ghaemiyeh.com
سرشناسه : مهریزی، مهدی، ۱۳۴۱ -
عنوان و نام پديدآور : میراث حدیث شیعه/ به کوشش مهدی مهریزی، علی صدراییخویی.
مشخصات نشر : قم: موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث، سازمان چاپ و نشر، ۱۳-
مشخصات ظاهری : 21ج.: نمونه.
فروست : پژوهشکده علوم و معارف حدیث؛ ۶.
شابک : ۶۵۰۰۰ ریال : 978-964-493-455-1 ؛ ۵۵۰۰۰ریال: ج.۱۸، چاپ اول: 9789644933332 ؛ ۷۰۰۰۰ریال: ج.۱۹، چاپ اول: 978964493341
وضعیت فهرست نویسی : برون سپاری
يادداشت : فهرستنویسی براساس جلد بیستم، ۱۳۸۸.
يادداشت : پشت جلد لاتینیشده:.The hadith heritage of Shiah)Mahdi Mihrizi. Mirath -i hadith-i Shiah.
يادداشت : ج.۱۸و۱۹(چاپ اول: ۱۳۸۷).
یادداشت : کتابنامه.
موضوع : احادیث شیعه -- قرن ۱۴
شناسه افزوده : موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث. سازمان چاپ و نشر
رده بندی کنگره : BP۱۳۶/۹/م۹م۹ ۱۳۰۰ی
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۲۱۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۵۸۱۶۰۰
تنظیم متن دیجیتال: میثم حیدری دولت آبادی
بسم الله الرحمن الرحیم
ميراث حديث شيعه
به كوشش مهدى مهريزى و على صدرايى خويى
آغاز دفتر 7
متون حديثى
برّ الإخوان 13
از مؤلفى ناشناخته/تحقيق: مهدى هوشمند
الأربعين في إثبات إمامة أمير المؤمنين عليه السلام 33
شيخ محمد مفيد شيرازى/تحقيق: محمد بركت
شرح و ترجمه حديث
شرحان لحديث «هل رأيت رجلاً» 141
ملّا على نورى/تحقيق: حامد ناجى اصفهانى
شرح حديث «أنا اللّٰه لا إله إلّا أنا...» 161
محمّد مؤمن بن قوام الدين محمّد حسينى
شرح حديث حقيقت 183
علّامه حلّى/تحقيق: مهدى مهريزى
شرح دعاى كميل 199
ميرزا ابو الحسن لارى/تحقيق: على اوسط ناطقى
نظم نثر اللئالى 265
ابو على اشرف مراغى/تحقيق: محمود طيار مراغى
علوم حديث
طريق الهداية فى علم الدراية 331
سيد محمد مولانا/تحقيق: محمدرضا جديدى
زندگى نامه خودنوشت شيخ على شريعتمدار 357
سيد جعفر حسينى اشكورى
اجازات
اجازات محمد قاسم و محمدجعفر نراقى 387
سيد جعفر حسينى اشكورى
اجازات الميرزا جعفر الطباطبائي الحائري 417
سيد صادق حسينى اشكورى
اجازات فيض كاشانى (2) 447
ابو الفضل حافظيان
اجازۀ سيد حسن صدر به محمدامين امامى خويى 453
على صدرايى خويى
اجازه نامه ها بخشى از ميراث حديثى مسلمانان به شمار مى روند كه در سده هاى نخست هجرى، نقش مهمى در انتقال نسل به نسل احاديثْ ايفا مى نمودند. بعدها با تدوين و نشر مجامع حديثى، اجازه، بيشتر جنبۀ تشريفى يافت و با گسترش كتابت و پيدايش صنعت چاپ، امروزه بسيار كم رنگ شده و رو به زوال است.
ترديدى نيست كه اجازه نويسى، امروزه، نقشى در اعتبار سند ندارد؛ زيرا غالب احاديث، گرد آمده و به گونه هاى مختلف، ثبت شده اند. ليك اين امر، برخى از اهل فضل را به اشتباه درافكنده و گمان برده اند كه نبايد به نگهدارى و مطالعۀ اجازه نامه ها و كتب اجازاتْ پرداخت و نقد عمر و مال را بايد صرف ديگر شاخه هاى علوم حديث كرد.
به گمان ما اين اشتباه، از آنجا نشئت گرفته كه امروزه - نوعاً - از اجازه نامه، همان ثمر و اثر ديروز آن را انتظار مى كشيم و با اين نگاه، حق همان است. در حالى كه مى توان - و بلكه بايد - به اجازه نامه، به عنوان گنجينه اى ارزشمند در حوزۀ فرهنگ اسلامى و فرهنگ حديثى نگريست.
اجازه نامه ها، كشكولى از تاريخ، ادبيات، حديث و فرهنگ عمومى جوامع اسلامى اند.
اجازه نامه ها، گزارشگر روحيات و خصلت هاى اجازه دهندگان اند.
اجازه نامه ها، مسئله هاى مورد اهتمام محدّثان را به نمايش مى گذارند.
اجازه نامه ها، حاوى بهترين اطلاعات كتاب شناختى دربارۀ كتب گذشتگان اند.
اجازه نامه ها، كتب متداول و رايج گذشته را مى نمايانند.
و...
به سخن ديگر، اجازه ها منبعى بسيار غنى براى مطالعۀ تاريخ حديث و تطوّرات آن به شمار مى روند. همان گونه كه فرهنگ عمومى جوامع انسانى را نمى توان از كتابهاى خاصّى درآورد - بلكه بايد به شعرها، مَثَل ها، لباس ها، بازى ها، حرفه ها، محاورات و...
رو كرد -، به همان سان، فرهنگ عمومىِ حديث نگارى و حديث پژوهى را نيز نمى توان از كتب حديث و درايه فرا گرفت؛ بلكه بايد به همۀ كتابهاى شرح حديث، ترجمه ها، لغت نامه هاى حديثى و مهم تر از همه: اجازه نامه ها مراجعه كرد.
طُرفه اينكه نگاه امروزه به اجازات - آن چنان كه در ميان اهل اين فن رايج است -، از زاويۀ فرهنگ عمومى حديث است، نه از زاويه تصحيح روايت و حفظ اسناد.
برخى نويسندگان، به درستى، فوائد اجازه نامه ها را برشمرده و گفته اند:
اعتماد و اطمينان بيشتر به گفته ها و نوشته هاى شخص مجاز؛
دستيابى به شرح احوال و تاريخ زندگى و زندگى نامۀ علمى دانشمندان و شناخت نام و نشان و كنيه و لقب و نسب آنان و اطلاع يافتن بر طبقات و مشايخ و شاگردان و آثار ايشان كه از جهت تميز افراد از يكديگر و تشخيص اقوال و افعال هريك از آنان و بررسى اسناد روايات، سودمند و مؤثّر است؛
اطلاع يافتن بر انديشه ها، گرايش ها و كارهاى فردى و اجتماعى دانشوران؛ چون قسمتى از اجازات، متضمّن گواهى ها و اظهار نظرهاى مشايخ، نسبت به شاگردان و معاصران يا بالعكس مى باشد و اين امر در قبول يا ردّ احاديث و اقوال رسيده از ايشان، از جهت اطمينان به وثاقت يا عدم وثاقتشان، تأثير بسزايى دارد؛
در بخشى از اجازات، نكته هاى ارزندۀ علمى و فرهنگى فراوانْ نهفته است كه مى تواند درجهت شناخت تاريخ و محيط و اوضاع علمى و اجتماعى و سياسى عصر دانشمندان و راويان، از جوانب مختلف، مفيد و سودمند باشد؛
در اجازۀ روايت حديث، اتّصال سند اخبار به كانون وحى و معدن علم و حكمت - يعنى حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و ائمه معصومين عليهم السلام -، از فوائد و نتايج مهم شمرده مى شود؛
در اجازۀ كتاب، احراز صحّت نسبت نوشته اى به مؤلف آن و اعتماد بر آثار گذشتگان، قابل توجه و حائز اهميت است.(1)
حاصلْ آنكه بررسى اجازه نامه ها و كتب اجازات، در شناخت زندگى پيشوايان حديث و راويان و استادان و شاگردان ايشان كه مهره هاى اين زنجيره هاى حديثى به شمار مى روند و همچنين اطلاع از كتابها و اسنادى كه در دست داشته اند و برخى آگاهى هاى تاريخى و اجتماعىِ پراكنده كه معمولاً در مطاوى اين اجازات و اجازه نامه ها ثبت است، بسى سودمند خواهد بود. از اين نگاه، اجازه نامه ها اسنادِ تاريخى - فرهنگىِ پراهميتى هستند كه نه فقط براى حديث پژوهان، بلكه براى عموم محققان حوزۀ فرهنگ، نافع اند.
مهدى مهريزى
زمستان 1378
1) . دايرة المعارف تشيّع، ج 1، ص 469-470.
متون حديثى
برّ الإخوان
از مؤلفى ناشناخته
الأربعين في إثبات إمامة أمير المؤمنين عليه السلام
شيخ محمد مفيد شيرازى (قرن دوازدهم)
از مؤلفى نا شناخته
تحقيق: مهدى هوشمند
دير زمانى است كه ذخائر اخلاق اسلامى، مسير تكامل بشرى را راهوار ساخته و حتّى قبل از اينكه تمدنهاى بشرى بتواند در اين راه گامى اساسى بردارند، تمدن اسلامى راه خير و صلاح انسانها را هموار ساخته است و اين، امرى غير طبيعى و دور از انتظار نيست كه دينى حنيف و جهان شمول، چنين باشد؛ بلكه مى توان گفت ميراث ماندگار اخلاق اسلامى خود، وجه تمايزى است بين امّت و مكتب اسلامى با ساير امّتها و مكاتب.
يك مسلمان به واسطۀ عمل نمودن به اين تعاليم و دستورهاى الهى، به مرتبه اى از عظمت و بزرگى مى رسد كه خود را والا و بلندمرتبه مى بيند؛ زيرا الگويى همانند رسول اكرم و امامان معصوم عليهم السلام دارد
كه با درس گرفتن از سيره و روش زندگى اين بزرگواران، مى تواند خود رابه سرحدّ كمال بشرى برساند. وقتى مى بيند الگوى شخصيتى اش وجود مباركى همچون رسول اللّٰه است كه با آن يهودى مزاحم و موذى، چنان رفتار مى نمايد كه او را به جانب دين اسلام جذب مى كند و يا رفتار ساير معصومين عليهم السلام را با اطرافيان و همسايگان خود مى بيند، حس مى كند ابرى از رحمت بالاى سر او قرار گرفته كه آمادۀ باريدن بر سر مؤمنان است.
تاريخ نيز در بازگو كردن اين حقيقت، اخلاق اسلامى را همچون كليدى مى داند كه قادر است تمامى قفلهاى قلوب را باز كند و زنگار از آنها بزدايد و شعاع اين نور الهى را از قلب مكّه مكرّمه بر دلهاى مؤمنان بتاباند.
اكنون بعد از گذشت پيش از چهارده قرن، همين تعاليم الهى، شالوده و الگوى رفتارى و شخصيتى بسيارى از انسانها، اعم از مسلمان و غير مسلمان شده و به وسيلۀ اين برنامه هاى الهى است كه نفع و ضررشان را تشخيص مى دهند و از هلاكت نفس، جلو گيرى مى كنند و خود را به وسيلۀ اين تعاليم ارزشمند، به درجات كمال مى رسانند.
نزد ارباب عقول، مبرهن است كه ساير اديان و مكاتب، از چنين ارزشى برخوردار نيستند و به همين دليل است كه مى بينيم جوامع بشرى غير اسلامى، روز به روز در حال انحطاط اخلاقى بيشترى هستند.
علماى اخلاق نيز در اين راستا، در ترويج اين تعاليم، نقش بسزايى داشته اند و با تأليف و تصنيف كتب اخلاقى كه بر گرفته از احاديث
گهربار و نورانى اهل بيت عليهم السلام است، سهم عظيمى از اين مهم را بر عهده دارند و با تدوين كتب اخلاقى، اين ساختار عظيم الهى را در معرض ديد و تأمّل جوامع بشرى قرار مى دهند و روشن كنندۀ راه آنان مى گردند.
كتب اخلاقى با گستردگى و وسعتى كه دارند، توانسته اند اين مهم را به وسيلۀ ابواب و فصولى كه طبق ذوق و سليقه مؤلفانشان مرتّب شده، با شيوه اى بسيار زيبا ارائه دهند و اين طبقه بندى و عنوان بندى بابها، نقش مؤثّرى براى جويندگان علم و پويندگان حقيقت اخلاق اسلامى ايفا مى كند.
يكى از عناوين كتب اخلاقى كه بر گرفته از سخنان نورانى معصومان عليهم السلام است، نيكى كردن به برادران دينى است كه در زبان عربى به آن «برّ الاخوان» گفته مى شود. در اين زمينه، سخنان ارزشمند و توصيه هاى فراوانى از معصومان عليهم السلام در مورد حقوق برادران دينى و همسايگان شده، به حدّى كه گاهى انسان گمان مى كند كه اين حقوق، جزء لا ينفك و جدانشدنى انسان است.
رسالۀ «برّ الاخوان» در زمينۀ نيكى كردن به ديگران و شامل احاديثى در مورد سفارش به بر آوردن حاجات برادران ايمانى و اداى حقوق آنهاست. مؤلف اين رساله، مشخّص نيست و در مجموعه اى كه اين كتاب در ضمن آن قرار گرفته نيز، اشاره اى به مؤلف آن نشده است؛ ولى از محتواى رساله به خوبى معلوم است كه مؤلف، از دانشمندان شيعه بوده است. به همين جهت براى احياى آثار شيعى و در معرض گذاشتن آن، به تحقيق و استخراج منابع آن اقدام نموديم.
همان طور كه اشاره شد، نسخۀ منحصر اين رساله، در كتابخانۀ حضرت آيت اللّٰه مرعشى نجفى قدس سره در ضمن نسخۀ خطّى شمارۀ 1245 موجود است. اين نسخه، داراى سه رساله (ارشاد القلوب ديلمى، برّ الاخوان، ملاذ الداعى و معاذ الساعى ملّا لطفعلى بن احمد ممقانى تبريزى) است و رسالۀ حاضر، در برگهاى 114 - 118 آن قرار گرفته و تاريخ تحرير آن، جمعه 24 جمادى الثانى 1270 است(1).
در تصحيح رساله، همين نسخه به عنوان نسخۀ اصل، قرار داده شده و مورد مصدريابى قرار گرفته است.
منابع و مآخذ اين احاديث از كتب معروف و معتبر شيعه و اهل سنّت استخراج شد. البته تعداد معدودى از اين احاديث نيز عيناً در مصادر يافت نشد كه به احاديث مشابه با آنها ارجاع داده شد.
لازم است يادآورى شود كه با مراجعه به كتبى همچون «قضاء حقوق المؤمنين» و كتب اخلاقى شيخ مفيد رحمه الله و حتّى تأليفات معاصران شيخ مفيد نيز معلوم شد كه اين رساله، غير از آن كتابها و رساله اى است مستقل كه با بررسى هاى بعدى معلوم شده مربوط به قرن ششم و هفتم هجرى است. بسيارى از احاديث اين رساله را مرحوم محدث نورى در «مستدرك الوسائل» بدون ذكر نامى از اين رساله، درج نموده و اظهار داشته كه برخى از آنها را از كتاب «المجموع الرائق» نقل كرده و بعضى از آنها را نيز به كتاب «الروضة للمفيد» نشانى داده كه فعلاً نسخه اى از آن، در دست نيست. در خاتمه، خداى را شاكريم كه در اين مهم، ما را يارى نمود.
1) . فهرست نسخه هاى خطّى كتابخانۀ آية اللّٰه مرعشى، ج 4، ص 44.
تصویر
تصویر
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لربّ الأرباب، مالك الرقاب، مذلّل الصعاب، و الصلاة و السلام على من أنزل عليه الكتاب، تبصرة و ذكرى لأولي الألباب، و على آله الأطهرين الأطياب، ما صرخت حمامة و صاح غراب.
و بعد، فقد كان من فضل اللّٰه أن أبرزَ العالم من العدم إلى الوجود، لا لحاجة له إليه، و لكن تفضّلاً منه إليه، ثمّ اقتضت حكمة المعبود تكليف العقلاء بما نفْعُه إليهم يعود، فكان من أعظم ما كلّفهم به الإيمان الذي هو من العمل بمنزلة الأساس من البنيان، و جعل من كماله برّ الإخوان و المساعدة لهم على نوائب الحدثان.
فقد روى عن النبيّ صلى الله عليه و آله أنّه قال: «مَن أكرمَ فقيراً مسلماً مؤمناً لقي اللّٰهَ عزّ و جلّ و هو عنه راضٍ»(1).
و قال الصادق عليه السلام: «قضاءُ حاجة المؤمن أفضل من ألف حجّةٍ متقبّلةٍ بمناسكها،
1) . أمالي الصدوق، ص 257؛ الفقيه، ج 4، ص 13 في ذيل حديث طويل؛ مكارم الأخلاق، ج 2، ص 314، و نقله المجلسي في البحار عن الصدوق، و ليس في جميع المصادر لفظ «مؤمناً»، و يزيد في لفظ الكل «يوم القيامة»؛ بحار الأنوار، ج 72، ص 38، ح 30.
و عتقِ ألف نسمةٍ(1)لوجه اللّٰه تعالى، و حملان ألف فرسٍ في سبيل اللّٰه بسرجها و لجامها»(2).
و قال عليه السلام: «مياسير شيعتنا أمناؤنا على محاويجهم فاحفظونا فيهم حفظكم اللّٰه»(3).
و عن إسحاق بن عمّار قال: قال أبو عبد الله عليه السلام: «من طاف بهذا البيت طوافاً واحداً كتب اللّٰه تعالى له ألف حسنةٍ، و محا عنه ألف سيئةٍ، و رفع له ألف درجةٍ، و عتق له ألف نسمةٍ، و قضى له ألف حاجةٍ، و غرس له ألف شجرةٍ»(4).
فقلت له عليه السلام: هذا كلّه لمن طاف طوافاً واحداً؟ فقال: «نعم، أ وَ لا أُخبرُك بأفضلَ من ذلك؟» قلت: بلى، قال عليه السلام(5): «قضاء حاجة المؤمن أفضل من طوافٍ و طوافٍ حتّى عدّ عشرة أسابيع»(6).
و روى عن ميمون بن مهران قال: كنتُ جالساً عند الحسن بن عليّ عليهما السلام فأتاه رجلٌ فقال: يا بن رسول اللّٰه، إنّ فلاناً له عليَّ دَينٌ(7)و يريد أن يحبسني، فقال عليه السلام:
«و اللّٰه ما عندي ما أقضي(8)عنك»، قال: كلِّمْه، قال: فلبس عليه السلام نعله، فقلت: يا بن رسول اللّٰه، أنسيت اعتكافك؟ فقال: «لا، و لكنّي سمعتُ أبي عليه السلام يقول: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله:
1) . في الروضة و المشكاة: «رقبة» بدل «نسمة».
2) . أمالي الصدوق، ص 143؛ روضة الواعظين، ص 292؛ مشكاة الأنوار، ص 77؛ البحار، ج 74، ص 285، ح 5، عن الصدوق بسنده عن أبيه، عن سعد، عن أحمد بن الحسين، عن سهل، عن أحمد بن محمّد بن ربيع، عن محمّد بن سنان، عن أبي الأعزّ النخّاس.
3) . الكافي، ج 2، ص 265، ح 21، رواه عن علي بن إبراهيم، عن محمّد بن عيسى، عن يونس، عن إسحاق بن عيسى، عن إسحاق بن عمّار و المفضل بن عمر عن أبي عبد الله عليه السلام؛ التمحيص ج 49، ص 82؛ قضاء حقوق المؤمنين، ج 27، ص 30؛ بحار الأنوار، ج 72، ص 27، ح 23.
4) . تزيد في المصدرين: في الجنة حتى إذا وصل إلى الملتزم فتح اللّٰه له ثمانية أبواب الجنّة، يقال له: ادخل من أيّها شئت.
5) . هكذا ورد في المصدرين: من قضى لأخيه المؤمن حاجةً كتب اللّٰه له طوافاً، حتى بلغ عشراً.
6) . ثواب الأعمال، ص 49؛ قضاء حقوق المؤمنين، ج 28، ص 31.
7) . في المصادر: «مال» بدل «دين».
8) . في المصادر: مال فأقضي عنك.
مَن سعى في حاجة أخيه المؤمن(1)فكأنّما عبد اللّٰه عزّ و جلّ سبعة(2)آلاف سنة»(3).
و عن الحسن بن علي بن يقطين(4)، عن أبيه، عن جدّه قال: وُلِّيَ علينا بالأهواز رجلٌ من كُتّاب يحيى بن خالدٍ، و كان عليّ خراج فيه(5)زوال نعمتي و خروجٌ من ملكي، فهربتُ منه إلى اللّٰه تعالى، و صرتُ إلى المولى عليه السلام(6)، فكتب معي رُقعةً صغيرةً فيها: «بسم اللّٰه الرحمن الرحيم، إنّ لله عزّ و جلّ في ظلّ عرشه ظلّاً ظليلاً لا يسكنه إلّا من فرّج(7)عن أخيه كُربته، أو أعانه بنفسه، أو صنع إليه معروفاً(8)، و هذا أخوك، و السلام».
ثمّ ضمّها و دفعها إليّ و أمرني أن أُوصلها إليه، فلما رجعت إلى بلدي صرت ليلاً إلى منزله فاستأذنت عليه(9)، فقال: رسول الصادق عليه السلام؟ قلت: نعم، قال: قد أعتقتني(10)إن كنت صادقاً، و أخذ بيدي و أدخلني إلى منزله و أقعدني في مجلسه و قعد بين يديَّ، ثمّ قال لي: يا سيّدي، كيف خلّفتَ مولاي؟ قلت: بخير اللّٰه، قال:
باللّٰه؟ قلت: و اللّٰه، حتّى أعادها عليّ ثلاثاً، ثمّ ناولته الرقعة فقبّلها و وضعها على رأسه و عينيه، ثمّ قال: يا أخي، ما تأمر؟ قلت: عليَّ في جريدتك كذا و كذا ألف درهم فيه عطبي و هلاكي، فدعا بالجريدة فمحى عنّي كلّ ما كان فيها عليّ،
1) . في المصادر: «المسلم» بدل «المؤمن».
2) . في المصادر: تسعة آلاف سنة، صائماً نهاره، قائماً ليله.
3) . الفقيه، ج 2، ص 189، ح 2108؛ قضاء حقوق المؤمنين، ج 28، ص 32؛ البحار، ج 74، ص 315، ح 72.
4) . في عدّة الداعي: الحسين بن يقطين.
5) . في عدّة الداعي: كان فيها زوال نعمتي و خروجي عن ملكي فقيل لي: إنّه ينتقل هذا الأمر، فخشيت أن ألقاه مخافة أن لا يكون ما بلغني حقاً، فيكون فيه خروجي عن ملكي و زوال نعمتي.
6) . في عدّة الداعي: و أتيت الصادق عليه السلام مستجيراً.
7) . في عدّة الداعي: «نفّس» بدل «فرّج».
8) . في عدّة الداعي: زيادة: «و لو بشق تمرة».
9) . في عدّة الداعي: و قلت: رسول الصادق عليه السلام بالباب، فاذا أنا به قد خرج إليّ حافياً، و منذ نظرني سلّم عليَّ و قبّل ما بين عيني، ثم قال: يا سيدي، أنت رسول مولاي؟ فقلت: نعم.
10) . في العدّة زيادة: من النار.
و أعطاني براءة فيها، ثمّ دعا بصناديق ماله فناصفني عليها، ثمّ دعا بدوابّه فجعل يأخذ دابّة و يعطيني دابّةً، ثمّ دعا بغلمانه فجعل يأخذ غلاماً و يعطيني غلاماً، ثمّ دعا بكسوته فجعل يأخذ ثوباً و يعطيني ثوباً، حتى شاطرني(1)جميع ماله، و جعل يقول لي: هل سررت؟ فأقول: اي و اللّٰه، و زدتَ على سروري.
فلمّا كان في أيّام الموسم قلت: و اللّٰه لا أُكافين هذا الأخ(2)بشيءٍ أحبّ إلى اللّٰه و إلى رسوله من الخروج إلى الحجّ بالدعاء له، فخرجتُ إلى مكّة و جعلتُ طريقي إلى مولاي، فلما دخلتُ عليه عليه السلام رأيتُ السرور في وجهه، فقال: «يا فلان، ما كان من خبرك مع الرجل؟» فجعلتُ أورد عليه من خبري و جعلَتْ روحُه تتهلّل(3)، فقلتُ:
يا سيّدي، سررتُ بما أتاه إليّ سرّهُ الله في جميع أحواله، فقال عليه السلام: «إي و اللّٰه، لقد سرّني و سرّ أمير المؤمنين عليه السلام، إي و اللّٰه، لقد سرّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، و لقد سرّ اللّٰه في عرشه»(4)
قال المحدّث النوري في ذيل الرواية: و رواه أحمد بن محمّد بن فهد في «عدّة الداعي» عن الحسن بن عليّ بن يقطين، مثله باختلافٍ يسير؛ و حيث إنّ الظاهر اتحاد الخبرين، فالظاهر أنّ الاشتباه فيما في الأربعين و العدّة، و أنّ الإمام الموجود فيه هو الكاظم لا الصادق عليهما السلام، و سبب الاشتباه لعلّه من كلمة الصابر في الخط القديم، أو توهّم أنّه لقب الصادق عليه السلام، و وجه الظهور كون يحيى بن خالد في أيام الرشيد لا المنصور، كما لا يخفى.
.و حدّثني أبي عن جدّي عن أبيه عن صفوان(5)قال: دخل زياد بن مروان على مولاي موسى بن جعفر عليهما السلام فقال عليه السلام: «يا زياد، أتَقَلَّدُ لهم عملاً؟» فقال: بلى يا مولاي، فقال عليه السلام: «و لِمَ ذلك؟» قال: لأنّي رجلٌ لي مروّةٌ و عليّ عيلةٌ، و ليس لي مالٌ، فقال عليه السلام: «يا زياد، لأَقع(6)من السماء إلى الأرض فأنقطع قطعاً قطعاً و تفصلني الطير بمناقيرها مفصلاً مفصلاً، أحبّ إليّ من أن أتقلّد لهم عملاً! إلّا لما ذا؟»
1) . أي ناصفني، قال الفيروزآبادي في القاموس: شاطرتُهُ مالي: ناصفتُه. «القاموس المحيط: 533»، مادّة شطر.
2) . في عدّة الداعي: و اللّٰه ما كان هذا الفرح يقابل بشيء أحبّ إلى اللّٰه و رسوله من الخروج إلى الحجّ و الدعاء له و المصير إلى مولاي و سيدي الصادق عليه السلام، و شكره عنده، و أسأله الدعاء له.
3) . في عدّة الداعي: و جعل يتهلّل وجهه و يسرّ السرور.
4) . عدّة الداعي، ص 179، و رواه المحدّث النوري في مستدرك الوسائل: ج 13، ص 133، ح 14998، عن السيد هبة اللّٰه المعاصر للعلّامة في المجموع الرائق عن الأربعين لابن سعيد، المجموع الرائق، ص 176.
5) . المراد به: صفوان بن مهران الجمّال، كما قال به صاحب المستدرك.
6) . في المصادر: و اللّٰه لئن أقع.
فقلت: لما ذا يا مولاي؟ قال: «إلّا لإعزاز مؤمنٍ، أو فكّ أسره. إنّ أوّل ما يفعل اللّٰه(1)بمن يتقلّد لهم عملاً أن يضرب عليهم سُرادقاً من نارٍ، حتى يفرغ من حساب الخلائق، فامض فعزّ إخوانك واحداً واحداً، و اللّٰه من وراء ذلك يفعل ما يشاء»(2).
و روى ابن أبي عمير عن هشام بن سالم قال: قال أبو عبد الله عليه السلام: «إنّ للّٰه [عزّ و جلّ](3)مع ولاة أهل الجور أولياء يدفع بهم عن أوليائه؛ اُولئك هم المؤمنون حقاً»(4).
و عنه عليه السلام إنّه قال: «ما مِن سلطانٍ إلّا و معه من يدفع اللّٰه به عن المؤمنين؛ اُولئك أوفرهم(5)حظّاً في الآخرة»(6).
عن عبد الله بن زرعة قال: شكا رجلٌ إلى مولاي أبي عبد الله بن زرعة قال: شكا رجلٌ إلى مولاي أبي عبد الله عليه السلام الحاجة، فقال: ما بال ولد الحسن أجلّ منكم و أنتم تشكون الحاجة؟ قال: «اُولئك يتعرّضون السلطان عمله، و نحن لا نتعرّض له.
قال: إذا دخلتُم في عمل السلطان فوصلتُم إخوانكم و واصلتموهم فلا بأس، و إن لم تفعلوا ذلك فلا، و لا كرامة»(7).
عن عليّ بن جعفر قال: كتبتُ إلى أبي الحسن عليه السلام: إنّ قوماً من مواليك يدخلون في عمل السلطان و يؤثرون(8)إخوانهم، و إن نابت أحداً من مواليك نائبةٌ نابوا(9)، فكتب عليه السلام:
1) . في المصادر: إنّ اللّٰه وعد من يتقلّد لهم عملاً.
2) . عدّة الداعي، ص 179، و رواه المحدّث النوري في مستدرك الوسائل، ج 13، ص 135، ح 14999، عن السيد هبة اللّٰه، عن ابن سعيد في المجموع الرائق، ص 176، و رواه الكليني في الكافي بسنده عن الحسين بن الحسن الهاشمي عن صالح بن أبي حمّاد، عن محمّد بن خالد، مع اختلافٍ يسير. «الكافي، ج 5، ص 109، ح 1».
3) . أثبتناه من المصدر.
4) . رواه المحدث النوري في مستدرك الوسائل، ج 13، ص 136، ح 15000، عن المجموع الرائق، ص 176.
5) . في المصدر: أوفر حظّاً.
6) . رواه المحدث النوري مع اختلاف يسير عن المفضل بن عمر في مستدرك الوسائل، ج 13، ص 136، ح 15001، عن المجموع الرائق، ص 177.
7) . روى مثله المحدث النوري في مستدرك الوسائل، ج 13، ص 136، ح 15002، عن المجموع الرائق، ص 177.
8) . في المصدر: لا يؤثرون.
9) . في المصدر: قاموا.
«اُولئك هم المؤمنون حقّاً، لهم(1)مغفرةٌ من ربهم و رحمةٌ، و اولئك هم المهتدون»(2).
عن محمّد بن عيسى قال: كتب عليّ بن يقطين إلى أبي الحسن موسى الكاظم عليه السلام يستأذنه(3)في الخروج من عمل السلطان، فأجابه: أن(4)«لا أرى لك الخروج من عمل السلطان؛ فإنّ لله عزّ و جلّ في أبواب(5)الجبابرة من يدفع بهم عن أوليائه، و هم عتقاؤه من النار، فاتّق(6)في إخوانك»(7).
عن محمّد بن سنان، عن أبي الجارود، عن أبي جعفر عليه السلام قال: سألته عن عمل السلطان و الدخول عليه(8)؟ قال عليه السلام: «لا بأس إذا وصلت إخوانك و عضدت أهل ولايتك»(9).
عن ابن عمّار(10)قال: كان عند أبي عبد اللّٰه عليه السلام جماعةٌ، فسألهم: «هل فيكم من يدخل في عمل السلطان لإخوانه و إدخاله عليهم المنافع؟» قالوا: لا نعرف ذلك منهم.
قال: «إذا كانوا كذلك فابرءوا منهم»(11).
عن الحسن بن عبيد بن يقطين، عن أبيه قال: قال لي أبو الحسن عليه السلام:
«اضمن لي واحدةً أضمن لك ثلاثاً: اضمن لي أن لا تلقى(12)أحداً من موالينا
1) . في المصدر: عليهم.
2) . رواه المحدّث النوري في مستدرك الوسائل، ج 13، ص 130، ح 14985، عن الروضة للشيخ المفيد، عن أحمد بن محمّد اليساري، عن علي بن جعفر عليه السلام، ج 13، ص 136، ح 15003 و عن المجموع الرائق، ص 177.
3) . لم ترد (يستأذنه) في المصدر.
4) . في المصدر: إنّي.
5) . في المصدر: بأبواب.
6) . في المصدر: فاتق اللّٰه.
7) . رواه المحدث النوري في مستدرك الوسائل، ج 13، ص 130، ح 14987، عن البرقي عن أبيه، و عن الروضة للمفيد.
8) . في المصدر: «معهم» بدل «عليه».
9) . رواه المحدّث النوري في مستدرك الوسائل، ج 131، ص 130، ح 14988، عن البرقي عن أبيه، و عن الروضة للمفيد.
10) . في المصدر: عن عمّار.
11) . رواه المحدّث النوري في مستدرك الوسائل: ج 13، ص 131، ح 15006؛ عن المجموع الرائق، ص 177.
12) . في المصدر: لا يأتي.
المؤمنين(1)في دار الخلافة إلّا قمت بقضاء حاجته، أضمن لك أن لا يصيبك حرّ السيف أبداً، و لا يظلّك سقف سجن أبداً، و لا يدخل الفقر بيتك أبداً»، قال:
فذكرتُ لمولاي عليه السلام كثيراً مِن تولّي أصحابنا(2)لأعمال السلطان و اختلاطهم به. قال:
«ما يكون حال(3)إخوانهم معهم؟» قلت: مجتهد و مقصّر. قال: «من أعزّ أخاه في اللّٰه و أعانه على عدّوه في اللّٰه(4)وراء ما يستطيع نصيحة(5)، اُولئك يتقلّبون في رحمة اللّٰه»(6)
للخبر إدامةٌ، فليراجع.
. و روى محمّد بن سنان عن أبي عبد الله عليه السلام أنّه سُئِل(7)عن عمل السلطان و الدخول معهم و ما عليهم فيما هم فيه؟ قال: «لا بأس به إذا ساوى(8)إخوانه، و أنصف المظلوم، و أعان(9)الملهوف من أهل ولايته»(10).عن الحسين بن عليّ بن زياد(11)قال: استأذن رجلٌ أبا الحسن موسى بن جعفر عليهما السلام في عمل(12)السلطان فقال عليه السلام: «لا و لا قطّة قلم، إلّا لإعزاز مؤمن أو فكّ أسره»، ثمّ قال له: «كفّارة أعمالكم الإحسان إلى إخوانكم»(13).
عن محمّد بن عيسى بن عبيد بن يقطين قال: قال أبو الحسن موسى بن
1) . لم ترد: «المؤمنين» في المصدر.
2) . في المصدر: كثرة تولي أصحابنا أعمال السلطان.
3) . في المصدر: أحوال.
4) . في المصدر: و أهان أعداءه في اللّٰه.
5) . في المصدر: و تولّى ما استطاع نصيحته.
6) . رواه المحدث النوري في مستدرك الوسائل، ج 13، ص 137، ح 15007، عن المجموع الرائق، ص 177.
7) . في المصدر: قال: سألته عن عمل السلطان.
8) . في المصدر: واسى.
9) . في المصدر: أغاث.
10) . رواه المحدث النوري في مستدرك الوسائل، ج 13، ص 131، ح 14991، عن الروضة للمفيد.
11) . رواه المحدث النوري عن الحسن بن محبوب، عن عليّ بن رئاب.
12) . في المصدر: أعمال.
13) . رواه المحدث النوري في مستدرك الوسائل، ج 13، ص 131، ح 14992، عن الروضة المفيد.
جعفر عليهما السلام: «إنّ اللّٰه تعالىٰ خلق قوماً من أوليائنا(1)مع أعوان الظّلمة، و ولاة الجور، يدفع بهم عن الضعيف و يحقن بهم الدماء»(2).
عن الفضل بن عبد الرحمن الهاشمي قال: كتبت إلى أبي الحسن عليه السلام أستأذنه في عمل السلطان، فقال عليه السلام: «لا بأس به ما لم تغيّر حكماً و لا تبطل حدّاً، و كفّارته قضاء حوائج إخوانكم»(3).
قال النبي صلى الله عليه و آله(4): «خياركم أسخياؤكم(5)و شراركم بخلائكم، فمن صالح الأعمال:
البرُّ بالإخوان و السعي في حوائجهم؛ و في ذلك مرغمةٌ للشيطان، و تزحزح عن النّيران، و دخول الجنان. يا جميل، أخبر بهذا الحديث عميد(6)أصحابك»، قال: قلت جعلت فداك من عميد أصحابي؟ قال عليه السلام: «هم البارّون بالإخوان في اليسر و العسر»(7).
و قال صلى الله عليه و آله: «يا عليّ، كن سخيّاً، فإنّ اللّٰه يحبّ الأسخياء، و إن أتاك امرؤ في حاجةٍ فاقضها له، فإن لم يكن لها أهلاً فأنت لها أهل»(8).
و سئل أبو عبد الله عليه السلام: ما أدنى حقّ المؤمن على أخيه؟ قال عليه السلام: «أن لا يستأثر عليه بما هو أحوج إليه منه»(9).
1) . في المصدر: أوليائه.
2) . رواه المحدث النوري في مستدرك الوسائل، ج 13، ص 131، ح 14993، عن الروضة المفيد.
3) . رواه المحدث النوري في مستدرك الوسائل، ج 13، ص 131، ح 14994؛ عن الروضة للمفيد.
4) . السند في جميع المصادر يرجع إلى أبي عبد الله عليه السلام، و لعلّه الأظهر و الأصح، لذكر «الجميل» و هو جميل بن درّاج، من أصحاب الصادق عليه السلام، فهذه قرينةٌ على اضطراب السند في الرواية.
5) . في جميع المصادر: «سمحاؤكم»، و لم أجد لفظ أسخياؤكم في أيّ مصدر.
6) . في المصادر: غرر أصحابك.
7) . أمالي المفيد، ص 291، ح 9؛ الكافي، ج 4، ص 15؛ الفقيه، ج 2، ص 61، ح 1707؛ الخصال، ص 96، ح 42؛ روضة الواعظين، ص 384؛ مشكاة الأنوار، ص 82.
8) . روضة الواعظين، ص 385؛ مشكاة الأنوار، ص 233؛ كنز العمّال، ج 15، ص 876، ح 43484.
9) . الخصال، ص 8، ح 25، رواه عن محمّد بن الحسن بن أحمد بن الوليد، عن محمّد بن الحسن الصفّار، عن أحمد بن محمّد بن عيسى، عن محمّد بن سنان، عن المفضّل بن عمر؛ مشكاة الأنوار، ص 83 و 192، نقله المحدث النوري عن سبط الطبرسي في مستدرك الوسائل، ج 7، ص 212، ح 8066.
و قال عليه السلام: «المؤمن أعظم [حرمة](1)من الكعبة»(2).
و قال أبو عبد الله عليه السلام: «أحبب أخاك المسلم، و أحبب له ما تحبّ لنفسك، و اكره ما تكره لنفسك، و إذا احتجت فاسأله، و إذا سألك فأعطه، و لا تدّخر عنه عنك(3).
كن له ظهراً. إن غاب فاحفظه في غيبته، و إن شهد فزره و أكرمه؛ فإنّه منك و أنت منه، و إن كان عليك عاتباً فلا تفارقه حتّىٰ تسأله سجيّته و ما في نفسه(4)، و إذا أصابه خيرٌ فاحمد اللّٰه عليه، و إن ابتلي فاعضده»(5).
قال أبو عبد الله عليه السلام: «ما من مؤمن يخذل أخاه و هو يقدر على نصره(6)، إلّا خذله اللّٰه في الدنيا و الآخرة»(7).
قال الباقر عليه السلام: «من لجأ إليه مكروبٌ فقضى حاجته، قضى اللّٰه تعالىٰ له ثلاثمائة و سبعين حاجةً، أحدها أن يفتح له أبواب الجنّة، فيقال له: ادخل من أيّها شئت»(8).
عن أمير المؤمنين عليه السلام(9): «إنّ امرأةً من الجنّ يقال لها عفراء، تأتي النبيّ صلى الله عليه و آله فتسمع من كلامه صلى الله عليه و آله، فتأتي صالحي الجنّ فيُسلِمون على يدها، و إنّها فقدها النبيّ صلى الله عليه و آله،
1) . ما بين المعقوفين أثبتناه من المصادر.
2) . الخصال، ص 26، ح 94 رواه الصدوق عن أبيه، عن محمّد بن يحيى العطار، عن موسى بن بكر الواسطي، عن موسى بن جعفر عليه السلام؛ روضة الواعظين، ص 386؛ مشكاة الأنوار، ص 83 و 193.
3) . في المصدرين: خيراً بدل عنك.
4) . في المصدرين: «حتّى تسلّ سخيمته» بدون عبارة «و ما في نفسه».
5) . أمالي الصدوق، ج 1، ص 265، ح 13؛ روضة الواعظين، ص 387.
6) . في المصادر: نصرته.
7) . المؤمن، ص 67، ح 178؛ أمالي الصدوق، ص 393، ح 16؛ ثواب الأعمال، ص 148 و 238؛ المحاسن، ج 1، ص 99، ح 66؛ الاختصاص، ص 27؛ مستدرك الوسائل، ج 9، ص 101، ح 10345؛ أخرجه في البحار، ج 74 ص 311، ح 67.
8) . روضة الواعظين، ص 388؛ مع اختلاف يسير.
9) . رواه في الخصال عن سعد بن عبد الله، عن محمّد بن عبد الحميد العطار، عن محمّد بن راشد البرمكي، عن عمر بن سهل الأسدي، عن سهل بن غزوان البصري.
فسأل صلى الله عليه و آله عنها جبرئيل عليه السلام، فقال عليه السلام: زارت(1)اُختاً لها في اللّٰه(2)، فقال النبيّ صلى الله عليه و آله: طوبىٰ للمتحابّين في اللّٰه، إنّ اللّٰه تبارك و تعالىٰ خلق في الجنّة عموداً من ياقوتة حمراء، عليه سبعون ألف قصرٍ، على كلّ قصرٍ سبعون ألف غرفةٍ، خلقها اللّٰه تعالىٰ للمتحابّين في اللّٰه و المزاورين»(3).
قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله ذات يومٍ لبعض أصحابه: «يا عبد الله، أحبب في اللّٰه، و أبغض في الله، و والِ في الله؛ و عاد في اللّٰه؛ فإنّه لا يُنال ولاية اللّٰه إلّا بذلك. و لا تجد برجلٍ(4)طعم الإيمان و إن كثر صلاته و صيامه حتّىٰ يكون كذلك، فقد صارت مؤاخاة الناس يومكم هذا أكثرها في الدّنيا، عليها يتوادّون و عليها يتباغضون، و ذلك لا يغني عنهم من اللّٰه شيئاً» فقال له: فكيف لي علمٌ أنّي قد واليت و عاديت في اللّٰه عزّ و جلّ، فمن وليّ اللّٰه حتّىٰ أُواليه، و من عدوّ اللّٰه حتّىٰ اُعاديه، فأشار له النبيّ صلى الله عليه و آله إلى عليّ عليه السلام فقال: «أ ترى هذا؟» فقال: بلى. قال: «وليّ هذا ولي اللّٰه فواله، و عدوّ هذا عدوّ اللّٰه فعاده، فوال وليّ هذا، و لو كان قاتل أبيك و ولدك، و عاد عدوّ هذا و لو كان أباك و ولدك»(5).
قال الصادق عليه السلام(6): «إنّ للمرء(7)ثلاثة أخلّاء: فخليلٌ يقول: أنا معك حيّاً و ميّتاً، و هو عمله، و خليلٌ يقول: أنا معك حتّىٰ تموت، و هو ماله، و إذا مات صار للورثة،
1) . في المصدر: إنّها زارت.
2) . في المصدر: تحبّها في اللّٰه.
3) . الخصال، ص 638، ح 13؛ كشف الغمة: ج 1، ص 465؛ مدينة المعاجز، ج 1، ص 126.
4) . في المصدر: لا يجد الرجل.
5) . تفسير الإمام العسكري عليه السلام، ص 49؛ معاني الأخبار، ص 37، ح 9 و ص 399، ح 58؛ روضة الواعظين، ص 417؛ مشكاة الأنوار، ص 123؛ الأربعون للشهيد، ص 66؛ البحار، ج 27، ص 54، ح 8؛ رواه عن ابن فهد الحلّي، عن العريضي، عن ابن شهرآشوب، عن الشيخ الطوسي، عن الغضائري، عن الصدوق، عن ابن سنان، عن الإمام العسكري عليه السلام.
6) . قال الصدوق: حدثنا أبي، قال: حدثنا عبد الله بن جعفر الحميري، عن هارون بن مسلم، عن مسعدة بن زياد، عن جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن جدّه عليهم السلام.
7) . في المصدر: للمرء المسلم.
و خليلٌ يقول: أنا معك إلى باب قبرك، ثمّ أُخلّيك، و هو ولده»(1).
و قال الصادق عليه السلام(2): «إنّ أوثق عرى الإيمان أن يحبّ في اللّٰه، و يبغض في اللّٰه، و يعطي في اللّٰه، و يمنع في اللّٰه عز و جل»(3).
قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: «ثلاثةٌ من كنّ فيه وجد طعم الإيمان: من كان اللّٰه و رسوله أحبّ إليه ممّا سواهما، و من كان لا يحبّ أخاه إلّا في اللّٰه، و من كان يلقى في النّار أحبّ إليه من أن يرجع في الكفر بعد إذ أنقذه اللّٰه منه»(4).
روى إبراهيم بن هاشم: إنّ محمّد بن أبي عمير كان رجلاً بزّازاً، فذهب ماله و افتقر، و كان له على رجلٍ عشرة ألف درهمٍ، فباع داراً له كان يسكنها بعشرة ألف درهمٍ، و حمل المال إلى بابه، فخرج إليه محمّد بن أبي عمير فقال: ما هذا؟ فقال:
هذا مالك الّذي لك عليَّ، قال: ورثته؟ قال: لا. قال: وهب لك؟ قال: لا. قال:
فهل ثمن ضيعةٍ بعتها؟ قال: لا. قال: فما هو؟ قال: بعت داري الّتي أُسكنها لأقضي دَيني.
فقال محمّد: حدّثني ذريح المحاربي عن أبي عبد الله عليه السلام قال: «لا يخرج الرجل عن مسقط رأسه بالدّين». ارفعها فلا حاجة لي فيها، و اللّٰه إنّي لمحتاجٌ في وقتي هذا إلى درهمٍ واحدٍ، و ما يدخل ملكي منها درهمٌ واحد(5).
روى محمّد بن يعقوب، عن عليّ بن إبراهيم، عن أبيه قال: رأيت عبد الله بن
1) . معاني الأخبار، ص 232، ح 1؛ الخصال، ص 114، ح 92؛ روضة الواعظين، ص 417.
2) . رواه البرقي في المحاسن، عن ابن محبوب، عن مالك بن عطيّة، عن سعيد الأعرج، و هكذا في أمالي الصدوق و ثواب الأعمال.
3) . المحاسن، ج 1، ص 410، ح 932؛ تحف العقول، ص 362؛ ثواب الأعمال، ص 202؛ أمالي الصدوق، ص 674، ح 911؛ الزهد، ص 17، ح 35.
4) . الترمذي، ج 4، ص 127، ح 2759؛ روضة الواعظين، ص 417؛ مشكاة الأنوار، ص 123؛ مستدرك الوسائل، ج 12، ص 234، ح 13973، عن سبط الطبرسي في مشكاة الأنوار.
5) . الفقيه، ج 3، ص 190، ح 3715؛ تهذيب الأحكام، ج 6، ص 198، ح 441؛ تفسير القمي، ج 1، ص 401؛ علل الشرائع، ص 529، ح 2.
جندبٍ بالموقف، فلم أرَ موقفاً كان أحسن من موقفه، ما زال مادّاً يده إلى السماء و دموعُه تسيل على خدّيه حتّىٰ تبلغ الأرض، فلمّا صرف الناس قلت: يا أبا محمّد، ما رأيت قطّ موقفاً أحسن من موقفك. قال: و اللّٰه ما دعوت فيه إلّا لإخواني؛ و ذلك لأنّ أبا الحسن موسى عليه السلام أخبرني أنّه «مَن دعا لأخيه بظهر الغيب نودي من العرش: و لك مائة ألف ضعف مثله، فكرهت أن أدع مائة ألف مضمونةً بواحدةٍ لا أدري تستجاب أم لا(1).
و عنه عن عدّةٍ من أصحابنا، عن سهل بن زياد، عن محمّد بن عيسى بن عبيد، عن بن أبي عمير قال: كان عيسى بن أعين إذا حجّ فصار إلى الموقف أقبل على الدّعاء لإخوانه حتّىٰ يفيض الناس. قال: فقيل له: تنفق مالك و تتعب بدنك، حتّىٰ صرت إلى الموضع الّذي تبثّ فيه الحوائج إلى اللّٰه عزّ و جلّ! أقبلت على الدّعاء لإخوانك و تركت نفسك؟ فقال: إنّي على ثقةٍ من دعوة الملك لي، و في شكٍّ من الدّعاء لنفسي(2).
و عنه عن أحمد بن محمّد العاصي(3)عن عليّ بن الحسن التيلمي(4)عن عليّ بن أسباط، عن إبراهيم بن أبي البلاد بن(5)عبد الله بن جندب قال: كنت في الموقف، فلمّا أفضت أتيت(6)إبراهيم بن شعيب فسلّمت عليه، و كان مصاباً بإحدى عينيه، و إذا عينه الصّحيحة حمراءٌ كأنّها علقة دمٍ، فقلت له: قد أصبت بإحدى عينيك و أنا و اللّٰه مشفقٌ على الاُخرى، فلو قصرت عن البكاء قليلاً؟ قال: لا و اللّٰه يا أبا محمّد،
1) . تهذيب الأحكام، ج 5، ص 184، ح 615؛ فلاح السائل، ص 44؛ الكافي، ج 4، ص 465؛ مستدرك الوسائل، ج 10، ص 29، ح 11378؛ عن السيد بن طاوس في فلاح السائل بإسناده إلى الشيخ الصدوق.
2) . الكافي، ج 4، ص 465، ح 8 و ص 473، ح 1؛ تهذيب الأحكام، ج 5، ص 185، ح 616؛ الاختصاص، ص 68.
3) . في الكافي و التهذيب: «العاصمي».
4) . في الكافي: السلمي». و في التهذيب: «التيملي».
5) . في الكافي: «أو» بدل «بن» و في التهذيب «أنّ».
6) . في الكافي: لقيت.
ما دعوت لنفسي اليوم بدعوةٍ فقلت: فلمن دعوت؟ قال: دعوت لإخواني؛ لأني سمعت أبا عبد الله عليه السلام يقول: «من دعا لأخيه بظهر الغيب وكّل اللّٰه به ملكاً يقول:
و لك مثلاه»، فأردت أن أكون أنا أدعو لإخواني، و يكون الملك يدعو لي؛ لأني في شكٍّ من دعائي لنفسي، و لست في شكٍّ من دعاء الملك لي(1).
و روى شدّاد بن عاصم قال: قال موسى بن جعفر عليهما السلام لعليّ بن يقطين و كان يتولّى أمر هارون الرّشيد: «يا عليّ، اضمن لي خصلةً واحدةً أضمن لك ثلاث خصال: اضمن لي أن لا ترى موالياً لنا إلّا أكرمته، أضمن لك ثلاثاً: لا يصيبك حرّ حديد و لا غمّ سجنٍ و لا ذلّ فقرٍ أبداً» قال: و كان لا يرى أحداً من محبّي آل محمدٍ عليه و عليهم السلام إلّا وضع خدّه له(2).
و هذا القدر في هذا المعنى يغني عن المزيد، و اللّٰه وليّ التّوفيق و التّسديد، و هو حسبي و نعم الوكيل، و الحمد للّٰه ربّ العالمين.
1) . الكافي، ج 4، ص 465، ح 9؛ تهذيب الأحكام، ج 5، ص 185، ح 617؛ الاختصاص، ص 84.
2) . مشكاة الأنوار، ص 193، عن الرضا عليه السلام مثله؛ الاحتجاج، ج 2، ص 160 عن الرضا عليه السلام مثله؛ اختيار معرفة الرجال، ج 2، ص 732، ح 818، مثله؛ مستدرك الوسائل، ج 12، ص 420، ح 14493 و ج 13، ص 137، ح 15007؛ المجموع الرائق، ص 177.
شيخ محمد مفيد شيرازى (قرن دوازدهم)
تحقيق: محمد بركت
صحبت از جانشينى پيامبر اسلام و لزوم تعيين جانشين از سوى ايشان و اينكه ايشان چه كسى را تعيين فرموده و ديگر مطالبى كه تحت عنوان امامت مطرح مى شود، همواره ذهن دانشمندان اسلامى و اسلام شناس را به خود مشغول كرده كه حاصل آن، تأليفات بى شمار اين پژوهشگران است.
روش كار در بيان مباحث امامتْ متفاوت بوده است. گاهى مباحث كلامى و عقلى مطرح مى شود و گاهى با استناد به آيات و احاديث، جانشينى بلافصل اميرالمؤمنين على عليه السلام ثابت شده است. در كتاب حاضر، روش جديد و بديعى مورد استفاده قرار گرفته كه ان شاءالله مورد استفادۀ دانش پژوهان قرار خواهد گرفت.
يكى از خانواده هاى مشهور علمى و روحانى شيراز، خاندان امام جمعه است. عنوان «امام جمعه» براى اين خانواده و شهرت ايشان، زمانى آغاز شد كه شيخ عبد النبى، فرزند شيخ محمدمفيد، در دهۀ هفتادِ قرن دوازدهم هجرى قمرى، امام جمعۀ شيراز شد و اقامۀ نماز جمعه، بعد از وى توسط فرزندانش ادامه يافت.
مؤلف كتاب حاضر، شيخ محمد، مشهور به مفيد و پدرِ شيخ عبد النبى امام جمعه است. اطّلاع دقيق و كاملى از زندگى مؤلف در دست نيست. آنچه مسلّم است، پدر ايشان، شيخ حسين جزايرى، از ميان قبايل عرب به شيراز هجرت نموده، در آنجا به تبليغ دين مى پردازد. مؤلف، در شيراز متولّد شد و درگذشتش حدود سال 1150 ق، در همان شهر است.
صاحب «فارسنامۀ ناصرى» در اين باره مى گويد:
سلسلۀ جليله امام جمعه، جدّ اعلاى اين سلسله است جناب مستطاب معلّى القاب، مقتداى علما و پيشواى فضلا، علّامۀ زمان، ممهّد قواعد و قوانين، ضياى دنيا و دين، شيخ حسين جزايرى، از جزاير عراقِ عرب به شيراز آمده، رحل اقامت را افكنده، مروّج مذهب اثنى عشرى گشته، احاديث و اخبار اهل بيت نبوى را گوشزدِ خاص و عام مى نمود و خلف الصدقش جناب مستطاب قدوۀ علما و زبدۀ فضلا، علّام فهّام، شيخِ مشايخ زمان، مقتداى اهل ايمان، شيخ محمد، مشهور به شيخ مفيد، سالها در شيراز به نشر علوم دينيّه و مقاصد يقينيّه، طلّاب علم را بهره مند مى نمود. ولادت آن جناب و وفاتش در شيراز اتّفاق افتاد و از مآثر علميّۀ اوست: رسالۀ «درّۀ نجفيّه» در اثبات امامت خاصّه و رسالۀ «اربعين»، باز در اثبات امامت خاصّه كه ذكر چهل سند در او نموده است.(1)
1) . فارسنامه ناصرى، چاپ سنگى، ج 2، ص 61.
مرحوم آقابزرگ، احتمال داده كه شيخ محمد مفيد مورد بحث، همان است كه شيخ عباس بلاغى (م 1170 ق) و محمدعلى حزين (م 1180 ق) محضر او را درك كرده اند.(1)
شايان ذكر است كه در خاندان امام جمعۀ شيراز، سه نفر مشهور به مفيدند:
شيخ محمد مفيد، مؤلف كتاب حاضر و پدر شيخ عبد النبى امام جمعه.
شيخ محمد مفيد زاهد، فرزند ارشد شيخ عبد النبى امام جمعه كه بعد از فوت پدرش (1191 ق) تا پايان عمر (1229 ق) امام جمعه شيراز بود.
شيخ مفيد، متخلّص و مشهور به داور، فرزند ميرزا نبى، فرزند كاظم، فرزند شيخ عبد النبى امام جمعه (1251-1325).
همان طور كه مؤلف متذكّر شده است، تمامى احاديثى كه در ذكر فضائل امام على (ع) موجود است، در حدّ تواتر و شهرت است؛ ولى در استدلال به خلافت بلافصل ايشان، فقط از تعدادى از آنها استفاده مى شود كه در واقع، احاديث مشهور در استفادۀ بحث امامت است؛ همانند احاديث غدير و منزلت.
مؤلف در رسالۀ حاضر، از احاديثى استفاده كرده كه خود، احاديث مشهورى هستند؛ ولى استفادۀ آنها در استدلال بر امامت امام
1) . الكواكب المنتثرة، ص 734. مؤلف، پدر و تأليفات وى را صحيح بيان نموده است.
على (ع)، مشهور نيست.
كتابْ در اكثر جاها داراى نثرى مسجّع و شيواست. مؤلف، علاوه بر امامت، مطالب ديگرى، همانند شفاعت و چگونگى آن را در مكان مناسب و لازم، مطرح كرده است.
كتاب اخير، اثبات امامت با استدلال به آيه 124 سورۀ بقره و بيان معناى عصمت و شرطيت آن براى جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله است. ابتداى نسخه چنين آمده:
... امّا بعد؛ فهذه درّة بيضاء ملتقطة ممّا نزل من السماء من النكت الغراء...
مؤلف، اين كتاب را در شهر مقدس نجف، طىّ مسافرتى كه به آنجا داشته، نوشته است.
اين اثر، در بيان انتساب كسانى است كه مادرشان به هاشم بن عبد مناف سيّده است، نگاشته شده، با اين سرآغاز:
... امّا بعد، فأعلى كلمة لا يجوز أن ينسب قائلها إلى الجزاف و أجلى مسألة لا بدّ أن يعدّ انكارها من الاعتساف، القول بسيادة الأشراف....
رسالۀ بسيار مختصر و كوچكى است در شرح اين حديث مروى از امام صادق عليه السلام كه: «خاصموا بسورة انّا أنزلناه في ليلة القدر تفلجوا»(1).
رسالۀ كوچكى است در اثبات امامت امير مؤمنان على بن
1) . بحار الأنوار، ج 25، ص 71.
ابى طالب عليه السلام با استدلال به آيه 54 و 55 سورۀ مائده، با اين سرآغاز:
لا يخفى على الأريب الأديب الذي له من المعرفة نصيب...
مجموعه يادداشت هاى مؤلف، بدون خطبه و فصل بندى در شرح بعضى از احاديث و آيات و نكات علمى است.(1)
مهم ترين و بزرگ ترين تأليف مؤلف است كه در كتاب «اربعين» خود، به دفعات از آن ياد كرده و متأسفانه، نسخه اى از آن در دست نيست.
و در حدود سال 1160 ق، در شيراز، امام جمعه شده و تا پايان عمر، نماز جمعه را اقامه مى كرده و پس از وى، منصب امام جمعه در بين فرزندان وى ادامه يافته است. ايشان داراى تأليفات متعددى است كه اكثر آنها در كتابخانۀ علامۀ طباطبايى شيراز موجود است.
ظاهراً اقامۀ نماز جمعه توسط شيخ عبد النبى، مورد طعن و سؤال عدّه اى قرار گرفته است. بدين جهت، رساله اى در وجوب نماز جمعه نوشته و نزد علماى بحرين فرستاده كه ضمن ملاحظۀ مكتوب وى، به سه سؤال زير نيز پاسخ گويند:
1) . رساله هاى دوم تا ششم، به خطّ مؤلف و رسالۀ اوّل با حواشى مؤلف، ضمن يك مجموعه در كتابخانۀ علامۀ طباطبايى شيراز، موجود است.
عدالت در نماز جمعه و معناى آن.
معناى اجتهاد و تأييد اجتهاد وى.
علماى زير به خواهش وى پاسخ داده اند كه رساله هاى آنان در كتابخانۀ علّامۀ طباطبايى شيراز، موجود است:
ياسين بن صلاح الدين.
عبد على بن احمد بحرانى.
محمد بن احمد بن ابراهيم بحرانى درازى.
محمد بن على مقابى بحرانى.
رسالۀ چهارم در هفتم ربيع الاول سال 1169 ق، نوشته شده و شيخ عبد النبى آن را شرح كرده است.
در «فارسنامۀ ناصرى» تنها يك فرزند ذكور براى مؤلف ذكر شده است كه همان عبد النبى امام جمعه است؛ امّا شيخ عبد النبى، در مقدمۀ كتابش «تذكار المعلّمين في شرح تبصرة المتعلّمين» گفته كه اين شرح را براى دو پسرش محمدمفيد و ضياءالدين نوشته و از خداخواسته كه كتاب، ذخيرۀ آخرت براى خودش و برادرش زين العابدين باشد.
مؤلف، سفرى به نجف اشرف داشته و در آنجا شيخ حسين بن محمد بن جعفر بحرانى ماحوزى (م 1181 ق) را ملاقات كرده و از او اجازۀ روايت حديثْ دريافت كرده است. كه متن اجازه چنين است:
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم، و الحمد للّٰه
نحمدك اللّهم على ما ألهمتنا من دراية المدارك الحقيقية، و نشكرك على ما وفّقنا إلى سلوك مسالك رواية الأخبار بالطرق العالية العلية، و نصلّي على نبيّك الهادي خيرة البرية، محمدٍ و عترته أفضل كلّ ذريّة.
و بعد؛ فحيث ساعد القدر الإلهي و التوفيق الأحدي على التشرّف بتقبيل(1)أعتاب حضرت عيبة علم اللّٰه و خاصته، و استلامِ أركان كعبة حُجّة اللّٰه و خالصته، مولاي أمير المؤمنين - عليه أفضل الصلاة و السلام - وقع الاجتماع مع الشيخ الفاضل و المدقّق الكامل، عين أعيان ذوي التحقيق، و خلاصة ذوى التنقيح و التدقيق، ذي الفكر الصائب و الفهم الثاقب، مولانا و شيخنا الشيخ مفيد بن المرحوم المبرور الشيخ حسين - دام ظله و دام على قوابل الطلبة طَلّه.
و ممّا دلّ على اتّصافه بصفات الفضل و الإنصاف، و تركِه لسلوك طرق اللُّدد و الاعتساف، استجازته ممّن هو ليس للإجازة لِمثلِ هذا الشيخ الجليل و لا لإجالة فرسان الدراية في ميدان تحمّل أنواع الرواية لنحو هذا العالم النبيل [أهل]، بل إذا نظر بعين التحقيق، و تفكّر بالنظر الدقيق، كان قليل البضاعة في مثل هذه الصناعة، لكن وقع ذلك من الشيخ المذكور على سبيل التفضّل و الامتنان و على جهة الإكرام و الإحسان، فصار ذلك ضربة لازب و أفضل كلّ واجب، فعجبته إلى مطالبه، و ساعدته على مآربه.
و استخرت اللّٰه سبحانه، فأجزت له - دام تأييده - أن يروي عني ما صحّ لديّ روايته و وَضَح عندي طريقُه و درايته: من الأحاديث النبويّة و الإمامية و المسائل الفقهية. بل أجزت له أن يروي عنّي جميع كتب الأخبار، ممّا يُعتمد عليها في جميع الأعصار، خصوصاً الكتب الأربعة التي عليها المدار، المشتهرة في غاية الاشتهار، بل جميع مقرواتي و مسموعاتي و ما رقمته
1) . تقدير (نسخه).
تصویر
من التصانيف و التعليقات، بل كلّ ما أرويه و أعمل عليه ممّا ظهر إليّ دليله و اتّضح لديّ سبيلُه، بطرقي المتّصلة إلى مشايخي - رضوان اللّٰه عليهم - بل له أن يروي عنّي كتب الآداب و علم التفسير و غير ذلك من أنواع العلوم.
و عليه أن يسلك في ذلك طريق الاحتياط التام حسبما يقتضيه المقام؛ و الملتمس من جانبه الأشرف و مقامه الأعرف أن يُجريني على صفحات خاطره الشريف، و يستحضرني على باله المنيف، في أوقات الخلوات و مظانّ الإجابات. و المأمول من حضرته العالية إسدال ذيل العفو عمّا وقع من الاختصار في هذه الإجازة؛ حيث إنّها وقعت في أوقات الاشتغال و توزّع البال، لأنّي واقف على ساق الترحل و الارتحال، و التوجه إلى تحمّل أثقال السفر في تلك الحال.
و عَسى أن نأتي على إجازة تشتمل على تفصيل طرقي إلى مشايخي و الأسناد، و بيان أنواع المجاز بالتفصيل المفاد، و اللّٰهَ سبحانه نسأل الاعتصام عن الزلل في كلّ مقام، و كتب الأقلّ الأحقر الجاني حسين بن محمّد بن جعفر البحراني الماحوزي، باليوم الحادي و العشرين من شهر رجب الأصبّ، حامداً مصلّياً مسلّماً.
و مشايخي الّذي أروي عنهم هم: شيخنا العلّامة و المحقّق الفهّامة شيخنا الشيخ سليمان بن الشيخ عبد الله الماحوزي، و شيخنا الفاضل الكامل شيخنا الشيخ أحمد بن محمّد الحويزي، و شيخنا الشيخ الأفضل الأعلم الشيخ عليّ بن الشيخ حسن البلادي، بطرقهم عن المرحوم علّامة الزمان و نتيجة الأوان، شيخنا الشيخ محمّد بن ماجد، عن شيخه المحقّق المدقّق، ذي الفهم الجليل و الفكر الصائب النبيل شيخنا الشيخ سليمان بن عليّ بن ظبية الشاخوري، عن الشيخ الجليل ذي الفضل العالي و التنقيح المتعالي شيخنا الشيخ بهاء الدين، عن مشايخه المعلومة.
از كتاب حاضر، چهار نسخه در دسترس است كه از آنها در كار
تحقيق استفاده شده است:
نسخۀ موجود در كتابخانۀ علّامۀ طباطبايى شيراز، ضمن مجموعه اى به شماره 1763 كه تصحيحات و حواشى «منه» آن به خطّ مؤلف است و داراى 45 برگ در اندازۀ 24 * 14/5 سانتى متر است.
نسخۀ موجود در كتابخانۀ مدرسۀ علميۀ امام عصر (عج) شيراز به شمارۀ 361 كه اين نسخه را ميرزا ابراهيم نيريزى، متخلّص به ساكت، با خطّ نسخ زيبا در سال 1330 ق، نوشته است و داراى 73 برگ در اندازۀ 21 * 16 سانتى متر است.
نسخه اى كه تماماً از روى نسخۀ شماره 1763 استنساخ شده و به خطّ ميرزا ابراهيم نيريزى است و در كتابخانۀ علامۀ طباطبايى نگهدارى مى شود.
نسخۀ موجود در كتابخانۀ آيت اللّٰه العظمى نجفى مرعشى به شمارۀ 1508 كه تحرير شده در روز چهارشنبه سوم جمادى 1303 ق، است كه در فهرست، با عنوان «الفوائد المرتضوية و الدرة النجفية» معرّفى شده است.(1)
1) . فهرست نسخه هاى خطّى كتابخانۀ آية اللّٰه مرعشى، ج 4، ص 311.
تصویر
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله و سلامٌ على عباده المصطفين.
أمّا بعد، فهذا - إخواني - تأليف مفيد مختصر، و جمع شريف للبصير منتصر، اختصرته من الجزء الأخير من كتابي الكبير في الإمامة، إجابة لما سألتموه من الأخبار الواردة في فضائل أب الأئمّة الأبرار، مع الإشارة الإجماليّة إلى أدلّة الجعفريّة في تعيين إمامتهم العامّة - من غير طريق الخاصّة - بعد الرسول المختار، صلوات اللّٰه عليهم آناء الليل و أطراف النهار.
اعلموا - أيّدكم اللّٰه بلطفه - أنّ المسئول من النوعين و المقصود النافع في المقامين من فضل اللّٰه - و له الحمد على سوابغ آلائه - ممّا لا حصر له، حتّى أنّ بعض علماء أهل الخلاف، مع انغماسه في لجّة الاعتساف، التجأ إلى الإقرار و الإنصاف، فقال لمّا قيل له: «ما تقول في عليّ [عليه السلام]؟»: ما أقول في رجل كتم أحبّاؤه فضائله خوفاً و كتم أعداؤه مفاخره عناداً، و مع ذا قد ظهر ممّا بين الكتمانين ما قد ملأ الخافقين؟!
إلّا أنّا نقتصر على ما سنورده، رجاءً للمثوبة الموعودة على حفظ الأربعين من الأخبار النافعة لعباد اللّٰه المخلصين في أمر الدين، و شوقاً إلى الانبعاث في زمرة الفقهاء الراجح مدادهم على دماء الشهداء يوم يقوم الناس لربّ العالمين، و عِلْماً بأنّ الهمم القاصرة آبية عن الخوض في المطوّلات، بل ممتنعة عن مراجعة المتوسّطات من المؤلّفات، و أنّ الطالب المنصف ينتفع بما فيه من الإشارات، حتّى لا يحتاج بعده إلى معاودة المقتدرين على المحاكمات، و أنّ المتعسّف العنود لم يقدّر له الشفاء ممّا فيه من الآلام، و لو أعجبك قوله في الحياة الدنيا و أشهد اللّٰه على ما في قلبه؛ لأنّه ألدّ الخصام، و أنّ المكابر اللجوج لا ينفعه تعدّد مسالك النصح، و لا يقنِعُه تكثّر مدارك النُّجح.
هذا، مع أنّ ما ألّفناه في تحقيق مذهب الإماميّة و سمّيناه ب: الفوائد المرتضويّة و الدرّة النجفيّة، لاشتماله على كثير من الآيات مغن عن الإطالة، و لاحتوائه على قلع علل الانحراف و أسباب الاعتساف شاف لمرض الجهالة، بل هو - و اللّٰه - بحر عميق، جدير لأرباب السباحة الغوصُ فيه، و حريّ لأصحاب القدرة بذل المهج في التقاط جواهره و لئاليه، بل هو درّة بيضاء تنجي من الهلكات، و تخرج المهتدي بها إلى النور من الظلمات، و اللّٰه سبحانه الهادي إلى سبيل الخيرات، و إنّه على ما يشاء قدير.
و ها أنا آخذ في المطلب، معرضا عمّا هو المشهور، مقتصراً على ما هو المسطور في زبر الجمهور، حيث إنّ الجديد أبلغ في قلع ما شيّدته يد الأهواء، و أنّ الفخر و الفضل فيما يشهد به لسان الأعداء، فنقول معتمداً على الوليّ الحميد، و متوكّلاً عليه في بيان ما هو لأهل الحقّ مفيد:
روى ناصر بن أبي المكارم الخوارزمي في شرح المقامات، قال: حدّثنا موفّق بن أحمد المكّي أخطب خطباء خوارزم، بإسناده عن ابن عبّاس، قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم: لو أنّ الغياض أقلام و البحر مداد و الجنّ حسّاب و الإنس كتّاب، ما أحصوا فضائل عليّ بن أبي طالب(1)عليه السلام.
ربّما يُستدلّ بهذا الخبر - المؤيَّد بما تواتر في مزيد فضله، المعاضَد بما تظافر في بيان جلالة قدره، و رواتُه من كبار أعيان المخالفين - على أنّه أفضل من جميع الصحابة، بل و من جميع السابقين و اللاحقين من الجنّة و الناس أجمعين.
فإنّ مَن لا يقدر على إحصاء فضائله الفريقان، مع تعاونهم و تظاهرهم و معاضدة بعضهم لبعض، يكون أفضل من آحاد النوعين لا محالة، و هو دليل متين مطابق لما قد أشهد اللّٰه عليه الأنبياء و المرسلين.
و لا يلزم من ذلك فضله على من عُلم فضله عليه بدليل عقليّ أو نقليّ صحيح يجوز أن يصغى إليه.
ثمّ إنّ مَن عداه من الصحابة إن لم يُعلم نقصه و ضلاله عن الدين، لم يعلم فضله على العالمين، بل قد عُلِم نقصان رتبته عن رتبة الأنبياء و المرسلين، بل و عن مرتبة طائفة من البررة المتّقين، على ما يرشد إليه الفحص عن آثار خاتم النبيّين.
فيجب القول بإمامته و الإعراض عمّا عداه، و الإقرار بتقدّمه و تأخّر ما سواه، حذراً من القول بإمامة المجهول و الإذعان بتقدّم المفضول، فإنّه عند أرباب
1) . المناقب للخوارزمي، ص 32.
الفضل بعيد عن القبول، معدود من السفه الذي هو من العاقل غير معقول.
فإن قلت: ربّما يظهر من كلام بعض القائلين بالتفضيل أنّه إنّما قُدّم عليه غيره بإذنه و رضاه لمكان المصلحة، و من كلام بعضهم أنّه إنّما قُدّم عليه من سواه لعلوّ شأنه عن الاشتغال بأمر الخلافة.
قال الميبدي - و هو شارح الهداية - في شرحه على ديوان الأمير عليه السلام بعد تفصيله بما محصّله: إنّه عليه السلام لم يلتفت إلى أمر الخلافة ما وَجَد له من يمكن أن يقوم به، و لمّا لم يجد لذلك من يقوم به اشتغل به اضطراراً، حذراً عن فساد الدين، ثمّ أيّد كلامه بما نقله عن الشيخ علاء الدولة، و هو أنّ الولاية علم الباطن، و الوراثة علم الظاهر، و الإمامة علم الباطن و الظاهر، و الوصاية حفظ سلسلة الباطن، و الخلافة حفظ سلسلة الظاهر، و أنّ عليّاً عليه السلام كان بعد رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله وليّاً و وارثاً و إماماً و وصيّاً، و قد صار خليفة بعد قتل عثمان لاضطرار الناس إليه، فما تقول في ذلك؟
قلتُ: أمّا حديث تأخّره للمصلحة: فستعرف أنّ فيه فساد الدين، و أمّا حديث علوّ شأنه عن قبول الخلافة من غير أن يجب عليه و يضطرّ إليه: فهو مبنيّ على أنّ خلافة رسول اللّٰه [صلى الله عليه و آله] بمنزلة الحكومة العرفيّة التي يجوز أن يتصدّى لها كلّ برّ و فاجر؛ كيف لا، و لو أريد بها الرئاسة العامّة عن الرسول صلى الله عليه و آله و في أمري الدنيا و الآخرة، كما هو المتبادر الشائع، كانت مساوقة للإمامة، و لم يكن لتنزيهه [عليه السلام] عن قبولها بدون الاضطرار معنى، و لم يكن تجويزها لغيره مع وجوده إلّا قولاً بجواز رئاسة المفضول على الفاضل.
و الحقّ أنّ مثل هذا الكلام مماكرة مع صاحب الحقّ بعد الاضرار به بعزله و صرف الحقّ عنه إلى غيره، فهو كقول الغاصب لمن غصب حقّه و صرفه إلى غيره: لا تغضب؛ فإنّ ما صرفته عنك إلى غيرك ممّا يليق به لا بك؛ فإنّ شأنك أعلى و أرفع من أن تنظر فيه و تؤاخذ عليه، كأنّه يريد بذلك حمله على الحياء
ليسكت عنه و يترك الانتقام منه، أو مخادعة مع أتباعه اللاعنين للغاصب و لمن تبعه، كقولك لمن يلومك على صداقة ظالم و يلعنه على غصب مال أحد: لا تلعنه و لا تلمني؛ فإنّ ما أخذه و غصبه يليق به لا بمن كان عنده.
و لا يخفى أنّ أمثال هذه المزخرفات ممّا لا ينفع عند العدل الحكيم الذي ألزم نفسه أن لا يستحيي من الحقّ، و أن يكون لبالمرصاد، و أن لا يضيع عنده حقّ ذي حقّ، و لا يتسامح في مظالم العباد؛ كيف و ما صدر منهم لا يقتضي مجرّد تضييع حقّ الخليفة، بل يقتضي هلاك الاُمّة و ضلال أكثر الخليقة.
و بالجملة، لا معنى لخليفة رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله إلّا من يقوم مقامه فيما هو له و عليه، و لا يتصوّر منها إلّا من أقامه رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله مقام نفسه، لإتمام أمره، بل من أقامه اللّٰه مقامه لتكميل غرضه.
و حينئذ، فيعتبر فيه ما يعتبر فيه، و يجوز له ما يجوز له، و يقبح عليه ما هو قبيح عليه؛ فكما لا يجوز أن يتصدّى أحدٌ لمنصب الرسول صلى الله عليه و آله و يقول: «إنّ شأنه أجلّ من أن يقوم بذلك الأمر»، لا يجوز لأحد أن يفعل ذلك بخليفته القائم في مقامه.
و القول بأنّ الخلافة كما تنعقد بالاستخلاف تنعقد بالإجماع المصون عن الخطأ - و يجوز أن يتعلّق ذلك الإجماع بخلافة من هو أدنى من غيره؛ لما ذكر من العلّة - فممّا لا يخفى فساده، و سيأتيك ما يزيده بياناً و يفيده إيضاحاً، فتأمّل.
تنبيه: ربّما يقدح في الرواية من لا معرفة له، بأنّ القول بصحّتها يستلزم القول بثبوت خاصّة الربّ تعالى له و هي ما يرشد إليه قوله «وَ لَوْ أَنَّ مٰا فِي اَلْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلاٰمٌ»(1)الآية.
و الجواب هو أنّ التفاوت بين المدلولين واضح جدّاً، فإنّ الغياض جمع الغَيضة - بالفتح -، و هي الأَجَمَة و مجتمع الشجر في مغيض ماء أو خاصّ
1) . سورة لقمان، الآية 27.
بالغرب، لا كلّ شجر فيه، و على كلّ وجه فما في الأرض من شجرة أعمّ و أشمل منها.
ثمّ إنّ المعتبر في الآية إمداد الأبحر السبعة للبحر الذي فرض مداداً، و لم يعتبر ذلك في الرواية.
و أيضاً قد لوحظ في الرواية تعاون الثقلين، و أطلق ذلك في الآية على وجه يشمل العالَمين، و فيه من المبالغة ما لا يخفى.
و أيضاً الجواب في الرواية «ما أحصوا» و هو لا يستلزم عدم النفاد، و في الآية «ما نفدت» و هو صريح في عدم تناهي الأعداد.
و عند ذلك يظهر أنّ القدح في الرواية مع صحّة سندها و متنها بعيدٌ عن الرشاد، بل هو ناش من الجهالة أو مسبَّب عن العناد، أعاذنا اللّٰه من ذلك، فإنّه يجيب من يدعوه إلى الإرشاد.
روى أحمد بن حنبل في مسنده بإسناده عن جابر، عن النبيّ صلى الله عليه و آله، أنّه قال: عليٌّ خير البشر، و لا يبغضه إلّا منافق(1). قال: و قال جابر: و ما كنّا نعرف المنافقين إلّا ببغضهم إيّاه.
أوّل هذا الخبر ممّا لا مرية في صحّته و لا ريب في صدوره عن منزل الوحي و منزل الرسالة.
فقد أسند الأصفهاني و هو من أعيانهم، أنّ قوله «أُولٰئِكَ هُمْ خَيْرُ اَلْبَرِيَّةِ»(2)نزلت في عليّ عليه السلام.
و في رواية الهذليّ عن الشعبي، أنّ عليّاً أقبل فقال النبيّ صلى الله عليه و آله: هذا من الذين يقول اللّٰه فيهم: «أُولٰئِكَ هُمْ خَيْرُ اَلْبَرِيَّةِ».
و أسند ابن حبر في كتابه قولَه لعليّ عليه السلام إذا أقبل: «هذا خير البريّة» و أنّ جابراً كان يدور في سكك المدينة، و يقول: قال النبيّ صلى الله عليه و آله: عليّ خير البشر، مَن أبىٰ فقد كفر، و مَن رضِيَ فقد شكر! معاشر الأنصار، أدّبوا أولادكم بحبّ عليّ بن أبي طالب، فمن أبى فلينظر في شأن أمّه!
و بالجملة، مقدَّم الخبر عندهم مرويّ بعبارات متفاوتة متقاربة بنيّف و أربعين طريقاً، و هو صريح فيما دلّ عليه الخبر السالف، صادّ عن الهوى للبصير العارف.
و مؤخّره إشارة إلى ما روى متواتراً عندهم من أنّه صلى الله عليه و آله قال: لا يحبّه إلّا مؤمن و لا يبغضه إلّا منافق.
و قد نقل عنه صلى الله عليه و آله أنّه قال في جملة ما قاله: لو ضَربتُ خيشوم المؤمن بسيفي هذا على أن يبغضني ما أبغضني، و لو صببت الدنيا بحماتها على المنافق على أن يحبّني ما أحبّني؛ و ذلك لما قضى و انقضى على لسان النبيّ الاُمّيّ يا عليّ، لا يحبّك إلّا مؤمن تقيّ و لا يبغضك إلّا منافق شقيّ.
أسند ابن المغازلىّ الشافعي بطرق عديدة إلى النبي صلى الله عليه و آله، أنّه قال: لا يمرّ على الصراط إلّا من معه كتاب بولاية عليّ بن أبي طالب، و قد قال اللّٰه فيه: «وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ»(1)يعني إنّهم مسئولون عن ولاية عليّ عليه السلام(2).
هذا الخبر عندهم مرويّ بعبارات متقاربة، كقوله صلى الله عليه و آله: حبّ عليّ براءة من النار(1).
و قوله: من أحبّه أحبّني، و من أبغضه أبغضني، و من أبغضني أبغض اللّٰه(2).
و قوله: حبّ عليّ حسنة لا تضرّ معه معصية، و بغض عليّ سيّئة لا تنفع معه حسنة(3).
و قوله: لو اجتمع الناس على حبّ عليّ بن أبي طالب، ما خلق اللّٰه النار(4).
و قوله: عنوان صحيفة المؤمن حبّ عليّ بن أبي طالب(5).
و غير ذلك، ممّا لا يسعه المختصرات، فهو متواتر في المعنى، و إن لم يكن متواتراً في لفظه.
و الاستدلال به من وجوه:
أحدها: أنّ اختصاصه عليه السلام بكون حبّه منقذا من النار، لازماً مساوياً لحبّ نبيّ اللّٰه سيّد الأبرار، بل لمحبّة اللّٰه الذي بيده مقادير الليل و النهار، يدلّ على نهاية فضله و مزيّته على من عداه، فيجب تقدّمه و تقديمه على الكلّ بتقريب ما مرّ بيانه.
و ثانيها: أنّه عليه السلام كان كارها للثلاثة، بدليل تظلّماته الآتية المتواترة بينهم، الدالّة على أنّهم مخالفوه، الغاصبون لحقّه، الجائرون عليه، فيجب أن لا يؤخَّر عنهم، لأنّ المحبّة الواجبة له لا يجامع القول بتقدّم من يكرهه عليه بالضرورة، و سيأتي ما يوضح ذلك إن شاء اللّٰه.
و ثالثها: أنّ الحكيم تعالى شأنه منزّه عن القبيح، فلا يجوز عليه أن يوجب محبّة واحدٍ بعينه، إذا كان غير مأمون و لا متّصف بالعصمة، للزوم الإغراء و قبحه، كقبح إيجاب محبّته من حيث صدور الفسق أيضاً، و هو اللازم من إيجاب حبّه مطلقاً، و هو واضح، فيجب أن يكون عليّ عليه السلام معصوماً، للإخبار بوجوب حبّه مطلقاً، و الدلالة على أنّه محبوب لله و لرسوله و ملائكته جميعاً.
و يلزم من عصمته وجوب تقدّمه و تقديمه، إذ مع المعصوم لا تصلح الإمامة لمن جُهِل حاله، فضلاً عمّن عُلِم ضلاله قطعاً.
تنبيه: لا يقال: يلزم من صحّة هذه الأخبار و نظائرها تخصيص العمومات الدالّة على تعلّق التكليف بعامّة الخلق، المقتضي لترتّب العقاب على تقدير المخالفة، و يلزم طرح بعض الآثار المصرّحة بأنّ العاصي من أهل الولاية يعذّب بالنار، و يلزم من هذا كلّه إغراء الفرقة الناجية على ارتكاب القبائح.
لأنّا نقول: هذه الأخبار مع صحّة سند أكثرها، متواترة بين الفريقين، فلا مجال لإنكارها، و لا طريق إلى ردّها، و لا يلزم من قبولها شيء من اللوازم المذكورة.
إذ نقول: إنّ العمل بالعمومات و الخصوصات إنّما يقتضي القول باستحقاق مرتكب المعاصي للعذاب و لو كان من أهل الولاية، و ذلك لا ينافي العمل بهذه الروايات الدالّة على تحتّم الشفاعة، و سقوطِ العقاب المستحقّ بها عن قاطبة الموالين ببركة الولاية.
و قد ورد عنه صلى الله عليه و آله أنّه قال: من لم يؤمن بشفاعتي، فلا أناله اللّٰه شفاعتي(1).
و ورد أيضا عن الأئمّة عليهم السلام في قوله: «وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضىٰ»(2)أنّه لا يرضى بدخول واحد من شيعتنا في النار.
و ورد في قوله: «وَ لاٰ يَشْفَعُونَ إِلاّٰ لِمَنِ اِرْتَضىٰ»(1)إنّ شفاعتنا إنّما تكون لمن ارتضى ولاية أمير المؤمنين و الأئمّة من ولده، أو ارتضى اللّٰه دينه، و هو لا يرتضي إلّا بولاية الأئمّة.
و إذا جاز شفاعة المؤمنين بعضهم لبعض، و دلّ على وقوعها الأدلّة القطعيّة، فلا يستبعد شفاعة أهل بيت العصمة و الرسالة لمواليهم المعترفين بولايتهم كافّة، إلّا من ختم اللّٰه على قلبه و جعل على بصره غشاوة.
و الحاصل: إنّ القول بنجاة أهل الولاية بشفاعة ولاة الأمر بهذه الأخبار لا ينافي العمل بما ذكر من العمومات و الخصوصات.
و لا يلزم من القول بتحتّم الشفاعة لهم الإغراءُ على القبيح؛ إذ قد ثبت عندنا أنّ الشفاعة إنّما تكون عند قيام الساعة، فهي إنّما تنفع للخلاص من النار، و أمّا قبل قيامها، فعذاب البرزخ ثابت لا مهرب عنه لأحد، فيجب الاحتراز عن العقبات و العقوبات الموعودة بعد الممات بملازمة الحسنات. يدلّ على ذلك ما روى عن الصادقين عليهم السلام: إنّا نخاف عليكم قبل الساعة، و أمّا عندها و بعد الوصول إلينا، فلا خوف عليكم و لا أنتم تحزنون.
هذا، و التحقيق أن يقال في هذا المقام: إنّ لمظهري المحبّة و الولاية بحسب اختلاف حالهم في الاستضاءة بأنوار اللّٰه، و تفاوت أمرهم في الاجتهاد و التقليد، و سعيهم في الطاعة و ترك المعصية حالاتٌ متفاوتة و مراتب متباعدة: فبعض يبقى و يثبت عند موته لكماله في الإيمان، و سعيه في ملازمة مسلك الإحسان، و وصوله إلى رتبة اليقين و مرتبة المتّقين، و دخوله في جملة المؤمنين و زمرة المحسنين، على ما هو عليه من القول الثابت في الحياة الدنيا و في الآخرة، و هو الولاية المحكمة الراسخة الموجبة للسعادة الأبديّة.
1) . سورة الأنبياء، الآية 28.
و بعض يرتحل - لنهاية تفريطه في تكميل الإيمان و غاية إفراطه في اقتراف صنوف العصيان - منحرفاً عمّا هو عليه من الولاية المستودعة و العقائد الحقّة المستعارة، و هذا هو الشقاوة السرمديّة.
و بعض يموت لتقصيره فيهما أو في أحدهما متزلزلا في إيمانه شاكّا في أمر دينه، و له مراتب، فمن كان كاملاً في حياته، راسخاً في الولاية عند موته، لا يضرّه ما صدر عنه من المعاصي، بغلبة النفس و الشياطين في القيامة قطعاً، و إن كانت معاصيه أضعاف حسناته، لا لأنّه يغفر بالشفاعة، بل لأنّه ببركة رسوخه في الولاية و الإيمان لا يرتكب ذنباً إلّا ساءه ذلك و ندم عليه، و قد قال النبي صلى الله عليه و آله: كفى بالندم توبةً.
و لو اتّفق خروجه من الدنيا بلا ندمٍ و توبة، يُمحى منه أثر الذنوب بمصادفة بعض أهوال البرزخ، و يأتي يوم القيامة و لا ذنب له، فيدخل الجنة ببركة أوليائه بلا مهلة؛ لأنّه حينئذ، كما روى، مندرج في المحسنين، و قد نزل فيهم أنّه ما عليهم من سبيل، و ما ورد - من أنّ المؤمن يمرّ على الصراط كالبرق الخاطف، و أنّ النار تقول له: «عجّلْ فإنّ نورك يطفئ ناري»، و أنّه يدخل الجنّة بغير حساب - إشارةٌ إلى هذين القسمين.
و من كان مُفَرِّطاً في حياته منحرفاً في مماته لا تنفعه حسناته و إن كانت أضعاف سيّئاته، و هؤلاء من الذين قال اللّٰه فيهم: «فَمٰا تَنْفَعُهُمْ شَفٰاعَةُ اَلشّٰافِعِينَ»(1)و ورد فيهم: إنّهم لا يستقرّون على الصراط، بل يقعون في النار عند مرورهم عليه، و يخلّدون فيها؛ لخروجهم من الدنيا و ليس عليهم أثر الولاية و الإيمان.
و من كان مقصّراً في حياته متزلزلاً في حال وفاته يعذَّب في البرزخ على أظهر الاحتمالين، و في القيامة يمكن أن تدركه رحمة إلهيّة و شفاعة نبويّة ينجو بها من أليم عذاب اللّٰه، و هم الذين قال اللّٰه تعالى فيهم: «مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اَللّٰهِ إِمّٰا يُعَذِّبُهُمْ وَ إِمّٰا
1) . سورة المدّثر، الآية 48.
يَتُوبُ عَلَيْهِمْ»(1).
و إنّ ما ورد من أنّ صاحب الولاية آمن من جميع الوجوه، إشارة إلى أحد قسمي القسم الأوّل.
و ما ورد من أنّه معذّب في البرزخ، سالم في المحشر من أهواله، إيماء إلى ثاني القسمين منه.
و إليهما الإشارة فيما ورد أنّ عليّا عليه السلام يحضر عند الاحتضار صاحب الولاية، و يقول له: «أنا عليّ بن أبي طالب الذي كنت تحبّه، أنفعك»، يعني بمزيد المواهب و العطايا أو بتخفيف الشدائد و البلايا.
و ما ورد من أنّه لا تنفعه الولاية، و أنّه لجرأته على المعاصي يعذّب في العالمين، إشارة إلى المنحرفين و دلالةٌ على أنّ التهاون في أمر اللّٰه و الجرأة على فعل المنهيّات مسبَّب عن ضعف اليقين و فتور العقائد، و هما سببان للانحراف عن الإيمان عند خروج الأرواح من الأبدان، و هو علّة تامّة للمعاقبة الأبديّة.
و ما ورد من أنّه مع خلط الصالح بالفاسد أمره إلى اللّٰه، إيماء إلى القسم الأخير.
و قد عرفت أنّ له مراتب: فمنهم من يرخَّص لقوّته في الولاية، و قربه إلى الرسوخ فيها، و قوّة اعتماده عليها، و استحقاقه للشفاعة قبل إخوانه بذلك؛ فيمرّ على الصراط لدخول الجنّة قبلهم، و يتعب في مشيه على قدر نقصانه، حتّى يقطع المسافة بحول اللّٰه و إعانة أوليائه، و يدخل الجنّة بإذنه.
و منهم من يرخّص للمرور ليقع في النار - بسبب نهاية ضعفه في الدين، و قصوره في الاعتماد على أئمّة المؤمنين - فيقع فيها و يبقى ما شاء اللّٰه، ثمّ تدركه ببركة ما كان فيه من أمر الولاية عند مماته، رحمة إلهيّة و شفاعة مرتضويّة، فينجو
1) . سورة التوبة، الآية 106.
بعد الخلوص، و يدخل الجنّة، و يلحق بأهلها.
و منهم من لا يرخّص لذلك و لا لذلك، بل يجمع بينهم و بين الأئمة في الأعراف لتوسّطهم بين القسمين، و هم الذين أخبر اللّٰه عنهم أنّهم ينادون أصحاب الجنّة و يقولون: «سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ لَمْ يَدْخُلُوهٰا وَ هُمْ يَطْمَعُونَ»(1)ثمّ إنّهم بعد طول الانتظار المخفِّف لما بهم من الآصار تدركهم الرحمة الإلهيّة و شفاعة الأئمة الاثنى عشريّة، حتّى يخاطبون أهل النار تهييجاً لغيظهم و تشديداً لعذابهم و يقولون لهم: «أَ هٰؤُلاٰءِ اَلَّذِينَ أَقْسَمْتُمْ لاٰ يَنٰالُهُمُ اَللّٰهُ بِرَحْمَةٍ اُدْخُلُوا اَلْجَنَّةَ لاٰ خَوْفٌ عَلَيْكُمْ وَ لاٰ أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ»(2).
و الحاصل أنّ أهل الولاية:
[1] - بعضهم يدخلون الجنّة بلا توقّف؛ لمكان التوبة أو تحمّل متاعب ما قبل الساعة.
[2] - و بعضهم يدخلون النار بلا مسامحة؛ للانحراف عند الموت عن الولاية المستعارة.
[3] - و بعضهم يدخلونها بعد الحشر و انقضاء الحساب، ثمّ يخرجون منها و يدخلون الجنّة بشفاعة الأطياب.
[4] - و بعضهم لا يدخلون النار أبداً، بل يدخلون الجنّة - بعد دخول كلّ من يستحقّها فيها - بسبب الشفاعة خالداً.
و حينئذٍ نقول: لا ريب أنّ الذي يموت من أهل الولاية، منحرفاً أو قريباً من الانحراف، ليس حقيقة من أهل الولاية و إن قد سمّي به أحياناً على وجه المجاز باعتبار ما قد كان عليه، فلا يلزم من القول بكونه معذّباً بالنار مخالفةُ ما تقدّم من الأخبار، كما لا يلزم من القول بنجاة من سواه من النار طرح و لا تخصيص للآثار
بمن عدا أهل ولاية الأئمّة الكبار.
و إنّما يلزم تخصيص الكلّ بحال فقدان التوبة و بقاء حكم المعصية إلى قيام الساعة و عدم صدور الشفاعة من الشفعاء الأبرار، و هذا ممّا لا محيص عنه، كما لا يخفى على ذوي الأبصار.
و على التقادير لا يلزم الإغراء على المعاصي من الحكيم الإلهيّ، إذ يجب على كلّ مؤمن موالٍ:
[1] - أن يعلم أنّ شرط بقاءه على الولاية المنجية بذل جهده في تحصيل فضيلتي العلم و العمل، و الغوص لالتقاط جوهري المعرفة و الطاعة.
[2] - و أن يعلم أنّ التقصير فيهما إمّا مهلك أو مدنٍ من الهلاك.
[3] - و أن يكون دائم الحذر من سوء عاقبته و دخوله في النار بارتداده عمّا هو عليه من الإيمان، أو تزلزله فيه عند موته بسبب تهاونه في النظر، و قساوة قلبه الناشئة من التقصير في العمل، و تماديه في معصية خالق الجنّ و البشر.
[4] - و أن لا يكون مطمئنّا ببقاء ما هو عليه إلى يوم ينتفع به.
[5] - و أن يكون مجوِّزاً على نفسه أن يرجع في ميدان العلم و العمل قهقرى ساعيا في استكمال ما يتوقّف بقاءُ المنجي عليه، حتّى لا يحرم من الأجر المأمول يوم الفاقة إليه.
[6] - و أن لا يغترّ بما حصل له - فرضاً - من المعرفة و الطاعة، لاحتمال عدم الكفاية في كلّ مرتبة، بل يبالغ في سعيه و بذل وسعه.
[7] - و لا يعتمد على حوله و قوّته، بل يترك زمام التوفيق إلى اللّٰه و يتمسّك بحبله.
يدلّ على ذلك كلّه ما قاله الصادق عليه السلام في حديث له لهشام: يا هشام، إنّ اللّٰه
حكى عن قومٍ صالحين، أنّهم كانوا يقولون: «رَبَّنٰا لاٰ تُزِغْ قُلُوبَنٰا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنٰا»(1)حين علموا أنّ القلوب تزيغ و تعود إلى عماها و رداها(2)، الحديث.
[8] - و أن يكون دائماً خائفاً من البرزخ و أهواله و شدّة الأمر عليه بسوء أعماله، معتقداً أنّه على تقدير انتقاله على الولاية، يمكن أن لا تدركه بعد الموت مِن غير فصلٍ رحمةٌ إلهيّة؛ لعدم قابليّته، فلا سَلِمَ من مولمات تلك العالم قبل قيام الساعة، و درك لقاء الشفعاء في دار الكرامة.
لا يقال: عموم نظائر قوله: «فمن يَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ» /(3)يدلّ على عموم المحاسبة و شمولها لأرباب الولاية مطلقا، و ذلك يقتضي مؤاخذة الكلّ على ما صدر منهم من القبائح.
لأنّا نقول: على تقدير تسليم عموم المحاسبة - و لا يخفى أنّ عدمه صريح أكثر الأخبار المخصّصة للآية بمن عدا الأبرار - لا نسلّم أنّ فائدتها منحصرة في تعذيب أرباب الشرور بالنار، لِمَ لا يجوز أن يكون الغرض في البعض إزالة أثر المعاصي بالمداقّة في الحساب، أو إبانة مقدار التفضّل الموعود من الحكيم الوهّاب، فتأمّل في ذلك؛ فإنّه معركة لأفهام اُولي الألباب.
تنبيه آخر: اعلم أنّ من المشهورات التي لا ينكرها إلّا مبغض منحرف عن الولاية، قوله صلى الله عليه و آله فيه [عليه السلام] بعبارات مختلفة متّحدة في المعنى، أنّه قسيم الجنّة و النار(4)، و سيجيء ما تصرّح بذلك في بعض الأخبار.
و قد سأل المفضّل عن مولانا الصادق عليه السلام: بِمَ صار عليّ عليه السلام قسيم الجنّة و النار؟
فقال عليه السلام: لأنّ حبّه إيمان و بغضه كفر، و إنّما خلقت الجنّة لأهل الإيمان و النار
لأهل الكفر.
قال: يا ابن رسول اللّٰه، فالأنبياء و الأوصياء هل كانوا يحبّونه و أعدائهم يبغضونه؟
فقال: نعم.
قال: فكيف ذلك؟
قال: أ ما علمت أنّ النبي صلى الله عليه و آله قال يوم خيبر: «لأُعطينّ الراية غداً رجلا يحبّ اللّٰه و رسوله، و يحبّه اللّٰه و رسوله» و قال، لمّا اُوتي بالطائر المشوى: اللهمّ ائتني بأحبّ خلقك إليك، و عنى به عليّا عليه السلام؟
قال: بلى.
قال: يجوز أن لا يحبّ أنبياءُ اللّٰه و رُسُله و أوصياؤهم و المؤمنون من اُممهم رجلا يحبّه اللّٰه و رسوله؟
قال: لا.
قال: فقد ثبت أنّ جميع الأنبياء و الأوصياء و المؤمنين كانوا لعليّ محبّين و إنّ مخالفيهم كانوا له مبغضين.
قال: نعم.
قال: فلا يدخل الجنّة إلّا من أحبّه من الأوّلين و الآخرين، فهو إذاً قسيم الجنّة و النار.
قال المفضّل: فَرّجتَ عنّي يا بن رسول اللّٰه، فرّج اللّٰه عنك! فزدني.
قال: سَل.
فقال: يا بن رسول اللّٰه، فعليّ عليه السلام يُدخِل محبَّه الجنّة و مبغضه النار أو رضوان و مالك؟
فقال: يا مفضّل، أ ما علمت أنّ اللّٰه تعالى بعث رسوله صلى الله عليه و آله و هو روح إلى الأنبياء
و هم أرواح قبل خلق الخلق بألفي عام؟
قال: بلى.
قال: أ ما علمت أنّه دعاهم إلى توحيد اللّٰه و طاعته و اتّباع أمره، و وعدهم بالجنّة على ذلك، و أوعد من خالف ما أجابوا إليه و أنكره النار؟
قال: بلى.
قال: أو ليس عليّ بن أبى طالب خليفته و إمام أمّته؟
قال: بلى.
قال: أو ليس رضوانُ و مالك من جملة الملائكة المستغفرين لشيعته الناجين بمحبّته؟
قال: بلى.
قال: «فعليّ عليه السلام قسيم الجنّة و النار، و رضوانُ و مالك صادران عن أمره بأمر اللّٰه تبارك و تعالى، يا مفضّل، خذ هذا؛ فإنّه؛ من مخزون العلم و مكنونه، لا تُخرجه إلّا إلى أهله». انتهى بأدنى اختصار(1).
أقول: لا يخفى أنّ بهذا الحديث تنفتح لأرباب البصيرة أبواب من العلم، و أنّ مضامينه مطابقة لما ورد عندهم متواتراً، كما ستعرف من معنى المحبّة و أنّها لا تجامع القول بتقدّم غيره عليه، فكن على بصيرة من أمرك، و لا تكن من الغافلين.
روى أبو بكر أحمد بن مردويه في كتابه، و هو من أعيان المخالفين و ثقاتهم، بإسناده عن أبي الطفيل عامر بن واثلة، قال: كنت بالباب يوم الشورى، فارتفعت
1) . بحار الأنوار، ج 39، ص 194.
الأصوات بينهم، فسمعت عليّا عليه السلام يقول: بايعَ الناس أبا بكر و أنا و اللّٰه أولى بالأمر و أحقّ به منه، فسمعت و أطعت مخافة أن يرجع الناس كفّاراً، يضرب بعضهم رقاب بعض بالسيف، ثمّ بايع أبو بكر لعمر و أنا أولى بالأمر منه، فسمعت و أطعت مخافة أن يرجع الناس كفّاراً، ثمّ أنتم تريدون أن تبايعوا عثمان، إذن أسمع و أطيع.
إنّ عمر جعلني في خمسة أنا سادسهم، لا يَعرف لي فضلاً في الصلاح و لا يعرفونه لي، كأنّما نحن شرع سواء، و ايم الله أن لو أشاء أن أتكلّم ثمّ لا يستطيع عَرَبُهم و لا عجمهُم و لا المعاهد منهم و لا المشرك ردّ خصلة منها.
ثمّ قال: أنشدكم باللّٰه أيّها الخمسة، أ فيكم أخو رسول اللّٰه غيري؟ قالوا: لا.
قال: أ فيكم أحد له أخ مثل أخي المزيّن بالجناحين يطير مع الملائكة في الجنّة؟ قالوا: لا.
قال: أ فيكم أحد له زوجة مثل زوجتي فاطمة بنت رسول اللّٰه سيّدة نساء هذه الاُمّة؟ قالوا: لا.
قال: أمنكم أحد له سبطان مثل الحسن و الحسين، سبطي نبيّ هذه الاُمّة، ابني رسول اللّٰه غيري؟ قالوا: لا.
قال: أمنكم أحد قتل مشركي قريش قبلي؟ قالوا: لا.
قال: أمنكم أحد صلّى إلى القبلتين قبلي؟ قالوا: لا.
قال: أمنكم أحد غسّل رسول اللّٰه؟ قالوا: لا.
قال: أمنكم أحد سكن المسجد يمرّ فيه جنباً غيري؟ قالوا: لا.
قال: أمنكم أحد ردّت عليه الشمس بعد غروبها، حتّى صلّى العصر غيري؟ قالوا: لا.
قال: أمنكم أحد قال رسول اللّٰه حين قرب إليه الطير فأعجبه: اللهمّ ائتني بأحبّ الخلق إليك حتّى يأكل معي من هذا الطير، فجئت و أنا لا أعلم ما كان من قوله،
و أكلت معه؟ قالوا: لا.
قال: أمنكم أحد كان أقتل للمشركين عند كلّ شديدة نزل برسول اللّٰه، منّي؟ قالوا: لا.
قال: أمنكم أحد أعظم عناء برسول اللّٰه منّي، حين اضطجعتُ على فراشه و وقيته بنفسي و بذلت مهجتي، غيري؟ قالوا: لا.
قال: أ فيكم أحد يأخذ الخمس غيري و غير فاطمة؟ قالوا: لا.
قال: أ فيكم أحد له سهم في الخاصّ و سهم في العامّ، غيري؟ قالوا: لا.
قال: أ فيكم أحد يطهّره كتاب اللّٰه غيري، حتّى سدّ أبواب المهاجرين جميعاً و فتح بابي، حتّى قام إليه عمّاه حمزة و العبّاس و قالوا: يا رسول اللّٰه، سددت أبوابنا و فتحت باب عليّ، فقال: ما أنا فتحت بابه و لا سددت أبوابكم، بل اللّٰه فتح بابه و سدّ أبوابكم. قالوا: لا.
قال: أمنكم أحد تمّم اللّٰه نوره من السماء حين قال: «وَ آتِ ذَا اَلْقُرْبىٰ حَقَّهُ»(1)؟
قالوا: اللهمّ لا.
قال: أ فيكم أحد ناجى رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله ستّ عشر مرّة حين نزل جبرئيل بقوله «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِذٰا نٰاجَيْتُمُ اَلرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْوٰاكُمْ صَدَقَةً»(2)؟
قالوا: اللهمّ لا.
قال: أمنكم من ولى غمض رسول اللّٰه، غيري؟ قالوا: لا.
قال: أمنكم أحد آخر عهداً برسول اللّٰه حين وضعه في حفرته، غيري؟
قالوا: لا(3).
هذا الخبر رواه غير واحد من أرباب الحديث بطرق عديدة و عبارات متقاربة.
و في رواية أخطب خوارزم و هو صدر الأئمّة عندهم، زيادات يرجع بعضها إلى ما تقدّم، و فيها قوله:
هل تعلمون أنّي كنت إذا قاتلت عن يمين رسول اللّٰه قال: أنت منّي بمنزلة هارون من موسى، إلّا أنّه لا نبيّ بعدي؟ قالوا: اللهمّ نعم(1).
هذا، مع أنّ كُلاًّ من فصول هذه الرواية مرويّ في كتب القوم بروايات متعدّدة، حتّى لا يمكن لأحد إنكار فصل منها، و لا قدح فيه بوجه ما.
ثمّ إنّ لنا في الاستدلال بهذا الخبر طرقاً من الكلام.
أحدها: - و هو الأجمل - أن نقول: إنّه عليه السلام بيّن - بما أورده - فضله عليهم و تميّزه منهم باستجماعه الفضائل الداخليّة و الخارجيّة التي هو متفرّد بها من غير نكير عليه، و من البيّن أنّ صاحب الفضل أولى بالتقدّم على من عداه، و ذلك واضح بما مرّ بيانه.
و ثانيها: أن نقول: إنّه عليه السلام نسب الأولويّة إلى نفسه، و ليس بكاذب للإجماع، و لأنّ الكاذب ظالم لا يستحقّ الخلافة أصلاً، فيكون صادقاً، و مع وجود الأولى يكون العدول عنه ظلماً و عدواناً.
و القول بأنّ تقديمه لم يكن ممكناً لاستلزامه فساد الدين، افتراءٌ لم يُعلم له مأخذ يجوز الاعتماد عليه، و سنشبع الكلام فيه إن شاء اللّٰه.
و ثالثها: أنّه ادّعى اُخوّة رسول اللّٰه، و هو صادق لما مرّ، و لأنّ حديثها من المشهورات التي لا يحتمل الخلاف، و من المعلوم أنّه لم يكن أخاً له في النسب، بل كان سهيماً له في الفضائل مساوياً له في المفاخر، حتّى لم يجد النبي يوم
1) . المناقب للخوارزمي، ص 301.
المؤاخاة له أخاً غير نفسه، كما هو مذكور في أحاديث المؤاخاة، فعقد الاُخوّة بينه و بين نفسه.
و من الحماقة تأخير شقيق رسول اللّٰه و عديله عن منصبه و تقديمُ غيره من الرعيّة عليه.
و ثالثها(1): أنّه عليه السلام نسب إلى نفسه اُخوّة ذي الجناحين المعلوم فضله على الصحابة عند الفريقين، ليرشد إلى فضله عليهم، لظهور كونه أفضل منه بمراتب شتّى، فيجب القول بتقدّمه و تأخّر من عداه.
و رابعها: أنّه عليه السلام نسب إلى نفسه زوجيّة فاطمة، و هي فضيلة معلومة له، و من المشهورات أنّ كُلاًّ من الصحابة أقام عنقه لخطبتها، و النبيّ صلى الله عليه و آله زوّجه بها، بعد أن أخبر صادقاً بأنّ أمرها إلى اللّٰه، و هو يزوّجها بمن يشاء و يختار، فلو كان في الصحابة من يساويه لكان ترجيحه له بلا مرجّح، و هو لا يصدر من الحكيم تعالى، فيكون هو أفضل من الكلّ، فلا يجوز تقدّم غيره و لا تقديمه عليه.
لا يقال: لعلّه قدّمه للأقربيّة.
لأنّا نقول: إن كان فيهم ما يعارضها و هي من الفضائل يعود المحذور و إن لم يكن كان أفضل منهم و يثبت المطلوب، فافهم.
و خامسها: أنّه عليه السلام نسب إلى نفسه الشريف أُبوّة الحسنين اللذين هما سيّدا شباب أهل الجنّة و خيرُ هذه الاُمّة، و من المعلومات المتواترة عنه صلى الله عليه و آله أنّه قال: و أبوهما خيرٌ منهما، فيكون هو أفضل من الكلّ، فلا يجوز أن يتقدّم عليه غيره.
و سادسها و سابعها: أنّه افتخر بما هو له بالإجماع و تواتر الآثار في الأصقاع، و هو الأشجعيّة المرجّحة لموصوفها على من لم يتّصف بها و لا بما يعارضها، لما مرّ بيانه بدعوى ما يستلزمها، و يستلزم الأكثريّة في الجهاد الموجبة لتفاوت
1) . هكذا في الأصل.
مراتب العباد، من أنّه لم يقتل أحد من المشركين مثل قتله، أو لم يبادر أحدٌ إلى قتلهم قبله، فيكون مستحقّاً للتقدّم بالوصفين و دلالة ما نزل به الأمين لإرشاد الخافقين.
قال اللّٰه تعالى: «وَ فَضَّلَ اَللّٰهُ اَلْمُجٰاهِدِينَ عَلَى اَلْقٰاعِدِينَ درجة و أَجْراً عَظِيماً»(1)فلا يجوز تقدّم الغير عليه.
و ثامنها: أنّه افتخر بتقدّمه في الإسلام، و تقدّمه في عبادة ربّه الحكيم العلّام، و اندراجه في السابقين الذين شهد اللّٰه بأنّهم من المقرّبين.
و من الثابت أنّه لا يفتخر بما لا فخر فيه، و لا يتوهّم هذا فيه إلّا معانده و منافيه، فيكون أفضل ممّن صرف أكثر عمره في عبادة الأوثان. و أنكر وجود من ينتهي إليه سلسلة عالم الإمكان، فلا يجوز تقدّمه عليه.
و تاسعها: أنّه افتخر بوقوع ردّ الشمس له، و كونه من كراماته و علامةً من علامات فضله و شرف مقاماته، إذ لا يفتخر مثله بما هو معدود من كرامات غيره، فيكون أعلى منزلة ممّن لم يُعلَم مثل ذا في حقّه، فلا يجوز تقدّمه و تقديمه عليه فيما هو شأن من شئوناته.
و عاشرها: أنّه افتخر بخبر الطائر، و هو من المشهورات عندهم، و فيه - على بعض الروايات - أنّه قال له بعد حضوره: لقد تمنّيتك مرّتين، حتّى لو أبطأتَ علَيَّ سألت اللّٰه أن يأتي بك.
و في بعضها أنّه جاء مرّتين و ردّه أنس لتوقّع أن يكون المطلوب من قومه، كما اعتذر في الثالثة بعد عتاب النبيّ صلى الله عليه و آله له، و هو كما نقول يقتضي أحبّيّته للّٰه، فلا يكون تقدّم غيره عليه مرضيّاً عند اللّٰه.
1) . سورة النساء، الآية 95.
و حادي عشرها: أنّه أشار بإعادة وقعة القتال، و ذكر وقوعه في حال كون النبيّ صلى الله عليه و آله في شدّة إلى مواقع انهزام الصحابة لا في محلّه، و فرارِهم عن المحاربة في غير وقته، و ثباتِه وحيداً في خدمة الرسول و إعانته؛ و ذلك من المشهورات التي لا تقبل الإنكار.
و مراده بذلك الإيماء إلى أنّهم صاروا بهزيمتهم و تولّيهم عن الحرب من المغضوبين للّٰه، لقوله سبحانه: «وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلاّٰ مُتَحَرِّفاً لِقِتٰالٍ أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلىٰ فِئَةٍ فَقَدْ بٰاءَ بِغَضَبٍ مِنَ اَللّٰهِ»(1)فلا يكون لهم أهليّة الخلافة، لقوله تعالى: «لاٰ تَتَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اَللّٰهُ عَلَيْهِمْ»(2).
و ثاني عشرها: أنّه أشار بذكر فضله ليلة الفراش إلى ثبوت الخلافة له في أوّل الأمر، حيث روى أنّه صلى الله عليه و آله إنّما خلّفه لوقاية نفسه و نيابته في أداء ما كان عليه و عنده من الديون و الودائع، لقوله مراراً: «لا يؤدّي عنّي إلّا أنا أو رجل منّي، و عليّ منّي و أنا من عليّ» و خلافته على من كان يجب عليه حمايته من أهل بيته.
و أنّه عليه السلام تصدّى لكلّ ما فوّض إليه في نهاية المشقّة و الإخلاص، و تحمّل من القوم غاية الأذيّة حتّى توجّه إليه صلى الله عليه و آله بمصاحبة الفاطمات خاضعاً متضرّعاً، و حتّى نزلت فيه و فيهنّ قبل لحوقه به قوله: «اَلَّذِينَ يَذْكُرُونَ اَللّٰهَ قِيٰاماً وَ قُعُوداً وَ عَلىٰ جُنُوبِهِمْ» /(3)الآيات، فلا يجوز عزله بعد ما لم يثبت عنه صلى الله عليه و آله خلعه.
و ثالث عشرها: أنّه أشار باختصاصه بإعطاء الخمس إلى علوّ درجته من أخذ الصدقات المختصّة بغيره، و هي من أوساخ الناس بخلاف الخمس، بدلالة أنّ اللّٰه تعالى من آخذيه، كما تصرّح به الآية، فيكون أشرف ممّن عداه، فلا يجوز أن يتقدّم عليه ما سواه.
و رابع عشرها: أنّه أخبر بزيادة حظّه التي لا يأتي بها سيّد النبيّين إلّا لمن هو زائد في الدين، فيكون هو في أعظم درجات المتّقين، فلا يتقدّم عليه مَن سواه مِن المسلمين.
و خامس عشرها: أنّه أشار - بعد الإخبار بسدّ أبواب غيره و فتح بابه و مروره جنباً فيه - إلى علّة الحكم من اللّٰه بسدّ الأبواب و فتح بابه، و أنّها طهارته من الأرجاس بآية من كتاب اللّٰه، فيكون معصوماً، فلا يجوز تقدّم غيره عليه.
و سادس عشرها: أنّه ادّعى نزول إمامته من السماء، حيث ادّعى أنّ اللّٰه تمّم فضائله بآية القربى، فلو لم تكن الإمامة له من اللّٰه، لم يكن اللّٰه متمّما لفضائله بها، فلا يجوز التقدّم لغيره؛ لقوله: «لاٰ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اَللّٰهِ وَ رَسُولِهِ»(1).
و سابع عشرها: أنّه مع الإشارة إلى نهاية جوده، أشار إلى كمال حرصه في استفادة أسرار الدين؛ إذ لا يناجي مثلُه إلّا فيها رسولَ اللّٰه خاتم النبيّين.
و قد روى أحمد بإسناده عنه صلى الله عليه و آله، أنّه في غزاة الطائف دعاه فانتجاه فأطال نجواه، حتّى كره قومُ من الصحابة ذلك و قالوا فيه ما قالوا، فبلغه صلى الله عليه و آله فجمعهم ثمّ قال: أمّا إنّي ما انتجيته و لكنّ اللّٰه انتجاه.
فليت شعري كيف يرضى القوم بتأخّر خازن أسرار إله العالمين في إمامة المسلمين.
و ثامن عشرها و تاسع عشرها: أنّه بيّن بمباشرة تغميضه و غسله و تكفينه و دفنه لرسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، أنّه كان أولى الناس به و بالقيام بأُموره التي منها تأدية ما كان عليه تبليغه إلى الرعيّة.
و لعلّه قَصَدَ الدلالة على هذا المعنى بما قد نقل عنه مراراً، و أفاده من أنّه آخر عهداً به، إذ مِن المعلوم أنّ صاحبَ هذه الخصوصيّة مع ثبوت الأهليّة و كمال
1) . سورة الحجرات، الآية 1.
الاستعداد أعرفُ بأُمور مَن يختصّ به من غيره، فلا يجوز التقدّم عليه فيما هو أولى و أعرف به من هداية العباد إلى الرشاد؛ لأنّ اللّٰه تعالى يقول: «وَ اَلْمُؤْمِنُونَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيٰاءُ بَعْضٍ»(1)و يقول: «أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى اَلْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لاٰ يَهِدِّي إِلاّٰ أَنْ يُهْدىٰ، فَمٰا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ»(2).
و قد صرّح عليه السلام بذلك في بعض ما صحّحه الفريقان، حيث يقول: و لقد علم المستحفظون من آل محمّد صلى الله عليه و آله أنّي ما رددت على اللّٰه و لا على رسوله قطّ، و لقد واسيته في المواطن التي تنكص فيه الأبطال و تتأخّر فيها الرجال - نجدة أكرمني اللّٰه تعالى - و لقد قبض رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و إنّ رأسه لعلى صدري، و لقد فاضت نفسه في كفّي فأمررته على وجهي، و لقد ولّيت غسله و الملائكة أعواني، فملأٌ يهبط و ملأ يصعد، و ما زالت هينمة منهم يصلّون عليه حتّى واريناه في ضريحه، فمن ذا أحقّ به حيّاً و ميّتاً؟ فانفذوا على بصائركم و لتصدق نيّاتكم في جهاد أعدائكم؛ فو الله الذي لا إله إلّا هو، إنّي لعلى جادّة الحقّ، و إنّهم لعلى مزلّة الباطل، أقول ما تسمعون، و أستغفر اللّٰه لي و لكم(3).
و لا يخفى أنّه صريح فيما ادّعيناه، محقّق لما أثبتناه.
و عشرينها: أنّه ادّعى ما هو نصّ على خلافته و لم يكذّبه أحد، بل أقرّوا به و اعترفوا له من جهة تواتره.
و من البيّن أنّ العمل بالنصّ واجب و مخالفته حرام موجب للنار، فيكون هو الخليفة في غيبته - كهارون من موسى - بنصّ القرآن.
