ghaemiyeh.com
سرشناسه:امینی، عبدالحسین، 1281 - 1349.
عنوان قراردادی:الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب .فارسی. برگزیده.
عنوان و نام پديدآور:پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم [کتاب]: بحثی برگرفته از کتاب الغدیر اثر علامه امینی رحمهالله/ تدوین، تحقیق و ترجمه محمدحسن شفیعیشاهرودی.
مشخصات نشر:قم: موسسه میراث نبوت، 1432 ق.= 1390 -
مشخصات ظاهری:3ج.
فروست:سلسله موضوعات الغدیر؛ 1
شابک:دوره 978-600-5363-96-0 : ؛ 60000 ریال: ج.1978-600-5363-32-6: ؛ 70000 ریال: ج.2:978-600-5363-33-3 ؛ 45000 ریال:ج.4978-600-5363-96-8:
يادداشت:کتاب حاضر برگزیدهای از کتاب الغدیر اثر علامه امینی است.
يادداشت:ج.2 و 3 (چاپ اول : 1390) .
يادداشت:کتاب حاضر با مشارکت و حمایت معاونت امور فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی منتشر شده است.
یادداشت:کتابنامه.
موضوع:محمد (ص)، پیامبر اسلام، 53 قبل از هجرت - 11ق.
شناسه افزوده:شفیعی، محمدحسن، 1354-، مترجم
شناسه افزوده:امینی، عبدالحسین، 1281 - 1349 . الغدیر فیالکتاب والسنه والادب . فارسی. برگزیده
شناسه افزوده:سلسله موضوعات الغدیر؛ ج.1
رده بندی کنگره:BP223/54/الف8غ4042155 1.ج 1390
رده بندی دیویی:297/452
شماره کتابشناسی ملی:2778166
«عنوان صحيفة المؤمن حبّ عليّ بن أبي طالب»
كنزالعمّال 11:601؛ تاريخ بغداد 5:177
امينى، عبدالحسين، 1281-1349.
الغدير في الكتاب والسنّة والادب - برگزيده
پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله / عبدالحسين امينى؛ تلخيص، ترجمه و تحقيق محمد حسن شفيعى شاهرودى.
قم: موسسه ميراث نبوت، 1389.3 ج (سلسله موضوعات الغدير؛ 1)
(دوره) 0-92-5363-600-978: ISBN
(جلد اوّل) 3-33-2527-964-978: ISBN
فارسى. (جلد دوم) 8-96-2527-964-978: ISBN
فهرست نويسى بر اساس اطلاعات فيپا. (جلد سوم) 5-59-2527-964-978: ISBN
كتابنامه ص 341-376 از جلد سوم، همچنين به صورت زير نويس.
1 - غدير خم. 2 - عليّ بن ابى طالب عليه السلام، امام اوّل، 23 سال قبل از هجرت - 40 ق. - اثبات خلافت بلافصل. 3 - محمّد صلى الله عليه و آله، پيامبر اسلام، 53 قبل از هجرت - 11 ق.
الف. شفيعى شاهرودى، محمد حسن 1354، گرد آورنده و مترجم. ب. مؤسّسه ميراث نبوّت.
ج. عنوان د. عنوان: الغدير. ه عنوان: النبي الأعظم صلى الله عليه و آله.
40421 غ 8 الف / 223/54 BP 297/452
1389
اين كتاب با مشاركت و حمايت معاونت امور فرهنگى وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى چاپ شده است
كتاب: پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله - جلد اوّل
مؤلّف: علّامه شيخ عبد الحسين امينى نجفى
تلخيص، ترجمه و تحقيق: محمّد حسن شفيعى شاهرودى
نوبت چاپ: اوّل، ذى القعده 1432 ه ق
صفحه آرايى: مؤسّسۀ ميراث نبوّت
ناشر: موسسه ميراث نبوت / قم
ليتوگرافى: ليتوگرافى ايران - قم
چاپخانه: باقرى / قم مقدّسه
شمارگان: 5000 نسخه
بها: 9000 تومان
شابك: 6-32-5363-600-978
تعداد صفحات: 478 صفحه
مركز پخش:
قم، بلوار 15 خرداد، كوچۀ 13، پلاك 13، مؤسّسۀ ميراث نبوّت.
تلفن: 7771093، نمابر: 7785460، همراه: 09122519830
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم
الحمد للّٰه وكفى، والصلاة على النبيّ المصطفى،
وآله مصابيح الدجى، والحجج الواضحة لأهل الحجى
دربر دارندۀ چند بحث است:
امسال(1)از سوى مقام معظم رهبرى، حضرت آيت اللّٰه سيّد على حسينى خامنه اى دام ظلّه به نام سال پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله نامگذارى شد؛ و اين نامگذارى به خاطر آن است كه در سال گذشته يكى از نشريّات غربى كاريكاتورى را منتشر ساخت كه در آن به آستان مقدس پيامبر صلى الله عليه و آله اهانت شده بود، و برخى از دولت هاى غربى به بهانۀ آزادى انديشه و بيان و رسانه اين حركت زشت را به اشاره يا به صراحت تأييد كردند و نشريّۀ ياد شده دوباره دست به انتشار اين تصاوير توهين آميز زد....
در پى آن، در تقبيح اين عمل نابخردانه، و در دفاع از ساحت پاك خاتم پيامبران، موج خروشان خشم و غضب سراسر جهان - به ويژه جهان اسلام - را فرا گرفت، و درست عكس آنچه كه دشمنان اسلام و پيامبر اكرم اراده كرده بودند رخ داد؛ منزلت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نزد عوامّ و خواصّ جايگاه خود را يافت، و براى محكوم كردن عملكرد برخى از دولت هاى اروپايى و براى دفاع از حريم مقدّس پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله روز به روز بر دامنۀ تظاهرات و اعتراضات در سراسر جهان افزود شد، چنانكه گويندگان و نويسندگان در كتاب ها و مقاله هاى خود با بحث پيرامون اين موضوع و تشريع ابعاد و انگيزه هاى آن مشاركت نمودند.
و دعوت رهبر انقلاب اسلامى در اين راستا انجام شد تا اين راه استمرار يابد و اين حركت عمومى تقويت و تحكيم گردد و پشتوانۀ محكمى براى آن فراهم آيد.
و اين فراخوانى با نامگذارى سال 1385 به نام «پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله» انجام گرفت تا نگاه ويژۀ مسلمانان را به اين رمز مقدّس الهى جلب نمايد و مردم را تشويق كند تا
1) - سال 1427 هجرى قمرى، مطابق با سال 1385 هجرى شمسى، مصادف با سال 2006 ميلادى. اين مقدّمه براى چاپ اوّل كتاب عربى كه در همين سال منتشر شده، نوشته شده است.
به سيرۀ علمى و عملى آن حضرت مراجعه نمايند، و با اين آينۀ شفّاف و تمام نماى انسان كامل به خوبى آشنا شوند... تا باشد كه به دشت آرامش و ساحل نجات برسند، و از اين اوضاع اسف بار و بحران زده كه جهان امروز در آن به سر مى برد رهايى يابند و به دامان اسلام حقيقى باز گردند.
دفاع مسلمانان از ساحت پاك پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در برابر مشركان و هجمۀ تبليغاتى آنان عليه اسلام حركتى پسنديده و مورد رضاى خداوند بوده و كارى به جاست...
لكن در اين راستا حركت ديگرى لازم است كه نبايد از آن غافل بود و آن بازگشت مسلمانان به خود و بازنگرى در احوال خويش است و اين كه مسلمانان پس از رحلت پيامبر تا به امروز چه اندازه به سفارشات آن حضرت عمل كرده اند؟
آيا در گفتار و كردارشان چهرۀ زيبايى از خود نشان دادند و نمونه اى از ويژگى هاى پيامبر اكرم را به نمايش گذاشتند يا به عكس، از اسلام و پيامبر عظيم الشأن آن چهره اى وارونه جلوه دادند؟! متأسّفانه بسيارى از مسلمانان چهرۀ زيبا و حقيقى اسلام را در جهان منعكس نكرده اند؛ زيرا از يك سو تحريفات فراوانى صورت گرفته و دروغهاى بى شمار و گوناگونى به پيامبر نسبت داده اند، و از سوى ديگر عملكرد بسيار ناشايست و زشتى از خود به جا گذاشته اند.
از اين رو بر مسلمانان لازم است كه امسال بلكه هر سال در دو مقام به فعّاليّت جدّى بپردازند:
1 - در مقام علم: مصادر تفسير، حديث، تاريخ، كلام و... را مورد دقّت، تنقيح و تهذيب قرار داده به پژوهش آراسته سازند و از ميان مطالب درهم آميخته از درست و نادرست، سيرۀ صحيح و حقيقى را استخراج كنند.
2 - در مقام عمل: رفتار و كردارشان بايد مطابق با سيرۀ صحيح و حقيقى باشد و نبايد خود رادر معرض هلاكت و بافته ها و دروغهاى اين و آن قرار دهند.
هر انسان منصفى هنگامى كه احاديث و خطبه هاى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را از آغاز تبليغ رسالت اسلامى و إنذار خويشاوندان نزديكش: «وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ اَلْأَقْرَبِينَ»(1)، تا حجّة الوداع كه آخرين حجّ پيامبر اكرم است، بلكه تا لحظات پايانى زندگى پربار خود كه در حال احتضار بود و قلم و دوات خواست تا براى مردم چيزى بنويسد كه پس از او هرگز گمراه نشويد: «ايتوني بدواة وبياض أكتب لكم ما لا تضلّون بعده أبداً»(2)[دوات و كاغذى بياوريد تا چيزى را براى شما بنويسم كه بعد از
آن هيچ گاه گمراه نشويد]، اگر همه را به دقّت مطالعه كند درمى يابد كه: سنّت واقعى سنّتى است كه از طريق اهل بيت عليهم السلام دريافت مى شود... و سنّت واقعى سنّتى است كه تابع و ملازم اهل بيت عليهم السلام باشد، و اگر غير از اين باشد بى شكّ بشر در طول تاريخ در دام امثال معاوية بن ابى سفيان، و يزيد بن معاويه و جنايتكاران ديگر خواهد افتاد. امروز بسى جاى تأسّف است كه در بيشتر منابر مسلمانان به جاى اين كه صداها به نام و ياد اميرمؤمنان على بن ابى طالب عليه السلام و صديقۀ طاهره فاطمۀ زهرا عليها السلام و امام حسن و امام حسين عليهما السلام بلند گردد به نام و ياد بنى اُميّه بلند مى شود و حكايات و رواياتى از معاويه براى مردم نقل مى شود. اينجانب خود بارها در مدينۀ منوّره و مكّۀ مكرّمه، در مسجد الحرام و مسجد نبوى شاهد بوده ام كه خطيب نماز جمعه از معاويه سخن مى گويد و روايات و سفارشات او به امت اسلامى را براى مردم نگون بخت مى خواند و آنان را به رفتار بر اساس آنها تذكّر مى دهد! و به گمانم عمداً بر اين كار اصرار مى كنند و در هر خطبه اى حتماً يادى از معاويه كرده و در پى نام او از خدا برايش طلب خشنودى مى كنند و واژۀ «رضي اللّٰه عنه» را بر زبان جارى مى كند!!
آنان با اين كار مى خواهند نام «نهج البلاغة»، «صحيفۀ سجّاديّه» و... به فراموشى سپرده شود... و به جاى اين كه سخنان امام باقر و امام صادق عليهما السلام نقل شود عمداً به سراغ فتاواى ابوحنيفه و امثال او مى روند و به آن ها استشهاد مى كنند و بر فراز منابر و در مجالس و در حلقه هاى درس و بحث سخنان و فتاواى اين گونه افراد را نقل مى كنند و بر اساس اين قبيل فتواها كارهاى زشت خود را توجيه مى كنند. و مصيبت بزرگ، و مشكل اصلى و اساسى مسلمانان همين است. آيندۀ مسلمانانِ دوستدار و پيرو معاويه و يزيد بهتر از گذشتۀ نكبت بار آنها نخواهد بود.
امسال خوشبختانه حزب اللّٰه لبنان به رهبرى عربى شجاع، سيّد حسن نصراللّٰه، در برابر حملۀ ناجوانمردانۀ آمريكايى - اسرائيلى بر ضدّ مسلمانان ايستاد و با ايستادگى خود درس عزّت و آزادگى به همگان آموخت و فرق ميان پيروان امام حسين عليه السلام و پيروان معاويه و يزيد را بر همگان روشن ساخت....
عزّت حسينى كجا و ذلّت برخى از مسلمان نماها كجا؟
قرآنى كه مفسّرش اميرمؤمنان على عليه السلام باشد كجا و قرآنى كه معاويه و عمرو عاص بر سر نيزه كردند كجا؟
اسلامى كه از طريق اهل بيت عليهم السلام رسيده كجا و اسلامى كه از طريق بنى اُميّه و بنى عبّاس رسيده كجا؟
دولتى كه رهبرش ولىّ فقيه عادل و شجاع باشد كجا و دولتى كه رهبرش فاسق
و فاجر و دنيا طلب و بندۀ شكم و زير شكم باشد كجا؟
توحيد كجا و وهّابى گرى كجا؟
همه به ظاهر ادّعاى مسلمانى مى كنند ولى يكى أسلم وجهه للّٰه [با تمام وجود تسليم خداست] و ديگرى أسلم نفسه للهوى والشيطان [خود را تسليم هواى نفس و شيطان نموده است]!!
همگى مؤمن شمرده مى شوند امّا يكى مؤمن به خداوند بزرگ و كافر به جبت و طاغوت است، و ديگرى مؤمن به جبت و طاغوت و كافر به خداى بزرگ.
يا خود را سنّى مى نامد... لكن آيا پيرو سنّت پيامبر است يا پيرو سنّت معاويه و يزيد و بدعت هاى مجتهدين و اجتهادهاى بى مغز و بى پايۀ آنها كه در برابر نصّ قرار دارند؟!
از مطالب ياد شده روشن مى شود كه ركن اصلى و اساسى اسلام «ولايت» است:
امام صادق مى فرمايد عليه السلام: «بُني الإسلام على خمس: على الصلاة والزكاة والصوم والحجّ والولاية، ولم يناد بشيء كما نودي بالولاية، فأخذ الناس بأربع و تركوا هذه - يعني الولاية -»(1)[اسلام بر پنج پايه بنا نهاده شده است: نماز، زكات، روزه، حجّ، و ولايت، و آن گونه كه به ولايت فراخوانده شده به هيچ چيز ديگرى فراخوانده نشده است، مردم به چهار تا عمل كردند و ولايت را رها كردند].
و زراره از امام صادق عليه السلام نقل كرده كه فرمودند: «بُني الإسلام على خمسة أشياء:
على الصلاة والزكاة والحجّ والصوم والولاية» [اسلام بر پنج پايه بنا نهاده شده است: نماز، زكات، حجّ، روزه، و ولايت].
زراره مى گويد: پرسيدم: كدام يك از اينها برتر است؟ فرمود:
«الولاية أفضل؛ لأنّها مفتاحهنّ والوليّ هو الدليل عليهنّ... ذروة الأمر وسنامه ومفتاحه وباب الأشياء ورضا الرحمن الطاعة للإمام بعد معرفته؛ إنّ اللّٰه عزّوجلّ يقول: «مَنْ يُطِعِ اَلرَّسُولَ فَقَدْ أَطٰاعَ اَللّٰهَ وَ مَنْ تَوَلّٰى فَمٰا أَرْسَلْنٰاكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً» (2). أما لو أنّ رجلاً قام ليله وصام نهاره وتصدّق بجميع ماله وحجّ جميع دهره ولم يعرف ولاية وليّ اللّٰه فيواليه ويكون جميع أعماله بدلالته إليه، ما كان له على اللّٰه عزّوجلّ حقٌّ في ثوابه ولا كان من أهل
الإيمان»(1)[ولايت برتر است؛ زيرا كليد همۀ آنهاست، و ولىّ رهنماى به آنهاست... رأس و قلّه و كليد و درب همۀ اشياء و خشنودى رحمان فرمانبردارى از امام پس از معرفت و شناخت اوست؛ زيرا خداوند عزّوجلّ مى فرمايد: «هر كه از پيامبر اطاعت كند به تحقيق كه از خدا اطاعت كرده است، و هر كس روى گردان شود ما تو را براى حفظ آنان نفرستاده ايم». همانا اگر كسى شبها عبادت كند و روزها روزه بگيرد و همۀ اموال خود را در راه خدا انفاق كند و همۀ عمرش حجّ به جا بياورد لكن ولايت ولىّ خدا را نشناسد تا ولايتش را بپذيرد و همۀ اعمالش با راهنمايى او انجام گيرد، هيچ حقّى در دريافت ثواب نسبت به خداوند ندارد و از اهل ايمان نيز نخواهد بود].
از ابوحمزه ثمالى نقل شده است كه مى گويد: امام باقر عليه السلام فرمود: «بُني الإسلام على خمس: إقام الصلاة، وإيتاء الزكاة، وحجّ البيت، وصوم شهر رمضان، والولاية لنا أهل البيت؛ فجعل في أربع منها رخصة، ولم يجعل في الولاية رخصة؛ من لم يكن له مالٌ لم يكن عليه زكاة، ومن لم يكن عنده مالٌ فليس عليه حجّ، ومن كان مريضاً صلّى قاعداً وأفطر شهر رمضان، والولاية صحيحاً كان أو مريضاً أو ذا مالٍ أو لا مال له فهي لازمةٌ»(2)[اسلام بر پنج اساس بنا شده است: به پاداشتن نماز، پرداخت زكات، حجّ خانۀ خدا، روزۀ ماه رمضان، و ولايت ما اهل بيت عليهم السلام؛ در چهار تا از آن ها رخصت قرار داده شده ولى در ولايت رخصتى نيست؛ بدين معنا كه اگر كسى مال نداشته باشد زكات بر او واجب نيست، و اگر كسى مال نداشته باشد حجّ بر او واجب نيست، و اگر مريض باشد نماز را نشسته مى خواند و روزه ماه رمضان را افطار مى كند، امّا ولايت در تمام حالات، سلامت و بيمارى، و دارايى و ندارى بر آدمى واجب و لازم است].
ولايت اميرمؤمنان و اهل بيت عليهم السلام و آموختن سخنان و سفارشات آنان و دقّت در آنها، به انسان در حوزۀ اصول دين اعمّ از توحيد، نبوّت، امامت و معاد بصيرت كامل مى دهد، و در حوزۀ فروع نيز انسان را در صراط مستقيم قرار مى دهد. و اگر از راه اهل بيت عليهم السلام منحرف شود در دام كسانى چون معاويه مى افتد كه خود را مجتهد مى شمارند و حتّى از اجتهاد در برابر نصّ باكى ندارند و كسى كه پيرو آنان باشد به زودى درمى يابد كه در اصول و فروع دين به بيراهه رفته و در بيابان بى پايان گمراهى و ضلالت يا در درياى ظلمانى بى ساحل گرفتار شده است، و به ديگر سخن، به سوى مقصدى نامعلوم رهسپار است.
انسان منحرف از ولايت و دور از آستان عصمت، چاره اى جز عمل به رأى خود از راه قياس و استحسان و... ندارد، و ميوۀ اين اجتهاد افزون بر گمراهى در اصول و فروع دين، رواج انبوهى از بدعت ها در محافل دينى است كه همه شاهد آن هستيم.
با نگاهى گذرا در مذهب اهل بيت عليهم السلام و مذهب مخالفان اهل بيت عليهم السلام - على رغم مشتركات ظاهرى ميان اين دو مذهب - به خوبى روشن مى شود كه آن دو در واقع اختلاف جوهرى و بنيادى دارند، و كليد حلّ اين اختلاف تنها در پذيرش و عدم پذيرش ولايت يافت مى شود.
بى شكّ همۀ مسلمانان يك خدا را مى پرستند، و يك قرآن را مى خوانند، و از يك پيامبر پيروى مى كنند، و بهشت و جهنّم را قبول دارند، و عبادت هاى مشتركى مانند: نماز، زكات، روزه، حجّ و... دارند ولى اين كجا كه اصول دين از امير مؤمنان على عليه السلام و امام حسن و امام حسين و ساير اهل بيت عليهم السلام كه به نصّ پيامبر صلى الله عليه و آله امامانِ تعيين شدۀ از جانب خداوند هستند، دريافت شود، يا از فلان مجتهد پوشالى كه فتواى به رأى مى دهد؟!
اين كجا كه انسان فروع دين را از امام باقر و امام صادق عليهما السلام بگيرد يا از امثال ابوحنيفه؟!
و از اين روست كه ولايت پايه و اساس اسلام بوده و سرچشمۀ همۀ اختلافات موجود در حوزۀ دين است.
آرى، اختلاف در ولايت... بى شكّ اگر انسانِ مسلمان به اهداف اهل بيت عليهم السلام چنگ زند، راه درست به سوى اصول و فروع دين را پيدا خواهد كرد، و اگر در دام مخالفان بيفتد قطعاً در اصول و فروع دين به بيراهه خواهد رفت.
براى روشن شدن پيامدهاى دورى از سرچشمۀ زلال ولايت اهل بيت عليهم السلام بايد برخى از بدعت هاى پديد آمده در عرصۀ دين را بررسى كرد تا به خوبى روشن گردد كه چگونه ولايت پايۀ بنيادين دين است.
1 - ديدگاه برخى از اشاعره دربارۀ اين كه خداوند متعال جسم است، و رؤيت او در روز قيامت ممكن است.
2 - انكار حسن و قبح عقلى از سوى اشاعره.
3 - قائل بودن اشاعره به جبر و معتزله به تفويض.
4 - نظريّۀ قديم بودن قرآن.
5 - انكار هدفمند بودن كارهاى خداوند (أفعال الباري تعالى معلّلةٌ بالأغراض).
6 - احكام شرعى به عالمان به آن ها اختصاص دارند.
7 - ديدگاه اشاعره دربارۀ اين كه تكليف به محال و غير مقدور، ممكن است.
8 - انكار تعيين و نصب اوصياء و جانشينان پيامبر از سوى خداوند و انتخابى دانستن آنها.
9 - قول به حجّيّت ذاتى اجماع.
10 - قول به حجّيّت قول و فعل صحابه.
11 - قول به عدم عصمت جانشيان پيامبر صلى الله عليه و آله.
12 - قول به جواز مقدّم كردن مفضول بر فاضل.
تفتازانى در «شرح المقاصد»(1)نوشته است:
در امام شرط نيست كه هاشمى و معصوم و برتر از ديگران باشد.
13 - اين ديدگاه كه خليفه با فسق و ظلم و تعطيل كردن حقوق از خلافت عزل نمى شود، و از اين جهت جايز نيست كه عليه او قيام كرد!(2)
باقلّانى در «تمهيد»(3)در باب سخن دربارۀ صفت امامى كه عقد بيعتِ با او لازم است، مى نويسد:
بزرگان اهل عرفان و اصحاب حديث گفته اند: امام با انجام فسق و گناهانى مثل غصب اموال، شلّاق زدن، قتل به ناحقّ، ضايع كردن حقوق، و تعطيل كردن حدود الهى، بركنار نمى شود و خروج عليه او واجب نمى شود بلكه بايد او را نصيحت كرده و ترساند، و در معاصى خدا از اوامر او اطاعت نكرد. و در اين مبنا به روايات فراوانى از پيامبر صلى الله عليه و آله و صحابه كه دربارۀ وجوب اطاعت از حاكمان است اگر چه ستم كنند و اموال را براى خود بردارند، استناد كرده اند. از جمله آن كه حضرت فرموده اند: «إسمعوا وأطيعوا ولو لعبد أجدع، ولو لعبد حبشيّ، وصلّوا وراء كلّ برّ وفاجر» [بشنويد و اطاعت كنيد هر چند از بَرده اى كه بينى اش بريده شده است، و هر چند از بَردۀ حبشى، و پشت سر هر انسان نيكوكار و بدكارى نماز بخوانيد]. و روايت شده كه
فرموده است: «أطعهم و إن أكلوا مالك، وضربوا ظهرك، وأطيعوهم ما أقاموا الصلاة» [از آنها اطاعت كنيد هر چند به ناحقّ مال شما را بخورند و به شما شلّاق بزنند، و از آنها اطاعت كنيد مادامى كه نماز را به پاى دارند].
1 - تغييرات فراوان در وضو و نماز و ديگر عبادات.
2 - تغييرات در اذان و اقامه.
3 - مقدّم داشتن خطبۀ نماز عيد فطر و قربان بر نماز.
4 - تمام خواندن نماز در سفر.
5 - ترك تكبيرهاى مستحبّى در نمازها.
6 - تحريم حجّ تمتع.
7 - نگفتن لبّيك به خاطر مخالفت با على عليه السلام.
8 - تحريم ازدواج موقّت.
9 - فتوا به تحقّق سه طلاق در يك مجلس.
10 - عول و تعصيب در ارث.
و دهها بدعت ديگر كه ما در اين كتاب به آنها اشاره كرده ايم و برخى از آنها در عنوان «اجتهاد در برابر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله» خواهد آمد.
در سال (1425 ه ق) كه نخستين بار به زيارت مكّۀ مكرّمه و مدينۀ منوّره مشرّف شدم، در نماز جمعه و جماعت مسجد الحرام و مسجد نبوى موارد زيادى از بدعت هاى اُمويان و مخالفان اهل بيت عليهم السلام را مشاهده كردم و با خود گفتم: به راستى كه پيامبر صلى الله عليه و آله مظلوم و سنّت آن حضرت متروك است. و در اينجا مى خواهم به برخى از اين مشاهدات اشاره كنم:
نخست - خوابيدن پيش از نماز يا در ميان خطبه؛ برخى نمازگزاران پيش از نماز يا در ميان خطبه مى خوابند سپس بدون اينكه تجديد وضوء كنند نماز خود را مى خوانند. از اين امر بسى شگفت زده و متحيّر شدم! امّا تحيّر و بهت زدگى من چندان طول نكشيد و پس از مراجعه به برخى از فتاواى اهل سنّت برطرف شد؛ زيرا ديدم كه نظر ابوحنيفه آن است كه اگر كسى به يكى از حالت هاى نمازگزار مانند حالت ركوع، سجده، ايستاده يا نشسته، بخوابد وضويش باطل نمى شود! و به نظر شافعى هر خوابى مبطل نماز نيست مانند اين كه نشيمنگاه انسانِ خواب به زمين يا ستون و مانند آن چسبيده باشد، اين امر مانع خروج باد معدۀ احتمالى است و نماز باطل نمى شود.
در سنن تِرمذى آمده(1)است:
عن أنس بن مالك قال: «كان أصحاب رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله ينامون ثمّ يقومون فيصلّون ولايتوضّؤون». قال أبوعيسى: هذا حديثٌ حسنٌ صحيحٌ. قال: وسمعتُ صالح بن عبداللّٰه يقول: سألت عبداللّٰه بن المبارك عمّن نام قاعداً معتمداً؟ فقال: لا وضوء عليه.
اختلف العلماء في الوضوء من النوم: فرأى أكثرهم أن لا يجب عليه الوضوء إذا نام قاعداً أو قائماً حتّى ينام مضطجعاً؛ وبه يقول الثوري وابن المبارك وأحمد.
وقال بعضهم: إذا نام حتّى غلب على عقله وجب عليه الوضوء؛ وبه يقول إسحاق.
وقال الشافعي: من نام قاعداً فرأى رؤيا أو زالت مقعدته لِوَسَنِ(2)النوم، فعليه الوضوء [از انس بن مالك نقل شده كه گفته است: «اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله مى خوابيدند و بيدار مى شدند و بدون اين كه وضو بگيرند نماز مى خواندند».
ابوعيسى گفته: اين حديث صحيح و حَسَن است. و گفته: از صالح بن عبداللّٰه شنيدم كه مى گفت: از عبداللّٰه بن مبارك پرسيدم: اگر كسى عمداً به حالت نشسته بخوابد حكم وضويش چيست؟ گفت: وضو بر او واجب نيست. علما دربارۀ وضو پس از خواب ديدگاههاى گوناگونى دارند: بيشتر آنان بر كسى كه نشسته يا ايستاده حتّى دراز كشيده خوابيده باشد وضو را واجب نمى دانند؛ فتواى ثورى و ابن مبارك و احمد همين است. و برخى نيز گفته اند: اگر بخوابد و خواب بر عقل او غلبه كند وضو بر وى واجب مى شود؛ ديدگاه اسحاق همين است.
و شافعى گفته: اگر كسى بخوابد و خواب ببيند يا به خاطر چُرت آغاز خواب نشيمنگاهش از زمين جدا شود وضو بر او واجب است].
و در «شرح نَوَوى بر صحيح مسلم»(3)آمده است:
قد اختلف العلماء فيها على مذاهب:
أحدها: أنّ النوم لاينقض الوضوء على أيّ حال كان؛ وهذا محكّي عن
أبي موسى الأشعري و...
والمذهب الثاني: أنّ النوم ينقض الوضوء بكلّ حالٍ؛ وهو مذهب الحسن البصري و...
والمذهب الثالث: أنّ كثير النوم ينقض بكلّ حال وقليله لاينقض بحالٍ؛ وهذا مذهب الزهري و....
والمذهب الرابع: أ نّه إذا نام على هيئة من هيئات المصلّين كالراكع والساجد والقائم والقاعد لاينقض وضوؤه سواءٌ كان في الصلاة أو لم يكن. وإن نام مضطجعاً أو مستلقياً على قفاه ينتقض؛ وهذا مذهب أبي حنيفة وداود.
والمذهب الخامس: أ نّه لاينقض إلّانوم الراكع والساجد؛ روي هذا عن أحمد ابن حنبل.
والمذهب السادس: أ نّه لاينقض إلّانوم الساجد؛ وروي أيضاً عن أحمد.
والمذهب السابع: أ نّه لاينقض النوم في الصلاة بكلّ حالٍ، وينقض خارج الصلاة؛ وهو قول ضعيفٌ للشافعي.
والمذهب الثامن: أ نّه إذا نام جالساً ممكّناً مقعدته من الأرض لم ينتقض، وإلّا انتقض، سواءٌ قلّ أو كثر، سواءٌ كان في الصلاة أو خارجها؛ وهذا مذهب الشافعي. وعنده أنّ النوم ليس حدثاً في نفسه وإنّما هو دليلٌ على خروج الريح؛ فإذا نام غير ممكّن المقعدة غلب على الظنّ خروج الريح فجعل الشرع هذا الغالب كالمحقَّق، وأمّا إذا كان ممكّناً فلا يغلب على الظنّ الخروج والأصل بقاء الطهارة [علما در اين باره ديدگاههاى متفاوتى دارند:
نخست: خواب به هيچ عنوان وضو را باطل نمى كند؛ اين فتوا از ابوموسى اشعرى و... نقل شده است.
دوّم: خواب در تمام حالات وضو را باطل مى كند؛ فتواى حسن بصرى و... اين است.
سوّم: خوابِ زياد به هر حال وضو را باطل مى كند و خواب كم در هيچ حالتى وضو را باطل نمى كند؛ ديدگاه زهرى و... همين است.
چهارم: اگر به حالتى از حالات نمازگزار بخوابد مانند حالت ركوع كننده يا سجده كننده يا ايستاده يا نشسته وضويش باطل نمى شود چه در حال نماز خواندن باشد و چه در غير حال نماز خواندن، ولى اگر به پهلو و يا به پشت بخوابد وضويش باطل مى شود؛ اين، فتواى ابوحنيفه و داود است.
پنجم: تنها خواب ركوع كننده و سجده كننده وضو را باطل مى كند؛ اين فتوا از احمد بن حنبل نقل شده است.
ششم: فقط خواب سجده كننده وضو را باطل مى كند؛ اين نيز از احمد بن حنبل
نقل شده است.
هفتم: خواب در حين خواندن نماز به هيچ وجه وضو را باطل نمى كند و در غير نماز باطل مى كند؛ اين، فتواى ضعيفى از شافعى است.
هشتم: اگر به حالت نشسته بخوابد چه كم باشد چه زياد و چه در نماز باشد و چه در غيرنماز، و مقعدش روى زمين قرار گرفته باشد وضويش باطل نمى شود، و گرنه باطل مى شود؛ اين، فتواى شافعى است.
و نزد او خود خواب حدث (و باطل كنندۀ وضو) نيست بلكه خواب دليل خروج باد معده است و در واقع باد است كه حدث و باطل كنندۀ وضو است نه خواب)؛ از اين رو اگر مقعد خود را بر زمين نگذاشته باشد و بخوابد ظنّ غالب آن است كه از او باد معده خارج مى شود و شرع اين ظنّ غالب را مانند قطع قرار داده است، ولى اگر مقعد خود را بر زمين نهاده باشد ظنّ غالب بر خروج باد حاصل نمى شود و در اين موارد، اصل بر بقاء طهارت است (استصحاب طهارت)].
دوّم - نگفتن ذكر «حيَّ على خيرالعمل» در اذان و اقامه، و «تثويب» در نماز صبح؛ «تثويب» عبارت است از گفتن جملۀ «الصلاة خيرٌ من النوم» بعد از «حيَّ على الفلاح» به جاى «حيَّ على خير العمل». «تثويب» در لغت به معنى بازگشت است، عرب مى گويد: ثاب فلانٌ إلى كذا أى: عاد إليه، و ثاب إلى فلان جسمُه بعد العلّة أي: رجع، و در اينجا مؤذّن با عبارت «حىَّ على الصلاة» مردم را به نماز فرا مى خواند، آنگاه مى گويد: «حىَّ على الفلاح»، و سپس با عبارت: «الصلاة خيرٌ من النوم» دوباره به سوى فراخواندن مردم به نماز مى گردد(1).
در كتاب «الاستغاثة»(2)ابوالقاسم كوفى آمده است:
ومن ذلك [أي من بدع عمر]: ما أفسده من حدود الصلاة فأسقط من الأذان والإقامة وزاد ما أفسدهما على متّبعيه. أمّا الأذان فإنّه كان على عهد رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله بما جاء به الرواية على طريق الشيعة الإماميّة يقال فيه: حيَّ على خير العمل؛ فقال: أسقطوا هذا من الأذان لئلّا يتّكل الناس على الصلاة ويتركوا الجهاد فاُسقط ذلك من الأذان والإقامة جميعاً لهذه العلّة؛ فقبلوا ذلك منه واتّبعوه عليه... ثمّ إنّه لمّا اُسقط ذلك من الأذان والإقامة أثبت في الأذان:
«الصلاة خيرٌ من النوم» مرّتين ولم يكن هذا على عهد رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله.... [از بدعت هاى عمر آن است كه حدود نماز را تباه كرد چراكه برخى از فرازهاى اذان و
اقامه را انداخت و فرازهايى را بر آن افزود تا بدين وسيله اذان و اقامۀ پيروانش را تباه سازد. و اذان در زمان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به آن صورتى بود كه روايت شيعۀ اماميّه بيان مى كند كه در آن «حىَّ على خير العمل» مى گويند. ولى عمر گفت: اين بخش را از اذان بيندازيد تا مردم بر نماز تكيه نكنند و جهاد را واگذارند؛ به همين بهانه آن فراز از اذان و اقامه برداشته شد؛ و مردم نيز از او پذيرفتند و پيروى نمودند... و پس از آن كه فراز «حىَّ على خير العمل» از اذان و اقامه حذف شد، دو بار گفتن «الصلاة خير من النوم» را به جاى آن نهاد. در حالى كه در زمان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله اين گونه نبوده است...].
سوّم - آهسته گفتن «بسم اللّٰه الرحمن الرحيم» حتّى در نمازهاى جهريّه، در حالى كه سنّت نبوى و علوى اين چنين بوده كه «بسم اللّٰه» را در تمام نمازها بلند مى خواندند، حتّى در نمازهايى كه حمد و سورۀ آنها آهسته خوانده مى شود.
فخر رازى در تفسير خود مى گويد:
وأمّا أنّ عليّ بن أبي طالب رضى الله عنه كان يجهر بالبسملة فقد ثبت بالتواتر، ومن اقتدى في دينه بعليّ بن أبي طالب فقد اهتدى؛ والدليل عليه قوله صلى الله عليه و آله: «أللّهمّ أدر الحقّ مع عليّ حيث دار»(1)[به تواتر ثابت شده است كه على بن ابى طالب «بسم اللّٰه الرحمن الرحيم» را بلند مى خوانده است. و هر كه در دين خود به على ابن ابى طالب اقتدا كند هدايت يافته است؛ زيرا پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرموده: «أللّهم أدر الحقّ مع علي حيث دار»].
شافعى در كتاب «الاُمّ»(2)از عبيد بن رفاعه نقل مى كند:
أنّ معاوية قدم المدينة فصلّى بهم فلم يقرأ ببسم اللّٰه الرحمن الرحيم، ولم يكبّر إذا خفض و إذا رفع، فناداه المهاجرون حين سلّم والأنصار: أن يا معاوية سرقت صلاتك! أين بسم اللّٰه الرحمن الرحيم؟! وأين التكبير إذا خفضت وإذا رفعت؟! فصلّى بهم صلاة اُخرى، فقال ذلك فيها الّذي عابوا عليه [معاويه به مدينه آمد و براى مردم نماز خواند و بسم اللّٰه الرحمن الرحيم را نخواند و نيز هنگام نشست و برخاست هاى نماز تكبير نگفت، وقتى نماز را سلام داد مهاجران و انصار گفتند: اى معاويه! از نمازت دزديدى! «بسم اللّٰه الرحمن الرحيم» كجا رفت؟! تكبير هنگام نشست و برخاست كجا رفت؟! آنگاه معاويه براى آنها نماز ديگرى خواند، و چيزهايى را كه بر او عيب گرفته بودند در اين نماز به جا آورد].
چهارم - نخواندن سورۀ كامل بعد از حمد، و بسنده نمودن به قسمتى از سوره، در حالى كه طبق مذهب اهل بيت عليهم السلام واجب است كه سورۀ كامل خوانده شود.
اما اميرمؤمنان على عليه السلام خواندن سورۀ «قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ» را دوست داشت؛ از اين رو در نماز بيشتر سورۀ «قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ» مى خواند.
عمران بن حصين مى گويد: پيامبر صلى الله عليه و آله گروهى را به فرماندهى على عليه السلام براى انجام مأموريّتى اعزام كرد و هنگام بازگشت، پيامبر از آنان دربارۀ على عليه السلام پرسيد و آنان پاسخ دادند: همۀ كارهايش خوب بود جز اين كه در همۀ نمازهايش «قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ» را مى خواند. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى على! چرا چنين كردى؟ عرض كرد:
به خاطر اين كه سورۀ «قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ» را دوست مى دارم. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «ما أحببتها حتّى أحبّك اللّٰه»(1)[همانا سورۀ «قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ» را دوست ندارى مگر اين كه خدا به تو محبّت ورزيد].
پنجم - خواندن آيۀ سجده دار در نماز، و سجدۀ در بين نماز، در حالى كه اين عمل در مذهب اهل بيت عليهم السلام نماز را باطل مى كند.
مخالفان خيلى اوقات آيات سجده دار را در نماز مى خوانند، و اين كار را عمداً براى مخالفت با شيعه انجام مى دهند. در نمازهاى پنجگانه اى كه در مسجدالحرام و مسجدالنبى برگزار مى شود، امام جماعت دست كم در يك نماز فرازى از سوره هاى عزائم (سجده دار) را مى خواند و همگى در وسط نماز به سجده مى روند!
ششم - تكفير يا تكتّف (گذاشتن دستها روى هم) در نماز؛ اين كار از بدعت هاى عمر است كه نماز را باطل مى كند و بر خلاف سنّت صحيح و قطعى است.
نكتۀ جالب آن است كه على رغم اين كه اين عمل در مسلك اهل سنّت يك نوع احترام به خداوند متعال شمرده مى شود و عملى مستحبّ مى باشد، ولى بر انجام دادن آن اصرار مى ورزند و كمتر سنّى مى توان يافت كه دست بسته نماز نخواند (به جز مالكى ها كه انجام آن را جز در برخى حالات جايز نمى دانند). حال با خود فكر كن و ببين كه اصرار آنان بر انجام اين عمل چه نكته اى جز اظهار مخالفت با اهل بيت عليهم السلام و پيروان آنها دارد.
1) - وسائل الشيعة، چاپ آل البيت 6:49، باب 7 از ابواب قرائت نماز، ح 4.
در «مصباح الفقيه» حاج آقا رضا همدانى(1)آمده است:
حكي عن عمر أ نّه لمّا جيء إليه باُسارى العجم كفّروا أمامه فسُئل عن ذلك فأجابوه بأنّا نستعمله خضوعاً وتواضعاً لملوكنا فاستحسن هو فعله مع اللّٰه تعالى في الصلاة [از عمر نقل شده كه وقتى اسيران ايرانى را نزد او آوردند آنان در برابر وى دست هايشان را روى هم نهادند. چون عمر علّت آن را جويا شد گفتند: ما براى احترام به پادشاهان و بزرگان خود و فروتنى در برابر آنان اين كار را انجام مى دهيم. عمر از اين كار خوشش آمد و انجام دادن آن را در نماز در برابر خدا پسنديد].
هفتم - گفتن آمّين در نماز. مأمومين پس از قرائت سورۀ حمد توسّط امام جماعت، با صداى بلند و از ته دل آمّين مى گويند، در حالى كه اين عمل بنا بر مذهب اهل بيت عليهم السلام مبطل نماز است. حال آمّين گفتن نيز نزد آنان مستحبّ است ولى بر گفتن اين جمله آن هم با صداى بلند اصرار مى ورزند، و هماهنگ و با صداى بلند همه مى گويند: «آمّين»، بر عكس «بسم اللّٰه الرحمن الرحيم» كه برخلاف سنّت آهسته مى گويند. و اين جز براى مخالفت ورزيدن با اهل بيت عليهم السلام نمى باشد؛ (آمين) را كه مبطل نماز است با صداى بلند مى گويند، و «بسم اللّٰه الرحمن الرحيم» را حتّى در نمازهاى جهرى آهسته مى گويند!!
هشتم - ترك تكبير هنگام نشست و برخاست هاى نماز؛ نخستين كسى كه اين سنّت قطعى و ثابت را ترك كرد، عثمان بن عفّان بود، آنگاه معاويه و بنى اُميّه از او پيروى كردند، و اين بدعت به اندازه اى ادامه يافت كه سنّت قطعى از بين رفت و به فراموشى سپرده شد(2). در زمان ما نيز حاملان روح خبيث اُموى، بر خلاف سنّت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين على عليه السلام اين سنّت ثابت را ترك كرده و پشت سر انداخته اند.
نهم - آهسته خواندن ذكر «ركوع» و «سجده» و «تشهّد».
دهم - ترك سجده بر چيزى كه سجدۀ بر آن صحيح است.
يازدهم - ترك تسبيحات حضرت زهرا عليها السلام و ساير تعقيبات رسيده از اهل بيت عليهم السلام.
و چه به جا گفته شده است: «همۀ سنّت هاى پيامبر خدا حتّى نماز تغيير داده شده است»؛ شافعى در كتاب «الاُمّ» از وهب بن كيسان نقل كرده است:
ابن زبير را ديدم كه نماز (عيد فطر و قربان) را بر خطبه مقدّم كرد.
آنگاه گفت: «كلّ سنن رسول اللّٰه قد غُيّرت حتّى الصلاة» [همۀ سنّت هاى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله حتّى نماز تغيير يافته است].
مع الأسف در اين روزگار مشاهده مى كنيم كه بسيارى از مخالفان از روى جهل يا تجاهل، از سنّت صحيح و ثابت روى مى گردانند، و تنها به خاطر مخالفت با شيعيان اميرالمؤمنين على عليه السلام هر گناه صغيره و كبيره اى را انجام مى دهند و آنچه را دست هوى در برابر دين حنيف سنّت قرار داده، زنده مى كنند.
چنانكه معاويه برخى كارها - مانند تمام خواندن نماز در سفر(1)- را به خاطر زنده كردن بدعت خليفۀ اُموى عثمان بن عفّان انجام مى داد، و برخى كارها را نيز تنها به خاطر مخالفت با اميرالمؤمنين على عليه السلام انجام مى داد؛ مانند ترك تلبيه(2)و....
شيخ محمّد بن عبدالرحمن دمشقى در كتاب «رحمة الاُمّة في اختلاف الائمّة» كه در حاشيۀ كتاب «الميزان» نوشتۀ شعرانى چاپ شده مى نويسد(3):
سنّت در قبر آن است كه هم سطح زمين باشد، به باور شافعى اين ديدگاه ارجح است، و ابوحنيفه و مالك و احمد بن حنبل مى گويند: تسنيم [بالا بردن قبر] أولى است چون هم سطح كردن قبر شعار شيعه شده است!
و غزالى و ماوردى مى گويند:
آنچه مشروع است مسطّح بودن قبر است ولى چونكه رافضه آن را شعار و علامت خود كرده اند ما تسنيم (=بلند و برجسته قرار دادن روى قبر) را برگزيده ايم.
نگارندۀ كتاب «الهداية» - از حنفيان - مى نويسد(4):
مشروع وسنّت آن است كه انگشتر در دست راست باشد ولى چون رافضه چنين عمل مى كنند ما در دست چپ مى كنيم!
نخستين كسى كه برخلاف سنّت رسول خدا انگشتر را در دست چپ كرد
معاويه بود آن گونه كه در «ربيع الأبرار» زمخشرى(1)آمده است.
و حافظ عراقى در توضيح كيفيّت رها كردن تحت الحنك عمّامه(2)[إسدال] مى نويسد:
آيا رها كردن از سمت چپ كه عادت ماست سنّت است يا از طرف راست كه شرافت دارد؟ دليلى بر اينكه طرف راست متعيّن باشد غير از يك روايت كه طبرانى آن را ضعيف دانسته، پيدا نكردم و بر فرض صحّتِ اين روايت ممكن است حضرت آن را از طرف راست مى آورده و از سمت چپ بالا مى برده است. ولى اين كار شعار اماميّه شده است، پس شايسته است به خاطر دورى از تشبّه به آنها از آن اجتناب شود!
ابن تيميّه در «منهاج السنّة» دربارۀ تشبّه به رافضى ها مى گويد(3):
از اين رو برخى از فقها گفته اند: اگر عمل مستحبّى شعار آنها بشود بايد آن را ترك كرد، اگر چه ترك آن واجب نيست ولى چون عمل به آن باعث شباهت به رافضى ها مى شود، و سنّى و رافضى معلوم نمى شود، و مصلحتى كه در تمييز از آنها به خاطر دورى از آنها و مخالفت با ايشان وجود دارد، از مصلحت آن عمل مستحبّ بيشتر است، از اين رو آن عمل ترك مى شود!
سپس اين تشبّه را مثل تشبّه به كفّار قرار داده كه اجتناب از شعار و علامت آنها واجب است!
شيخ اسماعيل بروسوى در تفسير «روح البيان»(4)مى نويسد:
نگارندۀ كتابِ «عقد الدرر واللآلي»(5)مى گويد: در روز عاشورا انجام كارهاى خير مثل صدقه و روزه و ذكر خدا و كارهايى از اين دست مستحبّ است، و شايسته نيست مؤمن در آن روز به يزيد ملعون و نيز به شيعه و رافضى ها وخوارج با برخى كارها تشبّه كند؛ يعنى آن را روز عيد و يا ماتم قرار ندهد؛ چون هركه در عاشورا سرمه به چشم بكشد به يزيد ملعون و خويشانش تشبّه كرده است، اگر چه بر استحباب سرمه كشيدن در عاشورا روايت صحيحى وجود دارد، ولى اگر سنّتى شعار اهل بدعت
شود ترك آن مستحبّ خواهد بود؛ مثل انگشتر به دست راست كردن كه در اصل، مستحبّ و سنّت است ولى چون شعار اهل بدعت وظلمت شده، در زمان ما سنّت بر آن شده كه انگشتر در انگشت كوچك دست چپ قرار داده شود آن گونه كه در شرح قهستانى آمده است. و هر كه در روز عاشورا و دهۀ اوّل محرّم مقتل حسين عليه السلام را بخواند به رافضى ها تشبّه كرده است به ويژه اگر از الفاظى كه منافى عظمت و عزّت است و براى گرياندن شنوندگان به كار مى رود، استفاده كند.
در كراهيّة القهستانى آمده است: اگر بخواهد مقتل حسين عليه السلام را بخواند شايسته است كه ابتدا مقتل ساير اصحاب را يادآور شود تا تشبّه به رافضى ها نكرده باشد.
و حجّة الإسلام غزالى مى گويد: بر واعظ و هر فرد ديگرى حرام است كه مقتل حسين عليه السلام و داستان او و درگيريها و مشاجراتى كه ميان اصحاب رخ داده، را روايت كند؛ چون باعث بغض و كينه نسبت به صحابه و مذمّت آنها مى شود در حالى كه آنها بزرگان دين هستند و بايد نزاعها و جنگهايشان را حمل بر صحّت نمود، شايد به خاطر اشتباه در اجتهادشان بوده، نه براى طلب دنيا و رياست طلبى.
اصرار اهل سنّت بر مخالفت با اميرمؤمنان و اهل بيت عليهم السلام و شيعيان او در حالى است كه پيامبر اكرم از آغاز بعثت تا لحظۀ پايان زندگى شريفش بر پيروى از اميرمؤمنان و اهل بيتش پافشارى كرده و پيوسته بر آن تأكيد مى كردند و مردم را به دوستى و پذيرش ولايتشان تشويق مى كرد و از سوى خداى متعال در قرآن مزد رسالت را مودّت و دوستى نزديكان پيامبر قرار داده است، آيا مودّت و دوستى اهل بيت عليهم السلام با سرپيچى از فرمانشان در مقام عمل، قابل جمع است؟!
آيا خنده دار نيست كه كسى مدّعى محبّت اهل بيت باشد اما اصول و فروع دين خود را از مخالفانشان بگيرد و به آن هم اكتفا نكند، بلكه بر مخالفت سيرۀ عملى آنان پافشارى كرده و احاديث و رواياتشان را دور بيندازد!!
از مصاديق روشن مخالفت اهل سنّت با شيعۀ اهل بيت عليهم السلام آن است كه تودۀ اهل سنّت بر خلاف شيعه هيچ گونه مراسم عزادارى و اظهار غم و اندوه براى ايّام حزن و اندوه و مصيبت اهل بيت مانند ماه محرّم و صفر و روزهاى شهادت ائمّه عليهم السلام، و نيز مراسم جشن و اظهار شادى به مناسبت ايّام ولادت اهل بيت عليهم السلام و عيد غدير و غير آن بر پا نمى كنند، بلكه با برپايى اين گونه مراسم به شدّت مخالفت مى ورزند، و هيچ نامى از اهل بيت عليهم السلام نمى برند. و اين بزرگترين جنايت
بر مسلمانان است. آرى، بر فراز منابر نام فرزندان اميّه و دشمنان اهل بيت عليهم السلام را برده و از آنان به خوبى ياد مى كنند ولى نامى از اهل بيت پيامبر نبرده و يادى از آنان نمى كنند.
آيا اين است پاسخ دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله؟! مگر نه اين است كه به مودّت و دوستى و پيروى اهل بيت عليهم السلام و پيروانشان دعوت مى كرد و بر آن پافشارى مى نمود؟!
يكى از پيامدهاى دورى از مكتب اهل بيت عليهم السلام اين است كه حتّى نگاه انسان نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله تغيير مى كند، توصيف پيامبر در زبان اميرمؤمنان على و امام باقر و امام صادق عليهم السلام كجا، و توصيف آن حضرت در زبان صحيح مسلم و بخارى و... كجا؟
حال به اين سخنان اهانت آميز و نقص آور بنگر كه چگونه به پيامبر اهانت شده و نقص وارد مى كنند:
1 - راويان بدكردار از يك سو از اسلام ابوبكر و پدر مادرش سخن گفته و رواياتى دربارۀ آن مى بافند و مى گويند آياتى در شأن آنان نازل شده اند، و از سوى ديگر دربارۀ پدر و مادر پيامبر مى گويند كه آنان كافر بوده اند و پيامبر را فرزند كافر معرّفى مى كنند؛ در كتاب «الإحكام»(1)آمده است:
قد غاب عنهم - يعني الشيعة - أن سيّد الأنبياء هو ولد كافر وكافرة!! [بر شيعه پوشيده مانده است كه سرور پيامبران فرزند پدر و مادر كافر است!!].
عاصمى در «زين الفتى» هنگامى كه شباهت ميان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و على مرتضى عليه السلام را بيان مى كند مى گويد:
أمّا تشبيه الأبوين في الحكم والتسمية، فإنّ النبيّ في كثرة ما أنعم اللّٰه تعالى عليه ووفور إحسانه إليه لم يرزقه إسلام أبويه، وعلى هذا جمهور المسلمين إلّا شرذمة قليلون لا يلتفت إليهم. فكذلك المرتضى فيما أكرمه اللّٰه به من الأخلاق والخصال وفنون النعم والأفعال لم يرزقه إسلام أبويه [امّا تشبيه پدر و مادر آن دو در حكم و نام گذارى، بايد گفت: با وجود نعمت هاى فراوانى كه خداى تعالى به
1) - الإحكام فى اُصول الأحكام 5:175[160/5، چاپ ديگر].
پيامبر داد و احسان بى حدّى كه در حقّ او كرد اما اسلام پدر و مادرش را روزى او نكرده است، و اين، عقيدۀ جمهور مسلمين است(1)به جز گروه اندكى كه قابل توجّه نمى باشند. و مرتضى نيز همين گونه است و با وجود اين كه خداوند به او اخلاق و صفات پسنديده و نعمت هاى گوناگون داده امّا پدر و مادر مسلمان روزى او ننموده است].
2 - راويان زشتى و بدى جرثومۀ هلاكت و خوارى يعنى معاويه را در كنار پيامبر و جبرئيل و... امين وحى معرفى كرده اند، و اين بالاترين توهين به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و پايين آوردن مقام آن حضرت است؛ زيرا گفتار و كردار اين شخص با سيره و روش پيامبر خدا صلى الله عليه و آله تناقض دارد، و ما مى دانيم كه ميان مرتبۀ نبوّتى كه مسلمانان بدان معتقدند و جايگاه اين شخصى كه بر كرسى خلافت تكيه زده، فاصله از زمين تا آسمان است.
ما از اين گروه مى پرسيم: چه عاملى باعث شده كه اين مقام بلند به او عطا شود؟ آيا ريشۀ پاكش آن شجرۀ معلونه در قرآن و زبان پيامبر صلى الله عليه و آله؟!
يا فرع غاصب و ستمگرش؟!
يا بقاى او بر كفر تا چند ماه قبل از وفات پيامبر صلى الله عليه و آله؟!
يا جنگ او با خليفۀ زمانش خليفه اى كه طاعتش بر او واجب بود و اهل حلّ و عقد با او بيعت كرده و مسلمان همه بدان راضى بودند، ولى وى بر خليفۀ زمانش شمشير كشيد و خونهاى محترم فراوانى را ريخت؟!
يا شُرور او در زمان به چنگ آوردن حكومت مانند: كشتن نيكوكارانى مثل حجر بن عدى و يارانش، و كشتن عمرو بن حمق خزاعى، و قتل محمّد بن ابى بكر و مالك اشتر، و بسيارى ديگر از صالحان اُمّت، و قنوتش به لعن اميرالمؤمنين و حسن و حسين عليهم السلام و گروهى ديگر از مؤمنان برگزيده، و تحريك هواپرستان براى تعرّض به اهل بيت پيامبر، و به كارگيرى راويان براى خدشه دار كردن مقام و منزلت آنان و ساختن رواياتى در مدح و ثناى اُمويان و ملحق كردن زياد به ابوسفيان بر خلاف روايت نبوى قطعى: «الولد للفراش وللعاهر الحجر» [فرزند متعلّق به شوهر است و زناكار بايد سنگسار شود]، و نيز گرفتن بيعت براى يزيد، آن بى حياى خائن شرابخوار، و مسلّط كردن او بر نواميس و خون هاى مردم، و استمرار اين خيانت ها و صدها جنايت ديگر تا پايان عمر.
1) - اين مرد بر جمهور مسلمين دروغ بسته است؛ زيرا همۀ اماميّه و زيديّه و محقّقان اهل سنّت عقيده دارند كه پدر و مادر پيامبر اقدس صلى الله عليه و آله مسلمان بوده اند، و هر كه ديدگاهى غير از اين دارد ارزشى نداشته و به آن توجّهى نمى شود.
3 - ناراحت شدن و تغيّر چهرۀ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از قضا و قدر الهى(1).
4 - شيطان از عمر مى ترسد ولى از رسول خدا نمى ترسد!! بر اساس روايتى جعلى پيامبر دوست دارد به زنان رقّاص نگاه كند، و به صداى غناى آنها گوش كند، و در مجالس لهو حاضر باشد؟! و اينها او را قانع نمى كند تا اينكه همسرش عايشه را به آنجا بياورد در حالى كه مردم از نزديك به آن دو نظاره مى كنند و او به همسرش مى گويد: سير شدى؟! سير شدى؟! و او جواب مى دهد: خير، تا منزلتش را نزد پيامبر بفهمد! و اُبّهت پيامبرى مانع نمى شود كه همراه با كودكان براى ديدن مجالس لهو و لعب بايستد بسان اراذل و اوباش و انسانهاى پيرو هواى نفس و بى شرم و بى حيا، در حالى كه شريعت مقدّسِ او تحريم همۀ اين موارد را در كتاب و سنّت گوشزد كرده است.
5 - كاستن از مقام رسالت به خاطر يك اُموى بى ارزش؛ ابن حجر در «صواعق» مى گويد: «لعنت پيامبر صلى الله عليه و آله بر حَكَم و پسرش ضررى به آن دو نمى رساند؛ زيرا با فرمايش خود در حديث ديگر آن را جبران كرده است كه: «إنّي بشرٌ أغضب كما يغضب البشر» [من بشرى هستم كه مانند ديگران خشمگين مى شوم]!
6 - عريان بودن پيامبر صلى الله عليه و آله در ميان مردم بر اساس روايت بخارى و مسلم!
محبّت كور كننده و كر كننده، آفرينندۀ اين افك را در بر گرفته؛ چرا كه خواسته فضيلتى را براى خليفه اثبات كند و فراموش كرده يا خود را به فراموشى زده است كه لازمۀ اين فضيلت سازى، سلب آن فضيلت از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله است.
پناه بر خدا، به پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت داده اند كه حضرت در حضور اصحاب خود بدون اعتنا به حضور آنان ران هاى خود را نمايان كرد، تا آن كه عمر يا عثمان كه فرشتگان از آنها شرم مى كنند در مجلس حاضر شدند و پيامبر از او خجالت كشيد و ران خود را پوشاند!!
7 - حجّاج مى گويد: خليفۀ انسان بهتر از پيامبر اوست!!
8 - قسطلانى گفته است: «پيامبر صلى الله عليه و آله مى تواند پس از أمان دادن بكشد، و هر كه را بخواهد بدون سبب لعن كند، و خداوند ناسزا و لعن پيامبر را براى كسى كه به وى ناسزا گفته شده و يا مورد لعن واقع شده مايۀ تقرّب به خدا قرار مى دهد؛ زيرا خود پيامبر صلى الله عليه و آله چنين دعائى كرده (كه خدايا! كسى را كه بى سبب لعن كرده ام اين لعن را براى او رحمت و مايۀ تقرّب قراربده).
1) - نگاه كن: ص 93 از اين كتاب.
9 - ابوحنيفه از پيامبر صلى الله عليه و آله داناتر است!
10 - ابوبكر پيرمردى شناخته شده و پيامبر جوانى ناشناس است.
11 - پيامبر رساندن پيام الهى را از وقت حاجت به تأخير انداخت!
12 - امّت در همۀ ويژگى ها با پيامبر شريك است(1)!
پيامبر عزيز اسلام هم در حال حيات مظلوم بود و هم بعد از وفات؛ امّا مظلوميّت پيامبر در حال حيات به خاطر آن است كه منافقانِ زيادى گرد او جمع شده بودند، كسانى كه در انديشۀ خود، نقشه هاى بى شمارى را براى آيندۀ امّت اسلامى ترسيم مى كردند، در صورتى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از اين برنامه ها و نقشه ها آگاه بود، ولى به خاطر حفظ اصل اسلام در برابر آنان به سكوت پناه برده بود.
چنان كه برخى از پيوندهاى دامادى نيز به همين دليل بود؛ امثال عايشه با او در زير يك سقف زندگى مى كردند، و پيامبر مى دانست كه او به زودى عليه امير مؤمنان على عليه السلام شورش كرده و وارد جنگ شده و آتش فتنۀ شتر سرخ موى را شعله ور خواهد ساخت. و ده ها نفر از منافقان ديگر مانند: ابوسفيان، طلحه، زبير، و... و در اطراف پيامبر حلقه زده بودند و حضرت از آيندۀ آنان و از روحيّات و درون خباثت بار آنان آگاهى داشت ولى از آن پرده بر نمى داشت، همۀ اينها به جهت حفظ كيان اسلام بود....
همانا پيامبر همراه اشخاصى بود كه مى دانست به همين زودى به دختر عزيزش فاطمۀ زهرا عليها السلام، يورش برده و او را به بدترين شكل به شهادت مى رسانند، و چنين كردند، درِ خانه اش را آتش زدند، جنينش محسن بن على را سقط كردند و...
پيرامون پيامبر صلى الله عليه و آله افرادى بودند كه امير المؤمنين على عليه السلام را به مدّت بيست و پنج سال خانه نشين كردند... و حديث غدير و صدها سفارش و حديث ديگر دربارۀ محبّت و ولايت و امامت على عليه السلام را زير پا نهادند...
اشخاصى كه در ظاهر مسلمان بودند ولى در برابر خليفۀ پيامبر و وصىّ او آتش جنگ جمل، صفّين، و نهروان را افروختند... مسلمان بودنند اما به نصّ پيامبر اكرم ناكثين، قاسطين، و مارقين شدند...
افرادى كه جگر گوشه و ريحانه و سبط اكبر پيامبر صلى الله عليه و آله امام حسن مجتبى عليه السلام را
1) - درباره همۀ اينها نگاه كن: آنچه در ص 61-154 از اين كتاب مى آيد.
هدف قرار داده و با سمّ كشنده مسموم نمودند و او را مظلومانه به شهادت رساندند با اين حال باز ادعا مى كنند كه مسلمانند!!
افرادى كه خود را مسلمان و اصحاب پيامبر ناميدند امّا در بيابانى سوزان به سراغ جگر گوشۀ پيامبر، امام حسين و فرزندان و يارانش كه عطشان بودند و از عطش جگرهايشان كباب بود، رفتند و به فجيع ترين شكل ممكن آنان را كشتند و سرهايشان را از تن جدا كرده بر سر نيزه ها زده و در شهرها چرخاندند و از شهرى به شهر ديگر بردند و به آن جنايت افتخار كردند و اهل بيت پيامبر را به اسارت بردند...
و ده ها جنايت ديگر.
اين، مظلوميّت پيامبر در حال حيات است. و پس از رحلتش نيز مظلوم بود، و نمونۀ مظلوميّت او تسلّط افراد ياد شده بر شهرهاى اسلامى است كه به حكمرانى و زور گويى پرداختند. كسانى كه روح اموى در جان و دلشان نفوذ كرده است در مسجد الحرام و مسجد النبى بر فراز منابر و در خطبه هاى نماز به جاى اين كه احاديث و حكاياتى از امير مؤمنان و اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كنند از امثال معاويه حديث مى خوانند.
آرى، از بنى اُميّه اين شجرۀ ملعونه و خبيثه ياد مى كنند كه پيامبر اكرم پيوسته مردم را از آنان پرهيز مى داد.
1 - پس از تدوين كتاب تلخيص الغدير، يكى از مراجع تقليد پس از آگاهى از كتاب ياد شده پيشنهاد داد كه مجدّداً به مطالعه كتاب تدوين شده بپردازم و موضوعات مهّم آن را استخراج كرده و مطالب مربوط به هر موضوع كه در سراسر الغدير به مناسبت مطرح شده اند را تدوين نمايم و آنگاه كتابهايى كوچك كه جابه جايى آن ها راحت و مطالعۀ آنها آسان باشد، تأليف شوند. و خوشبختانه رهبر عزيز انقلاب نيز كه هماره بر انجام مباحث علمى در حوزه هاى علميّه جهت تحكيم مبانى مكتب اهل بيت عليهم السلام و دست يابى به وحدت اسلامى، تأكيد دارند، در دوبار تشرّف بنده به محضر ايشان در سال 1389 از انجام اين مهّم خشنود شدند و تصريح كردند كه خيلى پيش از اين بايد اين كار انجام مى شد و فرمودند كه به مؤسّسه آيت اللّٰه سيد محمود شاهرودى چند بار گفته بودم كه بايد موضوعات پراكندۀ كتاب الغدير جهت استفادۀ آسانتر در كتابهاى مستقّلى تدوين
شوند كه اكنون شما بر انجام آن موفّق شده ايد. اين سخنان معظّم له ما را بر تكميل هر چه سريعترِ موضوعات تدوين شده و انتشار آنها مصمّم كرد، و خوشبختانه به توفيق الهى ظرف يك سال پس از فرمايشات رهبر عزيز، سلسله موضوعات الغدير در (29) جلد به زبان عربى و (31) جلد به زبان فارسى منتشر شدند و تا پايان سال 90 به زبان اردو نيز ترجمه و منتشر خواهند شد.
پس از مطالعۀ كتاب «برگزيدۀ الغدير» و دسته بندى مطالب مربوط به موضوعات گوناگون، (27) موضوع به نامهاى زير به دست آمد كه هر كدام كتاب مستقلّى را ترتيب دادند:
1 - پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله 2 - ثقل اكبر قرآن كريم 3 - ثقل اصغر اهل بيت عليهم السلام
4 - على عليه السلام در قرآن 5 - على عليه السلام در سنّت 6 - على عليه السلام از زبان مخالفان
7 - على عليه السلام سيّد مظلومان 8 - صدّيقۀ طاهره عليها السلام 9 - امام حسن عليه السلام
10 - امام حسين عليه السلام 11 - ابوطالب عليه السلام 12 - اصحاب امير المؤمنين عليه السلام
13 - على عليه السلام و خلفا 14 - بنى اُميّه 15 - معاوية بن ابى سفيان
16 - عمرو عاص 17 - اصحاب جمل 18 - يزيد بن معاوية
19 - امامان چهارگانۀ فقه 20 - داستان غدير خم 21 - كتابهاى دروغين
22 - شيعۀ على عليه السلام 23 - غُلوّ 24 - خلافت و امامت
25 - اجتهاد 26 - شعر و شعرا 27 - سرقتهاى حديثى
نكتۀ قابل توجه اين است كه بيشتر اين موضوعات با اين عناوين و اسم خاصّ در كتاب شريف الغدير مطرح نشده اند، و اينجانب به خاطر تسلّط بر مطالب كتاب و مطالعه و استقراء كامل، اين تعداد از موضوعات را با سليقۀ خود استخراج كردم و مطالب مربوط به هر موضوع را باز به سليقۀ خود ذيل سر فصلهاى جداگانه قرار داده و براى هر موضوع كتابى را تدوين نمودم كه تا كنون به سه زبان عربى، فارسى، و اردو تدوين و منتشر شده است. و در واقع از اين (27) موضوع، دو موضوع آن يعنى شمارۀ (11) ابوطالب حامى پيامبر، و شمارۀ (20) داستان غدير خم، در جاى مشخّصى از الغدير قرار دارد و تنظيم آنها كار آسانى بوده است، ولى بقيّۀ موضوعات هم اسم آنها با انتخاب اينجانب بوده، و هم فصلها و ابواب كتاب و هم چينش مطالب مطرح شده در هر فصل، از اين رو تنظيم آنها كار دشوارى بوده است و ناچار شده ايم كه تمام مطالب برگزيدۀ الغدير را مطالعه و از جاى جاى كتاب، مطالب مربوط به هر موضوع را گردآورى و از تلفيق آنها كتاب مستقلّى را شكل دهيم.
2 - در تدوين كتاب برگزيدۀ الغدير و نيز دوره سلسله موضوعات الغدير بر
موسوعۀ چهارده جلدى تحقيق شده توسّط مركز الغديرِ مؤسسۀ دائرة المعارف فقه اهل بيت با اشراف آيت اللّٰه سيد محمود هاشمى شاهرودى اعتماد كرده ايم.
3 - براى دستيابى آسان به منابع و مصادر كتاب، آنچه را كه علّامۀ امينى در متن كتاب مطرح كرده را به پانوشت منتقل كرديم، آنگاه داخل كروشه آدرس چاپهاى جديد آن كتابها بر اساس تحقيقات ياد شده درج شدند.
4 - منبع برخى از مطالبى كه در چاپ تحقيق شده از كتاب الغدير احياناً بدون منبع ذكر شده بودند، را به دست آورده و در پاورقى افزوديم.
5 - آدرس تمام مطالبى را كه مؤلّف با عبارت «گذشت» يا «خواهد آمد» از آنها ياد كرده بود، را پيدا كرديم و شمارۀ صفحۀ آن را در پاورقى نوشتيم.
6 - نكات ويراستارى را حتّى المقدور رعايت كرديم.
7 - عناوين مباحث و رئوس مطالب با حروف درشت و پر رنگ قرار داده شده اند تا خواننده به راحتى به مطلب مورد نظر دست يابد.
8 - عناوينِ مباحث در سرصفحه ها نيز به شكل منظّم و دقيق قرار داده شده اند، تا خواننده به راحتى به مطلب مورد نظر دست يابد.
9 - در تمام مجلّدات، فهرست محتوايى دقيق كه دربردارندۀ نكات مهّم كتاب است تدوين شده اند تا خواننده به راحتى بتواند به مطالب مورد نظر خود دست يابد. فهرست كتابها به قدرى دقيق و ريز تدوين شده اند كه به منزلۀ چكيده اى از كتاب نيز مى باشند و تدوين اين گونه فهرستى در كتابهاى مشابه كمتر به چشم مى خورد. و اين از مزاياى اين كتابهاست.
10 - سعى كرده ايم هر كتاب حتّى المقدور مستقلّ باشد و به كتاب ديگر از اين مجموعه نيازمند نباشد؛ و براى دستيابى به اين هدف ناچار شديم احياناً يك مطلب يا يك فصل را در چند كتاب تكرار كنيم. و دليل اين امر آن است كه هدف ما افزون بر توزيع دورۀ كامل سلسله موضوعات الغدير، اين است كه هر كتاب را نيز در مناسبتهاى مذهبى و احياناً در قالب مسابقات كتابخوانى ميان تودۀ مردم به ويژه جوانان توزيع كنيم و از اين رو بايد حتّى المقدور تمامى مطالب مربوطه را در آن كتاب ياد آور شويم هر چند در كتاب ديگر تكرار شده باشد. البته گاهى نيز به خاطر پرهيز از زيادى حجم كتاب، به ناچار برخى مطالب را به كتابهاى ديگر از سلسله موضوعات الغدير يا كتاب برگزيدۀ الغدير، ارجاع داده ايم.
همكاران:
بر خود لازم مى دانم افزون بر همكاران خود در تدوين كتاب برگزيدۀ الغدير در سال 1386، از فظلاى زير كه در سه سال گذشته با اينجانب در تدوين و آماده سازى سلسله موضوعات الغدير به زبان عربى و فارسى همكارى داشته اند تشكّر كنم، اميدوارم اين تلاشها مورد توجّه امير مؤمنان عليه السلام واقع شود و حضرت در لحظۀ جان دادن و شب اوّل قبر و در عالم برزخ و قيامت به همگى توجّه خاص و ويژه كند؛ آن عزيزان از اين قرارند:
1 - فاضل محترم جناب آقاى على اسماعيلى كه از آغاز تا كنون به طور منظّم و مستمرّ در تنظيم كتابها همكارى كرده اند.
2 - فاضل محترم جناب آقاى سيف اللّٰه حبيبى.
3 - فضلاى محترم آقايان عبد الحسين بيگدلى كاشانى و محسن محقّق در به دست آوردن معانى مراد از برخى عبارات عربى.
4 - جناب آقاى سيد ضياء سلطانى صفحه آراى كتابهاى عربى و جناب آقاى سيّد على موسوى صفحه آراى كتابهاى فارسى.
5 - جناب آقاى ايل بيگى طرّاح جلد كتابهاى عربى و فارسى.
6 - جناب آقاى مهدى قربانپور در امور اجرايى؛ شكر اللّٰه مساعيهم.
تشكّر ويژه:
بر خود لازم مى دانم كه به طور ويژه از رهبر عزيز انقلاب كه ما را بر انجام اين امر مهّم تشويق كرده اند، و نيز از مراجع معظّم تقليد شيعه به خصوص حضرت آيت اللّٰه العظمى صافى گلپايگانى، حضرت آيت اللّٰه العظمى مكارم شيرازى، و دفتر حضرت آيت اللّٰه العظمى سيستانى تشكّر مى كنم و نيازمند دعاى آن بزرگواران بوده و خود را مرهون حمايتهاى آن حضرات مى دانم.
در پايان:
هدف اصلى اينجانب از تدوين مجموعه كتابهاى موسوم به «سلسله موضوعات الغدير» آن است كه كتاب ارزشمند الغدير ميان تودۀ مردم به ويژه جوانان منتشر شود و مطالب و مباحث مهّم آن به راحتى در دسترس همگان قرار گيرد و از فرهنگ ناب اسلامى بهره كافى ببرند. براى نيل به اين هدف اميدوارم كه مؤسّسات، هيئات، و سازمانها به ويژه آموزش و پرورش و مسؤلين دانشگاهها و
حوزه هاى علميّه اوّلاً - دست كم يك دوره از اين كتابهاى ارزشمند را براى كتابخانۀ حوزه، دانشگاه و مدرسه تهيّه كنند تا در دسترس جوانان قرار گيرند و از معارف درس آموز علوى بهره مند شوند. ثانياً - در مناسبتهاى گوناگون مذهبى مانند عيد غدير، ولادت و شهادت امير مؤمنان على عليه السلام، ولادت و شهادت امام حسن و امام حسين عليهما السلام، ايّام محرّم و صفر، و دهۀ فاطميّه و... كتابهاى متناسب با آن مناسبت مذهبى كه در ميان سلسله موضوعات الغدير وجود دارند، را ميان جوانان در قالب مسابقات كتابخوانى و... منتشر نمايند و بدين ترتيب فرصت مطالعۀ معارف موجود در اين كتابها براى جوانان فراهم شود تا با تاريخ واقعى اسلام حقيقى و سيرۀ پيامبر اسلام و اميرمؤمنان آشنا شوند و راه درست را از بيراهه تشخيص دهند و با تقويت بُنيۀ علمى خود در برابر تهاجم فرهنگى دشمنان اسلام و مكتب اهل بيت مقاومت نمايند.
و روشن است كه هدف ما از تدوين و انتشار اين كتابها تحكيم وحدت اسلامى و دستيابى همگان به تاريخ صحيح و آشنايى با سيرۀ واقعى پيامبر اسلام است. در اين راستا مرحوم آيت اللّٰه شهيد مطهرى مى فرمايد: «الغدير نقش برجسته اى در تحقّق وحدت اسلامى دارد».
و از خداوند مى خواهم كه ما را جزء ناشران معارف اهل بيت عليهم السلام و احياء كنندگان اسلام حقيقى قرار دهد... اسلام نهج البلاغة و صحيفۀ سجّاديّه...
اسلام محرّم و صفر و فاطميّه و غدير نه اسلام بنى اُميّه و وهابيّت و امثال ابوحنيفه كسانى كه به قول امير المؤمنين عليه السلام: «احتجّوا بالشجرة (نبوّت) وأضاعوا الثمرة (ولايت)»(1).
وفي الختام: نسأل اللّٰه الإخلاص، فإنّه الأصل والأساس،
واللّٰه الموفِّق للسداد والصواب، وإليه المرجع والمآب
الحمد للّٰه الّذي جعلنا من المتمسّكين بولاية عليّ بن أبي طالب عليه السلام
عُشّ آل محمّد قم مقدّسه - مؤسّسة ميراث نبوّت
محمّد حسن شفيعى شاهرودى
5 جمادى الاُولى 1432 ه ق، مصادف با 1390/2/12
1) - [نهج البلاغة 1/116، خطبۀ 67].
شفيعُ إسماعيلَ في الآخرَه *** محمّدٌ والعترةُ الطاهره(1)
[بر خدا توكّل مى كنم، و به پنج تن توسّل مى جويم].
و نقش ديگرى، اين كلمات بود: شفيعُ إسماعيلَ في الآخرَه محمّدٌ والعترةُ الطاهره
[شفاعت كنندۀ اسماعيل در آخرت، محمّد و عترت پاك اوست].
اين مطلب اخير را شيخ در «مجالس المؤمنين» [449/2] ذكر كرده، و شيخ ما صدوق نيز در آغاز «عيون الأخبار» [16/1] به آن اشاره كرده است.
قاضى نظام الدين متوفّاى (678) سروده است:
1 - من لا يواليكمُ في اللّٰه لم يرَ من *** قيح اللظىٰ وعذاب ِ القبر تسكينا
2 - لأجل جدِّكمُ الأفلاكُ قد خُلِقت *** لولاه ما اقتضت الأقدار تكوينا
3 - من ذا كمثل عليٍّ في ولايتِهِ *** ما مبغضيه أرىٰ إلّامجانينا
4 - مهما تمسّك بالأخبارِ طائفةٌ *** فقولهُ والِ من والاه يكفينا
5 - يومَ الغديرِ جرى الوادي فطمّ علىٰ *** قويّ قومٍ همُ كانوا المعادينا
6 - شبلاه ريحانتا روضِ الجنانِ فقل *** في طيبِ أرضٍ نمت تلك الرياحينا
[1 - كسى كه براى خدا شما را دوست ندارد از آتش و عذاب قبر تسكينى (و نجاتى) نمى يابد. 2 - به خاطر جدّ شما افلاك خلق شده است، اگر او نبود قضا و قدرها مقتضى تكوين نبود. 3 - كيست كه مثل على در ولايتش باشد، كسانى كه بُغض وى در دل دارند، ديوانه اى بيش نيستند. 4 - هر گاه گروهى به أخبار و روايات تمسّك كنند،
1) - صاحب بن عُبّاد متوفّاى (385)، دو انگشتر داشت كه نقش يكى از آنها اين كلمات بود: على اللّٰه توكّلتُ وبالخَمسِ توسّلتُ
سخن پيامبر كه فرمود: «خدايا! دوستداران او را دوست بدار»، ما را كافى است. 5 - روز غدير همچون سيل به راه مى افتد و بر دشمنان قوى ما چيره مى شود (و دليلى عليه آنهاست). 6 - دو فرزندش دو ريحانۀ بهشتند، پس بگو: در زمين پاكيزه، اين گياهان خوشبو روييده اند].
اين قصيده به (42) بيت مى رسد كه آن را قاضى مرعشى در «مجالس المؤمنين»(1)ذكر كرده است.
وى با بيت دوم به روايتى كه حاكم ذكر كرده و در «مستدرك»(2)آن را صحيح دانسته، اشاره دارد: از ابن عبّاس روايت شده است: «أوحى اللّٰه إلى عيسى عليه السلام: يا عيسى! آمِن بمحمّد وَأْمر من أدركه من اُمّتك أن يؤمنوا به، فلولا محمّد ما خلقتُ آدم، ولولا محمّد ما خلقتُ الجنّة والنار، ولقد خلقتُ العرش على الماء فاضطربَ فكتبتُ عليه: لا إله إلّااللّٰه، محمّد رسول اللّٰه، فسكن» [خداوند به عيسى وحى فرستاد: اى عيسى! به محمّد ايمان بياور و به هر كسى از امّتت كه او را درك مى كند وصيّت كن به او ايمان بياورد، كه اگر محمّد نبود آدم و بهشت و جهنّم را خلق نمى كردم، و من عرش را بر روى آب خلق كردم و آب مضطرب شد، پس بر آن نوشتم: «لا إله إلّا اللّٰه، محمّد رسول اللّٰه»، آنگاه آرام گرفت].
