ناسخ التواریخ تاریخ خلفا جلد 4

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

تالیف : مورّخ شهیر میرزا محمد تقی لسان الملک سپهر

طاب ثراه

بتصحیح و حواشی دانشمند محترم آقای محمد باقر بهبودی

مشخصات نشر : قم: مطبوعات دینی، ۱۳۵۲ -

(شهریور ماه ۱۳۵۲ شمسی)

خیراندیش دیجیتالی: انجمن مددکاری امام زمان (عج) اصفهان

ویراستار کتاب: خانم مرضیه محمدی سر پیری

كتاب أصحاب از وقایع أقاليم سبعه

اشاره

دنباله

بِسِم الله الرحمن الرحیم

باب حرف عین مهماه

عبدالله بن ابی قحافه کنیت او ابوبکر است در جاهلیت عبدالکعبه نام داشت پیغمبر او را عبدالله نامید و نیز ملقب بعتیق است و نام مادرش هند و کنیت او ام الخیر است همانا ذکر حال او و فرزندان او را و ایام خلافت او را در کتاب او و کتاب رسول خدا یاد کردیم دیگر بتکرار نخواهیم پرداخت.

عبدالله بن ابی بکر مادرش زنی از قبیله عامر بن لؤی بود و اسما نام داشت گویند در یوم فتح و حنين و طایف حاضر بود و در طایف تیری بر چشم او آمد و جراحت آن بزرگ شد و در شهر شوال سال یازدهم هجری اول خلافت أبي بكر وداع جهان گفت و او را بعدازظهر عمر و طلحه و عبد الرحمن برادرش بقیر نهادند.

عبدالله بن أنيس بن اسعد بن حرام بن مالك بن غنم بن كعب بن تيم بن نفاثة بن يربوع بن أبرك اخوكلب بن وبرة بعضى او را جهنى ثم الانصاري حليف بني سلمه خوانده اند و جماعتی از قضاعه حلیف بنی نایی و گروهی حلیف بنی سواد از سلمه دانسته اند از جمله مهاجرین است در احد و دیگر غزوات حاضر بود و او یک تن از آن جماعت است که اصنام بنی سلمه را شکست در سال پنجاه و چهارم هجری وفات نمود .

عبدالله بن ام مکتوم الاعمى العامري و اسم ام مكتوم که مادر اوست عاتکه بود دختر عبدالله بن عنكثة بن عامر بن مخزوم و نام پدرش نیز عبدالله بن قيس بن مالك بن الاصم بن رواحة بن صخر بن عبد بن معيص بن عامر بن لؤى القرشي العامري قدیم الاسلام است و از مهاجرین است و بسیار وقت رسول خدا او را در مدینه می گذاشت و آهنگ غزوات می فرمود چنان که در کتاب رسول خدا بشرح رفت و بعضی نام او را عمرو دانسته اند چنان که در ذیل نام عمر و مرقوم خواهد شد.

عبد الله بن الارقم بن عبد يغوث بن وهب بن عبد مناف بن زهره بن كلاب القرشي الزهري در يوم فتح ایمان آورد و حضرت رسول را كاتب بود در زمان أبوبكر و عمر نیز کتابت کرد و عمر مفاتیح بیت المال را بدو سپرد و دو سال در زمان عثمان نیز عامل بیت المال بود آن گاه بنحوی که در کتاب عثمان بشرح رفت استعفا نمود.

عبدالله بن امّ حزام و امّ حزام نام مادر اوست که وقتی در سراى عبادة بن الصامت بود ازین روی عبدالله را ربیب عباده می نامیدند و نسبش از سوی پدر سوی پدر بدین گونه است عبدالله بن عمرو بن قيس بن زيد بن سواد بن مالك بن غنم بن النّجار مردی فاضل بود و با رسول خدای در قبلتین نماز گذاشته.

عبدالله بن ابى خلف القرشى الجمحي دريوم فتح اسلام آورد و در یوم جمل مقتول شد.

عبدالله بن ابى امية بن المغيرة بن عبد الله بن مخزوم برادر ام سلمه زوجه رسول خدا است و مادرش عاتکه دختر عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف است ابی امیه پدر او زادالراکب لقب داشت و در میان عرب سه کس را ازوادالراکب می نامیدند یکی زمعة بن الأسود بن المطلب بن عبد مناف و او در جنگ بدر بدست مسلمانان مقتول گشت دوم مسافر بن أبي عمرو بن امیّه سیم ابو امية بن المغيره و ایشان را زادالراکب می نامیدند از بهر آن که هر که با ایشان سفر می کرد زاد او را از خویشتن می دادند.

ابوامیه از دیگران درین صفت معروف تر بود بلکه أبومصعب گوید که در قریش جز ابوامیه رازادالراكب نخوانده اند بالجمله پسر او عبدالله از مبغضين و

مخالفین رسول خدای بود در سال فتح در عرض راه مکه بحضرت رسول آمد و بار نیافت بشفاعت ام سلمه که از جانب پدر او را خواهر بود پیغمبر او را معفو داشت و ما قصه او را در کتاب رسول خدا بشرح رقم کردیم و این آن کس است که مخنَّث در بیت ام سلمه او را گفت «یا عبدالله ان فتح الله عليكم الطّائف غداً فانّي أدلّك على ابنة غيلان فانّها تقبل بأربع و تدبر بثمانِ»، و ما این قصه را در کتاب رسول خدا نیز رقم کردیم و عبدالله در طائف بزخم تیر مقتول گشت.

عبدالله بن ابی حدرد الاسلمی در سال هفتاد و یکم هجری وفات یافت عبدالله بن [أبي أمامة] الانصاری نسب او را در ذیل نام پدرش ابی امامه مرقوم داشتیم.

عبدالله بن انس هوا بوفاطمة الاسدى عبدالله بن اقرم بن زید الخزاعی در شمار مردم مدینه است و پسرش عبیدالله نام داشت.

عبدالله بن ابی اوفی الاسلامی و نام ابی اوفی علقمة بن خالد بن ابی الهرس بن ابی اسید بن رفاعة بن ثعلبة بن هوازن بن ابی سلمه بن قصی بن حارثه بن عمرو بن عامر برادر زید بن ابی اوفی کنیت او ابو معويه و بروایتی ابوابراهیم است و بعضى أبو محمّد نیز گفته اند در حدیبیه و خیبر و دیگر غزوات حاضر بود بعد از رسول خدا بکوفه رفت و در سال هشتاد و هفتم هجری وفات یافت گویند آخر کس است از اصحاب پیغمبر که در کوفه وفات یافت و در آخر نابينا شد إسمعيل بن ابی خالد گوید زخمی بر ساعد عبدالله بن ابی اوفی دیدم گفتم این چیست گفت در یوم حنین جراحت یافت .

عبدالله بن الاسود السّدوسی گویند او باتفاق بشیر بن الخصاصيه و عمرو بن ثعلبه و فرات بن حیان از میان بنی ربیعه هجرت کرده بحضرت رسول آمدند و مسلمانی گرفتند و بعضی گویند باوفد بنی اوفی آمد.

عبدالله بن الاعور المازنی بعضی عبدالله الاحول خوانده اند از قبیله بنی اوفی بن مازن بن عمرو بن تیم است و اعشی شاعر مازنی اوست او را زنی بود که معاذه نام داشت وقتی از برای زاد سفر کرد معاذه بگریخت و بنزد مطرف بن نفیل رفت چون اعشی باز آمد و زن خود را از مطرف طلب نمود گفت با من نیست و اگر باشد هم بسوی

تو نفرستم اعشی این شکایت بحضرت رسول آورد و این شعر انشاء کرد :

يا سيّد النّاس و ديّان العرب *** أشكو اليك ذرية من الذرب

ذهبت أبغيها الطعام في رجب *** فخالفتني بنزاع و هرب

أخلفت العهد و لطّت بالذنب

و هنَّ شرُّ غالب لمن غلب (1)

رسول خدا فرمود وهُنَّ شَرُّ غالِبٍ لِمَن غَلَبْ و مطرف بن نفیل را مکتوب کرد که معاذه را باعشی باز فرست مطرف این حکم را بمعاذه ابلاغ کرد گفت از اعشی عهد بگیر که از آن چه کرده ام باز پرس نکند مطرف عهد بگرفت و معاذه را باز فرستاد و این شعر بگفت.

لعمرك ما حبّي معاذة بالّذي *** يعيره الواشي ولا قدم العهد

ولا سوء ما جائت به اذ اذلها *** غواة الرجال اذينادونها بعدي

عبدالله بن بدر الجهني مدنی اسم او عبدالعزّی بود رسول خدا او را عبدالله نامید کنیت او ابو بعجه است بنام پسرش بعجه یکی از آن مردم است که در یوم فتح ، حمل رایت جهینه می نمود.

عبدالله بن بسر المازنی از مازن بن منصور بن قیس کنیت او ابوبسر و بروایتی ابو صفوان است و برادر صمّاء بن بسر است گویند در دو قبله با رسول خدا نماز گذاشت و در سال هشتاد و هشتم هجری در شام وفات نمود و آخرین صحابه است که در شام وفات نمود و این وقت نود و چهار سال داشت عبدالله بن بشر الانصاري پدر عبدالواحد است.

عبدالله بن نجیبه و نجیبه دختر حارث بن عبدالمطلب بن عبد مناف است و کنیت او ابو محمّد است و پدر او مالك بن قشيب الازدی است من از دشنوءه حليف بنى المطلب بن عبد مناف عبدالله مردى فاضل وصائم الدّهر بود در ایام حکومت مروان بن الحكم در مدینه وفات یافت.


1) شمه از اشعار او در جلد سوم صفحه 291 نحت عنوان أعشى بنى مازن گذشت.

عبدالله بن بدیل بن ورقاء بن عبدالعزى بن ربيعة الخزاعی با پدرش قبل از فتح مکه اسلام آورد و در حنين و تبوك حاضر شد و او با برادرش عبدالرحمن بن بدیل در صفین شهید شد و ایشان از بزرگان اصحاب علی علیه السلام بودند و قصّه شجاعت او را در صفّین و حمله افکندن او تاخیمه معويه انشاء الله در جای خود مرقوم خواهد شد.

عبدالله بن ثابت الأنصاري هو ابواسيد و الصواب بالفتح و بعضی گویند اسم ابو أسيد ثابت بود و خادم نبی بود عبدالله بن خزمة بن اصرم بن عمرو بن عماره البلوى حليف بني عوف بن خزرج بن الانصار از غازیان بدر است.

عبدالله بن ثعلبة بن صغير يقال ابن الصغير العذري من بني عذره حليف بنى زهره کنیت او ابو محمّد است چهار سال قبل از هجرت متولد شد و در سال هشتاد و نهم هجری وفات نمود .

عبدالله بن ثوب هو ابو مسلم الخولاني كنيت او برنام او غلبه داشت و او از بزرگان تابعین بشمار رفته است عبدالله بن جحش بن رباب بن يعمر بن صبرة بن مرة بن كثير بن غنم بن دودان بن اسد بن خزيمة الاسدی حلیف بنی عبد شمس و بروایتی حلیف حرب بن امیه و نام مادر او امیمه دختر عبدالمطلب است او و برادرش ابو احمد عبد بن جحش از مهاجرین اولین اند و برادر ایشان عبیدالله بن جحش در ارض حبشه دین نصاری گرفت، و هم در آن جا بدين نصاری بمرد زوجه او امّ حبیبه دختر ابوسفیان بعد از وی بنکاح رسول خدای در آمد چنان که در کتاب رسول خدا بشرح نگارش یافت.

بالجمله عبدالله در بدر واحد حاضر بود و او را مجذع نامیدند از بهر آن که در غزوه احد بینی او قطع شد ازین روی او را المجذع في الله خواندند و ما قصه های او را در کتاب رسول خدا بشرح نگاشته ایم و این که از خدای خواست که بدست کافری عنید شهید شود و آن گاه گوش و بینی او را قطع کنند.

عبدالله بن الجد بن قيس بن صخر بن اخنس الانصاری من بنی سلمه از غازیان بدر واحد است.

عبدالله بن جعفر بن ابيطالب القرشي الهاشمى کنیت او ابو جعفر است و مادرش اسماء بنت عمیس عبدالله در ارض حبشه متولّد شد و باتفاق پدر و مادر در سال فتح خیبر بحضرت رسول آمد و در سال هشتاد هجری وفات نمود و این وقت نود ساله بود و بروایتی در سال هشتاد و چهار و اگر نه هشتاد و پنج هجری وفات نمود و این وقت هشتاد ساله بود.

ابن عبد البرّ در کتاب استیعاب روایت اول را تصحیح نموده و حال این که راست نیاید چه مهاجرین حبشه هشت سال قبل از هجرت سفر حبشه کردند چگونه می شود که اگر در سال هشتاد هجری وفات کرده بود ساله باشد لکن ممکن است که پنج سال بعد از هجرت در حبشه متولد شده باشد و در سال هشتاد و پنج هجری وفات کرده باشد و هشتاد ساله باشد بالجمله عبدالله مردی حلیم و کریم و ظریف و عفیف و جواد بود گویند مردمان در عهد او چون چیزی بوام می گرفتند در تمسك ادای آن دین را بهنگام عطای عبدالله بن جعفر رقم می کردند وام خواه این تمسّك را معتبر می دانست.

ده تن از مسلمانان را اسخای ناس شمرده انداز أهل حجاز عبدالله بن جعفر و عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب و سعيد بن أبي العاص و از اهل کوفه عتاب بن ورقا از جماعت بنى رياح بن يربوع و اسماء بن خارجة بن حصين الفزاري و عكرمة بن ربيع الفياضي از جماعت بنی تمیم بن ثعلبه و از اهل بصره عمر بن عبدالله بن معمر و طلحة بن عبدالله از جماعت بنى المليح و هو طلحة الطلحات و دیگر عبید بن ابی بکره و از اهل شام خالد بن عبیدالله بن خالد بن اسید بن ابى العيص بن امیه و کریم تر و سخی تر از این جماعت نیز عبدالله بن جعفر بود و هيچ يك از مسلمانان مقام او را ادراك نكردند وقتی او را مردی سیاه گونه مدحی گفت او را اسبی و شتری و جامه بداد و زر و سیم فراوان عطا کرد مردی گفت ای جعفر این جمله بسیاهي عطا كنى «قال إن كان أسود

فشعره أبيض و لقد استحق بما قال أكثر مما نال و هل أعطيناه إلا ما يبلى و يفنى و أعطانا مدحاً يروى و يبقى»

و ما قصّه شجاعت و مقاتلت عبدالله بن جعفر را در جنگ عرب با روم در كتاب عمر بن الخطاب بشرح نگاشتیم.

عبدالله بن جابر العبدی از بنی عبدالقیس از أصحاب است عبدالله بن جابر البياضي از جمله أصحاب است عبدالله بن جبير النعمان بن امية بن امرء القيس و اسم امرء القيس ابرك بن ثعلبة بن عمرو بن عوف الانصاری در عقبه و بدر حاضر بود و در احد شهید گشت.

عبدالله بن جبير الخزاعی در شمار کوفیین است عبدالله بن أبي جهيم بن حذيفة القرشي العدوى در یوم فتح مکه اسلام آورد و در یوم اجنادین مقتول گشت عبدالله بن جواد العقیلی از اصحاب است عبدالله بن ابی الجذع الكناني بروایتی عبدالله بن حارث بن مطلب بن هاشم نخست نام او عبد شمس بود رسول خدایش عبدالله نامید در زمان رسول خدا در ارض صفرا وداع جهان گفت و پیغمبر کفن او را از پیرهن او فرمود.

عبدالله بن حارث بن قيس بن عدی بن سعد بن سهم القرشي السهمى مردى شاعر بود عبدالله بن حارث بن عويمر الانصاري عبدالله بن حارث العدوى من عدى بن عبد مناة بن ادّ بن طابخة كنيت او ابو رفاعه است و معروفست بکنیت عبدالله بن حارث بن زيد بن صفوان بن الصبّاح الصبّاحي الضبّي و صباح پسر ظریف بن زيد بن عمرو بن عامر بن كعب بن ربيعة بن ثعلبة بن سعد بن ضبّه

عبدالله بن حارث بن جزء بن عبدالله بن معديكرب بن عمرو بن عسم بن عمرو بن زبيد الزبيدي حليف أبى وداعة السّهمى در مصر سکون نمود در سال هشتاد و پنج هجری و اگر نه هشتاد و هفت و بروایتی هشتاد و هشت هجری وفات نمود و او پسر برادر محميّة بن جزء زبیدی است.

عبدالله بن حارث بن هاشم المخزومی در زمان رسول خدای صلی الله علیه و اله و سلم متولد شد

عبدالله بن حارث بن عمرو بن مؤمّل القرشی العدوی هم در زمان رسول خدای صلی الله علیه و اله و سلم متولّد شد .

عبدالله بن حارث بن نوفل بن الحارث بن عبدالمطلب القرشي الهاشمي و مادر او هند دختر أبوسفيان بن حرب است در عهد رسول خدای متولد شد و در سال هشتاد و چهارم هجری وفات نمود.

عبدالله بن حارث بن أبي ربيعة القرشي المخزومى بعضی او را از اصحاب ندانند عبدالله بن حارث بن أبي ضرار الخزاعي و او برادر جویریه زوجه رسول خداست شرح حال او در کتاب رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم رقم شد.

عبدالله بن حميّر الاشجعي من بني دهمان حليف بني خنساء بن سنان من الانصار با برادرش خارجه حاضر بدر بود و در احد شهید گشت.

عبدالله بن حذافة بن قيس بن عدی بن سعد بن سهم القرشي السهمی کنیت او أبو حذافه است با برادرش قیس بن حذافه در هجرت ثانیه سفر حبشه کرد و برادر دیگرش اخنس بن حذافه آن کس است که حفصه دختر عمر بن الخطاب را بحباله نکاح داشت و بعد از اخنس او را رسول خدای صلی الله علیه و اله و سلم تزویج فرمود ، بالجمله عبدالله بن حذافه مردى كثير الدعابه و مزّاح بود چنان كه وقتى تنك راحله رسول خدای را چندان سست کرد که پیغمبر صلی الله علیه و اله و سلم متمایل گشت و نیز وقتی رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم او را امیر جماعتی فرمود و مأمور سریّه ساخت در منزلی مردم را حکم داد که حطب فراهم کنید و برافروزید چون آتش افروخته گشت ایشان را گفت خود را در آتش اندازید مردم سر برتافتند گفت چرا بیفرمانی کردید و حال آن که رسول خدای صلی الله علیه و اله و سلم شما را بفرمانبرداری من مأمور ساخته، بالجمله ازین گونه مزاح فراوان کردی و ما قصّه های او را در جای خود رقم کرده ایم،در زمان عمر بن الخطاب در جنگ روم اسیر شد و در زمان عثمان در مصروفات یافت.

عبدالله بن حنظلة بن أبي عامر الراهب كنيت او أبو عبدالرحمن است مخالفت جدش أبو عامر راهب و بزرگواری پدرش حنظله که ملقب به غسیل الملائکه است

در کتاب رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم بشرح رفت اما عبدالله در زمان پیغمبر صلی الله علیه و اله و سلم متولد گشت و در سال شصت و دوّم هجری بدست سپاه يزيد عليه اللّعنة در مدینه در يوم حسرة مقتول گشت چنان که شرح آن إنشاء الله در جای خود رقم می شود.

عبدالله بن أبي حبيبة بن عمرو بن عوف بن مالك بن أوس الانصارى.

عبدالله حبشی در مکّه سکون اختیار نمود عبدالله بن حكيم بن حزام القرشي الاسدی او و برادرانش هشام وخالد و یحیی و پدرش حکیم از مسلمانان یوم فتح اند و عبدالله بن حکیم کافر شد چه در جنگ جمل در خیل عایشه بود و حامل لوای طلحه و زبیر بود هم در آن جا عرضه هلاك و دمار گشت .

عبدالله بن الحکیم الکنانی از مردم یمن است عبدالله بن حريث البكرى از جمله أصحاب است عبدالله بن أبي حدود الاسلمي كنيت او أبو محمّد است و اسم أبي حدرد سلامة بن عمير بن أبي سلامة بن هوازن بن أسلم بن افصى بن حارثة بن عمرو ابن عامر در حدیبیه و خیبر حاضر بود و در سال هفتاد و یکم هجری وفات یافت.

عبدالله بن حواله از قبيله بنى أزد است و حلیف بنی عامر بن لؤی است کنیت او أبو حواله است در سال هشتادم هجری در شام وفات نمود.

عبدالله بن حارثة بن النعمان الانصاري عبدالله بن أبي الحمساء العامرى من بنی عامر بن صعصعه از اهل بصره ساکن مصر شد عبدالله بن حنطب المخزومي از أصحاب است.

عبدالله بن عكل الازدى الشامى كاتب عمر بن الخطاب بود در دیوان بصره عبدالله بن خنیس و بروایتی نام او عبدالرحمن بود چنان که در ذیل نام عبد الرحمن مذکور می شود.

عبدالله بن الخريت ادراك جاهلیت نموده عبدالله بن حبيب الجهني حليف الانصار از مردم مدینه است.

عبدالله الخولاني الشامى پدر أبو إدريس واسم أبو إدريس عائذ است.

عبدالله بن الديّان و اسم دیّان یزید بن قطن بن زياد بن حارث بن مالك بن

ربيعة بن كعب بن حارث بن كعب الحارثي و اسم عبدالله عبد الحجر بن ديان بود وقتی بحضرت رسول آمد فرمود «ما اسمك؟ قال أنا عبدالحجر قال لا بل أنت عبدالله».

عبدالله ذوالبجادين بن عبدنهم واوعم عبد الله بن مغفّل است او را ذوالبجادین ازین روی گفتند که وقتی آهنگ حضرت رسول کرد مادرش کلیمی را دو پاره نمود نیمی را بهر ردا و نیمی را از ار او نمود در زمان رسول خدای وفات کرد.

عبدالله بن زیاد بن زمزمة بن عمرو البلوى هو المجذّر بن زیاد او را از بابت غلظت و غلبه که داشت مجذّر گفتند چنان که در ذیل نام مجذر مرقوم می شود از غازیان بدر است و در احد شهید شد.

عبدالله بن رواحة بن امرء القيس بن عمرو بن امرء القيس الاكبر بن اغرّ بن ثعلبة بن كعب بن الخزرج الانصاري الخزرجي کنیت او أبو محمّد است یک تن از نقباست که در عقبه حاضر شد و در بدر و احد و خندق و دیگر غزوات حاضر بود در غزوه موته چنان که بشرح رفت شهید گشت و اشعار و اقوال او مرقوم افتاد.

عبدالله بن ربيعة بن قيس بن عمرو بن عباد بن الابجر والابجر هو خدرة بن عوف بن الحارث الخزرجى الانصاري در عقبه و بدر حاضر بود عبدالله بن رافع بن سويد بن حرام بن الهيثم بن ظفر الانصارى الظفری از غازیان احد است.عبدالله بن ربيعة الاغفل العامري من بني عامر بن صعصعه باتفاق عامر بن طفيل بحضرت رسول آمد عبدالله بن ربيعه السلمي كوفىُّ .

عبدالله بن ابي ربيعة بن المغيرة بن عبدالله بن عمرو بن مخزوم القرشي المخزومى کنیت او أبو عبدالرحمن است در جاهلیت بجیر نام داشت رسول خدایش عبدالله نامید و اسم پدرش ابی ربیعه عمر بن مغيرة بن عبد الله بن عمرو بن مخزوم است عبدالله آن کس است که از جانب قریش باتفاق عمرو بن العاص بحبشه رفت تا مسلمانان را نجاشی عنفاً بدست ایشان سپارد چنان که در جلد دوم از کتاب اول رقم کردیم و آن کس است که در روز فتح مکه پناه بخانه ام هانی خواهر علی بن ابیطالب برد و علی آهنگ قتل او داشت این نیز در جلد اول از کتاب دوم مرقوم افتاد .

و این عبدالله برادر عیاش بن ابی ربیعه است از جانب مادر و پدر و برادر ابوجهل است از جانب مادر و نام مادر ایشان اسماء دختر مخزمه است از بنی مخزوم گویند هنگام قتل عثمان عبدالله در ارض یمن حکمران بود آهنگ مدینه کرد تا نصرت عثمان کند نزديك مكه از شتر خویش در افتاد و جان بداد پسر او را که عمرو بن عبدالله است ابن زبیر در بصره حکومت داد عبدالله بن رئاب از جمله اصحاب است.

عبدالله بن الزُّبير بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف القرشی الهاشمی و نام مادرش عاتکه دختر أبى وهب بن عمرو بن عائذ بن عمران بن خزوم او را ولدی نبود و دو خواهر داشت یکی ضباعة و دیگر ام الحکم در یوم اجنادین در خلافت عمر مقتول گشت چنانکه مرقوم افتاد.

عبدالله بن زبير بن العوام بن خویلد بن اسد بن عبدالعزی بن قصی القرشي الاسدى كنيت او ابوبکر است و کنیت دیگر نیز باسم پسرش أبو خبیب داشت و خبیب بزرگترین اولاد او بود.

و این خبیب را عمر بن عبدالعزیز وقتی از جانب وليد والی مدینه بود بحكم ولید مضروب داشت تا جان بداد چنان که در جای خود رقم می شود و نام مادر عبدالله بن زبیر اسماء دختر أبى بكر است و از این جاست که عبدالله را مانند جدّ خود ابوبکر کنیت دادند و او در سال اول هجرت متولّد گشت، گویند او اول مولود است در اسلام از مهاجرین بمدینه و مسلمانان شاد شدند چه جهودان گفته بودند که ما سحر کرده ایم تا مهاجرین را فرزند نیاید.

بالجمله عبدالله مردی شجاع و فصیح بود لکن چون بخیل و بدحو بود کار او بسلطنت راست نمی گشت و نیز حسود بود و مرتد گشت و در جنگ جمل باخاله خود عایشه و پدر خود زبیر با علی طریق مقاتلت سپرد چنان که انشاء الله در جای خود رقم می شود و در سال شصت و پنجم هجری و اگر نه شصت و چهارم مردم با او بخلافت بیعت کردند و بر حجاز و یمن و عراق و خراسان دست یافت و هشت سال با مسلمانان حج بگذاشت و در سال هفتاد و سیم هجری روز سه شنبه هفدهم جمادی الاولی و بروايتي جمادى الاخره مقتول گشت هر يك از قصه های او را انشاء الله در جای خود

خواهیم نگاشت.

عبدالله بن زائدة بن اصم هو ابن أمّ مكتوم القرشي العامرى الاعمى شرح حال او در کتاب رسول خدا مرقوم شد.

عبدالله بن قيس بن زائده و نسب او در ذیل نام عبدالله بن ام مکتوم مرقوم شد.

عبدالله بن زمعة بن الاسود بن المطلب بن اسد بن عبدالعزی بن قصی القرشي الاسدى نام مادر او قرینه بود دختر ابی امیه خواهر ام سلمه زوجه رسول خدا از اشراف قریش است زوجه او زینب دختر ابی سلمه بود و ازو يزيد بن عبدالله بن زمعه بوجود آمد و او را يوم حرّه بقتل رسانیدند چنان که انشاء الله در جای خود مرقوم می شود.

عبدالله بن الزبعرى بن قيس بن عدى بن سهم القرشي السهمی شاعر نام مادرش عاتکه دختر عبدالله بن عمرو بن وهب بن حذافة بن جمح گویند اشعر قریش بود و دشمن ترین مردم بود برسول خدا و یوم فتح ایمان آورد و ما ذکر حال او را در ذیل غزوات رسول خدا و در ذيل أحوال شعراى رسول خدا یاد کردیم دیگر بتکرار نخواهیم پرداخت.عبدالله بن زيد بن ثعلبة بن عبد ربّه بن الحارث در عقبه و بدر و دیگر غزوات حاضر بود کنیت او ابو محمّد است و این آن کس است که کلمات اذان را در خواب دید و رسول خدا فرمود تا بدان گونه اذان گفت در سال سی و سیم هجری وفات نمود در مدینه، و عثمان بر او نماز گذاشت و این وقت شصت و چهار سال داشت.

عبدالله بن زيد بن عاصم بن كعب بن عمرو بن عوف بن مبذول بن عمر و بن مازن الانصارى من بنى مازن النجار معروف بود با بابن امّ عمّاره و امّ عماره کنیت مادر اوست و اسمش عاتکه بود و برادرانش یکی خبیب و دیگر تمیم بود از غازیان احداست و این آن کس است که مسیلمه کذاب را بعد از ضرب وحشی بخون برادرش خبیب پاره پاره کرد .

عبدالله بن زغب الايادی بروایتی دمشقی عبدالله بن أبي طلحة الانصارى و اسم ابی طلحه زید بن سهل است در عهد رسول خدای متولّد شد از علما و أتقياى أصحابست

او را ده پسر آمد که جمله قاری قرآن بودند و این عبدالله در صفین ملازم رکاب علی علیه السلام بود.

عبدالله بن طارق بن عمر بن مالك البلوى حليف بنی ظفر از انصار از غازیان بدر واحد است و این عبدالله آن کس است که او را رسول خدای باتفاق عاصم بن ثابت و مرثد بن ابی مرثد و خبيب بن عدی و دیگر کسان بقبیله بنی عكل وفاره فرستاد و با ایشان غدر کردند بعضی را کشتند و بعضی را اسیر کرده بمکّه بردند و خبیب را بردار کردند و ما این قصّه ها را در کتاب رسول خدا بشرح نگاشتیم اکنون بتکرار نمی پردازیم عبدالله بن طهفه الغفاری در شمار أصحاب صفّه است .

عبدالله بن كعب بن عمرو بن عوف بن مبذول بن عمرو بن غنم بی مازن بن النجار الانصارى المازني از غازیان بدر و دیگر غزوات است و در بدر از قبل رسول خدای حافظ غنایم بود کنیت او ابوحارث و بروابتی ابویحیی است در عهد عثمان در سال سی وفات نمود عبدالله بن كليب بن ربيعة الخولانی اسم او ذویب بود رسول خدایش عبدالله نامید.

عبدالله بن كعب المرارى در ركاب علي علیه السلام يوم صفین شهید شد.

عبدالله بن محمّد از مردم یمن است.

عبدالله بن مخرمة بن عبدالعزى بن قيس بن عبدودّ بن نضر بن مالك بن حسلين عامر بن لؤي القرشى العامری کنیت او أبو محمّد است و نام مادر اونهيك دختر صفوان از بني مالك بن كنانه است رسول خدا میان او و فروة بن عمرو بن ورقة البياضي عقد برادري بست و او از مهاجرین اولین است در بدر و دیگر غزوات حاضر بود و از خدای خواسته بود که او را در جهاد پاره پاره کنند در یوم یمامه جسد او را قطعه قطعه کردند.

عبدالله بن مظعون بن حبيب بن وهب بن حذافة بن جمح القرشي كنيت او أبو محمّد است باتفاق برادرانش سایب و قدامه و عثمان از مهاجرین حبشه ان دو عبدالله را نیز از غازیان بدر شمرده اند بعد از هجرت در سال سی وفات نمود و این وقت شصت ساله بود.

عبدالله بن مسعود بن غافل بن حبيب بن شمخ بن ناد بن مخزوم بن صاهل بن

كاهلة بن الحارث بن تميم بن دقيل بن غانم بن سعد بن هذيل بن مدركة بن الياس بن مضر کنیت او ابوعبدالرحمن الهذلي حلیف بنی زهره پدرش در جاهلیّت حلیف عبدالحارث بن زهره گشت و عبدالله از سابقین مسلمین است صاحب دو هجرت است و بر دو قبله نماز گذاشت علمای سنّت و جماعت او را از عشره مبشّره شمرده اند باین شرح ابوبكر و عمر و عثمان و علي و طلحه و زبير و عبدالرَّحمن بن عوف و سعد بن مالك و سعید بن زید و عبدالله بن مسعود.

و او مردی لاغر اندام و کوتاه بالا بود چنان که وقتی ایستادی با جالسين برابر آمدی و در علم قرائت قرآن کمتر کس قرین او بود و این آن کس است که سر أبوجهل را در یوم بدر از تن جدا کرد و ماقصه اسلام او را از آن گاه که رعایت اغنام عقبة بن ابی معیط می کرد تا خاتمه کار او در جلد دوم از کتاب اول و در جلد اول از کتاب دوم و در کتاب های خلفا هر يك را در جای خود رقم کردیم و رسول خدا میان او و زبیر بن العوام عقد برادری بست و عبدالله نیز معروف بابن ام عبد بود در سال سی و دوم هجری وفات نمود.

عبدالله بن ابی معقل بن عبدغنم و يقال عبدنهم بن عفيف بن اسحم بن ربيعة بن عدي بن ذويب بن سعد بن عدی بن عثمان بن عمر المزني بن أد بن طابخه عم مزينه و این قبیله را که مزنی گویند نسبت بمادر خود مزینه دختر كلب بن و بره دهند کنیت او ابو سعید و بروایتی ابو زیاد است ساکن مدینه گشت و از آن پس ببصره رفت و در آن جا خانه بنیان کرد از نقبای اصحاب عمر بن الخطاب است و او را هفت ولد آمد و در سال شصتم هجری در بصره وفات کرد و ابوهریره بر او نماز گذاشت.

عبدالله بن أبي سفيان بن الحارث بن عبد المطلب القرشي مالك بن بجيشه الازدى كنيت او أبو محمّد است حليف بنى المطلب بن عبد مناف بن قصی گویند ما در اواز از دشنوءه است در بطن دیم که یک منزلی مدینه است ساکن بود در آخر خلافت معويه وداع جهان گفت عبدالله بن مالك هو ابو كامل الأحمسى گویند اسم ابو کاهل عابد بود عبدالله بن عبدالله بن مالك الاوسى الانصارى من الأوس

در شمار مردم حجاز است عبدالله بن مالك الغافقى المصرى عبدالله بن مسعده بن قيس الفزاری معروف بصاحب الجيوش چه از جانب معویه در جنگ روم صاحب جيش بود.

عبدالله بن مطيع بن الاسود القرشى العدوى از شجعان قریش و اکابر ایشان بود مقاتلت او را در یوم حرّه و در مکّه باحجاج انشاء الله در جای خود رقم خواهیم کرد عبدالله بن ابي معقل با پدرش در جنگ احد حاضر شد عبدالله بن مربع الانصاری در شمار اصحابست.

عبدالله بن مربع بن قیظی بن عمرو بن زيد بن جشم بن حارثه بن الحارث الانصاری در احد و خندق و دیگر غزوات حاضر بود و در یوم جسر ابوعبیده با برادرش عبدالرحمن بن مربع مقتول گشت و او را دو برادر دیگر از سوی پدر بود یکی زید و دیگر مراره پدرش مربع از منافقین است و آن کس است که رسول خدای وقتی بجنگ احد بیرون می شد در حایطی جای کرده بود و خاک بر روی مسلمانان می افشاند و می گفت«ان كُنت نبيأ فلا تدخل حائطى».

عبدالله بن مجير نيز مردی معروف بود از قریش من بنی جمح ساکن شام شد و عبدالله مکانتی بدست کرد و در زمان حکومت عبدالملك بن مروان وفات كرد عبدالله بن معمر و بعضی او را این معتمر گفته اند امر عبدالله بن معوية القاصرى الشامي

عبدالله بن معبد السوائی نیز ادراك جاهلیت نموده و بعضی گفته اند در فتح طائف حاضر عبدالله بن معمر العبسی این آن کس است که مرتد شد و در قتال بصره از ركاب على علیه السلام تخلّف جست عبدالله بن منيب الازدی از وی روایت کرده اند که روزی رسول خدای تلاوت قرآن می کرد چون بدین کامه رسید و فرمود کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ، قلنا ما ذلك الشّأن؟قَالَ یَغْفِرَ ذَنْباً وَ یُفَرِّجَ کَرْباً، وَ یَرْفَعَ قَوْماً وَ یَضَعَ آخَرِینَ»، عبدالله بن منتفق البكري در شمار مردم کوفه است.

عبدالله بن ابي سبرة بن عوف بن السّباق بن عبدالدار بن قصی در یوم دار با عثمان بن عفان مقتول گشت عبدالله بن النعمان بن بلدمه و بعضی آن را بلذمه باذال

معجمه خوانده اند هو ابن عمر و بن قتادة الانصاری از غازیان بدر بشمار می رود.

عبدالله بن نوفل بن الحارث بن عبدالمطلب القرشي الهاشمی کنیت او ابو محمّد بود است برادر حارث بن نوفل است در یوم حرّه مقتول گشت بروایتی در سال هشتاد و چهارم هجری وفات نمود عبدالله بن نعيم الانصاری برادر عاتکه دختر نعیم است.

عبدالله بن ابى نحلة الانصاري عبدالله بن نضر السّلمی او را از جمله أصحاب شمرده اند عبدالله بن صفوان بن امیّه الجمحی در سال هفتاد و سیم هجری با عبدالله بن زبير مقتول گشت چنان که انشاء الله در جای خود رقم می شود.

عبدالله بن صفوان بن قدامه التميمي باتفاق پدر و برادرش عبد نهم بحضرت رسول آمدند و اسلام آوردند رسول خدا او را عبدالله و برادرش را عبدالرحمن نام داد عبدالله بن صفوان الخزاعی در شمار أصحابست عبدالله الصنابحی، ابن عبدالبر او را أبو عبدالله داند عبدالله بن ضمرة البجلی از فرزندان او صابر از کبار محدثین است هو صابر بن سالم بن حميد بن يزيد بن عبدالله بن ضمره.

عبدالله بن عبدالله بن [أُبيّ بن] سلول الانصارى من بني عوف بن الخزرج و سلول زنی است از خزاعه نام مادر (1)عبدالله است و نام پدرش اُبیّ است هوا بي بن مالك بن الحارث بن عبيد بن مالك بن سالم بن غنم بن عمرو بن الخزرج همانا سالم بن غنم معروف بود بحبُلی چه او را شکمی بزرگ بود و اولاد او را بنی الحبلی می گفتند و ایشان بزرگترین انصار بودند چنان که از برای عبدالله بن ابیّ تاج سلطنت ساختند ورود رسول خدا بمدينه سلطنت او را خراب کرد این عبدالله بن ابی همواره با رسول خدای از در خصمی بود و او از اکابر منافقين است و كنيت او أبو حباب است چه پسرش حباب نام داشت رسول خدا او را عبدالله ناميد لكن عبدالله پسر او از اخیار صحابه است چنان که بسیار وقت از رسول خدا خواستار شد که اگر قتل پدرم فرض می آید فرمان کن تا من بدست خود سر او را بردارم بالجمله ما قصه صدق عبدالله را و نفاق پدرش عبدالله بن ابی و وفات او را در کتاب رسول خدا بشرح نگاشته ایم پسرش در جنگ مسیلمہ کذّاب حاضر بود .


1) بلکه نام مادر ابی بن مالك است.

عبدالله بن عبدالله الاعشى المازنی در شمار أصحابست عبدالله بن عبدالله بن ابن ابی امیّه المخزومی پسر برادر ام سلمه زوجه رسول خدا عبدالله بن عبدالملك و بروايتي عبدالله بن عبد بن مالك بن عبدالله بن ثعلبة بن غفار بن يليل يعرف بابي اللحم الغفاری او را از بهر آن أبواللحم گفتند که فراوان گوشت خوردی و گفتی پدرم فدای تو باد و بروایتی او را ابواللّحم گفتند از گفتند از بهر آن که در جاهلیت از گوسفندی که برای اصنام ذبح می کردند می خورد و نخست نام ابواللّحم حویرث بود در یوم حنين نیز حاضر شد.

عبدالله بن عبد بن هلال و عبید بن هلال نیز گفته اند و بروایتی عبدالله بن عبد هلال مردی زاهد بود عبدالله بن عبدالرحمن الانصارى الاشهلى.

عبدالله بن عبد الاسد بن هلال بن عبدالله بن عمرو بن مخزوم بن يقظة بن مرة بن كعب بن لؤي القرشي المخزومی کنیت او أبوسلمه است و ام سلمه قبل از آن که بحباله نکاح رسول خدای در آید زوجه او بود و نام مادر او برّه دختر عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف است بعد از ده تن او مسلمانی گرفت و با زوجه اش امّ سلمه بحبشه هجرت نمود گویند اول کس او بود که سفر حبشه کرد و نیز از غازیان بدر است و رسول خدا او را با حمزه عقد برادری بست همانا ثویبه كنيز أبو لهب رسول خدا و حمزه و أبوسلمه را شیر داد و ایشان برادران رضاعی اند نخست حمزه را شیر داد آن گاه پیغمبر را از پس آن ابوسلمه را در سال سیم هجرت در جمادی الاخره أبو سلمه وفات نمود و امّ سلمه بنکاح رسول خدای در آمد.

عبدالله بن نعمان بن سنان بن عبيد بن عدی بن غنم بن كعب بن سلمة الانصارى كنيت او أبو يحيى است در بدر و اُحد حاضر بود.

عبدالله بن عمرو بن حزام بن ثعلبة بن حزام بن كعب بن غنم بن كعب بن سلمة الانصاري السّلمي كنيت او ابوجابر است از نقبای عقبه است در بدر غزا کرد و در احد شهید شد و او نخستین شهید است در يوم احد رسول خدا او را با عمرو بن الجموح در يك قبر نهاد و عمرو بن الجموح شوهر خواهر عبدالله بود چه هند دختر عمرو بن

حزام در سرای او بود و این عبدالله پدر جابر است و ما فضایل عبدالله را در ذیل قصه احد و شهادت او را بشرح نگاشتیم عبدالله بن عبد از جمله أصحابست.

عبدالله بن عبد المدان و اسم عبد المدان عمرو بن الدّيّان و اسم ديّان يزيد بن قطن بن زياد بن حارث بن زید بن حارث بن كعب الحارثى باوفد بني الحارث بحضرت رسول آمد و اسلام آورد پیغمبر فرمود من أنت قال انا عبد قال أنت عبدُ قال انت عبدالله دختر او عایشه در سرای عبدالله بن عباس بود.

عبدالله بن عمر الخطاب مادر او زینب دختر مظعون بن حبیب الجمحی است و عبدالله باحفصه از يك مادر و پدر است قبل از بلوغ باتفاق پدرش عمر مسلمانی گرفت گویند در یوم احد چهارده ساله بود و حاضر شد در سال هفتاد و سیم هجری سه ماه بعد از قتل ابن زبیر عبدالله وداع جهان گفت در مکه او را بخاک سپردند قصّه او را با حجّاج بن یوسف ثقفی در جای خود مرقوم می داریم گویند عبدالله از ملازمت ركاب على علیه السلام دست بازداشت و همواره همی گفت که بد کردم که در رکاب علي بافئه باغیه رزم ندادم.

عبدالله بن عمرو بن وهب بن ثعلبة بن وقش بن ثعلبة بن ظريف بن الخزرج بن ساعدة الانصارى السّاعدي در يوم احد شهید شد.

عبدالله بن عمرو بن نجرة بن خلف بن صداد بن عبدالله بن قرط بن رزاح بن عدی بن كعب القرشی یوم فتح ایمان آورد و در جنگ یمامه مقتول گشت .

عبدالله بن عمرو بن قيس بن زید بن سواد بن مالك بن غنم بن نجار پسر خاله انس بن مالك است و مادرش ام حزام دختر ملحان است و عبادة بن الصامت او را تربیت کرد عبدالله بن عمروالجمحی در شمار اهل مدینه است عبدالله بن عمرو بن العاص بن الوائل بن هاشم بن سعيد بن سهم بن عمرو بن هصيص بن كعب القرشي المهمى كنيت او أبو محمّد است جمعى أبو عبدالرحمن و گروهى أبو نصير گفته اند و مادرش ریطه دختر منبّه بن حجاج بن عامر بن حذيفة بن سعد بن سهم قبل از پدرش عمرو بن العاص اسلام آورد و در صفین با تفاق پدر در جیش معویه بود و حمل رایت می کرد چنان که

انشاء الله در جای خود رقم می شود گویند بعد از صفین از کرده پشیمان بود و همی گفت:

«مالی و اصفین مالى و لقتال المسلمين؟ لوددت أنّي متُّ قبله بعشر سنين أما و الله على ذلك ما رميت بسهم و لا طعنت برمح ولا ضربت بسيف و لوددت أنّي لم أحضر شيئاً منها و أستغفر الله عزَّ وجلَّ من ذلك و أتوب إليه، احمد بن حنبل گويد عبدالله بن عمرو بن العاص در ایام حکومت یزید بن معويه عليهما اللعنه در سال شصت و سیم هجری وفات نمود و این وقت هفتاد و دو سال داشت.

عبدالله بن عمرو بن هلال المزنی یک تن از جمله بکائین است و قصه ایشان در کتاب رسول خدا مرقوم شد او را دو پسر بود یکی علقمه و آن دیگر بکر.

عبدالله بن عمرو بن مليل المزنی در شمار اصحاب است.

عبدالله بن السعدي بن وقدان بن عبد شمس بن عبدودّ بن نضر بن مالك بن عامر بن لؤى القرشي العامری واسم سعدی عمرو است او را از این روی سعدی گفتند که در میان بنی سعد بن بکر شیر خورد و مرضع داشت کنیت او أبو محمّد است در سال پنجاه و هفتم هجری وفات نمود عبدالله بن عمرو الحضرمي حلیف بنی امیه است در عهد رسول خدا متولد شد.

عبدالله بن عبيس الانصاري الخزرجي من بني عدي بن كعب بن الخزرج بن الحارث در بدر و دیگر غزوات حاضر بود و او را عقبی نیست و باید دانست که ابو عبيس اوسی جز این عبدالله بن عبیس است.

عبدالله بن عمرو بن الطفيل بن ذى النون الأزدي ثم الدوسی از فرسان مسلمين و شجعان عرب بود در یوم اجنادین با سپاه روم رزم همی داد.

عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصىّ القرشي الهاشمى کنیت او ابوالعباس است سه سال قبل از هجرت متولد شد و میلاد او در شعب ابیطالب بود و در سال هفتاد و هفتم هجری در طایف وفات نمود چه عبد الله بن زبیر او را از مکه اخراج فرمود و ابن عباس بطائف رفت و در آن جا وداع جهان گفت، محمّد بن حنفیّه علیه السلام بر او نماز گذاشته «و قال اليوم مات رباني هذه الامة»

در علم فقه و علم انساب و علم شعر ممتاز بود گویند یک روز مردی در خدمت رسول خدای دید و نشناخت فسأل النبي فقال رسول الله أرايت؟ قال نعم قال ذاك جبرائيل أما إنك تفقد بصرك چون از پیغمبر پرش نمود فرمود او را دیدی گفت دیدم فرمود او جبرئیل بود که دیدار کردی و تو نابینا خواهی شد ازین روی در اواخر عمر نابینا شد و این اشعار را هنگام عمی گفت:

ان ياخذ الله من عينی نورهما *** ففی لسانی و قلبی منهما نور

قلبى ذكي و عقلى غير ذى دخل *** و في لساني ما كالسِف مأثور (1)

و نیز از ابن عباس روایت کرده اند :

إذا بصر القلب المروَّة والنقا *** فانَّ العمى في القلب ليس يضير

إذا كفرت عيني ذنوبي فانها *** و ان فجعت رزء علىَّ يسير

يقولون صبراً إنما الصبر شيمتي *** أ لم تعلموا أنَّ الكريم صبور

گویند وقتی در طایف وفات کرد و نعش او را حمل کردند طایری سفید داخل نعش او شد و کس بیرون شدن آن را ندید و ابن عباس در جمل و صفین و نهروان ملازم ركاب على علیه السلام بود و شرح حال او انشاء الله در کتاب علی علیه السلام بشرح خواهد رفت بروایت ابو عمر حطيئه این اشعار را در حق ابن عباس انشاد می کند:

إني وجدت بيان المرء نافلة *** تهدى له و وجدت العى كالصمم

و المرء يفنى و يبقى سائر الكلم *** و قد يلام الفتى يوماً و لم يلم

و در حق او حسان بن ثابت گوید:

إذاما ابن عبّاس بدالك وجهه *** رأيت له في كلّ أحواله فضلا

اذا قال لم يترك مقالاً لقائل *** بمنتظمات لاترى بينها فضلاً

كفى و شفى ما في النفوس فلم يدع *** لذى اربة في القول جدا و لاهزلا

سموت إلى العليا بغير مشقّة *** فنلت ذراها لادنياً و لاوغلا


1) و في فمي صارم كالسيف مأثور.استيعاب.

خلقت خليقاً للمروة والندى *** مليحاً و لم تخلق كها ماً ولا نزلاً

گویند عبدالله بن صفوان بن امیه یک روز در مکه بخانه عبدالله بن عباس آمد و نگریست که جماعتی از اشراف مسلمانان در طلب علم فقه و مسائل شرعیه حاضرند از آن جا بخانه عبیدالله بن عباس آمد نظاره کرد که گروهی از بهراکل طعام بر خوان مائده او حاضرند از آن جا آمد بنزديك عبدالله بن زبیر و گفت پسر های عباس یکی اطعام ناس کند و آن دیگر تعلیم علم و فقه فرماید از برای تو شانی باقی نیست، این زبیر بصوا بدید او عبدالله بن مطیع را طلب نمود و گفت پسر های عباس را بگو امیر المؤمنین می فرماید دیگر درین شهر نباشید و بیرون شوید و اگر نه شما را کیفر خواهم کرد ابن عباس گفت سوگند با خدای که مردم برای تحصيل علم و طلب فضل بنزديك ماشد آمد دارند و ایشان را با ما در فساد امر تو مواضعه نیست ابوالطفيل عامر بن وائله کنانی این شعر گفت :

لا درّ درّ الليالي كيف تضحكنا *** من الخطوب و احداث و تبكينا

و كلما تحدث الايام من عبر *** في ابن الزبير عن الدنيا يسلّينا

كنّا نجيىء ابن عباس يقبسنا *** فقها و يكسبنا أجراً و يهدينا

و لايزال عبيدالله مترعة *** جفانه مطعماً ضيفاً و مسكينا

فالبرُّو الدين و الدُّنيا بدارهما *** ننال منها الذي نبغى إذا شينا

إنَّ النبي هو النور الذي كشفت *** به عمایات ماضينا و باقينا

ورهطه عصمة في ديننا و لهم *** فضل علينا و حق واجب فينا

ففيم تمنعنا منهم و تمنعهم *** منا و تؤذيهم فينا و تؤذينا

فلست فاعلم باولاهم به رحماً *** یا بن الزبير ولا أولى به دينا

لن يؤتى الله إنساناً ببغضهم *** في الدين عز أولا فى الارض تمكينا

عبدالله عامر البلوی حلیف بنی ساعده از انصار از غازیان بدر است.

عبدالله بن عامر بن ربيعة العدوى حليف خطاب بن نفيل كنيت او ابو محمّد است، در نسب او خلاف کرده اند بعضی گویند پسر عامر بن ربيعة بن هلال است

و جماعتی نسب او را بقبيله مذحج برندازيمن.

عبدالله بن عامر بن ربيعة الاكبر باتفاق پدرش در یوم طائف حاضر حضرت پیغمبر بود.

عبدالله بن ربيعة الاصغر در سال ششم هجری متولّد شد و مادر او و برادر بزرگش که مذکور شد لیلی دختر أبي خيثمة بن غانم بن عبد الله بن عبید بن عويج بن عدی بن کعب است و كنيت او أبو محمّد است در سال هشتاد و پنجم هجری وفات یافت و این آن کس است که از برای زید بن عمر بن الخطاب مرثیه گفت آن گاه که در حرب بنی عدی بن کعب و بنى جهم بن حذیفه و بنی مطیع مقتول شد:

انَّ عديّاً ليلة البقيع *** تكشّفت عن رجلٍ صريعٍ

مقابلٍ في الحسب الرفيع *** أدركهُ شوم بني مطيع

عبدالله بن عامر بن كريز بن حبيب بن عبد شمس بن عبد مناف بن قصی القرشي العبشمی پسر خال عثمان بن عفان چه ما در عثمان اروی دختر کریز بود و مادر کریز ام حكيم البيضا دختر عبدالمطلب بود و مادر عبدالله بن عامر دجاجه دختر اسماء بن بود در عهد رسول خدا متولّد شد و ما قصّه حکومت های او را در بصره و اطراف ممالك فارس در عهد عثمان رقم کردیم قبل از عبدالله بن زبیر بزمانی قلیل وفات کرد این شعر زیاد انشاد کرد:

أَخُ لَك لا تراهُ الدَّهر الاّ *** على العلاّت فيّاضاً جوادا

أخُ لك ما موَّدتُهُ بمذقٍ *** اذا ما عاد فقرُ أخيه عادا

سألناهُ الجميل فما تلكّى *** و اعطی فوق تسآلٍ و زادا

و أحسن ثمَّ أحسن ثمَّ عدنا *** و أحسن ثمَّ عدتُ له معادا

مراراً ما رَجَعتُ إليه الاّ *** تَبسَّم ضاحكاً و ثنى الوسادا

عبدالله بن عمير بن عدی بن امية بن جداره بن عوف بن الحارث بن الخزرج الانصاری از غازیان بدر است عبدالله بن عمير الأنصارى الخطمي من بني خطمة بن جشم بن مالك بن الاوس در شمار اهل مدینه است با این که اعمی بود در رکاب

رسول خدا جهاد کرد عبدالله بن عمير الاشجعی از جمله أصحاب است.

عبدالله بن عمير السدوسی نیز از صحابه است عبدالله بن عمّار در شمار أصحابست.

عبدالله بن عدی بن الحمراء القرشي الزهرى بعضی او را نقفی و حلیف قریش دانند کنیت او أبو عمرو و بروايتي أبو عمر است در شمار أهل حجاز است.

عبدالله بن عدى الانصاری از جمله أصحابست عبدالله بن عباس بن أبي ربيعه و اسم أبي ربيعه مغيرة بن عبدالله بن عمر بن مخزوم کنیت او أبو حارث است و مادر او امّ الحلاس دختر مخرمه تمیمیه است و نام ام الحلاس اسما بود.

عبدالله بن عنيك الأنصاری از بنی عمرو بن عوف و ما نسب او را در ذیل نام برادرش جابر بن عتيك رقم كردیم این عبدالله آن کس است که ابو رافع بن ابی الحقیق جهود را بشرحی که در کتاب رسول خدا نگاشتیم مقتول ساخت بعضی او را از غازیان احد شمرده و چنان گفته اند که او در یمامه مقتول گشت و جماعتی خبر می دهند که در صفین ملازم ركاب علی علیه السلام بود.

عبدالله بن عقبه از اهل مدینه است و کنیت او أبو قيس الزكواني است.

عبدالله بن عبس از غازیان بدر است و او را از حلفای بنی حارث بن خزرج شمرده اند عبد الله بن عيينه بن مسعود الهذلی برادرزاده عبدالله بن مسعود بعضی او را بخطأ از اصحاب دانند و حال آن که از بزرگان تابعین است از اهل کوفه بشمار می رود و پسرش عبیدالله است.

عبدالله بن عتبة الفقيه المدنى الشّاعر بعضی او را از مهاجرین حبشه شمرده اند عبدالله بن عرفطة بن عدی بن امید بن حداده بن عوف بن النّجار بن الخزرج الانصاري باجعفر بن ابيطالب بسوى حبشه هجرت کرد و در جنگ بدر حاضر بود.

عبدالله بن عبد و كنيت عبد ابوالحجاج الثمالی است و بروایتی عبد الله بن عابد الثمالي و ثماله از قبیله ازد است و او را از مردم شام شمرده اند این حدیث را از رسول خدا نسبت روایت بوی دهند قال قال رسول الله : يقول القبر للميت حين يوضع فيه: و يحك يا بن آدم ماغرك بي ألم تعلم انى بيت الفتنة و بيت الظلمة و بيت الوحدة و بيت

الدود؟ عبدالله بن عثمان الاسدى من بنی اسد بن خزیمه حليف بني عوف بن الخزرج در يوم يمامه مقتول شد عبدالله بن حکیم الجهنی کنیت او أبو معبد است در شمار أهل کوفه است عبدالله بن غالب اللیثی از بزرگان اصحاب است عبدالله بن غنام البیاضی در شمار صحابه است عبدالله بن فضاله الليثی کنیت او ابو عایشه است گاهی قضاوت بصره داشت.

عبدالله بن خالد بن خلدة بن حارث بن سواد بن مالك بن غنم بن مالك بن النّجار بعضی او را از شهیدان احد دانند و جماعتی گویند در خلافت عثمان وفات کرد.

عبدالله بن قيس بن إسحق بن عمرو بن ربيعة بن عدي بن غنم بن كعب بن سلمة الانصاری از غازیان احد است بعضی گویند در بدر نیز حاضر بود.

عبدالله بن قيس بن زائده بن الاصم پسر امّ مکتوم اعمی است و بعضی اسم او را عمر و دانند نسب ابن امّ مکتوم را نیز رقم کرده ایم عبدالله بن قيس الخزاعي بروایتی اسلمی است.

عبدالله بن قيس بن مسلم بن حضارة بن حرب بن عامر الاشعری از اولاد أشعر بن ادد بن زيد بن كهلان است و بروایتی از اولاد أشعر بن سبا برادر حمير است و نام مادر اوظبیه دختر وهب بن علی است و کنیت او ابوموسی اشعری است که بر نام او غلبه جسته واقدی گويد أبوموسى با جماعت أشعريين بمکه آمد و اسلام آورد و هجرت بحبشه نمود و مورّخین خلاف کرده اند که راه او بحبش چگونه افتاد أبو عمرو گوید چون ابو موسی بمکّه آمد و بنی عبد شمس با او طریق خلاف سپردند بمیان قوم خویش مراجعت نمود و بعد از هجرت رسول خدا با پنجاه تن از اشعریین بکشتی نشست تا بمدینه آید و باد کشتی او را بحبش افکند و این وقتی بود که جعفر بن أبيطالب آهنگ مدینه داشت.

پس در خدمت جعفر در سال فتح خیبر بمدینه آمد رسول خدا او را در مخاليف پس در يمن و قبيله زبيد حکومت داد و عمر بن الخطاب بعد از عزل مغيره ولایت بصره بدو

گذاشت و عثمان حکومت کوفه باو داد چنان كه هر يك در جای خود بشرح رفت در سال چهل و چهارم و بروایتی پنجاه و دوم هجری در کوفه و بروایتی در مکه وفات نمود و این وقت شصت و سه ساله بود و بعضی از احوال او را در کتاب علی علیه السلام و يوم حكمين انشاء الله مرقوم خواهیم داشت .

عبدالله بن السّعدی (1)خلاف کرده اند در اسم سعدیى بعضى قدامة بن وقدان و جماعتی عمر بن وقدان گفته اند کنیت او أبو محمّد است در سال پنجاه و هفتم هجری

وفات نمود.

عبدالله بن قرط الثمالی الازدی اسم او در جاهلیت شیطان بود رسول خدایش عبدالله ناميد ابو عبيدة بن الجراح او را دو كرت بحکومت حمص فرستاد.

عبدالله بن قريظ الزيادي باتفاق خالد بن الوليد باوفد بني الحارث بن كعب بحضرت رسول آمد و مسلمانی گرفت و عبدالله بن قارب الثقفی از جمله اصحابست عبدالله بن قیظی بن قيس بن لوذان بن ثعلبة بن عدي بن مجدعة از غازیان احد است و در یوم جسر أبوعبيده مقتول شد با دو برادرش عقبه و عباد، عبدالله بن سعيد بن العاص بن امية بن عبد شمس بن عبد مناف نام او در جاهلیت حکم بود رسول خدایش عبدالله نامیده و فرمود کتّاب را تعلیم کند چه کاتبی نیکو بود در روز بدر شهید شد.

عبدالله بن سعيد بن خيثمه الانصاري الدوسی پدرش در یوم بدر وجدش در احد شهید شد و عبدالله با پدرش در عقبه حاضر شد و نیز از غازیان بدر است.

عبدالله بن سراقه بن المعتمر بن عبدالله بن قرط بن رزاح بن عدی بن كعب القرشي العدوى با برادرش عمرو بن سراقه حاضر بدر بود لکن موسی بن عقبه و ابومعشر گویند عبدالله در بدر حاضر نشد و در احد و دیگر غزوات حاضر بود.

عبدالله بن سعد بن أبي سرح بن الحارث بن حبيب بن خزيمه بن نصر بن مالك بن حسل بن عامر بن لؤي القرشي العامرى كنيت او ابویحیی است قبل از فتح مکه ایمان آورد و کاتب رسول خدای بود پس مرتد شد و بمکّه گریخت بعد از فتح مکه


1) در صفحه 20 گذشت و در صفحه 29 تکرار خواهد شد.

رسول خداى فرمود او را و چند کس دیگر را مسلمانان بقتل رسانند اگر چه در استاد کعبه آویخته باشند عبدالله چون برادر رضاعی عثمان بن عفان بود بخانه او گریخت و عثمان بكراهت خاطر رسول خدای ننگریست و در شفاعت الحاح نمود چندان که ساکت شد و ما این قصه را در کتاب رسول خدا بشرح نگاشتیم و بعد از پیغمبر عثمان در خلافت خویش او را مكانت عظيم نهاد و حكومت ها و امارت ها داد چنان که در کتاب عثمان رقم کردیم و بعد از قتل عثمان با علی علیه السلام بیعت نکرد و نیز با معويه بیعت ننمود و در سال سی و هفتم هجری در ارض عسقلان جهان را وداع گفت.

عبدالله بن سعد الانصاري عمّ حزام بن حکیم در جنگ قادسّیه در مقدَّمه جیش جای داشت عبدالله بن سعد الازدی در شمار مردم شام است عبدالله بن سعد الاسلمی در شمار مردم مدینه است.

عبدالله بن سهيل بن عمرو بن عبد شمس بن عبدّود بن نصر بن مالك بن حسل بن عامر بن لؤي القرشي العامرى کنیت او أبوسهیل است در هجرت ثانی سفر حبشه کرد چون مراجعت کرد پدرش سهیل او را گرفت و محبوس نمود و هنگام غزوه بدر او را با خود بیاورد عبدالله اسلام خود را مخفی داشت چون پیغمبر وارد بدر شد از جیش قریش بگریخت و بحضرت رسولی آمد و از غازیان بدر و دیگر غزوات گشت و در يوم فتح مکه از برای پدرش امان طلبید و سهیل را بحضرت رسول آورد و در جنگ يمامه نیز حاضر شد و این وقت سی و هشت ساله بود.

عبدالله بن سلمة العجلاني البلوى ثمَّ الانصارى حليف بني عمرو بن عوف هو عبدالله بن سلمة بن مالك بن الحارث بن عدي بن الجد بن العجلان بن ضبيعة بن بلوى در بدر حاضر شد و در احد شهید گشت بدست عبدالله بن زبعرى .

عبدالله بن السّائب بن ابى السّائب واسمه صيفى بن عائذ بن عبدالله بن عمر بن مخزوم القرشي المخزومي القارى كنيت او أبوعبدالرحمن است و او معروف بقاری بود بسبب (1)سائب که مردم مکّه از وی کسب قرائت می کردند و عبدالله ساکن مکه


1) عبارت استيعاب «و قيل أباالسائب»، يعنى و بعضی گویند کنیت او ابوالسائب

بود بزمانی قلیل قبل از عبدالله بن زبیر وداع جهان گفت.

عبدالله بن سلام بن الحارث الاسرائيلي ثمَّ الانصاری از اولاد یوسف بن يعقوب عليهما السلام و كنيت او أبو يوسف است حلیف انصار بود و در جاهلیت حصین نام داشت بعد از اسلام از رسول خدا عبدالله نام یافت و در سال چهل و سیم هجری در مدينه وفات یافت و ما قصه اسلام او را هنگام ورود رسول خدا بمدینه مرقوم داشتیم .

عبدالله بن سويد الحارثي الانصاري احد بني حارثه عبدالله بن سبرة الجهني از جمله أصحاب است عبدالله بن سرجس المزني وبروايتي مخزومي و بروايتي حليف بني مخزوم بود عبدالله بن سبره الهمداني و بروایتی عبدی است از عبد قیس.

عبدالله بن سفیان بن عبد الاسد بن هلال بن عبد الله بن عمر بن مخزوم القرشي با برادر شهیار از مهاجرین حبشه است ابن إسحق گويد در يوم يرموك مقتول گشت. عبدالله بن سفیان الازدی در شمار مردم شام است عبدالله بن ساعده برادر عويمر بن ساعدة الانصاری از اهل مدینه است عبدالله بن سابط بن أبي خميسة بن عمرو بن وهب بن حذافة بن جمح القرشي الجمحي در شمار مردم مکّه است و نام مادر او تماضر است و کنیت او امّ موسی دختر اعور بن عمرو بن وهب بن حذافة بن جمح بود واسم اعور خلف است.

عبدالله بن سلامة بن عمیر الاسلمي هو عبدالله بن ابي حدرد كنيت او أبومحمّد است در سال هفتاد و یکم وفات نمود و هشتاد و یک سال داشت احمد عبدالله بن سندر كنيت او أبو أسود است.

عبدالله بن سهل الانصاری از غازیان بدر است بعضی او را از بنی عبدالاشهل از غسّان دانسته اند هو عبدالله بن سهل بن زيد بن عامر بن عمر بن جشم بن الحارث بن الخزرج از قبیله اوس عبدالله بن سهل الانصاري الحارثی برادر عبدالرحمن و پسر برادر حويّصه و محیّصه در خیبر مقتول شد.

عبدالله بن أبي سليط در شمار مردم مدینه است و پدرش از غازیان بدر است عبدالله بن شهاب بن عبدالله بن الحارث بن زهرة الكلابي القرشي الزهری نام او در جاهلیت عبدالجان بود رسول خدا او را عبدالله نام نهاد بجانب حبشه هجرت نمود و از آن جا بمکه مراجعت کرد و قبل از هجرت رسول خدا بمدينه در مکّه وفات نمود و او را عبدالله بن شهاب الاکبر می گفتند و عبدالله بن شهاب الاصغر آن کس است که باتفاق مشرکین در احد حاضر شد و پیغمبر را با سنگ جراحت کرد و در پایان کار مسلمانی گرفت چنان که مرقوم شد و بعضی خلاف گفته اند و عبدالله بن شهاب الاصغر را از مهاجرین حبشه شمرده اند .

عبدالله بن شخير بن عوف بن كعبة بن وقدان الجرشي ثم العامرى جرش اسم قبیله است از بني عامر بن صعصعه عبدالله بن شريك بن أنس بن رافع بن امرء القيس بن زيد بن عبد الاشهل الانصارى الاشهلی با پدرش در احد حاضر بود

عبدالله بن شداد بن الهادي الليثي الصوائی در زمان رسول خدای متولد شد .

عبدالله بن شبل الانصاری از جمله اصحابست عبدالله بن شبل الاحمسي در زمان عثمان بالشگر اسلام سفر آذربایجان کرد عبدالله بن أهيب هو ابو حبيب بن لخم السّعدى اللّيثى من بني سعد بن ليث حلیف بنی عبد شمس و بروایتی حلیف بنی اسد بن خزیمه در جنگ خیبر شهید شد علی عبدالله بن هلال بن عبدالله الثقفى از جمله أصحابست عبدالله بن هلال المزنی نیز از صحابه است.

عبدالله بن هشام بن عثمان بن عمرو القرشي التّيمي جدّ زهرة بن سعيد در شمار اهل حجاز است نام مادرش زینب دختر حمید است عبدالله بن وقدان القرشي السعدى ازین روی او را سعدی گفتند که در میان بنی سعد بن بکر شیر خورد و باوفد بنی سعید بحضرت رسول آمد.

عبدالله بن الوليد بن الوليد بن المغيره بن عبدالله بن معمر بن مخزوم و او پسر برادر خالد بن الولید است نام وی نیز ولید بوده وقتی بحضرت رسول آمد فرمود نام تو چیست گفت ولید بن ولید بن ولید بن مغیره فرمود نام تو عبدالله باشد .

عبدالله بن يزيد بن حصين بن عمرو بن حارث بن خطمه الانصاري الخطمي الاوسى در حدیبیه هفده ساله بود و در صفین و جمل و نهروان ملازمت رکاب علی علیه السلام داشت

عبدالله بن یاسر برادر عمّار یاسر شرح حال برادر و پدرش در کتاب رسول خدا رقم شد عبدالله پدر علقمة المزني البصري عبدالله السّدوسی از جمله أصحابست عبدالله الثقفی پدر سفیان بن عبدالله الثقفي در شمار مردم مدینه است عبدالله مردی است از بنی عدی نام او سائب بود رسول خدا او را عبدالله نامید عبدالله بن الحجاج الثمالی از جمله صحابه است .

عبدالله لقب او حمار است از اهل مدینه شمرده می شود عبدالله الخولانی پدر او أبو إدريس است عبدالله کنیت او ابوهریره است در اسم او واسم پدرش خلاف کرده اند چون کنیت او برنامش غلبه دارد در باب کنی بشرح خواهد رفت .

عبدالرحمن بن عوف بن عبد الحارث بن زهرة بن كلاب بن مرة بن كعب بن لؤى بن غالب القرشي الزهرى كنيت او أبو عمد است و اسمش در جاهلیت عبد عمرو و بروایتی عبدالکعبه بود رسول خدایش عبدالرحمن نام نهاد ، ده سال بعد از تاریخ فیل متولد شد و او از مهاجرین اولین است نخست بحبشه هجرت کرد و از آن جا بمکّه مراجعت کرد و دیگر باره مدینه هجرت نمود رسول خدا صلى الله عليه و سلم او را با سعد بن ربیع عقد برادری بست و او در بدر و دیگر غزوات حاضر بود رسول خدا صلى الله عليه و سلم او را بدومة الجندل فرستاد و فرمود بعد از فتح دختر شریف آن قوم را تزویج کن لاجرم بعد از فتح تماضر دختر اصبغ بن ثعلبة بن ضمضم الكلبي که شریف و رئیس آن قوم بود بحباله نکاح آورد و مادر أبي سلمه فقیه است.

امّا زبير بن بكار زنان و فرزندان عبدالرحمن عوف را بدین گونه رقم کرده گوید محمّد که عبدالرّحمن بنام او ممکنّی بود و دیگر سالم الاکبر و دیگر دخترش امّ القاسم مادر این هر سه امّ کلثوم دختر عتبة بن ربيعة بن عبد شمس بود همانا سالم الاكبر قبل از اسلام وفات یافت و امّ القاسم در جاهلیت متولّد شد و محمّد در اسلام متولّد گشت و مادر ابراهيم و حميد و اسمعيل امّ كلثوم دختر عتبة بن أبي معيط بود

و مادر عروه بحیره دختر هانی بن قبیصه بود ، از بنی شیبان در افریقیه مقتول گشت و مادر سالم الاصغر سهله دختر سهیل بن عمروالعامری بود و مادر أبي بكر ام حکیم دختر قائظ بن خالد بن عبید بن کنانه بود و مادر عبدالله الاكبر و قاسم دختر أنس بن رافع الانصاری از بنی عبدالاشهل بود و كنيت عبدالله الاکبر أبو عثمان است او نیز در افریقیه مقتول گشت.

همانا زبير بن بكار عبدالله الاصغر همان أبو سلمه فقیه را داند و گوید مادر او و مادر عبدالرحمن بن عبدالرحمن بن عوف سبيه نام داشت و مادر سهیل غزال دختر کسری است که سعد بن ابی وقاص در یوم مداین اسیر گرفت و مادر جویریه دختر عبدالرحمن بادیه دختر غيلان بن سلمة الثقفی است و مادر محمّد و معن و زيد سهلة الصغرى دختر عاصم بن عدی العجلانی است و عبدالرحمن را اهل سنت و جماعت از عشره مبشره دانند و او بوصیّت عمر بن بن الخطاب یکی از اهل شوری بود چنان که در کتاب عمر رقم شد و او را امین امّت می گفتند و مردم شیعی او را دشمن اهل بیت می دانند مردی طویل القامه حسن الوجه رقيق البشره ضخم الكعبين غليظ الاصابع بود هزار شتر و سه هزار گوسفند و صد اسب در اطراف مدینه بچرا داشت و بكثرت مال معروف بود بروایتی بعد از وفات او در قسمت میراث ربع ثمن مال او را بحساب گرفتند هشتاد و سه هزار درهم بر آمد.

رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم میان او را با عثمان بن عفان عقد اخوت بست گویند ازین جاست که در شوری عبدالرحمن جانب عثمان را گرفت و چون عمر بن الخطاب نیز خلافت را از بهر عثمان می خواست در معنی عنان کار را بدست عبدالرحمن گذاشت لکن بروی مبارك نيفتاد چنان که در مرض وفات با عثمان سخن نکرد و بمرد بشرحی که در کتاب عثمان مرقوم افتاد هشتاد و هشت سال زندگانی یافت.

عبدالرحمن بن كعب المازني الانصارى كنيت او ابولیلی است در غزوه بدر حاضر شد و در سال بیست و چهارم هجری وفات کرد و او یک تن از بکائین که قدرت بر حمل غزوه تبوك نیافت چنان که در کتاب رسول خدا مرقوم گشت.

عبدالرحمن بن العوام بن خویلد بن اسد برادر زبیر بن العوام است در سال فتح مکه مسلمانی گرفت و اسمش در جاهلیت عبدالکعبه بود رسول خدایش صلی الله علیه و اله و سلم عبدالرحمن ناميد در يوم يرموك حاضر بود و پسرش عبدالله در یوم الدار هنگام قتل عثمان مقتول گشت .

عبدالرحمن بن أبي بكر صديق كنيت او ابو عبدالله است و او را پسری بود که محمّد نام داشت و أبوعتيق لقب او بود در عهد رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم متولد شد و عبدالرحمن برادر أعيانى عایشه است و مادر ایشان ام رومان بود و اسم عبدالرحمن در جاهلیت عبد الکعبه بود و در صلح حدیبیه مسلمانی گرفت و رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم او را عبدالرحمن نام گذاشت در جنگ بدر و احد باتفاق مشرکین حاضر گشت و با پدرش ابوبکر آهنگ مقاتلت نمود چنان که بشرح زفت مردی مزّاح بود و شجاعتی بکمال داشت قصه های جنگ او را در کتاب ابوبکر و کتاب عمر رقم کردیم .

در جنگ جمل در جیش عایشه بود و محمّد برادرش ملازمت رکاب علی علیه السلام برداشت و آن گاه که معویه بر منبر صعود داد و از برای پسرش یزید علیه اللعنه از مردم بیعت خواست از کسانی که سر از بیعت او برتافتند یکی عبدالرحمن بود معویه صد هزار درهم با و فرستاد و او نپذیرفت و بیعت نکرد در سال پنجاه و سیم و بروایتی پنجاه و پنجم هجری در منزل حبشی که از آن جا تا مکه ده میل مسافت داشت بمرگ فجادر گذشت او را حمل داده در مکه بخاک سپردند چون این خبر بعایشه بردند از مدینه مکه کرد و بر سر قبر عبدالرحمن آمد و بگریست و بدین شعر تمثل جست:

و كنّا كندماني جذيمة حقبةً *** من الدَّهر حتّى قيل لن يتصدَّعا

فلمّا تفرَّقنا كانّي و مالكا *** لطول اجتماعٍ لم نبت ليلةً معا

گویند اتفاق نیفتاده كه از يك نژاد چهار پشت با رسول خدای صلی الله علیه و اله و سلم دیدار کرده باشد و حال آن که مسلمان باشند الاّ در سلسله ابوبکر که أبوقحافه و پسرش أبوبكر و پسر ابوبکر عبدالرحمن و پسر عبدالرحمن محمّد كه أبوعتیق کنیت داشت هر چهار تن رسول خدای را دیدار کردند و ایمان آوردند.

عبدالرحمن بن سمرة بن حبیب بن عبد شمس بن عبد مناف القرشي العبشمی کنیت او أبوسعید است در یوم فتح ایمان آورد و قصه های او را در فتح کابل و سجستان در کتاب های خلفا مرقوم داشتیم در سال پنجاه و یکم هجری در بصره وفات کرد . عبدالرحمن بن عباس بن عبدالمطلب بن هاشم در عهد رسول خدا صلى الله عليه و اله و سلم متولد شد و در زمان خلافت عثمان در افریقیه با برادرش معبد بن عباس مقتول گشت.ابن کلبی گوید عبدالرحمن در شام مقتول گشت.

عبدالرحمن الاكبر بن عمر بن عمر بن الخطاب ، عمر بن الخطاب را سه پسر بود که عبدالرحمن نام داشت : اول عبد الرحمن الاكبر ، دوم عبدالرحمن الاوسط، سیم عبدالرحمن الاصغر و ما نام مادر ایشان را در کتاب عمر آن جا که ذکر زنان و فرزندان اوست نگاشته ایم امّا عبدالرحمن الاکبر در شمار أصحابست و عبدالرحمن الاوسط که مکنی بابوشحمه بود بعد از حدّ خمر مریض شد و پس از يك ماه جان بداد و این که أهل عراق گویند در زیر تازیانه عمر جان بداد بخطا رفته اند شرح این قصّه را نیز در کتاب عمر مرقوم داشتیم.

عبدالرحمن بن جبير بن عمرو بن زيد بن جشم بن حارثة بن الحارث بن الخزرج بن عمرو بن مالك بن الاوس الانصارى كنيت او أبو عبس است از غازیان بدر است و از جمله قاتلان كعب بن الأشرف و أبورافع بن أبى الحقیق یہودی، در سال سی و چهارم

هجری وفات نمود این وقت هفتاد سال داشت.

عبدالرحمن بن ثابت بن الصامت بن على بن كعب بن عبدالاشهل پدرش در جاهلیت وفات کرد.

عبدالرحمن بن عبيدالله بن عثمان القرشى التّيمي برادر طلحة بن عبيدالله در جنگ جمل باتّفاق برادرش طلحه مقتول شد.

عبدالرحمن بن عثمان بن عبدالله بن عمر و بن كعب بن سعد بن تیم بن مرة القرشي التيمي برادرزادة طلحة بن عبيدالله است در يوم فتح مکه اسلام آورد و باعبدالله بن زبیر در مکه مقتول گشت او را دو پسر بود یکی معاذ و آن دیگر عثمان .

عبدالرحمن بن معاذ بن عثمان بن عمرو بن کعب عم زاده طلحة بن عبيدالله است. عبدالرحمن بن قبطی بن قيس بن لوذان بن ثعلبة بن عدي بن مجدعة بن حارثه در احد حاضر بود و در یمامه مقتول گشت.

عبدالرحمن بن از هر بن عوف بن عبد بن حارث بن زهرة القرشي الزهرى برادرزاده عبدالرحمن بن عوف کنیت او ابوجبير است در حنین حاضر بود .

عبدالرحمن الخطمی در شمار مردم مدینه است .

عبدالرحمن بن اسعد بن المنذر در اواخر خلافت معويه وفات نمود کنیت او ابوحمید الساعدیست که بر نامش غلبه جسته و در نام او خلاف کرده اند بعضی گویند عبدالرحمن بن عمرو بن سعد بن خالد بن ثعلبة بن عمرو بن الخزرج، گفته اند از أهل مدينه بشمار می رود.

عبدالرحمن بن حسنه برادر شرحبيل بن حسنه همانا حسنه نام مادر اوست در ذیل نام شرحبیل نسب او شمرده شد عبدالرحمن بن عمیره و بروايتي ابي عميرة المزنی و جماعتی ازدی خوانده و گروهی عبدالرحمن بن عميره القرشي دانسته اند در شمار مردم شام است.

عبدالرحمن بن ابی راشد الازدی چون بحضرت رسول آمد فرمود نام تو چیست گفت عبدالعزی و کنیت من ابومعویه است فرمود تو عبدالرحمن باشی و کنیت تو ابورشد باشد آن گاه فرمود آن کیست که باتست؟ عرض کرد غلام من قیوم فرمود او نیز عبدالقیوم است.

عبدالرحمن بن مربع الانصاری برادر عبدالله بن مربع از سوی پدر و مادر در احد و دیگر غزوات حاضر بود و در يوم جسر أبوعبيده مقتول گشت.

عبدالرحمن بن حزن بن ابی وهب بن عمرو بن عائد بن عمر عمران بن مخزوم عمّ سعيد بن المسيّب القرشي المخزومي در يوم يمامه مقتول شد و ایشان چهار برادر بودند در شمار صحابه عبدالرحمن و سایب و ابومعبد .

عبدالرحمن بن خالد بن وليد بن المغيرة القرشى المخزومی از شجعان عرب

است لكن با على علیه السلام مخالفت کرد و با معویه در جنگ صفین در جیش معويه بود و برادرش مهاجر بن خالد ملازمت ركاب علی علیه السلام داشت و در جنگ جمل و صفین با آن حضرت بود گویند وقتی معویه با مردم شام گفت اجل من نزديك شده است و من یک تن مانند شمایم و اکنون در خاطر دارم که امر شما با یکنن که کفایت تواند کرد تفویض فرمایم شما را رای بر چیست و کرا شایسته می دانید؟ گفتند عبدالرحمن بن خالد نيك شايسته است این سخن بر معویه گران آمد و چنان افتاد که پس از چند روز عبدالرحمن مریض گشت معویه مردی جهود را که طبیب او بود تلقین کرد تا شربتی زهرآلود بدو خورانید و او را بکشت.

چون این خبر بمهاجر آوردند، چنان که کس ندانست سفر دمشق کرد و پوشیده همی زیست تا شبی آن جهود از نزد معویه بیرون شد تا بسرای خویش رود مهاجر از کمین بیرون شد و حمله کرد گروهی که با جهود بودند فرار کردند پس مهاجر او را بخون برادر بکشت چنان که انشاء الله در جای خود بشرح می رود .

عبدالرحمن بن رقيش بن رباب بن يعمر الاسدى برادر یزید بن رقیش از غازیان احد است.

عبدالرحمن بن زمعة بن قيس القرشي العامرى پسر عبدودّ بن نضر بن مالك بن جندب بن عامر بن لؤى خواهرش سوده بنت زمعه در سرای رسول خدای بود.

عبدالرحمن بن معاذ بن جبل نسب او در ذیل نام پدرش بشمار می رود، او و پدرش معاذ در طاعون شام درگذشتند مقبل عبدالرحمن بن يعمر الدیلمی از اصحاب است.

عبدالرحمن بن ابي سبرة الجعفى هو يزيد بن مالك كنيت او نيز ابوسبره است در شمار مردم کوفه است نام او عزیز بوده «فسمّاه رسول الله عبدالرحمن و قال أحبُّ الاسماء إلى الله عبدالله و عبدالرحمن».

عبدالرحمن بن بدیل بن ورقاء الخزاعی یکی از امرای آن لشکر بود که

از مصر بمدینه آمدند و عثمان را محاصره کردند و بقتل رسانیدند عبدالرحمن بعد از قتل عثمان در شام وفات کرد عبدالرحمن بن عبدالله بن ثعلبه هو ابوعقيل البلوى عبدالعزى نام داشت پیغمبرش عبدالرحمن نام نهاد محمّد بن حب را بدین گونه شمرده است:

عبدالرحمن بن عبدالله بن تيجان بن عامر بن مالك بن عامر بن انيف البلوى از اولاد قضاعه و حلیف انصار است عبدالرحمن بن ابی قراد الاسلمی نیز از أصحاب است عبدالرحمن بن حباب السلمی نیز از صحابه است.

عبدالرحمن بن سعيد بن يربوع المخزومي اسمش صیرم بود پیغمبر او را عبدالرحمن نامید جماعتی گویند پدر او صیرم نام داشت رسول خدایش سعید نامید .

عبدالرحمن بن سايب بن ابی سایب برادر عبدالله روز جمل مقتول گشت.

عبدالرحمن بن حبيب الجهني إسرش معاذ از وی حدیث کند که گفت:«قال رسول الله إذا عرف الغلام يمينه عن شماله فمروه بالصلوة».

عبدالرحمن بن صفوان بن اميّة القرشى الجمحی در شمار مردم مکه است عبدالرحمن بن صفوان گویند مردی از مهاجرین است از دوستان عباس بن عبد المطلب بعد از فتح مکه دست پسرش را گرفته بحضرت رسول آورد و عرض کرد یا رسول الله با او بشرط هجرت تکمیل بیعت فرمای فرمود: «لاهجرة بعد الفتح» عبدالرحمن عباس.را بشفاعت برانگیخت همچنان شفاعت عباس پذیرفته نشد و فرمود بعد از فتح مکه هجرت نیست.

عبدالرحمن بن صفوان بن قدامة التميمى نخست عبدالعزی نام داشت پیغمبرش عبدالرحمن نامید برادرش عبدالله و پدرش صفوان نیز در شمار أصحاب اند .

عبدالرحمن بن قتادة السلمى در شمار مردم شام است.

عبدالرحمن بن حسل برادر کلده است و از جانب مادر برادر صفوان بن امیه است و نام مادرش صفیه دختر معمر بن حبيب بن وهب الجحمی است پدرش از

یمن بمکه این اشعار را در نکوهش عثمان گوید:

أحلف بالله جهد اليمين *** ما ترك الله أمرى سدى

ولكن جعلت لنافتنة *** لكى نبتلا بك أو تقتلا

دعوت الطريد فاويته *** خلافاً لما سنّه المصطفى

و وليت قريك أمر العباد *** خلافاً لسنة من قد مضى

و أعطيت مروان خمس الغنيمة *** آثرته و حميت الحما

و مال أتاك به الاشعرى *** من الفيء أعطيته من دتا

و إن الأمينين قد بینا *** منار الطريق عليه الهدى

فما أخذا درهما عيلة *** ولا قسما درهما فی الهوی

عبدالرحمن بن خنيس التميمي در شمار مصریّین است وقتی بحضرت رسول آمد که شیاطین از کوه و دشت بر او گرد می آمدند و شیطان آتشی افروخته در دست داشت.

«فلما رآهم و جل و جاء جبرائيل فقال یا محمّد، قل: فقال و ما أقول: قال قل: أعوذ بكلمات الله التامات التي لا يجاوزهن بر ولا فاجر، من شرّ ما خلق و ذره و يرء و من شر ما ينزل من السماء و من شر ما يعرج فيها و من شر ماذره في الارض و برء و من شرفتن ما يخرج منها و من شرفتن الليل و النهار و من شر كل طارق الا طارقأ بطرق بخیر یا رحمن» پس آتش شیطان فرو مرد و خداوند ایشان را هزیمت کرد.

عبدالرحمن المزنی و او را دو پسر بود یکی عبدالرحمن و آن دیگر شد نام داشت عبدالرحمن بن أبي عقيل بن مسعود التقفی گویند از اولادقمی بن منبه بن بكر بن هوازن عبدالرحمن بن عتبة بن عويمر بن ساعده از جمله صحابه است .

عبدالرحمن بن عائش الحضرمی در شمار مردم شام است.

عبدالرحمن بن ابزى الخزاعي مولى نافع بن حارث الخزاعي ساكن كوفه بود و على علیه السلام او را مامور بخراسان ساخت چنان که انشاء الله در كتاب على علیه السلام

مذکور خواهد شد.

عبدالرحمن بن أبدى (1)نیز از أصحاب است عبدالرحمن بن ربيعة بن كعب الاسلامی در شمار اهل مدینه است عبدالرحمن بن علقمة الثقفي از جمله صحابه است.

عبدالرحمن بن ربيعة الباهلي معروف است بذى النور برادر بزرگ سلیمان بن ربیعه است هنگامی که عمر بن الخطاب سعد بن ابی وقاص را بقادسیه فرستاد او را قضاوت داد و نیز وقتی او را بباب و الابواب و قتال جماعت ترك مأمور ساخت و در بلنجر رزم همی داد و این در خلافت عثمان بود بشرحی که مرقوم شد .

عبدالرحمن بن المرقع السلمی در مکه و مدینه سکون داشت.

عبدالرحمن بن قرط الثمالی در شمار اصحاب است عبدالرحمن بن معقل نیز از صحابه است.

عبدالرحمن بن شبل الانصاری برادر عبدالله بن شبل عبد الرحمن بن زبیر بن باطيا القرشي عبدالرحمن بن ساعدة الانصاري الساعدي.

عبدالرحمن بن اشیم الانمارى و بروايتي انصاری و اگر نه حلیف ایشان بود. عبدالرحمن بن سهيل الانصاری گویند از غازیان بدر بوده أبوعمر نیز حدیث می کند که عبدالرحمن بن سهیل از غازیان بدر است و آخر کس است که در خیبر مقتول شد و مردی فقیه و عالم بود چه وقتی مردی وداع جهان گفت مادر پدر او و مادر مادر او بنزد أبوبکر آمدند در طلب میراث فرزند زاده خود ابوبکر حکم بخطا کرد عبدالرحمن گفت يا خليفة رسول الله این حکم بر قانون شرع نیست و مسئله میراث را با او بیان کرد پس ابوبکر او را گماشت تا در میان ایشان حکومت کند عبدالرحمن بن سنية الاسدی از جمله اصحاب است.

عبدالرحمن بن أبي رهم الکندی هم از أصحاب است عبد الرحمن بن عرابة الجهني. عبدالرحمن بن علی الحنفی نیز در شمار أصحاب رسول خداست.


1) گويا صحيح عبدالرحمن بن اذينه باشد.

صالح خوات المای کیت میتونی است کلید دستی

واقف الأصدى مرضى

دان مواحد تولدت کت ان الوالت رسال

بن مالك الاصلي اللي موسى صور عيد

اليك التفح التكيتات الوعمال

وروقت

صالحينعم القوى العائد.

قیر نگری

عمال

مححماية

و على

الحجاز والعراق ذو بال

المحورية في التري

الاحزان و پیاو در سال هت

مجری وقت کی

=

ت

ت که در حین چانگ تاکید

لاج

من قبل القرني

الحوى

دختر أبولبابة بن عبدالمنذر گويند أبولبابه او را بحضرت رسول آورد و گفت این فرزندزاده من است و مولودی از وی صغیر تر ندیده ام رسول خدا بخندید و دست بر سر او کشید و خدای را بخواند و او از تمام مردم در از بالاتر گشت.

عبدالرحمن بن حارث بن هشام بن المغيرة بن عبدالله بن عمرو بن مخزوم القرشي المخزومی کنیت او أبومحمّد است ده ساله بود که رسول خدای از جهان برفت.

عبدالرحمن بن عسیله الصنابحی از قبایل یمن در زمان پیغمبر اسلام آورد و او را از بزرگان تابعین می شمارند عبدالرحمن بن عويمر بن ساعدة الانصاري عبدالرحمن بن صبيحة التميمي در زمان رسول خدای متولّد شد و او را در مدینه خانه بود.

عبدالرحمن بن حاطب بن أبي بلتعه كنيت او ابویحیی است در زمان پیغمبر متولّد شد و در سال شصت و هشتم هجری وفات نمود عبدالرحمن بن الاسود بن عبد يغوث الزهري در زمان رسول خدای متولّد شد او را نیز در مدینه خانه بود.

عبدالرحمن بن ملاء و بروایتی ملا بن عمرو بن عدی بن وهب بن سعد بن خزیمه بن كعب بن رفاعة بن مالك بن نهد بن زيد بن ليث بن سود بن اسلم بن الحاف بن قضاعه کنیت او أبو عثمان است در زمان رسول خدای اسلام آورد و در غزوات زمان عمر مانند فتح قادسیه و جلولا و تستر و نهاوند و يرموك و آذربایجان حاضر بود صد و سی سال زندگانی یافت چنان که خود گوید بلغت نحواً من ثلاثين و مائة سنة فما من شيءالا عرفت النقص فيه الا املی می گوید یک صد و سی سال زندگانی یافتم و در همه چیز ها نگران نقصانی شدم الا در حرص خود و آرزوی خود که هیچ قصوری و فتوری در آن راه نکرد.

عبيدالله بن عباس بن عبد المطلب بن هاشم القرشي الهاشمی نام مادرش لبابه دختر حارث بن مزن الهلالية است کنیت او أبو محمّد است یک سال کوچکتر از برادرش عبدالله بن عباس است، أمير المؤمنین علی علیه السلام او را در زمان خلافت خود بیمن فرستاد و قصّه او را انشاء الله در کتاب علی علیه السلام مرقوم خواهیم داشت، و او معروف بجود و کرم

بود چنان که عبدالله بن عباس بعلم وفقه شناخته بود وفات او را بعضی در سال پنجاه و هشتم هجری دانسته اند و گروهی در زمان یزید بن معويه عليه اللعنه گفته اند.

عبيدالله بن شقير بن عبد الاسد بن هلال بن عمر بن المخزوم در يوم يرموك مقتول گشت.

عبیدالله بن عبيد بن التيهان در یوم یمامه مقتول شد عبيد الله بن الاسود السّدوسی باوفد سدوس بحضرت رسول آمد .

عبيدالله بن عمر بن الخطاب بسبب قتل هرمزان که در کتاب عمر و عثمان بشرح رفت در خلافت علی علیه السلام بترسید و بنزد معویه گریخت و در صفین بدست لشکر علی علیه السّلام مقتول شد چنان که در کتاب علی علیه السلام خواهیم نگاشت او را دو زن بود یکی اسما دختر عطارد بن حاجب التمیمی و دیگر بحيره دختر هاني بن قبيصة الشیبانی در روز قتل او بر او نوحه همی کردند .

عبیدالله بن معمر بن عثمان بن عمرو بن كعب بن سعد بن تیم بن مرّة القرشي التیمی هنگام وفات رسول خداى كودك بود و هنگام فتح اصطخر باتفاق عبدالله بن عامر بن کریز بر مقدمه جيش بود و او نیز شعر توانست گفت این شعر ها ازوست :

اذا أنت لم تُرخ الازار تكرَّماً *** على الكلبة العوراء من كلِّ جانب

فمن ذاالّذى نرجو لحقن دمائنا *** و من ذاالّذى نرجو لحمل النّوائب

پسر او عمر بن عبیدالله یک تن از اسخیای عرب است و او با عبدالرحمن بن سمره در فتح کابل حاضر بود و او را حجاج در ارض ضمیر بکشت چنان که در جای خود مرقوم می داریم او را شصت سال زندگانی بود فرزدق این شعر از بهر او گوید :

يا ايهّا الناس لا تبكوا على احد *** بعد الذي بضمير وافق القدرا

عبيدالله بن مسلم القرشی و بعضی او را حضر می دانند عبيد الله بن معتبة السوائي بن بنى سواة بن عامر بن صعصعه عبيدالله بن التيهان بن مالك برادر أبوالهيثم و نصير بن التيهان عبیدالله بن محصن از جمله أصحاب است .

عبيد الله بن السفيان بن عبد الاسد القرشى المخزومي برادر هبّار بن سفیان در

يوم يرموك مقتول گشت عبیدالله بن ضمرة الحنفى اليمامی بعضی او را نخعی گفته اند عبیدالله بن کثیر پدر محمّد بن عبیدالله است عبیدالله بن عدی بن الخيار بن عدی بن نوفل بن عبد مناف القرشي النّوفلی در عهد رسول خدا متولد شد و در زمان وليد بن عبدالملك وفات كرد و او را در مدینه خانه در پهلوی خانه علی علیه السّلام بود.

عبيد بن اوس بن مالك بن سواد بن كعب الانصاري الظّفرى كنيت او ابونعمان است و در روز بدر گویند عباس بن عبد المطلب و عقیل بن ابیطالب و نوفل را اسیر گرفت و بقرن واحد بست و بحضرت رسول آورد فقال له رسول الله لقد أعانك عليهم ملك كريم و سماه مقرنأه.

عبيد بن أبي عبيد الانصاري من بني عمرو بن عوف بن مالك بن الاوس در بدر واحد و خندق حاضر بود عبید بن معلی بن لوذان بن حارثه الانصاري در يوم احد بدست عكرمة بن ابى جهل شهید شد عبيد بن التيهان بن مالك بن عمر بن جشم بن الحارث بن الخزرج بن عمر و برادر ابوالهیئم ایشانرا از حلفای بنی عبدالاشهل شمارند گویند عبید از جمله هفتاد تن است که در لیلة العقبة الثالثه حاضر شد .

عبيد بن زيد بن عامر بن العجلان بن زريق الانصاری الزّرقی از غازیان بدر واحد است.

عبید بن خالد السّلمى بعضی او را عبده و جماعتی عبیده خوانده کنیت او ابو عبدالله است ساکن کوفه شد و با علی علیه السلام در صفین حاضر گشت

عبيد بن وهب هو أبو عامر الاشعرى معروف بكنیت است نژاد او را در باب کنی مرقوم خواهیم داشت.

عبيد بن عازب اخوالبراء در غزوات على علیه السلام باتفاق برادر حاضر بود عبیدالقاری مردی است از بنی خطمه الانصاری عبيد الانصاری مردی از اصحاب

است عبید مولی رسول الله عبيد بن حذيفه بن غانم ابوجهم القرشي العدوى

عبید بن بشیر در شمار مردم مصر است عبيد بن مسلم الاسدی از جمله اصحاب رسول خداست عبید بن صخر بن لوذان الانصاری از آن مردم است که رسول خدا مأمور بیمن ساخت عبيد بن سليم بن ضبع بن عامر بن مجدعة بن جشم بن حارثه گویند در خیبر دوازده سهم بخرید و ازین روی او را عبید السّهام لقب کردند

عبید مردی از اصحاب است نسب او معلوم نیست عبيد بن محمود هو ابواميّه المغافری در فتح مصر حاضر بود.

عبید بن رحّى الجهنی در شمار مردم بصره است عبيد بن عمير بن قتادة بن سعد بن عامر بن جندع اللّيثى ثمَّ الجندعى كنيت او أبو عاصم است در زمان رسول خدای متولّد شد او را از کبار تابعین شمرده اند عبید بن عمر و الکلابی بن ربيعة بن عامر بن صعصعه و بعضی او را عبیدة خوانده اند.

عبد بن قيس بن عامر بن خالد بن عامر بن زريق الانصاري الزّرقی در عقبه و بدر حاضر بود.

عبد بن زمعة بن قيس بن عبد شمس بن ودّ بن نضر بن مالك بن حسل بن عامر بن لؤي بن غالب القرشي العامري مادر او عاتکه دختر احنف بن علقمه من بني معيض بن عامر بن لؤی برادر سوده زوجه رسول خداست از جانب پدر و همچنان برادر عبدالرحمن بن زمعه وزائدة بن زمعه است و از جانب مادر برادر قرطبة بن عبد عمرو بن نوفل بن مناف.

عبد بن جحش بن رباب الاسدى من بنی اسد بن خزیمه کنیت او أبواحمد است و کنیت او بر نام او غلبه دارد حلیف حرب بن امیه است خواهرش زینب بنت جحش زوجه رسول خدای بود.

عبدالمزنی پدر یزید بن عبد است عبد کنیت او أبو حدرد است و اسلمی است و کنیت او بر نام غلبه دارد در شمار مردم مدینه است و او پدر امّ الدّرداء است عبيدة الأملوكى بعضى ملیکی گویند در شمار مردم شام است.

عبيدة بن خالد الحنظلي من بني حنظلة بن مالك بن زيد مناة بن تميم عبیدة

بن خالد بفتح عين و کسر بای موحده و بعضی او را بخطا بضم عين و فتح باى موحده خوانده اند عبيدة بن جابر بن سلیم از جمله أصحاب است عبيدة بن عمرو الكلابي بفتح عين مهمله و بای موحده مكسور عبيدة بن عمرو السلماني كنيت او أبو مسلم و بروايتي أبو عمرو است از أصحاب علی علیه السلام شمرده می شود این عبيده نيز بفتح عين و کسر بای موحده است و ازین پس این اسامی بضم عین مهمله می آید .

عبيدة بن الحارث بن المطلب بن عبد مناف بن قصی القرشي المطلبي كنيت او أبو معويه است ده سال از رسول خدای بزرگتر بود و بادو برادرش طفیل و حصین از مکه بمدينه هجرت کرد و اول رایتی که در اسلام بسته شد رسول خدای از بهر او بست و او را با هشتاد سوار مأمور بسيف البحر ساخت و این اول سریه بود در اسلام و در جنگ بدر شهید شد بشرحی که در کتاب رسول خدای مرقوم افتاد و این وقت شصت و سه سال داشت و او مردی مربوع و نیکو رخسار بود و این عبیده بضم عین و فتح بای موحده است .

عبيدة بن خالد در نام او خلاف کرده اند ابو عمرو گوید در میان عبیده بضم عين مهمله و فتح بای موحده جز عبيدة بن الحارث بن المطلب کس نیست و بعضى عبيدة بن خالد را نیز بضمّ عین خوانده اند.

عبد ياليل بن ثابت اللّيثى من بنى سعد بن ليث حلیف بنی عدی بن کعب از غازیان بدر است در اواخر خلافت عمر بن الخطاب وفات کرد.

عبد ياليل بن عمر بن عمیر الثقفی از بزرگان ثقیف است قبیلہ ثقیف او را با پنج تن بحضرت رسول فرستادند بشرحی که در کتاب رسول خدای مرقوم شد.

عابدالله بن عبد رب بن حق بن اوس بن ثعلبة بن طريف بن الخزرج بن ساعده بن عباد بن جعفر.

عبدالمطلب بن ربيعه بن الحارث بن عبدالمطلب بن هاشم القرشي الهاشمي و نام مادرش ام الحكم دختر زبیر بن عبد المطلب بن هاشم در عهد رسول خدای متولّد

شد ساکن مدینه بود از آن جا بشام سفر کرد و در سال شصت و دوم هجری در گذشت.

عابدالله بن سعد المحاربي بن حفصة بن قيس بعضی او را عائدالله خوانده اند گویند از غازیان احد است.

عبدالعزيز بن بدرين زيدين معوية بن حسان بن اسعدين ربيعة بن مبذول بن عدى بن غنم بن ربيعة الرابعى القضاعی چون بحضرت رسول آمد فرمود چه نام داری گفت عبدالعزی فرمود عبدالعزیز است.

عبد عوف بن حارث بن خشن بن احمس بن الغوث كنيت او ابو حازم الاحمسي است و او پدر قیس است.

عبد خير بن يزيد بن محمّد الهمداني كتيت او أبو عماره است صد و بیست سال زندگانی یافت ادراك جاهلیت و اسلام کرد و در شمار أصحاب على علیه السلام بود.

عُباد بن صامت بن قيس بن أمرم بن فهرين ثعلبة بن غنم بن سالم بن عوف بن عمرو بن عوف بن الخزرج الانصاري السّالمي كنيت او أبو ولید است و نام مادرش قرة العین دختر عبادة بن نضلة بن مالك بن العجلان است از جمله تقباست که در عقبه اولی و ثانی و ثالث حاضر شد رسول خدا او را با ابو مرثد الغنوى عقد اخوت بست در بند و دیگر غزوان حاضر بود عمر بن الخطاب او را بقضاوت شام فرستاد و او در حمص اقامت جست و از آن جا بفلسطین رفت در سال سی و چهارم هجری وفات کرد و این وقت هفتاد و دو سال داشت جسد او را در بیت المقدس بخاک سپردند.

عبادة بن قيس بن زيد بن أمية بن مالك بن عامر بن عدي بن كعب بن الخزرج در بدر و احد و خندق و حدیبیه و خیبر حاضر بود و در یوم معونه شهید شد.

عبادة بن الخشخاش من بلي بن عمر بن الحاف بن قضاعه پسرعم مجدد بن زیاد و برادر اوست از جانب مادر در بدر و احد حاضر بود عبادة بن قرض اللّيثي در سال چهل و یکم مجری در ناحیه جس بصره مقتول شد چنان که در جای خود مرقوم می شود عبادة الزّرقی پدر عبدالله و سعد از اهل مدینه است عبادة بن عوفی النمیری از مردم شام است

و ازین پس اسامی عباد می آید بدون ها مرقوم می شود (1)عبّاد بن بشر بن وقش بن زغبه بن زعورا بن عبد الاشهل الانصارى الاشهلی کنیت او ابوبشر وبروايتي أبوربيع وی بدست مصعب بن عمیر اسلام آورد و در بدر و احد و دیگر غزوات حاضر بود و از آن مردم است که کعب بن الاشرف يهودي را مقتول ساخت بشرحى که در کتاب رسول خدای مرقوم شد و او در یوم یمامه کشته شد.

عبّاد بن الحارث بن عدی بن الاسود بن الاصرم بن حججي بن كلفة بن عوف بن عمرو بن عوف در غزوات رسول خدا بر اسبش که ذوالخرق نام داشت سوار بود و جهاد کرد و در یوم یمامه مقتول شد عباد بن عبيد بن التيهان از غازیان بدر است عباد بن قيس بن عامر بن خلدة بن زريق الانصاری در عقبه حاضر شد و در بدر واحد از مجاهدین بود عباد بن سهل بن مخرمة بن قلع بن جريش بن الاشهل الانصاري در يوم احد بدست صفوان بن امية الجمحي شهيد گشت عبّاد بن قيس بن عنبسة بن امية بن مالك بن عامر بن عدي بن كعب بن الخزرج بن الخزرجی از غازیان بدر است و در یوم موته شهید شد.

عباد بن خلف الغفاری از جمله اصحاب است عباد بن شرحبيل العنزي الیشکری مردی از بنی عنز بن يشكر بن وائل عباد بن شیبان نیز از جمله أصحاب است عباد بن نهيك الخطمي الانصاري آن کس است که وقتی تحویل شد قبله از بیت المقدس بمسجد الحرام و او را آگهی دادند دو رکعت نماز گذاشته بود دو رکعت دیگر را روی بجانب کعبه آورد عبّاد بن الاخضر بروایتی او را ابن الاحمر خوانده اند عباد بن الخشخاش چون بعضی او را عباده خوانده اند بزیادتی ها در ذیل نام عبادة مرقوم شد


1) بلکه اسامی عباد - بر وزن شداد - و عباد بروزن کتاب مخلوط ذکر می شود چون در اسامی عباد بروزن کتاب، عباد بروزن شداد هم گفته شده یعنی ممکن است در صحابه کسی بنام عباد بروزن کتاب وجود نداشته باشد و همه عباد بروزن شداد باشند، بکتاب استبعاب مراجعه شود.

عبّاد بن ثعلبه بعضی عباد بن ثعلبه (1)گفته اند بكسر عین در شمار کوفیین است پسرش نیز ثعلبه نام دارد عباد بن قیطی الانصاری با دو برادرش عبدالله و عقبه در یوم جسر ابی عبیده مقتول شدند عبّاد بن عبدالعزى بن محصن بن عبيدة بن وهب بن الحارث بن جشم بن لوی بن غالب چون در یوم جمل بینی اوزده شد ملقب بخطیم گشت عمر بن الخطاب مردى طويل و جسیم و اصلح بود، با گونه های لاغر و چشم های شدید الحمره كث اللحيه و شديد الادمه بود، ابوبکر با کتم و حنا خضاب می کرد و خضاب او با حنا بود و ما أحوال او را در کتاب رسول خدا و کتاب ابوبکر و کتاب مخصوص بوی نگاشته ایم بتکرار نخواهیم پرداخت.

عمر بن عمير بن عدی بن نابيء الانصاري السّلمي عمّ ثعلبة بن غنمة بن عدى بن نابی در غزوات حاضر بود.

عمر بن أبي سلمة بن هلال بن عبدالله بن عمر بن مخزوم القرشي المخزومي ربیب رسول خدای مادر او ام سلمه زوجه رسول خداست در سال دوم هجری در حبشه متولّد شد و او را علی علیه السلام در زمان خلافت خویش حکومت فارس و بحرین داد در سال هشتاد و هشتم هجری در مدینه وفات یافت.

عمر بن سعد ابو كبشة الانمارى و او مشهور است بکنیت خود ابو کبشه.

عمر بن سفیان بن عبد الاسد بن هلال بن عبدالله بن عمر بن مخزوم از مهاجرین حبشه است و برادر أسود و هبّار است عمر بن سراقة بن المعتمر بن انس القرشي العدوى برادر عبدالله بن سراقه من عمر بن يزيد الكعبي الخزاعي عوف النخعي از جمله أصحاب است.

عمّار بن ياسر بن عامر بن مالك بن كنانة بن قيس بن حصين العبسي ثم المذحجي نسب او منتهی می شود بسوی عبس بن مالك بن ادد بن زيد کنیت او ابوالیقظان است حلیف بنی مخزوم حدیث کرده اند که یاسر باتفاق دو برادر خود حارث و مالك بمكّه آمدند تا برادر دیگر خود را که رافع نام داشت دریابند یاسر در مکه اقامت جست


1) ظاهراً «عباد اُبو ثعلبه» صحیح است ، مطابق تصریح ابن حجر در اصابه.

و برادرانش سیمن مراجعت نمودند.

آن گاه ياسر يا أبوحذيفة بن المغيرة بن عبدالله بن عمر بن مخزوم حلیف گشت و ابو حذيفه كنيزك خود را که سمیه دختر خیاط بود با او تزویج بست و عمار ازو متولد شد پس او را آزاد کرد و از پنج است که عمّار را مولی بنی مخزوم نامیدند و از این جاست که وقتی عثمان بن عفان عماد را بزد و یکی از اضلاع او را بشکست ینی محرّوم گفتند اگر عمار بدین زحمت هلاک شود ما از خونخواهی نخواهیم نشست.

و ما فضايل و وقايع عمار و پدر او ياسر را در جلد دوم از کتاب اول و جلد اول از کتاب دوم و كتاب أبوبكر و كتاب عمر و كتاب عثمان نگاشته ایم و او در جنگ صفين بدست قله باغيه موافق خبر رسول خدا شهید شد و این وقت نود و اند سال داشت چنان که انشاء الله در کتاب على علیه السلام مرقوم خواهیم داشت .

عمّار بن معاد هو أبو تمله الانصارى من الأوس کنیت او بر نام او غلبه دارد.

عمّار بن غيلان بن سلمة الثقفى برادر عامر است قبل از پدرش اسلام آورد.

عمير بن أبي وقاص القرشي الزهرى در روز پدر رسول خدایش چون اندک روزگار بود اجازت نمی فرمود بگریست تا اجازت یافت پس در میدان جنگ بدست عمرو بن عبدود شهید شد و این وقت شانزده ساله بود.

عمير بن الحمام بن الجموح بن زيد بن الحمام الانصاري السلمي در روز بدر نگریست که رسول خدای در تحریض لشگر فرمود والَّذِی نَفْسُ مُحَمَّدٍ بِیَدِهِ لاَ یُقَاتِلُهُمْ الْیَوْمَ رَجُلٌ فِی جُمْلَةٍ فَیُقْتُلُ صَابِراً مُحْتَسِباً مُقْبِلاً غَیْرَ مُدْبِرٍ إِلاَّ أَدْخَلَهُ اللَّهُ اَلْجَنَّةَ چون اين كلمات بشنید «قال بَخْ بَخْ فَمَا بَیْنِی وَ بَیْنَ أَنْ أَدْخُلَ اَلْجَنَّةَ إِلاَّ أَنْ یَقْتُلَنِی هَؤُلاَءِ» پس مشتی از تمر که در دست داشت و از آن می خورد بیفکند و تیغ بکشید و بمیدان آمد و این رجز قرائت کرد :

ركضاً إلى الله بغير زادٍ *** الا التقى و عمل العباد

و الصَّبر فى الله على الجهاد *** غير التّقى و البرّ و الرَّشاد

پس بجنگ در آمد و چندی بکشت و بدست خالد بن الوليد شهید شد .

عمير بن عوف بن عمرو العامري کنيت او ابو عمرو است در بدر و احد و خندق و دیگر غزوات حاضر بود در ایام خلافت عمر در گذشت و عمر بر او نماز گذاشت. عمير بن عامر بن خنساء بن مبذول بن عمر بن غنم بن مازن بن النجار كنيت او أبو داود الانصارى المازنی مشهور است بکنیت خود ، از غازیان بدر است.

عمير بن معبد بن الازعر الانصارى من بني ضبيعة بن زید در بدر و احد و خندق و دیگر غزوات حاضر بود عمير بن اوس بن عتيك بن عمرو بن عبد الاشهل با برادرش مالك در احد و دیگر غزوات حاضر بود عمیر بن حزام بن عمرو بن الجموح بن حزام بن كعب از غازیان بدر است عمیر بن وهب بن خلف بن وهب بن حذافة بن جمع كنيت او ابو امیه است از شیاطین قریش بود و این آن کس است که در جنگ بدر باقریش حاضر شد و در لشکرگاه رسول خدا گرد بر می آمد تا عدد ایشان را باز داند و در آن غزوه پسر او وهب أسير شد و او با صفوان بن امیه مواضعه نهاد که در طلب پسر خود بمدینه آید و اگر تواند رسول خدای را آسیب زند از آن پس اسلام آورد و این آن کس است که عمر بن الخطاب او را و مقداد بن اسود و زبير بن العوام و حذافه را بجای چهار هزار نفر بمدد عمرو بن العاص بمصر فرستاد.

عمير بن رئاب بن حذيفة بن و مهشم بن سعيد بن سهم القرشی از مهاجرین حبشه عمير بن الحارث بن ثعلبة بن الحارث بن حزام در عقبه و بدر و احد حاضر عمير بن سعد بن عبید بن النعمان الانصاری این آن کس است که وقتی جلاس در غزوه تبوك گفت «ان كان ما يقول ، حقاً فلنحن شر من الحمير»، عمير در پاسخ او گفت فاشهد أنه صادق و انك شر من الحمار، جلاس گفت ای فرزند این سخن را پوشیده بدار گفت لا والله و این خبر را برسول خدا برداشت بشرحی که در کتاب رسول خدا مرقوم داشتیم و عمر بن الخطاب در خلافت خویش او را بحکومت حمص فرستاد و او در شام ببود تا وداع جهان گفت.

عمير بن فهد بروايتي عمير بن سعد العبدى من عبد القيس و او پدر اشعث است عمير بن جابر بن تماضر بن اشرس الكندى عمير بن قنادة بن سعد اللّيثي پسرش

عبید از وی این حدیث روایت کرده قال ان رجلا سأل رسول الله عن الكبائر قال هو تسع: الشِّرْکُ بِاللَّهِ وَ السِّحْرُ وَ قَتْلُ النَّفْسِ الَّتِی حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ وَ أَکْلُ الرِّبَا وَ أَکْلُ مَالِ الْیَتِیمِ وَ التَّوَلِّی یَوْمَ الزَّحْفِ وَ قَذْفُ الْمُحْصَنَاتِ وَ عُقُوقُ اَلْوَالِدَیْنِ اَلْمُسْلِمَیْنِ وَ اِسْتِحْلاَلُ اَلْبَیْتِ اَلْحَرَامِ قِبْلَتِکُمْ أَحْیَاءً وَ أَمْوَاتاً.

عمير بن ورقه یکی از مؤلفه قلوب است عمیر بن اسد الحضرمي در شمار مردم شام است عمير مولى ابى اللحم در فتح خیبر ملازم رکاب رسول خدا بود عمير بن عمرو الانصاری بروایتی ازدی در شمار مردم بصره است پسرش ابی بکر نام داشت عمير بن حبيب بن خباشه الانصاري الخطمی بروایتی حبيب بن خماشه عمير الخطمي القارى من بني خطمة ، انصاری است گویند نابینا بود و خواهری داشت لعنها الله که رسول خدای را شتم می کرد.

عمیر بن نویم در شمار مردم کوفه است عمير والد بهیشه از جمله أصحاب است عمیر والد سعید از جمله انصار است در غزوه بدر حاضر بود

عمير بن سلمة الضمری در شمار مردم مدینه است عمير ذومروان القيل بن شراحيل بن ربيعه و هو بن مريد الهمدانی عمیر بن جودان العبدی و پسر او نیز اشعث نام داشت.

عمرو بن سعيد بن العاص بن امیه بن عبد شمس بن عبد مناف القرشي الاموى روزی چند بعد از برادرش خالد بن سعید اسلام آورد و باتفاق خالد بجانب حبشه هجرت نمود و هر دو بحضرت رسول مراجعت کردند و زوجه عمر و فاطمه دختر صفوان الکنانیه نیز با شوهر بود در فتح خیبر از حبشه رسیدند و در فتح مکّه و حنین و طايف عمرو با رسول الله بود و او در يوم يرموك و بروایتی در اجنادین مقتول گشت در سال سیزدهم هجری .

عمرو بن أبي سرح بن ربيعة بن هلال بن أهيب بن ضبة بن الحارث بن فهر بن مالك القرشى كنيت او أبو سعد است و از مهاجرین حبشه است باتفاق برادرش وهب و از غازیان بدر است و در غزوات دیگر نیز حاضر بوده در سال سی وداع جهان گفت

او را در مدینه بخاک سپردند.

عمرو بن غزيّة بن عمر بن ثعلبة بن خنساء بن مبذول بن عمرو بن غنم بن مازن بن النجار الانصاری المازنی در عقبه و بدر حاضر بود و فرزندان او حجاج و حارث و عبدالرحمن و زید و سعید است عمرو بن ایاس بن زید بن جشم حلیف انصار است از مردم یمن و او برادر و رقه و ربیع است در بدر واحد حاضر بود عمرو بن أُحيحة بن الجلاح الانصاری گویند احیحه از جانب مادر باعبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف برادر بوده است و بعضی گفته اند باید احیحه جدّ عمرو باشد تا این نسبت موافق سال درست آید.

عمرو بن طلق بن زید بن اميّة بن سنان بن كعب بن غنم الانصاري السلمي بعضی او را از غازیان بدر دانند با عمرو بن معاذ بن النعمان الانصارى الاشهلي با برادرش سعد بن معاذ در بدر حاضر شد و در احد شهید گشت بدست ضرار بن الخطاب.

عمرو بن اياس الانصاري من بنى سالم بن عوف هم در احد شهید شد عمرو بن اميّة بن الحارث بن اسد بن عبد العزّى بن قصى القرشی الاسدی از مهاجرین حبشه است و هم در آن جا وفات کرد .

عمرو بن امية بن خویلد بن عبدالله بن ایاس بن عبيد بن ناشرة بن كعب الضمرى من بنى ضمرة بن بكر بن عبد مناف بن علي بن كنانه کنیت او ابوامیه است وی در احد در جیش مشرکین بود و از آن پس اسلام آورد مردی دلاور و شجاع بود در بئر معونه حاضر گشت و او را رسول بنزديك نجاشی فرستاد و او را دعوت باسلام نمود وام حبیبه را وی از حبشه بحضرت رسول آورد چنان که در کتاب رسول خدا بشرح رفت.

عثمان بن عمرو بن كعب بن سعد بن تیم بن مرّة القرشي التيمي و مادرش هند زنی از بنی لیث بن بکر است که بحبشه هجرت کرد و عمر و در قادسیه مقتول شد.

عمرو بن غنمه بن عدی بن نابي من بني سلمه الانصاري السّلمى المخزومی با

برادرش ثعلبه در عقبه حاضر شد و او یکی از بکائین است که بشرح رفت.

عمرو بن اوس بن سعد بن ابی سرح بن الحارث بن حذيفه بن نضر بن مالك بن حمل القرشی العامری در یوم یمامه مقتول شد.

عمرو بن عتبه بن عامر بن خالد السلمی کنیت او أبو نجيح ، بروايتي أبوشعيب است نژاد او را بدین گونه شمرده اند عمرو بن عتبة بن عامر بن خالد بن غاضرة بن عتاب بن امرء القيس بن بهئة بن سليم در اول اسلام ایمان آورد خود حدیث کرده که وقتی مرا بخاطر می آمد که عبادت اصنام و اوثان باطل است و بدین کلمات سخن می کردم مردی کلمات مرا اصغا نمود و گفت مردی در مکه ظاهر شده و ازی نگونه سخن کند لاجرم من بمکه آمدم و شبانگاهی در طوف حرم رسول خدای را دیدار کردم و بدو ایمان آوردم و خواستم در خدمت او اقامت کنم فرمود اکنون بقوم خويش بازگرد آن گاه که دانستی من هجرت کردم با من پیوسته شو، پس مراجعت کردم و چون خبر هجرت شنیدم سفر مدینه کردم و ملازم حضرت شدم و او را از شامییّن می گیرند.

عمرو بن قيس بن مالك بن كعب بن عبد الاشهل بن حارثه بن دينار بن النّجار کنیت او ابو حمام است در یوم احد شهید شد .

عمرو بن قيس بن زائدة بن الاصم والاصم هو جندب بن هرم بن رواحة بن حجر بن عبد بن معيض بن عامر بن لؤي القرشى العامرى ابن ام مکتوم او را گویند، مؤذن بود و اسم مادرش ام مکتوم عاتکه است دختر عبدالله بن عنكثه بن عامر بن مخزوم و بعضی نام ابن ام مکتوم را عبدالله دانند رسول خدا او را سیزده کرّت در مدینه بخلیفتی باز گذاشت و در قادسیه نیز حاضر بود چنان که بشرح رفت.

عمرو بن قيس بن زيد بن سواد بن مالك بن غانم الانصارى النجاری از غازیان بدر است و در یوم احد باتفاق پسرش قیس شهید شدند .

عمرو بن ثعلبه بن وهب بن عدى بن عامر بن غنم بن عدي بن النجار كنيتاء أبو حکیم است در بدر واحد حاضر شد.

عمرو بن مطرف بن علقمة بن عمرو بن ثقيف الانصاری روز احد شهید شدند.

عمرو بن الحارث بن زهیر بن ابى شدّاد بن ربیعة بن علال بن مالك بن متیّة بن الحارث القرشي القبری از مهاجرین حیث است در هجرت ثانیه و از غازیان بدر شمرده می شود عمرو بن ابى زهير بن مالك بين الحرية القيس الأنصارى او را نیز از غازیان بدر شمرده اند عمرو بن اوس بن حيك بن عمرو بن عبد الأعلم بن عامر بن زعود بن جشم بن الحارث بن الخزرج عمرو بن مالك بن الاوس در احد و خندق و دیگر غزوات حاضر بود و در یوم جسر ابوعبیده مقتول گشت.