و إذا لم يثبت منه عزله و خلعه بعد ما علم منه نصبه و تعيينه، وجب القول
باستمرار خلافته، فلا يجوز تقدّم غيره عليه.
ثمّ أنّ نصوصيّة هذا الأثر في الخلافة ربّما يبيّن بطريق آخر، بيّنّاه في الفوائد، و إنّما تركناه هنا للاختصار و لِما عهدناه أوّلاً من الإغماض عن المشهورات إلّا تبعاً، فلا تغفل.
ثمّ إنّ الفضائل التي صرّح الإمام عليه السلام ببعضها و أشار إلى بعضها هنا ثابتة له بإجماع المنصفين من علماء المخالفين، و دلالةِ الآثار المستفيضة و المتواترة عن سيّد المرسلين، و كلُّ واحدة منها يوصل الضالّ المسترشد إلى الهدى كنار على عَلَم، و تُزيل ظُلمة الجهالة عن ساحة قلوب المستبصرين، كمشعلة مشعولة في الظلم، و لكنّ «اَللّٰهُ يَهْدِي مَنْ يَشٰاءُ إِلىٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ».
اعلم أنّ التمدّح بمحاسن الصفات، كما يجوز لله سبحانه - حيث أنّ اتّصافه بها ثابت في نفس الأمر و هو عالم بكونه متّصفاً بها - يجوز لأرباب العصمة و لمن يتخلّق بأخلاقهم أيضا ممّن يتّصف بها و يعلم اتّصافه بها، بدليلٍ يجوز له الاعتماد عليه و يحسن الإصغاء إليه. و ليس ذلك بمنهيّ عنه في حقّهم، كما يرشد إليه تمام قوله: «فلا تزكّوا أنفسكم بل اللّٰه يزكّي من يشاء هو أعلم بمن اتّقى»(1).
حيث يشعر بأنّ مجوّز التزكية هو العلم بحصول التقوى، فمن لا علم له به، لا يجوز له أن يزكّي نفسه.
و من كان له علم - إمّا بإعلام اللّٰه له أو بدليل يجوز أن يعتمد عليه - يجوز له ذلك، بل ربّما يقال: إنّ التمدّح بالكمالات كما يجب على اللّٰه لتعريف ذاته و توقّف معرفته الواجبة على تعريفه الذي هو لطف واجب عليه، ربما يجب على
1) . سورة الضحى، الآية 11.
من يتّصف بها و هو عالم باتّصافه.
إمّا لأنّه عالم بأنّ اللّٰه وفّقه لها و أنعم بها عليه، و التحدّث بالنعمة واجب، لقوله:
«وَ أَمّٰا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ»(1).
و إمّا لأنّه مطاع يجب اتّباعه من اللّٰه، و لا يحصل المتابعة الواجبة إلّا بتمدّحه و ذلك كتمدّح يوسف عليه السلام بقوله: «اِجْعَلْنِي عَلىٰ خَزٰائِنِ اَلْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ»(2)حيث لم يتمدّح بهذا المدح العظيم إلّا بعد علمه بقدرته على تنظيم اُمور الخلائق بإقدار اللّٰه تعالى، و بعد العلم بأنّ انتفاع الناس به و متابعتهم له و تمكينهم إيّاه في الحقّ الذي جعله اللّٰه له متوقّف على تمدّحه، و بدونه يقع الناس في الضلالة و التهلكة.
و كتمدّح بعض علمائنا بقوله: «قال الشيخ الصدوق الفقيه على أظهر الاحتمالين». فإنّه لم يقل ذلك إلّا بعد ما علم أنّ إرشاده و استرشاد القوم به و عملهم بفتياه و بكتابه الذي كتبه للعمل به أمرٌ واجبٌ يتوقّف على تعريفهم نفسه و إخبارهم عنها، بما هو ثابت لها في الواقع من الفقاهة، و كونه شيخاً في الفتوى، و كونه صدوقاً في الأحكام بدعاء الإمام عليه السلام.
و الحاصل، أنّ التمدّح بالكمال قد يكون من الكمال؛ إذا قصد به التحدّث بنعمة اللّٰه أو إقامة حكم من أحكام اللّٰه.
إذا تمهّد هذا نقول: إنّ ما صدر عن مولانا الأمير عليه السلام في هذه الواقعة و غيرها من التمدّحات - كتمدّح النبيّ صلى الله عليه و آله بقوله: «أنا سيّد ولد آدم» و كتمدّح الأئمّة بقولهم «نحن أسماء اللّٰه الحسنى» و غير ذلك ممّا لا يقدر على عدّه و إحصائه، أداءٌ لما هو الواجب عليهم في مقام التحدّث و في مقام مطالبة الحقّ و بيان الأوّليّة و مدافعة أصحاب اللجاج بنوع من الاحتجاج، و في مقام الإرشاد و الإعانة على ما هو وظيفة
العباد من الاسترشاد.
و ليس من الافتخار بكمالاته من حيث هي كمالاته الصادرة عنه، حتّى يكون إعجاباً ممنوعاً عنه، بل هو افتخار بكمالاته من حيث أنّها نعمة و عطيّة موهبية أو اكتسابيّة، بعد القطع بكونها ثابتة له بلطف اللّٰه و إعلامه للفوائد المذكورة.
و كيف يتخيّل أن يكون ذلك من الافتخار المذموم، و خطبه و كلماته مشحونة بلزوم التجاوز عن طريق المنافرة و وجوب وضع تيجان المفاخرة.
أم كيف يتصوّر أنّه يأمر بما لا يعمل به من الصواب و قد نزل من السماء فيه - على ما تواتر - أنّ عنده علم الكتاب، و بذلك يضمحلّ ما استشكله بعض، مِن أنّ كلماته عليه السلام - في مواقع افتخاره - ممّا يدلّ على التيه و الزهو و الافتخار و المنّة، و لا وجه لشيء من ذلك، فإنّ التيه و الزهو و الافتخار ممّا نهي عنه في الشريعة البيضاء.
و المنّة إمّا منّة على العباد، و لا ينبغي أن يمنّ عليهم بما لم يأت به لأجلهم، و إمّا منّة على اللّٰه و هو سبحانه يقول: «بَلِ اَللّٰهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَدٰاكُمْ لِلْإِيمٰانِ»(1).
قال ابن أبي الحديد بعد نقل ما نقلناه من الإيراد: «و قد سبقه إلى ذلك قوم من الصحابة، فإنّه قيل لعمر: ولّ عليّاً أمر الجيش، فقال: هو أتيهُ من ذلك. و قال زيد بن ثابت: ما رأينا أزهى من عليّ و قد حمل معاوية كلامه عليه السلام على المنّة، فكتب في جواب مفاخراته مثل ما ذكره هذا المورد»، انتهى ملخّصاً.
أقول: إنّما نسب إليه ذلك مَن نسبه إمّا لعناده و بغيه، و إمّا لقصور فهمه و انتفاء اتّصافه بالقوّة المميّزة، فلا يميّز بين الكبر و الاستطالة و الافتخار و بين التعفّف و الرفع و التوقّي عن تحمّل الأوزار و الزهد في الزهرات الفانية المختصّة بهذه الدار و التحدّث بنعمة اللّٰه الواجبة على عباده بالليل و النهار، فتأمّل، تعرف ذلك كالشمس في رابعة النهار.
1) . سورة الحجرات، الآية 17.
ثمّ قال: و نحن نريد أن ننبّه بإيراد بعض ما ورد فيه من الأخبار على أنّ عظم منزلته عند الرسول صلى الله عليه و آله بلغ مبلغاً قيل له: لو رقى إلى السماء و عرج في الهواء و فخر على الملائكة و الأنبياء تعظّماً و تبجّحاً، لم يكن به ملوماً، بل كان به جديراً.
بل نقول: إنّه لو فخر بنفسه و بالغ في تعديد مناقبه و فضائله بفصاحته التي آتاه اللّٰه و اختصّه بها، و ساعده على ذلك فصحاء العرب و غيرهم كافّة، لم يبلغوا إلى معشار ما نطق به الرسول الصادق الأمين، و هو مع ذلك لم يسلك قطّ مسلك التعظّم و التكبّر في شيء من أقواله و أفعاله.
و كان ألطفَ البشر خُلقاً، و أكرمهم طبعاً، و أشدّهم تواضعاً، و أكثرهم احتمالاً، و أحسنهم بشراً، و أطلقهم وجهاً؛ حتّى نسبه مَن نسبه إلى الدعابة و كثرة المزاح، و هما خُلقان منافيان للتكبّر و الاستطالة.
و إنّما يَذكر أحيانا ما يذكر من هذا تنفُّسَ مهموم و شكوى مكروب، و لا يقصد به إذا ذكره إلّا شكر النعمة و تنبيه الغافل على ما خصّه اللّٰه به من الفضيلة؛ فإنّ ذلك من باب الأمر بالمعروف و على اعتقاد الحقّ و الصواب في أمره، و النهي عن المنكر الذي هو تقديم غيره عليه مع تقدّم فضله، و قد نهى اللّٰه سبحانه عن ذلك بقوله: «أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى اَلْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لاٰ يَهِدِّي إِلاّٰ أَنْ يُهْدىٰ فَمٰا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ»(1).
قال: و لست أعني بذلك الأخبار العامّة الشائعة التي يحتجّ بها الإماميّة على إمامته، كخبر الغدير و المنزلة و قصّة البراءة و خبر المناجاة و قصّة خيبر و خبر الدار و نحو ذلك، بل نعني بذلك الأخبار الخاصّة التي رواها فيه أئمّة الحديث الذين لا يتّهمون، و جلّهم يقولون بتفضيل غيره عليه، فروايتهم فضائله توجب سكون النفس، ما لا يوجبه رواية غيرهم(2).
ثمّ شرع في ذكر الأحاديث التي من جملتها: [الحديث الخامس]
روى أبو نعيم الحافظ بإسناده عنه صلى الله عليه و آله أنّه قال: يا عليّ، إنّ اللّٰه قد زيّنك بزينة لم يزيّن العباد بزينة أحبّ منها، هي زينة الأبرار عند اللّٰه: الزهد في الدنيا؛ جعلك لا تزرأ من الدنيا شيئاً، و لا تزرأ الدنيا منك شيئاً، و وهب لك حبّ المساكين، فجعلك ترضى بهم أتباعاً و يرضون بك إماماً(1).
قال: و زاد فيه أحمد بن حنبل:
فطوبى لمن أحبّك و صدق فيك، و ويل لمن أبغضك و كذب فيك.
لا يخفى أنّ مساق الكلام يدلّ على اختصاصه بهذه الفضيلة و مزيّته فيها - و قد اعترف به جماعة من المخالفين، منهم الشارح المعتزليّ - فيكون أولى بالخلافة و الرئاسة العامّة ممّن عداه من الصحابة العادمين لها أو الناقصين فيها. هذا مع أنّ في التفريع تصريح بسببيّة كمال هذه الخصلة فيه لإمامته لقاطبة المساكين بأمر اللّٰه.
و ليس المراد بهم بشهادة العقل الصحيح الصريح إلّا من أسكنه الإيمان و ما فيه من العقائد عن الطغيان في أمر اللّٰه، حتّى نظر إليهم المترفون و أرباب البطر بالحقارة و المسكنة و المذلّة، كنظر نظرائهم من المشركين إلى أتباع النبيّين الذين قالوا فيهم: «مٰا نَرٰاكَ اِتَّبَعَكَ إِلاَّ اَلَّذِينَ هُمْ أَرٰاذِلُنٰا بٰادِيَ اَلرَّأْيِ» و عدوّهم من السفلة الأشرار المستوجبين للنار، و سيطلبونهم فيها و هم في الجنّة بقولهم: «مٰا لَنٰا لاٰ نَرىٰ رِجٰالاً كُنّٰا نَعُدُّهُمْ مِنَ اَلْأَشْرٰارِ أَتَّخَذْنٰاهُمْ سِخْرِيًّا أَمْ زٰاغَتْ
1) . حلية الأولياء، ج 1، ص 71؛ مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج 9، ص 121؛ كنز العمال، ج 11، ص 626، ح 33053.
عَنْهُمُ اَلْأَبْصٰارُ»(1).
و بالجملة ليس المراد بالمسكين هنا من تركته الدنيا و هربت منه مع كونه مائلاً إليها، حتّى سكن لعجزه و فقدان حيلته عن الطلب، بل المراد به مَن ترك الدنيا و طلّقها لعلمه بحقارتها و عدم بقائها و انتفاء وفائها، و رغبتِه إلى اللّٰه و إلى ما وعده للأبرار و اعتمادِه عليه، حتّى سكن إلى رحمة اللّٰه و النظر إلى ما له عنده عن الفلق و الاضطراب و التوجّه إلى ما لديه، يشهد بذلك ملاحظة المقام و التأمّل في ما يقتضيه سياق كلام سيّد الأنام.
فإذاً نقول: إنّ مَن عداه لا يكون إلّا إماماً لأرباب البغي و الفساد، المنحرفين عن طريق الحقّ و الرشاد، لانحصار الإمام في الإمامين، بدلالة القرآن المنزل على الفريقين.
ثمّ إنّ بقيّة الخبر على رواية ابن حنبل صريحة في المقصود أيضا، إذ لا مرية في ادّعاء عليّ عليه السلام الخلافة بعد الرسول صلى الله عليه و آله من غير فصل في غير موضع واحد، فيكون الويل - و هو أسفل واد من الجحيم - مقرّاً لمن كذّبه فيه، فلا تغفل.
روى أبو نعيم بإسناده عن أنس عنه صلى الله عليه و آله، قال: إنّ ربّ العالمين عهد إليّ في عليّ أنّه راية الهدى، و منار الإيمان، و إمام أوليائي، و نور جميع من أطاعني. إنّ عليّاً أميني غداً يوم القيامة و صاحب رايتي، بيَدَي عليٍّ مفاتيح خزائن رحمة ربّي(2).
هذا الخبر رواه أبو نعيم بسند آخر عن بريدة الأسلمي عن رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و فيه:
و هو الكلمة التي ألزمتها المتّقين، مَن أحبّه فقد أحبّني و مَن أطاعه أطاعني، فبشّره بذلك.
فقلت: قد بشّرته يا ربّ.
فقال: أنا عبد الله و في قبضته فإن يعذّبني فبذنوبي لم يظلم شيئاً، و إن تمّم لي ما وعدني فهو أولى.
و قد دعوت له، فقلت له: اللهمّ اجعل قلبه نوراً، و اجعل رفيقه الإيمان بك.
قال: فقبلت ذلك غير أنّي مختصّه بشيء من البلاء لم أختصّ به أحداً من أوليائي.
فقلت: يا ربّ، أخي و صاحبي.
قال: قد سبق في علمي أنّه لمبتلى.
أقول: صريح هذا الخطاب يدلّ على أنّ الهداية لا يكون إلّا لمن تبعه و اقتدى به و استضاء بنوره، فيكون قاطبة من يقتدي بغيره مقتفين لراية الضلالة سالكين في مسالك الظلمة و الجهالة.
و يدلّ أيضاً على أنّه إمام قاطبة الأولياء، فيكون من عداه ممّن يدعى الإمامة أئمّةً للأعداء، فإنّ الإمامة منحصرة في رجلين بنصّ كتاب الأبرار، إمام يدعو إلى الجنّة و إمام يدعو إلى النار.
و معنى قوله: «و نور جميع أوليائى» معنى قوله: «اَللّٰهُ وَلِيُّ اَلَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيٰاؤُهُمُ اَلطّٰاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ اَلنُّورِ إِلَى اَلظُّلُمٰاتِ أُولٰئِكَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ»(1).
نقل ابن أبي الحديد عن بعض مشايخه المؤتمنين، أنّه سئل فقيل له: هل كانت فاطمة صادقة أو كاذبة؟
فأجاب بأنّها صادقة، و كيف يتصوّر كذبها و آية التطهير تطهّرها؟!
1) . سورة البقرة، الآية 257.
فقيل له: فلِمَ مُنِعتْ ممّا ادّعته و طولبت بالشهود؟
فأجاب بأنّه: «لو صدّقها اليوم لجاءت غداً و طالبت منصب الخلافة، و لم تكن له معذرة». فتأمّل.
ثمّ إنّ الرواية على السند الأخير، ربما تشير إلى ما وقع فيه من البليّة العظمى، و هي إنكار حقّه قريباً من زمان إثباته - قبل أن يدفن من أوصى به وفيُّه مراراً على الوجه المستنكر الذي لا يتخيّله عاقل إلّا يستقبحه، مع صدوره من قوم ظاهرهم الإيمان و ملازمة الزهد و مسلك الإحسان.
و أمّا إنكار معاوية المعلن بالفسوق و العصيان و ما يترتّب عليه من هتك حرمته و شهادته بسيف أهل العدوان، فليس من البلاء الشديد الموعود الذي لم يختصّ به أحد من الأولياء، كما لا يخفى على الأذكياء.
و ظنّي أنّ هذه الدلالة بيّنة لا ينكرها إلّا الضالّون، «وَ سَيَعْلَمُ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ»(1).
روى أحمد في مسنده و البيهقي في صحيحه بإسنادهما عنه صلى الله عليه و آله، أنّه قال: من أراد أن ينظر إلى نوح في عزمه، و إلى آدم في علمه، و إلى إبراهيم، في حلمه، و إلى موسى في فطنته، و إلى عيسى في زهده، فلينظر إلى عليّ عليه السلام.
أقلّ ما يدلّ عليه هذا الخبر هو أنّه مختصّ بمساواة الأنبياء العظام عليهم السلام فيما خصّوا به من الفضائل التي لا يصلح للإمامة و الخلافة مَن قصر فيها، مع وجود الكامل، فلا يجوز تقدّم غيره عليه.
1) . سورة الشعراء، الآية 227.
و إنّما قلنا: إنّ هذا أقلّ ما يستفاد منه»؛ إذ يجوز أن نقول بدلالة سائر الآثار: إنّه أفضل من الكلّ في الكلّ، إذ يصدق على من زاد علمه على زيد أنّه يعلم ما يعلمه زيد و هكذا، على أنّا نقول: أنّ الخبر بمجرّده يدلّ على فضله على كلّ واحد، فإنّ جامع الفضائل أفضل من المخصوص بفضيلة واحدة، فلا تغفل.
روى أحمد في كتابيه بإسناده عنه صلى الله عليه و آله أنّه قال: من أحبّ أن يتمسّك بالقضيب الأحمر الذي غرسه اللّٰه في جنّة عدن بيمينه، فليتمسّك بولاء عليّ بن أبي طالب(1).
صريح هذا الكلام عند اُولى الأفهام، هو أنّ ولاء غيره ليس بهذه المثابة و أنّه مختصّ بهذه المنقبة.
و من البيّن أنّه لو كان غيره خليفة رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله بعده بلا فصل، لكان أولى بهذه المرتبة.
لا يقال: يحتمل أن يكون ولاؤه من حيث الإيمان مثمراً لهذه الثمرة، فلا يدلّ على خلافته.
لأنّا نقول: فعلى هذا يستفاد من الخبر أنّ من عداه ليس بمؤمن، أو ليس بكامل في الإيمان و به يحصل المطلوب؛ إذ من الجهالة أن يقال: «يتقدّم عادم الإيمان أو ناقصه على من كمل فيه الإيمان»، فلا تكن من الجاهلين.
روى أحمد في مسنده بإسناده عنه صلى الله عليه و آله أنّه قال: و الذي نفسي بيده، لو لا أن
1) . فضائل الصحابة، ج 2، ص 664، ح 1132.
تقول طوائف من اُمّتي فيك ما قالت النصارى في ابن مريم، لقلت اليوم فيك مقالاً لا تمرّ بملإ من المسلمين إلّا أخذوا التراب من تحت قدميك للبركة(1).
أي «لو لا مخافة أن يكون للقائلين بذلك حجّة على ضلالتهم، لقلت فيك جهاراً مقالاً من المتشابهات التي يمكن لهم التمسّك بها في إثبات مطلوبهم»، فلا يدلّ الخبر على انتفاء القول فيه مثل ما قيل في ابن مريم، و لا على انتفاء قول النبي صلى الله عليه و آله فيه - مطلقاً - ما يمكن أن يتوهّم منه ذلك.
فلا ينافي ورود بعض الأخبار عنه في حقّه لبعض الخواصّ الذين يزيدهم التأمّل فيه و التفكّر في ما يصلون إليه من مدلولاته إيماناً، و فيما يكلون تأويله إلى اللّٰه و رسوله ممّا لا يبلغون إليه من مفهوماته تسليماً و إذعاناً.
ثمّ إنّ من البيّن أنّ هذه المرتبة - و هي تَناهي مناقبه و فضائله و كثرة مفاخره و محامده بحيث لو اطّلع عليها آحاد الناس لقالوا بربوبيّته - مرتبة خاصّة به لم يشاركه فيها أحد من خصمائه.
فلا يجوز أن يقدّم أحدٌ أحداً.... إلّا لسفاهته و عداوته أو لجهالته بعلوّ شأنه.
تنبيه: قد نَسب الإقرار بثبوت هذه المرتبة إلى الشافعي جماعة من المخالفين، منهم الميبدي شارح «الهداية» في شرحه للأبيات المنسوبة إلى الأمير عليه السلام، افتخاراً بأنّه من الموالين، و استدلالاً بأنّ تقديمه للثلاثة على عليّ عليه السلام لا ينافي تمسّكه بالولاية المأمور به عن اللّٰه و عن سيّد المرسلين.
ثمّ إنّهم استدلّوا على إقراره بما نسب إليه من قوله:
لو أنّ المرتضى أبدى محلّه *** لخرّ الناس طرّاً سجّداً له
1) . مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج 9، ص 131.
كفى في فضل مولانا عليّ *** وقوع الشكّ فيه أنّه اللّٰه
و مات الشافعيّ و ليس يدري *** عليّ ربّه أم ربّه اللّٰه
أقول: قد عرفت مراراً - و سيأتي مفصّلاً - أنّ تقديم الأعداء، بل و تقديم من ليس له رتبة التقديم، ينافي بالضرورة لتحقّق الولاية التي أمر بها النبيّ الكريم بأمر اللّٰه الملك العليّ العظيم.
ثمّ إنّ الخبر المذكور رواه جماعة اُخرى من الجمهور، و منهم الميبدي في شرحه المسطور، و صريح روايتهم على ما هو في كتبهم مذكور هكذا:
لو لا أن أشفق أن تقول فيك طوائف من اُمّتي ما قالت النصارى للمسيح بن مريم، لقلت فيك قولاً لا تمرّ بملإ إلّا أخذوا من تراب رجليك(1)و من فضل طهورك يستشفون به، و لكن حسبك أن تكون منّي و أنا منك، و أنت منّي بمنزلة هارون من موسى إلّا أنّه لا نبيّ بعدي، إنّك تبرّ قسمي، و إنّك تقاتل على سنّتي، و إنّك في الآخرة على الحوض خليفتي، و إنّك أوّل من يرد إليّ الحوض، و إنّك أوّل من يُكسى معي، و إنّ شيعتك على منابر من نور مبيضّة وجوههم يكونون في الجنّة جيراني، و إنّ حربك حربي و سلمك سلمي، و إنّ سريرتك سريرتي و علانيتك علانيتي، انتهى.
و فيه من الأسرار ما لا يخفى على الأذكياء، و الفضلُ ما تشهد به الأعداء.
بس اين نكته در حق نمايى او *** كه كردند شك در خدايى او
روى أحمد في كتابيه عنه صلى الله عليه و آله أنّه قال: أنا أوّل من يدعى به يوم القيامة، فأقوم عن يمين العرش في ظلّه، ثمّ أُكسى حلّة، ثمّ يدعى بالنبيّين بعضهم على أثر بعض، فيقومون عن يمين العرش و يكسون حللاً، ثمّ يدعى بعليّ بن أبي طالب
1) . نهج الحق، ص 194؛ بحار الأنوار، ج 21، ص 79.
لقرابته منّي و منزلته عندي، و يدفع إليه لواء الحمد، آدم و من دونه تحت ذلك اللواء، ثمّ يقال لعليّ: سِر، فيسير به حتّى يقف بيني و بين إبراهيم الخليل، ثمّ يُكسى حلّة، و ينادي منادٍ من العرش: نعم الأب أبوك إبراهيم، و نعم الأخ أخوك عليّ، أبشر يا عليّ؛ فإنّك تدعى إذا دعيتُ، و تكسى إذا كسيتُ، و تحيا إذا حييتُ(1).
ما قدّمناه من الخبر على رواية الميبدي و غيره، و سائرُ الأخبار الدالّة على تقدّمه على الأنبياء و المرسلين، بل آخر هذه الرواية - كما تشهد به عقول العالمين - تشهد بوقوع نوع من التحريف فيها؛ لصراحة الكلّ في أنّ دعوة النبيّ و الوصيّ و إكسائهما قبل دعوة الأنبياء و إكسائهم.
اللهمّ إلّا أن يقال: إنّ الإتيان بثمّ في قوله: «ثمّ يُدعى بعليّ» و فيما بعده، ليس لإفادة الترتيب و التراخي الزمانيّ بين الدعوتين و الإكساءين، فتأمّل.
و بعد اللتيا و التي، فليت شعري أين الثلاثة المتقدّمين عليه في الخلافة يومئذ، و هلّا ذُكِرَ لهم في هذه الرواية و أمثالها المسلّمة عند القوم منقبةٌ و فضيلة، فلعلّ القوم يدّعون أنّهم تقدّموا على رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، فدخلوا الجنّة... حرصاً على تدارك ما يحتاج إليه الرعيّة في الجنّة، فاشتغلوا بذلك عن حضور عرصة القيامة.
و الحاصل أنّهم لنهاية جدّهم في تمهيد اُمور الشرعيّة حرّموا أنفسهم عن حضور الموقف و اكتساء الحلّة، كما حرّموا أنفسهم عن حضور تجهيز النبي صلى الله عليه و آله و حيازة ما فيه من الأجر لمسارعة إلى السقيفة لنصب الخليفة، و كفى ما في ذلك لهم من المنقبة، فافهم.
1) . مناقب أمير المؤمنين عليه السلام، ج 1، ص 302؛ الاحتجاج، ج 1، ص 180؛ المناقب للخوارزمي، ص 140؛ مع اختلاف يسير.
روى أبو نعيم في الحلية بإسناده عن أنس عنه صلى الله عليه و آله أنّه قال: يا أنس، أوّل من يدخل عليك من هذا الباب إمام المتّقين، و سيّد المسلمين، و يعسوب المؤمنين، و خاتم الوصيّين، و قائد الغرّ المحجّلين.
قال أنسُ: فقلت: اللهمّ اجعله رجلاً من الأنصار و كتمت دعوتي، فجاء عليّ عليه السلام.
فقال صلى الله عليه و آله: من جاء يا أنس؟
فقلت: عليّ عليه السلام.
فقام رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله مستبشراً فاعتنقه، ثمّ جعل يمسح العرق من وجهه.
فقال: يا رسول اللّٰه، لقد رأيت اليوم تصنع شيئا ما صنعته بي قبل!
قال: و ما يمنعني و أنت تؤدّي عنّي، و تُسمعهم صوتي، و تبيّن لهم ما اختلفوا فيه بعدى(1).
لا يخفى تكرّر هذه الألقاب له عليه السلام في رواياتهم، و فيها دلالة على المقصود؛ فإنّ الجمع المعرّف يقيد العموم، لا سيّما في المقام الخطابيّ، و عند عدم ما يدلّ على العهد، فيكون هو عليه السلام إماماً لكلّ متّقي، و سيّداً لكلّ مسلمٍ، و يعسوباً لكلّ مؤمنٍ، و هكذا.
فيدخل الثلاثة المتقدّمون فيمن هو سيّدهم و إمامهم، على تقدير ثبوت التقوى و الإسلام و الإيمان لهم، فكيف يجوز تقدّمهم عليه.
ثمّ إنّ آخِر الخبر لصراحته في المطلوب، لا يحتاج إلى البيان، فلا نطيل الكتاب بالتعرّض لإيضاحه.
و سيجيء لنا الكلام في وصايته و استلزامها لخلافته عليه السلام، فلا تكن من الغافلين.
1) . حلية الأولياء، ج 1، ص 63.
روى أبو نعيم في الحلية بإسناده عنه صلى الله عليه و آله أنّه قال: من سرّه أن يحيى حياتي و يموت مماتي و يسكن جنّة عدنٍ التي غرسها ربّي، فليوال عليّا عليه السلام من بعدي، و ليوال وليّه، و ليقتد بالأئمّة من بعده؛ فإنّهم عترتي، خُلقوا من طينتي، و رزقوا فهماً و علماً، فويل للمكذّبين لهم من اُمّتي، القاطعين فيهم صلتي، لا أنالهم اللّٰه شفاعتي.
قوله: «من بعدي» إمّا متعلّق بالمذكور، أي: «يجب القول بولايته بعدي على المؤمنين»؛ إذ لا معنى لتخصيص وجوب المحبة بما بعده، مع أنّه مستحقّ للمحبّة دائماً. و إمّا متعلّق بالمحذوف، أي فليوال عليّاً المنصوب للخلافة بعدي.
لا يقال: يجوز أن يكون معنى الخبر: فليواله موالاة بعد موالاتي، بقرينة:
«و ليوال وليّه».
لأنّا نقول: هذا مع بُعده، لدلالة الأخبار على أنّ طاعته و محبّته و مودّته في مرتبة طاعته و مودّته، و لدلالة بقيّة الخبر على أنّ المراد بموالاته اتّخاذه وليّاً يقتدى به في أوامره و نواهيه، و لا يأبى عن ذلك قوله: «و ليوال وليّه» إذ يجوز أن يكون المراد منه وجوب اتّخاذ من ينصبه للولاية وليّاً، فيكون قوله: «و ليقتد بالأئمّة» بعده تفسيراً له يصرّح بالمطلوب أيضاً؛ إذ من يجب مودّته بعد مودّة الرسول من غير فصل، يجب أن يكون مرتبته بعد مرتبته بلا فصل.
و على أيّ وجه، فالخبر نصّ صريح في إمامته و خلافته بعد النبيّ صلى الله عليه و آله من غير فصل، و في إمامة الأئمّة المعروفين من بعده، و هو مطابق لما ثبت في أخبارهم من انحصار الخلافة بعده في أرباب العدد الميمون.
فقد روى مسلم و البخاري و الثعلبي و الحميدي بطرق عديدة عنه صلى الله عليه و آله، بعبارات
مختلفة نصّ بعضها و مآل الباقي، أنّه قال: سيكون بعدي اثنى عشر خليفة، عدّتهم عدّة نقباء بني إسرائيل(1).
و روى أحمد في مسنده عن مسروق، قال: كنّا جُلُوساً في المسجد مع عبد الله بن مسعود، فأتاه رجل فقال: يا بن مسعود، هل حدّثكم نبيّكم كم يكون من بعده خليفة قال: نعم، و ما سألني أحدٌ عنها قبلك، سمعته يقول: يكون من بعدي من الخلفاء عدّة نقباء بني اسرائيل، اثني عشر خليفة(2).
و رووا عنه صلى الله عليه و آله أيضاً، أنّه قال: آمِنوا بليلة القدر، فإنّها تكون لعليّ و ولده الأحد عشر من بعدي(3).
و روى صدر الأئمّة عندهم و السدي - و هو من قدماء مفسّريهم - و البغوي بإسنادهم إلى النبيّ صلى الله عليه و آله، ما يطابق هذه الأخبار، و من المعلوم أنّ القول بإمامة هذا العدد مخصوص بالإماميّة، فيكون مذهبهم حقّاً، و تكون الفرقة الناجية منحصرة فيهم.
هذا مع أنّ في رواية موفّق بن أحمد المكّي، و هو من عظمائهم، عن أبي سليمان، و هي رواية المعراج، التصريحَ بعددهم و أسمائهم أيضاً، و فيها: لو أنّ عبداً من عبادي عبدني حتّى ينقطع، ثمّ أتاني جاحداً لولايتهم، ما غفرت له(4).
و من البيّن أنّ جحود الولاية لا معنى له إلّا جحود الخلافة، و لو كان المراد من الولاية معنى المحبّة، لكان الواجب أن يقال: «ثمّ أتاني مبغضاً» و لو كان ذلك لكان كافياً في الدلالة أيضاً، فتأمّل تعرف حقيقة الحال.
و في رواية اُخرى عن البغويّ، عن ابن عمر، عنه صلى الله عليه و آله، التصريح بأسمائهم
و الألقاب المشهورة لهم، و هي مذكورة - مع ما اطّلعنا عليه في هذا الباب - في كتابنا الكبير المسمّى بالدرّة النجفيّة. من أراد مزيد الاطّلاع على تفاصيل الأدلّة و القول فيها و الردّ على من خالفها، فليراجعه؛ فإنّه كنز لا يصدر من يراجعه إلّا غنيّاً إن شاء اللّٰه.
روى الحافظ أبو نعيم في الحلية بإسناده عنه صلى الله عليه و آله أنّه قال: ادعوا لي سيّد العرب عليّاً، فقالت عائشة: أ لستَ سيّد العرب؟!، قال: أنا سيّد ولد آدم، و عليّ سيّد العرب، فلمّا جاء أرسل إلى الأنصار فأتوه، فقال لهم: يا معشر الأنصار، أ لا أدلّكم على ما إن تمسّكتم به لن تضلّوا أبدا؟ قالوا: نعم يا رسول اللّٰه(1).
قال: هذا عليّ، فأحبّوه بحبّي و أكرموه بكرامتي، فإنّ جبرئيل أمرني بالذي قلت لكم عن اللّٰه عزّ و جلّ.
الآثار الدالّة على فضله على البريّة أجمعين - من الأنبياء و المرسلين - يدلّ على أنّه سيّد ولد آدم، كأخيه المبعوث رحمةً للعالمين.
فهذا الخبر على تقدير عدم وقوع التحريف فيه، إمّا وارد على سبيل المداراة مع عائشة و أمثالها، و إمّا محمول على أنّ المراد بالعرب جميع الأبرار من الأنبياء الكبار و المتّقين الأخيار، بناءً على ما روى: أنّهم يبعثون يوم القيامة على لغة العرب دون غيرها من اللغات المخصوصة بأهل النار.
فيكون هو سيّدهم و مطاعهم و أميرهم في الدنيا و الآخرة؛ بدليل ما نقل عن الرسول المختار: عليّ خير البشر، مَن أبى فقد كفر.
1) . حلية الأولياء، ج 1، ص 63.
و حينئذ نقول: إنّما حكم صلى الله عليه و آله بكون عليّ سيّداً للأبرار مع أنّه سيّد الكلّ؛ إيماءً إلى أنّهم ينتفعون به دون غيرهم ممّن قدّم أو تقدّم عليه، على وتيرة قوله: «هدًى للمتّقين».
و إنّما لم يحكم بكونه سيّداً للأبرار كما حكم له لوجهين: أحدهما دفع توهّم اتّحاد الأبرارين و الإيماء إلى عموم سيادته بالنسبة إليه، لكونه من اُمّته، و كونُه من الأبرار بيّن لا يحتاج إلى بيان.
و ثانيهما للإشارة إلى شرف من يطيعه و يقول بسيادته و كونِه من أهل الجنّة يقينا، بعيداً عن النار قطعا، دون من يقرّ بنبوّته و سيادته مطلقا؛ فإنّ فيهم من ينكر الولاية و هو خالد في النار.
و بالجملة، فالخبر نصّ صريح في إمامته و خلافته بعد النبيّ صلى الله عليه و آله من غير فصل.
أمّا أوّلا، فلأنّ تقديم غيره لا يجامع سيادته للكلّ.
و أمّا ثانيا، فلأنّ من يصون التمسّك به عن الضلال معصوم لا محالة، فيجب تقديمه.
و أمّا ثالثا، فلأنّ الخبر وارد في مساق الأمر، فيكون التمسّك به دائماً واجباً، فلا يجوز التمسّك بغيره و تقدّمه عليه.
و أمّا رابعا، فلأنّ من يجب حبّه و إكرامه على طريقة حبّ النبيّ و إكرامه، لا يجوز التقدّم و التقديم عليه.
و حمل قوله: «فأحبّوه بحبّي» الخ، على أنّ المراد إيجاب محبّته بسبب حبّ النبيّ صلى الله عليه و آله إيّاه و إيجاب إكرامه بسبب إكرامه له، مع أنّه كاف في المطلوب، يأبى عنه التفريع بالفاء، كما لا يخفى على الذوق السليم.
و قوله: «فإنّ جبرئيل» الخ، يدلّ على أنّ عصمته و لزوم مودّته و اتّباعه من الأمور المنزلة على النبيّ صلى الله عليه و آله، لا من الأمور الثابتة له بسبب ميله إليه و حبّه له
بمقتضى مجرّد القرابة؛ كيف؟ و قد نزل فيه أنّه لا ينطق عن الهوى، فلا يتوهّم ذلك فيه إلّا من هو متّصف بالضلالة و العمى، فافهم.
يمكن أن يستدلّ بهذا الخبر على حقّية مذهب الإماميّة؛ فإنّ التمسّك به عليه السلام لا يتمّ إلّا بالتمسّك بولده الحافظين للشريعة بعده، المنصوص عليهم بعد نصّ الرسول بنصوصه المشهورة الّتي تقدّم بعضها و نصِّ كلّ سابق على لاحقه، إذ ترك التمسّك بهم يستلزم مخالفته و ترك وصيّته فيهم.
هذا، مع أنّ التمسّك به فقط لا يوجب التحفّظ عن الضلال بالضرورة، و إنّما يوجبه التمسّك به و بهم؛ لأنّه في قوّة التمسّك به.
و يدلّ أيضا على ذلك ما روى متواترا عندهم من قوله صلى الله عليه و آله: إنّي تارك فيكم الثقلين، ما إن تمسّكتم به لن تضلّوا أبداً: كتاب اللّٰه و عترتي أهل بيتي. ألا و إنّهما لن يفترقا حتّى يردا عليَّ الحوض(1).
فإنّه صريح في أنّ في كلّ زمان إلى يوم القيامة يكون عالم إلهيّ من العترة الطاهرة سببا لهداية العباد و الزهّاد من الرعية إلى الرشاد.
و أنّه لا يَتمسّك به أحد إلّا يكون مأموما من الضلالة و الانحراف عن طريق السداد.
و أنّه يجب على كلّ أحد أن يلازمه و لا يفارقه؛ حيث إنّ مفارقته تستلزم مفارقة الحبل الممدود بين اللّٰه و بين عباده، و هو الثقل الأكبر، يعني كتاب اللّٰه العزيز الذي لا يأتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه؛ و قد قال اللّٰه تعالى:
«وَ اِعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اَللّٰهِ جَمِيعاً وَ لاٰ تَفَرَّقُوا»(2)و إنّ مَن فارقه قد هجر السبب المتّصل
بينه و بين القادر القهّار، و استحقّ لقهره أليم العقاب و عذاب النار، كما أشار إليه إمام الأبرار فيما قدّمناه من خطبته المشهورة بين المهاجرين و الأنصار.
و لا يخفى أنّ القول به من خواصّ الفرقة الإماميّة، فلا تكون الناجية غيرهم، و لا يصلح للإمامة إلّا أئمّتهم.
لا يقال: وجوب التمسّك بالعترة و بعليّ عليه السلام لا يدلّ على وجوب التمسّك بالمعدودين المعلومين منهم، إنّما يدلّ على ذلك النصوص الخاصّة المصرّحة بأسمائهم و وجوب التمسّك بهم، و ليس الكلام فيها.
لأنّا نقول: إذا ثبت وجوب التمسّك به و بالعترة، و علم بالضرورة بل و بالبرهان العقلي و الدليل النقلي أنّ سبب الحاجة إليه و إليهم هو أنّ القرآن - مع اشتماله على الأحكام الغير المتناهية، و نزولِه لرفع الاختلاف في الدين، و العمل بما هو الحقّ النازل إلى الرسول الأمين - قاصر بنفسه عن إفادة المقصود؛ لاحتوائه على المحكمات و المتشابهات و العمومات و الإطلاقات المخصوصات و المقيّدات و الناسخات و المنسوخات و غير ذلك، ممّا لا علم به إلّا لمهبط الوحي و أهل بيته المعصومين بآية التطهير، العارفين بما نزل في بيت الرسالة، المقصودين بالعترة الطاهرة.
و أنّه لا يجوز استخراج الأحكام المذكورة منه بالرأي و الاستحسان و القياس و غير ذلك من الطرق المنهيّ عنها في آثار الفريقين.
و أنّه بذلك يجب التمسّك في استنباط المسائل الدينيّة و الأحكام الشرعيّة به و بهم؛ فإنّهم يرشدون إلى ما يطابق الحقّ و ما ينافيه، بناء على أنّ أهل البيت أدرى بما فيه.
و عُلِمَ أيضا أنّ الحاجة إليهم لا تنقضي بانقضاء برهة من الزمان؛ لعدم تناهي سوانح الأحكام و سنوحها في كلّ عصر و أوان، و بقاء التكليف إلى آخر الزمان،
[و] علم وجوب وجود العترة و استمرار بقائهم في كلّ عصر إلى يوم القيامة، و عدم جواز خلوّ وقت من الأوقات من وجودهم؛ إذ لا معنى لإيجاب التمسّك بالعترة و وجوبه من الحكيم العليم دائماً، مع عدم واحد ممّن يجوز التمسّك به منهم في عصر من الأعصار.
و هذا هو أصل مذهب الإماميّة الذي يدلّ عليه حديث التمسّك.
و أمّا أنّ الأئمّة الحافظين للشريعة عدّتهم منحصرة في العدد المعلوم، و أنّ أرباب العدد منحصرون فيمن يقولون به، فإنّما يعلم بعد ملاحظة ما تقدّم - و غيره من الأخبار - و مراجعة ما يشتمل عليه كتب السير و الآثار، من أنّ الصلحاء المعلومين الممتازين من العترة الطاهرة - الذين قد نصّ كلّ سابق على لاحقه و أوصى كلّ ماض إلى من بقي إلى انتهاء زمانه، مع أهليّة كلّ منهم للرياسة العامّة و الإمامة الخاصّة إلى آخر زمان أب الحجة - أحد عشر.
و إنّه ارتحل من الدنيا و قد اختلف في بقاء خلفٍ له بعد الوفاق على عدم صالح من أهل البيت يقوم في مقامه، بملاحظة النصّ المذكور و دلالته على وجوب وجود الحجة دائماً، فيكون قول من يقول بوجوده و غيبته خوفاً من الأعداء و انتظاراً لحصول ما جرى عليه القضاء، حقّاً.
لا سيّما بعد ملاحظة ما ورد عندنا متواتراً من النصوص المصرّحة بوجوده و بقائه و غيبته إلى قيام الساعة، و التأمّلِ فيما تواتر عندهم من أنّ من مات و لم يعرف إمام زمانه مات ميتة جاهليّة.
بل نقول: إنّ هذا الخبر بعينه كافٍ في ثبوت ما هم عليه؛ فإنّ الإمام الذي لا بدّ من معرفته و يكون الجاهل به عند موتهِ موتَه على طريق الجاهليّة، لا يمكن أن يكون من... السابقين و لا أن يكون من الجبابرة اللاحقين، فتنحصر الإمامة في الفئة المعلومين، لانحصار الأهليّة فيهم بالإجماع.
و يكون قائمهم موجوداً لامتناع إيجاب معرفة من لم يوجد، و يكون هو ثاني عشرهم، للعلم بانتقال أحد عشر منهم.
و لا يخفى أنّ ما ورد عندنا و عندهم من أنّ ثاني عشرهم قائمهم، يدلّ على بقائه إلى قيام الساعة، و عدمِ قيام غيره في مقامه أيضاً، فلا يكون عدد الأئمّة زائدا على ما يقولونه، كما لا يكون ناقصاً عمّا يعتقدونه.
فإن قلت: القول بوجود الحجّة و لزوم وجوده ينافي القول بغيبته، إذ لا فائدة تترتّب على وجود غائب لا يرى أبداً.
قلنا: لا تنافي بين الأمرين، إذ ليس غيبته من اللّٰه بل من الرعيّة، فيجب عليهم تمكينه في أمره، كما وجب على اللّٰه إيجاده و نصبه، و قد فعل ما وجب عليه و لو كره الكافرون.
على أنّا نقول: إنّ ترتّب الفائدة لا يتوقّف على الحضور؛ فإنّ الشمس ينتفع منها بغير حجابٍ و لو كانت محتجبة تحت السحاب، كما نقل عن الأئمّة الأطياب.
و بقيّة تفصيل هذا المطلب على ما ينبغي و يليق، مذكورة في كتابنا الكبير، من أراده يراجع إليه إن شاء اللّٰه تعالى.
روى البخاري و مسلم بإسنادهما عن صفيّة بنت شيبة، قالت: قالت عائشة:
خرج النبيّ صلى الله عليه و آله غداة و عليه مِرط مرجّل من شعر أسود، فجاء الحسن بن على فأدخله، ثمّ جاء الحسين فدخل معه، ثمّ جاءت فاطمة فأدخلها، ثمّ جاء عليّ فأدخله، ثمّ قال: «إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً»(1).(2)
هذه الرواية من المتواترات عندهم في المعنى؛ إذ ليس لهم كتاب يعوّن عليه إلّا و هي فيه بعينها أو بعبارة قريبة منها بطرق عديدة.
و لا يخفى دلالتها و دلالة ما فيها على عصمة عليّ و أهل بيته، كما لا يخفى دلالته على عصمة النبيّ صلى الله عليه و آله، فيكون هو و من نصّ عليه أولى بالتقدّم، فتقدّم غيره عليه باطل، و قد بسطنا الكلام في هذا المقام في كتابنا الكبير، و اللّٰه المستعان.
روى جماعة من علماء المذاهب الأربعة عن عليّ عليه السلام، أنّه قال: أنا من رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله كالعضد من المنكب و كالذراع من العضد، و كالكفّ من الذراع؛ ربّاني صغيراً، و آخاني كبيراً، و لقد علمت أنّي كان لي منه مجلس سرّ لا يطّلع عليه غيري، و أنّه أوصى إليّ دون أصحابه و أهل بيته، و لأقولنّ ما لم أقله لأحد قبل هذا اليوم: سألته مرّة أن يدعو لي بالمغفرة. فقال: أفعل، ثمّ قام فصلّى، فلمّا رفع يده في الدعاء استمعت إليه، فإذاً هو قائل: اللهمّ بحقّ عليّ عبدك اغفر لعليّ، فقلت:
يا رسول اللّٰه، ما هذا؟! فقال: أ وَ أحد أكرم منك عليه فاستشفع به إليه؟
سيأتيك الكلام في الوصيّة و أنّها تستلزم الخلافة، فانتظره.
و أمّا بقيّة الخبر، فلا ريب في اشتمالها على الأسرار الغريبة و المراتب العجيبة، و دلالتها على المطلوب و زيادة، فلا تغفل.
فإن قلت: إذا كان مرتبة عليّ عليه السلام عند اللّٰه هذه، و كان هو بدلالة الآيات البيّنات معصوماً، فما وجه استغفار النبيّ له؟ و أيّ ذنب يتصوّر له حتّى يحتاج إلى طلب المغفرة؟
قلنا: بعد الإغماض عن الجواب المشهور المبني على أنّ حسنات الأبرار سيّئات المقرّبين: إنّ اللّٰه تعالى قلّد أولياءه أمورَ أتباعهم، و أراد منهم صلاح أمرهم، و مقتضى ذلك أن يعاتبهم على ما صدر أو يصدر منهم، على ما هو دأب السلاطين و معاملة الملوك مع اُمرائهم، فلذلك يبادرون إلى الاستغفار، و يلحّون في طلب المغفرة عن العزيز الجبّار.
و قد ورد في تفسير قوله تعالى: «لِيَغْفِرَ لَكَ اَللّٰهُ مٰا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ مٰا تَأَخَّرَ»(1)، إنّ اللّٰه تعالى حمّل نبيّه ذنوب اُمّته، فمنّ عليه بمغفرتهم و التجاوز عنهم، و إنّ الأئمّة تقلّدوا معاصي شيعتهم ترحّماً، فتعرضوا للإنابة و التضرّع و التوبة لهم تفضّلاً.
و لا يخفى أنّ هذا وجه وجيه لتوجيه ما ورد عنهم من الاعتراف بالخطايا و الذنوب الكبار في الأدعية المشتملة على التوبة و التضرّع و الاستغفار، بعد قيام الحجّة العقليّة و النقليّة على لزوم عصمة الأنبياء و الأئمّة الأطهار، فتأمّل.
روى أحمد في كتابيه و أكثر المحدّثين فى كتبهم: أنّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله بعث خالد بن الوليد في سريّة، و بعث عليّاً عليه السلام في سريّة اُخرى، و كلاهما إلى اليمن، و قال: إن جمعتما فعليّ على الناس، و إن افترقتما فكلّ واحد منكما على جنده، فاجتمعا و أغارا و أسرا نساء و أخذا أموالاً و قتلا ناساً، و أخذ عليّ عليه السلام جارية فاختصّها لنفسه، فقال خالد لأربعة منهم بريدة الأسلمي: استبقوا إلى رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله فاذكروا له كذا و كذا، من اُمور عدّدها على عليّ عليه السلام، فسبقوا إليه فجاء واحد من جانبه و قال: إنّ عليّاً عليه السلام فعل كذا! فأعرض عنه، فجاء الآخر من الجانب الآخر فقال: إنّ عليّاً فعل
1) . سورة الفتح، الآية 2.
كذا! فأعرض عنه، فجاء البريدة فقال: يا رسول اللّٰه، إنّ عليّاً عليه السلام فعل كذا و أخذ جارية لنفسه! فغضب [صلى الله عليه و آله] حتّى احمرّ وجهه و قال: دعوا لي عليّا يكرّرها، إنّ عليّاً منّي و أنا من عليّ، و إنّ حظّه في الخمس أكثر ممّا أخذ، و هو وليّ كلّ مؤمن من بعدي.
هذا الخبر يدلّ على المطلوب من وجهين، و يصرِّح به بعد الإنصاف و رفع العصبيّة من البين، بل نقول: إنّ معنى قوله: «من بعدي» من بعد ولايتي، فيدلّ الخبر على إمامته و ولايته في زمان وجود مزيّن مَسند الرسالة، كدلالة آية الزكاة و حديث المنزلة و غيرهما على ذلك؛ غاية الأمر، أن يكون إماماً صامتاً في عصره صلوات اللّٰه عليه، فلا تغفل.
روى أحمد في كتاب الفضائل: أنّه لمّا كان ليلة البدر، قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: من يسقي لنا ماء؟ فأحجم الناس، فقام عليّ و احتضن قربة، ثمّ أتى بئراً بعيدة القعر مظلمة، فانحدر فيها، فأوحى اللّٰه إلى جبرئيل و ميكائيل و إسرافيل أن: «تأهّبوا لنصر محمّد و أخيه و حزبه». فهبطوا من السماء لهم لفظ يذعر من يسمعه، فلمّا جاءوا البئر سلّموا عليه من عند آخرهم إكراماً و إجلالاً له(1)، فقال له النبي صلى الله عليه و آله: يا عليّ، لتؤتينّ يوم القيامة بناقة من نوق الجنّة و تركبها، و رُكْبتك مع ركبتي، و فخذك مع فخذي، حتّى تدخل الجنّة.
روى أحمد في كتاب الفضائل: أنّ النبيّ صلى الله عليه و آله خطب يوم الجمعة فقال: أيّها
1) . كنز العمال، ج 10، ص 421؛ مناقب أمير المؤمنين، ج 2، ص 29؛ المناقب للخوارزمي، ص 308.
الناس، قدّموا قريشاً و لا تَقَدّموها، و تَعَلّموا منها و لا تُعَلّموها، قوّة رجل من قريش تعدل قوّة رجلين من غيرهم، أيّها الناس، أوصيكم بحبّ ذي قرباها أخي و ابن عمّي عليّ بن أبي طالب، لا يحبّه إلّا مؤمن، و لا يبغضه إلّا منافق، من أحبّه فقد أحبّني، و من أبغضه فقد أبغضني، و من أبغضني عذّبه اللّٰه في النار(1).
إيلاء الوصيّة في حقّه بعد توصيفه بالاُخوّة و القرابة القريبة لبيان فضل قريش، ينادي بأعلى صوت بأنّه أفضل ممّن صحّ انتسابه إليهم، و هم ممّن يجب تقديمهم و تقدّمهم على من عداهم، فلا يجوز تقدّم غيره عليه و إن ثبت أنّه منهم.
هذا، مع أنّ في الكلام تصريح بالمقصود من ذي القربى في قوله: «وَ آتِ ذَا اَلْقُرْبىٰ حَقَّهُ»(2)، و دلالة على أنّ المراد بإيتاء حقّه تقديمه و التعلّم منه.
يصرّح بما ذكرناه جميعاً سياق قوله سبحانه: «أَمْ يَحْسُدُونَ اَلنّٰاسَ عَلىٰ مٰا آتٰاهُمُ اَللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنٰا آلَ إِبْرٰاهِيمَ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحِكْمَةَ وَ آتَيْنٰاهُمْ مُلْكاً عَظِيماً» /(3)فإنّ المعنى - على ما يشهد به العقل الصريح و يدلّ عليه الخبر الصحيح - هو أنّهم إنّما يحسدون على الناس الكُمَّل، و هم عليّ و الأئمّة من ولده، و يؤخّرونهم عن مرتبتهم الخاصّة بهم، بسبب ما آتيناهم من الكتاب و الحكمة و الملك العظيم الذي لا زوال له.
و إنّما عبّر عنهم بآل إبراهيم بعد التعبير عنهم بالناس، للدلالة على استحقاقهم الإعطاء، لشرف أصلهم و نسبهم بعد الدلالة على استحقاقهم بشرف حسبهم، فتأمّل فيه تهتدي إلى رموز الخطاب، و اللّٰه المعين الهادي إلى صوب الصواب.
روى أحمد في كتابيه و صاحب الفردوس في فردوسه بإسنادهما عنه صلى الله عليه و آله، أنّه قال: كنت أنا و عليّ من نور واحد بين يدي اللّٰه عزّ و جلّ، قبل أن يخلق آدم بأربعة عشر ألف عام، فلمّا خلق اللّٰه آدم، قسم ذلك النور فيه و جعله جزءين، فجزء أنا و جزء عليّ.
و في رواية الفردوس: حتّى صرنا في عبد المطّلب، فكان لي النبوّة و لعليّ الوصاية(1).
لا يخفى صراحة الخبر على الروايتين في المقصود؛ أمّا على رواية الفردوس فللتصريح بالوصاية، و سيجيء الكلام فيها، و أمّا على رواية أحمد، فللأفضليّة المقتضية لامتناع تقدّم الغير، لقبح تقديم المفضول على الفاضل.
روى أحمد في كتاب الفضائل عنه صلى الله عليه و آله أنّه قال: الصدّيقون ثلاثة: حبيب النجّار الذي جاء من أقصى المدينة يسعى، و مؤمن آل فرعون الذي كان يكتم إيمانه، و عليّ بن أبي طالب، و هو أفضلهم(2).
روى هذه الرواية جماعة، و قد ورد في بعضها أنّه الصدّيق الأكبر و الفاروق الأعظم، و من كلماته المشهورة منه عليه السلام: أنا الصدّيق الأكبر و الفاروق الأعظم، لا يدّعي ذلك أحد غيري إلّا إذا كان كاذباً(3).
روى أحمد في الفضائل بإسناده عن النبي صلى الله عليه و آله أنّه قال:
أُعطيتُ في عليّ خمساً هنّ أحبّ إليّ من الدنيا و ما فيها:
أمّا الواحدة: فهو أنّه كابّ بين يدي اللّٰه عزّ و جلّ حتّى يفرغ من حساب الخلائق.
و أمّا الثانية: فلواء الحمد بيده، آدم و من ولده تحته.
و أمّا الثالثة: فواقف على عقر حوضي، يسقي مَن عرف من اُمّتي.
و أمّا الرابعة: فساتر عورتي، و مسلّمي إلى ربّي.
و أمّا الخامسة: فإنّي لست أخشى أن يعود كافراً بعد إيمان، و لا زانياً بعد إحصان(1).
انظر إلى فرط محبّة الرسول و نهاية لطف اللّٰه بالنسبة إليه! حيث إنّه يُغفر لمن يُغفر ببركة ماء وجهه، و يُسقى من يُسقى بعد معرفته له و اعترافه بإمامته، و أنّه يجعل خيار بني آدم و كرامهم يستظلّون بظلّ لوائه الذي أعطي لاستغراقه في حمد ربّه، فكأنّه بما وَهب له ظلّ اللّٰه حين لا ظلّ إلّا ظلّ كرامته، و أنّه جعله الأمين على تأدية ما يجب لرسوله و آخِرَ الناس عهدا بسيّد أنبيائه، و جعله معصوماً بتوفيقه و عنايته حتّى لا يُخاف عليه من الكفر و لا من الفسوق التي يعرض بواسطة الزنا بعجوزة الدنيا بعد الزهد فيها، فهل يستأهل للإمامة غيره أم هل يؤخّر عن الخلافة مثله؟ هيهات هيهات! ليس هذا من الإيمان و لا من العمل بسنّة رسول اللّٰه إلى الإنس و الجانّ. أعاذنا اللّٰه من الزيغ و الانحراف، و عصمنا من سلوك مسلك الاعتساف، إنّه على ما يشاء قدير.
1) . فضائل الصحابة، ج 2، ص 661، ح 1127؛ غاية المرام، ج 1، ص 496.
روى الفقيه الشافعي أبو الحسن ابن المغازلي في مناقبه بإسناده عنه صلى الله عليه و آله، أنّه قال:
من ناصب عليّا في الخلافة بعدي فهو كافر، و قد حارب اللّٰه و رسوله، و من شك في عليّ فهو كافر(1).
روى الفقيه - أيضاً - بإسناده إلى عبد الله بن مسعود عنه صلى الله عليه و آله، قال: أنا دعوة أبي إبراهيم.
قال ابن مسعود: قلتُ: يا رسول اللّٰه، كيف صرت دعوة أبيك إبراهيم عليه السلام.
قال: أوحى اللّٰه إلى إبراهيم: «إنّي جاعلك للناس إماماً»، فاستخفّ إبراهيمَ الفرح، فقال: يا ربّ «و مِن ذرّيتي» أئمّة مثلي، فأوحى اللّٰه: يا إبراهيم، إنّي لا اُعطيك عهداً لا أفي به، قال: يا ربّ، ما العهد الذي لا تفي به، قال: لا أعطيك لظالمٍ من ذرّيتك عهداً، قال إبراهيم عندها: و اجنبني و بنيّ أن نعبد الأصنام، ربّ إنّهنّ أضللن كثيراً من الناس.
قال النبي صلى الله عليه و آله: و انتهت دعوة أبي إليّ و إلى عليّ، لم يسجد أحدنا لصنم، فاتّخذني نبيّاً و عليّاً وصيّاً(2).
فيه دلالة على أنّ المراد بالوصاية المفوّضة إلى عليّ عليه السلام الإمامة؛ لأنّها هي الدعوة المستجابة لأبيه إبراهيم عليه السلام، و سنعود إلى القول فيها و استلزامها للإمامة
على جميع التقادير.
ثمّ نقول: إنّ الخبر - كما هو نصّ في ثبوت الإمامة له عليه السلام - صريح في بطلان خلافة المتقدّمين عليه؛ لأنّ اللّٰه سبحانه قد أجاب خليله - و هو أصدق القائلين - بأنّه: «لاٰ يَنٰالُ عَهْدِي اَلظّٰالِمِينَ».
و من المعلوم أنّ هذا الخطاب يبطل إمامة كلّ ظالم صدر منه الظلم أو يصدر منه، كما صرّح به القاضي، فكيف يجوز لهم التقدّم عليه مع انغمارهم في أكثر عمرهم في عبادة الأصنام و اللعب بالأزلام، فتأمّل فيه؛ فإنّه ممّا لا يهتدي إليه إلّا ذووا الأفهام.
روى أبو نعيم في الحلية بإسناده عنه صلى الله عليه و آله، أنّه قال: أخصمك يا عليّ بالنبوّة، فلا نبوّة بعدي، و تخصم الناس بسبع لا يجاحد فيها أحد من قريش: أنت أوّلهم إيمانا باللّٰه، و أوفاهم بعهد اللّٰه، و أقومهم بأمر اللّٰه، و أقسمهم بالسويّة، و أعدلهم في الرعيّة، و أبصرهم بالقضيّة، و أعظمهم عند اللّٰه مزيّة(1).
لا يخفى صراحته في المقصود، لا سيّما بعد ملاحظة ما سيأتي و ما تقدّم في البيانات، فلا نطيل بإعادة الكلام فيه.
روى الثعلبي في تفسيره، أنّه لمّا نزلت سورة الفتح يوم حنين، قال النبيّ صلى الله عليه و آله:
قد جاء وعد اللّٰه و ليس أحد أحقّ منك بمقامي، لقدمك في الإسلام و قربك منّي
1) . حلية الأولياء، ج 1، ص 65.
و عندك سيّدة نساء العالمين، و قبل ذلك ما كان من بلاء أبي طالب رحمه اللّٰه عندي حين نزل القرآن، فأنا حريص على أن أراعي ذلك لولده!(1)
فيه - بعد التصريح بأحقيّته للقيام في مقام سيّد الأنام؛ من جهة الفضائل الخارجيّة و الداخليّة التي هي التقدّم في الإسلام، الدالّ على كمال معرفة اللّٰه و معرفة رسوله عليه السلام - الدلالة على شرف نسبه و نظافة أصله عن خبث الكفر؛ فإنّ النبيّ صلى الله عليه و آله أجلّ مرتبة و أعلى شأنا من أن يترحّم على كافر أو يريد رعايته و يميل إلى محبّته - لا سيّما بعد وفاته - و عليّاً عليه السلام أرفع مكانا من أن يتخيّل في شأنه الميل إلى ذلك أيضا، كيف و هو من أجلّ المؤمنين؟ و اللّٰه سبحانه يقول: «لاٰ تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ يُوٰادُّونَ مَنْ حَادَّ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كٰانُوا آبٰاءَهُمْ»(2)الآية.
بل و فيه الدلالة على كمال حقّه في الإسلام و على أهله، يرشد إلى ذلك أيضا ما روى أنّ جبرئيل جاء بعد وفاته و قال: «الآن لا بدّ من مهاجرتك فلم يبق في مكّة ناصر لك»، و قد بسطنا القول في ذلك في كتابنا الكبير بما لا مزيد عليه.
روى أحمد في مسنده، أنّ فاطمة قالت لأبيها: إنّك زوّجتني فقيراً لا مال له!
فقال: زوّجتك أقدمهم سلماً، و أعظمهم حلماً، و أكثرهم علماً. أ لا تعلمين أنّ اللّٰه اطّلع اطّلاعة إلى الأرض فاختار منها أباك، ثمّ اطّلع اطلاعة إليها فاختار منها بعلك؟!
الخبر أوّلا كغيره من الأخبار يدلّ على أفضليّته من جميع الأخيار، فلا يجوز لعاقل أن يقدّم عليه قوما من...
و ثانياً نقول: إنّه يدلّ على أعلميّته حتّى في علم الشجاعة، على وفق ما اقتضته الأخبار المتواترة و الآثار المنقولة المتظافرة، و يدلّ عليه إجماع العلماء و المؤرّخين في جميع الأعصار و الأمصار، فلا يجوز أن يقدّم عليه طائفة من...
قال القاضى - و هو من أشدّ المتعصّبين في مسألة الإمامة - عند كلامه في تفسير قوله تعالى: «إِنَّ اَللّٰهَ اِصْطَفٰاهُ عَلَيْكُمْ وَ زٰادَهُ بَسْطَةً فِي اَلْعِلْمِ وَ اَلْجِسْمِ»(1)ما محصّله:
«إنّ مناط إرجاع الخلافة العلم و الشجاعة، فلا يؤثّر اللّٰه أحداً بها بعد كمال غيره فيهما»، فكأنّه غفل عن نقصان خلفائه في الأمرين أو ذهل عن الإجماع المنعقد على كمالهما في الأئمّة المصطفين، «يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اَللّٰهِ بِأَفْوٰاهِهِمْ وَ اَللّٰهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ اَلْكٰافِرُونَ».
روى الثعلبي في تفسيره و أبو نعيم في «الحلية» بإسنادهما، أنّ النبيّ صلى الله عليه و آله لمّا صلّى بالأنبياء ليلة الإسراء، بعث اللّٰه إليه ملكاً فقال: سل الرسل: على ما أُرسلتم؟ فقالوا: على ولايتك و ولاية عليّ بن أبي طالب(2).
لا يخفى أنّ الخبر يدلّ على أنّ ولايته و إمامته - كإمامة النبيّ و رسالته - كانت من
الميثاق المأخوذ من النبيّين، و أنّ قاطبة الرسل و كافّة الاُمم كانت نجاتهم و سعادتهم بكونهم من أشياع أمير المؤمنين.
روى صاحب المناقب بإسناده عنه صلى الله عليه و آله، أنّه قال: إذا كان يوم القيامة، ضُرب لي قبّة من ذهب حمراء، و ضرب لإبراهيم قبّة حمراء من ذهب، و ضرب لعليّ فيما بينهما قبّة من ذهب حمراء، فما ظنّك بحبيب بين خليلين(1).
روى أحمد في مسنده عن ابن عباس، عن رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، أنّه قال: النظر إلى وجهك عبادة، أنت سيّد في الدنيا و سيّد في الآخرة، من أحبّك أحبّني، و حبيبك حبيب اللّٰه و حبيبي، و عدوّك عدوّ اللّٰه و عدوّي، الويل لمن أبغضك(2).
لا يخفى صراحته في المطلوب، و دلالته على أنّ المؤخّرين له من أعدائه، فلا يجوز لهم إدراج أنفسهم في أحبّائه، فتأمّل تعرف.
روى ابن المغازلي الشافعي في المناقب، قال: أتى عمرَ رجلان فسألاه عن طلاق العبد، فانتهى إلى حلقة فيها رجل أصلع، فقال: يا أصلع، كم طلاق العبد؟ فقال بإصبعه هكذا، و حوّل السبابة و التي تليها فالتفت إليهما و قال: اثنتان، فقال أحدهما: سبحان اللّٰه، جئناك و أنت أمير المؤمنين، فسألناك فجئت إلى رجل! و اللّٰه
ما حكمك؟ قال: ويلك، تدري من هذا؟ قال: عليّ بن أبي طالب! و قد سمعت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله يقول: لو أنّ السماوات و الأرض وضعتا في كفّة و إيمانُ عليّ في كفّة، لرجح إيمان عليّ عليه السلام.
يفهم من كلام الرجل أنّه كان عارفاً بقبح تقدّم المفضول و احتياجه إلى من لا يعتنى به لتناهي فضله، كما هو بيّن، لا خفاء فيه... و الحمد لله الملك العليّ المنّان.
ثمّ أقول: انتهى ما أورده ابن أبي الحديد من الأخبار في مقام بيان اندفاع الإشكال و غيره بحذف المكرّرات مع تقديم و تأخير اقتضاه الحال. و إنّما نسب ما ذكره من الآثار إلى من سبق اسمه من الرجال مع أنّا قد وجدنا أكثرها في غير كتب هذه الجماعة أيضا قصداً للاختصار و اكتفاءً بما فيه الغنية في أداء المقصود، فلا تغفل.
تنبيه: إيّاك و أن تزعم في الشارح المذكور أنّه من الشيعة القائلين بإمامة الأئمّة الكرام، المقدِّمين للعترة الطاهرة على من عداهم من الأنام؛ فإنّ ذلك من بعض الظنّ الذي يترتّب عليه الإثم يوم القيام، بل يجب أن يعلم أنّه ممّن: «يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ يُشْهِدُ اَللّٰهَ عَلىٰ مٰا فِي قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ اَلْخِصٰامِ»(1).
حيث إنّه بعد ما يعترف بما تقدّم من الأخبار العامّة الواردة عنه صلى الله عليه و آله في غير موضع واحد، و أكثرها كما عرفت نصّ صريح في خلافته عليه السلام و يقرّ أيضاً بالأخبار الخاصّة الواردة عنه في مواضع مخصوصة - و كلّها نصوص جليّة دالّة على تعيّن الخلافة و الإمامة بعده له عليه السلام - و بعد ما يعترف بأنّ الإمامة من الاُمور المتعلّقة بالدين و أنّ تعيين الإمام واجب لإصلاح اُمور المسلمين - كما يدلّ عليه كلام أوّل
1) . إنّما عكسنا في التوصيف للإيماء إلى أنّ ما وصفه بالعموم - بمعنى الشيوع و الاشتهار بين الفريقين - موصوف بالخصوص أيضاً؛ لوروده في موضع مخصوص، و أنّ ما وصفه بالخصوص - بمعنى اختصاص نقله و روايته أو الاستدلال به بالجمهور - موصوف بالعموم أيضاً؛ حيث إنّه ورد في كلّ موضع أو في الأكثر، فتدبّر، (منه).
الخلفاء... في خطبة خطبها للشماتة على عباد اللّٰه المخلصين، على ما يشعر به خطابه... «أمّا بعد، فمن كان يعبد محمّداً فإنّ محمّداً قد مات، و من كان يعبد ربّ محمّد فإنّه حيّ لا يموت، لا بدّ لهذا الأمر ممّن يقوم به» إلى آخر كلامه - يقول بأنّ النصّ و الوصيّة بالخلافة له عليه السلام غير موجود، نعم هو مستحقّ للخلافة لمكان الأفضليّة، و لكن قدّم غيره عليه لمكان المصلحة في تأخّره و تقدّم ذلك، و لا منقصة فيه. يصرّح بما ذكرنا مقالاته في شرحه المذكور في غير موضع.
فقال عند شرح قوله عليه السلام: «قمت بالأمر حين فشلوا و نطقت حين تتعتعوا» إلى قوله عليه السلام: «فنظرت في أمري فإذا طاعتي قد سبقت بيعتي»(1).
فإن قلت: هذا تصريح بمذهب الإماميّة من أنّ تقدّم غيره عليه كفر منهم و طغيان و عصيان لله و لرسوله؛ لأنّه صرّح بأنّ البيعة أخذ منه بعد سبق وجوب طاعته عليهم، و هو صادق فيما يقول، و من البيّن أنّ أخذ البيعة منه مع سبق وجوب طاعته عدوان و ظلم.
قلنا: ليس الأمر كذلك، بل هو تصريح بمذهب أصحابنا من البغداديّين، لأنّهم يقولون: إنّه الأفضل و الأحقّ بالإمامة، و إنّه لو لا ما يعلمه اللّٰه و رسوله من أنّ الأصلح للمكلّفين تقديم المفضول عليه، لكان من تقدّم عليه هالكاً، فرسول اللّٰه صلى الله عليه و آله أخبره أنّ الإمامة حقّه و أنّه أولى بها من الناس أجمعين، و أعلمه أنّ في تقدّم غيره و صبره على التأخّر عنها مصلحة للدين راجعة إلى المكلّفين، و أنّه يجب عليه أن يُمسِكَ عن طلبها و يغضي عنها لمن هو دون مرتبته، فامتثل ما أمر به الرسول صلى الله عليه و آله و لم يخرجه تقدّم من تقدّم عليه من كونه الأفضل و الأولى، و قد صرّح شيخنا أبو القاسم البلخي بهذا، و صرّح تلامذته و قالوا: لو نازع عقيب وفاة رسول اللّٰه و سلّ سيفه لحكمنا بهلاك كلّ من خالفه و تقدّم عليه، و حكمنا بهلاك من
1) . الكافي، ج 1، ص 455؛ من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 593.
نازعه حين أظهر نفسه. و لكونه مالك الأمر و صاحب الخلافة، إذا طلبها وجب علينا القول بتفسيق من نازعه فيها، و إذا أمسك عنها وجب علينا القول بعدالة من أغضى له عينها، و حُكمُه في ذلك حكم الرسول؛ لأنّه قد ثبت عنه في الآثار الصحيحة أنّه قال: «عليّ مع الحقّ و الحقّ معه؛ يدور حيث ما دار»، و قال غير مرّة:
«حربك حربي و سلمك سلمي»، و هذا المذهب عندي هو أعدل المذاهب و به أقول. انتهى.
و أنا أقول: انظر في شأن هذا المتعسّف الغريق في لجّة الضلال، كيف ينكر وجود النصّ في حقّه، بعد ما نقلنا عنه من الآثار، و بعد ما ملأ الكراريس من كتابه ممّا ورد في شأنه من سيّد الأبرار، و كيف يجحد صدور المنازعة و المخاصمة منه، و هو ينقل حديث إحضار النار لإحراق باب الدار، مع أنّ فيه الحسنين و اُمّهما و أباهما و غيرهم من الأخيار.
ثمّ ينقل امتداد المخاصمات التي صدرت منه و من فاطمة و ابنيها و طائفة من الكبار، بعد ما آل الأمر إليه و صار ما صار، إلى مدّة مديدة مضت من البيعة...
ثمّ تعجب من غريب أمره و حاله، و تأمّل في شناعة مقاله حيث إنّه يقول عند شرحه لقوله عليه السلام في جواب مَن قال: إنّك يا بن أبى طالب لحريص على هذا الأمر:
«بل و اللّٰه أنتم أحرص و إنّي لأخصّ و أقرب، و إنّما طلبت حقّاً لي، و أنتم تحولون بيني و بينه»:
و اعلم أنّه قد تواترت الأخبار عنه عليه السلام بنحو من هذا القول، نحو:
قوله: ما زلت مظلوماً منذ قبض رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله.
و قوله: اللهمّ أذلّ قريشاً؛ فإنّها منعتني حقّي و غصبتني أمري.
و قوله: و خزت قريشاً منّي الخوازي، فإنّهم منعتني حقّي و غصبتني أمري.
و قوله: فخزت قريشاً عنّي الخوازي؛ فإنّهم ظلموني حقّي و اغتصبوني سلطان
ابن اُمّي.
و قوله: و قد سمع صارخاً ينادي: أنا مظلوم: «هلمّ فلنصرخ معاً، فإنّي ما زلتُ مظلوماً.
و قوله: و إنّه ليعلم أنّ محلّي منها محلّ القطب من الرحى.
و قوله: أرى تراثي نهباً.
و قوله: أصغيا بإنائنا، و حملا الناس على رقابنا.
و قوله: إنّ لنا حقّاً إن نعطه نأخذه، و إن نمنعه نركب أعجاز الإبل، و إن طال السُّرى.
و قوله: ما زلتُ مستأثراً علَيَّ مدفوعاً عمّا أستحقّه و أستوجبه.
ثمّ يعتذر عن ذلك كلّه و يقول: و أصحابنا يحملون ذلك كلّه على ادّعائه الأمر بالأفضليّة، و هو الحقّ و الصواب؛ فإنّ حمله على الاستحقاق بالنصّ تكفير و تفسيق لوجوه المهاجرين و الأنصار، و لكنّ الإماميّة و الزيديّة حملوا هذه الأقوال على ظواهرها و ارتكبوا بها مركباً صعباً، و لعمري إنّ هذه ألفاظ موهمة مغلبة على الظنّ ما يقوله القوم، لكن تفحّص الأحوال يبطل ذلك الظنّ و يدرأ ذلك الوهم، فوجب أن يجري مجرى المتشابهات الموهمة ما لا يجوز على الباري، فإنّها لا يعمل بها و لا يعوَّل على ظواهرها؛ لأنّا لمّا تصفّحنا أدلّة العقول، اقتضت العدول عن ظاهر اللفظ، و أن يحمل على التأويلات المذكورة في الكتب.
ثمّ إنّه يقول بعد توجيه قوله: «حتّى إذا قبض اللّٰه رسوله رجع قومٌ على الأعقاب» بوجه بعيد سبقت الإشارة إليه.
«و اعلم أنّا نحمل كلام أمير المؤمنين عليه السلام على ما يقتضيه سودده الجليل و منصبه العظيم و دينه القويم، من الإغضاء عمّا سلف ممّن سلف؛ فقد كان صاحبهم بالمعروف برهة من الدهر، فإمّا أن يكون ما كانوا فيه حقّهم أو حقّه، فتركه لهم
رفعاً لنفسه عن المنازعة أو لما رآه من المصلحة.
و على كلّ تقدير، فالواجب علينا أن نطبّق بين آخر أفعاله و أقواله بالنسبة إليهم و بين أوّلها، فإنّ بُعد تأويل ما نأوّله من كلامه، فليس بأبعد من تأويل أهل التوحيد و العدل الآيات المتشابهة في القرآن، و لم يُمنع بَعدها من الحوض في تأويلها، محافظةً على الاُصول المقرّرة، فكذلك هاهنا».
ثمّ إنّه يقول عند قوله عليه السلام: «و فيهم الوصيّة و الوراثة»:
«أمّا الوصيّة(1)فلا ريب عندنا أنّ عليّاً عليه السلام كان وصيّ رسول اللّٰه، و إن خالف في ذلك من هو عندنا منسوب إلى العناد، و لسنا نعني بالوصيّة النصّ و الخلافة، و لكن اُمور اُخرى.
و أمّا الوراثة فالإماميّة يحملونها على ميراث المال و الخلافة، و نحن نحملها على وراثة العلم.
و أمّا قوله: «الآن رجع الحقّ إلى أهله» فنحن نؤوله على غير ما تذكره الإماميّة و نقول: إنّه كان أولى بالحقّ و أحقّ بالأمر لا على وجه النصّ، بل على وجه الأفضليّة؛ فإنّه أفضل البشر بعد رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و أحقّ بالخلافة من جميع المسلمين، لكنّه ترك حقّه لما علمه من المصلحة، و ما تفرّس فيه هو و المسلمون من اضطراب الإسلام و انتشار الكلمة لحسد العرب»، انتهى بعض مقالاته الدالّة على سوء حاله.
و نحن نقول بحول اللّٰه و قوّته: إنّ جميع ما أورده، انحرافٌ عن طريق الإنصاف، و تمسّك بحبل الجهالة الناشية من الاعتساف، لأنّا نقول بعد الإغماض عن النصوص الباهرة المتقدّمة و غيرها ممّا لا تحصى: أ ليس ادّعاؤه الأمر
1) . لا يخفى أنّ الأحاديث الصريحة في كونه عليه السلام وصيّاً، كثيرة مغنية عن الاحتجاج بهذه الخطبة على وصايته، فكأنّه بنى على أحد احتمالي العبارة و أغمض عن الآخر، و هو أنّ النبيّ صلى الله عليه و آله وصّى في حقهم و في رعايتهم و في التمسّك بهم، بناء على أنّ المقصود تحقيق المسألة و بيان أنّها من المسلّمات، لا بيان أنّ الحديث حجّة و دليل عليها، فلا تغفل، (منه).
بالأفضليّة و الأحقيّة - على هذا الوجه المشتمل على المنازعات و المخاصمات و التشنيعات البليغة - منازعةً مع من قدّم أو تقدّم عليه بدونها و مخاصمةً مع من تصرّف في الأمر مع عدمها؛ مع أنّكم تحكمون بكفر من خاصم معه النبيّ صلى الله عليه و آله بهذا النوع من الخصومة، و بأيّ سبب يفرّقون بينه و بين النبيّ صلى الله عليه و آله بعد الحكم بأنّ حكمهما واحدٌ و بأنّه [عليه السلام] مع الحقّ و الحقّ معه؟!
ثمّ مِن أين علمتم إمساكه عن المنازعة و طلب الحقّ، و كلماتُه المشهورة المتواترة مشحونة بهما، بحيث لا يمكن لجاهل فضلاً عن عالم إنكار وقوعهما.
و هل المنازعة منحصرة في سلّ السيوف، و ما يقع باللسان لا يعدّ منها مع أنّ:
جراحات السنان لها التئام *** و لا يلتئم ما جرح اللسان
ثمّ إنّ حكمه إذا كان حكم النبيّ صلى الله عليه و آله، فلِمَ تقولون: إنّ نصّ النبيّ صلى الله عليه و آله لو كان، كان موجباً لتكفيرهم و تفسيقهم، و مع ذلك لا تكفّرونهم و لا تفسّقونهم(1)، مع أنّ النصوص الواردة منه المصرّحة بأنّ الخلافة له دونهم، و أنّهم غاصبون لحقّه ظالمون عليه كثيرةٌ متواترةٌ.
ثمّ إنّ اعتذاركم عن ارتكاب التأويلات الركيكة الباردة الغير النافعة، كما عرفت بوجاهة الصحابة - مع أنّه غير معقول؛ إذ من الخطإ أن يقال بأنّ مثله عليه السلام مع ارتفاع شأنه و علوّ مكانه و غاية بلاغته يأتي باللغز و المعمّى و بالألفاظ الموهمة بل المغلبة على الظنّ خلاف ما قصد بها - فاسدٌ أيضاً؛ إذ لا طريق إلى العلم بوجاهة الصحابة و كونهم مستأهلين للحماية إلّا بعض ما شبهتموه على الأوهام الذي سنذكره في
1) . قال ابن أبي الحديد - في شرح قوله عليه السلام: «يهلك فيّ رجلان، محبّ مفرط و باهت مفتر» و قوله: «يهلك فيّ اثنان، محبّ غال و مبغض قال: إنّ الأفاضل من المهاجرين و الأنصار الذين ولّوا الإمامة قبله، فلو أنكر إمامتهم و سخط فعلهم فضلاً أن يشهر عليهم السيف أو يدعو إلى نفسه، لقلنا إنّهم من الهالكين، كما لو غضب عليهم رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله لِما ثبت من تساويهما. انتهى؛ و فيه تصريح بأنّ منازعته معهم باللسان كافية في.... و لا حاجة إلى المعارضة بالسيف، فافهم، (منه).
الخاتمة.
و نرد عليه: و أيّ وجاهة بقيت لهم، بعد هتك حرمة الرسول و أهل بيته الذين أمر اللّٰه بمودّتهم و أوجب التمسّك بهم، فهل وجب حمايتهم لكونهم من أتباع اُسامة و كونه أميرا عليهم، أو لتخلّفهم عن جيشه، بعد قوله صلى الله عليه و آله: «لعن اللّٰه من تخلّف عن جيش اُسامة!» أو ثبتت لهم بمخالفة كبار الصحابة و مواجهتهم لهم بالأقوال الشنيعة المنقولة بعد واقعة السقيفة؟ أم لزمت بتأخّر عليّ عن البيعة إلى مدّة مديدة مع قوله - على ما رواه هذا... عنه - «لن يسرع أحد قبلي إلى دعوة حقّ و صلة رحم و عائدة كرم» الحديث؟
أم وجبت بنسبتهم الهذيان(1)إلى النبي صلى الله عليه و آله و القيام بالمنازعة بين يديه في حال وفاته، مع أنّ اللّٰه تعالى يمدحه بآية: «وَ مٰا يَنْطِقُ عَنِ اَلْهَوىٰ»(2)و يأمر بترك رفع الصوت عنده؟
أم وجبت بغصبهم حقّ فاطمة و تكذيبها و منعها عن إرثها الثابت لها(3)
و الآية الاُخرى و هي قوله: «يُوصِيكُمُ اَللّٰهُ فِي أَوْلاٰدِكُمْ» الآية، نصّ في دخوله صلى الله عليه و آله، ظاهرة في كون من عداه مراداً، لأنّ المخاطب مشافهة فيها هو النبيّ صلى الله عليه و آله قطعاً، و من عداه فإنّما يدخل بمعونة الآية الاُخرى و النصّ و رعاية حقيقة الجمعيّة بملاحظة قاعدة التغليب، فيكون معناها: «إنّ حكم الميراث في ولدك و ولد أُمّتك كذا»، فحينئذٍ كلّ ما يدلّ على خروجه صلى الله عليه و آله من الحكم مخالف لها مردود لا يمكن صدوره من الحكيم تعالى.
و ثانياً: إنّ المراد بمخالفته للقرآن مخالفته لما يدلّ على انتقال الميراث من الأنبياء إلى أولادهم و هو قوله: «وَ وَرِثَ سُلَيْمٰانُ دٰاوُدَ» إذ لا يخفى أنّ الميراث حقيقة في المال و ما في حكمه الذي يبقى من المورّث، و ينقسم بين الورثة، فيجب حمله عليها لا على العلم و الخلافة مجازاً.
أمّا أوّلاً، فلعدم القرينة؛ فإنّ المنقول لا يصلح قرينة لما عرفت، و ترك ذكر من عدا سليمان لا يمنع من إرادة الحقيقة؛ إذ يجوز أن يكون تخصيصه بالذكر لئلا يتوهّم أنّه لم يشاركهم في الأموال لاختصاصه بمرتبة الخلافة و استغنائه بفضيلة العلم و الحكمة و علوّ الشأن، و ليعلمَ أنّ الفوز بمرتبة القرب الإلهي لا ينافي التصرّف في الحقوق الدنيويّة التي أمر اللّٰه بالتصرّف فيها، و ليعلم أنّه ليس من الركون المنهيّ عنه الذي ينافي رتبة النبوّة و ينبئ عن دناءة المنزلة.
و أمّا ثانياً، فلأنّ صريح قوله تعالى: «فَفَهَّمْنٰاهٰا سُلَيْمٰانَ» الآية، يدلّ على أنّه قد أوتي الحكمة و النبوّة في زمان أبيه لا بعده وراثة عنه.
و ثالثاً: إنّ المراد مخالفته لما يدلّ من القرآن على جواز انتقال الميراث من الأنبياء إلى أولادهم و هو قوله: «فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا يَرِثُنِي» الآية؛ إذ لو لم يجز لم يطلب، و لو سلم جواز جهله لم يجز تقريره عليه، و الحملُ على وراثة العلم و الخلافة باطل هنا قطعاً؛ إذ لا يجوز لنبيّ اللّٰه أن يحسد الناس خصوصاً بني أعمامه على ما آتاهم اللّٰه من فضله، فكيف يجوز أن يقول إنّي خفت من أبناء عمّي أن يتصرّفوا في الخلافة و يفوزوا بالعلم و الولاية، و القول بأنّه خاف من تصرّفهم في الأمر غصباً و من إضلالهم الاُمّة عن الهدى باطلٌ؛ إذ الخوف من هذه الجهة لا يستلزم طلب الولد على هذا الوجه من المبالغة، بل كان يكفي أن يطلب نصب من يرشد إلى الهدى بعده و يقيم دين اللّٰه و يحاميه، مع أنّه لا ضرورة في الطلب؛ لأنّ الأرض لله يورثها من يشاء من عباده، و هو لا يعطل عباده و لا يخلي الأرض من حجّة أبداً، فيجب أن يكون مراده: إنّي أخاف من أبناء عمّي أن يتصرّفوا في مالي فيصرفوه في المعصية، و أكون لهم في ذلك كالمعاون.
و أيضاً الوليّ الذي يرث العلم و الخلافة مرضيّ فلا ينبغي له أن يقول بعد وصفه بما وصفه: «وَ اِجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا». سلمنا أنّ الحمل عليه جائز، لكن نقول: لا ريب في عدم جوازه إلّا بالقرينة المانعة عن الحقيقة؛ لأنّه مجاز كما عرفت و لا قرينة هنا لما عرفت، فتأمّل، (منه).
بمحكم1) . من العجيب أنّ ابن حجر العسقلاني في شرح صحيح البخاري، نقل عن النواوي: أنّ العلماء اتفقوا على أنّ قول عمر «إن الرجل ليهذي أو ليهجر، حسبنا كتاب اللّٰه» إنّما كان عن قوّة فهمه و دقيق نظره؛ لأنّه خشي أن يكتب اُموراً يعجز الاُمّة عنها، فيستحقّوا العقوبة بكونها منصوصة، فمنعه و أراد أن لا ينسدّ باب الاجتهاد. انتهى ملخّصاً، فتأمّل فيه؛ فإنّه يرشدك إلى عماهم عن الحقّ، حتّى جوّزوا الاجتهاد في حضور النبي صلى الله عليه و آله، و هو مخالف للكتاب و السنة و الإجماع، و جوّزوا بل حكموا بأعطفيّة عمر ممّن «بُعث رحمة للعالمين» على الاُمّة، و حكموا بأنّ رأي عمر أصوب من رأي من لا ينطق عن الهوى، و لم يشعروا بأنّ مخالفة النبيّ صلى الله عليه و آله إذا كان بعد مماته سبباً للعقوبة تكون في حياته أولى بالسببيّة، فكأنّه قال: إنّ عمر رضي بمخالفة النبيّ صلى الله عليه و آله في حال حياته بأن يعاقَب بالنار لئلا يستحقّ غيره العقوبة، فتأمّل، (منه).
2) . سورة النجم، الآية 3.
3) . إشارة بالوصف إلى بطلان الخبر الذي تمسّك به في منعها بمخالفته للقرآن، فإنّ كلّ ما يخالفه باطل بالضرورة. لا يقال: لا مخالفة بين الخاصّ و العامّ؛ إذ يجوز العمل بهما بتخصيص العامّ به؛ لأنّا نقول أوّلاً: إنّ أحد آيتي الميراث و هو قوله: «للرجال نصيب ممّا ترك الوالدان و الأقربون» الآية، و إن كان عامّاً ظاهراً في دخول النبي صلى الله عليه و آله و أولاده قابلاً للتخصيص، إلّا أنّه لا يقبل التخصيص إلّا بقويّ يقاومه و هو منتف فيما نحن فيه؛ فإنّ المنقول لا ناقل له إلّا المدّعي أو هو و أعوانه الذين لا علم بعدالتهم لو سلم عدم كونهم متهمين في شهادتهم بسماع الخبر. و من المعلوم أنّه لو كان العترة الطاهرة أولى بالامتثال بمدلوله - و فُرِضَ جهل باب مدينة العلم و أهل بيت الرسالة الذين هم أدرى بما فيه مع امتناعه من أهل الإيمان - يستلزم نسبة التقصير إلى المبلّغ في إنذار عشيرته الأقربين.
كتاب اللّٰه، مع أنّ آية التطهير و غيرها تطهّرها عن القول الباطل؟
أو لزمت بوضع الخبر المانع عن الإرث الذي لو كان، كان عليّ و أهل بيته أعلم به و أحقّ بالعمل بمضمونه.
أو وجبت لردّ شهادة عليّ الذي هو مع الحقّ و الحقّ معه؟
أو بردّ شهادة سيّدي شباب أهل الجنّة بنصّ الرسول المختار؟
أو بردّ شهادة أُمّ أيمن التي شهدت بصدقها كلام سيّد الأبرار؟
أو بإحراق بيت النبوّة؟
أو بإسقاط جنين بنت مَن ختم به الرسالة؟
أو بخرق كتاب فاطمة و إيذائها حتّى ماتت مغضبة عليهم؛ يدلّ على ذلك ما رواه البخاري و مسلم في غير موضع من كتابيهما بعبارات مختلفة حاصلها أنّها عليها السلام هجرتهم مدّة حياتها و لم تكلّمهم حتّى ماتت. و النبيّ صلى الله عليه و آله يقول: من آذاها فقد آذاني.
أو بقولهم لعليّ حين أمروه بالبيعة فقال(1)لهم: «إن لم تبايع نضرب عنقك أو نضرب الذي فيه عيناك، و إذا نقتلك!» حتّى رفع رأسه و قال: «اللهمّ اشهد»، و توجّه إلى قبر النبيّ صلى الله عليه و آله باكياً و قال: يا ابن أُمّ، «إنّ القوم استضعفوني و كادوا يقتلونني» كما رواه عن أكابر علمائهم.
أو بمحاربة عليّ و سلّ السيف عليه؟ أو بأمرهم بضرب عنقه بعد التسليم ثمّ التكلّم في الصلاة قبله للمنع عنه خوفا عن الفتنة؟ أو بضرب عمّار؟ أو بإخراج أبي ذرّ؟ أو بترك إجراء الحدّ على خالد بن الوليد بعد ثبوته عليه مع أنّ اللّٰه أوجب إقامته على الإمام؟ أو بتحريم ما حلّله اللّٰه؟ أو بتحليل ما حرّمه؟ أو لغير ذلك من... التي لا يمكن إحصاؤها؟
ثمّ، إنّ القول: ب «أنّا نحمل كلام أمير المؤمنين على ما يقتضيه سُودَدُهُ الجميل» إلى آخره، معدود من التملّقات التي يتعرّض لها من وجب قتله أو ضربه بما صدر منه من القبيح، للتخلّص عن العقوبة، فإنّه يقول: أمّا أنا فقد فعلت ما يوجب العقوبة، و أمّا أنت فلرفعة شأنك وعظم مكانك، فلا ينبغي لك أن تعاقبني، بل
1) . كذا في النسخة.
ينبغي لك أن تراعيني لطول صحبتي و لا تواجهني بما فعلته، بل تُمسِك عنّي آخِراً كما أمسكت عنّي أوّلاً!
و نحن نقول: إنّ مثل هذا الكلام إذا لم يكن على وجه الخدعة، فإنّما تنفع إذا لم تكن العقوبة ممّا يمتنع تركها.
و أمّا فيما نحن فيه فلا نفع له أصلاً، إذ نقول أوّلاً: إنّه صدر خدعة، و أمير المؤمنين لا ينخدع بمثله. و نقول ثانياً: إنّ أمير المؤمنين يعلم أنّ ولايته ركن من الإيمان، و التبريّ من أعدائه من تمام الولاية، و هو منصوب من اللّٰه لتبليغ ما يجب تبليغه، فلا يجوز له أن يسكت عمّا قاله بهذه المزخرفات، فإنّ سكوته يوجب ضلالَ لعباد.
و أمّا إمساكه أوّلاً: فإن كان المراد في زمان الرسول؛ فإنّما كان لعدم صدور شيء منهم بَعْدُ، و إن كان المراد في زمانه: فمن المعلوم أنّه لم يمسك، بل تكلّم على حسب قدرته إلى زمان وفاته. و حينئذ نقول: يجب علينا أن لا نطبّق بين فعله و قوله في زمان الرسول، و فعلِه و قوله بعده؛ لحصول الفرق و ظهور النفاق و العداوة، فلا ينفعنا هذه المزخرفات، كما لم يكن تنفع فيه لو كان حاضراً، فتأمّل.
ثمّ إنّ القول بأنّ تأويل كلماته - كتأويل المتشابهات الموهِمة ما لا يجوز على الباري - في نهاية الوقاحة و الشناعة.
أمّا أوّلاً، فلأنّ تمثيل ما ورد في الثلاثة بما ورد في إله العالمين غير معقول من أهل الإسلام.
و أمّا ثانياً، فلأنّ ما ورد فيه تعالى، إنّما يؤوّل لامتناع إبقائه على الظاهر عقلاً و نقلاً، و من المعلوم أنّه لا امتناع في إبقاء ما ورد فيهم على الظاهر، بل نقول: إنّ لإبقائه على الظاهر أدلّة كثيرة لا يخفى على المتفحّصين من أرباب الإنصاف، فتأمّل.
ثمّ إنّ نسبة حمل الوراثة على وراثة المال إلى الإماميّة افتراءٌ عليهم؛ فإنّ المعروف من مذهبهم أنّ الميراث إنّما هو للولد عند وجوده لا لغيره. و قولهم بأنّ سلاح النبيّ صلى الله عليه و آله و بعض ما يختصّ به ممّا يتعلّق بالخليفة بعده - و أنّ وجدانه علامة إمامة من يوجد عنده - ليس من جهة الإرث، بل من جهة الوصيّة.
و أمّا نسبة حملها على وراثة الخلافة فهي حقّ لازم لتأويلكم من حيث لا تشعرون به؛ فإنّ وارث العلم الذي ورد فيه أنّه باب مدينة العلم، و هو يقول على منبره: «سلوني قبل أن تفقدوني»، و يقول: «سلوني عمّا دون العرش»، و يقول:
«بل اندمجتُ على مكنون علم لو بُحتُ به لاضطربتم اضطراب الأرشيّة في الطوى البعيدة» أولى بالخلافة ممّن يقول: «أقيلوني»، و من يقول: «كلّ الناس أفقه من عمر»، و من يقول: «لو لا عليّ لهلك عمر».
ثمّ إنّ حديث المصلحة ممّا لاصلاح لهم في التعرّض له؛ لأنّا نقول بعد ثبوت صدور المنازعة و المخاصمة عنه عليه السلام: لا يجوز القول بأنّ التقديم و التقدّم كان لمصلحة إلّا أن يقال: «إنّه كان جاهلا بها»، و ذلك باطل.
أمّا أوّلاً، فلأنّ من الممتنع أن يقال: «إنّ غيره يعلم ما لا يعلمه»، مع ما ثبت أنّه كان مخزن أسرار النبوّة.
و أمّا ثانياً، فلإقرارهم بأنّه صلى الله عليه و آله أعلمه بالمصلحة، و حينئذ نقول: كيف يتصوّر من أزهد الزهّاد الحريص على متابعة النبيّ صلى الله عليه و آله و رعاية الدين و مصلحة العباد أن يخالفه، و لا يصبر على تأخّره، و يُظهر غيظه على المقدّمين و المتقدّمين الذين لم يرتكبوا إلّا ما فيه صلاح الدين، و لا يمنعه ورعه العظيم عن مطالبة حقّ له في غير محلّه؟!
ثمّ أنّ القول بأنّه صلى الله عليه و آله أعلَمَ الاُمّةَ جميعاً بأنّ مصلحة الدين الراجعة إلى المكلّفين في تقدّم غيره، مع أنّه باطل لفقد الدليل الدالّ عليه - إذ لو كان لَتَواتر نقلُه لعموم البلوى، و لو نقل لارتفع الخلاف من البين - ينافي القول بأنّه إلى زمان الارتحال
كان يؤكّد الأمر له، حتّى قال: «ائتوني بدواة و قرطاس أكتب لكم ما يعصمكم من الضلالة»، و أراد أن يصرّح باسمه في الكتاب(1)
ثمّ من العجيب أنّ بعضهم تغافل أو غفل عن الرواية المنقولة عن الثاني، و هي مذكورة في تاريخ بغداد، فقال: أراد أن يذكر اسم أبي بكر، لأنّه قد كان يعلم خلافته.
أقول: ليت شعري من أين علم أنّه أراد هذا؟! و لعلّه استفاده من عزله عن تبليغ البراءة، أم من تأخيره عن صلاة الجماعة، أم من جعل اُسامة أميراً عليه، أم من فراره بالراية حين ولّاه.
و ما قيل من «أنّه صلى الله عليه و آله أسرّ إلى حفصة أنّ أبا بكر و أباك يليان أمر الاُمّة؛ فهذا دليل على تعيّن المراد» فمردود، بأنّ الإسرار - كغيره من الأسرار - دليل على أنّه لم يرد ذلك، و على أنّ المراد بالإخبار الإعلام بأنّهم يتجاوزون عن أمره و أمر اللّٰه ظلماً و عدواناً.
ثمّ إنّ عمر لو علم أنّ مراده ذلك و هو أعرف بمراده من هذا القائل، لسارع إلى فعله لا إلى منعه، فتأمّل، (منه).
، لأنّه يبقى و قد يُنسى الخطاب، كما صرّح به هذا الشارح. و روى عن الثاني أنّه قال: فهمت إرادته فمنعته، و هو اطّلع على أنّي فهمت القصد فسكت!و القول بأنّه أعلمَه أو أعلَمَ قوماً بأعيانهم بذلك سرّاً و وصّاه بالصبر خفية؛ إشفاقاً على الدين ممّا تأبى عنه عقول العالمين، لما مرّ، و لأنّا نقول حينئذٍ: إنّه لِمَ أعْلَمَ بتقدّمه و فضله جهاراً بحيث اطّلع عليه قاطبة الرعيّة و أعلمه أو أعلمه و أعلم قوماً غيره بكون المصلحة في تأخّره، و لم يشفق على فساد عقائد المؤمنين و انحرافهم عن الثلاثة المنتحلين؟ فلعلّه عليه السلام علم أنّ الانحراف عنهم و التبرّي منهم ليس من الضلال في الدين، إن اعترفوا به، و لا يعترفون بالحقّ أبد الآبدين.
فتعيّن انتفاء صدور الإعلام بها عن سيّد الأنام، و الحمد لله الحكيم العلاّم.
ثمّ إنّ العاقل كيف يتصوّر أن يأمر اللّٰه بتقديم عليّ و يأمر بذلك نبيّه إلى وقت وفاته و يريد نبيُّه كتابة الوصيّة توكيداً لما قدّمه من الأدلّة الباهرة على إمامته، و يقدّم أو يتقدّم طائفة عليه في آن وفات النبيّ صلى الله عليه و آله من غير مهلة للمصلحة.
و أيّ مصلحة يمكن أن يقال: إنّها كانت مجهولة لله و لرسوله و صارت معلومة
1) . ممّا يدلّ على أنّ هذا هو المراد، هو أنّ الثابت بالخبر المتواتر كون التمسّك بالعترة سبباً لانتفاء الضلال، فيجب أن يكون المقصود التنصيص على وجوب متابعتهم و التصريح بلزوم تقديم رتبتهم و مقدّمهم على وجه لا يقبل التبديل و التحريف، فتأمّل فيه؛ فإنّه ينفعك مع الإنصاف.
لقوم معيّن في لحظة واحدة، أو كانت معلومة لهما و أهملا بيانها مع نهاية الحاجة إلى العلم بها، و ترتُّبِ المفاسد الدينيّة على الجهل بها؟
قال بعض الأعلام عند مروره على ما كتبه هذا الشارح في هذا المقام: ما ذكره هذا الزائغ عن الصواب غير موجّه، لأنّه إذا سبق وجوب طاعته ببيعة يوم الغدير أو ببيعة يوم قال لهم: سلّموا بإمرة المؤمنين على الأمير، أو بغيرها، كيف يجوز أخذ البيعة منه؟ و لو كان الأمر كما زعم من أنّ بيعته كانت مصلحة للدين، لَسبق الكلّ في بيعة أبى بكر، و لمّا كان يتخلّف عنه طرفة عين، و لمّا كان الأمر يبلغ إلى الأمر بإحراق البيت و التهديد و الوعيد، و لمّا كان يتظلّم مراراً على رءوس الأشهاد؛ لأنّه كان أزهد الزهّاد و أشدّ حبّاً لمصلحة الدين.
نقول: إنّ هذا الشارح في شرحه روى عن قاطبة المحدّثين عنه صلى الله عليه و آله أنّه قال:
«يا عليّ، إنّ اللّٰه كتب عليك جهاد المفتونين، كما كتب علَيَّ جهاد المشركين.
قال: فقلت: يا رسول اللّٰه، ما هذه الفتنة التي كُتب علَيَّ فيها الجهاد؟
قال: قوم يشهدون أن لا إله إلّا اللّٰه و أنّي رسول اللّٰه، و هم مخالفون للسنّة!
فقلت: يا رسول اللّٰه، فعلى مَ أُقاتلهم و هم يشهدون كما أشهد؟
قال: على الإحداث في الدين و مخالفة الأمر.
فقلت: يا رسول اللّٰه، إنّك وعدتني الشهادة فاسأل اللّٰه أن يعجّلها لي بين يديك!
قال: فمَن يقاتل الناكثين و القاسطين و المارقين؟! أما إنّي وعدتك الشهادة، و ستشهد بضرب على هذه، فتخضب هذه، فكيف صبرك إذاً؟
فقلت: يا رسول اللّٰه، ليس ذا موطن صبر، هذا موطن شكر!
قال: أجل، أصبت، فأعدّ للخصومة، فإنّك مخاصم.
فقلت: يا رسول اللّٰه، لو بيّنت لي قليلاً.
فقال: إنّ اُمّتي ستفتتن بعدي، فتأوّل القرآن، و تعمل بالرأي، و تستحلّ الخمر
بالنبيذ و السحتَ بالهدية و الربا بالبيع، و تحرّف الكتاب عن مواضعه، و تغلب كلمة الضلال، فكن جليس بيتك حتّى تقلدها، فإذا قلّدتها جاشت عليك الصدور، و قلّبت لك الاُمور، فقاتل حينئذٍ على تأويل القرآن كما قاتلتُ على تنزيله، فليست حالهم الثانية بدون حالهم الاُولى»، انتهى ما فيه الحاجة.
و فيه دلالة واضحة على ارتداد المقدّمين و المتقدّمين عليه و افتتانهم بزهرة الحياة الدنيا بعده من غير فصل، و على أنّ تقدّمهم و تقديمهم ليس بمقرون لصلاح الدين و لا لصلاح المسلمين، بل هو مقرون بفساد أمر الشريعة و اختلال نظام العالمين، غاية الأمر هي اقتران سكونه بعد مبادرتهم إلى غصب حقّه بأمره؛ لمصلحة هي إمّا حفظ نفسه و شيعته عن الهلاك لكثرة المنافقين و قلّة الأعوان من المؤمنين، أو ظهور ما كان في أصلاب الأشقياء من أشياعه المتّقين، أو قصد كمال ظهور نوره بتصرّف أضداده من الكافرين، أو إرادة انتشار محامده و ما ورد في فضله، بعد سكون تلاطم الأعراض على ألسنة الجاحدين، فيكون فيما صدر منه من الصبر و اُمر به مع نهاية بطشه و قدرته رحمةٌ خاصّة للخواص المهتدين، لا فضيلة للمتقدّمين، حتّى يكون وسيلة لإكرامهم في شريعة خاتم النبيّين.
لا يقال: ما نقلته من الحديث يرشد إلى وجوب الجهاد مع المفتونين، فلِمَ قعد عليه السلام عنه.
لأنّا نقول: إنّ البيان الأخير بيّن وقت الجهاد كما بيّن زمان الافتتان، فالافتتان بعده بلا فصل بدليل قوله: «اُمّتي ستفتتن بعدي فكن جليس بيتك» و الجهاد بعد تقليد الأمر بدليل «فإذا قلدتها» الخ.
على أنّا نقول: إنّ الجهاد الواجب أوّلا أعمّ من المقاتلة بالسيف التي أمر بها أخيراً، و قد فعله و بذل جهده فيه على حسب ما رآه من المصلحة، حتّى قلّد الخلافة و ضاق عليه الأمر، فأتى بما اُمر به و رأى فيه الصلاح، فتأمّل تعرف.
ثمّ نقول: إنّ الحقّ هو أنّ الكراهة لم تكن إلّا منهم و أنّ المصلحة المرعيّة لم يكن إلّا صلاحهم. يدلّ على ذلك أنّ كبار المدينة و أشرافها كأبى ذر و سلمان و نظائرهما و قاطبة بني هاشم و طائفة من الأنصار كانوا موافقين له عليه السلام، قائلين بتقدّمه على الكلّ، متأخّرين عن بيعة من عداه، مخاصمين له إلى مدّة متمادية، كما يشهد به كتب الأخبار و ما تحويه دفاتر أهل السير و الآثار، على ما فصّلناه في الكتاب الكبير في بيان بطلان الإجماع.
و الجهّال من الأنصار و غيرهم من المستضعفين الذين هم أتباع كلّ ناعق، لم يُنقل عن أحد منهم أنّه امتنع عن إمامة إمام الهدى و لا أنّه كره ذلك و أبى، بل قد ثبت أنّهم إنّما دخلوا في بيعة الأوّل كرهاً أو طوعاً بجهالة و غفلة. يرشد إلى ذلك و إلى نهاية حمقهم الباعث لهم على عدولهم عنه عليه السلام اعتذارهم عنه عليه السلام بعد ظهور الأحقيّة، و ذكره لبعض ما ورد فيه بأنّا لو سمعنا ذلك منك قبل البيعة لم نكن نبايع أبا بكر، و إنّما بايعناه لغفلتنا عمّا ذكرته و لزعمنا أنّك تارك لهذا الأمر بعد الرسول صلى الله عليه و آله، و أمّا بعد البيعة فلا يجوز لنا نقضها و العدول عنها، نقل ذلك هذا الشارح في مواضع من كتابه.
و أمّا أهل البادية و سائر البلدان، فمن المعلوم أنّهم في كلّ عصر و زمان ينقادون لوصيّة صاحب الدولة و لا يعملون بغيرها، و أنّهم إنّما تبعوا الثلاثة لظنّهم أنّ الوصيّة بالخلافة إنّما صدرت فيهم، و لذا لم يتّبعهم مَن عَلم بصدور الوصيّة في حقّه عليه السلام، كمالك بن نويرة؛ فإنّه لعلمه بالوصيّة أبى من تسليم الزكاة إلى غير من أوصي إليه، حتّى اتُّهم بالارتداد، و قُتل خدعة، و نكح امرأته، و أجبر قومه على الطاعة، مع قوله بشهادة أن لا إله إلّا اللّٰه، محمّد رسول اللّٰه.
نقل كلّ ذلك هذا الشارح، و مع هذا تسمعه يقول في توجيه الآثار ما يقول!
و أمّا حديث الوصيّة، فبعد الإقرار بثبوتها فلا ينبغي إنكار تعلّقها بالخلافة؛ لأنّا نقول: إنّ سنّة اللّٰه جرت من قبلُ بأن يكون الأوصياء هم الخلفاء، و كذا وصيّ
نبيّنا صلى الله عليه و آله، لقوله: «فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اَللّٰهِ تَبْدِيلاً»(1)و لقوله: «فَبِهُدٰاهُمُ اِقْتَدِهْ»(2)و قوله:
«ستكون في هذه الاُمّة ما كان في بني إسرائيل، حذو النعل بالنعل».
و أيضا كيف يجوّز عاقل أن يترك خاتم الأنبياء الوصيّة بالأهمّ - و هو الخلافة - مع علمه بعدم العود و عدم مجيء نبيّ بعده، مع كمال احتياج الاُمّة إلى الخليفة، و يوصي بغير الأهمّ؟
و أيضا أمر الخلافة ممّا لا ريب في وجوبه و في اندراجه في الدين و مدخليّته في ملّة خاتم النبيّين، فيكون لا محالة ممّا أنزله اللّٰه على العباد بوسيلة من بعثه للإرشاد إلى الواجبات و المندوبات، لقوله: «اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ» /(3)و كيف لا ينزله و الإخبار به نعمة منه سبحانه عليهم، و بدونه يقع النقص في نعمائه، و هو يقول: «وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي» فلو لم يكن النبيّ صلى الله عليه و آله موصيا به لكان مقصّراً في تبليغ رسالته، بل يقول: لو لم يكن صلى الله عليه و آله مجهراً ببيانه لكان مقصّراً في تبليغ ما أمر بتبليغه، فيكون ما ادّعينا نصوصيّته في المطلوب نصّاً لعدم ما هو أظهر دلالة منه.
و تَوَهُّمُ أنّ النصّ هو أن يقول: «يا قوم، عليّ خليفتي عليكم بعد وفاتي بغير فصل بحيث لا يجوز لكم تأخيره و لا تبديله و لا التأخّر عنه لحظة و لا التعلّم من غيره و لا مخالفته فيما يأمر به»، إلى غير ذلك من العبارات المؤكّدة، و أنّه لم يقع لا من اللّٰه و لا من رسوله، فاسدٌ؛ لأنّ أكثر ما تقدّم و كثيراً ممّا لم يذكر مفيد لهذا المعنى في نظر العقلاء، و المخاطَب لله و لرسوله لا يكون من سواهم، فتأمّل.
قيل: و العجب أنّ عليّا عليه السلام على مذهبهم لا يمكن أن يكون وصيّاً على متروكات النبيّ صلى الله عليه و آله؛ لأنّهم يعتقدون أنّ ما تركه النبيّ صلى الله عليه و آله صدقة و المتولّي عليها هو الخليفة! فما أدري إنّه عليه السلام فيمَ كان وصيّته التي كان يباهي بها، و شعراء الصحابة و التابعين
كانوا يعدّونها من فضائله في نظمهم و نثرهم؟! انتهى، فتأمّل.
تنبيه آخر: لا ينبغي لك أن تستبعد من علماء الجمهور تعرّضهم لما ورد فيه من الآثار.
أمّا أوّلاً، فلأنّ من فضل اللّٰه على من يشاء من عباده نشر مناقبه على لسان أحبّائه و أعدائه - و لو كان على وجه الإلجاء - لا سيّما إذا كان في انتشار محامده له غرض لا يتمّ إلّا به، فإنّه عند ذلك يجب عليه صرف قلوبهم إلى بيان مناقبه و نشر ما هو عليه؛ لإكمال غرضه، مع ما هم فيه و عليه من المعاندة و المخالفة، و فيه دليل على نهاية الكمال و غاية الجلال.
و أمّا ثانياً، فلأنّ فضائله المأثورة بلغت في الكثرة و الانتشار مبلغاً لم يمكنهم إخفاؤها بحيث لا يطّلع عليها أحد، و ما قدروا على إخفائه، فقد أخفوه على قدر ما أطاقوه.
و أمّا ثالثاً، فلأنّ كلّ من تصدّى للرواية لم يكن ممّن يفهم دقائق الكلام و دلالته على المرام، حتّى يفهم منافاة ما يرويه لمذهبه الذي يزعم أنّه حقّ و يدّعيه، فيجوز أن يعمل بقوله: «رحم اللّٰه امرأ سمع مقالتي فوعاها فأدّاها كما سمعها؛ فرُبّ حامل فقهٍ إلى من هو أفقه منه» و أن يروي ما ذكر من الروايات لقصور فهمه، معتقداً أنّ ما يرويه يدلّ على فضيلته لا على فضله أو انحصار الحقّ فيه، و اعتقادُ ثبوت الفضيلة لأحد لا ينافي تجوّز فضل غيره و تقدّمه عليه.
و أمّا رابعاً، فلأنّ كلّ مَن يُعلم من الأخبار فضله، لا يجب أن يعرف قبح تقديم المفضول؛ لتوقّف فهم ذلك على كمال العقل، فيجوز أن يروي هذا الأخبار مع قوله بتقدّم الغير، لاعتقاده جواز تقدّم المفضول.
و أمّا خامساً، فلأنّ كلّ مَن يَعرف من الآثار مزيّته في الفضائل و يعتقد مع ذلك قبح تقديم المفضول، لا يجب أن يقول بتقدّم الغير عليه بلا مرجّح؛ إذ يجوز أن
يعتقد أنّه تقدّم عليه لمصلحة دينيّة و إن كانت منتفية في نفس الأمر.
و أمّا سادساً، فلأنّ كلّ من يعرف من الآثار مزيّته في الكمالات، لا يجب أن يعتقد أنّه أفضل، أ لا ترى إلى مكابرة قوم منهم شارح الجديد للتجريد؛ فإنّه بعد تسليم أنّه أكمل في صفات الكمال و سمات الجمال، يقول: إنّ هذا لا ينافي أفضليّة غيره بمعنى كثرة الثواب، فيجوز أن يروي هذه الروايات، و يعتقد أنّه عليه السلام كامل في جميع الصفات، و يعتقد مع ذلك أنّ غيره أفضل منه عند اللّٰه، و لا يمنع من روايته بهذا الاعتقاد بطلان معتقده في نفس الأمر، فلا تغفل.
روى ابن مردويه في مناقبه عن أنس، قال: بينا أنا عند النبيّ صلى الله عليه و آله إذ قال: يطلع الآن، فقلت: فداك أبي و اُمّي، من ذا؟ قال: سيّد المسلمين و أمير المؤمنين و خير الوصيّين و أولى الناس بالنبيّين. قال: فطلع عليّ عليه السلام، ثمّ قال صلى الله عليه و آله له: أ ما ترضى أن تكون منّي بمنزلة هارون من موسى(1)؟
المقصود - بالأصالة - من الخبر، قوله صلى الله عليه و آله: «و أولى الناس بالنبيّين» فإنّه نصّ صريح في أنّ من عداه لا يليق لخلافة الأنبياء، و أنّه مخصوص بهذه المنزلة الرفيعة، فلا يجوز تقدّم غيره عليه.
و إنّما قلنا: إنّ هذا هو المقصود؛ لأنّ الكلام في سيادته للمتّقين و المسلمين و وصايته لخاتم النبيّين قد مضى، و حديث المنزلة من المشهورات التي لا غرض في البحث عنها في هذا الكتاب، مع أنّا قد تعرّضنا له تبعا لتعرّضه في حديث يوم الشورى و حكايةِ كونه أمير المؤمنين مع كونها من المشهورات التي لا نقصدها
1) . العمدة، ص 127.
بالذات.
نقول: إنّها من المتواترات التي لا يمكن لأحد إنكارها، و لا إنكار دلالتها على ثبوت الوصف له في حياته، كما يشعر به رواية السعودي و عبّاد الأسلمي عن بريدة عنه صلى الله عليه و آله، أنّه أمر الأوّلَين بالسلام على عليّ بإمرة المؤمنين، فقالا: و أنت حيّ؟ قال: و أنا حيّ.
و رواية ابن مردويه بإسناده عن سالم، قال: كنت مع عليّ عليه السلام في أرض له و هو يحرثها، حتّى جاء أبو بكر و عمر، فقالا: السلام عليك يا أمير المؤمنين.
فقيل: كنتم تقولون في حياة رسول اللّٰه ذلك، فقال عمر: هو أمَرَنا.
و رواية ابن مردويه عن عبد الله بن عباس، قال: دخل عليّ يوماً فجلس بين رسول اللّٰه و عائشة، فقالت: ما لَكَ مجلس غير فخذي؟ فضرب رسول اللّٰه على ظهرها، فقال: لا تؤذيني في أخي؛ فإنّه سيّد المسلمين و أمير المؤمنين و قائد الغرّ المحجّلين، يقعد على الصراط، فيدخل أولياءه الجنّة و يدخل أعداءه النار.
و غير ذلك من الأخبار الصحيحة التي لا يمكن جمعها، لا سيّما في أمثال هذه المختصرات.
تنبيهان: أحدهما: قال الزعفرانيّ في شرح المصابيح: إنّ أوّل من سمّي بأمير المؤمنين عمر، و ذلك أنّ لبيد بن ربيعة و عديّ بن حاتم لمّا قدما المدينة أتيا المسجد فوجدا فيه عمرو بن العاص، فقالا: استأذن لنا على أمير المؤمنين، فقال:
و اللّٰه أصبتما؛ لأنّه أمير و نحن المؤمنون! فدخل عمرو و قال: السلام عليك يا أمير المؤمنين، فقال عمر: ما هذا؟! فقال: «أنت الأمير و نحن المؤمنون»، فاستحسنه.
و في شرح البخاري: «أوّل من سمّي بأمير المؤمنين عمر» و لم يذكر القصّة.
الثاني: ما ورد في بعض الأخبار عن مولانا الصادق عليه السلام، أنّ بريدة كان غائبا بالشام، فقدم بعد مبايعة أبي بكر، فقال: يا أبا بكر، هل نسيت تسليمنا على عليّ عليه السلام بإمرة المؤمنين؟! فقال: يا بريدة، أنت غبت و شهدنا، و إنّ اللّٰه يحدث الأمر بعد الأمر، و لم يكن اللّٰه ليجمع لأهل هذا البيت النبوّة و الخلافة.
أقول: تأمّلْ أيّها اللبيب في جوابه، و تفكّر في اُسلوب خطابه، و تعجّب من...
أصحابه، هلّا سألوه عن الأمر الحادث: «هل حدث في زمانه؟» و لا يمكنه أن يقول: «نعم»، لعدم الدليل، و لِما ثبت أنّه عند الموت - أيضاً - كان يريد كتابة اسمه، و عمر منعه على الوجه المستنكر، حتّى مات صلى الله عليه و آله مغضباً عليه: «أو حدث بعده؟» و لا يمكنه أن يقول: «نعم»، لانقطاع الوحي بعده، و انتفاء النسخ بعد زمانه.
