم. قلت: حقا علیکم ان تجیبونا. قال: لا، ذاک الینا، ان شئنا فعلنا وإن شئنا لم نفعل، اما تسمع قول اللّه تبارک و تعالی «هذَا عَطَآؤُنا فامْنُنْ أَوْ أَمْسِکْ بِغَیْرِ حِسابٍ»؛ کافی / ج 1، ص 210 باب اهل الذکر، ح 3.
فرأیک أدام اللّه عزّک بالتفضّل علیّ بمسألة من تثق به من الفقهاء عن هذه المسائل وإجابتی عنها منعما مع ما تشرحه لی من أمر محمّد بن الحسین بن مالک المقدّم ذکره بما
یسکن إلیه ویعتدّ بنعمه اللّه عنده وتفضّل علیّ بدعاء جامع لی ولإخوانی للدّنیا والآخرة
فعلت مثابا إن شاء اللّه تعالی.
التوقیع: «جَمَعَ اللّهُ لَکَ وَلإِخْوانِکَ خَیْرَ الدُّنیا وَالآخِرَةِ».
أطال اللّه بقاءک وأدام عزّک وتأییدک وکرامتک وسعادتک وسلامتک وأتمّ نعمته علیک وزاد فی إحسانه إلیک وجمیل مواهبه لدیک وفضله عندک وجعلنی من کلّ سوء ومکروه فداک وقدّمنی قبلک، الحمد للّه ربّ العالمین وصلّی اللّه علی محمّد وآله أجمعین.
پس نظر شما که خداوند عزت و احترامتان را مستدام بدارد، درباره سؤالاتی که افراد مورد اطمنیان از فقها نمودهاند چیست؟ بر من منّت گذارده و پاسخ کامل این سؤالات را با شرحی که درباره علی بن محمّد بن حسین بن مالک که قبلاً اسمش برده شد، مرقوم فرمایید. به طوری که موجب آرامش او شود و به لطف پروردگار بدان دل ببندد و مطمئن شود. با دعایی که برای دنیا و آخرت من و برادرانم مؤثر باشد بر من تفضل واحسان بفرمایید.
اگر چنین کنید، ان شاء اللّه کار پر اجر و ثوابی را انجام دادهاید.
توقیع: خداوند بر تو و برادرانت خیر دنیا و آخرت را جمع و فراهم فرماید.
[بخش پایانی نامه] خداوند عمر مبارک شما را طولانی و عزت و تاییدات و کرامت و سعادت و سلامت شما را پایدار فرماید، نعمتهایش را بر وجود شما افزایش دهد، در احسان و فضلش نسبت به تو بیفزاید، زیباترین مواهب و عنایاتش را برای تو قرار دهد، فضل و کرمش را نزد تو گذارد [تو را مظهر فضلش فرماید] و در هر پیشامد بدی من را فدایی و پیش مرگ شما فرماید: «الحمد للّه ربّ العالمین وصلّی اللّه علی محمّدٍ وآله أجمعین».
346 - من کتاب آخر: فرأیک أدام اللّه عزّک فی تأمّل رقعتی، والتفضّل بما یسهّل لأضیفه إلی سائر أیادیک علیّ، واحتجت أدام اللّه عزّک أن تسأل لی بعض الفقهاء عن المصلّی إذا قام من التشهّد الأوّل للرکعة الثالثة هل یجب علیه أن یکبّر؟ فإنّ بعض أصحابنا قال: لا یجب علیه التکبیر ویجزیه أن یقول بحول اللّه وقوّته أقوم وأقعد.
الجواب: قالَ: إِنَّ فِیهِ حَدِیثَیْنِ، أَمّا أَحَدُهُما فَإِنَّهُ إِذَا انْتَقَلَ مِنْ حاَلةٍ إِلی حالَةٍ أُخْری فَعَلَیْهِ تَکْبِیرٌ وَأَمّا الآخَرُ فَإِنَّهُ رُوِی أَنَّهُ إِذا رَفَعَ رَأْسَهُ مِنَ السَّجْدَةِ الثّانِیَةِ فَکَبَّرَ، ثُمَّ جَلَسَ، ثُمَّ قامَ فَلَیْسَ
54 / 346 - نامهای دیگر:(1)
خداوند عزت و احترامتان را مستدام فرماید، خواستار نظر شما هستم در اینکه نامهام را ملاحظه کرده و با آسان کردن مشکل، بر من تفضل بفرمایید تا این لطف را برسایر الطاف و محبتهای شما نسبت به خودم بیفزایم. خداوند عزت تو را دائمی فرماید، احتیاج دارم به این که برای من از بعضی از فقها(2)
این سؤال را بپرسی؛ نمازگزار وقتی پس از تشهد اوّل، برای رکعت سوم برمیخیزد، آیا واجب است که تکبیر بگوید؟ چرا که بعضی از علما و بزرگان ما معتقدند که تکبیر بر او واجب نیست و گفتن: «بحول اللّه وقوتة أقوم واقعد»؛ «به حول و قوه خداوندی بر میخیزم و مینشینم» کفایت میکند.
پاسخ: در این باره دو حدیث هست: یکی این که «هرگاه در نماز از حالتی به حالتی دیگر منتقل میشود، باید تکبیر بگوید» و امّا حدیث دیگر اینکه «هرگاه سرش را از سجده دوم برداشت و تکبیر گفت و نشست و بعد برخاست، در قیام بعد از قعود
عَلَیْهِ لِلْقِیامِ بَعْدَ القُعُودِ تَکْبِیرٌ وَکَذلِکَ التَّشَهُدُ الأَوَّلِ یَجْرِی هذَا الْمَجْری وَبِأَیِّهِما أَخَذْتَ مِنْ جَهَةِ التَّسْلِیمِ کانَ صَوابا.
وعن الفص الخماهن هل تجوز فیه الصلاة إذا کان فی إصبعه؟
الجواب: فِیهِ کِراهَةٌ أَنْ یُصَلِّیَ فِیهِ وَفِیهِ إِطْلاقٌ وَالْعَمَلُ عَلَی الْکراهِیَّةِ.
وعن رجل اشتری هدیا لرجل غائب عنه، وسأله أن ینحر عنه هدیا بمنی، فلمّا أراد نحر
[نشستن ]تکبیر گفتن لازم نیست.» در تشهد اوّل نیز به همین ترتیب، عمل را انجام دهد، به هر حال به هر کدام از این دو حدیث عمل کند، درست است.
امّا سؤال در مورد شخصی که در حال نماز انگشتری در دست دارد که نگین آن حدید(1)
است، آیا نمازش صحیح است یا خیر؟
پاسخ: [دراین مورد نیز دو روایت است] اوّل اینکه نماز خواندن با آن کراهت دارد، ولی حدیث دوم اطلاق دارد [یعنی نهی در این باره به ما نرسیده است ]لکن به روایتکراهت عمل شود.(2)
و از مردی که شتری به عنوان هَدْی [قربانی حجّ] برای شخص دیگری که در مراسم حج نبوده خریداری کرده، و آن مرد از او خواسته که شتر را در منی قربانی کند، او هم
1) . کلمه خُماهن به معنای سنگی است که بسیار سخت است و عرب به آن حجر حدیدی یا سنگ آهنی میگوید و از آن نگین انگشتری میسازند.
2) . این نحوه جواب دادن در واقع، به وجود آوردن زمینه اجتهاد و استنباط حکم در وجود حمیری است و به این خاطر است که ملکه اجتهاد حمیری رشد کرده و به تکامل علمی برسد، بنابراین یکی از کارهای مهم معصومین علیهمالسلام این بوده است که استعداد اصحاب خود را تربیت و شکوفا کرده و برای آنها جایگاه علمی بالایی ایجاد میکردند و به همین دلیل امام علیهالسلام جواب را با فروعش که نیاز یک فقیه برای فقاهت است عنوان میفرمایند، تا راه برای اجتهاد و استنباط سائل باز باشد.
الهدی نسی اسم الرجل ونحر الهدی، ثمّ ذکره بعد ذلک أ یجزی عن الرجل أم لا؟
الجواب: لا بَأْسَ بِذلِکَ وَقَدْ أَجْزَأَ عَنْ صاحِبِهِ.
وعندنا حاکة مجوس یأکلون المیتة ولا یغتسلون من الجنابة وینسجون لنا ثیابا، فهل تجوز الصلاة فیها [من] قبل أن تغسل؟
الجواب: لا بَأْسَ بِالصَّلاةِ فِیها.
وعن المصلّی یکون فی صلاة اللیل فی ظلمة، فإذا سجد یغلط بالسجّادة ویضع جبهته علی مسح أو نطع، فإذا رفع رأسه وجد السجّادة، هل یعتدّ بهذه السجدة أم لا یعتدّ بها؟
الجواب: ما لَمْ یَسْتَوِ جالِسا فَلا شَیْءَ عَلَیْهِ فِی رَفْعِ رَأْسِهِ لِطَلَبِ الْخُمْرَة.
زمانی که میخواهد قربانی را نحر کند نام آن شخص را فراموش کرده و قربانی را
نحر کرده، و بعدا نام او به یادش آمده است؛ آیا این قربانی از جانب شخص غایب قبول است و کفایت میکند یا نه؟
پاسخ: اشکال ندارد و از طرف او کفایت میکند.
و در کنار ما ریسندگان و بافندگان مجوسی هستند که مردار میخورند، از جنابت هم غسل نمیکنند و برای ما لباسهایی میبافند، آیا جایز است که در این لباس پیش از آن که شسته شود، نماز خواند.
پاسخ: نماز خواندن در این لباسها اشکالی ندارد.
نمازگزاری که در تاریکی، نماز شب میخواند، وقتی به سجده میرود اشتباها به جای سجاده، پیشانی را بر روی فرش و یا پوست زیر پا میگذارد و بعد که سر بر میدارد سجاده [آنچه را که سجده بر آن صحیح است] را پیدا میکند. آیا به آن سجده اکتفا کند یا اینکه بار دیگر به سجده برود؟
پاسخ: مادامی که کاملاً ننشسته، اشکالی نداردکه سر بلند کند و دنبال مهر و سجادهاش بگردد.
وعن المحرم یرفع الظلال هل یرفع خشب العماریة أو الکنیسة ویرفع الجناحین أم لا؟
الجواب: لا شَیْءَ عَلَیْهِ فِی تَرْکِهِ وَجَمِیعِ الْخَشَبِ.
وعن المحرم یستظلّ من المطر بنطع أو غیره جذرا علی ثیابه وما فی محمله أن یبتلّ، فهل یجوز ذلک؟
الجواب: إِذا فَعَلَ (ذلِکَ) فِی الْمَحْمِلِ فِی طَرِیقِهِ فَعَلَیْهِ دَمٌ.
والرجل یحجّ عن أجرة، هل یحتاج أن یذکر الّذی حجّ عنه عند عقد إحرامه أم لا؟ وهل یجب أن یذبح عمّن حجّ عنه وعن نفسه أم یجزیه هدی واحد؟
الجواب: یَذْکُرُهُ، وَإِنْ لَمْ یَفْعَلْ فَلا بَأْسَ.
و از مُحرم که باید سایه بان را بردارد، آیا سقف کجاوه یا محمل و چوب دو طرف آن را نیز لازم است بردارد یا نه؟
پاسخ: اشکال ندارد که تختهها را به حال خود رها کند و همچنین چوبهای به کار رفته در محمل را [شاید مقصود چوبهایی بوده که اسکلت محمل را تشکیل میدادند.]
مُحرمی که به خاطر ریزش باران، چتری از چرم یا غیر آن بالای سرش میگیرد تا لباسها و وسایلش که در محمل هست خیس نشود، آیا این کار جایز است؟
پاسخ: اگر این عمل را روی محمل و زمان حرکت و در راه مکه انجام دهد باید قربانی کند.
درباره شخصی که به صورت استیجاری از طرف شخص دیگری به حج رفته است، آیا زمان محرم شدن لازم است نام آن شخص را ببرد یا خیر؟ و آیا واجب است که هم از جانب آن کسی که حج برایش نموده و هم از جانب خودش ذبح کند و یا اینکه یک قربانی از طرف هر دو نفر کفایت میکند؟
پاسخ: نام او را به یاد بیاورد و اگر چنانچه نام او را هم نبرد، اشکالی ندارد.(1)
1) . در کتاب شریف «کلمة الامام المهدی علیهالسلام» تألیف مرحوم آیت اللّه سیّد حسن شیرازی در جواب آمده است: «قدیجزیه هدی و احد وان لم یفعل فلا بأس؛ یعنی یک قربانی کفایت میکند و اگر هم نام او را نبرد اشکالی ندارد.»
وهل یجوز للرّجل أن یحرم فی کساء خزّ أم لا؟
الجواب: لا بَأْسَ بِذلِکَ وَقَدْ فَعَلَهُ قَوْمٌ صالِحُونَ.
وهل یجوز للرّجل أن یصلّی وفی رجلیه بطیط لا یغطّی الکعبین أم لا یجوز؟
الجواب: جائِزٌ.
ویصلّی الرجل ومعه فی کمّه أو سراویله سکّین أو مفتاح حدید هل یجوز ذلک؟
الجواب: جائِزٌ.
و[عن] الرجل یکون مع بعض هؤلاء ومتّصلاً بهم یحجّ ویأخذ علی الجادّة ولا یحرمون
و آیا جایز است که مرد در لباس خزّ (پشم) احرام ببندد یا نه؟
پاسخ: اشکالی ندارد، این کار را عدّهای از صلحا و افراد شایسته انجام دادهاند.(1)
آیا جایز است که مردی با کفش روباز [کفشی که فقط زیر پا را میپوشاند و روی پا با بند بسته شده باشد] نماز بخواند یا نه؟
پاسخ: جایز است.
درباره مردی که در حال نماز در آستین و یا شلوارش، چاقو و یا کلید آهنی دارد، آیا این نماز درست است؟
پاسخ: جایز است.
درباره مردی که همراه بعضی از اهل سنّت است و با آنها به حجّ میرود و یا اینکه در جاده با آنها همسفر میشود، در حالی که آنها در مسلخ احرام نمیبندند، آیا بر این مرد
1) . از نحوه جواب که حضرت به عمل صالحان استناد کرده، ممکن است مراد، اهل بیت علیهمالسلام بوده باشد که عمل ایشان دلیل و حجّت است و حضرت برای حفظ احتیاط بیشتر از این جمله استفاده فرمودهاند.
هؤلاء من المسلخ، فهل یجوز لهذا الرّجل أن یؤخّر إحرامه إلی ذات عرق فیحرم معهم لما یخاف الشهرة أم لا یجوز أن یحرّم إلاّ من المسلخ؟
الجواب: یُحْرِمُ مِنْ مِیقاتِهِ، ثُمَّ یَلْبَسُ [الثِّیابَ] وَیُلَبّی_'20فِی نَفْسِهِ، فَإِذا بَلَغَ إِلی مِیقاتِهِمْ
أَظْهَرَ.
وعن لبس النعل المعطون فإنّ بعض أصحابنا یذکر أنّ لبسه کریه.
(الجواب: جائزٌ ذلک ولا بَأْسَ به).
وعن الرجل من وکلاء الوقف یکون مستحلاًّ لما فی یده لا یرع عن أخذ ماله، ربما نزلت
جایز است که احرامش را عقب بیندازد تا برسند به ذات عرق(1)
و برای اینکه شناخته نشود آنجا احرام ببندد یا اینکه این عمل جایز نیست و میبایست از مسلخ احرام ببندد؟
پاسخ: از میقات خودش احرام ببندد، بعد روی آن لباس پوشیده و در دل خودش لبیک را بگوید، آنگاه که به میقات آنها رسید، احرامش را ظاهر کند.
آیا پوشیدن نعل معطون [کفشی که از پوست بو گرفته، درست میشود] که بعضی ازبزرگان ما آن را مکروه میدانند، جایز است یا نه؟
پاسخ: جایز است و اشکالی ندارد.
و از مردی که از متصدیان و متولیان وقف است و آنچه را که در دست اوست حلال میشمارد [از اموال وقفی در مصارف شخصی خودش استفاده میکند] و پرهیز و تقوی ندارد، آیا میشود ازمال او گرفت؟ و چه بسا گاهی اوقات به محل سکونت او میروم
1) . در بین مکه و مدینه، دومین میقاتی که حجاج از آنجا احرام میبندند و حدودا یکصد کیلومتر از مکه دور است، وادی عقیق نام دارد، این مکان میقات اهل عراق است و از سمت عراق اوّلین جایگاه در این وادی [مسلخ] نام دارد و وسط آن [عمرة] و قسمت آخر آن به [ذات عرق] معروف است. شیعیان از مسلخ احرام میبندند و اهل سنّت از ذات عرق و در مواردی که تقیّه ایجاب کند، احرام را باید تا ذات عرق تأخیر انداخت. دراین صورت حاجی باید مخفیانه لبیک بگوید و لباس هم بپوشد تا برسد به ذات عرق.
فی قریة وهو فیها أو أدخل منزله وقد حضر طعامه فیدعونی إلیه فإن لم آکل من طعامه عادانی علیه وقال: فلان لا یستحلّ أن یأکل من طعامنا، فهل یجوز لی أن آکل من طعامه وأتصدّق بصدقة؟ وکم مقدار الصدقة؟ وأن أهدی هذا الوکیل هدیّة إلی رجل آخر، فأحضر فیدعونی أن أنال منها وأنا أعلم أنّ الوکیل لا یرع عن أخذ ما فی یده فهل (علیّ) فیه شیء إن أنا نلت منها؟
الجواب: إِنْ کانَ لِهذَا الرَّجُلِ مالٌ أَوْ مَعاشٌ غَیْرُ ما فِی یَدِهِ فَکُلْ طَعامَهُ وَاقْبَلْ بِرَّهُ وَإِلاّ فَلا.
وعن الرجل [ممّن] یقول بالحق ویری المتعة ویقول بالرجعة، إلاّ أنّ له أهلاً موافقة له فی جمیع أمره وقد عاهدها أن لا یتزوّج علیها [ولا یتمتّع] ولا یتسرّی وقد فعل هذا منذ بضع
و او هم در آنجا است، یا اینکه داخل منزلش شده و از غذایش برای من حاضر میکند و مرا برای صرف غذا دعوت میکند، پس اگر از غذایش نخورم با من دشمنی کرده و میگوید: فلانی خوردن غذای ما را حلال نمیداند، آیا جایز است که از غذای او بخورم و در مقابل آن صدقهای بپردازم؟ و [اگر جایز است] مقدار صدقه چه اندازه است؟ و اگر این شخص به کس دیگری هدیهای داد و من نزد او رفته و او مرا دعوت کند که در آن هدیه تصرفی کنم در حالی که من میدانم که آن متصدی وقف، در گرفتن اموال تقوا را مراعات نمیکند، آیا اگر من در آن هدیه تصرف کنم چیزی بر من واجب است یا نه؟
پاسخ: اگر آن مرد، مال شخصی یا درآمدی غیر از اموال وقفی که در دست اوست دارد، غذایش را بخور و احسانش را بپذیر و الاّ غذا را نخور واحسانش را نپذیر.
سؤال: مردی از شیعیان که قائل به حقّ است [اعتقاد به ولایت دارد] و متعه را جایزمیداند و به رجعت هم معتقد است، وی زنی دارد که با او هم عقیده است ولی با او عهد و پیمان بسته است که بر روی او زنی نگیرد و متعه [و ازدواج موقت هم] نکند و یا کنیزی را به عنوان همسری نگیرد، این عهد بیش از ده سال برجا بوده و به قولش وفادار
عشرة سنة ووفی بقوله، فربّما غاب عن منزله الأشهر فلا یتمتّع ولا تتحرّک نفسه أیضا لذلک، ویری أنّ وقوف من معه من أخ وولد وغلام ووکیل وحاشیة ممّا یقلّله فی أعینهم، ویحبّ المقام علی ما هو علیه محبّة لأهله ومیلاً إلیها وصیانة لها ولنفسه لا یحرّم المتعة بل یدین اللّه بها، فهل علیه فی ترکه ذلک مأثم أم لا؟
الجواب: (فی ذلِکَ) یَسْتَحَبُّ لَهُ أَنْ یُطِیعَ اللّهُ تَعالی [بِالْمُتْعَةِ] لِیَزُولَ عَنْهُ الْحَلْفُ عَلَی الْمَعْرِفَةِ وَلَوْ مَرَّةً واحِدَةً.
فإن رأیت أدام اللّه عزّک أن تسأل لی عن ذلک وتشرحه لی وتجیب فی کلّ مسألة بما العمل به،
مانده است، چه بسا بعضی از اوقات چندین ماه در منزلش نیست و به مسافرت میرود، متعه نمیکند و شهوتش هم تحریک نمیشود و فکر میکند که مطلع شدن همراهانش؛ اعم از برادر، فرزند، نوکر و کارگزار و اطرافیان موجب بیاعتباری او در نظر آنان میگردد، و به خاطر دوستی و محبّتی که به همسر خود دارد، دوست دارد بر عهدی که بسته پایبند باشد و نفس خودش را حفظ و صیانت کند، نه اینکه او متعه را حرام بداند، بلکه به آن معتقد است، آیا در اینکه متعه را ترک کرده، مرتکب معصیت شده یا نه؟
پاسخ: بر او مستحب است که خدا را در مورد متعه اطاعت کند؛ اگرچه یک مرتبه هم شده است، تا عهدی(1)
که بر مخالفت سنّت و معروف بسته است از بین برود.
[دنبال این نامه خطاب به حسین بن روح به این ترتیب آمده است که] پس اگر صلاح دانستی - که خداوند عزت شما را پایدار کند - این سؤالات را برای من از آن حضرت بپرسی و برای من شرح داده و دستورالعمل هر یک را برای من بنویسی و منّت خود را
1) . کلمه حلف با کسر «حاء» است به معنای عهد، پیمان، اتحاد بستن و دوستی صادق است که اینجا مقصود همان عهد است و حلف با فتح «حاء» [حَلفْ] به معنای قسم است.
وتقلّدنی المنّة فی ذلک، جعلک اللّه السبب فی کلّ خیر وأجراه علی یدک، فعلت مثابا إن شاء اللّه.
أطال اللّه بقاءک وأدام عزّک وتأییدک وسعادتک وسلامتک وکرامتک وأتمّ نعمته علیک وزاد فی إحسانه إلیک وجعلنی من السوء فداک وقدّمنی عنک وقبلک الحمد للّه ربّ العالمین
وصلّی اللّه علی محمّد النبیّ وآله وسلّم کثیرا.
قال ابن نوح: نسخت هذه النسخة من المدرجین القدیمین الّذین فیهما الخطّ والتوقیعات.
وکان أبوالقاسم رحمهالله من أعقل النّاس عند المخالف والموافق ویستعمل التقیّة.
347 - فروی أبونصر هبة اللّه بن محمّد قال: حدّثنی أبوعبد اللّه بن غالب حمو أبی الحسن بن أبی الطیّب قال: ما رأیت من هوأعقل من الشیخ أبی القاسم الحسین بن روح ولعهدی به
برگردن من بگذاری - خداوند شما را وسیله هر خیری قرار دهد و آن را به دست شما جاری فرماید - اگر این کار را انجام بدهی کار شایسته و موجب ثوابی انجام دادهای.
خداوند عمر تو را دراز و طولانی فرموده، عزت و تأیید و سعادت و سلامت و بزرگواریات را مستدام کند، نعمتش را بر تو تمام گرداند و احسانش را در حقّ تو بیفزاید، و در هر بلا و پیش آمد بدی، مرا فدایی تو قرار دهد و مرگ مرا پیش از تو مقرر فرماید. حمد و ستایش مخصوص پروردگار دو جهان است و درود وسلام فراوان بر پیامبرش حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله و خاندان او باد.
ابن نوح گفته است: این نسخه را از دو طومار قدیمی که خط و توقیعاتی در آنها بود، نسخه برداری کردم.
ابوالقاسم حسین بن روح از نظر مخالف [علمای اهل سنّت] و موافق [شیعیان اهل بیت علیهمالسلام] عاقلترین مردم زمانهاش بود و البته به تقیّه عمل میکرد.
55 / 347 - ابو نصر هبة اللّه بن محمّد گفته است: ابوعبداللّه بن غالب پدرزن برادرم ابی الحسن بن ابی طیب گفت: من عاقلتر از شیخ ابوالقاسم حسین بن روح ندیدم. یک
یوما فی دار ابن یسار وکان له محلّ عند السیّد والمقتدر عظیم، وکانت العامّة أیضا تعظّمه وکان أبوالقاسم یحضر تقیّة وخوفا.
وعهدی به وقد تناظر اثنان، فزعم واحد أنّ أبابکر أفضل النّاس بعد رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله، ثمّ عمر ثمّ علیّ وقال الآخر: بل علیّ أفضل من عمر، فزاد الکلام بینهما.
فقال أبوالقاسم رضیاللهعنه: الّذی اجتمعت الصحابة علیه هو تقدیم الصدّیق، ثمّ بعده الفاروق، ثمّ بعده عثمان ذوالنورین، ثمّ علیّ الوصی وأصحاب الحدیث علی ذلک وهو الصحیح عندنا.
روز او را در خانه ابن یسار زیارت کردم که نزد سیّد(1)
و مقتدر [خلیفه زمان] جایگاه بلندی داشت، و عامه هم به او خیلی احترام میگذاشتند. ابوالقاسم حسین بن روح هم به خاطر رعایت تقیّه و خوف [از به خطر افتادن جان امام و شیعیان در خانه ابن یسار] حاضر میشد.
یک وقت ملاقات من با حسین بن روح مصادف شد با مناظره دو نفر که یکی از آنها گمان میکرد که پس از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله ابوبکر با فضیلتترین مردم است و پس از او عمر و بعد از آن دو علی علیهالسلام برترین مردمند و دومی میگفت که مقام علی از عمر بالاتر است.
ابوالقاسم حسین بن روح اظهار نظر کرده و گفتند: آنچه که صحابه بر آن اجماع دارند عبارت است از مقدم بودن صدیق، سپس فاروق،(2)
بعد از او عثمان صاحب دو نور و بعد علی وصی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله است و اصحاب حدیث همین اعتقاد را دارند و در نظر ما هم همین صحیح است.
1) . در نسخه دیگری به جای کلمه «سیّد»، «سیّده» آمده است که مراد مادر متوکل عباسی است.
2) . صدیق و فاروق از اوصاف امیرالمؤمنین علیهالسلام است که اهل سنّت، صدیق را؛ یعنی تصدیق کننده حقّ در مورد ابوبکر و فاروق؛ یعنی کسی که بین حقّ و باطل فرق میگذارد و فارق حقّ و باطل است را در مورد عمر به کار میبرند، درحالی که طبق احادیث صریح از پیامبراکرم صلیاللهعلیهوآله مقصود علی علیهالسلام است. اگرچه با عبارت «الوصی» تصریح کرده که علی علیهالسلامجانشین واقعی پیامبر صلیاللهعلیهوآله است.
فبقی من حضر المجلس متعجّبا من هذا القول وکان العامّة الحضور یرفعونه علی رءوسهم وکثر الدعاء له والطعن علی من یرمیه بالرّفض.
فوقع علیّ الضحک فلم أزل أتصبّر وأمنع نفسی وأدسّ کمّی فی فمی، فخشیت أن أفتضح، فوثبت عن المجلس ونظر إلیّ ففطن بی، فلمّا حصلت فی منزلی فإذا بالباب یطرق، فخرجت مبادرا فإذا بأبی القاسم الحسین بن روح رضیاللهعنه راکبا بغلته قد وافانی من المجلس قبل مضیّه إلی داره.
فقال لی: یاأباعبد اللّه! أیّدکاللّه لم ضحکت؟ فأردت أنتهتف بی کأنّ الّذیقلته عندک لیس بحقّ؟
کسانی که در مجلس حاضر بودند [شعیه و سنی] از این کلام حسین بن روح شگفت زده شدند و عامه [اهل سنّت] او را روی سرگذاشته و خیلی برایش دعا کردند و کسانی که او را متهم به رافضی بودن کرده بودند را سرزنش کردند. [و از اهل سنّت بودن حسین بن روح دفاع کردند].
من [با شنیدن این کلام آن هم از نایب امام علیهالسلام از تعجب] به شدت خندهام گرفته بود و به زحمت خودم را کنترل کردم و آستین لباسم را در دهانم کردم و جلوی خودم را گرفتم و بسیار ترسیدم که مبادا رسوا شوم [و از تکلیف تقیّه خارج شوم و آنها بفهمند که شیعه هستم ]بنابراین به سرعت از آن مجلس برخاستم [در همین حین] حسین بن روح به من نگاه کرد و پی به مسأله برد. به منزل که رسیدم، کسی درب خانه را به صدا
درآورد، رفتم و درب منزل را باز کردم، دیدم که حسین بن روح رحمهالله روی مرکب خودش نشسته بود و پیش از آن که به خانهاش برود به سراغ من آمده بود، خطاب به من گفت: ای بنده خدا - خدا تأییدت کند - چرا خندیدی؟ میخواستی با این کارت مرا به خطر بیندازی؟ گویا آنچه راکه گفتم از نظر تو حقّ نبود؟!(1)
1) . باتوجّه به خفقان موجود در جامعه از این سؤال حسین بن روح میتوان به خوبی فهمید که نزدیکان او میبایست در همه حال، در خلوت و جلوت، و پنهان و آشکار دست از تقیّه بر ندارند تا مبادا یک وقت ناخواسته اعتقاد حقّ را بروز داده و موجب ریخته شدن خون مؤمنین بشوند.
فقلت: کذاک هو عندی.
فقال لی: اتّق اللّه أیّها الشیخ فإنّی لا أجعلک فی حلّ، تستعظم هذا القول منّی، فقلت: یا سیّدی رجل یری بأنّه صاحب الإمام ووکیله یقول ذلک القول لا یتعجّب منه و[لا] یضحک من قوله هذا؟ فقال لی: وحیاتک لئن عدت لأهجرنّک وودّعنی وانصرف.
348 - قال أبونصر هبة اللّه بن محمّد: حدّثنی أبوالحسن بن کبریاء النوبختیّ قال: بلغ الشیخ أباالقاسم رضیاللهعنه أنّ بوّابا کان له علی الباب الأوّل قد لعن معاویة وشتمه، فأمر بطرده وصرفه عن خدمته، فبقی مدّة طویله یسأل فی أمره فلا واللّه ما ردّه إلی خدمته وأخذه بعض الأهل فشغله معه کلّ ذلک للتقیّة.
گفتم: اعتقاد من مثل شماست. به من گفت: ای شیخ! از خدا بترس که [چنانچه این عمل را تکرار کنی] حلالت نمیکنم، این حرف را از من جدی بگیر و مواظب باش. گفتم: ای مولای من! کسی که خودش وکیل و مصاحب امام علیهالسلام است این حرف را میزند، آیا کلام او تعجب ندارد!؟ و از این حرف نخندد!؟ به من گفت: به جانت قسم که اگر یک بار دیگر این را بگویی [که من وکیل امام هستم] از تو جدا شده و رهایت میکنم. بعد خداحافظی کرد و رفت.
56 / 348 - ابو نصر هبة اللّه بن محمّد گفته است: ابوالحسن بن کبریا به من گفت: به شیخ ابوالقاسم خبر دادند که نگهبان درب اوّل [دربی که مشرف به محل عبور و مرور مردم است] معاویه را لعن و نفرین میکند. ابوالقاسم فوری امر کرد تا او را اخراج کرده و راندند، مدّت زیادی به این ترتیب گذشت و دائما در مورد او از حسین بن روح خواهش میشد تا نگهبان را [به محل خدمتش] بازگرداند، امّا به خدا قسم ایشان آن خدمتکار را برنگرداند، تا اینکه یکی از نزدیکان ایشان او را با خود به کار مشغول کرد.
همه این کارها را حسین بن روح به خاطر تقیّه انجام میداد.
349 - قال أبونصر هبة اللّه: وحدّثنی أبوأحمد درانویه الأبرص الّذی کانت داره فی درب القراطیس قال: قال لی: إنّی کنت أنا وإخوتی ندخل إلیالقاسم الحسین بن روح رضیاللهعنه نعامله قال: وکانوا باعة ونحن مثلاً عشرة تسعة نلعنه وواحد یشکّک، فنخرج من عنده بعد ما دخلنا إلیه تسعة نتقرّب إلی اللّه بمحبّته وواحد واقف، لأنّه کان یجارینا من فضل الصحابة ما رویناه وما لم نروه، فنکتبه لحسنه عنه رضی اللّه عنه.
350 - وأخبرنی الحسین بن إبراهیم، عن أبی العباس أحمد بن علیّ بن نوح، عن أبی نصر هبة اللّه بن محمّد الکاتب ابن بنت أمّ کلثوم بنت أبی جعفر العمری رضیاللهعنه أنّ قبر أبی القاسم الحسین بن روح فی النوبختیّة فی الدرب الّذی کانت فیه دار علیّ بن أحمد النوبختی النافذ إلی التلّ وإلی الدرب الآخر وإلی قنطرة الشوک رضی اللّه عنه.
57 / 349 - ابو نصر هبة اللّه گفته است: ابواحمد درانوبه ابرص [مبتلا به بیماری برص] که خانهاش در دروازه قراطیس واقع شده بود برای من تعریف کرد: من و چند تن از برادران و دوستانم به خدمت ابوالقاسم حسین بن روح رحمهالله رفتیم که با او معامله داشته باشیم. دوستان ما همه بازرگان بودند. ما ده نفر بودیم که نه نفر از آنها او را لعن کرده و ایشان را مستوجب لعن میدانستند و یک نفر باقی مانده هم نسبت به او تردید داشت، ولی زمانی که از محضر او خارج شدیم نه نفر از آن ده نفر به واسطه محبّت حسین بن روح به خداوند تقرب میجستند، و فقط یک نفر مردد بوده و توقف کرد، چرا که او درباره صحابه پیامبر برای ما احادیثی نقل کرد که بخشی از آنها را شنیده بودیم و برخی را نشنیده بودیم و به خاطر حسن نقل و روایت آنها توسط ایشان تمام احادیث را نوشتیم؛ خداوند از او راضی باشد.
58 / 350 - ابی نصر هبة اللّه بن محمّد کاتب، نوه ام کلثوم دختر ابوجعفر عمریّ رحمهالله
گفته است: محل قبر ابوالقاسم حسین بن روح - خداوند از او راضی شود - در محله نوبختیه بغداد در نزدیکی دروازهای است که خانه علی بن احمد نوبختی در آنجا بود، و راه از آنجا به سمت دروازه دیگر و پل شوک بغداد میرفت.
قال: وقال لی أبونصر: مات أبوالقاسم الحسین بن روح رضیاللهعنه فی شعبان سنة ستّ وعشرین وثلاثمائة وقد رویت عنه أخبارا کثیرة.
351 - منها ما أخبرنی به الحسین بن عبید اللّه، عن أبی عبد اللّه الحسین بن علیّ بن سفیان البزوفری رحمهالله قال: حدّثنی الشیخ أبوالقاسم الحسین بن روح رضیاللهعنه قال: اختلف أصحابنا فی التفویض وغیره، فمضیت إلی أبی طاهر بن بلال فی أیّام استقامته فعرّفته الخلاف، فقال: أخّرنی فأخّرته أیّاما فعدت إلیه فأخرج إلیّ حدیثا بإسناده إلی أبی عبد اللّه علیهالسلام قال:
راوی میگوید که ابونصر به من گفت: ابوالقاسم حسین بن روح در ماه شعبان سال 326 ه.ق دار فانی را وداع گفت و از ایشان اخبار زیادی روایت شده است.
59 / 351 - ابوعبداللّه حسین بن علی بن سفیان بزوفری رحمهالله گفته است: شیخ بزرگوار ابوالقاسم حسین بن روح رحمهالله گفت: علمای ما در خصوص مسأله تفویض و مسائل دیگر اختلافی داشتند، در زمان استقامت ابوطاهر بن بلال(1)
[و پیش از آنکه منحرف شود] به نزد او رفتم و اختلاف ایجاد شده را به اطلاعش رساندم، وی گفت: به من مهلت بده. من هم چند روزی به او مهلت دادم و بعد پیش او برگشتم، پس حدیثی را با اسناد به امام صادق علیهالسلامبرای من بیرون آورد که امام علیهالسلام فرمودهاند:
1) . ابوطاهر بن بلال همان محمّد بن علی بن بلال است که قبلاً جزء سفرای مذموم از او یاد شد. در روایت دو نکته وجود دارد: الف) مراجعه حسین بن روح به او که از وکلای حضرت است، نشانه جلالت و عظمت اوست که مورد مراجعه حسین بن روح است. ب) و نکته دیگر عبارت است از جمله «فی ایام استقامته» اشاره دارد بر اینکه او دچار انحراف اعتقادی شده است و آن اینکه این شخص با اعتبار، بعدها منحرف شده و ادعای نیابت کرد و اموالی را که از امام علیهالسلام در اختیار داشت به ابوجعفر محمّد بن عثمان وکیل دوم امام علیهالسلام تسلیم نکرد و مدعی شد که خودش وکیل امام علیهالسلاماست. همین اعای کذب موجب شد که در لعن او توقیع شریفی از صاحب الزمان علیهالسلام صادر شود و در صف ملاعین قرار گیرد. بنابراین قید حسین بن روح که به «فی ایام استقامته» اشاره دارد که این روایت در ایام پیش از انحراف اوست. خوانندگان محترم میتوانند به معجم رجال حدیث آیت اللّه خویی / ج 16، ص 309 مراجعه فرمایند.
إِذا أَرادَ [اللّهُ] أَمْرا عَرَضَهُ عَلی رَسُولِ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله، ثُمَّ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیهالسلام [وَسائِرِ الأَئِمَّةِ] واحِدا بَعْدَ واحِدٍ إِلی (أَنْ) یَنْتَهِی إِلی صاحِب الزَّمانِ علیهالسلام، ثُمَّ یَخْرُجُ إِلَی الدُّنیا وَإِذا أَرادَ الْمَلائِکَةُ أنْ یَرْفَعُوا إِلَی اللّهِ - عزّوجلّ - عَمَلاً عَرَضَ عَلی صاحِبِ الزَّمانِ علیهالسلام، ثُمَّ (یَخْرُجُ) عَلی واحِدٍ [بَعْدَ] واحِدٍ إِلی أَنْ یَعْرُضَ عَلی رَسُولِ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله، ثُمَّ یَعْرُضُ عَلَی اللّهِ - عزّوجلّ - فَما نُزِلَ مِنَ اللّهِ فَعَلی أَیْدِیهِمْ وَما عُرِجَ إِلَی اللّهِ فَعَلی أَیْدِیهِمْ وَمَا اسْتَغْنُوا عَنِ اللّهِ - عزّوجلّ - طَرْفَةَ عَیْنٍ.
352 - وأخبرنی جماعة، عن أبی عبد اللّه محمّد بن أحمد الصفوانی قال: حدّثنی الشیخ الحسین بن روح رضیاللهعنه أنّ یحیی بن خالد سمّ موسی بن جعفر علیهالسلام فی إحدی وعشرین رطبة
هرگاه خداوند متعال امری را اراده فرماید، آن امر بر پیامبراکرم صلیاللهعلیهوآله ارائه میشود و پس از ایشان به امیرالمؤمنین علیهالسلام و پس از ایشان به سائر ائمّه یکی پس از دیگر تا اینکه منتهی میشود به صاحب الزمان علیهالسلام و سپس به سمت دنیا خارج خواهد شد. و زمانی که ملائکه بخواهند عملی را به محضر مقدّس خداوند ببرند، آن عمل ابتدائا بر صاحب الزمان علیهالسلام و سپس بر هر یک از ائمّه علیهمالسلام عرضه میشود تا اینکه به وجود مبارک رسول خدا صلیاللهعلیهوآله ارائه میکنند، و سپس عمل را بر حضرت حقّ عرضه میدارند. بنابراین آنچه که از ناحیه خداوندی نازل میشود به دست ائمّه علیهمالسلام جاری میشود و آنچه که از اعمال به سمت حضرت حقّ میرود به دست ائمّه عروج میکند، و پیامبر و اهل بیت او هرگز به اندازه یک چشم به هم زدن از خداوند متعال بینیاز نیستند. [بلکه به اذن خداوند واسطه فیض الهی برای مردمند].
58 / 352 - ابیعبداللّه محمّد بن احمد صفوانی گفته است: شیخ حسین بن روح رضوان اللّه علیه به من خبر داد: یحیی بن خالد حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام را با بیست عدد خرما مسموم کرد و همین امر موجب شهادت امام شد. پیامبر اکرم و ائمه علیهمالسلام
وبها مات، وأنّ النبیّ والأئمّة علیهمالسلام ما ماتوا الاّ بالسیف أوالسمّ وقد ذکر عن الرضا علیهالسلام أنّه سمّ وکذلک ولده وولد ولده.
353 - وسأله بعض المتکلّمین وهو المعروف بترک الهروی فقال له: کم بنات رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله؟
فقال: أربع، قال: فأیّهن أفضل؟ فقال: فاطمة.
فقال: ولم صارت أفضل وکانت أصغرهنّ سنّا وأقلهنّ صحبة لرسول اللّه صلیاللهعلیهوآله؟
قال: لخصلتین خصّها اللّه بهما تطوّلاً علیها وتشریفا وإکراما لها:
إحداهما أنّها ورثت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله ولم یرث غیرها من ولده.
والأخری أنّ اللّه تعالی أبقی نسل رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله منها ولم یبقه من غیرها ولم یخصّصها
بذلک إلاّ لفضل إخلاص عرفه من نیّتها.
نیز از دنیا نرفتند مگر به وسیله شمشیر یا سم، و از امام رضا علیهالسلام نقل شده است که او مسموم شده و همچنین پسرش و پسر پسرش هم مسموم شدهاند.
60 / 353 - یکی از متکلمین، معروف به ترک هروی [بدیل بن احمد] از حسین بن روح پرسید: دختران رسول خدا صلیاللهعلیهوآله چند نفر بودند؟ حسین بن روح گفت: چهار نفر. سائل پرسید: کدامشان از بقیه برتر است؟ گفت: فاطمه. پرسید: به چه دلیل او افضل شده است؟ در حالی که سنش از بقیه کمتر و زمان کمتری را در خدمت رسول خدا بوده است؟!
حسین بن روح گفت: به خاطر دو خصلت که خداوند متعال به وسیله آن دو خصلت او را مخصوص فرمود، به خاطر عنایتی که به او داشت، و برای بزرگداشت و نیکوداشت مقام او این کار را کرد:
یکی اینکه فاطمه تنها وارث رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بود و هیچ کدام از فرزندان پیامبر در این امر نبودند [چرا که همگی در زمان حیات رسول خدا از دنیا رفته بودند.]
و دوم اینکه خداوند متعال نسل رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را تنها در وجود مبارک او قرار داد. و بقای نسل پیامبر از او بود نه کس دیگر و خداوند این دو فضیلت را به او اختصاص داد به جهت برتری او در اخلاص و اینکه نیت و ضمیر پاک او را میدانست.
قال الهروی: فما رأیت أحدا تکلّم وأجاب فی هذا الباب بأحسن ولا أوجز من جوابه.
354 - وأخبرنی أبومحمّد المحمدی رضیاللهعنه، عن أبی الحسین محمّد بن الفضل بن تمام رحمهالله قال: سمعت أباجعفر بن محمّد بن أحمد (بن) الزکوزکی رحمهالله - وقد ذکرنا کتاب التکلیف وکان عندنا أنّه لا یکون إلاّ مع غال وذلک أنّه أول ما کتبنا الحدیث - فسمعناه یقول: وأیش کان لابن أبی العزاقر فی کتاب التکلیف إنّما کان یصلح الباب ویدخله إلی الشیخ أبی القاسم الحسین بن روح رضیاللهعنه، فیعرضه علیه ویحکّکه فإذا صحّ الباب خرج فنقله وأمرنا بنسخة، یعنی أنّ الّذی أمرهم به الحسین بن روح رضیاللهعنه.
قال أبوجعفر: فکتبته فی الإدراج بخطّی ببغداد.
هروی میگوید: احدی را ندیدم که بهتر و کوتاهتر و مفیدتر از او در این مسأله جواب دهد.
61 / 354 - ابو حسین محمّد بن فضل بن تمام رحمهالله گفته است: کتاب تکلیف را در خدمت ابوجعفر محمّد بن احمد زکوزکی متذکر شدیم و معتقد بودیم که این کتاب فقط با اهل غلو است [و فقط آنها از آن استفاده میکنند چرا که به نظر ما حاوی غلو بود] و این در حالی بود که آن کتاب اولین کتابی بود که آن را نوشته بودیم [و در علوم حدیث تازه کار بودیم] در همان حال از ابی جعفر محمّد بن احمد زکوزکی شنیدم که میگفت: ابن ابی عزاقر در خصوص کتاب تکلیف، از طرف خود کاری نکرده است بلکه او فقط کتاب را منظّم و مرتّب کرده است و به خدمت شیخ ابوالقاسم حسین بن روح میرفت و کتاب را به ایشان عرضه میداشت و در محضر او کتاب را چک و اصلاح میکرد و پس از تصحیح کتاب خارج میشد و برای ما نقل میکرد و دستور میداد تا اینکه ما آن را بنویسیم؛ یعنی در واقع حسین بن روح بود که دستور نسخهبرداری را داده بود.
ابوجعفر در ادامه میگوید: من آن کتاب را با خط خودم در بغداد در طومار و دفتر مینوشتم.
قال ابن تمام: فقلت له: تفضّل یا سیّدی فادفعه [إلیّ] حتّی أکتبه من خطّک.
فقال لی: قد خرج عن یدی.
فقال ابن تمام: فخرجت وأخذت من غیره فکتبت بعد ما سمعت هذه الحکایة.
355 - وقال أبوالحسین بن تمام: حدّثنی عبد اللّه الکوفیّ خادم الشیخ الحسین بن روح رضیاللهعنه قال: سئل الشیخ - یعنی أباالقاسم رضیاللهعنه عن کتب ابن أبی العزاقر بعد ما ذمّ وخرجت فیه اللّعنة، فقیل له: فکیف نعمل بکتبه وبیوتنا منها ملاء؟ فقال:
أَقُولُ فِیها ما قالَهُ أَبُو مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ علیهالسلام وَقَدْ سُئِلَ عَنْ کُتُبِ بَنِی فَضّال، فَقالُوا: کَیْفَ نَعْمَلُ بِکُتُبِهِمْ وَبُیُوتَنا مِنْها ملاء؟
فَقالَ علیهالسلام: «خُذُوا بِما رَوَوْا وَذَرَوْا ما رَأَوْا».
ابن تمام میگوید: به ابوجعفر گفتم: ای آقای من! لطف کرده آن را در اختیار من قرار دهید تا از روی خط شما آن را بنویسم. ابوجعفر گفت: آن نسخه را از دست دادهام. ابن تمام میگوید: بعد از آنکه این حکایت را شنیدم، از خدمت ابی جعفر خارج شده و از شخص دیگری آن را گرفته و نوشتم.