عمرو بن الجموح بن زيد بن حرام بن كعب بن سلمة الأنصاري السّلمي من بنى جشم بن الخزرج در عقبه و بدر حاضر شد و در احمد شهید گشت او را با عبدالله بن حزام یک قبر سپردند چه با یکدیگر سمت مصاهرت داشتند و این عمرو بن الجموح مردي اعرج بود و آن گاه که بغزوه احد بیرون می شد روی به قبله کرد و گفت اللهم ارزقنی الشهادة ولا تردني الى أهلى خائياً و ما شرح شیاحت او را و حمل دادن جسد او را زوجه او هند دختر عمرو بن حزام در کتاب رسول خدا بشرح رقم کردیم.

وقتي جماعتی از انصاری حضرت رسول آمدند فرمود سید و زعیم شما كيست گفتند جدّ بن قیس و او را بصفت بخل باز نمودند قالَ : وأیُّ داءٍ أدوَأُ مِنَ البُخلِ لا سُؤدَدَ، لِبَخیلٍ بَل سَیِّدُکُمُ الأَبیَضُ الجَعدُ عمرُو بنُ الجَموحِ مردى از انصار این اشعار انشاد کرد:

فقال رسول الله و الحقّ قوله *** لمن قال منّا من تسمّون سيّدا

فقالوا المجدَّ بن قيس على الّتي *** من البخل فيه كان فينا لسّودا

فني ما تخطّي خطوةّ الدنية *** ولا مدَّ في يوم الى سوئة يدا

فسوَّد عمرو بن الجموح الجودة *** و حقّ لعمرو بالندى ان يسوَّدا

جام السؤّال انيب مالهُ *** و قال خذُوهُ انّهُ عائدُ غدا

فلو كنت يا جدَّ بن قيس على الّتي *** على مثاليا عمرو لكنُت المسوّدا

عمرو بن محسن بن مرتان بن قيس بن مرّة بن كثير بن غنم بن دوران بن اسدبن خزیمه برادر مکشه از غازیان احد است.

عمرو بن ثابت بن وقش بن زغبة بن زعور بن عبدالاشهل الانصاري الاشهاي برادر سلمة بن ثابت و خواهر زاده حذيفة بن اليمان است و نام مادرش لبابه دختر یمان است و این آن کس است که بی آن که خداوند را سجده کرده باشد و نمازی بیای برده باشد داخل بهشت شد .

عمرو بن معبد الازعر بن زيد بن عطاف بن ضبيعة بن مالك بن الاوس الانصارى الضّبی از غازیان بدر است بعضی او را عمیر بن معبد خوانده اند.

عمرو بن اثاثه بن عبدالعزى بن حرثان بن عوف بن عبيد بن عوسج بن عدی بن کعب از مهاجرین حبشه است و مادر او نابغه دختر حرمله است و او از جانب مادر برادر عمرو بن العاص است.

عمرو بن سراقه بن مسعود بن انس بن أداة بن رباح بن عبدالله بن قرط بن رزاح بن عدى القرشى العدوی در بدر و احد و دیگر غزوات حاضر بود و در زمان خلافت عثمان وداع جهان گفت .

عمرو بن الطفيل بن عمرو بن طريف الدّوسی و او در یوم یمامه دستش مقطوع شد و در يوم يرموك مقتول گشت.

عمرو بن عوف الانصاری حلیف بنی عامر بن لؤی از غازیان بدر است در مدینه سکون داشت ابن اسحق گوید غلام عمير بن عمرو العامری بود.

عمرو بن رئاب بن مهشيم بن سعيد بن سهم القرشي السّهمی او را نیز عمیر خوانده اند از مهاجرین حبشه است در عین التمر مقتول گشت عمرو بن حارث بن زهير بن ابی شدّاد بن ربيعة بن هلال بن أُهيب بن ضبّة بن الحارث بن فهر بن القرشى الفهری از مهاجرین حبشه است بعضی او را از غازیان بدر شمرده اند.

عمرو بن ابی عمرو بن شداد الفهري من بني الحارث بن فهر بن مالك ثمّ من بنی ضبّه از غازیان بدر است کنیت او ابوشراك است در سال سی و ششم هجری وفات کرد و این وقت شصت و شش ساله بود.

عمرو بن عبدنهم الاسلمى بروایتی در یوم حدیبیه دلیل راه بود.

عمرو بن العاص بن وائل بن هاشم بن سعيد بن سهم بن عمرو بن حصين بن كعب بن لؤى القرشى السّهمى كنیت او ابو عبدالله است و بروایتی ابو محمّد است و نام مادر او نابغه دختر حرمله از بنی اسد بن ربیعه بن نزار و برادر او از جانب مادر عمرو بن ابی اثاثه العدوى و او از مهاجرین حبشه بود و دیگر عقبة بن نافع بن عبد قيس بن لقیط از بنی حارث بن فهر و دیگر زینب بن عفیف بن ابی العاص.

گویند مردی را هزار درهم عطا کردند که وقتی که عمرو بن العاص بر منبر باشد از وی سئوال کند که مادر تو کیست؟ چون از وی سئوال کرد گفت نام مادر من سلمی و لقب او نابغه است دختر حرمله از بنی عنزه جمعی از عرب او را اسیر گرفتند و در بازار عکاظ فروختند نخست فاكهة بن مغيره او را بخرید آن گاه عبدالله جذعان و از عبدالله پدر من عاص بن وائل او را بخرید و من از او متولّد شدم آن گاه با سائل گفت اگر وعده عطائی با تو کرده اند که این سئوال از من کنی خدمت خود بپای بردی برو و عطای خود را ماخوذ دار و این سخن از بهر آن گفت که سخت صعب می نمود که کس از وی چنین سئوال کند چه مادر او زانیه بود.

زمخشری که از بزرگان علمای عامه است در کتاب ربیع الابرار می گوید نابغه كنيزك مردی بود از قبيله عنزه او را اسیر کردند و عبدالله بن جذعان او را بخرید و آزاد کرد چه بسیار زناکار بود پس ابولهب بن عبدالمطلب و امية بن خلف الجمحي و هشام بن المغيرة المخزومی و ابوسفیان بن حرب و عاص بن وائل در طهر و احد با او زنا کردند و او بعمر و آبستن شد آن گاه که بار بگذاشت این جماعت او را فرزند خود می پنداشتند و دعوی دار بودند.

در پایان کار گفتند هر کرا نابغه اختیار کند پدر او باشد نابغه عاص بن وائل را اختیار کرد با او گفتند فرزند تو بابوسفیان بن حرب شبیه تر است و نسب او شریفتر چرا عاص بن وائل را برگزیدی گفت ابوسفیان مردی بخیل است و عاص بن وائل تفقه نیکوتر دهد از این جاست که ابو سفیان بن حارث بن عبد المطلب در حق عمرو این شعر گفت :

ابوك ابوسفيان لاشكَّ لو بدت *** لنا فيك منه بيّناتُ الدلائل

ففاخريه امّا فخرت ولا تكن *** تفاخرُ بالعاص الهجيز ابن وائل

و انَّ التي في ذاك يا عمر و حكمت *** فقالت رجاءُ عند ذاك النائل

من العاص عمر و تخير الناس كلّها *** تجمّعت الاقوامُ عند المحافلپ

با این نژاد و نسب عجب نباشد اگر دشمن ترین خلق بود با رسول خدا و بعد از پیغمبر با علی مرتضی چون اسلام قوت یافت و کار بر او تنگ شد مسلمانی گرفت اسلام او را با خالد بن ولید در سال هشتم هجری در کتاب رسول خدا رقم کردیم و نیز شرح حال او را در کتاب ابوبكر و كتاب عمرو كتاب عثمان و حکومت او را در مصر و دیگر وقایع او را مرقوم داشتیم و قصّه ارتداد او را و مقاتله او را با علی علیه السلام در صفین و تحکیم او را در کتاب امیر المؤمنين علیه السلام انشاء الله رقم خواهیم کرد، در سال چهل و سیم هجری در مصر وفات کرد او را در مقطّم در ناحیه فج بخاک سپردند پسرش عبدالله بر او نماز گذاشت و این وقت نود سال داشت و بعضی وفات او را در چهل و چهارم و گروهی در پنجاه و یکم نوشته اند و خبر نخستین استوار است و این روایت ست و این روایت از ابو عمرو بن عبدالبرّ صاحب کتاب استیعاب است .

عمرو بن حريث بن عثمان بن عبدالله بن عمرو بن مخزوم القرشي المخزومي کنیت او ابو سعید است هنگام وفات رسول خدای دوازه ساله بود و در کوفه سکون اختیار کرد و خانه بنیان نمود و او اول قرشی است که در کوفه وطن گرفت و او برادر سعيد بن حریث است در سال هشتاد و پنجم هجری وفات نمود.

عمرو بن الحارث بن ابی ضرار بن عابد بن مالك بن جذیمه و هو مصطلق بن سعد بن كعب بن عمرو و هو خزاعة المصطلقى الخزاعي برادر جویریه زوجه رسول خدا. عمرو بن عبدالله بن أبي قيس العامري من بني عامر بن لؤى قتل يوم الجمل.

عمرو بن عوف المزني و هو عمرو بن عوف بن زيد بن مليحه بروايتي ملحة بن عمر بن بكر بن عثمان بن عمرو بن ادبن طابخه من مضر و این قبیله مزنی منسوب اند بمادرشان هزینه دختر کلب بن و بره بالجمله عمر و قبل از هجرت مسلمانی گرفت در

غزوه خندق حاضر شد و او یکی از بکائین است و کنیت او ابو عبدالله است در اواخر خلافت معويه وداع جهان گفت.

عمرو بن حزم بن لوذان الخزرجي النّجارى من بني مالك بن النجار و بعضى نسبت می دهند او را با مالك بن جشم بن خزرج کنیت او ابو ضحاك است و مادرش از قبیله بنی ساعده است در غزوه خندق حاضر بود رسول خدا او را حکومت نجران داد تا ایشان را قرآن و دین بیاموزد و صدقات ایشان را ماخوذ دارد و این وقت هفده ساله بود در سال پنجاه و یکم و بروایتی پنجاه و سیّم و بعضی گفته اند در پنجاه و چهارم هجری وفات کرد.

عمرو بن ثعلب العبدى من بنی عبدالقیس و بعضی او را با نمر بن قاسط نسبت کرده اند.

عمرو بن مرّة بن عبس بن مالك الجهني از بني غطفان بن قيس بن جهينه کنیت او ابو مریم است و در بیشتر غزوات با رسول خدای بود و در خلافت معويه در گذشت.

عمرو بن المسيح (1)بن كعب بن طريف بن نصر بن قشير الثعلى من بني ثعل بن عمرو بن غوث گویند نیکوترین کمانداران عرب بود.

عمرو بن معد يكرب الزّبیدی کنیت او ابو ثور است شرح اسلام او و ارتداد او در کتاب رسول خدا رقم شد و نسب او را و جنگ های او را و مقاتلت او را با لشكر عجم و مقتول شدن او را و اشعار او را در کتاب عمر بن الخطاب باز نمودیم دیگر بتکرار نخواهیم پرداخت.

عمرو بن الاخوص بن جعفر بن كلاب و او پدر سلیمان بن عمرو است.

عمرو بن الحق بن كاهن بن حبیب الخزاعی و بعضی چنان دانند که حمق نام سعد


1) در نسخه استیعاب و اصابه و اسد الغابه «المسبح»، يضم ميم و فتح سين و تشديد باء موحده - بصيغه اسم فاعل از تسبیح ضبط شده، گویند: ابن درید در کتاب اشتقاق «المسيح» بر وزن عظیم ضبط کرده است.

بن کعب است بالجمله بعد از حدیبیه اسلام آورد و این آن کس است که در یوم دار بر سینه عثمان بنشست و او را نه زخم بزد بشرحی که در کتاب عثمان نگار یافت و او در جنگ جمل و نهروان و صفین ملازم ركاب على علیه السلام بود و سکون در کوفه می داشت در زمان معویه و حکومت زیاد بن ابیه در کوفه از کوفه بموصل گریخت و در غاری در آمد از قضا او را ماری بگزید و بکشت چون بطلب او در غار در شدند او را مرده یافتند عامل موصل سر او را از تن جدا کرد و بنزديك زياد فرستاد و زیاد آن سر را بنزد معويه انفاذ داشت گویند این اول سری بود که در اسلام از بلدی ببلدی حمل دادند.

عمرو بن اخطب بن زید الانصاری بعضی او را از بنی حارث بن الخزرج دانند در بیشتر غزوات با رسول خدای بود گویند رسول خدای دست بر سر او کشید و خدای را بخواند لاجرم سال عمر او از صدا فزون گشت و در سروزنخ او افزون از چند موی سفید پدیدار نشد و او جدّ عروة بن ثابت بن عمرو است.

عمرو بن خلف بن عمير ابن جدعان القرشي التيمي همانا اسم عمرو مهاجر است و اسم پدرش خلف منقذ عمرو بن عمیر در نام او اختلاف کرده اند بعضی عمرو بن عمير و برخی عامر بن عمير و گروهى عمارة بن عمير و جمعي عمرو بن بلال و جماعتی عمر و الانصاری گفته اند.

عمرو بن غيلان الثقفى كنيت او ابو عبدالله است او را معویه در زمان خود حکومت بصره داد و بعد از شش ماه او را معزول ساخت و عبیدالله بن زیاد را عليهما اللعّنه بجای او گذاشت.

عمرو بن بن قيس بن بجيد بن رواس و اسم رواس حارث بن كلاب بن ربيعة بن عامر بن صعصعه عمرو بن شرحبیل از جمله اصحاب است.

عمرو بن شاس بن عبيد بن ثعلبه من بنى دودان اسد بن خزيمة الأسدى در شمار اهل حجاز است و در حدیبیه حاضر شد مردی شجاع بود و بیشتر اشعار او را تخلص بنام زنش ام حسان است و نام پسرش عرار است و او را از کنیز کی داشت ازین

روی سیاه چرده بود و امّ حسان با او عداوتی بکمال داشت و او را فراوان زحمت می کرد و آسیب می زد از این جاست که عمر و این شعر گوید :

فان كُنت منّي او تُريدين صحبتي *** فكوني لهُ كالسّمن ربت لهُ الادم

والاّ فسيري سير راكبٍ ناقةٍ *** يئمُّ خميساً ليس في سيره امم

ارادت عراراً بالهوان و من يّرد *** عراراً لعمري بالهوان فقد ظلم

و انَّ عراراً ان يكُن غير واضحٍ *** فانّي أُحبُّ الجون ذا المنكب العمم

چندان که عمر و خواست ام حسان را با عرار مهربان کند و بیخ مخاصمت را از میان ایشان برکند نتوانست لابد ام حسان را طلاق گفت و از پس آن آتش عشق ام حسان در قلبش افروخته گشت و شعر فراوان در حرمان او انشاد کرد و این عرار مردى طليق اللّسان بود و شعر نیکو توانست گفت وقتی حجاج بن یوسف ثقفى سرعبدالرحمن بن محمّد بن اشعث را بدست او بنزديك عبد الملك فرستاد عبدالملك چون حسن گفتار و سیاهی رخسار او را نگریست اشعار عمرو بن شاس را بخاطر آورد و بدین شعر تمثل جست:

و انَّ عراراً ان يكن غير واضحٍ *** فانّي أُحبُّ الجون ذا المنكب العمم

عرار بخندید عبدالملك گفت این خنده از کجا خواست؟ عرض کرد هیچ دانسته این شعر از کیست و از بهر که گفته است همانا این شعر از پدر من عمرو بن شاس است که در حق فرزند خود عرار گفته و من عرارم عبدالملک را بر شگفتی بیفزود بالجمله چون شرح حال عرار و اشعار او در جای خود رقم خواهد شد بتطويل نپرداختم این دو شعر نیز از عمرو بن شاس است :

اذا نحن ادلجنا و انت امامنا *** كفى لمطايانا بوجهك هاديا

ليس يريدُ العيسُ خفة اذرع *** واد كن جرى ان يكون اماميا

عمرو بن العفراء بن عبيد بن عمرو بن مازن الخزاعي برادر علقمه بن عفرا عمرو بن النعمان بن مقرّن بن عائذ المزني شرح حال نعمان بن مقرن در کتاب خلفا رقم شد عمرو بن الحكم القضاعي ثم القينى رسول خدا او را بر بنی الفین

حکومت داد هنگام ارتداد مردم بر دین خود بیائید عمرو بن کعب الیمانی از قبیله همدان است عمرو بن یثربی ساکن بیت الحميض (1)بود در سیف البحر در سال فتح مکّه مسلمانی گرفت و عثمان او را در بصره قضاوت داد.

عمرو بن المنتفق الاسدى حليف ابي سفيان بن حرب ساکن شام گشت.

عمرو مولی حباب از جمله اصحاب است.

عمرو بن سفیان بن عبد شمس بن سعد بن خائف بن الاوقص السلمي کنیت او ابو اعور السّلمی است که بر نام او غلبه کرده از قواد لشکر معویه بود در صفین.

عمرو بن سفيان المحاربی در شمار صحابه است عمرو بن ثعلبة الجهني نيز از جمله اصحاب رسول خداست عمرو بن نعمان بن عبدالرحمن بن ابی لیلی او را در شمار صحابه دانند.

عمرو البكالى هو من بنى بكال بن دعميّ بن سعد بن عوف بن مالك بن زيد بن کهلان کنیت او ابو عثمان است مردی عالم بود و در يوم يرموك اصابع او مقطوع عمرو بن شعبة الثقفی از جمله اصحاب است عمرو بن رافع المزني نیز از جمله اصحاب رسول الله است عمرو بن عبدالله القاری از بنی غالب بن ايشح (2)بن الهون بن خزیمه از قبیله بنی قاره.

عمرو بن الاهتم التميمي المنقرى كنيت او ابو ربعی است و اسم اهتم سنان خالد بن سمىّ بن سنان بن خالد بن منقر بن عبيد بن الحارث از بنی عمرو بن كعب بن سعد بن زيد مناة بن تمیم و پدرش را از آن روی اهتم گفتند که قیس بن عاصم بزخم خدنگی دندان های ثنایای او را در هم شکست و این آن کس است که با اقرع بن حابس و زبرقان بن بدر و عطارد بن حاجب و قيس بن عاصم بحضرت رسول آمدند و احتجاج در میان ایشان افتاد و هر يك سخنی بر مراد خود ایراد نمودند و مسلمانی گرفتند و ما این قصّه را در کتاب رسول خدا بشرح رقم کردیم.


1) ساكن «خبت الجميش» بود. اصابه.

2) أتبع ، استيعاب.

و در حق ایشان است که رسول خدا فرمود إِنَّ مِنَ اَلْبَیَانِ لَسِحْراً.، و آن جماعت را را عطا داد و عمرو را نیز بذل فرمود و این شعر را عمر و انشاد کرد در نکوهش قیس بن عاصم چه آن گاه که رسول خدا ایشان را بذل می فرمود پرسش کرد که دیگر کسی با شما هست؟ قیس عرض کرد کس نیست جز غلامی اندک سال که رعایت شتران کند (1)

ظللت مفترش الهلباء تشتمنى *** عند النّبىّ فلم تصدق ولم تصب

ان تبغضونا فانَّ الرُّوم اصلكم *** و الرُّوم لا تملك البغضاء للعرب

انا فان سؤدَدَنا عرد و سودَدكم *** مؤخّر عند اصل العجب و الذنب (2)

این شعر را نیز از عمرو بن اهتم روایت کرده اند:

ذريني فانَّ البخل يا ام هيثم *** لصالح اخلاق الرجال سَروق

لعمرك ما ضاقت بلاد باهلها *** ولكن اخلاق الرجال يضيق

عمرو الثمالی از جمله اصحاب رسول خداست عمرو بن سمره گویند بحکم رسول خدا دست او را بعصیان سرقت قطع کردند گفت «الحمد لله الّذي طّهرني منك عمرو بن قرّه از جمله اصحاب رسول خداست عمرو بن اراكة الثقفى او را از أهل بصره شمرده اند عمرو بن سهیل از قبایل انصار است عمرو بن


1) در استیعاب اضافه می کند : قیس که با عمر و بن الاهتم کینه داشت گفت کسی در وفد (کاروان) ما باقی نمانده جز پسرکی ... و قدری از او عیبجوئی کرد، پیغمبر اكرم صلی الله علیه و اله و سلم برای او هم بهمان اندازه عطا فرستاد، این خبر که بعمرو بن الاهتم رسید این شعر درباره قيس بگفت.

2) خدمت رسول خدا شتافی و روی کون خود نشستی، و مرا دشنام دادی ، ولی پیغمبر صلی الله علیه و اله و سلم سخن ترا تصدیق نفرمود، و بمراد خود نرسیدی اگر شما ما را دشمن می دارید ، عجب نیست، زیرا نژاد شما از روم است، و رومیان از دشمنی عرب خودداری نتوانند ، سیادت و آقائی ما مستحکم و استوار است ولی سیادت شما از عقب می آید مانند دنبالیچه (استخوان دنبه گوسفند).

يعلى الثقفی از جمله اصحابست عمرو بن دینار وی نیز در شمار صحابه رسول خداست.

عمرو بن بلال الانصاری بعضی او را عمرو بن عمیر دانند بالجمله عمرو بن بلال از مهاجرین است و در صفین با علی علیه السلام بود.

عمرو بن سالم بن كلثوم الخزاعی الحجازی این آن کس است که وقتی قریش عهد بشکستند و خزاعه را که خلفای رسول خدا بودند قتل کردند در طلب نصرت بحضرت رسول آمد و این اشعار انشاد کرد که مصراع مطلع آن این است يا رَبِّ انّي ناشِدٌ مُحَمّداً، چون اشعار خویش را بپای برد پیغمبر فرمود لا نصرني الله ان لم انصرکم چون قصّه او را و اشعار او را در کتاب رسول خدای بشرح رقم کرده ام بتكرار نپرداختم عمرو بن عبدالله الانصاري در شمار صحابه است.

عمرو بن عبد الله الضبابی باتفاق خالد بن ولید و بني حارث بن کعب در سال دهم هجری بحضرت رسول آمدند و اسلام آوردند عمرو بن ضليع المحاربی درشمار أصحاب است عمرو العجلانی نیز از اصحاب رسول خداست.

عمرو بن مالك الاشعری در شمار صحابه است عمرو بن ثبی آن کس است که نعمان بن مقرن در جنگ نهاوند با او رای همی زد عمرو بن میمون الازدی كنيت او أبو عبدالله است گویند عمرو بن میمون شصت حج و شصت عمره بگذاشت و در سال هفتاد و پنجم هجري وفات یافت.

عمرو بن قيس الجرمي كنيت او أبويزيد است باتفاق پدرش قیس بحضرت رسول آمد و اسلام آورد.

عامر بن جرّاح بن هلال بن الاهيب بن ضبّة بن الحارث بن الفهر بن مالك بن نضر بن كنانة القرشي الفهرى کنیت او أبوعبیده است که بر نام او غلبه دارد و این آن کس است که چون در جنگ احد حلقه های زره بضرب سنگ کفار بر پیشانی رسول خدای جای کرد با دندان برآورد و دندانش بیفتاد و ازین روی اهتم گشت بعضی او را از مهاجرین حبشه شمرده اند در جنگ بدر و احد و حدیبیه حاضر بود اهل سنّت

و جماعت او را از عشره مبشره شمرده اند و او را امین هذه الأُمّه می خوانند و این آن کس است که در یوم سقیفه ابوبکر مردم را خطاب کرد که مرا بگذارید و با ابوعبيده يا عمر بن الخطاب بیعت کنید بالجمله ما شرح حال او را در کتاب رسول خدا و كتاب ابوبكر و كتاب عمر بشرح نگاشتیم و در مملکت شام در طاعون عمواس هلاك شد و این وقت پنجاه و هشت ساله بود.

عامر بن أبي وقاص واسم ابي وقاص مالك بن وهب بن عبد مناف بن زهرة القرشي

الزهری از مهاجرین حبشه است و او برادر سعد بن ابی وقاص است.

عامر بن البكير اللّيثى و بروایتی عامر بن ابى البكیر از حلفای بنی عدی بن کعب است گویند در بدر حاضر بود و در يوم احد مقتول گشت.

عامر بن ربيعه العدوى هو عامر بن ربيعة بن كعب بن مالك بن ربيعة بن عامر بن سعد بن عبدالله بن الحارث بن رفيده بن عنز بن وائل بن قاسط اگر چه در اسامی پدران او اختلاف کرده اند لکن در نسبت او بعنز بن وائل متفق اند و او حلیف خطاب بن نفیل پدر عمر است با ضجیع خود بجانب حبشه هجرت کرد و در بدر و دیگر غزوات حاضر شد در سال سی و سیم و بروایتی سی و پنجم هجری وفات کرد کنیت او أبو عبدالله است.

عامر بن عبد عمرو بروایتي عامر بن عمير ابوحيّة البدرى الانصاري من بنى ثعلبة بن عمرو بن عوف بن مالك بن الاوس گویند در بدر حاضر شد و او برادر سعد بن خیمه است از جانب مادر.

عامر بن سلمة بن عامر البلوى حلیف انصار در بدر حاضر شد بعضی او را عمرو بن سلمه گفته اند عامر بن حارث القرشي الفهرى بعضى او را نیز عمرو گفته اند و از غازیان بدر شمرده اند.

عامر بن ثابت بن سلمة بن اميّة بن زيد بن مالك بن عوف بن عمرو بن عوف از غازیان بدر است و در یمامه مقتول شد .

عامر بن ثابت بن ابی الافلح الانصاری برادر عاصم بن ثابت بعضی گویند در

يوم بدر بحكم رسول خدای گردن ابن ابی معیط را او بزد، عامر الرامی بعضی او را عامر الرّام خوانده اند.

عامر بن فهیره مولی ابی بکر بن ابی قحافه سیاه گونه بود و نخست غلام طفیل بن عبد الله بن سخره بود چون اسلام آورد ابوبکر او را از طفیل بخرید و آزاد ساخت در غزوه بدر واحد حاضر بود و یوم بئر معونه مقتول شد بدست عامر بن الطفيل و این وقت چهل ساله بود روایت کرده اند که جسد او را ملائكه بخاک سپردند و اگر نه بسوى آسمان صعود دادند.

عامر بن امية بن زيد بن الخشخاش بن مالك بن عدي بن عامر بن غنم بن عدی بن النّجار او پدر هشام است و از غازیان بدر و احد است.

عامر بن مخلد بن الحارث بن سواد بن مالك بن غنم بن مالك بن النجار در بدر حاضر بود و در احد شهید شد عامر بن سنان بن الاکوع قصه حدی خواندن او را در خیبر و شهادت او را در مقاتلت با مرحب در کتاب رسول خدا رقم کردیم.

عامر بن ثابت حليف بنى حججی بن عمرو بن عوف در جنگ احد حاضر شد و در یمامه شهید گشت عامر بن كريز بن ربيعة بن حبیب بن عبدشمس مادرش بیضا دختر عبدالمطلب است در فتح مکه اسلام آورد و تا خلافت عثمان زنده بود و او پدر عبدالله است که عثمان او را بحکومت عراق و خراسان اختیار کرد.

عامر بن ابی امیه برادر امّ سلمه زوجه رسول خداست در سال فتح اسلام آورد، نسب او در ذیل نام برادرش عبدالله و خواهرش مرقوم افتاد.

عامر بن قيس الاشعری او برادر ابو موسى اشعریست و ما نسب او را در ذیل نام أبو موسى که عبدالله بن قیس است مرقوم داشتیم عامر بن مسعود الجمحي ازوی حدیث کرده اند که می گوید قَالَ رَسُولُ اللَّهِ الصَّوْمُ فِي الشِّتَاءِ الْغَنِيمَةُ الْبَارِدَةُ.

عامر بن نمیر از جمله اصحاب است عامر بن عبد عمرو بروايتي عامرين عمرو هوا بوحيّة الانصارى المازني البدرى عامر بن حذيفة بن غانم بن عبد الله بن عويج بن عدي بن كعب القرشى العدوى كنيت أو أبوجهم است و او مشهور بكنيت

است عامر بن ساعدة بن عامر الانصاري الحارثي کنیت او أبوخثیمه است و پدر سهل است گویند در یوم احد دلیل مجاهدین بود.

عامر بن شهر الهمدانی و بروایتی ناعطی که قبیله از همدان است و در شمار مردم کوفه است رسول خدا او را بر بعضی از اراضی یمن حکومت داد می گوید وقتی در نزد نجاشی بودم پسر او با کتاب انجیل حاضر شد من لختی از انجیل خواندم و خندیدم (1)نجاشی گفت بر کتاب خدا خندیدی؟ گفتم بر آن چه خدای بر عیسی فرستاده می خندم که می فرماید ان اللعنة تكون فى الارض اذا كان أمراؤها الصبيان.

عامر بو هلال بن سفيان من بني عبس بن حبيب كنيت او أبو سیاره است رسول خدا کتابی بدو فرستاد که در میان اولاد و احفاد او بطنا بعد بطن محفوظ بود.

عامر بن غيلان بن سلمة الثقفي قبل از پدرش مسلمانی گرفت از جمله مهاجرین است در طاعون عمواس وفات کرد و هنوز پدرش زنده بود.

عامر بن الأضبط الاشجعي قصه او را در ذیل سرایا مرقوم داشتیم که با اقرار بكلمه لا إله إلاّ الله مقتول شد و رسول خدا با قاتلش گفت مگر قلب او را شکافتی و دانستی این کلمه را بدروغ می گوید؟ و بعضی گویند ازين سريه مرداس بن نهيك مقتول شد.

عامر بن واثلة بن عبدالله بن عمير بن جابر بن جحش بن عدی بن سعد بن ليث بن بكر بن عبد مناة بن كنانة الليثي كنيت او ابو الطفيل است که بر نام او غلبه کرده پس از صد سال از هجرت وفات کرده او آخر کس است از مردم که رسول خدای را دیدار کرده بود.

عامر بن سعيد بن حارث بن عبّاد بن سعيد بن عامر بن ثعلبة بن مالك قصى باتفاق


1) ترجمه اشتباه است، صحیح اینست که:نجاشی گفت بر کتاب خدا خندیدی قسم بخدا این آیه بر عیسی بن مریم نازل شده است که «لعنت و نفرین خدا بر آن ملتی گریبانگیر شود که فرماندارانشان کودکان باشند»، عامر بن شهر الهمدانی گوید : بخدا قسم همین معنی را بعد ها از رسول خدا شنيدم .

برادرش عمر و در جنگ موته شهید شد.

عويمر بن عامر و بعضی گفته اند عویمر بن قیس بن زيد بن امیّه بن عدی بن كعب بن الخزرج كنيت او ابوالدّرداء الانصاری و او مشهور بکنیت است بعضی گفته اند اسم او عامر است و عویمر لقب اوست و در نام پدران او خلاف کرده اند و بنحو دیگر شمرده اند در حدو دیگر غزوات حاضر بود و او از جمله حكماست و نيك عالم و فاضل است عمر بن الخطاب او را بقضاوت دمشق فرستاد و او در زمان خلافت عثمان در سال سی و یکم هجری وفات کرد و بروایتی بعد از صفّین وداع جهان گفت.

عويمر بن اشقر بن عوف الانصاری بعضی گویند از بنی مازن است در بدر حاضر

بود و در شمار مردم مدینه است عويمر الهذلي از جمله أصحاب است.

عويمر بن البيض العجلانى الانصارى نيز از جمله صحابه است.

عمارة بن حزم بن زيد بن لوذان بن عمرو بن عبد عوف بن غنم بن مالك بن النجار الانصاري الخزرجی از جمله هفتاد کس است که در ليلة العقبه با رسول خدا بیعت کرد و رسول خدا او را با مخرز بن نضله عقد اخوّت بست و در بدر و احد و دیگر غزوات حاضر بود و در فتح مکّه صاحب رايت مالك بن النجار بود و با خالد بن وليد بقتال اهل رده رفت و در یوم یمامه مقتول گشت.

عمارة بن عقبة الغفاری از بنی غفار بن یلیل در جنگ خیبر بزخم تیری شهید شد.

عمارة بن زياد بن سكن بن رافع بن امرء القيس بن زيد بن عبدالاشهل الانصارى الاشهلی در یوم احد چهارده جراحت یافت و رسول خدا از قدم خود او را و ساده ساخت و او روی بر پای پیغمبر نهاد و جان بداد عمارة بن زريبة الثقفی از قبیله بنی جشم .

عمارة بن اوس بن يزيد بن ثعلبة بن غنم بن مالك بن النّجار الانصارى در شمار مردم کوفه است عمارة بن ابى حسن المازني الانصاري جد عمرو بن یحیی پدرش ابوالحسن در ليلة العقبه و يوم بدر حاضر بود العمارة بن زعكرة

الكندى كنيت او ابوعدی است در شمار مردم شام است .

عمارة بن حمزة بن عبد المطلب بن هاشم نام مادرش حوله دختر قيس بن فهد من بني مالك بن النّجار و او برادر یعلی است ازین جاست که حمزه را دو کنیت است یکی ابو عمارة و دیگر ابویعلی.

عمارة بن عقبة بن ابی معیط در یوم فتح اسلام آورد و او را دو برادر بود یکی ولید و دیگر خالد عمارة بن شبيب السّبائی در شمار مردم مصر است.

عمارة بن عمير الانصاري بعضى او را عمرو بن عمیر خوانده اند عمارة بن عبيد

الخثعمى بعضی او را عمارة بن عبیدالله خوانده اند عمارة بن احمر المازني از جمله أصحاب است عمارة والد مدرك بن عمارة نیز از اصحاب است عمارة و الدابیّ الانصاری در شمار اصحاب رسول خداست.

عمران بن حصين بن عبيد بن خلف بن عبدنهم بن مسلم بن غاضرة بن مسلول بن حبيشة بن سلول بن كعب بن عمر الخزاعی کنیت او ابو نجید مردی فقیه بود عبدالله بن عامر در زمان عثمان او را بقضاوت بصره فرستاد و او در سال پنجاه و دوم هجری

در بصره وفات نمود.

عمران بن عصام الضّبي والد ابي حمزه واسم ابی حمزه نصر است عمران نیز روزگاری قضاوت بصره داشت.

حال عمران بن ملحان بروایتی عمران بن عبدالله و بعضی عمران بن تیم گفته اند کنیت او ابورجاء العطاردی است ادراك جاهلیت کرده و در اسلام او خلاف کرده اند بعضی بعد از فتح مکّه و جماعتی گویند بعد از وفات رسول خدا مسلمانی گرفت و او از صد سال افزون زندگانی یافت و در سال یکصد و پنجم هجری در خلافت هشام بن عبدالملك وداع جهان گفت مردم بر جنازه او انجمن شدند این وقت فرزدق شاعر حسن بصري را دیدار کرد پس حسن با فرزدق گفت یا ابا فراس از برای چنین روز چه ساخته اید ؟ گفت شهادة ان لا اله الاّ الله و انَّ محمّداً عبدُهُ و رسُولهُ، این بگفت و از در گذشت و این اشعار انشاد کرد:

الم تر انَّ النّاس مات كبيرُهم *** وقد كان قبل البعث بعث محمّدٍ

ولم يغن عنهُ عيشُ سبعين حجّة *** و ستّين لمّابات غير مُوسّد

الى حفرة غبراء يكرُه وردُها *** سوى انّها مثوى وضيعٍ و سيّد

ولو كان طولُ العمر يخلدُ واحداً *** و يدفعُ عنهُ غبَّ عمرٍ عمرَّد

لكان الّذي احزابهُ يحملونهُ *** مقيماً ولكن ليس حيّ بمخلدٍ

نرُوحُ و نغدوُ والحنوُفُ امامنا *** و يرصدُ ناحتف الرَّدا كل مرصدٍ

و قد قيل لى ماذا تعدُّ مُسافراً *** ففيه إذا ماقال غيرُ مُفنّدٍ

فقلتُ له اعددتُ للبعث و الّذي *** اراد به انّي شهيدُ باحمد

و ان لا اله غيرُ ربّي هُو الّذي *** يميتُ و یحیی یوم بعثٍ و موعد

فهذا الّذي اعددتُ لاشيء غيرُهُ *** و ان قُلت لي اكثر من الخير و ازدد

فقلتُ لقد اعصمت بالخير كُلّه *** تمسّك بهذا يا فرزدقُ تر شد

عثمان بن عفان بن ابی العاص بن امية بن عبد شمس بن عبد مناف نسب او با رسول خدای در عبد مناف پیوسته شود کنیت او ابو عبدالله بود چه پسری که از رقیه دختر رسول خدای داشت نامش عبدالله بود و بعد از وفات عبدالله کنيت او ابو عمرو گشت و بروایتی ابولیلی نیز او را خوانده اند و نام مادر او اروی دختر کریز بن ربيعة بن حبيب بن عبد شمس بن عبد مناف است و ما در اروی امّ حکیم عمّه رسول خدا دختر عبد المطلب است و لقب امّ حكيم بيضا بود بالجمله قصّه های او از مبدا و منتها در کتاب رسول خدا و کتاب ابوبکر و كتاب عثمان بشرح رفت و حديث قتل او در یوم الدّار مرقوم افتاد و او مردی اسمر اللّون و حسن الوجه و كثير الشعر و ضخم الكراديس بعيد ما بين المنكبين بود و ریش بغایت انبوه داشت.

عثمان بن مظعون بن وهب بن جمح بن عمرو بن عصيص القرشي الجمحي و کنیت او ابو سایب است نام مادرش سخیله دختر عبس بن اهيب بن حذافه است و او مادر سایب و عبدالله است و عثمان بعد از سیزده تن مسلمانی گرفت و او از بزرگان أصحاب است و اول کس است از مهاجرین که در بقیع غرقد مدفون گشت چنان که در

کتاب رسول خدا مرقوم شد و این شعر را ضجيع او در مرثیه او انشاد کرد :

يا عينُ جودي بدمعٍ غير ممنونٍ *** علی رزیّة عُثمان بن مظعوُنٍ

على امرءٍ بات في رضوان خالقه *** طوبى لهُ من فقيد الشّخص مدفونٍ

همانا عثمان بن مظعون رضیع رسول خدای بود در سال دوم هجرت وفات یافت حضرت رسول بر او نماز گذاشت و در بقیع غرقد مدفون ساخت گویند بعد از وفات او رسول خدا روی او را ببوسید.

عثمان بن عثمان بن الشريد بن سوید بن هرمی بن عامر بن مخزوم و او ملقب شد بشمّاس از بهر آن که در جاهلیت بمکه آمد و چهری داشت که با شمس فلك برابری می جست و مردم در جمال او شگفت بودند عتبة بن ربیعه که خال او بود «قال انا آتیکُم بشمّاسٍ»، از آن روز شماس لقب یافت .

عثمان بن حنيف بن وهب بن العكيم بن ثعلبة بن الحارث بن مجدعة الانصاري من بني عمرو بن عوف بن مالك بن اوس برادر شملة بن حنیف کنیت او ابو عمرو و بروایتی ابو عبدالله است عمر بن الخطاب او را بمساحت ممالك مامور ساخت و او خراج و جزیت بر اراضی و اهالی مملکت بست و او را حکومت بصره داد طلحه و زبیر آن گاه

او را که وقعه جمل برسید او را از بصره اخراج کردند و بعد از جنگ جمل علی علیه السلام عبدالله بن عباس را بحکومت بصره بازداشت و عثمان در کوفه سکون حست و ببود تا زمان خلافت معويه.

عثمان بن عبيدالله بن عثمان القرشي التيمي برادر طلحه از مهاجرین است عثمان بن عبدالرحمن کنیت او ابو عبدالرحمن است عثمان بن ربيعة بن اهبان بن وهب بن حذافة بن جمح القرشي الجمحی از مهاجرین حبشه است.

عثمان بن معاذ التّيمي القرشي عثمان بن أبي العاص بن بشر بن عبد بن دهمان الثقفى كنيت او أبو عبدالله است او را رسول خدای بحکومت طايف فرستاد و عمر بن الخطاب در سال دوم خلافت خود عزل نمود و بحکومت عمان و بحرین فرستاد و قصه های او در کتب خلفا رقم شد و او در بصره سکون اختیار کرد و در خلافت معویه وفات نمود.

عثمان بن طلحة بن ابى طلحة القرشي العبدرى و اسم ابی طلحه عبدالله عبدالعزى بن عثمان بن عبدالدّار بن قصی پدرش طلحه و عمّش عثمان بن ابی طلحه و جماعتی از بنی عبدالدار در يوم احد بدست علی علیه السلام و دیگر مسلمانان مقتول شدند چنانکه مرقوم شد و عثمان بن طلحه در صلح حدیبیه آهنگ حضرت رسول کرد و با تفاق خالد بن ولید آهنگ مدینه نمود و در عرض راه با عمرو بن العاص که از نزد نجاشی می رسید دچار شدند و هم گروه بمدینه آمده اسلام آوردند و بعد از فتح مکّه رسول خدا مفتاح خانه را با او وشيبة بن عثمان بن ابی طلحه تفویض فرمود بشرحی که رقم شد و عثمان در مدینه سکون اختیار کرد و بعد از وفات رسول الله بمكه مراجعت نمود و در سال چهل و دوم هجری وفات کرد و بروایتی در یوم اجنادین مقتول گشت.

عثمان بن عبد غنم بن زهير بن ابی شداد بن ربيعه بن هلال القرشی الفهری از مهاجرين حبشه است و هشام بن الکلبی او را عامر بن عبد غنم خواند.

عثمان بن عامر أبو قحافة القرشي التيمى پدر أبوبکر است و نسب او را در ذیل نام ابوبکر رقم کردیم و شرح اسلام او را در فتح مکه نگاشتیم در سال چهاردهم هجری در خلافت عمر وداع جهان گفت و این وقت نود و هفت سال داشت.

علي بن أبيطالب بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف اسم عبد المطلب شيبة الحمد بود و اسم هاشم عمرو بود و اسم عبد مناف مغیره بود و اسم قصی زید بود و نام مادر آن حضرت فاطمه دختر اسد بن هاشم بن عبد مناف است «و هی اوَّلُ هاشميّةٍ ولدت هاشميّاً»، فضيلت على علیه السلام بیرون حوصله حصر و حد است چه مبدأ و منتها محفوف در فضایل اوست لاجرم باندازه که در حیز قدرت مثل من بشرى ضعيف و نادان است بعضي از فضایل آن حضرت را که در جلوه بشریت باز نموده است در کتاب رسول خدا و كتب خلفا رقم کرده است و انشاء الله تعالی بعضی را در کتاب آن حضرت که بعد ازین کتاب اصحاب رقم خواهد شد مرقوم خواهم داشت.

مثنوی را گر تو مبدا بوده *** گر شود افزون تواش افزوده

ما للتّراب و رَبّ الارباب.

علی بن ابی العاص بن الربيع بن عبدالعزَّى بن عبد شمس بن عبد مناف و اسم أبي العاص لقيط است و مادرش زینب دختر رسول خداست رسول خدا در یوم فتح او را ردیف خود ساخته بود و ما قصّه ابی العاص و اسیری او را در بدر در کتاب رسول خدا نگاشتیم .

علي بن عدى بن ربيعة بن عبد العزى بن عبد شمس بن عبد مناف، عثمان بن عفان در خلافت خود او را حکومت مکه داد و در جنگ جمل مقتول گشت علی بن عبدالله بن حارث بن رخصة بن عامر بن رواحه علی بن شیبان از جمله أصحاب رسول خداست علي بن طلق نيز از جمله أصحابست علی بن الحکم همچنان در شمار اصحاب پیغمبر است.

عباس بن عبدالمطلب عم رسول خدای نژاد و نسب او را در ذیل اجداد پیغمبر مرقوم داشتیم و ذکر اسیری و اسلام او را در کتاب رسول خدا و کتاب خلفا بشرح رقم کردیم و او در روز جمعه دوازدهم شهر رجب و بروایتی شهر رمضان در سال سی و دوم هجری وفات نمود و این وقت هشتاد و شش سال و بروایتی هشتاد و هشت سال داشت او را در بقیع بخاک سپردند و پسرش عبدالله او را در لحد جای داد، مردی نیکو رخسار و سفید اندام و بلند بالا بود و صوتی رفیع داشت چنان که از یک فرسنگ و بیشتر آواز او شنیده می شد.

عباس بن عبادة بن نضلة بن مالك بن العجلان بن زيد بن جشم بن سالم بن عمرو بن عوف بن الخزرج در بیعت عقبه ثانیه حاضر شد و رسول خدا او را با عثمان بن مظعون عقد اخوت بست و در جنگ احد شهید شد .

عباس بن مرداس بن أبي عامر بن جارية بن عبد بن عباس بن رفاعة بن الحارث بن بهنة بن سليم السّلمي كنيت او ابوالفضل است و بروایتی أبو الهيثم قبل از فتح مکّه بمدتی اندک مسلمانی گرفت و شرح حال او را در کتاب رسول خدا و ذیل اسامی شعرای رسول خدا مرقوم داشتیم و اشعار او را در قسمت غنایم حنین و دیگر کار ها

نگاشتیم .

عقبة بن وهب بن ابی وهب بن ربيعه بن اسد بن خزیمه باتفاق برادرش شجاع بن وهب حاضر بدر شد و ایشان از حلفای بنی عبد شمس اند.

عقبة بن وهب بن كاده حلیف بنی سالم بن غنم بن عوف بن الخزرج در عقبه اولی و ثانی حاضر بود و نیز از مجاهدین بدر است گویند او در یوم احد حلقه های زره را با دندان از پیشانی رسول خدا بر آورد و بعضی گویند ابوعبيدة بن الجرّاح بر آورد و جماعتی برآنند که هر دو تن بشراکت تقدیم این خدمت کردند.

عقبة بن عمرو بن ثعلبة بن مسعود الانصاري من بني حارث بن الخزرج كنيت او ابو مسعود البدرى است و او معروف است بکنیت در بدر و احد و دیگر غزوات حاضر بود.علی علیه السلام هنگام آهنگ صفین او را در کوفه بخلیفتی بازداشت و در سال چهل و دوم و بروایتی در ایام خلافت علی علیه السلام وفات کرد.

عقبة بن ربيعة الانصارى حليف بني عوف بن خزرج از غازیان بدر است.

عقبة بن عامر بن نابي بن حزام بن کعب بن غنم بن سلمه الانصاري السّلمي الخزرجی در عقبه اولی حاضر شد و در بدر واحد و دیگر غزوات ملازم خدمت بود و عصابه خضرا علامت داشت و در یوم یمامه مقتول گشت.

عقبة بن عامر بن عبس الجهني من جهينه بن زيد بن سود بن اسلم بن عمرو بن الحاف بن قضاعه كنيت او ابو حماد و بروایتی ابواسید است و بعضی ابواسد و جمعی أبو سعاد و گروهى أبو اسود و جماعتى أبوعمّار و گروهی أبو عامر گفته اند گویند در نهروان شهید شد و بروایتی ساکن مصر گشت و در آن جا حکومت یافت و در اواخر

خلافت معويه وفات نمود .

عقبه بن قیظی بن قيس بن لوذان بن ثعلبة بن عدى بن مجدعة الانصاري الحارثی باتفاق پدرش و برادرش عبدالله حاضر احد گشت و در یوم جسر أبوعبيده او با دو برادر یکی عبدالله و دیگر عباد مقتول گشت .

عقبة بن حارث بن عامر بن نوفل بن عبد مناف بن قصى القرشي النوفلي كنيت او أبوسروعة است و بعضی برآنند که ابوسروعه برادر عقبه است از جانب مادر و ایشان در

یوم فتح ایمان آوردند و در شمار مردم مکه اند.

عقبة بن مالك الليثى از جمله أصحاب است عقبة بن عثمان بن خلدة بن مخلد بن عامر بن زريق الانصارى الزرقى او باتفاق عثمان بن عفان و برادرش سعد بن عثمان در جنگ احد فرار کردند و بعد از سه روز در مدینه بحضرت رسول آمدند پیغمبر فرمود عجب پهناور گریختید.

عقبه مولى جبير بن عتيك الانصارى باتفاق مولایش جبیر حاضر احد گشت عقبة بن عز الهمدانی در شمار صحابه است.

عقبة بن نافع بن عبد قيس الفهری در عهد رسول خدای متولد شد با عمرو بن العاص پسر خاله است معویه بن ابی سفیان در سال پنجاهم هجری او را مامور بفتح افریقیه داشت و او فتح آن مملکت کرد و قیروان را بنیان خطط کرد.

عروة بن اسماء بن الصلت حليف بني عمرو بن عوف در یوم بئر معونه قتال کرد تا شهید شد چنان که بشرح رفت.

عروة بن مرة بن سراقه من الاوس در یوم حنین شهید گشت عروة بن ابی اثاثه بن عبدالعزّى بن حرثان بن عوف بن عبيد بن عويج بن عدی بن کعب از مهاجرین حبشه است و از جانب مادر برادر عمرو بن العاص است.

عروة بن مضرس بن اوس بن حارثه بن لام الطائی در شمار مردم کوفه است عروة بن غاضرة الفقيمي من بنی فقیم بن دارم عروة بن مغيث الانصاري.

عروة بن عياض بن ابي الجعد البارقي و بارق نام کوهی است که قبیله ازد در آن جا نزول کردند و منسوب بدان جبل شدند عمر بن الخطاب او را بقضاوت كوفه مامور داشت و شریح و عروه را هفتاد اسب در باره بند بود و از رسول خدای صلى الله عليه و اله و سلم حدیث می کند که فرموده اَلْخَیْرُ مَعْقُودٌ فِی نَوَاصِی اَلْخَیْلِ إِلَی یَوْمِ اَلْقِیمَهِ..

عروة بن مسعود بن معتب بن مالك بن عمرو بن سعد بن عوف بن ثقيف واسم ثقيف قيس بن منبه بن بكر بن هوازن بن عكرمة بن حفصة بن قيس بن غيلان الثقفي

کنیت او ابو مسعود است و بروایتی ابو یعفور در صلح حدیبیة حاضر بود و آن گاه که رسول خدا از طایف مراجعت کرد از قفای آن حضرت بشتافت و در مدینه اسلام آورد و برای دعوت قوم مراجعت بطایف نمود او را بزخم تیر شهید ساختند چون در کتاب رسول خدا بشرح نگاشتم بتکرار نپرداختم.

عتبة بن غزوان بن جابر و بروایتی غزوان بن حارث بن جابر بن وهب بن بن نسيب بن زيد بن مالك بن حارث بن عوف بن مازن بن عكرمة بن حفصة بن قيس بن غيلان بن مضر بن نزار المازني حلیف بنی نوفل بن حفصة بن عبد مناف بن قصی کنیت او ابو عبدالله است و بروایتی ابو غزوان بعد از شش تن اسلام آورد و هجرت بحبشه نمود و بعد از مراجعت بمکه هجرت بمدینه نمود و در غزوات حاضر شد و اول کس است که در بصره سکون جست و بنیان خطط کرد .

عمر بن الخطاب وقتی او را مامور بصره نمود «قال يا عتبة انّي ارُيد ان أُوجّهك الى بلدة الحيرة لعلَّ اللهُ يفتحها عليك فسر على بركة الله تعالى و نبيه»چنان که در کتاب عمر بشرح رفت و عتبه در بصره خطبه قرائت کرد و بنمود که من بعد از شش کس اسلام آوردم قال لقد رايتنى سابع سبعة مع رسول الله مالنا طعام الأورق الشجرگويند عتبة بن غزوان از عمل بصره استعفا جست و عمر بن الخطاب نپذیرفت لاجرم در سفر مکّه دست بدعا برداشت و گفت «اللّهمَّ لا ترُدَّني اليها»، ملتمس او باجابت مقرون گشت و در عرض راه از شتر خویش بیفتاد و جان بداد و این در سال هفدهم هجری بود و در سال وفات او باختلاف چند گونه روایت کرده اند .

عتبه بن عبدالله بن صخر بن خنساء الانصاری در عقبه حاضر شد و در بدر جهاد کرد عتبه بن ربيع بن رافع بن عبس بن ثعلبة بن عبيد بن الأبجر و هو خدرة الانصاري الخدری در احد شهید شد عتبة بن اسيد بن حارثة الثقفى كنيت او ابو بصیر است و معروف است بکنیت خود در عهد رسول خدا وفات کرد عتبة بن ربيعة بن خالد بن معوية البهراني حليف انصار ابن اسحق او را بهرانی خوانده و ابن هشام

بهری از بهر بن سليم.

عتبة بن أبى لهب واسم أبي لهب عبد العزى بن عبد المطلب بن هاشم عم رسول الله او و برادرش معتب در سال فتح ایمان آوردند و در حنین و طایف ملازم حضرت بودند لکن از مکه بمدینه نیامدند.

عتبة بن المنذر و هو عتبة بن عبد السلمی نام اوغیله بود رسول خدا عتبة فرمود و کنیت او ابوولید است در سال هشتاد و هفتم هجری وفات یافت و این وقت نود و چهار سال داشت واقدی گوید از اصحاب رسول خدا آخر کس است که در شام وفات نمود.

عتبة بن فرقد السّلمی کنیت او ابو عبدالله است از قبل عمر بن الخطاب در بعضی از فتوحات عراق امارت داشت و بعضی نسب او را بدین گونه شمرده اند عتبه بن يربوع بن حبيب بن مالك و هو فرقد بن اسعد بن رفاعه بن الحارث بن بهئة بن سليم السّلمی نام مادرش امیّه دختر عمرو بن علقمة بن المطلب بن عبد مناف گویند در دو غزوه با رسول خدای بود.

عتبة بن مسعود الهذلي حلیف بنی زهره برادر عبدالله بن مسعود بعضی گویند از جانب مادر با برادر بود و ما نسب او را در ذیل نام عبدالله باز نموده ایم و کنیت او ابو عبدالله است و او با برادرش عبدالله بن مسعود از مهاجرین حبشه است در هجرت ثانیه و از آن جا بمدینه آمد و در احد و دیگر غزوات حاضر بود و در زمان خلافت عمر بن الخطاب وفات نمود.

عتبة بن ابي سفيان بن حرب برادر معویه کنیت او ابو الولید است در زمان رسول خدای متولد گشت و مردی خطیب و فصیح بود گویند در بنی امیه افصح از و کس نبود بعد از مرگ عمرو بن العاص معویه او راحکومت مصر داد و در سال چهل و چهارم هجری در گذشت.

عیاش بن ابی ربیعه و اسم ابى ربيعه عمرو بن المغيرة بن عبدالله بن عمر بن مخزوم کنیت او ابو عبدالرحمن و بروایتی ابو عبدالله است و او برادر ابوجهل است

از جانب مادر و مادرش ام الجلاس و نامش اسما دختر سلمة بن مخرمه است و برادر اعیانی عبدالله بن ابی ربیعه است با زوجه اش اسما هجرت بحبشه نمود و در آن جا پسرش عبدالله متولد شد و از آن جا بمدینه آمد برادرانش بنزديك او آمدند و او را آگهی دادند چون عیاش بمکه رفت او را گرفتند و حبس کردند از این جا بود که رسول خدا مستضعفین مکه را در قنوت بدعا یاد فرمود از جمله ولید و سلمه بن هشام و عیاش بن ابی ربیعه بود و او در يوم يرموك مقتول گشت و بروایتی در مکّه وفات نمود.

عیاش بن ابی ثور از جمله اصحاب رسول خداست.

عرفجة بن اسعد بن صفوان التمیمی در جاهلیت بینی او در یوم کلاب مقطوع شد و او از فضّه بینی بساخت و نصب نمود و آن عفن گشت رسول خدا فرمود بینی از ذهب بسازد و نصب کند و دیگر عفن نگشت .

عرفجة بن شريح الکندی و بروایتی اشجعی و بروایتی اسلمی و بعضی او را عرفجة بن ذريح باذال معجمه و بعضی ابن صریح با صاد مهلمه و بعضی این ضریح با ضاد معجمه و بعضی ابن شرحبیل خوانده اند، و جماعتى عرفجة بن شريح دانند و کنیت او را ابو عوانة دانسته اند عرفجة بن خزیمه در شمار اصحاب رسول خداست.

علقمة بن الفعواء الخزاعی در سفر تبوك دليل راه بود و او برادر عمرو بن فعواء است علقمة بن ناجية الخزاعی در شمار مردم مدینه است در بادیه سكون نمود علقمة بن نضلة بن عبدالرحمن بن علقمة بن الكندى و بروايتي کنانی در مکه سکون داشت علقمه بن ابی علاثه بن عوف بن الاخوص بن جعفر بن كلاب بن ربيعة بن عامر بن صعصعه الكلابي العامری از مؤلفه قلوب است مردی بزرگ و عاقل بود علقمة بن رمثة البلوی در شمار مردم مصر است

علقمة بن حويرث الغفاري علقمه بن وقاص الليثي در عهد رسول خدا متولد شد و در خلافت عبدالملك بن مروان در مدينه وفات نمود و در میان بنی لیث

خانه داشت علقمة بن سفیان الثقفی بعضی او را علقمة بن سهیل خوانده اند.

عياض بن زهير بن أبي شداد بن ابي ربيعة بن هلال بن وهب بن ضبّة بن الحارث بن فهر القرشي الفهرى کنیت او ابو سعد است و از مهاجرین حبشه است و او را از غازیان بدر شمرده اند و بعضی گویند عیاض بن غانم بن زهير و او پسر عمّ ابو عبيدة بن الجراح است و برخی از شرح حال او در کتاب عمر مرقوم شد از بزرگان قریش است بلاد جزیره بدست او مفتوح شد و در سال بیستم هجری در شام وفات نمود .

عیاض بن حماد بن ابی حمار بن ناجية بن عقال بن محمّد بن سفيان بن مجاشع المجاشعي التمیمی در بصره سكون نمود و هرگاه بطواف مکه حاضر می شد جامه رسول خدای در برداشت.

عياض بن عمرو الاشعری از جمله صحابه است عیاض بن حارث التيمي از جمله صحابه است عياض الانصاری نیز از جمله اصحاب است عیاض الثقفی پدر عبدالله بن عیاض از اهل طایف شمرده می شود .

عوف بن اثاثه بن عباد بن المطلب بن عبد مناف بن قصی کنیت او ابو عباد بروایتی ابو عبدالله است و او معروف است بمسطح و مادرش ام مسطح دختر ابی رهم بن المطلب بن عبد مناف است و مادر ام مسطح سلمی دختر صخر بن عمر خاله ابوبکر

است بالجمله او در بدر حاضر بود و در سال سی و چهارم هجری وفات نمود و این وقت پنجاه و شش ساله بود و این آن کس است که بهتان بر عایشه بست و خداوند تبارك و تعالی برائت ساحت او را از سورۀ برائة (1)آیات مبارکه فرو فرستاد و در قصّه افك عايشه از كتاب رسول خدا این جمله را بشرح رقم کردیم، ابوبکر این اشعار در حق مسطح انشاد کرد:


1) بلکه از سوره نور آیات : 10 - 22 . اشتباه از ترجمه عبارت استيعاب رخ داده است.

يا عوفُ و يحك هلاّ قلت عارفةٍ *** من الكلام ولم تتبع بها طمعا

حميّة لم تزل من معشرٍ انفٍ *** و لم تكن قاطعاً يا عوفُ منقطعا

اما خشيت من الاقوام اذ حشدوا *** و لا تقولُ ولو عاينتهُ قدعا

لما رمت حصاناً غير مقرفة *** امينة الجيب لم نعلم لها خضعا

فيمن رماها و كنتم معشراً أُفكاً *** في سّيء القول من لفظ الخناشرعا

فانزل اللهُ و حياً في برائتها *** و بین عوفٍ و بین الله ما صنعا

فان اعش اجز عوفاً من مقالته *** شرَّ الجزاء اذا لاقيتهُ تبعا

شعبی گوید ابوبکر و عمر هر دو تن شاعر بودند و علی علیه السلام ازیشان اشعر بود.

عوف بن عفراء وهو عوف بن الحارث بن رفاعة بن الحارث بن سواد بن مالك بن غنم بن النجار الانصارى و مادرش عفرا دختر عبید بن ثعلبة بن غنم بن مالك بن النجار است بروایتی او یکی از شش تن است که در عقبه اولی حاضر شد و او با هر دو برادرش معاذ و معوَّذ و مادرش غفرا در بدر حاضر شد و ما قصه ایشان را و مقاتلت ایشان را با ابوجهل در کتاب رسول خدا بشرح نگاشتیم.

عوف بن مالك بن أبي عوف الاشجعی کنیت او ابو عبدالرحمن و بروایتی ابو حماد و بعضی ابو عمرو گفته اند در غزوۂ خیبر و دیگر غزوات حاضر بود و از آن پس

در شام سکون جست و در سال هفتاد و سیم هجری وفات نمود .

عوف الانصاری بعضی نسب او را چنین شمرده اند عوف بن سلمة بن سلامة بن وقش در شمار مردم مدینه است.

عوف بن الحارث کنیت او ابو حازم بجلی است و پدر قیس بن ابی حازم است.

عاصم بن ثابت بن ابى الأقلح قيس بن عصمة بن النعمان بن مالك بن اميّه بن ضبيعة بن زيد بن مالك بن عوف بن عمرو بن عوف بن مالك بن الاوس الانصارى کنیت او ابو سلیمان است این آن کس است که با حبیب بن عدی و زید بن و چند تن بفرمان رسول خدا بیرون شدند و میان عسفان و مکّه بنی لحیان بر ایشان

تاختن کردند عاصم مقتول شد خبیب وزید را اسیر گرفتند و بمکه بردند و بفروختند و هر دو تن را شهید ساختند و ما این قصه را در کتاب رسول خدا بشرح رقم کرده ایم بتکرار نخواهیم پرداخت.

عاصم بن العكبر الانصاري حليف بني عوف بن الخزرج بعضی او را از غازیان بدر شمرده اند عاصم بن قيس بن ثابت بن النعمان بن اميه بن امرء القيس بن ثعلبة بن عمرو بن عوف در بدر و احد حاضر بود.

عاصم بن عدي بن الجد بن العجلان بن حارثه بن ضبيعة بن الضبعي ثمّ البلوى من بلى بن عمر بن الحاف بن قضاعه حليف بنى عبد بن زيد من بني عمرو بن عوف کنیت او ابو عبدالله است و بروایتی ابو عمرو در بدر و احد و دیگر غزوات حاضر بود بعضی گویند در بدر حاضر نبود چه رسول خدا او را در عرض راه بدر بعالیه فرستاد لکن از غنیمت بدر او را سهم داد و در سال چهلم هجرى وفات نمود و نزديك بیکصد و بیست سال داشت.

عاصم بن سفیان از جمله اصحاب است عاصم بن حدرة الانصاری در شمار مردم بصره است نه عاصم بن عمرو بن خالد اللیثی پدر نصر بن عاصم است عاصم بن حصين بن مشمّت باتفاق پدرش حصین بحضرت رسول آمد و اسلام آورد عاصم الاسلمی در شمار مردم مدینه است.

عاصم بن عمر بن الخطاب بن نفيل القرشي العدوى نام مادرش جمیله دختر ثابت بن ابى الاقلح الانصاری است و بعضی گویند مادرش دختر عاصم بن ثابت بن ابی الاقلح است نخست عاصیه نام داشت رسول خدایش جمیله نامید و عاصم دو سال قبل از وفات رسول خدا متولد شد کنیت او ابو عمرو است مردی بلند بالا و جسیم بود گویند ذراع او باندازه يك ذراع و يك شبر دیگر مردم بود در سال هفتادم هجری وفات نمود برادرش عبدالله بن عمر چهار سال بعد ازو وفات نمود و این وقت برادر را مرتبه بگفت این شعر از آن جمله است.

وليت المنايا كنَّ خلّفن عاصماً *** فعشنا جميعاً او ذهبن بنا معا

و عاصم نیز مردی شاعر بود مردی در حق او گوید «ما رايتُ احَداً من النّاس الاّ و هو يتكلّمُ ببعض ما لا يريدُ الاّ عاصم بن عمرٍ»در میان او و مردی چیزی واقع شد برخاست و این شعر بگفت :

قضى ما قضى فيما قضى لا ترى لهُ *** الى صبوةٍ في آخر الدَّهر منظرا

و عاصم جدّ امّى عمر بن عبدالعزیز است چه مادر عمر بن عبدالعزیز امّ عاصم دختر عاصم بن عمر بن الخطاب است .

عاصم بن عمر التيّمي برادر قعقاع بن عمر هر دو برادر ادراك خدمت پیغمبر کردند در فتح قادسیّه هنر های بزرگ نمودند چنان که در کتاب عمر بن الخطاب بشرح رفت .

عصمة بن الحصين و بعضی او را نسبت بجدّش می دهند بدین گونه عصمة بن وبرة بن خالد بن العجلان الانصاري من بني عوف بن الخزرج او و برادرش هبيل بن وبره بروایتی از غازیان بدرند.

عصمة الانصارى حليف بني مالك بن النجار از قبیله اشجع حاضر بدر بود عصمة بن مالك الانصاری از اصحاب رسول خداست عصمة بن السرح در حنين ملازم رکاب رسول خدای بود عصمة بن قيس الهوذی و بروایتی اسلمی است.

عصمة بن ابير بن زيد بن عبدالله بن مريم بن وائل بن تيم الرباب و بروایتی من بني تيم بن عبد مناف در ایام ابوبکر در مقاتلت نجاح حاضر بود.

عصيمة الاسدى من بنی اسد بن خزیمه حلیف بني مازن النّجار از غازیان بدر است عصيمة الاشجعي حليف بني مالك بن النجار در بدر و احد و دیگر غزوات حاضر بود و در خلافت معويه وفات نمود.

عدی بن نضله بن عبدالعزى بن حرثان بن عوف بن عبيد بن عويج بن عدی بن كعب القرشي العدوى از مهاجرین حبشه است و در حبشه وفات نمود و میراث او بفرزندش نعمان رسیده این اول کس است در اسلام که اموال او بهره وارث گشت.

عدى بن الزّغباء و بروايتى عدى بن ابى الزغباء سنان بن سبيع بن ثعلبة بن

ربيعة الجهني من جهينه حليف بنی النجار از انصار در بدر و احد و خندق و دیگر مشاهد حاضر بود این آن کس است که رسول خدا او را بجاسوسی در سفر بدر فرستاد که عبور ابوسفیان را بازداند در خلافت معويه وفات نمود.

عدى بن مرة بن سراقة بن جناب بن عدى من بنى العجلان من بلى من قضاعه حلیف عمرو بن عوف در جنگ خیبر شهید شد عدی بن قيس بن السّهمی در شمار مؤلفه قلوب است.

عدی بن نوفل بن اسد بن عبدالعزى بن قصى الاسدىی برادر ورقه و صفوان مادر ایشان آمنه دختر جابر بن سفیان خواهر تأبط شراً الفهمی در سال فتح اسلام آورد از جانب عمر و عثمان عامل حضر موت بود.

عدی بن حاتم بن عبدالله الطائى ابن سعد بن حرفش بنامرء القيس بن عدی بن ربيعه بن جرول بن ثعلبه بن عمرو بن الغوث بن طيّسى بن ادد بن زید بن کہلان بعضی نسب او را تا طی بخلاف یکدیگر نوشته اند قصه اسلام او را در کتاب رسول خدا بشرح نگاشتیم لقب او ابو طریف است وقتی سالم داره غطفانی که مردی شاعر بود بنزد عدی بن حاتم آمد و گفت یا ابا طریف تو را مدحی گفته ام عدی گفت اندك بباش تا ترا آگاه کنم از مال خود که با تو عطا خواهم کرد تا بر حسب عطا مرا مدح گوئی و آن هزار درهم و هزار میش و سه بنده و اسبی است اکنون بگوی و او این شعر انشاد کرد :

تحنُّ قلوُصى في معدٍّ و انّما *** تلاقى الرَّبيع في ديار بني نقل

و ابقى اللّيالي عن عديّ بن حاتم *** حساماً كلون الملح صوناً من الخلل

ابُوك جوادٌ ما يشقٌّ غبارُهُ *** و انت جواد ليس تعذرُ با لعلل

فان تنّقوا شرّاً فمثلكُم اتّقى *** و ان تفعلوا خيراً فمثلكُم فعل

عدی ساکن کوفه گشت و با علی علیه السلام در جمل حاضر شد و در آن وقعه يك چشم او بجراحت نابینا شد و در صفین و نهروان ملازم ركاب أمير المؤمنين بود و او در سال شصت و هفتم هجری در ایام مختار و بروایتی در شصت و هشتم و در شصت و نهم نیز گفته اند در کوفه وفات یافت.

عدى بن عميرة الحضرمي و يقال الكندی در شمار مردم کوفه است.

عدى بن فروه و يقال عدي بن عميرة بن فروة بن زرارة بن الارقم بن کنده کنیت او ابو قروه است در شمار مردم کوفه است و در کوفه سکون داشت در سال چهلم هجری وفات يافت عدى بن ربيعه بن عبد العزى بن عبد شمس بن عبد مناف.

عدى بن الجذامی ابن عبد البر صاحب استیعاب گوید عدی سنگی بجانب زوجه اش افکند و او بدان سنگ مقتول شد در سفر تبوك بحضرت رسول پیوست و این قصّه را معروض داشت «فقال لهُ رسولُ الله تعقلها و لا ترثها».

عطيّه بن نويرة ابن عامر بن عطيّة بن عامر بن بياضه الانصارى الزّرقى ثمّ البياضي از غازیان بدر است عطيّه بن عازب بن عفيف النصری از جمله أصحاب است عطيّه بن عروة السعدى كنيت او ابو محمّد است من بنى سعد بن بكره او جدّ عروة بن محمّد بن عطیّه است و محمّد بن عطیّه امیر خیل مروان بن الحکم بود عطية بن بسر المازني و يقال الهلالی برادر عبدالله بن بسر در شمار مردم شام است عطية القرظى من بنی قریظه بعضی او را از جمله أصحاب شمرده اند.

علاء الحضرمی اسم حضرمی عبدالله بن عمار و بروایتی عبدالله بن ضمار است و بعضی عبدالله بن عبيد بن ضمار بن مالك گفته اند و نیز بدین گونه نژاد او را باز نموده اند: علاء بن عبدالله بن اكبر بن ربيعة بن مالك بن اكبر بن عويف بن مالك بن الخزرج بن ابی الصدق از ارض حضرموت حلیف بنی امیّه است رسول خدا او را عامل بحرین نمود، ابوبکر و عمر نیز او را از عمل باز نکردند برواینی در سال بیست و یکم هجری در بحرین وفات نمود و عمر بن الخطاب ابو هریره را بجای او نصب کرد و ما شرح حال او را در کتاب خلفا نگاشته ایم و برادر او عامر بن الحضرمي در یوم بدر در جیش مشرکین بود و مقتول گشت و برادر دیگرش عمرو بن الحضرمی

اول کس است که بدست مسلمین کشته شد چنان که در کتاب رسول خدا مرقوم شد و خواهر او صعبه دختر حضرمی در سرای ابو سفیان بن حرب بود او را طلاق گفت

بعد از وی عبیدالله بن عثمان التیمی او را بگرفت و طلحة بن عبيدالله از وی متولد شد و او را برادر دیگر بود حرّ بن الحضرمی که در جاهلیت در اعلی مکه چاهی حفر

کرده بود معروف به بشر میمون.

قال علاء بن حارثه الثقفی از اشراف ثقیف است و از مؤلفه قلوب است بن حباب از أصحاب رسول خداست علاء بن عبدالله بن حباب بن سمیع نیز از جمله اصحاب است. علاء بن عمرو الانصاری در صفین ملازم رکاب علی علیه السلام بود.

عکرمہ بن ابی جہل و اسم ابى جهل عمر و بن هشام بن مغيرة بن عبدالله بن عمرو بن مخزوم در جاهلیت کنیت او ابوالحکم بود رسول خدایش ابوجهل نامید بالجمله عکرمه مردی شجاع و دلاور بود بعد از فتح مکّه بآهنك يمن بگریخت زوجه او ام حکیم دختر حارث بن هشام برفت و او را بحضرت رسول آورد پیغمبر چون او را دیدار کرد فرمود مرحباً بالراكب المهاجر پس مسلمانی گرفت رسول خدا با أصحاب فرمود لا تسبوا أباه فان سب الميت يؤذى الحي، پس از روزی چند بحضرت رسول شکایت آورد که أصحاب مرا عكرمة بن ابى جهل خطاب می کنندفقال رسول الله لَا تُؤذُواالاحياء بسبب الاموات، و ما شرح حال او را در کتاب رسول خدا و کتاب ابوبکر و عمر رقم کردیم در غزوات شام مقتول گشت و این وقت شصت و دو سال داشت.

عكرمة بن عامر بن هاشم بن عبدمناف بن عبدالدّار بن قصى القرشي العبدرى و این آن کس است که دارالنّدوه را که دار مشورت قریش بود با معويه بصدهزار درهم بیع کرد و او از مؤلفه قلوب است.

عائد بن ماعص بن قيس بن عامر بن زريق الانصارى الزّرقی رسول خد او را با سوییط بن حرمله عقد اخوت بست و او با برادرش معاذ حاضر بدر بود و او در بئر معونه و بروایتی در یوم یمامه مقتول گشت عائذ بن عمرو بن هلال المزنی کنیت ابو ابوهریره است در بیعت رضوان حاضر بود در بصره ساکن شد و بنیان خانه نهاد و در امارت عبیدالله بن زياد عليهما اللعنه وفات نمود عائذ الجعفی از جمله اصحاب

رسول است عائذ بن قرظ السکونی در شمار مردم شام است عائذين السّعد الجسرى نیز از جمله صحابه است عائذالله بن سعد المحاربی از جمله اصحاب است عائذ بن عبدالله کنیت او ابو ادریس است در عام حنین متولّد شد از فقهای اهل شام بود .

عبس بن عامر بن عدی بن نابی بن عمرو بن سواد بن غنم بن كعب بن سلمة الانصاري در ليلة العقبه حاضر شد و در بدر قتال داد عبس الغفاری و بعضی او را عایس خوانده اند در شمار اهل شام است.

عتّاب بن اسید بن أبي العيص بن أميّة بن عبد شمس القرشي الأموى كنيت او ابو عبدالرّحمن و بروایتی ابو محمّد است رسول خدا در سال فتح امارت مکه را بدو گذاشت چنان که بشرح نگاشتیم و او همچنان امارت داشت تا روز وفات ابوبکر وداع جهان گفت و برادرش خالد بن اسید در یوم فتح مکّه درگذشت.

عتّاب بن سليم بن قيس بن خالد القرشي التيمی در یوم فتح مکّه اسلام آورد و در یوم یمامه مقتول گشت عتاب بن شمير الضّبی از جمله اصحاب رسول خداست.

عرفطة بن الحباب بن حبيب الازدى حليف بنی امیّه در یوم طایف حاضر و او پدر اوفی است عرفطة بن نهيك از جمله اصحاب رسول خداست.

عكاشه بن محصن بن حرثان بن قيس بن مرة بن كبير بن غنم بن دودان بن اسد بن خزيمه الاسدى حلیف بنی امیه کنیت او ابو محصن است از بزرگان اصحاب است در جنگ بدر حاضر بود از کثرت مقاتلت شمشیر او بشکست رسول خدا چوبی بدست او داد و شمشیری گشت و عكاشه بجنك در آمد و در احد و دیگر غزوات حاضر بود و در خلافت ابوبکر در قنال طليحة بن خويلد الاسدی چنان که مرقوم شد مقتول گشت ، در خبر است که رسول خدا فرمود که خداوند مرا خبر داد که هفتاد هزار کس از امت من بی آن که زحمت حساب بینند داخل بهشت شوند عکاشه گفت «یا رسول الله ادعُوا الله ان يجعلنى منهم فدعا له»عرض کرد خدای را بخوان تا مرا از آن جمله

بدارد پیغمبر در حق او دعا کرد پس دیگری برخاست و چنین خواست فقال «سَبَقَکَ بِها عُکاشَه»، و آن مردی منافق بود و عکاشه را بعضى بتشديد كاف و بعضی بتخفیف خوانده اند.

عكاشه بن ثور بن اصغر الغوثی از جانب رسول خدای عامل سكك بود.

عقيل بن ابيطالب بن عبدالمطلب بن هاشم القرشي کنیت او ابویزید است در میان فرزندان ابوطالب عقیل ده سال از طالب کوچکتر بود و جعفر ده سال از عقیل و علی علیه السلام ده سال از جعفر کوچکتر بود و هیچ کس درمیان عرب مانند عقیل در علم نسب نبود چهار تن در همه قبایل باین علم نامور بودند یکی عقیل دوم مخرمة بن نوفل الزّهرى سیّم ابوجهم بن حذيفه العدوی چهارم حويطب بن عبدالعزى العامري و عقيل ازيشان داناتر بود و بیشتر مثالب و معایب عرب را تذکره می کرد و ازین روی اشراف عرب از وی رنجیده خاطر بودند چه او از نيك و بد ایشان آگهی داشت.

گویند گاهی که در شام رفت روزی معویه گفت «هذا أبو يزيد لولا علمهُ اني خيرُ له من اخيه لما اقام عندنا و تركه فقال عقيلُ اخى خير لي في ديني و انت خیر لى في دنياى و قد آثرتُ دنياي و أسئل الله خاتمة امورنا خيراً»، و ما قصّه او را در جای خود مرقوم خواهیم داشت انشاء الله تعالی و عقیل در ایام خلافت معويه وفات نمود.

عقيل بن مقرّن المزنی کنیت او ابو حکیم است و او برادر نعمان بن مقرّن است که شرح حال او در کتاب عمر رفت و عقیل از جمله صحابه است که در کوفه سکون نمود.

عرس بن قيس بن سعيد بن الارقم بن النعمان الکندی گویند در فتنه عبدالله بن زبیر وفات نمود .

عرس بن عميرة الكندى برادر عدی بن عمیره از جمله اصحاب است عوذ بن عفرا و عفرا نام مادر اوست و پدرش حارث است و او برادر معوّذ است که در جنگ بدر أبو جهل را بقتل رسانیدند چنان که رقم شد و شرح نسب او نیز در باب معوذ شمرده

خواهد شد.

عتبان بن مالك بن عمر بن العجلان الانصارى السّالمي ثمَّ من بني عوف بن الخزرج بروایتی از غازیان بدر است در زمان رسول خدای نابینا شد و در خلافت معويه وداع جهان گفت و در شمار مردم مدینه است.

عتيد بن التيّهان و بعضی او را عبید بن التيهان ،خوانده اند با بای موحده و او برادر ابوالهيثم بن التيهان الانصاری است در بدر حاضر بود و در احد شهید گشت و تیهان را بعضی بتشدید یای تحنانی خوانده اند .

عنترة بن السّلمى ثمَّ الزّكواني حليف بنى سواد بن غنم بن كعب بن سلمه من الانصار حاضر بدر بود ابن إسحق وابن عقبه گویند عنتره مولى سليم بن عمر بن حديده الانصاری بود، در بدر حاضر شد و در احد شهید گشت .

عاقل بن البكير بن ياليل بن ناشب بن عنتره بن سعد بن ليث بن بكير بن عبد مناة بن كمانه حليف بني عدي بن كعب بن لؤى نام او غافل بود رسول خدایش عاقل نامید او باتفاق برادرانش عامر و اياس و خالد در جنگ بدر حاضر شدند و عاقل بدست مالك بن زهير الجشمی شهید شد.

عجير بن عبد يزيد بن هاشم بن المطلب بن عبد مناف القرشي المطلبي برادر ركانه از مشایخ قریش است.

عون بن جعفر بن ابيطالب در عهد رسول خدا متولد شد و او برادر عبدالله و محمّد است و این هر سه پسر را جعفر بن ابیطالب از أسماءٍ بنت عميس الخثعميه داشت.

عابس الغفاری بعضی او را عبس خوانده اند چنان که در ذیل نام عبس مرقوم شد.

عداء بن خالد بن عودة بن ربيعة بن عمرو بن عامر بن صعصعه و او بعد از فتح مکّه اسلام آورد علائة بن سحّار السّليطي عم خارجة بن الصلت است.

عبس العدوی از جمله أصحاب رسول خداست عصام المزنی در شمار صحابه است.

عفيف الكندى يقال له عفيف بن قيس بن معد يكرب الكندي و بعضی او را عفیف

بن معدیکرب خوانده اند از وی حدیث کرده اند که می گوید در موسم حج بمکه مي رفتم و بر عباس بن عبد المطلب در آمدم ناگاه جوانی را دیدم از خیمه بیرون شد و چون آفتاب را نگریست که بزوال آمد بنماز بایستاد و جوانی نورس در آمد و بر جانب راست او بایستاد آن گاه زنی بیرون شد و برطرف چپ بایستاد و مشغول بنماز شدند عباس گفت هیچ دانستی کیستند؟ گفتم ندانستم گفت این محمّد بن عبدالله است و آن دیگر علی بن ابیطالب برادر زادگان من و این زن زوجه محمّد است خدیجه دختر خویلد و محمّد می گوید خداوند مرا بر این دین مأمور داشته و در روی زمین جز این سه کس بر این دین نیست عفیف گوید من گفتم کاش من چهارم بودم.

عطارد بن حاجب بن زرارة بن عدس التمیمی زعیم قوم خویش بود باتفاق اقرع بن حابس و زبرقان بن بدر بر رسول خدای در آمدند و اسلام آوردند در سال نهم چنان که در کتاب رسول خدای رقم کردیم.

عقیب بن عمرو برادر سہیل بن عمرو بن عدی بن زید بن جشم بن حارثه الانصاری در احد حاضر گشت و بعضی گویند بجهة صغر سن رسول خدا او را باز فرستاد عکراش بن ذرب بن حرقوس بن جعدة المرّى كنيت او ابوالصّهبا و ساکن بصره گشت گویند با صدقات بنی مرّه بحضرت رسول آمد پیغمبر فرمود کیستی؟گفت عکراش بر ذرب «فقال له ارفع في النسب فقال ابن حرقوس بن جعدة بن عمرو بن النزال بن مرَّة بن عبيدٍ و هذه صدقات بني مرة بن عبيدٍ».

عفیر بن ابی عفير الانصاری از جمله اصحاب است عرباض بن ساريه السلمى كنيت او أبو نجيح است در شمار اهل صفه است ساکن شام شد و در سال هفتاد و پنجم هجری در شام وفات نمود و بروایتی در فتنه عبدالله بن زبیر وفات نمود.

عليقة بن عدى بن عمرو بن مالك بن عامر بن بياضة الانصاری از غازیان بدر است ابن هشام نام او را باعين مهمله داند و ابن اسحق خلیقه باخای معجمه خواند.

عفاف بن بحير السّلمي در حمص نزول نمود.

عيينة بن حصين بن حذيفة بن بدر الفزاري كنيت او أبو مالك است از حفاة

عرب است و بعد از فتح اسلام آورد و از مؤلفه قلوب گشت دختر او امّ البنين زوجه عفان بود پسر برادری داشت که از جلسای عمر بن الخطاب بود وقتی با او گفت که مرا از عمر بن الخطاب رخصت بار بخواه گفت تو عنان زبان خویش نتوانی کشید بیم دارم که سخنی نالایق گوئی گفت نگویم لاجرم رخصت بارخواست.

و چون عیینه بر عمر در آمد «فقال يا ابن الخطاب و الله ما تقسم بالعدل و لا تعطى الجذل ، فَغَضب عُمرُ غَضباً شديداً حتّى همَّ أَن يوقعَ بِه»عمر بن الخطاب خواست تا او را بقتل رساند بشفاعت برادر زاده اش نجات یافت و ما قصّه های عیینه را بشرح نگاشته ایم.

عيسى بن عقيل الثقفی پسرش را قبل از آن که بنامی بخواند بحضرت رسول برد پیغمبر او را عبدالرحمن نام نهاد عطاف بن وداعة الهلالی در شمار مردم شام است عطاء الشيمى القرشي العبدى من بني شيبه عويف بن الاضبط و يقال عريف هو عويف بن ربيعة بن الأضبط بن ابير بن نهيك بن خزيمة بن عدى بن الدئل بروایتی در سفر حدیبیه رسول خدا او را در مدینه بخلیفتی گذاشت عویم بن ساعدة بن عايش بن قيس بن النعمان بن يزيد بن اميّة بن زيد بن عوف بن عمرو بن عوف، كنيت او أبو عبدالرحمن است در عقبه اول و ثانی حاضر بود و در احد و خندق قتال داد و در زمان رسول خدا وفات نمود شصت و پنج و اگر نه شصت و شش ساله بود.

علياء السّلمی در شمار مردم مدینه است عزيب المليکی پدر عبدالله بن عزیب است.

على بن الاسود الكندى با برادرش سلمة بن الاسود بحضرت رسول آمد و اسلام آورد.

عیاذ بن عبد الازدی از جمله أصحاب رسول خداست عتيبة بن سهيل بن عمرو برادر أبو جندل بن سهیل است و فاخته خواهرش در سرای عبدالرّحمن بن حارث بن هشام بود و از و فرزندان آورد ، عمر و عثمان و عکرمه و خالد و محمّد و أبوبكر فقيه.

عرابة بن اوس بن قيظى بن عمرو بن زيد بن جشم بن الحارث بن الحارث من بني مالك بن الاوس و پدرش اوس بن قبطی از کبار منافقین بود بالجمله عرابه را در یوم احد بسبب صغر سن با چند تن دیگر اجازت مبارزت نداد و مرا بعت فرمود و عرابه مردی کریم بود وقتی شمّاخ بمدینه آمد عرابه او را دیدار کرد و گفت از بهر چه این سفر کردی؟گفت تا از بهر أهل خویش اعداد زاد کنم عرابه دو شتر که با او بود از تمرو گندم گرانبار ساخت و او را إکرام کرد و جامه نیکو بداد شماخ این اشعار را در مدح عرابه انشاد کرد:

رأيت عرابة الاوسىّ يسموا *** الى الخيرات منقطع القرين

اذا ما رايةُ رُفعت لمجدٍ *** تلقّاها عرابةُ باليمين

اذا بلّغتنى و حملت رحلي *** عرابةُ فاشترى بدم الوتين

عنمة والد إبراهيم بن عنمة المزنى از جمله أصحاب است علبة بن زيد الحارثى الانصارى من بني حارثه در شمار مردم مدینه است او را از جمله بکّائین شمرده اند .

عسعس بن سلامة التميمي البصرى كنيت او أبو صفره و بروايتي أبو صفيرء است عتمة بن الرّابعة الجهني اسم او عبد العزی بود رسول خدا صلى الله عليه و اله و سلم تغییر دادند.

عنبر بن العذرى و يقال الغفاري رسول خدا صلى الله عليه و اله و سلم او را در وادی القری زمینی داد در آن جا ببود تا وفات کرد و منسوب بدان جا گشت.

عثامة بن قيس البجلي ابن عبد البرّ در صحبت او با رسول خدای صلی الله علیه و اله و سلم متوقف است.

باب حرف غين معجمه

غالب بن عبد الله اللّيثى ويقال الكلبي رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم او را با شصت سوار بسريّه كديد بدفع بنى الملوح مامور داشت چنان که مذکور گشت.

غالب بن أبجر المزنی بعضی او را غالب بن ذبح خوانده اند در شمار مردم کوفه است.

غالب بن بشر الاسدی آن کس است که از طلیحة بن خویلد سر برتافت و در اسلام خود بپائید.

غزية بن عمرو بن عطية بن خنساء بن مبذول بن عمر و بن غنم بن مازن النجار المازني در يوم احد حاضر بود.

غزية بن حارث الاسلمی بعضی او را انصاری و گروهی مازنی و جماعتی خزاعی گفته اند.

غطيف بن حارث الکندی پدر عیاض بن عطیف است غطيف بن حارث الثمالي الازدى کنیت او ابو اسماء است.

غيلان بن سلمة بن شرحبيل الثقفی بعضی نژاد او را بدین گونه شمرده اند:

غيلان بن سلمة بن مغيث بن مالك بن كعب بن عمر بن سعد بن عوف بن قصى وهو ثقيف و مادر اوسبیعه دختر عبد شمس است بعد از فتح طایف اسلام آورد و هجرت ننمود و او از بزرگان ثقیف ده زن داشت رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم فرمود چهار تن ازیشان را اختیار کن، و او مردی دانا بود وقتی در خدمت خسرو پرویز بازیافت کسری او را گفت «أَيُّ ولدك احبُّ اليك؟ قال الصغير حتّى يکبر و المريض حتّى يبرء و الغائب حتّى يئوب»، کسری گفت«ما لك و لهذا الكلام و هذا كلام الحكماء و أنت من قومٍ جفاةٍ لاحكمة فيهم»، آن گاه فرمود «فما غذاك قال خبزُ البُرِّ و اللبن و التمر قال هذا العقل من البرِّ و اللّبن و التّمر»، و غيلان نیز شعر نیکو توانست گفت.

غرفة بن الحارث بن حارث الكندى كنيت او أبو حارث است در حکومت

عمرو بن العاص ساکن مصر بود شنید که مردی نصرانی رسول خدای صلی الله علیه و اله و سلم راشتم کرد غرفه او را بکوفت و بینی او را خرد درهم شکست ، نصرانی این داوری بنزد عمر و بن العاص آورد، عمر و با غرفه گفت او را از بهر چه زحمت کردی چه ایشان در ظل عهد ما آرمیده اند ؟

غرفه گفت معاذ الله که ما عهد کرده باشیم که پیغمبر را شتم کنند بلکه عهد کردیم که واگذاریم ایشان را در کنایس خود و اگر دشمنی قصد قتل ایشان کند دفع دهیم ، عمرو و گفت سخن بصدق آوردی ، غرفه گوید در رکاب علی علیه السلام بودم آن گاه که بکنار فرات رسید پس از راه بیکسوی شد و بایستاد و لشکر در گرد او بایستادند «فقال هذا موضع رواحلهم و مناخ ركابهم و مهراق دمائهم بابنى من لا ناصر له في الأرض و لا في السماء»، غرفه گوید این وقت من شك در علی کردم که از غیب سخن گوید این ببود تا آن گاه که حسین بن علی علیه السلام شهادت یافت پس برفتم تا موضع مقاتلت ایشان و بدان چه علی فرموده بود هیچ خطائی و خلافی نیافتم پس از آن لغزش استغفار کردم.

غسان العبدی پدر یحیی بن غسان با وفد عبدالقيس بحضرت رسول امد و اسلام آورد.

غنّام مردی از اصحاب است و در شمار غازیان بدر است غشمير بن خرشة القاری از بنی خطمه قاتل عصماء دختر مروان یهودی است که رسول خدای را هجا می گفت چنان که در کتاب رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم بشرح رفت و غشمیر بر وزن فعليل است.

باب حرف فاء

فضالة بن عبيد بن نافذ بن قيس بن صعب بن الأصرم حججى بن كافة بن عوف بن عمرو بن عوف بن مالك بن الاوس الانصاري الاوسى كنيت او ابو محمّد است در احد و دیگر غزوات حاضر بود، آن گاه بشام رفت و سکون نمود و معويه بعد از

ابودردا او را بقضاوت شام گماشت و در سفر صفین استقضا نمود و فضاله در خلافت معويه وفات یافت.

فضالة بن هلال المزنى از جمله اصحاب رسول خداست فضالة بن هند الاسلمی در شمار مردم مدینه است.

فضالة اللّيثي در نام پدرش خلاف کرده اند بعضی فضالة بن عبدالله اللّیثی گفته اند و بعضى فضالة بن وهب بن يحيى بن مالك الاكبر اللّيثى، در شمار مردم بصره است.

فضاله مردی است از موالی رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم گویند در شام وفات نمود .

فروة بن عمرو بن ورقة بن عبيد بن عامر بن بياضة البياضى الانصاری در عقبه حاضر و در بدر و دیگر غزوات ملازمت حضرت داشت ، رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم میان او و مخرمة الانصاری عقد اخوت بست ، اما (1)بياضة الانصارى هو بياضة بن عامر بن زريق بن عدى بن عبد حارثة بن مالك بن عضب بن جشم بن الخزرج.

فروة بن عمرو بن نافرة الجذامى ثم النقائى از جانب پادشاه روم در فلسطین عامل بود و اسلام خود را بحضرت رسول الله صلی الله علیه و اله و سلم مکتوب کرد.

فروة بن النعمان ويقال فروة بن حارث بن النعمان بن يساف الانصاري الخزرجي من بني مالك بن النجار در احد حاضر شد و در یمامه مقتول گشت.

فروة بن مسيك بن الحارث بن كليب الخطيفى ثم المراری و بعضی او را بن مسيكه گویند از اهل یمن است در سال نهم بحضرت رسول آمد و در زمان عمر بن الخطاب بکوفه رفت و سکون اختیار نمود مردی شاعر و زعیم قوم خود بود .

فروة بن مالك الاشجعي و بعضی او را فروة بن نوفل گفته اند و فروة بن نوفل آن کس است که در ابتدای خلافت معاویه بر مغيرة بن شعبه خروج کرد.

فروة بن معقل الاشجعی او نیز از خوارج نهروان است و قصه ایشان انشاء الله در جای خود مذکور خواهد شد.

فروة الجهنی نیز از جمله اصحاب است فروة بن خالد از مردم فلسطین است


1) اين بياضة غير از بياضة البياضی است که نسب فروه بدو منتهی می شود، رك استيعاب.

و بعضی او را مستجاب الدّعوه شمرده اند.

فاكهة بن بشير بن فاكهة بن زيد بن خلدة بن عامر بن زريق الانصارى الزرقى من بنى جشم بن الخزرج از غازیان بدر است فاكهة بن سعد بن جبير الانصاري من الاوس در صفین ملازم خدمت علی علیه السلام بود .

فرات بن حيان بن ثعلبة العجلى من بني عجل بن لجيم بن سعد بن على بن بكر بن وائل بن قاسط حلیف بنی سهم گویند از عيون و جواسيس أبو سفيان بود رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم حكم بقتل او كرد با يك تن از انصار که حلیف او بود گفت من مسلمانم،انصاری عرض کرد یا رسول الله این مرد می گوید من مسلمانم «فقال رسول الله انّ فيكم رجالاً نكلهم إلى ايمانهم منهم فرات بن حيّان»، و وقتی نیز رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم او را بسوی ثمالة بن اثال رسول فرستاد چنان که بشرح رفت.

فرات بن ثعلبة البهرانی از جمله اصحاب رسول خداست .

فرقد العجلى الربعي ويقال التمیمی مادرش امامه او را بحضرت رسول آورد و پیغمبر او را مسح فرمود فرقد مردی از اصحاب است گویند بر مائده رسول خدا نشست و با او طعام خورد.

فیروز الدیلمی کنیت او أبو عبدالله و بروايتي ابوعبدالرحمن است و او را حمیری نیز گویند از بهر آن که در اراضی حمیر نزول کرد و او از ابناء فارس است و این آن کس است که اسود عنسی را که در یمن دعوی پیغمبری می کرد بکشت و این وقتی بود که رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم مریض بود و هم در آن مرض وداع جهان گفت بالجمله در آن شب که اسود در صنعای یمن مقتول شد صبحگاه رسول خدا مردم را بشارت داد فقال قتل الاسود البارحة فقتله رجل مبارك من أهل بيت مبارك قيل و من قتله يا رسول الله قال فیروز الدیلمی، و ما این قصه را در کتاب رسول خدا صلى الله عليه و آله بشرح نگاشتیم.

فيروز الهمداني الوادعى مولى عمر بن عبدالله الوادعى ادراك جاهلیت و اسلام نموده و او جدّ زكريّا بن أبي زائدة بن ميمون الهمدانی است.

فضل بن عباس بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف القرشي الهاشمي او ابو عبدالله و بروایتی ابو محمّد است و مادر او ام الفضل دختر حارث هلاليه من بني هلال بن عامر بن صعصعه خواهر میمونه زوجه رسول خداست در حنين و حجة الوداع حاضر بود و هنگام غسل دادن رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم آب بدست علی علیه السلام می ریخت در غزوات شام چنان که بشرح رفت شهید شد و بروایتی در طاعون عمواس درگذشت اجمل ناس بود و از فرزندی جز دختری که ام کلثوم نام داشت نماند و او را بن على علیهما السلام تزویج کرد و از آن پس ابو موسی اشعری بحباله نکاح در آورد.

فجيع بن عبدالله بن جندع العامري من بني عامر بن صعصعه ساکن کوفه گشت فراس بن نضر بن حارث بن علقمه بن كلدة بن عبد مناف در يوم يرموك مقتول گشت. فراس بن حابس بروایتی از بنی عنبر است با وفد بنی تمیم بحضرت رسول امد فراسی و بروایتی فراس و هو من بنى فراس بن مالك کنانه در شمار مردم مصر است.

فلتان بن عاصم الجرمى و يقال المنقرى و او خال كليب بن شهاب الجرمی است و کلیب پدر عاصم بود.

فضيل بن النعمان البصرى السّلمي من بنى سلمه در قتال خیبر شهید شد.

فنج بن دحرج بانون و جیم و بعضی او را با تای فوقانی و حای مهمله خوانده اند.

فديك الزّبیدی او را در شمار مردم حجاز گرفته اند .

فويك بالو او بنزديك رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم آمد و حال آن که هر دو چشمش سفید و نابینا بود رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم فرمود چشم ترا چه رسید؟ گفت تیمار شتر خویش می داشتم این آسیب از نفس ماری یافتم رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم در چشم های او بدمید در حال روشن شد و با این که هشتاد سال داشت رشته در چشم سوزن می کشید .

باب حرف قاف

قيس بن مخلد بن ثعلبة بن صخر بن حبيب بن الحارث بن ثعلة بن مازن بن النّجار الانصاري المازني حاضر بدر بود و در احد شهید گشت.

قيس بن مخرمة بن المطلب بن عبد مناف بن قصی القرشي المطلبی کنیت او ابو محمّد و بروایتی ابو سایب است در عام الفیل سال میلاد رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم او نیز متولّد شد وی از مؤلّفه قلوب است لکن او را و عباس بن مرداس را چون دیگران صد شتر عطا نفرمود و شرح آن در کتاب رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم مرقوم شد و پسرش عبدالله از فضلای صحابه است.

قيس بن حذافة بن قيس بن عدي بن سعد بن سهم القرشي السهمي با برادرش عبدالله بن حذافه بجانب حبشه هجرت نمود.

قيس بن سائب بن عویمر بن عائد بن عمران بن مخزوم القرشي المخزومی مکی است و او مولای مجاهد بن جبیر صاحب تفسیر است و در جاهليت شريك رسول خداى بود و بروایتی پدر او سایب بن عویمر با رسول خداى صلی الله علیه و اله و سلم شريك بود.

قيس بن محصن بن مخلد الزّرقى الانصاری و بروایتی قیس بن حصین از غازیان بدر و احد است.

قيس بن حارث بن عدی بن جشم بن مجدعة بن حارثه و هو عمّ براء بن عازب، بعضی گویند قیس بن حارث در یوم احد چندان قتال داد که شهید شد و او چهارده زخم شمشیر داشت و بروایتی در یوم یمامه مقتول شد.

قيس بن ابی صعصعه واسم ابی صعصعه عمرو بن زيد بن عوف بن مبذول بن عمرو بن غنم بن مازن بن النجار الانصارى المازني در عقبه حاضر بود و در بدر قتال داد و رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم در يوم احد او را در ساقه لشکر بداشت.

قیس بن صعصعه از اصحاب رسول خداست قيس بن السكن بن قيس بن عود بن حزام بن جندب بن عامر بن غنم بن عدى بن النجار کنیت او ابوزید انصاری

خزرجی است من بنی عدی بن النّجار از غازیان بدر است در یوم جسر ابي عبيده مقتول گشت و او را ولدی نبود گویند وی از آن چهار کس است که در عهد رسول خدا قرآن را جمع کرد و ایشان زيد بن ثابت و معاذ بن جبل و أبيّ بن كعب و ابو زيد بود ابو عمر گوید این چهار کس از انصار بودند و اگر نه جماعتی در عهد رسول الله قرآن را جمع کردند مانند علی علیه السلام و عثمان بن عفان و ابن مسعود و عبدالله عمرو بن العاص و سالم مولى ابو حذیفه.

قيس بن سعد بن عباده و ما نسب او را در ذیل نام سعد بن عباده رقم کردیم کنیت او ابوالفضل و بروایتی ابو عبدالله و جماعتى ابو عبدالملك خوانده اند و نام مادر او فکیهه دختر عبید بن دليم بن حارثه است وی زعیم قوم خویش بود و از أهل سخاوت و بسالت و کرم بود و در حصافت عقل و کرامت طبع و جلادت حرب نامدار بود و در حضرت رسول مکانت صاحب شرطه داشت و ما قصه های او را در کتاب رسول خدا و یوم سقیفه و دیگر کتب رقم كردیم و در جنگ جمل و صفين و نهروان ملازم ركاب على علیه السلام بود و ما شرح حال او را انشاء الله در کتاب علی علیه السلام و صلح حسن بن على علیهما السلام با معاویه خواهیم نگاشت در سال پنجاه و نهم هجری در مدینه وفات نمود.

گویند مردی از وی سیهزار درهم بقرض گرفت آن گاه که خواست ادای دین كند «قال أنى عدت في شيء أعطيته انّا لا نعود في شيء أعطيناه» وقتی مریض شد بسیار مردم مدیون او بودند او را گفتند این جماعت که ادای دین نکرده اند از عیادت تو شرمگین اند فرمود تا منادی ندا در داد که هر کرا از قیس بردمت دینی است ساحت خود را بری داند که قیس آن مال را هبه فرمود، گویند با این که قیس مردی نیکو حمال بود موی بر زنخ نداشت و انصار همی گفتند دوست داشتیم که از برای قیس لحبه بخریم و این شعر را قیس در صفین انشاد کرد :

هذا اللّواءُ الذي كنّا نحفُّ به *** مع النّبيِّ و جبريل لنا مدد

لاضرَّ من كانت الانصار منيتهُ *** اَلاّ يكون له من غيرهِم احد

قوم اذا حاربوا طالت اكفّهم *** فى المشرفيّة حتّى يفتح البلدُ

قيس بن عاصم بن سنان بن خالد بن منقر بن عبيد بن الحارث و الحارث هو مقاعس بن عمر بن سعد بن كعب بن سعد بن زيد مناة بن تميم المنقرى التميمي كنيت او أبو على و بروایتی ابوقبیصه است در سال نهم باوفد بنی تمیم بحضرت رسول آمد و اسلام آورد رسول خدا فرمود هذا سيّد اهل الوبر مردی عاقل و حلیم بود چنان که با احنف بن قیس گفتند این حلم از که آموختی گفت از قیس بن عاصم و حدیث کرد گاهی را که پسر برادر قیس بن عاصم را دست بسته بنزد او آوردند چه پسر قیس را بقتل آورده بود گویند قیس قطع سخن نکرد چون کلام خود را با مخاطب بیای برد روی با پسر دیگر خود که برادر اعیانی مقتول بود کرد و گفت برخیز و دست پسر خود را بگشای و برادرت را بخاک بسیار و صد شتر بنزد مادر خود ببر باشد که حزن او اندك شود و ما این قصه را در این کتاب خلفای رسول خدای آن جا که امثله عرب را نگاشته ایم در ذیل مثل «أحلمُ من احنف» بشرح رقم کرده ایم و اشعار قیس بن عاصم را که درین معنی گفته نگار داده ایم لاجرم بتکرار نپرداختیم.

وقتی که قیس بن عاصم وداع جهان می گفت فرزندان خود را مخاطب داشت «فقال اذا متُّ فلا تنوحوا علىَّ فان رسول الله لم ينح عليه»، و هم از سخنان اوست که فرموده «يا بنىَّ احفظوا منّى اذا متُّ فسوِّ دوا كباركم ولا تسوِّ دو اصغار كم فيسفّه الناس كباركم و تهونوا عليهم و عليكم باصلاح المال فانّه منتبه الكريم و يستغنى به عن اللّئيم و ايّاكم و سئلة النّاس فانّها اخسر كسب المرء»عبدة بن الطبيب این شعر در مرثیه او گفت:

عليكَ سلامُ الله قيس بن عاصمٍ *** و رحمتهُ ماشاء أن يتَرحَّما

تحيّة من اوليتهُ اىَّ نعمة *** اذا زاد عن شخص بلادُك سلما

فما كان قيس هلكهُ هلكُ واحدٍ *** و لكنّهُ بنيانُ قوم تهدَّما

قيس بن عمرو بن سهل بن ثعلبة بن الحارث بن زيد بن ثعلبة بن غنم بن مالك بن النّجار الانصارى المدنى جدّ يحيى بن سعيد الانصاري قيس بن عمر و بن قيس

الانصارى من بنى سواد بن مالك بن النجار در يوم احد باتفاق پدرش عمر و شهید شد.

قيس بن مالك بن انس الانصارى كنيت او أبو صرمه است مشهور بکنیت است و بعضی او را مالك بن قیس خوانده اند قيس بن زيد بن عامر بن سواد بن كعب وهو

ظفر الانصاري الظفرى قيس بن سلع الانصاری از جمله أصحاب است.

قيس الجذامی بعضی او را قيس بن عامر و بعضی قیس بن زید گفته اند در شام سکون نمود .

قيس بن فهد الانصارى من بني مالك بن النجار و هو قيس بن فهد بن قيس بن ثعلبة بن عبيد بن ثعلبة بن غنم بن مالك بن النجار و او جدّ ابی مریم عبدالغفار بن قاسم الانصارى الكوفی است.

قيس بن عائذ الاحمسى کنیت او ابو کاهل است و او مشهور بکنیت است.

قیس بن قیس در صفّین ملازم رکاب علی علیه السلام بود قیس بن خشخاش العنبری با برادرش عبید بحضرت رسول آمد و اسلام آورد قيس الانصاري جدّ عدی بن ثابت از جمله صحابه است قيس بن ابى غرزة بن عمير بن وهب الغفاري وقيل الجهنی ساکن کوفه گشت و هم در کوفه وفات یافت قيس بن طليحه و بعضى او را قيس بن طخفه خوانده اند در شمار اهل صفه است.

قیس بن عبدالله الاسدی از بنی اسد بن خزیمه باتفاق زوجه خود بر که دختر يسار مولاة ابی سفیان بن حرب بجانب حبشه هجرت نمود قيس بن حارث الاسدی وی نیز هشت زن داشت بعد از اسلام رسول خدا فرمود چهار تن را اختیار کن .

قيس بن الهيثم الشامي بصرىُّ جد عبدالقهّار بن السّرى قيس بن الحصين الحارثی بن کعب و بعضی بدین گونه نسب او را شمرده اند قیس بن حصين بن يزيد بن قنان بن ذى القصّه.

قيس بن المحسر بازید بن حارثه آهنگ سریه کرد چنان که بشرح رفت قیس بن عبدالله بن عمرو بن عدس بن ربيعه بن جعده او نابغه جعدیست که ذکر احوال و أشعار او در كتاب رسول خدا در عرض شعرای پیغمبر مرقوم شد.

قیس بن زید از مردم بصری در شمار صحابه است قیس بن جبیره (1)از جمله اصحاب رسول خداست بن قيس بن النعمان السّكونى كوفىُّ قرائت قرآن می کرد در عهد رسول خدا و در عهد عمر تکمیل داد من قيس بن النّعمان العبدى باوفد عبد القيس بحضرت رسول آمد قیس بن کلاب از جمله اصحاب قيس بن جحدر الطّائى و اوجد طرماح شاعر است و هو طرمّاح بن حكيم بن نضر بن قيس بن جحدر قيس ابوغنيم الاسدی پدر غنيم بن قيس از مردم کوفه است گویند در بصره ساکن شد قيس التمیمی در شمار صحابه رسول خداست.

قيس بن خرشه القيسي من بنی قیس بن ثعلبه آن گاه که بحضرت رسول آمدقال يا رسول الله أبايعك على ماجائك من الله و على ان أقول بالحق، با تو بیعت می کنم بدان چه خدای با تو فرستاده و بر این که سخن جز بحق نگویم پیغمبر فرمود تواند بود که بعد از من روزی آید که سخن حق نتوانی گفت فقال قيس لا و الله لا أبايعك على شيء الا وفيت به فقال رسول الله اذن لا يضرك شيء گفت لا و الله بيعت نمی کنم با تو بر عهدی جز این که بدان وفا کنم پیغمبر فرمود لاجرم از ضرر و زیان محفوظ خواهی بود و شری عاید تو نخواهد گشت.

این ببود تا روزگار زیاد بن ابيه و عبیدالله بن زیاد برسید و قیس از مثالب و معایب ایشان زبان نمی بست عبیدالله او را حاضر ساخت فقال له أنت الذي تفترى على الله و على رسوله؟ قال لا و الله ولكن ان شئت اخبرتك من يفترى على الله و على رسوله قال و من هو؟ قال من ترك العمل بكتاب الله و سنة رسوله قال و من ذاك قال أنت و أبوك و من أمر كماء گفت توئی که افتری بر خدا و رسول می بندی؟ قیس گفت من نیستم لکن اگر خواهی ترا آگهی دهم گفت کیست؟ گفت آن کس که قرآن خدای و شریعت پیغمبر را ترك گفته عبیدالله گفت آن کیست گفت توئی و پدرت زیاد و آن کس که شما را مأمور داشته، عبیدالله در خشم شد و گفت توئی که گمان داری


1) قيس ابوجبيرة ، رك استيعاب.

هیچ شری عاید تو نتواند شد و عوانان را برای عذاب او حاضر ساخت قبل از آن که این کار را ساخته کند قیس بیفتاد و جان بداد و سخن رسول خدای راست آمد صلی الله علیه و اله و سلم.

قيس بن المكشوح کنیت او ابوشداد است در نام مکشوح خلاف کرده اند بعضی او را جبيرة بن هلال گفته و گروهی عبد يغوث بن جبيره بن هلال بن الحارث بن عمرو بن عامر بن علي بن اسلم بن احمر بن الغوث بن انمار بن اراش بن عمرو بن الغوث بن النبت بن مالك بن زيد بن كهلان بن سبا العجلی حلیف مرار و بجيله و خثعم ابنا انمار بن اراش طبری نسب او را بدین گونه نموده است می گوید مکشوح هو هبيرة بن عبد يغوث بن عمرو بن غزيل بن سلمة بن بدر بن عامر بن غويتان بن زاهر بن مرار و او در فتح قادسیه و نهاوند و دیگر غزوات حاضر بود چنان که در کتاب أبوبكر و عمر و عثمان رقم شد.

و نیز آن کس است که اسود عنسی را که دعوی نبوت داشت. باتفاق فیروز دیلمی بقتل آورد و در صفین ملازم رکاب علی علیه السلام بود و صاحب علم بجیله بود و مردی شجاع و شاعر بود و او خواهرزاده عمرو بن معد يكرب است و این اشعار را بمناقضت عمر و انشاد کرده:

فلولا قيتنى لاقيت قرناً ** و ودَّعت الحَبائب بالسّلام

لعلّک من عدیّ بنی زبیدٍ *** و ما يأمره من تلك اللئام

و مثلك قد قرنت لهُ يديه *** الى اللّحين يمشى فى الحطام

در صفین با قبیله بجیله گفت اگر این علم مرا می دادید و با من رزم می دادید بر صاحب آن ترس مذهب تاختن می بردم و آن سپر مذهب را در قلب لشگر مردی برسر معویه می داشت قبیله بجیله گفتند چنان که خواهی در ملازمت تو خواهیم بود پس قیس اسب برجهاند و حمله گران افکند و بجیله با او بجنبیدند قنالی صعب بداد وصف بدرید تا بر روی معویه در آمد عبدالرحمن بن خالد بن الوليد درجيش معويه بود و رزم می داد بالجمله صاحب ترس تیغ بزد و قدم قیس را قطع کرد و قیس تیغ براند و او را بکشت این هنگام گرد او را فرو گرفتند و او را شهید کردند .

قيس بن ابی حازم الاحمسي من ولد احمس بن الغوث بن انمار بن اراش کنیت او أبو عبدالله است ادراك جاهلیت و اسلام نموده رسول خدای را دیدار نکرد و اسلام آورد در شمار تابعین است و از شیعیان عثمان بود در سال نود و نهم هجری وفات نمود.

قیس بن عاصم بن اسید بن نمیر بن عامر بن صعصعه از جمله اصحاب است.

قتادة بن نعمان بن زيد بن عامر بن سواد بن كعب و كعب هو ظفر بن الخزرج بن الاوس الظفرى الانصاري كنيت او أبو عمرو و بروايتي أبو عبدالله است و او در غزوه بدر و دیگر غزوات حاضر بود و این آن کس است که در جنگ احد چشمش از چشمخانه بضرب تیر بیرون افتاد و آویخته گشت و رسول خدای بازجای نهاد و مسح کرد در حال بهبودی یافت و دیگر رمد عارض او نشد چنان که در کتاب رسول خدای بشرح مرقوم افتاد وقتی حاکم مدینه مردی از اولاد قتاده را بنزد عمر بن عبدالعزیز فرستاد عمر گفت کیستی در پاسخ این شعر انشاد کرد :

انّا ابن الذى سالت على الخدِّ عينهُ *** فردَّت بكف المصطفى احسن الرَّدّ

فعادت كما كانت لأوَّل مرَّةٍ *** فياحسن ما عينٍ فيا حسن ماردٍّ

عمر بن عبدالعزیز این شعر قرائت کرد :

تلك المكارمُ لا تعبان من لبنٍ *** شيبا بماءٍ فعادا بعدُ ابوالا

بالجمله در يوم فتح رایت بنی ظفر باقتاده بود و در سال بیست و سیم هجری وفات نمود و این وقت شصت و پنج سال داشت عمر بن الخطاب بر او نماز کرد و ابوسعید خدری که از جانب مادر با او برادر بود او را در قبر نهاد.

قتادة بن عياش الجرشی پدر هشام از جمله أصحاب است و قنادة بن ملحان القيسي در شمار مردم بصره است و قتادة بن اوفی بروایتی قنادة بن ابی اوفی التميمي .

قرَّة بن اياس بن رباب المزنی ساکن بصره شد و در آن جا بنیان خانه نهاد و اوجد اياس بن معوية بن قرَّه است که قضاوت بصره داشت و قصّه مقاتله قره و پسرش

معويه را با ازارقه و خروج عبد الرحمن بن عبس بن كريز قرشی عبسی را با بیست هزار مرد در زمان معويه انشاء الله در جای خود رقم خواهیم کرد .

قرَّة بن عقبة بن قرة الانصارى الاشهلی در يوم احد شهید شد قرة بن دعموص بن ربيعة بن عوف النّمري من بني نمر بن عامر بن صعصعه با تفاق قيس بن عاصم بن حارث بحضرت رسول آمد و اسلام آورد قرة بن عبيره بن عامر بن سلمة الخير بن قشير بن كعب بن ربيعة بن عامر بن صعصعة القشيری و اوجد صمّه قشیری شاعر است قرة بن حصين بن فضاله العبسی از جمله نه تن عبسبین است که بحضرت رسول آمدند و ایمان آوردند.

قبيصة بن المخارق بن عبد الله بن شداد الهلالي من بني هلال بن عامر بن کنیت او أبو بشر است در بصره سکون اختیار کرد قبيصة بن بُرمة الاسدى كنيت و بروایتی ابن شبرمه بضم شین معجمه و سكون موحّده و ضم رای مهمله است.

قبيصة بن وقاص السّلمی در بصره سکون اختیار نمود و قبيصة السلمی نیز از اصحاب رسول خداست.

قبيصة بن ذويب بن طلحة بن عمرو بن كليب بن اصرم در ذیل نام ذویب نسب او را تا خزاعه رقم کردیم در سال اول هجرت و بروایتی در سال فتح متولد شد کنیت او ابو اسحق است و بعضی ابوسعید گفته اند مردی عالم بود و در سال هشتاد و ششم هجری وفات نمود.

قطبة بن حديده و بروايتى قطبة بن عمرو بن حديده ابن اسحق گوید قطبة بن عامر بن حديدة بن سواد بن غنم بن كعب بن سلمة بن الخزرج در عقبه اولى و ثانيه حاضر بود و در بدر و احد و دیگر غزوات قتال داد در یوم احد نه جراحت یافت و در يوم فتح رایت بنی سلمه بدست او بود ، کنیت او ابوزید است و زمان او در ایام عثمان بن عفان بنهایت شد.

قطبة بن عبد عمرو بن مسعود بن عبد الاشهل بن حارث بن دینار در یوم بئر معونه شهید شد قطبة بن قتاده الدوسی این آن کس است که خالد بن الولید او را در

بصره حکومت داد قطبة بن مالك الثعلبي او را تغلبيی و نیز ذبیانی گفته اند او عم زياد بن علاثه است قطبة بن جرمى و بروايتي ابن جریر کنیت او ابوحويصله است و حويصله نام دختر اوست.

قدامة بن مظعون بن حبيب بن وهب بن حذافة بن جمع كنيت او أبو عمرو و بروايتي أبو عمر است و مادرش زنی از بنی جمح بود و او خال عبدالله و حفصه فرزندان عمر بن الخطاب است و صفیه دختر خطاب خواهر عمر در سرای او بود بالجمله قدامه با دو برادرش عثمان و عبدالله بجانب حبشه هجرت نمود و در جنگ بدر و دیگر غزوات حاضر شد عمر بن الخطاب در خلافت خویش او را حکومت بحرین داد.

جارود که سیّد بنی عبدالقیس بود از بحرین بنزد عمر آمد و گفت همانا قدامه خمر آشامید و مست شد و من نگریستم حد خدای را بر او جاری کن عمر گفت شاهد کیست؟ گفت ابوهریره پس ابوهریره را حاضر کرد و پرسش نمود گفت من ندیدم خمر بیاشامد لكن نگریستم که مست بود وقی همی کرد، عمر بن الخطاب عثمان بن ابی العاص را بحکومت بحرین گماشت و قدامه را طلب داشت چون حاضر گاه شد. جارود گفت در اجرای حدّ خداوند تأخیر مکن، عمر گفت ای جارود ترا چنان می نگرم که از در خصومت سخن کنی و يك شاهد بیش نداری جارود بر صدق خود سوگند یاد کرد عمر گفت زبان باز کش و اگر نه ترا رنجیده خاطر دارم «فقال يا عمرُ اما و الله مالك بالحقّ أن يشرب ابنُ عمّك الخمروتسوئنی»، گفت ای عمر از برای تو نیست طریق حق که پسر عم تو شراب خمر بیاشامد و تو مرا رنجه کنی.

این وقت أبو هریره گفت ای عمر اگر تو را در شهادت ماشکی است هند دختر ولید را که زوجه اوست حاضر کن و پرسش فرما عمر فرمان کرد تا هند را بیاوردند او نیز اقامه شهادت کرد عمر با قدامه گفت اگر چنین است تو را از آسیب حد چاره نخواهد بود قدامه گفت قال الله عزَّوجل لَيْسَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ جُناحٌ فِيما طَعِمُوا إِذا مَا اتَّقَوْا وَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ ثُمَّ اتَّقَوْا وَ آمَنُوا ثُمَّ اتَّقَوْا

وَ أَحْسِنُوا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ. عمر گفت در تاویل آیه مبارکه خطا کردی و اگر پرهیز کار بودی از آن چه خداوند حرام کرد پرهیز می نمودی آن گاه روی با مردم کرد و گفت در اجرای حد قدامه چه می گوئید و این وقت قدامه مریض بود أصحاب گفتند مادام که قدامه مریض است اقامه حد نتوان کرد لاجرم عمر روزی چند ساکت بود تا قدامه بهبودی یافت آن گاه با مردم گفت اکنون چه می اندیشید؟ گفتند مادام که اور اوجعی است دست باز باید داشت عمر گفت در زیر تازیانه جان بدهد نزديك من خوبتر است تا این که تعطیل در تقریر حد افتد پس بفرمود تا قدامه را حد بزدند و او برنجید و هجرت کرد.

این ببود تا هنگام طواف عمر و قدامه یکدیگر را مغاضباً دیدار کردند چون از حج باز شدند در منزل سقيا عمر بخفت و چون از خواب انگیخته شد،گفت مرا درخواب بنمودند که قدامه را حاضر کنم و فرمان کرد که او را حاضر کنید و اگر سر برتابد بکشید و بیاورید برفتند و قدامه را حاضر کردند ، پس از بهر او استغفار کرد و طریق مهر و حفاوت گرفت ، ایوب بن ابی تمیمه گوید از غازیان بدر جز قدامة بن مظعون کس خمر نخورد و او پس از سی سال از هجرت وفات نمود و این وقت شصت و هشت ساله بود.

قدامة الكلابي و يقال العامرى هو قدامة بن عبد الله بن عمارة بن معاوية الكلابي من بني كلاب بن ربيعة بن عامر بن صعصعه کنیت او ابو عبدالله است از سابقین مسلمانان است ساکن مکه بود و هجرت ننمود در حجة الوداع حاضر ركاب رسول خدا صلى الله علیه و آله بود .

قعقاع بن معبد بن فزاره التمیمی با وفد بنی تمیم بحضرت رسول صلى الله عليه و اله و سلم آمد ابوبکر خواستار شد که امارت قوم او را دهند و عمر بن الخطاب عرض کرد که امارت اقرع بن حابس را باشد ابوبکر با عمر گفت «و ما اردت الاّ خلافي».

قعقاع بن عمرو التمیمی برادر عاصم بن عمرو ایشان را با هاشم بن عتبه و عمرو بن معدیکرب در جنگ قادسیه و مقاتلت با عجم آثار بزرگ است چنان که مرقوم

افتاد قعقاع بن عبدالله بن ابی حداد الاسلمی از جمله اصحاب رسول خدا صلى الله علیه و آله است.

قاسم بن مخرمة بن عبدالمطلب برادر قیس بن مخرمه رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم از برای او و برادر دیگرش صلت صدوق خرما از خیبر عطا کرد و مادر ایشان دختر هم معمّر بن امیّه بن عامر است از بنی بیاضه.