و هلّا سألوه عن وجه التلقيب في زمانه: «هل كان على الغفلة؟» و لا يمكنهم أن يقولوا: «نعم» إذ لا غفلة لله و لرسوله «أو كان قصدا؟» فكيف جُمع الأمران في أهل البيت أوّلاً و فُرّق بينهما أخيراً؟
و ليس لهم بَعد ذا إلّا أن يقولوا: إنّما لقّب بهذا أوّلاً ليطمئنّ قلبه و يبذل جهده في إعلاء كلمة الحقّ، ثمّ لمّا انقضى الغرض و آل الأمر إلى وفاته و اُرجع الإمارة إلى غيره عزل. و في هذا نسبة الاستهزاء الذي هو عمل الجاهلين إلى اللّٰه و رسوله!
و هلّا سألوه عن جهة اجتماع الأمرين في أهل بيت داود و عدم اجتماعهما في أهل بيت خاتم الأنبياء، فليس له إلّا القول بأنّ لداود و أهل بيته فضل على خاتم الرسل و أهل بيته، و لا يقولُ بذلك إلّا شقيّ معاند، فتأمّل.
روى أبو المكارم في الأربعين و الراغب في مفرداته و غيرهما في غيرهما، عنه صلى الله عليه و آله أنّه قال: حقّ عليّ على هذه الاُمّة كحقّ الوالد على الولد(1).
1) . المناقب لابن المغازلي، ص 94، ح 70.
لا يخفى دلالته على وجوب اتّباعه و كونه مقدّماً على الكلّ، و أنّ كلّ مَن قدّم أو تقدّم عليه معدود من أرباب العقوق.
تنبيه: لا يخفى أنّ أوّل خلفائهم - كما ثبت عندهم - كتب إلى أبيه: «إنّ الناس بايعوني و قدّموني للخلافة لكبر سنّي»، فكتب إليه: «إن كان الخلافة بالفضل و القرابة، فعليّ أولى منك، و إن كان للكبر فأنا أولى منك، فلِمَ تقدّمت علَيَّ؟ اترك الحقّ لأهله. فإنّ اللّٰه لبالمرصاد». انتهى ملخّصاً، و لا يخفى ما فيه من الملاحة!
روى ابن مردويه بإسناده عن عقبة بن عامر، قال: أتيت النبيّ صلى الله عليه و آله ظهيرة فقال لى: ما جاء بك يا جهنيّ في هذا الوقت؟ قال: قلت: أمر عرض لي، فقال صلى الله عليه و آله: و ما ذاك يا جهنيّ؟ قال: قلت: يا رسول اللّٰه، ما تقول في هذا القوم؟ منهم من يقول:
«خير هذه الاُمّة من بعدك أبو بكر»، و منهم من يقول: «عمر»، فإن حدث بك حدثٌ فمن الذي يجب علينا اتّباعه؟ فقال: اتّبعوا من اختاره اللّٰه من بعدي، و اشتَقَّ له اسماً من أسمائه، و من زوّجه ابنتي من عنده، و من وكّل به الملائكة يقاتلون معه عدوّه! قلت: و من هو يا رسول اللّٰه؟ قال: عليّ بن أبى طالب عليه السلام(1).
لا يخفى أنّ الخبر بعد صراحته في المقصود يدلّ على أنّ الجهنيّ كان معتقده لزوم اتّباع من هو خير و وجوبَ تقديم من هو أفضل، و النبيّ صلى الله عليه و آله قرّره على هذا الاعتقاد، و لم يمنعه من ذلك، بل قال له ما يؤكّد هذا المعنى، كما يظهر بالتأمّل.
ثمّ إنّ كون الاسم من اللّٰه، من الاُمور التي لا يجوز لهم التوقّف فيه أصلاً، لتعدّد
1) . كامل بهايى، ج 1، ص 219.
رواياته التي من جملتها ما رواه صاحب كتاب بشائر المصطفى عن يزيد بن قعبة، قال: كنت جالساً مع العبّاس و فريقٍ من بني عبد العزّىٰ بإزاء بيت اللّٰه الحرام، إذ أقبلت فاطمة بنت أسد، و كانت حاملاً لتسعة أشهر و قد أخذها الطلق، فقالت:
يا ربّ، إنّي مؤمنة بك و بما جاء من عندك من رسل و كُتُب، و إنّي مصدّقة بكلام جدّي الخليل و أنّه بنى البيت العتيق، فبحقّ الذي بنى هذا البيت، و المولود الذي في بطني، إلّا ما يسّرت عَلَيَّ ولادتي.
قال الراوي: فرأيت البيت انشقّ عن ظهره و دخلت فيه فاطمة و عاد البيت إلى حاله، فرُمنا أن ينفتح قفل الباب لنا، فلم ينفتح، فعلمنا أنّ ذلك من أمر اللّٰه، ثمّ خرجت في اليوم الرابع و على يدها أمير المؤمنين، ثمّ قالت: إنّي فُضّلت على من تقدّمني من النساء؛ لأنّ آسية عبدت اللّٰه سرّاً في موضع لا يحبّ اللّٰه أن يعبد فيه إلّا اضطراراً، و أنّ مريم هزّت النخلة اليابسة بيدها حتّى أكلت منها رطبا جنيّا، و إنّي دخلت بيت اللّٰه و أكلت من ثمار الجنّة، فلمّا أردت أن أخرج، هتف بي هاتف: يا فاطمة، سمّيه عليّاً، فهو عليّ، و اللّٰه العليّ الأعلىٰ يقول: شققتُ اسمه من اسمي، و أدبته بأدبي، و أوقفته على غامض علمي، و هو الذي يكسر الأصنام في بيتي، و يؤذّن فوق ظهر بيتي، و يقدّسني و يمجّدني، فطوبىٰ لمن أحبّه و أطاعه، و ويل لمن أبغضه و عصاه.
قالت: فولدت عليّاً و لرسول اللّٰه صلى الله عليه و آله ثلاثون سنة، فأحبّه رسول اللّٰه حبّاً شديداً و قال: «اجعلي مهده بقرب فراشي»، و كان يلي أكثر تربيته، و كان يطهّره في وقت غسله، و يُوجره اللبن عند شربه، و يحرّك مهده عند نومه، و يناغيه في يقظته، و يحمله على صدره و رقبته، و يقول: «هذا أخي و وليّي و ناصري و صفيّي و ذخري و كهفي و صهري و زوج كريمتي و أميني على وصيّتي و خليفتي». انتهىٰ ما فيه الحاجة.
و فيه - بَعد الدلالة على ما ذكر - دليل على طهارة أصله و نجابته، فجدير أن يقال فيه:
في المهد ينطق عن سعادة جدّه *** اثر النجابة ساطع البرهان
و قد اعترف بأكثر ما يحويه لسان علماء الجمهور، و لكن نقول: إنّه «لا تعمى الأبصار و لكن تعمى القلوب التي في الصدور»(1).
روى الخوارزمي في مناقبه عن ابن مسعود، عنه صلى الله عليه و آله، أنّه قال: لمّا خلق اللّٰه آدم و نفخ فيه من روحه، أوحى إليه، عبدي، و عزّتي و جلالي، لو لا عبدان اُريد أن أخلقهما في دار الدنيا ما خلقتك! قال: إلهي فيكونان منّي؟ قال: نعم. قال: يا آدم، ارفع رأسك و انظر، فرفع رأسه فإذا مكتوب على العرش: لا إله إلّا اللّٰه، محمّد نبيّ الرحمة و عليّ مقيم الحجّة، من عرف حقّ عليّ زكى و طاب، و من أنكر حقّه لعن و خاب، أقسمتُ بعزّتي و جلالي أن اُدخل النار مَن عصاه و إن أطاعني، و اُدخل الجنّة من أطاعه و إن عصاني.
دلالة هذا الخبر على شرفه و فضله على العالمين، و وجوب اتّباعه على البريّة أجمعين بيّنةٌ لا يحتاج إلى الإطالة.
روى الديلمي في فردوسه بإسناده عنه صلى الله عليه و آله أنّه قال: يا عليّ، أنت بمنزلة الكعبة تُؤتىٰ و لا تأتي، فإن أتاك هؤلاء فسلّموا لك الأمر فاقبله منهم، و إن لم يأتوك فلا تأتهم(2).
يدلّ الخبر على وجوب الإتيان إليه و لزوم الطواف حوله للانتفاع به، كوجوب الإتيان إلى مكّة و لزوم الطواف حولها، فمن تسامح في ذلك و ترك الإتيان إليه، أو قدّم الإتيان إلى غيره، يكون فاسقاً أو كافراً، فلا تغفل.
و قوله: «فلا تأتهم» أي لا تطعهم و لا تك راضياً بفعالهم متوقّعاً لمنافعهم؛ إذ لا منفعة لهم و لا فائدة يستفاد منهم، فلا ينافي ذلك ما نقل أنّه عليه السلام أتاهم مراراً لطلب حقّه و إتمام الحجّة عليهم؛ فإنّ ذلك من باب الأمر بالمعروف، و النبيّ صلى الله عليه و آله لا ينهى عنه، فلا تغفل.
روى الثعلبي عن ابن عبّاس أنّه لمّا نزلت: «إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ»(1)وضع النبيّ صلى الله عليه و آله يده على صدره و قال: «أنا المنذر» و أومى بيده إلى منكب عليّ و قال: «أنت الهادي»، يهتدي بك المهتدون بعدي(2).
روى ابن مردويه في مناقبه عن رافع، أنّه دخل على أُمّ سلمة زوج النبيّ صلى الله عليه و آله فأخبرها بيوم الجمل، فقالت: إلى أين طار قلبك إذ طارت القلوب مطائرها، قال:
كنت يا أُمّ المؤمنين مع عليّ عليه السلام، قالت: أحسنت و أصبت. أما إنّي سمعت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله يقول: يرد عليّ على الحوض و أشياعه، و الحقّ معهم لا يفارقونه(3).
هذا الحديث مذكور في كتبهم و رواياتهم بعبارات مختلفة و ألفاظ متقاربة
متفاوتة، و قد اعترف رواة الأخبار جميعاً بأنّه قال ذلك في مواضع متعدّدة و وقائع كثيرة، فهو متواتر في المعنى لو لم يكن متواتراً في لفظه، و هو حجّة بالغة عليهم؛ لأنّ الإنسان مأمور باتّباع الحقّ، فإذا كان معه بحيث لا يفارقه و لم يزل و لا يزال يدور معه، وجب اتّباعه و الائتمام به دون من لم يعلم كونه مع الحقّ أو علم ضلاله.
و قد بيّنّا مراراً و حقّقنا بما لا مزيد عليه في الفوائد المرتضويّة أنّه تخلّف عن البيعة، و لم يرض بإمامة الأوّل، و كان كارهاً لما صدر منه، حتّى انتهى الأمر إلى الإكراه، و أحضَرَ عمر النار ليحرق الدار و فيها عليّ و سائر أهل البيت و جماعة من بني هاشم، و مع ذلك لم يأت بالبيعة إلى ستّة أشهر، و بعد ذلك لم يبايع على سبيل الرضا، و لم يرض بخلافة الخليفتين، و ما أمضى و لم يسكت بالمرّة أيضاً، كما تشهد به مكالماته مع عثمان و مكاتباته إلى معاوية و مخاطباته مع الاُمّة في خطبه و سائر كلماته إلى زمان وفاته.
نعم قد سكن بعض ما كان منه بتطاول المدّة و تبليغ ما يجب تبليغه إلى من يجب التبليغ إليه؛ صبراً على ما قضى، و تحمّلاً لما مضى، و حمايةً لنفسه و أهل بيته و أشياعه، فيجب متابعته في ذلك و التبرّي ممّن خالفه مع رعاية التقيّة؛ إذ لو كان خلافة من خالفه حقّاً لكان هو على الباطل و ذلك باطل بالإجماع و الأخبار المفيدة لحقّيّته قطعاً.
روى الخطيب الخوارزمي بسنده إلى سلمان الفارسي، عنه صلى الله عليه و آله، أنّه قال لعليّ:
تختّم تكن من المقرّبين. قال: يا رسول اللّٰه، و ما المقرّبون؟ قال: جبرئيل و ميكائيل و إسرافيل. قال: فبم أتختّم؟ قال: بالعقيق الأحمر؛ فإنّه أوّل حجر أقرّ للّٰه بالوحدانيّة، و لي بالنبوّة، و لك بالوصيّة، و لولدك بالإمامة، و لمحبّيك بالجنّة، و لشيعتك بالفردوس(1).
1) . المناقب لابن المغازلي، ص 242، ح 326.
يدلّ هذا الخبر على مساواة الأقارير الأخيرة للإقرار الأوّل، كما يدلّ على تمام المطلوب من غير ريب؛ إذ الوصيّة هنا قطعاً وصيّة بالخلافة و الإمامة، و إنّما عبّر عنهما بها للدلالة على عدم الواسطة بينه و بينه رأساً، بخلاف الأئمّة الباقين؛ فإنّهم أئمّة و أوصياء له بالواسطة. و يدلّ أيضاً على الفرق بين الشيعة و المحبّ، و على فضل الأوّل على الثاني، كما بيّنه، و قد يستعملُ الشيعة فيما هو أعمّ، كما في [الحديث التاسع و الثلاثون].
روى ابن المغازلي الشافعي بإسناده عن عليّ عليه السلام، قال: حدّثني رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله فقال: أتاني جبرئيل آنفاً فقال: تختّموا بالعقيق، فإنّه أوّل حجر شهد للّٰه بالوحدانيّة، و لي بالنبوّة، و لعليّ بالوصيّة، و لولده بالإمامة، و لشيعته بالجنّة.
لا بدّ فيه من تعميم الشيعة، لأنّ المحبّين أيضاً من أهل الجنّة بلا ريب، و إن كانت الشيعة بالمعنى الأخصّ أخصّ و أفضل، و هم المقصودون في [الحديث الأربعون].
روى ابن المغازلي - أيضاً - عن أنس عنه صلى الله عليه و آله، قال: يدخل الجنّة من اُمّتي سبعون ألفاً لا حساب عليهم، ثمّ التفت إلى عليّ عليه السلام فقال: هم من شيعتك.
كلمة التبعيض يرشد إلى ما قلناه من جواز استعمال الشيعة في الأعمّ و أنّ الأخصّ طائفة منهم، كما أنّ المحبّين فرقة منهم، و قد أشار النبيّ صلى الله عليه و آله إلى فضلهم
و حينئذٍ، فما روى عن الرضا عليه السلام، و محصّله: «إنّ المتمسّكين بالتشيّع، المظهرين له، الموسومين بالشيعة من الإماميّة، ليسوا بأجمعهم عند اللّٰه و لا عند رسوله و أهل بيته من شيعة عليّ عليه السلام، و إنّما شيعته نظائر أبي ذر و سلمان و أصحابهما، و إنّ مَن عداهم من المجترئين على المعاصي، فهم أحبّاؤه المعترفين بتقدّمه، و لهم عند اللّٰه منزلة عظيمة». بيانٌ للشيعة بالمعنى الأخصّ، و هم الكاملون في التشيّع المتابعون له في الأفعال و الأقوال، و إيماءٌ إلى أنّ المحبّين لا ينبغي لهم - و إن كثر فضائلهم - أن يتسمّوا بهذا الاسم؛ تشريفاً له و تواضعاً منهم و حذراً عمّا يستلزمه التسمّي به من التزكية المنهيّ عنها.
و أمّا التسمّي بالمحبّة فلا بأس به و إن كان من التزكية أيضاً، بدلالة ما ورد في المحبّين، و ما روى في وفور لطف اللّٰه بالنسبة إليهم، و ما روى من أنّ المحبّة لا تضرّ معها معصية؛ لأنّ أصل المحبّة من الوجدانيّات التي يمكن الاطلاع عليها و العلم بها يقيناً، فمَن علمها في نفسه يجوز أن يفتخر بها، و لا يجوز أن يدّعي رسوخها، بل يجب أن يكون دائماً متحذّراً عن الانخلاع عنها و الموت على ما ينافيها و يزيل حكمها، ملتمساً من اللّٰه سبحانه أن يبقيه عليها و لا يزيغ قلبه بعد هدايته إليها. تعرف ذلك كلّه ممّا حقّقناه فيما سلف، فلا نطيل الكلام بالإعادة، فتأمّل تعرف.
تنبيه: قال بعض المتعصّبين من أهل الخلاف، الملازمين لمسلك الانحراف:
«اعلم أنّ أصحابنا قد لقّبوا أنفسهم بأهل السنّة و الجماعة لملازمتهم سنّة نبيّهم صلى الله عليه و آله في جميع الأوقات، و مواظبتهم على القيام بالجمعة و الجماعات، و هو يقول صلى الله عليه و آله:
"المقيم على سنّتي معي في حظيرة القدس" و أمّا الروافض فقد لقّبوا أنفسهم بالشيعة، و هو اسم مستحدث كحدوث مذهبهم، لا أثر له في الآثار، و لا وجه له فيما ورد من الأخبار».
و نحن نقول بعد الإغماض عن أنّهم و لله الحمد، لا جمعة لهم و لا جماعة - لانتفاء شروطهما المستفادة عن الأئمّة الأطهار، و اكتفائهم فيهما بإمامة الفسّاق و الفجّار، مع أنّ اللائق بها مَن يتخلّق بأخلاق سيّد الأبرار، و مَن يشبه بمحامد صفاته بسادة الكبار، الذين هم اُمناء القادر المختار - و عن أنّهم ملازمين لترك سنن النبيّ الأمين، كما يشعر بذلك ترك تختّمهم باليمين، و إسقاطهم البسملة و الجهر بها، و تبعيض السورة و الاقتصار على أقلّ آياتها، و ترك متعة النساء و متعة الحجّ و الإصرار على حرمتهما، و غير ذلك ممّا يرشد إليه الفحص عن الآثار و طولُ ملازمة كتب الأخبار:
أمّا مذهب الإماميّة، فقد ثبت بالأخبار المتواترة أنّه ممّا دعى إليه سيّد الأنام بأمر اللّٰه العليّ العلاّم، و أنّه ممّا كان عليه كبار هذه الاُمّة، كأبي ذرّ و سلمان و عمّار و غيرهم من الفضلاء الأبرار، نصّ على ذلك جماعة من علماء الجمهور، منهم أحمد بن حنبل على ما نقل عنه شارح النهج في بعض ما نقل عنه من الآثار.
و أمّا اسمهم، فقد شرّفهم اللّٰه به في كتابه الكريم، حيث قال: «وَ إِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لَإِبْرٰاهِيمَ»(1)و قد مضى عنهم ما دلّ على أنّ إبراهيم و غيره من الأنبياء بعثوا على ولايته، فلا محالة يكونون من مواليه و أتباعه و أشياعه.
1) . سورة الصافات، الآية 83.
ثمّ إنّ النبيّ الأمين قد شرّفهم بهذا الاسم الميمون، و يبشّرهم بأنّ من مضى من الدنيا عليه من الأهوال مأمون، و لعمري إنّ المتفحّص عن الآثار و الباحث عن متون الأخبار، لا يخفى عليه أنّ هذا الاسم كأصل مذهبهم من المتواترات عن النبيّ صلى الله عليه و آله، حتّى أنّ ابن أبى الحديد، بعد الاطّلاع على فضل الشيعة و كثرة ذكره في الأخبار في مقام المدح و الثناء، حسد على صاحبه، و طمع فيه حسداً على الإماميّة، و لم يرض بكونهم موسومين بهذا الاسم، فتعرّض لغصبه عنهم، فغصب عنهم ما خصّهم اللّٰه به و قال: «و الحقّ أنّ المقصود من الشيعة في الأخبار المتضافرة طائفةٌ من أهل السنّة، و هم المعروفون بالاعتزال؛ فإنّ محبّتهم لآل الرسول بيّنة، و متابعتهم لهم فيما ثبت عنهم واضحة». انتهى جملة كلامه.
و فيه أنّ انتحال الاسم و الصفة و بذل الجهد في إثبات اسم الشيعة و صفة المحبّة لا يكون بمجرّد القول، بل يحتاج إلى العمل، فمن يؤخّر عليّاً عن رتبته الثابتة له، كيف يجوز له أن يدّعي المحبّة حتّى يمكنه ادّعاء التشيّع، و مرتبة الثاني - كما عرفت - أعلى من مرتبة الأوّل.
و لعمري ما ودّك من تولّى ضدّك، و لا أحبّك من صوّب غاصبك، و لا أكرمك مكرم من هضمك، و لا عظّمك معظّم من ظلمك، و لا أطاع اللّٰه فيك مفضّل أعاديك، و لا اهتدى إليك مضلّل مواليك، النهار فاضح و المنار واضح. و لنعم ما قيل:
تودّ عدوّي ثمّ تزعم أنّني *** صديقك إنّ الرأي منك لعازب
ذكر ذلك محي الدين في فتوحاته، و لا يمكن القدح فيه لوروده على قواعد العقل و الدين، و انطباقه على ما يستفاد من خطاب سيّد المرسلين؛ حيث إنّك لا تجد خبراً فيه تصريح أو إيماء منه صلى الله عليه و آله إلى خلافته و إمامته و ولايته إلّا و تجد فيه قوله: «من أحبّه أحبّني و من أبغضه أبغضنى» و هذا - كما أشرنا إليه سابقا - كالتصريح بأنّ مقدّمه من المحبّين و مؤخّره - كالمتقدّم عليه - من المبغضين،
و الحمد للّٰه ربّ العالمين.
اعلم أنّ أدلّتنا الفرقة المحقّة الناجية - عصمنا اللّٰه من الزيغ و الزلل بمنّه و جوده - بحمد اللّٰه على أنّه من طرق الخصم بالغة إلى حدّ لا يمكن بسهولة عدّها و لا إحصاؤها، و لا يجوز لعاقل منصف إنكارها و لا ردّها؛ لخلوّها من التهمة، و صدورها عن قوم يقولون بتأخيره عليه السلام في أيّام تسلّط المقدّمين و ميل قلوبهم إلى كتمان فضائل أهل بيت العصمة، و إظهار فضائل المنتحلين للخلافة الغاصبين لها.
و لكنّ المنتسبين إلى السنّة و الجماعة لانغمارهم في التقليد و الشبهات الناشئة منه، و ظنّ تحقّق الإجماع على خلافة الثلاثة، بعد ظنّ حجّيته مطلقاً، و حبّ متابعة الآباء و الاُمّهات و الأسلاف، و حبّ اتّباع الملوك و المناصب المشروطة باتّباع الخلفاء الثلاثة، و حبّ التوسعة و كراهة التضيّق اللازم لمذهب الشيعة، لظهور أنّ أكثر المحرّمات الثابتة عند أهل البيت محلّلة عند الفقهاء الأربعة، عموا عن الحقّ و صمّوا عن استماعه و الإصغاء إليه، حتّى أنّ جماعة من علمائهم، منهم الآبي، تعرّضوا لردّ مذهب الإماميّة، بعد عجزهم عن القدح في أفضليّة الأمير عليه السلام، المستفادة من الآثار المتواترة عن البشير النذير، و قالوا: إنّ الإماميّة يشترطون في الخلافة اُموراً يدلّ الدليل على خلافها، فإنّهم يشترطون العصمة فيها و هي ليست بشرط للإجماع على خلافة المشايخ و لا عصمة فيهم، و يشترطون الأعلميّة و هي غير لازمة، لأنّهم في أكثر المسائل كانوا يراجعون إلى عليّ عليه السلام و إلى غيره أيضاً بالإجماع، و يشترطون النصّ و هو منتقض أيضاً بخلافة الثلاثة، فإنّها إنّما انعقدت بالإجماع أو الاختيار.
و طائفة اُخرى منهم اقتدوا بأسلافهم في التعرّض لهذه النقوض و الردود المردودة، و لم ينتبهوا لشناعتها، ثمّ تصدّوا لتحريف الكلمات، و تأويل الآيات الواضحات، و النصوص الباهرات، بعد عجزهم عن الطعن فيها على وجه ركيك
تنفر عنه طباع أهل الذوق و المعرفة، لما روى عنه صلى الله عليه و آله: «حبّك للشيء يعمي و يصمّ»، فقالوا: لمّا كان على عليه السلام خليفة لرسول اللّٰه صلى الله عليه و آله في المرتبة الرابعة في علم اللّٰه و علم رسوله، أمكن تنزيل ما ورد فيه من النصوص القابلة للتأويل على أنّها بيان لكونه إماما بعد الثلاثة، و استدلّوا على صحّة هذا التأويل بأنّه لو لم يكن المراد ما ذكر لم ينعقد الإجماع على خلافة غيره، و لم يقعد عليّ عليه السلام عن مطالبة حقّه مع نهاية شجاعته، و لم يتقدّم عليه من أعان الرسول في إعلاء كلمته، و لم يقدّم غيره عليه مَن بالغ في تربية الإسلام، و بذل جهده في تقوية سيّد الأنام.
و نحن نقول بعون اللّٰه و حسن توفيقه:
أمّا نقوضهم، فسخافتها أبين من أن يحتاج إلى بيان.
و أمّا تأويلهم، فمع أنّه في نهاية البعد عن الأفهام، و أنّ حمل الأخبار عليه يوجب أن يقال بصحّة التعمية و الإلغاز عن سيّد العالمين في مقام بيان الحقّ المحتاج إليه الخلق كلّهم أجمعين، مدفوعٌ بأنّه يلزم على هذا أن يكون تظلّمات الأمير و شكاياته عن تقديم الثلاثة و تقدّمهم - و هي أكثر من أن تحصى - واقعة في غير موقعها.
و لا يقول بذلك عاقل منصف راسخ في الدين، لا سيّما بعد ما سمع حديث «الحقّ معه و هو مع الحقّ» عن سيّد المرسلين، و بروايات عديدة، منها: ما رواه ابن مردويه في مناقبه عن عائشة أنّ النبيّ صلى الله عليه و آله قال عند موته: «ادعوا لي حبيبى»، فدعوت أبا بكر، فنظر رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله ثمّ وضع رأسه، ثمّ قال: «ادعوا لي حبيبي»، فقلت: «ويلكم ادعوا له عليّاً، فو اللّٰه ما يريد غيره!»، فلمّا رآه فرّج الثوب الذي كان عليه، ثمّ أدخله فيه، فلم يزل يحتضنه حتّى قبض و يده عليه.
و هو مطابق لما رواه جماعة اُخرى من علمائهم، منهم الطبري في كتاب الدلالة، و الدارقطني في صحيحه، و السمعاني في فضائله، و موفّق بن أحمد خطيب خوارزم في مناقبه، عن عبد الله بن عباس، و عن أبى سعيد الخدري، و عن عبد الله بن حارث، و عن عائشة، إذ نقول كيف يجوّز العاقل أن يترك النبيّ صلى الله عليه و آله في
وقت رحلته من الدنيا الخليفة الأوّل و يعرض عنه، و يدعو إليه الخليفة الرابع و يحتضنه حتّى يقبض عليه.
و أمّا حديث إجماعهم، فبَعد الإغماض عمّا يرد على حجيّته نقول: إنّه - بحمد اللّٰه و له المنّة علينا - كما عرفت مراراً لم ينعقد(1)
و هو مذكور في البخاري في باب غزوة خيبر و باب الخمس و كتاب الفرائض، و فيه مع الدلالة على المطلوب، دلالة على... في الحلفين؛ حيث إنّ الذي يدور الحقّ معه حيثما دار، لا يقول إلّا حقاً، بل دلالة على.... حيث أساء الأدب في التعبير عمّن بالغ اللّٰه في تعظيمه عند التعبير عنه و عمّن بالغ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله في تكريمه و تعظيمه، فلا تكن من الغافلين، (منه).
في عصر من الأعصار، و لذا عدل محقّقوهم عن التمسّك به و قالوا بحجّيّة الاختيار، و قد قال اللّٰه لنبيّه المختار:«لَيْسَ لَكَ مِنَ اَلْأَمْرِ شَيْءٌ»(2)و قال: «إِنَّ اَلْأَمْرَ كُلَّهُ لِلّٰهِ» /(3)و قال: «لاٰ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اَللّٰهِ وَ رَسُولِهِ»(4)و قال: «وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ مٰا يَشٰاءُ وَ يَخْتٰارُ مٰا كٰانَ لَهُمُ اَلْخِيَرَةُ»(5)«[و ما كان لمؤمن و لا مؤمنة إذا قضى اللّٰه و رسوله أمراً أن يكون لهم الخيرة] من أمرهم»(6)و قال: «اَللّٰهُ يُزَكِّي مَنْ يَشٰاءُ»(7)و قال: «أَ هُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ»(8)و قال: «نَرْفَعُ دَرَجٰاتٍ مَنْ نَشٰاءُ»(9)إلى غير ذلك من الآيات المصرّحة بأنّ الخيرة في الأمر كلّه للّٰه.
فيكون اختيار تعيّن الإمام بيده، سواء قلنا بأنّه من الاُمور الدينيّة، كما اعترف به أكثرهم، أو قلنا بأنّه من الاُمور الدنيويّة، كما ذهب إليه شرذمة منهم.
1) . ممّا يدلّ على عدمه ما رواه البخاري و مسلم بإسنادهما عن عمر، أنّه قال للعبّاس و عليّ عليه السلام: «فلمّا توفّي رسول اللّٰه جئتَ أنت تطلب ميراثك من ابن عمّك، و يطلب هذا ميراث امرأته من أبيها» و قال أبو بكر: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: «نحن معاشر الأنبياء لا نورّث»، فرأيتماه كاذباً آثماً غادراً خائباً، و اللّٰه يعلم إنّه لصادق بارّ تابع للحقّ، ثمّ توفّي أبو بكر، فقلت: أنا وليّ رسول اللّٰه و وليّ أبي بكر فرأيتماني كاذباً آثماً غادراً خائباً، و اللّٰه يعلم إنّي لصادق بارّ تابع للحقّ، الحديث.
2) . سورة آل عمران، الآية 128.
3) . سورة آل عمران، الآية 154.
4) . سورة الحجرات، الآية 1.
5) . سورة القصص، الآية 68.
6) . سورة الأحزاب، الآية 36.
7) . سورة النساء، الآية 49.
8) . سورة الزخرف، الآية 32.
9) . سورة الأنعام، الآية 83.
و كيف يفوّض اللّٰه فيه الأمر إلى غيره و هو الذي ما أهمل في شيء من الأمور الدنيويّة و الاُخرويّة، بل بيّن صغيرها و كبيرها؟ و كيف يهمل في بيان محلّ الإمامة و هو واجب عليه لانتظام الشريعة و إتمام الغرض المقصود من البعثة، و التقصير في تأدية الواجب مع القدرة عليها غير ملائم للحكمة، بل دليل على السفه؟! تعالى اللّٰه عمّا يقول الظالمون علوّاً كبيراً.
و قد سئل عن بعض أئمّتنا - صلوات اللّٰه عليهم - جهة بطلان الاختيار من الاُمّة في أمر الإمامة فقال: «لأنّا نظرنا في القرآن فرأينا أنّ اللّٰه يخبر عن كليمه المختار أنّه اختار سبعين رجلاً للميقات، فظهر خيانتهم و فسادهم في الدين، حتّى أهلكهم اللّٰه جميعاً»(1).
فإذا كان خيرة الكليم و هو معصوم باطلاً، فكيف بخيرة غيره؟ و هو كلام رزين متين لا يأبى عنه إلّا من انحرف عن الدين.
و أمّا تمسّكهم بقعوده عن مطالبة حقّه، فهو لم يقعد عن ذلك اختياراً، بل إنّما قعد بعد ما طالب حقّه مراراً، حتّى خاف من القتل و المهانة، و بعد ما بالغ مَن معه في مطالبة حقّه، و حضروا يوم الجمعة في المسجد و هو على المنبر، فأخبروه بما سمعوا من النبيّ صلى الله عليه و آله في حقّه و أفحموه حتّى عجز عن الجواب، فقام إليه عمر و قال:
«انزل يا لكع؛ إذا كنتَ لا تقوم بحجّة فلِمَ أقمتَ نفسك في هذا المقام؟ و اللّٰه لقد هممت أن أخلعها منك و أجعلها في سالم مولى حذيفة!»، ثمّ أخذ بيده و انطلق إلى منزله، و بقوا ثلاثة أيّام لا يدخلون المسجد، فلمّا كان الثالث جاءهم خالد و سالم و معاذ و معهم ألفان، فخرجوا شاهرين سيوفهم، يقدمهم عمر و هو يهدّد عليّاً، و أصحابه بالسيف و هم يعارضونه بسيف اللسان، فعند ذلك قام سلمان و قال: اللّٰه أكبر، لقد سمعت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله يقول: بينما أخي و ابن عمّي جالس في المسجد في نفر من أصحابه إذ ثيب عليه... يريدون قتله و قتل من معه، فلستُ أشكّ إلّا أنّكم
1) . بحار الأنوار، ج 23، ص 68، حديث 3 و ج 52، ص 85، حديث 1.
هم، فهمّ به عمر، فوثب عليّ عليه السلام و أخذ بمجامع ثوبه، ثمّ جلد به الأرض و قال:
و اللّٰه يا ابن صهّاك، لو لا كتاب من اللّٰه سبق و عهد من رسول اللّٰه تقدّم لأريتك أيّنا أقلّ جنداً و أضعف ناصراً! ثمّ التفت إلى أصحابه فقال: انصرفوا، فو الله ما دخلت هذا المسجد إلّا كما دخله أخواي موسى و هارون، إذ قال له أصحابه: «اذهب أنت و ربّك فقاتلا إنّا هاهنا قاعدون»، و اللّٰه لا أدخلنّ إلّا لزيارة رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله أو لقضيّة أقضيها، فإنّه لا يجوز لحجّة أقامها رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله أن يترك الناس في حيرة(1).
و يدلّ على ذلك أيضاً، بعض ما مرّ و كثير ممّا فصّلناه في كتابنا الكبير، غاية الأمر إنّه تقاعد عن المقاتلة بالسيف بأمر النبيّ صلى الله عليه و آله و للمصالح المتقدّمة و لعجزه عن المقاتلة؛ لقلّة الأعوان و رعاية المصلحة.
و ليس عجزه(2)أعجب من عجز النبيّ صلى الله عليه و آله حين انهزم إلى الغار ليأمن عن غيلة الفجّار.
و لا بأعجب من عجزه حين نزل عليه سورة الجحد.
و لا بأعجب من عجز الأنبياء الماضين، كما هو في الأخبار مذكور و في السير مسطور، فلا تغفل.
و أمّا تقديم الصحابة و تقدّمهم عليه - مع أنّهم من أهل الإيمان الممدوحين بآية الرضوان - فليس الكلام إلّا فيه؛ إذ من المعلوم البيّن في الكتاب المجيد و في أخبار من هو في خصائص الرسالة وحيد، وجودُ طوائف من المنافقين في عصره صلى الله عليه و آله و في معسكره يوم نزول الآية، فهي لا تشملهم قطعاً و تشمل عليّاً و أتباعه المعروفين، كأبي ذر و سلمان و نظائرهما يقينا، فعلى مَن يدّعي شمولَها للخلفاء و خروجَهم
من المنافقين البيانُ، و لنا المنع(1)على ما يزعمونه من الدليل و البرهان، على أنّا نقول: آثارهم المشهورة و وقائعهم المسطورة من غصب حقّ فاطمة، و خرق كتابها، و الأمر بإحضار عليّ عليه السلام بأعنف عنف، و إحضار النار لإحراق الدار و فيها بنت الرسول المختار، و إيذاء الحسنين، و غير ذلك من الفضائح المسلّمة التي يدّعون أنّها مغتفرة لهم، يدلّ على سوء حالهم و كونهم من الكاتمين لعداوة أهل بيت الرسالة إلى زمان، أو على ارتدادهم بعد غيبة النبيّ صلى الله عليه و آله، و قد ورد أنّه سيكون في هذه الاُمّة ما كان فيهم حذو النعل بالنعل، رواه غير واحد من علمائهم فلا وجه للسماجة في تعميم الآية على وجه يشملهم، و لا في إثبات الوجاهة لهم.
ثمّ إنّهم ربّما يتمسّكون بتقدّم أبي بكر للصلاة فيجب تقديمه للإمامة، مع أنّ الثابت عند أكثر علمائهم أنّ التقدّم إنّما وقع بأمر بنته، و لذا خرج النبيّ صلى الله عليه و آله متّكئاً على عليّ و عبّاس، و أخّره و صلّى مع القوم لنهاية ضعفه جالساً.
و الثابت عند البعض الآخر أنّ النبيّ صلى الله عليه و آله أمر بتقدّمه، و لكن عزله و تقدّم للصلاة بعد خروجه صلى الله عليه و آله.
و نحن نقول: إنّ فيما صدر منه صلى الله عليه و آله دلالة و تنبيه جديد على عدم أهليّته لإمامة الجماعة، فضلاً عن الإمامة العامّة، بعد التنبيه على أنّه ليس بأهل لتبليغ سورة من القرآن إلى أهل مكّة، فضلاً عن أن يبلّغ معاني القرآن المشتملة على ما لا يتناهى من الأحكام إلى جميع الاُمّة و قاطبة أفراد الأنام، و بعد الدلالة على أهليّة عليّ عليه السلام لذلك، و لما هو أعمّ منه بقوله: «إنّ اللّٰه تعالى يقول: لا يؤدّي عنك إلّا أنت أو من هو منك، و عليّ منّي و أنا من عليّ، و لا يؤدّي عنّي إلّا هو» و ذلك كلّه من المتواترات.
و نحن نقول: لو سلّم أنّه قدّمه و لم يعزله، بل اقتدى به، كما قال به شرذمة من
1) . أي لا نكتفي بالمنع، بل نستدلّ بما علم من آثارهم على خروجهم من الآية، ثمّ ننزل عن ذلك و نسلّم دخولهم فيها و نقول: إنّ الرضا مشروط بسلامة الخاتمة؛ هذا، مع أنّ تحقّق الرضا من جهة البيعة لا يستلزم الرضا من جميع الوجوه، و الوصف بالإيمان لا يستلزم تحققه واقعاً، لقوله تعالى: «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا» فتأمّل، (منه).
أهل الجدال، لا يدلّ ذلك على أهليّته لإمامة العامّة، لأنّ الصلاة عندكم تجوز خلف كلّ برّ و فاجر، و لا يصلح للإمامة العامّة إلّا من هو متّصف بالعدالة إجماعاً، أو من هو متّصف بالعصمة بدلالة الأدلّة العقليّة و النقليّة و إجماع الإماميّة، المقترن بتصديق أصحاب آية التطهير، كما فصّلناه في الفوائد المرتضويّة.
ثمّ إنّ جماعةً منهم قد تمسّكوا ببعض الأخبار التي ينقلونها فيهم، و هي بحمد اللّٰه لم تبلغ حدّ الكثرة و القوّة، حتّى يمكن القول بأنّها معارضة لما نقل في عليّ عليه السلام، بل لم تبلغ مرتبة يمكن أن يميل إليها منصف، لاقتران متونها بقرائن الكذب و الوضع، و معارضتها بما يضادّها و يناقضها، و مع ذلك كلّه نقول: إنّها مخصوصة بهم غير واردة عندنا و لا عند جميع من ينتسب إلى السنّة و الجماعة، و نحن لا نعتمد عليها بوجه من الوجوه، و كيف يجوز الاعتماد عليها و على ما ينبئ عن وجود منقصة في أهل بيت العصمة لعاقل، و رواتها غالباً(1)
قال ابن البيّع في معرفة اُصول الحديث: احتجّ البخاري بأكثر من مائة رجل من المجهولين، و قد صحّ عند العلماء أنّه روى عن ألف و مأتي رجل من الخوارج، قال: و حبسه قاضي بخاره لمّا قال له: لِمَ رويت عن الخوارج؟ فقال: لأنّهم لا يكذِبون؛ و قد أجاب بهذا ابن حنبل لمّا قال له: لِمَ سمّيت كتابك صحيحاً و أكثرُ رواته من الخوارج؟
أقول: و من العجيب أنّ رواتهم على زعمهم كفرة أو فسقة؛ لأنّهم بين من حارب عثمان و قتله أو خذله! و أعجب من هذا جمعهم بين إمامته و حسن الثناء على قاتليه و الرواية منهم، و جمعهم بين إمامة عليّ عليه السلام و بين حبّ من سبّه و حاربه و الرواية عنهم و الوثوق بهم!
قال عبد الله الهروي في كتاب الاعتقاد: الصحابة كلّهم عدول و نساؤهم، فمن تكلّم فيهم بتهمة أو تكذيب، فقد توثب على الإسلام.
و قال الغزالي في الأصل التاسع من الإحياء: اعتقاد أهل السنّة بتزكية جميع الصحابة، و حينئذٍ نقول: بعداً لقوم زكّوا من أخبر اللّٰه تعالى نبيّه بنفاقه و سوء حاله، و أخبر نبيّه صلى الله عليه و آله بشقاوته و كفره؛ و قد روى عندهم أنّ المنافقين كانوا كثيرين في عهده صلى الله عليه و آله و بعده، و أنّ النبيّ صلى الله عليه و آله قال: «إنّ حذيفة يعرفهم» و إنّ عمر كان يحلفه و يسأله عن حاله و يقول له: أنشدك باللّٰه، هل تعرفني منهم؟ و كان يجيبه بأنّك أعرف بذلك منّي، فتأمّل تعرف حقيقة حالهم
- كما فصّلناه في كتابنا الكبير - من1) . بل دائماً، فإنّهم إنّما يروون ما يروون من ذلك، من الذين مالوا إلى الدنيا و زخارفها، و دخلوا في دولة بني أميّة و ولايتهم، و رووا لهم ما أحبّوا، حتّى وصلوا إلى جوائزهم؛ فمنهم من سبّ عليّاً و حاربه، و منهم من اعتزل عن بيعته و رغب إلى محاربته، و منهم من جدل الحسين عليه السلام أحد الثقلين، و منهم من حاربه و شهد قتاله، فهم إمّا كفرة أو ظلمة.
الخوارج و المنحرفين عن الولاية، الحاضرين في معركة قتال الحسين عليه السلام.
يرشد إلى ذلك الفحصُ عن آثارهم و التتبّع لما سطروه من مؤلّفاتهم.
و قد ثبت أنّ معاوية و أشباهه في أيّام سلطنتهم، قد بذلوا الخلاع و العطايا و الجوائز الجزيلة و المواهب الجسيمة لناقلي فضائل الثلاثة و واضعي الآثار في مناقبهم و ما يزري بشأن أهل بيت النبوّة و يهدي إلى نقصان مرتبة عليّ عليه السلام، على ما نقل ابن أبي الحديد و غيره من علمائهم.
فلا يبقى(1)بعد ذلك لأحد من العقلاء اعتمادٌ على رواياتهم الواردة في هذا الباب، و لذا لم يتعرّض أكابرهم و محقّقوهم لإيرادها و الاستدلال بها، بل صرّح جماعةٌ - منهم صاحب المغني و شيخه، مع نهاية تصلّبه في مذهبه الذي أخذه من آبائه و أسلافه - بأنّ الحقّ أنّ هذه الآثار المنقولة في فضائل الصحابة موضوعة في مقابل بعض ما وضعه جهّال الشيعة في حقّ عليّ عليه السلام، و قالوا: «الحقّ أنّ النبيّ صلى الله عليه و آله لم يوص لأحد بالخلافة»، و فيه بَعد ما عرفت في أمر الوصاية، أنّ كون أخباركم من الموضوعات قد ثبت بإقراركم و لم يثبت و لن يثبت أبدا أنّ ما عندنا من الموضوعات، لا سيّما بعد ملاحظة ما عندكم من الأخبار العارية عن قرائن الوضع و دلائل الجعل، بل المقترنة بدلائل الصحّة؛ فإنّها قد صدرت ممّن يتّصف بالعداوة و الاعتساف لا ممّن يتّهم بالولاية و المودّة، كما لا يخفى على ذوي الانصاف.
1) . لا سيّما إذا كان من جملتهم من يجوّز وضع الحديث لمصلحة أو لترويج المذهب، كأبي حنيفة، و قد نقل الشريف في حاشية الكشّاف أنّ الأحاديث المرويّة في خواصّ السور عن ابيّ كلّها موضوعة، قال: و قد اعترض على واضعها، و قيل له: أ ما سمعت قول النبي صلّى اللّه عليه و آله: من كذب عليّ متعمّدا فليتبوّا مقعده من النار» فأجاب بأنّي كذبت له لا عليه، فتأمّل، (منه).
شرح و ترجمۀ حديث
شرحان لحديث «هل رأيت رجلاً» حكيم ملّا على نورى
شرح حديث «أنا اللّٰه لا إله إلّا أنا...» محمّد مؤمن بن قوام الدين محمّد حسينى
شرح حديث حقيقت علّامه حسن بن يوسف بن مطهّر حلّى
شرح دعاى كميل ميرزا ابو الحسن لارى اصطهباناتى
نظم نثر اللئالى اشرف مراغى، ابو على حسين بن حسن
حكيم ملّا على نورى (1246 ق)
تحقيق: حامد ناجى اصفهانى
بنياد حكمت شيعى كه از آغازين روزهاى حيات رسول گرامى اسلام پى نهاده شد، با همت بزرگانى چون شيخ صدوق و شيخ كلينى مدون گشت. و سرانجام با نيروى ژرفِ انديشۀ مكتب اصفهان توسط نام آورانى چون ميرداماد، ملا صدرا، ملا فيض كاشانى، ملا عبد الرزاق لاهيجى، ملا شمساى گيلانى، مى رسيد احمد علوى و... به صورت مكتبِ فكرىِ نوينى پا به عرصۀ ظهور نهاد.
پى نهادن حكمت يمانى ميرداماد و حكمت متعاليه صدر المتألهين، ثمرۀ بسى دلپذير و گوارا بر خلف خود به ارمغان آورد، تا آنجا كه محور انديشۀ اين حكمت بر پى نهاد
احاديث قرار گرفت؛ ازاين رو وامداران اين جريان فكرى هميشه خود را در گرو تتبع و بررسى مأثورات و احاديث مى بينند.
حكيم ملا على نورى، مجدّد حكمت متعاليه در سدۀ سيزدهم هجرى، از آن گروه حكمايى است كه بخش زيادى از عمر با بركت خود را در تحليل اين مأثورات گذارده است ازاين رو با گذرى اجمالى بر زندگى وى در صدد ارائه يكى از آثار او در تحليل مأثورات ولوى هستيم.
سركار آخوند ملا على بن جمشيد نورى از اعاظم حكماى سدۀ سيزدهم هجرى است كه به واسطه اشتغال مداوم و تبحر شگرف در علوم عقلى، موجب گسترش حكمت متعاليه صدرايى و جايگزينى آن به جاى ساير روشهاى فلسفى گرديد؛ ازاين رو ظهور وى، يكى از مقطعهاى مهم جريان فلسفى و به ويژه حكمت شيعى در اين چهار قرن اخير است.
به گزارش صاحبان تراجم، وى مقدّمات علوم را در وطن خويش - نور مازندران - و قزوين فراگرفت و سپس به اصفهان مهاجرت نمود؛ و در آن سامان به نزد حكيم عارف آقا محمد بيدآبادى و ميرزا ابو القاسم مدرس به تعلّم و كسب دانش پرداخت.
وى در مدت عمر با بركت خود، از مواظبت بر احكام شرعيه غفلت نمى نمود و ازاين رو مورد احترام تمامى هم عصران خود بوده است، و در اين باب حكايتهاى گوناگونى دربارۀ ارتباط او با حجة الاسلام سيد محمّد باقر شفتى، حاجى كلباسى، ميرزاى قمى و سيد على صاحب رياض نقل شده است.(1)
1) . ر. ك: قصص العلماء، ص 150 و 151؛ روضات الجنات ج 4، ص 409.
سرانجام وى در بيست و دوم ماه رجب المرجّب سال 1246 هجرى قمرى دار فانى را وداع گفت، و بر نعش شريف او حاجى كلباسى نماز گزارد، سپس جنازۀ مطهر او به نجف اشرف انتقال يافت و پس از استقبال شيخ على بن شيخ جعفر نجفى، از او، بنا به وصيتش وى را در كفش كن حرم حضرت اميرالمؤمنين در درگاه باب طوسى دفن نمودند(1).
گويند در كرسى درس مرحوم آخوند ملا على شاگردان بيشمارى حاضر بوده اند كه مشهورترين آنها عبارتند از:
1 - ميرزا حسن نورى فرزند مؤلف 2 - ملا عبد اللّٰه زنوزى
3 - ملا محمد جعفر لنگرودى 4 - ملا مصطفى قمشه اى
5 - ملا اسماعيل واحد العين 6 - سيد رضى لاريجانى
7 - ملا امامى قزوينى 8 - ميرزا سليمانى تنكابنى
9 - سيد محمد حسين تنكابنى 10 - ميرزا سيد محمد حسن فانى زنوزى
11 - ميرزا ابو القاسم راز شيرازى 12 - ملا محمد حلى نورى
13 - ملا اسماعيل درب كوشكى 14 - ميرزا حسن چينى
15 - حاج ملا هادى سبزوارى 16 -...
1) . جهت تفصيل زندگى او بنگريد: روضات الجنات، ج 4، ص 408-410؛ قصص العلماء، ص 150 و 151؛ ريحانة الادب، ج 6، ص 261 و 262؛ مكارم الآثار، ج 4، ص 1264-1267؛ مجمع الفصحاء، ج 2، ص 496؛ رياض العارفين، ص 328؛ معجم المؤلفين، ج 7، ص 54؛ رجال بامداد، ج 6، ص 154؛ يادداشتهاى قزوينى، ص 2248؛ تاريخ حكما و عرفا، ص 30-40.
2) . مجموعه آثار مستقل حكيم ملا على نورى به همراه شرح مبسوط زندگانى وى، تا چندى ديگر توسط نگارنده به طبع خواهد رسيد.
آنها حواشى بر كتب حكميه ملا صدرا و ميرداماد است، آثار مستقل وى عبارتند از:
1 - حجة الاسلام ملقب به برهان الملّة در ردّ بخش سوم كتاب «ميزان الحق»
2 - تفسير سورۀ توحيد به نام السراج المنير
3 - الرقيمة النورية في قاعدة بسيط الحقيقة
4 - شرح حديث زينب عطاره
5 - شرح حديث نورانيت
6 - شرح حديث «هل رأيت رجلاً...»
7 - رسالۀ امامت
8 - رساله در حقيقت قرآن
9 - اجوبه مسائل گوناگون حكمى
پاره اى از حواشى كتب حكمى وى عبارتند از:
1 - حواشى «نبراس الضياء» ميرداماد
2 - حواشى «تقويم الايمان» ميرداماد
3 - حواشى «جذوات» ميرداماد
4 - حواشى «اسفار» ملا صدرا
5 - حواشى «اسرار الآيات» ملا صدرا
6 - حواشى «تفسير قرآن» ملا صدرا
7 - حواشى رسالۀ «قضاء و قدر» ملا صدرا؛ و...
پاره اى از حواشى وى بر كتب علوم نقلى عبارتند از:
1 - حاشيۀ «تفسير صافى» فيض كاشانى
2 - حاشيۀ «لهوف» سيد بن طاوس و...
افزون بر اين حكيم ملا على نورى داراى طبع لطيفى مى باشد اشعار زير نيز از اوست:
هر آه كه بود در دل ما *** برقى شد و سوخت حاصل ما
راز دل ما نمى شود فاش *** تا لاله برويد از گل ما
ز تنها گر كسى تنها نشيند *** نشيند با خدا هرجا نشيند
ز خود تنها نشين نورى كه سهل است *** اگر تنها كس از تنها نشيند
حقا كه على وصى بر حق باشد *** حقّيت او چو حقّ محقّق باشد
هركس كه كند حق على را انكار *** از حقّ مگذر كه منكر حقّ باشد
حديث «هل رأيت رجلاً...» يكى از احاديث منقول از مولاى متقيان على بن ابى طالب عليه السلام است كه دانشمندان گوناگونى، چون ميرزا ابو القاسم قمى، ملا على نورى، ملا محمد جعفر كبودرآهنگى ، ملا مصطفى قمشه اى و غيره بر آن گزارشهاى متعددى به رشتۀ تحرير در آورده اند. با توجه بدين مطلب، تذكر دو نكته بسيار لازم مى نمايد:
الف: اين حديث در جوامع معتبر شيعى نقل نشده و بظاهر كهنه ترين منبع نقل آن «مشارق الانوار» حافظ رجب برسى است.
ب: شرحهاى گوناگون موجود بر اين حديث حدوداً در يك مقطع زمانى خاص به رشته تحرير درآمده و گوياى اشتهار آن در اين زمان بوده است.
در هر حال با مراجعه به دو شرح ملا على نورى(1)بر اين حديث
1) . بنا بر تتبع نگارنده ملا على نورى از بيشتر رسايل خود دو تحرير ارائه نموده است، و با توجه به مضمون اين دو شرح حديث و استوارى شرح دوم، گويا اين شرح متأخر از شرح اول است.
مى توان به نكات زير در شرح اين حديث شريف دست يافت.
«هل رأيت رجلاً»، در اين عبارت به دو نكته بايد توجه كرد:
الف: رؤيت بر دوگونه قابل اعتبار است، رؤيت ظاهرى كه در عالم ناسوت با چشم سر ميسّر است، و رؤيت حقيقى كه با چشم سِرّ در عالم ناسوت ميسر مى باشد. چه رؤيت حقيقى به معنى انكشاف و عدم حائل و واسط است كه فقط در جهات مجردات به وقوع مى پيوندد، لذا رؤيت چشم سر، لمحه اى از همان انكشاف در عالم مجردات است.
ب: «رجل»، در اين عبارت، نشانگر انسان كامل است كه تمام كمالات او به فعليت رسيده است. با توجه به مقام تخاطب در حديث، در مآل، مراد از رجل يا حضرت ختمى مرتبت است و يا نفس شريف مولاى متقيان.
«من انت... إلى أين»، سائل در اين مقام درصدد دريافت چستى ماهيت انسان كامل است، ازاين رو با سه پرسش، از علت مادى و صورى، از علت فاعلى و از علت غايى اين حقيقت سؤال مى كند.
«طين» حال چون اين مادۀ ناسوتى عجينى از آب و خاك است، مى تواند حامل سه نوع از صور باشد، [1]: صورت ملكوتى بالغ در مرتبۀ ولايت، [2]: صورت فرومايۀ منحط در مرتبه ناسوتِ بالغ در مقام تفرعنيت، [3]: صورت متوسط بين دو حقيقت ربانى و شيطانى كه صورت عادى عباد اللّٰه است.
بنابراين چون از طينِ انسان كامل گفتگوست، طين مورد نظر از گونۀ طين اول است كه حامل صورت ولايت مى باشد.
«فقلت من أنا»، سائل چون از دريافت حقيقت كلام معصوم عاجز است و از سويى هويت خود را فرومايه تر از معصوم
مى داند، در چيستى خود به ورطۀ شك مى افتد و درصدد استفسار از آن برمى آيد.
«قال: انت ابو تراب»(1)، حضرت وى را نيز بسان لقب خود «ابو تراب» مى خواند چه بنا به قاعدۀ امكان اشرف و قاعدۀ بسيط الحقيقه طين مرتبۀ اعلى دربردارندۀ تمام كمالات ما دون است و در نتيجه در بردارنده مقام اسلام طين - يا مرتبۀ امتزاج آن - نيز مى باشد.
«قلت: فأنا انت»، سائل شگفت زده در اين مقام در آستانۀ اشتباه قرار مى گيرد، و مى پندارد كه طين مرتبۀ دون عين همان طين مرتبۀ مافوق است، لذا در صدد استفسار از اين پندار بر مى آيد.
«قال: حاشاك حاشاك» حضرت در پاسخ به اين پندار با نفى مؤكد آن، به مرتبۀ مقام خود اشارت مى ورزند.
«هذا من الدين في الدين»، مطلبى كه در پى گفته مى گردد، از گونه مطالب دينى اى است كه در خود دين تبيين گشته است.
«أنا أنا»، در مرتبۀ ناسوتى، اين حقيقت الهى به جلباب ناسوتى درآمده و هو هويت خاصّ خود را دارد.
«أنا أنا»، اين حقيقت افزون بر مرتبه ناسوتى داراى حقيقتى علوى است كه مظهر اسم جامع الهى و برزخ بين ظهور و بطون است.
«أنا ذات الذوات» اين مرتبۀ ملكوتى از آن روى كه خود مُظهر مراتب است و مَظهر با مُظهر در اين مرتبۀ اتحاد دارد، در تمام هياكل متجلّى است و بنياد تمام موجودات از اوست.
1) . در شرح دوم، گويى شارح در تعيين مسائل به تردد افتاده است.
«و الذات في الذوات للذات»، اين حقيقت الهى كه متجلّى در حقيقت محمّديه و ولايت ولويه است، افزون بر مرتبۀ كثرت نيز از وحدت بالاصاله نيز برخوردار است، و خود نيز در مقام وحدت داراى تعيّنى مستقل است.
پس حقيقت احمديه به اعتبارى هم كثرت دارد و هم وحدت، به اعتبارى هم ظاهر است و هم باطن، لذا ازاين جهت آينه تمام نماى ذات احدى مى باشد.
تا حال تحرير، دو شرح مستقل از حكيم ملا على نورى بر اين حديث به دست آمده است، در تصحيح اين دو شرح به ترتيب از نسخه هاى زير استفاده نموده ايم.
شرح اول:
1 - كتابخانۀ آيت اللّٰه العظمىٰ مرعشى نجفى، مجموعه ش 3840، نگاشته ابو الحسن گيلانى در دارالخلافه طهران، 1287 ق(1).
شرح دوم:
1 - كتابخانۀ مجلس شوراى اسلامى، مجموعه ش 1719 در ذيل رسايل ملا على نورى؛ اين رساله داراى حواشى اى با امضاى «منه دام ظله» است.
1) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ حضرت آيت اللّٰه مرعشى، ج 10، ص 222.
تصویر
بسم الله الرحمن الرحيم
سئل: هل رأيتَ رجلاً؟ قالَ عليه السلام: [رأيتُ رجلاً و أنا،] و إلى الآن أسأل عنه، فقلت له: مَن أنت؟ قال [أنا] الطين. فقلت [له]: مِن أين؟ قال: من الطين. فقلتُ: إلى أين؟ قال: إلى الطين. فقلتُ: مَن أنا؟ قال: أنت أبو تراب. قلت: فأنا أنت!؟ قال: حاشاك [حاشاك]، هذا من الدّين فى الدّين. أنا أنا، أنا أنا، أنا ذات الذوات و الذاتُ فى الذوات(1)للذات. قال:
عرفتَ؟ قلت: نعم! [فقال]: فأمسك!(2)
بسم اللّه الرّحمٰن الرّحيم «رَبِّ اِشْرَحْ لِي صَدْرِي وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي وَ اُحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسٰانِي يَفْقَهُوا قَوْلِي» /(3)
و لنذكر قبل الخوض في شرح الحديث الشريف معاني بعض الألفاظ التي
وقعت فيه، على وجه دقيق لطيف.
فليعلم أنّ الرؤية إدراك الشيء بالشهود الإشراقي العياني - و هو لا يحصل ما دام التعلّق بالعالم الداني الفاني، إلّا لمَن مات قبل أن يموت(1)، و عرج من الناسوت إلى الملكوت و الجبروت، و ولج من ملكوت السماوات و الأرض بتولّده مرّتين(2)، و صار بسبب ذلك سلطان العالَمين و النشأتَين - و انّ الرجولية هي كون الشخص له جميع الكمالات، و كائناً له كلّ النعوت و تمام الصفات. و لو كان له شيء من الكمالات بالقوّة لكان منفعلاً [الف - \ 1] و هو ينافي الرجولية بهذا المعنى، و الرجولية بهذا المعنى لا يحصل مع العلاقة بالدنيا إلّا للّذين اتّقوا و أحسنوا و بشرا شرهم بالحقّ آمنوا(3).
خلق، اطفالند جز مست خدا *** نيست بالغ جز رميده از هوا(4)
و يُشعِر لهذا المعنى و يُومئ إليه قوله تعالى: «رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِيهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ(5)».
و إنّ معنى لفظ الطين ما من الماء و التراب عجين، و التراب هو المادّة القابلة، و الماء هو الصورة الفاعلة، و تسمية المادّة بالتراب لخضوعها و تواضعها عند الصورة، و تسمية الصورة بالماء لتطوّرها بأطوار مختلفة.
و الطين على أقسام ثلاثة:
[1]: طين الأنبياء و الأولياء، و هو الممتزج من التراب المشرق بمثابة مادّة السماوات العُلىٰ، و الماءِ العذب، و هو مادّة العشّاق المشتاقين إلىٰ ربّ الأعلىٰ.
[2]: و طين الفراعنة و الكفرة و الشياطين، و هو من الماء الملح الأجاج(1)و التراب العجين(2). و التراب المظلم، مادّة العناصر الأربعة، و الماء الاجاج هو النفس الشريرة البعيدة عن الرحمة.
[3]: و طين الإسلام، و هو الممتزج من الطينين، لأنّه خُلِق من المادّتين و الصورتين، و هو المراد من سلالة من طين في قوله تعالى: «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا اَلْإِنْسٰانَ مِنْ سُلاٰلَةٍ مِنْ طِينٍ».
ثم مادّة العناصر في الإنسان هي البدن الفاني الداثر الغير الباقي. و نظير مادّة العناصر [ب - \ 1] مادّة الأفلاك [و] هو الروح البخاري الذي هو مَركب الروح الباقي، و الماء العذب فيه هو العقل الذى عبد به الرحمن(3)، و الماء الأجاج فيه هو الوهم الذي أطاع به الشيطان، و لا ينافي ما ذكر مِن أنَّ الأنبياء و الأولياء طينتهم هي الأوّل من الطين، و أنّ الطين الثاني طينة الفراعنة و الكافرين من نوع الإنسان؛ فإنّ منشأ ذلك الغلبة و الطغيان.
و ليعلم أيضاً أنّ العوالم سبعة؛ الطبع و النفس و القلب و العقل و الروح و الخفيّ و الأخفىٰ؛ و الأخيران لاندكاك جَبل الأنانية فيهما ليسا بعالم الأنانية، بل عالم الأنانية هو الخمسة الأول.
و هذه الخمسة باعتبارٍ ثلاثةٌ:
[1]: عالم الجبروت و هو الروح و العقل.
[2]: و عالم الملكوت و هو النفس و القلب.
[3]: و عالم الناسوت و هو الطبع.
و باعتبارٍ اثنان، [1]: الروحانيّ و هو الأوّلان [2]: و الجسماني و هو البواقي؛ و بعبارة أخرى الباطن و الظاهر.
و اذا عرفت هذا فنقول: معنى قولهِ - \عليه السلام - : «هل رأيت رجلاً» هل شاهدت مشاهَدةً إشراقية عيانية شخصاً كاملاً، حاصلاً له كلّ الكمالات، و ثابتاً له جميع النعوت و الصفات؛ و المراد به خاتم الأنبياء عليه و آله آلاف تحية [الف - \ 2] و ثناء.
من آدمى به كمالت نديدم و نشنيدم *** اگر گِلى به حقيقت عجين آب حياتى
و يحتمل أن يكون المراد نفسه الشريفة، بناءً على اتّحاد السائل و المسئول عنه، و تكون الكلام بيان حال النفس بالتفكّر فيها؛ لأنّها مرقاة معرفة الربّ على وجه، كما وقع في الحديث: «من عرف نفسه فقد عرف ربّه(1).»
و في بعض نسخ الحديث: «هل رأيت في الدنيا رجلاً» و قد عرفت أنّ الرجولية لا ينافي التعلّق بالدنيا اذا كانت العلاقة مضمحلة مغلوبة «فقال: نعم(2)»، و في النسخة الأخرى: «هل رأيت رجلاً».
«و إلى الآن أسأل عنه» و المراد بالسؤال استفادة أنوار العلوم و الاستضاءة بلمعات مشكاة الحكمة التي فيها مصباح النبوّة. و عدم ذكر بدو السؤال يشعر بعدم بدوٍ له، و هو كذلك كما لا يخفى على الزكيّ العارف.
و على الاحتمال الثاني في «الرجل»، يكون المراد بالسؤال، التفحّص و التجسّس عن حاله دُنوّاً و عُلوّاً و مبدءاً و معاداً، كما يشعر به قوله: «فقلت له: مَن أنت؟ فقال أنا الطّين» يعنى به القسم الأوّل من الطين، بناءً على كون اللاّم للعهد، و يحتمل أن تكون للحقيقة باعتبار تحقّقها في ضمن هذا الفرد أو في ضمن جميع الأفراد، بناءً على رجوليته و كونه كاملاً.
ز آب وگل چنين صورت كه ديده *** تعالى خالق الانسان من طين
«فقلت له: من أين؟ فقال: من الطين» [ب - \ 2] أي سألتُ عنه بِمَ خلقت؟ فقال:
خلقت من الطين. و المراد به الطين الأوّل، فكلمة «من» نشوية، داخلة على المادّة و الصورة. و يحتمل أن يكون المراد الطين الحسّي، و في الكلام إشارة إلى الحركة الجوهرية، فلا تغفل!
«فقلت: إلى أين؟ فقال: إلى الطين» أي سألتُ عن مصيره و مرجعه و محشره، و هو الطين الذي خلق منه بوجه، و المرجع هورقليا الأفلاك الذي فيه الحياة الجسمانية و العقل القدسي.
و على تقدير أن يكون المراد منه الطين الحِسّي يكون الكلام إشارة إلى قوله تعالى: «مِنْهٰا خَلَقْنٰاكُمْ وَ فِيهٰا نُعِيدُكُمْ(1)».
«فقلت: أنا أنت» أي إذا كنت طيناً من الطين و إلى الطين، فأنا أنت، لأنّي طين من الطين إلى الطين؛ و على الاحتمال الثاني في الرجل المسئول عنه؛ هذا ابتداء في الترقّي، فلا تغفل!
«فقال: أنت أبو تراب» أي لك كدخدائية بيت الأرض فقط؛ و تربية الأنواع الكائنة فيها حسب، فكيف يكون أنت أنا؟
«حاشاك» اللّه! أي نزّهك اللّه عن الاثنينية و المبائنة المستنبطة عن هذا القول المستلزمة للتحدّد و المحدودية.
«هذا من الدين في الدين»، أي كونك أبا تراب من وضع إلهي في الدين القويم و الصراط المستقيم، صراط عليٍّ حقّ نمسكه.
در كوى سپهر، آفتاب است على *** در روى زمين ابو تراب است على
القصه زمن شنو كه اندر دوجهان *** مجموعۀ فرد انتخاب است على(2)
هذا بحسب لبّ الشريعة، و أما بحسب قشرها فهو الإنسان المحسوس المشاهَد، و أمّا بحسب نورهما فهما واحد؛ كما قال النبيّ - صلى الله عليه و آله - «أنا و علىّ من نور واحد(1)».
نبى و ولى هر دو نسبت به هم *** دو تا و يكى چون زبان قلم
«أنا أنا، أنا أنا، أنا ذات الذوات» يعنى ألا! لي الذاتية و الأصالة بالنسبة إلى الذوات، و الأشياء ثابت(2)له في عالم الأنانيّة، و هو العوالم الخمسة، فيكون روح الأرواح و عقل العقول و قلب القلوب و نفس النفوس و طبع الطبائع.
و في بعض النسخ وقع بعد ذكر «أنا» مرّتين كلمة واو العاطفة، فيكون إشارة إلى رجوع العوالم الخمسة إلى الاثنين الروحانيّ و الجسمانيّ، و الباطن و الظاهر.
«في الذات أو(3)للذات»، أي الذات الأحديّ القيّوم. و كلمة «أو» للتقسيم، يعني أنّ الذاتية ثابتة له باعتبار كلا العلمين، الإجمالي و التفصيلي، فإنّه كما يكون بين الموجودات العينية ترتّب علي و معلولي، و رئيسها العقل الأوّل الذي هو نور النبىّ - صلى الله عليه و آله - و الكلّ حاضر بين يَدَيْ قيّومها و جاعلها الواجب بالذات بالحضور الإشراقي. كذلك يكون بين صورها العلمية ترتّب سببي و مسبّبي، و صورة الصور فيها الصورة العلمية النبويّة، و جميعها معلوم له تعالى بالعلم الإجماليّ الكماليّ الذي هو عين الذات. و المقصود دفع توهّم [ب - \ 3] ثبوت استقلال الذاتية له.
و في بعض النسخ هكذا: «و الذات في الذات للذات» و اللام للملك، و العطف للتفسير، و فائدته دفع توهّم الشريك. هذا، و أما على الاحتمال الثاني في الرجل المسئول عنه فمعنى الفقرات الشريفة يظهر بالتأمل، فتأمّل و استقم كما أُمرت(4)!
بسم اللّه الرحمن الرحيم سبحان اللّه تقدّس و تعالىٰ ممّا اشتهر في الألسنة أنّه قد روى عن مولى العارفين، يعسوب الدين، أمير المؤمنين - عليه و على آله الأطيبين صلوات اللّه ربّ العالمين - أنه سُئل:
«هل رأيت في الدنيا رجلاً؟ فقال: رأيتُ رجلاً و أنا إلى الآن أسأل عنه. فقلتُ: مَنْ أنت؟ فقال: أنا الطين. فقلت: مِن أين؟ فقال: من الطين. فقلت: إلى أين؟ فقال: إلى الطين. فقلت:
مَن أنا؟ فقال: أنت أبو تراب. فقلت: أنا أنت؟! فقال: حاشاك، حاشاك! هذا من الدين فى الدين، إنّي أنا، و أنا أنا، أنا ذات الذوات و الذات في الذوات للذات، فقال: عرفت!؟ فقلت:
نعم. فقال: أمسك!»
باسمه سبحانه و تعالى هذه الترجمة منّي مبنيّ على ضرب من الاحتمال(1).
1) . و أمّا بيان حقيقة الحال فيقتضي مجال أوسع من مجال هذه الترجمة (منه).
يجب أن يعلم أنّ المراد من «الرجل» في هذا الحديث هو الإنسان الكامل، بل البالغ إلى الغاية؛ و هو الحضرة الختمية، مجمع جوامع الكلمات التامّات(1)، و كمال الكمالات، و تمام التمامات، بعد مرتبة كنه حضرة الذات الأحدية.
و المراد من «الطين» هو الأصل العنصري، و العنصر الأصلي الذي يرجع إليه كلّ شيء و يبتدئ منه كلّ ظلّ و فيء. أو هو الأصل في العنصرية، و هذه الأرضُ و سائر قرنائها العنصرية في الأسطقسّية فرد له و مظاهره، و هي بعينها اُصوله و عناصره، و هو الماء الذي يَنظر إليه «وَ جَعَلْنٰا مِنَ اَلْمٰاءِ كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ(2)» و يؤمي إليه «وَ كٰانَ عَرْشُهُ عَلَى اَلْمٰاءِ/(3)» في وجه، و هو الموجود المطلق في وجه، و التعيّن الأوّل في وجه، و الرحمة الواسعة في وجه، و الشجرة الكلّية في وجه، و النفس الرحماني الأولي، و المشيّة، و الكاف المستديرة على نفسها، و الإرادة بوجه غير وجه كونه مشيّة، و الكلمة التي انزجر لها العمق الأكبر(4)الذي هو الإمكان، و هو الإبداع؛ و النور المحمّدي، و الحقيقة المحمّدية، و حقيقة الحقائق، و الولاية المطلقة، و الأزلية الثانية، و صبح الأزل، و الصنع الأوّل، و عالَم «فأحببت(5)أن أُعرف(6)» و المحبّة الحقيقية، و هو فعل بنفسه و حركة بنفسها(7)، و الاسم الذي استقرّ في ظلّه في وجه، فلا يخرج منه إلّا إليه، و هو المكنون المخزون عنده؛ إلى غير ذلك من الألقاب الكريمة.
و أكثر هذه الأسامي إنّما هي له بحسب وجهه الوجودي و سرّه النوريّ؛ به يلي
1) . إشارة إلى حديث: «أوتيت جوامع الكلم» «المسند» لأحمد، ج 2، ص 250.
2) . الأنبياء، 30.
3) . هود، 7.
4) . إشارة إلى ما ورد فى دعاء «السمات»: «و انزجر لها العمق الأكبر» بحار الأنوار، ج 90، ص 98.
5) . إشارة إلى رواية «كنت كنزاً مخفياً...» «اللؤلؤ المرصوع»، ص 61، و بحار الأنوار، ج 87، ص 199 و 344.
6) . أي تلك الجامعة [التي] هي نور الابداع (منه).
7) . خ: بوجودها، كذا.
ربّه، و أمّا بحسب عينه و تعيّنه و ماهيّته، فهو المعبّر عنه بالرّوح الأعظم، و العقل الأوّل، و العرش الأعظم، و جانب الأيمن الأعلى من العرش بوجه، و آدم الأوّل في النور الشارق من صبح الأزل(1)، و مشرق الأنوار، إلى غير ذلك(2)و قس عليه حال فرعه و مظهره و عكسه و مرآته في العنصريّة بعكس ذلك على وجه لطيف!
و أمّا «ابو تراب» فظاهر المراد منه ظاهر، و أمّا باطنه فهو الجوهر النوريّ الذي هو ربّ نوع التراب، و حقيقته النورية التي يعتني به و بأنواعه و أصنافه و أشخاصه، و يدبّر أمره، و يتولّى تدبيره، و ينتظم أحواله، و يصلح حاله ليبلغ كماله و يحسن ما له.
و أمّا «التراب» فبمعناه العامّي معروف، يعرف حاله بما أومأنا في حال أبيه، و أمّا بمعناه الخاصّ و هو العالَم، فهو كلّ مادّة قابلة مجرّدة كانت أو مادّية، و حاله يعرف بمقايسة حال أبيه.
و أمّا قوله: «هذا من الدين في الدين»، أي من البدعة و التشريع في دين الحقّ؛ و السّر فيه هو أنّه لمّا كان بناء السؤال الأوّل و جوابه على رعاية حال وجهه الذى به يلي نفسه - عليه السلام - حيث قال: «مَن أنا» و أجيب ب «أنت أبو تراب» و هو عينه - عليه السلام - و ماهيّته وجهة أنانيته، لا على وجهه الذي يلي ربّه تعالى و هو الوجود؛ فأجاب عن الثاني حسب هذه الرعاية(3)و ملاحظة حال الأنانيّة «حاشاك حاشاك» إلى آخره.
و لكن لمّا كان السؤال منه - عليه السلام - متضمّناً لطلب الكشف عن حقيقة المرموز الذي يَنظر إليه قوله: «أنا ذات الذوات و الذات في الذوات للذات» تدارك عنه ثانياً برجوعه [ب - \ 1] عن هذا المساق، كما ستنكشف جلية الحال.
و أمّا على هذا المساق فقوله: «أنا أنا(1)» إشارة إلى شأنه بحسب ما يلي النفس في المقام النفسي الكلّي.
و قوله: «و أنا أنا» فهو إشارة إلى شأنه بحسب ما يلي النفس في المقام النفسيّ الجزئي.
و عند هذا فحان وقت الرجوع عن هذا المساق و الكشف عن وجه ما يتضمّنه السؤال، فأشار إلى شأنه - بحسب ملاحظة وجهة الكبرىٰ و رعاية وجهه الأيمن الأعلى الذي به يلي ربّه سبحانه و تعالى شأنه(2)، الذي هو بعينه تلك الوجهة الكبرى - و قال: «أنا ذات الذوات» إلى آخره. و لمّا كان لهذا الوجه الأيمن الأعلى كمقابله الأيسر الأسفل وجهان من الاعتبار، فأشار بقوله: «أنا ذات الذوات» إلى مقامه بحسب المرموز الذي يعبّر عنه بالكثرة في الوحدة، و هو المرتبة الأولى من الفيض المقدّس، و يعبّر عنها تارة بالقلم الأعلى، و تارة بغير ذلك، و هو بعد مرتبة كنه الذات الأحدية الحقّة علم(3)إجمالي له تعالى لجميع الأشياء في عين كونه كشفاً تفصيلياً، كما أنّ علمه سبحانه في مرتبة الذات بجملة الأشياء كشف تفصيلي في عين الإجمال، و لا فرق بين العلمين إلّا بكون أحدهما كمالياً حقيقياً ذاتياً، و الآخر فعلياً إضافياً غير كماليّ له تعالى، و كلاهما عين الذات و إن كان الفعلي منهما زائدة على الذات بوجهٍ ما. و كونه زائدةً على الوجه المرموز لا ينافي العينية بوجه آخر.
و أشار بقوله: «و الذات في الذوات للذات» إلى مقامه بحسب المرموز الآخر الذي يعبّر عنه في عرف العرفان بالوحدة في الكثرة، و في لسان القرآن ب «هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مٰا كُنْتُمْ»(4)و ما ينظر إليه كقوله: «مٰا يَكُونُ مِنْ نَجْوىٰ ثَلاٰثَةٍ إِلاّٰ هُوَ رٰابِعُهُمْ»(5)
و غير ذلك، و هو علم تفصيليٌّ فعليٌّ له تعالى بجملة الأشياء بحسب مرتبة وجودها في الأعيان، و كشفٌ حضوريٌّ بحسبه يحضر كلّ شيء بل كلّ ظلّ و فيء بوجوده الخارجي عنده سبحانه أزلاً و أبداً، بدون تجدّد و تغيّر و دثور و حدوث، مع تجدّد وجود كلّ في الخارج و تصرّمه في العين، و هو أيضاً عين ذاته تعالى بوجه، و زائد بوجه آخر.
و أمّا قول «للذات» فالسرّ فيه كما أومأنا إنّما هو كون هذا الوجه الأيمن فعله و صنعه(1)تعالى و أمره و شأنه و مشيته و إرادته و قضاؤه و قدرته في عرفٍ، بل تقديره و قضاؤه و إمضاؤه في عرف آخر. و ظاهر أنّ كلّ ذلك وصف له سبحانه وصف نفسه به «سُبْحٰانَهُ وَ تَعٰالىٰ عَمّٰا يَصِفُونَ»(2).
و ليعلم أنّ الذات هو الوجود الحقّ، و الوصف هو الوجود المطلق و هو الصنع الأوّل، و فعله المطلق و المخلوق المصنوع الذي مرتبته بعد مرتبة الصنع هو الوجود المقيّد. و الصنع عين الصانع و المصنوع غيره، و الصنع واجب غني قديم، باقٍ بعين بقاء الصانع، دائم بدوامه من دون دثور و زوال و حدوث و تجدّد و انصرام، موجود بعين وجوده، واحد بوحدته «وَ مٰا أَمْرُنٰا إِلاّٰ وٰاحِدَةٌ» /(3)، و من ثمة قيل:
«الواحد لا يصدر إلّا واحد» - و بسيط لا تركيب فيه أصلاً، و المصنوع ممكن محتاج حادث داثر زائل مركّب فانٍ غير باقٍ «كُلُّ مَنْ عَلَيْهٰا فٰانٍ وَ يَبْقىٰ وَجْهُ(4)رَبِّكَ ذُو اَلْجَلاٰلِ وَ اَلْإِكْرٰامِ»(5)و المراد من «الوجه الباقي بعد فناء كلّ الأشياء»(6)انّما هو هذا الوجه الأيمن الأعلى، لا مجرد كنه الذات الأحديّة كما توهّمه العامّة، و ردّ عليهم أئمّتنا و سادتنا معادن العلم و الحكمة، عليهم صلوات اللّه تعالى و سلامه الأوفىٰ. و السلام
1) . دقيقة نورية، قوله تعالى: «كن» رمز من الصنع و قوله: «فيكون» رمز من المصنوع (منه).
2) . الأنعام، 100.
3) . القمر، 50.
4) . م: و لا يبقى إلّا وجه.
5) . الرحمن، 26.
6) . مستفاد من هذه الفقرة من دعاء أمير المؤمنين عليه السلام: «و بوجهك الباقي بعد فناء كلّ شيء» بحار الأنوار، ج 86، ص 326 و ج 98، ص 137.
محمّد مؤمن بن قوام الدين محمّد حسيني (قرن دوازدهم هجرى)
تحقيق: على فرّخ
يكى از احاديثى كه به لحاظ دارا بودن معانى غامض و دشوار از احاديث مشكل محسوب مى شود، حديث قدسى «أنا اللّٰه الّذي لا إله إلّا أنا...» است. بر اين حديث شروح متعدّدى نگاشته شده كه در اينجا يكى از آنها ارائه مى شود.
نويسندۀ اين شرح، يكى از دانشمندان شيعه به نام محمّد مؤمن بن قوام الدين محمّد حسينى است.
از شرح حال او در مآخذ موجود، چيزى به دست نيامد، جز اينكه با استناد به دو قرينه، مى توان او را از عالمان سدۀ دوازدهم هجرى و اهل قزوين دانست. قرينۀ اوّل كه قطعى است، اينكه پدر وى، قوام الدين محمّد حسينى سيفى، دانشمند مشهور قزوينى است كه تا حدود 1150 ق، زنده بوده است. قرينه دوم
كه ظنّى است، واقع شدن اين رساله در ضمن مجموعه اى است كه در آن، بعد از رسالۀ حاضر، رسالۀ «تجويد قرآن» تأليف ملّا محمّد طاهر بن محمّد مؤمن قزوينى (قرن 12) آمده كه گويا فرزند مؤلف مورد بحث ما بوده است.
اگر اين استنباط درست باشد، پس مؤلف از اهالى قزوين و از دانشمندان سدۀ دوازدهم هجرى است و بيش از اين، دربارۀ مؤلف چيزى در مصادر، نقل نشده است.
به هر حال، حديث مورد بحث قدسى است و در مصادر روايى با اندك تفاوتى در برخى الفاظ، نقل شده است. در رساله حاضر، حديث مذكور بدين عبارت ذكر گرديده:
أنا اللّٰه الّذي لا إله إلّا أنا خلقت الخلق و خلقت الخير و أجريته على يدَي من أحببته و خلقت الشر و أجريته على يدَي من أبغضته.
در كتاب «كافى» كلينى، اين حديث با سه سند با اختلافهايى نقل شده كه چنين است:
1 - عن معاوية بن وهب قال: سمعت أبا عبد الله عليه السلام يقول: إنّ ممّا أوحى اللّٰه إلى موسى عليه السلام و أنزل عليه في التوراة: إنّي أنا اللّٰه لا إله إلّا أنا خلقتُ الخلق و خلقتُ الخير و أجريته على يدي من أحبّ فطوبى لمن أجريته على يديه و أنا اللّٰه لا إله إلّا أنا خلقت الشرّ و أجريته على يدي من أريده فويل لمن أجريته على يديه.
2 - محمّد بن مسلم قال: سمعت أبا جعفر عليه السلام يقول: انّ في بعض ما أنزل اللّٰه من كتبه انّي أنا اللّٰه لا إله إلّا أنا خلقت الخير و خلقت الشرّ فطوبىٰ لمن أجريت على يديه الخير و ويلٌ لمن أجريت على يديه الشرّ و ويلٌ لمن يقول كيف ذا و كيف ذا.
3 - عن مفضّل بن عمر و عبد المؤمن الأنصاري عن أبي عبد الله عليه السلام قال: قال اللّٰه عزّ و جلّ: أنا اللّٰه لا إله إلّا أنا خالق الخير و الشرّ فطوبىٰ لمن أجريت على يديه الخير و ويل لمن أجريت على يديه الشرّ و ويل لمن يقول كيف ذا و كيف هذا؟ قال يونس يعنى من يُنكر هذا الأمر بتفقّه فيه(1).
امّا موضوع اين رساله، دربارۀ جبر و اختيار و اعمال بندگان خداوند است كه شارح به نحو ماهرانه اى از عهدۀ آن برآمده و اين، نشان از تبحّر وى در فلسفه و كلام است. او ابتدا نظر شش گروه و فرقه (فلاسفه، اشاعره، معتزله، جهميّه، مذهب قاضى باقلانى، مذهب ابو اسحاق) را در اين مورد، نقل نموده و پس از آن به ردّ آنها پرداخته و نظر ائمه (ع): را كه: «لا جبر و لا تفويض بل أمر بين الأمرين» است، اثبات كرده است.
اين تحقيق از روى تنها نسخه شناخته شدۀ رساله، صورت گرفته كه در ضمن مجموعۀ شمارۀ 1833 «نسخه هاى خطّى كتابخانۀ آيت اللّٰه مرعشى»، نگهدارى مى شود(2). اين رساله در مجموعۀ مورد اشاره، هفتمين رساله است و در برگهاى 100 تا 103 آن به خطّ نستعليق خفى، تحرير شده است.
تصویر
بسم الله الرحمن الرحيم
حمد بى حدّ و ثناى بيرون از عَد، حضرت قادر مختار و جنابِ عادل جبّارى را سزاست كه در مملكت هر وجودىْ پادشاهِ عقل را حاكم مطلق العنان نموده كه اگر متقلّبۀ شبهات آرا، دست بر وى نمايند، به پايمردى او دفعِ آن شود و در شهربند حيات هر موجودى، شحنۀ دل را قاضى صاحب اختيار كرده كه هرگاه جواسيس غفلات توقّع، چشمْ روى داشته باشند، به يمن حراست او، دفع آن گردد. بيت:
عقل را عقل كرد و دل را دل *** تا شود ز اين دو مدّعا حاصل
عقل ذات خدات بنمايد *** دل به راه هُداتْ بگشايد
عقل اثبات آن وجود كند *** دلت انكار ذى الجحود كند
اين دو با يكدگر چو وصل شوند *** خوب و بد در ميانه فصل شوند
و درود نامعدود، پيغمبر محمودى را رواست كه عقل صادق او، معيار كمال عقول اصنافِ عالم است و دل واثق او، آيينه حقّنماى مطالب و اغراض بنى آدم.
بيت:
احمد مُرسل آن سپهر جلال *** كه كمالش برى بود ز زوال
طبع بشكفد گل از نقلش *** عقل كل را سَبَق دهد عقلش
دلش آيينه اى ز صنع خداست *** كه در او عين ذات حقّ پيداست
از سُويداى آن دل بى شك *** كام هر قلب مى رسد به نمك
و صلوات بلا نهايات و تحيّات بى غايات، آل برگزيده و عترت پسنديدۀ او را بجاست كه هر يك، طور تجلّى نماى معارف وجودى رفعت، همگى سرآمد و شريف اند:
يعنى آن عترتِ ستوده مدار *** كه از ايشان گرفته شرعْ قرار
آن كه ازبهر خلق چرخ و زمين *** گر بپرسند باعثى به يقين
بر زبان كواكب و انجم *** هيچ حرفى نيابد إلّا هُم
عليهم الصلاة و السلام ما دامت الأمر بين الأمرين و على مبغضيهم السخط و العذاب ما انجرّ الاعتقاد بالجبر و التفويض على آراء ابطال الدين.
و بعد: داعى برادران دينى، محمّد مؤمن بن قوام الدين محمّد الحسينى، معروض مى دارد كه چون فِرَق اهل اسلام را در خلق افعال اَنام، اقوال و آراء مختلف است و هميشه در ميان فحول علماى شيعه با ساير دانشمندان فِرَق عامه، مباحثاتْ واقع گرديده و موافق حقّ و حساب ابطال شُبهات ايشان شده و به اعتبار اينكه اين مسأله، متفرّع بر بعضى از اصول دين است كه دانستن آن، جمهور مكلّفين را به دليلْ واجب است و داعى، اكثر اوقات در آن فكر مى نمود تا اينكه در اين اوان، نوشته اى از جمعى حقّ طلبان و متديّنين بلدۀ تفليس رسيد.
نوشته بودند كه شخصى از علماى عامّه وارد آن حدود، در مقام اشكال فقرات «أنا اللّٰه لا إله إلّا أنا خلقت الخلق و خلقت الخير و أجريته على يدي من أحببته و خلقت الشر و أجريته على يدي من أبغضته» كه در حديث قدسى وارد است، گرديده اند و در آن صحيفه، مذكور داشته بودند كه فهميدن اين حديثْ قدرى
متعسّر شده، بناءًعلى هذا براى عرض آنچه از حديث مذكور، مفهوم داعى شده به تحرير اين چند كلمه، مبادرت مى نمايد، و اللّٰه المستعان.
پوشيده نماند كه چون فهم حديث مذكور، بدون تمهيد بعضى مقدمات، متعسّر است، لهذا محرز مى گردد كه حضرت قادر مختار، براى شناساندن ذات گرامى خود، ايجاد جميع مكوّنات نموده و به مصداق آيۀ وافى هدايۀ: «وَ مٰا خَلَقْتُ اَلْجِنَّ وَ اَلْإِنْسَ إِلاّٰ لِيَعْبُدُونِ»(1)، افراد جنّ و انس را براى ستايش و بندگى جناب كبريايى خود، آفريده و گوهر عقل را در صدف هر سرّى به وديعت گذاشته و راه استنباط و استدلال هر چيزى را ياد نموده و قوّت تميز ميان حقّ و باطل را بدو كرامت فرموده، هر ذى عقل به محض ديدن بنايى، به بانى آن پى مى برد و هر صاحبْ خِرَدى به مجرّد ديدن دودى، علم قطعى بر وجود آتش مى برد. بيت:
هر ذرّه كه در كَون وجودى دارد *** از هستى مطلق تو بودى دارد
دانم به يقين كه آتشى پنهان است *** از روزن خانه اى كه دودى دارد
و با وجود آنكه از بديهۀ حس در مشاهدۀ آفاق و انفس و قرار و مدار آنها، علم قطعى بر موجد آنها حاصل مى شود، خداوند رحيم و رحمان از فرط برّ و امتنان براى تصقيل عقول و تذكير معامله فطرت، پيغمبران عظيم الشأن را بر افراد اَنام، مبعوث داشته تا همگى به رهنمود ايشان، طريق معرفت ايزد سبحان را شناسند و زر تمام عيار عقول به محك ايشان رسانيده و قدر مرتبۀ آن را دانند حتى لا يكون للنّاس على اللّٰه حجة بعد الرسل(2).
و بعد از فهم مراتب مذكوره، ببايد دانست كه به مدلول آياتِ مباركه و
احاديث مستفيضه، معلوم است كه جناب حضرت آفريدگار در جميع امور امر و نهى و ترغيب و تحذيرى كه فرموده، ذو العقول را مخاطب داشته و گردن بى خردان و مجانين را از رشتۀ تكليف و قلّادۀ تقليد، معرّى و مبرّى نموده و بر هيچ عاقلى، تفاوت مراتب عقول، پنهان و امكان تكميل آن، پوشيده نيست؛ چنانكه مكرّر ملاحظه شده كه گرجى پسرى كه به غير خوك چراندن و فريادهاى عبث زدن، چيزى در متخيّلۀ او گنجايش ندارد و بعد از آنكه اسير اهل اسلام شده به موافق قواعد و ضوابط شرعيه، تربيت يافته و تحصيل علوم و معارف كرده، در مرتبۀ انبياء بنى اسرائيل مى شود و برادر ديگر او كه به حسب ظاهر از او صاحب شعورتر مى نمود، چون از كنار پدر و مادر جدا نشد، در همان مرتبۀ بهيميّت مى ماند. پس مى بايد آدمى اولاً به قدر مقدور، تكميل عقل خود نموده، فرقِ در ميان خوب و بد نمايد، تا داند كه شناختن خدا، خوب و نشناختن او، بد است و بعد از آنكه معرفت به وجود مُوجد حقيقى حاصل شد، مى بايد باعثِ بر وجود خود را بداند و بفهمد كه وجود او، محض عبث نيست، براى اينكه كسى كه چنين پيكرى را آفريد و اين همه ضوابط را براى هر امرى از امور قرار داده، لا محاله حكيم است و افعال حكيم، عبث نمى تواند بود و هر عقلى مى داند كه فعل قبيح، باعث نقض حكمت است و قطع نظر از اينكه اصل قبيح بر خدا جايز نيست، ثابت است كه نقص در جناب كبريائى او نمى باشد و هر صاحب خردى مى داند خوب، خوب و بد، بد است و نيز ظاهر است كه اگر حضرت بارى تعالىٰ - جلّ ذكره الأعلى - عباد را مجبور و مضطرّ بر خوب يا بد مى نمود، جوهر عقل را بديشان نمى داد؛ بلكه يكى را بالطّبع مايل به خير مى نمود و ديگرى را راغب به شر و يكى را قوّت اقدام به طاعات مى داد و ديگرى را تواناى ارتكاب به منهيات و پيغمبرى مبعوث نمى كرد كه در مدّتهاى مديد، اوقات خود را صرف
هدايت جمعى كه هدايت نمى توانستند يافت، نمايد تا طلب محال شود، يا مدار خود را به راهنمايى جمعى كه نمى توانستند راه يافت، گذراند تا تحصيل حاصل به عمل آيد. پس ظاهر است كه ابو جهل كه به آن شقاوت زندگى كرد و به جهنّم واصل شد، مى توانست هدايت يافت؛ امّا به سبب اغراض و عوارضى كه بر عقل او مستولى شده بود، به طلب آن اهتمام ننمود و حضرت ابو طالب كه با آن همه هدايت و ارشاد، ممتاز گرديد، مى توانست مثل ابو جهل يا ساير ناس، اصرار بر اِضرار حضرت رسالت نمايد؛ امّا چون اهتمام در تكميل عقل نمود و غشاوۀ اغراض را از ديدۀ خرد برداشت، در زمرۀ اصفيا و اوليا منسلك گرديد.
سلمان كه غلام عجمى بود، عقل را حَكَم ساخت، «السلمان منّا أهل البيت» شد. بيت:
آدمى بر خِنگ كرّمنا سوار *** بر كفش داده عنان اختيار
بالجمله، ملخّص كلام آنكه اگرچه از تحرير و ترقيم مراتب مزبوره، ما حصل مضمون حديث، معلوم و مفهوم شد، نهايت براى اتمام رفع شبهات، موجزى از اصل عقايد عامّۀ اهل اسلام را در اين مسأله ايراد نمود. آنچه را عقلاً و نقلاً بطلان آن ظاهر باشد، قلمى(1)و آنچه را حقيقتش معلوم باشد، محرّر مى نمايد و بعد از آن، معنى حديث را بر وجهى كه هيچ گونه خفايى در ظاهر و باطن آن نماند و مجال هيچ گونه سخنى در آن نباشد، إن شاءاللّٰه تعالىٰ در حيّز تحرير درمى آورد، و اللّٰه المستعان و عليه التكلان.
پوشيده نماند كه مذهب تمامى امّت حضرت رسالت صلى الله عليه و آله در خلق افعال عباد، هفت است:
اوّل: مذهب فلاسفه است كه حكماى اسلام اند و ادّعاى ايشان آن است كه جميع مخلوقات را از اجسام و اعراض به عنوان ايجاب مى دانند؛ يعنى مى گويند
1) . قلمى مى نمايد: قلم بطلان مى كشد، حذف مى كند.
مثلاً كه بر حضرت بارى تعالىٰ واجب شد كه زمين را بيافريند، پس آفريد، يا واجب شد كه در دستِ كسى، كارى را جارى كند، پس جارى كرد و بطلان اين مذهب به چندين جهت شده و چون ترقيم همۀ آنها در اين مقام، ضرور نبود، يك دليلى كه قريب الفهم بود، مذكور مى شود و آن اين است كه قاطبۀ اهل ملل و اديان، حضرت ايزد غفّار را قادر و فاعل مختار مى دانند؛ به اين معنا كه آنچه خواهد، به اختيار خود مى كند؛ چه قدرت فاعلى، عن معنى الاختيار، توانايى است بر چيزى. چنانكه گفته مى شود: احدى را كه راه تواند رفت و تواند نرفت، اين قادر است و هرگاه نتواند راه رفت، غير قادر است. هرگاه حقّ تعالىٰ، خلق و ايجاد اشيا را به عنوان وجوب بكند، ديگر اختيارى براى او نمى ماند و از اين، لازم مى آيد كه هرگاه كارى را كه مى كند، اگر خلاف آن را اراده نمايد، نتواند نمود. پس در كارها مضطرّ و هر موجودى، واجب الوجود خواهد بود و اين، كمال نقص در ذات گرامى الهى خواهد بود. تعالىٰ شأنه عن ذلك و هر عقلى، بطلان اين را مى داند.
دوم: مذهب جهيميّه(1)است و مبتدع آن جهيم بن صفوان تِرمَذى است و ملخّص ادّعاى او آن است كه هر فعلى و انفعالى كه هست از خداست و بنده را در آن، هيچ اختيارى نيست و مى گويند كه فرق در ميان دست صحيح و دست رعشه دار نيست و بطلان اين مذهب از بديهۀ حسّى معلوم است، بر هر عاقلى ثابت است و شبهه اى در اين نيست كه اگر حال بر اين منوال باشد، خداوند عالميان - جلّ ذكره - ظالم خواهد بود. أعاذنا اللّٰه من هذا الاعتقاد. براى اينكه
1) . جهم بن صفوان سمرقندى (م 128 ق) مكنّى به ابو محرز از مواليان بنى راسب بوده و به وجودآورندۀ مذهب جهميّه (جهيميه) است. ذهبى مى گويد كه او گمراه كننده مردم و باعث بدعت بود و فرماندهى لشكر حارث بن سريح را بر عهده داشت و بعداً بر امراى خراسان خروج كرد. نصر بن سيّار او را دستگير كرد و دستور قتلش را صادر نمود (الأعلام، خير الدين الزركلى، بيروت، دار العلم للملايين، ج 2، ص 141).
هرگاه كاردى را بدون اختيار آدمى در دست اين كس بر گلوى كسى زند و او را بكشد و بعد از آن به ازاء اين امر، بى اختيار آدمى را به جهنّم ببرد كه چرا فلان را من در دست تو بدون اختيار تو كشتم و اين محض ظلم خواهد [بود] و بعد از آنكه خداوند عالميان - جلّ ذكره - ظالم باشد، عاجز نيز خواهد بود؛ براى اينكه ظلم را به غير عاجز نمى كند و ديگر اينكه لازم مى آيد كه كارهاى الهى - جلّ ذكره - بر وفق حكمت نباشد، براى آنكه آنچه خواهد از خير و شر در دست مردم جارى مى كند، ديگر پيغمبران را مبعوث كردن و بهشت و دوزخ آفريدن و ثواب و عقاب قرار دادن و كرام الكاتبين را بر بندگان گماشتن، عبث و بى فايده خواهد بود و بالاخره منجر به ظلم مى شود، نعوذ باللّٰه، و اين رويه، چنانكه مذكور شد، موافق عقل در بطلان آن شبهه اى نيست و در قرآن مجيد، حضرت بارى تعالىٰ در چند جا اسنادِ افعال به عباد و رفع ظلم از جناب كبريايى خود مى نمايد.
ازجمله در سورۀ مباركه يونس، خطاب به حضرت پيغمبر - صلى الله عليه و آله - مى فرمايد:
«و منهم من يستمع إليك، أ فأنت تسمع الصمّ، و لو كانوا لا يعقلون و منهم من ينظر إليك، أ فأنت تهدى العمى و لو كانوا لا يبصرون إنّ اللّٰه لا يظلم الناس شيئاً و لكنّ الناس أنفسهم يظلمون»(1).
و بعضى ديگر از احاديث و اخبار و ادلّه در ابطال اين مذهب در طى تحقيق مذهب حقّ، إن شاءاللّٰه تعالى، مذكور مى شود.
سيّم: مذهب اشاعره است و مخترع آن، ابو الحسن اشعرى است(2)و اكثر سنّيان
1) . سورۀ يونس، آيه 42-44.
2) . ابو الحسن على بن اسماعيل اشعرى (260-324 ق) از نسل ابو موسى اشعرى، مؤسّس مذهب اشاعره و پيشواى اين عقيدۀ كلامى است. او در بصره متولد شد و در اوّل كار بر مذهب معتزلى بود و بعداً از آن مذهب برگشت و مذهب خود را معرّفى نمود و در بغداد از دنيا رفت. مى گويند كه عدد مصنّفات وى به سيصد مى رسد و ازجمله مصنّفاتش: «الرد على المجسّمة»، «مقالات الإسلاميين» و «الإبانة عن أصول الديانة» است (همان، ج 4، ص 263).
بر اين مذهب بوده و هستند و اصل دعوى ايشان، آن است كه مى گويند: فرقْ ميان حركت دست صحيح و رعشه دار هست؛ امّا به اين روش كه دست صحيح، كارى را [كه] مى كند به قدرت خود مى كند و قدرت بنده حاصل مى شود با كردن كارى، نه اينكه پيش از كردن كارى باشد، امّا اين قدرت را تأثيرى در كار نيست؛ بلكه هر كارى مى شود، به قدرت غالبۀ الهى و بس و دست رعشه دار، قدرت آن را ندارد. پس فرق ميان دست صحيح و دست رعشه دار، يافت شد.
مخفى نماند كه اين طايفه، چون مطّلع بر ناخوشى مذهب جهيميّه شدند، ظهور بطلان و ركاكت آن را شنيده اند، براى خلاصى از آن قبايح، وضع اين مذهب نموده اند و مع هذا، آنچه بر جُهيميّه از قبايح و ناخوشى ها لازم مى آمد، بر اين طايفه نيز لازم مى آيد و به هيچ [وجه]، رفع اسناد ظلم و عجز و عدم حكمت از جناب الهى نمى تواند شد، براى اينكه قدرتى را كه بنده داشته باشد، به هيچ وجه آن قدرت را تأثيرى نباشد؛ بلكه تأثير را قدرت ديگرى مى كرده باشد، از وقوع تأثيرى كه به قدرت ديگرى باشد، يا از قدرتى كه تأثيرى در آن نباشد؛ چه، تقصير بر بنده لازم مى نمايد كه به سبب آن بايدش به جهنّم رفت و اين مذهب، بالمآل، اصل مذهب جهيميّه است و بعضى ديگر از ادلّۀ بطلان اين نيز مذكور مى شود، إن شاءاللّٰه تعالىٰ.
چهارم، مذهب قاضى باقلانى(1)است كه يكى از سنّيان است و او مى گويد كه اصل ذات افعال از جناب الهى است؛ امّا نسبت به بندگان يا طاعت است يا معصيت، مثلاً مى گويند كه نماز كردن و قمار باختن، هر دو شريك اند در اينكه حركتى و كارى اند؛ امّا يكى نماز كردن است و ديگرى قمار باختن و اصل
1) . ابو بكر محمّد بن الطيّب بن محمّد بن جعفر (338-403 ق) از بزرگان علماى كلام اشاعره است. او در بصره متولد گرديد و در بغداد زندگى كرد و در همان جا از دنيا رفت و ازجمله مصنفاتش: «الإنصاف»، «إعجاز القرآن»، «دقائق الكلام» و «كشف أسرار باطنيه» است (همان، ج 6، ص 176).
حركت به قدرت خداست، و ليكن صفت آن به قدرتِ بنده است.
و بطلان اين مذهب نيز عقلاً و نقلاً بر نهجى است كه مذكور شد و اين مذهب، بى كم وزياد با مذهب جهيميّه، جبريّه و اشعريّه، يكى است؛ براى اينكه اصل افعال را از خدا مى دانند و به اضافه به بنده با وجود اينكه معتقد آن اند كه بنده، في الحقيقه فعلى نكرده، مى گويند طاعت يا معصيت است.
پنجم، مذهب ابو اسحاق(1)است و او مدّعى است كه خدا و بنده را در كارها از خير و شر، دو قدرت است. كه هر دو اثرِ در آنها مى كنند؛ مثلاً مى گويند كه قدرت خداى عزّ و جلّ با قدرت شراب خوار با هم برآمده، يكى شدند و شراب را بدين شراب خوار آورده از گلوى او فرو بردند و اين مذهب نيز با مذاهب سابقه، يكى است كه به عبارت ديگر ايراد شده است. براى اينكه مى گويند معصيت را قدرت خداى تعالىٰ شريك شد با قدرت گناهكار تا به عمل آمد و اگر نه، گناهكار، گناه نمى توانست كرد. پس در اين صورت خداى تعالىٰ، فى الحقيقه گناه را معمول كرده و با وجود اين، عقاب مى نمايد بنده را بر فعلى كه خود نموده و بطلان اين نيز از ادلّه بطلان مذاهب سابقه، معلوم مى شود.
ششم، مذهب معتزله است و اكثر ايشان مى گويند كه بنده در كارى كه مى كند، نهايت استقلال دارد و خدا را در افعال او هيچ قِسم، دخل نيست و طاعت و ترك معصيت كه مى كند، به هيچ وجه، توفيق و نگهدارى و مشيّت و قضا و قدر الهى
1) . براى شناخت مذهب وى رجوع شود به: كشف المراد، الحلّى، ص 240؛ قواعد العقائد، خواجه نصير الدين طوسى، ص 75. ابو اسحاق ابراهيم بن محمّد بن ابراهيم بن مهران الاسفراينى، ملقب به ركن الدين، فقيه شافعى و متكلّم اصولى بوده است. مردم نيشابور از او كلام و اصول فرا گرفته اند و مردم عراق و خراسان به علم او اعتراف دارند و ازجمله مصنّفاتش «الجامع الجلى في أصول الدين و الردّ على الملحدين» در پنج جلد است. او در عاشوراى سال 418 ق، از دنيا رفت و در اسفراين دفن شد. (وفيات الأعيان، ابن خلّكان، ج 1، ص 28؛ سير أعلام النبلاء، شمس الدين الذهبى، ج 17، ص 353).
را در آن، دخلى نيست و معصيتى هم كه مى كند، به مشيّت و خذلان خدا نيست تا اينكه بعضى از معتزله گفته اند كه عين كار بنده، مقدور خدا نيست و بعضى گفته اند: مثل فعل بنده، غير مقدور خداست؛ و بالجمله، اين طايفه، معتزله را مفوّضه گويند، براى اينكه معتقد اين طايفه آن است كه حقّ تعالىٰ، كار هركس را به خودش واگذاشته و هركس در هر كارى كه مى كند، مستقل است به حيثيتى كه در طاعت، محتاج به توفيق و عصمت خدا نيست و در معصيت و نافرمانى، خواهش بنده بر خواهش الهى زورآور مى شود و به هيچ وجه خذلان خدا را در آن، دخل نيست.
على بن ابراهيم در تفسير خود، نقل كرده كه معتزله مى گويند بنده، خالق فعل خود است و خدا را در آن دخلى نيست؛ بلكه آنچه خدا خواهد، نمى شود و آنچه ابليس خواهد، مى شود(1).
سخافت و ناخوشى اين مذهب نيز عقلاً ظاهر است، براى اينكه [اين] طايفه، سلب قدرت از جناب الهى - جلّ ذكره الأعلى - مى نمايند و بنده ضعيف را در توانايى بر امور عظيمه، مستقل مى دانند و رفع احتياج در اقدام به طاعات از پروردگار عالميان مى كنند و هر عقلى، حكم بر بطلان اين مذهب مى نمايد و در آيات قرآنى و احاديث متواتره، خلاف اين واقع است.
حقّ تعالىٰ مى فرمايد:
«وَ لَوْ شٰاءَ رَبُّكَ لَآمَنَ مَنْ فِي اَلْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعاً أَ فَأَنْتَ تُكْرِهُ اَلنّٰاسَ حَتّٰى يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ وَ مٰا كٰانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلاّٰ بِإِذْنِ اَللّٰهِ وَ يَجْعَلُ اَلرِّجْسَ عَلَى اَلَّذِينَ لاٰ يَعْقِلُونَ»(2).
يعنى اگر پروردگار تو مى خواست، هر آينه ايمان مى آورد، هركه در زمين است، به تمامى؛ يعنى اگر خدا مى خواست، مجبور مى كرد همۀ مردم را به
ايمان. پس تو به ناخوشى مى دارى مردم را تا آنكه نگردند مؤمنان. و نمى باشد براى احدى اينكه ايمان بياورد، مگر به اذن خدا، و مى گرداند خدا پليدى را بر آن كسانى كه درك اين معنا نمى نمايند.
در حديث وارد شده كه مأمون به حضرت امام رضا عليه السلام گفت كه يا ابن رسول اللّٰه! قول بارى تعالىٰ كه فرمود: «وَ لَوْ شٰاءَ رَبُّكَ لَآمَنَ مَنْ فِي اَلْأَرْضِ» إلى قوله تعالىٰ: «إِلاّٰ بِإِذْنِ اَللّٰهِ» چه معنى دارد.
پس حضرت - سلام اللّٰه تعالىٰ عليه - فرمود كه حديث كرد مرا پدرم از پدران خود از حضرت اميرالمؤمنين - صلوات اللّٰه تعالىٰ عليهم - كه گفت: به درستى كه مسلمانان گفتند به حضرت پيغمبر - صلى الله عليه و آله - كه: اى رسول خدا! اگر اكراه نمايى به كسانى كه قدرت رسانيده به ايشان از مردم بر اسلام، به اين معنا كه ايشان را به جبر به اسلام وادارى، هر آينه زياد مى شدى عدد ما و توانايى به هم مى رسانديم بر دشمنان خود. پس حضرت - صلوات اللّٰه عليه و آله - مضمون اين را فرمودند كه: «نيستم كه آنچه خداى به من نفرموده، چنان كنم». پس حضرتِ بارى تعالىٰ، نازل كرد كه: اى محمّد! اگر مى خواست پروردگار تو، هر آينه ايمان مى آورد هركه در زمين است، به عنوان اِلجاء و اضطرار در دنيا؛ همچنان كه ايمان مى آورد در وقت ناخوشى ديدن در آخرت و اگر اين با ايشان سلوك مى نمودم، مستحق نبودند از من ثوابى را، و ليكن من اراده كرده ام از ايشان اينكه ايمان بياورند، در حالت اختيار، نه از روى اضطرار، تا اينكه مستحق شوند از من زلفىٰ و كرامت و هميشگى ماندن در بهشت خلد را. آيا پس تو به اكراه مى دارى مردم را تا اينكه بگردند مؤمنان؟
و امّا قول بارى تعالىٰ: «وَ مٰا كٰانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلاّٰ بِإِذْنِ اَللّٰهِ». پس نيست بر سبيل حرام داشتن ايمان بر او؛ و ليكن به اين معناست كه نيست براى نفس اينكه ايمان بياورد، مگر به اذن خدا، و اذن خدا، امر اوست - جلّ ذكره - و اين نبوده كه
نفس متكلّف و متعبّد باشد و الجا و اضطرار الهى، نفس به ايمان در وقت زوال تكليف و تعبّد مى باشد.
پس مأمون گفت: فرّجك اللّٰه عنك فرّجت(1).
از فحواى اين آيه و حديث و از بسيارى از آيات و احاديث كه برخى از آنها در طى تحقيق مذهب حقّ - إن شاءاللّٰه تعالىٰ - ايراد مى شود، معلوم مى گردد كه در ايمان و طاعات، توفيق و در كفر و معصيت، خذلان الهى مى باشد.
و بعضى ديگر مى گويند كه خداى تعالىٰ در بنده، خير و شرّى اراده ننموده و قضا و قدرى نفرموده است و ازجمله آنچه در آيات قرآنى بر ابطال اين قول دلالت دارد، قول خداى تعالىٰ: «وَ إِذٰا أَرَدْنٰا أَنْ نُهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنٰا مُتْرَفِيهٰا فَفَسَقُوا فِيهٰا»(2). يعنى هرگاه اراده نموديم كه هلاك كنيم مردم دهى را به اين معنا كه در معاصى اصرار مى نمودند و عدل، تقاضاى هلاك ايشان مى كرد، امر فرموديم مردم آن قريه را. پس فسق كردند در او، به اين معنا كه خذلان نموديم تا به خواهش و اختيار خود، فسق نمودند تا اينكه بيشتر مستوجب غضب شوند.
از اين آيه و بسيارى از آيات و احاديث، بطلان مذهب مذكور، ظاهر است و بالجمله اين طايفه را قَدَريّه مى نامند، براى اينكه نفى قدر از جناب كبريايى - جلّ ذكره الأعلى - مى نمايند و ظاهرش اينكه جميع فِرَق مذكوره را حديث «القدرية مجوس هذه الامّة»(3)
عن أبي عبد الله عليه السلام قال: «لا جبر و لا تفويض و لكن أمر بين الأمرين قال قلت: و ما أمر بين أمرين؟ قال: مثل ذلك رجل رأيته...».
، براى اينكه هر يك به جهتى دخل در كيفيت افعال نموده،1) . الاحتجاج، أمين الإسلام طبرسى، ص 412-413. در «احتجاج»، عبارت آخر حديث، چنين آمده: «فرّجت عنّى فرّج اللّٰه عنك».
2) . سورۀ اسراء، آيۀ 16.
3) . دستور معالم الحكم، محمّد بن سلامة القضاعى، ص 109. مفهوم اين روايت به مضمونهاى مختلف در كتب روايى صادر شده كه ذيلاً يك نمونه آورده مى شود: «قال: فسئلا عليهما السلام «... هل بين الجبر و القدر منزلة ثالثة؟» قالا: نعم، أوسع ممّا بين السماء و الأرض».
بعضى سلب قدرت از جناب بارى - جلّ ذكره - باشد و بعضى تفويض قدرت تامّه به عباد نموده و در هريك از اينها به قضا و قدر الهى، اسناد غير آنچه خدا قرار داده مى شود.
و مذهب هفتم، أمر بين الأمرين است(1)و اين مذهب حقّ است كه قاطبۀ تابعين ائمه اثنى عشر - صلوات اللّٰه عليهم أجمعين - معتقد آن اند و تحقيق مقال، آن است كه مى گويند: عباد را در اعمال حسنه به مشيّت و توفيق و در افعال سيّئه به قضا و خذلان الهى، اختيار است، نه اين است كه جناب الهى - جلّ ذكره الأعلىٰ - بدون اختيار، عباد را مجبور بر امرى نمود يا خود در دست ديگرى كارى جارى ساخته باشد كه جبر لازم آيد، و نه اينكه اختيار، مطلقاً به عباد واگذاشته باشد و آنچه از خير و شر از ايشان صادر شود، او را در آن اختيار نباشد، تا نفى قدرت از جناب الهى و تفويض مطلق امور به عباد باشد و تقرير اين مدّعا به طريقى كه نزديك فهم باشد، آن است كه حضرت فاعل مختار حقيقت الأمر، جميع جنّ و انس را براى بندگى آفريده و از كمال رأفت و رحمت به ازاى آن، بهشت را ايجاد فرموده و از محض انصاف و عدالت، براى جزاى نافرمانى، دوزخ را خلق نموده و تمامى افراد ثقلين را امر به عبادت و نهى از معصيت نموده است. هركسى كه طاعت مى كند، به اختيار خود و توفيق خدا مى كند و هركه معصيت مى نمايد، به اختيار خود و خذلان خدا مى نمايد و فرق در ميان اين سخن و مدّعيات فِرَق مذكوره، بسيار است. اگر گفته شود كه هرگاه طاعت و معصيتْ به توفيق و خذلان باشد، جبر لازم مى آيد. جواب گفته مى شود كه توفيق و خذلان، علّت مستقلّه براى تمشيت امور نيستند و ما حصل كلام جبريّه، آن است كه در افعال، بنده را مطلقاً اختيار نيست يا در قدرت با خدا شريك است و نيز از تفصيلى كه
1) . الكافى، ج 1، ص 221 و 224. (باب الجبر و القدر).
در احاديث آينده شده، فرق در ميان اين اقوال، ظاهر مى شود.
اگر گويند كه چه فرق است در ميانۀ شركت در قدرت و توفيق و خذلان، جواب گفته مى شود: مثلاً هرگاه كسى شخصى را ببيند معصيتى مى نمايد و او را نهى از آن معصيت نمايد و آن عاصى، متنبّه نشود و آن ناهى، ترك نهى و منع نمايد، آيا آن ناهى كسى است كه عاصى را امر به عصيان نموده باشد يا مشاركت در معصيت او نموده است(1)و مدّعا از توفيق و خذلانى كه گفته مى شود، همين معناست. فرق در ميان اين دو مذهبْ بسيار است و در كتاب «احتجاج» شيخ طبرسى از حضرت اميرالمؤمنين - صلوات اللّٰه عليه - روايت نموده كه حضرت - سلام اللّٰه تعالىٰ عليه - فرمود كه مگوييد كه واگذارد خداى تعالىٰ عباد را به خودشان، پس سست بگيريد امر الهى را و مگوييد واداشت مردم را بر امور.
خدا را مستند به ظلم مكنيد؛ و ليكن گوييد كه خير به توفيق خدا و شرّ به خذلان خداست و همه، سابقِ در علم خداست(2).
و در كتاب «معاني الأخبار» ابن بابويه، حديث طويلى از عبد الله بن فضل هاشمى روايت كرده و آنچه از آن حديثْ موضع حاجت است، اين است كه گفت: پس عرض كردم كه قول بارى تعالىٰ: «وَ مٰا تَوْفِيقِي إِلاّٰ بِاللّٰهِ» /(3)و قول او - جلّ ذكره الأعلى -: «إِنْ يَنْصُرْكُمُ اَللّٰهُ فَلاٰ غٰالِبَ لَكُمْ وَ إِنْ يَخْذُلْكُمْ فَمَنْ ذَا اَلَّذِي يَنْصُرُكُمْ مِنْ بَعْدِهِ»(4). فرموده: هرگاه بكند بنده آنچه را خداى عزّ و جلّ، امر نموده به آن از اطاعت، «كان فعله وفقاً لأمر اللّٰه: مى باشد فعل او موافق امر الهى، و بنده به اين ناميده مى شود موفَّق. و هرگاه اراده كند بنده كه داخل شود در چيزى از معاصى
[و حائل شد] خداى تعالىٰ ميان او و ميان آن معصيت، پس ترك كرد بنده آن معصيت را مى باشد. ترك او آن معصيت را به توفيق خدا و وقتى كه «خلّىٰ بينه و بين تلك المعصية: حائل نشد ميان او و ميان آن معصيت، تا اينكه بنده مرتكب آن معصيت شد، به تحقيق كه خذلان كرده او را خداى تعالىٰ و يارى ننموده او را و توفيقش نداده(1).
و در كتاب مذكور، حبيب سجستانى از حضرت امام محمدباقر عليه السلام روايت كرده كه حضرت فرمودند: «به درستى كه در تورات مكتوب است كه اى موسى! به درستى كه من خلق كردم تو را، و برگزيدم تو را، و قوّت دادم تو را، و امر نمودم تو را به طاعت خودم، و نهى كردم تو را از معصيت خودم. پس اگر طاعت من كردى، اعانت نمودم تو را بر طاعت خودم، و اگر معصيت من نمودى، اعانت نكردم تو را بر معصيت خودم. اى موسى! مراست منّت بر تو در طاعت تو مرا و مراست حجّت بر تو در معصيّت تو مرا(2)».
و صاحب كتاب «توحيد» رضى الله عنه به سند خود از حضرت اميرالمؤمنين - عليه الصلاة و السلام - روايت نموده كه: داخل شد شخصى از اهل عراق به خدمت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام پس گفت: خبر ده مرا از خروج به اهل شام، آيا به قضاىْ بود از جانب خداى تعالىٰ و يا به قَدَر؟ پس حضرت عليه السلام فرمود: «يا شيخ! به خدا قسم، بالا نرفتيد بلندى را و پايين نيامديد پستى را مگر به قضاى از خداى تعالىٰ و به قدر». پس شيخ گفت: «نزد خداى تعالىٰ، محبوس شده رنج من و مرا هيچ اجرى نخواهد بود؟». حضرت عليه السلام فرمود كه: به تحقيق، عظيم گردانيده است اجر شما را در رفتن و آمدن شما كه به ارادۀ خود رفتيد و اطاعت امام خود نموديد و در اين رفتن، مجبور نبوديد.