62 / 355 - ابو حسین بن تمام گفته است: عبداللّه کوفی خادم شیخ بزرگوار حسین بن روح رحمهالله به ما خبر داد که پس از آن که ابن ابی عزاقر مورد سرزنش قرار گرفت و دربارهاش از ناحیه مقدّس لعن صادر شد، در خصوص کتابهایش از شیخ اباالقاسم سؤال شد که خانههای ما پر از کتب اوست، با این کتابها چه کنیم؟
ایشان در جواب گفتند: همین سؤال از ابومحمّد امام حسن عسکری علیهالسلام در مورد بنی فضال پرسیده شد که خانههای ما از کتب بنی فضال پر است، با آنها چه کنیم؟ حضرت فرمودند: آنچه را که روایت کردهاند بگیرید و آنچه را که خودشان نظر دادهاند، ترک کنید. من هم درباره ابن ابی عزاقر همین را میگویم.
356 - وسأل أبوالحسن الأیادی رحمهالله أباالقاسم الحسین بن روح رضیاللهعنه لم کره المتعة بالبکر؟ فقال: قال النبی صلیاللهعلیهوآله:
اَلْحَیاءُ مِنَ الإِیمانِ وَالشُّرُوطُ بَیْنَکَ وَبَیْنَها، فَإِذا حَمَلْتَها عَلی أَنْ تنعم، فَقَدْ خَرَجْتَ عَنِ الْحَیاءِ وَزالَ الإِیمان.
فقال له: فإن فعل فهو زان؟ قال: لا.
357 - وأخبرنی الحسین بن عبید اللّه، عن أبی الحسن محمّد بن أحمد بن داود القمّی قال: حدّثنی سلامة بن محمّد قال: أنفذ الشیخ الحسین بن روح رضیاللهعنه کتاب التأدیب إلی قم وکتب إلی جماعة الفقهاء بها وقال لهم: انظروا فی هذا الکتاب وانظروا فیه شیء یخالفکم؟
فکتبوا إلیه: أنّه کلّه صحیح وما فیه شیء یخالف إلاّ قوله: [فی] الصاع فی الفطرة نصف صاع من طعام والطعام عندنا مثل الشعیر من کلّ واحد صاع.
63 / 356 - ابو الحسن ایادی رحمهالله از ابوالقاسم حسین بن روح پرسید: چرا متعه دختر کراهت دارد؟ ایشان گفتند: پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله فرمودند: حیا از ایمان است، و شروط بین تو و اوست، وقتی که او را به شرایط متعه راضی کردی و پذیرفت که از او لذت ببری، هر آینه از دایره حیا بیرون رفته و ایمانش از بین میرود. ابوالحسن پرسید: بنابراین اگر کسی چنین کاری کرد، آیا زنا کرده؟ ایشان گفتند: خیر.
64 / 357 - سلامة بن محمّد گفته است: شیخ حسین بن روح کتاب تأدیب را به قم فرستاد و به فقهای آنجا نوشت: به این کتاب نگاه کنید و ببینید آیا در آن چیزی و نکتهای مخالف [اعتقاد] شما وجود دارد یا نه؟
فقهای قم به ایشان نامه نوشتند: تمام آن کتاب صحیح است و چیزی که مخالف تشیع و فقه شیعه باشد در آن نیست. إلاّ مسألهای در خصوص زکات فطره که آمده بود مقدار فطره یک نفر، نیم صاع از طعام است و در اعتقاد و فقه ما طعام عبارت است از جو و مقدار آن هم برای هر نفر، یک صاع است.
358 - قال ابن نوح: وسمعت جماعة من أصحابنا بمصر یذکرون أنّ أباسهل النوبختی سئل فقیل له: کیف صار هذا الأمر إلی الشیخ أبی القاسم الحسین بن روح دونک؟
فقال: هم أعلم وما اختاروه ولکن أنا رجل ألقی الخصوم وأناظرهم ولو علمت بمکانه کما علم أبوالقاسم وضغطتنی الحجّة (علی مکانه) لعلّی کنت أدلّ علی مکانه، وأبوالقاسم فلو کانت الحجّة تحت ذیله وقرّض بالمقاریض ما کشف الذیل عنه أو کما قال.
359 - وذکر محمّد بن علیّ بن أبی العزاقر الشلمغانیّ فی أوّل کتاب الغیبة الّذی صنّفه «وأمّا ما بینی وبین الرّجل المذکور - زاد اللّه فی توفیقه - فلا مدخل لی فی ذلک إلاّ لمن أدخلته فیه، لأنّ الجنایة علیّ فإنّی ولیّها».
65 / 358 - ابن نوح گفته که از جماعتی از بزرگان ما در شهر مصر شنیدم که میگفتند: از ابو سهل نوبختی پرسیدند: چطور شد که حسین بن روح نایب امام زمان علیهالسلام شد، ولی تو به این مقام نرسیدی؟ گفت که ایشان [یعنی ائمّه علیهمالسلام] بهتر میدانند، و آنچه که ایشان بپسندند [همان حقّ است.] من مردی هستم که با مخالفین [اهل سنّت] ملاقات میکنم و با آنها مناظره و مجادله میکنم، اگر من وکیل و نایب حضرت میشدم و همچنان که ابوالقاسم مکان ایشان را میداند از مکان امام خبر داشتم و در مقام مجادله، در جواب حجّت و دلیلی معطل میماندم، چه بسا در آن حالت مکان آن حضرت را به دیگران نشان میدادم، ولی ابوالقاسم اگر حجّت خدا در زیر لباسش باشد و او را با قیچی تکه تکه کنند، وی را به مردم نشان نمیدهد.
66 / 359 - محمّد بن علی بن ابی عزاقر شلمغانی در اوّل کتاب غیبتی که نوشته است، این چنین آورده: و امّا در خصوص اختلافی که بین من و بین آن مرد که خداوند توفیقش را زیاد فرماید، اتفاق افتاد، من دخالتی نداشتم، بلکه به خاطر کسی بوده که من او را در امور دخالت دادم [و آن کس یا کسانی دیگر نزد حسین بن روح از من بدگویی کردهاند پس من از این جهت تقصیر ندارم] چرا که ظلم و جنایت بر من روا داشته شده و من خودم [غیر مستقم] سرپرست این امر بودم.
360 - وقال فی فصل آخر: «ومن عظمت منّته علیه تضاعفت الحجّة علیه ولزمه الصدق فیما ساءه وسرّه ولیس ینبغی فیما بینی وبین اللّه إلاّ الصدق عن أمره مع عظم
جنایته، وهذا الرجل منصوب لأمر من الأمور لا یسع العصابة العدول عنه فیه، وحکم الإسلام مع ذلک جار علیه کجریه علی غیره من المؤمنین» وذکره.
361 - وذکر أبومحمّد هارون بن موسی قال: قال لی أبوعلیّ بن الجنید: قال لی أبوجعفر محمّد بن علیّ الشلمغانیّ: ما دخلنا مع أبی القاسم الحسین بن روح رضیاللهعنه فی هذا الأمر إلاّ ونحن نعلم فیما دخلنا فیه لقد کنّا نتهارش علی هذا الأمر کما تتهارش الکلاب علی الجیف.
67 / 360 - و در فصل دیگری از کتاب مزبور میآورد: کسی که خداوند منتش را بر او بزرگ کند، حجّت هم بر او زیاد میشود و باید در آنچه که موجب ناراحتی و یاخوشحالی او میشود صادق و راستگو باشد. بین خود و خداوند سزاوار نیست که در مورد او هر چند که آزار او نسبت به من بزرگ بوده، جز صدق و حقّ چیزی بگویم. این مرد [حسین بن روح] به امر نیابت از طرف حضرت منصوب شده و طایفه شیعه نمیتوانند از او روگردان شوند، و حکم اسلام بر او جاری است، همچنان که بر غیر او از مؤمنان جاری شده است.
68 / 361 - ابو جعفر محمّد بن علی شلمغانی میگوید: من و شیخ ابوالقاسم حسین بن روح رحمهالله داخل در این امر نیابت نشدیم، مگر اینکه هر دو میدانستیم در چه چیزی وارد شدهایم [و چه ادعایی میکنیم] ما مثل دو سگ که بر سر جسد مرداری میجنگند با هم میجنگیدیم.(1)
1) . از این خبر و خبر پیشین معلوم میشود که جناب حسین بن روح رحمهالله علاوه بر انجام مسؤولیت خطیر نیابت میباست با مدعیان دروغین این مسند الهی هم با تمام توان مبارزه کند و در عین حال با همه وجود سعی در تقیّه و مخفی داشتن محل امام علیهالسلام داشته باشد و حقیقتا زمان نیابت ایشان از زمان نیابت نواب دیگر سختتر و دشواریها و ناملایمات بسیار فراوانتر بوده است.
قال أبومحمّد: فلم تلتفت الشیعة إلی هذا القول وأقامت علی لعنه والبراءة منه.
ابومحمّد هارون بن موسی [راوی حدیث] میگوید: طایفه شیعه به این سخن توجهی نکردند، لذا بر لعن او قیام کردند و از او تبرّی نمودند.
(ذکر أمر أبی الحسن علیّ بن محمّد السمریّ)
(بعد الشیخ أبی القاسم الحسین بن روح رضیاللهعنه وانقطاع الأعلام به وهم الأبواب)
362 - أخبرنی جماعة، عن أبی جعفر محمّد بن علیّ بن الحسین بن بابویه قال: حدّثنا محمّد بن إبراهیم بن إسحاق، عن الحسن بن علیّ بن زکریا بمدینة السلام قال: حدّثنا أبوعبد اللّه محمّد بن خلیلان قال: حدّثنی أبی، عن جدّه عتاب - من ولد عتاب بن أسید - قال: ولد الخلف المهدی علیهالسلام یوم الجمعة وأمّه ریحانة ویقال لها: نرجس ویقال لها: صقیل ویقال لها: سوسن إلاّ أنّه قیل بسبب الحمل صقیل.
بیان اینکه ابوالحسن علی بن محمّد سمری پس از شیخ ابوالقاسم حسین بن روح به مقام نیابت حضرت منصوب شدند و با ایشان مسأله نیابت نواب خاص آن حضرت به اتمام رسید و فقط ایشان ابواب وصل شیعه به امام عصر علیهالسلام بودند.
69 / 362 - ابو عبداللّه محمّد بن خلیلان گفته است: پدرم از جدش عتاب [از فرزندان عتاب بن اسید] نقل میکند: خلف علیهالسلام در روز جمعه متولد شد و نام مادرش ریحانه بود و به او نرجس و نیز صیقل و سوسن هم گفته میشد، ایشان را به خاطر حملی که در رحمش بود صیقل نامیدند.(1)
1) . نام ایشان را شیخ بزرگوار صقیل ذکر کرده، ولی بعض دیگر صیقل ثبت کردهاند. امّا هر دو از یک اصل و ریشه هستند و آن صَقَلَ است؛ یعنی جلا داد، صقیل به معنای چیزی است که جلا داده شده و همان طور که در متن هست به واسطه مولود مبارکی که در وجود نرجس علیهاالسلام بود، وجود مبارک ایشان صیقل داده شده و جلا گرفت، فلذا به ایشان صقیل گفته شد. امّا آنجا که صیقل، گفته شده در بعضی از اسناد به این جهت است که صیقل به معنای جلا دهنده است و نرجس علیهاالسلام با حملی که داشت همه عالم امکان را جلا داد و تولد فرزند او موجب جلای تمام کدورتهای عالم شده و خواهد شد.
وکان مولده لثمان خلون من شعبان سنة ستّ وخمسین ومائتین ووکیله عثمان بن سعید.
فلمّا مات عثمان بن سعید أوصی إلی أبی جعفر محمّد بن عثمان رحمهالله وأوصی أبوجعفر إلی أبی القاسم الحسین بن روح رضیاللهعنه وأوصی أبوالقاسم إلی أبی الحسن علیّ بن محمّد السمریّ رضیاللهعنه فلمّا حضرت السمریّ الوفاة سئل أن یوصی فقال: «للّه أمر هو بالغه».
فالغیبة التامّة هی الّتی وقعت بعد مضیّ السمریّ رضیاللهعنه.
363 - وأخبرنی محمّد بن محمّد بن النعمان والحسین بن عبید اللّه، عن أبی عبد اللّه محمّد بن أحمد الصفوانی قال: أوصی الشیخ أبوالقاسم رضیاللهعنه إلی أبی الحسن علیّ بن محمّد السمریّ رضیاللهعنه فقام بما کان إلی أبی القاسم.
فلمّا حضرته الوفاة حضرت الشیعة عنده وسألته عن الموکّل بعده ولمن یقوم مقامه فلم یظهر شیئا من ذلک وذکر أنّه لم یؤمر بأن یوصی إلی أحد بعده فی هذا الشأن.
روز ولادتش هشت روز گذشته از ماه شعبان سال 256 ه.ق بود. نایب و وکیل ایشان
عثمان بن سعید بود، وقتی که عثمان بن سعید از دنیا رفت، به ابوجعفر محمّد بن عثمان رحمهالله وصیت کرد، ابوجعفر هم به ابوالقاسم حسین بن روح رحمهاللهوصیت کرد، و ابوالقاسم هم به ابی الحسن علی بن محمّد سمری رحمهالله وصیت نمود. وقتی زمان رحلت سمری فرار رسید، از ایشان درخواست وصیت شد، او گفت: برای خداوند امری است که خود آن را به انجام میرساند و پس از رحلت سمری غیبت کبری و تامه واقع شد.
70 / 363 - ابوعبداللّه محمّد بن احمد صفوانی گفته است: شیخ ابوالقاسم رحمهالله به ابوالحسن علی بن محمّد سمری رحمهالله وصیت کرد، او هم به اموری که در دست ابوالقاسم بود اقدام کرد. زمانی که رحلتش نزدیک شد، شیعیان به خدمت او رسیدند و درخواست کردند که وکیل و جانشینش کیست؟ او هیچ چیز آشکار نکرد [و کسی را معرفی نکرد] و فقط متذکر شد که امر نشده است تا کسی را پس از خودش در این مقام بگذارد.
364 - وأخبرنی جماعة، عن أبی جعفر محمّد بن علیّ بن الحسین بن موسی بن بابویه قال: حدّثنا أبوالحسن صالح بن شعیب الطالقانی رحمهالله فی ذی القعدة سنة تسع وثلاثین وثلاثمائة قال: حدّثنا أبوعبد اللّه أحمد بن إبراهیم بن مخلّد قال: حضرت بغداد عند
المشایخ رحمهم اللّه فقال الشیخ أبوالحسن علیّ بن محمّد السمری قدسسره ابتداء منه: «رحم اللّه علیّ بن الحسین بن بابویه القمیّ».
قال: فکتب المشایخ تاریخ ذلک الیوم فورد الخبر أنّه توفّی فی ذلک الیوم.
ومضی أبوالحسن السمریّ رضیاللهعنه بعد ذلک فی النصف من شعبان سنة تسع وعشرین وثلاثمائة.
365 - وأخبرنا جماعة، عن أبی جعفر محمّد بن علیّ بن الحسین بن بابویه قال: حدّثنی أبومحمّد الحسن بن أحمد المکتّب قال: کنت بمدینة السلام فی السنة الّتی توفّی فیها الشیخ أبوالحسن علیّ بن محمّد السمریّ قدسسره، فحضرته قبل وفاته بأیّام فأخرج إلی النّاس توقیعا نسخته:
71 / 364 - جماعتی از ابوجعفر محمّد بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه نقل کردند که گفته است: ابوالحسن صالح بن شعیب طالقانی رحمهالله در ذی قعده سال 339 ه.ق گفت: ابوعبداللّه احمد بن ابراهیم بن مخلد گفته است: من در بغداد به خدمت مشایخ و بزرگان شیعه رسیدم که شیخ ابوالحسن علی بن محمّد سمری قدسسره بدون مقدمه و ابتدائا گفت: خداوند علی بن حسین بن بابویه قمی را رحمت فرماید.
شیوخ حاضر در جلسه، تاریخ آن روز را نوشتند. بعد ازمدّتی خبر رسید که او درهمان روز دارفانی را وداع گفته است. ابوالحسن سمری رحمهالله نیز بعد از آن جریان در تاریخ نیمه شعبان سال 329 ه.ق از دنیا رفت.
72 / 365 - ابو محمّد حسن بن احمد مُکتّب [معلم خط و کاتب] گفته است: من در سالی که شیخ ابوالحسن علی بن محمّد سمری از دنیار رفت، در بغداد بودم، و چند روز قبل از رحلت شیخ به خدمتش رفتم، ایشان توقیعی را برای مردم خارج کرده و به آنها نشان داد که به این ترتیب بود:
«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ، یا عَلِیَّ بْنَ مُحَمَّد السَّمُرِیّ! أَعْظَمَ اللّهُ أَجْرَ إِخْوانِکَ فِیکَ فَإِنَّکَ
مَیِّتٌ ما بَیْنَکَ وَبَیْنَ سِتَّةَ أَیامٍ، فَاجْمَعْ أَمْرَکَ وَلا تُوصِ إِلی أَحَدٍ فَیَقُومَ مَقامَکَ بَعْدَ وَفاتِکَ، فَقَدْ وَقَعَتِ الْغَیْبَةُ التّامَةُ، فَلا ظُهُورَ إِلاّ بَعْدَ إِذْنِ اللّهِ تَعالی ذِکْرُهُ وَذلِکَ بَعْدَ طُولِ الأَمَدِ وَقَسْوَةِ الْقُلُوبِ وَامْتِلاءِ الأَرْضِ جَوْرا.
وَسَیَأْتِی شِیعَتِی مَنْ یَدَّعِی المُشاهَدَةَ (أَلا فَمَنِ ادَّعَی الْمُشاهَدَةَ) قَبْلَ خُرُوجِ السُّفْیانِی وَالصَّیْحَةِ فَهُوَ کَذّابٌ مُفْتَرٍ وَلا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ إِلاّ بِاللّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیم.
به نام خداوند بخشنده مهربان
ای علی بن محمّد سمری! خداوند متعال به برادران دینی تو در مصیبت رحلت تو اجر و پاداش بزرگی عطا فرماید. شما تا شش روز دیگر از دنیا میروی، بنابراین کارهایت را جمع کرده، به کسی هم وصیّت نکن که جانشین تو بشود؛ زیرا که غیبت کبری واقع شده است، پس دیگر ظهوری نخواهد بود. مگر به اذن و اجازه حقّ تعالی، و آن هم پس از مدّت بسیار طولانی و وقتی که قلبها را قساوت فرا بگیرد و زمین مملو از جور و ستم شود. به زودی از شیعیان(1)
من کسانی میآیند که مدعی دیدن من هستند، بدانید که هر کس پیش از خروج سفیانی و رسیدن زمان صیحه آسمانی ادّعا کند که مرا دیده است، دروغگو و افترا زننده است ولا حول ولا قوة الاّ باللّه العلیّ العظیم.(2)
امام را زیارت میکند و با ایشان ارتباط دارد و دستور میگیرد و یا اینکه مأمور است کاری را انجام دهد و یا اینکه مردم را به عنوان نایب خاص به پیروی خود دعوت کند، حتما دروغ گفته است. بنابراین مراد صرف زیارت امام نیست چنانکه بسیاری از علمای با اخلاص، ایشان را زیارت کردهاند که در گذشته ذکر شد.
قال: فنسخنا هذا التوقیع وخرجنا من عنده، فلمّا کان الیوم السادس عدنا إلیه وهو یجود بنفسه، فقیل له: من وصیّک من بعدک؟ فقال: للّه أمر هو بالغه وقضی.
فهذا آخر کلام سمع منه رضی اللّه عنه وأرضاه.
366 - وأخبرنی جماعة، عن أبی عبد اللّه الحسین بن علیّ بن بابویه القمّی قال: حدّثنی جماعة من أهل (قم منهم علیّ بن بابویه قال: حدّثنی جماعة من أهل قم) منهم علیّ بن أحمد بن عمران الصفّار وقریبه علویة الصفار والحسین بن أحمد بن إدریس رحمهم اللّه قالوا:
حضرنا بغداد فی السنة التی توفّی فیها أبی علیّ بن الحسین بن موسی بن بابویه وکان أبوالحسن علیّ بن محمّد السمریّ قدسسره یسألنا کلّ قریب عن خبر علیّ بن الحسین رحمهالله.
ابومحمّد حسن بن احمد مکتّب میگوید: این توقیع شریف را نسخهبرداری کردیم و از خدمت شیخ خارج شدیم. وقتی که روز ششم شد به محضر او رفتیم دیدیم که در حال احتضار است، به او گفته شد: جانشین و وصی شما چه کسی است؟ گفت: امری برای خداوند هست که آن را خود به سرانجام میرساند. و در این هنگام از دنیا رفت.
این آخرین کلامی بود که از ایشان شنیده شد، خداوند از او راضی شود و ایشان را خشنود فرماید.
73 / 366 - تعددی از علما از حسین بن علی بن بابویه قمی به من خبر دادند که او گفته است: جماعتی از علمای قم؛ از جمله علی بن احمد بن عمران صفّار و هرثمة بن علویه صفار و حسین بن احمد بن ادریس که خداوند رحمتشان فرماید به من خبر دادند: در همان سالی که پدر من؛ یعنی علی بن حسین بن موسی بن بابویه از دنیا رفت به بغداد رفتیم و به محضر ابوالحسن علی بن محمّد سمری قدسسرهرسیدیم. ایشان همیشه پیوسته از احوال علی بن الحسین بن بابویه از ما سؤال میکرد [که حالش چطور است].
فنقول: قد ورد الکتاب باستقلاله حتّی کان الیوم الّذی قبض فیه، فسألنا عنه فذکرنا له مثل ذلک.
فقال [لنا]: آجرکم اللّه فی علیّ بن الحسین فقد قبض فی هذه الساعة.
قالوا: فأثبتنا تاریخ الساعة والیوم والشهر، فلمّا کان بعد سبعة عشر یوما أو ثمانیة عشر یوما ورد الخبر أنّه قبض فی تلک الساعة الّتی ذکرها الشیخ أبوالحسن قدسسره.
367 - وأخبرنی الحسین بن إبراهیم، عن أبی العباس بن نوح، عن أبی نصر هبة اللّه بن محمّد الکاتب أنّ قبر أبی الحسن السمری رضیاللهعنه فی الشارع المعروف بشارع الخلنجی من ربع باب المحوّل قریب من شاطئ نهر أبی عتاب.
وذکر أنّه مات رضیاللهعنه فی سنة تسع وعشرین وثلاثمائة.
ما هم به ایشان میگفتیم: نامه آمده که ایشان حالش خوب است، تا اینکه روز رحلت او احوالش را [مثل همیشه] از ما پرسید، و ما هم همان جواب همیشگی را دادیم که ایشان به ما گفتند: خداوند در خصوص فوت علی بن الحسین به شما پاداش کرامت کند، او همین ساعت از دنیا رفت.
ما ساعت و تاریخ آن روز و ماه را یاداشت کردیم، تا اینکه پس از هفده یا هجده روز خبر رسید که ابن بابویه در همان ساعتی که شیخ ابوالحسن قدسسره فرموده، از دنیا رفته است.
74 / 367 - حسین بن ابراهیم، از ابوالعباس بن نوح از ابونصر هبة اللّه بن محمّد کاتب به من خبر داد که قبر ابوالحسن سمری در خیابان مشهور به خیابان خلنجی که از قضا گوشهای از میدان باب محول و در نزدیک نهر ابوعتاب در بغداد است واقع شده است. گفته شده که ایشان در سال 329 ه.ق دار فانی را وداع گفتهاند. خدا رحمتش کند و از او راضی باشد.
(ذکر المذمومین الّذین ادّعوا البابیّة[والسفارة کذبا وافتراء] لعنهم اللّه)
أوّلهم المعروف بالشریعی
368 - أخبرنا جماعة، عن أبی محمّد التلعکبری، عن أبی علیّ محمّد بن همام قال: کان الشریعیّ یکنّی بأبی محمّد قال هارون: وأظنّ اسمه کان الحسن وکان من أصحاب أبی الحسن علیّ بن محمّد، ثمّ الحسن بن علیّ بعده علیهمالسلام وهو أوّل من ادّعی مقاما لم یجعله اللّه فیه ولم یکن أهلاً له وکذب علی اللّه وعلی حججه علیهمالسلام ونسب إلیهم ما لا یلیق بهم وما هم منه براء، فلعنته الشیعة وتبرّأت منه وخرج توقیع الإمام علیهالسلام بلعنه والبراءة منه.
مذمت کسانی که به دروغ ادعای بابیّت و نیابت از حضرت کردهاند، در حالی که به امام علیهالسلام افترا زدهاند، خدا لعنتشان کند.
1 / 368 - ابوعلی محمّد بن همام گفته است: کنیه شریعی «ابو محمّد» بود، و هارون گفته است: گمان میکنم که اسمش حسن بوده و از اصحاب امام هادی و بعد امام حسن عسکری علیهماالسلام بود. او اولین کسی است که مدّعی مقامی شد که نه اهل آن بود و نه خداوند آن مقام [نیابت امام] را برای او قرار داه بود. به خدا و اهل بیت علیهمالسلام دروغ بست و به ایشان چیزهایی را نسبت داد که شایسته حضرات معصوم نبوده و ایشان از آن برائت جسته و دور بودند. بنابراین مکتب شیعه او را مورد لعن قرار داده، از او برائت و بیزاری جست، و علاوه بر این از ناحیه مقدّس در لعن و بیزاری از او توقیع شریف صادر شد.
قال هارون: ثمّ ظهر منه القول بالکفر والإلحاد.
قال: وکلّ هؤلاء المدّعین إنّما یکون کذبهم أوّلاً علی الإمام وأنّهم وکلاؤه، فیدّعون الضعفة بهذا القول إلی موالاتهم، ثمّ یترقّی (الأمر) بهم إلی قول الحلاّجیة، کما اشتهر من أبی جعفر الشلمغانیّ ونظرائه علیهم جمیعا لعائن اللّه تتری.
ومنهم محمّد بن نصیر النمیریّ.
369 - قال ابن نوح: أخبرنا أبونصر هبة اللّه بن محمّد قال: کان محمّد بن نصیر النمیری من أصحاب أبی محمّد الحسن بن علیّ علیهماالسلام فلمّا توفّی أبومحمّد ادّعی مقام أبی جعفر محمّد بن عثمان أنّه صاحب إمام الزّمان وادّعی (له) البابیّة وفضحه اللّه تعالی بما ظهر منه من الإلحاد والجهل ولعن أبی جعفر محمّد بن عثمان له وتبرّیه منه واحتجابه عنه وادّعی ذلک
الأمر بعد الشریعیّ.
هارون گفته است: بعد از این حوادث، اعتقاد به کفر و الحاد از او ظاهر شد. همه این مدعیان دروغین نیابت حضرت، اولاً نسبت به امام علیهالسلام دروغ میبستند به اینکه وکلای صاحب الامر هستند، و بعد عدّهای را که ضعیف العقل بودند به دوستی و پذیرش ولایتشان دعوت میکردند، و پس از آن ادعای باطل خودشان را ترقی داده و قائل و معتقد به اعتقاد حلاّجیه میشدند، چنان که این عمل از ابوجعفر شلمغانی و امثال او که لعنت خدا بر تمامی آنها پی در پی باد، به ظهور رسیده است.
2 / 369 - ابن نوح گفته که ابونصر هبة اللّه بن محمّد به من خبر داده و گفت: محمّد بن نصیر نمیری، از جمله اصحاب ابومحمّد حسن بن علی علیهماالسلام بود، وقتی که ابومحمّد امام حسن عسکری علیهالسلام به شهادت رسید، او مدعی مقام و جایگاه ابوجعفر محمّد بن عثمان شد، به اینکه او مصاحب و همنشین امام زمان علیهالسلام است و برای او ادعای سفارت و نیابت شده است. خداوند متعال هم او را به وسیله کفر و الحاد و نادانی که از او سرزد مفتضح کرد، و ابوجعفر محمّد بن عثمان هم او را لعن کرده، از او بیزاری جست و خود را از او دور کرد. نمیری پس از شریعی ادعای نیابت از حضرت کرد.
370 - قال أبوطالب الأنباریّ: لمّا ظهر محمّد بن نصیر بما ظهر، لعنه أبوجعفر رضیاللهعنه وتبرّأ منه، فبلغه ذلک، فقصد أباجعفر رضیاللهعنه لیعطف بقلبه علیه أو یعتذر إلیه، فلم یأذن له وحجبه وردّه خائبا.
371 - وقال سعد بن عبد اللّه: کان محمّد بن نصیر النمیریّ یدّعی أنّه رسول نبیّ وأنّ علیّ بن محمّد علیهالسلام أرسله وکان یقول بالتناسخ ویغلو فی أبی الحسن علیهالسلام ویقول فیه بالربوبیّة ویقول بالإباحة للمحارم وتحلیل نکاح الرجال بعضهم بعضا فی أدبارهم ویزعم أنّ ذلک من التواضع والإخبات والتذلّل فی المفعول به، وأنّه من الفاعل إحدی الشهوات والطیّبات وأنّ اللّه - عزّوجلّ - لا یحرّم شیئا من ذلک.
وکان محمّد بن موسی بن الحسن بن الفرات یقوّی أسبابه ویعضده.
3 / 370 - ابوطالب انباری گفته است: وقتی که از محمّد بن نصیر اعتقادات آلوده به کفر و الحاد آشکار شد، ابوجعفر رضیاللهعنه او را لعنت کرده، از وی و اعتقاداتش بیزاری جست. تا این خبر به محمّد بن نصیر رسید، برخاست و برای اینکه از اباجعفر دلجویی کرده و عذر بخواهد، به قصد دیدار با او حرکت کرد، امّا ابوجعفر به او اجازه ورود نداده، خود را به او نشان نداد و او را با خواری برگرداند.
4 / 371 - سعد بن عبداللّه گفته است: محمّد بن نصیر نمیری ادّعا میکرد که پیامبر است و امام هادی علیهالسلام او را فرستاده است. او معتقد به تناسخ بود و در مورد امام هادی علیهالسلام غلو کرده، در خصوص ایشان معتقد به ربوبیت بود. او مواقعه و مجامعت با محارم را مباح و جایز میدانست و معتقد بود که نکاح مرد با مرد حلال است، و در این باب گمان میکرد این عمل از تواضع و فروتنی و تذلّل در مفعول، و عمل به خواهش نفسانی پاک و طاهر برای فاعل است و خداوند هیچ کدام از اینها را حرام نکرده است.
محمّدبن موسیبن حسنبن فرات نیز او را تقویت کرده، اسباب این اعتقاد را فراهم میکرد.
372 - أخبرنی بذلک عن محمّد بن نصیر أبوزکریا یحیی بن عبد الرحمن بن خاقان أنّه رآه عیانا وغلام له علی ظهره قال: فلقیته فعاتبته علی ذلک، فقال: إنّ هذا من اللّذات وهو من التواضع للّه وترک التجبّر.
373 - قال سعد فلمّا اعتلّ محمّد بن نصیر العلّة الّتی توفّی فیها قیل له: وهو مثقل اللّسان: لمن هذا الأمر من بعدک؟ فقال بلسان ضعیف ملجلج: أحمد، فلم یدروا من هو فافترقوا بعده ثلاث فرق، قالت فرقة: إنّه أحمد ابنه وفرقة قالت: هو أحمد بن محمّد بن موسی بن الفرات وفرقة قالت: إنّه أحمد بن أبی الحسین بن بشر بن یزید، فتفرّقوا فلا یرجعون إلی شیء.
5 / 372 - ابو ذکریا یحیی بن عبدالرحمن بن خاقان، همین مسأله را از محمّد بن نصیر - لعنت اللّه علیه - به من خبر داد که او را بر پشت غلامش دیده است. ابو ذکریا میگوید: محمّد بن نصیر را در این حال ملاقات کردم و نسبت به این عمل شنیع سرزنش کردم، امّا او در جواب گفت: این از جمله لذتهاست و باعث فروتنی و ترک تکبر نسبت به خداوند میشود.
5 / 373 - سعد بن عبداللّه میگوید: وقتی محمّد بن نصیر به مرضی گرفتار شد که در همان مرض هم به درک واصل شد، به او گفته شد: بعد از تو این مسؤولیت [شنیع ]با چه کسی است؟ او که زبانش لکنت پیدا کرده بود، با زبان ضعیف و گرفته گفت: احمد. و معلوم نشد که کدام احمد را گفته است، بنابراین طرفداران این مجسمه پلیدی به سه گروه تقسیم شدند. عدّهای گفتند: جانشینش احمد پسرش میباشد، دستهای گفتند: احمد بن محمّد بن موسی بن فرات، و گروهی گفتند: احمد بن ابی حسین بن بشر بن یزید است. به هر حال با اختلاف شدید، متفرق شدند و به شخص واحدی نرسیدند.(1)
1) . اگر این چند خبر را به دیده عبرت بنگریم، درخواهیم یافت که حضرات معصومین علیهمالسلام تا چه حدّ مظلوم بودهاند که حتی افرادی از اصحاب آنها که در حقیقت خطرناکترین دشمنان ایشان هم بودند، تا چه حدّ مردم را نسبت به حقیقت ولایت ایشان گمراه میکردند و چه اعمال شنیعی را که قلم از نوشتن آنها شرم دارد مرتکب شده و به این اعمال ] زشت افتخار میکردند. شکی نیست که این خودباختگان شهوت و شهرت، ابدالدهر مورد نفرین اهل بیت علیهمالسلام هستند، و وظیفه ما است که دنبال هر کس و ناکسی نرویم.
ومنهم أحمد بن هلال الکرخی.
374 - قال أبوعلیّ بن همام: کان أحمد بن هلال من أصحاب أبی محمّد علیهالسلام، فاجتمعت الشیعة علی وکالة محمّد بن عثمان رضیاللهعنه بنصّ الحسن علیهالسلام فی حیاته ولمّا مضی الحسن علیهالسلام
قالت الشیعة الجماعة له: أ لا تقبل أمر أبی جعفر محمّد بن عثمان وترجع إلیه وقد نصّ علیه الإمام المفترض الطاعة؟
فقال لهم: لم أسمعه ینصّ علیه بالوکالة، ولیس أنکر أباه - یعنی عثمان بن سعید - فأمّا أن أقطع أنّ أباجعفر وکیل صاحب الزّمان فلا أجسر علیه، فقالوا: قد سمعه غیرک، فقال: أنتم وما سمعتم ووقف علی أبی جعفر، فلعنوه وتبرّءوا منه.
6 / 374 - ابو علی بن همام گفته است: احمد بن هلال از اصحاب امام حسن عسکری علیهالسلام بود، امّا شیعیان به خاطر تصریح امام حسن علیهالسلام و در زمان حیات امام، نسبت به وکالت محمّد بن عثمان رضیاللهعنه اجماع کرده و همعقیده شدند. پس از شهادت امام حسن علیهالسلام جماعت علمای شیعه به احمد بن هلال گفتند: با توجّه به اینکه امام واجب الاطاعة به وکالت و نیابت ابوجعفر محمّد بن عثمان تصریح فرموده، آیا تو وکالت او را قبول نداری و در امور و مسائل به او رجوع نمیکنی؟ او گفت: من این موضوع را از آن حضرت نشنیدهام، امّا پدرش عثمان بن سعید را انکار نمیکنم. اگر مطمئن شوم که ابوجعفر وکیل صاحب الزمان علیهالسلام است به او جسارت نمیکنم.
به او گفتند: اگر تو نشنیدهای، دیگران که شنیدهاند. گفت: آنچه که شما شنیدهاید بر شما حجّت است نه بر من. بنابراین در مورد ابوجعفر محمّد بن عثمان توقف کرد و معتقد به وکالت او نشد، و شیعیان هم او را لعن کرده و از او دوری جستند.
ثمّ ظهر التوقیع علی ید أبی القاسم بن روح بلعنه والبراءة منه فی جملة من لعن.
ومنهم: أبوطاهر محمّد بن علیّ بن بلال وقصّته معروفة فیما جری بینه وبین أبیجعفر محمّد بن عثمان العمریّ نضّر اللّه وجهه، وتمسّکه بالأموال الّتی کانت عنده
للإمام، وامتناعه من تسلیمها وادّعائه أنّه الوکیل حتّی تبرّأت الجماعة منه ولعنوه وخرج
فیه من صاحب الزّمان علیهالسلام ما هو معروف.
375 - وحکی أبوغالب الزراری قال: حدّثنی أبوالحسن محمّد بن محمّد بن یحیی المعاذی قال: کان رجل من أصحابنا قد انضوی إلی أبی طاهر بن بلال بعد ما وقعت الفرقة، ثمّ أنّه رجع ذلک وصار فی جملتنا، فسألناه عن السبب، قال:
بعدا در خصوص لعن و تبری از او به وسیله ابوالقاسم حسین بن روح توقیعی رسید و آشکار شد که احمد بن هلال هم در میان لعن شدگان است.
ماجرایی که بین او و ابوجعفر محمّد بن عثمان عمری که خداوند چهره نورانی او را با طراوت و خرّم فرماید، معروف است که اموالی از امام را که در دستش بود نگه داشت و از تسلیم آنها [به نایب امام، محمّد بن عثمان عمری] سرباز زد و مدعی شد که فقط او وکیل امام زمان علیهالسلام است. تا اینکه شیعه از او تبری جسته و او را لعن کردند و از وجود مقدّس صاحب الزمان علیهالسلام درباره او و لعن به او توقیعی آمد که معروف و مشهور است.(1)
7 / 375 - ابو الحسن محمّد بن محمّد بن یحیی معاذی گفته است: یکی از شیعیان و اصحاب ما پس از شهادت امام حسن عسکری علیهالسلام و وقوع اختلاف و تفرقه و انحراف عدّهای، به سمت ابوطاهر بن بلال گرایش پیدا کرد، امّا بعد از مدّتی نظرش درباره او برگشت، لذا داخل در جمع ما شد، از سبب این ماجرا، از او سؤال کردیم. در پاسخ گفت:
1) . متن این توقیع در خبر شماره 51/344 به طور کامل آمده است.
کنت عند أبی طاهر بن بلال یوما وعنده أخوه أبوالطیّب وابن حرز وجماعة من أصحابه إذ دخل الغلام فقال: أبوجعفر العمریّ علی الباب، ففزعت الجماعة لذلک وأنکرته للحال الّتی
کانت جرت وقال: یدخل، فدخل أبوجعفر رضیاللهعنه، فقام له أبوطاهر والجماعة وجلس فی صدر المجلس وجلس أبوطاهر کالجالس بین یدیه، فأمهلهم إلی أن سکتوا.
ثم قال: یا أباطاهر [نشدتک اللّه أو] نشدتک باللّه أ لم یأمرک صاحب الزّمان علیهالسلام بحمل ما عندک من المال إلیّ؟ فقال: اللّهمّ نعم (فنهض) أبوجعفر رضیاللهعنه منصرفا ووقعت علی القوم سکتة، فلمّا تجلّت عنهم، قال له أخوه أبوالطیّب: من أین رأیت صاحب الزّمان؟
فقال أبوطاهر: أدخلنی أبوجعفر رضیاللهعنه إلی بعض دوره، فأشرف علیّ من علوّ داره فأمرنی
روزی من و برادرش ابوطیب و ابن حرز و تعدادی از طرفدارانش در کنار او بودیم که غلامش وارد شد و گفت: ابوجعفر عمریّ دم در ایستاده است. تمام آن جمع با شنیدن این خبر مضطرب شدند، و از آمدن او کسی خوشش نیامد. ابوطاهر به غلام گفت: بگو وارد شود. پس ابی جعفر وارد مجلس شد و ابی طاهر و طرفدارانش در مقابل او تواضع کرده و جلوی پایش بلند شدند. او هم رفت و در صدر مجلس نشست. ابو طاهر هم مثل یک شاگرد نشست.
ابوجعفر مدّتی مهلت داد که جلسه ساکت و آرام شد و بعد گفت: ای ابا طاهر! تو را بهخدا سوگند میدهم! آیا صاحب الزمان علیهالسلام به تو دستور ندادند که اموالی را که در دست توست به من تحویل بدهی؟ ابی طاهر گفت: بله، حضرت دستور داده است.
در همین زمان ابی جعفر از جایش بلند شد و از آنجا بیرون رفت. حضار همگی مبهوت شده بودند، وقتی که اوضاع آرام و طبیعی شد، برادرش ابو طیب به ابوطاهر گفت: تو صاحب الزمان علیهالسلام را کجا دیدهای؟ ابو طاهر گفت: روزی ابو جعفر مرا داخل خانه خودش برد، یکدفعه دیدم که حضرت از بالای خانه تشریف آورد و به من فرمودند:
بحمل ما عندی من المال إلیه، فقال له أبوالطیّب: ومن أین علمت أنّه صاحب الزّمان علیهالسلام؟
قال: (قد) وقع علیّ من الهیبة له ودخلنی من الرعب منه ما علمت أنّه صاحب الزّمان علیهالسلام، فکان هذا سبب انقطاعی عنه.
ومنهم الحسین بن منصور الحلاّج
376 - أخبرنا الحسین بن إبراهیم، عن أبی العباس أحمد بن علیّ بن نوح، عن أبی نصر هبة اللّه بن محمّد الکاتب ابن بنت أمّ کلثوم بنت أبی جعفر العمریّ قال: لمّا أراد اللّه تعالی أن یکشف أمر الحلاّج ویظهر فضیحته ویخزیه وقع له أنّ أباسهل إسماعیل بن علیّ النوبختیّ رضیاللهعنه ممّن تجوز علیه مخرقته وتتمّ علیه حیلته، فوجّه إلیه یستدعیه وظنّ أنّ أباسهل کغیره من الضعفاء فی هذا الأمر بفرط جهله، وقدّر أن یستجرّه إلیه فیتمخرق (به) ویتسوّف
اموالی را که در دست توست تحویل ابوجعفر بده. برادرش گفت: از کجا فهمیدی که او امام زمان علیهالسلام است؟ ابو طاهر گفت: وقتی که او را دیدم، هیبت و عظمتی از او دیدم که رعب، همه وجودم را فرا گرفت و از آنجا فهمیدم که ایشان صاحب الزمان علیهالسلام است. پس به همین دلیل از او جدا شدم.
8 / 376 - ابونصر هبة اللّه بن محمّد کاتب، نوه امّ کلثوم دختر ابوجعفر عمریّ گفته است: وقتی خداوند متعال اراده کرد که حقیقت امر حلاج را معلوم فرماید و او را رسوا و خوار کند، این موضوع به ذهن حلاج آمد که ابا سهل اسماعیل بن علی نوبختی رضیاللهعنه هم از جمله افرادی است که زود فریب کلک او را میخورد و فریفته حیله و نیرنگ او میشود.
بنابراین کسی را به سراغ او فرستاد و او را به خودش دعوت کرد و گمان میکرد که ابا سهل مانند دیگرانی که ایمانشان ضعیف بود، جاهل و نادان است، از این رو دائما او
بانقیاده علی غیره، فیستتبّ له ما قصد إلیه من الحیلة والبهرجة علی الضعفة، لقدر أبی سهل فی أنفس النّاس ومحلّه من العلم والأدب أیضا عندهم، ویقول له فی مراسلته إیّاه:
إنّی وکیل صاحب الزّمان علیهالسلام - وبهذا أوّلاً کان یستجرّ الجهّال، ثمّ یعلو منه إلی غیره - وقد أمرت بمراسلتک وإظهار ما تریده من النصرة لک لتقوی نفسک ولا ترتاب بهذا الأمر.
فأرسل إلیه أبوسهل رضیاللهعنه یقول له: إنّی أسألک أمرا یسیرا یخفّ مثله علیک فی جنب ما ظهر علی یدیک من الدلائل والبراهین، وهو أنّی رجل أحبّ الجواری وأصبو إلیهنّ، ولی منهنّ عدّة أتحظّاهنّ والشیب یبعّدنی عنهنّ [ویبغّضنی إلیهنّ] وأحتاج أن أخضبه فی کلّ جمعة، وأتحمّل منه مشقّة شدیدة لأستر عنهنّ ذلک، وإلاّ انکشف أمری عندهنّ، فصار
را به سمت خودش میکشید، و با آرامی و حوصله، حیلههای خودش را به او القا میکرد. به دلیل اینکه ابوسهل در نظر مردم دارای موقعیت خوب و ممتازی بود، و در میان آنها به علم و ادب، جایگاه خاصی داشت، بنابراین حیله را آرام و آرام بیان کرد، و در نامهای که برای ابا سهل نوشت، گفت: من وکیل صاحب الزمان علیهالسلام هستم - او نخست با همین ادّعا افراد کم اطلاع و جاهل را به سمت خودش میکشاند - بعد از مدّتی ادّعا را بالاتر برد و در نامه به ابا سهل نوشت: من مأموریت دارم که به تو پیغام دهم که هر کمک و یاری که میخواهی برایت انجام دهم تا اینکه قلبت آرام گرفته و در نیابت من شکّ و تردید نداشته باشی.
ابو سهل به او پیغام داد که من در مقابل کرامات و معجزاتی که از تو ظاهر شده، استدعایی دارم که برای تو بسیار آسان و سهل است و آن اینکه من به کنیزانم بسیار میل و محبت دارم، و چند نفر از آنها در کنار من هستند، امّا پیری و سفیدی محاسنم مرا از معاشرت با آنها دور کرده است، بنابراین باید در هر جمعه خضاب کنم تا اینکه سفیدی محاسنم برای آنها معلوم نشود، و در خصوص خضاب هم مشقت زیادی را متحمل میشوم، به دلیل اینکه باید این مسأله را از آنها پنهان کنم، در غیر این صورت حقیقت
القرب بعدا والوصال هجرا، وأرید أن تغنینی عن الخضاب وتکفینی مؤنته وتجعل لحیتی سوداء، فإنّی طوع یدیک وصائر إلیک وقائل بقولک وداع إلی مذهبک، مع ما لی فی ذلک من البصیرة ولک من المعونة.
فلمّا سمع ذلک الحلاّج من قوله وجوابه علم أنّه قد أخطأ فی مراسلته وجهل فی الخروج إلیه بمذهبه وأمسک عنه ولم یردّ إلیه جوابا ولم یرسل إلیه رسولاً، وصیّره أبوسهل رضیاللهعنهأحدوثة وضحکة ویطنز به عند کلّ أحد؛ وشهّر أمره عند الصغیر والکبیر وکان هذا الفعل سببا لکشف أمره وتنفیر الجماعة عنه.