قاسم مولى ابوبکر الصدیق در شمار اصحاب است قرظه بن كعب بن ثعلبة بن عمرو بن كعب بن الاطابه الانصاري الخزرجی از بنی حارث بن خزرج حليف بنى عبدالاشهل كنيت او ابو عمر است در احد و دیگر غزوات حاضر بود و مملکت ری در زمان عمر بدست او گشوده شد و در تمامت غزوات ملازمت رکاب علی علیه السلام داشت در کوفه وداع جهان گفت و امیر المؤمنین علی علیه السلام بر او نماز بگذاشت.

قیظی بن قيس بن لوذان بن ثعلبة بن عدى بن مجدعة بن حارثة الانصاري الخزرجی از مجاهدین احد است.

قباث بن اشیم بن عامر بن الملوح الكناني و يقال التميمي ساكن دمشق بود .

قطن بن حارثة الكلبي من بنى عليم بن حباب بن كليب بن وبره رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم بدست او بجانب عليم بن كعب و احلاف او کتاب کرد.

قارب بن الاسود الثقفى وهو قارب بن عبدالله بن الاسود بن مسعود الثقفى جدّ وهب بن عبد الله بن قارب با وفد ثقيف بحضرت رسول آمد.

قردة بن نفاثه السلولي من بني عمرو بن مرّه بن صعصعة بن معوية بن بكر بن هوازن با جماعتی از بنی سلول بحضرت رسول صلی الله علیه و اله و سلم آمد و اسلام آورد و او مردی شاعر بود و این شعر بعد از اسلام انشاد کرد :

بان الشّباب فلم احفل به بالا *** و اقبل الشّيب و الاسلام اقبالا

و قد أُروّى نديمى من مشعشعةٍ *** و قد اقلّب اوراكاً و اكفالا

الحمد الله أن لم يأتني اجلى *** حتّى اكتسيت من الاسلام سر بالا

بعضی شعر آخر را منسوب به لبید داشته اند بالجمله قرده یک صد و پنجاه سال

زندگانی یافت و این شعر را در زحمت شیخوخت گوید :

اصبحت شيخاً ارى الشخصين اربعة *** و الشخص شخصين لمّا مسّنى الكبر

لا اسمع الصّوت حتى استدير له *** و حال بالسّمع دونى المنظر العصر

و كنت امشى على ساقين معتدلاً *** فصرت امشي على ما ينبت الشجر

اذا اقوم عجنت الارض متّكئاً *** على البراجم حتّى يذهب النفر

قثم بن العباس بن عبد المطلب بن هاشم القرشي الهاشمي «قال ابن عباس هو آخر الناس عهداً برسول الله»، چه او آخر کس بود که از قبر رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم بیرون آمد و علی علیه السلام در عهد خلافت خویش حکومت مکه را با او گذاشت و قثم در سمرقند وفات یافت چنان که در جای خود مذکور می شود و او با رسول خدای صلی الله علیه و اله و سلم شبیه بود و اود بن سلیم این شعر در مدح او انشاد کرد:

عتقت من حملى و من رحلنى *** یا ناق ان ادّيتني من قثم

انّك ان ادّيتني في غدٍ *** خلفني اليسر و مات العدم

فى كفّه بحر و في وجهه *** بدر و فى العرنين منه شمم

اصمَّ عن قيل الخنا سمعُهُ *** و ما من الخير به من صمم

زبیر که مردی از ثقات روات است مطلع قصیده فرزدق را از شعرای مدینه داند که با چند شعر دیگر در مدح قشم گفته اند و فرزدق اين يك شعر را تضمين کرده است :

هذا الّذي تعرف البطحاء و طأته *** و البيت تعرفه و الحلُّ و الحرم

كم صارخٍ بك مكروب و صارخة *** تدعوه يا قثم الخيرات يا قثم

قنفذ بن عمير بن جدعان التيمى عمر بن الخطاب او را حکومت مکّه داد چون او را معزول داشت نافع بن حارث را گماشت قهيد بن مطرف الغفاری بروایتی قهید بن ابی مطرف.

قنان بن دارم بن افلت العبسی از جمله آن نه تن مردم عبسی است که بحضرت

رسول صلی الله علیه و اله و سلم آمدند و ایمان آوردند بشرحی که در کتاب رسول خدا صلى الله علیه و آله مرقوم شد .

باب حرف کاف

كعب بن مالك بن ابى كعب هو عمر بن هو عمر بن القين بن كعب بن سواد بن غنم بن كعب بن سلمة بن سعد بن على بن اسد بن سادة بن يزيد بن جشم بن الخزرج الانصاري السلمى كنيت او أبو عبيدالله و بروایتی ابو عبدالله است و گروهی أبو عبدالرحمن گفته اند مادرش لیلی دختر زید بن ثعلبه من بنی سلیم در عقبه ثانیه حاضر بود وقتی بمدينه آمد رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم میان او و میان طلحة بن عبدالله عقد اخوت بست و در غزوه احد و دیگر غزوات حاضر بود و در غزوه تبوك او و هلال بن اميه و مرارة بن ربیعه تخلف کردند، و ما این قصّه را در کتاب رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم بشرح نگاشتیم و نیز اشعار و أحوال او را در ذیل احوالات شعرای رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم رقم کردیم در سال پنجاه و اگر نه پنجاه و سیم هجری وفات نمود، و این وقت هفتاد و هفت ساله بود.

كعب بن عمرو بن عباد بن عمرو بن سواد الانصاري كنت او ابویسر است و او مشهور بکنیت است حاضر عقبه بود و در یوم بدر بیست ساله بود و در سال پنجم هجری وفات نمود.

كعب بن زيد بن قيس بن مالك بن كعب بن حارثه بن دينار بن النجار الانصاري در بدر حاضر بود و در خندق شهید شد بدست ضرار بن خطاب بروايتي امية بن ربيعه بن صخر الدّئلی بزخم تیر او را شهید ساخته است.

كعب بن عجرة بن كعب بن امية بن عدى بن عبيد بن الحارث البلوى ثمَّ السوادي من بنى سواد بن مرّه ثم من بنى قرآن بن بلى بن عمرو بن الحاف بن قضاعه حلیف انصار و بروايتي حليف حارثه بن حارث بن الخزرج و همچنان او را حلیف بني عوف بن خزرج و حليف بنی سالم خوانده اند ، کنیت او ابو محمّد است در سال پنجاه

و یکم هجری و بروایتی در پنجاه و دوم در مدینه وفات نمود .

كعب بن عمير الغفاري رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم او را مکرر امیر سرایا فرمود در سال دوم هجری بدست قضاعه شهید شد.

كعب بن عدىّ التنوخى از جمله اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و اله و سلم است.

كعب بن عياض الاشعری در شمار مردم شام است.

كعب بن جمّاز بن مالك بن ثعلبة الجهني بروايت ابن هشام حلیف بنی ساعده است از انصار با برادرش سعد حاضر بدر بود دار قطنی نسب او را بدین گونه از خط احمد بن ابی سهل الحلوانی تصحیح نموده : کعب بن خنا بالخاء و النون بن ثعلبة بن خرشة بن عمرو بن سعد بن ذبيان بن رشدان بن قیس بن جهينة بن زيد بن ليث ابن سود بن اسلم بن الحاف بن قضاعه در بدر و دیگر غزوات حاضر بود .

كعب بن عاصم الاشعری و بعضی او را كعب بن مالك خوانده اند.

كعب بن مرّة البهرى السّلمی ساکن اردن بود از اراضی شام و در سال پنجاه و نه و بروایتی در پنجاه و هفت در شام وفات نمود كعب بن عمرو الخزاعي الكعبي كنيت او ابو شريح است و او مشهور است بکنیت کعب بن زید از اصحاب رسول خداست كعب بن عمرو السّلمى الهمدانی و بروایتی کعب بن عمر والاشهر ابن عمرو بن جحدب بن معوية بن سعد بن الحرث بن ذهل بن سلفة بن دول بن جشم بن إيام بن همدان ساکن کوفه شد.

كعب بن سليم القرظي ثمَّ الدّوسی از حلفای اوس است از جماعت بنی قریظه و پسرش محمد از علمای تابعین است كعب بن يسار بن ضبّة بن ربيعة الضبّي در فتح مصر حاضر بود ، عمرو بن عاص بدو مکتوب کرد که قضاوت مصر كعب نپذیرفت اما کعب مردی است از اصحاب در يوم يمامه دست او مقطوع شد .

مال كعب بن زهير بن ابی سلمی و ما قصّه زهیر بن ابی سلمی و نسب او را که یکنن از شعرای سبعه معلّقه است و قصّه پسرش کعب بن زهیر را که رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم

خونش را هدر ساخت و او ناگهان بحضرت رسول آمد و قصیده عذر قرائت کرد تا بدین مصراع رسید «و العذر عند كرام الناس مقبول»، و رسول خدا او را معفو داشت و اسلام او را بپذیرفت این جمله را در کتاب رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم رقم کردم و اشعار ایشان را تشکیل کرده با ترجمه لغات بنگاشتم .

كعب بن سود بن بكر بن عبد الله بن ثعلبة بن سلمان بن ذهل بن لقيط بن الحارث بن مالك بن فهم بن غنم بن دوس بن عدنان بن عبدالله بن زهدان بن کعب بن حارث بن کعب بن عبدالله بن مالك بن نضر بن ازد گویند یک روز در مجلس عمر جای داشت ناگاه زنی در آمد و باعمر در آمد و با عمر گفت «انّ زوجي ليصوم النّهار و يقوم اللّيل»، گفت شوهر من روز ها روزه می دارد و شب ها بنماز می ایستد، عمر بن الخطاب گفت او را از چنین کردار دفع دهم؟ آن زن قدمی چند بازشد و مراجعت کرد و آن کلمات را دیگر باره گفت عمر نیز بقانون نخست پاسخ داد کعب بن سود گفت یا عمر این زن از شوهر خویش شکایت آورده ، عمر از فراست او شگفتی گرفت و گفت تو در میان ایشان قضا كن كعب ایشان را طلب داشت چون حاضر شدند آن زن این شعر گفت:

الهى حليلي من فراشي مسجده *** نهاره و ليله لا يرقده

امض القضايا كعب لا تردَّده

شوهرش این شعر قرائت کرد :

إنّي امرء قد شفّنى ما قد نزل *** في سورة النّور و في السبع الطول

و في كتاب الله تخويف نزل

کعب چنین سخن کرد:

انَّ لها حقّاً عليك يا بعل *** من اربعٍ واحدةٍ لمن عقل

امض لها ذاك ودع عنك العلل (1)

آن گاه گفت ای مرد اگرچه یک زن داری لکن سه زن دیگر توانی بعقد نکاح


1) اشعار بنحو مبسوط تری در استیعاب نقل شده است، و متن ناسخ مخلوط بود که مطابقه نسخه استیعاب اصلاح شد.

در آورد ، پس تو درسه شب مختار باشی و اختيار يك شب از چهار شب با وی است در آن شب جز نماز فریضه مگذار و با او باش عمر گفت این فهم که در کرت ثانی کردی مرا زیاده از نخستین شگفتی داد و او را قاضی بصره ساخت و او ببود تا جنك جمل برسید مصحفی از گردن در آویخت و عصائی بدست گرفت و در پیش روی شتر آمد و ندا در داد و مردم را در وفا و ثبات سوگند همی داد ناگاه تیری بر مقتلش آمد و در گذشت.

كيسان الانصارى مولی رسول الله بعضی او را از بنی مازن بن النّجار دانسته اند در يوم احد شهید شد.

كيسان بن عبدالرحمن بن كيسان يقال هو مولی خالدین اسد ساکن مکّه و مدینه بود.

كيسان بن أبو نافع بن كيسان بروايتي كيسان بن عبدالله بن طارق ساكن طائف بود و پسرش نافع نام داشت.

کیسان بن مهران مولی النبی صلی الله علیه و اله و سلم در نام او اختلاف کرده اند چنان که در کتاب رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم در ذیل نام موالی آن حضرت مرقوم افتاد.

کرز بن جابر بن حنبل و يقال كرز بن حسل بن لاحب بن حبيب بن عمرو بن شیبان بن محارب بن فهر بن مالك القرشى الفهرى وقتی غارت بسرح مدینه آورد و رسول خدای از دنبال او تاختن برد و او را بدست نیاورد ، از آن پس کرز مسلمانی گرفت و در فتح مکه ملازمت رکاب داشت از جیش خالد بن الوليد جدا افتاد جماعتی از مشرکین بر او در آمدند و قتال دادند کرز این رجز همی خواند و کوشش همی کرد تا شهید شد چنان که در کتاب رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم مرقوم شد :

قد علمت صفراء من بنى فهر *** نقيُة الوجه نقيّة الصّدر

لاضر بنَّ اليوم عن ابى صخر

كرز بن علقمة بن هلال بن جريبة بن عبد بن عبد نهم بن جليل بن خيثمة بن سلول الخزاعی در یوم فتح اسلام آورد و در این جهان فراوان بزیست. و در خلافت

معاویه و امارت مروان بن الحکم اعلام حرم را او نصب نمود.

کرزبن اسامه بعضی او را کریز خوانده اند باتفاق نابغه جعدى بحضرت رسول آمد و اسلام آورد کرز عبدالله الولید گوید او مردی از اصحاب است کرز نیز مردی از اصحاب رسول خداست.

كليب بن بشر بن تميم حليف بني حارث بن خزرج و بروايتي كليب بن بشر بن عمرو بن الحارث بن كليب بن زيد بن الحارث بن الخزرج در احد و دیگر غزوات حاضر بود و در یمامه مقتول گشت.

کلیب مردی از اصحاب است آن روز که عمر بن الخطاب مقتول شد و از قفای قاتل او می تاختند ابولؤلؤ سر بر تافت و دوازده کس راز خم بزد شش تن بمردند از آن جمله یکی کلیب بود که مقتول گشت.

كليب بن شهاب الجرمی پدر عاصم بن کلیب از صحابه است کلیب الجهني در شمار اصحاب رسول خداست كليب بن جزر بن کلیب نیز از جمله اصحاب است.

کردم بن سفیان الثقفی دختر او میمونه ازو حدیث کرده.

کردم بن قیس الثقفی در شمار اصحاب رسول خداست.

کردم بن ابى السّنان الانصارى يقال الثقفی در مدینه سکون اختیار کرد.

كلثوم بن الهدم الانصارى من بني عمرو بن عوف معروف بود بصاحب رسول الله بروایت واقدی و موسى و ابن اسحق رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم چون هجرت فرمود در ورود بمدينه بكلثوم بن هدم در آمد و پس از چهار روز از آن جا بخانه ابوایوب انصاری رفت و کلثوم اول کس است که از انصار بعد از ورود رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم بمدينه وداع جهان گفت و در بقیع غرقد مدفون گشت و ما این قصه را در کتاب رسول خدا صلى الله علیه و آله نگاشتیم.

كلثوم بن الحصين بن خلف بن عبید کنیت او ابورهم الغفاری است و او معروف است بکنیت در بدر و احد و حدیبیه حاضر بود و در احد تیری برجای نحر او آمد و

رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم با آب دهان مبارك آن را ملنثم ساخت ازین روی ملقب بكلثوم المنحور شد و او را رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم در عمرة القضا و عام الفتح در مدینه بخلیفنی گذاشت كلثوم بن علقمة بن خارجة المصطلقى الخزاعي بدر حضرمی بن کلثوم است.

كثير بن عمرو السّلمى حلیف بنی اسد و یقال بنی عبد شمس با تفاق برادرانش مالك بن عمر و وثقيف حاضر بدر بود ، بعضی گویند اسم او كثير و ثقيف لقب او بود.

كثير بن عباس بن عبدالمطلب کنیت او ابو تمام است چندماه قبل از وفات رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم متولّد شد مردی فقیه و فاضل بود. كثير خال براء بن عازب از جمله اصحاب رسول خداست. کثیر الازدی در شمار مردم مصر است و در مصر سکون اختیار کرد . كثير الانصاری در بصره ساکن شد و از اهل بصره شمرده شد.

كثير بن الصّلت الكلبى در عهد رسول خدای صلی الله علیه و اله و سلم متولد شد و نامش بلال بود رسول خدایش کثیر نامید.

كثير بن شهاب الحارثی این آن کس است که در یوم قادسیه چنان که مذکور شد جالینوس را بکشت و سلبش را ماخوذ داشت

کنانة بن عبد يا ليل الثقفی از اشراف مردم طایف است بعد از قتل عروة بن مسعود چنان که در کتاب رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم بشرح رفت بحضرت رسول آمد و اسلام آورد.

كنانة بن عدی بن ربيعه عبد العزّى بن عبد شمس بن عبد مناف وی نیز از آن مردم است که وقتی زینب دختر رسول خدای را از مکه بمدینه کوچ می دادند با عیار و ابوسفیان بر او حمله آورد بشرح رقم کردیم .

کناز بن حصين بن يربوع بن عمرو بن يربوع بن خرشة بن سعد بن طريف بن جلال بن غنم بن غنى بن يعصر بن قيس بن غيلان بن مضر كنيت او ابو مرثد الغنوی است و او معروف بکنیت است با تفاق پسرش مرثد در بدر حاضر بود و ایشان حليف حمزة بن عبدالمطلب بودند در سال دوازدهم هجری وفات نمود و این وقت شصت و یک سال داشت.

كهمس الهلالى هو كهمس بن معاوية بن ابی ربیعه در شمار مردم بصره است کرزین اسامة العامري و بروایتی کریز بن سامه باتفاق نابغه جدی بحضرت رسول آمد و ایمان آورد.

كلدة بن حنبل ويقال كدرة بن عبدالله بن حنبل از جانب مادر برادر صفوان بن امیه است و مادر ایشان صفیه دختر عمرو بن حبیب بن وهب بن حذافة بن جمح است باتفاق صفوان در یوم حنين حاضر بود وقتی مسلمانان هزیمت شدند گفت امروز سحر ابن ابی کبشه باطل شد صفوان گفت «فضَّ الله فاك لئن يربّنى رجل من قريش أحبُّ الىّ من أن يربّنى رجل من هوازن»، و او مردی سیاه گونه بود و همیشه خدمت صفوان می کرد و قصه ایشان در کتاب رسول خدا بشرح رفت.

كدير الضبّی در شمار مردم کوفه است کبیش بن هوذه السّدوسی از جمله اصحاب است.

كرامة بن ثابت الانصاری در صفین ملازم ركاب علی علیه السلام بود.

کریب بن ابرهه از جمله اصحاب رسول خداست کدر بن عبد نیز از جمله صحابه است كباثه بن اوس بن قيظى الانصاري الاوسی برادر عرابة بن اوس است در احد حاضر بود ، کباثه با بای موحده است .

باب حرف لام

لقيط بن الرّبيع بن عبدالعزى بن عبد شمس بن عبد مناف کنیت او ابوالعاص است و او معروف بکنیت است داماد رسول خدا بود لقيط بن عامر بن صبرة بن عبدالله بن المنتفق بن عامر بن عقيل بن كعب بن ربيعة بن عامر بن صعصعه كنيت او أبورزين العقیلی است که بر نام او غلبه دارد و بعضی او را لقيط بن المنتفق خوانده اند.

لقيط بن ارطاة السكونى گوید من در حضرت رسول جهاد کردم و نود و نه تن از مشركين را در غزوات کشته ام.

لبيد بن ربيعه العامري الشّاعر كنيت او ابو عقيل است، از شعرای بزرگ

است و ماذکر احوال و اسلام او را و اشعار او را در جلد دوم از کتاب اول و جلد اول از کتاب دوم بشرح رقم کردیم لاجرم بتکرار نخواهیم پرداخت لبید بن عطارد التّميمي در سال نهم با وفد بنی تمیم بحضرت رسول آمد و اسلام آورد.

لبید بن سهل الانصاری این آن کس است که ابن ابیرق آن در عی که بسرقت برد در سرای او افکند بشرحی که در کتاب رسول خدا رقم شد لبید بن عقبه بن امرء القيس و يقال لبيد بن رافع بن امرء القيس بن زيد من ينى عبد الاشهل الانصاري الاشهلي پدر محمود بن وليد.

اللّجلاج العامرى هو من عامر بن صعصعه در پنجاه سالگی مسلمانی گرفت و چون وفات او برسید صد و بیست ساله بود لقمان بن شبه بن محيط کنیت او ابو حسین است از اصحاب رسول خداست.

لبی از اصحاب رسول خداست بیشتر جامه اوخزّ احمر بود لهيب بن مالك حدیث می کند که خفر بن مالك از بزرگان کهنه بود و دویست و هشتاد سال عمر داشت یک روز بنزديك او شدم و گفتم ای خفر !

هَلْ عِندَكَ عِلم مِنْ هذا النجُومِ الَّتِي يُرْمَى بِها فَإِنَّا قَدْ فَزِعْنَا لَهَا وَ خِفْنا سُوءَ عاقِبَتِها .

چون بدین گونه از ستاره شهاب پرسش کردم و خویش را باز نمودم گفت فردا بگاه حاضر شو تا ترا آگهی دهم لاجرم روز دیگر بامداد با چندتن بنزديك او شدم و او را بر پای دیدم که نظر بر آسمان داشت و به اعلی صوت کامه چند بگفت و حالش دیگرگون کشت و لختی زبان به بست آن گاه گفت :

يا مَعْشَرَ بَنِي قَحْطَانَ أَخبِرُ كُم بِالْحَقِّ وَ الْبَيانِ أَقْسَمْتُ بِالْكَعْبَةِ وَ الْأَرْكانِ وَ الْبَلَدِ الْأَمِينِ وَ السُّدّانِ قَدْ مُنِعَ السَّمَاءَ عُتاةُ الْجَانٌ بِناقِبٍ بِكَفً ذي سُلْطانِ مِنْ أَجْلِ مَبْعُوثُ عَظيم الشّانِ

يُبْعَثُ بِالتَّنْزِيلِ وَ الْقُرْآنِ

وَ بِالهُدَى وَ فاصِلِ الْفُرْقانِ يَبْطُلُ بِهِ عِبادَةُ الْأَوْثان.

چون کلمات او مشعر بر بعثت پیغمبری بود گفتم ای خفر امری عظیم آوردی و از خطبی بزرگ انهی فرمودی اکنون بگوی از برای قوم خود چه می بینی؟

فَقالَ: أَرى لِقَوْمي ما أرى لِنَفْسي *** أَنْ يَتْبَعُوا خَيْرَ نَيِّ الْإِنسِ

برهانُهُ مِثْلُ شُعاع الشَّمْسِ *** يُبْعَثُ فِي مَكَّةَ دار الْحَمْس

بِمُحكم التَّنزيلِ غَيْرِ اللَّبْسِ

پس اعلام داد که باید بهترین فرزندان آدم را متابعت کرد که امر او چون آفتاب درخشان است گفتم اکنون بازنمای که این پیغمبر از کدام قبیله است ؟

فقالَ وَ الْحَيَوةِ وَ الْعَيْش إِنَّهُ لِمَنْ قُرَيْش ما فِي حِلْمِهِ طَيْسٌ وَ لا في خَلْقِهِ هَيْسٌ يَكُونُ فِي جَيْشِ وَ أَيِّ جَيْشِ مِنْ آلِ قَحْطَانَ وَ الِ أَيْش.

گفتم اکنون بگوی از قبایل قریش از کدامین بطن است؟

فَقالَ وَ الْبَيْتِ ذِي الدَّعَائِم وَ الرُّكْنِ وَ الْأَحاطِمِ إِنْهُ مِنْ نَجْلٍ هاشم مِنْ مَعْشَرِ أَكارِمَ يُبْعَثُ بِالْمَلاحِم و قتل كُل ظالِمٍ. آن گاه گفت:

هذا هُوَ الْبَيانُ أَخْبَرَنِي بِهِ رَئيسُ الْجَانِّ.

از پس این کلمه نیز چنین گفت:

اللهُ أَكْبَرُ جَاءَ الْحَقُّ وَ ظَهرَ وَ قُطِعَ عَنِ الْجِنِّ الخَبَرُ.

این وقت زبان بر بست و سه روز زحمت اغمی بروی غلبه داشت از پس سه روز بخویش آمد «فقال لا اله الا الله» بالجمله لهيب بن مالك در حضرت رسول خدای معروض داشت که من اول کس بودم که از سرّ شب و رجم شیاطین آگهی یافتم و این حدیث را بعرض رسانید.

فَقالَ رَسُولُ الله صلی الله علیه و اله و سلم: سُبْحانَ الله لَقَدْ نَطَقَ مِنْ مَثَلِ النُّبُوَّةِ.

و بعضی این حدیث را ضعیف شمرده اند.

باب حرف میم

محمّد بن مسلمه الانصاری کنیت او ابو عبدالرحمن است و بروایتی ابو عبدالله هو محمّد بن مسلمة بن خالد بن عدی بن مجدعة بن حارثه بن حارث بن الخزرج بن عمرو بن مالك بن الاوس حليف بني عبد الاشهل در بدر و دیگر غزوات حاضر بود و او یکی از قتله کعب بن اشرف است و او را رسول خدای در غزوه قرقرة الكدر در مدینه بخلیفتی گذاشت و این آن کس است که مانند سعد بن ابی وقاص و عبدالله بن عمر بن

الخطاب واسامة بن زيد اعتزال جست و در جنك جمل و صفين حاضر ركاب على علیه السلام نگشت و او در سال چهل و سیم هجری و بروایتی در چهل و ششم و بعضی در چهل و هفتم گفته اند در مدینه وفات یافت و مروان بن الحكم بر او نماز گذاشت و او راده تن فرزند بود.

محمّد بن عبدالله بن جحش بن رئاب بن يعمر بن صبرة بن مرّة بن كثير بن غنم بن دودان بن اسید بن خزيمة الاسدى حليف بنى عبد شمس و بروایتی حلیف حرب بن امیّه است کنیت او أبو عبدالله است باتفاق پدر هجرت بحبشه نمود و از آن جا بمکّه و مدینه آمد و او پنج سال قبل از هجرت متولد گشت.

محمد بن حاطب بن حارث بن معمر بن حبيب بن وهب بن حذافة بن جمح القرشي الجمحي مادرش ام جمیل فاطمه بنت المخلد و بروایتی جویریه بنت المخلد بن عبدالله بن ابی قيس بن عبدودّ بن نضر بن مالك بن حسل بن عامر بن لؤى القرشية العامرية با تفاق شوهر سفر حبشه کرد و محمّد بن حاطب در آن جا متولد گشت و کنیت محمّد ابوالقاسم و بروایتی ابوابراهیم است در سال هفتاد و چهارم هجری در مکه و برواینی در کوفه وفات نمود در شمار مردم کوفه است گویند آن گاه که از حبشه آمد کودکی بود و یک دست او بآتش جراحت شد ام جمیل مادر او او را بحضرت رسول

آورد تا بر جراحت او بدهید و بهبودی یافت اسماء بنت عمیس او را و فرزند خود عبدالله بن جعفر بن ابيطالب را شیر همی داد.

محمّد بن خطاب بن الحارث بن معمر القرشى الجمحی پسر عم محمّد بن حاطب است محمّد بن ثابت بن قيس بن شمّاس الانصاری ثابت او را بحضرت رسول آورد و از رسول خدا این نام یافت.

محمّد بن ابي حذيفة بن عتبة بن ربيعة بن عبد شمس بن عبدمناف القرشي العبشمى کنیت او أبو القاسم است در ارض حبشه متولد شد و نام مادر او سهله دختر سهیل بن عمر والعامری است بروایتی علی علیه السلام در ایام خود او را امارت مصر داد چنانکه انشاء الله در جای خود رقم می شود .

محمّد بن ابی الجهم بن حذيفه بن غنم العدوى در عهد رسول خدای متولد گشت و در سال شصت و سیّم هجری در یوم الحرّه شهید شد محمد بن بشر الانصاري و او پدر یحیی است محمّد بن صیفی بن امیّه بن عائذ بن عبدالله بن عمر و بن مخزوم القرشي المخزومي محمّد بن أسلم از جمله أصحاب رسول خداست محمّد بن صیفی الانصاری نیز از صحابه است محمد بن صفوان بعضی او را صفوان بن محمد خوانده اند کنیت او ابو مرحب است محمّد بن حبيب الحضرمي و بروایتی نضری است محمّد بن انس بن فضالة الظفرى الانصاری و او پدر یونس است محمد بن ابيّ بن كعب الانصارى کنیت او ابو معاذ است در عهد رسول خدای متولد شد.

محمّد بن عمرو بن العاص القرشى السّهمى برادرش عبدالله در جنگ صفین حاضر نشد و محمّد در جيش معویه بود و با سپاه علی علیه السلام رزم می داد و این شعر ازوست:

فلو شهدت جمل مقامی و مشهدی *** بصفّين يوماً شاب منها الذّوائب

غداة أتى أهلُ العراق كانّهُم *** سحابُ ربيع رفّعته الجنائب

اذا قلت قدولّت سراعاً بدت لهم *** كتائبُ منهم و ارجحنّت كتائبُ

و جئناهم نمشي كانَّ صفوفنا *** من البحر لجُّ موجهُ متراكبُ

فدارت رحانا وَ استدارت رحاهم *** سواء النّهار ما تولى المناكبُ

فقالوا لنا انّا نرى أن تبايعوا *** علياً فقلنا بل نرى أن تضاربوا

فطارت الينا بالرِّماح كماتهم *** و طرنا الَيهم بالاكفِّ قواضبُ

ابن عبدالبرّ قائل این اشعار را محمّد بن عمرو بن العاص داند بشرحی که رقم شد و ابن ابی الحدید این اشعار را بعبدالله بن عمرو بن العاص نسبت می کند انشاء الله در كتاب على علیه السلام بشرح رقم خواهد شد.

محمّد بن جعفر بن ابیطالب مادر او اسماء بنت عمیس است بعد از شهادت جعفر رسول خدا بفرمود تا پسر های او را محمّد و عبدالله وعون را حاضر کردند و سر بتراشیدند و قال انا وليّهم فى الدُّنيا و الآخرة، و كنيت محمّد ابوالقاسم است بعضی گویند این هر سه پسر در حبشه متولد شدند ام كلثوم دختر علی علیه السلام بعد از قتل عمر بن الخطاب بحباله نکاح محمّد بن جعفر در آمد.

محمّد بن عبدالله بن سلام نسب او بيوسف بن يعقوب علیهما السلام می رسد حليف خزرج اند از انصار وقصه اسلام عبدالله بن سلام در کتاب رسول خدای بشرح رفت.

محمّد بن ابي عميرة المزنی در شام سکون اختیار کرد محمّد بن حويط القرشی از أصحاب رسول خداست.

محمّد بن ابى بكر بن أبي قحافه مادر او اسماء بنت عمیس است در حجة الوداع متولد شد چنان که بشرح رفت بعد از وفات ابى بكر علي علیه السلام اسماء بنت عمیس را بحباله نکاح آورد و محمّد در سرای علی تربیت شد و او ربیب علی علیه السلام است و مكانت و منزلتی تمام در آن حضرت داشت در سال سی و هشتم هجری او را بحکومت مصر فرستاد و در آن جا بدست معوية بن خدیج شهید شد و ما قصّه های او را و ملازمت او را در جمل و صفيّن انشاء الله در کتاب علی علیه السلام نگار خواهیم داد.

محمّد بن طلحة بن عبدالله القرشى التيمى معروف بسجاد مادرش جهینه دختر جحش خواهر زینت بنب جحش است که در سرای رسول خدا بود کنیت او ابوالقاسم است و بعضى أبوسلیمان گفته اند باتفاق پدرش طلحه در یوم جمل در جیش عایشه بود و

هر دو تن مقتول شدند و شرح این قصه انشاء الله در کتاب علی علیه السلام مرقوم خواهد شد.

محمّد بن عمرو بن حزم الانصاری در سال ششم هجری متولد شد و در سال شصت و سیم در یوم حرّه شهید شد و او اشدّ ناس بود در دفع عثمان در یوم، دار و کنیت او أبو عبدالملك است .

محمّد بن عبدالرحمن بن أبي بكر بن ابی قحافه او و پدرش و جدش ادراك خدمت رسول خدای کردند ، گویند جز این سه تن هیچ کس را بهره نگشت که پدر و پسر و نبيره ادراك خدمت رسول خدای کرده باشد .

معاذ بن جبل بن عمرو بن اوس بن عائذ بن عدي بن كعب بن عمرو بن لوی بن سعد بن عدی بن اسد بن ساردة بن يزيد بن جشم بن الخزرج الانصاري الخزرجي ثمَّ الحبشى كنيت او أبو عبدالرحمن است مردن در از بالا نیکو موی بزرگ چشم سفید اندام بود بعضی گویند او را ولدی نبود و جماعتی برآنند که پسری داشت که نام او عبدالرحمن بود و بنام او کنیت یافت و در جنگ یرموك با او بود بالجمله معاذ از آن هفتاد تن است که در عقبه حاضر شد و رسول خدای او را با عبدالله بن مسعود عقد اخوت بست و او را رسول خدا در بعضی از اراضی یمن قضاوت داد آن گاه که مملکت يمن میان پنج تن قسمت فرمود چنان که مرقوم افتاد اصنام بنی سلمه را نیز او شکست و در طاعون عمواس وفات یافت بروایتی سی و سه سال و اگر نه سی و هشت سال داشت معاذ بن عمرو بن الجموح بن زيد بن حرام بن كعب بن سلمة بن على بن اسد بن ساردة بن يزيد بن جشم بن الخزرج السلمى الانصاری در عقبه و بدر حاضر بود بعضی گویند معاذ بن عمرو در یوم بدر با تیغ ساق ابوجهل را قطع کرد و عكرمة بن أبي جهل با شمشیر دست او را از تن باز کرد و جماعتی قاتل ابوجهل را معاذ بن عفرا دانند و ما خبر محکم را در کتاب رسول خدا بشرح نگاشتیم بالجمله معاذ بن عمرو در ایام خلافت عثمان وداع جهان گفت .

معاذ بن عفرا نسبت او را با مادر او عفرا کنند و او دختر عبيد بن ثعلبة بن غنم بن مالك بن النجار و پدر معاذ حارث بن سواد بن مالك بن النّجار است و بعضی معاذ بن

حارث بن رفاعة بن الحارث گفته اند وی با دو برادر یکی عوف و دیگر معوذ در بدر حاضر بودند عوف و معوذ در بدر شهید شدند و قاتل ابوجهل معاذ و معوذ است چنان که مرقوم شد و معاذ در احد و دیگر غزوات نیز حاضر بود و از جمله آن شش تن از انصار که در مکه اسلام آوردند و رسول خدا او را با معمر بن حارث عقد اخوت بست

و در ایام خلافت علی علیه السلام وفات یافت .

معاذ بن زرارة بن عدى بن الحارث بن مرة بن حلفه الانصاري الظفرى با دو فرزند خود ابو نمله و ابوذره در جنگ احد حاضر بود.

معاذ بن ماعص بن قيس بن خلدة بن عامر بن زريق الانصاري الزرقی از غازیان بدر و احد است و در بئر معونه مقتول گشت و بروایتی در بدر مجروح شد و از آن جراحت جان بدر نبرد.

معاذ بن معدان کنیت او ابو حلیمه و بروایتی ابو حارث است این آن کس است که عمر بن الخطاب او را بنماز تراویح بازداشت و او در یوم جسر ابی عبیده ثقفی مقتول گشت.

معاذ الثقفی کنیت او ابوزرعه است معاذ بن عثمان بن معاذ القرشي التّيمى بعضی او را عثمان بن معاذ خوانده اند.

مالك بن زمعة بن قيس بن عبد شمس بن عبدودّ بن نضر بن مالك بن حسل بن عامر بن لؤى العامرى القرشى با زوجه اش عمره دختر سعد عامری هجرت بحبشه نمود و او برادر سوده بنت زمعه است که در سرای رسول خدای بود.

مالك بن التيهان بن مالك بن عبيد بن عبد الاعلم كنيت او ابو الهيثم البلوى من بلى بن اسحق بن قضاعه ثم الانصارى حليف بنى عبد الاشهل بعضی او را انصاری دانند در عقبه اول و ثانی حاضر بود و از آن شش کس است از انصار که نخست با رسول خدا بیعت کردند بنی عبدالاشهل گویند که از آن شش تن اول کس مالك بن التّیهان بود که بیعت کرد بنی نجار گویند در ليلة العقبه اول کس ابواسامه سعد بن زراره بیعت کرد بنی اسلم بن كعب بن مالك گويند اول کس از آن شش تن براء بن

معرور بیعت کرد بالجمله ابوالهیثم در بدر واحد و دیگر غزوات حاضر بود و در خلافت عمر وداع جهان گفت و بعضی گویند در صفین شهید شد .

مالك بن علبة بن السّاق بن عبدالدّار او را از غازیان بدر شمرده اند.

مالك بن قدامة بن عفرجه بن كعب بن النحاط بن كعب بن حارثه بن غنم بن اسلم بن امرء القيس بن مالك بن الاوس الانصاری با برادر منذر بن قدامه از غازیان بدر است مالك بن رافع بن مالك بن عجلان از غازیان بدر است .

مالك بن سنان بن بن عبيد بن ثعلبة بن عبيد بن الابجر و الابجره و حدرة بن عوف بن حارث بن الخزرج او پدر ابو سعید خدری است در یوم احد شهید شد

مالك بن عمرو بن عقيل بن عمرو بن مبذول وهو عامر بن مالك بن النّجار در روز جمعه که رسول الله سلاح جنگ در بر راست كرد و آهنگ احد فرمود او وداع جهان گفت مالك بن عمرو السلمي حليف بني عبد شمس با دو برادرش مدلج و کثیر در بدر قتال داد و در جنگ یمامه مقتول شد مالك بن عمرو بن ثابت الأنصاري من بني عمرو بن عوف کنیت او ابوحیه است مالك بن ابی خولى العجلي من بني عدي بن كعب.

مالك بن ربيعة بن البدن بن عامر بن عوف بن حارثه بن عمرو بن الخزرج بن ساعدة الانصاري كنيت او ابواسید است روز مرك معويه وداع جهان گفت گویند او آخر کس است از اهل بدر که از جهان برفت و او هفتاد و پنج ساله و بروایتی هفتاد و هشت سال داشت .

مالك بن ثابت الانصاری با برادرش معین بن ثابت در یوم بئر معونه شهید شد مالك بن ربيعة السّلولى کنیت او ابو مریم است و او مشهور است بکنیت در شمار مردم کوفه است گویند از اصحاب شجره بود مالك بن امیّه السّلمي از حلفای بنی اسد بن خزیمه در یوم یمامه قنال داد مالك بن الدُّخشم بن مالك بن الدخشم بن عوف بن عمرو بن عوف در ابلة العقبه حاضر بود و بعضی ضعیف شمرده اند لکن در بدر و دیگر غزوات حاضر بود مالك بن عبدالله

الدوسی از اصحاب است

مالك بن اوس بن عنيك بن عمر و بن عبد الأعلم بن عامر بن زعور بن جشم بن الحارث بن الخزرج بن عمرو بن مالك بن اوس زعور بن جشم برادر عبد الاشهل است و مالك در احد و خندق و دیگر غزوات حاضر بود و در يمامه مقتول شد.

مالك بن صعصعه الانصارى المازني من بني مازن بن النجار مالك بن عبدالله المغافری در شمار مردم مصر است مالك بن حويرث بن اشيم اللّيثي من بنى ليث بن بكر بن عبد مناة کنیت او ابو سليمان است در سال نود و چهارم هجری در بصره وفات کرد مالك بن اياس الانصاري الخزرجی در یوم احد شهید شد .

مالك بن عبدالله الختمی در شمار مردم مصر است ، در خلافت معویه امیر جيش بود مالك بن يسار السكوني ثم العوفى در شمار مردم شام است.

مالك بن ايفع بن كرب النّاعطى باوفد همدان بحضرت رسول آمد و ایمان آورد.

مالك بن غيله وغيله نام مادر اوست هو مالك بن ثابت المزني حليف بنى معويه بن عمرو بن عوف بن مالك بن اوس از غازیان بدر است و در احد شهید شد.

مالك بن عبدالله الخزاعي و بروايتي مالك بن ابی عبدالله در شمار مردم کوفه است مالك بن حمزة بن ايفع بن كرب النّاعطى الهمدانی باتفاق دو عمّ خود عمرو و مالك پسران ایفع بحضرت رسول آمد و اسلام آورد و ناعط لقب ربيعة بن مرثد همدانی است.

مالك بن قهطم و بروایتی قحطم و او پدر ابو العثراء الدّارمی است و اسم ابو العثراء اسامه است مالك بن بحيرة بن حالد بن مسلم الکندی در شمار مردم شام است و بعضی از مردم مصرش خوانده اند از جانب معویه در جنگ روم امیر جیش بود مالك بن عطاهيه بن حرب بن سعد الکندی از مردم مصر است مالك بن نزله و بروايتي مالك بن عوف بن نزله بن جريح بن حبيب بن جدید بن

غنم بن كعب بن عصيمة بن جشم بن معاويه بن بكر بن هوازن الجشمی پدر ابوالاحوص

است و نام ابوالاحوص عوف است

مالك بن نمط الهمدانی کنیت او ابو ثور است باوفد همدان هنگام مراجعت از تبوك بحضرت رسول آمده و اسلام آورد پیغمبر او را بر مسلمانان قبیله خود امارت داد و او در پیش روی رسول خدا بدین کامات ارجوزه می کرد .

إليك جاوزنا بلاد الرّيف *** في هبواتى الصّيف و الخريف

مخطّماتٍ بحبال اللّيف

مردی فصیح بود و شعر نیکو توانست گفت این اشعار نیز از وست که در مدح رسول خدای بعرض رسانیده :

ذكرتُ رسول الله في فحمة الدُّجى *** و نحنُ باعلا رحرحان وصلدد

وحنَّ بناخوص طلائعُ تعتلي *** بر کبانها في لاحبٍ متعدّدٍ

على كلّ مرّار الذّراعين جسرةٍ *** تمرُّ بنامرّ الهجين الخضيدد

حلفتُ بربّ الرّاقصات الى منى *** صوادر بالرّكبان من ارض قرُدد

بانَّ رسُول الله فينا مصدَّق *** رسول اتى من عندذي العرش مهتد

فما حملت من ناقةٍ فوق رحلها *** اشدُّ على اعدائه من محمّدٍ

و اعطى اذا ما طالبُ العرف جائهُ *** و اقضي بحدّ المشرفي المهنّد

مالك بن مسعود بن البدن بن عامر بن عوف بن حارثه بن عمرو بن الخزرج بن ساعدة الانصاری السّاعدی از غازیان بدر است و پسر عمّ اسید ساعدی است .

مالك بن قيس الانصاری کنیت او ابو ضرمه است از مردم مدینه است مالك بن عوف بن سعد بن ربيعة بنير بوع بن وائلة بن دهمان بن نضر بن معاوية بن بكر بن هوازن النضري در يوم حنين در جيش مشرکین بود و فرار کرد و در جعرانه ایمان آورد و پیغمبر او را از غنایم عطا داد و او از جمله مؤلّفه قلوب و رسول خدا او را مسلمانان قبیله قیس امارت داد مالك بن عمير الجنفى كوفىُّ ادراك جاهلیّت نموده .

مالك بن عمير السّلمی در یوم فتح و حنين و طایف ملازم رکاب رسول خدا بود و شعر نیکو توانست گفت مالك بن احمر الجذامی در سفر تبوك بحضرت رسول آمد مالك بن اخيمر و بروايتي مالك بن اخامر در ایام عبد الملك بن مروان وداع جهان گفت مالك بن مراده و بعضى مالك بن فزاره خوانده اند مالك بن الخشخاش العنبرى رسول خدا از برای او و پدرش و دو برادرش قیس و عبید کتاب امان نوشت.

مالك بن اوس بن عبدالله الاسلمی از جمله أصحاب است مالك بن مرة الهمدانی باوفد همدان باتفاق مالك بن عباده و عقبة بن نمر بحضرت رسول آمد.

مالك بن اوس بن الحدثان بن عوف بن ربيعة النضرى عن بنی نضر بن معویه کنیت او ابوسعید است در سال نود و دو هجری در مدینه وفات نمود و این وقت نود و چهار سال داشت مالك بن عمر والعقیلی بعضی او را کندی و گروهی خزاعی و جز این نیز گفته اند مالك الهلالی از جمله صحابه است مالك بن بحينه هو مالك بن قشيب الازدی من ازد شنوءه و بحینه مادر اوست و او دختر حارث بن عبد المطلب بن عبد مناف است مالك بن قطبه از جمله اصحاب است بن عمیره کنیت او أبو صفوان است.

مالك بن عمرو الرواسي و بعضی او را کلابی خوانند مالك بن قيس بن نجيد بن وراس بن كلاب بن ربیعه الرواسی با پسر خود عمرو بحضرت رسول آمد و ایمان آورد مالك بن عمرو باوفد تیم بحضرت رسول آمد بن عقبه بن مالك از جمله أصحابست مالك بن عبادة الهمدانی باوفد همدان باتفاق مالك بن نمر و عقبه بن نمر بحضرت رسول آمد مالك بن عباده الغافقي و غافق هو ابن العاص بن عمرو بن مازن بن الازد بن الغوث كنيت او أبو موسى و بعضی او را مصری و گروهی شامی خوانده اند در سال پنجاه و هشتم هجری وفات نمود مالك بن زاهر در شمار مردم مصر است مالك بن نويره بن حمزة التميمى قصّه قتل او را بدست خالد ولید در عهد خلافت ابو بکر در کتاب

ابوبکر بشرح نگاشتیم .

مغيرة بن نوفل (1)بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف القرشي الهاشمی کنیت او ابوسفیان است که غلبه دارد بر نام او.

مغيرة بن نوفل بن حارث بن عبد المطلب بن الهاشم القرشي الهاشمی در عهد رسول خدا در مکّه متولّد شد کنیت او ابویحیی است چه پسرش یحیی نام داشت در صفّین ملازم ركاب على علیه السلام بود و این آن کس است که بعد از شهادت علی علیه السلام ابن ملجم لعین را دریافت و در انداخت و ماخوذ داشت چنان که انشاء الله در کتاب علی علیه السلام مرقوم خواهد شد.

مغيرة بن حارث بن عبد المطلب بن هاشم و او برادر ابوسفیان بن حارث است و ازین جاست که نام ابوسفیان را گروهی مغیره دانند .

مغيرة بن شعبه بن ابی عامر بن ابی مسعود بن معتب بن مالك بن كعب بن عمرو بن سعد بن عوف کنیت او ابو عبدالله و بروایتی ابوعیسی است و مادر اوزنی از بنی نضر بن معویه است در عام خندق اسلام آورد و بروایتی اول مشاهد او حدیبیه بود و در جنك يرموك يك چشم او بزخم تیر برفت و اعور گشت چنان که حسان بن ثابت در این شعر روی سخن با او دارد :

لو أنَّ اللّوم يُنسب كان عبداً *** قبيح الوجه اعور من ثقيف

چهار کس را از عقلای عرب شمرده اند معوية بن ابی سفیان و عمرو بن العاص و مغيرة بن شعبه و زياد بن ابیه آن گاه که خلافت بر علی علیه السلام تقریر یافت مغیره گفت يا أمير المؤمنين ترا نصیحتی خواهم گفت فرمود آن چیست گفت هم اکنون امارت كوفه را بطلحة بن عبدالله تفویض فرمای و بصره را با زبیر بن العوام گذار و کس بمعویه فرست و او را از حکومت شام دست باز مکن تا آن گاه که مملکت بنظام شود آن گاه هر چه خواهی می کن چه مغیره بر امور دنیوی و نظم مملکت و سلطنت نگران


1) در استیعاب و اصابه واسد الغابة فقط مغيرة بن الحارث بن عبدالمطلب عنوان شده چنان که در چند سطر بعد باز هم عنوان می شود.

بود و از دقایق شریعت غفلت داشت و علی علیه السلام دقیقه حکومت معویه را در شام حرام می دانست و معصوم هرگز از محرمات حمل پرّ ذبابی (1)نکند اگرچه از پس آن ادراك منافع كثيره از دنیا و آخرت تواند کرد .

بالجمله على علیه السلام سخنان مغیره را نپذیرفت و او رنجیده خاطر برفت و بامداد دیگر حاضر شد و گفت یا امیر المؤمنین در آن کلمات كه دى بعرض رسانیدم نيك نظر کردم همانا در طلب حق رای تو بصواب مقرونست و اندیشه من برخطا بود این بگفت و برفت ابن عباس یا حسن بن علي علیه السلام در آمد أمير المؤمنين قصّه مغيره را با او بگفت «فقال نصح و الله لك امس و خدّعك اليوم»، گفت مغیره بعقیدت خویش دی نصیحت کرد و امروز خدیعت آورد «فقال لهُ علىُّ ان اقررتُ معوية عَلى ما بيده كُنتُ متّخذ المضلّين عضداً»، و اين شعر این وقت مغیره گفت :

نصحتُ عليّا في ابن هندٍ نصيحةً *** فردَّ فلا يسمع لها الدَّهرُ ثانيه

و قلتُ لهُ ارسل اليه بعدَّة *** على الشّام حتّى يستقرَّ معويه

و يعلم اهلُ الشّام ان قد ملكتهُ *** فأمَّ ابنُ هندٍ عند ذلك هاويه

و تحكُم فيه ما تريدُ فان حكم *** مداهيةً فارفق به و ابن راهيه

فلم يقبل النّصح الّذي جئته بِه *** و كانت له تلك النّصيحة كافيه

و این مغیره مردی زن باره بود، گویند در اسلام سیصد تن زن را ملاقات کرد و قصّه زنا کردن او را در کوفه و بجنابت حاضر شدن او را بجماعت در کتاب عمر بن الخطاب رقم كرديم و مغیره در صفیّن حاضر نشد ، و بعد از قصّه حكمين بمعويه پیوست و چون خلافت از دست حسن بن علي علیهما السلام بیرون شد از جانب معویه امارت کوفه یافت و در سال پنجاهم هجری و بروایتی در پنجاه و یکم در کوفه بدرود جهان کرد و پسرش عروه را بجای گذاشت بعد از وی معویه زیاد بن ابیه را بحکومت بصره و کوفه باز داشت .

مغيرة بن الاخنس بن شريق الثقفى حليف بنى زهره از شیعیان عثمان بود و در


1) پر مگس.

يوم دار بدست رفاعة بن زمعه مقتول شد چنان که بشرح رفت.

مغيرة بن أبي ذئب و اسم ابی ذئب هاشم بن شعبه بن عبد الله بن قيس بن عبدود بن نصر بن مالك بن حسل بن عامر بن لؤى اوجد محمد بن عبدالرحمن بن مغیره است.

معوية بن ابي معويه المزنی و بروایتی لینی گویند او در روز و شب و قیام و قعود چندان که توانست قرائت سوره مبارکه قل هو الله احد می کرد ازین روی چون او را زمان برسید و در مدینه وفات کرد رسول خدای این وقت در تبوك بود جبرئيل با هفتاد هزار فرشته بحضرت رسول آمد و پست و بلند زمین هموار ساخت تا نعش معويه دیدار گشت پس رسول خدا با ملايك بر او نماز گذاشت.

معوية بن أبي سفيان و نام سفیان صخر بن حرب بن امية بن عبد شمس بن عبد مناف و مادرش هند دختر عتبة بن ربيعه بن عبد شمس بن عبدمناف است و کنیت معویه ابو عبدالرحمن است او و پدرش و برادرش یزید از مؤلّفه قلوب و طلقاء اند و ما قصه او را و اهل و عشیرت او را در کتب خلفا بشرح رقم کردیم و بعضی را انشاء الله در کتاب على علیه السلام خواهیم نگاشت و او در نیمه شهر رجب در سال پنجاه و نهم هجری جای بپرداخت و بعضی مرگ او را در سال شصتم هجری نوشته اند و بر خطا رفته اند چه آن سال که يزيد عليه اللّعنه سیّدالشّهداءِ علیه السلام را شهید کرد روز عاشورا جمعه بود و ما آن چه در زیج سال ها را بقهقرا بحساب گرفتیم در سال شصت روز جمعه بعاشورا افتد و اگر معویه بسال شصتم در گذشته بود شهادت آن حضرت بسال شصت و یکم می افتاد و این درست نبود بالجمله آن وقت که معویه از جهان برفت هشتاد و شش سال داشت.

معويه بن الحكم السّلمى بمدینه آمد و در میان بنی سلیم ساکن شد و او در علم كهانت و تفألّ و تطّير دستی قوی داشت.

معوية بن حيدة بن قشير بن کعب القشیری در شمار مردم بصره است در خراسان وفات کرد معويه السّلمي در شمار أصحاب رسول خداست معوية بن جاهمة بن العباس بن مرداس السلمى معوية اللّيثي نيز از جمله أصحاب است.

معوية بن خديج بن عقبة بن قنب (1)بن حارثه بن عبد شمس بن معوية بن جعفر بن أُسامه بن سعد السكونی بروایتی کندی و بعضی خولانی و گروهی تجیبی گفته اند صواب آن ست که سکونی است کنیت او أبو عبدالرحمن و بروایتی أبو نعیم است در افریقیه قتال کرده است و این آن کس است که بامر عمرو بن العاص محمد بن ابی بکر بن ابی قحافه را شهید کرد چنان که انشاء الله در کتاب علی علیه السلام مرقوم خواهد شد و او روزی چند قبل از عبدالله بن عمر عرضه هلاك گشت.

معويه بن صعصعه التمیمی با وفد بنی تمیم در سال نهم بحضرت رسول آمد و اسلام آورد معوية بن قرمل المحاربی رشمار اصحاب است.

معوية بن ثور بن عباده در سن شیخوخت رسول آمد و پسرش که بشر نام داشت با او بود عرض کرد یا رسول الله با دست مبارک چهره فرزند مرا مسح کن پس رسول دست بر چهره او کشید و او را عطا فرمود.

مرة بن الحباب بن عدي بن الجعد بن العجلان البلوی حلیف بنی عمرو بن عوف از غازیان بدر است مرة بن سراقه در غزوہ خیبر شهید شد مرة بن عمرو بن حبیب القرشی بعضی او را از اهل مدینه شمرده اند مرة بن کعب البيزى بن حارث بن سليم بن منصور سفر شام کرد در سال پنجاه و هفتم در اردنّ وفات نمود مرة بن وهب بن جابر العابری پدریعلی است.

معقل بن نضر بن شرح بن خناس بن سنان بن عدی بن غنم بن كعب بن سلمه الانصارى با برادرش یزید در عقبه و بدر حاضر بود.

معقل بن يسار بن عبدالله بن سعير بن ابى طرق بن لوی بن كعب بن عبد بن ثور بن هدمه بن لاطم بن عثمان بن عمرو بن ادّ بن طابخة بن إلياس بن مضر المدنی کنیت او ابو عبدالله است و بروایتی ابو یسار و بعضی ابو علی گفته اند ساکن بصره شد و خانه بنیان کرد نهر معقل بصره منسوب بدو است در حدیبیه حاضر بود و در اواخر خلافت معويه وفات نمود و بعضی گویند در خلافت يزيد عليه اللّعنه


1) معوية بن خديج بن جفنة بن قنبر ، استيعاب.

وفات نمود

معقل بن سنان الاشجعي و كنيت او أبو عبدالرحمن و بروایتی ابویزید است و نیز ابو و ابوستان گفته اند هو معقل بن سنان بن مطهر بن تركي بن قينان من سبع من بكر بن اشجع در فتح مکه حاضر بود در کوفه سکون اختیار کرد آن گاه بمدينه آمد و در يوم حرّه يحكم مسلم بن عقبه مقتول شد بروایت ابن اسحق و واقدی در يوم حرّه فضل بن عباس بن ربيعه بن حارث بن عبدالمطلب ، دیگر ابوبکر بن عبدالله بن جعفر بن ابيطالب، دیگر ابوبکر بن عبدالله بن عمر بن الخطاب و يعقوب بن طلحة بن عبدالله دیگر زید بن عاصم دیگر معقل بن سنان ، دیگر محمّد بن ابی جهم و پسر های زینب دختر سلمه که ربیب رسول خدا بود، دیگر یزید بن عبدالله بن زمعه تمامت ایشان بفرمان مسلم بن عقبه محبوسا مقتول شدند و در آن روز صد تن از قریش و دویست تن از انصار مقتول شد و در آن روز از برای معقل بن سنان این شعر انشاد کرده اند.

الاتلكُم الانصارُ تيكي سراتها *** و اشجعُ تبكى معقل بن سنان

معقل بن ابى هيثم الأسدى و او را معقل بن ام معقل نیز گویند بن مقرّن المزني برادر نعمان بن مقرن ایشان هفت برادر بودند که اسلام آوردند و هجرت کردند و جز ایشان در عرب نشان ندهند که هفت برادر متفقا ایمان آوردند و هجرت کردند.

محجن بن الأورع الاسلمي من ولد الاسلم من اقصى بن حارثه بن عمرو بن عامر قدمت اسلام دارد و در آخر خلافت معويه وفات یافت محجن الدّئلي من بني دئل بن بكر بن عبد مناة بن كنانه در شمار اهل مدینه است پسرش بشر نام داشت و بعضی او را پسر باسین مهمله خوانده اند.

مطّلب بن ابی وداعه و اسم ابی وداعه حارث بن صبرة بن سعيد بن سهم بن عمرو بن حصيص بن كعب بن لؤى روز فتح اسلام آورد و پدرش ابو وداعه اول کس است که در بدر اسیر شد و پسرش مطلب اول کس است که چهار هزار در هم فدا داد

و پدر را رها ساخت چنان که بشرح رفت و او در کوفه سکون اختیار کرد آن گاه بمدینه آمد و بنیان خانه کرد و او را دو پسر بود یکی کثیر و دیگر جعفر.

مطلب بن ازهر بن عبد عوف بن عبد الحارث بن زهره برادر عبدالرحمن و او بازوجه خود رمله دختر ابی عوف بن صبرة بن سعيد بن سهم هجرت بحبشه نمود و در آن جا عبدالله پسرش متولّد گشت .

مطلب بن ربيعة بن حارث بن عبد المطلب بن هاشم در عهد رسول خدا جوانی نورس بود .

مطلب بن حنطب بن حارث بن عبيد بن عمرو بن مخزوم القرشي المخزومي و از اولاد او حکم بن مطلب بن عبدالله بن مطلب بن حنطب، درجود و زهد فريد عصر خود بود و در منبج که شهری است درده فرسنگی حلب وفات نمود او را بدین شعر مرثیه گفته اند:

سالوا عن الجود و المعروف ما فعلا *** فقلت انّهما ما تابع الحكمُ

ما تابع الرَّجل الموفي بذمّته *** قبل السّؤال اذا لم يوف بالذَّمم

مجمّع بن جاريه بن مجمع بن العطاف الانصاری من بني عمرو بن عوف بن مالك بن اوس در شمار مردم مدینه است در آخر خلافت معويه وفات نمود و او در عهد رسول خدا جوانی نورس بود و قرآن را جمع نمود و پدرش جاریه از آن مردم است که مسجد ضرار را بنیان کردند چنان که در کتاب رسول خدا بشرح رفت و جاریه معروف بود بحمارالدّار و او را پسر دیگر بود که زید نام داشت مجمع بن یزید بن جاریه برادر عبدالرحمن بن یزید.

مخرمة بن نوفل بن أهيب بن عبد مناف بن زهرة بن كلاب القرشى نام مادر او دفیفه دختر ابی صیفی بن هاشم بن عبد مناف و او پدر مسور بن مخرمه است و او از مؤلّفه قلوب است در حنین حاضر بود در سال پنجاه و چهارم هجری در مدینه وفات یافت و این وقت یکصد و پانزده سال داشت و او بحكم عمر بن الخطاب در حرم نصب اعلام نمود و روزگار عثمان نابینا گشت.

مخرمة بن شريح الحضرمی حلیف بنی عبد شمس ، در یوم یمامه حاضر بود.

مسور بن مخرمة بن نوفل القرشي الزّهرى و مادر او عاتکه دختر عوف خواهر عبدالرّحمن بن عوفست دو سال بعد از هجرت متولّد شد در سال هشتم بمدینه آمد و باخال خود عبدالرحمن ببود تا آن گاه که عثمان بن عفان مقتول گشت پس بمکه رفت و در آن جا ببود تا معویه معویه جای بپرداخت از پس او از بیعت یزید سر بر تافت و در بزیست تا حصین بن نمیر مکّه را حصار داد و هنگامی که مسیر در حجر نماز می گذاشت سنگی از منخنیق بروی آمد و او را هلاک ساخت، عبدالله زبیر در حجون بر او نماز گذاشت و این وقت شصت و دو سال داشت و بروایتی روز سه شنبه غرّه ربیع الاخر در سال شصت و چهارم هجری که خبر مرك يزيد عليه اللّعنه را بمکه آوردند مسور وفات نمود.

مسور بن يزيد الكاهلى الاسدی در کوفه سكون اختيار نمود.

مسلم بن عبدالله القرشی در شمار مردم کوفه است نام او غراب بود رسول خدا او را مسلم نام نهاد.

مسلم بن عبدالله الازدی پدرش عبدالله بن قرط چون بحضرت رسول آمد فرمود نام تو چیست عرض کرد شیطان بن قرط فرمود نام تو عبدالله بن قرط است.

مسلم بن عبدالرحمن از اصحاب رسول خداست مسلم بن حارث التميمي نیز از جمله صحابه است مسلم بن عقرب الازدی در شمار اصحاب است.

مسلم بن عمير الثقفی نیز از جمله صحابه است مسلم بن السائب بن حباب پدر محمّد بن مسلمه است مسلم بن رياح الثقفی در شمار صحابه است.

مسلم المصطلقى الخزاعی نبیره او يزيد بن عمرو بن مسلم از پدرش عمرو روایت می کند که گفت یک روز در خدمت رسول بودیم پدرم مسلم از سوید بن عامر مصطلقی این شعر را روایت کرد:

لاتامننّ و ان امسيت في حرمٍ *** انَّ المنايا تحابي كلَّ انسانٍ

و اسلك طريقك تمشي غير منخشعٍ *** حتّى تلاقي ما يمنى لك الماني

و كلُّ ذي صاحب يوماً مقادتهُ *** و كلُّ زاد و إن ابقيتهُ فاني

و الخيرُ و الشرُّ مقرونان في قرن *** بكلّ ذلك ياتيك الجديدان

رسول خدا فرمود اگر قائل این شعر ادراک اسلام می کرد ایمان می آورد مسلم سخت بگریست عمر و گوید با مسلم گفتم ای پدر بر مشرکی که در جاهلیت هلاک شد می گرئی؟ گفت ای پسرك من هیچ مشر کی را بهتر از سوید ندیدم اماز بیر بن بکّار گوید این شعر از ابو قلابه شاعر هذلی است و او اول شاعر است در بنی هذيل واسم ابو قلابه حارث بن صعصعة بن كعب بن طابخة بن لحيان بن هذيل است.

محمود بن مسلمه برادر محمّد بن مسلمه انصاری نسب او در ذیل نام برادرش مرقوم شد در غزوه احد و خندق و خیبر حاضر بود در خیبر سنگ آسیائی بر او انداختند که سرش بشکست و جلد جبینش بر روی او در افتاد رسول خدا آن جلد را باز جای گذاشت و از جامه خود آن را به بست تا بهبودی یافت.

محمود بن الرّبيع بن سراقة الخزرجي الانصاري من بني عبد الاشهل و بروایتی من بني حارث بن خزرج و نیز او را از بنی سالم بن عوف گفته اند کنیت او ابو نعیم و بروایتی ابو محمّد است در شمار مردم مدینه است در سال نود و نهم هجری وفات یافت و این وقت نود و سه سال داشت محمود بن ربيعه الانصاری از جمله اصحاب است.

محمود بن لبيد بن رافع بن امرء القيس بن زيد الانصارى الاشهلي من ولد بنی عبدالاشهل در عهد رسول خدای متولد شد و در سال نود و ششم هجری وفات یافت.

مروان بن قيس الاسدی و بروایتی سلمى.

مروان بن الحكم بن ابی العاص بن امیّه بن عبد شمس بن عبد مناف القرشي الاموى كنيت او ابو عبدالملك است و نام مادر او آمنه دختر علقمه بن صفوان بن اميّة الكنانی است در سال دوم هجری متولّد شد و رسول خدا پدر او حکم را اخراج بلد فرمود و در طایف همی بود تا آن گاه که عثمان بخلافت نشست او را طلب داشت و حکم با مروان بمدينه آمد و مروان و زیر عثمان و کاتب او گشت چنان که در

کتاب عثمان این جمله را بشرح نگاشتیم و در یوم دار مروان زخمدار گشت و او را خيط باطل همی گفتند یک روز علی علیه السلام بعد از قتل عثمان او را دیدار کرد فرمود وای بر تو و وای بر امت محمّد از ستم تو و فرزند تو گاهی که دست یابید، برادر او عبدالرحمن مردی زاهد بود و مروان را هجا می گفت وقتی او را در ایام سلطنت و امارت دیدار کرد و این شعر بگفت بروایتی آن گاه که معویه او را امارت مدینه داد این شعر انشاد کرد :

فوالله ما ادري و انّى لسائلٌ *** حليلة مضروب القفاكيف تصنعُ

لحااللهُ قوماَ أمّرو اخيط باطلٍ *** على النّاس يعطى من يشاءُ و يمنعُ

و او را خیط باطل از بهر آن گفتند که در از بالا و لاغر اندام و مضطرب بود و در شهر رمضان سال شصت و پنجم هجری وفات نمود و این وقت شصت و سه سال داشت و ما شرح حال او را در کتاب علي علیه السلام و در قصه خلافت او انشاء الله مرقوم خواهیم داشت.

مرثد بن ابی مرثد الغنوی و نام ابی مرثد کناز بن حصین است و ما نسب او را در ذیل نام کناز نگاشتیم و این پدر و پسر حليف حمزة بن عبدالمطلب بودند و هر دو تن در بدر حاضر شدند رسول خدا مرثد را با اوس بن ثابت برادر عباده عقد اخوّت بست و او در بدر و احد غزا کرد و در آن سریه که عاصم بن ثابت بن ابی الاقلح و خبيب بن عدى و خالد بن بكير و زيد بن الدّثنة و عبدالله بن طارق و مرثد بامر رسول خدا بجانب عضل وقاره سفر کردند شهید شد و قصّه ایشان در کتاب رسول خدا بشرح نگاشته آمد.

مرثد بن الصلت الجعفی در بصره سکون نمود مرثد بن وداعه أبو قتیله کندی و بعضی او را جعفی و جماعتی تیمی خوانده اند در شمار مردم شام و حمص است.

مدرك بن عماره در صحبت او با رسول خدا طریق شك و ريب سپرده اند .

مدرك الغفارى و او جدّ خالد بن طفيل بن مدرك است مدرك بن عوف البجلي

در صحبت او با رسول خدا نیز خلاف کرده اند مدرك بن الحارث العامري از جمله اصحاب رسول خداست.

مهاجر بن ابی امیّه بن المغيره القرشي المخزومي برادر ام سلمه زوجه رسول خدا اسم او ولید بود چون بمدینه آمد ام سلمه بنزد رسول خدا حاضر شد «فقالت قدم اخى الوليدُ مهاجراً فقال لها رسولُ الله هُو المهاجرُ»، دانست ام سلمه که رسول خدا ازین کامه قصد فرمود که نام برادر او مهاجر باشد ،«فقالت هُو مهاجر يا رسُول الله».

مهاجر بن ابی امیّه بن حارث بن عبد كلال الحميرى ملك يمن، رسول خدا او را عامل صدقات کنده فرمود و ابوبکر بامارت یمن فرستاد قصّه او بازیاد بن لبید انصاری و اسیر گرفتن اشعث بن قیس را در کتاب ابوبکر بشرح نگاشتیم.

مهاجر بن قنفد بن عمير بن جدعان بن عمير بن كعب بن سعد بن تيم بن مرة القرشی التیمی بعضی گویند اسم مهاجر عمرو بود و اسم قنفذ خلف مهاجر و قنفذ لقب ایشان است بالجمله مهاجر روز فتح مکه ایمان آورد و در بصره سکون اختیار نمود و هم در آن جا وداع جهان گفت .

مهاجر بن خالد بن ولید بن المغيرة المخزومي القرشی در عهد رسول خدا جوانی نورس بود و از شیعیان علی علیه السلام بود و در جنگ جمل و صفین قتال داد و در يوم جمل يك چشم او را آسیب رسید و از کار شد اما برادرش عبدالرحمن بن که لختی از صفات او در کتاب خلفا رقم شد در خدمت معویه می زیست و معویه را طبیبی بود جهود که او را ابن آثال می نامیدند وقتی بفرمان معویه ابن آثال عبدالرحمن را زهر خورانید و بکشت چنان که در جای خود رقم می شود مهاجر را پسری بود که خالد نام داشت عروة بن زبیر یک روز او را بسر زنش گفت ای خالد عمّ تو عبدالرحمن را مردی جهود می کشد تو خونخواهی نمی کنی این سخن در خالد ثقیل افتاد بیتوانی با غلام خود نافع از مدینه بیرون شد و تا دمشق بسرعت همی رفت و یک شب در مسجد دمشق کمین نهاد ناگاه این آثال با جماعتی از مردم شام از نزد

معویه بیرون شده بسرای خویش می رفتند خالد چون این بدید مانند شیری از کمین بیرون جست و حمله افکند مردم پراکنده شدند و او این آثال را با تیغ بگذرانید و طریق مدینه پیش داشت و در مدینه این شعر برای عروة بن زبیر قرائت کرد :

قضى لا بن سيف الله بالحقّ سيفهُ *** و عرّي من حمل الدُّخول رواحلهُ

فان كان حقاً فهو حقُّ اصابهُ *** و ان كان ظنّاً فهو بالظنّ فاعلهُ

سل ابن اثالٍ هل ثارت ابن خالدٍ *** و هذا ابنُ جرُمُوزٍ فهل انت قاتله

مهاجر مولا ام سلمه از جمله اصحاب است مهاجر بن زياد الحارثي برادر ربیع بن زیاد در سال هفدهم هجری وداع جهان گفت مهاجر نیز مردی است از اصحاب رسول خدا.

ماعز بن مالك الاسلمی در شمار مردم مدینه است این آن کس است که زنا کرد و توبت و انابت جست و اقرار بزنا داد تا او را رجم کردند ماعز نيز مردی از اصحاب رسول خداست .

مرداس بن مالك الاسلمی از بیعت کنندگان تحت شجره است و از اهل کوفه شمرده می شود.

مرداس بن عروه در شمار اصحاب رسول خداست مرد اس بن ابی مرداس التميمي من بكر بن مرداس .

مرداس بن نهيك الفزاري رعايت اغنام خویش می کرد ، ناگاه سریّه رسول خدا بدو رسید در آن سریه سلمة بن الأكوع امارت داشت و اسامة بن زید با او بود چون مرداس ایشان را دیدار کرد «قال السّلامُ عليكُم انا مؤمنٌ»، اسامة بن زيد گفت از برای حفظ جان و مال می نماید که من مسلمانم و در طمع غنایم مرداس را بکشت چون این خبر برسول خدا رسید بر اسامه بر آشفت که چرا مسلمی را مقتول ساختی؟ عرض کرد که این مسلمانی بکذب برخود بست و این کلمه بگفت فرمود مگر دل او را شکافتی و دانستی که این سخن بدروغ همی گوید و خداوند این آیت بفرستاد يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا ضَرَبْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَتَبَيَّنُوا وَلَا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقَىٰ إِلَيْكُمُ السَّلَامَ

لَسْتَ مُؤْمِنًا، پس اسامه سوگند یاد کرد که دیگر گوینده کلمه توحید را بقتل نرساند و ما این قصه را در کتاب رسول خدا مسطور داشتیم. معمر بن حارث بن معمر بن حبيب بن وهب بن حذافة بن جمح القرشى الجمحي برادر حاطب و حطّاب رسول خدا میان او و معاذ بن عفرا عقد اخوت بست و او در بدر و احد و دیگر غزوات حاضر بود و در خلافت عمر بن الخطاب وفات نمود.

معمر بن أبي سرح بن ربيعة بن هلال بن اهيب بن ضبّة بن حارث بن فهر القرشي الفهرى معمر بن حارث بن قيس بن عدى بن سعد بن سهم القرشي السّهمى باتفاق بشر بن حارث هجرت بحبشه نمود.

معمر بن عبدالله بن نافع بن نضلة بن عبد العزى بن حرثان بن عوف بن عبيد بن عويج بن عدي بن كعب القرشى العدوى در هجرت ثانيه بحبشه رفت و از آن جا آمد و روزگار فراوان یافت و او بشمار مردم مدینه می رود معمر بن عثمان بن عمرو بن كعب بن سعد بن تمیم بن مرّه در یوم فتح ایمان آورد و پسرش عبیدالله را نیز از صحابه شمرده اند.

مسيّب بن الحزن بن ابى وهب بن عمرو بن عائذ بن عمران بن مخزوم القرشي المخزومي کنیت او أبو سعید است از بیعت کنندگان تحت شجره است بن ابی السائب بن عائذ بن عبدالله بن عمرو بن مخزوم القرشي المخزومي واسم أبى سائب صیفی بود و سائب برادر مسیب است که صیفی بنام او کنیت یافت بعد از مراجعت رسول خدا از خیبر مسیّب هجرت بمدینه کرد.

محرز بن نضله بن عبدالله بن مرَّة بن كثير بن غنم بن دودان الاسدى من بنی اسد بن خزیمه کنیت او ابو نضله حلیف بنی عبد شمس است و بنی عبدالاشهل او را حلیف خود دانند در بدر و احد و خندق حاضر بود و در غروه ذی قرد مقتول شد موسى بن عقبه پدر او را وهب دانسته است نه نضله.

محرز بن عامر بن مالك بن عدى بن عامر بن غنم بن عدي بن النّجار الانصاري در بدر حاضر شد و صبحگاهی که رسول خدا عزم احد کرد وفات نمود ازین روی او

را از جمله شهیدان احد شمار کردند او را فرزند نبود محرز بن زهیر الاسلمي از جمله اصحاب است محرز القصاب ادراك جاهلیت کرده محرز القصاب ادراك جاهليت كرده محرز بن زهر الاسلمی از جمله أصحابست.

منقذ بن عمر و المازني الانصاری از مردم مدینه است و اوجد محمّد بن يحيى بن حیان است ضربی بر سر او آمد زبان اوکلیل شد و در عقل او خللی افتاد ، لهذا هر بیعی که در تجارت می بست رسول خدا از بهر او سه روز خیار فسخ نهاده بود در این جهان یک صد و سی سال زندگانی یافت.

منقذ بن یزید بن الحارث بعضی او را از اصحاب شمرده اند منقذ بن لبابة الأسدى من بني اسد بن خزیمه ابن اسحق گوید او از بنی غنم بن دودان بن اسد است که هجرت بمدینه نمود.

معوّذ بن عفرا و عفرا نام مادر اوست و پدرش حارث بن سواد بن مالك بن النّجار با برادرانش معاذ و عوف و مادرش غفرا دختر عبيد بن ثعلبة بن غنم بن مالك بن النجار حاضر بدر شدند و او قاتل ابوجهل است چنان که بشرح رفت و خود شهید شد.

معوّذ بن عمرو بن الجموح بن زيد بن حرام الانصاري السّلمی وی نیز با برادرش معاذ از غازیان بدر است.

معن بن عدي بن عجلان من بنى الحاف بن قضاعه حليف بني عمرو بن عوف الانصاری کنیت او ابوعدی است در عقبه و بدر و احد و خندق و دیگر غزوات حاضر

بود و در یوم یمامه مقتول شد .

معن بن يزيد بن الاخنس بن حباب السلمى كنيت او ابویزید است با پدر و جد حاضر بدر شد معن بن حاجز او و برادرش طريفة بن حاجز در مقاتلت با أهل ردّه با خالد ولید بودند .

مسعود بن سعد بن عامر بن عدی بن جشم بن مجدعة بن حارث بن الخزرج بن عمرو بن مالك بن الاوس از غازیان بدر است.

مسعود بن سعد بن قيس بن خالد بن عامر الانصاري الزّرقی در بدر و احد

حاضر شد و در غزوه بئر معونه شهید گشت.

مسعود بن يزيد بن سبيع بن خنساء بن سنان بن عبيد بن عدی بن کعب بن غنم بن كعب بن سلمه الانصاری در عقبه حاضر بود .

مسعود بن الربيع و يقال ربيعة بن سعد بن عمرو بن سعد بن عبدالعزى القارى کنیت او أبو عمير است و از حلفای بنی زهره است رسول خدا میان او و عبید بن التّيهان عقد اخوت بست و او در بدر و احد حاضر بود و در سال سی بعد از هجرت وفات یافت.

مسعود بن الاسود بن حارثه بن نضله بن عوف بن عبيد بن عويج بن عدی بن كعب القرشي العدوى او و برادرش مطیع از جمله هفتاد تن مهاجرین بنی عدی اند و مادر ایشان عجما دختر عامر بن طفیل بن عفیف بن کلیب است در بئر معونه حاضر بود.

مسعود بن سوید بن حارثة بن نضله بن عوف بن عبيد بن عويج بن عدی بن كعب القرشي العدوى او نیز از جمله هفتاد تن بنی عدی است که هجرت نمودند و او در يوم بئر معونه مقتول گشت.

مسعود بن عروة در ناحيه نجد در غزوه ابی سلمة بن عبد الاسد مقتول شد.

مسعود بن سنان بن الاسود حلیف بنی غنم بن سلمه از انصار حاضر احد شد و در یمامه مقتول گشت مسعود بن اوس بن زید بن اصرم بن زيد بن ثعلبة بن غنم بن مالك بن النجار كنيت او ابو محمّد است گویند در بدر و دیگر غزوات حاضر بود و در خلافت عمر بن الخطاب وفات نمود و بروایتی در صفين ملازم ركاب على علیه السلام بود.

مسعود بن سعد بن قيس بن خلدة بن عامر بن زريق الانصاری الزّرقی در بدر و احد حاضر بود و در بئر معونه شهید گشت و بروایتی در حنین شهید شد مسعود بن خلدة بن عامر بن خلدة بن عامر بن زريق الانصاری از غازیان بدر است.

مسعود بن اوس بن مسعود بن الحاف بن قضاعه بعضی او را مسعود بن مسور گویند شمار اهل مصر است در حدیبیه حاضر بود مسعود بن مسور از بیعت کنندگان تحت شجره است مسعود بن عدی بن حرمله اللّخمي از جمله أصحاب است

مسعود بن عمرو الثقفی نیز در شمار اصحاب رسول خداست مسعود بن

عمروالقاری من القاره و این آن کس است که رسول خدا فرمان کرد که غنایم را در جعرانه فراهم کند.

مسعود غلام فروة الاسلمی و اوجدّ یزید بن سفیان بن فروه است و بروایتی مولای بنی تمیم بن حجر الاسلمی در مریسیع ملازم رکاب رسول خدا بود.

مسعود بن عبدة بن مظهر از غازیان احد است مسعود بن خراش برادر ربعی بن خراش در صحبت او با رسول خدا خلاف کرده اند مسعود بن قیس نیز اهل خبر در صحبت او متوقف اند مسعود بن رحيله بن عائذ الاشجعي در يوم احزاب با کفّار بود از پس آن اسلام آورد .

مسعود بن الحكم بن الربيع بن عامر بن خالد بن عامر بن زريق الانصاري الزّرقی مادر او حبیبه دختر شريق بن أبي خيثمة بن هذيل كنيت او أبو هرون است در عهد رسول خدا متولّد شد و او را از جمله تابعین شمرده اند.

مغيث بن عبید بن ایاس البلوى حليف انصار از جانب مادر باعبدالله بن طارق برادر است و بعضی او را مغیث بن عبیده خوانده اند مغيث بن عمروالاسلمي از جمله أصحاب است.

معبد بن عباد بن قشير من بنى سالم بن عوف الانصارى السّالمي كنيت او ابو حمیضه است که غلبه کرده بر نام او از غازیان بدر است.

معبد بن قيس بن صيفى بن صخر بن حرام بن ربيعة بن عدى بن غنم بن كعب بن سلمة الانصاری در بدر و احد حاضر بود .

معبد بن عبد وهب العبدى من عبد القيس هريره بنت زمعه خواهر سوده زوجه رسول خدا در سرای او بود معبد بن زهير بن ابى امية بن المغيره برادر ام سلمه زوجه رسول خدا در یوم جمل حاضر بود .

معبد الخزاعی این آن کس است که در يوم احد مشرك بود لكن آن گاه که ابوسفیان در خاطر داشت که از نیمه راه مراجعت کند و بر سر مدینه تاختن آرد معبد او را داد و از لشکر رسول خدا و قوت ایشان شرحی براند که ابوسفیان قوت

در نك نياورد و بجانب مکّه کوچ داد و این خدمت از بهر آن تقدیم کرد که خزاعه خواه مؤمن و خواه مشرك در پناه رسول خدا می زیستند و معبد از پس آن اسلام آورد و ما این جمله در ذیل قصّه احد رقم کردیم لاجرم بتکرار نمی پردازیم.

معبد بن صبيح البصری از جمله اصحاب است.

معبد بن عباس بن عبد المطلب بن هاشم القرشي الهاشمی کنیت او ابو العباس است در عهد رسول خدا متولد شد و مادر او ام الفضل است و در زمان عثمان در افریقیّه شهید شد.

معبد بن مخرمه بن قلع بن جريش بن عبد الاشهل معبد بن عبد سعيد بن عامر بن عدي بن مجدعة بن حارثه بن الحارث الانصاري الحارثی از غازیان احد است باتفاق پسرش تمیم معبد بن مسعود النهدى السّلمی بعضی او را برادر مجاشع و مجالد پسر های مسعود دانند معبد بن ميسره السلمی در صحبت او خلاف کرده اند معبد ابوزهیر از جمله اصحاب رسول خداست بن هوذة الانصاری است معبد بن خالد الجهني كنيت او ابوذرعة است در اسلام سبقتی دارد و یک تن از آن چهار کس است که در یوم فتح حمل رایت جهینه می کرد در سال هفتاد و دوم هجری وفات کرد و این وقت هشتاد و اند سال داشت.

منذر بن عمرو بن خنیس بن حارثه بن لوذان بن عبدودّ بن زيد بن ثعلبة بن الخزرج ابن ساعدة بن كعب بن الخزرج الانصاري السّاعدى المعروف بالمعنق الموت از جمله آن هفتاد تن است که در لیلة العقبه با رسول خدای بیعت کردند و یکی از نقبای اثنا عشر است در بدر و احد حاضر بود و آن گاه که عامر بن مالك بن جعفر معروف بملاعب الاسنه خدمت رسول خدا عرض کرد جماعتی را باهل نجد فرست تا ایشان را با سلام دعوت کنند رسول خدا حارث بن الصمّه و حرام بن ملحان و عامر بن فهيره را با گروهی مامور داشت و منذر را بر آن جماعت امیر ساخت و در آن سفر عامر بن الطّفيل سبب قتل مسلمانان شد و منذر بن عمر و شهید شد و چون این قصّه را در کتاب رسول خدا بشرح نگاشته ایم بتکرار نخواهیم پرداخت .

منذر بن محمّد بن عقبه بن اصحبة بن الحلاج بن الجريش بن جحجحة بن كلفة بن عوف بن عمرو بن عوف بن صالح بن الاوس در بدر و احد حاضر شد کنیت او ابو عبده

است در بئر معونه مقتول شد.

منذر بن قدامة الانصارى من بنى غنم بن سلمة بن مالك بن اوس بعضی او را از غازیان بدر شمرده اند منذر بن عرفجه بن كعب بن النحاط بن كعب بن حارثه بن غنم الانصاری از جمله غازیان بدر است

منذر بن عبادة الانصاري السّاعدی در یوم طایف مقتول شد واقدی نسب او را بدینگونه رقم می کند: هو منذر بن عبد بن قوّال بن قيس بن وقش بن ثعلبة بن طريف بن الخزرج بن ساعده.

منذر بن سعد بن المنذر بن حميد الساعدی در نام او خلاف کرده اند بعضی او را عبدالرحمن بن سعد خوانده اند منذر بن عبدالله الانصاري السّاعدي در يوم طایف حاضر بود .

منذر بن عائد بن منذر بن الحارث بن النعمان بن زياد بن عصر العصرى العبدي من عبد القيس معروف است باشجّ و اوسیّد و قاید بنی عبدالقیس است بسوی اسلام عثمان بن هيثم بن جهم بن عبس بن حسان بن منذر از اولاد اوست.

منذر بن ابي اسيد السّاعدى الانصاری در عهد رسول خدا متولّد شد و پیغمبر این نام بر او نهاد.

معتب بن الحمراء الخزاعي کنیت او ابو عوف است هو معتب بن عوف بن عمرو بن عامر بن الفضل بن عفيف بن كليب بن حبشه بن سلول بن كعب بن عمرو بن خزاعه بعضی او را سلولی و گروهی خزاعی خوانند کنیت اوابو عوف است و حلیف بنی مخزوم است از غازیان بدر بشمار می رود رسول خدا او را با ثعلبة بن حاطب الانصارى عقد اخوت بست در سال هفتاد و هشتم و بروایتی پنجاه و هفتم وفات نمود.

معتّب بن بشر و بروایتی معتب بن قشير بن مليل بن زيد بن العطاف بن ضبيعه بن زيد بن مالك بن عوف الانصاری از غازیان بدر و احد است در ليلة العقبه نیز

حاضر بود .

معتّب بن ابي لهب بن عبدالمطلب بن هاشم القرشي الهاشمی و نام مادر معتب امّ جميل دختر حرب بن امیه است که خداوند او را در قرآن مجید حمّالة الحطب فرموده و اسم ابولهب عبدالعزّی بود بالجمله معتب در سال فتح ایمان آورد و در حنین با رسول خدای بود و چشمش را آسیب رسید و نابینا شد و از اولاد اوست قاسم بن عباس بن محمّد بن معتب بن ابي لهب.

معتب بن عبيد بن ایاس بروایتی او را مغیث خوانده اند چنان که مذکور می شود.

مرارة بن ربيعه بروايتي مرارة بن ربيع الانصاری من بنی عمرو بن عوف در بدر حاضر بود .

مرارة بن مربع بن قيطى بن عمرو من بني حارثه از انصار با برادرانش زید و عبدالرحمن و عبدالله در شمار اصحاب رسول خدایند پدر ایشان مربع بن قیظی مردی منافق و اعمی بود این آن کس است که با رسول خدای گفت لو كنت نبياً ما دخلت حائطى بغیر اذنی، چنان که در کتاب رسول خدای بشرح رفت.

مطرف بن يحصل المازني من بنى مازن بن عمرو بن تمیم.

مطرف بن مالك كنيت او ابوالرّباب العشیری است با ابوموسی اشعری در فتح شوشتر حاضر بود.

مسلمة بن مخلد بن صامت الانصاري السّاعدى بروایتی زرقی کنیت او ابو معن بروایتی ابو مسعود و برخی ابو معویه گفته اند در سال اول هجرت متولّد شد و بروایتی در سال هجرت چهار سال داشت در فتح مصر حاضر بود و امارت مصر یافت اول کس است که در مساجد مصر در سال پنجاه و سیم هجری بنای مناره نهاد در مدت سلطنت معویه در جهان زندگانی داشت بروایتی در سال آخر سلطنت معويه وداع جهان گفت و بروایتی در سال شصت و دوم هجری وفات کرد .

مسلمة الفهری از جمله اصحاب است و او پدر حبیب بن مسلمه است.

مسلمة بن اسلم بن حراش بن عدى بن مجدعة بن حارثه الانصاري در يوم جسر ابو عبيده مقتول گشت.

مخشىّ بن وبره، بروایتی وبرة بن مخشی از جانب رسول خدای صلی الله علیه و اله و سلم سفر يمن كرد.

مخشىّ بن حميرّ الاشجعی حلیف بنی سلمه از انصار از جمله منافقین بود با رسول خدای سفر تبوك كرد و هنگام مراجعت طریق تویت و انابت گرفت و این هنگام عبدالرحمن نام یافت و او در یوم یمامه مقتول گشت.

مازن بن الغضوبه بروايتي غضوب الخطامي الطائي جدّ احمد و علی پسر های حرب از اخبار کاهنان رسول خدای را به نبوت باور داشت و حاضر حضرت شد و عرض کرد یا رسول الله مردی شراب باره ام و مولع بآشامیدن خمرم و فرزند ندارم مال من نیز هدر شد خدای را بخوان تا این صفت از من دور کند و مال مرا باز دهد و فرزندی کرامت فرماید رسول خدا در حق او دعای خیر فرمود تا رغبت او از خمر بگشت و مال باز آورد و چهار زن تزویج کرد و فرزند آورد پس این شعر بگفت.

الیك رسول الله حنّت مطيّني *** يجوب الفيافي من عمانٍ الى عرج

تشفّع لي يا خير من وطىء الحصا *** فيغفرُ لي ربّي فارجع بالفلج

الى معشرٍ في الله جانبتُ منهُم *** فلادينهمُ ديني ولا شرجهمُ شرجي

و كنت امرء باللهو و الخمر مولعاً *** شبابي إلى أن أذن الجسم بالنهج

فيدَّ لني بالخمر خوفاً و خشية *** و بالعهر احصانا فحصّنّ لي فرجی

فاصبحتُ همّي في الجهاد و نيّتي *** و الله ماصومي و لله ما حجّي

مازن بن خيثمة السكونى او را معاذ بن جبل بحضرت آورد هنگامی که بجانب بنى السكون مأمور بود .

مطر بن عكاش السّلمي من بني سلم بن منصور در شمار مردم کوفه است مطر بن هلال العنزى باوفد عبدا نفیس بحضرت رسول آمد و اسلام آورد.

مصعب بن عمير بن هاشم بن عبد مناف بن عبدالدار بن قصى القرشي العبدى کنیت او ابو عبدالله است از بزرگان صحابه و فضلای ایشان است و از طبقه اول است

که هجرت بحبشه نمود و رسول خدا او را بعد از عقبه ثانیه بمدینه فرستاد تا بر مردم مدینه قرائت قرآن کند و تعلیم دین فرماید و بعد از و عمرو بن ام مکتوم و عمرو بن اياس و سعد بن أبي وقاص آن گاه عمر بن الخطاب با بیست تن از اصحاب سفر مدینه کرد آن گاه رسول خدای هجرت فرمود چنان که در کتاب رسول خدا رقم کردیم بالجمله مصعب در بدر حاضر بود و در احد شهید گشت و او را ابن قمئة اللّيثي مقتول ساخت و این وقت چهل ساله بود و ما شرح این جمله را نگاشته ایم.

مقداد بن اسود بن عبد يغوث بن وهب بن عبد مناف بن زهرة الزهرى بعضى نسب او را بدین گونه باز نموده اند مقداد بن عمرو بن ثعلبة بن مالك بن ربيعه بن ثمامة بن مطرود بن عمرو بن سعد البهرانی من بنی بهر بن عمرو بن الحارث بن قضاعه و بروایتی از قبیله کنده است و کنیت او ابو معبد و بروایتی ابوالاسود است از جمله آن هفت تن که نخست اسلام آوردند مقداد است در فتح مصر حاضر بود در سال سی و سیّم هجری در ارض مصر وفات نمود جسد او را حمل بمدینه نمودند و در آن جا بخاک سپردند و این وقت هفتاد سال داشت.

دینداری و شجاعت و فضیلت او از آن افزون است که بتحریر راست آید سنّی و شیعی در فضیلت و مکانت او همداستان اند چنان که ابن عبدالبرّ می نویسد که رسول خدای فرمود که خداوند مرا بحبّ چهار تن امر می نماید و می فرماید من ایشان را دوست می دارم گفتند ایشان کیستند فرمود علی و مقداد و سلمان و ابوذر. و ما فضايل و مکانت او را در جلد دوم از کتاب اول و جلد اول از کتاب دوم و جلد دوم از کتاب دوم و در کتاب ابوبكر و عمرو عثمان بعضی را باز نموده ایم .

معیقیب بن ابی فاطمه مولی سعید بن العاص از مهاجرین حبشه است در هجرت ثانیه بعد از ورود رسول خدای بمدینه در سال خیبر بمدینه آمد، ابوبکر و عمر در ایام خویش او را خازن بیت المال نمودند و او در آخر خلافت عثمان و بروایتی در سال چهلم هجری وفات نمود.

مبشّر بن عبدالمنذر بن زيد بن امية بن زيد بن مالك بن عوف بن مالك بن

الاوس با برادرش ابی لبابه حاضر بدر بود در بدر و بروایتی در خیبر شهید شد.

مجذّر بن زياد بن عمرو بن زمزمه بن عمرو بن عمارة البلوى حليف انصار اسم او عبدالله است چون مردی درشت خوی و غلیظ بود او را مجذّر گفتند چه مجذّر بمعنی غلیظ است و این آن کس است که ابوالبختری را در جنگ بدر بقتل آورد و رسول خدا فرموده بود او را اسیر گیرند و بقتل نرسانند از بهر آن که با رسول خدای آسیب نکرده بود و در پاره کردن آن صحیفه که قریش بر ضرر بنی هاشم نوشته بودند استوار بایستاد در یوم بدر مجذّر با او گفت جنادة بن ملیحه را که ردیف خود کرده با من گذار نابکشم و ترا اسیر بحضرت رسول برم ابوالبختری این شعر بگفت:

لَن يُسلم ابن حُرَّة زميلَه *** وَ لا يُفارق جَزعاً أكيلَه

حتّى يموتَ او يرى سبيله

پس با او در آویخت و مجذّر او را بکشت و در یوم احد حارث بن سويد بن الصّامت مجدد را بقتل رسانید از بهر آن که در جاهلیت پدر او سوید بدست مجذر مقتول گشت و جبرئیل رسول خدای را از این قصه آگهی آورد و پیغمبر فرمان کرد تا بر در مسجد حارث را بخون مجذّر گردن زدند و ما این قصّه را چون در کتاب رسول خدای بشرح مسطور داشتیم در این مقام باطناب نپرداختیم .

مستورد بن شداد بن عمر والفهری القرشی نخست در کوفه سکون اختیار کرد و از پس آن بمصر اقامت جست.

محرّر بن حارثه بن ربيعة بن عبدالعزى بن عبد شمس بن عبد مناف عتاب بن اسید چون خواست از مکّه سفر کند او را بجای خود نصب نمود و عمر بن الخطاب او را روزی چند امارت مکه داد و او در شمار مردم مکّه است و در یوم جمل مقتول گشت.

معدل بن معد يكرب بن عمر و بن يزيد بن معد يكرب بن عبيد بن وهب بن ربيعه بن الحارث بن معوية بن ثور الكندی کنیت او ابو کریمه و بروایتی ابو صالح و بعضی ابویحیی گفته اند باوفد کنده بحضرت رسول آمد و او در شمار مردم شام است در سال

هشتاد و هفتم هجری در شام وفات نمود و این وقت نود و یک سال داشت.

مطيع بن الاسود بن حارثه بن نضله بن عوف بن عبيد بن عويج بن عدی بن كعب القرشي العدوى نام او غاص بود رسول خدایش مطیع نام نهاد و اواز مؤلّفه قلوب است که در یوم فتح ایمان آورد و پسر او عبدالله بن مطیع در يوم حرّه امیر مردم مدینه بود و بروایتی امیر قریش بود .

مليل بن وبرة بن العجلان الانصارى من بني عوف بن الخزرج در بدر و احد حاضر بود مهجع بن صالح مولى عمر بن الخطاب در بدر حاضر بود و او اول قتیل است از مسلمین که ناگاه تیری بر مقتل او آمد مدلاج بن عمرو السّلمي حليف بنى عبد شمس و بعضی او را مدلج خوانده اند در بدر و دیگر غزوات حاضر بود و در سال پنجاهم هجری وفات نمود.

مسافع بن عياض بن صخر بن عامر بن كعب بن سعد بن تيم بن مرة القرشي مردی شاعر بود و حسان بن ثابت را هجا گفت وحسان او را پاسخ می دهد :

يا آل تيمٍ الا تنهَون جاهلَكم *** قبل القذاف بصّمٍ كالجلامبد

لو كنت من هاشمٍ او من بنی اسدٍ *** او عبد شمسٍ و اصحاب اللّو الصيد

او من بني نوفلٍ او ولد مطّلبٍ *** الله درُّك لم تهمم بتَهديدٍ

او من سرارة اقوامٍ أُولى حسبٍ *** لم تصبح اليوم نكسأً مائل العود

او فى الذُّؤابة من تيمٍ رضيت بهم *** او من بني جمع الخضر الجلاعيد

او كنت من زهرة الابطال قد علموا *** او من بني خلف الزُّهر الاماجيد

لولا الرَّسول فانّى لستُ عاصيه *** حتّى يغيّبني في الرمس ملحودٍ

و صاحب الغارانّي سوف احفظهُ *** و طلحةُ بنُ عبيدالله ذو الجود

لقد غضبتُ بها شنعاء فاضحةٍ *** يظلُّ منها لبيب القوم كالمود

لكن ساصرفها جهدی و اعدلها *** عنكم بقولٍ رصينٍ غير تهديد

الى الزَّبعرى فانَّ اللّوم حالفهُ *** اوالأ خابث من اولاد عبّودٍ

ملفّع بن الحصين التميمى السّعدى بالام وفا بروایتی مقنع بن حصين بن يزيد بقاف و نون در قادسیّه حاضر بود و در بصره سکون اختیار نمود و خانه بنیان کرد

ملاوط بروایتی ملاوط (1)کنیت او ابوسفیان الفزاری مولای بنی فزاده بود وقتی بحضرت رسول آمد پیغمبر دست بر سر او کشید و دیگر موضع آن دست مبارك هوى سفید نیاورد.

مجدّى الضمری در بعضی غزوات با رسول خدای حاضر بود.

مبرج بن شهاب بن حارث بن ربيعة بن السّعد الرعيني يک تن از وفد بنی رعین است که به حضرت رسول آمد و هنگام فتح مصر بر میسره عمرو بن عاص بود و با او داخل شد مرحب و بروايتي أبو مرحب در شمار مردم کوفه است .

مدعم العبد الاسود مولى رسول الله نخست عبد رفاعة بن زيد بن وهب الجذامی بود بحضرت رسول هدیه فرمود و او در خیبر شهید شد و خلاف کرده اند که آزاد شد يا عبد بمرد مخمّر بن معويه البهری از جمله اصحاب است ملحان بن شبل البكيرى او پدر عبدالملك بن ملحان است و بعضی او را پدر قنادة بن ملحان العبسی گویند .

مسطح بن اثاثه بن عباد بن المطلب بن عبدمناف بن قصى القرشي المطلبي کنیت او عباده و بروایتی ابو عبدالله و نام مادرش سلامی دختر صخر بن عامر بن كعب بن سعد بن تیم بن مرّه در بدر حاضر بود قصه امك او با عایشه و حد زدن رسول خدا او را مرقوم افتاد بعضی گفته اند مسطح لقب اوست و نام اوعوف است در سال سی و چهارم هجری وفات نمود و این وقت پنجاه و شش ساله بود بروایتی در صفیّن حاضر شد و در سال سی و هفتم هجری وفات نمود.

محميّة بن جزء بن عبد يغوث بن عويج بن عمرو بن زبيد الأصغر الزّبيدي حليف بنى سهم بن عمرو بن هصيص بن كعب بن اوی از مهاجرین حبشه است و در غزوه مریسیع حاضر شد رسول خدا او را عامل اخماس کرد و فرمان داد که بهای کابین زنان بنی هاشم را برساند از جمله فضل بن عباس بن عبدالمطلب


1) مدرك ، أومدلوك ، استيعاب.

و ربيعه بن حارث بن عبد المطلب بود و فضل دختر محمیّه را بامر رسول خدای نکاح کرد.

محلّم بن جنامه برادر صعب بن جنامه بن قيس اللّیثی این آن کس است که با جماعتی از جانب رسول خدای مأمور بسریّه شد و باعامر بن الاضبط دوچار گشت عامر کلمه بگفت و محلم اسلام او را نپذیرفت و او را بکشت لاجرم بعد از هفت روز هلاک شد، او را چند کرّت بخاک سپردند و زمین او را بیرون افکند رسول خدا فرمود زمین شرانگیزتر از محلم را پذیرفته است این هنگام خداوند خواست آیتی در قتل مؤمن دیدار کند و ما این قصه را بشرح نگاشته ایم اگر چه در این حدیث فراوان خلاف کرده اند.

محيّصة بن مسعود بن كعب بن عامر بن عدى بن مجدعة بن حارثه بن الحارث ابن الخزرج الانصارى كنيت او ابوسعد است در شمار مردم مدینه می رود و او برادر حویّصه است و حویصه بدست محیصه اسلام آورد و آن چنان بود که بعد از قتل کعب بن اشرف چون رسول خدا حكم بقتل يهود فرمود محیصه یک تن از بازرگانان یهود را بقتل آورد حویصه برسید گفت ای برادر چرا مردی را بقتل آوردی گفت آن کس که حکم بقتل وی کرده اگر فرمان کند ترا نیز بکشم گفت مرا نیز می کشی؟ گفت آری گفت همانا این دین که تو پذیرفته برحق است که از خون برادر نپرهیزی و بدست محیصه اسلام آورد پس محیصه این شعر محیصه این شعر انشاد کرد:

يلومُ ابن امّي لوامرت بقتله *** لطبّقت ذفراهُ بابيض قاضبٍ

حسامٍ كالون الملح اخلص مقلهُ *** متى ما أُصّوبهُ فلستُ بكاذبٍ

و ما سرَّني انّي قتلتك طايعاً *** و انَّ لنا ما بين بصرى و مارب

معرض بن علاط السّلمي برادر حجاج بن علاط در یوم جمل مقتول شد و این شعر از نتایج خاطر اوست:

لقد فزعت نفسى لذكرى معرّضٍ *** و عینای جادت بالدُّمُوع شئونها

فاصبحتُ قدفضَّ القوارع مروتی *** و فارق نفسى حنُّها و انينُها

و كنتُ كانّى منهُ في فرع طلحهٍ *** تلفّع دونی شوکها و غصّونها

مخنف بن سليم الغامدی و بروایتی عبدی هوم خلف بن سليم بن حارث بن عوف بن ثعلبة بن عامر بن زهير بن مازن بن ذبيان بن ثعلبة بن الدئل بن سعد بن غامد در شمار مردم کوفه است در یوم جمل صاحب رایت از بود و او را دو برادر بود یکی مصعب و آن دیگر عبدالله که در یوم جمل مقتول شد و علی علیه السلام او را بحکومت اصفهان فرستاده ، ابو مخنف که صاحب تاریخ است نسب بدین مخنف رساند هو ابو مخنف بن يحيى بن سعيد بن مختف و نام ابو مخنف صاحب تاریخ لوط است.

محرّش الكعبي بالحاء المهمله هو محرش بن سويد بن عبدالله بن مرة الكعبي الخزاعی در شمار مردم مکه است موسی بن حارث بن خالد بن صخر بن عامر بن كعب بن سعد بن تيم القرشی التّیمی از مهاجرین حبشه است بروایت طبری در مراجعت از حبشه با دو خواهر خود که یکی عایشه و آن دیگر زینب نام داشت در عرض راه مدینه از آبی بنوشیدند و بمردند و خواهر دیگر او که فاطمه نام داشت از آن آب ننوشید و نجات یافت و نام مادر ایشان ریطه دختر حارث بن جبله العبشميه است.

مغفل بن عبد غنم بن عفيف بن اشحم و او برادر عبدالله ذوالبجادین است در سال هشتم هجری در طریق مکّه قبل از فتح وفات نمود منجاب بن راشد برادر حریث از شیعیان عثمان است مجاعة بن مرارة بن سلمى الحنیفی الیمانی از بزرگان بنی حنیفه است رسول خدا او را از اراضی بخشی عطا فرمود و خطی نوشت یکی از شعرا این شعر انشاد کرد:

و مجّاع اليمامة قد اتانا *** يخبّرنا بما قال الرّسول

فاعطينا المفازة و استقمنا *** و كان المرء يسمع ما يقول

و قصّه مجاعه با خالد ولید و قتال يوم يمامه بشرح رفت و میمون بن سنباذ العقیلی کنیت او ابو مغیره است و او از مردم یمن است که در بصره فرود شد.

مهران مولی النّبی او را بروایتی طهمان و بعضی کیسان و گروهی ذکوان و جز این نیز گفته اند چنان که رقم شد منفعه مردی است که او را از اصحاب رسول خدا شمرده اند مخول بن یزید البهزی نیز از اصحاب رسول خداست

منتشر پدر محمّد و جدّ ابراهیم بن محمد است و برادرش مسروق و پدرش اجدع نام دارد.

مكنّف بن زيد الخيل الطائى و نام برادرش حریث و بروایتی حارث است در قتل اهل ردّه با خالد ولید بود مکتف بن المحاربی در شمار مردم مدینه است مخلّد الغفاری در شمار صحابه پیغمبر است میثم مردی از صحابه است و نسب او معروف نیست مشرح الاشعری بعضی نام او را باسین مهمله خوانده اند اصمعی گوید مشرح بنهامان بفتح ميم و سكون شين معجمه.

متمّم بن نويره بن جمرة اليربوعي التميمي برادر مالك بن نويره است که بدست خالد بن ولید مقتول شد چنان که در کتاب ابوبکر بشرح رفت متهم مردی شاعر بود و در قتل برادرش مرثیه همی گفت.

منبّه پدر یعلی بن منبه از جمله اصحاب است منيب الازدی کنیت او ابو ایوب است و در شمار مردم شام است مولّه بن كثیف الضبابي الكلابي العامرى هو موله بن كثيف بن حمل بن خالد بن عمرو بن معوية بن الضباب بن کلاب بن ربيعة بن عامر بن صعصعه در بیست سالگی ایمان آورد و صد سال مسلم بزیست و چندان فصیح و طلیق بود که او را ذو اللّسانین می نامیدند مرزوق الصيقل شمشیر رسول خدای را از زنگ می زدود منهال از اصحاب رسول الله است و پدر عبدالملك است ميسرة الفجر در بصره سکون نمود مبشّر بن الحارث بن عمرو بن الهيثم بن ظفر الانصاری الظفری با برادرانش بشر و بشير حاضر احد بودند لكن بشير مرتد شد و کافر مرد .

مظهر بن رافع برادر ظهیر بن رافع بن حُدیج از غازیان احد است در زمان عمر بن الخطاب وقتی از اراضی اعلاج شام بخیبر آمد یهود اعلاج اعداد قتل او کردند

و آن گاه که از خیبر بیرون شد او را بکشتند.

مسرر بن سنان بن ثعلبه عم ابی سعید الخدری مادر سمرة بن جندب در سرای او بود و سمره ربیب اوست مسّهر بن يزيد بن عبد يغوث این آن کس است که چشم عامر بن طفیل را با نیزه بزد.

مجاشع بن مسعود بن ثعلبه بن وهب السّلمى من بني يربوع بن ثمال بن عوف بن امرء القيس بن بهثه بن سليم بن منصور و او در یوم جمل کشته شد چنان که انشاء الله در جای خود ذکر می شود و مجالد بن مسعود برادر مجاشع است قصه او نیز در یوم جمل مذکور می شود .

مثنى بن حارثة الشیبانی در سال نهم و اگر نه دهم هجری اسلام آورد و این آن کس است که ابوبکر و عمر او را بجنك عجم مامور داشتند و چون مقتول شد زوجه او سلمی را سعد بن ابی وقاص تزویج کرد و ما قصه او را در کتاب ابوبکر و کتاب عمر بشرح رقم کرده ایم.

مخارق بن عبدالله پدر قابوس است و از مردم کوفه شمرده می شود مخاشن الحميری حلیف انصار است در یوم یمامه مقتول شد.

مزيد العبدی جدّ هوذه من عبد قیس مینا پدر حكيم بن مینا مولاى أبى عامر راهب در سفر تبوك ملازم ركاب رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم بود مشعب السّلمي و بروایتی محاربی می گوید این نام رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم بر من نهاد.

منيذر الافريقی در افریقیه سکون اختیار نمود مخيّس بن حكيم العذرى از جمله اصحاب است مكتيل مردی است از بنی لیث در شمار اصحاب رسول خداست مخرفه العبدی بافا تصحيح نموده اند از جمله صحابه است.

مونس بن فضاله بن عدی بن حرام بن الهيثم بن ظفر الانصاري الظفري برادر انس بن فضاله است رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم او را بفحص حال قریش فرستاد آن گاه که آهنگ احد داشتند و هر دو برادر در احد حاضر بودند.

مجزّز المدلجي هو القائف من بني مدلج این آن کس است که نقش قدم اسامه

و پدرش زید بن حارثه را بدید و بشناخت و رسول خدای صلی الله علیه و اله و سلم را آگهی داد قبل از آن که ایشان را دیدار کند و ایشان از زحمت راه بمسجد در آمده خفته بودند.

مسروق بن وائل الحضرمی باوفد حضرموت بحضرت رسول آمد و اسلام آورد.

مزرد بن ضرار المزنی اسم اویزید و بروایتی سماج است بحضرت رسول آمد و این شعر قرائت کرد:

تعلّم رسول الله انّا كأنّنا *** اتانا بانمارٍ ثعالب ذي عسر

در هجو انمار که قبیله اوست گوید منكدر بن عبدالله القرشي التمیمی پدر محمّد بن منکدر در عهد رسول خدای صلی الله علیه و اله و سلم متولّد شد.

مقوقس صاحب اسکندریه شرح حال او و ارسال هدایای او بحضرت رسول در کتاب رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم مرقوم شد در اسلام او خلاف کرده اند مهزم بن وهب الكندى بكسر ميم و سكون ها.

مختار بن أبي عبيد بن مسعود الثقفی در سال هجرت متولّد شد در شرح حال او خلاف کرده اند بعضی از اهل سنت و جماعت بر آنند که مختار در طلب امارت و حکومت این جنبش می کرد تا آن گاه که بدست مصعب بن زبیر مقتول شد در سال شصت و هفتم هجری و مدت ملك او يك سال و چهار ماه بود و ما شرح حال او را انشاء الله در جای خود رقم خواهیم کرد.

باب حرف نون

نوفل بن ثعلبة بن عبد الله بن نضلة بن مالك بن العجلان بن زيد بن غنم بن سالم بن عوف بن عمرو بن عوف بن خزرج الانصارى السلمى الخزرجی در بدر قتال کرد و در احد شهید شد.

نوفل بن حارث بن عبدالمطلب بن هاشم القرشى كنيت او أبو حارث استواء بسال از حمزه و عباس مهتر بود در یوم بدر اسیر شد و عباس فدیه او را بداد از پس آن اسلام آورد و در ایام خندق هجرت بمدینه کرد و با رسول خدای صلی الله علیه و اله و سلم در فتح مکه و

حنين و طائف حاضر بود و در حنین با رسول خدای بایستاد، در خبر است که اعانت کرد در حنین رسول خدای را بسه هزار نیزه فقال له رسول الله كانى انظر الى رماحك يا ابا الحارث تقصف اصلاب المشرکین در سال پانزدهم هجری در مدینه در خانه خود وفات نمود عمر بن الخطاب با نعش او ببقيع رفت و بر او نماز گذاشت و بایستاد تا او را بخاک سپردند.

نوفل بن معويه بن عمر والدئلى و بروایتی کناني وهو من بنى دئل بن بكر بن عبد مناف بن کنانه در جاهلیت شصت سال زندگانی کرد،در فتح مکه اسلام آورد و با رسول خدای صلی الله علیه و اله و سلم بمدینه آمد و در میان بنی دئل ساکن شد و همچنین در مدینه بزیست تا زمان یزیيد عليه اللعنه وفات نمود نوفل بن فروة الاشجعی در کوفه

سکون اختیار نمود.

نافع بن ضريب بن عمرو بن نوفل بن عبد مناف بن قصی القرشي النوفلي در سال فتح ایمان آورد .

نافع بن عتبه بن ابی وقاص اسم ابي وقاص مالك بن وهب القرشي الزّهرى برادرزاده سعد بن ابی وقاص است و برادر هاشم المرقال با پدرش عتبه در جیش مشرکین حاضر احد شد و پدر او عتبه عليه اللعنه دندان رسول خدای را شکست و قبل از فتح مکّه کافر بمرد و پسرش نافع در فتح مکه ایمان آورد.

نافع بن عبدالحارث بن حباله بن عمير الخزاعی در سال فتح ایمان آورد و عمر بن الخطاب او را امارت مکّه داد و گاهی که بنزديك عمر می رسید غلام خود عبدالرحمن بن أبوذر را در جای خود بخلیفتی گذاشت عمر گفت غلام خود را بر مردم مکه امارت می دهی و او را عزل کرد و بجای او خالد بن عاص بن هشام بن المغيرة المخزومی را نصب کرد .

نافع بن کیسان پدر ایوب بن نافع در شمار مردم شام است.

نافع بن عباد بن سلمه الثقفی با خالد بن الوليد در دومة الجندل حاضر بود و پدرش عباده او را بزخم تیر جراحت کرد و این شعر بگفت:

ما بال عينى لم تغمّض ساعةً *** الاّ اعترتنى عبرةُ تغشانی

يا نافعاً اذا الفوارس احجمت *** عن شدَّهٍ مذكورة و طعانٍ

لو استطيعُ جعلت منّى نافعاً *** بين اللهات و بين عقد لسانی

نافع بن صبره از جمله اصحاب است نافع الرّواسي جدّ علقمه الرواسي نافع بن طيّبه مردی حجّام بود رسول خدای صلی الله علیه و اله و سلم را حجامت کرد و او را صاعی تمر عطا فرمود نافع بن بدیل بن ورقاء الخزاعي و او در یوم بئر معونه شهید شد. نافع مولى رسول الله.

نافع بن علقمه از اصحاب رسول خداست نافع بن حارث الثقفي الطائفي ذکر نسب او در ذیل نام برادرش ابوبکره مرقوم است .

نضلة بن عبيد بن الحارث الاسلمی کنیت او ابو برّه است که بر نام او غلبه کرد و در نام او خلاف کرده اند ، بعضی نضلة بن عبيد و جماعتی نضله بن عبدالله و گروهی عبد بن نضله و نيز سلمة بن عبيد خوانده و صحیح نخستین است در فتح مکه حاضر بود و از آن جا ببصره آمد و در خراسان قتال داد و در زمان یزید بن معويه عليهما اللّعنه وفات نمود.

نضلة بن عمرو الغفاری در بادیه سکون نمود پسرش معن ازو حدیث می کند که رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم فرمود :المُؤمِنُ یَأکُلُ فی مِعیً واحِدٍ ، وَالکافِرُ یَأکُلُ فی سَبعَهِ أمعاءٍ

نضلة الانصاری از اصحاب رسول خداست.

نضلة بن ظريف بن بهصل الحرمازى ثم المازني .

نعمان بن عبد عمرو بن مسعود بن عبد الاشهل بن حارثة بن دينار بن النجار با برادرش ضحاك بن عبد عمر و در بدر حاضر شد و در احد شهید گشت.

نعمان بن عصر بكسر عين بروايتي بفتح عين ابن الربيع بن الحارث بن اديم البلوى و بعضی نسب او را بدینگونه نموده اند : نعمان بن عصر بن عبيد بن وائلة بن حارثة بن بلى البلوى حليف انصار از قبيله بنى معوية بن مالك بن عمرو بن عوف در بدر و دیگر غزوات حاضر شد و در یمامه مقتول گشت در زمان معویه وفات نمود.

نعمان بن عدی بن نضله بن عبد العزى بن حرثان بن عوف بن عبيد بن عويج بن عدی بن کعب القرشي العدوى با پدرش عدی سفر حبشه کرد وعدی در حبشه وفات نمود و میراث او بنعمان رسید و این اول میراثی است که در اسلام بفرزند رسید عمر بن الخطاب در زمان خویش او را امارت بتّان (1)داد و از بنی عدی جز او را منصب حکومت عطا نکرد و بالجمله نعمان در خاطر نهاد که زوجه خود را بمرکز حکومت خویش کوچ دهد و او سر بر تافت نعمان این شعر بدو فرستاد :

فمن يبلغُ الحسناء أنَّ حليلَها *** يبتّان (2)يسقى في زجاجٍ مختّمٍ

اذا شئت غنّتنى دهاقین غزَّةٍ *** و صاحبةٍ تخدو على كلِّ منسمٍ

اذا كُنت ندماني فبا الاكبر اسقنی *** و لا تسقنى بالاصغر المتثلَّم

لعَلَّ أمير المؤمنينَ يسوئهُ *** تنادُمنا في الجوسق المتهدَّم

چون این شعر بعمر رسید بدو نوشت فقد بلغنى قولك لعلَّ أمير المؤمنين يسوؤه و ايم الله لقد سائنی و او را عزل کرد و آن گاه که بنزديك عمر آمد سوگند یاد کرد که هرگز شرب خمر نکرده ام همانا بسنّت شاعران سخنی رفت عمر گفت تواند بود که دروغ زن نباشی لکن ترا ازین پس حکومت ندهم آن گاه نعمان ببصره آمد و ساکن شد و هم در آن جا وفات کرد اهل لغت استشهاد می کنند بشعر او که ندمان را بمعنی ندیم آورده.

نعمان بن ابى خزمة بن النّعمان بن امية بن البرك وهو امرء القيس بن ثعلبة الانصاري الاوسى من بني ثعلبة بن عمرو بن عوف او را از غازیان بدر و احد شمرده اند.

نعمان بن مقرن بن عائذ المزني ويقال نعمان بن عمرو بن مقرن كنيت او أبو عمرو و بروايتي أبو حكيم است و نسبت کرده اند نیز او را بدینگونه: نعمان بن مقرن بن عائذ بن منجا بن هجير بن نصر بن حبشية بن كعب بن عبد بن ثور بن هدية بن الاطم بن

عثمان و هو مزينة بن عمرو بن مقرن بن عائذ بن طابخة المزنی در یوم فتح صاحب


1) میسان ، استيعاب.

2) میسان ، استيعاب.

لوای مزینه بود بود با هفت برادر بحضرت رسول هجرت نمود و او در عهد عمر بصوا بدید علی علیه السلام سردار لشگر بود و ما قصّه فتوحات او را در مملکت ایران در کتاب عمر بن الخطاب بشرح رقم كردیم و هم در قتال عجم مقتول شد.

نعمان بن قوقل و يقال نعمان بن ثعلبه او را از جمله غازیان بدر دانسته اند و در شمار مردم کوفه است نعمان بن مالك بن ثعلبة بن دعد بن فهر بن ثعلبة بن غنم بن عوف بن الخزرج و قوقل لقب ثعلبة بن دعد است و او مردی با مكانت بود فكان يقال للخائف «إذا جاء قوقل حيث شئت فأنت آمن» و او در بدر غزا کرد و در احد شهید گشت.

نعمان بن العجلان بن مالك بن ثعلبة بن دعد بن فهر بن ثعلبة بن غنم و این آن کس است که بعد از قتل حمزه علیه السلام زوجه او خوله دختر قیس انصاری را بحباله نکاح در آورد و مکانتی تمام داشت و در میان انصار بشعر نیکو و فصاحت بیان نامبردار بود این شعر ازوست :

فقل لقريشٍ نحنُ أصحاب مكةٍ *** و يوم حنينٍ و الفوارسُ في بدر

و اصحاب احدٍ و النّضير و خيبرٍ *** و نحن رجعنا من قريظة بالذِّكر

و ما تمام این قصیده را در قصّه سقیفه بنی ساعدہ رقم کردیم (1)لاجرم بتكرار نخواهیم پرداخت.

نعمان بنستان مولی بنی سلمه ثم لبنى عبيد بن غنم الانصاری در بدر و احد حاضر بود

نعمان بن قيس الحضرمی از جمله اصحاب است لم نعمان بن اشيم الاشجعي پدر نعیم بن ابی هند کنیت او أبوهند است.

نعمان بن بشير بن سعد بن ثعلبة الانصارى من بني كعب بن حارث بن الخزرج نام مادرش عمره دختر رواحه است خواهر عبدالله بن رواحه هشت سال قبل از وفات رسول خدا متولد شد کنیت او أبو عبدالله است و نه ماه از جانب معويه امارت کوفه داشت آن گاه عامل حمص گشت ، از جانب یزید علیه اللعنه نیز در حمص ببود، در زمان زبير بن العوام مردم حمص بر نعمان بشوریدند و او را از حمص اخراج کردند و از


1) جلد اول همین کتاب صفحه 41 مراجعه شود.

دنبال بتاختند و او را بکشتند.

گویند اعشی همدان بنزد يزيد بن معويه عليهما اللعنه آمد و از او عطائی ندید از آن جا بحمص شد نزديك نعمان و اظهار حاجت کرد نعمان گفت چیزی بدست ندارم لکن از اهل یمن بیست هزار کس با من است اگر خواهی از یشان بخواهم تا ترا بذلی کنند گفت روا باشد پس نعمان بمنبر صعود داد و مردم انجمن شدند گفت اينك برادر شما اعشی حاجتمند شده است چه می بینید گفتند هر يك دیناری نثار وی کنیم گفت هر يك دو دینار باید داد از وی بپذیرفتند پس نعمان ده هزار دینار از بیت المال او را داد بشرط که هنگام وجيبه و عطا از حقوق ایشان مأخوذ دارد و اعشی این شعر در حق او گفت :

ولم أر للحاجات عند التماسها *** كنعمان نعمان النّدى ابن بشير

اذا قال اوفى ما يقول ولم يكن *** ككاذبة الاقوام حبلّ غرورٍ

متى اكفر النّعمان لم اکُ شاكراً *** ولا خير فيمن لم يكن بشكورٍ

و این اشعار از نعمان بن بشیر است:

و انّى لاعطى المال من ليس سائلاً *** و ادرك للمولى المعاند بالظّلم

و إنّى متى ما يلقنى صارماً له *** فما بيننا عند الشّدائد من صرمٍ

فلا تعدد المولى شريكك في الغنى *** ولكنما المولى شريكك فى العدم

اذا متَّ ذوالقربى اتيك برحمة *** و غشّك و استغنى فليس بذي رحمٍ

و لكن ذا القربى الّذى يستخفّهُ *** اذاك و من يزري العدوَّ الذي يرمى

و ما قصه قتل نعمان را انشاء الله در جای خود بشرح خواهیم نگاشت.