شيخ گفت: «چگونه مجبور نبوديم و حال آنكه قضا و قدر ما را برد؟» پس حضرت عليه السلام فرمود: «مهلاً يا شيخ! مگر تو گمان مى نموده باشى قضاى حتم و قدر لازم را؟ هرگاه چنين مى بود، هر آينه باطل مى شد ثواب و عقاب و امر و نهى و زجر، و ساقط مى شد معنى وعد و وعيد و نمى بود براى بدكار، لائميت و نه براى نيكوكار، محمدت و هر آينه مى بود نيكوكار، اولى به لائميت از بدكار و بدكار، اولى به احسان از نيكوكار. اين نوع، مقاله بت پرستان و خصمهاى رحمان و قدريۀ اين امّت و مجوسان است. اى شيخ! به درستى كه خداى تعالىٰ، تكليف [كرد] تخييراً و نهى فرمود تحذيراً و داد بر اندكى بسيارى را. نافرمانى كرده نشد، در حالى كه مغلوب باشد و اطاعت كرده نشد، در حالى كه به كراهتْ مردم را به طاعت دارد و نيافريد آسمانها و زمين و ما بينهما را باطل «ذلك ظنّ الذين كفروا فويلٌ للذين كفروا من النار»(1).
پس شيخ نهوض نمود، در حالى كه مى گفت:
أنت الإمام الّذي نرجو بطاعته *** يوم الجزاء من الرحمن غفراناً
أوضحت من ديننا ما كان ملتبساً *** جزاك ربّك عنّا خير احسانا
تا آخر ابيات(2).
و اين حديث از ابن عباس نيز روايت شده و شيخ طبرسى رحمه الله روايت نموده از على بن محمّد عسكرى و در بعضى از سير و تواريخ نيز روايت شده كه آن مرد گفت: «پس چيست قضا و قدرى كه ذكر فرمودى؟» حضرت عليه السلام فرمود كه: امر به طاعت و نهى از معصيت و تمكين از فعل حسنه و معونت به نزديكى به سوى او و خذلان براى كسى كه نافرمانى او كرده و وعد و وعيد. همين است قضاى خداى تعالىٰ در افعال ما و قدر او براى اعمال ما.
پس شيخ گفت: فرّجك اللّٰه كه فرج دادى مرا يا اميرالمؤمنين(1)!.
و خوب تشبيه نموده اند حكايت افعال عباد و روابط آنها را به جناب كبريايى الهى؛ شخصى كه بازى را تربيت مى كند و به طليه عادت مى دهد، وقتى كه آن باز را پرانيد، ظاهر است كه قدرت پرواز دارد. وقتى كه باز عود به طليه مى نمايد، آيا به اختيار خود نبوده يا ملجأ به آن بوده است و نيز ظاهر است كه آمدن به طليه به عنوان الجا و اضطرار نيست؛ بلكه به اختيار خود است. نهايت آنچه در رسانيدن آن باز شده و او را معتاد و مأنوس به آن طليه كرده، في الجمله نه به عنوان اضطرار، بلكه به عنوان اختيار مدخلى در عود باز به طليه دارد و في الجمله نموده و نمونه از نسبت افعال عباد و ربط آنها به آن جناب بارى - جلّ ذكره الأعلى - از تصوير اين معانى، تصوّر و توهّم مى توان كرد و بحمد اللّٰه تعالىٰ، بعد از تعقّل و ادراك مراتب مذكوره، ارباب انصاف را مجال ريبى در مذهب حقّ نمى تواند بود؛ چه، جاى آنكه تتبّع اخبار و احاديث متداوله در ميان شيعه و مطالعه كتب مبسوطه فضلاى طايفۀ حقّه كرده شود و چون از تمهيد مقدمات مذكوره، حقيقت مذهب حقّ و بطلان رويّت باطله معلوم شود. حال به عرض مى رساند كه معنى حديث مذكور، اين است كه حقّ تعالىٰ - جلّت آلائه - مى فرمايد كه: «خلق كردم خير را و جارى كردم آن را در دست هركه دوست داشتم او را»، به اين معنى كه توفيق دادم تا اين خير در دست او جارى شود و اين، همان تفسيرى است كه حقّ تعالىٰ مى فرمايد كه: «فَأَمّٰا مَنْ أَعْطىٰ وَ اِتَّقىٰ وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنىٰ فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْيُسْرىٰ»(2). و اين دوست داشتنى هم كه حق - سبحانه و تعالىٰ - فرموده كه: «خير را در دست هركس كه دوست داشتم، جارى
نموده ام»، دوست داشتنى نيست كه بدون سابقه از عبادت و تقوا بوده باشد و بعد از آنكه عبادت و تقوا باعث محبّت خدايى شود، در اين صورت، اگر تيسير و توفيق شود، اجر و اعطايى است مولد استحقاق اُجور و عطاياى ديگر شود و معنى فقرۀ دويم حديث، آن است كه: «خلق كردم شر را و جارى كردم آن را در دست هركه دشمن داشتم او را»، به اين معنى كه خذلان او نمودم و سبب قدرت از او نكرده و او را بر ترك آن ملجأ نداشتم تا به اختيار، آن فعل از او صادر شد و اين، باز همان تيسيرى است كه خداى تعالىٰ مى فرمايد كه: «وَ أَمّٰا مَنْ بَخِلَ وَ اِسْتَغْنىٰ وَ كَذَّبَ بِالْحُسْنىٰ فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْعُسْرىٰ»(1).
و اين دشمن داشتنى كه خداى تعالىٰ مى فرمايد به شرح مذكور، دشمن داشتنى نيست كه بدون سابقه از معاصى و خطا باشد و بعد از آنكه معاصى باعث بغضى از جناب الهى شود، اگر تيسير، يعنى خذلان كرده شود تا معصيت را عاصى به اختيار خود نمايد، حكم معاقبه و نكال مى دارد كه موجب و مولد استحقاق معاقبات ديگر شود. اگر چه حديث مذكور را به چند معنى ديگر كه آسان تر باشد، تفسير مى توان كرد؛ امّا براى إبان و آشكارا شدن كلمۀ حقّۀ به همين معنا كه به حسب ظاهر مشكل مى نمود، على سبيل الاستعجال به طريقۀ حسنى صورت ارتسام پذيرفت، و الحمد للّٰه ربّ العالمين.
1) . سوره ليل، آيه 8-10: و اما هر كه بخل ورزد و راه خلاف تقوى بپيمايد و تكذيب حقانيت قيامت نمايد، پس به زودى كار را بر او مشكل سازيم.
علّامه حسن بن يوسف بن مطهّر حلّى (726 ق)
تحقيق: مهدى مهريزى
در مقدمۀ رسالۀ «شرح حديث حقيقت» كه در دفتر دوم «ميراث حديث شيعه» به چاپ رسيد،(1)از شخصيّت كميل بن زياد نخعى و روايتهايى كه نقل كرده، سخن رفت؛ همچنين به مصادرى كه «حديث حقيقت» در آنها نقل شده و نيز بحث صدور آن، اشاره شد.
در همان جا شروحى كه بر اين حديثْ نگاشته شده، فهرست شد و از 22 شرح، به همراه معرّفى نسخه هاى آن، ياد كرديم. يكى از رساله هايى كه از آن سخن گفته شد، شرح خبر كميل، منسوب به علامۀ حلّى است. در اينجا به اجمال از اين نسخه سخن مى رانيم.
1) . ميراث حديث شيعه (دفتر دوم)، ص 187-199.
اين شرح در مجموعه اى به نام «كلمات المحقّقين» در سال 1315 ق، به چاپ رسيده است.(1)به جز آن، پنج نسخۀ خطّى نيز از آن تاكنون شناسايى شده است:
الف) كتابخانۀ مركزى دانشگاه تهران، شمارۀ 1036/1 (فهرست، ج 3، ص 460).
ب) كتابخانۀ دانشكدۀ حقوق دانشگاه تهران، 30 د (فهرست، ص 373).
ج) كتابخانۀ مجلس، شماره 4900/32 (فهرست، ج 14، ص 67).
د) كتابخانۀ مجلس، شماره 1805/40 (فهرست، ج 9، ص 345).
ه) كتابخانۀ مجلس، شمارۀ 6112/3 (فهرست، ج 19، ص 99).
سيد محسن عاملى در «أعيان الشيعة» اين رساله را از علّامۀ حلّى دانسته است.(2)شيخ آقابزرگ تهرانى در «الذريعة» آن را از علّامۀ حلّى مى داند و آنجا كه كتاب «كلمات المحقّقين» را معرّفى كرده، مى گويد:
رسالة شرح كلمات الخمس للحلّى أيضاً.(3)
و در جاى ديگرى از «الذريعة»، نخست آن را منسوب به علامۀ حلّى مى داند؛ ولى در آخر سخن مى نويسد:
و الظاهر بل المقطوع به كذب النسبة كما يتضح ذلك لكل من له معرفة بكلمات العلّامة و طريقته، لا سيّما و ان فهرس مؤلفاته موجود و مضبوط و ليس فيه أثر لهذا الكتاب فلعلّه للمولى جلال الدوانى لأنّه يحيل إليه في رسالة «خلق الأعمال» معبّراً عنه ب «شرح الكلمات الخمس» لأمير المؤمنين عليه السلام(1).
به نظر مى رسد: استشهاد به سخن دوانى براى نسبت دادن رساله به وى پذيرفته نيست؛ زيرا وى اهل تحقيق را به «الكلمات الخمس» ارجاع مى دهد، نه «شرح الكلمات الخمس». وى در پايان رسالۀ «خلق الأفعال» نوشته است:
... و لا أجد من الوقت المساعدة للخوض فيه فانّه بحر عميق و يكفى في تحقيق هذه المرتبة الكلمات الخمس المأثورة عن أمير المؤمنين و يعسوب الموحدين على بن أبي طالب عليه السلام في جواب كميل بن زياد، صاحب سرّه و قابل جوده و برّه.(2)
از سوى ديگر، در هيچ يك از مصادر، اين رساله به محقّقِ دوانى نسبت داده نشده است. مرحوم علامه سيد عزيز طباطبايى نيز در «مكتبة العلّامة الحلّى»، نخستْ آن را منسوب به علّامه معرّفى مى كند و مى نويسد:
شرح حديث الحقيقة، طبع منسوباً إلى العلّامة الحلّي في مجموعة «كلمات المحقّقين» سنة 1315.(3)
ولى در تعليقات پايان كتاب، ترديدى در اين نسبتْ روا داشته است و مى نويسد:
لم ينسبه أحد إلى العلّامة الحلّى و طبع منسوباً له من دون ذكر مصدرٍ يعتمد
عليه في هذه النسبة.(1)
همچنين در مقدمۀ «قواعد الأحكام» كه از سوى انتشارات جامعۀ مدرسين حوزه علميۀ قم تحقيق و نشر يافته، اين رساله از آنِ علّامۀ حلّى قلمداد شده است(2).(3)
در اين تحقيق، چاپ سنگى رساله، متنْ قرار گرفت و با سه نسخۀ ديگر، يعنى نسخه كتابخانۀ مركزى دانشگاه تهران و كتابخانۀ دانشكدۀ حقوق دانشگاه تهران و كتابخانۀ مجلس مقابله شد. از نسخۀ كتابخانۀ مركزى، با رمز «الف» و از نسخۀ كتابخانۀ دانشكدۀ حقوق، با رمز «ب» و از نسخۀ كتابخانۀ مجلس با رمز «ج» ياد شده است.
تصویر
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد للّٰه الذي نطق [بطن](1)ذاته بصفاته، و حجب صفاته بأفعاله، و خفي أفعاله بآثاره، ثمّ ظهر للعالمين آثاره، و كشف للمريدين أفعاله، و تجلّى على الأولياء صفاته، و تحقّق للأنبياء ذاته. و الصلاة على نبيّه محمّد(2)أكمل الموجودات و أفضل المخلوقات، و على أئمّة الدين و خزّان اليقين.
أمّا بعد، فقد التمس منّي أخ في الدين أن أكتب رسالة موجزة في شرح كلام [أخي](3)سيّد الوصيّين [المرسلين](4)و إمام العارفين علي بن أبي طالب أمير المؤمنين صلوات اللّٰه و سلامه عليه حين سأله كميل بن زياد النخعي قدس سره عن الحقيقة، فقال صلوات اللّٰه عليه: «ما لَكَ وَ الْحَقِيقة؟».
فقال كميل: أ وَ لَسْتُ صاحِبَ سِرِّك؟!
قال: «بَلىٰ، وَ لكنْ يَتَرَشَّحُ عَلَيْكَ ما يَطْفَحُ مِنِّي».
قال: أ وَ مِثْلُكَ يُخَيِّبُ سائِلاً؟!
فقال عليه السلام: «الحَقِيقَةُ كَشْفُ سُبُحاتِ الجَلالِ مِنْ غَيْر إشارَة».
قال كميل [فقال](1): زِدْنِي.
قال [فقال](2)عليه السلام: «مَحْوُ الْمَوْهُومِ مَعَ صَحْوِ المَعْلُوم».
قال: زِدْنِي.
فقال عليه السلام: «هَتْكُ السِّترْ عِنْدَ غَلَبَةِ السِّرّ».
قال [فقال](3): زِدْنِي.
قال [فقال](4)عليه السلام: «جَذْبُ الأحَدِيَّةِ بِصِفَةِ [لصَفْوِ](5)التَّوْحِيد».
فقال: زِدْنِي: بَياناً.
قال [فقال](6)عليه السلام: «نُورٌ يَشْرُقُ مِنْ صُبْحِ الْأزَلِ، فَيَلُوحُ عَلىٰ هَياكِلِ التَّوْحِيدِ آثارُه».
قال: زِدْنِي.
فقال عليه السلام: «أطْفِئ السِّراجَ فَإنَّ الصُّبْحَ قَدْ طَلَع».
و أنا - بحمد اللّٰه - عارٍ عن هذا القسم و محروم عن هذا السهم، و ليس من حدّي أن أشرع في شرح كلام سيّد أولياء اللّٰه العظام و من يحسن في حقّ كلامه «كلام الملوك ملوك الكلام»، و كيف يمكن الطيران بلا جناح و المبارزة في الميدان بلا
سلاح؟!
فلمّا جاوز الحدّ التماسه مني و طال [فطال](1)اقتراحه عنّي، و لم أُجوّز أن أُرجعه خائباً و أعتزل عنه ساكتاً [ساكباً](2)، فشرعت في شرح هذه الكلمات [العالية](3)العلويّة [العُلْويّة](4)و الألفاظ الإماميّة الوَلَويّة باذن الباطن و إشارة القلب، مع اشتغالي بمصالح الخلائق و تعلّقي بأنواع العلائق [الخلائق](5)و أسأل اللّٰه التوفيق لإتمامه، و تحقيق الحقّ بواسطة إلهامه، و العصمة من الخطأ و الزلل، و الإصابة في القول و العمل.
فأقول - و بالحقيقة ما أقول -: إنّ هذا السؤال عن كشف الحقيقة، و الحقيقة(6)كلّ، و الكلّ أصل، و ما سواها الجزء و الفرع. و كيف يبحث عنها أحد و كلّ ما قيل إنّه(7)حقيقة فالحقيقة بخلافه؟! و(8)كما قال أمير المؤمنين صلوات اللّٰه عليه: «كُلُّ ما خَطَرَ بِبالِكَ أوْ تَصَوّرَ بِخيالِكَ فَاللّٰهُ تَعالىٰ بِخِلافِ ذٰلِك».
و لا يمكن الجواب عن كشف الحقيقة إلّا من آثارها على طريق الرمز و الإشارة، كما قال عليه السلام: «الْحَقيقَةُ كَشْفُ سُبُحاتِ الجَلالِ مِنْ غَيْرِ إشارَة»؛ و ذلك لأنّ اللّٰه تعالى محجوب بصفاته، و صفاته الجلالية تتعلّق [متعلّق](9)بذاته، و صفاته الجمالية تتعلّق [متعلّق](10)بأفعاله. فالسالك الطالب للحقّ إذا سلك المفاوز
الجسمانية و عبر عن البحار الروحانية وصل إلى صفات الجمال ثمّ إلى صفات الجلال، فإذا جاوزهما تجلّى له الحقيقة.
و قوله عليه السلام: «مِنْ غَيْرِ إشارَة» اشارة إلى أنّ اللّٰه تعالى منزّه عن أن يكون مشاراً إليه أو [و](1)يكون له حدّ و نهاية؛ لأنّ هذه الصفات من صفات المحدثات، و أنّ [إلى](2)قوله عليه السلام: «فَاللّٰهُ بِخِلافِ ذٰلِك».
ثمّ إنّ السؤال كان في ماهيّة الحقيقة، و الجواب ليس من ماهيّتها بل من آثارها، و هذا شرط الأدب و كمال المعرفة، كما سأل [موسى](3)فرعون «و ما ربُّ العالمين»(4)، فأجاب موسى عليه السلام: «رَبُّ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مٰا بَيْنَهُمَا إِنْ كُنْتُمْ مُوقِنِينَ»(5)أي عارفين بأنّ الجواب ليس إلّا هذا.
ثمّ قال كميل: «زِدْنِي» و هو في عين السلوك يريد الوصول الذي هو نهاية مراتب السالكين.
فأجاب عليه السلام بما أجاب، و هو إشارة إلى مرتبة اليقين المجرّد.
و لم يقنع بذلك، و التمس مرتبة عين [علم](6)اليقين، فأجاب عنه ثانياً بقوله عليه السلام:
«مَحْوُ الْمَوْهُومِ مَعَ صَحْوِ الْمَعْلُوم».
لأنّ الحقيقة إذا كشف عن [عنها](7)صفات الجلال التي تتعلّق بالذات و أدرك أثره [ها](8)السالك انمحى وهمه، و زال عنه شكّه و ظنّه، و شاهد آثار الحقيقة بنور
علم اليقين.
ثمّ لم يقنع كميل بمرتبة علم اليقين و التمس منه مرتبة عين اليقين، فأجاب عليه السلام:
بأنّها: «هَتْكُ السِّترْ عِنْدَ غَلَبَةِ السِّرِّ».
و ذلك لأنّ السالك [السائل](1)إذا محا [انمحى](2)مظنونات وهمه عند انكشاف سبحات الجلال عن الحقيقة فيصحو [يصحو](3)له المعلوم، و يعلم بعد علم اليقين علامات الحقيقة، [فيغلب السرّ عليه و هو نور الحقيقة](4)، و يسكر السالك من شراب الوجد، و يلبس عقله، و يهتك الستر عليه، و هو هو [ناموس](5)من(6)الشرع و العقل، فعند ذلك يأخذ في الشطحيّات و الكلمات التي لا يجوز التكلّم بها في الشرع، كما روى عن أبي يزيد قدس سره: «سبحان [سبحاني](7)ما أعظم شأني(8)!»، و عن المنصور: «أنا الحقّ»(9)، و عن أبى سعيد قدس سره: ليس في جُبَّتي إلّا [سوى](10)اللّٰه(11)»، و أمثالهما [أمثالها](12)فإن كانوا محفوظين بالعناية الأزلية واظبوا [أضبطوا](13)في عين هذا السكر على الفرائض و السنن عند دخول أوانها، و إن لم يكن محفوظين
1) . من (أ) و (ب).
2) . من (أ).
3) . من (أ).
4) . من (أ) و (ب).
5) . في (أ): «و هو ناموس».
6) . سقطت من (أ) و (ب).
7) . من (أ).
8) . تذكرة الأولياء، تصحيح دكتور استعلامى، ص 166؛ كشف المحجوب، هجويرى، ص 227؛ مثنوى، دفتر دوم، بيت 401.
9) . وفيات الأعيان، ج 2، ص 140؛ شرح شطحيات روزبهان بقلى، ص 373.
10) . من (أ).
11) . وفيات الأعيان، ج 2، ص 140؛ مرصاد العباد، تصحيح دكتر امين رياحى، ص 321؛ شرح شطحيات، ص 582.
12) . من (أ).
13) . من (أ).
يجري عليهم أحوال و أمور خارجة عن الشرع و العقل، و يقول أهل الظاهر بكفرهم و زندقتهم. فإذا فارقوا [أفاقوا](1)من سكرهم، اعتذروا بما [ممّا](2)جرى عليهم في حال السكر من الشطحيّات و أمثالها، و نصحوا لمريديهم أن لا يقولوا مثل ذلك، و أين [التراب و](3)ربّ الأرباب؟! تُبْ عليَّ إنّك أنت التوّاب [الرحيم و](4)أين العبودية من الربوبية؟! و أين المخلوقية من الخالقية؟!
ثمّ لم يقنع كميل لمرتبة [بمرتبة](5)علم اليقين و التمس مرتبة حقّ اليقين، فأجاب عليه السلام بقوله: «جَذْبُ الأحدِيَّةِ بِصِفَةِ التَّوحيد».
معناه: إنّ من هتك ستره من غلبة السرور [نور(6)السرّ(7)] و سكر [يسكر](8)من شراب الوجد الحقيقى ثمّ نفس [يفيق](9)من سكره و يجلس على سرير الصحو و يعلم أن ليس في الوجود إلّا اللّٰه و ينتفي الاثنينية بالكليّة؛ تمكّن من التوحيد الحقيقي، و هو أن لا يجري في الوجود إلّا اللّٰه الواحد الحقّ مع وجود كثرة المكوّنات، و يعلم أنّ الآثار مظاهر أفعاله و الأفعال مظاهر صفاته [و صفاته](10)ثابتات لذاته، و هذا مرتبة عليّة(11)في مرتبة [معرفة](12)علم التوحيد، و ما لم يصل
السالك إلى هذا المقام لا يدرك قومه وارثه [فوقه](1)كالصبي الذي لا يدرك ذوق [فوق](2)البلوغ و إن كثر له الإخبار عنه.
ثمّ لم يقنع كميل مرتبة [بمرتبة](3)حق اليقين، و التمس منه(4)عليه السلام مرتبة حقيقة حقّ اليقين [المعرفة](5)، فأجاب عليه السلام: «نُورٌ يَشْرُقُ مِنْ صُبْحِ الْأزَلِ، فَيَلُوحُ عَلىٰ هَيٰاكِلِ التَّوْحِيدِ آثارُه».
يعني: إنّ من ينفي الاثنينية و يتمكّن من التوحيد الحقيقي و لم يرَ في الوجود سوى [اللّٰه](6)المعبود [و](7)تجلّى الحقّ عليه بصفاته الذاتية، فعند ذلك يكون عبداً ربّانيّاً. و هو و إن كان بين الخلق يكون مع الحقّ و الحقّ معه [فالحقّ معه(8)]، فبالحقّ يسمع، و به يبصر، و به ينطق، و به يبطش، كما ورد في الحديث الرّباني:
«لا يزال العبد يتقرّب إليّ بالنوافل حتّى أحببته، فإذا أحببته كنت له سمعاً و بصراً و لساناً و يداً، و بي يسمع، و بي يبصر، و بي ينطق، و بي يمشي»(9)
و قوله عليه السلام: «نُورٌ يَشْرُقُ مِنْ صُبْحِ الْأزَلِ فَيَلُوحُ عَلىٰ هَياكِلِ التَّوْحِيدِ آثارُه» إشارة إلى هذا؛ فالنور الذي يشرق من صبح الأزل هو الكناية عن الحقيقة، و هياكل التوحيد عن السلّاك الواصلين إلى الحقّ المشرقين بتحلّي [بتجلّي](10)الصفات الذاتية،
و لفظ «آثاره» [إشارة](1)إلى أنّه لا يكون تجلّي نور الحقيقة على الدوام، [بل يكون آثاره متجلّية [متحلّية](2)عليهم بالدوام](3).
ثمّ جاوز كميل حدّ المعرفة، و كاد يشرع في مقامٍ لو طار طائر لاحترق جناحه، و لمّا سأل الزيادة عن [على](4)هذه المرتبة - التي هي(5)مرتبة الوصول - أجاب عنه عليه السلام: «أطْفِئ السِّراجَ فَإِنَّ الصبحَ قَدْ طَلَعَ» و منع عن هذا.
و اعلم أنّ هذه المرتبة آخر مراتب الكمال و السلوك، و «ليس وراء عبّادان قرية»، و هي مرتبة الوصول. و لهذه المرتبة بداية و وسط و نهاية؛ فالنهاية لمحمّد صلى الله عليه و آله، و الوسط لعليّ عليه السلام [نيابةً عنه](6)، و البداية لمريديه و متتبّعي آثاره على وجه الشريعة و الطريقة حذو النعل بالنعل و القذّة بالقذّة نيابةً عنه. فالمريد يأخذ(7)المعارف و الحقائق من الولي، و الولي يأخذ من النبي، و النبي يأخذ من الحقّ.
و هذه المرتبة العليّة موجودة لاُمّة محمّد صلى الله عليه و آله و سلم، و لذا [لهذا](8)كانوا خير الاُمم، و تمنّى جميع الأنبياء أن يكونوا منهم؛ لأنّهم عاينوا بنور النبوّة أنّه يكون لاُمّة محمّد صلى الله عليه و آله هذه المرتبة.
و قال صلى الله عليه و آله: «علماء اُمّتي كأنبياء بني إسرائيل»(9)و هم العالمون بأحكام الشريعة
و دقائقها ظاهراً، العارفون بأسرار الطريقة و حقائقها باطناً، و ليس كلّ عالم بالفقه و أحكام الشريعة من هؤلاء العلماء، بل هم العالمون و الراسخون في العلم، المتكلّمون من أولياء اللّٰه العظام.
ثمّ اعلم أنّ لليقين مراتب:
أُولاها(1): اليقين المجرّد بواسطة التقليد المحض، و التصديق بقول النبي صلى الله عليه و آله بحيث لا يدخل الشّكّ والوهم و الظنّ فيه.
و ثانيها(2): اليقين الذي حصل بعد التقليد بواسطة العلم من جهة البرهان العقلي.
و ثالثها(3): اليقين الذي حصل بواسطة المشاهدة.
و رابعها: اليقين الذي حصل(4)بواسطة القرب.
و خامسها: اليقين الذي حصل بواسطة الوصول.
و هذه اليقينات الثلاث حاصلة للسالكين [للسالك](5)دون غيرهم [ه](6). و أنا أضرب لك مثلاً تفطن به مراتب اليقين؛ و هو أنّ دهقاناً عارفاً بأسرار الدهقنة إذا أخبر أحداً لم يرَ في عمره الشجرة و الثمرة بأنّ في موضع كذا شجرة يخرج منها زهر يحول [تحول](7)ثمره [ثمرة](8)إذا أكلتها وجدت ذوقها، فمثل المخبر إلى
ذلك الموضع و شاهد الشجرة ثمّ الزهرة ثمّ الثمرة، ثمّ أكل من الثمرة و وجد ذوقها، و حصل له كمال اليقين بأنّ الدهقان كان صادق القول، فتصديق الدهقان أوّلاً بلا ظهور بيّنة مجرّد اليقين الحاصل من التقليد الصرف، و رؤية الشجرة بمنزلة عين اليقين؛ لأنّه حصل له إيقان زائد على المرتبة الاُولى [السالفة](1)بواسطة(2)المشاهدة، و رؤية الثمرة بمنزلة مرتبة حقّ اليقين؛ لأنّه حصل له إيقان زائد على المرتبة السابقة.
و ما قلت في شرح هذه الكلمات - الجامعة جميع الكمالات و اُصول الطريقة و الحقيقة - ذرّة من جبل البيان و قطرة من بحر العرفان، و ما كنت مأذوناً بأن أُطوّل الكلام فيها؛ لأنّ إفشاء أسرار [سرّ](3)الربوبية كفر، و ما جرى [جريت](4)لشعف أخي في الدين بإدراك [لفهم](5)معاني هذه الكلمات، و ليكون له محرصاً إلى(6)السلوك و هادياً إلى سبيل الحقّ.
فهذه المعاني أوردت(7)[وردت](8)على البال بإلهام الملك المتعال من غير رويّة و تأمّل و تفكّر و تدبّر(9)في المجلسين(10)[مجلسين(11)].
فالمسئول من كرم أخلاق الناظرين النظر [أن ينظروا](1)فيها بعين البصيرة، و التأمّل [يتأمّلوا](2)فيها عن حالٍ صادقة و وقت واهب(3)[دون كاذبة](4)لتقفوا [ليقفوا](5)على رموزها و حقائقها و اشاراتها و دقائقها، و يعرفها همّة علو السالك الطالب حيث لم يقنع بما دون الأفلاك، و اجتهد حتّى وصل إلى نهاية مراتب الإدراك، و يعلموا كمال المعرفة المسئول، و إرشاده للطالبين، و تعمّقه في بحار مراتب الحقيقة لوجه [و](6)اليقين(7).
و رزقنا اللّٰه تعالى و رزق جميع المسلمين و المسلمات و المؤمنين و المؤمنات الثبات على الصراط المستقيم المعبَّر عنه بالشريعة و الدين القويم، و حشرنا فى زمرة المؤمنين المتّقين العارفين الواصلين من الأنبياء و الأولياء و الأئمة و المشايخ من الأوّلين و الآخرين، و الصلاة و السلام على نبيّه محمّد و آله الطيّبين الطاهرين، آمين يا ربّ العالمين.
ميرزا ابو الحسن بن اسماعيل لارى، معروف به محقّق اصطهباناتى، از دانشمندان بنام شيعه در قرن چهاردهم به شمار مى آيد كه به علوم مختلف، آشنايى داشته و بخصوص در رياضيّات، تبحّر داشته است و از ذوق عرفانى برخوردار بوده و به تصوّف، گرايش داشته است.
وى كه نوۀ دخترى سيد جعفر كشفى دارابى است، در سال 1250 ق، در اصطهبانات فارس متولّد شده و به سال 1338 ق، در همان جا وفات كرده است.
او در مدارس دينى شهرهاى يزد، مشهد و اصفهان، نزد آقايان
1) . در برخى فهارس نام اين شرح «كاشف الاسرار» ذكر شده است.
محمدجعفر كرمانى و ميرزا محمد رضا يزدى تحصيل و مدارج علمى را طى كرده است(1)
أعيان الشيعة، ج 2، ص 336.
الذريعة، ج 7، ص 24 (ش 114)؛ ج 13، ص 258 (ش 953) و ج 21، ص 150 (ش 4374).
ريحانة الأدب، ج 5، ص 236.
مكارم الآثار، ج 5، ص 1500.
طبقات أعلام الشيعة (نقباء البشر)، ج 1، ص 35.
.برخى از آثار و تأليفات او به ترتيب زير است:
حاشيه بر «تحرير اقليدس» خواجه نصير الدين طوسى.
شرح «تشريح الأفلاك» شيخ بهايى.
الحصن الحصين در شرح «البلد الأمين»، تأليف جدّ مادرى اش سيد جعفر كشفى.
مطلع الأنوار، در عرفان.
شرح دعاى كميل.
شرح دعاى كميل
دعاى معروف كميل، داراى شرحهاى بسيارى است كه در جلد سيزدهم الذريعة (ص 259-558) يازده شرح بر آن نام برده شده است.
شرح محقّق اصطهباناتى، يكى از آن شرحهاست كه از محتوايى نسبتاً خوب و غنى برخوردار است و بعد از وفات او، تلخيص و قسمتهايى از آن، حذف شده، چنانكه در پايان نسخۀ خطى مورد استفاده، آمده: «قد تمّ ما أفاده... و أسقطنا منه نبذاً يسيراً ممّا هو قليل الفائدة».
1) . شرح حال ميرزا ابو الحسن اصطهباناتى در منابع زير قابل دسترسى است:
اين شرح، پيش ازاين، دو بار در حاشيۀ «زاد المعاد» چاپ سنگى شده است.(1)دو نسخۀ خطّى نيز از اين شرح، در كتابخانۀ دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم، با خصوصيات زير موجود است.
نسخۀ اول به شمارۀ 307 به خط محمدمهدى بن محمد شفيع بن محمدتقى موسوى كازرونى، تحرير شده در شوال 1323، نسخۀ دوم به شمارۀ 518 به خط محمدتقى بن محمد شفيع موسوى 1324.
تصحيح اين شرح، بر اساس دو نسخۀ خطى مذكور و نسخۀ چاپ سنگى انجام شده و منابع احاديث و اقوال، در پانوشت ها نشان داده شده است(2). مواردى نيز پس از جستجوى متعارف، پيدا نشد كه فرصت بيشترى مى طلبيد.
در پايان لازم مى دانم از دوست فاضل ارجمند، جناب حجة الاسلام صدرايى خويى و همكاران ارجمندشان در دفتر «ميراث حديث شيعه»، خصوصاً جناب حجة الاسلام قاسم شير جعفرى كه در فراهم آوردن امكان تصحيح و رفع برخى مشكلات در تصحيح، مرا يارى دادند، سپاسگزارى نمايم و از خوانندگان فاضل و دانشمند، انتظار دارم كه خطاها و اشكالات را با بزرگوارى تذكّر دهند.
از درگاه خداوند رحمان و رحيم، براى روح مؤلف، رحمت و مغفرت، و براى خود، بخشش و توفيقْ خواستارم.
تصویر
تصویر
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم و به نستعين
اشتهار هذا الدعاء الشريف بين الفحول و تلقّيه للعلماء بالقبول و ظهورُ آثار الحق عليه و بهورُ علائم الصدق إليه كفانا مئونة الاشتغال بتهذيب سنده و ترتيب صدوره. فالمهمّ أن نقول:
أصل الدُّعاء - بالضمّ و المدّ - النداء، و عُرفاً: الرغبةُ إلى اللّٰه تعالى، و طلبُ الرحمة منه على وجه الخضوع و التذلّل.
و حقيقته استدعاء العبد من ربّه - جلّ جلاله - العناية به و المعونة لهُ. و هو من أعظم أبواب العبادة، و أجلّ ما يدفع به الآفات و البليّات، و أجدر ما يتنزّل به الخيرات، بل هو من العبوديّة بمكان، و له من العبادة شأن. و أناهيك في هذا البيان قوله تعالى: «قُلْ مٰا يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّي لَوْ لاٰ دُعٰاؤُكُمْ»(1).
و الآيات و الآثار و الأخبار في فضله بل وجوبه و الحثّ عليه و التحضيض به
1) . الفرقان (25):77.
متضافرة متوافرة، قال اللّٰه تعالى: «اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ»(1)و هو من شعار الصالحين، و دأب الأنبياء و المرسلين، و مقام الموحّدين و السالكين؛ لكونه مشعراً بالذلّ و الانكسار، و مُظهراً لصفة العجز و الافتقار، و هو لا ينافي القضاء و لا يدافع الرضى، و لا يباين ما ثبت بالعقل الصريح و النقل الصحيح من أنّه لا رادّ لقضائه، و لا معقّب لحكمه، و لا تبدّل حكمته الوسائل، و لا تغيّر مشيّته المسائل، و أنّ الأقدار سابقة و الأقضيةَ جارية و أنّ القلم قد جفّ بما هو كائن إلى يوم القيامة، و أنّ المقدّر كائنٌ لا محالة، فإذا اقتضت حكمته وقوعَ أمرٍ أو لا وقوعَه فلا بدّ من تحقّق ما اقتضته، و الدعاء لا يزيد فيها و لا ينقص؛ على أنّ المقصود إن كان من مصالح العبد في دينه أو دنياه فالجواد المطلق لا يبخل به، و إن لم يكن من مصالحه فلا يعطيه الحكيم العدل.
و من إيمان المرء أن يعلم يقيناً أنّ ما أصابه لم يكن ليخطأه، و أنّ ما أخطأه لم يكن يصيبهُ، و أنّه لن يصيبه إلّا ما كتب اللّٰه له و إن اشتدّت طلبته و عظمت حيلته و قويت مكيدته؛ و ذلك لأنّ من المحقّقات في حاقّ التحقّق و المقررات في متن التقرّر أنّ جميع ما في هذا العالم ممّا وقع و يقع من الكلّيّات و الجزئيّات من الأزل إلى الأبد فهو بهيئته و زمانه في عالم آخر قبل وجوده، و اللّٰه جلّ جلاله عالم بالكلّ على ما هو عليه في الأزل، علماً إحاطيّاً إشراقيّاً حضوريّاً.
و يعبّر عن هذا المقام بالقضاء، و عن المقام الأوّل - أعني خروج معلوماته سبحانه إلى الفعل مفصّلة بحسب حكمته و مشيّته بحصول شرائطها و ارتفاع موانعها كلّ في وقته - بالقدر.
و بالجملة: القدر تفصيل القضاء و القضاء إجمال القدر، و هما إنّما يكونان و يجريان بتوسّط أسباب و علل مرتّبة منظّمة في جميع ما في هذا العالم كما قال
1) . غافر (40):60.
تعالى: «وَ آتَيْنٰاهُ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ سَبَباً»(1)فعند اجتماع الأسباب و الشرائط - أعني حصول العلّة التامّة - يجبُ وجوب المقدَّر المَقضيّ، و عند تخلّف شيء منها بقي وجوده في حيّز الإمكان، فالمقدّر و المقضيّ هو حصول الشيء بعد حصول أسبابه و شرائطه، بل المسبّب بدون السبب ليس بمقدور.
و الحاصل: أنّ الأسباب و الوسائط و الروابط معتبرة في جميع أمور هذا العالم، فكما أنّ اللّٰه تعالىٰ جعل الغذاء موجباً للشبع و الدواءَ شرطاً لزوال المرض و طلوعَ الشمس سبباً لضوء النهار، و هكذا جعل بعض الذنوب مغيّراً للنعم و بعضها منزّلاً للنقم و بعضها حابساً للدّعاء و بعضها قاطعاً للرجاء، و جعل الدعاء و الطلب و السؤال واسطةً و وسيلةً و رابطةً في قضاء الأوطار و الحوائج، و جعلها مفتاحاً للخيرات و البركات و الاستكمالات و الترقيات، فالعبد لا بدّ أن يدعو حتّى يصل إلى مطلوبه.
و لم يكن ذلك خارجاً عن قانون القضاء السابق و ناسخاً للكتاب المسطور، بل هذا هو مجرى القضاء و القدر؛ فإذا أراد اللّٰه بعبدٍ خيراً هيّأ له أسبابه، و فتح له بابه، و وفّقه للدعاء و التوبة و الطاعة. شعر بالفارسية:
چون خدا خواهد كه غفّارى كند *** ميل بنده جانب زارى كند
و لأنّ الدعاء بأمر اللّٰه و توفيقه، و منبعثٌ ممّا انبعث منه القضاء، كان يقاوم القضاء و يردّ البلاء؛ و ليس يقاوم القضاء من حيث إنّه فعل العبد و صادرٌ منه، فإنّه من هذه الحيثيّة ممّا يتحكّم فيه القضاء، مثلاً: إذا أمر الملك أحداً بضرب ولده فإنّ يد المأمور من حيث إنّه مأمور من الملك و يده يده، يتسلّط على ولد الملك و يتحكّم فيه، و لو كان من حيث هو هو فكلاّ و حاشا أن يستطيع لذلك.
ثمّ اعلم أنّ اللّٰه لا يشاء و لا يريد بعبده إلّا ما يراه و يعلمه مستعدّاً قابلاً له
1) . الكهف (18):84.
باستعداده الذاتي الغير المجعول، و سيأتي تحقيق الحقّ في ذلك.
و السرّ العقلي في الأمر بالدعاء بل في مطلق التكاليف: أنّ كيفيّة علم اللّٰه و قضائه و مجرى قضائه و قدره غير معلومة للعبد غائبةٌ عن العقول، و الحكمة الإلهية تقتضي أن يكون العبد معلّقاً بين الخوف و الرجاء اللذين بهما تتمّ العبوديّة.
روى عن النبي صلى الله عليه و آله أنّه لمّا قال: «جفّت الأقلام و جرت المقادير» فقيل له: ففيم العمل؟ قال صلى الله عليه و آله: «اعملوا فكلٌّ ميسَّر لما خلق له، و كلٌّ عاملٌ بعلمه»(1). أراد بذلك أنّ الإنسان ميسّر في أيّام حياته للعمل الذي سبق به القدر قبل وجوده. و في هذا الكلام ترغيبٌ و ترهيبٌ، و في قوله: «ميسّر دون مسخّر» تحذير عن الغرق في لجّة القضاء و القدر.
فتأمّل و تدبّر و لا تصغِ إلى ما يقوله أصحاب الجهالة و البطالة من أنّ المقدّر كائنٌ لا محالة، و أن لا أثر في الدعاء و لا فائدة! «وَ خُذْ مٰا آتَيْتُكَ وَ كُنْ مِنَ اَلشّٰاكِرِينَ»(2)و أعرف قدره و لا تبذله لغير أهله لأنّه من الأسرار. و انتظر لزيادة الكلام في ما يتعلّق بالدعاء. و لنشرع في المقصود.
اعلم أنّ لجدّي الأمجد و سيّدي الأوحد - أطاب اللّٰه ثراه - تحقيقات رشيقة انفرد بها في سنا برقه(3)، «يَكٰادُ سَنٰا بَرْقِهِ يَذْهَبُ بِالْأَبْصٰارِ»(4).
و المستنتج منها: أنّ تمامية الدعاء بأربعة أركان: الداعي، و المدعوّ، و المدعوّ له،
1) . كنز العمال 511/110:1 و ص 1555/343 عن على [عليه السلام] و ص 1582/358 و ص 1592/359 و لكن لم يرد في المروي «و كل عامل بعلمه» و في صحيح مسلم 8/2040:4-(2648) «اعملوا فكلّ ميسّر».
2) . الاعراف (7):144.
3) . «سنابرق» في شرح «البارق من الشرق» - يعني شرح دعاء رجب، الخارج من الناحية المقدسة على يد الشيخ أبي جعفر بن محمد بن عثمان بن سعيد، المعروف مزاره في بغداد بالشيخ الخلافي - للسيد العارف جعفر الدارابي البروجردي الكشفي، المتوفّى 1267، فرغ منه 1253. الذريعة 1520/232:12. يوجد منها نسخ في مكتبة مجلس الشورى الإسلامي (14491)، مرعشي (5925) جامعة طهران (7179/1).
4) . النور (24):43.
و المدعوّ به.
فالواجب و المهمّ للداعي معرفة هذه الأركان الأربعة، بأن يعرف نفسه بالافتقار المحض و الانكسار البحت و العجز الصرف، و يعرف مدعوّه بأنّه الرحمن الرحيم السميع البصير، و لا مؤثّر في الوجود إلّا هو، و أنّه مجيب الدعوات و معطي المسئولات؛ و يعرف المدعوّ له، بأن يكون مسألته فيما يبقىٰ له جماله و يفنى عنه وباله، و يكون مطالبه على حدّه و قدره و منزلته، و مآربه على وفق صلاحه و مصلحته، أعني يطلب و يرجو ربّه ما يليق بحكمته و يوافق رضاه، و لا يطلب فوق ذلك فيكون من المعتدين، و المشتملُ على ذلك الأدعية المأثورة عن أهل بيت النبوّة و معدن الحكمة.
و يعرف المدعوّ به أعني وسيلته و بابه و واسطته و سببه إلى ربّه، كأن يعرف أن لا وسيلة له و لا واسطة بينه و بين ربّه إلّا اسمه الأعظم و نوره الأقدم و وجهه الأكرم المكرّم، فوّارة الرحمة، عين الحياة محمّد و آله الطاهرين صلوات اللّٰه عليهم أجمعين.
و يكون توجّهه إليه و به على صدق النيّة و خلوص العقيدة، معتقداً أنّ الأبواب منسدّة إلّا هذا الباب، و أنّ من أراد اللّٰه بدأ به(1).
و المتكفّل لهذه الأركان الأربعة بغاية الفصاحة في الألفاظ، و نهاية البلاغة في الإيجاز قوله عليه صلوات اللّٰه: (اللَّهُمَّ إنِّي أسْأَلُكَ) فب «اللهمَّ» يعرف المدعوّ و ب «إنِّي» يشير إلى نفسه و تعيّنه و هويّته و إنيّته، لكن لا من حيث هو هو، و موجود على حياله و له شأن من الشئون؛ بل بما هو مفتقر محض و موجودٌ بالمدعوّ، قائم به، و ليس صرفٌ و لا شيء بحت. على أنّ ملاحظة النفس و الالتفات إلى مقام السائل و إثبات إنيّته و بعده عن ساحة الربّ الجليل و بينونته عن مقرّبي حضرته في بدء
1) . في الزيارة الجامعة لجميع الأئمة: «من أراد الله بدأ بكم...»
السلوك و أوّل الأمر و ابتداء الدعاء ليس بذلك البعيد، بل هو إلى الطبيعة البشرية قريبٌ، بل لا بدّ منه و لا مفرّ عنه.
و بالسؤال يُومئ إلى غاية التواضع و التذلّل و التبتّل و عدم الخروج عن قدره و حدّه و طوره، و بما بعده يؤذن إلى الوسيلة و السبب بينه و بين ربّه.
ثمّ اعلم أنّ اسم «اللّٰه» اسم للذات الأقدس في مرتبة الأحديّة، و هو اسم له تعالى في مرتبة الهويّة المطلقة الغيبيّة، و هو أعظم أسمائه الحُسنىٰ. و من أسرار هذا الاسم الشريف أنّه ما من ذي حياةٍ إلّا و أصل هذا الاسم في الظهور الأوّل يكون جارياً على نفسه، و به تروح روحه؛ هذا.
و لكون هذا الاسم المبارك بهذه الدرجة من العظمة كرّر في القرآن المجيد إلى ألفين و ثمان مائة و ثمان مرّة، فاعرف ذلك و اضبطه إن شاء اللّٰه تعالى.
و السؤال هو طلب الأدنى من الأعلى، و إذا اقترن بالتضرّع و الابتهال يسمّىٰ دعاءً، كما مرّ إليه الإشارة؛ و يكون بالقول و الفعل، و يستدعي جواباً إمّا باللسان و إمّا باليد. و يقارنه بل يلزمه الذلّ و المهانة.
و لهذا يكون مذموماً إذا كان من المخلوق و متوجّهاً إلى غير اللّٰه سبحانه، بل يعدّ من الكبائر؛ بل على حدّ الشرك باللّٰه؛ لأنّ اللّٰه لا يرضىٰ للمؤمن الذلّ و الاستكانة، كما لا يرضاه لنفسه حيث أشركه مع نفسه في العزّة بقوله العزيز: «وَ لِلّٰهِ اَلْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ»(1).
و ورد في الخبر: «إنّ كلّ ذنب يرتكبه المؤمن لعلّ اللّٰه يغفر له إلّا السؤال عن الخلق فلا يغفر له أبداً»(2)و نحوه أخباراً آخر.
و يكون ممدوحاً إذا كان من اللّٰه سبحانه و متوجّهاً إليه تعالى، و كأنّ كلّما كان بالتذلّل و التضرّع أقرب، كان بالمدح أنسب.
و من لوازم الدناءة و المهانة الإنابةُ و إثبات الإنيّة، و ملاحظة النفس، و الالتفات إلى مقام السائل، و بُعده عن ساحة عزّة الربّ المسئول و جلال الحقّ المأمول كما هو، لإقحام إنّي و أنا و نحوهما مدلول؛ و هذا لبدو السلوك و أوّل الأمر و ابتداء الدعاء معلول، و لأهل الذوق و المعرفة معقول، و لأهل السؤال و السلوك مقبول، كما سبق إليه الإيماء و هو غير مذهول.
قوله عليه السلام: (بِرَحْمَتِكَ الَّتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ) الرحمة: العطف و البرّ، و المراد هنا إعطاء كلّ ذي حقّ حقّه، و هي مظهر الربوبيّة المطلقة و كمالها و بروزها، فإنّ الألوهيّة أعني الموجوديّة التامّة لا تتمّ و لا تظهر إلّا بالربوبيّة، و الربوبيّة و التربية الكاملة لا تتمّ و لا تظهر إلّا بالرحمة الواسعة لكلّ شيء؛ و لهذا أردف اسم الذات و الدالّ على الألوهيّة بصفة الرحمة في البسملة الذي لا يتمّ و لا يكمل أمرٌ إلاّ به(1)، و أردفه في مقام الحمد باسم الربّ فقال تعالى شأنه: «اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِينَ» عالم العقول و سكّانها، و عالم النفوس و قطّانها، و عالم البرزخ و جلوسها، و عالم الناسوت و قعودها.
بعبارةٍ أخرى: حضرة الجبروت و حضرة الملكوت الأعلى و حضرة الملكوت الأسفل و حضرة الناسوت و الملك بمجرّدها و مؤدّيها و عاليها و سافلها و جوهرها و عرضها و بسيطها و مركّبها غيبها و شهودها. و بالجملة كلّما في الوجود ممّا سواه - تعالى شأنه - داخل تحت رحمة اللّٰه - جمّت آلائه - مشمول لها.
و لتوضيح المقال نقول مستمدّاً من عنايته و رحمته: إنّ للّٰه - علت آياته - رحمتين: رحمةً بها وجد ما وجد و جعل ما جعل و خلق ما خلق من الذرّة إلى
1) . إشارة إلى مضمون الحديث المشهور «كلّ أمر لم يبدأ فيه بالبسملة فهو أبتر».
الدرّة، و لولاها لما كان الذي كان في قوس النزول، و رحمةً بها يتقرّبُ إلى حضرته مَنْ تقرّب، و يصعد إلى جنابه مَنْ صعد في قوس الصعود.
و بالمعنى الأوّل قال تعالى: «وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ»(1)- 6 و. مجمع البيان 94:1. و فيه: روى عن مولانا الصادق عليه السلام أنه قال: «الرحمن اسم خاص بصفة عامّة، و الرحيم اسم عامّ بصفة خاصة».(2)و بالمعنى الثاني قال تعالى: «يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشٰاءُ»(3). الأعراف (7):56.(4)، «إِنَّ رَحْمَتَ اَللّٰهِ قَرِيبٌ مِنَ اَلْمُحْسِنِينَ» /(3)، «فَسَأَكْتُبُهٰا لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكٰاةَ»(5)، «وَ كٰانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً»(6)في الدنيا و زلاّتها، و في القبر و حسراتها، و في القيامة و ظلماتها، و في الصراط و مخافاتها، و في النار و دركاتها، و في الجنّة و درجاتها.
و يعبّر عن الأوّل بالرحمة الرحمانية التكوينيّة كما اشتهر: «أنّ الرحمٰن وصف عامّ و اسم خاصّ»(7)لا ينبغي إطلاقه على غيره تعالى، و عن الثاني بالرحمة الرحيمية التشريعية كما انتشر: «أنّ الرحيم وصفٌ خاصّ و اسمٌ عامّ»(7). و أهل المعرفة يلقّبون الأوّل بألقاب شامخة مثل: كلمة «كن»، و الكافِ المستديرة على نفسها، و المشيةِ المطلقة، إلى غير ذلك؛ هذا.
و في الخبر: «إنّ لله مائة رحمةً أنزل منها واحدةً في الأرض فقسمها بين خلقه، بها يتعاطفون و بها يتراحمون، و أخّر تسعاً و تسعين لنفسه يرحم بها عباده يوم القيامة»(8).
و مِن رحمته الواسعة ستر العيوب التي لو علم بها أبواك لفارقاك، و لو علم بها امرأتك لجفتك، و لو علم بها جارك لأقدم بها على تخريب دارك.
ثُمّ إنّ الذي عليه الحقّ و الحقيقة - آخذاً من أخبار أهل بيت النبوّة و آثار مواضع الرسالة -: إنّ حقيقة الرحمة - بكلا المعنيين - هي الحقيقة المحمّديّة و الدوحة الأحمديّة. و كفى فيه قوله تعالى: «وَ مٰا أَرْسَلْنٰاكَ إِلاّٰ رَحْمَةً لِلْعٰالَمِينَ»(1). و الجمع المحلّىٰ باللام يفيد العموم، فمساقه مساق ربّ العالمين. و المفهوم من قوله تعالى: «مٰا أَشْهَدْتُهُمْ خَلْقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ لاٰ خَلْقَ أَنْفُسِهِمْ وَ مٰا كُنْتُ مُتَّخِذَ اَلْمُضِلِّينَ عَضُداً»(2)أنّه تعالى اتّخذ الهادين أعضاداً و أشهاداً لخلقه؛ و المراد بالعضد الواسطة و الشفيع.
و في الزيارة الجامعة المأثورة: «أنتم الرحمة الموصولة»(3)- باللّٰه تعالى شأنه و تقدّست أسماؤه - فمحمد صلى الله عليه و آله و آل محمّد عليهم السلام هم الرحمة الموصولة الواسعة الجامعة بين الخالق و المخلوق، في إيصال نور الوجود و ضوء الفعليّة إلى الماهيّات و الموادّ الإمكانية، و لولاهم لبقيت الكلّ في ظلمة العدم و غسق البطلان، و لَما خلق الأفلاك، و لَما نزل الخيرات و البركات، و من هٰذه السعة في الرحمة يقول و يستصرخ يوم القيامة: «وا أمّتي» و الناس كلّهم يستصرخون: «وا نفسي»(4).
و النبيّ و الوليّ هما للّٰه تعالى اليدان المبسوطتان اللّتان ينفق بهما كيف يشاء.
فعلى هذا، الرحمة بمعنى المرحوم، و إضافته إلى اللّٰه تعالى لاختصاصه به تعالىٰ بمظهريّته له و كونِه مرآةً لجماله و جلاله، و أنّ من رآه فقد رأى الحق،
و وُسعته لكلّ شيء باعتبار إحاطته و جامعيّته لكلّ كمالٍ و جمال و جلال، و أنّه النور الأعظم و الاسم المكنون الأعزّ الأجلّ الأكرم الذي يحبّه اللّٰه و يهواه، و به يستجيب دعاء من دعاه.
(وَ بِقُوَّتِكَ) إلى قوله (عَلَى كُلِّ شَيْءٍ) القوّة: القدرة، و القويّ: الغالب الذي لا يستولي عليه العجز و الضعف في حالٍ من الأحوال، و الجبر: الغلبة، و الجبّار:
العالي فوق خلقه، أو المتكبر المتسلّط.
هذه الفقرات الشريفة كلّها من وادٍ واحد، يشير إلى معنى، فأراد هو عموم قدرته و قوّته و شمولَ قهره و سلطنته و إحاطةَ هيمنته و جبروته لكلّ موجود على حدٍّ سواءٍ؛ فإنّ علّة المقهوريّة و الخضوع و الذلّة و الديانة و المسكنة - و هي الإمكان - مشتركة بين تمام الأشياء، و نسبته تعالى إلى الكلّ سواء. و كيف لا يكون هو تعالى قاهراً غالباً و ما سواه مغلوباً مقهوراً، و الممكن ليسٌ محض، و الواجب أيسٌ صرف.
و هاهنا نكتة أحبّ أن أنبّه فانتبه و استمع.
اعلم أنّ لِما سوى اللّٰه تعالى من مخلوقاته و مكوّناته ثلاث جهات: جهة صدورها منه تعالى و انتسابها إليه و ارتباطها به، وجهة ذواتها و كينونتها، وجهة إضافتها في أنفسها و نسبة بعضها إلى بعض، و نسبة تكوّنها في قرونها و أدوارها و عوالمها و نشأتها.
و كلّ موجود من الجهة الأولى و ما هو مظهر و مجلى لربّه الأعلى عظيم معظّمٌ كريم مكرّم؛ فإنّ الفحم إذا امتلى من النار يصير ناراً، و الجسم بالرطوبة يصير رطباً و باليبوسة يصير يابساً، و إلى هذا أشار صلوات اللّٰه عليه: (بِعَظَمَتِكَ الَّتِي مَلأَتْ كُلَّ شَيْءٍ) و امتلأت بها وعاء كلّ موجود. و ورد في دعاء السحر: «اللّهمّ إنّي أسألك من بهائك بأبهاه و كلّ بهائك بهي... إلى آخره»، إذ كلّ شيء بهاؤه و كلّ بهائه بهيّ،
و كلّ شيء آياته و كلّ آياته عظيمة، و كلّ شيءٍ أسماؤه و كلّ أسمائه كبيرة، و كلّ شيء جماله و كلّ جماله جميل، و كلّ شيءٍ نوره و كلّ نوره نيّر.
و من الجهة الثانية و كينونتها و ذواتها بما هو هو حقير محقّر صغير مصغّر، و إليه الإشارة بقوله عليه السلام: (وَ بِقُوَّتِكَ الَّتِي قَهَرْتَ بِهَا كُلَّ شَيْءٍ). و ورد في دعاء الصحيفة السجاديّة: «و لك العُلوّ الأعلىٰ فوق كلّ عالٍ و الجلال الأمجد فوق كلّ جلال، و كلّ جليل عندك صغير، و كلّ شريف في جنب شرفك حقير»(1).
و أمّا من الجهة الثالثة فهو حقير من حيثٍ و عظيم من حيثٍ، مثلاً: الذرّة حقير بالنسبة إلى الفيل، و الجنين حقير بالنسبة إلى المولود، و هكذا.
و أمّا في حدّ عالمه و نشأته و حياله، فهو إمّا صغيرٌ بالجهة الثانية و إمّا عظيم بالجهة الأولى.
فنقول: من آثار قدرة اللّٰه بَهَرَ برهانه، و علائم عظمته عَلَت آياته: هذا الخلق العظيم الجسماني أعني الكرة المنضدة المركّبة من كُرات كثيرة محيطة بعضها ببعض، مختلفة جنساً و نوعاً، و كُدورةً و صفاءً، و كثافة و لطافة، و دقّة و غلظةً، و كمودةً و ضياءً، المعبّر عنها بالعالم الآفاقي، من السماوات العلى و الأرضين السفلىٰ.
أمّا السماوات فسبع، حَمَلَه الكواكب السبع السيّارة المشهورة المشتمل كلّ منها على أفلاك جزئيّة كثيرة، و يحيط بالسابع - أعني فلك الزحل - فلك عظيم مركوز فيه الثوابت الغير المحصورة، و يعبّر عنه بالكرسيّ، و يحيط به الفلك الأعظم فلك الأفلاك، و يعبّر عنه بالعرش، و عظمته ما شاء اللّٰه لا يدركها إلاّ اللّٰه، و لا يمكن للبشر الإحاطة بها؛ كيف؟ و كرة الأرض بما فيها و ما عليها - من البراري و البحار و الصحاري و القفار و الجبال و الأنهار و البلاد و الأشجار و الحيوان و العباد
1) . الصحيفة السجادية الجامعة، الدعاء: 4/146.
بتمامها و جملتها - لا تحسّ، و لا يكون لها قدر محسوس عند فلك الشمس، و في جنبه و عظمته ذلك الفلك، بحيث إنّ الشمس مع كونها ثلاث مائة و ستّة و عشرين مثل مقدار جرم الأرض، بكلّها تكون مرتكزة فيه كدرّة بيضاء في بساط أخضر منبسط على سطح الأرض، و الأفلاك الأخر على القياس.
و فلك الثوابت مشتمل على كواكب لا تحصى، أعظمها من المرصودة مقدار جرمها مائتان و اثنان و عشرون مثل مقدار جرم الأرض، و أصغرها مقدار جرمه ثلاثة و عشرون مثل مقدار جرم الأرض، و محدّب هذا الفلك مماسّ لمقعّر الفلك الأعلى، و ثخنه و غلظته ما شاء اللّٰه خارج عن طوق البشر.
ثمّ فوق ذلك الفلك الأعظم عالم النفوس، و فوقه عالم العقول المجردات التامّات القاهرات، مجالي و مظاهر لأنوار اللّٰه جلّ جلاله ممّا يقصر نطاق البيان عن وصف جلاله و يكلّ لسان التبيان عن نعت جماله؛ هذا.
و أهل الانكليس اعتقدوا أنّ في كلّ كرة في كرات الكواكب الغير المحصورة مثل ما في كُرة الأرض، من البحار العميقة و الصحاري المقفّرة و البلاد و العباد و الأنهار.
قوله عليه السلام: (و بوجهك الباقي بعد فناء كلّ شيء).
قد ورد في القرآن و الأدعية و الأخبار ذكر وجه اللّٰه الباقي كثيراً، بعبارات شتّى حسب اختلافات المقامات، و قد تصدّىٰ لتوجيهه و تفسيره علماؤنا الأخيار من أهل التفسير و الأخبار و أهل الحكمة و الاعتبار. و أحسن ما وجدنا منهم - طاب ثراهم - في كشف الحجاب عن وجه جماله، و أصوب ما ورد عنهم في رفع إعضاله و حلّ إشكاله، ما أفاده العالم العامل المحدّث الكامل في كتابي الصافي و الوافي، حذو ما سمح به صدر الحكماء، و ملخّصه:
إنّ المراد بوجه اللّٰه الباقى: ما يواجه به اللّٰه سبحانه و يتوجّه به إليه تعالى، و يكون سبباً متصلاً بين اللّٰه و بين خلقه و حبلاً متيناً يتقرّب به إلى اللّٰه جلّ شأنه، من نبيّ أو وليّ أو وصيّ أو عقل كاملٍ وفيّ أو مطيع لله و لرسوله؛ فإنّه وجه اللّٰه الذي
يؤتىٰ منه و يواجه اللّٰه عباده و يخاطبهم بواسطة(1)و في الجامعة المأثورة: «من وحّده قبل عنكم، و من قصده توجه بكم»(2).
و قد يرجع الضمير في قوله تعالى: «كُلُّ شَيْءٍ هٰالِكٌ إِلاّٰ وَجْهَهُ» /(3)إلى الشيء، فيكون معناه أنّ وجه الشيء لا يهلك، و هو ما يقابل منه إلى اللّٰه و هو روحه و حقيقته و ملكوته و محلّ معرفة اللّٰه منه التي يبقى بعد فناء جسمه و شخصه.
و المعنَيان متقاربان مأخوذان من أخبار معادن علم اللّٰه و آثار خزائن حكمة اللّٰه.
و صدر الحكماء زاد على هذه الجملة و قال ما حاصله:
إنّ كلّ ما هو من صقع الربوبيّة و ناحية عالم الأمر و كان بريئاً من الشرّ و النقص و كاملاً بالفعل كالمجرّدات المحضة و ما يقارنها، فهو باقٍ ببقاء اللّٰه تعالى وجوباً لا بإبقاء اللّٰه؛ إذ ليس فيه إمكان العدم فإنّ إمكان المقارنات الصرفة فرضي غير ثابت لها في الواقع؛ إذ ليست لها ماهيّة يعرضها الوجود، بل ماهيّاتها مندكّة في الوجود، فهي صرف الوجود و محض الخير لا يتطرّق إليها الشرّ و العدم، و كلّ ما هو من صقع الإمكان و الماهيّة و ناحية عالم الخلق فهو فانٍ هالكٌ، كالعالم الجسماني بجميع مادّته و صورته و طبائعه و نفوسه، أرضيّةً كانت أو سماويّة، ناطقةً كانت أو صامتة، مع لواحقها و توابعها و ماهيّاتها و كمّيّاتها و كيفيّاتها و أوضاعها و نسبها؛ فإنّها كلّها دائرة حادثة كائنة فاسدة متجدّدة متصرّمة؛ انتهىٰ.
و هذا الذي ذكره هذا الحكيم الفحل و اعتقد أنّه القول الجزل قد كرّر القول في كتبه. و على هٰذه المقالة جُلّ هٰذه الطائفة، و نقلوها عن قدماء الفلاسفة. و لا يخفى مخالفتها للشريعة الطاهرة و مباينتها للملّة القاهرة. و هذه جرأة عظيمة! و ليست
منهم بأوّل قارورة؛ مع أنّها معارضة لصريح العقل و قويّ الرأي، فإنّ العقل أوجب انحصار الموجود في الواجب و الممكن و لا ثالث لهما قطعاً، و إذا ثبت بالبرهان وحدة الواجب فكلّ ما سواه من الذرّة إلى الدرّة من المجرّدي و المادّي - كائناً ما كان - ممكن بالإمكان الواقعيّ، و له ماهيّةٌ قابلة للوجود، و كلّ ممكن فهو جائز العدم و الزوال و الفناء و الاضمحلال. و هذه قضيّة قياسها معها، فلا تذهل.
قوله عليه السلام: (وَ بِعِلْمِكَ الَّذِي أَحَاطَ بِكُلِّ شَيْءٍ) مسألة العلم معركة آراء الحكماء و مطرح أنظار العقلاء، و استقصاء المقال فيه يوجب العسرة و الكلال، و استقراء ما قيل و ما يقال فيه يورث الحيرة و الضلال، فالاقتصار على المختار أولىٰ، و الاكتفاء على المشتار أحرىٰ.
فنقول: في إثبات العلم له طريقان:
الأوّل للمتكلّم، و هو أنّه تعالى فاعل أفعالٍ محكمة متقنة يتحيّر فيها العقول و الأوهام، و كلّ من كان كذلك فهو عالم، أمّا الكبرىٰ فبالضرورة؛ فإنّ من رأى خطوطاً مليحة حسنةً، أو سمع ألفاظاً بليغةً طيّبةً مُنبئة عن معان دقيقة و أغراض شريفة، أو شاهد نقوشاً رشيقةً بديعةً، علم قطعاً و قطع يقيناً أنّ فاعلَها و صانِعَها عالمٌ علماً كاملاً.
و أمّا الصغرى فغنيّةٌ عن البيان، و بطريق أوفىٰ: إنّ العلم كمال مطلق لمطلق الوجود بما هو موجود، و كلّما كان كمالاً لا يكون ممتنعاً للواجب تعالى، و كلُّ ما لا يمتنع عليه فهو واجب الحصول؛ إذ ليس له سبحانه قوّة إمكانيّة و حالة منتظرة، و إلّا لكان تعالىٰ فاقداً في حدّ ذاته لذلك الكمال، و فقد الكمال نقصٌ - تعالى شأنه عن ذلك - فهو تعالى عالم بذاته يدرك ذاته بذاته لا بأمر زائد، و يدرك جميع الأشياء من الدرّة إلى الذرّة من الأزل إلى الأبد بما كان و ما يكون بأسبابها و مسبّباتها، و بتجدّدها و ثباتها و دوامها و تصرّمها دفعة واحدة، بالإشراق الحضوري
و العلم الإشراقي.
و علمه تعالى بذاته هو كونه نوراً بذاته و ظاهراً لذاته، و علمه بما سواه هو كونه ظاهراً له حاضراً لديه ظُهوراً و حضوراً لا أتمّ و لا أكمل و لا أعلى منه؛ فإنّ ما سواه طرّاً من الأزل إلى الأبد في جنب إحاطته الإشراقيّة و سلطنتِه النوريّة القاهرة كالنقطة الواحدة، و سلسلة الزمان كلاًّ كالآن الواحد.
ثُمّ إنّه تعالى إذا علم شيئاً كان له إضافة مبدئيّة إليه تعالى، فإذا بطلت صورته بطلت تلك الإضافة إليه، و لا يلزم من بطلان الإضافة تغيّره تعالى؛ إذ لا يلزم من تغيّر الإضافات تغير المضاف إليه، كانتقال ما على اليمين إلى اليسار مع بقاء الشخص بحاله، و كما أنّ الشمس يدور معها الضياء حيث ما دارت و لا طلوع و لا غروب عندها، و تغيّر المستشرق بها و تبدّله لا يوجب تغيّراً فيها.
و أمّا طريقة الحكماء فنقول: إنّ ذاته تعالى علّة لجميع ما سواه؛ لأنّ العلّة المؤثّرة المستقلّة التامّة يجب أن يسدّ جميع أنحاء عدم المعلول، و لا يتأتّى ذلك بالعلل الإمكانيّة؛ لأنّ من جملة أنحاء عدم معلولها انعدامه بانعدامها، و لا يمكنها سدّ انعدام نفسها، فجميع الممكنات - و لو كانت غير متناهية - في حكم ممكن واحد في جواز طريان العدم عليها، فالسدّ المذكور لا يتمشّىٰ إلّا من العلّة الوجوبيّة، فواجبُ الوجوب بالذّات مبدأ سلسلة الممكنات و سادّ خلّة المحتاجات، و ذاته تعالى مجرّد صرف و فعليّة محض، ما فيه شائبة مادّة و رائحة استعداد، و كلّ من هو كذلك فهو عالم بذاته لذاته لا بأمر زائد؛ فهو تعالى عالم بذاته الّذي هو من حيث هو علّة لغيره، و العلم بالعلّة بوصف كونه علّة مستلزم للعلم بالمعلول لما بينهما من التّضايف، كالعلم بالنار التي هي علّة للسخونيّة من حيث إنّها مسخّنةٌ؛ فهو جَلّ شأنه عالم بمعلوله الأوّل. و لأنّ المعلول الأوّل علّة للمعلول الثاني، و هو تعالى عالم به بوصف كونه علّة لغيره، فهو تعالى عالم بمعلوله أيضاً، و هكذا إلى آخر سلسلة الموجودات. و هذا برهان قويّ لا يحوم حوله ريبٌ و شكٌّ.
بقي الإشكال فيما ورد في الآثار و الأخبار عن الأئمّة الأطهار عليهم السلام: من أنّه تعالىٰ عالم بما كان قبل أن يكون، و عالم إذ لا معلوم(1).
و دفعه و حلّه بأن نقول على ما في الوافي: صفات اللّٰه الجماليّة الذاتيّة - و نعني بها ما يكون كمالاً في نفسه و على الإطلاق و يكون ضدّه نقصاً - على قسمين: قسمٌ لا إضافة فيه إلى غيره جلّ ذكره أصلاً، بل له وجهٌ واحد كالحياة و البقاء، و قسمٌ له إضافةٌ إلىٰ غيره كالعلم و القدرة و السمع و البصر؛ فإنّها عبارة عن انكشاف الأشياء في الأزل كليّاتها و جزئيّاتها، كلٌّ في وقته و بحسب مرتبته و على ما هو عليه فيما لا يزال، مع حصول الأوقات و المراتب له سبحانه في الأزل مجتمعة، و إن لم يحصل بعدُ لأنفسها و بقياس بعضها إلى بعض متفرّقة مفصّلة؛ و هذا الانكشاف - بمعنى أنّ ذاته تعالىٰ بحيث إذا وجد شيء انكشف له و لا يخفى منه - حاصل له بذاته من ذاته قبل خلق الأشياء، بل هو عين ذاته و إن تأخّرت إضافتها إلى الأشياء على حسب تأخّرها و تفرّقها في أنفسها بمعنى أنّه لمّا أحدث الأشياء و كان المعلوم - وقع العلم منه على المعلوم و السمع على المسموع و البصر على المبصر و القدرة على المقدور؛ فالقديم هو أصل العلم، و الحادث هو الارتباط و الإضافة(2). و لعلّ مراد الشيخ الجليل الإحساوي من قوله: «للّٰه تعالى علمان: قديمٌ و حادث» و مراد الحكماء من قولهم: «إنّ لله علماً إجماليّاً و علماً تفصيليّا و عنائياً و فعليّاً» هو هذا المعنى اللطيف.
ثمّ اعلم أنّ العلم و نحوه من صفات الذات عين ذاته تعالى، بمعنى أنّ ذاته تعالى علمٌ كلّه، قدرةٌ كلّه، حياة كلّه، و أنّه يترتّب على ذاته الأحديّة البحت آثار جميع الكمالات من غير افتقار إلى معانٍ أخر، قائمة به تسمّى صفات، تكون
مصدراً للآثار، كما في المخلوقات. و هذه المفاهيم و الاعتبار العقليّة لا يوجب تكثّراً في الذات، و لا انحلّ بوحدانيّة الصرفة الخالصة أصلاً، بل تزيد وحدة، و هذا هو معنى قول سيّد العارفين و الموحدين: «كمال الإخلاص نفي الصفات عنه»(1).
و ما قد يقال: إنّ العالِم ذاتٌ ثَبَت له العلم و كذا ساير المشتقّات، فهو كلام ظاهريّ و جمودٌ على اللفظ، و خروج عن طور المعرفة.
و لو سلّم فنقول: ثبوت المبدأ في المشتقّ أعمّ من كونه عين المثبت له أو غيره، و الأوّل يسمّى الحقيقيّ و الثاني المشهوديّ كالأبيض، فإنّ الأبيض الحقيقيّ هو البياض نفسه، و المشهوديّ ذاتٌ ثبت له البياض و هو غيره؛ فافهم و استقم.
و لو قلنا: بأنّ المراد من العلم المحيط - المذكور في هذه الفقرة الشريفة - هو العقل و الروح المحمدي، الذي فيه صورة كلّ شيء و مثال كلّ موجود، لم يكن بذلك البعيد بحكم الازدواج؛ فتأمّل.
(وَ بِنُورِ وَجْهِكَ الَّذِي أَضَاءَ لَهُ كُلُّ شَيْءٍ).
النور و الضوء مترادفان، و يعرّفان: بالظاهر بنفسه المظهِر لغيره؛ و الفرق بينهما بأنّ الضوء ذاتيّ و النّور عرضي، لقوله تعالى: «جَعَلَ اَلشَّمْسَ ضِيٰاءً وَ اَلْقَمَرَ نُوراً»(2)غير مطّرد.
و المراد بالنور هنا هو العيني الوجودي لا العرضيّ الكيفيّ، فإنّ التعريف المذكور حقٌّ للوجود الحقيقيّ إذ هو النور المشرق على المواد الظلمانيّة، و الضوء المتبلّج على الهيئات الغيهابيّة(3)من النور الأوّل المحمّدي صلى الله عليه و آله و الضوء الأقدم الأحمديّ، فخرج الكلّ من الظلمة إلى النور، و صار الكلّ ذا ضوءٍ و ظهورٍ، تطفّلاً
لنوره الأعظم و تذلّلاً لوجوده الأكرم.
و لست أقول: هو صلى الله عليه و آله أوجَدَ الأشياء و خلقها كما يقوله بعض أهل المعرفة، مستنداً إلى ظاهر ما ورد عنهم: «نحن صنائع اللّٰه و الخلق بعد لنا صنائع»(1)و أشباهه، و إن كان لو قلت هذا لما كان بذلك النكير و ما أوجب عليّ التكفير؛ فإنّ القمر المنير في الليل المقمِر يستند إليه ضوء الهواء و خليقة الكتّان و ريثته و ظهور الأشياء و بروزها، فيقال: أنار القمر الهواء، و أخلق الكتّان، و أظهر الأشياء، مع أنّه عند التحقيق جرمٌ كَمِدٌ له صقالة لا ضوء له في حدّ نفسه، و إنّما يفيض إليه الضوء و يستنير من الشمس المضيئة بالذات عند مقابلته و مواجهته لها، و ينعكس منه الضوء إلى الأرض و ما فيها، كما ينعكس من المرآة المواجهة للشمس المستضيئة منها الضوء و الشعاع إلى جوف البيت المظلِم فيستضيء البيت و يظهر ما فيه، و عند التحقيق الضوء و الشعاع من الشمس لا غير.
لكنّي أقصر النظر على التحقيق و أقول: لا مؤثر في الوجود و لا موجد إلّا اللّٰه جلّ شأنه، و لا قوّة إلّا باللّٰه، و إنّ شأن النور الأوّل و الروح الأعظم هو ما قال اللّٰه تعالى في حقّه: «يا ابن آدم خلقتك لأجلي، و خلقت الأشياء لأجلك، و لولاك لما خلقت»(2)و ذلك لما قد ثبت أنّ نور محمّد صلى الله عليه و آله و عترته أشرف ما في الوجود، و ثبت أنّ اللّٰه جعل كلّ ما هو أشرف و أعلى سبباً كماليّاً و علّة غائيّة لما هو أحسنُ و أوفى، فخلق الأرض للنبات و النبات للحيوان و الحيوان للإنسان و الإنسان لسلطان العالم و سلطان العالم لذاته الأقدس جلّ شأنه، فالنور الأقدم الأحمدي مركز دائرة الوجود و قطب فلك الظهور، و عاكسٌ للكلّ، و الكلّ عكوسٌ له، فسكّان الجبروت بعلومهم و عصمتهم و طهارتهم عكوسٌ له صلى الله عليه و آله بعلمه و عصمته و طهارته، و قطّان الملكوت بقدرتهم عكوس له صلى الله عليه و آله بقدرته. فإنّه يدُ اللّٰه، و حرّاس السماوات و نيّراتها
بديمومتهم و رفعتهم عكوس له صلى الله عليه و آله بديمومة نوره و رفعته و علو مرتبته و منزلته، و جلّاس محفل النبوّة، و نادى الرسالة و صدر أولي العزيمة في نشأة الناسوت عكوسٌ له صلى الله عليه و آله بنبوته و رسالته و أولي عزيمته، و حيوان عالم الكيان مِن الناسوت و مَن في درجته و نباتُه و معدنه إلى بسائطه كلّها عكوس له صلى الله عليه و آله بمقام بشريّته.
و من هنا قال صلى الله عليه و آله: «كُنت نبيّاً و آدم بين الماء و الطين»(1). و «آدم و من دونه تحت لوائي يوم القيامة»(2).
و في الزيارة المأثورة: «بكم فتح اللّٰه و بكم يختم» و «ذكركم في الذاكرين، و أسماؤكم في الأسماء، و أجسادكم في الأجساد، و أنفسكم في النفوس، و أرواحكم في الأرواح، و آثاركم في الآثار، و قبوركم في القبور»(3).
و ورد: «إنّ شجرة طوبىٰ أصلها في دار عليّ بن أبي طالب عليه السلام، و ما من دار مؤمن إلّا و فيها غصنٌ من أغصانها»(4).
نظم:
و لا تقل دارها بشرقي نجد *** كل نجدٍ لعامرية دار
و لها منزل على كل ماءٍ *** و على كل دمنة آثار
أيضاً نظم لطيف:
و قد كان مجلى الذات نور محمد *** عليه سلام اللّٰه في كلّ لحظة
و قد فتق اللّٰه المهيمن نوره *** ليظهر كلّ اسم و كلّ حقيقة
و مجلى صفات اللّٰه روح محمد *** و كان به أرواح كلّ البريّة
و ذلك روحٌ أعظم في الوجود من *** ملائكة الرحمن قبل الخليقة
و لنورد هنا أخباراً شريفة تتميماً للنعمة و تكميلاً للمعرفة.
ففي النّبوي: «أوّل ما خلق اللّٰه نوري، ثمّ فتق منه نور عليّ عليه السلام فلم نزل نتردّد في النور حتّى وصلنا حجاب العظمة في ثمانين ألف ألف سنة، ثمّ خلق الخلائق من نورنا، فنحن صنائع اللّٰه و الخلق بعد لنا صنائع»(1).
و في خبر آخر عن ابن عبّاس رضى الله عنه قال: كنّا عند رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله فأقبل علي بن أبي طالب عليه السلام فقال النبي صلى الله عليه و آله: «مرحباً بمن خلقه اللّٰه قبل أبيه آدم بأربعين ألف سنة»، قال:
فقلنا يا رسول اللّٰه، أ كان الابن قبل الأب؟ فقال: «نعم، إنّ اللّٰه خلقني و علياً من نور واحد قبل خلق آدم بهذه المدّة ثمّ قسمه نصفين، ثمّ خلق الأشياء من نوري و نور على، ثمّ جعلنا عن يمين العرش فسبّحنا فسبّحت الملائكة، و هلّلنا و هلّلوا، و كبّرنا فكبروا، فكلّ من سبّح اللّٰه و كبّره فإنّ ذلك من تعليمي و تعليم علي بن أبي طالب»(2).
و اعلم أنّ «النصف» في هذا الخبر مشتقّ من النِّصف و الإنصاف، و معناه التعادل و التساوي، لا التناقص المقابل للتمام و الكمال؛ فتأمّل.
و في الصادقي: «إنّ اللّٰه حين شاء تقدير الخليقة و ذرءَ البرية و إبداع المبدعات، نصب الخلائق في صور كالهباء قبل دحو الأرض و رفع السماء، و هو في انفراد ملكوته و توحّد جبروته، فأساح نوراً من نوره فلمع، و [نزع] قبساً من ضيائه فسطع، ثمّ اجتمع النور في وسط تلك الصور الخفيّة فوافق ذلك النور صورة نبيّنا محمّد صلى الله عليه و آله، فقال اللّٰه عزّ و جلّ من قائل: إنّك المختار المنتَخب، و عندك أستودع نوري و كنوز هدايتي، و من أجلك أسطَح البطحاء، و أرفَع السماء، و أمرج الماء، و أجعل الثواب و العذاب و الجنّة و النار، و أنصب أهل بيتك بالهداية، و أوتيهم من
مكنون علمي ما لا يخفى عليهم دقيق، و لا يغيبهم خفيّ، و أجعلهم حجّة على بريَّتي و المنبِّهين على علمي و وحدانيتي»(1).
و الصور الهبائيّة كناية عن عالم الأعيان الثابتة و عالم الذرّ الأوّل. و «أساح» أي أجرىٰ(2)، و «مرج» الماء(3)خلاه يجري.
و في خبر آخر: «لمّا خلق اللّٰه محمّداً صلى الله عليه و آله سراجاً منيراً أشرق نوره حتّى ملأ العمق الأكبر، يعني عالم الإمكان»(4).
و في محكيّ البحار عن كتاب الأنوار [لأستاد](5)الشهيد [الثاني] طاب ثراه، عن أمير المؤمنين عليه السلام أنّه قال: «كان اللّٰه و لا شيء معه، فأوّل ما خلق اللّٰه نور حبيبه محمّد صلى الله عليه و آله قبل خلق الماء و العرش و الكرسي و السماوات و الأرض و اللوح و القلم و الجنّة و النار و الملائكة و آدم و حوّاء بأربعة و عشرين و أربعمائة ألف عام، فلمّا خلق اللّٰه تعالى نور نبيّنا محمد صلى الله عليه و آله بقي ألف عام بين يدي اللّٰه عزّ و جلّ واقفاً يسبّحه و يحمّده، و الحقّ تبارك و تعالى ينظر إليه و يقول: يا عبدي، أنت المراد و المريد، أنت خيرة من خلقي، و عزتي و جلالي لولاك لما خلقت الأفلاك، من أحبّك أحببتُه، و من أبغضك أبغضته، فتلألأ نوره و ارتفع شعاؤه، فخلق اللّٰه منه اثني عشر حجاباً: أوّلها حجاب القدرة، ثمّ حجاب العظمة، ثمّ حجاب العزّة، ثمّ حجاب الهيبة، ثمّ حجاب الجبروت، ثمّ حجاب الرحمة، ثمّ حجاب النبوة، ثمّ حجاب الكبرياء، ثمّ حجاب المنزلة، ثمّ حجاب الرفعة، ثمّ حجاب السعادة، ثمّ
1) . بحار الأنوار 184/212:54، عن مروج الذهب للمسعودي 42:1، باختلاف يسير.
2) . لسان العرب 492:2. (سيح) و في المصدر (أتاح).
3) . الصحاح 341:1. (مرج).
4) . لم يوجد في المصادر، و لكن ورد في كتب العرفاء.
5) . هو الشيخ الجليل أحمد بن عبد الله بن محمد البكري (المتوفى 952) صاحب كتاب الأنوار في مولد النبي صلى الله عليه و آله و غيره، أحد مشايخ الشهيد الثاني؛ الذريعة 409:2-410.
حجاب الشفاعة، ثمّ إنّ اللّٰه تعالى أمر نور رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله أن يدخل في حجاب القدرة، فدخل و هو يقول: سبحان اللّٰه العلي الأعلى، و بقي على ذلك اثني عشر ألف عام، ثمّ دخل في حجاب العظمة و هو يقول [سبحان عالم السرّ و أخفى، أحد عشر عام]، ثمّ دخل في حجاب العزّة و هو يقول: سبحان اللّٰه الملك المنّان، عشرة ألف عام، ثمّ دخل في حجاب الهيبة و هو يقول: سبحان من هو غنيّ لا يفتقر، تسعة آلاف عام، ثمّ دخل في حجاب الجبروت و هو يقول: سبحان الكريم الأكرم، ثمانية آلاف عام، ثمّ دخل في حجاب الرحمة و هو يقول: سبحان ربّ العرش العظيم، سبعة آلاف عام، ثمّ دخل في حجاب النبوّة و هو يقول: سبحان [ربّك ربّ العزّة عمّا يصفون] ستّة آلاف عام، ثمّ دخل في حجاب الكبرياء و هو يقول:
سبحان العظيم الأعظم، خمسة آلاف عام، ثمّ دخل في حجاب المنزلة و هو يقول:
سبحان العليم الكريم أربعة آلاف عام، ثمّ دخل في حجاب العليم الكريم، أربعة آلاف عام، ثمّ دخل في حجاب الرفعة و هو يقول: سبحان ذي الملك و الملكوت، ثلاثة آلاف عام، ثمّ دخل في حجاب السعادة و هو يقول: سبحان من يزيل الأشياء و لا يزول، ألفي عام، ثمّ دخل في حجاب الشفاعة و هو يقول: سبحان اللّٰه و بحمده؛ سبحان العظيم، ألف عام.
قال الإمام علي بن أبي طالب عليه السلام: ثمّ إنّ اللّٰه تعالى خلق من نور محمّد صلى الله عليه و آله عشرين بحراً من نور، و كلّ بحر علوم لا يعلمها إلّا اللّٰه، ثمّ قال لنور محمّد: انزل في بحر العزّ فنزل، ثمّ في بحر الصبر، ثمّ في بحر الخشوع، ثمّ في بحر التواضع، ثمّ في بحر الرضى، ثمّ في بحر الوفاء، ثمّ في بحر العلم، ثمّ في بحر التقىٰ، ثمّ في بحر الخشية، ثمّ في بحر الإنابة، ثمّ في بحر العمل، ثمّ في بحر المزيد، ثمّ في بحر الهدى، ثمّ في بحر الصيانة، ثمّ فى بحر الحياء، حتّى تقلّب في عشرين بحراً فلما خرج من آخر الأبحر قال اللّٰه تعالى: يا حبيبي و يا سيّد رسلي، و يا أوّل مخلوقاتي، و يا آخر رسلي، أنت الشفيع يوم المحشر.
فخرّ النور ساجداً ثمّ قام فقطرت منه قطرات كان عددها مائة ألف و أربعة و عشرين ألف قطرة، خلق اللّٰه تعالى من كلّ قطرة من نور نبيّنا نبيّاً من الأنبياء، و لمّا تكاملت الأنوار صارت تطوف حول نور محمّد صلى الله عليه و آله كما تطوف الحجّاج حول بيت اللّٰه الحرام، و هم يسبّحون اللّٰه و يحمّدونه و يقولون: سبحان من هو عالم لا يجهل؛ سبحان من هو حليم لا يعجل؛ سبحان من هو غنيّ لا يفتقر.
فناداهم اللّٰه تعالى: تعرفون من أنا؟ فسبق نور محمّد صلى الله عليه و آله قبل الأنوار و نادى: أنت اللّٰه الّذي لا إله إلّا أنت، وحدك لا شريك لك، ربُّ الأرباب، ملك الملوك،
فإذا بالنداء من قبل الحقّ: أنت صفيّي، و أنت حبيبي و خير خلقي، أمّتك خير أمّة أخرجت للنّاس؛ ثمّ خلق من نور محمّد صلى الله عليه و آله جوهرة و قسمها قسمين: فنظر إلى القسم الأوّل بعين الهيبة فصار ماءً عذباً، و نظر إلى القسم الثاني بعين الشفقة فخلق منه العرش فاستوى على وجه الماء، فخلق الكرسيّ من نور العرش، و خلق من نور الكرسي اللّوح، و خلق من نور اللوح القلم. و قال له اكتب توحيدي، فبقي القلم ألف عام سكران من كلام اللّٰه تعالى، فلما أفاق قال: يا ربّ، ما أكتب؟ قال:
اكتب: لا إله إلّا اللّٰه؛ محمّد رسول اللّٰه. فلما سمع القلم اسم محمّد صلى الله عليه و آله خرّ ساجداً و قال: سبحان الواحد القهّار؛ سبحان العظيم الأعظم، ثمّ رفع رأسه من السجود و كتب لا إله إلّا اللّٰه؛ محمّد رسول اللّٰه، ثمّ قال: يا ربّ، و من محمّد الذي قرنت اسمه باسمك و ذكره بذكرك؟ قال اللّٰه تعالى: يا قلم لولاه لما خلقتك، و لا خلقت خلقي إلّا لأجله، فهو بشير و نذير و سراج منير و شفيع و حبيب. فعند ذلك انشقّ القلم من حلاوة ذكر محمّد صلى الله عليه و آله.
ثمّ قال القلم: السلام عليك يا رسول اللّٰه، فقال اللّٰه تعالى: عليك السلام منّي و بركاتي، فلأجل هذا صار السلام سنّةً و الردّ فريضةً، ثمّ قال تعالى: «اكتب قضائي و قدَري و ما أنا خالقه إلى يوم القيامة».
ثمّ خلق اللّٰه ملائكة يصلّون على محمّد صلى الله عليه و آله و يستغفرون لأمّته إلى يوم القيامة،
ثمّ خلق اللّٰه من نور محمّد صلى الله عليه و آله الجنّة و زيّنها بأربعة أشياء: التعظيم و الجلال و السخاء و الأمانة، و جعلها لأوليائه و أهل طاعته. ثمّ نظر إلى باقي الجوهر بعين الهيبة فذابت، فخلق من دخانها السماوات و من زبدها الأرَضين، فلمّا خلق اللّٰه تبارَك و تعالى الأرض صارت تموج بأهلها كالسفينة، فخلق اللّٰه الجبال فأرساها بها، ثمّ خلق ملكاً من أعظم ما يكون في القوّة، فدخل تحت العرش، ثمّ لم يكن لقدمي الملك قرار فخلق اللّٰه صخرة عظيمة و جعلها تحت قدمي الملك، ثمّ لم يكن للصخرة قرارٌ فخلق لها ثوراً عظيماً لم يقدر أحدٌ أن ينظر إليه لعظم خلقه و بريق عيونه، حتّى لو وضعت البحار كلّها في إحدى منخريه ما كانت إلّا كخردلة ملقاة في أرضٍ فلاةٍ، فدخل الثور تحت الصخرة، و حملها على ظهره و قرونه، و اسم ذلك الثور «لهوتا»، ثمّ لم يكن لذلك الثور قرار فخلق اللّٰه تعالى حوتاً عظيماً، و اسم ذلك الحوت «بهموت» فدخل الحوت تحت قدمي الثور، فاستقرّ الثور على ظهر الحوت، فالأرض كلّها على كاهل الملك و الملك على الصخرة و الصخرة على الثور و الثور على الحوت و الحوت على الماء و الماء على الهواء و الهواء على الظلمة، ثمّ انقطع علم الخلائق عمّا تحت الظلمة.
ثم خلق اللّٰه تعالى العرش من ضياءين: أحدهما الفضل، و الثاني العدل، ثمّ أمر الضياءين فانتفسا بِنَفَسَين، فخلق منهما أربعة أشياء: العقل و الحلم و العلم و السخاء، ثمّ خلق من العقل الخوف، و من الحلم المودّة، و من العلم الرضى، و من السخاء المحبّة، ثمّ عجّن هذه الأشياء في طينة محمّد صلى الله عليه و آله، ثمّ خلق من بعدهم أرواح المؤمنين من أمّة محمّد صلى الله عليه و آله، ثمّ خلق الشمس و القمر و النجوم و الليل و النهار و الضياء و الظلام و سائر الملائكة من نور محمّد صلى الله عليه و آله، فلمّا تكاملت الأنوار سكن نور محمّد صلى الله عليه و آله تحت العرش ثلاثة و سبعين ألف عام، ثمّ انتقل نوره إلى الجنّة فبقي سبعين ألف عام، ثمّ انتقل إلى سدرة المنتهى فبقي سبعين ألف عام، ثمّ انتقل نوره إلى السماء السابعة، ثمّ إلى السماء السادسة، ثمّ إلى السماء الخامسة، ثمّ إلى السماء
الرابعة، ثمّ إلى السماء الثالثة، ثمّ إلى السماء الثانية، ثمّ إلى السماء الدنيا، فبقي نوره في سماء الدنيا إلى أن أراد اللّٰه أن يخلق آدم عليه السلام(1).
و هذا خبر شريف أوردته هنا بطوله، و خرجت بذلك عن طور هذا الشرح تكميلاً للمعرفة و تتميماً للنعمة، فاضبطه و كن من الشاكرين.
و بعد ما دعى عليه السلام ربّه الأعلى بصفاته العليا، و نادى بأسمائه الحسنىٰ استغرق في بحار كماله، و استشرق بأنوار جلاله، فكرّر النداء بوجهٍ لا يشاهد إلّا جماله، و لا يطالع إلّا جلاله فقال عليه السلام:
(يَا نُورُ يَا قُدُّوسُ) قد عرفت النور بأنّه الظاهر بنفسه المظهر لغيره. و القدوس مبالغة في القدس، و هو البراءة و النزاهة من العيب و النقص، تعالى شأنه.
(اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِيَ الذُّنُوبَ الَّتِي) و أصل الغفر الستر و التغطية، و المراد هنا: الصفح و التجاوز. و الذنوب جمع الذنب و هو الخطيئة، و الجريمة و المعصية بمعنى، و هو ما يخالف حكم العقل و الشرع فعلاً أو تركاً.
قوله عليه السلام (تَهْتِكُ الْعِصَمَ) و العصمة: المنع، و المراد بها هنا: إمّا منع نزول المكروه و رفع ما يدفع العقاب، و فتح باب الخسران و الخذلان، و إيجاب الفضاحة و الفظاعة في الدنيا و الآخرة.
و الذنوب التي توجب ذلك على ما روى عن الصادق عليه السلام: «شرب الخمر، و اللعب، و القمار، و فعل ما يضحك الناس من اللهو، و ذكر عيوب الناس، و مجالسة أهل الريب»(2)هكذا في مجمع البحرين.
1) . بحار الأنوار 48/27:15 و 145/198:54، عن كتاب الأنوار لأستاد الشهيد الثاني طاب ثراه.
2) . معانى الأخبار: 2/271، باب معنى الذنوب... و فيه: «و الذنوب التي تهتك العصم: شرب الخمر، و اللعب بالقمار، و تعاطي ما يضحك الناس من اللغو و المزاح، و ذكر عيوب الناس، و مجالسة أهل الريب.» أبا خالد الكابلي يقول: سمعت زين العابدين علي بن الحسين عليه السلام. و انظر مجمع البحرين 116:6. (عصم).
و المراد بشرب الخمر شرب كلّ مسكر يخمر العقل و يستره سواء اتّخذ من العنب و التمر، أو العسل و الحنطة و الشعير، أو الذرّة، أو غير ذلك حتى الحشيشة و البنج.
(اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِيَ الذُّنُوبَ الَّتِي تُنْزِلُ النِّقَمَ) النقم: جمع النقمة، و هي ضدّ النعمة، و يعبّر عنها بالعقوبة و الخيبة و الخسران. و الذنوب التي تنزلها على ما روى عن الصادق عليه السلام «هي العصيان، و الاستهزاء بالناس، و السخرية منهم»(1).
و في الوافي عنه عليه السلام: «إنّ الذنوب التي تُنزل النِّقم: الظلم». و المراد بالظلم منع كلّ ذي حقٍّ حقّه، سواءً كان إنساناً أو حيواناً أو نباتاً أو جماداً، و سواء كان في حقّ نفسه أو غيره، في دين أو دنياً، و من المعلوم أنّ المظلوم كلّما كان أشرف كان الظلم أقبح و أشدّ.(2)
قوله عليه السلام: (اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِيَ الذُّنُوبَ الَّتِي تُغَيِّرُ النِّعَمَ) النعمة في الأصل الحالة التي يستلذّ بها الإنسان من النَّعمة بالفتح و هي اللين، ثمّ أطلقت لغة على ما يستلذّ بها الإنسان من طيبات الدنيا، «و إن تعدّوا نعمة اللّٰه لا تحصوها».(3)
و الذنوب التي تغيّرها على ما روى عن أبي عبد الله عليه السلام: «البغي على الناس، و الردّ على العالم، و كفران النعمة و الشرك باللّٰه»(4).
(اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِيَ الذُّنُوبَ الَّتِي تَحْبِسُ الدُّعَاءَ) قد مضىٰ معنى الدعاء، و حبسُ الدعاء ردّها و عدم إجابتها، و الذنوب الموجبة لذلك على ما روى عن الصادق عليه السلام: «سوء النية
1) . المصدر: 270. و فيه: «و الذنوب التي تنزل النقم: عصيان العارف بالبغي و التطاول على الناس و الاستهزاء بهم و السخرية منهم».
2) . الوافي 3548/1039:5-1، عن الكافي 442:2: و رواه الصدوق في معاني الأخبار: 1/269.
3) . ابراهيم (14):34.
4) . معاني الأخبار: 2/270. باب معنى الذنوب... «الذنوب التي تغيّر النعم: البغي على الناس و الزوال عن العادة في الخير، و اصطناع المعروف. و كفران النعمة و ترك الشكر» عن زين العابدين عليه السلام.
و السريرة، و ترك التصديق بالإجابة و النفاق مع الإخوان و تأخير الصلاة عن وقتها»(1).
(اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِيَ الذُّنُوبَ الَّتِي تُنْزِلُ الْبَلَاءَ) أي المكروه و خلاف العافية. و الذنوب التي تنزلها على ما روى عن سيّد العابدين: «ترك إغاثة الملهوف، و ترك معاونة المظلوم، و تضييع الأمر بالمعروف و النهي عن المنكر»(2)و الملهوف: المضطرّ المستغيث المتحيّر.
(اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِيَ الذُّنُوبَ الَّتِي تَقْطَعُ الرَّجَاءَ) الرجاء - ممدوداً - الأمل و توقع حصول المطلب بعد تحقّق الأسباب لحصوله، و إلّا فالصادق اسم الغرور و الحمق.
و الذنوب التي تقطعها على ما رُوِيَ عن الصادق عليه السلام: «اليأس من روح اللّٰه، و القنوط من رحمة اللّٰه، و الثقة بغير اللّٰه، و التكذيب بوعده»(3).
(اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِي كُلَّ ذَنْبٍ أَذْنَبْتُهُ) أي ارتكبته (وَ كُلَّ خَطِيئَةٍ أَخْطَأْتُهَا) أي فعلتها و أوقعتها.
و الفعل هنا من باب أنجد النجد و قعر القعر، أي دخل النجد و بلغ القعر، و الذنب يطلق على ما يقصد بالذات، و الخطيئة تغلب على ما يقصد بالعرض لأنّها من الخطإ.
(اللَّهُمَّ إنِّي أَتَقَرَّبُ) إلى قوله عليه السلام: (وَ أَنْ تُلْهِمَنِي ذِكْرَكَ) كأنّه صلوات اللّٰه عليه لمّا دعا ربّه - علت آياته - بالمغفرة، و عرّف نفسه بالنقصان و الذلّة مع ما أجرىٰ عليه - جلّ شأنه - من صفاته العليا، و ذكر له من أسمائه الحسنىٰ، سمع من حجاب القدس و الجلال و سرادق العزّ و الجمال: «إِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إذَا دَعَانِ»(4)و استشعر قلبه أنّ قربه تعالى من العبد إنّما هو من صرف الرحمة الكاملة و محض
1) . معاني الأخبار: 271 «الذنوب التي تردّ الدعاء: سوء النيّة و خبث السريرة، و النفاق مع الإخوان، و ترك التصديق بالإجابة، و تأخير الصلوات المفروضات حتّى تذهب أوقاتها، و ترك التقرب إلى اللّٰه بالبرّ و الصدقة، و استعمال البذاء و الفحش في القول» عن زين العابدين عليه السلام.
2) . المصدر.
3) . المصدر: «و الذنوب التي تقطع الرجاء: اليأس من روح اللّٰه، و القنوط من رحمة اللّٰه، و الثقة بغير اللّٰه، و التكذيب بوعد اللّٰه عزّ و جلّ» عن زين العابدين عليه السلام.
4) . البقرة (2):182.
النعمة الشاملة، و أنّ العبد و إن وصل ما وصَلَ و بلغ ما بلغ من الكمال فلا يمكنه طيّ منازل الكثرة و مراحلِ التفرقة و طرحُ البُعد من البين و الخروجُ من الأين إلى مقام القرب و الفناء في العين، إلّا بفضله و جوده و كرمه و بركة ذكره و كرامة شكره، فقام مقام العبوديّة و الشهود و تبهّل إلى الحقّ المعبود، فقال:
(اللَّهُمَّ إنِّي أَتَقَرَّبُ إِلَيْكَ بِذِكْرِكَ وَ أَسْتَشْفِعُ بِكَ إِلَى نَفْسِكَ و أَسْأَلُكَ بِجُودِكَ أَنْ تُدْنِيَنِي مِنْ قُرْبِكَ وَ أَنْ تُوزِعَنِي شُكْرَكَ وَ أَنْ تُلْهِمَنِي ذِكْرَك).
و الاستشفاع طلب الشفيع و المعين لإعانة فيما لا يقدر عليه. و الباء مثلها في قوله:
مضىٰ زمن و النّاس يستشفعون بي.
و لدفع توهّم التجوّز من جهة استبعاد كون شخص واحد شافعاً و مشفوعاً إليه أقحم لفظ النفس بين إلى و مجرورها، و هذا هو التوحيد الذاتي.
قوله عليه و على آبائه السلام: (اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ سُؤَالَ خَاضِعٍ) الخضوع قريب من الخشوع، أو هو في البدن و الخشوع في الصوت و البصر، أو هو بالقلب و ذلك بالجوارح.
(مُتَذَلِّلٍ خَاشِعٍ أَنْ تُسَامِحَنِي) المسامحة: الجود و العفو و المساهلة.
(وَ تَرْحَمَنِي وَ تَجْعَلَنِي بِقِسْمِكَ) أي بحظّي أو نصيبي الذي أعطيتني (رَاضِياً قَانِعاً) أي تاركاً لطلب الزائد على ما أعطيتني.
و قد يقال: القناعة هي ترك طلب الزائد على ما تندفع به الحاجة مع رغبةٍ ضعيفة فيه، و الرضى هو الترك من غير رغبةٍ و فرحٍ بحصول الزائد و إن كان مع ذلك كارهاً لحصول الزائد، فالرضى أعلىٰ من الزهد.
قوله عليه السلام: (وَ فِي جَمِيعِ الْأَحْوَالِ مُتَوَاضِعاً) إذا عرف الإنسان نفسه أوّل خلقه و وسطه و آخره و أنّه كان بالأمس نطفة ثمّ هو غداً جيفة، علم أنّه أذلّ ذليل و أقلّ قليل، و أنّه لا يليق به إلّا التذلّل دون الترفّع و التكبّر.
قوله عليه السلام: (اللَّهُمَّ وَ أَسْأَلُكَ) إسقاط «إنّي» إمّا لحصول القرب و الوصال و الالتفات التامّ إلى المدعوّ و الانقطاع عمّا سواه مطلقاً، و إمّا للحرص على السؤال و فرط الاهتمام به بحيث يذهل عن السائل.
(سُؤَالَ مَنِ اشْتَدَّتْ فَاقَتُهُ) الفاقة: الفقر و هو عدم وفاء المال و الكسب لمئونته و مئونة عياله، و اشتداده هو درجة الاضطرار و الاحتياج إلى ما تندفع به الضرورة بعد فقده.
قوله عليه السلام: (وَ أَنْزَلَ بِكَ عِنْدَ الشَّدَائِدِ حَاجَتَهُ، وَ عَظُمَ فِيمَا عِنْدَكَ رَغْبَتُهُ) يعني: سؤال من تيقّن أو أيقن و تبصّر و أبصر أنّ ما دون عرشك إلى قرار أرضك السابعة السفلى باطل مضمحلّ، ما عدا وجهك الكريم، و أنّ «ما عند الناس ينفد و ما عند اللّٰه باق»(1)، فانقطعَ عن الكلّ و رغب إليك و توجّه إليك بحاجته و خصّك بسؤاله و طلب منك رفع فاقته، فحقّ عليك أن لا تخيّبه و لا تردّه و لا تمنعه.
(اللَّهُمَّ عَظُمَ سُلْطَانُكَ وَ عَلَا مَكَانُكَ) ليس المراد هنا هو الحيّز الذي من لوازم الجسم بالبداهة، بل المراد تصوير عظمته و تمثيل عزّ جلاله و بيان علوّ شأنه من أن يصل إليه أيدي الأوهام، و لهذا قد يقال: «المكان» مصدر ميميّ بمعنى الكون و الوجود.
(وَ خَفِيَ مَكْرُكَ) مكر اللّٰه استعارة لاستدراجه العبد و أخذه من حيث لا يحتسب.
(وَ ظَهَرَ أمْرُكَ) أمر اللّٰه دينه و شرعه، و يحتمل أن يراد بأمره تعالى القدر النازل على وفق القضاء، و المراد بظهوره وقوعه و حصوله سواء كان مكروهاً للخلق أو محبوباً، و قد يعبّر عنه بكلمة «كن» الوجودي الساري في جميع الموجودات «أَلاٰ لَهُ اَلْخَلْقُ وَ اَلْأَمْرُ»(2).
(وَ غَلَبَ قَهْرُكَ) على ما سواك فإنّ الكلّ ممكن ليسٌ محض (وَ جَرَتْ قُدْرَتُكَ) و الكلّ مقدور لك و لو بتوسّط العلل و الأسباب.
(وَ لَا يُمْكِنُ الْفِرَارُ مِنْ حُكُومَتِكَ) حكي عن أفلاطون الإلهي أنّه قال: الأفلاك قسيّ، و الحوادث سهام، و الإنسان هدف، و اللّٰه هو الرامي، فأين المفرّ؟ و قد ذكر هذا القول عند أمير المؤمنين عليه السلام فقال: «ففرّوا إلى اللّٰه جلّ شأنه»(1).
قوله عليه السلام: (اللَّهُمَّ لَا أَجِدُ) إلى قوله (غَيْرَكَ) إذ لا مؤثّر في الوجود غيرك.
(لَا إِلٰهَ إِلَّا أَنْتَ): لا معبود بالحقّ في دائرة الوجود إلّا ذاتك المقدّس، بل لا معبود مطلقاً إلّا هو، و جميع ما سواه باطل مضمحلّ، و لمّا أشعر قلبه بعظمته و جلاله و كماله و جماله و بهائه، و عموم فيضه و نواله، و شمول قدرته و سلطانه، كأنّه صار المقام مقام الحيرة و الهيمان، فقال عليه السلام: (سُبْحَانَكَ) ما أعظم شأنك و قدرتك و أقدس ساحة جلالك عن كدورة النقص (وَ) الحال أنّي مشغول (بِحَمْدِكَ) أو أنّ تسبيحي مقرون بحمدك.
(ظَلَمْتُ نَفْسِي) الظلم ضدّ العدل أعني ترك ما يجب فعله و فعل ما يجب تركه، و ظلم النفس تعريضها للعقاب و جعلُها عرضة للهلاك بمخالفة الشرع و العقل و ارتكاب المعاصي و اجترام المساوي.
(وَ تَجَرَّأْتُ) بمخالفتك و معصيتك (بِجَهْلِي) بشأنك و عظمتك و غفلتي عمّا يلزم ذلك. و فيه إشارة إلى أنّ من عصى اللّٰه و خالف أمره و نهيه فهو جاهل به و بصفاته.
(وَ سَكَنْتُ) أي التجأت و اطمأننت (إِلَى قَدِيمِ ذِكْرِكَ) في عالم علمك السابق و عالم الأمر قبل أن أكون شيئاً مذكوراً في عالم الخلق. و ذِكرُ اللّٰه للعبد هو التوجّه إليه بالبرّ و الإحسان. (وَ مَنِّكَ عَلَيَّ) المنّ و المنّة: النعمة و الإحسان و العطاء.
(اللَّهُمَّ مَوْلَايَ) في ذكر المولى من التلذّذ و التشرّف و المباهات و الابتهاج ما لا
1) . لم نعثر على نصّ العبارة، و لكن في تنبيه الخواطر و نزهة النواظر 144:1. «قال بعض الحكماء: الأيّام سهام، و الناس أغراض، و الدهر يرميك كلّ يوم بسهامه...»
يخفىٰ. (كَمْ مِنْ قَبِيحٍ) صدر منّي (سَتَرْتَهُ) عليّ (وَ كَمْ مِنْ فَادِحٍ) أمر مثقل (مِنَ الْبَلَاء) اللازم لي باستيجاب عملي (أَقَلْتَهُ) و رددته و نسخته بمنّك و فضلك.
(وَ كَمْ مِنْ عِثَارٍ) أي كبوة و سقطة، مصدر عثر إذا كبا و سقط (وَقَيْتَهُ) منعته من أن ينزل بي (وَ كَمْ مِنْ مَكْرُوهٍ) أشرف على الوقوع عليّ (دَفَعْتَهُ) بكرمك.
(وَ كَمْ مِنْ ثَنَاءٍ جَمِيلٍ لَسْتُ أَهْلاً لَهُ) مستحقّاً له بعملي (وَ قَدْ نَشَرْتَهُ) لي فضلاً منك و رحمة، فإنّك المبتدئ بالنعم قبل استحقاقها.
(اللَّهُمَّ عَظُمَ بَلَائِي) بما أبعدني من رضوانك (وَ أَفْرَطَ بِي سُوءُ حَالِي) أي جاوزني عن حدّي سوء حالي، و حدّي الإطاعةُ و العبوديّة (وَ قَصُرَتْ بِي أَعْمَالِي) أي حبسني أعمالي القبيحة من الطيران إلى رياض رضوانك و حدائق إحسانك (وَ قَعَدَتْ بِي أَغْلَالِي) أي أقعدني أغلال المعاصي و سلاسل الذنوب من العروج إلى عالم النور (وَ حَبَسَنِي عَنْ نَفْعِي بُعْدُ آمَالِي) جمع الأمل و هو الطمع، و أكثر ما يستعمل الأمل فيما يستبعد حصوله.
قوله عليه السلام: (وَ خَدَعَتْنِي الدُّنْيَا بِغُرُورِهَا) و الدنيا دار بالغرور معروفة و بالبلاء محفوفة، و هي الخوّانة المكّارة. و المراد بغرورها زينة الحياة الدنيا و زهرتها من النساء و البنين و القناطير المقنطرة من الذهب و الفضّة و الخيل المسوّمة و الأنعام و الحرث و القصور المشيّدة، و مرجع الكلّ إلى هوى النفس كما قال تعالىٰ: «وَ نَهَى اَلنَّفْسَ عَنِ اَلْهَوىٰ، فَإِنَّ اَلْجَنَّةَ هِيَ اَلْمَأْوىٰ»(1)، و كأنّ الهوىٰ مقصور من الهواء ممدوداً.
و عن العارف من الدنيا و مطلّق عروسها طلاقاً لا رجعة فيها في تمثيل غرور الدنيا: «إنّى كنت بفدك في بعض حيطانها و قد صارت لفاطمة عليها السلام، فإذا أنا بامرأة قد قحمت عليّ و في يدي مسحاة و أنا أعمل بها، فلمّا نظرت إليها طار قلبي ممّا تداخلني من جمالها، فشبّهتها ب «بُثَيْنَة» بنت عامر الجحمي، و كانت من أجمل نساء قريش، فقالت: يا ابن أبي طالب هل لك أن تتزوّج بي فأغنيتك عن هذه
1) . النازعات (79):40
المسحاة و أدلّك على خزائن الأرض فيكون لك ما بقيتَ و لعقبك من بعدك؟ قلت لها: مَن أنتِ حتّى أخطبك من أهلك؟ فقالت: أنا الدنيا. قلت لها: فارجعي و اطلبي زوجاً غيري. فأقبلتُ على مسحاتي و أنشأت أقولُ - عربيّة -:
لقد خاب من غرّته دنيا دنيّةً *** و ما هي إن غرّت قروناً بنائل
أتتنا على زيّ العزيز بُثَيْنَةُ *** و زينتها في مثل تلك الشمائل
فقلت لها: غرّي سواي فإنّني *** عزوف من الدنيا و لست بجاهل
و ما أنا و الدنيا فإنّ محمّداً *** أحلّ صريعاً بين تلك الجنادل
وَ هَبْها أتتني بالكنوز و درّها *** و أموال قارون و ملك القبائل
أ ليس جميعاً للفناء مصيرنا *** و يطلب من خزّانها بالطوائل
فغرّي سواي إنّني غير راغب *** بما فيك مِن عزّ و ملك و نائل
فقد قَنِعَت نفسي بما قد رُزِقْتُه *** فشأنك يا دنيا و أهل الغوائل
فإنّي أخاف اللّٰه يوم لقائه *** و أخشى عذاباً دائماً غير زائل(1)
قوله عليه السلام: (وَ نَفْسِي بِخِيَانَتِهَا) بأن عرضتني للعقاب و الهلاك، و أمرتني بالسوء و العصيان.
قوله عليه السلام: (مِنْ تَزْيِينِ عَدُوّي) و هو الشيطان حيث زيّن لي أعمالي، و دلّني طريق الهوى. و تغريره في مخالفة الهدىٰ ما أفاده أبو حامد صاحب إحياء العلوم بقوله:
إنّ خاطر الهوى يبتدئ أولاً فيدعو صاحبه إلى الشرّ، فيَلحقه خاطرُ الإيمان فيدعوه إلى الخير فتنبعث النفس بشهواتها إلى نصرة خاطر الهوىٰ و الشرّ فتقوي الشهوة و تحسن التمتّع، فينبعث العقل إلى خاطر الخير، و يدفع في وجه الشهوة و يقبّح فعلها و ينسبها إلى الجهل، و يشبّهها بالبهيمة و السبع في تهجّمها على الشرِّ و قلّة اكتراثها بالعواقب، و تميل النفس إلى نصح العقل، فيحمل الشيطان حملةً على العقل
1) . بحار الأنوار 10/328:40 عن مناقب آل أبي طالب و 12/195:74 عن كتاب الأربعين لابن أخ السيد عزّ الدين أبي المكارم حمزة بن علي بن زهرة الحسيني و ج 77/362:72، عن رسالة الغيبة للشهيد الثاني.
و يقوّي داعي الهوىٰ فيقول: ما هذا الزهد البارد و لِمَ تمتنع عن هواك فتؤذي نفسك؟!، و هل ترى أحداً من أهل عصرك يخالف هواه و يترك عزيمته؟ أ فتترك ملاذّ الدنيا لهم يتمتّعون منها، و تحجر على نفسك حتّى تبقىٰ محروماً مطعوناً يضحك عليك أهل الزمان، تريد أن يزيد منصبك على فلان و فلان، و قد فعلوا مثل ما اشتهيت و لم يمتنعوا؟ أ ما ترىٰ العالم الفلاني ليس يحترز عن فعل ذلك، لو كان شرّاً لامتنع عنه؟! فتميل النفسُ إلى الشيطان و تنقلب إليه، فيحمل الملك حملةً على الشيطان و يقول: هل أهلك إلّا من اتّبع لذّة الحال و نسي العاقبة، أ فتقنع بلذّة يسيرة و تترك [لذّة] الجنّة و نعيمها أبد الآباد، و تستثقل ألم الصبر على الشهوة، و لا تستثقل ألم النار؟ أ فتغترّ بغفلة الناس عن أنفسهم و اتّباعهم الهوى و مساعدتهم الشيطان؟ مع أنّ عذاب النار لا يخفّفه [عنك] معصية غيرك. فعند ذلك تميل النفس إلى قول الملك فلا يزال متردّداً بين الجندين متجاذباً إلى الجانبين إلى أن يغلب من هو أولى به، فإن غلب على النفس الصفات الشيطانيّة غلب الشيطان و أجرى على جوارحه سوابق القدر و ما هو سبب بُعده [عن اللّٰه تعالى]، و إن غلب عليه الصفات الملكيّة لم يُصغ القلب [إلى] إغواء الشيطان و ظهرت الطاعة بموجب ما سبق من القضاء(1). انتهى.
و هذه المطاردة و المنازعة في معركة وجود الآدمي قائم بين جندي الملك و الشيطان إلى أن ينفتح لأحدهما فيتمكّن و يستوطن؛ و ذلك لأنّ أشرف البقاع قلبُ الإنسان، و لا تجد دياراً عامرة و لا رياضاً ناظرة إلّا و القلب أشرف منها فإنّ فيه جميع ما في العالم الحسّي و المجردي، و هو عرش الرحمن و بيت المنّان، و ما من مملكة وسيعة معمورة إلّا و فيها تنازع الملوك و تخاصمهم، و الشيطان قد فتح
1) . المحجّة البيضاء 85:5؛ إحياء علوم الدين 47:3. بيان سرعة تقلّب القلب و انقسام القلوب... و المنقول في المتن مطابق لما في «المحجّة»، فراجع.
و ملك أكثر القلوب فاستبعدها و استرقّها و أسر أهلها، و العياذ باللّٰه.
قوله عليه السلام: (وَ لَكَ الْحَمْدُ عَلَيَّ فِي جَمِيع ذٰلِكَ) في بعض النسخ: «الحجّة» بدل «الحمد» و المعنى على الحمد: أنّه يجب عليّ أن أحمِدَك في إمهالي و إكرامي، و الإحسان إليّ مع ما أنا عليه من المساوي و المقابح، و فيه إشعار بالرضى و القضاء و الحكم الأزليّ كما هو شأن المؤمن بل من أركان الإيمان على ما ورد في الأخبار، و هذا عند التحقيق حمد على القضاء لا المقضيّ؛ فافهم.
و أمّا على قراءة الحجّة - و هو الأنسب بالسياق - فالمعنى أنّ ما صدر منّي و جرىٰ عليّ و وقع ما وقع إنّما صدر و جرىٰ إتماماً للحجّة عليّ، و تعريفاً لسعادتي و شقاوتي، و إظهاراً لما في كموني و استعدادي، و إبرازاً لما هو مقتضىٰ ماهيّتي و إنّيّتي، فيكون ذلك حجّة لك، و لا حجّة لي عليك.
قوله عليه السلام: (وَثَاقِي) و الوثاق - بالفتح و الكسر - حبلٌ أو قيدٌ يشدّ به الأسير و الدابّة.
قوله عليه السلام: (يَا مَنْ بَدَأَ خَلْقِي وَ ذِكْرِي وَ تَرْبِيَتِي وَ بِرِّي وَ تَغْذِيَتِي) و معنى بدء الذكر: إنّك جعلتني مذكوراً بين الخلق و لم أكن شيئاً مذكوراً.
و من الواجب ذكره و اللائق سرده: أن أذكر ما يزيدك معرفة هذه النعم الجليلة، و أسرد ما يفيدك عظمة هذه المنن النبيلة فتزيد شكر المنعم المطلق، فأقول:
«بِاسْمِ رَبِّكَ اَلَّذِي خَلَقَ خَلَقَ اَلْإِنْسٰانَ مِنْ عَلَقٍ»(1)إنّ العناصر الأسطقسّية بعد ما تفاعل بعضها في بعض و تركّب بعضها مع بعض و تطوّر بأطوار حتّى صار غذاءً، أكله أبوك و فعل قواه فيما اغتذى كلّ فعله حسب أمر اللّٰه تعالى و إذنه، تحصل من كثير من ذلك الغذاء قليلٌ من الأخلاط، و من كثير من الأخلاط أقلّ قليل من المنيّ هو صفوة الأخلاط و خالصتها، و يكون ذلك القليل من المنيّ منتشراً على الأعضاء كالدسومة و الطلّ، فعند التهيُّؤ للوقاع مع الأنثىٰ اجتمع من ذلك المنيّ قدرٌ صالحٌ
1) . العلق (96):1-2.