377 - وأخبرنی جماعة، عن أبی عبد اللّه الحسین بن علیّ بن الحسین بن موسی بن
امر من، آشکار میشود و آنها متوجّه موضوع میشوند، و این مسأله موجب میشود که نزدیکی من نسبت به ایشان به دوری مبدل شود و وصالم به هجران. دلم میخواهد که مرا از خضاب کردن و این مشقت و سختی بینیاز کرده و محاسنم را سیاه کنی، آن وقت اطاعت تو را میپذیرم و به اعتقاد تو قائل میشوم، و مردم را هم به سمت تو دعوت میکنم، علاوه بر این اگر این کار را انجام بدهی این عمل برای من بصیرت و برای تو یاری به همراه دارد.
وقتی که حلاج این کلام او را شنید و جواب ابوسهل را شنید، فهمید که در نامه پراکنی و جذب اباسهل خطا کرده و در اظهار اعتقادش به اباسهل نادانی کرده است، بنابراین دیگر جواب او را نداد و دست طمع از او کشید و دیگر هیچ پیکی به طرف او نفرستاد. بعد از این ماجرا، ابو سهل این حکایت را از او در مجالس نقل کره و آن را بازگو میکرد و موجب خنده دیگران میشد. این مسأله نزد بزرگ و کوچک شهرت پیدا کرد و همین امر باعث شد که حقیقت امر حلاج معلوم شده و شیعه از او متنفر شدند.
9 / 377 - چندین نفر از ابی عبداللّه حسین بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه
بابویه أنّ ابن الحلاّج صار إلی قم وکاتب قرابة أبی الحسن یستدعیه ویستدعی أباالحسن أیضا ویقول: أنا رسول الإمام ووکیله.
قال: فلمّا وقعت المکاتبة فی ید أبی رضیاللهعنه خرقها وقال لموصلها إلیه: ما أفرغک للجهالات؟ فقال له الرجل - وأظنّ أنّه قال: أنّه ابن عمّته أو ابن عمّه - فإنّ الرجل قد استدعانا فلم خرقت مکاتبته وضحکوا منه وهزءوا به، ثمّ نهض إلی دکّانه ومعه جماعة من أصحابه وغلمانه.
قال: فلمّا دخل إلی الدار الّتی کان فیها دکّانه نهض له من کان هناک جالسا غیر رجل رآه جالسا فی الموضع فلم ینهض له ولم یعرفه أبی فلمّا جلس وأخرج حسابه ودواته کما یکون
[برادر شیخ صدوق]، به من خبر دادند که پسر حلاج به شهر قم آمد و به فامیل و نزدیکان ابو الحسن[پدر شیخ صدوق] و خود ابوالحسن نامه نوشت و آنها را به سمت خودش دعوت کرد [از خودش تبلیغ کرد] و میگفت: من فرستاده و وکیل امام علیهالسلام هستم.
وقتی نامه به دست پدرم [ابوالحسن] رسید ضمن پاره کردن دعوت نامه، به آورنده نامه گفت: چه چیزی تو را به این نادانیها کشانده است؟ فرستاده و آورنده نامه - که من گمان میکنم گفت که پسر عمه یا پسر عموی اوست - گفت: این مرد ما را دعوت کرده، پس چرا نامه را پاره میکنی؟ همه حاضرین در آنجا به حرف او خندیدند و او را مسخره کردند.
بعد از آن پدرم بلند شد و با چندتن از دوستان و غلامانش به دکان و تجارت خانهاش رفت. وقتی وارد ساختمانی شد که تجارت خانهاش آنجا بود، همه کسانی که در آنجا حضور داشتند، نسبت به پدرم تواضع کرده و از جایشان بلند شدند، بجز یک نفرکه سرجایش نشسته و بلند نشد، و پدرم او را نمیشناخت. همین که نشست، طبق عادت و رسم تجّار، دفتر و مرکّب را برداشت تا حساب و کتاب کند، در همین موقع رو به
التّجار أقبل علی بعض من کان حاضرا، فسأله عنه فأخبره، فسمعه الرجل یسأل عنه فأقبل علیه وقال له: تسأل عنّی وأنا حاضر؟ فقال له أبی: أکبرتک أیّها الرجل وأعظمت قدرک أن أسألک، فقال له: تخرق رقعتی وأنا أشاهدک تخرقها؟ فقال له أبی: فأنت الرجل إذا.
ثم قال: یا غلام برجله وبقفاه، فخرج من الدار العدوّ للّه ولرسوله، ثمّ قال له: أ تدّعی المعجزات علیک لعنة اللّه؟ أوکما قال فأخرج بقفاه فما رأیناه بعدها بقم.
ومنهم ابن أبی العزاقر
378 - أخبرنی الحسین بن إبراهیم، عن أحمد بن نوح، عن أبی نصر هبة اللّه بن محمّد بن أحمد الکاتب ابن بنت أمّ کلثوم بنت أبی جعفر العمریّ رضیاللهعنه قال: حدّثتنی الکبیرة أمّ کلثوم بنت أبی جعفر العمریّ رضیاللهعنه قالت: کان أبوجعفر بن أبی العزاقر وجیها عند بنی بسطام.
طرف یکی از حضار کرده، در مورد آن مرد سؤال کرد و جوابش دادند. مرد متوجّه این مسأله شد و رو به پدرم کرده و گفت: من خودم اینجا هستم، چرا درباره من از دیگران سؤال میکنی؟ پدرم متوجّه او شده و گفت: به جهت احترام و بزرگی که برای شما در نظرم بود، از خودت سؤال نکردم. او گفت: [با این حال] در حضور خودم نامهام را پاره میکنی؟ پدرم به او گفت: پس آن مرد [حلاج] تویی؟ سپس خطاب به غلامی گفت: او را با لگد و پس گردنی [بیرون کن] حلاج که دشمن خدا و رسولش بود از خانه بیرون رفت،[در همین حین] پدرم به او گفت: خدا لعنتت کند، ادعای معجزات میکنی؟ یا اینکه گفت: او خودش بیرون نرفت و وی را با پسگردنی بیرون انداخت، بعد از آن او را در شهر قم ندیدیم.
10 / 378 - ابی نصر هبة اللّه بن محمّد بن احمد کاتب، نوه ام کلثوم دختر ابوجعفر عمری رضیاللهعنه گفته است: آن زن بزرگوار، ام کلثوم گفته است: ابوجعفر بن ابی عزاقر در نظر طایفه بنی بسطام دارای آبرو و وجاهت زیادی بود، و این آبرومندی به دلیل آن بود که
وذاک أنّ الشیخ أباالقاسم رضی اللّه تعالی عنه وأرضاه کان قد جعل له عند النّاس منزلة وجاها، فکان عند ارتداده یحکی کلّ کذب وبلاء وکفر لبنی بسطام، ویسنده عن الشیخ أبی القاسم، فیقبلونه منه ویأخذونه عنه حتّی انکشف ذلک لأبی القاسم رضیاللهعنه، فأنکره وأعظمه ونهی بنی بسطام عن کلامه وأمرهم بلعنه والبراءة منه، فلم ینتهوا وأقاموا علی تولّیه.
وذاک أنّه کان یقول لهم: إنّنی أذعت السرّ وقد أخذ علیّ الکتمان، فعوقبت بالإبعاد بعد الاختصاص، لأنّ الأمر عظیم لا یحتمله إلاّ ملک مقرّب أو نبیّ مرسل أو مؤمن ممتحن، فیؤکّد فی نفوسهم عظم الأمر وجلالته.
شیخ ابوالقاسم حسین بن روح رضیاللهعنه در نظر مردم برای او منزلت و جایگاه خاصی ایجاد کرده بود، و زمانی که مرتد و منحرف شد، هرگونه دروغ و کفری که برای بنی بسطام حکایت میشد، همه را به شیخ ابوالقاسم نسبت میدادند، آنها هم این کفریات را میپذیرفتند، تا اینکه این ماجرا به اطلاع ابوالقاسم رضیاللهعنه رسید، [و فورا] آن را انکار کرد و دروغهای او را خیلی بزرگ دانست و بنی بسطام را از پذیرش حرف او نهی کرد و به آنها دستور داد تا او را لعن کرده و از او اجتناب کنند، امّا بنی بسطام به فرموده شیخ بها ندادند و بر دوستی و مودّت ابن ابی عزاقر پافشاری کردند، چرا که او به بنی بسطام میگفت: مسائلی که به شما گفتهام، راز و سر بودند و من آنها را افشا کردم، و ابوالقاسم در خصوص کتمان و پنهان کردن آنها از من پیمان گرفته بود و حالا که آن را افشا کردهام، مرا با وجود آن همه نزدیکی به او، از خود رانده و مجازات کرده است، چون آن امر مسأله بزرگی بود که هیچکس نمیتواند آن را تحمل کند، به جز فرشته مقرب الهی و پیامبری که به مقام رسالت رسیده باشد و مؤمنی که خداوند او را به ایمان امتحان کرده است. به این ترتیب بزرگی و جلالت قدر خودش را در دل آنها بیشتر و محکمتر میکرد.
فبلغ ذلک أباالقاسم رضیاللهعنه، فکتب إلی بنی بسطام بلعنه والبراءة منه وممّن تابعه علی قوله، وأقام علی تولّیه، فلمّا وصل إلیهم أظهروه علیه فبکی بکاء عظیما، ثمّ قال: إنّ لهذا القول باطنا عظیما وهو أنّ اللّعنة الإبعاد، فمعنی قوله: لعنه اللّه أی باعده اللّه عن العذاب والنّار، والآن قد عرفت منزلتی ومرّغ خدّیه علی التراب وقال: علیکم بالکتمان لهذا الأمر.
قالت الکبیرة رضی اللّه عنها: وقد کنت أخبرت الشیخ أباالقاسم أنّ أمّ أبی جعفر بن بسطام قالت لی یوما وقد دخلنا إلیها فاستقبلتنی وأعظمتنی وزادت فی إعظامی حتّی انکبّت علی رجلی تقبّلها، فأنکرت ذلک وقلت لها: مهلاً یا ستّی فإنّ هذا أمر عظیم وانکببت علی یدها
خبر این ماجرا هم به حسین بن روح رسید، نامهای به بنی بسطام نوشت که حاوی لعن و نفرین ابن ابی عزاقر و بیزاری جستن از او و از همه کسانی بود که از ابن ابی عزاقر پیروی کرده و بر دوستی و مودت او پافشاری میکنند.
وقتی که نامه به دست بنی بسطام رسید، آن را به ابن ابی عزاقر نشان دادند، او تا نامه را دید، شدیدا گریه و زاری کرد و گفت: این کلام حسین بن روح تأویل و باطن بزرگی دارد و آن این است که لعنت همان دور کردن است و معنی کلام ایشان که فرمودهاند خدا لعنتش کند، این است که خداوند او را از عذاب و آتش جهنم دور کند، اکنون به مقام و منزلت خودم پی بردم. صورتش را به خاک گذاشت و خطاب به بنی بسطام گفت: بر شما باد که این را کتمان کنید تا کسی از این موضوع باخبر نشود.
امّ کلثوم رضیاللهعنه میگوید: این خبر را به شیخ ابوالقاسم رساندم که روزی به دیدار مادر ابوجعفر بن بسطام رفتم، او هم استقبال گرم و احترام زیادی از من به عمل آورد. تاحدّی که به پای من افتاد و آن را میبوسید. من از این عمل جلوگیری کردم و به او گفتم: دست نگهدار، ای بانوی بزرگوار! این کار بزرگی است [و شایسته مقام من نیست].
فبکت، ثمّ قالت: کیف لا أفعل بک هذا وأنت مولاتی فاطمة؟ فقلت لها: وکیف ذاک یا ستّی؟
فقالت لی: إنّ الشیخ أباجعفر محمّد بن علیّ خرج إلینا بالسرّ قالت: فقلت لها: وما السرّ؟ قالت: قد أخذ علینا کتمانه وأفزع إن أنا أذعته عوقبت، قالت: وأعطیتها موثقا أنّی لا أکشفه لأحد واعتقدت فی نفسی الاستثناء بالشیخ رضیاللهعنه یعنی أباالقاسم الحسین بن روح.
قالت: إنّ الشیخ أباجعفر قال لنا: إنّ روح رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله انتقلت إلی أبیک یعنی أباجعفر محمّد بن عثمان رضیاللهعنه وروح أمیر المؤمنین علیهالسلامانتقلت إلی بدن الشیخ أبی القاسم الحسین بن روح وروح مولاتنا فاطمة علیهالسلام انتقلت إلیک فکیف لا أعظمک یا ستّنا.
فقلت لها: مهلاً لا تفعلی فإنّ هذا کذب یا ستّنا، فقالت لی: [هو] سرّ عظیم وقد أخذ علینا
خم شدم و دست او را گرفتم [و بلندش کردم]. او گریه کرده و گفت: چگونه این کار را انجام ندهم در حالی که شما سیده ومولای من فاطمه علیهاالسلام هستی؟ گفتم: ای خانم! این چه حرفی است که میزنی؟ او به من گفت: شیخ ابوجعفر محمّد بن علی رازی را برای من آشکار کرده است. امّکلثوم میگوید: به او گفتم: چه سری؟ گفت: [سری است که] از ما عهد و پیمان گرفته است تا آن را مخفی نگه بداریم و بیم داده است که اگر آن را بر ملا کنیم تنبیه شویم. امّکلثوم میگوید به او گفتم: این راز را برای من بگو و اطمینان داشته باش که آن را برای احدی بجز شیخ که خداوند از او راضی باشد یعنی ابوالقاسم حسین بن روح بیان نمیکنم. به من گفت: شیخ ابا جعفر به ما گفته است: روح رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به پدر تو یعنی ابا جعفر محمّد بن عثمان رضیاللهعنه انتقال یافته و روح امیرالمؤمنین علیهالسلام به بدن شیخ ابوالقاسم حسین بن روح و روح سیده ما فاطمه علیهاالسلام به تو منتقل شده است، پس چگونه شما را احترام نگذارم، ای بانوی ما؟!
به او گفتم: خانم! صبر کن، این کار را نکن، این که گفتی دروغ است. به من گفت: این [که گفتم] سرّ بزرگی است که از ما عهد و پیمان گرفته شده است تا آن را برای احدی افشا
أنّنا لا نکشف هذا لأحد، فاللّه اللّه فیّ لا یحلّ لی العذاب ویا ستّی فلو [لا] أنّک حملتینی علی کشفه ما کشفته لک ولا لأحد غیرک.
قالت الکبیرة أمّ کلثوم رضی اللّه عنها: فلمّا انصرفت من عندها دخلت إلی الشیخ أبی القاسم بن روح رضیاللهعنه فأخبرته بالقصّة، وکان یثق بی ویرکن إلی قولی، فقال لی: یا بنیّة إیّاک أن تمضی إلی هذه المرأة بعد ما جری منها ولا تقبلی (لها) رقعة إن کاتبتک، ولا رسولاً إن أنفذته (إلیک) ولا تلقیها بعد قولها، فهذا کفر باللّه تعالی وإلحاد، قد أحکمه هذا الرجل الملعون فی قلوب هؤلاء القوم، لیجعله طریقا إلی أن یقول لهم: بأنّ اللّه تعالی اتّحد به وحلّ فیه کما یقول النصاری فی المسیح علیهالسلام ویعدو إلی قول الحلاّج لعنه اللّه.
نکنیم، پس خدا را، خدا را [مراعات میکنم] تا عذاب به من حلال نشود. ای بانوی من! اگر شما من را وادار به افشای آن نمیکردید، هرگز آن سرّ را نه به تو نه به احدی غیر از تو اطلاع نمیدادم.
امّ کلثوم ادامه میدهد: وقتی که از نزد آن زن برگشتم، به خدمت شیخ ابوالقاسم حسین بن روح رضیاللهعنه رفته و ماجرا را برای ایشان تعریف کردم، او هم چون به من اطمینان داشت حرفم را قبول کرد، بنابراین به من گفتند: دخترم! بعد از این ماجرا از رفتن به خانه این زن خودداری کن و اگر نامه یا پیکی برای رساندن پیغامش نزد تو فرستاد قبول نکن، و دیگر بعد از این حرفهایی که زده به ملاقاتش نرو. این حرفها کفر و الحاد است، که این مرد ملعون آن را در دلهای این قوم وعدّهای نادان محکم کرده تا این گفتهها مقدّمه باشد که به آنها بگوید: خداوند با او [یعنی ابن عزاقر] متّحد شده و در او حلول کرده است؛ همچنان که نصاری در خصوص حضرت مسیح علیهالسلام همین را میگویند و میخواهند معتقد به قول حلاج - لعنة اللّه علیه - بشوند.
قالت: فهجرت بنی بسطام وترکت المضیّ إلیهم ولم أقبل لهم عذرا ولا لقیت أمّهم بعدها وشاع فی بنی نوبخت الحدیث، فلم یبق أحد إلاّ وتقدّم إلیه الشیخ أبوالقاسم وکاتبه بلعن
أبی جعفر الشلمغانی والبراءة منه وممّن یتولاّه ورضی بقوله أو کلّمه فضلاً عن موالاته.
ثمّ ظهر التوقیع من صاحب الزّمان علیهالسلام بلعن أبی جعفر محمّد بن علیّ والبراءة منه وممّن تابعه وشایعه ورضی بقوله وأقام علی تولّیه بعد المعرفة بهذا التوقیع.
وله حکایات قبیحة وأمور فظیعة ننزّه کتابنا عن ذکرها ذکرها ابن نوح وغیره.
وکان سبب قتله: أنّه لمّا أظهر لعنه أبوالقاسم بن روح رضیاللهعنه واشتهر أمره وتبرّأ منه وأمر جمیع الشیعة بذلک، لم یمکنه التلبیس، فقال - فی مجلس حافل فیه رؤساء الشیعة وکلّ یحکی
امّ کلثوم میگوید: [با شنیدن این سخن از حسین بن روح] از بنی بسطام دور شده و به طرف آنها نرفتم، و عذر آنها را خواستم و دیگر مادرشان را ملاقات نکردم. این ماجرا در بین بنی نوبخت شایع شد و ابوالقاسم حسین بن روح برای همه اهالی نامهای حاوی لعن ابی جعفر شلمغانی [ابن ابی عزاقر] و دوری جستن از او و طرفداران و کسانی که راضی به گفته او هستند یا با او هم کلام شدهاند، تا چه رسد به دوست داشتن ابن ابی عزاقر نوشت [و به همه ابلاغ کرد].
سپس از ناحیه مقدسه صاحب الزمان علیهالسلام توقیعی ظاهر شد در مورد لعن ابی جعفر محمّد بن علی و بیزاری جستن از او و پیروان ودوستان وکسانی که به کفریات او راضی بوده و پس از آمدن این توقیع، برعقیده دوستی با او باقی میمانند.
البته وی داستانهای زشت و زنندهای دارد که کتاب ما پاکیزه و منزهتر از آن است که در آن ذکر شوند. امّا ابن نوح و دیگران آنها را ذکر کردهاند.
و امّا سبب کشته شدن ابن ابی عزاقر: وقتی که ابوالقاسم بن روح رضیاللهعنه او را لعن کرد و مسئله انحرافش مشهور شده، از او بیزاری جسته و شیعیان را هم به دوری از او دستور داد، دیگر نتوانست حیلهگری کند، بنابراین در محفلی که همه بزرگان شیعه که
عن الشیخ أبی القاسم لعنه والبراءة منه -: أجمعوا بینی وبینه حتّی آخذ یده ویأخذ بیدی، فإن لم تنزل علیه نار من السماء تحرقه وإلاّ فجمیع ما قاله فیّ حق ورقی ذلک الی الراضی - لأنّه کان ذلک فی دار ابن مقلة - فأمر بالقبض علیه وقتله، فقتل واستراحت الشیعة منه.
379 - وقال ابوالحسن محمّد بن أحمد بن داود: کان محمّد بن علیّ الشلمغانیّ المعروف بابن أبی العزاقر لعنه اللّه یعتقد القول بحمل الضدّ ومعناه أنّه لا یتهیّأ إظهار فضیلة للولیّ إلاّ بطعن الضدّ فیه، لأنّه یحمل سامعی طعنه علی طلب فضیلته فإذا هو أفضل من الولیّ، إذ لا یتهیّأ إظهار الفضل إلاّ به وساقوا المذهب من وقت آدم الأوّل إلی آدم السابع، لأنّهم قالوا:
هرکدام لعن و بیزاری از او را از شیخ ابوالقاسم نقل میکردند، گفت: بیایید من و او را جمع کنید تا من دست او را بگیرم و او هم دست مرا بگیرد [با هم مباهله کنیم و همدیگر را نفرین کنیم] اگر آتشی از آسمان نازل نشد و او را نسوزاند، هرچه درباره من گفته، حقّ و درست است. این خبر به راضی [خلیفه عباسی] رسید، به دلیل اینکه این حرفها را در منزل ابن مقله [وزیر دستگاه عباسی] زده بود، بنابراین راضی دستور داد بگیرند و بکشند. و شیعه را از شرّش راحت کردند.
11 / 379 - ابو الحسن محمّد بن احمد بن داوود گفته است: محمّد بن علی شلمغانی معروف به ابن ابی عزاقر - لعنة اللّه علیه - معتقد بود: کسی که با ولی ضد و طرف مقابل او باشد و به اصطلاح رقیب ولی باشد، بهتر از امام است و معنای این اعقتاد این است که هیچ فضیلت و برتری برای ولی آماده و شمرده نمیشود، مگر به واسطه طعن و بدگویی آن شخص رقیب درباره او، به جهت اینکه کسی که طعن ولی و امام را شنیده باشد در صدد برمیآید که به دنبال فضیلت ولی و امام برود، بنابراین ضد از ولی برتر است، چرا که روشن شدن و اظهار فضل و برتری ولی فقط به وسیله او میسر است.
از دیگر اعتقادات او و پیروانش این بود که معتقد بودند: این مذهب و روش دینداری را از زمان آدم اوّل تا آدم هفتم جاری کردهاند؛ چرا که آنها به هفت عالَم
سبع عوالم وسبع أوادم، ونزلوا إلی موسی وفرعون ومحمّد وعلیّ مع أبی بکر ومعاویة.
وأمّا فی الضدّ فقال بعضهم: الولیّ ینصب الضدّ ویحمله علی ذلک کما قال قوم من أصحاب الظاهر: إنّ علیّ بن أبی طالب علیهالسلام نصب أبابکر فی ذلک المقام.
وقال بعضهم: لا ولکن هو قدیم معه لم یزل.
قالوا: والقائم الّذی ذکروا أصحاب الظاهر أنّه من ولد الحادی عشر فإنّه یقوم، معناه إبلیس لأنّه قال: «فَسَجَدَ الْمَلائِکَةُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ إلاّ إِبْلِیسَ»فلم یسجد، ثمّ قال: «لَأَقْعُدَنَّ
و هفت آدم معقتد بودند، تا رساندند به موسی با [ضدش] فرعون و محمّد و علی با [ضدش ]ابی بکر و معاویه.
امّا اعتقاد اینها در مورد ضد ولی؛ بعضی از اینها گفتهاند: اصلاً ضد را خود ولی نصب میکند و او را وادار به مخالفت و معارضه با خودش میکند، چنانکه عدّهای از اصحاب ظاهر گفتهاند:(1)
علی بن ابی طالب خودش ابی بکر را در این مقام که ضدش باشد منصوب کرد و عدّهای دیگر از اینها گفتهاند: این گونه نیست، بلکه ضد، قدیم بوده و همیشه با ولی است.
و از اعتقاد دیگر این گروه این است که میگویند: قائمی که اهل ظاهر میگویند کهفرزند امام یازدهم است و روزی قیام میکند، معنایش این است که او [العیاذ باللّه] ابلیس است، چرا که خداوند متعال میفرماید: «همه ملائکه به آدم سجده کردند، بجز شیطان»(2)
که سجده نکرد و بعد در حکایت از شیطان آمده: «حتما در راه راست شریعت
لَهُمْ صِراطَکَ الْمُسْتَقِیمَ» فدلّ علی أنّه کان قائما فی وقت ما أمر بالسجود، ثمّ قعد بعد ذلک وقوله: یقوم (القائم إنّما هو ذلک القائم) الّذی أمر بالسجود فأبی وهو إبلیس لعنه اللّه.
و قال شاعرهم لعنهم اللّه:
یا لاعنا للضدّ من عدیّ
ما الضدّ إلاّ ظاهر الولیّ
والحمد للمهیمن الوفیّ
لست علی حال کحمامیّ
ولا حجامیّ ولا جغدیّ
قد فقت من قول علی الفهدیّ
نعم وجاوزت مدی العبد(یّ)
فوق عظیم لیس بالمجوسیّ
و دین تو مینشینم»(1)
[تا بندگان را فریب داده و گمراه کنم]. پس این آیه دلالت دارد بر اینکه شیطان در وقتی که به سجده امر شد، قیام کرده و ایستاده بود و پس از آن در کمینگاه نشست و گفته اهل ظاهر که قائم قیام خواهد کرد، معنایش همان قائم است که امر به سجده شده و از سجده خودداری نمود و آن شخص همان ابلیس است.
شاعر این دار و دسته که خداوند لعنتشان کند، در این باره این اشعار را سروده است:
1 - ای لعن کننده ضدی که از طایفه عدی است [یعنی عمر بن خطاب] [او را لعن نکن چرا که ]ضدّ، چیزی جز ظاهر ولی نیست. [یعنی نعوذ باللّه ضدّ، ظاهر ولی و ولی، باطن ضد است.]
2 - حمد و ستایش مخصوص خداوند است که به عهدش وفا میکند و حال من مثل حال حمامی نیست.
3 - و همچنین مثل حجامت کننده و جعفری نیستم و در کلام و اعتقاد و مباحثه فهدی را مغلوب کردم.
4 - بله از منتهای فضل و هنر بندگی هم گذشتم و بالاتر از رتبه و عظمت کسی که مجوس نبود، قرار گرفتم.
1) . سوره اعراف /آیه 16.
لأنّه الفرد بلا کیفیّ
متّحد بکلّ أوحدیّ
مخالط النور(ی) والظلمیّ
یا طالبا من بیت هاشمیّ
وجاحدا من بیت کسرویّ
قد غاب فی نسبة أعجمیّ
فی الفارسی الحسب الرضیّ
کما التوی فی العرب من لویّ
380 - وقال الصفوانی: سمعت أباعلیّ بن همام یقول: سمعت محمّد بن علیّ العزاقری الشلمغانیّ یقول: الحقّ واحد وإنّما تختلف قُمُصه، فیوم یکون فی أبیض ویوم یکون فی أحمر ویوم یکون فی أزرق.
قال ابن همام: فهذا أوّل ما أنکرته من قوله، لأنّه قول أصحاب الحلول.
5 - زیرا که خداوند به اعتقاد من واحدی است بدون کیفیت، و از این جهت با هر واحدی [که بدون کیفیت باشد] متّحد است.
6 - و با هر نورانی و ظلمانی در هم آمیخته شده. ای طالب [و دوستدار] خاندان هاشمی!
7 و 8 - و ای منکر خاندان کسری و ساسانی که در نسبت و حسب و نسب اعجمی و فارسی پسندیده پنهان شدهاند؛ همان گونه که طایفه بنی لوی در میان عرب پیچیده و پنهان شدهاند.
12 / 380 - صفوانی میگوید از ابا علی بن همام شنیدم که میگفت: از محمّد بن علی عزاقری شلمغانی شنیدم که میگفت: حقّ، یک حقیقت واحد است، امّا لباسهایش مختلف است، گاهی در لباس سفید است، گاهی در قرمز و روزی هم در لباس کبود.
ابن همام گفته است: این اولین حرفی بود که از او شنیدم و انکارش کردم، چون این حرف همان اعتقاد اهل حلول است.(1)
1) . حلولیه، معتقد هستند محمّد و علی علیهماالسلام نه متولد شدهاند و نه کسی از آنها متولد شده است، بلکه خداوند در آنها حلول کرده است. به اعتقاد شیعه اینها مشرک و نجس هستند.
381 - وأخبرنا جماعة، عن أبی محمّد هارون بن موسی، عن أبی علیّ محمّد بن همام: أنّ محمّد بن علیّ الشلمغانیّ لم یکن قطّ بابا إلی أبی القاسم ولا طریقا له ولا نصبه
أبوالقاسم لشیء من ذلک علی وجه ولا سبب ومن قال بذلک فقد أبطل وإنّما کان فقیها من فقهائنا وخلّط وظهر عنه ما ظهر وانتشر الکفر والإلحاد عنه.
فخرج فیه التوقیع علی ید أبی القاسم بلعنه والبراءة [منه] ممّن تابعه وشایعه وقال بقوله.
382 - وأخبرنی الحسین بن إبراهیم، عن أحمد بن علیّ بن نوح، عن أبی نصر هبة اللّه بن محمّد بن أحمد، قال: حدّثنی أبوعبد اللّه الحسین بن أحمد الحامدیّ البزّاز المعروف بغلام أبی علیّ بن جعفر المعروف بابن زهومة النوبختیّ - وکان شیخا مستورا - قال: سمعت روح بن أبی القاسم بن روح یقول:
لمّا عمل محمّد بن علیّ الشلمغانی کتاب التکلیف، قال [الشیخ] یعنی أباالقاسم رضیاللهعنه:
13 / 381 - ابوعلی محمّد بن همام گفته است: محمّد بن علی شلمغانی هرگز باب و طریق رسیدن به ابوالقاسم حسین بن روح نبوده، حسین بن روح هم او را به هیچ سمتی منصوب نکرده و هیچ دلیلی بر آن نیست و هر کسی معتقد باشد که او نایب حسین بن روح بوده، اعتقادش باطل است. او فقط فقیهی از فقهای ما بود، بعد از آن عقیدهاش با باطل مخلوط گردید و معلوم شد آنچه که از او ظاهر شد و کفر و الحاد از او منتشر گشت. پس از آن به دست ابوالقاسم در خصوص لعن و بیزاری از او و پیروان و دوستانش از ناحیه مقدسه حضرت صاحب الامر علیهالسلام توقیعی خارج شد.
14 / 382 - ابو عبداللّه حسین بن احمد حامدی بزاز، معروف به غلام ابی علی بن جعفر، مشهور به ابن زهومه نوبختی که پیرمرد گوشهگیری بود، گفت: از روح پسر ابوالقاسم حسین بن روح شنیدم که میگفت: وقتی که محمّد بن علی شلمغانی کتاب تکلیف را انجام داد و نوشت، شیخ ابوالقاسم رضیاللهعنه گفت: کتاب را برایم بیاورید تا آن را
اطلبوه إلیّ لأنظره، فجاءوا به فقرأه من أوّله إلی آخره، فقال: ما فیه شیء إلاّ وقد رویالأئمّة إلاّ موضعین أوثلاثة، فإنّه کذب علیهم فی روایتها لعنه اللّه.
383 - وأخبرنی جماعة، عن أبی الحسن محمّد بن أحمد بن داود وأبی عبد اللّه الحسین بن علیّ بن الحسین بن موسی بن بابویه أنّهما قالا: ممّا أخطأ محمّد بن علیّ فی المذهب فی باب الشهادة، أنّه روی عن العالم علیهالسلام أنّه قال: إذا کان لأخیک المؤمن علی رجل حقّ فدفعه (عنه) ولم یکن له من البیّنة علیه إلاّ شاهد واحد وکان الشاهد ثقة رجعت إلی الشاهد فسألته عن شهادته، فإذا أقامها عندک، شهدت معه عند الحاکم علی مثل ما یشهده عنده، لئلاّ یتوی حق امرئ مسلم.
ببینم. کتاب را برایش آوردند و او هم آن را مطالعه کرد و گفت: چیزی [خلافی] در آن نبود إلاّ اینکه در دو یا سه جا به ائمّه علیهمالسلام روایاتی نسبت داده است که دروغ است و بر اهل بیت دورغ بسته است، خدا لعنتش کند.
15 / 383 - جماعتی از ابی الحسن محمّد بن احمد بن داوود و ابی عبداللّه حسین بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه نقل کردهاند که این دو نفر گفتهاند: از جمله خطاهای محمّد بن علی [ابن ابی عزاقر] در مذهب، در باب شهادت بود، و آن اینکه او از عالم - یعنی امام کاظم علیهالسلام روایت کرده که آن حضرت فرمودهاند: اگر برادر مؤمن تو حقّی و طلبی از کسی داشته باشد، و بدهکار آن حقّ را منکر شود، و برادر مؤمن تو هم فقط یک شاهد داشته باشد، و آن شاهد هم ثقه و مورد اطمینان است، به او مراجعه میکنی و میخواهی که شهادت بدهد، پس وقتی که نزد تو اقامه شهادت کرده و گواهی داد، با او به نزد حاکم برو و مثل او گواهی بده تا حقّ مرد مسلمان پایمال نشود.
واللفظ لابن بابویه وقال: هذا کذب منه ولسنا نعرف ذلک.
وقال: فی موضع آخر کذب فیه.
نسخة التوقیع الخارج فی لعنه:
384 - أخبرنا جماعة، عن أبی محمّد هارون بن موسی قال: حدّثنا محمّد بن همام قال: خرج علی ید الشیخ أبی القاسم الحسین بن روح رضیاللهعنه فی ذی الحجّة سنة اثنتی عشرة وثلاثمائة فی [لعن] ابن أبی العزاقر والمداد رطب لم یجفّ.
وأخبرنا جماعة، عن ابن داود قال: خرج التوقیع من الحسین بن روح فی الشلمغانی وأنفذ نسخته إلی أبی علیّ بن همام فی ذی الحجة سنه اثنتی عشره وثلاثمائة.
قال ابن نوح: وحدّثنا أبوالفتح أحمد بن ذکا - مولی علیّ بن محمّد بن الفرات رحمهالله قال:
ابن بابویه گفته است: شلمغانی [ابن ابی عزاقر] دروغ گفته و این حدیث ساختگی است و ما چنین حکمی یا خبری ندیدهایم، و باز ایشان در جای دیگری گفته است: محمّد بن علی [ابن ابی عزاقر] در این حکم دروغ گفته است.
16 / 384 - گروهی از علما، از ابی محمّد هارون بن موسی و او هم از محمّد بن همام نقل کردهاند: در ذی حجّه سال 312 ه.ق توقیعی از ناحیه مقدسه به دست شیخ ابوالقاسم حسین بن روح رضیاللهعنه پیرامون لعن ابن ابی عزاقر چنان به سرعت رسید که هنوز خطّش مرطوب بود و خشک نشده بود.
و باز گروهی از علما به ما خبر دادند، از ابن داوود که گفت: توقیع شریف حضرت در مورد شلمغانی توسط حسین بن روح خارج شد و ایشان هم نسخهای از آن را در ذی حجّه سال 312 ه.ق برای ابی علی بن همام فرستاد.
همچنین ابن نوح گفته است: ابوالفتح احمد بن ذکا غلام علی بن محمّد بن فرات رحمهالله
أخبرنا أبوعلیّ بن همام بن سهیل بتوقیع خرج فی ذی الحجّة سنة اثنتی عشرة وثلاثمائة.
قال محمّد بن الحسن بن جعفر بن (إسماعیل بن) صالح الصیمریّ: أنفذ الشیخ الحسین بن روح رضیاللهعنه من محبسة فی دار المقتدر إلی شیخنا أبی علیّ بن همام فی ذی الحجّة سنة اثنتی عشرة وثلاثمائة وأملأه أبوعلیّ [علیّ] وعرّفنی إنّ أباالقاسم رضیاللهعنه راجع فی ترک إظهاره، فإنّه فی ید القوم وحبسهم، فأمر بإظهاره وأن لا یخشی ویأمن، فتخلّص وخرج من الحبس بعد ذلک بمدّة یسیرة والحمد للّه.
التوقیع:
عرّف - قال الصیمری عرّفک اللّه الخیر أطال اللّه بقاءک وعرّفک الخیر کلّه وختم به عملک -
گفت: ابو علی بن همام بن سهیل خبر خروج توقیع شریف را در ذی حجّه سال سیصد و دوازده به ما داد.
و نیز محمّد بن حسن بن جعفر بن اسماعیل بن صالح صیمری گفته است: شیخ بزرگوار حسین بن روح رضیاللهعنه در ذی حجّه سال 312 ه.ق از زندانش که در حبس مقتدر خلیفه عباسی بود، متن توقیع را برای شیخ ما ابی علی بن همام فرستاد. ابو علی هم آن را برایم خواند و به من گفت که ابوالقاسم به جهت اینکه در دست قوم ظالم گرفتار بوده و در زندان آنها به سر میبرد، راجع به افشا نکردن مسأله لعن بر ابن ابی عزاقر از امام درخواست تکلیف کرد، ولی در جواب از ناحیه مقدسه دستور رسید که لعن ابن ابی عزاقر را آشکار کند و نترسد که در امان است، [و او هم همین کار را کرد] و پس از مدّت کوتاهی بعد از این جریان از زندان آزاد شد. الحمدللّه.
تذکّر: در نقل مضامین این توقیع فرقها و اختلافات کوچکی وجود دارد که در ترجمه، به تفکیک از یکدیگر نقل میشود.
ابتدا توقیع به روایت غیر از صیمری این است: به افرادی از برادران ما که خداوند
من تثق بدینه وتسکن إلی نیّته من إخواننا أسعدکم اللّه - وقال ابن داود: أدام اللّه سعادتکم من تسکن إلی دینه وتثق بنیته - جمیعا: بأنّ محمّد بن علیّ المعروف بالشلمغانیّ - زاد بن داود وهو ممّن عجّل اللّه له النقمة ولا أمهله - قد ارتدّ عن الإسلام وفارقه - اتّفقوا - وألحد فی دین اللّه وادّعی ما کفر معه بالخالق - قال هارون: فیه بالخالق - جلّ وتعالی وافتری کذبا وزورا وقال بهتانا وإثما عظیما - قال هارون: وأمرا عظیما - کذب العادلون باللّه وضلّوا ضلالاً
رستگارشان فرماید و به دیانتشان اطمینان داری و از بیتشان آرامش و اعتماد داری اعلام کن.
و به روایت صیمری این است: اعلام کن خداوند خیر را به تو بشناساند و عمر تو را طولانی فرماید و همه خوبیها و خیرها را به تو بشناساند و عاقبت عمل تو را ختم به خوب و نیک فرماید.
و به روایت ابن داوود آمده است: خداوند سعادتمندی شما را مستدام فرماید، به کسی که از دین او آرامش و امنیت و از نیتش اطمینان داری اعلام کن.
ادامه توقیع که مورد اتفاق همه است: به اینکه محمّد فرزند علی مشهور به شلمغانی؛(1)
او از جمله کسانی است که خداوند در عذابش بر او تعجیل فرموده و به او مهلت ندهد. وی تحقیقا از طریق اسلام مرتدّ و منحرف شده و اسلام را ترک کرده و در دین خداوند ملحد و گمراه شده است و چیزهایی را ادّعا کرده که باعث کفر او نسبت به خالق - جلّ و علا - شده است، - هارون به جای جمله «معه بالخالق» جمله «فیه بالخالق»
آورده است. - او به خداوند افترا زده و دروغ گفته است و گناه بزرگی مرتکب شده است. هارون به جای اثما عظیما، عبارت امرا عظیما آورده است. کسانی که از دین خدا برگشتند و منحرف شدند دروغ گفتند و سخت گمراه و از خداوند دور گشتند و آشکارا
1) . [ابن ابی عزاقر] این جمله در ادامه روایت ابن داوود آمده است.
بعیدا وخسروا خسرانا مبینا وإنّنا قد برئنا إلی اللّه تعالی وإلی رسوله وآله صلوات اللّه وسلامه ورحمته وبرکاته علیهم بمنّه، ولعنّاه علیه لعائن اللّه - اتّفقوا زاد بن داود تتری - فی الظاهر منّا والباطن فی السرّ والجهر وفی کلّ وقت وعلی کلّ حال وعلی من شایعه وتابعه أو بلغه هذا القول منّا وأقام علی تولّیه بعده وأعلمهم - قال الصیمری: تولاّکم اللّه قال ابن ذکا: أعزّکم اللّه - أنا من التوقّی - وقال ابن داوود: اعلم أنّنا من التوقّی له.
قال هارون: وأعلمهم أنّنا فی التوقّی - والمحاذرة منه. قال ابن داود وهارون: علی مثل (ما کان) من تقدّمنا لنظرائه.
زیانکار شدند و تحقیقا ما از او به خدا و پیامبرش و خاندان رسولش که صلوات و سلام و رحمت و برکات خداوندی به لطف و منّ خدای متعال نصیب آنها شود، پناه برده و بیزاری میجوییم و او را که لعنتهای خدا متوجهش باشد لعن و نفرین میکنیم، در ظاهر و باطن و در پنهان و آشکار و در هر وقت و هر حالت، او را و کسانی که پیرو و تابع او بوده و هر که این قول ما به او ابلاغ شده ولی باز اصرار بر دوستی او داشته باشد، لعن و نفرین میکنیم، و از آنان دوری میجوییم. آنها را از این مسأله آگاه کن. که ما از او دوری جسته و حذر میکنیم. صیمری پس از «أعلمهم» آورده است: «تولا کم اللّه؛ یعنی خداوند شما را دوست بدارد.» و ابن ذکا آورده: «أعزکم اللّه؛ یعنی خداوند به شما عزت بدهد.» و ابن داوود به جای جمله «أعلمهم أنّا فی التوقی» آورده است که «أعلم أننا من التوقی؛ یعنی بدان که ما خود را از دوستی او دور میکنیم.»
هارون گفته است: جمله آخری این گونه بود که آنها را آگاه کن که ما از او دوری میکنیم و از دوستی او حذر میکنیم. ابن داوود و هارون گفتهاند که بعد از آن فقره آمده بود: از او دوری میکنیم. مانند امثال او از کسانی که قبلاً از آنها اعلام بیزاری کردهایم.
قال الصیمریّ: علی ما کنّا علیه ممّن تقدّمه من نظرائه. وقال ابن ذکا: علی ما کان علیه من تقدّمنا لنظرائه. اتّفقوا - من الشریعیّ والنمیریّ والهلالی والبلالیّ وغیرهم وعادة اللّه - قال ابن داود وهارون: جلّ ثناؤه واتّفقوا - مع ذلک قبله وبعده عندنا جمیلة وبه نثق وإیّاه
نستعین وهو حسبنا فی کلّ أمورنا ونعم الوکیل.
قال هارون: وأخذ أبوعلیّ هذا التوقیع ولم یدع أحدا من الشیوخ إلاّ وأقرأه إیّاه وکوتب من بَعُدَ منهم بنسخته فی سائر الأمصار، فاشتهر ذلک فی الطائفة فاجتمعت علی لعنه والبراءة منه.
وقتل محمّد بن علیّ الشلمغانی فی سنة ثلاث وعشرین وثلاثمائة.
صیمری به جای این فقره به این صورت روایت کرده است: بنابر آنچه که ما قبلاً نسبت به امثال او انجام دادهایم و نفرینشان کردیم. و ابن ذکا این فقره را به ترتیبی نقل کرده که شبیه نقل صیمری است.
ادامه توقیع شریف که مورد اتفاق و اجماع است: [ما او را لعن میکنیم] و او از جمله شریعی و نمیری و هلالی و بلالی و دیگران است و عادت خداوند این است که دعا یا لعن ما را اجابت میکند. ابن داوود و هارون گفتهاند که بعد از عادة اللّه آمده بود جل ثناؤه امّا فقره وعادت اللّه اتفاقی است و پس از آن آمده است: عادت خداوند با وجود اینها قبل و بعد از او، عادت زیبا، نیکو و پسندیدهای بوده است و ما به خداوند اعتماد داریم و از او یاری میطلبیم و خداوند هم در همه امورمان برای ما کافی بوده و بهترین وکیل است.
هارون گفته است: ابو علی این توقیع را گرفت و برای تمامی بزرگان و شیوخ قرائت کرد و پس از آن نسخههایی از آن را نوشته و به سایر شهرها فرستاد. بنابراین، این مسأله در بین شیعیان مشهور شده و همگی بر لعن و تبری از او متفق القول شدند.
ذکر أمر أبی بکر البغدادی ابن أخی الشیخ أبی جعفر محمّد بن عثمان العمری وأبی دلف المجنون.
وی در سال (سیصد و بیست و سه) ه.ق کشته شده و به درک واصل شد.(1)
هر کدام از این راویان به حسب نسخهای که نزدشان موجود بوده، اقدام به نقل توقیع کردهاند و اختلافات موجود در متن که نسبتا زیاد است نتیجه نسخه برداریهای متعدد و نقلهای شفاهی است که طبعا فراموشی روات یا اضافات آنها که قید نشده است، وارد متن توقیع شدهاند، لکن اگر چنانچه اختلاف به مفهوم و معنایی که امام علیهالسلام اراده فرمودهاند ضرر نزند، به عنوان ایراد در روایت تلقی نمیشود که بخواهد آن را ضعیف کند. لذا این اختلاف مضامین، هیچ ضرری به آنچه که حضرت اراده فرمودهاند نمیرساند. از طرفی هم با توجّه به زندانی بودن حسین بن روح امکان مقابله و تصحیح و ارائه به ایشان هم نبوده است؛ اگر چه همه از ابن همام نقل کردهاند، امّا همانگونه که گذشت این توقیع به دلیل حساسیت، در همه جامعه پخش و نسخههای بسیار متنوعی از آن در دسترس بوده است. لکن با توجّه به همه این نقلها و با حذف اختلافات نسخ و محدثین و نیز با حذف اضافات، در دل این متن، متن اجماعی وجود دارد که شیخ تعبیر فرمودهاند به اینکه مثلاً این جمله مورد اتفاق است. بنابراین میتوان متن مورد اتفاق را در ضمن همین متن همراه با اختلافات پیدا کرده و ثبت نمود که ذیلاً و به طور کامل نقل میشود: «عرف بأن محمّد بن علی المعروف بالشلمغانی، قد ارتد عن الإسلام و فارقه و الحد فی دین اللّه وادعی ما کفر معه بالخالق - جلّ وتعالی - وافتری کذبا و زورا، وقال بهتانا واثما عظیما. کذب العادلون باللّه وضلّوا ضلالاً بعیدا، وخسروا خسرانا مبینا، وإنّنا قد برئنا إلی اللّه تعالی وإلی رسوله وآله صلوات اللّه و سلامه ورحمته وبرکاته علیهم بمنّه. ولعناه علیه لعائن اللّه فی ظاهر منّا والباطن، فی السر والجهر و فی کل وقت وعلی کل حال، وعلی من شایعه و تابعه او بلغه هذا القول منّا واقام علی تولّیه بعده واعلمهم إنّا من التوقی والمحاذرة منه، منالشریعی والنمیری والهلالی والبلالی وغیرهم. وعادت اللّه مع ذلک قبله وبعده عندنا جمیلة وبه نثق وایّاه نستعین وهو حسبنا فی کل أمورنا ونعم الوکیل.»
مطلب آخر اینکه حضرت در توقیع شریف، نام چهار نفر را ذکر میفرمایند که عبارتند از:
1 - شریعی که در خبر 1/366 بحث او گذشت.