نعمان بن بازية اللّهبى عريف قبیله از دو صاحب رایت ایشان بود در شام سکون کرد اختیار نعمان بن الزراع نیز از جمله اصحاب رسول خداست.

نعيم بن عبدالله بن سیّد بن عبد عوف بن عبيد بن عويج بن عدی بن کعب بن لوی القرشي العدوى و لقب اونحّام است گویند این لقب از آن جا یافت که رسول خدا فرمود دخلت الجنة فسمعت نجمة من نعيم يعني داخل بهشت شدم و شنیدم سرفه یا

سخت نفس کشیدن نعیم را, و او قبل از عمر بن الخطاب مسلمانی گرفت و اسلام خود را مخفی می داشت قوم و عشیرت او می گفتند بهردین که خواهی قیام می کن لکن در میان ما می باش و کفایت کار ما می کن چه او قوم خویش را حمایت می فرمود و ایتام و ارامل را عطا می داد ازین روی او را نگذاشتند هجرت کند تا سال حدیبیه برسید پس هجرت کرد و ملازم رکاب رسول خدای بود و در ایام خلافت عمر بن الخطاب دريوم يرموك چنانکه بشرح رفت مقتول گشت.

نعیم بن مقرن برادر نعمان بن مقرن قصه او و برادرش را در جنگ های عرب با عجم و فتح نهاوند در کتاب عمر بن الخطاب رقم کردیم.

نعيم بن مسعود بن عامر الاشجعي بسوى رسول خدا هجرت کرد و در غزوه خندق اسلام آورد و در خلافت عثمان بن عفان وفات کرد و بروایتی قبل از قدوم علی علیه السلام در جمل مقتول شد .

نعيم بن اوس الدّاری گفته اند با برادرش تمیم و پسر عمش أبوهند بحضرت رسول آمد و اسلام آورد نعیم، در نام پدر او خلاف کرده اند بعضی عمّار و جماعتی عمار و جماعتی خمّار و گروهی هبّار و برخی هدّارو نیز همّام گفته اند و الله أعلم در شمار مردم شام است نعیم بن هزال الاسلمی من بني ملك بن قصى ساكن مدينه بود.

نمير بن ابی نمير الخزاعی و بروایتی از دی کنیت او ابومالك است چه پسرش مالك بن نمیر است در بصره سکون اختیار کرد.

نمير بن خرشه بن ربيعه الثقفى من بني حارث بن كعب باتفاق عبدياليل بحضرت رسول آمد و ایمان آورد نمير بن اوس الاشجعي بروايتي أشعرى و او قضاوت دمشق داشت.

نصر بن حارث بن عبيد بن رزاح بن كعب بن ظفر الانصاري الظفری و بعضی او را پسر عبید دانسته اند کنیت او أبو الحارث است از غازیان بدر است نصر بن الاخرم بن مالك الاسلمى در شمار مردم حجاز است نصر بن وهب الخزاعي

از جمله اصحاب است نصر بن حزن نیز از جمله اصحاب رسول خداست.

نفير بن المغلس بن نفير الحضرمی و کنیت او باسم پسرش أبو جبیر است و او در شمار مردم شام است .

نفير بن مجيب الثّمالي الشّامی از قدمای صحابه است.

نبيه بن نبيه بن عثمان بن اهبان بن وهب بن حذافة بن جمح از مهاجرین حبشه است در هجرت ثانیه نبيه بن حذيفه بن غانم بن عامر بن عبدالله بن عويج بن عدی بی کعب و او برادر ابوجهم بن حذیفه است نبیه مولى النّبي در شمار موالی رسول خداست پیغمبر او را خرید و آزاد ساخت و بعضی این نام را با الف و لام و ضم نون خوانده و نبیه جهنی را بفتح نوں دانسته اند نبيه الجهنی بروایتی جرمی از جمله اصحاب است نبیه بن صواب بحضرت رسول آمد و اسلام آورد و در فتح مصر حاضر بود.

نیّار بن مسعود بن عبدة بن مضر باتفاق پدر حاضر بدر بود نیّار بن ظالم بن عبس الانصاري من بنی نجّار از غازیان احد است نیّار بن مکرم الاسلمی و این آن کس است که باتفاق حکیم بن حزام وجبير بن مطعم و ابوجهم بن حذيفه عثمان بن عفان را بخاک سپردند.

نبيط بن شريط بن انس بن مالك بن هلال الاشجعی در شمار مردم کوفه است و کنیت او بنام پسرش سلمة بن نبيط المحدث ابوسلمه است نبيط بن جابر الانصاري من بني مالك بن النّجار.

نهيط بن اوس بن خزمه بن عدي بن غنم بن عوف بن الخزرج از جمله قواقله است در احد و دیگر غزوات حاضر شد و او پسر برادر خزیمه بن خزمه است نهيط بن صرح اليشكري و يقال السکونی در شمار مردم شام است نهيط بن عامر بن المنتفق باوفد بنى المنتفق باتفاق ابی ذرّ بن لقيط بن عامر بحضرت رسول آمد.

نضير بن الحارث بن علقمة بن كلدة بن عبد مناف بن عبدالدار بن قصی القرشی العبدي از مهاجرین است و بعضی او را از مسلمین یوم فتح دانند کنیت او أبو حارث

است هجرت بمدینه کرد و در عهد عمر بن الخطاب بالشگر اسلام بشام رفت و در یوم يرموك مقتول شد اما برادرش نضر بن حارث را در بدر علي علیه السلام بحكم رسول خدای دست بگردن بسته گردن زد چنان که بشرح رفت و او با پیغمبر شديد العدواة بود.

نفيع بن مسروح الحبشي بروايتي نفيع بن حارث بن كلدة بن عمرو الثقفى کنیت او أبوبكره است و این کنیت از آن جا یافت که چون مردم طائف را رسول خدای حصار داد ابوبکره خود را با چند تن دیگر از غلامان از حصار طائف بزیر انداخت و برکاب رسول خدای پیوست این وقت پیغمبر او را ابوبکره نام نهاد و ما در کتاب رسول خدا این قصه را بشرح آوردیم بالجمله أبوبكره در بصره اقامت جست.

و این آن کس است که بر زنا کردن مغيرة بن شعبه شهادت داد و چون چهار کس بتمام شهادت ندادند عمر بن الخطاب او را حد زد چنان که در کتاب عمر یافت و او باز یاد بن ابیه از جانب ما در برادر است چه مادر او نیز سمیّه زوجه حارث بن کلده است که از زنان زناکار بود و نفیع در جنگ جمل اعتکاف جست و با هیچ طرف پیوسته نشد و در سال پنجاه و یکم هجری وفات نمود نميلة بن عبدالله اللّيثي و بروايتي كلبي هو نميله بن عبدالله بن نعيم بن جون بن يسار بن عبدالله بن كلب بن عوف بن كعب بن عامر بن لیث در یوم فتح مقتول گشت.

نوّاس بن سمعان بن خالد بن عبدالله بن أبى بكر بن كلاب بن ربيعة الكلابي در شمار مردم شام است.

نبيشة الخير هو نبيشه بن عمرو بن عوف بن عبدالله بن عتابة بن حصين بن نابغة بن لحيان بن هذيل بن مدركة بن الياس بن مضر پسر عم سلمة بن المحيف الهذلي من هذيل بن مدرکه رسول خدای او را نبيشة الخير نامید.

نوح بن مخلّد الضبعى جدّ أبوحمزة الضبعى نقادة الاسدى بعضی او را نقادة بن عبدالله و گروهی نقادة بن خلف و جمعی خوانده اند در شمار مردم حجاز است ساکن بادیه بود.

ناجية بن جندب الاسلمى هو ناجية بن جندب بن عمير بن يعمر بن دارم بن

عمرو بن وائلة بن سهم بن زمان بن سلامان بن اسلم بن اقصی در شمار مردم حجاز است ابن عفیر گوید ناجیه اسم ذکوان است رسول خدا او را ناجیه نامید گاهی که از دست قریش نجات یافت و او راعی و حارس شنران هدي رسول خدای بود و در یوم حدیبیه بچاه آب اندر شد تا مسلمانان را کفایت آب کند جاریه از انصار بر سر چاه آمد و دلو خود را فرو گذاشت و این شعر بگفت:

یا ایّها المائح دلوی دونکا *** انّى رأيتُ النّاس يحمدونكا (1)

يثنون خيراً و يمجّدونكا

ناحیه از درون چاه او را پاسخ داد :

قد علمت جارية يمانِيه *** انّى انا المائح و اسمی ناجیه (2)

نحّات بى ثعلبة بن حزمه بن اصرم بن عمرو بن عمارة البلوی حلیف انصار از غازیان بدر است و او را بحّاث بابای موحده خوانده اند چنان که رقم شد

نمير بن الهيثم من بنى مجدعة بن حارثه بن الحارث بن الخزرج بن عمرو بن مالك بن اوس الانصاری در عقبه حاضر شد.

نعيمان بن عمرو بن رفاعة بن الحارث بن سواد بن مالك بن غنم بن مالك النّجار از غازیان بدر است و از بزرگان صحابه مردی كثير الدّعايه و مزّاح بود ، یک روز مردی اعرابی بحضرت رسول صلی الله علیه و اله و سلم آمد و شتر خویش را بر در مسجد بخوابانید و بدرون شد و چند تن از اصحاب که بر در مسجد بودند با نعیمان گفتند اگر این شتر نحر می شد و ما از گوشت آن بهره می بردیم رسول خدا


1) ای کسی که بتك چاه شده و دلو مردم را آب می کنی، این هم دلو من است بگیر و پر آب کن چه می بینم که همگان ترا می ستایند و از تو تمجید و ستایش می کنند.

2) آن دخترك یمنی خود دانسته است که من مائحم و نامم ناجیه است.(مائح کسی را گویند که بخاطر کمی آب داخل چاه آب شده و دلو را با دست یا ظرف دیگری پر آب کند ، و ماتح كسي را گویند که بالای چاه بایستد و دلو را بالا بکشد).

بهای آن را تسلیم اعرابی می فرمود سخت نیکو بود ، نعیمان گفت من این خدمت بپای برم و شتر را نحر کرد.

این هنگام اعرابی از حضرت رسول خدای صلی الله علیه و اله و سلم بیرون شد و این بدید فریاد برداشت و استغاثت بخدمت پیغمبر برد ، رسول خدای صلی الله علیه و اله و سلم غضبناك بیرون شتافت نعیمان بگریخت و در خانه ضباعه دختر زبیر بن عبدالمطلب در آمد و از خوف در میان خار و خاشاک و حطب که در کنار خانه بود در رفت و مخفی شد ، مردی از اصحاب که هم او را دلالت بر نحر شتر کرده بود عرض کرد یا رسول الله ما او را ندیدیم و با اشارت دست بنمود که در زیر این خار و خاشاک رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم او را براورد و سر و روى او پر خاك و خاشاک بود فرمود ترا بر این امر که بازداشتقال الذین دلوك على يا رسول الله هم الذین امرونی، عرض کرد همان مردم که ترا بر سر من آوردند و مرا بنمودند بر این کار باز داشتند.

رسول خدای را دیدار او شگفتی آمد بخندید و از سر و روی او با دست مبارك گرد بسترد و بهای شتر اعرابی را بداد و ما قصه مزاح های او را در کتاب رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم در ذیل مزاح های پیغمبر نگاشته ایم ، بتکرار نخواهیم پرداخت و نعیمان در زمان معویه وفات نمود.

نابل الحبشی از اصحاب رسول خداست نزال بن سبرة هلالى من بني هلال بن عامر بن صعصعه نذیر الغساني الشامی کنیت او ابو مریم است و اوجد ابی بکر بن عبدالله بن أبي مريم است.

نضيرة بن أكثم الخزاعی بروایتی انصاری گویند زنی بشرط بکریت تزویج کرد و چون او را بسرای آورد و با او هم بستر شد او را آبستن یافت صورت حال را بحضرت رسول الله صلی الله علیه و اله و سلم معروض داشت ، فرمود چون با او همبستر شدی کابین او حق اوست لکن آن بچه که در شکم دارد عبدتست، اکنون از وی دور باش و آن گاه که بار بگذاشت مستوجب حدّ شرعی خواهد بود.

نمر بن تولب بن زهير بن اقيش بن عبد بن عوف بن عبد مناف بن ادّ بن طابخة

الشّاعر العكلى بحضرت رسول آمد و بدین شعر مدیحه انشاد کرد :

إنّا أتيناك وقد طال السّفر *** نقود خيلاً ضمراً فيها ضرر

نطعمها اللّحم اذا عرَّى الشجر

الله من آياته هذا القمر *** و الشّمس و الشعرى آيات اخر

گویند وقتی بزمین ربذه آمد و این مکتوب را از رسول خدای صلی الله علیه و اله و سلم بنمود که بقبیله او مرقوم بود «هذا كتاب رسول الله لبنى زهير بن اقيش انّكم إن اقمتم الصلاة و آتيتم الزكاة و ادَّيتم خمس ما غنمتم الى النّبي فانتم آمنون بامان الله عزوجل» بالجمله نمر مردی جوانمرد و فصیح بود و او شاعر مخضرمی است که ادراك جاهلیت و اسلام نمود و در جاهلیت هیچ کس را مدح و هجا نگفت ، این شعر نیز ازوست :

لا تغضبنَّ على امرء في ماله *** و على كرائمُ صلب ما لك فاغضب

و اذا تصبك خصاصة فارج الغنا *** والى الّذى يعطى الرغائب فارغب

و این شعر نیز ازوست:

تدارك ما قبل الشباب و بعده *** حوادث ايّام تمرُّ و اغفل

يودُّ الفتى طول السّلامة و الغني *** فكيف يرى طول السّلامة يفعل

يودُّ الفتى بعد اعتدالٍ و صحةٍ *** ينوءِ اذا رام القيام و يحمل

نابغه جعدی نام او قیس است و او از جمله شعرای رسول خداست و ما ذكر احوال و أشعار و نسب او را در کتاب رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم در ذیل احوال شعرای پیغمبر بشرح نگاشتیم و نیز در کتاب اول ناسخ التواریخ در جلد دوم ازویاد کردیم بتکرار نمی پردازیم.

نمط بن قیس الهمدانی باوفد همدان بحضرت رسول آمد و اسلام آورد .

باب حرف واو

وهب بن أبي سرح بن ربيعه بن هلال بن مالك بن ضبّة بن فهر بن مالك القرشى الفهری از غازیان بدر است.

وهب بن أبى سرح بن سعد بن ابی سرح بن حارث بن حبيب بن خزيمة بن مالك بن حسل بن عامر بن لؤى در احد و خندق و حديبيه و خيبر حاضر بود و در يوم موته شهید شد ، رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم میان او را با سويد بن عمر و عقد اخوّت بست.

وهب بن زمعة بن الاسود بن مطلب بن اسد بن عبد العزّى بن قصىّ القرشي الاسدى از مسلمین یوم فتح است وهب بن عمير بن وهب بن خلف بن وهب بن حذافة بن جمع القرشى الجمحى در یوم بدر بدست مسلمانان اسیر شد ، پدرش بمدینه آمد و اسلام آورد، او نیز مسلمانی گرفت .

وهب بن خَنبَش الطائي و بعضی او را بخطاهرم بن خنبش خوانده اند.

وهب بن قيس بن ابان الطائي الثقفی برادر سفیان بن قيس وهب بن قابوس المزنی با تفاق خواهرزاده اش حارث بن عقبه بن قابوس بمدینه آمد وقتی که رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم در احد رزم می داد پس هر دو تن با حد آمدند و ادراك خدمت رسول خدای کردند و با مشرکین قتال دادند

وهب بن حذيفه الانصاری بروایتی مزنی در شمار مردم مدینه است.

وهب بن الاسود القرشي الزهری، زید بن اسلم گوید او پسر خال رسول خداست وهب بن السماع العوفی گویند از آثار و آیات نبوت رسول خدا او را خبری بود .

وهب أبوجحيفه السوائی بعضی او را بدینگونه نسبت کرده اند : وهب بن عبدالله بن مسلم بن جنادة بن جندب بن حبيب بن سواء بن عامر بن صعصعه و بعضى وهب بن وهب گفته اند هنگام امارت بشر بن مروان در کوفه وفات نمود.

وليد بن وليد بن المغيره بن عبد الله بن عمرو بن مخزوم القرشي المخزومی در

يوم بدر اسیر شد بدست عبدالله بن جحش او را دو برادر بود یکی هشام بن الولید که با او برادر اعیانی بود و دیگر خالد بن الولید که از جانب پدر با او برادر بود این هر دو بمدینه آمدند تا فدیه او را بدهند و او را ببرند عبدالله بن جحش گفت از چهار هزار در هم کمتر مسئول شما باجابت مقرون نشود و رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم فرمود فديه او درع پدرش ولید و شمشیر و خود اوست.

خالد بن ولید از ادای این فدیه کراهتی داشت هشام با او گفت چون باولید از جانب مادر برادر نیستی در اسیری او رنجی نداری پس هشام بن الوليد فديه برادر را بساخت و تسلیم داده او را رها نمود بعد از آن که از بند اسیری بجست اسلام آورد، او را گفتند از آن پیش که زیان فدیه را حمل کنی چرا مسلمانی نگرفتی گفت تا مردمان گمان نکنند که از بیم اسیری مسلمان شدم .

بالجمله بعد از آن که ایمان آورد او را مشرکین در مکّه محبوس نمودند و هنگام عمرة القضا بجست و برسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم پیوست و از شرافت شرحی بسوی برادرش خالد بن ولید نگاشت و سبب اسلام خالد گشت، وفات او در بیرون مدینه در کنار چاه أبي عتبه، ام سلمه زوجه رسول خدا صلى الله عليه و اله و سلم او را بدین شعر مرثیه گفت :

يا عين بكي للوليد بن الوليد بن المغيره *** قد كان غيناً في السنين و رحمةً فينا و ميرة

ضخم الدَّسيعة ما جداً ينمو الى طلب الوتيرة *** مثل الوليد بن الوليد أبي الوليد كفى العشيره

وليد بن عبد شمس بن المغيره بن عبد الله بن عمرو بن مخزوم القرشی در یوم فتح اسلام آورد و در یوم یمامه در تحت لوای عم خود خالد بن الوليد مقتول گشت.

وليد بن عقبه بن أبي معيط بن أبان بن أبي عمرو واسم أبي عمرو ذكوان بن ميّة بن عبد شمس بن عبد مناف و مادر او اروی دختر کريز بن ربيعة بن صهيب بن عبد

شمس است ،پس با عثمان بن عفان برادر مادری است و کنیت او أبو وهب است در يوم فتح باتفاق برادرش خالد بن عقبه مسلمانی گرفت ، و این آن کس است که رسول خدا صلى الله عليه و اله و سلم او را بقبيله بني المصطلق فرستاد و بدروغ خبر باز آورد که ایشان مرتد شدند و خداوند این آیت در حق او فرستاد یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِن جَاءَکُمْ فَاسِقٌ بِنَبَأ، چنان که در کتاب رسول خدا صلى الله عليه و اله و سلم بشرح رفت.

و قصه امارت او در کوفه و شرب خمر او و نماز صبح را بجماعت بچهار رکعت گذاشتن در مسجد کوفه در کتاب عثمان بشرح رفت بعد از عزل از حکومت کوفه بمدینه آمد و خانه بنیان کرد و بعد از قتل عثمان سفر بصره کرد و از آن جا برقه آمد

و هم در آن جا وفات کرد و این اشعار را بعد از قتل عثمان انشاد می کند:

الا ما لليلي لا تغور كواكبه *** اذا غار نجم لاح نجم يراقبه

بنی هاشمٍ ردّوا سلاح ابن امكم *** ولا تنهبوه لا تحلّ مناهبه

بنی هاشمٍ لا تعجلونا فانّه *** سواء علينا قاتلوه و سالیه

بنی هاشم كيف التعاقد بيننا *** و عند علىّ سيفه و حرائبه

لعمرك لا انسى ابن اروى و قتله *** و هل ينسينَّ الماء ماعاش شاربه

هم قتلوه كي يكون مكانهُ *** كما غدرت يوماً بکسری مرازبه

و او همواره بدخواه علی علیه السلام بود و بعد از قتل عثمان معويه را بجنك با آن حضرت تحریض می کرد و نظم و نثر بسوی او می فرستاد چنان که إنشاء الله در جای خود رقم می شود ، همانا فضل بن عباس و عتبة بن أبى لهب اشعار او را بدین کلمات پاسخ کرده اند :

فلا تسئلونا بالسّلاح فانّه *** أُضيع و ألقاه لدى الرّوع صاحبه

و شبّهته كسرى و ما كان مثله *** شبيهاً بكسرى هديه و ضرائبه

و انّى لمجناب اليكم بجحفلٍ *** اصمَّ السّميع حزبه و جلائبه

وليد بن عبادة بن الصامت پسر او نیز عباده نام داشت ولید بن قیس از اصحاب رسول خداست.

وليد بن عماره بن الوليد بن المغيرة بن عبدالله بن عمرو بن مخزوم با برادرش ابوعبیده بن عماره در یوم بطاح در جيش خالد بن الوليد بودند.

وليد بن جابر بن ظالم البحتري الطائى من بنى البحتر بن عنود بحضرت رسول آمد و اسلام آورد ، أبو عتاده الوليد بن عبد بحتری شاعر ازین قبیله است.

و بره و يقال و بر بن مشهر الحنفی در میان جماعتی بود که مسیلمه کذاب به حضرت رسول فرستاد او از میانه اسلام آورد.

و برة بن محسن بروايتي وبرة بن محصن الخزاعی این آن کس است که وقتی اسود عنسی دعوی نبوت داشت رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم او را و فیروز دیلمی را برای دفع او گماشت چنان که در کتاب رسول خدا صلى الله عليه و اله و سلم مرقوم شد.

واقد بن عبدالله التميمى اليربوعي الحنظلي من ولد يربوع بن حنظله بن مالك بن زيد مناة بن تميم حلیف خطاب بن نفیل این آن کس است که عمر و الحضرمی را در نخله مقتول ساخت و عمرو الحضرمی اول مقتول است از مشرکین و قصه او در کتاب رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم بشرح رفت و نیز واقد در بدر و دیگر غزوات حاضر و در خلافت عمر بن الخطاب وفات نمود.

واقد مولی رسول الله در شمار اصحاب آن حضرت است واقد بن الحارث الانصاری نیز از اصحاب رسول خداست .

ورقة بن اياس بن عمرو بن غنم بن اميه بن لوذان الانصاری در بدر و احد و دیگر

غزوات حاضر بود و در یوم یمامه مقتول شد.

وحوح بن الاسلط واسم اسلط عامر بن جشم بن وائل بن زيد بن قيس بن عامر بن مرّة بن مالك الاوسى الانصارى و او برادر ابو قيس بن الأسلط الشاعر است در خندق و دیگر غزوات حاضر بود.

وهبان بن صيفى الغفاری و بروایتی اهبان چنان که در باب الف رقم شد در بصره سكون نمود و بنیان خانه نمود .

وديعه بن عمرو بن جراد بن يربوع الجهني حليف بنى سواد بن مالك بن غنم

ابن مالك بن النّجار الانصارى در بدر واحد حاضر بود ورد بن خالد در یوم فتح در میمنه رسول خدای بود وابصة بن معبد بن مالك بن عبيد الاسدى من بنی اسد بن خزیمه كنيت او أبو شدّاد است و بروايتي أبوقرصافه ساکن کوفه شد و از آن جا ببصره رفت و در آن جا وفات نمود .

وائل بن حجر بن ربيعه بن وائل بن يعمر الحضر می کنیت او أبو هند است و او از ملوك حضرموت شمرده می شود از آن پیش که بمدینه در آید رسول خدای اصحاب را بشارت ورود او داد و چون در آمد ردای مبارك را از بهر او بگسترد و او را بر عمال حضر موت امارت داد و چون مراجعت کرد معوية بن ابی سفیان بمشایعت او مأمور بود و پیاده همی رفت و از حرارت آفتاب بنالید و ائل گفت در سایه شتر من طی مسافت می کن معویه گفت مرا با خود ردیف فرمای گفت تو را آن مکانت نیست که با ملوك ردیف شوی.

این ببود تا معویه بسلطنت نشست پس بنزديك معويه آمد و معویه آن قصه را تذکرد همی کرد لکن وائل را ترحيب و ترجیب همی کرد اما وائل قبول احسان و عطای معویه را نکرد و او علم زجر طیر نیکو دانست چنان که وقتی در کوفه بانگ غرابی شنید و زیاد بن ابیه را بشارت خیری داد هم در آن روز خطاب معوية بن ابي سفيان برسید و مكشوف افتاد که حکومت بصره را نیز بر زیاد مقرر داشته.

واثلة بن الأسقع بن عبدالعزى بن عبد ياليل بن ناشب بن عزه بن سعد بن ليث بن بكر بن عبد مناف بن علي بن كنانة الليني كنيت او أبو الاسقع و بروايتي ابوعد و بعضی ابوقرصافه گفته اند در شمار اهل صفه است در بصره سفر کرد و از آن جا بشام رفت و در بیت المقدس وفات نمود و این وقت صد سال داشت و نیز گفته اند در سال هشتاد و ششم هجری وفات نمود و نود و هشت سال داشت.

وداعة بن ابي زيد الانصاری پدرش در یوم احد شهید شد و او در رکاب علی علیه السلام حاضر صفّین بود وردان بن محرم بن مخرمة بن قرط بن جناب العنبري التميمي من بني عنبر بن عمرو بن تميم .

وحشىّ بن حرب الحبشى غلام طعمة بن عدى و اگر نه جبیر بن مطعم بن عدي قاتل حمزه بن عبدالمطلب وقتی اسلام آورد رسول خدا فرمود غييب وجهك عنى يا وحشى لا اراك، و ما قصه او را در ذیل یوم احد بشرح نگاشتیم بتکرار نمی پردازیم،

وقاص بن محرز المدلجی در غزوه ذی قرده مقتول گشت.

باب حرف هاء

هشام بن حكيم بن حزام بن خویلد بن اسد بن عبدالعزى القرشي الاسدی در يوم فتح اسلام آورد و قبل از پدرش وفات نمود و او را ولدی و اهلی نبود.

هشام بن العاص بن وائل بن هاشم بن سعيد القرشي السّهمى برادر عمرو بن العاص بجانب حبشه هجرت نمود و هنگامی که رسول خدای از مکه بمدینه خواست هجرت فرمود بمکه آمد پدر و دیگر اقوامش او را ماخوذ داشته محبوس نمودند و بعد از غزوه خندق بحضرت رسول آمد و در خلافت ابوبکر در یوم اجنادین و بروایتی يوم يرموك مقتول شد.

واقدی گوید در گیر و دار جنگ چون هشام کشته شد چندان اسب بر جسد او گذشته بود که هر پارۀ از گوشت و استخوانش در جائی افتاد بعد از جنگ برادرش عمرو بن العاص اعضا و اجزای او را در نطعی فراهم کرده بخاك سپرد و او از عمر و بسال کهتر بود امّا مادر هشام دختر هشام بن المغیره است لکن مادر عمرو سلمى دختر حرمله از بنی عزه است که نابغه لقب داشت و زنی زنا کار بود چنان که در احوال عمرو بن العاص بشرحی تمام نوشتیم.

هشام بن ضبابة اللّیثی در سال ششم هجری در حربگاه یکی از انصار او را بگمان این که کافری است بخطا کشت هشام بن ابی حذيفه بن المغيرة بن عبدالله بن عمرو بن مخزوم القرشى المخزومی او را از مهاجرین حبشه شمرده اند

هشام از موالی رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم است هشام بن عمرو بن ربيعة بن الحارث بن حبیب از مؤلفه قلوب است هشام بن الولید بن مغیره برادر خالد بن ولید نیز

از مؤلفه قلوب است.

هانی بن نیّار بن عمرو بن كلاب بن دهمان بن غنم البلوى من بني عمرو بن الحاف بن قضاعه حليف انصار در عقبه و بدر و دیگر غزوات حاضر بود و او خال براء بن عازب است در سال چهل و پنجم هجری وفات نمود در چهل و یکم و چهل و دوم نیز گفته اند.

هانيء بن يزيد بن نهيك بن دريد بن سفيان بن الضباب و اسم ضباب سلمة بن الحارث بن ربيعة بن الحارث بن كعب الضبابي المذحجي الحارثی پدر شریح بن هانی است در جاهلیت کنیت او ابوالحکم بود وقتی اسلام آورد رسول کنیت او را أبو شریح مقرر داشت و او معروف بکنیت شد پسرش شریح از شیعیان علی علیه السلام است که در غزوات ملازم رکاب بود و شریح از تابعین و پدر مقدام بن شریح است بالجمله هانی نیز در غزوات با رسول خدای بود.

هانيء بن ابي مالك الكندى كنيت او نيز ابو مالك است در شمار مردم شام است و او جدّ یزید بن عبدالرحمن است هاني بن فارس الاسلمی از بیعت کنندگان تحت شجره است.

هند بن حارثه بن هند الاسلمی بروایتی هند بن حارثه بن سعيد بن عبدالله بن غياث بن سعد بن عمرو بن عامر بن ثعلبة بن مالك بن أفصى حجازی با هفت برادر در بیعت رضوان حاضر بود و در ایام خلافت معویه در مدینه وفات کرد.

هند بن ابى هالة الاسدى التمیمی ربیب رسول خدا مادر او خدیجه بنت خويلد علیهما السلام و اسم ابی هاله نماش بن زرارة بن وقدان بن حبيب بن سلامة بن عدى بن جروة بن اسيد بن عمرو بن تميم حلیف بنی عبدالدار بن قصی و بعضی گفته اند اسم آبی هاله مالك بن نباش بن زرارة بن عدی الدارمی است و هند بن ابی هاله در جنگ جمل با علی علیه السلام بود و شهید شد و پسرش هند بن هند در طاعون بصره وفات کرد و هند بن ابی هاله مردی فصیح و بلیغ بود رسول خداي را بكلمات نیکو وصف همی کرد.

هلال بن معلی بن لوذان بن حارثه من بنى جشم بن الخزرج با برادرش رافع

از غازیان بدر است هلال بن امية الانصارى الواقفى در بدر حاضر بود و این یکنن از آن سه کس است که تخلف از غزوه تبوك نمود و قرآن در حق ایشان فرود شد چنان که در کتاب رسول خدا بشرح رفت هلال بن علقمه در یوم قادسیه مقتول شد هلال بن الحمراء از جمله اصحاب رسول خدا است هلال الاسلامی نیز از جمله صحابه است هلال بن ابی خولی و اسمایی حولی عمرو بن زهير من خيثمه حليف خطاب بن نفیل او را از غازیان بدر شمرده اند هلال بن الحارث كنيت او أبو الجمل است و او معروف بکنیت است و در شمار مردم شام است.

هلال بن سعد مقداری عسل بحضرت رسول آورد و عرض کرد این صدقه است پس پیغمبر فرمود بر اموال صدقات گذاشتند و ازین جاست که بعضی گمان کرده اند که بر عسل نیز زکوة فرود می آید هلال بن وكيع بن بشر بن عمرو بن عدس بن زید بن عبدالله بن دارم الدّارمي التمیمی در یوم جمل در جیش عایشه بود .

هزال الاسلمى هو هزال بن زباب بن يزيد بن كليب بن عامر بن خزيمة بن مازن بن الحارث بن سلامان بن اسلم بن افصى بن دعمىّ.

هزال صاحب الشجره از أصحاب رسول خداست هزال بن مرّة الاشجعي نیز از جمله صحابه پیغمبر است.

هبّار بن سفير بن عبد الاسد بن هلال بن عبدالله بن عمرو بن مخزوم القرشي المخزومی از مهاجرین حبشه است واقدی گوید در یوم اجنادین مقتول گشت.

هبار بن الأسود بن المطلب بن اسد بن عبدالعزی بن قصی القرشی الاسدی این آن کس است که بر هودج زینب دختر رسول خدا حمله آورد و پیغمبر خون او را هدر ساخت و در یوم فتح ایمان آورد چنان که در کتاب رسول خدا مرقوم شد .

هبار بن صیفی او را از جمله اصحاب رسول خدا شمرده اند .

هرم بن حیان العبدی در زمان عمر بن الخطاب چنان که بشرح رفت امارت جيش داشت هرم بن عبدالله الانصاري من بني عمرو بن عوف یک تن از بکائین

است که در حق ایشان قرآن فرود شد چنان که در کتاب رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم یاد کردیم .

هبيل بن وبرة الانصارى من بني عوف بن الخزرج برادر عصمة بن وبره هر دو تن از غازیان بدر می باشند هريم بن عبدالله بن علقمة بن المطلب بن عبد مناف القرشي المطلبي در یوم یمامه مقتول گشت هبیب بن معقل الغفاری در حبشه بود پس اسلام آورد و هجرت نمود و در فتح مصر حاضر شد و هم در مصر ساکن گشت هليب الطّائی پدر قبيعة بن هليب اسم هليب يزيد بن عدی بن عبد شمس بن عدی بن احزم بن ابی احزم الطائی است گویند بحضرت رسول آمد و موی بر سر نداشت رسول خدا سر او را مسح کرد پس موی بر آورد .

هبيرة بن شبل بن العجلان بن عتاب الثقفى دريوم حدیبیه ایمان آورد و آن گاه که رسول خدا سفر طایف فرمود او را در مکه بخلیفتی گذاشت.

هاشم بن عتبة بن ابي وقاص القرشي الزهرى برادر زاده سعد بن ابی وقاص کنیت او ابو عمرو است نسب او در ذیل نام عم او سعد مرقوم شد ، یوم فتح ایمان آورد و او ملقّب بمر قال بود و ذکر احوال او و فتوحات او در قتال بالشگر عجم و فتح جلولا در کتاب عمر بن الخطاب رقم شد و در جنگ جمل و صفین ملازم ركاب على علیه السّلام بود و رزم داد تا شهید گشت چنان که انشاء الله در جای خود مرقوم می داریم.

هالة بن أبى هالة التميمي برادر هند بن ابى هاله التميمي الاسدي حليف بني عبدالدار بن قصی هرمان بن الحارث بن عکرمه گویند از غازیان بدر است.

هرماس بن زیاد الباهلی کنیت او ابو جریر است در بصره سكون نمود هدّاج الحنفى ادراك جاهلیت و اسلام نموده هدّاد الكنانی در شمار اصحاب است هنين بن خالد الخزاعی نیز از جمله أصحاب رسول خداست .

باب حرف یای تحتانی

يزيد بن حارث بن قيس بن مالك بن احمد بن حارثه بن ثعلبة بن كعب بن الحارث بن الخزرج الانصاری در بدر قتال داد تا شهید گشت رسول خدا او را با ذو الشمالين عقد اخوت بست.

یزید بن المنذر بن سرح بن خناس بن سنان بن عبید بن عدی بن غنم بن كعب بن سلمة الانصارى رسول خدا میان او و عامر بن ربیعه حليف بني عدي بن كعب عقد اخوت بست و او در عقبه و بدر و احد حاضر بود.

یزید بن زمعه بن الاسود بن مطلب بن اسد بن عبدالعزی بن قصی القرشي الاسدي و مادر او دختر ابی امیه خواهر امّ سلمه است از اشراف قریش است در یوم حنين و يوم طايف حاضر بود یزید بن رقيش بن رباب بن يعمر الاسدي من بني اسد بن خزیمه از غازیان بدر است.

يزيد بن المزيّن بن قيس بن عدي بن امية بن خدرة بعضی نام او را زید دانسته اند چنان که رقم شد یزید بن عامر بن جديده الانصاری کنیت او أبوالمنذر است در عقبه و بدر و احد حاضر بود .

یزید بن اوس حلیف بنی عبدالدار بن قصی در یوم فتح ایمان آورد و در یمامه مقتول شد يزيد بن السكن بن رافع بن امرء القيس من بني عبد الاشهل كنيت او أبو اسماء است با پسرش عامر در احد شهید شد .

یزید بن ابی سفیان بن حرب بن امية بن عبد شمس بن عبد مناف او را یزید الخیر می نامیدند در یوم فتح ایمان آورد و در حنین حاضر بود از مؤلفه قلوب است رسول خدا او را صد شتر و چهل اوقیه نقره از غنایم حنین عطا فرمود و ما احوال او را در کتاب ابوبکر و عمر بشرح رقم کردیم در طاعون عمواس وفات کرد و حکومت شام بمعویه برادرش مقرر گشت در سال نوزدهم هجری.

یزید بن حاطب بن عمرو بن امية بن رافع الأنصاري الظفری در احد شهید شد

يزيد بن ثابت بن الضحاك ذكر نسب او در ذیل نام برادرش زید بن ثابت مرقوم شد يزيد بن يربوع بن يزيد بن عامر بن سواد بن ظفر الانصاري الظفری از غازیان احد است يزيد بن عامر بن الاسود بن حبيب بن سواء بن عامر بن صعصعة السّوائى كنیت او ابو حاجز است از اهل حجاز شمرده می شود یزید بن سلمة بن مشجعة بن مجمع بن مالك در شمار مردم کوفه است يزيد بن معبد بن ثماته الکندی از اصحاب است.

يزيد بن أسد بن كريز بن امرء القيس جدّ خالد بن عبدالله القشيري گويند رسول خدا با او فرمود یا یزید بن اسد حبَّ للنّاس ما تحبُّ لنفسك یزید بن ركانه بن عبد بن يزيد بن عبد المطلب بن عبد مناف القرشي المطلبي او را دو پسر بود على و عبدالرحمن یزید بن قيس بن حطيم بن عدی بن عمرو بن سواد بن ظفر الانصارى الظفرى كنيت او أبو قیس است در احد و دیگر غزوات حاضر بود و يوم جسر أبوعبیده شهید شد یزید بن شریح از جمله اصحاب است یزید بن نعامة الضّبى در حنين حاضر شد و مشرك بود و از آن پس اسلام آورد.

يزيد بن حزام بن سبيع بن خنساء بن سنان بن عبيد بن عدی بن غنم بن كعب بن سلمة الانصاری در بیعت عقبه حاضر بود.

يزيد بن ثعلبة بن خزمة بن اصرم بن عمرو بن عمارة البلوي حليف بنى سالم بن عوف بن الخزرج كنيت او أبو عبدالرحمن است در عقبه ثانیه حاضر بود.

يزيد بن شجرة الرهاوى در سال سی و نهم هجری از جانب معویه امیر حاج شد و در سال پنجاه و پنجم مقتول گشت انشاء الله در جای خود مرقوم خواهد شد یزید بن مالك بن عبدالله بن سلمة كنيت او ابو سبرة الجعفی است با دو پسر خود عزیز و سبره بحضرت رسول آمد و او جدّ خيثمة بن عبد الرحمن بن سبره است یزید پدر حكيم بن يزيد از أصحابست یزید پدر حجّاج از جمله اصحاب رسول خداست.

يزيد بن حويزه الانصاري الحارثي از غازيان احد است و در صفین ملازم رکاب

علی علیه السلام بود يزيد بن نويره بن الحارث بن عدى بن جشم بن مجدعة بن حارثه بن الحارث الانصارى الحارثي در احد حاضر بود و در نهروان در رکاب علی علیه السلام شهید شد يزيد بن الاسود الخزاعی بعضی او را سوائی و گروهی عامری خوانده اند در شمار مردم کوفه است يزيد بن معبد الیمامی از جمله صحابه است يزيد پدر عبدالله بن يزيد الخطمی نیز از صحابه است یزید بن شیبان از أصحاب رسول خداست يزيد بن طعمه الانصاری از غازیان معرکه صفین است.

يزيد بن الاخنس السّلمی شامیُّ بعضی گفته اند او و پدرش و پسرش معن در بدر حاضر شد یزید بن قتاده در شمار اصحاب رسول خداست یزید بن جاریه بدر عبدالرحمن بن یزید است یزید بن قنافه و بروایتی یزید بن عدی بن قنافه یزید بن عباية الباهلی گوید بحضرت رسول خدای رفتم و با دست مبارك سر مرا مسح فرمود يزيد بن سيف و بروایتی یزید بن يوسف اليربوعي التميمي.

یزید بن اسیدبن ساعده با پدرش اسیّد و عمش ابو خيثمه انصاری در احد حاضر شدند يزيد بن عمرو التّميمی و بروایتی نمیری باتفاق قيس بن عاصم و جماعتی بحضرت سول آمد یزید بن عبدالمدان و یزید بن جحفل من بنى كعب باوفد بني الحارث و خالد بن الوليد بحضرت رسول آمدند و ایمان آوردند.

يزيد بن حمزه بن عوف باتفاق أبو حمزه بحضرت رسول آمدند و ایمان آوردند.

يزيد بن أسير الضّبعي و بروایتی یزید بن يسير و نيز جماعتی او را اسیر بن یزید خوانده اند يزيد بن السّكن الانصاری برادر زياد بن السّکن است از مردم مدینه شمرده می شود يزيد بن كعب البهزی از جمله اصحاب است یزید بن سنان در شمار أصحاب رسول خداست يزيد بن الاسود الجرشي كنيت او أبو الاسود است ادراك جاهلیت کرده و در شمار مردم شام است يزيد بن اميّه كنيت او أبوسنان دئلی است در يوم احد هنگام گیرودار متولّد شد یزید بن عبدالله البجلی نیز در شمار اصحاب رسول خداست.

يعلى بن امية التميمي هو يعلى بن اميّة بن ابي عبيدة بن همّام بن الحارث بن بكر بن يزيد بن مالك بن حنظله بن مالك بن زيد مناة بن زيد مناة بن النميم الحنظلي كنيت او ابوسفیان است و بروایتی ابو خلف است در یوم فتح اسلام آورد و در حنین و طائف

حاضر بود و نام مادر او منیه دختر حارث بن جابر بن وهب بن نشب بن زيد بن مالك بن حارث بن عوف بن مازن بن منصور است و او عمّه عتبة بن غزوان است و ذکر حال او بعضی در کتب خلفا رقم شد در جنگ جمل با عایشه بود و در صفین با علی علیه السلام گویند دختر زبیر و دختر ابولهب در حباله نکاح او بود.

يعلى بن مرة بن وهب بن جابر الثقفی و بروایتی عامری نام مادر اوسیا به بود و گاهی او را نسبت بمادر کنند و یعلی بن سیا به گویند و کنیت او ابوالمرازم است در حدیبیه و خیبر و فتح مکه و حنین و طایف حاضر بود بعضی او را کوفی و گروهی بصری خوانده اند و او را در بصره خانه بود.

يعلى بن حمزة بن عبد المطلب بن هاشم جز او از حمزه عقبی بجای نماند.

يعلى بن حارثه الثقفي حليف بني زهرة بن كلاب در يوم يمامه مقتول گشت یعلی بن العامر بروايتي يعلى بن مرّه از اصحاب است .

يسار مولی ابوالهیثم بن التيهان در یوم احد شهید شد يسار مولى النّبي این آن کس است که مردم عکل و عرینه در سال ششم دست و پای او را بریدند و خار در چشم و دهان او خلانیدند تا جان بداد و شتران پیغمبر را که یسار راعی بود براندند و پیغمبر کیفر ایشان بداد چون در کتاب رسول خدا بشرح رقم کردیم بتكرار نمی پردازیم.

يسار بن عبد بروايتي يسار بن عمرو بن عبد كنيت او أبوعزّه هذلي است و او مشهور بکنیت است يسار بن سبع أبو نادية الجهني بروایتی مزنی مشهور بکنیت است و از شیعیان عثمان است بعضی مسلم و بعضی یسار بن ربیع و گروهی يسار بن زهير گفته اند.

يسار بن بلال بن احيحة بن الجلاح بن حججي بن كلفة الانصارى الأوسى كنيت

او ابولیلی است و او مشهور بکنیت است و در اسم او نیز خلاف کرده اند بعضی یسار بن امیر مولی عمرو بن عوف و بعضی داود بن بلال و گروهی یسار بن بلال خوانده اند

يسار بن سوید الجهنی پدر مسلم بن يسار است يسار الحبشي مملوك عامر يهودي ابن اسحق نام او را اسود می داند چنان که در باب الف مرقوم شد يسار مولى فضالة بن هلال از جمله اصحاب استاد یعقوب بن الحصین نیز از جمله اصحاب رسول خداست يعقوب بن اوس بعضی او را در شمار صحابه پیغمبر ندانند

يسير بن عمرو الکندی و بروایتی شیبانی کندی بعضی او را اسیر بن عمرو خوانده اند چنان که در باب الف مرقوم شد و او هنگام وفات رسول خدا ده ساله بود یسیر الانصاری از جمله اصحاب رسول الله است يحيى بن حكيم بن حزام القرشي الاسدى باتفاق پدرش حکیم و برادرانش هشام و عبدالله در یوم فتح اسلام آورد.

يحيى بن اسید بن حضیر الانصاری در عهد رسول خدا متولد شد یحیی بن خلاد ابن رافع الكندى در کوفه سكون نفود يحيى بن زهیر کنیت او ابو زهیر النمري الحمصی است.

يعيش او را نسبت بقبیله جهنی کرده اند لقب او ذوالغرة است بعضی او را طائی و بعضى هلالی دانسته اند چنان که در باب ذال مرقوم شد يعيش بن طخفة الغفاری در شمار مردم شام است.

ياسر بن عامر بن مالك بن كنانة بن قيس بن حصين بن لوذيم بن ثعلبة بن عوف بن حارثه بن عامر بن ياسر بن عبس بن مالك كنيت او ابو عمار است بنام پسرش عمّار آن هنگام که یاسر از یمن بمدینه آمد حلیف ابی حذيفة بن المغيرة المخزومي شد و ابی حذیفه كنيزك خود سمیّه را آزاد کرد و بحباله نکاح یاسر در آورد و از وی عمار و عبدالله متولد شد و هنگام ظهور اسلام یاسر باتفاق سمیّه و هر دو پسر ایمان آوردند و ما قصه یاسر و اولاد او را در کتاب رسول خدا و كتب خلفا رقم کردیم.

يامين بن عمير بن كعب بن عمرو بن جحّاش من بني النضير از بزرگان صحابه است.

یوسف بن عبدالله بن سلام از اولاد یوسف بن یعقوب علیهما السلام است و کنیت او ابو یعقوب است ذکر نسب او در ذیل نام پدرش عبدالله مرقوم شد.

یزداد والد عبسی در شمار اصحاب رسول خداست یونس بن شدّاد الازدی نیز از جمله صحابه است یعمر السعدی همچنان از صحابه حضرت رسول است يربوع الجهني او را نيز از اصحاب رسول خدا نوشته اند .

چون از ذکر اسامی اصحاب رسول خدای بپرداختیم اکنون آن جمله را که یکنی معروف اند باز می نمائیم چه بسیار از اصحابند که کنیت ایشان بر نام غلبه دارد و آن کس را که در ذیل نام شرح حالی نگاشته ایم در ذکر کنیت کار بتکرار نخواهیم کرد و رجوع بقصه که در ذیل نام شده خواهیم داشت بعون الله تعالى .

بسن الله الرحمن الرحیم

باب حرف الف

از کنای اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله

ابوامامه اسعد بن زراه انصاری از جمله نقبای دوازده گانه است شرح حالش در باب الف در ذیل نام اسعد رقم شد و ابوامامة بن ثعلبه الحارثي من بني حارثه بن الحارث بن الخزرج نام او ایاس است چنان که رقم کردیم.

ابو أمامة الباهلي نام اوصُدی بن عجلان است در باب صاد شرح حالش رقم شد ابوامامه سهل بن حنیف نام او اسعد است شرح حالش در باب الف رقم شد در سال مائه وفات یافت و نود و اند سال داشت.

أبو ايوب الانصاری نام او خالد بن زيد بن كلب بن ثعلبة بن عبدالله بن عوف بن غنم بن مالك بن النجار ذكر حالش در باب خا مرقوم شد ، در سال پنجاه و یکم هجری در قسطنطنيه وفات یافت چنان که إنشاء الله در جای خود مذکور می شود در غزوات علیه السلام ملازمت رکاب داشت.

ابواسيرة بن الحارث بن علقمه در یوم احد بدست خالد بن الولید شهید شد.

ابواياس بن حذافه نسب او در ذیل نام برادرش عبدالله بن حذافه بشرح رفت.

ابواناس الدئلي الكناني از قبیله ابوالاسود دئلی است و او شعر نیکو توانست گفت ابو ايمن مولى عمرو بن الجموح در یوم احد شهید شد .

ابواسيد السّاعدى نام او مالك بن ربيعه است شرح حال او در باب میم در ذيل نام مالك بن ربيعه رقم شد ابوازهر الانماری در شمار مردم شام است.

ابواروی الدوسی در شمار مردم حجاز است و از شیعیان عثمان بن عفان بود.

ابواميّة الجشمى در صحبت او خلاف کرده اند .

ابوالازور قصّه او را در شرب خمر در ذیل نام ابو جندل مرقوم خواهم داشت (1)ابواميّه الضمری بروایتی عقیلی از جمله اصحاب است ابواميّة الجمحي اهل حدیث نیز در صحبت او خلاف کرده اند .

ابو إسرائيل گويند بردمت نهاده بود که روز ها روزه بدارد و در سایه ننشیند و سخن نکند و بر پای بایستد فامره رسول الله أن يقعد و يستظل و يتكلم و يتم صومه ابواميّة المخزومی از جمله اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم است.

أبو احمد بن جحش الاسدى الاعمى نام او عبد بن جحش برادر عبدالله و عبیدالله پسران جحش است و خواهر او زینب بنت جحش زوجه رسول خداست و مادر او امیمه دختر عبدالمطلب عمه رسول خداست و ما نسب او را در ذیل نام او عبد و در ذیل نام برادرش عبدالله باز نموده ایم.

ابواللّحم (2)الغفاری نام او عبدالله است و ما شرح حالش را در ذیل نام عبدالله بن عبدالملك باز نمودیم .

ابو الاعور بن الحارث بن ظالم بن عبس بن حزام بن جندب بن عامر بن غنم بن عدى بن النّجار الانصاري از غازیان بدر و احد است ابوالاعور السلمی نام او عمرو بن سفیان است نسب او در ذیل نام او شمرده شد در صفین از قوّاد لشكر معويه


1) موقعی که أبو عبيدة جراح در شام امیر بود أبو جندل و ضرار بن الخطاب و أبو الازور شراب خوردند و امر آنان مکشوف افتاد ، أبو جندل بآيه قرآن «ليس على الذين آمنوا و عملوا الصالحات جناح فيما طعموا اذا ما اتقوا و آمنوا و عملوا الصالحات»احتجاج کرد که بر ما حدی نیست. ابو عبیده ندانست چه کند جریان را بعمر مكتوب کرد ،عمر دستور داد که آن ها را حد بزنند و گفت شیطان آن ها را فریفته است، آن سه نفر گفتند ما فردا بمیدان نبرد با شامیان حاضر می شویم اگر در جنگ کشته شدیم که چه بهتر و گرنه ما را حد بزن، از آن سه نفر ابو الازور شهید شد و آن دو نفر دیگر را حد شرب خمر زدند ، این جریان را مؤلف در ذیل نام ابو جندل مذکور نفرموده است.

2) صحیح آبی اللحم است چنان که گذشت یعنی از خوردن گوشت امتناع می ورزید.

بود و با علی علیه السلام سخت دشمن بود ابو الاعور الجرمی از جمله اصحاب است ابوارطاة الاحمسى : الحصين بن ربيعة بن عامر بن الازور ابو ابیّ بنام حرام ربيب عبادة بن الصّامت و نام او عبدالله بن قیس بن زید بن اسود بن مالك بن غنم بن مالك بن النّجار و مادرش ام حرام دختر ملحان است.

ابوامية الفزاری بعضی او را بدون نسبت بني فزاره رقم کرده اند.

أبو حزم بن عنيك بن النعمان بن عمرو بن عتيك بن عمرو بن مبذول و نام مبذول عامر بن مالك بن النجار در احد و دیگر غزوات قتال داد و در يوم جسر أبي عبیده حاضر بود.

ابو اوس هوتميم بن حجر الاسلمی و بعضی گفته اند ابو تميم اوس بن حجر الاسلمي ابواوفی پدر عبدالله بن ابی اوفی نام او علقمة بن خالد بن الحارث بن ابي اسد بن رفاعة بن ثعلبه بن هوازن بن اسلم بن افصى بن حارثه بن عمرو بن عامر الاسلامى.

ابو الاسود نام اوسندر است و شرح حالش در ذیل نام سندر مرقوم شد.

ابو واثله راشد السّلمی چنان که در ذیل نام راشد مرقوم شد ابواسید ثابت الانصاری خادم رسول خدای صلی الله علیه و اله و سلم بود بعضی گویند نامش عبدالله بن ثابت است و اسید بفتح همزه است و بعضی بضم خوانده اند تا ابو اذينه از رسول حدیث کرده که فرمود خیر نسائكم الولود الودود ابو الازور هو ضرار بن الازور و شرح حالش در ذیل نام ضرار مرقوم شد.

أبو ادريس الخولانی آن گاه که رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم سفر حنین کردند متولّد شد از بزرگان تابعین شمرده می شود ، بعد از فضالة بن عبید از جانب معویه قضاوت دمشق یافت و تا زمان عبدالملك زندگانی داشت و نام اوعائذ الله است.

باب حرف بای موحده

از کنای اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله

ابوبكر بن أبي قحافه قصه های او در کتاب رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم و كتاب ابوبکر بشرح رفت أبو بردة نام اوهانىء بن نيّار نسب او را در ذیل نام هانی رقم کرده ایم و او در همه غزوات ملازم رکاب علی علیه السلام بود .

ابو بردة بن قيس الاشعرى برادر أبو موسى الاشعری و نام او عامر بن قیس است

نسب او را در ذیل نام برادرش رقم کردیم أبو بردة الظفرى الانصاري و ظفر هو كعب بن مالك بن اوس.

ابو برده الانصاری از جمله اصحاب رسول خداست ابو بصير نام اوعتبة بن اسيد بن حارثه الثقفى بعد از صلح حدیبیه رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم او را با زهر بن عوف عامری و غلامش کوثر سپرد تا بمکه برد در عرض راه عامری را کشت و بگریخت و سر راه بر کاروان قریش گرفت، و این قصه شرحی بکمال داشت و ما در کتاب رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم رقم کردیم.

ابوبكرة الثقفى هو نفيع بن مسروج الحبشى قصه او را در ذیل نام نفيع بشرح نگاشتیم ابوبكرة الغفاري نام او جميل بن بصرة بن وقاص بن حبيب بن غفار ساکن مصر شد ابو برزة الاسلمى نام او نضلة بن عبيد است در شمار أصحاب رسول خداست.

ابوبشير الانصاری در نام او خلاف کرده اند بعضی مازنی انصاری و گروهی ساعدی انصاری گفته اند و بروایتی حارثی انصاری دانسته اند هو قيس بن عبيد بن الحارث بن عمرو بن الجعد بن مرة بن النّجار بعد از وقعه حره وفات نمود ابو البداح بن عاصم بن عدى الجد بن العجلان البلوى من قضاعه ثم الانصاري حليف بني عمرو بن عوف بعضی او را ابوالبداع خوانده اند أبو بصیره از غازیان یوم یمامه است و او را انصاری دانند.

باب حرف های فوقانی

از کنای اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله

ابو تمیمه بعضی او را ابو تمیمه الجهمی خوانده اند و گروهی او را از اصحاب ندانسته اند و درین باب جز این یکنام دیده نشده.

باب حرف های مثلثه

از کنای اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله

ابو ثعلبة الخشنی در نام او و پدر او خلاف کرده اند بعضی جرثوم و بعضی جرهم و بعضی عمرو بن جرثوم گفته اند و جز این نیز نوشته اند و ما در ذیل نام جرثوم

نسب او را رقم کردیم ابو ثعلبة الانصارى از جمله اصحاب رسول خداست

ابو ثعلبة الاشجعی نیز از جمله اصحاب شمرده می شود ابو ثعلبه الثقفی همچنان در شمار اصحاب رسول خداست ابوثور الفهمی از جمله اصحاب است لكن اسم او و اسم پدر او معروف نیست.

ابوثوران از جمله صحابه است نام و نسب او شناخته نیست ابوثابت بن عمرو بن قصی بن عمرو بن زید بن جشم بن حارثه الانصاري الحارثی از غازیان احد است.

باب حرف جیم

از کنای اصحاب رسول خدا صلى الله علیه و آله

ابوجهم نام او عامر است نسب او در ذیل نام عامر باز نموده شد در عام فتح ایمان آورد او یکی از چهار کس است که عالم بانساب عرب بود چنان که در ذیل نام عقیل مرقوم شد در آخر خلافت معويه وفات نمود.

ابو جندل بن سهيل بن عمرو القرشی نسب او را در ذیل نام پدرش سهیل مرقوم نمودیم و پدرش سهیل آن کس است که در صلح حدیبیه از جانب قریش حاضر بود و أبو جندل آن کس است که بعد از صلح حدیبیه بابوبصیر پیوست و راه بر کاروان

قریش مسدود داشتند و ما قصه او را در کتاب رسول خدا و در کتاب عمر بن الخطاب نگاشتیم.

أبو جهيم عبدالله بن جهيم الانصاری از جمله أصحاب رسول خداست.

ابوجهيم بن الحارث بن الصُمه الانصاری پدرش از بزرگان اصحاب است و ما ذکر نسب او را در ذیل نام او رقم کردیم .

ابو جحيفة السوائى نام او وهب بن عبدالله است و ما نسب او را در ذیل نام وهب باز نمودیم ابو جحیفه در کوفه سکون نمود و خانه بنیان کرد و علی علیه السلام او را خازن بیت المال نمود و در غزوات ملازم رکاب بود در امارت بشر بن مروان در کوفه وفات کرد .

ابو جزى الجشمي ثمَّ التميمي بروايتي لخمي نام او سلیم بن جابر و بروایتی جابر بن سلیم است از اهل بصره شمرده می شود.

ابوالجعد الاشجعي پدر سالم در شمار مردم کوفه است ابو جمیل مردی از قبیله تیم الله است در شمار مردم حجاز است در عام فتح ملازم رکاب رسول خدا بود.

ابو جمعه الانصاری در نام او خلاف کرده اند بعضی حبیب بن سباع و جماعتي جنید بن سباع و جز این نیز گفته اند در شمار مردم شام است أبوالجمل نام او هلال بن الحارث است در حمص جای داشت و او را دو پسر بود ابوجبيرة بن الضحّاك الانصارى الاشهلی برادر ثابت بن ضحاك و پدر محمود بن ابی جبیره بعد از هجرت متولد شد در شمار مردم کوفه است أبو جبيرة بن الحصين بن النعمان بن سنان بن عبد بن كعب بن عبدالاشهل ابوجبيرة الكندى از جمله اصحاب رسول خداست.

باب حرف های مهمله

از کنای اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله

أبو حذيفة بن عتبة بن ربيعة بن عبد شمس بن عبد مناف القرشي العبشمى بازوجه خود سهله دختر سهیل بن عمر و هجرت بحبشه نمود و از آن جا بجانب مکه مراجعت و با رسول خدای بمدینه آمد و در بدر و احد و دیگر غزوات حاضر بود و او مردی در از بالا و احول واثعل بود و اثعل آن کس را گویند که دندان زاید از پس دندان بر آورد و ازین جاست که خواهرش چون هنوز ایمان نداشت در یوم بدر او را هجا گفت این شعر ازوست.

الاحولُ الاثعلُ المشئومُ طائرهُ *** ابو حُذيفة شرُّ النّاس في الدين

و ما قصه های ابوحذیفه را در کتاب رسول خدای نگاشته ایم ابو حدرد الاسلمی در نام او خلاف کرده اند بعضی گفته اند سلامة بن عمیر بن سلامة بن سعد بن هوازن بن اسلم و جز این نیز گفته اند در شمار مردم حجاز است أبو حدرد بعضی نام او را حكم بن حزن گفته اند.

ابوحاطب بن عمرو بن عبد شمس برادر سہیل بن عمرو است که در صلح حدیبیه حاضر بود و ابوحاطب از مهاجرین حبشه است ابو الحارث بن قيس بن خالدة بن مخلد الانصاري الزّرقى .

ابوخيثمه الانصاری پدر سهیل بن ابی خیثمه اسمش عبدالله بن ساعدة بن عامر بن عدي بن مجدعة بن حارثه بن الحارث بن الخزرج بن عمرو بن مالك بن الاوس الانصاري الحارثی دلیل رسول خدای بجانب احد در غزوات حاضر بود در اول خلافت معويه وفات نمود.

ابو خيثمة بن حذيفه بن غانم القرشى العدوى برادر ابوجهم است شفاء دختر عبدالله عدوی را تزویج کرد ابوحكيم الانصاري هو عمرو بن ثعلبة بن وهب بن عدی بن مالك بن عدي بن عامر بن غنم بن النجار از غازیان بدر است ابوحميد الساعدى الانصاری نامش منذر بن سعد بن منذر بن حميد بعضی او را عبدالرحمن بن

عمرو خوانده اند در اواخر خلافت معويه وفات نمود.

ابوحبّة الانصارى بعضى او را ابوحنّه بانون و بعضی ابوحیه با یای تحتانی خوانده اند و صواب ابوحبّه با بای موحّده است از جانب ما در برادر سعد بن خیثمه است در نسب او خلاف بسیار کرده اند که نگارش آن موجب اطناب است و بعضی او را از غازیان بدر دانند.

ابوحبّة بن غزية الانصاری نامش زيد بن غزيه بن عمرو بن عطّيه بن خنسا بن مبذول بن عمرو بن غنم بن مازن بن النّجار در احد حاضر بود و در یوم یمامه مقتول گشت.

ابو حازم پدر قیس بن ابی حازم الاحمسی در شمار مردم کوفه است در نام او خلاف کرده اند بعضی او را عوف و بعضی او را عبد عوف خوانده و ابن عبدالبر در کتاب استیعاب هر دو نام را جداگانه عنوان ساخته و گروهی نیز او را حصین بن عوف گفته اند .

ابو حميضه هو معبد بن عباد بن قشير من بنى سالم بن عوف الانصاري السالمي از غازیان بدر است ابو حمراء مولى النبى نام او هلال بن الحارث است.

ابو حاتم المزنی در شمار مردم مدینه است در یوم بدر حاضر بود ابوالحجاج الثمالی بعضی نام او را عبید بن عبد و جماعتی عبدالله بن عبد و عبدالله بن عائذ نیز گفته اند از وی روایت کرده اند که قال رسول الله يقول اَلْقَبْرُ لِلْمَیِّتِ حِینَ یُوضَعُ فِی قَبْرِهِ وَیْحَکَ یَا اِبْنَ آدَمَ مَا غَرَّکَ بِی أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنِّی بَیْتُ اَلْفِتْنَهِ وَ بَیْتُ اَلظُّلْمَهِ وَ بَیْتُ اَلْوَحْدَهِ وَ بَیْتُ اَلدُّودِ.

ابوحسن المازنی بعضی گویند جز این کنیت نامی ندارد و گروهی برآنند که نام او تمیم بن عبد عمرو است این آن کس است که در یوم الدار قصد قتل عثمان داشت و زید بن ثابت را پاسخ سخت داد چنان که رقم شد ابو الحصين السّلمي هم از جمله اصحاب رسول خداست.

باب حرف خامی معجمه

از کنای اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله

ابوخالد القرشی المخزومی پدر خالد بن ابی خالد است ابو خميصه (1)اسمش معبد بن عباد بن بشر الانصارى من سالم بن غنم بن عوف بن الخزرج از غازیان بدر است ابو خالد بن الحارث بن قيس بن خالد بن مخلد در عقبه و بدر و احد و دیگر غزوات حاضر بود و در یمامه نیز قتال داد ابوحالد ازجمله أصحاب رسول خداست.

ابوخزیمه بن اوس بن زيد بن اصرم بن ثعلبة بن غنم بن مالك بن النّجار در بدر و دیگر غزوات حاضر بود در خلافت عثمان بن عفان وفات نمود ابوخزامه نامش رفاعة بن عرابه و بروايتي رفاعة بن عماره است از قبیله قضاعه و بعضی جهنی گفته اند او را از تابعین شمرده اند ابو خيثمة الانصارى السّالمی یک تن از بنی سالم بن خزرج است در احد حاضر بود و تا زمان یزید بن معويه عليهما اللّعنه بزیست

ابوالخطاب در شمار مردم کوفه است و نام او شناخته نیست ابوخيرة الصباحى العبدى من ولد صباح بن بكير بن افصى بن عبد قیس بن اقصی بن دعمی بن جديلة بن اسد بن ربيعه ابوخلاد از جمله صحابه است نام او معروف نیست

ابوخنیس الغفاری از جمله أصحاب رسول خداست ابوالخراش السلمى و بروایتی اسلمی نیز از صحابه است.

ابو خداش الشّرعبي از رسول خدای حدیث می کند که فرمود الناس شرکاء في أسفارهم في ثلاثة في الماء و الكلاء و النار ابوخراش الهذلي الشاعر اسمه خويلد من بني عمرو بن معوية بن تمیم بن سعد بن هذيل در زمان عمر بن الخطاب او را مار بگزید و هلاک شد در مرثیه برادرش زهیر که بدست جميل بن معمر در يوم حنين کشته شد اشعار نیکو دارد چنان که بدان اشارت شد.


1) در صفحه قبل تحت عنوان ابو حميضه گذشت.

باب حرف دال مهمله

از کنای اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله

ابو داود الانصاری المازني هو يحي بن عامر بن خنساء بن مبذول بن عمرو بن غنم

بن مازن بن النجار در بدر و احد حاضر بود .

أبو دجانه الأنصارى الساعدى اسمش سماك بن خرشه و بروايتي سماك بن اوس بن خرشه بن لوذان بن عبدودّ بن ثعلبة الانصارى ذكر أحوال او در کتاب رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم و کتاب خلفا بشرح رفت أبو الدّرداء عويمر بن عامر بن مالك بن زید بن قیس و جز این نیز در نسب او گفته اند و ما شرح حال او را در کتاب رسول خدا و كتب خلفا رقم کردیم و قضاوت او را در شام نگاشتیم در خلافت عثمان وفات نمود ، وقتی ابودرداء را گفتند چیست تو را که هیچ گاه شعر نگوئی گفت گاهی گفته ام و این شعر قرائت کرد :

يُريدُ المرء ان يعطى مناه *** و یابى الله الاّ ما أرادا

أبوالدّحداح و بروايتي أبوالدحداحه الانصاری از نام و نسب او زیاده بر این معروف نیست در یوم احد شهید شد ابو درّة البلوی از جمله اصحاب رسول خداست.

باب حرف ذال معجمه

از کنای اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله

أبوذر الغفاری در نام و نسب او خلاف کرده اند و بعضی گفته اند نام او بریر بن جناده است و بعضی بریر بن جندب بن عبدالله گفته اند و جماعتی جندب بن سکن نوشته اند و صحيح جندب بن جناده است و ما نسب او را در ذیل نام جندب رقم کردیم، شرح حال و جلالت قدر او و اسلام او در جلد دوم از کتاب اول و جلد اول از کتاب دوم و کتاب ابوبکر و كتاب عمر و كتاب عثمان موافق تاریخ نگاشته آمد

ابوذرّة الانصارى الظفرى نام او حارث بن معاذ بن زرارة الانصاری با برادرش ابو نمله و پدرش در يوم احد حاضر بود أبو ذئاب والد عبیدالله از جمله اصحاب است مردی شاعر بود .

أبو ذويب الهذلي الشاعر وى محضر می است که هم جاهلیت و هم اسلام را ادراك كرده و ما شرح احوال و اشعار او را در کتاب عمر بن الخطاب در سال بیستم هجری رقم کرده ایم و هم درین کتاب مبارك در ذیل امثله عرب ازو سطری چند نگارش یافت لاجرم درین باب تکرار آن وقایع موجب اطناب می گشت.

باب حرف رای مهمله

از کنای اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله

أبورفاعة العدوى اسمش عبدالله بن الحارث بن اسد بن عدی بن جندل بن عامر بن مالك بن تميم بن الدئل بن جبل بن عدي بن عبد مناة بن ادّ بن طابخة بن الياس بن مضر از اجله صحابه است و بعضی نام او را تمیم بن اسد و جماعتی تمیم بن اوس نیز گفته اند و نخستین بصوابست.

أبوالرّوم نامش عمير بن هاشم بن عبدمناف بن عبدالدار بن قصی برادر مصعب بن عمیر القرشی العبدی با برادرش مصعب از مهاجرین حبشه است ، بعضی گفته اند در بدر حاضر شد و جماعتی گویند از غازیان احد است در يوم يرموك مقتول گشت.

أبورافع مولى رسول الله ، رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم او را آزاد ساخت در خلافت عثمان بروایتی در خلافت على علیه السلام وفات نمود أبورافع الصائغ نسب او معروف نیست در شمار بزرگان تابعین است ، إدراك جاهلیت نیز نموده او را از اهل بصره شمرده اند.

أبورهم الغفاري اسمش كلثوم بن حصين بن خلف بن عبید جز این نیز گفته اند در احد جراحت یافت از بایعین تحت شجره است در سفر عمرة القضا و سفر عام الفتح رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم او را در مدینه بخلیفتی گذاشت.

أبورهم بن قيس الاشعری برادر ابوموسی اشعری است، نسب او رذیل نام برادرش مسطور است، از مهاجرين حبشه است با جعفر بن ابيطالب مراجعت نمود.

أبورهم بن مطعم الارحبي وقتى بحضرت رسول آمد یکصد و پنجاه سال داشت از بزرگان تابعین بشمار می رود أبورمثة البلوى ساکن مصر شد و در افریقیه وفات نمود.

أبورمثة التميمى من تيم الرّباب و بروايتي من ولد امرء القيس بن زيد مناة بن تمیم با پسرش بحضرت رسول آمد و در نام او خلاف کرده اند ، بعضی حبیب بن حيان و جماعتی حیان بن وهب گفته اند ابوريحانة الانصاری و بروایتی از دی و نیز دوسی گفته اند ، در ذیل نامش شمعون شرحی ازو گفته آمد.

أبورزين العقيلى اسم او لقيط بن عامر بن مرّه بن عبد الله بن منتفق بن عامر بن عقیل در شمار مردم طایف است ابورزین پدر عبدالله بن رزین از جمله اصحاب است.

أبورويحة الخثعمي رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم میان او و بلال بن رباح عقد اخوت بست در شمار مردم شام است ابو راشد عبدالرحمن بن راشد الازدی در جاهلیت نام او عبدالعزی بود رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم فرمود أنت عبدالرحمن أبو راشد

أبوالرمداء البلوى گویند او غلام زنی از قبیله بلیّ بود که ربدا نام داشت دختر عمرو بن عمارة بن عطيّة البلوى و شبان گوسفندان او بود رسول خدای صلی الله علیه و اله و سلم بر او گذشت و ازو شیر خواست او شير يك ميش را بدوشید (1)، بحضرت رسول آورد چون بنزد ربداء آمد و این قصه بگفت او را آزاد ساخت و مکنی بابو الرّبداشد.

أبو الردّاد اللّيثی در مدینه مسکن داشت أبورجاء المطاردي البصرى نام او


1) در استیعاب و اصابه چنین است: پیغمبر بر او گذشت و او گوسفندان مولایش ربداء را می چرانید و در آن میان دو میش برای خوراک خودش داشت پیغمبر از او نوشیدنی خواست و او هر دو را بخاطر آن حضرت کاملا دوشید، ولی چون پیغمبر از او گذشت ، دید پستان هر دو میش پر از شیر است - تا آخر قصه.

عمران است و در نام پدرش خلاف کرده اند، بعضی عمران بن قتم و بعضی عمران بن عبدالله گفته اند ادراك جاهلیت نمود و هنگام وفات این شعر بگفت :

الم تر أنَّ الناس مات كبيرهم *** وقد عاش قبل البعث بعث محمّدٍ

باب زای معجمه

از کنای اصحاب رسول خدا صلى الله علیه و آله

أبوزيد الانصارى هوقيس بن سكن بن قيس بن زعور بن حزم بن جحدم بن عامر بن غنم بن عدى بن النّجار از غازیان بدر است گویند او در زمان رسول خدا قرآن مجید را جمع کرد.

أبوزيد هو سعد بن عبيد بن النعمان بن قيس بن عمرو بن زيد بن اميّة بن ضبيعة بن زيد بن مالك بن عوف بن عمرو بن عوف بن مالك بن اوس ویزا نیز گویند قر آن را در زمان رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم جمع کرد در یوم قادسیّه مقتول شد و این وقت شصت و چهار سال داشت.

أبو زيد الانصارى من بني الحارث بن الخزرج جدّ أبي زيد نحوی است أبوزيد الانصاری نیز از جمله أصحاب رسول خداست أبو زید نیز مردی از أنصار است بعضی نام او را اوس و بعضی معاذ گفته اند، بروایتی آن ابوزید که در زمان پیغمبر قر آن را جمع کرد اوس نام داشت.

أبوزيد الجرمی نیز در شمار اصحاب پیغمبر است أبو زهير الثقفى الطائفي پدر ابوبكر بن أبى زهیر در نام او خلاف کرده اند بعضی عمّار بن حميد گفته اند در شمار مردم حجاز و بعضی کوفی گفته اند أبوزهیر نیز مردی از بنی ثقیف است ابوزهیر النمری گویند یحیی بن زهیر نام داشت.

أبوزهير الانمارى و بروایتی نمیری و گروهی او را تمیمی خوانده اند گویند نامش خلاد بن شرحبیل است أبوزهير نامش اسید بن معوية بن الحارث التميمي است با قیس بن عاصم بحضرت رسول آمد و ایمان آورد أبو الزَّغباء از جمله

اصحاب رسول خداست.

أبوزرعه (1)شاعر نامش عامر بن كعب بن عمرو بن خدیج از غازیان احد است أبو زينب هو زهير بن الحارث بن عوف از صحابه است أبوزداده در شمار مردم مدینه است أبو زمعة البلوى گویند از بایعین تحت شجره است و در افریقیه وفات نمود بروایتی نام او عبیداست.

باب حرف سین مهمله

از کنای اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله

أبوسلمه بن عبد الاسد بن هلال بن عبدالله بن عمر بن مخزوم القرشي المخزومي اسمش عبدالله است نام مادرش برّه دختر عبدالمطلب است با زنش ام سلمه بسوی حبشه هجرت کرد و بعد از مراجعت هجرت بمدینه نمود و در احد جراحت یافت و بدان زخم در گذشت و بعد ازو امّ سلمه بنکاح رسول خدای صلی الله علیه و اله و سلم در آمد و ما شرح حال او را در کتاب رسول خدای صلی الله علیه و اله و سلم بشرح نگاشتیم أبو سلمه مردی از اصحاب رسول خداست.

ابوسبرة بن ابي رهم بن عبد العزى بن ابى قيس بن عبدود بن نصر بن مالك بن حسل بن عامر بن لوى القرشی العامری در هجرت ثانیه بجانب حبشه کوچ داد و زوجه او ام کلثوم دختر عمر و بن سهیل با او بود رسول خدا میان او را با سلمة بن سلامه عقد اخوت بست و او از جانب مادر با ابو سلمة بن عبدالاسد برادر بود چه مادر وی نیز برّه دختر عبد المطلب بود و او در بدر و احد و دیگر غزوات حاضر شد و در خلافت عثمان وفات نمود.

ابو سبرة الجعفى نامش يزيد بن مالك بن عبدالله بن سلمة بن عمر و بن ذهل من بنی حعفی با تفاق پسر هایش زبیر و عزیز بحضرت رسول آمد رسول خدا عزیز را


1) أبو زرء مولاى مقداد بن اسود نامش عبد الرحمن است.و أبو زعنة الشاعر نامش عامر بن كعب ... رك استيعاب.

عبدالرحمن نام نهاد ابوسنان الأسدى نامش وهب بن عبدالله و بروایتی عبدالله بن وهب بن محسن بن حرمان بن قيس بن مرة بن كثير بن غنم بن دودان بن اسد بن خزیمه برادر عكاشة بن محصن است و ایشان از حلفای بنی عبد شمس اند و ابوسنان در بدر حاضر بود گویند اول کس است بروایت اهل سنت که در تحت شجره بیعت نمود در هنگام محاصره بنی قریظه وفات کرد (1)و این وقت چهل سال داشت.

أبوسليط الانصارى نام اوسبرة بن عمرو بن قيس بن مالك بن عدي بن عامر بن علم بن عدى بن النّجار الانصارى و مادرش دختر عجوه خواهر کعب بن عجوة بلوی است در بدر و دیگر غزوات حاضر بود .

أبوسفيان بن حارث بن عبد المطلب بن هاشم القرشی پسرعمّ رسول خدا صلى الله عليه و اله و سلم و نیز برادر رضاعی رسول خدا بود چه او را نیز حلیمه سعدیه شیر داد و مادر او غزّيه دختر قیس بن طریف از بنی فهر بن مالك بن نضر بن کنانه است بعضی گفته اند اسم او مغیره است و جماعتی بر آنند که مغیره برادر اوست و اسم او کنیت اوست شرح اسلام او قبل از ورود بمكه بشرح رفت ، أشعار او قبل از اسلام و هجای حسان بن ثابت او را نیز نگاشته آمد و أشعار او را در ذيل أحوال شعرای رسول خدا صلى الله عليه و اله و سلم رقم کردیم، در سال بیستم هجری در سفر مکه چون خواست موی سر بستر دسلعه (2)که در سر داشت با تیغ سترده گشت و بدان جراحت مریض شد و در مدینه در گذشت عمر بن الخطاب بر او نماز گذاشت و او را در خانه عقیل بن أبي طالب علیه السلام سپردند.

أبوسفيان بن الحارث بن قيس بن زيد بن مالك بن عوف بن عمرو الانصاري در احد شهید شد و بروایتی در خیبر درگذشت .


1) این صحیح نیست چه محاصره بنی قریظه و قتل عام آنان در سال پنجم بود و بیمت رضوان یعنی بیعت شجره در عام حدیبیه سال ششم هجرت، اگر وفات او در سال پنجم باشد چگونه در سال ششم بیعت می کند ؟ رك استيعاب.

2) یعنی غده.

أبوسفيان هو صخر بن حرب بن امیه بن عبد شمس بن عبد مناف الاموى القرشي پدر معاویه ده سال قبل از عام الفیل متولّد شد در جاهلیت با عباس بن عبدالمطلب طریق منادمت و مخالطت سپرد در عام فتح ایمان آورد ، از مولفه قلوب است در جاهلیت زندیق بود ، اسلام او هم بطریق نفاق بود چنان که در کتاب عثمان کفر او باز نموده شد ، در يوم يرموك يك چشم او بضرب سنك نابینا شد و او همچنان اعور بماند و در سال سی دوم هجری وفات نمود و او را در بقیع بخاک سپردند ، شرح حال او در کتاب رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم و کتاب خلفا مرقوم شد .

أبوسفيان والد عبدالله در شمار مردم مدینه است أبوسفيان بن حويطب بن عبدالعزى القرشي العامری با پدرش در یوم فتح ايمان آورد و در جنك جمل حاضر بود .

ابوسفیان از صحابه است گویند رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم سر او را مسح کرد و موضع دست مبارك هیچ وقت سفید نشد .

أبو سعيد الخدرى اسم اوسعد بن مالك بن سنان بن ثعلبة بن عبيد بن الابجرونام أبجر خدرة بن عوف بن الحارث بن الخزرج الانصاري الخدري مادرش دختر أبى حارث بن عدی بن النّجار است، خدره و خداره دو برادرند از أنصار از دو مادر و أبو سعید در غزوه بنی المصطلق حاضر بود و این وقت پانزده سال داشت و در سال هفتاد و چهارم هجری وفات نمود .

أبو سعيد بن المعلى بن لوذان بن حارثه بن زيد بن ثعلبه من بني زريق الانصاري الزّرقى مادرش اميّه بنت قرط بن خنساء من بنی سلمه از مردم حجاز است نام او حارث است و بعضی بغلط رافع گفته اند و در سال هفتاد و چهارم هجری وفات نمود و این وقت شصت و چهار سال داشت.

أبوسعيد الخير بروايتي أنماری است ، اسم او عامر بن سعد از مردم شام است و بعضی نام او را عمر و دانسته اند أبوسعيد الزرقي الانصاری در نام او خلاف کرده اند بعضی سعید بن عمارة بن سعد گفته اند و بعضی بن سعد گفته اند و بعضی عامر بن مسعود دانسته اند.

أبوسعيد بعضي او را سعد الانصار گفته اند از پیغمبر حدیث می کند که فرمود :

البر و الصلوة و حسن الجوار عمارة للديار و زيادة في الاعمار. أبوسعيد الانصارى الزرقی از رسول خدا صلى الله عليه و اله و سلم حدیث می کند که الندم توبة و التائِبُ مِنَ الذنبِ كَمَنْ لا ذَنْبَ لَهُ. أبوسعيد الانصارى نیز از جمله أصحاب است.

أبوسلمى راعی شتران رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم نام او را بعضی حریف دانسته اند در شمار مردم شام است و بعضی کوفی دانند أبوسلمى از اصحاب رسول خداست أبوسلمی مولی رسول الله بعضی او را راعی رسول خدا دانند.

أبوسعد مولى فضالة الانصاري أبوسعد بن وهب القرظی و بروایتی نضری منسوب بنضیر داشته اند، در یوم قريظه بحضرت رسول صلی الله علیه و اله و سلم آمد و اسلام اورد أبوسويد ، بروايتي أبوسرية الانصاری و بعضی جهنی گفته اند.

أبو سروعة هو عقبة بن الحارث بن عامر بن نوفل بن عبد مناف بن قصی القرشي النوفلي در شمار أهل حجاز است در سال فتح ایمان آورد .

أبو سريحة الغفاري نام او حذيفه بن خالد بن الاعوس بن وقيعة بن حزام بن غفار بن مليل الغفاری و بعضی اغوس را باغین معجمه خوانند از بایعین تحت شجره است و در شمار مردم کوفه است .

أبوالسنابل بن بعكك بن عذرة بن سعد بن هزيم و بروايتي حبّة بن بعك است مردی شاعر است در یوم فتح ایمان آورد و در مکه وفات نمود أبو سعاد الجهني بعضی نام او را عقبة بن عامر الجهنی گفته اند.

ابوسلامة السلامی و ابوسلامه الجهني من ولد حبيب السّلمي إبن عبد البرّ ایشان را یک تن داند ابو سلامه الاسلامی نام او خداش است از مردم کوفه بشمار می رود .

أبو سلامة الثقفى اسم او عروه است أبو سيّاره المتعى ثم القيسي نام او عميره بن الاعلم است و عميره بن الاعلم در شمار مردم شام است.

أبوسفيان الاشجعی از جمله صحابه است أبوسلالة الاسلمي نيز از

جمله أصحاب رسول خداست أبوالسبع الزّرقي الانصاری نامش ذكوان بن عبدالقیس در يوم أُحد شهید شد أبوسعاده در حمص سکون اختیار کرد أبوسلام الهاشمي خادم رسول الله و مولای آن حضرت است و بعضی او را بغلط أبوسلامه خوانده اند أبوالسمح خادم رسول الله صلی الله علیه و اله و سلم و نیز مولای آن حضرت است

أبو سعدان نسب و نسبت او معلوم نیست أبوسكينه نيز نام و نسب او شناخته نیست أبوسود بن أبي وكيع التميمي جدّ وكيع بن أبي سويد گويند از مردم مجوس بوده ابوسهل نیز از صحابه است أبوالسائب نیز از اصحاب رسول خداست و نام او معروف نیست.

باب حرف شين معجمه

از کنای اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله

أبوالشيخ بن أبي ثابت بن المنذر بن حزام بن عمرو بن زيد مناة بن عدی بن عمرو بن مالك بن النجار از غازيان بدر است و در بئر معونه شهید شد بعضی او را برادر حسان بن ثابت و بعضی برادر زاده حسان دانند .

أبوشيبة الخدرى از رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم حدیث می کند که فرمود : مَنْ قَالَ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ مُخْلِصاً دَخَلَ اَلْجَنَّهَ، نام او شناخته نیست در ارض روم وفات نمود.

ابوشيخ المحاربی از جمله اصحاب رسول خداست ان أبو شريح الكعبى الخزاعي نامش خویلد بن عمرو است ، قبل از فتح مکه ایمان آورد و در سال شصت و هشتم

هجری وفات نمود.

ابوشریح نامش هانی بن یزید الحارثی کنیت او نخست ابوالحکم بود چون با قوم خود بحضرت رسول آمد و اسلام آورد پیغمبر با او گفت چند پسرداری عرض کرد سه پسر شریح و عبدالله و مسلم فرمود انت أبوشريح، از آن وقت بابوشريح

معروف شد و هانی بن شریح از اصحاب علی علیه السلام پسر اوست و در شمار مردم کوفه است.

ابو شريح الانصاری نام و نسب او معلوم نیست ابوشعب الانصاری از جمله اصحاب رسول خداست ابوشهم نام او را یزید بن ابی شیبه گفته اند در شمار مردم کوفه است ابوشقره التمیمی از جمله اصحاب است.

ابوالشموس البلوى در غزوه تبوك ملازمت رکاب رسول خدای داشت ابو شدّاد از جمله صحابه پدر صالح بن ابی شداد است ابو شداد الذّماري النعمانی از اهل عمان است بروایتی عامل عمان بوده.

باب حرف صاد مهمله

از کنای اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله

ابوصرمة الانصارى المازني من بني مازن بن النجار در نام او خلاف کرده اند بعضى مالك بن قيس و بعضى قيس بن مالك گفته اند از غازیان بدر است و شعر نیکو توانست گفت ابوصخر العقیلی مردی از بنی عقیل است گفته اند نام او عبدالله بن قدامه است ابو صفوان نام او مالك بن عميره و بعضی سوید بن قیس گفته اند از اولاد ربيعة بن نزار است ابوصباح الانصاری بعضی نام او را بضاد معجمه خوانده اند چنان که مذکور می شود ابو صفیه مولی رسول الله از جمله مهاجرین است ابوصعير جدّ شهاب بن ثعلبة بن ابي صعير است.

ابوصفره نام او ظالم بن سراق و بروایتی ظالم بن سارق الازدی البصری در عهد رسول خدا اسلام آورد و او را ده پسر بود که یکی ازیشان مهلب بن ابی صفره است چنان که انشاء الله شرح حالش مرقوم خواهد شد.

باب حرف داد معجمه

از کنای اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله

ابو الضّياح اسم او نعمان است و بعضی گفته اند هو عمرو بن ثابت بن اميّة بن امرء القيس بن ثعلبة بن عمرو بن عوف بن مالك بن الاوس در بدر و احد و خندق و حدیبیه حاضر بود و در خیبر شهید شد.

ابو ضمره مولی رسول الله نام او سعيد الحميريست و اوجد حنین بن عبدالله بن ضمرة بن ابي ضمره است حنين بنزد مهدی عباسی خلیفه آمد و خطّی که رسول خدا در آزادی ابی ضمره داده بود بنمود مهدی آن مکتوب را بر چشم نهاد و او را سیصد دینار عطا کرد ابو ضمضم نام و نسب او معلوم نیست ابو ضمرة بن العيص ازجمله مستضعفین مکّه بشمار می رود که مصداق آیه كريمه الْمُسْتَضْعَفینَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ است.

باب حرف های مهمله

از کنای اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله

ابوطلحة الانصاری نام او زيد بن سهل است و نسب او در ذیل نام زید مرقوم شد از کمانداران صحابه بود چنان که در کتاب رسول خدا رقم شد در یوم حنین بیست تن

را بکشت و سلاح و سلب او را مضبوط داشت در سال سی و یکم در سفر دریا وفات نمود چنان که مرقوم افتاد.

ابوطليق بعضی او را ابوطلق بن حبیب (1)گفته اند در شمار مردم حجاز است أبوطويل نام او شطب الممدود است در شام مسکن گرفت.


1) صحيح اينست : أبوطليق بعضی او را ابوطلق گفته اند، طلق بن حبیب از وی روایت می کند که خدمت پیغمبر صلی الله علیه و اله و سلم رسید و عرض کرد: چه عملی با حج برابر می شود ؟ فرمود: عمره که در ماه رمضان انجام یابد - رك استيعاب ، اصابه.

أبوالطفيل عامر بن واثله نسب او در ذیل نام عامر رقم شد در عام احد متولّد شد در غزوات ملازم رکاب علی علیه السلام بود و بعد از شهادت آن حضرت بمکّه آمد و در مگه توقف فرمود تا وفات نمود بعد از هجرت در سال صد و او آخر کس بود از صحابه که این وقت وفات نمود چنان که گفته اند قال أبوالطُّفيل ما على وجه الارض اليوم رجل رأى النّبيّ غيری از شیعیان علی علیه السلام مردی شاعر و عاقل و حاضر جواب بود مقالات او را با معویه انشاء الله در جای خود رقم خواهیم کرد.

أبوطيّبة الحجّام مولی بنی حارثه حجامت رسول خدای می کرد نام او را جمعی دینار و جماعتی نافع و گروهی میسره خوانده اند أبوطريفة الهذلي نام او را سنان بن سلمه گفته اند در شمار مردم حجاز است.

باب حرف ظای معجمه

از کنای اصحاب رسول خدا صلی الله عليه و آله

أبوظبیه از اصحاب پیغمبر است نام و نسب او معلوم نیست.

باب حرف عین مهمله

از کنای اصحاب رسول خدا صلى الله علیه و آله

ابوعبيدة بن الجرّاح نام او عامر بن الجرّاح است شرح حال او در ذیل نام عامر نگاشته شد و در کتاب رسول خدا و کتاب ابوبکر و کتاب عمر تمامت وقایع حال او مرقوم افتاد ابوعبيدة بن عمرو بن محصن بن عنيك بن عمرو بن مبذول بن عمرو بن غنم بن مالك بن النّجار در يوم بئر معونه شهید شد.

ابوعبس بن جبير نامش عبدالرحمن بن جبير بروایتی عبدالرحمن بن جابر بن عمرو بن زيد بن جشم بن مجدعة بن حارثه بن الحارث بن الخزرج بن مالك بن الاوس الانصاری گویند از غازیان بدر است در سال سی و چهارم هجری وفات نمود و هفتاد سال داشت عثمان بر او نماز گذاشت و در بقیع بخاک سپرد.

ابو عمرو بن حفص بن المغيره و بروايتي ابو عمر بن حفص بن عمر بن المغيرة بن

عبدالله بن عمر بن مخزوم القرشى المخزومی بعضی نام او را عبدالحمید و گروهی احمد گفته اند و جماعتی گویند نام او همان کنیت اوست آن گاه که رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم علی علیه السلام را بیمن مامور فرمود او را بسوی علی فرستاد و این آن کس است که وقتی عمر بن الخطاب خالد بن الولید را عزل کرد با عمر طريق مشاجره سپرد چنان که در کتاب عمر بشرح رفت ابوعبادة الانصاری نامش سعد بن عثمان بن خالدة بن مخلد عامر بن زريق الانصاری الزّرقی در بدر و احد حاضر بود.

ابوعبیده الثقفی پدر مختار است که بعد از شهادت حسین بن علی علیهما السلام بخونخواهی برخاست بالجمله أبوعبيده در یوم جسر مقتول شد چنان که در کتاب عمر بن الخطاب مرقوم شد.

أبوالعاص بن الربيع بن عبدالعزى بن عبد شمس بن عبد مناف بن قصی القرشي العبشمى داماد رسول خداست زینب که بزرگترین دختران رسول خدا بود و او را از خدیجه علیها السلام داشت در سرای ابوالعاص بود بعضی نام او را لقبط و برخی هشیم و گروهی مهشم گفته اند واصح لقیط است و نام مادر ابوالعاص هاله دختر خویلد بن اسد است که از جانب پدر و مادر خواهر خدیجه علیها السلام است و ما قصه اسیری ابوالعاص را در بدر و قصه گرفتاری او را در تجارت و اسلام او را در کتاب رسول خدا بشرح نگاشتیم.

أبوعقيل البلوى الانصاري من بني عمرو بن الحارث بن قضاعه اسمش در جاهلیت عبدالعزّی بود پیغمبر او را عبدالرحمن عدّو الأوثان نام نهاد، در بدر و احد و دیگر غزوات حاضر بود و در یوم یمامه قتال داد .

أبوعبيد مولى رسول الله مذکور در صحابه است. ابوعبیده با مولای خود مردی از قبیله ازد بحضرت رسول آمد پیغمبر نام او را پرسید عرض کرد نام او عبدالعزی و کنیتش ابو معويه است پیغمبر فرمود نامش عبدالرحمن و کنیتش أبوراشد است أبو عياش بعضی گویند نام او زید بن العیاش است از قبیله بنی زریق و بعضی گویند نام او عبید بن معويه بن مالك عقبة بن جشم بن الخزرج

الانصارى الزّرقى و نام مادرش خوله دختر زید بن النعمان بن خالدة بن زريق و او پدر نعمان بن أبي عياش است .

أبو عقيل صاحب الصّاع و این آن کس است که چون تهی دست بود یک صاع تمر بصدقه آورد و منافقین گفتند ان الله لَغَنِيَّيْنِ عَنْ صَاع أَبِي عَقِيل، و خداوند این آیت مبارك فرستاد اَلَّذِینَ یَلْمِزُونَ اَلْمُطَّوِّعِینَ مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ فِی اَلصَّدَقاتِ، چنان که در جای خود بشرح نگاشته آمد أبوعقيل الجعدی از جمله أصحابست .

أبوعقرب البكرى و بروايتي كناني من بكر بن عبد مناف بن کنانه و بروایتی من بنى ليث بن بكر و نام او خویلد بن خالد بن عمر و بن جعاش (1)بن عويج بن بكر بن عبد مناف بن كنانه و او پدر أبونوفل است که معویه نام داشت أبو عمرة الانصاری در حیات رسول خدا وفات نمود .

أبوعمرة الانصارى النّجاری در نام او خلاف کرده اند بعضی عمرو بن المحصن و جماعتى ثعلبة بن عمرو بن محصن و گروهی بشر بن عمرو بن محسن بن عمرو بن عنيك بن مبذول و نيز او را عامر بن مالك بن النجار گفته اند و او پدر عبدالرحمن بن ابی عمره است.

أبوعتبة الخولانی گویند اسلام او قدیم است چنان که در دو قبله نماز بگذاشت مسکن او شام بود ابوعامر الاشعرى عم أبو موسی اشعری نامش عبید بن مسلم نسب او را در ذیل نام ابوموسی اشعری نگاشته ایم در یوم حنین رسول خدا او را بقفای هزیمتیان فرستاد چون این قصّه را در کتاب رسول خدا بشرح نگاشته ایم بتکرار نمی پردازیم.

أبو عامر الاشعری اختلاف کرده اند در نام او بعضی عبید بن وهب و گروهی عبدالله بن وهب و نیز عبدالله بن عامر گفته اند و او پدر عامر أشعری است.

أبوعامر الاشجعي نامش عبدالله بن هانی او را نیز عبدالله بن وهب و عبيد بن وهب گفته اند در آخر خلافت عبدالملك بن مروان وفات كرد


1) حماس . استيعاب.

أبو عبدالرحمن الانصاري هو يزيد بن ثعلبة بن حزمة بن اقرم بن عمرو بن عماره حلیف بنی سالم بن عوف بن الخزرج در بدر و احد حاضر بود.

أبو عبدالرحمن الفهرى القرشی از بنی نضر بن کنانه نام او عبد است و بروایتی یزید

بن انس و گروهی کرز بن ثعلبة گفته اند در حنین ملازمت رکاب رسول خدای داشت أبو عبدالرحمن الجهنی در شمار مردم مصر است از رسول الله حدیث می کند که فرمود طوبی لمن آمن بي و اتبعني و لم يرني.

ابو عزَّة الهذلي نامش يسار بن عبد و بروايتي يسار بن عبدالله و نيز يسار بن عمرو گفته اند من بنی لحیان بن الهذيل در شمار مردم بصره است أبو عبدالله القيني در شمار مردم مصر است أبو عبدالله مردی از اصحاب رسول خداست.

أبوعلي بن عبدالله بن حارث بن جفنة (1)بن عامر بن رواحة بن حجر بن عبد بن معيص بن عامر بن لوى القرشي العامری در یوم یمامه مقتول شد از مسلمانان یوم فتح است.

أبو عسيب مولى رسول الله گویند نام او احمر بود أبو عطية الوادعي اسم او مالك بن عامر است أبو عقبة الفارسي من ابناء فارس غلام جبير بن عنيك است گویند نام او رشید است أبوالعلا غلام محمّد بن عبدالله بن جحش است

أبوالعريان المحاربی نام او هشيم بن الاسود النخعی است در شمار مردم کوفه است و بعضی او را از اهل بصره شمرده اند أبو عتيق هو محمّد بن عبدالرحمن بن أبي بكر بن ابی قحافه و این چهار کس از يك نژاد رسول خدای را دیدار کردند گویند جز ایشان از يك پشت چهار کس پیغمبر را دیدار نکرد و او پدر عبدالله بن ابی عتیق است أبو عثمان بن سنة الخزاعی از جمله صحابه است.

أبو عزيز بن عمير بن هاشم بن عبد مناف بن عبدالدّار بن قصیّ بن کلاب القرشي العبدری برادر مصعب بن عمیر است و نام او زراره است أبو عزيز نام او جندب بن نعمان است ابو عرس نام و نسب او معروف نیست أبو عريض


1) رحضة استيعاب و اصابه.

از جمله أصحاب رسول خداست.

أبو عمير بن أبي طلحه هوزید بن سهل و او از جانب مادر با أنس بن مالك برادر است چه مادر ایشان امّ سلیمان مادر ایشان ام سلیم است که در خانه رسول خدا خدمتگذار بود و أبو عمير در زمان رسول خدا وفات نمود أبو عسير از جمله صحابه است نام و نسب او معروف نیست ابو عيسى الحارثي الأنصاری از اهل مدینه شمرده می شود و از غازیان بدر است أبو عذره ادراك حدمت رسول خدای کرده از أصحاب است أبوء عوسجه نیز ادراك خدمت رسول خداى کرده أبو عبيدة الدئلى جدّ عدی بن ابی عبیده او را ابو عقیل نیز گفته اند أبو عبيدالله جدّ حرب بن عبيدالله بن أبي عبيدالله از جمله صحابه است .

أبو عثمان النهديّ اسمش عبدالرحمن بن ملىء بن عمرو بن عدي بن وهب بن سعد بن خزيمة بن كعب بن رفاعة بن مالك بن فهد بن زيد بن لیث بن سود بن اسلم بن الحاف بن قضاعه در زمان رسول خدا اسلام آورد و در زمان عمر بن الخطاب قتال می داد.

أبو عبدالله الصنابحى نامش عبدالرحمن بن عسیله از قبایل یمن در زمان رسول خدا ایمان آورد و او را از بزرگان تابعین می شمارند أبو عمرو الشيباني اسم او سعد بن ایاس است در زمان پیغمبر ایمان آورد لکن آن حضرت را دیدار نکرد او را از تابعین شمرده اند أبوالعسكر بن شريك نام او سلم است در زمره صحابه است.

باب حرف غین معجمه

از کنای اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله

أبوالغادية الجهنى وجهينه از قضاعه است بعضی نام او را پسار بن زهیر و گروهی مسلم گفته اند ساکن شام شد و از آن جا بواسط آمد در شمار مردم شام است در کودکی رسول خدای را دیدار کرد از شیعیان عثمان بن عفان است و این آن کس است که عمار یاسر را شهید کرد و قتل او را سخت ضعیف می شمرد و هرگاه از معويه

یا دیگر کس اجازت بار می جست می گفت بگوئید قاتل عمّار آمده عليه اللّعنه.

أبوغزية الأنصارى از جمله أصحاب رسول خداست أبو غطيف نام او حارث بن غطیف است و بعضی عطیف بن حارث گفته اند أبوالغوث بن الحصين از جمله أصحاب رسول الله است .

باب حرف فا

از کنای اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله

أبو فضالة الانصارى از غازیان بدر است و در صفین ملازمت ركاب على علیه السلام داشت.

ابو فاطمه اللّيثى و بروایتی ازدی او را دوسی نیز گفته اند و نام او را عبدالله دانسته اند در شام مسکن کرد و از آن جا بمصر رفت و خانه بساخت از رسول خدا حدیث می کند که فرمود يا با فاطمة أكثر من السجود فانه ليس من مسلم يسجد لله سجدة الا رفعه الله بها درجة، و بعضی گفته اند أبو فاطمه ازدی شامی است و أبو فاطمه لیثی مصری است ایشان دو کس انداز صحابه.

أبو فراس السّلمى گویند نام او ربيعة بن کعب الاسلمی است و بعضی گفته اند أبوفراس دو کس است : ابوفراس الاسلمی در شمار مردم بصره است و أبوفراس که نامش ربيعه بن کعب الاسلمی است حجازی است و او خادم رسول خدا صلى الله عليه و اله و سلم بود بعد از وفات رسول خدا از مدینه بیرون شد و بعد از واقعه يوم حرّه وفات نمود .

أبو فوزه نام او حديد السّلمى است در شمار مردم شام است أبوفكيهه مولای بنی عبدالدار بود او را از قبیله ازد شمرده اند چون در مکّه مسلمانی گرفت بنی عبدالدار او را در نیمروز که آفتاب تابناک بود بابند آهن بر سنگ های تافته می انداختند و سنگی بر پشت او می نهادند تا چرا مسلمانی گرفته بدین زحمت بزیست تا در هجرت ثانیه هجرت نمود أبوالفیل از اصحاب رسول خداست

أبوفالج الانمارى الحمصی نیز از جمله اصحاب پیغمبر است أبو فريعه السّلمي در حنین ملازم رکاب رسول الله بود ابو فروة مولى عبدالرحمن بن هشام در زمان رسول خدای اسلام آورد.

باب حرف قاف

از کتانی اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله

أبوقيس نام او صرمه است و او از شعرای رسول خدا بشمار می رود و ما شرح أحوال و اشعار او را در کتاب رسول الله در ذیل نام شعرای آن حضرت رقم کردیم.

أبوقيس بن الحارث بن قيس بن عدى بن سعد بن سهم القرشي السّهمی از مهاجرین حبشه است در احد و دیگر غزوات حاضر بود و او برادر ابوالحارث بن قیس است که یکی از مستهزئین است که قرآن در حق او فرود شد و قيس بن عدی جدّ او از بزرگان قریش است .

أبوقيس صيفى بن الاسلت الانصاري من بني وائل بن زید و اسم اسلت عامر بن جشم بن وائل بن زيد بن قيس بن عامر بن مرة بن مالك بن الاوس در نزد جماعتی اسلام او بصحت نرسیده گویند وقتی ابوقيس وفات کرد پسر او قیس دختر معن بن عاصم را از قبیله او که زوجه أبو قیس بود از بهر خود خطبه کرد آن زن بحضرت رسول خدای آمد و طلب تزویج قیس را بعرض رسانید رسول خدای لختی خاموش شد پس این آیت مبارك نازل گشت وَلَا تَنْكِحُوا مَا نَكَحَ آبَاؤُكُمْ مِنَ النِّسَاءِ إِلَّا مَا قَدْ سَلَفَ.

ابوقيس الجهنی در سال فتح ملازم رکاب رسول خدا بود آن گاه در بادیه توقف نمود و در خلافت معويه وداع جهان گفت ابوقتادة الانصارى فارس رسول الله نام او حارث بن ربعی بن بلدمة بن جناس بن عبيد بن عدي بن غنم بن كعب بن سلمه الانصاري السّلمى و نام مادر او کیشه دختر مهران بن حزام بن سواد بن غنم بن کعب بن سلمه است در احد و دیگر غزوات حاضر بود و بعضی او را بدری نیز گفته اند

بعضی از وقایع و آثار او در کتاب رسول خدا بشرح رفت و او با أمير المؤمنين علي علیه السلام نیز در غزوات حاضر بود و هم در کوفه وفات نمود، علی علیه السلام در نماز بر او هفت تکبیر فرمودند.

ابو قحافه پدر ابوبکر است در سال فتح ایمان آورد و ما احوال او را بتمامت در کتاب رسول خدا و کتب خلفا رقم کردیم در سال چهاردهم هجری در مکه وفات نمود و این وقت نود و هفت سال داشت.

ابوقيس عمّ عايشه من الرَّضاعه چه او برادر رضاعی ابوبکر است نام او وائل بن افلح است ابو قراد السّلمی از جمله اصحاب است أبو قرصافه الكناني نامش حيدره بن خيثمة بن مرّة بن وائله بن الفاكه بن عمرو بن الحارث بن مالك بن نضر بن كنانه در فلسطین مسکن گرفت أبوالقاسم مولى أبي بكر در جنگ خیبر حاضر بود أبوالقاسم بعضی این هر دو را یکی دانند و بعضی گویند أبوالقاسم مولی زینب بنت جحش است و غیر ازوست أبو القين الحضرمي گویند نام او نضر بن زهیر است از أصحاب رسول خدا.

باب حرف کاف

از کنای اصحاب رسول خدا صلى الله علیه و آله

أبو كاهل الاحمسي و بروایتی بجلی در نام او خلاف کرده اند بعضی قیس بن عامر و گروهی عبدالله بن مالك گفته اند .

أبو كبشه مولى رسول الله پیغمبر او را خرید و آزاد کرد در بدر و دیگر غزوات حاضر بود گویند نام او سلیم بود و در سال سیزدهم هجری وفات نمود و سبب این که عرب رسول خدای را ابن ابی کبشه می خواند در جلد دوم از کتاب اول مرقوم شد.

أبو كبشة الانماری در نام او خلاف کرده اند بعضی عمرو بن سعد و جماعتی سعد بن عمرو گفته اند در شام سکون اختیار کرد.

أبو كلاب بن ابي صعصمه الانصارى المازني باتفاق برادرش جابر بن ابی صعصعه

در یوم بئر معونه قتال داد و برادر دیگر ایشان حارث بن ابی صعصعه است.

أبو كليب در شمار اصحاب رسول خداست.

باب حرف لام

از کنای اصحاب رسول الله صلى الله علیه و آله

أبولبابة بن عبد المنذر الانصاری از نقبای عقبه است در بدر نیز حاضر بود نام او رفاعة بن عبدالمنذر بن زبیر بن زيد بن مالك بن عوف بن عمرو بن عوف بن مالك بن الاوس و بعضى نام او را بشر دانسته اند در غزوه تبوك با چند تن دیگر تخلف کرد و بعد از آن خود را برستون بست و نخورد و نیاشامید تا توبت او قبول شد و رسول خدا او را بگشود و شرح این قصّه در کتاب رسول خدا مرقوم شد أبو لبابة الاسلامى نام و نسب او شناخته نیست ابولبابه مولی رسول الله در شمار موالی آن حضرت است.

أبو لقيط او را نیز از موالی رسول خدا شمرده اند.

أبوليلى الانصاری پدر عبدالرحمن بن ابی لیلی در نام او خلاف کرده اند بعضی يسار بن نمیر و بعضی اوس و گروهی داود خوانده اند از قبیله بنی عوف بن عمرو بن عوف بن مالك بن الاوس در احد و دیگر غزوات حاضر بود آن گاه بکوفه رفت و خانه نهاد و با علي علیه السلام حاضر غزوات بود أبوليلی نام او عبدالرحمن بن كعب بن عمرو الانصارى المازنی در احد و دیگر غزوات حاضر بود و در آخر خلافت عمر بن الخطاب وفات نمود ابولیلی الاشعری از جمله اصحاب رسول خداست

أبوليلى الغفاري از رسول خدای حدیث می کند قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ: سَتَکُونُ بَعْدِی فِتْنَهٌ فَإِذَا کَانَ ذَلِکَ فَالْزَمُوا عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ فَإِنَّهُ أَوَّلُ مَنْ یَرَانِی وَ أَوَّلُ مَنْ یُصَافِحُنِی یَوْمَ اَلْقِیَامَهِ وَ هُوَ اَلصِّدِّیقُ اَلْأَکْبَرُ وَ هُوَ اَلْفَارُوقُ هَذِهِ اَلْأُمَّهِ لانه یُفَرِّقُ بَیْنَ اَلْحَقِّ وَ اَلْبَاطِلِ وَ هُوَ یَعْسُوبُ اَلْمُؤْمِنِینَ﴾.

أبوليلي النّابغه الجعدى شاعر رسول الله و ما نام و نسب و أشعار او را در کتاب رسول خدا بشرح رقم کردیم أبولبيبة الانصارى الاشهلى من بني عبد الاشهل

جدّ حسن بن عبدالرحمن بن ابى لبيبه أبو العاص الخزاعي بروايتي حارثي نامش عبدالله و گروهی زیاد گفته اند در شمار مردم مدینه است .

باب حرف میم

از کنای اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله

أبو محمّد البدري الانصارى نامش مسعود بن اوس بن زيد بن ثعلبة بن غنم بن مالك بن النّجار بعضی او را از تابعین شمرده اند.

أبو مرثد الغنوى نامش کناز بن حصين بن يربوع بن خرشة بن سعد بن عوف بن كعب بن جلان بن غنم بن غنى بن يعصر بن سعد بن قيس پسرش مرثد بن ابی مرند حليف حمزه بن عبدالمطلب بود و در یوم رجیع چنان که در کتاب رسول خدا بشرح رفت شهید شد و رسول خدا میان ابو مرثد وعبادة بن الصّامت را عقد اخوت بست او از غازیان بدر است و در سال دوازدهم هجری وفات یافت و این وقت شصت و شش سال داشت.

أبو مسعود الانصاري هو عقبة بن عمرو بن ثعلبه شرح حال او را در ذیل نام او عقبه رقم کردیم أبو موسى الاشعرى ما شرح حال او را در کتاب رسول خدا و كتاب أبوبكر و كتاب عمر بشرح نگاشتیم و قصه حکومت او را در میان علی علیه السلام و معويه انشاء الله در جای خود رقم خواهیم کرد ابومالك الاشعرى در اسم او خلاف کرده اند بعضى كعب بن مالك و گروهى كعب بن عاصم و جماعتى عمرو گفته اند در شمار مردم شام است ابومالك الاشعری و بعضی اشجعی گفته اند و نام او را عبدالحارث دانسته اند ابومالك الغافقی از مردم مصر بشمار می رود.

ابومليل الازعر بن زيد بن العطاف بن منيعة و بن زيد بن مالك بن عوف بن عمرو بن مالك بن الاوس الانصارى ثم الضّبعي در بدر و احد حاضر بود ابو منذر الانصاري نامش يزيد بن عامر بن حديد بن عمرو بن سواد بن غنم بن كعب بن سلمه در بند حاضر بود .

ابو محذورة المؤذن القرشى الجمحی در نام او خلاف کرده اند بعضی سمره و گروهی سلمان بن سمره و جماعتی سلمه دانسته اند بالجمله هو سمرة بن عمير بن لوذان بن وهب بن سعد بن جمح برادرش اوس با مشرکین در غزوه بدر حاضر شد و مقتول گشت و ابو محذوره را بعد از مراجعت از حنین در مکه فرمان کرد تا اذان گفت و رسول خدا او را مأمور داشت که باعتاب بن اسید که حاکم مکه بود چنان که بشرح نگاشته آمد بماند و اذان بگوید و او در مکه اقامت نمود و هنگام نماز با عتاب بن اسید اذان گفت و در سال پنجاه و نهم و بروایتی هفتاد و نهم هجری در مکه وفات نمود.

ابومويهبه مولى رسول الله از قبیله مزينه رسول خدا او را بخرید و آزاد ساخت در يوم مریسیع حاضر بود ابو مريم السّلولي من بني مرّة بن صعصعة بن معوية بن بكر بن هوازن او را نسبت بمادرش سلول دهند و سلول دختر ذهل بن شیبان است ابو مريم الغسّاني جدّ ابوبكر بن عبدالله بن ابی مریم در شمار مردم شام است ابومريم الكندى بروایتی ازدی از جمله اصحابست ابومرة بن عروة بن مسعود الثقفی در عهد پیغمبر متولّد شد و پدرش از بزرگان صحابه است ابو معتّب بن عمرو از جمله صحابه رسول خداست ابو مخشیّ الطائی نامش سوید بن مخشی از غازیان بدر است ابو منصور الفارسی در شمار مردم مصر است أبو مرحب نام او سوید بن قیس است ابوالمعلّى بن لوذان الانصاری نام و نسب او معروف نیست الا آن که بعضی نام او را زید بن معلی گفته اند.

ابو محجن الثقفی در اسم او خلاف کرده اند بعضی گفته اند مالك بن حبيب و بعضی گویند عبدالله بن حبیب بن عمرو بن عمير بن عوف بن منقذ بن عميرة بن عوف بن قیس و بعضی گفته اند کنیت او نام اوست هنگام اسلام قبیله ثقیف ایمان آورد از شجعان ابطال است و از خوردن خمر خویشتنداری نتوانست کرد چنان که عمر بن الخطاب هفت و اگر نه هشت کرّت او را حد خمر بزد و ما قصه او را و اشعار او را و شجاعت او را در کتاب عمر بن الخطاب در قتال بالشكر عجم بشرح نگاشتیم.

ابومالك النخعي الدمشقی از جمله اصحاب رسول خداست ابو معبد الخزاعي شوهر امّ معبد و او قبل از وفات رسول خدا وداع جهان گفت و ما قصه او را در کتاب رسول خدا هنگام هجرت آن حضرت از مکه بمدينه مرقوم داشتیم.

ابومليكة القرشى التميمى نامش زهير بن عبدالله بن جذعان بن عمرو بن کعب بن سعد بن تیم بن مرّه در شمار اهل حجاز است ابومليكه الدّينارى در شمار مردم شام است ابوملیکه الکندی در شمار مردم مصر است.

ابو منیب مردی از اصحاب رسول خداست ابو المنذر الجهني نام و نسب او معروف نیست ابو معقل الانصاری نیز از جمله اصحاب است ابو معقل بن نهيك من بني عدي بن زيد بن جشم بن حارثه با پسرش عبدالله حاضر احد بودند

ابو معن هو ابو معن بن زید بن ابوزید بعضی او را از اصحاب شمرده اند.

ابو منقعه او را نیز از جمله اصحاب شمرده اند ابو محرز بن زاهر و دیگر ابو مجيبه الباهلی و دیگر ابوالمنتفق این هر سه تن را از اصحاب رسول خدا شمرده اند و نام و نسب هيچ يك معروف نیست .

ابو مرواح الغفاری در شمار مردم مدینه است در زمان رسول خدا متولّد شد او را از بزرگان تابعین دانسته اند ابومليل بن الاغرّ از اصحاب رسول خداست

ابومسلم الخولاني العابد ادراك جاهلیت کرده و قبل از وفات پیغمبر اسلام آورد و هنگام وفات آن حضرت بمدینه آمد نامش عبدالله بن توب است و بعضی عبدالله بن عوف گفته اند مردی عالم و فاضل بود و او از مردم یمن است نخست نامش ذویب بود رسول خدایش عبدالله نامید أبو مسلم نیز مردی از صحابه است که نام و نسبش شناخته نیست

ابو مسلم الانماری نام او نصر بن حارث است و در شمار اصحاب است.

باب حرف نون

از کنای اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله

ابونمله الانصارى الظفری از غازیان احد و خندق است و پدر نماد است در یوم حره

دو پسر او مقتول گشت ابو نصيرة بن التيهان طبری او را از اصحاب پیغمبر دانسته.

ابونائله هو سلكان بن سلامة بن قش بن زرعة بن عواد بن عبدالاشهل الانصاري الاشهلی بعضی گویند سلکان لقب اوست و اسم او سعد است از قاتلین کعب بن اشرف است با این که برادر رضاعی او بود و نیز از غازیان بدر است .

ابونهيك الانصارى الاشهلى من بني عبد الاشهل، ابوبکر او را بسوی خالدبن الوليد فرستاد چنان که مذکور شد ابو نجيح العنبسى از جمله اصحاب رسول خداست ابونخيله البجلی از جمله اصحاب است و نام و نسب او معلوم نیست

ابونصر در جنگ خیبر حاضر رکاب پیغمبر بود

ابونبقه نام او را علقمة بن المطلب دانسته اند و از اصحاب پیغمبر شمرده اند.

باب حرف واو

از کنای اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله

ابو واقد اللّيثى من بنى ليث بن بكر بن عبد مناف بن على بن كنانة بن خزيمة بن مدركة بن الياس و نام او را بعضی حارث بن عوف و جماعتی عوف بن حارث گفته اند و نسب او را دیگرگون نوشته اند از غازیان بدر است و در يوم فتح رايت بني ليث با او بود در شمار مردم مدینه است و از آن جا بمکه آمد و اقامت نمود و در سال شصت و هشتم هجری در مکه وفات یافت و او را در مقبره مهاجرين بخاک سپردند و این وقت هفتاد و پنج سال و بروایتی هشتاد و پنج سال داشت.

أبو وهب الجشمی و گروهی او را جیشانی گفته اند و گروهی گویند ابووهب الجیشانی از تابعین و او چشمی است ابوالورد المازنی گویند نام او حرب بود و بروایتی ابو ورد بن قیس از انصار است و در صفین ملازم رکاب علی علیه السللم بود

ابو وداعة السّهمى القرشى نامش حارث بن صبرة بن سعيد بن سعد بن سهم در یوم فتح مکه اسلام آورد ابووائل نامش شقیق بن سلمه نسب او را در ذیل نام او شقیق باز نمودیم

باب حرف هاء

از کنای اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله

ابو الهيثم بن التيهان هو مالك بن التّيهان بن عقيل بن عمر و بن مالك بن الاوس الانصاری حلیف بنی سهل یکنن از نقبای لیلة العقبه است در بدر حاضر بود در سال وفات او خلاف کرده اند بعضی در حیات رسول الله گفته اند و گروهی در سال بیستم هجری و بیست و یکم و نیز گفته اند در غزوه صفّین شهادت یافت.

ابو هبيرة بن الحارث بن علقمه بن عمرو بن ثقيف بن مالك بن مبذول در يوم احد شهید شد اسم و کنیت او یکی است.

أبو هريرة الدّوسى و دوس هو ابن عدنان بن عبدالله بن زهير بن كعب بن الحارث بن كعب بن مالك بن نضر بن الازد بن الغواس در نام ابوهریره چه در جاهلیت و چه در اسلام خلاف عظیمی کرده اند از صد نام افزون بر او شمرده بصواب نزدیک تر آن است که در جاهلیت عبد شمس و عبد عمره نام داشته و در اسلام عبدالله و عبدالرحمن در عام فتح ایمان آورد و نيك عالم و فاضل شد و ملازمت خدمت رسول خدای داشت و در حفظ احادیث حریص بود و در سال پنجاه و هشتم هجری وفات نمود و این وقت هفتاد و هشت سال داشت و بعضی گویند در عقیق وفات کرد و جاکم مدینه که این وقت ولید بن عقبه بن أبي سفيان بود بر او نماز گذاشت .

ابوهاشم بن عتبة بن ربيعة بن عبد شمس بن عبد مناف القرشي العبشمی از جانب پدر برادر ابو حذیفه است و از جانب مادر برادر مصعب بن عمیر چه ما در ایشان امّ خناس دختر مالك قرشی عامری است و در نام او خلاف کرده اند بعضی شیبه و گروهی هشیم و جمعی مهشم گفته اند در سال فتح ایمان آورد و در شام ساکن شد و در زمان خلافت عثمان وفات نمود و او خال معوية بن ابی سفیان است چه بر برادر هند جگر خواده است .

ابوهند الحجّام مولاى فروة بن عمر البياضی نامش عبدالله است از جنگ بدر

تخلّف کرد و در دیگر عزوات حاضر بود.

ابوهند الدّارى من بنى عبدالدار بنهاني بن حبیب بن عمارة بن لخم و هو بن عدی بن عمرو بن الحارث بن مرّة بن ادّ بن زید و اسم ابوهند بریر بن عبدالله بن برير و او ابن عمّ تمیم داری است ایشان بحكم مكتوب رسول خدا از اراضی شام اقطاع داشتند.

ابوهند الاشجعی پدر نعیم بن ابی هند در نام او خلاف کرده اند بعضی نعمان بن اشيم و جماعتی رافع بن اشیم گفته اند در شمار اهل کوفه است در شمار اهل کوفه است ابوهند الانصاری از جمله صحابه است ابوهانی بحضرت رسول آمد و ایمان آورد آن گاه رفت نزد یزید بن ابی سفیان برادر معویه اقامت کرد.

باب حرف یای تحتانی

از کنای اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله

ابواليسر كعب بن عمرو بن عباد بن عمرو بن غزيه بن سواد بن غنم بن كعب بن سلمه و بروايتي كعب بن عمرو بن بن مالک عباد بن عمرو بن تیم بن شدّاد بن عثمان سلمة الانصاري السلمى نام مادرش نسیبه دختر از هر بن مدى بن كعب بن غنم بن كعب بن سلمه در بدر و لیله العقبه حاضر بود این آن کس است که عباس بن عبدالمطلب را در بدر اسیر گرفت چنان که بشرح رفت و در صفّین با علی علیه السلام بود و در سال پنجاه و پنجم هجری در مدینه وفات کرد.

ابوالیقظان در شمار اصحاب رسول خداست ابوالیسع نام و نسب او معروف نیست ابويزيد النميري از جمله اصحاب رسول خداست ابوایوّب السّجستاني نيز نام و نسب او شناخته نشده است ابویزید الانصاری گوید در عهد رسول خدا شش ساله و اگر نه هفت ساله بودم که ایمان آوردم ابویزید گویند از مردم کوفه است و او جدّ حكيم بن يزيد بن ابی یزید است و نام و نسب ابویزید معروف نیست.