إلى الانثيين بقوّة جاذبة فيهما، فينضج فيهما بحرارتهما الكامنة نضجاً تامّاً و اعتدل اعتدالاً صالحاً، فتدفعه دافعة الرجل بالآلة المعدّة لذلك إلى رحم الأمّ، و الرحم حينئذٍ مفتوح الفم جاذب المنيّ، فتستقرّه فيه إمّا في بطن الأيمن فيكون ذكراً، و إمّا في بطن الأيسر فيكون أنثىٰ، أو فيهما فيكون توأمين، فيمسكه الرحم بما سكته إمساكاً أشدّ، و يفعل فيه الحرارة الغريزة الكامنة فيه فعلاً صالحاً حسب ما ينبغي، فينضج نضجاً تامّاً و يتفرّق أجزاؤه المختلفة الطبيعة، و ينضمّ كلّ جزءٍ إلى مشابهه، لكنّه لكونه في حشو الرحم و دم الطمث يكون محمراً فيسمّى علقة حمراء يحدث فيها ثلاث نقاط بيض من صفوة تلك الأجزاء: واحدة في موضع الدماغ، و أخرىٰ في موضع القلب، و الثالثة في موضع الكبد، و يربط بينها بخطوط بيض رقاق دقاق كالإبريسم، ثم توجد فيه بالعناية الإلهيّة من مادّة تلك الأجزاء الأخلاطيّة الأعضاء السبعة الظاهرة: من الرأس و الظهر و البطن و اليدين و الرجلين، و السبعة الباطنة: من الدماغ و القلب و الكبد و الرية و أعضاء التناسل و المرارة و الطحال، فتؤخذ من تلك الأجزاء لخلق كل من الأجزاء بقدر ما يليق به حسب العناية الربّانيّة، و يحيط بتلك العلقة غشاوة عصبيّة تحفظها من الانتشار، و هذا هو الدور المعدّى و الصورة الحاصلة صورةً معدّية جمادية، و ذلك في أربعين يوماً.
ثمّ إذا اعتدل مزاجه و بلغ المزاج المعدني غاية كماله، أفاض عليه الفيّاض المطلق الصورة النباتيّة و الروح النباتي برؤسائه الثلاثة: من الغاذية و الناهية و المولّدة، و الخوادم الأربع: الجاذبة و الماسكة و الهاضمة و الدافعة، و الجنود الغير المحصورة ممّا أعدّ اللّٰه لتدبير التغذية و التنمية و التوليد، ثمّ يفتح له باب التغذّي و يرد عليه الغذاء من السرّة إلى معدة الجنين، فيأخذ الروح النباتي في فعله شيئاً فشيئاً حتّى يتكمّل و يصير معتدلاً صافياً، أكمل اعتدال و أشدّ صفاء، فيفيض عليه من الفياض القدس صورة كماليّة أشرف، هي صورة الحيوانيّة بقوّته الإدراكيّة
و التحريكيّة، من شأنها إفادة الحسّ و الحركة للبدن. و هذا هو الدور الحيواني بعد الدور النباتي، و اللّٰه «يصوِّركم في الأرحام كيف يشاء»(1). نور (24):26.(2)و هذا حديث اجمالي من التصوير الرحميّ يفصّله علم التشريح.
ثمّ يخرج المولود من بطن الأمّ إلى رحم الأرض متدرّجاً في الدور الحيوانيّ إلى الكمال درجةً فدرجةً، متقرّباً إلى حضرة ذي الجلال شبراً فشبراً، و الحقّ القدس يتقرّب إليه ذراعاً فذراعاً، حتّى إذا قوى مزاجه، و كمل استعداده، و صفا طباعه أفاض عليه الفيّاض الأقدس صورة كماليّة أشرف و أبهى، و ليس من جنابه خلعةً أكمل و أجمل و أسنى، هي الصورة الإنسانيّة و النفس الناطقة الملكوتيّة و اللمعة النورانيّة و الشعلة الشّعشعانيّة. و هذه الصورة البهيّة إنّما تفاض من المبدأ الفيّاض على قدر الاستعداد، فكلّما كان المزاج أتمّ و أعدل كان النفس أشرف و أقوىٰ؛ لما تحقّق و تقرّر أنّ بإزاء كلّ مادّة صورة يناسبُها، فأجودُ الكمالات لأتمّ الاستعدادات، و أخسّها لأنقصها.
و في الحديث: «الناس معادنُ كمعادن الذهب و الفضة، خيارهم في الجاهلية خيارهم في الإسلام»(3)فكفى في هذا الباب قول الخالق الحقّ جلّ شأنه: «اَلْخَبِيثٰاتُ لِلْخَبِيثِينَ... وَ اَلطَّيِّبٰاتُ لِلطَّيِّبِينَ» /(3). و قد أوردنا شطراً من الكلام في هذا المقام في كتابنا المسمّىٰ ب «الحصن الحصين»(4)في شرح كتاب البلد الأمين.
(أَ تُرَاكَ مُعَذِّبِي بِنَارِكَ) الهمزة للإنكار، و التاء ضميرٌ مرفوع نائب عن المفعول، و الكاف حرفُ خطابٍ لا محلّ لها، و «معذّبي» منصوبٌ مفعولاً ثانياً، و يحتمل أن يكون الكاف تأكيداً للتاء نائباً عن ضمير الرفع، و يحتمل بعيداً أن يكون الفعل
مجهولاً من باب الإفعال، و الكاف مفعولاً ثانياً، و المعنى: أنت ما تعلم نفسك معذّبي لأنّك لست بمعذّبي، بطريق السلب بانتفاع الموضوع، بل تعلم نفسك غير معذّبي فلا أحَدَ يُعلِمُكَ أنّك معذّبي، بمعنى أن يشير إليك غيرك بأن تعذّبي بنارك.
هذا على تقدير ضمّ التاء و كون الفعل مجهولاً، و أمّا على فتحها و كون الفعل معلوماً فواضحٌ.
قوله عليه السلام: (مَا هٰكَذَا الظَّنُّ بِكَ وَ لَا أُخْبِرْنَا بِفَضْلِكَ عَنْكَ) أي و لا هكذا وصل إلينا الخبر بفضلك عنك بلسان رسولك؛ بل الواصل إلينا من خبر فضلك العفو و الرحمة و المغفرة.
(وَ لِمَا مِنْهَا) أي لا شيء من أهوال الآخرة (أضِجُّ) و أتأوّه، و ضَجَّ يَضجُّ إذا فزع فصاح، و إثبات ألف «ما» الاستفهاميّة المجرورة قليل نادر، و القياس حذفها، لكنّه في الأخبار كثيرٌ، و كذا إسقاط الهمزة(1)في بدله أضجّ.
قوله عليه السلام: (فَكَيْفَ أَصْبِرُ عَلَى فِرَاقِكَ) أي و اللّٰه لا يصبر المحبّ على مفارقة المحبوب، و لا يطيق العاشق فراق المعشوق، و مفارقة الأحباب و اللّٰه أشدّ من كلّ عذابٍ و أصعب من كلّ عقاب، و لَنعم ما قال الشيخ عبد الله الأنصاري: «إلهى چون آتش فراق داشتى، به آتش دوزخ چه كار داشتى».
و انظر كيف جعل عليه السلام فراق أولياء اللّٰه و أحبّائه فراق اللّٰه، و أدرج فراقهم في فراقه؛ و أشار بذلك إلى أنّ «من أحبّهم فقد أحبّ اللّٰه و من أبغضهم فقد أبغض اللّٰه»(2).
قوله عليه السلام: (وَ هُوَ يَضِجُّ إِلَيْكَ ضَجِيجَ مُؤمل لِرَحْمَتِكَ) المدّخرة يوم القيامة ترحم بها عبادك المذنبين و تلك رحمة واسعة.
روى: «أنّ عيسىٰ عليه السلام مرّ بقبرٍ فرأى صاحب القبر معذّباً، فلمّا انصرف من حاجته
رأى فيه ملائكة الرحمة معهم أطباق من نور فتعجّب من ذلك فأوحى اللّٰه إليه: إنّ هذا العبد كان عاصياً، و كان ترك امرأة حبلى فولدت ولداً و ربّته حتّى كبر فسلّمه إلى المعلّم فلقّنه بسم اللّٰه الرحمن الرحيم، فاستحييت من عبدي أن أعذّبه في بطن الأرض و ولده يذكرني بالرحمة»(1)، فمن يكون في رحمته هذا كيف يكون في حقّ من يذكره بالرحمة دائماً و يدعوه بالرحمن الرحيم طول عمره و يؤمّل و يرجو رحمته في الآخرة؟!.
(وَ يَتَوَسَّلُ إِلَيْكَ بِرُبُوبِيَّتِكَ) أي بكونك ربّاً له شفيقاً عطوفاً رءوفاً به، فإنّ الربوبيّة توجب الشفقة و العطف و الرحمة على المربوب، فكيف إذا كان الربّ رحماناً رحيماً.
(أَمْ كَيْفَ تَزْجُرُهُ) إلى قوله: (هَيْهَاتَ) «أم» في هذا المواضع للإضراب المجرّد يعني: بل كيف تتركه في النار، و (تؤلِمُهُ) و (يُحرِقُهُ لَهيبُها) أي شعلها، و (يَشْتَمِلُ عَلَيهِ زَفِيرُها) أي داهيتها و بلاؤها و (يَتَقَلْقَلُ) أي يدخل (بَيْنَ أطْباقِها) و (تَزْجُرُهُ زَبانِيَتُها) أي تدفعه خزنتها بمقامع من حديد إذا أراد أن يخرج منها من غمٍّ فيعاد فيها.
و (كَيْفَ يَرْجُو فَضْلَكَ فِي عِتْقِهِ مِنْهَا فَتَتْرُكُهُ فِيهَا) إنّما غيّر الأسلوب و قدّم الرجاء على الترك بعكس ما سبق و كان السياق يقتضي أن يقول: كيف تتركه فيها و هو يرجو فضلك في عتقه منها؛ لأنّ التعجّب يقتضي ثبوت المتعجّب منه في الجملة؛ إذ لا وقع للتعجّب من شيءٍ معدوم و أمرٍ عدمي، فكان ما وقع بعد كيف كأنّه أمر ثابت من حقّه أن يتعجّب منه مع عدم إشعار فيه بثبوت قيده ممّا وقع بعد الضمير، و فيه شائبة رجحان الخوف و رائحة خلاف حسن الظنّ باللّٰه، فقام عليه السلام - بعد تذكّر
1) . التفسير الكبير 178:1: التاسعة عشرة: مرّ عيسى بن مريم عليه السلام على قبر فرأى ملائكة العذاب يعذّبون ميتاً، فلمّا انصرف من حاجته مرّ على القبر فرأى ملائكة الرحمة معهم أطباق من نور، فتعجّب من ذلك فصلّى و دعا اللّٰه تعالى، فأوحى اللّٰه تعالى إليه؛ يا عيسى، كان هذا العبد عاصياً و مذ مات كان محبوساً في عذابي، و كان قد ترك امرأةً حبلى فولدت ولداً و ربته حتّى كبر، فسلّمته إلى المعلّم فلقّنه المعلّم «بسم اللّٰه الرحمن الرحيم» فاستحييت من عبدي أن أعذبه بناري في بطن الأرض و ولده يذكر اسمي على وجه الأرض».
سالف رحمة اللّٰه و ذكر ضعفه و عدم طاقته للعذاب و ندائه ربّه باسمه العزيز مقام الأنس، و انتقل من واد الخوف إلى محلّ الرجاء، و استعر بقلبه الشوق، و لَبَس جلباب القرب، فعكس النظم و قدّم الرجاء و أخّر الترك، إشعاراً بأنّه نصبُ عينه و ثابت قلبه، و أنّه الذي ينبغي أن يتعجّب منه إذا تفرّع عليه الترك. و هذا ممّا يشهد به الذوق و يصدّقه قولك: كيف يُسأل الكريم فلا يعطي.
إن قلت: ليس المتعجّب منه فيما سبق المقيّد بالحال في حدّ ذاته و لا قيده الحالي نفسه بل المقيّد بما هو مقيّد، فالتعجّب واقع على المقيّد و القيد مجتمعاً و مفيدٌ لثبوتها معاً، و لا مدخليّة للترتيب و عكسه كما ذكرت.
قلت: لو سلّم فالعناية و الاهتمام بالرجاء المقتضي لتقديمه على ما بيّنت كافٍ وافٍ بالمقصود، فتأمّل و اعرف أنّ الوجه رفع «تتركُه» و لا وجه لنصبه كما توهّم؛ إذ ليس المقام مقام تقدير الناصب، لا وجوباً و لا جوازاً. اللهمّ إلّا أن يقدّر و يجعل العطف لمصدر مسبوك منه على مصدر متوهّم مسبوك من الفعل السابق، بأن يكون المعنى: كيف يكون منّي الرجاء و منك الترك عقيبه «هيهات» أي بعد ما ذكر من الوقوع.
(مَا ذٰلِكَ الظَّنُّ) إلى قوله (مَقَاماً) ذكر فيها من باب التجريد بدخول في المنتزع منه كما في قوله تعالى: «لَهُمْ فِيهٰا دٰارُ اَلْخُلْدِ»(1)أي في جهنّم و هي دار الخلد، و فائدته التهويل و المبالغة في اتّصافها بالشدّة، و التجريد كما يكون بالباء يكون «بمن» و «في».
قوله عليه السلام: (لٰكِنَّكَ) إلى قوله عليه السلام: (لَا يَسْتَوُونَ) «أَمَّا اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ فَلَهُمْ جَنّٰاتُ اَلْمَأْوىٰ نُزُلاً بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ وَ أَمَّا اَلَّذِينَ فَسَقُوا فَمَأْوٰاهُمُ اَلنّٰارُ كُلَّمٰا أَرٰادُوا أَنْ يَخْرُجُوا مِنْهٰا مِنْ غَمٍّ أُعِيدُوا فِيهٰا وَ قِيلَ لَهُمْ ذُوقُوا عَذٰابَ اَلنّٰارِ اَلَّذِي كُنْتُمْ بِهِ تُكَذِّبُونَ»(2).
و في تفسير النيشابوري يروي: أنّه شَجَرَ بين عليّ بن أبي طالب عليه السلام و الوليد بن عقبة بن أبي معيط يوم بدر كلام، فقال له الوليد: اسكت فإنّك صبي، فقال عليه السلام:
«اسكت فإنك فاسق» فأنزل اللّٰه تعالى فيهما خاصّة و في أمثالهما من الفريقين عامّة(1).
و أصل الفسق الخروج عن الشيء أو الخروج عن الطاعة، و يُطلق و يراد به الخروج عن طاعة اللّٰه، و هو الأشهر، و يقابل به العدل. و قد يطلق و يراد به الخروج عن دين اللّٰه و عدم الدخول فيه، و يقابل به الإيمان كما هنا.
و للكفر حدود و مراتب و درجات و علائم، مذكورة مفصّلة في مطوّلات القوم من الكلام و الأخلاق، و لا مجال هنا لبيانها و تفصيل القول فيها، إلّا أنّا نحبّ أن نوشّح هذا الكتاب بذكر ما هو مهمّ في الباب، و لا يكون خالياً عن ما هو المطلوب لأولي الألباب.
فنقول: اعلم أنّه قد اختلف عبارات العلماء المحقّقين الفحول و كلمات الفضلاء ذوي الأنحاء و العقول في حدّ الإيمان و درجته، و كيفيّة تحصيله، من اعتبار القطع و الظنّ، و اعتبار الاستدلال و الاجتهاد و التقليد، و قدر ما يحصل به الإيمان من المعارف، و وجوب تحصيله وجوباً مطلقاً أو مشروطاً، و حال العاجز عن النظر و من هو في مهلة النظر و زمانه، و كذا في حدّ الكفر و درجاته، إلى غير ذلك من مباحث الايمان و الكفر.
و ملخّص الكلام في تحرير المقام: إنّ الإيمان لغة: التصديق و الإذعان، و يتعدّى باللام و الباء، و هو من الأمن بمعنى سكون النفس و اطمئنانها، لعدم ما يوجب الخوف لها.
و شرعاً: قيل: هو التصديق بالقلب فقط(2)، و اختاره أكثر الإماميّة، و قيل: هو التلفظ
بالشهادتين فقط(1)، و قيل: هو جميع أفعال الجوارح من الطاعات بأسرها فرضاً و نفلاً(2)، و قيل: هو جميع الواجبات و ترك المحظورات(3)، و قيل: هو التصديق بالجنان و الإقرار باللسان و العمل بالأركان(4). و ذهب إليه جمع من السلف و المحدّثين. و قيل:
هو التصديق مع كلمتي الشهادة، و قيل: هو التصديق بالقلب مع الإقرار باللسان.
و هذه الأقوال بدلائلها و حُججها مذكورة في حقائق الإيمان(5)للشهيد الثاني قدس سره.
و الأظهر هو الأوّل - كما اختاره المحقّق الطوسي طاب ثراه في فصوله - لقوله تعالى: «أُولٰئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ اَلْإِيمٰانَ»(6)و قوله تعالى: «وَ لَمّٰا يَدْخُلِ اَلْإِيمٰانُ فِي قُلُوبِكُمْ»(7)، فيكون حقيقةً فيه، فلو أطلق على غيره لزم الاشتراك أو المجاز، و هو خلاف الأصل، مع أنّه بالنسبة إلى المعنى اللغويّ على هذا يكون تخصيصاً، و على غيره يكون منقولاً، و التخصيص خير من النقل. نعم، الإقرار باللسان كاشف عنه، و الأعمال الصالحة ثمراته.
ثمّ إنّ التصديق - على ما أفاده بعض المحقّقين - عبارة عن ربط القلب على ما علم من إخبار المخبر، و هذا أمرٌ كسبيّ يحصل باختيار المصدّق؛ هذا.
و هو معنى ما ذكره بعض العلماء من أنّ التصديق هو أن تنسب باختيارك الصدق إلى المخبر، و لذا يثاب عليه و يجعل رأس العبادات، بخلاف المعرفة فإنّها قد تحصل بدون الكسب كمن وقع بصره على شيء فعرفه، و لهذا لم يعرف الإيمان بها لكونها أعمّ من الاختياري. و الإيمان الاختياري كسبيّ، و التعريف
1) . نسبه العلّامة إلى الكراميّة، مناهج اليقين: 367.
2) . نسبه العلّامة إلى الجبائيان و أتباعهما. المصدر.
3) . نسبه العلّامة إلى القاضي عبد الجبار، و أبو الهذيل العلّاف. المصدر.
4) . نسبه العلّامة إلى جماعة السلف و الشيخ المفيد رحمه اللّٰه، مناهج اليقين: 367.
5) . حقائق الإيمان: 50-58.
6) . المجادلة (58):22.
7) . الحجرات (49):14.
بالأعمّ منكَرٌ عند أهل المعرفة.
و قد يقال: المعرفة و التصديق بمعنى واحد لأنّ الكلام في الاعتقاد، و هو متضمّنٌ للنسبة و القبول و الحكم و الإثبات و الإيقاع و الإذعان، فالمعرفة المرادة هنا هي المعرفة التصديقيّة، لا في مطلق الإدراك و العلم الشامل لمطلق المعرفة و التصوّر، و أنّ الاختيارية و الاكتسابيّة فيهما إنّما هي باعتبار أسباب الإدراك و مباشرة الأسباب و صرف النظر و رفع الموانع و عدمها، على أنّ الإيمان لا يشترط تحقّقه بالاكتساب و الاختيار، فإنّ مَن حصل له العلم بصدق المخبِر بمجرّد مشاهدة المعجزة وصفاء النفس من دون اكتساب و إعمال نظرٍ و تجشم استدلال تَحقَّق له الإيمان قطعاً، إلّا أنّ هذا الفرد نادر لا يحصل إلّا لذوي الأنفس القدسيّة، فكأنّه معدوم و لهذا اعتبروا في الإيمان الاختيار، و عرّفوه بما هو ظاهر في الاكتساب أعني التصديق دون المعرفة؛ فتأمّل.
و أمّا قضيّة الإثابة، فالكسبي منه يثاب على تحصيله و إثباته و إدامته.
و أمّا غير الكسبي فإنّه و إن لم يتحقّق للعبد فيه فعل لكنّه يثاب على العزم على البقاء عليه و على آثاره و استدامة حكمه فإنّه فعله.
و أمّا كيفيّة حصول الإيمان و التصديق الشرعي فالأقوال فيه ستّةٌ:
الأوّل: اعتبار حصوله على سبيل القطع و اليقين من النظر و الاستدلال. و هو المعروف عن الأكثر(1)، و ادّعىٰ عليه العلّامة قدس سره إجماعَ العلماء كافّة(2).
الثاني: اعتبار العلم مطلقاً و لو من التقليد(3).
الثالث: كفاية الظنّ مطلقاً. و اختاره المحقّق الطوسي و الأردبيلي و المجلسي و المحدّث الكاشاني(1)، أحسن اللّٰه في الملإ الأعلى ذكرهم.
الرابع: كفاية الظنّ من النظر و الاستدلال دون التقليد. و اختاره البهائي(2)زاد اللّٰه بهاءه.
الخامس: الظنّ المستفاد من أخبار الآحاد، و هو الظاهر من الأخباريّين(3).
السادس: كفاية الجزم بل الظنّ من التقليد مع كون النظر واجباً مستقلاً، لكنّه إذا ترك النظر و حصل له الجزم كفاه و عفي عنه و لم يعاقب. حكي عن الشيخ طاب رمسه، في العدّة(4). و هذه الأقوال حكاها الشيخ الجليل المرتضى الأنصاري(5)طاب ثراه، و أفاد هو رحمه الله في هذا الباب تحقيقاً رشيقاً.
ملخّصه: إنّ مسائل أصول الدين التي لا تطلب أوّلاً و بالذات إلّا الاعتقاد قسمان:
قسم يجب على المكلّف اعتقاده و التديّن به مطلقاً، و قسم يجب عليه اعتقاده بشرط حصول العلم به، بمعنى أنّه لو حصل العلم به وجب عليه اعتقاده و إلّا فلا.
و القسم الأوّل لكونه واجباً مطلقاً يجب تحصيل مقدّماته من العلم إن أمكن، و إلّا فالظنّ الاطمئناني بالاجتهاد إن أمكن، و إلّا فبالتقليد لوجوب مقدّمة الواجب المطلق كما حقّق في الأصول.
و أمّا الثاني فلكونه واجباً مشروطاً لم يجب تحصيل مقدّماته، فإن اتّفق له حصول العلم فذاك و إلّا فلا يعتبر فيه الظنّ مطلقاً؛ لعدم دليل على حجيّته في المقام(6).
1) . حكاه عن أكثرهم - أيضاً - المحقق القمّي في القوانين 180:2، و الفاضل النراقي في المناهج: 293، و انظر مجمع الفائدة و البرهان 183:2؛ و الزبدة: 124.
2) . حكى الشيخ الأنصاري حكايته عنه في بعض تعليقاته على شرح المختصر: أنّه نسبه إلى بعض؛ فرائد الأصول 555:1.
3) . انظر عدّة الأصول 131:1.
4) . عدّة الأصول 132:1 و 731:2.
5) . فرائد الأصول 553:1-555.
6) . فرائد الأصول 555:1-584.
و أقول: و أمّا وجوب تحصيل الاعتقاد في القسم الأوّل وجوباً مطلقاً فعقليّ يَحكم به العقل؛ لوجوب شكر المنعم الموقوف على معرفته كما تقرّر في المعقول، و ليس ذلك شرعيّاً محتاجاً إلى السمع فيدور.
و أمّا إلغاء الظنّ رأساً بعد انسداد العلم في القسم الثاني فمحلّ كلام، فإنّه إذا سمع الرجل خبراً من عادل عن معصوم فيما يتعلّق بغير ما يعتبر في حدّ الإيمان الواجب من مسائل الأصول و المعارف المبدئيّة و المعاديّة، فحصول الظنّ له منه قهريّ غير اختياري لا يكلّف بتحصيله و عدمه، و أمّا التديّن به و إظهاره باللسان فلا مانع منه شرعاً لا من العقل و لا من النقل.
نعم، إنّ اللّٰه تعالى ذمّ قوماً اتّبعوا الظنّ، و إنّ الظنّ لا يغني من الحق شيئاً، و نهى عن اتّباع ما لا علم به(1)فقال: «لاٰ تَقْفُ مٰا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ»(2)لكن في شموله لما قلناه نظرٌ؛ فتأمّل.
و تفصيل الكلام في المقام: إنّ المكلّف الملتفت إلى مسألة أصوليّة و معرفة إلهيّة إمّا يكون متمكّناً من تحصيل العلم قادراً عليه، أو لا.
و الأوّل حكمه التكليفي تحصيل العلم لا غير؛ للآيات و الأخبار الكثيرة(3)في وجوب المعرفة و الإيمان في العلم و التفقّه و التصديق و الشهادة، و عدم الرخصة في الجهل و الشكّ و متابعة الظنّ، فإن تسامح و اقتصر على الظنّ فهو غير مؤمن قطعاً.
و هل هو كافر؟ فيه وجهان: من إطلاق ما دلّ على عدم الواسطة و أنّ غير المؤمن كافر(4)، و من أخبار تدلّ على الواسطة و أنّها الضلال(5). هذا إذا ظنّ بالحقّ.
1) . الآيات 116 و 148 من سورة الأنعام و 66 من يونس، و 23 و 28 من سورة النجم.
2) . الإسراء (17):36.
3) . راجع الكافي 47:1 باب لزوم الحجّة على العالم و تشديد الأمر عليه.
4) . راجع الكافي 6/18:2 و 9/21 و بعده؛ و الوسائل 22/561:18، 52-53 و 56، الباب 10 من أبواب المرتدّ.
5) . انظر الوسائل 556/18 و 568، الباب 10 من أبواب المرتد.
و أمّا إذا ظنّ بالباطل أو شكّ في الحقّ فلا شكّ في أنّه كافرٌ نجسٌ، لأنّ الإيمان هو الاعتقاد بالحقّ كما سبق.
و أمّا إذا نظر و اجتهد و حصل له الجزم بالباطل، فهو كافر نجسٌ في الدنيا. و هل هو معاقب في الآخرة أم لا؟ الأظهر لا، وفاقاً للمحقّقين، و لا يبعد أن يقام عليه الحجّة يوم القيامة.
أمّا إذا لم يقتصر على الظنّ و لا حصل له الجزم بالاستدلال و النظر، بل اقتصر على الجزم بالحقّ بالتقليد و لو بتقليد من لا يجوز تقليده، فالظاهر كفايته في إيمانه و أنّه بذلك مؤمن - و إن ادّعىٰ العلّامة الإجماع على خلافه و خروجه عن ربقة الإسلام(1)- لعدم الدليل على اعتبار الزائد على العلم و المعرفة و التصديق و الشهادة، و تقيّدها بطريق خاصّ لا دليل عليه، و الإجماع المدّعى على ذلك ممنوع؛ بذهاب كثير من العلماء إلى خلافه، مع أنّه ليس بحجّة في الاُصول.
على أنّ النظر و الاستدلال بالعقليّات لا تفيد الجزم لكثرة الشبهات الحادثة في النفس، و المدوّنة في الكتب، و سذاجة النفس و سلامته و طمأنينته في الحقّ أحقّ و أولى. هذا حال المتمكّن من العلم.
و أمّا غير المتمكّن كأكثر أهل القرى و البوادي، فإذا رجع إلى العالم و رأى العالم منه المتمكّن(2)من الظنّ و لم يخَفْ عليه إفضاء نظره إلى الباطل، فأولى(3)التزامه بتحصيل الظنّ؛ لأنّ انكشاف الحقّ بالظنّ أولىٰ من التوقّف فيه.
و يشكل بأنّه إيجابٌ لما لا يجب؛ إذ لا دليل على عدم جواز التوقّف، و وجوبِ تحصيل الظنّ عند العجز عن العلم كالفروع.
و يجاب بأنّه من باب الإرشاد، و وجوبه بعد الاسترشاد مسلّمٌ.
و أمّا إذا لم يرجع إلى العالم فحكمه التوقف.
و أمّا أنّه مؤمن حينئذٍ أم لا؟ ففيه كلام، و الحقّ أنّه ليس بمؤمن؛ لعدم الاعتقاد له، و ليس ببعيد و عزيز على اللّٰه في حكمته و عدله أن لا يعذّبه في الآخرة و لا يخلّده في النار؛ لعدم كونه مقصّراً في تكليفه.
و أمّا حكم المكلّف في زمان مهلة النظر و تحصيل الاعتقاد حيث إنّ المعارف نظريّة محتاجة إلى النظر و الزمان، فعن السيّد المرتضى رضى الله عنه الجزم بكفره(1)، و لعلّه نظر إلى أنّ من لم يكن له اعتقاد بالحقّ فهو كافر، و يَلزم الحكمَ بكفر كلّ أحدٍ أوّلَ زمان تكليفه بالمعرفة؛ إذ النظر قبله لا عبرة به، و أن يكون مخلّداً في النار إن أدركه الموت في تلك الحالة.
و لا يخفى بُعد ذلك عن عدل اللّٰه تعالى شأنه.
اللّهمّ إلّا أن يقال: إنّ هذا النوع من الكفر لا يعذّب صاحبه، و الإجماع على أنّ كلّ كافر مخلّد في النار مخصوص بمن كان كفره عن اعتقاد. و احتمل الشهيد قدس سره أن يدخِله اللّٰه الجنّة تفضّلاً كالأطفال(2).
و الذي يقتضيه النظر أن يقال: المكلّف الملتفت إلى الحقّ إذا اشتغل بتحصيل الحقّ لا يخلو، إمّا أن يكون مسبوقاً باعتقاد الكفر و الباطل، أو لا يكون كذلك، سواء كان متردّداً في شيء أو كان أوّل زمان عقله و اقتراع سمعه بالحق.
فيحكم على الأوّل بالكفر حتّى يترجّح و يعتقد الحقّ، و على الثاني لا يحكم بكفر و لا إيمان، بل هو بحكم الأطفال إلى أن يمضي عليه زمان يمكنه فيه النظر
التامّ الواصل إلى الحقّ فيكون مقصّراً في ذلك. هذا هو الذي اختاره الشهيد طاب ثراه(1)فتأمّل.
و أمّا تعيّن زمان التكليف و وجوب تحصيل المعرفة: فاعلم أنّ المتكلّمين حدّدوا وقت التكليف بالمعرفة بالتمكّن من العلم بالمسائل الأصوليّة، و شرطوا في التكليف أن يكون المكلّف قادراً على ما كلّف به، مميّزاً بينه و بين غيره، سواءً وافق ذلك تحقّق البلوغ الشرعي بإحدى العلامات المذكورة في الفروع أم لا، بل قد يكون قبل ذلك بسنين أو بعده كذلك بحسب مراتب الإدراك قوّةً و ضعفاً.
و بعض الفقهاء حدّد وقت التكليف بالمعارف بوقت التكليف بالأعمال و سوّى بينهما، إلّا أنّه يجب بعد البلوغ المسارعة إلى تحصيل المعارف قبل الإتيان بالأعمال(2).
و يرد عليه: أنّه يلزم أن يكون الإناث أكمل من الذكور؛ لأنّ الأنثىٰ تخاطب بالعبادات عند كمال التسع، و الذكر عند كمال خمسة عشر فلا يخاطب بالمعرفة و إن كان مميّزاً عاقلاً إلّا بعد خطاب الأنثىٰ بزمان، و هو بعيد عن مدارك العقل و النقل، و من ثمّ ذهب الشيخ الطوسي قدس سره - على ما نسب إليه - إلى وجوب المعرفة على من بلغ عشراً(3).
و يشكل بأنّ الصبيّ لا يجب عليه شيء، و حديث رفع القلم عن الصبيّ مسلَّمٌ.
اللّهم إلّا أن يفرّق بين الوجوب الشرعيّ فينتفي عنه، و الوجوب العقلي فيثبت عليه، و فيه تأمّل، مع أنّ حكم العقل لا يحكم بتحديد الزمان؛ فتأمّل.
ثمّ إنّ العقل الذي هو مناط التكاليف عبارةٌ عن قوّة للنّفس، بها تستعدّ للعلوم و الإدراكات، و قيل: إنّه ما يَعرف حُسن الحَسَن و قُبْح القَبيح، و قيل: إنّه العلم ببعض
الضروريّات(1).
هذا، و أما الأطفال فمحكومون بحكم آبائهم في آثار الكفر و الإيمان و ملحوقون بهم في الدنيا و الآخرة عند قوم، و يُحكمون بحكم آبائهم في الدنيا و يحشرون في الآخرة بلا ثواب و لا عقاب كالحيوانات عند قوم، و لا يحشرون أصلاً عند قوم.
و عند الأشاعرة: إنّ اللّٰه يؤجّج ناراً و يأمرهم باقتحامها، فمن اقتحم قال اللّٰه تعالى: هو الذي لو أمر به في الدنيا بشيء لامتثل فيأمر به إلى الجنّة، و من لم يقتحم قال اللّٰه تعالى: هو الذي لو أمر به في الدنيا بشىء لم يمتثل، و يحتمل أن يكون في نعيم دون نعيم الجنّة. هذا هو الكلام في أصل الإيمان.
و أمّا مقدار ما يجب الإيمان و التصديق به بحيث يكون فاقده داخلاً في حدّ الكفر فالمستفاد من أخبار الأئمّة عليهم السلام و كلمات العلماء الأخيار قدّس اللّٰه أسرارهم:
أنّه يكفي الإيمان و التصديق بوجود اللّٰه - جلّ شأنه - و وجوبِ وجوده و وحدانيته و قدمه ذاتاً، و أنّه عادل لا يصدر منه القبيح فعلاً و لا تركاً، و أنّه عالم بكلّ شيء و قادر على كلّ شيء، و لا يحتاج إلى شيء؛ و يعرف الرسولَ بشخصه و وصفه و نصبه بالرسالة من اللّٰه، و عصمته من الخطإ، و صدقه في جميع ما جاء به، إن علم به إجمالاً، و إن علم تفصيلاً فيصدّقه تفصيلاً كالمعاد الجسماني و الصراط و الحساب و الميزان و الجنّة و النار.
و المراد بمعرفة هذه الاُمور: ركوزها في ذهن المكلّف بحيث إذا سئل عنه أجاب بما هو الحقّ و إن لم يعرف التعبير عنه بالعبارات المتعارفة على ألسنة الخواصّ.
و أمّا معرفة الأئمّة الاثنى عشر و التصديق بإمامتهم و وجوب إطاعتهم، فعند
1) . انظر حقائق الإيمان: 137-138؛ و المحجّة البيضاء 177:1-178. بيان حقيقة العقل و أقسامه.
الإمامية و الفرقة الناجية من اُصول الإيمان، يحكم بكفر فاقده و إن أقرّ بالشهادتين، و الأخبار الخاصّة المفيدة لذلك كثيرة جدّاً، مثل قول النبي صلى الله عليه و آله المعروف و المشهور بين الفريقين: «من مات و لم يعرف إمام زمانه مات ميتة الجاهليّة»(1). و أهل الخلاف إذا سئلوا عن إمام زمانهم لسكتوا قطعاً و لم يجدوا إلى الجواب سبيلاً، و كفى به لهم جهالة و ضلالاً.
و القول بأنّها واجبة استقلالاً على من هو متمكّن منها بحسب الاستعداد، لما في الأخبار الكثيرة من وجوب معرفة الأئمّة عليهم السلام و أنّها أفضل من الصلوات الواجبة، فيكون معرفتهم من الفروع، كأنّه ليس منّا الإماميّة، كما يشعر به كلام المحقّقين؛ بل ذلك القول من العامّة... كما صرّح به الشهيد(2)طاب ثراه.
و اعلم أنّ جمعاً من العلماء الإماميّة حكموا بإسلام أهل الخلاف(3)، فإن أرادوا بذلك كونهم مسلمين في الظاهر، مترتّباً عليه أحكام الإسلام كحلّ مناكحتهم، و طهارتهم، و حقن دمائهم و أموالهم، للتخفيف على المؤمنين؛ لمسيس الحاجة إلى مخالطتهم في أكثر الأزمنة و الأمكنة؛ لا أنّهم مسلمون في نفس الأمر، فلا بأس به و لا نضايق من موافقته.
و إن أرادوا أنهم مسلمون في نفس الأمر، فهو مخالف لما اتّفق عليه الكلّ من كونهم مخلّدين في النار، و الخلود شأن الكفّار.
قال سيّد العلماء طاب ثراه في الرياض: «و حيث قد عرفت انحصار أدلّة نجاسة الكفّار في الإجماع و فحوى الأخبار، و ظهر لك وجه قوّة القول بطهارة من عدا
الخوارج و الغلاة و النواصب من فرق المسلمين، و هو المشهور بين الأصحاب لأصالة الطهارة و عدم الإجماع المخرج عنها في المقام، مع لزوم الحرج على تقدير النجاسة، و الإجماع على عدم احتراز الأئمّة و الأصحاب عنهم على حدٍّ يظهر عدم كونه من جهة التقيّة، مضافاً إلى النصوص المستفيضة بل المتواترة [الحاكمة] بحلّ ما يوجد في أسواق المسلمين و طهارتها، مع القطع بندرة الإماميّة في جميع الأزمنة [سيّما أزمنة] الصدور، و أنّه لا ينعقد لخصوصهم سوق. هذا في الظاهر(1). انتهى ملخّصاً.
و لا يذهب عليك أنّ حكم الإسلام على من خالف الحقّ إنّما يجري ما دام حيّاً؛ فإذا مات زال عنه حكم الإسلام و صار كالجمادات فلا يجب غسله و لا كفنه و لا دفنه، بل قيل بحرمته إذا أريد إكرامه إلّا لتقيّةٍ(2)، و إن غُسّلَ لم يزل نجاسته الموتيّة، و لم يطهّر جسده النجس بالموت، و لا يصلّىٰ عليه كما اختاره جمعٌ من فقهائنا الأخيار طاب ثراهم، فاتّبعِ الحقّ و لا تذهل عنه.
(إِلٰهي وَ سَيِّدي فَأَسْأَلُكَ بِالْقُدْرَةِ الَّتي قدّرْتَها) القدرة: الغنى و الوسعة و القوّة، و المراد هنا المنّة السابقة و النّعمة السابغة و الرحمة الواسعة، حيث أوجد الإنسان و وفّقه للعلم و العمل و أذّنه في التصرف في مملكته، و أجازه في دعائه و مناجاته، و فتح له باب رحمته و رضوانه و غفرانه، كلّ ذلك عطاء و قدرة قدّرها في سابق علمه و مبرم حكمه. أو المراد القدرة المخلوقة في الخلق التي تصدر منهم الأفعال و الأقوال، و هي آيات قدرته.
قوله عليه السلام: (بِالْقَضِيَّةِ الَّتِي حَتَمْتَهَا وَ حَكَمْتَها وَ غَلَبْتَ مَنْ عَلَيْهِ أَجْرَيْتَهَا) أي بحكمك
المحكم و أمرك المحتوم في عالم القضاء الأزلي، الجاري على كلّ شيء بما يليق به و يستعدّه، و لا يتأتّى و لا يتعصّى منه شيء لأنّه أمرٌ بلا واسطة فلا سبيل إلّا (أَنْ تَهَبَ لِي) أي تغفر لي و تعفو عنّي (فِي هٰذِهِ اللَّيْلَةِ) ليلة النصف من شعبان، و هي ليلة مباركة بالخير و الشرف معروفة، و قد حصلت الإذن و الرخصة في تلاوة هذا الدعاء الشريف في ليلة الجمعة بل في كلّ ساعة من الساعات و آنٍ من الآنات أيضاً.
(وَ فِي هٰذِهِ السَّاعَةِ كُلَّ جُرْمٍ أَجْرَمْتُهُ) الجُرم بالضم: الذنب، و إجرام الجرم اكتسابه كما أنّ إذناب الذنب ارتكابه.
(وَ كُلَّ ذَنْبٍ أَذْنَبْتُهُ وَ كُلَّ قَبِيحٍ أَسْرَرْتُهُ وَ كُلَّ جَهْلٍ عَمِلْتُهُ) اكتسبته أو كلّ عمل عملته بجهلي، و دعاني إلى ارتكابه جهلي. و المراد بهذا الجهل هو الملكة النفسانية الرديئة الداعية إلى الشرّ و الفساد و السيّئة، و الخطيئة مقابل العقل الذي يكتسب به الجنان و يعبد به الرحمن.
و على تقدير الأوّل المراد به الجهل العرضيّ المكسوب بالأعمال الرديئة و الأفعال القبيحة و العقائد الباطلة؛ فإنّ الجهل يتدرّج في الكمال و يشتدّ في التجوهر شيئاً فشيئاً، يتراكم السيئات و القبائح حتّى يصير جوهراً جهلانيّاً و بحراً أجاجيّاً صرفاً فيجعل في جهنّم، كما أنّ جوهر العقل متحصّل من نور على نور من أنوار المعارف الحقّة و الأعمال الصالحة و الخيرات المترادفة فيرجع إلى الجنّة.
[و] أصل الجهل عدم العلم فهو ظلمة للقلب كما أنّ العلم نور له، و قد يعبّر عنه بغطاء القلب و الحجاب المضروب بينه و بين الربّ المانع عن مشاهدة جماله و جلاله.
(كَتَمْتُهُ) إلى قوله عليه السلام: (مَا يَكُونُ مِنِّي) الكرام الكاتبين: الملكان الموكّلان بالإنسان من جانب الرحمن، يبادرون بكتابة الحسنات و يتوانون بكتابة السيّئات لعلّ العبد يستغفر و يتوب. و إنّما يسمّيان كراماً لأنّهم يسترون عيوب العبد و لا يشهدون بها
و لا يذكرونها، و يقولون: إلٰهَنا، أنت ستّار العيوب، و أمرت عبادك أن يستروا عيوبهم و نحن نستر عيوبهم و أنت علّام الغيوب.
و عن الصادق عليه السلام أنّه سئل: ما علّة الملكين الموكّلين بعباده يكتبون ما عليهم و لهم، و اللّٰه تعالى عالم السرّ و ما هو أخفى؟ قال: «استعبدهم بذلك و جعلهم شهوداً على خلقه ليكون العباد لملازمتهم إيّاهم أشدّ على طاعة اللّٰه مواظبةً، و عن معصيته أشدّ انقباضاً، و كم من عبدٍ يهمّ بمعصيته فذكر مكانهم فارعوى و كفّ و يقول: ربّي يراني، و حفظتي عليّ بذلك تشهد»(1).
(وَ جَعَلْتَهُمْ شُهُوداً عَلَيَّ مَعَ جَوَارِحِي) كما قال تعالى: «اَلْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلىٰ أَفْوٰاهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنٰا أَيْدِيهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ»(2).
(وَ كُنْتَ أَنْتَ) إلى قوله عليه السلام: (يَا مَنْ بِيَدِهِ نَاصِيَتِي) الناصية قصاص الشعر فوق(3)، و الكلام تمثيل لكونه في قبضة خالقه و تحت قدرته و سلطانه.
قوله عليه السلام: (يَا عَلِيماً بِضُرِّي وَ مَسْكَنَتِي يَا خَبِيراً بِفَقْرِي وَ فَاقَتِي) و لمّا فرغ من مقام التخلية عن الرذائل و مقام التحلية بالفضائل دخل باب التجلية و الاستشراق بالنور المشرق من صبح الأزل فيلوح على هياكل التوحيد آثاره.
ساقي حديث سرو و گل و لاله مى رود *** ................................................
فالتفت إلى الحقّ القدس بشراشر وجوده، و انقطع عمّن سواه حذافيره، و انتقل من الاغتراب إلى الاقتراب فقال: (يَا رَبِّ يَا رَبِّ يَا ربِّ أَسْأَلُكَ بِحَقِّكَ) أي بوجوب وجودك و ثبوت ذاتك و آياتك عن تطرّق الفساد و البطلان (وَ قُدْسِكَ) أي طهارة ذاتك و نزاهتك عن العيوب و النقائص.
(وَ أَعْظَمِ صِفَاتِكَ وَ أَسْمَائِكَ) إنّ مبدأ الاشتقاق من المعاني الكماليّة المطلقة على اللّٰه تعالى هي صفاته العليا كالعلم و القدرة، و المشتقّات الصادقة عليه تعالىٰ كالعالم و القادر هي أسماؤه، و قد يقال: أعظم صفات اللّٰه الربوبيّة، و في أسماء الصفات أعظمها اسم الربّ، و أعظم أسماء الذّات اسم اللّٰه. و لقد أجاد فيما أفاد جدّي الأمجد في سنا برقه(1)حيث دلّل على أنّ الصفات العظمىٰ و الأسماء الحسنىٰ أئمّتنا الكرام آل محمّد صلى الله عليه و آله، و أشبع القول فيه بما لا مزيد عليه.
(أَنْ تَجْعَلَ أَوْقَاتِي فِي اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ بِذِكْرِكَ مَعْمُورَةً) و مستغرقة غير فارقة و لا خالية عن ذكرك (وَ بِخِدْمَتِكَ) و عبادتك و القيام بوظائف عبوديّتك (مَوْصُولَةً) غير مفصولة و لا مقطوعة.
(و أَعْمَالِي عِنْدَكَ مَقْبُولَةً) فيزيد في توفيقك و يشملني عنايتك، و تجعل قلبي مستعدّاً لحصول نور على نور و انشراح فوق انشراح، و يفرغ و يتخلّى عن سواك.
(حَتَّى تَكُونَ أعْمَالِي) و أفعالي (وَ أَوْرَادِي) و أقوالي. و الورد: الخبر و القرآن (كُلُّهَا وِرْداً وَاحِداً وَ حَالِي فِي خِدْمَتِكَ سَرْمَداً) فلا أذكر إلّا إيّاك و لا أتوجّه إلّا إليك، كما قال ولده السيّد السجّاد عليه السلام في بعض مناجاته: «قدِ انقَطَعَتْ إلَيكَ هِمَّتي، وَ انْصَرَفَتْ نَحْوَكَ رَغْبَتِي فأَنْتَ لا غَيْرُك مُرادي، و لَكَ لا لِسِواكَ سَهَري و سُهادي [....] و رِضاكَ بُغْيَتي، و رُؤْيَتُك حاجَتي، و جِوارُك طلبَتي، و قُرْبُكَ غايَةُ مسألتي و في مُناجاتِكَ رَوحي و راحَتي، و عندك دواءُ عِلَّتي و شفاءُ غُلَّتي و بَرْدُ لَوعَتي و كَشفُ كُرْبَتي»(2).
(يَا سَيِّدي يَا مَنْ عَلَيْهِ مُعَوَّلِي) و اعتمادي (يَا مَنْ إِلَيْهِ شَكَوْتُ أَحْوالِي يَا رَبِّ يَا رَبِّ يَا رَبِّ قَوِّ) أمرٌ من التقوية (عَلَى خِدْمَتِكَ جَوَارِحِي وَ اشْدُدْ عَلَى الْعَزِيمَةِ جَوَانِحي) العزم: قصد الفعل و الجهد فيه. و الجوانح: هي العظام المحيطة بالقلب من عظام الصدر
و الأضلاع. و أريد بها القلب مجازاً تسميةً للحال باسم المحلّ.
(وَ هَبْ لِيَ الْجِدَّ فِي خَشْيَتِكَ) أي في اكتساب ما يوجب خشيتك من العلم بك و المعرفة بحقّك و صفاتك. و الخشية في اللغة: الخوف، و في عرف أهل المعرفة:
حالة تحصل عند الشعور بعظمة الخالق و هيبته و خوف الحَجْب عنه. و قد يفسّر الخشية بالإكرام و الإعظام، و يحمل عليه قراءة من قرأ «إنَّمٰا يَخْشَى اللّٰهَ مِنْ عِبٰادِهِ العُلَماءُ»(1)برفع اللّٰه و نصب العلماء.
(وَ الدَّوَامَ فِي الاِتِّصَالِ بِخِدْمَتِكَ حَتَّى أَسْرَعَ إِلَيْكَ) أي أسرع إليك و أسبق إلى جنابك.
قوله عليه السلام: (فِي مَيَادِينِ السَّابِقِينَ) الراهنين على السبق إليك و التقرّب إلى حضرتك.
و الميادين جمع ميدان، و المراد عرصة المسابقة.
(و أُسْرِعَ إِلَيْكَ فِي الْمُبَادِرِينَ و أَشْتَاقَ إِلَى قُرْبِكَ) و مشاهدة جمالك (فِي الْمُشْتَاقِينَ) من فزع قلبه للمحبوب، و خلّى سرّه للمطلوب، و دام في خدمته بجوارحه، و جدّ في خشيته بجوانحه، و قرع بابه بالرغبة إليه، و دق خلقته بالرهبة عنه، و لجّ في طلبه، و أصرّ على قصده؛ فإنّه سيسفر له عن وجهه، و يكشف له عن نقابه، و يرفع عنه حجابه، فينشرق إليه من نور وجهه، و يلمع عليه من لمعان جماله، و يشتاق إلى أن يقرب عنه و يصيرَ قريباً منه و يكونَ منه بمرأى و مسمع، لا أقلّ منّته في الحقائق الإنسان إذا غلب عليه التطلّع من وراء حجُب الغيب إلى منتهىٰ الجمال، و استشعر قصوره عن الاطلاع على كنه الجلال انبعث القلب إلى الطلب و انزعج له و هاجَ إليه؛ و يسمّى هذه الحالة و الانزعاج شوقاً.
و عن الصادق عليه السلام: «المشتاق لا يشتهي طعاماً و لا يلتذّ شراباً، و لا يستطيب رقاداً، و لا يأنس جليساً [حميماً خ]، و لا يأوي داراً، و لا يسكن عمراناً، و لا يلبس ليناً،
1) . فاطر (35):28.
و لا يقرّ قراراً، و يعبد اللّٰه ليلاً و نهاراً، راجياً بأن يصل إلى ما يشتاق إليه، [....] و مثل المشتاق مثل الغريق ليس له همّ إلّا الخلاص و قد نسي كلَّ شيء دونه»(1). و عن النبيّ صلى الله عليه و آله: «إنّ موسىٰ بن عمران في ميعاد ربّه ما أكل و ما شرب و لا نام أربعين يوماً شوقاً إلى مكالمة اللّٰه»(2)بل نقل أنّه بعد ذلك كان إلى مدّة لا يسمع إلّا كلام اللّٰه سبحانه.
قوله عليه السلام: (وَ أَدْنُوَ مِنْكَ دُنُوَّ الْمُخْلَصِينَ) لا شكّ أنّ من اشتاق إلى شيء جدّ في طلبه و من جدّ وجد، فالمشتاق إلى قربه و دنوّه تعالى شأنه يطلبه جدّاً، و من طلبه وجده منه فيدنو [منه] سبحانه دنوّ العبد، و قربه من اللّٰه في الحقيقة تخلّقه بأخلاقه تعالى و تخصّصه بصفاته سبحانه و إن لم يكن على حدّ صفاته من الحكمة و العلم و الرحمة، و ذلك بتطهير السرّ عمّا سوىٰ اللّٰه و إزالة أوساخ البشريّة بقدر الطاقة.
و في القدسي: «ما تقرّب إليّ عبد بمثل أداء ما فرضت عليه»(3)و «من تقرّب منّي شبراً تقرّبت إليه ذراعاً»(4)و قد سبق ما ينفعك هنا فتذكّر.
و الإخلاص هو تجريد النيّة عن الشوب و إرادة وجه اللّٰه تعالى لا غيره. و ورد في حقيقته: أن يقول: ربّي اللّٰه، ثمّ تستقم كما أمرت.(5)و عن أمير المؤمنين و ملاذ المخلصين عليه السلام: «طوبىٰ لمن أخلص لله العبادة و الدعاء، و لم يشتغل قلبه بما تراه عيناه، و لم ينس ذكر اللّٰه بما تسمع أذناه، و لم يحزن صدره بما أعطي غيره»(6)رواه في الحقائق.
و لصاحب الإحياء تحقيق أنيقٌ في الإخلاص و الرياء، ملخّصه غاية التلخيص:
1) -
2) - 1 و. مصباح الشريعة، باب 98 في الشوق؛ عنه البحار 24/24:67. باختلاف
3) . الكافي 7/352:2 و 8؛ بحار الأنوار 25/155:72.
4) . بحار الأنوار 313:3 /س 24 و 190:84 /س 3.
5) . بحار الأنوار 84:36، و 56/175:40 عن مناقب آل أبي طالب: «عن على عليه السلام قال قلت: يا رسول اللّٰه أوصني، قال: قل ربّي اللّٰه ثمّ استقم.»
6) . الكافي 3/16:2.
أنّ كلّ عمل فيه حظّ النفس فهو من الدنيا و إن كان بصورة العبادة، و كلّ عمل فيه خلاف النفس فهو من الآخرة و لو بصورة المعصية، فلا ينفع شيء من الدنيا في نيل الآخرة و لا شيء من الآخرة في نيل الدنيا، بل هما ككفّتي الميزان رجحان كلّ منها خسران الآخر، و أمّا كلّ المشوب فالحقّ أن ينظر إلى قوّة الباعث و ضعفه، فإن كان الباعث الأخروي مساوياً للباعث الدنيوي تقاوما و تساقطا و صار العمل لا له و لا عليه، و إن كان الأخروي أقوى فهو له بقدر فضله، و بالعكس بالعكس، و ذلك كمن تناول المسخّن و المبرّد معاً(1)فافهم.
قوله عليه السلام: (و أَخَافَكَ مَخَافَةَ الْمُوقِنِينَ) اليقين أن يرى الأشياء كلّها من مسبّب الأسباب، و أن يتيقّن أن لا حول و لا قوّة إلّا باللّٰه، و أنّه لا يصيبه خيرٌ و لا شرٌّ إلّا بإرادة اللّٰه، و لا يلتفت إلى الوسائط، بل يرى الوسائط كلّها مسخّرة لا حكم لها، ثُمّ الثقة بضمان اللّٰه سبحانه للرزق و أنّ ما قدّر له سيساق إليه، ثمّ أن يغلب على قلبه أنّ «مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرّاً يَرَه»(2)، ثمّ المعرفة بأنّ اللّٰه مطّلع عليه في كلّ حال و مشاهدٌ لهواجس خاطره و خفايا ضميره، فيكون متآدياً في جميع أحواله و أعماله مع اللّٰه سبحانه، فيكون مبالغاً في عمارة باطنه و تطهيره و تنزيهه. هكذا أفاده في الحقائق(3).
و الخوف تألّم القلب و احتراقه بسبب توقّع مكروه. و الخوف من اللّٰه تارة يكون بمعرفة اللّٰه و معرفة صفاته، و تارةً يكون بخيانة من العبد، و تارة يكون بهما جميعاً، و له درجات و مراتب.
و من علامات الخوف فيضان أثر الحرقة من القلب على البدن و الجوارح
و الصفات، أمّا في البدن فبالتحوّل و الصفاء و البكاء، و أمّا في الجوارح فبكفّها عن المعاصي و تقييدها بالطاعات، و أمّا في الصفات فبقمع الشهوات و دفع المرديات، فيكون ظاهره و باطنه مشغولاً بما هو خائف منه، و لا يتفرّغ لغيره لحظةً. و قصص الخائفين و أحوالهم من نبي اللّٰه يحيى بن زكريّا عليه السلام و غيره مذكورة في مطوّلات الأخلاق. قال حكيمٌ: من خاف شيئاً هرب منه(1) و من خاف اللّٰه هرب إليه(2).
قوله عليه السلام: (وَ أَجْتَمِعَ فِي جَوَارِكَ مَعَ الْمُؤْمِنِينَ) أعلى درجات الإيمان تنوّرٌ في القلب و انشراحٌ في الصدر، به ينكشف حقيقة الأشياء على ما هو عليه كما مرَّ، و أهل هذه الدرجة هم المؤمنون حقّاً و هم السابقون المقرّبون و هم أعزّ من الكبريت الأحمر.
(اللَّهُمَّ وَ مَنْ أَرَادَنِي بِسُوءٍ فَأَرِدْهُ وَ مَنْ كَادَنِي) بكيد و مكرٍ (فَكِدْهُ) بالمجازات حتى يشتغل بنفسه و لا يشغلني عنك و عن خدمتك.
(وَ اجْعَلْنِي) إلى قوله عليه السلام: (لَهِجاً) حريصاً ناطقاً مصرّاً لا يفتر.
قوله عليه السلام: (وَ قَلْبِي بِحُبِّكَ مُتيَّماً) أي معقولاً معقوداً بل أسيراً رقّاً مملوكاً.
و يظهر من كلمات بعض الفحول أنّ التيم فوق الحبّ و درجة العشق، و يكون [المتيّم] صاحب هذه الدرجة. و المتيّم في محبّة اللّٰه إن خالط الناس كمنفرد في جماعة و مجتمعٍ في خلوة و غريبٍ في حضره و حاضر في سفره و شاهد في غيبته و غائب في حضوره، و فيهم ورد: «هم قوم صحبوا الدنيا بأبدان أرواحُها معلّقة بالملإ الأعلىٰ، أولئك خلفاء اللّٰه في أرضه و الدعاة إلى دينه»(1).
و في دعاء عرفة لسيّد الشهداء و سيد الأحباء: «أنت الذي أزلت الأغيار عن
1) . بحار الأنوار 91/46:23 عن إكمال الدين 2/291:1 الباب السادس و العشرون، باب ما أخبر به أمير المؤمنين... من وقوع الغيبة بالقائم الثاني عشر.
قلوب أحبّائك حتّى لم يحبّوا سواك و لم يلجئوا إلى غيرك»(1)
(2و3) . و الصحيفة السجادية، الدعاء 190.
و في المناجاة المنقولة عن السيد السجّاد: «إلهي مَن ذَا الذي ذاقَ حَلاوَةَ مَحَبَّتِكَ فَرام مِنكَ بَدَلاً، وَ مَنْ ذَا الذي أَنِسَ بِقُربِكَ فَابتَغَى عَنكَ حِوَلاً، إلهي فَاجْعَلنِي مِمَّنِ اصْطَفَيْتَه لِقُربِكَ وَ وِلايَتِكَ، وَ أَخْلَصْتَه لِوُدِّكَ وَ مَحَبَّتِكَ، و شَوَّقْتَهُ إلى لِقائِكَ، وَ ارتَضَيْتَه بِقَضائِكَ، وَ مَنَحْتَه بِالنَّظَرِ إلى وَجْهِكَ، وَ حَبَوتَهُ بِرِضاكَ، وَ أَعَذْتَه مِن هَجْرِكَ و قِلاكَ... وَ هَيَّمْتَ قَلْبَهُ لِإرادَتِك وَ اجْتَبَيْتَه لِمُشَاهَدَتِك»(2).و قال أيضاً: «يا مَن أَنْوارُ قُدْسِهِ لأَبْصارِ مُحِبِّيهِ رائِقَةٌ، وَ سُبُحاتُ نُورِ وَجِهِه لِقُلُوبِ عارِفِيه شَائِقَةٌ، يا منتهى [منى خ] قلوبِ المُشتاقينَ، وَ يا غايَةَ آمالِ المُحِبّينَ، أسْأَلُكَ حُبَّكَ وَ حُبّ مَنْ يُحِبُّك وَ حُبّ كُلِّ أَمرٍ يُوصِل إلى قُربِك»(3). نعم «إنَّ الأَبْرَارَ يَشْرَبُون مِنْ كَأْسٍ كَانَ مِزَاجُهَا كَافُوراً»(2)و إنّ لله شراباً لأوليائه إذا شربوا سكروا الخ.
و لنعم ما قيل:
مقيّدان تو از ياد غير خاموشند *** به خاطرى كه تويى ديگران فراموشند
(وَ مُنَّ عَلَيَّ) إلى قوله عليه السلام: (بِعِبَادَتِك) بل ما خلقتهم إلّا لعبادتك. و حقيقة هٰذه العبادة صيرورة العبد عبداً خالصاً و مفتقراً محضاً لم يبق له جهة أنانية أو نظر الالتفات إلى ما سوى المعبود الحقّ الأوّل، بل فانياً محضاً عن نفسه و عن كلّ شيء سوى الحقّ، مستغرقاً في عبوديّته، قاصراً نظره إلى مطالعة جماله و مشاهدة كماله، كما وقع لسيّد العابدين أمير المؤمنين عليه السلام في صلاته، و كما قال مولانا الصادق عليه السلام: «ما زلت أكرّر آيةً حتى سمعت من قائلها»(3). و في عالم الظاهر كحال صُوَيحِبات
يوسف.(1)و هذه هي غاية الإيجاد و ثمرة الخلق، و فيها ورد: «إنّ العبوديّة جوهرة كنهها الربوبيّة»(2)، و في القدسي: «عبدي أطعني حتّى أجعلك مثلي إذا قلت لشيءٍ كن فيكون»(3)، و هذه العبوديّة المحضة أفضل من مرتبة الرسالة. و لهذا قُدّمت في التشهّد على الرسالة فيقال: أشهد أنّ محمّداً عبده و رسوله.
هذا، و يحتمل أن يراد بالعبادة هنا الدعاء كما سمّاه اللّٰه عبادة، و جعل تركه استكباراً موجباً لدخول جهنّم في قوله تعالى: «إِنَّ اَلَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبٰادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دٰاخِرِينَ»(4)، بعد أمره تعالى بالدعاء.
(وَ أَمَرْتَهُمْ بِدُعَائِكَ وَ ضَمِنْتَ لَهُمُ الْإِجَابَةَ) بقولك: «اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ»(5)، و قد سلف الكلام في الدعاء و الإجابة فتذكّر.
قوله عليه السلام: (فَإلَيكَ) لا إلى غيرك (يَا رَبِّ نَصَبْتُ وَجْهِي وَ إِلَيْكَ يَا رَبِّ مَدَدْتُ يَدِي فَبِعِزَّتِكَ اسْتَجِبْ لِي دُعَائِي وَ بَلِّغْنِي مُنَايَ) جمع منيةٍ كغرفة و غرَف، و هي ما يتمنّاهُ الإنسان و يشتهيه و يقدر حصوله.
قوله عليه السلام: (وَ لَا تَقْطَعْ مِنْ فَضْلِكَ رَجَائِي) أي توقّعي لحصول المطالب و المحبوب، كتوقع الحصاد ممّن ألقىٰ بذراً جيّداً في أرض صالحة يصلها الماء.
(وَ اكْفِنِي شَرَّ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ مِنْ أَعْدَائِي) وجود الجنّ و الشيطان و الملك ممّا عليه إجماع العقلاء و إطباق الكمّل الفضلاء، و نطق به كلام اللّٰه و كلام الأنبياء و الأولياء، و حكي مشاهدة الجنّ عن كثير من العقلاء فلا وجه لإنكاره كما لا سبيل إلى إثباته.
قوله عليه السلام: (يَا سَرِيعَ الرِّضَا) عن عبادك بقبول اليسير من أعمالهم الحسنة و الشكر
على القليل من أفعالهم المرضيّة.
(اِغْفِرْ لِمَنْ لَا يَمْلِكُ) شيئاً و لا وسيلةً و لا ذريعةً يستوجب بها غفرانك و رضوانك.
قوله عليه السلام: (إلّا الدُّعَاءَ) و التوبة و الإنابة و الإقرار بالتقصير و الخطيئة، و الاعترافِ بالنقص و الذلّة و المسكنة، و إظهار الضعف و العجز و الفقر و الفاقة، فحقٌّ على مثلك أن لا تخيّب مثله و لا تردّ دعاءه، و أن تقبل توبته و تعفو خطيئته و تجبر فاقته و ترحم مسكنته (فَإِنَّكَ فَعَّالٌ لِمَا تَشَاءُ) و ما يقتضيه عدلك و حكمتك.
قوله عليه السلام: (يَا مَنِ اسْمُهُ دَوَاءٌ وَ ذِكْرُهُ شِفَاءٌ) من كلّ داء و مرض و عناء (وَ طَاعَتُهُ غِنًى) عن كلّ شيء، فإنّ الطاعة الحقيقيّة يصل بالعبد إلى الفناء في اللّٰه و الانقطاع عمّا سوى اللّٰه، و هذا غاية الغنى؛ من أطاع اللّٰه أطاع له كلّ شيء.
(اِرْحَمْ مَنْ رَأْسُ مَالِهِ الرَّجَاءُ) لا وسيلة له و لا سبب و لا عصام إلّا رجاء رحمتك و فضلك. قد سبق أنّ الرجاء إنّما يصدق بعد تحقّق أسباب حصول المرجوّ و المطلوب، و إلّا فالصادق اسم الغرور و الحمق، كمن ألقىٰ بذراً في أرض سبخةٍ منقطع عنها الماء و انتظر الحصاد.
(و سِلَاحُهُ الْبُكَاءُ) إذا حدث للإنسان حالة متضادّة لشهوته و طبيعته و إدراك الأمر الغير الملائم، تحرّك الروح إلى الباطن هرباً من المؤذي فيتمدّد الأعصاب نحو الباطن، و يضيق أفضية الدماغ و العصبتين و الصدر، و ينعصر منافذها، و يحدث شكل البكاء، و يخرج حينئذٍ بالضرورة ما في الدماغ من الرطوبات الرقيقة الحادثة من الأبخرة الصاعدة إليه من القلب عند تسخّنه بتوجّه الدم و الروح إليه. و إنّما تخرج تلك الرطوبات بالدمع من العين و بالمخاط من الأنف لقربهما من الدماغ و اتّصالهما بدور القحف، كما بيّن في التشريح.
(يَا سَابِغَ النِّعَمِ) واسعَها و كاملها و تامها.
(يَا دَافِعَ النِّقَمِ يَا نُورَ الْمُسْتَوْحِشينَ) من الخلق المستأنسين بك (في الظُّلَم) الليالي و الخلوات.
(يَا عَالِماً لَا يُعَلَّمُ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ) الصلاة: العطف و الرحمة، و آل محمّد:
أهل بيته الطاهرة و ذريّته الطيبة، الذين ما من ملك مقرّب و لا نبيّ مرسل و لا صدّيق و لا شهيد و لا عالم و لا جاهل و لا دنيّ و لا فاضل و لا مؤمن صالح و لا فاجرٌ طالح و لا جبّار عنيد و لا شيطان مريد و لا خلق فيما بين ذلك شهيد، إلّا عرّفه اللّٰه جلالة أمرهم و كبر شأنهم و تمام نورهم و صدق مقاعدهم.
و النزاع في أنّ فائدة الصلاة عليهم يعود إليهم أم إلى المصلّي، بالنظر إلى أنّ اللّٰه قد أعطاهم من علوّ الدرجة و ارتفاع المنزلة و الشرف و الكمال و العزّة و الجلال ما لا يتصوّر لممكن، و لا يمكن فوق ذلك معروف.
و قد رفعه و جمع بين القولين الحكيم السبزواري بقوله: «لمّا كانت أمّة المرحومة كأوراق و أغصان من شجر طوبىٰ وُجودِهم المقدّس، كان العود إلى المصلّي عوداً إليهم و بالعكس، إذ الأوراق من صقع الشجر فضلاً عن الأغصان». انتهى.
و يمكن الجمع بوجه آخر هو أنّهم سبب وجود الناس طرّاً و مقوّمهم، فيكونون أنفسهم كما أُومي إليه سابقاً، و لهذه الدرجة و الإحاطة حيث يستصرخ الأنبياء يوم القيامة بقولهم: «وا نفسي»، و يقول هو صلى الله عليه و آله: «وا أمّتي»(1).
قوله عليه السلام: (وَ افْعَلْ بِي مَا أَنْتَ أَهْلُهُ) من الفضل و العفو و الرحمة (وَ صَلَّى اللّٰهُ... الخ) ختم الدعاء بالصلاة على مستحقّه ليكون سبباً لنجاح طلبته و موجباً لقضاء حاجته، كما ورد عنهم: «إنّ كلّ دعاء محجوبٌ عن السماء حتّى يصلّىٰ على محمّد و آله»(2).
قد تمّ ما أفاده و علّقه - عليه الرحمة - على دعائه عليه السلام و أسقطنا منه نبذاً يسيراً ممّا هو قليل الفائدة حذراً من الإطناب، و اللّٰه الموفّق.
اشرف مراغى، ابو على حسين بن حسن (زنده 861 ق)
تحقيق: محمود طيّار مراغى
در دوران طلايى تمدن اسلامى (سده هاى چهارم تا هفتم هجرى) آثار گرانسنگى از اخبار و احاديث روايت شده از امامان معصوم سراغ داريم كه هر كدام به تنهايى، گنجينه اى عظيم و سترگ از معارف شيعى و توحيدى است. قطع نظر از آثار بزرگ و مفصّل روايى، رساله ها و كتابهاى كوچك حديثى نيز در گرايشهاى گوناگون، ترتيب داده شد و در معرض افكار عمومى آن عصر قرار گرفت كه از مهم ترين آنها مى توان به «نهج البلاغه» در علوم ادبى و بلاغى و «غرر الحكم و درر الكلم» در گردآورى جملات كوتاه و پرمغز، ولى كاربردى و هدايتگر، اشاره كرد.
يكى از آثار كوتاه و كهن شيعى كه از ديرباز مورد توجّه دانشمندان حديث پژوه قرار داشته، كتاب «نثر اللئالى»، تأليف
قرن ششم هجرى است، متأسفانه ركن مهم اين رساله، يعنى جمع آورنده و مؤلف آن، در پردۀ ابهام و ترديد است و از آن عصر تاكنون براى تعيين مؤلف آن، حدسهاى متعددى زده شده است كه تنها نتيجۀ قطعى و سودمند اين گمانه زنى ها، شناسايى دو دانشور شهير شيعى، يعنى «امين الاسلام فضل بن حسن بن فضل طبرسى» (م 548 ق) و «على بن فضل الله بن على راوندى» (قرن 6 ق)، به عنوان جمع آورندۀ رساله حديثى مذكور شده است.(1)
هرچند در اين ميان، نام عارف گمنام «يارعلى شيرازى»(2)(زنده 816 ق) و دانشور فاضل «قطب الدين بن هبة اللّٰه راوندى»(3)(م 573 ق) نيز به عنوان جامع رسالۀ حديثى مزبور، برده شده كه مورد اوّل، بسيار ضعيف به نظر مى رسد و دربارۀ مورد دوم نيز بايد توجّه داشت كه قطب راوندى رساله اى در شرح «صد كلمۀ» منسوب به جاحظ دارد و نسخه اى از آن در كتابخانۀ مدرسه عالى شهيد مطهرى (سپهسالار) تهران(4)نگهدارى مى شود، به نظر مى رسد كه صاحب «رياض العلماء» با اطّلاع از وجود اين رساله، آن را «نثر اللئالى» پنداشته و بدو نسبت داده است. در ميان دو مؤلف ياد شده (طبرسى و راوندى)، نام دانشمند اوّل، بيشتر از ديگرى مورد توجّه و قبول محقّقان به عنوان مؤلف «نثر اللئالى» واقع شده است.
نثر اللئالى، مجموعه اى از روايات روايت شده از اميرالمؤمنين على عليه السلام است كه به ترتيب حروف الفبا و از طريق اوّل جملات، تنظيم شده است. در اين رساله 258 جملۀ قصار در 29 باب، جمع آورى شده و حرف «لام» و «الفِ لا» نيز يك جمله شمرده شده است و به قول مرحوم استاد محمدتقى دانش پژوه، اين گونه ترتيب و تنظيم نيز مى رساند كه تاريخ نگارش اين رساله، پيش از سدۀ ششم هجرى نيست.(1)
نثر اللئالى، دومين رسالۀ كوتاه و مختصرى است كه به جمع آورى روايات منقول از اميرالمؤمنين اختصاص يافته است.
پيش از آن نيز رساله اى كوتاه با عنوان «مائة كلمة» نگاشته شده كه به جاحظ، اديب معروف عرب، منتسب شده است و به گفتۀ استاد دانش پژوه، اين نسبت نيز چندان مقرون به صحت نيست؛ زيرا آن رساله نيز پيش از قرن ششم هجرى، جمع آورى نشده است.(2)
به هر روى، چه اين رسالۀ حديثى را از طبرسى بدانيم و چه به راوندى نسبت دهيم، نمى توان از اين نكتۀ مهم غافل شد كه اين رساله، دو سده پس از گردآورى و تدوين، مورد توجّه شاعران و فاضلان شيعى و غير شيعى واقع شده و در قالب ترجمه هاى منثور و منظوم، درآمده و شروح متعددى نيز به خود ديده است كه در مجموع، از اهمّيت قابل توجّه اين رساله در منظر شاعران و فاضلان، حكايت مى كند. در اينجا به نام تعدادى از اين ترجمه ها و شروح اشاره مى كنيم:
1 - نظم اللئالى با ترجمۀ منظوم فارسى، سرودۀ عادل خراسانى (قرن 10)؛ كه در تهران به سال 1306 ق؛ با خط احمد بن محمّد تفرشى در 79 صفحه به قطع جيبى و به روش سنگى به چاپ رسيده است.(1)
2 - كشف اللئالى في شرح نثر اللئالى، اثر خواجه مولانا محمّد بن نعمت اللّٰه.
3 - ترجمه منظوم نثر اللئالى، سروده ميرزا كاظم (قرن 13).
4 - ترجمه منظوم نثر اللئالى، سروده يارعلى بن عبد الله علانورى تبريزى (قرن 10).
5 - ترجمه منظوم نثر اللئالى، سروده شاعرى به نام نديمى.(2)
6 - ترجمه منظوم نثر اللئالى به فارسى، سروده امير على شير نوايى (906 ق).(3)
7 - نظم الجواهر، ترجمه منظوم تركى «نثر اللئالى» است، سرودۀ امير على شير نوايى (906 ق).(4)
8-10 - سه شرح به نام وجيز تام، وسيط و كبير، تأليف سيّد محمّد على بن هاشم خوانسارى.(5)
11 - ترجمه چهل كلمه از نثر اللئالى، از حسين بن سيف الدين هروى (قرن 10).
12 - ترجمه فارسى نثر اللئالى، تأليف محمّد گيلانى، معروف به فيلسوف الدوله كه در تهران به سال 1318 ق، در 79 صفحه به
قطع رقعى و به شيوه سنگى به چاپ رسيده است.(1)
13 - بدرة المعانى في ترجمة اللئالى، سرودۀ ابو المحاسن محمّد بن سعد نخجوانى، معروف به ابن ساوجى (قرن 8) كه در سال 732 ق، سروده شده و در سال 1315 ق، در اسلامبول تركيه به طبع رسيده است(2).
14 - رشتۀ جواهر، ترجمۀ تركى، تأليف يوسف نصيب كه در سال 1257 ق، در اسلامبول به طبع رسيده است.
15 - امثال على، ترجمه تركى، تأليف معلم ناجى كه در سال 1303 ق در اسلامبول به طبع رسيده است.
16 - نظم نثر اللئالى، ترجمۀ منظوم فارسى، سروده اشرف مراغى (رساله حاضر).
مطابق آنچه در «الذريعة» و «مشار» آمده، اين رساله تاكنون چندين بار به زيور طبع آراسته شده است:
سنگى، طهران: [بى نا]، 1313-1314 ق، 26 + \ 9 + \ 128 ص، رقعى (همراه «اربعين» شهيد اوّل و «اربعين» مير فيض الله تفرشى).
سنگى، طهران: [بى نا]، 1318 ق، 79 ص، رقعى (همراه ترجمۀ فارسى فيلسوف الدوله).
سنگى، طهران: [بى نا]، 1271 ق، بى شماره صفحه، رقعى (همراه حاشيۀ ابو القاسم گلپايگانى و ترجمه منظوم).
تهران: مؤسسه كوشانپور، 1377 ق، 142 ص، رقعى (همراه
كتاب ابو الجعد طايى و كتاب «الطب»).
متأسفانه تاكنون از اين رساله نفيس و كهن، شاهد تصحيحى منقّح نبوده ايم و چاپهاى پيشين نيز با داشتن اغلاط فاحش و اشتباهات مطبعى متعدد، چاپ انتقادى و علمى جديدى مى طلبد.
ابو على حسين بن حسن خيابانى مراغى، معروف به «اشرف»، از افاضل عرفاى دلسوخته و اكابر شعرا و سخنوران فارسى در سدۀ نهم هجرى است. وى صوفى يى صافى، سخنورى خوش قريحه و اديبى نيكوسيرت و فاضل بود و به جهت انزوا و گوشه نشينى و ناكامى و نامرادى، در دنيا گمنام ماند.
در آن ايّام، جهانشاه خان، فرزند ميرزا حسين بايقرا بر ايران زمين ، سلطنت مى كرد. پسر او پير بوداق خان كه شاهزاده اى اديب و فاضل بود، با اشرف ارتباط صميمانه و دوستانه اى برقرار ساخت و او را با خود به بغداد برد؛ ولى دست تدبير و تقدير، روزگار خوشى را براى آن دو پيش بينى نكرده بود؛ چنانكه شاهزاده جوان و فاضل در سال 861 ق، به دست پدر غدّارش به قتل رسيد و به اشرف كه روح حسّاس و لطيفش از اين همه سفّاكى، سخت آزرده شده بود، با ناكامى و سرخوردگى به تبريز بازگشت و تا آخر عمر خويش در انزوا و گوشه نشينى به سر برد و چندى بعدازاين تاريخ، بدرود حيات گفت.
در ساليان اخير، كسى كه نام و ياد اشرف را مطرح ساخته، زنده ياد محمّد على خان تربيت است. وى در كتاب «دانشمندان آذربايجان»، عنوان نموده كه نسخه اى از ديوان اشرف با تاريخ
859 ق، در نزد وى است كه نام ناظم را در آغاز نسخه، چنين نوشته اند: «أشرف بن الشيخ الإمام السعيد قدوة أرباب الحديث أبي الحسين بن حسن المراغي».
به نظر راقم اين سطور، نام ناظم رسالۀ، ابو على حسين بن حسن مراغى، متخلّص به اشرف است كه به اشتباه از جانب كاتبِ نسخۀ ديوان، به صورت فوق كتابت شده است. دليلِ بر اين امر، چند چيز است:
اوّل. «اشرف»، عنوانى است كه بيشتر به عنوان تخلّص شعرى به كار مى رفته تا نام خاص؛ چنانكه در حدود 25 شاعر و سخنور با تخلّص اشرف مى شناسيم و تقريباً كمتر كسى را مى توان يافت كه در آن عصر، نام خاصش اشرف باشد.
دوم. در عنوان مذكور، براى پدر اشرف، صفات و القابى همچون «الشيخ الإمام السعيد قدوة أرباب الحديث» شمرده شده، در حالى كه ما شخصى را كه داراى اين القاب باشد و بخصوص اينكه «سركردۀ اصحاب حديث» بوده باشد، در تاريخ مراغه نمى شناسيم و اين در حالى است كه اشرف كه به نظر ما همان ابو على حسين بن حسن مراغى است، داراى دو اثر در شرح و ترجمۀ منظوم فارسى كلمات اميرالمؤمنين است كه صفات و القاب مزبور، بيشتر بر وى تطبيق مى كند.
سوم. اشرف دو فرزند به نامهاى علاء الدين على و نظام الدين خضر داشته كه در ديوانش از آنها ياد كرده و برخى از سروده هايش را بدانها اهدا كرده است كنيۀ «ابو على» كه ما مدّعى نسبت آن به خود اشرف هستيم، در لسان عرب از نام فرزند گرفته شده، به پدر اطلاق مى شود. بدين ترتيب، نسبت كنيۀ ابو على به اشرف، از آن جهت كه علاء الدين على فرزند اوست،
مناسب تر است.
چهارم. محقّقانى كه پس از مرحوم تربيت از اشرف و آثارش نام برده اند، همين كنيه و نام ابو على حسين بن حسن مراغى را براى اشرف ذكر كرده اند از آن جمله اند: مرحوم محمدعلى مدرس خيابانى،(1)مرحوم طاهرى شهاب،(2)سعيد نفيسى(3)و برخى ديگر.
چنانكه گذشت، اشرفْ شاعرى گوشه نشين و منزوى بود و اين سبب شده كه از وى كمتر توصيفى در تذكره هاى ادبى به ميان آيد.
اوحدى بليانى كازرونى در «تذكرۀ عرفات» مى نويسد:
اشرف خيابانى، مردى درويش نمدپوش قورچوق پيچ بوده(4)و به مردم، كم آميختى و تتبّع خمسه كرده است.(5)
صاحب «صحف ابراهيم» نيز گفته است:
مولانا سيد اشرف، هميشه با شاهزاده پير بوداق خان، ولد جهانشاه خان، پادشاه بوده و بعد از كشته شدن پير بوداق در بغداد از دست پدرش جهانشاه، درويش اشرف به تبريز آمده در به روى مردم بست و تا زنده بود به مجلس كسى نرفت.(6)
و بالاخره، امير على شير نوايى در تذكرۀ «نفايس المجالس» چنين نوشته است:
مولانا اشرف خيابانى، مرد درويش و نامراد است و هميشه بر
سر، تاجِ نمد نهاده، قورچوق مى پيچيد و به مردم نيز آميزشش كمتر مى بود و بيشتر اوقات به تتّبع خمسه مشغولى مى نمود. واقعاً نسبت به حال خود، بد ننوشته است».(1)
آنچه اشرف را اندكى از محاق انزوا بيرون كشيده و نامش را در برخى منابع جارى ساخته، آثار منظوم متعدد و متنوع و به ويژه «خمسۀ» وى است كه به تقليد از خمسۀ نظامى گنجوى ساخته است.
آثار باقى مانده از اشرف مراغى، همه به نظم است و منظومه ها و اشعار شناخته شده وى عبارت اند از:
دواوين اربعه: اين مجموعه كه تركيبى از قصائد، غزليات، رباعيات، ترجيعات، مقطّعات و غير آن است، توسط ناظم به چهار قسمت تقسيم شده و هر كدام با عنوانى خاص و ديباچه اى مستقل، سروده شده اند: «عنوان الشباب»، «خير الامور»، «باقيات الصالحات» و «مجدّدات التجلّيات».
نسخه اى از اين ديوان در كتابخانۀ محمدعلى تربيت و نسخه اى ديگر در كتابخانۀ عمومى (نخجوانى) تبريز، موجود است.
خمسۀ اشرف: اين مثنويهاى پنجگانه كه به تبع از خمسۀ (پنج گنج ) نظامى گنجوى سروده شده، با نامهاى زير شناخته مى شوند:
يكم. منهج الأبرار كه در سال 832 ق، از نظم آن فارغ شده است.
مطلع آن چنين است:
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم *** هست سرآغاز كتاب كريم
دوم. رياض العاشقين كه در سال 836 ق، سروده شده و مطلع آن اين
1) . تذكرۀ نفائس المجالس، ص 11.
است:
خداوندا ره بهبود بنماى *** نقاب از چهرۀ مقصود بگشاى
سوم. ليلى و مجنون كه در سال 842 ق، به نظم كشيده شده و مطلع آن چنين است:
اى دل ز تو ديده روشنايى *** وز تو به تو كرده آشنايى
چهارم. هفت اورنگ يا عشق نامه كه مطلع آن اين است:
اى زمين گستر و زمان آراى *** وى جهان پرور و جهان پيراى
پنجم. ظفرنامه كه در سال 848 ق، آن را سروده و بيت اوّل آن، اين است:
خدايا تويى پادشاه همه *** خداوندى تو پناه همه
مثنويهاى پنجگانه مزبور نيز در نسخۀ كليات آثار اشرف در هر دو كتابخانه مزبور در تبريز، موجود است.
مثنوى بهرام شاه كه در سال 844 ق، از نظم آن در هرات فارغ شده است و نسخه اى از آن در كتابخانۀ دار الكتب قاهره به شماره 4320 س با تاريخ 855 ق، نگهدارى مى شود.
نظم «صد كلمه» منسوب به «جاحظ» كه با حديث «لو كشف الغطاء ما ازددت يقيناً» آغاز مى شود. نسخه اى از آن در كتابخانۀ شخصى طاهرى شهاب در سارى نگهدارى مى شود.(1)
نظم نثر اللئالى (رساله حاضر).
اشرف مراغى، پيش از آنكه به عنوان شاعر و اديب متوسط مطرح باشد، بيشتر به عنوان عارف روشندل و صوفى صافى ضمير و عاشق شيدا و دلخسته، جلوه گر شده است؛ چنانكه از اين ترجيع بند، حال وى هويداست:
ما كه از بادۀ ازل مستيم *** تا ابد با پياله همدستيم
1) . نسخه هاى خطّى «نشريه دانشگاه تهران»، ج 6، ص 625.
كى دگر التفاتِ ذره كنيم *** ما كه با آفتاب پيوستيم
تا كه ميل وجود شد به ظهور *** از نهان خانۀ عدم جستيم
به خرابى و مستى ابدى *** عهد با ساقى ازل بستيم
بادۀ عاشقانه نوشيديم *** توبه زاهدانه بشكستيم
از دو عالم به غمزۀ ساقى *** تا مقيّد شديم و وارستيم
هر كجا هست ساقى ما اوست *** مست اوييم هر كجا هستيم
رغم اَنف حريف خلق پرست *** ما به غير از خداى نپرستيم
ما در اين بحر بى ميان و كنار *** ماهيانيم ليك در شستيم
رشتۀ روزگار پيچاپيچ *** همه زُنّار بود بگسستيم
اين شنيديم در سلوك و سكون *** خواه رفتيم و خواه بنشستيم
ليس ما في الوجود الّا هو *** الّذى لا إله الّا هو
اشرف مراغى، نخستين كسى بود كه پس از گذشت حدود سه قرن، به ترجمۀ منظوم و توضيح احاديث علوى مندرج در رسالۀ «نثر اللئالى»، همّت گمارد. وى هر جمله از كلمات قصار را در دو بيت ترجمه كرده و به نظم كشيده است و كتاب را در يك مقدمه و 290 حديث و ترجمه منظوم و يك خاتمه در روز سه شنبه يك هفته مانده از ماه رمضان سال 838 ق، به پايان برده و بدان «نظم نثر اللئالى» نام نهاده است و ديگر كسان به دنبال وى بدين كار روى آورده، آثار متعدد و متنوّعى خلق كردند. در صحّت انتساب اين رساله به اشرف، ترديدى نيست و اين، مبتنى بر چند دليل است:
1 - رساله در سال 838 ق، سروده شده و چندين جا نام اشرف در ديباچه و پايان رساله آمده است. با مراجعه به «فرهنگ
سخنوران» مرحوم عبد الرسول خيامپور - كه از مهم ترين آثار در شناسايى شاعران و منابع و مآخذ زندگى آنان است - معلوم گرديد از حدود 25 شاعر متخلّص به اشرف، تنها اشرف مراغى در سدۀ نهم هجرى در قيد حيات بوده است و ديگران در سده هاى پيشين و يا پسين نهم هجرى مى زيسته اند.
2 - چنانكه قبلاً گفته شد، در كتابها از اشرف و نام خانوادگى اش با عنوان «أشرف بن الشيخ السعيد الإمام قدوة أرباب الحديث» ياد شده است كه مؤيّد اين است كه وى از بزرگان اهل حديث و روايت بوده و از آثارش در اين زمينه (حديث) مى توان از رساله حاضر در نظم «نثر اللئالى» و رسالۀ ديگرش در نظم «صد كلمه» ياد كرد.
3 - سبك و سياق شعرى اشرف در ديگر آثارش با سبك و روش اشعار حاضر، سازگار و موافق است؛ چنانكه شباهت اين دو رباعى اشرف با دوبيتى هاى رساله حاضر، آشكار و هويداست:
يك شب ز قضا مرده تن زنده دلى را *** در وقت بديديم بر او نطق گشوديم
گفتيم كه با ما خبرى گوى از آنجا *** گفتا چه خبر هرچه كه كِشتيم دروديم
آن ماه نهان چو برقع از روى گشود *** آيينه گرفت و خود به آيينه نمود
در آيينه حُسن خويش بى پايان ديد *** از غايت دلبرى دل از خويش ربود
در تصحيح رساله حاضر، متن «نثر اللئالى» با دو نسخۀ چاپى (چاپ سنگى سال 1314 ق، و چاپ سربى مؤسسه كوشانپور) مقابله شده و در پاورقى، اختلاف نسخه ها با رمز «س» براى چاپ سنگى و «كو» براى نسخۀ چاپى مؤسسه كوشانپور، درج شده است.
تصحيح ترجمه هاى منظوم، از روى نسخۀ منحصر آن كه در
كتابخانۀ حضرت آيت اللّٰه گلپايگانى به شمارۀ 13 در قم نگهدارى مى شود،(1)انجام شده است.
نكته قابل ذكر ديگر اينكه رساله حاضر، برخلاف ديگر نسخه هاى «نثر اللئالى» كه با حديث «ايمان المرء يعرف بايمانه» شروع مى شود، با روايت «أخوك من واساك في الشدة» آغاز گشته است و اين، يا به جهت افتادگى حديث اوّل از نسخه اى بوده كه اشرف از آن استفاده مى نموده و يا ناظم، آن را نيز همچون ديگر احاديث ترجمه كرده؛ ولى در كتابت نسخه حاضر، افتاده است. براى روشن شدن اين نكته نيز بايد به انتظار نسخه ديگرى نشست.
به هر روى، رسالۀ «نظم نثر اللئالى»، از جهت قدمت و اشتمال بر ترجمۀ احاديث علوى به زبان فارسى از نفاست بسيارى برخوردار است و ما اين اثر كهن ادبى و حديثى را كه در نيمه اوّل قرن نهم هجرى تدوين شده است، به دوستداران ادب فارسى و احاديث علوى تقديم مى كنيم.
1) . فهرست نسخه هاى خطّى كتابخانه آيت اللّٰه گلپايگانى، ج 1، ص 21.
تصویر
بسم الله الرحمن الرحيم
انت معبودى و انت خلّاقى
دايم الملك و دائم الباقى
ابتدأت الكلام ببسم اللّٰه
من كتابى تيمّناً باللّٰه
گر سخن از زمين و گر ز سماست
اول هر سخن به نام خداست
آنكه هست اثر ز جود وى است
بودِ ما پرتوى ز بود وى است
... روز و روزگار همه
همه و آفريدگار همه
... را، ز كاف و زنون
كرده پيدا بامر كن فيكون
... نپيوسته
كه دو عالم به يكدگر بسته
... خوش ترانه به او
او به خود قائم و زمانه بدو
... شيده
كه عدم را وجود بخشيده
... قتش
هم ز نثر اللئالى صفتش
...
صفت او دليل بر ذاتش
انبيا را به ما فرستاده
از بد و نيكمان خبر داده
جامع فضل انبياى بحق
شده ذات محمدى مطلق
غرض از آفرينش عالم
پيش او درج بينش عالم
لي مع اللّٰه حال و پايۀ او
همه عالم به زير سايۀ او
پس كه از نور گشته آمده
سايه اش بر زمين بيفتاده
صفت رتبتش علا و على
ظاهر و باطنش نبىّ و ولىّ
آفرينِ خداى بر جانش
بر محبان و آلُ و يارانش
يك شب از تنگناى عالم خاك *** سير كردم به سوى عالم پاك
نُه بساط بسيط پيمودم *** از پى دُر محيط پيمودم
محرم بارگاه روح شدم *** عارف عالم فتوح شدم
فيض روحم دليل و رهبر شد *** سير روحانيم ميسّر شد
روح «اشرف» ز روح مرتضوى *** قابل فيض تازه شد به نوى
پر شهوار معرفت بگشود *** نظم «نثر اللئاليم» فرمود
گفت «اشرف» تو اين دُر منثور *** نظم كن تا شوى ازو مشهور
همت از ما بخواه و فيض ببر *** قرب با ما بجوى و فيض نگر
هر كه او قرب اوليا جويد *** دل او راز اوليا گويد
سرّ اين نظم و نثر حرف به حرف *** گشت مظروف و حرف آمد ظرف
1 - أخُوكَ مَنْ واساكَ في الشِّدَّةِ.
هر برادر كه با تو هست عنود *** نه برادر، نه يار خواهد بود
آن برادر بود كه در يارى *** چُست باشد به روز دشوارى
2 - إِظْهٰارُ النِّعْمَةِ(1)مِنَ الشُّكْرِ.
شكر نعمت گذار تا باشى *** تا ز ناشاكران جدا باشى
اين حديثم ز شاه بر ذكرست *** گفت اظهار نعمت از شكرست
3 - أدِّبْ عِيٰالَكَ تَنْفَعْهُمْ.
گر عيال تو بى ادب باشد *** حاصل از وى ترا تعب باشد
ادب آموز مر عيالت را *** تا ازو نفع باشَدَتْ همه جا
4 - أدَبُ المَرْءِ(2)خَيْرٌ مِنْ ذَهَبِهِ.
گر نسب دارى و ذهب دارى *** هيچى، ار نَفْس بى ادب دارى
ادب مرد برتر از نسبش *** ادب مرد بهتر از ذَهَبش
5 - أداءُ الدَّيْنِ مِنَ الدِّينِ.
اگرت هست دين و دولت يار *** دَيْن خلق خداى را بگذار
مرتضى زبدۀ زمان و زمين *** گفت باشد اداى دَيْن از دين
6 - أخُوكَ مَنْ واساكَ بِالسَّبَبِ(1)لا بِالنَّسَبِ.
آن برادر بود كه با تو به مال *** باشدش راىِ رفق در همه حال
نه برادر كه آن به روز تعب *** باتواش همسرى بود به نسب
7 - أحْسِنْ إِلىٰ المُسيءِ تَسُدَّه.
به توان با بدان نكويى كن *** بشنو از نيكخواه خويش سخن
كه از اين نيكويى سَرى يابى *** شرف و عزّ و مهترى يابى
8 - اِخْوٰانُ هٰذٰا الزَّمانِ جَواسيسُ العُيُوبِ.
پيش ازين از برادر دينى *** عيب پوشى بُد و هنر بينى
اين زمانه برادران دگرند *** همه جاسوس عيب يكديگرند
9 - اِسْتِراحَةُ النّاسِ فى الْيأسِ.
گر اميد تو با خدا باشد *** به خدا حاجتت روا باشد
در اميد به خلق وسواس است *** راحت ناس جمله در ياس است
10 - إِخْفاءِ الشدائِدِ(2)مِنَ المُرُوَّة.
گر غم و سختى اى رسد پيشت *** به كه پنهان كنى دل ريشت
آنكه او منصب فتوت داشت *** عَجز ناگفتن، از مروت داشت
11 - بِرُّ الوالِدَيْنِ سَلَفٌ.
حرمت مادر و پدر زنهار *** تا توان اى پسر نگه مى دار
كانچه از نيكى تو بيشتر است *** نيكوى هاى مادر و پدر است
12 - بَشِّرْ نَفْسَكَ بِالْظَّفَرِ بَعْدَ الصَّبْرِ.
بر تو كارى اگر شود دشوار *** خاطر خود از آن شكسته مدار
صبر كن زانكه صبر معتبر است *** بعد صبرت بشارت ظفر است
13 - بَرَكَةُ الْمٰالِ فى أَداءِ الزَّكاةِ.
اگرت دستگاه مال بُوَد *** بر تو خواهى كه آن حلال بود
سر مكش از زكات و راى زكات *** بركات است در اداى زكات
14 - بِعِ الدُّنْيا بِالآخِرَةِ تَرْبَحْ.
هر كه دُنيا فروخت با عقبى *** شد مشرف به رحمت مولى
بيع دُنيا به آخرت دين است *** زانكه سوداى سودمند اين است
15 - بُكاءُ الْمَرْءِ مِنْ خَشْيَةِ اللّٰهِ قُرَّةُ أَعْينٍ(1).
گر ترا هست خشيت دادار *** چشم ها را ز گريه تر مى دار
گريه اى كان ز ترس يزدانست *** روشنى بخش چشم گريان است
16 - بٰاكِرْ(2)تَسعَد.
خوابهاى سحر ز بدبختى است *** محض ادبار و نكبت سختى است
به كه در صبح خيزى آويزى *** كه سعادت بود سحرخيزى
17 - بُكْرَةُ السَّبْتِ وَ الْخَميسِ بَرَكَةٌ.
سحر پنجشنبه و شنبه *** گر به طاعات بگذرانى به
زانكه اين هر دو وقت ميمون را *** بركت هاست از عطاى خدا
18 - بَرَكَةُ الْعُمُرِ في حُسْنِ الْعَمَلِ.
مرد بدخوى و شخص بدكردار *** نيست از عمر خويش برخوردار
عمل نيك كن كزين حركت *** زندگى را بود بسى بركت
19 - بَلاءُ الاِنْسانِ مِنَ اللِّسٰانِ.
گرچه مرغ سخن سراست زبان *** مرد بدگوى را بلاست زبان
به بود كانچه بر زبان آرى *** در سخن صرفه اى نگهدارى
20 - بَطْنُ المَرْءِ عَدُوُّهُ.
گر نه اى لقمه خوار و لقمه پرست *** دوست رويى و دوست كامى هست
ور حريصى تو در شكم خوارى *** دشمن خويش را به خود دارى
21 - بِرُّكَ لا تُبطِلْهُ(1)بِالمِنَّةِ.
گر كنى فضل وجود با درويش *** منت جود خويش دان بر خويش
ور نه از منت تو برسائل *** اجرِ جودت همه شود زائل
22 - بَشاشَةُ الْوَجْهِ عَطِيَّةٌ(2)ثانِيَةٌ.
روى را تازه دار از همه راه *** خاصه بر سائلان حاجت خواه
زانك آنجا كه عالم كَرمَست *** روى تازه عطيّه دوم است
23 - تَوَكَّلْ عَلَى اللّٰهِ يَكْفيكَ.
در توكل اگر دلت صافى است *** در همه حالتت خدا كافى است
اى پسر بر خدا توكل كن *** گر قبول است كافى است سُخن
24 - تَغافَلْ عَنِ المَكْرُوهِ توَقَّرْ.
گر تو دورى كنى ز مكروهات *** خير يابى ز قاضى الحاجات
در صلاح است مرد را توفير *** بى صلاحت كجا بود توقير؟
25 - تَأخيرُ الإِساءَةِ مِنَ الإِقْبالِ.
گرچه تاخير ظرف آفات است *** ليكن اندر مقام خيرات است
آنكه او قطب زمرۀ حال است *** گفت تأخير شرّ ز اقبال است
26 - تَدارَكْ في آخِرِ العُمُرِ(1)مٰا فاتَكَ في أوَّلِهِ.
در جوانيت چون به نادانى *** عمر بگذشت در پريشانى
پيرى آمد، به عذرخواهى كوش *** پيش از آن كِت اجل بمالد گوش
27 - تَكاسُلُ الْمَرْءِ في الصَّلاةِ مِنْ ضَعْفِ الإيمانِ.
كاهلى در نماز كفران است *** قوّت كفر و ضعف ايمان است
مرد كاهلْ نمازْ در ره دين *** با خدا و رسول هست بكين
28 - تَفَأَّلْ بِالْخَيْرِ تَنَلْهُ.
گر تفال كنى به نيكويى *** خير يابى زهر چه مى جويى
خير انديشه كن، ز شر بگذر *** داعى خير به كه قاصد شرّ
1) . «س»: مِنَ الْعُمْرِ.
29 - تَأكيدُ الْمَوَدَّةِ مِنَ الْحُرْمَةِ(1).
حرمت مردمان اگر دارى *** دوستدارى كنند و دلدارى
حرمت از هر خصومت آزادست *** دوستى را مؤكّد افتادست
30 - تَزاحُمُ الأَيْدي عَلَى الطَّعَامِ بَرَكَةٌ.
ميهمان گر كم است و گر بسيار *** آنچه دارى ازو دريغ مدار
نام نيكو به دادن نان است *** دست بسيار بركت خوان است
31 - تَطْرُفْ بِتَرْكِ الذُّنُوبِ.
گر گناهيت بگذرد به ضمير *** همچو مردانِ مرد تركش گير
از گناهان اگر شوى طَرَفى *** از طرايف بود ترا شَرَفى
32 - تَواضُعُ الْمَرْءِ يُكْرِمُهُ.
پيش آن كس كه هست اهل رشاد *** از تواضع فزونى است مراد
از تواضع كه گردن افرازد *** از تواضع مكرّمش سازد
33 - ثَباتُ النَّفْسِ بِالغَداءِ وَ ثَباتُ الرُّوحِ بِالغِنٰاءِ.
نفس را گرچه از غذاست ثَبات *** روح را جمله از غناست حيات
كم كن اندر غذاى نفسانى *** تا بيابى حيات روحانى
34 - ثَلاثٌ مُهْلِكٰاتٌ بُخلٌ وَ هَوى و عُجْبٌ(2).
سه صفت هالك است مردان را *** نپسندد ضمير مرد آن را
بخل و عجب و هواست خوارى مرد *** كه كند منع دوستدارى مرد
35 - ثُلُثُ الإيمانِ حَياء وَ ثُلُثُه عَقْلُ و ثُلُثُهُ جُودٌ(1).
ثلث ايمان به نزد اهل وجود *** خرد و ثلث ديگر آمد جود
ثلث ديگر حياست تا دانى *** گر تو دارى، ز اهل ايمانى
36 - ثُلْمَةُ الدِّينِ مَوْتُ العلماء.
تا به نور است آفتاب جواد *** سايۀ اهل علم باقى باد
مردن عالمان ربّانى *** رخنه در دين كند بويرانى
37 - ثَباتُ المُلْكِ بِالْعَدْلِ.
اى كه از آفتاب لطف اللّٰه *** شرفى يافتى به ظل اللّٰه
مُلك از ظلم، بى نظام بود *** عدل كن تا كه بر دوام بود
38 - ثُلْمَةُ الْحَريصِ لا يُسَدُّ إلاّ بِالْتُّرابِ.
حرص رَنجى است سخت سينه شكاف *** كه دهد دردسر تو را ز گزاف
سينه كُو شُد ز حرص، رخنه و چاك *** نتوانش گرفت جز با خاك
39 - ثَوْبُ السَّلامَةِ لا يَبْلى.
برو اى خواجه در سلامت كوش *** روز و شب جامۀ سلامت پوش
هر لباسى ز هم فروپاشد *** دايماً اين لباس، نو باشد
40 - ثَنِّ إِحسانَكَ بِالاِعْتِذارِ.
گر كرم مى كنى به حاجت خواه *** جود فرما و عذر جود بخواه
كرم و جود، كار مردان است *** عذرخواهى، دوباره احسان است
41 - ثَوابُ الآخِرَة خَيْرٌ مِن نَعيمِ الدُّنْيا.
نعمت دُنيى ار چه با جهت است *** بهتر از وى ثواب آخرت است
1) . «كو»: ثَلاثٌ مُنْجِيٰاتٌ اَلْحَيٰاءُ وَ الْجُودُ وَ الْعَقلُ.
دولت آخرت اگر خواهى *** روى گردان ز دُنيى واهى
42 - ثَنٰاءُ الْرَّجُلِ عَلَى مُعْطيهِ مُسْتَزيدٌ.
به عطا كوش تا ثنا يابى *** كه ثنا جمله از عطا يابى
در عطا هرچه مرد بشتابد *** از عطا بيشتر ثنا يابد
43 - جدَّ بِمٰا تَجِدُ.
هرچه را در جهان طلبكارى *** يابى اش گر به جدّ طلب دارى
«مَن طَلَب» گر شنيده اى ز اخبار *** به طلب كوش تا بيابى يار
44 - جُهْدُ المُقِلِّ كَثيرٌ.
چون پى هرچه جويد از كم وبيش *** هست بسيار، كوشش درويش
پس تو هم جام جست وجوى بنوش *** تا توانى به جست وجوى بكوش
45 - جَمالُ الْمَرْءِ في الْحِلْمِ.
تا توانى مَكن ز حلم شكيب *** مرد را حِلم گشت زينت و زيب
زن جمالش به در و مرجان است *** حلم، زيب و جمال مردان است
46 - جَليسُ السُّوءِ شَيْطٰانٌ.
هم نشينان بد چو شيطان اند *** كه ز نيكى دلت بگردانند
همنشينى كه بد بود رأيش *** پشم خوك است پنبه فرمايش
47 - جَوْلَةُ الْبٰاطِلِ سٰاعَةٌ وَ جَوْلَةُ الحَقِّ إِلَى السَّاعَةِ(1).
باطلانى كه مست دورانند *** در جهان ساعتى به جولانند
ليك جولان حق به جودِ وجود *** از ازل تا ابد بخواهد بود
48 - جَوْدَةُ الكَلامِ في الاخْتِصارِ.
1) . «س»: القيامة؛ «كو»: حَوْلَةُ الْبٰاطِلِ سٰاعَةٌ وَ حَوْلَةُ الساعَةِ إِلَى الساعَةِ (با حاء مهمله).
سخن خوب كار بازى نيست *** خوبى اندر سخنْ درازى نيست
خوب گفت آن سخن گزار كُهَن *** هست خوبى در اختصار سخن
49 - جَليسُ الخَيْرِ غَنيمَةٌ.
زينهار از بدان و قربتشان *** سگِ ديوانه است صحبتشان
همنشين بدان مشو زنهار *** همنشين نكو غنيمت دار
50 - جالِسِ الْفُقَراءَ تَزْدَدْ(1)شُكراً.
همنشين گر شوى به درويشان *** فيض يابى ز صحبت ايشان
به چنين فيض خوى و عادت كن *** دم به دم شُكر را زيادت كن
51 - جَلَّ مَنْ لا يَمُوتُ.
هر كه از مرگ، دل زبون دارد *** خويشتن را بزرگ چون دارد
پيش دانا بزرگ آن باشد *** كه وى از مرگ در امان باشد
52 - حِلْمُ الْمَرْءِ عَوْنُهُ.
در مقام نزاع با هركس *** به جز از حلم برميار نفس
بر زمينى كه كينه را گردست *** حلم، يارى كنندۀ مرد است
53 - حُلِيُّ الرجالِ الأَدَبُ وَ حُلِيُّ النِّساءِ الذهَبُ.
چون زنان گِرد زر و زيب مگرد *** به ادب باش كاين است زينت مرد
مرد را زيور از ادب باشد *** زيور زن همه ذَهَب باشد
54 - حَياءُ المَرْءِ(2)سَتْرُهُ.
از حيا مرد را توانايى است *** بى حيايى نشان رسوايى است
بى حيا مرد نيست نادان است *** ستر مردان حياى مردان است
55 - حُمُوضاتُ الطَّعٰامِ خَيْرٌ مِنْ حُمُوضاتِ الكَلامِ.
ترش رويى و تلخ گفتارى *** دوستى راست خط بيزارى
ترشى اى كه در طعام بود *** بهتر از تلخى كلام بود
56 - حِرْقَةُ الأَوْلادِ مُحْرِقَةُ(1)الأكْبادِ.
نيست سوزى چو سوز فرزندان *** كه بسوزد دل خردمندان
شوق فرزند چون كه تاب كند *** دل بسوزد جگر كباب كند
57 - وَ مِنْ فَوٰائِدِه رضى الله عنه حُسْنُ الْخُلُقِ غَنيمَةٌ.
خوب خويى غنيمت است اى يار *** برو از خوى خوب دست مدار
زشت را خوى خوب سازد خوب *** خوب را خوى بد كند معيوب
58 - حِدَّةُ المَرْءِ تُهْلِكُهُ.
مرد نادان ز تُندى و تيزى *** افتد اندر هلاك خونريزى
ور به نرميش خوى باشد و راى *** با سلامت قرين بود همه جاى
59 - حُرِمَ(2)الوَفٰاءُ عَلىٰ مَنْ لا أصْلَ لَهُ.
هر كه در اصل ناتمام بود *** دان كه بر وى وفا حرام بود
بى وفايى نشان بى اصلى است *** بى وفا از جهان پى اصلى است
60 - حِرْفَةُ المَرْءِ كَنْزُهُ(3).
پيشۀ مرد، مرد را گنج است *** مانع مكر و دافع رنج است
نخورى در جهان غم روزى *** گر همه پاره دوزى آموزى
61 - خٰالِفْ نَفْسَكَ تَسْتَرِحْ.
اى موافق به نفس اماره *** در بلا مانده اى تو بيچاره
راحت خود حديث روى بروى *** جز كه اندر خلاف نفس مجوى
62 - خَيْرُ الأصْحابِ مَنْ يَدُلُّكَ عَلَى الْخَيرِ.
گويمت بهترينِ ياران كيست *** بِشنو كين گهر ز كانِ على است
آنكه بر خير رهنما باشد *** يارى او خداى را باشد
63 - خَفِ اللّٰهَ تَأْمَنْ غَيْرَهُ.
هر كه پيوسته از خدا ترسد *** او ز غير خدا كجا ترسد
تو خداترس شو نهانى و فاش *** پس ز غير خداى ايمن باش
64 - خٰابَ صَفْقَةُ مَنْ بٰاعَ الدِّينَ بِالدُّنيا.
هر كه او دين فروخت بر دنيا *** بس زيان كرد در چنين سودا
دل ازين ناپسند مى لرزد *** سود دنيا به دين نمى ارزد
65 - خَليلُ المَرْءِ دَليلُ عَقْلِهِ.
هر كه او را ز عقل برهانى است *** همدمش عاقلِ سخندانى است
مرد را مردمان مردشناس *** اول از همنشين كنند قياس
66 - خُلُوُّ القَلْبِ خَيْرٌ مِنْ مِلْءِ(1)الكِيْسِ.
گر دل از غير حق كنى خالى *** خاص درگاه حق شوى حالى
بشنو از من حديث پاك چو دُر *** دل خاليت به كه كيسۀ پُر
1) . «كو»: مِلئان؛ «س»: مِلآءِ.
67 - خُلُوصُ الوُدِّ مِنْ حُسْنِ العَهْدِ.
دوستى ها كه از سر اخلاص *** هست از حسن عهد و نيّت خاص
هر كه اخلاص و دوستى ورزد *** گر به جان قيمتش كنى، ارزد
68 - وَ مِنْ فَوائِدِه: خَيْرُ النِّساءِ الوَدُودُ الوَلُودُ.
بهترين زنان گرت هوس است *** بشنو از من كه بهترين نفس است
دوستدار و ولود مى بايد *** گر نباشد چنين، نمى شايد
69 - وَ مِنْ إرْشادِه: خَيْرُ الْمٰالِ ما أُنْفِقَ في سَبيلِ اللّٰهِ.
مال ها گرچه جمله سازِ ره است *** با تو گويم كدام مال به است
نَفْقَةُ المال في سبيل اللّٰه *** بهتر از مال هاست از همه راه
70 - داءُ النَّفْسِ في الحِرْصِ(1).
نفس مرد حريص در دردست *** هر كه از حرص رسته شد مرد است
چون جُعَل شد حريص ناهنجار *** تا لب گور مى كشد مردار
71 - وَ مِنْ مَقُولاتِهِ: دَليلُ عَقْلِ المَرْءِ قَوْلُهُ وَ دَليلُ أصْلِهِ فِعْلُهُ.
قول هركس دليل عقل وى است *** فعل هر يك دليل اصل وى است
هر كه در اصل او خطا باشد *** قول و فعلش همه هبا باشد
72 - دَوٰامُ السُّرُورِ بِرُؤْيَةِ(2)الإِخْوانِ.
بى حضور برادران عزيز *** شادمانى نجست اهل تميز
شادمانى دايم آن باشد *** كه حضور برادران باشد
73 - دينارُ الشَّحيحِ حَجَرٌ.
بهر آن است زر كه خرج كنند *** نه كه در كيس و كاسه درج كنند
زر مرد بخيل در هر حال *** هست در كيس و كوزه سنگ و سفال
74 - دينُ الرَّجُلِ حَدِيثُهُ.
دال بر دين مردمان، سخن است *** ترجمان دل و زبان، سخن است
هر كه را دين او درست بود *** سخن او چگونه سست بود؟
75 - دَوْلَةُ الْمُلُوكِ في الْعَدْلِ.
دولت پادشاه در عدل است *** زانك بنياد مُلك بر عدل است
پادشه چون به عدل بشتابد *** مردم از غيب دولتى يابد
76 - وَ مِنْ نَصائِحِه: دٰارِ(1)مَنْ جَفاكَ تَخْجيلاً.
با جفاپيشگان مدارا كن *** اى وفاپيشه گوش دار سُخُن
تو وفا كن كه خود جفا كردار *** از تو گردد خجل به آخر كار
77 - دُمْ عَلىٰ كَظْمِ الْغَيْضِ تُحْمَدْ عَواقِبُكَ.
گر غضب را فرو خورى هموار *** بر تو محمود گردد آخر كار
پيش مردان غضب فرو خوردن *** بهتر آمد ز مردم آزردن
78 - دَواءُ الْقَلْبِ الرضاءُ بِالقَضٰاءِ.
عجز و بيچارگى قضاى خداست *** چارۀ بندگان رضا به قضاست
هر كسى كو دهد رضا به قضا *** زود درد دلش رسد به دوا
79 - دَوٰامُ السُّرُورِ في مَعْرِفَةِ اللّٰهِ تَعالى(2).
گر دوام سرور مى خواهى *** خاطر پرحضور مى خواهى
معرفت ورز تا كه بتوانى *** در خدا خوانى و خدا دانى
80 - ذَمُّ الشَّيْءِ مِنَ الاِشْتِغالِ بِهِ.
بَدِ چيزى كه بر زبان آرى *** خويش را مشتغل بدان دارى
وانگهى از خدا شوى غافل *** اين نباشد وظيفۀ عاقل
81 - ذَرِ الطّاغي في طُغْيٰانِهِ.
هر كه برگشت از ره اسلام *** گوش ننهاد سوى [اين پيغام]
بگذارش تو در همان طغيان *** كه رود سرنشيب در نيران
82 - وَ مِنْ إِرْشادِهِ: ذَنْبٌ وٰاحِدٌ كَثيرٌ وَ ألْفُ طٰاعَةٍ قَليلٌ.
از گناه است كآدمى خوار است *** كه گنه گر يكى است بسيار است
طاعتت گر هزار هم باشد *** اندرين ره هنوز كم باشد
83 - و مِن نصائحه: ذَواقَةُ السَّلٰاطينِ(1)مُحْرِقَةُ الشَّفَتَيْنِ.
نعمت شاه اگر دل افروزد *** تا توانى مَچِش كه لب سوزد
نار سوزنده است خدمت شاه *** تو ازو با خداى گير پناه
84 - ذُلُّ المَرْءِ في الطَّمَعِ وَ عِزُّهُ فِي الْقَناعَةِ.
طمعت نزد خلق خوار كند *** خواريت را يكى هزار كند
از طمع گر تو بر كنار شوى *** در دو عالم بزرگوار شوى
85 - ذِكْرُ الأوْلِياءِ تُنَزِّلُ(2)الرَّحْمَةَ.
دوستدار خداى را ياد آر *** كز خدا رحمتت شود ايثار
كرم از پادشاه مى آيد *** بندگان را وسيله مى بايد
86 - ذَليٖلُ الفَقْرِ عَزيزٌ عِنْدَ اللّٰهِ.
فقرا را عزيز بايد داشت *** خوار فقر، اى پسر عزيز خداست
پيش مردم فقير اگر خوار است *** خوار مردم عزيز جبّار است
87 - وَ مِنْ فَوٰائِدِه: ذِلاقَةُ اللِّسٰانِ رَأْسُ المٰالِ.
گر زبان را ذلاقت سخن است *** در مصاف كلام، صف شكن است
تيزى اندر سخن زبانت را *** رأس مال است مر بيانت را
88 - وَ مِنْ إِرْشادِهِ: ذِكْرُ المَوْتِ جلاءُ القَلْبِ(1).
ذكر موت از زبان هر بخرد *** زنگ هر غفلتى ز دل ببرد
مرگ را ياد دار اى عاقل *** تا نمانى معطّل و غافل
89 - ذِكْرُ الشَّبابِ حَسْرَةٌ.
عوضى نيست زندگانى را *** رو غنيمت شمر جوانى را
ورنه چون پير گردى آخر كار *** حسرت آن دلت كند افكار
90 - رُؤْيَةُ الْحَبيبِ جَلاءُ العَيْنِ.
چشم را گر جلا همى خواهى *** دوستان را نگر به دل خواهى
ديده اى را كه آشنايى هاست *** ديدن دوست روشنايى زاست
91 - وَ مِنْ نَصائِحِه: رٰاعِ أباكَ يُراعِكَ(2)ابنُكَ.
اى پسر حرمت پدر مى دار *** تا پسر با تو دوست باشد و يار
پسران از رعايت پدران *** برخورند از رعايت پسران
92 - رَفٰاهيةُ العَيْشِ في الأَمْنِ.
خوشى عمر دانى اندر چيست؟ *** امن اگر هست خوش توانى زيست
آنك او بهترين هر دو سراست *** از خدا امن با سلامت خواست
93 - رُتْبَةُ العِلْمِ اَعْلىٰ الرُّتَبِ.
علم خوان گر بزرگيت بايد *** كه بزرگى ز علم افزايد
هر بزرگى كه آن ز علم خداست *** دان كه بالاتر بزرگى هاست
94 - وَ مِنْ إرْشادِهِ: رِزْقُكَ يَطْلُبُكَ فَاستَرِحْ.
طالب توست رزق خُفيه و فاش *** تو ز جستن به استراحت باش
طالب توست رزق پيش از تو *** زانك حق آفريد پيش از تو
95 - رَسُولُ الْمَوْتِ الْوِلادَةُ.
تن از آن دم كه جامۀ جان است *** اجلش دست در گريبان است
عمر تو ده اگر صدست اى دوست *** زادنِ بچه پيك مردن اوست
96 - رُعُونٰاتُ النَّفْسِ تُتْعِبُها(1).
هر كه را كه نفسْ خود بين است *** تعب او ز روزگار اين است
دور باشيد از رعونت نفس *** ره به دوزخ بَرَد خشونت نفس
97 - وَ مِنْ نَصائِحِه: رٰاعِ الحَقَّ عِنْدَ غَلَباتِ(2)النَّفْسِ.
نفس بر مرد چون شود غالب *** ناپسنديده را شود طالب
آن كسى كو كند رعايت حق *** آيد از نفس در عنايت حق
98 - رفَيقُ المَرْءِ(3)دَليلُ عَقْلِهِ.
يار، بر عقلِ تو دليل بود *** با نبىّ، يار جبرئيل بود
يار عاقل به غير عاقل نيست *** مرد عاقل نديم جاهل نيست
99 - رِوٰايَةُ الحَديثِ انْتِسابٌ إِلىٰ رَسُولِ اللّٰهِ صلى الله عليه و آله.
سُخَنَت گر ز نطق مصطفوى است *** انتسابت به حضرت نبوى است
نسبتت گر به مصطفى باشد *** به ازين دولتى كجا باشد؟
100 - زِنِ الرِّجٰالَ بِمَوازينهِمْ.
مرد را بين تو در موازينش *** يعنى اندر طريق و تمكينش
تا چه دارد ز دانش اندر كشْ *** قدر او را به وزن او بركش
101 - وَ مِنْ إرْشادِهِ: زُرِ الْمَرْءَ بِقَدْرِ(1)إِكْرامِهِ لَكَ.
بر تو آن را كه از كرم حقى است *** گر تو حرمت نداريش دقيست
مكرم خويش را به قدر كرم *** حرمتش دار و منتش بر هم
102 - زُهْدُ العامي مَضَلَّةٌ.
زهد نادان و جاهل و عامى *** محض گمراهى است و بدنامى
مرد عامى ز زهد اگر لافد *** لافد از شعر و بوريا بافد
103 - زِيٰارَةُ الحَبيبِ إطْراءُ المَحَبَّةِ.
