ghaemiyeh.com
سرشناسه : مظاهری، حسین، ۱۳۱۲ -
عنوان و نام پديدآور : اخلاق در اداره/ حسین مظاهری؛ بهکوشش محمدجواد خالقی.
وضعيت ويراست : [ویراست ۲].
مشخصات نشر : قم: بوستان کتاب قم (انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم)، ۱۳۸۲.
مشخصات ظاهری : ۱۵۱ص.
فروست : بوستان کتاب قم انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم؛ شماره کتاب؛۱۱۹۵
شابک : ۱۰۰۰۰ریال.
يادداشت : پشت جلد لاتینیشده:Hoseyn Mozaheri. Akhlaq dar Edare = Ethics in management.
یادداشت : کتابنامه بهصورت زیرنویس.
موضوع : کارمندان -- اخلاق حرفهای
مدیران -- اخلاق حرفهای
اخلاق اسلامی
اخلاق اجتماعی
مدیریت (اسلام)
شناسه افزوده : خالقی، محمدجواد، ۱۳۳۹ -
شناسه افزوده : حوزه علمیه قم. دفتر تبلیغات اسلامی. بوستان کتاب قم
رده بندی کنگره : BP۲۵۴/۹/م۵۸الف۳ ۱۳۸۲
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۶۵۴
شماره کتابشناسی ملی : م۸۳-۳۷۵۵
تنظیم متن دیجیتال میثم حیدری
بسم الله الرحمن الرحیم
اخلاق در اداره
حسین مظاهری
بهکوشش محمدجواد خالقی.
تصویر
تصویر
فطرت آدمى كمال خواه و خداجوست، از همين رو انسان مى كوشد تا خود را به سوى تكامل ببرد واستعدادهايش را به رشد برساند. دراين فرآيند، مجموعه عوامل تشويق كننده و نيز بازدارنده در وجود او به فعاليت اند وهر يك او را به سويى مى برند. هر گاه كه عوامل بازدارنده بر انسان غلبه كند، فلسفه وجودى اش از ياد مى رود. در اين غفلت خانمان سوز همه استعدادها به هدر مى رود و سطح توقع انسان تا حد حيوانيت تنزل مى كند. انسانى كه بايد رو به خدا مى داشت و به او نظر مى كرد و هدفى جز رضايت و رضوان حضرت حق نداشت اكنون فقط به خور و خواب و شهوت مى انيشد و از آسمان و آن سوى طبيعت بريده است.
در اينجا است كه نقش بزرگى انبياى الهى و امامان معصوم (ع) مشخص مى شود؛ آنان با تذكرهاى به موقع و انذارها و بشارت هاى خود رابطه انسان را با خدا، مردم، پدر و مادر، معلم و استاد، همسايه و دوست، فاميل و حتى ارتباط او را با همه هستى مشخص مى كنند وهدف هاى عالى را به ياد مى آورند. اين تذكرها و انذارها و تبشيرها همان است كه آن را «اخلاق» مى ناميم. اساساً همه پيامبران براى اين مبعوث شدند تا رفتارها و كردارهاى مردم را تصحيح كنند و
آنان را به اخلاق نيكو برانگيزانند و پيامبر ما (ص) آخرين آنها بود كه براى تكامل چنين اخلاقى مبعوث
شد چنان كه خود ايشان مى فرمايد: «
انى بعث لأتمم مكارم الاخلاق؛ من برانگيخته شدم تا مكارم اخلاق را تكامل بخشم»
ادامه رسالت پيامبران و امامان معصوم (ع) را عالمان دينى برعهده دارند تا اخلاق را به طور همه جانبه در خانه، مدرسه، كارخانه و اداره تعليم دهند و همگان را به وظايف خويش آشنا سازند. اين مهم د رروزگار ما خود را به صورت يك نياز مبرم و ضرورى نشان داده و در اداره ها و سازمان هاى گوناگون كارآيى دارد. از همين رو بر آن شديم تا سلسله مباحث اخلاقى را براى كاركنان ادارات برگزار كنيم.
كتاب حاضر، متشكل از مجموعه بحث هاى اخلاقى است كه فقيه متتبع و معلم اخلاق، حضرت آيه الله مظاهرى در جمع كاركنان اداره ها مطرح كرده اند كه پس از پياده شدن از نوار، استخراج منابع، مستندسازى و ويرايش به صورتى كه اكنون ملاحظه مى كنيد درآمده است. انتشار اين اثر به مناسب هفته دولت است از اين رو آن را به شهداى گرانقدر دولت به ويژه دو شهيد والا مقام رجائى و باهنر تقديم مى كنيم.
يادآور مى شويم كه اينگونه بحث هاى اخلاقى را با حضور اساتيد ارجمند، آيات عظام، جوادى آملى، احمدى ميانجى (ره)، شاه آبادى، مومن، استادى، اشتهاردى و تهرانى پيگيرى و برگزار كرده ايم و به زودى در مجموعه ديگرى به چاپ خواهد رسيد.
محمد جواد خالقي
شهريور 1381
اقتصاد هر مملكتى متوقف بر كار است توليدى، كار توزيعى و كار خدماتى. از نظر اسلام، قرآن و روايات اهل بيت (ع) كارهاى خدماتى نظير اداره ها - اهميت بيشترى دارد؛ يعنى اسلام كه مردم را بر كار توليدى و كار توزيعى مثل تجارت سفارش كرده، به كار خدماتى بيشتر اهميت داده و تاكيد نموده است؛ تا جائى كه مى توان گفت: عبادتى بالاتر از خدمت به جامعه نيست.
ثواب كارخدماتى، از نماز شب، روزه مستحبى، حج وحتى از جهاد بالاتر است؛ در روايتى آمده است:
قضاء حاجه المومن يعدل سبعين حجه مبروره؛(1)
برآوردن حاجت مردم، مساوى با هفتاد، حج مقبول است.
در اين باره اگر همين يك روايت بود قبولش مشكل بود و به نوعى توجيه مى شد، ا ما آن چه آن رايقين آور مى كند اين است كه اين روايت به طور پى در پى و متواتر، نقل شده است.
در اين جاگوشه اى از سيره پيامبر اكرم و ائمه معصومين (ع) را نقل
1) - بحارالانوار، ج 74، ص 285.
مى كنيم تا به ارزش خدمت به مردم بيشتر پى ببريد.
سعى و كوشش پيغمبر اكرم (ص) اين بود كه گره اى از كار مسلمانى باز كند. يا اگر اميرالمومنين (ع) گره اى از كار يك مسلمانى مى گوشد، برايش از نماز شب خوشحال كننده تر بود. از تاريخ و سيره پيامبر وائمه (ع) به خوبى استفاده مى شود كه بى تفاوت بودن در كار مسلمانان، توهين كردن به آنان، به اندازه اى براى آن بزرگواران ناراحت كننده و غم انگيز بوده كه حتى اگر فرزندشان از دنيا مى رفت، آن اندازه ناراحت نمى شدند.
عدى بن حاتم (پس حاتم طائى) از شام خدمت پيامبر (ص) آمد تا مسملان شود. وى چون رئيس قبيله بود، حضرت به او احترام كردند. علاوه بر اين كه او را در كنار خود نشاندند، موقع نهار نيز به خانه خود بردند. عدى مى گويد: مسلمان شدنم دو علت داشت: يكى اين كه همراه پيامبر در حال حركت بودم كه پيرزنى رسيد و بيش از يك ساعت پيغمبر معطل كرد، ايشان با تبسم وتسلط، جواب آن پيرزن را داد، به حدى كه من از آن همه حوصله و صبر خسته شدم، اما آن حضرت با كمال طمانينه و سعه صدر با پيرزن گفت و گو مى كرد. اين حالت را كه ديدم دريافتم كه آن حالت، عادى نيست.
جهت ديگر اسلام آوردن من اين بودكه وقتى وارد خانه پيغمبر شدم. ديدم وضع زندگى اش بسيار ساده و بى آلايش است، به حدى كه حصيرى هم در خانه ندارد، فقط يك پوست گوسفند بود كه مرا روى آن نشاند، و خود رسول الله روى خاك نشست.
آرى، با ديدن اين صحنه ها زمينه براى مسلمان شدن عدى مهيا شد و
پيغمبر (ص) وقتى اين زمينه را احساس كرد اين جمله معجزه آميز را به او فرمود:
اى عدى! تو پسر حاتم طائى و مرد با جرأتى هستى. عشريه و ماليات گرفتن از مردم در دين تو - كه نصرانى هستى - حرام است وخودت مى دانى كه به خاطر رياستت ادعا مى كنى كه: «من بت پرستم»!
عدى مى گويد: اين مطلب را هيچ كس نمى دانست جز خودم و تا اين جمله را شنيدم مسلمان شدم. اين جا بود كه پيامبر به من فرمودند: عدى! اوضاع كنونى مسملان و مدينه را در نظر نگير، طولى نمى كشد كه اسلام بر ايران، روم، شام و عراق مسلط شود و مسلمانان سرفراز مى گردند.
شاهد بحث، جمله اول است كه در مورد سعه صدر پيامبر بود، سعه صدر آن بزرگوار به حدى است كه قرآن منت بر سرش مى گذارد و مى فرمايد:
«أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ»(1)اى پيامبرآيا براى تو سينه ات را نگشاده ايم.
«لَعَلَّهُ يَزَّكّٰى أَوْ يَذَّكَّرُ فَتَنْفَعَهُ اَلذِّكْرىٰ» (2)چهره در هم كشيد و روى گردانيد كه آن مرد نابينا پيش او آمد و تو چه مى دانى شايد او به پاكى گرايد يا پند پذيرد و اندرز، سودش دهد.
شأن نزول اين آيات آن است كه: شخص ثروت مندى خدمت پيامبر نشسته بود وبا حضرت صحبت مى كرد، در همين هنگام مرد فقير و
نابينايى (ابن مكتوم) رسيد. وى چون چشمش نمى ديد در كنار آن مرد پولدار اشرافى نشست، از اين رو با برخورد توهين آميزى مواجه شد؛ يعنى آن شخص متمول خود را جمع و جور كرد، اگر چه ابن مكتوم نابينا بود ومتوجه نشد، اما برخورد توهين آميز بود، فقط همين. رنگ مبارك پيامبر اكرم از شدت عصبانيت برافروخته شد و روبه آن شخص متمول كرد و فرمود: چرا چنين كردى؟ ترسيدى از فقر او به تو برسد؟! گفت: خير يا رسول الله! فرمود: ترسيدى از تمول و ثروت تو به او برسد؟! گفت: خير يا رسول الله! بيچاره گير افتاده بود ونمى دانست چه بگويد و از ناراحتى پيامبر به شدت اندوهگين شد و گفت:
يا رسول الله! من حاضرم نصف مال و تمكنم را به ابن مكتوم بدهم تا از خطاى من درگذرى و از من راضى شوى. پيامبر رو به ابن مكتوم كرده و فرمود:
ابن مكتوم! حاضرى نصف مال او را بپذيرى؟ گفت: خير يا رسول الله، مى ترسم وقتى از جهت ثروت مثل او شدم، از نظر اخلاق نيز همانندش گردم.
وقتى فقير نابينا مى آيد روترش مى كنى، از كجا معلوم كه او بهتر از تو نباشد و بيشتر از تو از محضر پيامبر استفاده نكرده باشد؟!
آرى، سوره عبس به ما اين درس را مى دهد كه كارمندى كه پشت ميز اداره اش نشسته و رئيسى كه بر مسند رياست تكيه زده، بايد خوش برخورد بوده و سعه صدر داشته باشد. كسى كه ارباب رجوع دارد سعه صدرش بايد به قدرى باشد كه بتواند با پرتوقع ها بسازد. با تبسم جواب دهد و مردم را به اسلام و انقلاب بدبين نكند واگر با افرادى مواجه گرديد كه زود عصبانى مى شوند - حتى بى جا - بر اعصابش مسلط باشد. يا درباره
افرادى كه نادانند - و تعدادشان كم نيست - و تا حاجت و خواسته شان برآورده نمى شود به انقلاب جسارت مى كنند، سعه صدر به خرج دهد و به مسلمان، توهين نكند، امام صادق (ع) مى فرمايد:
من اهان ولياً فقد بارزني بالمحاربه؛(1)
اگر كسى به مسلمانى توهين كند گناهش همانند آن است كه جنگ به خدا كرده باشد.
درست است كه كسى نمى تواند مثل پيغمبر باشد، اما بايد بكوشد تا شباهتى به آن حضرت پيدا كند.
«لَقَدْ كٰانَ لَكُمْ فِيهِمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كٰانَ يَرْجُوا اَللّٰهَ وَ اَلْيَوْمَ اَلْآخِرَ»؛ (2)قطعاً براى شما [در پيروى از] آنان سرمشقى نيكوست [يعنى] براى كسى كه به خدا و روز بازپسين اميد مى بنند.
اگر خدا و بهشت مى خواهيم بايد در زندگى از پيامبر سرمشق بگيريم. ايشان، پيراهن مناسب نداشت، مسلماً مى توانست تهيه كند اما چون مى خواست با ضعيف ترين افراد، يكسان باشد و همانند آنان زندگى كند، از تهيه لباس مناسب سرباز مى زد.
اميرالمومنين (ع) در نهج البلاغه مى فرمايد:
ان الله تعالي فرض علي ائمه العدل ان يقدروا انفسهم بعضفه الناس...؛(3)
خداوند بر پى شوايان حق واجب شمرده كه بر خود سخت گيرند و همچون طبقه ضعيف مردم باشند.
شخصى از علاقه مندان پيامبر (ص) تصميم گرفت پولى به آن حضرت بدهد، به شرط آنكه براى فقيران و ضعيفان مصرف نكند بلكه براى خودش پيراهنى تهيه نمايد؛ لذا عرض كرد:
يا رسول الله! اين شش درهم را آورده ام براى شما تا با آن يك پيراهن براى خودتهيه كنى. پيامبر (ص) شش درهم را به على داد و فرمود: برو پيراهن بخر. على (ع) رفت و پيراهنى خريد. وقتى پيراهن ر ااورد، پيامبر نگاهى به پيراهن كرد و ديدند گران قيمت است؛ رو به على كرده و فرمود: مى توانى اين پيراهن را ببرى وعوض كنى و ارزان ترش را بخرى؟!
على (ع) جواب داد: بله يا رسول الله. ولى پيامبر (ص) احساس كرد كه اين كار براى على سنگين است، لذا فرمود: بيا با هم برويم. رفتند و پيراهن را پس دادند و يك پيراهن به دو درهم خريدند و رسول گرامى آن را همانجا پوشيدند. در بازگشت به فقيرى برخوردند كه گرسنه بود و غذا نداشت، دو درهمش را به آن فقير دادند تا شكم گرسنه اش را سير كند.
سپس به كنيزى رسيدند كه غمگين و ناراحت بود، فرمودند: چرا ناراحتى؟ گفت: دو درهم به من داده اند كه با آن متاعى بخرم و آن را گم كرده ام. پيامبر (ص) دو درهم باقى مانده را نيز به او داد، اما ديد كه باز هم ناراحت است، فرمود: چرا ناراحتى؟ كنيز گفت: دير كرده ام اگر به خانه برگردم كتكم مى زنند. فرمود: بيا با هم برويم تا تو را شفاعت كنم. پيغمبر (ص) در زد و سلام كرد، اما جواب نيامد، دفعه دوم و سوم سلام كرد، سرانجام زنى كه بسيار مودب بود آمد و در را گشود وعرض كرد: يا رسول الله! همان دفعه اول فهميدم و صداى شما را شناختم، دير كردنم به
خاطر آن بود كه دوست داشتم سلام شما را مكرر بشنوم.
پيغمبر فرمود: آمده ام اين دختر بچه را شفاعت كنم. زن جواب داد: اى رسول خدا! اين كنيز را به خاطر شم در راه خدا آزاد كردم. پيامبر بسيار خوشحال شد و فرمود: عجب پول با بركتى بود! برهنه اى را پوشاند، گرسنه اى را سير كرد و كنيزى را آزاد نمود. آرى، پيامبر از اين كه دل دختر بچه اى را به دست آورده وگرسنه اى را سير كرده است، خوشحال مى شود.
براى موسس حوزه علميه قم حروم شيخ عبدالكريم حائرى (ره) خانه اى خريد، طولى نكشيد كه ايشان خانه را فروخت و صرف حوزه كرد. خانه ديگرى خريد، آن را نيز فروخته و صرف حوزه كرد. دفعه سوم ديگر خانه را به نام ايشان نخريدند بلكه به نام فرزندان ايشان خريدند كه نتواند بفروشد.
در جنگ بدر اسيران را گرفتند و شب را زير زنجير گذراندند، پيغمبر فرمود: ديشب خوابم نبرد از اين كه ناله عباس را مى شنيدم! نكته را دقيق در ذهنتان مجسم كنيد تا به عظمت مطلب پى ببريد كه پيامبر (ص) با دوازده هزار نيروى مجهز آمده و مكه را تسخير كرده، مكه اى كه مردم آن 74 جنگ بر پيغمبر تحميل كردند، مكه اى كه هند جگر خوار با شوهرش ابوسفيان در مقابل پيامبر
ايستاده، در چنين موقعيتى است كه براى آن حضرت خبر آوردند كه: يا رسول الله! رزمنده اى تند واحساساتى پرچم بر دست گرفته و در كوچه ها شعار سر مى دهد:
اليوم يوم الملحمه؛
امروز روز انتقام است.
پيامبر به على فرمودند: برو و پرچم را از دستش بگيرد و در كوچه ها بگرد و به همه اعلام كن كه:
اليوم يوم المرحمه؛
امروز روز بخشش و عفو است.
پيامبر از اين كه توانست توسط على بت ها را بشكند، بسيار خوشحال بود، در مقابل خانه ايستاد و آن خطبه معروف وپرافتخار را خواند، ايشان را فرازى از آن خطبه فرموده
: «لا اله الا الله وحده وحده...» اسرا از ترس مى لرزيدند، پيامبر رو به آنان فرمود:
چه كنم با شما؟ همگى گفتند: هرچه كنى بجاست، بكشى، اموالمان را مصادره كنى و.. پيامبر اين آيه را قرائت كرد: «لاٰ تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ اَلْيَوْمَ...»؛(1)امروز بر شما سرزنشى نيست.
برادرم يوسف به برادانش گفت: گذشته ها گذشت.... و امروز من نيز با شما همان معامله را مى كنم واز خطاهاى شما مى گذرم، از اين لحظه هر كس در زير پرچم اسلام زندگى كند ولو غير مسلمان باشد، مشمول عفو و رحمت اسلامى است، اما اگر توطئه اى كند بايد حساب پس بدهد و مجازات شود.(2)اگر به اين حوادث دقت كنيم براى ما درس است. پيغمبر زمانى كه كسى را نداشت جز خديجه وعلى، و براى ارشاد و تبليغ حركت مى كرد دلش براى همه مى تپيد، آن حضرت حتى براى ابوسفيان ها، ابوجهل ها و براى كافران رذلى كه مسلمان نمى شدند گريه مى كرد.
كفار قريش بچه ها و اراذل و اوباش را وادار كرده بودند كه هر وقت
پيغمبر از خانه بيرون آمد، سنگ بارانش كنند و به آنان سفارش كرده بودند كه سنگ را به جاهاى حساس آن حضرت نزنند كه كشته شود، چون اگر پيغمبر كشته مى شد اختلاف بين قريش و ساير طوائف عرب به وجود مى آمد. مى خواستند ايشان را زجركش كنند، لذا سنگ ها را به ساق پاى آن بزرگوار مى زدند.(1)پيامبر گاهى به خانه برمى گشت تا از سنگ باران در امان بماند. خديجه، يگانه زن ياور اسلام، پيامبر را داخل اتاق مى برد و خود را سپر آن حضرت مى نمود وفرياد مى زد: «خانه را سنگ باران نكنيد، پاهاى پيامبر زخم است و از آن خون جارى است و...»
پيامبر مأيوس و خسته نمى شود، هنوز آفتاب در نيامده براى انجام رسالت به پا مى خاست، همسرش مى پرسيد يا رسول الله! كجا مى روى؟ مى فرمود: اسلام غريب است، اين ها بى چاره اند و در جهل و نادانى به سر مى برند، بايد هدايت شوند. براى چندمين بار جهت انجام ماموريت به پا مى خاست، اما قريش همچنان پاسخش ر ابا سنگ و استخوان هاى شكسته مى دادند. گاهى به كوه پناهنده مى شد، به خديجه خبر مى دادند كه پيامبر به كوه حرا رفت و....
على (ع) مى فرمايد: با حضرت خديجه مقدارى زاد و توشه بر مى داشتيم، زيرا اين سنگ و آن بوته و... به جست و جوى پيامبر مى پرداختيم، سرانجام پيامبر را زير سنگ، بوته و يادر غارى پيدا مى كرديم و مى ديديم كه خون از ساق پاى پيامبر مى ريزد و با آن حالش زمزمه مى كند:
اللهم اهد قومي؛ فانهم لا يعلمون؛(2)
خدايا، قوم مرا هدايت كن و آنان را عذاب نكن، چون نمى همند.
اين شعار پيامبر است كه بايد هميشه در خاطره ها بماند؛ انبياى الهى و ائمه طاهرين (ع) نيز چنين بودند.
قرآن مى فرمايد: وقتى كه برادران حضرت يوسف او را شناختند، از آن جهت كه جنايتشان خيلى بزرگ بود خجالت مى كشيدند و حضرت يوسف فرمود:
«لاٰ تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ اَلْيَوْمَ»؛ (1)امروز بر شما سرزنشى نيست.
تاريخ مى نويسد: ماموران دربار به خاطر احترام به برادران يوسف سفره مى انداختند و حضرت يوسف مى آمد و سر سفره مى نشست، برادرانش جنايتى را كه در حق او كرده بودند به ياد مى آوردند و خجالت مى كشيدند و نمى توانستند غذا بخورند، لذا حضرت يوسف روزى قبل از صرف غذا نطقى ايراد كرد و فرمود:
برادران من! چرا خجالت مى كشيد؟ اين را بدانيد كه شما مرا به اين سمت ومنصب رسانديد، شما مرا در چاه انداختيد و... تا اينكه سرانجام و سرنوشت من به اين جا منتهى شد و...
قرآن هم مى فرمايد: يوسف (ع) خطاب به برادرانش گفت: برويد پدرم را بياوريد، پدر را آوردند، يوسف به جلال و عظمت رسيده است، به اندازه اى كه پدر و برادرانش به او احترام فراوانى كردند، يوسف (ع) اولين حرفى كه زد، خطاب به پدرش گفت: پدرجان! مبادا از دست بردارانم
1) - يوسف (12) آيه 92.
ناراحت باشى.
آن خطاهايى كه از ناحيه آنان صادر شد كار شيطان بوده، «شيطان بين من و برادرانم كدورت انداخت و ان صحنه بد را ايجاد كرد»(1)، پدرم! برادرانم را ببخش و از آنان درگذر.
اين روش يك انسان الهى است، پس كوشش كنيم تا اين گونه باشيم.
برادران! مسئوليت حساس و خطيرى به عهده شما گذارده شده است، اگر بخواهيد اين انقلاب كه با خون جگر خوردن هاى فراوان به پيروزى رسيده به جايى برسد بايدحداقل شباهتى به انبياء و پيغمبر اكرم (ص) پيدا كنيد، اگر - خداى نخواسته - بخواهيد به زمان طاغوت شباهت داشته باشيد؛ يعنى كاغذ بازى كنيد و مردم را پشت در اداره ها و سازمان ها نگهداريد واعتنا به مراجعه كنندگان نكنيد و... ضربه به انقلاب زده ايد، و خون شهيدان را پايمال نموده ايد.
هارون الرشيد حاكمى ظالم و مغرور بود كه وقتى ابر بالاى سرش مى آمد مغرورانه مى گت: «اى ابر! ببار، هر جا كه ببارى بر مملكت من باريده اى» و به راستى هم همينطور بود؛ يعنى آن زمان كه آمريكا كشف نشده بود و تقريباً دو سوم دنياى - منهاى آمريكا - تحت سلطه اسلام بود. همين هارون، وزيرى به نام «على بن يقطين» داشت، وى از شيعيان راستين و از دوستداران واقعى ائمه اطهار بود، كه زير پرچم ظلم بود و زجر مى كشيد، مرتب به امام موسى بن جعفر (ع) نامه مى نوشت كه: آقا! من زير پرچم ظلم زجر مى كشم، آيا مى توانم خودم را از منصب وزارت
1) - «نزع الشيطان بيني و بين اخوتي» يوسف (12) آيه 100.
هارون خلاص كنم؟ امام (ع) سفارش مى كرد كه بايد در منصب خودباقى بمانى، چون كفاره گناه تو خدمت به مسلمان است، اگر بتوانى گره اى از كار مسملانى بگشايى كفاره گناهانت را پرداخته اى.(1)زيرپرچم ظالم و حاكم جور بودن بسيار گناه بزرگى است، تا جايى كه امام (ع) مى فرمايد: در روز قيامت خيمه اى به پا مى كنند و هر كسى كه تجاوز و ظلمى كرده باشد به آن خيمه مى برند، و سپس مى رمايد: حتى آن افرادى را كه آب در دوات ظالم ريخته اند و قلم براى ظالم مهيا كرده اند داخل آن خيمه مى كنند؛ يعنى يك مستخدم ظالم ب خود او در يك مكان جاى مى گيرند؛ با اين كه درجه گناه در خدمت ظالم بودن تا اين حد بالاست، اما امام موسى بن جعفر (ع) مى فرمايد: كفاره چنين گناه بزرگى اين است كه گره اى از كار يك مسلمانى بگشايى.
1) - شيخ طوسى، اختيار معرفه الرجال، ص 433.
كار اداريان خدمت به مردم و سامان دهى كار آنان است. اين قشر عظيم و محترم هميشه در فكر آنند كه گره اياز كار فروبسته خلق خدا بگشايند. اما نكته اين جاست كه اگر بخواهند اين كارها پر بركت و جاويدان شود و در دنيا و آخرت به كارشان بيايد بايد با «اخلاص» هم آغوش گردد. از همين روست كه در اين جا اندكى درباره اين موضوع بحث مى كنيم.
«خلوص» واژه اى است كه همواره تقدس و نورانيت و نجات را به همراه دارد. در مقابل خلوص، «ريا و تظاهر» است كه هرگاه اين كلمه را تصور مى كنيد ناميمونى وظلمت در ذهنتان تداعى مى شود. نتيجه و معناى اين دو واژه از حيث تاثير در جامعه به اندازه اى بزرگ و وسيع است كه حتى به لفظ خود نيز سرايت كرده و آن را «مقدس» و «نامقدس» نموده است.
وقتى به قرآن و روايات اهل بيت (ع) رجوع مى كنيم، مى بينيم كه در مورد كسب خلوص و پرهيز از ريا و تظاهر تاكيد فراوان شده است.
قران كريم مى فرمايد: اگر مى خواهى به مقام لقاء و فنا برسى، اولين چيزى را كه بايد سرلوحه زندگى ات قرار دهى اين است كه به همه كارهايت رنگ خلوص بدهى.
«صِبْغَةَ اَللّٰهِ، وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اَللّٰهِ صِبْغَةً» (1)- مائده (5) آيه 55.(2)عمل، هر چه كه كوچك باشد، اگر «خلوص» را به همراه خود داشته باشد ارزش پيدا مى كند، حتى ارزشش از دنيا و آنچه در آن است بيشتر و بزرگتر مى شود.
اميرالمومنين (ع) انگشترى به فقير داد كه ارزش پولى چندانى نداشت، اما از آن جا كه خالصانه بود به قدرى اهميت يافت كه در قرآن آيه ولايت در خصوص اين عمل نازل شد.
«إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكٰاةَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ...»؛ (2) ولى شما تنها خدا و پيامبر اوست و كسانى كه ايمان آورده اند: همان كسانى كه نماز برپا مى دارند و در حال ركوع، زكات مى دهند.
به اعتراف شيعه و سنى شان نزول متجاوز از سيصد آيه در مورد على (ع) است. اما اين آيه از اهميت بيشترى برخوردار است و براى شيعه محكم ترين دليل است كه بعد از پيامبر (ص) و على (ع) داراى ولايت مطلقه الهى است.
آرى، در اثر خلوص، يك انگشتر كم بها پر ارزش مى شود، تا آن جا كه به آن چه در دنيا و آخرت است مى ارزد. يا يك ضربه شمشير خالصانه از عبادت جن و انس بالاتر مى شود چنان كه پيامبر اكرم (ص) درباره على (ع) مى فرمايد:
ضربه علي يوم الخندق افضل من عباده الثقلين،(3)
ارزش ضربه على در جنگ خندق [كه بر عمر بن عبدود وارد كرد] از
عبادت جن وانس بالاتر است.
يعنى از زمان خلقت آدم (ع) تا روز قيامت عبادت مردم بلكه جن و انس يك طرف، و ثواب آن ضربه شمشير در طرف دگير.
على (ع) در راه اسلام بسيار جنگيد و شمشيرهاى فراوانى زد و در همه آن نبردها اخلاص داشته است، اما آن ضربه اش استثنايى است.
يا اين كه در «ليله المبيت» على (ع) به جاى پيامبر در بستر خوابيد و آن حضرت را از خطر رهانيد و زمينه هجرتش را فراهم كرد. اين كار براى على، ساده و كوچك است، چون شجاعت و دليرى على (ع) فوق اين كارهاست، اما همين عمل به اندازه اى ارزش پيدا مى كند كه آيه اى درباره اش نازل مى شود(1)و مضمون اين آيه بسيار بالا است:
«وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ اِبْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ رَؤُفٌ بِالْعِبٰادِ»؛ (2)و از ميان مردم [مراد على (ع) است] كسى است كه از جان خود در راه رضاى خدا مى گذرد [مانند شبى كه على (ع) به جاى پيغمبر (ص) در بستر خوابيد] و خدا دوست دار چنين بندگانى است.
گاهى قضيه به عكس مى شود، يعنى چه بسا كار خوبى از جهت مادى و تاثيرگذارى بسيار بزرگى و وسيع است ولى از آن جا كه رنگ خلوص به خود نمى گيرد در نزد خداوند هيچ ارزشى ندارد و به بال مگسى نمى ارزد. اگر خداى ناكرده عملى رنگ ريا و تظاهر داشته باشد، نه تنها باطل، كه گناهى بس بزرگ و در حد كفر است.
در روايت آمده است كه: «كسى ر ادر صف محشر مى آورند و به او
مى گويند: چه كاره بودى؟ جواب مى دهد: من هفتاد سال براى رضاى خدا درس دين مى آموختيم و از معصومين (ع) براى مردم حديث مى خواندم و آنان را موعظه مى كردم و....
خطاب مى شود: درست است كه هفتاد سال چنين كردى اما تنها براى خدا نبوده بلكه به خاطر اين بود كه به تو بگويند: «بارك الله»! «چه عالم» خوبى است»! و يا براى اين بود كه شهرتى پيدا كنى و براى خودت موقعيت اجتماعى كسب نمايى(1)و...»
اين جا است كه انسان گير مى كند، چرا كارهايش رنگ خلوص نداشته و يا توام با تظاهر و ريا بوده است. از همين رو دستور مى رسد كه او را به رو، به آتش بيندازيد!