بسم الله الرحمن الرحیم

چون از ذکر اسامی و کنای اصحاب رسول الله صلی الله علیه و اله و سلم پرداختیم ، بپرداختیم بنام و کنیت صواحبات (1)رسول الله صلی الله علیه و اله و سلم آنان که معروف و مشهورند بهمان ترتیب و ابواب که رجال را نگاشتیم و بالله عوننا فهو حسبنا و نعم الوكيل.

باب حرف الف

از اسامی صواحبات رسول خدا صلى الله عليه و آله

اروی دختر عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف از عمّات رسول خداست بعضی از اهل سنّت و جماعت گویند عمات رسول خدا هيچ يك اسلام نیاوردند و هم بروایت جمعی از آن مردم اروی بعد از حمزه اسلام آورد .

اسماء بنت الصّلت السلميّه وصلت پسر حبیب بن حارثه بن حبيب بن حارثه بن هلال بن حرام بن سماك بن عوف بن امرء القيس بن شيبة بن سليم السّلميه است او را از سبایای رسول خدا شمرده اند گویند چون خبر خواستاری رسول خدا بدو رسید از شادی جان بداد و نیز سبب افتراق او را از حضرت رسول خدا دیگر گونه حدیث کرده اند.

اسماء دختر ابی بکر بن ابی قحافه زوجه زبير بن العوام است و او بعبد الله بن زبیر آبستن بود که از مکه بمدينه هجرت نمود و ما نسب و حسب او را در کتاب رسول خدا باز نموده ایم و رقم کرده ایم که از چه سبب بذات النّطاقين ملقب شد و او ده روز و اگر نه بیست روز بعد از قتل پسرش عبدالله بن زبیر چنان که انشاء الله در جای


1) در همه جا کلمۀ صواحبات بغلط آورده شده صحیح صواحب يا صاحبات جمع صاحبه است.

خود مذکور می شود وفات نمود و این وقت سال هفتاد و سیم هجری بود و او صد سال داشت.

اسماء بنت عمیس روز فتح خیبر با شوهرش جعفر بن ابیطالب از حبشه برسید رسول خدا فرموده مَا أَدْرِی بِأَیِّهِمَا أَنَا أَسَرُّ بِفَتْحِ خَیْبَرَ أَمْ بِقُدُومِ جَعْفَرٍ، و او بعد از شهادت جعفر بحباله نکاح ابوبکر در آمد و محمّد بن ابوبکر از و متولّد شد و بعد از ابوبکر علی علیه السلام او را تزویج بست و یحیی از و متولد شد و ما ذكر نسب و حسب او را در ذیل داستان فتح خیبر بشرحی تمام باز نمودیم لاجرم بتکرار نمی پردازیم.

اسماء بنت سلمه و بروایتی بنت سلامة بن مخرمه از قبیله بنی نهشل بن دارم الدّارمية التميمّه باتفاق شوهرش عیاش بن أبي ربيعه بجانب حبشه مهاجرت کرد و عبدالله بن عیاش در حبشه متولد شد و از آن جا بمدینه آمد و او مادر ابوجهل و حارث بن هشام بن مغيرة است و همچنین مادر عبدالله چنان که مذکور شد و اسلام او را بعضی استوار ندارند.

اسماء بنت عمرو بن عدی بن نابی بن عمرو بن سواد بن غنم بن كعب بن سلمه در ليلة العقبه ایمان آورد کنیت او امّ منیع انصاری است.

اسماء بنت يزيد بن السكن الانصاریه از قبیله بنی عبد الاشهل کنیت او ام سلمه است بروایتی ام عامر از اهل مدینه دختر عم معاذ بن جبل است در دین و دانش نامبردار بود امیمه بنت مرثد الحارثی از جمله صواحبات است.

امیمه بنت خلف بن اسود بن عامر الخزاعي زوجه خالد بن سعید بن العاص بن امیّه باتفاق شوهرش خالد بجانب حبشه هجرت کرد و در آن جا سعید از وی متولد شد بعضی نام او را همیمه خوانده اند.

امیمه بنت رقیقه و رقیقه نام مادر اوست و او دختر خویلد بن اسد بن عبدالعزی و خواهر خدیجه زوجه رسول خداست لاجرم امیمه دختر خواهر خدیجه است و پدر اميمه عبدالله بن بجاد بن عمرو بن الغوث بن حارثه بن سعد بن تیم بن مرّه است.

اميمه بنت النّجار الانصاری از صواحبات رسول خداست اميمه مولاة

رسول الله نیز در زمره صواحبات شمرده می شود امة الله بنت ابى بكره ثقفى از مردم بصره بشمار می رود.

امية بنت خالد بن سعيد بن عامر بن امية بن عبد شمس کنیت او امّ خالد است در ارض حبشه متولّد شد و نام مادر او امیمه بنت خلف بن أسود است ، او را زبیر بن العوام تزويج كرد و عمرو بن الزبیر از وی متولد شد امة بنت أبى الحكم الغفاريه ازصواحبات است.

امامه بنت الحارث بن الحزن الهلاليه خواهر میمونه زوجه رسول خداست امامه بنت أبى العاص بن الرّبيع بن عبدالعزّى بن عبد شمس بن عبد مناف مادر او زینب دختر رسول خداست، گویند رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم او را نيك دوست می داشت و گاهی برگردن حمل می داد ، بعد از وفات فاطمه علیها السلام علی علیه السلام او را تزویج کرد و چون امیر المؤمنین علی علیه السلام بدرجه شهادت رسید و امامه بیوه شد امّ الهيثم الخثعميه این شعر در حق او گفت:

أشاب ذوائبي و اذلَّ ركني *** امامة خير فارقة القرينا

تطیف به لحاجتها اليه *** فلمّا استيئست رفعت رنينا

بعد از شهادت علی علیه السلام بر حسب وصیت آن حضرت بحباله نكاح مغيرة بن نوفل بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف در آمد و یحیی از وی متولد شد ، ازین روی مغیره بابویحیی کنیت یافت ، گویند علی علیه السلام را چون زمان تحویل ازین جهان نزديك شد با امامه گفت من بر تو ایمن نیستم چه بعد از من معویه تو را خواستار می شود اگر تو را با شوهر حاجتی باشد با مغيرة بن نوفل باش ، لاجرم بعد از علی عليه السلام معويه بمروان بن الحكم مکتوب کرد که امامه را بصد هزار دینار از بهر او خطبه کند ، امامه كس بمغيرة بن نوفل فرستاد و او را آگهی داد ، پس مغیره از درخواستاری در آمد و حسین بن علی علیهما السلام او را بهر مغیره کابین بست.

أنيسه بنت حبيب بن اساف الانصاريه دختر عمّ حبيب بن عبدالرّحمن بن اساف در شمار مردم بصره است.

انیسه بنت عدی زنی است از جماعت بلی انيسة النخعيه نسب او معروف نیست أنيسة المخزوميّه در شمار مردم مدینه است و او جدّه عطاء بن خالد است.

اسيرة الانصاریه نیز در شمار صواحبات رسول خداست.

باب حرف بای موحده

از اسامی صواحبات رسول خدا صلى الله عليه وآله

بسره بنت صفوان بن نوفل بن اسد بن عبد العزى القرشية الاسدى دختر برادر ورقة بن نوفل است و از جانب مادر خواهر عقبة بن أبي معيط است بالجمله بسره نخست در سرای مغيرة بن ابی العاص بود يك پسر آورد و نام او معاويه و دختر نام او عایشه بود، عايشة بحباله نكاح مروان بن الحكم بیرون آمد و از وی عبد الملك بن مروان متولّد شد .

بریره مولاة عایشه زوحه رسول خدا از صواحبات است.

بر که بنت ثعلبه بن عمرو بن حصين بن مالك بن سلمة بن عمرو بن النعمان کنیت او امّ ایمن است که بر نامش غلبه دارد ، نخست زوجه عبید الحبشی بود و ازو ایمن متولّد شد ، بعد از عبید بحباله نکاح زید بن حارثه بیرون آمد و اسامة بن زید ازو متولّد شد، همانا بر که کنیز عبدالله پدر پیغمبر بود که رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم او را میراث یافت و بعضی گفته اند کنیز مادر رسول خدا بود.

برّه بنت عامر بن الحارث بن يساف بن عبدالدار بن قصى العبدري القرشي از مهاجرات است در سراى أبى إسرائيل بود و إسرائيل ازو متولّد شد ؛

برّه بنت أبي نجرات او را عبدری گفته اند و بروایتی از قوم بنی کنده است.

بديله بنت سلم بن عميره بن سلمى الحارثي من الانصار از مردم مدینه است.

بقيره بنت قعقاع بن أبى حدره الاسلمي بروايتي ابن أبي خيثمه گویند هلالیه بود از مردم مدینه است.

بر که بنت يسار مولاة أبي سفيان بن حرب با شوهرش قيس بن عبدالله بسوى

حبشه هجرت کرد و او مردی از بنی اسد بود حلیف بنی امیّه.

بهيمه بنت بسر خواهر عبدالله بن بسر مازنی و لقب بهیمه صمّاء بود.

فهیمه بنت عبدالله از بنی بکر بن وائل با پدرش عبدالله بحضرت رسول آمد و اسلام آورد بحیده کنیت او امّ بحیده است و نامش حوّا از قبيلة أنصار نام پسرش عبدالرحمن بن بحيده.

باب حرف تای فوقانی

از اسامی صواحبات رسول خدا صلى الله علیه و آله

تملك الشيبيّة العبدريه من بني شيبه بن عثمان بن طلحه در شمار مردم مکه است.

تميمه بنت وهب از جمله صواحبات است.

تماضر بنت عمرو بن الشريد السلمیه وی خنسای شاعره است که شرح حال و أشعارش در كتاب عمر در ذيل قصة جنك عرب باعجم بكمال نگاشتیم .

باب حرف ثای مثلثه

از اسامی صواحبات رسول خدا صلی الله علیه و آله

ثبيته بنت يعار بن زيد بن عبيد بن زيد بن مالك بن عوف الانصاری از مهاجرات اول است و زوجه أبو حذيفه بن عتبه بن ربيعه بن عبد شمس است و مولاة سالم بن معقل است که او را سالم مولی ابی حذیفه گویند و قصه او در کتاب رسول خدا صلى الله عليه و اله و سلم و كتاب أبوبكر بشرح رفت.

ثبيته بنت ضحاك بن خليفة الانصارى الاشهلى و او خواهر هبیره و ثابت پسر های ضحاك است ، بعضی نام او را با تای فوقانی و بعضی با نون خوانده اند گویند وقتی محمّد بن مسلمه بر او تند نگریست ثبیته گفت «سبحان هذا و أنت صاحب رسول الله»بروایت ابن عبدالبر چون برسول خدای این خبر برداشتند فرمود «إذا ألقى الله في قلب امرء خطبة امرأة فلا بأس أن ينظر اليها».

باب حرف جيم

از اسامی صواحبات رسول خدا صلى الله عليه و آله

جويريه بنت حارث بن أبي ضرار زوجه رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم و ما قصه او را در غزوه بنی المصطلق و در ذیل قصه زوجات مطهرات بشرح رقم کردیم.

جویریه بنت مجلّل بن عبيد بن أبى قيس بن عبدود بن نصر بن مالك بن حسل بن عامر بن كعب بن لؤى بن غالب بن فهر القرشيه العامرية در نام او خلاف کرده اند بعضی فاطمه و گروهی جویریه گفته اند با شوهرش حاطب بن حارث بن معمر الجحمى بجانب حبشه هجرت کرد.

جذامه بنت وهب در مکه مسلمانی گرفت و با قومش هجرت بمدینه نمود و او زوجه انیس بن قتاده بن ربيعه من بنی عمرو بن عوفست.

جميله بنت ثابت بن ابی الافلح زوجه عمر بن الخطاب کنیت او امّ عاصم است چه عاصم بن عمر بن الخطاب از وی متولد شد و عمر او را طلاق گفت و یزید بن مالك بن حارثه تزویج کرد و عبدالرحمن بن یزید از وی متولد شد ، لاجرم عاصم و عبدالرحمن از جانب مادر برادرند ، یک روز سوار شده بجانب قبا می رفت در عرض راه پسرش عاصم را نگریست که با اطفال لعب می کرد عمر پیاده شد و او را از پیش روی خود برنشاند و روانه گشت درین وقت جدّه عاصم شموس دختر أبي عامر با او بازخورد و خواست او را ماخوذ دارد ، عمر رضا نداد این داوری بنزد ابوبکر آوردند ، عمر را فرمان کرد که کودک را با شموس گذارد ، پس شموس عاصم را بگرفت و برفت .

جميله بنت عبدالعزى بن قطن از قبیله خزاعه زوجه عبد الرحمن بن العوّام برادر زبیر جميله بنت ابیّ بن سلول زوجه ثابت بن قیس بن شماس از وی طلاق گرفت و بنكاح حبیب اساف الانصاری درآمد جميله بنت سعد بن الربيع الانصاري.

جمره بنت عبدالله الحنظلية التميميه بر شتر صدقه نشست و بحضرت رسول آمد و ایمان آورد جمره بنت ابي قحافة الكنديه مادر امّ کلثوم از صواحبات است .

جهدمة زوجه بشر از قبیله بنی شیبان از جمله صواحبات رسول خداست.

جيله بنت المصفّح نيز از صواحبات رسول خداست.

باب حرف های مهمله

از اسامی صواحبات رسول خدا صلی الله علیه و آله

حفصه بنت عمر بن الخطاب زوجه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در ذیل قصه زوجات مطهرات در کتاب رسول خدا صلى الله عليه و اله و سلم شرح حال او نگارش یافت.

حليمة السّعديه هى حليمه بنت أبى ذويب و نام ابی ذویب عبدالله بن حارث است و او مادر رضاعی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است شرح حال او را در جلد دوم از کتاب اول رقم کردیم و معجزات رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آن مدت که در خانه او بود بشرح رفت.

حمنه بنت جحش بن رباب الاسديه من بنی اسد بن خزیمه خواهر زینب بنت جحش است که در سرای رسول خدای صلی الله علیه و آله و سلم بود و این حمنه یک تن از آن کسانی است که بر عایشه بهتان انداخت و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ایشان را حد بزد نخست در سرای مصعب بن عمرو بود چون او در احد شهید شد طلحة بن عبدالله او را تزویج کرد محمّد و عمران پسر های طلحه از وی متولد شد.

حوّاء بنت يزيد بن السكن الانصارى من بنى عبدالاشهل در شمار اهل مدینه است.

حوّاء بنت يزيد بن سنان من بنى زعور الانصاری زوجه قیس بن خطیم شاعر بود حوّا اسلام آورد و از شوهر خود پوشیده می داشت ، این بود تا قيس بمدينه آمد رسول خدا صلى الله عليه و اله و سلم او را گفت از حوا کناره بجوی که او مسلمان است و تو کافری قیس بر حسب فرمان حوا را از خود دور کرد و هرگز ایمان نیاورد لکن پسرش

ثابت بن قیس مسلمانی گرفت.

حوّاء الانصاريه جدّه أبى نجید از صواحبات است .

حبيبه بروايتي مليكه لكن صواب حبیبه است و او دختر خارجة بن زيد بن أبي زهير بن مالك بن امرء القيس بن مالك بن ثعلبه بن كعب بن الخزرج زوجه أبى بكر بن أبي قحافه است در مرض موت أبو بكر آبستن بود بعد از وی دختری آورد عایشه نام او را امّ کلثوم گذاشت، عمر بن الخطاب در زمان خلافت خود او را خواستار شد ، امّ کلثوم سر برتافت و گفت باشر است خوی و درشتی طبع عمر نتوانم بود ، عمرو بن العاص حیلتی انگیخت و رغبت عمر را بجانب امّ كلثوم دختر علی علیه السلام انداخت و این قصه در کتاب عمر بشرحی تمام رقم یافت ، لاجرم بتكرار نخواهیم پرداخت ، اما امّ کلثوم دختر أبوبكر بنكاح طلحة بن عبدالله در آمد و از وی دو فرزند آورد یکی زکریّا و آن دیگر دختر بود نامش را عایشه نهاد و حبيبه بعد از ابوبکر بحباله نكاح حبیب بن اساف در آمد.

حبيبه بنت ابی امامه ، نام ابی امامه اسعد بن زراره است حسب و نسب او در ذیل نام اسعد بن زراره بشرح رفت، اما حبيبه بحباله نکاح سهل بن حنیف در آمد و خواهرش زوجه نبیط بن جابر من بني مالك بن النجار بود و از وی دختری آورد او را زینب نام نهاد و زینب ضجيع مالك بن انس گشت.

حبيبه بنت سهل الانصاريه از جمله صواحبات است حبیبه و بروایتی حبيبه بنت ابى تجرات الشيبية العبدريه از أهل مكه است حبيبه بنت شریق و بروایتی بنت ابى شريق الانصاري جدّه عيسى بن مسعود بن الحكم.

حبيبه بنت ام حبيبه همانا ام حبیبه زوجه رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم بود و او دختر ابوسفیان بن حرب است که نجاشی در حبشه او را برای رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم کابین بست بشرحی که در ذیل زوجات مطهرات در کتاب رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم رقم شد و آن گاه که در حبشه بود از عبیدالله بن جحش اسدی دختری آورد نام او را حبیبه نهاد و ازین روی بامّ حبیبه کنیت یافت.

حولاء بنت تُويت بن حبيب بن اسد بن عبدالعزى بن القصى القرشي الاسدي بجانب رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم هجرت نمود و در زهادت و عبادت نيك استوار بود .

حقّه بنت عمرو از سابقات مسلمات است بر دو قبله نماز گذاشت.

حذافه بنت حارث السعديه او دختر حلیمه است و با رسول خدا خواهر رضاعی است حكيمه بنت غيلان الثقفيه زوجه يعلى بن مرّه از صواحباتست.

حريمله بنت عبد الاسود او را طبری از ساکنین ارض حبشه شمرده.

حسّانه المزنیه با خدیجه زوجه رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم صدقی بکمال داشت وقتی بحضرت رسول آمد فرمود کیستی ؟ گفت جنامه المزنيه «فقال لها أنت حسانة المزنيه»، وقتی بیرون شد عایشه از حال او پرسش کرد فرمود در زمان خدیجه به نزديك ما می آمد إِنَّ حُسْنَ اَلْعَهْدِ مِنَ اَلْإِیمَانِ.

حزمة بنت قيس الفهرى خواهر فاطمه بنت قیس بحباله نکاح زید بن عمرو درآمد .

باب حرف های معجمه

از اسامی صواحبات رسولخدا صلى الله عليه و آله

خديجه بنت خويلد علیها السلام زوجه رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم شرافت حسب و نسب و کرامت طبع و مكانت قدر او در جلد دوم از کتاب اول بشرح رقم کردیم و در کتاب رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم در ذیل قصّه زوجات مطهرات نیز شرحی نگاشتیم .

خولة الثعلبيه وهى حوله بنت هذيل بن عبيده بن الحارث بن حبيب بن عمرو بن غنم بن ثعلبه در خبر است که رسول خدا صلى الله عليه و اله و سلم او را تزویج کرد و او قبل از وصول بحضرت رسول وفات کرد .

خوله بنت قيس بن مهد بن قيس بن ثعلبة بن عبيد بن ثعلبة بن غنم بن مالك بن النجار الانصارى كنيت او ام محمّد است و او زوجه حمزة بن عبدالمطلب بود و بعضى گویند زوجه حمزه خوله بنت عامر بود ، بالجمله بعد از شهادت حمزه مردی از

انصار از بنی زریق او را تزویج کرد.

خوله بروایتی خویله بنت حكيم بن أمية بن حارث بن الأفصى بن مرة بن هلال السلميه زوجه عثمان بن مظعون كنيت او امّ شريك است ، وی نفس خویش را بر رسول خدای صلی الله علیه و اله و سلم همه ساخت .

خوله بنت ثعلبه و بروایتی خویله و خوله اصح است و هي بنت مالك بن ثعلبه بن اصرم بن فهر بن ثعلبة بن غنم بن عوف در خبر است که خوله در سرای اوس بن الصامت برادر عبادة بن الصامت بود ، و این آن کس است که سوره مبارکه مجادله در حق او فرود شد چنان که در جای خود بشرح رفت.

خوله بنت الیمان خواهر خدیجه بنت الیمان بود خوله خادمه رسول الله جده حفص بن سعيد.

خوله هى ام حبيبة الجهنیه از صواحبات رسول الله است او را خوله بنت قیس الجهنیه نیز خوانده اند خوله بنت عبدالله الانصاریه از صواحبات است خوله بنت يسار نیز از صواحبات رسول خداست .

خوله بنت اسود بن خزیمه کنیت او ام حرمله است با شوهر خود جهیم بن قيس هجرت نمود.

خيره بنت ابی حدرد کنیت او امّ الدرداء از صواحبات است.

خيره زوجه كعب بن مالك الانصاری است که مردی شاعر بود و ذکر حالش مرقوم شد و بعضی نام او را حیره با حای مهمله گفته اند خالده بنت انس الساعدی است خليده بنت قعنب الضبّيه از صواحبات است.

خزیمه بنت جهم بن القيس العبدريّه من بنى عبدالدّار بن قصی با پدر و مادرش ام حرمله بحبشه هجرت نمود الخرقا نسب و نژاد او معروف نیست.

خنسا بنت حزام بن وديعة الانصاريه من الأوس گویند او را پدرش بنکاح رسول خدای در آورد و او مکروه می داشت که در سرای رسول خدای صلی الله علیه و اله و سلم باشد لاجرم پیغمبر او را طلاق گفت .

خنسا بنت عمرو بن الشريد، هیچ کس از زنان مانند او شعر نگفت و ما قصه او را و اشعار او را در کتاب عمر بن الخطاب در جنك عرب با عجم بشرحی تمام نگاشتیم.

باب حرف دال مهمله

از اسامی صواحبات رسول خدا صلی الله علیه و آله

درّه بنت ابي لهب بن عبدالمطلب بن هاشم در سرای حارث بن نوفل بن الحارث بن عبدالمطلب بود و عقبه و دیگر ولید و دیگر ابو مسلم از وی متولّد شد

دره بنت ابی سلمه بن الاسد القرشيه المخزوميه ربيه رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم چه او دختر امّ سلمه زوجه آن حضرت است .

باب حرف رای مهمله

از اسامی صواحبات رسول خدا صلى الله علیه و آله

(و باب حرف ذال معجمه (1)یافت نشد)

رقيّه بنت رسول الله مادر او خديجه بنت خویلد است بعضی گویند دختر بزرگ رسول خدا زینب بود و بعد از او ام کلثوم و کوچکتر از همه رقیه است و جماعتی بر آنند که ام کلثوم کوچکتر از رقیه بود و رقیه نخست در سرای عتبة بن ابي لهب بود او را طلاق گفت و عثمان بن عفان وی را بحباله نکاح در آورد و رقیه در یوم بدر وفات یافت و ما قصه او را در جلد دوم از کتاب اول و در کتاب رسول خدا بشرح رقم کردیم.

رمله بنت أبوسفيان بن حرب زوجه رسول خدا کنیت او ام حبیبه است قصّه او در ذیل زوجات مطهرات در کتاب رسول خدا بشرح رفت.

رمله بنت شيبة بن ربیعه از مهاجرات است با شوهر خود عثمان بن عفان هجرت


1) ولی در کتاب اصابه و اسدالغابة يك نفر بنام ذره عنوان شده است ولی نسب او معلوم نیست.

نمود ريطه بنت عبد الله بن معويه زوجه عبد الله بن مسعود است .

ريطه بنت الحارث بن حبيب بن عامر بن كعب بن سعد بن تیم بن مرّه و او زوجه حارث بن خالد بن صخر بن عامر بن كعب بن سعد بن تیم بن مرّه بود با شوهر خویش هجرت بحبشه نمود و در آن جا يك پسر که موسی نام داشت و دو دختر یکی فاطمه و آن دیگر زینب از وی متولد شد و آن گاه که مراجعت کردند در عرض راه بر سر آبی فرود شدند و بنوشیدند ریطه و فرزندان هلاک شدند فاطمه از میانه بسلامت جان برد.

ريطه بنت سفيان الخزاعيّه زوجه قدامة بن مظعون با دخترش عایشه در بیعت نسا حاضر شد رمیثه بنت عمرو بن هاشم بن عبدالمطلب بن عبد مناف جدّه عاصم بن عمرو بن قتاده.

ربيع بنت نصر الانصاریه این آن کس است که وقتی حارث شهید شد در حضرت رسول عرض کرد که یا رسول الله اگر پسر من حارث در بهشت است بر مصیبت او صبر می کنم فرمود حارث در فردوس اعلی است و این قصه در جای خود رقم شد ربیع بنت معوَّذ بن عفراء الأنصاريه نسب او در ذیل نام معوذ نموده شد، وقتی اسماء مخزومیه که عطر می فروخت بخانه ربیع آمد از بهر فروختن عطر چون ربیع را بشناخت که دختر معوذ قاتل أبوجهل است گفت توئی دختر آن بنده که مولای خود را کشت؟ گفت من دختر آن مولایم که بنده خود را کشت اسماء گفت حرام است فروختن عطر با تو ربیع گفت حرام است خریدن عطر از تو پس از هم مغضا جدا شدند و این قصه را بشرح نگاشته ایم .

ریحانه دختر شمعون بن زید از جهودان بنی قریظه ، بروایتی از جهودان بنی النضیر است سریّه رسول خداست در سال دهم هجری وفات یافت ، قصه او در جای خود بشرح رفت .

رزینه خادمه رسول الله صلی الله علیه و اله و سلم از صواحبات است روضه وصیفه زنی از اهل مدینه است هنگام ورود رسول خدا بمدینه ایمان آورد.

رجاء الغنویّه زنی از صحابه است ساکن بصره بود.

رقيقه بنت وهب الثقفيه بعد از موت ابوطالب و خدیجه هنگام خروج رسول خدا از مکه بطایف ایمان آورد .

باب حرف زای معجمه

از اسامی صواحبات رسول خدا صلی الله علیه و آله

زينب بنت رسول الله صلی اللع علیه و اله و سلم بزرگترین دختران رسول خداست در سرای ابوالعاص بن الربيع بود و ما قصّه ابوالعاص و او را در جلد دوم از کتاب اول و کتاب رسول خدا بشرح نگاشتیم و او در سال هشتم هجری وفات نمود.

زينب بنت خزیمه زوجه رسول خدا لقب او امّ المساکین بود چه با مساکین رأفت و رحمتی فراوان داشت و ما شرح حال او را در ذیل قصه زوجات مطهرات رقم کردیم.

زينب بنت جحش زوجه رسول خدا نیز شرح نسب وحسب او را در ذیل قصّه زوجات رسول خدا بشرحی تمام مرقوم داشتیم زينب بنت عبدالله الثقفيه زوجه عبدالله بن مسعود و هى زينب بنت عبدالله بن معويه بن عتاب بن اسعد.

زينب بنت قيس بن مخرمه القرشيه المطلبيه برد و قبله نماز گذاشت.

زينب الانصاريه زوجه عبدالله بن مسعود (1)از صواحبات است.

زينب بنت أبي سلمه بن عبد الاسد المخزومی ربیبه رسول خدا چه مادر او ام سلمه زوجه رسول خدا بود نام او برّه بود رسول خدا زینب فرمود و او در حبشه متولد شد و زینب بحباله نکاح عبدالله بن زمعة بن الاسود المطلب بن اسد بن عبدالعزّى بن قصی در آمد و پسر های او در یوم حرّه مقتول گشت.

زينب بنت نبيط بن جابر الانصاری در شمار مردم مدینه است زینب بنت حنظله بن قسامه بن قيس بن عبيد بن طريف بن مالك بن جدعان بن ذهل بن رومان من طيسّىء

و او زوجه اسامة بن زيد بن حارثه بود او را طلاق گفت و نعمان بن عبدالله


1) بل زوجه ابي مسعود عقبة بن عمرو البدرى. رك استيعاب.

النّحام او را تزویج کرد.

حذافه زينب بنت مظعون بن حبيب بن وهب بن بن جمح خواهر عثمان بن مطعون، عمر بن الخطاب او را تزویج کرد و از وی عبدالله و حفصه و عبدالرحمن اكبر متولّد شد و او از مهاجرات است زينب الاسدیه در شمار مردم مکه است.

زينب التميميه نيز از جمله صواحبات رسول خداست زينب بنت حارث بن خالد بن صخر القرشيه التميميه با دو خواهرش عایشه و فاطمه در حبشه متولّد شد و هنگام مراجعت از حبشه در عرض راه وفات کرد زينب بنت حميد امّ عبدالله بن هاشم پسرش عبدالله را برداشته بحضرت رسول آمد و اسلام آورد.

زینب مولاة ابی بکر از جمله آن هفت کس که مشرکین بگناه مسلمانی ایشان را عذاب می کردند و او کنیز کی رومیه بود از بنی عبدالدّار أبوبكر او را بخرید و آزاد ساخت آن گاه نابینا شد قریش گفتند لات و عزی او را کور کرد لاجرم خداوند تبارك و تعالی بینائی او را بازداد و زبان کفار را از سرزنش قطع کرد.

باب حرف سین مهمله

از اسامی صواحبات رسول خدا صلی الله علیه و آله

سوده بنت زمعه زوجه رسول خدا اول زنی است که بعد از خدیجه علیها السلام پیغمبر او را تزویج کرد و قبل از رسول خدا در سرای سکران بن عمرو برادر سهيل بن عمرو بود و ما قصه او را در کتاب رسول خدا و جلد دوم از کتاب اول ناسخ التواریخ رقم کردیم.

سوده بنت مسرح قابله فاطمه علیها السلام در خبر است که امام حسن علیه السلام چون متولّد شد قماط او را از خرقه صفرا کرد و بحضرت رسول برد پیغمبر آن خرقه را از وی دور کرد و جنابش را از خرقه بیضا قماط فرمود و از آب دهان مبارك در دهانش ترشحی فرستاد.

سنا بنت اسماء بن الصّلت السلميّة بتزویج رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم در آمد و تشریف

مضاجعت نیافت چنان که بشرح رفت.

سهله بنت سهيل بن عمرو القرشيه العامريه نسبش در ذیل نام سهیل مرقوم افتاد و او زوجه ابی حذیفه بن عتبه بن ربیعه و نام مادرش فاطمه بنت عبدالعزى بن قيس بن عبدودّ بن نصر بن مالك بن حسل در سرای ابی حذیفه محمّد از وی متولد شد

سهله بنت عدى الانصارى العجلانى زوجه عبدالرحمن بن عوف.

سلمى بنت عميس الخثعميه خواهر اسماء بنت عمیس زوجه جعفر بن ابیطالب همانا نسب و حسب و خواهران و شوهران اولاد عمیس را در کتاب رسول خدا در ذیل قصه خیبر بشرحی تمام رقم کردیم سلمى الاودیه از جمله صواحبات رسول خداست سلمى بنت قيس بن عمرو بن عبيد بن مالك بن عدى بن النجار و کنیت او ام المنذر است و او خواهر سلیط بن قیس است که حاضر بدر و از خالات رسول خداست از جانب پدر و از مبایعات رضوان است و در دو قبله نماز گذاشت

سلمی خادمه رسول الله و او كنيز صفیّه دختر عبدالمطلب بود او را مولاة رسول الله خواندند و در سرای ابی رافع مولای رسول الله بود عبدالله بن ابی رافع از وی متولد شد و او قابله بنی فاطمه بود.

سیرین خواهر ماریه قبطیه هر دو تن را مقوقس پادشاه مصر و اسکندریه بحضرت رسول هدیه فرستاد ماریه را از بهر خود اختیار فرمود و سیرین را بحسّان بن ثابت بخشید چنان که در جای خود بشرح رفت.

سبيعه بنت الحارث الاسلميه كانت امرءة سعد بن خوله سبيعه بنت حبيب الضبعيه در شمار مردم بصره است.

سمیّه مادر عمار بن یاسر است و او کنیز ابی حذيفه بن المغيرة بن عبدالله بن عمرو بن مخزوم بود او را با ياسر بن عامر بن مالك العبسی تزویج کرد و از وی عمّار متولد شد و سمیه آن کس است که کفار قریش او را بگناه مسلمانی عذاب فراوان کردند و او در راه خدا صبر کرد و شامگاهی ابو جهل بنزديك او آمد و او را بزشتی بر شمرده نیزه خود را بر ران او زد و بدان زخم او را شهید ساخت و او اول کس است

که در اسلام شهید شد.

سلامه بنت الحارث (1)الاسدیه و نیز او را ازدی و بعضی فزاری گفته اند خواهر

خرشة بن الحارث است گوید در بدو اسلام رسول خدا بر من عبور داد وقتی که گوسفند خود را چرا می دادم مرا با سلام دعوت فرمود و من ایمان آوردم.

سلامة الضبيّه از جمله صواحبات رسول خداست.

سلامه بنت معقل الانصاریه نیز در شمار صواحبات است.

سمراء بنت نهيك الاسدیه در بازار عبور می داد و امر بمعروف و نهی از منکر می نمود سواء بنت تیهان در شمار صواحبات رسول خداست.

ساره مولاة بني عبدالمطلب در عام فتح ذکر احوال او مرقوم گشت در زمان عمر بن الخطاب وفات نمود سميراء بنت قيس الانصاریه در شمار مردم مدینه است سواده الاسديه بنت عاصم بعضی نام او را سودا دانسته اند سواده بنت مسرح الكنديه از جمله صواحبات رسول خداست سديسة الانصاریه همچنان از صواحبات رسول خداست سعدی بنت عمرو از قبیله مزینه است از فضل كلمه لا اله الاّ الله از رسول خدای خبر داده است.

باب حرف شین معجمه

از اسامی صواحبات رسول خدا صلی الله علیه و آله

شراف بنت خليفة الكلبيّه خواهر دحية بن خليفة الكلبي معروف بدحيه كلبي بحباله نکاح رسول خدا در آمد و قبل از تشریف مضاجعت وفات کرد .

شفا بنت عبدالله بن عبد شمس بن خالد بن صداد و بروایتی مراد بن عبدالله بن قرط بن رزاح بن عدی بن كعب بن لؤى القرشى مادر سلیمان بن ابی خیثمه است و اسمش لیلی است و شفا بر اسمش غلبه کرده است و مادرش فاطمه بنت ابی وهب بن عمرو بن عائذ بن عمران بن مخزوم است قبل از هجرت مسلمانی گرفت و گاهی


1) بنت الحر ، استيعاب و اصابه.

رسول خدا در نزد او خواب قیلوله می گذاشت و عمر بن الخطاب رای او را صائب

می دانست .

شفا بنت عوف بن عبد عوف خواهر عبدالله بن عبدالرحمن بن عوف با خواهرش عاتکه هجرت نمود شفا بنت عوف بن عبد بن الحارث بن زهره با دختر ابی قيس بن عبد مناف که از جانب مادر خواهر بود هجرت نمود عبدالرحمن الانصاریه در شمار مردم مدینه است شمّاء السعدیه خواهر رضاعی رسول خدا نامش حذافه است چنان که بشرح رفت وقتی لشکر اسلام بر هوازن غارت برد او را اسیر گرفتند و بحضرت رسول آوردند پیغمبر او را باز فرستاد بشرحی در کتاب رسول خدا مرقوم شد شموس بنت نعمان الانصاریه در شمار مردم مدینه است.

باب حرف صاد مهمله

از اسامی صواحبات رسول الله صلى الله عليه و آله

صفيّه بنت عبدالمطلب بن هاشم عمّه رسول خدا و مادرش هاله بنت وهب است با حمزه از يك مادر است نخست در سرای حارث بن حرب بن امیه بن عبد شمس بود بعد از مرگ حارث بحباله نکاح عوام بن خویلد بن اسد در آمد و از وی زبیر بن العوّام متولد شد و در سال بیستم هجری وفات یافت و این وقت هفتاد و سه ساله بود و او را از عوّام پسر دیگر بود که سائب نام داشت و دختری که عایشه می نامیدند.

صفيّة بنت حيىّ بن اخطب بن سعد بن ثعلبة بن عبد بن کعب از بنی اسرائیل از سبط هارون علیه السلام در خیبر اسیر شد و رسول خدای او را تزویج کرد و ما قصّه او را در ذیل حدیث فتح خیبر رقم کردیم صفیّه بنت شيبه بن عثمان من بنى عبدالدّار بن قصی صفیّه بنت بجير الهذلیّه از صواحبات است صفیه بنت أبو عبيده الثقفيّه زوجه عبد بن عمر صفیه خادمه رسول الله در شمار صواحبات است صفیه زنی است از اصحاب از جمله صواحبات رسول خداست.

صفیه نیز از جمله صواحبات رسول خدا است صميمة اللّيثيه زنی است از بنی لیث

بن بکر در حجر رسول خدا تربیت یافته.

صمّاءِ بنت بشر المازنيّة خواهر عبدالله بن بشر بعضی نام او را بهیمه (1)گفته اند. چنان که در باب های موحّده مرقوم شد.

باب حرف ضاد معجمه

از اسامی صواحبات رسول خدا صلی الله علیه و آله

ضباعه بنت الزّبير بن عبدالمطلب بن هاشم بحباله نکاح مقداد بن اسود در آمد عبدالله و کریمه از وی متولد شد و بروایتی عبدالله در یوم جمل با عایشه بود و الله أعلم .

ضباعه بنت الحارث الانصاريه خواهر امعطيه الانصاریه از جمله صواحبات پیغمبر است.

باب حرف های مهمله

از اسامی صواحبات رسول خدا صلى الله علیه و آله

طليحه بنت عبدالله در سرای رشید ثقفی بود و او را طلاق گفت بعضی پدر او را عبیدالله دانند

در باب ظای معجمه نامی از صواحبات دیده نشد (2).


1) بهيه . استيعاب.

2) در اصابه و اسدالغابة چند نفر عنوان شده : ظبیه بنت براء بن معرور . ظبيه بنت نعمان بن ثابت بن ابی الافلح ، ظبيه بنت وهب من بنى عك، ظمياء بنت أشرس التميميه.

باب حرف عین مهمله

از اسامی صواحبات رسول خدا صلى الله علیه و آله

عايشه بنت أبو بكر زوجه رسول خدا شرح حال او در جلد دوم از کتاب اول و در جلد اول از کتاب دوم و در كتاب أبابكر و كتاب عمر و کتاب عثمان مرقوم افتاد و خاتمه کار او انشاء الله در کتاب امیر المؤمنين على علیه السلام بشرح خواهد رفت.

عايشه بنت قدامة بن مظعون القرشيّه باتفاق مادرش ریطه بنت سفيان الخزاعيه ایمان آورد .

عايشه بنت الحارث بن خالد بن صخر القرشيه با دو خواهرش فاطمه و زینب در حبشه متولد شد و هنگام مراجعت از حبشه در عرض راه برسر آبی فرود شدند و لختی بنوشیدند و بمردند فاطمه نجات یافت.

عالیه بنت ظبيان بن عمرو بن عوف بن عبید بن ابى بكر بن كلاب الكلابيه رسول الله او را تزویج کرد و مکشوف افتاد که مبروص است پس با او هم بستر نشد و طلاق گفت و اهل خبر درین قصّه خلاف کرده اند و این قصه را در حق زنی دیگر دانند و ما شرح حال اسماء بنت نعمان را در ذیل قصه زوجات مطهرات رسول خدا صلی اللع علیه و اله و سلم رقم کردیم سبب طلاق او بوجهی دیگر است.

عمره بنت حرام الانصاريه از جمله صواحبات رسول خداست.

عمره بنت مسعود بن قيس بن عمرو بن زيد مناة بن عمرو بن مالك بن النجار مادر سعد بن عباده در سال پنجم هجری وفات نمود عمره بنت رواحه خواهر عبدالله بن رواحه زوجه بشير بن سعد الانصارى و او مادر نعمان بن بشیر است.

عمره بنت يعار الانصاريه زوجه ابی حذیفه مولای سالم عمره بنت الحارث بن ابی ضرار الخزاعيه و او خواهر جویریه زوجه رسول خداست عمره بنت سهل بن رافع الانصاريه وقتی دخترش عمیره را بحضرت رسول آورد و خواستار شد تا در حق او دعای خیر فرماید پیغمبر مسئول او را با جابت مقرون داشت.

عزّه بنت ابی سفیان بن حرب بن اميّة بن عبد شمس خواهر ام حبیبه زوجه رسول خداست عزة الاشجعيه از صواحبات رسول خداست.

عزّه بنت الحارث خواهر میمونه و لبابه بعضی اسلام او را استوار ندانسته اند.

عقیله بنت عبید بن الحارث در شمار مهاجرات و مبایعات است .

عاتكة بنت زيد بن عمرو بن نقيل القرشيه العدويه خواهر سعید بن زید نام مادرش امّ كريز بنت عبدالله بن عمار بن مالك المخزومی از جمله مهاجرات است جمالی بکمال داشت ، عبدالله بن أبي بكر او را تزویج کرد و در سفر طایف عبدالله بن أبي بكر وفات نمود و عاتکه او را مرثیه همی گفت، بعد از عبدالله بحباله نکاح زید بن الخطاب در آمد و زید در یوم یمامه مقتول گشت آن گاه عمر بن الخطاب او را تزویج کرد و بعد از عمر بکابین زبیر بن العوام در آمد.

عاتكة بنت عوف بن عبد عوف بن عبدالحارث بن زهرة بن كلاب خواهر عبدالرحمن بن عوف و مادر سود بن مخرمه باتفاق خواهرش شفا هجرت نمود.

عاتکه بنت خالد بن منقذ بن ربیعه هی امّ معبد الخزاعیه این آن کس باشد که رسول خدا صلى الله عليه و اله و سلم هنگام هجرت از مکه بمدینه در خانه او فرود شد ، بشرحی که در کتاب رسول خدا صلى الله عليه و اله و سلم رقم شد .

عاتكة بنت عبد المطلب بن هاشم عمه رسول خدا صلى الله عليه و اله و سلم در اسلام او خلاف کرده اند عاتكة بنت اسيد بن أبى العاص بن امیه بن عبد شمس.

عاتكه بنت نعيم الانصاريه خواهر عبدالله بن نعیم از جمله صواحبات است.

عليّه بنت شريح الحضر مى خواهر مخرمة بن شريح و مادر سايب بن یزید است.

باب حرف غین معجمه

از اسامی صواحبات رسول خدا صلی الله علیه و آله

غزيله هي امّ شريك الانصاريه من بنى النجار و بعضی نام او را غزیه خوانده اند بعضی گویند اوست که نفس خود را برسول خدای صلى الله عليه و اله و سلم تهیه کرد و جماعتی بر آنند که آن كس أُمّ شريك عامريه بود چنان که در باب کنی بشرح رقم می کنیم .

باب حرف فا

از اسامی صواحبات رسول خدا صلی الله علیه و آله

فاطمه بنت رسول الله سيدة نساء العالمين عليها الصلوة و السلام فضیلت آن حضرت از آن افزون است که بیرون رسول خدا صلى الله عليه و اله و سلم و آل او هیچ آفریننده بتواند احصا کرد ، ذکر ولادتش در جلد دوم از کتاب اول ناسخ التواريخ مرقوم شد و در کتاب رسول خدا صلى الله عليه و اله و سلم بعضی از واردات احوالش نگار یافت و احتجاج او با أبوبكر و ذكر وفاتش در كتاب أبوبكر رقم شد صلى الله عليها و على ابيها، و على بعلها و على بنيها.

فاطمه بنت ضحّاك بن سفیان الکلابی این آن کس است که دنیا را بر ملازمت رسول خدا صلى الله عليه و اله و سلم گزیده داشت چنان که در ذیل قصه زوجات مطهرات مرقوم شد فاطمه بنت اسد بن هاشم بن عبد مناف علیها السلام او مادر امیر المومنين علیه السلام است و او اول هاشمیه ایست که از برای هاشمی ولد آورد فاطمه خواهر عمر بن الخطاب زوجه سعید بن زید بن عمرو بن نفيل قصه اسلام او و اسلام برادرش عمر بسبب او در جلد دوم از کتاب اول مرقوم افتاد .

فاطمه بنت قيس بن خالد الاكبر بن وهب بن ثعلبه بن وائل بن عمر و بن شیبان بن محارب بن فهر القرشي الفهريه خواهر ضحاك بن قیس این آن کس است که بعد از قتل عمر بن الخطاب أهل شوری در سرای او انجمن شدند ، او زوجه أبي عمرو بن حفص بن المغیره بود أبو عمرو او را طلاق گفت و اسامة بن زيد تزویج کرد.

فاطمه بنت عتبة بن ربيعة بن عبد شمس بن عبد مناف خاله معاویه بن ابی سفیان فاطمه بنت أبي حبيش بن مطلب بن اسد بن عبدالعزی بن قصى القرشيه الاسديه فاطمه بنت وليد بن عتبة بن ربيعة بن عبد شمس بن عبد مناف و او زوجه سالم مولى أبي حذيفه بود فاطمه بنت صفوان بن امیه بن بجيره با شوهرش عمرو بن سعيد بن العاص بجانب حبشه هجرت نمود و او در حبشه هلاك شد و شوهرش با جعفر بن ابيطالب به

مدینه آمد.

فاطمه اخت خالد بن الوليد زوجه حارث بن هشام المخزومی در یوم فتح ایمان آورد فاطمه بنت عبدالله ام عثمان بن أبي العاص الثقفی گویند هنگام ولادت رسول الله از مادر حاضر بود و نگران نوری شد که ستارگان آسمان را در می برد و در آن شب ستارگان بر آمنه فرود می شدند.

فاطمه بنت اليمان خواهر حذيفة بن اليمان فاطمه بنت عمر و عمه جابر بن عبدالله از صواحبات رسول خداست.

فاطمه بنت المجلل بن عبدالله بن أبي قيس العامريه باتفاق شوهرش حاطب بن حارث بن معمر الجحمی و پسرش محمّد بجانب حبشه هجرت کرد و حاطب در حبشه وفات کرد و او با پسرانش محمّد و حارث باتفاق جعفر بن أبيطالب بمدینه آمد گویند او را نیز جویریه نام بود و امّ جمیل کنیت داشت .

فاطمه بنت حارث بن خالد بن صخر بن عامر بن كعب بن سعد بن تیم بن مرّة القرشيه التیمیه این آن کس است که با خواهرانش هنگام مراجعت از حبشه در عرض راه بر سر آبی فرود شدند و بیاشامیدند ، خواهرانش وفات کردند چنان که ذکر شد و او بسلامت بمدینه آمد.

فاطمه بنت الاسود بن عبدالاسد المخزومیه این آن کس است که رسول خدا فرمان داد تا بکیفر سرقت دستش را قطع کردند چنان که در کتاب رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم گذشت.

فاخته بنت أبى طالب خواهر امير المؤمنين على علیه السلام کنیت او امّ هانی است شرح حالش در کتاب رسول خدا مرقوم افتاد فاخته بنت ولید بن مغیره زوجه صفوان بن امیّه یک ماه قبل از شوهر اسلام آورد.

فارغه بنت مالك بن سنان خواهر أبوسعيد الخدری بعضی او را قارعه به قاف نامیده اند، نام مادرش حبیبه دختر عبدالله بن ابّی است در بیعت رضوان حاضر بود . فارغه بنت معوَّذ بن عفرا و او خواهر ربیع بن معوَّذ است.

فارعه بنت ابی الصّلت الثقفيّه او خواهر امية بن أبي الصلت است که قصه او را در ذیل حدیث شعرای رسول خدا له باز نمودیم فارعه بنت أبي امامة اسعد بن زرارة الانصاري .

فاضلة الانصاريه زوجه عبدالله بن انس الجهني فكيهه بنت يسار زوجه خطاب بن معمر الجهنی با شوهرش خطاب بجانب حبشه هجرت نمود خطاب در حبشه وفات کرد و فكيهه با جعفر بن ابيطالب بمدينه آمد ، بعضی گمان کرده اند که او خواهر بر که زوجه قیس بن عبدالله است که ایشان نیز از مهاجرین حبشه اند.

باب حرف قاف

از اسامی صواحبات رسول خدا صلى الله علیه و آله

قتيله بنت قيس بن معد يكرب الكنديه خواهر أشعث بن قیس الکندی گویند دو ماه قبل از وفات رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم او را تزویج کرد و بر او داخل نشد و او بشمار امّهات مؤمنین نیست، بعد از وفات رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم عكرمة بن ابى جهل او را تزویج کرد.

قتيله بنت صيفى الجهني و بروایتی انصاری از مهاجرات حبشه است.

قتله بنت نضر بن الحارث بن علقمة بن كلدة بن عبد مناف بن عبدالدار و او زوجه عبدالله بن حارث بن امیه بن عبد شمس بن عبدمناف در یوم بدر نضر بن حارث اسیر شد و بفرمان رسول مقتول شد ، قتیله شعری چند در مصیبت پدر بگفت و بحضرت رسول فرستاد ، پیغمبر فرمود اگر قبل از قتل نضر این شعر بمن رسیده بود او را معفو می داشتم و این قصه در کتاب رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم بشرح مسطور گشت قتيله بنت مخرمة الغنويه العنزيه بروایتی تمیمیه.

قتيله الانماريه و بروایتی انصاریه است قتيله الخزاعيه مادر سباع بن عبدالغزى بن عمرو بن فضلة بن عباس بن سليمان بن خزاعه قشيره بنت نعاس الكنديه الصواحبات رسول الله است.

باب حرف کاف

از اسامی صواحبات رسول خدا صلى الله عليه و آله

كبشه أنصاريه من بني مالك بن النجار و او جدّه عبدالرحمن بن ابی عروه است كبشه بنت رافع بن الابجر و هو خدرة بن عوف بن الحارث بن الخزرج و او مادر سعد بن معاذ است.

کبشه بنت حكيم الثقفيه جدّه امّ حكم دختر يحيى بن عقبه.

کبشه بنت سعيد حاضر خیبر بود و رسول خدا او را سهم یکی از رجال داد.

كبيره بنت سفيان بروایتی بنت ابی سفیان الثقفيه.

باب حرف لام

از اسامی صواحبات رسول خدا صلى الله عليه و آله

لبابه بنت الحارث بن حزن الهلاليه من بني هلال بن عامر بن صعصعه زوجه عباس بن عبدالمطلب گویند اول زنی است که بعد از خدیجه علیها السلام ایمان آورد و او در سرای عباس شش فرزند آورد نخستین فضل بود که لبابه بنام او مکنی شد و او را امّ الفضل گفتند و عباس نیز ابوالفضل کنیت یافت و دیگر عبدالله بن عباس که فقیه بود ، و دیگر قثم و دیگر معبد و دیگر عبدالرحمن و دیگر امّ حبيب. عبدالله بن یزید هلالی در حق او این شعر گوید :

ما ولدت نجيبة من فحلٍ *** بجبلٍ تعلمه و سهلٍ

كستّة من بطن اُمّ الفضل *** اكرم بها من كهلةٍ و كهل

عمَّ النبيّ المصطفى ذى الفضل *** و خاتم الرُّسل و خير الرسل

و خواهر های امّ الفضل از جانب پدر و مادر یکی میمونه زوجه رسول خداست و دیگر لبابه صغری چه اولبابۀ کبری است و دیگر عصما و دیگر نمیره و دیگر هزیله و خواهر های ام الفضل از جانب مادر یکی اسماء و دیگر سلمی و دیگر سلامه

و نیز بعضی زینب بنت خزیمه هلالیه را خواهر او دانسته اند ، و هند بنت عوف بن الحارث بن حاطمة بن جريرة بن حمیر (1)مادر این جمله است.

لبابة الصغرى خواهر لبا به کبری است و نسب و حسبش مرقوم شد در اسلام لبابه صغری سندی در دست نیست و او ما در خالد بن الولید است.

ليلى بنت أبي خيثمه بن حذيفه بن عاصم بن عامر بن عبدالله بن عبيد بن عويج بن عدي بن كعب القرشي زوجه عامر بن ربیعه گویند هاجرۀ هجرتین است و در دو قبله نماز گذاشت ليلى بنت حكيم الانصاريه الاوسيه، بعضی او را از جمله ازواج رسول خدا شمرده اند که نفس خود را برسول خدا هبه ساخت.

ليلى بنت قائف الثقفیه در خبر است که هنگام غسل دادن زینب دختر رسول خدا حاضر شد ليلى السّدوسيه زوجه بشر و بروایتی بشیر ليلى عمه عبدالرحمن بن ابی لیلی از صواحبات است ليلى الغفاريه با رسول برای مداوای زخم داران بیرون می شد ليلى مولاة عایشه از صواحبات است.

باب حرف میم

از اسامی صواحبات رسول خدا صلى الله علیه و آله

میمونه بنت حارث الهلاليه زوجه رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم در ذیل قصه روجات مطهرات رقم شد میمونه بنت ابی عقبه از جمله صواحباتست میمونه بنت سعد مولاة رسول الله نیز از صواحبات است میمونه دیگر او همچنان مولاة رسول خداست مريم بنت اياس الانصاريه در شمار مردم مدینه است.

ملیک بروایتی حبیبه بنت خارجه بن زيد بن أبي زهير الانصاريه در باب حای مهمله نیز ذکر او شد مليكه بنت عمرو الزيديه من زيد اللات بن سعد از جمله صواحبات است.

مليكه جده اسحق بن عبدالله بن طلحه بعضی کنیت او را ام سلیم و گروهی


1) عوف بن الحارث بن حماطة بن جرش بن حمير . استيعاب.

ام حرام گفته اند مليكه بنت عویمر از صواحبات رسول خداست.

ماريه القبطيه بنت شمعون مادر ابراهیم پسر رسول خدا شرح حالش در ذیل قصه زوجات مطهرات مرقوم شد ماریه خادمه رسول الله جده مثنّى بن صالح بن مهران مولای عمرو بن حریث ماريه خادمة النبي كنيت او امّ الرباب. ماریه بروایتی مادیه مولاة حجر بن ابی اهاب التمیمی این آن کس است که قریش در مکّه خبیب را در خانه او محبوس داشتند و بعد از اسلام حدیث کرد که هر بامداد در زندان خانه با این که در بر روی حبیب بسته بود می نگریستم که انگوری خبیب می خورد که دانه آن را در روی ارض کس ندیده و ما قصه او را و شهادت او را در کتاب رسول خدا صلى الله عليه و اله و سلم رقم کردیم.

معاذه بنت عبدالله بن ابی و بعضی گفته اند سبیکه مولاة عبدالله بن ابىّ و او مادر عبدالله بن سهل است و بعد از سهل بحباله نکاح عامر بن عدی از قبیله بنی خطمه در آمد و ام حبیب از وی متولّد شد.

باب حرف نون

از اسامی صواحبات رسول خدا صلی الله علیه و آله

نسيبه بنت حارث كنيت او امّ عطیه انصاریه است که بر نام او غلبه دارد نسيبة بنت كعب بن عمر کنیت او امّ عماره انصاریه است که بر نام او غلبه یافته نوار بنت مالك من بني عدي بن النجار مادر زید بن ثابت الأنصاري كاتب رسول الله نوله بنت اسلم الانصاریه از آن زنان است که بر دو قبله نماز گذاشت .

نفيسه بنت امية التيميه از جمله صواحبات است.

باب حرف ها

از اسامی صواحبات رسول خدا صلى الله عليه و آله

هند نام امّ سلمه زوجه رسول خداست و ما شرح حال او را در کتاب رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم در ذیل زوجات مطهرات رقم کردیم به هند بنت أبي طالب خواهر على علیه السلام قصه او و اسلام شوهر او در کتاب رسول خدا بشرح رفت.

هند بنت عمرو بن حرام بن جابر بن عبدالله بن عمرو بن حرام الانصاريه زوجه عمرو بن جموح برادرش عبدالله و شوهرش عمرو در احد شهید شدند.

هند بنت عتبة بن ربيعه بن عبد شمس بن عبد مناف مادر معوية بن أبي سفيان در عام فتح ایمان آورد و در روز وفات أبو قحافه پدر أبوبكر وداع جهان گفت شرح حال او در کتاب رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم مرقوم شد.

هند بنت اسيد بن حضير الانصاریه از جمله صواحبات است هند بنت ربيعة بن حارث بن عبدالمطلب بن هاشم در عهد رسول خدای صلی الله علیه و اله و سلم متولّد شد.

هند بنت خلف بن اسعد بن عامر بن بياضة الخزاعيه زوجه خالد بن سعید از مهاجرات حبشه است و سعید بن خالد در حبشه از وی متولّد شد.

هند بنت يزيد من بنی بکر بن کلاب او را از جمله ازواج رسول الله شمرده اند و بعضی نام او را عمره بنت یزید گفته اند و سخن خلاف در حق او فراوان است.

هزيله بنت حارث بن حزن الهلاليه كنيت او امّ حمیده است و او از جانب پدر و مادر خواهر میمونه است.

ذکر صواحبات رسول خدا

آنان که بکنیت شناخته می شوند و نام ایشان معروف نیست و آنان که کنیت ایشان بر نامشان غلبه دارد و نام ایشان کمتر شنیده شده

امّ أيوب الانصاريه خواهر سعد بن قيس بن عمرو بن امرء القيس الخزرجي و او زوجه ابو ایوب انصاری است و رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم هنگام ورود بمدینه در خانه او نزول کرد، چنان که مرقوم شد ام ایمن خادمه رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم نام او بر که است در تحت عبیدالحبشی بود و ایمن از وی متولّد شد بعد از عبید بنکاح زید در آمد و اسامة بن زيد از وی متولد گشت چنان که در باب بای موحده نگاشتیم.

امّ ابان بنت عتبة بن ربيعه بن عبد شمس بن عبد مناف بحباله نكاح طلحة بن عبیدالله در آمد ام الحق الفهريه از جمله مهاجرات است که بحضرت رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم آمد امّ اوس از جمله صواحبات رسول خداست.

امّ انس الانصاريه جده يونس بن عمران بن أبى انس امّ از هر نیز از جمله صواحبات پیغمبر است امِّ اسید الانصاريه زوجه ابواسید ، گویند ابو اسید در عرس امّ أسيد رسول خدای را دعوت نمود.

امّ أبي ذّر و او مادر ابی در غفاری است که شرح حالش در کتاب رسول خدا و كتب خلفا مرقوم شد امّ أبى هريره و او مادر أبوهريره است شرح اسلام و أحوال او نیز مرقوم شد امّ بجيد الانصاريه الحارثيه از جمله مبایعات است.

امّ بشر دختر براء بن معرور است از قبیله انصار او را امّ مبشّر نیز گفته اند و گویند اسم او خلیده است و درست نباشد.

امّ بره بنت منذر بن زیدبن ولید بن خراش بن عامر بن غنم بن عدی بن النجار زوجه براء بن اوس گویند رسول خدا را هنگام ولادت شیر داد ام بلال بن هلال المزنیه از صواحبات رسول الله است.

ام جميل بنت المجال بن عبد و بروایتی عبید بن ابی قيس بن عبدودّ بن نضر بن

مالك بن حسل بن عامر بن كعب بن لؤى بن غالب بن فهر القرشيه العامريه نام او فاطمه و بروایتی جویریه زوجه حاطب بن حارث بن معمر الجمحی با شوهر بارض حبشه هجرت نمود.

امّ جندب الازديّه از صواحبات رسول خداست امّ حبيبه بنت ابوسفیان بن حرب زوجة رسول خدا شرح حال او را در کتاب رسول خدا در ذیل قصّه زوجات مطهرات رقم کردیم .

امّ حبيبه و بروايتي ام حبيب بنت عباس بن عبد المطلب او را اسود بن سفیان بن عبدالاسد بن هلال بن عبدالله بن عمرو بن مخزوم تزویج کرد.

امّ حبیبه او را نیز ام حبیب گفته اند بنت جحش بن رباب الاسدی خواهر زینب بنت جحش و خواهر دیگرش حمنه است امّ حرام بنت ملحان بن خالد بن زید بن حرام بن جندب بن عامر بن غنم بن عدی بن النجار زوجه عبادة بن الصامت خواهر ام سليم و خاله أنس بن مالك در زمان خلافت عثمان چنانکه مرقوم شد در کنار بحر شام وفات نمود.

ام حكيم بنت زبیر بن عبدالمطلب بن هاشم خواهر ضباعة اسلام آورد و هجرت کرد ام حکیم بنت حارث بن هشام زوجه عكرمة بن أبي جهل و عكرمة بن أبي جهل پسر عم او بود، در یوم فتح اسلام آورد و عکرمه را رسول خدا بشفاعت او معفو داشت و چون عکرمه در اجنادین مقتول گشت خالد بن سعید او را تزویج کرد و آن روز که در جنگ روم خالد کشته شد هفت تن از کفار را ام حکیم با عمود خیمه کشت بشرحی که در کتاب عمر بن الخطاب رقم کردیم.

ام حكيم بنت وداع الخزاعیه از صواحبات است ام حكيم بنت عتبة بن ابی وقاص خواهر هاشم و نافع پسران عتبه از جمله مهاجرات است.

ام الحكم بنت أبى سفيان بن حرب بن امیّه در یوم فتح ایمان آورد زوجه عیاض بن غنم فهری بود او را طلاق گفت و عبدالله بن عثمان ثقفی تزویج کرد و او مادر عبدالرحمن

بن ام الحکم است .

ام حرمله بنت اسود با شوهر خود جهيم بن قيس بجانب حبشه هجرت نمود

ام الحصين بنت اسحق الاحمسيه در حجة الوداع حاضر بود ام الحرس بنت عباس بن أبي ربيعة المخزوميه ام الحرس الانصاريه در حنین حاضر خدمت رسول خدا بود ام حمید الانصاريه زوجه ابوحميد الساعدي ام حفید الهلاليّه بنت حارث بن حزن اسمش هزیل است و او خواهر میمونه و ام الفضل است چنان که مرقوم شد ام خالد بنت خالد بن سعيد بن العامر بن امية بن عبد شمس نام او امة است و شرح حالش در ذیل نام امة مرقوم شد .

امّ الخير بنت صخر بن عامر بن کعب بن سعد بن تیم بن مره مادر ابی بکر بن أبي قحافه بعضی گویند نام او هند است گویند نام او هند است ام خولہ بنت حکیم الانصاریه از جمله صواحبات رسول خداست .

امّ الدردا زوجه ابي الدردا نامش خیره بنت ابی حدرد الاسلمی او را ام الدردای کبری گویند و او را فضل و رویّتی بکفایت بود و او دو سال قبل از ابوالدردا وفات نمود در ارض شام در خلافت عثمان بن عفان و بعد ازو أبو الدردا ام الدرداى صغرى را نکاح بست.

امّ رومان بفتح رای مهمله و بضم نیز خوانده اند بنت عامر بن عمير بن عبد شمس من بني حارث بن غانم بن مالك بن كنانه زوجه أبى بكر بن ابی قحافه مادر عایشه و عبدالرحمن در زمان رسول خدا وفات کرد در سال چهارم هجری در سال پنجم و ششم نیز گفته اند و او نخست در سرای عبدالله بن حارث بود از قبیله از دو ازوی طفیل متولد شد چون عبدالله بن حارث وفات كرد أبوبكر او را تزویج نمود لاحرم طفیل از جانب مادر برادر عایشه و عبدالرحمن است .

ام زفر زنی دیو زده بود و از جن او را مس کرده بود از جمله صواحبات رسول خداست ام الطفيل زوجه ابی بن کعب بنام پسر خود طفیل بن ابی بن کعب کنیت یافته ام طلیق از جمله صواحبات رسول خداست ام طارق مولاة سعد بن عبادة الانصاري.

ام كلثوم بنت رسول الله مادر او خدیجه علیها السلام است او نخست در حباله نکاح عتبة بن ابی لهب بود و بعد از و عثمان بن عفان بعد از وفات رقیه او را تزویج کرد و در سال نهم هجری وفات نمود و شرح این جمله را در جلد دوم از کتاب اول و در کتاب رسول خدا نگذاشتیم بتکرار نخواهیم پرداخت.

ام كلثوم بنت عقبة بن ابی معیط و اسم ابی معیط ابان بن ابي عمرو بن امية بن عبد شمس بن عبد مناف در مکّه ایمان آورد در سال هفتم هجری هجرت نمود و برادرانش ولید و عماره بحضرت رسول آمدند و گفتند موافق عهدی که در مصالحت شده است او را با ما سپار تا باز مکه بریم رسول خدا نپذیرفت و شرح این قصه نیز مرقوم شد بالجمله او پیاده از مکه بمدینه آمد و زید بن حارثه او را تزویج کرد از پس او بحبالد نکاح زبیر بن العوام در آمد و زینب از وی متولد شد پس زبیر او را طلاق گفت و عبدالرحمن بن عوف تزویج کرد و ابراهیم و حمید و محمّد و اسمعیل از وی متولد شد بعد از عبدالرحمن عمرو بن العاص او را عقد بست و پس از یکماه زمانش برسید و در گذشت و او خواهر عثمان است از جانب مادر.

ام كلثوم بنت أبي سلمة بن عبد الاسد المخزومي و مادر او ام سلمه است که بعد از ابوسلمه بحباله نکاح رسول خدا در آمد و او ربیبه رسول خداست.

ام كلثوم بنت علي بن أبي طالب علیه السلام عمر بن الخطاب وی را تزویج کرد و از وی زید و رقیه متولّد شد وفات ام کلثوم و پسرش در وقت واحد بود و ما قصه او را در کتاب عمر بشرح نگاشتیم.

ام كبشة العذريه از قبيله بنی قضاعه از صواحباتست ام كريز الخزاعيه در شمار مردم مکّه است ام کرام السلمیه از جمله صواحبات رسول خداست

ام ليلي الانصاريه مادر عبدالرحمن بن أبي ليلي از جمله مبايعاتست.

ام مبشّر الانصاريه دختر براء بن معرور زوجه زید بن حارثه بود ام منبع الانصاريه بنت عمرو در لیلة العقبه حاضر بود ام معبد الخزاعيه نامش عاتكه بنت خالد این آنکست که هنگام هجرت رسول خدا از مکه بمدینه در عرض راه

بخیمه او در آمد و این قصه بشرحی تمام در کتاب رسول خدا مسطور گشت.

ام مالك البهزيّه از صواحبات رسول خداست ام مالك الانصاريه نيز از جمله صواحبات رسول الله است ام معقل الانصاريه بروایتی اسدیه همچنان از صواحبات است بن ام معقب در شمار مردم مدینه است گویند مادر ام ربیعه دختر عبدالرحمن است و برد و قبله با رسول خدا نماز گذاشت ام معبد زوجه كعب بن مالك الانصاري السّلمي و او مادر سعید بن کعب است ام المنذر بنت قيس الانصاريه و بروايتي عدویّه نام او سلمی است و در شمار مردم مدینه است.

امّ معبد الانصاریّه از جمله صواحباتست ام مطاع الاسلمیه در شمار مردم مدینه است در خیبر حاضر بود امّ مسلم الاشجعیه از جمله صواحبات رسول خداست امّ مرثد الاسلميه و بروایتی غنویه در یوم فتح مکه ایمان آورد و بیعت کرد. امّ مسعود بن الحکم از جمله صواحبات رسول خداست مکنّی بنام پسرش مسعود است ام نصر المحاربیه وی نیز از جمله صواحبات رسول خدا است ام صبية الجهنیه گویند اسم خوله بنت قیس است و جدّه خارجة بن حارث بن نافع.

ام الضحاك بنت مسعود الانصاريه ثم الحارثيه در خيبر حاضر شد و رسول خدا از غنایم او را سهم یک مرد داد امّ عبیدالله و او خواهر شداد بن اوس است بشمار صواحبات می رود.

امّ عبدالله زوجه أبو موسى اشعرى مادر عبدالله بن أبي موسى است.

امّ عبدالرحمن از جمله صواحبات رسول خداست امّ عبد بنت سودد بن قویم از قبیله هذیل است.

امّ عبدالله بن مسعود نیز از جمله صواحبات رسول خداست ام عطيّة الانصاريه اسم او نسيبه بنت أبى الحارث و بعضی او را نسیبه بنت کعب دانسته اند و استوار نباشد ام عماره هى نسيبه بنت كعب بن عمرو بن عوف بن عمرو بن مبذول بن عوف بن غنم بن مازن بن النجار مادر حبيب و عبدالله پسر های زید بن عاصم قصّه او را در یوم یمامه رقم کردیم.

امّ العلاء الانصاريه در زمره مبايعات بشمار می رود ام عامر بنت سعيد بن السّكن و بروايتي بنت يزيد بن السكن الانصاريه الاشهليه موافق این روایت وی أسماء بنت يزيد بن السکن است که بشرح رفت و اگر بنت سعید باشد دختر عم أسماء خواهد بود.

امّ عثمان بنت سفيان القرشيه البدريه من بنى شیبه از اکابر مبایعات است امّ عثمان بن أبي العاص الثقفی گوید هنگام ولادت رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم از آمنه بنت وهب حاضر بودم و ستارگان را نگریستم که نزدیک می شدند و بزمین در می آمدند امّ عیّاش کنیز رقیه دختر رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم بود امّ عطا مولاة زبير بن العوام از صواحبات است.

امّ عمرو بن السليم الانصاری از جماعت بنی زریق مکنی بنام پسرش عمرو بن سلیم است ام عبید از کنیزکان بنی تیم است که قریش او را بگناه مسلمانی عذاب می کردند ابوبکر او را بخرید و آزاد ساخت ام عجرد الخزاعیه از جمله صواحبات رسول خداست.

ام عفيف النهدیّه نیز از جمله صواحبات رسول خداست ام الغادیه در خبر است که با أبو غاديه و حبیب بن الحارث از مکه بجانب رسول خدای صلی الله علیه و اله و سلم هجرت کردند ام الفضل بنت الحارث بن حزن الهلاليه خواهر میمونه زوجه رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم زوجه عباس بن عبد المطلب نامش لبابه است شرح حالش در ذیل نام لبابه مرقوم شد.

ام الفضل بنت حمزه بن عبد المطلب بن هاشم ام فروه بنت أبي قحافه خواهر أبوبكر نام مادرش هند بنت نفیل است نابینا بود او را أبوبكر باشعث بن قیس کندی تزویج کرد و شرح این قصه بکمال در کتاب ابوبکر مرقوم افتاد

ام قيس بنت محصن از قبیله بنی اسد خواهر عكاشة بن محصن است در مکه ایمان آورد و بمدینه هجرت کرد ام سلمه زوجه رسول خدا و ما قصّه او را در کتاب رسول خدا در ذیل زوجات مطهرات بشرح رقم کردیم ام سلمه بنت حکیم نام و

نسب او معروف نیست .

ام سليم بنت ملحان بن خالد بن زید بن حرام بن جندب بن عامر بن غنم بن عدى بن النجار نامش سهله است و در سراى مالك بن نصر بن انس بن مالك بود در زمان جاهليت و انس بن مالك و ديگر براء بن مالك از وی متولد شد چون اسلام آورد شوهرش مالك بروى غضب کرد و بشام رفت و در شام هلاک شد از پس او أبو طلحه أنصارى او را خواستار شد و معلوم داشت که بی تشریف اسلام تزویج او را اختیار نخواهد کرد ناچار مسلمانی گرفت و او را تزویج کرد و از وی پسری آورد و در کودکی وفات نمود و بعضی گویند عبدالله پدر اسحق فقیه پسر ام سلیم است و او را از ابو طلحه داشت لاجرم انس بن مالك و عبدالله از جانب مادر برادرند و ام سلیم در خانه رسول خدا از جمله خدمتگذاران بود .

ام سليم بنت ابى الحكم الغفاری نام او امه است امّ سعد الانصاریه نامش كبشه بنت رافع و او مادر سعد بن معاذ است ام سعد بنت زید بن ثابت الانصاری

امّ سعد بنت عمرو بن الاحوص و بعضی او را بنت عمیر خوانده اند

ام سليمان بن عمرو بن الاحوص از صواحبات رسول خداست و ام سلیمان بروایتی ام سلیم العدویه و نیز جماعتی او را ام سلمه خوانده اند ام سنبلة الاسلمیه در شمار مردم مدینه است ام السّائب النخعیه از جميله صواحبات رسول خداست.

ام سلیط زنی است از جمله مبایعات در یوم احد حاضر خدمت رسول خدای شد ام سنان الاسلمیه از جماعت صواحبات رسول الله است امّ شريك بنت عوف بن جابر بن رواحة بن ضباب بن حجر بن عبد بن معيص بن عامر بن لوی نام اوغزيله و بروایتی غزیه است گویند رسول خدا او را تزویج كرد لكن تشريف مضاجعت نیافت ام شريك بنت جابر العتاهيه از جمله صواحبات رسول خداست او را نیز بعضی از ازواج رسول خدا شمرده اند لکن استوار نیست ام شيبة الأزدية در شمار مردم مکه و از جمله صواحباتست امّ هاني بنت أبيطالب خواهر

امير المؤمنين على علیه السلام نام او را هند و جماعتی فاختة گفته اند و او زوجه هبيرة بن أبي وهب است گویند از هبیره فرزندی آورد که عمرو نام داشت و فرزندان دیگر نیز آورد بشرحی که در کتاب رسول خدا رقم شد و در یوم فتح آهنگ فرار از مکه نمود و این أشعار را انشاد کرد:

لعمرك ما ولّيتُ صدري محمّداً *** و اصحابهُ جبناً و لا خيفة القتل

ولكنّني قلبّتُ امرى و لم أَجد *** لسيفى غناءَ ان ضربتُ ولا نبلى

وقفتُ فلمّا خفتُ ضيعة موقفى *** رجعتُ لعودى كالهزبر الى الشّبل

و بعد از فرار ام هانی را مخاطب داشته این اشعار را انشاد کرد :

لئن كُنت قد تابعت دين محمّدٍ *** و عطفّت الارحام منك حبالها

تكونى على اعلى سحيق بهضبة *** ممنّعةٍ لا يستطاعُ قلالُها

فانّى من قوم اذا جدَّ جدُّهم *** على ايّ حالٍ اصبح القوم حالها

و اني لاحمى من وراء عشيرتي *** اذا كثرت تحت العوالي مجالها

و طارت بايدى القوم بيض كانّها *** مخاريق ولدانٍ تعوض ظلالها

و انَّ كلام المرء فى غير كنهه *** لكالنّبل ترمى ليس فيها نصالها

و ما قصّه هبیره و آهنگ علی علیه السلام را بخانه او از برای قتل او و منع ام هانی را در کتاب رسول خدا بشرح رقم کردیم.

ام هشام و بروایتی ام هاشم بنت حارثه از مبایعات رضوان است ام هانی زنی از جماعت انصار است بعضی گفته اند کنیت او أبوقيس است .

ام ورقه بنت عبدالله بن الحارث بن عويمر الانصاری و بعضی گفته اند بنت نوفل است در غزوه بدر از رسول خدای اجازت خواست از برای مداوای جراحی و مرضی.

امّ وليد الانصاریه از جمله صواحبات رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم است.

مکشوف باد که اسامی و کنای اصحاب و صواحبات رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم را از کتاب استيعاب مؤلّف ابن عبدالبر ترجمانی کردم همانا این کتاب أصحاب را توان گفت ترجمه استیعاب است لکن این ترجمانی حذواً بحده نیست چه در استیعاب از احادیث لختی یاد کرده اند و نسبت بعضی از احادیث را باصحاب مستند ساخته اند توثیق و تضعیف آن کار فقیهان است نه روش تاریخ نگاران و معلوم نیست که سخن ابن عبدالبر در نزد مردم شیعی معتبر باشد بلکه اهل سنت و جماعت استوار نمی دارند لاجرم من بنده بذکر روات این احادیث نپرداختم.

دیگر آن که ابن عبدالبر چون نام یکی از اصحاب را بنگارد، ناچار است که لختی از احوال او مرقوم دارد چه موضوع کتاب استیعاب ذکر حال اصحاب است و مرا این نیفتاده چه این کتاب اصحاب جزوی از مجلدات ناسخ التواریخ است پس ذکر حال هر کس را که در جلد دوم از کتاب اول و جلد اول از کتاب دویم کتاب رسول خدای است و در كتاب أبوبكر و كتاب عمرو كتاب عثمان بشرحي تمام نگاشته ام واجب نشده است که کار باطناب کنم و بتکرار بپردازم مگر نگران قصّه شوم که از پیش یاد نکرده باشم پس این کتاب خاص از بهر شناخت نسب أصحاب و تصحيح و تشکیل اسامی ایشان است و السّلام على من اتبع الهدى.

کتاب امثله عرب

اشاره

(از وقایع اقالیم سبعه)

بسم الله الرحمن الرحیم

مجلّد اول و ثانی از کتاب اول ناسخ التواریخ چندان که از أمثال عرب موقوف بحكايتي و معلق بقصه بود هر يك در جای خود مرقوم افتاد و این امثال که بعد از هجرت نبی صلی الله علیه و اله و سلم بر زبان مردم عرب رفته بر حسب قانون این کتاب مبارك روا بود که سال تا سال بتفاریق نوشته شود بدان گونه که قائلان این امثال هر يك از پی دیگری آمده اند و بمثلی سخن کرده اند این بنده نگارنده چنان صواب شمرد که این امثال را بیکرشته منظّم بدارد و در یک جای بجمله رقم کند یکی آن که خداوندان ادب را اگر حاجت بامثال عرب افتد بی زحمت شمار اوراق بیکجای در یابند و دیگر آن که زمان قائلان این امثال باهم قریب باشد چندان از هم بعید نیفتاده اند که نگار تفاریق واجب کند و زیادت ازین هر يك ازين امثال متعلّق بتاریخی معتبر است در ذیل احوال خداوندان آن قصه هم بدین أمثال اشارتی رفته است (1).

1- أَتيَهُ مِنْ فَقِيدِ ثَقيف

*أَتيَهُ مِنْ فَقِيدِ ثَقيف (2):

در شهر طایف دو برادر بودند که بعد از مراجعت رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم از طایف مسلمانی گرفتند یک تن ازیشان از قبیله بنی کُنّه (3)زنی بنکاح بست و این هنگام سفری از بهر او واجب افتاد پس تعهد امور زن را ببرادر بگذاشت و بار ببست


1) این قسمت از کتاب هم ترجمه مجمع الامثال میدانی است ، و با متن آن برابر می شود اگر اختلاف یا اشتباهی ملاحظه شود ، اصلاح خواهیم کرد مگر این که بسیار يسير و ناچیز باشد که در متن اصلاح خواهد شد.

2) شماره 758 چاپ مصر از مجمع الامثال.

3) کنه بطنی است از قبائل ثقيف از هوازن از عدنانيه.

آن زن را جمالی بکمال بود دل برادر شوهر شیفته او شد و هر روز عشق او افزونی گرفت و صبرش اندک شد چنان که نیروی قعود و قیام از وی برفت چون شوهر زن از سفر باز آمد و برادر را بدان رنج و محن دید پرسش کرد که ترا چه رسیده گفت جز ضعف وفتور مرضی در خود ندانم در حال کس بفرستاد و حارث بن کاده را که یک تن از اطبای عرب است حاضر ساخت حارث چون مرضی در وی نیافت گمان کرد که اصابت عشقش زحمت کرده پس بفرمود جامی از خمر بیاوردند و پارۀ نان ثرید کرده بوی خورانید و شربتی از شراب نیز بیاشامید پس لختی نیرو یافت و سربر آورد و این شعر انشاد کرد:

أَلِمّا بي عَلَى الْأَبياتِ بِالْخِيفِ نَزْرُهُنَّهُ *** غَزال ثُمَّ يَحْتَلُ بِها دُورٌ بَنِي کُنَّه

غَزالُ أَحْوَرُ الْعَيْنَيْن في مَنطِقِهِ غُنَّهْ

حارث مکشوف داشت که وی عاشقی باشد لختی دیگر خمرش به پیمود تا حشمت آزرم فرو گذاشت و این شعر قرائت کرد :

أَيُّهَا الجيرَةُ اسْأمُوا وَقِفُوا كي تَكَلَّمُوا *** خَرَجَتْ مُرْنَةٌ مِنَ الْبَحْرِريا تُحَمْحِمُ

هِيَ ما كنتي وَ تَزْعَمُ أَنِّي لَهَاحَمْ

این وقت شوهر عشق برادر را بازن بدانست گفت ای برادر غمگین مباش من وی را طلاق گویم تو تزويج كن «هي طالق ثلاثاً فتزوَّجها»، گفت هرگز این نکنم «هي طالق يوم أتزوّجها» (1)من آن روز که وی را تزویج کنم طلاق گفته ام؛ این بگفت و اندك نیروئی بدست کرده سر در بیابان نهاد و فقید ثقیف نام يافت و «أتيه من فقيد


1) بر آن مبنا که زن سه طلاقه در يك مجلس از شوهر خود بائن می شود و می تواند شوهر کند تکلیف کرد که او را تزویج کند و او هم بر آن مینا که زن غیر مزوجه را می توان طلاق گفت برای رد این ازدواج گفت آن روزی که من او را تزویج کنم مطلقه باشد . این دو مبنی بر مذهب شیعه اهل بیت صحیح نیست.

ثقیف»، مثل شد و شوهر زن نیز درغم برادر پس از روزی چند مریض گشت و از جهان فانی در گذشت .

2- ثَكُلِّ أَرْأَمَها وَلَداً

*ثَكُلِّ أَرْأَمَها وَلَداً (1):

مردی از قبیله بني فزارة بن ذبيان بن بغيض ملقب بنعامه بود و بیهس نام داشت و او را شش برادر از خود کلانتر بود یک روز این برادران در چراگاه شتران خویش انجمن بودند ناگاه از قبیله بنی اشجع جماعتی بر ایشان حمله کردند و شش برادر را بکشتند و بیهس را زنده بگذاشتند از بهر آن که مردی بی خرد و احمق بود گفتند او را چه باید کشت که اگر کار بخونخواهی ودیت افتد یک تن بشمار شود؟بیهس چون این بدید گفت اکنون که مرا امان دادید درین بیابان مگذارید که بهره درندگان شوم و اگر نه از تشنگی بمیرم پس او را با خود کوچ دادند که بقبیله باز آورند روز دیگر هنگام چاشتگاه فرود شدند و از بهر خورش و خوردنی شتری نحر کردند و از پوست بر آوردند «فقالوا ظلّلوالحمكم لا یفسد»، گفتند درین گرمگاه گوشت جزور را در تابش آفتاب مگذارید که فاسد شود بیهس گفت «لكِن بالأثلاث لَحْمُ لا يُظَلَّلُ»، کنایت از آن که در زمین اثلاث بدن برادران من در مظِله نیستند بلکه در برابر آفتاب اند و این سخن مثل شد.

گروهی از بني اشجع گفتند بیهس را باید مقتول ساخت زیرا که او را فهم و فراستی باشد تواند شد که روزی حامل شر شود جماعتی منع کردند و به اکل گوشت جزور پرداختند و یکنن از يشان گفت «ما أطيب يومنا و اخصبه» یعنی چه نیکو روزی است ما را که نعمت فراوان و دل شاد داریم بیهس گفت «لكِن عَلَى بَلْدَحَ قَوْمٌ عَجفی» کنایت از آن که برادران من در زمین بلدح که مقتل ایشان است لاغر و نزارند و این سخن نیز مثل شد ، بالجمله باز قبیله شدند و بیهس بسرای خویش در آمد


1) مجمع الامثال 771.

چون مادر فرزندان آگهی یافت «فقالت ما جاءنى بكَ مِن بَين اخوتك» گفت از میان برادران دلیر و شجاع چه شد که تو بیهنر احمق باز آمدی؟ گفت: لَوْ خُيِّرْتُ لَاخْتَرْتُ یعنی اگر مختار بودم من نیز اختیار مرگ می کردم این سخن نیز مثل شد پس دل مادر بروی بدرد آمد و آغاز ملاطفت کرد قوم گفتند «لقد أحنّت امُّ بَيهسٍ بیهساً» یعنی مادر بیهس با بیهس مهربان شد بيهس گفت ثَكُلِّ أَرأَمَها وَلَداً یعنی فرزند مرده را این چنین خطب با فرزند خود بعطوفت آورد و این سخن در میان عرب مثل شد.

از پس آن مادر بیهس جامه های برادران را با بیهس عطا کرد تا در پوشد گفت يا حَبَّذَا التّراثُ لَوْلَا الذِّلَّةُ اگر این میراث مورث عار و ذلتی نبود نیکو بود این سخن نیز مثل شد از پس آن یک روز برجماعت زنان قبیله خویش عبور داشت دختری را نگریست که زیب و زینت کنند تا با یک تن از قاتلان برادرانش بنکاح و زفاف دهند چون این بدید جامه زیرین را که پوشش سرین داشت بر آورد و بر سر پیچید قوم گفتند ای بیهس این چه کردار زشت است؟ گفت بیت :

اِلبَس لِكُلِّ حالة لَبُوسَها *** إِمّا نَعيمَها وَ إِمّا بُوسَها

این سخن نیز مثل شد و چنان افتاد که یک روز از بهروی طعامی ساختند بیهس همی خورد و گفت حبَّذا كَثرَةُ الْأَيْدي في غيرِ طَعامٍ اين سخن نيز مثل شد بالجمله مادر بیهس چون کردار او را معاینه می کرد از خونخواهی او مأیوس بود گفت این آن کس نیست که طلب ثأر کند، گفتند لا تَأمَنِ الْأَحْمَقَ وَ فِي يَدِهِ سِكِّينٌ یعنی از احمق ایمن مباش تواند شد که عامل امری شود (1)که دانایان متصدی آن نتوانند شد این سخن نیز مثلی گشت.

مع القصه بیهس را خالی بود که او را ابوحنش می نامیدند و در میان ابطال و


1) یعنی از احمق ایمن مباش با آن که در دست او کارد است.

شجعان بدلاوری و شجاعت نامبر دار بود یک روز بیهس را آگهی رسید که قتله برادرانش در میان غاری بآسودگی میان گشوده اند و بشرب عقار مست طافح گشته اند بنزديك ابو حنش آمد و گفت پی بغنیمتی برده ام که بی زحمت بدست توانی کرد أبو حنش سلاح در بر کرد و با بیس راه بر گرفت او را بر لب غار آورد و گفت آن غنیمت درین غار ذخیره است چون ابو حنش سر در غار فرو کرد بیهس از قفا او را کوسی بزد و بغار افکند «فقالَ ضرباً يا أباحنشٍ ! »

ناگاه ابو حنش چشم گشود و جمعی از بنی اشجع را نگریست دانست که اگر درنگ کند زمین بخونش لعل رنګ شود تيغ بكشيد و با ایشان در آویخت بنی اشجع ازین تجلد و تهور عجب کردند تنی گفت «انَّ اباحنشٍ لبطل» ابوحنش گفت «مکره اخوك لا بطل» و این سخن نیز مثل شد بالجمله ابو حنش جهان را ازیشان بپرداخت متلمس که شرح حالش در کتاب اول مرقوم شد درین شعر ازین قصّه تذکره کند و گوید:

و من طلب الأُوتار ما حزَّ انفهُ *** قصير و خاض الموتَ بالسّيف بيهس

نعامةُ لمّا صرَّع القومُ رهطهُ *** تبيّن فى اثوابه كَيفَ يلبسُ

3- أَجْبَنُ مِنَ الْمَشْرُوفِ ضَرِطاً

*أَجْبَنُ مِنَ الْمَشْرُوفِ ضَرِطاً (1):

در وقوع این مثل چند گونه حدیث کرده اند نخست آن که از میان چند زن از زنان عرب که بی شوهر می زیستند تنی را مردی بزنی بگرفت و بر عادت بود که چاشتگاهان را زمانی در از بخفتی و همه روزه زنان قبیله بر بالین او آمدندی و گفتندی قم فاصطبح برخیز و کار صبوحی کن چون از خواب انگیخته شدی همی گفتی «لو لعاديةٍ نبّهتنّنی» ای کاش از برای ورود اهل غارات مرا بیدار می کردید تا بر می نشستم و همه را در هم می شکستم.

از سخنان گزافه وی زنان قبیله با یکدیگر همی گفتند حبّذا بخت مساعد


1) مجمع 969 و منزوف کسی است که جراحت بدن او سر بهم نیاورد و رفته رفته چندان خون از او برود که مرگ او را در یابد.

که ما را در جوار مردی مجاهد جای داده و از بلای اسر و نهب محروس و محفوظ داشته بهتر آن است که یک روز بكذب او را از ورود خصم آگهی بریم و طیش و تاب او نگریم صبحگاهی همگروه ببالین او تاختند و او را از خواب بر انگیختند بعادت گفت «لو لعاديةٍ نبّهتنّنی» گفتند هذه نواصي الخيل اينك سوارانند که از برای قتل و نهب در می رسند برخیز و ساخته مبارزت و مقاتلت باش چون این سخن بشنید همی گفت الخيل الخیل و نیروی ماسکه از اعضا و اعصاب او برخاست و چندان متوالیاً از پی هم ضرطه افکند که روح علوی را نیز از ثقبه سفلی اخراج داد.

دیگر آن که عمر و بن عمر و بن عدس که شیخی ابرص بود دختنوس (1)دختر لقیط بن زراره تمیمی را بزنی بگرفت یک روز عمر و بخفته بود و از اثر شیخوخت آب دهانش سیلان داشت و خرّ آخر نیز بر می آورد دختنوس که زنی جوان بود چون این بدید سخت بروی زشت آمد گفت اُفِّ اُفِّ چون هنوز عمرو را گرانی خواب در نیافته بود این سخن بشنید و چشم بگشود و گفت هان ای دختنوس چه گفتی اگر خواهی ترا طلاق گویم؟ گفت نیکو باشد پس عمر و او را طلاق گفت و عمرو بن او را و عمرو بن معبد بن زراره که جوانی جمیل و جسیم بود او را نکاح بست و بسرای آورد و با او خوش بگفت و خوش بخفت.

و این عمرو بن معبد مردی فقیر بود و هنگام تابستان این عیش و عرس ساخته شد و چون زمستان برسید و کار غلانیز بالا گرفت دختنوس كس بنزديك شوهر نخستین فرستاد و مقداری شیر طلب کرد عمرو بن عمرو بن عدس در پاسخ گفت فِي الصَّيفِ ضَيَّعتِ الَّلبَنَ یعنی در تابستان که بطلب طلاق بر آمدی شیر را فاسد کردی دختنوس چون پیام بشنید دست بر شانه شوهر خود عمرو بن معبد زده «فقالت هذا و مذقة خيره» (2)یعنی این شوهر فقیر با ناداشتن شیر بهتر است از عمرو عمرو بن عدس و کلمات او مثل گشت.


1) دختنوس معرب دخت نوش است او را بنام دختر کسری نامیده اند.

2) مذقه شیری است که با آب مخلوط شود.

این ببود تا از پس روزی چند گروهی از قبیله بكر بن وائل بر جماعت بنى دارم غارت آوردند این هنگام عمر و بخواب بود دختنوس بیم زده و هراسناك بدوید و او را برانگیخت و گفت چه خفته که اهل غارت در رسیدند عمرو چون این بدانست قوای ماسکه از وی زائل شد و از پی هم ضرطه انداخت تا جان بداد و عرب او را المنزوف ضرطاً نام نهاد بالجمله اهل غارت بتاختند و جماعت بنی دارم را عرضه نهب و غارت ساختند و دختنوس را نیز باسیری بردند.

عمرو بن عمرو چون این بدانست بر نشست و اسب برانگیخت و ندا در داد که هان ای بنی بکر دختنوس را بگذارید و بگذرید آن جماعت سخن عمرو را وقعی ننهادند پس دست بزد و تیغ بکشید و سی تن کم و بیش ازیشان بکشت و دختنوس را بازسند و طریق مراجعت پیش گرفت و دختنوس از پیش روی عمرو طی طریق می کرد این هنگام عمر و انشاد این شعر کرد :

أىَّ حليليك وجدت خيراً أألعظيم فيشةَ و أيراً أم الّذي يأتي العدوَّ سيراً

يعني كدام يك شوهر خود را نیکوتر دانی آیا آن که ذکر بزرگ داشت یا آن که از قید اسرت رهائی داد؟ فقالت ذاك لذاك و هذا لهذا یعنی از برای مضاجعت عمرو بن معبد خوب بود و روز منازعت عمرو بن عمرو نیکوست بالجمله عمرو دختنوس را باز قبیله آورده اند.

دیگر آن که دو تن از مردم عرب از میان قبیله بیرون شدند ناگاه از اقصای بیابان شجری دیدار شد یک تن از یشان گفت آن دیگر را : جماعتی را می نگرم که قصد ما کرده اند «فقال إنّما هو عُشرة» گفت این درخت عشره است که تو می نگری از لفظ عشره فهم عشره كرد و گفت «و ما غناء اثنين عن عشرة» یعنی دو تن با ده تن چگونه بر می تابد این بگفت و باد از وی بجست تارخت بر بست.

دیگر آن که لُجيم بن مصعب بن علی بن بكر بن وائل دختر العتيك بن اسلم بن يذكر بن عنزة بن اسد بن ربیعه را که حذام نام داشت بنکاح بست و از وی دو پسر آورد یکی را عجل و آن دیگر را او قص نامید و همچنان صفیه دختر کاهل بن اسد بن خزیمه

را بشرط زنی بگرفت و نیز از وی پسری آورد و او را حنیفه نام نهاد میان این زنان بحکم غیرتی که با یکدیگر می بردند مخاصمت و منازعت افتاد چون داوری بنزد شوهر خود بردند حمایت زن نخستین خود حذام را واجب شمرد و این شعر انشاد کرد :

إذا قالَتْ حَذام فَصَدِّقُوها *** فَإِنَّ الْقَولَ ما قالَت حَذامٍ

و این سخن مثل شد.

آن گاه چنان افتاد که احرز بن عوف العبدی زن خود را که ماشریّه دختر نهسر بن بدر بن بكر بن وائل بود طلاق گفت و عجل بن لجيم او را بشرط زناشوئی خواستار شد احرز با او گفت ماشریه از من حمل دارد چون بار فرو گذارد فرزند مرا نیکو بدار! عجل بردمت نهاد و چون ماشریه حمل بگذاشت پسری بود عجل او را سعد نام نهاد و نیکو بداشتش تا نیرومند گشت آن گاهش با خود ببرد تا بپدرش أحرز بن عوف سیاره و باز آید.

از قضا حنيفة بن لجیم که سفری کرده بود این هنگام از راه برسید و برادر زادگان او را استقبال کردند در میانه سعدر اندید بپرسید گفتند عجل او را ببرد تا بیدرش احرز سپارد حنیفه را بد آمد و از قفای عجل شتافت و او را وقتی بیافت که سعد را تسلیم داده باز می آمد «فقال ما صنعت يا عشمة و هل للغلام ابٌ غيرك»، گفت چه کردی اي پير از کار افتاده آیا از برای این پسر پدری جز تو بود این بگفت و برادرزادگان را فراهم کرده بطلب سعد بشتافت و احرز را دریافت و نزد او جز سعد و غلامی نبود پس حنیفه آغاز مقاتلت کرد و نخستین غلام را زحمت کرد و از وی دور ساخت آن گاه با أحرز در آویخت احرز روی با سعد کرد و گفت ای فرزند در مقاتلت با حنیفه اعانت من نمی کنی سعد همچنان بیم زده و خوفناك دور از جنگ نگران بود فقال الاحرز :

إبْنُكَ إبْنُ يُوحِكَ *** من يَشرِبُ مِنْ صَبُوحِكَ

یعنی پسر تو پسر اصلی تست که با تو صبوح کند و این سخن مثل شد، بالجمله حنیفه تیغی بزد و دست احرز را قطع کرد و این وقت بجذیمه نامیده شد و احرز تیغی

بزد و انگشت کلان از پای حنیفه بیفتاد و ازین روی حنیفه نام یافت چه از نخست نام او أثال بن لجيم بود بالجمله غلام احرز كه بر كناره جنك بنظاره بود بند از منفذ زیرینش سستی گرفت و جان پاک با ضرطه پی در پی متوالی ساخت و جهان از وجود پلید بپرداخت حنیفه گفت «هذا هو المَنْزُوفُ ضَرِطاً» و این سخن مثل گشت بالجمله حنيفه سعد را مأخوذ داشته بنزديك عجل آورد و از آن پس بفرزندی عجل معروف و منسوب گشت.

4- أَجودُ مِنْ كَعبِ بنِ مامَةَ

*أَجودُ مِنْ كَعبِ بنِ مامَةَ (1)

کعب بن مامه مردی از قبیله ایاد بود و با چند تن از طایفه نمر بن قاسط هنگام حدّت حر و سورت گرما سفری پیش داشت در عرض راه چون آب کمیاب بود جامی را پیمانه ساخته حندريك در آن انداختند و مقرر داشتند که روزی یکبار از آن آب که با خود حمل می دادند چندان در آن جام بریزند که ریگ ها در آب مغمور شود پس يك تن بياشامد هر يك را بخش و بهره يك چنين پيمانه بود روز نخست وقتی که هوا چون سینه کانون تافته بود از بهر شرب ماء نشستند و آن پیمانه را بدور افکندند و هرکس سمت خویش را بیاشامید چون نوبت بکعب رسید نگریست که مرد نمری در جام وی تیز تیز می نگرد و آشکار بود که مرد عطشان بدین جرعه آب سیراب نشود فرمود بهره مرا بنمری دهید مرد نمری بگرفت و بیاشامید و از آن منزل کوچ دادند و کعب همچنان تشنه طی مسافت کرد.

روز دیگر هنگام قسمت آب چون نوبت بکعب رسید همچنان مرد نمری حدید النظر بود باز آن جود که در نهاد کعب کامن بود موج بزد و گفت نصیب مرا بمرد نمری دهید این هنگام جنبش کردند تا راه برگیرند کعب را نیروی نهوض نبود گفتند ای کعب آب نزديك است «رد كعب اننّك ورّاد» (2)قوت جواب نداشت و هم در زمان جان بداد ناچار او را بگذاشتند و بگذشتند چون این خبر بپدرش مامه رسید این شعر


1) مجمع الامثال 978.

2) راه بیفت ای کعب که بزودی پایگاه می رسیم.

را در مرثیه او گفت:

ما كان من سوقةٍ أسقى على ظماءِ *** خمراً بماءِ اذا ناجودها بردا

من ابن مامة كعبِ حين عىَّ به *** زوُّ المنيّة الأّ حرَّة وقدا

اوفى على الماء كعب ثمَّ قيل له *** رد كعبُ انك ورّاد فماوردا

5- أَجْسَرُ مِنْ قاتِل عُقْبَةَ

*أَجْسَرُ مِنْ قاتِل عُقْبَةَ (1)

ابو جعفر منصور هنگام خلافت خويش عقبة بن سلم را که از مردم یمن بود فرمان کرد تا با فوجی ببحرین رفته قبیله ربیعه را که گناه کرده حضرت بودند کیفری کند لاجرم عقبه سفر بحرین کرد و از مردم ربیعه بسیار کس بکشت و زمانی در از فرمانگذار آن اراضی بود و یک تن از مردم عبدالقیس ملازمت خدمت او اختیار کرد و با او ببود تا آن هنگام که نوبت خلافت بمهدی رسید و عقبه را از عمل معزول داشته حاضر حضرت خواست مرد عبدی نیز با او کوچ داده ببغداد آمد و یک روز که قوّاد سپاه و بزرگان در گاه بر در سرای مهدی انجمن بودند مرد عبدی کارد بکشید و در برابر چشم آن جماعت بر کمر گاه عقبه فرود آورد چنان که از بند کمر بگذشت و بر شکم او در رفت عوانان بدویدند و مرد عبدی را بگرفتند و بنزديك مهدی بردند.

خلیفه او را مخاطب داشت که این چه کردار نکوهیده بود ؟ گفت عقبه از عشيرت من بسيار كس بكشت و من بسیار وقت بدو دست یافتم و خویشتن را از قتل او باز داشتم از بهر آن که در چنین انجمنی او را مقتول سازم تا مردمان بدانند که من خونخواهی کردم و ثار خویش را ضایع نگذاشتم این همی بگفت و بگریست، درین هنگام بعرض رسانیدند که عقبه بدان زخم در گذشت مرد عبدی چون این بشنید چون گل بشگفت و بخندید.

مهدی گفت این خنده از پس گریه چه بود؟ گفت بیم داشتم که بدان زخم در نگذرد و خونخواهی من بانجام نرود اکنون که جان بداد غمی از بهر من بجای


1) مجمع الامثال 979.

نماند مهدی گفت مانند تو دلاوری رواست که زنده مانی لکن اگر من ترا زنده بگذارم مردمان بر قوّاد من چیره شوند و مانند این جسارت فراوان افتد پس بفرمود تا گردنش بزدند و مردمان در مثل ها گفتند «اجسرُ من قاتل عقبه» و نیز گفته اند «اخسر من قاتل عقبه» یعنی در قتل عقبه خسارت نفس خویش کرد.

6- أَجوَدُ مِنْ هَرَم

*أَجوَدُ مِنْ هَرَم (1)

هرم بن سنان بن ابی حارثه المرى بفضل وجود نامبردار بود چنان که زهیر بن ابی سلمی در مدح او گوید بیت:

إِنَّ البَخيلَ مَلُومٌ حَيث كانَ وَ ل *** كُنَّ الْجَوادَ عَلَى عِلاتِهِ هَرِمٌ

هُوَ الْجَوادُ الَّذي يُعْطِيكَ نائِلَهُ *** عَفْواً و يُظْلَمُ أَحْيَانًا فَيَظْطَلِمُ

وقتی دختر هرم بر عمر بن الخطاب در آمد عمر باوی گفت پدر تو بجای مدایح زهیر او را چه عطا کرد.

فَقالَت : أَعطاهُ خَيْلًا تُنضى و إِبِلًا تُتوى و ثِياباً تُبلى وَ مالاً يُفْنى

گفت پدر من زهیر را اسب هائی عطا کرد که لاغر شدند و شترانی که هلاک گشتند و جامه هائی که نوی بگذاشت و مالی که بقا نداشت.

فَقالَ عُمَرُ : لَكِنَّ ما أعطاكُمْ زُهَيْرُ لا يُبْلِيهِ الدَّهْرُ وَ لا يفنيهِ العَصْرُ

عمر گفت آن را که زهیر باشما عطا کرد روزگارش خلقان نکند و زمانه اش دست فرسود فنا نتواند . و بروايتي إنها قَالَتْ : ما أَعْطَى هَرَمَ زُهَيْراً قَدْ نُسِيَ،

قالَ عُمَرُ : لَكِنَّ ما أعطاكُمْ زُهَيْر لا يُنسى

7- حَسْبُكَ مِنْ شَرِّ سَماعُهُ

*حَسْبُكَ مِنْ شَرِّ سَماعُهُ (2)


1) مجمع الامثال 1004.

2) مجمع الامثال 1026.

یعنی قناعت کن از شر بسماع آن و خود را در شر می نداز و معاینه مکن این مثل را هنگام عار و سخن زشت و چیزی که از وقوع آن خوفناک باشند بر زبان رانند همانا فاطمه دختر خر شب از قبیله انمار بن بغيض مادر ربیع بن زیاد عبسی این سخن بگفت و چنان بود که ربیع از قیس بن زهیر بن جذیمه زرهی مأخوذ داشت و قیس در خاطر نهاد [کاری کند] که هر روز بتواند درع خویش را بازستاند یک روز چنان افتاد که در گذر گاهی مادر ربیع را نگریست که بر شتری نشسته طی مسافت کند قیس پیش شد و سرراه بر مادر ربیع بگرفت و خواست تا او را برده بگروگان زره بازدارد مادر ربیع گفت ای قیس مگر خرد خویش را یاوه کرده ؟ آیا گمان می کنی که قبیله بنی زیاد حمل این عار خواهند کرد و تو مادر ایشان را درین بیابان از یمین و شمال کوچ خواهی و داد و مردمان او را با زبان آلوده خواهند ساخت، و انَّ حسبك من شرّ سماعه.

8- أَلْحَديثُ ذُوشُجُونٍ

*أَلْحَديثُ ذُوشُجُونٍ (1)

این مثل را آن جا گویند که در حدیث جز آن حدیث را مذکور سازند، بالجمله ضبّة بن ادّ بن طابخة بن الياس بن مضر دو پسر داشت که یکی را سعد و آن دیگر را سعید نام بود یک شب شتری از وی یاوه گشت دو پسر از پی گمشده بیرون شدند و هر يك جانبی گرفت نخستین سعد شتر را بیافت و بازشتافت و از آن سوی حارث بن کعب با سعید دو چار شد و دو جامه برد در بر او دید گفت ای غلام بردین را با من گذار و بگذر سعید گفت هرگز این نکنم حارث بیتوانی تیغ بزد و او را بکشت و هر دو برد را از وی ببرد امّا ضبّه که بانتظار پسران بود در تاریکی شب از دور دیدار سوادی کرد قالَ أَسْعَدُ أَمْ سَعید این سخن مثل شد که هنگام نجاح و خيبت گویند بالجمله ضبّه در انتظار سعید روزگاری در از بزیست و از وی نشان نیافت تا شهر های حرام پیش آمد و مردم عرب دوست و دشمن در بازار عکاظ انجمن شدند این هنگام چشم ضبّه بر حارث بن کعب افتاد و بر دین فرزند را در بر او دید پیش شد و گفت ای حارث این دو برد نیکو را از کجا بدست کردی؟ گفت بر دوش غلامی یافتم از وی طلب کردم


1) مجمع الامثال 1044 یعنی قضیه خیلی پیچیده است باین سادگی بیان نمی شود.

سر برتافت او را بکشتم و برگرفتم و برفتم ضبه گفت با این تیغ که در کمر داری؟ گمان می رود كه نيك برنده است مراده تا نیکو نظاره کنم حارث شمشیر خویش بدست ضبّه داد و ضبّه شمشیر را جنبش داد و گفت «انَّ الحدیث ذو شجون»و بر سر حارث فرود آورد و مقتول ساخت مردم گفتند يا ضَبَّةُ أَفِي الشَّهرِ الْحَرامِ در ماه حرام خون بريختي فَقالَ سَبَقَ السَّيْفُ الْعَذَلَ گفت شمشیر پیشی گرفت از ملامت نکوهش گران این سخن نیز مثلی شد فرزدق اشارت باین قصه کند:

فَلا تَأْمَنَنَّ الْحَرْبَ انَ اسْتِعارِها كَضَبَّةَ إِذْ قالَ الْحَديثُ شُجُونٌ

9- حَمیمُ الرَّجُلِ واصِلُهُ

*حَمیمُ الرَّجُلِ واصِلُهُ (1)

مردی از عرب که کلاب بن فارع نام داشت یک روز رعایت اغنام خویش می کرد ناگاه شیری از کمین دیدار شد و بمیان گله در افتاد، کلاب چون این بدید آهنگ شیر کرد تا شر او را از گله بگرداند شیر درنده که چشم بر فریسه داشت گلّه را بگذاشت و نخستین بسوی کلاب شتاب گرفت و در اول حمله او را بروی در افکند و براثن خارا گذار را بر قفای او استوار کرد این هنگام خنا بر بنمره که از خویشاوندان قریب و عشاير نزديك كلاب بود با مردی از عرب که حوشب نام داشت برسیدند کلاب در زیر چنگال شیر فریاد برداشت که مرا دریابید خنا بر هیچ یا درحم نکرد و بکناری ایستاد و حوشب بحمایت کلاب سرعت کرد و این شعر انشاد نمود :

أعنتُه إِذ خَذَلَ الخَنابِرُ *** وَ قَدْ عَلاهُ مُكْفَهرٌّ خادِرٌ

هُرامِسٌ جَهمٌ لَهُ زَماجِرُ *** وَنابُهُ جَردٌ عَلَىَّ كاشِرٌ

أُبرُز فَإِنِّي ذُو حُسامٍ حاسِرٌ *** إنّي بِهذا إن قُتِلتَ ثائِرٌ

این بگفت و بر شیر حمله آورد و تیغ بزد چنان که از اضلاع و کتفین او بگذشت


1) مجمع الامثال 1050.

و از پشت کلاب بر زمین افتاد پس کلاب برخاست و بنزد حوشب آمد و گفت انت حمیمی توئی خویش و پیوند من نه خنابر که مرا در دهان شیر نظاره می کرد و کناره می جست و دست او را بگرفت و بمیان قوم آورد و همی گفت حمیم من حوشب است نه خنابر (1)این بود تا آن گاه که کلاب بجهان دیگر شتاب گرفت، از پس مرگ او قرابت خنابر همی خواست که میراث او را مأخوذ دارد.

فقالَ حَوْشَبٌ : أَنَا جَمِيمُهُ وَ قَرِيبُهُ فَلَقَدْ خَذَلْتَهُ و نَصَرْتُهُ وَ قَطَعْتَهُ و وَصَلَتْهُ و صَمِمتَ عَنْهُ و أَجَبْتُهُ.

حوشب گفت خویش و حمیم او منم چه تو او را در چنك دشمن گذاشتی و من نصرت کردم و تو قطع رحم نمودی و من پیوند جستم و تو در استغاثت او زبان بستی و من

اجابت کردمی ، این مخاصمت تشدید یافت و داوری بنزديك خنابس بن مقنّع كه زعيم

جابت درامی ، و قوم و سید سلسله بود بردند خنابس روی با حوشب کرد و گفت تو کجا کلاب را نصرت کردی که از خنابر که حمیم اوست پیشی گرفتی و مستوجب ميراث او گشتی؟ حوشب این شعر قرائت کرد :

أجَبْتُ كِلابا حينَ عَرَّدَ اِلفُهُ *** و خَلاَهُ مَكْبُوبًا عَلَى الْوَجهِ خِنبَرٌ

فَلَمّا دَعاني مُسْتَغيثاً أَجَبْتُهُ *** عَلَيْه عَبُوسٌ مُكْفَبِرٌ غَضَنفَرٌ

مَشيَتُ إِلَيْهِ مَشَى ذِي الْعِزْ إِذْ غَدا *** وَ أَقبَلَ مُختالَ الْخُطى يَتَبختَرُ

فَلَمّا دَنا مِنْ غَرْب سَيْفى حَبَوتُهُ *** بأبيض مَصْقُول الطَّرائِقِ يَظْهَرُ

فَقَطَّعَ ما بَينَ الضُّلُوِع وَ حِضنِهِ *** إلى حِضنِهِ الثّاني صَفيحٌ مُذَكَّرٌ

فَخَرَّ صريعاً في التُّرابِ مُعَفِّراً *** وَ قَدْ زارَ مِنْهُ الْأَرْضِ أَنْفُ وَ مِشْفَر


1) مطابق سيره و قانون ولاء در این گونه موارد اعراب را رسم چنان بود که با گفتن نظیر این جملات حق قرابت خود را قطع و با دیگری پیوند می کردند.

و مردم قبیله نیز گواهی دادند که کلاب مي فرمود هذا حَميمي دُونَ الْخَنابِرِ درين وقت خنابس گفت حَميمُ الْمَرْهُ واصِلُه و این سخن مثل گشت و فرمان کرد تا ترکه کلاب را بحوشب گذاشتند

10- ألعامِلُ عَلَى الْكَرَاز

• ألعامِلُ عَلَى الْكَرَاز (1)

این مثل را از بهر مرد لئیم گویند یعنی از قلّت و خفّت، زاد خود را بر کبشی حمل کند همانا مخالس بن مزاحم الكلبى و قاصر بن سلمة الجذامی بر در سرای نعمان بن منذر ملازمتی داشتند و میان این هر دو تشدید مخاصمت بود قاصر حیلتی اندیشید و بنزد عمرو بن هند برادر نعمان آمد که او را ابن فرتنا می نامیدند گفت هیچ شنیده که مخالس ترا هجا گفته و این شعر اوست:

لقد كانَ مَنْ سَمَّى أَبَاكَ بْنَ فَرْتَنا *** بِهِ عارِفاً بِالنَّعْتِ قَبْلَ التَّجارُبِ

فسَمّاهُ مِنْ عِرفانِهِ جِر وَ جَيْئَلٍ *** حَليلَةَ قَشع حامِلِ الرِّجُلِ ساغِبٍ

أَبا مُنْذِرِ أَنَى يَقُودُ بْنُ فَرْتَنا *** کَرادیسَ جُمْهُورٍ كَثِيرِ الْكَتَائِبِ

وَ ما ثَبَتَتْ في مُلْتَقَى الْخَيْلِ سَاعَةً *** لَهُ قَدَمَ عِنْدَ اهْتِزازِ الْقَواضِبِ

عمرو چون این بشنید بنزد نعمان آمد و از مخالس شکایت آورد و این ابیات را بروی عرضه داشت نعمان در غضب شد و مخالس را حاضر حضرت داشت.

«و قالَ : لا أُمَّ لَكَ أَتَهْجُو امْرَةِ هُوَ مَيْتاً خَيْرٌ مِنْكَ حَيّاً و هُوَ سَقيماً خَيْرٌ مِنْكَ صحيحاً و هُوَ غَائِباً خَيْرٌ مِنْكَ شَاهِداً فَبِحُرْمَةِ مَا الْمُرْنِ


1) مجمع الامثال : 1108 .و كراز بفتح کاف قوچی را گویند که بی شاخ باشد و شبان گوسفندان خرجين اثقال و ما يحتاج خود را بر او حمل کند ، هنگامی که از داشتن چار پا محروم باشد و این که گفته اند قوچ بی شاخ برای آنست که اگر شاخ دار باشد ، قهراً درصدد منازعه و مناطحه با سائر قوچ ها بر می آید و خرجين و ما يحتاج را فرو می ریزد ، و اگر شاخ نداشته باشد از ترس جان از منازعه خودداری می کند.

و حَقِّ أبي قابُوسٍ، لَئِنْ لاحَ لي أَن ذلِكَ كانَ مِنْكَ لَأَنْزَعَنَّ غَلْصَمَتَكَ مِن قَفاكَ (1)ولَأُ طْعِمَنَّكَ لَحْمَكَ».

مخالس را عتاب فرمود که هجو کسی می کنی که مرده اش از زنده تو نیکوتر است و رنجوریش بر صحت و غيبوبتش بر حضور تو شرافت دارد سوگند بآب باران و حق پدرم اگر روشن شود این هجا تو کردۀ زبانت را از قفا بر آورم و گوشتت را طعمه تو می سازم مخالس گفت:

«أَبَيْتَ اللَعْنَ كَلأَ وَ الَّذِي رَفَعَ ذُرْوَتَكَ بِأَعْمادِها و أماتَ حُسَادَكَ بِأكمادِها ما بَلِّغْتَ غَيْرَ أقاويلِ الوُشاةِ و نَمائِمِ الْعُصاةِ وَ ما هَجَوْتُ أَحَداً وَلا أَهْجُو امْرَة ذَكَرْتَ أبداً وَ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ وَ بِجَدِّكَ الكَريمِ و عِزّ بَيْتِكَ الْقَديمَ أَنْ يَنَالَنِي مِنْكَ عِقابُ أَوْ يُفاجِتَنِي مِنكَ عَذَابٌ قَبْلَ الفَحْص وَ الْبَيانِ عَنْ أَساطِيرِ أَهْلِ الْبُهْتَانِ».

گفت ای پادشاهی که ساحت تو از آلایش معایب بری است سوگند با خدائی که قبّه حشمت ترا برافراخته و بدخواهان تراهلاک ساخته این کذب دروغ زنان و غیبت سخن چینان است و من هیچ مردی خاصه عمرو را هجا نگفته ام و هرگز هجا نکنم و اکنون پناه به بخت بلند و نژاد بزرگ تو می برم که از آن پیش که پژوهشی كنى و اباطيل اهل افك و بهتان را بازدانی مرا مورد عنا و عذاب نفرمائی.

پس نعمان قاصر را طلب داشت و گفت این چه سخن است که آورده؟ قاصر بجان و سر نعمان سوگند یاد کرد که این ابیات را مخالس بر من انشاد کرد مخالس گفت ای پادشاه من کذب سخن او را هم با سخن او روشن سازم خصومت قاصر را


1) غلصمه : زبان كوچك با بيخ زبان در نسخه ناسخ و خاصمتك ، طبع شده.

با من مردم این انجمن همه دانند این کی شود که من شعری بکاهش و نکوهش عشیرت پادشاه بگویم و بر دشمنی که روز مرا کوتاه خواهد بخوانم؟ نعمان ازین سخن صدق مخالس را تفرّس کرد و هر دو تن را از مجلس بیرون شدن فرمود آن گاه که از حضرت نعمان بیکسوی شدند.

«قالَ مُخالِس لِقاصِرٍ : شَقِى جدكَ وَ سَفَلَ خَدُّكَ وَ بَطَلَ كَيْدُكَ وَلاحَ لِلْقَوْمِ جُرْمُكَ وَ طَاشَ عَنِّي سَهْمُكَ وَ لَأَنْتَ أَضْيَقُ جُحْراً مِنْ تَقازِ وَ أَقَلُّ قِرَى مِنَ الْحَامِلِ عَلَى الْكَرَازِ».

و این سخن مثل گشت گفت بخت تو واژونه شد و روی علای تو بزیر آمد و صورت کید تو از پرده بیرون افتاد و خدنك كين تو از من بگشت اکنون خانه حشمت تو از سوراخ عصفور تنگتر است و بساط شرافت و اوانی ضیافت تو از خرجینه شبان که بر پشت گوسفند بندد قلیل تر.

11- أَحْمَقُ مِنْ هَبَلْقَةَ

*أَحْمَقُ مِنْ هَبَلْقَةَ (1).

هبنّق بفتح های هوَّز و بای موحّده و نون مشدّد مفتوح احمق را گویند و این كلمه لقب یزید بن ثروان از بنی قیس بن ثعلبه است و او را ذوالودعات نیز می نامیدند چه ودع خزر سفید است که از بحر بر می آورند و برای دفع چشم بد علاقه می کنند و هبنقه با این که مردی شگرف و طویل اللّحيه بود قلّاده از خزف و خزر و بعضی استخوان ها علاقه گردن کرده بود تا در میان مردم یاوه نشود، یک شب برادرش آن قلاده را بسرقت بر بود و بر گردن خویش بست صبحگاه چون هبنّقه او را بدید فَقالَ : أَخي أَنتَ أنَا فَمَنْ أنَا»، گفت ای برادر تو منی پس من چه شدم ؟ و كيست من؟.

و هم از حمق وی گویند که یک روز شتری از وی یاوه شد و او در میان مردم ندا


1) مجمع الامثال 1169.

در می داد که «مَنْ وَجَدَ بَعيري فَهُوَ لَهُ»، یعنی هر کس شتر گمشده مرا یافته است از آن وی باشد ، گفتند ای احمق، پس این ندا از بهر چیست،«قالَ : فَأَيْنَ حَلاوَة الوِجدانِ»، گفت پس کجاست حلاوت یافتن گمشده.

دیگر چنان افتاد که قبیله طفاوة و جماعت بني راسب در سر مردی آغاز سخن کردند و هر يك از قبيلتين آن مرد را از طایفه خویش می شمردند در پایان امر سخن بر این نهادند که هر کس نخست بر ما در آید او را بحکومت طلب کنیم از قضاهبنّقه در آمد گفتند تو حکم کن که این مرد راسبی است یا طفاوی باشد گفت این حکومت من توانم کرد وی را بکنار نهر بصره باید برد و بآب در انداخت «إِن كانَ راسِبِيّاً رَسَبَ فيهِ وَ إِن كانَ طَفاوِيّاً طَفاء» (1)يعنى اگر رسوب در آب کرد و فروش در اسبی باشد و اگر بر سر آب ایستاد طفاوی خواهد بود، مرد گفت من هرگز نخواهم ازین دو قبیله باشم و بحکومت تو نیز حاجت ندارم (2).

و دیگر از حمق اوست که گوسفندان اهل خویش را شبانی می کرد و هر گوسفند که لاغر بود از علف چر باز می داشت و آن گوسفندان که فربی و قوی بودند نیکو رعایت می کرد و بمرغزاري سبز و طری در می برد گفتند چه زشت کاری که می کنی «قالَ: لا أُقْسِدُ ما أَصْلَحَ اللهُ ولا أَصْلِحُ ما أَفْسَدَهُ»، گفت من آن را كه خدا فاسد کرده است اصلاح نمی کنم و آن را که اصلاح فرموده فاسد نمی خواهم شاعر در حق وی گوید :


1) راسب بن خزرج پدر قبیله ایست که هر کس از آن قبیله باشد او را راسبی گویند و ضمنا راسب در اصل لغت بمعنی فرو رونده در آبست مانند آهن و طفاوة دختر جرم زبان است. که قبیله طفاوه بن اعصر بدو منسوب اند ، ضمنا طفاوه بمعنی آن چیزی است که بر روی آب بماند مانند چوب.

2) در مجمع الامثال است که «ولا حاجة لى بالديوان»، یعنی نیازی بدفتر ثبت نام ندارم. در آن زمان هر کس که از حاکم عطا می گرفت می بایست نام او در دیوان یکی از قبائل ثبت باشد، و این عمل از دوران عمر بن الخطاب بیادگار بود.

عِش بِجَدٍّ وَ لَنْ يَضُرُك نوكٌ *** إِنَّما عَيْشُ مَنْ تَرَى بِجُدُودٍ

عِش بِجَدٍّ وَ كُنْ هَبَنَّقَةَ القَيسِ*** ىَّ نَوكاً أوَ شَيْبَةَ بْنِ وَليد

رُبَّ ذِي إِرْبَةٍ مُقِلٌ مِنَ الْمَالِ *** وَ ذِي عَنْجَهِيَّةٍ مَجدُودٍ

12- أَحْمَقُ مِنْ دُعَةَ

*أَحْمَقُ مِنْ دُعَةَ (1)

همانا دغة لقب ماریه دختر معنّج است و معنج ربيعة بن عجل را گویند و جماعتی از اهل لغت منهج دانسته اند گویند چون حامل شد و او را درد زادن بگرفت پنداشت بغایطی باید رفت و پلیدی افکند پس برفت و بزاد و باز آمد و باوسنی خود گفت هَلْ يَفْعَرُ الْجَعْرُفاه چه جعر عنذره ایست که برد بر خشك شده باشد یعنی آیا عذره دهن باز می کند و سنی او را حال بدانست قالَت : نَعَم وَ يَدْعُو أَباهُ گفت بلی دهن باز می کند و پدرش را هم می خواند این بگفت و برفت و فرزندش را از مبرز بیاورد.