ديدن دوست راحت نظرت *** ديدن دشمن آفت بصر است
ديدن دوستى كه نيست دو روى *** تازه دارد محبت از همه روى
104 - زَحْمَةُ الصَّالِحينَ رَحْمَةٌ.
زحمت صالحان بى تلبيس *** رحمت آمد به كورى ابليس
آنكه او گوهر معارف سفت *** زحمت الصالحين رحمت گفت
1) . «س» و «كو»: على قدر.
105 - زَوالُ العِلْمِ أهْوَنُ مِنْ مَوْتِ العُلَماءِ.
موت عالم زوال علم بود *** داند آن كو ز اهل علم بود
عالمى كو خداى دان باشد *** موت او صعب تر از آنْ باشد
106 - زلَّةُ العاقِلِ كَثيرَةٌ(1).
بدى از جاهلان عجب نبود *** بدى از عاقلان ادب نبود
نيست بسيار، صد بد از جاهل *** هست بسيار يك بد از عاقل
107 - زَوٰايَا الدُّنْيا مَشْحُونَةٌ بِالرَّزايٰا.
صحن دنيا بسان زاويه اى است *** كه خردمند را چو هاويه اى است
همه ديوارهاى او مشحون *** به رَزايا و وزر گوناگون
108 - وَ مِنْ إِرْشادِهِ: زِيٰارَةُ الضُّعَفاءِ مِنَ التَّوٰاضُعِ.
از توانا كه كامياب بود *** پرسش ناتوان صواب بود
گر زيارت كنى ضعيفان را *** از تواضع نهد خرد آن را
109 - زينَةُ الباطِنِ خَيْرٌ مِنْ زينَةِ الظَّاهِرِ.
باطن آراى باش اى درويش *** غره كم شو به زيب ظاهر خويش
زينت ظاهرت غرور دهد *** زينت باطنت سرور دهد
110 - سُوءُ الظَّنِ مِنَ الحَزْمِ.
هر كه اول نظر شدى يارش *** تو چه دانى كه چيست هنجارش؟
گر خردپرورى و گر هشيار *** ظن نيكو بر او مبر زنهار
111 - سُكُوتُ اللِّسٰانِ سَلٰامَةُ الاِنْسانِ.
خامشى مايۀ سلامت دان *** در زبان آورى ملامت دان
1) . «س»: كبيرة.
صرفه اى در سخن نگه مى دار *** كه بلاها بسى است در گفتار
112 - وَ مِنْ نَصائِحِه: سُرُورُكَ بِالدُّنيا(1)غُرُورٌ.
دولت دنيوى غرور دهد *** ز آخرت مرد را نفور دهد
تو به دنيا همى شوى مسرور *** و آن سرور تو نيست غير غرور
113 - سُوءُ الخُلُقِ وَحْشَةٌ لا خَلاصَ مِنْهٰا.
خلق بد وحشى است بس مردار *** مرد مردود سازد آخر كار
هر كه را رنج خلق بد دريافت *** تا قيامت ازو خلاص نيافت
114 - سيرَةُ المَرْءِ تُنْبِئُ عَنْ سَريرَتِهِ.
هر كه نيكو ندانى از كارش *** سيرتش را ببين و هنجارش
سيرت مرد از سريرت مرد *** نزد اهل خرد خبر آورد
115 - سَلٰامَةُ الإِنْسانِ في حِفْظِ اللِّسٰانِ.
گر سلامت طلب كنى زنهار *** با خلائق زبان نگه مى دار
مرد دانا! سلامت انسان *** در خموشى نهاد و حفظ زبان
116 - سادَةُ الاُمَّةِ(2)الفُقَهاءُ.
فقها جمله از بزرگانند *** زانكه هادىّ امت ايشانند
فقها را بزرگ دارى به *** خويش را خُردشان شمارى به
117 - سَكْرَةُ الأَحْيٰاءِ سُوءُ الخُلُقِ.
سَكَراتى كه موت را باشد *** دل كند ريش و سينه بخراشد
سَكَرات حيات خُلق بَد است *** يك ازين بى گمان ازو چو صد است
118 - سِلاحُ الضُّعَفاءِ الشِّكايَةُ.
دو توانا چو در مصاف آيند *** بهر چالش سلاح بربايند
با توانا چو شد ضعيف حريف *** گِله باشد همه سِلاح ضعيف
119 - وَ مِنْ إرْشادِهِ: سمُوُّ المَرْءِ فِي التَّوٰاضُعِ(1).
از تواضع بزرگوار شوى *** وز تكبر چو خاك خوار شوى
در تواضع بود بزرگى مرد *** بى تواضع بود بزرگى سَرْد
120 - شَيْنُ العِلْمِ الصَّلَفُ(2).
آنكه در نقد علم صرّاف است *** پيش او عيب علم در لاف است
گر تو را در علوم هست سخن *** هرچه دارى بيار و لاف مزن
121 - شَرُّ الأُمُورِ أقْرَبُها مِنْ الشَّرِّ.
بدتر كارها به نزد خرد *** گر بدانى كه چيست، نبود بد
بدترِ كارها ز روى [ردىّ] *** هست نزديكتر به راه بدى
122 - وَ مِنْ إرْشادِهِ: شَمِّرْ في طَلَبِ الجَنَّةِ.
اى پسر رو نكوسرشتى كن *** خويش را در روش بهشتى كن
دامن حرص از جهان برچين *** در ميان بهشت خوش بنشين
123 - شَرُّ الأمُورِ أبْعَدُها مِنَ الشَّرْعِ.
بَدى ارچه ز كار دور بود *** مرد بد مايه شرور بود
آنچه از شرع دورتر باشد *** دان كه از هر بدى بتر باشد
124 - شُحُّ الغَنِيّ(3)عُقُوبَتُه.
عالَم از بخيل در رنج است *** گرچه او را هزار تو گنج است
گنه ار بر عقوبت است دليل *** بى گنه در عقوبت است بخيل
125 - شَيْبُكَ ناعيكَ.
مرگ اگر چه به جمله در كارست *** مر جوان را اميد بسيار است
تو اگر شاهى و اگر ميرى *** خبر از مرگ مى دهد پيرى
126 - شِمَّةٌ مِنَ المَعْرِفَةِ خَيْرٌ مِنْ كَثيرِ العَمَلِ.
عمل ارچه براى مغفرت است *** اهل طاعت سزاى معرفت است
شمّه اى بوى معرفت بردن *** به ز بسيار طاعت آوردن
127 - وَ مِنْ إرْشادِهِ: شِفاء الجَنانِ قراءَةُ القرآن(1).
خوى كن با قرائت قرآن *** تا بيابد دل تو بوى جنان
دل كه بيمار رنج خذلانست *** شربت شافيش ز قرآنست
128 - شَحيحٌ غَنِيٌّ أفْقَرُ مِنْ فَقيٖرٍ سَخِيٍّ.
هر معاشى كه آن بخيل كند *** خويشتن را بدان ذليل كند
گر غنى بخيل معتبر است *** از فقير سخى فقيرتر است
129 - شَرْطُ الألْفَةِ تَرْكُ الكُلْفَةِ.
دوستانِ خداى در الفت *** قدمى مى زنند بى كلفت
شرط در دوستى اگر دانى *** از تكلف عنان بگردانى
130 - شَرُّ النَّاسِ مَنْ يَتَّقيهِ النَّاسِ.
پايه نيك مردى آن دارد *** كه ازو هيچ كس نَيازارد
وان كه از شرّ اوست خوف بشر *** هست از جملۀ بدان بدتر
1) . «كو»: فى قراءة: القرآن.
131 - صَلاةُ الليْلِ بَهاءُ النَّهٰارِ(1).
شب طاعت كننده فيروز است *** طاعت شب بزرگى روز است
گر به طاعت شبى به روز آرى *** روز گردد تو را، شبِ تارى
132 - صِدْقُ المَرْءِ نَجٰاتُهُ.
صدق تو مر تو را حيات دهد *** ز آتش دوزخت نجات دهد
رسته اى گر به صدق همدستى *** آن شنيدى كه راستى رستى
133 - وَ مِنْ إرْشادِهِ: صِحَّةُ البَدَنِ في الصَّوْمِ.
روزه دارى صلاح مرد و زن است *** زانك از روزه صحت بدن است
صاحب روزه ايمن از رنج است *** كه خرابه است و روزه چون گنج است
134 - صَبْرُكَ يُورِثُ الظَّفَرَ.
گر ز دور زمان بدى بينى *** بر تو آن به كه صبر بگزينى
به بد روزگار و بد روزى *** صبر باشد دليل پيروزى
135 - صَلاحُ الإنْسانِ فِي حِفْظِ اللِّسٰانِ.
گر زبان را نگه ندارد مرد *** از تن و جان خود برآرد گرد
اى پسر رو نگاه دار زبان *** كه صلاح تن است و راحت جان
136 - صَلٰاحُ البَدَنِ فِي السُّكُوتِ.
رنج مردم ز آفت سخن است *** خامشىّ زبان صلاح تن است
گر صلاح است گفت لب بگشاى *** ورنه بنشين و در سكوت افزاى
137 - صَفاءُ القَلْبِ مِنَ الإيمانِ.
1) . «كو»: بالنّهار.
دل مؤمن صفا زايمان يافت *** كافر است آنكه رو زايمان تافت
در دل هر كه نور ايمان است *** دل او جلوه گاه رحمان است
138 - صَفْوُ العَيْشِ في القَناعَةِ.
عيش صافى است در قناعت مرد *** ور حريص است دُرد دارد و دَرد
دُرد و دَردى كه حرص نوشاند *** دل به نار تعب بجوشاند
139 - صِلِ الأرْحامَ تَكْثُرْ حَشَمُكَ.
قدر خويشان بدان چو داد إله *** مر تو را دستگاه و رتبت و جاه
قدر خويشان خود اگر دانى *** تبعت را زياده گردانى
140 - وَ مِنْ نَصائِحِه: صاحِبِ الأخْيارَ تَأْمَنِ الأَشْرارَ.
هر كه باشد مصاحب نيكان *** ايمنى يابد از بدى بدان
نيك مرد از بدان كرانه كند *** نفس بد بر بدى بهانه كند
141 - وَ مِنْ فَوٰائِدِه: صَمْتُ الجٰاهِلِ سَتْرُهُ.
جاهل از خامشى كند معاش *** جهل او پيشِ كس نگردد فاش
جاهلان را خموشى اولاتر *** عيب را سترپوشى اولاتر
142 - صَلٰاحُ الدين في الوَرَعِ وَ فَسادُهُ فِي الطَّمَعِ.
در ورع كوش و بى طمع مى باش *** از طمع دور و با ورع مى باش
دين به اصلاح از ورع باشد *** وانكه افسادش از طمع باشد
143 - ضَلَّ سَعْيُ مَنْ رَجٰا غَيْرَ اللّٰهِ(1)تَعالى.
گر اميد تو با خدا باشد *** هرچه حاجت بود روا باشد
1) . «كو»: بغير اللّه.
هر كه اميد او بغير خداست *** در روش گمره است و نابيناست
144 - ضَمِنَ اللّٰهُ رِزْقَ كُلِّ أحَدٍ.
به يقينت كه رزق حلال *** مى رساند خداى در همه حال
از خدا خواه رزق تا برسد *** ضَمِن اللّٰه رزق كل احد
145 - ضَميرُ الأحْرارِ مَحَلُّ الأنوارِ.
نيك مردان برند نيك معاش *** نيكويى كن ز نيك مردان باش
كه ضميرى كه نيك مردان راست *** بى تكلف محل نور خداست
146 - ضَرْبُ الحَبيبِ أوْجَعُ.
دشمنان مى زنند تير و سنان *** دوستان مى زنند تيغ زبان
طعن دشمن اگرچه با ضرر است *** زخم محبوب دردناك تر است
147 - ضَرْبُ اللِّسٰانِ أشَدُّ مِنْ ضَرْبِ السِّنانِ(1).
سخت تر ديده اند اهل دلان *** زخمهاى زبان ز زخم سنان
گر ز زخم سنان ضرر باشد *** زخم هاى زبان بتر باشد
148 - وَ مِنْ إرْشادِهِ: ضِياءُ القَلْبِ مِنْ أكْلِ الحَلٰالِ.
گر تو خواهى رهى به حالِ پُرى *** كوش تا لقمۀ حلال خُورى
زانك باشد به نزد اهل كمال *** روشنايى دل ز اكل حلال
149 - ضِيقُ الْيَدِ أشَدُّ مِنْ ضِيقِ القَلْبِ(2).
غايت مفلسى همه خجلى است *** دست تنگى بتر ز تنگ دلى است
مرد ز افلاس تنگ دل باشد *** در همه محفلى خجل باشد
150 - وَ مِنْ فَوٰائِدِه: ضَلَّ مَنْ رَكَنَ إلىٰ الأشْرارِ.
ميل نيكان به صحبت اشرار *** گمرهى آورد خرد را بار
با خردمند همنشينى به *** با بدان هرچه كم نشينى به
151 - وَ مِنْ نَصائِحِه: ضَلَّ مَنْ بٰاعَ الدين بِالدُّنْيا.
گمره آن كس كه دين به دنيا داد *** أبد الدهر در ضلال افتاد
بهر لذات پنج روز جهان *** دين به دنيا فروختن نتوان
152 - ضٰاقَ صَدْرُ مَنْ ضٰاقَ يَدُهُ.
دستگاه فراخ و سينه گشاد *** چون نباشد كسى كريم و جواد؟
سينه اى كان محل حرمان است *** سينۀ تنگِ تنگدستان است
153 - طٰابَ وَقْتُ مَنْ وَثِقَ بِاللّٰهِ تَعالى.
هر كه او با خداى شد واثق *** نعت او گشت «بندۀ صادق»
اى خوشا وقتِ آنكه در دو سرا *** نيست اميد او به غير خدا
154 - طُوبىٰ لِمَنْ رُزِقَ بِالعٰافِيَةِ.
رزق با عافيت كسى دارد *** كه به حق اختيار بسپارد
اى خوش آن كس كه رو به مولى كرد *** رزق با عافيت تمنى كرد
155 - طٰالَ عُمُرُ مَنْ قَصُرَ تَعَبُهُ(1).
عمر كان در فراغتى گذرد *** نعت او را طويل گفت خرد
هر كه را غم قصير گشت و قليل *** عمر او آنچه هست، هست طويل
156 - طُولُ العُمُرِ بِالطّاعَةِ مِنْ خِلَعِ الأنْبِياءِ.
در درازى عمر و طاعت حق *** خلعت انبيا بود مطلق
1) . «كو»: لَعْبُهُ.
اى كه دارى هواى عمر دراز *** مكن از طاعت خدا سر باز
157 - طَلَبُ الأدَبِ خَيْرٌ(1)مِنْ طَلَبِ الذَّهَبِ.
مرد را در ادب بود طلبش *** ادب مرد بهتر از ذهبش
بى خرد حشمت از ذهب جُويد *** با خرد دولت از ادب پويد
158 - طِرْ مَعَ الأشْكٰالِ.
هست دستان روزگار دراز *** با بد و نيك روزگار بساز
در جهان هرچه بيند از اشكال *** مرغ زيرك بدان گشايد بال
159 - طٰالَ حُزْنُ مَنْ قَصُرَ رَجاؤهُ.
هر كه او را ز بارگاه اله *** دست اميد او بود كوتاه
مدّت حزن او دراز كشد *** به غم و درد جان گداز كشد
160 - طاعَةُ العَدُوِّ الهَلاكُ(2).
طاعت دشمنان هلاك بود *** اَلَمى سخت دردناك بود
تا نباشد ضرورتى ناچار *** خويشتن را زبون خصم مدار
161 - طاعَةُ اللّٰهِ غَنيمَةٌ.
همتى كان بلند مقدار است *** طاعت خلق پيش او دارست
طاعت كس مبر ز خلق جهان *** طاعة اللّٰه را غنيمت دان
162 - طُوبىٰ لِمَنْ لا أهْلَ لَهُ.
اى خوش آن كس كه نيست فرزندش *** يا زن و زور و خويش و پيوندش
از تعلق بسى به جان آيى *** گر مجرد شوى، بياسايى
163 - ظُلْمُ المَرْءِ يُصْرِعُهُ.
سخت رويى كه ظلم عادت كرد *** پشت بر دولت و سعادت كرد
ظالمى را كه ظلم عادت و خوست *** عاقبت ظلم او كشندۀ اوست
164 - ظُلْمُ المُلُوكِ أوْلىٰ مِنْ ذلالِ الرَّعِيَّةِ.
از رعيت فروتنى بايد *** شاه اگر سركشى كند شايد
هر رعيت كه سركشد بر شاه *** ظلمِ شَهْ بر رعيت است براه
165 - ظَلٰامَةُ المَظْلُومِ لا تَضيعُ.
ظالمى را كه ظلم گشتِ رسوم *** غافل است از تظلم مظلوم
بى خبر زانكه با خبر باشد *** آهِ مظلوم كارگر باشد
166 - ظُلْمُ الظَّالِم يَقُودُهُ إلَى الهَلاكِ.
نفس بد چو ظلم ناك شود *** آخر از ظلم خود هلاك شود
ظالم از ظلم چون ندارد باك *** بَرَدش ظلم بسته سوى هلاك
167 - ظَمَأُ المٰالِ أشَدُّ مِنْ ظَمإ الماءِ.
حرص بر مال رنج استسقاست *** كه ازو تشنگى نرفت و نخواست
تشنه گر سير مى شود از آب *** تشنۀ مال كى شود سيراب
168 - ظِلُّ عُمُرِ الظَّالِم قَصيرٌ.
ظلم اگر چه دراز دست بود *** آخر الامر خوار و پست بود
شود از آفتاب عدل اله *** سايه عمر ظالمان كوتاه
169 - ظِلُّ السُّلطانِ كَظِلِّ اللّٰهِ.
بر ديارى كه نيست سايۀ شاه *** زان ديار اى پسر حضور مخواه
ظل سلطان چو ظل سبحان است *** سبب امن جمله خلقان است
170 - ظُلْمَةُ الظَّالِمِ تَظْلُمُ الإيمانَ.
ظلمت ظالم و جلوۀ ايمان *** جمع كردن به يكديگر نتوان
زانكه ظالم به ظلم چون كوشيد *** روى ايمان خويشتن پوشيد
171 - ظِلُّ الْكَريٖمِ فَسيحٌ.
اهل بخلند كوته انديشان *** هم كريمان و سايه ايشان
سخنى هست و آن صحيح بود *** سايۀ مكرمت فسيح بود
172 - ظِلُّ الأعْوَجِ(1)أعْوَجُ.
دل ز كج خو مدام بخراشد *** سايه كج هميشه كج باشد
خاطر از خوى راست شد خوشنود *** سايه راست، راست خواهد بود
173 - عِشْ قَنِعاً كُنْ(2)مَلِكاً.
گر به قاف قناعت آرى روى *** عين عزت تو را شود دلجوى
از طمع شد گدا، طبيعتِ مرد *** پادشاه است اگر قناعت كرد
174 - عَيْبُ الكَلامِ تَطْويلُهُ.
در مجالس مشو دراز نفس *** عيبِ گفتن دراز آمد و بس
تا نگويند از قريب و بعيد *** مغز ما برد و حلق خود بدريد
175 - وَ مِنْ نَصائِحِه: عٰاقِبَةُ الظُّلْمِ وَخيمَةٌ.
ظلم بر كس روا مدار و مدار *** خويشتن را سزاى دوزخ و نار
دوزخ ظالمان اليم بود *** ظلم را عاقبت وخيم بود
176 - عُلُوُّ الهِمِّةِ مِنَ الإيمانِ.
هر كه را همت بلند بود *** ارجمن روى و ارجمند بود
با خدا باش ونى به اين و به آن *** همت عالى است از ايمان
177 - عَدُوٌّ عاقِلٌ خَيْرٌ مِنْ وَلِيٍّ(1)جاهِلٍ.
دوست جاهل كه از خرد دورست *** دوستدارى خرس مشهورست
به بود پيش مردم عاقل *** خصم عاقل ز دوستى جاهل
178 - عُسْرُ الأمْرِ مُقَدِّمةُ اليُسْرِ(2).
گر به سختى و عجز درمانى *** خويشتن را غمين نگردانى
مثلى دلكش است اگر دانى *** پى دشوارى است آسانى
179 - عَلَيْكَ بِالْحِفْظِ دُونَ الجَمْعِ مِنَ الكُتُبِ(3).
بر تو بادا كه بر طلبكارى *** طبع بر هر هنر كه بگمارى
يادگيرى چنانكه در هر باب *** نبود عاقبت به سوى كتاب
180 - عُقُوبَةُ الظَّالِمِ سُرْعَةُ المَوْتِ.
هر عمل را اگر بَدْ ار نيكوست *** نيك و بد را جزا بود اى دوست
عامل ظلم را نخست عذاب *** عزم مرگ است سوى او بشتاب
181 - عَقيب كُلِّ يَوْمٍ لَيْلٌ.
غم و اندوه روزگار اى دل *** بگذرد روز خوش گذار اى دل
بعد دى ممكن است نوروزى *** در پى هر شبى بود روزى
182 - غَنِمَ مَنْ سَلِمَ.
در طريقت سلامت، آنكه شتافت *** از سلامت همه غنيمت يافت
دست در دامن سلامت زن *** پاى بر تارك ملامت زن
183 - غَلا قَدْرُ المُتَوَكِّلينَ.
بر خدا كن توكل اى درويش *** تا كه هرگز بدت نيايد پيش
از توكل بلند قدر شوى *** گر هلالى همه، تو بدْر شوى
184 - غَمْرَةُ المَوْتِ أهْوَنُ مِنْ مُجٰالَسَةِ مَنْ لا يَهْوى(1)قَلْبُك.
هر كه از وى دلت نفور بود *** آن نكوتر كه از تو دور بود
اين مثل روشن است در افواه *** مرگ خوش تر ز يار نادلخواه
185 - غابَ حَظُّ مَنْ غابَ نَفْسُهُ.
هر كه او از حضور غايب شد *** دانكه از حظّ خويش خايب شد
حظّها در حضور يابد مرد *** خويش را بى حضور نتوان كرد
186 - غُلامٌ عاقِلٌ خَيْرٌ مِن شَيْخٍ جاهِلٍ.
پير اگر چند محترم باشد *** چونكه نادان بود دژم باشد
كودك بهره مند از خوانِش *** به ز پيرى كه نبودش دانش
187 - غَلا قَدْرُ المُتَّقينَ.
هر كه را هست پايه تقوا *** قرب يابد به حضرت مولا
متقى را كه هست چندان قدر *** از بلندى تقوى است آن قدر
188 - غَدَرَك مَنْ دَلَّكَ عَلَى الإسٰاءَةِ.
هر كه بر بد تو را دلالت كرد *** غَدْر را سوى تو حوالت كرد
تا توانى به راه غَدْر مرو *** غَدْر بر خود مكن سخن بشنو
189 - غَضَبُكَ عَنِ الحَقِّ مُقْبِحَةٌ.
1) . «س»: يَهْواهُ - «كو»: تَهْوى.
غضب از باطل ار كنى شايد *** گرچه از حق كنى نكو نايد
غضب از حق مكن كه خوار شوى *** زشت گردى و شرمسار شوى
190 - غَشَّكَ مَنْ أسْخَطَكَ(1)بِالباطِلِ.
غلّ و غش در دلى كه بر جوشد *** باطل آرد پديد و حق پوشد
گر ز دل غلّ و غش نپردازى *** خويشتن را به باطل اندازى
191 - غنيمَةُ المُؤْمِنِ وِجْدانُ الحِكْمَةِ.
مؤمنان حكمت خدا جويند *** چون بيابند شُكْرها گويند
مؤمنى كو رموز حكمت يافت *** هرچه مى جست از غنيمت يافت
192 - فٰازَ مَنْ ظَفِرَ بِالدّيٖنِ.
هر كه پيروزيش ز دين باشد *** با ظفر يار و همنشين باشد
خواهى ار دستِ نَفْس برتابى *** دين همى ورز تا ظفر يابى
193 - فَخْرُ المَرْءِ(2)بِفَضْلِهِ أوْلىٰ مِنْ فَخْرِهِ بِأصْلِهِ.
فخر مردم به اصل چندان نيست *** به هنر فخر اگر بود اولى است
كه شنيدى كه اندرين پاياب؟ *** به شناى پدر گذشت از آب
194 - فَرْعُ الشَّيْءِ يُخْبِرُ عَنْ أصْلِهِ.
از بدان جز بدى نمى آيد *** همچو كز نيك نيكوى زايد
فرع هر شيء كه عقل واجويد *** خبر از اصل خويشتن گويد
195 - فِعْلُ المَرْءِ يَدُلُّ عَلىٰ أصْلِهِ.
فعل بر اصل مردمان دال است *** شرح كالا زمان دلال است
بد و نيكى كه با تو هم نفس است *** بر تو و اصل تو دليل بس است
196 - فٰازَ مَنْ سَلِمَ شَرَّ(1)نَفْسِهِ.
هر كه از نفس خويش سالم ماند *** نقش هاى سلامتش واخواند
يافت بر شرّ نفس، فيروزى *** گشت خير و سلامتش روزى
197 - فَكاكُ المَرْءِ في صِدْقِهِ(2).
هر كه در صدق هست ثابت راى *** از تشاويش رسته شد همه جاى
غم كه از صدق دم زند شادى است *** صدق يوسف نشان آزادى است
198 - في كُلِّ قَلْبٍ شُغُلٌ.
هست شغلى فتاده در هر حال *** كه به هر جاى مى شود مايل
چون تو دل را همى كنى مشغول *** با خدا باش تا شوى مقبول
199 - فَسَدَتْ(3)نِعْمَةُ مَنْ كَفَرَها.
هر كه كفران نعمت حق كرد *** نعمتش روى در فساد آورد
هست نقصان نعمت از كفران *** شكر نعمت مزيد نعمت دان
200 - فَضْلُ العاقِلِ عَلَى الجٰاهِلِ كَفَضْلِ البَدْرِ عَلَى السُّها.
تا توانى ز جاهلان بگريز *** خود به فتراك عاقلان آويز
جاهل ار، خود سها شود به مقام *** نور ندهد به پيش ماه تمام
201 - فُرْقَةُ الإخْوانِ مُحْرِقَةُ الجَنانِ.
يارِ جانى ز جان عزيزتر است *** فرقتش حرقت دل و جگر است
يار جانى اگر به دست آيد *** جاش در جان اگر كنى شايد
202 - قَوْلُ المَرْءِ يُخْبِرُ عَمّٰا في قَلْبِهِ.
گر موافق بُوَد دلت به زبان *** گوش صدقى توان نهاد بر آن
به زبان هرچه مرد بد گويد *** قول او از دلش خبر گويد
203 - قوْلُ الحَقِّ مِن الدِّينِ.
قول و فعلت اگر قبول خداست *** همه كارت خداى آرد راست
در قبول خداى تحسين است *** كه قبول خداى از دين است
204 - قُوَّةُ القَلْبِ مِنْ صِحَّةِ الإيمانِ.
هر كه ايمان او درست بود *** دل او كى ز شرك سست بود
خود صحيح است از شه مردان *** قوّةُ القلب صحةُ الايمان
205 - قاتِلُ الحَريص حِرْصُهُ.
حرص رنجى حريص كُش باشد *** همه شيرينى اش تُرش باشد
حرص، آخر حريص را بكُشد *** نيست معلوم تا كجا بكِشد
206 - قَدِّرِ العَمَلَ تَنْجُ مِنَ الذَّلَلِ(1).
در عمل تا چه منزلت دارى *** به همان رسته گردى از خوارى
اى فتاده ز جرم در پستى *** عمل نيك كن كه وارستى
207 - قَرين المَرْءِ دَليلُ ديٖنِهِ.
همنشين نكو به دست آور *** با بدان روزگار خويش مَبَر
همنشينت دليل دين باشد *** بد بود گر نه اين چنين باشد
208 - قِيمَةُ المَرْءِ ما يُحْسِنُهُ.
نيكويى اى مرد نيكوكار *** تا كه با خلق، چيست در مقدار؟
قيمتش را به قدر آن دانند *** حرف از دفترش همان خوانند
209 - قُرْبُ الأشْرارِ مُضِرّةٌ.
1) . «كو»: صَحِّحْ مِنَ الزلَلِ.
از بدان دور باش و ايمن باش *** زانكه معهود نيست خار و فراش
نتوان زيست اَمن و خودكامه *** كژدم و مار خفته در جامه
210 - قَسْوَةُ القَلْبِ مِنَ الشَّبَعِ.
جوع باشد همه طراوت دل *** كه ز سيرى بود قساوت دل
خانه اى را كه دود پيش بود *** سقف خانه سياه پيش بود
211 - قَدْرُ المَرْءِ مٰا يُهِمُّهُ.
همت مرد اگر بلند بود *** در همه جاى ارجمند بود
همت خود بلند دار اى دوست *** قدر هركس به قدر همت اوست
212 - كَلامُ اللّٰهِ دَواءُ القَلْبِ(1).
دل كه او دردمند دوران است *** درد او را دوا ز قرآن است
در كلام خدا دواى دل است *** كه كلام خداى جاى دل است
213 - كُفْرانُ النِّعْمَةِ مُزيلُهٰا(2).
شكر نعمت گذار مردانه *** جهد فرما به شكر شكرانه
گر به كفرانِ نعمت آرى دل *** نعمتت را همه كند زايل
214 - كَفىٰ بِالشَّيْبِ داءً.
گر جوان پِى زرست و پِى مال است *** چون جوانيش مست و خوش حال است
پير را عيش اگر همه صافى است *** پير را رنج پيريش كافى است
215 - كٰافِرٌ سَخِيٌّ أرْجىٰ(3)مِنْ مُسْلِمٍ شَحيحٍ.
كافرى كو همه سخا ورزد *** گر به جنّت كند اميد، ارزد
كان مسلمان كه اوست بخل پرست *** كافر از وى اميدوارتر است
216 - كَفىٰ لِلْحَسُودِ(1)حَسَدُه.
بدتر دردهاست درد حسد *** مرد آزاده نيست مرد حسد
بد نخواهم حسود بد خود را *** حسد او كفايت است او را
217 - كَمٰالُ العِلْمِ فِي الحِلْمِ.
هر كمال كه هست در علم است *** علم را مر كمال در حلم است
علم بى حلم بس سبك باشد *** گر همه پُر بود تُنك باشد
218 - كَفاكَ مِن عُيُوبِ الدُّنْيا أنْ لا تَبْقى.
عيب دنيا اگرچه بسيار است *** بيشتر از شمار و گفتار است
زان همه اين كفايت است تو را *** كه بقايى نمى كند دنيا
219 - كَفاكَ هَمّاً عِلْمُكَ بِالمَوْتِ.
غم دنيا و جاه او سهل است *** پيش آن كس كه در روش اهل است
غم دنيا مخور به نادانى *** غم همين بس كه مرگ را دانى
220 - كَمٰالُ الجُودِ بِالاِعْتِذارِ مِنْهُ(2).
هيچ دانى كمال بخشش چيست؟ *** با تو گويم كه اهل بخشش كيست
آنكه چون بخششى كند در مال *** عذر خواهد ز بعد جود و سؤال
221 - كَفىٰ بِالشَّيْبِ ناعِياً(3).
گر جوان را ز غم شكيبايى است *** دور نبود، غرور بُرنايى است
هست پيرى خبردهندۀ مرگ *** واى بر آنكه مى نسازد برگ
222 - كَفىٰ بِالمَوْتِ واعِظاً.
واعظان را اگر سخن وافى است *** مرگ اى خواجه واعظ كافى است
گر به وعظت همى كشد سر و برگ *** نوحه گر مُقرى است و واعظ مرگ
223 - لِيْنُ الكَلامِ قَيْدُ القُلُوبِ.
گر خردمند و نرم گو باشى *** دوست ديدار و دوست رو باشى
سخن نرم هست قيد قلوب *** نرم گويان كنند صيد قلوب
224 - لِكُلِّ غَمٍّ فَرَحٌ، لِكُلِّ داءٍ دَواءٌ.
غم و شادى عقيب هم باشد *** گاه شادى و گاه غم باشد
هر غمى شادى است در پى او *** هيچ دردى نبوده بى دارو
225 - لَيْسَ الشَّيْبُ مِنَ العُمُرِ.
دولتى بهتر از جوانى نيست *** روزِ پيرى ز زندگانى نيست
رو غنيمت شمر جوانى را *** نقد اين است زندگانى را
226 - لَيِّنْ قَوْلَكَ تُحْبَبْ.
آدمى چون كند خشن گويى *** كه سگان را بود خشن خويى
مردم از شيوۀ سخن خوبى *** دلربايى كنند و محبوبى
227 - لَيْسَ لِلحَسُودِ رٰاحَةٌ.
حسد اى خواجه آفتى است تمام *** بى حسد شو كه راحتى است تمام
هر كه او از حسد سرشته بود *** راحتش نيست گر فرشته بود
228 - لَيْسَ لِسلْطٰانِ العِلْمِ زَوٰالٌ.
علم گنجى ز گنج هاى خداست *** خلق را راه بر به سوى بقاست
علم دانايى خدا باشد *** از فنا بگسلد بقا باشد
229 - لَيْسَ الشُّهْرَةُ مِنَ الرُّعُونَةِ(1).
گر تواضع كنى شوى مشهور *** به تكبّر شوى ز دل ها دور
هيچ دولت ز دينى و دُنيى *** به تكبّر نه بود و خودبينى
230 - لِكُلِّ عَداوَةٍ مَصْلَحَةٌ إلاّ عَداوَةُ الحَسَدِ.
دشمنى هاى خلق را جهتى است *** هر عداوت ز بهر مصلحتى است
بجُز از خصمى حسود عنود *** كز جهان نيست باد ذات حسود!
231 - لَوْ يَرَى العَبْدُ الأجَلَ وَ مُرُورَهُ لَأبْغَضَ الأمَلَ وَ غُرُورَهُ(2).
اين چنين كز پى امل اجل است *** اين چه مغرورى است كز امل است
مرد اگر واقف اجل باشد *** بى گمان دشمن امل باشد
232 - مَنْ كَثُرَ كَلامُهُ كَثُرَ مَلامُهُ(3).
در مجالس سخن مگو بسيار *** سخنِ پُرْ ملامت آرد بار
خواهى ار خالى از خطا باشى *** كم سخن باش هر كجا باشى
233 - مَنْ عَلَتْ هِمَّتُهُ طٰالَ هَمُّهُ(4).
هر كه او عالى الهِمَمْ باشد *** خاطر او دراز غم باشد
مرد همّت به غم بود دمساز *** مرد همّت به همّ بود انباز
234 - مَشْرَبُ العَذْبِ مُزدَحَمٌ.
گر تو خوش نطق باشى و خوش گوى *** همه كس را بود به سوى تو روى
چشمه اى كاب خوش درو باشد *** مردمان را بر او غلو باشد
235 - مَجْلِسُ العِلْمِ رَوْضَةُ الجَنَّةِ.
هر كه در علم بگذراند روز *** بر مراد جهان بود پيروز
علم از آتشت بود جنّت *** مجلس العلم روضة الجنّة
236 - مَهْلكَةُ المَرْءِ حِدَّةُ طَبْعِهِ.
تا توان طبع با سلامت دار *** نيست نفس سليم را آزار
مرد از تندى طبيعت خويش *** خويشتن را هلاكت آرد پيش
237 - مُصٰاحَبَةُ الأشْرارِ رُكُوبُ البَحْرِ.
بيم جان است صحبت اشرار *** همچو كشتى و موج دريا بار
منشين با بدان و شريران *** بشنو پند نيك تدبيران
238 - وَ مِنْ نَصائِحِه: مٰا نَدَمَ مَنْ سَكَتَ.
صد ندم هست در سخنرانى *** نيست در خامشى پشيمانى
جهد كم كن به گفتن بسيار *** تا پشيمان نگردى آخر كار
239 - مَجْلِسُ الكِرامِ حُصُونُ الكَلامِ.
مجلسى را كه حاضرند كرام *** در امانت بود حصون كلام
چون خيانت درون نمى آيد *** سخن از وى برون نمى آيد
240 - مَنْقَبَةُ المَرْء تَحْتَ لِسٰانِهِ.
صفت مرد هست زير زبان *** بد و نيك آنچه گفت هست چنان
گفتِ نيكو، ز نيك مردى اوست *** گفت بد احمقى و سردى اوست
241 - مُجٰالَسَةُ الأحْداثِ مَفْسَدَةُ الدّينِ.
مجلسى را كه ناحقى شنوى *** حق همان است كاندر او نروى
در مقامى كه ناحق است سُخن *** آفت دين است حذر مى كن
242 - نُورُ المُؤمِنِ في قِيٰامِ اللَّيْلِ.
نور مؤمن ز طاعت شب اوست *** طلب روز او ز يا رب اوست
خفته شب ز زندگى به حل است *** هر كه شب زنده است زنده دل است
243 - نِسْيانُ المَوْتِ صَدَأُ القَلْبِ.
هر كه از ياد مرگ نخراشد *** زرد روى و سياه دل باشد
تو كه حرصت دمى فرو نگذاشت *** مرگ را كى به ياد خواهى داشت
244 - نَوِّرْ قَبْرَكَ بِالصّلاةِ في الظُّلَمِ(1).
روشنايى گور اگر خواهى *** باز گرد از طريق بى راهى
در شب تار روى كن به نماز *** گور خود از نماز روشن ساز
245 - نُعيتَ إلىٰ نَفْسِكَ حيٖنَ شابَ رَأسُكَ.
اى شده پير كارِ ناشايست *** در جوانيت توبه مى بايست
چون نماندت قواى نفسانى *** به ضرورت كنى پشيمانى
246 - نَمْ آمِناً تَكُنْ في أمْهَدِ الفُرُشِ.
گر شبت خواب آن چنان باشد *** كز نهيب تو خلق نخراشد
جاى خود جنت خدا بينى *** مهد خود به ز مهدها بينى
247 - نٰارُ الفُرْقَةِ(2)أحَرُّ مِنْ نٰارِ جَهَنَّمَ(3).
آتش دوزخ ارچه سوزان است *** تن عامى ازو فروزان است
آتشى كز فراق بفروزد *** ز آتش دوزخ آن بتر سوزد
248 - نَيْلُ المُنى في الغِنىٰ(1).
محتشم در غنا چو پيش بود *** به حياتش اُميد بيش بود
مايل غافلى بود بيشى *** همره نيستى و درويشى
249 - نُورَ شَيْبِكَ لا تُظْلِمْ(2)بِالمَعْصِيَةِ.
شيب بى ريب هست نور اللّٰه *** نور را از گنه مساز سياه
روز پيرى جوانى انگارى *** شرم از پيريت نمى دارى!
250 - نَضْرَةُ وَجْهِ المُؤْمِنِ في التُّقىٰ.
اى جوان روى سوى تقوا دار *** كه ز تقوا است مرد برخوردار
روى مؤمن كه جلوه گاه صفاست *** نور تقواست كاندرو پيداست
251 - نَضْرَةُ الوَجْهِ(3)فِي الصدْقِ.
صدق روى تو را صفا بخشد *** خاصيت هاى كيميا بخشد
صدق در روى هر كسى پيداست *** همچو آينه اى كه روى نماست
252 - وَضْعُ الإحْسانِ في غَيْرِ مَوْضِعِه(4)ظُلْمٌ.
بخشش اندر مقام خود عدل است *** اين بداند كسى كه او اهل است
كرم ار نى به جاى خود باشد *** باشد آن ظلم و ظلم بد باشد
253 - وِزْرُ صَدَقَةِ المَنّانِ أكْثَرُ مِنْ أجْرِهِ.
منّت ار با كرم بود همراه *** بيش باشد از آن ثواب گناه
غير منت، كرم، خدا صفتى است *** در ره اعتقاد يك جهتى است
254 - وِلايَةُ الأَحْمَقِ سَريعةُ الزَّوٰالِ.
دولت احمق است زود زوال *** حال دولت بر احمق است محال
احمق ار دولتيش پيش آيد *** هم خود از جهل خصم خويش آيد
255 - وَيْلٌ لِمَنْ ساءَ خُلُقُه وَ قَبُح خَلْقُهُ.
روى بد، خُلق نيك اگر ورزد *** هم برين خوان تُبره اى ارزد
دل نخواهد كسى كه روش بدست *** واى بر آنك روى و خُوش بد است
256 - واساكَ مَنْ تَغافَلَ عَنْكَ.
خصم اگر از تو غفلتى ورزيد *** در مواسات خوار نتوان ديد
تا توانى به صد خرد زنهار *** خويشتن را ازو نگه مى دار
257 - والاكَ مَنْ لَمْ يُعادِكَ.
هر كه را با تو دشمنى ظن نيست *** دوست باشد تو را چو دشمن نيست
عشق همراه مغز و پوست بود *** هر كه او خصم نيست دوست بود
258 - وَيْلٌ لِلْحَسُودِ لِحَسَدِهِ(1).
از حسد مر حسود را ويل است *** چو سرايى كه بر ره سيل است
رد خلق و خدا بود حاسد *** از خود اندر بلا بود حاسد
259 - وَحْدَةُ المَرْءِ خَيْرٌ مِنْ جَليسِ السَّوْءِ.
صحبت بد بلاى جان و تن است *** مار و كژدم درون پيرهن است
گر بسوزى به دردِ تنهايى *** به كه با همنشين بد پايى
260 - وَلِيُّ الطِّفْلِ مَرْزُوقٌ.
اى كه در مانده به فكر عيال *** روزِ بسيارىِ عيال، منال
1) . «س»: مِن حَسَدِهِ.
قسمة الخلق كان مخلوقاً *** و ولىّ الطفل كان مرزوقاً
261 - وَيْلٌ لِمَنْ وَتَرَ الأحْرارَ.
فيض رحمت همه جماعت راست *** رحمت آيه سوى جماعت راست
واى بر آنك دوستداران را *** كرد از هم جداى ياران را
262 - هُمُومُ المَرْءِ بِقَدْرِ هِمَّتِهِ.
بَر سايلان درگه دولت *** غم هركس به قدر همت اوست
تا چه مقدار هست همت مرد *** هم غمش آن قدر ببايد خَورد
263 - هَيْهٰاتَ مِنْ نَصيحَةِ العَدُوِّ.
زينهار از نصيحت دشمن *** شنو از وى شنو نصيحت مَن
هر نصيحت كه دشمن آغازد *** ره نمايد به چاه اندازد
264 - هَمُّ السَّعيد آخِرَتُه وَ هَمُّ الشَّقِيِّ دُنْياهُ.
كار دنيا مدان به جز بازى *** كوش تا كار آخرت سازى
سعدا را بود غم عقبى *** اشقيا را بود غم دُنيا
265 - هَلٰاكُ المَرْءِ في العُجْبِ.
آفت مرد عجب و خودبينى است *** راحت اندر طريق مسكينى است
مرد كز عُجب كبرناك شود *** هم در آن عجب خود هلاك شود
266 - هَرْبُكَ مِنْ نَفْسِكَ أنْفَعُ مِنْ هَرْبِكَ مِنَ الأسَدِ.
نفس بر آدمى بلاى بد است *** مار شوم است و اژدهاى بد است
گر تو از نفس خود شوى ترسان *** به كه از شير شرزۀ و غرّان
267 - هامَةُ المَرْءِ هِمَّتُهُ.
همت مرد پايه مرد است *** هر كه را نيست ناجوانمرد است
همتت را اگر علوّ و علاست *** از خدا جز خدا نشايد خواست
268 - هَلَكَ الحَريص وَ هُوَ لا يَعْلَمُ.
حرص مرگى است پرنفير و نفور *** اين چنين مرگ يا رب از ما دور
هست مرد حريص نادرويش *** بى خبر وانگهى ز مردن خويش
269 - هِمَّةُ المَرءِ قيمَتُهُ.
هر كه را نعمت هست و همت نيست *** در طريقت جويش قيمت نيست
نعمة المنعم غنيمته *** همة المرء كان قيمتُه
270 - هٰاتِ مٰا عِنْدَكَ تُعْرَفْ بِهِ.
هيچ دانى كه در ره مردى *** كه شود شهره در جوانمردى
آنكه بيش و كمى نپندارد *** بدهد ز آنچه دسترس دارد
271 - لا دينَ لِمَنْ لا مُرُوَّةَ لَهُ.
در مروت نشانه دين است *** اهل دين را مروت آيين است
بى مروت ز دين نصيبش نيست *** بهره از رحمت حبيبش نيست
272 - لا كَرٰامَةَ(1)لِلْكٰاذِبِ.
تا توانى مگرد گرد دروغ *** نبود در دروغ هيچ فروغ
هر كه او با دروغ آميزد *** همه جا آبروى خود ريزد
273 - لا رٰاحَةَ لِلْحَسُودِ.
راحتى نيست در حسود و حسد *** از حسد بر حسود تا چه رسد
فكرهايى كه آيد از حاسد *** يك به يك باشد از حسد فاسد
1) . «س»: كِرامَ.
274 - لا حُرْمَةَ لِلْفٰاسِقِ.
مرد فاسق شكسته نام بود *** حرمت فاسقان حرام بود
مرد فاسق سزاى حرمت نيست *** حرمت فاسقان ز حكمت نيست
275 - لا قَذْفَ لِلْفٰاحِشِ.
مرغ شوم است مرد فحش سراى *** فحش گو ياوه است و ياوه دراى
نه ز دشنام و قذف ننگش هست *** نه بر خلق هيچ سنگش هست
276 - لا إيمانَ لِمَنْ لا أمٰانَةَ لَهُ.
در امانت درست امن وامان *** بى امانت برى است از ايمان
جبرئيل آنكه پيك يزدان است *** در امانت امين قرآن است
277 - لا غَمَّ لِلْقٰانِعِ.
مرد قانع ز غم برى باشد *** در قناعت توانگرى باشد
گر قناعت كنى غمت نبود *** روز افلاس ماتمت نبود
278 - لا وَفٰاءَ لِلْمَرأةِ.
زن اگر از وفا سخن گويد *** خاك از كيميا سخن گويد
زن و راى زن از وفا دور است *** ناقص العقل از خدا دور است
279 - لا غِنٰاءَ(1)لِمَنْ لا فَضْلَ لَهُ.
بى فضليت كس احتشام نيافت *** هر كجا رفت احترام نيافت
بى فضيلت هميشه دون باشد *** در همه محفلى زبون باشد
280 - لا فَقْرَ لِلْعٰاقِلِ.
عاقل از عقل محتشم باشد *** به همه جاى محترم باشد
1) . «س»: غِنى.
هست عاقل به خاصيت در بيش *** هست جاهل ز خاصيت درويش
281 - يأتيكَ مٰا قُدِّرَ لَكَ.
بى يقين است بنده را تدبير *** باش راضى به حكمت تقدير
كانچه مقدور تُوست آن زان بيش *** به تو خواهد رسيد اى درويش
282 - يَعْمَلُ النَّمَّامُ في ساعَةٍ فِتْنَةَ أشْهُرٍ.
ساعتى فتنه سخن چينان *** ماه ها مرد را كند پژمان
از سخن چين حذر نما زنهار *** كه سخن چين بلاست در گفتار
283 - يَزيدُ الصَّدَقَةُ في العُمُرِ.
صدقه رد هر بلا باشد *** دردها را همه دوا باشد
صدقه عمر را زياده كند *** كار اگر بسته شد گشاده كند
284 - يَطْلُبُكَ الرِّزْقُ كَمٰا تَطْلُبُهُ.
خويش را بهر رزق رنجه مدار *** طالب حق شو اين طلب بگذار
كان چنانكه تو رزق جويى چُست *** دان كه رزق تو نيز طالب تست
285 - يَأْمَنُ الخٰائِفُ إذٰا وَصَلَ إلىٰ مٰا يَخافُهُ.
خوف از هرچه باشدت در دل *** خوف برخاست چون شدى واصل
خوف مرد مسافر از درياست *** چون به دريا رسيد، خوفش خواست
286 - يَصيرُ أمْرُ الصَّبُورِ إلىٰ مُرٰادِهِ.
كارها را به صبر انديشند *** صابران در ره خدا پيشند
هر كه در كارْ صبرْ پيش آرد *** روى سوى مراد و خويش آرد
287 - يَبْلُغُ المَرءُ بِالصِّدْقِ مَنٰازِلَ الكِبارِ.
هر كه در صدق استوار بود *** منزلش منزل كبار بود
هست صدق از منازل تحقيق *** نعت پيغمبران بود صدّيق
288 - يَسُودُ المَرْءُ قَوْمَهُ بِالإحِسانِ إلَيْهِمْ.
چون خدايت بزرگوارى داد *** قوم خود را ز خود رسان به مراد
كه بزرگان چو سر فراشته اند *** قوم خود را عزيز داشته اند
289 - يَأْسُ القَلْبِ رٰاحَةُ النَّفْسِ.
نااميدى دل ز صحبت خلق *** راحت نفس دان ز محنت خلق
گفت صاحب ولايت كامل *** راحت نفس نااميدى دل
290 - يَسْعَدُ الرَّجُلُ مِنْ مُصَاحَبَةِ السَّعيد(1).
صحبت مردم سعادت مند *** به سعادت تو را دهد پيوند
از سعادت وران با مقدار *** بخت ور گردى و سعادت يار
جلوۀ اين عروس زيبا روى *** ماه يوسف رخ مسيحا خوى
چون كه در شيوۀ افادت شد *** ختم بر دولت و سعادت شد
دولت طالبان افادت اوست *** هر كه طالب بود سعادت اوست
هر سعادت كز آسمان آيد *** بر زمين بهر طالبان آيد
بى طلب از سعادت است برى *** گر بكوشى سعادتى ببرى
اين سخن جمله مغز تحقيق است *** طلب او نشان توفيق است
از گلستان عالم تحقيق *** نتوان بوى بُرد، بى توفيق
شكر ايزد كه داد توفيقم *** تا كه اين نكته گشت تحقيقم
جان اشرف كه مست تحقيق است *** مستيش از شراب توفيق است
چونكه توفيق دوست تلقين گفت *** جان تحقيق بين من اين گفت
داد اين شاهد مبارك روى *** همچو خورشيد نور از همه روى
قدسيان از قدوم اين نوزاد *** لب گشودند در مبارك باد
1) . «س»: بِمُصٰاحَبَتِهِ السَّعيد.
آن زمان كين نگار نعمايى *** جلوه گر شد ز روى زيبايى
هجرت پاك احمد مختار *** هشتصد و سى و هشت بود شمار
روز سه شنبه از مه رمضان
روز يك هفته مانده تا پايان
علوم حديث
طريق الهداية في علم الدراية سيد محمد بن عبد الكريم موسوى تبريزى، مولانا
زندگى نامۀ خودنوشت شيخ على شريعتمدار استرآبادى سيد جعفر حسينى اشكورى
طريق الهداية في علم الدراية
سيد محمّد بن عبد الكريم موسوى تبريزى، مولانا (م 1363 ق)
تحقيق: محمدرضا جديدى
براى آگاهى از زندگى سيد محمد مولانا به آنچه كه نوۀ دانشمند ايشان حضرت آية اللّٰه سيد ابو الحسن مولانا - مدّ ظلّه العالي - در شرح حال وى، در مقدمۀ تفسير «الوجيز» نوشته، اكتفا مى كنيم.
ايشان در شرح حال جدّشان چنين مى نويسند:
هو السيد محمد الشهير ب «مولانا» ابن السيد عبد الكريم - مؤتمن الشريعة - بن السيد محمد بن السيد محمد تقي الموسوي السرابي التبريزي، ولد في شهر ربيع الأوّل سنة 1294 ق، في تبريز.
كان رحمه الله من أكابر علماء تبريز و مجتهديها و كان فقيهاً أصوليّاً رجاليّاً
محقّقاً مدقّقاً صاحب الفضائل الحميدة و السجايا الكريمة.
و قال عنه سيدنا و أستاذنا آية اللّٰه العظمى السيد شهاب الدّين المرعشي النجفي قدس سره في إجازته المفصّلة للأحقر - حفيد صاحب الترجمة - ما لفظه:
«و ممن روى عنه بالإجازة و القراءة العلّامة المتفنن المؤلّف المصنف المجيد، الفقيه الأصولي الرجالي البارع حجّة الإسلام آية اللّٰه الحاج سيد محمّد بن عبد الكريم الموسوي التبريزي المشتهر ب «مولانا» و كان هذا السيد الجليل حسنة من حسنات الزمان و من مفاخر بلاد آذربايجان و هو جدّ سيدنا المستجيز من طرف الأب والد والده و ينتهي نسبه الشريف إلى العارف المتألّه الشهير بقاسم الأنوار المنتهى نسبه إلى هارون بن الإمام الكاظم عليه السلام».
هاجر سيدنا الجدّ مع والده سنة 1312 إلى النجف الأشرف و حضر دروس الجهابذة في الفقه و الأصول، منهم الفاضل الشرابياني و شيخ الشريعة الأصفهاني و الشيخ هادي الطهراني و الآقا رضا التبريزي، و أخذ المعقول من الحاج الميرزا أحمد الشيرازي و نال الإجازات الاجتهادية و الروائية منهم، و عاد مع والده المغفور له إلى تبريز في شهر صفر سنة 1321 و اشتغل بالتدريس و التأليف و التصنيف.
و وقعت الثورة المشهورة في عهد رضا خان بهلوي في تبريز و صدر الأمر من طهران باعتقال سيدنا الجدّ و المرجعين الكبيرين الميرزا صادق آقا و الحاج السيد الميرزا أبي الحسن الأنگجي فاعتقلوا و ابعدوا إلى سنندج من منطقة كردستان ليلة ثالث جمادى الأولى 1347 و كان خروج سيدنا الجدّ بعد رفع التوقيف من سنندج في 14 رجب من هذه السنة و دخوله وطنه تبريز في 20 رجب كما رأيته بخطه الشريف.
كان لسيدنا الجدّ قلم سيّال و رغبة وافرة في التأليف و التصنيف.
و من خصوصياته في الكتابة كما حدثني نفسه إنّه يفرغ كلّ مؤلفاته لأوّل مرّة لا على عادة كثير من المؤلفين من اتخاذ
المسودّة أوّلاً و تجديد النظر فيها و تعديل كلماتها و عباراتها و النقل منها إلى المبيضّة ثانياً.
1 - براهين الحق في عدّة رسائل أصولية أو قواعد و مسائل فقهية، و فيه مسألة حجية خبر الواحد و حجية الشهرة و قاعدة لا ضرر و مسألة مالكية العبد و تعيين الكعب و تعيين ذكر الركوع و السجود. و في هذه المجموعة أيضاً طبعت رسالة «الحقّ و الحكم» بعناية سيّدنا الجدّ تأليف شيخه و استاذه الشيخ هادي الطهراني.
2 - مصباح السالكين و زاد المسافرين في معرفة القبلة.
3 - طريق الهداية في علم الدراية (كتابنا الحاضر).
4 - مفتاح المطالب في شرح المكاسب.
5 - مصباح الوسائل في شرح الرسائل.
6 - تعليقة أخرى أيضاً على الرسائل.
7 - مصباح الأعلام في مدارك الأحكام في الطهارة و الصلاة.
8 - إرشاد الأنام في إثبات النبوة العامة و الخاصة.
9 - الفوائد الأربعة عشر في المسائل الكلامية و الحكمية.
10 - التفسير الوجيز.
11 - رسالة في الاستصحاب.
12 - رسالة في نبوة سيّد الأنام.
13 - رسالة في الاجتهاد و التقليد.
14 - رسالة كبيرة مشتملة على اثنتي عشرة مسألة مهمة.
15 - رسالة مختصرة في مسائل شتّى.
16 - تعليقة على شرح الباب الحادي عشر.
17 - تعليقة على مباحث الألفاظ من الفصول.
1 - مفخرة الطائفة الشيخ عبد الحسين الأميني، صاحب «الغدير».
2 - سيّدي الوالد الحاج السيّد على مولانا من أعاظم تبريز.
3 - الحاج الميرزا محمد التوتونجي الغروي من أعاظم علماء تبريز.
4 - السيد حسين القاضي الطباطبائي التبريزي من أكابر فضلاء قم.
5 - الحاج السيد إبراهيم دروازه اى من أجلة علماء تبريز.
6 - الحاج السيد مرتضى الإيرواني من مشاهير علماء تهران.
7 - الحاج السيد محمد التوتونجي من أئمة مسجد گوهر شاد في مشهد.
8 - الشيخ محمد على التوحيدي صاحب «مصباح الفقاهة».
9 - و منهم السيد يوسف هاشمى، من مشاهير علماء تبريز.
10 - الميرزا صادق النصيري السرابي، من فضلاء قم.
11 - الحاج الميرزا عباسقلي الچرندابي، البحاثة الكبير و الخطيب الشهير.
12 - الميرزا عباسعلي «التوكلي»، كان فاضلاً زاهداً ساكناً في «شمب غازان» من محلات تبريز القديمة.
توفي رحمه الله ليلة الجمعة 18 جمادى الاُولى سنة 1363 ه ق، و نقل جُثمانه إلى النجف الأشرف، و دفن في وادي السلام.
تصحيح رساله بر اساس دو نسخه با مشخّصات زير انجام گرفته
است:
1 - نسخه چاپ سنگى كه در سال 1343 ق، به خط على بن محمد تبريزى، منتشر شده است.
مؤلّف بعد از چاپ كتاب، حواشى سودمندى بر آن افزوده كه نسخه اصل آن در تبريز نزد نوۀ فاضلش آية اللّٰه سيد ابو الحسن مولانا موجود است و ايشان عكس آن را با كمال بزرگوارى براى تحقيق در اختيار ما قرار دادند. حواشى مؤلف از روى آن نسخه نقل گرديده است. ما همين نسخه را مورد اعتماد قرار داده ايم و براى آن رمز «أ» را قرار داده ايم.
2 - نسخه خطى كتابخانۀ آية اللّٰه مرعشى به شمارۀ 7904. براى اين نسخه(1)رمز «ب» را قرار داده ايم.
در تحقيق رساله، اختلاف دو نسخۀ مذكور را در پاورقى ها متذكّر شده ايم و نيز روايات را استخراج نموده، مطالبى را كه مؤلف از مصادر متعدد مانند «توضيح المقال» ملّا على كنى و «مبدأ الآمال» شيخ على استرآبادى «دراية» شهيد ثانى و... نقل نموده، استخراج و اختلاف نقلها در پاورقى يادداشت شده است.
همچنين در مواردى كه اصطلاحى در متن رساله ابهام داشته، از ساير مصادر در پاورقى براى رفع ابهام مطالبى آورده شده است.
در نهايت، يادآور مى شويم كه اعراب گذارى اسامى انواع حديث نيز توسط محقّق، صورت گرفته است.
1) . مقابله نسخۀ چاپ سنگى با نسخۀ خطى كتابخانۀ آية اللّٰه مرعشى به دست فاضل گرامى حجت الاسلام و المسلمين شيخ ابو الفضل حافظيان صورت گرفته كه از زحمات ايشان تقدير و سپاس مى گردد. «دفتر ميراث حديث شيعه»
تصویر
بسم الله الرحمن الرحيم
و به نستعين. الحمد للّٰه ربّ العالمين، و الصّلاة و السلام على سيّدنا محمّد و آله الطاهرين(1)، و اللّعنة على أعدائهم أجمعين من الآن إلى يوم الدّين.
و بعد، فيقول المفتقر إلى ربّه العليم محمّد بن عبد الكريم الموسوي التبريزي:
هذه وجيزة شريفة في ما يحتاج إليه الطلّاب ممّا يتعلّق بعلم الدراية.
فأقول بتوفيقه تعالى: الأخبار على أقسام عديدة(2)
[1] إذا كان المرسل من الذين يعلم تحرزهم عن الرواية عن غير الثقة كابن أبي عمير من أصحابنا، ينظر الرعاية في علم الدراية ص 137-139، و مقباس الهداية، ج 1، ص 348-351.
و وجوه متعدّدة، فهذه هي أقسامها على ما تعارف بين الأخيار من العلماء الأبرار:1) . في نسخه ب: «و الصلاة و السلام على محمّد و آله الطيبين الطاهرين».
2) . قوله: على أقسام عديدة، أقول: اصطلح المتأخرون من الأصحاب بتنويع الخبر الواحد باعتبار اختلاف أحوال رواته في الاتصاف بالإيمان و العدالة و الضبط و عدمها بأنواع أربعة من الصحيح و الحسن و الموثق و الضعيف، كما جرى اصطلاحهم بذكر أقسام أخر باعتبارات أخر، كلّها ترجع إلى الأقسام الأربعة المتقدمة، بعضها مختص بالضعيف و بعضها مشترك بين الكل في الجملة، أمّا ما يختص بالضعيف كالمقطوع أي المنقطع و كالموقوف و المدلّس و المضطرب و المعلّل و المقلوب و الموضوع و المرسل على اصطلاح المتأخرين لكن بعض المراسيل في قوّة الصحيح في الحجيّة [1] (منه قدس سره).
الخبر الصَّحِيح عند المتأخّرين(1)
[1] للتوسع ينظر مشرق الشمسين المطبوع ضمن كتاب الحبل المتين ص 269.
: ما كان جميع سلسلة سنده اماميّين ممدوحين بالتوثيق مع اتّصال السند إلى المعصوم عليه السلام و هو على ثلاثة أقسام:الأعلى(2)
فائدة: الصحابي في الاصطلاح هو من لقى النبي صلى الله عليه و آله مؤمناً و مات على الإسلام و إن تخلّلت رِدَّته [2] بين لقائه مؤمناً و بين موته مسلماً، و المراد باللقاء مؤمناً ما هو أعم من المجالسة و المماشاة و وصول أحدهما إلى الآخر و إن لم [3] يكالمه و لم يره. ثم الصحابة على مراتب كثيرة بحسب التقدم في الإسلام و الهجرة و الملازمة، و القتال معه، و القتل تحت رايته، و الرواية عنه، و مشاهدته، و مماشاته. و إن اشترك الجميع في شرف الصحبة. و يعرف كون الشخص صحابياً بالتواتر و الاستفاضة و الشهرة و إخبار ثقة. و التابعي من لقى الصحابي كذلك، و استثنى منه قيد الايمان به؛ فذلك خاصّ بالنبيّ. و من ذلك البيان يعلم المراد من تابعي التابعين. ثم المراد من المخضرَمين هم الذين أدركوا الجاهلية و الإسلام و لم يلقوا النبي صلى الله عليه و آله سواء أسلموا في زمن النبي صلى الله عليه و آله كالنجاشي أم لا. و الواحد، مُخضرَم - بفتح الراء - كانّه خُضرِمَ أي قُطِع عن نظرائه الذين أدركوا الصحبة، (منه قدس سره).
[2] قال في القاموس: «الرَّدَّة» القُبح - و بالكسر - الاسم من الارتداد...، القاموس المحيط، ج 1، ص 570.
[3] زيادة يقتضيها السياق، ينظر الرعاية في علم الدراية، ص 339.
منه: ما كان اتّصاف الجميع بما ذكرنا بالعلم أو بشهادة عدلين أو في البعض بالعلم و في البعض الآخر بشهادة عدلين.الأوسط منه: ما كان اتّصاف الجميع بما ذكر بقول عدل يفيد الظنّ المعتمد، أو كان اتّصاف البعض به بقول عدل يفيد الظنّ و اتّصاف بعض آخر [به](3)بما ذكر في الأعلى.
الأدنى منه: ما كان اتّصاف الجميع أو بعضهم مع كون الباقين من أحد القسمين الأوّلين بالوصف المعتبر في الصحّة بالظنّ الاجتهادي.
الخبر المُوَثَّق: ما كان جميع سلسلة سنده ممدوحين بالتوثيق الأعمّ، مع كون الجميع أو البعض من غير الإماميّة، مع اتّصال السند إلى المعصوم عليه السلام؛ و له أيضاً
1) . قوله: الخبر الصحيح عند المتأخرين، أقول: يعني من زمان العلّامة أعلى اللّٰه مقامه و أمّا عند القدماء فالصحيح عبارة عن خبر معتمد عليه و لو كان الاعتماد عليه بمثل وجوده في كثير من الأصول أو تكرره في أصل فصاعداً بطُرق متعددة أو نحوهما [1]، و المراد بالاعتماد أعم من حصول القطع بصدوره من المعصوم أو الظن. (منه قدس سره).
2) . [هذه الحاشية كتبها المؤلّف في هامش الصفحة الثانية من الطبع الحجري و لم يتعيّن محلّها و الظاهر أن قصده رحمه الله ايراد فائدة مستقلة].
3) . أثبتناه من نسخة «ب».
أقسام ثلاثة: الأعلى و الأوسط و الأدنىٰ بالاعتبار المتقدّم.
الخبرُ الْحَسَن: ما كان جميع سلسلة سنده إماميّين مع اتّصال سنده إلى المعصوم عليه السلام، ممدوحين بما لم يبلغ حدّ الوثاقة مطلقاً، فإن(1)بلغ حدّها في البعض خاصّة فله أيضاً أقسام ثلاثة: الأعلى و الأوسط و الأدنىٰ بالاعتبار المتقدّم.
الخبر الضَّعِيف: ما كان جميع سلسلة سنده مجروحاً بالجوارح أو بالعقيدة أو بهما، أو بعضٌ بالجوارح و بعض آخر بالعقيدة أو بعض بأحدهما و بعض آخر بهما معاً، مع عدم المدح أبداً في الكلّ أو البعض في الجوارح أو بالعقيدة، و لا يشترط في الضعيف اتصال السند إلى المعصوم عليه السلام، و يدخل في الضعيف ما انتفى في جميع السند أو بعضه شرط الضبط بغلبة السهو و النسيان عليه(2)بخلاف سائر أقسام الخبر فإنّها مشروطة بشرط الضبط.
الخبر القَوي(3): ما خرج عن الأقسام الثلاثة من الصحيح و الحسن و الموثّق و لم يدخل في الضعيف، لكن مع اتصال السند فيه أيضاً إلى المعصوم عليه السلام، فمن أقسام القويّ ما كان جميع سلسلة سنده إماميين لكن لم يتّصل(4)في أحدهم(5)بمدح و لا ذمّ. و من أقسام القوي أيضاً ما اتّصف بعض رجال سنده بما في الموثّق من المدح بالتوثيق، سواء كان رجال سنده إماميّين كلاًّ أو بعضاً أم لا.
المُتَواتِر: هو ما بلغت رواته إلى(6)الكثرة في كلّ طبقة مبلغاً أحالت العادة بها كونه كذباً. ثمّ إنّ المتواتر على قسمين: لفظيّ و معنويّ.
1) . كذا و الظاهر: و إن بلغ، أو يقال: فان بلغ حدّها ففي البعض خاصّة، و لعلّ العبارة كانت كذلك كما في توضيح المقال، ص 51.
2) . الضمير يرجع إلى الراوي معنًى.
3) . قوله: الخبر القوي، أقول: قد عبّر عنه في مبدإ الآمال بانّه كالحسن في المدح و كالموثق في المذهب. (منه قدس سره).
4) . كذا و الظاهر: لم ينص أو لم يثبت، ينظر مقباس الهداية، ج 1، ص 172.
5) . لم ترد «في أحدهم» في نسخة «ب».
6) . أثبتناه من نسخة (ب) و في نسخة (أ): هي.
المُسْتَفيض: هو الخبر المتكثّر رواته في كلّ مرتبة فعند بعض اعتبار زيادتهم عن ثلاثة و عند بعض عن اثنين، و الاستفاضة أيضاً قسمان: لفظيّ و معنويّ.
المَشْهُور: و هو ما اشتهر في الألسن و إن اختصّ بإسناد واحد.
الغَرِيب: الغرابة تارةً تكون في السند و قد تكون في المتن، و تارةً فيهما معاً الأوّل: ما تفرّد برواية واحد عن مثله و هكذا إلى آخر السند، مع كون المتن معروفاً عن جماعة من الصحابة أو غيرهم، و ظاهرهم اعتبار أن لا ينتهى إسناد الواحد المنفرد إلى أحد الجماعة المعروف عنهم الحديث. و الثاني: ما تفرّد واحد برواية متنه، ثمّ يرويه عنه أو عن واحد آخر يرويه عن(1)جماعةٌ كثيرة فيشتهر نقله عن المنفرد، و قد يعبّر عنه للتميز بالغريب المشهور و بالغريب في خصوص المتن، كما يعبّر عن الأوّل بالغريب في السند. و الثالث: ما كان راويه في جميع المراتب واحداً مع عدم اشتهار متنه عن جماعة، و هذا هو المراد من إطلاق الغريب [و قد يطلق الغريب](2)على غير المتداول في الألسنة و الكتب المعروفة، بل قد يطلق في عرف العلماء و غيرهم على ما اشتمل متنه على بيان أمر أو حكم أو طرز و(3)تفصيل غريب، و ربما يطلق في عرف الرواة و المحدّثين على ما اشتمل على لفظ غامض بعيد عن الفهم لقلّة استعماله في الشائع من اللغة.
الشاذّ: هو ما يرويه الثقة مخالفاً لما رواه الأكثر، و قد يطلق على ما يندر الفتوى به و إن اشتهر نقله.
المَقبول: و هو ما تلقّوه بالقبول و العمل به من غير التفات إلى الصحّة و عدمها، فيكون منشأ القبول شيئاً آخر.
المُعتَبر: و هو ما عمل الجميع أو الأكثر به، أو أقيم الدليل على اعتباره لصحّة
اجتهادية(1)
[1] الظاهر: اتصاف الخبر.
[2] مبدإ الآمال، عليّ بن محمد جعفر الشريعتمدار الاسترآبادي، مخطوط، نسخة منه في المكتبة المرعشية، رقم 3283.
أو وثاقةٍ أو حسن.المُسْنَد: ما اتّصل سنده بأن يذكر جميع رجال سنده في كلّ مرتبة إلى أن ينتهي إلى المعصوم عليه السلام أو غيره إذا كان هو صاحب الخبر عن قول أو فعل بعض الصحابة أو الرواة أو غيرهم، بناءً على إدخال ذلك كلّه في الخبر و الحديث و الرواية في الاصطلاح. قال في الدراية: و أكثر ما يستعمل فيما جاء عن النبي(2)صلى الله عليه و آله.
المُتَّصِل: و يقال له الموصول، و هو ما اتّصل سنده على نحو ما مرّ إلّا أنّه لا يخصّ بالانتهاء إلى المعصوم عليه السلام و مَن هو صاحب الخبر و الحديث، بل يعمّه و المرفوع و الموقوف، و قد يختصّ بما اتّصل إسناده إلى المعصوم عليه السلام أو الصحابي دون غيرهم. هذا له مع الإطلاق أمّا [مع](3)التقييد فجائز مطلقاً، كقولهم: هذا متّصل الإسناد بفلان، و نحو ذلك.
المُرْسَل: و هو ما سقطت رواته أجمع أو مِن آخرهم واحد أو أكثر و إن ذُكِر الساقط بلفظ مبهم كبعض و بعض أصحابنا(4)ما إذا ذكر بلفظ مشترك و إن لم يميّز.
و قد يختصّ المرسل بإسناد التابعي إلى النبيّ صلى الله عليه و آله من غير ذكر الواسطة، كقول سعيد بن مسيّب قال(5)رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله كذا، و هذا المعنى هو الأشهر. و قد يطلق على ما يعمّ المرفوع و الموقوف و المعلّق و المقطوع و المفصّل، و سيأتي الإشارة إلى كلّ واحد منها.
1) . قوله: لصحة اجتهادية، أقول: أي الاتصاف [1] الخبر بالصحة في نظر المجتهد كما إذا كان الخبر مقترناً بوصف موجب لاتصافه بالصحة و الاعتبار؛ و أجود تعريف المعتبر ما صدر عن صاحب مبدإ الآمال، حيث قال ما لفظه «و هو ما عمل الكلُّ بمضمونه أو الجلّ من غير ظهور الخلاف، أو أقيم دليل على اعتباره من جهة وصف كالصحة و الحسن و نحوهما، فالنسبة بينه و بينهما عموم مطلق بعموميته» [2] انتهى. (منه قدس سره).
2) . الدراية (في علم مصطلح الحديث) ص 30.
3) . زيادة يقتضيها السياق.
4) . كذا و الظاهر: دون، كي يفارق الحديث المشترك و هو كما عرّفه المامقاني: ما كان أحد رجاله أو أكثرها مشتركاً بين الثقة و غيره. مقباس الهداية، ج 1، ص 288.
5) . في نسخة ب: «قال قال رسول اللّٰه».
المُعلَّق(1)
قوله: أقول: قال صاحب مبدإ الآمال - و هو العالم الكامل الشيخ على الأسترابادي [3]، تلميذ الشيخ الأنصاري قدس روحه الباري - في تعريف المرفوع ما لفظه «المرفوع هو ما جهل آخره خصوصاً إذا اشتمل على لفظ الرفع، و هو قد يكون في الوسط» [4] انتهىٰ، و قد يطلق المرفوع على ما سقط من وسط سنده أو آخره واحداً أو أكثر، مع التصريح بلفظ الرفع تنبيهاً على السقط، بل هو الشائع كأن يقال: روى محمد بن يعقوب، عن علي بن إبراهيم، عن أبيه رفعه أو مرفوعاً عن أبي عبد الله عليه السلام. أو عن زرارة عن أبي عبد الله عليه السلام. و قد يكون الساقط من أوّل السند واحداً أو أكثر، و منه مرفوعة زرارة الواردة في تعارض الأخبار، حيث يقال: روى ابن أبي جمهور عن العلّامة مرفوعاً إلى زرارة، قال: سألت الباقر عليه السلام [5] (منه قدس سره).
[1] مبدأ الآمال: مخطوط.
[2] المصدر السابق.
[3] أقول: هو ابن المولى محمد جعفر الأسترابادي، انظر: مصفى المقال، ص 324.
[4] مبدأ الآمال: مخطوط.
[5] عوالي اللئالي، ج 4، ص 133؛ و رواه في المستدرك، ج 17، ص 303 نقلاً عن عوالي اللئالي.
: هو ما سقط(2)من إسناده واحد أو أكثر(3)، فان علم المحذوف فهو كالمذكور، و إلّا فهو كالمرسل.المُنقَطِع: هو ما سقط(4)من وسط إسناده أو آخره واحد، و يطلق عليه المقطوع.
المُعْضَل: هو ما سقط من إسناده أكثر من واحد، و يطلق عليه المفصّل(5)، و قد يطلق المفصّل على ما تعدّد الساقط من دون اعتبار كونه في الوسط.
المَوْقُوف: و هو ما روى عن صاحب المعصوم عليه السلام من دون أن يسنده إلى المعصوم عليه السلام.
1) . قوله: المعلّق، أقول: و يطلق عليه المرسل المعلّق، كما يطلق على المنقطع: المرسل المنقطع و المرسل المقطوع، و يطلق أيضاً على المعضل: المرسل المعضل، و قيل - و القائل هو صاحب مبدإ الآمال -: و يمكن كون المرفوع أيضاً مرسلاً اصطلاحاً [1]، ثمّ قال ما لفظه: «فجعلت المرسل أقساماً، المعلّق و المقطوع و المعضل و المرفوع العام و الخاص بلفظ الرفع و المنقطع بالسقوط من الآخر و المختصر بسقوط جميع السلسلة» [2] انتهى كلامه الشريف (منه قدس سره).
2) . في نسخة ب: «سقطت».
3) . كان الأولى تقييد الحذف في حديث المعلّق بما إذا كان الحذف من مبدأ الإسناد، كما عليه المشهور إن لم يكن الاتفاق عليه و لعلّ كلمة «مبدأ» أو «أوّل» سقطت من النسخ، ينظر الرعاية في علم الدراية، ص 101؛ و الرواشح السماوية، ص 128؛ و مقباس الهداية، ج 1، ص 215.
4) . في نسخة ب: «سقطت».
5) . لم أعثر فيما لديّ من المصادر على من أطلق على المعضل، المفصل بل لا يوجد اصطلاح المفصل فيما لاحظت من المصادر و لعل المصنّف قدس سره تفرّد عن أهل الدراية بذكر هذا الاصطلاح.
[المَرْفُوع: و هو ما اُضيف إلى المعصوم عليه السلام](1)من قول أو فعل أو تقرير، سواء اعتراه قطع أو إرسال في سنده أم لا.
المضْمَر: و هو ما يطوى فيه ذكر المعصوم عليه السلام عند انتهاء السند إليه كأن يقول صاحب المعصوم عليه السلام: «سألته عن كذا» أو «دخلت عليه فقال لي» أو «عنه»، و بالجملة يعبّر عن المعصوم عليه السلام بالضمير الغائب، و السرّ فيه إمّا التقيّة أو تقطيع الأخبار من الأصوليين.
المُدَلَّس: و هو ما أخفى عيبه الذي في السند كعدم سماعه من المرويّ عنه فيرويه على وجه يوهم سماعه منه كأن يقول الراوي: «قال فلان»، و كوجود رجل ضعيف أو صغير السنّ في السند فيسقطه ليحسن الحديث بذلك، و على التقديرين يحافظ في التعبير على ما لا يدخل معه في الكذب و ان كان التدليس نفس الكذب(2).
المُصَحَّف: و هو ما غيّر بعض سنده أو متنه، كتصحيف بريد بالباء الموحّدة المضمومة و الرّاء المهملة و الباء المثنّاة من تحت و الدّال المهملة بيزيد بالياء المثنّاة من تحت و الزاء المعجمة ثمّ المثنّاة من تحت و الدّال المهملة، و تصحيف حريز(3)بجرير، و تصحيف شيئاً بِستّاً(4)و قد يطلق على المصحّف: المحرّفُ.
1) . ما بين المعقوفتين لم ترد في نسخة «ب».
2) . للتوسّع ينظر: الرعاية في علم الدراية، ص 143-145؛ و وصول الأخيار إلى أصول الأخبار، ص 113-114؛ و مقباس الهداية، ج 1، ص 376-385.
3) . في نسخة ب: «حرير».
4) . لم ترد في نسخة «ب» كلمة «بستّاً». و قد وقع هنا تصحيف في التصحيف! لأنّ هذا التصحيف وقع في حديث: «من صام رمضان ثم أتبعه ستّاً من شوال...» فقد صحف «ستّاً» ب «شيئاً» فقرئ: «و أتبعه شيئاً» لا «شيئاً» ب «ستّاً» كما ذكره المصنّف، و الحديث موجود في مستدرك الوسائل، ج 7، ص 509، و الرواية؛ أصلها في صحيح مسلم، ج 2، ص 822.
المُعَلّل: تارة يطلق على حديث اشتمل على ذكر علّة الحكم(1)
[1] الكافي، ج 6، ص 402، بزيادة كلمة «معها» بعد «لا يعرف» و كذا في وسائل الشيعة، ج 17، ص 250؛ نقلاً من الكافي.
[2] وسائل الشيعة، ج 1، ص 105.
و حكمته(2)[3] وسائل الشيعة، ج 2، ص 945.
و أخرى يطلق على حديث اشتمل على أمر خفيّ في متنه أو سنده قادح في اعتباره.المُدْرَج: و هو ما أدرج الراوي أمراً في أمر و هو على ثلاثة أقسام:
الأوّل: ما أدرج فيه كلام بعض الرواة فيظنّ أنّه من الأصل و الغالب كون هذا في المتن(3)
[4] الفقيه: ج 4، ص 42؛ وسائل الشيعة: ج 12، ص 86.
، و قد يكون في السند كأن يعتقد بعض الرواة أنّ الفلان الواقع في السند لقبه أو كنيته أو قبيلته أو بلده أو صنعته أو غير ذلك، كذا فوصفه(4)بعد ذكر اسمه بذلك، أو يعتقد معرفة من عبّر عنه ببعض أصحابنا و نحوه فيعبّر مكانه بما يعتقد.الثاني: ما إذا كان عنده متنان بإسنادين فيدرج أحدهما في الآخر فينقل أحد المتنين خاصّة بسندين و المتنين بسند واحد.
الثالث: ما إذا كان حديث واحد مروي(5)عن جماعة مختلفين في سنده، بأن
1) . قوله: على ذكر علّة الحكم، أقول: كما في الحديث عن الصادق عليه السلام بعد الحكم بكون شرب الخمر شراً من ترك الصلاة قال عليه السلام: «و تدرى لم ذاك؟ قال: لا، قال عليه السلام: لأنه يصير في حال لا يعرف ربّه» [1] و كما عن الرضا عليه السلام في عدم انفعال ماء البئر بقوله عليه السلام: «لأنّ له مادة» [2] (منه قدس سره).
2) . قوله: و حكمته، أقول: كما في حديث عن الصادق عليه السلام: «في علّة غسل يوم الجمعة، إنّ الأنصار كانت تعمل في نواضحها و أموالها، فإذا كان يوم الجمعة حضروا المسجد فتأذّى الناس بأرواح إباطهم و أجسادهم فأمرهم رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله بالغسل فجرت بذلك السنة» [3] (منه قدس سره).
3) . قوله: فيظن أنّه من الأصل، و الغالب [كون] هذا في المتن، أقول: مثل ما عن الفقيه حيث روى بقوله: سأل رجل علي بن الحسين عليه السلام عن شراء جارية لها صوت، فقال: «ما عليك لو اشتريتها فذكرتك الجنّة، يعني بقراءة القرآن و الزهد و الفضائل التي ليست بغناء، فأمّا الغناء فمحظور» [4] فإنّ لفظ «يعنى» إلى آخره من كلام الصدوق، و رواه عنه في الوسائل في كتاب التجارة على الوجه الذي نقلناه، و ظاهره أنّه ظنّه من الحديث. (منه قدس سره).
4) . أثبتناه من نسخة (ب)، و في نسخة (أ): «فيصفه».
5) . كذا و الظاهر: مروياً.
رواه كلّ بسند أو اختلفوا أو(1)خصوص راوٍ في وجوده في السند و عدمه، أو في تعيينه(2)بأن اختلفوا أن الثالث في السند مثلاً فلان أو فلان، أو في متنه بأن اختلفوا في وجود لفظ فيه و عدمه أو في أنّ الموجود هذا أو غيره؛ و إدراجه بأن يُسقِط موضعَ الاختلاف مع مجيئه بالسندين أو يَذكره مع السندين بما كان أحدهما يختصّ به.
المُضْطَرِب: و هو ما اختلف فيه الرواية: إمّا بالسند(3)كأن يرويه تارة بواسطة و أخرى بدونها، أو في المتن كحديث تمييز(4)المشتبه بدم الحيض و القرحة، بأنّ خروجه عن الأيمن علامة الحيض كما في بعض النسخ(5)و عن الأيسر كما في الآخر(6).
المَقْلُوب: و هو ما قُلِبَ بعض ما في سنده و متنه إلى بعض ممّا فيه لا إلى الخارج عنهما، و حاصله ما وقع فيه القلب المكاني: ففي السند بأن يقال: محمّد بن أحمد بن عيسىٰ و الواقع فيه أحمد بن محمّد بن عيسىٰ، و في المتن كما في حديث السبعة الذين يظلّهم اللّٰه في عرشه؛ ففيه: «رجل تصدّق بصدقة فأخفاها حتّى لا يَعلم يمينُه ما ينفق شماله»(7)و الواقع فيه: «حتّى لا يعلم شمالُه ما ينفق يمينه»(8). و قد يطلق المقلوب على المصحّف(9)أيضاً.
1) . كذا و الظاهر: في.
2) . في نسخة (ب): تعينه.
3) . كذا و الظاهر: في السند.
4) . أثبتناه من نسخة (ب)، و في نسخة (أ): تميز.
5) . الكافي، ج 3، ص 94؛ قال: «فإن خرج الدم من الجانب الأيمن فهو من الحيض و إن خرج من الجانب الأيسر فهو من القرحة».
6) . التهذيب، ج 1، ص 385؛ قال: «فإن خرج الدم من الجانب الأيسر فهو من الحيض و إن خرج من الجانب الأيمن فهو من القرحة».
7) . صحيح مسلم، كتاب الزكاة، حديث 1031.
8) . صحيح البخاري، ج 2، ص 115؛ وسائل الشيعة، ج 3، ص 481 مع اختلاف يسير.
9) . لم أعثر فيما لدي من المصادر على من أطلق على المصحّف المقلوب، نعم المقلوب بالتعريف الذي ذكره الشهيد الثاني له، يشبه بالمصحّف إذ عرّفه: «هو حديث ورد بطريق فيروى بغيره، إمّا بمجموع الطريق أو ببعض رجاله، بأن يقلب بعض رجاله خاصّة، بحيث يكون أجود منه، ليرغب فيه» فحينئذٍ لم يبق فرق معتد به بينه و بين المصحف، كما صرّح بذلك المولى ملا على كنى في كتابه توضيح المقال، ص 59، و لعلّ هذا صار منشأ التوهم عند المصنّف قدس سره؛ فتأمّل.
المَزيد: و هو ما يروي بزيادة على ما رواه غيره في السند أو في المتن: ففي السند كما إذا أسنده و أرسلوه، أو وصله و قطعوه، أو رفعه إلى المعصوم عليه السلام و وقفوه على غيره، أو كان سندهم مشتملاً على رجلين أو ثلاثة و أسنده على ما زاد على ذلك بواحد أو أكثر؛ و في المتن كما في حديث: «جُعلتْ لي الأرض مسجداً و تراباً(1)طهوراً» مع رواية الأكثر لفظها: «جعلت لي الأرض مسجداً و طهوراً»(2).
المُسَلْسَل(3)
[1] في المصدر: صافحت فلاناً قال صافحت فلاناً.
[2] تاج العروس، ج 7، ص 380.
: و هو ما توافق رجال الإسناد فيه في صفة أو حالة قوليّة أو فعليّة أو فيهما معاً؛ كان ذلك في حال تحمّل الرواية في الراوي أو المرويّ عنه، فالقول كالحلف و الأمر بالتحفّظ من غير الأهل، و الفعل كالتشبيك(4)بالأصابع و القيام أو الاتّكاء حال الرواية و غيرها. و قد يكون التوافق بغير ذلك كتوافق الرواة في الاسم كمحمّد عن محمّد، أو في الكنى أو في(5)الألقاب أو في البلدان أو في اسم الآباء كأحمد بن عيسى عن محمّد بن عيسى، أو كناهم أو ألقابهم أو بلدانهم و نحو ذلك. ثمّ التسلسل قد يكون في جميع السند - و هو المسمّى به على الإطلاق - و قد1) . الصواب: ترابها، مستدرك الوسائل، ج 2، ص 530.
2) . وسائل الشيعة، ج 2، ص 970؛ و مستدرك الوسائل، ج 2، ص 529.
3) . قوله: المسلسل، أقول: قال في تاج العروس في مادة سلسل ما لفظه: «و الحديث المسلسل مثل أن يقول المحدث: صافحت فلاناً [1] هكذا إلى رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله قال الصاغاني: قد سمعت من الأحاديث المسلسلة بمكة - حرسها اللّٰه تعالى - و الهند و اليمن و بغداد ما ينيف على أربعمائة حديث، و لم يبلغني أنّ أحداً اجتمع له هذا القدر من المسلسلات. الحمد لله دائماً أبداً * أعطاني اللّٰه ما لم يعطه أحداً» [2] انتهى. و الأجود في مثال المصافحة ما مثّل به بعض الأعلام و هو أن يقول الراوي: صافحني فلان، قال: صافحني فلان، و هكذا إلى أن قال: صافحني جعفر بن محمد عليهما السلام، و قال: «من صافح أخاه المؤمن كان له من الأجر كذا و كذا». (منه قدس سره).
4) . قوله: كالتشبيك، أقول: كأن يقول الراوي: شبّك لي فلان أصابعه، و هكذا إلى أن ينتهي إلى المعصوم عليه السلام مثلاً حاكياً عنه هذا الفعل مع قوله المقارن له: «من شبّك أصابعه كذا فأصابه من الفقر أو من البرص مثلاً، فلا يلومنّ إلّا نفسه». و ليعلم أنّ المسلسل بجميع أقسامه هو الشائع - على ما قيل - من طُرق روايات المخالفين، و أمّا وجوده في طرق أصحابنا الإمامية ففي غاية القلّة. (منه قدس سره).
5) . في نسخة (ب): من.
يختصّ بعضَه في المبدأ أو في المنتهى أو فيهما أو في الوسط، و هذا إنّما يفيد مزيّة التحفّظ و الضبط حتّى ضبط الحالة الواحدة.
المُعَنْعَن: مأخوذ من العنعنة: مصدر جعليّ مأخوذ من تكرار حرف المجاوزة، و المراد به ما ذكر في سنده: عن فلان عن فلان إلى آخر السند، و مثله إذا قال في غير الأوّل و هو عن فلان و هو عن فلان و هكذا. كلّ ذا(1)حيث لم يذكر(2)متعلّق الجار من رواية أو تحديث أو إخبار أو سماع أو نحو ذلك، و اختلفوا في أنّه متّصل حيث أمكن و لم يكن ما يصرف عنه، أو منقطع و مرسل ما لم يكن ما يعيّن الاتّصال؟ و الصحيح الأوّل بل كاد أن يكون إجماعيّاً.
العَزيز: و هو ما لا يرويه أقلّ من اثنين سمّي عزيزاً لقلّة وجوده أو لقوّته كما لا يخفى.
المُتَشَابه: ما اتّفقت الأسماء خطّاً و نُطقاً و اختلف الآباء نطقاً مع الائتلاف خطّاً، أو بالعكس: باختصاص الاتّفاق المزبور بالآباء، و الاختلاف المذكور بالأبناء، كمحمّد بن عَقيل، بفتح العين لشخص، و بالضم لآخر - في الأوّل، و شريح بن نعمان و سريح بن نعمان: بإعجام الأوّل و إهمال الأخير - في الأوّل - و في الثاني بالعكس. و اللازم في الجميع الرجوع إلى المميّزات الرجاليّة.
المُؤْتَلِف و المُخْتَلِف: فهو ما اتّفق الأسماء خطّاً و اختلف(3)نطقاً، كجرير بالجيم و الرّاء المهملة، و حريز بالحاء و الزاء المعجمة، و حنان و حنّان(4).
المُتَّفِق و المُفتَرق: و هو ما اشترك بعض من في السند واحداً كان أو أكثر مع
1) . في نسخة (ب): المميزات، بدلاً من «كلّ ذا».
2) . قوله: كل ذا حيث لم يذكر، أقول: حاصله هو أنّ المعنعن هو ما كان الراوية فيه بلفظ عن من دون ذكر التحديث و الإخبار و السماع و الرواية، و الأظهر أنّه متّصل كما عليه الأكثر إذا لم يظهر قرينة على الخلاف. (منه قدس سره).
3) . كذا و الظاهر: و اختلفت.
4) . كذا و الظاهر: «حيّان». ينظر الرعاية في علم الدراية، ص 379 و مقابس الهداية، ج 1، ص 294.
غيره في الاسم؛ و وجه التسمية أنّ من في السند مع غيره متّفق في الاسم مفترق في الشخص.
المسمّى باسم السابق و اللاحق: و هو ما اشترك اثنان في الأخذ عن شيخ، و يتقدّم موت أحدهما على الآخر.
المسمّى برواية الأقران: و هو ما توافق الراوي و المرويّ عنه في السنّ أو في الأخذ، و أمّا إذا كان الراوي دون المرويّ عنه في السنّ أو في الأخذ، فهذا لشيوعه و كثرته لم يختصّ باسم خاصّ؛ نعم عكسه لقلّته يسمّى برواية الأكابر عن الأصاغر.
المُكاتَب: و هو ما حكى كتابة المعصوم عليه السلام؛ سواء كتبه عليه السلام ابتداء لبيان حكم أو غيره أو في مقام الجواب، و هل يختصّ بكون الكتابة بخطّه الشريف ظاهرُ بعض العبائر و صريح الآخر؛ الاختصاص و التعميم غير بعيد، بل قريبٌ.
الخبر العالي الإسناد: و هو القليل وسائطه.
الخبر المَوْضُوع: و هو المجعول كالخبر المنسوب إليه صلى الله عليه و آله: «العلم علمان علم الأبدان و علم الأديان»(1)و نحوه.
في أقسام الحديث باعتبار تحمّله، و له بهذا الاعتبار أقسام سبعة:
الأوّل السماع عن المرويّ عنه و هو أعلاها و أكثرها صدوراً، و له وجوه:
منها أن يقرأ بها(2)الشيخ المرويّ عنه من كتاب مصحّح على خصوص الراوي عنه، بأن يكون الراوي هو المخاطب الملقى إليه الكلام.
و منها: أن يقرأ مع كون الراوي أحد المخاطبين.
و منها: أن يقرأ مع كون الخطاب إلى غيره، فيكون الراوي مستمعاً أو سامعاً صرفاً.
و منها: أن يقرأ الشيخُ المرويُّ عنه مِن حفظٍ لا من كتاب مصحّح: سواءٌ انحصر المخاطب بالراوي، أو كان الراوي أحد المخاطبين، أو كان الخطاب متوجّهاً إلى الغير مع كون الراوي مستمعاً أو سامعاً صرفاً؛ فأقسام التحمّل على طريق السماع ستّة.
و أجود هذه الأقسام هو الأوّل ثم الثاني، مع احتمال ترتيب الاعتبار بترتيب الذكر؛ لقلّة احتمال الخطأ في الأوّل بالنسبة إلى غيره، و هكذا على الترتيب كما يظهر بأدنى تأمّل. و على كلّ حال فعبارة السامع بل المستمع: سمعتُ فلاناً يقول أو روى أو حدّث أو أخبر، أو سمعته يروي أو يحدّث أو قرأني(1)أو أقرأ عليَّ من كتابه(2)أو كتاب كذا أو فلان، أو أخبرني أو حدّثني؛ و لا يقول السامع الغير المخاطب: حدّثني أو أخبرني أو أقرأني و نحو ذلك، بل يقول: سمعته يروي أو يحدّث و نحو ذلك؛ و الوجه واضح.
الثاني من أقسام التحمّل: القراءة على الشيخ المرويّ عنه، و يسمّى عند أكثر قدماء المحدّثين بالعرض تارة و بعرض القراءة تارة أخرى. و له(3)أيضاً وجوه:
منها: قراءة الراوي عليه(4)من كتاب بيده، و بيد الشيخ أيضاً كتاب(5)مثله مع الصحّة، ثم يعترف بالموافقة و بكونه روايته.
و منها: قراءة الراوي عليه مِن(1)حفظه، و لكن بيد الشيخ كتاب مصحّح مع الاعتراف بالطباق و بكونه روايته.
و منها: قراءة غير الراوي مع كون الراوي سامعاً صرفاً و هذا أيضاً على قسمين:
أحدهما: أن يكون القراءة من كتاب بيد القاري و الشيخ.
و ثانيهما: أن يكون القراءة من حفظ مع وجود الكتاب بيد الشيخ.
و منها: أن يكون قراءة الراوي أو غير الراوي مع سماع الراوي من كتاب من دون أن يكون بيد الشيخ كتاب.
فأقسام القراءة أيضاً ستّة أجودها أوّلها؛ فالعبارة حينئذٍ: قرأت عليه، أو عرضت عليه، أو قُرئ أو عُرض عليه فأقرّ به أو أظهره، و أمثال ذلك.
و تحمّل الرواية على طريق القراءة في أخبارنا واقع جدّاً، مثل ما ورد أنّه سأله عليه السلام عن صدق بعض الروايات، فقال عليه السلام: نعم فهو كذلك(2)في كتاب على عليه السلام(3)فالمقابلة بينه و بين محفوظه عليه السلام، و إن لم يكن ذلك بقصد المقابلة.
الثالث من أقسام التحمّل: الإجازة و لها أقسام عديدة و وجوه متعددة:
منها: أن يكون بالقول: مِن الصريح و الظاهر و المقدّر. و الأوّلان واضحان، و الأخير مثل قول المخبر: نعم في الجواب عن الاستجازة.
و منها: أن تكون الإجازة بالإشارة.
و منها: أن تكون بالكتابة، و هذه أقسام ثلاثة.
ثمّ الإجازة قد تكون لمعيّن أعمّ من: الواحد و المتعدّد و الموجود و المعدوم.
و الإجازة للمعيّن المعدوم كأن يقال: أجزت لأوّل من يولد من فلان أو نسل فلان
أو بلدٍ فلان أو صنف فلان، و قد تكون لغير معيّن: أعمّ من الواحد و المتعدّد و الموجود و المعدوم، مثل قوله: أجزت لكلّ أحد مثلاً، و قد يضمّ المعدوم إلى الموجود. و على التقادير كلّها الإجازة تارة تكون في خصوص رواية معيّنة، أو روايات كذلك، أو لعدّة رواياتٍ أو كتبٍ كرواية(1)، أو كتب فلان، أو رواياته، أو كتبه في كذا. و قد يزاد على هذا الإجمال كقوله: لجميع رواياتي أو مسموعاتي من فلان أو من كلّ أحد.
و أجود أقسام الإجازة هو الإجازة بالقول الصريح في شخص معيّن لروايةٍ معيّنة؛ و لمّا كان صُوَر الإجازة كثيرةً جدّاً فلا بدّ من التعبير عن كلّ صورة بما يفيدها و لا يكون ظاهراً في غيرها؛ حذراً عن الكذب و التدليس و الخروج عن قواعد العرف و اللغة.
فيقول(2)مَن حصل له الإجازة عند الرواية: «أجاز لي» أو «أجازني فلان في رواية كذا» و لا يقول: «حدّثني» أو «أخبرني» أو «أنبأني» ممّا ظاهره المشافهة و إن جوّزه بعض الأعلام، لكنّه واضح المنع و الإيراد.
إذا عرفت ذلك كلَّه فنقول: الأخبار الصادرة عن معادن الوحي و التنزيل في إجازة نقل الروايات لنا و لأمثالنا - خصوصاً و عموماً - بالغةٌ في الكثرة إلى حدّ يعسر إحصائها، فلا حاجة مع ذلك إلى إجازة المشايخ - قُدّس أسرارهم - في نقل الأحاديث. فما تعارف بين الأعلام من إجازة الخلف عن السلف في الرواية ليس له وجه وجيه إلّا التبرّك(3)و التَّيمّن، و إن حصل لنا من الأساطين و المشايخ ما حصل لهم.
الرابع من أقسام التحمّل المناولة: و هي أن يدفع الشيخ المرويّ عنه مكتوباً فيه
خبر أو أخبار، أصلاً كان أو كتاباً، له أو لغيره، إلى راوٍ معيّن أو إلى جماعة؛ أو يبعثَه إليه أو إليهم برسول. بل يمكن في المعدوم بأن يوصي بالدفع إليه كلّ ذلك مع الإفهام و الإظهار بما يفيد أنّه رواية(1)و سماعه، كأن يقول: «هذا سماعي أو روايتي» فالمناولة على أقسام؛ لأنّه قد يكون المدفوع إليه موجوداً و قد يكون معدوماً، و على التقديرين قد يكون معيّناً أو غير معيّن كالصنف الفلاني، و على التقادير قد يكون المدفوع أصلاً أو كتاباً، و على التقادير قد يكون المكتوب من(2)نفس الدافع أو غيره، و على كلّ حال: قد يجيز(3)الرواية، و قد يقتصر على المناولة، و قد يمنع عن الرواية و إن كان قد يلتفت إلى منعه بعد أمرٍ له(4)و سفرائه برواية الأخبار و نشرها، إلّا أن يكون المنع كاشفاً عن خلل في الرواية، و هذا خارج عن مبحوث المقام.
و قانون التعبير في هذا القسم: «ناولني» أو «حدثني» و «أخبرني مناولة»، و نقل الآثار بهذا النحو من التحمّل أيضاً واقعٌ بل شائع. و الدليل على عدم اعتبار الإجازة في المناولة - مع قطع النظر عن اعتبار العقل و العقلاء - ما رواه في الكافي بإسناده إلى أحمد بن عمر الجلّال(5)قال: قلت: لأبي الحسن الرضا عليه السلام: الرجل من أصحابنا يُعطيني الكتاب و لا يقول: «أروه عنّي». يجوز لي أن أرويه عنه؟ قال: فقال: إذا علمت أنّ الكتاب له فأروه عنه(6).
الخامس من أقسام التحمّل: الكتابة بأن يكتب بنفسه أو بأمره - لثقة أو مع
ملاحظة المكتوب روايته أو سماعه - إلى غائب أو حاضر، و الحقّ [عدم] جواز(1)الإشكال بالرواية مع هذا النحو من التحمّل مع الأمن عن التزوير، و عليه بناء العقلاء في معاشهم و معادهم، و مكاتباتُ الأئمّة عليهم السلام إلى مواليهم في الأحكام الشرعيّة و النواميس الإلهية فوق حدّ الحصر و الإحصاء. ثمّ اعلم أنّ الفرق بين المناولة و الكتابة إنّما هو بالاعتبار و المورد، بل قيل(2): إنّ النسبة بينهما عموم من وجه.
و ليعلم أيضاً أن جواز الرواية بهذا النحو من التحمّل غير مشروط بإجازة من الكتابة(3)، بل منعُه أيضاً غيرُ مضرّ إلّا على ما تقدّم من الكشف عن الخلل؛ و قانون التعبير عنه هو أن يقول الراوي: «كتب إليّ» أو «حدّثني» أو «أخبرني مكاتبة» و نحو ذلك.
السادس من أقسام التحمّل: الإعلام، و هو أن يُعلِم الشيخ المرويّ عنه شخصاً أو أشخاصاً بأنّ ما كتب في كتاب كذا من مرويّاته أو مسموعاته، و هذا يتّفق غالباً عند المسافرة أو الموت أو ظنّ أحدهما؛ و هذا الإعلام تارة يكون بالقول، أعمّ من الصريح و الظاهر و المقدّر، و أخرى بالإشارة، و ثالثة بالكتابة. و هذا النحو من التحمل قد وقع بالنسبة إلى كثير من الكتاب(4)ككتاب يونس في عمل يوم و ليلة و كتابِ عبيد اللّٰه بن على أبي سعبة(5)الحلبي، و هو أوّل كتاب صنّفه الشيعة، و عُرِض على الصادق عليه السلام فصحّحه و استحسنه، و قانون التعبير عنه «أعلمنا» أو «أخبرنا» أو «حدّثنا إعلاماً» و نحوه.
السابع من أقسام التحمّل: الوجادة، و هو أن يجد الراوي المرويَّ مكتوباً بخطّ
الشيخ الذي هو راويه أو في تصنيفه، بخطّه أو بخطّ غيره، سواء كان الواجد معاصراً للشيخ أم لا. و الحقّ جواز الرواية عن الشيخ حيث علم الواجد بصدق النسبة و لو كان العلم علماً عادياً، بل و لو حصل له الظنّ الذي قام دليل على اعتباره؛ و هذا القسم واقع أيضاً كما حكى عن الصدوق و عن بعض من قاربه في الزمان؛ حيث صرّحوا في مواضع عديدة بوجود جملة من مكاتبات الأئمّة عليهم السلام و توقيعاتهم عندهم، و من المستبعد جدّاً أن لا يكون وقوفُهم بطريق الوجادة! و لو في كتب من قاربهم أو سبقهم، و هذا بعينه حال الفقه المنسوب إلى الرضا عليه السلام؛ حيث وجده القاضي أمير حسين عند جماعة من شيعة قم الواردين إلى مكّة المباركة. و المؤلّف الحقير معتقد باعتبار هذا الفقه و صدق النسبة إلى سيّدنا الرضا - روحي له الفداء. و قانون التعبير في هذا القسم أن يقول الراوي: «وجدت بخطّ فلان» أو «قرأت بخطّ فلان» أو «أخبرني ثقة أو فلانٌ أنّه خطّ فلان» و ما أشبه ذلك، و أمّا الرواية بالإخبار و التحديث فلا يجوز لا مطلقاً و لا مع التقييد بالوجادة.
هذا توضيح المختار في تحمّل الأخبار. له الحمد أوّلاً و آخراً و ظاهراً و باطناً.
1 - بحار الأنوار، الشيخ محمّد باقر بن محمّد تقي المجلسي، دار الكتب الإسلامية، تهران.
2 - تاج العروس (من جواهر القاموس)، محمد مرتضى الزبيدي، الطبعة الأولى بالمطبعة الخيرية المنشأة بجمالية مصر، 1306 ه.
3 - تهذيب الأحكام (في شرح المقنعة للشيخ المفيد)، أبو جعفر محمد بن الحسن الطوسي، دار الكتب الاسلامية، تهران.
4 - توضيح المقال، ملا على الكني الطهراني، المطبوع مع «منتهى المقال» طبعة حجرية، 1267.
5 - الدراية (في علم مصطلح الحديث)، زين الدين الجبعي العاملي المعروف ب «الشهيد الثاني»، منشورات مكتبة المفيد، قم.
6 - رجال النجاشي، أبو العباس أحمد بن علي بن أحمد بن العباس النجاشي، مؤسسة النشر الاسلامي، الطبعة السادسة، 1418 ه.
7 - الرعاية في علم الدراية، للشهيد الثاني و قد مرّت بعنوان «الدراية» منشورات مكتبة آية اللّٰه المرعشي، الطبعة الثانية، 1413 ه.
8 - الرواشح السماوية (في شرح أحاديث الإمامية)، مير محمّد باقر الحسيني المعروف ب «ميرداماد»، منشورات مكتبة آية اللّٰه المرعشي، قم، 1405 ه.
9 - صحيح البخاري، أبو عبد الله محمّد بن إسماعيل بن إبراهيم بن المغيرة البخاري الجعفي، دار الكتب العلمية، بيروت، أوفست.
10 - صحيح مسلم، أبو الحسين مسلم بن الحجاج القشيري النيسابوري، دار إحياء التراث العربي، بيروت.
11 - عوالي اللئالي، محمّد بن علي بن إبراهيم الإحسائي المعروف ب «ابن أبي جمهور»، مطبعة سيّد الشهداء، قم، الطبعة الأولى، 1405 ه.
12 - القاموس المحيط، مجد الدين محمّد بن يعقوب الفيروزآبادي، دار إحياء التراث
العربي، بيروت، الطبعة الأولىٰ، 1412 ه.
13 - الكافي، أبو جعفر محمّد بن يعقوب الكليني، دار الكتب الاسلامية، تهران.
14 - مبدأ الآمال، الشيخ علي بن شريعتمدار الاسترآبادي، مخطوط، توجد منه نسخة في المكتبة المرعشية.
15 - المستدرك على وسائل الشيعة، الحاج ميرزا حسين النوري، مؤسسة آل البيت لإحياء التراث، قم الطبعة الأولى، 1407 ه.
16 - مشرق الشمسين، محمد بن الحسين بن عبد الصمد الحارثي العاملي، المعروف ب «الشيخ البهائي»، المطبوع مع الحبل المتين و غيره، انتشارات بصيرتي، قم، 1398 ه.
17 - مصفّى المقال في مصنّفي علم الرجال، الشيخ آقابزرگ الطهراني، الطبعة الأولى، 1378 ه.
18 - مقباس الهداية في علم الدراية، الشيخ عبد الله المامقاني، مؤسسة آل البيت لإحياء التراث الطبعة الأولى، 1411 ه.
19 - من لا يحضره الفقيه، أبو جعفر محمد بن علي بن الحسين بن بابويه المعروف ب «الشيخ الصدوق»، دار الكتب الاسلامية، تهران: 1410 ه.
20 - الوجيزة، محمد بن الحسين بن عبد الصمد الحارثي العاملي المعروف ب «الشيخ البهائي»، المطبوع مع الحبل المتين و غيره، انتشارات بصيرتي، قم، 1398 ه.
21 - وسائل الشيعة إلى تحصيل مسائل الشريعة، محمد بن الحسن الحرّ العاملي، المكتبة الإسلامية بطهران، الطبعة الخامسة.
22 - وصول الأخيار إلى أصول الأخبار، حسين بن عبد الصمد العاملي «والد الشيخ البهائي»، نشر مجمع الذخائر الإسلامية، قم، 1401 ه.
علم تراجم يا شرح حال نگارى، هميشه براى كسانى كه به دنبال زندگانى گذشتگان خود مى گردند تا از حالات و احوال و رسوم زمان آنان مطلع گردند موضوع جالب توجهى بوده است.
هر يك از دانشمندان، علما، هنرمندان و... در ظروف زمانى و مكانى خاص به خود زندگانى كرده و اطلاع از طريقۀ زندگيشان و برخورد آنان با ملايمات و ناملايمات روزگارشان، براى آيندگان تجربه و آسودگى خاطر به همراه آورده كه جهان هميشه داراى پستى ها و بلنديهاى خاص به خود بوده است.
1) . شيخ على شريعتمدار استرآبادى (متوفاى 1315 ه ق).
هنگامى اين موضوع اهميت پيدا مى كند كه شخصيتى دست به قلم برده و ماجراى زندگانى خود و زمانش را آن چنان كه بوده بازگو كند و وقتى بر اهميت آن افزوده مى شود كه آن را بدون حب و بغض و تعصب نگارش داده و خود و ديگران را آن چنان كه بوده معرفى نمايد.
در اين مختصر برآنيم تا زندگينامۀ يكى از علماى نامى قرن چهاردهم هجرى مرحوم «شيخ على بن محمدجعفر شريعتمدار استرآبادى» را كه خود در بعضى از كتبش آورده متذكر شويم.
مترجم در كتابش «مبدإ الآمال في قواعد الحديث و الدراية و الرجال» كه مشتمل بر چهار مقدمه و سه كتابست، در مقدمۀ سوم به شرح حال خود پرداخته كه نسخه اى به تصحيح و اضافات مؤلف در كتابخانۀ آيت اللّٰه نجفى مرعشى قدس سره به شمارۀ (4659) محفوظ است.
و نيز در كتاب ديگر خود «غاية الآمال في استقصاء استعلام أحوال الرجال» - كه مطالب «منتهى المقال» را بعنوان «اصل» و آنچه از كتب ديگر رجالى آورده بعنوان «فصل» و مطالب افزودۀ خود را با عنوان «وصل» متذكر شده - در ضمن اسماء ابتدا شده به نام «على»، شرح حال خود را آورده است كه نسخۀ عكسى خط مؤلف در «مركز احياء ميراث اسلامى» به شمارۀ (63) موجود است.
وى كتاب «مبدإ الآمال» خود را در سال (1273) در سن 31 سالگى شروع نموده ولى با بعضى تصحيحات و اضافات آن را در 16 جمادى الأولى (1302) به پايان رسانيده، كه ما مطالب اين
كتاب را بعنوان اصل و متن قرار داده ايم.
بعد از آن استرآبادى در سال (1278) در سن 36، سالگى شروع به تأليف كتاب «غاية الآمال» نموده و در 12 شوال (1302) از نگارش تنظيم آن فارغ شده است و چون چند سال بعد از تأليف كتاب مذكور بوده داراى مطالب اضافه اى است كه آن ها را در پاورقى و بعنوان حاشيه افزوده ايم.
در بعضى مواقع اختلافات مختصرى در دو نسخه وجود داشت كه آن ها را داخل [] قرار داده و نيز آنچه را مقام اقتضا مى كرد و خود اضافه كرده، داخل همان علامت گذاشته ايم.
تصویر
تصویر
بسم الله الرحمن الرحيم
بيان إجمال من السلسلة الشريفة الّتي أروي بها عن مصادر الرواية، أذكرها تيمّناً و تبرّكاً و لينتفع بها من وقع طريقه في طريقي و لو بالنسبة إلى بعض المشايخ:
فلنذكر أوّلاً: إنّ أحقر المشتغلين، تراب نعال علماء الدين، الملقّب ب «سيف الدين»، المسمّى ب «عليّ ابن محمّد جعفر بن سيف الدين الأسترآبادى الأنزاني النوكندي» ولدت في أوائل طلوع الشمس يوم الأربعاء المطابق لنيروز الفرس، الثاني و العشرين (22) من شهر شعبان المعظم سنة اثنتين و أربعين و مائتين و ألف (1242) من الهجرة النبوية، عليه و على آله آلاف سلام و تحيّة(1)
«الحمد لله تعالىٰ شأنه، و الشكر له على ما أولانا من فنون كرامته و إنعامه، منها الابتلاء ببلايا الزمان من حين ولادتي إلى الآن: 25 من شعبان من شهور السنة (1278)، فولدت على ما ضبطه الوالد أوائل... في قزوين بعد رجوع الوالد من سفر جهاد الروس، و وقت انعقاد نطفتي في المسير إليها... و اتّفق تولّدي بمشقّة شديدة سيّئاً بزعمهنّ - على ما ذكرتْه والدتي - و وجدن حين إرادة تجهيزي فيّ رمقاً، فكنت عليلاً غير قليل إلى قرب فطامي، ففطمت، ثمّ عرضني مرض مزمن.
.1) . قال المترجم في كتابه «غاية الآمال، ص 376-384»:
و الآن يوم الأحد الثالث و العشرين (23) من شعبان سنة ثلاث و سبعين و مائتين و ألف (1273)، خرجت من سنّ الحادي و الثلاثين (31) و دخلت في الثاني و الثلاثين (32)، و ألحقت هذه المقدّمة بالكتاب و قد كتبته قبلُ بسنين.
و نذكر ثانياً: إنّي تلوت القرآن على بعض تلامذة الوالد في كربلاء في ستّة أشهر - و أنا ابن ستّ سنين أو سبع -، ثمّ شرعت في «نصاب الصبيان» في تلك البلدة سنة (1249) تسع و أربعين بعد المائتين و الألف، ثمّ ألّف الوالد الماجد رسالة في «أبنية المشتقات» و قرأتها، ثمّ قرأت «صرف المير» السيّد شريف، و «العوامل»، و شرحت على الأبنية و أنا ابن اثنتي عشر سنة في طهران.
ثمّ قرأت «مدائن العلوم» الّذي ألّفه الوالد لي أيضاً بعناوين «سيف - سيف» بمناسبة لقبي، المشتمل على اللّغة و الصرف و النحو و المنطق و المعاني و البيان مراراً، و شرحتها في المرّة الثانية و أنا ابن أربع عشرة سنة، و لم يتمّ الشرح، و علّقت على «شرح السيوطى» إلى أوائل «باب المبتدأ و الخبر»، و قرأت في ضمن هذه الأزمنة من النجوم و الهيئة، ثمّ شرعت في الأصول و الكلام، و شرحت على «مختصر الأصول» للوالد و لم يتمّ، و شرحت على «تقريض الأصول من خزائن الأصول»(1)
1) . تعريض الأصول من كتابه المسمّى بالخزائن (غاية الآمال، ص 377).
برسالة مستقلّة قريبة من ألفي بيت أو أزيد، [ثمّ] عرضتها على الوالد فسمّاها ب «بنيان مرصوص في مقدّمات الشروع في الأصول بالخصوص»، و استنسخ منها نسختين، و أثنى عليها عند الطلّاب تشويقاً لي.
و كنت أقرأ عبائر الكتب على الوالد لمطالعته و مباحثته و نحوهما(1)، و كان ينبّهني على القواعد العربيّة و نحوها، و هكذا كنت أتلو عليه من القرآن كلّ يوم حزباً، و كان ينبّهني على نحو ما مرّ، و كنت في ستّة أشهر من أواخر تلك الأزمنة مشغولاً بعمل بعض الصنائع كعمل الساعة من غير معلّم إلّا في نادر الدقائق، بل كنت أنظر إلى بعض الساعات المصنوعة و صورة راكب على فرش يترس، و يفك التفكيك عادياً في صحن البيت، و صنعت ساعة جديدة مشتملة على صورة طير تصيح في رأس كلّ ساعة بمقدار ما مضى من أوّل بالاثنى عشر ساعة، و كان فيها ما يدقّ الناقوس أيضاً هكذا مع صوت صورة الطير.
و لمّا بلغتُ الحلم كسرت صورة الطير، و كانت الساعة موجودة يدقّ بالناقوس إلى سنتين قبل الزمان، فأخذها منّي بعض الأعوان.
و كنت في تلك المدّة مصرّاً في الصناعة بحيث ما كان يشغلني عنها في النهار شيء من نوم أو سعي إلى الأكل و نحوهما إلّا حضور مدرس الوالد و قراءة العبارة و تعلّم الأصول و الكلام، ثمّ بعد الرجوع إلى البيت كنت مشغولاً بالصناعة إلى ما قبل الغروب بمقدار صلاة الظهرين، فقمت و صلّيت و طالعت الدرس و شرحت من «الألفيّة» أبياتاً بالتركيب المختصر، أو بيتين بالتركيب الوسيط، أو بيتاً بالتركيب المبسوط إلى أن مضى من اللّيل ساعتان، فرجع الوالد من المسجد فعرضت عليه الدرس و كلّما شرحت من «الألفيّة»، و كلّما بقى من الشرح كنت أكتبه بعد ذلك إلى أن يتمّ، و ما كنت أنام إلّا بعد عرض ما ذكر.
1) . لما عرض بصره الشريف من الضعف (غاية الآمال، ص 378).
و كنت هكذا، و شرحت أكثر «الألفيّة» و كثيراً من الأصول إلى أن قرب زمان البلوغ، فحصر الوالد اشتغالي في الكلام و المسائل الفقهية الضرورية لأبلغ الحلم بالاعتقاد الصحيح و المعرفة بمسائل التكليف، فحصر درسه في فقه و كلام في مجلس التدريس للطلّاب، وفقه و كلام فارسي في الداخل، مع حضور جماعة من النسوان من أهل البلد اللّاتي يستمعن إلى درس الوالد، و كنّ يقرأن عندي ما قال بعد ذلك.
فشرحت في تلك المدّة قبل البلوغ على «أصل الأصول»، و عرضت شرحي على الوالد فسمّاه «فصل الفصول»، ثمّ بعد التكليف رجعت إلى الديدن السابق مشتغلاً في الأصول و الكلام و التفسير و القواعد الفقهيّة، إلى أن قرأت عليه «الخزائن الأصول» مشتملاً على رسالة الاستنباطيّة و الرجاليّة مرّتين، و «لبّ اللباب» في الرّجال أيضاً مرّة، و «موائد العوائد» مرّة إلى «الاجتهاد و التقليد» و الأمور العامّة «من البراهين في شرح تجريد» الخواجة، و أكثر الجواهر و الأعراض، و جملة من الإلهيات.
و علّقت على «إيجاز الرجال» تماماً و غير ذلك، و جمعت الألفاظ القرآنية جلّها في رسالة مفسّرة لها؛ شرعت فيها بأمره قدس سره في سنة (1259) تسع و خمسين و مائتين و الألف، كان «كنز التفاسير» اسمها، و «جامع حروف» تاريخ بنائها، و لم تتمّ إلى أن توفّي قدس سره و أنا ابن عشرين سنة و شيء، في [ليلة الجمعة] ليلة العاشر من صفر سنة (1263) الثالثة و الستين بعد المائتين و الألف.
ثمّ ألزمت على بعض مجتهدي تلامذته (ره) بالعقد اللازم دوام مصاحبتي و الاشتغال بأمر اشتغالي، فقرأت عليه في ستّة أشهر أو أزيد من الشتاء و الخريف و ما يقار بهما بالسعي و الاهتمام، بحيث لم أكن أنام في اللّيل أبداً و في النّهار إلّا قليلاً، تمامَ «المختصر النافع» بمصاحبة «رياض المسائل» الشهير بالشرح الكبير
مرّة، و راجعت في تلك المدّة مرّتين.