چه سخت و دردناك است هفتاد سال خون جگر خوردن وعالم شدن و در فنون اسلامى متخصص گرديدن، و سرانجام هم در آتش سوختن!
در روايت ديگر آمده است: «از شخصى مى پرسند براى چنين روزى چه آورده اى؟ مى گويد: به خط مقدم جبهه رفتم و با دشمن جنگيدم، از آنان كشتم و خود نيز آماده كشته شدن در راه خدا بودم و... خطاب مى شود: بله، جبهه رفتى، در خط مقدم حضور پيدا كردى و حتى كشته هم شدى اما اين عمل تو خالص نبود، بلكه براى اين بود كه به تو بگويند: بارك الله! آقا هم به جبهه رفت، چه شجاعتى دارد و چه خوب مى جنگد! و... به ماموران الهى خطاب مى شود: او را روانه آتش كنيد، اگر چه در جنگ كشته شده است»!(2)مقام شهيد بسيار والا است و در روايات آمده است كه: اولين مقام در
روز قيامت از آن انبياى الهى است و دومين مقام، مقام عالمان و دانشندان دينى است وسومين مقام را شهدا دارند.
زمانى كه در محشر، صف بسته مى شود، شهدا مثل ماه مى درخشند و همه را به خود جلب مى كنند. اما اين همه مقام، در صورتى است كه عمل خالص باشد و گرنه جايگاه انسان در آتش است.
از هم در روايت مى خوانيم روز قيامت شخصى را كه عمرش را وقف مردم نموده و با زبان پول و قدم و قلم شبانه روز براى مردم كار كرده است، در محضر عدل الهى حاضر مى كنند و از او مى پرسند: چه كاره بودى؟ مى گويند: خدمت گزار خدا بودم و اصلاً زندگى ام را صرف مردم كردم و... خطاب مى رسد: درست است كه چنين بودى اما كارهايت براى خدا نبود، بلكه به خاطر اين بود كه شهرت و موقعيت اجتماعى كسب كنى و عملت ريا داشت. سرانجام دستور مى رسد كه او را هم داخل آتش كنيد.(1)اين مطلب نزد همه فقها مسلم است كه ريا و تظاهر اگر در عمل عبادى باشد مثل نماز و روزه و.. آن را باطل مى كند وبايد دوباره به جا آورده شود. و اگر عمل، عبادى نباشد در صورت خالص نبودن پوچ و بى ارزش است.
قرآن كريم اهميت زيادى به خلوص داده و مى فرمايد:
«وَ مٰا أُمِرُوا إِلاّٰ لِيَعْبُدُوا اَللّٰهَ مُخْلِصِينَ لَهُ اَلدِّينَ»؛ (2)و امر نشدند مگر بر اين كه خدا را به خلوص كامل در دين پرستش كنند.
«فَمَنْ كٰانَ يَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صٰالِحاً وَ لاٰ يُشْرِكْ بِعِبٰادَةِ رَبِّهِ أَحَداً»؛ (3)
پس هر كسى به لقاى پروردگار خود اميد دارد بايد به كار شايسته بپردازد و هيچ كس را در پرستش شريك نسازد.
آرى، اگر كسى بخواهد به مقام لقاى پروردگار برسد؛ يعنى مقامى كه خدا بر دل او حكومت داشته باشد، تمام بت ها را شكسته و جز خدا هيچ چيز و هيچ كس در دلش نباشد بايد به مقام اخلاص برسد، و در هركارى فقط خدا را در نظر بگيرد.
عزيزان! بياييد خود را اصلاح كنيم. ريا و تظاهر را از خود دور اسزيم. ريا دل را تاريك و عمل را باطل مى سازد و انسان را از جامعه طرد مى كند. هيچ كس انسان رياكار و زبان باز را دوست ندارد؛ انسان ظاهر ساز مى كوشد تا خود را بالا ببرد اما هم در ميان مردم منفور مى شود و هم از نظر خدا مى افتد. رنگ خلوص، رنگ بسيار زيبايى است؛ بياييد كارى كنيم كه همگى در زندگى به اين رنگ، مزين باشيم. انسان مى تواند به تمام كارهايش رنگ اخلاص و عبادت بدهد. با خوردن، آشاميدن، خوابيدن و... ثواب كسب كند.
روايت داريم كه: «اگر زنى سفره اى پهن كند، غذايى آماده نمايد، ظرفى بشويد و.. ثواب يك شهيد در نامه عملش نوشته مى شود.»(1)همچنين اگر مردى در خانه، همسرش را يارى كند، با زحمت باز و پولى به دست آورده و زن و بچه اش را به رفاه و آسايش برساند ثواب شهيد دارد:
الكاد علي عياله كالمجاهد في سبيل الله؛(2)
كارگرى كه براى اداره خانواده اش تلاش مى كند، همچون مجاهد فى سبيل الله است.
بديهى است اين همه اجر و ثواب، زمانى است كه كار براى رضاى
خدا بوده و رنگ خلوص داشته باشد. كار اگر براى خدا باشد براى هر قطره آبى كه در غسل جنابت ريخته مى شود ملكى مامور و براى او تا روز قيامت استغفار و طلب بخشش مى كند.
نقل مى كنند كه بعضى از بزرگان، مانند شهيد، سيد بن طاووس، كاشف الغطاء و... تمام كارهايشان يا واجب بوده، يا مستحب. حرام و مكروه وحتى مباح نداشته اند، چون به تمام كارهايشان رنگ عبادت و خلوص مى داند.
انسان الهى مى خوابد تا خستگى را از تن دور كرده و آمادگى براى كار پيدا كند. مى خورد تا نيرو بگيرد؛ حال اگر طلبه و محصل است براى تحصيلش، اگر ادارى است براى راه انداختن كارهاى ارباب رجوعش، و اگر كارگر است براى كار كردن و به حركت درآوردن چرخ هاى اقتصاد جامعه و... شما هم مى توانيد فعاليت كنيد، كاردان باشيد، با مردم مدارا كنيد، تا مى توانيد گره از كار مردم بگشاييد. با اخلاق اسلامى برخورد كنيد و سعى نماييد كه همه اين ها را براى خدا انجام دهيد.
گفتيم كه انسانهاى الهى با عمل خالصانه به مقام بلندى در معنويت و سلوك، دست يافته اند؛ به طورى كه كارهاى شان يا واجب است يا مستحب؛ يعنى حرام و يا مكروه در زندگى ندارند و به كارهاى مباحشان نيز رنگ عبادت و خلوص مى دهند. شما اگر نمى توانيد در همه كارهايتان چنين باشيد حداقل در اداره و محل كار خود به وظيفه انسنى و الهى تان عمل كنيد و آن را فى سبيل الله و براى رضاى خدا و به حساب عالم آخرت به جا آوريد.
استاد بزرگوار علامه طباطبائى (ره) بارها مى فرمودند: خلوص اكسير عجيبى است. در علوم غريبه گفته اند كه اكسير، ماده اى است كه اگر به مس بخورد آن را طلا مى كند. نمى دانم چنين چيزى درست است يا خير و آيا مى شود مس را طلا كرد يا نه، اما مى دانم كه اگر به عمل انسان، رنگ خلوص بخورد - اگر چه آن عمل خيلى كوچك هم باشد - نزد خدا بسيار بزرگ جلوه مى كند.
در اين جا گوشه اى از اعمال خالصانه عالمان دين و نتايج آن را نقل مى كنيم:
علامه مجلسى (ره) از بزرگان و از اهل خلوص است. مرحوم سيد جزايرى كه از شاگردان ايشان بوده مى گويد: با علامه «معاهده» كرده بوديم كه هر كدام اول از دنيا رفتيم به خواب ديگرى بياييم. علامه قبل از من رحلت كرد، مدتى نگذشت كه به خوابم آمد، ديدم خيلى بشاش و با نشاط است، پرسيدم: وضعت چگونه است؟ كدام يك از اعمالت بيشتر به دردت خورد؟ گفت كارهاى من همه ش مفيد بود اما دو يا سه تاى آن اگر چه كوچك بود ولى خيلى به دردم خورد.
يكى اين كه: در يك روز ابرى در حال رفتن به مسجد بودم، آسمان غريد و تگرگ بسيار تندى باريد، ناگهان ديدم كه بچه گربه اى - در حالى كه تگرگ بر سرش مى كوبيد - از اين طرف به آن طرف مى دودى و درمانده شده بود، من براى رضاى خدا آن بچه گربه را زير عبايم گرفتم تا اين كه تگرگ تمام شد و رهايش كردم. اين عمل در عالم آخريت و در شب اول قبر خيلى به دردم خورد.
دومين عملى كه در عالم آخريت برايم چاره ساز بود اين بود كه: روزى در راه، در حالى كه سيبى در دستم بود مى رفتم و يك بچه يهودى - كه در آغوش مادرش بود - سيب را در دست من ديد ودلش خواست و من نيز براى رضاى خدا سيب را به او دادم.
سومين عمل اين بود كه: روزى از راهى عبور مى كردم ديدم جمعيتى اطراف شخص را گرفته اند و به او اهانت مى كنند. جريان را پرسيدم، گفتند: اين آقا ورشكست شده و به مردم بدهكار است و اين ها طلبكاران هستند كه دورش را گرفته اند. جلو رفتم و ضامن شدم. و او را از دست آن ها نجات دادم، و دل انسان گرفتارى را به دست آوردم.(1)
1) - رك: روضات الجنات، ج 8، ص 150.
درباره على (ع) و حضرت زهرا (س) سوره «هل اتى» نازل شده، چرا؟
مگر آن ها چه كرده بودند؟ آنان ايثار كرده و شام خورد را به فقير دادند.! در آن زمان مسلمان و يا اصحاب، زياد ايثار مى كردند؛ به طورى كه خانه شان را به ديگران مى دادند، پس قضيه فقط ايثار و دادن شام نبوده و سر ديگرى دارد.
امام حسن و امام حسين (ع) بيمار شدند. على (ع) و فاطمه (س) و خادم آنها «فضه» نذر كردند كه اگر آن دو بزرگوار شفا يابند سه روز روزه بگيرند، هر دو شفا يافتند. غذاى مختصرى براى افطار آماده كرده بودند، كه سائلى در زد، آن ها او را بر خود مقدم داشته غذاى خود را به او دادند و آن شب، چيزى جز آب نخوردند. تا سه روز اين كار تكرار شد. تا اين كه على (ع) با حسن و حسين نزد پيامبر (ص) آمدند، وقتى آن ها را در حال ضعف ديد ناراحت شد و همگى به خانه فاطمه (س) آمدند، ايشان در محراب عبادت بود و شديداً هم گرسنه. دراين هنگام جبرئيل نازل شد و سوره «هل اتى» را بر پيغمبر خواند.(1)«وَ يُطْعِمُونَ اَلطَّعٰامَ عَلىٰ حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً»؛(2)چرا اين عمل حضرت فاطمه تا اين حد در نظر خدا بزرگ مى شود؟ سرش اين است كه: «لوجه الله» است. و خداوند در تائيد عملشان مى فرمايد:
«انما نطعمكم لوجه الله»؛
همانا اطعام ها و ايثارگرى هاى ما فقط و فقط براى خداست.
انسان گاهى كار خوب انجام مى دهد تا به بهشت برود، اين عمل ريايى نيست و قصد قربت نيز هست. ياكارى مى كند تا به جهنم نرود، اين هم براى خداست و ريا محسوب نمى شود. اما گاهى كارى مى كند كه نظرش به بهشت است و نه جهنم، بلكه آن عمل را به جا مى آورد چون خدا راضى است. اگر انسان بتواند به اين حد از كمال برسد مقام والايى را كسب كرده است.
در روز قيامت، عمل انسان را مى سنجند و مى بينند كه سبك است و نجات بخش نيست، لذا يك عمل فوق العاده كوچكى را به آن ضميمه مى كنند كه بسيار سنگين مى شود، تا جايى كه بهشت بر انسان واجب مى گردد، به فرشتگان خطاب مى شود كه: اين بنده ى من به خاطر گناهش از من خجالت كشيدو قطره اشكى ريخت، و آن قطره اشك چون به خاطر من بود ارزش والا دارد و سنگين است.
در دل شب از خواب برخاستن و «يا الله، العفو و سبوح و قدس» گفتن؛ آن هم نه براى رفع گرفتارى و رفتن به بهشت و ترس از آتش جهنم، بلكه فقط و فقط براى خشنودى و رضاى خدا، بسيار مشكل است و توفيق مى خواهد. انسانى چون اميرالمومنين (ع) مى خواهد كه بگويد: «
الهي ما عبدتك خوفاً من نازك...»(1)
اگر مصمم شويم كه ريشه ريا و تظاهر را از دل خود بركنيم مرتبه اول خلوص را پيموده و مى توانيم گاهى به تاسى از اميرالمومنين و حضرت زهرا اعمال خالص انجام دهيم.
چه زيباست كه انسان گاهى به يادآور با چهره اى خجلت زده و شرمنده به سراغ خدا رود و لحظاتى با او خلوت كند و اشكى بريزد. و يا براى
1) - بحارالانوار، ج 70، ص 210.
رضاى او دل انسانى را به دست آورد. اگر كارى هم انجام مى دهد براى جلب رضايت پروردگار باشد؛ نه نظر به بهشت داشته باشد و نه ترس از جهنم. اگر كسى بتواند به اين مرحله برسد مطمئن باشد كه همان اعمال خالصش (هر اندازه هم كه كوچك باشد) او را به رستگارى مى رساند.
هر كدام از ما از همين لحظه مى توانيم براى كسب اخلاص تلاش كنيم؛ يعنى زمانى كه از خانه قدم بيرون مى گذاريم بگوييم: خدايا! براى خدمت به خلق تو مى خواهم به اداره و محل كار بروم. و هنگامى كه وارد محل كار شدى با خدايت پيمان ببندى كه خدايا! براى رضا و خشنودى
تو مى خواهم با بندگانت - كه ارباب رجوع من هستند - برخورد انسانى داشته باشم، و به خاطر تو مى كوشم كه مشكل انسان هاى گرفتار را حل كنم. ابتدا فقط لفظ است و سپس كم كم لفظ در عقل رسوخ مى كند و سرانجام به دل راه پيدا مى كند و پروردگار عالم عنايت و توجهش را شامل انسان مى كند و اعمالش به تدريج رنگ اخلاص به خود مى گيرد و درروز قيامت در صف دوستان و محبان اميرالمومنين (ع) قرار مى گيرد.
علامه بحرالعلوم (ره) روزى بالاى منبر رفت؛ در حالى كه بسيار شاد و خوشحال به نظر مى رسيد، در حضور شاگردانش ادعا كرد كه: من توانستم ريشه ريا را از دل بر كنم وخلوص را جايگزين آن گردانم. مدت ها بود كه كم توفيق شده بودم، حال خواندن قرآن و نماز شب و رزا و نياز را نداشتم، يك حالت سستى در عبادت در وجود من ايجاد شده بود، از اين وضع تعجب مى كردم تا اين كه سرانجام خوابى ديدم و در خواب خطاب به من گفتند: «شكت عنك عصفوره في الحضره»؛ اين حالتى كه در تو بوجود آمده به خاطر اين است كه گنجشكى پيش خدا از تو شكايت كرده است!
از خواب بيدار شدم و به خاطرم رسيد كه چند روز قبل در حال رفتن بودم كه ديدم بچه گنجشكى در دست بچه اى است و دارد با او بازى مى كند و من در حالى كه مى توانستم آن بچه گنجشك را نجات دهم چنين نكردم و با بى تفاوتى از كنار آن گذشتم و ب اديدن اين خواب فهميدم كه آن سلب توفيق ها به خاطر اين قضيه بوده است. بعد از بيدراى، بسيار ناراحت و متحير بودم كه چه كنم، آن بچه گنجشك كه مرده است من چگونه آن اشتباه را جبران كنم؟! با يك حالت گرفتگى و پريشانى راهى صحرا شدم، اتفاقاً از عنايت خدا، ديدم كه مارى در حال شكار بچه
گنجشكى است عصايم را بلند كرده و مار را متوارى ساختم و بچه گنجشك را از خطر نجات دادم، از زمين برداشته و نوازشش كردم، شب بعد در خواب ديدم كه به من مى گويند.
شكرت عنك عصفوره في الحضره؛ بچه گنجشكى نزد خدا از تو قدردانى و تشكر كرد.
بعد از اين خواب بود كه آن حالت بى نشاطيم برطرف شد.
نقل مى كنند كه يكى از بزرگان گفته است: جهت زيارت، به حرم مطهر امام حسين (ع) رفتم، همين طور كه زيارت ميفخواندم داشته با آن حضرت حرم مى زدم؛ يعنى امام را مى ديدم كه ناگاه ديدم جوانى وارد حرم شد و رو به ضريح سلام كرد. امام حسين (ع) جوابش را داد و براى او تعظيم كرد اما خود جوان اين صحنه را نمى ديد و من ناظر جريان بودم، تعجب كردم، اين جواب چه كرده كه تا اين اندازه مورد عنايت امام (ع) قرار گرفته است؟!
جوان بعد از زيارت از حرم خارج شده و درحال رفتن بود كه به دنبالش راه افتادم و در جاى خلوتى از او پرسيدم: تو كيستى و چگونه به اين مقام رسيده اى؟
گفت: كدام مقام؟
گفتم: وقتى به امام حسين (ع) سلام كردى آن حضرت جوابت را داد و برايت تعظيم كرد. معلوم است كه تو مقام والايى نزد خدا دارى؛ چه كار خالصانه اى را براى او انجام داده اى؟!
جوان گفت: من باديه نشين هستم، پدرم از من خواست كه با دختر برادرش ازدواج كنم و من با اين كه ميل باطنى به اين ازدواج نداشتم تسليم خواست پدرم شدمه و براى رضاى خدا آن را پذيرفتم، در شب زفاف متوجه شدم كه همسرم آنچه را كه بايد يك دختر داشت هباشد ندارد و من به خاطر خدا پا روى نفسم گذاشتم و آبروى او را حفظ كرده و حيثيت او را نريختم. تا اينكه چندى قبل پدرم در حالى كه قدرت و توان رفتن نداشت از من خواست كه او را به زيارت امام حسين
بياورم، و من او را به دوش گرفته و به كربلا آوردم. پدرم بعد از زيارت، از دنيا رحلت نمود، ساعاتى قبل، او را دفن كرده و براى ودفاع با اباعبدالله (ع) به اين جا آمدم.
آرى، انسان كار را براى خدا و به خاطر رضاى او به جا آورد آن چنان عزيز مى شود كه امام حسين (ع) برايش تعظيم مى كند.
اميرالمومنين على (ع) منشور بسيار ارزشندى به مالك اشتر و در واقع خطاب به سياست مداران و حكومت گران و نيز تمام كسانى كه به نحوى با ارباب رجوع سر و كار دارند نوشته است. اين منشور، افتخارى براى عالم اسلام است كه حتى آن را با منشور سازمان ملل مقايسه كرده و به اين نتيجه رسيده اند كه اين دو منشور از نظر محتوا ودقت در عدالت اجتماع با هم قابل قياس نيستند؛ منشور سازمان ملل، منشورى است كه متفكران دنيا از كشورهاى مختلف بعد از جنگ جهانى دوم گرد هم آمدند، دو سال فكر كردند وتلاش نمودند تا آن را نوشتند. اما اميرالمومنين ان منشور را زمانى نوشت كه مالك اشتر سوار بر مركب، و مهياى رفتن براى حكومت بود.
على (ع) در اين منشور به مالك اشتر مى فرمايد:
اياك و المن علي رعيتك باحسانك.. فان المن يبطل الاحسان؛(1)
مبادا هرگز با خدمت هايى كه انجام دادى بر مردم، منت گذارى... زيرا منت نهادن پاداش نيكوكارى را از بين مى برد.
1) - نهج البلاغه، نامه 53.
انسان وقتى سيره اهل بيت (ع) را مطالعه مى كند مى بيند كه آن بزرگواران تلاش فراوان داشتند كه چشم ارباب رجوع، و مستمندان و گرفتاران به چشم آنان نيفتد كه در نتيجه خجالت بكشند، از
اين رو هميشه سعى مى كردند كه در نيمه هاى شب به سراغ محرومان رفته و نيازهاى آنان را برطرف كنند؛ به طورى كه محرومان متوجه نمى شدند چه كسى است كه به يارى آنان مى شتابد. زمانى ياور و حامى شان را مى شناختند كه نعمت از دستشان مى رفت.
على (ع) با همه گرفتاريهاى حكومتى كه دارد و ازطرفى پير هم شده، اما در دل شب، كوچه به كوچه، خانه به خانه مى رود و به حل مشكلات مردم مى پردازد؛ تا آن جا كه وقتى مى بيند پيرزنى نمى تواند هيزم حمل كند، از دستش مى گيرد و آن را به خانه پيرزن مى رساند. حتى در بعضى از موارد على را نمى شناختند و زبان به گله مى گشودند واظهار نارضايتى از آن حضرت مى كردند.
در تاريخ آمده است كه: على (ع) در حال رفتن بودند كه مشاهده كردند زنى مشگ آبى بر دوش گرفته و به خانه اش مى برد و در اثر خستگى و فشار زندگى، اظهار نارضايتى از حكومت على مى كرد. على جلو رفت و مشگ آب را از او گرفت و آن زن، نق زنان به دنبال على حركت مى كرد. على در حالى كه مى ديد آن زن پشت سرش حرف مى زند با اين وصف، خود را معرفى نكرد، بلكه به منزل خود رفت و مقدارى آرد و خرما و.. تهيه نمود و به منزل آن زن آورد، وخطاب به زن بى سرپرست فرمود: هم مى توانم نانوايى كنم و همه بچه دارى، كدام را انجام دهم؟! زن گفت: تو بچه داى كن و من نان مى پزم، على بچه ها را بغل كرد و مثل باران اشك مى ريخت، خرما در دهان بچه ها مى گذاشت و آنان را نوازش
مى داد و مرتب خطاب به بچه ها مى فرمود: على را ببخشيد، گويا درباره شما كوتاهى كرده است و... در اين هنگام، زن ديگرى آمد و ديد كه اميرالمومنين (ع) بچه دارى مى كند، باعجله تمام نزد زن رفت و گفت: اين مرد را مى شناسى؟ زن جواب داد: خير، مشگ آب به دوشم بود، خسته شده بودم، او آمد مشگ آب را گرفت و كمك كردومقدارى آرد، خرما و هيزم برايمان آورد.
زن همسايه گفت: اين مرد، اميرالمومنين (ع) است؟ زن بى سرپرست بسيار شرمنده و ناراحت، آمد خدمت على و شروع كرد به عذر خواهى كردن. اشك از چشمان على سرازير شد و فرمود: من بايد از تو عذرخواهى كنم، معلوم مى شود در حق شما كوتاهى كرده ام.
همه ائمه معصومين (ع) چنين بودند. راوى نقل مى كندكه: در تاريكى شب از كوچه عبور مى كردم ديدم شخصى در حالى كه بارى بر دوش حمل مى كند نقش زمين شد، نزديكش رفتم و ديدم كه امام صادق (ع) است، وسفره نانى كه بر دوش داشت پخش زمين شده است.
شخصى آمد خدمت حضرت رضا (ع) درخواست كمك مالى كرد، امام (ع) از مجلس بيرون آمد و راهى منزلش شد و هزار در هم برايش فرستاد و خودش به جلسه نيامد، آن شخص محتاج وقتى پول را گرفت و رفت، حضرت آمدند ودر جلسه شركت كردند. سوال شد: يابن رسول الله! چرا خودتان پول را نياورديد؟ فرمود: نمى خواستم چشم او به چشمم بيفتد و خجالت بكشد.(1)
در مورد ديگرى نقل كرده اند كه: كسى خدمت امام حسين (ع) آمد وگفت:
1) - ديلمى، ارشاد القلوب، ص 136، باب السخاء والوجود.
حسين جان! من قرضى دارم و توان پرداخت آن را ندارم، و لذا فكر كردم كه بايد آبرو بفروشم تا قرضم را ادا نمايم، و اين آبرو را به چه كسى بفروشم كه بهتر از شما باشد! اينك نزد تو آمده ام تا اين معاله را با تو انجام دهم.
امام حسين (ع) بسيار ناراحت و غمگين شد، از جاى برخاست و به منزل رفت و پول آورد، اما هنگام دادن پول وارد اتاق نشد بلكه در را كمى باز كرد و دست مبارك خود را به طرفش بردند و فرمودند: لازم نيست آبرو بفروشى، مثل اينكه اصلاً پولى به تو نداده ام. و هنگام پول دادن نگذاشت كه چشم او به چشمش بيفتد.
ممكن است كه به ذهن بسيارى از افراد، خطور كند كه: امامان ما در تاريكى شب و يا غير مستقيم به بيچارگان رسيدگى مى كردند تا ريال از آنان سر نزد، اما به يقين مى توان گفت كه قضيه اين نيست، زيرا ريا درباره آن بزرگواران معنا ندارد، بلكه مى خواستند كه طرف مقابل خجالت نكشد.
برادر و خواهرى كه مسئوليتى را پذيرفته اى، كار ارباب رجوع را به فردا و فرداها موكول نكن، اگر در ساعت ادارى رجوع كرده، وظيفه تو است كه گره ازكارش بگشايى. و اگر خارج از ساعت ادارى است، بزرگوارى كرده و مشكلش را حل نما، و مواظب باش كه منت نگذارى.
در ميان عوام مشهور است كه مى گويند: بعضى «گاو نه من شير» هستند؛ بعضى از گاوها شير زيادى مى دهند، اما وقتى كه مى خواهى شير را از زير پستانش بردارى يك لگد مى زند و همه شيرها را به زمين مى ريزد! كسى كه كارى و خدمتى براى شخصى انجام مى دهد و منت بر
سرش مى گذارد همانند گاو نه من شير است كه زحمتش را كشيده و وظيفه اش را انجام داده، اما با يك منت همه را نابود كرده است. فرق گاو با انسان منت گذارد، اين است كه: گاو، فقط نتيجه و حاصل زحمتش را نابود مى كند اما انسان با منت گذاشتن، علاوه بر اين كه پاداش عملش را باطل و نابود مى كند، مرتكب گناه نيزمى شود، منت گذاشتن، اجر و ثواب را حبط و محو مى كند.
مسلمان نبايد كارهاى خوب خود را به رخ ديگران بكشد و منت بر سر آنان بگذارد، كه مثلاً من براى به ثمر رسيدن انقلاب فداكارى كردم، جان فشانى نمودم، زندان رفتم و... احترام خانواده معظم و عزيز شهدا و مفقودين و هم چنين جانبازان و آزادگان بر همه ما واجب و لازم است و آنان افتخارى براى جامعه ما هستند، آنان نيز بايدمواظب باشند كه بر ديگران منت نگذارند كه اگر
چنين كنند اجر و ثواب خود را حبط كرده و شهدا را از خودشان ناراحت خواهند نمود و در نتيجه گناه بزرگى در نامه عملشان ثبت خواهد شد.
يكى از صفات رذيله و زشتى كه ما همگى بايد از آن دورى بجوييم و مواظب باشيم كه با متصف شدن به آن اعمال خود را حبط نكنيم «عجب» است.
اميرالمومنين (ع) مى فرمايد: عمل خود را بزرگ حساب نكنيد كه اگر چنين نموديد، نور حق از آن عمل مى رود. و به فرموده قرآن چنين عملى مربوط به جهنم است، هم خودعمل و هم صاحبش.
علماى علم اخلاق نسبت به عجب، حساسيت خاصى داشته و بر اجتناب از آن پافشارى بسيارى نموده اند.
فرق ميان عجب و ريا اين است كه:
«ريا» در عمل است؛ يعنى انسان عمل را در ظاهر براى خدا انجام مى دهد اما در واقع و حقيقت براى تظاهر ونشان دادن خود است تا اين كه به او اعتماد كنند و او را آدم خوبى حساب نمايند.
اما «عجب» يعنى عمل را بزرگ ديدن و به آن باليدن، كارى كه انجام
مى دهد آن كار در نظرش بزرگ جلوه كند.
رسول گرامى وامامان (ع) ما در شب ها گريه ها داشتند و از خدا طلب عفو و بخشش مى كردند. دعاى كميل از اول تا آخر، آه و ناله است، سرتاپايش گريه و اقرار به تقصير است. اين حالت كه
براى پيامبران و معصوين رخ مى دهد به خاطر همين است كه عبادت خود را نمى بينند، هر چه عمل مى كنند باز خود را قاصر دانسته و عملشان را هيچ مى دانند.
امام صادق (ع) مى فرمايند:
دو نفر وارد مسجد شدند كه يكى فاسق بود و ديگرى صديق(1)، وقتى از مسجد بيرون آمدند، فاسق، صدق شده بود وصديق، فاسق. زيرا فاسق به خاطر گناهانش اشك ريخت و اظهار ندامت و پشيمانى از گذشته كرد، اما صديق به عمل خودش افتخار كرد و به خود باليد و عملش در نظرش بزرگ جلوه نمود و در نتيجه از آن درجه صديقى سقوط نموده و فاسق گرديد.(2)شخص گناه كار، اگر واقعاً براى تقصيرش بنالد و تلاطم درونى پيدا كند نه تنها فسقش زايل مى شود كه به مقام بلند و والايى نيز مى رسد، پرونده سياهش بسته و پرونده درخشانى برايش باز مى شود:
«إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صٰالِحاً فَأُوْلٰئِكَ يُبَدِّلُ اَللّٰهُ سَيِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ» (3)به عكس، اگر كسى خود را گناه كار و مقصر نداندو به اعمالش بنازد و از خود راضى باشد، از مقام صديقى به فسق سقوط مى كند، گويى كه اصلاً عملى را انجام نداده است.
انسان وقتى درباره مقام و منزلت حضرت سلمان فكر مى كند اين سوال به ذهنش خطور مى كند كه سلمان به درجه «منا اهل البيت» رسيد و هيچ كدام از اصحاب رسول گرامى به اين درجه نائل نشدند؟
امام صادق (ع) مى فرمايد: سلمان نه درجه از ايمان را پيمود و بسيارى از اصحاب خود رسول گرامى حتى يك درجه از آن را نپيمودند. سلمان به مقامى رسيد كه ابوذر و مقداد و... هم به آن مقام نرسيدند؛ او از اصحاب رزم نبود؛ يعنى به جبهه مى رفت و در جنگ شركت مى كرد، اما همانند مالك و عمار در رزم آورى شهره نيست و تاريخ براى ما نقل نكرده است.
حضرت سلمان در زمان خليفه دوم به استاندارى مدائن منصوب شد. وى اجازه ولايى اميرالمومنين (ع) را نيز داشت و خدمات شايسته و فراوانكرد. نوشته اند كه وقتى سلمان از دنيا رفت اميرالمومنين (ع) از مدينه به مدائن آمدو او را غسل و كفن و دفن نمود.
من وقتى فكر مى كردم كه چرا سلمان (ره) به اين مقام رسيد، به جمله اى بسيار مهم، كه براى جلسه ما هم خيلى مفيد است - برخوردم و آن اين كه راوى نقل مى كند كه: هنگام مرگ در بالين سلمان بودم ديدم كه گريه مى كند، گفتم: آقا! چرا گريه مى كنى؟ تو كه به درجه «منا اهل البيت» رسيده اى و بعد از مرگ وارد بر رسول الله و اهل بيت مى شوى؟ سلمان در جوابم فرمود: روايتى از پيامبر (ص) به يادم آمد و مرا منقلب كرد، كه فرمود:
نجا المخفون وهلك المثقلون؛(1)
سبك باران رستگارند و سنگين باران در هلاكت.