و چون دغه از قبیله بلعنبر بود مردم بلعنبر را جعري و بنی جعر القب نهادند و چون فرزند دغه قليل النوم و كثير البكا بود دست فرا برد و یا فوخ او را نرم ولین یافت گمان کرد که سر او را دمّلی عارض شده کاردی از وسنی خود بگرفت و مغز از سر كودك بر آورد که دیگر نگرید و او تا قیامت گریستن را بگذاشت.

13- أحلَمُ مِن أحنَفَ

*أحلَمُ مِن أحنَفَ (2).

ضحّاك بن قيس بن معوية من بنى مرة بن عبيد بن مقاعس را احنف می نامیدند از بهر آن که پای او را حنفی و میلی بطرف انسی بود (3)و کنیت او أبوبحر است مادر


1) مجمع الامثال 1178.

2) مجمع الامثال 1179.

3) انسی از دست و پا سمت داخل بدن را گویند یعنی پای راست او بطرف چپ و پای چپ او بطرف راست انحنا داشت.

أحنف او را بر زبردست ترقص می داد و این شعر انشاد می کرد :

وَ اللَّهِ لَوْلاً صَعْفَةٌ مِنْ هَزْلِه *** وَ حَنَفٌ أَوْ دِقَةٌ في رِجلِه

ما كانَ في صبيانكُمْ مِنْ مِثْلِهِ

بالجمله احنف بصفت حلم و زینت حکمت اشرف عرب بود گویند یک روز مردی روی با یحیی بن خالدیر مکی کرد و گفت «وَ اللهِ لَأَنتَ أَحلَمُ مِنْ أَحْنَفَ»سوگند با خدای که تو از أحنف حلیم تری و در فرو خوردن خشم دلیرتر و در حمل مكروهات بردبارتر در جواب گفت سوگند با خدای که غلام احنف از من حلیم تر است.

بالجمله با احنف گفتند هیچ کس را از خود حلیم تر یافتی؟ گفت آری من اين حلم از قيس بن عاصم المنقری آموختم چه یک روز بروی در آمدم او با مردی سخن می کرد ناگاه چند تن از مردم او برادر [زاده] او را با دست بسته در آوردند و گفتند هم اکنون پسر ترا مقتول ساخت و ما او را بسته آوردیم قیس این بشنید و قطع سخن خویش نکرد و آن گاه که حدیث بپای برد پسر دیگر را طلب کرد، فقال:

قم ما بُنَيَّ إلى [ابْنِ] عَمِّكَ فَأَطْلِقَهُ وَ إلى أخيك فَادْفنهُ»، گفت با خيزاى پسرك من دست [پسر] عمت را بگشای و برادرت را بخاك بسپار و آن گاه فرمود مادر قتیل را صد شتر عطا کن باشد که حزن او اندك شود این بگفت و از طرف ایمن بسوی ایسر تکیه زد و این شعر انشاد نمود:

إنِّي امرءُ لا يَعْتَري خُلُقي *** دَنَسٌ يُفَنَّدُ دَنَسٌ يُفَنَّدُهُ وَلا أَفْنُ

مِنْ مِنقَرٍ في بَيْتِ مَكْرُمَة *** وَ الْغُصْنُ يَنْبُتُ حَوْلَهُ الْغُصْنُ

خُطباءُ حينَ يَقُولُ قَائِلُهُمْ *** بيضُ الْوُجُوهِ مَصاقِعُ لُسَنُ

لا يَفْطَنُونَ لِعَيبِ جارِهُمِ *** وَ هُمُ لِحُسْنِ جَوارِهِ قُطنُ

و نیز این شعر را بفرمود :

أَقُولُ لِلنَّفْسِ تَنساءَ وَ تَعْزِيَةٌ *** إِحدى يَدَيَّ أَصابَتْني وَ لَمْ تَكدِ

كِلاهُما خَلَفُ عَنْ فَقَدِ صاحِبِهِ *** هذا أَخي حينَ أَدْعُوهُ وَ ذا وَلَدي

گویند یک روز مصعب بن زبیر با مردی خطاب می فرمود که تو در حق ما بدسکالیده و او از در نیایش معذرت می جست و می گفت این سخن کذبی است که بر من بسته اند و صعب گفت از مردی ثقه شنیده ام احنف حاضر بود گفت ایها الامیر او را بگذار که هرگز ثقة سخن چینی نکند و فتنه را انگیزش ندهد همانا از منافقی شنید؛

و از سخنان احنف است که می فرماید «إِنَّ النَّاسَ يَرَوْنَ العِلم ذلاً» یعنی مردم نادان حلم راهَونی و ذلّتی پندارند «رُبَّ غَيْظَ قَدْ تَجَرَّعْتُهُ مَخَافَةَ ما هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ»، چه بسیار وقت خشم را فرو خوردم تا گرفتار صعب تری از آن نشوم «كَثرَةُ المُزاح يَذْهَبُ بِالهَيبَةِ»، طبت کردن حشمت مرد را ببرد.

«السُّوْدَدُ كَرَمُ الْأَخْلاقِ وَ حُسْنُ الْفِعْلِ» سیادت و بزرگی بجود طبع و کردار نيك است . مردی گفت يا أبا بحر مرا بر محمدتی دلالت کن! فرمود:

«اَ لْخُلْقُ السَّجِيحُ وَ الْكَفْ عَنِ القبيح وَ اعلَم أَنَّ أَدوَى الدّآءِ اللِّسانُ الْبَذِى وَ الْخَلْقُ الرَّدِي».

یعنی بهتر چیز خلق گشاده و خویشتن داری از بدیهاست و بدترین چیز ها زبان بد و خلق بد است.

14- أَحْمى مِنْ مُجِيرِ الظَّلَّعْنِ

*أَحْمى مِنْ مُجِيرِ الظَّلَّعْنِ (1)

نبيشة بن حبيب السلمى یک روز اعداد کار کرده در طلب غارت و کسب غنیمت


1) مجمع الامثال : 1185.

بیرون شد، ناگاه در اراضی کدید جماعتی از زنان بنی کنانه را دیدار کرد که کوچ می دادند ربيعة بن مكدم کنانی که پسری نورس بود و گیسوان مشگین از پس پشت انداخته داشت حاضر بود سر راه بر نبیشه گرفت و گفت ازین اندیشه بیکسوی باش نبیشه سخن او را وقعی ننهاد لاجرم با هم در آویختند و نبیشه بازوی ربیعه را با نیش سنان جراحتی کرد ربیعه بنزد مادر آمد و گفت:

شُدِّي عَلَى الْعَصْبَ أَمَّ سَیّارِ *** فَقَدْ رُزِيتِ فارساً كَالدّينارِ

مادرش در پاسخ گفت :

اِنّا بَنُو رَبيعَةَ بنِ مالِكٍ *** مُرَزَّءٌ خِيارُنا كَذلِكِ (1)

مِنْ بَينِ مَقتُولٍ وَ بَينِ هالِكٍ

این بیت بگفت و بازوی پسر را به بست ربیعه گفت نیز یک جرعه آب مرا دهید که سخت عطشانم مسئولش با جابت مقرون نشد مادرش گفت بشتاب و با دشمن مقاتله کن آب از تو فوت نمی شود ربیعه سر برتافت و حملتی گران افکند و جنگی صعب در پیوست و چندان بیائید که دشمنان را از میان طعاین (2)و زنان هزیمت داد آن گاه بنزد زنان آمد و گفت من از کثرت جراحت هم اکنون جان خواهم داد لكن مرده من چنان که زنده من حمایت شما می کند اینک بر این عقبه صعود می کنم و همچنان بر پشت اسب تکیه برستان خواهم کرد و جان خواهم داد شما شتاب کنید و زود بگذرید چندان که این جماعت مرا زنده دانند آهنگ شما نکنند این بگفت و اسب براند و بر فراز تل تکیه بر رمح کرد و بمرد.

ظعاین در رفتن سرعت کردند و از عقبه بگذشتند و او دیر برپشت فرس بماند مردم نبیشه در گمان افتادند و نزديك شده اسب او را با تیر بزدند و ربیعه بروی در افتاد چون از هلاکت او آگاه شدند از پس ظعاین بشتافتند و هیچ کس را نیافتند


1) نز رافی خيارنا كذلك. مجمع الامثال.

2) ظعاين جمع ظمينه یعنی پردگیان و هودج نشينان.

از پس این واقعه حفص بن الاحنف الکنانی بر جسد ربیعه بگذشت و او را بشناخت

این واقعه سنگی چند فراهم کرد و تن او را همی پوشید و همی گریست و این شعر انشاد کرد :

لا يَبْعُدَنَّ رَبيعَةُ بْنُ مُكَدَّمِ *** وَ سَقَى الْغَوادِي قَبْرَهُ بِذُنُوبِ

نَفَرَت قُلُوصي مِن حِجارَةِ حَرَّةٍ *** بُنيت عَلَى طِلْقٍ الْيَدَيْنِ وَ هُوبِ

لا تَنفِري يا ناقُ مِنْهُ فَإِنَّهُ *** شَرَابٌ خَمْرٍ مِسْعَرُ لِحُرُوبِ

لوْلَا السَّفَارُ وَ بُعْدُ خَرْقٍ مَهْمَةٍ *** لَتَرَكْتُها تَحْبُوا عَلَى الْعُرْقُوب

جز ربيعة بن مكدم بحمايت ظعاین هیچ قتیلی معروف نیست .

15- أَحمَقُ مِنْ جُحّى

*أَحمَقُ مِنْ جُحّى (1)

جحی مردی از قبیله فزاره است و کنیت او ابوالغصن است (2)یک روز در بیابان با عیسی بن موسی باز خورد و گفت درین صحرا چیزی در خاك پنهان ساختم و اکنون ندانم عیسی گفت مگر علامتی بر سر آن نصب نکردی گفت سحابی بر فراز بود در ظل سحاب مدفون نمودم اينك نه سحاب پدیدار است و نه نهفته آشکار.

و دیگر از حمق اوست که وقتی از سرای خویش بیرون می شد میان دهلیز خانه در تاریکی پایش بقتیلی آمد و بروی در افتاد پس خشم گرفت و جسد کشته را بکشید و در خانه خود بچاهیش در افکند پدرش این بدید و دانست که از آن احمق فتنه حدیث می شود چون جحی بیرون شد آن جسد را از چاه برآورد و در بیغوله بنهفت و گوسپندی را خبه کرده بجای کشته بچاه انداخت از آن سوی جحی در کوچه های كوفة جماعتی را نگریست که فحص حال مقتول خویش کنند گفت در خانه ما مقتولی است تواند بود که آن شما باشد ، آن جماعت را دلالت بخانه خویش کرد و بر لب چاه آورد ایشان رسنی بر جحی بستند و بچاه فرودادند چون بپایان رسید دست فرا برد


1) مجمع الامثال : 1191.

2) جحى بر وزن هدى لقب دجين بن ثابت است ، و كنيه او ابوالغصن.

و شاخ گوسپندش بدشت آمد بانك برداشت که آیا رفیق شما را شاخ بود آن گروه چون این بشنیدند بر حمق او بخندیدند و بیرون شدند.

هم از حمق اوست که چون صاحب الدّوله أبو مسلم وارد کوفه شد گفت هیچ کس جحی را می شناسد تا بنزد منش حاضر کند؟ مردی که یقطین نام داشت گفت من می شناسم و کس فرستاد تا جحی را بیاورد چون حاضر مجلس شد جز أبو مسلم و يقطين کس نبود«فَقالَ : يا يَقْطِينُ أَيُّكُما أَبُو مُسلِم» گفت ای یقطین شما کدام يك ابو مسلم باشید.

16- أَحْمَقُ مِنْ رَبِيعَةَ الْبَكاءِ

*أَحْمَقُ مِنْ رَبِيعَةَ الْبَكاءِ (1)

ربيعة بن عامر بن ربيعة بن عامر بن صعصعه از پس آن که جوانی نیرومند شد و موی زنخ بر آورد و پدرش از جهان جای بپرداخت مادرش را شوهری دیگر تزویج کرد از قضا یک روز بخیمه مادر در رفت و مادرش در تحت شوهر بود ربیعه چنان گمان کرد که این مرد بر شکم مادرش نشسته تا او را مقتول سازد دامن خیمه را چاک زد و بانك بگریه برداشت و فریاد برآورد که وا اماه مردم قبیله بدویدند و گفتند هان ای ربیعه تراچه افتاد گفت بخیمه در رفتم و این مرد را برشکم مادر نگریستم که آهنك قتل او داشت گفتند «أَهْوَنُ مَقتول أُمُّ تَحْتَ زَوْج » و این سخن مثل شد ، و او را ربيعة البكّاء خواندند و بحمق مثل کردند.

17- خالِف تُذكَر

*خالِف تُذكَر (2)

وقتی خطیئه شاعر وارد کوفه شد و پرسش نمود که بخشنده تر و جوانمردتر درین شهر کیست؟ گفتند عنيبة بن النّهاس المجلى بنزديك او شتافت عتيبه گفت که باشی ؟ گفت جرول گفت ندانم گفت ابو ملیکه گفت هم نشناسم گفت خطیئه فرمود


1) مجمع الامثال : 1192.

2) مجمع الامثال : 1249.

مرحبا بك و او را مکانتی بزرگ نهاد خطیئه گفت امروز اشعر مردم را که دانی فرمود تو اشعر ناسی خطیئه گفت خالف تذکر بلکه اشعر از من آن کس است که این شعر گفت:

و مَنْ يَجْعَلِ الْمَعْرُوفَ مِنْ دُونِ عِرْضِهِ *** يَفُزهُ و مَنْ لا يَتَّقِ الشَّتَم يُشتَمِ

و مَنْ يَكُ ذا فَضْلٍ فَيُبْخَلْ بِفَضْلِهِ *** عَلى قَوْمِهِ يُسْتَغْنَ عَنْهُ وَ يُذْمَم

عتیبه گفت اکنون چه می خواهی؟ گفت این جامه که در برداری سخت مرا بعجب آورده چه قبا وجبه و عمامه همه خز بود فرمود تا جامه دیگر آوردند و در پوشید ، و آن جمله را بخطیئه عطا کرد و فرمود دیگر چه می خواهی؟ گفت اکنون خوردنی و پوشیدنی اهل مرا عطاكن بفرمود تا میره و کسوه عیالش را نیز بدادند این وقت خطیئه گفت «العود احمدُ» و از نزد او بیرون شدو این شعر بگفت:

سَئَلْتُ وَ لَمْ تَبْخَلُ وَ لَمْ تُعْطِ طَائِلًا *** فَسِيّانِ لا ذَمٌّ عَلَيْكَ وَ لَا حَمدٌ

18- خَلالَكِ الْجَوٌّ فَبيضي وَ اصْفِري

*خَلالَكِ الْجَوٌّ فَبيضي وَ اصْفِري (1)

طرفة بن عبد شاعر هنوز کودکی بود و باعم خویش سفری می کرد یک روز در عرض راه از برای صید قبّره (2)دام و دانه بر گرفت و در جائی که نیکو می پنداشت دام بگسترد و دانه بیفشاند و یک روز بانتظار نشست و هيچ قبره آهنگ آن دام و دانه نکرد ناچار طرفه دام بر گرفت و طریق مراجعت سپرد و چون باز پس نگریست دید قنابر انبوه شده اند و آن دانه ها که افشانده بود همی برچینند طرفه این شعر ها بگفت:

يا لَكِ مِنْ قُبَّرَة بِمَعْمَرٍ *** خَلالَكَ الْجَوُّ فَبيضي وَ اصْفِرِي


1) الامثال: 1268.

2) مجمع قبره بتشديد باء و قنبره باظهار نون مرغ چکاوک را گویند جمع آن قنابر است.

وَ نَقِري ما شِئتِ أَنْ تُنَقَّري *** قدْ رَحَلَ الصَّيَادُ عَنْكِ فَابشِري

وَ رَفَعَ الْفَخَّ فَماذا تَحْذَري *** لابُدَّ مِنْ صَيْدِكِ يَوْمَا فَاصْبِري (1)

همانا در «تحذری» که بجای «تحذرین»، آورده حرف نون را برعایت قافيه محذوف داشته یا بالتقاء ساكنين افتاده

بالجمله گویند آن گاه که حسین بن علی علیهما السلام بآهنگ عراق از مکه بیرون شد ابن عباس روی با این زبیر کرد و گفت «خَلالَكِ الْجَرُّ فَبيضي وَ اصْفِري» از بهر آن که مادام که سیدالشهدا علیه الصلوة و السلام در مکه جای داشت کس ابن زبیر را وقعی نمی گذاشت.

19- خَيْرٌ قَليلٌ و فَضَحْتُ نَفسى

*خَيْرٌ قَليلٌ و فَضَحْتُ نَفسى (2)

فاقره زوجه مرّه اسدی بطراوت رخسار و حلاوت گفتار در میان زنان نامبردار بود چنان افتاد که شوهرش سفری در از پیش داشت و سالی چند غایب ماند فاقره را عبدی بود که ملازمت خدمت او داشت اندك اندك دل بسوی عبد رفت و هر گاه تصمیم عزم می داد که با او در آمیزد هم خویشتن داری می کرد یک روز عشق او افزون و صبرش اندك شد و همچنان هنگام قصد فساد نفس خویش را مخاطب داشت:

«فَقالَت يا نَفسُ لا خَيْرَ فِي الشِّرَّةِ فَإنّها تَفضَحُ الْحُرَّةَ وَ تُحْدِثُ الْغِرَّةَ»

و از آن امر اعراض کرد دیگرباره خواهش نفس فرایش گرفت و او را آهنگ داد همچنان عنان بکشید و گفت :


1) چقدر چکاوک در این مرغزار است، ای مرغان محیط امن و آرام شد خوش بیارمید و سوت بکشید، و هرچه دلتان می خواهد نوك بزنید و دانه بچینید که صیاد کوچ کرد مژده باد - دام را برداشت و رفت ، دیگر از چه بر حذرید ، ولی یک روزی آخر صید من خواهید بود صبر داشته باشید.

2) مجمع الامثال 1281.

يا نَفْس مَوْتَةٌ مُريحةٌ خَيْرٌ مِنَ الْفَضِيحَةِ وَ رُكوب القبيحةِ وَ إِيَّاكِ وَ الْعارَ وَ لَبُوسَ السَّنارِ وَ سُوءَ الشّعارِ وَ لَوْمَ الدِّثارِ.

اندك خویشتن داری کرد زمانی دیر برنگذشت که باز نفس خواهش آغازید و این کرّت دست به فضیحت یازید.

قالَت إِن كانَتْ مَرَّةً واحِدَةً فَقَدْ تُصلَحُ الْفَاسِدَةُ وَ تُكْرَمُ الْعَائِدَةُ.

گفت اگر كار بيك كرت بود فواید عواید آن را توان برد و اصلاح مفاسد آن توان کرد این بگفت و غلام را پیش خواند و فرمان کرد که شبانگاه در خوابگاه من حاضر باش.

چون شب برسید او را بکنار در آورد و با او بخفت و کام براند چون از آن کار قبیح بپرداخت و آتش شهوت فرومرد پشیمان گشت و گفت«خَيْرُ قَلِيلٌ و فَضَحْتُ نَفسي»، يعنى بهرۀ اندك بردم و خود را فضیحت نمودم.

امّا از آن سوی شوهر او مرّة که بسیار سال می گذشت و ملازم سفر بود آهنگ مراجعت نمود در عرض راه غرابی را نگریست که بانک برآورد بآن علمی که متداول بود از نعیب غراب بدانست که زنش هم اکنون تدارك زنا می کند بر نشست و اسب بتقریب براند وقتی به پس در رسید که غلام از شکم زن برخاسته بود و فاقره از آن کردار نابهنجار پشیمان شده این سخن اعادت کرد: «خير قليل و فضحتُ نفسى».

مرّه چون این سخن بشنید در بگشود و در آمد و گوشت میان دو کتف او از غایت غضب لرزش همی داشت فاقره گفت تراچه افتاد و این رعده چیست گفت از آن کلمه که تو گفتی فاقره دانست که راز او از پرده بیرون افتاد نعره بزد و بمرد مرّه این شعر بخواند:

لَحَى اللَّهُ رَبُّ النَاسِ فَاقِرَ مَيْتَةً *** وَ أهون بِها مَفْقُودَةٌ حِينَ تُفْقَدُ

لعَمْرُكَ ما تَعْتادُني مِنْكِ لَوْعَةٌ *** وَ لَا أَنَا مِنْ وَجدِ عَلَيْكِ مُسَهَّدُ

و آن گاه تیغ بکشید و غلام را بکشت.

20- أَخْطَبُ مِنْ سَحبانِ وائِلٍ

*أَخْطَبُ مِنْ سَحبانِ وائِلٍ (1)

سحبان مردی از شعرا و خطبای قبیله باهل است چنان که درین شعر اشارت می کند

لَقَدْ عَلِمَ الْحَيُّ الْيَمَانُونَ أَنَّني *** إذا قُلْتُ أَمَا بَعْدُ إِنِّي خَطيبُها

و این شعر را از برای طلحة الطلحات خزاعی انشاد کرده :

يا طَلْعُ أَكْرَمَ مَنْ بِها *** حَسَبَاً وَ أَعْطاهُمْ لِتالِدٍ

مِنكَ العَطاءُ فَأعطِني *** وَ عَلَيَّ مَدْحكَ فِي الْمَشاهِدِ

طلحه گفت ای سحبان آن چه خواهی فرمان کن تا بدهم سحبان گفت اسبی که بر آن سواری کنی و غلامی که از بهر تو خبازی کند و قصر زرنج (2)که خاص تست مرا بخشوده هزار دینار نیز عطا کن طلحه گفت مردی دون همت بوده همانا باندازه مقدار خود ولایق قبیله باهل طلب کردی اگر هر قصر که داشتم و چندان که دابه و عبد مرا بود بخواستی عطا می کردم آن گاه آن چه او طلب کرد بی آن که چیزی بکاهد یا بیفزاید او را داد.

23-21-أخْنَتْ مِنْ دَلاَلٍ * أَخْنَتْ مِنْ طُوَيْسٍ و نيز أَشأَمُ مِنْ طُوَيْسٍ

*أَخْنَتْ مِنْ دَلاَلٍ * أَخْنَتْ مِنْ طُوَيْسٍ و نيز أَشأَمُ مِنْ طُوَيْسٍ (3)

نام او طاوس بود چون مخنث برآمد نام او را مصغر کردند و طویس گفتند و کنیت او ابی عبدالنعیم بود و او اول کس است که در اسلام غنی کرد و دف بزد


1) مجمع الامثال 1336.

2) زرنج قصبه سجستان است که طلحه در آن جا قصری معمور داشته است،و عبارت ناسخ چنین است «و قصر بزنج»، و آن تصحیف است.

3) مجمع الامثال 1338 ، 1336.

و این صنعت در زمان عمر بن الخطاب از اسرای فارس بیاموخت چه ایشان را عمر در ماهی دو روز رخصت می کرد که بخواهش نفس استراحت کنند و طویس نزد ایشان رفته نغمات موسیقی بیاموخت و مردی سخره انگیز بود چنان که زن های فرزند مرده

را خندان می ساخت و از سخنان مسخره او یکی آن بود که ندا در می داد که:

يا أَهْلَ الْمَدِينَةِ ! ما دُمْتُ بَيْنَ أَظْهُرِكُمْ فَتَوَقعُوا خُرُوجَ الدَّجالِ وَ الدّابَّة ، وَ إِنْ مُتُّ فَأَنتُمْ آمِنُونَ.

یعنی ای مردم مدینه چندان که من در میان شما هستم منتظر دجال باشید و اگر مردم ایمن باشید سخن مرا نيك بينديشيد همانا آن شب که مادر مرا بزاد رسول خدای صلی الله علیه و اله و سلم از جهان برفت و آن گاه که مرا از شیر باز کرد ابوبکر بمرد و روزی که بالغ شدم عمر مقتول گشت و روزی که زن کردم عثمان را عرضه هلاك ساختند (1)و روزی که فرزند آوردم علی علیه السلام شہادت یافت ، کیست مانند من؟ و این سخنان تلفیق کرد :

أَنَا أَبُو عَبْدِ النَّعيم *** أَنَا طاؤُسُ الجَحيمِ

وَ أَنَا أَشاَمُ مَنْ دَبَّ *** عَلى ظَهرِ الحَطيمِ

أنَا حاءُ ثُمَّ لأمُ *** ثُمَّ قافُ حَشو ميمِ

و از حشو میم حرف یا را قصد می کند یعنی انا حلقی (2)و آن گاه که طویس را خصی کردند «قالَ : ما هذا الاَختانٌ أُعيدَ عَلَينا» و سبب آن بود که طویس و چند تن دیگر از مخنثين در مدینه زنان را از مردان نفور می ساختند و ایشان از مردان


1) اگر طویس در زمان سلیمان بن عبدالملك مخنث شده باشد در این صورت زن گرفتن او در زمان مرگ عثمان و فرزند آوردن او زمان شهادت علی علیه السلام مانعی ندارد.

2) یعنی در اثر علتی آلت مرا بریده و سترده اند.

بمخنّثین می پرداختند و گروهی چنین روایت کرده اند که یکشب سلیمان بن عبدالملك در سرای خویش جای داشت و کنیز کی باحلی و زیور و جامه معصفر نزد او حاضر بود ناگاه بانك سمير را بشنید که بدین ابیات تغنّی کند:

وَ غادَةٍ سَمِعَتْ صَوْتِي فَأَرَّقَها *** مِنْ آخِرِ اللَّيْلِ لَما مَلْهَا السَّهَرُ

تُدْني عَلَى فَخَذَيْها مِنْ مُعَصْفَرَةِ *** وَ الْحُلْيُ دانٍ عَلى لَبّاتِها خَضَرٌ

لَمْ يَحْجُبِ الصَّوْتَ أَحراسٌ وَلَا غَلَقُ *** فَدَمْعُها بأعالي الْخَدٌ يَنْحَدِرُ

في لَيْلَةِ الْبَدْرِ ما يَدري مُعايِنُها *** أوَجهُها عِندَهُ أبهى أمِ الْقَمَرُ

لَوْ خَلِيتْ لَمَشَتْ نَحْوِي عَلى قَدَمٍ *** تَكَادُ مِنْ رِقَّةٍ فِي الْمَشِي تَنفَطِرُ

سلیمان چون این شعر بشنيد نيك بينديشيد و چنان دانست که از بهر جاریه وی این سخن کند و کس فرستاد تا سمیر را بیاورد و حجامی بخواست و فرمان کرد تا او را

خصی کند، درین وقت عمر بن عبدالعزیز در آمد و بشفاعت او زبان گشود:

«فَقالَ لَهُ : اسْكُتْ إِنَّ الْفَرَسَ يَصْهَلُ فَتَسْتَوْدِقُ لَهُ الْحِجْرُ وَ إِنَّ الْفَحْلَ يَخْطُرُ فَتَصْبَحُ لَهُ النّاقَهُ و إِنَّ النَّيْسَ يَنْيْتُ فَتَسْتَحْرِمِ لَهُ الْعَنْزُ وَ إِنَّ الرَّجَلَ يُغَنِي فَتَشْبَقُ لَهُ الْمَرْءَةُ ». (1)

و فرمان کرد تا او را خصی کردند و یک تن از دبیران را بخواند و گفت به این حزم حاكم مدينه بنويس «أَن أَحصِ المُخَنَّشِينَ الْمُغَنِّينَ مِنْهُمْ» یعنی شمار کند که مخنثين مدینه چندتن باشند از قلم کاتب نقطی بر فرارخای احص افتاد و کاتب


1) اسب شیهه می کشد و یابو بهوس می افتد. شتر نردم می تواند ناقه گردن می کشد که من این جا هستم ، قوچ صدا بر می آورد و ناله جدائی می کند میش را هوس می جنبد، و آوازه خوانی کند زنان شیفته می شوند.

شاعر بر آن نگشت (1)چون این حکم بمدینه آوردند ابن حزم با کاتب خویش گفت منشور پادشاه را قرائت کن او چنین قرائت کرد که «اخص المخنثين» يعنى مخنثين مدینه را خصی کن ، ابن حزم گفت بلکه احص المخنثين رقم کرده باشند گفت هرگز بر فراز حرف حا نقطه مانند سهیل نباشد ، لاجرم مخنثين را حاضر ساخت و جمله را خصی كرد و هر يك بعد از خصی شدن سخنی گفتند.

و ایشان اول طویس و دوم دلال سیم نسيم السحر چهارم نومة الضحى و پنجم برد الفؤاد و ششم ظلّ الشجر نام داشت ، پس طویس هنگام خصی هنگام خصی شدن گفت:«ما هذا الأّختان أُعيد علینا» یعنی این نیست مگر آن که ختنه شدن بار دیگر بر ما در آمد، دلال گفت :«هذا هُوَ الْخَتانُ الْأَكْبَرُ»، یعنی این ختنه بزرگ است که تمام را ببرند و نسیم السحر گفت «بِالخُصاءِ صِرْتُ مُخَنَّئاً حَقًّا»،یعنی بخصی شدن حق تخنث يافتم ونومة الضحى گفت «بَلْ صِرنا نِساءَ حَقَّا»، بلكه اكنون براستی زن شدیم و برد الفؤاد گفت«إِستَرَحنا مِنْ حَمْلِ ميزابِ الْبَوْلِ» از حمل کردن و کشیدن ناودان بول آسوده شدیم و ظلّ الشجر گفت «ما نَصْنَعُ بِسِلاحٍ لا يُسْتَعْمَلْ»، چه می کنیم سلاحی را که بکار نیاید و استعمال نتوان کرد .

24- أَخْسَرُ صَفْقَةٌ مِنْ شَيخ مَهْوٍ

*أَخْسَرُ صَفْقَةٌ مِنْ شَيخ مَهْوٍ (2)

عبدالله بن بیدره را شیخ مهو می نامیدند و مهو نام قبیله ایست از عبدالقیس گویند قبيله إياد را بفسوه تعيير و تشنیع می کردند و مردم ایاد ازین ننگ دلتنگ بودند یک روز در بازار عکاظ يك تن از مردم اياد ندا در داد که من مردی از ایادم کیست که عارفسوه را از ما بدین دو برد ابتیاع کند شیخ مهو برخاست و گفت اينك من حاضرم


1) کاتب شاعر بر آن نگشت یعنی متوجه نشد.

2) مجمع الامثال : 1340.

و آن دو برد را بگرفت و يكي را إزار کرد و آن دیگر را رداء نمود آن گاه مرد ایادی بقبيله خویش باز شد گفتند چه شد بردین تو گفت عطا کردم و عار ابدی را از شما برداشتم جماعت عبدالقیس از بهر ایاد این شعر بگفتند :

إنَّ الفُساةَ قَبْلَنا إيادٌ *** وَ نَحْنُ لا نَفْسُوا وَلَا نَكَادُ

و نیز به منی از شعرا گفته اند :

يا مَنْ رَاىَ كَصَفْقَةِ ابْنِ بَيْدَرَة *** مِنْ صَفْقَةٍ خَاسِرَةٍ مُخَسرَه؟

اَلْمُشْتَرِي الْعارَ بِبُرْدَي حِبَرَه *** شَلَّتْ إِذًا يَمينُهُ ما أخسَرَه

25- ذَهَبَ أَمسِ بِما فيهِ

*ذَهَبَ أَمسِ بِما فيهِ (1)

ضمضم بن عمروالیر بوعی را در عشق زنی نیکو رخسار صبر اندك شد و چندان که در طلب او حیلت انگیخت و اظهار عجز و مسکنت کرد کبر و خشونت یافت و از آن سوی غرّ بن ثعلبة بن يربوع را با معشوقه وی سری و سرّی بود یک روز ضمضم بر

اثر ایشان برفت و هر دو تن را در نهانخانه یافت از پس در بایستاد و گوش فرا داشت غر بن ثعلبه این شعر انشاد کرد:

قديماً تُواتيني وَ تَأُبى بِنَفسِها *** عَلَى الْمَرْءِ جَوابِ التَّنُوفَةِ ضَمضَمٍ

ضمضم چون این بشنید بدرون رفت و تیغ بزد و غر را بکشت و این شعر را بخواند:

سَتَعْلَمُ أَنّي لَسْتُ امَنُ مُبْغِضاً *** وَ أَنَّكَ عَنْهَا الآنَ تَأَتي بِمَعْزِلِ

او را گفتند از بهر چه پسر عمت را مقتول ساختی؟ گفت:«ذهب أمس بما فيه».

26- رُبَّ ساعٍ لِقاعِدٍ

*رُبَّ ساعٍ لِقاعِدٍ (2)

جماعتی از عرب بر نعمان بن منذر در آمدند و مردی از بنی عبس در میان ایشان


1) مجمع : الامثال : 1451.

2) مجمع الامثال: 1583.

بود که شقیق نام داشت از قضا در حضرت نعمان مریض گشت و از جهان برفت آن گاه که نعمان میهمانان را عطا می کرد بهره شقیق را بسوى أهل او فرستاد نابغه ذبیانی حاضر بود گفت «ربّ ساع لقاعد»، این سخن مثل گشت آن گاه نابغه این شعر از بهر نعمان بگفت :

أبْقَيْتَ لِلْعَبْسِي فَضْلاً و نِعْمَةً *** وَ مَحْمَدَةٌ مِنْ باقِياتِ الْمَحامِدِ

حِباءُ شَقيقٍ فَوْقَ أَعظُم قَبْرِهِ *** وَ مَا كَانَ يُحْبي قَبْلَهُ قَبْرُ وافِدِ

27- أَسلمِي أُمَّ خالِدٍ رُبَّ ساعٍ لِقاعِدِ وَ اكِلِ غَيْرِ جاهِدٍ :

• أَسلمِي أُمَّ خالِدٍ رُبَّ ساعٍ لِقاعِدِ وَ اكِلِ غَيْرِ جاهِدٍ :(1)

این مثل بدین گونه نیز روایت شده همانا معوية بن ابی سفیان چون از بهر یزید عليه اللّعنه از مردم بیعت گرفت گفت ای پسرك من ترا ولیعهد کردم و هر حاجت، که در دل داشتی بدانت نصرت جستم آیا هیچ آرزو ناگذاشته داری ؟ گفت جزيك آرزو و آن تزویج ام خالد زن عبدالله بن عامر بن کریز است و غایت منیت من از جهان جز او نیست ، معويه حکم فرستاد و عبدالله را از مدینه حاضر درگاه ساخت نيك بنواخت شبی با او مجلس را از بیگانه پرداخته صورت حال يزيد را مكشوف داشت و خواستار شد که ام خالد را طلاق گوید و عهدی نوشت که در ازای آن عبدالله را بآرزو های بزرگ کامروا كند و ملك فارس را پنج ساله بدو گذارد.

عبدالله امِّ خالد را طلاق گفت و معويه بولید بن عتبه که این وقت حکومت مدینه داشت رقم کرد که ام خالد بعد از انقضای عده خاص یزید خواهد بود و چون عدّه بپايان رفت أبو هریره را طلب کرد و شصت هزار دینار زر سرخ او را داد و گفت بنزد ام خالد شو بیست هزار دینار کابین اوست و بیست هزار از بهر کرامت او و بیست هزار هدیه اوست تسلیم کن و او را از بهریزید کابین بسته بسوی شام تحویل ده ، ابوهریره کوچ داده نیم شبی وارد مدینه گشت و صبحگاه بزیارت قبر رسول خدای صلی الله علیه و اله و سلم حاضر


1) مجمع الامثال : 1583.

شد ، حسن بن علی صلی الله علیه و اله و سلم او را بدید و از رسیدن سبب پرسید ، قصه بگفت امام حسن عليه السلام فرمود چون بنزديك امّ خالد شدی نام مرا نیز ذکر می کن، گفت چنین کنم آن گاه با حسین بن علی علیها السلام و عبدالله بن عباس بازخورد ایشان نیز الام گفتند در خواستگاری او ما را بحساب گیر ، هم بپذیرفت ،آن گاه عبدالله بن جعفر و عبدالله بن الزبير و عبدالله بن مطيع بن الاسود او را دیدار کردند و قصه بدانستند گفتند نام ما را نیز در نزد ام خالد در شمار خواستاران مذکور کن.

اين وقت أبوهریره برام خالد در آمد و بدان چه معاویه فرمان کرده بود مرعی داشت و آن زر که حمل کرده بود پیش گذاشت، آن گاه خواستاری حسنین علیهما السلام و دیگر خواستاران را مکشوف داشت، امّ خالد گفت من بر آن سرم که در خانه مگه بمجاورت روز برم تا روزگارم سپری شود ، اکنون درین مشورت رأی تو بر چیست ؟ ابوهریره گفت من از بهر تو این نپسندم نیکو آنست که یک تن ازین بزرگان را بجفت گیری.

گفت تو ازین جمله کرا گزیده می دانی ؟ أبو هریره گفت، چون از من طلب مشورت کردی من از بهر تو سیّدی شباب اهل الجنة را نیکوتر دانم ، لاجرم ام خالد حسن بن علی علیهما السلام را اختیار کرد و تشریف مضاجعت آن حضرت یافت و أبوهريره طریق مراجعت گرفت .

چون بر معاویه در آمد «قالَ: إِنَّما بَعَمْتُكَ خَاطِباً وَ لَمْ أَبْعَثكَ مُحْتَسِباً»گفت من تو را مامور ساختم برای نکاح ام خالد نه بهر اصلاح امر بکر و خالد «قالَ : إِنَّهَا اسْتَشارَتْني وَ الْمُسْتَشارُ مُوْتَمَن»، ابوهریره گفت او مرا بشوری خواست و من نیز امین بودم این وقت معاویه گفت :

أَسامِي أُمَّ خالِد رُبَّ ساعِ لِقاعِدِ وَ اكِلٍ غَيْرَ جَاهِدِ .

28- رَماهُ اللهُ بِالصُّدامِ وَ الْأَوْلَقِ وَ الْجُذامِ

*رَماهُ اللهُ بِالصُّدامِ وَ الْأَوْلَقِ وَ الْجُذامِ (1)

وقتى هشام بن عبدالملك عليهما اللّعنه والى مدینه را منشور کرد که مردم را بسبّ على علیه السلام مامور سازد كثير بن المطلب بن ابي وداعه چون این حکم بشنید این شعر بگفت:

لَعَنَ اللهُ مَنْ يَسُبُّ حُسَيْناً *** وَ أَخاهُ مِنْ سُوقَةٍ وَ إِمامٍ

وَ رَمَى اللهُ مَنْ يَسُبُّ عَلِيّاً *** بّصُدام وَ أَوْلَقِ وَ جُذام

طبْتَ بَيْنَا وَ طابَ أَهْلُكَ أَعلا *** أَهْلِ بَيْتِ النَّبِيِّ وَ الْإِسْلامٍ

رَحْمَةُ اللهِ وَ السَّلامُ عَلَيْكُمْ *** كُلَّما قامَ قائمُ بِسَلامِ

يَأْمَنُ الطَّيْرُ وَ الظَّباء وَ لا *** يَأْمَنُ رَهْطُ النَّبِيٌ عِندَ المَقامِ

لاجرم والى مدينه كثير را در زندانخانه بازداشت و هشام را مکتوب کرد ، در جواب باطلاق كثير منشور فرستاد .

29- رُبَّ زارِعٍ لِنَفْسِهِ حاصِدٌ سِواهُ :

*رُبَّ زارِعٍ لِنَفْسِهِ حاصِدٌ سِواهُ : (2)

صعصعة بن معاويه بنزديك عامر بن الظرب آمد تا دختر او را از بهر خویش نکاح بندد. فَقالَ : يا صَعْصَعَةُ : إِنكَ جِئتَ تَشْتَرِي مِني كَبِدِي وَ أَرْحَمَ وَلَدي عِندي مَنَعْتُكَ أَو بَعَثْتُكَ: النَّكاحُ خَيْرٌ مِنَ الْأَيْمَةِ وَ الْحَسِيبُ كُفْرُ الْحَسِيبِ وَ الزَّوْجُ الصّالِحُ يُعَدُّابَا، قَدْ أَنكَحتُكَ خَشیَةَ أَن لا أَجِدَ مِثْلَكَ.

گفت ای صعصعه پارۀ جگر مرا از من طلب می کنی لکن چون دانسته ام


1) مجمع الامثال : 1654 . خدا او را به درد سینه و جنون و جذام مبتلا سازد.

2) مجمع الامثال 1685.

که زن شوی کند بهتر از آن است که بیوه باشد و تواند بود که جفتی لایق تر از تو بدست نشود پس او را با تو تزویج کردم آن گاه روی با قوم خویش کرد و گفت:

يا مَعْشَرَ عَدْوان أَخْرَجْتُ مِنْ بَيْنِ أَظْهُرِكُمْ كَرِيمَتَكُمْ عَلَى غَيْرِ رَغْبَةٍ عَنكُمْ وَلَكِنَّهُ مَنْ خُطِّ لَهُ شَيْءٌ جَاءَهُ رَبِّ زارع لِنَفْسِهِ حاصِد سِواه وَ لَوْلا قِسَمُ الْحُظُوظ عَلَى غَيْرِ الْجُدُودِ مَا أَدْرَكَ الْآخِرُ مِنَ الْأَوَّل شَيْئاً يَعِيشُ بِهِ وَلَكِنَّ الَّذِي أَرْسَلَ الْحَيَا أَنبَتَ الْمَرْعَى ثُمَّ قَسْمَهُ أَكلا، لِكُلِّ بقلَةٌ وَ مِنَ الْمَاء جُرْعَةٌ.

إنَّكُمْ تَرَوْنَ وَلَا تَعْلَمُونَ لَنْ يَرَى ما أَصفُ لَكُمْ إِلَّا كُلُّ ذِي قَلْبٍ واعٍ وَ لِكُلِّ شَيْءٍ راع وَ لِكُلِّ رِزْقٍ ساعٍ إما أَكَيْسُ وَ إِما أَحْمقُ وَ ما رَأَيْتُ شَيْئاً قَطُّ إِلا سَمِعْتُ حَسْهُ وَ وَجَدْتُ مَسَّهُ وَ ما رَأَيْتُ مَوضُوعاً إِلَّا مَصْنُوعاً وَ ما رَأَيْتُ جَائِياً إِلا ذاهِباً وَ لا غانِماً إِلا خائِباً وَ لا نِعْمَةَ إِلَّا وَ مَعَهَا يُوْسُ وَلَوْ كانَ يُبيتُ النَّاسَ الدّاء لَأَحْياهُمُ الدَّواءُ فَهَل لَكُم فِي العِلمِ العَليمُ.

گفتند آن چه گفتی بصدق اصابت کردی و بتجربت اختبار نمودی .

فَقالَ : أُموراً شَتَّى وَ شَيْئاً شَيْئاً حَتَّى يَرْجِعَ الْمَيِّتُ حَيًّا وَ يَعُودَ لاشَيْءٌ شَيْئاً وَ لِذلك خُلِقَت الأَرْضُ وَ السَّماء .

این هنگام مردم از نزد او بیرون شدند .

فَقالَ : وَ يا لَها مِنْ نَصيحَةٍ لَوْ كانَ مَنْ يَقْبَلُها.

30- زُرغِبّاً تَزْدَدْ حُبّاً :

*زُرغِبّاً تَزْدَدْ حُبّاً : (1)

معاذ بن صرم خزاعی از فرسان و شجعان قبیله خزاعه بود و چون مادر او از جماعت عك بود بسيار وقت بدیدار أخوال خود بمیان قبیله عك مي شتافت وقتی از مردم عك اسبی بعاریت گرفت و برنشست و بمیان قبیله خویش آمد جحيش بن سوده با او گفت اگر خواهی فرس خویش را با اسب من مسابقت فرمای بشرط آن که هر کس سبق برد فرس خصم را ماخوذ دارد ، معاذ بپذیرفت و با یکدیگر بتاختند ، معاذ پیشی گرفت و اسب جحيش را ماخوذ داشت و از بهر آن که جحیش را بغضب آرد تیغ بزد و اسب او را بکشت جحیش در خشم شد و گفت کشتی اسبی را که از تو و پدر و مادرت بهتر بود، معاذ چون این بشنید آن تیغ کشیده را که در دست داشت بر سر جحيش فرود آورد و او را نیز مقتول ساخت و بقبيله عك باز شتافت، تا در نزد اخوال خود قرار گیرد .

عمرو و بدر برادر جحيش و پسر عم او چون این بدانستند، بر نشستند و در عرض راه با او پیوستند معاذ سر بر تافت و یکیرا با تیغ و آن دیگر را با نیزه بخاك افكند و اين شعرها بگفت :

ضربتُ جُحيشاً ضربةً لا لئيمةً *** ولكن بصاف ذٍى طَرائق مستَكّ

قتلتُ جُحيشاً بعد قتل جواده *** و كُنت قديماً في الحوادث دافتك

قصدتُ لعمرو بعد بدر بضربةٍ *** فخرَّ صريعاً مثل عاترة النُّسك

لكّي يعلم الأقوامُ انّي صارم *** خزاعة اجدادى و انمى الى عكّ

فقد ذقت يا جحشُ بن سودة ضربتي *** و جرَّ بتنى ان كنت من قبل في شكّ

تركتُ جحيشاً ثاوياً ذا نوائح *** خضيب دم جاراتهُ حوله تبكى

ترنُّ عليه امّه بانتحابها *** و تقشرُ جلدى محجريها من الحكِّ


1) مجمع الامثال : 1732.

ليرفعَ اقواماً حُلولى فيهمُ *** و يُزري بقوم ان تركتهم تركى

و حصني سراة الطرف و السيف معقلى *** و عطرى غبار الحرب لاعبَقُ المسك

تتوق غداة الروغ نفسى الى الوغى *** كتوق القطا تسموالى الوشل الرك

و لستُ بر عديدٍ اذا راع معضل *** ولا فی نوادى القوم بالضيّق المسك

و كم ملك جدَّلتُهُ بمهّندٍ *** و سابغةٍ بيضاء محكمة السّكّ

این شعر ها بگفت و بمیان اخوال خویش برفت و روزگاری ببود یک روز چنان افتاد که با بنی اخوال از بهر نخجیر بیرون شد و در عرض راه بکاروانی بازخورد و خواست تا بر کاروان غارت افکند چون حمله برد پسر خاله او غضبان (1)پیش شد و گفت کاروان را زحمت مکن معاذ گفت هرگز دست باز نگیرم.

فَقالَ لَهُ الْعَصْبانُ : أما وَ اللهِ لَوْ كانَ فِيكَ خَيْرٌ لَما تَرَكْتَ قَوْمَكَ.

غضبان گفت اگر تو مردی بصلاح بودی هرگز ترك قبیله خود نمی گفتی معاذ بر آشفت و گفت زرغبّاً تزدد حبّاً و این سخن مثل گشت.

و از آن جا بمیان قبیله خویش مراجعت کرد خونخواهان آهنگ قتل او کردند بعضی از مردم گفتند معاذ مردی دلاور است دریغ است که چنین مردی را از قبیله خود مقتول سازید و دیه مقتولین را باز دادند و شاعر در این مثل گوید:

إذا شِئْتَ أَنْ تُقلى فَزُرْ مُتَواتِراً *** وَ إِنْ شِئْتَ أَنْ تَزْدادَ حُبّاً فَرُرْ غِبّاً

و هم دیگری گوید:

عَلَيْكَ بِاغبابِ الزِّيارَةِ إِنَّها *** إذا كَثرَتْ كانَتْ إِلَى الْهَجْرِ مَسْلَكا

أَ لَمْ تَرَ أَنَّ الْقَطْرَ يُسْاَم دائِباً *** وَ يُسْأَلُ بِالأَيدي إذا هُوَ أَمْسَكا

31- أَزْكَنُ مِنْ أياس

*أَزْكَنُ مِنْ أياس (2)


1) در نسخه ناسخ چنین است «ابن عجش غضبان».

2) مجمع الامثال : 1754.

اياس بن معويه بن قرُّة المزنی در زمان عمر بن عبدالعزیز قضاوت بصره داشت گفت

و بفراست و کیاست نادر روزگار بود گویند یک روز اصغای بانگ کلبی نمود این سک را بر لب چاهی بزنجیر کرده اند و چنان بود گفتند چه دانستی گفت بانگ او چون بانگ مگس نحل در هم افتاد و از پس آن صدا بانگ او را جواب گفت دانستم بر لب چاه است یک روز مردی خصم خود را برداشته بنزديك اياس آورد و گفت مالی بنزد وی بودیعت نهادم و اينك نخواهد بازداد گفت آن مال را در کجا بودیعت سپردی گفت میان دشت در ظل شجری قاضی گفت هم اکنون بشتاب تا پای آن شجره تواند شد که خداوند مال تو را باز دهد آن مرد راه بر گرفت و چون ساعتی برفت روی با خصم او کرد و گفت اکنون بپای آن درخت رسیده است گفت هنوز نرسیده است «قالَ : قُمْ يَا عَدُوَّ اللَّهِ أَنتَ خائِنٌ»، توچه دانستی که هنوز نرسیده است و او را تهدید حبس کرد تا مال را باز داد.

و ازین گونه تفرس ایاس فراوان است چنان که مداینی کتابی کرد و «زکن ایاس» نام نهاده هفتاد و شش سال زندگانی یافت گویند خواب دید که با پدرش معویه بسیار اسب تاختند و هيچ يك مسابقت نجستند دانست که بسال پدر خواهر مرد او نیز هفتاد و شش ساله مرد را به وی است.

32- أَزْنى مِنْ سَجاحِ

*أَزْنى مِنْ سَجاحِ (1)

سجاح زنى از قبيلة بني تميم بن مره است که دعوی نبوت نمود و بمسیلمه کذّاب پیوست و نفس خود را با او هبه کرد و ساز مضاجعت و موافقت نهاد مسیلمه او را

مخاطب داشت و گفت:

أَلا قُومي إِلَى المِخدَعْ *** فَقَدْ هُیِّيء لَكِ الْمَضْجَعُ

فإن شِئتِ سَلَقْناكِ *** وَ إِنْ شِئْتِ عَلى أَرْبَعْ


1) مجمع الامثال 1758.

و إِن شِئتِ فَفِي الْبَيْتِ *** وَ إِنْ شِئْتِ فَفِي الْمَخْدَعْ

و إن شِئتِ بثُلثَيْهِ *** وَ إِنْ شِئْتَ بِهِ أَجَمعُ

«فَقَالَتْ : بِهِ أَجَمَعَ فَهُوَ أَجْمَعُ لِلشِّمْلِ».

گفت برخیز و بخوابگاه شو که کار بکام تو خواهم کرد اگر خواهی ستانت (1)افکنم و اگر نه بروی در اندازم و باز اگر فرمائی بتمام درسپوزم و اگر نه يك ثلث بازدارم سجاح گفت بتمام بسپوز که از برای کثرت ولد و فزونی عشیرت نیکوتر است شاعر در هجو او گوید:

وَ أَزْنَى مِنْ سَجاحٍ بَني تَميمٍ *** وَ خاطِبِها مُسَيلَمَةَ الزَّنيمٍ

وَ أَهدى مِن قَطاةِ بَني تَميمٍ *** إِلَى اللَّومِ التَّميميّ القَديمٍ

و همچنین در مثل گفته اند :

33- أَساءَ سَمعاً فَأَساءَ جابَةً و نيز گفته اند: ساءَ سَمعاً فَأَساءَ جابَةً

*أَساءَ سَمعاً فَأَساءَ جابَةً و نيز گفته اند: ساءَ سَمعاً فَأَساءَ جابَةً (2)

سهيل بن عمرو دختر ابو جهل بن هشام را که صفیه نام داشت بزنی آورد و در سرای او پسری بزاد و او را انس نام نهاد و چون بحد شد رسید یک روز با پدر در حیطان مکه حاضر بود اخنس بن شریق ثقفی برسید و گفت کیست این جوان ؟ سهیل گفت پسر من است اخنس روی با او کرد و گفت «حَيّاكَ اللهُ يا فَتى»، یعنی زنده بدارد ترا خداوند اخنس فهم نکرد گفت:

لا وَ اللهِ ما أُمّي في البَيتِ إنطَلَقَتْ إلى أُمِّ حَنْظَلَةَ تَطْحَنُ دَقيقاً.

سوگند با خدای که مادر من در سرای نیست از پی ترتیب آرد و آسیا بیرون شده


1) یعنی ترا به پشت افکنم. و در سپوزیدن بمعنی فرو کردن است.

2) مجمع الامثال : 1773.

سهیل شرمگین شد و گفت :«أَساءَ سَمعاً فَأَساءَ جابَةً»، یعنی بد شنید و بد جواب کرد و از آن جا بسرای آمد و مادر انس را گفت امروز پسر تو در نزد اخنس مرا خجل ساخت و آن حدیث بشرح کرد با این که انس را موی زنخ بر اطراف چهره پدید می شد صفیه گفت هنوز پسر من کودکی است ازین گونه خطا بروی نباید گرفت سهیل گفت:

أَشْبَهُ امْرَءٌ بَعْضَ بَزَّهِ

34- سَمِّن كَلْبَكَ يَأْكُلكَ

*سَمِّن كَلْبَكَ يَأْكُلكَ (1)

حازم بن منذر الحمّانی را بقبیله همدان عبور افتاد کودکی در قماط یافت که در کنار راه نهاده اند بروی رحم کرد و او را بر گرفته بر مقدم زین حمل داد و بخانه آورده كنيزك خويش را بدایگی او بازداشت و جحیش نام نهاد و او را بپرورد تا ادراك حلم و بلوغ نمود آن گاه گوسفندان خویش را بدو سپرد تا رعایت کند و این جحيش مردی عائف بر آمد و از دیدار طیور و از اصغای آواز گوناگون و پرواز مرغ ها کهانتی می کرد یک روز عقابی و از پس آن غرابی بروی گذشت و بدان عیافتی گرفت و این شعر بگفت :

تُخبِرُني سَواحِجُ الغِذفان *** وَ الْخُطْبُ يَشْهَدْنَ مَعَ الْعِقْبان

أَنّي جُحَيْشُ مَعْشَرِي هَمْدان *** وَ لَسْتُ عَبْداً لِبَني حَمّان

و بدین اشعار تغنی می کرد و حازم را دختری بود که رعوم نام داشت دلش بسوی جحيش رفت و جحیش نیز در پرده عشق او می باخت یک روز عوم از قفای جحیش بیرون شد و پوشیده از وی طی مسافت همی کرد تا آن گاه که جحیش مواشی خود را در مراتع رها کرد و خود در سایه درختی بیارمید و بدین شعر ها تغنی همی کرد:

أما لَكَ أُمَّ فَتُدعى لَها *** وَ لا أنتَ ذُو والدٍ يُعْرَفُ


1) مجمع الامثال : 1787.

أَرَى الطَّيْرَ تُخبّرُني أَنَّني *** جُحَيْشٌ وَ أَنَّ أَبي حَرْشف

يَقُولُ غُرابٌ غَدا سانِحاً *** وَ شاهِدُهَ جاهِداً يَحلِفُ

بِأَنِّي لِهَمْدَانَ في غُرُها *** وَ ما أَنَا جاف وَلا أَهْيَفٌ

وَلكنِنَّي مِنْ كِرامِ الرّجالِ *** إذا ذُكِرَ السَّيِّدُ الْأَشْرَفُ

و رعوم همچنان پوشیده می زیست و انتظار می برد که سخنی مهرانگیز اصغا نماید ناگاه جحیش این شعر بخواند :

يا حَبَّذا رَبيبَتي رَعُومٌ *** وَ جَبَّدًا مَنْطِقُهَا الرَّخيمُ

وَ ريحُ ما يَأْتِي بِهِ النَّسيمُ *** إّنّي بِها مُكَلِّفُ أَ هیمُ

لَوْ تَعْلَمِينَ الْعِلْمَ يَا رَعُومُ *** أني مِنْ هَمدانِها صَمیمُ

چون رعوم این شعر بشنید مهرش دو چندان گشت و خویشتن را آشکار نمود و این شعر بگفت:

طارَ إِلَيْكُمْ عَرَضاً فُؤادِي *** وَ قَلَّ مِنْ ذِكْرا كُمُ رُقادي

وَ قَدْ جَفا جَنِّي عَنِ الْوَسادِ *** أَبيتُ قَد حالَفَني سُهادي

جحیش چون این بدید بر جست و دیدن یکدیگر کرده بوسه چند بدادند و در پای درخت غزل خوانان بنشستند و از پس آن همه روز بدین گونه روزگار مجمع بردند حازم چون دختر را گاه و بیگاه در خانه نمی یافت بد گمان شد و یک روز پوشیده از دنبال ایشان برفت وقتی برسید جحيش را بر سینه و شکم دختر نگریست «قالَ سَمِّن كَلْبَكَ يَأْكُلكَ»، يعنى سگت را فربه می کن تا ترا لقمه خویش کند و این سخن مثل شد این بگفت و تیغ بکشید و آهنگ جحیش کرد جحيش طریق

قرار گرفت و بقبیله همدان گریخت حازم لختی بدوید و چون بدو نرسید بازشد و قصد دختر کرده «وَ قالَ مَوْتُ الْحُرَّةِ خَيْرٌ مِنَ الْعَرَّةِ»، و اين سخن مثل شد وقتی بدختر برسید دید خود را خبه کرده و جان بداده این شعر بگفت:

قَدْ هَانَ هَذَا الثَّكل لَوْلا أَنَّني *** أَحبَبتُ قَتَلَكِ بِالْحُسَامِ الصّارِمِ

فَعَلَيْك مَقْتُ اللَّهِ مِنْ غَدَارَة *** وَ عَلَيْكَ لَعْنَتُهُ وَ لَعْنَةُ حَازِمٍ

وَ لَقَدْ هَمَمْتُ بِذاكَ لَولا أَنَّني *** شَمَّرتُ فِي قَتلِ اللَّعينِ الظَّالِم

و نیز مردی از قبیله طلسم کلبی (1)را تضمین کرد تا از بهر او صید کند روزی برفت تا او را طعمه دهد برجست و او را در هم شکست عوف بن احرص این شعر بگفت:

فَإِنِّي وَ قَيْسا كَالمُسَمِّن كَلْبَهُ *** فَخَدَّشَهُ أَنْبابُهُ وَ أَظافِرُهُ

طرفة بن عبد نيز گويد :

كَكَلْبِ طَسْم وَ قَدْ تَرَبَّبَهُ *** يَعِلهُ بِالحَليبِ فِي الْغَلَسِ

ظَلَّ عَلَيْهِ يَوْماً يُفَرْفِرُهُ *** اِلا یَلِغ فِي الَّماءِ يَنتَهسِ

35- سَواءٌ عَلَيْنا قاتِلاهُ وَ سالِبُهُ:

*سَواءٌ عَلَيْنا قاتِلاهُ وَ سالِبُهُ: (2)

معنی چنان است که چون مردی را نگری که دیگر کس را عریان کند و سلب او را مسلوب دارد همانا قاتل وی خواهد بود چه اگر زنده باشد کس از و چیزی نتوان در بود، ولید بن عقبه گوید :

بَنی هاشِمٍ كَيفَ الهَوادَةُ بَينَنا *** وَ عِنْدَ عَلَى دِرْعُهُ وَ نَجَائِبُهُ

قتَلْتُمْ أَخي كَما تَكُونُوا مَكَانَهُ *** كَما غَدَرَتْ يَوْماً بِكسِرى مَرازِبُهُ


1) طسم بروزن خصم نام قبیله ایست از عرب عار به منسوب به طسم بن لاوذ بن ارم بن سام بن نوح اينك منقرض شده اند.

2) مجمع الامثال : 1794 گوید: اول شعر چنین است: قمرا على عكل نقض البانة.

ثَلثَةُ رَهطٍ قاتِلانِ وَ سالِبٌ *** سَواءُ عَلَينا قاتِلاهُ وَ سالِبُهُ

معوية بن ابی سفیان در قتل عثمان بدین مصراع تمثل جست و از قاتلان تجیبی و محمّد بن ابی بکر را قصد کرد و از سالب روی سخن با علی علیه السلام داشت (1)

36- أَسْرَعُ مِنْ نِكاحِ أُمِّ خارِجَةَ

*أَسْرَعُ مِنْ نِكاحِ أُمِّ خارِجَةَ (2)

نام امّ خارجه عمره است و او دختر سعد بن عبد الله بن قدار بن ثعلبه الا نماریه است چندان حریص بود بشوهر کردن که چون خواستار در آمدی -

فَيَقُولُ خِطبٌ فَتَقُولُ نِكْحٌ وَ يَقُولُ إِنْزِلِي وَ تَقُولُ أَنِخ

یعنی خواهنده می گفت خواستارم بیتوانی پاسخ می داد من زن توام چون می گفت فرود آی پاسخ می داد که شتر را بخوابان بالجمله چهل و اند شوهر کرد و از ایشان فرزندان آورد که همه پدر قبیله بزرگ شدند نخستین زن مردی از قبیله ایاد شد و از پس او بكر بن يشكر بن عدوان بن عمر و بن قيس بن غيلان او را بگرفت و خارجه را بزاد و مکنّی بام خارجه گشت و از خارجه قبیله بزرگ پدید آمد آن گاه عمرو بن ربيعة بن حارثه بن عمرو مزیقیا او را بسرای آورد و سعد را بزاد که پدر قبیله حیا و طایفه مصطلق است و ایشان دو بطن اند از خزاعه.

بعد ازو در سرای بکر بن عبد مناة بن كنانه در آمد و لیث و دئل و عريج را بزاد که پدران قبایل بزرگند آن گاه زوجه مالك بن ثعلبة بن دودان بن اسد شد و غاضره و عمرو را بزاد، پس جشم بن مالك بن كعب بن القین بن جسر از قضاعه او را بگرفت و عرابیّه که پدر بطن بزرگی است بزاد، آن گاه ضجيع عامر بن عمرو بن لحيون البهرانی از قضاعه شد و بهراء و ثعلبه و هلال و لخوه و عنبر را بزاد از پس او زن عمرو


1) منظور لباس خلافت است.

2) مجمع الامثال : 1871.

بن تمیم شد و اسید و هجیم را بزاد گویند بیست و اند قبیله بزرگ نسب نسب بام خارجه

می رسانند .

37- اَشاَّمُ مِنَ الْبَسُوسِ:

*اَشاَّمُ مِنَ الْبَسُوسِ: (1)

بسوس دختر منقذ تمیمی است و خاله جساس بن مرة بن ذهل شیبانی است که قاتل کایب بود وقتی بدیدار خواهر خود ما در جساس رفت، هما ناسعد بن شمس در جوار بسوس می زیست و او را ناقه بود که سراب نام داشت و از آن سوی کلیب را مرتعی خاص مواشی خویش بود که هیچ کس را راه نگذاشتی جز این که جساس را چون با او نسبت مصاهرت داشت و خواهرش جلیله در سرای کلیب می زیست شتران وی را از مرتع خویش دفع نمی داد یک روز شتر سعد بن شمس در میان شتران جساس بمرتع کلیب در رفت کلیب این بدید و خدنگی بسوی او گشاد داد و پستانش را جراحت کرد شتر باز شد و بر در سرای سعد آمد سعد فریاد برداشت که واذلاّه بسوس از استغاثت او دست بر سر زد و این شعر بگفت :

لَعَمْرُكَ لَوْ أَصْبَحْتُ في دارٍ مُنقَذِ *** لَما ضیمَ سَعْدٌ وَ هُوَ جَارٌ لأَبياتي

وَ لكِنَّني أَصْبَحْتُ في دارِ غُرْبَةٍ *** مَتَى يَعْدُ الذَّنْبُ يَعْدُ عَلى شاتي

فَيا سَعْدُ لا تغرُرُ بنَفْسِكَ وَ ارْتَحِل *** فَإِنَّكَ فِي قَوْمٍ عَنِ الْجَارِ أَمْواتِ

وَ دُونَكَ أَذوادي فَإنّي عَنْهُمُ *** لَراحِلَةُ لا يُفْقِدُونِي بُنَّياتي

چون جسّاس کلمات بسوس را اصغا نمود :

فَقالَ : أَيَّتُهَا الْمَرْعَةُ لَيُقْتَلَنَّ غَداً جَمَل هُوَ أَعْظَمُ عَقْراً مِنْ نَاقَةِ جَارِكَ

یعنی فردا شتری عظیم تر از شتر پناهنده تو مقتول می شود و روی سخن با کلیب داشت و انتظار وقت می برد تا روزی که کلیب از میان قبیله بیرون شد و لختی دور افتاد


1) مجمع الامثال : 2028.

جساس برنشست و از قفای او بشناقت و او را دریافت و با نیزه اش از اسب در افکند

فراز سر او بایستاد کلیب در خونه می غلطید و گفت: «يا جَسَاسَ أَغِثني بشَربَةِ ماءِ»

جساس گفت «تَرَكتَ الماءَ وَ راءَكَ»، و او را همچنان بگذاشت و بازگشت.

عمرو بن الحارث که از قفای حساس می شتافت وقتی برسید که جسّاس بازشده بود و هنوز کلیب از حشاشه جان چیزی در تن داشت، چون عمرو را نگریست «قالَ يا عَمْرُو أَعْتَني بِشَرْ بَةِ ماءِ»، عمرو از اسب فرود شد و بجای آب سرش را از تن دور کرد و از آنسوی چون جساس بنزديك قوم رسید، پدرش مرَّه از دور او را دیدار کرد و زانو های او را از جامه عریان یافت دانست که داهیه آورده چون برسید گفت هان ای جساس چه حادثه حدیث کرده ؟ گفت کلیب را کشتم گفت گناهی بزرگ در قوم آوردی جساس گفت :

تَأَهَبْ عَنْكَ أَهْبَةَ ذي امتِنِاع *** فَإِنَّ الْأَمْرَ جَلَّ عَنِ التَّلاحي

فَإِنِّي قَدْ جَنَيْتُ عَلَيْكَ حَرْباً *** تُغِصُّ الشَّيخَ بِالماء القَراحِ

مرّه در جواب پسر این شعر بگفت:

فإن تكُ قَدْ جَنيتَ عَلَيَّ حَرْباً *** فَلا و انِ وَلا رَثُّ السِّلاح

سَأَلْبَسُ ثَوْبَهَا وَ أَذُبٌ عَنِّي *** بِها يَوْمَ الْمَذَ لَّةِ وَ الْفِضاحِ

این بگفت و مردم خویش را انجمن کرد تا از میان قبیله کوچ دهد و مره را پسری دیگر بود که همام نام داشت و او در نزد برادر کلیب مهلهل بن ربیعه می زیست و با او طریق مصاحبت و منادمت می سپرد بترسید که مبادا همام را آسیبی زنند كنيزك خود را بدو فرستاد تا پوشیده از مهلهل همام را آگهی دهد وقتی برسید که بشراب خمر مشغول بودند پس همام را پیش طلبید و این قصه را در گوش او بگفت مهلهل بپرسید كه اين كنيزك با تو چه راز گفت؟ چون میان ایشان عهد رفته بود که هیچ سری از

هم پوشیده ندارند همام گفت این کنیزک می گوید برادر من جساس برادر ترا که کلیب

است بقتل آورد .

قالَ مُهَلْهَلُ : أَخُوكَ أَصْبَقُ إِسْنَا مِنْ ذاكَ .

همام لب فرو بست و همچنان بکار خمر اشتغال جستند چندان که مهلهل مستی طافح گشت و همام که عظیم خایف بود برخاست و با قوم خود که کوچ داده بودند پیوسته شد.

این هنگام غوغا از میان قبیله برخاست و امر كليب مكشوف افتاد، و مهلهل اعداد محاربت کرد و چهل سال در میان تغلب و بکر این مناجزت و مبارزت بدرازا کشید، از میانه حارث بن عباد البکری از کار مقاتلت کناری گرفت و از هنگامه اقتنال اعتزال جست چون هنگامه حرب و ضرب اشتداد یافت بکریون گفتند از بهر چه ترک قوم خود گفتی و کناری گرفتی؟ بیم است که از قوم تو کس باقی نماند. حارث پسر خود را که بجیر نام داشت بنزد مهلهل رسول فرستاد و پیام داد که چون قوم من با تو ظلم کردند و کلیب را بی گناه بقتل آوردند من بیاری ایشان برنخواستم چندان که تو خونخواهی کردی اکنون رواست که ازین جنگ و جوش دست بازداری و مردم را از دو سوی آسوده بگذاری چون بجیر برسید و پیام بگذاشت مهلهل گفت تو کیستی؟ گفت من بجیر پسر حارث بن عباد، بی توانی مهلهل تیغ بزد و او را بکشت.

چون این خبر بحارث رسید گفت اگر قتل بجیر اصلاح ذات بين کند روا باشد چه او در عهد احلم ناس بود، آن گاه باو گفتند که مهلهل هنگام قتل بجیر گفت بوء بشسع كليب يعنى قتل بجير بابند نعلين كليب برابر است چون حارث این سخن بشنید در کلیب غضب شد و از بهر مقاتلت میان بر بست و این شعر انشاد کرد :

قَرِّبا مَربَطَ النَّعَامَةِ مِنّي *** قَرِّباها وَ قَرِّبا سِر بالي

قَرِّبا مَربَطَ النَّعَامَةِ مِنّي *** إِنَّ بَیعَ الكَريمِ بِالشِّسعِ غال

قَرَّبا مَربَطَ النَّعَامَة مِني (1)*** لَفَحَت حَربُ واِئلٍ عَنِ حِبالٍ

لَم أَ كُنْ مِن جُناتِها عَلِمَ اللهُ *** إِنِّي بِحَرُهَا الْيَوْمَ صالٍ

این بگفت و مردم خود را انجمن کرد و با بنی تغلب و مهلهل در جبل قضّه مقاتلت افکند و دیگر در برابر بکریون مهلهل را نیروی مقاومت نماند و چون از پس چهل سال کار بمصالحت افتاد سهيل بن شيبان بن ربيعة بن زبّان بن عيرها که فند لقب دارد این قصیده بگفت:

صَفَحْنا عَنْ بَنى ذُهلٍ *** وَ قُلْنَا الْقَوْمُ إِخوانٌ

عَسَى الْأَيَّامُ أَنْ يَرْجِعْنَ *** قَوماً كَالَّذي كانُوا

فَلَمّا صَرَّحَ الشَّرُّ *** فَأَمْسَى وَ هُوَ عُرْيانٌ

وَ لَمْ يَبْقَ سِوَى الْعُدْوانِ *** دِنّاهُم كَما دانُوا

مَشَيْنا مَشبَةَ اللَّيْث *** غَدا وَ اللَّيْثُ غَضبانٌ

بضَرْب فِيهِ تَوْهينٌ *** وَ تَحْضِيعُ وَ إِرنانٌ

وَ طَعَنِ كَفَر الزَّقِّ *** غَدا وَ الزِّقُ مَلْاَنٌ

وَ فِي الْعُدوانِ *** تَوْهِينُ وَ إِقرانٌ

وَ بَعضُ الْحِلْمِ عِنْدَ الْجَهْلِ *** لِلذَّ لَّةِ إِذّعانٌ

وَ فِي الشَّرِّ نَجاةٌ *** حينَ لا يُنجيكَ إِحسانٌ

و گویند در بنی اسرائیل مردی موفق آمد باین که در حضرت خداوند سه مسئلت او باجابت مقرون شود زن او که بسوس نام داشت این بدانست و عرض کرد که خدای را بخوان تا مرا جميل نساء بنی اسرائیل کند و روی و موی مرا مانند آفتاب و


1) نمامه نام اسب اوست.

مشگ ناب گرداند آن مرد چون زن را خاص خویش می پنداشت در حق او دعا کرد تا چون حوری بهشت و روضه اردی بهشت گشت زن چون خود را چنان یافت از شوهر سر بر تافت و خواست تا با دیگر کس پیوسته شود و این اندیشه نابهنجار برشوهر گران آمد و دعا کرد تا بصورت سگی بر آمد و همی فریاد سگان کرد فرزندان چون این بدیدند بر مادر رحم آوردند و در حضرت پدر خواستار شدند تا خدای را بخواند و او را بصورت نخستین آورد و این شآمت از بسوس یافت که سه دولت بزرگ را بی بها

از تحت قدرت او رها داد.

39- أَشْغَلُ مِنْ ذات النّحْيَيْن :

*أَشْغَلُ مِنْ ذات النّحْيَيْن : (1)

زنی از قبیله تیم الله بن ثعلبه در بازار عکاظ به بیع و شرای روغن کار معاش راست می کرد یک روزخوات بن جبیر انصاری بروی در آمد و هیچ کس را در نزد او نیافت پس يك مشك روغن را سر بگشود و گفت این را بدار تا آن دیگر را امتحان کنم زن دست فرابرد و گلوگاه مشک را بگرفت و خوات مشگ دیگر را سر بگشود و گفت این را نیز بدار تا دیگری را نظاره کنم آن زن بدست دیگر گلوگاه این مشک را نیز بگرفت چون هر دو دست او مشغول شد خوات بروی در آویخت و او از بیم آن که روغن بهدر شود دست از مشگ ها بر نمی داشت چندان که خوات آن چه خواست با او بپای برد و او را بگذاشت و بگریخت و این شعر بگفت :

وَ ذاتِ عِيال واثقينَ بِعَقلِها *** خَلَجْتُ لَهَا جَارَ اسْتِها خَلَجاتِ

شَغَلْتُ يَدَيْهَا إِذْ أَرَدْتُ خِلاطَها *** بِنِحْيَيْنِ مِنْ سَمْنِ ذَوَيْ عَجَرَاتِ

فَأَخْرَجْتُهُ رَيَانَ يَنْطِفُ رَأْسُهُ *** مِنَ الرَّامَكِ الْمَدْمُومِ بِالْمَقَراتِ

فَكانَ لَهَا الْوَيْلاتُ مِن تَرْكِ سَمنِها *** وَ رَجْعَتِها صِفْراً بِغَيْرِ بَنَاتِ


1) مجمع الامثال : 2029.

چون زمانی بر این سپری شد خوات مسلمانی گرفت و در جنگ بدر حاضر گشت رسول خدای با او فرمود يا خوّاتُ كيف شرادك و بروايني شراؤك خوّات عرض کرد يا رسول الله.

«قَدْ رَزَقَ اللهُ خَيْراً و أَعُوذُ بِاللهِ مِنَ الْحَوْرِ بَعْدَ الْكَورِ».

40- أَسْأَمُ مِنْ خَوتَعَةَ :

*أَسْأَمُ مِنْ خَوتَعَةَ : (1)

وقتی در میدان جنگ مالك بن كومه شیبانی خواست تا کثیف بن زهیر تغلبی را اسیر گیرد چون کثیف مردی تنومند و با نیرو بود سر به اسر در نمی آورد مالك باسنان نيزه او را نهیب زد و هم درین هنگام عمرو بن زبان ذهلی که یار مالك بود برسید کثیف ناچار تن با سر درداد این هنگام عمر و نیز طمع در فدیه کثیف در بست و و گفت کثیف اسير من است مالك گفت ما کثیف را حکم سازیم که او بهتر داند اسير كيست؟ كثيّف گفت لَوْلا مالِكٌ لَكُنتُ في أَهلي يعنى اگر مالك نبود من اسیر نشدم و در خانه خود بودم.

عمرو ازین سخن در خشم شد و لطمه بر روی کثیف بزد مالک را این کردار ناخوش افتاد وروی با کثیف کرد و گفت فدیه تو صد شتر است و من آن را بجای این لطمه که عمر و بر تو زد فرو گذاشتم و کثیّف را آزاد کرد.

قالَ كُثَيِّفٌ: اللهمَّ إِن لَمْ تُصيب بَنِي زَبَانَ بِقارِعَةً لا أَصَلَّى لَكَ صَلوةٌ أَبَداً .

و همواره در خاطر داشت که بر عمرو بن زبان ظفر جوید.

تا وقتی چنان افتاد که عمر و با چند تن از عشیرت خود در طلب شتران پراکنده شتافتند و چون دریافتند فرود شدند و باکل و شرب پرداختند این خونمه که مردی از قبيله بنى غفيلة بن قاسط بن هنب بن قصی بن دعمي بن جدیله بود کثیف را به بنگاه ایشان دلالت کرد و کثیف با جماعتی که در شمار دو چندان مردم عمرو بودند


1) مجمع الامثال : 2030.

بر نشست و راه برگرفت و با جماعت خود مواضعه نهاد که چون بر عمر و در آمدید هر دو تن بکنار یک تن از مردم او جای کنید و ماننده مجتازان بیامد تا از کنار نشیمن عمرو عبور کند عمر و ایشان را بخوان خویش دعوت کرد و ایشان فرود شدند و هر دو تن بيمين و شمال یک تن بنشست.

این هنگام کثیف روی خود را از عمامه مکشوف داشت و عمر او را بشناخت و حال بدانست فَقالَ : إِن في خَدّي وَفاءَ مِنْ خَدَّكَ وَ ما فِي بَكْرِ بْنِ وائِلِ حَد أَكْرَمَ مِنْهُ فَخُذْ لَطْمَتَكَ فَلَا تُشِبَّ الْحَرْبَ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكَ.

كثيف گفت : حاشا و کلا جز این که ترا و برادران ترا بقتل رسانم ، عمرو گفت اگر بر این اندیشه ای عشیرت مرا رها کن که ایشان را نیز خونخواهانند کثیف بر این سخن نیز وقعی ننهاد و عمرو را و مردم او را بجمله بکشت و سرهای ایشان را در مخلاتی نهاد و از گردن شتر عمرو بیاویخت و آن را رها داد و آن شتر بر در سرای عمر و آمد و بخفت زبان با كنيزك خود گفت اينك ناقه عمرو است و او سخت دیر می آید كنيزك برفت و مخلاة را برگرفت دست فرابرده نخستین سر عمرو را بر آورد و آن گاه سر برادران او را، زبّان گفت اخِرُ الْبَرِّ عَلَى الْقَلُوصِ و اين سخن نیز مثل شد یعنی آخر عهد من است با ایشان و دیگر دیدار نخواهند شد و زبان از بهر خونخواهی میان به بست و نخستین از مردم بنی غفیله بسیار کس بکشت و سوگند یاد کرد که دست ازیشان باز نگیرم تا مرا دلالت کنند بر کثیف و بنی تغلب چنان که ایشان را بر فرزندان من دلالت کردند، چون کار بر بنی غفیله تنگ شد یک روز مردی از ایشان بنزديك زبان آمد گفت کیستی؟ گفت مردی از بنی غفيله ام فَقالَ أَنتَ وَ قَدْ انَ لَكَ و اين سخن مثل شد.

بالجمله گفت اینک در اقطابتین که از نواحی رقه است چهل و پنج خانه از بنی تغلب جای کرده اند و بدیشان دست توانی یافت زبّان با گروهی اعداد کار کرد

و مالك بن كومه نيز با وی بود تا راه به بنگاه ایشان نزديك كردند ناگاه مالك را در پشت اسب نعاسی بگرفت و اسب او را تا نزديك خیمه بنی تغلب ببرد، این گاه با خود آمد و سراسب برتافت و همی شنید که دختر کی با پدر گفت سواری نگریستم که باز

دخترکی شتافت پدر در پاسخ او گفت بخواب که من دوست ندارم دختری که ترسناك کم خواب باشد . بالجمله بامداد بر ایشان بتاختند و آن جمله را با تیغ بگذرانیدند گویند روزی که خوتعه در رحم علقه شد پدرش بمرد و آن روزش که مادر بزاد در گذشت و هنگام فطامش خواهر هلاک شد و برادرش هنگام حلم جای بپرداخت و عمه اش روزی که زن بخواست جان بداد و بشآمت مثل شد.

41- أَشْبَهُ بِهِ مِنَ التَّمْرَةِ بِالتَّمْرَةِ

*أَشْبَهُ بِهِ مِنَ التَّمْرَةِ بِالتَّمْرَةِ (1)

عبیدالله بن زياد بن ظبيان بن نضر بن الجعد بن قيس بن عمرو بن مالك بن عايش مالك بن تيم الله بن عكابه مردى خونريز و فتنه انگیز بود و مصعب بن زبیر را که شرح حالش انشاء الله در جای خود رقم می شود او بکشت و سرش را بجانب شام حمل داده در پیش روی عبدالملك بن مروان افكند عبدالملك در مرگ چنان دشمنی بزرگ سجدۂ شکر بگذاشت لکن از عبیدالله سآمتی در ساحت او حدیث شد و او را مكانتي نگذاشت و بر سریر خود جای نداد و فرمان کرد تا نشیمنی دیگر از بهر او نهادند تا بنشست.

دیگر روز چون عبید الله حاضر حضرت عبدالملك گشت سويد بن منجوف را بر سرير عبدالملك دید این نیز بر عبیدالله سخت آمد و از آن سوی عبدالملك از آن کرامتی که در خاطر داشت گفت شنیده ام که ترا با پدر شباهتی نیست -

فَقالَ : لا أَنَا أَشبَهُ بِأبي مِنَ التَّمْرَةِ بِالتَّمْرَةِ وَ الْبَيْضَةِ بِالْبَيْضَةِ وَ الماء بِالماء وَ الكِنّي أخبِرُكَ عَمَّنْ لَمْ تُنْضِجَهُ الْأَرْحَامُ وَ لا وَلِدَ لِتَمامِ وَ لا


1) مجمع الامثال :2046.

أَشبَة الاخوالَ وَ الأعمامَ .

عبدالملك گفت این کس کیست؟ گفت سوید، عبدالملك گفت ای سوید تو چنینی گفت چنین گفته می شود و عبدالله ازین سخن تعرضی با عبدالملك مي كرد چه او هفت ماهه از شکم آمد، آن گاه که از نزد عبدالملك بيرون شدند عبیدالله روی با سوید کرد و گفت:

وَ اللهِ يَا بْنَ عَمّي ما يَسُرُّني بِحِلْمِكَ عَنِّي حُمْرُ النَّعَمِ . فَقَالَ سُوَيدٌ : وَ أَنَا وَ اللهِ مَا يَسُرُّني بِجَوابِكَ إِيَّاهُ سُودُ النَّعَمِ .

و از پس آن همواره عبید الله افسوس می داشت که چرا عبدالملك را نیز نکشت و همی گفت : ما رَأَيْتُ أَعْجَزَ مِنّي أَلَّا أَكُونَ قَتَلْتُ عَبْدَالْمَلِكِ فَأَكُونَ قَد جَمَعْتُ بَيْنَ قَتْلَى مَلِكِ الْعِراق و مَلِكِ السَّامِ في يَوْمٍ واحدٍ.

42- أَشبَقُ مِن حُسّبى

*أَشبَقُ مِن حُسّبى (1)

حبّی نام زنی است از مردم مدینه که شگفت شوهر دوست بود و در پیرانه سری شوهری جوان کرد که او را ابن ام کلاب می نامیدند و حتی را پسری کهل بود که از کردار مادر عار داشت بنزديك مروان بن حکم که این هنگام حکومت مدینه داشت بشکایت رفت و گفت من مردی پیرم و اينك مادر من شوهری کرده و ما را مورد طعن و دق مردم ساخته، مروان او را طلب کرد و چون حبّی حاضر شد روی با پسر کرد

وَ قالَت : يا بَرْذَعَةَ الْحِمارِ أَما رَأَيتَ ذلِكَ السّابَ الْمَقْدُودَ الْعَنْطَنْطَ وَ اللَّهِ لَيَصْرَ عَنَّ أُمَّكَ بَيْنَ الْبابِ وَ الطَّاقِ فَلَيَشفِيَنَّ عَليلَها وَ لَتَخْرُجَنَّ نَفْسها دُونَهُ وَ لَوَدِدْتُ أَنَّهُ صَبْ و أَنِّي ضَبَيبَةٌ وَ قَدْ وَجَدْنا خَلاء.


1) مجمع الامثال : 2049.

این سخن پراکنده شد و مردم بدین کلمات مثل زدند چنان که هدبة بن خشرم. عذری گوید : (بیت)

فَما وَجَدَت وَجدي بِها أُمُّ واحِدٍ *** وَ لَا وَ جدَ حَبّى بِابْنِ أُمِّ كَلابٍ

رَأَتْهُ طُوالَ السَّاعِدَيْن عَنَطنَطاً *** كَمَا انْبَعَثَتْ مِنْ قُوَّةٍ وَ شَبابٍ

و حبّى را زنان مدینه حواء ام البشر نام نهادند چه ایشان را از جماع های گوناگون آگهی می داد و ضروب جماع و القبی چند نهاده بود مانند قبع و غربله و نخیر و رهز گویند وقتی دختر خود را بشوهر داد، روزی بدیدار او شتافت و گفت چون است شوهر تو ؟

فَقالَت : أَحْسَنُ النّاسِ خَلْقاً وَ خُلْقاً وَ أَوْسَعُهُمْ رَحْلاً وَ صَدْراً يَملَاءُ بَيتي خَيراً وَ حِرى أَیراً غَيْرَ أَنَّهُ يُكَلِّفُنِي النَّخِيرَ وَقتَ الجِماعِ ! فَقالَت : وَ هَلْ يَطِيبُ نَيْكَ بِغَيْرِ رَهْز وَ نَخِير (1).

گفت چگونه سیراب شود آن جماع که زن در تحت مرد جنبش نکند و نخیر نزند وقتی پدر تو از سفر بازشد و مرا در جائی که مشرف بر مربدشتران صدقه بود برستان افکند و با من در آمیخت و در سپوخت (2)و بضربی از پس ضربی بنواخت من در تحت او چنان نخیر کردم که شتران صدقه با این که هر يك را دو عقال بود بند ها را بگسیختند و بگریختند چنان پراکنده شدند که دو شتر را بیکطریق کس نیافت و عثمان بن عفان بر این کردار گناه گرفت و حال آن که او را حقی نبود .

وَ ما كانَ لَهُ في ذلِكَ ذَنبٌ اَلزَّوجُ طَعَنَ وَ الزَّوْجَةَ نَخَرَتْ وَ الْإِبِلُ نَفَرَت فَما ذَنبُهُ.


1) متن عربی ترجمه نشده است.

2) رجوع شود بصفجه 291.

43- أَصْبَرَ مِنْ عُودٍ بِدَفَيْهِ جَلَبْ ، وَ أَصْبَرُ مِنْ ذِي صَاغِطِ مُعَرَّك

*أَصْبَرَ مِنْ عُودٍ بِدَفَيْهِ جَلَبْ ، وَ أَصْبَرُ مِنْ ذِي صَاغِطِ مُعَرَّك (1)

عبدالعزيز و بشر پسران مروان بن الحكم از دو مادر بودند مادر عبدالعزیز ليلى بنت الاصبغ بن زبان از قبیله کلب بود و مادر بشر قطبه دختر بشر بن عامر بن مالك بن جعفر از قبیله فزاره بود، چنان افتاد که حریث بن بجدل الکلبی با جماعتی از قبيله بني كلب بر مردم بنی فزاده تاختن بردند و پنجاه و اند کس از ایشان بکشتند عبدالعزیز چون این بشنید روی با برادر خود بشر کرد و گفت هیچ دانسته که اخوال من با اخوال تو ساز مبارزت طراز دادند و یکدیگر را عرضه تیغ و تیر ساختند؟ بشر گفت احوال ترا قوت این قتال نباشد و بچنین پیروزی دست نیابند.

از پس آن بنی فزاده بر عبدالملك بن مروان از در دادخواهی در آمدند و قصه خویش مکشوف داشتند عبدالملك از آن که آتش این فتنه را بنشاند بنی فزاده را بنواخت و بنوازش شاد خاطر ساخت و يك نيمه حمل دیوانی را از ایشان فرو گذاشت و سال آینده را بعطای نیمی دیگر میعاد نهاد و آن جماعت طریق مراجعت گرفتند از پس ایشان چون کردار بنی کلب بر بشر گرانی می کرد بنی فزاره را بعطای سیم و زر نیرو داد تا اسب و سلاح خویش را نيك ساختند؛ بر بنی کلب بتاختند و در اراضی بنات قين جمعي كثير ازيشان را عرضه شمشیر کردند.

اين وقت بشر بنزديك عبدالعزیز آمد و گفت هیچ دانسته که اخوال من با اخوال تو کار کیفر چگونه بیای بردند؟ عبدالملك بن مروان که متّکی چار بالش حکومت بود این بشنید و سخت در خشم شد که چرا بنی فزاره اخفار ذمّت او کردند و عهد بشکستند پس بسوی حجّاج منشور کرد که چون از کار چون از کار مصعب بن زبیر بپرداختی آهنگ فزاره کن و گناه کار ایشان را دست بسته بحضرت ما فرست لاجرم حجّاج بعد از انجام کار ابن زبیر بمیان فزاره تاخت آن جماعت باز نمودند که ما را عصبانی نیست بلکه حلحلة بن قيس بن اشيم و سعيد بن ابان بن عيينة بن حصن بن


1) مجمع الامثال : 2167، 2168.

حذيفة بن بدر که قايد قوم و زعیم قبیله اند حدیث این فتنه کردند پس حجاج ایشان را دست بسته بدرگاه عبدالملك فرستاد.

چون حاضر پیشگاه شدند عبدالملك گفت شکر خداوند را که شما را بمن فرستاد حلحله گفت با کی نیست : لَقَد قَضَيتُ وِتري وَ شَفَيْتُ صَدرِي وَ بَرَّدتُ وَ حَري

من خون خویش بجستم و از اندوه ،برستم عبدالملك گفت کیست که از حلحله و سعید خونخواه باشد برخیزد و خون خویش بجوید، سفیان بن سويد الكلبي که پدرش در يوم بنات قين بقتل رسید بر پای خاست فَقالَ : يَا حَلْحَلَةُ هَلْ أَحْسَسْتَ أَبي سُوَيداً ؟ گفت آيا چگونه یافتی سوید را قال: عَهْدي بِهِ يَوْمَ بَناتِ قَيْنِ وَ قَدِ انقَطَعَ خُرْءُهُ فِي بَطْنِهِ گفت روز بنات قين او را دیدار کردم چنان که پلیدی شکم او پدیدار بود .

سفيان گفت أَما وَ اللهِ لَأَقْتُلَنَّكَ قَالَ كَذبت وَ اللهِ ما أَنتَ تَقْتُلُني وَ إِنَّما يَقتُلُنِي ابْنُ الزَّرقاءِ سفیان گفت هم اکنونت سر بردارم حلحله پاسخ داد که تو آن کس نیستی که مرا توانی کشت بلکه ابن زرقاء قاتل من است وزرقا یک تن از مادر های مروان بن الحکم بود که بر در سرای رایت زنا نصب داشت چه رسم بود که زن های زانیه در جاهلیت علمی بر در سرای خویش افراشته می کردند تا مردمان آن خانه را بدانند و هر که بخواهد در آید و زرقا از همه زناکاران نامورتر بود این هنگام سفیان گفت صبراً حلحل یعنی تن بمرگ درده و صابر باش حلحله این شعر بخواند :

أَصْبَرُ مِنْ عَوْدٍ بِدَفَيهِ جَلَبْ *** قَدْ أَثَرَّ البِطانُ فِيهِ وَ الْحَقَبْ

یعنی از آن شتر که از گرانی حمل و آمد و شد فراوان هر دو پهلویش جراحت باشد بردبار ترم، پس سفیان تیغ براند و سر او را بیفکند آن گاه روی با سعید کرد و گفت صبراً يا سعید وی نیز این شعر قرائت کرد:

أَصْبَرُ مِنْ ذِي صَاغِطٍ عَرَكَرَك (1)*** أَلْقَى بَواني زَورِهِ لِلْمَبْرَكِ

44- أَصَحُ مِنْ عَيْرِ أَبي سَيّارَه

*أَصَحُ مِنْ عَيْرِ أَبي سَيّارَه (2)

أبى سياره كنيت عميلة بن خالد بن الاعزل است از قبیله بنی عدوان گویند اول کس اوست که دیه مرد را بر صد شتر نهاد او را خری بود که چهل سال مردم از وی بکری می گرفتند و از مزدلفه بجبل منی می شدند و از سخنان اوست که می گوید :

لأهُمَّ إِنّي بائِعٌ بَيَاعَهْ (3)*** إِنْ كَانَ إِثْمٌ فَعَل قُضَاعَه

لأهُمَّ مالي فِي الحمِارِ الأَسوَد *** أصْبَحْتُ بَيْنَ الْعالَمينَ أَحسَد (4)

هَلا يَكَادُذُوا الْبَعِيرِ الْجَلْعَدْ *** فَقّه أَبا سَيَارَة الْمُحَسِّد

و هم او گوید :

مِنْ شَرِّ كُلِّ حاسِدٍ إِذا حَسَدَ *** وَ مِنْ أَذاةِ النَّافِثَاتِ فِي الْعُقَدْ

اَللّهُمَّ حَبَّب بَيْنَ نِسائِنا، وَ بَعْض بَيْنَ رِعائِنَا ، وَ اجْعَلَ الْمَالَ فِي سُمَحائِنا.

و شاعر در سیرت ابی سیاره گوید :

خَلُّوا الطَّرِيقَ عَن أَبي سَيَارَهُ *** وَ عَنْ مَواليهِ بَني فَزارَه

حَتَّى يُجيزَ سالِماً حِمارَه *** مُسْتَقْبِلَ الْقِبْلَةِ يَدْعُوا جَارَه

گویند خالد بن صفوان و فضل بن عيسى الرقاشی رکوب حمار را بر دیگر مراکب


1) معرك هم روایت شده چنان که در اصل مثل گذشت.

2) مجمع الامثال : 2169.

3) لاهم انى تابع تباعه، ابن هشام ج 1 ص 119.

4) در نسخۀ ناسخ«أوحد»ضبط شده و مناسب همانست که در متن مطابق نسخه الامثال و سيرة ابن هشام ج 1 ص 122 ، آوردیم.

رجحان می نهادند یک روز خالد را در شهر بصره بر پشت حمار نگریستند و گفتند این

چه مرکب است که از بهر خود برگزیده ؟

فَقالَ : عَيْرٌ مِنْ نَسلِ الْعَدادِ أَصْحَرُ الرّبال مَفْتُولُ الْأَجلادِ مُحْمَلَجُ الْقَوانِمِ يَحْمِلُ الرَّحْلَةَ وَ يَبْلُغُ الْعَقَبَةَ وَ يَقِلُّ دَاءَهُ وَ يُخَفِّفُ دَواءَهُ يَمْنَعُني أَنْ أَكُونَ جَبَاراً في الْأَرْض وَ أَكُونَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ وَ لَوْلاً ما فِي الْحِمَارِ مِنَ الْمَنْفَعَةِ لَمَا امْتَطَى أَبُو سَيَارَةَ ظَهْرَ عَيْرِ أربعينَ سَنَةً.

و چون از فضل پرسش کردند:

فَقالَ : لأنهُ أَقَلُّ الدَّوابِ مَنُونَةً وَ أَكثَرُها مَعُونَةً وَ أَسهَلُها جِماحاً وَ أَسْلَها صَرِيعا وَ أَخْفَضُهَا مَهْوَى وَ أَقْرَبُهَا مُرْتَقَى يُزهى راكبُهُ وَ قَدْ تَواضَعَ بِرُكُوبِه وَ يُسَمّى مُقْتَصِداً وَ قَدْ أَسرَف في ثَمَنِه وَ لَو شآءَ عَمِيلَةُ بن خالد أبو سَيَارَةَ أَنْ يَرْكَبَ جَمَلاً مَهْرِيّاً أَوْ فَرَسَا عَرَبِيّاً لَفَعَلَ وَ الكِنَّهُ امْتَطَى عَيْراً أَرْبَعِينَ سَنَةٌ.

یک تن مرد اعرابی سخنان او را بشنید و در هجای حمار چنین سخن کرد:

فَقالَ : الْحِمارُ شَنارُ وَالْغَيْرُ عار مُنكَرُ الصَّوت بَعيدُ الفَوْتُ مُتَغَرِّقُ في الوَحَلِ مُتَلَوِّثُ فِي الضَّحَلِ لَيْسَ بِرَكُوبَةٍ فَعْلٍ وَ لَا مَطِيَّةِ رَجُلٍ إِنْ وَقَفْتَهُ أَدْلى و إِن تَرَكْتَهُ وَلَى كَثِيرُ الرَّوْتِ قَلِيلُ الْغَوْثِ سَرِيعُ إِلَى الْغَرَارَةِ بَطيِ فِي الْغَارَةِ لا تُرْقاً بِهِ الدِّمَاء وَ لَا تُمْهَرُ بِهِ النِّسَاءِ وَ لا يُحْلَبُ في إِناءِ.

45- أَصَبُّ مِنَ الْمُتَمَنِّيَة

*أَصَبُّ مِنَ الْمُتَمَنِّيَة (1)

متمنيه لقب فارعه دختر هشام بن عروة بن مسعود ثقفی است و مادر حجاج بن یوسف است و از آن پیش که در حماله نکاح یوسف در آید زن مغيرة بن شعبه بود و شیفته جمال نصر بن حجاج از قبیله بنی سلیم گشت و نصر در زمان خود بطراوت دیدار و حلاوت گفتار مطمح انظار بود و فارعه را در هجر او چون صبر اندك گشت كلمات عشق آمیز و اشعار دل آویز گاه و بیگاه بر زبان او می رفت از قضا يك شب عمر بن الخطاب بر در سرای او عبور داشت نشید فارعه را اصغا نمود که این شعر انشاد می کرد :

أَلا سَبِيلَ إِلى خَمرٍ فَأَشْرَبَها *** أَمْ لا سَبِيلَ إِلى نَصْرِ بْنِ حَجّاجِ

عمر گفت مَنْ هَذِهِ الْمُتَمَنِّيَةُ ؟ این عاشق آرزومند کیست قصه او باز نمودند صبحگاه نصر را حاضر نمودند و در جمال او سخت خیره بماند.

فَقالَ لَهُ : أَنتَ الَّذي تَتَمَنّاكَ الْغانِياتُ في خُدُورِهِنَّ لا أُمَّ لَكَ أَما وَ اللَّهِ لَا زيَلَنَّ عَنْكَ رِداءَ الْجَمَالِ.

پس روی با او کرد و گفت توئی آن کس که زنان پری رخسار از پس پرده ها آرزوی تو می کنند؟ سوگند با خدای که حلیه جمال را از دیدار تو مرتفع سازم و فرمان کرد تا حجامی گیسو های او را پاک بسترد، آن گاه در روی او نظر کرد و گفت «انت محلوقاً أحسن» اکنون نیکوتر شدی.

گفت این چه گناه است که بر من می گیری ، عمر گفت این گناه بر من است که ترا دردار هجرت گذاشته ام و حکم داد تا او را برشتری بر نشاندند و بجانب بصره کوچ دادند و مجاشع بن مسعود السلمی را مکتوب کرد متمنّی یعنی نصر را نیکو بدار و در میان زنان مدینه «اصبُّ من المتمنّيه»مثل شد.


1) مجمع الامثال : 2187.

و از آن سوی چون نصر وارد بصره گشت مجاشع برعایت قرابتی که با او داشت او را بسرای خویش در آورد و شمیله زوجه مجاشع که نیکو روی تر از زنان بصره بود تقدیم خدمت او همی کرد و دل در هوای او بست و نصر نیز دل بدو داد و هيچ يك از حال آن دیگر آگهی نداشت و چون مجاشع مواظب نصر و ملازم سرای بوده ایشان را مجال نمی رفت که راز دل با یکدیگر مکشوف دارند چندان که حرارت عشق حدّت کرد و ایشان هر دو در فن کتابت و قرائت دانا بودند و مجاشع را بهره از خواندن و نوشتن نبود.

يك روز جوشش عشق نصر را نصرت کرد و در پیش چشم مجاشع بر زمین نگاشت

إنّي قَد أَحْبَبْتُكِ حُبّاً لَوْ كانَ فَوْقَكِ لَأَظُلَّكِ وَ لَوْ كَانَ تَحْتَكِ لَأَقَلَّك.

یعنی چنانت دوست می دارم که اگر حبّ من بالا گیرد مظله گردد و اگر در تحت قدمت در آید تو را حمل کند، شمیله در زیر کلمات او نوشت و «و انا»، یعنی من نیز چنانم که توئی مجاشع گفت نصر چه نگاشت ؟ شمیله گفت رقم کرد که شتر شما چند شیر دهد گفت تو چه نوشتی گفت «و أنا» مجاشع گفت «ما هذا لهذا بطبق»این سئوال و جواب با هم راست نیاید و قدحیکه حاضر بود برداشت و واژونه برفراز آن خطوط گذاشت و پسری که نگارنده و خواننده بود حاضر کرد تا آن کلمات را روشن ساخت.

مجاشع چون این بدید با نصر گفت عمر بیعلتی از مدینه ات بیرون شدن نفرمود، هم اکنون برخیز و بهر جا خواهی باش نصر ناچار بیرون شد و در سرای دیگر سکون نمود و بلای عشق دروی استیلا یافت چندان که زمن گشت و ملازم بستر شد و زنان بصره این بدانستند «وادنف من المتمنّی»، همی مثل کردند مجاشع نیز این قصه بشنید و بدیدار او شتافت و بروی رحم کرد و باز خانه شد و شمیله را گفت گرده نانی با روغن بیالای و بنزديك نصر برده او را قوتی بخش ، پس شمیله نان بر گرفت و بنزديك نصر شد و او را بسینه خود بچفسانید و از آن نان قدری بخورانید در زمان نصر نیرو گرفت یک تن از آن مردم که بعیادت نصر حاضر بود گفت «قاتل الله

الاعشى» مگر حاضر حال ایشان بود که این شعر بگفت :

لَوْ أَسْنَدَتْ مَيْتاً إلى نَحرِها *** عاشَ وَ لَمْ يُنقَل إلى قابِرٍ

و چون از و بازگشت همچنان نصر رنجور گشت روزی چند بدین گونه گذاشت تا از جهان بگذشت ، اما از آن سوی فارعه در سرای مغيرة بن شعبة الثقفى مي زيست یک روز بامدادان مغیره بروی در آمد و نگریست که فارعه خلالی در کف دارد و بتخلل مشغول است.

فَقالَ : يا فارعَةُ لَئِنْ كانَ خلالُكَ مِنَ الْغَدَاء إِنَّكَ لَجَشِعَةُ وَ إِنْ كَانَ مِنَ الْعِشا إِنَّكِ لَبَشعَةُ اعْتَدِي فَأَنتِ طالِقُ .

گفت اگر این از بهر غذائی است که شبگیر کرده عجب حریص بوده و اگر از بهر غذای شبانه است دهاتی که بی تخلل شب بر آن بگذرد بوی بد بیرون دهد و او را طلاق گفت.

فقَالَتْ : سَخَنَتْ عَيْنَاكَ مِنْ مِطلاقِ وَ مَا هُوَ إِلَّا مِنْ شَظِيَّةِ السِّواكِ.

فارعه گفت هر دو چشمت بسوگواری بگرید نه آن است که تو فهم کردی بلکه این تخلل از بهر بر آوردن شظایای مسواک بود ، مغیره از کرده پشیمان شد و نداشت از پس او یوسف بن الحكم بن أبي عقيل بن مسعود الثقفی او را بزنی گرفت و حجاج از وی متولّد گشت از این جاست که یک روز حجاج بن يوسف حاضر مجلس عبدالملك بن مروان بود و عروة بن زبیر نیز حضور داشت و سخن از برادرش عبدالله بن زبیر می کرد و او را بکنیت نام می برد و كنيت عبدالله أبوبكر بود این سخن بر حجاج گران آمد گفت برادر منافقت را در حضرت امیر المؤمنين بكنيت یاد می کنی لا امُّ لک عروه بر آشفت و گفت ای پسر متمنیه با من می گوئی لا ام لك و حال آن که من پسر زنان بهشتم مانند صفیه دختر عبدالمطلب و خديجه و اسماء و عايشه پس حجاج لب فرو بست.

46- أَضَلُّ مِن مَوؤُدَةٍ

*أَضَلُّ مِن مَوؤُدَةٍ (1)

آن دختر را که عرب زنده در گور می کرد موؤدة می نامیدند و عرب بر عادت بود که از ده دختر یک تن را زنده در خاک می نهفتند (2)چنان که در جلد دوم از کتاب اول ناسخ التواریخ رقم شد، در زمان حکمرانی نعمان بن منذر قبیله بنی تمیم خراج سلطانی را از گردن فرو نهادند نعمان برادرش ریّان را با کتیبه دو سر (3)که بیشتر از مردم بکر بن وائل بودند بفرمود تا بر ایشان تاختن کنند و بدین عصیان و طغیان ایشان را کیفری لایق فرمایند ریان برفت و مواشی ایشان را براند و ذراری آن جماعت را باسیری آورد مشایخ بنی تمیم از کرده پشیمان شدند و از در معذرت بحضرت نعمان آمدند.

نعمان فرمود ما این اسیران را در امر خود مختار داشتیم هر کس ازین جماعت بخواهد باشما مراجعت کند از میانه دختر قیس بن عاصم چشم از شوهر و پدر خویش بپوشید و با آن کس که اسیرش کرده بود به پیوست کردار او بر قیس بن عاصم دشوار آمد و بردمت خویش نهاد که تمامت دختران خویش را زنده در خاک سپارد و نوزده تن دختر مورده ساخت و بکردار زشت او خداوند این آیت بر پیغمبر خویش فرستاد :

وَ إِذَا الْمَوْؤُدَةُ سُئِلَتْ بِأَيِّ ذَنبٍ قُتِلَت، ابو المشعرج اليشكري در فتح لشکر نعمان بر بنی تمیم گوید: لَمّا رَأَوْا رايَةَ النُّعْمانِ مُقْبلَةً *** قَالُوا أَلا لَيْتَ أَدنى دارِنا عَدَنُ

يا لَيْتَ أَمْ تَميمٍ لَمْ تَكُنْ عَرَفَتْ *** مُرًا وَ كَانَتْ كَمَنْ أَوْدَى بِهِ الزَّمَنُ

إِن تَقْتُلُونا فأعيارُ مُجَدْعَةٌ *** أَوْ تُنْعِمُوا فَقَديماَ مِنكُمُ الْمَنَنُ

47- أَضَلُّ مِنْ قارظٍ عَنَزَةَ (4):


1) مجمع الامثال : 2248.

2) بلکه از هر ده نفر يك نفر مرتکب این عمل می شد و همگانی نبوده.

3) دو سر نام یکی از لشکر های مجهز نعمان بود.

4) مجمع الامثال : 2250.

خزيمة بن مالك بن نهد از قبیله ربیعه عاشق شد بفاطمه دختر يذكر بن عنزه از مردم قضاعه و یذکر خزیمه را به صاهرت نپذیرفت این بود تا یک روز خزیمه با تفاق يذكر در طلب قرظ كه برك شجری است بیرون شدند و در عرض راه بر مناکی و قلیبی عبور کردند که در آن جا مگسان نحل عسل فراوان نهاده بودند یذکر از برای اخذ عسل بميان قلیب فرود شد و بیرون شدن از قلیب بی مدد دیگر کس محال بود با خزیمه گفت که مرا ازین مغاك بر آور گفت فاطمه دختر خود را با من تزویج کن تا تو را بر آورم پاسخ داد که در چنین حال این نکنم مرا بر آور تا او را بشرط زنی با تو سپارم خزیمه نپذیرفت و او را بگذاشت و باز قبیله شد عشیرت یذکر گفتند او را چه پیش آمد گفت من ندانم من از راهی شدم و او طریق دیگر گرفت دانستند که با او کیدی اندیشیده روزی چند سپری شد ناگاه اصغا نمودند که خزیمه بدین شعر مترنّم است :

فَتاةٌ كَأَنَّ فَتاتَ العَبيرِ *** بِفها يُعَلُّ بِهِ الزَّنْجَبِيلِ

قتَلْتُ أَباها عَلى حُبِّها *** فَتَمْنَعُني نَيْلَها أَوْ تُنيلِ

چون مکشوف شد که خزیمه قاتل اوست عشیرت يذكر از پی قتل او یک جهت شدند و میان ربیعه و قضاعه خصومت استوار شد و این سبب شد که قضاعه از اراضی مکّه و تهامه کوچ دادند بعد از تفرق طوایف با خزیمه گفتند فاطمه ازین بلد بعید افتاد دیگر روی او را نخواهی دید گفت هرگز از وی قطع طمع نکنم و این شعر بگفت:

إذَا الْجَوْزاءُ أَرْدَفَتِ الثُّرَيّا *** ظَنَنتُ بِآلِ فاطِمَةَ الظُّنُونا

وَ أَعْرِضُ دُونَ ذَلِكَ مِنْ هُمُومي *** هُمُومِ تُخْرِجُ الدّاءَ الدَّفينا

و ازین جاست که اضلُّ من قارظ عنزه مثل گشت و قارظ دیگر نیز از جماعت عنزه است که نام او همیم است و بعضی نام او را عقبه و صاحب قاموس عامر بن رهم

دانسته است و این همیم بز های کوهی را بنخجیر می گرفت و پوست آن و عول را با قرظ دباغت می کرد یک روز در شعاب جبال ماری بزرگ با وی بازخورد و از نفخه آن

در افتاد و جان بداد بشر بن أبي حازم اشارت بدو کند و گوید :

فَرَجِّى الْخَيْرَ وَ انتَظِري أَيابي *** إذا مَا الْقَارِظُ الْعَنَزِيُّ ابا

و همچنان مجرم که یکنن از بزرگان عنزه است در باز نشدن پسرش بدین تمثل جسته و این شعر گفته:

ما كانَ تَخرُوم لِعَهْدي حافِظاً *** وَ لَنْ يَئُوبَ مُعْتِباً أَوْ غَائِظاً

حَتَّى يَتُوبَ الْعَنزِيُّ قارِظاً

و این هر دو را قارظان گویند چنان که ابو ذویب گوید:

وَ حَتّى يَئُوبَ القارِظانِ كِلاهُما *** وَ يُنشِرَ جَسَاسٌ کُليباً لِوائِلٍ

48- أَطْمَعُ مِنْ أَشْعَبَ

*أَطْمَعُ مِنْ أَشْعَبَ (1)

اشعب طماع پسر جبیر غلام عبدالله بن زبیر است و کنیت او ابوالعلاست مردی ظریف و مزّاح بود ازین روی کودکان بگرد او انجمن می شدند و او را در طلب مزاح

او را در طلب و طيبت زحمت می کردند یک روز اشعب خواست ایشان را دفع دهد و از تعب وارهد کودکان را گفت هیچ دانسته اید که در سرای فلان طعام عرس بخش کنند؟ کودکان چون این بشنیدند بسوی آن خانه شتاب گرفتند کثرت طمع در ضمیر اشعب بغلیان آمد و با خود گفت مبادا این سخن که گفتم راست آید و کودکان قبل از من در آیند و طعام عرس را بربایند این خیال در خاطر او چندان قوت کرد که مجال بر او نگذاشت و چنان بدوید که با کودکان همچنان بدر آن سرای رسید چون كذب او روشن شد کودکان گرد او را فرو گرفتند و بکیفر این کذب سر و مغزش


1) مجمع الامثال : 2333.

همی کوفتند.

وقتی او را گفتند طماع تر از خود کس را دیده باشی گفت آری هنگامی که سفر شام می کردم در دیر راهبی فرود شدم مرار فیقی بود که با من سخن می کرد در سر حدیثی کار ما بمناظره کشید و سخن بلا و نعم افتاد من خشم کردم «فَقُلْتُ أَيْرُ الرّاهِبِ في إِست الكاذِب»، گفتم ذکر این راهب در مقعد آن کس که دروغ گوید، راهب چون این سخن بشنید نعوظ کرده از غرفه بزیر آمد و گفت از شما كدام يك دروغ گفتید؟

49- عِندَ الصَّباحِ يَحْمَدُ الْقَوْمُ السُّرى

*عِندَ الصَّباحِ يَحْمَدُ الْقَوْمُ السُّرى (1)

خالد بن ولید بفرمان ابوبکر از راه بیابان سفر عراق پیش داشت و صد شتر حمل آب کرد شب چهارم مردم عطشان شدند و دیگر آب در حمل نداشت رافع طائی که دلیل راه بود بامدادان گفت نيك بنگرید اگر درخت سدر پدیدار است آب توانیم یافت و اگر نه دل بر هلاك نهيد مردم حديد البصر نيك نظاره کردند و ناگاه درخت سدر نگریستند پس بیکبار تکبیر گفتند و خالد این شعر در حق رافع بگفت:

لِلهِ دَرُّ رافِعِ أَنِ اهْتَدَى *** فَوَّزَ مِنْ قُراقِرٍ إلى سُوى

خَمساً إِذا سارَ بِهِ الْجَيْشُ بَكى *** ما سارَها مِنْ قَبْلِهِ إِنسُ يُرى

عِندَ الصَّباح يَحْمَدُ الْقَوْمُ السُّرى *** وَ يَنْجَلِي عَنْهُمْ عَماياتُ الْكَرَى

50 - عِندَ جُهَيْئَةَ الْخَبَرُ الْيَقينُ (2)

حصين بن نمير بن معوية بن كلاب از قبيله طيىء يك روز بطلب غارت و غنیمت بیرون شد از آن سوی اخنس بن کعب از قبیله جهینه چون در قبیله خویش فتنه انگیخته بود گریزان طریق بیابان داشت در عرض راه با حسین بازخورد یکدیگر را از نام


1) مجمع الامثال : 2382.

2) مجمع الامثال : 2383.

و نسب بپرسیدند ، آن گاه اخنس گفت از بهرچه بیرون شده گفت در طلب غنیمت پاسخ داد که من نیز براینم پس با یکدیگر مواضعه و معاهده نهادند که بر هر که گذرند اگر چه از عشیرت ایشان باشد از قتل و نهب او دست باز ندارند و این هر دو از بس قتّال و فتّاك بودند از یکدیگر بیمناک می زیستند.

ناگاه بمردی باز خوردند و او را از هر چه داشت عریان ساختند، گفت اگر نیمی اموال مرا باز دهید شما را بغنیمتی بزرگ دلالت کنم، ملتمس او را مبذول داشتند، ایشان را بر مردی لخمی که در ظل درختی فرود شده بود راهنمائی کرد و ایشان بر او عبور دادند مرد لخمى بكار اكل و شرب بود چون حصین و اخنس را نگریست بطعام خود دعوت کرد و ایشان هم عنان بسوی او می شدند چه بیم داشتند که اگر یک تن از پیش روی شود آن دیگر از قفا تیغ براند بالجمله بالخمی بنشستند و با او طعام و شراب بخوردند .

این هنگام اخنس از پی حاجتی بیرون شد و چون باز آمد مرد لخمی را در خون غلطان دید و چون در دست حصین شمشیر کشیده بود او نیز تیغ بکشید و گفت و يحك مردی که ما را شراب و طعام داد بکشتی ؟ حصین گفت بنشین ای مرد جهنی ما از بهر امثال این کار ها بیرون شده ایم پس بنشستند و زمانی شراب خوردند و حدیث کردند و در کید یکدیگر بودند ، حصین گفت ای اخنس آیا تو را در زجر طیر علمی و درایتی است اینک عقابی چند بر سر ما می گذرد ، حکم بر چیست؟ و ازین سخن خواست تا مگر اخنس سرفرازد و او فرصتی بدست کرده سرش از تن بر گیرد اخنس کید او را تفرس می کرد گفت آن عقاب کجاست ؟ حصین سر بجانب آسمان کرد و گفت این نگران باش اخنس وقت از دست نگذاشت و تیغ براند حصین از پای درآورد فَقالَ: أَنَا الزّاجِرُ وَ الفاجِرُ و کالای او را نیز ماخوذ داشته طریق مراجعت گرفت و در عرض راه از قبیله مراج و انمار که از شعب طایفه قیس اند عبور داد، زنی را نگریست که بیاد حصین انشاد شعر می کند فَقالَ لَها : مَنْ أَنتِ ؟

تو کیستی گفت من صخره زوجه حصین گفت بیهوده ملای که من او را کشتم.

فَقالَت : كَذِبتَ ما مِثلُكَ يَقْتُلُ مِثْلَهُ أَما لَوْ لَمْ يَكُنِ الْحَيُّ خَلُوفاً ما تَكَلَّمتَ بِهذا.

گفت مانند تو ناکسی او را نتواند کشت و اگر مردم قبیله همساز و همرای بودند (1)نتوانستی چنین گفت اخنس از آن جا بمیان قوم خویش آمد و این شعر بگفت:

وَ كَمْ مِنْ ضَيْغَم وَرَدٍ هَمُوسٍ *** أَبي شِبلَيْن مَسْكَنَهُ الْعَرِينُ

عَلَوْتُ بَياضِ مَفرِقَه بِعَضبٍ *** فَأَصْحَى فِي الْفَلَاةِ لَهُ سُكُونُ

وَ أَضْحَتْ عِرْسُهُ وَ لَهَا عَلَيْهِ *** بُعَيْدَ هُدُوه لَيْلَتِها رنينٌ

وَ كَمْ مِنْ فَارِسٍ لا تَزْدَريهِ *** إِذا شَخَصَتْ لِمَوْقِعِهِ الْعُيُونُ

كَصَخرَةَ إِذْ تُسائِلُ في مَراجٍ *** وَ أَنمارٍ وَ عِلْمُهُما ظُنُونٌ

تُسائِلُ عَنْ حَصينٍ كُلَّ رَكبٍ *** وَ عِندَ جَهَيْئَةَ الْخَبَرُ الْيَقِينُ

فَمَنْ يَكُ سائِلاً عَنْهُ فَعِندي *** لِصاحِبِهِ البَيانُ الْمُسْتَبِينُ

جُهَينَةُ مَعشَري وَ هُمُ مُلُوكٌ *** إِذا طَلَبُوا الْمَعالِيَ لَمْ يَهُونُوا

51- أَعْوَرُ عَيْنَكَ وَ الْحَجَرَ

*أَعْوَرُ عَيْنَكَ وَ الْحَجَرَ (2)

یعنی ای اعور محفوظ بدار چشمت را و حذر کن از حجر، گویند غرابی بر جراحت ناقه عربی نشست خداوند ناقه را بدآمد و بیم داشت که زیانی بجرح آن رساند پس سنگی بگرفت -


1) بلکه از مردان خالی نمی بود.

2) مجمع الامثال : 2392.

فَجَعَلَ يُشيرُ إِلَيْهِ بِالْحَجَرِ وَ يَقُولُ أَعْوَرُ عَيْنَكَ وَ الْحَجَرَ .

و اعور آن کس را گویند كه بيك چشم بیند و غراب را نیز اعور نامند با حدّت بصری که او راست و این سخن از در تشأم است اسمعیل بن جریر البجلی شاعر ستاینده و مداح طاهر بن الحسين بود طاهر را گفتند سخنان اسمعیل منحول است همانا شعر دیگران را برخود بندد و بر تو خواند ، طاهر خواست تا او را ممتحن دارد یک روز اسمعیل را بخواند و گفت مرا هجوی گوی ، گفت هرگز این نکنم، طاهر گفت و اگر نه سرت از تن برگیرم ، اسماعیل ناچار این شعر بر کاغذ نگاشته او را داد :

رَأَيْتُكَ لا تَرَى إِلَّا بِعَيْنٍ *** وَ عَيْنُكَ لا تَرى إِلّا قَليلاً

فَأَمَا إِذْ أَصِبْتَ بِفَرْدِ عَيْن *** فَخُذْ مِنْ عَيْنِكَ الْأُخرى كَفِيلاً

فَقَدْ أَيْقَنْتُ أَنَّكَ عَنْ قَریبٍ *** بِظَهرِ الْكَفِّ تَلْتَمِسُ الدَّليلاً

طاهر مردی اعور بود این شعر بگرفت و بخواند و اسماعیل را صله بداد و گفت مبادا بر دیگر کس بخوانی و آن نگاشته را بدرید.

52- اَلْعَجَبُ كُلُّ الْعَجَبُ بَيْنَ جُمادَى وَ رَجَب

*اَلْعَجَبُ كُلُّ الْعَجَبُ بَيْنَ جُمادَى وَ رَجَب (1)

عاصم بن مقشعر ضبی را برادری بود که بیده نام داشت و او عاشق شد بزوجه خنيفس بن خشرم شیبانی أبیده مردی منبع و عزیز و خنيفس مردی شجاع و خونریز بود وقتی او را مکشوف افتاد که ابیده بدیدار زوجه او شتافته کی پدیدار روجه او شتافته پس نیزه بگرفت و بر نشست آن گاه بمرصد طریق رسید که ابیده کام خود یافته باز می شتافت تا بر اسب خود بر آید و این شعر قرائت می کرد:

الا انَّ الخنيفس فاعلموه *** كما سمّاه والده اللّعين

بهيم اللّون محتقر ضئيل *** لئيمات خلائقه ضنين


1) مجمع الامثال : 2469.