حاكم پس از اين، حديث ديگرى را ذكر كرده و آن را صحيح دانسته است(3)كه در آن اشاره اى به آنچه ذكر شد دارد؛ متن آن حديث از اين قرار است: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: «لمّا اقترف آدم الخطيئة قال: ياربّ! أسألك بحقِّ محمّد لمّا غفرت لي. فقال اللّٰه: يا آدم! وكيف عرفت محمّداً ولم أخلقه؟ قال: ياربّ! لأنَّك لمّا
خلقتني بيدك ونفخت فيّ من روحك، رفعتُ رأسي فرأيتُ على قوائم العرش مكتوباً: لا إله إلّااللّٰه محمّد رسول اللّٰه؛ فعلمتُ أ نَّك لم تضف إلى اسمك إلّاأحبّ الخلق إليك.
فقال اللّٰه: صدقت يا آدم! إنّه لأحبُّ الخلق إليَّ، اُدعني بحقّه فقد غفرتُ لك، ولولا محمّد ما خلقتك» [چون آدم مرتكب خطا شد، گفت: پروردگارا! تو را به حقّ محمّد مى خوانم تا مرا بيامرزى. خداوند فرمود: اى آدم! چگونه محمّد را شناختى در حالى كه او را خلق نكرده ام؟ گفت: پروردگارا! وقتى مرا با دست خود خلق كردى و در من از روح خود دميدى، سرَم را بالا آوردم، پس ديدم بر ساقهاى عرش نوشته شده است: «لا إله إلّا اللّٰه محمّد رسول اللّٰه» و دانستم تو نزديك اسم خود نمى آورى مگر كسى را كه محبوبترين خلق نزد تو باشد. خدا فرمود: اى آدم! راست گفتى، او محبوبترين خلق من است، مرا به حقّ او بخوان كه تو را آمرزيدم، و اگر محمّد نبود تو را خلق نمى كردم].
بيهقى اين حديث را در «دلائل النبوّة»(1)ذكر كرده، و اين همان كتابى است كه ذهبى دربارۀ آن گفته است: «عليك به فكلّه هدىً ونور» [تو را به آن كتاب توصيه مى كنم كه همۀ آن هدايت و نور است].
ما اين مختصر را نوشتيم تا خواننده را بر بطلان كلام بى معنايى كه از ابن تيميّه و پيروان وى - مثل قصيمى - نقل شده، مطّلع سازيم، تا به فضيلت پيامبر اقدس صلى الله عليه و آله آگاه شود.
محمّدٌ وصنوه وابنته *** وابناه خيرُ من تحفّىٰ واحتذىٰ
از ابوهريره از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است: «لمّا خلق اللّٰه تعالى آدم أبا البشر ونفخ فيه من روحه التفت آدم يمنة العرش فإذا في النور خمسةُ أشباح سُجّداً وركّعاً. قال آدم:
هل خلقتَ أحداً من طين قبلي؟ قال: لا يا آدم!. قال: فمَن هؤلاء الخمسة الأشباح الّذين
1) - دلائل النبوّة [489/5].
أراهم في هيئتي وصورتي؟
قال: هؤلاء خمسة من وُلْدك لولاهم ما خلقتُك، هؤلاء خمسةٌ شَقَقْت لهم خمسة أسماء من أسمائي لولاهم ما خلقتُ الجنّة والنار، ولا العرش ولا الكرسيّ، ولا السماء ولا الأرض، ولا الملائكة ولا الإنس ولا الجنّ، فأنا المحمود وهذا محمّد، وأنا العالي وهذا عليّ، وأنا الفاطر وهذه فاطمة، وأنا الإحسان وهذا الحسن، وأنا المحسن وهذا الحسين، آليت بعزّتي أن لا يأتيني أحدٌ بمثقال ذرّة من خردل من بُغض أحدهم إلّا أدخله ناري ولا اُبالي. يا آدم! هؤلاء صفوتي بهم اُنجيهم وبهم اُهلِكُهم، فإذا كان لك إليّ حاجة فبهؤلاء توسّل» [چون خداى تعالى آدم ابوالبشر را آفريد و از روح خود در او دميد، آدم به جانب راست عرش توجّه كرد و ناگاه در ميان نور، پنج شَبَح ديد كه در حال سجده و ركوع بودند. آدم گفت: آيا كسى را قبل از من از گِل آفريده اى؟ فرمود: نه، اى آدم! پرسيد: پس اين پنج شبحى كه آنها را در شكل و صورت خود مى بينم كيانند؟
فرمود: اين پنج نفر از فرزندان تو هستند كه اگر آنها نبودند تو را نمى آفريدم، اين پنج نفر هستند كه پنج اسم از اسمهاى خود را براى آنها جدا كردم، اگر نبودند بهشت و جهنّم و عرش و كرسى و آسمان و زمين و فرشتگان و انسانها و جنّ را نمى آفريدم؛ پس من محمود هستم و اين محمّد است، و من عالى هستم و اين على است، و من فاطر هستم و اين فاطمه است، و من احسان هستم و اين حسن است، و من محسن هستم و اين حسين است. به عزّت خود سوگند مى خورم كه كسى با ذرّه اى كوچك از دشمنىِ يكى از اينها پيش من نمى آيد، مگر اينكه او را داخل آتش مى افكنم و باكى ندارم. اى آدم! اينها برگزيدگان من هستند، به وسيلۀ آنها نجات مى دهم و به وسيلۀ آنها هلاك مى كنم پس اگر تو حاجتى به من دارى به اينها متوسّل شو].
آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «نحن سفينة النجاة من تعلّق بها نجا، ومن حادَ عنها هلك، فمن كان له إلى اللّٰه حاجة، فليسأل بنا أهل البيت» [ما كشتى نجات هستيم كه هر كس به آن چنگ زند نجات يابد، و هر كس از آن منحرف شود هلاك مى شود، پس هر كس
حاجتى به سوى خدا دارد بايد به وسيلۀ ما اهل بيت بخواهد].
اين روايت را شيخ الاسلام حموينى در باب اوّل از كتاب «فرائد السمطين»(1)نقل كرده است.
ولا يتمُّ لامرىءٍ صلاته *** إلّا بذكراهم ولا يزكو الدعا
اشاره دارد به اينكه خداوند به درود فرستادن بر محمّد و آل او در نماز فرمان داده است. و در اين مقام أخبار زياد و كلمات كامل و فراوانى است كه در لا به لاى كتابهاى فقه و تفسير و حديث يافت مى شود.
ابن حجر در كتاب «صواعق»(2)آيۀ: «إِنَّ اَللّٰهَ وَ مَلاٰئِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى اَلنَّبِيِّ يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً» (3)[خدا و فرشتگانش بر پيامبر درود مى فرستد؛ اى كسانى كه ايمان آورده ايد! بر او درود فرستيد و سلام گوييد و كاملاً تسليم باشيد] را ذكر مى كند و تعدادى از روايات صحيحى كه دربارۀ آن روايت شده را نقل مى كند؛ از جمله اينكه وقتى از پيامبر صلى الله عليه و آله دربارۀ چگونگى درود و سلام بر او سؤال شد، پيامبر درود بر خود را همراه درود بر آل خود آوردند. سپس مى نويسد:
و اين، دليل آشكارى است بر اينكه منظور از اين آيه، دستور به درود فرستادن بر اهل بيت آن حضرت و بقيّۀ آل او است، وگرنه مردم بعد از نزول آيه دربارۀ درود فرستادن بر اهل بيت او سؤال نمى كردند و آنچه گفته شد در جواب آنها گفته نمى شد.
و روايت شده است: «لا تُصلّوا عليَّ الصلاة البتراء» [بر من درود ناقص ودُم
بريده نفرستيد]. گفتند: صلوات ناقص و دُم بريده چيست؟ فرمود:
«تقولون: أللّهمَّ صلِّ على محمّد وتُمسِكون، بل قولوا: أللّهمّ صلِّ على محمّد وعلى آل محمّد» [اينكه بگوييد: أللّهمّ صلّ على محمّد و دست نگهداريد، بلكه بگوييد: أللّهمّ صلّ على محمّد وعلى آل محمّد].
و نيشابورى در «تفسير»(1)خود در ذيل آيۀ: «قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبىٰ»(2)مى نويسد:
براى شرافت و فخر آل رسول خدا صلى الله عليه و آله همين بس است كه در هر نمازى، تشهّد، با نام آنها و صلوات و درود بر آنها تمام مى شود.
و محبّ الدين طبرى در كتاب «الذخائر»(3)از جابر نقل كرده است: «لو صلّيتُ صلاةً لم اُصلِّ فيها على محمّد وعلى آل محمّد ما رأيتُ أنّها تُقبل» [اگر نمازى بخوانم ودر آن بر محمّد وآل محمّد درود نفرستم گمان ندارم كه قبول شود].
«مكتوبٌ على باب الجنّة: لا إله إلّااللّٰه، محمّد رسول اللّٰه، عليّ أخو رسول اللّٰه، قبل أن تخلق السماوات والأرض بألفي عامّ» [دو هزار سال پيش از آفرينش آسمانها و زمين بر درِ بهشت نوشته شده بود: خدايى جز او نيست و محمّد فرستاده و پيامبر او و على برادر پيامبر است].
«مناقب احمد»، «تاريخ خطيب»، «الرياض النضرة»، «تذكرة السبط»، «مناقب خوارزمى»، «كنز العمّال» از ابن عساكر، آن را نقل كرده اند(4).
«اشتقَّ اللّٰه تعالى لنا من أسمائه أسماءً: فاللّٰه عزّوجلَّ محمودٌ وأنا محمّد واللّٰه الأعلى وأخي عليّ» [خداوند نام ما را از
نامهاى خود برگرفت، خداى عزّوجلّ «محمود» است ومن «محمّد»، وخدا «أعلى» است وبرادرم «على»].
اين روايت را حموينى در باب دوم(1)فرائدش از طريق ابو نعيم و نطنزى نقل كرده است.
«يا أبا الحسن! كلّم الشمس فإنَّها تكلّمك» [اى ابوالحسن! با خورشيد سخن بگو كه او با تو سخن مى گويد]. على عليه السلام فرمود: «السلام عليك أيّها العبد المطيع للّٰه ورسوله!» [سلام بر تو اى بندۀ مطيع خدا و رسولش!]. خورشيد گفت: «وعليك السلام يا أمير المؤمنين، وإمام المتّقين، وقائد الغرِّ المحجّلين! يا عليُّ! أنت وشيعتك في الجنّة، يا عليُّ! أوّل من تنشقُّ عنه الأرض محمّد ثمّ أنت، وأوّل من يُحيا محمّد ثمّ أنت، وأوّل من يُكسى محمّد ثمّ أنت» [و سلام بر تو اى امير المؤمنان، و امام متّقيان، و پيشواى بهشتيانى كه پيشانى و دستها و پاهاى آنها (مواضع سجده و وضو) نورانى و سفيد است(2)! اى على! تو و پيروانت در بهشت هستيد. اى على! اوّلين كسى كه زمين از او جدا شده (كنايه از خلق شدن) محمّد بود و سپس تو، و اوّلين كسى كه زنده مى شود محمّد است و سپس تو، واوّلين كسى كه لباس به وى پوشانده مى شود محمّد است و سپس تو]. پس على عليه السلام براى خداوند متعال سجده نمود درحالى كه از چشمانش اشك مى ريخت.
آنگاه پيامبر نزديك او شد و فرمود: «يا أخي وحبيبي! إرفع رأسك فقد باهى اللّٰه بك أهل سبع سماوات» [اى برادر و حبيب من! سرت را بالا بياور كه خداوند بر اهل هفت آسمان به تو مباهات مى كند]. اين روايت را شيخ الاسلام حموينى در
1 - از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است: «قال لي ربّي عزّ وجلّ ليلةَ اُسري بي: من خَلَّفْتَ على اُمّتك يا محمّد!؟ قال: قلتُ: يا ربّ! أنت أعلم. قال: يا محمّد! انتجبتُك(4)برسالتي، واصطفيتُك لنفسي، وأنت نبيّي وخيرتي من خلقي، ثمَّ الصدِّيقُ الأكبر الطاهر المطَهَّر الّذي خلقتُه من طينتك وجعلتُه وزيرك وأبا سبطَيك السيِّدين الشهيدين الطاهرين المطهَّرين سيِّدَي شباب أهل الجنّة وزوّجتُه خير نساء العالمين. أنت شجرةٌ وعليٌّ أغصانها وفاطمة ورقها والحسن والحسين ثمارها، خلقتُهما من طينة عِلِّيِّين وخلقتُ شيعتَكم منكم، إنَّهم لو ضُربوا علىٰ أعناقِهم بالسيوف ما ازدادوا لكم إلّاحبّاً. قلت: يا ربّ! ومن الصدِّيق الأكبر؟ قال: أخوك عليٌّ بن أبي طالب» [پروردگار من - عزّوجلّ - در شب معراج به من فرمود: اى محمّد! چه كسى را بر امّت خود جانشين مى كنى؟ گفتم:
پروردگارا! تو داناترى. فرمود: اى محمّد! تو را به رسالت خود انتخاب كردم و براى خود برگزيدم، و تو پيامبر من و بهترين خلق من هستى، و سپس صدّيق اكبر پاك و پاكيزه شده كه او را از سرشت تو آفريدم و او را وزير تو و پدر دو نوه ات دو آقا و دو شهيد پاك و پاكيزه شده و دو آقاى جوانان اهل بهشت، قرار دادم و بهترين زنان عالم را به ازدواج او در آوردم. تو درخت هستى و على شاخه هاى آن و فاطمه برگ آن و حسن و حسين ميوه هاى آن، آن دو را از سرشت علّييّن آفريدم و شيعۀ شما را از شما آفريدم، همانا آن ها اگر شمشير بر گردنهايشان فرود آيد دوستى شان نسبت به شما زيادتر مى شود.
گفتم: پروردگارا! صدّيق اكبر كيست؟ فرمود: برادرت على بن ابى طالب].
اين روايت را قرشى در «شمس الأخبار»(1)نقل كرده است.
2 - عبدى كوفى در مدح امير المؤمنين - صلوات اللّٰه عليه - مى گويد:
صوّرَ اللّٰهُ لأملاكِ العُلىٰ *** مِثْلَهَ أعظمه في الشرف
وهي ما بين مُطيفٍ زائرٍ *** ومُقيمٍ حَولَهُ مُعتكفِ
هكذا شاهدَهُ المبعوثُ في *** ليلةِ المعراجِ فوق الرَفْرَفِ(2)
[خداوند براى فرشتگانِ آسمان ها، شبيه و صورت او را كه در شرافت، بزرگ است، آفريد. و فرشتگان يا در حال طواف و زيارت او هستند، و يا پيرامون او گرد آمده و معتكف شده اند. پيامبر او را در شب معراج در بالاى رفرف (بالش، بستر، فرش) اين چنين ديد].
در اين ابيات به حديث حافظ يزيد بن هارون كه فردى مُتْقَن، بزرگ و ثقه بوده، از حميد طويل كه فردى ثقه بوده، از انس بن مالك، اشاره شده است؛ انس مى گويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: در شب معراج گذر مى كردم كه ناگاه فرشته اى را ديدم كه بر منبرى از نور نشسته و فرشتگان در اطراف او هستند.
گفتم: اى جبرئيل! اين فرشته كيست؟ گفت: نزديك او شو و سلام كن. پس نزديك او رفته و به او سلام كردم كه ناگاه برادر و پسر عمويم على بن ابى طالب را ديدم. گفتم: اى جبرئيل! على پيش از من به آسمان چهارم آمده است؟! گفت: اى محمّد! خير، ولكن فرشتگان از شدّت محبّت خود نسبت به على شكايت كردند از اين رو خداوند متعال اين فرشته را از نور به شكل على آفريده است و فرشتگان در هر شب و روز جمعه هفتاد هزار بار او را زيارت كرده و خدا را تسبيح و تقديس مى كنند و ثواب آن را به دوستداران على هديه مى كنند.
حافظ گنجى در «كفايه»(1)اين حديث را نقل كرده و نوشته است: اين حديث حَسَن و عالى است و ما آن را جز از همين طريق ننوشته ايم.
رسول خدا صلى الله عليه و آله در هنگام وفات ابوطالب، شفاعت خود را منوط به گفتن كلمۀ اخلاص كرد و فرمود: «يا عمّ! قل لا إله إلّااللّٰه كلمة استحلّ لك بها الشفاعة يوم القيامة»(2)[اى عمو! بگو لا إله الّا اللّٰه كلمه اى كه به واسطه آن مى توانم در روز قيامت تو را شفاعت كنم]، چنانكه آن حضرت شفاعت از ديگران را منوط به گفتن اين كلمه كرد، و اين مطلب در أخبار زيادى آمده كه حافظ منذرى تعدادى از آن را در «الترغيب و الترهيب»(3)جمع كرده است. از جملۀ آن ها اين روايت است:
از ابوذر غفارى با سند مرفوع در ضمن حديثى نقل شده است: «اُعطيت الشفاعة وهي نائلة من اُمّتي من لا يشرك باللّٰه شيئاً» [مقام شفاعت به من داده شده و به كسى از اُمتّم مى رسد كه به خدا شرك نورزد].
و در حديثى از انس نقل شده است: «أوحى اللّٰه إلى جبريل عليه السلام أن اذهب إلى محمّد فقل له: ارفع رأسك سل تُعط واشفع تُشفّع أدخل من اُمّتك مِنْ خَلْق اللّٰه مَنْ شَهِدَ أن لا إله إلّااللّٰه يوماً واحداً مخلصاً ومات على ذلك» [خداوند به جبرئيل عليه السلام وحى نمود كه به سوى محمّد برو وبگو: سرت را بلند كن و بخواه كه به تو داده مى شود و شفاعت كن كه شفاعت تو قبول مى شود. از امّت تو كسى كه يك روز از روى اخلاص بگويد «لا إله إلّا اللّٰه» و بر همين عقيده بميرد را داخل بهشت مى كنم].
سپس منذرى(1)نوشته است: «احمد اين روايت را نقل كرده(2)و راويان آن در صحيح قابل احتجاج هستند [يعنى همۀ راويان آن از كسانى هستند كه نگارندگان كتب روائى موسوم به «صحيح» به روايات آنها اعتماد مى كنند]».
پس اگر شهادت به توحيد منتفى شد، جنس شفاعت نيز منتفى مى شود، يعنى به كلى ساقط مى شود؛ زيرا كافر اهليّت آن را حتّى در برخى از مراتب و درجات عذاب ندارد؛ پس شفاعت كردن براى كاستن از عذاب كافر از مراتب منتفى شدۀ شفاعت است، چنانكه شفاعت به همين صورت در آيات قرآن نفى شده است: «وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لَهُمْ نٰارُ جَهَنَّمَ لاٰ يُقْضىٰ عَلَيْهِمْ فَيَمُوتُوا وَ لاٰ يُخَفَّفُ عَنْهُمْ مِنْ عَذٰابِهٰا كَذٰلِكَ نَجْزِي كُلَّ كَفُورٍ» (3)[و كسانى كه كافر شدند، آتش دوزخ براى آنهاست؛ هرگز فرمان مرگشان صادر نمى شود تا بميرند، و نه چيزى از عذابش از آنان تخفيف داده مى شود؛ اين گونه هر كفران كننده اى را كيفر مى دهيم]. و «وَ إِذٰا رَأَى اَلَّذِينَ ظَلَمُوا اَلْعَذٰابَ فَلاٰ يُخَفَّفُ عَنْهُمْ وَ لاٰ هُمْ يُنْظَرُونَ» (4)[و هنگامى كه ظالمان عذاب را ببينند، نه به آنها تخفيف داده مى شود، و نه مهلت].
و نيز نگاه كن: غافر، 18 و 49-50؛ بقره، 86؛ أنعام، 70؛ مدّثّر، 38-48؛ مريم، 86-87.
عاص بن وائل - پدر عمرو عاص - همان كسى است كه قرآن مجيد صريحاً او را «أبتر» خوانده است: «إِنَّ شٰانِئَكَ هُوَ اَلْأَبْتَرُ» (5)[(و بدان) دشمن تو قطعا
بريده نسل و بى عقب است!]. در تفسير اين آيه ديدگاه اكثر مفسّران و علما همين است(1).
هر چند در برخى از تفاسير مصداق اين آيه بين پدر عمرو و ابوجهل و ابولهب و عقبة بن ابى معيط و افراد ديگر مردّد مانده است، امّا مى توان گفت كه قول صحيح همان است كه فخر رازى در تفسير اين آيه ذكر كرده است. او مى گويد:
تمامى نام بُردگان، رسول خدا صلى الله عليه و آله را نكوهش كرده اند امّا عاص بن وائل (پدر عمرو) بيش از همه به آن حضرت اهانت كرده است. بنابراين آيۀ كريمه همۀ آنها را شامل مى شود، ولى آيه و پستى و حقارتى كه در آن مطرح شده با تأكيد خاصّى به اين لعين اختصاص دارد. از اين رو بين مفسّران مشهور شده است كه عاص بن وائل مراد از اين آيه است.
تابعى بزرگ، سُلَيْم بن قيس هلالى در كتابش روايت مى كند:
آيۀ كريمه دربارۀ شخص نامبرده است، او يكى از سرزنش كنندگان رسول اكرم صلى الله عليه و آله بود كه وقتى فرزند آن حضرت ابراهيم وفات كرد، گفت: محمّد أبتر شده است و ديگر نسلى ندارد(2).
از شبابه از فرات بن سائب نقل شده است: به ميمون بن مهران گفتم: آيا ابوبكر صدّيق زودتر به پيامبر صلى الله عليه و آله ايمان آورد يا على بن ابى طالب؟ گفت: به خدا سوگند! همانا ابوبكر در زمان بحيراى راهب به پيامبر صلى الله عليه و آله ايمان آورد، و بين آن حضرت و خديجه رفت و آمد كرد تا خديجه را به ازدواج آن حضرت درآورد، و همۀ اينها پيش از ولادت على بن ابى طالب بود.
و امام نَوَوى نوشته است: «ابوبكر زودتر از همۀ مردم اسلام آورد، او در سنّ بيست سالگى و گفته شده پانزده سالگى اسلام آورد»(1).
امينى مى گويد: بيا به اين روايتهاى مرسل نگاه كنيم كه آيا اثرى از راستى دارند؟!
امّا سند روايت ابن مهران:
1 - شبابة بن سوار(2)ابو عمرو مدائنى: از روايت ابو على مدائنى به دست مى آيد: وى دشمن اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله بود، و كسى او را نفرين كرد و گفت:
خداوندا! اگر شبابه دشمن اهل بيت پيامبرت مى باشد همين الآن او را فلج كن، و او همان روز فلج شد و مُرد(3).
2 - فرات بن سائب جزرى: بخارى نوشته است: «حديث او مقبول نيست». و نسائى نوشته است: «حديث او متروك است»(1).
3 - ميمون بن مهران: عجلى نوشته است: او كينۀ على را در دل داشت؛ آن گونه كه در تهذيب ابن حجر است(2)پس او و حديثش چه ارزشى دارند وقتى با على امير المؤمنين عليه السلام دشمن است.
وانگهى، ميمون در حديثش دو مطلب آورده است: اسلام ابوبكر در زمان بحيرا، و رفت و آمد وى براى ازدواج پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با خديجه.
امّا رفت و آمد ميان پيامبر صلى الله عليه و آله و خديجه را هيچ فرد آگاهى خبر نداده است.
و ممكن نيست واسطۀ در به هم رسيدن مرد بزرگى چون محمّد و زنى از خانواده مجد و سيادت و رياست چون خديجه، جوانى كم سنّ و سال و بيست و سه ساله باشد، در حالى كه آن مرد عموهاى شريف و بزرگى چون عبّاس و حمزه و ابوطالب دارد كه در ميان آنها و در خانۀ آنها زندگى كرده است، و آن گونه كه خواهد آمد عمويش ابوطالب او را بسيار دوست مى داشت و فرزندان خود را به اندازۀ او دوست نمى داشت، و هميشه در كنار او مى خوابيد، و هر گاه از خانه خارج مى شد با او خارج مى شد(3)، و همو بود كه با خديجه سخن گفت تا پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را وكيل خود در تجارت نمود(4).
و آنچه در كتب سيره و تاريخ دربارۀ اين ازدواج آمده اين است كه خديجه كسى را نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله فرستاد و به خاطر قرابت و امانت و خوش اخلاقى و راستگويى آن حضرت، مايل بود با آن حضرت ازدواج كند، و خود را بر آن
حضرت صلى الله عليه و آله عرضه كرد. آنگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله ماجرا را براى عموها بازگو كردند و عموى او حمزه به همراه او آمد - و در روايت ابن اثير آمده است: حمزه و ابوطالب و ديگر عموهاى آن حضرت آمدند - تا بر خُوَيلد بن أسد، يا بر عمرو بن أسد عموى خديجه وارد شدند و از او خواستگارى كردند و آن حضرت صلى الله عليه و آله با او ازدواج كردند، و ابوطالب خطبۀ ازدواج را خواند(1).
پس پندار باطل ابن مهران از كجاى اين تاريخِ صحيحِ متواتر بيرون آمده است؟!
و امّا اسلام ابوبكر قبل از ولادت على امير المؤمنين و در زمان بحيراى راهب، از روايتى كه ابن منده(2)از طريق عبدالغنى بن سعيد ثقفى از ابن عبّاس نقل كرده، گرفته شده است.
اين روايت را تعدادى از حافظان ضعيف دانسته اند؛ ذهبى در ميزان الاعتدال نوشته است(3): «ابن يونس، عبدالغنى را ضعيف دانسته است». و ابن حجر در كتاب «لسان»(4)خود به ضعف وى اقرار كرده است. و در «إصابه» نوشته است(5): «از كسانى است كه در نقل روايت ضعيف است و حديثش مقبول نيست».
و اگر ابوبكر نخستين كسى است كه اسلام آورد پس تا پايان سالِ هفتمِ بعثت كجا بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله دربارۀ آن فرموده اند: «لقد صلّت الملائكة عليَّ
وعلى عليٍّ سبع سنين؛ لأنّا كنّا نصلّي وليس معنا أحد يصلّي غيرنا»(1)[همانا ملائكه بر من و على هفت سال درود فرستادند؛ زيرا ما نماز مى خوانديم و كسى با ما نبود كه نماز بخواند].
و در اينكه امير المؤمنين نخستين مسلمان بوده احاديث صحيحى از پيامبر صلى الله عليه و آله و از مولا امير المؤمنين عليه السلام نقل شده است(2)، و بيش از شصت روايت از صحابه و تابعان در بارۀ اينكه على اوّل كسى از مردم بود كه اسلام آورد و اوّل مردى بود كه نماز خواند و ايمان آورد، وجود دارد.
و در روايت صحيح طبرى آمده است: ابوبكر پس از اينكه بيش از پنجاه مرد اسلام آوردند، اسلام آورد.
و اگر ابوبكر اوّلين مسلمان بود و قبل از ولادت على عليه السلام به پيامبر صلى الله عليه و آله ايمان آورده است پس او كجا بود روزى كه عبّاس به عبداللّٰه بن مسعود گفت: «ما على وجه الأرض أحد يعبد اللّٰه بهذا الدين إلّاهؤلاء الثلاثة: محمّد وعليّ وخديجة»(3)[بر روى زمين كسى كه خدا را به اين دين عبادت كند نيست مگر اين سه نفر: محمّد و على و خديجه]؟!
1 - از زيد بن اسلم از پدرش نقل شده است: عمر بن خطّاب پسر خود را به خاطر اين كه كنيه اش ابوعيسى بود، تنبيه كرد. و كنيۀ مغيرة بن شعبه نيز ابوعيسى بود، عمر به او گفت: چرا كنيۀ خود را ابو عبد اللّٰه نمى گذارى؟ پاسخ داد: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كنيۀ مرا ابوعيسى نهاد. عمر گفت: «إنّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله قد غفر له ما تقدّم من ذنبه وما تأخّر وإنّا في جلستنا»(1)[پيامبر خدا كسى است كه گناهان گذشته و آينده اش بخشيده شده است(2)، ولى ما در جلسۀ خود هستيم]؛ پس از آن تا آنگاه كه به هلاكت رسيد، هميشه او را ابوعبداللّٰه خطاب مى كرد(3).
2 - سوگُلى و معشوقۀ عبيداللّٰه بن عمر نزد عمر آمده از او شكايت كرده و گفت: اى امير المؤمنين! آيا مرا از دست ابوعيسى نجات نمى دهى؟ عمر گفت:
ابوعيسى كيست؟ معشوقه گفت: فرزندت عبيد اللّٰه. عمر گفت: واى بر تو! چگونه به او ابوعيسى مى گويى؟ و فرزندش را فراخواند و به او گفت: واى بر تو! كنيۀ خود را ابوعيسى گذاشتى؟ او را از اين كار برحذر داشته و ترساند و بعد دستش را دندان گرفت تا ناله اش بلند شد، سپس او را زد و به او گفت: واى
1) - در عبارت ابوداود چنين آمده است: «جَلجَتِنا» [كه معنا چنين مى شود: «ما در ميان انبوه مسلمانان قرار داريم و نمى دانيم چه مى شود»].
2) - [درسورۀ فتح آيۀ 2 آمده است: «لِيَغْفِرَ لَكَ اَللّٰهُ مٰا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ مٰا تَأَخَّرَ...» «تا خداوندگناهان گذشته و آينده اى را كه به تو نسبت مى دادند ببخشد...»].
3) - سنن أبي داود 2:309[291/4، ح 4963].
بر تو! مگر عيسى پدر داشت؟ تو از كنيه هايى كه عرب انتخاب مى كند آگاهى ندارى؟ مانند ابوسلمه، ابوحنظله، ابوعرفطه، و ابو مرّه(1).
3 - عمر رضى الله عنه به اهل كوفه نوشته بود: «لا تسمّوا أحداً باسم نبيّ» [كسى را به نام پيامبرى نناميد]. و به گروهى از ساكنان مدينه دستور داد نام فرزندانشان كه محمّد بود، را تغيير دهند تا اين كه گروهى از ياران پيامبر خدا صلى الله عليه و آله گفتند: خود پيامبر به آنان اجازه داده تا فرزندانشان را محمّد بنامند، در اين هنگام از آنان دست بر داشت(2).
4 - عمر از مردى شنيد كه مرد ديگرى را ذو القرنين مى خوانَد به او گفت:
«أفرغتم من أسماء الأنبياء فارتفعتم إلى أسماء الملائكة؟»(3)[نام انبيا را تمام كرديد حال نوبت به نام فرشتگان رسيد؟].
امينى مى گويد: اين روايات از چندين جهالت و نادانى پرده برمى دارند:
1 - خليفه از نامگذارى افراد به نام پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله نهى كرده و به كسانى كه نامشان محمّد بود دستور داده كه نامشان را تغيير دهند، در حالى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرموده: «من ولد له ثلاثة أولاد فلم يسمّ أحدهم محمّداً فقد جهل»(4)[هر كسى كه سه فرزند داشته باشد و نام يكى از آنها را محمّد نگذارد، جاهل است]. و نيز فرموده است: «إذا سمّيتم محمّداً فلا تضربوه ولاتحرموه»(5)[هرگاه فرزند خود را محمّد ناميديد او را نزنيد و از چيزى محروم نسازيد]. و مى فرمايد: «إنّ اللّٰه ليوقف العبد بين يديه يوم القيامة إسمه أحمد أو محمّد فيقول اللّٰه تعالى له: عبدي أما استحيتني
1) - شرح نهج البلاغة 3:104[44/12، خطبۀ 223].
2) - عمدة القاري 7:143[39/15].
3) - حياة الحيوان 2:21[556/1]؛ فتح الباري 6:295[383/6].
4) - اين روايت را طبرى [در المعجم الكبير 59/11، ح 11077]، و ابن عدى [در الكامل في ضعفاء الرجال 89/6، شمارۀ 1617]، و سيوطى در الجامع الصغير، در حرف ميم [653/2، ح 9084] نقل كرده اند.
5) - مجمع الزوائد 8:48؛ السيرة الحلبيّة 1:89[83/1].
وأنت تعصيني واسمك إسم حبيبي محمّد؟ فينكّس العبد رأسه حياءً ويقول: أللّهمّ إنّي قد فعلتُ. فيقول اللّٰه عزّ وجلّ: يا جبريل! خذ بيد عبدي وأدخله الجنّة فإنّي أستحي أن اُعذِّب بالنار من اسمه اسم حبيبي»(1)[خداوند روز قيامت بنده اى را كه نامش احمد يا محمّد است در محضر خود نگه داشته و مى فرمايد: اى بنده من! تو كه نامت، نام حبيب من محمّد است چرا آنگاه كه گناه مى كردى شرم نكردى؟ او از شرم سر خود را پايين انداخته مى گويد: خدايا! به راستى كه من مرتكب گناه شدم. خداى عزّوجلّ مى فرمايد:
اى جبرئيل! دست بنده ام را بگير و او را داخل بهشت نما، من بنده اى را كه نامش نام حبيبم مى باشد شرم دارم كه با آتش عذابش كنم].
و خود پيامبر خدا صلى الله عليه و آله افراد زيادى از متولّدين عصرش را محمّد ناميد. به علاوه، شرع مقدّس مردم را براى انتخاب و نامگذارى نام هاى زيبا تشويق نموده و زيباترين نام «محمّد» است، و بهترين اسم، آن است كه به وسيلۀ آن عبادت و حمد خدا انجام گيرد؛ از اين رو از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رسيده است: «إنّكم تُدعون يوم القيامة بأسمائكم وأسماء آبائكم فأحسنوا أسماءكم»(2)[شما روز قيامت با نام خود و پدرانتان خوانده مى شويد پس نام نيك براى خود انتخاب كنيد].
و فرموده است: «من حقّ الولد على الوالد أن يحسن اسمه وأن يحسّن أدبه»(3)[از حقوق فرزند آن است كه نام نيك براى او انتخاب كرده و خوب او را تربيت نمايد].
2 - نهى وى از نامگذارى به نام پيامبران كه پس از نامهاى برگرفته شدۀ از اسماء حُسناى الهى يعنى محمّد و على و حسن و حسين، از زيباترين اسامى هستند.
در روايتى از پيامبرخدا صلى الله عليه و آله آمده است: «ما من أهل بيت فيه اسم نبيّ إلّابعث اللّٰه تبارك وتعالى إليهم ملكاً يقدِّسهم بالغداوة والعشيِّ»(4)[هيچ خانه اى نيست كه در آن
اسم پيامبرى باشد مگر اين كه خداى تبارك و تعالى فرشته اى را بر انگيخته، صبح و شب آنان را تقديس نمايد]. و مى فرمايد: «سمّوا بأسماء الأنبياء، وأحبّ الأسماء إلى اللّٰه عبداللّٰه وعبدالرحمن، وأصدقها حارث وهمام، وأقبحها حرب ومرّة»(1)[نام خود را از نام پيامبران انتخاب كنيد و محبوب ترين نام نزد خدا عبداللّٰه و عبدالرحمن، و صادق ترين آنها حارث و همام، و زشت ترين آنها حرب و مرّه است].
3 - مذّمت و سرزنش كردن وى، كسى را كه كنيه اش ابو عيسى بوده، به اين دليل كه آيا عيسى پدر داشت (تا «ابوعيسى» - پدر عيسى - صحيح باشد)؟!
آيا خليفه خيال كرده كه هر كس خود را ابو عيسى ناميد خود را پدر عيسى ابن مريم مى داند تا به او اشكال شود كه: مگر عيسى پدر داشت؟! يا وى براى عيسايى كه پدرش به واسطۀ او اين كنيه را پيدا كرده، پدرى نمى ديد و گمان مى كرده كه كنيۀ پدران بر اساس نامهاى اولادشان مى باشد. و به همين دليل بود كه به صهيب گفت: چرا خود را ابو يحيى مى نامى، تو كه فرزند ندارى؟!
4 - و شگفت انگيزتر از همه آن است كه خليفه پس از شنيدن سخن مغيره كه گفت: پيامبر صلى الله عليه و آله او را ابوعيسى ناميده، او را تصديق كرد، ولى باز از ديدگاه خود برنگشت و آن را از گناهان بخشيده شدۀ پيامبر شمرد! و خواست او و رفيقش مرتكب گناه نشوند؛ زيرا نمى داند كه عاقبتشان چه خواهد بود.
من نمى دانم آيا او با برهانى قاطع اثبات كرده كه آن، گناهى است كه عذاب يا مغفرت را در پى دارد؟! و آنگاه از كجا فهميد كه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله مرتكب گناه شده است تا با استدلال به آيۀ مباركه سورۀ فتح حكم كند كه گناهان پيامبر بخشيده شده است؟! خير، او برهانى ندارد، بلكه با اين دليل خيالى خود وسفسطه، چنين برداشتى كرده است: «آيا عيسى پدر داشت؟».
حال اگر اين سخن، برهان دارد - كه من هرگز چنين نمى گويم - پس معاذ اللّٰه آفرين به پيامبر غير معصوم! و اگر با سفسطه چنين سخنى رانده است
1) - سنن أبي داود 2:307[287/4، ح 4950]؛ سنن بيهقي 9:306.
پس واى به حال كسى كه ندانسته سخن مى گويد!
5 - او پس از اين كه اين دو كنيه را زشت پنداشت، تعزيرش اين بود كه پيش از زدن، دست او را دندان گرفت، و گوش زمانه چنين تعزير قساوت بارى را هرگز نشنيده است!
6 - از كنيه هاى عرب كه خليفه انتخاب كرد «ابومرّه» است، در حالى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از نامگذارى به اين كنيه نهى فرموده است. افزون بر اين، آن گونه كه در كتب لغت آمده(1)، «ابومرّه» كنيۀ ابليس است، و گفته شده: بدين جهت كنيۀ ابليس ابومرّه [پدر مرّه] است كه دخترى به نام مرّه دارد. و پيامبر خدا از نامگذارى افراد به نام «حيات» نهى كرده و فرموده: «فإنّ الحيات الشيطان» [زيرا حيات شيطان است].
ابوداود در «سنن» خود(2)از مسروق نقل مى كند: به ديدار عمر بن خطّاب رفتم، پرسيد: تو كيستى؟ گفتم: مسروق بن أجدع. عمر گفت: از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه مى فرمود: «أجدع» يعنى شيطان. گويا عمر دستور سابق خود را كه كنيۀ «ابومرّه» را انتخاب كنيد، فراموش كرده بود. آيا او نمى دانست «ابومرّه» كنيۀ ابليس است؟ يا او براى خود در برابر پيامبر رأى و نظرى دارد؟ واللّٰه اعلم.
و همچنين است كنيۀ «ابوحنظله»؛ زيرا آن گونه كه در «زاد المعاد»(3)آمده، ابن قيّم «حنظله» را از زشت ترين نام ها شمرده است.
7 - پندار او كه «ذو القرنين» از اسامى فرشتگان است، در حالى كه نمى دانسته ذو القرنين - بنا به گفته طبرى(4)- جوانى رومى بوده كه پادشاهى و مُلك به او عنايت شده است.
و در روايت صحيحى از امير مؤمنان عليه السلام آمده است: «أ نّه كان رجلاً أحبّ اللّٰه
فأحبّه، وناصح اللّٰه فناصحه، لم يكن نبيّاً ولاملكاً»(1)[ذو القرنين كسى بود كه به خدا مهر ورزيد و خدا نيز او را محبوب خود ساخت، و خالصانه براى خدا كار كرد و خداوند نيز به او خلوص و پاكى عنايت كرد، او نه پيامبر بود و نه فرشته].
در قرآن كريم آياتى چند دربارۀ «ذو القرنين» وجود دارد كه گويا خليفه از همۀ آنها غافل بوده است. و نيز بر او پوشيده مانده بود كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، امير مؤمنان على عليه السلام را ذو القرنين ناميده و در حضور مردم فرموده: «يا أيّها الناس! اُوصيكم بحبِّ ذي قرنيها أخي وابن عمّي عليّ بن أبي طالب؛ فإنّه لا يحبّه إلّامؤمن، ولا يبغضه إلّامنافق، من أحبّه فقد أحبّني، ومن أبغضه فقد أبغضني»(2)[اى مردم! به شما سفارش مى كنم كه ذو القرنين يعنى برادر و پسر عمويم على بن ابى طالب را دوست بداريد؛ زيرا فقط مؤمن او را دوست مى دارد وتنها منافق به او بغض مى ورزد. هر كس او را دوست بدارد مرا دوست داشته، و هر كس به او بغض ورزد به من بغض ورزيده است].
و نيز خطاب به على عليه السلام فرمود: «إنّ لك في الجنّة بيتاً - ويروى: كنزاً - وأنت لذو قرنيها» [براى تو در بهشت خانه اى - و بنا به روايتى: گنجى - است و تو ذو القرنينِ بهشت هستى].
شارحان حديث گفته اند: يعنى صاحب دو طرف بهشت، و ملك با عظمت آن، همۀ بهشت را در بر مى گيرد آن گونه كه همۀ زمين در اختيار ذوالقرنين قرار گرفت. يا به اين معناست: او ذو القرنين امّت است گر چه به جاى واژه امّت ضمير آمده بدون اينكه پيش از آن، نامى از امّت برده شده باشد؛ مانند سخن خداى تعالى: «حَتّٰى تَوٰارَتْ بِالْحِجٰابِ» (3)[تا خورشيد در پس پردۀ ظلمت و تاريكى پنهان شد و غروب كرد]، كه خداوند از ضمير مستتر در «توارت» خورشيد را
اراده كرده(1)بدون اينكه پيش از آن، نامى از خورشيد به ميان آمده باشد.
ابو عبيد مى گويد: من تفسير دوم را بر اوّلى ترجيح مى دهم. گفته اند: از على رضى الله عنه دربارۀ ذو القرنين روايت شده است: «دعا قومه إلى عبادة اللّٰه تعالى فضربوه على قرنه ضربتين وفيكم مثله» [او قوم خود را به پرستش خدا فرا خواند ولى آنان دو ضربه بر پيشانى او وارد آوردند، و در ميان شما نيز مانند ذو القرنين وجود دارد]. به نظر ما حضرت، خودش را اراده كرده است؛ يعنى من مردم را به سوى حقّ فرا مى خوانم تا اين كه دو ضربه بر سر من زده مى شود و به سبب آن كشته مى شوم. و از ثعلب نقل شده است: منظور اين است: «ذو جَبَلَيْها(2)الحسن والحسين سبطي الرسول رضي اللّٰه عنهما» [على پدر دو سيّد و عالم امّت، حسن و حسين - فرزندان پيامبر - رضي اللّٰه عنهما مى باشد].
و يا ذو القرنين بدين معناست: «ذو شجنتين في قرني رأسه»؛ يعنى دو شكاف و شكستگى كه در سرش به وجود آمده بود يكى از ضربت عمرو بن عبدوُدّ در جنگ خندق، و ديگرى از ضربت ابن ملجم لعنة اللّٰه عليه. ابو عبيد مى گويد: و اين صحيح ترين قول است(3).
1) - [و حاصل معناى آيه اين است: حضرت سليمان مى گويد: من به قدرى اسبان را دوست داشتم، كه وقتى اسبان را بر من عرضه كردند، نماز از يادم رفت تا وقتش فوت شد و خورشيد غروب كرد. البتّه علاقۀ سليمان براى خدا بوده، و علاقۀ به خدا او را به اسبان علاقه مند مى كرد؛ چون مى خواست آنها را براى جهاد در راه خدا تربيت كند. البتّه برخى از مفسّران گفته اند: ضمير در «توارت» به واژۀ «خيل» برمى گردد و معناى آيه اين است: سليمان از شدّت علاقه اى كه به اسبان داشت، پس از سان ديدن از آنها، همچنان به آنها نظر مى كرد، تا آنكه اسبها در پس پردۀ بُعد و دورى ناپديد شدند؛ ر. ك: تفسير الميزان 203/17].
2) - [«جَبَل»: سيّد و عالم قوم، و هاء در واژۀ «جبليها» به امّت برمى گردد؛ ر. ك: لسان العرب 11/97].
3) - نوادر الاُصول، حكيم ترمذى: 307 [187/2، اصل 241]؛ مستدرك حاكم 3:123 [133/3، ح 4623]؛ الرياض النضرة 2:210[161/3]؛ النهاية، ابن أثير 3:278[51/4]؛ لسان العرب 17:210[136/11]؛ كنز العمّال 1:254[456/2-457، ح 4491-4493].
و هنگامى كه خليفه از مطالب موجود در قرآن و سنّت بى خبر است ديگر جا ندارد كه ما او را به خاطر جهلش به شعر شعراى جاهليّت مؤاخذه كنيم؛ چرا كه نام و ياد ذوالقرنين در شعر امرءالقيس و اوس بن حجر و طرفة بن عبد آمده است.
از آن گذشته، نامگذارى به نام ملائكه چه مانعى دارد؟! و چه بسيارند افرادى كه به نام برترين فرشتگان همچون «جبرئيل»، «ميكائيل» و «اسرافيل» ناميده شده اند، و اين سه اسم عبرانى هستند و بنا بر نقل ابن حجر(1)معناى آنها به عربى چنين است: عبداللّٰه، عبيداللّٰه، عبد الرحمن.
و در صحيح بخارى از عكرمه نقل شده است: «أنّ جبر، وميك، وسراف:
عبد، وإيل: اللّٰه»(2)[جبر، ميك و سراف يعنى بنده، و إيل يعنى اللّٰه].
و در حديثى صحيح آمده است: «إنّ أحبّ الأسماء إلى اللّٰه تعالى عبداللّٰه وعبد الرحمن»(3)[محبوب ترين نام ها نزد خداى تعالى عبداللّٰه و عبدالرحمن است]. و هيچ مانعى از نامگذارى به اين نامهاى عبرانى نيز وجود ندارد.
«إِنَّ اَلَّذِينَ اِرْتَدُّوا عَلىٰ أَدْبٰارِهِمْ مِنْ بَعْدِ مٰا تَبَيَّنَ لَهُمُ اَلْهُدَى
اَلشَّيْطٰانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ أَمْلىٰ لَهُمْ» (1)
[كسانى كه بعد از روشن شدن هدايت براى آنها، پشت به حقّ كردند،
شيطان اعمال زشتشان را در نظرشان زينت داده و آنان را با آرزوهاى
طولانى فريفته است].
چه بسا پژوهشگر در برخى تأليفات شرق شناسان پيرامون تاريخ اسلامى، اثرى از پاكى در نوشتن، و امانتِ در نقل مى يابد، و نيز مطالب حكايت شدۀ از منابع گوناگون - هر چند منبع غير موثّق - از تحريف و تصرّف خالى بوده، و از رفتارهاى زشت نويسندگان پيراسته مى باشند.
لكن در ميان اين قوم كسانى هستند كه مى نويسند و كم عقلى به خرج مى دهند و انديشه اى سست و واهى را مطرح مى كنند؛ «فَمٰا أَغْنىٰ عَنْهُمْ سَمْعُهُمْ وَ لاٰ أَبْصٰارُهُمْ وَ لاٰ أَفْئِدَتُهُمْ مِنْ شَيْءٍ إِذْ كٰانُوا يَجْحَدُونَ بِآيٰاتِ اَللّٰهِ وَ حٰاقَ بِهِمْ مٰا كٰانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ» (2)[هنگام نزول عذاب نه گوشها و چشمها و نه عقلهايشان براى آنان هيچ سودى نداشت، چرا كه آيات خدا را انكار مى كردند؛ و سرانجام آنچه را استهزا مى كردند بر آنها وارد شد!].
پس گويا جهل و نادانى هنوز نمرده در حالى كه ابوجهل مرده است، و هنوز زبانه هاى آتش گمراهى خاموش نشده در حالى كه ابولهب در قعر جهنّم، هيزم آتش گرديده است، و گويا دنيا به عقب برگشته، و از خورشيد اسلام در حدّ آتشى براى گرم شدن استفاده مى شود(1).
پس از گذشت زمانى طولانى، برخى آمده و مردم را به جاهليّت نخستين و تعصّب نابود شدۀ آن فرا مى خوانند، در حالى كه پس از نابود شدن آنچه مورد علاقه و طمع است، ديگر تعصّبى نسبت به آن باقى نمى ماند(2). برخى برخاسته و به مسيحى كه مركّب از دو طبيعت الهى و بشرى است بشارت مى دهد و مى پندارد در كتابش شگفتى آفريده و امر جديدى آورده است.
وى استاد اميل درمنغم نگارندۀ كتاب «حياة محمّد» است.
اين مرد چون مشاهده كرده كه امروز نداى اسلام برفراز شده، و آوازۀ نيك آن سراسر دنيا را پر كرده، و آسمان آن بر همۀ زمين در شرق و غرب مُشْرف شده، بر وى گران آمده - آن گونه كه بر گذشتگان بى فرهنگ وى گران مى آمد - كه اين سلطنت بزرگِ عالم گير را مشاهده كند.
بر او گران آمده كه در مكان زندگيش - غرب - طلوع اسلام شرقى، و روشن شدن افكار دانش آموختگان از قومش را با انوار قرآن مجيدِ عربى، و انتشار معارف جاودان اسلام را در پايتختهاى اروپا، مشاهده كند.
بر او سخت بوده است كه از قلب دنياى غرب و از زبان فلاسفۀ آن، با دو گوش خود بشنود: محمّد با يك تصميم راسخ در طول زندگى در مقابل دوگانه
1) - [در متن، ضرب المثل: «كادت الشمس تكون صلاءً» به كار رفته است. «صِلاء» به معناى آتش است، اين ضرب المثل دربارۀ فقيرى به كار مى رود كه به جاى آتش از حرارت خورشيد استفاده مى كند. ودربارۀ چيزى به كار مى رود كه از آن كم استفاده مى شود وبهره بردارى كافى نمى شود؛ ر. ك: مجمع الأمثال 50/3، شمارۀ 362].
2) - [در اينجا مصنّف از ضرب المثل: «لا بُقيا للحميّة بعد الحرائم» استفاده كرده است، و «حريمه» به معناى هر چيز مورد طمع و علاقه اى است كه انسان آن را از دست داده است].
پرستى ايستاد، و يك لحظه بين دوگانه پرستى و عبادت خداى واحدِ أحد شكّ نكرد(1).
يا اينكه از ديگرى كه از خودِ آنهاست، بشنود كه ندا مى دهد: همانا قرآن، قانونى عمومى است كه از پيش رو و از پشت سرش هيچ باطلى در آن راه نمى يابد، و براى هر مكان و زمانى صلاحيّت دارد(2).
يا اينكه از نفر سومى از قوم خود كه صدايش دنيا را پر كرده بشنود:
پايه هاى اسلام بر اساس و بنيان محكمى از آيات روشنگر بنا شده، آياتى كه پى در پى نازل شده و پايان آنها اين آيه است: «اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ اَلْإِسْلاٰمَ دِيناً» (3)[امروز، دين شما را كامل كردم؛ و نعمت خود را بر شما تمام نمودم؛ و اسلام را به عنوان آيين (جاودان) شما پذيرفتم].
يا اينكه با دو گوشش قرآن عزيز را بشنود كه در راديوها هر صبح و شب تلاوت مى شود و آيات آن است كه گوشهاى مردم دنيا را مى نوازد نه كتاب قوم او يا هر ملّت ديگرى.
ونادىٰ لسانُ الكونِ في الأرض رافعاً *** عقيرتَهُ في الخافقين ومنشدا
أَعُبّادَ عيسىٰ إنّ عيسىٰ وحزبَهُ *** وموسىٰ جميعاً يخدمونَ محمّدا(4)
[و زبان طبيعت، در زمين در حالى كه صدايش را در شرق و غرب بالا برده، ندا مى دهد و مى خواند: اى كسانى كه عيسى را مى پرستيد! همانا عيسى و حزبش و موسى همگى خادم محمّد هستند].
در چنين شرايطى اين مرد، تعصّب به خرج مى دهد، خشمگين مى شود و خشمگينانه و با بالاى چشمش(5)به اسلام و كتابش و پيامبرش نگاه مى كند، و براى دفاع از دين و آيين باطل خود، زمينه سازى مى كند؛ پس صداى خود
را از سينه اى كه كينۀ حقّ را دارد بلند كرده، راست و دروغ را با هم مى آميزد(1)و قصد اصلاح ندارد، و به اسم اسلام و حيات محمّد(2)مردم را به مسيحيّت فرا مى خواند و بر اين باور است كه پيامبر اسلام حضرت محمّد صلى الله عليه و آله گويا يك نصرانى است كه كتابى عربى آورده است، و بيان مى كند كه آن حضرت يكى از پيامبران است.
و بر اين باور است: مسيحيّت در محمّد اثر گذاشت، و مى پندارد مسيحيان شعور دينى آن حضرت را پيش از بعثت بيدار كردند، و اصول مسيحيّت در قرآن وجود دارد.
و بر اين باور است: تأييد عيسى توسّط روح القدس ذاتى است، ولى تأييد موسى و محمّد ذاتى نيست.
و بر اين باور است: عيسى عصمتى دارد كه محمّد ندارد، و گمان مى كند كه اين در قرآن آمده است(3).
و گمان مى كند: مسيحيّت، اسلام را در بر مى گيرد (و از آن جامع تر است)، و برخى چيزها را به آن افزوده است.
و بر اين باور است: مسيح، تنها فرزند خداست، البتّه به معناى عرفانىِ مناسب با ذوق خرافى.
و گمان مى كند: قرآن به مسيحيّتِ صحيح كه همان خدا و بشر بودن مسيح است و اينكه هر دو طبيعت در يك شخص گرد آمده، دعوت مى كند. و همۀ
1) - [در متن، عبارت «يشوب ولايروب» به كار رفته است. «شوب» به معناى مخلوط كردن ودر هم آميختن است. «رأب» به معناى اصلاح است. و بدين معناست: «يخلط الماء باللبن، أي: يخلط الصدق بالكذب، ولايروب»؛ آب را با شير مخلوط مى كند و راست و دروغ را در هم مى آميزد و در صدد اصلاح نيز برنمى آيد؛ زيرا وقتى شير با آب مخلوط شود، شير اصلاح نمى شود].
2) - حياة محمّد، إميل در منغم: 100-118 [ص 124-143].
3) - اى كاش ما را بر آيه اى كه دلالت بر اين مطلب مى كند، رهنمون مى شد.
نظرات بى ارزش خود را به قرآن مقدّس نسبت مى دهد و مى پندارد كه قرآن به همۀ آنچه در واقع و نفس الامر حقّ است، احاطه ندارد.
و گمان مى كند: آخرين قرآنى كه بر آن اعتماد مى شود، نوشتۀ حجّاج بن يوسف ثقفى است، و مى توان قرآن شريف را به غير آنچه كه در واقع هست، تلاوت كرد.
و گمان مى كند: علماى توحيد، قائل به خدا بودن مسيح هستند.
و گمان مى كند: فاصلۀ عميق بين مسلمانان و مسيحيان نتيجه سوء تفاهم است.
و گمان مى كند: دورى بين دو دين و آيين، ناشى از فكر مفسّران قرآن و علماى اسلام است.
و گمان مى كند: عقل و تاريخ به صليب كشيده نشدن مسيح را امرى غريب و دور مى دانند.
و گمان مى كند: اعتقاد مسلمانان بر به صليب كشيده نشدن مسيح باطل است، و آيۀ دلالت كنندۀ بر آن مبهم و پيچيده است.
و آيۀ: «وَ مٰا قَتَلُوهُ وَ مٰا صَلَبُوهُ وَ لٰكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ» (1)[نه او را كشتند، و نه بر دار آويختند؛ لكن امر بر آنها مشتبه شد] را به گونه اى تأويل و تفسير مى كند كه مناسب با تعليمات مسيحيّت است.
و انكار خدا بودن مسيح و بشر دانستن وى را از گمراهى هاى جزيرة العرب مى شمارد. و بر اين باور است كه: پيامبر، تا زمانى كه به مسيحيّتِ صحيح علم نداشت، خود را بالاتر از همۀ اعتقادات مى دانست.
و از پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله به باديه نشينِ بسيار متعصّب تعبير مى كند!
اينها نمونه هايى از افكار خرافى وى پيرامون بشارت و دعوت به مسيحيّت مى باشد؛ «إِنَّمٰا يَفْتَرِي اَلْكَذِبَ اَلَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ بِآيٰاتِ اَللّٰهِ وَ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْكٰاذِبُونَ» (2)
[تنها كسانى دروغ مى بندند كه به آيات خدا ايمان ندارند؛ (آرى)، دروغگويان واقعى آنها هستند!].
و اگر مى خواهى بر حقيقتِ دروغ هاى زشتى كه اين مرد به هم بافته است اطّلاع يابى، به كتاب «الهدى إلى دين المصطفى» و كتاب «الرحلة المدرسيّة» و كتابهاى ديگر از تأليفاتِ استاد ما، عَلَم مجاهد، حجّتِ حقّ، شيخ محمّد جواد بلاغى نجفى و ديگر كتابهايى كه ديگر بزرگان دين نگاشته اند، مراجعه كن.
گمان نمى كنم بر ساده لوحان امّت اسلامى، تا چه رسد به بزرگان امّت، هدفهايى كه از اين گونه كتابهايى كه دروغها را آراسته اند انتظار مى رود، مخفى بماند؛ پس امّت عربى كه جلودار شرق هستند چه نيازى به ترجمۀ اين گونه كتابها كه خالى از ادبِ دين، ادبِ علم، ادبِ پاكى، ادبِ عفت، ادبِ صدق و امانت، و ادبِ حقّ و حقيقت است، دارند؟!
چگونه امّت اسلامى به اين كتابها نياز دارد در حالى كه كتاب مقدّس عربى را دارد كتابى كه: «لاٰ رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ» (1)[شكّ در آن راه ندارد و مايۀ هدايت پرهيزكاران است]؟! چگونه محتاج است در حالى كه حامل سنّت نبوى است و در برابرش كتاب «نهج البلاغۀ» امام امير المؤمنين - گرد آورى شده توسّط سيّد رضى - قرار دارد؟! كتابى كه فيلسوفان دنيا آن را پايين تر از كلام خالق و بالاتر از كلام مخلوق مى دانند.
گ اى شرقى هاى مسلمان! با من بياييد تا از استاد فلسطين محمّد عادل زعيتر
1) - بقره: 2.
اين چه جنايت بزرگى است كه بر امّت عربى روا داشته و در مقدّمۀ ترجمه اش نوشته است:
شكّى نيست كه شرق شناسان بر حقيقتهايى كه در سيرۀ رسول اعظم بوده است جنايت كرده اند، و اين جنايت آنها سبب شده كه نويسندگان عرب از برگرداندن كتابهاى آنها به زبان عربى با همان مطالبى كه در بردارند، كناره بگيرند و به هر حال خالى گذاشتن لغت عرب از اين مطالب، نقص در حركت علمى ما شمرده مى شود.
چگونه خالى گذاشتن لغت عرب از جنايات دست جاهليّت - كه بر حقيقتها جنايت كرده است - نقصِ در حركت علمى ما كه پيرامون كتاب و سنّت مى چرخد، شمرده مى شود؟! و كتاب و سنتّ ملاكِ دانش هر دانشمندى، و مقصد و منظور هر فيلسوف شرقى يا غربى است. و اين خودِ نويسنده است كه در مقدّمۀ كتاب مى نويسد:
با اهمّيت ترين منابع براى تبيين حيات محمّد، قرآن و كتابهاى حديث و سيره است، و قرآن با اينكه مختصرترين اين منابع است، امّا صحيح ترين آنها مى باشد.
اى كاش او در كناره گيرى نويسندگان عرب از برگرداندن نوشته هاى دست گمراهى، به عربى، از آنها پيروى مى كرد، و قلمش را از انتشار كلمات فاسد در جامعۀ اسلامى - بدون اينكه تعليقى بر آن بزند و به خواننده گوشزد كند كه اين سخنان فاسد و باطل است - حفظ مى كرد، در حالى كه خود مى گويد:
خواننده گمان نكند كه من با نويسنده در همۀ عقايدش همراه و همفكر
1) - [در متن، عبارت «هو يدبُّ مع القُراد» به كار رفته كه مَثَلى است دربارۀ انسان خبيثِ بسيارشرور؛ ر. ك: مجمع الأمثال 486/3، شمارۀ 4557].
هستم؛ زيرا به نظر من بسيارى از آنها دور از حقيقت است.
اى مادرش، به عزايش بنشين! به چه بهاى اندك يا گزافى شرافت و بزرگى امّت، و ارجمندى دين، و بزرگى قوم و قداست كتاب و سنّتش را فروخته است؟! و در مقدّمه نوشته است:
نگارنده با اينكه حُسن نيّت دارد، آراء و نظراتش خالى از لغزش نيست.
اى كاش من و قومم مى دانستيم: ما چه نيازى به حُسن نيّت كسى كه مسيح، عيسى بن مريم را خدا مى داند، و او را تنها فرزند خدا قرار مى دهد، داريم؟! و چه چيز از حسن نيّت او خبر مى دهد در حالى كه هر صفحه از كتابش هلاك كننده تر از راههاى كوچك و باريك بيابان پهناور است(1)؟ و كم است صفحه اى كه در آن مطالبى كه كاشف از بدى و فساد نيّت و خباثت نظر اوست، نباشد.
آرى آنچه من مى بينم - و «المؤمن ينظر بنور اللّٰه» [مؤمن با نور خدا مى بيند] - اين است كه مترجم از دروغها و گفتارهاى ناهنجارى كه كاشف از خواسته ها و هواهاى اُموى است، خوشش آمده و از اين رو اين دو رفيق بد با يكديگر همراه مى شوند، و خوش خلقى را كنار گذاشته و بد اخلاقى را پيشۀ خود مى كند، و در و تخته با هم جور و مناسب مى شود(2).
1) - [در متن عربى، عبارت: «كلّ صحيفة من كتابه أهلك من ترّهات البسابس» به كار رفته است؛ «ترّهات» به معناى راههاى كوچك و باريك است كه از راه بزرگ واصلى منشعب مى شوند، و «بسابس» جمع بسبس وبه معناى بيابان پهناور است. ضرب المثل «أخذنا في ترّهات البسابس» هنگامى به كار مى رود كه كسى بدون هدف شروع به كارى مى كند ودر راهى كه فايده اى برايش ندارد قدم مى نهد؛ ر. ك: المستقصى في أمثال العرب 443/1، شمارۀ 1875؛ مجمع البحرين 290/1].
2) - [در متن عربى سه عبارت: «فبذلك غدا الذئب للضَبْع»، و «جاء وقد أدبر غريره وأقبل هريره»، «ووافق شنّ طَبَقة» به كار رفته است كه اشاره به سه ضرب المثل عربى دارد؛ در عبارت نخست «ذئب» به معناى گرگ، و «ضبع» به معناى كفتار است، و در مواردى به كار مى رود كه دو چيزِ بد با هم همراه و قرين هستند. و در عبارت دوم «غرير» به معناى اخلاق نيك، و «هرير» به معناى كراهيّت است و دربارۀ پيرمرد بد اخلاق به كار مى رود؛ و بدين معناست: «ذهب منه ما كان يغُرُّ ويعجب، وجاء مايكره منه من سوء الخلق وغير ذلك» يعنى صفات پسنديده از او رخت بربسته، وصفات ناپسند مانند بداخلاقى به او روى آورده است. و توضيح عبارت سوم در ص 316 از اين كتاب مى آيد؛ ر. ك: مجمع الأمثال 475/1، شمارۀ 1422].
آرى، وى خوش داشته است به اهل بيت پاك پيامبر صلى الله عليه و آله با گفته هاى بى ارزش و دروغ، و نگارش تاريخ دروغى كه كرامت پيامبر اقدس و آبروى عترت او را از بين مى برد، زخم زبان بزند، سخنانى كه با روح خبيث اُموى تناسب دارد، و آل خدا را در ديد جامعه كوچك جلوه مى دهد، و آوازۀ آنها را با نسبتهايى از قبيل بد اخلاقى، بد معاشرتى، مدارا نكردن كه قانون طبيعت و شرافت انسانى آنها را تحمّل نمى كند، بد و زشت مى سازد. وى مى نويسد:
فاطمه ترشروى بود، و در زيبايى پايين تر از رقيّه، و در ذكاوت پايين تر از زينب بود. و وقتى پدرش از پس پرده به او خبر داد، فاطمه نمى دانست كه على بن ابى طالب اسم او را برده است [و از او خواستگارى كرده است]. فاطمه، على را، با اينكه بسيار شجاع بود، حقير و زشت و بدبخت مى شمرد، و با اين حال على نسبت به فاطمه رغبتى بيشتر از رغبت فاطمه نسبت به على نداشت(1)!!
و على خوش چهره نبود؛ به خاطر دو چشم بزرگ و پلكهاى ضعيف و فروهشته، و پايين آمدن استخوان بينى، و بزرگى شكم وطاسى سر. و همه اينها علاوه بر اين بود كه او شجاع و با تقوا و راستگو و خود نگه دار و با اخلاص و صالح بود، البتّه با سستى وترديد،....
و على از شدّت رنج از دل ناله مى زد و در مقابل دو مُشت خرما، براى نخلستان يك يهودى، از چاه آب مى كشيد، و وقتى با آن خرما باز
1) - حياة محمّد: 197.
مى گشت با ترشرويى به همسرش مى گفت: بخور و به فرزندان بخوران....
و على پس از هر بار درگيرى، از خانه قهر مى كرد و مى رفت تا در مسجد بخوابد، و پدر زنش آهسته بر كتفش مى زد و او را نصيحت مى كرد، و ميان او و فاطمه تا مدّتى آشتى برقرار مى كرد. و از رويدادها اين بود كه روزى پيامبر دخترش را در خانه اش ديد كه به خاطر مشتى كه على به او زده بود گريه مى كرد.
محمّد با اينكه به خاطر راضى كردن دخترش پيشى گرفتن على در اسلام را مدح كرده بود، امّا توجّه كمى به او داشت، و دو داماد اُموى پيامبر - يعنى عثمانِ كريم و ابو العاصى - بيشتر از على با پيامبر مدارا مى كردند، و على از اينكه پيامبر براى خوشبختى دخترش كارى نمى كند، و از اينكه او را براى كارهاى بزرگ مناسب نمى ديد، ناراحت بود، وپيامبر با اينكه زدن گردن دشمنان را به على واگذار مى كرد امّا از واگذارى رهبرى به او اجتناب مى كرد(1). و بدتر از اين، واقعه اى بود كه هنگام رويارويى على و فاطمه با دشمنانشان يعنى همسران پيامبر و درگيرى آنها روى داد، وفاطمه از روى حسرت پدرش را عتاب مى كرد؛ زيرا او به دخترانش روى نمى آورد [وتوجّهى نمى كرد].
و جنايات تاريخى ديگرى كه اين مرد صفحات كتابش را با آن سياه كرده است.
من نويسندۀ كتاب را - خداوند گوشهايش را ببرد - با اينكه سخن دروغ و باطلى نوشته(2)ملامت نمى كنم؛ زيرا از گروهى است كه بسيار بر اسلام
خشمگين هستند و چنين كسى سست ولغزنده بوده واز وى اميد خير وخوبى نمى رود(1)، و كتابش از تمام عيب و نقصش پرده بر مى دارد. و تمام عتاب و سرزنش بر مترجم است كه خود را مسلمان و شرقى و عرب مى داند و بر اينها جنايت مى كند. بله، خشكسالى شديد به چراگاه بد مى كشاند، و همه اُمور در خوبى و بدى، با هم شكلِ خود هستند(2)(امور خوب با يكديگر، و امور بد نيز با هم سازگار بوده و جمع مى شوند)، و هر چيزى به سوى هم جنس خود مى رود.
همۀ اين سخنان ساختگى و نسبتهاى دروغينى كه در كتاب است، چيزى جز كلمات جلف و سبك نيست كه با تاريخ صحيح و آنچه مورد اتّفاق نظر امّت اسلامى است و آنچه پيامبر اقدس به آن خبر داده، ناسازگار است.
آيا دروغ پردازى هاى وى دربارۀ فاطمه با سخن پدرش صلى الله عليه و آله مناسبت دارد كه
1) - [در متن عربى، عبارت: «وهو مع ذلك جُرُفٌ مُنْهال وسَحاب مُنْجال» بكار رفته كه ضرب المثلى عربى است. «جُرُف»: كنارۀ رودخانه كه سيل زير آن را خالى كرده است، «مُنهال»: مُنهار، لغزنده و فرو ريزنده، و عبارت «جُرُف مُنهال» دربارۀ كسى به كار مى رود كه عقل و قدرت تصميم گيرى ندارد چونان كنارۀ رودخانه كه لغزنده و فرو ريزنده و سست است. «سحاب»: ابر، «مُنجال»: منجلى و مُنكشَف و آشكار، و هوا وقتى صاف بوده و ابر آشكار باشد اميد باران نمى رود، عبارت «سحابٌ مُنجالٌ» دربارۀ كسى به كار مى رود كه از وى اميد خير و خوبى نمى رود چونان كه از ابر اميد ريزش باران نمى رود].
2) - [در متن عربى از ضرب المثل: «جَدْب السوء يُلجئُ إلى نُجْعَة سُوْءٍ» استفاده شده ومعنايش اين است كه امور در خوبى وبدى، با هم شكلِ خود هستند؛ نظير اينكه اگر در زمانى قحطى و خشكسالى شديدى وجود داشته باشد، چراگاههاى بد و كم علفى نيز به بار خواهد آمد. «جدب»: قحطى و خشكسالى، «نُجعة»: چراگاه. ر. ك: مجمع الأمثال 316/1، شمارۀ 947].
فرمود: «فاطمة حوراء إنسيّة، كلّما اشتقتُ إلى الجنّة قبّلتُها»(1)[فاطمه حوريۀ انسيّه است و هر گاه مشتاق بهشت مى شوم او را مى بوسم]؟!
يا فرمود: «ابنتي فاطمة حوراء آدميّة»(2)[دخترم فاطمه حوريه اى از جنس بشر است]؟!
يا فرمود: «فاطمة هي الزهرة»(3)[فاطمه همان زن زيبا و سفيد و خوش آب و رنگ است]؟!
يا با سخن مادر انس بن مالك مناسبت دارد:
«كانت فاطمة كالقمر ليلة البدر أو الشمس كفر غماماً - إذا خرج من السحاب - بيضاء مشربة حمرة، لها شعر أسود، من أشدّ الناس برسول اللّٰه صلى الله عليه و آله شبهاً، واللّٰه! كما قال الشاعر:
بيضاءُ تَسحبُ من قيامٍ شعرَها *** وتغيبُ فيه وهو جَثلٌ أسحمُ
فكأنّها فيه نهارٌ مُشرقٌ *** وكأنّه ليلٌ عليها مظلمُ
[فاطمه مانند ماه شب چهارده يا خورشيدى كه با ابرها پوشيده شده - آنگاه كه از پس ابر بيرون آيد - بود، و سفيد رويى مخلوط با قرمزى داشت، موهايش سياه بود، و بيشترين شباهت را به رسول خدا صلى الله عليه و آله داشت، به خدا سوگند! آن گونه بود كه شاعر گفته است: «سفيد رويى بود كه وقتى مى ايستاد موهايش به زمين كشيده مى شد و در ميان موها كه زياد و سياه بود، پنهان مى شد. پس گويا او در ميان موها، روزِ طلوع كننده بود، و موهايش گويا شب بسيار تارى بر او بود»]؟!
و لقب آن حضرت: «زهرا»، كه همگان بر آن اتّفاق نظر دارند، به روشنى پرده از حقيقت بر مى دارد.
«كانت فاطمة تحدّث في بطن اُمّها، ولمّا ولدت وقعت حين وقعت على الأرض ساجدة، رافعةً إصبعها»(1)[فاطمه در شكم مادرش سخن مى گفت، و آنگاه كه متولّد شد و روى زمين قرار گرفت، سجده كرد و انگشتش را بالا برد]؟!
يا سخن عايشه با مطالب ياد شده مناسبتى دارد كه مى گويد:
«ما رأيت أحداً أشبه سمتاً، ودَلّاً، وهدياً، وحديثاً، برسول اللّٰه في قيامه وقعوده من فاطمة. وكانت إذا دخلت على رسول اللّٰه قام إليها فقبّلها ورحّب بها، وأخذ بيدها وأجلسها في مجلسه»(2)[من كسى را نديدم كه در شكل ظاهرى و خوش سيرتى، و طريقه و روش، و سخن گفتن، شبيه تر از فاطمه به رسول خدا در ايستادن و نشستن او باشد. و آنگاه كه بر رسول خدا وارد مى شد، بلند مى شد و به سوى او مى رفت و او را مى بوسيد و به او خوش آمد مى گفت و دست او را مى گرفت و در جاى خود مى نشانْد]؟!
و آيا سخنان ناهنجار وى دربارۀ امام على صلوات اللّٰه عليه، و زيبا رو نبودن او، و اينكه فاطمه او را حقير و زشت مى شمرد، و ترشرو بودن او، با آنچه دربارۀ صورت زيباى او روايت شده، سازگار است: «كان حسن الوجه كأنّه قمر ليلة البدر، وكأنّ عنقه إبريق فضّة(3)، ضحوك السنِّ(4)، فإن تبسّم فعن مثل اللؤلؤ المنظوم»(5)[او زيبا روى بود مانند ماه شب چهارده، و گردنش گويا آبريز نقره اى بود، و ميان دندانهايش باز بود، و اگر تبسّم مى كرد دندانهايش مانند مرواريدهاى چيده شده
1) - سيرة الملّا [ج 5 / ق 211/2]؛ ذخائر العقبى: 45؛ نزهة المجالس 2:227.
2) - اين روايت را حافظ ابن حبّان [در صحيح خودش 403/15، ح 6953] چنانكه در ذخائرالعقبى: 40 آمده، وحافظ ترمذى [سنن ترمذى 657/5، ح 3872] نقل كرده اند، و ترمذى آن را حسن دانسته است.
3) - كتاب صفّين: 262 [ص 233]؛ الاستيعاب 2:469 [القسم الثالث/ 1123، شمارۀ 1855]؛ الرياض النضرة 2:155[97/3]؛ نزهة المجالس 2:204.
4) - تهذيب الأسماء واللغات، امام نووى [349/1، شمارۀ 429].
5) - حلية الأولياء 1:84 [شمارۀ 4]؛ تاريخ ابن عساكر 7:35[473/8؛ و در مختصر تاريخ دمشق 158/11]؛ المحاسن والمساوئ 1:32 [ص 47].
و منظّم بود]؟!
و اين سخنان كجا و گفته أبوالأسود كجا كه مى گويد:
إذا استقبلتَ وجه أبي ترابِ *** رأيتَ البدر حار الناظرينا(1)
[آنگاه كه با چهرۀ ابوتراب رو به رو مى شوى، ماه شب چهارده را مى بينى كه بينندگان را حيران مى سازد].
آرى:
حسدوا الفتىٰ إذ لم ينالوا فضلَهُ *** فالناسُ أعداءٌ له وخصومُ
كضرائرِ الحسناءِ قلنَ لوجهها *** حسداً وبغضاً إنّه لدميمُ
[بر جوانمرد حسادت كردند؛ زيرا به فضيلت او نايل نشدند از اين رو مردم، بدخواه و دشمن او هستند. مانند هَوُوهاى يك زن زيبا روى كه از روى حسد و بغض دربارۀ چهره اش مى گويند: حقير و زشت و بى مقدار است].
آيا وجدانت تو را به سستى و ترديدى كه اين مرد به على زخم زبان زد و نسبت داد، خبر مى دهد (و راضى مى شود)؟! و على آن كسى است كه متهوّرانه و بى باكانه دركارهاى هولناك وارد مى شد، و در جنگها و غزوات افراد لشكر دشمن را با شمشير از وسط و پهلو دو نيم مى كرد و جلو مى رفت، و او بود كه در هر پيش آمد ناگوار و اندوهگين كننده اى، اندوه را از چهرۀ رسول خدا از زمانى كه به دين حنيف دعوت كرد تا وقتى در رخت خواب آن حضرت خوابيد و خود را فداى او كرد و در مدينه ساكن شد، مى زدود.
آيا على عليه السلام همان تنها مجاهدى نبود كه آيۀ: «أَ جَعَلْتُمْ سِقٰايَةَ اَلْحٰاجِّ وَ عِمٰارَةَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ وَ جٰاهَدَ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ لاٰ يَسْتَوُونَ عِنْدَ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ لاٰ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلظّٰالِمِينَ» (2)[آيا سيراب كردن حجّاج، و آباد ساختن مسجد الحرام را، همانند (عمل) كسى قرار داديد كه به خدا و روز قيامت ايمان آورده، و در راه او
جهاد كرده است؟! (اين دو)، نزد خدا مساوى نيستند! و خداوند گروه ظالمان را هدايت نمى كند!]، و آيۀ: «وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ اِبْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اَللّٰهِ» (1)[بعضى از مردم (با ايمان و فداكار، همچون على عليه السلام در «ليلة المبيت» به هنگام خفتن در جايگاه پيغمبر صلى الله عليه و آله)، جان خود را به خاطر خشنودى خدا مى فروشند] دربارۀ او نازل شده است؟!
پس چه زمانى على از رويارويى با مردان، و دفاع از پيامبر اقدس، روى گردان شد تا بتوان سستى يا ترديد در كارى را به او نسبت داد؟! آرى سخن باطل حدّ و مرز ندارد.
و آيا دربارۀ امير المؤمنين چنين رفتار بد و ناشايستى با همسر پاكش تصوّر مى شود؟! در حالى كه پيامبر به او فرمود: «أشبهتَ خَلْقي وخُلُقي وأنت من شجرتي الّتي أنا منها»(2)[تو در خلقت و اخلاق، شبيه من هستى و تو از همان درختى هستى كه من از آن درخت هستم].
و چگونه پيامبر صلى الله عليه و آله او را بافضيلت ترين فرد امّت خود، و بزرگترين آنها از لحاظ بردبارى، و نيكوترين آنها از لحاظ خُلق و خو مى دانست و مى فرمود:
«عليٌّ خير اُمّتي، أعلمهم علماً، وأفضلهم حلماً»(3)[على بهترين امّت من، و داناترين آنها، و با فضيلت ترين آنها از لحاظ بردبارى است]؟!
و به فاطمه فرمود: «إنّي زوجتكِ أقدم اُمّتي سلماً، وأكثرهم علماً، وأعظمهم حلماً»(4)[همانا من تو را به ازدواج كسى در آوردم كه در امّت من زودتر اسلام آورد، و داناترين فرد امّت و بردبارترينِ آنهاست]؟!
1) - بقره: 207؛ ر. ك: ص 152 از كتاب برگزيدۀ الغدير.
2) - تاريخ بغداد، خطيب 11:171 [شمارۀ 5870].
3) - طبرى، خطيب، دولابى [الذرّيّة الطاهرة/ 93، شمارۀ 83]؛ چنانكه در كنز العمّال 6:153 و 392 و 398 [605/11، ح 32926؛ 114/13، ح 36370؛ ص 135، ح 36423] آمده است.
4) - مسند احمد 5:26[662/5، ح 19796]؛ الرياض النضرة 2:194[141/3]؛ ذخائرالعقبى: 78؛ مجمع الزوائد 9:101 و 114، و او حديث را صحيح، و راويان آن را ثقه دانسته است.
و فرمود: «زوّجتكِ أقدمهم سلماً، وأحسنهم خُلقاً»(1)[تو را به ازدواج كسى در آوردم كه زودتر از همه مسلمان شد، و خوش خُلق تر از همه است].
همۀ اينها را پيامبر مى فرمايد در حالى كه رفتار وى با همسرش در برابر چشم و گوش اوست! دروغ پردازان دروغ مى گويند، على عليه السلام همان گونه است كه پيامبر صادقِ امين خبر داد.
و آيا شعور و فهم تو مشت زدن على به فاطمه پارۀ تن مصطفى را كه اين مرد - خداوند دهانش را بشكند - به او نسبت داد، مى پذيرد؟! در حالى كه على همان كسى است كه پا جاى پاى پيامبر گذاشت و در گوشش اين سخن پيامبر صلى الله عليه و آله به فاطمه پر است كه فرمود: «إنّ اللّٰه يغضب لغضبكِ، ويرضى لرضاكِ»(2)[همانا خدا به خاطر غضب تو غضب مى كند، و به خاطر رضايت تو راضى مى شود].