2 - نمیری. محمّد بن نصیر نمیری که در خبر 2/367 احوال او ذکر شد.
3 - هلالی، احمدبن هلال کرخی که درخبر 107هم درسند به عنوان احمدبن هلال عبرتایی معرفی شده درخبر 6/371 گذشت.
4 - بلالی، ابوطاهر محمّد بن علی بن بلال که در خبر 7/372 گفته شد.
1) . همان گونه که خوانندگان محترم عنایت فرمودهاند مرحوم شیخ بزرگوار توقیع شریف را از چهار طریقی که به دستشان رسیده نقل کردهاند که راویان آنها به ترتیب عبارتند از: 1 - ابی محمّد هارون بن موسی 2 - ابن داوود 3 - احمد بن ذکا 4 - محمّد بن حسین بن جعفر بن اسماعیل بن صالح صیمری.
385 - أخبرنی الشیخ أبوعبد اللّه محمّد بن محمّد بن النعمان، عن أبی الحسن علیّ بن بلال المهلّبیّ قال: سمعتالقاسم جعفر بن محمّد بن قولویه یقول:
أما أبودلف الکاتب - لأحاطه اللّه - فکنّا نعرفه ملحدا، ثمّ أظهر الغلوّ، ثمّ جنّ وسلسل، ثمّ صار مفوّضا وما عرفناه قطّ إذا حضر فی مشهد إلاّ استخفّ به ولا عرفته الشیعة إلاّ مدّةیسیرة والجماعة تتبرّأ منه وممّن یومئ إلیه وینمّس به.
وقد کنّا وجّهنا إلی أبی بکر البغدادیّ لمّا ادّعی له هذا ما ادّعاه، فأنکر ذلک وحلف علیه، فقبلنا ذلک منه، فلمّا دخل بغداد مال إلیه وعدل عن الطائفة وأوصی إلیه لم نشکّ أنّه علی
در بیان ماجرای ابی بکر بغدادی برادر زاده شیخ ابی جعفر محمّد بن عثمان عمری و حکایت ابی دلف مجنون
17 / 385 - شیخ مفید رضیاللهعنه از ابوالحسن علی بن بلال مهلّبی نقل میکند که او گفته است: از ابوالقاسم جعفر بن محمّد بن قولویه شنیدم که میگفت: امّا ابودلف کاتب که خداوند حفظش نکند، ما او را به عنوان ملحد ومنحرف میشناختیم، بعد از آنی که اظهار غلو کرد، دیوانه زنجیری شده، پس از بهبودی نسبی معتقد به تفویض شد، تا آنجا که میدانستیم به هر مجلس و محفلی وارد میشد او را کوچک و بیارزش میشمردند و اهانت میکردند و شیعیان فقط مدّت کوتاهی با او ارتباط داشتند. جمعیت شیعه هم از او و هم از کسانی که به او معتقد و همکار وی بودند و امر را بر دیگران مشتبه میکردند، اظهار بیزاری کردند.
ما متوجّه ابی بکر بغدادی شده، برایش پیغام دادیم که حاوی ادعاهایی بود که ابی دلف برای او مدعی شده بود، ابی بکر همه را انکار کرده و حتی قسم هم یاد کرد، ما هم انکار او را پذیرفتیم. ولی وقتی که وارد بغداد شد، متمایل به ابی دلف شده و از شیعه کنارهگیری کرد و زمان مرگش هم ابی دلف را وصیّ خودش قرار داد و به او وصیّت کرد. بنابراین شکّ نکردیم که او هم با ابی دلف هم مذهب بوده است، لذا او را لعن کرده
مذهبه، فلعنّاه وبرئنا منه لأنّ عندنا أنّ کلّ من ادّعی الأمر بعد السمریّ رحمهالله فهو کافر منمّس ضالّ مضلّ وباللّه التوفیق.
386 - وذکر ابو عمرو محمّد بن محمّد بن نصر السکریّ قال: لمّا قدم ابن محمّد بن الحسن بن الولید القمیّ من قبل أبیه والجماعة [علی أبی بکر البغدادی] وسألوه عن الأمر الّذی حکی فیه من النیابة أنکر ذلک وقال:
لیس إلیّ من هذا شیء. (وعرض علیه مال فأبی وقال: محرّم علیّ أخذ شیء منه فإنّه لیس إلیّ من هذا الأمر شیء) ولا ادّعیت شیئا من هذا وکنت حاضرا لمخاطبته إیّاه بالبصرة.
387 - وذکر ابن عیّاش قال: اجتمعت یوما مع أبی دلف، فأخذنا فی ذکر أبی بکر البغدادی فقال لی: تعلم من أین کان فضل سیّدنا الشیخ قدّس اللّه روحه وقدّس به علی أبی القاسم الحسین بن روح وعلی غیره؟ فقلت له: ما أعرف.
و اعلان بیزاری کردیم، چرا که به اعتقاد ما هر کسی که پس از سمری ادعای نیابت کند، کافر، حیلهگر و گمراهِ گمراه کننده است و «توفیق از جانب خداست».
18 / 386 - ابو عمرو محمّد بن محمّد بن نصر سکری گفته است: وقتی پسر محمّد بن حسن بن ولید قمی از طرف پدرش و شیعیان، پیش ابی بکر بغدادی رفت و در خصوص امر نیابت که از او حکایت شده بود سؤال کرد، او ضمن انکار این ادّعا گفت: امر نیابت در دست من نیست. و مالی را هم که به عنوان نایب برای او برده بودند، قبول
نکرد و گفت: گرفتن این مال بر من حرام است، چرا که من نایب نیستم و این ادّعا را هم نکردهام و من [ابو عمر محمّد بن محمّد بن نصر سکری] در بصره در جلسه او حاضر بودم [و او هیچ ادعایی نداشت.]
19 / 387 - ابن عیاش گفته است: روزی همراه ابی دلف بودم و با هم پیرامون ابی بکر بغدادی گفت و گو میکردیم، او به من گفت: میدانی که شیخ ما [ابی بکر بغدادی] از کجا نسبت به ابوالقاسم حسین بن روح و دیگران برتری داشت؟ گفتم: نمیدانم.
قال: لأنّ أباجعفر محمّد بن عثمان قدّم اسمه علی اسمه فی وصیّته. قال: فقلت له: فالمنصور [إذا] أفضل من مولانا أبی الحسن موسی علیهالسلام قال: وکیف؟ قلت: لأنّ الصادق علیهالسلام قدّم اسمه علی اسمه فی الوصیّة.
فقال لی: أنت تتعصّب علی سیّدنا وتعادیه، فقلت: والخلق کلّهم تعادی أبابکر البغدادی وتتعصّب علیه غیرک وحدک، وکدنا نتقاتل ونأخذ بالأزیاق.
وأمر أبی بکر البغدادی فی قلّة العلم والمروّة أشهر وجنون أبی دلف أکثر من أن یحصی لا نشغل کتابنا بذلک ولا نطوّل بذکره وذکر ابن نوح طرفا من ذلک.
388 - وروی أبومحمّد هارون بن موسی، عن أبی القاسم الحسین بن عبد الرحیم
گفت: به این دلیل که ابی جعفر محمّد بن عثمان در مقام وصیّت، نام ابی بکر را مقدم از نام ابن روح قرار داد.
گفتم: اگر چنین باشد، باید منصور دوانیقی از مولای بزرگوار ما امام کاظم علیهالسلام افضل باشد!! نعوذ باللّه. گفت: چطور؟ گفتم: به دلیل اینکه امام صادق علیهالسلام در وصیت خود نام او را مقدم از نام امام کاظم علیهالسلام قرار داد.
به من گفت: تو در مورد سیّد ما [ابی بکر بغدادی ]تعصّب داری و با او دشمنی میکنی. گفتم: بجز توی تنها همه خلق نسبت به او تعصب داشته و با او دشمنی میکنند.
بحث و جدل ما به جایی رسید که نزدیک بود گریبان یکدیگر را بگیریم.
ابی بکر بغدادی در کمی علم و شرافت، مشهور بود، او بسیار کم سواد بود، و از طرفی دیوانگی ابی دلف سختتر از آن است که بازگو شود لذا کتاب را به ذکر این مسائل طولانی نمیکنیم و ابن نوح پارهای از آنها را ذکر کرده است.
20 / 388 - ابو محمّد هارون بن موسی، از ابوالقاسم حسین بن عبدالرحیم
الأبراروری قال: أنفذنی أبی عبد الرحیم إلی أبی جعفر محمّد بن عثمان العمری رضیاللهعنه فی شیء کان بینی وبینه، فحضرت مجلسه وفیه جماعة من أصحابنا وهم یتذاکرون شیئا من الروایات وما قاله الصادقون علیهمالسلام حتّی أقبل أبوبکر محمّد بن أحمد بن عثمان المعروف بالبغدادیّ ابن أخی أبی جعفر العمری رضیاللهعنه، فلمّا بصر به أبوجعفر رضیاللهعنه قال للجماعة: أمسکوا فإنّ هذا الجائی لیس من أصحابکم.
389 - وحکی أنّه توکّل للیزیدیّ بالبصرة فبقی فی خدمته مدّة طویلة وجمع مالاً عظیما، فسعی به إلی الیزیدیّ، فقبض علیه وصادره وضربه علی أمّ رأسه حتّی نزل الماء فی عینیه، فمات أبوبکر ضریرا.
390 - وقال أبونصر هبة اللّه بن محمّد بن أحمد الکاتب ابن بنت أمّ کلثوم بنت أبی جعفر
ابراروری نقل کرده که گفت: پدرم عبدالرحیم مرا برای کاری که به من و او مربوط میشد به خدمت ابی جعفر محمّد بن عثمان عمری رضیاللهعنه فرستاد. وقتی وارد مجلس ایشان شدم، تعدادی از علمای شیعه را دیدم که در مورد روایاتی از اهل بیت علیهمالسلام با یکدیگر بحث و گفت و گو میکردند، تا اینکه ابوبکر محمدبن احمد بن عثمان معروف به بغدادی برادر زاده ابی جعفر عمری رضیاللهعنه وارد شد. تا چشم ابوجعفر به او افتاد، به حضار گفت: ساکت باشید، چون این شخص که میآید از شما نیست.
21 / 389 - حکایت شده که ابی بکر بغدادی در بصره وکیل یزیدی بود، و مدّت زیادی هم در خدمت او بود و از این راه هم اموال و ثروت زیادی جمع کرده بود، تا اینکه از او نزد یزیدی بدگویی کردند و یزیدی هم او را گرفته، اموالش را مصادره کرد و چنان به سرش ضربه زد که چشمهایش آب آورد. ابوبکر در حالی از دنیا رفت که کور شده بود.
22 / 390 - ابو نصر هبة اللّه بن محمّد بن احمد کاتب نوه ام کلثوم دختر ابی جعفر
محمّد بن عثمان العمری رضیاللهعنه: إنّ أبادلف محمّد بن مظفر الکاتب کان فی ابتداء أمره مخمّسا مشهورا بذلک، لأنّه کان تربیة الکرخیّین وتلمیذهم وصنیعتهم وکان الکرخیّون مخمّسة لا یشکّ فی ذلک أحد من الشیعة وقد کان أبودلف یقول ذلک ویعترف به ویقول: نقلنی سیّدنا
الشیخ الصالح قدّس اللّه روحه ونوّر ضریحه عن مذهب أبی جعفر الکرخیّ إلی المذهب الصحیح یعنی أبابکر البغدادی.
وجنون أبی دلف وحکایات فساد مذهبه أکثر من أن تحصی، فلا نطوّل بذکرها الکتاب هاهنا.
قد ذکرنا جملاً من أخبار السفراء والأبواب فی زمان الغیبة، لأنّ صحّة ذلک مبنی علی
عمری رضیاللهعنه گفته است: ابا دلف محمدبن مظفر کاتب در ابتدای کارش [انحرافش] جزء مخمسه(1)
بود، چون بین کرخیها تربیت شده بود و شاگرد و بزرگ شده دست آنها بود و کرخیون هم مخمسه بودند و در این مسأله در بین شیعه هیچ شکّ و شبههای وجود ندارد. خود ابی دلف هم به این قائل بوده و اعتراف به آن داشته است، چنانکه گفته است: شیخ صالح مرا از مذهب ابی جعفر کرخی به مذهب صحیح؛ یعنی ابی بکر بغدادی برگردانید.
دیوانگی ابی دلف و همچنین داستانهایی که در باب فساد مذهب او آمده است بیشتر از آن است که شمارش بشوند و ما با ذکر آنها کتاب را طولانی نمیکنیم.
تا اینجا تعدادی از اخبار سفرا و نواب امام در زمان غیبت را ذکر کردیم، به دلیل اینکه
1) . مخمسه یکی از فرق غلاة هستند که در مورد اعتقادشان دو قول هست: یکی اینکه پنج تن، یعنی: سلمان، ابوذر، مقداد، عمار و عمرو بن امیه ضمری هستند که از جانب خداوند موکل اراده مصالح عالم هستند و سلمان هم بزرگ آنهاست. قول دومی که حقیر دیدم این است که اینها میگویند پنج تن آل عبا نور واحد بوده و روح الهی در آنها به طور مساوی حلول کرده است. به هرحال بنابر اعتقاد حقّ و خالص شیعه اثنی عشری، کسانی که این چنین اعتقاد داشته باشند مشرک و ملحد هستند.
ثبوت إمامة صاحب الزّمان علیهالسلام وفی ثبوت وکالتهم وظهور المعجزات علی أیدیهم دلیل واضح علی إمامة من انتمّوا إلیه، فلذلک ذکرنا هذا، فلیس لأحد أن یقول: ما الفائدة فی ذکر أخبارهم فیما یتعلّق بالکلام فی الغیبة، لأنّا قد بیّنا فائدة ذلک، فسقط هذا الاعتراض.
وقد کان فی زمان السفراء المحمودین أقوام ثقات ترد علیهم التوقیعات من قبل المنصوبین للسفارة من الأصل.
منهم أبوالحسین محمّد بن جعفر الأسدیّ؛
391 - أخبرنا أبوالحسین بن أبی جیّد القمّی، عن محمّد بن الحسن بن الولید، عن محمّد بن یحیی العطّار، عن محمّد بن أحمد بن یحیی، عن صالح بن أبی صالح قال: سألنی بعض النّاس فی سنة تسعین ومائتین قبض شیء، فامتنعت من ذلک وکتبت أستطلع الرأی،
صحّت این نیابت بر ثبوت امامت صاحب الزمان علیهالسلام مبتنی است و ثبوت وکالت آنها و ثبوت معجزات و کرامات امام علیهالسلام به دست آنها، دلیل واضح و روشنی بر امامت کسی است که آنها به او اقتدا کردهاند، به همین دلیل آنها را ذکر کردیم. بنابراین کسی نمیتواند بگوید: بیان اخبار سفرای حضرت در بخشی که مربوط به غیبت است چه فایدهای دارد. چون، فائده آن را ذکر کردیم پس این اعتراض ساقط است.
در زمان نایبان خاص حضرت، افراد مورد اعتمادی بودند که از جانب سفرا و نواب امام علیهالسلام به آنها توقیعاتی وارد میشد.
1 / 391 - صالح بن ابی صالح گفته است: شخصی در سال 290 ه.ق از من درخواست کرد چیزی را به عنوان مال امام علیهالسلام از او تحویل بگیرم. من از تحویل گرفتن آن خودداری کردم و نامه نوشتم و کسب تکلیف کردم، پس از مدّتی جوابم آمد که محمّد بن جعفر
فأتانی الجواب: «بالرّی محمّد بن جعفر العربیّ فلیدفع إلیه فإنّه من ثقاتنا». 392 - وروی محمّد بن یعقوب الکلینی، عن أحمد بن یوسف الشاشی قال: قال لی محمّد بن الحسن الکاتب المروزیّ: وجّهت إلی حاجز الوشّاء مائتی دینار وکتبت إلی الغریم بذلک
فخرج الوصول وذکر: أنّه کان [له] قبلی ألف دینار وأنّی وجّهت إلیه مائتی دینار، وقال: إن أردت أن تعامل أحدا فعلیک بأبی الحسین الأسدی بالرّی، فورد الخبر بوفاة حاجز رضیاللهعنه بعد یومین أو ثلاثة، فأعلمته بموته، فاغتمّ.
فقلت [له]: لا تغتمّ فإنّ لک فی التوقیع إلیک دلالتین؛ إحداهما إعلامه إیّاک أنّ المال ألف دینار والثانیة أمره إیّاک بمعاملة أبی الحسین الأسدیّ لعلمه بموت حاجز.
عربی که در ری هست از افراد مورد اطمنیان ماست، اموال به او تحویل داده شود.
2 / 392 - احمد بن یوسف شاشی گفته است: محمّد بن حسن کاتب مروزی به من گفت: دویست دینار برای حاجز بن یزید وشاء بردم و به طلبکار(1)
نامهای نوشتم و مسأله را مطرح کردم، جواب آمد و یادآوری کرده بود که قبلاً هزار دینار از من طلب داشته است و من دویست دینار آن را به ایشان داده بودم، و فرموده بود: اگر خواستی با کسی معامله کنی [یعنی اموال ما را به کسی بدهی] پس حتما با ابوالحسین اسدی در ری معامله کن. احمد بن یوسف شافی میگوید: دو یا سه روز بعد از این ماجرا، خبر رحلت حاجز رسید و خبر آن را به محمّد بن حسن کاتب دادم و خیلی از این خبر ناراحت شد.
به او گفتم ناراحت نباش چون در توقیع شریف، دو نشانه و دلیل برای تو بود: یکی اینکه به تو اعلام کرده که مالی که باید میدادی هزار دینار است و دوم اینکه به تو دستور داده است که با ابی الحسین اسدی معامله کنی و آن هم به خاطر علم حضرت به فوت حاجز بوده است.
1) . مقصود از کلمه غریم، امام علیهالسلام است و این رمزی است که شیعیان به خاطر تقیّه مرسوم کرده بودند.
393 - وبهذا الإسناد، عن أبی جعفر محمّد بن علیّ بن نوبخت قال: عزمت علی الحجّ وتأهّبت فورد علیّ: «نَحْنُ لِذلِکَ کارِهُونَ» فضاق صدری واغتممت وکتبت أنا مقیم بالسمع والطاعة غیر أنّی مغتمّ بتخلّفی عن الحجّ، فوقّع:
«لا یَضِیقَنَّ صَدْرَکَ فَإِنَّکَ تَحُجُّ مِنْ قابِلٍ».
فلمّا کان من قابل استأذنت فورد الجواب، فکتبت إنّی عادلت محمّد بن العباس وأنا واثق بدیانته وصیانته فورد الجواب: «الأسدی نعم العدیل فإن قدم فلا تختر علیه» قال: فقدم الأسدیّ فعادلته.
394 - محمّد بن یعقوب، عن علیّ بن محمّد، عن محمّد بن شاذان النیشابوری قال: اجتمع عندی خمسمائة درهم ینقص عشرون درهما فلم أحبّ أن ینقص هذا المقدار،
3 / 393 - ابو جعفر محمّد بن علی بن نوبخت گفته است: قصد حجّ کرده بودم و اسباب سفر را مهیا کردم که توقیعی با این مضمون برای من وارد شد: «ما از این سفر خرسند نیستیم.» با دیدن این توقیع دلم تنگ شده و ناراحت شدم. به محضر حضرت نوشتم: دستور را شنیده و اطاعت کردم، فقط به خاطر نرفتن به حجّ ناراحتم. بعد توقیع شریف آمد: «دل تنگ نباش، چون سال آینده به حجّ میروی». وقتی که سال بعد رسید، برای رفتن به حجّ اجازه خواستم، جواب نامهام آمد [که اجازه داده بود] بعد نامه دیگری نوشتم که «با محمّد بن عباس رفیق راه هستم، چرا که به دیانت و امانت داری او اطمینان دارم». جواب آمد که «اسدی همسفر خوبی است، اگر او بیاید کس دیگری را به او ترجیح نده». بعد از آن اسدی آمد و من با او هم کجاوه شدم.
4 / 394 - محمّد بن شاذان نیشابوری گفته است: 480 درهم در نزد من فراهم شد، دوست نداشتم که این مبلغ تمام و کمال نباشد، بنابراین بیست درهم از اموال خودم را به
فوزنت من عندی عشرین درهما ودفعتها إلی الأسدیّ ولم أکتب بخبر نقصانها وأنّی أتممتها من مالی فورد الجواب:
«قَدْ وَصَلَتِ الْخَمْسَمِائَة الَّتِی لَکَ فِیها عِشْرُونَ».
ومات الأسدیّ علی ظاهر العدالة لم یتغیّر ولم یطعن علیه فی شهر ربیع الآخر سنة اثنتی عشرة وثلاثمائة.
ومنهم أحمد بن إسحاق وجماعة خرج التوقیع فی مدحهم:
395 - روی أحمد بن إدریس، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن أبی محمّد الرازی قال: کنت وأحمد بن أبی عبد اللّه بالعسکر، فورد علینا رسول من قبل الرجل فقال: أحمد بن إسحاق الأشعری وإبراهیم بن محمّد الهمدانی وأحمد بن حمزة بن الیسع ثقات.
آن اضافه کرده، برای اسدی فرستادم و در نامه ننوشتم که پولها کم بوده و من آن را کامل کردهام. بعد جواب آمد که «پانصد درهمی که بیست درهم آن از اموال تو بود رسید.»
اسدی در ماه ربیع الاخر سال 312 ه.ق با ظاهر عدالت از دنیا رفت، در حالی که حالات و اعتقادات او تغییر نکرد و هیچ کس هم در حقّ او طعن و ذمّی وارد نکرد.
5 / 395 - احمد بن محمّد بن عیسی از ابی محمّد رازی نقل کرده که او گفته است: من همراه احمد بن ابی عبداللّه در عسکر بودم، که فرستادهای از طرف آن مرد - یعنی حضرت مهدی علیهالسلام - آمد و گفت: احمد بن اسحاق اشعری و ابراهیم بن محمّد همدانی و احمد بن حمزة بن یسع، مورد اعتماد هستند.
7 - فصل
فیما ذکر فی بیان عمره علیهالسلام
قد بیّنا بالأخبار الصحیحة بأنّ مولد صاحب الزّمان علیهالسلام کان فی سنة ستّ وخمسین ومائتین وأنّ أباه علیهالسلام مات فی سنة ستّین فکانت له حینئذ أربع سنین فیکون عمره إلی حین خروجه ما یقتضیه الحساب ولا ینافی ذلک الأخبار الّتی رویتمقدار سنّه مختلفة الألفاظ.
396 - نحو ما روی عن أبی جعفر علیهالسلام أنّه قال: لیس صاحب هذا الأمر (من جاز من أربعین)، صاحب هذا الأمر القوی المشمر.
ما قبلاً به واسطه اخبار صحیحه بیان کردیم که میلاد مسعود صاحب الزمان علیهالسلام در سال 256 ه.ق بوده و پدر بزرگوار ایشان در سال 260 از دنیا رفت، پس حضرت در آن زمان چهار ساله بودند.
امّا عمر مبارک حضرت تا زمان خروج و قیام ایشان مقداری است که حساب اقتضا کند، و با اخباری که در مورد سن حضرت وقت ظهور روایت شده [مثل روایاتی که میگوید وقت ظهور مردی حدود چهل ساله است] و لفظا متفاوت است، منافات ندارد. مثل اخباری که در این فصل میآیند.
1 / 396 - از امام باقر علیهالسلام روایت شده است که سن صاحب این امر از چهل سال نمیگذرد، او قوی، نیرومند و جدی خواهد بود.
وما أشبه ذلک من الأخبار الّتی وردت مختلفة الألفاظ متباینة المعانی.
فالوجه فیها: إن صحّت أن نقول إنّه یظهر فی صورة شابّ من أبناء أربعین سنة أو ما جانسه، لا أنّه یکون عمره کذلک لتسلم الأخبار.
397 - ویقوّی ذلک ما رواه أبوعلیّ محمّد بن همام، عن جعفر بن محمّد بن مالک، عن عمر بن طرخان، عن محمّد بن إسماعیل، عن علیّ بن عمر بن علیّ بن الحسین، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام قال: إِنَّ وَلِیَّ اللّهِ یُعَمَّرُ عُمْرَ إِبْراهِیمَ الْخَلِیلِ عِشْرِینَ وَمِائَةَ سَنَةٍ وَیَظْهَرُ فِی صُورَةِ فَتًی مُوَفَّقٍ ابْنِ ثَلاثِینَ سَنَة.
398 - وعنه، عن الحسن بن علیّ العاقولی، عن الحسن بن علیّ بن أبی حمزة، عن أبیه، عن أبی بصیر، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام أنّه قال:
اخبار و روایات زیادی شبیه به این روایت وارد شده که هم الفاظ آنها مختلف است و هم دارای معانی متفاوت هستند.
توضیح خبر: با فرض اینکه روایت صحیح باشد، میگوییم: آن حضرت در صورتو شمایل جوانی حدود چهل ساله ظاهر میشود، نه اینکه ایشان وقت ظهور چهل سال دارد. پس در صورت پذیرش این توجیه، همه اخبار همین معنا را دارند.
این مطلب را خبر ذیل تقویت میکند.
2 / 397 - علی بن عمر بن علی بن حسین از امام صادق علیهالسلام نقل میکند که حضرت فرمودند: ولیّ خدا مثل ابراهیم خلیل علیهالسلام 120 سال عمر میکند و در صورت جوان رشید و تنومند سی سالهای ظاهر میشود.
3 / 398 - ابی بصیر میگوید: امام صادق علیهالسلام فرمودند: اگر قائم خروج کند مردم
لَوْ خَرَجَ الْقائِمُ لَقَدْ أَنْکَرَهُ النّاسُ، یَرْجِعُ إِلَیْهِمْ شابّا مُوَفَّقا، فَلا یَلْبَثُ عَلَیْهِ إلاّ کُلُّ مُؤْمِنٍ أَخَذَ اللّهُ مِیثاقَهُ فِی الذَّرِّ الأَوَّلِ.
399 - وروی فی خبر آخر: أَنَّ فِی صاحِبِ الزَّمانِ علیهالسلام شَبَها مِنْ یُونُسَ رُجُوعُهُ مِنْ غَیْبَتِهِ بِشرخِ الشَّبابِ.
400 - وقد روی عن أبی عبد اللّه علیهالسلام أنّه قال:
ما تُنْکِرُونَ أَنْ یَمُدَّ اللّهُ لِصاحِبِ هذَا الأَمْرِ فِی الْعُمْرِ کَما مَدَّ لِنُوحٍ علیهالسلام فِی الْعُمْرِ.
ولو لم ترد هذه الأخبار أیضا لکان ذلک مقدورا للّه تعالی بلا خلاف بین الأمة، وإنّما
ایشان را انکار میکنند، به دلیل اینکه او در صورت و شمایل جوان رشید و نیرومندی به سمت آنها برمیگردد و ظهور میفرماید. بنابراین فقط مؤمنی در اعتقاد به ولایت و امامت او باقی و ثابت قدم میماند که خداوند متعال در عالم ذر از او عهد و پیمان گرفته باشد.
4 / 399 - در خبر دیگری آمده است: در وجود مبارک صاحب الزمان، شباهتی از یونس پیامبر هست، و آن اینکه از غیبتش به شکل اوّل جوانی بر میگردد.(1)
5 / 400 - از امام صادق علیهالسلام روایت شده است که حضرت فرمودند: اینکه خداوند عمر صاحب این امر را طولانی میفرماید را انکار نکنید، چنانکه خداوند متعال [قبلاً هم] عمر نوح علیهالسلام را طولانی فرمود.(2)
تذکّر: اگر هم این اخبار وارد نمیشد - با فرض نبودن این اخبار - باز هم معلوم است که طولانی کردن عمر شریف حضرت، در حیطه قدرت الهی بوده و برای خداوند متعال مقدور است، و دراین مسأله کوچکترین اختلافی در بین امّت اسلامی نیست،
یخالف فیها أصحاب الطبائع والمنجّمون وأصحاب الشرائع کلّهم علی جواز ذلک.
401 - ویروی النصاری أنّ فیمن تقدّم من عاش سبعمائة سنة وأکثر.
402 - وروی أبوعبیدة معمّر بن المثنی البصری التیمیّ قال: کانت فی غطفان خلّة أشهرتهم بها العرب، کان منهم نصر بن دهمان وکان من سادة غطفان وقادتها حتّی خرف وحناه الکبر وعاش تسعین ومائة سنة، فاعتدل بعد ذلک شابّا وأسودّ شعره، فلا یعرف فی العرب أعجوبة مثلها.
وقد ذکرنا من أخبار المعمّرین قطعة فیها کفایة فلا معنی للتعجّب من ذلک.
وکذلک أصحاب السیر ذکروا أنّ زلیخا امرأة العزیز رجعت شابّة طریّة وتزوّجها یوسف علیهالسلام.
وقصّتها فی ذلک معروفة.
و اصحاب و طرفداران همه شریعتها و ادیان این امر را قبول دارند. فقط طرفداران طبیعت [مادیگراها] و ستارهشناسان با این امر مخالف کردهاند.
6 / 401 - نصارا روایت کردهاند: برخی از گذشتگان آنها هفتصد سال و چه بسا بیشتر هم زندگی کردهاند.
7 / 402 - روایت شده که ابو عبیده معمر بن مثنی بصری تیمیّ گفته است: در طایفه غطفان خصلتی بود که در بین عرب موجب شهرت آنها شده بود، در بین این طایفه نصر بن دهمان بود که بزرگ و شریف غطفان به حساب میآمد، 190 سال زندگی کرد و پیر و خمیده شده بود، امّا بعد از این مدّت جوان شده و موهایش سیاه شد، و در عرب اعجوبهای مثل او شناخته نشده است.
ما قبلاً اخبار تعدادی از معمرین را یاد آور شدیم که کفایت میکند، بنابراین در مسأله طول عمر، تعجب کردن معنا ندارد. علاوه بر این علمای تاریخ گفتهاند که زلیخا عزیز مصر پس از پیری جوان شد و یوسف علیهالسلام با او ازدواج کرد و ماجرای او معروف است.(1)
1) . قصه ازدواج یوسف و زلیخا را مورخانی نظیر طبری در تاریخ و تفسیرش، مسعودی در مروج الذهب و ابن اثیر در کامل و ابن کثیر در قصص انبیا ذکر کردهاند.
وأمّا ما روی من الأخبار الّتی تتضمّن أنّ صاحب الزّمان یموت، ثمّ یعیش أو یقتل، ثمّ یعیش نحو ما رواه:
403 - الفضل بن شاذان، عن موسی بن سعدان، عن عبد اللّه بن قاسم الحضرمی، عن أبی سعید الخراسانیّ قال: قلت لأبی عبد اللّه علیهالسلام:
لأَِیِّ
شَیْءٍ سُمِّیَ الْقائِمُ؟ قالَ: لأَِنَّهُ یَقُومُ بَعْدَ ما یَمُوتُ، إِنَّهُ یَقُومُ بِأَمْرٍ عَظِیمٍ، یَقُومُ بِأَمْرِ اللّهِ سُبْحانَهُ.
404 - وروی محمّد بن عبد اللّه بن جعفر الحمیری، عن أبیه، عن یعقوب بن یزید، عن علیّ بن الحکم، عن حمّاد بن عثمان، عن أبی بصیر قال: سمعت أباجعفر علیهالسلام یقول:
مَثَلُ أَمْرِنا فِی کِتابِ اللّهِ مَثَلُ صاحِبِ الْحِمارِ، أَماتَهُ اللّهُ مِائَةَ عامٍ، ثُمَّ بَعَثَهُ.
405 - وعنه عن أبیه، عن جعفر بن محمّد الکوفی، عن إسحاق بن محمّد، عن القاسم بن الربیع، عن علیّ بن خطاب، عن مؤذّن مسجد الأحمر قال: سألت أباعبد اللّه علیهالسلام هل فی کتاب اللّه مثل للقائم علیهالسلام؟
1 / 403 - ابی سعید خراسانی میگوید: به محضر امام صاق علیهالسلام عرض کردم: به چه دلیل حضرت صاحب علیهالسلام قائم نامیده شده است؟ حضرت فرمودند: برای اینکه ایشان پس از آن که میمیرد، به امر خداوند متعال قیام خواهد کرد، و به کار بسیار بزرگی اقدام میکند.
2 / 404 - ابی بصیر میگوید که از امام باقر علیهالسلام شنیدم که میفرمودند: مثل ما در کتاب خداوند - قرآن کریم - مثل صاحب حمار است که خداوند او را یکصد سال میراند و سپس او را زنده کرد.(1)
3 / 405 - علی بن خطّاب از مؤذن مسجد احمر روایت کرده که او گفته است: از امام صادق علیهالسلام پرسیدم: آیا در کتاب خدا مثلی برای قائم علیهالسلام هست؟ حضرت فرمودند: بله
1) . صاحب حمار حضرت عزیر است، وی از انبیا است که قصه او در آیه 259 سوره مبارکه بقره آمده است.
فَقالَ: نَعَمْ آیَةُ صاحِبِ الْحِمارِ أَماتَهُ اللّهُ (مِائَةَ عامٍ)، ثُمَّ بَعَثَهُ.
406 - وروی الفضل بن شاذان، عن ابن أبی نجران، عن محمّد بن الفضیل، عن حماد بن عبد الکریم قال: قال أبوعبد اللّه علیهالسلام:
إِنَّ الْقائِم علیهالسلام إِذا قامَ قالَ النّاسُ: أَنّی یَکُونُ هذا وَقَدْ بُلِیَتْ عِظامُهُ مُنْذ دَهْرٍ طَوِیلٍ.
فالوجه فی هذه الأخبار وما شاکلها أن نقول: یموت ذکره، ویعتقد أکثر النّاس أنّه بلی عظامه، ثمّ یظهره اللّه کما أظهر صاحب الحمار بعد موته الحقیقیّ.
وهذا وجه قریب فی تأویل هذه الأخبار علی أنّه لا یرجع بأخبار آحاد لا توجب علما عمّا دلّت العقول علیه وساق الإعتبار الصحیح إلیه وعضده الأخبار المتواترة الّتی قدمناها
مثل او مانند صاحب حمار است که خداوند او را یکصد سال میراند و سپس زنده نمود.
4 / 406 - حماد بن عبدالکریم میگوید که امام صادق علیهالسلام فرمودند: زمانی که قائم علیهالسلامقیام کند، مردم میگویند از کجا قیام کرده، در حالی که مدّت بسیار طولانی است که استخوانهایش هم پوسیده است.
توجیه این اخبار و نظایر آن این است که میگوییم: مقصود از موت در این اخبار، از بین رفتن ذکر و یاد اوست، نه مردن و فوت ایشان، چون بیشتر مردم معتقد میشوند که او از دنیا رفته و استخوانهایش هم پوسیده است. امّا بعدا خداوند او را ظاهر میکند، درست مثل ظاهر کردن صاحب حمار که خداوند پس از اینکه او حقیقتا از دنیا رفته بود، زندهاش فرمود.
این توجیه در تأویل اخبار دور نیست، بلکه نزدیک است. علاوه براینکه همگی خبر واحد هستند و موجب علم نمیشوند، پس به سبب آنها، از اعتقادی که عقلها به آن دلالت کرده، و اعتبار صحیح ما را به سوی آن کشیده و به اخبار متواتره هم که قبلاً ذکر کردیم
بل الواجب التوقّف فی هذه والتمسّک بما هو معلوم وإنّما تأوّلناها بعد تسلیم صحّتها علی ما یفعل فی نظائرها ویعارض هذه الأخبار ما ینافیها.
407 - روی الفضل بن شاذان، عن عبد اللّه بن جبلة، عن سلمة بن جناح الجعفی، عن حازم بن حبیب قال: قال [لی]: أبوعبد اللّه علیهالسلام:
یا حازِمُ إِنَّ لِصاحِبِ هذَا الْأَمْرِ غَیْبَتَیْنِ یَظْهَرُ فِی الثّانِیَةَ، إِنْ جاءَکَ مَنْ یَقُولُ: إِنَّهُ نَفَضَ یَدَهُ مِنْ تُرابِ قَبْرِهِ فَلا تُصَدِّقْهُ.
408 - وروی محمّد بن عبد اللّه الحمیریّ، عن أبیه، عن محمّد بن عیسی، عن سلیمان بن داود المنقریّ، عن أبی بصیر قال: سمعت أباجعفر علیهالسلام یقول:
فِی صاحِبِ هذَا الْأَمْرِ [أَرْبَعُ] سُنَنٌ مِنْ أَرْبَعَةِ أَنْبِیاء؛ سُنَّةٌ مِنْ مُوسی علیهالسلام وَسُنَّةٌ مِنْ عِیسی علیهالسلام
وَسُنَّةٌ مِنْ یُوسُفَ علیهالسلام وَسُنَّةٌ مِنْ مُحَمَّدٍ صلیاللهعلیهوآله؛ فَأَمّا سُنَّةٌ مِنْ مُوسی علیهالسلام فَخائِفٌ یَتَرَقَّبُ وَأَمّا سُنَّةٌ
قوت گرفته، نمیتوان عدول کرد. بلکه لازم است که در این اخبار توقف کرده، به اعتقادی که برای ما معلوم شده تمسک کنیم و حال آن که تأویل آنها بعد از آن است که صحّت آنها را قبول کنیم؛ چنان که در تأویل نظایر آنها عادت همین است. علاوه بر این روایاتی است که با این اخبار منافات داشته و با آنها معارضه میکنند؛ ازجمله روایات زیر:
5 / 407 - حازم بن حبیب میگوید: امام صادق علیهالسلام به من فرمودند: ای حازم! برای صاحب این امر دو غیبت هست که در غیبت دوم ظاهر میشوند، اگر کسی آمد و به تو گفت: من دست در خاک قبر او داشتهام [که کنایه از موت حضرت باشد] او را تصدیق نکن.
6 / 408 - ابی بصیر میگوید: از امام باقر علیهالسلام شنیدم که میفرمودند: در وجود صاحب این امر چهار سنّت از سنّتهای انبیا وجود دارد: سنتی از موسی علیهالسلام، وسنتی از عیسی علیهالسلام، وسنتی از یوسف علیهالسلام، و سنتی از محمّد صلیاللهعلیهوآله و امّا سنّت و ویژگی موسی علیهالسلام این است که او ترسیده و منتظر است و امّا سنّت و ویژگی یوسف علیهالسلام عبارت است از
مِنْ یُوسُفَ علیهالسلام فَالْغَیْبَةُ وَأَمّا سُنّةٌ مِنْ عِیسی علیهالسلام فَیُقالُ: ماتَ وَلَمْ یَمُتْ وَأَمّا سُنَّةٌ مِنْ مُحَمَّدٍ صلیاللهعلیهوآله فَالسَّیْفُ.
409 - وروی الفضل بن شاذان، عن أحمد بن عیسی العلویّ، عن أبیه، عن جدّه قال: قال أمیر المؤمنین علیهالسلام:
صاحِبُ هذَا الْأَمْرِ مِنْ وُلْدِی (الَّذِی) یُقالُ: ماتَ، قُتِلَ لا بَلْ هَلَکَ لا بَلْ بِأَیٍ وادٍ سَلَکَ.
و أمّا وقت خروجه علیهالسلام فلیس بمعلوم لنا علی وجه التفصیل، بل هو مغیّب عنّا إلی أن یأذن اللّه بالفرج.
410 - کما روی عن النبیّ صلیاللهعلیهوآله [أنّه قال:] لَوْ لَمْ یَبْقِ مِنَ الدُّنْیا إِلاّ یَوْمٌ واحِدٌ لَطَوَّلَ اللّهُ ذلِکَ الْیَوْمَ حَتّی یَخْرُجَ رَجُلٌ مِنْ وُلْدِی فَیَمْلأَُ الأَرْضَ عَدْلاً وَقِسْطا کَما مُلِئَتْ ظُلْما وَجَوْرا.
غیبت و پنهان شدن، و امّا سنّت و ویژگی عیسی علیهالسلام این است که گفته میشود او مرده است درحالتی که نمرده و زندهمیباشد، و امّا سنتیکه از محمّد صلیاللهعلیهوآله است، قیام به وسیله شمشیر است.
7 / 409 - احمد بن عیسی علوی، از پدرش، از جدش نقلکرده که گفت: امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمودند: صاحب این امر از فرزندان من است که در بارهاش گفته میشود: مرده، یا کشته شده، یا نه بلکه به هلاکت رسیده، یا اینکه معلوم نیست به سمت کدامین سرزمین رفته است.(1)
وقت خروج حضرت حجّت علیهالسلام به طور مشخص و به صورت تفصیلی برای ما معلوم نیست، بلکه ایشان از ما غایب است، تا زمانی که خداوند به ایشان اجازه فرج بدهند.
1 / 410 - از وجود مبارک رسول خدا صلیاللهعلیهوآله روایت شده است که حضرت فرمودند: اگر از عمر دنیا فقط یک روز باقی بماند، خداوند تبارک و تعالی همان روز را آنقدر طولانی میکند، تا اینکه مردی از فرزندان من قیام کرده و زمین را همچنان که پر از ظلم و تبعیض شده، مملو از عدل و قسط میکند.
1) . این بیان کنایه از این معناست که مردم در مورد حضرت دچار حیرت و سرگردانی خواهند شد.
411 - وأخبرنی الحسین بن عبید اللّه، عن أبی جعفر محمّد بن سفیان البزوفریّ، عن علیّ بن محمّد، عن الفضل بن شاذان، عن أحمد بن محمّد وعبیس بن هشام، عن کرام، عن الفضیل قال: سألت أباجعفر علیهالسلام:
هَلْ لِهذَا الأَمْرِ وَقْتٌ؟ فَقالَ: کَذِبَ الْوَقّاتُونَ، کَذِبَ الْوَقّاتُونَ، کَذِبَ الْوَقّاتُونَ.
412 - الفضل بن شاذان، عن الحسین بن یزید الصحاف، عن منذر الجوّاز، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام قال:
کَذِبَ الْمُوَقِّتوُنَ، ما وَقَّتنا فِیما مَضی وَلا نُوَقِّتُ فِیما یَسْتَقْبِلُ.
413 - وبهذا الإسناد عن عبد الرحمن بن کثیر قال: کنت عند أبی عبد اللّه علیهالسلام إذ دخل علیه مهزم
2 / 411 - عُبیس بن هشام، از کرام[عبدالکریم بن عمرو خثعمی] از فضیل(1)
نقل کرده که گفت: از امام باقر علیهالسلام سؤال کردم که آیا برای این امر [ظهور حضرت] وقتی هست؟ حضرت فرمودند: کسانی که وقت آن رامعیّن کنند دروغگو هستند. کسانی که وقت آن را معیّن کنند دروغگو هستند. کسانی که وقت آن رامعیّن کنند دروغگو هستند.
3 / 412 - منذر جوّاز از امام صادق علیهالسلام نقل میکند که حضرت فرمودند: وقت گذاران دروغ گفتهاند، ما در گذشته وقتی تعیین نکردهایم و در آینده هم وقت نمیگذاریم.
3 / 413 - عبد الرحمن بن کثیر گفته است: در محضر ابی عبداللّه علیهالسلام بودم که مهزم
1) . فضیل بن یسار از اصحاب عالی مقام امام باقر و امام صادق علیهماالسلام است که در مدح او روایاتی وارد شده است؛ از جمله شیخ صدوق رحمهالله در صفحه 32 از مشیخه فقیه نقل میکند که ربعی بن عبداللّه از کسی که پیکر پاک فضیل را غسل داده بود نقل میکند که گفت: وقتی من فضیل را غسل میدادم، دست او از من سبقت گرفته، عورتش را میپوشاند. با دیدن این حادثه به محضر امام صادق علیهالسلام رسیدم و ماجرا را به عرض ایشان رساندم. حضرت فرموند: «رحم اللّه الفضیل بن یسار هو منّا اهل البیت؛ خدا فضیل بن یسیار را رحمت کند، او از ما اهل بیت بود.»؛ رجوع شود به معجم رجال الحدیث آیت اللّه خویی، ج 13، ص 362 تا 368.
الأسدی فقال: أخبرنی جعلت فداک متی هذا الأمر الّذی تنتظرونه؟ فقد طال، فقال: یا مَهْزَمُ کَذِبَ الْوَقّاتُونَ وَهَلَکَ الْمُسْتَعْجِلُونَ وَنَجا الْمُسَلِّمُونَ وَ إِلَیْنا یَصِیرُونَ.
414 - الفضل بن شاذان، عن ابن أبی نجران، عن صفوان بن یحیی، عن أبی أیّوب الخزّاز، عن محمّد بن مسلم، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام قال: مَنْ وَقَّتَ لَکَ مِنَ النّاسِ شَیْئا فَلا تَهابَنَّ أَنْ تُکَذِّبَهُ، فَلَسْنا نُوَقِّتُ لأَِحَدٍ وَقْتا.
415 - الفضل بن شاذان، عن عمر بن مسلم البجلی، عن محمّد بن سنان، عن أبی الجارود، عن محمّد بن بشر الهمدانی، عن محمّد بن الحنفیة - فی حدیث اختصرنا منه موضع الحاجة - أنّه قال:
إِنَّ لِبَنِی فُلانٍ مُلْکا مُؤَجّلاً حَتّی إِذا أمَنُوا وَاطْمَأَنُّوا وَظَنُّوا أَنَّ مُلْکَهُمْ لا یَزُولُ صِیحَ فِیهِمْ
اسدی وارد شد و به حضرت عرض کرد: جانم به فدای شما! به من خبر بدهید که وقت آن امری که ما منتظر آن هستیم چه زمانی خواهد بود؟ انتظار ما طول کشید. حضرت به ایشان فرمودند: ای مهزم! کسانی که زمان آن را معیّن کردهاند دروغ گفتند، و کسانی که عجله کردند هلاک و نابود شدند، امّا کسانی که تسلیم [اراده خداوند] هستند، نجاتیافتند و به سوی ما باز میگردند.
5 / 414 - محمّد بن مسلم از امام صادق علیهالسلام نقل میکند که حضرت فرمودند: هر کسی از مردم که برای تو وقت [ظهور] را معیّن کرد، از تکذیب کردن او نترس. پس ما برای احدی وقت ظهور را تعیین نمیکنیم.
6 / 415 - محمّد بن بشر همدانی حدیثی را از محمّد بن حنفیه نقل میکند که ما آن را به اندازهای که مورد نیاز بوده، مختصر کردهایم و آن اینکه ایشان میگوید: برای فلانها [بنی امیه یا بنی عباس] حکومت زودگذر و موقتی خواهد بود، تا سرانجام احساس امنیت کرده و با اطمینان خیال میکنند که سطلنت آنها از بین نمیرود؛ امّا ناگهان به
صَیْحَةٌ، فَلَمْ یَبْقِ لَهُمْ راعٍ یَجْمَعُهُم وَلا واعٍ یَسْمَعُهُمْ وَذلِکَ قَوْلُ اللّهِ - عزّوجلّ - «حَتّی إِذا أَخَذَتِ الأَرْضُ زُخْرُفَها وَ ازَّیَّنَتْ وَ ظَنَّ أَهْلُها أَنَّهُمْ قادِرُونَ عَلَیْها أَتاها أَمْرُنا لَیْلاً أَوْ نَهارا فَجَعَلْناها حَصِیدا کَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالأَمْسِ کَذلِکَ نُفَصِّلُ الآیاتِ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ».