ايو عدني الخنيفس من بعيد *** و لمّا ينقطع منه الوتين

لهوت بجارتيه و حاد عنّى *** و يزعم أُنّه انف شنون

ناگاه خنیفس چون پلنك غضبان بروی درآمد ابیده او را بنژاد و حرمت خشرم سوگند داد و سودی نداشت تیغ بزد و او را بکشت و این شعر بگفت:

ايا ابن المقشعرّ لقيت الیثا *** له في جوف ايكنه عرين

تقول صددت عنك حنى و جبنا *** و انّك ماجد بطل متين

ستعلم ايِّنا احمى ذماراً *** اذا قصرت شمالك و اليمين

و انّك قد لهوت بجارتينا *** يا فهاك أُبيد لا قاك القرين

لهوت بها فقد بدَّلت قبراً *** و نائحةَ عليك لها رنين

چون خبر مرگ او را با عاصم برادرش بردند جامه خلق و ژنده در بر کرد و تیغ برگرفت و متنكّراً آهنك خیمه خنیفس کرد و سخت شتابنده بود از آن که روز آخر جمادی الاخره بود و بیم داشت که ماه رجب که از اشهر حرم است در آید و کار خنيفس معطل بماند بالجمله بدر خیمه خنيفس آمد و ندا در داد که دریاب مرا چیست؟ گفت مردی از بنی ضبه برادر مرا بکشت و زنش را ببرد و من از وی المنث الحمية نیروی کیفر ندارم خنيفس نیزه بگرفت و بیرون تاخت چون لختی از قوم بعید افتاد عاصم سر برتافت و تیغ بزد و سر خنیفس را بپرانید و گفت الْعَجَبُ كُلُّ الْعَجَب بَيْنَ جُمادى وَ رَجَب و بقوم خویش بازشتافت و این سخن مثل گشت.

53- اَلعَودُ أَحمَدُ

*اَلعَودُ أَحمَدُ (1)

رواست که احمد که بزنه افعل است (2)گوئیم شخص در ابتدا خلقت حمد کند


1) مجمع الامثال : 2543.

2) عبارت مجمع چنین است: يجوز أن يكون أحمد أفعل من الحامد (يعنى من اسم الفاعل) يعنى أنه اذا ابتدأ العرف جلب الحمد الى نفسه، فاذا عاد كان أحمد له ، أي أكسب للحمدله و يجوز أن يكون أفعل من المفعول الخ يعنى جائز است که ، احمد : اسم تفضل از حامد گرفته شود ، و مربوط بشخص بخشایشگر باشد که دوباره ببخشد ،و ممكن است از محمود و اسم مفعول گرفته شود و مربوط بکسی باشد که بخشایش را پذیرفته و دو مرتبه بخدمت می رود.

از برای خود و چون دیگر بار اعادت کند نیکتر کسب حمد فرمايد «و يجوز أن يكون افعل من المفعول بمعنى انَّ الابتداء محمود و العود احقّ بأن يحمد منه».

خداش بن حابس التمیمی دختری را از قبیله بنی ذهل که رباب نام داشت خطبه کرد آن گاه او را بگذاشت و بگذشت ، از پس آن در عشق رباب بی تاب شد و یک شب با چند سوار بمیان قبیله او عبور داد و بدین شعر ها تغنی همی کرد

الا ليت شعری یا رباب متی اری *** لنا منك نجحاً او شفاءً فاشتفى

فقد طالما عنّيتني و رددتنی *** و انت صفيّي دون من كنت اصطفي

لحى الله من تسموا الى المال نفسه *** اذا كان ذا فضلٍ به ليس يكتفى

فينكح ذا مالٍ دميماً ملوَّماً *** و يترك حرّاً مثله ليس يصطفي

رباب بانك او را بشنید و بشناخت و شعر او را از بر کرد و کس بدو فرستاد که بر آرزوی تو آگهی یافتم يك امشب درین اراضی بباش و بامداد مرا از پدر خواستار شو آن گاه بنزديك مادر آمد «فقالت یا امّه هل انکح الاّ من اهوى، و التحف الاّ من ارضى؟ قالت لا فما ذاك»، گفت ای مادر آیا رواست که من همخوابه آن کس شوم که از دلش نخواهم گفت روا نباشد ازین سخن چه خواهی گفت مرا با خداش پیوند فرمای مادر از در شگفتی پاسخ داد که خداش را با قلت مال از چه روی مطمح آمال ساختی؟ گفت خداوندان اموال بیشتر نکوهیده افعالند من دل بمال نبسته ام مادر چون این کلمات بشنید اندیشه فرزند را بدانست و پدر را آگهی داد و از آن سوی صبحگاه خداش بر پدر ریاب در آمد و سلام داد.

وَ قالَ : الْعَوْدُ أَحْمَدُ وَ الْمَرْءُ يُرْشَدُ وَ الْوِرْدُ يُحْمَدْ.

ورباب را بازستد و این سخنان مثل گشت فرزدق گوید :

من الفمِّ تكفي مرَّة من لعابه *** و ما عاد الاّ كان في العود احمد

اخطل راست:

فقلت لساقينا عليك فعُد بنا *** الى مثلها بالأمس فالعود احمد

مرقّش راست:

و احسن سعد في الذي كان بيننا *** فعاد بنا الاحسان فالعود احمد

رو به گوید :

و قد كفى من بدئه ما قد بدا *** و ان ثنى فى العود كان احمدا

هم شاعری گوید :

فلم تجر الأّجئت في الخير سابقاً *** ولا عدت الاّ انت في العود احمد

54- أَعيا مِن باقِلٍ

*أَعيا مِن باقِلٍ (1)

باقل مردی از قبیله بنی ربیعه است و از ادای سخن عجزی و عیسّی تمام داشت وقتی آهوئی بیازده در هم بخرید و در زیر کش نهاده همی رفت یک تن از مردم قبیله او را گفت این آهو را چه بها دادی؟ باقل از آن عیّ که در زبان داشت دو دست برافراشت و انگشتان را بگشود و زبان را نیز از دهان بیرون داد یعنی بیازده در هم لاجرم آهو از زیر کش فروافتاد و راه بیابان پیشداد واعيا من باقل مثل گشت این هنگام چون او را بعی عیب گرفتند این شعر گفت :

یَلُومُون مِن حُمِقه باقِلاً *** كَأَنَّ الْحَماقَةَ لَمْ تُخْلَقِ

فَلا تُكْثِرُوا الْعَذلَ في عَيِّةِ *** فَلَلْعَيُّ أَجْمَلُ بِالْأَمْوَقِ

خُرُوجُ اللِّسانِ وَ فَتْحُ الْبَنانِ *** أَحَبُّ إِلَيْنا مِنَ الْمَنْطِقِ

خمیدالارقط بدین اشارت کند و گوید :

اتانا و ما داناه سحبان وائلٍ *** بياناً و علماً بالّذي هو قائل

فما زال عنه اللّقم حتّى كأنه *** من العيِّ لمّا ان تكلّم باقل

يقول و قد القى المراسي للقرى *** أبن لي ما الحجّاج بالناس فاعل

يُدبّاً كفّاه و يحدد حلقُه *** الى البطن ما ضمت عليه الانامل


1) مجمع الامثال : 2595.

فقلت لعمرى ما لهذا طرقتنا *** فكل ودع الارجاف ما أنت آكل

55- أَعْجَرُ مِنْ هِلْباجَةِ

*أَعْجَرُ مِنْ هِلْباجَةِ (1)

مرد بسیار خوار بسیار خواب و کسلان شرانگیز را هلباجه گویند مردی اعرابی در صفت علباجه گوید «قال : الهلباجة الضّعيف العاجز الأخرقُ الاحمق الجلف الكسلانُ السّاقط لا معنى فيه ولا غناء عنده و لا كفاية معه ولا عمل لديه و بلى يستعمل و ضرسه اشدُّ من عمله فلا تحاضرنَّ به مجلساً»، و از مردم حضری نیز یک تن بدین گونه هلباجه را صفت کند «هو الّذي لا يرعوى لعذل العادل ولا يصغي الى وعظ الواعظ ينظر بعين حسودٍ و يُعرض إعراض حقود ان سال الحف و انُ سئل سوَّف و ان حدَّث حلف و ان وعد اخلف و ان زجر عنف و إن قدر عسف و ان احتمل اسف و ان استغنى بطر و ان افتقر قنط و ان فرح اشر و إن حزن يئس و ان ضحك زأر و ان بكى جار و ان حكم جار و ان قدمته تأخّر و ان أخرّته تقدم».

و ان أعطاك منَّ عليك، و ان أعطيته لم يشكرك و إن أسررت اليه خانك و ان اسرَّ اليك اتّهمك و ان صار فوقك قهرك و ان صار دونك حسدك و ان وثقت به أحانك و ان انبسطت اليه شانك و إن غاب عنه الصديق سلاه و ان حضره قلاه و ان فاتحه لم يجبه و ان امسك عنه لم يبدأه و إن بدء بالوُدِّ هجر و ان بدء بالبرّ جفا و إن تكلّم فضحه العىّ و ان عمل قصّر به الجهل و ان اؤتمن غدر و ان اجار اخفر و إن عاهد نكث و ان حلف حنث لا يصدر عنه الأمل الأّ بخيبة و لا يضطرُّ اليه حُرِّ الاّ بمحنةٍ.

56- في بَيْتِهِ يُؤْتِي الْحَكَمَ

*في بَيْتِهِ يُؤْتِي الْحَكَمَ (2)

این کلمات را عرب از زبان بهائم قصه کرده اند ، گویند خرگوشی خرمائی بدست کرد و روباهی از دست او بر بود و بخورد لاجرم کار بمناقشت و منازعت افتاد هر دو تن بر در سوراخ سوسماری حاضر شدند تا در میان ایشان حکومت کند.


1) مجمع الامثال: 2640.

2) مجمع الامثال : 2742 و 1021.

فَقالَتِ الْأَرْنَبُ : يَا أَبَا الْحِسْلِ ، فَقالَ : سَمِيعاً دَعَوْتِ ، قَالَتْ : أَتَيْنَاكَ لِنَخْتَصِمَ إِلَيْكَ، قالَ عادِلا حَكَمْتُما ، قالَتْ : فَاخْرُجْ إِلَيْنا قَالَ في بَيْتِهِ يُؤْتَى الْحَكم ، قالت : إنِّي وَجَدْتُ تَمْرَةٌ قالَ : حُلوَةٌ فَكُليها قالَتْ : فَاخْتَلَسَهَا التَّعْلَبُ قَالَ : لِنَفْسِهِ بَغَى الْخَيْرَ ، قَالَتْ : فَلَطَمْتُهُ ، قال بِحَقِّكِ أَخَذَتِ ، قالَتْ : فَلَطَمَني ، قال : حُرِّ انْتَصَرَ ، قَالَتْ : فَاقْضِ بَينَنا ، قالَ : حَدِّث حَديثَينِ امْرَةً فَإِنْ أَبَتَ فَارْبَعَهُ (1).

و كلمات او بتمامت مثل گشت.

و سخت مشابهت دارد با مخاطبت خالد بن ولید و عبد المسيح بن عمرو بن بقيله آن هنگام که خالد قصد عراق کرد و بر در حصن عبد المسیح فرود شد چنان که این قصه در کتاب ابوبکر بشرح رفت چون عبدالمسیح بنزد خالد آمد :

فَقالَ لَهُ خَالِدٌ : أَيْنَ أَقْصَى أَثَرِكَ ؟ فَقالَ : ظَهْرُ أَبي : فَقالَ : مِن أَيْنَ خَرَجْتَ ؟ قالَ : مِنْ بَطْنِ أُمِّي : فَقالَ : عَلامَ أَنتَ ؟ قال : عَلَى الْأَرْضِ فَقالَ : فيمَ أَنتَ ؟ قال : في ثِيابي : فَقالَ : فَمِنْ أَيْنَ أَقْبَلْتَ ؟ قالَ : مِنْ خَلْفِي : فَقالَ : أَيْنَ تُرِيدُ ؟ قال : أمامي : فَقالَ : إِبْنُ كُم أَنتَ؟ قالَ : إِبْنُ رَجُلٍ وَاحِدٍ : فَقالَ : أَتَعْقِلُ ؟ قالَ : نَعَمْ وَ أَقَيدُ : فَقَالَ :


1) در مجمع الامثال چنين است فان لم تفهم فأربعة، و گاهی روایت شده «فاربع»یعنی اگر با زنان سخن بگوئی بجای یک بار دو بار بگوی و اگر از دانستن آن ابا کرد فأربعه ، چهار بار بگوی فاربع ، یا دیگر مگوی.ولی اگر با مثل من مرد دانشمند و قاضی سخن کنی یکبار بیش مگوی.

أَحرْبُ أَنتَ أَمْ سِلْمُ ؟ َقالَ : سِلْمٌ ! فَقَالَ : فَما بَالُ هَذِهِ الْحُصُونِ ؟ قالَ : بَنَيْناها لِلسَّفيهِ حَتّى يَجيءَ حَليمٌ فَيَنهاهُ.

و نیز بدین قصه ماند یک روز عدی بن ارطاة امير بصره بنزديك قاضی شهر اياس بن معاویه آمد و عدی مردی اعرابی سیر بود بعد از جلوس روی با ایاس کرد :

فَقالَ : يا هَنَاهُ أَيْنَ أَنتَ ؟ قالَ : بَيْنَكَ وَ بَيْنَ الْحايط : قالَ : فَاسْمَعْ مِنّي؟ قالَ لِلْإِسْتِمَاع جَلَسْتُ : قَالَ : إِنِّي تَزَوَّجت امرَءَةً ؟ قال : بالوفاء وَ الْبَنينَ : قالَ : وَ شَرَطْتُ لِأَهْلِها أَنْ لا أُخْرِجَها مِنْ بَيْنِهِمْ ؟ َقالَ : أُوفِ لَهُمْ بِالشَّرْطِ : قالَ : فَأَنَا أُريدُ الْخُروجَ ؟ قالَ : في حِفْظِ اللَّهِ ، قالَ : فاقضِ بَيْنَنَا ؟ قَالَ : قَدْ فَعَلْتُ.

57- أَفَرَسُ مِنْ بسطامٍ

*أَفَرَسُ مِنْ بسطامٍ (1)

وی بسطام بن قیس شیبانی است که در قبیله بکر به پرخاشجوئی و دلاوری نام برداز بود گویند يك روز عبدالملك بن مروان پرسش کرد که مَنْ أَشجَعُ الْعَرَبِ شِعْراَ گفتند عمرو بن معدیکرب گفت چگونه می شود و حال آن که خداوند این شعر است:

و جاشت الىّ النفس اوَّل مرَّة *** وردَّت على مكروهها فاستقرّت

از پس او گفتند عامر بن الطفيل ، گفت نتواند بود و حال آن که قائل این سخن است :

اقول لنفسٍ لا يُجادُ بمثلها *** اقلّی مراحاً انّنى غير مدبر

این هنگام عرض کردند اشجع عرب نزد پادشاه كيست؟ عبدالملك گفت چهار


1) مجمع الامثال : 2817.

کس نخستین عباس بن مرداس که این شعر انشاد کرده :

اشدُّ على الكتيبة لا أُبالى *** افيها كان حنفى ام سواها

و دیگر قیس بن الخطیم که این شعر گوید :

و انّي لدى الحرب العوان موكّل *** بتقديم نفس لا أُريد بقاءها

و سه دیگر عنترة بن شدّاد که چنین گوید:

اذ يتّقون بي الاسنّة لم اخم *** عنها ولكنّي تضايق مقدمی

و چهارم مردی از بنی مزینه خداوند این سخن است :

دعوت بنى قُحافة فاستجابوا *** فقلت ردوا فقد طاب الورود

58- أفتَكُ مِنَ الْبَرّاضِ

*أفتَكُ مِنَ الْبَرّاضِ (1)

در جاهليت سه كس بفتك نامبردار است نخستین از فتكات جاهليت فتك براض بن قيس الكناني است دوّم فنك حارث بن الظالم سه دیگر فتك عمرو بن كلثوم و ازين پیش در جلد دوم ناسخ التواریخ از کتاب اول قصه عمر و بن كلثوم درفتك عمرو بن هند پادشاه حیره بشرح رفت و در اسلام دوفتك شناخته باشد، نخستين فتك عبدالملك بن مروان بعمرو بن سعيد بن العاص ، دوم فتك منصور بابی مسلم چنان که انشاء الله در جای خود مرقوم می شود ، اکنون بسخن براض باز آیم وی چندان فتّاك و بی باک و عیار و طرار بود که کار بر مردم قبیله او دشوار شد و ناچار او را از میان خود خلع کردند نخستین بمکه آمد و هم در آن اراضی روشی نکوهیده گرفت و باحارث بن امیه طریق مخالفت و مناجزت سپرد و در مکه نیز مجال درنك نيافت و از آن جا بآهنگ عراق شتافت و حاضر حضرت نعمان بن منذر شد و در خدمت او رحل اقامت انداخت يك روز نعمان گفت کیست که احمال مشك و بزّ ما را ببازار عکاظ برساند تا بعرض بيع و شری حاضر شود ، براض گفت اينك حاضرم و احمال ملك را برحىّ قيس و کنانه همی گذرانم.

عروة بن عتبة بن جعفر بن کلاب که از کثرت ورود بر ملوك و علم بكار حمل و رحيل


1) مجمع الامثال : 2818.

رحّال نام داشت گفت این عیّار خلیج چه کس باشد اطیمه (1)ملک را حمل دهد این منم که مجیز این اطیمه ام ، و بر أهل سبخه (2)و قيصوم و اراضی نجد و تهامه عبور دهم ، پس نعمان احمال را بار حال گذاشت و او بسیج سفر کرده کوچ داد و این امر بربرّاض ثقیل افتاد و از دنبال رحال راه بر گرفت و نزديك بزمین فدك هنگامی که کاروان بار فرو نهاده بود بایشان پیوست و در کناری بنشست و اقداح خویش را بقانونی که در جاهلیت بدان استخاره می کردند چنانکه ازین پیش رقم شد بر آورد و بقسمت نهاد این وقت رحّال بر او گذشت و گفت هان ای برّاض با این اقداح چکنی گفت از بهر قتل تو رأی می زنم و استخارت می کنم گفت تو چه کس باشی که این اندیشه توانی کرد هنوز این سخن در دهان رحال بود که بر اض برجست و تیغ بزد و رحّال را بکشت و احمال و اجمال را براند و «فتكة برّاض» در السنه عرب مثلی گشت چنان که شاعر بدین اشارت کند و گوید:

و الفتى من تعرّفته اللّيالي *** و الفيافي كالحيّة النّضناض

كلَّ يومٍ لهُ بصرف الليالي *** فتكةٌ مثل فتكة البرّاض

و این فتك برّاض سبب انگیزش حرب فجار گشت و يوم الفجار در عرب چهار روز است چنان که شرح آن در ذیل ایام عرب مسطور می شود و ازین روی این ایام را هر يك يوم الفجار نام است که این فجور و فتکات در اشهر حرم روی داده.

59- أَفْتَكُ مِنَ الْجَحَافِ

*أَفْتَكُ مِنَ الْجَحَافِ (3)

جحّاف بن حكيم بن عاصم بن قيس بن سباء السلمی را پسر عمی بود که عمیر بن الحاجب نام داشت و هنگامی که در اراضی شام بهواخواهی آل زبیر و آل مروان


1) لطیفه کاروان شتران که عطر و قماش و مال التجاره حمل کند.

2) سبخه نام محلی است در بصره و همچنین در کوفه ولی در نسخه چنین است:«على أهل الشيح و القيصوم». شيح و قيصوم دو نوع گیاه است و در مثل است فلان يمضغ الشيح و القيصوم.

3) مجمع الامثال : 2819.

میان قبیله قیس و بنی کلب قواعد حرب قائم بود بدست جماعتی از بنی تغلب مقتول گشت و از پس آن که سلطنت بر عبدالملك بن مروان بایستاد و آتش حرب بنشست يك روز جحاف بر عبدالملك در آمد و اخطل در حضرت او حاضر بود چون جحاف را دیدار کرد این بیت بگفت:

الاسائل الجّحاف هل هو ثائر *** بقتلي اصيبت من سليم و عامر

جحاف در خشم شد و بدین شعر پاسخ داد:

بلی سوف ابكيهم بكلِّ مهنّد *** و ابكى عميراً بالرّماح الخواطر

آن گاه گفت ای نصرانی زاده گمان نمی کردم که با من بدین جرئت و جسارت سخن کنی از حدّت و سورت او هول و هر بی عظیم در اخطل افتاد ، عبدالملك گفت بيم مکن که تو در حفظ و حراست منی گفت گرفتم که در بیداری شرّ وی از من بازداری چگونه در خواب حفظ من خواهی کرد این هنگام جحاف آهنگ بیرون شدن کرد و هنگام شدن دامن ردای خود بر زمین همی کشید و همی رفت عبدالملك گفت إِنَّ في قَفاهُ لَغَدْرَةٌ همانا شرّی از وی حدیث شود بالجمله جحاف برفت و از مردم خود لشکری کرد و نخستین در ارض اصافر (1)چهار صد تن از بنی تغلب را بقتل آورد و از آن جا بر سر آب بشر تاختن برد و پانصد تن از مردان بنی تغلب را بکشت و آن گاه بقتل زنان و کودکان پرداخت این هنگام پیرزنی ندا در داد:

فَقالَتْ : حَرَبَكَ اللهُ يَا جَحَافُ أَتَقْتُلُ نِسَاءَ أَعْلَاهُنَّ نَدِيٌّ وَ أَسْفَلُهُنَّ دَمِیُّ فَانخَزَلَ وَ رَجَعَ.

گفت ای جحاف خدایت کفایت حرب کند زنی چند را عرضه تیغ می کنی که فرازشان فشاننده شیر و فرودشان چکاننده خون است؟ این هنگام جحاف دست بازداشت و چون این خبر باخطل آمد بحضرت عبدالملك شتافت و گفت:

لقد اوقع الجّحاف بالبشر وقعةً *** الى الله منها المشتكى و المعوَّل


1) رصافه ، مجمع الامثال.

عبدالملك خون جحاف را هدر ساخت و او مجال درنك نياورده بجانب روم گریخت و هفت سال ببود تا عبدالملك جاى بپرداخت و پسرش ولید بر مسند سلطنت جای کرد آن گاه جحاف را خط امان فرستاد تا بقوم خویش مراجعت کرد.

60- أَفْتَكُ مِنَ الْحارِثِ بْنِ ظالِمٍ

*أَفْتَكُ مِنَ الْحارِثِ بْنِ ظالِمٍ (1)

حارث بن ظالم ناگاه بخالد بن جعفر بن كلاب حمله برد و او را بکشت چون خالد در پناه اسود بن المنذر پادشاه حیره بود اسود كس بطلب او فرستاد و او را نیافت گفتند جماعتی از بلی که از قضاعه اند در پناه حارث اند و هیچ بر او صعب تر نیست ازین که پناهندگان او را بمعرض نهب و غارت بداری منذر بفرمود تا آن قبیله را منهوب داشتند حارث چون این بشنید باز شد و بدان مرعی که شتران منهوبه قبیله بلیّ بودند در آمد ناگاه ناقه از بلیّ را که لفاع نام داشت و بسیار شیر بود نگریست که دو کس از چپ و راست آن نشسته اند و آن را می دوشند و چنین دو کس را عرب باین و معلّی (2)گوید بالجمله حارث چون این بدید گفت:

إذا سَمِعْتِ حَنَّةَ اللِّفَاعِ *** فَادْعِي أَبا لَيْلى وَ لَا تُراعي

ذلِكِ راعيكِ فَنِعْمَ الرّاعي

آن گاه بانگ بر ایشان زد که دست از لفاع بدارید باین او را بشناخت و بترسید و از خوف ضرطه بینداخت حارث گفت إستُ الْبائِنِ أَعلَمُ (3)و اين سخن مثل شد بالجمله حارث اموال را باز سند و مواشی را باز راند و او را خواهری بود که سلمی


1) مجمع الامثال : 2820.

2) آن که در چپ شتر نشیند بائن و آن که در طرف راست نشیند معلی گویند.

3) بلکه قضیه چنین بود که بائن (دست چپی) فرار کرد در حالی که ماسکه او فراخ شده و ضرطه می انداخت، معلی (دست راستی) گفت نه بخدا این شتر مال تو نیست، حارث گفت «است البائن اعلم»کون دست چپی بهتر می داند که از کیست و برای همان بود که از ترس ضرطه انداخت.

نام داشت و در نکاح سنان بن ابی حارثه می زیست و شرحبیل پسر اسود بن منذر را بفرزندی و دایگی می داشت حارث از رحل سنان چیزی برگرفت و بنزد خواهر آورد و گفت این نشانی است که شوهر توسنان داده که شرحبیل را بمن سپاری تا بدو برم و شرحبیل را بگرفت و برآورد و بكشت و ازين جا افتك من حارث بن ظالم مثل گشت.

61- قَدْ أَنصَفَ الْقارَةَ مَنْ راماها

*قَدْ أَنصَفَ الْقارَةَ مَنْ راما ها (1)

قاره نام قبیله ایست و ایشان از عضل و دیش پسران هون بن خزیمه اند و این جماعت را بسبب اجتماع و التفاف قاره نام کردند چنان که شاعری از ایشان گوید:

دَعُونا قارَةٌ لا تَنفِرُونا *** فَتُجْفِلَ مِثل إجفال الظَّليم

و در کارتیراندازی و کمانداری نامور بودند گویند یک تن قاری با مردی دچار شد فَقالَ الْقاري : إن شئتَ صَارَعْتُكَ وَ إِنْ شِئْتَ سابَقْتُكَ وَ إِنْ شِئْتَ رَامَيْتُكَ آن مرد اختیار مراماة کرد مرد قاری انشاد این شعر کرد :

قَدْ أَنصَفَ الْقارَةَ مَنْ راما ها *** إنّا إِذا ما فِئَةٌ نَلْقاها

تَرُدُّ أُوليها إِلى أُخريها

و خدنگی در کمان کرد و بسوی او گشاد داد چنان که از قلبش در گذرانید.

62- عَثُّكَ خَيْرٌ مِنْ سَمينِ غَيْرِكَ

*عَثُّكَ خَيْرٌ مِنْ سَمينِ غَيْرِكَ (2)

معن بن عطيّة المذحجی را با گروهی از عرب کار بمقاتلت رفت و نصرت یافت و در میان حربگاه بر مجروحی عبور داد که مشرف بر هلاك بود چون معن را نگریست ندا در داد و گفت اُمْنُنْ عَلَى كُفيتَ الْبَلاءَ و این سخن مثل شد، معن چون


1) مجمع الامثال: 2867.

2) مجمع الامثال : 2672.

این بدید بروی رحم کرد و او را بسلامت بسرای خود رسانید این بود تا دیگر باره نیران رزم زبانه زدن گرفت و این کرت بنی مذحج شکسته شد و معن اسیر گشت و

برادرش روق که بحمق شناخته جماعت بود نیز دستگیر آمد ناگاه بدان مرد که از هلاکنش رها ساخته بود بازخورد و گفت :

يا خَيرَ جازٍ بِيَدٍ أُوليتَها أَنجِ مُنَجِّيك

هَلْ مِنْ جَزاءِ عِندَكَ الْيَوْمَ لِمَنْ رَدَّ عَواديك

مِن بَعْدِ ما نالَتْكَ بِالْكَلْم لَدَى الْحَرْبِ غَواشِيك

پس آن مرد روی با برادرش که رئیس قوم بود کرد فرمود این آن مرد است که مرا از مرگ برهانید پس معن را بدو بخشید تا آزادش کرد آن گاه گفت بر آنم که پاداش ترا دو چندان کنم هر يك ازين اسیران را که بخواهی با تو گذارم معن برادر خود روق را طلب کرد و باتفاق طریق قوم خویش گرفتند چون بر اسیران گذشت و از حال او آگهی یافتند گفتند.

قَبْحَكَ اللهُ تَدَعُ سَيْدَ قَوْمِكَ وَ شاعِرَهُمْ لا تَفكُهُ و تَفَكُ أَخَاكَ هذَا الْأَنْوَكَ الْفَسْلَ الرَّذْلَ فَوَالله ما نَكاًجُرحَاً وَ لا أَعْمَلَ رُمحاً وَ لا ذَعَرَ سَرْحاً وَ إِنَّهُ لَقَبِيحُ الْمَنْظَرِ سَيِّئُءُ الْمَخْبَرِ لَئيمٌ.

گفتند خدایت جزای بد دهد شاعر و قدوه قبیله را باسیری می گذاری و برادر جیان احمقت را که دیدار زشت و کردار نکوهیده دارد رها می کنی ؟ معن گفت غَنُّكَ خَيْرٌ مِنْ سَمينِ غَيرِكَ یعنی قانع باش بدان لاغر که تو خداوند آن باشی چه نیکوتر است از آن فربی که بدست دیگر کس باشد (1)و این سخن مثلی شد چنان که


1) بلكه : لاغری که از خودت باشد بهتر است از چاقی که از دیگران باشد. یعنی این احمق هر چه باشد از من است و برادر من است.

شاعر گوید :

غَثُّ الْمُوالي لا أَبَا لَكَ فَاعْلَمَنْ *** خَيْرٌ و أَطيَبُ مِنْ سَمينِ الْأَبْعَدِ

63- كُلُّ الصَّيْدِ فِي جَوْفِ الْقَرا

*كُلُّ الصَّيْدِ فِي جَوْفِ الْقَرا (1)

سه تن باصطياد بیرون شدند نخستین خرگوشی و دوم آهوئی و سه دیگر گوری شکار کردند صاحب خرگوش و آهو بر صید خویش فخری جستند و بر خداوند کور سخره راندند، وی گفت كُلُّ الصَّيْدِ في جَوفِ الفَرا یعنی این صید حاوی است بر آن چه شما بدست کرده اید یک روز ابوسفیان خواست بر رسول خدای در آید دیر بماند تا اجازت دخول یافت و ازین روی ملول گشت پیغمبر فرمود :

يا أَبا سُفيانَ أَنتَ كَما قيلَ كُلُّ الصَّيْدِ في جَوْفِ الْفَرا. و ازین سخن تألیف قلب او فرمود یعنی تو تنی باشی که با جماعتی کثیر برابری.

64- لَوْ تُرِكَ الْقَطا لَيْلاً لَنَامَ

*لَوْ تُرِكَ الْقَطا لَيْلاً لَنَامَ (2)

عمرو بن مامة بر قبيله مراد وارد شد و شب بر ایشان درآمد و قطا از اماکن خود در پرواز آمدند زنی شوهر خود را از خواب برانگیخت ، شوهر گفت :

«إِنّما هذَا القَطا فَقَالَتْ لَوْ تُرِكَ الْقَطَا لَيْلاً لَنَامَ».

از بهر کسی گویند که ناگهان بر مکروهی در آید و نیز گفته اند حذام دختر ریان اول کس است که بدین کلمه سخن کرد زیرا که عاطس بن خلاج بالشکری از حمير و خثعم و جعفی و همدان بر سر ریّان تاخت و رزمی صعب در دادند ریّان نیم شبی فرار کرد تا عسکری فراهم آورد روز دیگر عاطس آگهی یافت و از دنبال او تاختن کرد آن گاه که راه باریّان نزديك كرد جماعت قطا انگیخته شدند و باصحاب


1) مجمع الامثال 3011.

2) مجمع الامثال 3231.

ریان گذشتند حذام بنت ریان روی باقوم کرد و گفت :

أَلا يا قَوْمَنَا ارْتَحِلُوا وَ سِيرُوا *** فَلَوْ تُركَ الْقَطَا لَيْلاً لَنا ما

کنایت از آن که قطا آبرا بگذاشت و بنا هنگام بپرید همانا دشمن بشمادر می آید مردم سخن او را وقعی ننهادند در خوابگاه خویش بیارمیدند تا دشمن بر ایشان دست یافت پس دیسم بن طارق برخاست و ببانگ بلند این شعر بگفت : (بیت)

إِذا قالَتْ حَذامٍ فَصَدِّقُوها *** فَإِنَّ الْقَوْلَ ما قالَتْ حَذامِ

و قوم فرار کردند به بیابانی دیگر تا صبح برآمد.

65- لَوْ وَجَدْتُ إِلى ذاكَ فاكِرْش لَفَعَلْتُهُ

*لَوْ وَجَدْتُ إِلى ذاكَ فاكِرْش لَفَعَلْتُهُ (1)

یعنی اگر اندک راهی یافتم چنان کردم و این مثل از آن جاست که گروهی گوسفندی را بطباخ دادند تا در میان کرشی طبخ کند و بعضی از استخوان گوسفند در کرش گنجیده نمی شد او را گفتند شیئی را بیرون مگذار طبّاخ گفت:إن وَجَدْتُ إِلى ذاكَ فاكِرْشِ لَفَعَلْتُهُ اگر راهی در کرش یافتم هیچ جزوی و عضوی جز بدرون کرش نمی گذاشتم.

وقتی چنان افتاد که نعمان بن ضمره با تفاق ابن اشعث بر حجاج خروج کرد و حجاج او را امان داد تا بنزديك او آمد حجّاج با او خطاب کرد :

قالَ لَهُ : أَنَعْمَانُ ؟ قالَ : نَعَمْ ، قَالَ : خَرَجْتَ مَعَ ابْنِ الْأَشْعَثِ ؟ قالَ: نَعَمْ ، قَالَ: فَمِنْ أَهْل الرَّسُ وَ الْبَس وَ الدَّهْمَسَةِ وَ التَّرْجَمَةِ (2)وَ الشَّكْوى وَ النَّجْوَى أَمْ مِنْ أَهْلِ الْمَحَاسِدِوَ الْمَشاهِدِ وَ الْمَخاطِبِ وَ الْمَواقِف؟


1) مجمع الامثال 3246.

2) والد خمسة مجمع الامثال و دهمة و دخمسة هر دو بمعی خرابکاری پنهان است.

قالَ : لا بَلْ شَرٌّ مِنْ ذَلِكَ إعطاء الْفِتْنَةِ وَ اتِّباعُ الضَّالَةِ ، قَالَ : صَدَقْتَ وَ قالَ لَوْ أَجِدُ فاكِرشٍ إِلى دَمِكُ لَسَقَيْتُهُ الْأَرضَ.

آن گاه حجاج روی با مردم شام کرد و گفت:

إنَّ أَبا هذا قَدِمَ عَلَيَّ و أنا مُحاصِرُ ابْنِ الزُّبَيْرِ فَرَمَى الْبَيْتَ بِأَحجارِه فَحَفِظْتُ لِهذا ما كانَ مِنْ أَبِيهِ.

66- أَكثِر مِنَ الصَّديقِ فَإِنَّكَ عَلَى الْعَدُوِّ قادِرٌ

*أَكثِر مِنَ الصَّديقِ فَإِنَّكَ عَلَى الْعَدُوِّ قادِرٌ (1)

اول کس ابجر بن جابر العجلي این سخن با پسر خویش گفت، همانا حجّار پسر ابجر بردین نصاری بود و در زمان حکومت عمر بن الخطاب خواست تا روش مسلمانان گیرد و از پدر اجازت جست ابجر گفت اگر از اقدام این امر ناگزیری باش تا ترا اندرزی کنم و تقریر این کلمات کرد :

إيَّاكَ وَ أَنْ تَكُونَ لَكَ هِمَّةٌ دُونَ الْغَايَةِ الْقُصْوى.

بپرهیز از آن که بر کار پست همت استوار کنی.

وَ إِيَّاكَ وَ السَّامَةَ فَإِنَّكَ إِنْ سَيْمْتَ قَذَفَتْكَ الرِّجالُ خَلْفَ أَعْقابِها.

از سآمت و کسالت بپرهیز و اگر نه مردمانت از پس نه مردمانت از پس پشت افکنند و چون بشهری در می روی.

فَأَكثِر مِنَ الصَّدِيقِ فَإِنَّكَ عَلَى الْعَدُوِّ قادِرٌ .

از مردم ، دوست فراوان بدست کن تا بر دشمن ظفر جوئی.

وَ إِذا حَضَرْت بابَ السُّلْطانِ فَلَا تُنَازِعَنَّ بَوَابَهُ عَلَى بَابِهِ فَإِنَّ أَيْسَرَ


1) مجمع الامثال : 3086.

ما يَلْقاكَ مِنْهُ أنْ يُعَلِّقَكَ إنما يَسُبُكَ النَّاسُ بِه.

با حاجب و دربان هیچ کس از بزرگان ستیزه مکن که اگر بهیچ زحمت آزرده ات نکند بنامی خطابت کند که مردمت بدان برشمارند.

وَ إِذا وَصَلتَ إِلى أَميرِكَ فَبَوهُ لِنَفْسِكَ مَنْزِلَا وَ إِيَّاكَ أَنْ تَجْلِسَ مَجلِساً تُقامُ عَنْهُ وَ أَنْ تَجْلِسَ مَجْلِسَا يَقْصُرُ بِكَ.

و اگر بپادشاه راه کردی مقام خویش بدان و بپرهیز از آن که در جائی نشیمن کنی که بباید برخاست و بپرهیز از آن که در جائی نشیمن کنی که از حشمت تو بکاهد.

«وَ إِنْ أَنتَ جَالَسْتَ أَميرَكَ فَلا تُجالِسَهُ بِخَلافِ هَواهُ فَإِنَّكَ إِنْ فَعَلْتَ ذَلِكَ لَمْ آمَنْ عَلَيْكَ إِنْ لَمْ يُعَجِّلْ عُقُوبَتَكَ أَنْ يَنْفُرَ قَلْبُهُ عَنْكَ فَلا يَزالُ مِنْكَ مُنقبضاً ، وَ إِيَّاكَ وَ الْخُطُبَ فَإِنَّهَا مِشْوارٌ كَثِيرُ الْعِثارِ ، وَ لَا تَكُنْ حُلُوا فَتَرْدَرَدْ ، وَ لا مُرًا فَتُلْفَظ، وَ اعْلَمْ أَنَّ أَمْثَلَ الْقَوْمِ بَقِيَّةً ألصّابِرُ عِندَ نُزُولِ الْحَقَائِقِ الذَّائِدُ عَنِ الْحُرَمِ».

و اگر با امیر جلیس شدی بخلاف رضای او گام مزن که بر تو ایمن نیستم چه اگر در کیفر تو شتاب نکند دلش از تو بگردد و همواره بر تو خشمگین باشد و بپرهیز از کار های بزرگ که مانند عرضگاه دواب جای لغزش فراوان است و نه چنان شیرین باش که ترا بخورند و نه چنان تلخ که نخورند (1)و آگاه باش که بهتر مردم برای بقای نام آن کس است که بر حوادث ایام صابر باشد و حامی حرمت ها گردد.

68- لَنْ يَهْلِكَ أمْرُءٌ عَرَفَ قَدْرَهُ :

*لَنْ يَهْلِكَ أمْرُءٌ عَرَفَ قَدْرَهُ :(2)


1) بلکه : ترایف کنند.

2) مجمع الامثال : 3272.

این سخن را نسبت با کثم بن صیفی کرده اند در کتاب وصایائی که بمردم طیّیء نوشته است :

أُوصِيكُمْ بِتَقْوَى اللهِ وَ صِلَةِ الرَّحِمِ ، وَ إِيَّاكُمْ وَ نِكاحَ الْحَمْقاء فَإِنَّ نِكاحَها غُرُورُ ، وَ وَلَدَها ضَياعٌ ، وَ عَلَيْكُمْ بِالْخَيْلِ فَأَكْرِمُوها فَإنَّها حُصُونُ الْعَرَبِ، وَلاَ تَضَعُوا رِقَابَ الْإِبِلِ فِي غَيْرِ حَقِّهَا فَإِنَّ فِيها ثَمَنَ الْكَرِيمَةِ وَ رَقُوه الدَّمِ وَ بِأَلْبانِها يُتحَفُ الْكَبِيرُ وَ يُغَذَّى الصَّغيرُ وَ لَوْ أَنَّ الْإِبِلَ كُلْفَتِ الطَّحْنَ لَطَحَنَتْ ، وَ لَنْ يَهْلِكَ امْرُ عَرَفَ قَدْرَهُ وَ الْعُدْمُ عُدمُ الْعَقْلَ لا عُدْمُ الْمَالِ، وَ لَرَجُل خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ رَجُلٍ ، وَ مَنْ عَتَبَ عَلَى الدَّهْرِ طَالَتْ مَعْتَبَتُهُ ، وَ مَنْ رَضِيَ بِالْقَسَم طَابَتْ مَعِيشَتُهُ ، وَ آقَهُ الرّأي الْهَوَى وَ الْعادَةُ أَمْلَكُ ، وَ الْحَاجَةُ مَعَ الْمَحَبَّةِ خَيْرٌ مِنَ الْبَعْضَةِ مَعَ الغنى، وَ الدُّنْيا دُوَلُ فَما كَانَ لَكَ أَتاكَ عَلَى ضَعْفِكَ وَ ما كَانَ عَلَيْكَ لَمْ تدفعه بقُوَّتِكَ ، وَ الْحَسَدُ دا لَيْسَ لَهُ دَواهُ ، وَ السَّماتَهُ تُعقَبُ وَ مَنْ يُرِ يَوْماً يُرَبِهِ، قَبْلَ الرّماءِ تُمَلَاءِ الْكَنَائِنُ ، أَلنَّدامَةُ مَعَ السَّفاهَةِ، دِعامَةُ الْعَقْلِ الحِلْمُ ، خَيْرُ الأُمُورِ مَغَيَّةَ الصَّبْرُ بَقَاءُ الْمَوَدَّةِ عَدْلُ التَّعَاهُدِ مَنْ يَزُرْ غِبّاً يَرْدَدْ حُباً ، أَلتَغْرِيرُ مِفْتَاحُ الْبُوْسِ، مِنَ التَّوانِي وَ الْعَجْزِ تُتجَتِ الْمَلَكَةُ ، عَى الصَّمْتِ أَحْسَنُ مِنْ عَنْ الْمَنْطِقِ ، أَلْحَزْمُ حِفْظُ ما كُلِّفتَ ، وَ تَرْكُ ما كُفيتَ ، مَنْ أَلْحَفَ فِي الْمَسْئَلَةِ ثَقُلَ ، مَنْ سَأَلَ فَوْقَ

قَدْرِهِ اسْتَحَقَّ الْحِرْمَانَ ، الرّفْقُ يُمْنُ وَ الْخُرْقَ شُوْم ، خَيْرُ السَّخاء ما و افَقَ الحاجَةَ ، خَيْرُ الْعَفْوِ ما كانَ بَعْدَ الْقُدْرَةِ.

69- اَللَّيْلُ أَخْفَى لِلْوَيْل:

*اَللَّيْلُ أَخْفَى لِلْوَيْل: (1)

همّام بن مطرّف العقيلي از جانب مروان بن حکم عامل صدقات بني عامر بود وقتی چنان افتاد که میان توبة بن حمير و بني خفاجه و بني عوف مخاصمتی رفت و داوری بحضرت همام بن مطرف آوردند در محضر محاكمه ثور بن ابي سمعان بن كعب العقیلی بر آشفت و گرزی که بدست داشت بر سر توبة بن الحمير فرود آورد و چون تو به بادرع و خود بود خود برسر او کوفته شد و چهره او بصدمت لب خود مجروح گشت کردار ثور بر همام دشوار آمد و حکم داد تا ثور را در برابر توبة فرونشاندند و با تو به خطاب کرد که هم اکنون ثور را کیفر کن تو به عرض کرد که این انتقام جز بفرمان تو نیست و من این نخواهم کرد تا آن گاه که خود بدو دست یابم و این شعر بخواند:

إِنْ يُمْكِنَ الدَّهْرُ فَسَوْفَ أَنتَقِمْ *** أَوْلا فَإِنَّ الْعَفْوَ أَوْ فِى بِالْكَرَم

از قضا يك روز بنزديك سارية بن عويمر بن أبي عدی سفر کرد و تو به این بدانست و از قفای او راه برداشت و پوشیده بزیست تا آن گاه که صبحگاهی ثور تصمیم عزم داد که از نزد عویمر بیرون شود چون عویمر از قصد تو به ایمن نبود با ثور و اصحاب او گفت :

إِدْرِعُو اللَّيْلَ فَإِنَّهُ أَخْفَى لِلْوَيْلِ.

و این سخن مثل شد بالجمله شبانگاه ثور راه برگرفت و توبه از دنبال او بتاخت و خونش بریخت.


1) مجمع الامثال : 3342.

70- لا ماءَكِ أَبْقَيْتِ وَ لَا حِرَكِ أَنقَيْتِ :

*لا ماءَكِ أَبْقَيْتِ وَ لَا حِرَكِ أَنقَيْتِ : (1)

اول کس که بدین کامه سخن کرد ضبّ بن اروی الکلاعی بود چه او وقتی از یمن برای تجارت آهنگ شام کرد و در عرض راه از کاروان دور افتاد و یک تنه در بیابان باز ماند ناچار بهر سوی راه برید و ناگاه بجماعتی از قبیله همدان بازخورد و در میان ایشان فرود شد چون مردی خوش روی و خوشخوی بود عمره دختر سبیع شیفته وی گشت ضبّ نیز فریفته او آمد و از صنادید عشیرت او زبان بخواستاری گشود.

گفتند ما دختر بآنکس تزویج کنیم که شاعر باشد و اگر نه عایفی یا عالمی بود و چشمه سار ها را نيك بداند .

چون ضبّ ازین جمله بیخبر بود از مصاهرت او سر برتافتند، ضبّ از طلب دست باز نداشت روزگاری بیائید تا عشیرت عمره را مهربان ساخت و او را نکاح بست چنان افتاد که از پس روزی چند قبیله از قبایل عرب ذهب و غارت ایشان را تصمیم عزم دادند مردم همدان گفتند این نیست جز از شآمت خویشاوندی ضبّ و اقامت او را در میان قبیله مورث وخامت شمردند و فرمان کردند تا زوجه خود عمره را برداشته بیرون شود.

ناچار ضبّ بار بر بست و مقداری آب با خود حمل داد یک شبانروز باتفاق زن طی مسافت کرد از قضا عمره حایض بود و این هنگام وقت طهر رسید، با ضبّ گفت این آب که با خود حمل می دهی مراده تا بدان غسل كنم و اينك چشمه آب باما نزديك است آن آب را بسند و آهنگ اغتسال كرد چون آب اندك کفایت طهارت نکرد و او را از آلایش پاك نساخت از آن جا بشتافتند و صبحگاه آن چشمه را که پر آب می دانستند خوشیده یافتند و هر دو تن عطشان بودند، ضبّ گفت لا مَاءَكِ أبْقَيْتِ وَ لا حِرَكِ أَنقَيتِ نه آب باقی گذاشتی و نه فرج خویش را پاک


1) مجمع الامثال : 3527.

ساختی و این سخن در عرب مثل گشت بالجمله ضبّ بازن در کنار آن چشمه بسایه

درختی آمده بنشست و این شعر بگفت :

تالله ما طلّة أَصاب بيها *** بَعلاً سواى قَوارع العَطب

و اَىُّ مهر يكُون اثقل ممّا *** طلبوهُ اذّا من الضّبّ

أَن يَعرف الماء تحت صمِّ الصفا *** و يخبر النّاس منطق الخطب

اخر جنى قومُها بانَّ الرحى *** دارت بشوم بهم على القطب

چون عمره این سخن بشنید شاد شد و گفت هم اکنون بسوی قوم مراجعت باید کرد چه تو شاعری باشی و از آن جا طریق مراجعت گرفتند چون با قبیله قریب شدند گروهی بیرون تا حتند تا ایشان را بضرب و شتم دفع دهند، ضب فریاد برداشت که لختی درنگ کنید و شعر مرا اصغا نمایید پس آهنگ قتل من فرمائید چون اشعار خویش را بر ایشان قرائت کرد طریق حفاوت پیش نهادند و ایشان را در میان قبیله در آورده جای دادند و مکانت بزرگ نهادند فرزدق اشاره بدین قصه کند :

وَ كُنتَ كَذَاتِ الْحَيْضِ لَمْ تُبْقِ ماءها وَ لَا هِيَ مِنْ مَاء الْقَذارَةِ طاهِرة

71- لا ناقَتي في هذا وَلا جَمَلي

*لا ناقَتي في هذا وَلا جَمَلي (1)

آن هنگام که جساس کلیب را بکشت در میان بکریّون و بنی تغلب کار بمقاتلت افتاد چنانکه مذکور شد حارث بن عباد بن ضبیعه از آن گیر و دار کناری گرفت و گفت «لا ناقتي فى هذا و لا جملى اى لا خير في هذا و لا شرَّ»، اين مثل را هنگام برائت از ظلم و اسائت گویند همانا زید بن اخنس العدوی دختر خنش را که صدوف نام داشت بشرط زناشوئی بسرای آورد وزید را از زن دیگر دختری بود که فارعه نام داشت صدوف چنانکه عادت زنان است با دختر شوهر طریق معاندت داشت از مشاجره و مناظره ایشان روزگار زید ناگوار می افتاد، لاجرم از برای فارعه قبّه جداگانه افراخته کرد و خادمی بگماشت و این هنگام زید را سفر شام پیش آمد و


1) مجمع الامثال : 3539.

راه بر گرفت و برفت.

از پس او مردی از قبیله عذرة که ثبت نام داشت شیفته جمال فارعه گشت و در طلب او چندان حمل تعب کرد که فارعه را نیز فریفته خود ساخت پس ساربانان پدر را بفرمود تا هر شب شتری رهوار حاضر کردند و با شبث بر نشست و از میان جمع بیرون شده بر سر تلی فرود می شد و باشبث خوش می خفت و خوش می گفت و بامدادان بقبّه خویش مراجعت می کرد.

و از آن سوی چون زید از شام باز می شد در عرض راه بمنزل زنی کاهنه که طريفة الخير نام داشت عبور داد و از روزگار اهل خویش پرسش نمود طریفه جنایت شبث را با اهل او بکنایت باز نمود زید از آن حدیث در تب و تاب افتاد و در طی طریق شتاب گرفت و در عصیان زن خویش بدگمان بود نیم شبی وارد سرای شد وزن خود را بجای دید از آن جا بقبّه فارعه شتافت و او را نیافت این وقت همچنان غضبان بنزديك زوجه خود آمد صدوف چون آثار غضب و شر از دیدار شوهر نگریست گفت «لا تعجل واقف الاثر لاناقة لى فى هذا ولا جمل»يعنی شتاب زدگی مکن و حقیقت حال بازدان که مرا با خیر و شر این امر کاری نیست راعی شاعر این مثل را بشعر ورده :

وَ ما هَجَرْتُك حَتّى قُلتِ مُعلِنَة *** لأ ناقَةٌ لِيَ في هذا وَ لا جَمَلٌ

72- لا تَقسِط عَلى أَبي حبال

*لا تَقسِط عَلى أَبي حبال (1)

همانا ثابت بن ارقم و عكاشة بن محصن يكروز حبال بن طليحة بن خويلد را دیدار کردند و این طلیحه آن کس است که در عهد رسول خدای دعوی پیغمبری داشت چنان که بشرح رفت و بروایتی حبال پسر سلمه است که برادر زاده طلیحه باشد بالجمله ثابت بن ارقم و عکاشه همدست شده حبال را پایمال قتال ساختند چون این خبر بطلیحه رسید از قفای این هر دو تن بتاخت و ایشان را عرضه هلاك و دمار ساخت


1) مجمع الامثال : 3540.

و این شعرها بگفت:

و ان تكُ اذواد أُصبن و نسوة *** فلن تذهبوا فرغاً بقتل حبال

و ما ظنّكم بالقوم اذتقتلونهُم *** اليسواو إن لَم يسلموا برجال

عشيّة غادرتُ بنَ ارقمَ ثاوياً *** و عكّاشة الغنمىَّ عندَ محالٍ

چون بنی اسد کردار طلیحه را در خونخواهی نگریستند گفتند :

«لا تَقسِط عَلى أَبي حِبال»و این سخن مثل شد، از برای کسی گویند که حفظ خویش کند و از خونخواهی بترسد و این که طلیحه را ابی حبال گفتند تواند بود که طلیخه پدر حبال (1)باشد و اگر نه عرب گاهی عم را پدر خواند.

73- لا تُراهِنْ عَلَى الصَّعْبَةِ وَ لَا تُنْشِدِ القَريضَ

*لا تُراهِنْ عَلَى الصَّعْبَةِ وَ لَا تُنْشِدِ القَريضَ (2)

اول کس که بدین کلمات سخن کرد خطیئه شاعر بود که شرح حالش ان شاء الله در کتاب شعرای عرب رقم می شود همانا آن هنگام که خطیئه را اجل موعود فرا رسید اهل و عشيرتش دور او انجمن شدند و گفتند ای خطیئه وقت آن آمد که وداع جهان بایدت گفت بدان چه در دل داری وصیت کن گفت چه وصيّت كنم اينك مال من در میان فرزندان من است؟ گفتند این دانیم اکنون بگوی در خرج این مال کار چگونه کنیم «فقال ویل للشعر من راوية السّوء» گفت وای بر شعر چون راوی آن بد باشد و نتواند نیکو قرائت کند و این سخن مثل شد گفتند وصیّت کن این سخن بچه کار آید گفت خبر بدهید مردم ضابی بن حارث را که شاعری نیکوست چه او گوید:

لكلِّ جديدٍ لذَّة غير أنّنى *** وجدتُ جديد الموت غير لذيذٍ

آن گاه گفت «لا تراهن على الصّعبة و لا تنشد القريض» و این سخن مثل شد هنگام تخذیر و بیم دادن یعنی با مرکب حرون و چموش مسابقت مجوی


1) خود مؤلف در صدر کلام او را حبال بن طليحة بن خویلد معرفی کرده است.

2) مجمع الامثال : 3545.

گفتند ای ابوملیکه وصیّت کن گفت اندوخته من خاص پسران است و دختران را بهره نباشد، گفتند خداوند جز این امر فرموده گفت من چنین امر می کنم گفتند این سخنان چیست؟ بقانون وصیتی کن گفت آل شماخ را انهی کنید که برادر ایشان اشعر عرب است که می گوید :

و ظلت باعرافٍ صياماً كانّها *** رماح نحاها وجهة الرّيح راكز

گفتند این سخنان کفایت کار تو نکند وصیت کن گفت مردم کنده را خبر دهید که برادر شما امرء القیس اشعر عربست که گوید :

فيالك من ليلٍ كانَّ نجومهُ *** بامراس كنّان الى صمِّ جندل

و همچنان گفتند ای خطیئه چند ازین گونه سخن کنی وصیتی کن گفت انصار را خبر کنید که برادر شما حسّان نیکو مدح کند که فرماید :

يغشون حتّى ما تهرُّ كلابُهم *** لا يسالون عن السّواد المقبل

گفتند این سخنان کافی نیست وصیّتی کن که بکار آن جہانت آید گفت شما را بشعر وصیت همی کنم و این اشعار را انشاد کرد :

الشِّعرُ صَعْبٌ وَ طَويلٌ سُلَّمُه *** إذَا ارْتَقَى فِيهِ الَّذِي لا يَعْلَمُه

زَلَّت بِهِ إِلَى الْحَضِيضِ قَدَمُهُ *** وَ الشَّعْرُ لا يَسْطِيعُهُ مَنْ يَظْمُه

يُرِيدُ أَنْ يُعْرِبَهُ فَيُعْجِمُه *** وَ لَمْ يَزَلَ مِنْ حَيْثُ يَأْتي يَحْرُمُه

مَنْ يَسِمِ الأُعداءَ يَبْقَ مَبْسَمُه

گفتند چند ازین بیهوده وصیتی کن گفت و اجزعاه از مدح نیکو و شعر جیّد که در مدح کسی که شایسته مدح نیست بهدر شود گفتند همچنان هرزه درائی کردی وصیّت می کن این هنگام بگریست گفتند این گریه از بهر چیست گفت : می گریم بر شعر نیکو که راوی آن نیکو نباشد و نکوهیده روایت کند گفتند از بهر مساکین وصیتی کن تا از مال تو بدیشان بهره دهیم گفت وصیت می کنم مساکین را که

دست از طمع وطلب بازندارند و مردم را وصیّت می کنم که برعایت ایشان حبه عنایت نفرمایند گفتند غلام خویش را آزاد کن چه اکنون سی سال است که در خدمت تو طریق زحمت سپرده گفت مادام که یک تن از قبیله عبس بر روی زمین زنده است او عبد است.

آن گاه گفت مرا بر پشت حماری بنشانید و برگرد این تل طوف دهید چه مردم کریم را بر پشت حمار مرگ در نیابد لاجرم تواند بود که خداوند بر من رحم کند پس پسران او پدر را بر پشت خری حمل دادند و بگرد آن تل بگردانیدند و حطيئه بر پشت حمار این شعر قرائت کرد :

قد عجّل الدهر و الاحداث يتُمكما *** فاستغنيا بوشيك اننّي غانٍ

و دلّياني في غبراء مظلمةٍ *** کما تُدلّی دلاة بین اشظانٍ

گفتند ای أبو ملیکه اشعر عرب کیست؟ گفت اگر امید بخیر باشد این جُحر و اشاره بدهان خود کرد و این آخر سخن او بود بگفت و بمرد درین جهان یکصد و بیست سال زندگانی کرد هفتاد سال در جاهلیت زندگانی بگذاشت و پنجاه سال در اسلام بزیست ، گویند وقتی آهنگ سفری کرد چون شتر خویش براند ضجيع او بروی در آمد و گفت کدام وقت باز آئی این شعر بخواند:

عُدّى السّنين اذا ارتحلتُ لرجعتي *** و دعى الشّهور فانّهنَّ قصارٌ

زوجه او در جواب گفت :

اذكر صبابتنا اليك و شوقنا *** و ارحم بناتك انّهنّ صغارٌ

گویند کلمات خطیئه را اثری خاص بود چه مدح نگفت کسی را جز این که شريف و منيع شد و هجا نگفت کسی را جز این که ذلیل و وضیع گشت هنگامی چنان افتاد که خویشتن را در آینه نگریست و خود را بدین شعرها هجا گفت چه منظری ناخوش داشت :

ابت شفتاى اليوم إلاّ تكلّماً *** بسوء فما أدرى لمن أنا قائلهٌ

ارى لي وجهاً شوّه الله خلقه *** فقبح من وجهٍ و قبّح حامله

74- لا عِتابَ عَلَى الْجنْدَل

*لا عِتابَ عَلَى الْجنْدَلِ (1)

دختری از بنات ملوك در شهر سباء بطراوت رخسار و حلاوت گفتار نامبردار بود سه تن از صنادید عرب او را خواستار شدند نخستین مدرك ، دوم ضبيس بن شرس سه دیگر شمّاس بن عباس نام داشت چون ایشان حاضر حضرت ملکه شدند فرمود هر يك صفات خویش را از در صدق عرضه دهید تا هر کرا بخواهم از در اختبار اختیار کنم پس مدرك ابتدا بسخن کرد:

فَقالَ : إِنَّ أَبي كانَ فِي الْعِزِّ الْبَاذِخِ وَ الْحَسَبِ الشّامِخِ وَ أَنَا شَرِسُ الْخَلِيقَةِ غَيْرُ رِعْدِيدٍ عِندَ الْحَقيقَةِ.

گفت پدر مرا مکانتی بلند و نژادی ارجمند بود و مرا نیز نهادی سخت و سترك است چون کار پیش آید از جای نروم و بيمناك نشوم «قالت لاعتاب على الجندل» كنايت از این که از مرده چه ستایش کنی این مثل را از برای کاری گویند که چون واقع شد باز نگردد و تدارك آن نتوان کرد.

بالجمله از پس مدرك ضبيس بن شرس سخن کرد «فقال انا في مال اثيث و خلق غير خبيث و حسب غير غثيث احذوا لنّعل بالنعل و اجزى القرض بالقرض»گفت من بامالی فره و خلقی سره و نژادی خالص و استوارم بد را ببد كيفر كنم و نيك را به نيكوئى پاداش دهم ،«فَقَالَتْ : لا يَسُرُّكَ غائِباً مَنْ لا يَسُرُّكَ شاهِداً».

این سخن نیز مثل شد . آن گاه شماس بن عباس آغاز کرد :

فَقالَ : أَنَا ثَمَاسُ بْنُ عَبّاسِ مَعْرُوفُ بِالنَّدَى وَ الْباسِ حُسْنُ الْخُلْقِ فِي سَجِيَّةُ وَ الْعَدْلُ فِي قَضِيةٌ مالي غَيْرُ مَحْظُورٍ عَلَى الْقُل وَ الْكُثرِ وَ بابي


1) مجمع الامثال : 3568.

غَیرُمَحْجُوبِ عَلَى الْعُسْرِ وَ الْيُسْر.

من شمّاس پسر عباسم بذل و باس من در میان ناس معروف و موصوف است و جبلت

من بسجاحت خلق و عدالت در حکم مفطور است مال خود را چه فقیر باشم و چه غنی از خواهنده دریغ ندارم و در ضیق معیشت و خصب نعمت بر روی آینده در نه بندم «قالت: الخير منيع و الشرّ محذور»، این سخن نیز مثل شد.

آن گاه مدرك وضبیس را دست طرد ورد بر سینه ملتمس گذاشت و روی با شمّاس کرد و گفت :«يا شمّاس فقد حللت منّي محلَّ الاهزع من الكنانة و الواسطة من القلادة لدماثة خلقك و كرم طباعك»، گفت ای شماس محل و مکانت تو از برای من چنان زیبا و درخور است که سهم در کیش و جعبه تیر و گوهر در مرسله و قلاده چه ترا خلق نیکو و خلق ستوده است و آن گاه شماس را جفت گرفت.

75- لا أكُونُ أَوَّلَ مَنِ الْتَبَأَ لِبائَهُ

*لا أكُونُ أَوَّلَ مَنِ الْتَبَأَ لِبائَهُ (1)

حکیم بن معيه مردی از قبیله ربيعة الجوع بود و زنی از جماعت بنی سلیط در حباله نکاح داشت و شعر ارجوزه را نیکو توانست گفت وقتی چنان افتاد که جریر بهجو بنی سلیط زبان گشاد و هر روز شعر هجای ایشان را در میان جماعت قرائت کرد مردم بنی سلیط حکیم را نکوهش کردند و گفتند هیچ نه بینی که جریر در فضیحت ما چه می اندیشد نه آخر تو را جز بنی تمیمی برخیز و او را کیفری کن حکیم را جنبشی در ضمیر آمد و با جماعت بنی سلیط آهنك موقف جرير كرد، وقتی برسید که جریر بر تلی صعود داده و جماعتی را گرد خود انجمن ساخته و این اشعار را در هجو بنی سلط انشاد می فرمود:

لا تحسبنّي عن سليطِ غافلاً *** ان تعش ليلاً بسليطٍ نازلاً

لا تلق افراساً و لا صواهلا *** ولا قرى للنّازلين عاجلا

لا يتّقى حولاً ولا حواملا *** يترك اصفان الخصى جلاجلا


1) مجمع الامثال : 3600.

حکیم چون این کلمات بشنید قدم واپس گذاشت گفتند هان ای حکیم چکنی گفت این آن بحر نیست که بخوشد و من آن مرد نیستم که با وی بکوشم «لا اكون اوّل من النبا لباءه»، یعنی من خویشتن را بمعرض هجای جریر بیرون نخواهم آورد.

76- لا تَجْعَلَنَّ بِجَنْبِكَ الأسِدَّة

*لا تَجْعَلَنَّ بِجَنْبِكَ الأسِدَّة (1)

اوّل كس أبو مسلم صاحب الدوله بدين كلمات تمثل جست وقتی روبة بن العجاج بر أبو مسلم در آمد و شعری که در مدح او انشاد کرده بود بعرض رسانید ابو مسلم با او گفت«انّك اتيتنا و الاموال مشفوهة و النّوائب كثيرة و لك علينا معوَّل و الينا عودة و انت لنا عاذر و قد امر نالك بشيء و تح فلا تجعلنّ بجنبك الاسدّة» گفت وقتی بر ما در آمدی که اموال ما اندك و دواهی ما بسیار است و برتست که ما را مستعان داني و بسوی ما باز آئی و عذرخواه باشى اينك بچيزى اندك ترا جایزه دهم باید که بعیب نگیری و اجابت کنی «فانّ الدهر اطرق مستتبُّ»، همانا دهر گاهی باعوجاج است و گاهی باستقامت است، آن گاه فرمود تا همیانی که آکنده بهزار دینار بود حاضر کرده او را سپردند.

77- لا تُعَلِّمِ اليَتيمَ البُكاءُ

*لا تُعَلِّمِ اليَتيمَ البُكاءُ (2)

اول کس زهير بن حباب الكلبى بدین کلمه سخن کرد ، و این چنان بود که بن جذل الطعان بن فراس بن غنم بن ثعلبه بر قبیله بنی عبدالله بن كنانه بن بکر غارت برد و بر اراضی عسفان که نشیمن ایشان بود بتاخت و پسران هبل عبدالله و عبیده را بکشت و همچنان مالك بن عبيده و ضريم بن قیس بن هبل را با تیغ بگذرانید و مالك بن عبدالله بن هبل را اسیر گرفت .

چون کار آویختن و خون ریختن بکران رفت دختر کی از آل كنانه بنزديك زهیر بن حباب آمد و گفت ای عم از پدر من چه خبر داری؟ گفت بارگی (3)پدر تو


1) مجمع الامثال : 3611.

2) مجمع الامثال : 3626.

3) باره یعنی اسب سواری.

چه بود؟

قالَتْ : عَلى شَقَاء مَقَاء طَوِيلَةِ الْأَنْقاءِ تَمَطَّقُ بِالْعَرَقِ تَمَطُّقَ الشَّيخِ بِالْمَرَقِ.

گفت پدر تو از آن جنگ و جوش بسلامت گذشت .

از پس او دختر کی دیگر پیش شد و گفت ای هم پدر مرا چگونه دانی گفت پدر تو برچه بارگی سوار بود ؟

قالَتْ : عَلى طَوِيلِ بَطْنُها قصير ظَهرُها هاديها شَطْرُها يَكُبُّها خَصْرُها.

گفت پدر تو نیز از این مخافت بی آفت بگذشت ، این آفت بگذشت ، این هنگام دختر مالك بن عبیده بن هبل برسید و گفت ای عم از پدر من بگوی گفت پدر ترا چه باره بود؟

قالَتْ : عَلَى الْكَزَّةِ أَلاَّ نُوحِ الَّتِي يَكْفِيها لَبَنُ اللَّقُوحِ.

گفت پدر تو را با تیغ در گذرانیدند چون این بدانست بسوگواری پدر به های بگریست«فقال رجل ما اسوء بكاءها»، مردی گفت عجب ناخوش گریستنی دارد زهیر گفت:«لا تعلُم اليتيم البكاء»، یعنی پدر مرده را گریه می اموز و این سخن مثل شد.

78- لا تَجْزَعَنْ مِنْ سُنَّةِ أَنتَ سِرتَها

*لا تَجْزَعَنْ مِنْ سُنَّةِ أَنتَ سِرتَها (1)

اول کس خالد خواهر زاده أبو ذويب الهذلى بدین کلمات سخن کرد، و این چنان بود که وقتی ابو ذویب بمیان قبیله بنی عامر بن صعصعه عبور داد و بخانه عبد عمرو بن عامر فرود شد ، ام عمرو که زوجه عبد عمرو بود شيفته أبو ذويب شد وی نیز فریفته او گشت هر دو با یکدیگر نرد عشق باختند و در نهانی مواضعه نهادند أبو ذویب فرصتی بدست کرده زن عبد عمرو را برداشت و بقوم خویش گریخت و از بهر آن که بدو دست نیابد او را در بیغوله مخفی بداشت و گاه گاه بسوی او می شتافت و كام مي راند و خواهرزاده أبو ذويب خالد که کودکی نورس بود و جمالی دلکش


1) مجمع الامثال : 3703.

داشت در میان او وأبو ذويب رسول بود و تقديم خدمات او می نمود.

این بود تا خالد ببالید و بحد رشد و بلوغ رسید پس دل بخالد در بست و او را بخویشتن دعوت نمود و با او مضاجعت فرمود این وقت خالد پوشیده از ابو ذویب او را از بیغوله نخستین برآورد و بزاویه دیگر جای داد أبو ذویب از دیدار محبوب بی بهره

ماند و این شعر بگفت :

و ما حُمّل البخّتى عام غياره *** عليه الوسوق برُّها و شعيرها

باعظم ممّا كنت حمّلت خالداً *** و بعض امانات الرِّجال غرورها

فلمّا تراماه الشّباب و غيّهُ *** و تُبّع منه فتنةٌ و فجورها

لوى رأسه عنّا و مال بوُدِّه *** اغانيج خود كان فينا يزورها

چون این سخن بخالد رسید او را بدین سخنان پاسخ گفت :

فهل انت إِمّا امُّ عمرو تبدّلت *** سواك خليلاً دائب تستجيرها

فررت بها من عبد عمرو بن عامر *** و هی همّه في نفسه و سجيرها

فلا تجزعن من سنّةٍ انت سرتها *** فاوّل راض سنةّ من يسيرها

و لا تك كالثور الّذي دَفنت لهُ *** حديدةُ حقفٍ دائباً يستثيرها

79- ألهَفُ مِنْ قَضيبٍ

*ألهَفُ مِنْ قَضيبٍ (1)

قضیب نام مردی است از قبایل عرب که بتجارت خرما روزگار می گذاشت و گاه گاه باراضی بحرین سفر کرده از مردی تمار ابتیاع رطب همی کرد و باز می شتافت و از کثرت بيع و شری در نزد مرد تمار خرما های ناسره و تباه شده فراوان فراهم آمده بود و چنان افتاد که یک روز مرد تمار همیان سیم و دینار خود را در جوف رطب های ناسره نهفت و از آن فراموش کرد و از آن سوی قضیب برای خرید خرما برسید تمار با خود اندیشید که این عرب مردی نادان است و نيك از بد نداند نيکو آنست که این رطب های تباه شده را بدو پیمایم و مقداری از آن رطب را با همیان زر در حمل


1) مجمع الامثال 3708.

عرب نهاد.

چون قضیب برفت و لختی راه به پیمود تمار با خویش آمد و بی توانی کاردی بر گرفت و از قفای قضیب بشتافت و چون او را بیافت گفت ای قضیب تو مردی نیکو بوده و من بتعجيل تمری تباه شده در حمل تو نهاده ام این بار فرو گذار تا بد را به نيك بدل کنم قضیب بار فرو گذاشت و تمّار همیان دینار را بر آورد. آن گاه گفت ای قضیب هیچ دانی که چرا این کارد را با خود بر گرفتم گفت ندانم گفت از بهر آن بود که اگر ترا دیدار نکنم و بهمیان دینار دست نیابم با این کارد شکم خویش را بدرم قضیب آهی سرد بر آورد و گفت این کارد مراده تا نظاره کنم ، کارد را بگرفت و از کمال تلهف و تأسف شکم خویش را بدرید عروة بن حرام در صفت او گوید:

الا لا تلوما ليس فى اللّوم راحة *** فقدُ لمتُ نفسي مثل لوم قضيب

80- ما وَرَاءَكِ يا عَصامِ

*ما وَرَاءَكِ يا عَصامِ (1)

اول کس که بدین کلمه سخن کرد حارث بن عمرو بود او یک تن از ملوك آل کنده است وقتی او را حدیث کردند که عوف بن محلم را دختریست که ماه و آفتاب از غیرت جمالش در حجاب رود و نفس ناطقه از طلاقت لسانش بتاب شود از صباحت دیدار و فصاحت گفتار برزیادت برزانت رأی و اصابت عقل نامبردار است حارث بن عمرو زنی از آل کنده را که عصام نام داشت و بفطانت و فراست معروف بود فرمان داد که بسرای عوف بن محلم شیبانی رفته و مخائل و محاسن دختر او را باز دانسته باز آید.

عصام بر حسب فرمان برفت و نخستين بنزديك امامه دختر حارث که ضجیع عوف بود رسید و قصه خواستاری حارث بن عمرو را شرح داد، امامه دختر را طلب کرد و گفت ای فرزند عصام مکانت خاله تو دارد و اينك از برای فحص حال تو رسیده هیچ عضوی از اعضای خود را از وی پوشیده مدار و از آن چه سئوال کند از پاسخ توانی


1) مجمع الامثال : 3760.

مجوی ، پس عصام بروی در آمد و بی پرده بر تمامت اعضای او نگران شد و از نزديك او بیرون شد و همی گفت:

تَرَكَ الْخِداعَ مَنْ كَشَفَ الْقِناعَ .

و این سخن مثل شد و از آن جا طی طریق کرده بحضرت حارث آمد چون حارث او را دیدار کرد گفت : «ما وَراءَكِ يا عَصامِ»

یعنی چه از پس پشت انداختی و آهنگ ما ساختی واگرنه چه از پیش روی داری زیرا که لفظ وراء از اضداد است و این سخن در عرب مثل شد ، بالجمله عصام عرض کرد «صرّح المخض عن الزَّبد»، کنایت از آن که آن چه مستور بود از پرده بر آوردم «ثمّ قالت رأيت جبهةً كالمرآة المصقولة يزينها شعر حالك كاذناب الخيل ان ارسلته خلته السلاسل و ان مشطته قلت عناقيد جلاها الوابل و حاجبين كانّهما خطّا بقلم او سُوِّدا بحممٍ تقوَّسا على مثل عين الظّبية العبهرة بينهما انف كحدّ السّيف الصّنيع حفّت به و جنتان كالأُ رجوان في بياض كالجمان شقَّ فيه فم كالخاتم لذيذ المبتسم فيه ثنايا عن ذات أُشرٍ تقلّب فيه لساناً بفصاحةٍ و بيان بعقلٍ وافرٍ و جوابٍ حاضرٍ تا فيه شفتان حمراوان تخلبان ريقاً كالشهد إذا ذلك.

في رقبةٍ بيضاء كالفضّة ركبت في صدر كصدر تمثال دُمية ، و عضدان مدمَّجان يتّصل بهما ذراعان ليس فيهما عظم يمسُّ ولا عرق يجسُّ ركبت فيهما كفّان دقيق قصبهما ليّن عصبهما تعقد ان شئت منهما الانامل نتأ في ذلك الصّدر ثديان كالرُّمّانتين تخرقان عليها ثيابها تحت ذلك بطن طوى طىّ القباطي المدمّجة كسر عكناً كالقراطيس المدرجة يحيط بتلك العكن سرّةً كالمدهن المجلوِّ خلف ذلك ظهر فيه كالجدول ينتهى الى خصر لولا رحمة الله لا نبتر .

لها كفل يُقعدها اذا نهضت وينهضها اذا قعدت كانّه دعص الرّمل لبّده سقوط الطّلّ تحمله فخذان لفّاوان تحتهما ساقان خدلتان كالبُردتين شيبنا بشعر اسود

كانه حلق الزّرد تحملُ ذلك قدمان كحذو اللّسان فتبارك الله مع صغرهما كيف تطيقان حمل ما فوقهما»، گفت جبهتی دیدم چون آینه زدوده از زنگ مزین بگیسوی شبه رنك (1)چونش رها کند زنجیر های تابزده و چون شانه زند مرغزار آب زده و دو ابرو که گمان کنی صورتگر دو خط نگاشته یا بسیاهی دو کمان افراشته بر فراز چشم آهو که فربی تر از سینه تیهوست و عرنین بینی از میان دو ابرو نموده چون دم تیغ زدوده و از دوسوی پیوسته بدو گونه که مانند؛ گلغونه (2)است و برشکفته از مروارید ناسفته دهانی چون حلقه نگین باخنده شکریز درج درّ عدن هجر اسانی لسن که بفصاحت خویشی جوید و از سئوال بپاسخ پیشی گیرد و گنجور این خزانه دو لب نوشین است که از رضاب با نوش همنشین است.

گردنش چون سبیکه نقره برفراز سینه چون درّه با دو بازو و دو ساعد که از شحم بهم در رفته و لحم بروی هم خفته نه استخوانش را فهم توان کرد و نه عروقش را بوهم توان جست حاوی دو کف که از باریکی نی و نرمی پی اگر خواهی عقد انمله کنند و از چنان سینه بمانند نار دو پستان بردمیده که با همه نعومت ملمس از آکندگی جامه اطلس درد و از فرود این دو پستان شکمی چون پشت قاقم بهم در پیچیده چون دیباج مصري و شکن برشکن افتاده چون قرطاس چینی و این شکم صافی احاطه کرده است نافي را مانند غالیه دان آکنده از مشک و بان (3)از پس آن پشتی است که جداول شکنهاش از کمر گاه گذرد آن کمر که اگر فضل خدایش نگهدار نبود استوار نبود.

و از فرود آن کمر کفلی که از گرانی حمل و فزونی ثقل چون برخاستی بنشستی و چون بنشستی برخاستی گفتی تلی است از رمل که باران بهارانش بر آشوفته و بر زبر هم کوفته و این بار گران را دوران غربی و دو ساق ممتلی حمل می داد که از اونت در رضا و دانسته باش کبیر کردن


1) شبه سنگی است سیاه و براق و در سبکی چون کاهر با است و محترق می شود.

2) گلغونه یا گلگونه آن چه مانند گل سرخ باشد ، و سرخاب را هم گویند.

3) نام درختی است که میوۀ آن را حب البان و در فارسی تخم غالیه خوانند.

شعر اسود بدرع مزرّد پوشیده بود شگفت تر آن که دو قدم که نرمی و نازکی یک قطعه از زبان داشت توان این همه بارگران داشت «فتبارك الله أحسن الخالقين»

چون حارث بن عمرو این کلمات را اصغا فرمود هوایش در طلب او دو چندان گشت و کس نزد عوف بن محلّم فرستاد او را کابین بست و زر و سیم بفرستاد تا او را جہاز کردند و تحویل حضرت شوهر را خط جواز دادند ، این وقت امامه فرزند را طلب کرد و گفت ای دخترك من «انّ الوصيّة لو تركت لفضل في ادب تركت لذلك منك ولكنّها تذكرة للغافل و معونة للعاقل و لوانَّ امرءةً استغنت عن الزَّوج لغنى أبويها و شدَّة حاجتهما اليها كنت اغنى الناس عنه ولكنَّ النساء للرِّجال خلقن و لهنَّ خلق الرِّجال»، ای فرزند اگر ترك وصیت سزاوار بود از بهر آن کس که خود مؤدّب و مجرب است از بهر تو سخن نمی کردم چه مؤدّب و مجرّبى لكن فراموش را فراهوش آرد و دانا را توانا کند اگر زن بمهر گستری و توانگری پدر و مادر از شوهر مستغنی افتادی تو غنی تر از تمامت زنان بودی لکن زن از بهر مرد و مرد از برای زن آفریده شد «يا بُنيّة انّك فارقت الجوّ الّذي منه خرجت و خلّفت العشّ الّذي منه درجت الى وكر لم تعرفيه و قرين لم تألفيه فأصبح بملكه عليك رقيباً و مليكاً فكوني له امةَ يكن لك عبداً و شيكاً.

يا بُنية احملي عنّي عشر خصال يكن لك ذُخراً و ذُكراً: الصحبة بالقناعة و المعاشرة بحسن السّمع و الطاعة و التعهّد الموقع عينه و التفقّد الموضع انفه فلا تقع عيناه عنك على قبيح ولا يشمّ منك الاّ أطيب ريح و الكحل أحسن الحسن الموجود و الماء اطيب الطيب المفقود و التعهد لوقت طعامه و الهدوء عنه حين منامه فانّ حزازة الجوع ملهبة و تنغيص النوم مبغضة و الاحتفاظ ببيته و ماله و الادعاء على نفسه و حشمه و عياله، فانّ الاحتفاظ بالمال حسن التقدير و الارعاء على العيال و الحشم حسن التّدبير.

ولا تفشى له سرّاً ولا تعصي له امراً فانّك ان افشيت سرّه لم تامني غدره و ان عصبت امره اوغرت صدره ثمّ اتّقى مع ذلك الفرح ان كان ترحاً و الاكتياب

عنده ان كان فرحاً فان الخصلة الأولى من التقصير و الثانية من التكدير و كوني اشدَّ ما تكونين له اعظاماً يكن اشدّ ما يكون لك اكراماً و اشد ما تكونين لهم وافقة يكن اطول ما تكونين له مرافقة و اعلمي انّك لا تصلين الى ما تحبين حتى تؤثرى رضاه و هواه على هواك فيما احببت و كرهت و الله يخيرلك».

گفت ای دخترك من هجرت می کنی از کاشانه که از آن جا بردمیدی و بجای می گذاری آشیانه که در آن جا ببالیدی بآهنگ مأمنی که هرگزت مسکن نبوده و انیسی که هرگزت جلیس نگشته پس با مداد کند و حال آن که بر تو نگاهبان و حکمران باشد ، لاجرم او را چنان باش که برده تا ترا چنان باشد که بنده ای ، دخترك من ده خصلت از من ذخیره بردار و تذکره می دار، زلال مصاحبت را بشدت مراقبت مکدّر مدار و طریق معاشرت را جز بقدم الطماعت مسيار ، چنان باش که در مطمحش نکوهیده و در مضجعش ناستوده نیائی و بپرهیز از خوی خشن و بوی نتن و نیز چشم را با سرمه آرایش کن و تن را با آب پیرایش ده که زنان را سهل تر و نیک تر زینتی است.

و همچنان شوهر را بوقت طعام بساز و بهنگام کار منام بپرداز چه مجاعت نايرة غضب ملتهب كند و سهر مورث خشم و بطر گردد و بر تست حصانت دار و مال و حراست عبید و عیال چه حفظ مال و عیال از محاسن تقدیر و میامن تدبیر است و هر گزش طریق بیفرمانی میوی و رازش را باکس مگوی چه بر تو از کشف سر حیلت اندوز آید و از بیفرمانی کین توز گردد و بپرهیز از آن که چون شادمانه باشد غمخانه آئی و چون غم اندوز شود فرحت افروز گردی ، چه نخستین جنایت است و آن دیگر غوایت.

و او را بهتر کس باش از در تعظیم تا ترا بهتر کس باشد از برای تکریم و بهتر کس باش در پختن هوا تا بهتر کس باشدت در جستن رضا و دانسته باش که بر گردن آرزو سوار نشوی تا رضای او را بر رضای خود و هوای او را بر هوای خود اختیار نکنی ای فرزند خداوند ترا در این امر بهره خیر فرماید، از پس اصفای این کلمات

بار بربست و بخانه حارث بن عمرو شتافت و در سرای او مکانت بزرگ بیافت هفت از بزرگان و ملوك يمن از فرزندان اویند.

82- مَقْتَلُ الرَّجُلِ بَيْنَ فَكَيْهِ

*مَقْتَلُ الرَّجُلِ بَيْنَ فَكَيْهِ (1)

از مقتل زبان را خواهند چه بسیار افتد که زبان بسبب سخنان نابهنجار مرد را موضع قتل باشد و تواند بود که از مقتل مصدر میمی خواهند آن گاه از در مبالغه گویند قتل مرد یا قاتل مرد زبان است اول کس که بدین کامه سخن کرد اکثم بن صیفی بود آن هنگام که فرزندانش را از برای وصیت حاضر ساخت.

فَقَالَ : تَبارُوا فَإِنَّ الْبِرَّ يَبْقَى عَلَيْهِ الْعَدَدُ وَ كُفُّوا أَلسِنَتَكُم فَإنَّ مَقْتَلَ الرَّجُلِ بَيْنَ فَكَيْهِ إِنَّ قَوْلِيَ الْحَقَّ لَمْ يَدَعْ لي صَديقاً الصِّدْقُ مَنجاةٌ، لا يَنْفَعُ التَّوَلِّي لِما هُوَ واقعٌ ، وَ فِي طَلَبِ الْمَعالي يَكُونُ الْعَناءَ الإقتصادُ فِي السَّعْيِ أَبْقَى لِلْجَمَامِ، مَنْ لَمْ يَأْسَ عَلَى مَا فَاتَهُ وَدَّعَ بَدَنَهُ وَ مَنْ قَنَعَ مَا هُوَ فِيهِ قَرَّتْ عَيْنُهُ ، التَّقَدُّمُ قَبْلَ السَّنَدِمِ أَصْبَحُ عِنْدَ رَأْسِ الْأَمْرِ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أَصْبَحَ عِنْدَدَ نَبِهِ لَمْ يَهْلُكَ مِن مَالِكَ مَا وَ عَظَكَ، وَيْلٌ لِعالم أمْرِ مِنْ جَاهِلِهِ يَتَشَابَهُ الْأَمْرُ إِذا أَقْبَلَ وَ إِذَا أَدْبَرَ عَرَفَهُ الْكَيْسُ وَ الْأَحْمَقُ.

أَلْبَطَرُ عِندَ الرَّخاءِ مُحْمقُ وَ الْعَجْزُ عِنْدَ الْبَلَاءِ أَفَنُ لا تَغْضَبُوا مِنَ الیَسيرِ فَإِنَّهُ يَجْنِي الكَثيرَ، لا تُجيبُوا فيما لَمْ تُسْأَلُوا عَنْهُ وَ لا تَضْحَكُوا مِمّا لا يُضْحَكُ مِنْهُ تَنالُّوا في الدِّيار وَلا تَباغَضُوا فَإِنَّهُ مَنْ يَجْتَمِعُ


1) مجمع الامثال : 3770.

يَتَقَعْقَعْ عُمُدُهُ أَلْزِمُوا النِّسَاء الْمَهانَةَ نِعْمَ لَهُوَ الْحُرَّةِ الْمَغْزَلُ حِيلَةٌ مَنْ لا حيلَةَ لَهُ الصَّبْرُ إِن تَعِش تَرَ ما لَمْ تَرَهُ ، أَلمكثارُ كَحاطِب لَيْلِ، مَنْ أَكْثَرَ أسْقَطَ ، لا تَجْعَلُو اسِرّاً إِلى أَمَةٍ . و در تضمین این مثل گفته اند:

رَحِمَ اللهُ امْرَءَ أَطلَقَ ما بَيْنَ كَفَّيْهِ وَ أَمْسَكَ ما بَينَ فَكَّيهِ .

و أبوالفتح بستی هم در معنی این مثل انشاد این شعر کرده:

تکلّم و سدّد ما استطعت فانّما *** کلامک حیُّ و السکوتُ جماد

فان لم تجد قولاً سديداً تقولهُ *** فصمتُك عن غير السّديد سداد

ابو أحمد منصور بن محمد الهروی هم درین معنی گوید:

اذا كنت ذا علم و ماراك جاهل *** فأعرض ففى ترك الجواب

و ان لم تصب في القول فاسكت فانّما *** سكوتُك عن غير الصّواب

83- ما يَومُ حَليمَةَ بِسِرٍّ

*ما يَومُ حَليمَةَ بِسِرٍّ (1)

این حلیمه دختر حارث بن جبله الاكبر غسانى است وقتی چنان افتاد که حارث بن جبله از برای مقاتلت با منذر بن ماء السماء تجهیز لشکر همی کرد حلیمه که دوشیزه بکمال جمال بود ظرفی را از طیب آکنده ساخته برداشت و بر لشکریان عبور همی داد تا بر آن قانون که در ذیل قصه های احلاف رقم شد، لشکریان را در جنگ منذر بن ماء السماء هم سوگند سازد و این روز از ایام بزرگ عربست و این مثل را از برای کار های مشهور همی گویند نابغه ذبیانی در صفت شمشیر انشاد کند:

تخيرن من ازمان عهد حليمة *** الى اليوم قدجرَّ بن كلَّ التّجارب

تقدُّ السلوقيَّ المضاعف نسجهُ *** ويُوقدن بالصُّفّاح نار الحباحب


1) مجمع الامثال 3815.

بالجمله حارث بن جبله لشکر براند و در برابر منذر بن ماء السماء صف راست کرد مردی از قبیله حنیفه که او را شمر بن عمرو می نامیدند از سوی مادر نسب با غسّانیان داشت و این وقت در جيش منذر بن ماء السماء بود و بدانست که درین مقاتلت ظفر بامنذر خواهد بود لاجرم اسب براند و بنزديك حارث بن جبله آمد و گفت چه می اندیشی همانا ترا هرگز توان دار و گیر با این لشکر نیست حارث بن جبله بيمناك شد و صد تن از مردم خود را گزیده کرد و گفت هم بنزد منذر بن ماء السماء شتاب گیرید و او را آگهی دهید که من از کرده پشیمانم و آن چه تو گوئی اطاعت کنم چون لشکر او این سخن را اصفا کنند دیگرگون شوند و از کار باز ایستند چون او را غره و غافل يافتيد بیکبار هم آهنگ شوید و بر او بتازید و خونش بریزید.

این هنگام حلیمه را فرمان کرد که دعاء طيب را بر آورده بر ایشان عبور داد و این صد تن را مطیّب و هم سوگند ساخت پس ایشان برفتند و شمر بن عمرو نیز با ایشان بشتافت چون پیام با منذر بردند فریفته شد و لشگرش شاد و مغرور شدند و فتوری در عزم و حزم ایشان افتاد درین وقت مردم حارث بر منذر بن ماء السماء حمله بردند و خونش بریختند ازین جا گفته شد «ما یوم حليمة بسرّ»، و این سخن مثل گشت.

84- مَرْعىّ وَ لاَ كَالسَّعْدانِ

*مَرْعىّ وَ لاَ كَالسَّعْدانِ (1)

همانا سعدان از برای چرانیدن شتران بهتر نباتست و آن در اراضی سهل بروید نابغه گوید:

ألْواهِبُ المانَةَ الْأَبْكارَ زَيَّنَها *** سَعْدانُ تُوضَحَ فِي أَوْبَارِهَا اللبَدُ

این مثل را آن جا گویند که بخواهند چیزی را بر امثال و اقران فضیلت دهند و اول کس خنساء دختر عمرو بن الشريد بدين کلمه سخن کرد و این چنان بود که خنسا بعد از مرگ برادرش صخر چون موسم حج برسید آهنگ مکه کرد و در مکه یک روز هند زوجه ابوسفیان را دیدار کرد که همی می گریست و مرثیه می کرد و جماعتی


1) مجمع الامثال 3837.

برگرد او انجمن بودند و این بعد از جنگ بدر بود که پدر هند عتبه و عمّ او شیبه و برادرش ولید بدست علی علیه السلام مقتول گشت چنان که بشرح رفت بالجمله خنسا بنزديك هند آمد و گفت بر که می گریی گفت بر بزرگان و سادات قبیله مضر خنسا گفت از آن چه مرثیه کرده لختی بر من قرائت کن هند این شعر انشاد کرد :

ابكى عمود الابطّحين كليهما *** و مانعها من كلِّ باغٍ يريدُها

ابي عتبة الفيّاض و يحك فاعلمي *** و شيبة و الحامي الذّمار وليدُها

اولئك اهل العزِّ من آل غالب *** و للمجد يوم حين عدَّ عديدُها

خنسا چون اصغای این کلمات کرد گفت مرعی ولا کالسّعدان یعنی این مردم نیکو بودند لکن مانند صخر نیستند و این شعر بگفت :

ابکى ابا عمرو بعين غزيرة *** قليل اذا تغفي العيون رقودها

و صخر أو من ذا مثل صخر اذا بدا *** بسامية الابطال قبّا يقودُها

این بگفت و سخت بگریست همانا مرعی درین مثل خبر مبتداء محذوفست گویا چنین گفته اند «هذا مرعىّ جيّد و ليس فى الجودة مثل السعدان» و این سخن از خنسا در عرب مثل شد.

85- مَآ وَلَا كَصَداءَ

*مَآ وَلَا كَصَداءَ (1)

گویند صدّاء بادال مهمله مشدّد نام چاهی است که بعذوبت آب در میان عرب نامبردار است چنان که ضرار سعدی در صفت آن گوید :

و انّی و تهیامی بزینب کالّذی *** يطالب من احواض صدّاء مشربا

يرى دون برد الماء هولاً وذادةً *** اذا اشتدَّ صاحوا قبل ان يتجنّبا

می گوید چنان که از انبوه واردین بآب صدّاء نتوان دست یافت از زینب نیز بسبب فرط حسن و كثرت نظارگان نتوان بهره گرفت همانا دختر هانی بن قبیصه بشرط زناشوئی در سرای لقیط بن زراره می زیست چون لقیط مقتول گشت چنان که در مجلّد دویم از کتاب اول رقم کردیم مردی از قبیله دارم او را کابین بست لکن


1) مجمع الامثال : 3843.

دختر هانی همواره بیاد شوهر نخستین می زیست و بر فوت او دریغ می خورد یک روز شوهر با او گفت او چه دیده از لقیط که همواره از ذکر او بیرون نشوی؟ گفت لقبط از همه روی نیکو بود خاصه از خاطرم بیرون نشود آن روز که از نخجیر گاه باز آمد که هنوز خون نخجیرش بر دامن پیراهن علامتی بود و همچنان نفخه مشك از و پراكنده می رفت و رایحه خمر از دهانش بر می دهید از راه برسید و مرا بر سینه خود برچفسانید و نيك ببوئيد كاش همان وقت مردم و از پس او دریغ نخوردم شوهر چون این بشنید هم چنان خمر بخورد و نخجیر بکرد و باز شتافت وزن را بر سینه فشار داده «فقالت ماء ولا كصدّاء » زن گفت آبی است امّا چون آب صداء نتواند بود، و این سخن مثل گشت.

86- مِنْكَ أَنْفُكَ وَ إِنْ كَانَ أَجدَعَ

*مِنْكَ أَنْفُكَ وَ إِنْ كَانَ أَجدَعَ (1)

اول کس که این سخن کرد قنفذ بن جعونه مازنی بود که با ربیع بن کعب مازنی گفت و این چنان بود که یک روز ربیع بن کعب اسب خویش را که بهترین اسب ها بود با برادرش کمیش سپرد که آن را بمیان قبیله بر دو بدارد و این کمیش مردی بغایت احمق بود چون اسب را بگرفت و برنشست و بیرون شد و با چند تن از مردم خود طی مسافت همی کرد قراد بن جرم که از حمق کمیش بدرستی آگهی داشت ، طمع در اسب بست و با کمیش طریق مصاحبت و مرافقت سپرد و نام و نسب خود را پوشیده داشت و انتهاز فرصت می برد تا یک روز کمیش را نگریست که یکننه سوار شد و رهسپار گشت.

قراد نیز بر شتر خویش بر آمد و نيك براند تا کمیش را دریافت گفت ای کمیش هیچ می خواهی کوری را که با او خماری از زر سرخ باشد پس آن کور را بخانه بری و بداری و بسبب آن حمار زر هرگز روی فقر و فاقه نه بینی گفت این چگونه تواند بود قراد گفت این کار از من ساخته شود لکن این کور و حمار جز بشب دیده نشود و جز من کس نتواند دید اگر خواهی اسب خویش بهمن سپار تا این خدمت بپای برم


1) مجمع الامثال: 4008.

کمیش گفت اينك اسب قراد اسب را بگرفت و شتر خویش را بدو سپرد و گفت هم در این جا بباش تا فردا این ساعت باز آیم و آن چه گفتم باز آرم ، این بگفت و اسب برانگیخت و برفت چون از دیدار کمیش ناپدید گشت بدین شعر ها مترنم بود:

ضيّعت في العير ضلالاً مهركا *** لتُطعم الحَىَّ جميعاً عيركا

فسوف تاتی بالهوان اهلکا *** و قبل هذا ما خدعت الأنوكا

کمیش تا روز دیگر آن هنگام بایستاد و از قراد خبری نیافت و سخت جوعان و عطشان بود ناچار طریق مراجعت گرفت و با خود اندیشید که اگر برادرم ربیع از اسب پرسش کند در پاسخ گویم که اسب بصورت شتر برآمد بالجمله چون بمیان قبیله آمد و ربیع او را دیدار کرد دانست که او را فریفته اند و اسب را بر بوده اند گفت هان ای کمیش با اسب چکردی ؟ گفت اسب بگونه شتر تبديل شد و اينك شتر است که آورده ام گفت زین اسب چه شد کمیش گفت زین اسب را فراموش داشتم و اگر نه جواب باز می دادم ربیع در خشم شد و او را بخاک در افکند و همی خواست تا سرش از تن دور کند این وقت قنفذ بن جعونه گفت اى ربيع «انَّ انفك منك و ان کان اجدع»، اگر کميش بد است و اگر نيك از خود دور نتوانی داشت و این سخن مثل شد اما از آن سوی چون قراد با اسب بقبیله خویش آمد این شعر بگفت :

رايتُ كميشاً نوكهُ لى نافع *** و لم ار نوكا قبل ذلك ينفعُ

يؤمّلُ عيراً من نضار و عسجد *** فهل كان في عير كذلك مطمعُ

و قلتُ له امسك قلوصى ولا ترم *** خداعاً له إذ ذو المكائد يخدع

87- مَنْ يُرِ يَوْماً يُرَ بِهِ

*مَنْ يُرِ يَوْماً يُرَ بِهِ (1)

اول کس که بدین کلمه سخن کرد، کلحب بن شؤبوب الاسدى بود كلحب بخباثت طبع و شر است خوی نامور بود و بسیار وقت یكننه بر قبیله طی غارت می برد و مردم طی را زحمت می کرد يك روز حارثه بن لام الطّائی که قائد قوم بود عنرم را که بدلاوری و شجاعت نام داشت طلب کرد و گفت تواني دفع این خبیث را کفایت


1) مجمع الامثال : 4038.

کرد عرض کرد توانم پس ده تن از مردم قبیله را ملازم خدمت او فرمود تا دیدبانان و جاسوسان او باشند و از کلحب بده آگهی آرند .

این بود تا یک روز تنی ازین جواسیس کلحب را در سایه درختی بخواب نگریست و اسبش را در کنار درخت بسته یافت در زمان بشتافت و عترم را بیاگاهانید پس همگروه بتاختند و در گرد کلحب پره زدند این وقت عترم با یک تن از مردم خود پیش شد و هر دو دست او را از چپ و راست بگرفتند کلحب چشم بگشود و قوت کرد و یکدست خود را برهانید و با دست رهیده گلوی عترم را بگرفت و چنان بفشرد که در زمان جان بداد مردم عترم چون این بدیدند بیدرنك بتاختند و همدست شده کلحب را فرو گرفتند و دست بگردن بستند .

حوذة بن عترم که حاضر بود گفت ای قوم كلحب را بمن گذارید تا بجای خون پدر قصاص کنم گفتند اگر تو او را هلاک سازی ما تو را زنده رها نکنیم بباش تا همچنانش بسته بنزديك حارثه بريم حكم او راست پس كلحب را بنزديك حارثه آوردند

فقالَ لَهُ حارِثَهُ : يا كَلْحَبُ إِنْ كُنتَ أَسيراً فَطالَما أَسَرْتَ ، فَقَالَ كَلْحَبُ :مَن يُرِ يَوْماً يُرَ بِهِ.

حارثه گفت ای کلحب اگر اسیر شدی بساکس را که اسیر کردی کلحب گفت کسی که روزی را می بیند هم دیده می شود بدان روز (1)یعنی هر کاری را کیفری از پی است و این سخن کلحب در میان عرب مثل شد این وقت حوذة بن عترم پیش شد و عرض کرد کاجب را بمن سپارید تا قاتل پدر را کیفر کنم حارثه گفت ترا باشد قوم در گفت و شنود بودند و کلحب نیرنگ رهائی می باخت، ناگاه بند بگشود و بجست جماعتی که حاضر بودند بر اسب ها برنشستند و چندان که بشتافتند دست بدو نیافتند ناچار مراجعت کردند حوده این شعر از در افسوس گفت


1) بلکه : هر کس روزی را بکسی بنمایاند، مثل آن روز را بدو بنمایانند ، مؤلف «یر»در«من یر» را از باب ثلاثی گرفته در صورتی که از باب افعال است.

الى الله اشكو ان اؤب و قد ثوى *** قتيلا فاردى سيّد القوم عترم

فمات ضياعاً هكذا بيد امرءِ *** لئيم فلولا قيل ذوالوتر معلم

چون شعر حوده به کلحب رسید و اصغا نمود که او را لئیم خوانده در پاسخ انشاد این شعر کرد :

احوذة ان تفخر و تزعم اننّى *** لئیم فمنّی عترم اللّوم الام

فاقسم بالبيت المحرَّم من منى *** الية برّ صادق حین یُقسم

لضبُّ يعفّر في قفار و ضبّة *** جموع و يربوع الفلامنك اكرم

فهل انت الاّ خنفساء لئيمة *** و خالك يربوع و جدُّك شیهم

اتوعدني بالمنكرات و اننّى *** صبور على ماناب جلد صلخدم

فان افن او اعمر الى وقت مدَّة *** فانّی ابن شؤبوب جسور غشمشم

88- مَنْ يَنكَ الْعَيْرَ يَنكُ نَيّاكَا

*مَنْ يَنكَ الْعَيْرَ يَنكُ نَيّاكَا (1)

یعنی کسی که وطی کند با حمار وحشی چنانست که با وطی کننده قوی در سپوخته است این مثل را آن جا گویند که کس بر غالبی غلبه کند و اول کس خضر بن شبل الخثعمی این سخن کرد ، همانا خضر را زنی بود که سلمی نام داشت و سلمی را با مردی که هشیم نام داشت در نهانی ساز مخالطتی بود وقتی چنان افتاد که خضر را از زر و سیم مبلغی عظیم بدست شد و این جمله را در بنگاه درختی مدفون ساخت و این قصه را با سلمی حدیث کرد.

سلمی را از شوهر دیگر دختر کی بود او را پیش خواند و گفت هم اکنون بشتاب و هشیم را از آن دفینه آگهی ده تا از بهر خویش برگیرد ، آن دختر نخست را آگهی برد و از پس آن بنزديك خضر آمد و از آن راز پرده بر گرفت و گفت بیم داشتم که سخن مرا استوار نداری و مرا آسیب زنی ازین روی نخستین هشیم را آگهی دادم اکنون اگر خواهی فحص این حال توانی کرد خضر چون این بشنید بر اسب خویش بر آمد و راه دفینه پیش آمد و راه دفینه پیش داشت و این شعر بگفت


1) مجمع الامثال : 4039.

يا سلم قد لاحلى ما كان يبلغنى *** عنكم فايقنت انّي كنت مأكولا

و قد حبوتك اكراماً و منزلة *** لو كان عندك اكراميك مقبولا

فقد اتانى بما قد كنت احمده *** من سرِّها انَّ امرى كان تضليلا

فسوف ابدلُ سلمى من جنايتها *** هلكا و اتبعُهُ منها عقابيلا

و سوف أُبعث إن مدَّ البقاء لنا *** على هشيمٍ مرنّاتٍ مناكيلاً

وقتی خضر راه بپای برد و بجای دفینه رسید مکشوف افتاد که هشیم پیش دستی کرده آن زر و سیم را مأخوذ داشته خضر غمنده گشت و افسوس همی خورد ولکن این راز را پوشیده بداشت و بسرای خویش مراجعت کرد و روزی چند با زن طریق مرافقت و موافقت سپرد آن گاه روزی گفت ای سلمی رازی بنزديك تو بودیعت خواهم گذاشت همانا با غواصی بازخوردم که از فرضه دریا می رسید و دو مروارید غلطان که بهائی گران داشت با او بود غواص را بکشتم و مروارید ها را بر گرفته در فلان موضع نهفتم و از آن سوی با دختر گفت آن گاه که سلمی ترا بسوی هشیم گسیل خواهد ساخت نخستین مرا آگهی ده.

پس سلمی فرصتی بدست کرده دختر را طلب کرد و از آن حدیث بسوی هشیم پیام فرستاد لاجرم آن دختر نخست خضر را بیاگاهانید و باجازت او پیام سلمی را بهشیم، برد خضر دانست که هشیم بی توانی آهنگ دفینه خواهد کرد بی درنك بر اسب خویش بر نشست و با برادر خود صید بشتافت و از آن پیش که هشیم در رسد در راه او کمینگاهی گرفت این وقت هشیم از راه برسید و بدین شعر ها تغنی همی کرد :

سلبتُك يا بن شبل وصل سلامی *** و مالك ثم تُسلبُ درّ تاكا

و أنت اليوم مغبون ذليل *** تسامُ العاد فينا و الهلاكا

اذا ما جئت تطلُب فضل مال *** ضربت مليحة خوداً ضناكا

و ترجع خائباً كمداً حزيناً *** تحكُّ جليد فقحتك احتكاكا

ناگاه خضر از کمین بیرون جست و گفت «من ينك العيد ينك نياكا»، و هشيم را بگرفت و سخت به بست و گفت بازگوی آن مال که از من بر بودی بکجا نهفتی هشیم

ناچار نشان بگفت پس خضر گردن او را بزد و مال خود را بر گرفت و باز سرای شده سلمی را نیز بکشت و آن دختر را بجای سلمی بداشت.

89- مَنْ يَشْتَرِي سَيْفِي وَ هَذا أَثَرَهُ

*مَنْ يَشْتَرِي سَيْفِي وَ هَذا أَثَرَهُ (1)

أول كس حارث بن ظالم بدین کامه سخن کرد همانا وقتی خالد بن جعفر بن كلاب زهیر بن جذیمه عبسی را بکشت دانست که مردم غطفان او را زنده نخواهند گذاشت، جهان بر وى تنك شد ناچار با برادرش عتبه بدرگاه نعمان بن منذر که این وقت پادشاه حیره بود گریخت و در پناه او روز همی گذاشت، از آن سوی قیس بن زهیر بخونخواهی پدر تجهیز لشکر همی کرد و همی خواست تا با بنی عامر رزم دهد حارث بن ظالم با او گفت تو ساخته حرب خویش باش من می روم تا خالد را با تیغ بگذرانم.

قيس گفت این چگونه می شود خالد در پناه نعمان روز می گذارد؟ حارث گفت اگر همه در حجره خاص نعمان است او را زنده نگذارم این بگفت و راه حیره پیش داشت و بحضرت نعمان آمده اجازت بار حاصل کرد و در مجلس نعمان اذن جلوس یافت و چون مردی دانا بفنون ادب و عالم بايام عرب بود نعمان بدیدار او شادمان شد و مقداری تمر بر خوان داشتند همی خوردند و حدیث کردند.

عندمة خالد که نیز حاضر مجلس بود از اقبال نعمان با حارث کوفته خاطر گشت و روی باحارث کرد و گفت هیچ شکر مرا نمی گذاری گفت از بهر چه ترا شکر گویم؟خالد گفت من زهیر را بکشتم و از پس او تو سیّد غطفان شدی چون حارث این سخن بشنید از شدت خشم رغده در پشت او در افتاد و دستش از غضب لرزان گشت و گفت تو زهیر را بکشتی؟ و از اضطراب آن تمر ها از دستش بریخت نعمان چون این بدید با که در دست داشت خالد را اشارت به بیرون شدن کرد تا مبادا حارث دیوانه وار بر او تازد و خونش بریزد لاجرم خالد بیرون شد و با برادرش عشبه بخیمه خویش در رفت و دامن خیمه فرو گذاشت و بخفت


1) مجمع الامثال: 4040.

از پس او حارث بن ظالم بمنزل خویش آمد و ببود تا شب تاريك شد و مردم بخفتند پس تیغ بر کشید و تاختن کرده بکنار خیمه خالد آمد و اشراج خیمه را قطع کرد و بدرون خیمه شد خالد را خفته یافت او را از خواب برانگیخت تا بر پای ایستاد ، آن گاه گفت«یا خالد اظننت ان دم زهير كان سائفاً لك»، اى خالد آیا گمان کردی که خون زهیر روا بود که تو بریزی این بگفت و با تیغ او را پاره پاره کرد عتبه چشم بگشود و این بدید حارث بانك بر او زد که اگر سخن کرده ترا با برادرت هم آغوش سازم این بگفت و از خیمه خالد بیرون شد و بر اسب خویش بر آمد و برفت عتبه فریاد کنان بدر سرای نعمان آمد و همی بانک برداشت و گفت یا سوء جواراه.

بالجمله قصه حارث را بعرض رسانید و نعمان فرمان کرد تا گروه از پس گروه در طلب حارث بتاختند تا بدو رسیدند حارث چون این بدید تیغ بکشید و روی برتافت و چون شیر خشمگين بجنك در آمد و جماعتی را بکشت و هنوز سوار از پس سوار در می رسید و حارث مرد و مرکب بخاک در می انداخت و سواران را متفرق می ساخت و این رجز همی خواند:

انا أبو ليلى و سيفى المعلوب *** من يشترى سيفى و هذا اثره

مردم نعمان بی نیل مرام مراجعت کردند و سخن حارث در عرب مثل شد هنگام محاذره از کاری گویند.

90- مَواعيدُ عُرْقُوبٍ

*مَواعيدُ عُرْقُوبٍ (1)

همانا عرقوب بن معبد بن اسد مردی از جماعت عمالقه بود و در دروغ زدن و سخن بکذب کردن شهرتی تمام داشت وقتی برادرش که مردى مسكين بود بنزديك او آمد و کفاف معاش را چیزی سئوال کرد عرقوب گفت این نخل را نگران باش آن وقت که شکوفه آرد و طلع کند حاضر شو برفت و هنگام شکوفه نخل بیامد گفت برو و آن وقت که غوره شود باز آی که جمله ترا باشد .

همچنان برفت و هنگام غوره بازآمد عرقوب گفت در غوره برکتی نیست


1) مجمع الامثال : 4071.

برو چون خاك شود ورنك بگرداند حاضر شونیز برفت و چون خارک شد باز آمد عرقوب گفت هم اکنون بباش تا رطب شود و چون رطب شد گفت نیکو آنست که کار بکمال انجامد باش تا خرما شود چون خرما شد عرقوب خواست تا برادر را بهره نرساند نیم شبی برفت و تمام خرما را از نخل باز کرد و خاص خویش برداشت جبيهاء اشجعی درین معنی این شعر بگفت :

و عدت و كان الخلف منك سجيّة *** مواعيد عرقوب اخاه بيترب (1)

و نیز شاعری گوید :

و اكذب من عرقوب يترب لهجة *** و ابين شؤماً في الحوائج من زحل

91- أُنُصر أَخاكَ ظالِماً أَو مَظلُوماً

*أُنُصر أَخاكَ ظالِماً أَو مَظلُوماً (2)

گفته اند رسول خدا صلى الله عليه و اله و سلم این سخن بفرمود عرض کردند نصرت برادران چون مظلوم باشند رواست لکن چون ظالم باشند چگونه توان نصرت کرد؟ فرمود ظالم را از ظلم بازداشتن و منع کردن نصرتی بزرگ است اما مذهب مردم عرب در جاهلیّت دیگر گونه است چه ایشان مردم خود را نصرت کنند خواه مظلوم باشند و خواه ظالم .

بالجمله اول کس جندب بن العنبر بن عمرو بن تميم بدین کلمه سخن کرد و او مردی درشت خوی و ناهموار بود و نیز بشجاعت نامور بود و این چنان بود که یک روز جندب باتفاق سعيد بن زيد مناة مجلسی کردند و بگساریدن کاسات عقار دماغ را سرگران کردند این وقت جندب از در مزاح با سعد گفت :

يا سَعْدُ لَشُرْبُ لَبَنِ الفَاحِ وَ طُولُ النِّكَاحِ وَ حُسْنُ الْمُزاحِ أَحَبُّ إلَيْكَ مِنَ الْكِفاح وَ دَعْسِ الرِّماحِ وَ رَكْضِ الْوَقاحِ .

ای سعد تو نوشیدن لبن و مضاجعت بازن و طیبت در سخن را دوستر داری از


1) نام موضعی است در همامه.

2) مجمع الامثال : 4203.

دیدار مهمان در ایوان و گرفتن نیزه در میدان و در آوردن اسب بجولان ، سعد گفت دروغ گفتی.

وَ اللهِ إنِّي لأعْمَلُ الْعامِلَ وَ أَنْحَرُ الْباذِلَ وَ أَسْكِتْ الْقائِلَ.

سوگند با خدای که من از حراثت و زراعت اعداد بضاعت کنم و از برای مهمانان شتران فربی را ذبح فرمایم و از اجتناب کار های شنیع مجال تشنیع بر کس نگذارم، جندب گفت:

إِنَّكَ لَتَعْلَمُ أَنَّكَ لَو فَزِعَتَ دَعَوْتَنِي عَجَلا مَا ابْتَغَيْتَ لِي بَدَلًا وَ لَرَأَيْتَني بَطَلَا أَرْكَبُ العَظيمَةَ وَ أَمْنَعُ الْكَرِيمَةَ وَ أحمَى الحَريمَةَ.

همانا تو خود دانسته که چون از آهنگ دشمنی بيمناك شوى مرا طلب کنی و در اعانت خویش بجای من بدلی ندانی ، آن گاه مرا مردی شجاع دیدار کنی که بر نشینم برر هواری بزرگ و دفع دهم اعادی را از اهل تو و حفظ فرمایم حریم تو را چون کلمات جندب بیای رفت سعد از سخنان گزافه او در غضب شد و این شعر بر او قرائت کرد که اشعاری بر قبح منظر جندب بود :

هل يسود الفنى اذا قبح الوجه *** و امسی قراه غیر عتید

و اذا النّاس في الندىّ راوه *** ناطقاً قال قول غیر سدید

جندب در پاسخ او این شعر گفت :

ليس زينُ الفنى الجمال ولكن *** زينه الضّرب بالحسام التّليد

ان ينلك الفتى فزين و الاّ *** ربّما ضنَّ باليسير العنيد

سعد که در علم زجر طير فعلی بود «قال اما و الّذي احلف به لتأسر نّك ظعينة بين العرينة و الرّهينة و لقد اخبرني طيرى أنّه لا يغيثك غيري»، گفت سوگند با خدای که تو را در میان اراضی عرینه و رهینه زنی اسیر می کند و طير من مرا آگهی داده که جز من کس بفریاد تو نرسد «فقال جندب كلاّ انّك لجبان تكره الطعان و تحبُّ القيان».

جندب گفت چنین سخن مکن تو مردی ترسانی از سنان مردان می پرهیزی و با الحان زنان می آمیزی ، لختی ازین گونه سخن کردند و از یکدیگر جدا شدند این بود تا یک روز جندب از برای نخجیر آهوان برنشست و در طلب آهو فراوان فرس براند ناگاه بر قبیله بنی تمیم عبور داد، زنی را از قبیله جرهم نگریست که روئی چون ماه و موئی چون مشگ سیاه داشت دل در او بست.

«فقال لتمكّنيني مسرورة او لتقهرين مجبورة » گفتهان بر چگونه؟ با من کار از در سرور و حبور گذاری و طریق مضاجعت و مجامعت سیاری یا با تو بقهر و غلبه در آویزم و در آمیز قالت :

مهلا فانّ المرء من نوكه *** يشرب من سقّاء لم يوكه

زن گفت بباش همانا مرد مشگی را که خود سر نبسته چون از بهر شرب دست فرانهد خبر از حمق خود دهد جندب که همه طمع و طلب بود از اسب پیاده شد و اعداد اراده کرد.

چون نزديك شد زن دست بیازید و هر دو دست جبدبرا بيك دست استوار بگرفت و چنان فشار داد که نه دست جندب بلکه تمام اعضای او از کارشد و از پای در افتاد این وقت لجام اسب او را بگسست و جندبرا دست بگردن بر بست و او را با گوسفندان خود همی برد و این شعر بر او انشاد کرد:

لا تَأْمَنَنَّ بَعْدَهَا الْوَلائّدا *** فَسَوْفَ تلقى باسِلاً مُوارِداً

وَ حَيَّةٌ تُضحي لِحَيٍّ راصِداً

از قضا درین وقت جندب نگریست که سعد بر شتر خویش نشسته در می رسد «فقال يا سعد اغثني»، فریاد برداشت که ای سعد مرا دریاب ، سعد گفت مرد جبان چگونه فریاد رس تواند بود ؟جندب این سخن گفت :

يا أيّها المرء الكريم المشكوم *** انصر اخاك ظالماً او مظلوم

پس سعد پیاده شد و جندبرا بگشود و روی با آن زن کرد و گفت اگر نه این

بود که گویند زنی را کشت ترا زنده نمی گذاشتم.

92- وافَقَ شَنُّ طَبَقَةَ

*وافَقَ شَنُّ طَبَقَةَ (1)

مردی از دانایان عرب شنّ نام داشت سوگند یاد کرد که در تمامت قبایل فحص خواهم کرد تا زنی بدانائی خویش بدست کنم و تزویج فرمایم ، یک روز در عرض راه با مردی دو چار شد و در طی مسافت با او طریق مؤالفت سپرد ، چون لختی راه پیمودند شن با آن مرد گفت تو مرا سوار کنی یا من تو را سوار بدارم ، مرد گفت ای جاهل تو سواری من نیز سوارم این چه سخن است که می گوئی شن لب فرو بست.

چون لختی دیگر برفتند بر مزرعی گذشتند که محصول آن را می درویدند شن گفت حاصل این زرع را خورده اند یا بجای است گفت ای بیخرد این چه سخن است اینک می نگری که می دروند آن گاه بقریه شدند و بر جنازه میتی عبور کردند شن گفت صاحب این جنازه زنده است یا مرده؟ گفت هر گزمانند تو جاهلی ندیده ام مرده را در جنازه می بینی و پرسش می کنی که زنده است یا مرده ، شن ساکت شد و خواست در گذرد.

آن مرد گفت چه باشد که در سرای من لختی آسایش کنی و شن را بخانه خویش در آورد ، او را دختری بود نام او طبقه با پدر گفت مهمان تو کیست ؟ گفت مردی احمق است و قصه او را تا بیای برشمرد، طبقه گفت ای پدر چنین مگوی او مردی داناست ازین که گفت تو مرا سوار کنی یا من ترا قصد کرد که تو مرا حدیث کنی یا من ترا قصه گویم تا مشغول شویم و زحمت بعد مسافت اندك شود و این که گفت حاصل مزارع را خورده اند یا بجای است قصد کرد که صاحبش مدیون بود و بسلم فروخته یا از بهر خویش می درود ، و اینکه گفت صاحب جنازه مرده است یا زنده قصد کرد که او را خلفی باشد که نام او را زنده بدارد یا بلا عقب است .

مرد چون این بشنید بنزد شن آمد و گفت اگر خواهی آن چه در عرض راه از من پرسش کردی پاسخ گویم و آن چه از طبقه شنیده بود بگفت ، شن گفت این سخن


1) مجمع الامثال 3441.

از تو نیست راست بگوی از که آموختی پرده از راز برگرفت لاجرم شن طبقه را

خواستار شد و او را کابین بست و بقبیله خویش آورد مردم قبیله گفتند : «وافق شنُّ طبقة»، و اين سخن مثل گشت از برای دو کس که موافق شوند گویند.

93- وَيْلٌ لِلشَّجِيِّ مِنَ الْخَلِيِّ

*وَيْلٌ لِلشَّجِيِّ مِنَ الْخَلِيِّ (1)

اول كس اكثم بن صيفی التمیمی بدین کلمه سخن کرد ، همانا وقتی که رسول خدا در مکّه بعثت یافت و مرد مرا دعوت فرمود اكثم بن صیفی پسر خود حبشیّ را گسیل مکه ساخت تا پیغمبر را دیدار کند و خبر او را باز آرد چون حبشی برفت و کار بدانست و باز شد، اکثم برای پذیرائی دین رسول خدای صلی الله علیه و اله و سلم مردم را انجمن ساخت.

وَ قالَ : يا بني تميم : لا تُحْضِرُونِي سَفِيهَا فَإِنَّهُ مَنْ يَسْمَعْ يَخَلْ إِن السَّفيهَ يُوهِنُ مَنْ فَوْقَهُ وَ يُثَبِّتُ قَهُ وَ يُثَبِّتُ مَنْ دُونَهُ لا خَيْرَ فِيمَنْ لا عَقْلَ لَهُ ، كَبُرَتْ سِنِّي وَ دَخَلَتْني ذِلَّةٌ فَإِذا رَأَيْتُمْ مِنّي حَسَناً فَاقْبَلُوهُ وَ إِنْ رَأَيْتُمْ مِنّي غَيْرَ ذَلِكَ فَقَوْمُونِي فَأَسْتَقِمْ إِنَّ ابْني شافَة هَذَا الرَّجُلَ مُشافَهَةً وَ أَتَانِي بِخَبَرِهِ وَ كِتَابِهِ يَأْمُرُ فِيهِ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَى عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يَأْخُذُ فِيهِ بِمَحاسِنِ الْأَخْلاقِ وَ يَدْعُوا إِلى تَوْحِيدِ اللَّهِ وَ خَلْعِ الْأَوْتَانِ وَ تَرْكِ الْحَلْفِ بِالنِّيرانِ.وَ قَدْ عَرَفَ ذَوُوا الرَّأْي مِنْكُمْ أَنَّ الْفَضْلَ فِيا يَدْعُوا إِلَيْهِ وَ أَنَّ الرَّأْيَ تَرَكَ ما ينهى عَنْهُ إِنَّ أَحقَّ النَّاسِ بِمَعُونَةٍ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و اله و سلم وَ مُسَاعَدَتِهِ عَلَى أَمْرِهِ


1) مجمع الامثال 4834.

أنتُمْ فَإِنْ يَكُنِ الَّذِي يَدْعُوا إِلَيْهِ حَقًّا فَهُوَ لَكُمْ دُونَ النَّاسِ وَ إِنْ يَكُنْ باطِلًا كُنتُمْ أَحَقَّ النَّاسِ بِالْكَفْ عَنْهُ وَ السِّتْرِ عَلَيْهِ وَ قَدْ كانَ أَسْقُفُّ نَجْرانَ يُحَدِّثُ بِصِفَتِهِ وَ قَدْ كانَ سُفْيَانُ بْنُ مُجَاشِرٍ يُحَدِّثُ بِهِ قَبْلَهُ وَ سَمَّى ابْنَهُ مُحَمَّداً.فَكُونُوا فِي أَمْرِهِ أَوَّلاً وَلَا تَكُونُوا آخِرا إنتُوا طائِعينَ قَبْلَ أَنْ تأْتُوا كارِهِينَ إِن الَّذِي يَدْعُوا إِلَيْهِ مُحَمَّدٌ لَوْ لَمْ يَكُنْ دِينَا كَانَ مِنْ أَخْلاقِ النَّاسِ حَسَنَا أَطِيعُوني وَ اتَّبِعُوا أَمْرِي أَسْأَلْ لَكُمْ شَيْئًا لَا يُنْزِعُ مِنْكُمْ أَبَداً وَ أَصْبَحْتُمْ أَعَزَّ حَيْ فِي الْعَرَبِ وَ أَكْثَرَ هُمْ عَدَداً وَ أَوْسَعَهُمْ داراً فَإنّي أَرى أَمْراً لا يَجْتَنِبُهُ عَزِيزُ إِلَّا ذَلَّ وَلَا يَلْزِمُهُ ذَليل إلَّا عَزَّ إِنَّ الْأَوَّلَ لَمْ يَدَعْ لِلْآخِرِ شَيْئاً ، وَ هذا أمْرُ لَهُ ما بَعْدَهُ ، وَ الْعَزِيمَةُ حَزمٌ وَ الْإخْتِلافُ عَجْزٌ. گفت ای قبیله بنی تمیم دیوانگان را حاضر نکنید و گوش با دیوانگان مدهید به آن کس که سخنی را اصغا نمود تواند بود که گمان کند این سخن از در صدق است همانا سفیه خار می کند شریف را و مکانت می دهد خارمایه را ، خیر نیست در کسی که او را خرد نیست ، سال من فراوان شد ضعف و ذلّت بر من در آمد ، لاجرم اگر شما را به نیکوئی دلالت کردم بپذیرید و اگر طریق کژی و کاستی گرفتم مرا به استقامت باز دارید که من پذیرایم همانا فرزند من حبشی برفت و این مرد را که دعوی پیغمبری می کند دیدار کرد و خبر او را بمن آورد و از کتابی که خدای بدو

فرستاده وصف کرد امر بمعروف و نهی از منکر است و امر بمحاسن اخلاق و توحید

خداوند خلاق و خلع اصنام و أوثان و ترك سوگند به نیران است.