و كنت أحضر مجلس بعض علماء الطهران(1)إلى ثلاث سنين أو أقلّ بشيء، و أرسل في تلك المدّة إليّ المرحوم المبرور الحفيّ «الشيخ محمد حسن النجفي»(2)صاحب «الجواهر الكلام» من الغري مراسيل مشوّقة إلى الإقبال إليه و الاستفادة منه، فأقبلت إليه بعد المدّة، فما لبثت في النجف إلّا قليلاً، و قد توفّي رحمه الله، فانتهى مجلس التدريس إلى شيخنا و شيخ الإسلام و المسلمين، عمود الدين، عماد المؤمنين، رقّة المحقّقين، المؤيّد من اللّٰه الباري، «الشيخ المرتضى بن محمّد أمين الأنصاري»، أدام اللّٰه ظلّه، و أبقى اللّٰه للإسلام و المسلمين ظلاله.
فحضرت محفله الشريف، و قرأت عليه - أدام اللّٰه إقباله - من مسائل الاجتهاد و التقليد أكثرها، و العامَّ و الخاصّ و المطلق و المقيّد و المجمل و المبيّن و المفاهيم و غيرها من المسائل الأصوليّة، و من المسائل الفقهيّة كتاب الحيض [و النفاس] و الاستحاضة، و كتاب الوصيّة، و كتاب القضاء.
و قرأت على الشيخ المفتخر «الشيخ محسن الخنفر»، و الزاهد المبرور ساكن دار السرور «الشيخ مشكور» - \قدّس سرّهما و غيرهما من المشايخ الغير المشهورين - \جملةً من الفقه و الرجال، و لم يوافق حرارة الهواء مزاجي، و مرضت بأمراض منكرة، و ضعفت عيناي، فأردت الرجوع إلى طهران، فأرشدني بعض المشايخ إلى الاستجازة منه، و لكنّه أجازني من غير استجازة، و استجاز من بعض المشايخ الآخر لي، فكتبوا في ظهر كتبي بلفظ، فأردنا أن
1) . و هو عليّ بن قربانعلي الكني كما في غاية الآمال، ص 378.
2) . المتولد حدود سنة (1202) في النجف الأشرف، و المتوفى سنة (1266) فيه، و قد ورد ترجمته في: روضات الجنات، ج 2، ص 304-306؛ ريحانة الأدب، ج 3، ص 357 و 358؛ الكرام البررة، ج 1، ص 310-314؛ مكارم الآثار، ج 5، ص 1826-1831؛ المآثر و الآثار، ج 1، ص 184 و 185؛ فوائد الرضوية، ص 452-456؛ قصص العلماء، ص 103-106؛ ماضى النجف و حاضرها، ج 2، ص 128-136.
نجيزه كما ستقف على [صورة] بعض منها.
فرجعت إلى الطهران و اشتغلت بتحرير الفقه، فكتبت مجلّدين من شرح «التبصرة» و مجلّدات من «عروة الأنام في المسائل المحتاج إليها في كلّ عام» كالطّهارة و الصلاة و الصيام، بالاستدلال الموجز(1)على الوجه التامّ.
ثمّ رجعت إلى النجف [الأشرف]، و بقيت قريباً من سنة، و استجزت الشيخ المحقّق «الشيخ المرتضى» دام ظلّه العالي، فأجاز ما ستقف عليه، في ثامن الشهر الثامن الشعبان سنة (1272) اثنتين و سبعين بعد المائتين و الألف، حين أرجعني الزمان إلى بلدة طهران.
و الآن أنا مشغول - متوكّلاً على اللّٰه متوسّلاً إلى أوليائه في جميع ما كتبته إلى الآن - لإتمام كتابي «بحر الدرر الأيتام في شرح لؤلؤة الأحكام»(2)المشتمل على فنون مقدّمات الاستنباط، من اللغة و الصرف و النحو و المعاني و المنطق و الرجال و الأخبار و الدراية و الأصول و التفسير و الكلام و الحساب و الهيئة و التجويد و الفقه، و جمعت أكثر العلوم و جَمّاً من الفقه، و من اللّٰه أستعين في الإتمام.
و بالجملة فالمناسب أن نذكر أسماء الكتب إلى صنّفتها تامّة و ناقصة أرجو من اللّٰه تعالىٰ توفيق إتمامها:
1 - فمنها: «نقل مجلس»، رسالة فارسية في أبنية المشتقّات بطرز حسن(3).
2 - و منها: «الطرفيّة في شرح الألفيّة»، فارسية مبسوطة مشتملة على تركيبها
بنحو تركيب الوالد، الّذي هو أحسن بمراتب من تركيب الخالد(1).
3 - و منها: «الجامعة النحويّة و الصرفيّة» بين التركيب و شرح الألفية، عربي مبسوط أيضاً(2).
4 - و منها: منظومة فارسية في العوامل بنحو خاص(3).
5 - و منها: «كنز اللآلي» فارسي(4).
6 - و منها: «بحر الدرر»، عربي، و هما كالشرح للمنظومة(5).
7 - و منها: «عمدة المطالب النحوية»، نحو حسن الترتيب مشتمل على نفائس المطالب النحويّة عربيّة(6).
8 - و منها: «موجز المسائل»، مثله لكن فارسي(7).
9 - و منها: «تعليقة على السيوطي»، ناقصة إلى مبحث الخبر(8).
10 - و منها: «أنيس الغرباء»، مشتمل على علوم تسعة، غير تام(9).
11 - و منها: «عين الحق»، رسالة فارسيّة مختصرة كلاميّة(10).
12 - و منها: «علم اليقين»، فارسي كلامي أبسط منه(11).
1) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 15، ص 162.
2) . غير تامّ (غاية الآمال، ص 379)؛ الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 5، ص 76.
3) . غاية الآمال، ص 379؛ الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 18، ص 163.
4) . كالشرح له (غاية الآمال، ص 379)؛ الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 18، ص 163، رقم 1202.
5) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 3، ص 37، رقم 77.
6) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 15، ص 340، رقم 2176.
7) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 23، ص 252.
8) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 6، ص 29، رقم 127.
9) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 2، ص 463.
10) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 15، ص 368، رقم 2324، طبع بطهران سنة 1308.
11) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 15، ص 325، رقم 2093.
13 - و منها: «عين اليقين»، أيضاً فارسي كلامي أبسط منه(1).
14 - و منها: «حقّ اليقين»، كذلك أبسط منه(2).
15 - و منها: «نور اليقين»، كذلك أبسط منه(3).
16 - و منها: «فصل الفصول في شرح أصل الأصول»(4).
17 - و منها: «الدرّ الثمين»، عربي وجيز كالمتن(5).
18 - و منها: «منقح البراهين»، كالشرح له و كالتعليقة على البراهين، منقّح لعمدة براهين الكلام(6).
19 - و منها: «مصباح الأنام»، أيضاً عربي في الكلام(7).
20 - و منها: «موضحة»، رسالة عربيّة في تصحيح جلّ السلاسل الشائعة في مثل كلّ من «التهذيب» و «الاستبصار» و «الكافي»(8).
21 - و منها: «منتخب الأقوال في إجمال من أحوال الرجال»(9).
22 - و منها: «رموز الأقوال كنوز بروز أحوال الرجال»، كتاب مختصر لفظاً غايته، مطوّل معنى نهايته(10).
23 - و منها: «المبدأ و المآل في تفصيل أحوال الرجال»، و هو كالشرح ل «نقد
1) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 15، ص 373، رقم 2353.
2) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 7، ص 41، رقم 210.
3) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 24، ص 387، رقم 2081.
4) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 16، ص 233.
5) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 8، ص 65، رقم 221.
6) . منقح البراهين في تنقيح براهين العقائد و كالتعليقة على براهين الوالد الماجد (غاية الآمال، ص 379)؛ الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 23، ص 150.
7) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 21، ص 102، رقم 4133.
8) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 23، ص 268.
9) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 22، ص 375.
10) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 11، ص 251، نسخة خط يده في مكتبة الشيخ عليّ كاشف الغطاء في النجف، فرغ منه في يوم الجمعة 6 شعبان سنة (1303).
الرجال»(1).
24 - و منها: «مبدأ الآمال»، رسالتي هذه في قواعد الرجال(2).
25 - و منها: «غاية الآمال في استقصاء استعلام أحوال الرجال»، و هو كالشرح ل «منتهى المقال»(3).
26 - و منها: «تاج الهداية»، في مستحدثات قريبة من القواعد الهندسية(4).
27 - و منها: «المُدْنِيَة في شرح مغنية» الوالد الماجد، في الهيئة(5).
28 - و منها: «بروج العروج»، رسالة نفيسة في الهيئة أيضاً عربيّة(6).
29 - و منها: «مطالع البكور»، تعليقة على الوقت و القبلة من «الروضة البهيّة»(7).
30 - و منها: «الغرائب الربوبيّة»، تعليقة على «الروضة»(8).
31 - و منها: «الدرر الأيتام»، منظومة في تمام الفقه(9).
32 - و منها: «نخبة الأحكام»، منتخب من «الدرر الأيتام» بإضافة المنتخبات و المتصرفات من علوم آخر(10).
1) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 19، ص 48.
2) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 19، ص 48.
3) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 16، ص 5، رقم 21، مشتمل على جميع ما في «منتهى المقال» بعنوان «أصل»، و ما ينقله من كتب أخر بعنوان «فصل»، و ما يذكره من تحقيق نفسه بعنوان «وصل»، فرغ من تأليفه في 12 شوال (1302)، كما في نسخة خط يده الموجودة، صورته في مركز احياء التراث الإسلامي - قم برقم (63).
4) . غاية الآمال، ص 380؛ نقباء البشر، ج 4، ص 1362.
5) . في الوقت و القبلة من الهيئة (غاية الآمال، ص 380) الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 20 ص 250.
6) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 3، ص 88.
7) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 21، ص 145، رقم 4344: مطالع البكور من الأيام و دهر الدهور.
8) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 16، ص 30، فرغ منه في ربيع الثاني سنة (1272) ظاهراً.
9) . منظومة مقتبسة من نظم اللمعة (غاية الآمال، ص 380)؛ الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 8، ص 119، رقم 441.
10) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 24، ص 92.
33 - و منها: «درر الأحكام»، و هي في خمسة عشر علماً: الصرف و النحو و المعاني و اللغة و الميزان و الرجال و الدراية و الحديث و الأصول و التفسير و التجويد و الهيئة و الحساب و الكلام و الفقه(1).
34 - و منها: «كنز الدرر الأيتام كالشرح لدرر الأحكام»، شرح آخر له(2).
35 - و منها: «الصرّة الخفيّة في شرح الدرّة النجفيّة» و سائر أبواب الفقه من نخبة الأحكام(3).
36 - و منها: «الفصوص»(4).
37 - و منها: «المواهب السنيّة في شرح التبصرة الفقهيّة»(5).
38 - و منها: «رموز الكنوز»، فقه استدلالي مختصر بنحو الإشارة(6).
39 - و منها: «كنوز الرموز»، أبسط منه في الفقه(7).
40 - و منها: «بروز الرموز»، في متفرّقات المسائل و متجدّداتها، و كليّات القواعد و مندمجاتها(8).
41 - و منها: «عروة الأنام»، في مسائل فقهيّة يحتاج إليها غالباً في كلّ عام(9).
42 - و منها: «منهاج الدراية»، رسالة فقهيّة فارسيّة مشتملة على الطهارة و الصلاة و الخمس و الزكاة و الصوم و الاعتكاف و السبق و الرماية و التجارة و الدين و الشفعة و الرهن و التفليس و الحجر و الضمان و الصلح و الشركة و المضاربة و المزارعة
1) . غاية الآمال، ص 380؛ الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 8، ص 117.
2) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 18، ص 153.
3) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 15، ص 39.
4) . شرح آخر له (غاية الآمال، ص 380)؛ الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 16، ص 235، رقم 928.
5) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 23، ص 293، رقم 8803.
6) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 11، ص 253، رقم 1548.
7) . الذريعة، ج 18، ص 173، رقم 1255.
8) . الذريعة، ج 3، ص 88، رقم 277.
9) . الذريعة، ج 15، ص 249، رقم 1608.
و المساقاة و الإجارة و الوكالة و الوديعة و العارية(1).
43 - و منها: «تحفة الأنام» مشتمل على الطهارة و الصلاة و الصيام(2).
44 - و منها: «الدرر الأيتام في تفسير آيات الأحكام» على وجه الأنموذج(3).
45 - و منها: «نثر الدرر الأيتام» تفصيل تفسير آيات الأحكام(4).
46 - و منها: «كنز التفاسير»، في تفسير المفردات القرآنية(5).
47 - و منها: «جواهر المعادن»، أيضاً فيه بنحو آخر(6).
48 - و منها: «مصباح الطالب في بعض المطالب النجوميّة» فارسي(7).
49 - و منها: «مدار المغمومين في مزار المعصومين» و من يتعلق بهم، عربي(8).
50 - و منها: «النخبة العراقية»، مثله فارسية(9).
51 - و منها: «جنّة السرور في كيفية زيارة العاشور» عربيّة(10).
52 - و منها: «نتايج المأثور»، مثلها فارسيّة نفيسة(11).
53 - و منها: «نتيجة النتائج»، مثلها لكنّها خالية عن الاستدلال(12).
1) . على طبق فلك المتفقّهين إلّا في الترتيب، إذ جعلته مجلدات ثلاثة أخيرها العبادات (غاية الآمال، ص 380)؛ الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 23، ص 160، رقم 8491.
2) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 3، ص 421، رقم 1520.
3) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 8، ص 119، رقم 442.
4) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 24 ص 52، رقم 253.
5) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 18، ص 149.
6) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 5، ص 281.
7) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 21، ص 112.
8) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 20، ص 241.
9) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 24، ص 97.
10) . استدلالية (غاية الآمال، ص 380)؛ الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 5، ص 158.
11) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 24، ص 47.
12) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 24، ص 50.
54 - و منها: «نور المشارق في مواعظ الخلائق»(1).
55 - و منها: «مرشد الراشدين في الأخلاق» فارسي(2).
56 - و منها: «تحرير الأصول»، في علم أصول الفقه(3).
57 - و منها: «إيضاح التحرير»، أيضاً في الأصول(4).
58 - و منها: «مصباح الدلالة»، رسالة في المنطق(5).
59 - و منها: «تجويد التنزيل في علم التجويد و الترتيل»(6).
60 - و منها: «بوستان»، منظومة فارسيّة في التجويد مقتبسة من منظومة «الأعمى الأصفهاني الملا مختار»(7).
61 - و منها: «درّ نثار»، في شرح منظومته مع الإشارة إلى منظومتي(8).
62 - و منها: «البروق اللّامعة»، تعليقة عربيّة على نحو الزيارة الجامعة و بعض الأدعية(9).
63 - و منها: «آينۀ جهان نما»، تاريخ كرة الأرض بقدر ما حقّقته(10).
64 - و منها: «عبادة المدعي»، في شرح بعض الزيارات و الدعاء فارسي(11).
65 - و منها: «منجية العباد عن بلايا البلاد»، رسالة في مسائل الطاعون و الوباء(12).
1) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 24، ص 376.
2) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 20، ص 306.
3) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 3، ص 379، رقم 1377.
4) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 2، ص 493.
5) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 21، ص 106.
6) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 3، ص 261، رقم 1302.
7) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 3، ص 155، رقم 543؛ فرغ من نظمها سنة (1280).
8) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 8، ص 139، رقم 524.
9) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 3، ص 89، رقم 278.
10) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 1، ص 51 و 52، رقم 260.
11) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 15، ص 210، رقم 1391.
12) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 23، ص 19.
66 - و منها: «الزاد و الراحلة لسفري الدنيا و الآخرة» أنيس الغربة و جليس الكربة، تذكرة العالمين الأبدان و الأديان، و شجرة العالمين من العالمين و الجاهلين للإنسان و الحيوان، تحفة للمسافر و الحاضر(1).
67 - و منها: «البُرد اليماني» في معاني الألفاظ و ألفاظ المعاني، كتاب في لغة مستحدثة، يجعل العنوان اللغة الفارسية و الترجمة العربية(2).
68 - و منها: «قطب العبادات»، في بعض فقرات الدعاء و المناجاة(3).
69 - و منها: «رافع اللجاج في الاحتجاج»(4).(5)
70 - الخمسة المسرقة.
71 - العشرة الكاملة.
أولاهما في مسائل خمسة معضلة فقهيّة و أصولية، و ثانيتهما مثلها في مسائل عشرة.
72 - كشكول في المكتسبات المتفرّقة و المقتبسات المتشرقة.
.و نذكر ثالثاً: صورة بعض إجازاتنا من بعض المشايخ - رفع اللّٰه أقدارهم و ألبس بمفاخر التوفيق أعمارهم - تبرّكاً بميامن يمناهم، و تحفّظاً لما يؤدي به وصاياهم من الاحتياط في القول و العمل، و التوسّل و التوكّل و الاستغفار عن الزلل.
فمنها: ما كتبه لي بعد الاستجازة شيخي الأعلم الأزهد الأورع الأفخم، البحر القمقام، أفضل مشايخ الأيام، المتبحّر في المعارف و العلوم، العرّيف بالمسالك و الرسوم، النحرير العلّامة، الّذي مدّت إلى استماع معارفه أعناق الخاصّة و العامّة،
1) . تذكرة العالمين الأبدان و الأديان: في آداب السفر و جملة ممّا يحتاج إليه المسافر و المناظر (غاية الآمال، ص 380 و 381)؛ الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 4، ص 40.
2) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 3، ص 85.
3) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 17، ص 156.
4) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 10، ص 60 و 61.
5) و قد زاد المترجم له في نهاية سرد تأليفاته في غاية الآمال، هذه الكتب:
المسدّد المؤيّد من اللّٰه الباري، شيخنا الشيخ «المرتضى الأنصاري»، و هو هذا:
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم و الحمد للّٰه رب العالمين، و الصلاة و السلام على خير خلقه محمّد و آله الطاهرين، و لعنة اللّٰه على أعدائهم أجمعين من الأوّلين و الآخرين إلى يوم الدين.
الحمد الله رافع درجات العلماء العاملين إلى أعلى عليّين و خافض دركات الجاهلين إلى أسفل السافلين، و جاعل أقدام العلماء العاملين واطئة على أجنحة الملائكة المقرّبين، و مفضّل مدادهم على دماء الشهداء و الصدّيقين، و جاعلهم ورثة الأنبياء و المرسلين، و خلفاء الأئمّة المرضيّين، إذ بهم قوام شريعة سيّد المرسلين و خاتم النبيّين، و هم المتكفّلون بأيتام الأئمّة الطاهرين، و الذابّون عن أحكام اللّٰه تعالىٰ زيغ المبطلين و شبه الملحدين.
و الصلاة على أشرف الأنبياء و المرسلين محمّد و آله الطيّبين الطاهرين.
أمّا بعد، فإنّ جناب المولى الأمجد، و العالم العلّامة الأرشد، و الفاضل الفهّامة الأسعد، ولدنا العالم الروحاني، و عزيزنا العارف الفقيه السبحاني، و الكامل الصمداني، ذي المقامات العليّة، و الفضائل الجليّة، و الفواضل السنيّة، و المراتب الجامعيّة، و الشئون الربانيّة، و الموهبة الإلهيّة، و الملكة الملكوتيّة، و القدرة على استنباط الأحكام الشرعيّة الأصليّة و الفرعيّة، عن الأدلّة القطعيّة و الظنيّة التفصيليّة؛ صاحب الهمّة العليّة و الأخلاق المرضيّة، و التدقيقات التحقيقيّة الربانيّة الإلهيّة، و النفس القدسيّة، و القوّة الملكوتيّة، ذي المناقب الفاخرة و المفاخر الوافرة، صاحب الفهم الصائب الوقّاد و الذهن الثاقب النقّاد، العالم العلّامة و الفاضل الفهّامة، الورع التقي و المهذّب الصفيّ، الزكيّ اللوزعيّ الألمعيّ جناب الآقا «الشيخ عليّ» نجل العلّامة الفاضل المحقّقِ المدقّق المعتبر «الحاج محمّد جعفر الأسترآبادي»، تعمّده اللّٰه برضوانه في الروائح و الفوادي.
قد اشتغل - سلّمه اللّٰه تعالىٰ - عندنا مدّة من الزمان و برهة من الأوان، و حضر في درسنا مع جملة من العلماء الأعلام و الفضلاء الأحلام و الأجلاء الأعيان، فحصل له بحمد اللّٰه تعالىٰ من الترقي في العلوم ما فاق به على الأقران و أبناء الزمان، و صار من العلماء الأعلام و الفضلاء الأحلام، و المحقّقين الكرام و المدقّقين الفخام، و حيث كان - سلّمه اللّٰه - بتلك المثابة، و استجاز منّا و لم نجد بدّاً من الإجابة(1)، فأجزت له - أدام اللّٰه تأييده - أن يروي عنّي جميع ما يجوز لي روايته إجازة عن مشايخي و أسلافي، رضوان اللّٰه عليهم أجمعين.
مشترطاً عليه - دام تأييده - الاحتياط في القول و العمل، ملتمساً منه الاستغفار عن الزّلل، سائلاً من اللّٰه وليّ التوفيق أن يوفّقه لما يرضيه.
حرّره أحقر العباد مرتضى بن محمّد أمين الأنصاري حامداً لله مصلّياً على نبيّه محمّد و آله، صلوات اللّٰه عليهم أجمعين(2).
و منها: ما أجازني باستجازة غيري و صورته [هذا]:
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم و الحمد للّٰه ربّ العالمين، و الصلاة و السلام على خير خلقه محمّد و آله الطاهرين، و لعنة اللّٰه على أعدائهم من الأولين و الآخرين.
ا ما بعد، فإنّ جناب ولدنا العالم العلاّمة و الفاضل الفهّامة، زبدة المحقّقين و نخبة المدقّقين، و سنام الفضلاء العارفين، و عمدة الأجلّاء الكاملين، ذي التقى القدسيّة، و الموهبة السنيّة، و القوّة الملكوتيّة التي تقتدر بها على استنباط الأحكام الشرعية الفرعية عن أدلّتها التفصيليّة، الورع التقيّ، و المهذّب الصفيّ الزكيّ، جناب «الشيخ عليّ» دام
1) . في غاية الآمال، ص 383: إلى هنا كانت بخط بعض مشايخ النجف بإملائه - دام ظله - مراعاتاً لما في بصره الشريف من الضعف، فكتب بخطّه تبركاً و تيمناً بمتابعة السيّد المبرور صاحب الرياض في إجازة والدي هكذا...
2) . في غاية الآمال، ص 383: ثمّ ختم بخاتمه الشريف واقفاً على باب بيته و أنا قائم بخدمته مودعاً له حين مسافرتي إلى طهران في ثامن الشهر الثامن من سنة (1272) اثنتين و سبعين بعد المائتين و الألف.
فضله، نجل الإمام العلّامة المعتبر «الحاج محمّد جعفر» قدّس سرّه الأزهر.
لمّا اشتغل، عندنا، و حضر في درسنا مدّة من الزمان، و وجدناه من العلماء الأعلام و الفضلاء الأحلام، فحصل له بحمد اللّٰه من الترقيّ في العلوم ما فاق به على الأقران، فأردنا أن نجيزه تيمّناً و تبرّكاً بالسلسلة الشريفة، فأجزت له - دام فضله - أن يروي عنّي كلّ ما جاز لي روايته عن مشايخي العظام.
و أسأله أن لا ينساني من الدعوات في أوقات الخلوات و مظانّ الإجابات كما أنّي لا أنساه كذلك، أنا الراجي عفو ربّه خادم الشريعة مرتضى الأنصاري(1)
صورة أوّل إجازة أجازني بها بعض مشايخ النجف الأشرف المجازين من الشيخ حسن بن الشيخ جعفر النجفي صاحب «أنوار الفقاهة» بمحض ملاطفته العلية و محبته الإيمانية، و كتب في ذيلها بعض الأعلام هكذا: «و لعمري قلّ ما قيل فيه دام ظلّه! كيف لا و هو كوكب دريّ يوقد من شجرة مباركة» فزيّنه بخاتمه الشريف.
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم
الحمد للّٰه رب العالمين، رافع درجات العلماء العاملين إلى أعلى عليّين، و خافض دركات الجاهلين إلى أسفل السافلين، و جاعل أقدام العلماء العارفين العاملين واطئة أجنحة الملائكة المقرّبين، و مفضّل مدادهم على دماء الشهداء الصالحين، و جاعلهم ورثة الأنبياء المرسلين و الخلفاء الأئمّة المعصومين، و حججهم على الخلق أجمعين، إذ بهم قوام شريعة سيد المرسلين و خاتم النبيّين، و هم المتكفّلون بأيتام الأئمّة الطاهرين، و الذابّون على أحكامهم زيغ المبطلين و شبه الملحدين، و المبالغون في إبانة الحق و إزهاق الباطل، و أركانه الذين لولاهم لانطمثت آثار سيّد المرسلين و أخبار خاتم النبيّين، و اندرست الأحكام الواردة عن الأئمّة المعصومين، فجزاهم اللّٰه عن الإسلام و المسلمين أفضل جزاء المحسنين، و أثابهم عن الشريعة و المتشرعين أفضل ثواب المجاهدين الذابّين عن دين ربّ العالمين.
و الصلاة و السلام على سيّد الأولين و الآخرين، و أشرف الأنبياء و المرسلين محمّد و آله الطيبين الطاهرين المطهرين من الرجس بنصّ الكتاب المبين، المعصومين بعصمة الملك الديّان، المخصوصين بالنكت و النقر و الإلهام من اللّٰه الملك العلّام.
أمّا بعد، فإنّ جناب المولى الأجل الأمجد، و الفاضل الكامل الأرشد، و المجتهد العارف الفائق الأسعد، العالم العلّامة و المجتهد الفاضل الفهّامة، زبدة المحققين و نخبة المدقّقين، و عمدة الأجلّاء الأساطين، و سنام الفضلاء الكاملين، العالم الروحاني و الفاضل السبحاني و الكامل الصمداني، الورع التقي و المهذب الصفي، الزكيّ النقيّ اللوزعيّ الألمعيّ جناب «الآقا الشيخ عليّ» دام فضله السني، نجل الإمام العلاّمة أستاد الكل في الكل، الهادي «الحاج محمّد جعفر الأسترآبادي» قدس اللّٰه نفسه، و طهّر رمسه.
فإنّا لمّا تشرّفنا بخدمة جناب الشيخ عليّ - سلّمه اللّٰه تعالىٰ - بالبحث معه مدّة من الزمان، و المذاكرة برهة وافرة من الأوان مع جملة من العلماء الأعلام و الفضلاء الأحلام، وجدناه بحراً زاخراً و حبراً ماهراً، و فقيهاً مجتهداً كاملاً و كنزاً كامناً، و من العلماء الأعلام و الفضلاء الأحلام و المحقّقين الكرام و المجتهدين العظام و المحقّقين الفخام، و من ذوي الفضل و السداد، و البالغين درجة الاجتهاد على الإطلاق.
و لقد أجّلنا الفكر، و أمعنا النظر في جملة من مصنفاته في الأصول و الفقه و الرجال و علم الكلام، فوجدناها أحسن ما كتب في هذا الشأن، و أمتن ما صنّفه العلماء الأعلام و الفضلاء الأحلام، مع ما في تصانيفه الفقهية من الاشتمال على الأصول الشرعية و القوانين و الضوابط المرعية، و الدقائق الحقية و النكات الخفية الّتي لا تصدر إلّا ممّن رزقه اللّٰه الموهبة السنيّة و الملكة الاجتهادية القدسيّة و القوّة الملكوتية، فيما يحتاج إليه في استنباط الأحكام الشرعية الفرعية عن أدلّتها التفصيلية، و ذلك فضل يؤتيه من يشاء من عباده على وفق حكمته و مراده.
فهنيئاً له بما أعطاه اللّٰه من تلك المنحة السنية و الموهبة الربانية و القوّة الاجتهادية، فهو الحقيق لأن تثنى له الوسادة و تلقى إليه الخلائق أزمّة القلادة؛ فقد جاء بالعجب العجاب، و حقّ له التمثيل بالمثل السائر «كم ترك الأوّل للآخر» و بقول الشاعر: «و إنّي و إن كنت الأخير زمانه لآت بما لم تستطعه الأوائل» و لا غرو في ذلك فهو من غصن شجرة العلم و ينبوع الفضل و الفهم، و رئيس الملة و ابن رئيسها في الدين، أسأل اللّٰه تعالىٰ تأييده و تسديده.
و لمّا كان بتلك المثابة أحببنا إجازته تيمّناً و تبرّكاً بهذه السلسلة الشريفة، فأجزت له - سلّمه اللّٰه تعالىٰ - أن يروي عنّي كلّ ما صحّ لي عن مشايخي العظام و أساتيدي الأساطين الفخام و الفحول الكرام روايته، و كلَّ ما جاز لي إجازته من كتب أصحابنا الأبرار و أعيان فقهائنا الأساطين الأخيار، لا سيّما الكتب الأربع التي عليها المدار في هذه الأعصار المشتهرة اشتهار الشمس في رابعة النهار للمحمدين الثلاثة الأبرار من «الكافي» و «من لا يحضره الفقيه» و «التهذيب» و «الاستبصار» و الجوامع الثلاث لنوادر الأخبار للمحدثين الثلاثة من «الوافي» و «الوسائل» و «البحار».
و أن يروي عنّي جميع مسموعاتي و مقروّاتي و مصنّفاتي سيّما كتابنا الكبير المسمّى «بكنز الأحكام في شرح شرائع الإسلام» الّذي قد برز منه بحمد اللّٰه تعالىٰ سبع مجلّدات، و أرجو من اللّٰه ببركة الأئمّة الهداة التوفيق للإتمام بسعادة الاختتام، واضعاً للأشياء مواضعها.
و أوصيه بسلوك طريق الاحتياط ليفوز بالنجاة من الصراط، و بملازمة الورع و التقوى و مخالفة النفس و ما تهوى، و أن لا يقول على اللّه - جلّ شأنه - إلّا بعد الاستفراغ التامّ في جميع الأدلّة و الأحكام، أسأل اللّٰه تعالىٰ تأييده و تسديده و هدايته و إرشاده.
و أرجو من ذلك الجناب الّذي هو عمدة أولي الألباب و كهف أولي الفضل من الأصحاب أن لا ينساني من الدعوات الخاصّة في الخلوات و أعقاب الصلوات و مظانّ الإجابات، كما أنّي - إن شاء اللّٰه تعالىٰ - لا أنساه كذلك.
.1) . قد أورد المترجم في غاية الآمال، ص 381 و 382 صورة إجازته من أستاده الشيخ محمّد قاسم بن محمّد بن عليّ النجفي (المتوفى 1290) و قال:
و نذكر رابعاً طريق روايتي، و أقتصر على سندي عن استنادي و أستادي أدام
اللّٰه ظلّه العالي و أبقى ظلاله المتعالي(1)، راجياً من وليّ التوفيق أن يوفّقني لافراد رسالة في الإجازات المشتملة على جملة من الإفادات في أحوال العلماء، كثّر اللّٰه أمثالهم.
فاعلم: إنّي أروي إجازةً عن الشيخ الكبير كتاب «نهج البلاغة» في خطب أمير المؤمنين عليه السلام، و «الصحيفة السجّادية» في أدعية السيّد الساجدين عليهما أفضل صلوات المصلّين، و الكتب الأربعة الّتي عليها المدار «الكافي و الفقيه و التهذيب و الاستبصار»، و الكتب الثلاثة الخاصّة لمتفرّقات الأخبار «الوافي و الوسائل و بحار الأنوار»، و سائر الكتب من الحديث و الأصول و التفسير و الكلام و سطح الفقه و الاستدلال و اللغة و الصرف و النحو و الرجال و نحو ذلك من مصنّفات الفرقة و علماء العترة - أعلى اللّٰه مراتبهم في فراديس الجنّة - من مشايخه و مجيزيه، سيّما العالم الفاضل الكامل العدل الثقة النقه الباذل زبدة العرفاء و الفقهاء المتكلّمين، نور المجتهدين الأصوليّين، مروّج شريعة سيّد المرسلين، الورع التقي «الحاج ملّا أحمد الكاشاني النراقي» من مشايخه و مجيزيه.
منهم: والده الماجد أستاد الأماجد، و شيخه الأعظم و أستاده الأفخم، الإمام الهمام و البحر القمقام، مكمّل المعارف و العلوم، و من أذعنت بفضله الخصوم، طود العلم و التحقيق، و من هو بالتقديم على الكل حقيق، مؤسّس ملّة سيّد البشر و مروّج الملّة في رأس المائة الثالثة عشر، العالم العابد و القائد الزاهد، خاتم المجتهدين، جامع فنون علوم السابقين و اللاحقين «المولىٰ محمّد مهدي بن أبي ذر النراقي مولداً، و الكاشاني رئاسة و مسكناً، و النجفي التجاءً و مدفناً»،
1) . و قد قال في غاية الآمال، ص 383: ظهر ممّا مرّ أن لنا - غير طريقي عن الوالد الماجد عن سيّد الأماجد صاحب الرياض عن الآقا و عن العام الأسعد الحاج المولى محمّد النراقي عن والده الماجد شيخ شيخنا الآتي - طريقين في الأخبار و ان اتصلا في البين أشرفهما عن شيخي الكبير الثقة النقه العدل الإمامي الضابط المذكور المرتضى المشهور...
تغمده اللّٰه بغفرانه، و أسكنه بحبوحة جنانه.
عن مشايخه السبعة السداد الذين هم بمنزلة الكواكب السبع الشداد:
الأوّل: الشيخ المحدّث الكامل و الفقيه الدين الفاضل، و الهجر العالم العامل «الشيخ يوسف بن أحمد بن إبراهيم البحراني مولداً، و الحائري خاتمة و مدفناً»، و صاحب كتاب «الحدائق الناضرة» و غيره من المؤلّفات الفاخرة.
الثاني: الشيخ المجتهد المحقّق الأستاد المعتمد المدقّق العالم العريف و الفاضل العطريف، خاتمة الفضلاء و المجتهدين، نادرة العلماء الموحّدين، مجدّد الدين و الشريعة المبشرة في رأس المائة الحادية عشرة، وحيد عصره [و] فريد دهره، الشيخ الأعظم و الإمام المعظم، بحر الفضائل و المفاخر، المولى و الآقا «محمّد باقر البهبهاني نسبة و موطناً، و الأصفهاني مولداً، و الحائري خاتمة»، قدّس نفسه، و طيّب رمسه.
الثالث: الشيخ المحدّث الفاضل، و الفقيه النبيه الكامل، الحبر الأوحدي، الشيخ مهدي بن الشيخ بهاء الدين الفتوني العاملي النجفي، طاب ثراه.
الرابع: المولى الفقيه الدين التقي المولى محمّد جعفر البيدگلي الكاشاني قدس سره.
الخامس: العالم العلم العلّامة، و الفاضل الحبر الفهّامة، أعجوبة الدهر، نادرة العصر المولى محمّد إسماعيل بن محمّد حسين المازندراني أصلاً، و الأصبهاني الخاجوئي مسكناً، أسكنه اللّٰه الجنان.
السادس: الشيخ الفاضل الكامل، جامع المعقول و المنقول، حاوي الفروع و الأصول، الحبر الألمعي «المولى محمّد مهدي الهرندي الأصفهاني»، روّح روحه.
السابع: الشيخ النحرير المحقّق، و الفقيه الجامع المدقّق، علاّمة الزمان و وحيد الأوان، الحاج الشيخ محمّد بن الحاج محمّد زمان الكاشاني أصلاً و مولداً، و الأصبهاني رياسةً و مسكناً، و النجفي التجاءً و مدفناً، أفاض اللّٰه عليه شآبيب
الرحمة.
و منهم: أستاده الأعظم و شيخه المعظّم، البحر المتلاطم الأمواج الّذي ملأ ذكر مفاخره جميع الفجاج، طود العلم الباذخ و سنام الفضل الشامخ، ذو النور الباهر و الفضل الظاهر و النسب الطاهر و الحسب الزاهر، صاحب المقام الرفيع و الشأن المنيع، الإمام الهمام، مروّج شرع سيّد الأنام، الّذي لسان القلم في تعداد فضائله كالّ، و كلّ خاطر في مسلك مراتبه محبوس في سجن الكلال، العالم العابد و الشاهد الزاهد، الألمعيّ اللوذعيّ الاوحديّ، سيّدنا و مولانا «السيّد محمّد مهدي بن السيّد مرتضى بن السيّد محمّد الطباطبائي الحسني الحسيني الحائري مولداً، و النجفي مسكناً و مدفناً، الشهير ببحر العلوم»، أفاض اللّٰه عليه شآبيب الغفران ، و أسكنه أعلى فراديس الجنان.
عن مشايخه الخمسة «الشيخ يوسف» و «الآقا محمّدباقر البهبهاني» و «الشيخ محمّد مهدي الفتوني» المذكورين، و السيّد الجليل «السيّد حسين القزويني» و المولىٰ النبيل «المولى عبد النبي القزويني أصلاً، و اليزدي مسكناً».
و منهم: العالم العلم العلاّم، و المجتهد الكامل الفهّام، جامع شرفي العلم و العبادة، و حاوي منقبتي الحسب و نسب السيادة، العالم العامل و الأستاد الكامل، السيّد السناد و الركن العماد، شمس فلك معاني الفقه و الأصول، قطب دائرة فلك الدالّ و المدلول، النور الجليّ الأمير «السيّد عليّ بن المير محمّد عليّ» ابن أخت أستاده الآقا البهبهاني و صهره، كاظمي المولد، حائري المسكن و المدفن، صاحب الشرح الكبير المسمّى ب «رياض المسائل»، قدّس اللّٰه تربته، و رفع في جنان الخلد رتبته، عن خاله «العلّامة البهبهاني»، و لي إجازة عن الوالد الماجد قدس سره عنه بلا واسطة.
و منهم: الشيخ الفقيه و العالم النبيه، السيّد الجليل و العالم العامل النبيل، المحقّق
الفاضل و المحدّث الباذل، المتحلّي بالأخلاق الرضيّة و النعوت المرضيّة، الهادي المهتدي «الآميرزا مهدي بن أبي القاسم الموسوي الشهرستاني مولداً، و الحائري رئاسة و مدفناً»، عن مشايخه «الشيخ يوسف» و «الآقا محمّد باقر» و «الشيخ مهدي الفتوني»، المذكورين بشمّة من ألقابهم.
و منهم: الشيخ المعظم و الأوحدي المكرم، المجتهد الكامل و البارع الفاضل، البحر النحرير الأجل و العالم الفقيه الأكمل، شيخنا و شيخ الشيوخ «الشيخ جعفر النجفي مسكناً و مدفناً» طاب روحه و كثر فتوحه، عن الآقا و بحر العلوم المذكورين.
ثمّ لنذكر طرق المشايخ السبعة بل التسعة بإلحاق «السيّد حسين و الشيخ عبد النبي القزوينيين» من مشايخ بحر العلوم نوّر اللّٰه روحه، لمولانا الحاج «الملّا مهدي» رحمه الله، بأسانيدهم المتّصلة المذكورة في إجازاتهم الطويلة ينتهي أكثرها إلى الإمام الأعظم و الشيخ الأفخم، رئيس الملّة المحقّة، شيخ الطائفة الناجية «الشيخ أبي جعفر محمّد بن الحسن الطوسي»، عن مشايخه إلى الإمام عليه السلام، و ينتهي بعضها إلى شيخ الإسلام و المسلمين، الوحيد الفريد «الشيخ المفيد محمّد بن محمّد بن النعمان» طاب ثراه، و بعضها إلى «الشيخ الصدوق أبي جعفر محمّد بن عليّ بن بابويه القمّي» النزيل بالري.
لاتصال سلسلة السند نذكر هنا أحضر طرق المشايخ السبعة و شيخي بحر العلوم إلى مشايخ الثلاثة، و أقربها و أعلاها بإسقاط الأوصاف للاختصار و لوضوح جلالتهم راجياً من اللّٰه تعالىٰ التوفيق لإفراد الرسالة المشار إليها، فنقول بعون اللّٰه مالك العقول:
أما الشيخ يوسف رحمه الله: فمن طرقه إلى الشيخ الطوسي عن «الملّا رفيعا الجيلاني محمّد بن فرخ» المجاور بالمشهد الرضوي، عن «المجلسي محمّد باقر بن محمّد
تقى رحمه الله»، عن والده، عن الشيخ «أبي البركات الواعظ الأصبهاني»، عن «المحقّق الثاني الشيخ عليّ بن عبد العالي الكركي»، عن «ابن المؤذن الجزيني شمس الدين محمّد بن محمّد بن داود»، عن ولد الشهيد الأوّل «الشيخ عليّ»، عن والده الشهيد «محمّد بن محمّد بن مكّي العاملي»، عن «ابن نما الشيخ جلال الدين الحسن بن أحمد بن نجيب الدين محمّد بن جعفر بن هبة اللّٰه ابن نما»، عن أبيه «الشيخ أحمد بن نجيب الدين» المذكور، عن «محمّد بن إدريس العجلي الحلّي» صاحب «السرائر»، عن خاله «الشيخ حسن أبي عليّ بن الشيخ الطوسي رحمه الله»، عن أبيه الشيخ.
و من طرقه إلى الشيخ المفيد ما يرويه بإسناده عن «ابن نما» المذكور، عن «المحقّق الأوّل نجم الدين أبي القاسم جعفر بن الحسن بن يحيى بن سعيد»، عن «السيّد فخار بن معد الموسوي الحائري»، عن «شاذان بن جبرئيل القمي»، عن الشيخ «أبي عبد الله جعفر بن محمّد بن أحمد الدرويسي»، عن المفيد رحمه الله.
و من طرقه إلى الصدوق: ما يرويه بإسناده عن الدرويسي المذكور، عن أبيه، عن الصدوق رحمه الله.
و أمّا الآقا البهبهاني، فمن طرقه: ما يرويه عن والده، عن المجلسي بطرقه إلى المشايخ الثلاثة، و قد ذكرنا طريقاً منه.
و أمّا الشيخ مهدي الفتوني، فمن طرقه: ما يرويه عن شيخه و ابن عمّه رئيس المحدّثين الشريف المولى «أبي الحسن بن محمّد طاهر الفتوني العاملي» المجاور بالنجف الأشرف المدرّس فيه، من شيخه المجلسي بطرقه.
و مثله «المولى محمّد جعفر البيدكلي».
و أمّا المولى إسماعيل الخاجوئي: فهو يروي عن شيخه الفاضل و النحرير الكامل «الشيخ حسين بن الشيخ محمّد الماحوزي»، عن شيخه علّامة الزمان «الشيخ سليمان بن عبد الله الماحوزي»، عن المجلسي بطرقه.
و أمّا المولى مهدي الهرندي، فمن طرقه: ما يرويه عن السيّد الجليل و الفقيه النبيل «الأمير محمّد حسين بن الأمير محمّد صالح الخاتون آبادي» ابن بنت المجلسي، عن جدّه المجلسي بطرقه.
و أمّا الحاج الشيخ محمّد، فمن طرقه: ما يرويه عن العالم البهيّ النقيّ «مولانا محمّد قاسم بن محمّد رضا الطبرسي»، عن المجلسي.
و أمّا السيّد حسين و المولى عبد النبيّ، فهما يرويان عن النحرير «السيّد إبراهيم والد السيّد حسين» المذكور، عن المجلسي.
و لي طريق أعلى عن شيخي المرتضى الأنصاري، عن الثقة الفقيه المعمّر «السيّد حسين بن السيّد عبد الكريم بن السيّد جواد بن السيّد عبد الله بن السيّد نور الدين بن السيّد نعمة الله الجزائري» - و السيّد حسين المذكور على ما أخبرني به «السيّد محمّد عليّ بن السيّد عبد الله بن السيّد عليّ أكبر بن السيّد نور الدين» المذكور، كان من أجلّة العلماء العبّاد الزهّاد الساعين في ترويج الدين و المساجد و الجماعات، توفي في حدود سنة (1260) ستين بعد المائتين و الألف في بلدة الكاظمين، و دفن في الدكّة الخامسة خلف الرواق في الإيوان الشرقي، عن جدّه السيّد جواد، عن جدّه السيّد نور الدين، عن والده الماجد الجزائري، عن «السيد هاشم الأحسائي»، عن «الشيخ محمّد الحرفوشي»، عن «عليّ بن عثمان أبي الدنيا»، عن أمير المؤمنين عليه السلام و الأئمّة عليهم السلام، إلى صاحب الدار عليه السلام، و عن مصنّفي كتب العربية كالشيخ عبد القاهر و السكاكي و التفتازاني، و كتب النحو عن أهلها، و غير ذلك من الكتب المتعارفة.
الحمد للّٰه الّذي هدانا لهذا و ما كنّا لنهتدي لو لا أن هدانا اللّٰه، اللّهم اجعلني عبداً شكوراً، بمحمّد و عليّ و فاطمة و الحسن و الحسين و الأئمّة و الأولياء؛ آمين يا ربّ العالمين.
اجازات
اجازات محمّد قاسم و محمّد جعفر نراقى سيد جعفر حسينى اشكورى إجازات الميرزا جعفر الطباطبائي الحائري سيد صادق حسينى اشكورى اجازات فيض كاشانى (2) ابو الفضل حافظيان اجازۀ علّامه سيد حسن صدر به محمد امين امامى خويى على صدرايى خويى
سيد جعفر حسينى اشكورى
از ديرباز و از همان ايّام حيات رسول گرامى اسلام، علم حديث، يكى از علوم بسيار مهم بين جامعۀ علمى مسلمين بوده است؛ چرا كه بعد از قرآن كريم، حديث يا سنّت، دومين دليلى است كه در شريعت اسلامى بدان استناد و قواعد تشريع، از آن اخذ مى شود.
همين امر سبب شده بود كه معاصران پيامبر صلى الله عليه و آله به گفتار، كردار، اوامر و نواهى ايشان، توجّه كامل داشتند. آنان اعتقاد داشتند كه حضرت، «مٰا يَنْطِقُ عَنِ اَلْهَوىٰ إِنْ هُوَ إِلاّٰ وَحْيٌ يُوحىٰ»(1)و گفتارش از كلام الهى سرچشمه گرفته است؛ نيز او را الگوى حسنه اى مى دانستند كه راهنماى آنان به خير دنيا و آخرت است: «لَكُمْ فِي رَسُولِ اَللّٰهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»(2).
صحابيان، دائماً آنچه را از رسول خدا ديده و شنيده بودند، براى
كسانى كه در عهد پيامبر صلى الله عليه و آله نبودند، نقل كرده، به استناد همان اقوال و افعال، آرا و فتاواى خود را تنظيم مى كردند و ديگران را نيز به پيروى امر كرده، اعتقاد داشتند كه شريعت الهى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به تبليغ آن مأمور شده، همان گفتار و كردار اوست.
اين سنّتْ با اهتمام بسيارى از نسلى به نسل ديگر منتقل شد و براى حفظ و صيانت آن از دست حديث سازان و منافقان، بعد از وفات رسول اكرم، قواعدى براى اين علم در نظر گرفته شد تا بتوان كلام صادق را از كاذب و يا حقّ را از باطل، تشخيص داد.
شيعۀ اماميه بر اين اعتقاد است كه اقوال و افعال ائمۀ اثنا عشر عليهم السلام همان گفته و كردۀ نبى اكرم صلى الله عليه و آله است؛ چرا كه خود پيامبر امّتش را به تبعيّت از قرآن و عترت خويش فراخوانده، چنانكه در بسيارى از احاديثى كه در مصادر كتب روايى عامه و خاصه روايت شده، آمده است: «لا يَفْتَرِقان حتّىٰ يَرِدا عَلَيَّ الحَوض»(1).
همچنين در حديث است كه: «أهل البيت أدرىٰ بما في البَيْت»(2).
ائمه عليهم السلام تمامى علوم خود را از اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام كسب كرده اند و ايشان از ابتداى تولد خود تا وفات پيامبر اكرم، در همه حال با وى بوده و در هيچ شرايطى از ايشان جدا نشده است و پيامبر صلى الله عليه و آله نيز تمام علوم خود را به على عليه السلام داده و تصريح كرده كه وى، باب شهر علم است، و(3)اين مطلب، مبيّن آن است كه راه شناخت حقّ از باطل، منحصر در همين راه است و بس.
اصحاب ائمه عليهم السلام براى جلوگيرى از فراموش شدن روايات و از بين رفتن آنها، كوشش بسيارى در نقل و جمع آورى آنها نموده اند
كه بعد از عصر ائمه عليهم السلام مى توان به چهار كتاب مهم روايى «كافى»، «من لا يحضره الفقيه»، «الاستبصار» و «تهذيب»، اشاره نمودن(1).
از ديگر راههاى حفظ و نگهدارى روايات، اجازات حديثى اى است كه بعد از زمان ائمه عليهم السلام بين علما معمول بوده است كه در اين مجموعه، برآنيم تا اجازات دو تن از دانشمندان شيعه را كه به اخذ اجازه از اساتيد خود نائل شده اند، عرضه نماييم؛ ولى قبل از آوردن اصل اجازات، شرح حال كوتاهى از اين دو دانشمند مى آوريم.
ملا محمّد قاسم نراقى
مرحوم شيخ آقابزرگ تهرانى در «الكرام البررة»، ضمن بيان شرح حال وى چنين آورده است:
المولى قاسم النراقى الكاشاني، العالم المعمّر الجليل المجيز للميرزا أبي تراب بن المولى أحمد النطنزي و سبط المولى أحمد النراقي(2).
و در چند صفحۀ بعد، چنين نگاشته:
المولى قاسم الكاشاني العالم المعمّر الجليل النراقي، كتب اجازة للميرزا أبي تراب بن المولى أحمد النطنزي، يروي فيها عن المير السيد على صاحب الرياض و عن الآقا محمّد على الكرمانشاهاني...(3).
شيخ آقابزرگ، بعد از بيان هر دو مطلب، يادآور شده كه هر دو آنها مأخوذ از كتاب «لباب الألقاب» مرحوم ملا حبيب اللّٰه شريف كاشانى است. ملا حبيب اللّٰه در كتاب ياد شده، ضمن شرح حال ميرزا ابو تراب نطنزى، به مشايخ اجازۀ وى اشاره نموده و از
جمله دربارۀ ملا قاسم نراقى نوشته است:
و الملا قاسم كان عالماً فقيهاً مشهوراً، بلغ عمره إلى المائة بل تجاوز عنها على ما حكاه جماعة...(1).
و نيز مرحوم معلّم حبيب آبادى در «مكارم الآثار»، ضمن معرّفى ميرزا ابو تراب نطنزى، همان مطالب «لباب الألقاب» را نقل كرده است؛(2)امّا در هيچ يك از مصادر، به تاريخ تولد و فوت ملا قاسم، اشاره نشده و فقط آورده اند كه وى، عمر طولانى كرده و زياده بر صد سال، زندگانى نموده است.
با ملاحظۀ آنچه ذكر شد و از اجازات موجود، چنين برمى آيد كه ملا قاسم نراقى، چند صباحى را در عتبات عاليات و بخصوص كربلاى معلّى گذرانيده و در سال 1213 ق، به اخذ چهار اجازه از مشايخ خود نائل شده است و بعد به ايران آمده و در كاشان زندگى مى كرده و بعد از سال 1256 ق، فوت نموده است؛ چرا كه اجازۀ وى به فرزندش قوام الدين محمّد جعفر نراقى، در 19 شعبان آن سال صادر شده است.
محمّد جعفر نراقى
متأسفانه از شرح حال محمدجعفر نراقى (فرزند ملا قاسم نراقى) در كتب تراجم، نشانى نيافتيم، ولى از اجازۀ صاحب جواهر به وى، چنين برمى آيد كه بسيارى از ابواب فقه را نزد ايشان خوانده و مقدارى از مباحث آن را نيز نگاشته و به محضر استاد تقديم كرده است كه صاحب جواهر پس از ديدن نوشته هايش او را ستوده و وى را شايستۀ اجازه دانسته است.
شيخ آقابزرگ تهرانى در «الذريعة» كتابى به نام «الحجة البالغة»، مشتمل بر 38 مناجات عربى و فارسى در توحيد و ستايش خداوند و ائمه اطهار عليهم السلام از ملا محمّد جعفر بن محمّد قاسم شريف نراقى كاشانى، معرفى نموده كه از تأليف آن به سال 1273 ق، فارغ شده و در همان سال به امر محمّد حسن خان، حاكم كاشان به چاپ رسيده است؛(1)ولى در «الكرام البررة»، كتاب «الحجة البالغة» را از ملا محمّد جعفر شريف بن محمّد باقر نراقى، معرّفى كرده است، نه محمّد قاسم(2).
اجازات ملا محمّد قاسم نراقى
از محمّد قاسم نراقى تاكنون چهار اجازه شناسايى شده بدين ترتيب:
اجازۀ سيد على طباطبايى، صاحب «رياض المسائل»، اجازۀ ملا محمدحسن قزوينى حائرى، اجازۀ محمدعلى بهبهانى، اجازۀ ملا محمّدمهدى شهرستانى، همۀ اين چهار اجازه، در سال 1213 ق، صادر شده است.
اجازات محمّد جعفر نراقى
از محمدجعفر نراقى تاكنون دو اجازه به دست آمده كه اوّلى اجازۀ صاحب جواهر به وى و دومى، اجازه اى است كه پدرش به وى در 19 شعبان 1256 داده است.
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
«صاحب رياض»(1).
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم، الحمد الله رافع درجات العلماء إلى ذروة العلى، و مفضّل مدادهم على دماء الشهداء، و الموطّئ لأقدامهم أجنحة ملائكة السماء؛ و الصلاة و السلام على سيّد الأنبياء محمّد المصطفى و عترته الأصفياء الأمناء الأتقياء.
و بعد، فقد استجازني العالم العامل و الفاضل الكامل، المؤيَّد بالتأييد الرباني، و الولد الروحاني «ملا محمّد قاسم النراقي» أيّده اللّٰه تعالى، و وفّقه لمناصبه، و جعل
1) . سيد على بن سيد محمد على حسنى حسينى طباطبايى كه به جهت تأليف كتاب «رياض المسائل» به «صاحب رياض» مشهور شده است. وى در سال 1161 در كاظمين متولد و در حدود سال 1231 در كربلا وفات نمود. شرح حال وى در الروضة البهية في طرق الشفيعية، ص 24 و 25؛ روضات الجنات، ج 4، ص 399-406؛ ريحانة الأدب، ج 3، ص 370-372؛ بهجة الآمال في شرح زبدة المقال، ج 5، ص 526-532؛ منتهى المقال، ج 5، ص 63-66؛ مكارم الآثار، ج 3، ص 901-911 و نجوم السماء، ص 340 قابل دسترسى است.
له كلّ يوم خيراً من ماضيه، و عامله اللّٰه بلطفه الجليّ و الخفيّ، و بلّغه إلى ما يستسعد به من الآمال و الأماني.
فأجزت له - أدام اللّٰه تأييده و توفيقه - أن يروي عنّي جميع مصنّفاتي و مؤلّفاتي و مقروءاتي من مشايخي العظام و أساتيدي الكرام - أعلى اللّٰه تعالىٰ درجاتهم في يوم القيام - و ما تلقّى عنّى من ضروب من الأحكام من الحلال و الحرام، سائلاً منه أن يسلك مسلك الاحتياط الذي به يُرجى الفلاح و النجاة، عند مزالّ الأقدام على الصراط.
و لا يستبدّ برأيه و إن يراه قويّاً، و لا يحتج إلى مخالفة أمراء الأعلام و الأفاضل، و إن تخيّل أنّ سندهم كان سيّئاً و رَديّاً، بل يبذل الجهد في تكميل ما أعدّت للتكميل و إن كان ذلك خطيراً جليلاً، و يرتقي عن حظوظ النفس البهيمية إلى ذروة التشبّه بالملائكة، ينال بذلك مكاناً عليّاً.
و يَجعل نصب عينيه ما مثّله سبحانه في تبيانه بقوله عزّ من قائل: «هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمٰالاً» الآية إلى آخرها؛ فكم من أناس قد جروا على ذلك فلم يبلغوا ما يروي قليلاً، و لا ما يشفي عليلاً، و اكتفوا عن الإدراك بمجالسة شطر من قلوب الجهّال.
نسأل اللّٰه - سبحانه و تعالى - الاعتصام من مساولة النفس و الشيطان في المبدأ و المآل، و جملة الأحوال؛ إنّه بذلك جدير، و هو على كلّ شيء قدير، و لا حول و لا قوّة إلّا باللّٰه العليّ العظيم.
و كتب بيمناه الداثرة - أوتي كتابه بيمناه في الآخرة - فقير عفو ربّه الغنيّ ابن محمّد على، على الحسني الحسيني الشهير بالطباطبائي، و كان ذلك في شهر شوّال من سنة (1213).
محل مهر مجيز باسجع «لا إله إلّا اللّٰه الملك الحقّ المبين، عبده عليّ طباطبائي»
تصویر
2 - إجازۀ ملا محمّد حسن قزوينى حائرى(1)
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم، و به ثقتي و رجائي، الحمد لله الذي كرّم بني آدم، و فضّلنا من بينهم على سائر الأمم بنبيّنا محمّد سيّد الأنام و آله الهداة الغرّ الميامين الكرام، المعصومين عن الخطاء و الخطل و الرجس و الآثام؛ صلّى اللّٰه عليهم ما تعاقبت النور و الظلام، و هدانا باقتفاء آثارهم و الاستضاءة من أنوارهم إلى دين الإسلام و معرفة الشرائع و الأحكام، و أمرنا بترويج أحاديثهم و نشر أخبارهم و التأسّي بهم في أفعالهم و أطوارهم؛ كي لا نَتيهَ في ظلمات الشكوك و الأوهام، و رفع درجات العلماء العالمين بمعالمهم، العاملين بشرائعهم، الهادين إلى مناهجهم، المتقين الأعلام إلى أعلى درجة و أرفع مقام، و فضّل مدادهم على دماء الشهداء، و وطّأ لأقدامهم أجنحة ملائكة السماء، و جعل لهم مرتبة لا يعلوها مرتبة، و منقبة لا يعدوها خفيّة، في هذا الدار و دار القيام. فشكر اللّٰه مساعيهم الجميلة، و أثابهم بمثوباته الجزيلة، و حشرهم مع سادتهم في دار السلام، و وفّقنا ببركاتهم للتمسّك بالعروة الوثقى التي لا انقطاع لها و لا انفصام.
أمّا بعد، فلمّا كان من فضل اللّٰه و لطفه بالعباد أن سهّل لهم سبل الرشاد، و أوضح لهم مسالك الرشد و السداد، فجعل لحفظ الشرائع و الأحكام - المبيّنة بأخبار الأئمّة الهداة عليهم السلام - مستحفظين يتلقّفون خلفاً عن سلف، ما صدر عن أهل بيت العصمة و الشرف، و يحفظونها بالضبط عن التغيير و التلف.
1) . مولى محمّد حسن بن معصوم قزوينى حائرى متوفاى (1240) در شيراز و مدفون در كربلا در كنار قبر استادش وحيد بهبهانى، مرحوم محمد معصوم شيرازى كه از نوادگان وى است در طرائق الحقائق، ج 3، ص 340-345 شرح حال وى را به تفصيل بيان نموده است. همچنين در روضات الجنات، ج 2، ص 302 و 303؛ نجوم السماء، ص 342 و 343؛ الكرام البررة، ج 1، ص 354 و 355؛ مكارم الآثار، ج 4، ص 1099-1102 شرح حال وى به تفصيل آمده است.
و كان ممّن أخذ منه بالحظّ الوافي، و فاز منه بالنصيب المتكاثر، العالم العامل الذكيّ، و الفطن النَّدِس الألمعيّ، و الفاضل الكامل البهيّ، ذو الأخلاق الرضيّة، و المحاسن البهيّة السنيّة، الأخ الأعزّ الحاوي لفنون المحامد و المكارم، «الملّا محمّد قاسم النراقي» وفّقه اللّٰه للعروج إلى أعلى المعارج و الغايات، و وقاه من صنوف المكاره و الآفات، بمحمّد و آله الهداة.
فأراد الانتظام في سلك حملة الأخبار، و الاقتفاء بآثار العلماء الأخيار، فاستجازني لحسن أخلاقه و عظيم إشفاقه، فجريت فيه على مذاقه و إن لم أكن له أهلاً، إذ كنت أعدّه في هذه الأيّام على نفسي فرضاً لا نفلاً.
و أجزت له - زيد فضله، وعظم نبله - أن يروي عنّي ما صحّت لي روايته عن مشايخي الكرام، و ساغت لي حكايته عن الفضلاء العظام و الأماثل الأعلام، سيّما الكتب الأربعة المشهورة التي عليها المدار في هذه الأعصار، أعني: «الكافي و الفقيه و التهذيب و الاستبصار»، من مصنّفات المحمّدين أبي جعفرين الثلاثة الأوائل، الذين هم و كتبهم في الظهور و الاشتهار كالشمس في رابعة النهار.
و الكتب الثلاثة الجامعة لتفاريق الأخبار، أعني: «الوافي و الوسائل و بحار الأنوار»، من مصنّفات المحمّدين الثلاثة الأواخر، الذين هم كالسحاب الهواطل و النجوم الزواهر، و سائر كتب الحديث و الفقه و الأصولين و الرجال، و ما برز منّي في قالب التصنيف، سيّما «ملخّص الفوائد السنيّة» و شرحه في أصول الفقه، و «مصابيح الهداية» في الفقه - وفّقني اللّٰه لإتمامه و الفوز بسعادة ختامه - و غيرهما من كتب و رسائل و أجوبة مسائل، و سائر الكتب المصنّفة في جميع الفنون العقليّة و النقليّة.
فقد صحّت لي روايتها بأسرها من مشايخي الكرام و أساتيدي الفخام، بطرق عديدة نذكر منها الأعلى، و نقتصر منها على الأولىٰ:
منها: ما أخبرني به قراءةً و سماعاً و إجازةً شيخنا العالم العَلَم العلّامة، و أستادنا الحبر الفاضل الفاصل الفهّامة المحقّق النحرير، و الفقيه العديم النظير، مجدّد ما
اندرس من آثار القدماء، و معيد ما محي من آثار العلماء، باقر علوم الدين، و ناشر شريعة سيّد المرسلين «مولانا محمد باقر بن المرحوم الأجلّ الأكمل المولى أكمل» غمرهما اللّٰه برحمته الشاملة و ألطافه الكاملة، عن والده المنزّه بذكره.
عن جملة من مشايخه الكرام الأفاضل الأعلام، المحقّق المدقّق «الميرزا محمّد الشيرواني»، و قطب دائرة الفضل و الكمال «جمال الملّة و الدين الخونساري»، و الفقيه المدقّق الأفخر «الشيخ جعفر القاضي»، عن العلّامة الفهّامة ذو العزّ الرفيع و المجد المنيع، معدن الفضل و التقى، و نخبة العلماء و زبدة الفضلاء «الملّا محمّد تقي المجلسي»، عن نفحة العلم و الأدب، و عيبة الحسب و النسب، جامع فنون العلوم و المعارف، و الحائز لصنوف الحقائق و المعارف «بهاء الملّة و الدين محمّد العاملي» عامله الله بلطفه الخفيّ و الجليّ، عن والده المحقّق المدقّق العلّامة «الحسين بن عبد الصمد الحارثي»، عن خاتمة العلماء و المجتهدين، السالك لمسالك الدين «الشيخ زين الدين الشهير بالشهيد الثاني» رفع اللّٰه درجته كما شرّف خاتمته.
و أخبرني سماعاً و إجازة سيّدنا السند و العَلَم المفرد، و البحر الزاخر الحاوي لفنون المكارم و المآثر، علّامة عصره و نادرة دهره، خاتم المجتهدين و زبدة المحقّقين المدقّقين الربانيّين، السيّد البهيّ السنيّ «السيّد محمّد مهدي بن السيّد الأجل الأكمل السيّد مرتضى الطباطبائي» حشره اللّٰه مع أجداده الطاهرين، عن جملة من مشايخه؛ منهم: شيخنا و شيخه المتقدّم ذكره.
و منهم: شيخ علماء عصره و أفقه فقهاء دهره، الشيخ الأجلّ الأكمل البهيّ «الشيخ مهدي الفتوني العاملي»، عن شيخه العلّامة الرفيع ذو المجد المنيع «الملّا أبي الحسن الشريف الفتوني»، عن غوّاص بحار الأنوار، و ناشر أحاديث الأئمّة الأطهار، العلّامة الفهّامة «الملّا محمّد باقر المجلسي»، عن جملة من مشايخه؛ منهم: والده المتقدّم ذكره، عن شيخنا البهائي، عن والده، عن الشهيد الثاني، قدّس اللّٰه أرواحهم و نوّر رياضهم و أشباحهم.
و منهم: شيخه و شيخنا المقدّس المفضل المبجل الأفضل الأمجد الأكمل، و الفائز
بدرجتي العلم و العمل، الفقيه الذي لا يدانيه في الفضل مداني «الشيخ يوسف بن الشيخ أحمد البحراني»، عن جملة من مشايخه؛ أرفعهم و أعلاهم المولى العلّامة الجامع لأصناف العلوم، ذو العزّ الرفيع «الملّا رفيعا» المجاور بالمشهد الرضوي، عن العلّامة المجلسي، عن والده، عن الشيخ البهائي، عن والده، عن الشهيد الثانى قدس سرهم.
و أخبرني إجازة جملة من أصحابنا الكرام الأجلّاء الأعلام؛ منهم: السيّد الجليل و الفاضل النبيل، حاوي أصناف السعادات و جامع فنون الفضائل و الكمالات، سلالة السادة العظام و خلاصة الفضلاء الكرام «الميرزا محمّد مهدي بن المرحوم المبرور أبي القاسم الموسوي الشهرستاني، عن شيخه و شيخنا «الشيخ يوسف» و شيخه «الشيخ مهدي» إلى آخر السندين إلى الشهيد الثاني.
و منهم: السيّد الفاضل الجليل و الورع الكامل النبيل، المقدّس المفضل المبجل الأجل الأمجد الأكمل، خلاصة السادة الفخام، الراقي في العلا و المجد أعلى المراقي «المير عبد الباقي»، عن أبيه فخر السادة الأعاظم و نخبة الأماثل و الأكارم، علّامة عصره و نادرة دهره، المبرّأ عن كلّ وصمة و شين «المير محمّد حسين الخاتون آبادي»، عن العلّامة المجلسي، عن والده، عن الشيخ البهائي، عن والده، عن الشهيد الثاني.
و بما ذكرناه من الأسانيد و ما لم نذكر عن الشهيد الثاني، عن عدّة من مشايخه؛ منهم: شيخ المشايخ في عصره «الشيخ نور الدين علي بن عبد العال الميسي»، عن شيخه الوجيه النبيه «شمس الدين محمّد بن محمّد بن داود الشهير بابن المؤذّن الجزيني»، عن شيخ المشايخ الماضين «الشيخ ضياء الدين علي»، عن أبيه الإمام و البحر القمقام، علم الأعلام «الشيخ محمّد بن مكّي الشهيد» - رفع اللّٰه قدره - عن تلامذة العلّامة - أشهرهم و أعلمهم «فخر المحقّقين» ابنه - عن العلّامة الحلّي، آية اللّٰه في العالمين، جمال الملّة و الدين «الحسن بن يوسف بن المطهّر»، عن خاله
المحقّق الفقيه الوحيد الرشيد، شيخ المشايخ «جعفر بن سعيد»، عن الشيخ الفقيه «نجيب الدين محمّد بن نما»، عن الفاضل الفقيه الماهر و الفحل المناظر «محمّد بن إدريس العجلي»، عن «الشيخ عربي بن مسافر البغدادي»، عن «الشيخ إلياس بن جام الحائري»، عن الشيخ الإمام الهمام «أبي علي بن شيخ الطائفة المحقّة»، و رافع أعلام الشريعة الحقّة «أبي جعفر محمّد بن الحسن الطوسي»، عن أبيه - قدّس اللّٰه روحه - عن شيخه المؤيد بالتأييد و التسديد «محمّد بن محمّد بن النعمان الملقّب بالمفيد»، عن شيخه «الصدوق» رواية الأخبار و رئيس المحدّثين الأخيار «أبي جعفر محمّد بن علي بن بابويه القمي»، عن شيخه الإمام علم الإسلام، و قدوة الأنام و ثقة الإسلام «محمّد بن يعقوب الكليني الرازي».
و هؤلاء المشايخ الثلاثة قد رووا في كتبهم المشهورة بأسانيدهم المذكورة فيها، متصلة عن أئمّة الهدى، عن جدّهم رسول اللّٰه - صلّى اللّٰه عليه و عليهم اجمعين - عن جبرئيل أمين اللّٰه، عن اللّٰه جلّ و علا، و نحن نروي بحمد اللّٰه بطريق كلّ متأخّر كتب من تقدمهم من علمائنا و من علماء أهل الخلاف في الحديث و غيره.
و قد أجزت له - زيد فضله - أن يروي عنّي جميع ذلك كيف شاء و أحبّ، ملتمساً منه - دام مجده - أن لا ينساني من صالح الدعوات في الحياة و بعد الممات، مشترطاً عليه ما شرطه علينا مشايخنا من التمسّك بذيل الاحتياط في النقل و الفتوى، و عليه بالورع و التقوى، و ترك التجرّي على الفقهاء و الاغترار بفهمهم، و التخلّي عن مساوي الأخلاق، و التحلّي بمحاسنها، و مراقبة النفس الأمّارة.
و كتب ذلك فقير عفو ربّه القيّوم، خادم طلبة العلوم محمّد حسن بن المرحوم الحاج معصوم القزويني أصلاً و الحائري موطناً و مسكناً - وفّقه اللّٰه لتحصيل رضاه و... عمّا يحذره و يخشاه - في الثالث و العشرين من شهر شوّال المكرّم من شهور سنة (1213)، حامداً لله و مصلّياً على خير خلقه محمّد و آله الطاهرين.
محل مهر مجيز با سجع «عبده الراجي محمد حسن»
3 - إجازۀ مولى محمد على بهبهانى(1)
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم. أحمده على نواله مصلّياً على أحمده و آله.
و بعد، فيقول القاصر «محمّد علي بن محمّد باقر الأصفهاني البهبهاني - عفي عنهما - إنّه لمّا كان شرف الإنسان إنّما هو بالعقل الذي امتاز به عن العجماوات، و شابه به ملائكة السماوات، و بالعلم الذي استحقّ به رفيع الدرجات، و فضل به على نبيّ نوعه من أولي الجهالات، و كانت متعدّدة، و أصنافها متبدّدة، و كان أفضلها بعد أصول الدين العلم بفروع شريعة ختم النبيّين، المأخوذة عن طرق عترته و أولاده الأئمّة المعصومين - صلوات اللّٰه عليهم أجمعين - الذين هم الفرقة الناجية من بين الفرق الثلاث و السبعين؛ بإجماع المسلمين و تصريح جمع من فضلاء الجمهور في كثير من الاُمور بأنّ السنّة النبويّة كذا، لكن لمّا اتّخذته الرفضة شعاراً عدلنا عنه إلى كذا، و مدلول الآية الشريفة كذا، لكن لمّا فعل الرفضة كذا منعناه على ما بيّنته في الرسالة الإمامية الموسومة ب «سنة الهداية لهداية السنّة» و شرحي المسمّى ب «تجريد الشرح في شرح شرح التجريد» على مبحث الإمامة؛ فإنّ مستندهم في تضليل من سواهم من الأئمّة، و اختصاصَهم بالفرقة الناجية من بين الأمّة هو ما رووه عن النبيّ صلى الله عليه و آله في جملة خبر أنّه قال: «ستفترق اُمّتي على اثنين أو ثلاثة و سبعين؛ فرقة الناجية منها واحدة، و الباقون هلكى. قيل: و مَن الناجية؟ قال:
أهل السنّة و الجماعة. قيل: و ما السنّة و الجماعة؟ قال: ما أنا اليوم و أصحابي عليه».
1) . مولى محمد على بن محمد باقر بهبهانى كرمانشاهى متولد روز جمعه 26 ذى الحجۀ (1144) در كربلا و متوفاى 27 رجب (1216) در كرمانشاه، شرح حال وى در منتهى المقال، ج 6، ص 178-182؛ طرائق الحقائق، ج 1، ص 184-186؛ الكرام البررة (بخش مخطوط)؛ مكارم الآثار، ج 2، ص 561-567؛ تحفة العالم، ص 177 و نجوم السماء، ص 336 آمده است، و نيز فاضل معاصر شيخ على دوانى در كتاب وحيد بهبهانى ص 275-356 به طور مفصل به شرح حال و آثار وى و فرزندانش پرداخته اند، و همچنين در مقدمۀ كتاب خيراتيۀ ملا محمّد على بهبهانى شرح حال مبسوطى از وى مذكور است.
تصویر
و قد روى في صحيحي البخاري و مسلم اللّذَين هما أصحّ الكتب بعد كتاب اللّٰه عندهم في جملة خبرٍ عن النبيّ عليه السلام فأقول: أصحابي! فقال: إنّك لا تدري ما أحدثوا بعدك إنّهم لم يزالوا مرتدّين منذ فارقتهم.
و رووا عنه عليه السلام أنّه قال: «عليّ مع الحقّ، و الحقّ مع عليّ؛ يدور معه كيف ما دار»، و قوله عليه السلام: «من تمسّك بعليّ فقد تمسّك بالعروة الوثقى» إلى غير ذلك.
و بالجملة طريقة الإمامية هي الطريقة الحقّة، و هم الفرقة المحقّة.
فاستجازني العالم العامل و الفاضل الكامل، صاحب الهمم العلية و الأفهام الدقيقة و الأفكار الرقيقة، المبجل الممجد الّذي هو علَيّ بمنزلة ولد «ملّا محمّد قاسم النراقي»، أسعده اللّٰه في الدارين، و أعطاه ما تمنّاه و تقرّ به العين.
و وجدته ممّن أقبل على تحصيل اللذّات النفسانيّة، و فاز بالسبق على أقرانه في الكمالات الإنسانيّة، و ألفيته ممّن انقطع بكليّة إلى طلب المعالي، و وصل يقظة الأيّام بإحياء الليالي، حتّى بلغ من آماله بأعظمه، و جعله من الأعلام و أكرمه.
فاستخرت اللّٰه تعالى و أجزت له - كثّر اللّٰه في العلماء مثله - أن يروي عنّي ما ساغت لي روايته، و جازت لي إجازته، من العلوم الدينيّة و المعارف اليقينيّة، من اللغة و الصرف و النحو و المنطق و الأصولين و التفسير و الأدعية و الرجال و الفقه و الاستدلال للعامّة و الخاصّة، سيّما الكتب الأربعة الأخباريّة المشتهرة بيننا اشتهار الشمس في رابعة النهار - التي عليها عمد المدار في هذه الأعصار - المتواترة عن مصنّفيها الأبي جعفرين المحمّدين الثلاثة من قدماء فقهائنا الأخيار «الكافي و الفقيه و التهذيب و الاستبصار».
فقد صحّت لي روايتها بأسرها، إجازة عن السيّد السند و الركن المعتمد، سلالة السادات و الأفاضل «الأمير عبد الباقي»، عن شيخه و أستاده، زين فضلاء الزمان و مربي العلماء الأعيان، والده العلّامة «الأمير محمّد حسين»، عن رئيس الفقهاء و المحدّثين، آية اللّٰه في العالمين، لسان الشيعة و مروّج الشريعة «المولى محمّد
باقر المجلسي» قدس اللّٰه روحه.
عن طائفة من أعلام الفضلاء، و جماعة من أعاظم الأتقياء، منهم والده العلّامة رئيس المحدّثين و أفضل المتورّعين «المولى محمّد تقي المجلسي» رفع اللّٰه درجته كما شرّف خاتمته، عن بحر المحقّقين «بهاء الملّة و الدين محمّد العاملي» نوّر اللّٰه ضريحه، عن والده الفقيه النبيه «عزّ الدين الحسين بن عبد الصمد الحارثي».
عن زبدة العلماء المدقّقين و أفقه الفقهاء المتأخّرين، الشيخ السعيد الشهيد «زين الدين بن علي بن أحمد الشامي العاملي»، عن شيخه الأجلّ «نور الدين علي بن عبد العال الميسي» طيّب اللّٰه تربته، عن الشيخ «شمس الدين محمّد بن المؤذن الجزيني»، عن الشيخ الأمثل «ضياء الدين على» قدس سره، عن والده الشيخ السعيد الشهيد «محمّد بن مكّي» جزاه اللّٰه خير جزاء السابقين.
عن «فخر المحقّقين أبي طالب محمّد، عن والده العلّامة آية اللّٰه في العالمين «الحسن بن يوسف بن المطهّر الحلّي»، عن والده السعيد «سديد الدين يوسف»، و شيخه المحقّق «أبي القاسم جعفر بن الحسن بن يحيى بن سعيد»، عن السيّد الشريف «فخّار بن معد الموسوي»، عن الشيخ الجليل «أبي الفضل شاذان بن جبرئيل القمي» طاب ثراه.
عن الشيخ العماد «محمّد بن أبي القاسم الطبري» طيّب اللّٰه مضجعه، عن الشيخ السعيد «أبي على الحسن» رحمه الله، عن والده الفقيه شيخ الطائفة المحقّة الإماميّة «أبي جعفر محمّد بن الحسن الطوسي» جزاه اللّٰه عنّا أحسن الجزاء، عن الشيخ السديد «المفيد محمّد بن محمّد بن النعمان» رفعه اللّٰه تعالى إلى أعلى درجات الجنان.
عن الشيخ الفقيه الثقة «أبي القاسم جعفر بن محمّد بن قولويه» طيّب اللّٰه تربته، عن الشيخ الأعظم ثقة الإسلام «أبي جعفر محمّد بن يعقوب الكليني» حشره اللّٰه مع الأئمّة الطاهرين.
و بالإسناد السابق عن الشيخ المفيد، عن «الشيخ الصدوق أبي جعفر محمّد بن علي بن الحسين بن بابويه القمي» رضى الله عنه، عن «أبي جعفر محمّد بن يعقوب الكليني» رحمه الله.
و هؤلاء المشايخ الثلاثة قد رووا في كتبهم المشهورة بأسانيدهم المذكورة فيها مفصّلة عن أئمّة الهدى، عن جدّهم رسول اللّٰه، عن جبرئيل أمين اللّٰه، عن اللّٰه جلّ و علا.
و قد أجزت له - دام توفيقه - أن يروي عنّي جميع ذلك كيف شاء و أحبّ، ملتمساً منه - دام مجده - أن لا ينساني من صالح الدعوات في الحياة، و سيّما إدبار الصلاة و بعد الممات، سائلاً منه سلوك سبيل الاحتياط الذي يرجى الفلاح و النجاح عند مزالّ الأقدام على الصراط.
و كان ذلك في تاريخ شهر ذي الحجة الحرام من سنة (1213).
محل مهر مجيز با سجع «محمد على بن محمد باقر»
4 - إجازۀ مولى محمّد مهدى شهرستاني(1)
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم، الحمد لله الذي نوّر قلوبنا بأنوار هدايته، و فتح مسامع عقولنا بمقاليد عنايته، و نظمنا في سلك التابعين لحملة دينه و شريعته، و المتابعين لحفظة أحكامه و ملّته.
و الصلاة و السلام على الصارع برسالته، و المنتجب لدلالته، محمّد و آله المتوّجين بتاج كرامته، و المصطفين من خلقه و بريّته.
1) . مولى محمد مهدى اصفهانى كربلايى شهرستانى متولد حدود سال (1130) در اصفهان و متوفاى (1216) در كربلا. براى شرح حال وى رجوع شود به: معارف الرجال، ج 3، ص 84-87؛ مكارم الآثار، ج 2، ص 611-614؛ مستدرك الوسائل، ج 3، ص 396 و 397؛ الكرام البررة (بخش چاپ نشده). و نيز مرحوم سيد هبة الدين شهرستانى، رساله اى به نام «شهرستانيه» در شرح حال وى نگاشته، كه مرحوم معلم حبيب آبادى در مكارم الآثار از آن ياد كرده است.
و بعد، فلمّا أنّ الأخ الجليل، و العمدة النبيل، المهذّب الأصيل، الفائز بالمعلى، و الرقيب من مداح السيادة، مضافاً إلى ما عليه من النجابة، الفاضل الكامل الزكي الألمعيّ، و البهيّ الصفيّ، «مولانا محمّد قاسم النراقي» وفّقه اللّٰه للارتقاء إلى أعلى المراقي، كان ممّن رتع في رياض العلوم الدينيّة، و كرع من حياض زلال الأخبار اليقينيّة، و قد التمس منّي الإجازة له فيما صحّت لي روايته، و ثبت عندي درايته، من معقول أو منقول و فروع و أصول، حسب ما جرى عليه السلف و الخلف من علمائنا الأبرار، من التشرف بالانتظام في سلك الرواة عن الأئمّة الأطهار عليهم السلام.
فسارعت إلى إجابته و إنجاح طلبته؛ لما عليه من جودة فطنة و استحقاقه و أهليّته، فأقول:
إنّي قد أجزت له - سلّمه اللّٰه و أبقاه - أن يروي عنّي ما صحّت لي روايته من مقروءٍ و مسموعٍ، و ما جازت لي إجازته من معقول و مشروع، و لا سيّما كتب الأخبار، و خصوصاً من بينها الأربعة السائرة في الأعصار، كمسير الشمس في دائرة نصف النهار، و هي «الكافي و الفقيه و التهذيب و الاستبصار» و جملة ما صنّفه علماؤنا الأبرار في جميع العلوم.
و لمّا كان طرقي إلى تلك الكتب متكثّرة متعدّدة - إلّا أنّ الميسور لا يسقط بالمعسور - و لمّا كان الوقت ضيقاً فلذا اكتفيت بهذا القدر، و طرق الإجازة لديه معلومة.
و ألتمس منه - دام توفيقه - أن يتمسّك بذيل التقوى و الاحتياط، و أن لا ينساني في الحياة و الممات، لا سيّما في مظانّ الإجابات و أدبار الصلوات.
و كتَبَ أحوج المربوبين إلى عفو ربّه الكريم «محمّد المهدي الأصفهاني» مولداً، و الكربلائي مسكناً و مدفناً - عفي عنه بالنبيّ و الوصيّ - في سنة (1213).
محل مهر مجيز باسجع «عبده الراجي محمّد مهدي»
صاحب «جواهر الكلام»(1)
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم الرءوف العطوف الحنّان المنّان، ذي الفضل و الإحسان، و الحمد للّٰه ربّ العالمين الذي جعل في الأرض خلفاءً من الأنبياء و الأوصياء، و جعل لهم في كلّ عصر عدولاً أمناء، ينفون عن الدين تحريف الغالين، و انتحال المبطلين، و تأويل الجاهلين و لو كره الفاسقون، و جعلهم ورثة الأنبياء، و خلفاء الأوصياء، و فضّل مدادهم على دماء الشهداء.
و الصلاة و السلام على نبيّه محمّد صلى الله عليه و آله خير الورى و خاتم الأنبياء، الذي «دَنٰا فَتَدَلّٰى * فَكٰانَ قٰابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنىٰ»(2)حتى أوحى إليه ربّه بلا واسطة فأوحى، فبعثه بالشريعة الغرّاء و الحنيفة البيضاء.
و على آله الطيّبين الطاهرين المعصومين من الزلل، و المنزّهين عن الخلل، الذين طهّرهم اللّٰه - تعالى شأنه - من الرجس تطهيراً، الوارثين لعلمه، و الهادين لأمّته، و الحافظين لشريعته؛ هداة العباد، و أدلّة الرشاد، و سفن النجاة، و القادة الحماة، ما أظلّت الخضراء، و أقلّت الغبراء، و أنيفت ثمار العلم في طروس العلماء، و اُترعت كئوس الفضل في دروس الفضلاء.
1) . شيخ محمد حسن بن محمد باقر نجفى مشهور به «صاحب جواهر» متولد حدود سال (1202) در نجف اشرف و متوفاى (1266) در همان شهر، شرح حال وى در روضات الجنات، ج 2، ص 304-306؛ ريحانة الأدب، ج 3، ص 357 و 358؛ الكرام البررة، ج 1، ص 310-314؛ مكارم الآثار، ج 5، ص 1826-1831؛ المآثر و الآثار، ج 1، ص 184 و 185؛ فوائد الرضوية، ص 452-456؛ قصص العلماء، ص 103-106؛ ماضي النجف و حاضرها، ج 2، ص 128-136 آمده است.
2) . سورۀ نجم: آيات 8 و 9.
تصویر
تصویر
أمّا بعد، فلما كان من فضل اللّٰه سبحانه على العباد أن سهّل لهم سبيل الرشاد، و أبان لهم طريق السداد، فجعل لدينه و حفظِ أحكامه علماء مستحفظين صائنين بتلقّف الخلف عن السلف، فاستودعوا في علوم أهل العصمة و الشرف؛ حفظاً لها عن الضياع، و تحرّزاً عن صورة الانقطاع، و محافظة على الإسناد، في طريقة الآحاد، و تيمّناً بذكر المشايخ الجلّة، و تبرّكاً بأسماء رؤساء الملّة؛ فكم من متغرّب عن وطنه لطلب العُلىٰ، و نازحٍ عن سكنه و مسكنه لنيل المُنى.
فللّه درّهم إذ عرفوا من قدر العلم ما قد عرفوا، فصرفوا إليه من وجوه الهمم ما صرفوا.
و كان ممّن جدّ في الطلب، و بذل الجهد في تحصيل المطلب، و فاز بسعادتَي العلم و العمل، و حاز فيهما الحظّ الأوفر الأكمل، ولدُنا التقيّ النقيّ، و المهذّب الصفيّ، العالم العامل، و الفاضل الكامل، ذو الفطنة الوقّادة، و القريحة النقّادة، و الأخلاق الكريمة، و الفطرة المستقيمة، المحروس باللّٰه الكبير الأكبر «الآقا محمّد جعفر» نجل الأكرم المكرّم، العظيم المعظّم، و المبجل المقدّم «الآقا محمّد قاسم النراقي» سلّمه اللّٰه تعالى و أبقاه، و أيّده و أخاه.
و مِن أدنى سؤدده و علاه قد من اللّٰه علينا مدّة مديدة من الزمان، مع جمع غفير من العلماء المبرّزين، و الفضلاء المحققين، قراءة نظر و تحقيق و تعمّق و تدقيق، و سمع بنا جملة وافرة من أمّهات المسائل في كثير من أبواب الفقه.
ثمّ عرض علينا شيئاً ممّا كتبه في هذه المدّة في الفقه و الأصول، و اقترحنا عليه كتابة بعض المسائل، فلاحظنا ذلك كلّه و تصفّحناه، فوجدناه - بحمد اللّٰه تعالى شأنه - حقيقاً بأن يكتب بالنور على جبهات الحور، لما فيه من التحقيق الفائق، و التدقيق الرائق، و الاستنباط القويم، و الوزن بالقسطاس المستقيم، على طريق
السلف الماضين، و العلماء السابقين، جامعاً بين النقل و التحقيق و الإيجاز و الإطناب، فكان جديراً بأن تتلىٰ في حقّه: «الم * ذٰلِكَ اَلْكِتٰابُ»(1).
فتحنّنتُ أنّ اللّٰه - تعالى شأنه - قد وقفه الملكة القدسية و المنحة الربانيّة، المسمّاة برتبة الاجتهاد، مقرونة بالرشاد و السداد، و هو أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسٰالَتَهُ»(2)و يمنح نورانيّته.
فحمدت اللّٰه تعالى و شكرته؛ حيث كان ذلك على يدي و تربيتي، و لم يضيّع تعبي في تعلّمه و تفهّمه بعد أن ارتضاه حاكماً بين العباد، دليلاً على الرشاد، و ركناً وثيقاً للشريعة، و كفيلاً لأيتام الشيعة.
و قد استجازني كما هي عادة العلماء و سجيّة الفضلاء، و حيث كان - كما ذكرناه - ممّن تعمّد على ورعه و تقواه و فهمه و ذكاه، و هو بالإجازة حقيق، و بالإدراج في السلسلة المباركة الميمونة رشيق، أجزت له أن يروي عنّي الكتب الثمانية، و هي «الكافي و الفقيه و التهذيب و الاستبصار و الوافي و الوسائل و العوالم و البحار» و غيرَها من كتب الحديث و الفقه و التفسير و الدين و اللغة و الأصول و الرجال و جميعَ ما سمعه من فمي و حرّره قلمي، مِن كتب و رسائل و تعليقات و مسائل، سيّما كتابنا الكبير المسمّى ب «جواهر الكلام» الّذي قد من اللّٰه علينا بإتمامه و اشتهاره - على عظم حجمه و تعدّد أجزائه - في جميع الأمصار، نسأل اللّٰه تعالى أن يجعله ذخراً لنا يوم نلقاه، و أن يبلّغنا فيه ما نتمنّاه.
و أجزت له جميع مقروّاتي و مسموعاتي و مجازاتي، و هي جميع الكتب المصنّفة في العلوم الشرعية الأصلية و الفرعية، و ما يتعلّق به من المبادي العقلية
و النقلية، فإنّي أرويها عن مصنّفيها بواسطة مشايخي و أساتيدي. و كذلك أروي جميع ما صدر عن أهل بيت الوحي في جميع الفنون بواسطتهم أيضاً على وجهٍ يتّصل الإسناد إليهم إلى رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، إلى جبرئيل، إلى ربّ العزّة تبارك و تعالى.
فشرطا عليه كما اشتَرط عليَّ مشايخي من التمسّك بحبل الاحتياط الذي هو النجاة عند المرور على الصراط، و المراقبة للّٰه - تعالى شأنه - في جميع الأقوال و الأحوال و الأفعال، وصفاء الباطن، و التقوى التي بها ملاك الأمر كلّه.
ملتمساً منه أن لا ينساني من الدعاء في أوقات الخلوات و مظانّ الإجابات؛ لما لي عليه من حقّ الأبوّة الروحانيّة، كما أنّي لا أنساه - إن شاء اللّٰه - كذلك؛ لما له من حقّ البنوّة الروحانيّة، إن شاء اللّٰه.
كتب بيده الراجي عفو ربّه الغافر، خادمُ الشريعة محمّد حسن بن المرحوم المبرور الشيخ باقر، تغمّده اللّٰه تعالى برحمته.
محل مهر بيضوى مجيز بانقش «محمّد حسن»
محل مهر مربعى مجيز باسجع «لا إله إلّا اللّٰه الملك الحق المبين محمّد حسن»
و مهر بيضوى مجاز باسجع «عبده قوام الدين محمد جعفر».
2 - إجازۀ مولى محمّد قاسم نراقى(1)
بسم اللّٰه الرّحمن الرحيم، الحمد لله الذي نوّر قلوبنا بأنوار معرفته، و ستر عيوبنا بأستار فضله و مرحمته، و فضّلنا على سائر الاُمم بمحمّد خير بريّته، و كرّمنا بهدايته إيّانا إلى ولاية أهل بيت رسوله و عترته، و وفّقنا لاقتناء آثارهم و الاستضاءة من أنوارهم إلى أحكام نبيّه و شريعته.
و الصلاة و السلام على خير خلقه و مظهر لطفه أبي القاسم محمّد أفضل أنبيائه
1) . وى پدر محمد جعفر نراقى است كه شرح حالش در مقدمه ذكر گرديد.
تصویر
و أشرف أمنائه، و على خلفائه الأمناء المعصومين الأطيبين الأنجبين؛ صلوات اللّٰه و سلامه عليهم أجمعين إلى يوم الدين.
أمّا بعد، فيقول العبد الآثم أقلّ الطلبة «محمّد قاسم النراقي» عفي عنه: إنّه لمّا كان من أتمّ فضل اللّٰه و أكمل نعمه على عباده تبيان مناهج الفوز و الفلاح، و إيضاح معارج السداد و النجاح، فصار من سنّته السنيّة و عادته البهيّة أن يؤيّد بتأييداته الربانيّة، و يوفّق بتوفيقاته الصمدانيّة في كلّ عصر و أوان، ذوي النفوس القدسيّة الّذين صعدوا معارج الحقّ بالتحقيق، و بلغوا مبالغ الصدق بالتصديق، ليحصل بوجودهم حفظ أخبار أئمّة الدين الواردة عنهم في بيان أحكام الشريعة سيّد المرسلين و خاتم النبيّين؛ صلّى اللّٰه عليهم أجمعين إلى يوم الدين.
و كان ممّن رتع في رياض المعالم الدينيّة، و كرع من حياض زلال المعارف اليقينيّة ولدي الفاضل البهيّ، و قرّة عيني الكامل الزكيّ الألمعيّ، الّذي هو ذو الأخلاق الرضيّة و المحاسن المرضيّة، المؤيّد من عند اللّٰه الأكبر «محمّد جعفر»، لقّنه اللّٰه حجّته في يوم العرض الأكبر، و أعانه على طاعته، و وفّقه لفعل الخير و ملازمته، و أسعده في الدارين، و حباه بكلّ ما تقرّ به العين، و مدّ له في العمر السعيد و العيش الرغيد، و ختم أعماله بالصالحات، و رزقه أسباب السعادات، و أفاض عليه من عظائم البركات، و وقاه اللّٰه من كلّ محذور، و دفع عنه جميع شرور.
و قد كنت مستفيداً من وجنات حاله و درجات كماله - بعد ثبوت رواتب درايته في المعقول و المنقول، و وضوح مراتب مهارته في الأصول و الفروع، على حسب ما جرى عليه السلف و الخلف من علمائنا العظام و فقهائنا الكرام، مضافاً إلى ما ثبت عندي عنه من تخلّصه من الأخلاق البهيميّة و السبعيّة، و تخلّقه بالأوصاف البهيّة و المحاسن الرضيّة - أنّه - سلّمه اللّٰه - يريد أن تشرّف بالانتظام في سلك حملة الأخبار، و الاقتفاء بآثار العلماء الأخيار، و فهمت أنّه متوقّع منّي الإجازة له
فيما صحّت لي روايته من مشايخي الكرام، و ساغت لي حكايته عن الفضلاء العظام، لكن يستحيي أن نطق بمقصوده و أظهر مطلوبه عندي.
و إنّي لمّا وجدت جودة ذهنه و دقّة فكره و استحقاقه لذلك فبادرت بالإجازة له، فأقول: إنّي قد أجزت له - وفّقه اللّٰه للارتقاء إلى أعلى مدارج الإيقان - أن يروي عنّي كلّما صحّت لي روايته عن مشايخي الكرام، و ساغت لي حكايته عن الفضلاء العظام و الأماثل الأعلام من مقروٍّ و مسموع، و ما جازت لي إجازته من معقول و منقول و أصول و فروع، سيّما الكتب الأربعة المشهورة التي عليها المدار في هذه الأعصار؛ أعني «الكافي و الفقيه و التهذيب و الاستبصار» من مصنّفات المحمّدين الثلاثة الذين هم و كتبهم في الظهور و الاشتهار كالشمس في نصف النهار، و الكتب الجامعة لتفاريق الأخبار؛ أعني «الوافي و الوسائل و بحار الأنوار».
فقد صحّت لي روايتها بأسرها إجازةً عن الفاضل الكامل الماهر «محمّد علي بن محمّد باقر» طاب ثراهما، و جعل الجنّة مثواهما، عن السيّد السند و الركن المعتمد سلالة السادات و الأفاضل «الأمير عبد الباقي»، عن شيخه و أستاده زين الفضلاء الزمان و مربّي العلماء الأعيان والده العلّامة «الأمير محمّد حسين»، عن رئيس الفقهاء و المحدّثين آية اللّٰه في العالمين، لسان الشيعة و مروّج الشريعة «المولى محمّد باقر المجلسي» قدّس اللّٰه روحه، عن طائفة من أعلام الفضلاء، و جماعة من أعاظم الأذكياء، منهم والده العلّامة، قدوة المحدّثين و أكمل المتورّعين «المولى محمّد تقي المجلسي» طيّب اللّٰه مضجعه كما رفع درجته، عن بحر المحقّقين «بهاء الملّة و الدين محمّد العاملي» نوّر اللّٰه مرقده، عن والده الفقيه النبيه «عزّ الدين الحسين بن عبد الصمد الحارثي»، عن زبدة الفقهاء المحدّثين و أعلم العلماء المدقّقين من المتأخّرين الشيخ السعيد الشهيد «زين الدين ابن علي بن أحمد الشامي العاملي»، عن شيخه الأجلّ «نور الدين علي بن عبد العال
الميسي» طاب ثراه، عن الشيخ «شمس الدين محمّد بن المؤذّن الجزيني»، عن الشيخ الأمثل «ضياء الدين على» قدس سره، عن والده الشيخ السعيد الشهيد «محمّد بن مكّي» جزاه اللّٰه خير جزاء السابقين، عن «فخر المحقّقين أبي طالب محمّد»، عن والده العلّامة آية اللّٰه في العالمين «الحسن بن يوسف بن المطهّر الحلّي»، عن والده السعيد «سديد الدين يوسف» و شيخه المحقّق «أبو القاسم جعفر بن الحسن بن يحيى بن السعيد»، عن السيّد الشريف «فخّار بن معد الموسوي»، عن الشيخ الجليل «أبي الفضل شاذان بن جبرئيل القمي» طيّب اللّٰه مرقده، عن الشيخ العماد «محمّد بن أبي القاسم الطبري» طيّب اللّٰه مرقده، عن الشيخ السعيد «أبي على الحسن» طاب ثراه، عن والده الفقيه شيخ الطائفة المحقّة الإماميّة «أبي جعفر محمّد بن الحسن الطوسي» جزاه اللّٰه عنّا أحسن الجزاء، عن الشيخ السديد «المفيد محمّد بن محمّد بن النعمان» رفعه اللّٰه تعالى إلى أعلى درجات الجنان، عن الشيخ الفقيه الثقة «أبي القاسم جعفر بن محمّد بن قولويه» طيّب اللّٰه مرقده، عن الشيخ الأعظم ثقة الإسلام «أبي جعفر محمّد بن يعقوب الكليني» حشره اللّٰه مع الأئمّة الطاهرين في يوم الدين.
و بالإسناد السابق عن «الشيخ المفيد»، عن «الشيخ الصدوق أبي جعفر محمّد بن علي بن الحسين بن بابويه القمي» رضى الله عنه، عن «أبي جعفر محمّد بن يعقوب الكليني» رحمه الله.
و هؤلاء المشايخ الثلاثة قد رووا في كتبهم المشهورة بأسانيدهم المذكورة فيها مفصّلة، عن الأئمّة الطاهرين، عن جدّهم رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، عن جبرئيل أمين اللّٰه، عن اللّٰه جلّ و علا.
و أيضاً قد صحّت لي رواية تلك الأخبار المذكورة إجازة عن السيّد السند و الركن المعتمد، سلالة السادات و الأفاضل، العالم العامل الفاضل و الفقيه النحرير
الكامل، مولانا الأعظم و أستادنا الأفهم «آقا سيّد علي بن سيّد محمّد على الحسني الحسيني الشهير بطباطبائي» طيّب اللّٰه مضجعهما، و رفع في درجتهما.
فأجزت له - دام توفيقه - بهذين السندين أن يروي عنّي جميع ذلك كيف شاء، و أحبّ ملتمساً منه - دام عزّه - أن لا ينساني في الحياة و الممات من صوالح الدعوات، سيّما في أدبار الصلوات مشترطاً عليه سائر ما شرط علينا مشايخنا من التمسّك بذيل الاحتياط و التقوى في النقل و الفتوى، بل أوصيه - كما افترض اللّٰه تعالى عليّ من الوصيّة، و أمرني به حين إدراك المنية - بملازمة تقوى اللّٰه تعالى، فإنّما هي السُّنّة السنيّة، و الفريضة اللازمة، و الجُنّة الواقية، و العدّة الباقية، و أنفع ما أعدّه الإنسان ليوم تشخص فيه الأبصار، و تعدم عنه الأنصار.
و لْيَكن - بتوفيق اللّٰه و تأييده - يومُه خيراً من أمسه، و عليه بالصبر و التوكّل و الرضاء و محاسبة نفسه في كلّ يوم و ليلة، و التكثر في الاستغفار لربّه و الدوام بالإتيان بصلاة الليل.
و كان ذلك تحريراً في تاريخ يوم جمعه نوزدهم شهر شعبان المعظّم مطابق سنة «1256». الراجي محمّد قاسم.
إعداد: السيّد صادق الحسيني الإشكوري
المجاز هو السيّد العلّامة الجليل، السيّد آقا ميرزا جعفر بن الميرزا على نقيّ الطباطبائي الحائري. نكتفي في ترجمته بما نصّ عليه المحقّق البحاثة الشيخ آقابزرك الطهراني - رضوان اللّٰه عليه - في طبقات أعلام الشيعة.
قال العلّامة الطهراني رحمه الله:
السيّد الآقا ميرزا جعفر الطباطبائي (1255-1321) هو السيّد الآقا ميرزا جعفر بن الميرزا عليّ نقيّ بن السيّد حسن الملقَّب بالحاج آقا ابن السيّد المجاهد الطباطبائي الحائري، سبط السيّد رضا آل بحر العلوم، و صهر خاله السيّد عليّ مؤلف «البرهان»، علّامة متبحّر و فقيه جليل.
ولد في كربلاء (1255) و نشأ بها، فأخذ الأوليات و المقدمات عن أعلام الفضل و رجال العلم، و رحل إلى النجف فتلمَّذ على خاله السيّد عليّ مؤلف «البرهان»، و العلّامة الميرزا عبد الرحيم
النهاوندي و السيّد حسين الكوهكمري، و له الرواية عن جماعة كتبوا له الإجازات بخطوطهم على ظهر مجموعة من رسائله الفقهية، و هم: السيّد حسين بحر العلوم، السيّد عليّ بحر العلوم، السيّد مهدي القزويني، الشيخ زين العابدين المازندراني، عمُّه السيّد الميرزا زين العابدين الطباطبائي، الفاضل الإيرواني، الفاضل الأردكاني، الشيخ محمّد حسن آل يس، الميرزا أبو تراب القزويني، الشيخ جعفر التستري، الميرزا محمّد هاشم الچهارسوقي، الميرزا حسين الخليلي و غيرهم. و تواريخ هذه الإجازات من (1291) إلى (1300) إلّا الثلاثة الأخيرة فإنّها بعد الثلاثمائة.
انتهت إليه الرئاسة في كربلاء بعد والده، و صار من أعاظم العلماء و مراجع الأمور، و توفّي بها فجأة، في ظهيرة الأربعاء 22 صفر (1321).
و له تصانيف كثيرة في الفقه و الأصول و غيرهما، و رسائل في الحبوة، و ميراث العم، و الإعراض عن الملك، و معنى «أجمعت العصابة»، و في إقرار المريض، و في أنّ سلام مخرج لا غيره، و في شرطية المسافة للقصر، و في سقوط الوتيرة في السفر، و في أنّ الأربعة مسافة، و في القضاء عن الميّت، و في كراهة لبس السواد، و في مشكوك الكرِّية بلا حالة سابقة، و في نجاسة أهل الكتاب، و في طهارة العصير العنبيّ، و في طهارة عرق الجنب من الحرام، و في طهارة ولد الزنا، و في اجتماع المحدث و الجنب و الميت على ماء لا يفي إلا لواحد، و في منجّزات المريض، و في طلاق المريض، و في حكم المقيم بعد تجاوز المسافة، و في الفائتة في وقت الفريضة، و في الغسالة.
و له شعر طبع بعضه في آخر «المجالس النظامية» مع تقريظه له.
و الجدير بالذكر أنّ هذه الإجازات الاثني عشر التي بين يدي القارئ الكريم هي ما كتبها أساتذة المجاز و الأعلام المعاصرين له، بخطوطهم على مجموعة من رسائله بخطّه(1).
و عنوان الإجازات هكذا:
1 - إجازة السيد على آل بحر العلوم الغروي الطباطبائي الذي هو خال المجاز؛ أجازه في 3 محرّم 1291.
2 - إجازة ثان له؛ أجازه بعد ملاحظة رسائل المجاز في 24 ذي الحجّة 1296.
3 - إجازة السيّد مهدي القزويني الشهير بالفؤاد چلبي؛ أجازه سنة 1292 في الحرة.
4 - إجازة الشيخ زين العابدين المازندراني؛ أجازه في 28 صفر سنة 1290.
5 - إجازة ملا محمّد إيرواني؛ أجازه في سنة 1299.
6 - إجازة ميرزا زين العابدين آل سيد عليّ الطباطبائي ابن عمّ المجاز؛ أجازه سنة 1292.
7 - إجازة ملا محمّد حسين الأردكاني؛ أجازه في الكربلاء 6 ربيع الثاني 1292.
8 - إجازة المولى أبو تراب القزويني؛ أجازه في غرّة رجب 1292.
9 - إجازة الشيخ محمّد حسن آل ياسين الكاظمي؛ إجازة في
1) . هذه المخطوطة موجودة عند شيخنا البحاثة الجليل السيّد عليّ الحسيني الصدر حفظه اللّٰه، و المصورة منها موجودة في خزانة مكتبة مركز إحياء الميراث الإسلامي في قم برقم 300. و قد قمنا بالتعريف حول المجموعة في فهرس المركز، المطبوع بقم سنة 1419 ه ق (1377 ه ش) فراجع المجلد الأول منه، الصفحة 357-360.
ذي الحجّة 1301.
10 - إجازة الشيخ جعفر التستري؛ أجازه سنة 1291.
11 - إجارة السيّد محمّد هاشم الموسوي الأصفهاني الخوانساري؛ أجازه في نصف رجب 1389.
12 - إجازة الحاج ميرزا حسين الخليلي؛ أجازه في 10 ذي الحجّة 1313.
بسم الله الرّحمن الرّحيم
(1) إجازة السيّد عليّ آل بحر العلوم الغروي الطباطبائي(1)
إجازة السيّد عليّ آل بحر العلوم الغروي الطباطبائي(1)
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم (2)، الحمد للّٰه رب العالمين، و صلّى اللّٰه على محمّد و آله أجمعين. الحمد لله الذي أضاء مصباح شريعة سيّد المرسلين و خاتم النبيّين بأنوار الرشاد، و أوضح بأنواره سبيل الهداية للعباد، و جعل سلوكه ميزان قبول أعمال الخلق في يوم المعاد.
و بعد، لمّا كان طريق صحّة ما كلّف اللّٰه به عباده في زمان غيبة حجّته على الخلق منحصراً - بعد تعسّر عموم الاحتياط - في أحد الأمرين من التقليد و الاجتهاد، أمر اللّٰه سبحانه مَن له قابليّة استنباط الأحكام الشرعية من أدلّتها
1) . السيّد عليّ آل بحر العلوم؛ بن السيّد محمّدرضا، المتولد 1224 و المتوفى 1298، انظر لترجمته: معارف الرجال، ج 2، ص 107-109؛ معجم مؤلفي الشيعة، ص 63؛ دايرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 1، ص 599.
2) . ورد في النسخة في عنوان الإجازة هكذا: «إجازة السيّد الخال الأستاد و المولى العماد، السيّد عليّ آل بحر العلوم الغروي الطباطبائي - دام ظله العالي». و هو يفيد أنّ عنوان هذه الإجازة و الباقي من الإجازات كتبت بخط المجاز.
تصویر
التفصيليّة بالتفقّه و استفراغ الوسع في استخراج الأحكام، و من لم يرزق تلك الملكة القدسيّة و المنحة الربّانية من الأنام بالرجوع إلى أهل الملكة من المجتهدين الكرام، الذين هم أبواب النجاة و نوّاب الأئمة الهداة، فمن أخذ منهم فاز و أصاب، و من ردّ عليهم فقد ردّ على اللّٰه بنصّ الخطاب.
و ممّن منحه اللّٰه الملكة القدسيّة، و رزقه المنحة الربانيّة، مجمع الفضائل، منبع الفواضل، زبدة الأواخر، صفوة الأوائل: الحريّ بأن يتمثّل بقول القائل:
و إنّي و إن كنت الأخير زمانه *** لآتٍ بما لم تستطعه الأوائل
محقّق الحقائق، كاشف رموز الدقائق، موهبة الخالق في الخلائق، بدر العِلم الساطع، قمر الفضل اللامع، الولد الأعزّ الأفخر، قرّة العين الأزهر «السيّد جعفر آل الأمير السيّد عليّ العلّامة الطباطبائي الحائري» صاحب الرياض - أعلى اللّٰه مقامه في رياض الجنّة.
فقد أصبح بحمد اللّٰه من جهابذة الزمان و العلماء الأعيان، يشار إليه بالبنان من كلّ جانب و مكان، و تأهَّل أن يكون علماً للعباد، و مناراً في البلاد، ينادي به المناد، و يحدو به الحاد، و يؤمّه الحاضر و الباد، يرجعون إليه في الحكم و الفتيا بالانقياد.
و استجازني - أيده اللّٰه - لدرك يمن الاتصال بمشايخ الإجازة، و الفوز ببركة الدرج في سلسلة الرواية، حيث إنّه حضر في حوزة الدرس لديّ و نقّح شطراً وافياً من الفقه بالإفادات البحثيّة و التقريرات النظريّة، فحاز ما به فاز، حتى استغنى من حضور الحوزة، و امتاز و بلغ بجدّه مراقي الاجتهاد، و نال أقصى المراد.
فأجزتُه أن يروي عنّي ما سمعه منّي ممّا رويته عن المشايخ الكرام - من المشافهات التي أخذتها من شيخي الأستاد و عمادي السناد، علّامة الزمن، الشيخ المؤتمن مولانا الشيخ محمّد حسن - طاب ثراه - صاحب جواهر الكلام التي لم تسمح بمثله الأيّام، و هو - أعلى اللّٰه في الخلد مقامه - يروي عن شيخه و أستاده
السيّد جواد العاملي - عامَلَه اللّٰه بلطفه الخفي و الجلي -، و هو يروي عن شيخه و أستاده جدّي العلّامة بحر العلوم الطباطبائي - قدس اللّٰه سرّه الزكي -، و هو يروي عن شيخه و أستاده، شيخ المشايخ الكرام و أستاد الأساتيد العظام العلّامة الحائري البهبهاني، الأفضل الأجلّ الآقا محمّد باقر بن محمّد أكمل، و تتّصل إجازته و روايته بالطرق الواضحة الجليّة إلى صاحب الشريعة الحنيفية.
و أوصيه - أيّده اللّٰه - بما أُوصيتُ به من المحافظة على الاحتياط الذي هو سبيل النجاة من ورطة الهلكات، و المنجي بصاحبه من الخطرات. و أسأله أن لا ينساني من صالح دعاء في الخلوات كما لا أنساه في سائر الأوقات، و اللّٰه وليّ إجابة الدعوات.
من الأقلّ الجاني عليّ آل بحر العلوم الطباطبائي
3 [محرم] سنة 1291
[محلّ خاتمه الشريف:] عليّ الطباطبائي
بسم اللّٰه تعالىٰ نظرت في هذه الرسائل التي عملها الولد الأعزّ الأفخر، العالم الفاضل الأبهر(1)، السيّد محمّد جعفر - أيّده اللّٰه سبحانه -، و تأمّلت في جملة من مسائلها، فصحّ و تحقّق لي ما كان قبل ذلك سنح، و اتّضح و تبيّن الذي كان فيما مرّ لمح.
فإنّي قد أجزته فيما مضى الرواية عنّي، باختبار حصل لي من المكالمات
1) . كتب المجاز هذه الإجازة على هامش إجازته السابقة، كما أشار إليه في الإجازة.
الدرسيّة و المناظرات البحثيّة، زمان حضوره لديّ في حوزة الدرس عليّ.
و بعد ما خرج منه هذه الرسائل و غيرها من بعض مسائل صرتُ على ثبات من أنّه - حرسه اللّٰه - قد ملّكه اللّٰه سبحانه ملكة الاجتهاد، و نال منها أقصى المراد، فاستقرّت تلك الموهبة العظيمة من مواهب خالق البريّة في أهله و محلّه، حيث إنّه من أهل بيت العلم الذين توارثوه ولداً عن والد، و ماجداً عن ماجد. عمّره اللّٰه بمزيد الفضل و التقوى إلى أن يرث اللّٰه الأرض و من عليها.
حرّره العبد الجاني عليّ آل بحر العلوم الطباطبائي
24 [ذي] الحجة 96 [12]
[محلّ خاتمه الشريف:] عليّ الطباطبائي
(3) إجازة السيّد مهدي القزويني(1)
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم، الحمد لله الذي فضَّل مداد العلماء على دماء الشهداء و جعلهم من كل العلم بمنزلة الأنبياء، و في الفقه علماء حكماء، و صلّى اللّٰه على محمّد سيد الأنبياء و الأمناء و آله الأئمة الأولياء.
و بعد، فلمّا كان الولد الأعز العالم و الفاضل الكامل الأفخر الأبهر السيّد محمّد جعفر نجل سلالة العلمين السيّد محمّد و السيّد العليّ العلامة الفهّامة الحاج ميرزا عليّ النقي التقي ممن سلك طريق الآباء و الأجداد - من العلماء الفضلاء الأمجاد -، و منحه سبحانه و تعالى فقه الاستعداد، و زيَّنه لباس التأهّل لملكة الاجتهاد، عرض
1) . عنوان الإجازة في النسخة هكذا: «إجازة السيّد السند المولى المعتمد العلّامة الفهامة السيّد مهدي القزويني - مدّ ظلّه وزيد فضله».
تصویر
عليّ ما لفظه لساد قلمه من فيه من بعض ما انطوى عليه لوح قلبه النبيه، و تناظر في سماء فكره من التنبيه، و أحلّ جملة من مشكلات المسائل و معضلات الدلائل التي كبت جياد أفكار الفقهاء، و عثرت [...] مباني مضمارها أقلام الفضلاء.
فوجدته و قد جرى فكره في هذه المضمار مجرى آبائه العلماء الفضلاء الأبرار، و قد حاز مشكاة زيتونه الشجرة المباركة التي هي لا شرقيّة و لا غربيّة قصبَ السبق و الافتخار، بحيث يكاد زيتها يضيء و لو لم تمسسه نارٌ.
هذا، و قد فاق على أقرانه و أبناء زمانه بما طوّقه اللّٰه سبحانه و تعالى طوقي العلم و العمل، فكان ينبغي أن ينظم في سلسلة العلماء الكلّ.
و قد استجازني و إن كان ممّن ينبغي أن يجيز و لا يجاز، فأجزته إجابة لالتماسه أن يروي عنّي جميع مقروّاتي و مسموعاتي و مصنَّفاتي من معقول و من منقول، من الفروع و الأصول، و ما صحّ روايته عن مشايخي العلماء الأعلام، منهم أسانيد الفقهاء:
الشيخ موسى و الشيخ عليّ و الشيخ حسن أبناء الأستاد الأكبر الشيخ جعفر عن أبيهم، عن شيخيه العلمين الأستاد العلامة البهبهاني و خالي بحر العلوم المولى حسن ابن آقا باقر الآقا تقي عمّي السيّد باقر [...] عن شيخه المذكور عن شيخيه المذكورين عمّا في إجازاتهما من المشايخ المعلومين على ما تحكيه كتب الإجازات.
و أوصيه بالجدّ في العلم و العمل و التجاهد في الأمور، فإنّ دعوى العلم بكل شيء من الغرور، و لزومِ التقوى و عدم التسرّع بدون النظر و الاستفراغ للاحتياط في الفتوى، و أن لا ينساني من الدعوات في مجال الإجابات، و نسأل اللّٰه سبحانه أن يوفّقه لأقصى مراتب العلم ما يطلب و يواد فإنّه كريم جواد.
حرّره الأقل الراجي عفو ربّه العظيم محمّد بن الحسن المدعوّ بمهدي
الحسيني الشهير بالفؤاد چلبي سنة 1292 بالحرة
[محلّ خاتمه الشريف:] مهدي الحسيني
(4) إجازة الشيخ زين العابدين المازندراني(1)
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم، الحمد لله الذي خصّ العلماء الراسخين بهداية العوام و المقلّدين، و نصّ بفضل مدادهم على دماء الشهداء المجاهدين، و صلى اللّٰه على محمّد و آله الحجج الميامين إلى يوم الدين.
و بعد، فالذي يهمّ بيانه و ذكره، و لا ينبغي خفاؤه و ستره، أنّ جناب السيّد الطاهر الأطهر، و العَلَم الزاهر الأزهر، النور الأنور، أصل شجرة الشرافة و النباهة، و فرع دوحة الاجتهاد و الفقاهة السيّد جعفر الطباطبائي - أيده اللّٰه تعالىٰ - كان قبل رواحه إلى النجف الأشرف يحضر لديَّ، و يقرأ عليّ جملة من القواعد الأصولية، و ثلة من المطالب الفقهية، و كان في ذلك الوقت ممتازاً من أجلّاء إخوانه و أقرانه من أهل زمانه، لِما به من الفطانة و جَودة الذهن و كمال السعي، و الاجتهاد في الاشتغال و حسن الاستعداد، مع قريحة سليمة و سليقة مستقيمة، و كان أملي فيه أزيد ممن عداه و رجائي منه أكثر ممن سواه.
و الآن بعد رجوعه من النجف الأشرف، لمّا رأيت بعض مصنفاته الشريفة و مؤلفاته المنيفة، و كيفية دخوله و خروجه في المطالب و المسائل بالاستدلال و الدلائل، وجدته كالغوّاص الكامل، فسررت كمال السرور لاحتوائها بغرر الفوائد و درر الفرائد، فحمدت اللّٰه على ما منحه به مِن جعله عالماً عاملاً، و فقيهاً كاملاً، و مجتهداً قابلاً لأن يكون مرجعاً للعباد، و تعتمر منه البلاد كما اعتمرت من آبائه و أجداده الأمجاد أساتيد مشايخنا السابقين، و أساطين الفقهاء الماضين، أعلى اللّٰه مقامهم أجمعين.
1) . عنوان الإجازة في النسخة هكذا: «إجازة العالم العلّامة الشيخ الحائري زين العابدين المازندراني - زيد فضله، و مدّ ظلّه».
فرجائي منه - أيده اللّٰه تعالى - الاقتفاء بآثارهم و الاستنان بسنّتهم في كلّ حين، و لا يتخاذل عن البحث و التدريس و التصنيف و التأليف، و إرشاد المقلَّدين و هداية العوامّ و الخواصّ و المحصّلين. و للناس أن يراجعوه في أمور الدين و في رفع الخصومات و قطع المنازعات، و في قضاء حاجات المؤمنين، و أنّه إذا صدر منه الحكم الشرعي يجب عليهم قبوله، و لا يجوز ردّه، فإن الرادَّ عليه رادٌّ على اللّٰه، و هو في حدّ الشرك باللّٰه.
ثمّ رجائي منه أن لا ينساني من صالح الدعوات في مظانّ الإجابات؛ فإنّه مجيب الدعوات، و وليّ الباقيات الصالحات.
و أنا الجاني زين العابدين المازندراني في 28 صفر سنة 1290
[محلّ خاتمه الشريف:] عبده الراجي زين العابدين
[ثمّ أضاف عليه في هامش الإجازة:]
ثمّ إنّي قد أجزته - دام ظلّه - أن يروي عني كلَّ ما صحّت لي روايته من مشايخي العظام كصاحب الدلائل و جواهر الكلام. و أنا الجاني زين العابدين المازندراني.
[محلّ خاتمه الشريف:] عبده الراجي زين العابدين
(5) إجازة ملا محمّد الإيرواني(1)
بسم اللّٰه تعالى، قد نظرت فيه، و تعمّقت من معانيه، و تحقّقت من مبانيه، فوجدته - و له الحمد - كقلائد العقيان في نحور المعاني الحسان؛ إشاراته هداية، و عباراته دراية، يقرِّب الأقصى بلفظ موجز، و هو يكشف عن أنَّ المصنّف طويل
1) . عنوان الإجازة في النسخة هكذا: «أجازه العلم الفرد و العالم الممجد الآخوند ملا محمّد الإيرواني الغروي - مد ظلّه وزيد فضله».