1) - بحارالانوار، ج 74، ص 55.
راوى ادامه مى دهد كه: به ساختمان آقاى استاندار (سلمان) نظر كردم و ديدم كه استاندارى او يك مغازه كرايه اى است كه آنجا، هم محل كارش است و هم منزلش. (معلوم مى شود زن و بچه نداشته يا آنان را پيش خود نبرده است). ديدم يك پوستينى انداخته و روى آن خوابيده است كه اين پوستين، هم فرش او است و هم رختخوابش. يك كاسه گلى دارد كه در غذا خوردن از آن
استفاده مى كند. و يك آفتابه گلى براى تطهير و وضويش. يك قلم و دوات هم براى خدمت كردن به جامعه اش. با اين وضع و حالشش مى نالد و مى گويد سنگين بارم، سنگين بارم.
سلمان بايد به درجه «منا اهل البيت» برسد چرا كه عجب ندارد، اگر چه تمام عمرش را عبادت كرده و بنده مطيع خدا بوده، اما باز خود را مقصر مى داند.
در روز قيامت چندين گردنه و ايست بازرسى وجود دارد؛ يعنى زمانى كه انسان وارد صف محشر مى شود بايد در هفتاد مورد حساب و كتاب پس بدهد: يكى از ايستگاه ها خطرناك است و ان ايستگاه «مرصاد» نام دارد. در اين ايستگاه، بازرسى كننده خود خداوند است:
«إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصٰادِ» (1)آيه مذكور دو معنا دارد:
1 - خداوند در كمين گاه تو بوده و ناظر اعمالت مى باشد؛
2 - در روز قيامت حساب و كتاب تو كه مربوط به حق الناس است با خداست و خداوند قسم خورده است كه به عزت و جلالم سوگنداز
1) - فجر (89) آيه 14.
حق الله ممكن است بگذرم اما از حق الناس نخواهم گذشت.
على (ع) در نهج البلاغه مى فرمايد: خدايا پناه مى برم به تو از پليس راه دوم (مرصاد)، كه حتى اگر خارى در دست رفته باشد از آن هم سوال مى كنى كه آيا اين خار از درخت خودت بود يا از درخت ديگرى.
آرى، از اين پليس راه نمى گذرند جز سبكبارها. باباطار عريان حديث پيامبر (ص) را اين گونه به شعر درآورده است:
موكه چون اشترى قانع به خارم *** خورم خارى خروارى به بارم
با اين خرج قليل و بار سنگين *** هنوز در روى صاحب شرمسارم
سعدى نيز بسيار عالى سروده است:
يكى قطره باران زابرى چكيد *** خجل شد چو پهناى دريا بديد
مى گويد: قطره بارانى به دريا افتاد و خود را در مقابل دريا و عظمت آن كوچك ديد و با خود گفت: ان جا كه دريا است من نيستم، يك قطره در مقابل دريا چيست؟! از آن جا كه خود را كوچك شمرد و عملش را ناچيز ديد سرانجام همين قطره داخل همان صدف افتاد و در و لولو شد.
آرى خود را «نيست» حساب كرد و «هست» شد.
چه خوب است كه انسان هميشه اعمال خودش را با اعمال على (ع) مقايسه كند، على (ع) بعداز پيغمبر اكرم (ص) - آن 25 سالگى كه خانه نشين بود - بيكار ننشست وهمواره كارش خدمت به خلق خدا بود؛ در اين دوران 25 ساله، على (ع) 26 باغ (نخلستان) براى فقرا درست كرد و براى هر يك از آن باغ ها قناتى حفر نمود.
قنبر مى گويد: اميرالمومنين (ع) در يكى از قنات ها - كه كم آب بود - در حال كندن چاه بودند، هنگام ظهر از قنات بيرون آمدند نماز خوانده و بعداز نماز فرمودند: قنبر! ناهار چه دارى؟ گفتم: ياعلى! كدوى پخته. على (ع)
دستان مباركش را با آبى كه از چشمه قنات بيرون مى آمد شستند و فرمودند: غذا را بياور. قنبر مى گويد: على كدوى پخته را مى خوردند و زير لب اين كلمات را زمزمه مى كردند كه: لعنت خدا باد بر آن كسى كه به خاطر شكم به جهنم رود؛ شكمى كه مى توان آن را با نان جو و كدوى پخته سير كرد.
على كدوى پخته را خورد و براى كندن قنات، داخل چاه رفت. كلنگ آقا در حال كندن به سنگى خورد و آب فوران كردو ديگر نتوانست كارش را ادامه دهد، ازچاه بيرون آمد، ديدم محاسن مباركش گل آلود است، در اين هنگام بود كه بستگان و خويشان على به نخلستان آمدند و وقتى فراوانى آب را ديدند متعجب شدند! على در حالى كه هنوز از چاه بيرون نيامده بود، يك پايش اين طرف چاه و پاى ديگرش را در آن طرف چاه قرار داشت چشمش به خويشان و اقوامش افتاد، فرمود: قنبر قلم ودوات بياور. قنبر مى گويد رفتم و قلم و دوات آوردم آقا در كنار همان چاه رو به قوم وخويشانش كرده و فرمودند: چشم داشتى به اين چاه نداشته باشيد، اين چاه و قنات مال فقرا و بيوه زنان است؛ مال يتيم ها است. در همان حال، قنات را براى مستضعفين وقف كردندو از چاه بيرون آمدند.(1)راوى مى گويد: بعدازظهر در حالى كه آفتاب گرم و سوزان بود از خانه بيرون آمدند، ديدم على در وسط آفتاب ايستاده است، جلو رفتم و عرض كردم: ياعلى! همه مردم در استراحتند شم اهم استراحتى كنيد، در اين گرماى سوزان چرا اين جا ايستاده اى؟ فرمود: مى ترسم شخصى مشكلى داشته باشد وخجالت بكشد در خانه ام را بزند.
راوى مى گويد: در همين حال، زنى آمد خدمت على و فرياد برآورد: يا على! به فرياد برس. حضرت فرمود: چه شده است؟ گفت: شوهرم مرا
1) - فروغ كافى، ج 7، ص 543؛ وسائل الشيعه، ج 13، ص 303.
از خانه بيرون كرده است.
اميرالمومنين به طرف خانه آن زن راه افتاد و فرمود: بيا برويم شما را آشتى بدهم. زن راه افتاد آمد پشت در! على در زد، جوان بى ادبى پشت در آمد - هم از لحاظ لباس بى ادب بود و هم از لحاظ گفتار - اميرالمومنين سلام كرده و با زبان خوش فرمودند: اين زن است وزير دست تو است بايد به او خدمت كنى و دلش را به دست آورى، چرا در اين هواى گرم از خانه ات بيرون رانده اى؟ جوان
عصبانى شده رو به زنش كردو گفت: شكايتت را نزد نامحرم برده اى؟ اگر به خانه بيايى آتشت خواهم زد.
على وقتى اين جمله را شنيد پيراهن جوان را گرفت و به او سختى كرد. جوان در اين گير و دار على را شناخت، به التماس افتاد، آقا! اشتباه كردم ديگر تكرار نمى كنم و.. على (ع) رهايش كردند و فرمودند: توبه ات اين است كه با همسرت سازش كنى.
آرى، همه در استراحتند اما على (ع) به فكر ديگران است، اما با اين حال، از قصور و تقصيرش مى گويد، مى نالد وغش مى كند. هزار ركعت نماز مى خواند ولى باز فرياد و ناله اش بلنداست؛ از خوف خدا به حالت اغما مى افتد و از صداى ناله اش نه اهل خانه كه ديگران بيدار مى شوند.
اگر خداى نكرده شيطان وسوسه اى كرد و خواست شم ارا از راه عجب به جهنم بكشاند على را به ياد آوريد و خود را با او مقايسه كنيد، خواهيد ديد كه كارهاى شما در مقابل كارهاى على ذره و قطره اى است در مقابل دريا. اگر مى خواهيد سير و سلوكى داشته باشيد، اگر مى خواهيد به رستگارى برسيد، اگر مى خواهيد اهل بهشت شويد بايد دو چيز را در نظر داشته باشيد:
1 - خلوص و يك رنگى بر زندگى، بر كار ادارى وخلاصه بر تمام
اعمال شما حاكم باشد.
2 - مواظب باشيد كه شيطان با عجب، شما را به انحراف نكشاند.
البته بديهى است كسى كه خدمت به خلق خدا كند، كسى كه نماز شب بخواند و يا هر عمل نيك ديگر انجام دهد خوشحال مى شود، تنها چيزى كه هست اين كه: انسان نبايد به عمل خود ببالد و آن را بزرگ بيند.
هر جامعه اى هر چند كه كوچك باشد - مانند جمعيت يك خانواده - اگر بخواهد متشكل و منظم باشد، بايد رئيس و سرپرست داشته باشد، در غير اين صورت، بى نظمى وهرج و مرج در آن جامعه حاكم مى شود.
قرآن كريم نيز اين مطلب را پذيرفه است؛ منتها نه به اين تعبير، بلكه به تعبيرهاى مختلف ديگر بيان فرموده است؛ مثلاً به جاى «رياست»، كلمه «قوام» به كار مى برد و مى فرمايد:
«اَلرِّجٰالُ قَوّٰامُونَ عَلَى اَلنِّسٰاءِ...» (1)مردان، سرپرست زنان هستند.
و اين شايد به دو دليل باشد: يكى تعلقى تر بودن مردم و سختى پذيرش. و ديگرى عهده دارى نفقه اهل خانه.
بنابراين، رياست و سرپرستى، يك امر عقلايى بوده و اسلام آن را پذيرفته است؛ يعنى بودن رئيس و سرپرست در هر اداره و تشكيلاتى ضرورى است؛ خواه تشكيلات طاغوتى باشد، خواه الهى. البته براى ايجاد نظم و به وجود آوردن تشكل، تنها وجود رئيس كافى نيست بلكه
1) - نساء (3) آيه 34.
افراد تحت امر يك فرمانده و افراد زيردست يك رئيس، بايد اطاعت پذيرى داشته باشند و از او پيروى كنند؛ اما روسا و مديران بايد ويژگيهايى داشته باشند تادر كار خود موفق باشند كه در اين جا برخى از آن ها را برمى شمريم:
درباره طالوت وجالوت در قرآن كريم آمده است كه: جنگى بين حق و ناحق اتفاق افتاد، واز پيامبر آن زمان خواسته شد كه رئيس و فرمانده اى براى لشكر تعيين كند. آن پيامبر از خداوند
خواست تا فرمانده اى معرفى نمايد، پروردگار عالم جوانى را براى فرماندهى لشكر برگزيد. مردم اعتراض كردند كه اين جوان است و مناسب فرماندهى و رياست نيست. آن پيامبر از سوى خداوند به مردم اعلام كرد كه اين جوان، دو صفت دارد: تخصص و تعهد.
از اين بيان قرآن، به خوبى مى فهميم كه اين دو صفت ويژگى اوليه يك مدير موفق است.
اين شرط، بسيار مهم است، و بايد همگى سعى كنيم در خانه، اداره و يا در هر جاى ديگر باز زيردستان خود مدارا نموده و با آنان مثل يك رفيق صميمى و برادر برخورد كنيم و قانون «مواسات» بين ما حكم باشد.
اميرالمومنين (ع) به مالك اشتر مى فرمايد:
اى مالك! فرماندارها و فرماندهان لشكر تو بايد از افرادى باشند كه
مواسات بر وجود آنان حاكم است.(1)مواسات، قانون بسيار مهمى است، و كپى شده از عالم تكوين است. مواساتى كه اسلام دارد از عالم تكوين نشأت گرفته است. انسان اعضاى مختلفى دارد: پا، دست، چشم و.. در بين اعضا، سر به منزله رئيس است در بدن. لذا مى گويند: سر انسان از اعضاى رئيسه است. بين سر و بقيه اعضاى بدن قانون مواسات و برابرى حاكم است و سر هيچ گاه تحميل كننده بر بقيه اعضاى بدن نيست و با آنان مستبدانه برخوردنمى كند.
سعدى عليه الرحمه بسيار عالى سروده است كه:
بنى آدم اعضاى يكديگرند *** كه در آفرينش زيك گوهرند
چو عضوى به درد آورد روزگار *** دگر عضوها را نماند قرار
تو كز محنت ديگران بى غمى *** نشايد كه نامت نهند آدمى
اين اشعار برگرفته از روايات است؛ مرحوم كلينى حدود پنجاه روايت در اين زمينه در جلد دوم اصول كافى آورده است. اين همان قانون مساوات است؛ يعنى اگر خارى به پا فرو رود مثل اين است كه به چشم فرو رفته باشد، نه تنها پا ناراحت است كه ديگر اعضا نيز با پا همناله مى شوند. اين جاست كه فعاليت همگانى براى نجات پا شروع مى شود، و رئيس بدن، يعنى سر به دست، چشم، مغز و.. فرمان مى دهد تا با دقت تمام آن تيغ و خار را از پا درآورند. هيچ يك از اعضاى بى تفاوت نبوده و خود را كنار نمى كشند، بلكه سر - كه رئيس بدن است - مى گويد: درد پا درد من است، لذت و خوشحالى پا لذت و خوشحالى من است. دستور اسلام در عالم تشريع نيز چنين است، و مسلمانان بايد چنين باشند.
1) - نهج البلاغه، نامه 53.
پيامبر گرامى اسلام (ص) فرمود:
من اصبح و لم يهتم بامور المسليمن فليس بمسلم؛(1)
كسى كه صبح كند و به امور مسلمانان، همت نورزد، مسلمان نيست.
يكى ديگر از ويژگيهاى مدير موفق اين است كه رئيس و مسئول با استدلال و منطقه ب ميدان كار وارد شودنه با زور و قلدرى. البته ممكن است با زور و تحميل تشكل به وجود بيايد اما به قول شيخ الرئيس بوعلى سينا (ره) چنين نظمى دوام و استمرار نخواهد داشت. شما اگر سنگى را به وسيله
زور و نيروى بازو به طرف بالا پرتاب كرديد، آن سنگ به اندازه زور و بازوى شما بالا خواهد رفت و بيش از آن ادامه نخواهد يافت، و سرانجام به طرف پايين خواهد آمد.
طبق فرموده قرآن، اگر پدر، مادر و رئيسى بخواهد نظرش را بر زير دستانش تحميل كند نه تنها پيشرفتى ندارد كه آنان را عقيده اى بار خوهد آورد. لذا اگر تند خويى وخشونت به ميان آمد انسان به جاى گرفتن نتيجه مثبت، با سرعت تمام به سوى ضد مطلوب خود مى رود.
امام حسين (ع) سخنى دارد كه بايد پدران و مادران در خانه، و مسئولان در اداره، ان را با آب طلا بنويسند و در اتاقشان نصب كنند و آن اينكه امام (ع) فرمود:
من هاول امراً بمعصية الله كان افوت لما يرجوا...؛(2)
اگر كسى از راه گناه و خلاف چيزى را به دست آورد، مسلماً اميد او قطع
مى شود و به ضد مطلوب خود مى رسد.
رئيس تندخو ونامهربان، گذشته از اين كه در مسند مديريت ناموفق بوده وشكست مى خورد، م صيبت فشار قبر را نيز براى خود خريده است.
معاذ، جوان پاك و خوبى است، جبهه رفته و براى اسلام پيكارهاى فراوانى نموده است، زمانى كه از دنيا رفت فرشتگان به قدرى در تشييع جنازه اش شركت نموده اند كه پيغمبر (ص) فرمود: زمين در تشييع معاذ از ملائكه پر شده است. رسول گرامى اسلام در تشييع و غسل و كفنش شركت كردند، و با دست مبارك خود بر قبر گذاشتند، اما زمانى كه قبر را با خاك پر نموده و روى آن را پوشانيدند، پيامبر رو به اصحاب كرده و فرمودند: قبر چنان فشارى به معاذ داد كه استخوان هاى
سينه اش در همه شكست، اصحاب تعجب كردند و پرسيدند: يا رسول الله! معاذ كه انسان خوبى بود. پيامبر فرمود: آرى، آدم خوبى بود، بهشت هم مى رود، اما در خانه با زيردستان رفتار تندى داشت وتندخو بود.
دريا دلى و سعه صدر، از صفات لازم يك مدى راست. با اين ابزار است كه مسئولان و مديران مى توانند با حوادث روبه رو شوند ومشكلات مردم را درك كنند. از همين روست كه اميرالمومنين على (ع) فرمود:
آلة الرياسة سعة الصدر؛(1)
ابزار رياست، سعه صدر است.
1) - نهج البلاغه، صبحى صالح، حكمت 176.
مسئول و رئيس، در اثر زيادى ارباب رجوع و سختى كار، و بد بودن افراد زير دست هرچه كه خسته و عصبانى باشد باز نمى تواند بد اخلاص كند واز مرز اعتدال خارج شود وبرخورد خشن و نامناسب با ارباب رجوع داشته باشد و در نتيجه، كار خوب و خدمات گذشته اش را حبط ونابود كند.
ممكن است كسى كه يك سال خدمت به جامعه و انقلاب كند اما از طرفى دل مسلمان ومومنى را بى جا بيازارد، كه در اين صورت، آن يك سال خدمت و عبادت - هر چه كه بالا باشد - باز در مقابل آن گناه نمى تواند قد علم كند؛ چرا كه اهانت به مسلمان، جنگ با خداست:
من اهان ولياً فقد بارزني با لمحاربه؛(1)عزيزان! به خاطر داشتن ميز رياست يا معاونت، مغرور نشويد وخود را گم نكنيد، اين عنوان ها همه هيچ است.
يكى از كرامت هاى بزرگ رهبر عظيم الشان انقلاب همين است كه: من بعضى از اوقات وقتى خدمت ايشان مى رفتم همان تلطف ها وهمان نگاه هايى را مى ديدم كه در سالهاى 1335 و 1336 ديده بودم و ذره اى تفاوت نكرده بود.
روزى حضرت امام (ره) به شهيد رجائى، خدمت گذار صميمى، صادق و وارسته ملت فرمود:
آقاى رجائى! اين رياست جمهورى چيزى نيست كه انسان به واسطه آن گول بخورد!.. از كجا معلوم من و تو تا يك ساعت ديگر زنده باشيم و بخواهيم به رياست جمهوريمان بنازيم.
1) - وسائل الشيعه، ج 8، ص 558، ح 1.
هنگامى كه حضرت موسى (ع) مبعوث به رسالت شد خداوند خطاب به او فرمود:
«اِذْهَبْ إِلىٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغىٰ»؛ * (1)اى موسى! به سوى فرعنون برو كه او به سركشى برخاسته است.
در اينجا حضرت موسى نگفت، خدايا يك لشكر مجهز و يا قدرت و مكنت به من عطا كن! بلكه گفت: خدايا! سعه صدر به من عنايت فرما:
«رَبِّ اِشْرَحْ لِي صَدْرِي وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي وَ اُحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسٰانِي يَفْقَهُوا قَوْلِي»؛(2)موسى گفت: پروردگارا! سينه ام را گشاده گردان و كارم را براى من آسان ساز واز زبانم گره بگشاى تا سخنم را بفهمند.
اين ترتب و پشت سرآوردن به ما مى فهماند كه اگر كسى دريا دل باشد كارها بر او آسان مى شود و اگر كسى سعه صدر داشته باشد، اراده اش قوى مى گردد. وقت اراده اش قوى شد تسلط بر
اعصاب پيدا مى كند و در
نتيجه با آرامش و حوصله حرف مى زند. و با مراجعه كنندگانش برخورد منطقى مى كند و آنان را راضى و خوشحال راه مى اندازد.
به جرأت مى توان گفت كه تاثير سعه صدر، از هر قدرت و مكنتى و از هر لشكر مجهزى براى انسان بيشتر است، در روان شناسى معيارى وجود دارد به نام «قانون فشار» كه اگر بخواهند شخصيت و سعه صدر و تسلط بر اعصاب كسى را ارزيابى كنند تاكار و پست كليدى را به او محول كنند، ابتدا او را با «قانون فشار» آزمايش مى كنند. نحوه امتحان همه به اين صورت است كه: او رادر جاى ناراحت كننده و آزار دهنده اى مى نشانند و يك لامپ قوى در مقابل چشمانش روش مى كنند؛ به طورى كه از نظر جسم او را صد در صد ناراحت مى كنند، سپس دو يا سه نفر با او مشغول حرف زدن مى شوند، ابتدا سوال پيچش مى كنندوهنوز يك سوال را جواب نداده سوال دوم و سوم و... خطاب به او شروع مى كنند به حرف هاى ركيك و تند و تمسخرآميز، تاجايى كه از نظر روحى نيز صد در صد عصبانى اش مى كنند، در چنين وضعى شخص سه حالت پيدا مى كند:
1 - به هيچ وجه كنترلش را از دست ندهد؛ يعنى بر اعصابش مسلط باشد و هيچ اثرى جسمى و روحى روى او نگذارد.
2 - كنترل خود را از دست بدهد، به گريه بيفتدو بدنش بلرزد وهم چون انسانهاى ترسو و وحشت زده باشد.
3 - انسانى است وسط، نه آنچنان شجاع و با شهامت كه هيچ اثر جسمى و روحى در وجودش نگذارد ونه آن چنان ترسو و بزدل كه وحشت زده باشد وبلرزد؛ بلكه حالتى بين اين دو است؛ يعنى خودخورى مى كند، ناراحت مى شود اما خود باخته نمى شود، همه را دردل نگه
مى دارد وچيزى نمى گويد:
روان شناسان مى گويند: نمره انسان هاى قسم اول بيست است. گروه دوم رفوزه هستند ونمى توان كارها و پست هاى كليدى را به آنان واگذار نمود. گروه سوم همنمره متوسط دارند؛ به اين گروه نيز نمى توان كارهاى حساس را محول كرد.
اين قانون، قانون بسيار خوبى است. بهتر از اين، معيارى است كه اميرالمومنين (ع) براى ما تعيين كرده و فرموده است كه:
آله الرياسه سعه الصدر؛(1)
وسيله و آلت رياست و سرپرستى، دريا دلى است.
همانطور كه اگر يك منشى قلم نداشته باشد نوشتن برايش ممكن نيست، و يك آهنگر چكش و يك نجار تيشه نداشته باشند كارشان تعطيل مى شود، يك رئيس نيز اگر سعه صدر نداشته باشد نمى توان رياست كند. مخصوصاً در جمهورى اسلامى گرفتارى مهيم كه هست اين كه توقع مردم بالا رفته، كه بسيارى از آن توقعات بى جا است و شما بايد درمقابل اين توقعات وانتظارات از خود خونسردى نشان دهيد؛ به طورى كه وقتى ارباب رجوع از اتاق شما بيرون مى روند در اثر سعه صدر، خوش زبانى و استدلال ومنطق شما راضى و خوش بين باشد.
اگر براى به دست آوردن سعه صدر تلاش نكنيد نه در پست و مقام موفق مى شويد ونه در زندگى. اولين مصيبتى كه براى خودتان به وجود مى آيد ضعف اعصاب است. اگر اعصاب شما ضعيف شد، هم دنيايتان به خطر مى افتد و هم آخرتتان، در نتيجه نه دنيا خواهيد داشت و نه آخرت.
رمز پيروزى مردان بزرگ و رهبران انقلاب هاى سرنوشت ساز، همين
1) - نهج البلاغه صبحى صالح، حكمت 176.
تسلط و سعه صدر بوده است. نگاهى گذرا به زندگانى پيامبر گرامى اسلام (ص) نشان مى دهد كه سعه صدر ودريادلى، يكى از رموز موفقيت آن حضرت بوده است و قرآن نيز در سوره انشراح به اين نكته اشاره مى فرمايد:
«أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ» مديران و كارمندانى كه در پشت ميز نشسته اند، بايد بدانند كه حل مشكل مردم به دست آن هاست، و مى توانند با رفتار وكردار اسلامى و سعه صدر مبلغ انقلاب باشندو اتاق اداره شان را مركز تبليغ كنند.
نقل مى كنند كه: مرجع بزرگ، مرحوم حاج سيدابوالحسن اصفهانى (ره) نامه هايى كه به دستش مى رسيد مى خواندن - اگر چه اين كار برايش مشكل هم بود - و آن نامه هايى را كه فحش و ناسزا بود جمع مى كرد و در هر ماه يك دستمال از آن ها را بسته و براى اين كه كسى از متن آن ها آگاهى پيدا نكندخودش شخصاً مى برد و در آب جوى مى ريخت.
اگر كسى بخواهد به چنين نامه هايى جواب بدهد؛ يعنى مثل آنان فحش بنويسد، او هم مى شود مثل فحش دهنده پاداش بدى را به خوبى بده، نه به بدى اگر كسى به شمابدى كرد شما بايد به او خوبى كنيد.
احسن الي من اساء اليك؛ فان المسيءيجزاه اساءته؛(1)به كسى كه به تو بدى مى كند خوبى كن، زيرا آدم بد به جزايش عملش خواهد رسيد.
اگر مى خواهيد كسى را كه به شما بدى كرده است بكوبيد، با او با عطوفت و مهربانى برخورد كنيد و به دست مكافاتش بسپاريد، مطمئن باشيد كه اگر بدى او زياد شد و از حد گذشت، به جزاى عملش خواهد رسيد.
1) - بحارالانوار، ج 77، ص 171.
مرحوم شهيد ثانى (ره) در منيه المريد اين روايات را آورده وقضيه اى هم برايش نقل مى كند و مى فرمايد: كاسبى بود ساده لوح كه هر گاه حاكم وقت از رو به روى مغازه اش مى گذشت، او مى آمد و در مقابل حاكم مى ايستاد ومى گفت: «احسن الى من اساء اليك؛ فان المسىء يجزيه اساءته»(1)و يان سخن از آن جا كه از دل برمى خاست بر دل مى نشست و بر حاكم تاثيرمى گذاشت. تا اين كه روزى همين كاسب مقامى در حكومت پيدا كرد و بعد از آن به طور آزاد و بدون ممانعت نزد حاكم مى آمد و همين جمله را برايش مى خواند. اينجا بود كه حسادت اطرافيان چاپلوس و حسود برانگيخته شد و گفتند: اين كاسب چرا بايد نزد حاكم اين همه قرب و منزلت داشته باشدو...
سرانجام يكى زا آنان نزد حاكم رفت و سعايت و وسوسه را آغاز كرد و به حاكم گفت: اين كاسب كه اين همه مورد لطف وعنايت تو است سر كوچه ها مى نشيند واز توعيب جويى مى كند و مى گويد: دهان حاكم بوى بد مى دهد و.. از نزد حاكم كه بيرون آمد، نزد كاسب رفت و او را به ميهمانى دعوت كرد و آن روز مقدارى سير داخل غذا ريخت و به كاسب داد. كاسب هم به خاطر خوردن سير از رفتن به خدمت حاكم منصرف شد، اما آن مرد حسود ترغيب و تشويقش كرد كه: رفتنت مانعى ندارد، برو منتهى نزديك حاكم نايست و از دور با او سخن بگو، كاسب ساده لوح پيشنهاد او را پذيرفت و رفت، با مقدارى فاصله از حاكم ايستاد و گفت: «احسن الى من اساء اليك...» حاكم كه از دست كاسب عصبانى بود گفت: بيا نزديك تر، كاسب جلو رفت، اما دستش را جلوى دهانش گرفت، و اين جا بود كه حاكم در مورد حرف هاى حسود به يقين رسيد. رسم حاكم
1) - همان، ج 75، ص 283.
بر اين بود كه هر وقت مى خواست به كسى جايزه اى بدهد، با دست خودش مى نوشت، لذا نامه اى نوشته و داخل پاكت گذاشته و به كاسب داد، كه در ان به جلاد نوشته بود: به محض رسيدن نامه، حامل آن را كشته و پوستش را از كاه پر كن و براى من بفرست. كب خيال كرد كه حاكم
برايش جايزه اى نوشته، با خوشحالى بيرون آمدو در اين حال آن سعايت كننده و حسود بيرون در كاخ ايستاده بود وهر لحظه منتظر بود كه حاكم حكم قتل كاسب را صادر كند. وقتى كاسب را ديد كه خوشحال است پرسيد چه شده؟ كاسب جواب داد: اتفاقاً حاكم امروز برايم جايزه اى نوشت و.. حسود بدبخت خيال كرد كه حتماً جايزه مهمى است، گفت: جايزه ات را نديده مى خرم مثلاً به ده هزار تومان، كاسب حاضر نشد بفروشد و گفت: جايزه من است! نمى فروشم حسود قيمت را بالا برد تا اين كه كاسى را راضى كرد كه بفروشد، لذا پاكت نامه را گرفت و رفت و از خوشحالى در پوست خود نمى گنجيد و تصور مى كرد كه جايزه با ارزشى را از چنگ كاسب درآورده و سود فراوان كرده است. وقتى نزد جلاد رسيد نامه را داد و جلاد آن را باز كرده و خواند: ديد كه در آن نوشته است: «سر حامل نامه را بريده و پوستش را كنده و پر از كاه كن و نزد من بفرست».
مرد حسود وقتى از محتواى نامه آگاه گشت فريادش بلند شد كه: نامه مال من نيست، ف ردى كه باشد كشته شود من نيستم و.. اما آنچه به جايى نرسيد فرياد بود!
روز بعد طبق معمول كاسب به دربار آمده همان سخن هر روز را تكرار كرد. حاكم تعجب كرد كه اين كاسب بايد با پوست پراز كاه نزد من مى آمد، قضيه از چه قرار است؟ پرسيد نامه را چه كردى؟
كاسب گفت: دادم به فلانى در مقابل فلان قدر پول.
حاكم در حالى كه همچنان عصبانى بود گفت: چگونه جرات ميفكنى كه بر سر كوچه ها بنشينى و پشت سر من حرف بزنى و برايم عيب درست كنى؟!
رنگ چهره كاسب تغيير كرد و گفت: جناب حاكم! تو مرا به مقام رساندى، به من محبت هاى فراوان كردى، چگونه مى شود كه از من چنين خطايى سر بزند؟!
حاكم پرسيد: پس چرا روز گذشته وقتى آمدى در فاصله دور ايتسادى و دستت را جلوى دهانت گرفتى؟!
كاسب ماجراى ميهمانى و سيرخوردنش را براى حاكم تعريف كرد. در همين حال بود كه پوست پر از كاه آن حسود و نمام را آوردند!
شهيد (ره) از اين داستان چنين نتيجه مى گيرد: اگر كسى به تو بدى كرد تو خوبى كن كه آدم بد، سرانجام به سزاى اعمالش خواهد رسيد.(1)آرى، جا دارد كه اين آيه را هر روز بخوانيم و با خود زمزمه كنيم كه
«رَبِّ اِشْرَحْ لِي صَدْرِي وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي وَ اُحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسٰانِي يَفْقَهُوا قَوْلِي» (2)
انسان وقتى شرح زندگى افرادى كه در دنيا پيروز و موفق بوده اند را مى شنود و يا درباره آنان مطالعه مى كند به اين نتيجه مى رسد كه پيروزى و موفقيت اين گروه، مرهون قاطعيت آنان است.