و در حالى كه دست فاطمه را گرفته بود، فرمود: «من عرف هذه فقد عرفها، ومن لم يعرفها فهي بَضعةٌ منّي، هي قلبي وروحي الّتي بين جنبيّ، فمن آذاها فقد آذاني»(3)[هر كس اين را مى شناسد كه مى شناسد، و هر كس او را نمى شناسد بداند كه او پارۀ تن من است، و او قلب من و روح من كه بين دو پهلوى من است، مى باشد پس هر كه او را بيازارد همانا مرا آزرده است].
و فرمود: «فاطمة بَضعةٌ منّي، يريبني ما رابها، ويؤذيني ما آذاها»(4)[فاطمه پارۀ تن من است، مرا به ستوه مى آورد هر چه او را به ستوه آورد، و مرا مى آزارد هر چه او را آزار دهد].
1) - اين روايت را ابو الخير حاكمى چنانكه در الرياض النضرة 2:182[128/3] آمده، نقل كرده است.
2) - مستدرك حاكم 3:154[167/3، ح 4730]، و حديث را صحيح دانسته است؛ ذخائرالعقبى: 39؛ تذكرة السبط: 175 [ص 310]؛ مقتل خوارزمى 1:52؛ كفاية الطالب: 219 [ص 364، باب 99]؛ الصواعق: 105 [ص 175].
3) - الفصول المهمّة: 150 [ص 144]؛ نزهة المجالس 2:228؛ نور الأبصار: 45 [ص 96].
4) - صحيح بخارى [2004/5، ح 4932]؛ صحيح مسلم [53/5، ح 93، كتاب فضائل الصحابة]؛ صحيح تِرمذى [655/5، ح 3867]؛ و مسند احمد 4:328[430/5، ح 18447].
و فرمود: «فاطمة بَضعةٌ منّي، فمن أغضبها فقد أغضبني»(1)[فاطمه پارۀ تن من است، هر كه او را غضبناك كند مرا به خشم آورده است].
و فرمود: «فاطمة بَضعةٌ منّي، يقبضني ما يقبضها، ويبسطني ما يبسطها»(2)[فاطمه، پارۀ تن من است، مرا خشمگين و ناراحت مى كند هر چه او را خشمگين سازد، و مرا شاد مى كند هر چه او را شاد كند].
و آيا ستايش پيامبر از على تنها به پيشى گرفتن او در اسلام منحصر بوده است، تا پيامبر براى راضى كردن دخترش آن را ذكر كرده و شروع به فلسفه بافى نمايد؟!
وانگهى، اگر اين ستايش به خاطر اين گمان مى بود، حتماً پيامبر صلى الله عليه و آله در اين باره بر سخن خود به فاطمه اكتفا مى كرد، و هدف با همين مقدار بر آورده مى شد، پس چرا گاه دست على را در ميان صحابه مى گرفت و مى فرمود: «إنّ هذا أوّل من آمن بي، وهذا أوّل من يصافحني يوم القيامة» [همانا اين نخستين كسى است كه به من ايمان آورده، و نخستين كسى است كه در روز قيامت با من مصافحه مى كند]؟!
و گاه اصحابش را مخاطب قرار مى داد و مى فرمود: «أوّلكم وارداً عليَّ الحوض، أوّلكم إسلاماً: عليّ بن أبي طالب» [اوّلين كسى از شما كه در حوض (كوثر) بر من وارد مى شود، اولين كسى است كه اسلام آورد (يعنى) على بن ابى طالب]؟!
و چگونه اين سرّ ساختگى (كه مدح پيامبر نسبت به اسلام على عليه السلام، براى ارضاى دخترش بوده است) بر صحابه اى كه حاضر بودند و تابعان نيكوكار آنها مخفى مانْد، و شروع به مدح على عليه السلام با اين كرامت نمودند؟! چنانكه از سلمان فارسى، انس بن مالك، زيد بن أرقم، عبد اللّٰه بن عباس، عبد اللّٰه بن حجل، هاشم بن عتبه، مالك اشتر، عبد اللّٰه بن هاشم، محمّد بن ابى بكر، عمرو بن
حمق، ابو عمره عدىّ بن حاتم، ابورافع، بريده، جندب بن زهير، اُمّ خير دختر حريش، نقل شده است(1).
آيا اين سخن كه پيامبر توجّه كمى به على داشت با فرمودۀ قرآن كه مى گويد على جان پيامبر پاك است، يا مزد رسالت او را مودّت و محبّت على قرار مى دهد، سازگار است؟!
يا با فرمودۀ پيامبر صلى الله عليه و آله در حديث طير مشوىّ (مرغ بريان شده) كه در كتابهاى صحيح و مسند روايت شده: «أللّهمّ ائتني بأحبّ خلقك إليك ليأكل معي» [خدايا! محبوب ترين خلق خود را به سوى من آور تا با من بخورد] سازگار است؟!
يا سخن پيامبر صلى الله عليه و آله به عايشه: «إنّ عليّاً أحبّ الرجال إليّ، وأكرمهم عليَّ، فاعرفي له حقّه وأكرمي مثواه»(2)[همانا على محبوب ترين مردان در نزد من و گرامى ترين آنها بر من است، پس حقّ او را بشناس و او را گرامى بدار]؟!
يا سخن وى صلى الله عليه و آله: «أحبّ الناس إليّ من الرجال عليٌّ»(3)[از ميان مردان محبوب ترين مردم به من على است]؟!
يا سخن وى صلى الله عليه و آله: «عليٌّ خير من أتركه بعدي»(4)[على بهترين كسى است كه پس از خود به جاى مى گذارم]؟!
يا سخن وى صلى الله عليه و آله: «خير رجالكم عليُّ بن أبي طالب، وخير نسائكم فاطمة بنت محمّد»(5)[بهترين مردان شما على بن ابى طالب، و بهترين زنان شما فاطمه دختر محمّد است]؟!
1) - [مرحوم علّامه در الغدير 3/310-335 صد حديث از روايات پيامبر و كلمات رسيدۀ از اميرالمؤمنين و صحابه و تابعان را يادآور شده كه همگى يك صدا مى گويند: «على اوّلين مسلمان و نخستين نمازگزار مى باشد»؛ ر. ك: برگزيدۀ الغدير / 324-331].
2) - اين حديث را حافظ خجندى - چنانكه در الرياض 2:161[104/3]، و ذخائر العقبى: 62 آمده - نقل كرده است.
3) - و در نقلى آمده است: «أحبّ أهلي» [محبوب ترين اهل من...]؛ بخشى از حديث اسامه.
4) - مواقف ايجى 3:276 [ص 409]؛ مجمع الزوائد 9:113.
5) - تاريخ بغداد، خطيب 4:392 [شمارۀ 2280].
يا سخن وى صلى الله عليه و آله: «عليٌّ خير البشر فمن أبى فقد كفر»(1)[على بهترين انسان است و هر كه امتناع ورزد همانا كافر شده است]؟!
يا سخن وى صلى الله عليه و آله: «من لم يقل عليٌّ خير الناس فقد كفر»(2)[كسى كه نگويد على بهترين مردم است همانا كافر شده است]؟!
يا سخن وى صلى الله عليه و آله در حديث رايت [پرچم] كه مورد اتّفاق نظر همه است:
«لاُعطينّ الراية غداً رجلاً يحبّه اللّٰه ورسوله، ويحبّ اللّٰه ورسوله» [فردا پرچم را به مردى مى دهم كه خدا و رسولش او را دوست دارند، و او (نيز) خدا و رسولش را دوست مى دارد]؟!
يا سخن وى صلى الله عليه و آله: «عليٌّ منّي بمنزلة الرأس (رأسي) من بدني (أو جسدي)»(3)[على نسبت به من به منزلۀ سر (سر من) از بدن من (يا جسد من) است]؟!
يا سخن وى صلى الله عليه و آله: «عليٌّ منّي بمنزلتي من ربّي»(4)[على نسبت به من به منزلۀ من نسبت به پروردگارم است]؟!
يا سخن وى صلى الله عليه و آله: «عليٌّ أحبّهم إليّ، وأحبّهم إلى اللّٰه»(5)[على محبوب ترين آنها نزد من و محبوب ترين آنها نزد خداست]؟!
يا سخن وى صلى الله عليه و آله: «أنا منك وأنت منّي. أو: أنت منّي وأنا منك»(6)[من از تو هستم و تو از من هستى. يا تو از من هستى و من از تو هستم]؟!
1) - تاريخ خطيب به نقل از جابر [421/7، شماره 3984]؛ كنوز الحقائق حاشيۀ الجامع الصغير 2:16؛ كنز العمّال 6:159[625/11، ح 33045].
2) - تاريخ خطيب بغدادى 3:192 [شمارۀ 1234]؛ كنز العمّال 6:159[625/11، ح 33046].
3) - تاريخ خطيب 7:12 [شمارۀ 3475]؛ الرياض النضرة 2:162[105/3]؛ الصواعق: 75 [ص 125].
4) - الرياض النضرة 2:163[106/3]؛ السيرة الحلبيّة 3:391[362/3].
5) - تاريخ خطيب 1:160 [شمارۀ 10].
6) - مسند احمد 5:204[265/6، ح 21270]؛ خصائص النسائي 36 و 51 [خصائص أمير المؤمنين: 87، ح 70؛ ص 149، ح 138؛ و در السنن الكبرى 127/5، ح 8455].
يا سخن وى صلى الله عليه و آله: «عليٌّ منّي وأنا منه، وهو وليُّ كلّ مؤمن بعدي»(1)[على از من و من از او هستم، و او پس از من ولىّ و سرپرست هر مؤمنى است]؟!
يا سخن وى صلى الله عليه و آله در حديث فرستادن سورۀ توبه كه همگى آن را صحيح دانسته اند: «لا يذهب بها إلّارجل منّي وأنا منه»(2)[آن را نمى برد مگر مردى كه از من است و من از او هستم]؟!
يا سخن وى صلى الله عليه و آله: «لحمك لحمي، ودمك دمي، والحقّ معك»(3)[گوشت تو گوشت من، و خون تو خون من است، و حقّ با توست]؟!
يا سخن وى صلى الله عليه و آله: «ما من نبيٍّ إلّاوله نظير في اُمّته، و عليٌّ نظيري»(4)[هيچ پيامبرى نيست مگر اينكه در امّت خود همانندى دارد و على همانند من است]؟!
يا با روايت اُمّ سلمه كه حاكم آن را صحيح دانسته و طبرانى نقل كرده است:
«كان رسول اللّٰه إذا اُغضب، لم يجترئ أحدٌ أن يكلّمه غير عليّ»(5)[هر گاه رسول خدا خشمگين مى شد كسى غير از على جرأت نمى كرد با او سخن بگويد] موافق است؟!
يا با سخن عايشه: «واللّٰه! ما رأيت أحداً أحبّ إلىٰ رسول اللّٰه من عليّ، ولا في الأرض امرأة كانت أحبّ إليه من امرأته»(6)[به خدا سوگند! مردى را نديدم كه از على نزد رسول خدا محبوب تر باشد، و در زمين زنى نيست كه از همسر على نزد پيامبر محبوب تر باشد] (موافق است)؟!
1) - مسند احمد 5:356[489/6، ح 22503].
2) - خصائص نسائى: 8 [خصائص أمير المؤمنين/ 49، ح 24؛ و در السنن الكبرى 113/5، ح 8409].
3) - المحاسن والمساوئ 1:31 [ص 44]؛ كفاية الطالب: 135 [ص 265، باب 62].
4) - الرياض النضرة 2:164[108/3].
5) - مستدرك حاكم 3:130[141/3، ح 4674]؛ الصواعق: 73 [ص 123]؛ تاريخ الخلفاء، سيوطى: 116 [ص 161].
6) - مستدرك حاكم 3:154[167/3، ح 4731] و آن را صحيح دانسته است؛ العقد الفريد 2:275[123/4].
يا با سخن بريده و اُبىّ: «أحبّ الناس إلى رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله من النساء فاطمة، ومن الرجال عليٌّ»(1)[محبوب ترين مردم نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله از ميان زنان فاطمه و از ميان مردان على بود] (موافق است)؟!
يا با حديث جميع بن عمير كه گفت: «دخلتُ مع عمّتي على عائشة، فسألتُ:
أيّ الناس أحبّ إلى رسول اللّٰه؟ قالت: فاطمة. فقيل: من الرجال؟ قالت: زوجها، إن كان ما علمت صوّاماً قوّاماً»(2)[با عمّه ام بر عايشه وارد شديم پس پرسيدم: كداميك از مردم نزد رسول خدا محبوب تر بودند؟ گفت: فاطمه. پس گفته شد: از مردان چه كسى؟ گفت:
همسر فاطمه و تا آن جا كه مى دانم روزه دار و قيام كننده در شب بود] (موافق است)؟!
و چگونه رسول خدا صلى الله عليه و آله ديگران را در توجّه كردن، بر على مقدّم مى داشت در حالى كه وقتى خدا بر اهل زمين نگاه كرد على نخستين مردى بود كه او را پس از پيامبر انتخاب كرد؟! چنانكه پيامبر به فاطمه خبر داد و فرمود: «إنّ اللّٰه اطّلع على أهل الأرض فاختار منهم أباكِ فبعثه نبيّاً، ثمّ اطّلع الثانية فاختار بعلكِ، فأوحىٰ إليّ، فأنكحتُهُ واتّخذتُه وصيّاً»(3)[همانا خدا به اهل زمين نگاه كرد پس از ميان آنها پدرت را انتخاب كرد و او را به پيامبرى مبعوث نمود، سپس دوباره نگاه كرد و شوهرت را انتخاب كرد، و به من وحى نمود كه او را به ازدواج تو در آورم و وصىّ خود قرار دهم]؟!
و فرمود صلى الله عليه و آله: «إنّ اللّٰه اختار من أهل الأرض رجلين: أحدهما أبوكِ والآخر
1) - خصائص نسائى: 29 [خصائص أمير المؤمنين/ 128، ح 113؛ و در السنن الكبرى 140/5، ح 8498]؛ مستدرك حاكم 3:155[168/3، ح 4735، و نيز در تلخيص آن] حاكم و ذهبى حديث را صحيح دانسته اند؛ جامع ترمذى 2:227[655/5، ح 3868].
2) - جامع ترمذى 2:227[658/5، ح 3874] چاپ هند؛ مستدرك حاكم 3:157[167/3، ح 4731].
3) - حديث را طبرانى از ابو ايّوب انصارى نقل كرده است [المعجم الكبير 171/4، 4046] چنانكه در إكمال كنز العمّال 153/6[604/11، ح 32923] آمده است؛ وهيثمى حديث را از على هلالى در مجمع الزوائد 9:165 نقل كرده است.
زوجكِ»(1)[همانا خدا از اهل زمين دو مرد را برگزيد: يكى پدرت و ديگرى همسرت]؟!
و من مجال آن را ندارم كه سخن اين مرد: «دو داماد اُموى پيامبر...» را تحليل كنم. و همين در مدارا كردن عثمانِ بزرگوار تو را بس است كه انس از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كرده كه چون هنگام دفن دختر عزيزش رقيّه شد و بر قبر او ايستاده و اشك از چشمانش سرازير بود، فرمود: «أيّكم لم يُقارف الليلة أهله» [كداميك از شما در اين شب با همسر خود نزديكى نكرده است]؟ و ابو طلحه گفت:
من؛ پس به او امر نمود كه در قبر رقيّه برود.
ابن بطّال نوشته است: پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواست عثمان را از فرود در قبر رقيّه محروم كند در حالى كه سزاوارترين مردم به اين كار بود؛ زيرا شوهر او بود، و ارتباط با او را كه عوض و بدلى ندارد از دست داده بود چون وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «كداميك از شما امشب با همسرش نزديكى نكرده است»؟ عثمان ساكت شد و نگفت: من؛ زيرا او در شبى كه دختر رسول خدا مرده بود با يكى از زنانش نزديكى كرده بود! و غمناك بودن به خاطر اين مصيبت، و قطعِ رابطۀ دامادى او براى پيامبر صلى الله عليه و آله وى را از آميزش باز نداشته بود؛ و از اين رو از آنچه حقِّ او بود و از ابوطلحه و ديگران به آن شايسته تر بود، محروم شد. و اين مطلب به روشنى از حديث استفاده مى شود و شايد پيامبر صلى الله عليه و آله اين مطلب را با وحى مى دانست ولى چيزى به عثمان نگفت؛ زيرا كار حلالى كرده بود، لكن مصيبت برايش به حدّى نرسيده بود كه او را مشغول كند [و از همبستر شدن با همسرش باز دارد] تا اينكه با كنايه و بدون تصريح محروم شد از آنچه محروم شد(2).
و دربارۀ ابوالعاص چه مى توانم بگويم كه تا سال جنگ حديبيّه مشرك بود، و دو بار با مشركان اسير شد، و اسلام ميان او و همسرش زينب دختر پيامبر شش سال جدايى انداخت، و زينب كه اسلام آورده بود مهاجرت كرد و او را
به خاطر شركش ترك نمود و پس از اسلامش، هرگز كلمه اى از او كه پرده از ارتباط و مداراى وى با پيامبر بر دارد، نقل نشده تا چه رسد به اينكه با على كه پدر ذرّيّۀ پيامبر و آقاى عترت اوست، مقايسه شود!
و اين مرد، پيامبر اسلام را متّهم كرد كه براى خوشبختى دخترش كه به تصريح قرآن عزيز طاهره و مطهّره [پاك و پاك شده] است، كارى نمى كند، و به على تهمت زد كه از اين كار ناراحت مى شود، در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله وقتى صبح مى شد به درِ خانۀ على و فاطمه مى آمد و مى فرمود: «يرحمكم اللّٰه إنّما يريد اللّٰه ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهّركم تطهيراً» [خدا شما را رحمت كند، همانا خدا اراده كرده كه پليدى را از شما اهل بيت دور كند و شما را پاكيزه كند؛ چه پاكيزه كردنى].
و پيوسته مى فرمود: «فاطمة أحبّ الناس إليّ» [فاطمه محبوب ترين مردم نزد من است].
و مى فرمود: «أحبُّ الناس إليّ من النساء فاطمة» [محبوب ترين مردم از ميان زنان نزد من فاطمه است].
و مى فرمود: «أحبُّ أهلي إليّ فاطمة» [محبوب ترين اهل من نزد من فاطمه است].
و عمر به فاطمه مى گفت: «واللّٰه! ما رأيتُ أحداً أحبّ إلى رسول اللّٰه منكِ»(1)[به خدا سوگند! كسى را نديدم كه نزد رسول خدا محبوب تر ازتو باشد].
و اين مرد چه كار زشتى انجام داده كه اين دروغ را به پيامبر نسبت داده است كه على را قيام كننده [و لايق] براى كارهاى بزرگ نمى شمرد، در حالى كه على تقويت كننده و يارى دهنده و كمك كار او به تمام معناى كلمه، با همۀ توان و امكانات از آغاز دعوت تا آخرين لحظه حيات بود؛ و به همين خاطر جان و برادر و وزير و وصىّ و خليفه و وارث و ولىِّ پس از او شد، و تنها فرماندۀ او در جنگها و غزواتش بود. و او به وحى از جانب خداى عزيز، در
1) - مستدرك حاكم 3:150[168/3، ح 4736].
شب معراجِ از مسجد الحرام به مسجد الأقصى، ملقّب به «قائد الغرّ المحجّلين»(1)
و در حاشيۀ بحار الأنوار 219/10 آمده است: «جزرى در نهايه گفته است: معناى اصلى «غُرّه» عبارت است از سفيدى موجود در صورت اسب؛ و غُرّ در اين روايت به همين معناست: «غرٌّ محجّلون من آثار الوضوء»؛ «غُرّ» در اين حديث جمع أغرّ و از مادۀ غرّه به معناى سفيدى صورت است، و مراد سفيدى صورت آنها با نور وضوء در روز قيامت است. و «مُحجَّل» عبارت است از اسبى كه سفيدى دست و پاى او تا موضع بند بالا برود و از مچ دست و پاى او تجاوز كند؛ و «مُحجَّل» در روايت: «اُمّتي الغُرّ المحجّلون» به همين معناست؛ يعنى مواضعِ وضو از دستها و پاهاى آنها، سفيد و نورانى است. در اين استعمالات، اثر وضو در صورت و دستها و پاهاى انسان، از سفيدى صورت و دستها و پاهاى اسب استعاره گرفته شده است».
و در حاشيۀ كتاب نهج السعادة في مستدرك نهج البلاغة 271/1 آمده است: ««غُرّ» جمع «أغرّ» است و كسانى هستند كه در پيشانى آنها اثر سجود وجود داشته باشد. و «غرّ» در روايت: «وقائد الغُرّ المحجّلين» كه در توصيف على عليه السلام است به همين معناست، و مراد سفيدى صورت آنها به خاطر نور وضو و سجود است»].
[يعنى فرمانده و رهبر بهشتيانى كه پيشانى و دستها و پاهاى آنها سفيد و نورانى است] گرديد(2).و بدتر از همه اينكه اين مرد همسران پيامبر را دشمنان على و فاطمه
1) - [ملّا صالح مازندرانى در شرح خود بر اصول كافى/ 155 مى گويد: ««قائد» از نظر معنا، دربرابر «سائق» قرار دارد، و كسى است كه فردِ پشت سر خود را به جلو مى كشد. و «غُرّ» جمع أغرّ و از مادّۀ غرّه مى باشد، و معناى اصلى آن عبارت است: سفيدى موجود در صورت اسب. و اسبِ «مُحَجَّل» عبارت است از اسبى كه سفيدى در دست و پاى او تا جاى بند بالا بيايد و از مچ آنها تجاوز كند ولى از زانوهاى او تجاوز نكند. و اين سفيدى يا در چهار دست و پاست يا در سه تاى آنهاست يا در دو پا مى باشد، و هرگز تحجيل در يك دست يا دو دست بدون پا، وجود ندارد. اين، معناى اصلى محجَّل است، ولى مجازاً (استعاره) در صاحبانِ شرافتِ در علم و عمل و صلاح و كرامت ذات استعمال مى شود».
2) - مستدرك حاكم 3:138[148/3، ح 4668]، و آن را صحيح دانسته است؛ الرياض النضرة 2:177[122/3]؛ شمس الأخبار: 39 [105/1، باب 7]؛ اُسد الغابة 1:69[84/1، شمارۀ 92]؛ مجمع الزوائد 9:121.
مى شمارد، و جنگ و دعواى عايشه با على و فاطمه و اُمّ سلمه را ذكر مى كند، و با نقل حادثه اى دروغين گفتار را در اين زمينه گسترش مى دهد و از آنها دو حزب درست مى كند: دموكراسى، و ضدّ دموكراسى، و سخنانى را نسبت مى دهد كه آبروى پيامبر، و كرامتِ همسرانش مادران مؤمنان را پايين مى آورد، و آل اللّٰه را با انواع خشونت و بد اخلاقى به تصوير مى كشد.
اى كاش مى دانستم چگونه مترجم خوش داشته كه عايشه را دشمن فاطمه شمارد در حالى كه مى گفت: «ما رأيت أحداً قطّ أفضل من فاطمة غير أبيها»(1)[هرگز كسى را نديدم كه از فاطمه با فضيلت تر باشد غير از پدرش]؟!
و عايشه سر فاطمه را مى بوسيد و مى گفت: «يا ليتني شعرة في رأسك!»(2)[اى كاش من مويى در سر تو بودم!].
و چگونه قوم او به انتشار اين كلمه دردناك راضى مى شوند در حالى كه قرآن، مودّتِ عترت پيامبر را بر امّت واجب كرده است(3)، و از مسلّمات ميان مسلمانان اين است كه نشانۀ ايمان و نفاق در شريعت پيامبرِ محبوب، حبّ و بغض على است، چنانكه حديث آن خواهد آمد(4)؟!
و بر اساس آنچه در حديث غدير خواهد آمد(5)، امّت اتّفاق نظر دارند كه رسول خدا دربارۀ على فرمود: «أللّهمّ وال من والاه وعاد من عاداه» [خدايا! هر كه او را دوست دارد دوست بدار، و هر كه با او دشمنى مى كند دشمن بدار].
و از پيامبر صلى الله عليه و آله اين حديث صحيح نقل شده است: «من أحبّ عليّاً فقد أحبّني،
ومن أبغض عليّاً فقد أبغضني، ومن آذى عليّاً فقد آذاني، ومن آذاني فقد آذى اللّٰه»(1)[هر كه على را دوست بدارد مرا دوست داشته، و هر كه با على دشمنى كند با من دشمنى كرده، و هر كه على را بيازارد مرا آزرده، و هر كه مرا بيازارد خدا را آزرده است].
و آن حضرت صلى الله عليه و آله از جبرئيل خبر داد: «السعيد كلّ السعيد من أحبّ عليّاً في حياتي وبعد مماتي، ألا وإنّ الشقيّ كلّ الشقيّ من أبغض عليّاً في حياتي وبعد مماتي»(2)[خوشبخت كامل كسى است كه على را در زمان حيات و پس از مرگ من دوست بدارد، آگاه باشيد همانا بدبخت كامل كسى است كه على را در زمان زندگى و بعد از مرگ من دشمن بدارد].
و چگونه بر اين مرد مخفى مانده كه نسبت دشمنىِ با سيّد عترت و سيّدۀ آنها، به همسران پيامبر، تهمت و دشنامى زشت است، اگر به محكمۀ عدل اسلامى عَرضه شود و به سخن پيامبر صلى الله عليه و آله دربارۀ عترتش استناد شود كه فرمود:
«لا يحبّهم إلّاسعيد الجَدّ(3)طيّب المولد، ولا يبغضهم إلّاشقيّ الجَدّ رديء الولادة»(4)[دوست ندارد آنها را مگر خوشبخت و حلال زاده، و دشمنى نمى كند با آنها مگر بدبختِ داراى ولادت پست]؟!
يا اگر به آنچه از طريق راويان ثقه نقل شده، استناد شود كه: «أنّ عليّاً لا يبغضه أحدٌ قطُّ إلّاوقد شارك إبليس أباه في رحم اُمّه»(5)[هرگز كسى با على دشمنى نمى كند،
1) - الاستيعاب 2:461 [قسم سوم/ ص 1101، شمارۀ 1855]؛ ذخائر العقبى: 65؛ الإصابة 3:103[542/2، شمارۀ 5866]؛ نزهة المجالس 2:207.
2) - الرياض النضرة 3:215[167/3]؛ الفصول المهمّة: 124 [ص 123]؛ مجمع الزوائد 9:132؛ كنز العمّال 6:400[145/13، ح 36458]؛ نزهة المجالس 2:207.
3) - [«جَدّ»: بخت، بهره، اقبال. به معناى عظمت، بلند پايگى، و محبوبيّت نزد مردم نيزمى آيد؛ در سورۀ جنّ، آيۀ 3 آمده است: «وَ أَنَّهُ تَعٰالىٰ جَدُّ رَبِّنٰا مَا اِتَّخَذَ صٰاحِبَةً وَ لاٰ وَلَداً» (و اينكه بلند است مقام باعظمت پروردگار ما، و او هرگز براى خود همسر و فرزندى انتخاب نكرده است)، و در دعاى جوشن كبير آمده است: «يا من تعالى جَدُّه!»].
4) - الرياض 2:189[136/3].
5) - تاريخ خطيب 3:289 [شماره 1376].
مگر اينكه شيطان با پدرش در رحم مادرش شريك شده باشد].
يا اگر به آنچه حافظ جزرى از عبادة بن صامت نقل كرده، استناد شود كه:
«كنّا نبور أولادنا بحبِّ عليّ بن أبي طالب رضى الله عنه؛ فإذا رأينا أحدهم لا يحبُّ عليّ بن أبي طالب علمنا أ نّه ليس منّا وإنّه لغير رشدة» [ما فرزندانمان را با دوستى على بن ابى طالب رضى الله عنه امتحان مى كرديم؛ پس اگر يكى از آنها را مى ديديم كه على بن ابى طالب را دوست نمى دارد مى فهميديم او از ما نيست و از راه حلال نبوده است].
سپس حافظ جزرى مى نويسد: و از قديم تا به امروز مشهور است كه تنها زنازاده با على عليه السلام دشمنى مى كند(1).
اين بود پاره اى از سخنان ناهنجار كتاب «حياة محمّد». و چه بسيارند كتابهايى از اين دست پيرامون قرآن و تحريف آن، و تهمتهاى نارواى فراوان به شيعيان.
و شگفتا كه عادل زعيتر خود را در انتشار اين سخنان باطلِ گمراه كننده، معذور مى داند و در مقدّمۀ كتاب مى نويسد:
من دوست داشتم بر اين كتاب حاشيه هايى بنويسم اگر نمى ديدم كه اين كار مرا از دايرۀ ترجمه خارج مى كند.
آيا از عدالت است كه در روح جامعه دينى اين گونه سمهاى كُشنده را تزريق كند، و با چنين سخن بى ارزشى عذر بياورد؟!
آيا آدمى تا اين اندازه ظالم و جاهل آفريده شده است؟!
«إِنَّ اَلَّذِينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشِيعَ اَلْفٰاحِشَةُ فِي اَلَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذٰابٌ
أَلِيمٌ فِي اَلدُّنْيٰا وَ اَلْآخِرَةِ» (2)
[كسانى كه دوست دارند زشتيها در ميان مردم با ايمان شيوع يابد، عذاب دردناكى براى آنان در دنيا و آخرت است؛ و خداوند مى داند و شما نمى دانيد].
اين مرد [نگارندۀ كتاب «حياة محمّد»(1)] پيامبر اسلام را متّهم كرد كه براى خوشبختى دخترش كه به تصريح قرآن عزيز طاهره و مطهّره [پاك و پاك شده] است، كارى نمى كند، و به على تهمت زد كه از اين كار ناراحت مى شود، در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله وقتى صبح مى شد به درِ خانۀ على و فاطمه مى آمد و مى فرمود: «يرحمكم اللّٰه إنّما يريد اللّٰه ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهّركم تطهيراً» [خدا شما را رحمت كند، همانا خدا اراده كرده كه پليدى را از شما اهل بيت دور كند و شما را پاكيزه كند؛ چه پاكيزه كردنى].
حيف كه براى آگاهى خوانندگان فرصت پرداختن به همۀ سخنان ننگ آور و مصيبت بار كتاب «الفِصَل» نوشتۀ ابن حزم، و حتّى بخش مهمّ آن را نداريم؛ چون جميع مجلّدات آن به ويژه جلد چهارم پر است از زورگويى، گزافه گويى، تحريف و تغيير حقايق، و حقّه بازى و بهتان و سخنان باطل. افزون بر دشنام هاى زشت و انواع تهمت هاى نارواى او كه بى نهايتند به گونه اى كه هيچ كسى حتّى وجود پيامبر بزرگوار از نيش زبان آلودۀ او چه در «الفِصَل» و چه در ديگر آثارش در امان نمانده است.
چنانكه در كتاب «الإحكام»(2)مى گويد:
«قد غاب عنهم - يعني الشيعة - أنّ سيِّد الأنبياء هو ولد كافر وكافرة» [شيعه تا كنون نفهميده كه سرور انبيا از پدر و مادر كافر متولّد شده است!].
چه چيزى او را در اين گفتار دردآور يارى نموده؟! ادب دينى؟! يا ادب نويسندگى؟! يا ادب علمى؟! يا ادب عفّت؟! كدام؟!
و عاصمى نيز در كتابش «زين الفتى في تفسير سوره هل أتى» هنگام بيان وجه شباهت ميانِ پيامبر و مرتضى صلّى اللّٰه عليهما و آلهما مى نويسد:
امّا شباهت پدر و مادر آن دو در حكم و نامگذارى: همانا پيامبر با وجود نعمتهاى زيادى كه خدا به او داد و احسان فراوانى كه به وى نمود، اسلام آوردن پدر و مادرش را روزى او نكرد، و جمهور مسلمانان بر همين باورند(1)، مگر گروه اندكى كه توجّهى به آنها نمى شود. و نيز مرتضى با وجود خُلق و خو و خصلتها و انواع نعمتها و كارها كه خداوند به واسطۀ آن ها او را گرامى داشت، اسلام آوردن پدر و مادرش را روزى او نكرد.
«أَ أُلْقِيَ اَلذِّكْرُ عَلَيْهِ مِنْ بَيْنِنٰا بَلْ هُوَ كَذّٰابٌ أَشِرٌ * سَيَعْلَمُونَ غَداً
مَنِ اَلْكَذّٰابُ اَلْأَشِرُ» (2)
[آيا از ميان ما تنها بر او وحى نازل شده؟! نه، او آدم بسيار دروغگوى
هوسبازى است. ولى فردا مى فهمند چه كسى دروغگوى هوسباز است!].
از ابو هريره به سند مرفوع نقل شده است: «الاُمناء عنداللّٰه ثلاثة: أنا وجبريل ومعاوية» [اشخاص امين نزد خدا سه نفرند: من، و جبرئيل، و معاويه].
خطيب و نسائى و ابن حبّان گفته اند(3): اين حديث جعلى و باطل است.
از واثله به سند مرفوع نقل شده است: «إنّ اللّٰه ائتمن على وحيه جبريل وأنا
ومعاوية، وكاد أن يبعث معاوية نبيّاً من كثرة علمه وائتمانه على كلام ربّي، يغفر اللّٰه لمعاوية ذنوبه، ووقاه حسابه، وعلّمه كتابه، وجعله هادياً مهديّاً وهدى به» [خداوند جبرئيل و من و معاويه را براى وحى، امين دانست و نزديك بود معاويه به خاطر كثرت علم و امين بودنش بر كلام پروردگار، پيامبر شود. خداوند گناهان معاويه را مى آمرزد، و از حساب (قيامت) او را حفظ مى كند، و كتابش را به او تعليم داد و او را هدايت كننده و هدايت شده قرار داد و به وسيلۀ او (ديگران را) هدايت كرد]. اين حديث را ابن عساكر از مردى [عن رجلٍ] نقل كرده است(1).
حاكم گفته است: از احمد بن عمر دمشقى - كه فردى آگاه به حديث [رايجِ در] شام بود - دربارۀ اين حديث سؤال شد و او آن را با جدّيّت انكار كرد.
امينى مى گويد: گمان مى كنم راويان بد كردار خواسته اند از مقام نبوّت بكاهند، نه اين كه مقام معاويه را ترفيع دهند؛ زيرا مى دانيم كه فاصلۀ زيادى است بين مرتبۀ نبوّتى كه مسلمين به آن اعتقاد دارند، و بين اين شخصى كه بر مسند خلافت تكيه زده است. و از اين قوم مى پرسيم چه چيز موجب شده اين مقام شامخ را به وى نسبت دهيد؟! آيا اصل و ريشۀ وى؛ يعنى شجرۀ ملعونۀ در قرآن و زبان پيامبر؟!
يا ظلم و جورى كه مرتكب شده است؟!
يا كافر بودنش تا چند ماه قبل از وفات پيامبر؟!
يا جنگيدن با خليفۀ وقت خود كه فرمانبردارى از او بر وى واجب بوده و اهل حلّ و عقد با وى بيعت كرده بودند و مسلمين به خلافت وى راضى شده بودند، [با اين حال] بر وى شمشير كشيد و خونهاى زيادى را به ناحقّ ريخت؟!
يا گناهان بزرگى كه در ايّام تسلّطش انجام داد؛ مثل قتل ابرار اخيارى چون:
1) - [مختصر تاريخ دمشق 6/25؛ و حديث را سيوطى در لآلى خود با سند ذكر كرده است 419/1].
حجر بن عدىّ و اصحابش، و عمرو بن حمق خزاعى و بسيارى افراد ديگر؛ و لعن كردن امير المؤمنين و امام حسن و امام حسين عليهم السلام و گروهى از مؤمنان ممتاز در قنوت؛ و برانگيختن هوا وهوس ها براى تهمت زدن به اهل بيت نبوّت؛ و به راه انداختن راويانى كه به اهل بيت خدشه وارد مى كردند، و جعل احاديث براى ستايش از امويان؛ و ملحق كردن زياد [به ابوسفيان] به رغم حديثى كه نزد همۀ مسلمين ثابت شده يعنى : «الولد للفراش وللعاهر الحجر» [فرزند از آنِ فراش (شوهر) است و بر زانا كار، حَدّ جارى مى شود]؛ و بيعت گرفتن براى يزيد خون ريز خائنِ دائم الخمر، و مسلّط كردن وى بر جان و ناموس مسلمين؛ و استمرار اين ناهنجارى ها و عادات زشت و امثال آنها، كه صفحۀ تاريخ را سياه كرد تا آنگاه كه كاسۀ ظلمش لبريز شد و مرگش فرا رسيد؟!
و چه زمانى معاويه به علم و قرآن ربط داشته با اين كه حتّى يك آيه از آن را هم نمى دانسته است؟! مثل آيۀ: «أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ» (1)[اى كسانى كه ايمان آورده ايد! اطاعت كنيد خدا را! و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولو الامر (اوصياى پيامبر) را!]. آيا امير المؤمنين على عليه السلام از جمله «اُولى الأمر» نيست بنا بر هر تفسيرى كه از آيه شود؟!
و مانند آيۀ: «وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزٰاؤُهُ جَهَنَّمُ خٰالِداً فِيهٰا» (2)[و هر كس، فرد باايمانى را از روى عمد به قتل برساند، مجازات او دوزخ است].
و مانند آيۀ: «وَ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ بِغَيْرِ مَا اِكْتَسَبُوا فَقَدِ اِحْتَمَلُوا بُهْتٰاناً وَ إِثْماً مُبِيناً» (3)[و آنان كه مردان و زنان با ايمان را به خاطر كارى كه انجام نداده اند آزار مى دهند، بار بهتان و گناه آشكارى را به دوش كشيده اند].
و آيات فراوان ديگرى كه با جرايم سنگينش، آنها را ضايع كرده است. و آيا
كسى كه حتّى به يك آيۀ قرآن هم عمل نكرده و حدود آن را اقامه نكرده، امين بر قرآن مى شود؟! «وَ مَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اَللّٰهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ» (1)[و هر كس از حدود الهى تجاوز كند به خويشتن ستم كرده است].
«وَ مَنْ يَعْصِ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَتَعَدَّ حُدُودَهُ يُدْخِلْهُ نٰاراً خٰالِداً فِيهٰا وَ لَهُ عَذٰابٌ مُهِينٌ» (2)[و آن كس كه نافرمانى خدا و پيامبرش را كند و از مرزهاى او تجاوز نمايد، او را در آتشى وارد مى كند كه جاودانه در آن خواهد ماند؛ و براى او مجازات خواركننده اى است].
آيا علم زياد او كه نزديك بود او را به نبوّت مبعوث كند، او را بر دشمنى عترت طاهره بر انگيخته است؟! و آيا اين علم، او را بر اين گناهان بزرگ و فواحش آشكارى كه تاريخ از او و اين پيشانى سياهان، ثبت كرده، وادار كرده است؟! تاريخ، قتل بسيارى از شيعيان امير المؤمنين عليه السلام در كوفه و ساير بلاد اسلامى توسّط او را براى ما ثبت كرده است. و امّا پيرامون اذيّت و آزار مكرّر وى نسبت به شيعيان مخلص آل اللّٰه، سخن بگو و هر چه بگويى اغراق نكرده اى و اعتراضى بر تو وارد نيست(3).
سپس از راويان، دربارۀ امانتدارى معاويه كه به واسطۀ آن مستحقّ شده كه نفر سوم در كنار پيامبر و جبرئيل گرديده، و از اُمناى خداوند حساب شود، مى پرسيم: آيا [منظور] امانتدارى وى نسبت به قرآن است؟! كه وى با آن مخالفت كرد. يا امانتدارى نسبت به سنّت است؟! كه وى به آن عمل نكرده است. يا امانتدارى نسبت به خونهاست؟! كه وى آنها را ريخته است. يا امانتدارى نسبت به اهل بيت است؟! كه او به آنها ستم كرده است. يا به خاطر ايجاد امنيّت براى امّت است؟! كه اين امنيّت را از بين برده است. يا به خاطر
صدق و راستى وى است؟! كه از صدق و راستى جدا بوده است. يا بر دروغ گويى است؟! كه ديگران را بر آن بر انگيخته است. يا بر مؤمنان است؟ كه اعضاى آنها را قطع كرده است. يا بر اسلام است؟ كه آن را ضايع كرد. يا بر احكام است؟! كه آنها را تغيير داد. يا بر منابر است؟! كه آنها را با لعن اولياى خدا بر آنها، آلوده ساخت. و يا؟ و يا؟ و يا؟....
آيا به خاطر اين جنايات و امثال آنها، نزديك بود كه وى به نبوّت مبعوث شود، آن گونه كه راويانِ بدى به دروغ گفتند؟!
خوشا به حال نبوّتى كه نزديك بود، چنين مردى بار آن را به دوش كِشد!
قد خم، ريش سفيد، اشك دمادم يحيى *** تو به اين حالت اگر عشق نبازى چه شود
اى كاش راويان سوء، ديدگاه هاى خود را بر حديث اُرُز [برنج] جمع مى كردند و از آن تجاوز نمى كردند و نبوّت را به مثل معاويه نمى بخشيدند، كه همين در شناخت نبوّت و فضيلت آن كفايت مى كند! و آن حديث اين است:
«لو كان الاُرُز حيواناً لكان آدميّاً، ولو كان آدميّاً لكان رجلاً صالحاً، ولو كان صالحاً لكان نبيّاً، ولو كان نبيّاً لكان مرسلاً، ولو كان مرسلاً لكان أنا» [اگر برنج حيوان بود (به صورت) انسان بود، و اگر انسان بود (به صورت) مرد صالحى بود، و اگر صالح بود (به صورت) نبى بود، و اگر نبى بود (به صورت) رسول بود، و اگر رسول بود (به صورت) من بود](1).
آن گونه كه در «مرقاة الوصول»(2)آمده است: حكيم تِرمذى از رزق اللّٰه بن موسى باجى بصرى، از مؤمل بن اسماعيل - عدوى بصرى - از حمّاد بن سلمه،
از سعيد بن جمهان بصرى، از سفينه غلام اُمّ سلمه نقل كرده است: رسول خدا صلى الله عليه و آله هنگامى كه نماز صبح مى خواند رو به اصحاب مى كرد و مى فرمود:
كدام يك از شما ديشب خوابى ديده است؟ روزى پس از نماز صبح رو به اصحاب كرد و گفت: كدام يك ديشب خوابى ديده است؟ مردى گفت: اى رسول خدا! من خواب ديدم گويا ترازويى از آسمان آويزان است و شما در يك كفّه، و ابوبكر در كفّۀ ديگر قرار داريد و شما سنگين تر از ابوبكر بوديد.
پس برداشته شديد و ابوبكر همانجا ماند. سپس عمر در كفّۀ ديگر قرار گرفت و با ابوبكر مقايسه شد و ابوبكر سنگين تر از عمر شد. پس ابوبكر برداشته شد و عمر همانجا ماند، سپس عثمان در كفّۀ ديگر قرار گرفت و عمر از او سنگين تر شد. پس عمر برداشته شد و عثمان همانجا ماند سپس على در كفّۀ ديگر قرار گرفت و عثمان از او سنگين تر بود و ترازو برداشته شد. در اين هنگام چهرۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله تغيير كرد، و آنگاه فرمود: «خلافة نبوّة ثلاثين عاماً ثمّ تكون مُلكاً» [جانشينى پيامبر سى سال است، سپس پادشاهى مى شود].
1 - رزق اللّٰه بصرى، متوفّاى (256 يا 260)؛ اُندلسى دربارۀ وى گفته است:
«احاديث غير قابل قبولى را نقل كرده ولى فرد صالحى است و مشكلى ندارد»(1).
2 - مؤمّل عدوى بصرى، متوفّاى (206)؛ ابوحاتم(2)دربارۀ وى نوشته است: «وى در نقل سنّت بسيار راستگو و با خطاى فراوان بوده است». و بخارى نوشته است(3): «حديث وى مقبول نيست».
3 - سعيد بن جمهان بصرى، متوفّاى (136)؛ ابوحاتم(4)در بارۀ وى نوشته
است: «حديثش نوشته مى شود امّا قابل احتجاج نيست». و ساجى نوشته است(1): «در احاديث وى كسى با او موافق نيست».
امينى مى گويد: «وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفِينَ * اَلَّذِينَ إِذَا اِكْتٰالُوا عَلَى اَلنّٰاسِ يَسْتَوْفُونَ * وَ إِذٰا كٰالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ يُخْسِرُونَ * أَ لاٰ يَظُنُّ أُولٰئِكَ أَنَّهُمْ مَبْعُوثُونَ * لِيَوْمٍ عَظِيمٍ * يَوْمَ يَقُومُ اَلنّٰاسُ لِرَبِّ اَلْعٰالَمِينَ» (2)[واى بر كم فروشان! * آنان كه وقتى براى خود پيمانه مى كنند، حقّ خود را به طور كامل مى گيرند؛ * امّا هنگامى كه مى خواهند براى ديگران پيمانه يا وزن كنند، كم مى گذارند! * آيا آنها گمان نمى كنند كه برانگيخته مى شوند، * در روزى بزرگ؛ * روزى كه مردم در پيشگاه پروردگار جهانيان مى ايستند].
اين ترازويى كه اهل بصره آورده اند و از آسمان بصره آويزان شده شاهينش(3)ناميزان است، يكى از دو كفّه اش سبكتر از كفّۀ ديگر است، و زبانه اش كج است؛ «قُلْ هَلْ يَسْتَوِي اَلَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ اَلَّذِينَ لاٰ يَعْلَمُونَ» (4)[بگو: «آيا كسانى كه مى دانند با كسانى كه نمى دانند يكسانند؟!]. «قُلْ هَلْ يَسْتَوِي اَلْأَعْمىٰ وَ اَلْبَصِيرُ أَمْ هَلْ تَسْتَوِي اَلظُّلُمٰاتُ وَ اَلنُّورُ» (5)[بگو: آيا نابينا و بينا يكسانند؟! يا ظلمتها و نور برابرند؟!].
چگونه در ترازوى عدل و انصاف، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با اين عظمت، با پسر ابوقحافه كه فقط ابوبكر است مقايسه مى شود؟! كدام طبع كريمانه و كدام خلق و خوى خوش در كفّه اى كه ابوبكر در آن قرار دارد گذاشته مى شود؟! و كدام ملكات با ارزش؟! و كدام حكمتهاى علمى يا عملى؟! و كدام كارهاى معروف و معرفتهاى رفيع؟! و كدام بصيرت نافذ؟! و كدام علم؟! و كدام شجاعت؟!
و كدام عصمت؟! و كدام قداست؟! و كدام عظمت؟! و كدام عزم؟! و كدام حزم [محكم كارى]؟! و كدام و كدام...؟! آيا وجدان و منطق اين موازنه را قبول مى كند تا سپس گفته شود يكى از دو كفّۀ ترازو سنگين تر از ديگرى شد؟! «فَمٰا لِهٰؤُلاٰءِ اَلْقَوْمِ لاٰ يَكٰادُونَ يَفْقَهُونَ حَدِيثاً» (1)[پس چرا اين گروه حاضر نيستند سخنى را درك كنند؟!].
وانگهى، چگونه ابوبكر سنگين تر از عمر شده در حالى كه آن دو در همۀ فضايل در طول زندگى مساوى هستند، و تنها كشور گشايى عمر و احسانهاى وى در پراكندن اسلام در گوشه و كنار دنيا فراموش نمى شود، و هميشه در صفحات تاريخ نوشته مى شود؛ و اگر در ترازويى كه معيوب نيست با ابوبكر سنجيده شود از او سنگين تر مى شود.
و چگونه در اين ترازو بين پيامبر اعظم و امير المؤمنين جدايى افتاد؟! در حالى كه او به نصّ قرآن كريم جان پيامبر است، و به حكم كتاب عزيز داراى عصمت است، و وارث علم پيامبر، و باب حكمت او، و هم پايۀ قرآن است، و براساس سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: «إنّي مخلّف فيكم اثنين: كتاب اللّٰه وعترتي أهل بيتي» [من دو چيز ميان شما جانشين خود مى كنم: كتاب خدا، و عترت و اهل بيتم را] خليفۀ پيامبراسلام صلى الله عليه و آله است.
و عثمان كدام فضيلت بزرگ و مهمّى را دارد كه در كفّۀ ترازو گذاشته شود و به واسطۀ آن از على كه در فضايل مانند رسول خدا صلى الله عليه و آله است برترى يابد؟! من نمى دانم.
افزون بر اينها، اگر اين تعبيرى كه به رسول خدا صلى الله عليه و آله نسبت داده اند حقّ باشد، پس به ناچار با تقديرى از جانب خداى متعال و خواست او و به جهت حفظ نظام أصلح بوده است؛ پس چرا چهرۀ آن حضرت از آنچه خدا مقدّر
1) - نساء: 78.
كرده و خواسته است و دوست دارد، تغيير كرد؟! و آن حضرت هدفى نداشتند جز حصول رضايت خدا و دعوت به آن و رساندن امّت به آن. آيا اين با عصمت آن حضرت منافات ندارد و با مقام بلند او در تضادّ نيست؟!
لكن غلوّ در فضايل گاه اين گونه سخنان را تصحيح مى كند. فإنّا للّٰه وإنّا إليه راجعون.
1 - از بريده نقل شده است: «رسول خدا صلى الله عليه و آله براى يكى از جنگها از مدينه خارج شد، و چون بازگشت كنيزى سياه آمد و گفت: اى رسول خدا! من نذر كرده ام اگر خدا تو را به سلامت باز گرداند در حضور شما دفّ بزنم و آواز خوانى كنم. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «إن كنتَ نذرتَ فاضربي و إلّافلا» [اگر نذر كرده اى، دف بزن وگرنه خير]. پس شروع به دف زدن كرد، و ابوبكر داخل شد و او هنوز دف مى زد، سپس على داخل شد و او هنوز دفّ مى زد، سپس عثمان داخل شد و او دفّ مى زد، ولى تا عمر داخل شد كنيز دفّ را زير پايش گذاشت و روى آن نشست. در اين هنگام رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «إنّ الشيطان ليخاف منك يا عمر! إنّي كنتُ جالساً وهي تضرب، فدخل أبو بكر وهي تضرب، ثمّ دخل عليّ وهي تضرب، ثمّ دخل عثمان وهي تضرب، فلمّا دخلْتَ أنت يا عمر! ألقت الدفّ» [اى عمر! همانا شيطان از تو مى ترسد، من نشسته بودم و آن كنيز دفّ مى زد، و ابوبكر آمد و او مى زد، سپس على آمد و او مى زد، سپس عثمان آمد و او مى زد، و چون تو وارد شدى دفّ را انداخت].
و در لفظ احمد آمده است: «إنّ الشيطان ليفرَق منك يا عمر!»(1)[اى عمر! همانا شيطان از تو جدا مى شود و دور مى گردد].
2 - از عايشه نقل شده است: «رسول خدا صلى الله عليه و آله نشسته بودند، پس سر و صداى كودكان را شنيديم. سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله بلند شد و كنيز حبشى را ديد كه مى رقصد و كودكان پيرامون او هستند؛ فرمود: «يا عائشة! تعالي فانظري» [اى عايشه! بيا و نگاه كن]. من آمدم و چانۀ خود را بر شانۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله گذاشتم و از بين شانه و سر پيامبر به آن كنيز نگاه كردم، پيامبر به من گفت: «أما شبعتِ؟ أما شبعتِ؟» [سير نشدى؟ سير نشدى؟]. و من مى گفتم: نه، تا منزلت خود را نزد پيامبر بفهمم [كه چقدر براى من ارزش قائل است]. ناگاه عمر آمد و مردم از اطراف كنيز پراكنده شدند، در اين هنگام رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «إنّي لأنظر شياطين الجنّ والإنس قد فرّوا من عمر» [همانا من شيطانهاى جنّ و انس را مى بينم كه از عمر فرار كردند]. عايشه مى گويد: در اين هنگام من بازگشتم»(2).
3 - ابونصر طوسى در «اللمع»(3)نقل كرده است: «پيامبر صلى الله عليه و آله داخل خانۀ عايشه شد، و دو كنيز را ديد كه آواز مى خوانند و دفّ مى زنند و آنها را از اين كار نهى نكرد، و عمر بن خطّاب خشمگين شد و گفت: آيا آلت لهو شيطان در خانۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله باشد؟ در اين هنگام پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «دعهما يا عمر!!؛ فإنّ لكلّ قوم عيداً» [اى عمر! آن دو را واگذار؛ همانا براى هر گروهى عيدى است].
امينى مى گويد: ما نيازى به بحث از سند اين روايات نداريم؛ زيرا در متن آنها آن قدر كلمات پست و ذلّت آور وجود دارد كه ما را از بحث
سندى بى نياز مى كند. و تِرمذى را واگذار كه سند روايت را حسن و صحيح دانسته است، و حافظان را به حال خود واگذار كه عياب (ظرفهاى) علم خود را با عيوبى مثل اين روايات پر مى كنند. بر اين بيچاره ها پوشيده مانده است كه آنچه به دنبالش هستند يعنى اثبات فضيلتى براى خليفۀ دوم، رسوائيهايى را به جانب پيامبر صلى الله عليه و آله متوجّه مى كند، كه آن حضرت از اين رسوائيها به دور است.
اين چه پيامبرى است كه دوست دارد به زنان رقّاص نگاه كند، و به صداى غناى آنها گوش كند، و در مجالس لهو حاضر باشد؟! و اينها او را قانع نمى كند تا اينكه همسرش عايشه را به آنجا بياورد در حالى كه مردم از نزديك به آن دو نظاره مى كنند و او به همسرش مى گويد: سير شدى؟! سير شدى؟! و او جواب مى دهد: خير، تا منزلتش را نزد پيامبر بفهمد! و اُبّهت پيامبرى مانع نمى شود كه همراه با كودكان براى ديدن مجالس لهو و لعب بايستد بسان اراذل و اوباش و انسانهاى پيرو هواى نفس و بى شرم و بى حيا، در حالى كه شريعت مقدّسِ او تحريم همۀ اين موارد را در كتاب و سنّت گوشزد كرده است:
1 - اين، سخن خداوند متعال است: «وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَشْتَرِي لَهْوَ اَلْحَدِيثِ لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِ اَللّٰهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ يَتَّخِذَهٰا هُزُواً أُولٰئِكَ لَهُمْ عَذٰابٌ مُهِينٌ» (1)[و بعضى از مردم سخنان بيهوده را مى خرند تا مردم را از روى نادانى، از راه خدا گمراه سازند و آيات الهى را به استهزا گيرند؛ براى آنان عذابى خواركننده است].
و ابن ابى دنيا و ابن مَرْدَوَيْه از طريق عايشه به صورت مرفوع نقل كرده اند:
«إنّ اللّٰه تعالى حرّم القينة وبيعها وثمنها وتعليمها والاستماع إليها» [همانا خداى متعال كنيز آواز خوان و فروش آن و بهاى آن و تعليم دادن به او و گوش كردن به او را حرام كرده است]، سپس اين آيه راخواندند: «وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَشْتَرِي لَهْوَ اَلْحَدِيثِ» (2)
[وبعضى از مردم سخنان بيهوده را مى خرند].
و از ابن مسعود نقل شده است:
از پيامبر دربارۀ آيۀ: «وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَشْتَرِي لَهْوَ اَلْحَدِيثِ» سؤال شد. گفت:
«هو واللّٰه! الغناء»(1)[به خدا سوگند! منظور، غناء است].
2 - خداوند متعال امّت محمّد صلى الله عليه و آله را در قرآن با آيۀ: «وَ أَنْتُمْ سٰامِدُونَ» (2)[و پيوسته در غفلت و هوسرانى به سرمى بريد]، مى ترساند؛ عكرمه از ابن عباس نقل كرده است: «سمد به زبان قبيله حِمْيَر همان غناء است؛ «سَمِّدْ لَنٰا» يعنى براى ما غناء بخوان، و به كنيز گفته مى شود: «اسمدينا»؛ يعنى ما را با غناء سرگرم كن»(3).
3 - در قرآن عزيز سخن خداوند به ابليس وجود دارد كه فرمود: «وَ اِسْتَفْزِزْ مَنِ اِسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ» (4)[هر كدام از آنها را مى توانى با صدايت تحريك كن].
ابن عبّاس و مجاهد گفته اند: «منظور از صداى شيطان، غناء، نى ها و لهو و لعب است»(5).
1 - از عمر بن خطّاب در حديث مرفوعى نقل شده است: «ثمن القينة سحت، وغناؤها حرام، والنظر إليها حرام، وثمنها من ثمن الكلب، وثمن الكلب سحت»(6)[پولى كه در قبال كنيز آواز خوان داده مى شود سُحت (حرام و خبيث) است، و آوازخوانى او حرام، و نگاه به او حرام است، و بهاى آن از بهاى سگ است، و بهاى
1) - ر. ك: جامع البيان 21:39 و 40 [مج 11 /ج 61/21]؛ المستدرك على الصحيحين 2:441[455/2، ح 3542].
2) - نجم: 61.
3) - جامع البيان 28:48 [مج 13 / ج 82/27]؛ الجامع لأحكام القرآن 17:122[80/17].
4) - إسراء: 64.
5) - جامع البيان 15:81 [مج 9 / ج 118/15؛ 187/10]: الجامع لأحكام القرآن 10:288.
6) - المعجم الكبير [73/1، ح 87]؛ إرشاد الساري، قسطلانى 9:163[351/13].
سگ سُحت است].
2 - به پيامبرنسبت داده شده است: «ليكوننّ في اُمّتي قوم يستحلّون الخزّ والخمر والمعازف» [در امّت من گروهى مى آيند كه پوشيدن حرير و خوردن شراب و آلات موسيقى را حلال مى دانند](1),(2).
3 - از انس و ابو اُمامه اين حديث مرفوع نقل شده است: «بعثني اللّٰه رحمة وهدى للعالمين، وبعثني بمَحْق المعازف والمزامير وأمر الجاهليّة»(3)[خداوند مرا رحمت و هدايت براى عالميان مبعوث نمود، و براى محو آلات موسيقى و نى ها و امر جاهليّت مبعوث كرده است].
4 - از انس بن مالك اين حديث مرفوع نقل شده است: «من جلس إلى قينة يسمع منها صُبّ في اُذنه الآنك يوم القيامة»(4)[كسى كه كنار كنيز آواز خوان بنشيند و گوش دهد در روز قيامت در گوشش سرب ريخته مى شود].
5 - رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز فتح مكّه فرمود: «إنّما بُعثتُ بكسر الدفّ والمزمار» [من براى شكستن دفّ و نى مبعوث شده ام]؛ آنگاه صحابه خارج شدند و آنها را از دست جوانان گرفتند و شكستند(5).
1 - پيشواى حنفيّه، غناء را حرام كرده، و آن و نيز گوش دادن به آن را از گناهان شمرده است؛ و بزرگان اهل كوفه مانند سفيان و حمّاد و ابراهيم و شعبى و عِكْرِمَه بر همين باورند.
1) - در حواشى دمياطى آمده است: «معازف» به معناى دفّ و دُمبك است. و بر غنا و هر نوع بازى نيز اطلاق مى شود؛ نيل الأوطار 8:261[109/8].
2) صحيح بخارى [2123/5، ح 5268].
3) - جامع بيان العلم، ابن عبد البرّ 1:153 [ص 183، ح 937]؛ الدرّ المنثور 2:323[178/3].
4) - الجامع لأحكام القرآن 14:53[37/14]؛ نيل الأوطار 8:264[113/8].
5) - بهجة النفوس شرح مختصر صحيح بخارى، ابو محمّد بن ابى جمرۀ أزدى 2:74.
2 - از مالك پيشواى مالكيّه نقل شده كه از غناء و گوش دادن به آن نهى كرد؛ و ساير اهل مدينه جز ابراهيم بن سعد نيز بر همين باورند.
3 - بر اساس آنچه شارح «المقنع» حكايت كرده، از گروهى از حنابله تحريم غناء نقل شده است. و از عبداللّٰه بن احمد حنبل نقل شده است: «از پدرم دربارۀ غناء پرسيدم گفت: نفاق را در قلب مى روياند، و آن را دوست ندارم. سپس سخن مالك را ذكر كرد كه گفته است: نزد ما، فقط فاسقان آن را انجام مى دهند».
4 - و اصحاب شافعى كه آشناى به مذهب او هستند به تحريم غنا تصريح كرده اند، و سخن كسانى كه حلال بودن آن را به وى نسبت داده اند - مانند قاضى ابوطيّب كه خود، كتابى در مذمّت غناء و منع از آن نگاشته است، و مانند طبرى، و شيخ ابواسحاق در «التنبيه»(1)- را ردّ كرده اند. و در «مفتاح السعادة»(2)آمده است: «گفته شده: لذّت بردن با غناء و نواختن آلات لهو، كفر است».
امينى مى گويد: شايد گويندۀ اين سخن به اين حديث مرفوع ابوهريره كه ابويعقوب نيشابورى نقل كرده، استناد كرده باشد: «استماع الملاهي معصية، والجلوس عليها فسق، والتلذّذ بها كفر»(3)[گوش دادن به آلات لهو معصيت است، و نشستن براى آن فسق است، و لذّت بردن از آن كفر است].
اين است جايگاه غناء و آلات لهو، و اين است چيزى كه از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نقل شده است؛ آيا در اين صورت معقول است چنين مسامحه اى كه عصمت آن حضرت را معيوب مى سازد، و مقام او را پايين مى آورد، و او را در پرتگاه جهل مى افكند، به وى نسبت داده شود؟! سپس گمان شود تنها كسى كه از غناء
و آلات لهو نهى كرد و در برابر باطل ترش روى شد و اخم كرد، و آن را درهم كوبيد و بى اثر ساخت، عمر بود نه رسول خدا صلى الله عليه و آله! و اين چه شيطانى است كه از عمر مى ترسد ولى از رسول خدا صلى الله عليه و آله نمى ترسد؟!
اين چه پيامبرى است كه صداى آلات لهو را مى شنود، و زنِ رقّاصِ نامحرم در حضور او مى رقصد و دفّ مى زند و مى خواند، و او همسرش را در اين جايگاههاى پست نگه مى دارد، سپس مى گويد: «لستُ من ددٍ ولا الدد منّي» يا «لستُ من ددٍ ولا ددٌ منّي» [من از لهو و لعب نيستم، و لهو و لعب از من نيست]. يا مى گويد: «لستُ من الباطل ولا الباطل منّي»(1)[من از باطل نيستم و باطل از من نيست].
اين چه بزرگى است كه در خانه اش آواز كنيزان و دفّ زدن آنها رامى بيند و هيچ نمى گويد، و تنها عمر به خشم مى آيد و مى گويد: آيا آلت لهوِ شيطان در خانۀ رسول خداست؟! آيا اين پيامبر همان كسى نيست كه وقتى صداى آلت لهو را شنيد دو انگشت خود را در گوشهايش كرد و از آن راه دور شد؟!
نافع مى گويد: عبداللّٰه بن عمر صداى آلت لهو را شنيد پس دو انگشت خود را در گوشهايش فرو برد و از آن راه دور شد، و به من گفت: اى نافع! آيا چيزى مى شنوى؟ گفتم: نه؛ پس انگشتش را از گوش در آورد و گفت: من با رسول خدا صلى الله عليه و آله بودم كه چنين صدايى را شنيد و همين كار را كرد(2).
آيا از رسول خدا صلى الله عليه و آله تعجّب نمى كنى كه كنيزان حبشى در مسجد شريف او كه شريف ترين مكانهاى دنياست بازى مى كنند و مى رقصند و غنا مى خوانند و او و همسرش به آنها نظاره مى كنند، و عمر آنها را نهى مى كند، و پيامبر صلى الله عليه و آله مى گويد: اى عمر! آنها را واگذار؟!
1) - بخارى اين روايت را در الأدب [الأدب المفرد/ 216، ح 806] و بيهقى [در سنن خود 217/10]، و خطيب و ابن عساكر نقل كرده اند؛ ر. ك: كنز العمّال 7:333[219/15، ح 40664]؛ فيض القدير 5:265 [ح 7241].
2) - سنن أبي داود 2:304[281/4، ح 4924]؛ سنن بيهقى 10:222؛ تاريخ ابن عساكر 7:206 و 284 [169/26، شمارۀ 3068؛ 35/27، شمارۀ 3153].
آيا اين روايت كه از نبىّ اقدس صلى الله عليه و آله با چندين طريق نقل شده، صحيح است:
«جنّبوا مساجدكم صبيانكم، ومجانينكم، وشراءكم، وبيعكم، وخصوماتكم، ورفع أصواتكم، و إقامة حدودكم» [در مساجد خود از ورود بچه ها، ديوانه ها، از خريد و فروش، دشمنى ها ودعواها، بلند كردن صدا، و اقامۀ حدود اجتناب كنيد]. و فرمود:
«من سمع رجلاً ينشد ضالّة في المسجد فليقل: لاردّها اللّٰه عليك؛ فإنّ المساجد لم تبن لهذا» [اگر كسى شنيد مردى در مسجد دربارۀ گمشده اى كمك مى خواهد، بايد بگويد:
خداوند آن را به تو باز نگرداند؛ زيرا مساجد براى اين، بنا نشده اند]. اين روايت را مسلم و ابو داود و ابن ماجه و تِرمذى نقل كرده اند(1).
و مسلم و نسائى و ابن ماجه از بريده نقل كرده اند(2): مردى در مسجد براى پيدا شدن شترش كمك مى خواست، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «لاوجدْتَ، إنّما بنيت المساجد لِما بنيت له» [پيدا نكنى، همانا مساجد براى كارهاى مهمّ بنا شده است].
و فرمود: «سيكون في آخر الزمان قوم يكون حديثهم في مساجدهم ليس للّٰه فيهم حاجة» [در آخر الزمان گروهى مى آيند كه سخن گفتن آنها در مساجدشان است و براى خداوند در آنها هيچ حاجتى نيست]. ابن حبّان اين حديث را در صحيح خود نقل كرده است(3).
و نيز فرمود: «لا تتّخذوا المساجد طرقاً إلّالذكر أو صلاة»(4)[مساجد را محلّ رفت و آمد قرار ندهيد مگر براى ذكر يا نماز].
[حال با وجود اين احاديث، چگونه تصوّر مى شود كه در مسجد نبوى لهو و لعب انجام شود و پيامبر نظاره گر باشد؟!].
1) - صحيح مسلم [39/2، ح 79، كتاب المساجد]؛ سنن أبي داود [128/1؛ 473] سنن ابن ماجة [252/1، ح 767]؛ سنن تِرمذى [139/2، ح 322].
2) - صحيح مسلم [39/2، ح 80، ص 40، ح 81، كتاب المساجد]؛ السنن الكبرى [263/1، ح 796]؛ سنن ابن ماجة [252/1، ح 765].
3) - الإحسان فى صحيح ابن حبّان [162/15، ح 6761].
4) - اين احاديث و امثال آن را حافظ منذرى در الترغيب و الترهيب 1:89-92[196/1-225] گردآورى كرده است.
و چه گمانى به پيامبر عصمت دارى كه خداوند سبحان پيش از بعثت او به خاطر شرافت دادن و بزرگداشت قداست جايگاهش، ميان آن حضرت و گوش دادن به غنا و آلات لهوى كه قصد كرده بود، فاصله مى اندازد(1)، امّا پس از مبعث شريف او، راه را بر او باز مى گذارد تا با خاطرى آسوده غناى زنان اجنبيّه را در حال رقص آنها بشنود؟!
بيا به مصيبت ديگرى از زركشى در «الإجابة»(2)گوش دهيم كه در آنجا از ويژگيهاى عايشه اين را برشمرده است:
رسول خدا صلى الله عليه و آله از رضايت عايشه پيروى مى كرد مثل بازى كردن عايشه (كه دخترى كم سنّ و سال بوده) با وسائل بازى، و ايستادن حضرت در مقابل عايشه به گونه اى كه بتواند به حبشى ها كه مى رقصيدند نگاه كند. و علما از اين، احكام زيادى استنباط كرده اند و چقدر او [عايشه] با بركت است.
آيا اين مرد مى خواهد كرامتى را براى عايشه ثابت كند يا لغزشى براى شوهرش ذكر كند؟!
و آيا پيامبر صلى الله عليه و آله از رضايت عايشه در امور مشروع پيروى مى كرد، يا اعمّ از مشروع و غير مشروع؟! پناه بر خدا.
و آيا ممكن است به دنبال رضايت او باشد حتّى در نقض كردن شريعت الهى كه آورده بود؟!
و كدام حكمى از مثل اين مدرك بى ارزش استنباط مى شود؟!
مرحبا به نويسندگان و علمايى كه استنباط مى كنند! و خداوند امثال اين بركات را زياد كند! و بلكه زياد نكند!
1) - دلائل النبوّة، ابونعيم 1:58[236/1 ح 128]؛ أعلام النبوّة، ماوردى: 140 [ص 211، باب 19]؛ تاريخ طبرى 2:196[279/2]؛ الكامل، ابن أثير 2:14[471/1]؛ عيون الأثر، ابن سيّد الناس 1:44[65/1]؛ تاريخ ابن كثير 2:287[350/2]؛ الخصائص الكبرى 1:88[149/1]؛ السيرة الحلبيّة 1:132[122/1].
2) - الإجابة: 67 [63، باب 1].
وانگهى، آيا نذر، كارِ ممنوع را مباح مى كند؟! در حديث شريفى، از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است: «لانذر في معصية ولانذر فيما لا يملك ابن آدم»(1)[نذر در معصيت و در چيزى كه فرزند آدم مالك آن نيست صحيح نمى باشد].
و فرمود: «لا نذر إلّافيما يُبتغى به وجه اللّٰه تعالى»(2)[نذر صحيح نيست مگر در چيزى كه با آن وجه خداى تعالى (و تقرّب به او) طلب شود].
حال با توجّه به اين احاديث، آيا شرط انعقاد نذر اين نيست كه متعلَّق آن رجحان داشته باشد و به گونه اى باشد كه با آن وجه خداوند طلب شود تا باعث تقرّب انسان به خداى سبحان شود، و صحيح باشد كه نذر كننده بگويد: «للّٰه عليَّ كذا» [براى خدا بر عهدۀ من است فلان كار...]؟! پس دفّ زدنِ زن نامحرم در حضور مرد نامحرم و آوازه خوانى و رقص او در حضور وى چه رجحانى دارد؟!
مگر اينكه كسى بگويد: آن كنيز يا مسجدِ پيامبر اعظم، اين امور ممنوعه را مباح كرده، يا غلوّ در فضايل خليفه مباح كرده كه جايز شمرده شوند!
اگر تعجّب مى كنى تعجّب كن از اين كه اين كلمات تمسخرآميز مى فهمانند كه عمر از غناء كراهت داشت، در حالى كه عينى در «عمدة القاري في شرح صحيح بخاري»(3)به نقل از كتاب «التمهيد» اثر ابوعمر نگارندۀ كتاب «الاستيعاب»، عمر را جزء كسانى مى شمارد كه غناء را مباح مى دانند، و او را در شمار عثمان، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابى وقّاص، عبداللّٰه بن عمر، معاويه، عمرو عاص، نعمان بن بشير، و حسّان بن ثابت قرار داده است.
1) - صحيح مسلم 2:17[462/3، ح 8، كتاب النذر]؛ سنن أبي داود 2:81[228/3، ح 3274]؛ سنن ابن ماجة 1:652[686/1، ح 2124]؛ سنن نسائى 7:19 و 29 [136/3، ح 4754].
2) - اين روايت را أبو داود [در سنن خود 258/2، ح 2192] نقل كرده، چنانكه در تيسيرالوصول 4:281[337/4] آمده است؛ و نيز بيهقى در السنن الكبرى 10:75 نقل كرده است.
3) - عمدة القاري 5:160[272/6].
و شوكانى در «نيل الأوطار» نوشته است(1): «[جواز] غنا و گوش دادن به آن از گروهى از صحابه و تابعان روايت شده است و از جملۀ صحابه، عمر است»؛ چنانكه ابن عبد البرّ(2)و ديگران روايت كرده اند.
و آن گونه كه در «نيل الأوطار»(3)آمده است، مبرّد و بيهقى در «المعرفة» دربارۀ عمر نقل كرده اند: «أ نّه إذا كان داخلاً في بيته ترنّم بالبيت والبيتين» [عمر هرگاه داخل خانه اش مى شد يك يا دو بيت را ترنّم مى كرد].
و شوكانى با اين روايت بر مباح بودن غنا در بعضى مواقع استدلال كرده است، و اين مى رساند كه منظور از ترنّم، غناء است.
و ابن منظور در لسان العرب(4)نوشته است: «قد رخّص عمر رضى الله عنه في غناء الأعراب» [عمر، غناى اعراب را اجازه داده بود].
و حديث خوات بن جبير صحابى مطلب را روشن مى كند؛ مى گويد: «ما با عمر آهنگ حجّ نموديم، و با سوارانى به راه افتاديم كه در ميان آنها ابوعبيدة بن جرّاح و عبدالرحمن بن عوف بودند، پس گفتند: از شعر ضرار براى ما با غناء بخوان. عمر گفت: ابوعبداللّٰه را واگذاريد تا اشعار خود را با غناء بخواند؛ پس پيوسته براى آنها غناء خواندم تا سحر شد و آنگاه عمر گفت: «إرفع لسانك يا خوات! فقد أسحرنا» [اى خوات! زبان بازگير كه شب را به سحر رسانديم](5).
و از سائب بن يزيد نقل شده است: هنگامى كه با عبدالرحمن بن عوف در راه مكّه بوديم به رباح گفت: براى ما غنا بخوان پس عمر به او گفت: «إن كنت آخذاً فعليك بشعر ضرار بن الخطّاب» [اگر مى خواهى بخوانى، از شعر ضرار بن خطّاب
بخوان](1).
و در روايت ابن عساكر در تاريخش(2)آمده است: «عمر گفت: اين چيست؟ عبدالرحمن گفت: اين لهو اشكالى ندارد و بدين وسيله سفرمان را كوتاه مى كنيم. آنگاه عمر گفت: اگر مى خواهى بخوانى... تا آخر حديث».
اين عمر است، و اين ديدگاهش مى باشد، و اين سيرۀ وى دربارۀ غناء است؛ حال آيا معقول است كه آواز خوانان از او بترسند و از كار خود دست بكشند و به سرعت فرار كنند، ولى پيامبر صلى الله عليه و آله به آن گوش دهد واز آن دورى نكند؟! و بر اين باور باشد كه شيطان از عمر فرار مى كند ولى از او فرار نمى كند؟! پناه بر تو اى خدا! [المستعاذ بك يا اللّٰه!].
و احمد در «مسند»(3)خود از طريق ابن ابى أوفى همين فضيلت موهوم را براى عثمان نيز نقل كرده است؛ مى نويسد: «ابوبكر از پيامبر اذن دخول خواست و كنيزكى دفّ مى زد پس ابوبكر داخل شد، سپس عمر اذن دخول خواست و داخل شد، سپس عثمان اذن دخول خواست در اين هنگام كنيز از دفّ زدن دست برداشت، و رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «إنّ عثمان رجل حيي» [همانا عثمان مرد باحيايى است].
«وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ يُشْهِدُ اَللّٰهَ
عَلىٰ مٰا فِي قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ اَلْخِصٰامِ» (4)
[و از مردم، كسانى هستند كه گفتار آنان، در زندگى دنيا مايۀ اعجاب
تو مى شود؛ (در ظاهر، اظهار محبّت شديد مى كنند) و خدا را بر آنچه
در دل دارند گواه مى گيرند. (اين در حالى است كه)
آنان، سرسخت ترين دشمنانند].
ابن حجر در «صواعق» نوشته است(1):
ابن ظفر گفته است: حَكَم و نيز ابوجهل به درد بى درمانى دچار شدند؛ دميرى در حياة الحيوان چنين ذكر كرده است(2).
و لعنت پيامبر صلى الله عليه و آله بر حَكَم و فرزندش ضررى به آن دو نمى رساند؛ زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله اين لعن را با سخن خود در حديثى ديگر تدارك نموده است: «إنّه بشرٌ يغضب كما يغضب البشر، وإنّه سأل ربّه أنّ من سبّه أو لعنه أو دعا عليه أن يكون [ذلك] رحمةً وزكاةً وكفّارةً وطهارةً» [همانا پيامبر بشرى است كه مانند ديگر انسانها غضب مى كند و از پروردگارش خواست هر كه را دشنام داده يا لعن كرده يا نفرين نموده، اينها مايۀ رحمت و تزكيه و كفّارۀ گناهان آنها و پاك شدن آنها باشد]. و آنچه را دميرى از ابن ظفر دربارۀ ابوجهل نقل كرده تأويل و توجيهى ندارد، بر خلاف نقلى كه دربارۀ حَكَم شده است؛ زيرا او صحابى است، و خيلى زشت است كه يك صحابى به چنين بلايى گرفتار شود؛ از اين رو اگر اين روايت صحيح باشد بايد حمل شود بر اينكه پيش از اسلام دچار آن بلا شده است.
من نمى دانم آيا ابن حجر مى داند چه سخنانى را بر زبانش جارى كرده و از دهان خارج مى كند؟! آيا در اين سخن، جِدّى است يا شوخى مى كند؟! امّا آن دليلى كه آورد و گفت: «لعن پيامبر صلى الله عليه و آله به حال حَكَم و پسرش ضرر ندارد...» اين را از روايتى كه بخارى و مسلم در «صحيح» خود(3)از طريق ابوهريره نقل
كرده اند، برداشت كرده است، فقط كلماتى از آن را حذف كرده و كلمات ديگرى بر آن افزوده است؛ لفظ حديث از اين قرار است: «أللّهمّ إنّما محمّدٌ بشر يغضب كما يغضب البشر، وإنّي قد اتّخذت عندك عهداً لم تخلفنيه فأ يّما مؤمن آذيتُه أو سببتُه أو لعنتُه أو جلدتُه فاجعلها له كفّارةً وقربةً تقرّبه بها إليك» [خدايا! محمّد انسانى است كه مانند ديگر انسانها غضب مى كند، و من نزد تو عهدى بسته ام كه هرگز تو برخلاف آن نسبت به من عمل نمى كنى؛ پس هر مؤمنى را كه آزرده ام يا دشنام داده ام يا لعنش كرده ام يا تازيانه زده ام اينها را كفّارۀ او و مايۀ تقرّب او به خودت قرار ده].
اين، كاستن از مقام نبوّت به خاطر يك اُموى بى ارزش است، و پنداشته است اين لعنت كننده مانند انسان عادى است كه هر چه ديگران را برمى انگيزاند او را نيز برمى انگيزاند، و دربارۀ آنچه شايستۀ غضب نيست غضب مى كند، و مخالف اين آيۀ قرآن عزيز است: «وَ مٰا يَنْطِقُ عَنِ اَلْهَوىٰ إِنْ هُوَ إِلاّٰ وَحْيٌ يُوحىٰ» (1)[و هرگز از روى هواى نفس سخن نمى گويد. آنچه مى گويد چيزى جز وحى كه بر او نازل شده نيست].
آرى، پيامبر صلى الله عليه و آله انسان است امّا او آن چنان است كه در قرآن حكيم آمده است: «قُلْ إِنَّمٰا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحىٰ إِلَيَّ» (2)[بگو: من فقط بشرى هستم مثل شما؛ (امتيازم اين است كه) به من وحى مى شود]؛ پس اگر پيامبر بر اساس وحىِ الهى آن مطرود و فرزندانش را لعن كرده، چه چيز او را از لعن نجات مى دهد؟!
مگر اينكه ابن حجر گمان كند وحى نيز از شهوات تبعيّت مى كند! چه بزرگ است كلمه اى كه از دهان آنها خارج مى شود.
و چگونه لعن، رحمت و تزكيه و پاكى و كفّاره مى شود در حالى كه به امر خداى سبحان به جايگاه خود اصابت كرده [و لعنى به جا بوده] است؟!
و ابن حجر با روايت صحيح متضافرى كه مى گويد دشنام مسلمان فسق است(1)چه مى كند؟!