و خردمندان می دانند که فضیلت در چیزی است که او ترغیب می کند و رستگاری در چیزی که او منهی می دارد ، هان ای مردم بر شماست که امروز در اعانت محمّد از همه قبایل عرب سبقت گیرید تا اگر بر حق است این شرف سبقت شما را باشد نه دیگران را و اگر بر باطل است دست از وی بازدارید ، همانا اسقف نجران صفت او را از کتب پیشین و خبر انبیا حدیث می کند و سفیان بن مجاشع چون از اخبار متقدمین بدانست که محمّد بر سالت مبعوث می شود پسر خود را محمّد نام گذاشت که بلکه وی باشد.

هان ای مردم شما اولین باشید در انقیاد امر او نه آخرین ، و برغبت طریق طاعت او گیرید از آن پیش که شما را از در کراهت باطاعت بازدارند، اگر دین محمّد بر حق نباشد از آن کم نیست که حکم باخلاق حسنه فرموده اطاعت کنید او را و بپذیرید امر مرا من از شما امری را مسئلت می کنم که اگر اجابت کنید خیر آن گز از شما زایل نشود و بامداد کنید در حالتی که از همه عرب عزیزتر باشید و عدد شما بیشتر باشد و ملک شما وسیع تر باشد ، همانا می بینم امری را که اگر مردم عزیز از آن کناره جوید ذلیل گردد و اگر ذلیل مواظب و ملازم شود عزیز گردد و بدانید که نخست هر کس در امری اقدام کند آن کس که از پس او در آید شرف او را در نیابد برشماست که عزم استوار کنید و از عجز که اختلاف کلمه است بپرهیزید.

چون اکثم سخن بدین جا آورد مالك بن نويره که اینوقت حاضر بود گفت شیخ شما را خرافت در یافته است که مردم را بشریعت محمّد تحريض مي دهد ، اكثم در پاسخ او گفت:

وَيْلٌ لِلشَّجِّي مِنَ الْخَليِّ وَ لَهفي عَلَى أَمْرٍ لَمْ أَشْهَدُهُ وَ لَمْ يَسعَني.

یعنی بزرگ رنجی بر حزین آید از آن کس که از حزن فراغت دارد و حسرت من بر امریست که نه من آن را ادراك كردم و نه آن مرا در یافت.

94- أَوْفَى مِنْ عَوْفِ بْنِ مُحَلَّمٍ

*أَوْفَى مِنْ عَوْفِ بْنِ مُحَلَّمٍ (1)

مروان بن زنباع را مروان القرظ خواندند و این لقب بدان یافت که وقتی در اراضی یمن در زمینی که منابت قرظ بود مقاتلت افکند بالجمله مروان تجهیز لشگر کرد باجماعت بکر بن وائل رزم داد و شکسته شد و مردم وائل از دنبال هزیمتیان تاختن کردند از قضا مردی مروان را اسیر گرفت و او را نمی شناخت چون مروان را همچنان بسرای آورد و سخت شادمان می رسید مادرش گفت این چه تکبر و تبختر است مگر مروان قرظ را اسیر گرفته.

مروان چون این بشنید گفت از مروان چه می جوئید ؟ گفت مروان قاید قبیله است و فدیه او صد شتر باشد مروان گفت من بردمت نهادم که تو را صد شتر كه مرا نزديك خماعه دختر عوف بن محلم گسیل سازی و این از بهر آن گفت که بعد از مرگ ليث بن مالك كه مسمّى بالمنزوف ضرطاً بود چنان که بشرح رفت مردم بنی عبس اسب و جامه او را بر بودند و بخیمه او در رفتند اموال او را ماخوذ داشتند و خماعه دختر عوف بن محلم را که زوجه او بود اسیر گرفتند.

مروان القرظ چون او را بدید گفت کیستی گفت دختر عوف بن محلم خماعه ام، مروان گفت روی خود را پوشیده بدار سوگند با خدای که چشم بر چهره نگشایم و از پای ننشینم تا ترا بخیمه پدر نرسانم ، آن گاه عمرو بن قارب و ذؤاب بن اسمارا که خماعه را اسیر گرفتند پیش خواند و صد شتر ببهای خماعه ایشان را عطا کرد اگر چند مردم قبیله از کردار او برنجیدند باک نداشت و این شعر ها بگفت:

رددت على عوف خماعة بعدما *** خلاها ذؤاب غير خلوة خاطب

ولو غيرها كانت سبيئة رمحه *** لجاء بها مقرونة بالذوائب

ولكنّه القى عليها حجابه *** رجاء الثواب أوحذار العواقب

فدافعت عنها ناشباً و قتلته *** و فارس يعبوب و عمرو بن قارب


1) مجمع الامثال : 4434.

ففاديتها لمّا تبيّن نصفها *** بكوم المثالى و العشار الضوارب

صهابيّة حمر العرانين و الذرى *** مهارش أمثال الصخور مصاعب

بالجمله مروان خماعه را نیکو بداشت و جامه نیکو بداد تا اشهر حرم که عرب را جنگ وجوش نیست پیش آمد، این وقت او را بجانب بازار عکاظ کوچ داد و با راضی بنی شیبان در آورد و گفت اکنون بسرای خویش توانی رفت گفت آری اينك منازل قوم من وقبّه پدر من است پس خماعه را رها کرد تا بنزدیك پدر رفت از این جا بود که مروان همی گفت مرا بنزديك خماعه گسیل داريد.

بالجمله مروان را بنزديك عوف آوردند خماعه او را پناه داد و و فدیه او را ادا کرد، از آن سوی این خبر بعمرو بن هند بردند که این وقت پادشاه حیره بود چنان که قصه او در مجلد دوم از کتاب اول مرقوم شد و عمرو بن هند را با مروان خشمی از دیر باز در سینه بود چون این بدانست كس بنزديك عوف بن محلم فرستاد که هم اکنون مروان را بنزديك ما فرست عوف گفت دختر من او را پناه داده است من چگونه این کار توانم کرد.

عمرو بن هند گفت من سوگند یاد کرده ام که مروان را معفو ندارم الاّ آن که دست او بدست من آید ، عوف گفت من دست او را بدست تو می گذارم بشرط که دست من نیز در میان باشد عمرو بن هند بپذیرفت، پس عوف مروان را برداشته بحضرت نعمان آورد و دست او را بدست نعمان گذاشت دست وی نیز میانجی بود نعمان از جرم در گذشت و گفت : «لاحُرّ بوادي عوفٍ» این سخن نیز مثل گشت، یعنی در اراضی عوف کس آزاد نیست گوهر که باش در اطاعت عوف است و چون عوف این عنایت در حق مروان کرد «اوفی من عوف بن محلم» در میان عرب نیز مثل گشت.

95- أَوْ لَمُ مِنَ الْأَشْعَثِ

*أَوْ لَمُ مِنَ الْأَشْعَثِ (1)

اشعث بن قيس بن معديكرب الکندی که طریق مسلمانی داشت بعد از رسول


1) مجمع الامثال: 4443.

خدای طریق ارتداد گرفت چون لشکر مسلمانان بر مردم مرتد تاختن بردند چنان که در جای خود مرقوم افتاد اشعث نیز اسیر شد او را بنزديك ابوبكر آوردند ، اشعث از ارتداد بازگشت و ابوبکر خواهر خود فروة بن أبي قحافه را بشرط زناشوئی بدو داد چه شرفی در اشعت شناخته داشت.

بالجمله چون این تزویج بپای ،رفت اشعث از نزد ابوبکر بیرون شد و تیغ بکشید و بكوى و بازار مدینه عبور داد و بر هر اسب و شتر و گاو و گوسفند بگذشت آن را پی بزد و عقر کرده بیفکند مردم همگروه بنزديك ابوبكر شتاب زده برفتند و گفتند دیگر باره اشعث مرتد گشت ابوبکر جماعتی را در طلب او بفرستاد.

اين وقت اشعث بخانه یکنن از انصار در آمد و بر بام خانه صعود داد و فریاد برداشت که ای مردم مدینه در شهر شما غریب بودم و همی خواستم تا از بهر این عرس ولیمه بدهم این چهارپایان را که پی زدم بجمله طعام ولیمه است تمامت مردم مدینه بهره خویش ببرند و بخورند و صاحبان این چهار پایان فردا بنزديك من حاضر شوند و بهای مال خویش فراگیرند ، پس مردم مدینه آن گوشت ها را بخش کردند و گفتند در هیچ اضحی چندین گوشت دیده نشد «أو لم من الأشعث»، مثل گشت چه هیچ کس چندان ولیمه نداد شاعر در صفت او گوید :

لَقَدْ أَوْ لَمَ الْكِنْدِيُّ يَوْمَ مَلاكِهِ *** وَلِيمَةَ حَمّالَ لِثِقْلِ الْعَظائِمِ

لَقَدْ سَل سَيْفاً كانَ مُذ كانَ مُغْمَداً *** لَدَى الْحَرْبِ مِنْهُ فِي الطَّلَا وَالْجَجِمِ

فَأَغَمدَهُ في كُلِّ بَكْرٍ وَ سابِح *** وَ غَيْرِ وَ ثَوْرِ فِي الْحَشَا وَ الْقَوائِمِ

فَقُلْ لِلْفَتَى الْكِنْدِي يَوْمَ لِقائِهِ *** ذَهَبْتَ بِأَسْنَى ذِكْرِ أَوْلادِ آدَمِ

مصاهرت اشعث با ابوبکر بر اصبغ بن حرمله لیثی ناهموار افتاد و از روی غضب با ابوبکر این شعر ها بگفت :

اتیت بكنديِّ قد ارتدَّ و انتهى *** الى غايةٍ من نكث ميثاقه كفراً

فكان ثواب النّكث احياء نفسه *** و كان ثواب الكفر تزويجه البكرا

و لو انّه يابي عليك نكاحها *** و تزويجها منه لأمهرته مهراً

و لو انّه رام الزّيادة مثلها *** لا نكحته عشراً و اتبعته عشراً

فقل لأبي بكر لقد شنت بعدها *** قُريشاً و اخملت النّباهة و الذّكرا

اما كان في تيم بن مُرّة واحد *** تزوِّجه لولا اردت به الفخرا

ولو كنت لمّا أن اتاك قتلتَهُ *** لاحرزتها ذكراً و قدَّمنها ذخراً

فاضحي يرى ما قد فعلت فريضة *** عليك فلا حمداً حويت ولا اجراً

96- أَوْغَلُ مِنْ طُفَيْلِ

*أَوْغَلُ مِنْ طُفَيْلِ (1)

طفيل بن زلال از جماعت بنی عبدالله بن غطفان در شهر کوفه می زیست و پرسش می کرد در هر جا ولیمه از بهر عرس می کردند بی آن که او را دعوت کنند حاضر می شد ازین روی او را طفيل الاعراس و طفيل العرایس می خواندند از پس او هر کس بسنت او رفت و ناخوانده بخوان مردم حاضر شد نسبت باو دادند و طفیلی نامیدند اما عرب بادیه آن کس را که ناخوانده بطعام کس حاضر شود وارش نامند و آن کس بی دعوت بشراب کس در آید واغل خوانند و مردم امصار طفیلی طعام را نیز واغل گویند چنان که شاعر ایشان گوید:

اوغل في التّطفيل من ذُباب *** على طعام و على شراب

لو ابصر الرُّغفان في السحاب *** لطار في الجوِّ بلا حجاب

و دیگر کس هم بدین گونه شعر کرده :

اوغل فى التطفيل من مثمود *** الزم للشّواء من سفّود

يعمل فى الشّواء و القديد *** أصابعاً امضى من الحديد

و نیز گفته اند طفیلی آن کس است که ناخوانده بر قوم در آید و ماخوذ از طفل است که در آمدن شب بر روز باشد و یا عین ظلمت باشد .


1) مجمع الامثال : 4446.

97- هُما كَرُكَبَتَي الْبَعِيرِ

*هُما كَرُكَبَتَي الْبَعِيرِ (1)

از برای دو کس گويند كه هيچ يك را بر آن دیگر فضیلتی نباشد مانند دو زانوی شتر که انباز یکدیگرند و اول کس هرم بن قطبة الفزاری این سخن کرد قصه چنانست که وقتی علقمة علاثه وعامر بن الطفيل را با هم مناقشتی رفت و با یکدیگر از در مفاخرت مخاصمتی افتاد سخن بر این نهادند که بنزديك هرم بن قط به روند هر کرا او برتر خواند برتر دانند، چون بنزديك هرم رفتند بفرمود تا از بهر هر يك جداگانه قبّه برافراشتند و میزبان برگماشت و ایشان را خطاب کرد و گفت «هماكر كبتي البعير»، شما را با هم چه مفاخرتی است هر دو از اولاد جعفر بن كلاب از يك اصل و يك محتد باشید ایشان بدین سخنان قناعت نمی جستند و مراجعت نمی کردند.

این بود تا شب تاريك شد و مردم از پای بنشستند اين وقت هرم بنزديك عامر آمد و گفت از بهر چه این جا شدی؟ گفت از بهر آن که فضل مرا بر علقمه روشن سازی هرم گفت این چه نکوهیده رأی است که زدۀ تو مگر حسب و نسب علقمه را ندانسته و از فضل و ادب او بیگانه بود؛ چگونه من ترا از وی افزون شمارم اگر فردا بحکومت من حاضر شوید ، علقمه را از تو افزون خواهم شمرد و از آن جا بمنزل علقمه رفت و گفت ترا با عامر چه افتاده مگر فضیلت عامر را بر خود ندانسته ، اگر فردا با من حکومت افتد رجحان عامر را با تو بازخواهم نمود . و از آن جا بسرای خویش شد.

بامدادان که این هر دو از خواب انگیخته شدند ، گفتند واجب نشده است که ما با هم طریق مفاخرت جوییم و راه مراجعت پیش داشتند در عرض راه با اعشی دو چار شدند ایشان را دیدار کرد و قصه بپرسید و حال بدانست آن گاه اعشی روی با عامر کرد و گفت چه عطا کنی که ترا به علقمه اختیار کنم و فضل ترا از وی افزون شمارم؟ گفت صد شتر دهم، أعشی گفت هم پناه بده از کید عرب ، گفت ترا پناه دادم از اهل آسمان و زمین ، أعشى گفت از اهل زمین پناه دادی نیکو کردی از


1) مجمع الامثال: 4523.

أهل آسمان چگونه پناه دادی؟ عامر گفت یعنی اگر از اهل تو کس بمیرد دیت دهم و اگر از مواشی تو نابود شود بها عطا کنم ، پس اعشی در هجو علقمه این اشعار إنشاد کرد :

أَعَلَّقَمُ قَدْ حَكَمْتَني فَوَجَدْتَني *** بِكُمْ عالِماً عِنْدَ الْحُكُومَةِ عَائِصاً

كِلا أَبَوَيْكُمْ كَانَ فَرْعاً دِعامَةٌ *** وَ الكِنَّهُمْ زادُوا وَ أَصْبَحْتَ ناقِصاً

تَبيتُونَ فِي الْمَشْتَى مِلاَءٌ بُطُونُكُمْ *** وَ جَارَاتُكُمْ غَرْتَىٰ يَبِينَ خَمَائِصاً

فَما ذَنْبُنا إِن جَاشَ بَحْرُ ابْنِ عَمِّكُم *** وَ بَحرُكَ ساجِ لا يُوارِى الدَّعامِصا

گویند علقمه مسلمانی گرفت و در رسته أصحاب رسول خدای صلی الله علیه و اله و سلم در آمد اما عامر در کفر بیائید.

98- هُوَ كاَبي الزِّنادِ صَلُودُ الزِّنادِ

*هُوَ كاَبي الزِّنادِ صَلُودُ الزِّنادِ (1)

این مثل را از بهر مردم قليل الخیر گویند در خبر است که چون مردم بر عثمان بن عفان بشوریدند ، امُّ سلمه رضی الله عنها او را اندرزی فرستاد :«قالت يا بُنيَّ مالي أرى رعيتّك عنك نافرين و عن جناحك ناقرين لا تعطف طريقاً كان رسول الله صلی الله علیه و اله و سلم يحييها ولا تقتدح زنداً كان أكباه توخَّ حيث توخّى صاحباك فانّهما تكما الأمر ثكماً و لم يظلما، هذا حقّ امومتي قضيته اليك و انَّ عليك حقّ الطاعة» این سخنان چون بعثمان رسید در پاسخ این کلمات را نگار داد و بدو فرستاد:

«أمّا بعد فقد قلت فوعيت و أوصيت فقبلت ولى عليك حقّ النّصفة انّ هؤلاء النّفر رعاع غثر تطاطات لهم تطاطؤ الدُّلاة و تلدّدت بهم تلدد المضطرّ فاريتهم الحق رحما نأواريتهم الباطل شيطاناً أجررت المرسون رسنه و أبلغت الرّاتع مسقاته فتفرّقوا على فرقاً فصامت صمته أنفذ من صول غيره وساع أعطاني شاهده و منعنى غائبه فانا


1) مجمع الامثال : 4579.

منهم بين ألسن لداد وقاوب شداد و سيوف حداد عذرني الله منهم أن لا ينهى عالم منهم جاهلا ولا يردع اوينذر حليم سفيها و الله حسبي و حسيبهم يوم لا ينطقون ولا يوذن لهم فيعتندون».

امّ سلمه گفت ای فرزند چیست که می بینم رعیت ترا از تو رمان و از پهلوی تو گریزان و بدگویان عطف عنان (1)مکن از راهی که رسول خدای صلی الله علیه و اله و سلم رفت و آن طریق را پسندیده می داشت و آتشی را بر می فروز که او فرو نشانید، چنان کار کن که رفيقان تو أبوبكر و عمر کردند و در امور ملازمت و مواظبت داشتند و از ستم پرهیز می جستند حق مادری این بود که بر تو عرضه دارم و حکم فرمود که اکنون برتست که اطاعت کنی و طریق بیفرمانی نسپاری.

در جواب این مکتوب عثمان بام سلمه نوشت که آن چه گفتی شنیدم و محفوظ داشتم و بدان چه وصیت فرمودی پذیرا شدم لکن مرا نیز بر تو حقی است که از در انصاف در امر من نگران باشی، همانا این جماعت که بر من بیرون شده اند از اراذل ناس و سفلگان مردمان اند، با ایشان از در خشوع بیرون شدم و اضطراراً از چپ و راست دل ایشان را باز جستم و بنمودم حق را با ایشان که طریق رحمان است و مکشوف داشتم راه باطل را که شیوه شیطان است و ایشان را دست باز داشتم تا بیرون قیود و حدود هر چه خواهند کنند ، و بآرزوی خویش طريق لهو و لعب سپارند.

با این همه گروه گروه بر من در آمدند آنان که خاموش نشستند سکوت ایشان از حمله دیگران بر من صعب تر آمد و آنان که در امر من ساعی بودند حاضرین خود را با عانت من باز داشتند و غایبین را بزیان من گماشتند و من در میان ایشان هدف زبان های نکوهنده و دل های ناستوده و شمشیر های زدوده ام عذر خواه من خداوند باد از جماعتی که دانای ایشان نادان را نهی نمی کند و عاقل ایشان سفیه را ردع و منع نمی فرماید خداوند مرا و ایشان را کافی است در روزی که ایشان را اجازت سخن کردن نیست تا سخنی بگویند و عذری برتراشند .


1) در مجمع «لا تعف» ضبط شده و معنا چنین است: ویران مکن راه و رسمی را که پیامبر زنده داشت.

بسم الله الرحمن الرحیم

در جلد دوم از کتاب اول ناسخ التواریخ در حفر چاه زمزم و وقایع احوال عبدالمطلب قصه غزال كعبه بشرح رفت و میعاد کردیم که سرقت غزال کعبه را بدست ابولهب مکشوف خواهیم داشت اکنون آن وعده وفا کرده می آید ، همانا جوانان قریش مانند ابولهب بن عبدالمطلب و حكم بن ابی العاص و فاكهة بن مغيره و مليح بن الحارث بن السباق بن عبدالدّار و ابواهاب بن عزیر بن قیس بن سويد بن ربيعه بن زید بن عبدالله بن دارم و حارث بن عامر بن نوفل و حلفای ایشان با مقیّس بن عبد قیس بن عدی بن سعد بن سهم رسم مهربانی و حفاوت محکم داشتند.

در میانه قیس بن سوید با عامر بن نوفل بن عبد مناف از جانب مادر برادر بود چه مادر ایشان کهیفه از قبیله بنی جندل بن ابیر بن نهشل است و قیس بر زیادت از خویشاوندی حلیف بنی عبد مناف بود و دیگر ابو مسافع الاشعرى حلیف بنی مخزوم بود و ديگر ديك و ديُيَك كه نسب بقبيله خزاعه می بردند ، در خدمت این جماعت ملازمت داشتند.

و این گروه بیشتر وقت در خانه مقیّس انجمن شده بگساریدن کاسات خمر روزگار می بردند و دو تن زن غانیه که یکی اسماء و آن دیگر عثمه نام داشت در مجلس ایشان بسقایت عقار تغنی اشعار می کردند ، یک روز آن هنگام که اسماء از شاعری بلی این شعر را انشاد می کرد خمر ایشان نفاد یافت.

ابرهة كرّى الخمر بين صحابتي *** فان ندامای لديك عطاش

فان يك يوم لم يتمّ نعيمه *** و زالت ضحاه فالدُّموع رشاش

فياربَّ يوم قد شهدت و ليلة *** لها نشوات جمّة و معاش

خلوت بها قد غاب نحس نجومها *** ندامای فيها عامر و خداش

اذا غلبت لبيّهما الخمر و انتشت *** مفاصل لذات معاً و مشاش

وجدتهما لم تظهر الخمر فيهما *** اذا قيل احلام الرّجال فراش

درین وقت که خمر ایشان بنهايت شد ديك و ديیّك گفتند اينك كاروانی از شام رسیده و در ابطح فرود شده و حمل ایشان همه خمر عتیق است ابولهب گفت هان ای جماعت هيچ يك از شما را اندوخته از سیم و زر بدست باشد که این احمال خمر را از پی بیع و شری شویم گفتند لا و الله گفت من اعداد این امر کرده ام همانا دانسته اید که غزال کعبه از پدر من عبدالمطلب است بمیراث مانده چه در حفر زمزم بیافت نیکو آنست که غزال را برگیریم و بهای خمر کنیم پس با تفاق برخاستند و پنهان از مردم مکه بحرم در آمدند.

از قضا شبی تاريك و سخت سرد بود و بارانی بشدت می بارید و هیچ کس در کعبه عبور نداشت لاجرم ایشان در آمدند از میانه ابولهب و ابو مسافع یال خم دادند حارث بن عامر پای بر کتف ایشان نهاد و دست بزد و غزال را از آن جا که نصب کرده بودند بزیر انداخت.

نخستین ابولهب پیش شد و غزال را برگرفت و با آن جماعت گفت شما آگاهید که این غزال از پدر من مخلف مانده اکنون ربع آن مرا باشد و از آن جا بمنزل ديك و ديیك آمدند و غزال را در هم شکستند چندان که زر در آن جسد بود بر گرفتند و چشم های آن که از یاقوت رخشان بود مأخوذ داشتند و از آن جسد آن را که بهائی نبود در منزل مردی از بنی عامر بن لؤی که از دیدگان نابینا بود در انداختند تا این جنایت بر او بندند ، آن گاه أبو لهب گردن و سر و شاخ های آن را بر گرفت و قرطین و شنف (1)آن را با ایشان سپرد و گفت این خاص اسماء و عثمه است این بگفت و برفت .


1) مطابق رسم دیرین که گوش زنان هم در بالای لاله و هم در پائین سوراخ می شد آن زیوری که در بالا قرار می گرفت شلف و آن را که در پائین آویز می شد قرط می نامیدند.

از پس او آن جماعت حاضر ابطح شدند و تمامت آن خمر را بخریدند و بخانه مقیّس در رفتند و اسماء و عامه را مقرط و مشنف ساختند و بکار عقار و سماع پرداختند روزی چند بر این بر گذشت که مردم مکّه را مکشوف افتاد که غزال کعبه را بسرقت برده اند و بر ایشان بسیار گران می نمود و عبدالله بن جدعان از همه کس بر افزون کاوش می کرد و بناهنجار سکالش می نمود و می گفت هان ای مکیّان این سرقت غزال جز از مردم شما نیست سوگند با خدا اگر عقلای شما سفهای شما را دفع ندهند و اصلاح این امر به نیکوتر وجهی نکنند ملاقات نقمت و وخامت خواهید کرد.

از میانه حفص بن المغیره گفت ای عبدالله سخن بسیار کردی همانا این غزال از عبدالمطلب مخلّف است و در میان قریش مانند ابوطالب و زبیر زعیمی است تو را چه افتاده که ازیشان حدّت و حرارت بر افزون کنی ابوطالب و زبیر گفتند ای عبدالله فراوان جوشش و کوشش تو بدان ماند که سارق غزال را شناحته باشی که اگر بدست شود دست وی قطع کنیم.

از آن سوی سارقین یک ماه و بر زیادت هر روز در خانه مقیّس کار بلهو و لعب کردند از قضا یک روز هنگام نماز دیگر عباس بن عبدالمطلب که هنوزش اول شباب بود بخانهای بنی سهم عبور داشت بانك نوشانوش از خانه مقیس بشنید پیش شد و گوش فرا داشت شنید که کسی می گوید که بدین شعر ابو مسافع تغنی کنید و غانیه این شعر بخواند :

انَّ الغزال الّذي كنتم و حليته *** تقنونه لخطوب الدَّهر و الغير

طافت به عصبة من شرِّ قومهم *** اهل العلى والنّدا و البيت والسّتر

انّى و ان اجنبيا كنت عن وطنى *** فانَّ حلفى الى عمران او عمرو

فاستقسموا فيه بالازلام علّكم *** ان تخبروا بمكان الرّاس و الاثر

نجا به القوم لا ابغى لحلفهم *** حلفاً ولا غيرهم حيّاً من السبر

چون عباس این اشعار را از اسماء و عثمه اصغا نمود بنزديك ابوطالب آمد و گفت اينك سارقین غزال در خانه مقیس انجمنی کرده اند اگر خواهی فحص حال

ایشان میکن ابوطالب بی توانی با تفاق زبیر و عبدالله بن جدعان و مخرمة بن نوفل و عوّام بن خویلد بدر سرای مقیس شتافتند و این شنیدند که ابو مسافع اسماء و عثمه را مخاطب داشته که بدین شعر من غنی کنید :

ابلغ بني النّضر اعلاها و اسفلها *** ان الغزال و بيت الله و الرُّكن

امست قیان بنی سهم تقسمهُ *** لم يغل عند نداماهن في الثّمن

ظللن يجرى فتيق المسك بينهم *** على مفارقهم فنا على فين

و قهوة قرقف تغلى النجار بها *** حانية عتقت في الدنّ من زمن

ابوطالب گفت بیگمان دزدان غزال این جماعت اند و اگر این زمان بر ایشان در آئیم نیکو نباشد چه مست طافح اند و سخن مست از روی خرد بر نخیزد بهتر آنست فردابگاه باتفاق احلاف بر ایشان در آئیم و روز دیگر بمیان بنی سهم در آمدند و گفتند ای جماعت بنى سهم غزال خداوند راندمای مقیس بدزدیدند، اکنون باتفاق ما راه بر گیرید تا در خانه او کاوشی کنیم .

پس بنی سهم را برداشته بخانه مقیس شدند و این هنگام مقیس استشمام این رایحه کرده روی نهفته داشت، در خانه او نخست آن چرمی که غزال را در آن مضبوط می داشتند بیافتند و از پس آن اسماء و عثمه را معاینه کردند که مقرّط و مشنّف بقرطه و شنف غزال است ایشان گفتند ما را امان دهید تا براستی سخن کنیم گفتند ایمن آن قصه بگفتند و باز نمودند که غزال را در خانه ديك و دييك در هم شکستند ، این هنگام ديك بگریخت و ديك گرفتار شد پس دست او را از قفا به بستند و ابن جدعان کاردی کلیل بگرفت و بزحمت تمام او را جراحتی منکر بکرد چنان که در همان روز جان بداد.

و این هنگام جماعت مطیبّین از کرده احلاف سخت بر نجیدند و گفتند از سارقین غزال دست باز نداریم الا آن که غزال را بعينه مسترد سازند يا هر يك تن صد ناقه تسلیم دارند و اگر نه دست ایشان را قطع کنیم همانا در مجلد دوم از کتاب اول ناسخ التواريخ قصّه حلف احلاف و هم سوگند شدن مطيبّين مرقوم افتاد ، اکنون

بتکرار نخواهیم پرداخت و جماعت مطيبّين بنو عبد مناف و بنواسد بن عبدالعزّی و بنو زهرة بن كلاب و بنو تيم بن مرّة بن كعب و بنو حارث بن فهراند و گروه احلاف بنو عبدالدّار بن قصیّ بن مخزوم بن يقظه بن مرّه و بنو سهم و بن و جمح پسران عمرو بن حصيص بن كعب و بنو عدی بن کعب اند.

اکنون بر سر سخن رویم این مخاصمت و مبارات در میان مطیبّین و احلاف بماند و از سارقین غزال کس را نیروی طواف خانه نبود يك روز حارث بن عامر که پای بردوش ابولهب گذاشت و غزال را بیفکند حله مطعم بن عدی بگرفت و در بر کرد و این علامتی بود که در پناه وی است پس در خانه کعبه در آمده طواف کرد و بیرون شد.

ابواهاب که نیز از جمله سرقه غزال بود روی با قریش کرد و گفت چرا آن مکانت که با حارث بن عامر گذاشتید با من روا نمی دارید تا من نیز در آیم و طواف کنم بلکه ازین در است که من حليف شمایم و مرا بچشم ذلّت می نگرند ، و این بقانون بود که حلیف را در حل و عقد امور مكانت عبد می نهادند بالجمله ابواهاب را کس پاسخ نداد و او این شعر انشاد کرد :

لعلَّ بنى نوفل نوفل اصبحُوا *** تُحرِّقُهمِ إِرَّةُ المُصطلى

كاَنَّ فتى لم يُجَب قبلنا *** وَ انهاكَ نوفل ان توكل

أَمطعم مجدُكُم اوَّلٌ *** فانتُم على الاثر الاوَّل

اتطعم تيماً و اشياعها *** هبات و زدت على المهبل

صنابر من لحمنا بغضةً *** و تقعد حلٌّ و لم تركل

چون جماعت حسل بن عامر بن لؤى شعر ابواهاب بشنیدند غیرت ایشان جنبش کرد او را حلّه بپوشیدند و اجازت طواف و عمره دادند چون ابواهاب کار طواف بپای بر دو طریق مراجعت سپرد ابا مسافع را دیدار کرد و گفت چه سود بخشید آن شعر تو که گفتی:

إنّى و إن أجنبيّاً كنت عن وطني *** فانّ حلفى إلى عمران أو عمرو

عمران و عمرو با تو چه یاری کردند سوگند با خدای اگر حلیف مطعم یا نوفل

بودی چندین نباید پوشیده زیستن کنی و خایف باشی گفت نیکو گفتی و تو ازین روی ایمنی یافتی و ابواهاب بر صدق مقال خویش این شعر انشاد کرد :

و ابلغ قصيّاً اذا جئنها *** فایَّ فتىّ ولدت نوفل

اذا شرب الخمر اغلابها *** و ان جهّلت لومة العذَّل

دعاهُ الى الشّنف شنف الغزال *** حبُّ الخمصانة عيطل

لعثمةُ حين تراءت لهُ *** و اسماء عاطلةَ أجملُ

چون عبدالله بن جدعان حارث بن عامر و ابواهاب را نگریست که خویش را آشکار کردند و بطواف خانه اقدام نمودند بنزديك ابوطالب و زبیر و مخرمه آمد و گفت اينك سرقه غزال ایمن و آشکار زیستن کنند و شما را از این کار کراهتی نیست ابوطالب را سخن او خشمگین ساخت و دفع ایشان را تصمیم عزم داد چون حارث و أبواهاب این بدانستند از بیم قتل روی پنهان کردند و ابواهاب این شعر بگفت :

يا للّرجال الأحلام مضلّلةٍ *** لو كان ينفعها حزم و تجريب

دار بن جدعان ماوى كلِّ باغية *** فكيف يجمع فيها البرُّ و الحوب

مالی ارى اسداً تغلى صدورهم *** كانّما وهنت منها الطّنابيب

البيتُ فضل لعبد الدّار دونكم *** و انتم نفر سود جعابيبُ

چون ابواهاب این شعر بگفت جماعت بنی امیه بحمایت احلاف میان بستند عتبه و شیبه پسر های ربیعة بن عبد شمس و ابوسفیان بن حرب و سعيد بن العاص و اسید بن ابی العیص و جمعی از مشایخ قریش در نصرت احلاف مواضعه نهادند.

از میانه ابو طلیحه گفت سخن من گوش دارید و در کار غزال چندین لجاج و مراء مسپارید که من از شامت غزال حدیثی عجب دارم و از پدر خویش شنیده ام که دو قبیله عرب بمکّه در آمدند و مردی از یشان آهوئی را بکشت و آن هر دو قبیله جان بر سر این کار نهادند گفتند ما این حدیث نشنیده ایم گفت شعر عبد شمس گواه من است و این شعر قرائت کرد :

يا رجالات قصىّ بلد *** مزيرد فيه ملدّات الظّلم

يقرع السنَّ و شيكاً ندماً *** حين لا ينفعُ عذر من ندم

طهّروا الابواب لا تلتحفوا *** دون دين الله منها بقسم

ثمّ قوموا عضباً في شأنه *** بوقار البرِّ في الشّهر الاصم

هل سمعتم ببقايا عربٍ *** عطنوا فيه وحىّ من عجم

هلكوا فى ظبيهٍ يتبعها *** شادن احوى له طرف احم

عاقهُ عنها فما يتبعها *** حيث آوته الى جنب الحرم

فرماه بظهار ربّه *** فاشتوى منه فاطعم و قسم

گفتند هلاک ایشان بچه سان بود گفت ماری مانند جبلی بر ایشان در آمد که زبان های آتش بکردار زبان سنان از دهان او سر بر می زد و آن جماعت را محترق ساخت چنان که هم عبد شمس گوید:

فاتاهُ حَيّةٌ من خلفه *** أحجَنُ النابين و ثّاب خَصم

فرماهُ بشہابٍ ثاقب *** مثل ما اوريت بالرُّمح الضّرم

چون این سخن بشنیدند دست از مقاتلت و مخاصمت باز داشته و کار بمصالحت و مسالمت کردند و هر کس از ایشان پنجاه ناقه با بوطالب و زبیر فرستادند تا از زایرین بیت الله بکار برند و آن کس که این ناقه نداد همچنان خائف می زیست این بود تا رسول خدای هجرت کرد و یوم بدر پیش آمد اینوقت ابو مسافع و آن مردم که با وی گریزان بودند گفتندای معشر قريش ما را طرد و منع نكنيد اينك شما را آهنگ جنگ متحد است ما را با خود کوچ دهید تا با وی مقاتله کنیم اگر کشته شدیم کار بکام

خداست شما رفته است و اگر زنده بماندیم بپاداش این مبارزت طریق مناجزت ما مسپارید بزرگان قریش مسئول ایشان را با جابت مقرون داشتند ، و آن جماعت حاضر بدر شدند و در آن حربگاه أبو مسافع و حارث بن عامر مقتول شد و أبواهاب جان بسلامت برد و حارث بن عامر آن کس است که در مکه اصغای قرائت قرآن از پیغمبر می نمود و بدان کلمات شاد خاطر می شد و قریش می گفتند فریفته اسلام شده است او را در بدر خبیب بقتل آورد حسان بن ثابت بدو خطاب کند و گوید:

يا حارُ قد كنت لولا ما رُمیت به *** لله درُّك في عزّ و في حسبٍ

للت قومك مخزاة و منقصة *** ما لن يحلّله حىُّ من العرب

يا سالب البيت ذى الأركان حليته *** او الغزال فلن يخفى المستلب

سائل بني الحارث المزرى بمعشره *** این الغزالُ عليه الدُرُّ من ذهب

بئس البنون و بئس الشيخ شيخهمُ *** تبّاً لذلك من شيخ و من عقب

بالجمله حكم بن أبى العاس وابو لهب از بذل شتران ذمت خود را بری نکردند مردم قریش خواستند حكم بن أبي العاص را برای اخذ پنجاه شتر ماخوذ دارند جماعت بنی امیه بحمایت او بیرون شدند و او را بسلامت داشتند و از آن سوی أبولهب بيمناك شد و در میان بنی خالات خویش متواری گشت چه او را در قبیله بنی خزاعه ده تن خاله بود و هر يك را فرزندان بودند.

و ایشان بحمايت أبولهب بیرون شدند و با قریش گفتند شما را نرسد که أبولهب را طلب کنید چه برادران او مانند أبوطالب و حمزه و عباس و جز ایشان حاضرند و در طلب غزال اولی از شما می باشند او را با برادرانش بگذارید و مرد مرا دفع دادند شیبان بن جابر السلمی چون با بنی هاشم حلیف می شد درین شعر روی با ام أبى لهب داشت و این حلف را عرب حلف الغيداق گویند.

أُحالفكم حلفاً سديداً عقوده *** كحلف بني عمرو اباك ابن هاشم

على النّصر ما دامت بنجد و شيمة *** و ما سجعت قمريّةٌ بالكرائم

هم منعو الشَيخ المُنافي بعد ما *** راى حُمة الأزميل فوق البراجم

از پس این وقایع اطراف غزال را در منزل شیخ عامری یافتند و او را بمعرض عتاب و عقاب در آوردند چندان که استغاثت کرد که من مردی کورم و این اشیاء را سَرقه غزال در سرای من افکنده اند تا ذمت خویش را بتهمت من بری سازند کس اجابت نکرد و او را مقتول کردند.

عامر بن مالك بن جعفر بن کلاب که او را ملاعب الاسنّه گویند از رسول خدای صلی الله علیه و اله و سلم جمعی را طلب کرد تا قوم او را مسئله بیاموزند عامر بن الطفيل چون این بشنید جمعی از بنی سلیم را فرستاد تا اصحاب را بقتل آوردند و در میان آن مقاتله جبار بن سلمى بن مالك بن جعفر غلام أبى بكر عامر بن فهيره را با نیزه بزد و بر

افراخت ، از فراز نیزه او جسد ابن فهيره را علویان بر بودند ، حسان بن ثابت ربیعه پسر ملاعب الاسته را که مادرش دختر سعد بن أبي عمرو القيني بود تحريض می کند که چرا عامر بن الطفيل را کیفر نمی کنی که رعایت عهد پدرت را نکرد و أصحاب پیغمبر را بکشت.

الا من مبلغ عنّي ربيعاً *** فما أحدثت في الحدثان بعدى

أبوك أبوالفعال أبو براء *** و خالك مالك حكم بن سعد

بني امِّ البنين الم يرعكم *** و أنتم من ذوائب أهل نجد

تهكّم عامر بابي براء *** ليخفره و ما خطأ كعمد

چون بیت حسان گوشزد ربیعه شد بحضرت رسول شتافت و گفت یا رسول الله تواند شد که پدرم را از آلایش این غدری که افتاد بضربی که بر عامر بن الطفيل زنم طاهر سازم، فرمود تواند بود پس ربیعه بقبیله خویش مراجعت کرد و عامر بن طفیل را بضرب تیغ جراحتی بکرد ، مردم قبیله از چپ و راست بدویدند و او را ماخوذ داشتند و بعامر بن طفیل گفتند فرمان کن تا بهرچه خواهی او را کیفر کنیم عامر از میان قبیله بیرون شد و ربیعه را با خود بیاورد و بفرمود تا چاهی کردند آن گاه گفت ای قوم گواه باشید که من گناه ربیعه را درین چاه افکندم و حکم داد تا با خاك ديگر باره چاه را آکنده ساختند و ربیعه را رها کردند .

[ أيام عرب ]

*[ أيام عرب ] (1)

1 - يَوْمُ الجِسر - در سال سیز دهم هجری چون ابوعبیده بفرمان عمر بن الخطاب آهنگ مقاتلت با لشکر عجم کرد جسری برای عبور لشکریان بر رود فرات بست یا آن که مرمت آن جسر کرد چه از پیش برای مسافرین حیره پرداخته بودند بالجمله لشکر را عبره داد و با مردم فارس مقاتلت عظیمی پیوست و در آن حربگاه مسلمین را زحمت فراوان برسید چنان که دیگر مثل آن روز ندیدند و ما تفصیل این مقاتلت را در جای خود مرقوم داشتیم ، بالجمله چون خبر این داهیه بمدینه رسید حسان بن ثابت این شعر بگفت:

لقد عظمت فينا الرّزية انّنا *** جلاد على ريب الحوادث و الدهر

على الجسر قتلى لهف نفسى عليهم *** فیا حسرتا ماذا لقينا على الجسر

2- يَوْمُ المُضَرّس - همانا حسان در هجو أبا قيس الاسلت الاوسی ازین رو زیاد کند و این بیت گوید :

الا أبلغ أبا قيس رسولا *** إذا ألقى لها سمعاً تُبين

نسيت الجسر يوم أبي عقيلٍ *** و عندك من وقايعنا يقين

فلست بحاضرٍ إن لم تزركم *** خلال الدّار مشعلة طحون

يدين لها العزيز إذا رآها *** يهرب من مخافتها القطين

تشيب النّاهد العذراء فيها *** و يسقط من مخافتها الجنين

بعينيك القواضب حين تعلى *** بها الابطال والهام السّكون


1) يوم الجسر و يوم المضرس و يوم الدرك هم جزو ايام عرب است، گویا در مسودات ناسخ تقدیم و تأخیری رخ داده و گرنه مناسب آن بود که در فصل آینده ذکر شود و بهمین مناسب عنوان فصل را انتخاب کردیم.

تجودُ بانفس الابطال سجحاً *** و أنت بنفسك الحبُّ الضنين

فلا وقرٌ بسمعك حين تدعى *** ضُحىّ إذ لا تجيب ولا تعين

الم تترك مآتم معولاتٍ *** لهنَّ على سراتكم رنينٌ

تشينهم زعمت بغير شيء *** و نفسک لو علمت بهم تشینُ

قتلتم واحداً منّا بالف *** هما لله ذا الظّفر المبين

فما زلتم كما كنتم قديماً *** ولا زلنا كما كنّا نكونُ

يطيف بكم من النّجار قوم *** كأُسد الغاب مسكنها العرين

كانّا اذُ نساميكم رجالاً *** جمالٌ حين يجتلدون جون

و قد اكرمتكم و سكنت عنكم *** سراة الاوس لو نفع السكون

حياء أن أُشاتمكم و صوناً *** لعرضي إنّه حسب ثمين

و أكرمت النّساء و قلت رهطى *** و هذا حين أنطقُ او أبين

و درین روز جنگ عظیمی شد و خزرج بر اوس غلبه جست و این روز را یوم مضرس و يوم معبس گویند و این دو حائط بود که مانند دو خندق بنیان کرده بودند ، اوس و خزرج چون اعداد کار کردند سه روز در کنار جدارین ساکن شدند آن گاه مقاتلت پیوستند و اوس شکسته شد.

3- يَومُ الدّرَكِ - همانا درك نام موضعی است که میان بنی النّجار و بنی خطمه مقاتلت افتاد و این جنگ از بهر عروة بن الورد بود که حلیف بنی النجار بود درین جنگ بسیار کس جرح یافت، لکن کس مقتول نگشت و بنی النجار عروه را محفوظ بداشتند حسان این بیت بدین گوید :

فقدا أُمّي لعوفٍ كلّها *** و بنى الابيض في يوم الدّرك

منعوا ضيمي بضرب صائب *** تحت أطراف السّرابيل هتك

یزید بن طعمة الخطمى درجواب حسان گوید :

اذ تنادوا يا لعوف اركبوا *** ليس سيّين قوىُّ وركك

فاجتمعنا ففضضنا جمعهم *** بالصُعّيداء و في يوم الدرك

قذفوا سيّدهم في ورطة *** قذفك المُقلة شطر المعترك

أبلغا عوفاً بانّا معقلٌ *** نمنع الضّيم و فرع مشتبك

و اذا ما ملك حاربنا *** ضمن الخوف لنا قلب الملك

أبي أُزيهر بن انيس بن الحقيق بن مالك بن سعد بن كعب بن الحارث بن عبدالله الدوسي حليف أبي سفيان بن حرب بود و او بدوسی معروف بود از بهر آن که مادر او دوسی بود و او را در قبیله دوس خالوها بود و أبوازيهر عاتکه دختر خود را بحباله نکاح ابوسفیان در آورد و پسری از وی متولد شد که او را متحد نام گذاشت و بروایتی عیینه نامید .

همانا چند تن از عرب فرزند خود را محمّد نام می نهادند چه از کتب سالفه دانسته بودند که محمّد نامی مبعوث شود و جهان را فرو گیرد.

بالجمله أبوازيهر دختر دیگرش را که زینب نام داشت بشرط زنی بعتبة بن ربیعه داد و دو پسر آورد یکی را بنام جدّ او ربیعه و آن دیگر را نعمان نام نهاد و نیز أبوازیهر دختر دیگر داشت او را با ولید بن مغيرة بن عبدالله بن عمرو بن مخزوم عقد بست و کابین او را بگرفت آن گاه مسموع افتاد که ولید مردی بدخوی است و زن را بزخم زبان و ضرب مشت آزرده می کند ، دختر خود را نگذاشت بروی در آید.

و بروایتی دختر را بدو فرستاد ، ولید گفت من بهترم یا پدر تو ؟ گفت پدر من زیرا که پدر من سید بزرگان عرب است و عرب بی اجازت رأی او اقدام بامری نکنند ، و تو سید اقوام خویشی و اقوام تو نیز با تو در شرف منازعت کنند، این سخن برولید سخت آمد و او را لطمه چند بزد ، دختر بخانه پدر گریخت ، أبوازُيهر نه دیگر دختر را بولید فرستاد، نه مهر او را باز داد تا ولید بمرد.

این ببود تا مردمان بسوق ذی المجاز که یکی از اسواق عرب است فرود شدند و أبوازيهر نیز با ابوسفیان حاضر بود ناگاه بنوالولید بر أبوازیهر در آمدند و هشام بن الوليد بر او حمله کرده ضربتی بزد و او را بکشت و این واقعه بعد از

هجرت رسول خدای صلی الله علیه و اله و سلم و قصه بدر بود چون این خبر بمدینه آمد رسول خدا حسان را طلب داشت و فرمود در میان مطیّبین و احلاف شری واقع شده است در مقتل أبوازیهر چیزی بگوی که مطیّبین را بر احلاف برانگیزد.

همانا آن هنگام که بنی عبد مناف بر آن شدند که منصب سقایت و حجابت و رفاده ولوا را از بنی عبدالدار بگیرند وعائی را از طیب آکنده ساختند و هم سو گندان خود را حاضر کرده دست ها در آن وعا فرو برده و بر دیوار بیت نهادند و سوگند یاد کردند که همدست و هم پشت باشند و ایشان بنو عبد مناف بودند که بنی هاشم و بنی عبد شمس و بنى المطّلب و بني نوفل باشند و بني اسد بن عبد العزّى و بنو زهرة بن كلاب و بنو تيم بن مرة و بنو الحارث بن فهر بودند و ایشان را نسبت بآن و على طيب داده اطیاب و مطیّبین گفتند.

بنی عبدالدار چون این بدیدند ایشان نیز هم سوگندان فراهم کرده پنج بطن با هم معاهده نهادند و شتری را نحر کرده خون آن را بلیسیدند و دست در خون آن زدند، ازین روی ایشان را لعَقَة الدم گويند و أحلاف نیز خوانند ، و این جماعت بنی عبدالدار بن قصی و بنی مخزوم بن يقظه و بنى جمح بن عمرو و بنى سهم بن عمرو بن هصيص و بنی عدی بن کعب بودند ، پس بنی عبدالدّار إعداد كار بني اسد کرد و بني مخزوم مهیای امر بنی تمیم شد و بنی جمح از برای بنی زهرء کار بساخت و بنی عدی ساخته مخاصمت بني الحارث گشت و بنی سهم در برابر بنی عبد مناف ایستاد درین امر رسول خدای صلی الله علیه و اله و سلم از جمله مطيّبين بشمار شود و عمر بن الخطاب از جمله لعَقَة الدّم است و ازین پیش در مجلد دوم از کتاب اول ناسخ التواريخ قصه احلاف و حلف فضول و جز آن را رقم کردیم.

بالجمله حسان در تحریض مطیبین این شعر بگفت و أبوسفيان بن حرب را بدین سخن تعییر می دهد و تحریض می کند.

غدا أهلُ حصنٍ ذى المجاز بسُحرة *** و جازا بن حربٍ بالمحصّب ما يغدوا

چون در ذکر احوال حسان این شعر ها رقم شد بتکرار نپرداختیم بالجمله

چون اشعار وی در میان ایشان پراکنده شد ابوسفیان درذی المجاز بود و يزيد بن أبي سفيان إعداد جنگ کرده جماعت مطیّبین بر سر او انجمن شده ساخته جنگ گشتند و از آن سوی أحلاف نیز فراهم شدند و لشکری عظیم بساختند.

أبوسفيان بن حارث بن عبدالمطلب چون نگریست که عنقریب قریش تیغ در هم خواهند نهاد اسب خویش براند و بابی سفیان بن حرب رسید و او آگهی یافته از ذی المجاز بلشکرگاه می آمد و گفت فداك أبي و أُمّي احجز بين الناس أبوسفيان. أبوسفيان بن حرب نیز مردی حلیم بود و قوم خویش را نيك دوست می داشت لاجرم سخن نکرد و همچنان اسب براند تا میان هر دو لشکر درآمد و لوای جنگ را در دست پسر خود یزید دید که با مطیّبین تن در میان آهن پوشیده اند پیش شد ولوا از کف او بگرفت و دست بزد و خود از سر او بپرانید.

ثُمَّ قَالَ : قَبَّحَكَ اللهُ أَتُرِيدُ أَنْ تَضْرِبَ قُرَيْشاً بَعْضَهَا بِبَعْضٍ فِي رَجُلٍ مِنَ الْأَزْدِ - دست از جنگ بدارید اگر بپذیرند کار بر دیت خواهیم نهاد آن گاه در میان مردم فریاد برداشت و گفت «ایّها الناس» دشمن ما از قفای ماست و خامت این مخاصمت را باز گردانید و در میان قوم تفرقه مکنید و روی این سخن با رسول خدای داشت و چون سخن حسان را بدو گفتند «قال ایُرید حسّان أن يضرب بعضنا ببعض في رجلٍ من دوسٍ فبئس و الله ما ظنّ».

ذكر ايام العرب (1)

4- يَوْمَ سمَيحَةَ - درین روز میان اوس و خزرج مقاتله افتاد و سبب آن شد که مالك بن العجلان مردی بزرگ و منیع بود و جبیر بن سمير حليف مالك بن عجلان بود یک روز در مجلسی که بزرگان اوس انجمن بودند و جبیر نیز در میان جماعت نشیمن داشت بذكر فضایل مالك پرداخت و باز نمود که امروز هیچ کس انباز او نتواند بود این سخن بر مردم اوس گران آمد و سمیر بن زید بن مالك كه در ميان بني عمرو بن


1) بصفحة 388 مراجعه شود.

عوف و جماعت اوس مردی با مکانت بود بر جست و بر جبیر حمله افکند و او را مقتول ساخت.

و در میان عرب مقرر بود که دیت حلیف را با عبد برابر می نهادند و دیت عبد پنج شتر ودیت صریح که عبارت از حر باشد برده شتر مقرّر بود ، و برواینی دیت حلیف پنجاه شتر و دیت صریح صد شتر بود.

بالجمله مالك بن العجلان كس بجماعت بنی عمرو بن عوف فرستاد که سمیر را بسوی من گسیل دارید تا او را بجای حلیف خود قصاص کنم و اگر نه کار به مقاتلت انجامد و دوست نمی دارم که در میان ما آتش حرب افروخته گردد.

ایشان در پاسخ گفتند ما نیز هرگز بمقاتلت تن در ندهیم و از ادای دیت جبیر مضايقت نكنيم لكن تو خود می دانی که جبیر مکانت عبد دارد و دیت او نصف دیت صريح است و اگر ما ادای دیت صریح کنیم این ضعف و ذلت، مكانت ما بشكند مالك گفت جز دیت صریح نگیریم و اگر سر بتابید حکومت با شمشیر خواهد رفت مردم اوس حمل این ذلت ندادند و کار بر مقاتلت نهادند.

پس مالك بن العجلان قوم خود را از جماعت خزرج تنبیه داد تا ساخته جنگ شدند و از آن سوی مردم اوس إعداد کار زار کردند و در ارض فضا در قریه که میان اراضی بنی سالم و قبا واقع است صف راست کردند و جنگ به پیوستند و از هر دو جانب جماعتي عرضه هلاك و دمار افتاد.

در میان آن گیرودار مردی از قبیله اوس ندا در داد که اى مالك اين آویختن و خون ریختن تا چند ، ما رضا می دهیم که از میان بنی عمرو بن عوف که قبیله و قوم تو می باشند تنی را اختیار کنیم تا در میانه حکم شود و بدان چه حکم کند گردن نهیم این سخن در عزیمت مالك سستی انداخت و این قضا را پذیرفتار گشت پس بزرگان اوس فراهم شدند و مشورت کردند و از میانه عمرو بن امرء القيس جدّ عبدالله بن رواحه را که از قبیله بنی الحارث بن الخزرج شرافتى بکمال داشت اختیار نمودند مالك بن العجلان و تمامت بزرگان خزرج نیز رضا دادند.

این هنگام عمرو بن امرء القيس با مردم خزرج بيك سوى شد و گفت اي قوم اگر شما مرا بحکومت اختیار کرده اید که من بیرون نصفت و عدالت قضائی برانم بدین آرزو دست نخواهید یافت و من جز بر حق سخن خواهم کرد گفتند روا باشد بر طریق حق حکومت فرمای چون این پیمان بسند گفت حلیف را فوق دیت مولی نتواند بود و دیت مولی نصف صریح است این سخن بر مالك صعب افتاد و این قضارا امضا نداد و گفت خون سمیر را بقصاص خواهم ریخت و اگر نه در بهای دیت مولای خود دیت صریح خواهم گرفت و مردم خود را از بهر مناجزت و مبارزت فرمان داد عمرو بن امرء القيس از در منع و نهی او بیرون شد و این شعر ها بگفت :

یا مالُ و السّيد المعظّم قد *** يُبطره بعض رائدٍ سرف

خالفت فى الرّأي كلّ ذي فخر *** و الحقُّ يا مال غير ما تصفُ

لا يُرفع العبد فوق سنّته *** فالحقُّ يوفى به وُ يعترف

إنَّ جبيراً لعبدُ غيركم *** یا مالُ و الحقُّ عنده فقفوا

فات فيه الوفاء معترفاً *** بالحقِّ فيه لكم فلا تكفوا

و همچنان در هم بن زیدا خو عمرو بن عوف چون نگریست که مالك بن عجلان حکومت عمرو بن امرء القیس را بچیزی نشمرد و مردم خود را فرمان مقاتلت داد و خود نیز جامه خویش را دیگر گونه کرد تا کس او را نشناسد و بشعار متنكر بمیدان

در آمد این شعر إنشاد كرد :

يا قوم لا تقتلوا سُميراً *** فانّ القتل فيه القلاء و الاسف

إن تقتلوه ترنُّ نسوتُكم *** على كريمٍ و يفزع السّلف

إنّي لعمرو الّذي تحجُّ له *** النّاس و من دون بيته الشّرف

یمین برّ بالله مجتهدٌ *** لقد حلفنا لو ينفع الحلف

لا ترفع العبد فوق سنّته *** ما كان منّا ببطنها شرفٌ

انّك لاقٍ غداً غواة بني *** عمّك فانظر ما أنت مزدهف

يمشون في البيض والدّروع كم *** تمشي جمال مصاعب قطب

فابد بسيماك يعرفوك كما *** يبدون سيماهم فيعترفوا

بالجمله دیگر باره هر دو لشکر در ارض فضا بجنگ در آمدند و بسیار کس از جانبين مقتول شد و در پایان امر ناچار كار بر ضاى مالك بن عجلان نهادند و منذر بن حرام یا ثابت بن منذر پدر حسان در میان ایشان بدین گونه حكومت كرد كه مالك بن عجلان را در ازای جبیر دیت صریح بدهند لکن در میان عرب این کار سنّت نشود و از پس این واقعه همچنان دیت مولا نصف صریح باشد و پیمان نهادند که از یکدیگر نکشند و کشتگان را نظاره کنند و هر مردی برابر مردی گذارند و از هر طرف که مقتول افزون باشد دیت مقتولین را بگیرند چون بشمار کردند سه کس از اوس بیشتر مقتول بود و حسان بن ثابت این قصیده را از در مفاخرت در قصه يوم سميحه گوید:

الا أبلغ المستسمعين بوقعةٍ *** تخفُّ لها شُمطُ النّساء القواعد

و ظنّهم بي اننّي لعشيرتي *** على أيِّ حالٍ كان حام و ذائد

فان لم أُحقّق ظنّهم بتيقّنٍ *** فلا سقت الأوصال منّى الرواعد

و يعلم اكفائي من الناس اننّي *** انا الفارس الحامي الذِّمار المناجد

و ان ليس للاعداء عندي غميزة *** و لا طاف لي منهم بوحشي صائدُ

و ان لم يزل لي منذا دركت كاشح *** عدوُّ أُقاسيه و آخر حاسد

فما منهما الاّ و أنّى اكيلهُ *** بمثلٍ له مثلين اواناً زائد

فان تسئل الاقوام عنّى فاننّي *** الى محتدٍ تنمى اليه المحامد

انا الزّائر الصقر بن سلمى و عنده *** أُبىُّ و نعمان و عمرو و وافد

فاورثنا مجداً و من يجن مثلنا *** بحيث اجتنينا ينقلب و هو حامد

و جدّي خطيب النّاس يوم سميحة *** و عمّى ابن هندٍ مطعم الطير خالد

و منّا قتيل الشّعب اوس بن ثابت *** شهيداً و أسنى الذّكر منه المشاهد

و في كلِّ دارٍ ربّةٌ خزرجيّة *** و اوسيّة لى من ذُراهنَّ والد

فما احد منّا بمهدٍ لجاره *** اذاةً و لا مُزرٍ به و هو عائد

لأُنّا نرى حقَّ الجوار امانةً *** و يحفظه منّا الكريم المعاهدُ

فمهما اقُل ممّا أُعدّد لم يزل *** على صدقه من جُلِّ قومی شاهد

لكلّ انساس ميسمٌ يشهدونه *** و ميسمنا فينا القوافي الاوابد

متى ما نسم لا ينكر الناس و سمنا *** و نعرف به المجهول ممّن يكائد

تلوح به تعلو عليه وُ سومُنا *** كما لاح في سُمر المنان الموارد

فيشفين من لا يستطاع شفاؤه *** و يبقين ما تبقى الجبال الخوالد

و يشقين من يغتالنا بعداوةٍ *** و يسعدن في الدّنيا بنا من نساعد

اذا ما كسر نارُمح راية شاعر *** يجيش بنا ما عندنا فنعاود

يكون اذا بث الهجاء لقومه *** ولاح شهاب من سنا الحرب واقد

كاشقا ثمود اذ تعاطى لحيّه *** خصيلة امِّ السقب و السقب وارد

و ولّى فاوفى عاقلارأس صخرةٍ *** نمی فرعها و اشتدَّ منها القواعد

فقال الا فاستمتعوا في دياركم *** فقد جاءكم ذكر لكم و مواعد

ثلاثة ايام من الدّهر لم يكن *** لهنّ بتصديق الّذي قال زائد

5- يَومُ النِّسار (1)بکسر نون و سین مهمله نام کوهی است که بس عظیم نباشد و در دامان این جبل میان قبیله بنی ضبه و جماعت بنی تمیم کار بمقاتلت رفت.

6- يَوْمُ الْجِفار - بكسر الجفار وفا و راى مهمله بمعنى هلاك است یک سال پس از يوم النّسار درین روز میان قبایل بكر و تميم كار زار افتاد .

7- يَومُ السِّتار - بكسر سين مهمله و تای فوقانی نام کوهی است قبیله بکر بن وائل و جماعت بنی تمیم در دامان این کوه رزم دادند و قیس بن عاصم درین رزمگاه قنادة بن مسلمه را که از شجعان بکر بود بکشت و این شعر بگفت:

قتلنا قنادة يوم السّتار *** و زيداً اسرنا لدى معنقٍ


1) از این قسمت ببعد با ترتیب در کتاب مجمع الامثال میدانی موجود است و گاهی در ضبط اسامی ایام اختلافی مشاهده می شود هر که خواهد بدان جا رجوع کند.

8- يَوْمُ الْفِجار - چهار روز را عرب يوم فجار خواند: نخست روز مقاتلت کنانه و هوازن دوم مقاتلت قریش با کنانه سیم مبارزت بنی کنانه با بنی نضر بن معویه چهارم مقاتلت قریش با قبیله هوازن و این واپس ترین ایام فجار است و این وقت رسول خدای چهارده ساله بود و این جنگ سخت عظیم بود و باعث این مقاتلت خون عروة الرحّال بود چه او را برّاض بن قیس کنانی بکشت و آتش این فتنه را دامن بزد و قریش این روز را يوم الفجار خواندند یعنی روز فجور و فسق چه این در اشهر حرم واقع شد و عرب در ماه های حرام جنگ نکند چنان که مرقوم شد.

9 - يَومُ نَخلَه - بفتح نون و خای معجمه نام موضعی است در میان مکّه و طایف و این روز از ایام فجار است و درین روز چندان مقاتلت رفت که قریش همچنان رزم زنان بحرم در آمدند و شب در آمد دست از جنگ بازداشتند خداش بن زهير پس گوید :

یاشدَّهً ما شددنا غير كاذبةٍ *** على سخينة لولا اللّيلُ و الحرم

سخینه لقب قریش است بدین نام ایشانرا تعییر می کردند عبدالله بن زبعری گوید:

زعمت سخينة ان ستغلبُ ربّها *** و ليغلين مغالبُ الغلاّب

10 -يَومُ شَمْطَةَ - این روز نیز از ایام فجار است درین روز میان بنی هاشم و بنی عبد شمس مقاتلت رفت خداش بن زهیر گوید :

و ابلغ ان عرضت بناهشاماً *** و عبدالله ابلغ والوليدا

بانّا يوم شمطة قد اقمنا *** عمود المجد ان لنا عمودا

جلبنا الخيل ساهمة اليهم *** عوابس يدَّرعن النقع قودا

11 - يَوْمُ العَبلاءِ - بعين مهمله و بای موحّده نام سنگ سفیدی است که در پهلوی بازار عکاظ بود همچنان خداش بن زهیر گوید :

الَم يبلغُكم انّا خدعنا *** لدى العبلاء خندف بالقياد

12 - يَوْمُ عُكاظٍ - بضم عين مهمله نام بازاری است در نواحی مکه در هر

سال یک ماه عرب را در آن جا برای بیع اشیاء و انشاد شعر اقامت بود در ماه های حرام و درین مدت مقاتلت روا نبود مگر بجنایت درید گوید:

تغيّبت عن يومى عكاظ كليهما *** و ان يك يوم ثالث اتغيّب

13 - يَوْمَ الْحُرَيْرَةِ - بحای بی نقطه و رای مهمله تصغیر حرّه است و آن موضعی

است در طرف جنوب عکاظ خداش بن زهیر گوید :

و قد بلوتم فابلوكم بلائكم *** يوم الحريرة ضرباً غير تكذيبٍ

14 - يَومُ ذي قارٍ - در ميان مدينه و بصره چاه آبی است که آن را ذی قار گویند و این روز اعظم ایام عرب است و درین روز بنی شیبان و جماعتی از عرب بر عجم نصرت جستند و این اول کرتی است که عرب بر عجم ظفر یافت و ما این قصه را در جلد دوم از کتاب اول ناسخ التواریخ در ذیل احوال خسرو پرویز بشرح نگاشتیم بکیر بن الاسم که یک تن از مردم قیس بن ثعلبه بود گوید :

هم يوم ذي قار و قد حمس الوغى *** خلطوا لهاماً جحفلا بلهام

ضربوا بنى الاحرار يوم لقوهم *** بالمشرفيِّ على صميم الهام

15 - يَوْمُ جَبَلَه - باجیم و بای موحده نام کوهی است در میان شریف و شرف شریف نام چاه آبی است از قبیله بنی نمیر و شرف آبی است از بنی کلاب و این موضع را نیز شعب جبله گویند در آن جا میان عبس و ذبیان پسر های بغیض مقاتله افتاد شاعری ارجوزه گوید :

لم ار يوماً مثل يوم جبله *** يوم اتانا اسد و حنظله

و غطفان والملوك از فله *** نضربهم بقضب منتخله

لم تعد ان افرش عنها الصقلة

16 - يَوْمُ رَحرَحَانَ - باهر دو رای نقطه ای و هر دو حای مهمله بروزن زعفران نام زمینی است نزديك بعكاظ و رحرحان دو روز است یک روز میان بنی دارم و بنی عامر بن صعصعه رزم رفت و روزی میان بنی تمیم و بنی عامر و ما شرح این روز را

در ذیل قصه داحس و غبرا در جلد دوم از کتاب اول باشباع گفتیم عوف بن عطیه گوید:

هلاّ فوارس رحرحان هجوتم *** عشراً تناوح في سرارة واد

17 - يَوْمُ الفَلْج - بفتح فا و سكون لام و جیم نام قریه ایست از قرای بنی عامر و در آن جا دو حرب رفت فلج نخست تاختن بنی عامر بر بني حنيفه بود و فلج ثاني غارت بردن بنی حنیفه بر بنی عامر است.

18 - يَوْمُ النَّشَّاشِ - بفتح نون و شين مترجم يفتح نون و شین مشدده نام وادی است و این روز بعد از فلج میان بنی عامر و مردم یمامه کار بمقاتلت رفت شاعری از بنی عامر گوید :

و بالنّشّاش مقتلة ستبقى *** على النّشّاش ما بقى اللّيالي

فاذللنا اليمامة بعد عزٍّ *** كما ذلّت لواطئها النّعال

19 - يَوْمُ اللِّهابَةِ - بكسر لام موضعی است در دیار بنی ضبّه در آن جا میان قبیله بنی کعب و بنى عبد شمس مصاف رفت شاعر گوید:

منع اللّهابة حمضها و نخيلها *** و مثابت الضّمران ضربة اسفع

20- یَومُ خُزازی - نام کوهی است آن را خزاز نیز گفته اند در دامان آن میان بنی نزار و مردم یمن رزم افتاد، شاعر گوید :

و نحن غداة اوقد في خزازى *** هديتُ كتائباً متحّيراتٍ

21 - يَوْمُ الكُلابِ - كلاب بر وزن غراب نام آبی است از جانب یمین جبله در آن جا در روزگار اکثم بن صیفی در میان عرب دو مصاف بزرگ رفته است آن را کلاب اول و کلاب ثانی خوانند شاعر گوید «انَّ كلاباً ماءنا فخلّوهُ».

22- يَوْمُ الصَّفقَه - ازین روی این روز را صفقه گویند که عامل خسرو پرویز جماعتی را که بر طایفه طائمة (1)غارت می بردند طلب کرد و ایشان را در حصنی کرده


1) سخن از طایفه در بین نیست، بلکه «لطائمه» است جمع لطيمه، یعنی کسانی که کاروان متاع او را غارت می کردند.

در بر روی ایشان به بست و جمله را بکشت و این دو مثل نیز در حق ایشان سایر گشت نخست «ليس بعد الاسار الاّ القتل»، دوم «ليس بعد السّلب الا الاسار ».

23 - يَوْمُ طِخفَةَ - بكسر طاى مهمله و خای معجمه مفتوح نام موضعی است و نیز گفته اند نام کوهی است در آن جا بنی یربوع با قابوس بن منذر بن ماء السماء رزم دادند، شریح یربوعی گوید:

علاً جدُّهم جدُّالملوك فاطلقوا *** بطخفة ابناء الملوك على الحكم

24- يَوْمُ الْوَقيطِ - باقاف وطای مهمله این روز حکم بن خيثمه مقتول گشت و عجثل بن ماموم و مأموم بن شیبان اسیر گشتند چون حزن والم در آن روز ثقلی انداخت آن را و قیط گفتند بالجمله مقاتلت بنی تمیم و قبيله بكر بن وائل درین روز بود، یزید بن حنظله گوید :

و نجّاه من قتل الوقيط مقلّص *** اقبّ على ناس اللّجام ازوم

25 - يَوْمُ الْمَرُّوتِ - بفتح ميم و تشدید رای مهمله نام وادی است که در آن جا میان بنی تمیم و قبیله قشیر مقاتلت افتاد (1).

26 - يَوْمُ الشَّقيقَة - شقيقه بمعنی شکاف میان دو کوه ريك است این روز را يوم النّقا و يوم الحسنين نیز گویند چنان گفته اند که دو کوه است یكی را حسن آن دیگر را حسین نام است ازین جاست که ابن الاخضر گوید :

و يوم شقيقة الحسنين لاقت *** بنو شیبان آجالاً قصاراً

و این روز بر بنی شیبان صعب افتاد و أبوالصهبا بسطام بن قیس شیبانی مقتول گشت.

27 - يَوْمَ قُشاوَه - بضمّ قاف و شين معجمه نام بیابانی است در افراز نجد


1) در مجمع الامثال اضافه می کند که: شاعر گوید:فان تكُ هامة بهراة تزقو *** فقد أزقيت بالمرُّوت هاما

در آن جا بنی شیبان بر سلیط بن يربوع حمله بردند و این روز را «یوم نعف سویقه» نیز گویند چنان که جریر بدین شعر یاد کند :

بئس الفوارس يوم نعف سويقة *** و الخيل عادية على بسطام

28- يَوْمُ إِرابٍ - بكسر همزه و رای مهمله نام آبی است از قبیله بلعنبر و درین روز بنی تغلب بر قبيله يربوع مقاتلت افکندند.

29 - يَوْمُ ذي طُلُوحٍ - آن را يوم الصمد بفتح صاد مهمله نیز گویند و طلوح طاء مهمله و آخره حاء مهمله نام آبی است از قبیله ضباب و این روز خاصه از برای قبیله یربوع است فرزدق گوید :

هل تعلمون غداة نطرد سبيكم *** بالصّمد بين رويّة و طحالٍ

30- يَوْمُ ذي أُراطى - بضم همزه یوم اراط نیز گویند نام آبی است از بنی نُمیر و درین روز میان جماعت بنی حنیفه و هم سوگندان ایشان از بنی جعد و بنی تمیم مقاتلت رفت عمرو بن كلثوم گوید :

و نحن الحابسون بذي اراطي *** تسفّ الجلّة الخور الدَّرينا

31- يَوْمُ ذي بَهدی - بر وزن سكری درین روز بنی سعد بن تمیم بر بنی تغلب مقاتلت افکندند .

32 - يَومُ ذي نَجَب - يفتح نون و جیم این روز بنی تمیم بر بنی عامر بن صعصعه حمله بردند.

33- يَومُ اللِّوى - بكسر لام و الف مقصوره نام وادی از اودیه بنی سلیم است و این روز رزم زدنهای ثعلبه است بر بنی یربوع ، جریر گوید :

كسونا ذُباب السّيف هامة عارض *** غداة اللّوى و الخيل تدمى كلومها

عارض نام مردی است .

34 - يَومُ أَعشاش - بفتح همزه و سكون عين مهمله و هر دو شین معجمه

موضعی است در بلاد بنی تمیم از برای یربوع بن درین روز میان بنی شیبان و بني مالك مصاف رفت.

35 - يَومُ غافِل - نام کوهیست در آن جا میان بنی جشم و بنی حنظله رزم افتاد.

36 - يَومُ الهَيماءِ - درين روز بنی تمیم بر بنی مجاشع حمله بردند و هیماء نام آبی است.

37- يَومُ سَفارِ - بفتح سين مهمله و فاو رای مهمله مبنی بر كسر است مثل حذام نام آبی است درین روز میان بکر بن وائل و بنی تمیم رزم رفت فرزدق گوید :

منى ما ترد يوماً سفار تجد بها *** اديهم يرمى المستجيز المعوّرا

38 - يَومُ البِشرِ - بكسر بای موحده و شین معجمه نام کوهیست و آن را يوم الحجاف بكسر حای مهمله و جیم (1)نیز خوانند چنان که اخطل گوید :

لقد اوقع الجحّاف بالبشر وقعة *** الى الله منها المشتكى و المعول

39 - يَومُ مُخاشِن - بضم ميم و خای معجمه و شین معجمه مكسور نام کوهی است در آن جا نیز مقاتله عرب بود جریر گوید :

لو انّ جمعهم غداة مخاشنٍ *** يُرمى به جبل لكاد يزول

40 - يَوْمُ الْخابُور - با خای معجمه موضعی است در شام و این روز در آن جا عمیر بن الحباب مقتول گشت و نفیع بن سالم این شعر بگفت :

و لوقعة الخابور ان تك خلتها *** حلقت فانّ سماعها لم يخلق

41 - يَوْمُ دُرنى - بر وزن حبلى نام موضعی است در آن جا بنی طبیه بر قبیله تيم اللأّت حمله بردند ، اعشی گوید:

حلَّ أهلى ما بين درنى فباد ولى *** و حلّت علويّة بالسّخال


1) بلكه بفتح جيم و تشديد حاء مهمله بر وزن شداد چنان که در شعر تنصیص می شود.

42 - يَوْمُ الْعُظالى - يضم عبر بضم عين مهمله و ظای معجمه واپسین مقاتلتی است که

در جاهلیت میان بکر بن وائل و بنی تمیم رفت و آن را یوم عظالی خوانند از بهر آن که درین جنگ از کثرت بعضی بر بعضی سوار می شدند یا در طلب ریاست اجتماع کردند یا هر دو تن و سه تن بر يك دابه نشستند ، شاعر گوید :

فان يك فى يوم العظالى ملامة *** فيوم الغبيط كان اخزى و ألوم

43 - يَوْم الْغَبيطِ - بيط - بفتح غین معجمه همان اعشاش است که مرقوم شد و این روز بني يربوع بر بنی مجاشع ظفر جستند شاعر گوید :

و لا شهدت يوم الغبيط مجاشع *** مع بالها ولا نقلان الخيل من قُلّتي يسر

44 - يَومُ الغَبيطَينِ - درين روز وديعة بن اوس وهانىء بن قبيصه شیبانی اسیر شدند.

45 - يَومُ ضَرِيَّةَ - نام قریه ایست از بنی کلاب در راه ب در راه بصره بجانب مکّه قبیله بنی سعد و بنی عمرو بن حنظله در آن جا برای مقاتلت انجمن شدند و کار بمصالحت رفت، فرزدق گوید:

و نحن كففنا الحرب يوم ضريّة *** و نحن منعنا يوم عينين منقرا

46 - يَوْمُ الْكُحَيل - بر وزن هذيل نام موضعی است در جزيرة العرب .

47- يَوْمُ الكُفافَه - بضم كاف آبی است درین روز میان بنی فزاره و بنی عمرو بن تمیم مقاتلت رفت حادره گوید:

كمحبسنا يوم الكفافة خيلنا *** لنورد أُخرى الخيل إذكره الورد

48 - يومُ الْقُرنِ - بفتح قاف نام کوهی است در آن جا بنی عامر بر خثعم نبرد افکند.

49 - يَومُ بُسنيان - بضمّ های موحّده و سکون سین مهمله و یای تحتانی نام موضعی است که بنی فزاره بر بنی چشم حمله بنی فزاده بر بنی چشم حمله بردند، شاعر ازین روز یاد کند:

و كم غادرت خیلی ببسيان منكم *** ارامل عقرى او اسيراً مكفرا

50- يَوْمُ الْوَقَبى ، بفتح واو و قاف مفتوح و باى موحّده و الف مقصوره نام آبی است از بنی مالک در آن جا دوروز میان بنی مازن و بنی بکر مصاف رفت شاعر گوید :

هم منعوا حمی حمى الوقبى بضرب *** يؤلّف بين اشتات المنون

51 - يَومُ الصِّمَّتَينِ - صمّه بكسر صاد مهمله نام موضعی است و از صمّتين دوروز قصد کرده نخست قتل صمّه الجشمی است که او را کنیت ابو درید است و دیگر قتل جعد بن الشماخ است در کرت اول صمه برجعد حمله برد و او را بکشت در ثانی صمه مقتول گشت و ازین روی میان این هر دو قبیله حرب محکم گشت.

52 -يَومُ قُراقِر - بضم قاف اول و کسر ثانی نام وادی است در آن جا مردم مجاشع بر بكر بن وائل حمله بردند.

تعاليه

53- يَومُ بَلقاءَ - بفتح باي موحده و سكون لام نام شهری است از محالدمشق جریر گوید:

اخيلك ام خیلی ببلقاء احرزت *** دعائم عرش الحىّ ان تتضعضعا

54 - يَومُ عَينَينِ - در آن جا میان بنی منقر و عبدالقيس مقاتلت رفت.

55 - يَومُ الحِنوِ - بكر حاي مهمله و سکون نون دامن جبال واوديه را گویند و از برای عرب حنو ذی قار و حنو قراقر بوده که بمقاتلت کار کرده اند.

56- يَومُ السُّوبان - بضم سين مهمله و سکون و او و بای موحّده نامه وادی است در دیار عرب در آن جا میان بنی عبس و بنی حنظله رزم افتاد، اوس گوید :

كانّهم بِين الشّميط و صارةٍ *** و جر ثم و السّوبان خشب مصرِّع

57 - يَومُ الفَسادِ - درین روز میان بنی غوث و بنی جدیله از جماعت طیسّیء مقاتلت رفت جابر بن الحريش الطائى گويد :

اذ لا يخافُ حدو جنا قذف النّوى *** قبل الفساد اقامةً و تدبُّراً

و این روز را زمن الفساد و عام الفساد نیز گفته اند.

58 - يَومُ فُيف الرِّيِح - بفتح فا و سکون تحتانی و فاء دیگر نام موضعی است در اعالی نجد در آن جا میان خشم و بنی عامر مبارزت افتاد عمرو بن معد يكرب گوید :

اخبر المخبر عنكم انّكم *** يوم فيف الرِّيح أبتم بالفلج

59 - يَوْمُ أُوارَة - بضم همزه نام کوهی است از بنی تمیم در نواحی بحرین درین روز پادشاه حیره عمر و بن هند جماعتی از بنی تمیم را بسوخت.

60 - يَوْمُ السَّدَّاء - بفتح سين مهمله و دال مهمله مشدده (1)نام موضعی است و از ایام قدیم عرب است در آن روز میان قبیله حمير و بني كاب مقاتلت رفت .

61 - يَومُ غَول - بفتح غین معجمه موضعی است بنی ضبه بر بني كلاب بتاخت اوس بن غلفا گوید:

و قد قالت امامةٌ يوم غولٍ *** اتقطع يوم غلفاء الجبالُ

62 - يَومُ السُّلان - بضمِّ سين مهمله و لام مشدّد نام اراضی تهامه است از طرف نواحی یمن درین روز قبیله ربیعه بر بنی مذحج تاختن کرد و درین روز عامر که شرح حالش رقم شد بملاعب الأسنّه ملقّب گشت زهیر بن حباب گوید :

شهدت الموقدين على خزازٍ *** و بالسّلاّن جمعاً زائريها

63 - يَومُ صُنَيعات - بضم ضاد مهمله و فتح نون و سکون تحتانی و عین مهمله نام آبی است گویند حارث بن عمرو را پسری شیر خواره بود و او را در میان بنی تمیم بحاضنه سپرده بود یک روز در کنار آب ماری بیرون شد و كودك را بگزید و بكشت حارث بن عمرو در طلب او برسید و حال بدانست این وقت چون مردم بني تميم


1) در مجمع الامثال و همچنین معجم قبائل العرب ج 1 ص 306 «يوم البيداء» ضبط شده است.

و بنی بکر در یک جا نشیمن داشتند از هر دو گروه جمعی بنزديك حارث از برای معذرت و تسلیت بیامدند از آن اندوه و خشمی که داشت ایشان را بتمامت بکشت.

64 - يَومُ جَوَّ نَطاع - جوّ بفتح جیم و تشدید و او نامی است از برای ناحيه يمامه و نطاع بفتح نون و طای مهمله و عین بی نقطه بروزن قطام مبنی است بکسر عین نام قریه ایست از قرای یمامه و نیز نام آبی است از بنی تمیم درین روز میان بنی سعد و هوذة بن على كه شرح حالش در این کتاب رقم شد کار بمقاتلت کشید .

65- يَومُ المُشَقِّر - بضم ميم و فتح شین معجمه و قاف مشدّد نام قلعه ایست میان نجران و بحرین و این روز را یوم الصّفقه نیز گویند چنان که بشرح رفت.

66 - يَومُ وَجِّ - بفتح واو و جيم مشدد نام بلنده طایف است در این روز میان قبيله ثقيف و خالد بن هوذه حرب رفت شاعر گوید :

فان تسق من اعناب وجِّ فانّنا *** لنا العين تجرى من كسيس و من خمر

67 - يَومُ البَسُوسِ - بفتح باى موحّده و هر دو سین مهمله خاله جسّاس بن مرّه شیبانی است و ما قصه او را در ذیل «اشام من البسوس» نگار دادیم .

68 - يَومُ التَّحالُق - آن را نیز یوم تحلاق اللمم خوانند این نام از آن یافت که چون میان بنی بکر و بني تغلب مقاتلت افتاد یک طایفه برای علامت سر های خویش را بستردند و از موی باز کردند .

69 - يَومُ داحِسِ وَ غَبراءَ - اين قصه در جلد دوم از کتاب اول با بسیاری از ایام عرب بشرح رفت داحس و غبرا نام دو اسب است.

70 - يَومِ الصُّلَيب - بضم صاد مهمله و فتح لام و سکون تحتانی نام کوهی است در آن جا میان بکر بن وائل و بني عمرو بن تميم حرب افتاد.

71 - یَومُ ظَهر - بالای معجمه نام موضعی است در آن روز میان عمرو بن تمیم و بنی حنیفه رزم رفت .

72 - يَوْمُ ذَراريحَ - بفتح ذال معجمه و هر دو رای مهمله و حای بی نقطه جمع ذریعه است و ذریحه نام کوه است درین روز میان بنی تمیم و مردم یمن کار روم بمقابله رسید لكن بمصالحه پیوست.

73 - يومُ الدُّثَينَة - بضمّ دال مهمله و فتح ثای مثلثه و سکون تحتانی نام آبی از بنی سیار بن عمرو است در جاهلیت این آبرا دفینه می خواندند عرب بدان تطیر کرد و دئینه نام گذاشت درین روز بنی مازن و بنی سلیم تاختن کردند نابغه ذبیانی گوید :

و على الدُّمينة (1)من سكين حاضرٌ *** و على الدُّثينة من بنى سيّار

74- يَومُ ذاتِ الرَّمْرَم - همانا رمرام بر و زن صمصام نوعی از شجر است تواند شد که رمرم مقصور رمرام باشد این روز بنی عامر بر جماعت بنی عبس بتاختند.

75 - يَومُ جَدُودِ - بفتح جيم و ضم دال مهمله نام موضعی است در اراضی بنی تمیم درین روز حارث بن شريك كه ملقب به حوفزان بود با قبیله بنی سعد رزم داد.

76 - يَومُ القَرعاءِ - بفتح قاف نام منزلی است در طریق مکّه و در آن جا آبی است خاصه بنی غدانه در آن جا میان بني مالك و بني يربوع مقاتلت افتاد.

77 - يَومُ مَلهَم - بفتح ميم نام موضع بسیار نخل است، درین روز میان بنی تمیم و بنی حنیفه مبارزت رفت جریر گوید :

كاَنَّ حمُول الحيّ زلن بيانع *** من الوارد البطحاء من نخل ملهما

78- يَومُ قُحقُحٍ - بهر دو قاف مضموم و هر دو حای مهمله نام زمینی است که در آن جا مسعود بن القریم که از ابطال بکر بن وائل بود مقتول شد. شاعر گوید:

«و نحن قتلنا ابن القريم بقحقح».

79 - يَومُ مَنعِج - بفتح ميم و سكون نون و عين مهمله مكسور و جیم نام


1) و على الرميثة، صحيح است رك معجم قبائل العرب ج 2 ص 569 مجمع الامثال رقم 70.

وادی است درین روز بنی یربوع بر بني يربوع رزم رفت.

80 - يَوْمُ زَرُودٍ - بفتح زای معجمه نام موضعی است در راه مکه میان بنی تغلب و بنب یربوع رزم رفت.

81- يَوْمُ الثُّناَةِ - بضم نون و سكون تای فوقانی (1)و فتح همزه نام آبی است از بنی عمیله درین روز بنی عامر بر بنی خالد بن جعفر غارت بردند و بنی عامر بعد از رزمی بزرگ شکسته شدند.

82- يَوْمُ الرَّقَم - بفتح رای مهمله و قاف نام آبی است در کنار جبال بنی غطفان درین روز بنى مرّه با بني فزاره و بنی عامر رزم دادند و اسب عامر بن الطفیل که قُرزُل نام داشت درین روز عقر شد.

83- يَوْمُ طُوالَه - بضمّ طای مهمله نام چاهی است در دیار قبیله فزاده این روز بنی عامر و بنی غطفان رزم دادند.

84 - يَوْمٌ خَوِّ - بفتح خای معجمه و تشدید و او نام وادی است در دیار اسد درين روز عتيبة بن حارث بن شهاب را كه صيّاد الفوارس لقب بود ذواب الاسدى بكشت.

85 - يَوْمُ خُوَيّ - بضم خاى معجمه و فتح و او نام موضعی است درین روز بنی تمیم بابكر بن وائل رزم دادند و یزید بن القحاریه که از ابطال تمیم بود مقتول گشت.

86 - يَومُ بُعاث - بضم موحده و عين مهمله و آخره ثاء مثلثه موضعی است در نواحی مدینه در آن جا هنگام جاهلیت اوس و خزرج با هم نبرد جستند.

87 - يَومُ الدَّرْك - بسكون رای مهمله نام موضعی است که هم در آن جا


1) گاهی یوم الفتاة ضبط شده، و ظاهرا صحیح نیست.

قبایل اوس و خزرج مصاف دادند (1).

88 - يَوْمُ ذي أَحثال -بفتح همزه و سكون حای مهمله و ثای مثلثه درین روز میان بنی تمیم و بنی بکر بن وائل رزم رفت و حوفزان بن شريك اسير شد.

89- يَومُ ثَبرَه - بفتح ثاى مثلثه و سكون بای موحده و رای مهمله نام وادی است در دیارضبه عرب را درین روز نیز رزم رفت.

90 - يَوْمُ الثَنِيَّة - درين روز قعنب بن عصمه بزرك بني شيبان مفروق بن عمرو را بکشت شاعر او را تذکره دهد.

و قاظ اسيرا هانىء و كانّما *** مفارقُ مفروق تغشّين عندماً

91 - يَومُ النِّباج - بكسر النون و باى موحده و آخره جیم (2)نام قریه ایست که عبدالله بن عامر بساخت و درین روز بنی تمیم و بنی شیبان رزم دادند.

92 - يَوْمُ حَليمَةَ - شرح این روز را در ذيل مثل «ما يوم حليمة بسرٍّ»مرقوم داشتیم.

93 - يَوْمُ الْوَتِدَه - بفتح واو و كسرتای فوقانی و دال مهمله مفتوح نام موضعی است در نجد آن را يوم الوتدأت و ليلة الوتده نیز گویند درین روز بنی تمیم بر بنی عامر بن صعصعه تاختن بردند.

94 - يَومُ النُّجَير - بضم نون و فتح جيم و سکون تحتانی نام حصنی است در يمن نزديك بحضرموت درین روز بعضی از عرب بر جماعت بنی کنده تاختند .

95 - يَومُ الهَرير - بر وزن امیر (3)درین روز میان بکر و بنی تمیم رزم افتاد


1) تحت رقم 3 گذشت.

2) بلکه آخر آن حاء مهمله است، رك مجمع الامثال رقم 88 ، معجم قبائل العرب ج 1 ص 128.

3) در معجم قبائل العرب ج 1 ص 128 ، و مجمع الامثال يوم الهربر ضبط شده.

و حارث المجاشعی مقتول گشت.

96 - يَومُ الهَراميت - بر وزن مصابیح نام سه چاه آبست (1)عرب چنان دانند که آن را لقمان الاكبر حفر کرده است درین روز بر سر چاهی که خواستند حفر کنند میان بنی ضباب و جعفر بن کلاب رزم رفت.

97 - يَوْمُ الأَليل - بر وزن امیر درین روز میان عرب در اراضی صلعاء النّعام که از محال بنی کلاب است مقاتلت رفت.

98 - يَومُ الأَميل - بر وزن امیر نام کوهیست از رمل آن را یوم الحسن و يوم فلك الاميل نيز گویند درین روز بسطام بن قیس مقتول گشت.

99 - يَوْمُ الَهباءَة - يفتح های هوز نام آبی است و ما این قصّه را در جلد دوم از کتاب اول بشرح رقم کرده ایم .

100 -يَوْمُ الْخَوْع - بفتح خاى معجمه و سكون واو و عين مهمله نام موضعی است نزديك خيبر درین روز شیبان بن شهاب که سیّد قوم بود و فارس مودون لقب داشت اسیر شد مودون نام اسب اوست شاعر گوید:

و نحنُ غداة بطن الخوع أُبنا *** بمودونٍ و فارسه جهاداً

101 - يَوْمُ الصَّعاب - بكسر صاد مهمله و عین بی نقطه نام کوهیست میان يمامه و بحرین درین روز خليفة بن محيط كنانه بن دهر را بکشت شاعر گوید :

تركنا ابن دهر بالصّعاب كانما *** سقنه السّرى كاس الرَّدى و هو ناعس

102 - يَوْمُ كَنَفى عُروُش - بفتح كاف و نون مفتوح وفاء و الف مقصوره (2)و عروش بضم عين و رای مهملتين جمع عرش نام موضعی است خمخام بن حمل درین


1) حرابیب صحیح است.

2) ظاهرا «کنفی» تثنيه كنف است چنان که در مجمع الامثال ضبط شده.

روز حاجب بن زراره را اسیر گرفت.

103- يَومُ مُبايِض - بضم ميم و آخره ضاد معجمه بر وزن مبایع موضعی است حمصيصة بن جندل درین روز طريف بن تمیم را بکشت شاعر گوید:

خاص الغداة الى طريف في الوغى *** حمصيصة المغوارُ فى الهيجاء

104 - يَومُ تَرجٍ - بفتح تاى فوقانى و سکون رای مهمله و جیم نام کوهی است در حجاز که بسیار شیران درّنده دارد در آن جا عرب را وقعه بود.

105 - يَومُ نَجرانَ - همانا نجران نام بلدی چند است از همه بزرگتر در ناحیه یمن است که حدیث اصحاب اخدود در آن جا بود و نصاری از آن جا برای مباهله بحضرت رسول آمدند و ما این قصه ها را بشرح رقم کرده ایم درین روز بنی تمیم بر حارث بن كعب حمله بردند.

106- يَومُ الذِّهاب - بكسر ذال معجمه نام حائطی است از اراضی حارث بن کعب این روز بنی عامر را بر اعدا نصرت بود.

107 - يَوْمُ وارِدات - نام موضعی است از سوی چپ بر طریق مکّه این روز بنی بکر با بنی تغلب رزم دادند .

108 - يَوْمُ بَنات قَين - بفتح قاف و سکون یای تحتانی نام موضعی است در شام درّ محال كلب بن و بره در زمان عبدالملك بن مروان عرب را در ان جا مقاتلتي رفت عويف القوافی گوید :

صبحناهم غداة بنات غداة قينٍ *** ململمةً لها لجبُ طحونا

109 - يَوْمُ ذِي الْأَثْلِ وَ الْأَرطى - بفتح همزه و سكون ثاى مثلثه و ارطي بفتح همزه و سکون رای مهمله درین روز مردم جُشم بر بنی عبس تاختند .

110 - يَومُ الدَّنائِب - بفتح ذال معجمه نام سه کوه است در نجد ، این روز میان بنی بکر و بني تغلب رزم رفت.

111 - يَوْمُ الْجِيرَه - این روزی است که عمرو بن كلثوم و بنی تغلب عمرو بن هند پادشاه حیره را کشتند بشرحی که در مجلد دوم از کتاب اول رقم شد.

112- يَومُ عَيْنِ أُباغٍ- بضم همزه و بای موحده و الف و غین معجمه نام وادی است بر طریق فرات بسوی شام این روز قبیله غسّان با بنی لخم و بنی نزار مصاف دادند .

113 - يَوْمُ قارَة - درین روز عامر بن صعصعه را بر اعدا ظفر بود.

114 - يَوْمُ سَفَوان - بفتح سين مهمله وفای مفتوح نام وادی است از نواحی بدر ، درین روز بنی جعده و بنی قشیر بر نعمان بن منذر و بنی لخم مبارزت کردند.

115 - يَومُ قُبا - بضم قاف و بای موحده محلّتی است در کنار مدینه در آن جا میان قبیله اوس و خزرج رزم افتاد.

116 - يَومُ القُصَيبَه - تصغير قصبه است در ارض یمامه درین روز عمرو بن هند بر بنی تمیم لشکر تاخت.

117 - يَومُ سَحبَل - بفتح سين مهمله و سکون حای بی نقطه و فتح بای موحده و لام نام موضعی است در دیار حارث بن کعب ، درین روز نصرت حارث بن کعب را بود.

118 - يَوْمُ حَارِثِ الْجَولان - جولان نام قریه ایست از اراضی دمشق درین روز جماعت غسان را در رزم کار بکام افتاد.

119 - يَوْمُ الْمُصَيَّخ - بضم ميم و فتح صاد مهمله و یای مشدّد مفتوح و خای معجمه نام موضعی است که آن را مصیّح بنی الرّشاد گفتند در آن جا خالد بر بني تغلب رزمی شدید افکند.

120- يوْمُ الصَّحصَحان - با هر دو صاد مهمله و هر دو جای بی نقطه نام موضعی است میان حلب و تدمر و جماعت بنی عبس در آن جا بر مردم یمن رزم افکندند .

121 - يوْمُ حُجْرٍ - روزی است که بنی اسد حجر بن حارث کندی که پدر امرء القيس شاعر است مقتول ساختند و ما این قصه را در جلد دوم از کتاب اول در شرح حال امرء القيس رقم زدیم.

122 - يَوْمُ مَلْزَق - بفتح هيم و زای معجمه نام موضعی است ، سلامة بن جندل گوید :

بانّا حمينا بالفروق نساءنا *** و انّا قتلنا من أبانا بملزق

123 - يَوْمُ سِنجار - بكسر سين مهمله و سکون نون و جیم در آن روز بني تغلب بر بنی قیس رزم دادند.

124 - يَوْمَ دارَةِ مَأْسَل - دارة با دال مهمله تلّ رمل را گویند و مأسل بفتح ميم و سكون همزه نام کوهی است در شعر لبید درین روز بنی ضبّه بر بنی کلاب تاختند .

سقال

125- يَومُ مُزَلَّق - درین روز مردم تمیم بر عامر بن صعصعه رزم دادند.

126 - يَومُ قادِم - با قاف و دال مهمله نام وادی است از ضباب درین روز بنی ضبه با بنی کلاب قتال کردند.

127 - يَوْمُ الْفُرُوق - بضم فا نام آبی است در دیار بنی سعد درین روز بنی عبس با بنی سعد از قبیله بنی تمیم رزم دادند.

128 - يَوْمُ دَأَأُث - بفتح دال مهمله و همزه مفتوح و الف ساکن و ثاى مثلثه (1)نام آبی است از بنی ضباب این روز نیز بنی سعد را هزیمت بود .


1) در مجمع «دأب»، ضبط شده.

129- يَوْمُ الزُّخَيخ - بضم زای معجمه وخای معجمه مفتوح و تحنانی ساکن و خای معجمه نام موضعی است در طریق مکه این روز بنی تمیم از مردم یمن نبرد جستند.

130- يَومُ دارَةِ جُلْجُل - بضم هر دو جیم موضعی است در دیار ضباب.

131 - يَوْم بَلدَح - بفتح باى موحده و سكون لام و دال مهمله مفتوح و حای مهمله نام وادی است در جهت مغرب مکه .

132 - یَومُ تِعشار - بكسر تای فوقانى و سكون عين مهمله و شين معجمه نام آبی است از بنی ضبّه .

133 - يَوْمُ الْحَفْرَة - بفتح حاى مهمله.

134 - يَومُ الدَّهنا - بفتح دال مهمله نام دیار وسیعی است از بنی تمیم.

135 - يَوْمُ ثَيْتَل - بفتح ثاى مثلثه و سكون تحتانی و تای فوقانی مفتوح ولام، نام آبی است.

136 - يَوْمُ القاع - با قاف و الف و عين مهمله نام منزلی است در طریق مکه.

137 - يَوْمُ أُفاق - بضم همزه و فا نام موضعی است در بلاد بنی یربوع.

در این ایام عرب را مبارزت و مقاتلت بوده است و ایام عرب در جاهلیت ازین زیاده است هر يك را قصه بشرح و شایسته بود در جلد دوم از کتاب اول در ذیل احوال جاهلیین نگار دادیم و بعضی را که قصه های مختصر بود اکنون بنگاشتیم .

ذکر ایام عرب که مخصوص مسلمین بوده

ایام عرب آن چه در میان مسلمانان رفته چندان که خاص رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم و أصحاب بوده بشرح نگاشته آمد و آن چه بعد از رسول خدای صلی الله علیه و اله و سلم واقع شده نیز هر يك را در جای خود بشرح خواهیم نگاشت هم اکنون از برای تذکره خاطر ها آن ایام را بنام برشماریم و نخست بآنچه منسوب برسول خداست پردازیم:

يَومُ العُشَيره بضم عين وفتح شين معجمه . يوم بدر و دیگر یوم احد و دیگر يوم سرية الرّجيع و ديگر يوم بئر معونة و ديگر يوم النضير و دیگر یوم ذات الرّقاع و دیگر یوم الخَندَق ، و دیگر یوم بنی قُریظه ، و دیگر یوم بنی المُصطَلق و يوم المُريسيع و يوم الحُديبيه و دیگر یوم خَیبر و دیگر یوم موته و دیگر یومُ الفتح و دیگر یوم حنین و دیگر یوم اوطاس و دیگر یوم الطّایف و دیگر یوم ذات السلاسل و ديگر يوم تبوك و ما این جمله را در ذيل أحوال رسول خدای صلی الله علیه و اله و سلم بشرح رقم کردیم و تصحیح اسامی و منازل و اراضی هر يك را باز نمودیم .

یوم الابواء و دیگر یوم قینقاع و دیگر یوم دومه بضم دال مهمله نام قریه ای است يوم السّقيفه و دیگر یومُ بزاخه بضّم بای موحّده و زای معجمه و الف و خای معجمه مفتوح نام آبی است در نجد از برای قبیله طی در آن جا مسلمین بالطليحه رزم می دادند ، یوم اليمامه و يوم عين التّمر و دیگر یوم جُواثی بضم جيم و ثای مثلثه بر وزن حباری نام قلعه ایست در بحرین يوم صنعاء و دیگر یوم الحيره و دیگر يوم اليرموك بفتح ياى تحتانى نام موضعی است در ناحیه شام .

يوم اجنادین بفتح همزه و سكون جيم و نون و الف و دال مفتوح نام موضعی است در شام از فلسطین ، يوم مترج الصُّفر بفتح ميم و سكون رای مهمله و جیم و صفّر بضم صاد مهمله وفای مشدّد مفتوح نام موضعی است در شام.

يوم جَلولاء بفتح جيم ولام و مدّ ، يوم المداین و دیگر یوم قادسیّه و دیگر يوم نهاوند و دیگر يوم الأسيس و ديگر يوم قُسِّ الناطف بضمّ قاف و سين مهمله

مشدّد و ناطف با نون والف و طای مهمله وفا نام موضعی است نزديك بكوفه.

يوم تستر بضم تای فوقانی و سین مهمله ساکن فوقانی مفتوح نام شهر شوشتر است.

يوم قُديس نام موضعی است در قادسیّه یوم ارمات بفتح همزه و آخره ثاء مثلّثه يوم اغواث بفتح همزه و غين معجمه ساکن و آخره ثاء مثلثه.

يوم الزّحف بفتح زای معجمه و سکون حای مهمله يوم العريش و دیگر يوم قُبرُس بضم قاف و سكون موحّده و رای مهمله مضموم و سین مهمله نام جزیره ای است در بحر روم یوم قيساريه بفتح قاف و سكون تحتانى يوم الحرّه بفتح حای مهمله روزیست که یزید بن معاويه عليه اللّعنه بر مدينه لشكر بناخت ، يوم مرج عذراء بر وزن صحراء نام زمینی است در دمشق یوم مرج راهط هم در دمشق است.

يوم البشر بكسر موحّده و سكون شين معجمه نام کوهی است در شام .

يوم البليخ بفتح موحّده و لام مكسور و تحتانی ساکن و خای معجمه نام نهری است در رقّه يوم صَور بفتح صاد مهمله و سكون و او میان بنی مجاشع و يربوع رزم رفت يوم الحشّاك بفتح حاى مهمله و تشدید شین معجمه میان بنی قیس و بنی تغلب مصاف رفت.

يوم الثّرثار با هر دو ثای مثلّثه نام وادی عظیمی است در جزیرة العرب نيز قیس با تغلب در آن روز نبرد ساخت یوم البَحرین درین روز عمر بن عبدالله بن معمر بن على الخارجی رزم ساخت یوم سولاف بضمسين و سکون و او نام تلّی است يوم دولاب بفتح دال مهمله و سکون و او نام موضعی است در شرقی بغداد.

يوم دُجيَل بر وزن زبیر نام نهری است در افراز بغداد در این ایام میان اهل بصره و خوارزم رزم رفت.

یوم سِلّی بکسر سين مهمله ولام مشدّد و الف مقصوره و سِلبَری میان مهلّب و ازارقه این روز رزم رفت يوم مَسكِن بفتح ميم و سكون سين مهمله و كاف مكسور نام موضعی است نزديك نهرد جبل در آن جا عبدالملك بن مروان بر مصعب بن زبير

غلبه جست و او را بکشت ، يَومُ الخازر با خای معجمه و زای معجمه و آخره رای مهمله نام نهری است میان اربل و موصل در آن جا ابراهيم بن الاشتر عبيدالله بن زياد را به نیران فرستاد يوم جبّانة السّبيع بفتح سين مهمله و کسر موحده نام محله ایست در کوفه ، این روز مختار بر اهل کوفه در آمد : يوم شَعب بوان بفتح موحده و تشدید و او ، روزی است که از ارقه را مهلب مقهور ساخت.

يوم الرَّبذة بفتح رای مهمله و موحدة مفتوح و ذال معجمه مفتوح نام زمینی است نزدیک مدینه مدفن ابوذر غفاری، در آن جا أهل عراق با مردم شام رزم دادند . یوم تلّ محزى بفتح ميم و سکون حای مهمله و زای معجمه میان قيس و تغلب رزم رفت.

يوم قصر قَرَنبا بفتح قاف و رای مهمله و نون ساکن و بای موحده نام موضعی است بخراسان این روز عبدالله بن حازم بر بنی تمیم رزم زد.

يوم الخَندَقین و دیگر یوم العقر (1)نام موضعی است در بابل این روز عبدالملك یزید بن مهلب را بکشت . يوم قندابيل بضم قاف و سكون نون و دال مهمله و الف و بای موحده مکسور و تحتانی ساکن و لام این روز هلال بن احوز المازنی بر آل مهلب بتاخت . يوم المَذار بفتح ميم و ذال معجمه نام بلده ای است میان واسط و بصره مصعب بن زبیر بر احمر بن شمیط رزم افکند . يوم القصر بر مختار و اصحاب او

قتال دادند .

يوم قَرقيسا بكسر قاف و سکون رای مهمله وقاف مكسور و سين مهمله و الف ممدوده نام بلديست نزديك بفرات عبدالملك بن مروان زفر بن الحارث الكلابي را مقهور ساخت.يوم بَلَنجر بفتح باى موحده و لام مفتوح و نون ساکن و فتح جیم و رای مهمله نام شهری است در پشت باب الابواب از بلاد خزر، میان سلمان


1) در مجمع چنین است: یوم خندقین ، عبد الله بن خازم بر ربیعه پیروزی جست و يوم العقر - موضعی است ببابل - مسلمة بن عبدالملك بر يزيد بن مهلب بتاخت و او را بکشت.

بن ربيعة و مردم خزر مقاتلت رفت .

يوم الكُناسه بضم كاف نام محله ایست از کوفه يوسف بن عمر بر زيد بن على غلیه السلام غلبه جست ، يوم قديد بضم قاف و فتح دال مهمله نام موضعی است نزديك مكّه أبو حمزه خارجى بر أهل مدينه رزم افکند . يوم وادی القُری مروان حمار بر خوارج قتال داد.

يوم دَستَبى (1)بفتح دال مهمله و سکون بی نقطه و تای فوقانی مفتوح و بای موحده مكسور و تحتانی نام قریه ایست از همدان مردم خوارج در آن جا بر حوشب بن رويم و أهل رى تاختن کردند یوم الزَّاویه با زای معجمه نام قریه ایست در بغداد. و دیگر یوم دُجَيل نهریست نزديك بدجله بغداد .

يوم أُستُنا باذ (2)بضم همزه و سین مهمله ساکن و تای فوقانی مضموم و نون و الف و بای موحده و الف و ذال معجمه نام قلعه از نواحی طبرستان است از طرف ری.

يوم دَيرِ الجَماجِم در هفت فرسخی کوفه بود . يوم الأهواز در همه این ایام نصرت حجاج را بود جز در یوم اهواز که عبدالرحمن بن الاشعث فیروز گشت.يوم البَخراء بفتح باى موحده و سکون خای معجمه و رای مهمله بر وزن صحراء نام آبی است در طرف حجاز در این روز یزید بن الولید را نصرت افتاد پس ولید بن یزید را بکشت.

یوم الزّاب نام چند موضع است در عراق با زای معجمه و الف و بای موحده درین روز مروان بن محمّد بر خوارج تاختن آورد. یوم ماخُوان با میم و الف و خای معجمه مضموم این روز مسوّده بر نصر بن سیار نصرت جست.

يوم زِبَطره بكسر زای معجمه و فتح بای موحده و طای مهمله ساکن و رای مهمله نام شهریست در طریق روم وقعۀ این روز در ایام معتصم بود.

يوم فخ بفتح فا و تشدید خای معجمه نام وادی است در مکّه در سال یکصد و شصت و نه هجری حسین بن علیّ بن الحسن علوی در روز ترویه باجماعتی از اهل


1) معرب دشت پی.

2) رستقباذ.

بیتش بدست لشکر عباسی مقتول گشت چنان که در جای خود انشاء الله بشرح می رود. يوم جَوخا با جيم مفتوح و و او ساکن و خای معجمه و الف نام شهری وسیع بود در سواد بغدادی. يوم الطفّ بفتح طای مهمله نام زمینی است که مقتل سيد الشهداء علیه السلام در آن جا بود.

يوم الدّار با دال مهمله نام موضعی است در بحرین. يوم الجمل و دیگر يوم صفّین و دیگر یوم نهروان ذکر این ایام انشاء الله تعالى هر يك در جای خود بشرح خواهد رفت.

بسم الله الرحمن الرحیم

چون سلطنت سلاطين عجم نزديك بانقراض دولت ایشان بسطی نداشت ، و هر يك افزون از چند روزی حکومت نکردند شایسته نیفتاد كه هر يك را بتاريخ وقت بنگاریم ناچار در خاتمه کتاب مجتمعاً نگاشتیم و احوال یزدجرد که تفصیلی داشت در ذیل غزوات عرب با عجم بشرح رفت.

جلوس فیروز بر تخت ملک ایران در سال یازدهم هجری بود

فیروز را جشنده لقب بود و نسب او با اردشیر بابك پیوسته می شود و مادرش را نژاد بنوشیروان می رود و بعد از بوراندخت پادشاهی عجم یافت او را نیز روزگار مهلتی در از نگذاشت چند روزی ببود و جای بپرداخت.

جلوس آزرمی دخت در ملک ایران هم در سال یازدهم هجری بود

آزرمی دخت نیز دختر خسرو پرویز بود مردم عجم بعد از فیروز او را از پس پرده بر آوردند و در حضرتش رده بستند ، مدت چهار ماه فرمانگذار بود و او در سلطنت خود فرخ هرمز را که یک تن از بزرگان عجم بود بکشت ، لاجرم رستم پسر فرخ هرمز با جمعی از لشکریان همدست شده بمداین در آمد و نخست آزرمی دخت را از هر دو چشم نابینا ساخت و از پس آن نیز بر زندگانیش رضا نداد و عرضه هلاك و دمارش ساخت.

و این واقعه را سبب آن بود که این فرخ هرمز که هم فرخ زادش گویند دل در آزرمی دخت بست و در عشق او صبرش اندك گشت پس بسوی ملکه پیام کرد که اگر بمضاجعت من سر در آوری و مرا بشوی گیری از مکانت سلطنت

کاسته نشود ، آزرمیدخت در پاسخ گفت ملکه مملکت نتواند بآشکارا شوی کرد لکن تواند شد که چون شب تاريك شود بدرگاه من آئی و من ترا بخویشتن رسانم و آزرمی دخت را دو هزار تن از لشکریان همه شب بر درگاه حارس و حافظ بود امیر حرس را طلب کرد و قصه فرخ زاد را با او شرح داد و فرمان کرد که چون امشب فرخ زاد آید بدرگاه ما سرش را برگیر و برداری کن و تنش را بخاك در افکن تا مردمان بدانند که بیرون ادب طلب نباید کرد و دیگر کس بر من طمع نه بندد ، پس امیر حرس چنان کرد که او فرمان داد و فرزند فرخ زاد که رستم نام داشت و این وقت امیر خراسان بود بخونخواهی پدر لشکر بکشید و آزرمی دخت را کیفر کرد.

جلوس کسری بن مهر جيش هم در سال یازدهم هجری بود

کسری بن مهر جیش را نام خسرو بود و بروایتی هرمز نام داشت بعد از آزرمی دخت صاحب تاج و تخت گشت چند روزی بر نگذشت که مردمان خورزاد بن پرویز را اختیار کردند و او را از تخت پادشاهی بزیر آوردند.

جلوس خورزاد در مملکت ایران در سال یازدهم هجری بود

خور زاد پسر خسرو پرویز است و او گرچه جوانی نورس بود هم در قلعه نصیبین در حبس می زیست و تفصیل حبس شاهزادگان عجم را در ذیل قصه خسرو پرویز نگاشته ایم بتکرار نخواهیم پرداخت بالجمله دل بسلطنت کسری بن مهر جيش نبستند هفته بیش نکشید که همدست و همداستان بقلعه نصیبین رفته خور زاد را بیاوردند و بر تخت پادشاهی جای دادند او نیز هفته بیش دوام نکرد و جای بپرداخت.

جلوس فیروز بن مهران در مملکت ایران در سال یازدهم هجری بود

بعد از خورزاد فیروز بن مهران جلوس کرد و چنان دانست که این پادشاهی خاص اوست و روزگاری در از بکامرانی خواهد زیست چون تاج بر سر نهاد مردمانش گفتند و بسلطنت سلام دادند اما ملك او زیاده از یک روز نبود روز دیگرش از تخت بزیر آوردند .

جلوس فرخ زاد بن خور زاد بن پرویز

هم در سال یازدهم بود فرخ زاد بن خورزادبن پرویز بعد از فیروز بن مهران صاحب تاج و گاه گشت و مدت یک ماه پادشاهی داشت چون جای بپرداخت یزد جرد بن شهريار ملك يافت

جلوس یزدجرد بن شهریار هم در سال یازدهم هجری بود

یزد جرد بن شهریار بن پرویز بعد از فرخ زاد پادشاهی عجم یافت و ملك عجم بدست او ناچیز شد چه دین اسلام قوت گرفت و بر تمام عجم استیلا یافت و ما قصه او را و انقراض ملك او را بشرح نگاشتیم .

منّت خدای را که بعد از تحریر و تقریر کتاب تاریخ قاجاريه و ترقيم و تسطير کتاب فهرست جامعه این جلد ناسخ التواریخ را که مشتمل بر پنج کتاب است نخست كتاب أبوبكر و دیگر کتاب عمرو دیگر کتاب عثمان و دیگر کتاب أصحاب و دیگر کتاب امثله عرب و ایام عرب ختام اختتام یافت این نیست مگر تایید یزدان و همّت سلطان چه مخالطت و معاشرت من بنده با دوستان در شبان و روزان از همه کس افزون است و با این همه کس نتواند گفت که این کتاب های بزرگ که از السنه مختلفه ترجمانی شده در چه وقت و در کجا سمت نگارش یافت و من بنده در چه هنگام بر این جمله کتب گذشتم و این جمله نوشتم.

الهی مرا نیروده و توفیق عطا کن تا سیر آل نبی صلی الله علیه و اله و سلم را تا بقائم آل محمد موافق رضای خدا و شریعت مصطفی بنهایت برم بحق محمّد و آله الامجاد.

فهرست

جلد چهارم تاریخ خلفا

بقیه اسامی اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله

عنوان صفحه

باب حرف عين مهمله ... 2

باب حرف غین معجمه ... 90

باب حرف فا ... 91

باب حرف قاف ... 95

باب حرف کاف ... 107

باب حرف لام ... 113

باب حرف میم ... 116

باب حرف نون ... 152

باب حرف واو ... 164

باب حرف هاء ... 169

باب حرف یای تحتانی ... 173

کسانی که بکنیه معروف اند

باب حرف الف ... 179

باب حرف بای موحده ... 182

باب حرف تای فوقانی ... 183

باب حرف ثای مثلّثه ... 183

باب حرف جيم ... 183

باب حرف حای مهمله ... 185

باب حرف خای معجمه ... 187

باب حرف دال مهمله ... 188

باب حرف ذال معجمه ... 188

باب حرف رای مهمله ... 189

باب حرف زای معجمه ... 191

بان حرف سین مهمله ... 192

باب حرف شین معجمه ...196

باب حرف صاد مهمله ... 197

باب حرف ضاد ... 198

باب حرف طای مهمله ... 198

باب حرف ظای معجمه ... 199

باب حرف عين مهمله ... 199

باب حرف غین معجمه ... 203

باب حرف فا ... 204

باب حرف قاف ... 205

باب حرف کاف ... 206

باب حرف لام ... 207

باب حرف میم ... 208

باب حرف نون ... 210

بات حرف واو ... 211

باب حرف هاء ... 212

باب حرف یای تحتانی ... 213

أسامی صاحبات رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم

باب حرف الف ... 214

باب حرف بای موحّده ... 217

باب حرف تای فوقانی ... 218

باب حرف ثای مثلّثه ... 218

باب حرف جيم ... 219

یاب حرف حاء مهمله ... 220

یاب حرف خای معجمه ... 222

باب حرف دال مهمله ... 224

باب حرف راء مهمله ... 224

باب حرف زای معجمه ... 226

باب حرف سین مهمله ... 227

باب حرف شین معجمه ... 229

باب حرف صاد مهمله ... 230

باب حرف ضاد معجمه ... 231

باب حرف طای مهمله ... 231

باب حرف عين مهمله ... 232

باب حرف غین معجمه ... 233

بات حرف فا ... 234

باب حرف قاف ... 236

باب حرف کاف ... 237

باب حرف لام ... 237

باب حرف میم ... 238

باب حرف نون ... 239

باب حرف ها ... 230

صاحباتي كه بكنيه معروف اند 249 -241

کتاب امثله عرب

1- أتيه من فقيد ثقيف ... 252

2- ثکل ارامها ولداً ... 254

3- أجبن من المنزوف ضرطا ... 256

4- أجود من كعب بن مامه ... 260

5- أجسر من قاتل عقبه ... 261

6 - أجود من هرم ... 262

7- حسبك من شر سماعه ... 262

8- الحديث ذو شجون ... 263

9- حميم الرجل واصله ... 264

10 - الحامل على الكرّاز ... 266

11 - أحمق من هبنقة ... 268

12- أحمق من دغة ... 270

13 - أحلم من أحتف ... 270

14 - أحمق من مجير الظعن ... 272

15 - أحمق من جحى ... 274

16 - أحمق من ربيعة البكاء ... 275

17- خالف تذكر ... 275

18- خلالك الجوّ فبيضى و اصفري ... 276

19- خير قليل و فضحت نفسي ... 277

20 - أخطب من سحبان وائل ... 279

21 - أخنث من دلال ... 279

22 - أخنث من طويس ... 279

23- أشام من طويس ... 279

24 - أخسر صفقة من شيخ مهو ...282

25- ذهب أمس بمافيه ... 283

26 - رب ساع لقاعد ... 283

27 - أسلمى أُمُّ خالد ربَّ ساع لقاعد و آكل غير جاهد ... 284

28- رماه الله بالصدام و الأولق و الجذام ... 286

29 - رب زارع لنفسه حاصد سواه ... 286

30 - زرغباً تردد حباً ... 288

31- أزكن من اياس ... 289

32- أزني من سجاح ... 290

33- أساء سمعاً فأساء جابة ... 291

34- سمن كلبك يأكلك ... 292

35- سواء علينا قاتلام و ساليه ... 294

36- أسرع من نكاح ام خارجه ... 295

37- أشأم من البسوس ... 296

38- أشغل من ذات النحيين ... 300

39 - أشأم من خوتعه ... 301

40- أشبه به من الثمرة بالنمرة ... 303

41- أشبق من حبى ... 304

42 - أصبر من عود بدقيه جلب ... 306

43- أصبر من ذي ضاغط معرك ... 306

44 - أصح من غير أبي سياره ... 308

45- أصب من المتمنيه ... 310

46- أضل من الموؤدة ... 313

47- أضل من قارة عنزة ... 313

48- أطمع من أشعب ... 315

49-عند الصباح يحمد القوم السرى ... 316

50- عند جهينة الخبر اليقين ... 316

51- أعور عينك و الحجر ... 318

52- العجب كل العجب بين جمادى و رجب ... 319

53- ألعود أحمد ... 320

54- أعيى من باقل ... 322

55- أعجز من هلباجه ... 323

56- في بيته يؤتى الحكم ... 323

57- أفرس من بسطام ... 325

58- أفتك من البرأض ... 326

59- أفتك من الجحاف ... 327

60 - أفتك من الحارث بن ظالم ... 329

61- قد أنصف القارة من راماها ... 330

62 - غنك خير من سمين غيرك ... 330

63 - كل الصيد في جوف الفرا ... 332

64 - لو ترك القطا ليلاً لنام ... 332

65- لو وجدت إلى ذاك فاكرش لفعلته ... 333

66 - أكثر من الصديق فانك على العدو قادر ... 334

67 - لن يهلك امرء عرف قدره ... 335

68 - الليل أخفى للويل ... 337

69 - لاماءك أبقيت ولا حرك أنقيت ... 338

70- لا ناقتي في هذا ولا جملي ... 339

71- لا تقسط على أبي حبال ... 340

72- لاتراهن على الصعبة و لا تنشد القريض ... 341

73- لاعتاب على الجندل ... 344

74- لا أكون أول من النبأ لباءه ... 345

75- لا تجعلن بجنبك الاسدة ... 346

76 - لا تعلم اليتيم البكاء ... 346

77- لا تجزعن من سنة أنت سرتها ... 347

78- ألهف من قضيب ... 348

79- ماوراءك يا عصام ... 449

80- مقتل الرجل بين فكيه ... 354

81- مايوم حليمة بسر ... 355

82- مرعى ولا كالسعدان ... 356

83- ماء ولا كصداء ... 357

84- منك أنفك وإن كان أجدع ... 358

85- من ير يوماً يربه ... 359

86 - من ينك العيرينك نياكا ... 361

87- من يشتري سيفى وهذا أثره ... 363

88- مواعيد عرقوب ... 364

89 - انصر أخاك ظالماً أو مظلوماً ... 365

90 - وافق شن طبقه ... 368

91- ويل للشجي من الخلى ... 369

92 - أوفى من عوف بن محلم ... 372

93- أولم من الأشعث ... 373

94- أوغل من طغيل ... 375

95 - هما كركبتي البعير ... 376

96- هو كأبي الزناد صلود الزناد ... 337

داستان سرقت غزال کعبه 387-379

ذكر أيام عرب ... 388

ذکری از سلاطین عجم ... 420