قُلْتُ: جُعِلْتُ فِداکَ هَلْ لِذلِکَ وَقْتٌ؟
قالَ: لا، لِأَنَّ عِلْمَ اللّهِ غَلَبَ عِلْمَ الْمُوَقِّتِینَ إِنَّ اللّهَ تَعالی وَعَدَ مُوسی ثَلاثِینَ لَیْلَةً وَأَتَمَّها بِعَشْرٍ لَمْ یَعْلَمْها مُوسی وَلَمْ یَعْلَمْها بَنُو إِسْرائِیلَ، فَلَمّا جاوَزَ الْوَقْتُ قالُوا: غَرَّنا مُوسی، فَعَبَدُوا الْعِجْلَ وَلکِنْ إِذا کَثُرَتِ الْحاجَةُ وَالْفاقَةُ فِی النّاسِ وَأَنْکَرَ بَعْضُهُمْ بَعْضا، فَعِنْدَ ذلِکَ تَوَقَّعُوا أَمْرَ اللّهِ صَباحا وَمَساءً.
عذاب بزرگ خداوندی گرفتار میشوند، نه بزرگی برای آنها میماند که جمعیتشان را جمع کند و نه نگهبان و دعوت کنندهای که صدایش را به گوش آنها برساند و این قول خداوند عزّوجل است که میفرماید: «تا آن که زمین [از آن گیاهان] زینت بگرفت و اهل زمین گمان کردند که بر استفاده از آن همه نباتات توانا هستند [ناگهان] فرمان [ویرانی] ما شبی یا روزی آمد، پس آن را چنان درو کردیم که گویی دیروز هیچ گیاهی وجود نداشته است، ما این گونه آیات خود را برای اندیشمندان تشریح میکنیم.»(1)
عرض کردم: جانم به فدای شما! آیا برای این امر وقت مشخصی هست؟
حضرت فرمودند: خیر، برای اینکه علم خدا بر علم کسانی که وقتگذاری میکنند غلبه دارد. خداوند تبارک وتعالی به موسی وعده سی شب را داد، ولی آن را با ده شب دیگر تمام کرد [و چهل شب شد] و این امر را موسی نمیدانست، بنی اسرائیل هم از آن بیاطلاع بودند، پس وقتی زمان سی شب که وعده شده بود گذشت، گفتند: موسی ما را فریب داده است و در گوساله پرستی عجله کردند، ولکن زمانی که نیاز وتهیدستی در میان مردم زیاد شد و گروهی از آنها عده دیگری را انکار کردند، در آن موقع است که صبح و شب توقع دارند امر خداوند محقق شود.
1) . سوره یونس / آیه 24.
وأمّا ما روی من الأخبار الّتی تنافی ذلک فی الظاهر مثل ما رواه:
416 - الفضل بن شاذان، عن محمّد بن علیّ، عن سعدان بن مسلم، عن أبی بصیر قال: قلت له: أ لهذا الأمر أمد نریح إلیه أبداننا وننتهی إلیه؟ قال: بلی ولکنّکم أذعتم فزاد اللّه فیه.
417 - وعنه، عن الحسن بن محبوب، عن أبی حمزة الثمالی قال: قلت لأبی جعفر علیهالسلام:
إنّ علیّا علیهالسلام کان یقول: «إِلَی السَّبْعِینَ بَلاءٌ» وکان یقول: «بَعْدَ الْبَلاءِ رَخاءٌ» وقد مضت السبعون ولم نر رخاء! فقال أبوجعفر علیهالسلام:
یا ثابِتُ إِنَّ اللّهَ تَعالی کَانَ وَقَّتَ هذَا الْأَمْرِ فِی السَّبْعِینَ، فَلَمّا قُتِلَ الْحُسَیْنُ علیهالسلام اشْتَدَّ غَضَبُ اللّهِ
7 / 416 - ابو بصیر میگوید: به حضرت(1)
عرض کردم که آیا برای امر فرج، مدّت و زمانی هست که جان ما به آن راحت شده و به آن دل خوش باشیم؟ حضرت فرمودند: بله، وقتی دارد، لکن شما آن را افشا کردید و خداوند هم مدتش را اضافه کرد.
8 / 417 - ابو حمزه ثمالی میگوید: به محضر مبارک امام باقر علیهالسلام عرض کردم: علی علیهالسلام میفرمودند: «تا هفتاد سال به بلا مبتلا میشوند» و باز میفرمودند: «پس از بلا، رخا و آسایش است»، هفتاد سال گذشت ولی ما آسایش و راحتی را ندیدیم.
امام باقر علیهالسلام به من فرمودند: ای ثابت!(2)
خداوند متعال مدّت این امر را هفتاد سال قرار داد، ولی زمانی که حسین علیهالسلام کشته شد، غضب خداوند بر اهل زمین شدت گرفت و آن امر را [که راحتی پس از بلاست] یکصد و چهل سال به تأخیر انداخت، و ما این
1) . ابابصیر از بزرگان حدیث شیعه است که فقط از امام معصوم علیهالسلام روایت میکند. ایشان از اصحاب امام باقر و امام صادق علیهماالسلام میباشد بنابراین، این روایت میتواند از هر کدام از آن دو امام همام علیهماالسلام باشد.
2) . نام ابی حمزه، ثابت بن دینار است. ایشان از اصحاب امام سجاد و امام باقر علیهماالسلام است و امام صادق علیهالسلام را هم درک کرده است.
عَلی أَهْلِ الأَرْضِ فَأَخَّرَهُ إِلی أَرْبَعِینَ وَمِائَةَ سَنَةٍ، فَحَدَّثْناکُمْ فَأَذَعْتُمُ الْحَدِیثَ وَکَشَفْتُمْ قِناعَ السِّرِّ فَأَخَّرَهُ اللّهُ وَلَمْ یَجْعَلْ لَهُ بَعْدَ ذلِکَ عِنْدَنا وَقْتا «ویَمْحُوا اللّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ».
قال أبو حمزة: و قلت ذلک لأبی عبد اللّه علیهالسلام: فقال: قَدْ کانَ ذاکَ.
418 - وروی الفضل، عن محمّد بن إسماعیل، عن محمّد بن سنان، عن أبی یحیی التمتام السلمی، عن عثمان النواء قال: سمعت أباعبد اللّه علیهالسلامیقول:
کانَ هذَا الْأَمْرُ فِیَّ فَأَخَّرَهُ اللّهُ وَیَفْعَلُ بَعْدُ فِی ذُرِّیَتِی ما یَشاءُ.
فالوجه فی هذه الأخبار أن نقول - إن صحّت - إنّه لا یمتنع أن یکون اللّه تعالی قد وقّت هذا
مطلب را به شما گفتیم و شما هم آن را افشا کرده و روانداز آن راز را برداشتید، خداوند متعال آن را بازهم به تأخیر انداخت و بعد از آن دیگر وقتی برای آن نزد ما قرار نداد و «خداوند آنچه را که بخواهد از میان میبرد و آنچه را که بخواهد باقی میگذارد و تمام این حوادث در کتاب نزد خداست».
ابوحمزه میگوید: این روایت را برای وجود مبارک امام صادق علیهالسلام عرض کردم، حضرت فرمودند: همین طور است.
9 / 418 - ابی یحیی تمتام سلمی از عثمان نوا نقل میکند که گفته است: از امام صادق علیهالسلام شنیدم که میفرمودند: امر ظهور دولت آل محمّد در وجود من مقدر شده بود، پس خداوند آن را به تأخیر انداخت و پس از من در مورد ذریه من به هر نحوی که بخواهد عمل میکند.
توضیح این اخبار این است که میگوییم: برفرض اینکه اخبار صحیح باشند، این مسأله مانع نمیشود که خداوند تبارک وتعالی در یکی از همان زمانهایی را که ذکر
الأمر فی الأوقات الّتی ذکرت، فلمّا تجدّد ما تجدّد تغیّرت المصلحة واقتضّت تأخیره إلی وقت آخر وکذلک فیما بعد ویکون الوقت الأوّل، وکلّ وقت یجوز أن یؤخّر مشروطا، بأن لا یتجدّد ما یقتضی المصلحة تأخیره إلی أن یجیء الوقت الّذی لا یغیّره شیء فیکون محتوما.
وعلی هذا یتأوّل ما روی فی تأخیر الأعمار عن أوقاتها والزیادة فیها عند الدعاء [والصدقات] وصلة الأرحام وما روی فی تنقیص الأعمار عن أوقاتها إلی ما قبله عند فعل الظلم وقطع الرحم وغیر ذلک وهو تعالی وإن کان عالما بالأمرین، فلا یمتنع أن یکون أحدهما معلوما بشرط والآخر بلا شرط وهذه الجملة لا خلاف فیها بین أهل العدل.
کرده، معیّن فرموده باشد. پس اگر اوضاع و احوال تغییر کرد، مصلحت نیز تغییر میکند و آن وقت معین به زمان دیگری موکول میشود. مسلما در زمانهای بعدی هم همین مسأله جاری است و توضیح بر همین اساس است. بنابراین نه فقط وقت معیّن شده اوّلی، بلکه هر وقت دیگری هم میتواند تحت شرایطی به تأخیر بیفتد تا اینکه آنچه که موجب تأخیر در ظهور است تکرار نشود و تا اینکه زمانی فرا برسد که هیچ چیز آن تغییر نکرده و حتمی باشد.
روایاتی که در باب به تأخیر افتادن عمرها و مرگها از زمان خودش، وزیاد شدن عمرها در اثر دعا و صدقه و صله رحم، و نیز آنچه را که در باب کم شدن عمر و جلو افتادن مرگها در اثر ظلم کردن و قطع رحم و اعمال دیگر وارد شده، براساس همین تأویل و تفسیر است و خداوند متعال اگر چه به هر دوی اینها عالم است، لکن ممکن است یکی از آنها معلوم مشروط [غیر حتمی] بوده و دیگری معلوم بدون شرط [حتمی] باشد.(1)
و در این مسأله هیچ اختلافی بین عدلیه [امامیه و متعزله] نیست.
1) . اشاره به قضا و قدر حتمی و غیر حتمی است.
وعلی هذا یتأوّل أیضا ما روی من أخبارنا المتضمّنة للفظ البداء ویبیّن أنّ معناها النسخ علی ما یریده جمیع أهل العدل فیما یجوز فیه النسخ أو تغیّر شروطها إن کان طریقها الخبر عن الکائنات، لأنّ البداء فی اللغة هو الظهور، فلا یمتنع أن یظهر لنا من أفعال اللّه تعالی ما کنّا نظنّ خلافه، أو نعلم ولا نعلم شرطه.
419 - فمن ذلک ما رواه محمّد بن جعفر الأسدی رحمهالله، عن علیّ بن إبراهیم، عن الریان بن الصلت قال: سمعت اباالحسن الرضا علیهالسلام یقول: ما بَعَثَ اللّهُ نَبِیّا إلاّ بِتَحْرِیمِ الْخَمْرِ وَأَنْ یُقِرَّ للّهِِ بِالْبِداءِ «إِنَّ اللّهَ یَفْعَلُ ما یَشاءُ» وَأَنْ یَکُونَ فِی تُراثِهِ الکُنْدُرْ.
420 - وروی سعد بن عبد اللّه، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن أحمد بن محمّد بن أبی نصر،
اخباری هم که در ضمن آنها لفظ و کلمه «بدا» آمده است بنابر همین تأویل و تفسیر است و روشن است که معنای بدا، نسخ در چیزی است که نسخ و تغییرش جایز و ممکن باشد، و یا اینکه شروط آن تغییر کرده است، در صورتی که طریق آن، خبر دادن از تکوینیات باشد، به جهت اینکه بدا در لغت عبارت از ظهور است، پس ممکن است فعلی از افعال خداوند بر ما ظاهر شود که ما خلاف آن را تصور میکردیم، و یا اینکه به آن عالم بوده امّا شرایط آن را نمیدانیم و از همین قبیل اخبار است روایت زیر:
10 / 419 - ریان بن صلت میگوید: از امام رضا علیهالسلام شنیدم که میفرمودند: خداوند متعال مبعوث نفرمودند پیامبری را مگر با حکم تحریم خمر و اینکه به بداء برای خداوند متعال اقرارکند که «او هر کاری را بخواهد انجام میدهد»(1)و اینکه در میراث او کندر باشد.
11 / 420 - احمد بن محمّد بن ابی نصر، از ابی الحسن امام رضا علیهالسلام نقل میکند که
1) . سوره حجّ / آیه 18.
عن أبی الحسن الرضا علیهالسلام قال: [قال] علیّ بن الحسین وعلیّ بن أبی طالب قبله ومحمّد بن علیّ و جعفر بن محمّد علیهمالسلام:
کَیْفَ لَنا بِالْحَدِیثِ مَعَ هذِهِ الآیةِ «یَمْحُوا اللّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ».
فَأَمّا مَنْ قالَ: بِأَنَّ اللّهَ تَعالی لا یَعْلَمُ بِشَیْءٍ إِلاّ بَعْدَ کَوْنِهِ فَقَدْ کَفَرَ وَخَرَجَ عَنِ التَّوحِیدِ.
421 - وقد روی سعد بن عبد اللّه عن أبی هاشم الجعفری قال: سأل محمّد بن صالحالأرمنیّ أبامحمّد العسکریّ عن قول اللّه - عزّوجلّ -: «یَمْحُوا اللّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ».
فَقالَ أَبُو مُحَمَّدٍ: وَ هَلْ یَمْحُو إِلاّ ما کانَ وَ یُثْبِتْ إِلاّ ما لَمْ یَکُنْ، فَقُلْتُ فی نَفْسِی هذا خِلافُ ما
حضرت فرمودند: علی بن الحسین، امام زین العابدین و پیش از ایشان امیرالمؤمنین و امام باقر و امام صادق علیهمالسلام میفرمودند: با توجّه به آیه مبارکه «خداوند هر چیزی را بخواهد محو میکند و آنچه را که بخواهد ثابت نگه میدارد و ام الکتاب در نزد اوست»(1)
چگونه میتوانیم از آینده خبر دهیم.
و امّا کسی که میگوید: خداوند فقط بعد از وجود اشیا به آنها علم دارد نه قبل از وجودشان، این شخص کافر شده و از توحید خارج است.
12 / 421 - محمدبن صالح ارمنی در مورد آیه شریفه «خداوند هر چیزی را بخواهد محو میکند و آنچه را که بخواهد ثابت نگه میدارد و ام الکتاب در نزد اوست»(2)
از وجود مبارک حضرت امام حسن عسکری علیهالسلام سؤال کرد. امام علیهالسلام فرمودند: آیا غیر از این است که آنچه را که بوده محو فرموده و آنچه را که نبوده اثبات میکند؟ محمّد بن صالح ارمنی میگوید: با خودم گفتم این که امام فرمودند، با آنچه که هشام بن حکم
یَقُولُ هِشامُ بْنُ الحِکَم: إنّه لا یَعْلَمُ الشّیءَ حَتّی یَکُونُ؟ فَنَظَرَ إِلَیَّ أَبُومُحَمَّدٍ علیهالسلام فَقالَ: تَعالَی الْجَبّارُ الْعالِمُ بِالأَشْیاءِ قَبْلَ کَوْنِها. والحدیث مختصر.
422 - الفضل بن شاذان، عن محمّد بن علیّ، عن سعدان بن مسلم، عن أبی بصیر قال: قلت له: أ لهذا الأمر أمد نریح أبداننا وننتهی إلیه؟
قالَ: بَلی وَلکِنَّکُمْ أَذَعْتُمْ فَزادَ اللّهُ فِیهِ.
والوجه فی هذه الأخبار ما قدّمنا ذکره من تغیّر المصلحة فیه واقتضائها تأخیر الأمر إلی وقت آخر علی ما بیّناه دون ظهور الأمر له تعالی، فأنّا لا نقول به ولا نجوّزه، تعالی اللّه عن ذلک علوّا کبیرا.
میگوید که خداوند به اشیا آگاهی ندارد، مگر زمانی که به وجود آمده باشد، مخالف است. ابو محمّد امام حسن عسکری علیهالسلام متوجّه من شده و فرمودند: خداوندِ بلند مرتبه جبار، پیش از پیدایش اشیا به آنها آگاه است. البته حدیث مختصر وکوتاه شده است.
13 / 422 - ابی بصیر میگوید که به حضرت [امام صادق یا امام باقر علیهماالسلام] عرض کردم: آیا برای این امر [یعنی ظهور و قیام حضرت] وقت معینی هست که با دانستن آن جانهایمان راحت شده و به آن دل خوش باشیم؟ حضرت فرمودند: بله، وقتی معیّن دارد، امّا شما آن را افشا کردید و خداوند مدتش را اضافه فرمود.(1)
وجه این اخبار همان است که قبلاً بیان کردیم و آن عبارت است از اینکه مصلحت در آن امر تغییر کرده، و تا زمان دیگر موجب تأخیر شده است، ولی معنای آن این نیست که امر و مصلحت آن اکنون برای خداوند آشکار شده، ما این حرف را نمیزنیم و آن را صحیح نمیدانیم چه اینکه ذات اقدس الهی از این توصیفات، بالاتر و بزرگتر است.(2)
فإن قیل: هذا یؤدّی إلی أن لا نثق بشیء من أخبار اللّه تعالی.
قلنا: الأخبار علی ضربین:
ضرب لا یجوز فیه التغیّر فی مخبراته، فإنّا نقطع علیها لعلمنا بأنّه لا یجوز أن یتغیّر المخبر فی نفسه، کالأخبار عن صفات اللّه تعالی وعن الکائنات فیما مضی وکالأخبار بأنّه یثیب المؤمنین.
والضرب الآخر هو ما یجوز تغیّره فی نفسه لتغیّر المصلحة عند تغیّر شروطه، فأنّا نجوّز جمیع ذلک، کالأخبار عن الحوادث فی المستقبل إلاّ أن یرد الخبر علی وجه یعلم أنّ مخبره لا یتغیّر، فحینئذ نقطع بکونه ولأجل ذلک قرن الحتم بکثیر من المخبرات، فأعلمنا أنّه ممّا لا یتغیّر أصلاً، فعند ذلک نقطع به.
اشکال: این اعتقاد شما منجر میشود به اینکه ما به اخبار خداوند متعال اعتماد نکنیم.
پاسخ: اخبار دو دسته هستند:
دسته اوّل: اخباری هستند که هیچ گونه تغییری نمیکنند؛ چرا که ما بر عدم تغییر آنها اعتقاد و یقین داریم، و میدانیم که تغییر این اخبار فی نفسه ممکن نیست، مثل خبرهایی که از صفات خداوند و کائنات واتفاقات گذشته داده شده است و همچنین اخباری که میگویند، خداوند به مؤمنین در قبال عملشان ثواب میدهد.
دسته دوم: اخباری است که فی نفسه تغییر در مورد آنها ممکن است، به دلیل اینکه با تغییر شرایط آنها، مصلحت آنها هم فی نفسه تغییر میکند و ما این تغییر را ممکن میدانیم؛ مثل اخباری که از حوادث آینده آمده است؛ مگر خبری که ما بدانیم مورد و موضوع آن تغییر نمیکند، پس در این حالت به وقوع آن خبر یقین داریم و به همین جهت بسیاری از موارد که خبر از آنها دادهاند قرین حتمیت شدهاند، بنابراین ما میفهمیم که این اخبار از مواردی است که به هیچ وجه تغییر نمیکند، و دراین موقع قطع و یقین به آن پیدا میکنیم.
(ذکر طرف من العلامات الکائنة قبل خروجه علیهالسلام)
423 - أخبرنی الحسین بن عبید اللّه، عن أبی جعفر محمّد بن سفیان البزوفری، عن أحمد بن إدریس، عن علیّ بن محمّد بن قتیبة، عن الفضل بن شاذان النیشابوریّ، عن إسماعیل بن الصباح قال: سمعت شیخا یذکره عن سیف بن عمیرة قال: کنت عند أبی جعفر المنصور فسمعته یقول ابتداء من نفسه:
یا سیف بن عمیرة! لا بدّ من مناد ینادی باسم رجل من ولد أبیطالب من السّماء.
فقلت: یرویه أحد من النّاس؟
قال: والّذی نفسی بیده فسمع أذنی منه یقول: لا بدّ من مناد ینادی باسم رجل من السّماء.
قلت: یا أمیر المؤمنین إنّ هذا الحدیث ما سمعت بمثله قطّ.
1 / 423 - اسماعیل بن صباح میگوید: از پیرمردی شنیدم که از سیف بن عمیره یادآوری و نقل میکرد که سیف گفته است: در کنار ابی جعفر منصور دوانیقی بودم که شنیدم، بدون مقدمه گفت: ای سیف بن عمیره! به ناچار و حتما ندا کنندهای به نام مردی از اولاد ابی طالب، از آسمان ندا میکند. گفتم: کسی هم این مطلب را روایت کرده است؟
گفت: قسم به خداوندی که جانم در دست قدرت اوست! این مطلب را گوشم از او[امام باقر علیهالسلام] شنیده که میفرمودند: حتما ندا کنندهای به نام مردی از آسمان ندا میکند. گفتم: ای امیرالمؤمنین! مثل این حدیث را هرگز نشنیدهام.
فقال: یا سیف إذا کان ذلک فنحن أوّل من نجیبه، أمّا إنّه أحد بنی عمّنا.
قلت: أیّ بنی عمّکم؟
قال: رجل من ولد فاطمة علیهاالسلام.
ثم قال: یا سیف لو لا أنّی سمعت أباجعفر محمّد بن علیّ [یحدّثنی به]، ثمّ حدّثنی به أهل الدنیا ما قبلت منهم ولکنّه محمّد بن علیّ علیهالسلام.
424 - وأخبرنی جماعة، عن التلعکبری، عن أحمد بن علیّ الرازی، عن محمّد بن علیّ، عن عثمان بن أحمد السماک، عن إبراهیم بن عبد اللّه الهاشمیّ، عن یحیی بن أبی طالب، عن علیّ بن عاصم، عن عطاء بن السائب، عن أبیه، عن عبد اللّه بن عمر قال: قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله:
لا تَقُومُ السَّاعَةُ حَتّی یَخْرُجَ نَحْوٌ مِنْ سِتِّینَ کَذّابا کُلُّهُمْ یَقُولُ أَنَا نَبِیُّ.
425 - أحمد بن إدریس، عن علیّ بن محمّد بن قتیبة، عن الفضل بن شاذان، عن الحسن بن محبوب، عن أبی حمزة الثمالی قال: قلت لأبی عبد اللّه علیهالسلام: إنّ أباجعفر علیهالسلام کان یقول:
گفت: ای سیف! وقتی که آن اتفاق بیفتد ما [بنی عباس] اولین کسانی هستیم که دعوتش را اجابت میکنیم. بدان که او یکی از عموزادگان ما است. گفتم: از کدام عموزادگان شما است؟ گفت: مردی از اولاد فاطمه علیهاالسلام است. بعد از آن گفت: ای سیف! اگر این حدیث را از ابا جعفر محمّد بن علی امام باقر علیهماالسلام نمیشنیدم و همه اهل عالم آن را به من خبر میدادند، حتما قبول نمیکردم، امّا او محمّد بن علی علیهماالسلام است!
2 / 424 - عبداللّه بن عمر گفته است: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمودند: قیامت قیام نمیکند [ظهور واقع نمیشود] مگر اینکه حدود شصت نفر کذّاب خروج کرده، همگی میگویند: من پیامبر هستم.
3 / 425 - ابی حمزه ثمالی گفته است: به خدمت امام صادق علیهالسلام عرض کردم که امام
خُرُوجُ السُّفْیانِی مِنَ الْمَحْتُومِ وَالنِّداءُ مِنَ الْمَحْتُومِ وَطُلُوعُ الشَّمْسِ مِنَ الْمَغْرِبِ مِنَ الْمَحْتُومِ وَأَشْیاء کانَ یَقُولُها مِنَ الْمَحْتُومِ.
فَقالَ أبوعبدِ اللّهِ علیهالسلام: وَاخْتِلافُ بَنِی فُلانٍ مِنَ الْمَحْتُومِ وَقَتْلُ النَّفْسِ الزَّکِیَةِ مِنَ الْمَحْتُومِ وَخُرُوجُ الْقائِمِ مِنَ الْمَحْتُومِ؟
قُلْتُ: وَکَیْفَ یَکُونُ النِّداءُ.
قالَ: یُنادِی مُنادٍ مِنَ السَّمآءِ أَوَّلَ النَّهارِ یَسْمَعُهُ کُلُّ قَوْمٍ بِأَلْسِنَتِهِمْ: أَلا إِنَّ الْحَقَّ فِی عَلِیٍّ وَشِیعَتِهِ.
ثُمَّ یُنادِی إِبْلِیسُ فِی آخَرِ النَّهارِ مِنَ الأَرْضِ: أَلا إِنَّ الْحَقَّ فِی عُثْمانَ وَشِیعَتِهِ، فَعِنْدَ ذلِکَ یَرْتابُ الْمُبْطِلُونَ.
باقر علیهالسلام میفرمودند: خروج سفیانی، ندای آسمانی و طلوع خورشید از مغرب، از جملهمحتومات هستند و امور دیگری را هم میفرمودند که از محتومات هستند [یعنی اینها حتمی بوده و یقینا اتفاق افتاده و هیچ تغییر و تبدیلی در آنها نیست.]
امام صادق علیهالسلام فرمودند: و اختلاف بنی فلان [بنی عباس] در بین خودشان، و قتل نفس زکیه و خروج قائم علیهالسلام نیز از جمله محتومات است و حتما اتفاق میافتد.
عرض کردم: ندا چگون اتفاق میافتد؟
حضرت فرمودند: ندا کنندهای از آسمان در اوّل روز ندا میکند به صورتی که همه مردم با هر زبانی آن را میشنوند و ندا این است: بدانید که حقّ با علی و پیروان اوست.
پس از آن و در آخر روز شیطان ندایی میکند که منشأش در زمین است نه در آسمان:
بدانید که حقّ با عثمان و پیروان اوست. در همان وقت اهل باطل [در اینکه کدام ندا حقّ است] شکّ میکنند.
426 - وبهذا الإسناد، عن ابن فضّال، عن حمّاد، عن الحسین بن المختار، عن أبی نصر، عن عامر بن واثلة، عن أمیر المؤمنین علیهالسلام قال:
قالَ رَسُولُ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله: عَشْرٌ قَبْلَ السّاعَةِ لا بُدَّ مِنْها: السُّفْیانِیُّ وَالدَّجّالُ وَالدُّخانُ وَالدّابَّةُ وَخُرُوجُ الْقائِمِ وَطُلُوعُ الشَّمْسِ مِنْ مَغْرِبِها وَنُزُولُ عِیسی علیهالسلام وَخَسْفٌ بِالْمَشْرِقِ وَخَسْفٌ بِجَزِیرَةِ الْعَرَبِ وَنارٌ تَخْرُجُ مِنْ قَعْرِ عَدْنِ تَسُوقُ النّاسَ إِلَی الْمَحْشَرِ.
427 - وبهذا الإسناد، عن ابن فضّال، عن حمّاد، عن إبراهیم بن عمر، عن عمر بن حنظلة، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام قال:
خَمْسٌ قَبْلَ قِیامِ الْقائِمِ مِنَ الْعَلاماتِ: الصَّیْحَةُ وَالسُّفْیانِیُّ وَالْخَسْفُ بِالْبَیْداءِ وَخُرُوجُ الْیَمانِیّ وَقَتْلُ النَّفْسِ الزَّکِیَّةِ.
428 - الفضل بن شاذان، عن الحسن بن علیّ الوشاء، عن أحمد بن عائذ، عن أبی خدیجة قال: قال أبوعبد اللّه علیهالسلام:
4 / 426 - عامر بن واثله از امیرالمؤمنین علیهالسلام نقل کرده که ایشان فرمودند: پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله فرمودند: قبل از قیامت [و ظهور حضرت] حتما ده اتفاق میافتد: خروج سفیانی، خروج دجال، آمدن دخان [دود]، آمدن دابه [دابة الارض]، خروج قائم علیهالسلام، طلوع خورشید از مغرب، نازل شدن عیسی علیهالسلام، فرو رفتن زمین در سمت مشرق، فرورفتن زمین در جزیرة العرب[وادی بیدا]، آتشی از قعر زمین در منطقه عدن خارج میشود که مردم را به محشر میکشاند.
5 / 427 - عمر بن حنظله، از امام صادق علیهالسلام نقل میکند که حضرت فرمودند: پیش از قیام قائم علیهالسلام پنج علامت ظاهر میشود: صیحه آسمانی، خروج سفیانی، فرورفتن زمین در منطقه بیدا، خروج یمانی و کشته شدن نفس زکیه.
6 / 428 - ابی خدیجه(1)
میگوید که امام صادق علیهالسلام فرمودند: قائم علیهالسلام خروج نمیکند
1) . ابی خدیجه همان سالم بن مکرم است که کنیهاش ابی خدیجه است و اخبار زیادی با همین عنوان در روایات آمده است، کنیه دیگر او ابی سلمة است که امام صادق علیهالسلام این کنیه را برای او انتخاب کرد، او از اصحاب مورد اعتماد امام ] صادق و امام کاظم علیهماالسلام بوده است. رجوع شود به معجم رجال الحدیث / ج 8، ص 22، ص 27.
لا یَخْرُجُ الْقائِمُ حَتّی یَخْرُجَ اِثْنا عَشَرَ مِنْ بَنِی هاشِمٍ کُلُّهُمْ یَدْعُو إِلی نَفْسِهِ.
429 - وعنه، عن عبد اللّه بن جبلة، عن أبی عمّار، عن علیّ بن أبی المغیرة، عن عبد اللّه بن شریک العامریّ، عن عمیرة بنت نفیل قالت: سمعت الحسن بن علیّ علیهالسلام یقول: لا یَکُونُ هذَا الْأَمْرُ الَّذِی تَنْتَظِرُونَ حَتّی یَبْرَأَ بَعْضُکُمْ مِنْ بَعْضٍ وَیَلْعَنَ بَعْضُکُمْ بَعْضا وَیَتْفَلُ بَعْضُکُمْ فِی وَجْهِ بَعْضٍ وَحَتّی یَشْهَدَ بَعْضُکُمْ بِالْکُفْرِ عَلی بَعْضٍ.
قُلْتُ: ما فِی ذلِکَ خَیْرٌ؟
قالَ: اَلْخَیْرُ کُلُّهُ فِی ذلِکَ، عِنْدَ ذلِکَ یَقُومُ قائِمُنا، فَیَرْفَعُ ذلِکَ کُلَّهُ.
430 - وروی الفضل، عن علیّ بن أسباط، عن محمّد بن أبی البلاد، عن علیّ بن محمّد الأودی، عن أبیه، عن جدّه قال: قال أمیر المؤمنین علیهالسلام:
مگر بعد از آنکه دوازده نفر از بنی هاشم خروج کرده و هر کدام، مردم را به اطاعت از خودشان دعوت کنند.
7 / 429 - عبداللّه بن شریک عامری از عمیره دختر نفیل(1)
نقل میکند که او گفته است: از حسن بن علی، امام مجتبی علیهماالسلام شنیدم که میفرمودند: این امر را که منتظر ظهور آن هستید واقع نخواهد شد تا اینکه برخی از شما از عده دیگری بیزاری جسته و دوری کنند و بعضی از شما بعضی دیگر را لعن و نفرین کنند، و گروهی به صورت گروهی دیگر آب دهان بیندازند، و دستهای شهادت به کفر دسته دیگر بدهد. عرض کردم: بنابراین خیری در آن زمان نیست. حضرت فرمودند: همه خیرها در آن وقت است، چرا که در آن زمان قائم علیهالسلام ظهور کرده و همه اینها را بر میدارد.
8 / 430 - علی بن محمّد اودیّ، از پدرش، از جدش نقل میکند که او گفته است:
1) . عمیره یا عمره بنت نفیل از اصحاب امام علی علیهالسلام است. معجم الرجال الحدیث / ج 23، ص 196.
بَیْنَ یَدَیْ الْقائِمِ مَوْتٌ أَحْمَرُ وَمَوْتٌ أَبْیَضُ وَجَرادٌ فی حِینِهِ وَجَرادٌ فی غَیْرِ حِینِهِ، أَحْمَر کَأَلْوانِ الدَّمِ، فَأَمَّا الْمَوْتُ الأَحْمَرِ فَالسَّیْفُ وَأَمّا الْمَوْتُ الأَبْیَضُ فَالطّاعُونُ.
431 - سعد بن عبد اللّه، عن الحسن بن علیّ الزیتونی وعبد اللّه بن جعفر الحمیری [معا]، عن أحمد بن هلال العبرتائی، عن الحسن بن محبوب، عن أبی الحسن الرضا علیهالسلام - فی حدیث له طویل اختصرنا منه موضع الحاجة - أنّه قال: لا بُدَّ مِنْ فِتْنَةٍ صَمّاءٍ صَیْلَم یَسْقُطُ فِیها کُلُّ بِطانَةٍ وَوَلِیجَةٍ وَذلِکَ عِنْدَ فِقْدانِ الشِّیعَةِ الثّالِثَ مِنْ وُلْدِی، یَبْکِی عَلَیْهِ أَهْلُ السَّمآءِ وَأَهْلُ الأَرْضِ وَکَمْ مِنْ مُؤْمِنٍ مُتَأَسِّفٍ حَرّانٍ حَزِینٍ عِنْدَ فَقْدِ
امیرمؤمنان علیهالسلام فرمودند: اندکی پیش از ظهور قائم علیهالسلام مرگ سرخ و مرگ سفید اتفاق میافتد و ملخ در وقت خودش [یعنی زمان نزدیک به برداشت زراعت] و در غیر وقتخودش آن هم ملخ سرخ و همرنگ خون میآید. و امّا مرگ قرمز همان کشته شدن با شمشیر و مرگ سفید همان طاعون(1)است.
9 / 431 - حسن بن محبوب در حدیثی نسبتا طولانی که ما مختصرش کرده و به اندازه نیاز از آن ذکر میکنیم، از امام رضا علیهالسلام نقل میکند که حضرت فرمودند: به ناچار فتنه سختی در میگیرد و خاصان و همرازان ما هم در آن فتنه گرفتار میشوند، و این فتنه در زمانی است که فرزند سوم من [سه نسل پس از من از میان شیعیان] مفقود و نایاب گردد. همه اهل آسمان و زمین بر غیبت او [امام زمان علیهالسلام] گریه میکنند؟ چه بسیار مؤمنانی هستند که در وقت مفقود شدن آب صاف [ماء معین، یعنی حضرت مهدی علیهالسلام] تأسف
1) . ممکن است که طاعون کنایه از هر مرض همهگیری باشد که هر از چند گاه بشریت را تهدید میکند؛ نظیر طاعون - وبا - و یا حتی ایدز و امثال آن.
الْماءِ الْمَعِینِ، کَأَنِّی بِهِمْ أَسَرّ ما یَکُونُونَ وَقَدْ نُودُوا نِداءً یَسْمَعُهُ مَن بَعْدَ کَما یَسْمَعُهُ مَن قَرُبَ فِی رَحْمَةٍ لِلْمُؤمِنِینَ وَعَذابا لِلْکافِرِینَ.
فَقُلْتُ: وَأَیُّ نِداءٍ هُوَ؟
قالَ: یُنادُونَ فِی رَجَبٍ ثَلاثَة أَصْواتٍ مِنَ السَّمآءِ: صَوْتا مِنْها «ألا لَعْنَةُ اللّهِ عَلَی الظّالِمِینَ»وَالصَّوْتُ الثّانی «أَزِفَتِ الآزِفَةُ» یا مَعْشَرَ الْمُؤْمِنِینَ وَالصَّوتُ الثّالِثِ - یَرَوْنَ بَدنا بارِزا نَحْوَ عَیْنِ الشَّمْسِ -: هذا أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ قَدْ کَرَّ فِی هلاکِ الظّالِمِینَ.
وفی روایة الحمیریّ وَالصَّوْتُ [الثّالِثِ] بَدَنٌ یُری فِی قَرْنِ الشَّمْسِ یَقُولُ: «إِنَّ اللّهَ بَعَثَ فُلانا فَاسْمَعُوا لَهُ وَأَطِیعُوا».
خورده و تشنه و غمگین میشوند. گویا من خوشحالترم از آنچه که آنان در آن موقعیت هستند و نمیدانند؛ چرا که ندای به آنها میرسد و همچنان که از نزدیک شنیده میشود از دور هم شنیده میشود، محتوای آن ندا برای مؤمنین رحمت و برای کافران عذاب است.
عرض کردم: آن ندا چیست؟ حضرت فرمودند: در ماه رجب، سه مرتبه از آسمان [خطاب به مردم] ندا داده میشود:
ندا و صوت اوّل عبارت است از: «لعنت خداوند بر ظالمان باد».(1)
ندا و صوت دوم این است: «آنچه باید نزدیک شود، نزدیک شده است [قیامت فرا میرسد] ای گروه مؤمنان!»(2)
و ندا و صوت سوم هم در حالی که در طرف جرم خورشید بدنی دیده میشود، این است: این امیرالمؤمنین علیهالسلام است که برای نابودی و هلاک ظالمان به دنیا بازگشته است.
در روایت حمیری در مورد صوت سوم آمده است: بدنی در نزدیکی خورشید دیده میشود، صاحب صدا میگوید: خداوند متعال فلان شخص را برانگیخته، حرف او را بشنوید و از او اطاعت کنید.
وَقالا جَمِیعا: فَعِنْدَ ذلِکَ یَأْتِی النّاسَ الْفَرَجُ وَتودّ النّاسُ لَوْ کانوا أَحْیاءُ «وَیَشْفِی اللّهُ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِینَ».
432 - الفضل بن شاذان، عن نصر بن مزاحم، عن ابن لهیعة، عن أبی زرعة، عن عبد اللّه بن رزین، عن عمار بن یاسر رضیاللهعنه أنّه قال: دعوة أهل بیت نبیّکم فی آخر الزّمان، فالزموا الأرض وکفّوا حتّی تروا قادتها، فإذا خالف الترک الروم وکثرت الحروب فی الأرض ینادی
مناد علی سور دمشق: ویل لازم من شرّ قد اقترب ویخرب حائط مسجدها.
433 - الفضل، عن ابن أبی نجران، عن محمّد بن سنان، عن أبی الجارود، عن محمّد بن بشر، عن محمّد بن الحنفیّة قال: قلت له: قد طال هذا الأمر حتّی متی؟ قال: فحرّک رأسه، ثمّ قال:
بعد از این هر دو روایت میگویند: در همان زمان، فرج و گشایش برای مردم فرا میرسد و مردم دوست میدارند که ای کاش در آن زمان زنده بودند، و خداوند سینههای مؤمنان را شفا میدهد؛ یعنی دلهایی که از جور و ستم ظالمان مجروح بود را با ظهور، شفا میدهد.(1)
10 / 432 - عبداللّه بن رزین، از عمار بن یاسر رضیاللهعنه نقل میکند که گفته است: دعوت و خلافت اهل بیت پیامبر شما در آخر الزمان واقع خواهد شد، بنابراین فعلاً در جای خودتان بنشینید و از جنگ دست نگه دارید تا پیشوایان دعوت را ببینید.
زمانی که ترکها و رومیها با هم اختلاف کرده، در زمین جنگ و خونریزی زیاد بشود، ندا دهندهای بر بلندای حصار و یا قلعه دمشق ندا میدهد: وای از شرّی که حتمی و نزدیک شد. و دیوار مسجد دمشق تخریب میشود.
11 / 433 - محمّد بن بشر از محمّد بن حنفیه نقل میکند که او گفته است: به محضر حضرت عرض کردم: این امر [ظهور دولت اهل بیت] طولانی شد، کی اتفاق میافتد؟
1) . اقتباس از سوره توبه / آیه 14.
أَنّی یَکُونُ ذلِکَ وَلَمْ یَعَضّ الزَّمانُ؟ أَنّی یَکُونُ ذلِکَ وَلَمْ یَجْفُوا الأخْوانُ؟ أَنّی یَکُونُ ذلِکَ وَلَمْ یَظْلِم السُّلطانُ؟ أَنّی یَکُونُ ذلِکَ وَلَمْ یَقُمْ الزّندِیقُ مِنْ قَزْوِینَ فَیُهْتَکُ سُتُورها وَیُکَفّرُ صُدُورُها وَیُغَیِّرُ سُورُها وَیَذْهَبُ بَهْجَتُها؟ مَنْ فَرَّ مِنْهُ أَدْرَکَهُ وَمَنْ حارَبَهُ قَتَلَهُ وَمَنْ اعْتَزَلَهُ اِفْتَقَرَ وَمَنْ تابَعَهُ کَفَرَ، حَتّی یَقُومُ باکِیانِ: باکٍ یَبْکِی عَلی دِینِهِ وَباکٍ یَبْکِی عَلی دُنْیاهُ.
434 - الفضل، عن الحسن بن محبوب، عن عمرو بن أبی المقدام، عن جابر الجعفیّ، عن أبی جعفر علیهالسلام قال:
اَلْزِمِ الأَرْضَ وَلا تُحَرِّکْ یَدا وَلا رِجْلاً حَتّی تَری عَلاماتٍ أَذْکُرُها لَکَ وَما أَراکَ تُدْرِکُ:
حضرت علیهالسلام سرشان را تکان داده و فرمودند: چگونه ممکن است که آن امر واقع بشود در حالی که هنوز روزگار براهلش سختی و شدت وارد نساخته؟ کجا واقع شود و حال آن که هنوز برادران دینی نسبت به یکدیگر ظلم و جفا نکردهاند؟ آن امر کجا ظاهر شود و حال آن که هنوز سلطان، ظلم و ستم نکرده؟ و کجا واقع شود و حال آن که هنوز ملحد و کافری از قزوین قیام نکرده که پرده ناموس اهل آنجا را دریده و به آنها هتک حرمت کند و بزرگان آنها را مجبور به گناه کند، به گونهای که گویا هرگز در عرصه عالم نبودهاند. حصار آنجا را تغییر دهد و شادابی آنجا را از بین ببرد؟
هرکس از حیطه قدرت او فرار کند او را پیدا میکند و هر کسی با او بجنگد کشته میشود. هر کسی از او کنارهگیری کند فقیر میشود، و هر که از او تبعیت کند، کافر میشود. تا اینکه آنها دو گروه گریان میشوند: برخی برای دینشان و عدهای برای دنیایشان گریه میکنند.
12 / 434 - جابر جعفی از امام باقر علیهالسلام نقل میکند که حضرت فرمودند: در جای خودت بنشین و دست و پا نزن، تا زمانی که علاماتی را ببینی که برای تو ذکر میکنم، البته در تو نمیبینم که زمان ظهور علامات را ببینی [آن علامات عبارتند از اینکه]:
اِخْتِلافُ بَنِی فُلانٍ وَمُنادٍ یُنادِی مِنَ السَّماءِ وَیَجِیئُکُمُ الصَّوْتُ مِنْ ناحِیَةِ دَمِشْقَ بِالْفَتْحِ وَخَسْفُ قَرْیَةِ مِنْ قُرَی الشّامِ تُسَمّی الْجابِیَةُ وَسَتُقْبِلُ إخْوانُ التُّرکِ حَتّی یَنْزِلُوا الجَزِیرَةَ وَسَتُقْبِلُ مارِقَةُ الرُّومَ حَتّی یَنْزِلُوا الرَّمْلَة، فَتِلْکَ السَّنَةُ فِیها اخْتِلافٌ کَثِیرٌ فِی کُلِّ أَرْضٍ مِنْ ناحِیَةِ الْمَغْرِبِ، فَأَوَّلُ أَرْضٍ تَخْرُبُ الشّامُ یَخْتَلِفُونَ عِنْدَ ذلِکَ عَلی ثَلاثِ رایاتٍ: رایَةُ الأَصْهَبِ وَرایَةُ الأَبْقَع وَرایَةُ السُّفیانِی.
[بنی فلان] بنی عباس دچار اختلاف و چند دستگی میشوند. ندا دهندهای از آسمان به فتح و پیروزی ندا میدهد و صدایش از ناحیه دمشق به گوش شما میرسد، و دهی از دهات شما به نام جابیه(1)
در زمین فرو میرود. برادران ترک در جزیره یا شهر جزیره پیاده میشوند، و خارجیان رومی(2)
هم میآیند تا اینکه در رمله(3)
پیاده میشوند، در همان سال اختلافات بسیار زیادی رخ میدهد. اولین سرزمینی که خراب خواهد شد شام است، اهل شام و دیگران به سه پرچم گرایش پیدا میکنند: پرچم اصهب، پرچم ابقع(4)و پرچم سفیانی.
1) . جابیه، منطقهای روستایی است در منطقه جولان و بلندیهای جولان که هم اینک در چنگال غاصبان صهیونیستی است و تپهای دارد به نام تل جابیه و نام دیگرش جابیه جولا است.
2) . مراد، اروپاییان و محتملاً یهودیان صهیونیست است.
3) . رمله شهری در فلسطین اشغالی است و در نزدیکیهای بیت المقدس قرار دارد که در اشغال دشمن صهیونیستی است.
4) . اصهب در لغت به معنای شتر سرخ مو یا شتر سفیدی که با سرخی آمیخته شده است. همچنین اصهب نام چشمهای است در میان بصره و بحرین و به معنای دشمن میآید - به رومیان و اروپاییان هم از جهت رنگ چهره و دشمنیشان با اسلام اصهب گفته میشود - وابقع در لغت به ابلق هر چیزی میگویند، یعنی هر شیء سیاه و سفید و به خصوص به کلاغ سیاهی که با سفیدی آمیخته باشد. به شخص پلید و به ابرص و شورهزار و کسی که لباس وصلهدار و رنگارنگ بپوشد نیز گفته میشود. اصهب وابقع دو رهبر مخالف سفیانی هستند که سفیانی آنها را شکست میدهد و درگیری سختی بین آنها و سفیانی در مرز سوریه - عراق، و ترکیه در میگیرد. در بعضی از احادیث نظیر بحارالانوار / ج 51، ص 70 اصهب و ابقع یک نفر معرفی شده، ولی براساس روایت دیگر نظیر همین روایت متن، اصهب وابقع دو نفر هستند و در روایات از جمله یوم الخلاص ج 2، ص 993 به شیعیان امر شده که تحت تأثیر تبلیغات اصهب و ابقع و همچنین سفیانی قرار نگیرند و از هیچ کدام جانبداری ننمایند. اقتباس از موعودنامه ص 56 و 107.