منظور از «قاطعيت»، تشخيص وظيفه، تشخيص راه رسيدن به هدف، جديت در گفتار و ايمان به پروردگار عالم است. اگر كسى اين چهار صفت را دارا باشد قاطعيت دارد.
بنابراين، اگر كسى بخواهد كارى انجام دهد و به هدف برسد، ابتدا بايد هدف را در نظر بگيرد و آن را به خوبى تشخيص بدهد، سپس راه آن را بيابد و بداند كه از چه راهى بايد رفت. در مرتبه سوم بايد در گفتار خود جدى باشد؛ يعنى گفتار و كردارش با هم بخواند و تنها شعار نباشد. در مرحله چهارم - و بلكه بايد گفت قبل از همه اين ها - اميد به خدا داشته باشد و او را پناه و پشتيبانى خود بداند.
شما اگر اخلاق پيامبران و زندگى و مبارزات آنان را مطالعه كنيد، در مى يابيد كه موانع زيادى داشته اند، اما از ميدان در نرفتندو سرانجام به هدفشان رسيدند؛ مثلاً حضرت موسى (ع) زمانى كه به رسالت مبعوث شد، هيچ ابزار مادى نه لشكرى، نه سلاحى، نه پولى و نه امكانات مادى ديگرى در اختيار نداشت؛ خودش بود وعصايى كه هنوز اژدها نشده بود. از جانب خدا خطاب مى شود: اى موسى! برو در مقابل فرعون و ماموريت خود را به انجام رسان، كه فرعون، طغيان كرده است. موسى با سلاح قاطعيت، به راه مى افتد. او هدف را تشخيص داده و براى از بين بردن ظلم و نشر توحيد، راه را نيز يافته است كه بايد به مقابله با ظلم و ستم برخيزد، استقامت كند تا سرانجام سردمدار ظلم و را شكست دهد. او اين قاطعيت را از اتكاى به خدا به دست آورده است و دريافته است كه چون هدفش و راهش حق است، خداوند نصرت و ياريش خواهد كرد. چنين انسانى هيچ گاه خسته نمى شود. لذا مقابل كاخ فرعون آمد و راهش ندادند، يك سال آنجا ايستاد! تا سرانجام به دست خود دشمن، موفق شد كه نزد
فرعون برود و در همان برخورد اول، فرعون را در معرض شكست قرار داد؛ تا بالاخره حضرت موسى توانست بساط مستبد آن چنانى را برچيده و به هدف مقدس و الهى خودنائل شود.
موانعى كه بر سر راه موسى قرار داشت تنها ديكتاتور زمانش يعنى فرعون نبود، بلكه خود بنى اسرائيل نيز مانع بزرگى بودند؛ بنى اسرائيل كه خونشان در رگ هاى صهيونيست هاى روزگار ما نيز جريان يافته است، و امروز سرسخت ترين دشمنان اسلام همين ها هستند.
نبى اسرائيل انسان هاى بهانه جويى بودند، در بيابان، مائده آسمانى برايشان نازل مى گشت و مرغ و پلو در اختيارشان قرار داده مى شد باز قانع نمى شدند و اطراف حضرت موسى (ع) را گرفته و مى گفتند:
ما سير و پياز مى خواهيم، ما سبزى و... مى خواهيم، انان به قدرى سست عنصر بودند كه وقتى چهل روز از پيامبرشان دور ماندند، گوساله پرست شدند و اعتقاد خود را از دست دادند. لشكر حضرت موسى چنين انسان هايى بودند! آيا مى توان گفت كه اين ها موسى را در مقابل فرعون به پيروزى رساندند؟ مسلماً چنين نيست. بلكه تنها عاملى كه موسى را بر دشمن برترى داد و پيروز نمود و تمام گردنه ها را پشت سر گذاشت و تمام موانع و سدها را شكست همانا توكلش به خدا بود و قاطعيت و ايستادگى اش در راه هدف.
حضرت ابراهيم يك نفر بود اما از آنجا كه قاطعيت داشت كارى كرد كه در تاريخ بى سابقه يا كم سابقه است؛ يعنى با يك تبر تمام بت ها را شكست. شما خيال نكنيد كه بت شكستن كار كوچكى است؛ خدا كشتن است!
آرى، او به تنهايى تبر به دست گرفت و خدايان دروغين را كشت؛ چرا
كه هدف را شناخته و راه را يافته بود. و انسان بى هدف، راه به جايى نمى برد.
امام حسين (ع) در دعاى عفه مى فرمايد:
خدايا! كسى كه تو را يافت همه چيز دارد و كسى كه تو را گم كرد هيچ ندارد.
مرحوم استاد شهيد مطهرى هنگامى كه براى ملاقات با رهبر انقلاب حضرت امام خمينى (قدس سره) به فرانسه رفته بودند، در مصاحبه اى از او پرسيدند كه: دراين مرد (امام خمينى؟ (قدس سره) چه ديدى؟ گفته بود در او چهار (امن) ديدم: «امن بهدفه»، «امن بسبيله»، «امن بقوله» و «امن بالله تبارك و تعالي». لذا هميشه از خدا مى گفت و مى گفت: ما كاره اى نيستيم، هر چه هست خداست. ما كارى نكرديم، خدا كرد. ما وسيله اى بيش نيستيم، كارها همه به دست خداست.
ايشان بسيار قاطع بودند. اولين اعلاميه اش را كه صادر كرد فرمود:
اسلام در خطر است، بايد جلو برويم و لو بلغ ما بلغ. اگر موسى عصا داشت او عصا هم نداشت. با اين كه عصاى معجزه گر نداشت، مى گفت: شاه بايد برود. و سرانجام به هدف مقدسش رسيد و اين نوكر استعمار را به زباله دانى تاريخ فرستاد.
مروح آيه الله حائرى مى فرمود: «اين مرد (امام خمينى (قدس سره) با حرف و گفتن شاه را بيرون كرد.»
تا كنون ديده و يا شنيده نشده است كه كسى بگويد: ابراهيم، موسى، عيسى (ع) ويا محمد (ص) و ائمه اطهار (ع) شكست خوردند! امروز مسلمان، غيرمسلمان، سنى، شيعه امام حسين (ع) رامرادف و مصادف با
ايثار، فداكارى و شرف و آزادگى مى داند.
اميرالمومنين (ع) آن همه زحمت ها را تحمل كرد، آن همه صدمه ها را به جان خريد، اما سرانجام نيز به هدفش رسيد اگر او عمرو وعاص و معاويه را كشته بود معلوم نبود كه به هدف خود برسد.
جرج جرداق نصرانى در كتاب الامام على صوت العداله الانسانيه مى نويسد:
«على آن كسى است كه به همه پناه مى دهد. على آن كسى است كه دشمن درحال مرگش در پيش چشمان آن بزرگ مرد، عريان شد، ولى امام حيا كرد و چشم از او برداشت و از كشتنش منصرف شد.(1)ابن ابى الحديد معتزلى در شرح نهج البلاغه اش مى گويد:
«على آن كسى است كه حاضر نشد يك دروغ بگويد و به ازاى آن دروغش خلافت ثلث جهان را به دست آورد. وقتى كه در آن شوراى كذايى، پيرمرد آن شورا، يعنى عبدالرحمن بن عوف دستش را به اميرالمومنين داد و گفت: يا على با تو بيعت مى كنم به شرط اين كه به كتاب خدا و سنت رسول الله و به روش شيخين عمل كنى، اميرالمومنين دستش را كشيدو گفت: نه، من بيعت
ميفكنم به شرط اينكه به كتاب خدا و به سنت رسول الله و به اجتهاد خودم عمل كنم. عبدالرحمن پيشنهادش را تا سه مرتبه تكرار اما جواب منفى شنيد.
ابن ابى الحديد مى گويد: على (ع) مى توانست به اين پيشنهاد عبدالرحمن جواب مثبت دهد و خلافت جهان اسلام را به دست بگيرد و بعد به روش شيخين عمل نكند؛ همان كارى كه عثمان كرد. به گفته ابن ابى الحديد على نمى توانست چنين كارى كند چرا كه او حقيقت محض است
1) - شرح ابن ابى الحديد، ج 6، ص 313.
و حاضر نيست حتى يك دروغ بگويد ولو اين كه ثلث جهان مال او باشد.(1)دروغ نگفتن و 25 سال در خانه نشستن براى على شكست نيست پنج سال جنگيدن در جنگ جمل، صفين و خوارج و سرانجام در محراب به شهادت رسيدن، براى على شكست نيست.
پيروزى بالاتر از اين نمى شود كه جرج جرداق در كتابش درباره على بگويد:
قتل في المحراب لشده عدالته؛(2)
على در محراب عبادت، به خاطر شدت در عدل ورزى، كشته شد.
اين جمله از يك غير مسلمان، به دنيا مى ارزد.
پيامبر اكرم (ص) به تنهايى در مقابل تمام كفار قريش قد علم كرد، چرا كه هدف دارد، راه را تشخيص داده است، شعار توام با عمل دارد. لذا سيزده سال مصيبت هاى كمرشكن قريش را به جان خريد تا به هدفش برسد. كفار وقتى از راه اذيت و آزار و شكنجه موفق نشدند كه پيامبر را از هدف مقدسش باز دارند از راه تطميع وارد شدند وابوطالب عموى پيامبر را خواستند و به او گفتند: پسر برادرت از ما چه مى خواهد، او تمام منافع ما را به خطر انداخته است، به او بگو كه اگر زن مى خواهى بهترين و زيباترين زن هاى حجاز را در اختيارت قرار مى دهيم! اگر پول مى خواهى هر چه كه بخواهى در اختيارت بگذاريم تا اول متمول و پولدار حجاز باشى! و اگر رياست مى خواهى
فرمانروايى حجاز از آن تو باشد و همه طوائف زير دست تو باشد! اتفاقاً پيغمبر نه زن داشت ونه پول و نه رياست، يك بچه يتيم بى كس كه حضرت ابوطالب، بزرگش كرده بود.
پيامبر اكرم (ص) فرمودند: به آنان بگو كه اگر كره ماه را در دست راست من و خورشيد را در دست چپم بگذاريد دست از هدفم بر نمى دارم. بگوييد: «لا اله اله الله» نه پول مى خواهم، نه رياست و نه زن.
اين است معناى «قاطعيت». چنين انسانى ولو تنها هم كه باشد به هدفش مى رسد.
وقتى ديدند تطميع، كارساز نيست، از راه تهديد وارد شدند؛ مثلاً ياسر و سميه - پدر و مادر عمار را كه مسملان شده بودند - براى ارعاب ديگران آوردند و يك پاى سميه را به يك شتر و پاى ديگرش را به شتر ديگر بستند و هر يك از شترها را به طرفى راندند و آن زن قهرمان را كه حاضر نشد از ايمانش دست بردارد، به دو نصف كردند. اول شهيدى كه اسلام داد همين زن قهرمان، يعنى سميه، مادر عمار بود.
سپس به سراغ ياسر آمدند، به وى تازيانه مى زند و او را بر روى ريگ هاى داغ و سوزان بيابان مى انداختند و آن قدر مى زدند تا غش مى كرد و بعد با ريختن آب او را به هوش مى آوردند و باز تازيانه مى زدند، تا اينكه سرانجام زير تازيانه به شهادتش رساندند.
كفار هر چه بيشتر مسلمان را شكنجه و آزار مى كردند، آنان با استقامت تر مى شدند. پيامبر اكرم (ص) همان شعار هميشگى خود يعنى «لا اله الا الله» را تكرار مى كرد. ديدن نمى شود، پيامبر و مسلمانان را تبعيد كردند؛ باز به هدفشان نرسيدند. بالاخره سه سال آنان را در «شعب ابوطالب» زندانى كردند - از بين مسلمين فقط حضرت خديجه خارج از شعب ابى طالب بود - و از بيرون شعب غذاى مختصرى به مسلمانان مى رساندند؛ به طورى كه بچه ها در اثر تشنگى مردند،
زن ها از گرسنگى و تشنگى پوست گذاشتند، فرياد زن ها و بچه ها از سرما و گرما بلند بود و
پيران از بين رفتند. پيامبر چنين وضعى را تحمل مى كرد و مى فرمود
: «قولوا لا اله الا الله تفلحوا...»(1)
از طرف ديگر حدود هشتاد جنگ برايش پيش آمد آن هم با وضعى كه نه عده داشت ونه عده. به قول جرجى زيدان مسيحى، مسملانان اسب و حتى در بعضى موارد كفش هم نداشتند و پابرهنه به جنگ مى پرداختندو پاهايشان زخم مى شد.
جنگ «ذات الرقاع» يعنى جنگى كه مسلمانان به پاهايشان كهنه بستند و پايشان زخم شده بود.
يكى ديگر از شرايط مدير و مسئول، «صبر و استقامت» است. بايد بدانيم كه در دنيا مشكل فراوان است، و هيچ كس بى مشكل و گرفتارى نيست. دنيا را بلا و گرفتارى احاطه كرده است.
اميرالمومنين (ع) مى فرمايد:
داربالبلاء محفوقه؛(2)
دنيا با بلا و مصيبت، پيچيده شده است.
همانطور كه اگر انسانى در آب باشد، آب محيط بر اوست. انسان نيز در دنيا به وسيله گرفتارى و مصيبت ها احاطه شده است و تنها چيزى كه هست اين كه مشكل ها بزرگ و كوچك بوده وانواع مختلف دارد. امروز به رنگى است و فردا به رنگ ديگر.
على (ع) در جاى ديگر مى فرمايد:
الدنيا بحر عميق قد غرق فيها ناس كثيره؛(1)
دنيا درياست وافراد بسيارى در اين دنيا غرق خواهند شد.
دريا جزر و مد و موج هاى ويرانگر و نابود كننده دارد. مگر مى شود كسى در دريا باشد و از جزر و مد و امواج آن در امان بماند.
دنيا نيز همانند دريا يك روز آرام است، روز ديگرش طوفانى است.
الدهر يومان، يوم لك و يوم عليك؛(2)
دنيا دو روز است: يك روز به نفع و بر وفق مراد تو، و روز ديگرش به ضرر تو است.
ما بايد قبل از هر چيز درك كنيم كه: زندگى همراه با مشكلات است. در اداره و در اجتماع با سختى ها و گرفتارى هاى متعدد رو به رو خواهيم بود و بايد آن ها را يكى پس از ديگرى حل كنيم، و بر موج ها سوار شده، آن ها ر اپشت سر بگذاريم؛ نه آن كه تسليم امواج شده و خود را به امواج بسپاريم. همچنين بايد بدانيم كه: رسيدن به موفقيت و كمال، مرهون مشكلات است؛ و تنها بدين وسيله مى توان به هدف رسيد. به قول حافظ:
ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست *** عاشقى شيوه رندان بلاكش باشد
از ديدگاه قرآن و روايات اهل بيت (ع) اگر كسى بخواهد به كمال برسد بايد با مصيبت ها ومشكلات دست و پنجه نرم كند.
پيغمبر اكرم (ص) مى فرمايد:
البلاء للولاء....؛(3)
مصيبت و سختى، براى اولياء الله است.
آرى، پروردگار عالم هر كه را بيشتر دوست داشته باشد، او را با مركب بلا، زودتر به هدف و كمال و سعادت مى رساند.
عالم تكوين نيز اين گونه است، دانه گندمى كه زير خاك مى رود، سختى هاى زيادى مى كشد، و با باد و باران و توفان و سرماو گرما، مواجه مى شود تا اين كه بعد از مدتى شكفته مى شود. زمانى كه خوشه شد لاى چرخ هاى خرمن كوب مى رود تا از كاه جدا شود. سپس زير چرخ آسياب رفته له مى شود، آنگاه مشت ها بر سرش كوفته شده ت ابه صورت خمير در مى آيد و در تنور مى سوزد و به شكل نان در مى آيد. بعد از آن، زير دندان هاى انسان براى چندمين بار له مى شود ووارد معده شده در آن جا نيز پخته مى شود و معده به اثنى عشر مى فرستد، شيره و جوهرش را گرفته و به سلول تحويل مى دهد. و سلول آن را به بدن منتقل مى كند تا اين كه جذب انسان شده و از اجزاى وجودى انسان كامل مى شود!
آرى، انسان با صبر و استقامت مى تواند عالم را تسخير كند. شما خيال نكنيد افرادى كه براى مملكت و جامعه شان مايه افتخار شده اند از نظر استعداد نابغه بوده اند، هرگز چنين نيست؛ بلكه بسيارى از اين دانشمندان از لحاظ استعداد كمتر از افراد متوسط بوده اند. انشتين بارها رفوزه شد.
درباره لنين گياه شناس كه افتخارى است براى كشورش (سوئيس) نقل مى كنند كه: معلم و مديرش روزهاى اول درس ديدند كه حافظه اش ضعيف است و براى تحصيل علم مناسب نيتس، به پدرش گفتند پسر تو بايد به دنبال كار و كاسبى برود و نمى تواند درس بخواند و به جايى برسد. اما در اثر استقامت پدرش، صبر واستقامت خودش نه تنها دانشمند و گياه شناس شد - كه خواست خودش بود - بلكه طبيب نيز شد. يعنى به خواسته پدر و مادرش كه مى خواستند او طبيب بشود نيز جامه عمل
پوشيد. در نتيجه هم گياه شناس ماهرى شد و هم طبيب حاذق. نوشته اند او پايان نامه خود را در مسافرت نوشت و وقتى به آلمان رفت به اسم جادوگر او را تبعيد كردند، زجر و
شكنجه اش دادند، باز رفت در يك مسافرت ديگرى پايان نامه دومش را نوشت و سرانجام به وطنش بازگشت و افتخارى براى كشورش شد.
درباره پاستور مى نويسند:
استعدادش خيلى كم بود، فقر و فلاكت بر زندگى اش حاكم بود اما صبر و استقامت عجيبى داشت، او دركلاس شاگر ناشناخته اى بود و به خاطر استقامت و پشتكارى كه داشت استادش دختر خود را به او داد. پاستور درچنين وضعى بايد سر از پا نشناسد، چرا كه استاد دانشگاه، دخترش را به او داده است، اما شب عروسى كه شد همه آمدند جز پاستور، كه نيمه هاى شب آمد و از همه معذرت خواست و گفت: آزمايش ناقص بود و نتوانستم نيمه كاره رها كنم لذا از همه شما عذرخواهى مى كنم.
سكاكى - اديب نامور - سى سال از عمرش گذشته بود و زن و بچه اطرافش را گرفت هبودند، وشغلش قفل سازى بود و سواد نداشت. به سفارش درباره قفلى ساخت كه شايد در آن روز جالب و ابتكارى بود، براى اين كه جايزه اى از حاكم بگيرد به دربار رفت و آن قفل را تقديم حاكم كرد. نگاه حاكم به آن قفل بود كه ناگهان دانشمندى وارد شد، حاكم به احترام آن عالم از جاى خود برخاست و آن قفل را كنار گذاشت و عالم را در كنار خود نشاند و بسيار با او گرم گرفت.
سكاكى وقتى اين صحنه را ديد ارزش علم را شناخت و به ذهنش رسيد كه تحصيل علم كند و عالم شود. لذا به مدرسه آمد، خطاب به مسئول مدرسه گفت: مى خواهم درس بخوانم، وى ديد سن تحصيلى او
گذشته است لذا براى اين كه ردش كندو او را از اين تصميم منصرف نمايد به او گفت: يك جمله به تو مى دهم و برو تا فردا آن را حفظ كن و بيا تا درس را شروع كنيم و ان جمله اين بود كه:
«جلد الكلب نجس، قال الاستاذ تطهيره بالدباغ؛ پوست سگ نجس است و استاد [ابوحنيفه] گفته است كه دباغى اش كنى پاك مى شود»
سكاكى مى گويد: سيصد مرتبه خواندم، تا حفظش كردم، صبح كه از خواب برخاستم ديدم يادم رفته است به ذهنم فشار آوردم تا يادم آمد، خوشحال شدم و به مدرسه آمدم، خطاب به مسئول مدرسه گفتم: جمله ديروز را حفظ كرده ام، گفت: بخوان: گفتم: «جلد الستاذ نجس قالب الكلب تطهيره بالدباغ؛ پوست استاد نجس است، سگ گفته است اگر دباغى اش كنى پاك مى شود».
شاگردانى كه در كلاس بودند خنديدند، سكاكى متوجه اشتباهش شدو بسيار تحقير شد اما صبر و استقامت او فوق اين حرف هاست لذا به خودش تلقين كرد كه من بايد درس بخوانم. از آن شهر عازم شهر ديگرى شد در بين راه كه بسيار خسته بود به درخت و چشمه اى برخورد كرد زير آن درخت در حال استراحت بود كه ديد آب از بالا بر روى سنگى مى چكد و در اثرتكرار چكيدن قطرات آب بر روى سنگ، در سنگ جا باز شده است. به خود گفت: علم، ازاين آب روان تر نيست؛ دل من نيز از اين سنگ سخت تر، پس اگر درس بخوانم حتماً عالم و دانشمند خواهم شد.
همين مرد (سكاكى) كتابى نوشته است به نام مفتاح العلوم در آن چهارده علم هست: صرف، نحو، عروض، فصاحت، بلاغت، علم موسيقى و....
و او در تمام اين علوم مختصص بود.
تمدن امروز اگر با دست خودش، خود را نابود نكند زهره كه سهل است به منظومه شمسى نيز مى تواند برود. و مى تواند فضا را تسخير كند. و بلكه بالاتر و مهمتر از فضا، كه عالم ملكوت را مى شود تسخير كرد. به قول قرآن: انسان مى تواندبه جايى برسد كه با ملائكه رابطه داشته باشد:
«إِنَّ اَلَّذِينَ قٰالُوا رَبُّنَا اَللّٰهُ ثُمَّ اِسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ اَلْمَلاٰئِكَةُ أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ اَلَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ نَحْنُ أَوْلِيٰاؤُكُمْ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ فِي اَلْآخِرَةِ وَ لَكُمْ فِيهٰا مٰا تَشْتَهِي أَنْفُسُكُمْ وَ لَكُمْ فِيهٰا مٰا تَدَّعُونَ»؛ (1)در حقيقت، كسانى كه گفتند: پروردگار ما خداست، سپس ايستادگى كردند، فرشتگان بر آنان فرود مى آيند و ميفگويند: هان، بيم مداريد و غمين مباشيد و به بهشتى كه وعده يافته بوديد شاد باشيد. در زندگى دنيا و اخرت دوستانتان ماييم و هر چه دلهايتان بخواهد در بهشت براى شماست و هرچه خواسته باشيد در آن جا خواهيد داشت.
بسيارى هستند كه حتى سواد «الفبا» ندارند اما چشم وگوش ملكوتى دارند و اينان نيز مى توانند عالم ملكوت را تسخيركنند.
يكى زا دوستانم نقل مى كرد پيرمرد بى سوادى مريض بود، رفتم بالاى سرش گفتم: خدا شفايت بدهد. گفت: نه، من با اين مرض نمى ميرم، هر وقت كه مرگم نزديك شد خبرت مى كنم. مى گويد: روزى كسى را به دنبالم فرستاد، رفتم به بالينش، خطاب به من گفت: امشب، شبى است كه از اين عالم مى روم، اما فعلاً تو برو و بخواب، هنگام مرگ خبرت مى كنم.
سه ساعت از نيمه شب گذشته بود كه صدايم كرد، آمدم و در كنارش نشستم، به پسرش گفت: مرا بلند كن و بنشان، پسرش او را بغل كرد و بر
1) - فصلت (41) آيه 30.
زمين نشاند، در همين لحظه بود كه گفت: «السلام عليك يا رسول الله السلام عليك يا اميرالمومنين تا رسيد به حضرت بقيه الله (ع) بعد از اتمام سلام، اين جمله را گفت: «خدايا! تو خود فرمودى كه پيرمرد را احترام كنيد، حال، من يك پيرمرد گنهكارم و به پيشگاه تو آمده ام» خدايا! احترامم كن... و از دنيا رفت.
اگر بى صبى و ضعف از خود نشان دهى، به جايى نمى رسى، اگر زحمت 23 ساله پيغمبر اكرم (ص) نبود صداى اسلام به جايى نمى رسيد. اگر صبر و استقامت شيعه نبود، ولايت و فقاهت همانند امروز سربلند نمى شد.
مردم ايران در اثر صبر واستقامت و تحمل ناگوارى ها بود كه توانستند انقلاب اسلامى را به پيروزى برسانند.
بنابراين، شما مسئولان، مديران و كارمندان و كاركنان عزيز اداره و سازمان ها كه حل مشكل و گرفتارى جامعه به دست شما است، صبر و استقامت داشته باشيد، ارباب رجوع را از خود و انقلاب نرنجانيد. درست است كه توقعات بى جا زياد است و كمبودها فراوان و راضى كردن مردم كارى مشكل است اما چه بايد كرد؟ ارباب رجع مقصر نيست، چرا كه گرفتار است، تو هم مقصر نيستى چرا كه بيش از اين در اختيارات نيست، مسئولان بالاتر از تو هم مقصر نيستند، چرا كه آنان نيز تمام تلاش را مى كنند؛ حرف اين است كه اگر ارباب رجوع به خواسته اش نمى رسد لااقل فحش هم نشنود، با عصبانيت و خشونت با او برخورد نشود، بلكه با خوش رويى و منطق قانع شود و با رضايت از نزد تو بگردد.
به فرموده قرآن كريم تمام انسان ها بايد امتحان شوند و در اين امتحان نمرات انسان ها بررسى مى شود كه كدام يك نمره ممتاز و قبولى و كدام يك نمره مردودى گرفته اند. اين امتحان بر اين نيست كه براى خداوند ثابت شودكه چه كسى آدم خوبى است و چه كسى بد، بلكه براى اين نيست كه ما بفهميم كارنامه عملمان چگونه است. خداوند با اين امتحان، خوبى و بدى خودمان را به ما مى نماياند.
«أَ حَسِبَ اَلنّٰاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنّٰا وَ هُمْ لاٰ يُفْتَنُونَ وَ لَقَدْ فَتَنَّا اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اَللّٰهُ اَلَّذِينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ اَلْكٰاذِبِينَ»؛ (1)انقلاب اسلامى ما براى تمام مردم يك امتحان بود؛ براى روحانى، ادارى، نظامى، زارع، كاسب، سياسيون، كارگزاران، غربال عجيبى بود؛ همان جمله اى كه اميرالمومنين (ع) فرمود:
والذي بعثه بالحق لتبلبلن بلبله و لتغربلن غربله؛(2)
بسيارى از ما مردم از عهده امتحان خوب برنيامديم، پروردگار عالم به
وسيله اين انقلاب به ما فهماند كه چكاره ايم!
«وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ اَلْخَوْفِ وَ اَلْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ اَلْأَمْوٰالِ وَ اَلْأَنْفُسِ وَ اَلثَّمَرٰاتِ وَ بَشِّرِ اَلصّٰابِرِينَ اَلَّذِينَ إِذٰا أَصٰابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قٰالُوا إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ. أُولٰئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوٰاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْمُهْتَدُونَ»؛ (1)اين آيه شريفه مى فرمايد: اى انسان تو را آفريديم و به اين دنيا آورديم تا به كمال و سعادت برسانيم، مواظب باش كه هر آن در معرض امتحانى، گاهى به مال، گاهى به جان، گاهى به وسيله فرزندت و..
اگر از قرآن بپرسيد كه: عالم هستى براى چه چيزى خلق شده است؟ در جواب مى فرمايد: براى انسان. و اگر سوال كنيد: انسان براى چى آفريده شده؟ مى فرمايد: براى اينكه به مقام عنداللهى
برسد و انسان كاملى شود؛ يعنى به جايى برسد كه به جز خدا نبيند و نخواهد. انسان به اين مقام نمى رسد مگر اين كه با مشكلات و ابتلائات دست و پنجه نرم كند، همانند آن دانه گندم.
انسان زمانى به سعادت مى رسد كه بر مصيبت ها و سختى ها پيروز شود و در برابر آن ها صبر و استقامت ورزد و خود را نبازد. معمولاً انسان ها در مواجهه با مشكلات دو قسم هستند:
1 - افرادى كه صبور نيستند و استقامت ندارند و خود را مى بازند و در نتيجه سقوط مى كنند؛ به فرموده اميرالمومنين (ع) مصيبت را مى بينند و سختى را تحمل مى كنند، اما به كمال و سعادت نمى رسندو بلكه در
1) - بقره (2) آيه 156.
«اسفل السافلين» جاى مى گيرند.
2 - گروه ديگر در مقابل اين دسته هستند؛ يعنى مصيبت و گرفتارى را لطف خدا مى دانند. از ديدگاه بزرگان علم اخلاق مصيبت از الطاف خفيه خداست. و معتقدند: همانطور كه «مال»، «قدرت» و «تمكن» از نعمت هاى بزرگ خداس، مصيبت، بلا و مشكلات نيز از نعمت هاى او است.
توضيح آن كه: لطف خداونددو قسم است:
الف - «لطف جلى» يعنى: نعمت هايى كه به انسان مى دهد و آنان هم توجه به اين نعمت ها دارند؛ مثل پول، رياست، تمكن و قدرت.
ب - «لطف خفى» يعنى: گرفتاريهايى كه به نظر انسان بدبختى و بيچارگى است؛ مثل مرگ فرزند، فقر و ندارى و....
آرى، از ديدگاه عارفان، مرگ فرزند، لطف است، فى المثل وقتى خبر شهادت حاج آقا مصطفى را به امام خمينى (ره) مى دهند مى فرمايد: «انا الله و انا اليه راجعون»، مرگ مصطفى از الطاف خفيه خداست. عرفا در اين جهان جز لطف نمى بينند و اگر با عينك علماى اخلاق به جهان بنگريم بايد بگوييم: الطاف خفيه خدا از الطاف جليله اش بهتر است؛ چرا كه انسان را به مقامات عالى مى رساند.
از ديدگاه عرفا حتى جهنم نيز از الطاف خفيه است؛ زيرا فرد جهنمى را بهشتى مى كند، اگر جهنم نبود انسان لياقت بهشت رفتن پيدا نمى كرد. پس بايد به جهنم برود و مانند آن سنگ معدنى در كوره چندين هزار درجه اى ذوب شود تا كدوراتش گرفته شود و زمينه براى رفتن به بهشت بيابد.
انسان، غافل و سبك سر است. گاه اهداف، برنامه ها و فلسفه خلقت
خويش را فراموش مى كند. با اين غفلت در برابر حادثه ها مى شكند و در هنگام فراوانى نعمت، مغرور مى شود و انسانيت خود را مى بازد. قرآن مى فرمايد:
«إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ خُلِقَ هَلُوعاً إِذٰا مَسَّهُ اَلشَّرُّ جَزُوعاً وَ إِذٰا مَسَّهُ اَلْخَيْرُ مَنُوعاً»؛ (1)به راستى كه انسان، بسيار آزمند وبى تاب، خلق شده است، چون صدمه اى به او رسد عجز و لابه كند و چون خيرى به او رسد بخل ورزد.
نعمت و نقمت هر دو وسيله آزمايش و امتحان انسان است. از نظر على (ع) رياست خوب است اما براى اثبات حق و از بين بردن باطل، براى اين كه با آن، گرهفاى از مشكلات مسلمانان باز شود.
بنابراين، آن رياستى بد است كه انسان را جهنمى كند. انسان را به زمين بزند. همين طور بقيه نعمت ها مثل پول، علم و....