و چگونه ايمان او جايز مى شمارد كه رسول خدا دشنام گو يا لعن كننده يا اذيت كنندۀ كسى باشد و مسلمانى را به نا حقّ تازيانه بزند؟! و همۀ اينها با عصمت منافات دارد و خداى سبحان مى گويد: «وَ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ بِغَيْرِ مَا اِكْتَسَبُوا فَقَدِ اِحْتَمَلُوا بُهْتٰاناً وَ إِثْماً مُبِيناً» (2)[و آنان كه مردان و زنان باايمان را به خاطر كارى كه انجام نداده اند آزار مى دهند، بار بهتان و گناه آشكارى را به دوش كشيده اند]. و در حديث صحيحى وارد شده است: «أ نّه صلى الله عليه و آله لم يكن سبّاباً ولافحّاشاً ولا لعّاناً» [پيامبر صلى الله عليه و آله ناسزاگو و فحش دهنده و لعن كننده نبود]. و رسول خدا صلى الله عليه و آله از نفرين مشركان امتناع كرد و فرمود: «إنّي لم اُبعث لعّاناً وإنّما بُعثت رحمة» [من براى لعن مبعوث نشده ام، و تنها براى رحمت مبعوث شده ام](3). پس او صلى الله عليه و آله دربارۀ آن مشركان اميد هدايت داشت و آنها را لعن و نفرين نكرد، ولى چون در حَكَم و فرزندش اميد هيچ خيرى را نداشت آنها را چنان لعنى كرد كه ذلّت ابدى را برايشان باقى گذاشت.
آرى، روايتى كه در دو كتاب «صحيح» آمده و با عصمت پيامبر صلى الله عليه و آله منافات دارد را دستهاى هوى و هوس در زمان معاويه به خاطر نزديكى به وى و به طمع عطاى او، و اظهار محبّت به آل ابو العاص كه نزد معاويه مقرّب بودند، ساخته و پرداخته است. و هر كه مى خواهد بر بيش از آنچه در اينجا ذكر كرديم آگاه شود به كتاب «ابوهريره» اثر سيّدنا الآية سيّد عبد الحسين شرف الدين عاملى(4)مراجعه كند.
فرض كن كه ما - پناه بر خدا - با ابن حجر در افسانه هايش دربارۀ پيامبرِ
عصمت و قداست، همراه شديم، امّا اين غفلت زدۀ ساده لوح دربارۀ آياتى كه دربارۀ حَكَم و فرزندانش نازل شده چه تدبيرى دارد؟! آيا در اين آيات ضررى براى او هست؟! يا اين آيات را نيز رحمت و تزكيه و كفّاره و پاكى مى داند؟!
و چقدر بين ديدگاه ابن حجر درباره حَكَم، و بين سخن ابوبكر به عثمان دربارۀ حَكَم كه خواهد آمد، و سخن عمر به عثمان فاصله است؛ ابوبكر دربارۀ وى به عثمان گفته است: «عمّك إلى النار» [عموى تو به سوى جهنّم مى رود]، و عمر گفته است: «ويحك يا عثمان! تتكلّم في لعين رسول اللّٰه وطريده وعدوّ اللّٰه وعدوّ رسوله؟!» [واى بر تو اى عثمان! دربارۀ كسى كه لعن شده و طرد شدۀ رسول خدا است و دشمن خدا و رسولش مى باشد صحبت مى كنى؟!].
1 -مسلم و احمد از طريق عُقيل اُموى، از ليث عثمانى(1)، از يحيى بن سعيد اُموى، از سعيد بن عاص پسر عموى عثمان، از عايشه و عثمان نقل كرده اند:
ابوبكر از رسول خدا صلى الله عليه و آله اذن ورود خواست و آن حضرت روى رخت خواب خود به پهلو دراز كشيده بود و لباس پشمى يا كتانى عايشه را پوشيده بود پس در همان حال به ابوبكر اجازه فرمود و او حاجتش را برآورد و رفت. سپس عمر اجازۀ ورود خواست و در همان حال به او اجازه داد و او نيز حاجتش را برآورد و رفت. عثمان مى گويد: سپس من اجازه ورود خواستم ولى آن حضرت نشست و به عايشه گفت: «اجمعي عليكِ ثيابك» [لباست را بر خود جمع كن]، و من نيز حاجتم را گفتم(2)و برگشتم.
در اين هنگام عايشه گفت: اى رسول خدا! چه شد كه نديدم خود را به خاطر (ورود) ابوبكر و عمر مهيّا و آماده كنى آن چنان كه خود را براى (ورود) عثمان آماده و مهيّا كردى! رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «إنّ عثمان رجل حيي وإنّي خشيت إن أذنت له على تلك الحال أن لا يبلغ إليّ في حاجته»(1)[همانا عثمان مرد با حيايى(2)است و من ترسيدم اگر با آن حال به او اجازۀ ورود بدهم، در آن حاجتى كه دارد به سوى من نيايد].
2 - مسلم و غير او از طريق عايشه نقل كرده اند: رسول خدا صلى الله عليه و آله در خانۀ من به پهلو خوابيده بود و رانهاى خود يا ساقهاى خود را نمايان كرده بود. در اين هنگام ابوبكر اجازۀ ورود خواست و با همان حال به او اجازه داد و او سخن گفت. سپس عمر اجازۀ ورود خواست و با همان حال به او اجازه داد و او نيز سخن گفت. سپس عثمان اجازۀ ورود خواست پس رسول خدا صلى الله عليه و آله نشست و لباسهايش را مرتّب كرد. و آنگاه كه بيرون رفت عايشه گفت: «دخل أبو بكر فلم تهتش له ولم تُباله، ثمّ دخل عمر فلم تهتش له ولم تُباله، ثمّ دخل عثمان فجلسْتَ وسوّيْتَ ثيابك» [ابوبكر وارد شد و براى او حركتى نكردى و توجّهى به او نكردى، سپس عمر وارد شد و براى او حركتى نكردى و توجّهى به او ننمودى، ولى عثمان كه وارد شد، نشستى و لباسهايت را مرتّب كردى!]. فرمود: «ألا أستحيي من رجل تستحي منه الملائكة»(3)[آيا از مردى كه ملائكه از او حيا مى كنند حيا نكنم؟!].
امينى مى گويد: حياء يعنى دورى نفس از هر چه به لحاظ دينى و انسانى با شرافت و بزرگى مناسبتى ندارد. و اصل آن فطرى انسان است و كامل
1) - صحيح مسلم 7:117[18/5، ح 27، كتاب فضائل الصحابة]؛ مسند احمد 1:71 و 6:155 و 167 [114/1، ح 516، 222/7، ح 24690 و ص 239، ح 24811].
2) - «حيي» بر وزن غني به معناى باحيا مى باشد. و در شرح مسلم اين واژه به اين صورت ترجمه شده: «مرد بسيار باحيا».
3) - مسند احمد 6:62[92/7، ح 23809]؛ صحيح مسلم 7:116[18/5، ح 26، كتاب فضائل الصحابة].
شدن آن اكتسابى و به وسيلۀ ايمان است؛ و با بالا رفتن ايمان و معرفت، حيا نيز بالا مى رود و به ملكۀ راسخ در نفس منتهى مى شود كه صاحب ايمان و معرفت را از فرو رفتن در همۀ امورى كه باعث خوارى و بى مقدارى مى شود باز مى دارد؛ از اين رو انسان به وسيلۀ آن در افعال و امورى كه ترك مى كند و شهوتها و خواسته ها، محدود و داراى حدّ و مرز مى شود، و آن حدّ و مرزها بر اعضا و جوارح و بر نفس و عقل گسترده و پخش مى شود و هيچ كدام از آنها نمى تواند از حدّ و مرز خود خارج شود.
رسول خدا صلى الله عليه و آله مى فرمايد: «الاستحياء من اللّٰه حقّ الحياء أن تحفظ الرأس وما وعى، والبطن وما حوى، وتذكر الموت والبلى»(1)[حياى واقعى از خدا اين است كه سر و هر چه در آن است، و شكم و محتويات آن را حفظ كنى، و مرگ و پوسيدگى را به ياد آورى].
پس هر عملى كه از حدود دين و انسانيّت بيرون باشد با حياء منافات دارد، و حياء تنها باز دارندۀ از امور زشت و قبيح، و هر گناه صغيره يا كبيره اى كه دامن انسانيّت و عفّت و ايمان را چركين كند، مى باشد و هر كه حياء نكند مى تواند هر چه بخواهد انجام دهد؛ در روايتى نبوى - كه بر گوينده آن و بر آل او سلام باد - آمده است: «إذا لم تستح فاصنع - فافعل - ماشئت»(2)[اگر حياء نمى كنى هر چه مى خواهى انجام بده!].
بنابراين هر يك از فحش، بد زبانى، دروغ، خيانت، پيمان شكنى، مكر و حيله، عهد شكنى، پيروى هواى نفس، بى شرمى در گفتار و كردار، و كارهايى از اين دست، در مقابل حياء و ضدّ آن است.
و اين صفات در لسان پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله در مقابل حياء قرار گرفته اند؛ آنجا
كه مى فرمايد: «الحياء من الإيمان والإيمان في الجنّة، والبذاء من الجفاء والجفاء في النار»(1)[حياء از ايمان ناشى مى شود، و ايمان در بهشت است، و بد زبانى از جفا و ظلم ناشى مى شود، و جفا در آتش است].
و مى فرمايد: «ما كان الفحش في شيء إلّاشانه، وما كان الحياء في شيء إلّا زانه»(2)[فحش در چيزى راه نمى يابد مگر اينكه آن را قبيح و زشت مى سازد، و حياء در چيزى راه نمى يابد مگر اينكه آن را زينت مى بخشد].
حال با من بيا تا به عمق زندگى خليفه - عثمان - برويم شايد چيزى پيدا كنيم كه بتواند دليلى بر ثبوت اين ملكه براى او باشد، البتّه اگر نا اميدى از اين برهان ما را به علاقه و اشتياق پنهانى برنگرداند؛ از اين رو در كرده ها و نكرده ها و گفتگوها و سخنان خليفه كه پيش از اين گذشت، دوباره دقّت كن، سپس ببين در گوشه اى از آنها چيزى مى يابى كه اين ادّعا را سرِ پا كند، تا چه رسد به اينكه او با حياترين مردم يا باحياترين فرد امّت باشد يا ملائكه از او حيا كنند؟!
آيا اينكه به مولا اميرالمؤمنين على عليه السلام گفت: «واللّٰه! ما أنت عندي أفضل من مروان» [به خدا سوگند! تو نزد من برتر از مروان نيستى] مى تواند شاهدى بر حياى او باشد؟!
آيا نمى دانست خداوند على را در كتابش جان پيامبر اقدس شمرده و او را به تصريح قرآن حكيم تطهير كرده است و مروان، رانده شدۀ فرزند رانده شده و وزغ فرزند وزغ و ملعون فرزند ملعون است؟!
يا سخن وى آنگاه كه آن حضرت دربارۀ عمّار و تبعيد وى با عثمان صحبت كرد: «أنت أحقّ بالنفي منه» [تو براى تبعيد شدن از او سزاوارتر هستى]؟!
يا سخن وى آنگاه كه از ياران خود يعنى مروان و امثال او دربارۀ ابوذر مشورت خواست: «أشيروا عليّ في هذا الشيخ الكذّاب إمّا أن أضربه أو أحبسه أو
أقتله» [دربارۀ اين پير مرد بسيار دروغگو به من مشورت دهيد كه آيا او را بزنم يا حبس كنم يا بكشم]؟! در حالى كه گوشهاى صحابه از سخن پيامبر صلى الله عليه و آله پر است كه فرمود: «ما أظلّت الخضراء، وما أقلّت الغبراء على ذي لهجة أصدق من أبي ذر» [آسمان سايه نيفكنده و زمين حمل نكرده صاحب لهجه اى را كه راستگوتر از ابوذر باشد].
يا سخن وى به عمّار - آنگاه كه از او شنيد كه مى گويد: «رحم اللّٰه أبا ذر من كُلّ أنفسنا» [از ته دل و با تمام وجودمان از خداوند براى ابوذر طلب آمرزش مى كنيم] -: «يا عاضّ أير أبيه! أتراني ندمتُ على تسييره» [اى عورت پدرت در دهانت باد! آيا گمان مى كنى از تبعيد او پشيمانم]؟! و دستور داد به پشت گردن عمّار زدند. در حالى كه عمّار - آن گونه كه او را خواهى شناخت(1)- پوست ما بين دو چشم رسول خدا و بينى او بود، و او پاك و پاكيزه بود، و سر تا پا مملوّ از ايمان بود، و ايمان با گوشت و خونش آميخته بود، و هر جا حقّ بود گرد آن مى چرخيد، و در قرآن حكيم مورد ستايش واقع شده است.
اگر آنچه عثمان براى خود ادّعا كرده(2)- كه از وقتى با رسول خدا صلى الله عليه و آله بيعت نمود به خاطر بزرگداشت دست كريم پيامبر، با دست راست خويش عورت خود را لمس نكرده - راست باشد اى كاش مى دانستم چرا با زبان خود اسم عورت ياسر پدر عمّار را مى برد؟! و چه بسيار كه با اين زبان، احاديث پيامبر را نقل كرد و كتاب خدا را تلاوت نمود.
آيا او نبايد زبانش را به خاطر كرامت و ارزش قرآن و سنّت از بد گويى و فحش باز دارد، چنانكه ادّعا كرد كه به خاطر كرامت و ارزش دست پيامبر، عورت خود را لمس نكرد؟! البتّه اگر كسى كه ادّعاى او دربارۀ دست نزدن به عورت را به خاطر مقايسه آن با بد زبانى پى در پى وى، انكار مى كند سخن ما
را به شدّت ردّ نكند.
يا نزديكى با همسرش در شب وفات اُمّ كلثوم دختر گرامى پيامبر اقدس [شاهد بر حياى اوست]؟! در حالى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از اين كار به شدت متنفّر بودند تا جايى كه به او كنايه زد و فرمود: «هل فيكم من أحد لم يقارف الليلة؟» [آيا در ميان شما كسى هست كه امشب با همسرش نزديكى نكرده باشد؟]، و حضرت با اين سخن، عثمان را از دفن حبيبه اش منع كرد، و خوارى و ذلّت ابدى را بر پيشانى او نشاند.
يا چهار زانو نشستن بر بالاى منبر رسول خدا صلى الله عليه و آله آنگاه كه خليفه شد [شاهد بر حياى اوست]؟! و ابو بكر يك پله پايين تر از جايگاه پيامبر صلى الله عليه و آله مى نشست و سپس عمر يك پله پايين تر از جايگاه ابوبكر مى نشست و سزاوار بود عثمان كه از دو رفيقش با حياتر بود روى منبر نرود و دست كم از روش ابوبكر و عمر، در حياء و ادب پيروى كند، لكن وى....
يا مخالفت او با قرآن و سنّت [شاهد بر حياى اوست]؟!
چنانكه مهاجران صدر اوّل و باقيماندگان شورا به صحابه و تابعانى كه در مصر بودند در نامه اى نوشتند: «أن تعالوا إلينا وتداركوا خلافة رسول اللّٰه قبل أن يُسلبَها أهلُها؛ فإنّ كتاب اللّٰه قد بُدّل، وسنّة رسوله قد غُيّرت»(1)[به سوى ما بياييد و پيش از اينكه خلافت رسول خدا از اهلش ربوده شود آن را دريابيد؛ زيرا كتاب خدا تبديل شده و سنّت پيامبرش تغيير يافته است].
و عايشه كفش رسول خدا صلى الله عليه و آله را بالا برد و گفت: «تُركت سنّةُ رسول اللّٰه صاحب هذا النعل» [سنّت رسول خدا صاحب اين كفش، رها شده است]. و مى گفت: «اُقتلوا نعثلاً، قتل اللّٰه نعثلاً إنّه قد كفر» [پير مرد احمق را بكشيد، خدا او را بكشد، همانا او كافر شده است]. و سخنان ديگرى از او [عايشه] و ديگران كه دربارۀ مخالفت عثمان با قرآن و سنّت وارد شده است.
1) - ر. ك: الإمامة والسياسة 1:32[37/1]؛ و برگزيدۀ الغدير/ 851.
يا آشكار كردن آن ديدگاههاى منحرف از قرآن و سنّت دربارۀ نماز و صدقه ها و بخششها و خمس و زكات و حجّ و ازدواج و حدود وديات با لحنى شديد [شاهد بر حياى اوست]؟! كلماتى چون: «هذا رأي رأيتُه» [اين نظر من است]، يا «لنأخذنّ حاجتنا من هذا الفيء وإن رغمت اُنوف أقوام، هذا مال اللّٰه اُعطيه من شئت وأمنعه من شئت فأرغم اللّٰه أنف من رغم» [ما احتياج خود را از اين غنيمت برمى داريم اگر چه گروهى دماغشان به خاك ماليده شود، اين مال خداست به هر كه بخواهم مى دهم و از هر كه بخواهم دريغ مى كنم، و خداوند دماغ هر كه را نمى تواند ببيند به خاك بمالد]. پس على به او فرمود: «إذن تُمنع من ذلك ويحال بينك وبينه» [در اين صورت از اين كار منع مى شوى، و بين تو و بين آن فاصله انداخته مى شود]. و عمّار گفت: «اُشهد اللّٰه أنّ أنفي أوّل راغم من ذلك» [خدا را شاهد مى گيرم كه من نخستين كسى هستم كه اين را نمى پذيرم و بينى ام به خاك ماليده مى شود]. يا گفت:
«أنا واللّٰه! أوّل من رغم أنفه من ذلك»(1)[به خدا سوگند! من نخستين كسى هستم كه از اين كار بينى ام به خاك ماليده مى شود].
يا تشويق مردم به عمل بر طبق آن نظراتى كه از شريعت اسلام مقدّس دور و منحرف بود [شاهد بر حياى اوست]؟! تا بدانجا كه وقتى عثمان به اميرالمؤمنين گفت: «لا تراني أنهى الناس عن شيء وتفعله أنت» [نبينم كه مردم را از چيزى نهى كنم و تو آن را انجام دهى]، آن حضرت فرمود: «ولم أكن لأدع سنّة رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله لقول أحد من الناس» [من اين گونه نيستم كه سنّت رسول خدا صلى الله عليه و آله را به خاطر سخن يكى از مردم ترك كنم]. يا فرمود: «لم أكن لأدع قول رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله لقولك» [من اين گونه نيستم كه فرمودۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله را به خاطر گفتۀ تو ترك كنم]. و نزديك بود اميرالمؤمنين به خاطر مخالفت با اين بدعت كشته شود.
و عثمان با اين كار، درِ جرأت و جسارت بر خدا ونسبت دروغ دادنِ به او را كاملاً گشود، و پس از او معاويه و مروان و ديگر فرزندان پدرش با دين
1) - ر. ك: ص 818 از كتاب برگزيدۀ الغدير.
خدا بازى كردند، آن چنان كه كودكان با فرفره [دُوّامه(1)] بازى مى كنند.
يا پناه دادن به عبيداللّٰه بن عمر و قصاص نكردن وى آنگاه كه چند نفر بى گناه را كشت [شاهد بر حياى اوست]؟! و اين در حالى بود كه بيشتر صحابه - اگر نگوييم همۀ آنها - كه خود و ديدگاهشان مورد توجّه بوده و با اهميّت است، به خاطر اين كار بر او عيب گرفتند.
و يا اجرا نكردن حدّ بر وليد بن عُقبه به خاطر اينكه رَحِم و خويشاوند وى بود [شاهد بر حياى اوست]؟! و اين در حالى بود كه وليد شراب خورد و در محراب مسجد اعظم كوفه شرابهايى را كه خورده بود بالا آورد تا جايى كه بين مسلمانان بحث و گفتگو درگرفت و به جان هم افتادند و گفتگو و بحث بالا گرفت و با كفشها به زد و خورد پرداختند.
يا مسلّط كردن بنى اُميّه آن مردان فساد و تباهى و فرزندان شجره ملعونۀ در قرآن، بر گردنهاى مردم و احكام اسلام مقدّس، و استوار كردن پادشاهى سخت گيرانه و آزار دهنده براى آنها، و تأسيس حكومت اُموى ظالم و ستمگر در جوامع اسلامى با كمك آنها [دليل بر حياى اوست]؟!
يا باز گرداندن عمو و عموزاده هايش به مدينه و پناه دادن به آنها در حالى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله آنها را به خاطر پاك نگهداشتن آن زمين مقدّس از آن چركهاى كثافت رانده بود [شاهد بر حياى اوست]؟!
يا واگذارى مصالح عمومى جامعه به دست مروان كه پرده از كارهاى زشتش برداشته شده بود، و دگرگونى تدريجى عثمان در تدبير بندگان بر طبق دخل و تصرّفات مروان [شاهد بر حياى اوست]؟!
گويا كليدهاى اُمور امّت به دست مروان است تا جايى كه مولا
1) - [«دُوّامه»: فرفره اى است چوبى به شكل گلابى كه نخ به دور آن پيچيده و آن را بر زمين مى زنند تا بچرخد].
اميرالمؤمنين عليه السلام به عثمان فرمود: «أما رضيت من مروان ولا رضي منك إلّابتحويلك عن دينك وعقلك مثل جمل الظعينة يُقاد حيث يُسار به؟» [تو به مروان راضى نمى شوى و او به تو راضى نمى شود مگر اينكه تو را از دين و عقلت برگرداند مثل شتر راهوارى كه هر كجا كشيده شود مى رود].
و فرمود: «ما رضيتَ من مروان ولا رضي منك إلّابإفساد دينك وخديعتك عن عقلك، وإنّي لأراه سيوردك ثمّ لا يصدرك» [تو به مروان راضى نمى شوى و او به تو راضى نمى شود مگر اينكه دينت را تباه سازد و نسبت به حكم عقلت تو را فريب دهد، و من او را مى بينم كه تو را بر سر آب مى برد و تشنه بر مى گرداند].
يا نوشتن نامه به عاملانش مبنى بر اينكه افراد صالح امّت را كشته، به زندان افكنده، و عذاب و شكنجه كنند [شاهد بر حياى اوست]؟!
يا تبعيد بندگان صالح خدا از صحابه صدر اوّل و تابعان نيكوكار آنها از تبعيدگاهى به تبعيدگاه ديگر، و دور كردن آنها از خانه هايشان در مدينه و بصره و كوفه، و اذيّت و آزار آنها به هر شكلى كه مى توانست مثل زدن، دشنام، تهمت، و شكنجه [دليل بر حياى اوست]؟!
مشرّدين نفوا عن عقر دارِهمُ *** كأنّهم قد جَنوا ما ليس يغتفرُ
[افراد دربندى كه از ميان خانه هايشان تبعيد شدند، گويا جنايتى انجام داده بودند كه بخشودنى نبود].
تا جايى كه بزرگ غِفار ابوذر آن راستگوى تصديق شده - پس از اينكه گوشتهاى رانهايش به خاطر سختى در راه تبعيدش ريخته شد - در تبعيدگاه هلاك شد.
اين، مقدار كمى بود كه در صفحۀ حياى خليفه نوشتيم تا پژوهشگرى كه خوب در آن دقّت مى كند حقّ انصاف را رعايت كند و در جوابش به سؤال كننده، راست بگويد؛ آيا پژوهشگر در يكى از اينها دلالتى بر پوشيده شدن بدن اين مرد با يكى از لباسهاى حياء پيدا مى كند؟! يا اينها را دليلهاى روشنى بر نداشتن اين ملكۀ فاضله مى يابد، و عثمان را مى يابد كه در همۀ اين حالات
ردايى بر ضدّ اين غريزه پوشيده [و بر خلاف حياء عمل كرده است]؟! و بقيّۀ حالات وى را بر حالات ياد شده قياس كرده و بسنج.
افزون بر اين، اگر روايتى كه مى گويد خدا از ابوبكر حياء كرد و پيامبرش را به خاطر حياى از ابوبكر تكذيب نمود(1)، صحيح باشد پس ابوبكر سزاوارتر از عثمان است كه در حضور او رعايت حياء شود؛ پس چگونه پيامبر صلى الله عليه و آله براى ابوبكر حركتى نمى كند و توجّهى به او ندارد ولى براى عثمان حركت مى كند؟!
بازگشتى دوباره به روايت حياء از ناحيه اى ديگر: همانا دوست داشتنى كه كور و كر مى كند، سازندۀ اين دروغ را كور كرده است؛ زيرا مى خواسته فضيلت زيادى را براى خليفه ثابت كند در حالى كه غافل شده يا خود را به غفلت زده از اينكه لازمۀ اين اثبات فضيلت، سلبِ فضيلتى از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله - پناه بر خدا است؛ زيرا به آن حضرت صلى الله عليه و آله نسبت مى دهد كه رانهاى خود را در حضور صحابه، نمايان كرده و توجّه و مبالاتى به حضور آنها نداشته و پس از ورود كسى كه ملائكه از او حياء مى كنند، از او حياء كرد و رانهاى خود را پوشاند!
ما در پاسخ مى گوييم: اوّلاً: اين كار از كارهايى است كه بزرگان مردم و رجال امّتها مرتكب نمى شوند و تنها طبقات پايين و اراذل اعراب آن را انجام مى دهند؛ پس پيامبر اعظم - كه در وقار و متانت، كوه بسيار بزرگ را به ريشخند مى گيرد و در معارفش، دريا را تحقير مى كند [كوه در مقابل وقار او و دريا دربرابر معارف او ناچيز است] و چنان بود كه ابوسعيد خُدرى او را توصيف كرده كه: حيايش از دختر باكرۀ پشت پرده بيشتر بود(2)، و هرگاه از
چيزى خوشش نمى آمد آثار آن را در چهره اش مى ديديم، و خداوند تعالى او را تأديب كرده و هيچ صفت زشتى در او باقى نگذاشته و او را تهذيب نموده تا جايى كه اخلاق كريمانۀ او را بزرگ شمرده و فرموده است: «وَ إِنَّكَ لَعَلىٰ خُلُقٍ عَظِيمٍ» (1)[و تو اخلاق عظيم و برجسته اى دارى] - هيچ صاحب فكرى كه به آن حضرت و فضيلت او ايمان دارد به خود اجازه نمى دهد مثل اين بى حيايى زشت را به او نسبت دهد.
وانگهى، شريعتى كه آن حضرت آورده رانها را عورت قرار داده و به پوشاندن آنها فرمان داده است:
1 - احمد پيشواى حنابله در «مسند»(2)خود با سند از محمّد بن جحش برادر زن پيامبر صلى الله عليه و آله (يكى از همسران پيامبر زينب بنت جحش بوده است) نقل كرده است: پيامبر صلى الله عليه و آله بر معمّر(3)كه در درگاه مسجد روى باسن خود نشسته بود و زانوها را به شكم چسبانده بود و مقدارى از رانش نمايان بود، گذر كرد، و به او فرمود: «خمّر فخذك يا معمّر!؛ فإنّ الفخذ عورة» [اى معمّر! رانت را بپوشان، همانا ران از عورت است].
2 - دارقطنى در «سنن»(4)خود از طريق عبد اللّٰه بن عمر نقل كرده است:
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «مروا صبيانكم بالصلاة في سبع سنين، واضربوهم عليها في عشر، وفرّقوا بينهم في المضاجع، وإذا زوّج أحدكم أمته عبده أو أجيره فلا ينظر إلى ما دون السرّة وفوق الركبة، فإنّ ما تحت السرّة إلى الركبة من العورة» [به بچه هايتان امر
كنيد كه در هفت سالگى نماز بخوانند، و آنها را در ده سالگى براى نماز خواندن بزنيد، و بين آنها در رخت خوابشان جدايى بيندازيد، و هر گاه يكى از شما كنيزش را به ازدواج برده يا اجيرش در آورد ما بين ناف و زانويش را نگاه نكند؛ زيرا ما بين ناف و زانو از عورت است].
اين احاديث را بزرگان و پيشوايان فقه و فتوا پذيرفته و بر اين باورند كه ران عورت است، و چنانكه نَوَوى(1)نوشته ديدگاه بيشتر علماست، و آنگونه كه قسطلانى و شوكانى(2)نوشته اند ديدگاه تمام علما مى باشد.
و در كتاب «الفقه على المذاهب الأربعة»(3)آمده است: «أمّا عورة الرجل خارج الصلاة فهي ما بين سرّته وركبته، فيحلّ النظر إلى ما عدا ذلك من بدنه مطلقاً عند أمن الفتنة» [امّا عورت مرد در حالتى كه نماز نمى خواند، ما بين ناف و زانوست، و در صورت ايمن بودن از فتنه، نگاه به غير اين مورد از تمام بدنش جايز است].
فرض كن نهى از نمايان كردن ران ها كراهتى است، امّا شكّى نيست كه پوشاندن آن يكى از آداب شريعت و از لازمه هاى وقار ومقارنات اُبهّت است، و رسول خدا صلى الله عليه و آله به رعايت اين وارستگى كه خود بدان سفارش كرده، سزاوارتر است.
و وجود اين روايت در دو كتاب صحيح بخارى و مسلم بر تو گران نيايد؛ زيرا اين دو كتاب - چنانكه دربارۀ آن دو گفتيم - ظرف بزرگ سخنان پست و بى ارزش و خزينۀ خطاها و لغزش هاست، و در اين دو كتاب آنقدر مطالب شرم آور، بى ارزش و دروغ هست كه آوازۀ تأليف را زشت و بد تركيب كرده، و بازوى علمِ حديث را ضعيف و ناتوان كرده است.
و اى كاش اين دو كتاب در اين بى شرمى تنها بر روايتِ نمايان كردن ران
اكتفا مى كردند و عريان شدن آن حضرت صلى الله عليه و آله در بين مردم را نقل نمى كردند؛ بخارى در «صحيح»(1)خود در باب ساختن كعبه و مسلم در «صحيح»(2)خود از طريق جابر بن عبداللّٰه نقل كرده اند:
«چون كعبه ساخته شد، پيامبر صلى الله عليه و آله و عبّاس رفتند تا سنگى را منتقل كنند پس عبّاس به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: پوششت را بر دوشت بينداز تا تو را از [تيزى] سنگ حفظ كند؛ وقتى آن حضرت اين كار را كرد، بر زمين افتاد و ديده اش به سوى آسمان خيره شد سپس بلند شد و گفت: لباسم، لباسم؛ پس لباس به دور او پيچيده شد».
و در لفظ مسلم(3)آمده است: «رسول خدا صلى الله عليه و آله با آنها براى ساختن كعبه سنگ حمل مى كرد و لباسى پوشيده بود، عمويش عبّاس به او گفت: اى برادر زاده! كاش لباست را باز مى كردى و روى دوش خود و زير سنگ قرار مى دادى. راوى مى گويد: پس آن حضرت لباس خود را باز كرد و روى دوشش گذاشت و بعد غش كرد و افتاد. راوى مى گويد: و پس از آن روز ديگر هرگز لخت و عريان ديده نشد».
و در داستانى كه ابن هشام در كتاب «سيره»(4)آورده، آمده است: «در روايتى كه براى من نقل شده، رسول خدا پيرامون مواردى كه خداوند در زمان كودكى و جاهليّت او را حفظ كرده بود سخن مى گفت و فرمود: «لقد رأيتُني في غلمان قريش ننقل حجارة لبعض ما يلعب به الغلمان، كلّنا قد تعرّى وأخذ إزاره فجعله على رقبته يحمل عليه الحجارة، فإنّي لاُقبل معهم كذلك واُدبر، إذ لكمني لاكم ما أراه، لكمةً وجيعة ثمّ قال: شدّ عليك إزارك. قال: فأخذتُه وشددتُه عليّ، ثمّ جعلتُ أحمل الحجارة على رقبتي، وإزاري عليٌّ من بين أصحابي» [خود را در ميان كودكان قريش
يافتم كه براى بازى كودكانه سنگ حمل مى كرديم و همگى لخت بوديم و لباس خود را كنده و بر دوش خود گذاشته بوديم و روى آن سنگ قرار مى داديم و حمل مى كرديم و من با آنها به همين صورت رفتم و برگشتم كه ناگاه كسى كه او را نمى ديدم مشت محكمى به من زد و گفت: لباست را بر خود بپيچ. پس لباس را گرفته و بر خود پيچيدم سپس سنگ را بر دوش خود حمل كردم، و در بين اصحاب من، على لباس و پوشش من است].
اى مسلمانان همگى با من بياييد تا از اين دو مرد - نگارندۀ دو كتاب صحيح - بپرسيم آيا اين، مزد زحمتهاى پيامبر اعظم و تشكّر واقعى از اصلاحات اوست؟! آيا اين، بزرگداشت و ارجمند نمودن اوست؟! آيا صحيح است كه گفته شود محمّد صلى الله عليه و آله بين كارگران به صورت لخت و عريان و در حالى كه لباسش را درآورده و لُنگ خود را كنده و عورت خود را از حاضران نپوشانده، راه مى رود؟! و چنانكه ابن اسحاق(1)گفته، حضرت در آن روز سى و پنج سال داشته است.
فرض كن راويان پست، اين حديث را براى هدفى مشخّص، ساخته اند امّا توجيه اين دو مرد چيست كه آن را صحيح بدانند و مانند روايت ثابت و صحيح در كتاب صحيح خود ذكر كنند؟! آيا گمان كرده اند اين عمل فضاحت بار از مصاديق روايت صحيحى است كه دربارۀ او نقل كرده اند كه حياى آن حضرت صلى الله عليه و آله از دختر باكره بيشتر بوده است(2)؟! و آيا در دختران باكره كسى را مى يابى كه اين بى شرمى را مباح بداند؟! به خدا سوگند! نه، به خدا سوگند! نه.
با من بيا بين آنچه دو كتاب صحيح دربارۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كرده اند و بين آنچه احمد در «مسند»(3)خود از حسن بصرى نقل كرده مقايسه كنيم؛ حسن
بصرى، عثمان و حياى زياد او را يادآور شد و گفت:
اگر در خانه بود، و درِ خانه بسته بود براى ريختن آب بر روى خود، لباسش را در نمى آورد و حيا مانع او مى شد كه كمر خود را راست كند(1).
به حياى پيامبر عصمت و قداست و حياى مولود شجرۀ ملعونۀ در قرآن بنگر، و چقدر بين اين دو فاصله است! آيا اين پيامبر اعظم همان نيست كه معاوية بن حيده از او پرسيد: اى رسول خدا! عورتهاى خود را به كه نشان دهيم و از كه بپوشانيم؟ فرمود: «إحفظ عورتك إلّامن زوجتك أو ما ملكت يمينك» [عورت خود را حفظ كن مگر از همسر و كنيزت]. گفت: اگر در ميان جمعيّت بوديم؟ فرمود: «إن استطعت أن لا يراها أحد فلا يرينّها» [اگر مى توانى كه كسى آن را نبيند پس نبايد ببيند]. گفت: اگر يكى از ما تنها باشد؟ فرمود: «فاللّٰه تبارك وتعالى أحقّ أن يُستحيا منه» [خداى تبارك و تعالى سزاوارتر است كه از او حيا شود](2).
آن حضرت صلى الله عليه و آله دربارۀ پوشاندن عورت آنقدر مبالغه كرده اند كه به خاطر حياى از خداى متعال راضى نشدند مردى كه تنهاست عورت خود را نمايان كند، و كسانى كه گفته اند: لخت شدن در حال تنهايى به هيچ عنوان جايز نيست، به همين روايت استدلال كرده اند(3). امّا چه كسى مى تواند براى نگارندۀ صحيحين كه گمان كرده اند آن حضرت صلى الله عليه و آله عورت خود را در حضور جمعى نمايان كرده، عذرى بياورد؟ و خدا از بالاى آنها مراقب آنهاست.
و عجيب تر از همه اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله براى عورت كودك حرمت قائل
1) - اين روايت را ابن جوزى در صفة الصفوة 1:177[304/1، شمارۀ 4]، و محبّ طبرى در رياض 2:88[12/3] نقل كرده اند.
2) - ابن تيميّه در المنتقى نوشته است: «اين روايت را پنج نفر از نگارندگان صحاح ششگانه نقل كرده اند به جز نسائى» [صحيح بخارى 107/1، باب 20؛ سنن ابن ماجة 618/1، ح 1920؛ سنن تِرمذى 90/5، ح 2769؛ سنن أبي داود 41/4، ح 4017].
3) - ر. ك: نيل الأوطار 2:47[69/2].
بود، چنانكه در روايت صحيحى كه حاكم در «مستدرك»(1)از طريق محمّد بن عياض نقل كرده آمده است:
در زمان كودكى نزد رسول خدا برده شدم و بر من پارچه اى بود و عورتم نمايان بود، پس فرمود: «غطّوا حرمة عورته فإنّ حرمة عورة الصغير كحرمة عورة الكبير، ولا ينظر اللّٰه إلى كاشف عورة» [حرمت عورت او را نگهداريد و بپوشانيد همانا حرمت عورت كودك مانند حرمت عورت بزرگ است، و خداوند به كسى كه عورت خود را نمايان كند نگاه نمى كند].
اگر روايتى كه ابن هشام نقل كرده صحيح باشد - يعنى داستان بازى آن حضرت در كودكى با كودكان وباز كردن پوشش خود و قرار دادن آن بر دوش و اينكه كسى به او چنان مشتى زد كه بدن او را به درد آورد و ندا داد پوششت را برخودبپيچ - پس چگونه حديث بخارى و مسلم صحيح است؟! آيا پس از آن مشت و ندا، وقتى بزرگ و مرد شد همان كارى كه از آن نهى شده بود را تكرار كرد؟! و چگونه حديث بخارى و مسلم با روايت بزّار از طريق ابن عبّاس هماهنگ است: «كان صلى الله عليه و آله يغتسل وراء الحجرات وما رأى أحد عورته قطّ» [پيامبر صلى الله عليه و آله در پشت اتاقها غسل مى كرد و هرگز كسى عورت او را نديد].
بزّار گفته است: «سند اين روايت حَسَن است»(2). و رساتر از اين، روايتى است كه قاضى عياض در «الشفا»(3)از طريق عايشه نقل كرده است: «ما رأيت فرج رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله قطّ» [من هرگز عورت رسول خدا صلى الله عليه و آله را نديدم].
اى اُمّ المؤمنين! تو در بين ما و راويان روايات بى ارزش داورى عادل باش، و قضاوتى عادلانه نما پيرامون كسانى كه به شوهر مقدّست آنچه را كه هر فرد پست و بى منزلتى خود را از آن برتر و منزّه مى داند، نسبت مى دهند و
مى گويند: مردى كه هرگز كسى حتّى همسرش كه مطّلع ترينِ افراد بر خلوتها و امور مخفى اوست، عورت او را نديده، در حالى كه لخت بوده و پوشش خود را باز كرده و روى دوشش قرار داده بود، در بين كارگران سنگ حمل مى كرد!
اى امّ المؤمنين! كداميك از اين دو روايتى كه از تو نقل كرده اند صحيح است؟! آيا اين حديث تو صحيح است؟! يا حديث حياى عثمان كه نقل كرده اى - اگر نقل كرده باشى - در كنار آنچه از شوهرت نقل شده كه: ران عورت است؟!
توجّه: دقّت در تاريخ و حديث به ما مى فهماند كه روش هميشگى جاعلان و دروغگويان در عادت سخن پردازى و فضيلت بافى اين است كه عنايت خاصّى به ملكاتى داشته اند كه فرد مورد ستايش، به كلّى فاقد آن است، و در هر غريزه وسرشتى كه از تاريخ زندگى وى و از سيرۀ ثابت ومشهور وى خلاف آن ثابت شده، مبالغه و زياده روى مى كنند؛ از اين رو آنها را مى يابيم كه دربارۀ شجاعت ابوبكر مبالغۀ فراوانى مى كنند تا جايى كه او را شجاعترين صحابه مى دانند در حالى كه وى شاهدِ همۀ جنگهاى پيامبر صلى الله عليه و آله بود ولى يك شمشير نكشيد، و در معركۀ جنگى وارد نشد، و براى مبارزۀ با هيچ شمشيرزنى اقدام نكرد، و هرگز به صورت تير انداز ديده نشد، و هيچ روزى در ميدانهاى جنگ به صورت رزمنده مشاهده نشد؛ از اين رو دربارۀ شجاعت وى زياد سخن پردازى كرده، و احاديث بيهوده و خنده دارى پيرامون شجاعت او نقل كرده اند به اين اميد كه براى او مقدارى از آن ها در برابر آنچه با حسّ و مشاهده ثابت و معلوم است، ثابت گردد(1).
و در زهد و تقواى او مبالغه مى كنند و كبد او را به خاطر ترس از خدا كباب
1) - ر. ك: ص 123-124 از جلد سوم اين كتاب.
شده قرار مى دهند به گونه اى كه هرگاه تنفّس مى كرد دود از دهانش به آسمان بالا مى رفت، در حالى كه وى هيچ امتيازى در عبادت ندارد و زياد روزه گرفتن و نماز خواندن و انجام آنچه او را به خدا نزديك مى كند، دربارۀ او نقل نشده است(1).
و در علم عمر مبالغه مى كنند، و او را در روزگار خود داناترين صحابه به نحو مطلق و فقيه ترين آنها در دين خدا قرار مى دهند، و نُه دهم دانش را به او مى بخشند، و در كفۀ ترازو دانش او را از دانش اهل زمين و از دانش قبيله هاى عرب سنگين تر مى دانند، و دربارۀ اين خرافات، روايات زيادى آورده اند(2)، در حالى كه معاملۀ در بازار، اين مرد را از آموختن قرآن و سنّت غافل كرده است، و بنابه گفتۀ خودش - سخنى كه در آن، راستگو و تصديق شده است - همۀ مردم حتّى زنانِ در حجله از او داناترند(3).
و در انكار باطل توسّط وى، و بُغض وى نسبت به غناء و انكار شديد آن مبالغه مى كنند، در حالى كه ثابت شده كه از عادات وى اين بوده كه باطل را انجام مى داد و غناء را جايز مى دانست(4).
و چون يافتند كه تاريخ صحيح و آنچه از سيرۀ عثمان ثابت شده، ملكۀ حياء را از او نفى مى كند و او را به صفتى برخلاف حياء به جامعه نشان مى دهد، براى او بافته اى محكم را بافتند، و رواياتى شرم آور را نقل كردند، و دست دروغ بافى آن دروغهايى را كه شنيدى در سيره و روش او قرار داد تا جايى كه او را با حياترين امّت محمّد، و بزرگوارترين آنها، و شخص با حيايى كه ملائكه از او حيا مى كنند، قرار دادند.
پس حياى عثمان مثل شجاعت ابوبكر و دانش عمر، سالبۀ به انتفاى موضوع است. و اين صفات در آنها مانند امانت دارى و دانش معاويه است كه در روايتى دروغين به پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت داده شده است: «كاد أن يبعث معاوية نبيّاً من كثرة علمه وائتمانه على كلام ربّي» [نزديك بود معاويه به خاطر دانش زياد و امانتدارى بر سخن پروردگارم، به پيامبرى مبعوث شود]. و نيز: «الاُمناء سبعة: اللوح والقلم وإسرافيل وميكائيل وجبريل ومحمّد ومعاوية»(1)[امانتداران هفت نفرند: لوح، قلم، اسرافيل، ميكائيل، جبرئيل، محمّد، و معاويه].
و روايتى كه ابوبكر هذلى نقل كرده، پرده از امانتدارى معاويه و جايگاه او نسبت به اين ملكۀ فاضله بر مى دارد؛ وى مى گويد: روزى ابو الأسود دُؤِلى با معاويه سخن مى گفت، كه حركتى كرد و باد معده اى از او خارج شد. به معاويه گفت: «اُسترها عليّ» [اين مطلب را مخفى كن، و جايى نقل نكن]. معاويه گفت:
آرى. و چون ابو الأسود بيرون رفت معاويه اين ماجرا را براى عمرو عاص و مروان بن حَكَم نقل كرد. و چون فردا ابوالأسود نزد معاويه آمد، عمرو گفت:
«ما فعلَتْ ضرطتُك يا أبا الأسود! بالأمس» [اى ابو الاسود! ديروز باد معده ات چه كرد؟].
گفت: «ذهبت كما تذهب الريح مقبلة ومدبرة من شيخٍ ألان الدهرُ أعصابه ولحمه عن إمساكها، وكلُّ أجوف ضَرُوط» [چنانكه باد مى آيد و مى رود آن نيز از پيرمردى كه روزگار، اعصاب و گوشتش را از نگهداشتن آن سست كرده، در رفت، و هر چيز ميان تهى مانند شكم باد خارج مى كند]. پس رو به معاويه كرد و گفت: «إنّ امرأً ضعفت أمانته ومروءته عن كتمان ضرطة لحقيقٌ بأن لا يؤمن على اُمور المسلمين»(2)[مردى كه امانتدارى و مروّت او نسبت به مخفى كردن يك باد معده ضعيف است، سزاوار است كه بر امور مسلمانان امين شمرده نشود].
نمونه اى از روايات ابن عمر اين است: «ما اُعطي أحدٌ بعد رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله من الجماع ما اُعطيتُ أنا»(1)[هيچ كس پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله نصيب و بهره اى از جماع به او داده نشده آنچنانكه به من داده شده است].
اين روايت به ما مى فهماند كه وى مردى شهوت ران بوده و تنها به فكر شهوت رانى بوده است. و از نشانه هاى ضعف عقيده و نظراتش اين است كه پنداشته رسول خدا صلى الله عليه و آله در نزديكى كردن مانند او و بلكه بالاتر از اوست! و اين به خاطر جهل او به اين مطلب است كه همۀ ملكات و نيروهاى درونى پيامبر متعادل بوده و در نقطۀ مركزى دايره كه نسبت خطوط به آن نقطه مساوى است، قرار دارند و وقتى آن حضرت صلى الله عليه و آله افتخار كند، به همگى اين ويژگى ها در يك اندازه افتخار مى كند، نه مثل پسر عمر كه داراى شهوت قوى و هلاك كننده، و عقل ضعيف است و به نزديكى كردن افتخار مى كند و ديگر صفات را رها كرده است. و همين شهوت وى بود كه پدرش را بر حذر داشت از اينكه وقتى از او اجازۀ جهاد خواست، به او اجازه دهد و گفت: «أي بُنيّ! إنّي أخاف عليك الزنا»(2)[پسرم! همانا من براى تو از زنا مى ترسم]؛ پس در جامعۀ دينى ارزش چنين مردى كه به خاطر ترس از عيب و عار شهوتِ غالبش، و لغزشهاى فتنه و شهوترانى اش، از حضور در جهاد منع شود، چيست؟!
آرى، بر پسر عمر بود كه خود را به پدرش تشبيه كند - «ومن يشابه أبه فما ظلم» [و كسى كه شبيه پدرش باشد ظلم و ستم نكرده است] - زيرا وى سخن با ارزشى دربارۀ نكاح دارد كه از زيادى شهوت وى حكايت مى كند. محمّد بن
سيرين مى گويد: «قال عمر بن الخطّاب: ما بقي فيّ شيء من أمر الجاهليّة إلّاأنّي لست اُبالي أيّالناس نكحت وأيّهم أنكحت»(1)[عمر بن خطّاب گفت: چيزى از عادات جاهليّت در من نمانده جز اينكه من توجّهى ندارم كه با كدام يك از مردم نزديكى مى كنم و كدام يك را به ازدواج خود درمى آورم]. و به خاطر باقى بودن اين خصلت جاهليّت در او، در گناهانى فرو رفت كه تاريخ برايش ضبط كرده است؛ از اونقل شده است: نزد كنيزى كه داشت رفت، كنيز گفت: من حائض هستم، ولى با او نزديكى كرد و او را حائض يافت؛ پس به نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و ماجرا را تعريف كرد. پيامبر فرمود: «يغفر اللّٰه لك يا أبا حفص! تصدّق بنصف دينار»(2)[اى ابوحفص! خدا تو را مى آمرزد، نصف دينار صدقه بده!].
و نَفْس وى در شب ماه رمضان پيش از اينكه نزديكى در آن حلال شود، او را فريب داد و با همسرش نزديكى كرد؛ پس صبح هنگام نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت: «اعتذر إلى اللّٰه وإليك، فإنّ نفسي زيّنت لي فواقعْتُ أهلي، فهل تجد لي من رخصة» [از خدا و از تو عذرخواهى مى كنم و پوزش مى طلبم همانا نفْسم برايم زيبا جلوه داد پس با اهل خود نزديكى كردم، آيا اجازه و تخفيفى برايم مى يابى؟] فرمود:
«لم تكن حقيقاً بذلك يا عمر!» [اى عمر! شايسته نبود كه اين كار را انجام دهى]؛ پس آيۀ: «عَلِمَ اَللّٰهُ أَنَّكُمْ كُنْتُمْ تَخْتٰانُونَ أَنْفُسَكُمْ فَتٰابَ عَلَيْكُمْ وَ عَفٰا عَنْكُمْ فَالْآنَ بَاشِرُوهُنَّ...» (3)(,(4)[خداوند مى دانست كه شما به خود خيانت مى كرديد؛ و اين كار
1) - اين روايت را ابن سعد در الطبقات الكبرى 3:208[289/3]، وعبد الرزّاق در المصنّف [152/6، ح 10321]، نقل كرده اند؛ آن گونه كه در كنز العمّال 8:297[534/16، ح 45787] آمده است.
2) - المحلّى، ابن حزم 2:188 [مسألۀ 263]؛ سنن بيهقى 1:316؛ كنز العمّال 8:305[566/16، ح 45889] به نقل از ابن ماجه [در سنن وى 213/1، ح 650] و اين لفظ از اوست.
3) - بقره: 187.
4) - تفسير طبرى 2:96[165/2]؛ تفسير ابن كثير 1:220؛ تفسير قرطبى 2:294، [210/2]؛ وتفاسير ديگر.
ممنوع را انجام مى داديد؛ پس توبۀ شما را پذيرفت و شما را بخشيد. اكنون با آنها آميزش كنيد...] نازل شد.
و ابن سعد در «الطبقات الكبرى» از على بن زيد نقل كرده است: «عاتكه دختر زيد، همسر عبداللّٰه بن ابوبكر بود، پس عبداللّٰه مُرد، و بر او شرط كرده بود كه پس از وى ازدواج نكند؛ از اين رو دل از دنيا كنده بود و ازدواج نمى كرد و مردان از او خواستگارى مى كردند ولى او خوددارى مى كرد. تا اينكه عمر به ولىّ خود گفت: مرا براى او نام ببر [و از او براى من خواستگارى كن]، و او عمر را نام برد، و آن زن خواستگارى عمر را نيز ردّ كرد. منتها عمر گفت: او را به ازدواج من درآور، و او آن زن را به ازدواج عمر درآورد، آنگاه عمر نزد آن زن آمد و بر او داخل شد و با او درگير شد تا اينكه بر او غلبه كرد و با او نزديكى نمود و چون فارغ شد گفت: اف، اف، اف، و به خاطر انزجار و به ستوه آمدن اف بر او گفت. سپس از نزد او خارج شد و ديگر پيش او نمى رفت تا اينكه آن زن، كنيز خود را نزد عمر فرستاد كه بيا همانا من براى تو آماده مى شوم(1)».
آيا صحيح است نسبت به مردى كه تا اين اندازه شهوى است آنچه زمخشرى در «ربيع الأبرار»(2)به وى نسبت داده را گفت، كه عمر گفته است:
«إني لاُكره نفسي على الجماع رجاء أن يخرج اللّٰه نسمة تسبّحه وتذكره» [همانا من خودم را مجبور به نزديكى مى كنم به اين اميد كه خدا انسانى را خارج كند كه او را تسبيح گفته و ياد كند؟!].
جاحظ نوشته است: حجّاج در كوفه خطبه خواند پس كسانى را كه قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله در مدينه را زيارت مى كنند ياد آور شد و گفت: «تبّاً لهم إنّما
يطوفون بأعواد ورمّة بالية هلاّ طافوا بقصر أمير المؤمنين عبد الملك؟! ألا يعلمون أنّ خليفة المرء خيرٌ من رسوله؟!»(1)[مرگ بر آنها! همانا بر چوبها و استخوان هاى پوسيده طواف مى كنند چرا بر قصر اميرالمؤمنين عبدالملك طواف نمى كنند؟! آيا نمى دانند كه خليفۀ مرد بهتر از رسولش مى باشد؟!].
احمد(2)و مسلم و حاكم و غير اينها از طريق ابن عبّاس نقل كرده اند كه گفت: «كنتُ ألعبُ مع الغلمان فإذا رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله قد جاء فقلتُ: ما جاء إلّاإليَّ، فاختبأت على باب فجاءني فخطاني خطاة أو خطاتين ثمّ قال: «اذهب فادعُ لي معاوية». قال:
فذهبتُ فدعوتُه له فقيل: إنّه يأكل. فأتيتُ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله فقلتُ: إنّه يأكل؛ فقال: «إذهب فادعه». فأتيته الثانية فقيل: إنّه يأكل فأخبرته. فقال في الثالثة: «لا أشبع اللّٰه بطنه». قال:
فما شبع بعدها» [من با كودكان بازى مى كردم كه ناگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد پس گفتم:
نيامده است مگر به سوى من. پشت درِ خانه اى مخفى شدم، به سوى من آمد و يك يا دو گام مرا به قدم برداشتن واداشت(3)سپس گفت: «برو و معاويه را به سوى من فرا خوان». رفتم و او راخواندم، گفته شد: او در حال خوردن است. پيش رسول خدا صلى الله عليه و آله آمدم و گفتم: او در حال خوردن بود؛ فرمود: «برو و او را بخوان». بار دوم آمدم و گفته شد: او در حال خوردن است من هم به پيامبر خبر دادم. تا آنكه در مرتبۀ سوم فرمود: «خداوند شكم او را سير نكند»].
راوى مى گويد: معاويه پس از آن سير نشد(4).
1) - النصائح، ابن عقيل: 81، چاپ دوم [ص 106].
2) - مسند احمد [551/1، شمارۀ 3094].
3) - [در صحيح مسلم و مسند احمد آمده است: «فحطاني حطأة»، و بدين معناست: با كف دست خود به ميان دو كتف من زد].
4) - صحيح مسلم 8:27[172/5، ح 96-97، كتاب البرّ والصلة والآداب]؛ تاريخ ابن كثير 8:119[127/8-128، حوادث سال 60 ه].
ابن كثير اين حديث را جزء فضايل معاويه برشمرده و نوشته است:
معاويه با اين دعا در دنيا و آخرتش بهره مند شد:
امّا در دنيا: وقتى در شام امير شد در هر روز هفت مرتبه غذا مى خورد و برايش كاسه اى بزرگ كه در آن گوشت فراوان و پياز بود آورده مى شد و از آن مى خورد، و در روز هفت بار غذاى گوشتى مى خورد و شيرينى و ميوه به مقدار فراوان مى خورد و مى گفت: به خدا سوگند! سير نمى شوم، تنها خسته مى شوم، و اين، نعمت و معده اى است كه همۀ پادشاهان راغب آن هستند.
و امّا در آخرت: همانا مسلم به دنبال اين حديث، روايتى كه بخارى(1)و غير اين دو از چند طريق از گروهى از صحابه نقل كرده اند را آورده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «أللّهمّ إنّما أنا بشرٌ فأيّما عبد سببتُه أو جلدتُه أو دعوتُ عليه وليس لذلك أهلاً فاجعل ذلك كفّارة وقُربة تقرّبه بها عندك يوم القيامة» [خدايا! من انسان هستم پس به هر بنده اى دشنام دادم يا به او تازيانه زدم يا او را نفرين كردم و مستحقّ اينها نبود، اينها را كفّاره و مايۀ تقرّب او قرار ده كه در روز قيامت به خاطر اينها او را به خود نزديك كنى].
آنگاه مسلم از حديث اوّل واين حديث فضيلتى براى معاويه درست كرده است، و غير از اين فضيلت، فضيلت ديگرى براى معاويه ذكر نكرده است(2).
امينى مى گويد: در اينجا سخن گفتن پيرامون پرسش از اين كسى كه از پسر هند دفاع مى كند و براى او فضيلتى مركّب از رذيله اى كه معاويه داشته، و روايت دروغى كه بر پيامبر اقدس افترا زده اند، مى تراشد، سخت است [و
نمى دانم] آيا آنچه نفع دارد را از آنچه ضرر دارد تشخيص مى دهد كه مى گويد معاويه با اين دعا در دنيا و آخرتش بهره مند شد؟! و آيا حدود انسانيّت و كمال نفس را مى شناسد؟!
گمان نمى كنم، وگرنه نمى گفت آنچه معاويه به آن راغب بوده و پنداشته همۀ پادشاهان به آن راغب هستند - يعنى پرخورى و قوّت معده تا اين اندازۀ مبغوض كه مساوى با مرز حيوانات است - نعمتى از نعمتهاى الهى است كه به بركت دعاى پيامبر معصوم صلى الله عليه و آله به او داده شده، و از سعادت زندگى چيزى جز پر كردن معدۀ تهى و انبان خالى نمى دانست، در حالى كه (بنابر روايتى) انسان ظرفى را پر نمى كند كه بدتر از شكمش باشد، و براى فرزند آدم چند لقمه اى كه كمر او را راست نگه دارد (وبه او قوّت دهد) كفايت مى كند، و اگر چاره اى نيست پس يك سومِ معده براى غذا، و يك سوم براى نوشيدنى و يك سوم براى نفس كشيدن است(1): «وما ملأ آدميٌّ وعاءً شرّاً من بطنه، يحسب ابن آدم أكلات يقمن صلبه، فإن كان لا محالة فثلثٌ لطعامه، وثلثٌ لشرابه، وثلثٌ لنفسه».
وانگهى، آنچه از لابه لاى روايات و خصوصيّات اين مقام روشن مى شود اين است كه: اين مورد، مورد عذاب است نه رحمت، و سخن پيامبر، نفرين است نه دعا، و ابن كثير هر چه خود را جهت توجيه اين روايت به تكلّف و سختى اندازد فايده اى ندارد؛ همانا ابوذر غفارى بر اين مرد طعنه زد و گفت:
«لعنك رسول اللّٰه ودعا عليك مرّات أن لا تشبع»(2)[رسول خدا تو را لعن كرد و چند بار تو را نفرين نمود كه سير نشوى]. و اين عيب و نقص از او مشهور شد و به عنوان
1) - از آنجا كه گفتيم: «و انسان ظرفى را پر نمى كند... تا آخر» را احمد [در مسند خود 117/5، ح 16735]، و تِرمذى [در سنن خود 509/4، ح 2380]، وابن ماجة [در سنن خود 1111/2، ح 3349]، و حاكم [در المستدرك على الصحيحين 367/4، ح 7945] به صورت مرفوع از رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله نقل كرده اند آن گونه كه در الجامع الصغير [526/2، ح 8117] آمده است.
2) - ر. ك: شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحديد [255/8، خطبۀ 130].
ضرب المثل در آمد و دربارۀ آن گفته شد:
وصاحبٌ لي بطنه كالهاويه *** كأنَّ في أحشائه معاويه
[من رفيقى دارم كه شكمش مثل دوزخ است، گويا در روده هايش معاويه است].
و حديث مسلم(1)
أللّهمّ إنّي اتّخذ عندك عهداً لن تخلفنيه، فإنّما أنا بشر فأيّ المؤمنين آذيتُه، شتمتُه، لعنتُه، جلدتُه فاجعلها له صلاة وزكاة وقربة تقرّبه بها إليك يوم القيامة.
أللّهمّ إنّ محمّداً بشر يغضب كما يغضب البشر وإنّي قد اتّخذتُ عندك عهداً لن تخلفنيه، فأيّما مؤمن آذيتُه أو سببتُه أو جلدتُه فاجعلها له كفّارة وقربة تقرّبه بها إليك يوم القيامة.
إنّما أنا بشر وإنّي اشترطتُ على ربّي عزَّوجلَّ أيّ عبد من المسلمين سببتُه أو شتمتُه أن يكون ذلك له زكاة وأجراً.
إنّي اشترطتُ على ربّي فقلت: إنّما أنا بشر أرضى كما يرضى البشر، وأغضب كما يغضب البشر، فأيّما أحد دعوتُ عليه من اُمّتي بدعوة ليس لها بأهل أن يجعلها له طهوراً وزكاة وقربة يقرّبه بها منه يوم القيامة» [خدايا! من انسان هستم پس هر كدام از مسلمانان را كه دشنام دادم يا لعن كردم يا تازيانه زدم اينها را براى او مايۀ رشد و رحمت قرار ده!
خدايا! من نزد تو عهدى مى گيرم كه هرگز بر خلاف آن عمل نكنى همانا من انسان هستم پس هر كدام از مؤمنان را كه اذيّت كردم، دشنام دادم، لعن كردم، و تازيانه زدم اينها را براى او درود و مايۀ رشد و تقرّب قرار ده كه در روز قيامت به وسيلۀ اينها او را به خود نزديك كنى!
خدايا! همانا محمّد انسانى است كه مانند ديگران خشمگين مى شود و من نزد تو عهدى گرفته ام كه هرگز بر خلاف آن عمل نكنى؛ پس هر مؤمنى را كه آزردم يا دشنام دادم و يا تازيانه زدم اينها را كفّارۀ او و مايۀ تقرّب او قرار ده كه به وسيلۀ آنها در روز قيامت او را به خود نزديك كنى. همانا من انسان هستم و بر پروردگار عزّوجلّ خود شرط كرده ام كه هر بنده اى از مسلمانان را كه دشنام دادم اين براى او مايۀ رشد و اجر باشد.
من بر پروردگار خود شرط كردم و گفتم: من انسانى هستم كه مانند ديگران راضى و خشمگين مى شوم پس هر كس از امّت خود را نفرينى كردم كه شايستۀ او نبود اين نفرين را مايۀ پاكى و رشد و تقرّب او قرار دهد و به وسيلۀ آن در روز قيامت او را به خود نزديك كند]. اينها، الفاظ حديث مسلم در صحيح خود 8:24-27[168/5-170، ح 88-95] است.
كه نشانه هاى جعل در آن آشكار است، براى اين هدف1) - «أللّهمّ إنّما أنا بشر فأيّما رجل من المسلمين سببتُه أو لعنتُه أو جلدتُه فاجعلها له زكاة ورحمة.
و به منظور توجيه طعن و لعن و دشنام و تازيانه و نفرين پيامبر بر كسانى كه مستحق اينها بوده اند، جعل و وضع شده است.
و براى دفاع از اولياى شيطان كه در رأس آنها پسر ابوسفيان قرار دارد، و منع از بدگويى دربارۀ آنها و عيب جويى از آنها به خاطر اقتدا نمودن به رسول خدا صلى الله عليه و آله، سخنان بدون دليل و عجيبى در دلالت الفاظ و نصوص بافته اند؛ مثل اينكه گفته اند: اين سخن، بدون قصد و نيّت، يا از روى خواسته هاى نفسانى بشرى، از پيامبر صلى الله عليه و آله صادر شده است! و اين انسانهاى نادان و ساده لوح غافل مانده اند از اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله هرگز از روى هوى و هوس سخن نمى گويد و آنچه مى گويد و انجام مى دهد تنها وحيى است كه نازل مى شود، و او داراى اخلاقى بزرگ است، و در كتابى كه از جانب پروردگارش آورده آيۀ: «وَ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ بِغَيْرِ مَا اِكْتَسَبُوا فَقَدِ اِحْتَمَلُوا بُهْتٰاناً وَ إِثْماً مُبِيناً» (1)[و آنان كه مردان و زنان باايمان را به خاطر كارى كه انجام نداده اند آزار مى دهند، بار بهتان و گناه آشكارى را به دوش كشيده اند] وجود دارد.
و در حديثى صحيح از آن حضرت صلى الله عليه و آله نقل شده است: «المسلم من سلم المسلمون من لسانه ويده»(2)[مسلمان كسى است كه مسلمين از دست و زبانش در امان باشند].
و مى فرمايد: «المؤمن لا يكون لعّاناً»(3)[مؤمن، لعن كننده نيست].
و مى فرمايد: «سباب المسلم فسوق»(4)[دشنام به مسلمان فسق است].
1) - أحزاب: 58.
2) - اين روايت را بخارى [در صحيح خود 13/1، ح 10]، ومسلم [در صحيح خود 96/1، ح 41 كتاب الإيمان]، واحمد [در مسند خود 396/2، ح 6767]، وتِرمذى [در سنن خود 570/4، ح 2504] نقل كرده اند.
3) - مستدرك حاكم 1:12 و 47 [57/1، ح 29؛ و ص 110، ح 145].
4) - اين حديث مورد اتّفاق است؛ بخارى [در صحيح خود 27/1، ح 48]، ومسلم [در صحيح خود 114/1، ح 116، كتاب الإيمان]، و تِرمذى [در سنن خود 311/4، ح 1983]، و نسائى [در السنن الكبرى 313/2، ح 3567-3578]، و ابن ماجه [در سنن خود 1299/2، ح 3939-3941]، و طبرى [در المعجم الكبير 145/1، ح 325]، و حاكم، و دارقطنى اين حديث را نقل كرده اند.
و مى فرمايد: «إنّي لم اُبعث لعّاناً وإنّما بُعثت رحمة»(1)[من براى لعن مبعوث نشده ام، تنها براى رحمت مبعوث شده ام].
و مى فرمايد: «من ذكر امرأً بشيء ليس فيه ليعيبه به حبسه اللّٰه في نار جهنّم حتّى يأتي بنفاد ما قال فيه»(2)[كسى كه دربارۀ شخصى چيزى بگويد كه در او نيست تا بدين وسيله بر او عيب نهد، خدا او را در آتش جهنّم زندانى مى كند تا بطلان آنچه را دربارۀ او گفته است بياورد].
آيا اين گروه، پيامبرى را توصيف مى كنند كه نزد آنها اين حديث مُسْلم صحيح است: «غضبَتْ عائشة رضي اللّٰه عنها مرّة، فقال لها رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: مالكِ جاءكِ شيطانكِ؟! فقالت: ومالكَ شيطان؟ قال: بلى ولكنّي دعوتُ اللّٰه فأعانني عليه فأسلم فلا يأمرني إلّابخير»(3)[عايشه رضى اللّٰه عنها يك بار خشمگين شد پس رسول خدا صلى الله عليه و آله به او فرمود: چه شده كه شيطانت به سوى تو آمده؟ گفت: آيا تو شيطان ندارى؟ فرمود:
آرى، ولى خدا را خواندم پس مرا عليه او كمك كرد و او اسلام آورده و تسليم من شد پس مرا به چيزى جز خير امر نمى كند].
و آيا دربارۀ پيامبرى سخن مى گويند كه به عبداللّٰه بن عمرو بن عاص فرمود: «اُكتب عنّي في الغضب والرضا، فوالّذي بعثني بالحقّ نبيّاً ما يخرج منه إلّا حقّ»(4)[از من (حديث) بنويس چه خشمگين باشم و چه راضى و خشنود، سوگند به
آنكه مرا به حقّ به پيامبرى مبعوث نمود! از اين، جز حقّ خارج نمى شود] و به زبان خود اشاره فرمود؟!
و عبداللّٰه بن عمر مى گويد: هر چه از رسول خدا صلى الله عليه و آله مى شنيدم مى نوشتم تا حفظ كنم، ولى قريش مرا از اين كار منع كردند و گفتند: هر چه از رسول خدا صلى الله عليه و آله مى شنوى را مى نويسى در حالى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله انسان است و در حال خشم و رضايت سخن مى گويد؟! آنگاه از نوشتن دست برداشتم. وقتى اين مطلب را به رسول خدا صلى الله عليه و آله گفتم، با دست خود به دهان خويش اشاره كرد و گفت: «اُكتب، فوالّذي نفسي بيده! ما خرج منه إلّاحقٌّ»(1)[بنويس، سوگند به آنكه جانم در دست اوست! از اينجا جز حقّ خارج نمى شود].
و آن حضرت صلى الله عليه و آله چنان بود كه اميرالمؤمنين عليه السلام او را توصيف كرده است:
«لا يغضب للدنيا فإذا أغضبه الحقُّ لم يعرفه أحدٌ، ولم يقم لغضبه شيء حتّى ينتصر له»(2)[براى دنيا خشم نمى گرفت، و هنگامى كه حقّ او را خشمگين مى ساخت كسى او را نمى شناخت و چيزى جلودار خشم او نبود مگر اينكه بر آن پيروز مى شد].
و آيا با اين دروغ ساخته شده - براى پاك جلوه دادن دامان كسانى چون پسر هند - آوازۀ قداست پيامبرى را چركين مى كنند كه امّت خود را به آداب الهى ادب مى كرد، و اصحاب خود را از لعن هر چيزى حتّى جنبندگان و حيوانات و خروس و كك و باد، نهى مى كرد و مى فرمود: «من لعن شيئاً ليس له بأهل رجعت اللعنة عليه»(3)[كسى كه چيزى را لعن كند كه شايستۀ آن نيست، آن لعنت به خودش برمى گردد].
و به مردى كه با آن حضرت حركت مى كرد و شترش را لعن نمود فرمود:
«يا عبداللّٰه! لا تسر معنا على بعير ملعون»(1)[اى بنده خدا! به همراه ما بر روى شترى كه ملعون است حركت نكن]. و در اين باره مبالغه مى كرد و مردم را از آن بر حذر مى داشت تا جايى كه سلمة بن أكوع مى گويد: ما وقتى مى ديديم كه مردى برادرش را لعن مى كند عقيده داشتيم گناهى كبيره انجام داده است(2).
اين سخنان باطل و دروغ را واگذار و در گفتار، زياده روى نكن؛ پس هر كه را پيامبر صلى الله عليه و آله لعن كند ملعون است، و به هر كه دشنام دهد اهل آن است، و به هر كه تازيانه بزند از شرع روشنگر او برخاسته است، و به هر كه نفرين كند بر سر او مى آيد. و آيا فرد آگاه، مصداقى براى اين سخن باطل مى يابد و مى تواند به دشنام دادن رسول خدا صلى الله عليه و آله به يكى از صالحان امّتش - هر كه باشد - كه مستحقّ دشنام نبوده يا به لعن او يا تازيانه زدن به او يا نفرين او، گواهى دهد؟! پيامبرى كه براى كامل كردن مكارم اخلاقى مبعوث شده، از اين دروغ زشت به دور است.
و اگر اين سخن خيالى درست باشد، سستى، در كردار و گفتار و قضاوت و اجراى حدودِ پيامبر راه مى يابد و انسان نمى داند كه اين موارد آيا با تحريك الهى بوده است يا در پى شهوت رفتن و براى خاموش كردن آتش غضب؟! و اين چه پيامبر معصومى است؟! و در اين صورت چگونه مى توان از سنّت او پيروى كرد؟! و در پى او روانه شد؟!
در كدام يك از دو حالتش مقتداى بشر و حجّت بر خلق و الگوى امّتهاست؟! و فرق او با امّتش چيست كه غضب بر همۀ آنها چيره مى شود و هوى و هوس، آنها را به هر سو مى كشاند؟! و هر كسى مى تواند به رسول خدا صلى الله عليه و آله اقتدا كند و وقتى به مسلمانان دشنام داد و آنهارا لعن كرد، اين مصيبت
را با آن دعايى كه ملحق به آن مى كند تبديل به طاعت و نيكى و كفّاره و مايۀ تقرّب قرار دهد!
و درشت خويى، گزافه گويى و لاف زنىِ ابن حجر به حدّى رسيده كه به استناد ذيل حديث مُسْلم - كه چيزى را اثبات مى كند كه عقل و منطق آن را نمى پذيرد، و برخلاف اصول مسلّم دينى است - از لعن كردن حَكَم كه مورد لعن و طرد رسول خدا بوده، و نيز از لعن فرزندش وزغ بن وزغ منع كرده است(1)!
و اهل سنّت در اين مقام بالا و پايين رفتن ها و بلكه بگو: سخنانى خرافه و شرم آور دارند؛ مثل اين سخن كه از برخى نقل شده است(2):
«أنّ ظاهر هذا الحديث يُعطينا إباحة تلكم المحظورات للنبيّ صلى الله عليه و آله فحسب» [ظاهر اين حديث به ما مى فهماند كه تنهاپيامبر مى تواند اين امور ممنوعه را انجام دهد]!
وسيوطى(3)از خصوصيّات رسول خدا صلى الله عليه و آله اين را برشمرده است: «باب اختصاصه صلى الله عليه و آله بجواز لعن من شاء بغير سبب» [آن حضرت صلى الله عليه و آله اين خصوصيّت را دارد كه هر كس را بخواهد مى تواند بدون سبب لعن كند]!
و قسطلانى نوشته است(4):
«كان له صلى الله عليه و آله أن يقتل بعد الأمان، وأن يلعن من شاء بغير سبب، وجعل اللّٰه شتمه ولعنه قربة للمشتوم والملعون لدعائه عليه السلام» [آن حضرت صلى الله عليه و آله حقّ داشت پس از امان دادن بكُشد، و بدون سبب هر كه را بخواهد لعن كند، و خداوند دشنام و لعن او را به خاطر دعاى خود آن حضرت مايۀ تقرّب براى شخص دشنام داده شده و ملعون قرار داده است].
آيا كسى به فكر اين احمق نمى خندد؟! و اينكه چگونه چنين چيزى ممكن است در حالى كه فرض كرده شخص مورد نكوهش به خاطر دعايى كه به آن ملحق شده شايستۀ رحمت و مهربانى است؟! پس مجوّز پيامبر رحمت براى هتك پردۀ اين افراد در گذرِ روزگاران و رسوا نمودن آنها در ميان گروهى از شاهدان بدون اينكه استحقاق آن را داشته باشند، چيست؟! و آيا دعاى دوم علامت ننگى را كه از دعاى اوّل به آنها ملحق شده، پاك مى كند؟! و آيا مباح بودن اين كارهاى ناپسند كه ذاتاً ناپسند بوده و قبيح عقلى مى باشند، و قبح آنها دربارۀ پيامبر نيز تخصيص نمى خورد، معناى معقولى دارد؟! و آيا هتك حرمت مؤمنان با وجود صفت ايمان در آنها، براى كسى مباح است، پيامبر باشد يا نباشد؟!
من كه نمى دانم، و گمان مى كنم هر كه چنين عقيده اى داشته باشد نيز مانند من نمى داند.
و آيا در اين صورت رسول خدا پس از اينكه به غير مستحقّ دشنام داد يا او را لعن كرد يا تازيانه زد يا نفرين نمود، و پس از اينكه آتش خشمش فرونشست، نبايد تصريح كند كه اين كارها به جا نبوده تا ساحت نيكان در طول حياتشان با علامت ننگ و عار چركين نشود، و آوازۀ مردمى كه پاك بوده اند تا پايان روزگار در جامعۀ دينى چركين نگردد؟!
و آيا صحابه نمى بايست آشكار شدن وضعيّت را در همۀ اين موارد از رسول خدا صلى الله عليه و آله بخواهند، تا بدانند اين هتك حرمت دربارۀ اهلش و به جا واقع شده يا خير؟ تا اينكه كردار او را ملاكى عمومى و شايع در بدگويى و دشمنى قرار ندهند، و هيچ كس به خاطر جهل به موضوع و به خاطر پيروى از پيامبر صلى الله عليه و آله ديگرى را توبيخ و سرزنش نكند.
و آيا كسانى مثل ابوسفيان و معاويه و حَكَم و مروان و بقيّۀ ميوه هاى درخت ملعونِ در قرآن، و امثال آنها كه با زبان پيامبر اقدس لعن شده اند،
نمى توانستند با اين روايت مُسْلِم عليه كسانى كه به خاطر لعن رسول خدا صلى الله عليه و آله بر آنها عيب مى گرفتند مانند اُمّ المؤمنين عايشه و اميرالمؤمنين و ابوذر و بزرگان صحابه، احتجاج كنند؟!
نكتۀ دقيق ديگر: لعنها و طعنهايى كه در قرآن كريم متوجّه مردمى است كه قرآن حكيم آنها را قصد كرده، و پيامبر كريم صلى الله عليه و آله به آن ندا داده، آيا از جانب خداى متعال نيز همانگونه است كه دربارۀ پيامبر اقدس پنداشته اند، و آيا به مدح و رحمت و تقرّب تأويل و تفسير مى شود؟! در اين صورت اين آيات بيشتر از آنكه دلالت كنند بر اينكه اين افراد، ملعون و از رحمت خداى متعال مطرود هستند، دلالت مى كنند كه اين افراد جليل و پاك هستند!
و آيا خداى سبحان عهد و پيمانى در اين رابطه دارد و سوگند ياد كرده كه اين لعنها را رحمت و مايۀ رشد و تقرّب قرار دهد؟! يا اينكه اين الفاظ بر همان معانى و مدلولهايى كه نصّ در آنها هستند، دلالت مى كنند؟!
من نمى دانم اهل سنّت چه مى گويند! آيا حقيقت را از الفاظ قرآنى مى ربايند چنانكه از الفاظ نبوى ربودند؟! كه در اين صورت باب تفاهم و طريق گفتگو بسته مى شود. البتّه دايرۀ گمرك، مراقبِ بارهاى كلام نيست؛ واز اين رو كسى كه مدّعى هوشيارى و كياست است هر چه مى خواهد مى گويد، و شخص ورّاجِ گزافه گو هر چه هوى و هوسش بپسندد به زبان مى آورد، و توجّه و مبالاتى ندارد. پناه مى بريم به خدا از سخن گفتن بدون انديشه (نعوذ باللّٰه من التقوّل بلاتعقّل).
«فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمّٰا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمّٰا يَكْسِبُونَ» (1)
[پس واى بر آنها از آنچه با دست خود نوشتند؛ و واى بر آنان از آنچه
از اين راه به دست مى آورند!].
1) - بقره: 79.
غلوّ گروهى از حنفيّه به حدّى رسيده كه گمان كرده اند وى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله اعلم بوده است؛ على بن جرير مى گويد: «من در كوفه زندگى مى كردم، [روزى] به بصره رفتم و عبداللّٰه بن مبارك در آنجا بود، به من گفت: مردم را در چه حالتى ترك كردى؟ گفتم: در كوفه گروهى را ترك كردم كه گمان مى كردند ابوحنيفه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله اعلم است. [گفت: اينها كافر شده اند](1). گفتم: آنها تو را پيشواى خود در كفر قرار داده اند. آنگاه عبداللّٰه آنقدر گريه كرد كه محاسنش خيس شد؛ منظورش اين بود كه وى از ابوحنيفه نقل حديث مى كند»(2).
و از فضيل بن عياض نقل شده است: «قلوب اين مردم با محبّت ابوحنيفه عجين شده، و در اين محبّت به حدّى افراط مى كنند كه كسى را اعلم از او نمى دانند»(3).
از انس بن مالك نقل شده است: پيامبر صلى الله عليه و آله به سوى مدينه آمد، و ابوبكر پيرمردى بود معروف و پيامبر صلى الله عليه و آله جوانى بود ناشناس؛ مردى به ابوبكر برخورد و گفت: اى ابوبكر! اين كيست كه در پيشاپيش توست؟ گفت: «يهديني السبيل» [او مرا به راه هدايت مى كند]، و آن مرد گمان كرد او راه مدينه را به ابوبكر نشان مى دهد در حالى كه منظورِ ابوبكر هدايت كردن به راه خير بود.
و در روايتى آمده است: ابوبكر در پشت پيامبر صلى الله عليه و آله بر شتر سوار بود و راه مدينه را بهتر مى دانست؛ مردى كه او را مى شناخت، وى را ديد و گفت:
اى ابوبكر! اين جوانى كه جلوى توست كيست؟ و در روايت احمد آمده است:
مى گفتند: اى ابوبكر! اين جوانى كه جلوى توست كيست؟ گفت: «هذا يهديني السبيل» [او راه را به من نشان مى دهد].
و در روايتى آمده است: رسول خدا صلى الله عليه و آله در پشت ابوبكر بر شتر سوار بود...(1).