الباع، كثير الاطّلاع على القواعد الممهدة للاستنباط، و أنّه مرتفع عن حضيض التقليد، و لائق بأن يشتغل بالاستنباط من الأدلّة الشرعية، و حائز للقوّة القدسية الإلهية، و مع ذلك استجاز منّي و هو يليق بأن يستجاز منه، و يستمدّ عنه.
فأجزت له أن يروي عني كلّ ما صحّ لي روايته من شيخنا المحقّق العلّامة الأنصاري - طاب ثراه، و جعل الجنّة مثواه -، و أوصيه بالاحتياط الذي هو سبيل النجاة، و أن لا ينساني من الدعاء كما أن لا أنساه، إن شاء اللّٰه تعالى.
حرّره الأقل الخاطئ محمّد الإيرواني
في سنة 99 [12]
[محلّ خاتمه الشريف]
(6) إجازة ميرزا زين العابدين آل السيّد عليّ الطباطبائي(1)
انظر لترجمته: الكرام البررة، ج 2، ص 592؛ الذريعة، ج 6، ص 176؛ معارف الرجال، ج 1، ص 330-331.
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم (2)، الحمد لله ذي المجد و الجلال و الجود و النوال، الذي جعل العلم سُلَّماً إلى معرفة الحرام و الحلال، و سبباً سهلاً لإيضاح الأحكام في كافّة الأحوال.
سبحانه مِن حكيمٍ متعالٍ و عليمٍ لا يزال، و الصلاة على رسوله المجتبى، و نبيّه المصطفى، الذي أرسله لتبليغ الأحكام، و تمهيد قواعد الحلال و الحرام، و بعثه للخلق بشيراً و نذيراً، و داعياً إلى اللّٰه و سراجاً منيراً، فهدانا سبيل الرشاد، و أرشدنا إلى طرق السداد، و عرّفنا أَولى الناس بالناس عليّاً و أولاده الطاهرين من الأدناس، المطهَّرين من الأرجاس، فسلام اللّٰه عليهم أجمعين من اليوم إلى يوم الدين.
و بعد، فمِن أعظم حقوق اللّٰه على الإخوان، و أحقّ الأمور لِذوي الأديان من الفقهاء و المجتهدين و العلماء الراسخين، إظهار شئون العلماء الهادين الراشدين، و إعلان حال مَن له شأن التصدّي لأمر الدين، بعد ما عُرف ذلك على سبيل اليقين، اقتداءً بالأئمة الراشدين، و اقتفاءً لأصحابنا السالفين و علمائنا السابقين - رضوان اللّٰه عليهم أجمعين -.
و ممّن منحه اللّٰه الملكة القدسية، و رزقه المنحة الربانية، زبدة الأواخر، صفوة الأوائل، مجمع الفضائل و منبع الفواضل، العالم الفاضل و المهذّب الكامل، ذو المناقب الوفيرة و المفاخر الكثيرة، جامع شَرَفَيِ الأصل و النفس، و حائز مكارم عوالم القدس، صاحب القوّة القويمة و السليقة المستقيمة، المرتقي عن حضيض التقليد إلى أوج الاجتهاد بالتأييد و التسديد، وحيد عصره و فريد دهره، بدر العلم الساطع، قمر الفضل اللامع، الولد الأعزّ الأفخر، قرّة العين الأزهر، السيّد السند الأطهر، السيّد محمّد جعفر - أطال اللّٰه بقاه، و زاد عزّه في آخرته و دنياه - آل السيّد العلّامة - أعلى اللّٰه تعالى مقامه - الأمير عليّ الكبير و الصغير، جدّي الأمير السيّد عليّ الطباطبائي - طيّب اللّٰه ثراه، و جعل الجنّة مثواه -.
فقد أصبح بحمد اللّٰه ممّن يشار إليه بالبنان من كلّ جانب و مكان، و اتّضح مقامه حتى صار فعلاً أهلاً لأن يكون علماً للعباد، و مناراً في البلاد كآبائه الأمجاد، و يرجعوا إليه في الحكم و الفتيا بالانقياد، و ذلك [...] تلمّذ برهة من زمانه لدى جماعة من العلماء، و تعلم عند جملة من الفقهاء. و قد اتّفق مصاحبته لي في جملة من دورات دروسي و سطر مقروّاتي و مؤلّفاتي و طروسي، فتنقّد في تحصيله طرق الاستدلال في مقام النقض و الإبرام، و سمع و أصغى، و تفكّر و وعى، و كتب و تذكّر، و جمع و حرّر، و لعمري إنّه كدّ و ما قصّر، و وجد بحمد الله جزاء ما كدّ و جهد، فإنّه مَن طلب شيئاً و جَدّ وجد، و لا غرو إذ هو من [...] العلوم و سلالة جدّه بحر العلوم.
و كان في خلدي مِن قديم الزمان أن أعرب شيئاً يسيراً من فضائله و إن كان غنياً
من أمثاله، إلا أنّه عاقني بعض العوائق إلى أن اتّفق في هذه الأزمان أنّه - سلّمه اللّٰه تعالى - استجازني لدرك يمن الاتصال بمشايخ الإجازة، ببركة الدرج في سلسلة الرواية.
فأجزته أن يروي عنّي جميع مقرواتي و مسموعاتي و ما نظمته في سلك التحرير، و كتبته في دفاتر التقرير، و حرّرته تصنيفاً أو تأليفاً من الأحكام و مسائل الحلال و الحرام، و ما رويته من الآثار و الأخبار، و سمعته عن مشايخي الكرام، رفع اللّٰه درجاتهم في دار السلام.
منهم: الشيخ الفقيه النبيل فخر العلماء و رئيس الفقهاء، خاتم المجتهدين المنتشرة فتاواه في العالمين، فخر الدين و مفتخر المسلمين، المولى الأجلّ المؤتمن، علّامة الزمن الشيخ محمّدحسن صاحب جواهر الكلام التي لم تسمح بمثله الأيّام.
و هو قدس سره يروي عن شيخه و أستاده، السيّد العلّام و النحرير القمقام، سيّد الفقهاء و سناد العلماء، العالم الأوحد و الفاضل الممجّد، ذي الورع و السداد، السيّد جواد العاملي النجفي، عامله اللّٰه بلطفه الجليّ و الخفيّ.
و هو يروي عن شيخه و أستاده جدّي العلّامة بحر العلوم الطباطبائي - قدس اللّٰه سرّه الزكي.
و هو يروي عن شيخه و أستاده، أستاد الكلّ و عماد الجلّ، مؤسّس قوانين الأصول الدينية، و مجدّد آثار الشريعة النبوية في بعض رءوس المائة، ناموس الهداية، كأس ناقوس الغواية، متمّم القوانين العقلية، و حاوي الفنون النقلية، مشيّد مآثر الشريعة المصطفوية، مجدّد جهات الطريقة المرتضوية، المولى الأجلّ جدّي الآقا محمّد باقر بن محمّد أكمل، عن مشايخه الكرام. و يتّصل إجازته و روايته بالطرق الواضحة الجلية إلى صاحب الشريعة الحنيفية.
و منهم: المولى السناد و الفخر العماد و الشيخ الأستاد، مقر القوانين و الأصول، و مهذّب القواعد و الفصول، محقّق الفقهاء، مدقّق العلماء، الذي حالُه في العلم و الفضل أشهر من أن
يذكر، و كماله في الفرع و الأصل أكثر من أن يحرّر، المولى الأجلّ المنزّه عن كلّ شين، الشيخ محمّد حسين صاحب الفصول الغروية، قدس اللّٰه نفسه الزكية.
و هو يروي عن أخيه الشيخ الجليل، و الفقيه النبيل، العالم الأوحد الرباني الذي لم يوجد مثله في تحقيق المعاني و تنقيح المباني، المولى الزكي، الألمعي اللوذعي، الشيخ محمّد تقي، عن جدّي العلّامة الغروي بحر العلوم الطباطبائي، عن جدّي العلّامة البهبهاني.
و أوصيه بما أوصيتُ به من المحافظة على الاحتياط الذي هو سبيل النجاة، و المنجي بصاحبه عن ورطة الهلكات، و أسأله أن لا ينساني من الخيرات كما أنّي لا أنساه في الخلوات، و اللّٰه وليّ إجابة الدعوات. من الجاني زين العابدين آل الأمير السيّد عليّ الطباطبائي سنة 1292
[محلّ خاتمه الشريف:] زين العابدين بن حسين الطباطبائي
(7) إجازة ملا محمّد حسين الأردكاني(1)
انظر لترجمته: الإجازة الكبيرة للسيد شهاب الدين المرعشي النجفي 409-410؛ نقباء البشر، ج 2، ص 531-533؛ دايرة المعارف تشيّع، ج 2، ص 68، اعيان الشيعة، ج 6، ص 142-143؛ ريحانة الأدب، ج 1، ص 105؛ احسن الوديعة، ج 1، ص 99، الكنى و الالقاب، ج 2، ص 18، المآثر و الآثار، ص 144-145.
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم (2)، الحمد لله وحده و الصلاة على أفضل من وَحَّدَه، و أكمل من عبده، محمّد و آله و عترته الناهضين بأثقال الإمامة و الخلافة بعده.
أما بعد، فقد كحلت بصري بمرود النظر إلى شطر من معضلات المسائل
الفقهية التي سودها السيّد السند و الحبر المعتمد المسدد، دُرّ صدف المجد و السيادة، و درّيّ سماء الفضل و السعادة، نور حديقة الفواضل، و نُور حدقة الفضائل، واحد السادة، و واسطة القلادة، العالم المهذب المطهر، و العلم الساطع المضيء الأزهر، مولانا جناب السيّد محمّد جعفر، لا زال كواكب سعوده مشرقة، و أغصان إقباله مورقة.
فوجدته قد غاص في التحقيق و التدقيق على أعماق اللجج، و شَقّق الشعرة في إيضاح الأدلة و الحجج، و أجاد في اقتناص المدلول من الدليل، و استخرج غوامض الفروع من الأصول بوجه أنيق جميل، و سمح بفوائد لطيفة و مقاصد شريفة، تتنافس فيها الأذهان، و تتسابق إلى استماعها الآذان، كيف لا و هو ثمرة النسب الشامخ، و نتيجة الحسب الباذخ، لم يزل منذ كان فطيماً يرتع في مرابع العلم و رياضه، و يكرع من عيون الفضل و حياضه.
فهو بحمد اللّٰه - سبحانه - قد بلغ منتهى معارج الرجال، و أقصى مدارج الكمال، و حاز من الفضل درجة لا توازى، و رفعة لا تحاذى، و ذروة تفوق هي العيّوق، و يقصر دونها الأنوق، و فاز بالقوة القدسية، و الملكة السنيّة التي تعلو الملكات، و يرتقى بها إلى معالي الدرجات، فله من المناقب و المزايا ما فيه شرف مكارم الدنيا، و درك فضائل العقبى، فهو إمام لمن اقتدى، بصرٌ لمن اهتدى، ينبغي أن يُستعطى منه الهدى، و يستجلى منه العمى.
و لما جرى العادة بالإجازة لنيل يمن الاتصال بالمشايخ الأجلة، و الفوز ببركة الانتظام في سلسلة الرواية، أجزته بعد ما ألفيته لذلك حريّاً و أهلاً، أن يروي عنّي ما جاز لي نقله و نثره، و صحّ لي روايته و نشره مما أودع في كتب الأصحاب فرعاً أو أصلاً، صعباً أو سهلاً، سيما الكتب الأربعة للمحمّدين الثلاثة المتقدّمين - و هي الكافي و الفقيه و التهذيب و الاستبصار - و الكتب الثلاثة للمحمّدين الثلاثة المتأخرين - و هي الوافي و الوسائل و بحار الأنوار - عن مشايخي الأخيار الأبرار،
تصویر
بطرقهم المتّصلة إلى أهل العصمة الأطهار، عليهم صلوات اللّٰه الملك الجبار.
فله أن يروي عنّي جميع ذلك لمن له أهلية تلك المسالك، أسأل اللّٰه تعالى أن يمنّ على المسلمين بطول بقاه، و أن يزيد في ضوئه و سناه، و أن يمنحه فصل الخطاب، و علم الكتاب، و الخلق الكريم، و الوزن بالقسطاس المستقيم.
و أوصيه بملازمة التقوى التي هي أسّ هذا الأمر و نظامه، و عماده و قوامه، و الاحتياط الذي هو النجاة غداً، و المنجاة أبداً، و أن لا ينساني من الدعاء كما لا أنساه، و أن يذكرني في خلوته مع سيده و مولاه.
و قد حرّر ذلك الجاني الأردكاني بيده الوازرة في بلدة كربلاء المشرّفة في السادس من شهر ربيع الثاني من سنة 1292
[محلّ خاتمه الشريف:] محمّد حسين 1285
(8) إجازة المولى أبو تراب القزويني(1)
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم، الحمد لله الذي شرّع لنا الدين، و رفع قواعده، و أحكم أحكامه و معاقده، و عظّم مشاعره و مشاهده، فعلى مناره، و جلى نهاره، و لال شعاره، وراق دثاره، و زخرفت بحاره، و تضاعف آثاره. و الصلاة و السلام على خير من انتجبه من الأنبياء، و أفضل من اختاره من ذواته العليا، محمّد النبي الأمي التهامي المكي المدني المصطفى، و على وصيّه و وزيره كلمة اللّٰه العليا، و زوج البتول العذراء سيدة النساء، عليّ أمير المؤمنين، و على أولاده الأئمة النجباء، صلاة دائمة لا تعدّ و لا تحصى.
و بعد، فإنّي بعد ما أمعنت النظر في جملة من الرسائل - التي ألّفها السيّد
1) . المولى ابو تراب القزويني الشهير بميرزا بن السيّد مرتضى القزويني المعروف بالسكاكي (المتوفى 1303 ق). انظر لترجمته: نقباء البشر، ج 1، ص 30؛ المآثر و الآثار (تاريخ چهل ساله ايران)، ج 1، ص 204.
الجليل، و الفرع النبيل، مبيّن الحقائق، كاشف رموز الدقائق، سلالة بحر العلوم، المؤيَّد بتأييدات الحيّ القيّوم، لسان المتأخّرين، كاشف الغطاء عن أسرار المتقدّمين، علّامة العلماء الأعلام، فخر فقهاء الإسلام، علم العباد، منار البلاد، المرجع في الحكم و الفتيا بالانقياد، و المرتقي عن حضيض التقليد إلى أوج الاجتهاد، ذو المجد و السداد، وحيد عصره و فريد دهره، البدر الأزهر، السيّد المطهّر، السيّد محمّد جعفر - أطال اللّٰه بقاءه، و أنار اللّٰه برهانه - وجدتها على أحسن ما يمكن فيها من الإتقان، كما أنّي ألفيت المؤلف - دام علاه - من العلماء الأعيان، و كان في خلدي من قديم الزمان أن أعرب شيئاً يسيراً من فضائله و كرائم أخلاقه، إلى أن اتّفق في هذه الأزمان أنّه - سلمه اللّٰه تعالى - استجازني لدرك يمن الاتصال بمشايخ الإجازة، و الفوز ببركة الدرج في سلسلة الرواية.
فأجزته - دام علاه - أن يروي عنّي جميع مقروّاتي و مسموعاتي، و ما نظمته في سلك التحرير، و كتبته في دفاتر التقرير، و حرّرته تصنيفاً أو تأليفاً، و ما رويته من الآثار و الأخبار عن مشايخي الكرام، كالشيخ الفقيه النبيل رئيس الفقهاء، خاتم المجتهدين، سلطان مملكة الفقاهة، شيخنا المؤتمن الشيخ محمّد حسن صاحب جواهر الكلام.
و الشيخ الجليل فخر العلماء مولانا المؤتمن الشيخ حسن بن الشيخ جعفر.
و الشيخ النبيل علم الهدى حجة الإسلام الشيخ مرتضى الأنصاري.
و المولى المعظم زبدة المدققين و عمدة الفقهاء الراشدين الحاج ملا أسد اللّٰه البروجردي، و غيرهم من مشايخي العظام.
فله أن يروي عنّي جميع ذلك لمن له أهلية تلك المسالك. و أسأل اللّٰه أن يمنّ على المسلمين بطول بقاه، و أن يمنحه فصل الخطاب، و علم الكتاب، و الخلق الكريم، و الوزن بالقسطاس المستقيم.
و أوصيه بملازمة التقوى التي هي أسّ هذا الأمر الطاهر، و عمادُه و قوامه، و الاحتياط في الفتوى و الأحكام، و أن لا ينساني من الدعاء في خلواته مع مولاه، كما أنّي لا أنساه كذلك إن شاء اللّٰه.
و أنا العبد الجاني، أحقر عباد اللّٰه، أبو تراب الشهير بميرزا [...] عفى اللّٰه عنه، في غرّة رجب 1292
[محلّ خاتمه الشريف:] يا أبا تراب
(9) إجازة الشيخ محمّد حسن آل ياسين الكاظمي(1)
بسم اللّٰه خير الأسماء (2)، قد سرحت النظر في هذه الرسالة الكاشفة عن معضلات المسائل، حتى أعيا حلّها على الفحول الأماثل من الأواخر و الأوائل، فكانت كعقدٍ انتظمت دراريه، و نَور رياض أحيا السقيم بنسيم صافيه. و لعمرى إنّ هذا التحرير الفائق و التحبير الرائق بعبارات موجزة، تغني عن التطويل، و كلمات لامعة ترغّب الطالب بالوقوف على ما يروي الغليل، مؤذنة بأنّها صادرة عن قوة قويمة، و ملكة مستقيمة.
و أسأل اللّٰه تعالى أن يلحقه بدرجة سلفه ليكون مرجعاً عاماً للعباد من الحاضر و الباد، بمحمّد و آله الأمجاد.
و قد أجزت له - دام مجده - أن يروي عني ما نقلته عن مشايخي فيما برز عنّي
1) . الشيخ محمّدحسن آل ياسين الكاظمي المتولد 1220 - و المتوفى 1308 ق، اُنظر لترجمته: دايرة المعارف تشيع، ج 1، ص 228 و 229؛ ماضي النجف و حاضرها، ج 3، ص 529-535؛ علماء بزرگ شيعه، جرفادقانى، ص 292؛ نقباء البشر، ج 1، ص 450-451.
2) . كتب في صدر الإجازة هكذا: «إجازة علّامة الزمن المولى المؤتمن الشيخ محمّد حسن الكاظمي - مد ظله، وزيد فضله».
من المؤلّفات كالأستاد الأفخم صاحب جواهر الكلام، و غيره من مشايخي العظام.
حرّره خادم الشريعة المطهرة محمّد حسن آل ياسين من [ذي] الحجة سنة 1301
[محلّ خاتمه الشريف:] محمّد حسن 1269
(10) إجازة الشيخ جعفر التستري(1)
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم (2)، قد أمعنت النظر في المسائل التي كتبها المولى الأكبر و الدر الأزهر جناب سيّدنا السيّد جعفر نجل المرحوم حجة الإسلام - طاب ثراه -، و رأيت مكالماته في المباحث العلمية، فتبيّن من ذلك أنّه ممّن من اللّٰه عليه بالملكة القدسية و القوّة القويّة في استنباط الأحكام الشرعية عن أدلتها التفصيلية.
و إنّي أوصيه - دام مجده - بما أوصاني به أستادي صاحب جواهر الكلام من التتبّع التام في استنباط كلّ حكم من الأحكام، و عدم التسرّع إلى الحكم بمقتضى الأصول و القواعد و العمومات قبل ملاحظة الأدلّة الخاصّة في كلّ مقام، بل و عدم الاقتصار على روايات ذلك الباب، قال - طاب ثراه -: فكم من حكم من أحكام الطهارات يتبيّن من ملاحظة أحكام الحدود و القصاص و الديات، و لا ينبّئك مثل خبير.
ثمّ إنّي قد أجزت له - دام تأييده - أن يروي عنّي ما رويته عن مشايخي العظام صاحب جواهر الكلام، و مصطفى المرتضى الشيخ مرتضى، و الشيخ حسن ابن المرحوم الشيخ جعفر نور اللّٰه مراقدهم، بأسانيدهم المتّصلة إلى أئمة الهدى -
1) . الشيخ جعفر بن المولى حسين التستري المتولد 1227 و المتوفى 1303 ق اُنظر لترجمته: الإجازة الكبيرة للسيد شهاب الدين المرعشي النجفي، ص 405-406؛ نقباء البشر، ج 1، ص 285؛ مكارم الآثار، ج 3، ص 839؛ الفوائد الرضوية، ص 67؛ معارف الرجال، ج 1، ص 164.
2) . كتب في صدر الإجازة هكذا «إجازة العالم الفاضل الورع الزكي الساكن بأرض الغري الشيخ جعفر التستري - دام ظله وزيد فضله».
عليهم أفضل التحيّة و الثناء.
و أسأله الدعاء للتوفيق لتحصيل ما يرضى اللّٰه تعالى.
حرّره أقلّ خدّام الشرع الأطهر جعفر الشوشتري سنة 1291
[محلّ خاتمه الشريف:] لا إله إلا اللّٰه الملك الحق المبين عبده جعفر
(11) إجازة السيّد محمّد هاشم الموسوي الاصفهاني الخوانساري(1)
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم(2)، الحمد لله الذي نوّر قلوب الأنبياء و المرسلين بأنوار الحقّ و اليقين، و نصب لهم خلفاء، و جعلهم أئمة يدعون الأمم إلى أحكام الدين المبين، و شرح صدور العلماء العاملين المقتفين آثارهم بتحمّل أسرار الشرع المتين، و أقام في كلّ عصر أقواماً ليقوموا بإرشاد العباد و إنقاذ الجاهلين.
و الصلاة و السلام على خير من بُعث بشيراً و نذيراً إلى الخلق أجمعين النبي الأمّي المصطفى المختار المنتجب الأمين نبيّنا محمّد و عترته الطيّبين الطاهرين الأقدسين الأكرمين الغرّ الميامين، و رحمة اللّٰه و بركاته و رضوانه على نوّابهم المتمسّكين بذيل أخبارهم الواصلة إليهم بمساعي الأمناء الراشدين، و العلماء الآخذين بحجزتهم الناشرين لأحكامهم إلى يوم الدين.
و بعد، فإنّ شرف العلم مما لا يخفى على أحد من أرباب الحِمى، و علوَّ مقام حامله أمرٌ شهد به جميع أصحاب النبيّ، و قد نطق به كتاب اللّٰه العزيز في كثير من
1) . مير محمّد هاشم بن زين العابدين الموسوي الأصفهاني الخوانساري (چهار سوقى) المتوفى 1318 ق، انظر لترجمته: مكارم الآثار، ج 3، ص 989-992؛ ريحانة الأدب، ج 2، ص 191؛ اعيان الشيعة، ج 10، ص 248-249؛ معارف الرجال، ج 3، ص 275-278.
2) . كتب في صدر الإجازة هكذا: «إجازة السيّد السند الفاضل الكامل العالم، ذي المفاخر و المكارم، قدوة آل هاشم المولى الأمير محمّد هاشم الموسوي الاصفهاني الخوانساري - دام ظله العالي على الأداني و الأعالي».
تصویر
الآيات الشريفة، و أفصح عنه غير واحد من الأخبار المنيفة.
ثمّ أحسنُ العلوم و أبهاها، و أشرفُ المعلومات و أعلاها بعد ما يوصل منها إلى المعارف الحقّة الإلهية الاعتقادية، علم الفقه المفضي إلى الأحكام العملية التعبّدية، فإنّه الصراط المستقيم الذي به يحصل الاهتداء إلى أسرار العبودية، و لولاه لما أخضر للشرع المتين عود، و لما قام للدين المبين عمود.
و قد اقتضت الألطاف الإلهية قيام جماعة جليلة بتحمّله و تحصيله في كلّ عصر من الأعصار، و وصولهم إلى مطاوي أسراره على وجه الصحّة و الاعتبار.
و ممّن من اللّٰه عليه في عصرنا هذا بهذه النعمة العظمى و العطية الكبرى، و وفّقه للأخذ بمجامع الفضل و العلم، و الفوز بالقدح المعلى، جناب السيّد السند المؤيّد المسدّد العالم العامل الكامل المدقّق الفهّام، بل الحبر الماهر المتتبّع المحقّق العلّام المترقّي من حضيض التقليد إلى أوج الاجتهاد على وجه الإطلاق، الحقيق بأن يُشدّ إليه الرحال من أطراف الآفاق، سليل العلماء الأعلام، قدوة الأفاضل الفخّام، مجمع مكارم الأخلاق و محاسن الخصال و الفضائل، معدن الزهد و الورع و التقوى و الفواضل، سيّدنا الأجلّ الأفخم الأطهر، الآغا السيّد محمّد جعفر - دام مجده و عُلاه -، خلف العلّامة النحرير الصفيّ الوفيّ التقيّ المرحوم المبرور الحاج الميرزا عليّ نقي سبط السيّد السند الفقيه النبيه الأوّاه المجاهد في سبيل اللّٰه أستاد أساتيد العصر الآغا السيّد محمّد بن علامة العلماء الأعلام الأمير السيّد عليّ الطباطبائي صاحب الشرح الكبير الموسوم برياض الأحكام - أعلى اللّٰه مقامهم في دار المقام، و أجزل إكرامهم في جنات النعيم غاية الإكرام.
فإن العبد بعد تشرّفي في الحائر الشريف بلقاء جنابه و إدراك فيض صحبته و وقوفي على جملة من مؤلفاته الشريفة و رسائله المنيفة، وجدته مجتهداً فقيهاً جامعاً كاملاً في الاحاطة بالقواعد الشرعية و خفايا الأحكام الفرعية المرعية، فصحّ
لي أن أقول و أكتب في حقّه أداءً لبعض ما يستحقّه من إظهار مقاماته الرفيعة:
أنّ جنابه - أيّده اللّٰه تعالى - حقيق بأن يتصدّى للإفتاء بين الأنام، و أن يثنّى له وسادة القضاء و الحكم بين الخواصّ و العوام، و للعوام أن يقلّدوه فيما يفتي و يقول؛ فإنّه منتهى المطلب و غاية المأمول. و لعمري إنّه أحيا ما خفي من مزايا آبائه الكرام، و أفصح عن نتايج فوائدهم على ما هو المقصود و المرام.
ثمّ إنّه - دام مجده - استجاز من العبد، ورام أن يتّصل سنده بأسانيدي، و ما صحّت لي روايته عن مشايخي و أساتيدي، فاستخرت اللّٰه سبحانه، و أجزت لجنابه - دام علاه - أن يروي عنّي جميع ما أجيزت لي روايته من كتب الأخبار و مصنّفات العلماء الأخيار لا سيّما الكتب الأربعة المتقدّمة التي كان عليها المدار في سالف الأعصار، الكافي و الفقيه و التهذيب و الاستبصار، و الكتب الثلاثة المبسوطة المتأخرة التي عليها المدار في هذه الأعصار: الوافي و الوسائل و بحار الأنوار، بجميع طرقي التي منها:
ما أرويه عن شيخنا الأعظم الأفخم و الأستاد الاستناد الأقدم، فخر المحققين الأعلام و قدوة المدقّقين الفخّام، وحيد عصره و فريد دهره، الشيخ مرتضى الأنصاري الدزفولي النجفي - قدس اللّٰه روحه - عن شيخه النحرير المحقق البصير، مولانا أحمد بن الفقيه النبيه مولانا محمّد مهدي النراقي الكاشاني، عن شيخه أعظم علماء الإسلام السيّد محمّد مهدي النجفي المعروف ببحر العلوم، عن غير واحد من مشايخه العظام الذين أعظمهم و أقدمهم المحقق البهبهاني - قدس اللّٰه رمسه - بسنده المعروف.
و منها: ما أرويه عن والدي المبرور العلّامة الحاج الأمير زين العابدين الموسوي الخوانساري - أعلى اللّٰه مقامه - عن والده الفاضل الكامل الآميرزا أبي
القاسم، عن والده جدّي الأعلى عمدة الفقهاء و المجتهدين(1)، شيخ جهابذة العلماء المحقّقين السيّد حسين بن العلّامة الأديب الحسيب النسيب الفقيه الكامل الأمير أبي القاسم الموسوي - قدس اللّٰه تربتهم - عن العالم العامل مولانا محمّد صادق بن العلّامة النحرير مولانا محمّد التنكابني الشهير بالسراب، عن والده، عن شيخه أعظم فقهاء عصره المحقّق الخراساني صاحب الذخيرة و الكفاية، عن الفقيه النبيه السيّد حسين بن السيّد حيدر الكركي العاملي، عن شيخنا البهائي بسنده المعروف.
و منها: ما أرويه عن والدي المبرور، عن حجة الإسلام و المسلمين الحاج السيّد محمّد باقر الرشتي - رفع اللّٰه درجته - عن غير واحد من مشايخه، منهم:
الشيخ الأفقه الشيخ جعفر الغروي، و السيّد الأجل الأفخم أستاد الأساتيد صاحب الرياض، و منهم المحقّق المدقّق صاحب القوانين بأسانيدهم المعروفة.
و منها: ما أرويه عن عمدة المحقّقين الأعلام، أستادنا الأمير السيّد حسن الحسيني الأصبهاني - أعلى اللّٰه مقامه - عن والدي المبرور بالسند المتقدّم.
و منها: ما أرويه عن الفقيه الكامل الشيخ مهديّ بن الشيخ المعظّم الشيخ عليّ بن الشيخ الأفقه الشيخ جعفر النجفي، عن عمّه الفقيه النبيه الشيخ حسن، عن والده بسنده المعروف.
ثمّ التماسي من جنابه - دام مجده - أن يمنّ على العبد بالدعاء في مظانّ الدعوات الخالصة، و أن يشاركني في الدعوات المخصوصة.
و كتب بيمناه الخاطئة في النصف من شهر رجب الأصبّ من عام تسع و الثمانية بعد الألف و أنا العبد الفقير إلى اللّٰه الغنيّ القويّ محمّد هاشم بن الأمير زين العابدين الموسوي الخوانساري الأصفهاني - عفى اللّٰه عنهما - و الحمد لله أوّلاً و آخراً.
[محلّ خاتمه الشريف:] محمّد هاشم بن زين العابدين الموسوي
1) . جدّي الأعلى: السيّد حسين من مشايخ إجازة بحر العلوم و صاحب القوانين و صاحب المقامع، و قد تلمّذ عليه صاحب القواميس بخوانسار، محمّد هاشم. (منه).
(12) إجازة الحاج ميرزا حسين الخليلي(1)
بسمه تعالى(2)، نحمدك اللهمّ يا من شرح صدورنا للعلم و الدراية، و منح قلوبنا نيّر الاستبصار في الرواية، و أوضح لنا بكافي البيان مسالك الهداية، و الصلاة و السلام على خير مرسل صدع بالهدى و الصواب، و أوتي الحكمة و فصل الخطاب، المنتجب للرسالة، أوّل عالم التكوين و آدم بين الماء و الطين، محمّد صلى الله عليه و آله خاتم النبيّين و أشرف الخلق أجمعين، و على آله الغرّ الميامين الذين خلقتهم للعباد نوراً، و أذهبت عنهم الرجس، و طهّرتهم تطهيراً.
أما بعد، فلمّا كانت الشريعة الأحمدية الغرّاء و الملّة الحنيفية البيضاء لا يسع الأنام عدم السعي إلى مروّتها و ترك الاستمساك بوثيق عروتها، فلا جرم كان من أعظم المآرب و أهمّ المقاصد و المطالب أن تسدّد لها سهام الأفكار، و تطلق لإدراكها أعنّة الأنظار، و أن لا يدخل عليها من حيث ضربت سجوف حجابها، بل لا تؤتى البيوت إلّا من أبوابها، و حيث كانت السنّة بعد الكتاب من أشرف تلك الأبواب كان الجدير بكل حازم أن ينفق ببضاعة روايتها نقود عمره، و يبلى بصناعة درايتها جديدَيْ دهره؛ ليفوز منها بالقِدح المعلى، و يكون جيده بُدري علمها محلّى، لذلك تسابقت لها همم علمائنا الماضين و قدمائنا الصالحين،
1) . الحاج ميرزا حسين بن المقدس الميرزا خليل الرازى الطهراني النجفي المتوفى 1326 ق. انظر لترجمته: معارف الرجال، ج 1، ص 276-282؛ نقباء البشر، ج 2، ص 573؛ الفوائد الرضوية، ص 135؛ مكارم الآثار، ج 3، ص 894.
2) . كتب في صدر الإجازة هكذا: «إجازة العالم الفاضل الكامل المنزّه عن كلّ شين الحاج الآميرزا حسين - زيد فضله».
فأدركوا الطلبات بتلك الحلبات، و حازوا رهان السبق في بلوغ القصبات.
و ممّن تقدّمهم لغاية المنى - و إن تأخّر عنهم زمناً - واسطة عقد الكمالات و هالة بدرها الأتمّ، و قطب رحى المكرمات و بحر علمها الخضم، من علا به للعلوم بيتها غدات رفع قواعده بصائب الأفكار، و جذوةِ رأيٍ كاد أن يضيء زيتها، و ان لم تمسسه نار، الراسخ قدم الحسب على قدم الدهور، و العابر بقصير النسب على الشعرى العبور، فرع الدوحة النبوية من مضر الحمراء، و طلع الأيكة الأحمدية التي أصلها ثابت و فرعها في السماء، بدر الفضل الأزهر جناب السيّد محمّد جعفر آل العلامة العيلم الثجّاج، و سراج الهدى الثاقب الوهّاج، ذي الفضل السامي العليّ الأمير السيّد عليّ الطباطبائي الحائري - طاب ثراه.
فقد أصبح - و الحمد للّٰه - من جهابذة الزمان و العلماء الأعيان، و نال من الفضل أقصى المراتب غداه جمع أسنى المناقب، و أشرقت بجبهة الدهر ثواقب فضائله، و شهدت بعلوّ قدره محكمات رسائله؛ أيّد اللّٰه به الدين و شريعة سيّد المرسلين.
و لمّا كان بهذه الرتبة العالية و الدرجة السامية، و استجازني لتتّصل روايته إلى مشايخي جرياً على النهج المشهور و المهيع المأثور، أجزت له أن يروي عنّي ما أخبرني به مشايخي قراءةً و سماعاً و إجازة، و أقرب طرقي ما أرويه عن العالم النحرير الأوحد، و العَلَم السامي المفرد، ذي الفضل الواضح الجليّ، جناب أخي الشيخ ملّا علي، عن جناب الشيخ التقيّ الشيخ عبد عليّ الرشتي، عن جناب علامة العلماء الأساطين، و منار هدى المسلمين العلّامة الطباطبائي قدس سره، عن مشايخه الكرام السيّد السند مهدي بحر العلوم إلى أن ينتهي إلى الأئمة عليهم السلام آملاً من جنابه أن لا ينساني من صالح دعاه، كما أني - إن شاء اللّٰه تعالى - لا أنساه، و من اللّٰه نرجو القبول، إنّه أكرم مسئول.
نجل المرحوم ميرزا خليل - طاب ثراه - القمّي 10 ذي الحجّة 1313
[محلّ خاتمه الشريف:] الراجي محمّد حسين
ابو الفضل حافظيان در دفتر دوم «ميراث حديث شيعه»(1)اجازات فيض كاشانى را تقديم نموديم. بعد از آن، چند اجازۀ ديگر از او به دست آمد كه براى تكميل بحث، در اينجا درج مى گردد.
يادآور مى شود كه اين نسخه، شامل كتاب «الوافى» فيض است كه از موقوفات مرحوم علّامه محمدصالح حائرى مازندرانى به كتابخانۀ آستان قدس رضوى بوده و
در پايان آن، دو اجازه تحرير شده كه در فهرست به اشتباه هر دو اجازه از فيض دانسته شده، كه اوّلى را براى نوۀ برادرش ملّا محمدهادى نوشته (اجازۀ حاضر) و دومى را براى پسر خود، علم الهدى، نگاشته است؛ در صورتى كه اجازۀ دوم را برادرزادۀ فيض، مرتضى بن محمد مؤمن بن شاه مرتضى براى پسر خود، آقا محمّدهادى صادر كرده است. پس اين دو اجازه براى يك مُجاز (آقا محمد هادى) است كه اوّلى از جناب فيض و دومى از مرتضى بن محمد مؤمن، صادر شده است(1).
اين نسخه به خطّ جمال الدين بن محمدقاسم بن يوسف جبرانى عاملى در سال 1124 ق، كتابت شده(2)و اجازه در دو طرف برگ 259 موجود است. متن اجازه چنين است:
بسم اللّٰه الرّحمن الرّحيم الحمد لله الذي أبقى رمق رواية الحديث بابقاء نوع حامليه و الصلاة و السلام على خير من حدّث بالحديث محمّد و آله و أقربيه.
أما بعد، فقد استجازني الأعزّ الأسعد الذي هو منّي بمنزلة الولد المترشّح في عنفوان شبابه لإحراز قصب السبق في السداد و الصلاح الشاهدة سيمائه بأهليته لنيل الفوز و الفلاح، سبط أخي و قرّة عيني محمّد، الملقّب بالهادي - أدام اللّٰه توفيقه و نهج إلى درك السعادة طريقه - ما يصحّ لي إجازته من كتب الحديث و غيره، و خصوصاً ما عليه المدار في هذه الأعصار أعني «الكافي» و «الفقيه» و «التهذيب» و «الاستبصار» ثمّ كتاب «الوافي» من تأليفاتي الذي جمع الأربعة مع ترتيب و تنقيح و بيان و توضيح بعد أن سمع عليّ طائفة منه.
فأجزته أن يروي عنّي جميع ما استجازني فيه بحقّ روايتي له عن
تصویر
مشايخي - رضوان اللّٰه عليهم - إمّا قراءة عليهم أو سماعاً منهم أو عليهم أو إجازة منهم لي بالطرق المتّصلة بالعنعنة إلى الأئمّة المعصومين - صلوات اللّٰه عليهم أجمعين - و لا سيّما طريقي المذكورة في «الوافى» و طرقي المذكورة في صورة إجازة الشهيد الثاني للشيخ حسين بن عبد الصمد الحارثي على ما أجازني به سبطه محمّد بن الحسن بن زين الدين بن علي بن أحمد العاملى - طاب اللّٰه ثراهم.
فليرو عنّي جميع ذا لِمَن أراد و شاء سالكاً طريق الاحتياط متثبّتاً عند مواقع الأغلاط داعياً لي في مظان الإجابة و محلّ الإخلاص و الإنابة.
و كتب محمّد بن مرتضى المدعوّ بمحسن - عفى عنه.
يكى ديگر از شاگردان فيض، برادرش عبد الغفور بن شاه مرتضى بن شاه محمود(1)است. وى نزد عالمان بزرگى همچون سيد ماجد بحرانى، ملّا نور الدين كاشانى (دايى اش) و فيض كاشانى (برادرش) تلمّذ نموده است و نسخه اى از «المحجة البيضاء» را به خطّ خود، كتابت كرده است.
نسخه اى از كتاب «الوافى» كه در نزد او قرائت شده و او آن را تصحيح نموده، در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار تهران، موجود است.(4)
نيز قرائت نموده است، كما اينكه در اجازه اى كه براى فرزندش نور محمد به تاريخ 1088 ق، نگاشته، به اين نكته تصريح كرده است.(1)
شاه افضل كاشانى كه برادرزاده و شاگرد فيض است(2). و مخالف با مشرب عرفانى استادش بوده و ردّى بر كتاب «الوافى» نگاشته است.(3)
يكى ديگر از كسانى كه فيض، اجازۀ حديثى به وى داده، شيخ ابو الحسن شريف فتونى عاملى (م 1138 ق) است.(4)
فتونى، صاحب تأليفات بسيار، ازجمله «تنزيه القميين» است و از علّامۀ مجلسى، آقا حسين خوانسارى و فيض كاشانى و ديگران روايت مى كند و عده اى از دانشمندان، ازجمله سيد حسين قزوينى، از وى روايت نقل مى كنند.
وى شرحى بر كتاب «مفاتيح» فيض نگاشته و آن را «شريعة الشيعة و دلائل الشريعة» نام نهاده است.(5)
1) . طبقات أعلام الشيعة (قرن 11)، ص 560.
2) . طبقات أعلام الشيعة (قرن 12)، ص 73.
3) . الذريعة، ج 10، ص 234 (ش 730).
4) . براى آگاهى بيشتر نسبت به شرح حال وى ر. ك: أعيان الشيعة، ج 7، ص 347؛ روضات الجنات، ج 7، ص 142؛ ريحانة الأدب، ج 2، ص 321؛ تكملة أمل الآمل، ص 442 و 443؛ مستدرك الوسائل، ج 3، ص 385؛ مجله تراثنا، ش 52، ص 170-180.
5) . الذريعة، ج 14، ص 187؛ لؤلؤة البحرين، ص 109.
6) . براى آگاهى بيشتر به شرح حال وى ر. ك: طبقات أعلام الشيعة (قرن 11)، ص 189.
از تأليفات حكيم بافقى «مصفاة الحياة»(1)را مى توان نام برد.
يوسف اَلَموتى(2)كه از حكما و متكلمان و جزو شاگردان ملّا صدرا و عبد الرزاق لاهيجى و جناب فيض است. رساله اى در اخلاق، از تأليفات اوست.(3)
ملّا محسن بن عبد الرشيد شوشترى (تسترى) كه از شاگردان ملّا محسن فيض كاشانى است و پدرش از علماى شوشتر بوده است. ملّا محسن، در دوران حيات پدرش از دنيا رفته و تاريخ وفات عبد الرشيد شوشترى، سال 1078 ق، است.(4)
رضى الدين، در اجازه اى كه براى خواهرزادۀ صاحب «وسائل» به تاريخ 1106 ق، نوشته، شيخ حرّ عاملى و ملّا محسن فيض را از جملۀ مشايخ خود ياد كرده است. متن اجازۀ مذكور، در أعيان الشيعة»(7)درج شده است.
1) . الذريعة، ج 21، ص 130 (ش 4271).
2) . طبقات أعلام الشيعة (قرن 11)، ص 641.
3) . الذريعة، ج 1، ص 382، ش 1976 و ج 4، ص 20، ش 66.
4) . طبقات أعلام الشيعة (قرن 11)، ص 320 و 489.
5) . طبقات أعلام الشيعة (قرن 12)، ص 274-275.
6) . الذريعة، ج 24، ص 361.
7) . أعيان الشيعة، ج 8، ص 38-40.
8) . طبقات أعلام الشيعة (قرن 12)، ص 282.
على صدرايى خويى
علاّمه سيد حسن صدر، فرزند سيد هادى كاظمينى (1272 - 1354 ق) يكى از استوانه هاى علم و فضيلت تشيّع در سدۀ چهاردهم است. او فقيهى آگاه، مورّخى خبير، رجاليى برجسته و محدّثى بصير بود. شمار آثار او كه از هفتاد متجاوز است، حاكى از تبحّر وى در انواع علوم اسلامى است.(1)
1) . براى اطّلاع بيشتر نسبت به شرح حال وى ر. ك: المسلسلات فى الاجازات، ج 2، ص 100-107؛ مقدمۀ تأسيس الشيعة؛ مقدمۀ الشيعة و فنون الاسلام؛ معارف الرجال، ج 1، ص 249؛ مصفى المقال، ص 131؛ الأعلام للزركلى، ج 2، ص 224؛ معجم المطبوعات، ج 1، ص 762؛ أعيان الشيعة، ج 5، ص 325؛ معجم المؤلفين، ج 3، ص 299؛ ريحانة الأدب، ج 3، ص 424؛ علماء معاصرين، ص 170؛ مجلۀ العرفان، ش 26، ص 238؛ مكارم الآثار، ج 6، ص 2016؛ مرآة الشرق، محمد امين امامى خويى (مخطوط، نزد نويسندۀ سطور).
مرحوم صدر، در بين انواع علومى كه در آن تبحّر داشته، به حديث و علوم حديث، توجّه ويژه اى داشت و آثار مهمّى را در اين علم تأليف نمود كه عبارت اند از:
1 - شرح «وسائل الشيعة» شيخ حرّ عاملى.
2 - فصل القضاء في الكتاب المشتهر بفقه الرضا. در اين اثر، صدر اثبات نموده كه كتاب «فقه الرضا» ى مشهور، همان كتاب «التكليف» شلمغانى است.
3 - مناقب آل الرسول من طريق الجمهور.
4 - تحية أهل القبور بالمأثور.
5 - هداية النجدين و تفصيل الجندين. در شرح حديث جنود عقل و جهل است.
6 - مختلف الرجال.
7 - حواشى رجال أبي على.
8 - حواشى «تلخيص المقال».
9 - نكت الرجال.
10 - عيون الرجال.
11 - انتخاب القريب من التقريب.
12 - تكملة أمل الآمل (3 ج).
13 - وفيات الأعلام من الشيعة الكرام.
14 - طبقات المشايخ و الروات.
15 - نهاية الدراية. كتابى است در شرح «الوجيزة» شيخ بهايى.
مرحوم صدر، از مشايخى چند، اجازۀ روايت دريافت نموده است كه عبارت اند از:
1 - ميرزا محمد هاشم بن زين العابدين موسوى خوانسارى اصفهانى (م 1318 ق).
2 - سيد محمد مهدى قزوينى حلّى (م 1300 ق).
3 - ملّا على بن ميرزا خليل رازى غروى (م 1297 ق). او در مسجد سهله در ششم ربيع الثانى 1290 در 24 سالگى خود، از وى اجازه دريافت نموده است.
4 - ميرزا محمد حسين نورى، صاحب «مستدرك الوسائل» (م 1320 ق).
5 - حاج ميرزا حسين بن ميرزا خليل تهرانى (م 1326 ق).
6 - آخوند ملّا حسينقلى همدانى (م 1311 ق).
7 - شيخ محمد طه بن شيخ مهدى نجف تبريزى (م 1323 ق).
ضمناً مرحوم صدر، از چند تن از مشايخ خود، از طريق سماع و قرائت، روايت مى كند كه ازاين قرارند:
1 - ميرزا محمد حسن مجدّد شيرازى.
2 - ميرزا حبيب اللّٰه رشتى.
3 - شيخ محمد حسين بن شيخ هاشم كاظمى نجفى.
4 - ملّا محمد فاضل ايروانى.
5 - شيخ محمد حسن آل ياسين كاظمى.
6 - سيد هادى صدر كاظمى (پدرش).
مرحوم صدر، يكى از مشايخ اجازۀ مهم عصر خود بود و براى بيش از سى نفر اجازۀ روايتى نوشته كه اغلب آنها رسالۀ مستقلّى محسوب مى شوند.(1)در اينجا به تعدادى از مهم ترين اين اجازات، اشاره مى شود:
1 - بغية الوعاة في طرق طبقات مشايخ الاجازات. اجازۀ مفصّلى
1) . براى اطّلاع بيشتر دربارۀ اين اجازات ر. ك: المسلسلات فى الاجازات، ج 2، ص 103-104.
است كه براى سيد محمد مرتضى جنفورى هندى نوشته است.
2 - اللّمعة المهدية إلى الطريق العلية. اجازه اى است كه براى شيخ مهدى مسجد شاهى اصفهانى نوشته است.
3 - الطبقات في الرواة و مشايخ الاجازات. اجازه اى است كه براى سيد صدر الدين صدر و محمدباقر الفت اصفهانى در سال 1325 ق، نوشته است.(1)
4 - اللّمعة الحيدرية. اجازه اى است كه براى حيدر قلى خان سردار كابلى نوشته است.
5 - اجازۀ مفصّلى كه براى شيخ آقابزرگ تهرانى در سال 1330 ق، نوشته است.(2)
6 - اجازۀ مفصّلى كه براى محمدامين امامى خويى، در سال 1336 ق، صادر نموده است (رسالۀ حاضر).
7 - اجازۀ به مرحوم آية اللّٰه سيد شهاب الدين مرعشى نجفى.(3)
عالم دانشمند و متتبّع خبير، صدر الاسلام محمد امين امامى خويى نجفى تهرانى، از فرهيختگان عرصۀ علم و دانش و متّصفان به ادب و كمال در سدۀ چهاردهم هجرى است.
متأسفانه زندگانى وى، از ديد شرح حال نگاران دور مانده و در كمتر جايى به شرح حال وى پرداخته شده است. به تبع آن، آثار نفيس وى نيز به فراموشى سپرده شده و اغلب آنها در دستبرد حوادث از بين رفته اند. در اين مجال، مختصرى از شرح حال وى و آثارش ذكر مى شود و تفصيل آن، به مقدمۀ «مرآة الشرق» وى كه در دست تحقيق و انتشار است، حواله مى گردد.
محمدامين خويى، فرزند حاج ميرزا يحيى امام جمعۀ خويى(1)است كه در وقايع مشروطيت، نقش مهم و مؤثرى داشته است.
محمدامين در سال 1303 ق، در نجف اشرف، چشم به جهان گشود و در چهارسالگى، همراه پدرش به شهر خوى كوچيد و پس از رسيدن به سنّ رشد، به تحصيل مبادى علوم ازجمله منطق، معانى و بيان، فقه و اصول فقه، نزد عالمان آن ديار پرداخت كه اغلب تحصيلات او نزد پدرش و دايى اش آية اللّٰه شهيد حاج ميرزا ابراهيم دنبلى خويى(2)(مق 1325 ق) انجام گرفت. سپس براى تكميل تحصيلاتش در سال 1326 ق، به نجف اشرف عزيمت كرد و در آنجا، در مدت ده سال توقّف خود، نزد ملّا محمد كاظم آخوند خراسانى (4 سال)، شيخ الشريعۀ اصفهانى (10 سال)، سيد محمد كاظم طباطبايى يزدى و شيخ عبد الله مازندرانى، فقه، اصول فقه، كلام، درايه، تفسير و رجال آموخت و حكمت و فلسفه و عرفان را نزد شيخ احمد شيرازى و ملّا على محمد نجف آبادى فرا گرفت و در سال 1337 ق، به ايران مراجعت كرد و در تهران ساكن گرديد و به تبليغ و ترويج علوم و تصنيف آثار پرداخت.
مرحوم صدر الاسلام، اهتمام زيادى به تأليف و تدريس و
1) . حاج ميرزا يحيى فرزند اسد اللّٰه فرزند آقا حسين بن ملا حسن امام جمعه فرزند مولى على نقى فرزند ملا عبد النبى طسوجى، معروف به امام جمعۀ خويى، متولد 1276 و متوفاى 1364 ه ق. براى شرح حال وى به مصادر زير مراجعه شود: المسلسلات فى الاجازات، مرعشى، ج 2، ص 293-295؛ شرح حال رجال ايران، بامداد، ج 4، ص 433؛ تراجم الاعيان، محمد امين امامى (مخطوط)؛ نقباء البشر (قسم مخطوط)؛ مجله يادگار 37/3/3؛ مجله وحيد 18/214/15 و 57/236/16.
2) . آيت اللّٰه شهيد حاج ميرزا ابراهيم دنبلى خويى (1247-1325 ق)، او از شاگردان شيخ انصارى و شيخ مهدى كاظمى و شيخ مهدى نجفى است و آثار گرانقدرى دارد چون اربعون حديثاً، الدرة النجفية في شرح نهج البلاغة الحيدرية، ملخص المقال في تحقيق احوال الرجال و غيره. براى شرح حال وى به سيماى خوى ص 178-183 مراجعه شود.
تحقيق داشت و قريب چهل اثر از خود بر جاى گذاشت كه تاكنون فقط يكى از آنها به طور كامل به چاپ رسيده است.
فهرست آثار و تأليفات وى (آن چنان كه خود بيان نمود) عبارت اند از:
1 - مرآة الشرق فى تراجم عمد ذوى الآثار من رجال الشيعة اين كتاب؛ شامل شرح حال ششصد تن از دانشمندان شيعى قرن سيزدهم و چهاردهم است كه در جواب جرجى زيدان كه در كتاب «مشاهير الشرق»، شرح حال دانشمندان شيعى را ذكر ننموده، تأليف كرده است.(1)
2 - شرح «الفوائد الصمدية» شيخ بهايى اين شرح، اوّلين اثر صدر الاسلام است.
3 - حاشيةُ الخيارات حاشيه اى است بر كتاب «الخيارات» شيخ انصارى.
4 - كشف الالتباس عن حكم المشكوك من اللباس.
5 - رساله در بيان مسائل شك در ركعت اوّل و دوم نماز و شك در افعال نماز.
6 - رساله در قاعدة التجاوز و الفراغ.
7 - حاشيةُ «فرائد الاصول» حاشيه اى است بر كتاب شيخ انصارى از آغاز تا بحث البراءة.
8 - كتاب الصلاة شرحى است بر «تكملة التبصرة» آخوند خراسانى.
9 - صلاة المسافر.
10 - رساله در وجوب مسح القدمين.
11 - رسالة فى علم النفس.(2)
12 - حاشية «المتاجر» شيخ انصارى.
13 - تعليقه بر كتاب «القوانين الأصول» ميرزاى قمى.
14 - فرحة المهموم در حرز و ادعيه است.
15 - تاريخ ثورۀ نجف، به فارسى كه در آن قيام مردم نجف و سركوب آن را به وسيلۀ انگليسى ها، كه خود شاهد آن بوده، به تفصيل نگاشته است.(1)
16 - مفتاح السعادة و منهاج السيادة در مواعظ و حكم است.
17 - مقالة في اثبات التوحيد (با ادلّۀ كلامى عقلى).
18 - رساله در مسألۀ حلق لحيه.
19 - قاموس العرفان في تاريخ المصاحف و تعريف القرآن. اين تأليف، در تاريخ قرآن كريم است كه به عنوان مقدمه اى است بر تفسيرى كه بنا داشته بنويسد.
20 - رساله در قرّاء عَشَره و قرائتهاى آنها.
21 - تصحيح و تنقيح رساله قاضى سعيد قمى در قرائات.
22 - رساله در تواتر قرآن كريم. در بيان نظريات مختلف در اين مسأله و اثبات نظريۀ حق است.
23 - رساله در مسأله تحريف قرآن و ردّ آن.
24 - رساله در فواتح سُوَر.
25 - رساله در بيان تفسير به رأى كه در روايات، نهى شده است.
26 - رساله در بيان ترجمۀ قرآن كريم به زبانهاى ديگر و اوّلين ترجمه اى كه صورت گرفته است.
27 - رساله در بيان تاريخ تفسير و طبقات مفسّران و اوّلين تفسيرى كه صحابيان و سپس تابعيان نوشتند.
28 - رساله در بيان اقدمِ نسخ موجود از قرآن كريم در عصر حاضر.
1) . اين رساله به تصحيح استاد سيد احمد حسينى اشكورى در سالنامۀ ميراث اسلامى ايران دفتر سوم، سال 1375 ه ش، ص 257-310 به چاپ رسيده است.
29 - رساله در قاعدۀ فلسفى «الواحد لا يصدر عنه إلاّ الواحد».
30 - رساله در بيان فرق بين حق و حكم.
31 - رساله در شرح حال بزرگان خوى (از قرن اوّل تا عصر حاضر).
32 - غرايب العهد يا مشاهدات شنيدنى.
33 - رساله در بيان انساب سادات كه در سراسر زمين مزارشان معروف است.
34 - منظومه اى در فقه كه ناتمام مانده است.
35 - قصيده اى فارسى كه به مناسبت ميلاد امام زمان (عج) سروده شده و نزديك به شصت بيت دارد.
36 - شرح «تجريد الاعتقاد» خواجه نصير الدين طوسى (به فارسى).
37 - تراجم الأعيان.(1)
صدر الاسلام، از چند تن از اساتيد خويش، اجازۀ روايت دريافت نموده كه عبارت اند از:
1 - شيخ الشريعۀ اصفهانى.
2 - سيد محمد على حسينى رازى تهرانى، مشهور به شاه عبدالعظيمى. در سال 1333 ق، از وى اجازه روايت دريافت كرده است.
3 - ملّا محمد على بن محمد حسن خونسارى نجفى در سال 1331 ق، از وى اجازه روايت، دريافت نموده است.
1) . نسخه اى از آن، در كتابخانۀ آية اللّٰه مرعشى موجود است و در تأليف كتاب المسلسلات فى الاجازات، مورد استفاده قرار گرفته است.
4 - شيخ محمد حسين مازندرانى حائرى. در سال 1336 ق، در كربلا از وى كسب اجازه كرده است.
5 - ميرزا محمد حسين نايينى اصفهانى نجفى.
6 - سيد حسن صدر رساله حاضر، متن اجازۀ اوست.
7 - سيد ياسين افندى كاظمى محيطى حلّى نجفى. او از علماى عامّه بوده است و مرحوم صدر در سال 1333 ق، از وى اجازه دريافت نموده است.
8 - شيخ آقابزرگ تهرانى. او در سال 1367 ق، براى شيخ الاسلام اجازه صادر نموده است.
صدر الاسلام، داراى قريحۀ شعرى خوبى بوده و به دو زبان فارسى و عربى، شعر سروده است؛ لكن معلوم نيست كه وى، ديوان شعرى براى خود تنظيم كرده باشد. چنانكه در ذكر آثار خود، فقط از دو قصيدۀ خود (يكى به عربى و ديگرى به فارسى) ياد كرده است.
نمونه اى از اشعار وى، قصيده اى است كه به مناسبت ميلاد امام زمان (عج) سروده است:
آمد و آورد باز باد صبا بوى يار *** مژدۀ آن نقد جان باد به ارزان نثار
باد بهارى وزيد پردۀ گل را دريد *** منتظران را نويد داد كه آمد بهار
سرو به قد، سبزپوش، باغ شده دربكوش *** ابر بباريد؛ شد باز چمن لاله زار
نرگس و هم نسترن سوسن و هم ياسمن *** كرده معطّر چمن بوى خوش هر چهار
و در آغاز منظومۀ فقهى خود كه به عربى سروده، چنين آورده است:
أعوذ باللّٰه من الرجيم *** و بسمه الرحمن و الرحيم
قال بن يحيى محمد الأمين *** معتصماً بحبله المتين
حمداً لمن فقّهنا في الدين *** علّمنا معالم اليقين
مصلّياً على النبي الهادى *** و آله الأطهار و الأمجاد
و صحبه الأنجاب و الكرام *** نجوم أهل الأرض في الظلام
ثم على الأعلام من رواتهم *** العلماء الفقهاء من ولاتهم
... الفقه في العرف بمعنى الفهم *** يعرفه منه الخبير ذو الفهم
و عند معشر الأصحاب الأعلام *** العلم بالتفصيل للأحكام
من الدليل الخاص للمسائل *** منحصراً في أربع من الدلائل
من محكم الكتاب ثمّ العقل و الخبر *** و الرابع الاجماع به العرف استقر
مرحوم صدر الاسلام، پس از عمرى تلاش در تحصيل علم و تأليف و تدوين كتب در معارف دينى، عاقبت در سال 1367 ق، رخت به سراى جاويد بركشيد. بعد از وفاتش، كتابخانۀ وى كه حدود هفتصد جلد كتاب نفيس چاپى و خطّى داشته، و در سال 1372 ق، وقف كتابخانۀ آية اللّٰه مرعشى گرديد كه در «فهرست نسخه هاى خطّى» آن كتابخانه (جلد 23-27) به صورت پراكنده، نسخه هاى خطّى كتابخانۀ وى، معرّفى شده است.(1)
1) . مرحوم صدر الاسلام، خود، فهرستى براى كتابخانه اش تهيه نموده كه هم اكنون نسخۀ آن به شمارۀ 8517 در كتابخانۀ آية اللّٰه مرعشى در قم، نگهدارى مى شود. (فهرست نسخه هاى خطّى كتابخانۀ آية اللّٰه مرعشى، ج 22، ص 101).
تصویر
بسم الله الرّحمن الرّحيم الحمد للّٰه على ما أنعم ممّا لم نعلم، و له الشكر على ما ألهم من الهداية و الدراية بأنواع ما عنه من الرواية، و الصلاة و السلام على أفضل الرواة عن رب السماوات محمد و آله، الهداة إلى صحاح براهين علمه و قدرته و حكمته، و حسان أخبار رأفته و رحمته التي منها الإجازة في التحديث عن نعمته التي بيّنه بشريعته و تحديث الأوصياء بجوامع كلمه، و جعلهم الأئمة، و كلّفهم هداية الاُمّة فسلموا طرق الرواية و الدراية، و أزاحوا بأنوار حديثهم الجهالة و ظلمة الغواية، و جعل افئدةً من الناس تهوي إليهم فربّوا بتربيتهم، و اقتفوا آثارهم، و اهتدوا بهداهم فزيّن اللّٰه بهم سماء العلم كما زيّن سماء الدنيا بزينة الكواكب، ورمى شياطين الغي من شهب أفكارهم بحصى شهاب ثاقب.
فقام في كلّ عصر منهم رجال شيّدوا من العلوم معالمها، و أحيوا مراسمها، و أوضحوا مداركها، و أضاءوا مسالكها. يقوم بأمرها جيل بعد جيل، و يتوارثها قبيل من قبيل، فنظموا في سلك التأليف الاُصول الأربعة ثمّ الجوامع الأربع الجامعة
للهداية، كالشمس و ضحيها و القمر إذا تليها، فأكبّ العلماء على لئاليها، و أحكموا بواضح البيان معانيها، و فتحوا بحديد أفكارهم مغلقها و حلّوا معضلها، و يرويها كابر عن كابر، ففازوا بفضيلة الشركة في النظم في سلسلة الرواة عن أهل العصمة.
و لذلك الكدّ و الجدّ رفع اللّٰه درجات العلماء حتى فضّل مدادهم على دماء الشهداء، و فضّل الراوي منهم على سبعين ألف عابد، و حباهم أجر الصائم القائم المجاهد.
و لمّا كان الشيخ الفاضل الفاصل العالم العامل المبين، محمد الأمين ابن الإمام العلّامة الأوّاه يحيى بن أسد اللّٰه الخوئي ممّن كدّ في العلم و جدّ و تعب فاجتهد، و كان المؤيَّدُ المُدَد أحبَّ الفوزَ بفضيلة تلك الشركة و النظم في سلسلة الرواة و الدخول في عموم رواة حديثنا الوارد في التوقيع المبارك؛ قال صلوات اللّٰه عليه و على آبائه: «و أمّا الحوادث الواقعة فارجعوا فيها إلى روات حديثنا فانّهم حجّتي عليكم و أنا حجّة اللّٰه» و ظاهر أنّ المجاز له يصير بها راوياً متّصل الإسناد بالراوي له عنه، و بدونها لا يصير راوياً - و إنّ صحّ إسناد الكتاب إلى مصنّفه بدونها بالضرورة - لكن صحة إسناد الكتاب إلى مؤلفه لا يلزم منه أن يكون المسند إليه راوياً عنه؛ حيث لم يحدث به لفظاً و لا معناً. بل لا خلاف بينهم في منع الرواية بالوجادة لما ذكرنا في عدم الإخبار، فلا يصح أن يقول: «أخبرنا» أو «حدّثنا» أو «انبأنا» بدون التحمل بأحد الطرق و إن جاز العمل بالرواية على الأصحّ، خلافاً لبعض مشايخنا المانعين من العمل بالروايات و الاستنباط بدون التحمل، كما منعوا الرواية بدونه. و قد استقصيت البحث معهم في أول «بغية الوعاة في طبقات مشايخ الاجازات» و أجبت عن الوجوه السبعة التي ذكروها على التعبد بالإجازة و توقف الاستنباط من الروايات عليها فراجع.
فأجزت له - أدام اللّٰه تأييده - رواية جميع ما للرواية فيه مدخل مما يجوز روايته من أنواع العلوم و صنوف الفنون، بالرواية التامة عنّي عن مشايخي العظام الثقات الأثبات الأعلام:
منهم: السيد العلّامة المتبحّر الميرزا محمد هاشم بن الميرزا زين العابدين الموسوي الخونساري الأصفهاني(1)
«من إجازة المجيز للشيخ آقابزرگ الطهراني، مخطوط»
صاحب اُصول آل الرسول المتوفّى بأرض الغري سنة 1318، عن آية اللّٰه في العالمين السيد صدر الدين العاملي، عن السيد بحر العلوم السيد مهدي الطباطبائي و الأمير سيد على - صاحب الرياض - و الميرزا مهدي الشهرستاني و السيد المحقق المحسن بن الحسن الأعرجي - صاحب المحصول و شرح الوافية المعروف بالمقدس الكاظمي - و الشيخ الفقيه كاشف الغطاء جعفر بن خضر النجفي، جميعاً عن الوحيد المحقّق المروج الآقا البهبهاني، عن أبيه الأكمل، عن العلّامة المجلسي بطرقه المذكورة في أول أربعينه و آخر بحاره.1) . السيد العالم الفاضل المتبحر الجامع الكامل المتتبع الماهر الميرزا محمّد هاشم الچهارسوقي، ابن السيّد الفاضل العابد الميرزا زين العابدين بن السيّد أبي القاسم بن السيّد الأجلّ البارع الفقيه السيّد حسين بن الفاضل المتبحّر الفقيه أبي القاسم جعفر بن حسين الخونساري أصلاً الأصفهاني منشأ و موطناً، كان طويل الباع في الفقه و الحديث، قوي الملكة في الاجتهاد في الأحكام، حسن التفريع، ماهراً في اُصول الفقه، مضطلعاً في علم الرجال و الفهارس، مصنفاً في الكل. جاءنا سنة ثمان و ثلاثمائة بعد الألف في سامرا. جائها من أصفهان زائراً، و اتّفق لي معه مذاكرات في بعض المسائل الرجالية و الفقهية و الاُصولية في مجالس عديدة، فوجدته كما وصفته، ثم جاء ثانية في رابع عشر رجب سنة ثمان عشر و ثلاثمائة بعد الألف في بلدة الكاظمين، و أقام بها أيّاماً، فلازمته و ذاكرته في أبواب من العلوم فأفاد. و في هذه السنّة استجزته فأجازني إجازة عامة في غاية البسط و التفصيل بطرقه كلّها. و توفّي رحمه الله في هذه السنة في النجف الأشرف في شهر رمضان المبارك و دفن في وادي السلام. و له من المصنّفات كتاب اُصول آل الرسول. بوّب مباحث اُصول الفقه، و استخرجها من الروايات عن أهل البيت يبلغ عشرين ألف بيت كتابُه. لم يصنَّف في بابه مثلُه! و له كتاب فهرس خزانة كتبه؛ يذكر فيه الكتاب و ما فيه من نفائس المطالب المختص به. و له رسائل عديدة في الفقه و أصوله؛ جمع جملة منها و طبعت باصفهان، و فيها كتابه «مبادى الوصول» و طبع له أيضاً رسالة كبيرة في الفقه جيّدة جداً إلّا أنّها بالفارسية، و رسالة في مناسك الحج و غير ذلك من التعليقات و الحواشي. كان أحد أعلام علماء إيران يدرس في العلوم الإسلامية جميعاً، لكنه متقدم في الفقه و الحديث و الرجال، و لذا استجزته فأجازني عن مشايخه الخمسة بحق روايتهم.
ح و عنه عن السيد صدر الدين المذكور، عن والده الإمام العلّامة السيد صالح بن العلّامة السيد محمّد و الشيخ الفقيه الشيخ سليمان بن معتوق العاملي، و هما معاً عن السيد العلّامة السيد محمّد المذكور ابن إبراهيم شرف الدين، عن أستاده و شيخه الشيخ الحر محمد بن الحسن العاملي - صاحب وسائل الشيعة - بطرقه المذكورة في آخر الوسائل.
ح و عن الميرزا محمد هاشم المذكور، عن شيخ الطائفة المؤسِّس شيخنا المرتضى الأنصاري، عن السيد صدر الدين المذكور، و عن الفاضل النراقي أحمد بن مهدي - صاحب المستند - جميعا عن المذكورين أولاً، جميعاً عن الآقا المحقّق البهبهاني و الشيخ يوسف البحراني صاحب الحدائق، و هو عن الميرزا رفيع الدين الجيلاني نزيل المشهد المقدس، عن العلّامة المجلسي و غيره بطرقهم المذكورة في لؤلؤة البحرين.
ح و عنه عن والده الميرزا زين العابدين الخونساري، عن حجة الإسلام السيد محمّد باقر الجيلاني الأصبهاني، عن مشايخه: أولهم الميرزا المحقّق القمي صاحب القوانين، عن مشايخه: أوّلهم الاُستاد الأكبر الآقا محمّد باقر بن محمّد أكمل الأصبهاني الشهير بالبهبهاني، عن والده، عن العلّامة المجلسي.
ح و عن الميرزا زين العابدين الخونسارى المذكور، عن والده الميرزا أبو القاسم جعفر، عن والده السيد حسين الخونساري، عن الآقا محمد صادق، عن والده محمد بن عبد الفتّاح المعروف بسراب، بطرقه المعروفة.
ح الميرزا محمد هاشم المذكور، عن شيخ النجف في عصره الشيخ مهدي بن الشيخ علي بن الشيخ جعفر صاحب كشف الغطاء، عن عمه الفقيه بل الأفقه أبي العباس الشيخ حسن صاحب أنوار الفقاهة، عن والده كاشف الغطاء، عن أبي صالح المهدي الفتوني عن شيخه العلّامة المتبحر الشريف أبي الحسن الفتوني،
عن العلّامة المجلسي.
و منها ما أرويه عن معز الدين العلّامة المتبحر محمد المهدي القزويني(1)
«من إجازة المجيز للشيخ آقابرزگ الطهراني، مخطوط»
الغروي نزيل الحلّة، عن مشايخه أعلاها عن عمّه السيّد الجليل العالم الرباني السيد محمد باقر القزويني صاحب الشبّاك و القبّة في الغري، عن خاله العلّامة السيد بحر العلوم، عن مشايخه السبعة في الرواية: الأول العلّامة القزويني السيد حسين بن الميرزا إبراهيم بن الأمير معصوم الحسيني، عن والده، عن جماعة من الأعلام كالعلّامة المجلسي و المحقق جمال الدين محمد الخونساري و الشيخ جعفر الفاضل، جميعاً عن التقي المجلسي، عن الشيخ البهائي، عن والده الحسين بن عبد الصمد، عن شيخه زين الدين الشهيد الثاني بطرقه التي أودعها في إجازته الكبيرة التي كتبها لوالد البهائي المذكور.الثاني: عنه عن السيد حسين بن أبي القاسم جعفر بن الحسين الخونساري بطريقه المتقدم.
الثالث: عنه عن إمام الجمعة بأصبهان الأمير عبد الباقي، عن والده الأمير محمد حسين الخاتون آبادي، عن والده الأمير محمد صالح، عن العلّامة المجلسي و المولى سراب المتقدم ذكره و المحقق جمال الدين الخونساري و السيد الفاضل
1) . السيّد الإمام العلّامة، صاحب المصنّفات و الكرامة، السيّد أبو جعفر محمّد المعروف بالمهدي القزويني النجفي مولداً و منشأً و الحلي موطناً الغروي خاتمةً، كان أبا الفضائل و الفواضل كلّ الكمالات النفسانية و العلمية؛ تنسب إليه أجل سادات العراق على الإطلاق؛ صنّف في كلّ فنون الإسلام؛ تفرد في كثرة التصنيف و طول الباع و كثرة الاطلاع. و قد ذكره المولى ثقة الإسلام العلّامة النوري فهرسَ مصنفاته عند ذكره في هامش الصفحة، و حج في سنّة 1299، و توفّي في الرجوع قرب النجف في ثاني عشر ربيع الأوّل سنّة 1300.
الوحيد السيد علي بن معصوم الدين شارح الصحيفة.
الرابع: عن مشايخ بحر العلوم الآقا محمد باقر الهزارجريبي المازندراني الغروي، عن محمد بن محمد زمان القاساني الأصبهاني النجفي و الميرزا إبراهيم بن غياث الدين محمد قاضي عسكر نادر شاه، و هما معاً عن الأمير محمد حسين الخاتون آبادي و الشيخ محمد طاهر بن معصوم على الأصفهاني و الشيخ الفقيه الرباني الشيخ حسين الماحوزي و الشيخ محمد قاسم بن محمد رضا الهزارجريبي، جميعاً عن العلّامة المجلسي.
الخامس: عنه عن أبي صالح العلّامة الشيخ مهدي بن بهاء الدين محمد الفتوني العاملي النجفي، عن شيخه أبي الحسن الشريف الفتوني، عن الأمير محمد صالح عن العلّامة المجلسي.
السادس: عنه عن الشيخ يوسف بن أحمد بن إبراهيم الدرازي البحراني الحائري، عن شيخيه الحسين بن محمد جعفر الماحوزي و الشيخ عبد الله بن علي بن أحمد البلادي عن شيخيهما الشيخ سليمان بن عبد الله المحقق الماحوزي - شارح فهرست الشيخ الذي سمّاه المعراج؛ بلغ فيه إلى آخر باب التاء - عن شيخه الشيخ سليمان بن على الشاخوري البحراني، بطرقهم المتكثرة المذكورة في اللؤلؤة.
السابع: عنه عن الشيخ عبد النبيّ القزويني صاحب تتميم الامل، عن الميرزا إبراهيم القزويني المتقدم ذكره.
ح و عن الشيخ عبد النبيّ القزويني المذكور، عن السيد حسين بن الميرزا إبراهيم المذكور و عن الأمير محمد صالح القزويني و عن الفاضل على أصغر الرضوي، عن العلّامة المجلسي و المحقق الخونساري و المحقق السبزواري صاحب «الذخيرة» الآتي ذكره.
ح و عن السيد مهدي القزويني قدس سره عن السيد العلّامة الكبير السيد محمد تقي
القزويني، عن السيد محمد المجاهد صاحب المفاتيح، عن والده الأمير سيد على صاحب الرياض، عن الآقا البهبهاني و الشيخ محمد يوسف البحراني، بطرقهما المتقدم إليها الاشارة.
ح و عن السيد محمد تقي المذكور، عن السيد العلّامة المتبحر السيد عبد الله بن السيد العلّامة السيد محمد رضا الشبّر صاحب جامع الأحكام. و هذا السيّد الجليل كثير التصنيف - نظير المجلسي الثاني - يروي عن الشيخ جعفر كاشف الغطاء و الشيخ المتبحّر الأوّاه الشيخ أسد اللّٰه التستري صاحب المقابيس، بطرقه المذكورة في أول مقابيسه؛ فانّه يروي عن السيد بحر العلوم و السيد صاحب الرياض و الشيخ صاحب كشف الغطاء و الميرزا صاحب القوانين، و قد تقدمت طرقهم جميعاً.
ح و عن السيد محمد تقي القزويني المذكور، عن الفاضل الجليل الميرزا رضا خان اليزدي، عن الشيخ الفقيه كاشف الغطاء بطرقه المتقدم ذكرها.
و منها ما أجازني به الشيخ الفقيه الرجالى الزاهد العالم الرباني على بن ميرزا خليل الرازي النجفي(1)
و كانت إجازته لي في يوم سادس ربيع الثاني من شهور سنة 1296 في مسجد سهيل في الغرى، و كان مريضاً بالاستسقاء، و أخبرني أنّه يموت بهذا المرض. قال: لأنّ مظنوني أنّي أموت سنة السبعين من عمري، و هذه سنة السبعين، و توفى بعد أيام قليلة.
«من إجازة المجيز للشيخ آقابزرگ الطهراني، مخطوط»
- قدس اللّٰه روحه و نوّر ضريحه - عن عدّة من الأعلام -1) . الشيخ الفقيه جمال السالكين المولى شرف الحاج علي بن الميرزا خليل بن إبراهيم بن محمّد علي الرازي الغروي: كان أزهد أهل زمانه، نموذج السف الصالح في كثرة العبادة و الزهدِ في الدنيا و المراقبةِ و ادامة المجاهدة. شاهدتُ منه بعض الكرامات. كان طويل الباع في الفقه و الحديث و الرجال. تلمّذ على شريف العلماء و صاحب الفصول ثمّ رجع إلى النجف و لازم أستاده الشيخ صاحب الجواهر، و صنَّف كتبه: خزائن الأحكام في شرح تلخيص المرام للعلّامة في الفقه - رأيته بخطّه الشريف في عدّة مجلّدات - و غصُونُ الأريكة الغروية في الاُصول الفقهية، و سبيل الهداية في علم الدراية، و الحواشي الرجالية على منتهى المقال في الرجال، و الحواشي على تعليقة الآقا البهبهاني - شرح فيها فوائده الرجالية - و غيرَ ذلك من الحواشي و التعليقات، كحاشيته على نجاة العباد لعمل المقلدين.
منهم الشيخ الفقيه أستاد الشيوخ الشيخ محمد حسن بن الشيخ باقر صاحب جواهر الكلام، و الشيخ الفقيه المحقق الثقة الشيخ جواد بن الشيخ تقي ملّا كتاب شارح اللمعة، إلى كتاب النكاح في عشر مجلدات، و الشيخ الفقيه الشيخ رضا بن الشيخ زين العابدين العاملي شارح الشرائع، و السيد الجليل الفاضل النبيل السيد محمد بن السيد جواد العاملي - جميعاً عن السيد الفاضل المتبحّر السيد جواد صاحب مفتاح الكرامة عن السيد العلّامة بحر العلوم الطباطبائي و الأمير سيد على الطباطبائي الحائري صاحب الرياض، بطرقهما المتقدم إليها الإشارة.
ح و عن المولى الحاج ملا علي بن الحاج ميرزا خليل، عن الشيخ الفقيه الجليل الشيخ عبد العلي الرشتي النجفي شارح الشرائع، عن السيد بحر العلوم و الأمير السيد على صاحب الرياض و الشيخ جعفر صاحب كشف الغطاء، بطرقهم السابقة.
ح و عنه عن شيخنا العلّامة المرتضى الأنصاري، عن شيخه السيد صدر الدين العاملي عم والدي، عن والده جدنا السيد صالح، عن والده السيد الأمجد السيد محمد صهر الشيخ الحرّ صاحب الوسائل، عن شيخه صاحب الوسائل، برواية الوسائل و سائر مؤلفاته، و بكل طرقه المثبتة في خاتمة الوسائل.
ح و عن شيخنا المرتضى، عن الفاضل النراقي، عن والده العلّامة مهدي بن أبي ذر، عن العلم العلّامة المولى إسماعيل بن محمد حسين الخاجوئي، عن الشيخ حسين الماحوزي و الأمير محمد حسين الخاتون آبادي، بطرقهما المشار إليها سابقاً.
ح و عن شيخنا المرتضى عن عم والدي السيد صدر الدين عن والده السيد صالح و الشيخ سليمان العاملي جميعاً عن جدنا الأعلى السيد محمد بن السيد
ابراهيم شرف الدين بن السيد زين العابدين بن السيد نور الدين أخ السيد محمد صاحب المدارك، عن الشيخ الحرّ صاحب الوسائل، عن الشيخ زين الدين سبط الشهيد، عن والده المحقق الشيخ محمد، عن والده الشيخ حسن صاحب المعالم و عن السيد عمنا الأعظم السيد محمد صاحب المدارك، و هما معاً عن جدّنا الأعلى السيد على بن الحسين بن أبي الحسن الموسوي والد جدنا السيد نور الدين و أخيه السيد محمد صاحب المدارك، عن أستاده الشهيد الثاني.
ح و عن المولى الحاج مولى على المذكور، عن أستاده الشيخ محمد حسن صاحب الجواهر، عن شيخه الشيخ جعفر الكبير صاحب كشف الغطاء، إلى آخره.
ح و عن السيد المحسن صاحب المحصول، عن الشيخ سليماني العاملي، عن جدّنا السيد محمّد صهر صاحب الوسائل، عن صاحب الوسائل، عن العلّامة المجلسي صاحب بحار الأنوار، عن عدّة من الأعلام: كالتقي المجلسي و المولى حسنعلي التستري و الأمير محمد رفيع الدين الطباطبائي النائني و الفاضل الأمير محمد قاسم القهبائي و الفاضل محمّد أشرف الرويدشتي، جميعاً عن الشيخ البهائي.
ح بالإسناد عن العلّامة المجلسي، عن الشيخ محمد بن الحسن الحر العاملي صاحب الوسائل، بطرقه المشار إليها.
ح و عن الحاج مولى علي بن الميرزا خليل المذكور، عن الشيخ الفقيه الشيخ رضا بن الشيخ العلّامة الشيخ زين العابدين العاملي صهر السيد جواد صاحب مفتاح الكرامة، عن السيد العلّامة المتبحر السيد عبد الله شبّر الكاظمي المتقدّم ذكره، بطرقه المتقدمة المذكورة في آخر كتابه الجامع الكبير في الحديث المسمّىٰ بجامع الأحكام.
[الطريق الرابع:] و منها ما أجازني بها ثقة الإسلام العلّامة النوري الحسين بن محمد تقي
الطبرسي(1)
«من إجازة المجيز للشيخ آقابزرك الطهراني، مخطوط»
صاحب مستدرك الوسائل، عن شيخ العراقين الشيخ عبد الحسين الطهراني، عن السيد محمد شفيع الجابلقي صاحب الروضة البهية بطرقه المذكورة فيها، و عن شيخ العراقين، عن المولى محمد رفيع الجيلاني، عن السيد حجّة الإسلام السيد محمّد باقر الموسوي الرشتي الأصبهاني، عن السيد المحقّق المؤسس المتقن المحسن بن الحسن الأعرجي المعروف بالمقدس الكاظمي - صاحب شرح الوافية و المحصول في الاُصول، و صاحب الوسائل في الفقه، و العدّة في الرجال، و غير ذلك - عن الشيخ الفقيه الشيخ سليمان بن معتوق العاملي، عن جدّنا السيد محمد بن إبراهيم شرف الدين الموسوي، عن الشيخ محمد بن الحسن الحر العاملي.ح و عن شيخ العراقين، عن العلّامة المولى حسينعلي التويسركاني صاحب كشف الأسرار، عن أستاده الشيخ المحقق الشيخ محمد تقي بن عبد الرحيم صاحب الحاشية الكبيرة على معالم الاُصول، عن شيخ الطائفة الشيخ جعفر كاشف الغطاء.
ح و عن شيخ العراقين، عن أستاده الشيخ صاحب الجواهر، عن مشايخه
1) . ثقة الإسلام العلّامة النوري، الحسين بن العلّامة محمّد تقي النوري الطهراني الغروي: أفضل أهل عصرنا في علوم أهل البيت، و خير من رأيتُ ممّن اقتصّ آثارهم، و سلك سبيلهم، و اهتدى بهداهم. كان جمال السالكين و خاتمة المحدثين الرجاليين؛ مصنِّف نافع و مستدرك شافع. عاشرته ما نَيَّف على ثلاثين سنة فلم أقف له على زلّة في علم و لا في عمل. ثقة ثقة، عالم عامل، فقيه فاضل، له تبرز في فنّ الفقه و الحديث و الرجال، عارف بالاُصولَين، ممتاز عن معاصريه في علم التفسير، تخرّج فيه على بعض أهل العلم به. و كان مع ذلك حسن النظم، جيّد التحرير، خبيراً بالرياضي. مصنفاته مشهورة مطبوعة. كانت وفاته في ثامن و عشرين جمادى الآخرة من شهور سنة العشرين بعد الثلاثمائة و الألف في النجف الأشرف، و دفن في الصحن الشريف. و له الرواية عمّن ذكرتهم سابقاً. فأنا شريكه في الرواية عن اُولئك الشيوخ، و أجازني - قدس سره - الرواية عنهم.
المذكورين سابقاً.
ح و عن العلّامة النوري، عن العلّامة الأنصاري، بكل مصنفاته و بكل طرقه المتقدم ذكرها.
ح و عن ثقة الإسلام العلّامة النوري، عن المولى الحاج ملا علي بن الحاج ميرزا خليل المتقدم ذكره بكل طرقه المتقدمة.
ح و عن العلّامة النوري عن السيد مهدي القزويني بكل طرقه المتقدمة.
ح و عنه بكل طرقه المذكورة في خاتمة مستدركه.
و منها ما أجازني به الشيخ الفقيه المستقيم الحاج ميرزا حسين بن الحاج ميرزا خليل(1)
ثمّ ذاكرني الحاج ميرزا حسين أنّ له الرواية عن الآخوند مولى زين العابدين الگلپايگاني - طاب ثراه -، و عن السيّد الأجل الحاج السيّد أسد اللّٰه الأصفهاني. استجازها في سفره إلى إيران فطلبت منه الإجازة بالرواية عنهما، فأجازني قدس سره. كان تولده سنة 1230، و توفي ليلة الجمعة حادي عشر شوال من سنة 1326.
«من إجازة المجيز للشيخ آقابزرك الطهراني، مخطوط»
رحمة اللّٰه عليهما، عن المولى الرباني الآخوند ملا زين العابدين الگلپايگاني تلميذ شريف العلماء و الشيخ محمد تقي صاحب الحاشية و أخيه صاحب الفصول و الفقيه شيخنا الجواهر و هو صاحب الشرح للدرّة و صاحب الأنوار القدسية في شرح الأسماء القدسية و غير ذلك؛ و له ترجمة مفصّلة في كتابنا تكملة الأمل.1) . شيخ الفقهاء، ترجمان الفقهاء، المولى الجليل بن الميرزا خليل رحمه الله الحاج ميرزا حسين الرازي النجفي، شريكنا في الإجازة من أخيه المولى علي بن الخليل، كان مشغولاً بإجازتي و تعداد طرقه لي، إذ ورد علينا الحاج الميرزا حسين المذكور، فلما فرغ من إجازتي أسرّ إليّ أن قل له أن يجيز لي أيضاً طرقه فإنّي لا أرويها، فقلتُ لأخيه ما قاله لي، فقال: نعم ليأخذ ما كتبته من الطريق بيده و ينظر إليه، فأخذها ثمّ لمّا استوفها قال له: أجزتُ لك أن تروي عنّي عن هذه المشايخ، بالطرق المتصلة على النهج المرقوم.
ح و عن الحاج ميرزا حسين المذكور عن السيد الجليل الرباني السيد أسد اللّٰه بن حجة الإسلام السيد محمد باقر الأصبهاني عن والده و الشيخ صاحب الجواهر بطرقهما المتقدمة.
و منها ما أجازني به الشيخ الوحيد الفقيه الأصيل، الزاهد العابد المجاهد السالك النبيل، واحد عصره في المعرفة و آداب العبودية و إدامة المراقبة، جمال السالكين المولى حسينقلي الهمداني النجفي، دفين الحائر المقدس، المتوفى سنة إحدى عشر و ثلاثمائة و ألف؛ فإنّي عاشرته اثني عشر سنة فلم أقف على ترك أولى فضلاً عن زلّة. ربّى جماعة من الربانيين، و لم يكن أنفع منه في معرفة السلوك إلى اللّٰه.
يروي بالإجازة عن شيخ اجازتنا المولى الحاج ملا علي بن الحاج ميرزا خليل.
و أنا استجزت منه تبركاً فأجازني و إن كنت شريكه في الرواية بالإجازة عن الحاج المذكور؛ لأنّ السلف الصالح كانوا على ذلك كما لا يخفى.
و منها ما أجازني به الشيخ المحقق المدقق المتقن الشيخ محمد طه بن الشيخ مهدي بن الشيخ محمّد رضا بن الحاج نجف التبريزي النجفي، المتوفى في شوال سنة ثلاث و عشرين و ثلاثمائة بعد الألف، و كان هذا الشيخ الجليل من أئمّة الرجال متبحّراً فيه، و له مصنَّف حسنٌ فيه نظير الحاوي. لا يروي بالإجازة إلّا عن الحاج ملا علي بن الحاج ميرزا خليل، لكني أحببت الاتصال بروايته، فأجازني بها و بكل مصنفاته و هو في بيت التقوى رحمهم اللّٰه تعالى جميعاً.
ح و بالأسانيد المتقدمة عن المولى سراب المتوفى يوم الغدير سنة 1174، عن المحقّق المولى محمّد باقر بن محمد مؤمن الخراساني السبزواري صاحب
الذخيرة، المتوفى سنة تسعين بعد الألف، عن الشيخ يحيى بن الحسن اليزدي و الأمير حسن الرضوي، عن الشيخ محمّد بن صاحب المعالم و المولى مقصود علي بن زين العابدين و السيد حسين بن حيدر الكركي، جميعاً عن الشيخ البهائي، عن والده، عن الشهيد الثاني، عن شيخه علي بن عبد العالي الميسي، عن المؤذن الجزيني محمّد، عن ضياء الدين علي، عن والده الشهيد الأول، عن فخر الدين محمد، عن والده جمال الدين العلّامة الحلي، عن المحقّق، عن فخار بن معد، عن شاذان بن جبرئيل القمي، عن محمد بن أبي القاسم الطبري، عن الشيخ أبي علي، عن والده شيخ الطائفة محمّد بن الحسن الطوسي، عن المفيد، عن رئيس المحدثين شيخنا الصدوق أبي جعفر محمد بن علي بن بابويه القمي، و عن الشيخ [جعفر] بن قولويه، و الثاني عن الكليني ثقة الإسلام محمد بن يعقوب بطرقه في الكافي.
ح و بالإسناد عن الشيخ سليمان الماحوزي المتقدم ذكره، عن الشيخ أحمد بن محمد بن يوسف المقابي، عن العلّامة المجلسي، و عن والده محمد بن يوسف، و عن الشيخ علي بن سليمان الأمّي(1)، عن المولى محمد مؤمن بن دوست محمد الحسيني الأسترابادي صاحب كتاب الرجعة - الشهيد بالحرم سنة ثمان و ثمانين بعد الألف - عن جدّنا الأعلى العلّامة السيد نور الدين علي بن علي بن الحسين بن أبي الحسن الموسوي العاملي الجبعي المكي اخي صاحب المدارك، عن أخيه لأبيه السيد محمد صاحب المدارك، و عن أخيه لأمّه الشيخ حسن صاحب المعالم، بطرقه التي ذكرها في إجازته الكبيرة المعروفة.
ح و عن الشيخ سليمان الماحوزي البحراني المتقدم ذكره، عن الشيخ جعفر بن كمال البحراني، و عن الشيخ صالح بن عبد الكريم البحراني، كلاهما عن السيد الجدّ السيد نور الدين.
1) . الشيخ علي بن سليمان الملقب باُمّ الحديث، «إجازة المجيز للشيخ آقابزرك الطهراني، مخطوط».
ح و بالأسانيد المذكورة، عن الشيخ يوسف صاحب الحدائق، عن الشيخ عبد الله البلادي، عن الشيخ محمود بن عبد السلام الاوالي البحراني، عن السيد العلّامة التوبلي السيد هاشم بن سليمان البحراني، عن الشيخ فخر الدين الطريحي، عن العلّامة الشيخ محمّد بن جابر النجفي، عن الشيخ محمود بن حسام الدين المشرقي، عن الشيخ البهائي.
ح و بالأسانيد المقدمة عن العلّامة المجلسي، عن المحدث المحسن الفيض الكاشاني، عن الشيخ البهائي و السيد ماجد البحراني و المولى محمد طاهر القمي و المولى خليل القزويني و الشيخ محمّد بن الحسن بن الشهيد الثاني و المولى محمّد صالح المازندراني و المولى صدرا الشيرازي؛ و طرقه مذكورة في الوافي الذي ضرب في تبويبه الفقه و الحديث.
ح بالإسناد عن العلّامة المجلسي، عن الشيخ عبد الله بن الشيخ جابر، عن أبيه الشيخ جابر، عن المحقّق الكركي.
ح و عنه عن الشيخ عبد الله بن جابر المذكور، عن كمال الدين درويش محمّد بن الحسن النطنزي، عن المحقّق الكركي، عن ابن هلال، عن ابن فهد، عن الفاضل المقداد، عن الشهيد، عن السيد عميد الدين، عن العلّامة بطرقه المذكورة في إجازته لبني زهرة.
ح و عن الشهيد الأول عن كل مشايخه المذكورين في أربعينه أعلاهم إسناداً السيد تاج الدين بن معية، عن والده القاسم بن الحسين بن معية الحسني، عن المعمر بن غوث النبسي، عن الإمام أبي محمد الحسن العسكري.
ح و عن ابن معية عن علي بن عبد الكريم بن أحمد بن طاوس، عن والده السيد عبد الكريم صاحب فرحة الغري، عن مشايخه و هم المحقّق و والده
أبو الفضائل أحمد و عمّه السيد على رضي الدين صاحب الإقبال و غيره و المحقّق نصير الدين الطوسي و الشيخ يحيى بن سعيد صاحب الجامع و الشيخ مفيد الدين بن جهم و السيد عبد الحميد بن فخار بن معد عن والده فخار بن معد، الشيخ المحقق صاحب الشرائع بالإسناد المتقدم المسلسل إلى المحمدين الثلاث.
ح بالإسناد عن فخار بن معد صاحب كتاب الحجة على المذاهب إلى تكفير أبي طالب بطرقه المذكورة في كتابه المذكور التي منها ما يرويه، عن شاذان بن جبرئيل، عن أبيه جبرئيل بن اسماعيل القمي، عن الشيخ أبي الحسن محمّد بن محمّد البصراوي صاحب كتاب المفيد في التكليف، عن علم الهدى السيد مرتضى.
و منها ما يرويه عن الشيخ أبي الحسن على بن السكون الحلي راوي الصحيفة السجادية، عن ابن اشناس البزاز، عن أبي الفضل الشيباني إلى آخر السند.
ح و بالأسانيد المتقدمة، عن المحقّق الحلّي و السيد رضي الدين علي بن طاوس، عن الإمام تاج الدين الحسن الدربي، عن الشيخ الأجل محمد بن علي بن شهرآشوب بطرقه كلّها التي منها ما يرويه، عن الشيخ أبي الفتوح الرازي المفسّر و عن قطب الدين الراوندي سعيد بن عبد الله و عن السيد فضل الراوندي، عن حمزة بن أبي الأعز الحسيني، عن أبي المعالي أحمد بن قدامة، عن السيدين الجليلين المرتضى و الرضي و المفيد.
ح بالإسناد المتقدم، عن شاذان بن جبرئيل، عن ريحان بن عبد الله عن العلّامة أبي الفتح محمد بن عثمان الكراجكي عن الشيخ المفيد و السيد المرتضى و سلّار بن عبد العزيز.
ح و بالإسناد، عن السيد فضل اللّٰه الراوندي المذكور، عن ذي الفقار بن معد، عن أبي العباس النجاشي، عن مشايخه المذكورين في كتاب رجاله فهرس رجال الشيعة.
ح و بالإسناد عن الشيخ الطوسي و الشيخ المفيد، عن الشيخ جعفر بن قولويه، عن الشيخ أبي عمر الكشي صاحب الرجال المعاصر للكليني، عن مشايخه المذكورين في كتاب المختار من كتاب الكشي للشيخ الطوسي.
ح و بالإسناد عن الشيخ المفيد، عن الشيخ محمد بن إبراهيم النعماني صاحب كتاب الغيبة، بكل طرقه المذكورة في كتاب الغيبة.
ح و بالإسناد عن الشيخ الحرّ، عن الشيخ محمد بن على الحرفوشي، عن علي بن عثمان بن خطاب المعروف بابن أبي الدنيا المغربي، عن أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام، عن رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، عن جبرئيل، عن إسرافيل، عن اللوح، عن القلم، عن ربّ العالمين.
و قد تقدم عن ابن معية عن المعمر بن غوث السنبسيّ، عن الإمام العسكري عليه السلام أنّه قال عليه السلام: أحسن...؟(1)
«حيلولة، و عن شيخنا الشهيد الأوّل، عن السيّد تاج الدين محمّد بن معية، عن أبيه القاسم بن الحسين بن معية الحسني، عن المعمّر بن غوث السنبسي، عن الإمام أبي محمّد الحسن بن عليّ العسكري أنّه قال: أحسِن ظنّك و لو بحجر يطرح اللّٰه سرّه فيه، فتتناول حظّك منه. فقلت: أيّدك اللّٰه، حتى بحجر؟! قال عليه السلام: أ فلا ترى الحجر الأسود».
.و أروي بالإسناد المذكور عن المعمر بن غوث المذكور، عن أبي الحسن الراعي، عن النوفلي السلمي قال: سمعت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله يقول: إنّ اللّٰه خلق خلقاً من رحمته، و هم الذين يقضون حوائج الناس، فمن استطاع منكم ان يكون منهم فليكن.
ح و بالإسناد المتقدم عن السيد رضي الدين علي بن طاوس، عن الحجّة صاحب الزمان بما سمعه منه في السرداب الشريف المذكور في المنهج.
1) . قال في إجازته للشيخ آقابزرك الطهراني ما نصّه:
و عنه عن السيد الأريب، عن الحجّة(1)
«و عن السيد بن طاوس المذكور، عن أخيه في اللّٰه السيّد الآوى، عن مولانا المهدي، بالدعاء المعروف المذكور أيضاً في المنهج».
بالدعاء المذكور بالمنهج، و عنه بالإسناد عن محمّد بن على العلوي المصري عن الحجّة بالدعاء المعروف بالعلوي المصري و بالسيفي.ح و بالإسناد عن أبي الوفاء عبد الجبار النيسابوري، عن أبي الجوائر، عن علي بن عثمان بن الحسين الديباجي، عن الحسن بن ذكوان الفارسي، عن أمير المؤمنين عليه السلام خمسة عشر حديثاً معروفة مشهورة.
ح و أروي أنا عن العبد الصالح الثقة الحاج على الكرادّي البغدادي، عن الحجّة - عجل اللّٰه تعالى فرجه - حديثه المذكور في جنّة المأوى لثقة الإسلام النوري، فإنّي أشاركه في أكثر ما في جنّة المأوى.
فليرو - أدام اللّٰه تأييده - عنّي، عن هؤلاء لمن شاء و أحب كيف شاء و أحب، بحقّ روايتي عنهم.
و أمّا مَن أروي عنهم سماعاً و قراءة علوم الأدب و العربية، و علومَ الحكمة و الكلام، و علومَ الفقه و الحديث و الرجال و التفسير، و سائر علوم القرآن، و كلَّ علوم الإسلام فكثيرون لا يسع المقام استقصائهم، غير أني أشير أيضاً إلى بعضهم إشارة إجمالية على غاية الايجاز.
فمِن الذين قرأت عليهم، و حضرت مجلس تدريسهم، و استفدت من أنفاسهم القدسية في بلد الكاظمين: السيد الوالد الإمام العلّامة السيد هادي بن السيد العلّامة السيد محمد علي بن السيد صالح المتقدم ذكره. كان السيد الوالد من تلامذة عمّه السيد صدر الدين العاملي بن السيد صالح - المتقدم ذكرهما - في
1) . قال في المصدر السابق:
اصفهان، و تلميذَ الشيخ حسن صاحب أنوار الفقاهة بن الشيخ جعفر كاشف الغطاء، و تلمّذ في اُصول الفقه على الشيخ مرتضى الأنصاري. و كان السيد إسماعيل الصدر - سلّمه اللّٰه تعالى - يرجحه على الميرزا حبيب اللّٰه: في القوة النظرية و التحقيق و الجامعية و الاستحضار، و كان مع ذلك من مهرة علمي الكلام و الحكمة و الطب. توفّي سنة 1316، و كان تولّده سنة 1235. له مصنّفات و مؤلفات و إملاءات و منظومات بالعربية و الفارسية.
و الشيخ الجليل العلّامة الفقيه المحقق الدقيق الشيخ محمد حسن آل ياسين - صاحب كتاب أسرار الفقاهة - كان عالماً متبحراً من تلامذة شريف العلماء و صاحب الفصول في الاُصول و تلميذَ الشيخ صاحب الجواهر في الفقه، و هو المرجع العام في كلّ الأحكام في هذه البلاد، حتى توفي سنة ثمان و ثلاثمائة في شهر رجب. يروي بالإجازة عن شيخه صاحب الجواهر. حضرت على هذا الشيخ أكثر كتابه أسرار الفقاهة. و السيد الفاضل السيد باقر بن السيد حيدر الحسني الحسيني الكاظمي أستادي في مبادي اشتغالي في العلوم العربية و المنطق؛ قرأت عليه برهةً من الزمان. كان إماماً في العربية، صنف فيها نظماً و نثراً، و كان فاضلاً في الفقه و الاُصول، من تلامذة الشيخ محمد علي بن ملا مقصود المازندراني نزيل بلد الكاظمين. توفي السيد باقر في رجب سنة تسعين و مائتين بعد الألف. و الشيخ العالم الجليل الشيخ عباس بن الشيخ محمد حسين الحصاني أصلاً الكاظميني مولداً و منشأً و مسكناً من تلامذة الشيخ مرتضى الأنصاري و الشيخ محمد حسين آل ياسين عالم عامل فاضل ثقة عدل ورع فقيه؛ له شرح على الشرائع؛ وصل فيه إلى آخر كتاب الزكاة. قرأت عليه شرح اللمعة و بعض السطوح. توفّي سنة ست و ثلاثمائة بعد الألف.
و الميرزا باقر بن الميرزا زين العابدين السلماسي الكاظمي من فضلاء تلامذة
الشيخ محمد علي بن ملّا مقصود و الشيخ محمد حسن آل ياسين و الشيخ عبد الحسين شيخ العراقين الطهراني. قرأت عليه علم المنطق. توفي قبل الثلاثمائة و الألف، رضوان اللّٰه عليه.
و الشيخ محمد بن الحاج كاظم بن الشيخ درويش الكاظمي كان فاضلاً عالماً من تلامذة الشيخ راضي و الشيخ مرتضى و الشيخ محمد حسن آل ياسين و صهره على ابنته. قرأت عليه معالم الاُصول و أمثاله من السطوح، و صار هذا الشيخ مرجعاً في التقليد لأهل بغداد و نواحيها بعد وفاة شيخه الشيخ محمد حسن، و لكني لم تطل أيامه، و توفي سنة 1313 و هو في بيت قديم في العلم، أجداده كلهم علماء إلى الفاضل الجواد الكاظمي.
و أمّا الذين حضرتُ عليهم في كربلاء:
الشيخ زين العابدين بن كربلائي مسلم البارفروشي المازندراني شيخ الحائر المقدس، و أحد شيوخ الشيعة الفقيه الشهير. كنت إذا جئت إلى كربلاء أحضر درسه في الفقه و الاُصول، و أستفيد منه في الفقه. كان في العبادة و الاستقامة على أوراده و عباداته من العجائب. توفي سنة تسع و ثلاثمائة بعد الألف.
و الشيخ الفاضل المحقّق المولى حسين الأردكاني، كانت له حوزة علمية فيها فضلاء، و كان من أهل الأنظار العالية، و كان من الزاهدين في الدنيا حقيقةً. ربّى جماعة من العلماء. كان يروي عن عمّه العلّامة الآخوند مولى محمّد تقي الأردكاني، عن السيد حجّة الاسلام السيد محمد باقر الرشتي. توفي سنة اثنين و ثلاثمائة بعد الألف، رضي اللّٰه تعالى عنه.
و أمّا في النجف الأشرف: فأول من حضرت عليه دورة تامة في الاُصول - و كانت أول دورة باحثها - الآخوند مولى محمّد كاظم الخراساني، ثمّ حضرت على
شيخنا المحقّق الميرزا حبيب اللّٰه الرشتي أيضاً في الاُصول، و حضرت في الفقه على الحاج ميرزا حسين آل ميرزا خليل في أول ورودي النجف الأشرف سنة ثمان و ثمانين؛ حضرت عليه سبع سنين، و حضرت على الشيخ الفقيه الكاظمي الشيخ محمد حسين و الحاج شيخ جعفر التستري و الآخوند مولى لطف اللّٰه المازندراني و الشيخ محمّد طه نجف و الشيخ محمد اللاهيجي في أوائل ورودي، ثمّ اقتصرت على بحث الميرزا الرشتي حتى خرجت من النجف سنة ثمان و تسعين، و كنت في خلال ذلك رحلت إلى سامرا، و بقيت فيها سنة و نصف أحضر عالي مجلسي سيدنا الأستاد، ثم رجعت إلى النجف الأشرف، و في سنة الطاعون الذي خص النجف - و هي سنة ثمان و تسعين - رحلت إلى سامرا ثانياً، و بقيت ملازماً لدرس سيدنا الميرزا إلى أن توفي في شعبان سنة 1312، و بقيت بعد وفاته قريب سنتين، ثم هاجرت إلى بلد الكاظمين و أنا مقيم فيها إلى اليوم لا شغل لي غير الاشتغال بالتصنيف و التأليف.
و الذي كتبته في الفقه شرح نجاة العباد - مع التعرض لحاشيتي شيخنا المرتضى و سيدنا الأستاد الميرزا، برز منه كتاب الطهارة و كتاب الصلاة، و أسأل اللّٰه تعالى الإتمام - و كتاب سبيل النجاة في فقه المعاملات، و كتاب تحصيل الفروع الدينية في فقه الإمامية مبسوط الفروع، و منها الدر النظيم في مسألة التتميم، و رسالة تبيين الإباحة في شكوك ما لا يؤكل لحمه للمصلّين، و منها نهج السداد في أحكام أراضي السواد، و كتاب نفايس المسائل في الفقه، و رسالة في أدلة الإخفات في الأخيرتين، و منها رسالة إبانة الصدور في موقوفة ابن اذينة المأثور في ارث ذات الولد من الرباع، و رسالة في لزوم قضاء صوم ما فات في سنة الفوات، و رسالة الغرر في نفي الضرار و الضرر - و فيها من التحقيقات ما لا يوجد فى غيرها - و رسالة كشف الالتباس عن قاعدة الناس، و رسالة تبيين الرشاد في لبس السواد
على الأئمة الأمجاد بالفارسية، و رسالة الغالية لأهل الأنظار العالية في تحريم حلق اللحية فارسية أيضاً، و رسالة في الشكوك الغير المنصوصة، و رسالة في حجيّة الظن في ركعات الصلاة و كذلك في الأفعال.
و أمّا في اُصول الفقه: لي كتاب اللوامع الحسنية، في أول تعريف الفقه إلى مبحث الاجتهاد و التقليد، على مسلك شيخنا المرتضى في تنقيح هذا العلم و نتائج أفكاره و أفكار الأساتيد من تلامذته في غاية الايجاز، و لعله أصغر من كفاية آية اللّٰه الخراساني قدس سره. و منها كتاب اللباب في شرح رسالة الاستصحاب لشيخنا المرتضى مبسوطةً، و منها بعض الحواشي على رسائل شيخنا المذكور، و منها رسالة في تعارض الاستصحابين و منها حدائق الوصول إلى بعض مسائل الاُصول.
و أمّا في الحديث: فلي شرح الوسائل للشيخ الحر العاملي - بعدُ لم يتم؛ كتاب الطهارة منه - و أنا مشغول به أذكر الباب و أذكر عدد ما فيه من الأحاديث، فإذا ذكرت الأول دللت على موضعه في المأخوذ منه و البابِ الذي ذكر فيه في الأصل، ثم أقول السند و أتكلم على رجاله واحداً واحداً، ثم أقول المتن و أذكر تفسير ما فيه من الغريب إن كان، ثم أقول الدلالة فأتكلم في فقه الحديث، ثم أذكر موضع ما قاله الشيخ الحر أنّه تقدّم أو يأتي، فأدل على الموضع المتقدم و الآتي، فأسأل اللّٰه تعالى التوفيق لإتمامه. و منها كتاب مجالس المؤمنين في وفيات المعصومين عليهم السلام، و كتاب فصل القضاء في الكتاب المشتهر بفقه الرضا؛ حققت فيه أنّه كتاب التكليف المعروف للشلمغاني. و منها رسالة في مناقب آل الرسول من طريق الجمهور، و رسالة اُخرى مثلها، و كتاب تحية أهل القبور بالمأثور، و منها كتاب هداية النجدين و تفصيل الجندين؛ شرحت فيه حديث العقل و الجهل و جنودهما.
و أما في علم الرجال: فلي كتاب مختلف الرجال؛ دوّنت فيه علم الرجال على نهج ساير العلوم من ذكر التعريف و بيان الموضوع و الغاية و المبادي التصديقية
و التصورية، و فيه تحقيقات خلت منها كتب الأصحاب، بعدُ لم يخرج إلى البياض.
و منها الحواشي على رجال أبي على و على تلخيص المنهج، و منها كتاب نكت الرجال - دونت فيه حواشي الرجالية التي رأيتها على هامش منتهى المقال للسيد صدر الدين عمّ والدي قدّس سرّهما - و كتاب عيون الرجال - ذكرت فيه خصوص طبقات الثقات من الرواة - و كتاب انتخاب القريب من التقريب - أفردت فيه الشيعة الذين ذكرهم من التقريب - و كتاب المجال في الرجال - لم يتم بعدُ - و كتاب تكملة أمل الآمل في ثلاث مجلدات ضخام، و لي بغية الوعاة في طبقات الإجازات، و كتاب وفيات الأعلام من الشيعة الكرام، و كتاب طبقات المشايخ و الرواة.
و لي في الكلام: كتاب الدرر الموسوية في شرح العقائد الجعفرية الأصل للشيخ جعفر كاشف الغطاء؛ و هو بعينه الفن الأول من كشف الغطاء، غير أنّه قدس سره وضع له خطبة و سمّاه «العقائد الجعفرية في إثبات إمامة الأئمّة الاثني عشرية» شرحته شرحاً مبسوطاً على مسلك الحكماء و المتكلمين المتشرعين في الاُصول الخمسة، و باحثت فيه علماء الجمهور في الإمامة، و دللت على كل حديث لهم ذكره في الأصل من صحاحهم، و ذكرت الباب الذي ذكر فيه من كتبهم. و بالجملة هو كتاب جليل في بابه.
و منها: كتاب البراهين الجلية في كفر أحمد بن تيمية على نهج عقايد الأشعرية، و كتاب قاطعة اللجاج في إبطال طريقة الأخبارية أهلِ الاعوجاج، و هو أيضاً كتاب جليل أودعت فيه كلمات كبارهم جميعاً، و كتاب مطاعن علماء الجمهور بعضهم مع بعض، و رسالة في إثبات صحة الجمع في الحضر من صحيح الخبر؛ باحثت فيه العامة المانعين من ذلك.
و لي ما يدخل في علم التأريخ كتاب تأسيس الشيعة الكرام لكل علوم الإسلام،
و كتاب الشيعة و فنون الإسلام(1)و كتاب نزهة أهل الحرمين في عمارات المشهدين الحائر و الغري - ذكرت فيه: أوّلَ من عمرهما، و أوّلَ من سكن الحائر من الأشراف، و عدد مرّات عمارتها إلى اليوم. و رسالة في عدد المخرجين لحرب سيّدنا أبي عبد الله الحسين في الطف، و كتاب الأوائل مختصر من كتاب الوسائل في معرفة الأوائل، و كتاب كشف الظنون عن خيانة المأمون في قتلة سيّدنا الرضا عليه السلام ردّاً على من لم يعترف بذلك، و كتاب الإبانة عن كتب الخزانة. و لي في علم دراية الحديث: كتاب نهاية الدراية في شرح وجيزة الشيخ بهاء الدين العاملي.
استقصيت الكلام على هذا العلم بما لم يبسطه قبلي أحد من الأصحاب(2).
و لي في علم الأخلاق: رسالة سميتها سبيل الصالحين - و قد طبعت بتبريز - و كتاب إحياء النفوس بآداب ابن طاوس؛ جمعت فيه كلمات السيد بن طاوس و بياناته في الأخلاق في مصنفاته، و رتّبته على ثلاث مناهج: «الأوّل» في معاملة العبد مع مولاه و فيه فصول و أبواب. «المنهج الثاني» في معاملته مع مواليد الحجج و فيه أبواب. «المنهج الثالث» في معاملته مع الناس و الملائكة. و «خاتمة» في أحوال السيد رضي الدين و سيرته و تواريخه.
و لي مصابيح الإيمان في حقوق الإخوان - كتاب جليل جداً - و لي مفتاح السعادة و ملاذ العبادة، و هو جامع للمهم من: الأدعية و الآداب و الزيارات و أعمال اليوم و الليلة و أعمال الأسبوع و أعمال كل شهر و أعمال السنة - و لم يتم بعدُ - و لي خلاصة علم النحو - كتاب جيّد مهذّب - و لي تعاليق على كتب كثيرة في فنون عديدة - لم تدون بعد - و لي أجوبة المسائل في ساير المطالب و رسالة «ذكرى
المحسنين» في أحوال السيد المحقق السيد محسن الأعرجي صاحب المحصول، و رسالة في النصوص على الحجّة بن الحسن المهدي - صلوات اللّٰه عليه و على آبائه الطاهرين - من طريق الجمهور بالخصوص.
و قد أجزت له - دام بقاه - أن يروي عنّي كل ذلك متى شاء لكلّ من شاء و أحب على شرط الرواية و الإسناد؛ فإنّ فرسان هذا الميدان أصحاب الأسانيد. و أوصيك - زاد اللّٰه في توفيقك - بما أوصاني به مشايخي عند الإجازة من التمسّك بذيل الاحتياط - فإنّه المنجي عند المرور على الصراط - و صرفِ أيام المهل فيما ينفع، و احسنه نشر أحاديث أهل البيت عليهم السلام، بل يليق أن يكون علم الحديث شعارك و دثارك و به اشتغالك في ليلك و نهارك؛ إذ لا ثمرة لما سواه من العلوم، و ما سواه راجع إليه. و الواجب على مريده ملازمة التقوى و مكارم الأخلاق: بتصحيح النية، و تطهير القلب من دنس المباهاة و المهاراة، و الورع في القول و العمل، و إدامة المراقبة؛ فإنّ مَن لازم ذكر اللّٰه كان في عصمة اللّٰه من كلّ خطإ و زلل، بل يكون مؤيداً مسدداً محفوظاً ملحوظاً؛ و جاء: اللهم اجعلني ممّن يذكرك و لا ينساك و قال عليه السلام: و أدم لي ذكرك. فاسأل اللّٰه جلّ جلاله أن تكون كذلك و أن يحيى بك الدين.
ثم الرجاء أن لا تنساني و تذكرني في دعواتك و أوقات صلواتك؛ فإنّ ذلك كمال التوفيق. و كذلك المشايخ المروّجين للشرع؛ لا تنساهم من الدعاء في الخلوات و مظانّ إجابة الدعوات؛ فإنّ حقهم عظيم، و قدرهم عند اللّٰه و رسوله صلى الله عليه و آله جسيم و إنّ في هذا لبلاغاً لقوم عابدين. كثّر اللّٰه أمثالك، و أدام اللّٰه فضلك و كمالك، و زاد عزّك و إقبالك؛ و أصلح شأنك و صانك، و زادك مما زانك، و ثقّل بالباقيات الصالحات ميزانك.
و قد قلت: أجزتك بلساني، و رقمته ببناني و أنا الأحقر الراجي فضل ربّه ذي
المنن ابن العلّامة الهادي حسن المشتهر بالسيد حسن صدر الدين، تحريراً في الخامس و العشرين من شهر شعبان المعظم من شهور سنة (1336) ست و ثلاثين و ثلاثمائة و ألف الهجرية، على مهاجرها و آله ألف صلوات و ألف تحية.
فهرست تفصيلى مطالب
فهرست مطالب 5
آغاز دفتر 7
متون حديث
برّ الإخوان 32-13
درآمد 13
متن رساله 19
الأربعين في إثبات إمامة أمير المؤمنين عليه السلام 137-33
درآمد 33
متن رساله 44
الحديث الأوّل 46
الحديث الثاني 49
الحديث الثالث 50
الحديث الرابع 60
الحديث الخامس 73
الحديث السادس 74
الحديث السابع 76
الحديث الثامن 77
الحديث التاسع 77
الحديث العاشر 79
الحديث الحادي عشر 81
الحديث الثاني عشر 82
الحديث الثالث عشر 84
الحديث الرابع عشر 89
الحديث الخامس عشر 90
الحديث السادس عشر 91
الحديث السابع عشر 92
الحديث الثامن عشر 92
الحديث التاسع عشر 94
الحديث العشرون 94
الحديث الحادي و العشرون 95
الحديث الثاني و العشرون 96
الحديث الثالث و العشرون 96
الحديث الرابع و العشرون 97
الحديث الخامس و العشرون 97
الحديث السادس و العشرون 98
الحديث السابع و العشرون 99
الحديث الثامن و العشرون 100
الحديث التاسع و العشرون 100
الحديث الثلاثون 100
الحديث الحادي و الثلاثون 118
الحديث الثاني و الثلاثون 120
الحديث الثالث و الثلاثون 121
الحديث الرابع و الثلاثون 123
الحديث الخامس و الثلاثون 123
الحديث السادس و الثلاثون 124
الحديث السابع و الثلاثون 124
الحديث الثامن و الثلاثون 125
الحديث التاسع و الثلاثون 126
الحديث الأربعون 126
خاتمة: 130
شرح و ترجمۀ حديث
شرحان لحديث «هل رأيت رجلاً» 160-141
درآمد 141
الشرح الاول 150
الشرح الثانى 156
شرح حديث «أنا اللّٰه الّذي لا إله إلّا أنا...» 182-161
درآمد 161
متن رساله 165
شرح حديث حقيقت 198-183
درآمد 183
متن رساله 188
شرح دعاى كميل 264-199
درآمد 199
متن رساله 204
نظم نثر اللئالى 327-265
درآمد 265
متن رساله 279
علوم حديث
طريق الهداية فى علم الدراية 356-331
درآمد 331
متن رساله 337
زندگى نامۀ خودنوشت شيخ على شريعتمدار استرآبادى 384-357
درآمد 357
متن رساله 362
الاول: ترجمة المؤلف 362
الثانى: التأليفات 367
الثالث: الإجازات 374
الرابع: طرق الرواية 378
اجازات
اجازات محمد قاسم و محمد جعفر نراقى 416-387
درآمد 387
بخش اول: اجازات ملا محمد قاسم نراقى 392
1 - اجازۀ سيد على طباطبايى 392
2 - اجازۀ ملا محمدحسن قزوينى حائرى 395
3 - اجازۀ مولى محمدعلى بهبهانى 400
4 - اجازۀ مولى محمدمهدى شهرستانى 404
بخش دوم اجازات محمدجعفر نراقى 406
1 - اجازۀ شيخ محمدحسن نجفى 406
2 - اجازۀ مولى محمدقاسم نراقى 411
إجازات الميرزا جعفر الطباطبائي الحائري 466-417
التمهيد 417
(1) إجازة السيّد عليّ آل بحر العلوم الغروي الطباطبائي 421
(2) إجازة ثان للسيد عليّ آل بحر العلوم الغروي الطباطبائي 424
(3) إجازة السيّد مهدي القزويني 425
(4) إجازة الشيخ زين العابدين المازندراني 428
(5) إجازة ملا محمّد الإيرواني 429
(6) إجازة ميرزا زين العابدين آل السيّد عليّ الطباطبائي 430
(7) إجازة ملا محمّد حسين الأردكاني 433
(8) إجازة المولى أبو تراب القزويني 436
(9) إجازة الشيخ محمّد حسن آل ياسين الكاظمي 438
(10) إجازة الشيخ جعفر التستري 439
(11) إجازة السيّد محمّد هاشم الموسوي الاصفهاني الخوانساري 440
(12) إجازة الحاج ميرزا حسين الخليلي 445
اجازات فيض كاشانى (2) 452-447
اجازه علّامه سيد حسن صدر به محمد امين امامى خويى 488-453
درآمد 453
متن اجازه 464
فهرست تفصيلى 489