براى عارف، فقر از الطاف خفيه است؛ چرا كه اگر با فقر بسازد خداوند بر او درود مى فرستد
: «اولئك عليهم صلوات من ربهم»؛
اما همين فقر، بعضى ها را به كفر مى كشاند:
كاد الفقر ان يكون كفراً؛(2)
گاهى، فقر كفرآور است.
پس نبايد غافل بود كه مشكلات و سختى ها همه مقدمه اين است كه انسانى به كمال و فلاح برسد. اگر قران را با تأمل بخوانيم همين نكته را به روشنى از آن در مى يابيم؛ مثلاً خداوند در اين آيه شريفه كه در سه جاى قرآن تكرار شده است مى فرمايد:
«هُوَ اَلَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدىٰ وَ دِينِ اَلْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى اَلدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ اَلْمُشْرِكُونَ»؛ (1)او كسى است كه پيامبرش را با هدايت و دين درست، فرستاد تا آن را بر هر چه دين است پيروز گرداند، هرچند مشركان، خوش نداشته باشند.
آرى، اين آيت الهى، نويد مى دهد كه دين اسلام به دست مظلومين و مستضعفين، جهانى خواهد شد، يعنى به دست آنان كه هميشه شكنجه شده و يا كشته داده اند، به دست آنان كه در يك دستشان قرآن است ودر دست ديگرشان ولايت، و همواره در زندگى مظلومند.
در آيه ديگر مى فرمايد:
«وَ لَقَدْ كَتَبْنٰا فِي اَلزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ اَلذِّكْرِ أَنَّ اَلْأَرْضَ يَرِثُهٰا عِبٰادِيَ اَلصّٰالِحُونَ»؛ (2)در حقيقت، در زبور، پس از تورات، نوشتيم كه زمين را بندگان شايسته ما به ارث خواهند برد.
يقيناً فرد صالح از نظر قرآن آن است كه در يك دستش قرآن و در دست ديگرش عترت باشد.
رسول اكرم (ص) فرمود: منظور از «بندگان صالح»، شيعيان اند. آرى، به دست اين شيعه و با رهبرى ولى عصر (عج) پرچم اسلام در روى كره زمين برافراشته مى شود.
قرآن در جاى ديگر اسم همين شيعه را مستضعف گذاشته است.
حكيمه خاتون مى گويد: وقتى حضرت ولى عصر (عج) به دنيا آمد امام حسن عسكرى (ع) فرمود: عزيزم را بياور. پاره ماه را سر دست گرفتم و
آوردم خدمت آقا بلافاصله اين آيه را خواند كه:
«وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى اَلَّذِينَ اُسْتُضْعِفُوا فِي اَلْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ اَلْوٰارِثِينَ»؛ (1)و خواستيم بر كسانى كه در آن سرزمين، فرو دست شده بودند منت نهيم و آنان را پيشوايان مردم گردانيم و ايشان را وارث كنيم.
خداوند خواسته است كه پرچم اسلام به دست مستضعفين در روى كره زمين برافراشته شود. و مستضعف حكومت جهانى پيدا كند. قوانين اسلام سرتاسر جهان را بگيرد. از اين كه قرآن اين همه تكرار مى كند كه:
حكومت، از آن مستضعفين خواهد بود. نكته اش اين است كه: اى شيعه! از ابتدا مظلوم بوده اى، از روزى كه پيغمبر اكرم (ص) از دنيا رفت و سقيفه بنى ساعده تشكيل شد 114 نفر از عاقلان، عالمان و فهميده ها با سقيفه بنى ساعده مخالفت كردند، از جمله: اباذر، سلمان، عمار و.. و زنانى چون: زهرا، فضه خادمه، ام سلمه و....
اين 114 نفر گروهى شدند به نام «حزب الله» و از همان آغاز تشكيل شهيد دادند و زجر كشيدند، محسن سقط شد. زهرا رنج كشيد، اميرالمومنين (ع) در بدترين وضعيت قرار گرفت، در مقابل چشمانش زهرا را زدند و ساكت ماند و خود آن بزرگوار فرموده است: سخت ترين لحظه براى من زمانى بود كه در مقابل ديدگانم زهرا را زدند و من هيچ نگفتم.
در نهج البلاغه مى فرمايد: 25 سال صبر كردم مثل كسى كه استخوان در گلو و خار در چشمش باشد.
شيعه تا كنون شكنجه هاى فراوان ديده، ظلم هاى فراوان كشيده است، قضيه كربلا و... تا سرانجام اين جنگ تحميلى به جرم شيعه بودن از طرف
1) - قصص (28) آيه 5.
استكبار به شما تحميل شده است، يا واقعه جمعه خونين مكه به همين علت اتفاق افتاد.
خداوند مى تواند بدون اين دردسرها و مشكلات دين خود را در جهان پياده كند و پيامبرش را به تمام دنيا مسلط نمايد و... اما سنت خدا اين است كه: انسان هاى لايق به كمال برسند. به قول شهيد مظلوم بهشتى (ره): «بهشت را به بهاء دهند نه به بهانه». اگر بهشت مى خواهى، اگر لقاى پروردگار را مى خواهى بايد سختى بكشى. باز قرآن مى فرمايد:
«فَإِنَّ مَعَ اَلْعُسْرِ يُسْراً، إِنَّ مَعَ اَلْعُسْرِ يُسْراً»؛(1)از اين بحث مختصر به دست مى اوريم كه موفقيت هر انسانى - از جمله مديران و كارگزاران - در گرو اين است كه بدانند در قاموس خلقت، امتحان و آزمايش وجود دارد و اساساً خداوند متعال، انسان را به گونه اى آفريده است كه با «امتحان» به رستگارى مى رسد. حال كه چنين است بايد به مقام و موقعيتى كه در اختيار ما گذاشته به عنوان يك وسيله آزمايش و امتحان بنگريم و بكوشيم با برنامه ريزى، عقلانيت و توكل به خدا به مردم خدمت نماييم. اگر چنين كنيم، اداره و سازمان خود را به عبادت گاه تبديل كرده ايم، چرا كه بزرگترين عبادت، خدمت به خلق خداست.
1) - پس بدان كه با دشوارى، آسانى است. آرى، با دشوارى آسانى است.
چند دسته و گروه اند كه هميشه بايد محتاط باشند و با عصاى احتياط راه بروند، و كارهايشان را در زندگى سنجيده انجام دهند:
1 - افرادى كه سنشان از چهل سال به بالا است و به عبارتى در سرازيرى قرار گرفته اند و در واقع هر قدمى كه بر مى دارند، همان اندازه به روز حساب نزديك تر مى شوند. در اين مورد روايتى هست كه مى فرمايد:
من بلغ اربعين و لا يتعصي فقد عسي؛
كسى كه چهل ساله شود و عصا دست نگيرد گناه كرده است.
اين معناظ ظاهرى روايت است و مسلماً معنايش اين نيست كه افراد چهل سال به بالا بايد عصا به دست بگيرند. از اين روايت، مى توان چنين استفاده كرد كه: انسان ها از چهل سالگى به بعد بايد احتياط بيشترى كنند و با عصاى احتياط حركت نمايند، بايد رفتار و كردارشان را بپايند تا روز قيامت سرافكنده و خجالت زده نباشند.
اين مطلب نيز در روايات آمده است كه: انسان ها وقتى به چهل سالگى مى رسند، از سوى خداوند، به فرشتگان خطاب مى شود كه ديگر عقل او كامل شده و تجربه پيد ا كرده و مى داند كه به قبر و قيامت نزديك مى شود،
بر او سخت بگيريد و گناهانش را دقيق تر بنويسيد.
چقدر سخت است كه در روز قيامت خطاب شود: اى پيرمرد! اى مجرم! اى كسى كه عقلت كامل شده بود، چرا گناه كردى؟ چرا نسجنيده گفتى و شنيدى و چرا در كارهايت عاقبت انديش نبودى؟! و...
2 - توصيه اى هم به خانم هاى كارمند و ادارى دارم و ان، اين كه با عصاى احتياط حركت كنند. در اين باره روايات فراوان وجود دارد، آنان در عين كار در اداره، بايد مواظب حجاب، نوع برخوردها و نشست و برخاست ها باشند.
درباره حجاب بيش از ده آيه در قرآن وجود دارد كه اين آيات به ما مى فهماند كه زن بايد مواظب خودش باشد. اين دستور قرآن است كه زن در حد امكن بايد به مرد نامحرم تماس نداشته باشد، و در صورت ناچارى به اندازه ضرورت.
«وَ إِذٰا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتٰاعاً فَسْئَلُوهُنَّ مِنْ وَرٰاءِ حِجٰابٍ ذٰلِكُمْ..»؛ (1)و چون از زنان چيزى خواستيد از پشت پرده از آنان بخواهيد اين براى دل هاى شما و دل هاى آنان پاكيزه تر است....
و دليلش را چنين آورده كه: اگر زن و مرد نامحرم با يكديگر تماس نداشته باشند براى دل هر دو بهتر است؛ يعنى تماس است كه در دل، طمع به وجود آورد و سرانجام فساد ايجاد مى كند.
در خصوص بيرون رفتن زنان از خانه قرآن مى فرمايد:
«وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَ لاٰ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ اَلْجٰاهِلِيَّةِ اَلْأُولىٰ...»؛(2)و در خانه هايتان قرار گيرد و مانند روزگار جاهليت قديم، زينت هاى
خود را آشكار مكنيد...
البته مفهوم آيه اين نيست كه زن مطلقاً بيرون نيايد و كمالات را براى خود كسب نكند. بى شك مى دانيم كه تحصيل زنان و دختران در مدرسه و دانشگاه و يا ضرورت هاى شغلى ديگر مانند طبابت، معلمى، پرستارى و مشاغلى از اين قبيل، لازمه اش آن است كه زن از خانه بيرون آيد. آن چه در قرآن مورد نهى واقع شده، رفت و آمدهاى بى جا و تفريح هاى بى مورد است. درباره نگاه كردن مى فرمايد:
«قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصٰارِهِمْ...»؛ (1)
[اى پيامبر] به مردان با ايمان بگو چشمان خود را از نگاه به نامحرم بپوشانند. اگر انسان احتمال دهد كه نگاهش منجر به فساد مى شود بايد نظر نكند، مى فرمايد اگر نگاه شهوت انگيز نبوده و موجب فساد هم نباشد باز هم بيش از اندازه نبايد نگاه كرد.
اين كه قرآن مى فرمايد مرد از زن نامرحم و زن از مرد نامحرم چشم بپوشند و به يكديگر نظر نكنند، دو معنا در آن هست:
الف - نگاهت را كنترل كرده و به اندازه ضرورت نظر كن؛
ب - سر به زير باش و به زن نگاه نكن و چشم هايت را به چشمان زن نينداز.
در هر حال خداوند مى فرمايد: نظر كردن مرد و زن نامحرم به يكديگر بايد به اندازه ضرورت بوده و از روى شهوت و ريبه نباشد.
مطلب ديگرى كه در قرآن آمده درباره حرف زدن زن است كه زن در حرف زدن بايد با احتياط باشد و خود را كنترل نمايد و صدايش را نازك،
1) - نور (24) آيه 30.
لطيف و شهوت انگيز نكند:
«فَلاٰ تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ اَلَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ»؛ (1)پس به ناز و كرشمه سخن مگوييد تا آن كه در دلش بيمارى است طمع ورزد.
براى اين كه لطافت در گفتار ونازك كردن صدا و بالاخره صحبت شهوت انگيز موجب تحريك شهوت ديگران و در نهايت باعث به وجود آمدن فساد مى گردد و افرادى كه قلبشان مريض است و تقوا ندارند به او طمع مى كنند.
سفارش ديگرى كه قرآن به زنان دارد اين است كه:
«وَ لاٰ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ اَلْجٰاهِلِيَّةِ»؛(2)و مانند روزگار جاهليت قديم، زينت هاى خود را آشكار مكنيد.
نكته اى كه در آيه شريفه وجود دارد و تكان دهنده است اين كه مى فرمايد: خانم! تو مسلمانى، جالب شدن و جلب نظر كردن، كار جاهليت است و از رفتارهاى زنان غير مسلمان است، آنان در دوران جاهليت در كوچه و بازار به گونه اى حركت مى كردند كه مردان به آنان نگاه كنند.
اى بانوان محترم كارمند، معلم، طبيب، پرستار، براى شما كه مسلمان و پيرو قرآن هستيد، پوشيدن جوراب و چادرهاى آن چنانى حرام است، پوشيدن كفشى كه صدا دارد و رهگذران را به خود جلب كند حرام است و خلاصه اين كه هر نوع آرايشى كه نظر نامحرم را جلب نمايد از ديدگاه اسلام حرام است، اين فتواى تمام مجتهدان و مراجع است و هيچ
اختلافى در آن نيست.
پيامبر (ص) در خانه حضرت زهرا نشسته بودند كه ابن ام مكتوم وارد شد، تا خواست داخل اتاق شود فاطمه زهرا (س) پشت پرده رفت. پيامبر براى اين كه به ما هم بفهماند فرمود: زهرا جان، ابن ام مكتوم كه نابينا است، چرا پشت پرده رفتى؟! زهرا گفت: يا رسول الله! من كه چشم دارم، پيامبر به قدرى خوشحال شد كه فرمود: من به قربان تو.
اسلام نمى گويد كه زن، اجتماعى نباشد و در اجتماع وارد نشود، معلم و دكتر و... نباشد. بلكه مى گويد زن بايد عفيف و در مقابل نامحرم، متكبر و با قاطعيت باشد.
صفت ديگرى كه براى زن گفته شده اين است كه بايد ترسو باشد؛ يعنى در مواقع خلوت تنها از خانه بيرون نيايد و به ماشينى كه جز راننده و يا افراد نامحرم نيستند سوار نشود. خلاصه در هر جايى كه احتمال بسيار ضعيف مى دهد كه ممكن است عفتش لكه دار شود بايد با عصاى احتياط راه برود. پنجاه بلكه هفتاد درصد از فسادهادر اثر بى احتياطى خانم ها در عفت است.
چه بسيار ديده شده كه يك تبسم، عمل منكر و نامشروعى را به دنبال داشته است و يك نگاه چه مصيبت هايى را به بار آورده است.
اعمال انسان ها از جهت تاثير دو قسم است:
1 - افرادى كه گفتار و كردارشان به حساب خودشان گذاشته مى شود؛ مثلاً اگر كاسبى گران فروشى مى كند و مشترى اش كم مى شود و مردم ديگر به مغازه اش نمى روند، و در جامعه به عنوان گران فروش شناخته
مى شود. خانمى كه لاابالى است وحجاب خود را حفظ نمى كند، در نظر مردم، زن بى بند وبارى است. شخصى كه ربا مى خورد درجامعه به عنوان رباخوار و پست مطرح مى شود.
گناه اين دسته از مردم به خودشان بر مى گردد و عكس العمل زيادى ندارد، اما گروهى هستند كه گناهانشان تنها به خودشان مربوط نيست و مردم تنها به خود آنان بدبين نمى شوند؛ بلكه اين گروه باعث منفورشدن يك جمعيت مى شوند؛ مثلاً اگر يك روحانى بد باشد، همه را به سوى بدى مى كشاند: «اذا فسد العالم فسد العالم» عكسش نيز همين طور است. يعنى اگر يك روحانى خوب باشد در گسترش خوبى ها موثر است و مردم را به روحانيت خوش بين مى كند.
مديران وكاركنان اداره هم اين گونه هستند؛ يعنى رئيس يك اداره يا معاونش و يا بالاخره هر كارمندى كه داراى ارباب رجوع است اگر بد باشند و با ارباب رجوع با خشونت و تكبر برخورد كنند، مردم اين بدى را به حساب خود آنان نمى گذارند، بلكه به حساب انقلاب مى گذارند و اين جا است كه گناه بسيار بزرگ مى شود، كارمند و مديرى كه مى تواند در عرض چند دقيقه كار انسان گرفتارى را انجام دهد ونمى كند گناه بسيار بزرگى را مرتكب شده است.
در روايات آمده است: امام صادق (ع) شيعيان را در منى نصيحت مى كرد، فرمود: «اى شيعيان ما! اين قدر دل پيغمبر را نشكنيد، و ما را اذيت نكنيد» در اين ميان يكى از شيعيان بسيار تعجب كرد و از جا برخاست و عرض كرد: يا بن رسول الله، ما كى دل پيغمبر را شكستيم، كى شما را آزرديم؟
امام (ع) فرمودند: مگر تو نبودى كه ديروز بر مركب سوار بودى و شخصى بين راه مانده بود و گفت: من خسته ام مرا نيز سوار كن و
تو بى اعتنا ردّ شدى و با اين كارت دل پيغمبر را شكستى!
و اما آن گناهى كه از اين هم بزرگتر است اين كه كار شما به نام انقلاب تمام مى شود وباعث بدبينى مردم به نظام اسلامى مى شود و نتيجه آن، اين است كه ايمان مردم به اسلام و انقلاب سست مى شود. اين وضع ممكن است عده اى را به كفر بكشاند؛ يعنى به گونه اى با آنان برخورد شودكه آرزوى حكومت طاغوت را كنندو بگويند زمان شاه بهتر از الآن بود! واين واقعاً كفر است و گناه تمام آنان به گردن كسى است كهمردم را به نحوى ناراحت كرده و دل آنان را شكسته است. بسيار تاسف انگيز است كه امروز عده اى مردم را به نحوى و به گونه اى به انقلاب بدبين مى سازندو باعث مى شوند كه اعتقاد مردم به روحانيت وانقلاب سست شود و پشت سر آنان حرف بزنند.
شقرانى (كه از اولاد شقران غلام رسول خدا (ص) است) مردى شراب خوار بود، روزى بر در منصور دوانيقى ايستاده بود تا كمكى بگيرد. در اين حين ديد كه امام صادق (ع) از خانه منصور بيرون مى آيد وامام وى را مى شناخت، شقرانى نزد حضرت آمدو از وى كمك خواست، امام (ع) به شقرانى احترام كرده و براى انجام كار او به خانه منصور بازگشت خواسته او را براى منصور بازگو نمود و عطاى او را گرفته و آورد درآستين شقرانى نهاد، سپس فرمود:
يا شقران؛ ان الحسن من كل احد حسن و انه منك احسن؛ لمكانك منا، وان القبيح من كل احد قبيح و هو منك اقبح؛ لمكانك منا؛(1)
اى شقرانى، كار خوب از هر كسى خوب است و از تو خوب تر است، زيرا كه تو، به ما منسوبى و كار بد از هر كسى بد است و از تو بدتر است،
1) - شرح ابن ابى الحديد، ج 18، ص 205.
چرا كه تو با ما نسبت دارى.
بسيار نيكو است كه اين روايت را تابلو كرده و بالاى سر خود بزنيم كه:
«كار خوب از هر كسى خوب است اما از تو خوب تر است، و كار بد از هر كسى بد است و از تو بدتر چرا كه تو امروز منسوب به انقلابى.»
براى پيروزى اين انقلاب، جوان هاى پاك باخته، خونمقدسشان را هديه كردند، پدر و مادر و فرزندان شهدا و مفقودين اشك ها ريختند و جانبازان، عزيزترين عضو خود را دارند و آزادگان محنت ها ومشقت ها به جان خريدند و... پس اگر من و تو امروز به وظيفه خود عمل نكنيم خون شهدا را پايمال كرده ايم.
مواظب باشيد كه نتيجه گفتار وكردار شما ضربه به انقلاب نزدند. حضرت امام خمينى (ره) هر سال در درس هاى اخلاق خود به ما نصيحت مى كردند و مى فرمودند: مواظب باشيد كه كار شما به حساب ديگران گذاشته مى شود، اگر كارى كنيد كه ضربه به روحانيت بخورد و ايمان مردم به اين قشر سست شود گناه نابخشودنى است؛ يعنى گناهى است كه ديگر، توفيق توبه را از انسان سلب مى كند.
انسان بايد در كارهاى فردى و اجتماعى، عاقبت انديش و با احتياط باشد؛ سنجيده بگويد و سنجيده كار كند. در بعضى از موارد اين احتياط ضرورى و لازم تر است؛ از جمله در مورد «حق الناس»، «عرض و ناموس»، «عفت زنان» و «جان انسان».
اسلام براى انسان اهميت بسيار قائل است، شما اگر قرآن و روايات را از زاويه انسان شناسى مطالعه كنيد به نكته هاى بسيار مهمى برخورد ميفكنيد و پى مى بريد كه شخصيت انسان از منظر اسلامى تا چه حد مساوى مى داند و مى فرمايد:
اگر كسى انسانى را بكشد مثل آن است كه تمام انسانها را كشته باشد و همچنين اگر كسى شخصى را كه در شرف مرگ است نجات دهد، همانند آن است كه جهانى را زنده كرده باشد: «مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ...»(1)هر كسى مومنى را به عمد بكشد مجازاتش آتش جهنم است كه در آن
1) - مائده (5) آيه 32.
جاويد و هميشگى معذب خواهد بود: «مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزٰاؤُهُ جَهَنَّمُ..»(1)مطالعه احكام فقهى ديه نيز ارزش انسان از ديدگاه اسلام را به ما مى فهماند؛ مثلاً اگر كسى انسانى را - حتى به خطا - در تصادف يا به نحو ديگر بكشد، علاوه بر اين كه بايد ديه بدهد، دو ماه نيز بايد روزه بگيرد: آن هم سى ويك روز پى در پى و سى روز به طور منفصل.
اميرالمومنين (ع) پيرامون شخصيت انسان مى فرمايد:
المومن اعظم حرمه من الكعبه؛(2)
شرافت و احترام مومن از احترام كعبه، بيشتر است.
باز در جاى ديگر مى فرمايد:
ان المومن اعظم حرمه عند الله و اكرم علواً من ملك مقرب؛(3)
مومن از جهت شخصيت و احترام نزد خداوند از ملك مقرب، مقرب تر است.
راز اين برترى آن است كه اگر انسان حركت كند و سير تكاملى بپيمايد، به جايى مى رسد كه حتى ملك مقرب الهى نيز نمى تواند به آن جا برسد، قضيه معراج پيامبر (ص) خود گواه بر اين
مطلب است كه انسان به مقامى دست مى يابد كه ملك مقرب الهى به آن راه نمى يابد و پايش لنگ است.
در قضيه معارج، پيامبر به جبرئيل فرمود: همراه من بيا، جبرئيل گفت
: «
لو دنوت انمله لاحترقت» اگر ذره اى بيايم مى سوزم، و بيش از اين قدرت آمدن ندارم.
مولوى اين روايت را انصافاً خوب به شعر درآورده است:
گفت: جبريلا بيا اندر پيم *** گفت رو، رو من حريف تو نيم
قرآن در سوره بقره اولين درجه اى را كه به انسان مى دهد درجه «خليفه اللهى» است. به ملائكه خطاب شد:
«إِنِّي جٰاعِلٌ فِي اَلْأَرْضِ خَلِيفَةً»؛ (1)- همان، آيه 31.(2)من در زمين خليفه اى خواهم گماشت.
اگر نبود براى انسان جز اين درجه و امتياز، برايش كافى بود.
بالاتر از اين، آن كه در همين سوره چند آيه بعد مى فرمايد:
«وَ عَلَّمَ آدَمَ اَلْأَسْمٰاءَ كُلَّهٰا»؛(2) و خداوند، تمامى اسما را به آدم آموخت.
يعنى، انسان مظهر اسما و صفات حق شد و همه آن ها در آدم جلوه كر. آنجا كه ملائكه درباره خلقت انسان اعتراض داشتند و اظهار مى كردند اين موجود خون ريز است و مفسده به پا مى كند و... كه گويا فرشتگان موضوع خونريز بودن انسان را فهميده بودند و درك كرده بودند كه انسان مركب از روح و جسم است و تمايلات و غرائزش مفسده انگيز است لذا گفتند خداوندا! اين موجود
مفسد و خون ريز را براى چه خلق مى كنى اگر براى عبادت كردن است، ما را تو عبادت مى كنيم و.. براى فهماندن وجواب گويى به فرشتگان، وقتى كه اسما و صفات حق براى آدم تجلى كرد، به ملائكه و فرشتگان عرضه نمودو فرشتگاه آن را تجلى
ديدند و به اشتباه خود پى بردند از خداوند عذر خواهى نمودند و گفتند: «خدايا! ما نمى دانستيم، علم ما محدود بود و تو مى دانى چيزهايى را كه ما نمى دانيم».
اين امتيازهاى كه براى انسان شمرديم اختصاص به پيامبران ندارد بلكه براى انسان نيز هست، مقام انبياء و اوليا مقام ديگرى است بالاتر از اين.
امتياز و درجه ديگرى كه قرآن براى انسان بيان مى فرمايد اين كه:
«وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِينَ»؛ (1)يعنى وقتى از روح خود در انسان دميدم وانسان كامل شد به فرشتگان امر نمودم كه به آدم سجده كنيد همگى سجده كردند مگر ابليس كه به خاطر تكبرش سجده نكرد و به خاطر اينكه ملك نبود و از جنيان بود «كان من الجن» بى ادبى كرد، اگر ملك بود، اين گونه بى ادب نبود. اين مطالب مى رساند كه خداوند به انسان مى فرمايد: اى انسان! هر كس با تو مبارزه كند رانده در گاه من است و از ديده من او مستكبر است، آن كس كه به تو سجده نكند و در مقابلت متواضع نشود، كافر است.
امتياز ديگر انسان، اين كه خداوند در آيه اى مى فرمايد:
«وَ سَخَّرَ لَكُمْ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ جَمِيعاً»؛(2)
[اى انسان ها] هرآنچه در آسمان و زمين است براى شما آفريدم. پس آگاه باشد كه عالم هستى براى تو به خاطر تو آفريده شده است، و قدر و منزلت خود را بدان. خداوند مى فرمايد:
«يٰا أَيُّهَا اَلْإِنْسٰانُ إِنَّكَ كٰادِحٌ إِلىٰ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاٰقِيهِ»؛ (3)
اى انسان، حقا كه تو به سوى پروردگار خود به سختى در تلاشى و او را ملاقات خواهى كرد.
در آيه هاى ديگرمى فرمايد: «إِنَّ إِلىٰ رَبِّكَ اَلرُّجْعىٰ»(1)«أَنَّ إِلىٰ رَبِّكَ اَلْمُنْتَهىٰ»(2)اگر چه حركت در اين مسير دشوار و پر مشقت است اما نتيجه اش لذت بخش و شيرين است به حدى كه كسى - حتى ملائكه مقرب خدا - نمى تواند آن را درك كند.
كرامت انسانى وبرترى آن بر موجودات ديگر امتياز ديگرى است كه خداوند به انسان داده است:
«وَ لَقَدْ كَرَّمْنٰا بَنِي آدَمَ وَ حَمَلْنٰاهُمْ فِي اَلْبَرِّ وَ اَلْبَحْرِ وَ رَزَقْنٰاهُمْ مِنَ اَلطَّيِّبٰاتِ وَ فَضَّلْنٰاهُمْ عَلىٰ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنٰا تَفْضِيلاً»؛ (3)و به راستى ما فرزندان آدم را گرامى داشتيم و آنان رادر خشكى و دريا [بر مركب ها] نشانديم واز چيزهاى پاكيزه به ايشان روزى داديم و آن ها را بر بسيارى از آفريده هاى خود برترى داديم.
اين آيه، تشبيه معقول به محسوس است، بدين صورت كه اگر شما كسى را دوست داشته باشيد و بخواهيد ارادت و لطف خود را به او نشان دهيد، او را مهمان مى كنيد، واگر بخواهيد ارادت خود ر ابيش از آن نشان دهيد خودت يا فرزندت هنگام آمدن با او همراهى مى كنيد و اگر بيشتر از اين بخواهيد اظهار محبت كنيد وسيله نقليه مى بريد واو را مى آوريد و سپس بهترين غذا را برايش تهيه مى كنيد و سرانجام مى كوشيد بهترين و بالاترين نوع احترام را به او بگذاريد. خداوند مى فرمايد ما نيز به انسان
چنين كرديم؛ يعنى بهترين غذا، مركب و.. را در اختيار او گذاشتيم.
واگذارى امانت الهى به انسان، امتياز ديگرى است كه خداوند عطا فرموده است. شايد بتوان گفت كه اين موهبت، بالاترين امتياز و درجه اى است كه پروردگار عالم به انسان داده است:
«إِنّٰا عَرَضْنَا اَلْأَمٰانَةَ عَلَى اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَلْجِبٰالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهٰا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهٰا وَ حَمَلَهَا اَلْإِنْسٰانُ، إِنَّهُ كٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً»؛ (1)ما امانت [الهى و بار تكليف] را بر آسمان ها و زمين و كوه ها عرضه ركديم، پس، از برداشتن آن سرباز زدند و از آن هراسناك شدند، ولى انسان آن را برداشت؛ راستى او ستمگرى نادان بود.
به نظر بنده، شايد اين امانت، قلب انسان باشد، زيرا ما از روايات مى فهميم كه دل انسان عرض خدا است
: «قلب المومن عرض الرحمان»(2)و يا:
لا يسعني ارضي و لا سمائي، و لكن يسعني قلب عبدي المومن؛(3)
عالم هستى نمى گنجد كه من در آن باشم، اگر مى خواهى مرا بيابى جايگاهم دل و قلب مومن است.
اما چيزى كه تاسف آور است مطلب ذيل آيه است كه مى فرمايد:
«إِنَّهُ كٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً»؛ به راستى او ستمگرى نادان بود.
آرى، انسان با آن همه امتياز و درجه، بسيار جاهل نيز هست، انسان خودش را نشناخته است و نمى داند كه اين همه مقام دارد، چون مقام و منزلت خود را درك نمى كنددر منجلاب شهوت غوطه ور است، عمر
ارزشند خود را تنها در جمع آورى ماديات صرف مى كند و... انسان همانند آن بچه خردسالى است كه وقتى در گرانبهايى را به دستش دهند مدتى با آن بازى مى كند، بعد هم كه خسته شد با سنگى يا با جسم سخت ديگرى آن را مى شكند، خداوند مى فرمايد انسان خود را
نمى شناسد خيلى جاهل است و به خود ستم مى كند، انسانى كه بايد از نعمت توبه استفاده كند و به مقام تخليه و سپس به مقام تحليه و سرانجام به مقام تزكيه و... برسد، مثل كرم ابريشم دور خود را مى تند و در آخر خفه مى شود ويا به قول اميرالمومنين (ع) مثل كرم مستراح است كه در عذره مى لولد تا خفه شود.
اولياى خدا دنيا را شناخته اند، اگر كسى نزد ابن سيرين (كه تعبير خواب مى داند) برودو بگويد من خواب ديده ام كه به مستراح افتادم و لباس و بدنم متنجس شده است، او چنين تعبير مى كند كه: پول زيادى به تو مى رسد دنيا به تو روى مى آورد و..! او مى خواهد بگويد كه مال حرام به اندازه اى پست و ى ارزش است كه در عالم معنا عذره اى بيش نيست.
انسان از طرفى اگر بخواهد سير صعودى كند به جايى مى رسد كه جز خدا نبيند و اگر بخواهد سير نزولى كند به حدى سقوط ميفكند كه از ميكروب سرطان مضرتر و از سگ درنده پست تر و... مى گردد.