امينى مى گويد: چقدر زمانه پيامبر اسلام را پايين آورده تا جايى كه گفته مى شود: او جوانى ناشناس و غير معروف بوده است. گويا وى جوانى ناشناس است و پيرمردى كه آوازه و نام نيكويش در ميان مردم پخش شده او را به عنوان راهنما در مسيرش برداشته، گاه پشت سر او بر شتر مى نشيند، و گاه او را جلوى خود راه مى اندازد، و هر گاه از او سؤال شود مى گويد: اين شخص مرا به راه، هدايت مى كند و او راه را از من بهتر مى داند. گويا پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله آن كسى نبود كه در هر موسم حجّ، خود را بر قبايل عرضه مى كرد و همگىِ آنها چه كسانى كه ايمان مى آوردند و چه كسانى كه ايمان نمى آوردند او را مى شناختند، به ويژه انصار كه از مدينه مى آمدند و در ميان آنها بزرگان اوس و خزرج بودند، كسانى كه بار اوّل در عقبه اُولى بيعت كردند، و در بار دوم در عقبه ثانيه هفتاد و سه مرد و دو زن با او بيعت كردند.
و گويا مدينه خانۀ بنى نجّار كه اقوام مادرى پيامبر اقدس بوده اند، نيست.
و گويا آن حضرت صلى الله عليه و آله مدينه را پايتخت امارت و حكومت خود، و محلّ تجمّع براى دفاع از نهضتش قرار نداده بود؛ و مردان و خاصّان از اهل خود و مهاجرين را به آنجا نفرستاده بود.
و كِىْ ابوبكر پيرمرد بوده و پيامبر جوان، در حالى كه آن حضرت صلى الله عليه و آله دو سال و چند ماه از او بزرگتر بوده است.
1) - صحيح بخارى 6:53، باب هجرة النبيّ [1421/3، ح 3694]؛ سيرۀ ابن هشام 2:109[2/137]؛ مسند احمد 3:287[205/4، ح 13649].
از يزيد بن أصمّ نقل شده است: پيامبر صلى الله عليه و آله به ابوبكر گفت: من بزرگترم يا تو؟ گفت: «بل أنت أكبر منّي وأكرم وخير منّي، وأنا أسنّ منك» [بلكه شما بزرگتر و گرامى تر و بهتر از من هستى و من مسنّتر از شما هستم](1).
امينى مى گويد: آيا از اين دروغى كه كرامت شمرده شده تعجّب نمى كنى؟! كِىْ روايت يزيد بن أصمّ از پيامبر صلى الله عليه و آله صحيح است در حالى كه آن حضرت را درك نكرده است؛ اين مرد در سال (101 يا 103 يا 104) و در سنّ هفتاد و سه سالگى مرده است، پس ولادت او پس از گذشت مدّتى طولانى از وفات پيامبر صلى الله عليه و آله است.
وانگهى، كِىْ ابوبكر مسنّتر از پيامبر بوده است، آن حضرت صلى الله عليه و آله در عام الفيل به دنيا آمدند و ابوبكر سه سال پس از عام الفيل به دنيا آمد. و سعيد بن مسيّب نوشته است: ابوبكر با خلافتش به سنّ رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد و مانند پيامبر در سنّ شصت و سه سالگى از دنيا رفت.
ابن قتيبه در «المعارف»(2)نوشته است:
تاريخ نگاران اتّفاق نظر دارند كه ابوبكر شصت و سه سال عمر كرده است؛ بنابراين رسول خدا صلى الله عليه و آله به مقدار دو سال خلافت ابوبكر از او بزرگتر بوده اند.
و در سنن تِرمذى(3)آمده است: پيامبر صلى الله عليه و آله در سنّ شصت و پنج سالگى وفات كرده است(4).
بيهقى در «السنن الكبرى» از عمر بن خطّاب رضى الله عنه نقل كرده است: «ثلاث لأن يكون رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله بيّنهنّ أحبُّ إليَّ من حمر النعم: الخلافة، والكلالة، والربا»(1)[اگر پيامبر سه مسئله مهمّ را براى من روشن مى كرد از شتران سرخ موى براى من محبوب تر بود: خلافت، كلاله، و ربا...].
امينى مى گويد: چه چيزى مسأله كلاله را نزد خليفه به معضلى تبديل كرده، و معناى آن و حكمش را نزد وى مبهم ساخته؟! با اينكه اين مسأله، شايع و حكمش روشن است.
آيا هنگام پرسش فراوان خود از پيامبر دربارۀ اين مسأله، پيامبر پاسخ او را داده است يا نه؟ اگر پاسخ او را داده است پس چرا آن را حفظ نكرده است؟! وشايد هم فهمش از درك اين مسأله عاجز مانده است، مسأله اى كه براى او از شتران سرخ موى عزيزتر بوده است، يا از همۀ دنيا، و يا از قصرهاى زيباى شام محبوب تر بوده است!
و اگر بگويند پيامبر پاسخش را نداده است مى گوييم: پيامبرى كه مى داند او به همين زودى جانشينش مى شود و سؤالات و مسائل قضايى به سوى او سرازير مى شوند و از شايع ترين آنها مسأله كلاله است، چگونه آن را تبيين نكرده و بيان حكمش را از وقت حاجت به تأخير انداخته است! پبامبر خدا هرگز چنين خطايى نمى كند. لكن حقيقت، همان است كه پيامبر صلى الله عليه و آله خطاب به حفصه فرموده است: «ما أرى أباكِ يعلمها»(2)[به نظر من پدرت آن را ياد نخواهد گرفت]، يا «ما أراه يقيمها»(3)[به نظرم آن را اجرا نخواهد كرد]. اين كلام، حقيقت را
كاملاً روشن ساخته و خواننده را به شرطى كه گرفتار هواى نفس نباشد، از واقعيّت آگاه خواهد ساخت. و رسوايى بزرگ آن است كه او پس از همۀ اينها و پس از گفتار خودش: «إنّها لم تبيّن لي» [حقيقت كلاله براى من روشن نشده]، باز دست از صدور حكم برنداشته، بدون توجّه به فرمايش خداى تعالى: «وَ لاٰ تَقْفُ مٰا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ اَلسَّمْعَ وَ اَلْبَصَرَ وَ اَلْفُؤٰادَ كُلُّ أُولٰئِكَ كٰانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً» (1)[از آنچه به آن آگاهى ندارى، پيروى مكن؛ چرا كه گوش و چشم و دل، همه مسؤولند]، و سخن خداوند: «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنٰا بَعْضَ اَلْأَقٰاوِيلِ * لَأَخَذْنٰا مِنْهُ بِالْيَمِينِ * ثُمَّ لَقَطَعْنٰا مِنْهُ اَلْوَتِينَ * فَمٰا مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حٰاجِزِينَ» (2)[اگر او سخنى دروغ بر ما مى بست * ما او را با قدرت مى گرفتيم * سپس رگ قلبش را قطع مى كرديم * و هيچ كس از شما نمى توانست از (مجازات) او مانع شود]، بر اساس رأى خويش عمل مى كرد و آن را پيروى از ابوبكر مى دانست، در حالى كه او خود آگاه بود كه ابوبكر نيز همسنگ خود اوست و اين سخن را از او شنيده بود: «إنّي سأقول فيها برأيي فإن يك صواباً فمن اللّٰه، و إن يك خطأً فمنّي ومن الشيطان!» [من به زودى رأى خود را دربارۀ آن خواهم گفت، اگر صحيح بود از سوى خداست، و گرنه از خودم و شيطان است!].
«إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ اَلظَّنَّ وَ إِنَّ اَلظَّنَّ لاٰ يُغْنِي مِنَ اَلْحَقِّ شَيْئاً» (3)
[تنها از گمان بى پايه، پيروى مى كنند با اينكه «گمان» هرگز انسان را از حقّ بى نياز نمى كند].
موسى جار اللّٰه در كتاب «الوشيعة في نقد عقائد الشيعة»(4)مى گويد:
اُمّت اسلامى بسان پيامبر معصوم است؛ بدين معنا كه در دريافت و حفظ و تبليغ و اداى رسالت، هر چه را كه پيامبر ابلاغ نموده، او نيز مانند پيامبر حفظ كرده، و هر چه را كه پيامبر تبليغ كرده، او نيز مانند پيامبر تبليغ كرده است، و همۀ جزئيّات و كلّيّات و اصول و فروع دين را حفظ نموده و تبليغ كرده است. امّت اسلام از همۀ ائمّه به قرآن و سنّت آگاهترند، و امروز آگاهى و دانش امّت به قرآن و سنّت به حدّى رسيده است كه از علم على و اولاد على بيشتر و كاملتر است. و از بزرگترين تفضّلات و توجّهات خدا بر پيامبر و سپس بر اُمّت، اين است كه گروه كثيرى از فرزندان آنان را به مراتب داناتر و آگاهتر از ائمّه و اصحاب پيامبر قرار داده است. هر حادثه اى كه پيش آيد، اين امّت در ارائۀ حكم حقّ و پاسخ درست براى آن در نمى ماند؛ زيرا اين امّت وارث پيامبر است و به بركت رسالت خاتم النبيّين رشد يافته اند. به حدّى كه رشد امّت خاتم در دستيابى به هدايت و حقّ از هر امامى بيشتر و بالاتر است، و آنان به بركت رسالت و قرآن و سنّت و عقلِ بازدارنده، همچون پيامبر معصومند و به درجه اى از رشد و آگاهى دست يافته اند كه ديگر نيازى به امام ندارند و اين عقل و رشد، آنان را از هر امامى بى نياز مى كند. و من عقيدۀ شيعه در معصوم بودن أئمّه را انكار نمى كنم، بلكه اين عقيدۀ ايشان را انكار مى كنم كه مى گويند: امّتِ پيامبر هميشه قاصر بوده و هستند، و تا روز قيامت نيازمند امام معصوم هستند؛ در حالى كه امّت به عصمت و هدايت نزديكتر از هر امام معصومى است، و در راهنمايى به صواب و حقّ نيز از هر امام معصومى بالاتر است؛ به دليل اينكه عصمت امام ادّعايى بيش نيست، امّا عصمت امّت به شهادت قرآن بديهى و روشن است. و مردم پس از پيامبر خاتم به سبب رشد عقل و كمال شعور، بزرگوارتر و عزيزتر و بالاتر از آنند كه در زير لواى وصايت وصىّ باشند و تا ابد رشد نكرده و عقب مانده بمانند.
پاسخ: من دوست داشتم نامى از اين كتاب نبرم و كسى نام آن را نشنود؛
زيرا در ميان كتابها رسوايى هاى آن از همه بيشتر است، ولى چاپ و انتشار اين كتاب، مرا موظّف ساخت كه جامعه را از شخصيّت نويسنده و گوشه اى از آنچه صفحات كتابش را با آن سياه كرده، آگاه نمايم. هر صفحۀ اين كتاب مايۀ ننگ و شرمسارى براى امّت اسلامى است، و براى هم فكرانش بيشتر! من نمى دانم دربارۀ كتاب شخصى كه كتاب خدا وسنّت پيامبرش را پشت سر انداخته چه بنويسم؛ زيرا او بنا گذاشته كه حكم كند و انتقاد نمايد، زورگويى كند و تضعيف نمايد، بدگويى كند و تعبيرات زشت به كار برد، و با كتاب خدا بازى كند و آن را با رأى فاسد و عقل ناقص، هر گونه كه بخواهد تفسير نمايد.
گويا قرآن امروز نازل شده و كسى پيش از او آن را نمى شناخته، و نظرى دربارۀ آيه اى از آن نرسيده، و كتابى در تفسير آن تدوين نشده و حديثى در توضيح آن نيامده است. گويا شرع جديد و ديدگاه تازه و دين اختراعى و مذهب نوآورده است كه هيچ يك از مبانى اسلام و كتاب و سنّت با او همراهى نمى كند.
قيمت و ارزش اين انسان غفلت زده و كتاب او چيست؟! كسى كه امّت را در همۀ خصوصيّات و فضايل و كمالات به دست آمدۀ از رسالت و در ويژه ترين ويژگى هاى نبوّت، شريك پيامبر مى داند، و رسالت امّت را به تمام معنا متّصل به رسالت پيامبر مى داند و گمان مى كند سورۀ قدر سورۀ رسالت امّت است كه بدون فاصله، به سورۀ رسالت پيامبر متّصل شده است، و با آيۀ:
«لَقَدْ جٰاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ» (1)[به يقين، رسولى از خود شما به سويتان آمد]، و آيۀ: «مُحَمَّدٌ رَسُولُ اَللّٰهِ وَ اَلَّذِينَ مَعَهُ أَشِدّٰاءُ عَلَى اَلْكُفّٰارِ رُحَمٰاءُ بَيْنَهُمْ» (2)[محمّد صلى الله عليه و آله فرستاده خداست؛ و كسانى كه با او هستند در برابر كفّار سرسخت و شديد، و در ميان خود مهربانند] بر رسالت امّت استدلال مى كند.
وعلّامۀ مبرور شيخ مهدى حجّار نجفى ساكن معقل(3)در ردّ و تضعيف
سخنان باطل او، نهايت سعى خود را كرده است.
و اگر اين فرد در ميان صفحات كتابش به جز افسانه هايش دربارۀ امّت مطلب باطل ديگرى نداشت، همين به تنهايى براى جهالت و بدنامى او كفايت مى كرد.
اينها يك دسته اوهام و خرافاتى بيش نيست كه صدور آن از يك دانش آموز يا دانشجوى فقه بعيد است، چه رسد به كسى كه خود را فقيه مى داند.
گويا در خيال خود و در عالم خوابهاى آشفته و كابوس سخن مى گويد.
آيا كسى نيست كه از او بپرسد: امّت اسلامى اگر معصوم و حافظ همۀ كلّيّات و جزئيّات اصول و فروع دين است، و امّت در هر دوران آنها را بى كم و كاست به دوران بعد مى رساند، و هيچ مسأله اى را فراموش نكرده و يا از آن غافل نمى ماند، ديگر اعلميّت امّت از ائمّه، و نزديك تر بودن آنها به هدايت نسبت به ائمّه چه معنايى دارد؟! آيا به نظر او ائمّه خارج از امّت اسلامى اند و آنها حافظ دين و هدايت شده نيستند، و از دينى كه امّت حافظ آن است بركنارند، و عصمت و حفظ و هدايت و تبليغ دين شامل آنان نمى شود؟!
و بنابر پندار او نبايد در ميان امّت فرد جاهلى وجود داشته باشد، در حالى كه جاهلان امّت اسلامى چه بسيار مكان هايى را كه ميان شرق و غرب پر كرده اند و رفتار و گفتارشان بر جاهل بودنشان و بيشتر از همه بر جاهل بودن خود او گواهى مى دهند. و نيز نبايد ميانشان در امور دين و يا احكام شرعى اختلافى پديد مى آمد، در حالى كه اختلافاتى كه از عصر صحابه تاكنون پديد آمده، بر هيچ خردمندى پوشيده نيست. آيا بدون جهالتِ يكى از دو طرف نسبت به حقيقت، اصلاً امكان دارد كه اختلاف و دو دستگى پيش آيد؟! مگر حقيقت بيش از يكى است و يا قابل تجزيه است؟!
آيا به نظر او جهل على و اولادش از بين امّت، به قرآن و سنّت، جزء دين حفظ شدۀ توسّط امّت است؟! و يا اينكه آنان را از امّت اسلامى حساب نمى كند؟! وگرنه نمى گفت: علم و دانش امّت به قرآن و سنّت از علم على و
اولادش بيشتر و كاملتر است!
او كِىْ به علم و دانش على و اولادش و علم همۀ امّت احاطه پيدا كرده است تا بتواند چنين حكم قطعى و فتواى بدون دليلى را صادر نمايد؟!
و شايد بتوانم بگويم: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از صاحب اين فتواى بدون دليل، آگاه تر و آشناتر به امّت خود و داناتر به علم و دانش و بصيرت آنان بوده است كه پس از آگاهى از همۀ آنها، ثقلين - كتاب خدا، و عترتش يعنى ائمّه عليهم السلام - را براى هدايت مردم پس از خويش جانشين خود ساخته و فرموده: «ما إن تمسّكتم بهما لن تضلّوا بعدي، وإنّهما لن يفترقا حتّى يردا عليَّ الحوض» [تا زمانى كه به دامن آن دو چنگ زنيد، هرگز بعد از من گمراه نخواهيد شد؛ زيرا آنها هرگز از هم جدا نشوند تا در حوض كوثر بر من وارد شوند].
حال منحصر ساختن هدايت به تمسّك به آن دو و پيروى آثارشان تا قيامت، به ما مى فهماند كه نزد آن دو علوم و معارفى است كه دست امّت از آنها كوتاه است، و اينكه امكان ندارد امّتى كه از خطا معصوم نيست و از حجاب هاى غيبى براى او پرده برداشته نشده، به جايى برسد كه از راهنمايى كه او را هنگام تحيّر هدايت نمايد، بى نياز گردد. و طبق اين روايتِ بسيار روشن و صريح، پيشوايان عترت در علم و هدايت و دانش و رهنمود، همتاى قرآنند، و آگاهانِ حقيقى از باطن و رموز قرآن و مفسّران آنند. و اگر امّت يا برخى از آنان در دانش و بينش، همانند ائمّه بودند - چه رسد به اينكه اعلم از آنان باشند - هر آينه اين حديث صريح، سخنى گزاف و بيهوده بود. و نيز اگر دانش امروز امّت، از دانش على و اولادش بيشتر و كاملتر شده است - آن گونه كه اين مسكين تصوّر كرده است - پس چگونه پيامبر از آن آگاه نشد؟! و گويا بدون اينكه امّت را بشناسد گفته است: «أعلم اُمّتي من بعدي عليّ بن أبي طالب»(1)[على بن ابى طالب پس از من اعلم امّت من است]؟!
1) - ر. ك: ص 223-224 از جلد سوم همين كتاب.
و چگونه او را ظرف علم خود و دربِ ورود به شهر علم خود قرار داد؟!
و چگونه حافظ نيشابورى به استناد اجماع اُمّت، حكم مى كند كه على تنها وارث علم پيامبر است؟!
و لازمۀ اين سخنان آن است كه امّت از پيامبر نيز داناتر و أعلم باشد؛ زيرا على وارث همۀ علوم پيامبر است، و امّت اعلم از على است، پس امّت أعلم از پيامبر است.
و نيز چگونه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به مردم دستور مى دهد كه پس از او به اهل بيتش عليهم السلام اقتدا كنند و در معرّفى آنان مى گويد: «خُلقوا من طينتي، ورُزقوا فهمي وعلمي» [آنان از سرشت من آفريده شده اند و از فهم و دانش من بهره مند گشته اند]؟!
و اگر مردم به كمال رسيده اند و تا روز قيامت نيازى به وصايت و جانشينى امام معصوم ندارند - آن گونه كه اين غفلت زدۀ ساده لوح خيال مى كند و نمى تواند با عقل ناقصش نياز مردم به امام را تصوّر كند - پس چرا امّت، تجهيز و كفن و دفن پيامبرشان را سه روز به تأخير انداختند؟! و اين كتابهاى اهل سنّت است كه صريحاً مى گويند: علّت تأخير تجهيز و تدفين پيامبر آن بود كه مردم به واجب مهم ترى پرداخته بودند و آن امر مهمّ خلافت و تعيين خليفه است(1).
حال عقل اين مرد - با توجّه به اينكه او معتقد است مردم تا روز قيامت نياز به امام معصوم ندارند - چگونه مى تواند نياز شديد مردم آن روزگار به امام غير معصوم را تصوّر كند؟!
1) - نگاه كن: الصواعق المحرقة: 5 [ص 7].
از قبيصة بن ذؤيب نقل شده است: «مادر بزرگى نزد ابوبكر صدّيق آمد و از او دربارۀ ارثش سؤال كرد. ابوبكر گفت: «ما لكِ في كتاب اللّٰه شيء، وما علمتُ لكِ في سنّة رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله شيئاً فارجعي حتّى أسأل الناس» [در كتاب خدا براى تو چيزى معيّن نشده، و در سنّت رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز چيزى براى تو نمى دانم، برگرد تا از مردم بپرسم].
آنگاه مغيرة بن شعبه گفت: من نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله بودم كه يك ششم به جدّه داد. ابوبكر گفت: آيا با تو كسى ديگر هم بود؟ محمّد بن مسلمه انصارى بلند شد و آنچه مغيره گفته بود را تكرار كرد. پس ابوبكر همان يك ششم را براى او معيّن كرد...»(1).
نگاه كن كه خليفه چگونه به مسأله اى كه مورد ابتلاست و حكمِ آن شايع است، علم ندارد، تا جايى كه از روى ناچارى به روايت كسى مانند مغيره كه زناكارترين فرد قبيلۀ ثقيف و دروغگوترين فرد امّت است(2)، اعتماد مى كند.
و از جمله مواردى كه مغيره سنّت را تغيير داد و با آن بازى كرد، اين بود كه نماز
عيد قربان سال (40) هجرى را به خاطر اينكه مى ترسيد عزل شود در روز عرفه خواند(1)، و پيشاپيشِ مردمى بود كه به امير المؤمنين عليه السلام دشنام مى دادند، و هرگاه بالاى منبر مى رفت به آن حضرت دشنام مى داد(2).
از قاسم بن محمّد نقل شده است: دو جدّه يكى پدرى و يكى مادرى نزد ابوبكر آمدند، به مادربزرگ مادرى ارث داد ولى به پدرى ارث نداد.
عبدالرحمن بن سهيل - سهل - از قبيلۀ بنى حارثه گفت: اى خليفۀ رسول خدا! تو ارث را به كسى دادى كه اگر مى مرد [و ميّت زنده بود] از او ارث نمى برد، پس ابوبكر يك ششم را بين آن دو تقسيم كرد(3).
امينى مى گويد: آيا از جهل اين مرد به حكم ارث مادر بزرگ، و سرعت وى در تغيير ديدگاه، با انتقاد مردى از انصار يا از قبيلۀ بنى حارثه تعجّب نمى كنى؟!
و اين انتقاد، مقتضى اين است كه مادر بزرگ مادرى از ارث محروم شود، امّا وى هر دو را در ارث شريك كرد! و فقهاى اهل سنّت همين را مصدر حكم خود قرار داده اند، در حالى كه اصل حكم، از روايت مغيره كه دربارۀ يك مادر بزرگ بود، گرفته شده است!
و امّا ديدگاه مرد انصارى دربارۀ مادربزرگ كه خليفه را از رأيش برگرداند، به خاطر پيروى از قرآن و سنّت نبود، بلكه مخالف هر دو و موافق با سخن
1) - الأغاني 14:142[96/16].
2) - نگاه كن: مسند احمد 4:369[496/5، ح 18802]؛ 1:188[307/1، ح 1634؛ ص 308، ح 1640 و 1641].
3) - موطّأ مالك 1:335[513/2، ح 5]؛ سنن بيهقى 6:235؛ بداية المجتهد 2:344[348/2]؛ الاستيعاب 2:400؛ الإصابة 2:402، وى گفته است: «رجال اين حديث ثقه هستند»؛ [836/2، شمارۀ 1424]؛ كنز العمّال 6:6[22/11، ح 30466].
شاعر است كه مى گويد:
بنونا بنو أبنائنا وبناتُنا *** بنوهنّ أبناء الرجال الأباعدِ
[فرزندان ما، فرزندان پسران ما هستند، و فرزندان دختران ما، فرزندان مردان بيگانه اند].
و اهل سنّت با توجّه به اين شعر، آيۀ: «يُوصِيكُمُ اَللّٰهُ فِي أَوْلاٰدِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ اَلْأُنْثَيَيْنِ» (1)[خداوند دربارۀ فرزندانتان به شما سفارش مى كند كه سهم (ميراث) پسر، به اندازۀ سهم دو دختر باشد] را مخصوص فرزندان پسر قرار داده اند، نه فرزندان دختر، و گفته اند: احكامى كه دربارۀ اولاد بيان شده مانند سهم ارث و غيره، شامل نوۀ دخترى نمى شود و دليل آنها همين سخن شاعر است.
بغدادى در «خزانة الأدب»(2)نوشته است:
اين شعر با اينكه در كتب نحوى ها و ديگران خيلى نقل مى شود، سراينده اش معلوم نيست.
پاك و منزّهى اى خدا! چه چيز به آنها جرأت داده كه در دين خدا، براى خارج كردن آل اللّٰه از فرزندىِ رسول خدا صلى الله عليه و آله، اين رأى و ديدگاه سياسى را مطرح كنند؟!
سخن شاعر در مقابل اين سخن خداوند چه ارزشى دارد: «فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ وَ نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَكُمْ» (3)[بگو: «بياييد ما فرزندان خود را دعوت مى كنيم، شما هم فرزندان خود را؛ ما زنان خويش را دعوت مى نماييم، شما هم زنان خود را»]؟!
اين آيه به صراحت مى گويد: امام حسن و امام حسين عليهما السلام دو فرزند پيامبر اقدس صلى الله عليه و آله هستند.
و خداوند سبحان، نوادگان نوح را ذرّيّۀ او ناميده است، و آن گونه كه در
«قاموس»(1)آمده است «ذرّيّه» به معناى فرزند است؛ خداوند مى فرمايد:
«وَ وَهَبْنٰا لَهُ إِسْحٰاقَ وَ يَعْقُوبَ كُلاًّ هَدَيْنٰا وَ نُوحاً هَدَيْنٰا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ دٰاوُدَ وَ سُلَيْمٰانَ وَ أَيُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسىٰ وَ هٰارُونَ وَ كَذٰلِكَ نَجْزِي اَلْمُحْسِنِينَ * وَ زَكَرِيّٰا وَ يَحْيىٰ وَ عِيسىٰ وَ إِلْيٰاسَ كُلٌّ مِنَ اَلصّٰالِحِينَ» (2)[واسحاق و يعقوب را به او (ابراهيم) بخشيديم؛ و هر دو را هدايت كرديم؛ و نوح را (نيز) پيش از آن هدايت نموديم؛ و از فرزندان او، داود و سليمان و ايّوب و يوسف و موسى و هارون را (هدايت كرديم)؛ اين گونه نيكوكاران را پاداش مى دهيم! * و (همچنين) زكريّا و يحيى و عيسى و الياس را؛ همه از صالحان بودند]. خداوند در اين آيه، عيسى را از ذرّيّۀ نوح قرار داده است با اينكه وى فرزندِ دختر او مريم مى باشد.
رازى در تفسير خود(3)مى نويسد:
آیه مباهله دلالت می کند بر اینکه حسن و حسین دو فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله هستند؛ زیرا آن حضرت وعده داد فرزندانش را [برای مباهله ] بخواند و حسن و حسین را آورد پس این دو فرزندان او هستند و یکی از مواردی که این مطلب نوه دختری فرزند انسان محسوب میشود را تأکید میکند سخن خداوند در سوره انعام است: ﴿وَمِن ذُرِّيَّتِهِ دَاوُودَ وَسُلَيْمَانَ ) تا آنجا که خداوند می فرماید: (وَيَحْيَى وَعِيسَى)(4)زيرا معلوم است که نسبت عیسی به ابراهیم به وسیله مادر است؛ پس ثابت شد که گاهی نوه دختری فرزند نامیده میشود؛ والله اعلم.
بنابراین پس از اینکه ثابت شد ذريّه ،مرد حقیقتاً فرزند او حساب میشوند و فرزندان دختر نیز ذرّيَّه انسان هستند نباید در احکام میان ذریه و اولاد تفاوت نهاد و هیچ کس نمیتواند نوه های دختری را فرزندان مردان
بيگانه قرار دهد و آنها را فرزندان پدر دختر نشمارد، و در عين حال صحيح باشد آنها را ذرّيّۀ مرد (پدر دختر) به حساب آورد، در حالى كه ذرّيّه چيزى جز فرزندان مرد نيست.
و شاهد بر اين لغتِ قرآن مجيد و اينكه نوۀ دخترى حقيقتاً فرزندِ پدرِ دختر است، اين سخنان است:
1 - پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مى فرمايد: «أخبرني جبريل: أنّ ابني هذا - يعني الحسين - يُقتل» [جبرئيل به من خبر داد كه اين فرزندم - يعنى حسين - كشته مى شود]. و در روايتى ديگر آمده است: «إنّ اُمّتي ستقتل ابني هذا»(1)[اُمّت من اين فرزندم را مى كشند].
2 - و دربارۀ امام حسن عليه السلام فرمودند: «ابني هذا سيّد»(2)[ا ين فرزندم آقا و سرور است].
3 - و به على عليه السلام فرمودند: «أنت أخي وأبو وُلدي»(3)[تو برادر و پدر فرزندانم هستى].
4 - سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: «إنّ جبريل أخبرني أنّ اللّٰه عزّوجلّ قتل بدم يحيى بن زكريّا سبعين ألفاً وهو قاتل بدم ولدك الحسين سبعين ألفاً»(4)[جبرئيل به من خبر داد كه خداى عزّوجلّ در مقابل خون يحيى بن زكريّا هفتاد هزار نفر را كشت و در مقابل خون فرزندت حسين نيز هفتاد هزار نفر را مى كشد].
5 - و سخن او صلى الله عليه و آله: «المهديّ من وُلدي وجهه كالكوكب الدرّيّ»(5)[مهدى از فرزندان من است و صورتش مانند ستاره درخشان است].
1) - [ترجمة الإمام الحسين عليه السلام از طبقات ابن سعد، كه چاپ نشده است: 44، ح 268]؛ المستدرك على الصحيحين 3:177[194/3، ح 4818]؛ أعلام النبوّة، ماوردى: 83 [ص 137]؛ الصواعق المحرقة: 115 [ص 192].
2) - المستدرك على الصحيحين 3:175[191/3، ح 4809]؛ أعلام النبوّة، ماوردى: 83 [ص 137]؛ تفسير ابن كثير 2:155.
3) - ذخائر العقبى: 66.
4) - همان: 150.
5) - همان: 136.
6 - و سخن او صلى الله عليه و آله: «هذان ابناي من أحبّهما فقد أحبّني»(1)[اين دو - يعنى حسن و حسين - دو فرزند من هستند، هركس آنها را دوست بدارد مرا دوست داشته است].
7 - و فرمود: «اُدعوا إبني»(2)[فرزندم را صدا كنيد]؛ پس حسن بن على عليهما السلام آمد.
8 - سخن او صلى الله عليه و آله: «أللّهمّ إنّ هذا إبني - الحسن - وأنا اُحبّه فأحبّه وأحبّ من يحبّه»(3)[خدايا! اين فرزند من است - يعنى حسن - و او را دوست دارم، پس او را و هر كه او را دوست مى دارد دوست بدار].
9 - و به على عليه السلام فرمود: «أيّ شيء سمّيتَ إبني؟ قال: ما كنتُ لأسبقك بذلك.
فقال: وما أنا السابق ربّي فهبط جبريل، فقال: يا محمّد! إنّ ربّك يقرئك السلام ويقول لك: عليّ منك بمنزلة هارون من موسى لكن لا نبيّ بعدك، فسمّ ابنك هذا باسم ولد هارون»(4)[فرزندم را چه نام نهادى؟ گفت: من در اين كار بر شما سبقت نمى گيرم.
سپس پيامبر فرمود: من هم از پروردگارم سبقت نمى گيرم؛ پس جبرئيل فرود آمد و گفت: اى محمّد! پروردگارت سلام مى رساند و مى گويد: على نسبت به تو مانند هارون نسبت به موسى است، امّا پيامبرى بعد از تو نيست پس اين فرزندت را به اسم فرزند هارون نامگذارى كن].
10 - و چون حسن و حسين عليهما السلام گم شدند فرمود: «اُطلبوا ابنيَّ»(5)[دو فرزندم را پيدا كنيد].
11 - سخن او صلى الله عليه و آله: «إنّ إبنيَّ هذين ريحانتاي من الدنيا»(6)[اين دو فرزندم - يعنى حسن و حسين - دو ريحانۀ من از دنيا هستند].
1) - المستدرك على الصحيحين 3:166[181/3، ح 4776]؛ تاريخ مدينة دمشق 4:204[199/13، شمارۀ 1383؛ و در مختصر تاريخ دمشق 12/7]؛ كنز العمّال 6:221[120/12]، ح 34286.
2) - ذخائر العقبى: 122.
3) - تاريخ مدينة دمشق 4:203[197/13، شمارۀ 1383؛ و مختصر تاريخ دمشق 10/7].
4) - ذخائر العقبى: 120.
5) - كنز العمّال 5:108[662/13]، ح 37685.
6) - الصواعق المحرقة: 114 [ص 191]؛ كنز العمّال 6:220؛ 7:109[113/12، ح 34252؛ 667/13، ح 37699].
12 - سخن او صلى الله عليه و آله: «سمّيتُ إبنيَّ هذين باسم ابني هارون شبّر وشبير»(1)[اين دو فرزندم (امام حسن و امام حسين عليهما السلام) را به نام دو فرزند هارون شبّر و شبير نام نهادم].
13 - سخن او صلى الله عليه و آله: «لو لم يبقَ من الدنيا إلّايوم واحد لطوّل اللّٰه ذلك اليوم حتّى يبعث رجلاً من وُلدي إسمه كاسمي» [اگر از دنيا فقط يك روز باقيمانده باشد خداوند آن روز را طولانى مى كند تا مردى از فرزندان من را برانگيزد كه اسم او اسم من است].
سلمان گفت: اى رسول خدا! از كدام فرزندت؟
فرمود: «من وَلَدي هذا»(2)[از اين فرزندم]، و با دستش بر حسين زد.
14 - و سخن امام حسن عليه السلام به ابوبكر وقتى بر منبر جدّش بود: «إنزل عن مجلس أبي» [از جايگاه پدرم پايين بيا]. ابوبكر گفت: «صدقت إنّه مجلس أبيك» [راست گفتى اينجا جايگاه پدرت است].
و در روايتى آمده است: «إنزل عن منبر أبي»(3)[از منبر پدرم پايين بيا]. و ابوبكر گفت: «منبر أبيك لا منبر أبي» [اين منبر پدرت است نه منبر پدر من].
15 - و سخن آن حضرت در وصيّت خود: «ادفنوني عند أبي»(4)[مرا نزد پدرم - يعنى مصطفى - دفن كنيد].
16 - و سخن امام حسين عليه السلام به عمر: «إنزل عن منبر أبي» [از منبر پدرم پايين بيا]. پس عمر گفت: «منبر أبيك لا منبر أبي مَنْ أمرك بهذا؟!»(5)[اين منبر پدرت است نه منبر پدر من، چه كسى به تو امر كرده كه چنين بگويى؟!].
1) - الصواعق المحرقة: 115 [ص 192]؛ كنز العمّال 6:222[118/12، ح 34275].
2) - ذخائر العقبى: 136.
3) - الرياض النضرة 1:139[175/1]؛ شرح نهج البلاغة 2:17[42/6، خطبۀ 66]؛ الصواعق المحرقة: 108 [ص 177]؛ تاريخ الخفاء، سيوطى: 54 [ص 75]؛ كنز العمّال 3:132[616/5، ح 14084 و 14085].
4) - الإتحاف بحبّ الأشراف، اثر شبراوى: 11 [ص 38].
5) - تاريخ مدينة دمشق 4:321[175/14، شمارۀ 1566؛ و در مختصر تاريخ دمشق 127/7].
17 - و سخن امام حسن عليه السلام بنا بر نقل شبراوى در «الإتحاف»(1):
خيرةُ اللّٰهِ من الخلقِ أبي *** بعد جدّي وأنا ابن الخيرتين
فضّةٌ قد صُيغت من ذهب *** فأنا الفضّة إبن الذهبين
[برگزيدۀ خدا از ميان مخلوقات بعد از جدّم، پدرم است، و من فرزند دو برگزيده هستم. نقره اى از طلا قالب ريزى شده و شكل گرفته است؛ پس من نقره اى هستم فرزند دو طلا].
18 - و نيز سخن آن حضرت عليه السلام بنابر نقل «الإتحاف»(2):
أنا ابن الّذي قد تعلمون مكانَه *** وليس على الحقّ المبينِ طحاءُ
أليس رسولُ اللّٰهِ جدّي ووالدي *** أنا البدرُ إن حلّ النجومُ خفاءُ
[من كسى هستم كه منزلت او را مى دانيد، و حقّ آشكار نابودى ندارد. آيا رسول خدا جدّ و پدر من نيست؟ من ماه شب چهارده هستم كه اگر درآيد، ستارگان پنهان مى شوند].
19 - و سخن شاعر:
بني أحمدٍ قلبي بكم يتقطّعُ *** بمثل مصابي فيكمُ ليس يُسمعُ
[اى فرزندان احمد! قلبم براى شما قطعه قطعه مى شود، و مانند مصيبت زده بودن و سوگوار بودن من براى شما شنيده نشده است].
20 - و سخن صاحب بن عُبّاد:
أيُجَزُّ رأسُ ابنِ النبيّ وفي الورىٰ *** حيٌّ أمام ركابِه لم يقتلِ
[آيا سزاوار است سر فرزند پيامبر جدا شود در حالى كه در ميان مردم، فرد زنده اى باشد در ركاب آن حضرت كشته نشده است؟!].
[اينها همه شاهدند بر اين كه نوۀ دخترى، فرزند محسوب مى شود] و در اين صورت خليفه چه انگيزه اى براى چشم پوشى از آنچه در قرآن و سنّت
پيامبر است، و پذيرش سخن مردى انصارى كه از كتاب و سنّت منحرف است، دارد؟!
و فقيه و حافظى كه ديدگاه مردى انصارى را دين خود قرار داده، و به سخن شاعرى كه شناخته شده نيست، احتجاج مى كند، در حالى كه قرآن و حديث و ادبيّات پيش رويش قرار دارد، چه عذرى دارد؟!
از صفيّه دختر ابوعبيد نقل شده است: مردى كه دست و پايش قطع شده بود در زمان ابوبكر دزدى كرد، ابوبكر خواست پايش را قطع كند و دستش را باقى بگذارد تا بتواند با آن خود را خوشبو كرده، و وضو بگيرد و كارهايش را انجام دهد. عمر گفت: نه، سوگند به كسى كه جانم در دست اوست بايد دست ديگرش را قطع كنى. آنگاه ابوبكر به همين امر كرد و دست آن مرد قطع شد.
از قاسم بن محمّد نقل شده است: ابوبكر خواست پاى كسى كه دست و پايش قطع بود را قطع كند. ولى عمر گفت: سنّت اين است كه دست قطع شود(1).
شگفتا! كه خليفه حدّ سارق را نمى داند، حكمى كه از مهم ترين چيزهايى است كه بايد براى حفظ امنيّت عمومى و آرامش جامعه و قطع ريشه فساد بداند. و نيز از موارد حيرت آور اين است كه پيش از رجوع به كتاب و سنّت، و سپس پرسيدن از صحابه، و سپس مشورت كردن كه پيش از اين به او نسبت داده شد(2)، به سرعت حكم كرد!
وانگهى، كسى كه خليفه را در اين قضيّه به راه درست كشاند، چرا اين حكم را در زمان خلافتش از ياد برد و همين را اراده كرد كه رفيقش اراده كرده بود(3)؟!
حلبى در «السيرة النبويّة»(1)نوشته است:
ابوبكر بر اين باور بود كه شخص مفضول مى تواند ولىّ كسى كه از او أفضل است باشد. و همين نزد اهل سنّت حقّ و صحيح است؛ زيرا چه بسا قدرت او در قيام به مصالح دين بيش از فرد أفضل باشد، و وى به تدبير اُمور و آنچه به حال رعيّت سر و سامان مى دهد، آگاه تر باشد.
حلبى همين سخن را در جواب اين پرسش كه چرا ابوبكر عمر بن خطّاب و ابو عبيده جرّاح را در خلافت، بر خود ترجيح داد و گفت: «بايعوا أيّ الرجلين إن شئتم» [با هر كدام از اين دو نفر كه مى خواهيد بيعت كنيد] مطرح كرده است.
و باقلّانى در «تمهيد»(2)در جواب از اين سؤال كه چرا ابوبكر گفت:
«ولّيتكم ولستُ بخيركم» [من سرپرست شما شدم ولى بهترين شما نيستم]، نوشته است:
ممكن است وى بر اين باور بوده كه در ميان امّت كسى هست كه افضل از او مى باشد، لكن امّت، يك صدا بر خلافت او نظر دادند و امّت با نظر او اصلاح مى شد، [واين سخن را گفت] تا به امّت بفهماند كه امامتِ مفضول به خاطر وجود مانع در نصب فاضل براى امامت، جايز است؛ و از اين رو به انصار و ديگران گفت: «قد رضيتُ لكم أحد هذين الرجلين فبايعوا أحدهما: عمر بن الخطّاب وأبا عبيدة الجرّاح» [من به يكى از اين دو مرد براى حكومت بر شما راضى شدم و با هر كدام خواستيد بيعت كنيد يكى عمر بن خطّاب و ديگرى ابوعبيدۀ جرّاح]. و ابوبكر مى دانست كه ابوعبيده به لحاظ فضيلت، پايين تر از او و عثمان و على است، لكن بر اين باور بود
كه مردم بر او وحدت كلمه پيدا كرده اند، و فتنه با نظر او از بين مى رود. و اين از مواردى است كه آنها جوابى برايش ندارند.
امينى مى گويد: باور ما دربارۀ خلافت اين است كه خلافت، ولايتى الهى مانند نبوّت است، اگر چه تشريع و وحى الهى مخصوص پيامبر است. و كار خليفه چند چيز است: تبليغ و بيان، تفصيل مجمل و تفسير معضلات، و تطبيق دادن كلمات بر مصاديق و جزئيّات، و جنگ بر اساس تأويل(1)
گروهى از حفّاظ اين روايت را نقل كرده اند، و حاكم و ذهبى [در المستدرك على الصحيحين 132/3، ح 4621، و همين طور در تلخيص آن] و نيز هيثمى [در مجمع الزوائد 133/9] آن را صحيح دانسته اند. و نگاه كن: ص 219 از كتاب برگزيدۀ الغدير.
- چنانكه پيامبر بر اساس تنزيل مى جنگيد - و اظهار آنچه پيامبر نتوانسته است به مردم بشناساند، حال يا به خاطر اينكه هنوز وقت عمل به آن نرسيده بود، يا مردم ظرفيّت آن را نداشتند، و يا علّتهاى ديگر؛ پس هر يك از نصب پيامبر و خليفه، لطفى از جانب خداست، و اين لطف كه به معناى نزديك كردن بندگان به طاعت و دور ساختن آنها از معصيت است بر او واجب مى باشد؛ و به اين منظور، آنها را خلق كرد و به عبادت و بندگى خود فرا خوانْد و آنچه نمى دانستند را به آنها آموخت، و انسانها را مانند چهارپايان رها نكرد تا بخورند و بهره مند شوند و آرزوها آنها را مشغول كند، بلكه آنها را آفريد تا او را بشناسند و به آنها قدرت داد تا رضاى او را به دست آورند، و راه آن را براى آنها با فرستادن پيامبران و نازل كردن كتابها و پشت سر هم فرستادن وحى در1) - و پيامبر صلى الله عليه و آله مولا اميرالمؤمنين را با همين ويژگى معرّفى كرد و فرمود: «إنّ فيكم من يقاتل على تأويل القرآن كما قاتلتُ على تنزيله» [در ميان شما كسى است كه بر اساس تأويل قرآن مى جنگد همان طور كه من بر اساس تنزيل آن جنگيدم]. ابوبكر گفت: اى رسول خدا! آن شخص من هستم؟ فرمود: نه. عمر گفت: اى رسول خدا! آن شخص منم؟ فرمود: «لا، ولكن خاصف النعل» [نه، بلكه آن شخص، كسى است كه كفش هاى مرا پينه مى كند]، و كفش هاى خود را به على مى داد و او آنها را پينه مى كرد.
زمانهاى مختلف، آسان گردانيد.
و چون هر پيامبرى عمرش به درازاى دنيا نيست و زندگىِ تا ابد برايش مقدّر نشده، و شريعت ها ظرف عمل طولانى دارند همان طور كه ظرف عمل شريعت خاتم انتها ندارد، پس هر گاه پيامبرى وفات كند و شريعتش يكى از دو مدّت را داشته باشد، و در هر يك از آن دو، جانهايى باشد كه هنوز تكميل نشده، و احكامى باشد كه به مردم تبليغ نشده هر چند تشريع شده باشند، يا احكامى باشد كه وقت عمل به آن ها نرسيده باشد، و احكام جديدى باشد كه به وجود آمدن آن به تأخير افتاده باشد، در اين صورت معقول نيست كه امّت در چنين شرايطى [بدون سرپرست] رها شوند؛ زيرا همۀ مردم در مشمول لطف الهى شدن - آن لطفى كه بر خدا واجب است - يكسان هستند. از اين رو بر خداوند - جلّت عظمته - واجب است كسى را بر آنها بگمارد تا دين را با بيانش تكميل، و شبهه هاى كافران را با برهانش زايل نمايد، و با شناختش تاريكى هاى جهل را برطرف، و با شمشيرش حملۀ دشمنان دين را دفع، و با دست و زبانش كج روى ها و ضعف ها را اصلاح نمايد.
چون خداوند - جلّت مننه [منّت ها ونعمت هايش بزرگ باد] - عنايت و توجّهى به بندگان دارد، و بر خود لازم دانسته كه به آنها نيكى كند، و براى آنها جز خير و سعادت انتخاب نكند، پس بايد كسى را براى پيشوايى آنها انتخاب كند كه از عهدۀ اين كار سنگين برآيد، و در همۀ وظايف مانند پيامبرى كه وى خليفۀ او شده، عمل كند، و با زبان آن پيامبر بر آن خليفه تصريح كند، و جايز نيست راه آنها را قطع كرده و آنها را بيهوده رها سازد.
آيا نمى بينى عبداللّٰه بن عمر به پدرش گفت: «إنّ الناس يتحدّثون أ نّك غير مستخلف، ولو كان لك راعي إبل أو راعي غنم ثمّ جاء وترك رعيّته رأيتَ أن قدفرّط - لرأيت أن قدضيّع - ورعيّة الناس أشدّ من رعيّة الإبل والغنم، ماذا تقول للّٰه عزّوجلّ
إذ لقيتَه ولم تستخلف على عباده؟!»(1)[مردم دربارۀ تو مى گويند كسى را خليفۀ بعد از خود قرار نمى دهى. و اگر تو چوپانى براى چراندن شتر يا گوسفند داشتى و او آنها را به حال خود مى گذاشت، مى گويى او كوتاهى كرد - مى گويى او حقّ مرا ضايع كرد - وامر سرپرستى مردم شديدتر از چوپانىِ شتر و گوسفند است، چه جوابى به خداى عزّوجلّ مى دهى اگر او را ملاقات كنى و براى بندگانش خليفه قرار نداده باشى؟!].
و عايشه به ابن عمر گفت: «يا بنيّ! أبلغ سلامي وقل له: لا تدع اُمّة محمّد بلا راع، إستخلف عليهم ولا تدعهم بعدك هملاً؛ فإنّي أخشى عليهم الفتنة...»(2)[فرزند عزيزم! سلام مرا به او برسان و بگو: امّت محمّد را بدون سرپرست نگذار؛ خليفه اى بر آنها معيّن كن، و آنها را بعد از خود رها نكن، و من بر آنها از فتنه مى ترسم...]
و اين معاوية بن ابى سفيان است كه در خليفه قرار دادن يزيد، به اين حكم عقلى مسلّم تمسّك مى كند و مى گويد: «إنّي أرهب أن أدع اُمّة محمّد بعدي كالضأن لاراعي لها»(3)[من مى ترسم كه امّت محمّد را پس از خود، مانند گلّۀ گوسفندى كه چوپان ندارند رها كنم].
كاش مى دانستم چرا امّت دربارۀ تعيين خليفه بعد از پيامبر اعظم از اين دليل عقلى مورد توافق همه غافل شده اند، و آن حضرت را به چشم پوشى از آن متّهم كردند؟!
و سپردن اين امر [تعيين خليفه] به افراد امّت، يا به اهل حلّ و عقد [افراد خُبره] جايز نيست؛ زيرا عقل سليم در امام، شرايطى را واجب مى داند كه برخى از آنها از نفْسيّات و ملكات مخفى هستند و فقط عالم به سرائر از آنها آگاه است(4)مانند عصمت و قداست روحى و پاكى نفْس، تا از هوى و
هوس ها باز داشته شود، و مانند علم تا در هيچ كدام از احكام گمراه نشود، و ديگر اوصافى كه بر نفْس و روح عارض مى شوند و در خارج، تنها جزئيّاتى از آنها ظاهر مى شود كه با استقراء و جست وجوى آنها، حكم به ثبوت كلّيّات آنها مشكل است.
«وَ رَبُّكَ يَعْلَمُ مٰا تُكِنُّ صُدُورُهُمْ وَ مٰا يُعْلِنُونَ» (1)[و پروردگار تو مى داند آنچه را كه سينه هايشان پنهان مى دارد و آنچه را آشكار مى سازند]. «اَللّٰهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسٰالَتَهُ» (2)[خداوند آگاهتر است كه رسالت خويش را كجا قرار دهد].
پس اُمّتى كه علم غيب ندارد نمى تواند تشخيص دهد چه كسى به اين اوصاف آراسته است، و خوبان در غالب موارد اشتباه مى كنند، و اگر پيامبرى مانند موسى - على نبيّنا و آله و عليه السلام - نتيجه انتخابش از ميان هزاران نفر، هفتاد نفر است و چون آنها به ميقات رسيدند، گفتند: خدا را آشكارا به ما نشان ده، پس چه گمانى به افراد عادى و مردمان مادّى و انتخاب آنها بايد داشت؟! و چگونه مى توانند غير از همانندهاى خود را كه مانند دندانه هاى شانه در احتياج به پايه و مسدِّد، با هم برابرند، را انتخاب كنند. و ايمن نيستيم كه فرد مفسدى را انتخاب نكنند، يا به فردى منحرف و شرور روى نياورند، يا پشت سر كسى جمع نشوند كه در واقع و باطن خير و خوبى امّت را نمى خواهد بلكه به دنبال منافع شخصى است(3)، يا جاهلى را انتخاب نكنند كه در احكام فرو رود و
1) - قصص: 169.
2) - أنعام: 124.
3) - [در عبارت متن، ضرب المثل: «يُسِرُّ حَسْواً في ارتغاءٍ» به كار رفته است؛ «حَسْو» يعنى قُلُپ قُلپ و جرعه جرعه خوردن شير و مانند آن، «ارتغاء» يعنى نوشيدن كفِ روى شير، و معناى كلام اين است: قُلُپ قُلُپ و جرعه جرعه نوشيدن شير را در نوشيدن كف روى شير پنهان مى كند، بدين معنا كه اظهار مى كند كف روى شير را مى خورد نه شير را، ولى در واقع هدف اصلى او نوشيدن خود شير است نه كف روى آن. اين ضرب المثل دربارۀ انسانى به كار مى رود كه چنين نشان مى دهد كه مى خواهد به تو كمك كند ولى هدفش سود رساندن به خودش مى باشد؛ ر. ك: مجمع الأمثال 525/3، شمارۀ 468].
مرتكب اشتباهات بزرگ شود، و جرمها انجام دهد و گناهانى را به خاطر جهل مرتكب شود، يا اينكه مى داند ولى باكى ندارد كه باطل و كذب بگويد يا حكم فريبكارانه دهد، و به اين ترتيب از همان راهى كه اراده صلاح كرده اند مايۀ فساد شوند، و از جايى كه نمى فهمند به هلاكت بيفتند، چنانكه امثال آن در بيعت با معاويه و يزيد و خلفاى اُموى اتّفاق افتاد. پس بر خداوند كه اين اتّفاقات را در بندگانش دوست ندارد، واجب است كه در اين امر، اختيار را به عهدۀ خلايقى كه ظلوم و جهول(1)آفريده شده اند نگذارد؛ «أَ لاٰ يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اَللَّطِيفُ اَلْخَبِيرُ» (2)[آيا آن كسى كه موجودات را آفريده از حال آنها آگاه نيست؟! در حالى كه او (از اسرار دقيق) باخبر و آگاه است]. «وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ مٰا يَشٰاءُ وَ يَخْتٰارُ مٰا كٰانَ لَهُمُ اَلْخِيَرَةُ»(3)في الأمر [پروردگار تو هر چه بخواهد مى آفريند، و هر چه بخواهد برمى گزيند؛ آنان (در برابر او) اختيارى (در اين امر) ندارند]. «وَ مٰا كٰانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لاٰ مُؤْمِنَةٍ إِذٰا قَضَى اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ اَلْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاٰلاً مُبِيناً» (4)[هيچ مرد و زن با ايمانى حقّ ندارد هنگامى كه خدا و پيامبرش امرى را لازم بدانند، اختيارى (در برابر فرمان خدا) داشته باشد؛ و هر كس نافرمانى خدا و رسولش را كند، به گمراهى آشكارى گرفتار شده است].
و پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله از روز نخست، از اين مطلب خبر داد؛ آنگاه كه دعوت خود را بر قبايل عرضه كرد، و قبيلۀ بنى عامر بن صعصعه را به سوى خدا دعوت كرد، و يكى از آنها گفت: اگر ما از تو پيروى كرديم، و سپس خداوند تو را بر مخالفان پيروز كرد آيا بعد از تو ولايت، از آنِ ما مى شود؟ و حضرت فرمود: «إنّ الأمر إلى اللّٰه يضعه حيث يشاء»(5)[اين امر موكول به خداست و او هر كجا
كه بخواهد قرار مى دهد].
چگونه ممكن است مردم در اين امر [انتخاب خليفه] اختيارى داشته باشند با وجود كثرت هدف ها و غرض ها و ادّعاها و ميل ها و خواسته هايى كه پيرامون انتخاب دارند، و با وجود اختلاف و چندگانه بودن نظرات و اعتقادات در تحليل ملكات رجال جامعه و شخصيّت هاى بارز، و با وجود كثرت گروه ها و فرقه ها و قومها و طايفه هاى مخالف، و با وجود تفرقه هاى قومى و طايفه اى و قبيله اى كه در فرزند بيچارۀ آدم از روز اوّل بوده است.
و انتخاب از نخستين روز پيدايش با خشونت، زد و خورد، مجروح شدن، خشم و غضب، داد و فرياد، دشمنى شديد، همراه بوده است. و با اين انتخاب چقدر حرمت ها كه هتك شد، و به مقدّسات اهانت شد، و حقيقت ها ضايع، و حقوقِ ثابت باطل شد، و افراد صالح و عالِم لگدكوب شدند، و توافقها و ملائمتها از بين رفت، و سلامتى و آرامش به اضطراب و آشفتگى تبديل شد، و خون هاى پاكيزه بر زمين ريخته شد، و پيكرۀ اسلامِ راستين از هم پاشيد، و كسانى در امر خلافت طمع كردند كه هيچ بهره و نصيب و شايستگى اى نسبت به آن نداشتند اعمّ از بازارى لباس فروش، يا دلّالى كه معاملۀ در بازارها او را به خود مشغول كرده و از ديگر كارها (مانند آموختن كتاب و سنّت) بازداشته بود، يا پارچه فروشى كه دودمان پدريش را بر مردم مسلّط كرد، يا گوركنى كه عرض و طول آن را از هم تشخيص نمى داد، يا آزاد شدۀ ظالم و غاصب، يا شراب نوش هميشه مست، يا بى شرمى كه هر كارى دوست دارد انجام مى دهد، و انسان هاى شرور، فتنه گر و آشوبگرى كه بندگان خدا را بردۀ خويش ساختند، و اموال خدا را به يكديگر بخشيدند، و كتاب خدا را مايۀ فساد و فريب مردم قرار دادند، و دين خدا را وارونه جلوه دادند.
نتيجه: نتيجۀ اين بيان تامّ اين است كه خليفه بايد افضل خليقه (برترين بندگان) باشد؛ زيرا اگر در آن زمان كسى كه در فضيلت مساوى با او يا برتر از اوست وجود داشته باشد، خلافتِ وى مستلزم ترجيح يك طرف بدون هيچ مرجّحى يا كاستن از كفّۀ رجحان است.
وانگهى، اگر امام در يكى از صفات، ناقص باشد نيازش در موردى كه علمش از آن قاصر است و بصيرتش نسبت به آن كم است و قوّتش نسبت به آن ضعيف است - و مصيبت بزرگ اينجاست - با يكى از دو روش بر طرف مى شود: فتواى بدون علم و رأى بدون دليل، يا پرسيدن از كسى كه او را به راه راست بكشاند. راه نخست مايۀ فساد و ضعف، و راه دوم مايۀ سقوط منزلت اوست. و اين در حالى است كه از امام، مانند پيامبر بايد اطاعت شود: «وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ لِيُطٰاعَ بِإِذْنِ اَللّٰهِ» (1)[ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر براى اين كه به فرمان خدا، از وى اطاعت شود]. و در قرآن، اطاعت از امام در كنار اطاعت از خدا و رسولش قرار گرفته: «أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ» (2)[اطاعت كنيد خدا را! و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولو الأمر (اوصياى پيامبر) را!]. و اين بدين خاطر است كه به او قدرت دهد تا حدود الهى را بر پا كند، و اباطيل را زايل نمايد. و چه بسا اگر مايۀ قوام دين و بزرگ آن كه مردم را به دين فرامى خواند، از دفاع كردن و برطرف كردن شكّهاى متوجّه به آن، ناتوان باشد، آن شبهات بر اصل دعوت پيامبر و حقيقت دين متوجّه شود. و اينها همه مى طلبد كه امام در تمام صفات كماليّه كامل باشد و بر همۀ امّت برترى داشته باشد؛ «قُلْ هَلْ يَسْتَوِي اَلَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ اَلَّذِينَ لاٰ يَعْلَمُونَ» (3)[بگو: آيا كسانى كه مى دانند با كسانى كه نمى دانند يكسانند؟!]. «قُلْ هَلْ يَسْتَوِي اَلْأَعْمىٰ وَ اَلْبَصِيرُ أَمْ هَلْ تَسْتَوِي اَلظُّلُمٰاتُ وَ اَلنُّورُ» (4)[بگو: آيا نابينا و بينا يكسانند؟! يا ظلمتها و نور برابرند؟!].
«أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى اَلْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لاٰ يَهِدِّي إِلاّٰ أَنْ يُهْدىٰ فَمٰا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ» (1)[آيا كسى كه به سوى حقّ هدايت مى كند براى پيروى شايسته تر است، يا آن كس كه خود هدايت نمى شود مگر هدايتش كنند؟ شما را چه مى شود، چگونه داورى مى كنيد؟!].
بله، خلافتى كه اهل سنّت به آن معتقدند، هيچ يك از مطالب ياد شده را نمى طلبد؛ زيرا به گمان آنها خليفه هر كسى است كه بر امّت غلبه كرده و چيره شود و دست دزد را قطع كند، قاتل را قصاص نمايد، مرزها را حفظ كند، امنيّت عمومى ايجاد كند و مواردى از اين دست. و اگر مرتكب فسقى شود بر كنار نمى شود، به خاطر گناه آشكار مورد انتقاد قرار نمى گيرد، اگر جهل داشت بر او عيبى نيست، اگر لغزشى داشت مؤاخذه نمى شود، و وجود هيچ يك از ملكات پسنديده در او شرط نيست، و وى در همۀ اين موارد حقّ مجازات و سرزنش ديگران را دارد ولى خود براى انجام آنها هرگز سرزنش نمى شود!
باقلّانى در «تمهيد»(2)در باب سخن دربارۀ صفت امامى كه عقد بيعتِ با او لازم است، مى نويسد:
اگر كسى بپرسد: نزد شما شرط امامى كه با او بيعت مى شود چيست؟
پاسخ مى دهيم: بايد شرايطى داشته باشد؛ از جمله اينكه: قريشى اصيل باشد.
به اندازۀ كسى كه صلاحيّت قاضى شدن در ميان مسلمانان را دارد، داراى علم باشد.
در جنگ و تدبير لشكر و گروهها و بستن مرزها و حمايت از اصل اسلام و
حفظ امّت و انتقام از ستمگران و گرفتن حقّ مظلوم و هر مصلحتى كه متعلّق به امّت اسلام است، داراى بصيرت باشد.
از كسانى نباشد كه در اقامۀ حدود الهى رقّت و مدارا كرده و براى قطع گردن مجرمان و شلّاق زدن به آنها ناراحتى و سستى مى كند.
در علم و ساير صفاتى كه برترى در آن امكان دارد، برتر از همه باشد مگر اينكه امامتِ افضل، دچار مانعى باشد كه در اين صورت نصب مفضول جايز است.
ولى معصوم بودن، عالم به غيب بودن، شجاع ترين فرد امّت بودن، فقط از بنى هاشم بودن نه از ساير قبايل قريش، شرط نيست.
و نيز نوشته است(1):
بزرگان اهل عرفان و اصحاب حديث گفته اند: امام با انجام فسق و گناهانى مثل غصب اموال، شلّاق زدن، قتل به ناحقّ، ضايع كردن حقوق، و تعطيل كردن حدود الهى، بركنار نمى شود و خروج عليه او واجب نمى شود بلكه بايد او را نصيحت كرده و ترساند، و در معاصى خدا از اوامر او اطاعت نكرد. و در اين مبنا به روايات فراوانى از پيامبر صلى الله عليه و آله و صحابه كه دربارۀ وجوب اطاعت از حاكمان است اگر چه ستم كنند و اموال را براى خود بردارند، استناد كرده اند. از جمله آن كه حضرت فرموده اند:
«إسمعوا وأطيعوا ولو لعبد أجدع، ولو لعبد حبشيّ، وصلّوا وراء كلّ برّ وفاجر» [بشنويد و اطاعت كنيد هر چند از بَرده اى كه بينى اش بريده شده است، و هر چند از بَردۀ حبشى، و پشت سر هر انسان نيكوكار و بدكارى نماز بخوانيد]. و روايت شده كه فرموده است: «أطعهم و إن أكلوا مالك، وضربوا ظهرك، وأطيعوهم ما أقاموا الصلاة» [از آنها اطاعت كن هر چند به ناحقّ مال تو را بخورند و به تو شلّاق بزنند، و از آنها اطاعت كنيد مادامى
1) - التمهيد: 186.
كه نماز را به پاى دارند].
امينى مى گويد: يكى از رواياتى كه بر وجوب اطاعت از حاكمان دلالت مى كند اگر چه ظلم كنند و اموال را به خود اختصاص دهند، و اينكه حاكم با ارتكاب فسق بركنار نمى شود آن گونه كه باقلّانى به آن اشاره كرد، روايتى است كه از حذيفة بن يمان نقل شده است؛ مى گويد: گفتم: اى رسول خدا! ما در شرّ و بدى به سر مى برديم و خدا براى ما خير آورد، و اكنون در خير و خوبى هستيم آيا پس از اين خوبى، شرّى هست؟ فرمود: بله. گفتم: چگونه؟ فرمود: «يكون بعدي أئمّة لا يهتدون بهداي ولا يستنّون بسنّتي، وسيقوم فيهم رجال قلوبهم قلوب الشياطين في جثمان إنس» [بعد از من حاكمانى هستند كه با هدايت من هدايت نمى يابند، و به سنّت من عمل نمى كنند، و در ميان آنها مردانى هستند كه قلب هايشان قلب هاى شياطين در پيكرۀ انسان است]. گفتم: اگر در آن زمان بودم چه كنم؟ فرمود: «تسمع وتطيع للأمير وإن ضرب ظهرك وأخذ مالك فاسمع وأطع»(1)[به حاكم گوش مى دهى و از او اطاعت مى كنى اگر چه شلّاقت بزند و اموالت را بگيرد، پس بشنو و اطاعت كن].
و بيشتر اهل سنّت به خاطر عمل به اين احاديث گفته اند: اگر امام مرتكب فسق شود بركنار نمى شود.
نَوَوى در شرح «صحيح مسلم»(2)در حاشيۀ «إرشاد الساري» در ذيل اين احاديثى كه از صحيح مسلم ذكر شده، مى نويسد:
بزرگان فقها و محدّثان و متكلّمان از اهل سنّت گفته اند: خليفه با فسق و ظلم و تعطيل كردن حقوق، خود به خود عزل نمى شود و نيز بركنار نمى گردد و خروج بر او واجب نيست بلكه بايد او را موعظه كرد و ترساند.
امينى مى گويد: پس عايشه و طلحه و زبير و عهد شكنانى كه از آنها پيروى
كردند، و خوارج، چه عذرى براى خروج بر مولا امير المؤمنين عليه السلام داشته اند؟! به فرض كه او - صلوات اللّٰه عليه - قاتلان عثمان را پناه داد، و معاذ اللّٰه حدود الهى را تعطيل كرد، امّا عمل به اين احاديثى كه امّت بيچاره آن را سنّت ثابت و مشروع مى داند، چه شد؟!
تفتازانى در «شرح المقاصد»(1)نوشته است:
در امام شرط نيست كه هاشمى و معصوم و برتر از ديگران باشد.
و نوشته است(2):
اگر حاكم بميرد و كسى كه شرايط امامت را دارد بدون بيعت و معرّفى شدن توسّط خليفۀ قبل و به زور متصدّى امامت شود، خلافت او منعقد مى شود.
و نيز اگر فاسق يا جاهل باشد، لكن در اين صورت از او اطاعت نمى شود، و اطاعت از امر امام تا جايى كه مخالف حكم شرع نباشد واجب است، خواه امام عادل باشد يا ظالم.
سخن قاضى ايجى(3):
وى در «المواقف»(4)مى نويسد:
جمهور بر اين باورند كه امام بايد:
در اصول و فروع دين مجتهد باشد تا به امور مربوط به دين قيام كند.
صاحب رأى باشد تا به امور مملكت رسيدگى كند.
شجاع باشد تا بتواند از اساس دين و مملكت دفاع كند.
عادل باشد تا ظلم نكند.
عاقل باشد تا براى تصرّفات صلاحيّت داشته باشد.
بالغ باشد؛ زيرا عقل نابالغ، ناقص است.
مرد باشد؛ زيرا عقل و دين زن، ناقص است.
آزاد باشد تا نوكرى او را مشغول نكند، و حقير شمرده نشود تا نافرمانى شود.
اين صفات به اتّفاق، شرط است، و صفاتى است كه در شرط بودن آن ها اختلاف است:
1 - اينكه قريشى باشد.
2 - از بنى هاشم باشد؛ اين شرط را شيعه گذاشته است.
3 - عالم به جميع مسائل دين باشد؛ اين شرط را اماميّه گذاشته اند.
4 - معجزه اى به دست او روى دهد؛ زيرا راستگويى وى در ادّعاى امامت و عصمت به وسيلۀ معجزه ثابت مى شود؛ اين شرط را غلاة [آنان كه زياده روى مى كنند] گذاشته اند.
و سه شرط اخير باطل است؛ زيرا ابوبكر خليفه شد و آن سه شرط را نداشت(1).
5 - معصوم باشد؛ اين شرط را اماميّه و اسماعيليّه گذاشته اند. اين شرط هم باطل است؛ زيرا به اتّفاق همه، عصمت ابوبكر واجب نيست(2).
قاضى عضد ايجى در «مواقف»(3)نوشته است:
مقصد سوم در توضيح چيزهايى است كه امامت به وسيلۀ آن ها ثابت مى شود: امامت به اتّفاق همه، با نصّ و تصريح پيامبر و امام سابق منعقد مى شود، و با بيعت اهل حلّ و عقد [افراد خبره] نيز امامت ثابت مى شود،
ولى شيعه در اين مطلب با ما مخالف است. و دليل ما بر اين ادّعا، ثبوت امامت ابوبكر با بيعت است(1).
و نيز نوشته است:
بدان اگر امامت با انتخاب و بيعت انجام شد، نيازى به اتّفاق نظر اهل حلّ و عقد نيست؛ زيرا دليل عقلى و نقلى بر آن نداريم، بلكه يك يا دو نفر از اهل حلّ و عقد [براى ثبوت امامت] كافى است؛ زيرا مى دانيم صحابه با وجود صلابتى كه در دين داشتند به همين اكتفا كردند؛ مانند انتخاب ابوبكر توسّط عمر، و انتخاب عثمان توسّط عبدالرحمن بن عوف. و اجتماع اهل مدينه را شرط نكردند تا چه رسد به اجماع همۀ امّت. و هيچ كس بر اين كار آنها اشكال نگرفته، و دوره هاى مختلف تا زمان ما بر همين منوال بوده است.
و شارحان كتاب يعنى سيّد شريف جرجانى، ملّا حسن چلپى، و شيخ مسعود شيروانى نيز اين سخن را تأييد كرده اند(2).
و امام ابن عربى مالكى در «شرح صحيح تِرمذى»(3)نوشته است:
در عقد بيعت براى امام، لازم نيست از طرف همۀ مردم باشد بلكه دو يا يك نفر كافى است، البتّه اين مسأله اختلافى است.
قرطبى در كتاب «تفسير»(4)خود نوشته است:
اگر يك نفر از اهل حلّ و عقد، امامت را براى كسى منعقد كرد، امامت او ثابت مى شود و بر ديگران پذيرش آن لازم مى شود. و برخى با اين ديدگاه
مخالفند و گفته اند: امامت جز با گروهى از اهل حلّ و عقد منعقد نمى شود.
دليل ما اين است كه عمر، بيعتِ با ابوبكر را منعقد كرد و هيچ كس از صحابه آن را انكار نكرد...(1).
امينى مى گويد: در اين صورت تخلّف عبداللّٰه بن عمر، اُسامة بن زيد، سعد ابن ابى وقّاص، ابوموسى اشعرى، ابومسعود انصارى، حسّان بن ثابت، مغيرة ابن شعبه، محمّد بن مسلمه، و برخى كه عثمان آنها را بر جمع كردن صدقات و غيره گمارده بود، از بيعت با مولا امير المؤمنين عليه السلام بعد از اجماع امّت بر آن چه عذرى داشت؟ و آنها براى كوتاهى خود از اطاعت وى در جنگها چه عذرى مى آورند، كسانى كه در بين صحابه به معتزله مشهور بودند؛ زيرا از بيعت با على كناره گرفته بودند(2)؟!
امينى مى گويد: اين است خلافت اسلامى و امامت عامّى كه اهل سنّت آورده اند. امامت نزد آنها تنها رياستى عمومى براى تدبير لشكريان، بستن و حفظ مرزها، جلوگيرى از ظلم ظالم و گرفتن حقّ مظلوم، برپايى حدود، تقسيم غنايم ميان مسلمين، و پرداخت آن به آنها براى هزينه كردن در حجّ و جهاد، مى باشد. و نبوغ وى در علم و داشتن علمى بيشتر از مردم شرط نيست، بلكه او و ساير امّت در داشتن علم دين برابرند، و مقدار علمى كه يك قاضى بايد دارا باشد كافى است. و اين قاضيان پيش روى تو هستند و به خوبى علم آنها را
1) - گويا همۀ بنى هاشم، همۀ انصار جز دو نفر، زبير، عمّار، سلمان، مقداد، ابوذر و افراد زيادى از مهاجرين كه از بيعت با ابوبكر خوددارى كرده و آن را انكار نمودند - آن گونه كه در جاى خود به تفصيل گذشت - نزد قرطبى جزء صحابه نبوده اند، وگرنه براى مفسّر جايز نيست دروغ بگويد در حالى كه مى داند تاريخِ صحيح پرده از دروغش برمى دارد.
2) - مستدرك حاكم 3:115[124/3، ح 4596]؛ تاريخ طبرى 5:155[431/4، حوادث سال 35 ه]؛ الكامل، ابن اثير 3:80[303/2، حوادث سال 35 ه]؛ تاريخ أبي الفداء 1:115 و 171.
مى دانى و مى توانى از نزديك نظاره كنى! و نيز امام با ارتكاب فسق و ظلم و جور و ستم بركنار نمى شود، و به هر حال بر امّت اطاعت از او واجب است، نيكوكار باشد يا بدكار. و هيچ كس نمى تواند با او مخالفت كند و عليه او قيام كند و با او نزاع نمايد. و بر همين اساس بود كه خلفاى انتخاب قانونى، در هنگام قضاوت و فتوا دادن از حكم كتاب و سنّت عدول مى كردند و هيچ مانعى نداشتند و كسى پيدا نمى شد كه امر به معروف و نهى از منكر كند. و بر همين اساس بود كه معاوية بن ابى سفيان توانست در كوفه براى بيعت گرفتن بنشيند و مردم بر بيزارى از على بن ابى طالب عليه السلام با او بيعت كردند(1)؟!
و بر همين اساس بود كه عبداللّٰه بن عمر به بيعت با يزيد شراب خوار اقرار كرد(2).
و بر همين اساس بود سخنى كه عايشه گفت؛ اسود بن يزيد مى گويد: به عايشه گفتم: آيا تعجّب نمى كنى از مردى كه جزء طلقاء (آزاد شدگان) است، با اصحاب محمّد در خلافت به نزاع برخاسته است؟! گفت: «وما تعجب من ذلك؟ هو سلطان اللّٰه يؤتيه البرّ والفاجر، وقد ملك فرعون أهل مصر أربعمئة سنة»(3)[تعجّبى ندارد، اين سلطنت خداست و به نيكوكار و بدكار مى دهد، همانا فرعون بر اهل مصر چهار صد سال حكومت كرد].
و بر همين اساس سخن مروان بن حكم توجيه مى شود كه گفت: «ما كان أحد أدفع عن عثمان من عليّ»(4)[هيچ كس بيشتر از على از عثمان دفاع نكرد]. به او گفته شد: پس چرا روى منابر او را دشنام مى دهيد؟ گفت: «إنّه لا يستقيم لنا الأمر بذلك» [حكومت جز با اين كار براى ما باقى نمى ماند].
و بر اين اساس است كه عذر آوردن شمر بن ذى الجوشن قاتل امام حسين عليه السلام تمام و كامل شمرده مى شود؛ ابواسحاق مى گويد: شمر بن ذى الجوشن با ما نماز مى خواند، سپس مى گفت: «أللّهمّ إنّك شريف تحبّ الشرف، وإنّك تعلم أنّي شريف فاغفر لي» [خدايا! تو شريف هستى و شرف را دوست دارى و مى دانى كه من شريف هستم، پس مرا بيامرز]. گفتم: خداوند چگونه تو را بيامرزد در حالى كه بر كشتن فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله كمك كرده اى؟ گفت: «ويحك فكيف نصنع؟ إنّ اُمراءنا هؤلاء أمرونا بأمر فلم نخالفهم، ولو خالفناهم كنّا شرّاً من هذه الحُمْر الشقاة(1)»(2)[واى بر تو چه بايد مى كردم؟! اين اميران ما بودند كه دستور دادند و ما مخالفت نكرديم، و اگر مخالفت مى كرديم بدتر از اين الاغ هاى بدبخت بوديم].
و بر همين اساس بود كه حرمت آل اللّٰه هتك شد، و مقدّسات عترتِ هدايتگر، ضايع گرديد، و خون نيكوكاران و خوبان شيعۀ اهل بيت ريخته شد، و لعن سيّد عترت و جان پيامبر اقدس و مطَهَّرِ در لسان خداوند، بر فراز منابر شايع شد، و خلفاى بنى اُميّه آن را سنّتى پيروى شده در تمام عالم اسلامى قرار دادند تا جايى كه معاويه، سعد بن ابى وقّاص را به خاطر سكوت و دشنام ندادن به مولا على، پدر دو سبط پيامبر صلى الله عليه و آله، امير المؤمنين عليه السلام توبيخ كرد(3)!
و بر اين اساس از معناى خلافت، هيچ گونه نسنجيدگى و اشكالى در صحّت انتخاب مفضول [براى امامت] با وجود فاضل، و مقدّم داشتن متأخّر [مأموم] بر متقدّم [امام]، كه ديدگاه خليفه اوّل و پيروان او بود، وجود ندارد، و دليل آن، عذرها و خيالهاى ساختگى، و مرجّحات واهى و سست، و سياست آن روز مى باشد.
و اكثريّت، در مقدّم داشتن مفضول بر فاضل از خليفه پيروى كرده اند.
قاضى در «مواقف»(1)مى نويسد:
اكثريّت، امامت مفضول با وجود فاضل را جايز دانسته اند؛ زيرا شايد براى امامت، شايسته تر از فاضل باشد؛ چرا كه آنچه در ولايتِ در هر امرى معتبر است شناخت مصالح و مفاسد آن، و توانايى داشتن بر انجام لوازم آن است، و چه بسا كسى كه در علم و عمل داراى فضيلت كمتر است، به سرپرستى آگاه تر باشد و شرايط آن را بيشتر از ديگران دارا باشد. و گروهى تفصيل داده اند و گفته اند: اگر نصب افضل باعث فتنه مى شود واجب نيست، و گرنه واجب است.
و شريف جرجانى نوشته است:
مانند اينكه لشكريان و مردم، گوش به فرمان شخص فاضل نباشند، بلكه مطيع و فرمانبر مفضول باشند(2)[كه در اينجا نصب افضل باعث فتنه مى شود].
امينى مى گويد: منظور ما از افضل كسى است كه همۀ صفات كماليه اى كه بشر مى تواند داشته باشد، را دارا باشد نه افضل بودن در صفتى و افضل نبودن در صفتى ديگر؛ از اين رو مثلاً «أفقه» كسى است كه به شؤون سياست بصيرتر، و به مصالح و مفاسد اُمور آگاهتر، و در ادارۀ كردن جامعه با ثبات تر، در جنگها شجاع تر، و در دعواها قضاوتش درست تر، و دربارۀ حقوق خدا خشن تر، نسبت به ضعيفان امّت مهربان تر، در نيازهاى جامعۀ دينى بخشنده تر باشد، و ويژگى هايى ديگر از اين دست؛ بنابر اين، گمانِ آنها كه گاه مفضول، با قدرت تر، آگاه تر و استوارتر است، تصوّر نمى شود.
و بر خداى سبحان واجب است كه هر زمانى را از انسانى كه اين گونه باشد خالى نگذارد، بعد از آن كه ثابت كرديم به وجود آوردن آن، لطفى است كه بر
خداوند واجب مى باشد، و آن شخص نيز همسنگ قرآن كريم است و از يكديگر جدا نمى شوند تا در حوض كوثر بر پيامبر وارد شوند. و هر كه از لشكريان و ديگران از او اطاعت نكند مانند كسى است كه از پيامبر اطاعت نكرده، و صاحب امر با اطاعت نكردن ديگران، از ولايت كبرى كه خداوند برايش مقدّر كرده دور و سرنگون نمى شود، بلكه بر بقيّه واجب است كه آن افراد را خاضع و مطيع گردانند، آن گونه كه مرتدّان يا كسانى كه گمان كردند جزء آنها هستند (مانند مالك بن نويره و همراهان او)، را به اطاعت او وا داشتند! و واجب است كه پيكان جنّيان را به سوى او نشانه بگيرند؛ چنانكه به طرف سعد بن عباده سرپرست خزرج نشانه گرفتند(1)!
و خليفه چاره اى جز ديدگاه خود پيرامونِ تقديم مفضول نداشته است، و اين ديدگاه را مطرح نكرد جز براى تصحيح خلافت خود، و مقدّم شدن بر كسى كه خداوند سبحان در كتاب عزيزش او را تقديس كرده، و جان پيامبر اقدس صلى الله عليه و آله قرارداده، و طاعت و ولايت او را در كنار طاعت و ولايت پيامبر آورده است، و با او دين را تكميل و نعمت را تمام كرد، و پيامبرش را به رساندن اين مطلب امر كرد، و ضامن حفظ او از مردم شد، و پيك وحى به ولايت او و سزاوارتر بودن او به مؤمنان از خودِ آنها، در اجتماعى با شكوه بين صد هزار نفر يا بيشتر ندا داد و گفت: «يا أيّها الناس! إنّ اللّٰه مولاي، وأنا مولى المؤمنين، وأنا أولى بهم من أنفسهم، من كنت مولاه فعليّ مولاه، أللّهمّ وال من والاه، وعاد من عاداه» [اى مردم! خداوند مولاى من است و من مولاى مؤمنان و من به آنها از خود آنها سزاوارترم، هر كه من مولاى او هستم على مولاى اوست، خدايا! هر كه او را دوست دارد دوست بدار، و هر كه با او دشمنى مى كند دشمن بدار].
1) - [وى با ابوبكر بيعت نكرد، و پس از هلاكت وى، با عمر نيز بيعت نكرد تا آنكه سرانجام به دستور عمر به قتل رسيد، ولى به دروغ ادّعا كردند كه توسّط جنّيان كشته شده؛ زيرا شب در صحرا ايستاده ادرار كرده است!؛ ر. ك: شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحديد 39/2؛ و 111/10].