435 - أحمد بن علیّ الرازی، عن المقانعی، عن بکّار بن أحمد، عن حسن بن حسین، عن عبد اللّه بن بکیر، عن عبد الملک بن إسماعیل الأسدی، عن أبیه قال: حدّثنی سعید بن جبیر قال: السنة التی یقوم فیها المهدیّ تمطر أربعا وعشرین مطرة یری أثرها وبرکتها.
436 - وروی عن کعب الأحبار أنّه قال: إذا ملک رجل من بنی العبّاس یقال له: عبد اللّه وهو ذوالعین بها افتتحوا وبها یختمون وهو مفتاح البلاء وسیف الفناء فإذا قرئ له کتاب بالشام من عبد اللّه عبد اللّه أمیر المؤمنین لم تلبثوا أن یبلغکم أنّ کتابا قرئ علی منبر مصر: من عبد اللّه عبد الرحمن أمیر المؤمنین.
وفی حدیث آخر قال: الملک لبنی العبّاس حتّی یبلغکم کتاب قرئ بمصر من عبد اللّه
13 / 435 - عبدالملک بن اسماعیل اسدی از پدرش نقل کرده که میگوید: سعید بن جبیر به من گفت: در سالی که مهدی علیهالسلام قیام میکند، بیست و چهار مرتبه باران میبارد، به گونهای که اثر و برکت آن همه جا آشکار میشود.
14 / 436 - از کعب الاحبار روایت شده که او گفته است: وقتی که مردی ازعباس که نامش عبداللّه و صاحب عین(1)
است به حکومت میرسد، ابتدا و انتهای دولت بنی عباس با اوست، او کلید بلا و شمشیر فناست. وقتی که نامه او در شهر شام به این مضمون خوانده شود: «از بنده خدا، عبداللّه امیرمؤمنان»، بلافاصله به شما خبر میرسد که در منبر مصر هم نامهای با این مضمون «از بنده خدا عبدالرحمان امیرمؤمنان» خوانده شده است.
در حدیث دیگر از کعب الاحبار آمده است: سلطنت با بنی عباس است تا وقتی که در مصر نامهای به این ترتیب خوانده شود: «از بنده خدا عبدالرحمن امیرمؤمنان»، وقتی که
1) . صاحب عین یعنی کسی که اوّل نامش حرف عین است و اینکه ابتدا و انتهای دولتشان با او است؛ یعنی در اوّل دولت عباسی و در آخر آن خلافت، عبداللّه است، به این صورت که اولین خلیفه آنها ابوالعباس عبداللّه بن محمّد بن علی بن عبداللّه بن عباس و آخرشان عبداللّه مستنصر بود.
عبد الرحمن أمیر المؤمنین وإذا کان ذلک فهو زوال ملکهم وانقطاع مدّتهم، فإذا قرئ علیکم أوّل النهار لبنی العبّاس من عبد اللّه (عبد اللّه) أمیر المؤمنین فانتظروا کتابا یقرأ علیکم [من آخر النهار] من عبد اللّه عبد الرحمن أمیر المؤمنین وویل لعبد اللّه من عبد الرحمن.
437 - وروی حذلم بن بشیر قال: قلت لعلیّ بن الحسین علیهالسلام: صف لی خروج المهدیّ وعرّفنی دلائله وعلاماته؟ فقال:
یَکُونُ قَبْلَ خُرُوجِهِ خُرُوجُ رَجُلٍ یُقالُ لَهُ: عُوفُ السَّلمیّ بِأَرْضِ الْجَزِیرَةِ وَیَکُونُ مَأواهُ تَکرِیتَ وَقَتْلُهُ بِمَسْجِد دَمِشْقَ.
این اتفاق بیفتد بدانید که دولت عباسی از بین رفته و مدّت سلطنتشان پایان یافته است. بنابراین هر وقت که در اوّل روز از طرف بنی عباس نامهای به این ترتیب که «از بنده خدا عبداللّه امیرمؤمنان» خوانده بشود، منتظر باشید که در آخر همان روز نامهای به این صورت خوانده شود که از بنده خدا عبدالرحمان امیرالمؤمنان. و وای بر عبداللّه از خروج عبدالرحمان.
15 / 437 - حذلم بن بشیر میگوید: به محضر مبارک علی بن حسین علیهماالسلام عرض کردم: ظهور حضرت مهدی علیهالسلام و علامتهای آن را برای من توصیف بفرمایید. امام زین العابدین علیهالسلام فرمودند: پیش از قیام ایشان، مردی به نام عوف سلمی در سرزمین جزیره(1)
قیام میکند. وطن او تکریت خواهد بود و در مسجد دمشق کشته میشود.
1) . با توجّه به موطن عوف سلمی که تکریت است و تکریت از شهرهای عراق و بین بغداد و موصل واقع شده میتوان گفت که ممکن است مراد از جزیره که در چند روایت هم آمده، بخشی از خاورمیانه یعنی کشورهای عرب حوزه خلیج فارس و عراق و حتی اردن و فلسطین و لبنان باشند که بین خلیج فارس و دریای عمان از یک طرف و دریای سرخ از طرفی و دریای مدیترانه از طرفی دیگر قرار دارد.
ثُمَّ یَکُونُ خُرُوجُ شُعَیْبِ بْن صالِح مِنْ سَمَرْقَنْد، ثُمَّ یَخْرُجُ السُّفیانِی الْمَلْعُونِ مِنَ الْوادِی الیابِسِ
وَهُوَ مِنْ وُلْدِ عُتْبَةِ بْنِ أَبِی سُفْیان، فَإِذا ظَهَر السُّفیانِی اِخْتَفی الْمَهْدِیُّ، ثُمَّ یَخْرُجُ بَعْدَ ذلِکَ.
438 - وروی عن النبیّ صلیاللهعلیهوآله [أنّه] قال:
یَخْرُجُ بِقَزْوِینَ رَجُلٌ اسْمُهُ اِسْمُ نَبِیٍّ، یَسْرَعُ النّاسُ إِلی طاعَتِهِ المُشْرِکُ وَالْمُؤْمِنُ یَمْلَأُ الجِبالُ خَوْفا.
439 - الفضل بن شاذان، عن أحمد بن محمّد بن أبی نصر، عن ثعلبة، عن بدر بن الخلیل الأزدیّ قال: قال أبوجعفر
علیهالسلام:
آیَتانِ تَکُونانِ قَبْلَ الْقائِمِ لَمْ تَکُونا مُنْذُ هَبَطَ آدَم علیهالسلام إِلَی الأَرْضِ، تَنْکَسِفُ الشَّمْسُ فِی النِّصْفِ مِنْ شَهْرِ رَمَضان وَالْقَمَرُ فِی آخَرِه.
بعد از او شعیب بن صالح(1)
از منطقه سمرقند قیام میکند و بعد سفیانی ملعون در سرزمین خشک و در بیابانی قیام میکند. او از اولاد عتبة بن ابی سفیان است. آنگاه که سفیانی قیام کند، مهدی علیهالسلام مخفی شده و پس از آن قیام میفرماید.
16 / 438 - رسول مکرّم اسلام صلیاللهعلیهوآله فرمودند: در قزوین مردی قیام میکند که نامش نام پیامبر خواهد بود و مردم اعم از مشرک و مؤمن با سرعت به اطاعت او در میآیند، و کوهها [که نشانه صلابت هستند] مملو از ترس از او میشود.
17 / 439 - بدر بن خلیل ازدی از امام باقر علیهالسلام نقل میکند که حضرت فرمودند: پیش از ظهور حضرت مهدی علیهالسلام دو علامت خواهد بود که از روزی که آدم از بهشت به زمین هبوط کرد تا آن زمان سابقه نداشته است: یکی کسوف آفتاب در نیمه ماه رمضان و دیگری خسوف ماه در آخر ماه رمضان.
1) . شعیب بن صالح جوانی است گندم گون، لاغر، با ریش کم پشت که صاحب بصیرت و یقین است و فرمانده نظامی تحت فرماندهی عالی سیّد خراسانی است. او به همراه سیّد خراسانی پرچم اسلام را به حضرت مهدی علیهالسلام میسپارد. البته در بیشتر روایات وی اهل ری هست ولی ممکن است برای استناد، امام حجّت موطن او را بیان فرموده باشند که در این صورت هر دو احتمال صحیح خواهد بود، چرا که هر دو محل نسبت به مدینه در یک جهت شمال شرقی قرار دارند. تذکّر این نکته لازم است که احتمال دارد جهت حفظ جان و رعایت امنیت افراد، نامها مستعار باشند تا وعده الهی محقّق شود.
فَقالَ رَجُلٌ: یَا ابْنَ رَسُولِ اللّهِ! تَنْکَسِفُ الشَّمْسُ فِی آخَرِ الشَّهْرِ وَالْقَمَرُ فِی النِّصْفِ؟
فَقالَ أَبُوجَعْفَر علیهالسلام: إِنِّی لأََعْلَمُ بِما تَقُولُ وَلکِنَّهُما آیتانِ لَمْ تَکُونا مُنْذُ هَبَطَ آدَمُ علیهالسلام.
440 - الفضل، عن الحسن بن علیّ بن فضّال، عن ثعلبة، عن شعیب الحداد، عن صالح قال: سمعت أباعبد اللّه علیهالسلام یقول:
لَیْسَ بَیْنَ قِیامِ الْقائِمِ وَبَیْنَ قَتْلِ النَّفْسِ الزَّکِیَةِ إِلاّ خَمْسُ عَشَرَة لَیْلَةٍ.
441 - وعنه، عن نصر بن مزاحم، عن عمرو بن شمر، عن جابر قال: قلت لأبی جعفر علیهالسلام: متی یکون هذا الأمر؟
فَقالَ علیهالسلام: أَنّی یَکُونُ ذلِکَ یا جابِرُ وَلَمّا تَکْثُرُ الْقَتْلی بَیْنَ الحِیرَةِ وَالْکُوفَةِ؟
442 - عنه، عن ابن أبی نجران، عن محمّد بن سنان، عن الحسین بن المختار، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام قال:
شخصی به حضرت عرض کرد: ای فرزند رسول خدا! معمولاً خورشید گرفتگی در آخر ماه و ماه گرفتگی در وسط ماه است.
امام باقر علیهالسلام در جواب فرمودند: آنچه را که تو میگویی من میدانم، امّا آن دو علامت نشانهای هستند که از هبوط آدم تاکنون واقع نشدهاند.
18 / 440 - شعیب [بن أعین] حداد از صالح [بن میثم تمار] نقل میکند که او گفته است: از امام صادق علیهالسلام شنیدم که میفرمودند: بین کشته شدن نفس زکیه و ظهور قائم علیهالسلام فقط پانزده شب فاصله است.
19 / 441 - جابر [بن یزید جعفی] گفته است: به محضر مبارک امام باقر علیهالسلام عرض کردم: این امر [ظهور حضرت حجّت علیهالسلام] کی واقع خواهد شد؟ حضرت فرمودند: ای جابر! این امر چطور واقع شود در حالی که هنوز قتل و خونریزی زیاد در بین حیره و کوفه واقع نشده است؟
20 / 442 - حسین بن مختار از امام صادق علیهالسلام نقل میکند که حضرت فرمودند:
إِذا هَدَمَ حائِطُ مَسْجِدِ الکُوفَةِ مُؤَخّره مِمّا یَلِی دارَ عَبدِ اللّهِ بْنِ مَسْعُود، فَعِنْدَ ذلِکَ (زَوالُ)
مُلْکِ بَنِی فلانٍ، أَما إِنّ هادِمَهُ لا یَبْنِیهِ.
443 - وعنه، عن سیف بن عمیرة، عن بکر بن محمّد الأزدی، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام قال:
خُرُوجُ الثّلاثَة: الخُراسانِیّ وَالسُّفْیانیّ وَالیَمانِیّ فِی سَنَةٍ واحِدَةٍ فِی شَهْرٍ واحِدٍ فِی یَوْمٍ واحِدٍ، وَلَیْسَ فِیها رایَةٌ بِأَهْدی مِنْ رایَةِ الْیَمانِیّ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ.
444 - عنه، عن ابن فضّال، عن ابن بکیر، عن محمّد بن مسلم قال: یخرج قبل السفیانی مصریّ ویمانیّ.
445 - عنه، عن عثمان بن عیسی، عن درست بن أبی منصور، عن عمّار بن مروان، عن أبی بصیر قال: سمعت أباعبد اللّه علیهالسلام یقول: مَنْ یَضْمُنُ لِی مَوْتَ عَبْدِ اللّهِ أَضْمُنُ لَهُ الْقائِمُ.
زمانی که دیوار مسجد کوفه از سمت خانه عبداللّه بن مسعود خراب شود، دولت فلان [بنی عباس] از بین میرود، و بدانید که خراب کننده آن دیوار آن را تعمیر نمیکند.
21 / 443 - بکر بن محمّد ازدی از امام صادق علیهالسلام نقل میکند که حضرت فرمودند: خروج و قیام سه نفر؛ یعنی خراسانی، سفیانی و یمانی در یک سال و یک ماه و یک روز اتفاق میافتد، و در بین آنها یمانی هدایت کنندهتر است که به راه حقّ هدایت میکند.
22 / 444 - محمّد بن مسلم میگوید: قبل از خروج سفیانی، خروج مصری و یمانی اتفاق میافتد.
23 / 445 - ابی بصیر میگوید: از امام صادق علیهالسلام شنیدم که میفرمودند: هر کس برای من مردن عبداللّه [سفیانی] را ضمانت کند، من هم برای او قیام قائم علیهالسلام را ضمانت میکنم [یعنی این دو حادثه ملازم همدیگرند].
ثُمَّ قالَ: إِذا ماتَ عَبْدُ اللّهِ لَمْ یَجْتَمِعِ النّاسُ بَعْدَهُ عَلی أَحَدٍ وَلَمْ یَتناهُ هذَا الْأَمْرُ دُونَ صاحِبِکُمْ إِنْ شآءَ اللّهُ وَیَذْهَبُ مُلکُ السِّنِینَ وَیَصِیرُ مُلکُ الشُّهورُ وَالأَیّام.
فَقُلْتُ: یَطُولُ ذلِکَ؟ قالَ: کَلاّ.
446 - عنه، عن محمّد بن علیّ، عن سلام بن عبد اللّه، عن أبی بصیر، عن بکر بن حرب، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام قال:
لا یَکُونُ فَسادُ مُلْکِ بَنِی فُلانٍ حَتّی یَخْتَلِفَ سَیفا بَنِی فُلانٍ، فَإِذَا اخْتَلَفا کانَ عِنْدَ ذلِکَ فَسادُ مُلْکِهِم.
447 - الفضل، عن أحمد بن محمّد بن أبی نصر، عن أبی الحسن الرضا علیهالسلام قال:
إِنَّ مِنْ عَلاماتِ الفَرَجِ حَدَثا یَکُونُ بَیْنَ الْحَرَمَیْنِ.
سپس فرمودند: وقتی که عبداللّه بمیرد مردم بر سر هیچ کس به توافق نمیرسند، و این مسأله ان شاء اللّه به صاحب شما منتهی میشود. و از خصوصیات آن زمان این است که سلطنتهای سالیانه از بین میرود [یعنی هیچ کس سلطنتش به سال نمیرسد] بلکه تبدیل به سلطنتهای ماهیانه و چند روزه میشود.
عرض کردم: آن وضعیت طول میکشد؟ حضرت فرمودند: هرگز.
24 / 446 - ابی بصیر از بکربن حرب او هم از امام صادق علیهالسلام نقل میکند که حضرت فرمودند: حکومت بنی عباس زمانی از بین میرود که آنها علیه یکدیگر شمشیر بکشند، بنابراین زمانی که با هم اختلاف کنند و میانشان تفرقه بیفتد، آن وقت است که دولت و سلطنت آنها پایمال شده، از بین خواهد رفت.
25 / 447 - احمدبن محمّد بن أبی نصر از امام رضا علیهالسلام روایت میکند که حضرت فرمودند: از جمله نشانههای فرج و ظهور، حادثه و جنگی است که بین مکه و مدینه اتفاق میافتد.
قُلْتُ: وَأَیُ شَیْءٍ (یَکُونُ) الحَدَثُ؟ فَقالَ: عَصَبِیَّةٌ تَکُونُ بَیْنَ الْحَرَمَیْنِ، وَیَقْتُلُ فُلانٌ مِنْ
وُلْدِ فُلانٍ خَمْسَة عَشَر کَبشا.
448 - وعنه، عن ابن فضّال وابن أبینجران، عن حمّاد بن عیسی، عن إبراهیم بن عمر الیمانیّ، عن أبی بصیر، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام قال:
لا یَذْهَبُ مُلکُ هؤُلاءِ حَتّی یَسْتَعْرِضُوا النّاسُ بِالْکُوفَةِ یَوْمَ الْجُمُعَةِ، لَکَأَنِّی أَنْظُرُ إِلی
رُءُوسِ تُنْدَر فِیما بَیْنَ الْمَسْجِدِ وَأَصْحابُ الصّابُون.
449 - وعنه، عن علیّ بن أسباط، عن الحسن بن الجهم قال: سأل رجل اباالحسن علیهالسلام
عن الفرج؟ فقال:
ما تُرِیدُ؟ الإکثارُ أَوْ أَجْمَلُ لکَ؟
فقال: أرید تجمله لی. فقال:
عرض کردم: آن اتفاق و حادثه چیست؟ حضرت فرمودند: تعصّب و تحجّری است که بین این دو حرم واقع میشود و فلان کس از فرزندان فلان شخص، پانزده نفر از مردان شجاع را میکشد.
26 / 448 - ابی بصیر از امام صادق علیهالسلام نقل میکند که حضرت فرمودند: دولت و حکومت آن دسته حاکم از بین نمیرود، تا زمانی که در روز جمعه و در کوفه به مردم تعرض شود [و مردم را بدون سؤال بکشند]. گویا میبینم که سرهای آنها بین مسجد کوفه و بازار صابون، بریده شده و از تن جدا میشوند.
27 / 449 - حسین بن جهم میگوید: مردی از امام کاظم علیهالسلام پیرامون فرج و ظهور حضرت سؤال کرد، امام علیهالسلام فرمودند: میخواهی مفصل بگویم یا مختصر؟ عرض کرد: میخواهم مختصر بفرمایید. حضرت فرمودند:
إِذا تَحَرَّکَتْ رایاتُ قِیسٍ بِمِصْرَ وَرایاتُ کَنْدَة بِخُراسان أَوْ ذَکَر غَیْرَ کندة.
450 - عنه، عن الحسن بن محبوب، عن علیّ بن أبی حمزة، عن أبی بصیر، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام قال:
إِنَّ قُدّامَ الْقائِمِ لسنة غیداقة یُفْسِدُ التَّمْرَ فِی النَّخْلِ فَلا تُشَکُّوا فِی ذلِکَ.
451 - وعنه، عن أحمد بن عمر بن سالم، عن یحیی بن علیّ، عن الربیع، عن أبی لبید قال: تغیّر الحبشة البیت فیکسرونه ویؤخذ الحجر فینصب فی مسجد الکوفة.
452 - وعنه، عن ابن أبی عمیر، عن عمر بن أذینة، عن محمّد بن مسلم قال: سمعت أباعبد اللّه علیهالسلام یقول:
إِنَّ السُّفْیانِی یَمْلِکُ بَعْدَ ظُهُورِهِ عَلَی الْکُورِ الخَمْسِ حَمْلُ امرَأَةٍ.
ثُمَّ قالَ علیهالسلام: أَسْتَغْفِرُ اللّهَ حَمْلُ جَمَلٍ وَهُوَ مِنَ الْأَمْرِ المَحْتُومِ الَّذِی لا بُدَّ مِنْهُ.
وقتی که پرچمهای قبیله قیس در مصر و پرچمهای قبیله کنده در خراسان به حرکت در آمدند آن موقع وقت ظهور است. شاید حضرت به جای کنده چیز دیگری فرمودند.
28 / 450 - ابی بصیر از امام صادق علیهالسلام نقل میکند که آن حضرت فرمودند: در پیشاپیش ظهور قائم علیهالسلام آنچنان قحطی به وجود میآید که خرمای نرسیده بالای درخت خورده میشود، پس از آن زمان شکایت نکنید.
29 / 451 - ابی لبید هجری [که از اصحاب امام باقر علیهالسلام است] میگوید: اهل حبشه بیت اللّه را تغییر داده و آن را خراب میکنند [حرمت آن را میشکنند] و حجرالاسود از جایش برداشته شده و در مسجد کوفه نصب میشود.
30 / 452 - محمّد بن مسلم میگوید: از امام صادق علیهالسلام شنیدم که میفرمود: سفیانی بعد از ظهورش بر پنج مملکت به مدّت حمل زن [یعنی نه ماه] مالک میشود و سلطنت میکند. بعد از آن فرمودند: استغفراللّه بلکه به قدرت مدّت حمل شتر مالک میشود و آن از جمله امور محتومه است و باید واقع بشود.
453 - عنه، عن إسماعیل بن مهران، عن عثمان بن جبلّة، عن عمر بن أبان الکلبی، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام قال:
کَأَنِّی بِالسُّفْیانِی أَوْ لِصاحِبِ السُّفْیانِی قَدْ طَرَحَ رَحْلَهُ فِی رحبتکُمْ بِالکُوفَةِ، فَنادی مُنادِیهِ:
مَنْ جاءَ بِرَأسِ [رجلٍ مِنْ] شِیعَةِ عَلِیٍّ فَلَهُ أَلْفُ دِرْهَمٍ، فَیثبُ الجارُ عَلی جارِهِ وَیَقُولُ: هذا مِنْهُم، فَیَضْرِبُ عُنُقَهُ وَیَأْخُذُ أَلْفَ دِرْهَمٍ.
أَما إِنَّ إِمارَتَکُمْ یَوْمَئِذٍ لاتَکُونُ إِلاّ لأَِوْلادِ البَغَایا (وَ) کَأَنِّی أَنْظُرُ إِلی صاحب البُرْقَعَ.
قُلْتُ: وَمَنْ صاحِبُ البُرْقَعِ؟
فَقالَ: رَجُلٌ مِنْکُمْ، یَقُولُ بِقَوْلِکُمْ، یَلْبَسُ البُرْقَعَ فَیحوشکُمْ فَیَعْرِفُکُم وَلا تَعْرِفُونَهُ، فَیُغْمِزُ بِکُمْ رجلاً رجلاً.
أَما [إِنَّهُ] لا یَکُونُ إِلاّ ابْنُ بَغِیٍّ¨.
31 / 453 - عمر بن أبان کلبی از امام صادق علیهالسلام نقل میکند که حضرت فرمودهاند: گویا سفیانی یا دوست سفیانی را میبینم که در شهر شما که کوفه باشد فرود آمده و منادی ندا میدهد: هر کس که سر یکی از شیعیان علی را بیاورد هزار درهم پاداش دارد. پس همسایه، همسایه را میگیرد و میگوید: این از همانها است [یعنی از شیعیان است] پس گردن او را میزند و هزار درهم میگیرد. بدانید در آن روزها فقط زنازادگان بر شما حکومت و سلطنت میکنند. گویا که به صاحب نقاب نگاه میکنم.
عرض کردم: صاحب نقاب چه کسی است؟
حضرت فرمودند: او ظاهرا مردی از شماست، و تظاهر به اعتقاد شما میکند و نقاب زده و شما را وحشت زده خواهد کرد. او شما را میشناسد، امّا شما او را نمیشناسید [و از نیتش آگاهی ندارید] بنابراین شما را یکی پس از دیگری فریب داده و به دام میاندازد، بدانید که او فرزند زناکار است.
454 - عنه، عن علیّ بن الحکم، عن المثنّی، عن أبی بصیر قال: قال أبوعبد اللّه علیهالسلام:
لَیَنْصُرَنَّ اللّهُ هذا الْأَمْرَ بِمَنْ لا خَلاقَ لَهُ وَلَوْ قَدْ جاءَ أَمْرُنا لَقَدْ خَرَجَ مِنْهُ مَنْ هُوَ الیَوْمَ مُقِیمٌ عَلی عِبادَةِ الأَوْثانِ.
455 - وعنه، عن الحمّانی، عن محمّد بن الفضیل، عن الأجلح، عن عبد اللّه بن [أبی] الهذیل قال: لا تقوم الساعة حتی یجتمع کلّ مؤمن بالکوفة.
456 - أحمد بن علیّ الرازیّ، عن محمّد بن إسحاق المقرئ، عن المقانعیّ، عن بکّار، عن إبراهیم بن محمّد، عن جعفر بن سعید الأسدی، عن (أبیه)، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام قال: عامُ أَوْ سَنَةُ الْفَتْحِ یَنْشَقُّ الفُراتُ حَتّی یَدْخُلَ أَزِقَّةَ الکُوفَةِ.
457 - الفضل بن شاذان، عن محمّد بن علیّ، عن عثمان بن أحمد السماک، عن إبراهیم بن عبد اللّه الهاشمی، عن إبراهیم بن هانی، عن نعیم بن حمّاد، عن سعید بن عثمان، عن جابر، عن أبی جعفر علیهالسلام قال:
32 / 454 - ابی بصیر میگوید که امام صادق علیهالسلام فرمودند: بدانید که خداوند این امر [یعنی فرج و ظهور] را به وسیله کسی که نصیبی در دین ندارد یاری خواهد کرد. زمانی که امر ما برسد و مهدی علیهالسلام ظهور کند، کسانی که امروز به پرستش بتها معتقد هستند از دینشان خارج میشوند.
33 / 455 - عبداللّه بن ابی الهذیل گفته است: قیامت [یا قیام حضرت] برپا نمیشود مگر اینکه هر مؤمنی در کوفه حاضر شده و جمع شوند.
34 / 456 - جعفر بن سعید اسدی، از پدرش و او هم از امام صادق علیهالسلام نقل کرده که حضرت فرمودند: در سالی که فتح برای شما اتفاق میافتد آب فرات به قدری بالا میآید که وارد بر کوچههای کوفه میشود.
35 / 457 - جابر [بن یزید جعفی] از امام باقر علیهالسلام نقل کرده که فرمودند:
تَنْزِلُ الرّایاتُ السُّودَ الَّتِی تَخْرُجُ مِنْ خُراسان إِلیَ الْکُوفَةِ، فَإِذا ظَهَرَ الْمَهْدِیُّ علیهالسلام بَعَثَ إِلَیْهِ بِالْبَیْعَةِ.
458 - الفضل بن شاذان، عن محمّد بن علیّ الکوفی، عن وهیب بن حفص، عن أبی بصیر قال: قال أبوعبد اللّه علیهالسلام: إِنَّ الْقائِمَ علیهالسلام یُنادی اسمُهُ لَیْلَةَ ثَلاثَ وَعِشْرِینَ وَیَقُومُ یَوْمَ عاشُوراء، یَوْمَ قُتِلَ فِیهِ الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِیٍّ علیهالسلام.
459 - الفضل، عن محمّد بن علیّ، عن محمّد بن سنان، عن حیّ بن مروان، عن علیّ بن مهزیار قال: قال أبوجعفر علیهالسلام: کَأَنِّی بِالْقائِمِ یَوْمَ عاشُوراء یَوْمَ السَّبْتِ قائِما بَیْنَ الرُّکْنِ وَالْمَقامِ بَیْنَ یَدَیْهِ جَبْرَئِیلُ علیهالسلام یُنادِی: اَلْبَیْعَةُ للّهِِ، فَیَمْلأَُها عَدْلاً کَما مُلِئَتْ ظُلْما وَجَوْرا.
460 - [الفضل، عن ابن محبوب، عن علیّ بن أبی حمزة، عن أبی بصیر، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام قال:
پرچمهای سیاهی که از خراسان خارج میشوند، وارد کوفه شده، در آنجا منزل میکنند. زمانی که مهدی علیهالسلام ظهور فرماید، پیغام میفرستد که با آن حضرت بیعت کند.
36 / 458 - ابی بصیر گفته است که امام صادق علیهالسلام فرمودند: در شب بیست و سوم ماه، به نام قائم علیهالسلام ندا داده میشود، و در روز عاشورا که روز قتل حسین بن علی علیهالسلام است قیام میفرماید.
37 / 459 - علی بن مهزیار میگوید: امام جواد علیهالسلام فرمودند: گویا قائم علیهالسلام را میبینم که در روز عاشورا که روز شنبه خواهد بود، بین رکن و مقام ابراهیم ایستاده و جبرئیل در پیشاپیش ایشان ندا میکند که بیعت برای خداست و حضرت زمین را همانگونه که پر از ظلم و جور شده، مملو از عدل میکند.
38 / 460 - ابی بصیر از امام صادق علیهالسلام نقل میکند که حضرت فرمودند:
لا یَخْرُجُ الْقائِمُ إِلاّ فِی وَتْرٍ مِنَ السِّنِینَ، تِسْعٍ وَثَلاثٍ وَخَمْسٍ وَإحدی].
461 - الفضل، عن ابن محبوب، عن علیّ بن أبی حمزة، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام قال:
خُرُوجُ الْقائِمِ مِنَ الْمَحْتُومِ.
قلت: وکیف یکون النّداء؟
قالَ: یُنادِی مُنادٍ مِنَ السَّمآءِ أَوَّلَ النَّهارِ: أَلا إِنَّ الحَقَّ فِی عَلِیٍّ وَشِیعَتِهِ، ثُمَّ یُنادِی إِبْلِیسُ لَعَنَهُ اللّهُ فِی آخَرِ النَّهارِ: أَلا إِنَّ الْحَقَّ فِی عُثْمانَ وَشِیعَتِهِ، فَعِنْدَ ذلِکَ یَرْتابُ الْمُبْطِلُونَ.
462 - وعنه، عن ابن محبوب، عن أبی أیّوب، عن محمّد بن مسلم قال: یُنادِی مُنادٍ مِنَ السَّمآءِ بِاسْمِ الْقائِم علیهالسلام، فَیَسْمَعُ ما بَیْنَ الْمَشْرِقِ إِلیَ الْمَغْرِبِ، فَلا یَبْقی راقِدٍ إِلاّ قامَ ولا قائِمٍ إِلاّ قَعَدَ وَلا قاعِدٍ إِلاّ قامَ عَلی رِجْلَیْهِ مِنْ ذلِکَ الصَّوْتِ وَهُوَ صَوْتُ جَبْرَئِیلِ الرُّوحِ الأَمِینِ.
قائم علیهالسلام خروج و قیام نمیکند مگر در یک سال فرد؛ از جمله سالهای نه و سه و پنج و یک.
39 / 461 - علی بن ابی حمزه از امام صادق علیهالسلام نقل میکند که حضرت فرمودند: قیام قائم علیهالسلام از امور حتمی است. عرض کردم: ندا چگونه است؟ فرمودند: اوّل روز منادی از آسمان ندا میدهد: بدانید که حقّ در مکتب علی و شیعیان اوست. پس از این ندا، شیطان لعنت اللّه علیه در آخر روز ندا میدهد: بدانید حقّ با عثمان و طرفداران اوست.در همین زمان است که اهل باطل به شکّ و تردید میافتند.
40 / 462 - محمّد بن مسلم میگوید: منادی از آسمان به اسم قائم علیهالسلام ندا میدهد که از شرق تا غرب عالم شنیده میشود. پس هیچ خوابیدهای نمیماند مگر اینکه میایستد و هیچ ایستادهای نمیماند مگر اینکه مینشیند، و هیچ نشستهای نمیماند مگر اینکه از عظمت آن صدا روی پاهایش میایستد؛ چرا که آن صوت صدای جبرئیل روح الامین علیهالسلام است.
463 - وعنه، عن إسماعیل بن عیاش، عن الأعمش، عن ابی وائل، عن حذیفة قال: سمعت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله وذکر المهدی فقال:
إنَّهُ یُبایَعُ بَیْنَ الرُّکْنِ وَالْمَقامِ، اسْمُهُ احمدُ وَعَبْدُ اللّهِ وَالْمَهْدِیُّ، فَهذِهِ أَسْماؤُهُ ثَلاثَتُها.
464 - عنه، عن ابن أبی عمیر وابن بزیع، عن منصور بن یونس، عن إسماعیل بن جابر، عن أبی خالد الکابلی، عن أبی جعفر علیهالسلام قال:
إِذا دَخَلَ الْقائِمُ الکُوفَةَ لَمْ یَبْقِ مُؤْمِنٌ إِلاّ وَهُوَ بِها أَوْ یَجِیءُ إِلَیْها وَهُوَ قَوْلُ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِین علیهالسلاموَیَقُولُ لِأَصْحابِهِ: سِیرُوا بِنا إِلی هذِهِ الطّاغِیَةِ فَیَسِیرُ إِلَیْهِ.
465 - سعد بن عبد اللّه الأشعری، عن محمّد بن عیسی بن عبید، عن صالح بن محمّد، عن هانئ التمار قال: قال لی أبوعبد اللّه علیهالسلام:
41 / 463 - ابی وائل [شقیق بن سلمه اسدی] از حذیفه [یمانی صحابی بزرگ رسول
خدا صلیاللهعلیهوآله] نقل میکند که گفته است: از وجود مبارک رسول خدا صلیاللهعلیهوآله شنیدم که این گونه از مهدی علیهالسلام یاد کردند: با او بین رکن و مقام بیعت میشود، نام او احمد، عبداللّه، و مهدی
است. اینها هر سه نامهای اوست.
42 / 464 - ابی خالد کابلی از امام باقر علیهالسلام نقل میکند که فرمودند: زمانی که قائم علیهالسلام
وارد کوفه شود هیچ مؤمنی باقی نمیماند مگر اینکه در کوفه است یا اینکه به کوفه میآید. این همان بیان امیرالمؤمنین علیهالسلام است که مهدی علیهالسلام خطاب به اصحابش میفرماید: با ما سیر کنید و بیایید تا به سمت [جنگ] این متجاوز سرکش [سفیانی، دجال، یا هر دشمن سرکشی که در مقابل حضرت بایستد] برویم.
43 / 465 - صالح بن محمّد از هانی تمار نقل میکند که گفت: امام صادق علیهالسلام به من فرمودند:
إِنَّ لِصاحِبِ هذَا الْأَمْرِ غَیْبَةً المُتَمَسِّکَ فِیها بِدِینِهِ کَالخارِطِ لِلقَتادِ بِیَدَیْهِ، ثُمّ قالَ: هکَذا بِیَدِهِ، فَأَیُّکُمْ یُمَسِکُ شُوکَ القَتادِ بِیَدِهِ؟
ثُمَّ قالَ: إِنَّ لِصاحِبِ هذَا الْأَمْرِ غَیْبَةً فَلْیَتَّقِ اللّهَ عَبْدٌ وَلْیَتَمَسَّکْ بِدِینِهِ.
466 - عن الفضل بن شاذان، عن إسماعیل بن مهران، عن أیمن بن محرز، عن رفاعة بن موسی ومعاویة بن وهب،
عن أبی عبد اللّه علیهالسلام قال: قالَ رسُولُ اللّه صلیاللهعلیهوآله: طُوبی لِمَنْ أَدْرَکَ قائِمَ أَهْلِ بَیْتِی وَهُوَ مُقْتَدٍ بِهِ قَبْلَ قِیامِهِ، یَتَوَلَّی وَلِیَّهُ وَیَتَبَرَّأُ مِنْ عَدُوِّهِ وَیَتَوَلَّی الأَئِمَّةَ الْهادِیَةَ مِنْ قَبْلِهِ أُولئِکَ رُفَقائِی وَذَوُو وُدِّی وَمَوَدَّتِی وَأَکْرَمُ أُمَّتِی عَلَیَّ.
برای صاحب این امر غیبتی خواهد بود که هر کسی در آن زمان بخواهد متمسک به دینش باشد و دینش را حفظ کند، مانند کسی است که بخواهد شاخه پر از خار قتاد(1)
را با دستش بتراشد.
بعد فرمودند: به این صورت [و با دستشان به ما نشان دادند و فرمودند:] پس کدام یک از شما خارهای درخت قتاد را با دستش میگیرد؟
و سپس فرمودند: برای صاحب این امر غیبتی است [که بسیار سخت و طولانی است ]پس بنده خدا باید خداترس بوده و [در آن زمان] تمسّک به دینش جسته و از آن کمک بخواهد.
44 / 466 - معاویة بن وهب از امام صادق علیهالسلام نقل میکند که حضرت فرمودند: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمودند: خوشا به حال کسی که قائم اهل بیت من را پیش از قیامش درک کرده و به او اقتدا کند. دوست او را دوست داشته و از دشمنانش دوری و بیزاری بجوید، و امامان هدایتگر قبل از او را دوست داشته و پیرو آنها باشد، اینگونه افراد، رفیقان من و صاحبان دوستی و مودت من بوده و گرامیترین امّت نسبت به من هستند.
1) . قَتاد نام درختی است که در مناطق بیابانی میروید و خارهای بسیاری شبیه به سوزن دارد و کندن یا تراشیدن آن با دست، کار بسیار دشوار و سختی است. در عرب تراشیدن درخت قتاد با دست کنایه از این است که انجام این کار بسیار دشوار و سخت است.
قالَ رُفاعَةُ: وَأَکْرَمُ خَلْقِ اللّهِ عَلَیَّ.
467 - عنه، عن الحسن بن محبوب، عن عبد اللّه بن سنان، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام قال:
قالَ رَسُولُ اللّه صلیاللهعلیهوآله: سَیَأْتِی قَوْمٌ مِنْ بَعْدِکُمْ الرَّجُلُ الواحِدُ مِنْهُمْ لَهُ أَجْرُ خَمْسِینَ مِنْکُمْ.
قالُوا: یا رَسُولَ اللّهِ! نَحْنُ کُنّا مَعَکَ بِبَدْرٍ وَأُحُدٍ وَحُنَیْنٍ وَنَزَلَ فِینَا القُرآن؟
فَقالَ: إنَّکُمْ لَوْ تُحَمِّلُونَ لِما حُمِّلُوا لَمْ تَصْبِرُوا صَبْرَهُمْ.
468 - سعد، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن محمّد بن خالد البرقی، عمّن حدّثه، عن المفضّل بن عمر الجعفی قال: قال أبوعبد اللّه علیهالسلام:
أَقْرَبُ ما یَکُونُ العِبادُ مِنَ اللّهِ وَأَرْضی ما یَکُونُ عَنْهُمْ إِذا افْتَقَدُوا حُجَّةَ اللّهِ فَلَمْ یَظْهَرْ لَهُمْ
رفاعه نیز این روایت را نقل کرده، با این فرق که آخرش این است: و گرامیترین خلق خدا نزد من هستند.
45 / 467 - عبداللّه بن سنان از امام صادق علیهالسلام نقل میکند که حضرت فرمودند: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمودند: به زودی و بعد از شما مردمانی خواهند آمد که هر کدام از آنها ثواب و اجر پنجاه نفر از شما را دارد.
اصحاب عرض کردند: ای رسول خدا! ما در جنگهای بدر و اُحد و حُنین در رکاب شما بودیم و قرآن در بین ما نازل شد.
حضرت فرمودند: اگر آنچه را که بر آنها تحمیل میشود، بر شما تحمیل کنند نمیتوانید مانند آنها صبر کنید.
46 / 468 - مفضل بن عمر جعفی گفته است: امام صادق علیهالسلام فرمودند: در زمانی که مردم، حجّت خدا را از دست بدهند و از آنها غایب باشد و از مکان او آگاهی نداشته باشند، نزدیکترین چیزی که باعث نزدیکی به خداوند متعال شده و موجب خوشنودی و رضایت خداوند از آنها میشود [این است که] در آن هنگامه بدانند
وَلَمْ یَعْلَمُوا بِمَکانِهِ وَهُمْ فِی ذلِکَ یَعْلَمُونَ أَنَّهُ لمْ تَبْطُلُ حُجَّةَ اللّهِ وَلا مِیثاقَهُ، فَعِنْدَها تَوَقَّعُوا الْفَرَجَ صَباحا وَمَساءً، فَإِنَّ أَشَدَّ ما یَکُونُ غَضَبُ اللّهِ عَلی أَعْدائِهِ إِذَا افْتَقَدُوا حُجَّتَهُ، فَلَمْ یَظْهَرْ لَهُمْ.
وَقَدْ عَلِمَ أَنَّ أَوْلِیاءَهُ لا یَرْتابُونَ وَلَوْ عَلِمَ أَنَّهُمْ یَرْتابُونَ ما غُیِّبَ (عَنْهُم) حُجَّتُهُ طَرْفَةَ عَیْنٍ ولا یَکُونُ ذلِکَ الاّ عَلی رَأْسِ أَشْرارِ النّاسِ.
469 - الفضل، عن ابن أبی نجران، عن محمّد بن سنان، عن خالد العاقولیّ، فی حدیث له عن أبی عبد اللّه علیهالسلام أنّه قال:
فَما تَمُدُّونَ أَعْیُنَکُمْ؟ فَما تَسْتَعْجِلُون؟ أَ لَسْتُمْ آمِنِینَ؟ أَ لَیْسَ الرَّجُلُ مِنْکُمْ یَخْرُجُ مِنْ بَیْتِهِ
و اعتقاد داشته باشند که او حجّت خدا و پیمان الهی را باطل نکرده است. پس در این صورت صبح و شب توقع فرج داشته باشند، چرا که شدیدترین چیزی که موجب غضب خداوند بر دشمنانش میشود، زمانی است که حجّت خدا را از دست داده باشند و او هم برای آنها ظاهر نشده باشد.
و تحقیقا خداوند میدانست که اولیا و دوستانش در مورد حجّت خدا دچار شکّ و تردید نمیشوند. که اگر چنانچه میدانست که آنها به شکّ و تردید میافتند، حجتشرا حتی یک چشم به هم زدن از آنها غایب نمیکرد و آن شکّ و تردید [همراه با انکار ]فقط بر سر بدترین مردم است.
46 / 469 - خالد عاقولی [ابو اسماعیل خیاط بن نافع بجلی] از امام صادق علیهالسلام حدیثی نقل میکند که فرمودند: چشمتان را به چه چیزی دوختهاید؟ و برای چه این قدر عجله میکنید؟ آیا در امنیت به سر نمیبرید؟ آیا این نیست که مردی از شما [صبح] برای رفع و رجوع حاجاتش از منزلش خارج میشود و بعد هم بدون اینکه خطری او را
فَیقضی حَوائِجَهُ، ثُمَّ یَرْجِعُ لَمْ یَخْتَطفْ؟ إِنْ کانَ مَنْ قَبْلَکُمْ [مَنْ هُوَ] عَلی ما أَنْتُمْ عَلَیْهِ لَیْؤخَذُ الرَّجُلُ مِنْهُمْ فَتَقْطَعُ یَداهُ وَرِجْلاهُ وَیُصْلَبُ عَلی جُذُوعِ النَّخْلِ وَیُنْشَرُ بِالْمِنْشار، ثُمَّ لا یَعْدو ذَنْبَ نَفْسِهِ.
ثمّ تلا هذه الآیة «أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمّا یَأْتِکُمْ مَثَلُ الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِکُمْ مَسَّتْهُمُ الْبَأْسآءُ وَ الضَّرّآءُ وَ زُلْزِلُوا حَتّی یَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ متی نَصْرُ اللّهِ أَلا إِنَّ نَصْرَ اللّهِ قَرِیبٌ».
470 - الفضل، عن محمّد بن علیّ، عن جعفر بن بشیر، عن خالد بن أبی عمارة، عن المفضل بن عمر قال: ذکرنا القائم علیهالسلام ومن مات من أصحابنا ینتظره، فقال أبوعبد اللّه علیهالسلام:
إِذا قامَ أَتَی الْمُؤْمِنَ فِی قَبْرِهِ فَیُقالُ لَهُ: یا هذا! إِنَّهُ قَدْ ظَهَرَ صاحِبُکَ، فَإِنْ تَشَأْ
تهدید کند برمیگردد؟ ای کاش کسانی که پیش از شما بودند امنیتی را که شما در آن هستید، دارا بودند. ولی مردی از آنها گرفتار میشود، دستها و پاهایش قطع میگردد، و بعد بر تنه نخلها به دار آویخته میشود و با قیچی تکه تکه میشود. تازه آن شخص این مسأله را و گناهش را از خودش میداند [کنایه از عدم امنیت پیش از ظهور حضرت در بین مردم است]. سپس حضرت این آیه را تلاوت فرمودند: «آیا گمان کردید داخل بهشت میشوید، بیآنکه حوادثی همچون حوادث گذشتگان به شما برسد؟! همانان که گرفتاریها و ناراحتیها به آنها رسید، و آن چنان ناراحت شدند که پیامبر و افرادی که ایمان آورده بودند گفتند: پس یاری خدا کی خواهد آمد؟! [در این هنگام، تقاضای یاری از او کردند، و به آنها گفته شد:] آگاه باشید، یاریِ خدا نزدیک است!»(1)
47 / 470 - مفضل بن عمر میگوید: در مورد قائم علیهالسلام مشغول صحبت بودیم و اینکه چه کسانی از اصحاب ما در حالی که منتظر حضرت بودهاند از دنیا رفتهاند. امام صادق علیهالسلام به ما فرمودند: زمانی که قائم علیهالسلام قیام کند، بر سر قبر مؤمن آمده و به او میفرماید: ای مؤمن! دوست و صاحب تو ظهور کرده، اگر میخواهی که در خدمت او
1) . سوره بقره / آیه 214.
أَنْ تَلْحَقَ بِهِ فَأَلْحِقْ وَإنْ تَشَأْ أَنْ تُقِیمَ فِی کَرامَةِ رَبِّکَ فَأَقِمْ.
471 - عنه، عن ابن أسباط، عن الحسن بن الجهم قال: سألت أباالحسن علیهالسلام عن شیء من الفرج.
فَقالَ: أَ وَلَسْتَ تَعْلَمُ أَنَّ اِنْتِظارَ الْفَرَجِ مِنَ الْفَرَجِ؟
قُلْتُ: لا أَدْرِی إلاّ أنْ تُعَلِّمَنِی.
فَقالَ: نَعَمْ، اِنْتِظارُ الْفَرَجِ مِنَ الْفَرَجِ.
472 - عنه، عن ابن فضال، عن ثعلبة بن میمون قال: اعرف إمامک [فإنّک] إذا عرفته لم یضرّک تقدّم هذا الأمر أو تأخّر ومن عرف إمامه ثمّ مات قبل أن یری هذا الأمر ثمّ خرج القائم علیهالسلام کان له من الأجر کمن کان مع القائم فی فسطاطه.
473 - عنه، عن عبد الرحمن بن أبی هاشم، عن علیّ بن أبی حمزة، عن أبی بصیر قال: سمعت أباعبد اللّه علیهالسلام یقول:
باشی به او محلق شو واگر میخواهی که در نعمت پروردگارت بمانی بمان.