«إِنَّ شَرَّ اَلدَّوَابِّ عِنْدَ اَللّٰهِ اَلصُّمُّ اَلْبُكْمُ اَلَّذِينَ لاٰ يَعْقِلُونَ»؛ (1)قطعاً بدترين جنبندگان نزد خدا كران و لالانى هستند كه نمى انديشند.
آرى، مديران و كاركنان اداره ها و سازمان ها بدانند كه با چنين انسان و شخصيتى رو به رو هستند؛ انسانى كه خداوند متعال بر روى او، بسيار سرمايه گذارى كرده است وهمه هستى را آفريده تا او به تكامل برسد. در واقع هر كس در مواجهه با هر انسانى بايد بداند كه با عصاره همه هستى،
1) - انفال (8) آيه 22.
رو به روست و وظيفه دارد تا به خدمت گزارى به او، زمينه تكاملش را فراهم سازد. اين همه تاكيدى كه اسلام درخصوص شخصيت انسان كرده از آن روست كه اين موجود، گل سرسبد هستى است ونبايد با رفتارهاى نسنجيده آن را رو به افسردگى بردوخشكاند. خدمت به چنين
آفريده اى، خدمت به خدا و احترام به خلقت اوست. خوشا به حال كسانى كه هر روز با چنين فهم ودركى بر سر كار خود حاضر مى شوند و از اين كشتزار ناپيدا كرانه، خرمن خرمن محصول مى چينندو براى سراى آخرت خود، ذخيره مى كنند.
و بدا به حال افرادى كه با دست خود، وجودشان را در كمند شيطان اسير كرده و جاهلانه اين كشتزار را به آتش مى كشند و استعدادهاى وجودى خود و ديگران را از بين مى برند.
تهذيب، عنصرى كليدى و سرنوشت ساز در همه كارهاى آدمى است. به عبارت ديگرمى توان گفت اساسى ترين و محورى ترين كار انسان، تهذيب است. پيامبران الهى يكى پس از ديگرى آمدند تا امر خطير تهذيب را به عهده گيرند. امامان معصوم (ع) نيز چنين رسالتى داشتند.
قرآن كريم، در خصوص فلسفه بعثت پيامبر (ص) مى فرمايد:
«هُوَ اَلَّذِي بَعَثَ فِي اَلْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحِكْمَةَ»؛ (1)اوست آن كس كه در ميان بى سوادان فرستاده اى از خودشان رانگيخت تا آيات او را بر آنان بخواندو پاكشان گرداند وكتاب وحكمت بديشان بيآموزد.
پيامبر ما (ص) و همچنين تمامى انبياى الهى آمده اند تا ابتدا مردم را مهذب كنند و سپس سطح معلومات آنان را بالا ببرند. در ميان ما مصطلح است «آموزش و پرورش»، ولى قرآن مى فرمايد: «پرورش و آموزش» و اين خودسازى و تهذيب و پرورش بسيار مهم است، ازاين رو آيه مذكور
1) - جمعه (62) آيه 2.
در قرآن تكرار شده است وتكرار، دليل بر تاكيد است.
بنابراين، نخستين هدف از بعثت پيامبران مهذب نمودن مردم است. پيامبر آمده است تا ريشه رذايل را بركند و فضايل را جاى آن بنشاند.
سوره و الشمس در قرآن از جهتى منحصر به فرد است و همانند آن در قرآن نيست، در اين سوره خداوند براى يك مطلب، يازده قسم خورده و چندين تاكيد آورده است. آرى، بعد از يازده قسم مى فرمايد:
«قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكّٰاهٰا وَ قَدْ خٰابَ مَنْ دَسّٰاهٰا»؛ (1)هر كس نفس خود را پاك گرداند قطعاً رستگار شدوهر كه آلوده اش ساخت قطعاً باخته است.
كسى كه صفت رذيله در او رسوخ كرده و رذايل بر وجودش حاكم باشد، شقى و بدبخت است ونه سعادت دنيا را دارد ونه آخرت را.
اگر قرآن رامطالعه كنيم و به دقت بر آن بنگريم به اين نتيجه مى رسيم كه دو سوم آيات قرآن درباره اخلاق و تهذيب نفس است.
بعضى از آيات به طور صريح سفارش به خودسازى مى كند، مانند:
«يَوْمَ لاٰ يَنْفَعُ مٰالٌ وَ لاٰ بَنُونَ إِلاّٰ مَنْ أَتَى اَللّٰهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ»؛ (2)روزى كه هيچ مال و فرزندى سود نمى دهد مگر كسى كه دلى پاك به سوى خدا بياورد. آرى، روز قيامت جاى پول و اولاد و پارتى بازى و رشوه دادن و امثال اين ها نيست؛ آنچه كه در آن روز گره گشاست و براى انسان كارساز است
داشتن دل پاك است؛ دلى كه در آن قساوت و جاه طلبى، پول پرستى و حسادت، خود محورى و لجاجت و منيت نباشد.
بعضى از آيات به طور غيرمستقيم و غير صريح، سفارش به تكزيه و خودسازى مى كند كه تمام قصه ها وداستان هاى قرآن از همين قبيل است؛ يعنى شما وقتى كه قصه هاى قرآن را مطالعه مى كنيد در مى يابيد كه هدف از بيان تاريخ قوم ثمود، شعيب، موسى، عيسى و... نتيجه گيرى اخلاقى است و مى خواهد به انسان ها گوشزد كند كه اگر كسى مهذب نباشد سرانجام بد و ناگوارى دارد. اگر به تزكيه و خودسازى بپردازد سعادت دنيا و آخرت نصيبش مى شود.
قرآن كريم در يازده مورد به انسان ها امر مى كند كه در تاريخ سير كنند، از جمله در اين آيه شريفه مى فرمايد:
«فَسِيرُوا فِي اَلْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كٰانَ عٰاقِبَةُ اَلْمُكَذِّبِينَ»؛ (1)پس در زمين بگرديد و ببينيد فرجام تكذيب كنندگان چگونه بوده است. و در آيه ديگر مى فرمايد: «عٰاقِبَةُ اَلْمُجْرِمِينَ»(2)سوره يوسف به حسودان درس بزرگى مى دهد و مى رمايد: در قصه هاو ماجراها تامل ودقت كن و ببين كه برادران يوسف (ع) به خاطر داشتن صفت رذيله حسادت 2(4) گناه مرتكب شدند، ان هم چه گناهان بزرگى: فريب دادن پيامبر خدا، اذيت كردن او، به چاه انداختن و نسبت دزدى دادن، تكذيب كردن و درمقابل ثمن بى ارزشى او را فروختن و....
پيام اين سوره بر ما اين است كه كه: اى بشر! اگر كسى حسود باشد عاقبتش به جايى مى رسد كه برادرش را اگر پيامبر باشد مى كشد.
يكى از دانشمندان مسيحى مى گويد: «يوسف مردى بود كه آنچه كه يك مرد، لازم دارد، مثل: قدرت، مكنت، تشكيل خانه و زن و بچه و... نداشت، اما ايمان، تهذيب نفس و پاك دامنى داشت.
اگر تمام دنيا دست به دست هم مى دادند وتصميم مى گرفتند يوسف را آقا كنند به اين اندازه نمى توانستند كه عفتش او را بزرگ كردو ايمان و تهذيب نفس او را بالا برد.
اما زليخا به عكس يوسف، كسى بودكه هر چه يك زن مى خواست داشت، معمولاً يك زن شوهر، خانه، تجملات، قدرت، مكنت و شهرت مى خواهد كه زليخا بالاتر از اين ها را نيز داشت اما يك چيز نداشت و آن «ايمان به خدا»، «سلامت نفس»، و «عفت» بود. اگر دنيا پشت به پشت يكديگر كند و بخواهد كسى كه زمين بزند، اين قدر نمى تواند زمين بزند كه بى عفتى زليخا او را زمين زد. به راستى اگر مصر آن زمان دست به دست هم مى دادند و مى خواستند زليخا را اين قدر بيچاره كنند - كه خودش بيچاره كرد - نمى توانستند!
داستان هاى ديگر قرآن نيز چنين است، شما نمى توانيد در قرآن داستانى را بيابيد كه آن داستان، سخن از تهذيب نفس نكرده باشد.
حضرت امام خمينى (ره) در جلسه هاى اخلاقى خود مى فرمودند: در قرآن آيه اى نداريم كه مربوط به اخلاق نباشد. زمانى در مورد فرمايش ايشان مطالعه مى كردم كه معناى اين حرف چيست، سرانجام به اين نتيجه رسيدم كه سخن بسيار متينى است؛ وقتى دقت مى كنيم مى بينيم قرآن محكم دارد و متشابه، م تشابه قرآن حروف مقطعه مثل «الم» است. معناى «الم» چيست؟ نمى دانيم! رمزى است بين عاشق ومعشوق و خدا و پيامبر.
هيچ كس نمى تواند متشابهات قرآن را بفهمد. اما همين متشابهات بهترين
زمينه است براى نتيجه گيرى اخلاقى يعنى همين متشابهات روح تعبد به انسان مى دهد.
از امام صادق (ع) سوال مى كنند چرا در قرآن متشابه وجود دارد؟ مى فرمايد: براى اين كه مردم با اهل بيت سر و كار داشته باشند.
اگر در قران امر به عبادت، همچون نماز و روزه، حج و.. شده، همه اين ها مقدمه اى است براى آدم شدن و خودسازى. از نظر فقه اسلام اگر كسى روزه اش را در جلوى ديدگان مردم و در ملا عام بخورد بايد هشتاد تازيانه بر او بزنند. اگر اين عمل تكرار كند تا مرتبه سوم، در دفعه سوم بايد او را كشت. در فقه گناهى كه تا اين اندازه مهم و بزرگ باشد، نداريم.
خداوند درباره روزه مى فرمايد:
الصوم لي و انا اجزي به؛(1)روزه مال من است و پاداشش را خودم مى دهم.
اگر خداوند انسان را به روزه گرفتن فرمان مى دهد، فقط براى دوست داشتن است، چون مى خواهد كه ملكه تقوا در او ايجاد شودو در جوار الهى قرار گيرد ورستگار شود.
در مورد زكات مى فرمايد:
«وَ وَيْلٌ لِلْمُشْرِكِينَ اَلَّذِينَ لاٰ يُؤْتُونَ اَلزَّكٰاةَ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ كٰافِرُونَ»؛ (2)و واى بر مشركان، همان كسانى كه زكات نمى دهند و آنان را به آخرت كافرند.
قرآن كسانى را كه زكات نمى پردازند مشرك و كافر خطاب مى كندو مى فرمايد: خمس و زكات براى اين است كه شما آدم بشويد، خود را مهذب كنيد:
«خُذْ مِنْ أَمْوٰالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِمْ»؛ (1)از اموال آنان صدقه اى بگير تا به وسيله آن پاك و پاكيزه شان سازى.
وقتى انسان به ريشه مطالب مى پردازد و بر معانى دقيق آن مى انديشد. به اين سخن بنيان گذار جمهورى اسلامى حضرت امام خمينى (ره) پى مى بريم كه فرمود: «نمى توانيم در قرآن آيه اى پيدا كنيم كه مربوط به اخلاق نباشد».
بسيار حرفى عالى است؛ يعنى قرآن از اول تا آخرش مربوط به اخلاق است و يك كارخانه آدم سازى است.
جهاد از عبادت هايى است كه ثواب زياد دارد، درروايات آمده است: اگر كسى يك شبانه روز در مرزها نگهبانى دهد پروردگار عالم ثواب دو هزار سال عبادت را به او عنايت مى كند، اما همين رزمنده ونگهبان مرز، شرايطى دارد كه قرآن مى فرمايد:
«اَلتّٰائِبُونَ اَلْعٰابِدُونَ اَلْحٰامِدُونَ اَلسّٰائِحُونَ اَلرّٰاكِعُونَ اَلسّٰاجِدُونَ»؛(2)
[آن مومنان] همان توبه كنندگان، پرستندگان، سپاس گزاران، روزه داران، ركوع كنندگان، سجده كنندگان هستند. رزمنده كسى است كه خودسازى كند، چرا كه جبهه و ميدان جنگ براى خودسازى است و در آن جا دو جنگ وجود دارد: يكى جنگ بادشمن و ديگرى جنگ با نفس. جنگ برون و جنگ درون. جنگ درون
مهم تر ومشكل تر از جنگ برون است. جنگ با نفس اماره، جهاد اكبر استوجنگ با دشمن و ظالم، جهاد اصغر.
كسى كه خود ساخته و مهذب باشد به مرحله عبوديت و تسليم محض در برابر حق تعالى واحكام الهى مى رسد و آنچه را كه پيامبران و امامان معصوم (ع) مى گويند مى پذيرد. چنين كسى
چون نفس خود را پاكيزه كرده ديگر مسئله «منيت» و خودخواهى در او راه ندارد و هرچه ر اكه خسرو كند، نيكو مى داند.
اختلافى هست ميان بزرگان در اين كه: اوامر و نواهى در قرآن و شريعت براى چيست؟
برادران اهل سنت مى گويند: اوامر ونواهى چيزى است كه خدا از ما خواسته است.
ولى شيعه اين حرف و اين نظر را نمى پسندد ومعتقد است: بايد يك مصلحت تامه ملزمه اى در كار باشد، اگر چه ما آن را نفهميده باشيم. تمام دستورها و قوانين خداوند به جهت مصلحتى است كه ما از آن اطلاع ندارم و....
اما قول سومى هم در اين جا وجود دارد و آن اين است كه مى گويند: نظر فقهاى اسلام درست است اما يك حرف بالاترى در اين جا وجود دارد و آن اين كه: خداوند امر ونهى كرده است تا روح تعبد در ما زنده شود؛ به عبادت ديگر، امر ونهى خدا براى اين است كه ما در برابر حق تسليم شويم.
مثلاً حج از عبادت هاى بسيار مهم و بزرگ است و ارتباطى ناگسستنى
با مسائل سياسى و اجتماعى دارد، اما روح تعبد در آن موج مى زند.
انسان وقتى كه درباره اعمال حج مى انديشد، فلسفه بسيارى از اعمال آن را نمى فهمد؛ مثلاً فلسفه احرام بستن و طواف كردن چيست؟ به چه جهت بايد طواف كنيم؟ سعى بين صفا و مروه چه حكمتى دارد؟ رمى جمره، ماندن در عرفات، ماندن در مشعر، ماندن در منى و.. براى چيست؟ نمى دانيم، تنها اين را مى فهميم كه اين اعمال روح تعبد و روح تسليم را در ما زنده مى كند واين بالاترين فضيلت است.
تعبد وعبوديت به اندازه اى اهميت دارد كه خداوند در نماز، آن را بر رسالت مقدم داشته است: «اشهد ان محمداً عبده و رسوله». يعنى پيامبر ابتدا «عبد» است و مقام عبوديت را دارد، آنگاه رسالت.
شخصى خدمت امام صادق (ع) رسيد وعرض كرد: يا بن رسول الله! اين انارى كه در دست شماست اگر آن را نصف كنى و يك قسمش را حلال كنى و قسم ديگرش را حرام، من مى پذيرم و تسليم حرف شما هستم. اين است معناى تسليم وعبوديت در برابر احكام خدا. اين تسليم از آن روست كه حكم امام صادق (ع) حكم خداست.
از آنچه گفته شد دانستيم كه تهذيب، امر بسيار مهمى است كه قرآن و پيامبران، به آن بسيار توصيه كرده اند. اين تهذيب در سامان دهى كار مردم و رسيدگى به امور آنان، نقش كليدى دارد. كسانى كه متصدى امور مردم و مسئول گره گشايى از كار آنان هستند به تهذيب بيشتر نياز دارند. آنان اگر خودساخته باشند با دل سوزى، دقت، همه جانبه نگرى و وظيفه شناسى به كارها مى پردازند، اما اگر مهذب نبودند بابى تفاوتى، سهل انگارى، سحطى نگرى و كاغذ بازى با امور برخورد مى كنند. طبيعت اداره ها اين چنين است كه هر كارمندى بايد از مسئول مافوق خود دستور بگيرد و با
قانون ها و ماده ها و تبصره ها پيش برود، طبعاً چنين كارى با پيچ و خم رو به رو مى شود و گاه خستگى و دل زدگى به وجود مى آورد، اگر كارمندى مهذب و پاكيزه و داراى قلب سليم باشد، بى هيچ گونه دلسردى و بدون اين كه قوانين را پشت سر بگذارد، و قانون شكنى كند، مشكلات را حل مى كند وارباب رجوع را اراضى و خشنود به خانه مى فرستد.
مردم اگر با چنين كارمندانى رو به رو شوند - اگر كارشان هم حل نشود باز راضى اند، چرا كه تلاش صادقانه و خالصانه آن ها را ديده اند. نابسامانى هايى كه در پاره اى از جاها ديده مى شود معلول آن است كه انسانهاى غير مهذب به كار گماشته شده اند.
وقتى مى گوييم مهذب، منظورمان فقط تقيد افراد به نماز و روزه نيست بلكه همه جنبه ها را در بر مى گيرد؛ فى المثل اگر فردى را به كارى گماشته اند و او مى بيند كه انجام آن ها در توان او نيست، وظيفه اش آن است كه كنار برودوميدان را براى افراد شايسته ترى باز كند. اگر چنين كرد او خودساخته و مهذب است.
امانت دارى و حفظ اموال بيت المال از مصاديق ديگر تهذيب است. فردى كه مسئوليتى دارد و اموال كم يا زيادى در اختيارش هست بايد پروا داشته باشد و آن ها را در راه صحيح و به طور حساب شده و با برنامه، مصرف كند.
معلم و استادى كه تدريس مى كند و شاگردان زيادى باو سر و كار دارند بايد مهذب باشد تا با وجدان سالم و روش صحيح، استعدادهاى دانش آموزان و دانشجويان را پرورش دهد و آن ها را براى فرداى جامعه اماده سازد. همچنين عالمان و دانشوران بايد نفس خود را تهذيب كنند،
كه اگر چنين شد، عالم اصلاح خواهد شد.
بدين ترتيب نقش تهذيب در سامان دهى صحيح كارها و اداره امور جامعه روشن مى شود و به عظمت قرآن وتعاليم انبياء - كه اين همه بر تزكيه نفس تاكيد كرده اند - پى مى بريم.
خدمت به مردم از جنبه هاى مختلفى براى آدمى موثر است، يكى از آن جنبه ها آرامش روحى و روانى است؛ يعنى كسى كه در انديشه گره گشايى از كار مردم است وجدانش دائماً او را يارى مى كند و اكسير آرامش را به او هديه مى دهد. همه مردم به دنبال كسب آرامش اند، اما راه هاى آن را گم كرده اند، معمولاً در تكاپو هستند تا با پول و امكانات مادى آن را به دست آورند. روشن است كه رفاه، آسايش و خوشى مرهون پول و قدرت نيتس، چه بسيار افرادى كه تمكن و قدرت و
شخصيت و پول دارند اما به اندازه اى غم، غصه، دلهره و اضطراب خاطر ونگرانى آنان را احاطه كرده كه اگر مرگ خريدنى بود تمام هستى خود را مى دادند و آن را مى خريدند. عكسش را هم فراوان مى بينيم كه انسانى خانه و يا فرشى كه روى آن بنشيند ندارد اما با نشاط و روحيه است و طمأنينه ووقار دارد.
از نظر قرآن، كسى رفاه و آسايش دارد كه امنيت دل دارد:
«اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمٰانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولٰئِكَ لَهُمُ اَلْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ»؛ (1)
1) - انعام (6) آيه 82.
كسانى كه ايمان آورده و ايمان خود را به شرك نيالوده اند، آنان راست ايمنى و ايشان راه يافتگانند.
افرادى كه ايمان دارند و ايمانشان آلوده به گناه و ظلم نيست، مومن و متقى اند، اگر چه پول، مكنت و قدرت ندارند اما رفاه و آسايش دارند، چرا كه امنيت قلبى دارند و بالاترين رفاه و آسايش يعنى اين، انسان در زندگى همه چيز را براى آرامش مى خواهد. تشكيل خانواده مى دهد براى اين كه سكينه و آرامش به دست آورد.
«وَ مِنْ آيٰاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوٰاجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْهٰا وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً»؛ (1)و از نشانه هاى او اين كه از نوع خودتان همسرانى براى شما آفريد تا بدان ها آرام گيريد و ميان شما دوستى و رحمت نهاد.
تشكيل خانواده براى آن است كه آرامش دل پيدا شود، اگر خانه نا امن شد زندگى تلخ مى شود، وقتى معنويت بر خانواده اى حاكم نشد زن و شوهر حقوق يكديگر را رعايت نمى كنند، مرد پرخاشگر و زن زبان دراز مى شود وزندگى را به جهنم تبديل مى كنند.
گناه، غم و غصه مى آورد، اضطراب و نگرانى به همراه دارد، وقتى مى بينيد كسى خانه اى چون قصر دارد، رياست و قدرت دارد، حسرت نخوريد.
«وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا أَعْمٰالُهُمْ كَسَرٰابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ اَلظَّمْآنُ مٰاءً»؛ (2)و كسانى كه كفر و رزيدند كارهايشان چون سرابى در زمين هموار است كه تشنه آن را آب مى پندارد.
فرد گناه كار دائماً كوبندگى و عذاب وجدان دارد، مثل پتكى كه بر روى سندان كوبيده مى شود، بر سر و روى زندگى چنين افرادى غم، غصه و اضطراب مى بارد. اين گرفتارى ها و اضطراب ها نه فقط گريبان گير خود آنان است، بلكه به اطرافيان وابستگان وخويشان نيز سرايت مى كند، همانند ديوانه اى كه كبريتى بر اتاق مى اندازد و چون جريان طبيعى آتش سوزاندن است لذا وسايل خانه، زن، فرزند و خودش همگى در معرض خطر و خسارت قرار مى گيرند، آتش ظلم ظالم دامن ديگران را نيز مى گيرد.
زندگى منهاى خدا، زندگى توام با گناه (مخصوصاً گناه اجتماعى و تجاوز به حق الناس) تاريك و وحشتناك است:
«أَوْ كَظُلُمٰاتٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشٰاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحٰابٌ ظُلُمٰاتٌ بَعْضُهٰا فَوْقَ بَعْضٍ إِذٰا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَرٰاهٰا وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اَللّٰهُ لَهُ نُوراً فَمٰا لَهُ مِنْ نُورٍ»؛(1)يا كارهايشان مانند تاريكى هايى است كه در دريايى ژرف است كه موجى آن را مى پوشاند و روى آن موجب ديگ راست و بالاى ان ابرى است تاريكى هايى است كه بعضى بر روى بعضى قرار گرفته است. هر گاه [انسان غرق شده] دستش را بيرون آورد، به زحمت آن را مى بيند و خدا به هر كسى نورى نداده باشد او را هيچ نورى نخواهد بود.
گناه بزرگ آن است كه مسئوليت هايى كه به دوشمان گذاشته شده انجام ندهيم ودر فكر حل مشكلات مردم نباشيم. آرامش خاطر و آسايش وجدان براى يك كارمند و يا منصب دار آن است كه در پست و سمتى كه هست به خوبى انجام وظيفه كند. اگر نكندبى شك مرتكب گناه عظيم گشته كه عاقبت آن نيز از كف دادن آرامش و راحتى وجدان است.
1) - همان، آيه 40.
در آخر سوره كهف چند آيه وارد شده كه از متشابهات قران است و بايد بگوييم يك دنيا علم در اين چند آيه موجود است و مسئله «قضا و قدر» «جبر و تفويض» و «تجسم اعمال» را به خوبى حل مى كند. در اين سوره داستانى درباره خضر و موسى است كه بسيار خواندنى است؛ آن دو، وارد شهر يا دهى شدند و درخواست غذا كردند اما مردم به آنان ندادند و گرسنه از ده بيرونشان كردند. در بيرون ده به ديوار شكسته اى برخوردكردند، حضرت خضر گفت: بايد اين ديوار را تعمير كنيم موسى با اين كه به حضرت خضر قول داده بود كه اعتراضى نكند اما باز هم نتوانست تحمل كند، لذا به حالت اعتراض گفت: به ما غذا ندادند و حالا ديوارشان را هم تعمير كنيم.
حضرت خضر در تفسير اين قضيه فرمود: زير آن ديوار، مالى از دو بچه يتيم مدفون است، براى اين كه اين مال از بين نرودو به دست بچه يتيم هاى برسد آن را تعمير كردم. در همين آيه مى فرمايد: «وَ كٰانَ أَبُوهُمٰا صٰالِحاً» براى اين كه پدر و مادرش شايسته و صالح بودند.
خوبى پدر و مادر باعث شد كه حضرت خضر و موسى آن ديوار را تعمير كنند. اين آيه شريفه به ما مى فهماند كه اگر مى خواهيم آينده اولاد و فرزندانمان تامين شود، بايد خدمت گزار جامعه باشيم و تا مى توانيم به مردم درمانده و بينوا، و افرادى كه جز خدا پناهى ندارند خدمت كنيم. خداوند بيناست و بر تمامى كردارهاى بندگان نظارت دارد. وقتى كه از ما كردار صحيح و خدمت صادقانه ببيند خودش از راه هاى فراوانى كه دارد ما را تامين مى كند.
بسيار رخ داده است كه پدر و مادرى آينده فرزندانشان را از نظر مادى تامين نكرده و مرده اند و هنگام مردن چيزى نداشته اند، اما آن شايستگى
و شخصيتى را كه براى فرزندان خود به ارث گذاشته بودند آنان را به مقام والا رسانيده و درجامعه عزيزشان كرد.
يكى از خلفاى بنى عباس به عالم و دانشمندى گفت: به من نصيحيت كن، عالم گفت: عمربن عبدالعزيز وقتى مرد، بچه هايش شام نداشتند، اما از آن جا كه وى خدمت بسيارى به جامعه كرد بچه هايش عزيز شدند، اما از خلفاى بنى اميه ديدم كسى (مروان حمار) را كه وقتى مرد شمش هاى طلايش رابا تبر تقسيم كردند و طولى نكشيد ديدم كه بچه هاى او به گدايى افتاده اند.
اگر تامين آينده و خوشبختى و سعادت فرزندت را مى خواهى در جامعه خدمت گزار باش، در صورتى كه مردم آزار باشى و ظلم كنى، مكافات اين ظلم ها دست و پايت را مى گيرد، و فرزندانت نى زدر زندگى خير نمى بينند.
اگر خوشبختى و سعادت فرزندانت را مى خواهى و تنها به فكر تامين دنيايشان نيستى، اگر قصد دارى تحصيلات عالى را ادامه دهندو پست هاى مهم اجتماعى را بگيرند، اگر مى خواهى از او تاجر يا صنعتگر بسازى و يا اگر دنيا را براى او به ارث بگذارى، تا زمانى كه به وظايفش آشنا نسازى، مسائل شرعى، اجتماعى و اخلاقى اسلام را به او نياموزى، نتيجه اى ندارد، اول نماز، بعد شغل و تجارت و پست هاى اجتماعى و سياسى.
آسايش و رفاه، ثروت و دارايى در زندگى، آسودگى خاطر و آرامش وجدان نمى آورد. شهيد مطهرى (ره) مى فرمود: شخصى از نظر مال و تمكن و از نظر شخصيت در سطح عالى بود و همه ما حسرت مى خورديم و مى گفتيم اين آدم چقدر خوشبخت است! تا اين كه روزى در ضمن صحبت
به او گفتم چرا بچه دار نمى شود؟ داشتن اولاد خوب است. عصبانى شد و گفت: آقا! چه مى گويى؟!
خودم بدبخت شدم بس است، نمى خواهم اولادم نيز بدبخت شوند. ديدم زندگى برايش به قدرى تلخ است كه حاضر نيست داراى اولاد شود!
شما تصور نكنيد حال كه كشورهاى متمدن، از نظر مادى و نظم اجتماعى و پيشرفت صنعتى تكامل يافته اند، آسودگى خاطر و آرامش وجدان هم دارند، هرگز چنين نيست، بلكه مردم اين كشورها، هر شبانه روز چندين ميليون قرص خواب آور مى خورند تا چند ساعتى به خواب روند واستراحتى بكنند.
آرى، خدمتگزار مردم بودن و كارهاى آنان را سنجيده و صادقانه انجام دادن، سبب آرامش است. اين حالت روحى را در همه انسانهاى خدوم به روشنى مشاهده مى كنيم. خدمت به مردم، خدمت به خداست و كسى كه به خدا خدمت كرد، در آرامش است.
از نظر قرآن و روايات، در روز قيامت حساب خواص و افراد منصب دار و متنفذ غير از حساب عموم مردم است، براى خواص پرونده جداگانه اى تشكيل مى شود و سخت گيرى هايى كه به آنان مى شود به عوام و عموم مردم نمى شود.
در روايات آمده است كه خداوند در روز قيامت هفتاد گناه از جاهل مى آمرزد قبل از آن كه يك گناه از عالم آمرزيده شود. به قول باباطاهر، مردم عوام با يك حساب وكتاب مختصر و با يك شفاعت رستگار مى شوند:
خداوندا به حق هشت و چارت *** اگر گويند شتر ديدى؟ نديدى
مردم عادى در بهشت از نعمت هاى پروردگار استفاده مى كنند اما حساب خواص اين نيست، خواص در صورت رستگارى جايشان اگر عندالله نباشد لااقل بهشت رضوان و بهشت عدن است، جاى او نزد پيغمبر اكرم (ص) است:
«وَ مَنْ يُطِعِ اَللّٰهَ وَ اَلرَّسُولَ فَأُولٰئِكَ مَعَ اَلَّذِينَ أَنْعَمَ اَللّٰهُ عَلَيْهِمْ مِنَ اَلنَّبِيِّينَ وَ اَلصِّدِّيقِينَ وَ اَلشُّهَدٰاءِ وَ اَلصّٰالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولٰئِكَ رَفِيقاً»؛ (1)
1) - نساء (4) آيه 69.
وكسانى كه از خدا و پيامبر اطاعت كنند، در زمره كسانى خواهند بود كه خدا ايشان را گرامى داشته [يعنى] با پيامبران و راستان و شهيدان و شايستگان اند و آنان چه نيكو همدمانند.
«إِنَّ اَلْمُتَّقِينَ فِي جَنّٰاتٍ وَ نَهَرٍ، فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ»؛ (1)در حقيقت، مردم پرهيزگار در ميان باغ ها و نهرها در قرارگاه صدق نزد پادشاهى توانا هستند.
آنان كه تقوا در دلشان رسوخ كرده و مهذب شده اند بهشت برايشان كوچك و جايگاه آنان نزد خداوند است. اين مقام عنداللهى را من و شما و بزرگتر از ما نمى تواند درك كند مگر اينكه خود به آن مقام برسد:
«فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ جَزٰاءً بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ»؛ (2)هيچ كس نمى داند چه چيز از آن چه روشنى بخش ديدگان است به پاداش آن چه انجام مى دادند براى آنان پنهان شده است.
استاد بزرگوار ما، رهبر عظيم الشان انقلاب (ره) بارها در جلسه هاى خصوصى اين شعر را مى خواندند.