و فضايل پدر دو سبط پيامبر خدا، ملكات و روحيّات او، پاك نهادى، طهارت اصل و نَسَب، قداست زادگاه (كعبه)، عظمت شأن او، دست نيافتنى بودن او در تدبير و دورانديشى، جدّيّت و قاطعيّت و سبقت در اسلام، و فانى بودن او در ذات خدا، و افضل بودن او در علم و همۀ فضايل، بر كسى پوشيده نيست. و كسى نيست كه گمان كند يا بگويد ابوبكر و عمر از مولا اميرالمؤمنين عليه السلام افضل هستند؛ اين ابوبكر است كه بر بالاى منابر مى گويد:
«ولّيتُ ولستُ بخيركم، ولي شيطان يعتريني» [من ولىّ شما شدم و بهترين شما نيستم، من شيطانى دارم كه گمراهم مى كند]. و از امّت مى خواهد او را بر نَفْسش يارى كنند و كجى و ضعف او را بر طرف نمايند(1).
و اين عمر بن خطّاب است و تصريحات وى پيش روى تو است آنجا كه مى گويد: امر حكومت براى على بود لكن به خاطر جوان بودن و خون هايى كه ريخته بود(2)، از او ستادند. يا به بهانه اى كه خود عمر هنگام تعيين جانشين مطرح كرد: «للّٰه أبوك(3)لولا دعابة فيك»(4)[شگفتا از عظمت و شرافت تو! اگر شوخ طبعى در تو نبود (تو را خليفه مى كرديم)].
وى هميشه خداوند را مى خوانْد و از او مى خواست او را در مشكلى كه
1) - طبقات ابن سعد 3:151[212/3]؛ الإمامة والسياسة 1:16[22/1]؛ تاريخ طبرى 3:210[224/3، حوادث سال 11 ه]؛ صفة الصفوة 1:99[261/1، شمارۀ 2]؛ شرح نهج البلاغة 3:8؛ و 4:167[20/6، خطبۀ 66؛ و 156/17، نامۀ 62]؛ كنز العمّال 3:126[589/5، ح 14050].
2) - ر. ك: محاضرات الاُدباء، راغب 2:213 [مج 2 / ج 478/4]؛ شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحديد 2:20 و 115 [50/6، خطبۀ 66؛ 82/12، خطبۀ 223].
3) - [هرگاه چيزى به موجودى عظيم و شريف (مانند اللّٰه) اضافه شود، لباس عظمت و شرف برتن مى كند؛ مثل اينكه گفته مى شود: بيت اللّٰه، ناقة اللّٰه. و اگر در فرزند خصوصيّتى باشد كه جايگاه وى را نيكو كرده و مورد ستايش ديگران قرار داده است، عرب در مقام مدح و تعجّب مى گويد: «للّٰه أبوك»؛ يعنى أبوك للّٰه خالصاً حيث أنجب بك و أتى بمثلك: پدر تو تنها براى خداست چرا كه مثل تويى را به بار آورد؛ ر. ك: نهايۀ ابن اثير 19/1؛ لسان العرب 12/14-13؛ مجمع البحرين 28/1].
4) - الغيث المنسجم، صفدى 1:168[276/1].
ابوالحسن در آن نيست، تنها نگذارد و عقيده داشت اگر على نبود او گمراه(1)و هلاك و مفتضح مى شد، و زن ها عقيم هستند كه همچون على را به دنيا آورند، و روايات فراوان ديگرى كه در «شاهكارهاى علمى عمر» گذشت. و هيچ گاه در خيالش خطور نكرد كه او در يكى از فضايل مانند مولا على است، يا نزديك به اوست، يا كمى از او دور است.
پس از آن كه معناى خلافت نزد اهل سنّت را فهميدى و نظر گذشتگانِ آنها و در رأس همه خليفۀ اوّل را دانستى، بيا و دوگانگى و اختلاف بين آن كلمات، با كلمات و پندارهاى گروهى ديگر را نظاره كن؛ «وَ لَوْ كٰانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اَللّٰهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اِخْتِلاٰفاً كَثِيراً» (2)[اگر از سوى غير خدا بود، اختلاف فراوانى در آن مى يافتند].
احمد بن محمّد وترى بغدادى در «روضة الناظرين»(3)نوشته است:
بدان: اكثريّتِ اهل سنّت و جماعت براين باورند كه افضل مردم پس از پيامبر صلى الله عليه و آله، ابوبكر، سپس عمر، سپس عثمان، و سپس على - رضي اللّٰه تعالى عنهم - است. و هر كه در خلافت مقدّم بوده، در فضيلت هم مقدّم است؛ زيرا تقديم مفضول بر فاضل محال است، و صحابه در امر حكومت مراعات افضليّت را مى كردند.
و دليل اين مطلب آن است كه: آنگاه كه ابوبكر تصريح به خلافت عمر پس از خود كرد، طلحه ايستاد و گفت: «ما تقول لربّك وقد ولّيت علينا فظّاً غليظاً» [به پروردگارت چه جواب مى دهى كه بر ما درشت خوى بداخلاقى را سرپرست كردى؟!]، ابوبكر گفت: «فركتَ لي عينيك، ودلكتَ لي عقبيك، وجئتَني تكفّني عن رأيي، وتصدّني عن ديني، أقول له إذا سألني: خلّفتُ عليهم خير أهلك» [چشم غرّه مى روى، و پاشنه پايت را به زمين مى كوبى، و آمده اى مرا از نظر و دينم برگردانى؟! وقتى از من پرسيد، مى گويم:
بهترين اهل تو را بر آنها خليفه كردم]؛ و اين سخن ابوبكر بر اين دلالت مى كند كه آنها مراعات افضليّت را مى كرده اند.
و تو مى بينى كه اين سخن، دروغى براى فريب ضعيفانِ اين امّت بيچاره است، سخنى كه با ديدگاه اكثريّت، و با عقايد علماى كلام، و رفتار و گفتار صحابه، و پيش از همه با ديدگاه خودِ خليفه (ابوبكر) مخالف است. و گويا اين محال بودنى [تقديم مفضول بر فاضل] كه پنداشته، بر خليفه و كسانى كه او را در كارش كمك كرده اند، و امامت وى را بر امّت ها و گروه هاى پس از او، تحميل كرده اند، پوشيده مانده است.
و گويا تاريخ و «نوادر الأثر في علم عمر» (شاهكارى هاى علمى عمر)، پيش روى وَتَرى نيست تا مقدار ارزش ابوبكر را بفهمد و در آن غلوّ نكند، و بداند كه اگر عمر با اين سيره و شاهكارها، بهترين فرد امّت است، پس بايد با اسلام وداع كرد.
بله، اينها هوى و هوس ها و شهوتهاست كه هر كدام به گوشه اى از آن چسبيده اند، و فتواهايى بدون دليل است كه هركسى به حسب ميلش در پى آن مى رود. و ما عقل سليم تو را در بين دو امام ميزان قرار مى دهيم: امامى كه ما توصيفش كرديم، و امامى كه اهل سنّت مى گويند؛ پس عقلت را به هر كدام كه متمايل است رجوع ده، هر كدام كه وسيلۀ بين او و خداى سبحان مى شود، و هر كدام كه شايستگى چيره شدن بر نفوس و نواميس و احكام مسلمين در دنيا و آخرت را دارد. البتّه اگر ترازوى انصافش ناميزان نباشد؛ فَ «وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفِينَ» (1)[واى بر كم فروشان!].
1) - مطفّفين: 1.
لالكايى در «السنّة» از عبداللّٰه بن عمر نقل كرده است: مردى نزد ابوبكر آمد و گفت: آيا عقيده دارى زنا با قضا و قدر است؟ گفت: آرى. گفت: چگونه خداوند آن را براى من مقدّر كرده، سپس مرا عذاب مى كند؟ گفت: «يابن اللخناء! أما واللّٰه لو كان عندي إنسان أمرتُ أن يجأ أنفك»(1)[اى پسر زن بدبو! به خدا سوگند! اگر كسى نزد من بود امر مى كردم كه دماغت را بشكند].
امينى مى گويد: آيا گمان مى كنى خليفه معناى صحيح قَدَر را بداند كه بدين معناست: ثبوت و حتميّت امرى كه در علم ازلى الهى است، با قدرت بخشيدن بر انجام و ترك آن، و شناساندن خوبى و بدى و روشن كردن عاقبت اين دو.
«إِنّٰا هَدَيْنٰاهُ اَلسَّبِيلَ إِمّٰا شٰاكِراً وَ إِمّٰا كَفُوراً» (2)[ما راه را به او نشان داديم، خواه شاكر باشد (و پذيرا گردد) يا ناسپاس].
«وَ هَدَيْنٰاهُ اَلنَّجْدَيْنِ» (3)[و او را به راه خير و شرّ هدايت كرديم].
«وَ مَنْ شَكَرَ فَإِنَّمٰا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَرِيمٌ» (4)[و هر كس شكر كند، به نفع خود شكر مى كند؛ و هر كس كفران نمايد (به زيان خويش نموده است، كه) پروردگار من، غنى و كريم است].
«وَ مَنْ يَشْكُرْ فَإِنَّمٰا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اَللّٰهَ غَنِيٌّ حَمِيدٌ» (5)[هر كس شكرگزارى كند، تنها به سود خويش شكر كرده؛ و آن كس كه كفران كند، (زيانى به خدا نمى رساند)؛ چرا كه خداوند بى نياز و ستوده است].
همۀ اين ها با رودر رويى عقل و شهوت در انسان، و آفريدن عوامل پيروزى در مقابل نفس امّاره است، كه برخى با حسن انتخاب اطاعت مى كنند
و برخى با سوء اختيار خود گرد معصيت مى چرخند.
«فَمِنْهُمْ ظٰالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سٰابِقٌ بِالْخَيْرٰاتِ» (1)[از ميان آنها عدّه اى بر خود ستم كردند، و عدّه اى ميانه رو بودند، و گروهى به اذن خدا در نيكيها (از همه) پيشى گرفتند].
«مَنِ اِهْتَدىٰ فَإِنَّمٰا يَهْتَدِي لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّمٰا يَضِلُّ عَلَيْهٰا» (2)[هر كس هدايت شود، براى خود هدايت يافته؛ و آن كس كه گمراه گردد، به زيان خود گمراه شده است].
«فَمَنِ اِهْتَدىٰ فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّمٰا يَضِلُّ عَلَيْهٰا» (3)[هر كس هدايت را پذيرد به نفع خود اوست؛ و هر كس گمراهى را برگزيند، تنها به زيان خود گمراه مى گردد].
«مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَسٰاءَ فَعَلَيْهٰا ثُمَّ إِلىٰ رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ» (4)[هر كس كار شايسته اى بجا آورد، براى خود بجا آورده است؛ و كسى كه كار بد مى كند، به زيان خود اوست؛ سپس همۀ شما به سوى پروردگارتان بازگردانده مى شويد].
«فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ عَمِيَ فَعَلَيْهٰا» (5)[كسى كه (به وسيله آن، حقّ را) ببيند، به سود خود اوست؛ و كسى كه از ديدن آن چشم بپوشد، به زيان خودش مى باشد].
«قُلْ إِنْ ضَلَلْتُ فَإِنَّمٰا أَضِلُّ عَلىٰ نَفْسِي وَ إِنِ اِهْتَدَيْتُ فَبِمٰا يُوحِي إِلَيَّ رَبِّي» (6)[بگو:
«اگر من گمراه شوم، از ناحيۀ خود گمراه مى شوم؛ و اگر هدايت يابم، به وسيلۀ آنچه پروردگارم به من وحى مى كند هدايت مى يابم].
«إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهٰا» (7)[اگر نيكى كنيد، به خودتان نيكى مى كنيد؛ و اگر بدى كنيد باز هم به خود مى كنيد].
«إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اِهْتَدىٰ» (8)[پروردگار تو كسانى را كه از راه او گمراه شده اند بهتر مى شناسد، و (همچنين) هدايت يافتگان را
از همه بهتر مى شناسد].
«رَبِّي أَعْلَمُ مَنْ جٰاءَ بِالْهُدىٰ وَ مَنْ هُوَ فِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ» (1)[پروردگار من از همه بهتر مى داند چه كسى (برنامه) هدايت آورده، و چه كسى در گمراهىِ آشكار است].
پس قَدَر، مستلزم جبر نيست و علم خداوند سبحان به مقدار خير و شرّى كه بندگان انتخاب كرده و انجام مى دهند منافاتى با تكليف ندارد؛ همان طور كه اثرى در اختيار مكلّفين ندارد و با وجود اين علم، مجازات بر معصيت قبيح نيست و ثواب بر اطاعت نيز ساقط نمى شود.
«فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ * وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ» (2)[پس هر كس هموزن ذرّه اى كار خير انجام دهد آن را مى بيند * و هر كس هموزن ذرّه اى كار بد كرده آن را مى بيند].
«وَ نَضَعُ اَلْمَوٰازِينَ اَلْقِسْطَ لِيَوْمِ اَلْقِيٰامَةِ فَلاٰ تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئاً وَ إِنْ كٰانَ مِثْقٰالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَيْنٰا بِهٰا وَ كَفىٰ بِنٰا حٰاسِبِينَ» (3)[ما ترازوهاى عدل را در روز قيامت برپا مى كنيم؛ پس به هيچ كس كمترين ستمى نمى شود؛ و اگر به مقدار سنگينى يك دانۀ خردل (كار نيك و بدى) باشد، ما آن را حاضر مى كنيم؛ و كافى است كه ما حساب كننده باشيم].
«اَلْيَوْمَ تُجْزىٰ كُلُّ نَفْسٍ بِمٰا كَسَبَتْ لاٰ ظُلْمَ اَلْيَوْمَ» (4)[امروز هر كس در برابر كارى كه انجام داده است پاداش داده مى شود؛ امروز هيچ ظلمى نيست].
«فَكَيْفَ إِذٰا جَمَعْنٰاهُمْ لِيَوْمٍ لاٰ رَيْبَ فِيهِ وَ وُفِّيَتْ كُلُّ نَفْسٍ مٰا كَسَبَتْ وَ هُمْ لاٰ يُظْلَمُونَ» (5)[پس چگونه خواهند بود هنگامى كه آنها را براى روزى كه شكّى در آن نيست (روز رستاخيز) جمع كنيم، و به هر كس، آنچه (از اعمال براى خود) فراهم كرده، به طور كامل داده شود؟ و به آنها ستم نخواهد شد (زيرا محصول اعمال خود را مى چينند)].
آيا خليفه اين معنا را از قَدَر مى دانست و آن جواب را داد، ولى سؤال كننده منظور او را نفهميد و انتقاد كرد؟ لكن اگر منظورش اين بود، در پاسخ آن منتقد ناسزا نمى گفت و آرزو نمى كرد كسى نزد او بود تا بينى اش را بشكند، بلكه ابتدا منظورش را مى گفت تا آن مرد به حقّ باز گردد.
يا اينكه خليفه از قَدَر چيزى نمى فهميد مگر آفريدن أعمال بندگان كه اكثريّتِ پيروان وى گفته اند؟ در اين صورت، آنچه منتقد گفت صحيح است، خليفه به او دشنام بدهد يا نه. و آنچه از دخترش عايشه فهميده مى شود ميلِ به معناى دوّم است؛ وى پس از اينكه به خاطر قيام عليه مولا اميرالمؤمنين عليه السلام و كنار گذاشتن پرده نشينى و ظاهر شدن در ميان مردم همچون دوران جاهليّت نخستين(1)، مورد ملامت و سرزنش قرار گرفت، گفت: «أ نّها كانت قدَراً مقدوراً وللقدَر أسباب»(2)[اين كارها مقدّر شده بود، و قضا و قدر اسبابى دارد].
خالد بن وليد به قصد بطاح(3)حركت كرد و چون به آنجا رسيد كسى را نديد. و مالك بن نويره قبلاً آنها را متفرّق كرده و از اجتماع نهى كرده و گفته بود: اى قبيله بنى يربوع! ما به اين امر دعوت شديم و كوتاهى كرديم و به مطلوب خود نرسيديم و من در اين امر فكر كردم و ديدم اين امر بدون هيچ سياستى براى آنها مهيّا شده است، در اين صورت مردم در اين امر هيچ قدرتى ندارند، پس، از دشمنى با گروهى كه براى آنها كار مى كنند بپرهيزيد، و متفرّق شويد و در اين امر داخل شويد؛ و لذا آنها متفرّق شدند. و چون خالد به آن
1) - [در حالى كه خداوند در سورۀ أحزاب، آيۀ 33 به زنان پيامبر فرمان مى دهد: «وَ لاٰ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ اَلْجٰاهِلِيَّةِ اَلْأُولىٰ» (و همچون دوران جاهليّت نخستين (در ميان مردم) ظاهر نشويد)].
2) - اين سخن را بغدادى با سند خود در تاريخش 1:160 نقل كرده است.
3) - [آبى در ديار بنى اسد بن خزيمه؛ معجم البلدان 445/1].
سرزمين رسيد گروه هايى را فرستاد و به آنها دستور داد اذان و اقامه بگويند و هر كس را كه اجابت نكرد، بياورند، و اگر امتناع ورزيد او را بكشند. و قبلاً ابوبكر به آنها سفارش كرده بود كه هر كجا فرود آمدند، اذان و اقامه بگويند و اگر آن گروه هم اذان و اقامه گفتند كارى به آنها نداشته باشند، و گرنه بر آنها بتازند و آنها را بكشند يا آتش بزنند. و اگر به اذان و اقامۀ شما جواب مثبت دادند از آنها [دربارۀ زكات] بپرسيد اگر به آن اقرار كردند از آنها قبول كنيد و اگر قبول نكردند بر آنها بتازيد، و سخنى نگوييد. پس لشكريان، مالك بن نويره، عاصم، عبيد، عرين، و جعفر فرزندان ثعلبة بن يربوع را نزد خالد آوردند و دربارۀ آنها اختلاف شد، ابوقتاده كه در ميان لشكر بود شهادت داد كه آنها اذان و اقامه گفتند و نماز خواندند، و چون دربارۀ آنها اختلاف شد دستور داد آنها را در شب سردى كه هيچ چيزى را باقى نمى گذاشت و سرما رو به زيادت مى رفت، زندانى كردند. آنگاه خالد به منادى دستور داد كه ندا بدهد: «ادفئوا اسراكم» [اسيران را گرم كنيد و به آنان لباس گرم بپوشانيد]. و در لغت كنانه واژۀ «دفء» به معناى كشتن بود. و آنها گمان كردند خالد ارادۀ قتل آنها را كرده است پس آنها را كشتند، و ضرار بن أزور، مالك را كشت. و خالد تا صداى ناله شنيد از چادر خود خارج شد ولى كار از كار گذشته بود. در اين هنگام، خالد گفت: چون خدا امرى را اراده كند به آن مى رسد. و خالد با اُمّ تميم همسر مالك ازدواج كرد، از اين رو قتاده (به او اعتراض كرد و) گفت: اين است كار تو (كه مالك را بى گناه كشتى و بلافاصله با همسرش همبستر شدى)؟! و خالد او را با تندخويى از خود راند و او خشمگين شد و رفت.
و در تاريخ ابوالفداء آمده است: عبداللّٰه بن عمر و ابوقتاده أنصارى حاضر بودند، و با خالد دربارۀ مالك صحبت كردند ولى او سخن آن دو را نپسنديد. و و مالك گفت: اى خالد! ما را به سوى ابوبكر بفرست تا دربارۀ ما حكم كند.
خالد گفت: خداوند از من نگذرد اگر من از تو بگذرم، و به ضرار بن أزور دستور داد گردنش را بزند.
و عمر به ابوبكر گفت: شمشير خالد دربارۀ مالك مرتكب ظلم شده است و اين سخن را دائماً تكرار مى كرد. و ابوبكر پاسخ داد: «يا عمر! تأوّلَ فأخطأ فارفع لسانك عن خالد فإنّي لا أشيم سيفاً سلّه اللّٰه على الكافرين»(1)[اى عمر! او اجتهاد كرد و خطا نمود، پس دربارۀ او سخن مگو كه من شمشيرى را كه خداوند بر كافران كشيده است در غلاف نمى كنم].
امينى مى گويد: شايسته است كه پژوهشگر در اين رويداد از دو جهت كاملاً دقّت كند:
جهت نخست: گناهان و جرايم بزرگى كه خالد بن وليد مرتكب شد و دامان هر مسلمانى از آن برى است، و با نداى قرآن كريم و سنّت شريف منافات دارد، و هر كس به خدا و رسول او و آخرت ايمان دارد از آن بيزارى مى جويد.
«أَ يَحْسَبُ اَلْإِنْسٰانُ أَنْ يُتْرَكَ سُدىً» (2)[آيا انسان گمان مى كند بى هدف رها مى شود؟!].
«أَ يَحْسَبُ أَنْ لَنْ يَقْدِرَ عَلَيْهِ أَحَدٌ» (3)[آيا او گمان مى كند كه هيچ كس نمى تواند بر او دست يابد؟!].
«أَمْ حَسِبَ اَلَّذِينَ يَعْمَلُونَ اَلسَّيِّئٰاتِ أَنْ يَسْبِقُونٰا سٰاءَ مٰا يَحْكُمُونَ» (4)[آيا كسانى كه اعمال بد انجام مى دهند گمان كردند بر قدرت ما چيره خواهند شد؟! چه بد داورى مى كنند!].
به حكم كدام كتاب يا سنّت، ريختن خون پاك كسانى كه به خدا و رسولش ايمان آورده اند، جايز است؟! كسانى كه از راه حقّ تبعيّت كردند، راه نيكو را تصديق نمودند، اذان و اقامه گفتند، نماز خواندند، صدايشان بلند بود كه ما مسلمانيم، چرا اسلحه به همراه داريد؟!
«لاٰ تَحْسَبَنَّ اَلَّذِينَ يَفْرَحُونَ بِمٰا أَتَوْا وَ يُحِبُّونَ أَنْ يُحْمَدُوا بِمٰا لَمْ يَفْعَلُوا فَلاٰ تَحْسَبَنَّهُمْ بِمَفٰازَةٍ مِنَ اَلْعَذٰابِ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ» (1)[گمان مبر آنها كه از اعمال (زشت) خود خوشحال مى شوند، و دوست دارند در برابر كار (نيكى) كه انجام نداده اند مورد ستايش قرار گيرند، از عذاب (الهى) بركنارند! (بلكه) براى آنها، عذاب دردناكى است].
عذر خالد در كشتن كسانى مانند مالك كه با پيامبر اعظم معاشرت كرده بود و صحابى خوبى بود، و آن حضرت او را براى جمع آورى صدقات قومش گمارده بود، و از بزرگان زمان جاهليّت و اسلام و هم نشين شاهان(2)بود، چيست؟!
«مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسٰادٍ فِي اَلْأَرْضِ فَكَأَنَّمٰا قَتَلَ اَلنّٰاسَ جَمِيعاً» (3)[هر كس، انسانى را بدون ارتكاب قتل يا فساد در روى زمين بكشد، چنان است كه گويى همه انسانها را كشته است].
«وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزٰاؤُهُ جَهَنَّمُ خٰالِداً فِيهٰا» (4)[و هر كس، فرد با ايمانى را از روى عمد به قتل برساند، مجازات او دوزخ است؛ در حالى كه جاودانه در آن مى ماند].
و چه چيز بر آن مرد، تاختن بر اهل و عيال پاك آن مقتولين، و اذيّت و آزار و به اسارت گرفتن آنها را، بدون اينكه مرتكب گناه و معصيت شده باشند، يا از آنها در مجتمع دينى فسادى ظاهر شود، حلال كرد؟!
«وَ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ بِغَيْرِ مَا اِكْتَسَبُوا فَقَدِ اِحْتَمَلُوا بُهْتٰاناً وَ إِثْماً مُبِيناً» (5)[و آنان كه مردان و زنان با ايمان را به خاطر كارى كه انجام نداده اند آزار مى دهند، بار بهتان و گناه آشكارى را به دوش كشيده اند].
اين قساوت، بدرفتارى، خشونت، دورى از شعائر و آداب اسلامى و عذاب دادن سرهاى گروهى از مسلمان، و آنها را پايۀ ديگ قراردادن و
سوزاندن آنها با آتش، چيست؟!
«فَوَيْلٌ لِلْقٰاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ» (1)[واى بر آنان كه قلبهايى سخت در برابر ذكر خدا دارند!].
«فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْ عَذٰابِ يَوْمٍ أَلِيمٍ» (2)[واى بر كسانى كه ستم كردند از عذاب روزى دردناك!].
خالد كيست و چه ارزشى دارد پس از اينكه هوى و هوس خود را خداى خويش قرار داد، نَفْسش او را فريب داد، شهوتش او را گمراه كرد، و غلبۀ شهوت او را مست نمود؟! و در نتيجه، حرمت هاى الهى را هتك كرد، اسلام مقدّس را بدنام نمود، و همان شب با همسر مالك كه به ناحقّ او را كشته بود زنا كرد(3)«إِنَّهُ كٰانَ فٰاحِشَةً وَ مَقْتاً وَ سٰاءَ سَبِيلاً» (4)[اين كار، عملى زشت و تنفّرآور و راه نادرستى است]. و كشتن مالك فقط براى اين كار زشت بود، و اين، امرى عيان، و سرّى پنهان شده نبود، و خود مالك آن را مى دانست و به همسرش پيش از اين واقعه خبر داد و گفت: تو مرا در معرض كشته شدن قرار دادى.
پس مالك با مظلوميّت و به خاطر غيرت و حمايت از ناموس خود كشته شد، و در خبر متواتر وارد شده است : «من قُتل دون أهله فهو شهيد»(5)[هر كس در راه (حمايت از) خانواده اش كشته شود، شهيد است]. و در روايتى صحيح آمده است:
«من قُتل دون مظلمته فهو شهيد»(6)[كسى كه به خاطر ايستادگى در برابر ظلمى كه به
1) - زمر: 22.
2) - زخرف: 65.
3) - الصواعق: 21 [ص 26]؛ تاريخ الخميس 2:333[209/2].
4) - نساء: 22.
5) - مسند احمد 1:191[311/1، ح 1655]. مناوى در الفيض القدير 6:195 [ح 8917] تصريح به متواتر بودن اين روايت كرده است.
6) - نسائى [در السنن الكبرى 311/2، ح 3559] و ضياء مقدسى در الجامع الصغير [631/2، ح 8918] اين روايت را ذكر كرده اند، و سيوطى آن را صحيح دانسته است؛ ر. ك: فيض القدير 6:195 [ح 8918].
وى شده، كشته شود، شهيد است].
و اين بهانۀ ساختگى كه مالك زكات نداده، به خالد اجازۀ انجام چنين جنايت هايى را نمى دهد. آيا اگر مرد مسلمانِ موحّدِ مؤمنِ به خدا و كتابش تنها از پرداخت زكات امتناع ورزد موجب ارتدادش مى شود، در حالى كه مُنْكِر اصل زكات و وجوب آن نيست؟! و آيا در اين هنگام بايد كشته شود در حالى كه در روايت صحيحى از پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله آمده است: «لايحلّ دم رجل يشهد أن لا إله إلّااللّٰه، وأنّي رسول اللّٰه، إلّابإحدى ثلاثة: النفس بالنفس، والثيّب الزاني، والتارك لدينه المفارق للجماعة»(1)[ريختن خون مردى كه شهادتين مى گويد حلال نيست مگر به يكى از سه علّت: كسى را بكشد و او را قصاص كنند، همسر داشته باشد و با اين حال زنا كند، از دين دست برداشته و از جماعت مسلمين كناره بگيرد]؟!
اين چه حالتى در گذشتگان بوده است كه مستى شهوت، آنها را فريب داده و نداى هوى و هوس آنها را به هلاكت انداخته، و دربارۀ هيچ مؤمنى عهد و پيمان و امان و حرمتى را مراعات ننمودند و هيچ ظلم و تجاوزى را فرو گذار نكردند.
از اين رو خالد را مى بينى كه شخصيّتى چون مالك را مى كشد و آن معصيت ها را انجام مى دهد به خاطر كاميابى از همسرش امّ تميم. و ديگرى را مى بينى كه به خاطر شهوت كاميابى از قطام، سيّد عترت امير المؤمنين عليه السلام را مى كشد. و ديگرى(2)را مى بينى كه بر گروهى از قبيلۀ بنى اسد مى تازد، و زنى زيبا روى را مى گيرد و يارانش آن زن را به او مى بخشند و با او زنا مى كند، سپس داستان را براى خالد ذكر مى كند و او مى گويد: آن را به تو بخشيدم - گويا اين سربازان جمع شده بودند براى زنا كردن و شكستن حرمت ناموس
مردان آزاد - آنگاه خالد ماجرا را براى عمر نوشت و او پاسخ داد: سنگسارش كنند(1).
و اين يزيد بن معاويه است كه دسيسه ونيرنگ به كار مى برد وبراى همسر امام حسن زكىّ عليه السلام ريحانۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله، سمّ كشنده اى مى فرستد تا او را بكشد و بعداً با او ازدواج كند(2)، و يا اين كار را معاويه به خاطر هدفى كه داشت انجام داد، چنانكه خواهد آمد(3).
و پشت سر اين ظالمين، گروهى هستند كه دامان آنها را با عذرهاى ساختگى و دروغين مانند تأويل و اجتهاد - و اى كاش اين دو نبودند! - پاك مى كنند و خداوند به آنچه قلب هايشان مخفى مى كند يا آشكار مى سازد عالم است؛ «وَ إِنْ حَكَمْتَ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ إِنَّ اَللّٰهَ يُحِبُّ اَلْمُقْسِطِينَ» (4)[و اگر ميان آنها داورى كنى، با عدالت داورى كن، كه خدا عادلان را دوست دارد].
جهت دوم: جهت دومى كه مى خواهيم پيرامون آن بحث كنيم اوّلاً: مسلّط كردن خليفه است افرادى مانند خالد و ضرار بن أزور شراب نوش و ظالم(5)را بر جانها و خونها و أعراض و نواميس اسلام، و سفارش به لشكريانش كه مرتدّان را بسوزانند، در حالى كه در سنّت شريفه از آن نهى شده است(6).
و ثانياً: چشم پوشى او از اين مصيبت ها و جنايات قبيح، گويا اصلاً چيز قابل ذكرى نيستند؛ چرا كه گوش دنيا از او پيرامون اين رخدادها صدايى
1) - تاريخ ابن عساكر 7:31[388/24-389، شمارۀ 2931؛ مختصر تاريخ دمشق 154/11]؛ خزانة الأدب 2:8[326/3]؛ الإصابة 2:209 [شمارۀ 4172].
2) - تاريخ ابن عساكر 4:226[284/13، شمارۀ 1383؛ مختصر تاريخ دمشق 39/7].
3) - [در ص 1097 از كتاب برگزيدۀ الغدير].
4) - مائده: 42.
5) - تاريخ ابن عساكر 7:30[389/24-390، شمارۀ 2931؛ مختصر تاريخ دمشق 154/11]؛ خزانة الأدب 2:8[326/3]؛ الإصابة 2:209 [شمارۀ 4172].
6) - از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده است: «لايُعذِّب بالنار إلّاربُّ النار» (كسى جز پروردگار آتش، با آتش عذاب نمى كند)؛ نگاه كن: صحيح بخارى 4:325[1098/3، ح 2853].
نشنيد، و در مذمّت كردن و عيب گرفتن بر آن كارها سخنى از او حكايت نشده، و هيچ كس از او تحرّكى نديده است.
چرا خليفه به جاى دفاع و حمايت از خالد، وى را به خاطر قتل مالك و ياران مسلمان و نيكوكار او مؤاخذه نكرد؟! در حالى كه قتل، نزد او ثابت شده بود.
چرا او را به خاطر قتل قصاص نكرد؟! و حدّ زنا بر او جارى نكرد؟! و به خاطر افترا و دروغ بستن او را تازيانه نزد؟! و به خاطر ظلم و تعدّى بر نواميس و اموال مسلمين تعزير نكرد؟! چرا خالد را بر كنار نكرد در حالى كه از كردۀ او ناراحت بود، و به متمّم بن نويره برادر مالك پيشنهاد كرد ديه دريافت كند، و به خالد دستور داد كه همسر مالك را طلاق دهد آن گونه كه در «إصابه» آمده است(1)؟! همۀ اين ها به كنار، دست كم امر به معروف و نهى از منكر مى كرد، و او را به خاطر آن جرم ها توبيخ و عتاب مى كرد، و آن چنان كه امير المؤمنين عليه السلام فرموده: كمترين انكار اين است كه با صورت عبوس و درهم كشيده، اهل معصيت را ملاقات كنى [أدنى الإنكار أن تلقى أهل المعاصي بوجوه مكفهرّة](2).
چرا خليفه در دفاع از خالد و جناياتش توقّف و مكث كرد [و او را به سزايش نرساند]؟! گاه مى گويد: او اجتهاد نموده و خطا كرده است، و گاه عذر مى تراشد و مى گويد: او شمشيرى از شمشيرهاى خداست و عمر را از بدگويى نسبت به او نهى مى كند و به او فرمان مى دهد كه از او دست بردارد و با او مجادله نكند، و چنانكه در شرح ابن ابى الحديد است(3)بر قتاده به خاطر اينكه فعل خالد را زشت شمرد خشمگين شد.
و ما در بحث از اين جهت، بر توجّه دادن خواننده به آن اكتفا مى كنيم، و به عمق مطلب و منتهاى آن نمى پردازيم؛ زيرا كسى نيست كه نفهمد هيچ
يك از اين دو بهانه صحيح نبوده و قابل پذيرش نيست. آيا يك مسلمان نمى داند توجيه گرى و اجتهاد در اين جرم ها و جناياتِ سنگين، راه ندارد؟! و بر هيچ فاعل و تاركى جايز نيست كه اين دو را در عيب ها و كج روى هايش سپر خود قرار دهد، و حدود را به بهانۀ آنها دفع كند، و خون ها را به ناحقّ بر زمين بريزد، و حرمت زنان آزاد را بشكند، و حكم خدا دربارۀ جانها و ناموس ها و اموال را به دور اندازد، و حاكم نيز با كسى كه ادّعاى توجيه و اجتهاد مى كرد موافقت نمى نمود(1)چنانكه قدامة بن مظعون شراب خورد و ادّعا كرد اجتهاد نموده است ولى عمر، عذر او را نپذيرفت و بر او حدّ جارى كرده و شلّاق زد؛ آن گونه كه در «سنن بيهقى»(2)و غير آن آمده است.
و ابن ابى شيبه(3)و ابن منذر از محارب بن دثار نقل كرده اند: گروهى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله در شهر شام شراب خوردند و گفتند: ما به خاطر سخن خداوند: «لَيْسَ عَلَى اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ جُنٰاحٌ فِيمٰا طَعِمُوا» (4)[بر كسانى كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام داده اند، گناهى در آنچه خورده اند نيست؛ (و نسبت به نوشيدن شراب، قبل از نزول حكم تحريم، مجازات نمى شوند)]، شراب خورديم، ولى عمر (اين توجيه را نپذيرفت و) بر آنها حدّ جارى كرد(5).
و ابوعبيده بر ابوجندل عاصى بن سهيل كه شراب خورده بود و آيۀ قبل را توجيه عمل خود قرار داده بود، حدّ جارى كرد(6).
و آيا كسى در اين شكّ دارد كه در شمشيرى كه خداى سبحان از نيام بيرون كشيده هيچ گاه ظلم و شرّ و فتنه و آشوب راه ندارد، و خون هايى كه ريختن
آن حرام است به وسيلۀ آن ريخته نمى شود، و حرمت هاى الهى هتك نمى شود، و وسيله اى براى رسيدن به شهوات نمى گردد، و به خاطر غلبۀ شهوات از نيام بيرون نمى آيد، و ناموس اسلام به وسيلۀ آن از بين نمى رود، و آن را جز مردان پاك و آنها كه از قبيح و فساد به دورند به دست نمى گيرند؟ خالد كيست و چه ارزشى دارد كه خليفه اين فضيلت بزرگ را به او بدهد، و او را شمشيرى كه خداوند بر دشمنانش از غلاف بيرون آورده، بداند: «سيفُ اللّٰه سلّه على أعدائه»، در حالى كه چندين بار پيامبر اعظم از خالد اعلام بيزارى كرد(1)؟! آيا اين ها سخنان بدون دليل، زياده گويى، دروغگويى، فضايل در دين خدا را به مسخره گرفتن، و خود را به نادانى زدن دربارۀ آنها، نيست؟! چگونه مى توانيم خالد را شمشيرى از شمشيرهايى كه خدا بر دشمنانش از نيام برآورده بدانيم در حالى كه در شرح حال وى كه در پيش روى ما قرار دارد آمده است: «أ نّه كان جبّاراً فاتكاً، لايراقب الدين فيما يحمله عليه الغضب وهوى نفسه»(2)[وى شخصى بسيار ستمگر بود، و از پشت خنجر مى زد، و هر گاه غضب و هواى نفس به او روى مى آورد، مراعات دين را نمى كرد].
امام مسلم در «صحيح»(3)خود در باب تيمّم به چهار طريق از عبد الرحمن ابن أبزى نقل كرده است:
شخصى پيش عمر آمد و گفت: من جُنُب شدم و آبى نيافتم (حكمش
چيست؟). عمر گفت: نماز نخوان. عمّار گفت: اى امير مؤمنان! به ياد ندارى كه من و تو در جنگى بوديم، جنب شديم و آبى نيافتيم و تو نماز نخواندى و من در خاك غلطيدم و نماز خواندم؛ آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: همانا تو را كافى بود دو دستت را به زمين مى زدى و سپس بر آن پُف مى كردى و آنگاه با آن صورت و دو كفّت را مسح مى كردى. عمر گفت: اى عمّار! از خدا بترس.
عمّار گفت: اگر بخواهى ديگر اين حديث را نقل نمى كنم.
اين حديث را بخارى در «صحيح»(1)خود در باب «المتيمّم هل ينفخ فيهما؟» [آيا تيمّم كننده بايد پس از زدن دو دست به خاك در آن دو بدمد؟] و در ابواب پس از آن نقل كرده، ولى گويا خوش داشته كه آن را به جهت حفظ مقام خليفه تحريف كند و به همين جهت جواب عمر كه گفت: «لاتصلّ» [نماز نخوان] و يا جمله «أمّا اَنا فلم أكن لاُصلّي» [اگر من بودم، نماز نمى خواندم] را حذف كرده، غافل از اينكه در اين صورت كلام عمّار در ادامۀ حديث، بى ربط خواهد بود.
همين حديث را ذهبى به صورت تحريف شده در كتاب «تذكرۀ» خودش نقل كرده(2)، و پس از آن مى گويد:
برخى گفته اند: چگونه ممكن است كه عمّار چنين سخنى بگويد و براى او جايز باشد كه علم خود را كتمان كند؟
پاسخ اين سخن آن است كه: اين سخن عمّار مصداق كتمان علم نيست، چون اين حديث را سرانجام نقل كرده، و خدا را شكر به ما رسيده است، و اين حديث را در مجلس امير المؤمنين نقل كرده است. و عمّار با اين سخن با عمر ملاطفت كرده؛ چون مى دانست كه عمر از زياد نقل كردن حديث به
جهت ترس از خطاى در نقل، و مشغول شدن مردم به حديث به جاى قرآن، نهى كرده است.
امينى مى گويد: در اينجا نكته اى است و آن اينكه امثال اين سخنان مزخرف و مباحث بى ربط، به جهت راه گم كردن و پوشانيدن واقعيّات بر خوانندگان خالى الذهن، از آنچه در تاريخ صحيح آمده است، مى باشد. كاش مى دانستم چه چيز آنان را از كلام عمر غافل كرده كه مى گويد: «نماز نخوان». و يا «من نماز نمى خوانم»؟! در حالى كه او خود را اميرالمؤمنين مى داند و جواب مسأله بسيار ساده است و اين مسأله از مسائل شايع و عامّ البلوى است!
چه چيز آنان را غافل كرده از سخن وى كه به عمّار مى گويد: «اتّق اللّٰه يا عمّار!»؟!
و از نماز نخواندن او، روزى كه در جنگ جُنب مى شود، آن هم پس از آنكه اسلام، وضو، غسل و تيمّم را آورده است؟!
و چه چيز موجب غفلت آنان از جهل وى به آيۀ تيمّم، و حكم قرآن كريم، وچشم پوشى وى از تعليم پيامبر، كيفيّت تيمّم را به عمّار، شده است؟!
چه باعث شده كه اينان از اين مسائل چشم پوشى كرده و به سخن عمّار مشغول شوند! آرى افراط در محبّت به چيزى، انسان را كور و كر مى كند [الحبّ يعمي ويصمّ].
«وَ مَنْ كٰانَ فِي هٰذِهِ أَعْمىٰ فَهُوَ فِي اَلْآخِرَةِ أَعْمىٰ وَ أَضَلُّ سَبِيلاً» (1)
[امّا كسى كه در اين جهان (از ديدن چهره حقّ) نابينا بوده است، در آخرت
نيز نابينا و گمراهتر است].
از كلمات عينى در «عمدة القاري»(2)و ابن حجر در «فتح الباري»(3)بر مى آيد: اين دو جملۀ عمر(4)جزء حديث بوده است، و به همين جهت آن را
ديدگاه وى در اين مسأله قرار داده اند؛ عينى مى گويد:
در حديث آمده است: عمر براى جنب، قائل به تيمّم نبود؛ زيرا عمّار به وى گفت: «امّا تو نماز نخواندى». و عمر آيۀ تيمّم را مختصّ به حدث اصغر مى دانسته و نتيجۀ اجتهادش اين بوده كه جنب تيمّم ندارد.
و ابن حجر مى گويد:
اين ديدگاه، از عمر مشهور است.
اين حديث پرده بر مى دارد از اين كه اين اجتهاد خليفه در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله بوده است و اين از جمله عجايبى است كه روزگار شنيده و به خود ديده است! آيا اين شخص نبايد پس از مخالفت عمّار با وى، كه ديد وى در خاك مى غلطد از پيامبر صلى الله عليه و آله سؤال مى كرد؟! و آيا آنچه بخارى در صحيح خود از عمران بن حصين نقل مى كند بر خليفه مخفى مانده است: پيامبر اكرم شخصى را ديد كه كناره گرفته و نماز نمى خواند، به او فرمود: فلانى! چرا با جمعيّت نماز نخواندى؟! گفت: اى رسول خدا! جُنُب شدم وآبى نبود. حضرت فرمود:
«عليك بالصعيد فإنّه يكفيك»(1)[بر تو باد به زمين كه تو را كفايت مى كند].
قبل از هر چيزى دربارۀ تيمّم دو آيه در قرآن كريم آمده است؛ يكى در سورۀ نساء آيۀ (43):
«يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَقْرَبُوا اَلصَّلاٰةَ وَ أَنْتُمْ سُكٰارىٰ حَتّٰى تَعْلَمُوا مٰا تَقُولُونَ وَ لاٰ جُنُباً إِلاّٰ عٰابِرِي سَبِيلٍ حَتَّىٰ تَغْتَسِلُوا وَ إِنْ كُنْتُمْ مَرْضىٰ أَوْ عَلىٰ سَفَرٍ أَوْ جٰاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ اَلْغٰائِطِ أَوْ لاٰمَسْتُمُ اَلنِّسٰاءَ فَلَمْ تَجِدُوا مٰاءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ إِنَّ اَللّٰهَ كٰانَ عَفُوًّا غَفُوراً».
[اى كسانى كه ايمان آورده ايد! در حال مستى به نماز نزديك نشويد، تا بدانيد چه مى گوييد! و همچنين هنگامى كه جنب هستيد - مگر اينكه مسافر باشيد - تا غسل
1) - صحيح بخارى 1:129[134/1، ح 341]؛ صحيح مسلم [131/2، ح 312، كتاب المساجد].
كنيد. و اگر بيماريد، يا مسافر، و يا «قضاى حاجت» كرده ايد، و يا با زنان آميزش جنسى داشته ايد، و در اين حال، آب (براى وضو يا غسل) نيافتيد، با خاك پاكى تيمّم كنيد! (به اين طريق كه) صورتها و دستهايتان را با آن مسح نماييد. خداوند، بخشنده و آمرزنده است].
امير مؤمنان عليه السلام مى فرمايد: اين آيه دربارۀ مسافر نازل شده كه هر گاه آب نيابد تيمّم مى كند و نماز مى خواند تا زمانى كه آب بيابد، و وقتى به آب دست يافت غسل مى كند(1).
آيۀ دوم در سورۀ مائده آيۀ (6) است:
«يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِذٰا قُمْتُمْ إِلَى اَلصَّلاٰةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ إِلَى اَلْمَرٰافِقِ وَ اِمْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى اَلْكَعْبَيْنِ وَ إِنْ كُنْتُمْ جُنُباً فَاطَّهَّرُوا وَ إِنْ كُنْتُمْ مَرْضىٰ أَوْ عَلىٰ سَفَرٍ أَوْ جٰاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ اَلْغٰائِطِ أَوْ لاٰمَسْتُمُ اَلنِّسٰاءَ فَلَمْ تَجِدُوا مٰاءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ مِنْهُ» [اى كسانى كه ايمان آورده ايد! هنگامى كه به نماز مى ايستيد، صورت و دست ها را تا آرنج بشوييد! و سر و پاها را تا مفصل (برآمدگى پشت پا) مسح كنيد! و اگر جنب باشيد، خود را بشوييد (و غسل كنيد)! و اگر بيمار يا مسافر باشيد، يا يكى از شما از محلّ پستى آمده (قضاى حاجت كرده)، يا با آنان تماس گرفته (و آميزش جنسى كرده ايد)، و آب (براى غسل يا وضو) نيابيد، با خاك پاكى تيمّم كنيد! و از آن، بر صورت (پيشانى) و دست ها بكشيد!].
زيرا مراد از ملامسه در آيۀ شريفه قطعاً آميزش است؛ چنانكه اين معنى از امير مؤمنان، ابن عبّاس، و ابوموسى اشعرى نقل شده است. و در اين ديدگاه، حسن و عبيده و شعبى و ديگران از آنان پيروى كرده اند. و اين، ديدگاه تمام كسانى است كه قائل به لزوم وضو با لمس كردن زن، نمى باشند؛ مانند ابوحنيفه، ابو يوسف، محمّد، زفر، ثورى، أوزاعى و ديگران.
1) - سنن بيهقى 1:216.
بنابراين، با توجّه به مطالب ياد شده معلوم مى شود كه ديدگاه خليفه نسبت به كتاب خداوند و سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله و اجماع امّت، ديدگاهى شاذّ و نادر، و اجتهاد صرف در برابر نصوص مسلّم است؛ از اين رو تمامى امّت از روز نخست تا كنون با آن مخالف بوده اند، و بر وجوب تيمّم براى جنب فاقدِ آب اتّفاق نظر دارند.
از ابن عبّاس نقل شده است: زن ديوانه اى را كه زنا كرده بود پيش عمر آوردند، پس با برخى در اين باره مشورت كرد و سپس دستور داد كه او را سنگسار كنند! على عليه السلام از آنجا گذشت و فرمود: «ماشأن هذه؟» [قضيّۀ اين زن چيست؟]. گفتند: زن ديوانه اى است از فلان قبيله كه زنا كرده است و عمر دستور داده كه او را سنگسار كنند. على عليه السلام فرمود: «ارجعوا بها» [او را برگردانيد].
بعد پيش عمر رفت و فرمود: «يا أميرالمؤمنين! أما علمت؟! أما تذكر أنّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله قال: رفع القلم عن ثلاثة: عن الصبيِّ حتّى يبلغ، وعن النائم حتّى يستيقظ، وعن المُعْتَوِه حتّى يبرأ؟! وأنّ هذه مُعْتَوِهَةُ بني فلان لعلّ الّذي أتاها أتاها وهي في بلائها» [اى امير مؤمنان! آيا نمى دانى؟! و آيا يادت نيست كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: قلم تكليف از سه دسته برداشته شده است: از كودك تا وقتى بالغ شود، و از شخص خواب تا زمانى كه بيدار شود، و از ديوانه تا زمانى كه عاقل شود. و اين زن، ديوانۀ فلان قبيله است و شايد آن كسى كه با او زنا كرده در حال ديوانگىِ او با او زنا كرده باشد]. پس حضرت او را رها كرد، و عمر شروع كرد به تكبير گفتن(1).
1) - نگاه كنيد: سنن أبي داود 2:227[140/4، ح 4399 و 4401]؛ سنن ابن ماجة 2:227[659/1، ح 2042]؛ المستدرك على الصحيحين 2:59؛ 4:389[68/2، ح 2351؛ و 430/4، ح 8169].
توجّه:
بخارى اين حديث را در «صحيح»(1)خود آورده است. امّا بخارى در حديثى كه احساس كند خدشه اى به كرامت خليفه وارد مى كند، آغاز آن را به جهت حفظ جايگاه خليفه حذف مى كند و خوش ندارد كه امّت بر قضيّه اى كه از جهل خليفه به سنّت شايع يا فراموش كردن آن در هنگام قضاوت، پرده برمى دارد، اطّلاع يابند. وى روايت را چنين نقل كرده است: «قال عليّ عليه السلام لعمر: أما علمت أنّ القلم رفع عن المجنون حتّى يفيق، وعن الصبيِّ حتّى يدرك، وعن النائم حتّى يستيقظ؟» [على عليه السلام به عمر گفت: «آيا نمى دانى كه قلم تكليف، از ديوانه تا زمانى كه به هوش نيامده، و از كودك تا زمان بلوغ، و از خوابيده تا بيدار شدنش برداشته شده است؟].
1 - از عبدالرحمن بن حنظلة بن راهب نقل شده است: عمر بن خطّاب نماز مغرب خواند، و در ركعت اوّل قرائت نخواند، وقتى به ركعت دوم رسيد دو بار حمد خواند، و هنگامى كه از نماز فارغ شد و سلام داد دو سجدۀ سهو به جاى آورد.
اين روايت را ابن حجر در «فتح الباري»(3)آورده و مى گويد:
رجال اين حديث ثقه اند و گويا اين روش، ديدگاه عمر بوده است.
2 - از ابوسلمة بن عبدالرحمن نقل شده است: عمر بن خطّاب براى مردم نماز مغرب مى خواند و در نماز قرائت نخواند، وقتى نماز تمام شد به او گفته شد: قرائت (حمد و سوره) نخواندى! گفت: ركوع و سجود نماز چگونه بود؟
گفتند: خوب بود. گفت: پس اشكالى ندارد(1).
3 - از شعبى نقل شده است: ابوموسى اشعرى به عمر بن خطّاب گفت: اى امير مؤمنان! آيا در دل خود [و آهسته] قرائت را خواندى؟ گفت: نه؛ پس دستور داد مؤذّنان اذان و اقامه گفتند و نماز را با قرائت اعاده كرد(2).
از اين موارد و تكرار داستان در آنها معلوم مى شود خليفه در نمازش به اصل مسلّمى استناد نمى كرده؛ گاه در ركعت اوّل قرائت نمى خوانده و قضاى آن را در ركعت دوم به جاى مى آورده، و قبل از سلام و يا بعد از آن سجدۀ سهو انجام مى داده، و گاه به نيكو بودن ركوع و سجود اكتفا مى كرده و نيازى به اعاده نماز يا سجده سهو نمى ديده، و گاهى احتياط مى كرده و نماز را اعاده مى كرده، و يا نماز را باطل مى دانسته و به همين جهت خودش و مأمومين نماز را اعاده مى كرده اند. آيا اين ها اجتهاداتِ وقتيّه و گاه و بيگاه است؟! و يا او در مسأله، ملاكى كه به آن مراجعه كند نمى شناخته است؟!
و از اين احاديث مقدار خضوع و خشوع خليفه در نماز نيز معلوم مى شود!!
از مسعود ثقفى نقل شده است: من شاهد بودم كه عمر بن الخطّاب برادران پدر و مادرى را با برادران مادرى در ثُلث (يك سوم) شريك كرد. شخصى به او گفت: در اين قضيّه در سال اوّل قضاوت ديگرى كردى! گفت: چگونه قضاوت كردم؟
گفت: آن را براى برادران مادرى قرار دادى، و براى برادران پدرى و مادرى چيزى قرار ندادى.
عمرگفت: «تلك على ماقضينا وهذا على ماقضينا» [آن، قضاوتى بود كه (آن زمان) كرديم، و اين هم قضاوتى است كه (اكنون) كرديم].
و بنابر نقل ديگرى گفت: «تلك على ما قضينا يومئذٍ، وهذه على ما قضينا اليوم»(1)[آن بر اساس قضاوت آن روز بود، و اين بر اساس قضاوت امروز].
امينى مى گويد: گويا حكم مسائل دائر مدار ديدگاهى است كه از خليفه صادر مى شود، مى خواهد موافق شريعت باشد يا مخالف آن! و گويا خليفه حقّ دارد هر حكمى كه خواست و اراده كرد صادر كند و براى مسأله، حكم و قانونى در اسلام نيست! و شايد اين ديدگاه از ديدگاه «تصويب»(2)
1 - تصويب اشعرى كه بدترين نوع آن است؛ و آن است كه گفته شود: خداوند در واقع و لوح محفوظ هيچ حكمى ندارد و لوح محفوظ سفيد است، و آنگاه كه مجتهدى به حكمى علم يا ظنّ پيدا كرد آن حكم در حقّ وى و مقلّدينش ثبت مى شود؛ و در نتيجه در حقّ انسانهاى جاهل، حكمى در واقع وجود ندارد. و گويا عمر بر اين باور بوده است.
2 - «تصويب معتزلى»؛ آن است كه گفته شود: خداوند در واقع و لوح محفوظ، در مرحلۀ اقتضاء وشأنيّت و نيز مرحلۀ انشاء احكامى دارد كه عالم و جاهل در آنها مشتركند، ولى احكام در مرحله فعليّت، براساس علم و ظنّ مجتهد و اماره اى كه به دست مكلّف رسيده تنظيم مى شوند و حكم اللّٰه فعلى در حقّ هر مجتهدى همان است كه اماره اى بر آن قائم شده يا براساس علم و ظنّ خود به آن دست يافته است.
و انسانِ دقيق خوب مى داند كه سرچشمۀ اين سخنان كجاست؟ اين سخنان پوچ و بى اساس براى توجيه افكار و اعمال مجتهدان خيالى مطرح شده اند تا جنايات خلفاى ناخلف را توجيه كنند و نه تنها رفتار او را حكم خداوند در حقّ او و وظيفۀ فعلىِ وى بدانند بلكه پيروان جاهل آنان را نيز موظّف به اطاعت از آنان معرّفى كنند].
كه با براهين قاطع ردّ شده، بدتر باشد.زن باردارى را پيش عمر آوردند كه به زنا اعتراف كرده بود و عمر دستور داد او را سنگسار كنند. پس على عليه السلام با او برخورد كرد و پرسيد: «ما بال هذه؟» [قضيۀ اين زن چيست؟]. گفتند: عمر دستور داده او را سنگسار كنند. على عليه السلام او را برگردانيد و فرمود: تو بر خودش مسلّط هستى، ولى بر آنچه در شكم اوست چه تسلّطى دارى؟ شايد بر سر او فرياد زده اى يا او را ترسانيده اى [تا اقرار گرفته اى]! عمر گفت: بله، اين گونه بوده. فرمود: «أَوَ ما سمعتَ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله قال:
لا حدّ على معترف بعد بلاء، إنّه من قيّد أو حبس أو تهدّد فلا إقرار له؟!» [آيا نشنيده اى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرموده اند: حدّى نيست بر كسى كه بعد از شكنجه اعتراف كرده است، و كسى كه به زنجير كشيده شود يا زندان شود و يا تهديد شود اقرارش پذيرفته نيست؟!]. عمر آن زن را رها كرد و گفت: «عجزت النساءُ أن تلدن مثل عليّ بن أبي طالب، لولا عليّ لهلك عمر» [زنان عاجزند كه مثل على بن ابى طالب را به دنيا آورند، اگر على نبود عمر هلاك مى شد](1).
ابن مبارك از اشعث از شعبى از مسروق نقل كرده است: عمر اطّلاع پيدا كرد كه مردى از ثقيف با زنى از قريش در حال عدّه ازدواج كرده است. پس عمر به سوى آن زن [پيكى] فرستاده و آن دو را از هم جدا كرده و مجازات كرد و به آن مرد گفت: هرگز با آن زن ازدواج نكن [آن زن بر تو حرام ابدى شده است]. و مهريّۀ آن زن را از وى ستاند و در خزانۀ بيت المال ريخت.
خبر اين ماجرا بين مردم پخش شد. آنگاه كه اين خبر به حضرت على
1) - الرياض النضرة 2:196[143/3]؛ المناقب، خوارزمى: 48 [ص 81، ح 65].
كرّم اللّٰه وجهه رسيد گفت: خداوند اميرالمؤمنين را بيامرزد، مهريّه را با بيت المال چكار؟! اين زن و مرد از روى نادانى در حال عدّه ازدواج كرده اند [و حكمشان آن گونه كه عمر عمل كرد نيست] امام بايد آن دو را به سنّت ارجاع دهد.
از حضرت سوال شد: يا على! شما در اين ماجرا چگونه حكم مى كنى؟ فرمود: «به زن در برابر بهره اى كه مرد از وى برده مهريّه اى تعلّق مى گيرد، و آن دو بايد از يكديگر جدا شوند و [چون جاهل بوده اند] مجازات نمى شوند، زن بايد عدّه شوهر اوّلش را تمام كند و سپس عدّه شوهر دومى را نيز تمام كند؛ و آنگاه اين مرد مى تواند از او خواستگارى كند».
وقتى خبر قضاوت امير المؤمنين عليه السلام به عمر رسيد گفت: «يا أيّها الناس! رُدّوا الجهالات إلى السنّة» [اى مردم! مسائلى را كه نمى دانيد به سنّت ارجاع دهيد](1).
امينى مى گويد: به چه دليل خليفه آن دو را شلّاق زد؟! و چرا مهريّه را از زن گرفت؟! و به استناد كدام آيه يا روايت مهر زن را در بيت المال قرار داد و آن را صدقه در راه خدا گرداند؟! چرا و به چه دليل حكم به حرمت ابدى اين زن بر آن مرد كرد؟!
من نمى دانم «فَسْئَلُوا أَهْلَ اَلذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ» (2)[اگر نمى دانيد، از آگاهان بپرسيد].
و اى كاش خليفه، خود را فراموش نمى كرد، و قبل از قضاوتِ بر خلاف كتاب و سنّت به سخن خود: «ردّوا الجهالات إلى السنّة» عمل مى كرد!
دارمى(3)در سننش از شعبى نقل مى كند: اوّلين جدّى كه در اسلام ارث
برد عمر بود كه تمام آن مال را گرفت. آن گاه على عليه السلام و زيد به او اعتراض كردند كه تمام اين ارث براى تو نيست زيرا تو مانند يكى از دو برادر ارث مى برى [كه در طبقه دوم ارث است].
از سعيد بن مسيّب نقل شده است كه عمر گفت: از پيامبر خدا دربارۀ سهم جدّ سؤال كردم. پيامبر فرمود: «ما سؤالك عن ذلك ياعمر؟! إنّي أظنّك أن تموت قبل أن تعلم ذلك» [براى چه در اين باره اين قدر سؤال مى كنى؟ من گمان مى كنم تو قبل از اينكه اين مطلب را بدانى مرگت فرا رسد]. سعيد بن مسيّب مى گويد: و عمر قبل از اينكه آن مسأله را بفهمد مُرد(1).
بيهقى نيز در «السنن الكبرى»(2)از عبيده نقل مى كند: من از عمر دربارۀ مسألۀ جدّ، صد قضيّه را حفظ هستم كه در تمام آن قضايا بعضى، برخى ديگر را نقض مى كند.
ابن ابى الحديد در «شرح نهج البلاغة» نقل مى كند(3):
عمر خيلى اوقات در مسأله اى حكمى مى كرد ولى سپس آن را نقض كرده و بر خلاف آن فتوا مى داد. دربارۀ [ارث] جدّ با برادر احكام فراوان گوناگونى صادر كرد، سپس از حكم كردن در اين مسأله ترسيد و گفت:
«من أراد أن يقتحم جراثيم جهنّم فليقل في الجدّ برأيه» [هر كس مى خواهد در قعر جهنّم بيفتد در مسألۀ جدّ به رأى و نظر خويش عمل كند].
امينى مى گويد: من نمى دانم چگونه بر خليفۀ مسلمين رواست كه به آنچه پيامبر اسلام تشريع كرده، جهل داشته باشد تا آنكه جهلش او را در تناقض گويى بيندازد! در حالى كه نزد نگارندۀ كتاب «الوشيعة» او در زمان خويش دانشمندترين فرد در ميان صحابۀ پيامبر بوده است!
از عبدالرحمن سلمى نقل شده است: زنى را نزد عمر آوردند كه تشنگى بى طاقتش كرده بود، و در آن حال به چوپانى برخورد مى كند و از او آب مى طلبد، چوپان از دادن آب به او امتناع مى ورزد مگر آنكه خود را در اختيار او بگذارد. زن هم (به ناچار) قبول مى كند. خليفه در سنگسار كردن زن با مردم مشورت كرد و على عليه السلام فرمود: اين زن در حالت اضطرار قرار داشته و به نظر من بايد او را آزاد گذاشت [و مجازاتى ندارد]؛ آنگاه خليفه او را رها كرد(1).
زنى را نزد عمر بن خطّاب آوردند كه زنا كرده و به آن اقرار نيز كرده بود و عمر دستور داد كه او را سنگسار كنند. على عليه السلام فرمود: شايد عذرى داشته باشد. سپس به او فرمود: چه چيز تو را به زنا كشاند؟ زن گفت: همسفرى داشتم كه در شترش آب و شير به همراه داشت و در شتر من آب و شير نبود.
تشنگى مرا فرا گرفت، از او درخواست آب كردم، او از دادن آب به من امتناع كرد، مگر آن كه خود را در اختيارش بگذارم. سه بار به او التماس كردم (امّا آبى به من نداد)، و وقتى تشنگى بر من غلبه كرد و بر جان خود ترسيدم، خود را در اختيار او گذاردم، آنگاه به من آب داد.
پس على عليه السلام در مقام قضاوت فرمود: «اللّٰه أكبر؛ «فَمَنِ اُضْطُرَّ غَيْرَ بٰاغٍ وَ لاٰ عٰادٍ فَلاٰ إِثْمَ عَلَيْهِ إِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ» (2)(,(3)[اللّٰه أكبر؛ «ولى آن كس كه مجبور شود، در صورتى كه ستمگر و متجاوز نباشد، گناهى بر او نيست؛ خداوند آمرزنده و مهربان است»].
امينى مى گويد: اى كاش خليفه چيزى از كتاب و سنّت مى دانست تا به آنچه خداوند بر پيامبرش نازل كرده حكم مى كرد! و اى كاش مى دانستم كه اگر در ميان امّت، امير المؤمنين على عليه السلام نبود، و كج روى هاى او را اصلاح نمى كرد، چه بر سر او مى آمد، و پيامدهاى قضاوتهاى نادرستش، وى را به چه جايگاهى مى كشاند؟! و اين سخنش چه به جاست: «لولا عليّ لهلك عمر» [اگر على نبود عمر هلاك مى شد].
از انس بن مالك نقل شده است: مردى را كه شراب خورده بود نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آوردند و حضرت با دو چوبِ تر از درختى حدود چهل ضربه به او زدند. انس مى گويد: ابوبكر هم در زمان خلافت خود به همين صورت عمل مى كرد. امّا عمر در زمان خلافت خود در اين باره با مردم مشورت كرد و عبدالرحمن بن عوف گفت: كمترين حدّ، هشتاد ضربه است؛ و عمر بر اساس آن قضاوت كرد.
امينى مى گويد: عبدالرحمن و ديدگاه او در برابر دستور پيامبر اعظم چه ارزشى دارد؟! و عمر كه خود را خليفۀ مسلمين مى داند چه حقّى دارد كه در حكم قطعى ثابت شدۀ از پيامبر، مشورت مى كند و از مردم فتوا مى طلبد؟!
از ابن ابى حسين نقل شده است: مردى، سر مردى از اهل كتاب را شكست. عمربن خطّاب تصميم گرفت او را قصاص كند. معاذ بن جبل به او گفت: تو مى دانى كه حقِّ اين كار را ندارى و اين، از پيامبر صلى الله عليه و آله رسيده است؛ پس عمر بن خطّاب به آن مرد به خاطر شكستگى سرش يك دينار
داد و او راضى شد(1).
از مجاهد نقل شده است: عمر بن خطّاب وقتى وارد شام شد متوجّه شد كه مرد مسلمانى مردى از اهل كتاب را كشته است و تصميم گرفت او را قصاص كند. در اين هنگام زيد بن ثابت به او گفت: آيا مى خواهى به خاطر برده ات برادرت را قصاص كنى؟! آنگاه عمر به جاى قصاص، به وى ديه پرداخت كرد(2).
سعيد بن مسيّب مى گويد: عمر بن خطّاب دربارۀ انگشت شصت 13 ديۀ كامل، سبّابه 12، انگشت وسطى 10، انگشت كنار آن 9، و انگشت كوچك 6 حكم كرد.
از ابوغطفان نقل شده است: ابن عبّاس مى گفت: ديۀ هر انگشت يك دهم يك دهم است [يعنى ديۀ هر انگشت، يك دهمِ ديۀ كامل انسان است]. فتواى ابن عبّاس به گوش مروان رسيد او را خواست و گفت: اى ابن عبّاس! چرا دربارۀ انگشتان به تساوى فتوا مى دهى مگر تو فتواى عمر را نشنيده اى؟! ابن عبّاس گفت: «رحم اللّٰه عمر! قول رسول اللّٰه أحقّ أن يتّبع من قول عمر»(3)[خدا عمر را بيامرزد! سخن رسول خدا مقدّم بر سخن عمر است و پيروى از آن شايسته تر است].
امينى مى گويد: همان طور كه ابن عبّاس فتوا داده، در كتاب هاى صحاح و
مسانید روایتی قطعی از پیامبر خدا آمده است که می فرماید: «دیه انگشتان یک دهم یک دهم است» و این سنت ثابت پیامبر است و فتوای عمر نظر شخصی اوست و مطلب همان است که ابن عباس :گفته سخن پیامبر برای پیروی سزاوارتر از سخن عمر است و من نمیدانم که آیا خلیفه از سخن پیامبر آگاهی داشته و مخالفت کرده است یا جاهل به آن بوده است؟
فإن كان لا يدري فتلك مصيبة *** وإن كان يدري فالمصيبة أعظم
[اگر جاهل بوده پس این مصیبت است --- و اگر آگاه بود پس مصیبت بزرگتر است.]
-19-
دیدگاه خلیفه درباره دزد
از عبدالرحمن بن عائذ نقل شده است سارقی را که یک دست و یک پایش قطع شده بود نزد عمر آوردند وی دستور داد پای دیگر او را قطع کنند. در این لحظه علی فرمود: خدای عزوجل فرموده: «إِنَّمَا جَزَاقُ الَّذِينَ يُحَارِبُونَ اللهَ وَرَسُولَهُ ...(1)كيفر آنها که با خدا و پیامبرش به جنگ بر می خیزند... حال یک دست و یک پای او قطع شده و سزاوار نیست پای دیگرش که با آن راه میرود را نیز قطع کنید و او را بدون پا رها سازید اکنون ،وظیفه آن است که یا او را تعزیر کنید و یا به زندان بیندازید میگوید آنگاه او را به زندان انداخت(2)
-20-
دیدگاه خلیفه درباره درخت رضوان
از نافع نقل شده است مردم برای خواندن نماز و تبرک کنار درخت بیعت رضوان که مردم در زیر آن با پیامبر بیعت کرده بودند می رفتند عمر از آن
مطّلع شد و مردم را تهديد كرد كه مبادا آنجا بروند، سپس دستور داد درخت را قطع كنند(1).
ابن ابى الحديد اين مطلب را در شرح(2)خود يادآور شده و مى گويد:
پس از رحلت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، مردم كنار درخت بيعت رضوان رفته در آنجا نماز مى خواندند. عمر گفت: «أراكم أيّها الناس رجعتم إلى العزّى، ألا لا اُوتي منذ اليوم بأحدٍ عاد لمثلها إلّاقتلتُه بالسيف كما يقتل المرتدّ» [اى مردم! مى بينم كه به پرستش بت عزّى رو آورده ايد، بدانيد كه از اين پس، از هر كسى چنين حركتى سر زند گردنش را همچون گردن مرتدّ با شمشير مى زنم]، و بعد فرمان داد كه درخت را قطع كنند.
از معرور نقل شده است: با عمر، عازم زيارت خانۀ خدا شديم، او در نماز صبح سورۀ فيل و ايلاف را خواند و وقتى نماز به پايان رسيد مردم مسجدى را مشاهده كرده و به سوى آن هجوم آوردند، عمر پرسيد: اينجا كجاست؟ گفتند:
اينجا مسجدى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در آن نماز خوانده است. عمر گفت: «هكذا هلك أهل الكتاب قبلكم، اتّخذوا آثار أنبيائهم بِيَعاً، من عرضت له صلاة فليصلّ ومن لم تعرض له صلاة فليمض»(3)[پيش از شما اهل كتاب همين كارها را كردند كه نابود شدند؛ زيرا آنها در جاى آثار و نشانه هاى پيامبران كليسا بنا كردند، و شما هرگاه وقت نماز بود نماز خود را در آنجا بخوانيد وگرنه از آنجا بگذريد (و اين مسجد خصوصيّتى ندارد
كه بخواهيد به آن تبرّك جوييد)!].
امينى مى گويد: من نمى دانم بزرگداشت آثار انبيا و پيشاپيش آنها سيّد اولاد آدم محمّد صلى الله عليه و آله اگر خارج از مرز توحيد مانند سجده در برابر مجسّمه و قبله قرار دادن آن، نباشد چه اشكالى دارد؟! «وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعٰائِرَ اَللّٰهِ فَإِنَّهٰا مِنْ تَقْوَى اَلْقُلُوبِ» (1)[و هر كس شعائر الهى را بزرگ دارد، اين كار نشانۀ تقواى دلهاست].
چه زمانى امّت ها به سبب ايجاد بناء بر روى آثار انبيا نابود شده اند؟!
نماز خواندن در كدام مسجد، بيشتر از نماز در مسجد پيامبر، انسان را به خدا نزديك تر مى كند؟!
كدام مكان با شرافت تر از مكانى است كه پيامبر به آنجا وارد شده و در آنجا مردم با او بيعت كرده اند و شرافت رضايت الهى را كسب كرده اند؟!
آيا اينها موجب فضيلت مكان نمى شوند كه عبادت در آنجا باعث تقرّب بندگان خدا به او شود؟!
گناه درخت بيچاره چه بود كه ريشه اش زده شد، آيا آن درخت دادرس و مدافع نداشت؟!
آيا اين عملِ او توهين به محلّ و وارد شوندۀ به آن مكان [پيامبر صلى الله عليه و آله] نيست؟!
آيا ادب دينى به خليفه اجازه مى دهد كه بگويد: مى بينم كه شما به پرستش بت عزّى بازگشته ايد؟! زيرا كسانى كه به آن محلّها و أماكن رفت و آمد مى كردند واز بين بردن آن آثار را حرام مى دانستند و آنها را تعظيم مى نمودند و در آنجا عبادت مى كردند، همگى اهل علم و از صحابۀ عادل پيامبر، و پاسخگوى مسائل شرعى و سؤالات مورد نياز خليفه بودند، و او هرگاه از پاسخ پرسشى باز مى ماند به آنها مراجعه مى كرد و مى گفت: «كلّ الناس أفقه منك يا عمر!» [اى عمر! همۀ مردم از تو داناترند!]. و از جملۀ اصحاب كه به اين اماكن
1) - حجّ: 32.
تبرّك مى جستند و در آنجا نماز مى خواندند عبداللّٰه بن عمر است(1).
مراجعه كنندۀ به صحاح و مسانيد، انبوهى از اين نمونه ها را مى يابد و مى فهمد كه ديدگاه خليفه نظر شخصى وى بوده و به خودش اختصاص داشته است و قابل پيروى نيست، و نشده و نمى شود.
از ابن عبّاس نقل شده است: هنگامى كه زينب(2)دختر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از دنيا رفت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «ألحقوها بسلفنا الخيّر عثمان بن مظعون» [او را به سَلَف (گذشتۀ) نيكوكارمان، عثمان بن مظعون ملحق سازيد]. پس زنان به گريه افتادند، و عمر با تازيانه آنها را مى زد، ناگهان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دست او را گرفت و فرمود:
«مهلاً يا عمر! دعهنّ يبكين، وإيّاكنّ ونعيق الشيطان» [اى عمر! دست از اين كردار بردار و بگذار گريه كنند، (و به زنان نيز فرمود:) وقتى كه گريه مى كنيد مبادا فريادهاى شيطانى سر دهيد].
سپس ابن عبّاس مى گويد: پيامبر خدا همراه فاطمه كنار قبر نشسته گريه مى كردند و حضرت با مهربانى، جامۀ خود را بر چشمان حضرت فاطمه عليها السلام مى كشيد(3).
امينى مى گويد: نمى دانم در جايى كه صاحب شريعت حاضر بوده و خود از نزديك ناظر است عمر چگونه پيش دستى كرده به جان زنان عزادار و گريان
1) - صحيح بخارى، كتاب الصلاة، باب المساجد الّتي على طرق المدينة والمواضع الّتي صلّى فيها النبي صلى الله عليه و آله (باب مساجدى كه در راه مدينه قرار دارند و اماكنى كه پيامبر در آنجا نماز خوانده است) [183/1، ح 469].
2) - زينب در سال هشتم هجرت وفات يافت، و پيامبر از مرگ او بسيار اندوهگين شد.
3) - مسند احمد 1:237 و 335 [393/1؛ و 551، ح 2128 و 3093]؛ المستدرك على الصحيحين 3:190[210/3، ح 4869] و آن را صحيح دانسته است.
افتاده و با تازيانه آنها را مورد ضرب قرار مى دهد؟! و اگر گريۀ آنان اشكال شرعى داشت پيامبر براى منع و نهى بر همه مقدّم بود (و با وجود پيامبر ديگران حقّ ندارند امر و نهى كنند)، و با وجود مخالفت پيامبر با او، وى از كجا تشخيص داد كه گريۀ بانوان حرام است؟!
چرا پيش از تنبيه آنان، دربارۀ آنها به پيامبر مراجعه نكرد؟! و آن تندخويى اى كه او را به اين حركات وا مى دارد چيست؟! و چطور جرأت مى كرد به سوى زنان دست درازى كند تا جايى كه پيامبر اكرم جلوى او را گرفته و از زنان دفاع كند؟! مگر زنانى كه در آنجا گرد آمده بودند خويشان نزديك و همسران پيامبر نبودند؟! من نمى دانم آيا صدّيقۀ طاهره فاطمۀ زهرا عليها السلام كه آن روز در ميان بانوانِ گريه كننده بوده آيا تازيانه خورده است يا خير؟! و به هر حال او در كنار پدر نشسته بود و گريه مى كرد.
و در زمان حيات پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و در برابر ديدگان حضرت بارها چنين حركات اشتباه و زننده اى از عمر سر زده است.
از جمله آنهاست: روايتى كه حاكم از ابوهريره(1)نقل كرده و صحيح دانسته و ذهبى به آن اقرار كرده است كه روزى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با عمر در تشييع جنازه اى شركت كردند، عمر وقتى گريۀ زنان را شنيد آنان را از گريه باز داشت؛ و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به او فرمود: «يا عمر! دعهنّ فإنّ العين دامعة، والنفس مصابة، والعهد قريب» [عمر آنان را به حال خودشان واگذار! زيرا مصيبت زده هستند و داغ مرگ تازه است و از اين رو چشمان گريان است].
تاريخ، بيانگر آن است كه اين سخنان روشن پيامبر، او را اصلاح نكرد و او بر اجتهاد خود باقى ماند و دست از برداشت هاى شخصى خود برنداشت و به استناد سخن ساختگى مخالفِ عقل و عدل و طبيعت كه به دروغ به پيامبر نسبت داده شده است كه: «إنّ الميّت يعذّب ببكاء الحيّ» [گريۀ زنده ها باعث عذاب
1) - المستدرك على الصحيحين 1:381[537/1، ح 1406].
ميّت مى شود]، هماره تازيانه به دست، مردم را از گريه باز مى داشت.
امّا حديث عمر كه مى گويد: «مرده به خاطر گريۀ زنده عذاب مى شود»، طبق نقل حاكم در «مستدرك»(1)مورد تكذيب عايشه قرار گرفته است.
حاكم مى گويد: شيخان (بخارى و مسلم) هر دو از ايّوب سختيانى از عبداللّٰه بن ابو مليكه نقل كرده اند:
ميان عبداللّٰه بن عمر و عبداللّٰه بن عبّاس دربارۀ گريۀ بر ميّت بحثى در گرفت و آن دو به عايشه مراجعه كردند و عايشه گفت: به خدا سوگند! هرگز پيامبر خدا نفرموده است كه ميّت به گريۀ كسى عذاب مى شود بلكه فرموده: «إنّ الكافر يزيده عند اللّٰه بكاء أهله عذاباً شديداً» [وقتى كه خانوادۀ ميّت كافر براى او گريه مى كنند بر شدّت عذاب او افزوده مى شود]؛ زيرا «إنَّ اللّٰهَ هُوَ أَضْحَكَ وَ أَبْكَى»(2)[خدا خود مى گرياند و مى خنداند]، و نيز: «وَ لاٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرىٰ» (3)[و هيچ گنه كارى گناه ديگرى را متحمّل نمى شود].
و شافعى در «اختلاف الحديث»(4)مى گويد:
بر اساس دلالت قرآن و سنّت، نقل عايشه از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از نقل هاى ديگر صحيح تر و محفوظتر است؛ زيرا خداوند مى فرمايد: «وَ لاٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرىٰ» (5)[و هيچ كس بار گناه ديگرى را به دوش نمى كشد].
«وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسٰانِ إِلاّٰ مٰا سَعىٰ» (6)[و اينكه براى انسان بهره اى جز سعى و كوشش او نيست]. و «فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ * وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ» (7)[پس هر كس هم وزن ذرّه اى كار خير انجام دهد آن را مى بيند! * و هر كس هم وزن ذرّه اى كار بد كرده آن را مى بيند].
و «لِتُجْزىٰ كُلُّ نَفْسٍ بِمٰا تَسْعىٰ» (1)[تا هر كس در برابر سعى و كوشش خود، جزا داده شود!].
و اگر بگويى كدام سنّت بر اين مطلب دلالت مى كند؟ پاسخ داده مى شود:
پيامبر خدا از شخصى پرسيد اين فرد پسر توست؟ عرض كرد: بله.
حضرت فرمود: «أما إنّه لا يجني عليك ولا تجني عليه» [جنايت او به حساب تو گذاشته نمى شود و جنايت تو نيز به حساب او گذاشته نمى شود].
رسول خدا با اين سخن مانند سخن خداوند تعالى اعلام كرد كه جنايت هر كسى به پاى خودش نوشته مى شود نه ديگرى، چنان كه ثواب كار نيك هر كسى براى خودش مى باشد نه ديگرى.
از همۀ اينها گذشته، گريۀ خود پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و ياران او و تابعان نيكوكار آنان، كه بر مردگانشان گريه كردند، بهترين دليل بر جواز گريه است.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در مرگ فرزند عزيزش ابراهيم گريست و فرمود: «العين تدمع والقلب يحزن ولا نقول إلّاما يرضى ربّنا وإنّا بك يا ابراهيم! لمحزونون»(2)[چشم گريان است و دل بريان، امّا سخنى جز رضاى خدا نگوييم. همانا اى ابراهيم! ما به خاطر تو غمگينيم].
و نيز براى فرزندش طاهر گريسته فرمود: «إنّ العين تذرف، وإنّ الدمع يغلب، وإنّ القلب يحزن، ولا نعصي اللّٰه عزّ وجلّ»(3)[ديدگان، اشك ريزان بوده، اشك غلبه كرده، و دل محزون است، ولى ما هرگز نافرمانى خداى عزّوجلّ را نمى كنيم].