48 / 471 - حسن بن جهم میگوید: از امام موسی بن جعفر علیهماالسلام در مورد فرج و ظهور سؤال کردم.
حضرت فرمودند: آیا نمیدانی که انتظار فرج خودش فرج است. عرض کردم: من هر چه میدانم از برکت تعلیم شماست.
حضرت فرمودند: بله، انتظار فرج؛ همان فرج است.
49 / 472 - ابن فضال نقل میکند که ثعلبة بن میمون گفت: امام خودت را بشناس، چون در صورتی که تو امامت را بشناسی، دیگر جلو افتادن و یا به عقب افتادن ظهور برای تو تفاوت نمیکند، و اگر کسی امامش را بشناسد و بعد بمیرد، آن هم قبل از آن که ظهور حضرت را ببیند و بعد از آن قائم علیهالسلام قیام کند، اجرش همانند کسی خواهد بود که همراه حضرت ودر خیمه امام باشد.
50 / 473 - ابی بصیر میگوید: از امام صادق علیهالسلام شنیدم که میفرمودند:
ما تَسْتَعْجِلُونَ بِخُرُوجِ الْقائِمِ؟ فَوَ اللّهِ ما لِباسُهُ إلاّ الغَلِیظُ وَما طَعامُهُ إِلاّ الشَّعِیرُ الجَشِبِ وَما هُوَ إِلاّ السَّیْفُ وَالْمَوْتُ تَحْتَ ظِلِّ السَّیْفِ.
474 - عنه، عن ابن فضّال، عن المثنّی الحناط، عن عبد اللّه بن عجلان، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام قال:
مَنْ عَرِفَ هذَا الْأَمْرَ ثُمَّ ماتَ قَبْلَ أَنْ یَقُومَ الْقائِمُ علیهالسلام کانَ لَهُ مِثْلَ أَجْرِ مَنْ قُتِلَ مَعَهُ.
475 - ابن أبی عمیر، عن جمیل بن درّاج، عن زرارة، عن جعفر بن محمّد علیهالسلام أنّه قال:
حَقِیقٌ عَلیَ اللّهِ أَنْ یَدْخُلَ الضُلاّلَ الجَنَّةَ.
فقال زرارة: کیف ذلک جعلت فداک؟
چرا در مورد قیام قائم علیهالسلام عجله میکنید؟ به خدا قسم که لباس او سخت و زبر است و غذای او جو درشت و خشک است.(1)
و رفتارش نیست مگر با شمشیر[که سیره او قیام است] و مرگ نیز زیر سایه شمشیر است.
51 / 474 - عبداللّه بن عجلان از امام صادق علیهالسلام نقل کرده که فرمودند: کسی که این امر را بشناسد و پیش از قیام قائم علیهالسلام از دنیا برود، ثواب و اجرش همسنگ کسی است که در رکاب آن حضرت کشته شود.
52 / 475 - جمیل بن دراج از زرارة بن اعین، او هم از امام صادق علیهالسلامنقل کرده که فرمودند: خداوند اگر بخواهد گمراهان را داخل در بهشت بفرماید حقّ دارد و برای او شایسته است و عیب او نیست.
زراره عرض کرد: فدایت شوم! چگونه این امر ممکن است؟
1) . کنایه از اینکه زندگی ایشان در نهایت سادگی است و تجمل در آن راه ندارد.
قالَ: یَمُوتُ النّاطِقُ وَلا یَنْطِقُ الصّامِتُ، فَیَمُوتُ الْمَرْءُ بَیْنَهُما فَیُدْخِلُهُ اللّهُ الجَنَّةَ.
476 - أخبرنا جماعة، عن أبی المفضل الشیبانی، عن أبی نعیم نصر بن عصام بن المغیرة العمریّ، عن أبی یوسف یعقوب بن نعیم بن عمرو قرقارة الکاتب، عن أحمد بن محمّد الأسدیّ، عن محمّد بن أحمد، عن إسماعیل بن عیّاش، عن مهاجر بن حکیم، عن معاویة بن سعید، عن أبی جعفر محمّد بن علیّ علیهالسلام قال:
قالَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طالِبٍ علیهالسلام: إِذَا اخْتَلَفَ رمحانُ بِالشّامِ فَهُوَ آیَةٌ مِنْ آیاتِ اللّهِ تَعالی. قِیلَ: ثُمَّ مَهْ؟ قالَ: ثُمَّ رَجفَةٌ تَکُونُ بِالشّامِ یُهْلَکُ فِیها مِائَةُ أَلْفٍ یَجْعَلُها اللّهُ رَحْمَةً لِلْمُؤْمِنِینَ وَعَذابا عَلَی الْکافِرِینَ. فَإِذا کانَ ذلِکَ فَانْظُرُوا إِلی أَصْحابِ الْبَراذِینَ الشُّهْبِ وَالرّایاتِ الصُّفرِ، تُقْبِلُ مِنَ الْمَغْرِبِ حَتّی تَحِلّ بِالشّامِ.
حضرت فرمودند: [امام] ناطق از دنیا میرود و [امام] صامت نیز نطقی ندارد.(1)
بنابراین مردی که بین این دو و در این زمان از دنیا برود خداوند او را وارد بهشت میکند.
53 / 476 - معاویة بن سعید از امام باقر علیهالسلام نقل میکند که فرمودند: علی بن ابی طالب علیهالسلامفرمودند: وقتی که در شام دو نفر که مدعی حکومت هستند با هم در افتادند، این مخالفت آیهای از نشانههای خداوند است.
به محضر امام عرض شد: بعد چه میشود؟
فرمودند: بعد از آن، شام از این اختلاف چنان دچار ناامنی میشود که یکصدهزار نفر در آن به هلاکت میرسند و خداوند عالمیان این ماجرا را برای مؤمنان رحمت و برای کفار عذاب قرار میدهد. زمانی که این اتفاق میافتد، نگاه کنید به اصحاب براذین(2)
و سواران نیرومند و سریع و بیرقهای زرد که از سمت مغرب میآیند و وارد شام میشوند،
فَإِذا کانَ ذلِکَ فَانْتَظِرُوا خَسْفا بِقَرْیَةٍ مِنْ قُرَی الشّامِ یُقالُ لَها «حَرَسْتا».
فَإِذا کانَ ذلِکَ فَانْتَظِرُوا ابنَ آکِلَةِ الأَکْبادِ بِوادِی الیابِسِ.
477 - قرقارة، عن محمّد بن خلف، عن الحسن بن صالح بن الأسود، عن عبد الجبار بن العباس الهمدانی، عن عمار الدُّهنی قال: قال أبوجعفر علیهالسلام:
کَمْ تَعُدُّونَ بَقاءَ السُّفیانِی فِیکُم؟
قالَ: قُلْتُ: حَمْلُ امْرَأَةٍ تِسْعَةُ أَشْهُرٍ.
قالَ: ما أَعْلَمَکُمْ یا أَهْلَ الکُوفَةِ!
478 - عنه، عن أبی النصر إسماعیل بن عبد اللّه بن میمون بن عبد الحمید بن أبی الرجال العجلی قال: حدّثنا محمّد بن عبد الرحمن بن أبی لیلی قال: حدّثنا جعفر بن سعد الکاهلی، عن الأعمش، عن بشر بن غالب قال: یقبل السفیانی من بلاد الروم منتصرا فی عنقه صلیب وهو صاحب القوم.
پس در این حال منتظر فرو رفتن یکی از دهات شام در زمین باشید که نامش [حرستا(1)]است.
وقتی کار به اینجا کشید، منتظر خروج پسر زن جگرخوار از منطقه خشک باشید [که همان سفیانی است].
54 / 477 - عمار دُهنی [ابن معاویه] گفته است: امام باقر علیهالسلام فرمودند: فکر میکنید سفیانی چه مدّتی در میان شما باشد؟
عمار میگوید: عرض کردم: به اندازه حمل زن، یعنی نه ماه.
حضرت فرمودند: ای اهل کوفه! چه خوب به این مسأله آگاهی دارید.
55 / 478 - بشر بن غالب [که از اصحاب امام حسین و امام زین العابدین علیهماالسلام بوده] میگوید: سفیانی با دین مسیحیت از منطقه روم میآید، در گردنش صلیب بوده و بزرگ مردمان خودش خواهد بود.
1) . منطقهای آباد و بزرگ در اطراف دمشق است و یکی از محلهای استقرار سفیانی خواهد بود؛ موعودنامه ص 275.
479 - قرقارة، عن نصر بن اللیث المروزیّ، عن ابن طلحة الجحدری قال: حدّثنا عبد اللّه بن لهیعة، عن أبی زرعة، عن عبد اللّه بن رزین، عن عمار بن یاسر أنّه قال: إنّ دولة أهل بیت نبیّکم فی آخر الزّمان ولها إمارات، فإذا رأیتم فالزموا الأرض وکفّوا حتّی تجیء إماراتها.
فإذا استثارت علیکم الروم والترک وجهّزت الجیوش ومات خلیفتکم الّذی یجمع الأموال واستخلف بعده رجل صحیح، فیخلع بعد سنین من بیعته ویأتی هلاک ملکهم من حیث بدأ ویتخالف الترک والروم وتکثر الحروب فی الأرض وینادی مناد من سور دمشق: ویل لأهل الأرض من شرّ قد اقترب ویخسف بغربیّ مسجدها حتّی یخرّ حائطها ویظهر
56 / 479 - عبداللّه رزین [از شهدای صفین] از عمار بن یاسر نقل میکند که او گفت: دولت اهل بیت پیامبر شما در آخر الزمان خواهد بود، ظهور آن دولت علاماتی هم دارد، پس وقتی که علامات را دیدید، سرجایتان بنشیند و دست نگه دارید تا اینکه علامتهای ظهور بیاید.
پس زمانی که اهل روم [اروپا] و ترکها، غبار فتنه را علیه شما بلند کردند، و لشکرهای دشمن آماده و تجهیز شد و خلیفه شما که اموالی را جمعآوری میکرد از دنیا رفت و رهبری درست کار به جای او بنشیند، پس بعد از چند سالی مردم از بیعتش در میآیند و زوال و نابودی حکومت [یعنی بنی عباس] از همان سمتی میرسد که شروع شده بود.(1)
اهل روم و ترکها با هم مخالفت میکنند و جنگ در روی زمین بسیار زیاد میشود.
[در همین زمان] منادی در قلعه دمشق ندا میدهد: وای بر اهل زمین از شرّی که نزدیک شده است و قسمت غربی مسجد [اموی] به زمین فرو میرود، به طوری که دیوارش یکباره خراب و ویران میشود. در شام سه نفر قیام میکنند که همگی خواهان
1) . دولت بنی عباس به دست هلاکوخان که از سمت خراسان قیام کرده بود از بین رفت، همان طور که ابتدای برپایی حکومت بنی عباس به دست ابو مسلم بود که او هم از سمت خراسان قیام کرد. مهدی موعود / ج 2، ص 45.
ثلاثة نفر بالشام کلّهم یطلب الملک، رجل أبقع ورجل أصهب ورجل من أهل بیت أبی سفیان یخرج فی کلب ویحضر النّاس بدمشق ویخرج أهل الغرب إلی مصر.
فإذا دخلوا فتلک إمارة السفیانی ویخرج قبل ذلک من یدعو لآل محمّد علیهمالسلام وتنزل الترک الحیرة وتنزل الروم فلسطین ویسبق عبد اللّه (عبد اللّه) حتّی یلتقی جنودهما بقرقیسیاء علی النهر ویکون قتال عظیم ویسیر صاحب المغرب فیقتل الرجال ویسبی النساء، ثمّ یرجع فی
سلطنت و حکومت هستند: یکی از آنها ابلق و دیگری سرخ مو و سرخ رنگ(1)
و سومین نفر از اهل بیت ابی سفیان(2)
است و در منطقه کلب(3)
خروج کرده، و مردم را در دمشق جمع میکند. اهل مغرب به سمت مصر خروج میکنند.
همین که آنها وارد مصر میشوند، ورودشان علامت و نشانه خروج و سطلنت سفیانی است. قبل از سفیانی کسی قیام میکند که مردم را به ولایت آل محمّد علیهمالسلام دعوت میکند. ترکها در حیره(4)
و سپاه روم هم در فلسطین مستقر میشوند و در همان زمان عبداللّه سبقت گرفته و دو سپاه در قرقیسیا(5)
و در کنار نهر با هم برخورد میکنند و جنگ سختی در میگیرد، و صاحب لشکر مغرب همه جا سیر میکند [شهرها را تصرف میکند] و مردها راکشته و زنها را به اسارت میگیرند و بعد از آن به قیس(6)
باز میگردد.
1) . رنگ پوستش اروپایی است.
2) . پیرامون این سه نفر در خبر شماره 125/431 توضیح کامل ارائه شد.
3) . منطقهای است در شام و نزدیک دمشق که قبر الیاس نبی در آنجا قرار دارد. مهدی موعود / ج 2، ص 45 و کلب به شهری در پایین شهر بیروت و صیدا در لبنان هم گفته میشود.
4) . حیره شهری بوده است که در یک فرسنگی کوفه قرار داشته و در زمان ساسانیان ملوک اعجمی در آنجا سلطنت میکردند و دست نشانده ایران بودند که خسرو پرویز آنها را منقرض کرد. بعدها حیره به دست مسلمانان افتاد، امّا به خاطر موقعیت ممتاز کوفه از رونق افتاد تا آنجا که در قرن چهارم هجری از بین رفت.
5) . قرقیسیا، شهری در شمال سوریه است که محل اتصال دو رودخانه خابور و فراط قرار گرفته است.
6) . منظور از قیس، مغرب است و در شمال آفریقاست و در روایات دیگر هم تصریح شده که منظور از قیس، طایفهای از مصریان هستند که در رویارویی با سپاه سفیانی مغلوب میشوند. [اقتباس از موعود نامه]
قیس حتّی ینزل الجزیرة السفیانی، فیسبق الیمانی [فیقتل] ویحوز السفیانیّ ما جمعوا.
ثمّ یسیر إلی الکوفة فیقتل أعوان آل محمّد علیهمالسلام ویقتل رجلاً من مسمّیهم، ثمّ یخرج
المهدیّ علی لوائه شعیب بن صالح وإذا رأی أهل الشام قد اجتمع أمرها علی ابن أبی سفیان
فألحقوا بمکة، فعند ذلک تقتل النفس الزکیّة وأخوه بمکّة ضیعة، فینادی مناد من السّماء: أیّها النّاس إنّ أمیرکم فلان وذلک هو المهدیّ الّذی یملأ الأرض قسطا و عدلاً کما ملئت ظلما وجورا.
480 - عنه، عن محمّد بن خلف الحدّاد[ی]، عن إسماعیل بن أبان الأزدی، عن سفیان بن إبراهیم الجریری أنّه سمع أباه یقول: النفس الزکیة غلام من آل محمّد، اسمه محمّد بن
سفیانی هم در شهر جزیره مستقر میشود و یمانی میآید وکشته میشود و آنچه که او و سپاهش از اموال جمعآوری کرده بودند را سفیانی به غنیمت میگیرد.
بعد از آن به کوفه رفته و دوستان آل محمّد علیهمالسلام را به قتل میرساند و مرد بزرگ و نامداری از آنها را هم میکشد. آنگاه مهدی علیهالسلام قیام میکند و فرمانده و سپهسالار او شعیب بن صالح است. وقتی اهل شام [لشکرکشی مهدی علیهالسلام را] میبینند، آنها هم با پسر ابی سفیان [سفیانی] بیعت کرده و در مکه به او ملحق میشوند. درهمان زمان نفس زکیه کشته میشود، در حالی که برادرش هم در مکه حضور دارد، ولی دسترسی به او پیدا نمیکنند. پس ندا دهندهای از آسمان ندا میدهد: ای مردم! امیر و رهبر شما فلانی است. و آن امیر همان مهدی است که زمین را همان طور که پر از ظلم و جور شده باشد، مملوّ از عدل و داد میکند.
57 / 480 - سفیان بن ابراهیم جریری از پدرش شنیده که او میگفته است: نفس زکیه، جوانی از آل محمّد است، نامش محمّد بن حسن بوده و بدون جرم وگناه مظلومانه
الحسن، یقتل بلا جرم ولا ذنب، فإذا قتلوه لم یبق لهم فی السماء عاذر ولا فی الأرض ناصر.
فعند ذلک یبعث اللّه قائم آل محمّد فی عصبة لهم أدقّ فی أعین النّاس من الکحل، إذا خرجوا بکی لهم النّاس لا یرون إلاّ أنّهم یختطفون، یفتح اللّه لهم مشارق الأرض ومغاربها،
ألا وهم المؤمنون حقّا، ألا إنّ خیر الجهاد فی آخر الزّمان.
481 - عنه، عن أبی حاتم، عن محمّد بن یزید الآدمی - بغدادی عابد - قال: حدّثنا یحیی بن سلیم الطائفی، عن متیل بن عباد قال: سمعت أباالطفیل یقول: سمعت علیّ بن أبی طالب علیهالسلام یقول:
أَظَلَّتْکُمْ فِتْنَةٌ (مُظْلِمَةٌ) عَمْیاء مُنْکَشِفَةٌ لا یَنْجُو مِنْها إلاّ النَّوْمَةُ.
به قتل میرسد. وقتی اشرار او را میکشند، نه در آسمان عذر خواهی برایشان باقی
میماند و نه در زمین یار و یاوری.(1)
در همان زمان خواهد بود که خداوند متعال، قائم آل محمّد را به همراه جماعتی که در نظرها از سرمه نرمترند [رفتار نرم و لطیف دارند] مبعوث میفرماید، وقتی که خروج کنند، مردم برای آنها گریه میکنند، چرا که آنها را گروهی بیدست و پا میبینند، ولی خداوند از مشرق تا مغرب زمین را برای آنها فتح میکند، بدانید که آنها مؤمنان واقعی هستند و بدانید که بهترین جهادها در آخر الزمان است.
58 / 481 - متیل بن عباد میگوید: از اباطفیل شنیدم که میگفت: از امیرمؤمنان علی علیهالسلام شنیدم که میفرمودند: آشوبی سخت و دشوار بر سر شما سایه میاندازد که از آن فقط مردم نومه نجات پیدا میکنند.
1) . علامه مجلسی در ذیل این خبر میگوید: یعنی نزول غضب الهی به واسطه حکمت بالغه خداوندی بر آنها واجب میشود. بنابراین کسی از قدسیان آسمان نزد پروردگار عالمیان برای ایشان شفاعت نمیکند، و در روی زمین هم کسی آنها را یاری نمیکند.
قِیلَ: یا اباالْحَسَنِ! وَمَا النَّومَةُ؟
قالَ: الَّذِی لا یَعْرِفُ النّاسُ ما فِی نَفْسِهِ.
482 - عنه، عن العبّاس بن یزید البحرانی، عن عبد الرزاق بن همام، عن معمر، عن ابن طاوس، عن علیّ بن عبد اللّه بن عباس قال: لا یخرج المهدیّ حتّی یطلع مع الشمس آیة.
عرض شد: ای اباالحسن! نومه چیست؟
حضرت فرمودند: نومه کسی است که مردم نمیدانند در دل او چیست و آنچه که در دل اوست از مردم پوشیده است.
59 / 482 - علی بن عبداللّه بن عباس گفته است: مهدی علیهالسلام قیام نمیکند مگر وقتی که همراه طلوع خورشید، نشانهای پدیدار شود.
8 - فصل
(فی ذکر طرف من صفاته ومنازله وسیرته علیهالسلام)
483 - محمّد بن عبد اللّه بن جعفر الحمیری، عن أبیه، عن محمّد بن عیسی، عن محمّد بن عطاء، عن سلام بن أبی عمرة قال: قال أبوجعفر علیهالسلام: لِصاحِبِ هذَا الأَمْرِ بَیْتٌ یُقالُ لَهُ: بَیْتُ الحَمْدِ فِیهِ سِراجُ یُزْهَرُ مُنْذُ یَوْمٍ وُلَدِ إِلی أَنْ یَقومَ بِالسَّیْفِ.
484 - أخبرنا جماعة، عن التلعکبری، عن علیّ بن حبشی، عن جعفر بن مالک، عن أحمد بن أبی نعیم، عن ابراهیم بن صالح، عن محمّد بن غزال، عن مفضّل بن عمر قال: سمعت أباعبد اللّه علیهالسلام یقول:
إِنَّ قائِمَنا إِذا قامَ أَشْرَقَتِ الأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها وَاسْتَغْنَی النّاسُ وَیُعَمَّرُ الرَّجُلُ فِی مُلْکِهِ حَتّی
1 / 483 - سلام بن ابی عمره گفته است: امام باقر علیهالسلام فرمودند: صاحب این امر خانهای دارد به نام بیت حمد و در آنجا چراغی است که از روز ولادت تا روزی که با شمشیر قیام میکند روشن است.
2 / 484 - مفضل بن عمر گفته است: از امام صادق علیهالسلام شنیدم که میفرمودند: وقتی که قائم ما قیام کند، زمین با نور پروردگارش نورانی و روشن میشود؛ به گونهای که مردم از آفتاب بینیاز میشوند. در زمان حکومتش هر کس به حدی عمر میکند که هزار پسر
یُولَدُ لَهُ أَلْفُ ذَکَرٍ لا یُولَدُ فِیهِمْ أُنْثی، وَیُبْنی فِی ظَهْرِ الْکُوفَةِ مَسْجِدا لَهُ أَلْفُ بابٍ وَتَتَّصِلُ بُیُوتُ الکُوفَةِ بِنَهْرِ کَرْبَلاءَ وَبِالْحِیرَةِ حَتّی یَخْرُجَ الرَّجُلُ یَوْمَ الْجُمُعَةِ عَلی بَغْلَةٍ سَفْواءَ یُرِیدُ الْجُمُعَةَ فَلا یُدْرِکُها.
485 - أخبرنا أبومحمّد المحمدی، عن محمّد بن علیّ بن الفضل، عن أبیه، عن محمّد بن إبراهیم بن مالک، عن إبراهیم بن بنان الخثعمیّ، عن أحمد بن یحیی بن المعتمر، عن عمرو بن ثابت، عن أبیه، عن أبی جعفر علیهالسلام - فی حدیث طویل - قال:
یَدْخُلُ الْمَهْدِیُّ الکُوفَةَ وَبِها ثَلاثُ رایاتٍ قَدِ اضْطَرَبَتْ بَیْنَها، فَتَصْفُو لَهُ فَیَدْخُلُ حَتّی یَأْتِیَ الْمِنْبَرَ وَیَخْطَبُ وَلا یَدْرِی النّاسُ ما یَقُولُ مِنَ الْبُکاءِ وَ هُوَ قَوْلُ رَسُولِ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله: «کَأَنِّی بِالْحَسَنِیّ وَالْحُسَیْنِیّ» وَقَدْ قاداها فَیُسَلِّمَها إِلَی الْحُسَیْنِیِّ فَیُبایِعُونَهُ.
از او متولد میشود و در این بین هیچ دختری برایش متولد نمیشود. در پشت کوفه [نجف] مسجدی بنا میشود که هزار در داشته باشد، خانههای کوفه به رودخانه کربلا و شهر حیره [منطقه حیره] متصل میشوند و آن قدر بزرگ میشود که مرد در روز جمعه برای رسیدن به نماز جمعه بر شتر تندرو سوار میشود، ولی باز هم به نماز نمیرسد.
3 / 485 - عمر بن ثابت، از پدرش و او هم از امام باقر علیهالسلام حدیث طولانی را نقل میکند که حضرت در بخشی از آن حدیث فرمودند: مهدی علیهالسلام وارد کوفه میشود و این در حالی است که در آنجا سه پرچم برافراشته شده که با هم مخالفند، پس همه آنها مطیع آن حضرت میشوند، و ایشان پس از ورود به کوفه بالای منبر رفته و خطبهای ایراد میفرماید که مردم از شدت گریه نمیفهمند که حضرت چه میگوید. این معنای کلام رسول خدا صلیاللهعلیهوآله است که فرمودند: گویا حسنی و حسینی را میبینم که بیرق بلند کردهاند و هرکدام مدعی خلافت هستند. حسنی بیرق را به حسینی تحویل داده و همه با او بیعت میکنند.
فَإِذا کانَتِ الْجُمُعَةُ الثّانِیَةُ قالَ النّاس: یَا ابْنَ رَسُولِ اللّهِ! الَصَّلاةُ خَلْفَکَ تُضاهِی الصَّلاةَ خَلْفَ رَسُولِ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله وَالْمَسْجِدُ لا یَسَعُنا.
فَیَقُولُ: أَنَا مُرتادٌ لَکُم.
فَیَخْرُجُ إِلَی الغَرِیّ فَیَخُطُّ مَسْجِدا لَهُ أَلْفُ بابٍ یَسَعُ النّاسُ، عَلَیْهِ أَصِیصٌ وَیَبْعَثُ فَیُحْفَرُ مِنْ خَلْفِ قَبْرِ الْحُسَیْن علیهالسلام لَهُمْ نَهْرا یَجْرِی إِلَی الغَرِیَّینِ حَتّی ینبذ فِی النَّجَفِ وَیَعْمَلُ عَلی فَوَّهتِهِ قَناطر وَأرحاء فِی السَّبِیلِ وَکأنِّی بِالْعَجُوز وَعَلی رَأْسِها مِکْتَلٌ فِیهِ بُرٌّ حَتّی تَطْحَنَهُ بِکَرْبَلاء.
486 - الفضل بن شاذان، عن إسماعیل بن عیاش، عن الأعمش، عن أبی وائل، عن حذیفة بن الیمان قال: سمعت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله یقول وذکر المهدیّ:
إِنَّهُ یُبایِعُ بَیْنَ الرُّکْنِ وَالْمَقامِ اِسْمُهُ اَحْمَدُ وَعَبْدُ اللّهِ وَالْمَهْدِیُّ، فَهذِهِ أَسْماؤُهُ ثَلاثَتُها.
زمانی که جمعه دوم فرا میرسد، مردم عرضه میدارند: نماز خواندن پشت سرشما یاد آور نماز خواندن پشت سر پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله است و مسجد گنجایش جمعیت ما را ندارد، آن حضرت میفرماید: برای شما فکری میکنم. بنابراین آن حضرت از کوفه به سمت نجف بیرون رفته و طرح و نقشه مسجدی را رسم میکند که هزار درب دارد و جای همه نمازگزاران را داشته و مجتمع بزرگ و بسیار محکم خواهد بود. گروهی را میفرستد تا از پشت سر قبر امام حسین علیهالسلام کانال آبی حفر کنند که آب آن به زمینهای نجف رسیده و جریان پیدا میکند. بر روی آن کانال آب راهها، پلها و اسبابهایی ایجاد میشود و گویا پیرزنی را میبینم که روی سرش زنبیلی از گندم است و برای اینکه آن را آرد کند به کربلا میرود.
4 / 486 - حذیفه بن یمانی میگوید: از وجود مبارک رسول خدا صلیاللهعلیهوآله شنیدم که از این گونه از مهدی علیهالسلام یاد کردند: با او بین رکن و مقام [یعنی مقام ابراهیم در مسجد الحرام] بیعت میشود، نام او احمد، عبداللّه و مهدی است؛ اینها اسامی سهگانه اوست.
487 - سعد بن عبد اللّه، عن محمّد بن عیسی بن عبید، عن إسماعیل بن أبان، عن عمرو بن شمر، عن جابر الجعفیّ قال: سمعت أباجعفر علیهالسلام یقول:
سَأَلَ عُمَرُ بْنُ الخَطّابِ أَمِیرَ المُؤْمِنین علیهالسلام فَقالَ: أَخْبِرْنِی عَن الْمَهْدِیّ مَا اسْمُهُ؟
فَقالَ: أَمّا اِسْمُهُ فَإِنَّ حَبِیبِی شَهِدَ إِلَیَّ أَنْ لا أُحَدِّثُ بِاسْمِهِ حَتّی یَبْعَثُهُ اللّهُ.
قالَ: فَأَخْبِرْنِی عَنْ صِفَتِهِ.
قالَ: هُوَ شابٌّ مَرْبُوعٌ، حَسَنُ الْوَجْهِ، حَسَنُ الشَّعْرِ، یَسِیلِ شَعْرُهُ عَلی مِنْکَبَیْهِ وَنُورُ وَجْهِهِ
یَعْلُو سَوادَ لِحْیَتِهِ وَرَأْسِهِ، بِأَبِی ابنُ خِیَرَةِ الإماءِ.
488 - الفضل بن شاذان، عن عثمان بن عیسی، عن صالح بن أبی الأسود، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام قال: ذکر مسجد السهلة، فقال:
أما إنَّهُ مَنْزِلُ صاحِبِنا إِذا قَدِمَ بِأَهْلِهِ.
5 / 487 - جابر [بن یزید] جعفی میگوید: از امام باقر علیهالسلام شنیدم که میفرمودند: عمر بن خطاب از امیرالمؤمنین علیهالسلام پرسید: آیا اسم مهدی را به من خبر میدهید؟ حضرت فرمودند: [نام او را نمیگویم] تحقیقا حبیب من شاهد است و از من عهد گرفته است که نام او را نگویم تا زمان قیام آن حضرت که خداوند او را مبعوث فرماید.
عرضه داشت: پس از اوصاف و ویژگیهای او به من خبر دهید؟
حضرت فرمودند: ایشان جوانی رشید و تنومند، با چهرهای نیکو و جذاب است، موهایی زیبا دارد که بر شانه مبارکش افتاده و نور صورت ایشان سیاهی محاسن و موی سر او را فرا گرفته است، پدرم به فدای پسر بهترین کنیزان [یعنی نرجس خاتون]!
6 / 488 - صالح بن ابو الأسود حناط نقل میکند که در محضر امام صادق علیهالسلام ذکر مسجد سهله به میان آمد که حضرت فرمودند: بدانید که آنجا منزل صاحب ماست، در زمانی که با اهل و عیالش آنجا میآیند.
489 - عنه، عن موسی بن سعدان، عن عبد اللّه بن القاسم الحضرمی، عن أبی سعید الخراسانیّ قال: قلت لأبی عبد اللّه علیهالسلام:
اَلْمَهْدِیُ وَالْقائِمُ واحِدٌ؟
فَقالَ: نَعَمْ.
فَقُلْتُ: لأَِیِّ شَیْءٍ سُمِّیَ الْمَهْدِیُّ؟
قالَ: لأَِنَّهُ یَهْدِی إِلَی کُلِّ أَمْرٍ خَفِیّ وَسُمِّیَ الْقائِمُ لأَِنَّهُ یَقُومُ بَعْدَ ما یَمُوتُ، إنَّهُ یَقُومُ بِأَمْرٍ عَظِیمٍ.
490 - عنه، عن ابن محبوب، عن عمرو بن شمر، عن جابر عن أبی جعفر علیهالسلام قال:
مَنْ أَدْرَکَ مِنْکُمْ قائِمَنا فَلْیَقُلْ حِینَ یَراهُ: اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ یا أَهْلَ بَیْتِ النُّبُوَّةِ وَمَعْدِنَ الْعِلْمِ وَمَوْضِعَ الرِّسالَةِ.
491 - عنه، عن عبد الرحمن بن ابی هاشم، عن علیّ بن أبی حمزة، عن أبی بصیر، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام قال:
7 / 489 - ابی سعید خراسانی میگوید که به محضر مبارک امام صادق علیهالسلام عرض کردم: آیا مهدی و قائم یک نفر است؟ حضرت فرمودند: بله.
عرض کردم: به چه دلیل مهدی نامیده شده است؟ حضرت فرمودند: زیرا به هر امر مخفی و پنهانی هدایت میکند، و قائم نامیده شده به این دلیل که پس از آن که [یادش] میمیرد، قیام میکند و او به امر عظیمی قیام میکند.
8 / 490 - جابر [بن یزید جعفی] از امام باقر علیهالسلام نقل میکند که حضرت فرمودند: هر کدام از شما [شیعیان] قائم ما را زیارت کرد، با دیدن او بگوید: «سلام بر شما ای خاندان نبوت و معدن علم و محل قرار گرفتن رسالت.»
9 / 491 - ابی بصیر از امام صادق علیهالسلام نقل کرده که حضرت فرمودند: اصحاب
إِنَّ أَصْحابَ مُوسی ابتُلُوا بِنَهَرٍ وَهُوَ قَولُ اللّهِ - عزّوجلّ - «إِنَّ اللّهَ مُبْتَلِیکُمْ بِنَهَرٍ» وَإنَّ أَصْحابَ الْقائِمِ یُبْتَلُونَ بِمِثْلِ ذلِکَ.
492 - عنه، عن عبد الرحمن، عن ابن أبی حمزة، عن أبی بصیر، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام قال:
الْقائِمُ یَهْدِمُ المَسْجِدَ الحَرامِ حَتّی یَرُدَّهُ إِلی أَساسِهِ وَمَسْجِدَ الرَّسُولِ صلیاللهعلیهوآله إِلی أَساسِهِ وَیِرُدُّ الْبَیْتَ إِلی مَوْضِعِهِ وَأَقامَهُ عَلی أَساسِهِ وَقَطَع أَیْدِی بَنِی شَیْبَةِ السّراق وَعَلَّقَها عَلَی الْکَعْبَةِ.
493 - عنه، عن علیّ بن الحکم، عن سفیان الجریری، عن أبی صادق، عن أبی جعفر علیهالسلامقال:
دَوْلَتُنا آخَرُ الدُّوَلِ وَلَنْ یَبْقَ أَهْلُ بَیْتٍ لَهُمْ دَوْلَةٌ إِلاّ مَلِکُوا قَبْلَنا لِئَلاّ یَقُولُوا إِذا رَأَوْا سِیرَتَنا: إِذا مَلِکْنا سِرْنا مِثْلَ سِیرَةِ هؤُلاءِ وَهُوَ قَوْلُ اللّهِ - عزّوجلّ - «وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ».
موسی علیهالسلام به نهری مبتلا شدند [یعنی رود نیل] و آن معنای کلام خداوند عزّوجلّ است که فرموده است: «خداوند شما را به رودخانه مبتلا فرمود(1)»
و اصحاب قائم علیهالسلام نیز به مثل همان مبتلا میشوند.
10 / 492 - ابی بصیر از امام صادق علیهالسلام نقل کرده که حضرت فرمودند: قائم علیهالسلام مسجد الحرام و مسجد رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را تا بنای اولیه آنها تخریب میکند، بیت اللّه را به مکان اصلی خود برگردانده و آن را در بالای بنای اصلی خود برپا میکند و دستهای طایفه بنی شیبه را که دزد و سارق هستند میبرد و از دیوار کعبه آویزان میکند.
11 / 493 - ابی صادق [کیسان بن کلیب] از امام باقر علیهالسلام نقل میکند که حضرت فرمودند: دولت ما آخرین دولتهاست، هیچ گروهی باقی نمیماند مگر اینکه قبل از دولت ما به حکومت میرسد تا اینکه وقتی رفتار ما را با مردم میبینند، نگویند: اگر ما هم به سلطنت میرسیدیم مثل اینها عمل میکردیم و این معنای قول خداوند است که میفرماید «و عاقبت برای پرهیزکاران است».(2)
494 - عنه، عن عبد الرحمن بن أبی هاشم و الحسن بن علیّ، عن ابی خدیجة، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام قال:
إِذا قامَ الْقائِمُ علیهالسلام جاءَ بِأَمْرٍ غَیْرَ الَّذِی کانَ.
495 - عنه، عن علیّ بن الحکم، عن الربیع بن محمّد المسلیّ، عن سعد بن ظریف، عن الأصبغ بن نباتة قال: قال أمیر المؤمنین علیهالسلام فی حدیث له حتّی انتهی إلی مسجد الکوفة وکان مبنیّا بخزف ودنان وطین فقال:
وَیْلٌ لِمَنْ هَدَمَکَ وَوَیْلٌ لِمَنْ سَهَّلَ هَدْمَکَ وَوَیْلٌ لِبانِیکَ بِالْمَطْبُوخِ الْمُغَیَّرِ قِبْلَةَ نُوحٍ، طُوبی لِمَنْ شَهِدَ هَدْمَکَ معَ قائِمِ أَهْلِ بَیْتِی، أُولئِکَ خِیارُ الأُمَّةِ مَعَ أَبْرارِ الْعِتْرَةِ.
496 - وعنه، عن علیّ بن عبد اللّه عن عبد الرحمن بن أبی عبد اللّه، عن أبی الجارود قال: قال أبوجعفر علیهالسلام:
12 / 494 - ابی خدیجه [سالم بن مکرم] از امام صادق علیهالسلام نقل میکند که حضرت فرمودند: زمانی که قائم ما قیام کند به غیر از رفتاری که معمول بوده عمل میفرماید. [با تشخیص مصالح و مفاسد واقعی و احکام واقعیه الهی حکومت میکند و رفتار ایشان بدون هرگونه تبعیض و ناعدالتی است].
13 / 495 - اصبغ بن نباته گفته است: امیرمؤمنان علی علیهالسلام در ضمن حدیثی، اخبار آخرالزمان را بیان میفرمود، در مورد مسجد کوفه که با سفال و آجر و گل ساخته شده بود فرمودند: وای بر کسی که تو را خراب کند، و وای بر کسی که خراب شدن تو را سبک بشمرد، وای بر کسی که تو را با گل پخته ساخته و قبله نوح را تغییر میدهد.
خوشا به حال کسی که همراه قائم اهل بیت من شاهد تخریب آن [جهت بازسازی و سالمسازی توسط مهدی علیهالسلام] باشد، آنها برگزیدگان این امّتاند که همراه نیکوکاران عترت هستند.
14 / 496 - ابی جارود میگوید که امام باقر علیهالسلام فرمودند: قائم علیهالسلام به مدّت 309 سال
إِنَّ الْقائِمَ یَمْلِکُ ثَلاثُمِائَةِ وَتِسْعَ سِنِینَ کَما لَبِثَ أَهْلُ الْکَهْفِ فِی کَهْفِهِمْ، یَمْلأَُ الأَرْضَ عَدلاً وَقِسْطا کَما مُلِئَتْ ظُلْما وَجَوْرا وَیَفْتَحُ اللّهُ لَهُ شَرْقَ الأَرْضِ وَغَرْبَها وَیَقْتُلُ النّاسَ حَتّی لا یَبْقی إِلاّ دِینُ مُحَمَّدٍ صلیاللهعلیهوآله یَسِیرُ بِسِیرَةِ سُلَیْمانَ بْنَ داوُودَ، تمام الخبر.
497 - عنه، عن عبد اللّه بن القاسم الحضرمی، عن عبد الکریم بن عمرو، عن الخثعمی قال: قلت لأبی عبد اللّه علیهالسلام:
کَمْ یَمْلِکُ الْقائِمُ؟ قالَ: سَبْعُ سِنِینَ یَکُونُ سَبْعِینَ سَنَةً مِنْ سَنِیّکُمْ هذِهِ.
498 - عنه، عن عبد الرحمن بن أبی هاشم، عن علیّ بن أبی حمزة، عن أبی بصیر، [عن أبی جعفر] فی حدیث له اختصرناه قال:
مالک و حاکم بر زمین خواهد بود، به همان اندازهای که اصحاب کهف در غارشان خوابیدند. ایشان زمین را مملو از عدل وداد میکند، همچنان که از ظلم و جور پر خواهد شد. خداوند شرق و غرب زمین را به روی او باز میکند، و با مردمان زیادی [که دعوت حضرت را به هدایت نمیپذیرند] خواهد جنگید تا اینکه در عالم فقط دین محمّد صلیاللهعلیهوآله باقی بماند، او به سیره سلیمان بن داوود عمل میکند.
15 / 497 - عبدالکریم بن عمرو خثعمی میگوید که به امام صادق علیهالسلام عرض کردم: قائم علیهالسلام چه مدّت حکومت خواهد کرد؟ حضرت فرمودند: هفت سال که میشود هفتاد سال از سالهای شما.(1)
16 / 498 - علی بن ابی حمزه، از ابی بصیر و او هم از امام باقر علیهالسلام حدیثی را نقل کردهاند که ما آن را مختصر کردهایم. در بخشی از این حدیث امام علیهالسلام فرمودند:
1) . روایات مدّت حکومت حضرت مهدی علیهالسلام مختلف و زیاد هستند، با توجّه به اختلاف آنها در احصای این مدّت به نظر میرسد بعضی از آنها بر جمیع مدّت حکومت حضرت حمل میشوند، بعضی بر زمان استقرار دولت بنیانگذاری شده توسط ایشان و بعضی مطابق حساب سالها و ماههای عادی ما، در هر صورت حقیقت این زمان بر ما پوشیده است. از طرفی ممکن است مقصود از هفت سال، هفت دوره بوده باشد که کنه و حقیقت آن بر ما مخفی است واللّه عالم.
إِذا قامَ الْقائِمُ علیهالسلام دَخَلَ الْکُوفَةَ وَأَمَرَ بِهَدْمِ الْمَساجِدِ الأَرْبَعَةِ حَتّی یَبْلُغَ أَساسَها وَیَصِیرُها عَریشا کَعَرِیشِ مُوسی وَتَکُونُ الْمَساجِدُ کُلُّها جَمّاءَ لا شَرَفَ لَها کَما کانَتْ عَلی عَهْدِ رَسُولِ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله وَیُوَسِّعُ الطَّرِیقَ الأَعْظَمِ فَیَصِیرُ سِتّینَ ذِراعا وَیَهْدِمُ کُلَّ مَسْجِدٍ عَلَی الطَّرِیقِ وَیَسُدُّ کُلَّ کُوةٍ إِلَی الطَّرِیقِ وَکُلَّ جَناحٍ وَکَنِیفٍ وَمِیزابٍ إِلیَ الطَّرِیقِ وَیَأْمُرُ اللّهُ الفَلَکَ فِی زَمانِهِ فَیَبْطِئُ فِی دَوْرِهِ حتی یَکُونُ الیَوْمُ فِی أَیّامِهِ کَعَشَرَةٍ مِنْ أَیّامِکُمْ وَالشَّهْرُ کَعَشَرَة أَشْهُرٍ وَالسَّنَةُ کَعَشْرِ سِنِینَ مِنْ سَنِیِّکُمْ.
وقتی که قائم علیهالسلام قیام کند، داخل کوفه شده و دستور به انهدام چهار مسجد(1)
میدهد تا آنها را به پایه اولیهشان میرساند.
آنها را مانند عریش(2)
موسی علیهالسلام به صورت سایبان بازسازی میکند و دیوارهای مساجد همه مثل زمان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بدون کنگره خواهند شد. راههای بزرگ و اصلی را تا شصت ذراع وسعت میدهد، هر مسجدی را که سر راه باشد تخریب میکند، هر پنجرهای که به سمت راه باشد را میبندد و هر جوی [فاضلاب] و ناودانی که به راه میریزد را مسدود میکند.
خداوند به فلک امر میکند که در زمان آن حضرت، آهسته حرکت کند، تا آنجا که یک روز در زمان ایشان مثل ده روز شماست و یک ماهش مانند ده ماه و یک سالش مساوی ده سال شما خواهد بود.
1) . مقصود: مسجد الحرام، مسجد النبی، مسجد الاقصی، و مسجد کوفه است که آنها را حضرت از اساس میسازد.
2) . عریش عبارت است از یک خانه با پایه و اساس چوب شبیه خیمه یا سایبان و یا هر پوششی که سایه افکند. و در زمان موسی علیهالسلام اینگونه بنایی برای عبادت برپا میکردند و شاید در اینجا این منظور را برساند که حضرت از هرگونه تجمل زاید و اسرافکاری در بنای مساجد و ابنیه مذهبی جلوگیری خواهند فرمود، نه اینکه لزوما مساجد را به صورت خیمه در میآورند، لذا این عبارت کنایی است.
ثُمَّ لا یَلْبَثُ إِلاّ قَلِیلاً حَتّی یَخْرُجَ عَلَیْهِ مارِقَةُ المَوالِی بِرَمِیلَةِ الدسکرة عَشَرَة آلافٍ، شِعارُهُم: یا عُثْمانُ یا عُثْمانُ! فَیَدْعُو رَجُلاً مِنَ الْمَوالِی فَیُقَلِّدَهُ سَیْفَهُ، فَیَخْرُجُ إِلَیْهِمْ فَیَقْتُلُهُمْ حَتّی لا یَبْقی مِنْهُمْ أَحَدٌ، ثُمَّ یَتَوَجَّهُ إِلی کابُل شاه وَهِیَ مَدِینَةٌ لَمْ یَفْتَحْها أَحَدُ قَطُّ غَیْرُهُ فَیَفْتَحُها، ثُمَّ یَتَوَجَّهُ إِلَی الکُوفَةِ فَیَنْزِلَها وَتَکُونُ دارُهُ وَیَبْهَرجُ سَبْعِینَ قَبِیلَةً مِنْ قَبائِلِ العَرَبِ، تمام الخبر.
499 - وفی خبر آخر (أنّه) یفتح قسطنطنیة والرومیّة وبلاد الصین.
بعد از آن، مدّت کوتاهی میگذرد تا اینکه ده هزار نفر از خارجیان و غلامان در دهکده رمیله(1)
علیه او قیام میکنند و شعارشان «یا عثمان یا عثمان» است. حضرت مردی از دوستانش را فرا خوانده و شمشیر خود را به گردنش حمایل میکند و به جنگ آنها میفرستد. او هم به طرف آنها بیرون میرود و با آنها جنگیده و حتی یک نفر آنها هم باقی نمیماند.
سپس به طرف کابل شاه(2)
میرود و آن شهری است که احدی غیر از حضرت علیهالسلام نمیتواند آن را فتح کند. بعد متوجّه کوفه شده و در آنجا مستقر میشود و خانهاش در آنجا خواهد بود و خون هفتاد قبیله از قبایل عرب را [که با حضرت از در عناد و دشمنی وارد میشوند] میریزد.
17 / 499 - در خبر دیگری آمده است که آن حضرت قسطنطنیه [استانبول ترکیه] و ممالک روم و شهرهای چین را هم فتح میکند.
1) . رمیله یکی از منازل بین راه بصره به مکّه، همچنین نام قریهای در بحرین و قریهای در بیت المقدس است؛ حاشیه غیبت چاپ مؤسسه معارف اسلامیه، ص 475.
2) . ممکن است مراد از کابل شاه، افغانستان باشد که سالها است روی آرامش به خود ندیده و اینک زیر چکمه غاصبان امریکایی است و در پناه ظهور و قیام حضرت است که به آرامش و امنیت کامل میرسد.
500 - عنه، عن علیّ بن أسباط، عن أبیه أسباط بن سالم، عن موسی الأبار، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام أنّه قال:
اِتَّقِ الْعَرَبَ فَإِنَّ لَهُمْ خَبَرَ سُوءٍ أَمّا إِنَّهُ لا یَخْرُجُ مَعَ الْقائِمِ مِنْهُمْ واحِدٌ.