نيست بر لوح دلم جز الف قامت يار *** چه كنم چيز دگر ياد نداد استادم
و اين شعر درواقع ترجمه روايتى است كه مرحوم ديلمى در ارشاد نقل كرده و روايت اين است كه:
به پيامبر اكرم (ص) خطاب شد: گروهى هستند كه بهشت برايشان كوچك است و آنان پيش من خواهند بود، لذت آنان صحبت كردن با من است. در هر نظرى به آنان سعه وجودى مى دهم، پرده هايى از جلوى چشم اينان بر مى دارم
و... از طرف خداوند به آنان خطاب مى شود كه اى بندگان من! بگذاريد بهشتى ها در نعمت هاى خود (حورالعين ها، قصرها، و بالاخره آن نعمتفاهى عالى بهشت) متنعم باشند، نعمت و لذت شما مكالمه كردن با من است.
در روايات آمده است: وقتى اين گروه (خواص) وارد بهشت مى شوند تا هفتصد سال در عالم ملكوت منغمر مى شوند (البته هفتصد سال از سالهاى آخرت) تا اين كه حورالعين ها نزد خدا شكايت مى كنند كه خدايا! ما مال او هستيم و او هيچ اعتنايى به ما نمى كند. حورالعينى كه اگر يك ياز آن ها در دنيا ظاهر شود تمام زن و مرد از عشقى مى ميرند. ديگر كره زمين احتياج به خورشيد پيدا نمى كند! به حورالعين ها خطاب مى شود: اين بنده من منغمر در عالم وحدت است، او عاشق من است، نظر به من و رحمت من نمى گذارد كه او به چيز ديگرى توجه كند، بر لوح دلش نيست چيزى جز الله.
بديهى است كه اين همه مقام و نعمت را به آسانى به دست نياورده، رياضت ها و سختى ها كشيده است. شب زنده دارى ها و جهادها كرده است، در امتحان هاى سخت شركت كرده واز عهده آن موفق و پيروز بيرون برآمده است. در هنگام حساب بر او سخت گيرى ها شده است، مثل عوام مردم نبوده است كه با ارفاق قبول شود و با شفاعت از آتش نجات پيدا كرده باشد. حساب خواص از حساب عوام جداست.
در همين جا بايد گفت كه هر چه مقام ومنصب بالاتر باشد، حساب رسى ها هم سخت تر و مشكل تر است؛ يعنى حساب مسئولان از حساب يك كارمند معمولى جداست، و همچنين حساب يك كارمند با حساب نظافت چى و آبدارچى اداره يا موسسه و.. تفاوت بسيار دارد.
مقام حضرت آدم بسيار بالا است تا جايى كه مظهر اسماء و صفات حق است.
«وَ عَلَّمَ آدَمَ اَلْأَسْمٰاءَ كُلَّهٰا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى اَلْمَلاٰئِكَةِ»؛ (1)- طه (20) آيه 121.(2)و خدا همه نام ها را به آدم آموخت، سپس آن ها را بر فرشتگان عرضه نمود.
همين آدم ابوالبشر - اولين پيامبر خدا در روى زمين - با اين مقام بلندش به خاطر يك ترك اولى به اندازه اى سقوط كرد كه با آن همه مقام توبيخ شد و درجه اش از او گرفته شد و رانده در گاه خدا شد «وعصي آدم ربه فغوي»(2) وخطاب رسيد: «اهبطوا» شما تعجب نكنيد وقتى كه در روايت مى خوانيد آدم دويست سال گريه كرد تا سرانجام توبه اش پذيرفته شد.
آدمى كه جايش بهشت بود وملائك بر او سجده مى كردند، چرا با يك ترك اولى از بهشت رانده شد؟ براى اين كه آدم از خواص است و از او توقع و انتظار چنين غفلتى نبود، حساب او با ديگران جداست. هر چه مقام هاى مادى و معنوى بالاتر باشد مسئوليت بيشترى بر عهده انسان است. لذا نبايد غفلت كردو مواظب لحظه ها هم بود، چرا كه عمر كم است ومسير طولانى و آنان كه اين نكته را فهميده اند اگر لحظه اى در كارهايشان فتورى رخ دهد همه وجودشان به گريه و ضبحه مى افتد.
مرحوم حاجى ميرزا على آقا شيرازى كه از علماى اهل دل و عارف اصفهان در زمان استاد بزرگوار ما مرحوم آيه الله بروجردى گاه گاهى به قم مى آمد و در مدرسه حجتيه به حجره شاگردش
مرحوم شهيد مطهرى (ره) مى رفت. يكى از بزرگان بايم نقل كرد كه ايشان در كارهايش بسيار منظم و دقيق بو.
شخص بزرگوارى برايم نقل كرد كه شبى براى زيارت ايشان رفته بودم كه آن شب ميهمان ها نظمش را به هم زدند و آن شب را ديرخوابيد و زمانى بيدار
شد كه اذان صبح را مى گفتند و طلوع فجر دميده بود، آن شب توانست نماز شبش را بخواند، آن مرد خدا به خاطر نخواندن نماز شب، مثل مار گزيده ها به خود مى پيچيد، گريه مى كرد، گويى كه جوانش مرده است.
آن مرد بزرگوار كه اين قضيه را برايم نقل مى كرد گفت: با مرحوم ميرزا على آقا شوخى كردم و گفتم آقا، ما هيچ وقت نماز شب نمى خوانيم توهم يك شب نخوان! گفت مگر مى شود طلبه نماز شب نخواند! نماز شب من از شانزده سالگى تا به امروز ترك نشده بود!
حضرت امام خمينى (ره) در درس هايش بسيار دقيق بود، به طور يكه يك دقيق دير يا زود نداشت، ايشان برنامه داشتند كه از ساعت نه الى ده پياده روى كنند و مى فرمودند: وقتى كه ماموران شاه مرا دستگير كردند و در سلول انداختند سلولم يك اتاق كوچكى بود، درآن جا هر روز يك ساعت پياده روى مى كردم و از ساده ده الى يازده كه برنامه قرآن خواندن داشتم، قران را هم خواندم.
صاحب معارج السعاده مرحوم ملا احمد نراقى (ره) معلم اخلاق و فقيه بوده، در فقه مستند را نوشت و در اخلاق معراج السعاده را كه هر دو بسيار عالى است، او شاعر هم بود. كتابى نوشته است به نام طاقديس كه در قالب مثنوى است و داستان هاى بسيار ارزنده اى را در آن به شعر كشيده است. از ايشان نقل شده كه فرموده اند من طاقديس را در فرصت هايى كه شايد براى همه مردم بى ارزش است نوشته ام.
حضرت يعقوب هنگامى كه مى خواست يوسفش را با فرزندان خود راهى صحرا كند، يك غفلت كرد و آن اين كه: يوسف را به خدا نسپرد بلكه به فرزندانش گفت: «مى ترسم گرگ بچه ام را بخورد. شما از او موظابت كنيد»! چنين كارى از انسان هاى معمولى يك امر عادى و پيش پا افتاده است، اما
از مقام شامخ حضرت يعقوب كه پيامبر است چنين چيزى انتظار نمى رود و او بايد فرزندش را به خدا بسپارد به خاطر اين كارش دچار مصيبتى دردناك شد، غصه هاى فراوانى خورد و آن قدر گريست تا چشمانش سفيد شد. شايد منظور از سفيد شدن چشمانش اين باشد كه آنقدر ناليد تا سرانجام به گمشده اش رسيد. اما وقتى كه مى خواست بنيامين را نزد برادرش يوسف ببرند، حضرت يعقوب آن جا ديگر به فرزندانش سفارش نكرد بلكه گفت: «فَاللّٰهُ خَيْرٌ حٰافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ اَلرّٰاحِمِينَ...»(1)لذا گره ها يكى پس از ديگرى گشوده شد تا اين كه به گمشده اش رسيد.
حضرت يوسف: ايشان مصيبت هاى زيادى ديد و زجرهاى فراوانى كشيد. به قول استاد بزرگوار ما علامه طباطبائى (ره) براى حضرت يوسف 24 زمينه گناه به وجود آمدكه اگر يكى از آن صحنه ها براى افراد معمولى وغير خواص پيش مى آمد خود را مى باختند و تسليم گناه مى شدند اما آن حضرت براى فرار از گناه، زندان را به جان خريدو گفت:
«رَبِّ اَلسِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمّٰا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ»؛ (2)يوسف گفت: پروردگارا، زندان براى من دوست داشتنى تر است از آن چه مرا به آن مى خوانند.
اما با اين همه ايمان و استقامتش، روزى دو تن از دوستان و هم سلولى هاى او خوابى ديدند و يوسف خواب آنان را برايشان چنين تعبير كرد كه: يكى از آنان به دار آويخته و ديگرى ساقى سلطان خواهد شد.
سپس يوسف خطاب به آن كه به عنوان ساقى نزد شاه مى رفت، گفت: «اُذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ»(1)به ياد من هم باش؛ نزد شاه بگو كه يك بى گناهى در زندان است، به او هم توجهى كن و..
به فرموده قرآن آن شخص رفت و فراموش كرد كه از يوسف هم چيزى بگويد، تا اين كه بعد از چند سال به يادش آمد.
روزى جبرئيل نزد يوسف آمد خطاب به او فرمود:
چه كسى تو را از چاه نجات داد؟ چه كسى از دست برادرانت خلاص نمود؟ چه كسى از دام زليخا رهايى ات بخشيد؟
هر چه جبرئيل پرسيد، يوسف جوابى داد: «خداوند متعال». در آخر جبرئيل پرسيد: چرا به آن شخص گفتى: «واذكرنى عند ربك» و از خدا كمك نخواستى و به او پناه نبردى؟ يوسف از اين كارش توبه كرد - البته يوسف هميشه در حال توبه بود، انابه و ناله داشت وبراى اين كارش چندين سال (حدود هشت سال) ديگر در زندان باقى ماند. چرا؟ مگر يوسف چه جرمى مرتكب شده بود؟! من و شما كه بالاتر از آن را روزى چندين مرتبه مرتكب مى شويم و اين گونه خطاها برايمان بسيار عادى است. نكته همان است كه چنين عملى از مقام شامخ يوسف دور و بعيد است.
حضرت زكريا: وى تلاش فراوانى كرد تاقومش را هدايت كند اما نتيجه اى نگرفت، و كارش به جايى رسيد كه او را تعجب كردند تا به قتل برسانند، در حال فرار بود، ديد چيزى نمانده است كه به دست قومش گرفتار شود، خطاب به درخت سيبى كه در پيش رويش بود گفت: «به فريادم
برس»! درخت به امر خداوند باز شد و زكريا رفت لاى تنه آن درخت و مردم نتوانستند پيدايش كنند، از سوى خداوند خطاب شد:
1) - همان، آيه 42.
زكريا! چرا به درخت متوسل شدى و به خداوند پناه نياوردى؟ زكريا گير كردودرجواب ماند، به خاطر همين كارش اره دو سر آوردند و درخت را با زكريا از وسط بريده و نصف كردند، البته بعد خداوند سالمش كرد ولى به هر حال كيفر آن كارش راديد.
حضرت يونس: اين پيامبر بزرگوار سالها براى هدايت قومش كوشيد اما هيچ نتيجه اى نگرفت تا جايى كه قومش مستوجب عذاب شدند، به حضرت يونس خطاب شد:
اى يونس! آنان ديگر لياقت زنده ماندن را ندارند و بايد عذاب شوند؛ يونس اين مطلب را به قومش خبر داد كه به زودى هلاك خواهيد شد و عذاب خدا بر شما نازل مى شود، اما در اين ميان يونس كارى كرد كه نبايد مى كرد و ان اين كه: بدون اذن پروردگار از شهر بيرون رفت. لذا براى اين كارش تنبيه شد، چرا كه برخى از افراد قومش آن گاه كه آثار عذاب را ديدند به ديگران گفتند: بياييد توبه كنيم، از همين رو به سراغ يونس رفتند وهر چه گشتند او را نيافتند. آنان دريافتند كه پناهى جز خدا ندارند ولذا به پيشگاه او توبه كرده و از گذشته خود پشيمان شدند، خداوند توبه آنان را پذيرفت وعذاب نازل نشد.
مطلب اين جاست كه آن قوم بآن همه لجاجت و سرسختى و گناه با يك «يا الله» و «خدايا! اشتباه كردم» از عذاب خلاص شدند، اما يونس با آن همه خدمت و بندگى در راه خدا بايد براى يك ترك اولى مجازات شود. لذا وقتى در كشتى نشسته بود تابه آن طرف دريا برود نهنگى كه مامور خدا بود، آمد و در مقابل كشتى سد شد، چيزى نمانده بود كه كشتى را غرق كند، تصميمشان بر اين شد كه قرعه بزنند و به نام هركسى درآمد او را طعمه ماهى كنندو از دست آن حيوان خلاصى يابند. قرعه زدند به نام
يونس درآمد، مرتبه دوم باز به نام يونس... تا سه مرتبه قرعه زدند هر سه بار به نام يونس درآمد. يونس وقتى قضيه را چنين ديد خود را به دريا انداخت و نهنگ او را
بلعيد، از آنجا كه ماهى مامورخدا است اجازه هضم كردن يونس را نداشت و فقط او را در شكم خود نگه داشت. يونس متوجه شد كه خروجش از شهر اشتباه بود وخطايى صورت داده است، لذا در شكم ماهى، دست به توبه و انابه واستغاثه برداشت:
«فَنٰادىٰ فِي اَلظُّلُمٰاتِ أَنْ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنْتَ سُبْحٰانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ اَلظّٰالِمِينَ»؛ (1)در دل تاريكى ها فرياد برآوردكه: معبودى جز تو نيست، منزهى تو راستى كه من از ستمكاران بودم.
بدين ترتيب، هفت شبانه روز در شكم ماهى، يعنى در يك سلول تاريك، مرطوب و بى غذا زندانى بود، پس از اين مدت، توبه اش پذيرفته شد: «فاستجبنا له و نجيناه من الغم» و از شكم ماهى بيرون آورديم.
باز مى فرمايد:
«فَلَوْ لاٰ أَنَّهُ كٰانَ مِنَ اَلْمُسَبِّحِينَ. لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ»؛ (2)و اگر او از زمره تسبيح كنندگان نبود، قطعاً تا روزى كه برانگيخته مى شوند در شكم آن ماهى مى ماند.
از اين سخن خداوند فهميده مى شود كه يونس به خاطر انكارش استحقاق آن را داشته كه تا روز قيامت مجازات شود، اما توبه كرد و توبه اش پذيرفته شدو اين بسيار تكان دهنده است.
نظير اين قضايا در قرآن و تاريخ فراوان آمده است. نقل شده كه پيامبرى از
بنى اسرائيل وارد شهرى شد، در همان ابتداى ورود ديد كه يك عالم عابد و زاهدى زير آوار رفته و سرش بيرون مانده و در همين حال مورچه ها سرش را خورده اند. تعجب كرد از اين كه عالم عابد و زاهدى كه هفتاد سال در راه خدا قدم برداشته و رياضت كشيده است، چرا بايد اين گونه بميرد؟ در همين
هنگام مطلع شد كه حاكم ظالم آن شهر مرده وتشييع جنازه مهمى از او كرده اند! با خدا منجات كرد و بيان داشت: «خدايا چه حكمتى در كار است؟ عالم زاهد بايد آن گونه بميرد وحاكم ظالم اين گونه با عظمت و جلال دفن شود؟! خطاب شد آن عالم چند روز قبل حاجتى داشت و براى رفع آن به اين حاكم ظالم مراجعه كرد، ونبايد چنين مى كرد «وَ لاٰ تَرْكَنُوا إِلَى اَلَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ اَلنّٰارُ»؛(1)به كسانى كه ستم كرده اندمتمايل مشويد كه آتش [دوزخ] به شم امى رسد. و اين ظالم حاجت او را براورده كرد و به گرفتاريش رسيدگى نمود، پس آن عالم كيفر دارد و براى اين كه كيفرش به قبر و برزخ و قيامت كشيده نشود در اين دنيا مجازاتش كرديم و آن ظالم نيز از آن جا كه ظلم هاى فراوان كرده بود، نتيجه اين كار خويش را (برآورده كردن حاجت عالم) در همين دنيا به او داديم و نخواستيم كه پاداشش را در عالم آخرت به او بدهيم؛ لذا آن تشريفاتى را كه براى اين حاكم قائل شدند نتيجه و پاداش آن خدمتى بودكه به آن عالم كرده بود.
توبه سه قسم است:
1 - توبه عموم مردم
2 - توبه انبياء، به خاطر ترك اولى كه از آن سر مى زند، مانند توبه آدم،
1) - هود (11) آيه 113.
يونس، يعقوب و يوسف (ع)
3 - توبه خواص كه توبه معصومين (ع) است. آنان از توجه به غير خدا توبه مى كنند؛ يعنى اميرالمومنين (ع) وقتى غذا مى خورد يا اطفاى شهوت مى كند و.. از آن عالم وحدت به عامل كثرت مى آيد وهمين براى او گناه و توجه به غير حق است. اگر مى بينيم حضرت زهرا (س) از خوف خدا
به اندازه اى گريه مى كند كه از اشك چشمش شيشه اى پر مى شود براى همين است كه چند لحظه اى توجه به غير حق داشته است.
على (ع) دردل شب مى نالد و نسبت گناه به خودمى دهد و دعاى كميل پر از اين نسبت ها است، عده اى تصور مى كند على (ع) آن مطالب را براى آموزش ما فرموده است، حال آن كه اين برداشت درست نيست، بلكه على (ع) آن سخنان را براى خودش فرموده است، اين به آن معنا نيست كه نعوذبالله على (ع) گناه كرد و از گناهانش توبه مى كند وچنين نيست كه حضرت ترك اولى كرده باشد، معصوم (ع) از توجه به غير حق توبه مى كند و از خداوند طلب عفو و بخشش مى نمايد.
آرى، آن توقعى كه از معصوم هست از انبيا نيست و آن توقعى كه از انبياء هست از علما نيست و همچنين انسان انتظار و توقعى كه از علما و دانشمدان دارد از عامه مردم ندارد. به همين ترتيب مقايسه كنيد تا برسيد به خودتان، و توجه داشته باشيد كه عموم مردم توقع و انتظارى كه از مسئولان اداره ها دارند از كارمند معمولى ندارند و همينطور سلسله مراتب ديگر.
از چگونگى رسيدگى به اعمال منصب داران و مسئولان وكيفيت حساب كشى از آنان سخن گفتيم، اينك در همين خصوص بايد بگوييم كه
هر گونه كردار نيك وبد ما به تناسب خود، صورت بندى مى شود و براى هميشه باقى مى ماند و همين است معناى «تجسم اعمال»؛ يعنى عمل يك انسان خدمت گزار و صادق است كه بهشت را براى او ايجاد كرده و عكس آن نيز در مورد انسان گناه كار صادق است.
اين بحث براى كاركنان ادارات ومسئولان از اين جهت حائز اهميت است كه خاصيت كنترل كنندگى دارد؛ يعنى هر مسئول و كارمندى مى فهمد كه تمامى كردارهايش ثبت و ضبط مى شود و در قيامت در جلو چشمانش تجسم مى يابد. اگر اين نكته را فهميد و به آن متذكر شد، ديگر خطا نمى كند، رشوه نمى گيرد و به حيف و ميل اموال مردم واختلاس نمى انديشد. فكر قيامت و حساب و كتاب و تجسم اعمال او را از اين كارها باز مى دارد.
تجسم عمل، سه قسم است:
1 - در دنيا: از قرآن استفاده مى كنيم كه سرنوشت و سعادت يا شقاوت آدمى در اين دنيا مرهون افكار، گفتار و كردار اوست و ملكاتش براى او سرنوشت ساز است؛ يعنى اگر افكار، سخن و كردار انسان صحيح و الهى باشد سعادتمند و رستگار وعاقبت به خير خواهد شد و اگر ملكات رذيله بوده و گفتار، كردار و اعمالش ناشايسته وغيرالهى باشد، شقاوت، عاقبت به شرى و آتش جهنم گريبانگريش خواهد شد.
وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللّٰهِ فَكَأَنَّمٰا خَرَّ مِنَ اَلسَّمٰاءِ فَتَخْطَفُهُ اَلطَّيْرُ أَوْ تَهْوِي بِهِ اَلرِّيحُ
فِي مَكٰانٍ سَحِيقٍ»؛ (1)و هر كس به خدا شرك ورزد چنان است كه گويى از آسمان فرو افتاده و مرغان شكارى او را ربوده اند يا باد او را به جايى دور افكنده است.
شركت در اين جا شركت عملى است، يعنى زندگى انسان هاى فاسق و شقى، هرماه با ناراحتى وغم و غصه و توأم با وحشت و اضطراب است. غم گذشته ها را مى خورند، از آينده نگرانى دارند، هنگام خواب، خوردن و در موقعيت هاى ديگر، ه ميشه مضطرب و نگرانند.
اما انسان هاى خوب به عكس انسان هاى بد و پست، به فرموده قران علاوه بر اين كه به بهشت مى روند در اين دنيا نيز يكى زندگى پاك و با عزت دارند:
«مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثىٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيٰاةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ»؛ (2)هر كس - از مرد يا زن - كار شايسته كندومومن باشد قطعاً او را با زندگى پاكيزه اى حيات حقيقى بخشيم و مسلماً به آنان بهتر از آن چه انجام مى دادند پاداش خواهيم داد.
در سوره ديگر مى فرمايد:
«لاٰ يَزٰالُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا تُصِيبُهُمْ بِمٰا صَنَعُوا قٰارِعَةٌ أَوْ تَحُلُّ قَرِيباً مِنْ دٰارِهِمْ»؛ (3)و كسانى كه كافر شده اند پيوسته به سزاى آن چه كرده اند مصيبت كوبنده اى به آنان مى رسد يا نزديك خانه هايشان فرود مى آيد.
افرادى كه كفر عملى دارند؛ مثلاً نماز نمى خوانند، روزه نمى گيرند و
خلاصه واجبات را ترك مى كنند و مرتكب محرمات مى شوند انسان هاى شرور و ظالمند و به جامعه با عينك بدبينى مى نگرند گفتار و كردارشان با مردم ناشايسته و غير اسلامى است.
زندگى توأم با گناه، بدبختى و فلاكت است و نبايد فريب وضع ظاهرى آن ها را خورد، چرا كه همين جاه و جلال ظاهرى براى او نقمت و دردسر است. قرآن مى فرمايدك
«فَلاٰ تُعْجِبْكَ أَمْوٰالُهُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُهُمْ إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُعَذِّبَهُمْ بِهٰا فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا»؛ (1)اموال و فرزندانشان تو را به شگفتى و تعجب نياورد، جز اين نيست كه خدا مى خواهد در زندگى دنيا به وسيله اين ها عذابشان كند.
مال و رياست زمانى خوب است كه خوشى و سعادت به دنبال داشته باشد و انسان را عاقبت به خير نمايد، يعنى در راه رضاى خدا به كار رود و در روز حساب نجات بخش انسان باشد.
2 - تجسم اعمال به معناى دوم هم اين است كه: اگر كسى اهل بهشت است، عمل او است كه براى او بهشت پرنعمت شده است و اگر كسى اهل جهنم است و مار و عقرب او را احاطه كرده، آن نيز همان اعمال اوست.
پيامبر اكرم (ص) فرمود:
الدنيا مزرعه الآخره؛
دنيا كشتزار آخرت است.
انسان در اين دنيا هر چه كشت كند، در عالم آخرت همان را برداشت مى نمايد و خلاصه اين كه نعمت هاى بهشت اعمال خود انسان هاست:
«كلوا و اشربوا بما اصلحتم»
1) - توبه (9) آيه 55.
بخورى دو بياشاميد آنچه را كه خود تهيه نموده و فرستاده ايد.
همچنين است آتش جهنم كه آن هم ساخته دست خود ما است، زقوم و حميم را خود تهيه مى كنيم به جهنميان خطاب مى شود:
«ذُوقُوا عَذٰابَ اَلْحَرِيقِ ذٰلِكَ بِمٰا قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ»؛(1)بچشيد عذاب را، اين چيزى است كه خود تهيه كرده و فرستاده ايد.
3 - نوع سوم تجسم اعمال، تبديل عمل به موجود متناسب با عمل است؛ توضيح آنكه: مرحوم صدرالمتالهين (ره) در آسفار، تناسخ را رد مى كند؛ معناى تناسخ اين است كه يك عده اى از فلاسفه، از روان شناسان و روانكاوان، مخصوصاً كسانى كه ادعاى احضار روح دارند، مى گويند: هر گاه انسان
بميرد روح او بر جسم ديگرى منتقل مى شود. بنابراين قول، اكنون روح ما كه در اين جا نشسته ايم روح انسان هاى قبلى است و زمانى كه از دنيا برويم روحمان به اجسام ديگرى منتقل مى شود.
بعضى معتقدند كه اگر انسان بدكار باشد، روح او به جسم حيوانى يا آدم بدبختى، واگر خوشبخت، باشد روحش به يك حيوان خوبى كه براى مردم نافع است منتقل مى شود، و اگر آدم خوبى باشد روحش به كالبد آدم مقدسى، خواهد رفت. اين معناى «تناسخ» است. مرحوم صدرالمتالهين تناسخ را باطل مى كند و با مبانى فلسفى مى گويد: تناسخ محال است؛ يعنى اگر چيزى بخواهد از فعل به قوه برگردد اين محال است.
قرآن مى فرمايد: بعضى در قبر مى گويند: «ما را برگردانيد تا آدم خوبى شويم» خطاب مى شود محال است كه برگرديد.
«قٰالَ رَبِّ اِرْجِعُونِ لَعَلِّي أَعْمَلُ صٰالِحاً فِيمٰا تَرَكْتُ»؛(2)
پروردگارا، مرا باز گردانيد شايد من در آن چه وانهاده ام كار نيكى انجام دهم. بعد مى فرمايد: اى انسان! تو برزخى دارى كه روح تو تا روز قيامت در عالم برزخ است.
مرحوم صدرالمتالهين از ديدگاه فلسفى ثابت مى كند كه تناسخ محال است، بعد هم براى اثبات محال بودن تمسك به قرآن مى كند و مى فرمايد: از قرآن يك تناسخ دقيق و لطيفى استفاده مى كنيم كه اين از شاهكارهاى قرآن است، پس ادعاى كشف شهود مى كند و مى گويد در عالم كشف اين تجسم عمل به معناى سوم ديده شده و آن گاه اقامه برهان مى كند.
تناسخى كه ملاصدرا مى گويد الآن مورد بحث ما است و آن اين است كه اعمال ما براى ما ملكه مى سازد؛ يعنى گفتار، كردار، تخيل ها و افكار ما برايمان ملكه مى سازد، آن ملكات وحالات هم
براى ما هويت ايجاد مى كند؛ يعنى اگر اعمال، گفتار، پندار و افكار كسى نيك باشد ملكه خيرخواهى براى او درست مى شود و به طور خودكار آدم خيرخواهى مى شود.
در روايات آمده است كه در روز قيامت وقتى وارد صف محشر شدى، بعضى از انسان ها را مى بينى كه مثل ماه مى درخشند، يعنى يك انسان كاملى وارد محشر مى شود كه چشم ها همه به او خيره مى شود، لذا اعمال خوب، عبادت ها و خدمت به خلق خدا براى شما ملكه و ملكه هم برايتان انسانيت ساخته و شما را در انسانيت شكوفا كرده است. اما اگر گفتار شما در زندگى، نيش زدن و زخم زبان، استهزا، عيب جويى و غيبت، تهمت، شايعه و دروغ باشد؛ يا كردار شما ظلم و جنايت باشد. اين ظلم ها، كم كم براى شما حالت مى سازد؛ يعنى شما ديگر به طور ناخودآگاه حالت درندگى و بدخويى پيدا مى كنيد. در اثر زيادى گناه - به قول روان كاوها - براى انسان
حالت ساديسمى پيدا مى شود به طورى كه از ظلم كردن لذت مى برد.
آدم هاى متكبر كه تكبر در دلشان رسوخ كرده است به صورت پلنگ، آن هايى كه سر و كارشان با فيلم ها و موسيقى هاى مبتذل و با زن هاى همه جايى و با جلسه هاى فساد است به صورت ميمون، انسان هاى منافق به صورت روباه در مى آيند. اگر كسى چشم بصيرت و ملكوتى داشته باشد در همين دنيا مى بيند كه فلانى ميمون و آن ديگرى روباره و سومى سگ است و...
ملاصدرا، روايتى در اسفار آورده است كه راوى مى گويد:
روزى خدمت امام صادق () بودم، در حالى كه هر دو طواف كرده بوديم در گوشه اى نشسته و به مطاف نگاه مى كرديم؛ خطاب به امام صادق (ع) عرض كردم: يابن رسول الله! ما اكثر الحجيج! چقدر حاجى فراوان است! حضرت تبسمى كرده و فرمودند:
ما اكثر الضجيج و اقل الحجيج؛(1)
حاجى كم است و سر و صدا زياد است.
در اين حين نفهميدم كه امام (ع) چه مى فرمايد، لذا امام (ع) چشم ملكوتى به من عطا كردند وفرمودند: نگاه كن، از ميان انگشتان دست مباركش به طرف مطاف نگريستم؛ ديدم كه آدم بسيار كم است و هرچه هست حيوان است، به صورت هاى موش، گاو، پلنگ و خرگوش و...
روزى عايشه خدمت پيامبر اكرم (ص) نشسته بود كه زنى آمد و از پيامبر مسئله اى پرسيد، پيامبر جوابش را داد، وقتى زن رفت عايشه غيبت او را كرد و گفت: يا رسول الله چه زن كوتاه قدى بود! تا غيبت كرد رنگ مبارك پيامبر تغيير كرد و فرمود:
1) - بحارالانوار، ج 27، ص 181.
عايشه! چرا غيبت كردى؟ چرا چيزى گفتى كه اگر نزد خودش مى گفتى به او بر مى خورد، چرا شخصيتش را كوبيدى؟ زود استفراغ كن؛ در اين هنگام، حالت استفراغ براى عايشه پيدا شد و مقدارى گوشت گنديده از دهانش بيرون افتاد، گفت: يا رسول الله! من گوشت نخورده بودم، اين چه بود؟!
حضرت فرمود: مگر قرآن نخوانده اى كه مى فرمايد:
«وَ لاٰ يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ...»؛ (1)و بعضى از شما غيبت بعضى نكند آيا كسى از شما دوست دارد كه گوشت برادر مرده اش را بخورد، از آن كراهت داريد...
قرآن مى فرمايد: روز قيامت پرده ها كنار مى رود: «فكشفتا عنك غطائك فبصرك اليوم حديد»(2)آن كسى كه سگ است از الآن سگ است، منتهى پرده رويش را پوشانده است وچشم ملكوتى نيست كه ببيند، روز قيامت چشم ها تيزبين و حقيقت بين مى شود و آن گاه خودش را مى بيند كه آدم است يا نه، ديگران همه او را مى بينند كه آدم است يا نيست.
به فرموده قرآن داد و فرياد و خدا خداى بعضى از جهنميان بلند مى شود و به آنان خطاب مى شود: «احسئوا فيها و لا تكلمون»(3)در آن گم شويد و با من سخن مگوييد. عرب وقتى بخواهد سگ ها را از خود دور كند مى گويد: «اخسوا»
روايتى است از امام حسين (ع) كه همين روايت از امام سجاد (ع) نيز نقل شده است كه مى فرمايد:
اجتنب الغيبه؛ فانها ادام كلاب النار؛(1)
از غيبت بپرهيز، چرا كه آن، خورش سگ هاى جهنم است.