و نيز در مصيبت حمزه هنگامى كه صفيّه دختر عبدالمطّلب (خواهر حضرت حمزه و عمّۀ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله) در جست وجوى حمزه بود و انصار ميان او و پيكر حمزه حائل شده بودند تا پيكر او را نبيند پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به انصار فرمود: صفيّه را رها كنيد (تا نزد جنازه حمزه رود) و او رفت و در كنار جنازه
نشسته، گريه مى كرد و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نيز با گريۀ او مى گريست، و هرگاه صداى ناله اش را بلند مى كرد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله صداى گريه اش را بلند مى كرد، و از آن سو نيز حضرت فاطمه عليها السلام گريه مى كرد و با گريۀ او نيز پيامبر خدا صلى الله عليه و آله گريه مى كرد و مى فرمود: «لن اُصاب بمثلك أبداً»(1)[من هرگز به مصيبتى مانند مصيبت تو گرفتار نشدم].
و نيز وقتى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از جنگ اُحد بازگشت، بانوان انصار براى شهداى خود به گريه و زارى و عزادارى پرداختند. اين خبر به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و حضرت فرمود: «لكن حمزة لا بواكي له» [ولى حمزه كسى ندارد كه برايش گريه كند].
وقتى انصار فرمايش حضرت را شنيدند، نزد زنان خود رفته، گفتند:
«لا تبكين أحداً حتّى تبدأن بحمزة» [از اين پس شما حقّ نداريد گريه كنيد مگر اين كه نخست بر حمزه گريه كنيد، آنگاه براى عزيزان خود].
مى گويد: اين كار در ميان انصار رسم شد و تا به امروز ادامه دارد، و آنان هر گاه بخواهند بر ميّتى گريه كنند نخست براى حمزه عزادارى و گريه كرده آنگاه براى مردۀ خود گريه مى كنند(2).
و نيز حضرت هنگامى كه قبر مادرش را زيارت كرد گريست و به دنبال آن اطرافيان نيز گريستند(3). و همچنين حضرت وقتى عثمان بن مظعون از دنيا رفت او را مى بوسيد و اشك ديدگانش بر گونه هاى مباركش روان مى شد(4).
و همچنين صدّيقۀ طاهره فاطمۀ زهرا عليها السلام براى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مى گريست و مى گفت: «يا أبتاه! من ربّه ما أدناه، يا أبتاه! أجاب ربّاً دعاه، يا أبتاه! إلى جبريل ننعاه، يا أبتاه! جنّة الفردوس مأواه!»(5)[اى پدرى كه به خدا نزديك شدى! اى پدرى كه دعوت پروردگارت را لبّيك گفتى! اى پدرى كه ما شكايت خود را به جبرئيل مى كنيم! اى
پدرى كه در بهشت فردوس جاى گرفتى!].
و نيز فاطمه عليها السلام بر سر قبر پاك او مى ايستد و مشتى از خاك قبر برداشته، بر ديدگان نهاده، مى گريد و مى گويد:
ماذا علىٰ من شمّ تربةَ أحمدٍ *** أن لا يشمّ مدى الزمانِ غواليا
صُبّت عليّ مصائبٌ لو أ نّها *** صُبّت على الأيّامِ صرنَ لياليا(1)
[كسى كه خاك پيامبر صلى الله عليه و آله را ببويد چه حالى خواهد داشت آرى او ديگر تا ابد بوى خوش ديگرى را استشمام نخواهد كرد. مصيبتهايى بر من وارد شد كه اگر بر روزها وارد مى شد شب مى شدند].
اين سنّت پيامبر است كه اصحاب نيز از آن پيروى نموده اند، ولى خليفه با حديث خود: «ميّت با گريۀ زنده ها معذّب مى شود» به مخالفت و مبارزۀ با آنان پرداخته است؛ از اين رو، اين ديدگاه به وى و فرزندش عبداللّٰه اختصاص دارد، و پيروى از حقّ سزاوارتر است.
از حذيفه بن اُسيد نقل شده است: ابوبكر و عمر - رضي اللّٰه عنهما - از ترس اينكه مبادا قربانى از سوى ديگران رسم شود، از سوى خانوادۀ خود قربانى نمى كردند، ولى خانوادۀ من بعداً از سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله آگاهى يافتند و مرا به زحمت انداخته مجبور نمودند كه از سوى همه آنها قربانى كنم(2).
شافعى در كتاب «الاُمّ»(3)مى گويد:
به ما رسيده است كه ابوبكر و عمر - رضى اللّٰه عنهما - از ترس اين كه مبادا مردم از آنان تقليد نموده، گمان برند كه اين عمل واجب است، از قربانى كردن خوددارى مى كرده اند.
از شعبى نقل شده است: ابوبكر و عمر در مراسم حجّ شركت كردند ولى قربانى نكردند(1).
امينى مى گويد: آيا آن دو، از حكمى خبر داشتند كه پيامبر از آن بى اطّلاع بوده است، و [به خاطر بى اطّلاعى] قربانى مى كرد و به ديگران نيز دستور مى داد قربانى كنند و آنان را بر اين كار تشويق مى كرد؟! و آيا اين نكته كه ممكن است مردم تصوّر كنند اين عمل واجب است، بر پيامبر پوشيده مانده ولى آن دو از آن آگاه بوده اند؟!
يا اين كه آنان نسبت به مردم مهربان تر از پيامبر بوده اند؟! وخواسته اند مردم به خاطر هزينۀ قربانى به رنج و زحمت نيفتند؟! يا اين كه آن دو ترسيدند كه بدعتى در دين بنا شود و مردم گمان وجوب پيدا كنند؟!
لكن همۀ اين دلايل باطل است؛ زيرا پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هنگامى كه به قربانى فرمان داد، عدم وجوب آن را نيز بيان كرد، و يارانش نيز آن را فهميدند، و بر همان اساس نيز رفتار كردند، و تابعان نيز از آنان به همين صورت دريافت كرده اند، و تا به امروز نيز اين مسأله به همان صورت است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود و انجام داد. و اگر برداشت ابوبكر و عمر صحيح باشد بايد همۀ مستحبّات ترك شوند.
وانگهى، احتمالِ گمانِ وجوب بردن مردم، سزاوارتر است كه از عمل و سخن پيامبر حاصل شود؛ زيرا سنّت، سنّت اوست، و دين، دينى است كه وى مبلّغ آن بوده است، لكن از بيان حضرت كه همراه عمل او بوده چنين گمانى حاصل نشده است؛ پس چرا اين دو نفر كه خود را خليفۀ رسول خدا مى دانند مانند او رفتار نكردند.
و شگفت انگيزتر از همه اين است كه خليفۀ دوم در اينجا با گمان و ترس اين كه ممكن است برداشت وجوب شود، سنّت ثابت پيامبر صلى الله عليه و آله را نقض
1) - كنز العمّال 3:45[219/5، ح 12664].
مى كند، و از سوى ديگر سنّت هايى را بنا مى گذارد كه هيچ اصل و ريشه اى ندارند؛ مانند زكات اسب، نماز تراويح، و صدها بدعت ديگر، و در هيچ يك از اينها نه ترسى دارد نه باكى و نه ملاحظه اى!
ابومليكه مى گويد: عمر دربارۀ حكم پسرى كه سرقت كرده بود به اهل عراق نوشت: «أن أشبروه فإن وجدتموه ستّة أشبار فاقطعوه» [او را با وجب اندازه گيرى كنيد اگر قد او به اندازه شش وجب بود دست او راقطع كنيد]. و آنها او را اندازه گيرى كردند و قد او به اندازه يك انگشت از شش وجب، كوتاه تر بود و از اين رو او را رها كردند(1).
امينى مى گويد: نشانه هاى بلوغ بر اساس روايت صحيح پيامبر صلى الله عليه و آله يا احتلام است چنانچه حضرت دربارۀ افرادى كه قلم از آنان برداشته شده است مى فرمايد: «والغلام حتّى يحتلم» [از نوجوان تا پيش از احتلام قلم برداشته شده است]، و يا روييدن مو بر عانه [بالاى شرمگاه]، و يا رسيدن به سنّ مشخّص چنانچه در صحيحه عبداللّٰه بن عمر آمده است(2)، و نشان چهارمى براى بلوغ وجود ندارد. و امّا اندازه گيرى به وجب و امثال آن، از نوآوريهاى خليفه است و بس، و او خود فقاهتش را بهتر مى شناسد.
از ابورافع نقل شده است: شرابخوارى را نزد عمر آوردند، عمر گفت:
اينك تو را نزد شخصى مى فرستم كه به تو آسان نگرفته و سخت گيرى كند.
او را نزد مطيع بن اسود عدوى فرستاد و گفت: صبح فردا، حدّ را بر او جارى ساز. صبح آن روز وقتى مطيع مشغول اجراى حكم بود عمر وارد شد و ديد با شدّت بر او شلّاق مى زند، عمر به او خطاب كرد: او را كشتى مگر چند ضربه به او زدى؟ گفت: شصت ضربه، عمر گفت: بيست ضربه كم كن.
ابو عبيده مى گويد: معناى آن اين است كه شدّت ضربه به جاى بيست ضربۀ باقيمانده قرار داده شود(1).
امينى مى گويد: به خوبى در كار او دقّت كنيد و ببينيد وى چگونه در اجراى حكم رنگ عوض مى كند؛ زمانى حدّ شرابخوار را كه نزد اهل سنّت چهل تازيانه است به هشتاد ضربه افزايش مى دهد(2)، و زمانى دلش به حال مجرم مى سوزد و بيست ضربه از آن كم مى كند آن هم پس از سپردن او به دست انسانى خشن و بى رحم كه از بى رحمى و خشونت او آگاه است. جالب اين است كه كيفيّت را با كميّت يعنى شدّت ضربات را با كاستن از تعداد ضربات تلافى مى كند كه همۀ اين كارها از آيين پاك الهى كه پيامبر آورده، خارج است.
در حديثى آمده است: «يؤتى بالرجل الّذي ضرب فوق الحدّ فيقول اللّٰه: لِمَ ضربْتَ فوق ما أمرتُك؟ فيقول: يا ربّ! غضبتُ لك؛ فيقول: أكان لغضبك أن يكون أشدّ من غضبي؟ ويؤتى بالّذي قصّر فيقول: عبدي لم قصّرت؟ فيقول: رَحِمْتُه؛ فيقول: أكان لرحمتك أن تكون أشدّ من رحمتي؟»(3)[روز قيامت شخصى را مى آورند كه بيش از حدّ شرعى به مجرم شلّاق زده است. خداوند به او مى فرمايد: چرا بيش از حدّى كه معيّن كرده بودم زدى؟ پاسخ مى دهد: خدايا! به خاطر تو بر او خشمگين شدم. خداوند مى فرمايد: آيا غضب تو از غضب من بالاتر است؟ و ديگرى را مى آورند كه كمتر از حدّ معيّن شده زده است خداوند به او مى فرمايد: چرا كمتر از حدّ معيّن زدى؟ جواب مى دهد:
دلم به حال او سوخت. خداوند به او مى گويد: آيا رحم تو از رحمت من بيشتر است؟]. و اين روايت نظائر فراوانى دارد كه حفّاظ آن را نقل كرده اند(1).
از ابن عبّاس نقل شده است: سه طلاقه كردن زن (در يك مجلس) در زمان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و ابوبكر و دو سالِ اوّل از حكومت عمر رضى الله عنه يك طلاق محسوب مى شد، امّا عمر گفت: «إنّ الناس قد استعجلوا في أمر كانت لهم فيه أناة فلو أمضيناه عليهم»؛ فأمضاه عليهم(2)[«مردم در كارى كه مى بايست صبر پيشه كنند، عجله مى كنند و از ما تصويب و امضاى آن را درخواست دارند، اى كاش مى شد آن را برايشان امضا كنيم»؛ پس آن را براى آنها تصويب و امضا كرد].
امينى مى گويد: واقعاً جاى شگفتى است كه عجلۀ مردم مجوّز آن باشد كه انسان كتاب خدا را پشت سر اندازد و طبق خواستِ مردم عمل كند! اين قرآن كريم است كه با صراحت مى گويد: «اَلطَّلاٰقُ مَرَّتٰانِ فَإِمْسٰاكٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِيحٌ بِإِحْسٰانٍ» [طلاق، (طلاقى كه رجوع و بازگشت دارد)، دو مرتبه است؛ (و در هر مرتبه)، بايد به طور شايسته همسر خود را نگاهدارى كند (و آشتى نمايد)، يا با نيكى او را رها سازد (و از او جدا شود)].
تا آن جا كه: «فَإِنْ طَلَّقَهٰا فَلاٰ تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ حَتّٰى تَنْكِحَ زَوْجاً غَيْرَهُ» (3)[اگر (بعد از دو طلاق و رجوع، بار ديگر) او را طلاق داد، از آن به بعد، زن بر او حلال نخواهد بود؛ مگر اينكه همسر ديگرى انتخاب كند و با او، آميزش جنسى نمايد].
در اين آيه خداى تعالى تحقّق دو طلاق را ضرورى دانسته و حرمت را پس از تحقّق طلاق سوم قرار داده است، و اين با جمع كردن طلاقها با واژۀ
«سه بار» (به اينكه كه مرد بگويد: سه بار تو را طلاق دادم) يا سه بار تكرار صيغۀ طلاق پشت سر هم و بدون فاصله شدن عقد ازدواج ميان آنها، قابل جمع نيست.
امّا اوّلى: به خاطر اينكه يك طلاق بيش نيست و با آوردن واژۀ «سه بار» در صيغۀ طلاق، سه طلاق حاصل نمى شود؛ نظير اينكه در نماز شرط است كه در هر ركعت سورۀ فاتحه يك بار خوانده شود، حال اگر كسى آن را يك بار بخواند و پس از پايان آن، قيد «پنج بار» يا «ده بار» را بيفزايد، نمى گويند او خواندن سوره را تكرار كرده و پنج يا ده بار سوره را خوانده است.
و هر حكمى كه تكرار و عدد در آن شرط است نيز همين طور است؛ مانند رمى جمرات كه بايد هفت بار سنگ زده شود و يك بار زدن چند سنگ كفايت نمى كند، و يا شهادت چهارگانه در مسأله لعان كه يك بار شهادت دادن مقيّد به قيد «چهار» كفايت نمى كند بلكه بايد نفس شهادت چهار بار از طرف او تكرار شود. و مانند اذان كه بايد هر بخشى از آن دو بار تكرار شود و يك بار گفتن اللّٰه اكبر مقيّد به قيد «دو مرتبه» تكرار حساب نمى شود و كفايت نمى كند. و مانند تكبيرات پنج گانۀ نماز عيد فطر و قربان نزد ما، و هفت بار نزد اهل سنّت پيش از قرائت(1)، كه يك بار گفتن وافزودن واژۀ «پنج بار» يا «هفت بار» تكرار حساب نمى شود و نمى گويند كه پنج يا هفت بار تكبير گفته است.
و مانند نماز تسبيح(2)كه در آن، تسبيحات ده يا پانزده بار بايد گفته شود و يك بار تسبيح و اضافه كردن واژۀ «ده» يا «پانزده» به پايان آن كفايت نمى كند و
نمى گويند نماز گزار تسبيح را ده يا پانزده بار تكرار كرده است. در آنچه گفته شد هيچ اختلافى وجود ندارد.
و امّا دومى (تكرار صيغه طلاق در يك مجلس): طلاق با لفظ نخست حاصل مى شود و عقد ازدواج گسسته مى شود و زن و مرد از هم جدا مى شوند و ديگر عقد ازدواجى باقى نمى ماند تا صيغه طلاق در آن اثر كند پس خواندن صيغۀ طلاق براى بار دوم و سوم لغو خواهد بود؛ زيرا زنى كه مطلّقه شده است معنا ندارد كه دوبار طلاق داده شود، و پيوند گسسته شده دوباره گسسته نمى شود. و آن تكرارى كه در اينجا شرط است با اين روش تحقّق پيدا نمى كند بلكه طلاق وقتى تكرار مى شود كه هر طلاق پس از عقد ازدواجى صورت گيرد گر چه اين عقد ازدواج با رجوع مرد انجام گرفته باشد، وگرنه طلاق بعدى لغو خواهد بود؛ پس طبق فرمايش پيامبر صلى الله عليه و آله: «لاطلاق إلّابعد نكاح» [طلاق جز پس از ازدواج صحيح نيست و اثرى ندارد]، و «لاطلاق قبل نكاح» [پيش از ازدواج طلاقى نيست]، و «لا طلاق لمن لا يَملك»(1)[كسى كه مالك (استمتاع از زن) نيست نمى تواند طلاق دهد](2)، تا زمانى كه عقد ازدواج و پيوند همسرى در ميان نباشد، طلاق دوم لغو و بى معنا خواهد بود.
جصّاص در «أحكام القرآن» مى گويد(3):
آيۀ: «اَلطَّلاٰقُ مَرَّتٰانِ» [(طلاقى كه رجوع و بازگشت دارد)، دو مرتبه است] اوّلاً دستور مى دهد كه بايد ميان طلاق ها فاصله انداخت. و ثانياً در مقام بيان حكم رجوع در كمتر از سه طلاق است؛ به دليل اين كه مى فرمايد:
«اَلطَّلاٰقُ مَرَّتٰانِ»، و مقتضاى «اَلطَّلاٰقُ مَرَّتٰانِ» آن است كه ميان طلاقها بايد فاصله انداخت؛ زيرا اگر كسى دو بار بدون فاصله، صيغۀ طلاق را
جارى كند صحيح نيست كه گفته شود: دو بار طلاق واقع شده است؛ نظير اينكه اگر به شخصى دو درهم داده شود نمى گويند دو بار به او پول دادند مگر اين كه دو بار به او بپردازد آرى در اين صورت است كه مى گويند دوبار پول داد.
اين بود حكم قرآن و هر حكم و نظرى غير از اين، بازى با قرآن و كتاب خدا است. وپيامبر خدا صلى الله عليه و آله در روايت صحيحى كه نسائى در «سنن» از محمود ابن لبيد نقل كرده، به اين مطلب تصريح كرده است؛ مى گويد:
به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله خبر دادند كه مردى در يك مجلس، زن خود را سه طلاقه كرده است. حضرت خشمگين شد به پا ايستاد و فرمود: «أيُلعب بكتاب اللّٰه وأنا بين أظهركم؟!» [آيا با وجود من در ميان شما (و در برابر ديدگان من) با كتاب خدا بازى مى شود؟!] در اين لحظه مردى به پا خاسته عرض كرد: يا رسول اللّٰه! آيا او را بكشم؟!
برخى از شخصيّتهاى اهل سنّت در اين زمينه بى مهابا و بدون واهمه به تفصيل سخن گفته اند، و تعجّب آورتر از همه سخن «عينى» است كه در «عمدة القاري»(1)مى گويد:
طلاقى كه در قرآن آمده، نسخ شده است.
و اگر سؤال شود: با وجود اين كه عمر نمى تواند نسخ كند پس وجه اين نسخ چيست؟ و چگونه پس از پيامبر نسخ واقع مى شود؟!
در پاسخ مى گويم: همين كه عمر آن را با اصحاب مطرح نمود و آنان انكار نكردند، اجماع حاصل شده است. و طبق نظر برخى از مشايخ ما نسخ آيه به وسيلۀ اجماع جايز است؛ چون مى گويند اجماع مانند روايت قطعى است و موجب علم يقينى مى شود و از اين رو نسخ آيه با اجماع جايز است.
و اگر بگويى: اين اجماع صحيح نيست؛ زيرا آنها از پيش خود اين اجماع
1) - عمدة القاري 20:233.
را ساخته و پرداخته اند.
مى گويم: احتمال دارد روايتى قطعى كه موجب نسخ مى شود به دست آنان رسيده بوده كه به ما نرسيده است.
خبر اين نسخ به گوش هيچ يك از گذشتگان نرسيده تا اين كه زمانه بستر را براى به وجود آمدن عينى آماده ساخت و او آمد و ادّعايى كرد كه احدى پيش از او نكرده بود، و كوركورانه راهى را پيش گرفته و با كتاب خدا به بازى پرداخته است و هيچ ارزش و كرامتى براى كتاب خدا و سنّت پيامبر قائل نيست.
و اگر اجماع، آيه را نسخ كرده است پس چرا ابوحنيفه و مالك و اوزاعى و ليث بر اين باورند كه جمع بين سه طلاق بدعت است؟! و چرا شافعى و احمد و ابو ثور مى گويند: حرام نيست ولى بهتر است كه جمع نشود و تفريق أولى است؟! و چرا سندى مى گويد: ظاهر حديث دلالت دارد كه جمع، حرام است(1)؟!
و مجرّد احتمال اين كه شايد اجماع مستند به رواياتى قطعى باشد كه به دست ما نرسيده، گزافه گويى و خرافه اى است كه رواياتِ صريحِ خودِ خليفه و ديگر اصحاب آن را تكذيب مى كند. علاوه بر آن كه، ديدگاه خليفه نظر شخصى و ديدگاه سياسى محض است.
و كلام شيخ صالح بن محمّد عمرى فلانى متوفّاى (1298) در كتاب «إيقاظ همم اُولى الأبصار»(2)چقدر زيباست؛ مى گويد:
معروف ميان اصحاب و تابعان و پيروان نيكوكار آنان تا روز قيامت و ميان ساير علماى اسلام آن است كه هرگاه حكم حاكم مجتهد با نصّ صريح كتاب خدا يا سنّت پيامبرش صلى الله عليه و آله مخالف باشد، نقض آن حكم و جلوگيرى
از اجراى آن واجب است. و با احتمالات عقلى و خيالات نفسانى و تعصّبات شيطانى نمى توان با نصّ قرآن و سنّت مخالفت كرده و گفت:
شايد اين مجتهد به اين نصّ دست يافته است ولى به دليلى كه براى او روشن بوده آن را رها كرده است، يا از دليل ديگرى آگاهى يافته، و سخنانى از اين دست كه گروهى از فقهاى متعصّب به زبان رانده اند و مقلّدان نادان نيز از آنان پيروى كرده اند.
مالك - امام مالكى ها - از شخص ثقه اى نقل مى كند كه وى از سعيد بن مسيّب شنيده است: عمر بن خطّاب غير عرب را از ارث محروم كرد، مگر اين كه در ميان عرب متولّد شده باشد.
مالك مى گويد: «اگر زن حامله اى از سرزمين دشمن به سرزمين عرب بيايد و در آنجا وضع حمل كند او فرزندش مى باشد و اگر بميرد فرزندش از او ارث مى برد، و اگر فرزند بميرد مادر از او ارث مى برد، و ارث او در كتاب خدا معيّن شده است»(1).
امينى مى گويد: اين حكم زاييدۀ عصبيّت محض است؛ زيرا از ضروريّات دين اسلام اين است كه ميان همۀ مسلمانان چه عرب باشند و چه عجم، و هر كجا كه متولّد شده باشند، و هر كجا كه ساكن باشند، توارث برقرار است، و نصوص قرآن و سنّت نيز بر همين مطلب دلالت مى كنند؛ و عمومات قرآن تخصيص نخورده اند، و از شرائط ارث اين نيست كه عرب باشد و يا در ميان عرب متولّد شده باشد، نه از شرائط ارث تولّد در ميان عرب است و نه از شرائط اسلام عرب بودن است. و اين گونه تعصّباتِ بى شمار است كه پيوند حلقه هاى جامعه و اتّحاد مسلمانان را از هم مى پاشد. مگر نه اين است كه بر
1) - موطّأ مالك 2:12[520/2، ح 14، كتاب الفرائض].
اساس فرمايش خداى سبحان: «إِنَّمَا اَلْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ» (1)[مؤمنان برادر يكديگرند]، و: «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اَللّٰهِ أَتْقٰاكُمْ» (2)[گرامى ترين شما نزد خداوند با تقواترين شماست]، و: «وَ لَوْ جَعَلْنٰاهُ قُرْآناً أَعْجَمِيًّا لَقٰالُوا لَوْ لاٰ فُصِّلَتْ آيٰاتُهُ ءَ أَعْجَمِيٌّ وَ عَرَبِيٌّ» (3)[هرگاه آن را قرآنى عجمى قرار مى داديم حتما مى گفتند: «چرا آياتش روشن نيست؟! قرآن عجمى از پيغمبرى عربى؟!]، مسلمانان نسبت به هم مانند دندانه هاى شانه بوده و بر يكديگر جز با تقوا برترى ندارند؟!
و اين پيام پيامبر بزرگوار است كه در آن حجّ با شكوه در برابر انبوهى از جمعيّت فرمود: «أيّها الناس! إنّما المؤمنون إخوة، ولا يحلّ لامرىٍ مال أخيه إلّاعن طيب نفس منه... أيّها الناس! إنّ ربّكم واحد، وإنّ أباكم واحد، كلُّكم لآدم، وآدم من تراب، أكرمكم عند اللّٰه أتقاكم، وليس لعربيّ على عجميّ فضل إلّابالتقوى...»(4)[اى مردم! مؤمنان با يكديگر برادرند و مال هيچ مؤمنى بر ديگرى حلال نيست مگر با رضايت باطنى وى... اى مردم! پروردگار شما يكى است، و پدر شما يكى است، همۀ شما از آدم هستيد، و آدم از خاك، گرامى ترين شما نزد خدا كسى است كه از همه باتقواتر باشد، و هيچ عربى نسبت به غير عرب برترى ندارد مگر به تقواى الهى...].
و در روايت احمد آمده است(5): «ألا لا فضل لعربيّ على عجميّ، ولا لعجميّ على عربيّ، ولا أسود على أحمر، ولا أحمر على أسود إلّابالتقوى» [آگاه باشيد كه هيچ عربى بر عجمى، و هيچ عجمى بر عربى، و هيچ سياه پوستى بر سرخ پوستى، و هيچ سرخ پوستى بر سياه پوستى، برترى ندارد جز به تقوا].
هيثمى مى گويد(6): «سند روايت صحيح است».
و آموزه ها و تعليمات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و تقدير حضرت از شخصيّت هاى
آراسته به فضايل از اقشار مختلف در برابر ديدگان همگان قرار دارد؛ مانند «سلمان منّا أهل البيت»(1)[سلمان از ما اهل بيت است]، و «لو كان العلم بالثريّا لتناوله ناس من أبناء فارس»(2)[اگر علم در ثريّا باشد، گروهى از فرزندان فارس به آن دست مى يابند]، و سخنان پاك فراوانى از اين دست.
بنابراين بر هر مسلمانى لازم است كه از اين آراء و نظرات متفرّقه پرهيز كند و فرمايش پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را فراموش نكند كه مى فرمايد: «ليس منّا من دعا إلى عصبيّة، وليس منّا من قاتل على عصبيّة، وليس منّا من مات على عصبيّة»(3)[هر كس به سوى تعصّبات قومى فراخوانَد از ما نيست، و هر كس از روى تعصّب مبارزه و نبرد كند از ما نيست، و هر كس با تعصّب بميرد از ما نيست]. و نيز «من قاتل تحت راية عميّة يغضب للعصبيّة أو يدعو إلى عصبيّة أو ينصر عصبيّة فقُتِل فقتلة جاهليّة»(4)[هر كس زير پرچمى كوركورانه به گونه اى بجنگد كه خشم و دعوت و يارى او از روى تعصّب باشد او بر عقيدۀ جاهليّت كشته شده است].
1 - از ابورجاء نقل شده است: عمران بن حصين گفته است: آيۀ حجّ تمتّع در قرآن نازل شد و به دنبال آن پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به ما دستور داد به آن عمل كنيم، و پس از آن نه آيه اى براى نسخ آن نازل گرديد و نه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله تا زمانى كه
1) - مستدرك حاكم 3:598[691/3، ح 6539].
2) - مسند احمد 2:420 و 422 [149/3، ح 9153؛ و 153، ح 9177]. و ابن قانع با سند خودچنين نقل كرده است: «لو كان الدين متعلّقاً بالثريّا لتناوله قوم من أبناء فارس» [اگر علم برستارۀ ثُريّا آويزان باشد هر آينه افرادى از فارس بدان دست خواهند يافت]؛ الإصابة 3:459 [شمارۀ 8211].
3) - سنن أبي داود 2:332[332/4، ح 5121].
4) - سنن بيهقى 8:156.
از دنيا رفت از آن نهى كرد، بلكه شخصى به دلخواه خود درباره آن رأيى صادر كرد(1).
و در برخى از نسخه هاى صحيح بخارى آمده است: محمّد بخارى گفته است: منظور از آن مرد، عمر است.
و قسطلانى در «إرشاد»(2)مى گويد:
به دليل اين كه او [عمر] بود كه از آن نهى كرد.
و ابن كثير در «تفسير»(3)خود به نقل از بخارى مى گويد:
اين مطلبى را كه بخارى در اين جا سربسته گفته، در جاى ديگر صريحاً گفته شده كه عمر مردم را از حجّ تمتّع منع كرده است.
2 - از ابوموسى نقل شده است: وى به حلال بودن حجّ تمتّع فتوا مى داد.
مردى به او گفت: مواظب برخى از فتواهايت باش؛ زيرا خبر ندارى كه پس از تو اميرالمؤمنين دربارۀ مراسم حجّ چه تغييرى پديد آورده است. ابوموسى مى گويد: تا اين كه من با عمر ملاقات كرده از او دربارۀ اين مسأله پرسيدم. او پاسخ داد: من مى دانم كه پيامبر و يارانش حجّ تمتّع به جا مى آورده اند ولى من دوست ندارم مردم در منطقۀ اراك نزديكى كرده و در حالى كه قطرات آب غسل از سر و صورت آنها مى چكد براى انجام اعمال حجّ به راه افتند(4).
3 - از سالم نقل شده است: من با ابن عمر در مسجد نشسته بودم كه مردى
1) - صحيح مسلم 1:474[71/3، ح 172، كتاب الحجّ]؛ و نيز ر. ك: صحيح مسلم [71/3، ح 169-171، كتاب الحجّ]. و قرطبى نيز آن را با همين لفظ در تفسير خود 2:365[258/2] روايت كرده است. و نيز نگاه كن: صحيح بخارى 3:151[569/2، ح 1496]، چاپ سال 1272؛ و صحيح بخارى، كتاب التفسير، سورۀ بقره، 7:24[1642/4، ح 4246]، چاپ سال 1277.
2) - إرشاد الساري [61/10، ح 4518].
3) - تفسير ابن كثير 1:223.
4) - صحيح مسلم 1:472[67/3، ح 157، كتاب الحجّ]؛ سنن ابن ماجة 2:229[992/2، ح 2979]؛ مسند احمد 1:50[81/1، ح 353]؛ السنن الكبرى 5:153[348/2، ح 3715].
از اهل شام وارد شد و از حجّ تمتّع پرسيد. ابن عمر گفت: «حسنٌ جميل» [نيكو و زيباست]. مرد شامى گفت: پدرت از آن نهى مى كرد! ابن عمر گفت: «ويلك! فإن كان أبي نهى عنها وقد فعله رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله وأمر به أفبقول أبي آخذ أم بأمر رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله؟! قم عنّي!»(1)[واى بر تو اگر پدرم از آن نهى كرده امّا پيامبر خدا صلى الله عليه و آله خود آن را انجام و بدان فرمان داده است، آيا به فرمان پدرم عمل كنم يا به فرمان پيامبر؟! برخيز از من دور شو!].
4 - از ابن عبّاس نقل شده است: وى به كسى كه با او دربارۀ حجّ تمتّع با استدلال به عمل ابوبكر و عمر بحث و مجادله مى كرد گفت: «يوشك أن ينزل عليكم حجارة من السماء؛ أقول: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، وتقولون: قال أبو بكر وعمر»(2)[نزديك است كه از آسمان بر سر شما سنگ ببارد؛ من مى گويم: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله چنين فرموده است، شما مى گوييد: ابوبكر و عمر چنان گفته اند].
1 - از جابر بن عبداللّٰه نقل شده است: «ما در زمان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و ابوبكر حتّى مدّتى از زمان عمر با يك مشت خرما يا آرد براى چند روزى زنى را صيغه مى كرديم تا اين كه عمر در ماجراى عمرو بن حريث آن را حرام كرد»(3).
2 - حَكَم مى گويد على عليه السلام فرمود: «لولا أن عمر رضى الله عنه نهى عن المتعة ما زنى إلّا شقي»(4)[اگر عمر ازدواج موقّت را حرام نمى كرد اَحدى زنا نمى كرد، مگر اين كه شَقى باشد].
1) - تفسير قرطبى 2:365[258/2] به نقل از دار قطنى.
2) - زاد المعاد، ابن قيّم 1:215[209/1]؛ وحاشيۀ شرح المواهب 2:328.
3) - صحيح مسلم 1:395[194/3، ح 16، كتاب النكاح]؛ جامع الاُصول، ابن اثير [135/12، ح 8953]؛ كنز العمّال 8:294[523/16، ح 45732].
4) - تفسير طبرى 5:9 [جامع البيان مج 4 /ج 13/5]؛ التفسير الكبير 3:200[50/10]؛ الدرّ المنثور 2:140[486/2].
3 - از ابن جريح از عطا نقل شده است: از ابن عبّاس شنيدم كه مى گفت:
«رحم اللّٰه عُمر ما كانت المتعة إلّارحمة من اللّٰه تعالى رحم بها اُمّة محمّد، ولولا نهيه لما احتاج إلى الزنا إلّاشفيّ»(1)[خدا عمر را رحمت كند كه ازدواج موقّت جز رحمتى از سوى خدا براى امّت محمّد صلى الله عليه و آله نبود و اگر او آن را حرام نمى كرد اَحدى به جز افراد انگشت شمار زنا نمى كرد].
4 - عمر مى گفت: «واللّٰه! لا اُؤتي برجل أباح المتعة إلّارجمتُه»(2)[به خدا سوگند! به كسى كه متعه (ازدواج موقّت) را حلال شمارد برنخورم مگر اين كه او را سنگسار مى كنم].
و از نافع از عبداللّٰه بن عمر نقل شده است: از وى دربارۀ متعه سؤال شد؟ او پاسخ داد: حرام است، بدانيد كه اگر عمر بن خطّاب كسى را در اين باره مى گرفت هر آينه او را سنگسار مى كرد(3).
1 - از عمر نقل شده است: كه در خطبه اى گفت: «متعتان كانتا على عهد رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله وأنا أنهى عنهما واُعاقب عليهما: متعة الحجّ، ومتعة النساء» [دو متعه در زمان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله وجود داشت و حلال بود ولى من آنها را حرام مى كنم و هر كس انجام دهد مجازاتش خواهم كرد: حجّ تمتّع، و ازدواج موقّت].
و در عبارت جصّاص آمده است: «لوتقدّمت فيها لرجمت»(4)[اگر پيش از اين آن را حرام كرده بودم، انجام دهندۀ آن را سنگسار مى كردم].
1) - أحكام القرآن، جصّاص 2:179[147/2]؛ الدرّ المنثور 2:140[487/2].
2) - اين روايت را سبط ابن جوزى در مرآة الزمان نقل كرده است.
3) - السنن الكبرى، بيهقى 7:206.
4) - البيان والتبيين، جاحظ 2:223[193/2]؛ أحكام القرآن، جصّاص 1:342 و 345؛ و 2:184[290/1 و 293؛ و 152/2]؛ التفسير الكبير 2:167؛ و 3:201 و 202 [153/5؛ و 52/10-53]؛ كنز العمّال 8:293[519/16، ح 45715؛ وص 521، ح 45722].
مأمون درباره حلال بودن آن به همين حديث استدلال نمود و تصميم گرفت كه حكم به حلال بودن آن را صادر كند(1).
و خطبۀ عمر دربارۀ اين دو متعه با الفاظ ياد شده، مورد اتّفاق همگان است.
2 - طبرى در كتاب المستبين از عمر نقل كرده است: «ثلاث كنَّ على عهد رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله أنا محرّمهنَّ ومعاقب عليهنَّ: متعة الحجّ، ومتعة النساء، وحيَّ على خير العمل في الأذان» [سه چيز در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله حلال بود و من آنها را حرام اعلام مى كنم و هر كس انجام دهد، او را مجازات خواهم كرد: حجّ تمتّع، ازدواج موقّت، وحىّ على خير العمل در اذان].
اين گوشه اى از احاديث دو متعه است كه بر بيش از چهل حديث بالغ مى شود و برخى از آنها صحيح و برخى حَسَن است، و همه بر اين دلالت دارند كه هر دو متعه در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله طبق آيات قرآن كه در اين باره نازل گرديده و طبق دلالت سنّت پيامبر، حلال بوده است و عمر نخستين كسى است كه آن را حرام كرده است.
اين بود پاره اى از احاديث كه درباره متعۀ حجّ و متعۀ زنان نقل شده است.
و چنانچه ملاحظه مى فرماييد همين مقدار از جهت كتاب و سنّت براى اثبات حكم شارع به حلال بودن آن دو در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله و عدم نسخشان كفايت مى كند.
لكن افزون بر اينها، احاديث فراوان ديگرى نيز وجود دارد كه بر حلّيّت آن دلالت مى كنند ولى من به خاطر اين كه نهى عمر در آنها نيامده است از ذكرشان خوددارى كردم. و بدون شكّ نهى عمر از اين دو متعه نظر شخصى محض و اجتهاد بى دليل در برابر نصّ روشن و صريح است.
1) - وفيات الأعيان 2:359[150/6، شمارۀ 793].
تنها دليل نهى او اين است كه وى از حالت مردم - كه پس از پايان عمره در حالى كه آب غسل از سر و صورتشان روان بوده، براى اعمال حجّ به راه مى افتادند - خوشش نيامده است، غافل از اين كه خداى سبحان از حال مردم آگاه تر از او بوده است و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نيز - بنابر بر نصّ احاديث ياد شده و احاديثى كه به زودى خواهد آمد - هنگام وضع اين حكم و قانون قطعى و هميشگى تا روز قيامت، از اين وضعيّت و حالت آگاه بوده است.
پس آنچه عمر آورده، تنها نوعى استحسان و حكمى بى پايه و دليل است و در برابر قرآن و سنّت به هيچ عنوان نمى توان به آن تكيه كرد.
و آنچه تاكنون ذكر شد، نظر خود خليفه در بيان دليل و مستند حكمش بود، ولى در كتب اهل سنّت در تقويت و تأييد اين فتواى بى دليل و تثبيت ديدگاه خليفه يك سرى سخنان پوچ و بى ربط به چشم مى خورد كه هيچ كدام با تعليل خود خليفه سازگار نيست، و همگى عذرها و بهانه هايى ساختگى هستند كه نمى توانند آن ديدگاه را ثابت كنند و اصلاً انسان را از حقّ بى نياز نمى كنند.
و شدّت سختگيرى عثمان بر كسى كه حجّ تمتّع به جا مى آورد به حدّى رسيده بود كه نزديك بود به خاطر آن مولاى ما اميرمؤمنان عليه السلام را بكشد. و چنانكه كسى در پى اطّلاعات بيشترى است مى تواند به كتاب «زاد المعاد» ابن قيّم جوزى مراجعه نمايد(1).
از سخنان عمر برمى آيد كه ازدواج موقّت را زنا مى شمرده است؛ و از اين رو در حديثى گفته است: «بيّنوا حتّى يُعرف النكاح من السفاح»(2)[حكم را بيان كنيد تا ازدواج حلال از زنا باز شناخته شود].
و در آن هنگام و در زمان اصحاب پيامبر هيچ نشانى از نسخ وجود نداشته است. و هرگاه ميان اصحاب در اين باره بحثى پيش مى آمد، قائلين به حلّيّت آن به قرآن و سنّت پيامبر استدلال مى نمودند، و قائلين به حرمت، تنها به گفتار و نهى عمر تمسّك مى جستند.
و خود سخن عمر: «أنا أنهى عنهما» [من از آن دو عمل نهى مى كنم] با صراحتِ تمام، وجود نسخ را نفى مى كند. و اميرمؤمنان عليه السلام و ابن عبّاس نيز صريحاً حرام بودن آن را ردّ كرده و حرام كردن آن را تنها به عمر نسبت مى دهند. و هر يك از اصحاب و تابعان كه آن را حلال مى دانستند نيز به همين استناد كرده اند.
علّامۀ امينى رحمه الله در الغدير(1)(20) نفر از اصحاب و تابعان كه آن را حلال مى دانسته اند، را نامبرده است؛ از آنهاست:
1 - جابر بن عبداللّٰه(2).
2 - عبداللّٰه بن مسعود. آلوسى در تفسير خود(3)حديث قرائت ابن مسعود درباره آيۀ: «فما استمتعتم به منهنّ إلى أجل» را يادآور شده است، و ابن حزم در «المحلّى»(4)و زرقانى در «شرح الموطّأ»(5)، ابن مسعود را از قائلين به حلّيّت شمرده اند.
و حافظان حديث نيز از او نقل كرده اند:
«ما هنگامى كه با پيامبر در جنگى شركت مى كرديم زنان با ما نبودند به همين خاطر به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله عرض كرديم كه آيا اجازه مى دهيد ما خود را خواجه كنيم؟! حضرت ما را از اين كار نهى فرمود، ولى به ما اجازه داد حتّى با يك دست لباس (و قرار دادن آن به عنوان مهريّه)، ازدواج [موقّت] كنيم. آنگاه
فرمود: «لاٰ تُحَرِّمُوا طَيِّبٰاتِ مٰا أَحَلَّ اَللّٰهُ لَكُمْ»(1).
آنگاه جصّاص پس از يادآورى اين روايت مى گويد:
اين آيه: «لاٰ تُحَرِّمُوا طَيِّبٰاتِ مٰا أَحَلَّ اَللّٰهُ لَكُمْ» (2)[اى كسانى كه ايمان آورده ايد! چيزهاى پاكيزه را كه خداوند براى شما حلال كرده است، حرام نكنيد!]، از آياتى است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هنگام اعلان مباح بودن ازدواج موقّت آن را تلاوت فرمود.
3 - عبداللّٰه بن عمر(3).
4 - اُبىّ بن كعب؛ قرائت وى: «فما استمتعتم به منهنّ إلى أجل» خواهد آمد(4).
بله، بعداً گروهى پيدا شدند و دوست داشتند براى نهى عمر دليلى قوى بتراشند؛ از اين رو گاهى ادّعا كرده اند كه آيه با آيه اى ديگر نسخ شده است، و گاهى گفته اند: آيه با سنّت نسخ شده است؛ بنابراين در اين باره برخورد آراء پيش آمد و يكديگر را تكذيب كردند و هر يك نظر مخالف خود را تضعيف نمود؛ دسته اى گفته اند: آيه، به وسيلۀ آيۀ: «يٰا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ إِذٰا طَلَّقْتُمُ اَلنِّسٰاءَ فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ» (5)[اى پيامبر! هر زمان خواستيد زنان را طلاق دهيد، در زمان عدّه، آنها را طلاق گوييد (زمانى كه از عادت ماهانه پاك شده و با همسرشان نزديكى نكرده باشند)] نسخ شده است.
و گروهى گفته اند: به وسيله آيۀ: «وَ اَلَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حٰافِظُونَ * إِلاّٰ عَلىٰ أَزْوٰاجِهِمْ أَوْ مٰا مَلَكَتْ أَيْمٰانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَيْرُ مَلُومِينَ» (6)[وآنها كه دامان خود را (از آلوده شدن به بى عفّتى) حفظ مى كنند * تنها آميزش جنسى با همسران و كنيزانشان دارند،
كه در بهره گيرى از آنان ملامت نمى شوند] نسخ شده است؛ زيرا زن صيغه اى نه همسر شرعى است و نه كنيز [ملك يمين].
عدّه اى نيز گفته اند: اين آيه با آيۀ ارث نسخ شده است؛ زيرا زن متعه اى ارث نمى برد.
اينها همه ادّعاهايى پوچ است؛ زيرا مگر مى شود باور كرد كه اين آيات، ناسخ آيۀ متعه باشند و اصحاب از آن بى خبر مانده باشند، آن هم با وجود قائلين به حلّيّت كه عظمت و مقام آنان بر كسى پوشيده نيست و در پيشاپيش آنان سرور ما اميرمؤمنان عليه السلام قرار دارد، كسى كه بر ظاهر و باطن، و فرع و اصل و بر همۀ جزئيّات قرآن آگاه است.
علاوه بر آن كه مقصود خداى سبحان در آيۀ نخست، جدايى به وسيله طلاق است نه هر جدايى و گرنه شامل ملك يمين نيز مى شود و آن را نيز نسخ مى كند در حالى كه أحدى قائل به آن نيست و أحدى آن را زنا نشمرده است.
و امّا آيۀ دوم: دليل قرار دادن آن براى نفى زوجيّت از متعه، مصادرۀ به مطلوب است؛ زيرا همۀ قائلين به حلّيّت ازدواج موقّت، آن را ازدواج شرعى مى دانند؛ بنابراين استدلال به اين آيه بر حلال بودن ازدواج موقّت، سزاوارتر از استدلال به آن براى نسخ آيۀ متعه است.
امّا آيۀ ارث: اصلاً ارتباطى با اين مسأله ندارد؛ زيرا روايات از خصوص ازدواج موقّت، ارث را نفى كرده است و اين ربطى به نفى عنوان زوجيّت و پيوند ازدواج ندارد؛ نظير آن كه در روايات، از فرزند قاتل يا كافر، ارث نفى شده است بدون اين كه فرزند بودن از آنان نفى شده باشد.
امّا ادّعاى نسخ آن به وسيله سنّت: بحث در اين باره بسيار پر دامنه است، و نظرات و آراء بى شمار است، و هيچ يك با ديگرى سازگارى ندارد. و خواننده نيز ناچار است با اين اقوال مختلف كه جاعلان براى هر يك از آنها رواياتى در مقابل روايات موجود و صحيح و تاريخ معتبر و استوار، وضع كرده اند آشنايى پيدا كند.
و جالب آن است كه هر يك از اين جاعلان كه براى نسخ، روايتى را جعل كرده، از جعل و وضع برادرانش غافل مانده است؛ از اين رو هر كدام طبق نظر و سليقۀ خود روايتى را اختراع نموده است.
مرحوم علّامۀ امينى رحمه الله در الغدير پانزده قول از اين اقوال را ذكر كرده است(1).
و زشت تر از همۀ اينها نعره هاى قرن بيستمىِ موسى جار اللّٰه نگارندۀ كتاب «الوشيعة» است كه بلايى بر سر قرآن و سنّت آورده است كه هيچ يك از بازيگران قرنهاى گذشته با قرآن و سنّت چنين كارى نكرده اند. او نظريۀ عقيم و دينِ ساختگى جديدى را به وجود آورده كه با نظر و عقيدۀ همۀ گذشتگان مخالف است، نه با قرآن سازگارى دارد نه با سنّت و نه با مبدئى از مبادى دين؛ وى مى گويد(2):
امّت دربارۀ ازدواج موقّت حرفهاى زيادى زده اند، ولى به نظر من ازدواج موقّت از ازدواجهاى جاهليّت است وممكن است در صدر اسلام از برخى مردم چنين عملى سرزده باشد و شارع مقدّس نيز در همان مورد اجازه داده باشد و آيه اى نيز در همان مورد نازل شده باشد... و اين غير عادى نيست چون دربارۀ بدترين محرّمات، آيه نازل شده و آنچه را پيش از نزول آيه انجام شده استثنا كرده است(3). و صيغۀ موقّت يك مسأله تاريخى است نه حكم شرعىِ با اجازۀ شارع مقدّس. و اگر كسى ادّعا كند كه با اجازه و امضاى شارع بوده و نزد شرع مطلقاً حلال بوده است.
1) - [ر. ك: الغدير 315/6-320].
2) - الوشيعة: 32 و 121 و 132 و 149 و 165 و 166.
3) - [در سورۀ نساء، آيۀ 22 و 23 آمده است: «وَ لاٰ تَنْكِحُوا مٰا نَكَحَ آبٰاؤُكُمْ مِنَ اَلنِّسٰاءِ إِلاّٰ مٰا قَدْ سَلَفَ... وَ أَنْ تَجْمَعُوا بَيْنَ اَلْأُخْتَيْنِ إِلاّٰ مٰا قَدْ سَلَفَ» «با زنانى كه پدران شما با آنها ازدواج كرده اند، هرگز ازدواج نكنيد! مگر آنچه درگذشته (پيش از نزول اين حكم) انجام شده است... و (نيز حرام است بر شما) جمع ميان دو خواهر كنيد؛ مگر آنچه در گذشته واقع شده»].
مى گويم: باشد، باكى نيست، و در ردّ آن نيز بحث نمى كنيم بلكه حرف ما اكنون اين است كه صيغۀ موقّت آيا در قرآن آمده است يا نه؟
كتاب هاى شيعه مدّعى هستند كه سخن خداى عزّوجلّ: «فَمَا اِسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ» (1)[و زنانى را كه متعه (ازدواج موقّت) مى كنيد، واجب است مهر آنها را بپردازيد]، دربارۀ متعه نازل شده، ولى به نظر من ادب بيان (سياق كلام)، و عربى بودنِ اين آيۀ كريمه، نمى پذيرد كه آيه دربارۀ ازدواج موقّت نازل شده باشد؛ زيرا در اين صورت، تركيب جمله به هم ريخته و نظم آيۀ كريمه مختلّ خواهد شد.
پس دربارۀ ازدواج موقّت آيه اى در قرآن نازل نشده است. و براى روشن ساختن اين معناى با عظمت، ما اين باب را شكل داديم تا شايعۀ موجود در كتب شيعه را دفع كنيم كه مى گويند: آيۀ ياد شده دربارۀ متعه (ازدواج موقّت) نازل شده است. اساساً متعه در اسلام حلال نبوده است؛ بنابراين نسخ متعه، نسخ حكم شرعى نيست بلكه نسخ حكم جاهليّت و تحريم آن براى هميشه و تا ابد است.
و حديث متعه نيز از احاديث غير قابل قبول است كه عدّه اى از اصحاب به آن قائل شده اند، حتّى برخى از تابعان مانند طاووس و عطا و سعيد بن جبير و گروهى از فقهاى مكّه نيز به حلّيّت آن قائل شده اند... و فقيه مكّه ابن جريح در گفتار خود پيرامون اباحۀ متعه افراط و زياده روى كرده است، چنانكه در عمل به آن نيز زياده روى نموده است تا به جايى كه به فرزندانش دربارۀ هفتاد زن وصيّت كرد و گفت با اين زنان ازدواج نكنيد كه آنان مادران شمايند....
به نظر من واقعاً بعيد است كه كسى مؤمن و آشنا با واژه هاى قرآن كريم و معتقد به اعجاز آن باشد و نظم آن را به درستى درك نمايد، آنگاه بگويد:
1) - نساء: 24.
آيۀ: «فَمَا اِسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ» دربارۀ متعۀ زنان نازل شده است. حقيقتاً چنين سخنى جز از نادانى كه بدون فكر و تأمّل، سخن مى گويد، صادر نمى شود. و در كتابهاى شيعه حديثى را به باقر و صادق نسبت مى دهند و مى گويند كه آنها گفته اند: اين آيه دربارۀ متعۀ زنان نازل شده است. و بهترين احتمال دربارۀ اين حديث آن است كه حديث، جعلى و ساختگى است وگرنه بايد گفت باقر و صادق (معاذاللّٰه) جاهلند.
در غير كتابهاى شيعه، شما كسى را پيدا نمى كنيد كه بگويد آيۀ ياد شده دربارۀ متعه نازل شده است، و امّت اسلام بر حرام بودن متعه اجماع دارند و كسى نيز نگفته است كه آيۀ: «فَمَا اِسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ» نسخ شده است.
پاسخ: اينها جملاتى است كه ما از صفحات مختلف كتاب «الوشيعة» كه اين مرد دربارۀ متعه آنها را سياه كرده است، جمع آورى كرده ايم. و اين صفحاتِ تاريك واقعاً از ادب دينى و علمى و عفّت اجتماعى و نويسندگى دور است، و ميان اين سخنان و دستور اسلام از زمين تا آسمان فاصله است و ما نيز جز با سلام با او مقابله نمى كنيم(1).
امّا دربارۀ متعه يا ازدواج موقّت با توجّه به تحقيقات صورت گرفته از سوى محقّقان و زحمات انجام شده، به ويژه از سوى متأخّرين نيازى به بسط سخن نيست(2). گر چه او پس از اين مطالب، شيعه را به باد فحش و ناسزا گرفته، و با بدزبانى، آنان را هدف تيرهاى ناجوانمردانه قرار داده، و از خدا هراسى ندارد.
ولى آنچه براى ما اهميّت دارد اين است كه اذهان را متوجّه دروغ پردازى ها و جنايات بزرگ وى، نسبت به علم و دانش و قرآن و اهل آن نموده،
شعور اهل بحث و تحقيق را بيدار سازيم تا بدانند كه او چگونه حقيقت و ديدگاه گذشتگان را كتمان كرده، حقايق روشن را با مكر و حيله وارونه جلوه مى دهد، و مطالب ضدّ قرآن و سنّت را در جوامع علمى رواج مى دهد.
جالب اينجاست كه او با وجود چنين جهالتى نسبت به كتاب و سنّت، باز خود را از فقهاى اسلام مى داند؛ فعلى الإسلام السلام [با وجود چنين افرادى فاتحۀ اسلام خوانده است].
«فَمَا اِسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً وَ لاٰ جُنٰاحَ عَلَيْكُمْ فِيمٰا تَرٰاضَيْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ اَلْفَرِيضَةِ إِنَّ اَللّٰهَ كٰانَ عَلِيماً حَكِيماً» (1)[زنانى را كه متعه (ازدواج موقّت) مى كنيد، واجب است مهر آنها را بپردازيد. و گناهى بر شما نيست در آنچه بعد از تعيين مهر، با يكديگر توافق كرده ايد. (بعداً مى توانيد با توافق، آن را كم يا زياد كنيد).
خداوند، دانا و حكيم است].
به نظر موسى نگارندۀ كتاب «وشيعه» نزول آيه دربارۀ متعه ادّعايى مخصوص شيعه است، و در كتب غير شيعه چنين قولى يافت نمى شود و چنين ديدگاهى نشانۀ جهل و بى ظرفيّتى گويندۀ آن است.
سپس علّامه امينى رحمه الله در الغدير(2)، (19) مطلب از كتب اهل سنّت را يادآور شده تا خواننده را متوجّه سازد كه سخنان گزنده و نامربوط اين مرد فحّاش و بد زبان متوجّه چه كسى است؛ از آن مطالب است:
1 - احمد امام حنبلى ها در «مسند»(3)خود با سند صحيح كه همۀ راويان آن ثقه هستند، از عمران بن حصين نقل كرده است:
«آيه متعه در قرآن نازل شده است، و ما در زمان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بدان عمل مى كرديم، و پس از آن آيه اى در نسخ آن نازل نشده است، و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نيز
تا پايان عمرش از آن نهى نفرمود».
2 - ابوجعفر طبرى متوفّاى (310) در كتاب «تفسير»(1)خود با سند خود از ابو نضره نقل كرده است:
از ابن عبّاس دربارۀ ازدواج موقّت پرسيدم. او در جواب گفت: آيا سورۀ نساء را نخوانده اى؟ گفتم: بله. گفت: آيۀ: «فما استمتعتم به منهنّ إلى أجل مسمّى» را در آن نخوانده اى؟ گفتم: اگر اين چنين خوانده بودم كه نمى پرسيدم.
گفت: آيه همين طور است كه من خواندم.
و در روايتى آمده است كه ابن عبّاس سه بار گفت: «واللّٰه! لأنزلها اللّٰه كذلك» [به خدا سوگند! خدا چنين نازل كرده است].
و از قتاده نيز در قرائت اُبىّ بن كعب چنين نقل كرده است: «فما استمتعتم به منهنّ إلى أجل مسمّى».
3 - حافظ ابوبكر بيهقى، متوفّاى (458) با سند خود در «السنن الكبرى»(2)از محمّد بن كعب از ابن عباس رضى الله عنه روايت كرده است: «متعه در آغاز اسلام حلال بوده و رواج داشته است، و اين آيه را دربارۀ آن و به اين صورت مى خواندند: «فما استمتعتم به منهنّ إلى أجل مسمّى...».
4 - ابوالقاسم جار اللّٰه زمخشرى معتزلى، متوفّاى (538) در «كشّاف»(3)مى گويد:
گفته شده: آيه دربارۀ ازدواج موقّت نازل گرديده است و از ابن عبّاس نقل است كه اين آيه از آيات محكم بوده و نسخ نشده است و اين چنين مى خوانده است: «فما استمتعتم به منهنّ إلى أجلٍ مسمّى».
5 - ابوبكر يحيى بن سعدون قرطبى(4)، متوفّاى (567)، در «تفسير»(5)خود
هنگام بيان اختلاف آراء دربارۀ معنى آيه مى گويد:
همۀ مفسّران گفته اند: منظور آيه، ازدواج موقّت مى باشد كه در صدر اسلام معمول بوده است، و ابن عبّاس و سعيد بن جبير آيه را به اين صورت مى خوانده اند: «فما استمتعتم به منهنّ إلى أجلٍ مسمّى فآتوهنّ اُجورهنّ».
6 - ابوعبداللّٰه فخر الدين رازى شافعى، متوفّاى (606)، در «تفسير كبير» خود(1)دو ديدگاه دربارۀ آيه نقل كرده ومى گويد:
اوّل: قول اكثر علما است، و دوم: قولى است كه مى گويد: منظور از آيه، حكم متعه است... و همگى اتّفاق نظر دارند كه متعه در صدر اسلام حلال بوده و اختلافشان در اين است كه آيا آيه نسخ شده است يا نه؟
7 - حافظ جلال الدين سيوطى، متوفّاى (911)، در «الدرّ المنثور»(2)مى گويد:
طبرانى(3)، و بيهقى در «سنن»(4)خود، از ابن عبّاس نقل كرده اند:
متعه در صدر اسلام حلال بود و آيه را به اين صورت تلاوت مى كرده است: «فما استمتعتم به منهنّ إلى أجل مسمّى...».
خوانندۀ محترم با من همراهى كن تا از موسى جار اللّٰه بپرسيم:
آيا اين كتابها در علوم قرآن مرجع اهل سنّت نيستند؟!
آيا اين افراد، شخصيّت ها و امامان تفسير آنان نيستند؟!
آيا پيش از نقض و ابرام، و نقّادى و سنجش و ترجيح و بررسى، بر محقّق لازم نيست كه به اين كتابها مراجعه كند؟!
آيا اين سخنان دردناك و گزنده را متوجّه امثال ابن عبّاس زبانِ گوياى
قرآن، اُبىّ بن كعب آشناترين فرد به قرائت قرآن نزد اهل سنّت، عبداللّٰه بن مسعود آگاهِ به كتاب وسنّت، عمران بن حصين، حَكَم، حبيب بن ثابت، وسعيد بن جبير، قتاده، ومجاهد مى كند؟!
و آيا همه آنان را نادانِ بى فكر و مدّعى دروغين مى داند؟!
آيا اين، دشنامِ به اصحاب و سَلَفِ صالح - كه اهل سنّت، شيعه را بدان متّهم مى سازند - نيست؟!
و يا اين كه او شخصيّتهاى خودشان را از شيعه شمرده، آنگاه آنان را با زبان تند به باد دشنام گرفته، و مى گزد؟!
و اگر امثال بخارى، مسلم، احمد، طبرى، محمّد بن كعب، عبد بن حميد، ابو داود، ابن جريح، جصّاص، ابن انبارى، بيهقى، حاكم، بغوى، زمخشرى، اندلسى، قرطبى، فخررازى، نَوَوى، بيضاوى، خازن و ابن جزّى، ابوحيّان، ابن كثير، ابوسعود، سيوطى، شوكانى، و آلوسى نزد او ارزش و قيمتى ندارند پس اسوه و الگوى او در دين و دانش كيست؟!
بله، ما غافل از اين نيستيم كه اين دروغ ها، و افسانه هاى ساختگى، و نسبت دادنِ ديدگاه نزول آيه دربارۀ متعه، به شيعه، همه و همه مقدّمه اى براى ناسزاگويى به امامان پاك امام باقر و امام صادق عليهما السلام است، در حالى كه خود او و هر انسان منصفى مى داند كه امامان چهار گانۀ اهل سنّت همگى خوشه چين دانش امام باقر و امام صادق عليهما السلام هستند، و اگر بهره اى از علم و دانش نزد ائمّۀ چهار گانه يافت مى شود به خاطر آن است كه از چشمۀ زلال دانش امام باقر و امام صادق عليهما السلام چشيده اند. آرى امام باقر و امام صادق عليهما السلام، همان امام باقر و صادق هستند، و موسى الوشيعه نيز موسى الوشيعه است، «واللّٰه هو الحَكم العدل، وإلى اللّٰه المشتكى» [خدا خود حاكم است و شكوه ما نيز به سوى اوست].
و نيز بيا از او دربارۀ ادب بيانى كه او درك كرده، ولى شخصيّت هاى بزرگ و برجستۀ قرون گذشته آن را درك نكرده اند، و از اختلالى كه در آيه در صورتى كه دربارۀ متعه نازل شده باشد پيش مى آيد و او آن را فهميده و آنان
نفهميده اند، بپرسيم كه آن چيست؟! كجاست؟! چه كسى آن را گفته است؟! دليل و برهان آن چيست؟! از چه كسى گرفته است؟! چرا اوّلين و آخرين آن را كتمان كرده اند تا نوبت به او رسيده است؟! گمان نمى كنم او پاسخى بدهد كه دل را آرام سازد و عقل را راضى نمايد، و شايد او دشنام هاى گزنده اش را متوجّه گروه ديگر كند.
1 - اُجرت.
2 - مدّت.
3 - عقد كه شامل ايجاب و قبول است.
4 - جدايى با پايان مدّت، يا با بذل و گذشت از آن.
5 - نگه داشتن عِدّه چه زن آزاده باشد چه كنيز، چه حامله و چه غير حامله.
6 - عدم ارث.
اين ها شرايط و حدودى است كه همۀ فقها در كتابهاى فقهى خود، محدّثان در صحاح و مسانيد، و مفسّران در ذيل آيۀ مباركه بيان كرده اند. همۀ آنان، چه معتقدينِ به حلّيّت دائمى و چه قائلينِ به حلّيّت موقّت و پيش از نسخ آن، همگى اتّفاق نظر دارند كه اين ها حدود شرعى و اسلامى هستند و چاره اى جز رعايت آنها نيست.
حال مى پرسيم پايه و اساس سخن او كجاست كه مى گويد: «متعه از ازدواجهاى جاهلى و تاريخى جاهليّت است و با اذن و اجازه شارع مقدّس نبوده است؟!
كِىْ در زمان جاهليّت ازدواجى با اين شرايط و چهار چوب ها بوده است؟!
مگر نه اين است كه مورّخان و تاريخ نگاران، همۀ ازدواج ها و عادات و رسوم جاهليّت را ثبت و ضبط كرده اند، ولى در ميان آن ازدواجى نديده اند كه به متعه و ازدواج موقّت شباهت داشته باشد؟!
بله، او هر چه مى خواهد مى گويد، و توجّهى به گفته هاى خود ندارد. و ما برخى از افرادى را كه حدود ازدواج موقّت را بيان كرده اند، يادآور شده ايم(1).
چرا ابن جريج در ارتكاب فحشايى كه به زعم موسى جزء بدترين محرّمات است، زياده روى نموده است؟!
و اگر ابن جريج دين را سبك شمرده و اهميّتى براى آن قائل نبوده، پس چرا ائمّۀ حديث - يعنى صاحبان صحاح شش گانه - همگى از او روايت كرده، مسانيدشان را پر از روايات و سندهاى او نموده اند؟!
و از او دوازده هزار حديث كه فقها به آن نيازمندند، شنيده و نقل نموده اند(2)، و اگر امثال او يا رواياتش فاسد باشد، بايد صفحات فراوان و بى شمارى از جوامع حديثى محو گردد و ديگر براى اين صحاح ارزشى باقى نمى ماند. و اگر ابن جريج آن گونه كه موسى جار اللّٰه مى پندارد باشد، پس چرا ائمّۀ رجال به تمام معنا او را ستوده، و از وى تجليل نموده اند؟! و چگونه كتاب هاى او را كتاب امانت مى نامند(3)؟!
قوشجى متوفّاى (879)، در «شرح تجريد»(4)در بحث امامت مى گويد:
عمر در بالاى منبر گفت: «أيّها الناس! ثلاث كنّ على عهد رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله وأنا أنهى عنهنّ واُحرمهنّ واُعاقب عليهنّ: متعة النساء، ومتعة الحجّ، وحيّ على خير العمل» [مردم! سه چيز در زمان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله حلال بود و من آنها را حرام مى كنم، و هر كس آنها را انجام دهد او را مجازات خواهم كرد: ازدواج موقّت، حجّ تمتّع، و حىّ على خير العمل].
آنگاه قوشجى كار او را چنين توجيه مى كند:
اين كار عمر، بر او خدشه اى وارد نمى سازد؛ زيرا مخالفت مجتهدى با مجتهد ديگر در مسائل اجتهادى امر تازه اى نيست؟!
ما هرگز فكر نمى كرديم كه فردى فرهيخته و وزنه اى علمى، روزى پيامبر بزرگوار را همتاى فردى از عموم مردم قرار داده، هر دو را مجتهد بشمارد! او كجا و پيامبر كجا! مگر نه اين است كه هر چه را پيامبر امين مى گويد عين آن چيزى است كه در لوح محفوظ ثبت مى باشد: «إِنْ هُوَ إِلاّٰ وَحْيٌ يُوحىٰ * عَلَّمَهُ شَدِيدُ اَلْقُوىٰ» (1)[آنچه مى گويد چيزى جز وحى كه بر او نازل شده نيست * آن كس كه قدرت عظيمى دارد (جبرئيل امين) او را تعليم داده است]. اين، با اجتهاد كه حمل فرع بر اصل و به كار بردن حدس و گمان براى استخراج احكام است، چه مناسبت و ارتباطى دارد؟!
مخالفت اجتهاديّه اى جايز است كه مجتهدى در برابر مجتهدى مثل خودش قرار بگيرد، نه اين كه اجتهاد در برابر نصّ صريح قرار گرفته باشد و مجتهد در برابر قوانين صريح و روشن شرع مقدّس و بر خلاف آن فتوا صادر كرده و نظر بدهد.
از آن گذشته، چه عاملى و كدام منطقى، سرور خردمندان جهان را از حيث درك و فهم، با اين مرد در يك سطح قرار مى دهد تا آنگاه بتوان ميان نظراتشان تقابل برقرار كرد؟!
آراء و نظرات تك تك جهانيان آنگاه كه با قوانين شرع مقدّس مخالف باشد چه ارزش و بهايى دارد؟!
ولى من قوشجى را معذور مى دارم؛ زيرا او خود را ملزم ساخته است هر حجّت و دليلى كه خواجه نصيرالدين طوسى اقامه مى كند، را بكوبد تا مبادا نسبت عجز و ناتوانى در اقامۀ حجّت به او داده شود؛ از اين رو ناچار است هر چيزى كه به ذهنش مى آيد را مطرح كند، حال چه براى او حجّت و سودمند
1) - نجم: 4 و 5.
باشد، و چه وبال گردنش گردد.
«وَ لاٰ تَقُولُوا لِمٰا تَصِفُ أَلْسِنَتُكُمُ اَلْكَذِبَ هٰذٰا حَلاٰلٌ وَ هٰذٰا حَرٰامٌ لِتَفْتَرُوا
عَلَى اَللّٰهِ اَلْكَذِبَ إِنَّ اَلَّذِينَ يَفْتَرُونَ عَلَى اَللّٰهِ اَلْكَذِبَ لاٰ يُفْلِحُونَ» (1)
[به خاطر دروغى كه بر زبانتان جارى مى شود (و چيزى را مجاز و چيزى
را ممنوع مى كنيد)، نگوييد: «اين حلال است و آن حرام»، تا بر خدا افترا
ببنديد به يقين كسانى كه به خدا دروغ مى بندند، رستگار نخواهند شد].
1 - زمخشرى در «ربيع الأبرار»(2),(3)در باب لهو و لعب و لذّات و برپايى مجالس خوشگذرانى، و شهاب الدين أبشيهى در «المستطرف»(4)گفته اند:
خداوند درباره شراب سه آيه نازل كرده است: نخست: سخن خداى تعالى: «يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلْخَمْرِ وَ اَلْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِمٰا إِثْمٌ كَبِيرٌ وَ مَنٰافِعُ لِلنّٰاسِ...» (5)[دربارۀ شراب و قمار از تو سؤال مى كنند، بگو: «در آنها گناه و زيان بزرگى است؛ و منافعى (از نظر مادى) براى مردم در بردارد...»].
پيش از نزول اين آيه، در ميان مسلمانان برخى شراب مى نوشيدند و برخى از آن دورى مى كردند تا اين كه مردى شراب خورده در حال مستى به نماز مشغول شد و سخنان بيهوده اى بر زبان جارى كرد، و در پى آن، آيۀ: «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَقْرَبُوا اَلصَّلاٰةَ وَ أَنْتُمْ سُكٰارىٰ حَتّٰى تَعْلَمُوا مٰا تَقُولُونَ» (6)[اى كسانى كه ايمان آورده ايد! در حال مستى به نماز نزديك نشويد، تا بدانيد چه مى گوييد!] نازل شد، و پس از نزول اين آيه دسته اى از
مسلمانان شربخوارى را ترك كرده و برخى نيز آن را ادامه دادند، تا اين كه روزى عمر رضى الله عنه شراب خورد و استخوان آروارۀ شترى را برداشته با آن سر عبدالرحمن بن عوف را شكست و بعد با شعر اسود بن يعفر بر كشته شدگان كفّار در جنگ بدر، نوحه سرايى كرد؛ و آن شعر اين است:
1 - وكائنٍ بالقليبِ قليبِ بدرٍ *** من الفتيان والعربِ الكرامِ
2 - وكائنٍ بالقليبِ قليبِ بدرٍ *** من الشيزى المكلّل بالسنامِ(1)
3 - أيوعدني ابنُ كبشةَ أن سنحيىٰ *** وكيف حياة أصداءٍ وهامِ؟
4 - أيعجز أن يردّ الموتَ عنّي *** وينشرني إذا بَلِيتْ عظامي؟
5 - ألا من مبلغُ الرحمن عنّي *** بأنّي تاركٌ شهر الصيامِ
6 - فقل للّٰهِ يمنعني شرابي *** وقل للّٰهِ يمنعني طعامي
[1 - در ميان چاه - چاه بدر - جوانان و كريمانى از عرب قرار دارند. 2 - در ميان چاه - چاه بدر - مردان سخاوتمندِ مزيّن به بزرگى خوابيده اند. 3 - فرزند كبشه (پيامبر اسلام)(2)مرا از زنده شدن پس از مرگ مى ترساند، چگونه بدن پوسيده اى كه كرمها و حشرات آن را خورده اند زنده مى شود؟! 4 - آيا توان اين را دارد كه مرگ را از من دور سازد، وپس از پوسيدنِ استخوانهايم،
1) - اين بيت در «المستطرف» نيامده است.
2) - [مشركان، رسول خدا صلى الله عليه و آله را به ابوكبشه نسبت مى دادند. و ابوكبشه مردى از خزاعه بوده كه با قريش به خاطر بت پرستى آنها مخالفت مى كرده، و چون پيامبر نيز در بت پرستى با آنها مخالفت كرد، او را به ابوكبشه تشبيه كردند. و گفته شده: ابن ابى كبشه، منسوب به جدّ مادرى پيامبر است؛ زيرا كنيۀ وهب بن عبد مناف، جدّ مادرى پيامبر صلى الله عليه و آله ابوكبشه بوده است و مراد آنها اين بوده است كه چهرۀ حضرت به جدّ مادرى خود شباهت دارد. برخى هم گفته اند: ابوكبشه كنيۀ شوهرِ حليمۀ سعديه دايى رضاعى پيامبر يا كنيۀ برادر شوهر او بوده است. وگاه به جاى ابن ابى كبشه، ابن كبشه گفته مى شود كه يا مرخّم ابن ابى كبشه است، و يا مراد از كبشه، جدّ پيامبر عبدالمطّلب است كه رئيس قوم در مكّه بوده است و داراى عظمت و هيبت و جلالت بوده است. و گفته شده: ابن كبشه منسوب به جدّ پيامبر، حضرت اسماعيل است كه خداوند كبشى (قوچ) را فديۀ او قرار داد].
مرا زنده نمايد؟! 5 - آيا پيام آورى هست تا از سوى من به خدا برساند كه من روزۀ ماه رمضان را ترك كرده ام؟! 6 - به خدا بگو اگر مى تواند مرا از شربخوارى باز دارد! و به خدا بگو اگر مى تواند مرا از غذا محروم سازد!].
خبر شرابخوارى و شعر خواندن عمر به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رسيد. حضرت غضبناك در حالى كه عبايش بر زمين كشيده مى شد آمد و با چيزى كه در دست داشت بر سر عمر كوبيد و عمر گفت: از غضب خدا و رسولش به خدا پناه مى برم.
و در پى آن، خداوند آيۀ: «إِنَّمٰا يُرِيدُ اَلشَّيْطٰانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ اَلْعَدٰاوَةَ وَ اَلْبَغْضٰاءَ فِي اَلْخَمْرِ وَ اَلْمَيْسِرِ وَ يَصُدَّكُمْ عَنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ وَ عَنِ اَلصَّلاٰةِ فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ» (1)[شيطان مى خواهد به وسيلۀ شراب و قمار، در ميان شما عداوت و كينه ايجاد كند، و شما را از ياد خدا و از نماز بازدارد. آيا (با اين همه زيان و فساد، و با اين نهى اكيد،) خوددارى خواهيد كرد؟!]، را نازل كرد.
در اين لحظه عمر گفت: «انتهينا، انتهينا» [ما دست برداشتيم، ما دست برداشتيم].
2 - از عمر بن خطّاب نقل شده است: وقتى آيۀ حرمت شراب نازل شد، عمر گفت: خدايا! حكم شراب را كاملاً براى ما روشن ساز. به دنبال آن، آيۀ:
«يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلْخَمْرِ وَ اَلْمَيْسِرِ» [دربارۀ شراب و قمار از تو سؤال مى كنند] كه در سورۀ بقره است نازل شد، و هنگامى كه آيه نازل شد، عمر را فرا خوانده برايش قرائت نمودند، او دوباره گفت: خدايا! روشن تر ساز. و در پى آن، آيۀ سورۀ نساء: «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَقْرَبُوا اَلصَّلاٰةَ وَ أَنْتُمْ سُكٰارىٰ» [اى كسانى كه ايمان آورده ايد! در حال مستى به نماز نزديك نشويد] نازل شد و پس از آن، منادى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، هنگام نماز ندا مى داد كه اى مردم! در حال مستى به نماز
1) - مائده: 91.
نزديك نشويد.
باز عمر فرا خوانده شد و آيه براى او خوانده شد و او دوباره دعاى خود را تكرار كرد، اين بار آيۀ: «إِنَّمٰا يُرِيدُ اَلشَّيْطٰانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ اَلْعَدٰاوَةَ وَ اَلْبَغْضٰاءَ فِي اَلْخَمْرِ وَ اَلْمَيْسِرِ وَ يَصُدَّكُمْ عَنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ وَ عَنِ اَلصَّلاٰةِ فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ» نازل شد و در اينجا عمر گفت: «انتهينا، انتهينا»(1)[دست مى كشيم، دست مى كشيم].
امينى مى گويد: هدف ما از ذكر احاديث ياد شده اين نيست كه بخواهيم شرابخوارى عمر را در زمان جاهليّت اثبات كنيم؛ زيرا اسلام اعمال گذشته را پاك مى كند: «لَيْسَ عَلَى اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ جُنٰاحٌ فِيمٰا طَعِمُوا إِذٰا مَا اِتَّقَوْا وَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ ثُمَّ اِتَّقَوْا وَ آمَنُوا ثُمَّ اِتَّقَوْا وَ أَحْسَنُوا وَ اَللّٰهُ يُحِبُّ اَلْمُحْسِنِينَ» (2)[بر كسانى كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام داده اند، گناهى در آنچه خورده اند نيست (؛ و نسبت به نوشيدن شراب، قبل از نزول حكم تحريم، مجازات نمى شوند)؛ اگر تقوا پيشه كنند، و ايمان بياورند، و اعمال صالح انجام دهند؛ سپس تقوا پيشه كنند و ايمان آورند؛ سپس تقوا پيشه كنند و نيكى نمايند. و خداوند، نيكوكاران را دوست مى دارد].
بلكه هدف، آگاه ساختن خواننده از مقدار اطّلاعات خليفه از قرآن، و مقدار شناخت او از معانى آيات خداست به حدّى كه از سخن خداوند:
«يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلْخَمْرِ وَ اَلْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِمٰا إِثْمٌ كَبِيرٌ» [دربارۀ شراب و قمار از تو سؤال مى كنند، بگو: «در آنها گناه و زيان بزرگى است»] منع را متوجّه نمى شده است در حالى كه آيه براى نهى از شرابخوارى نازل شده و ياران پيامبر صلى الله عليه و آله نيز آن را فهميدند. عايشه مى گويد: هنگامى كه سورۀ بقره نازل شد حرمت
شراب نيز در آن نازل شد، پس پيامبر از آن نهى فرمود(1). و آنگاه كه خداوند در مقام بيان نهى، بفرمايد: خوددارى كردن، بهتر از شرب خمر است، ديگر نيازى به بيان كافى و شافى نخواهد بود. به ويژه با توجّه به آيات پيرامون «إثم» [گناه] از قبيل: «قُلْ إِنَّمٰا حَرَّمَ رَبِّيَ اَلْفَوٰاحِشَ مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ مٰا بَطَنَ وَ اَلْإِثْمَ وَ اَلْبَغْيَ» (2)[بگو: «خداوند، تنها اعمال زشت را، چه آشكار باشد چه پنهان، حرام كرده است؛ و (همچنين) گناه و ستم به ناحقّ را]، كه با صراحت تمام «إثم» موجود در خمر را كه آيۀ نخست بيانگر آن است، تحريم مى كند.
و «إثم» يعنى گناه، و «آثم» و «أثيم» يعنى گناهكار و فاجر. و گاهى به خود شراب «إثم» مى گويند؛ مانند سخن شاعر:
شربت الإثم حتّى ضلَّ عقلي *** كذاك الإثمُ تذهب بالعقولِ(3)
[آن قدر شراب نوشيدم تا عقلم زايل شد، آرى شراب اين چنين عقل را زايل مى سازد].
آن گونه كه در تفسير طبرى آمده است شراب پيش از تحريم، دو منفعت بيش نداشته است: يكى در آمدى كه از فروش آن به دست مى آمد، و ديگرى لذّتى كه از مِىْ گسارى به آنان دست مى داد(4).
و تنها علّتى كه باعث شد خليفه آيات را توجيه و مكرّراً درخواست بيان كافى كند و پيش از نهى و وعدۀ عذاب، دست از شرابخوارى بر ندارد، شدّت علاقۀ او به مِيْگسارى بوده است؛ چون در زمان جاهليّت در شرابخوارى، كسى به پاى او نمى رسيد، و بيانگر اين واقعيّت سخن خود اوست كه بنا بر نقل
ابن هشام در «سيره»(1)مى گويد: «كنتُ للإسلام مباعداً، وكنتُ صاحب خمر في الجاهليّة اُحبّها وأشربها(2)، وكان لنا مجلس يجتمع فيه رجال من قريش بالحَزْوَرة(3)عند دور عمر بن عبد بن عمران المخزومي، فخرجت ليلة اُريد جلسائي اُولئك في مجلسهم ذلك، فجئتُهم فلم أجد فيه منهم أحداً فقلت: لو أنّي جئتُ فلاناً الخمّار، وكان بمكّة يبيع الخمر لعلّي أجد عنده خمراً فأشرب منها...» [من از اسلام دور بودم و در دوران جاهليّت دائم الخمر بودم و آن را بسيار دوست داشتم و دائماً شراب مى خوردم. ما محفلى در حزوره كنار خانۀ عمر بن عبد بن عمران مخزومى داشتيم كه در آنجا مردانى از قريش جمع مى شدند. و شبى به قصد شركت در آن جلسه و ديدار همنشينانم از خانه بيرون آمدم ولى وقتى به آنجا رسيدم هيچ يك از آنان را نديدم، بنابراين با خود گفتم:
اگر نزد فلان شراب فروش كه در مكّه شراب فروشى دارد بروم شايد شرابى به دست آورده از آن مقدارى سر بكشم...].