501 - عنه، عن عبد الرحمن بن أبی هاشم، عن عمرو بن أبی المقدام، عن عمران بن ظبیان، عن حکیم بن سعد، عن أمیر المؤمنین علیهالسلام قال:
أَصْحابُ الْمَهْدِی شَبابٌ لا کُهُول فِیهِمْ إِلاّ مِثْلَ کُحْلِ الْعَیْنِ وَالْمِلْحِ فِی الزّادِ وَأَقَلُّ الزّادِ الْمِلْحُ.
502 - عنه، عن أحمد بن عمر بن مسلم، عن الحسن بن عقبة النهمی، عن أبی إسحاق البناء، عن جابر الجعفی قال: قال أبوجعفر علیهالسلام:
یُبایِعُ الْقائِمُ بَیْنَ الرُّکْنِ وَالْمَقامِ ثَلاثُمِائَةِ وَنَیِّفٍ عِدَّةَ أَهْلِ بَدْرٍ فِیهِمُ النُّجَباءُ مِنْ أَهْلِ مِصْرَ وَالأَبْدالَ مِنْ أَهْلِ الشّامِ وَالأَخْیارِ مِنْ أَهْلِ الْعَراقَ فَیُقِیمُ ما شآءَ اللّهُ أَنْ یُقِیمَ.
18 / 500 - موسی ابار از امام صادق علیهالسلام نقل میکند که حضرت فرمودند: از عرب بپرهیزید، چرا که در خصوص آنها خبر بدی وجود دارد و آن اینکه حتی یک نفر از آنها هم به همراهی قائم علیهالسلام خروج نمیکنند.(1)
19 / 501 - حکیم بن سعد از امیرالمؤمنین علیهالسلام نقل میکند که حضرت فرمودند: اصحاب مهدی علیهالسلام همگی جوان هستند و پیر در میانشان نیست، مگر به اندازه سرمه چشم و به اندازه نمک زاد و توشه، و کمترین زاد وتوشه سفر، نمک است.
20 / 502 - جابر جعفی میگوید: امام باقر علیهالسلام فرمودند: سیصد و چند [سیزده] نفر به عدد اهل بدر در میان رکن و مقام با قائم علیهالسلام بیعت میکنند که در میان ایشان نجبا و بزرگوارانی از اهل مصر، و پهلوانانی از اهل شام و خوبانی از اهل عراق حضور دارند و آن حضرت هر قدر که خداوند بخواهد، خلافت میفرماید.
1) . این خبر نیاز به تفسیر و تأویل دقیق دارد، چرا که اخبار دیگری نظیر خبر 499 ظاهرا با آن معارض است. بنابراین میتوان گفت احتمالاً این خبر ناظر بر افراد بیایمان از عرب باشد که تحت تأثیر جاهلیت، از پذیرش حقّ سرباز میزنند. واللّه عالم.
503 - عنه، عن محمّد بن علیّ، عن وهیب بن حفص، عن أبی بصیر قال: سمعت أباعبد اللّه علیهالسلام یقول:
کانَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِین علیهالسلام یَقُولُ: لا یَزالُ النّاسُ یَنْقُصُونَ حَتّی لا یُقالُ: «اللّه»، فَإِذا کانَ ذلِکَ ضَرَبَ یَعْسُوبُ الدِّینِ بِذَنَبِهِ، فَیَبْعَثُ اللّهُ قَوْما مِنْ أَطْرافِها [وَ] یَجِیئُونَ قَزعا کَقَزَعِ الخَرِیفِ.
وَاللّهِ إِنِّی لأََعْرِفَهُمْ وَأَعْرِفُ أَسْماءَهُمْ وَقَبائِلَهُمْ وَاسْمَ أَمِیرِهِمْ [وَمُناخَ رِکابِهِمْ] وَهُمْ قَوْمٌ یَحْمِلُهُم اللّهُ کَیْفَ شآءَ، مِنَ الْقَبِیلَةِ الرَّجُل وَالرَّجُلَیْنِ حَتّی بَلَغَ تِسْعَة، فَیَتوافُونَ مِنَ الآفاقِ ثَلاثُمِائَةَ وَثَلاثَة عَشَرَ (رَجُلاً) عِدَّةَ أَهْلِ بَدْرٍ وَهُوَ قَوْلُ اللّهِ: «أَیْنَما تَکُونُوا یَأْتِ بِکُمُ اللّهُ جَمِیعا إِنَّ اللّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ» حَتّی أَنَّ الرَّجُلَ لَیُحْتَبی_'20فَلا یَحِلُّ حَبْوَتَهُ حَتّی یبلغه اللّهُ ذلِکَ.
21 / 503 - ابی بصیر میگوید که امام صادق علیهالسلام از قول امیرمؤمنان علیهالسلام میفرمودند: همواره مردم دیندار کم میشوند، به اندازهای که نام خدا برده نمیشود، وقتی که کار به اینجا کشیده میشود آقا و پیشوای دین برخاسته [و قیام میکند] و خداوند گروهی را از اطراف و اکناف زمین مبعوث میفرماید و آنها هم همانند تکه ابرهای بهاری و با سرعت میآیند.
به خدا قسم که من آنها را، اسامیشان را و قبایل و طایفهشان و فرمانده آنها را میشناسم. آنها گروهی هستند که خداوند به هر ترتیبی که اراده بفرماید آنها را گردآوری میکند و از هر قبیله و طایفهای یک یا دو نفر تا نه نفر را خداوند جمع میکند.
آنها که 313 نفر و به تعداد اصحاب بدر میباشند از اطراف عالم میآیند و جمع میشوند و این معنای کلام خداست که میفرماید:
«هر کجا که باشید خداوند همه شما را میآورد و خداوند به هر چیزی توانا است.»
حتی اگر مردی زانوهای خود را بسته باشد، هنوز آن را باز نکرده، خداوند او را هم به سرعت به قیام حضرت میرساند.
504 - محمّد بن عبد اللّه بن جعفر الحمیری، عن أبیه، عن محمّد بن عبد الحمید و محمّد بن عیسی، عن محمّد بن الفضیل، عن أبی حمزة، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام فی حدیث طویل أنّه قال:
یا أَباحَمْزَةَ إِنَّ مِنّا بَعْدَ الْقائِمِ أَحَدَ عَشَرَ مَهْدِیا مِنْ وُلْدِ الْحُسَیْن علیهالسلام.
505 - الفضل بن شاذان، عن الحسن بن محبوب، عن عمرو بن أبی المقدام، عن جابر الجعفی قال: سمعت أباجعفر علیهالسلام یقول:
وَاللّهِ لَیُمَلِّکَنَّ مِنّا أَهْلُ الْبَیْتِ رَجُلٌ بَعْدَ مَوْتِهِ ثَلاثُمِائَةَ سَنَةً یَزدادُ تِسْعا.
قُلْتُ: مَتی یَکُونُ ذلِکَ؟
قالَ: بَعْدَ الْقائِم علیهالسلام.
قُلْتُ: وَکَمْ یَقُومُ الْقائِمُ فِی عالَمِهِ؟
22 / 504 - ابی حمزه در حدیثی طولانی از امام صادق نقل میکند که حضرت در بخشی از آن فرمودند: ای ابا حمزه! بعد از قائم علیهالسلام یازده مهدی از ما و اولاد و نسل حسین علیهالسلام خواهند آمد.
23 / 505 - جابر جعفی گفته است: از امام باقر علیهالسلام شنیدم که میفرمودند: به خدا قسم که مردی از ما اهل بیت، بعد از مردنش زنده شده و سیصد و نه سال حکومت خواهد کرد.
به محضر مبارک حضرت عرض کردم: این واقعه کی اتفاق میافتد؟
حضرت فرمودند: بعد از قائم علیهالسلام.
عرض کردم: قائم در عصر خود چه مدّت حکومت میکند؟
قالَ: تِسْعَ عَشَرَةَ سَنَةً، ثُمَّ یَخْرُجُ الْمُنْتَصِرُ فَیَطْلُبُ بِدَمِ الْحُسَیْنِ علیهالسلام وَدِمآءِ أَصْحابِهِ، فَیَقْتُلُ
وَیَسْبِی حَتّی یَخْرُجَ السّفاحُ.
انتهی بحمده تعالی الکتاب وصلّی اللّه علی محمّد وآله الأخیار الّذین أذهب اللّه عنهم الرجس وطهّرهم تطهیرا.
حضرت فرمودند: نوزده سال و بعد از آن منتصر خروج کرده، خون حسین ویارانش را طلب خواهد کرد. پس قاتلان آن حضرت را میکشد و اسیر میکند تا اینکه سفاح خروج میکند.(1)
و در کتاب منتخب الانوار علی بن عبدالکریم نیلی نجفی ص 202 همین روایت آمده است با این تفاوت که امام علیهالسلامپس از «ثمّ یخرج المنتصر الی الدنیا» فرمودند: «وهو الحسین علیهالسلام فیطلب بدمه ودماء اصحابه». و این عبارت با اینکه حضرت حجت علیهالسلام خون حسین علیهالسلام را طلب میکند منافات ندارد. چه اینکه ممکن است طلب منتصر، طلب حقانیت و ولایت و حکومت حقه ابی عبداللّه باشد و این معنا با صدر روایت شریف کاملاً مطابق و همخوان است، که ایشان حقّ از دست رفته خود را که ولایت در تمام شؤون ظاهری و باطنی عالم است طلب میکند و اصحاب هم در این مهم همراه ایشانند، مثل اصحاب سرّ امیر علیهالسلام بنابر همین امر در روایت بحث از حکومت ایشان است.
الحمد للّه تعالی تحریر کتاب به پایان رسید، درود و سلام خداوند بر محمّد و آل برگزیدهاش باد، همان کسانی که خداوند رجس و پلیدی را از آنها دور فرموده و آنها را پاک و پاکیزه کرده است.
ترجمه کتاب شریف غیبت، اثر جاودان بزرگ شیعه ابو جعفر محمّد حسن طوسی به قلم عاجز و نارسای این کمترین غلام بارگاه قدس حجّت بالغه حقّ، در شعبان المعظم سال یکهزار و چهارصد و بیست و شش از هجرت به پایان رسید.
امید که مقبول ساحت مقدّس ولی اللّه الاعظم ارواحنا فداه باشد، ان شاءاللّه.
1) . علامه مجلسی در ذیل این حدیث شریف میفرماید: ظاهر این است که مراد از منتصر، امام حسین علیهالسلام و سفاح امیرمؤمنان علیهالسلام باشد.
فهرستها
آیه نام سوره صفحه
1 - «إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الاْءِسْلامُ»آلعمران / 1934
2 - «لاَ یَنالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ»سوره بقره / 12471
3 - «یأَیُّها الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ»نساء / 5949 و 71
4 - «إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ»احزاب / 3371
5 - «وَبَدَا لَهُم مِّنَ اللّهِ ما لَمْ»زمر/ 47188
6 - «یَمْحُوا اللّهُ ما یَشَآءُ»رعد/ 39188
7 - «هُوَ الَّذِی أَنزَلَ عَلَیْکَ الْکِتابَ»آلعمران / 7196
8 - «وَما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ»انفال / 17196
9 - «اللّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ»نور / 35196
10 - «یَدُ اللّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ»فتح / 10196
11 - «ما جَعَلَ اللّهُ مِنْ بَحِیرَةٍ»مائده / 103273
12 - «إِنَّ رَبَّکُمُ اللّهُ الَّذِی خَلَقَ»اعراف / 54323
13 - «وَعَدَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ»نور / 55334
14 - «مِّلَّةَ أَبِیکُمْ إِبْراهِیمَ»حج / 78344
15 - «وَاتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبَآءِی»یوسف / 38344
16 - «وَما کانَ اللّهُ لِیُضِلَّ»توبه / 115366
17 - «فَسْ-ٔلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ»نحل / 43657
18 - «هذَا عَطَآؤُنا فامْنُنْ»ص / 39657
نام راوی نام معصوم شماره روایت
1 - امیرالمؤمنین علی علیهالسلام رسول خدا صلیاللهعلیهوآله99 - 100 - 111
2 - امام باقر علیهالسلام رسول خدا صلیاللهعلیهوآله102
3 - ابا سلمی(چوپان پیامبر صلیاللهعلیهوآله) رسول خدا صلیاللهعلیهوآله109
4 - ابن عباس (عبداللّه) رسول خدا صلیاللهعلیهوآله98 و 155 و 280
5 - ابو هریره رسول خدا صلیاللهعلیهوآله139
6 - ابو سعید خدری رسول خدا صلیاللهعلیهوآله136 و 137 و 138
7 - ام سلمه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله145 و 148
8 - انس بن مالک رسول خدا صلیاللهعلیهوآله142
9 - جابر بن سمرة رسول خدا صلیاللهعلیهوآله90 تا 93 و 96
10 - جابر بن عبداللّه انصاری رسول خدا صلیاللهعلیهوآله135 و 280
11 - عبداللّه بن جعفر طیار رسول خدا صلیاللهعلیهوآله101
12 - عبداللّه بن عمر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله94
13 - عبداللّه بن عمرو بن عاص رسول خدا صلیاللهعلیهوآله144
14 - عبداللّه بن مسعود رسول خدا صلیاللهعلیهوآله97، 140 و 141
15 - ابو سعید خدری
امام علی علیهالسلام154
16 - ابو وائل(شقیق بن سلمه اسدی) امام علی علیهالسلام152
17 - اسماعیل بن منصور زبالی(از پیرمردی) امام علی علیهالسلام40
18 - اصبغ بن نباته امام علی علیهالسلام127 و 282
19 - عبادیة بن ربعی اسدی امام علی علیهالسلام291
20 - فرات بن احنف امام علی علیهالسلام290
21 - جابر بن عبداللّه انصاری فاطمه زهرا علیهاالسلام103 و 107
22 - عبداللّه بن شریک امام حسین علیهالسلام153
23 - ابو خالد کابلی امام زین العابدین علیهالسلام31
24 - ابن سعید مدائنی امام باقر علیهالسلام27
25 - ابو بصیر امام باقر علیهالسلام104،115،121،286
26 - ابو حمزه امام باقر علیهالسلام105
27 - ابو حمزه ثمالی امام باقر علیهالسلام185
28 - ابو عبداللّه نعمان امام باقر علیهالسلام54
29 - ابو خالد کابلی امام باقر علیهالسلام278
30 - ام هانی امام باقر علیهالسلام116
31 - جابر جعفی امام باقر علیهالسلام 103،110، 147، 157
32 - زرارة بن اعین امام باقر علیهالسلام112 و 296
33 - سالم اشل امام باقر علیهالسلام28 و 29
34 - فضیل بن یسار امام باقر علیهالسلام159
35 - محمّد بن مروان امام باقر علیهالسلام30
36 - ابو بصیر امام صادق علیهالسلام24، 45، 47 ،107،
118، 301
37 - ابو حمزه ثمالی
امام صادق علیهالسلام182
38 - ابو ولید طرائفی امام صادق علیهالسلام35
39 - احمد بن حارث امام صادق علیهالسلام56
40 - احمد بن محمّد بن ابی نصر امام صادق علیهالسلام283
41 - اسحاق علوی امام صادق علیهالسلام41
42 - اسماعیل بن زیاد بزاز امام صادق علیهالسلام38
43 - اصطخری امام صادق علیهالسلام43
44 - اعین بن عبدالرحمن امام صادق علیهالسلام50
45 - حازم بن حبیب امام صادق علیهالسلام46
46 - حدید ساباطی امام صادق علیهالسلام52
47 - حسن بن زیاد صیقل امام صادق علیهالسلام134
48 - حسن بن هارون امام صادق علیهالسلام33
49 - حسین بن ثویر بن ابی فاخته امام صادق علیهالسلام160 و 192
50 - حماد بن عیسی جهنی امام صادق علیهالسلام191
51 - ربیع بن محمّد مسلی امام صادق علیهالسلام289
52 - زرارة بن اعین امام صادق علیهالسلام279
53 - سالم بن ابی حیه امام صادق علیهالسلام201
54 - سالمه کنیز امام صادق امام صادق علیهالسلام161
55 - سدیر صیرفی امام صادق علیهالسلام129
56 - سعید مکی امام صادق علیهالسلام44
57 - صارم بن علوان جوقی امام صادق علیهالسلام37
58 - عبدالأعلی(غلام آل سام) امام صادق علیهالسلام123
59 - عبداللّه بن رجانی امام صادق علیهالسلام51
60 - عبداللّه بن سنان امام صادق علیهالسلام34 و 42
61 - عبداللّه بن غالب امام صادق علیهالسلام36
62 - عبداللّه کاهلی امام صادق علیهالسلام55
63 - عبیداللّه بن علی حلبی امام صادق علیهالسلام277
64 - عبید بن زراره امام صادق علیهالسلام119
65 - علی بن ابی حمزه امام صادق علیهالسلام48 و 49
66 - فضیل بن یسار امام صادق علیهالسلام25
67 - محمّد بن علی حلبی امام صادق علیهالسلام276
68 - محمّد بن مسلم امام صادق علیهالسلام286
69 - محمّد بن منصور امام صادق علیهالسلام281
70 - مفضل بن عمر امام صادق علیهالسلام53، 53، 60
120، 126 و 285
71 - هارون بن سعد عجلی امام صادق علیهالسلام22
72 - هشام بن احمر امام صادق علیهالسلام297
73 - یحیی بن علاء رازی امام صادق علیهالسلام149
74 - یزید بن صائغ امام صادق علیهالسلام26
75 - یونس بن یعقوب امام صادق علیهالسلام190
76 - ابن مسکان امام کاظم علیهالسلام71
77 - اسحاق بن عمار امام کاظم علیهالسلام10
78 - حسن بن حسن امام کاظم علیهالسلام20
79 - حسین بن مختار امام کاظم علیهالسلام13
80 - حسین بن نعیم
امام کاظم علیهالسلام11 و 12
81 - داوود بن زربی امام کاظم علیهالسلام18 و 39
82 - داوود بن سلیمان امام کاظم علیهالسلام16
83 - داوود بن کثیر رقی امام کاظم علیهالسلام9
84 - زیاد بن مروان قندی امام کاظم علیهالسلام14 و 71
85 - صفوان بن یحیی امام کاظم علیهالسلام156
86 - عبدالرحمن بن حجاج امام کاظم علیهالسلام59
87 - عبداللّه بن حارث مخزومی امام کاظم علیهالسلام15
88 - علی بن جعفر امام کاظم علیهالسلام23، 117، 128 و 285
89 - علی بن یقطین امام کاظم علیهالسلام11 و 292
90 - محمّد بن بشار(از پیرمردی) امام کاظم علیهالسلام7
91 - محمّد بن سنان امام کاظم علیهالسلام8
92 - محمّد بن عباد مهلّبی امام کاظم علیهالسلام4
93 - موسی بن بکر امام کاظم علیهالسلام21 و 299
94 - موسی بن یحیی امام کاظم علیهالسلام5
95 - نصر بن قابوس امام کاظم علیهالسلام17
96 - هشام بن احمر امام کاظم علیهالسلام298
97 - یزید بن سلیط امام کاظم علیهالسلام19
98 - یونس بن عبدالرحمن امام کاظم علیهالسلام2
99 - ابراهیم بن یحیی بن ابی بلاد امام رضا علیهالسلام72
100 - احمد بن عمر امام رضا علیهالسلام84
101 - احمد بن محمّد بن ابی نصر امام رضا علیهالسلام76
102 - حسن بن علی بن وشاء امام رضا علیهالسلام77
103 - حسن بن علی خزاز امام رضا علیهالسلام188
104 - عقبة بن جعفر امام رضا علیهالسلام184
105 - مأمون - خلیفه عباسی امام رضا علیهالسلام80
106 - محمّد بن سنان امام رضا علیهالسلام75
107 - محمّد بن عیسی یقطینی امام رضا علیهالسلام79
108 - ابراهیم بن هاشم امام جواد علیهالسلام311
109 - ابوطالب قمی امام جواد علیهالسلام303
110 - حسن بن عباس بن رحیش رازی امام جواد علیهالسلام106
111 - علی بن حسین بن داوود امام جواد علیهالسلام304
112 - ابن ابی صهبان امام هادی علیهالسلام170
113 - ابوهاشم داوود بن قاسم جعفری امام هادی علیهالسلام84 و 167 و 169
114 - احمد بن اسحاق امام هادی علیهالسلام322 و 315
115 - احمد بن عیسی علوی امام هادی علیهالسلام165
116 - احمد بن محمّد رجا امام هادی علیهالسلام164
117 - بنان بن حمدویه امام هادی علیهالسلام122
118 - عبداللّه بن جعفر حمیری امام هادی علیهالسلام312
119 - علی بن عمر نوفلی امام هادی علیهالسلام163
120 - عمر بن سعید مدائنی امام هادی علیهالسلام307
121 - محمّد بن عیسی امام هادی علیهالسلام309
122 - محمّد بن فرج امام هادی علیهالسلام310
123 - یحیی بن بشار قنبری امام هادی علیهالسلام166
124 - ابراهیم بن ادریس امام عسکری علیهالسلام214
125 - ابوالحسن موسی خیبری امام عسکری علیهالسلام174
126 - ابوجعفر عمری امام عسکری علیهالسلام308
127 - ابوجعفر مروزی امام عسکری علیهالسلام293
128 - ابو هارون امام عسکری علیهالسلام219
129 - ابو هاشم داوود بن قاسم جعفری امام عسکری علیهالسلام171 و 173
و 175 و 176 و 187 و 194
130 - احمد بن اسحاق امام عسکری علیهالسلام220، 315 و 322
131 - احمد بن حسین بن عمر بن یزید امام عسکری علیهالسلام177
132 - احمد بن محمد امام عسکری علیهالسلام198
133 - احمد بن هلال امام عسکری علیهالسلام319
134 - بشر بن سلیمان نخاس امام عسکری علیهالسلام178
135 - حسن بن ایوب بن نوح امام عسکری علیهالسلام319
136 - حسین بن حسن بن حسین بن علی بن ابیطالب امام عسکری علیهالسلام221
137 - حلیمه (عمّه امام عسکری علیهالسلام) امام عسکری علیهالسلام204 تا 206
138 - علی بن بلال امام عسکری علیهالسلام319
139 - علی بن عبداللّه حسنیان امام عسکری علیهالسلام317
140 - علی بن محمّد بن زیاد صیمری امام عسکری علیهالسلام172
141 - عمرو اهوازی امام عسکری علیهالسلام203
142 - قاسم بن محمّد عباسی امام عسکری علیهالسلام194
143 - کامل بن ابراهیم امام عسکری علیهالسلام216
144 - محمّد بن ابراهیم عمری امام عسکری علیهالسلام197
145- محمّد بن اسماعیل امام عسکری علیهالسلام317
146 - محمّد بن عبیداللّه امام عسکری علیهالسلام194
147 - محمّد بن معاویة بن حکیم امام عسکری علیهالسلام319
148 - محمّد شاکری امام عسکری علیهالسلام179
149 - نسیم خادم امام عسکری علیهالسلام200
150 - ظریف ابو نصر خادم امام زمان علیهالسلام215
151 - محمّد بن عثمان (نایب دوم) امام زمان علیهالسلام222
نام اشخاص شماره روایت
1 - اودی یا ازدی··· 223
2 - محمّد بن عبداللّه (از قم)··· 224
3 - یوسف بن احمد جعفری··· 225
4 - احمد بن عبداللّه هاشمی (که امام زمان علیهالسلام بر پیکر پدرش نماز خواند)··· 226
5 - ابی نعیم محمّد بن احمد انصاری··· 216
6 - ابو علی محمودی··· 227
7 - علی بن ابراهیم بن مهزیار··· 228
8 - علی بن قیس (یکی از شرطههای عراق)··· 229
9 - محمّد بن اسماعیل بن موسی بن جعفر··· 230
10 - خادم ابراهیم بن عبیده··· 231
11 - ابراهیم بن ادریس··· 232
12 - ابی علی بن مطهر··· 233
13 - حسن بن عبداللّه تمیمی (ابن ابی سوره)··· 234 - 235 - 254
14 - زهری··· 236
15 - اسماعیل بن علی نوبختی··· 237
16 - یعقوب بن یوسف ضرّاب غسانی··· 238
17 - ابو سوره··· 255
18 - خواهرزاده ابی بکر بن نخالی عطار··· 255
19 - عثمان بن سعید عمری (نایب اوّل)(در حیات امام عسکری علیهالسلام)··· 316
20 - علی بن بلال (در حیات امام عسکری علیهالسلام)··· 319
21 - احمد بن هلال··· 319
22 - محمّد بن معاویه··· 319
23 - حسن ایوب بن نوح··· 319
24 - محمّد بن عثمان (نایب دوم)··· 330
قوائد و مطالب شماره صفحه
1 - قاعده لطف··· 37
2 - تکلیف به مالایطاق··· 40
3 - خوف حضرت از کشته شدن··· 43
4 - اهل حل و عقد··· 44
5 - واجب تخییری یا کفایی··· 51
6 - لطف در حقّ ما یا دیگران··· 54
7 - تکلیف خاص امام و مردم··· 55
8 - کسب معرفت شرط تحقق اطاعت··· 62
9 - ادله عصمت··· 71
10 - حجرالأسود··· 75
11 - جسر بغداد··· 83
12 - خلفای عباسی خود را در مورد شهادت اهل بیت علیهمالسلام بیگناه جلوه میدادند··· 84
13 - اختلاف مردم در مورد رحلت یا شهادت امام کاظم علیهالسلام··· 85
14 - اطاعت کورکورانه مردم از خلفای بنیامیّه و بنیعباس··· 96
15 - شهادت امام کاظم علیهالسلام و نبودن جراحت بر صورت حضرت··· 97
16 - پیشگویی امام کاظم علیهالسلام در مورد دو تن از خلفای عباسی··· 100
17 - کتاب جفر··· 103
18 - عبداللّه بن حادث مخزومی··· 104
19 - خفقان بنی عباس··· 105
20 - نصر بن قابوس··· 106
21 - داوود بن زربی··· 106
22 - یکی از مظاهر علوم اهل بیت علیهمالسلام··· 106
23 - یزید بن سلیط··· 107
24 - شدت ظهور بعضی کمالات در وجود ائمه علیهمالسلام··· 107
25 - تعیین و نصب امام حقّ خداست یا امام قبلی··· 111
26 - خبر واحد··· 113
27 - امامان علیهمالسلام همه قائم به امر هستند··· 115
28 - یزید صائغ··· 116
29 - ابن سعید مدائنی··· 116
30 - نوع انحراف از امامت تا پیش از امامت امام رضا علیهالسلام است··· 117
31 - سالم (از اصحاب امام باقر علیهالسلام)··· 119
32 - تعریف قصیده··· 125
33 - صفوان بن یحیی و رفع تهمت از ایشان··· 148
34 - احمد بن ابی نصر بزنطی··· 149
35 - علت نامگذاری واقفیه به ممطور··· 160
36 - تأخیر تولد امام، جواب و شیطنت واقفیه··· 166
37 - بغض حکام جور نسبت به علوم اهلبیت علیهمالسلام··· 170
38 - فشار دستگاه ظلم بنی عباس بر بیعت امام حسن عسکری علیهالسلام··· 176
39 - شهادت در نفی ولادت معتبر نیست··· 178
40 - محمّد بن علی النقی··· 186
41 - بداء··· 188
42 - معنای لام در جمله بدائیه··· 189
43 - آیات متشابه··· 196
44 - آیا مکلفین میتوانند بگویند چون امام حضور ندارد به احکام دین عمل نکردیم··· 202
45 - نقش فقها در عصر غیبت··· 213
46 - ابوهاشم عبدالسلام بن محمّد بن عبدالوهاب··· 214
47 - اعتراض علامه مجلسی به شیخ طوسی رضیاللهعنه··· 226 و 227
48 - صاحب حمار··· 251
49 - عمر سلمان فارسی··· 255
50 - سائبه، وصیله وحام··· 273
51 - تابعین··· 284
52 - صاحب ثقنات··· 300
53 - همسران پیامبر صلیاللهعلیهوآله بعد از رحلت ایشان هم در عقد حضرت باقی هستند··· 301
54 - امام زمان از اولاد امام حسن و امام حسین علیهمالسلام است··· 310
55 - خبر داشتن شیعه از وجود امام زمان علیهالسلام در زمان غیبت صغری··· 315
56 - مفضل بن عمر··· 318
57 - همراهان حضرت صاحب الزمان علیهالسلام··· 319
58 - همراهی نکردن ظالم در عصر غیبت··· 321
59 - اینکه علی علیهالسلام زمان غیبت را شش روز یا شش ماه یا شش سال فرمودند··· 323
60 - مداقه در روایت علی بن جعفر از امام کاظم علیهالسلام··· 325
61 - ابان بن تغلب··· 326
62 - اینکه پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله فرمود: نام مهدی نام من و نام پدرش نام پدر من است··· 344
63 - محمّد بن حسین··· 345
64 - سبائیه··· 353
65 - صریا··· 363
66 - مستعین خلیفه عباسی··· 370
67 - مهتدی··· 370
68 - نخّاس··· 374
69 - معتمد··· 391
70 - آیا ممکن است که بر پیکر مقدّس امام علیهالسلام کسی غیر از امام نماز برپا کند··· 393
71 - نقل روایت لزوم تمسک به امامت هر یک از ائمه، تا امام دیگر معلوم شود··· 402
72 - عمریّ و پسرش··· 434
73 - معتضد عباسی··· 442
74 - کسانی که موفق به دیدن عجایب و اسرار اهل بیت نمیشوند··· 456
75 - فوت شدن نماز شیعه عجیب است··· 457
76 - عسفان··· 468
77 - اشاره به رجعت··· 472
78 - زمان غروب و مغرب و عشا··· 479
79 - اقاله··· 418
80 - کفّاره··· 524
81 - ابو سوره··· 527
82 - حشویه··· 530
83 - عدم تحویل دستخط حضرت ولیعصر علیهالسلام··· 538
84 - گویش فارسی دری و تحول آن··· 563
85 - قرامطه··· 564
86 - اماره و نشانه··· 581
87 - احاطه علمی ائمه نسبت به حوادث آینده··· 584
88 - دعای زمان غیبت کبری··· 585
89 - فرق شیشه شکسته با سفال شکسته و ارتباط آن با امتحان شیعه··· 592
90 - نفع دشمن شرور··· 600
91 - محمّد بن فرج··· 610
92 - تدابیر احتیاطی نواب خاص حضرت··· 642
93 - فراز و نشیب زندگی حسین بن روح··· 646
94 - علت پاسخ ندادن ائمه به بعضی از سؤالات··· 657
95 - خماهن··· 660
96 - ایجاد زمینه اجتهاد در بین اصحاب توسط ائمه علیهمالسلام··· 660
97 - معنای صلحا در توقیع حضرت··· 663
98 - ذات عرق··· 664
99 - حلف··· 666
100 - صدیق و فاروق··· 668
101 - تقیه در عصر نواب خاص··· 669
102 - ابی طاهر بن بلال··· 672
103 - مسؤولیت سنگین حسین بن روح··· 679
104 - صقیل یا صیقل··· 681
105 - عدم صحت ادعای ارتباط با امام زمان علیهالسلام··· 684
106 - نشانهای از مظلومیت اهل بیت علیهمالسلام··· 690
107 - اصحاب ظاهر - اهل ظاهر - ظاهریه··· 705
108 - حلولیه··· 707
109 - تحقیق در توفیع لعن ابن ابی عزاقر··· 715
110 - مخمسه··· 720
111 - غریم··· 722
112 - فضیل بن یسار··· 725
113 - ابو بصیر··· 738
114 - ابو حمزه ثمالی··· 738
115 - ابو خدیجه··· 748
116 - عمیرة بنت نفیل··· 749
117 - مراد از طاعون در اخبار··· 750
118 - منطقه جابیه··· 754
119 - مقصود از رومی··· 754
120 - شهر رمله··· 754
121 - اصهب وابقع··· 754
122 - خلافت بنی عباس با صاحب عین شروع و تمام میشود··· 755
123 - مقصود از جزیره(تکریت)··· 756
124 - شعیب بن صالح··· 757
125 - درخت قتاد··· 768
126 - اصحاب براذین··· 774
127 - حرستا··· 775
128 - حکومت بنی عباس از همان سنتی که شروع شده بود نابود میشود··· 776
129 - منطقه کلب··· 777
130 - قرقیسیا··· 777
131 - شهر حیره··· 777
132 - قیس··· 777
133 - مدّت حکومت حضرت··· 790
134 - چهار مسجد··· 791
135 - عریش··· 791
136 - قریه رمیله··· 792
137 - کابل شاه··· 792
138 - منتصر··· 796
1 - قرآن کریم، ترجمه آیت اللّه العظمی مکارم شیرازی، مدرسه امیرالمؤمنین، قم.
2 - ترجمه المنجد، سیاح، انتشارات اسلام، تهران.
3 - ترجمه المنجد، مصطفی رحیمی اردستانی، انتشارات صبا، تهران.
4 - لسان العرب، ابن منظور، دار احیاء التراث العربی، بیروت.
5 - موعودشناسی، علی اصغر رضوانی، انتشارات مسجد مقدّس جمکران، قم.
6 - عقدالدرر، علی بن عبدالعزیز، انتشارات مسجد مقدّس جمکران، قم.
7 - مهدی موعود، علامه مجلسی، (ترجمه جلد 13 بحار)، حسن بن محمّد ولی ارومیهای، انتشارات مسجد مقدّس جمکران، قم.
8 - کمال الدین و تمام النعمه، شیخ صدوق، ترجمه منصور پهلوان، انتشارات مسجد مقدّس جمکران، قم.
9 - المذاهب الاسلامیه، آیت اللّه سبحانی، مؤسسه امام صادق علیهالسلام، قم.
10 - سیمای حضرت مهدی در قرآن، علامه بحرانی، ترجمه سیّد مهدی حائری قزوینی. نشر آفاق. تهران.
11 - المعجم المفهرس لالفاظ القرآن الکریم، محمّد فؤاد عبدالباقی، مؤسسة الاعلمی، بیروت.
12 - مفاهیم القرآن، آیت اللّه سبحانی، مؤسسه امام صادق علیهالسلام، قم.
13 - اندیشههای کلامی شیخ طوسی، دکتر محمود یزدی مطلق، دانشگاه علوم اسلامی رضوی، مشهد.
14 - هزاره شیخ طوسی، علی دوانی، انتشارات امیرکبیر، تهران.
15 - اصول کافی، ثقة الاسلام کلینی، ترجمه آیت اللّه محمّد باقر کمرهای، انتشارات
اسوه، تهران.
16 - مناهج الیقین، فی اصول الدین، علامه حلی، اسوه، تهران.
17 - الزام الناصب فی اثبات الحجة الغائب، آیت اللّه شیخ علی یزدی حائری، مؤسسة الاعلمی، بیروت.
18 - بحار الانوار، علامه مجلسی، بیروت.
19 - غیبت نعمانی، ترجمه جواد غفاری، نشر کتابخانه صدوق، تهران.
20 - جایگاه مبانی کلامی در اجتهاد، سعید ضیاییفر، بوستان کتاب، قم.
21 - غیبت شیخ طوسی، تحقیق عباد اللّه طهرانی، وعلی احمد ناصح، مؤسسه معارف اسلامیه، قم.
22 - مفاخر اسلام، علی دوانی، امیرکبیر، تهران.
23 - کلمة الامام المهدی، آیت اللّه شیرازی، تحقیق حسن تاجری، آفاق، تهران.
24 - کشف المراد، علامه حلی، جامعه مدرسین، حوزه علمیه قم.
25 - معجم رجال الحدیث، آیت اللّه العظمی خویی، مرکز نشر آثار شیعه.
26 - مکیال المکارم، سیّد محمّد تقی موسوی اصفهانی،ترجمه سیّد مهدی حائری، انتشارات مسجد مقدّس جمکران.
27 - منتخب الاثر، آیت اللّه العظمی صافی گلپایگانی، مکتبة الصدر، تهران.
28 - امامت و مهدویت، آیت اللّه العظمی صافی گلپایگانی،، جامعه مدرسین، حوزه علمیه قم.
29 - فصلنامه انتظار، بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود علیهالسلام، قم.
30 - نجم الثاقب، میرزا حسین نوری، مسجد مقدّس جمکران، قم.
31 - پژوهشی پیرامون زندگی نواب خاص امام زمان علیهالسلام، علی غفاری زاده، نبوغ، قم.
32 - اصول الحدیث واحکامه، آیت اللّه جعفر سبحانی، موسسه امام صادق علیهالسلام، قم.
33 - کلیات علم الرجال، آیت اللّه جعفر سبحانی، موسسه امام صادق علیهالسلام، قم.
34 - الکنی و الالقاب، حاج شیخ عباس قمی، کتابفروشی اسلامیه، تهران.
35 - تأویل الآیات الظاهره فی فضائل عترة الطاهرة، سیّد شرف الدین علی حسینی استر آبادی، جامعه مدرسین، حوزه علمیه قم.
36 - الموسوعة الرجالیة المیسرة، آیت اللّه جعفر سبحانی، موسسه امام صادق علیهالسلام، قم.
37 - شهرهای ایران، ترجمه عنایت اللّه رضا، انتشارات علمی و فرهنگی تهران.
38 - الغیبة شیخ طوسی، تحقیق علی اکبر غفاری و بهزاد جعفری، گوهر اندیشه، تهران.
سفید صفحه 820
فهرست تفصیلی
مقدمه ناشر··· 5
مقدمه مترجم··· 7
گذری کوتاه بر زندگی شیخ طوسی رحمهالله··· 7
تولد تا هجرت به بغداد··· 8
بغداد··· 9
ورود شیخ طوسی به بغداد و زعامت شیخ مفید··· 11
رحلت شیخ مفید و زعامت سیّد مرتضی··· 11
رحلت سیّد مرتضی و زعامت شیخ طوسی··· 12
حوادث تلخ بغداد··· 13
هجرت شیخ به نجف··· 15
شاگردان شیخ طوسی··· 17
آثار قلمی شیخ··· 19
فهرست موضوعی کتابهای شیخ··· 20
الف: اصول اعتقاد و کلام··· 20
ب: فقه··· 21
ج: اصول فقه··· 22
د: تفسیر··· 22
ه: حدیث··· 22
و: ادعیه··· 22
ز: رجال··· 23
ح: تاریخ··· 23
ط: پاسخ به شبهات··· 23
چند سطری درباره کتاب حاضر··· 23
چند نکته پیرامون این ترجمه··· 25
مقدمه مؤلف··· 27
فصل اوّل: بحث در غیبت امام زمان علیهالسلام
بحث در غیبت··· 33
اصل اوّل: «وجوب و لزوم امامت»··· 37
اصل دوم: «عصمت امام»··· 70
اصل سوم: خارج نبودن حقّ از میان امّت اسلامی··· 73
ادله فساد اعتقاد کیسانیه··· 74
شهادت حجرالاسود به امامت امام سجاد علیهالسلام··· 75
ردّ اعتقاد ناووسیه··· 82
ردّ اعتقاد واقفیه··· 83
اخبار شهادت امام کاظم علیهالسلام··· 84
تصریح امام کاظم بر امامت امام رضا علیهماالسلام··· 100
ادله امامت امام کاظم علیهالسلام و ردّ نظر واقفیه··· 111
عوامل پیدایش واقفیه··· 152
روایاتی که در طعن راویان واقفه آمده است··· 157
بیان بعضی از معجزات امام علی بن موسی الرضا علیهالسلام··· 163
ایجاد شبهه توسط مخالفان در مورد ولادت امام زمان علیهالسلام··· 173
رد سایر فرقههایی که قائل به امامت غیر ولی عصر علیهالسلام هستند··· 185
فلسفه و حکمت غیبت··· 192
بین امام غایب و امامی که وجود ندارد··· 210
و یا در آسمان است چه تفاوتی وجود دارد؟··· 210
وضعیت اجرای حدود الهی در زمان غیبت··· 212
ادعای دو تن از بزرگان اهل سنّت در مورد اجرای حدود··· 214
چگونگی تشخیص اعتقاد حقّ در زمان غیبت··· 216
نظر سیّد مرتضی··· 220
علت غیبت حضرت از شیعیان و دوستداران··· 221
نظر مرحوم سیّد مرتضی··· 237
مخفی بودن ولادت حضرت صاحب الزمان امری غیر عادی نبوده است»··· 239
مخفی بودن مکان امامزمان علیهالسلام··· 245
چند مثال··· 248
«غیبت حضرت خضر علیهالسلام»··· 248
«غیبت حضرت موسی علیهالسلام»··· 249
«غیبت حضرت یوسف علیهالسلام»··· 249
«غیبت حضرت یونس علیهالسلام»··· 250
«غیبت اصحاب کهف»··· 251
«غیبت صاحب حمار»··· 251
اخبار معمّرین [کهنسالان]··· 253
اخبار کهنسالان عرب وعجم که در کتب تاریخ از آنها یاد شده است.··· 255
«دجّال»··· 255
«لقمان بنعاد»··· 256
«ربیع بن ضبع»··· 257
«مستوغر بن ربیعه»··· 258
«اکثم بن صیفی»··· 258
«ضبیرة بن سعید»··· 259
«درید بن صمة»··· 260
«محصن بن غسان»··· 260
«عمرو بن حممّه دوسیّ»··· 261
«حارث بن مضاض جرهمی»··· 261
«عبد المسیح بن بُقیله غسّانی»··· 262
«نابغة جعدی»··· 263
«ابوطمحان قینیّ»··· 264
«ذو الاصبع عدوانی»··· 265
«زهیر بن جناب»··· 265
«دوید بن نهد»··· 266
«حارث بن کعب»··· 267
«کهنسالان فارس و عجم»··· 270
«یعرب بن قحطان»··· 270
«عمرو بن عامر مزیقیا»··· 271
«جلهمة بن أدد»··· 272
«عمرو بن لُحیّ»··· 272
دلیل دیگر برامامت حضرت صاحب الزمان علیهالسلام··· 278
روایات عامه در اینکه ائمّه: دوازده نفرند··· 279
روایات خاصه [شیعه] در اینکه امامان، دوازده نفر هستند··· 286
متن لوح فاطمه علیهاالسلام··· 292
روایات ائمّه در مورد غیبت امام زمان علیهالسلام··· 315
روایاتی که بر خروج و قیام حضرت مهدی علیهالسلام دلالت دارند··· 338
مهدی علیهالسلام از فرزندان علی و فاطمه علیهماالسلام··· 346
مهدی علیهالسلام از اولاد و نسل امام حسین علیهالسلام··· 349
بطلان قول کسانی که معتقدند مهدی کسی غیر از فرزند امام حسن عسکری و ذریه امام حسین علیهالسلام است··· 353
ردّ کسانی که مخالف از دنیا رفتن امیرالمؤمنین هستند [سبائیه]··· 354
در بطلان قول کیسانیه و بیان وفات محمّد بن حنفیه··· 357
ابطال قول کسانی که بر امام صادق علیهالسلام توقف کرده··· 359
واقفیه و بطلان اعتقادشان··· 362
ابطال قول محمدیه··· 362
امامت امام حسن عسکری علیهالسلام··· 363
فوت سیّد محمّد در زمان حیات پدرش امام هادی علیهالسلام··· 364
معجزات امام حسن عسکری علیهالسلام··· 368
ردّ کسانی که معتقدند امام عسکری علیهالسلام از دنیا نرفته و همان مهدی است··· 391
ردّ کسانی که میگویند امام عسکری علیهالسلام پس از مرگ زنده میشود و او مهدی است··· 394
ردّ کسانی که معتقد به فترت پس از شهادت امام حسن عسکری علیهالسلام شدهاند··· 396
ردّ کسانی که بعد از امام عسکری علیهالسلام به امامت جعفر کذاب معتقد شدهاند··· 397
ردّ کسانی که گفتهاند امام حسن عسکری علیهالسلام فرزند نداشت··· 398
ردّ کسانی که گفتهاند ما نمیدانیم آیا ابا محمّد علیهالسلام فرزندی داشته یا نه؟··· 400
ردّ کسانی که گفتهاند پس از امامت امام حسن علیهالسلام، امامت منقطع شده است··· 403
رد امامت جعفر کذاب و اثبات اینکه امامت پس از حسن و حسین در دو برادر جمع نمیشود··· 403
امّا در اینکه جعفر بن علی معصوم نبوده··· 405
ردّ کسانی که به سیزده امام اعتقاد داشتهاند··· 408
تذکّر··· 408
فصل دوم: اثبات ولادت حضرت صاحب الزمان علیهالسلام
اثبات ولادت حضرت صاحب الزمان علیهالسلام··· 411
فصل سوم: اخبار کسانی که صاحب الزمان علیهالسلام را زیارت کردهاند
اخبار کسانی که صاحب الزمان علیهالسلام را زیارت کردهاند··· 449
متن نسخه دفتری که از ناحیه حضرت صادر شده است··· 489
فصل چهارم: در معجزات صاحب الزمان علیهالسلام در زمان غیبت
در معجزات حضرت در زمان غیبت··· 499
توقیعات وارده از حضرت صاحب الزمان علیهالسلام··· 503
فصل پنجم: عواملی که مانع از ظهور صاحب الامر علیهالسلام شده است
علّتی که مانع از ظهور صاحب الامر علیهالسلام شده است··· 577
امتحان شیعه در زمان غیبت امام علیهالسلام··· 586
فصل ششم: اخبار سفیران امام علیهالسلام در زمان غیبت
اخبار سفرای امام علیهالسلام در زمان غیبت··· 599
سفیران مورد تأیید··· 601
سفیران سرزنش شده که مورد تأیید نبودهاند··· 610
عثمان بن سعید عمریّ··· 614
چند توقیع از توقیعات حضرت حجّت علیهالسلام··· 647
ذکر مذمومین و سرزنش شدگان··· 687
منصوبین نواب اربعه به سفارت حضرت··· 721
فصل هفتم: در بیان عمر شریف حضرت علیهالسلام
در بیان عمر شریف حضرت علیهالسلام··· 727
اخباری که متضمن این معناست که صاحب الزمان از دنیا خواهد رفت و یا شهید خواهد شد و پس از آن زنده میشود··· 731
زمان ظهور و خروج حضرت علیهالسلام··· 734
اخباری که ظاهرا بااخبار بالا منافات دارند··· 738
نشانههای پیش از قیام و ظهور امام زمان علیهالسلام··· 745
فصل هشتم: در بیان پارهای از صفات، سیره و اخلاق حضرت صاحب الزمان علیهالسلام
برخی از صفات و مقامات و سیره و اخلاق حضرت صاحب الزمان علیهالسلام··· 783
فهرستها
فهرست آیات پاورقی··· 798
فهرست راویان··· 799
فهرست کسانی که حضرت را ملاقات کردهاند··· 807
فهرست پاورقیها··· 809
فهرست منابع ترجمه غیبت شیخ طوسی··· 817