استاد بزرگوار مار رهبر عظيم الشان انقلاب (ره) در درس هاى اخلاقى خود حداقل سالى يك يا دو مرتبه اين روايت را به ما تذكر مى دادند. آرى، آن كه غيبت كند، چنين كارى برايش ملكه مى سازد واين ملكه او را به صورت سگ مى كند. اين سگ در جهنم گرسنه مى شود و غذا مى خواهد، در اين حالت همان غيبت هايى كرده؛ يعنى همان گوشت هاى گنديده اى كه خورده، در جهنم برايش غذا مى شود.
خورى هاى زشت، گرگ مى شودو انسان را در قبر مى درد. گرگ ها از كجا مى آيند و چه كسى آنها را دوست مى كند؟ آن ها نتيجه بد اخلاقى ها، ظلم ها، جنايت ها، رشوه ها، رباها، مال مردم خوردن ها و بالاخره تجاوزها است.
قرآن مى فرمايد: دسته اى از مردم به صورت الاغ وارد محشر مى شوند:
«فَأَمَّا اَلَّذِينَ شَقُوا فَفِي اَلنّٰارِ لَهُمْ فِيهٰا زَفِيرٌ وَ شَهِيقٌ»؛ (2)و اما كسانى كه تيره بخت شده اند در آتش فرياد و ناله اى دارند.
يعنى آنانى كه شقاوت دارند، آنان كه در دنيا به مردم، انسانيت ونسبت به خدا و اسلامشان بى تفاوت بوده اند، آنان شقى هستند و شقى ها به جهنم مى روند. سپس مى فرمايد شقى ها به صورت الاغ محشور مى شوند «لهم فيها شهيق و زفير» الاغ وقتى صدا مى كند آن لحظات آخر را «شهيق» و آه ناله اش را «زفير» مى گويند، كسى كه در اين جا بى جا صدا مى كند، شخصيت ديگران را مى كوبد، شايعه پراكنى مى كند و بالاخره بدون استدلال مى شنود
و بدون استدلال نقل مى كند. همچون الاغى است كه بى جا عرعر مى كند.
قرآن مى فرمايد: انسان هاى لجوج، آنان كه زير بار حق نمى روند و گوششان به حرف حق بدهكار نيست، وارونه در صف محشر حاضر مى شوند، يعنى پاها بالا و سر روى زمين، همان گونه كه اين جا وارونه است آن جا نيز وارونه است «و نحشرهم يوم القيامه على وجوههم ثم بكم عمى..» اين گروه در حالى مى آيند كه هم كورند، و هم كرد و هم گنگ، كسى كه حق وعدالت را نمى تواند ببيند، كسى كه عدالت وحق را مى بيند و پا روى آن مى گذارد روز قيامت اعمى و كور محشور مى شود، يعنى عملش مجسم مى گردد.
خلاصه اين كه بايد گفت: آخرت با دنيا يك سكه است و دورو دارد، اين رو دنيا وآن رو آخرت، اين جا ظاهر است و آن جا واقع، اين جا مجاز است و آنجا حقيقت. كسى كه اين جا سگ است و مردم را بى جهت مى آزارد، آنجا نيز سگ است، كسى كه اين جا حالت درنده خويى دارد، آن جا گرگ محشور مى شود.
خلاصه مطلب اين كه بكوشيم با خدمت به مردم و روان تر كردن كار آن ها، حالت ملكه خدمت گزارى رد خود ايجاد كنيم و در قيامت، اعمالمان به صورت نيكو و پسنديده، مجسم شود. براى كارگزاران و كارمندان اندوختن زاد و توشه براى آخرت به اين است كه روند كارهاى ادارى را
سالم سازند و عناصر مخربى چون رشوه خوارى، برخوردارى از امتياز ويژه، پارتى بازى، قانون شكنى و سهل انگارى دركار مردم را از ميان بردارند. در يك فضاى سالم ادارى است كه مى توان به طور صحيح خدمت كرد و دوستان وهمكاران را به خدا و آخرت فراخواند. هر گامى كه در اين جا برمى داريم در واقع آجرى از بناى شخصيت و هويت خود را ساخته ايم.
انسان، دچار غفلت و نسيان مى شود و در اين حالت، گناهانى را مرتكب مى شود. تكليف او چيست؟ كارمندى و يا مسئولى در اثرخستگى و يا اشتباه و غفلت به گناهى گرفتار شد، چه بايد بكنيم؟
در جواب اين سوال بايد بگوييم كه خداوند راه بازگشت از گناه و خطا را براى همه بازگذاشته و مكرر از بندگانش خواسته است كه به اين راه باز گرداندو تنها از اين طريق است كه نجات مى يابند، و آن عبارت است از «توبه». توبه تنها راه چاره است و فقط به اين وسيله مى توان قلب آلوده را شست و شو داد و گناهان را از بين برد.
توبه يك تحول درونى و پشيمانى از گذشته است، كه نه فقط گناهان انسان را نابود مى كند بلكه ثوابش از هر عمل نيكى بيشتر است. در اسلام فضيلتى بالاتر از توبه نيتس.
امام باقر (ع) مى فرمايد: كسى كه زاد و توشه زن و بچه اش را در شب تاريك در بيابان گم كرده باشد وقتى آنان را پيدا مى كند چقدر خوشحال مى شود؟، پروردگار عالم نيز از كسى كه از گناه توبه كند و از گذشته ها
پشيمان شود، همان مقدار خوشحال مى شود.(1)خداوند مى فرمايد: اگر كسى توبه كند و از گذشته بدش پشيمان شود وبه سوى خدا باز گردد ناله وانابه كند واز گناهى كه مرتكب شده در مقابل سرافكنده شود، قطره اشگى از چشم بعد از آن حالت خجالت زدگى بريزد، تمام گناهان و بدى هايش نابود مى گردد، بلكه به جاى آن ثواب و اجر داده مى شود: «يُبَدِّلُ اَللّٰهُ سَيِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ»؛(2)پرونده سياه فرد توبه كار نابود و پرونده سفيد و درخشانى برايش باز مى شود واين از الطاف خدا و از امتيازات اسلام است. شما وقتى كسى را عفو مى كنيد معمولاً از جرم وخطايش مى گذريد وپرونده اش را مختومه مى كنيد، اگر خيلى لطف كنيد و بخواهيد در حقش خوبى كنيد پرونده اش را معدوم و از بين مى بريد ولى اسلام علاوه بر اين كه پرونده سياه را از بين مى برد و نابود مى سازد، پرونده درخشانى نيز برايش باز مى كند.
روز قيامت پرونده درخشان را به همه نشان مى دهد و مى گويد: «هٰاؤُمُ اِقْرَؤُا كِتٰابِيَهْ»(3)نامه عمل مرا بخوانيد و ببينيد كه چه پرونده درخشانى دارم! وديگر آن شرمندگى و سرافكندگى تبديل به سربلندى و سرافرازى مى شود.
از اهميت و ارزش توبه همين بس كه خداوند به وسيله پيامبرش به توبه كننده سلام مى فرستد:
«وَ إِذٰا جٰاءَكَ اَلَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآيٰاتِنٰا فَقُلْ سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ»؛ (4)
وچون كسانى كه به آيات ما ايمان دارند نزد تو آيند، بگو: درود بر شم. در آيه ديگر مى فرمايد: گناه هرچه بزرگ و زياد باشد باتوبه از بين رفته و آمرزيده مى شود:
«قُلْ يٰا عِبٰادِيَ اَلَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ يَغْفِرُ اَلذُّنُوبَ جَمِيعاً»؛ (1)اى بندگان گنه كار من كه بر نفس خويش اسراف كرديد، از رحمت من مايوس نشويد، توبه كنيد، اگر توبه كنيد تمام گناهان شما را مى آمرزم.
پيامبر (ص) در ذيل همين آيه مى فرمايد:
التائب من الذنب كمن لا ذنب له؛(2)
آن كه از گناهانش توبه كند گويى اصلاً گناه نكرده است.
بچه وقتى به دنيا مى آيد چطور پاك است، انسانى هم كه توبه كند از جهت پاكى مثل همان بچه اى است كه به دنيا مى آيد و ديگر هيچ اثرى از گناهان گذشته اش باقى نمى ماند.
همانطور كه بالاترين و با فضيلت ترين عمل در اسلام توبه است، بالاترين گناه نيز ياس و نااميدى از رحمت پروردگار است. اگر كسى بگويد ديگر كار ما گذشته است و به قول عوام «آب كه از سر گذشت چه يك نى و چه صد نى»، اين حالت و بينش از هر گناهى بزرگتر است، هر گناهى را كه شما فرض كنيد بالاتر از ياس از رحمت خدا نيست. قرآن مى فرمايد:
«لاٰ تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اَللّٰهِ إِنَّهُ لاٰ يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اَللّٰهِ إِلاَّ اَلْقَوْمُ اَلْكٰافِرُونَ»؛ (3)
از رحمت خدا ماى وس نشويد، [چون اگر كسى از رحمت خدا مايوس شود گناهش به حد كفر است] و مايوس نمى شوند از رحمت خدا مگر كافران.
مرحوم صدوق (ره) در كتاب عيون اخبار الرضا روايتى از امام رضا (ع) نقل مى كند كه اين روايت بسيار اميدوار كننده است. راوى مى گويد: وقتى حضرت رضا (ع) در مشهد بودند در يكى از روزهاى
ماه مبارك رمضان نزد حميد بن قحطبه (كه يكى از سران لشكر هارون الرشيد بود) رفتم، ديدم روزه اش را مى خورد به من هم تعارف كرد كه بيا غذا بخور، گفتم من روزه هستم و عذرى ندارم، مسلماً تو عذر دارى كه روزه ات را مى خورى.
گفت نه من عذرى ندارم! گفتم: اگر عذر ندارى چطور روزه ات را مى خورى؟ گفت: من مى دانم كه خداوند مرا نمى آمرزد، ديگر براى چه روزه بگيرم، من كه به جهنم خواهم رفت چه طبقه اول باشد و چه طبقه آخر.
علتش را پرسيدم، جواب داد: قضيه مفصلى دارم و آن اين كه: شبى در خانه ام خوابيده بودم كه نيمه هاى شب هارون مرا خواست، رفتم. هارون به من گفت چه مقدار و تا كجا با من هستى؟ گفتم تا حد جان و مالم، گفت برگرد برو به خانه ات؛ برگشتم ولى هنوز به خانه ام نرسيده بودم كه دوباره مرا برگرداندند، اين بار ديدم هارون غضبناك نشسته و شمشيرى روى زانويش گذاشته است، خطاب به من گفت: تا كجا با من هستى؟ گفتم تا حد جانم، مالم و ناموسم گفت برگرد. اين بار نيز هنوز به منزلم نرسيده بودم كه براى سومين مرتبه باز به نزدهارون بازگرداندند، پرسيد چقدر با من هستى؟ گفتم تا حد جانم، مالم ناموسم ودينم. گفت: همين را مى خواستم. شمشير را داد به من وگفت: اين غلام هر چه گفت گوش كن.
راه افتاديم وآمديم در خانه اى كه سه اتاق داشت. غلام در يكى از اتاقها را باز كرد ديدم كه بيست نفر جوان از اولاد حضرت زهرا غل و زنجير به دست و پا داشتند، آنان را سر چاهى آورد و به من گفت: گردن آنان را بزن. گردن آنان را زدم و درچاه ريختم. در اتاق دوم را باز كرد ديدم بيست جوان ديگر از فرزندان زهرا در آن اتاق هستند. كه به دست و پاى آنان نيز غل و زنجير است. سر آنان رانيز زدم و به چاه انداختم. اتاق سوم را باز كرد ديدم بيست نفر پيرمرد ريش سفيد كه آنان نيز از فرزندان زهرا بودند، گردن آنان را نيز يك يك زدم تا نوبت رسيد به آخرين نفر. آن
آخرى نگاه تندى به من كرده گفت: اگر در روز قيامت مادرم زهرا بگويد چرا ما را كشتى چه جواب مى دهى؟ اين جا بود كه بدنم لرزيد، غلام گفت: تو كه كار را تمام كردى چرا معطلى؟ گردن او را هم زدم و سرش را به من داخل چاه انداختم. حال با اين همه جرم و گناه خداوند چگونه مرا مى آمرزد(1)؟!
آرى چنين كسانى موفق به توبه نمى شوند، اگر موفق شوند خداوند مى پذيرد.
مفسر بزرگ، علامه طباطبائى (ره) جمله اى ظريف و لطيف دارد و مى فرمايد: «هر توبه اى كه از عبد واقع شود، دوتوبه از خدا صادر خواهد شد، چرا كه اول بايد خدا توفيق بدهد تا انسان توبه كند بعد هم توبه اش را قبول نمايد، دو توبه از خدا يك توبه از بنده.
راوى مى گويد: خدمت حضرت رضا (ع) آمدم و قضيه را براى آن حضرت نقل كردم. آقا خيلى ناراحت شدند و بعد رو كردند به من و فرمودند: اين حالت ياس از رحمت خدا را كه فلانى پيدا كرده است،
1) - عيون اخبار الرضا.
گناهش از كشتن شصت سيد بالاتر است.
حضرت امام (ره) جمله لطيفى داشتند كه فرمودند: خدا چقدر مهربان است، از الطاف خفيه خدا اين است كه براى انسان پيامبر مى فرستد، با خرق عادت زير تخت فرعون نطفه موسى منعقد شده و به دست فرعون بزرگ مى شود، وقتى جوان شد ده سال زير دست حضرت شعيب تربيتش مى كند بعد از طى اين مراحل وى را به پيامبرى مبعوث مى نمايد معجزه رسايى هم به او مى دهد سپس خطاب به او مى فرمايد: «اِذْهَبْ إِلىٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغىٰ» * (1)وزى رو ياور هم برايش تعيين مى كند و مى فرمايد: «فَقُولاٰ لَهُ قَوْلاً لَيِّناً» سفارش فرعون را به موسى مى كند كه: اى موسى با زبان خوش ونرم با فرعون حرف بزن و تندى نكن، من دوست دارم او اصلاح شود، توبه كند «يتذكر او يخشى»
اين لطف خدا است كه موسى را چهل سال تربيت كرده و پيامبرش مى كند تا شايد فرعون به دست او اصلاح شود و توبه كند.
علماى علم اخلاق براى تصفيه نفس سير و سلوكى دارند و براى اين سير و سلوك منازلى تعيين كرده اند ومى گويند اگر كسى بخواهد به سوى خدا سير كند و مقام عنداللهى بيابد قدم اول توبه است، واگر كسى توبه واقعى كند در يك لحظه ممكن است راه پنجاه ساله را طى كند.
مرحوم محقق همدانى يكى از علماى علم اخلاق است و شاگردهايى عالى مقام و بزرگى نظير مرحوم قاضى، ملكى، كربلائى و ديگران تحويل جامعه داده است، بزرگان مى گويند در زمان اين مرحوم (محقق همدانى) در نجف شخصى بوده به نام عبد فرار، يعنى بنده فرارى، آن بعد (به قول امروزى ها) آدم لاابالى و لاتى بوده و همه از او مى ترسيدند و حتى وقتى
1) - طه (20) آيه 24.
وارد صحن مطهر حضرت اميرالمومنين (ع) مى شده مردم از ترسشان برايش راه باز مى كردند. اين عبد فرار چه كار خوبى كرده بود؟ نمى دانم، ولى مسلماً كارى كه مورد رضايت خدا باشد انجام داده بوده است، لذا وقتى وارد صحن شد طبق معمول برايش راه باز كردند، در اين حين مرحوم محقق همدانى از آن طرف مى آمد، اين بعد وقتى به ايشان ريسد سلام نكرد و راه رفتنش نيز غير عادى بود و مانند انسان هاى متكبر با غرور حركت مى كرد. مرحوم محقق يك نگاه تندى به او كردند و فرمودند: اسم تو چيست؟ او هم مغرورانه گفت: مرا نمى شناسى؟! من عبد فرارم، تا گفت م نعبد فرارم مرحوم محقق فرصت را غنيمت شمرده و جرقه را زدند، فرمودند: «افررت من الله و رسوله؟» از چه كسى فرار كردى؟ از خدا و يا پيامبرش؟ عبد فرار از همين جا متلاطم شد و به كلى تغيير مسير داد و توبه واقعى كرد.
از آن به بعد مرتب با خودش زمزمه مى كرد: «افررت من الله و رسوله؟» تا اين كه حدود نيمه هاى شب در حالى كه اين زمزمه را بر لب داشت جان به جان آفرين تسليم كرد. مرحوم محقق همدانى فرمودند كه يكى از اولياى خدا از دنيا رفته است و از مردم خواست كه در تشييع
جنازه اش شركت كنند. اين عالم بزرگوار جلو افتاد و شاگردانش پشت سرش به سوى خانه عبد فرار راه افتادند.
محقق با دست خودش او را غسل داد و در دفن او نيز شركت نمود و بالاخره راه چندين ساله را در يك لحظه پيمود.
روايت داريم كه بنده اى زياد گناه كرده بود، به حضرت موسى خطاب شدكه اين مرد را از شهر بيرون كن، حضرت موسى نيز اين دستور را اجرا كرد و او را تبعيد نمود. آن شخص گناه كار در بيابان در اثر مشقت و زجر
زياد بسيار ضعيف گرديد و بيمارى گريبان گيرش شد. امام صادق (ع) مى فرمايد: اين شخص جمله اى گفت و آن اين كه:
يا من له الدنيا و الآخره؛ ارحم من ليس له الدنيا و الآخره؛
اى كسى كه دنيا و آخرت از آن تو است، رحم كن به كسى كه نه دنيا دارد و نه آخرت.
اين جملات زيبا را زمزمه كرد و مرد، به موسى خطاب شد كه يكى از اوليا و دوستان ما از دنيا رفت هاست، برو و او را دفن كن.
حضرت موسى با اصحابش آمدند ديدند كه همان جوان است، گفت: خدايا! تو به من دستور دادى كه اين جوان را تبعيد كنم و من اورا از شهر بيرون كردم، آيا واقعاً اين جوان فاسد بود؟ خطاب شد آرى، بد بود اما تحول پيدا كرد وتوبه نمود، نه تنها گناهانش آمرزيده شد كه از اولياى ما گرديد.
گناهان دو نوع است: يكى گناهانى كه مربوط به حق الله است وديگرى مرتبط با حق الناس. گناهان مربوط به حق الله نيز دو گونه است: يكى آن ها كه جبران پذير وقضا كردنى نيست مگر با توبه كردن؛ مثل دروغ گفتن، كه گناه بسيار بزرگى است، به اندازه اى كه قرآن مى فرمايد:
«إِنَّمٰا يَفْتَرِي اَلْكَذِبَ اَلَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ بِآيٰاتِ اَللّٰهِ وَ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْكٰاذِبُونَ»؛ (1)تنها كسانى دروغ پردازى مى كنند كه به آيات خدا ايمان ندارند و آنان خود، دروغگويانند.
1) - نحل (16) آيه 105.
در روايات مى خوانيم كه اگر يك دروغ بگويد بوى گند و تعفن از دهانش به آسمان ها مى رود و ملائكه از آن بو اذيت مى شوند. او را لعن مى كنند. از اين قسم است گناهى مثل شراب خوارى، قمار، نگاه به نامحرم، زنا و.. اين گناه ها هم بزرگ و كبيره هستند.
در روايت داريم: عورتين زن و مرد زنا دهنده و زنا كننده به حدى بوى گند مى دهد كه جهنميان را به شدت مى آزارد وهمچنين در روايت آمده كه اگر كسى نگاه شهوت آميز به نامحرم كند، روز قيامت ابتدا با سيخ هاى آتش جهنم كورش كرده و سپس روانه جهنم مى كنند. اما همين گناهان - با اين بزرگى - اگر انسان متحول شود و از گذشته اش شرمنده و پشيمان گردد به ثواب و خوبى تبديل مى شود: «يُبَدِّلُ اَللّٰهُ سَيِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ»
با گوش كردن و رواج موسيقى هاى حرام و مطب، در صدر اسلام كفار تلاش مى كردند با ساز و آوار و ترانه، مسلمانان و مردم را از اطراف پيامبر پراكنده سازند.
قرآن كريم مى فرمايد:
«وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَشْتَرِي لَهْوَ اَلْحَدِيثِ لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِ اَللّٰهِ»؛ (1)و برخى از مردم كسانى اند كه سخن بيهوده را خريدارند تا مردم را بى هيچ دانشى از راه خدا گمراه كنند.
در آيه ديگر بت پرستى با مجالس ترانه و ساز و آواز كنار هم آمده است.
«فَاجْتَنِبُوا اَلرِّجْسَ مِنَ اَلْأَوْثٰانِ وَ اِجْتَنِبُوا قَوْلَ اَلزُّورِ»؛ (2)از پليدى بت ها دورى كنيد و از گفتار باطل اجتناب ورزيد.
پس معلوم مى شود گناه استماع وگوش دادن به موسيقى مطرب و متناسب با مجلس گناه و لهو لعب بسيار بزرگ است، اما با همه بزرگى اش با توبه پاك مى شود.
قسمت ديگر از گناهان نيز حق الله است؛ منتهى با اين تفاوت كه جبران پذير است و مى توان قضاى آن را به جا آورد؛ مثلاً اگر كسى نمازش را نخواند گناه بزرگى كرده است و شايد گناهى بالاتر و بزرگ تر از آن نباشد.
زراره يا پسر زراره مى گويد: رفتم خدمت امام صادق (ع) و عرض كردم: يابن رسول الله! گناهان كبيره را برايم بشماريد، فرمودند گناهان كبيره هفت تا است كه از اين گناهان بزرگترنداريم:
1 - كفر به خدا، 2 - قتل نفس، 3 - عاق والدين 4 - خوردن ربا 5 - خوردن مال يتيم 6 - تعرب بعد الحجره (يعنى انسان برود به جايى كه نتوانددينش را حفظ كند)، 7 - فرار از جنگ.
عبدالله بن زراره تعجب كرد و ديد كه امام (ع) تارك صلاه را جزء اينها نمشرد، لذا پرسيد يا رسول الله، اگر كسى نماز نخواند گناهش بزرگ است يا كه مال يتيم بخورد؟ حضرت فرمودند: كسى كه نماز نخواند گناهش بزرگتراست. گفت: يابن رسول الله اگر چنين است، پس چرا نماز را نشمردى؟ امام (ع) فرمود: اول چيزى كه شمردم چه بود؟ گفت كفر به خدا، فرمود: كسى كه نماز نخواند همان اولى است، يعنى كافر است «من ترك الصلاه متعمداً فقد كفر»(1)كه معناى كفر در اينجا اين است كه در دنيا مى شود چيزى به او فروخت و چيزى از او خريد و مى شود به او زن داد و از او زن گرفت (البته زن دادن نهى شده است) اما در آخرت تارك الصله
1) - بحارالانوار، ج 30، ص 673.
در زمره يهوديانست و با غير مسلمانهاست.
امام صادق (ع) در حال احتضار بود كه دستور داد تمام قوم وخويشان دورش جمع شوند، آخرين جمله اى كه فرمود: اين بود كه:
لا تنال شفاعتنا من استخف بالصلاه؛(1)
شفاعت ما نمى رسد به كسى كه نماز را سبك بشمرد.
سبك شمردن نماز، به معناى نخواندن آن نيست بلكه خواندن با عجله و بدون تأنى و يا به تاخير انداختن و اول وقت نخواندن است. نمازى كه در فرد نمازگزار تاثير نگذارد و او را از فحشا و منكرات باز ندارد، نماز سبك و بى وزن و مقدار است.
قرآن مى فرمايد:
«فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ اَلَّذِينَ هُمْ عَنْ صَلاٰتِهِمْ سٰاهُونَ»؛ (2)پس واى بر نمازگزاران كه از نمازشان غافلند.
امام صادق (ع) مى فرمايد:
«ويل» چاهى است در جهنم، آن كه نماز را سبك مى شمارند جايگاهشان در آن چاه است. بنابراين گناه بسيار بزرگ است اما اگر توبه كند، گويى گناهى را مرتكب نشده است، تنها فرقى كه با قسم اول دارد اين است كه توبه در اين جا مثل توبه دروغ گرفتن، شراب خوردن، قمار بازى كردن و ساز و آوزا شنيدن نيست بلكه در اين جا بايد تمام نمازهايش را قضا كند.
اگر كسى عمداً روزه ماه مبارك رمضان را بخورد گناه بسيار بزرگى را مرتكب شده است، به حدى كه اگر حاكم شرع ببيند واجب است در روز
اول بر او 25 تازيانه بزند، روز دوم باز اگر ديد بايد 25 تازيانه به او بزنند و روز سوم اگر روزه اش را علنى بخورد بايد او را اعدام كنند. روزه خوارى با اين همه اهميتش با توبه آمرزيده مى شود. (البته به شرط اين كه قضايش را بگيرد).
قسم دوم گناهان هم مرتبط با حق الناس است كه اين هم دو قسم است: يكى مربوط به مال مردم است كه گناهش بسيار بزرگ است به حدى كه بايد به خداوند پناه ببريم. در روايت آمده است كه در روز قيامت چهل نماز مقبول را به كسى مى دهند كه يك درهم از كسى طلب دارد و خداوند قسم خورده است كه: «به عزت و جلالم سوگند از مال مردم نخواهم گذشت».
ديگرى هم مربوط به شخصيت و آبروى افراداست؛ يعنى گناهى است كه با آن آبروى يك فرد محترمى از بين رفته است؛ در اين صورت توبه هنگامى پذيرفته مى شود كه حلاليت بطلبيم و به هر صورت ممكن، آبرو و شخصيت او را اعاده نماييم. كاركنان ادارات بايد نيك بدانند كه با هر دو حق، به ويژه حق الناس، سرو كار دارند.
قرآن مى فرمايد:
«إِنَّمَا اَلتَّوْبَةُ عَلَى اَللّٰهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ اَلسُّوءَ بِجَهٰالَةٍ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَرِيبٍ...»؛ (1)توبه نزد خداوند، تنها براى كسانى كه از روى نادانى مرتكب گناه مى شود سپس به زودى توبه مى كنند.
پس اگر كسى از روى عمد مرتكب گناه شود توبه اش پذيرفته نيست و اگر كسى بخواهد توبه اش پذيرفته شود بايد فوراً توبه كند (و امروز و فردا
1) - نساء (4) آيه 17.
نكند تا دم مرگ) در غير اين صورت توبه اش قبول نيست.
«... قٰالَ إِنِّي تُبْتُ اَلْآنَ وَ لاَ اَلَّذِينَ يَمُوتُونَ وَ هُمْ كُفّٰارٌ»؛(1)توبه كسانى كه گناه مى كنند تا وقتى كه مرگ يكى از ايشان در رسد مى گويد: «اكنون توبه كردم»، قبول نيست و نيز توبه كسانى كه در حال كفر مى ميرند.
خداوند در دو مورد توبه را قبول نمى كند: يكى توبه اى كه دم مرگ باشد وديگرى مردم در حالت كفر.
در اين جا سوالى پيش مى آيد و آن اين كه آيا اين مطالب با سخنان گذشته منافات ندارد كه گفتيد گناه انسان هر چه بزرگ باشد، هر وقت توبه كند، توبه اش قبول است.
براى فهم مطلب توضيحى لازم است:
افرادى كه در ال كفر بميرند و معاند باشند بهشت نخواهند رفت و اگر معاند نباشند نه به بهشت مى روند و نه به جهنم، زيرا جهنم براى معاند و لجوج است، كافرانى كه در جهل مركب باشند و بميرند نه به بهشت مى روند و نه به جهنم، ولى چيزى كه هست اين كه توبه آنان نيز قبول نمى شود، در روز قيامت عفو و رحمت و شفاعت براى غير كافر وغير مشرك است، زيرا آنان استعداد شفاعت و مورد عفو قرار گرفتن را ندارند.
«وَ لاٰ يَدْخُلُونَ اَلْجَنَّةَ حَتّٰى يَلِجَ اَلْجَمَلُ فِي سَمِّ اَلْخِيٰاطِ»؛ (2)كافران و متكبران به بهشت نمى رود مگر آن كه شتر در سوراخ سوزن داخل شود.
هنگام مرگ پرده ها بالا مى رود و شخصى عملش را مى بيند، همچون شخص محكوم به اعدام كه پاى دار مى آيد، چنين كسى پشيمان است اما نه از گناه، بلكه اظهار پشيمانى مى كند تا از مرگ خلاص شود و اگر همان جنايت كار را آزاد كنند، باز همان آدم اول است.
قرآن مى فرمايد:
«قٰالَ رَبِّ اِرْجِعُونِ. لَعَلِّي أَعْمَلُ صٰالِحاً فِيمٰا تَرَكْتُ كَلاّٰ إِنَّهٰا كَلِمَةٌ هُوَ قٰائِلُهٰا»؛(1)مى گويند: پروردگارا، مرا باز گردانيد شايد من در آنچه انجام نداده ام كار نيكى صورت دهم. نه چنين است، اين سخنى است كه او كوبنده آن است.
بنابراين آن گاه كه پاى انسان در تله و دام گير كند و پشيمان شود سودى ندارد، زيرا كه اين پشيمانى، به معناى توبه نيست، توبه آن است كه در انسان تلاطم و تحول درونى ايجاد شود، از گناه در محضر خدا خجلت زده گردد.
به پيامبر اسلام (ص) عرض كردند كه جوانى در حال احتضار است و وضعش بسيار بد است، حضرت به بالينش آمده و فرمودند: جوان! بگو «لا اله الا الله» نتوانست بگويد: گناه چشم و گوش او را كور و كر كرده بود، پيامبر پرسيدند: اين جوان مادر دارد؟ گفتند: بله يا رسول الله! فرمود: بگوييد بيايد، وقتى مادرش آمد حضرت فرمود: از جوانت راضى هستى؟ گفت: نه يا رسول الله! آدم بدى بود.
1) - مومنون (23) آيه 99.
حضرت فرمود: از او راضى باشد، و بالاخره پيامبر دل آن مادر را به دست آورده و از جوان راضى اش كرد. بعد فرمود: جوان بگو «لا اله الا الله» چشمانش باز شد گفت «لا اله الا الله» پيغمبر فرمودند: چه مى بينى، گفت: يك آدم بد هيكل بسيار مخوف و وحشتناك كه دست بر گلويم گذشته و فشار مى دهد، به طورى كه نمى توانم حرف بزنم، پيامبر فرمود: بگو:
يا من يقبل اليسير و يعفو عن الكثير، اقبل مني اليسير و اعف عني الكثير؛(1)
اى خدايى كه اعمال كوچك را قبول مى كنى و از گناهان بزرگ مى گذرى، از من اعمال كوچكم را بپذير و از گناهان بزرگم درگذر.
جوان اين مطالب را زمزمه كرد پيامبر پرسيدند چه مى بينى؟ گفت: يا رسول الله آن آدم وحشتناك رفت و يك آدم مهربان و خوش سيما در بالاى سرم نشسته و به من محبت مى كند. حضرت فرمودند: آن جمله را تكرار كن و او آن جمله را زمزمه كرد و از دنيا رفت.
پس اين قسم از توبه ها توبه دم مرگ نيست بلكه يك توبه واقعى است چرا كه آن جوان از درون متحول شد، توبه دم مرگ كه مورد قبول واقع نمى شود، توبه فرعون است.
1) - بحارالانوار، ج 71، ص 75.