و مؤيّد ديگر، نقل بيهقى در «السنن الكبرى»(4)است كه از عبداللّٰه بن عمر دربارۀ گفتار پدرش در زمان خلافت نقل مى كند كه عمر مى گفت: «إنّي كنت لأشربُ الناس لها في الجاهليّة، وإنّها ليست كالزنا»(5)[من در زمان جاهليّت در شرابخوارى از همه پيشتاز بودم، و شرابخوارى مانند زنا نيست].
و به همين علّت بود كه پيامبر بزرگوار، تنها وى را فراخواند و آيات مربوط به مِيْگسارى را براى او قرائت فرمود.
او از افرادى بود كه اين آيات را توجيه كرده، دست از شرابخوارى بر
1) - سيرۀ ابن هشام 1:368[371/1].
2) - [در مصدر به جاى «أشربها» جملۀ «أسرّ بها» يعنى آن را پنهان مى داشتم آمده است].
3) - «حزوره»: يكى از بازارهاى مكّه بوده كه اكنون بخشى از مسجد است.
4) - السنن الكبرى 10:214.
5) - السنن الكبرى 10:214؛ و ر. ك: سيرۀ عمر نوشتۀ ابن جوزى: 98 [ص 122]؛ كنز العمّال 3:107[505/5، ح 13746]؛ منتخب الكنز - در حاشيۀ مسند احمد - 2:428[500/2]؛ الخلفاء الراشدين، عبدالوهّاب نجّار: 238.
نمى داشت تا آنگاه كه آيۀ سورۀ مائده نازل شد و صريحاً از آن نهى كرد و به شرابخوار وعدۀ عذاب داد. و سورۀ مائده كه بخشى از آيات آن در حجّة الوداع(1)نازل شده، آخرين سوره اى است كه نازل گرديده است(2). و به خاطر اعتيادش به شراب از مدّتها پيش از نزول آيۀ سورۀ مائده در حجّة الوداع، پس از نزول آيه و وعدۀ عذاب و پس از سخن خودش «انتهينا، انتهينا» [دست برداشتيم، دست برداشتيم]، باز به نوشيدن نبيذِ (نوعى شراب) غليظ و پرمايه مى پرداخت ومى گفت: «إنّا نشرب هذا الشراب الشديد لنقطع به لحوم الإبل في بطوننا أن تؤذينا فمن رابه من شرابه شيء فليمزجه بالماء»(3)[ما اين شراب پرمايه و تند را به اين علّت مى نوشيم كه گوشت هاى شتر را در معدۀ ما هضم كند تا باعث رنجش ما نشود، و اگر شراب، عقل را آشفته و پريشان مى كند، پس بايد مقدارى آب با آن مخلوط كند].
و مى گفت: «إنّي رجل معجار(4)البطن أو مسعار البطن، وأشرب هذا النبيذ الشديد فيسهل بطني»(5)[من مردى هستم با شكم بر آمده يا آتشى، اين شراب غليظ را مى نوشم تا شكمم نرم شود].
و مى گفت: «لا يقطع لحوم هذه الإبل في بطوننا إلّاالنبيذ الشديد»(6)[گوشت اين شترها در شكم ما هضم نمى شود مگر از اين نبيذ غليظ و پرمايه بنوشيم].
و او تا آخرين نفس هاى خود نبيذ غليظ مى نوشيد؛ عمرو بن ميمون
1) - تفسير قرطبى 6:30[22/6]؛ و إرشاد الساري 7:95[198/10].
2) - مستدرك حاكم 2:311[340/2، ح 3211]؛ جامع تِرمذى 2:178[243/5، ح 3063]؛ الدرّ المنثور 2:252[3/2]؛ به نقل از احمد، تِرمذى، حاكم، ابن مَرْدَوَيْه، بيهقى، سعيد بن منصور، وابن منذر.
3) - السنن الكبرى 8:299؛ محاضرات الراغب 1:319 [مج 1 /ج 699/2]؛ كنز العمّال 3:109[514/5، ح 13772]؛ به نقل از ابن أبي شيبه.
4) - [شايد درست «مجعار البطن» باشد يعنى داراى يبوست آن گونه كه ابن اثير در نهايه 275/1 گفته است].
5) - كنز العمّال 3:109[514/5، ح 13773].
6) - جامع مسانيد أبي حنيفة 2:190 و 215.
مى گويد: «شهدتُ عمر حين طُعن اُتي بنبيذ شديد فشربه»(1)[هنگامى كه عمر مورد اصابت نيزه قرار گرفته و در بستر افتاده بود من در آنجا حاضر بودم در آن لحظه برايش نبيذ آوردند و او آن را نوشيد].
و شراب او به اندازه اى تند و قوى بود، كه اگر كسى غير از خودش آن را مى نوشيد مست شده و حدّ شرابخوارى بر او جارى مى شد، ولى چون خليفه اعتياد شديد داشته ويا قدرى آن را رقيق مى كرده وآنگاه مى نوشيده در او كارساز نبوده است.
شعبى مى گويد: عربى از ظرفهاى شراب عمر نوشيد و بى هوش شد و عمر بر او حدّ جارى كرد. سپس مى گويد: اين حدّ به خاطر مستى بر او جارى شده است نه به خاطر نوشيدن آن(2).
در عبارت جصّاص در «أحكام القرآن»(3)آمده است: عربى از شراب عمر نوشيد و عمر بر او حدّ جارى كرد. عرب گفت: من از شراب تو نوشيده ام! عمر آبى خواست و شرابش را با آن رقيق كرد، آنگاه نوشيد و گفت: «من رابه من شرابه شيء فليكسره بالماء» [هركس كه شراب او را مست مى كند، آن را رقيق كند بعد بنوشد].
از ابورافع نقل شده است: عمر بن خطّاب رضى الله عنه گفته است: «إذا خشيتم من نبيذ شدّته فاكسروه بالماء» [هر گاه از تندى و غليظ بودن شراب نگران بوديد آن را با آب رقيق كنيد].
نسائى آن را در «سنن»(4)خود نقل كرده و گفته است: كسانى كه نوشيدن مسكر را حلال مى دانند به اين روايت استدلال كرده اند.
شگفت آور اين است: كسى كه از شراب عمر مى خورد و مست مى شود، حدّ بر او جارى مى شود؛ زيرا او يا از مسكر بودن مايع درون ظرف عمر
آگاهى نداشته است و آن را نوشيده پس در اين صورت نبايد حدّ بر او جارى شود چنانچه ابوعمر در «جامع بيان العلم»(1)از خود خليفه نقل كرده است: «ما الحدّ إلّاعلى من علمه» [كسى كه بدون آگاهى شرابى را بنوشد بر او حدّ جارى نمى شود].
يا آگاهى داشته است؛ كه در اين صورت نيز نبايد بر او حدّ جارى شود؛ چون او در اين كار از خليفه پيروى كرده است. تنها فرقى كه ميان او و خليفه وجود دارد اين است كه او را مست كرد، ولى خليفه را به خاطر عادت و اعتياد هميشگى مست نمى كرده است. گويا ملاك حرمت و حلّيّت و جريان حدّ و عدمش نزد خليفه به مست كنندگى و عدم آن، آن هم نسبت به شخص هر شرابخوارى بستگى داشته است. مؤيّد اين سخن، گفتار خود اوست كه مى گويد: «الخمر ما خامر العقل»(2)[شراب آن است كه عقل را از كار بيندازد]. و حال آنكه حدّ و حرمت همۀ مسكرات مطلق است (نفْس مسكر بودن، براى حرمت و ثبوت حدّ كافى است) گر چه با مانعى مانند مخلوط شدن با مايعى يا كم نوشيدن آن همراه شود؛ از اين رو ملاك، مسكر بودن نوشيدنى است نه مست شدن نوشنده؛ پس مشروب، ملاك است نه شارب و در نتيجه هر چيزى كه زيادش مسكر باشد كمش نيز حرام است.
و روايات صحيح بسيارى بر اين قاعده و معيار دلالت مى كند؛ مانند سخن پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: «أنهاكم عن قليل ما أسكر كثيره»(3)[شما را از كمِ نوشيدنى هايى كه زيادى آن مست مى كند، نيز نهى كردم].
و نيز سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله كه از طريق جابر، ابن عمر، و ابن عمرو نقل
شده است: «ما أسكر كثيره فقليله حرام»(1)[هر چيزى كه زيادى آن مست كننده باشد اندكش نيز حرام است].
از ابن عبّاس نقل شده است: «عمر بن خطّاب اوّلين كسى است كه عول در فرائض را بنا نهاد، وى آنگاه كه تقسيم سهم ارث در فرائض (سهام قرآنى) بر او دشوار شد و ورثه با يكديگر اصطكاك پيدا كردند، گفت: «واللّٰه! ما أدري أيّكم قدّم للّٰه ولا أيّكم أخّر» [به خدا سوگند! نمى دانم خداوند كدام يك از شما را مقدّم و كدام يك را مؤخّر داشته است]. و مرد با ورعى بود ومى گفت: بهترين كار براى من اين است كه مال را طبق سهام تقسيم كنم و كسرى را ميان همه سهام داران ارث توزيع نمايم».
و از عبيداللّٰه بن عبداللّٰه بن عتبة بن مسعود نقل شده است:
من و زفر بن أوس بن حدثان پس از اين كه ابن عبّاس چشمان خود را از دست داده بود به خدمت او رسيديم و دربارۀ ميراث گفتگو نموديم. ابن عبّاس گفت: «ترون الّذي أحصى رمل عالج عدداً لم يحص في مالٍ نصفاً ونصفاً وثلثاً إذا ذهب نصف ونصف فأين موضع الثلث؟!» [به نظر شما كسى كه شمار ريگهاى بيابان را مى داند دربارۀ مال، نصف و نصف و ثُلث را حساب نكرده است، و اگر نصف و نصف برود پس جايگاه ثُلث كجاست؟(3)]. زفر از ابن عبّاس پرسيد: اى ابن عبّاس! چه
1) - سنن أبي داود 2:129[327/3، ح 3681]؛ سنن تِرمذى 1:342[258/4، ح 1865].
2) - [عول در ارث كه از بدعت هاى عمر است آن است كه وقتى تركه از مقدار سهام كمتر باشد نقص را بر همۀ ورثه وارد نمايند، و اين بر خلاف ديدگاه اهل بيت عليهم السلام است].
3) - [يعنى اگر ورثۀ ميّت به گونه اى باشند كه سهم قرآنى يكى، يك دوم مال است، وسهم ديگرى نيز يك دوم است، و سهم سومى يك سوم است، آيا خداوند نمى دانسته كه پس از كم كردن دو تا يك دوّم، ديگر مالى باقى نمى ماند تا به سومى برسد؟! زيرا ... و هرگز نمى توان از مالى كه شش قسمت شده، هشت قسمت برداشت كرد. و اصطلاحاً «عول» در فرضى پيش مى آيد كه پس از جمع زدن سهام قرآنىِ هر يك از ورثه، صورت از مخرج بيشتر باشد، در برابر «تعصيب» كه بر عكس آن است و در فرضى مطرح مى شود كه صورت از مخرج كوچكتر باشد و پس از پرداخت سهام قرآنى ورثه، مقدارى از مال زياد بيايد كه به نظر اهل سنّت مقدار زايد تنها به عصبه (بستگان مذكّر ميّت) داده مى شود، ولى بنابر مذهب اهل بيت عليهم السلام مقدار زائد ميان همۀ فرض بران به نسبت سهامشان تقسيم مى شود].
كسى براى اوّلين بار عول در فرائض را بنا نهاد [و نقص را بر همۀ وارثان وارد كرد؟]. ابن عبّاس گفت: عمر بن خطّاب. پرسيد: چرا؟ پاسخ داد: آنگاه كه تقسيم ارث دچار مشكل شد وتقسيم سهام جور در نيامد و وارثان درگير شدند و از او قضاوت خواستند، گفت: به خدا نمى دانم چه كنم؟! به خدا نمى دانم كدام يك از شما را مقدّم و كدام يك را مؤخّر سازم؟! بنابراين گفت: پس بهتر است كه [نقص را] ميان همۀ ورّاث، برابر تقسيم كنم. آنگاه ابن عبّاس گفت:
«وأيم اللّٰه! لو قدّم من قدّم اللّٰه، وأخّر من أخّر اللّٰه ما عالت فريضة» [به خدا قسم! اگر كسى را كه خداوند مقدّم داشته بود مقدّم مى كرد، و كسى را كه مؤخّر ساخته بود مؤخّر مى نمود، هرگز فريضه عول پيدانمى كرد]. زفر به او گفت: خداوند كدام يك را مقدّم و كدام يك را مؤخّر داشته است؟ ابن عبّاس پاسخ داد: هر فريضه اى كه از بين نمى رود بلكه به فريضه ديگر تبديل مى شود، همان است كه خداوند مقدّم داشته است و آن، فريضۀ (سهم قرآنى) شوهر است كه نصف تركه است و در صورت وجود فرزند به يك چهارم تبديل مى شود و از اين كمتر نمى گيرد؛ و نيز سهم زن كه يك چهارم است و در صورتى كه ميّت فرزند نداشته باشد تبديل به يك هشتم مى شود و از اين كمتر نمى گيرد، و سهم دو خواهر و بيشتر، دو سوم است و سهم يك خواهر، يك دوم. حال در صورت وجود دختران در كنار آنها، باقيمانده به آنها [دختران] مى رسد. و اين گروه [دختران] كسانى هستند كه خداوند مؤخّر داشته است؛ پس اگر ابتدا سهم كسى كه خداوند
سهم او را مقدّم داشته [شوهر، زن، و خواهر]، پرداخت شود و سپس باقيمانده ميان كسانى كه خداوند سهامشان را مؤخّر كرده [دختران در مثال فوق] تقسيم شود هرگز نيازى به عول پيدا نمى شود.
زفر به ابن عبّاس گفت: پس چرا اين را به عمر نگفتى؟ ابن عبّاس پاسخ داد: «هِبَتُهُ واللّٰه!»(1)[به خدا سوگند! ترسيدم].
در كتاب «اوائل» سيوطى، و كتاب «تاريخ» وى، و «محاضرة السكتواري» آمده است(2):
عمر اوّلين كسى است كه در فرائض قائل به عول شد [و در صورت زياد شدن صورت از مخرج، نقص را بر همۀ وارثان به طور مساوى وارد كرد].
امينى مى گويد: من چه بگويم پس از سخن خليفه كه گفت: «واللّٰه! ما أدري كيف أصنع بكم؟! واللّٰه! ما أدري أيّكم قدّم اللّٰه ولاأيّكم أخّر؟!» [به خدا سوگند! نمى دانم چه كنم؟ به خدا نمى دانم خداوند كدام يك از شما را مقدّم و كدام يك را مؤخّر داشته است؟]، و پس از سخن ابن عبّاس كه گفت: «وأيم اللّٰه لو قدّم من قدّم اللّٰه وأخّر من أخّر اللّٰه ما عالت فريضة» [به خدا سوگند! اگر او را كه خدا مقدّم داشته مقدّم و او را كه مؤخّر داشته مؤخّر مى ساختند هرگز نيازى به عول پيدا نمى شد].
حال با وجود اين كه وى خود اقرار مى كند كه حكم مسأله را نمى داند، چگونه بر اساس رأى ونظر شخصى خود فتوا مى دهد؟!
در حالى كه او خود در خطبه اى مى گويد: «ألا إنّ أصحاب الرأي أعداء السنن أعيتهم الأحاديث أن يحفظوها فأفتوا برأيهم فضلّوا وأضلّوا، ألا وإنّا نقتدي ولا نبتدي، ونتّبع ولا نبتدع، ما نضلّ ما تمسّكنا بالأثر»(3)[بدانيد كه اصحاب رأى، دشمنان سنّت هستند آنان از حفظِ احاديث ناتوان بودند از اين رو به رأى خود فتوا دادند و در نتيجه
گمراه شده و ديگران را نيز گمراه كردند. آگاه باشيد كه ما تقليد مى كنيم ولى به فتوا دادن آغاز نمى كنيم، و پيروى و تبعيّت مى كنيم ولى بدعت نمى نهيم، و تا زمانى كه به سنّت و روايات وارده تمسّك بجوييم، گمراه نخواهيم شد].
آيا اين اقتدا و اتّباع است، يا ابتدا و ابتداع (تقليد و پيروى است يا فتواى به رأى و بدعت گذارى)؟!
چگونه براى مثل خليفه جايز است كه از فرائض بى اطّلاع باشد در حالى كه خودش مى گويد: «ليس جهل أبغض إلى اللّٰه ولا أعمّ ضرّاً من جهل إمام وخرقه»(1)[هيچ نادانى و جهلى نزد خدا مبغوض تر و پر ضررتر از نادانى و حماقت امام و خليفه نيست]؟!
چگونه پيش از كسب فقاهت در دين، بر مسند قضاوت نشسته حكم صادر مى كند، در حالى كه خودش مى گويد: «تفقّهوا قبل أن تسودوا»(2)[پيش از پذيرش مسؤوليّت آگاهى و تخصّص آن را به دست آوريد]؟!
از سعيد بن مسيّب نقل شده است: مردى از عمر بن خطّاب اجازه گرفت كه به بيت المقدس برود، عمر به او گفت: برو آماده شو و هنگامى كه آماده شدى به من خبر بده. آن مرد وقتى كه آماده شد نزد عمر آمد عمر به او گفت:
به جاى سفر به آن جا، به مكّه برو و حجّ عمره به جا بياور.
و نيز مى گويد: در حالى كه عمر مشغول رسيدگى به امور شتران زكات بود دو مرد با او برخورد كردند، او از آنها پرسيد: از كجا مى آييد؟ گفتند: از بيت المقدس. عمر تازيانه يا چوب دستى خود را بلند كرد و گفت: «أحجّ كحجّ البيت؟!» [مگر مانند حجِّ خانۀ خدا، حجّ ديگرى هم وجود دارد؟!]، و آنها (از ترس)
گفتند: «إنّا كنّا مجتازين» [ما از آنجا عبور مى كرديم](1).
امينى مى گويد: بيت المقدس يكى از مساجد سه گانه اى است كه بارها را براى سفر به آن جا مى بندند، و به قصد زيارت و نماز در آن به سوى آن مى روند.
ليكن خليفه از اين روايات پيامبر صلى الله عليه و آله غافل بوده و آنها را از رسول خدا صلى الله عليه و آله نشنيده، يا نتوانسته حفظ كند، و يا فراموش كرده است؛ از اين رو آن مرد نگون بخت را كه آمادۀ رفتن به زيارت آنجا بود از سفر به آنجا باز داشت، و تازيانه خود را بلند كرد تا بر سر آن دو نفر كه فكر مى كرد به زيارت آنجا رفته اند بكوبد، ولى آن دو براى نجات خود اظهار داشتند كه تنها از آنجا عبور كرده اند! و اينك متن روايات واردۀ در اين باره، اين روايات را بخوان و از فتواى خليفه تعجّب كن:
1 - ابوهريره از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده است: «لاتشدّ الرحال إلّاإلى ثلاثة مساجد:
المسجد الحرام، ومسجدي هذا، والمسجد الأقصى»(2)[بار سفر مبنديد مگر براى سفر به سه مسجد: مسجد الحرام، مسجد من (مسجد النبى)، و مسجد الأقصى].
2 - از عبداللّٰه بن عمرو بن عاص به سند مرفوع (از پيامبر صلى الله عليه و آله) نقل شده است:
«سليمان بن داود عليهما السلام هنگامى كه بيت المقدس را بنا نهاد از خداى عزّوجلّ سه خصلت را در خواست نمود: 1 - از خداى عزّو جلّ خواست كه علم قضاوت به او عطا كند، و به او عطا شد. 2 - از خداى عزّوجلّ خواست كه مُلك و پادشاهى به او عطا كند كه پس از او اَحدى شايستگى آن را نداشته باشد، و به او داده شد. 3 - و در خواست كرد كه وقتى از بناى مسجد فارغ شد، كسى به آن
نزديك نشود مگر اين كه در آنجا نماز بخواند و خداوند او را از گناه پاك گرداند مانند روزى كه از مادر زاده مى شود»(1).
اين، گوشه اى از رواياتى است كه دربارۀ بيت المقدس و نماز در آن وارد شده است. و خداى سبحان بندۀ برگزيده اش محمّد مصطفى صلى الله عليه و آله را در شب معراج از مسجد الحرام به سوى مسجد الأقصى بُرد، و اصحاب براى نماز به آنجا مى رفتند آن گونه كه در «مجمع الزوائد»(2)آمده است.
و حافظ ابن عساكر كتابى ويژه در اين باره نگاشته و آن را «المستقصىٰ في فضائل المسجد الأقصىٰ» ناميده است.
بر فرض كه از اين احاديث چشم پوشى كنيم، رفتن به هر مسجدى كه نهى از آن نشده، مباح است پس در اين صورت ترساندن با تازيانه يا چوب دستى در اين گونه موارد چه معنايى دارد؟!
بله گويا خليفه، رفتن به اين مساجد را باعث احياء آثار انبيا مى دانسته و او در اين باره همان ديدگاه شاذّ و خاصّ خودش را دارد كه پيش از اين گذشت(3).
يحيى بن سعيد به سند خودش از عمر بن خطّاب نقل كرده است: «ما أدري ما أصنع بالمجوس وليسوا أهل الكتاب؟!» [من نمى دانم با مجوس كه اهل كتاب نيستند چگونه برخورد كنم؟!]. و در عبارت ديگرى آمده است: «ما أدري كيف أصنع في أمرهم؟!» [من دربارۀ آنان نمى دانم چه كنم؟!]. در اين هنگام، عبدالرحمن بن عوف گفت: از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: «سنّوا بهم سنّة أهل الكتاب» [با آنان مانند اهل كتاب برخورد كنيد].
از بجاله نقل شده است: عمر از مجوس جزيه نمى گرفت تا اين كه عبد الرحمن بن عوف گواهى داد كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از مجوس هجر، جزيه گرفته است(1).
امينى مى گويد: آيا تعجّب نمى كنى از كسى كه مسؤوليّت خلافت عُظمىٰ را به عهده مى گيرد واز ضرورى ترين نيازهاى آن نا آگاه است؟! شناخت حكم مجوس از جهت امور مالى و سياسى و دينى از كارهاى ابتدايى يك حاكم اسلامى است.
آيا تعجّب نمى كنى كه چنين حكم مهمّى، چندين سال اجرا نشود تا اين كه عبد الرحمن بن عوف گواهى دهد و پس از گواهى او، تازه به اجرا در آيد؟! و آن هم فقط يك سال پيش از مرگ خليفه(2). و اگر او به اين قبيل مسائل دچار مى شد و عبدالرحمن و امثال او از وى دور بودند، در اين صورت او چگونه عمل مى كرده است؟! و اگر مادر عبدالرحمن او را به دنيا نياورده بود به چه كسى مراجعه مى كرد؟! چه كسى از علمش او را به فيض مى رساند؟! چگونه او متولّى اُمور مردم شده است در حالى كه در ميان مردم داناتر از او وجود داشته است؟!
او و ساير متولّيان امر خلافت، با اين سخن پيامبر چه مى كنند: «من تولّى من أمر المسلمين شيئاً فاستعمل عليهم رجلاً وهو يعلم أنّ فيهم من هو أولى بذلك وأعلم منه بكتاب اللّٰه وسنّة رسوله فقد خان اللّٰه ورسوله وجميع المؤمنين»(3)[هر كس متولّى امرى از امور مسلمانان گردد و كسى را بر آنان بگمارد در حالى كه مى داند در ميان آنان فرد شايسته تر و داناتر از او به كتاب خدا و سنّت پيامبر وجود دارد، به راستى كه به خدا و پيامبرش و همه مؤمنان خيانت كرده است]؟!
«فَمٰا لِهٰؤُلاٰءِ اَلْقَوْمِ لاٰ يَكٰادُونَ يَفْقَهُونَ حَدِيثاً» (1)
[پس چرا اين گروه حاضر نيستند سخنى را درك كنند؟!].
از خرشة بن حرّ نقل شده است: «ديدم عمر بن خطّاب بر دست گروهى به خاطر روزه گرفتن در ماه رجب آن قدر زد تا افطار كردند و مى گفت: «رجب وما رجب، إنّما رجب شهر كان يعظّمه أهل الجاهليّة فلمّا جاء الإسلام ترك»(2)[رجب! رجب چيست؟! رجب ماهى است كه مردمِ زمان جاهليّت آن را بزرگ مى شمردند و چون اسلام آمد، رها شد]».
امينى مى گويد: اين مسأله از جهات گوناگون مورد غفلت خليفه واقع شده است: جهت نخست: روايات وارده از پيامبرخدا صلى الله عليه و آله در خصوص روزۀ ماه رجب و ترغيب به آن و يادآورى ثواب هاى چشمگير آن(3).
جهت دوم: فرمايش حضرت صلى الله عليه و آله دربارۀ روزۀ سه روز از هر ماه كه شامل ماه رجب نيز مى شود(4).
جهت سوم: فرمايش حضرت در خصوص روزۀ ماههاى حرام كه رجب نيز يكى از آنهاست(5).
جهت چهارم: رواياتى است كه حضرت صلى الله عليه و آله مردم را در طول سال تشويق
1) - نساء: 78.
2) - اين روايت را ابن أبي شيبه [در المصنّف 102/3]، و طبرانى در الأوسط نقل كرده اند؛ چنان كه در مجمع الزوائد 3:191، و كنز العمّال 4:341[635/8، ح 24580] نقل شده است.
3) - نگاه كن: مجمع الزوائد 3:191؛ كنز العمّال 4:341[653/8، ح 24582].
4) - نگاه كن: صحيح بخارى 3:219[698/2، ح 1877]؛ سنن تِرمذى 1:146[135/3، ح 762].
5) - سنن أبي داود 1:381[322/2، ح 2428]؛ سنن ابن ماجة 1:530[554/1، ح 1741].
مى كند، كه يك روز در ميان، روزه بگيرند و ماه رجب نيز جزئى از سال است(1).
جهت پنجم: رواياتى است كه دربارۀ مستحبّ بودن روزۀ همۀ روزها وارد شده و مردم را به آن تشويق مى كند هر ماهى كه باشد(2).
همۀ فقهاى مذاهب چهار گانه روزۀ ماه رجب را مستحبّ شمرده اند، جز اينكه حنابله گفته اند روزه بودن همۀ ماه رجب كراهت دارد مگر اينكه در ميان ماه روزى را روزه نگيرد كه در اين صورت كراهتش بر طرف مى شود(3). اين ديدگاه نيز شايد از كتاب «احياء العلوم»(4)گرفته شده باشد آنجا كه مى گويد:
برخى از اصحاب، روزه گرفتن همۀ ماه رجب را مكروه دانسته اند؛ براى اين كه شباهت به ماه رمضان پيدا نكند.
و گمان نمى كنم كه پس از ملاحظۀ اين روايات، براى روايت ابن ماجه كه به تنهايى آن را نقل كرده ارزشى قائل شوى؛ وى از ابن عبّاس نقل كرده است:
«أنّ النبيّ صلى الله عليه و آله نهى عن صيام رجب» [پيامبر صلى الله عليه و آله از روزه ماه رجب نهى كرده است].
و اگر هم روايت ابن ماجه صحيح باشد با روايات متواتر معنوى يا متواتر اجمالى كه مشاهده كردى تعارض دارد، رواياتى كه صدورش قطعى است و روزۀ رجب را مستحبّ دانسته و به آن تشويق مى كند و علماى مذاهب چهار گانه نيز بر اساس آن فتوا داده اند. و اين روايات صحيح و فراوان كجا، و روايت ابن ماجه كجا؟! روايتى كه به خاطر وجود داود بن عطاء ضعيف است.
بخارى(5)وابوزرعه گفته اند: «داود بن عطاء مُنكَر الحديث است» [احاديث ناشناخته وغيرمأنوس نقل مى كند، احاديثى كه در ظاهر، معنايش درست نيست].
وانگهى، اين روايت را تنها ابن ماجه نقل كرده است، و حديث شناسان چنين حديثى را نمى پذيرند؛ و ابوالحجّاج مزّى مى گويد: «هر حديثى را كه ابن ماجه به تنهايى نقل كند ضعيف است»؛ منظورش آن است كه هر حديثى را كه او به تنهايى نقل كرده باشد، و پنج نفر ديگر از صاحبان صحاح شش گانه آنها را نقل نكرده باشند(1).
من نمى دانم پس از ملاحظۀ اينها، ديگر زدن به دست هاى روزه داران تا دست به غذا برده و افطار نمايند، چه توجيهى دارد؟! و سخن او چه معنايى دارد كه گفت: «رجب! رجب يعنى چه؟! آن، ماهى بود كه مردم زمان جاهليّت آن را بزرگ مى داشتند ولى وقتى اسلام آمد رها شد»؟!
1 - از أنس نقل شده است: «عمر بن خطّاب صبيغ كوفى را به سبب سؤال پيرامون حرفى از قرآن به اندازه اى تازيانه زد كه پشتش خونين شد».
از زهرى نقل شده است: «عمر صبيغ را به خاطر اين كه از حروف قرآن زياد سؤال مى كرد به اندازه اى تازيانه زد كه خون از پشتش جارى شد»(2).
و غزالى در «إحياء العلوم»(3)مى گويد: «عمر كسى است كه راه بحث و جدال و كلام را بست، و صبيغ را كه از او دربارۀ تعارض دو آيه از قرآن پرسيد تازيانه زد و از خود دور ساخت و به مردم نيز دستور داد به او نزديك نشوند».
2 - عبد الرحمن بن يزيد مى گويد: مردى از عمر دربارۀ آيۀ: «وَ فٰاكِهَةً وَ أَبًّا» پرسيد، و چون ديد در اين باره سخن مى گويند با شلّاق به سوى آنان رفت(4).
امينى مى گويد: گمان مى كنم پاسخ روشن همۀ مجهولات انسان در زبان چماق و چوب دستى و منطقِ تازيانه يافت مى شود، و سخن خليفه نيز به همين اشاره دارد كه مى گويد: «نهينا عن التكلّف» [ما از تكلّف نهى شده ايم] در پاسخ ساده ترين پرسشى كه هر عرب خالصى آن را مى داند؛ و آن معناى واژۀ «أبّ» است كه در خود قرآن مبين با آيۀ: «مَتٰاعاً لَكُمْ وَ لِأَنْعٰامِكُمْ» (1)[تا وسيله اى براى بهره گيرى شما و چهارپايانتان باشد] تفسير شده است.
و من نمى دانم سؤال كنندگان روى چه حسابى به محض سؤال از آيات مشكل قرآن كه پاسخش را نمى دانند، يا بر معناى لغت آن آگاهى ندارند، مستحقّ هستند كه خون بدنشان در اثر ضربات تازيانه ريخته شود و درد و رنج بكشند؟! زيرا اين پرسش دليلى بر الحاد و كفر آنها نيست. لكن داستان همان است كه مشاهده مى كنى.
از آن گذشته، گناه پاسخ دهندگان آگاه از معناى «أبّ» چيست؟! و چرا خليفه با تازيانه به آنان حمله ور شد؟! آيا با اين وجود، پايه و اساسى براى آموزش و پرورش و تعليم و تعلّم باقى مى ماند؟!
شايد به بركت آن تازيانه بود كه مردم از پيشرفت و ترقّى در علم و دانش محروم شدند تا كار به جايى رسيد كه شخصيّتى همچون ابن عبّاس از ترس، نتوانست از خليفه دربارۀ آيۀ: «وَ إِنْ تَظٰاهَرٰا عَلَيْهِ»(2)سؤال كند. ابن عبّاس مى گويد: «مكثْتُ سنتين اُريد أن أسأل عمر بن الخطّاب عن حديثٍ ما منعني منه
1) - عبس: 32.
2) - تحريم 4:8؛ ر. ك: مجمع الزوائد، حافظ هيثمى 5:8 [ثعلبى در تفسير خود 348/9 به سندش از اسماء بنت عميس روايت كرده است: چون آيۀ: «وَ إِنْ تَظٰاهَرٰا عَلَيْهِ فَإِنَّ اَللّٰهَ هُوَ مَوْلاٰهُ وَ جِبْرِيلُ وَ صٰالِحُ اَلْمُؤْمِنِينَ» «و اگر بر ضدّ او دست به دست هم دهيد، (كارى از پيش نخواهيد برد) زيرا خداوند ياور اوست و همچنين جبرئيل و صالحِ مؤمنان پشتيبان اويند» نازل شد، از رسول خدا شنيدم كه فرمود: «صالح المؤمنين عليّ بن أبي طالب»؛ ر. ك: الغدير 684/1].
إلّا هيبته»(1)[دو سال بود تصميم داشتم از عمر بن خطّاب درباره حديثى سؤال كنم، ولى ترس از او مرا از پرسش باز مى داشت]. و نيز مى گويد: «مكثْتُ سنة وأنا اُريد أن أسأل عمر ابن الخطّاب رضوان اللّٰه عليه عن آية فلا أستطيع أن أسأله هيبةً»(2)[يك سال بود كه قصد داشتم از عمر بن خطّاب رضوان اللّٰه عليه دربارۀ آيه اى سؤال كنم، ولى از ترس نمى توانستم بپرسم].
به اجتهاد وى پيرامون پرسش از مشكلات قرآن، ديدگاه خاصّ وى دربارۀ پرسش از آينده را اضافه كن؛ زيرا او از سؤال در اين باره نيز منع مى كرد.
طاووس مى گويد: عمر بالاى منبر گفت: «اُحرِّج باللّٰه! على رجل سأل عمّا لم يكن؛ فإنّ اللّٰه قد بيّن ما هو كائن»(3)[به خدا سوگند! بر كسى كه از آينده بپرسد سخت مى گيرم؛ زيرا خداوند تنها آنچه را موجود است بيان كرده است]. و نيز مى گفت:
«لا يحلّ لأحد أن يسأل عمّا لم يكن؛ إنّ اللّٰه تبارك وتعالى قد قضى فيما هو كائن» [پرسش از آنچه كه هنوز به وجود نيامده حلال نيست؛ زيرا خداوند تبارك و تعالى فقط حكم آنچه را موجود است بيان و نازل كرده است]. و نيز مى گفت: «اُحرّج عليكم أن لا تسألوا عمّا لم يكن فإنّ لنا فيما كان شغلاً» [من سؤال از آينده را بر شما سخت مى گيرم و همين مقدار كه هست براى ما بس است و به اندازه كافى ما را مشغول ساخته است].
روزى مردى نزد ابن عمر آمده از چيزى سؤال كرد كه نمى دانم آن چيست.
ابن عمر به او گفت: «لا تسأل عمّا لم يكن فإنّي سمعت عمر بن الخطّاب يلعن من سأل عمّا لم يكن»(4)[از پديده هايى كه هنوز به وجود نيامده نپرس؛ زيرا من از عمر بن
1) - كتاب العلم، أبوعمر: 56 [ص 135، ح 664].
2) - سيرة عمر، ابن جوزى: 118 [ص 126].
3) - سنن دارمى 1:50؛ جامع بيان العلم 2:141 [ص 372، ح 1807].
4) - سنن دارمى 1:50؛ كتاب العلم، ابوعمر 2:143 [ص 369، ح 1794]؛ و در مختصر آن: 190 [ص 326، ح 232]؛ فتح الباري 13:225[226/13]؛ كنز العمّال 2:174[839/3، ح 8906].
خطّاب شنيدم كه سؤال كنندۀ از آينده را لعنت مى كرد].
به دو حادثه ياد شده يعنى منع سؤال از مشكلات قرآن و سؤال از آينده، حادثه سومى پيوست كه رسوايى اش بالاتر از آن دو است و آن، نهى خليفه از نقل كردن حديث از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله يا زياده روى در آن، و ضرب و شتم و حبس ياران برجستۀ پيامبر به خاطر آن است.
در عبارت طبرى آمده است(1): عمر زياد مى گفت: «جرّدوا القرآن ولا تفسّروه، وأقلّوا الرواية عن رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله وأنا شريككم»(2)[قرآن را پوست كنده بخوانيد و تفسير نكنيد و از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كمتر حديث نقل كنيد تا وقتى كه من همراه وشريك شمايم].
و طبرانى از ابراهيم بن عبد الرحمن نقل مى كند: عمر سه نفر را زندانى كرد:
ابن مسعود، ابودرداء و ابو مسعود انصارى و گفت: شما در نقل حديث از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله زياده روى كرديد، و آنان را در مدينه در زندان نگه داشت تا به شهادت رسيدند(3).
ذهبى در «تذكره»(4)از ابوسلمه نقل كرده است: «به ابوهريره گفتم: آيا در زمان عمر نيز اين چنين نقل روايت مى كردى؟ ابوهريره گفت: «لو كنتُ اُحدّثُ
1) - تاريخ الاُمم والملوك [204/4، حوادث سال 23 ه].
2) - شرح ابن ابى الحديد 3:120[93/12، خطبۀ 223].
3) - تذكرة الحفّاظ 1:7 [شمارۀ 2]؛ مجمع الزوائد 1:149. و حاشيه نويس بر اين كتاب آن را صحيح دانسته و گفته است: «اين مطلب از عمر از طرق صحيح فراوانى نقل شده است، و عمر نسبت به نقل حديث بسيار سخت گير بود».
4) - تذكرة الحفّاظ 1:7.
في زمان عمر مثل ما اُحدّثكم لضربني بمخفقته» [اگر در زمان عمر مثل حال نقل حديث مى كردم، قطعاً با تازيانه و چوب دستى خود به جانم مى افتاد]».
و ابوهريره مى گويد: «ما كنّا نستطيع أن نقول: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله حتّى قبض عمر»(1)[تا زمانى كه عمر زنده بود نمى توانستيم بگوييم: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود].
امينى مى گويد: آيا اين حقايق كه: ظاهر قرآن مردم را از سنّت بى نياز نمى سازد، و سنّت از كتاب هرگز جدا نمى شود تا در حوض كوثر بر پيامبر صلى الله عليه و آله وارد شوند، و نياز مردم به سنّت كمتر از نياز به قرآن نيست، و نياز كتاب به سنّت بنابر گفته اوزاعى و مكحول بسيار بيشتر از نياز سنّت به كتاب است، بر خليفه پوشيده بوده است(2)؟!
و پس از اينكه خليفه، امّت مسلمان را از علم قرآن نهى كرد، و پس از دور ساختن آنان از معانى بسيار پر مغز و برنامه هاى علمى و ادبى و دينى و سياسى و اجتماعى و اخلاقى و تاريخى بسيار عالى، و بستن باب آموزش و به كارگيرى احكام و شيوه ها و روشها نسبت به چيزهايى كه موضوعاتشان هنوز تحقّق پيدا نكرده اند، و دور نمودن آنان از آمادگى براى عمل به دين خدا پيش از وقوع پديده اى، و باز داشتن آنان از يادگيرى سنّت شريف و جلوگيرى از گسترش آن در ميان مردم و جامعه، اين امّت بيچاره و مسكين با كدامين علم سودمند و دانش نجات بخش و با كدامين حكم و حكمت و شيوه هاى درست مى تواند بر امّت هاى ديگر برترى يافته و پيشروى آنان گردد؟! و ما با كدام كتاب و با كدام سنّت مى توانيم سرورى و سيادت جهان را كه صاحب رسالت، پيامبر خاتم براى ما به ارمغان آورده و پايۀ آن را بنا نهاده، به دست آوريم؟! و اين شيوه و روش خليفه ضربۀ كمر شكنى بود كه بر پيكر اسلام و امّت اسلامى و تعاليم و شرف و پيشتازى آن فرود آمد. حال او يا از اين واقعيّت آگاه بود و يا
نا آگاه. و از زاييده هاى اين شيوۀ نفرت انگيز، ماجراى نگاشتن سنّت است كه اينك به آن مى پردازيم:
از عروه نقل شده است: عمر تصميم گرفت روايات و سنّت پيامبر را بنويسد و ثبت كند، از ياران پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در اين باره نظر خواهى كرد آنان نظر دادند كه بنويسد، ولى عمر يك ماه مرتّب استخاره مى كرد [و از خدا مى خواست راه خير را به وى نشان دهد]، تا اين كه يك روز عزم خود را جزم كرده و گفت: «إنّي كنت اُريد أن أكتب السنن، و إنّي ذكرت قوماً كانوا قبلكم كتبوا كتاباً فأكبّوا عليها وتركوا كتاب اللّٰه، وإنّي واللّٰه! لا أشوب كتاب اللّٰه بشيء أبداً»(1)[من تصميم داشتم روايات و سنّت پيامبر را ثبت كرده و بنويسم ولى وقتى كه سرنوشت اقوام گذشته را مرور كردم ديدم گروهى پيش از شما كتابى نوشته و سرگرم آن شدند و كتاب خدا را رها ساختند. به خدا سوگند! من كتاب خدا را هرگز با چيز ديگرى مخلوط نمى كنم].
و گروهى نيز بر خلاف سنّت پيامبر بزرگوار، از روش خليفه پيروى كرده كتابت روايات و سنّت را منع كردند(2).
حافظان حديث از بعجة(3)بن عبد اللّٰه جهنى روايت كرده اند: مردى از ما با زنى از قبيله جهينه ازدواج كرد، پس از شش ماه براى او بچّه اى متولّد شد، شوهرش پيش عثمان رفت و عثمان دستور داد آن زن را سنگسار كنند. خبر آن
به على عليه السلام رسيد، پيش عثمان آمد و گفت: چه كار مى كنى؟ چنين مجازاتى [حكم سنگسار] بر او نيست؛ زيرا خداوند تبارك و تعالى مى فرمايد: «وَ حَمْلُهُ وَ فِصٰالُهُ ثَلاٰثُونَ شَهْراً» (1)[و دوران حمل و از شير بازگرفتنش سى ماه است].
و نيز مى فرمايد: «وَ اَلْوٰالِدٰاتُ يُرْضِعْنَ أَوْلاٰدَهُنَّ حَوْلَيْنِ كٰامِلَيْنِ» (2)[مادران، فرزندان خود را دو سال تمام، شير مى دهند].
بنابراين دوران شير خوارگى بيست و چهار ماه، و دوران باردارى شش ماه است. عثمان گفت: به خدا قسم! من متوجّه چنين چيزى نشده بودم. آنگاه عثمان دستور داد كه او را برگردانند، ولى او را يافتند كه سنگسار شده است. و از سخنان آن زن به خواهرش اين بود كه خواهرم نگران نباش، به خدا سوگند! كسى جز شوهرم پوشش عورت من را كنار نزده است. راوى مى گويد: آن كودك بزرگ شد، و پدرش به فرزندى او اعتراف كرد، و آن كودك شبيه ترين فرد به او بود، و آن مرد [پدر] را ديدم كه پس از آن در بستر بيمارى هر روز عضوى از او مى افتاد(3).
اين روايت را مالك، ابن منذر، ابن أبى حاتم، بيهقى، ابو عمر، ابن كثير، ابن ديبع، عينى و سيوطى نقل كرده اند(4).
امينى مى گويد: اگر تعجّب مى كنى تعجّب از اين است كه پيشواى مسلمانان چيزى را كه در قرآن است و در موارد گوناگون به آن نياز دارد، نمى داند، سپس به خاطر اين نادانى، زنى مؤمنه بى گناه كشته و به زنا متّهم مى شود، و سرّ او در بين اجتماع دينى و در مقابل چشم افراد هتك مى شود!
و چرا وقتى جواب اين مسأله را نمى دانست با يكى از صحابه كه آن را
1) - أحقاف: 15.
2) - بقره: 233.
3) - اين حديث را مالك در موطّأ 2:176[825/2، ح 11]، بيهقى در السنن الكبرى 7:442، و ابن كثير در تفسيرش 4:157، و سيوطى در الدرّ المنثور 6:40[441/7] نقل كرده اند.
4) - موطّأ مالك [825/2، ح 11]؛ السنن الكبرى، بيهقى [442/7]؛ تفسير ابن كثير [158/4]؛ تيسير الوصول [11/2]؛ عمدة القاري [18/21]؛ الدرّ المنثور [441/7].
مى داند مشورت نكرد تا مرتكب گناه قتل و آن رسوايى نشود؟! و چرا مانند اين قضيّه را كه چندين بار در زمان عمر اتّفاق افتاده بود را به ياد نياورد؟! كه مى خواست زنانى را كه شش ماهه زاييده بودند سنگسار كند ولى امير المؤمنين(1)و ابن عبّاس(2)جلوى او را گرفتند؟!
وانگهى، فرض كن او از آن دو آيۀ كريمه غافل شده و آنچه در زمان عمر اتّفاق افتاده را فراموش كرده، امّا مدرك او در حكمِ به سنگسارِ آن ضعيفه چه بود؟ آيا مدركش قرآن بود؟ از كجاى قرآن؟ آيا مدركش سنّت بود؟ چه كسى آن را روايت كرده است؟ آيا مدركش برداشت شخصى و قياس بود؟ مدرك اين برداشت كجاست؟ و ترتيب قياس چگونه است؟
و اگر فتواى بدون دليل است خداوند اين فتوا دهنده را زنده نگه دارد، و أحسنت بر اين فتوا، و مرحبا به اين خلافت و اين خليفه!
آرى، خانۀ اُميّه عالى تر از اين بشر تربيت نمى كند، و از آن درخت، ميوه اى مرغوب تر از اين چيده نمى شود.
بخارى و مسلم و ديگران با سند خود از عبداللّٰه بن عمر نقل كرده اند:
«رسول خدا صلى الله عليه و آله در منى نماز جماعت را شكسته خواند، و پس از او ابوبكر، و پس از او عمر، و پس از او عثمان در آغاز خلافتش رضى اللّٰه عنهم [نماز را شكسته خواندند]، تا آنكه عثمان نماز را تمام خواند. و ابن عمر وقتى با امام [عثمان] نماز مى خواند تمام مى خواند، و وقتى فرادا مى خواند شكسته به جا مى آورد»(3).
و ابوداود و ديگران از زهرى نقل كرده اند: «عثمان بن عفّان رضى الله عنه نماز را در منى به خاطر أعراب باديه نشين تمام خواند؛ زيرا آنان در آن سال زياد بودند و او نماز را تمام خواند تا به آنها بفهماند، نماز، چهار ركعت است»(1).
و ابن حزم در «المحلّى»(2)از طريق سفيان بن عيينه از جعفر بن محمّد از پدرش نقل كرده است: «عثمان وقتى در منى بود بيمار شد. على آمد و به او گفته شد: با مردم نماز بخوان. فرمود: «إن شئتم صلّيتُ بكم صلاة رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله - يعني ركعتين -» [اگر مى خواهيد (نماز بخوانم) من نماز رسول خدا صلى الله عليه و آله - يعنى دو ركعت - را براى شما مى خوانم]. گفتند: خير، مگر اينكه نماز امير المؤمنين - يعنى عثمان - كه چهار ركعت است را بخوانى؛ پس آن حضرت امتناع ورزيد».
و از عبد الملك بن عمرو بن ابى سفيان ثقفى از عمويش نقل شده است:
«عثمان نماز جماعت را در منى چهار ركعت خواند. شخصى نزد عبدالرحمن ابن عوف آمد و گفت: آيا با برادرت موافقى كه نماز را بر مردم چهار ركعتى خواند؟ آنگاه عبدالرحمن به همراه اصحابش نماز را دو ركعتى خواند؛ سپس نزد عثمان رفت و گفت: آيا در اين مكان با رسول خدا صلى الله عليه و آله نماز را دو ركعتى نخواندى؟ گفت: آرى. گفت: آيا با ابوبكر دو ركعتى نخواندى؟ گفت: آرى.
گفت: آيا با عمر دو ركعتى نخواندى؟ گفت: آرى. گفت: آيا در ابتداى خلافت دو ركعتى نخواندى؟ گفت: آرى. و ادامه داد: «فاسمع منّي يا أبا محمّد! إنّي اُخبرت أنّ بعض من حجّ من أهل اليمن وجفاة الناس قد قالوا في عامنا الماضي: إنّ الصلاة للمقيم ركعتان هذا إمامكم عثمان يصلّي ركعتين. وقد اتّخذتُ بمكّة أهلاً فرأيتُ أن اُصلّي أربعاً لخوف ما أخاف على الناس، واُخرى قد اتّخذتُ بها زوجة، ولي بالطائف مالٌ، فربّما اطلعتُه فأقمتُ فيه بعد الصدر» [اى ابومحمّد! به من گوش كن! به من خبر رسيده برخى از حاجيان از اهل يمن و درشت خويان (انسانهاى بى فرهنگ و
اعراب باديه نشين) در سال گذشته گفته اند: نماز براى كسى كه مسافر نيست دو ركعتى است، و اين پيشواى شما عثمان است كه دو ركعتى مى خواند. و من در مكّه همسرى گرفته ام و به خاطر آنچه بر مردم مى ترسيدم بهتر ديدم كه چهار ركعت بخوانم، و ديگر بار نيز از مكّه همسرى گرفته ام، و در طائف اموالى دارم، و چه بسا به آنجا رفته ام و بعد از اوايل خلافت در آنجا مانده ام].
عبدالرحمن بن عوف گفت: اينها كه گفتى دليلى براى تو نمى شود؛ امّا اينكه گفتى: «همسرى از مكّه گرفته ام» همسر تو در مدينه است و هر وقت بخواهى از آنجا خارج مى شود و هر وقت بخواهى به آنجا مى آيد، و هر جا ساكن شوى ساكن مى شود.
و امّا اينكه گفتى: «در طائف اموالى دارم» بين تو و طائف سه شبانه روز راه است و تو از اهل طائف نيستى.
و امّا اينكه گفتى: «حاجيان اهل يمن و ديگران باز مى گردند و مى گويند:
اين پيشواى شما عثمان است كه نماز را با اينكه مقيم مكّه است دو ركعتى مى خواند» همانا بر رسول خدا صلى الله عليه و آله وحى نازل مى شد و در آن روز مردم اندكى، مسلمان شده بودند، در زمان ابوبكر نيز همينطور بود، سپس در زمان عمر، اسلام مستقرّ شد و او تا زمان مرگ، نماز را دو ركعتى خواند. در اين هنگام، عثمان گفت: «هذا رأيٌ رأيتُه...»(1)[اين نظرى است كه پسنديده ام...].
امينى مى گويد: تو مى دانى آنچه اين مرد مرتكب شده نظرى بدون برهان و بدون دليل از قرآن و سنّت است، و چيزى نداشت تا سپر خود قرار دهد مگر دليلهاى سه گانه اى كه وقتى عثمان آنها را مطرح كرد، عبدالرحمن بن عوف از آنها به بهترين وجه پاسخ داد و ردّ كرد، پس از اينكه انتقاد، او را در گل فرو
1) - تاريخ الاُمم والملوك 5:56[268/4، حوادث سال 29 ه]؛ الكامل في التاريخ 3:42[244/2، حوادث سال 29 ه]؛ البداية والنهاية 7:154[173/7، حوادث سال 29 ه]؛ تاريخ ابن خلدون 2:386[588/2].
برد و چنگ زدنِ به اين دليلها از سوى او بسانِ چنگ زدن فرد در حال غرق شدن است [كه به هر چيز سستى چنگ مى زند]. و كسى كه در آن دليلها خوب دقّت كند، شكّ نمى كند فردى كه در فقاهت صاحب شأنى است اين دليلها را نمى آورد تا چه رسد به پيشواى مسلمانان.
و اگر اهل مكّه بودن همسرش، باعث مى شود نمازش تمام باشد، كدام مهاجرى از صحابه اين گونه نبود؟! پس در اين صورت همه بايد نماز را تمام مى خواندند، لكن دين، شكسته خواندن را مطلقاً بر مسافر واجب كرده است، و زن، تحتِ تسلّط مرد است و در سفر و حَضَر تابع شوهر خود است؛ و شوهر به خاطر اينكه نزديك منزل اصلى و پدرى زن كه هر دو از آن هجرت كرده اند مى باشد، از حكم مسافر خارج نمى شود.
ابن حجر در «فتح الباري» نوشته است(1):
احمد و بيهقى از حديث عثمان و اينكه چون در منى نماز را چهار ركعتى خواند و مردم اين عمل او را مُنْكَر و ناپسند شمردند، نقل كرده اند كه گفت:
چون به مكّه آمدم در همين جا متأهّل شدم و از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: هر كس در شهرى متأهّل شد مثل كسى كه مقيم است، نماز مى گذارد. اين حديث مقطوع است [تعدادى از راويان آن حذف شده اند] و صحيح نيست، و در ميان راويانش افراد غير ثقه هستند، و اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله با همسرانش مسافرت مى كرد و نماز را شكسته مى خواند، اين حديث را ردّ مى كند.
و ابن قيّم(2)هنگام شمردن دليلهاى خليفه مى نويسد:
او در منى متأهّل شد، و مسافر اگر در جايى اقامت كرد و در آنجا ازدواج نمود، يا در آنجا همسرى داشت بايد نماز را تمام بخواند. و در اين رابطه حديثى مرفوع از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت شده است؛ عِكْرِمَة بن ابراهيم أزدى از
ابوذئاب از پدرش نقل كرده است: عثمان نماز را با اهل منى چهار ركعت خواند و گفت: اى مردم! وقتى آمدم در اينجا متأهّل شدم، و از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه گفت: هر گاه مرد در شهرى متأهّل شود، در آنجا مثل مقيم نماز مى خواند. اين روايت را احمد رحمه الله در مسند خود(1)، و عبداللّٰه بن زبير حميدى نيز در مسند خود(2)نقل كرده اند، و بيهقى آن را به خاطر مقطوع بودنش، و ضعيف دانستن عِكْرِمَة بن ابراهيم، ضعيف شمرده است.
ابوالبركات بن تيميّه گفته است: مى توان سبب ضعف عكرمه را از بيهقى مطالبه كرد [و به خاطر ضعيف دانستن عكرمه به وى انتقاد كرد]؛ زيرا بخارى وى را در تاريخ خود ذكر كرده(3)، و با اينكه عادت وى ذكر عيب و معيوبين است بر او عيبى نگرفته است. و ابن عبّاس و احمد پيش از او تصريح كرده اند: مسافر اگر ازدواج كرد بايد نماز را [در شهرى كه ازدواج كرده] تمام بخواند، و اين، ديدگاه ابوحنيفه و مالك و پيروان آن دو است؛ و اين بهترين دليلى است كه مى توان براى عثمان آورد.
امينى مى گويد: اگر عثمان در آن هنگام و در برابر همۀ حاضران اين دليل را مى آورد، و در اسلام مسلّم بود كه ازدواج، قطع كنندۀ سفر است [و باعث مى شود نماز مسافر تمام باشد] - كه چنين نيست - هيچ سخنى زير پرده هاى خفا باقى نمى ماند، تا اين شخصى كه به دنبال حديث است و خود را به تكلّف مى اندازد آن را كشف كند، يا كسى كه بدون دليل و بى توجّه سخن مى گويد، آن را براى او ببافد.
وانگهى، اگر مطلب از اين قرار است، چرا صحابه به او انتقاد كردند؟! آيا صداى او را وقتى براى گفتن دليلِ موجَّهش، بلند كرد نشنيدند؟ يا شنيدند ولى
ارزشى براى آن قائل نشدند؟ يا اينكه اين خطاب از زاييده هاى كذب پس از به پايان رسيدن دوران اوست؟
به علاوه، نزد اهل سنّت ازدواج فقط با دو شاهد عادل تمام مى شود، و از ابن عبّاس نقل شده است: «ازدواجى صورت نمى گيرد مگر با حضور چهار نفر: ولىّ، دو شاهد، و عقد كننده»(1)و اركان ازدواج خليفه در روزى كه انتقادات متوجّه او شد كجا بود تا در برابر اين سر و صدا و جار و جنجال از او دفاع كنند؟!
و چه وقت اين مرد با اين زنِ خيالى كه قطع كنندۀ سفر اوست ازدواج كرد؟! و چه چيزى اين كار را براى او جايز كرد در حالى كه با حالت احرام داخل مكّه شده بود؟! و چگونه مُنْكَر را رواج مى دهد و مى گويد: وقتى به مكّه آمدم ازدواج كردم؟! و عمرۀ تمتّع هم انجام نمى داده - زيرا چنانكه تفصيل آن خواهد آمد وى به خاطر پذيرش ديدگاه كسى كه عمره تمتّع را حرام كرد، آن را مباح نمى دانست - تا گفته شود: در بين احرام عمره و حجّ و پس از انجام مناسك عمره ازدواج كرده؛ از اين رو او از مسجد شجره تا وقتى در منى تمام مناسك را انجام دهد واز احرام بيرون آيد محرم است؛ پس واجب است تمام خواندن نماز - البتّه اگر ازدواج، سبب تمام خواندنِ نماز باشد، امّا به چه دليل؟! - از جايى باشد كه جامۀ احرام را از تن در آورده و ازدواج كرده است، در حالى كه وى در منى و عرفات با حاجيان در حال احرام بوده و نماز را تمام خوانده است؛ و اين، مشكل ديگرى است كه حلّ شدنى نيست؛ زيرا از طريق خود عثمان از رسول خدا صلى الله عليه و آله در روايتى صحيح وارد شده است: «لا يَنكِحُ المحرمُ ولا يُنكِحُ ولا يخطب»(2)[شخص محرم نبايد ازدواج كند، يا عقد ازدواج براى كسى
1) - سنن بيهقى [124/7-127 و 142].
2) - الموطّأ، مالك 1:321؛ و در چاپى ديگر: 254 [348/1، ح 70]؛ الاُمّ، شافعى 5:160 [178/5]؛ مسند احمد 1:57 و 64 و 65 و 68 و 73 [92/1، ح 403؛ ص 104، ح 464؛ ص 105، ح 468؛ ص 110، ح 494؛ ص 117، ح 535]؛ صحيح مسلم 1:935[201/3، ح 41، كتاب النكاح]؛ سنن دارمى 2:38[141/2]؛ سنن أبي داود 1:290[169/2، ح 1841]؛ سنن ابن ماجة 1:606[632/1، ح 1966]؛ سنن نسائى 5:192[376/2، ح 3825]؛ سنن بيهقى 5:65 و 66.
بخواند، و نبايد خواستگارى كند].
و اى كاش مى دانستم طبق كدام آيه يا روايت، ابوحنيفه و مالك گفته اند و احمد تصريح كرده است - چنانكه ابن قيّم گمان كرده است(1)- كه: مسافر اگر در شهرى ازدواج كرد بايد نماز را تمام بخواند؟! در حالى كه سنّت ثابت رسول خدا صلى الله عليه و آله برخلاف اين است. و تنها دليل آنها روايت عكرمة بن ابراهيم است كه بيهقى آن را ضعيف شمرده، و نيز از ابن حجر نقل شد(2)كه اين روايت صحيح نيست.
و يحيى(3)و ابوداود گفته اند: «عِكْرِمَة ليس بشيء» [عكرمه چيز قابل ذكرى نيست]. و نسائى نوشته است(4): «ضعيف است و مورد اطمينان نمى باشد».
آرى، اين بزرگان خواسته اند كرامت خليفه را حفظ كنند هر چند فتوايى بر خلاف آنچه خدا نازل كرده بدهند، و چقدر اين كار نظير و مانند دارد! و ما در آينده تو را بر بخش مهمّى از فتاواى خلاف قرآن و سنّت، آگاه مى كنيم.
و تعجّب فراوان از اين است كه ابن قيّم اين دليل ساختگى را بهترين دليلى مى داند كه مى توان با آن از عثمان دفاع كرد! و اين در حالى است كه اين انتقادات و ضعفهايى كه گفتيم آن را فرا گرفته است؛ اين، شأنِ بهترين دليل است، و چه گمانى به بقيّۀ دليلها دارى؟!
و امّا بودن اموال او در طائف: اين مرد اهل مكّه است كه از آن هجرت كرده نه
اهل طائف، و بين او و طائف چند روز راه است. فرض كن در مكّه يا در خود منى و عرفه كه نماز را در اين دو جا تمام خواند، مالى داشته باشد، امّا بودن مال در مكانى، مادامى كه در آنجا اقامت نكند سفر را قطع نمى كند، و چنانكه شافعى در كتاب «الاُمّ»(1)نقل كرده است: اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله به همراه او در سال فتح مكّه، و در حجّى كه با ابوبكر انجام دادند نماز را شكسته خواندند و اين در حالى بود كه گروهى از آنها در مكّه يك يا چند خانه و خويشاوند داشتند.
و امّا ترس از حاجيانِ اهل يمن و درشت خويانى كه به احكام عادت نكرده اند، كه مبادا بگويند: وظيفۀ مُقيم اين است كه نماز را دو ركعت بخواند و اين پيشواى مسلمين است كه به اين صورت مى خواند: همانا رعايت اين ترس در زمان پيامبر در حالى كه مردم، تازه مسلمان بودند، و مقدارى از احكام به گوش آنها نرسيده بود، و نيز در زمان ابوبكر و عمر، أولى و شايسته تر بود، امّا رسول خدا صلى الله عليه و آله پس از بيان حكم حاضر و مسافر اين ترس را رعايت نكرد، و نيز كسانى كه پس از او، از وى پيروى كردند، و همانا پيامبر صلى الله عليه و آله در روزهايى كه در مكّه اقامت داشتند نماز را دو ركعتى خواندند سپس فرمودند:
«أتمّوا الصلاة يا أهل مكّة! فإنّا سفر»(2)[اى اهل مكّه! شما نماز را تمام بخوانيد، ما مسافر هستيم]، يا فرمود: «يا أهل البلد! صلّوا أربعاً؛ فإنّا سفر» [اى اهل شهر! نماز را چهار ركعت بخوانيد؛ زيرا ما مسافريم].
وانگهى، اگر خليفه مى خواست آن مردم ضعيف را از ندانستن اينكه نماز، به شكل چهار ركعتى تشريع شده، نجات دهد، همانا آنها را در جهل به حكم نماز مسافر افكنده است؛ و از اين رو، اين تعليم عملى او، خود نوعى فروبردن در جهل به شمار مى رود.
اين بود دليلهاى خليفه هنگامى كه عبدالرحمن بن عوف او را در منگنه قرار داد (و از وى براى فتوايش مطالبۀ دليل كرد). لكن اين دليلها در حضور خود او ردّ شد، و عبدالرحمن با نقد دليلهاى وى، او را به گِل نشاند و ديگر چيزى نداشت جز اينكه بگويد: «هذا رأي رأيتُه» [اين نظر من است كه به آن معتقدم]، چنانكه وقتى مولا اميرالمؤمنين عليه السلام بر او وارد شد و با دليلهاى خود بر او غلبه كرد و فرمود: «واللّٰه! ما حدث أمر ولا قدم عهد، ولقد عهدت نبيّك يصلّي ركعتين، ثمّ أبابكر، ثمّ عمر، وأنت صدراً من ولايتك؛ فما أدري ماترجع إليه»(1)[به خدا سوگند! نه چيز تازه اى روى داده، و نه در گذشته چنين چيزى معهود بوده است، من با پيامبر بوده ام و ديده ام كه در سفر نماز را دو ركعتى مى خواند، و پس از او عمر و ابوبكر نيز چنين كردند، و خود تو نيز در آغاز حكومتت چنين رفتار مى كردى، و با آنچه بدان عدول كرده اى (اتمام در سفر) آشنايى ندارم]، و او از جواب درماند و گفت: «رأي رأيتُه» [اين، نظر من است].
اين، تمام دليلهايى بود كه در نيكو جلوه دادن بدعت عثمان گفته شده، و افتضاح و رسوايى وى چيزى جز اين سخن را برايش به جا نگذاشته است:
«رأي رأيته» [اين، نظر من است]، ولى پس از خود يارانى پيدا كرده كه دليلهاى ديگرى كه از خانۀ عنكبوت سست ترند برايش تراشيده اند، و خودِ خليفه به اين دليلها راه نيافته بود تا با آن ها غبارى بر چهرۀ منتقدان بپاشد و بر آنان چيره گردد، لكن چقدر پيشينيان براى آيندگان جاى سخن باقى مى گذارند(2)
1) - تاريخ الاُمم والملوك 267/4، حوادث سال 29 ه.
2) - [در متن كتاب، ضرب المثل: «كم تَرَكَ الأوّلُ للآخَر» به كار رفته است. «كم» خبريّه و به معناى تكثير است و مفعول «ترك» مى باشد. مراد از «الأوّل» و «الآخر» جنسِ كسى است كه از نظر زمانى مقدّم و مؤخّر باشد. اين كلام هم معناى اين سخن ابن مالك در خطبۀ كتاب التسهيل مى باشد: «وإذا كانت العلوم منحاً إلهيّة، و مواهب اختصاصيّة، فغير مستبعد أن يدّخر لبعض المتأخّرين ما عسر على كثير من المتقدّمين»؛ از آنجا كه علوم عطيّه اى الهى هستند كه خداوند به برخى عنايت مى كند، بعيد نيست كه خداوند به برخى متأخّران آنچه را كه دستيابى به آن براى بسيارى از قدما مشكل بوده، عنايت كند].
از جملۀ آن دليلهاست:
1 - او پيشواى مردم بود و پيشوا هر جا فرود آيد، جايگاه عمل و كار او و محلّ حكمرانى اوست و گويا وطن او مى باشد.
امينى مى گويد: ملاك حكم شريعت از جانب دين مقرّر مى شود نه از اعتبارات تراشيده شدۀ بى اصل و اساس، و پيشوا و مردم در احكام الهى يكسانند، بلكه پيشوا بر پيروى از احكام دين سزاوارتر است تا مردم به او اقتدا كرده و او اسوۀ آنها باشد. و رسول خدا صلى الله عليه و آله پيشواى على الإطلاق همۀ مخلوقات بودند، و با اين حال، در سفرها نماز را شكسته مى خواند، و كسى به او نسبت نداده كه در مكّه يا منى يا عرفه يا جاى ديگر نماز را چهار ركعتى خوانده است، و تنها از آنچه كه او براى همۀ امّت سنّت كرده، پيروى مى شود.
و ابن قيّم در «زاد المعاد» و ابن حجر در «فتح الباري»(1)اين دليل را به همين صورت ردّ كرده اند.
2 - شكسته خواندن مسافر رخصت است نه عزيمت [به وى اجازه داده شده شكسته بخواند نه اينكه واجب باشد شكسته بخواند]؛ اين دليل را گروهى ذكر كرده اند، و محبّ طبرى در «رياض» نوشته است(2):
دليل او در تمام خواندن نماز آشكار است؛ زيرا او از كسانى بوده كه شكسته خواندن نماز در سفر را واجب نمى دانسته است.
و اين، با تصريحات شريعت، و روايات نقل شدۀ از پيامبر، و سنّت ثابت پيامبر اقدس، و سخنان صحابه، مخالف است؛ به نمونه هايى از آن توجّه كنيد:
1 - از عمر نقل شده است: «صلاة السفر ركعتان... على لسان محمّد» [نماز مسافر دو ركعت است... بنا به گفتۀ محمّد]. و در لفظى آمده است: «على لسان
النبيّ صلى الله عليه و آله»(1)[بنا به گفتۀ پيامبر صلى الله عليه و آله].
2 - از عبداللّٰه بن عمر نقل شده است: «كان رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله إذا خرج من هذه المدينة لم يزد على ركعتين حتّى يرجع إليها»(2)[رسول خدا صلى الله عليه و آله هر گاه از مدينه خارج مى شد بر دو ركعت نمى افزود، تا به مدينه برگردد].
3 - از انس بن مالك نقل شده است: «خرجنا مع رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله من المدينة إلى مكّة، فكان يصلّي ركعتين ركعتين حتّى رجعنا إلى المدينة»(3)[ما به همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله از مدينه به مكّه رفتيم، پس همواره نماز را دو ركعت دو ركعت مى خواند تا به مدينه بازگشتيم].
4 - از عبداللّٰه بن عمر نقل شده است: «إنّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله أتانا ونحن في ضلال فعلّمنا؛ فكان فيما علّمنا: أنّ اللّٰه عزّ وجلّ أمرنا أن نصلّي ركعتين في السفر»(4)[همانا رسول خدا صلى الله عليه و آله به سوى ما آمد در حالى كه ما در گمراهى بوديم و به ما تعليم داد؛ و در ميان آنچه به ما ياد داد اين بود: خداوند عزّوجلّ به ما امر كرده كه در سفر نماز را دو ركعت بخوانيم].
و اگر در اين زمينه از پيامبر ترخيص و تجويزى رسيده بود، بر بزرگان صحابه پوشيده نمى ماند تا از عثمان به شدّت انتقاد كنند و دليلهايش را تضعيف و تكذيب كنند، و در ميان آنها مولا امير المؤمنين عليه السلام بود كه باب شهر علم پيامبر، و پس از آن حضرت جايگاه دريافت احكام دين بود، و پيش از همۀ اصحاب موارد رخصت و جواز را از موارد وجوب مى شناخت؛ و آيا حكم نماز از او پوشيده مى مانَد در حالى كه از ميان مردان نخستين كسى بود كه با رسول خدا صلى الله عليه و آله نماز خواند؟!
1) - مسند احمد 1:37[62/1، ح 259]؛ سنن ابن ماجة 1:329[338/1، ح 1036].
2) - مسند احمد 2:45[137/2، ح 5022]؛ سنن ابن ماجة 1:330[339/1، ح 1067].
3) - صحيح بخارى [367/1، ح 1031]؛ صحيح مسلم [141/2، ح 15، كتاب صلاة المسافرين]؛ مسند احمد [40/4، ح 12653].
4) - تفسير خازن 1:412[395/1]؛ نيل الأوطار 3:250[232/3].
حتّى خود خليفه اين دليل ضعيف و سست را نياورده، و اگر چيزى از اين سخنان را مى دانست، بيان آن را به اين كسانى كه از او دفاع مى كنند واگذار نمى كرد و به تأخير نمى انداخت، و وقتى دليلهايش تمام شد و نياز به دليلى داشت نمى گفت: «اين، نظر من است»، و كسانى كه با او در اين فتوا موافقت كرده اند، تنها دليلِ خود را دفع شرّ اختلاف، ذكر نمى كردند بدون اينكه اشاره اى به مسألۀ رخصت كنند.
و تو پس از اين احاديث، ارزش سخن محبّ طبرى در «الرياض النضرة» را مى فهمى(1):
اين يك مسألۀ اجتهادى است؛ و به همين جهت علما دربارۀ آن اختلاف كرده اند؛ و ديدگاه عثمان دربارۀ آن، سبب نمى شود كه او را كافر يا فاسق بدانيم.
بر اين ساده لوح غفلت زده پوشيده مانده كه اجتهاد در مقابل نصّ جايز نيست، و در اين مسأله تا زمان بدعت عثمان، اختلافى نبوده است، بلكه سنّت ثابت نزد همۀ صحابه اين بود كه مسافر بايد نمازش را شكسته بخواند، و عمل خليفه تنها رأى و نظرى بود كه بر خلاف سنّت ابوالقاسم صلى الله عليه و آله بر زبان جارى كرد.
اين رواياتى كه دربارۀ نماز خليفه نقل شده درس خوب و كاملى به ما مى دهد كه تتبّع موارد زيادى با آن موافق است و آن اين كه: دين، مانع گروه زيادى از صحابه نمى شد كه با تعليمات ثابت دينى مخالفت نكنند بلكه آنها اقتضاى زمان را بر آن تعاليم مقدّم مى كردند؛ و گرنه وجهى براى چهار ركعت خواندن نماز به اين بهانه كه اختلاف، شرّ است، نمى ماند، در حالى كه همگى مى دانستند آنچه تشريع شده خلاف آن است، و آنها يا كسى كه از آنها دفاع كرده و حكم به عدالت همۀ آنها كرده است تقيّه را جايز نمى دانند؛ از اين رو،
1) - الرياض النضرة 2:151[89/3].
عبداللّٰه بن عمر از خليفه در بدعتش پيروى مى كند، و وقتى نماز را به جماعت مى خواند تمام مى خواند، لكن وقتى فرادا مى خواند شكسته مى خواند، در حالى كه بر زبانش اين روايت جارى است: «الصلاة في السفر ركعتان من خالف السنّة فقد كفر»(1)[نماز در سفر دو ركعت است و هر كه با اين سنّت مخالفت كند كافر است]. و در گوش او اين سخن پيامبر صلى الله عليه و آله وجود دارد: «إنّ اللّٰه لا يقبل عمل امرئٍ حتّى يُتقنه». قيل: وما إتقانه؟ قال: «يخلصه من الرياء والبدعة»(2)[همانا خداوند عمل كسى را قبول نمى كند تا آن را محكم كند. گفته شد: محكم كردن آن به چيست؟ فرمود:
آن را از ريا و بدعت پيراسته نمايد].
و نيز سخن آن حضرت صلى الله عليه و آله: «من عمل عملاً ليس عليه أمرنا فهو ردٌّ»(3)[كسى كه عملى انجام دهد كه امر ما دربارۀ آن نيست (و به فرمان و اجازۀ ما نمى باشد) آن عمل، مردود است].
و اين عبداللّٰه بن مسعود است كه در سفر دو ركعت را سنّت مى داند، و آن را روايت مى كند، سپس تمام مى خواند به اين دليل كه عثمان پيشواست و من با او مخالفت نمى كنم و مخالفت، شرّ است!
و اين عبدالرحمن بن عوف است كه براى خليفه در تمام خواندن نماز در سفر، هيچ عذرى را نمى پذيرد، و در پاسخ دليلهايش مى گويد: «ما من هذا شيء لك فيه عذر» [اينها براى تو دليل نمى شود]، و از خليفه مى شنود كه بر خلاف سنّت ثابت مى گويد: «إنّه رأي رأيتُه» [اين، رأى من است]، ولى با همۀ اينها وقتى از ابن مسعود مى شنود كه مخالفت، شرّ است، نماز را تمام مى خواند(4)!
چرا مخالفت با عثمان، شرّ است، ولى مخالفت او و آنها با حكم شريعت و پيامبر، شرّ نيست؟! مرا واگذار و از صحابۀ صدر اوّل بپرس.
و اين اميرالمؤمنين على عليه السلام است، تنها كسى كه پا جاى پاى پيامبر اعظم گذاشته و از حكمى كه براى نماز آورده پيروى كرده، و آن گونه كه گذشت(1)براى خواندن نماز آورده مى شود ولى مى گويد: «اگر مى خواهيد [با شما نماز بخوانم] نماز رسول خدا صلى الله عليه و آله را كه دو ركعت است مى خوانم»؛ و به او گفته مى شود: نه، تنها نماز اميرالمؤمنين عثمان كه چهار ركعت است [را بخوان]؛ و او امتناع مى كند و آنها توجّهى نمى كنند!
بله، احكام نزد اين خلفايى كه نظرات منحرف خود را در دين خدا داخل كردند، و نيز نزد كسانى كه از آنها پيروى كردند، چيزى جز سياست و مصلحت روز (و مقطعى و گذرا) كه امر و نهى، دائر مدار آن مى باشد، نبوده است. و با تغيير اين سياست، نظرات نيز وقت به وقت تغيير مى كند؛ از اين رو، اوّلى را مى بينى كه در حضور همه مى گويد: «لئن أخذتموني بسنّة نبيّكم لااُطيقها» [اگر مرا با سنّت پيامبرتان باز خواست كنيد طاقت آن را ندارم]، در حالى كه پيامبر اعظم، سنّتى آسان و سهل آورده است.
و مى گويد: «إنّي أقول برأيي إن يك صواباً فمن اللّٰه، وإن يك خطأً فمنّي ومن الشيطان»(2)[من نظر خود را مى گويم اگر درست بود از خداست، و اگر خطا بود از من و شيطان است].
و كسى بعد از او مى آيد و بى باكانه فتوا مى دهد: كسى كه جنب شده و آب براى غسل ندارد، نماز نخواند، در حالى كه پيامبر أعظم تيمّم را به شخص او ياد داده است، تا چه رسد به اينكه اين حكم در قرآن و سنّت وجود دارد(3).
وگاه سورۀ حمد را در ركعت اوّل نمى خواند، و در ركعت دوم دوبار مى خواند، و گاه آن را در ركعتهاى نماز نمى خواند، و به نيكو انجام دادن ركوع و سجود اكتفا مى كند، و گاه آن را ترك مى كند و چيزى نمى خواند، سپس نماز
را اعاده مى كند(1).
و از خواندن نماز مستحبّى پس از نماز عصر نهى مى كند، و كسى را كه نماز نافله بخواند با تازيانه مى زند، و مردم به او مى گويند: اين، سنّت محمّد صلى الله عليه و آله است، ولى او گوش نمى دهد(2).
و او را مى بينى كه دربارۀ جدّ، صد جور حكم مى كند كه برخى با برخى ديگر متناقض است(3).
و از او اين گفتار ثابت شده است: «متعتان كانتا على عهد رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله وأنا أنهى عنهما واُعاقب عليهما» [دو متعه در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله بود و من از آن نهى مى كنم و بر آنها مجازات مى كنم] چنانكه پيش از اين به تفصيل دربارۀ آن سخن گفتيم(4).
و اين گفته از او نقل شده است: «أيّها الناس! ثلاث كنّ على عهد رسول اللّٰه وأنا أنهى عنهنّ وأحرّمهنّ وأعاقب عليهنّ: متعة النساء، ومتعة الحجّ، وحيّ على خير العمل» [اى مردم! سه چيز در عهد رسول خدا بود و من از آنها نهى مى كنم و آنها را حرام مى كنم و بر انجام آنها مجازات مى كنم: متعۀ زنان، متعۀ حجّ، و گفتن حىّ على خير العمل (در اذان)](5).
و قضايايى از اين دست كه در بحث «شاهكارهاى علمى عمر» يادآور شده ايم(6).
و اين عثمان است كه با سنّت ثابت در نماز كه عمود دين است مخالفت مى كند، و چنين دليل مى آورد: «إنّه رأي رأيتُه» [اين، نظر من است].
و گفتن اذان پس از اذان و اقامه را بدعت مى گذارد، و جامعۀ اسلامى آن را به عنوان سنّتى در جوامع اسلامى قرار مى دهد.
و امير المؤمنين على عليه السلام را از حجّ تمتّع نهى مى كند، و از او مى شنود كه مى فرمايد: «لم أكن لأدع سنّة رسول اللّٰه لقول أحد من الناس» [من سنّت رسول خدا را به خاطر گفتۀ اَحدى از مردم ترك نمى كنم].
و براى اسب، زكات مى گيرد، در حالى كه خداوند با زبان پيامبر اقدس از زكاتِ اسب عفو كرده است.
و بر خلاف سنّت مسلّم در عيد قربان و فطر، خطبه را بر نماز مقدّم مى كند.
و قرائت حمد را در دو ركعت اوّل ترك مى كند، و در دو ركعت بعد قضا مى كند.
و در عدّۀ طلاق خلع، نظرى بر خلاف سنّت مورد موافقت همه، مى گويد.
و در اموال و صدقات سيره اى غير از آنچه كتاب و سنّت مقرّر كرده، در پيش مى گيرد.
و نظرات زياد ديگرى كه از مقرّرات اسلام مقدّس منحرف است، و تفصيل آن را تمام و كمال ذكر مى كنيم.
و اين معاويه است - و چه مى دانى معاويه كيست؟! - كه در نماز ظهرش پا جاى پاى پيامبر مى گذارد، لكن مروان و فرزند عثمان پيش او مى روند و او را از روشش دور مى كنند، و او به خاطر پيروى از سياست و مصلحت روز، و زنده كردن بدعت پسر عمويش، و ميراندن شريعت مصطفى، و تقرّب به فردى مثل مروان و فرزند عثمان، با اين سنّت ثابت - به اعتراف خودش - مخالفت مى كند.
و او را مى بينى كه به جواز عمل زناشويى با دو خواهرى كه كنيز يك نفر هستند، حكم مى كند، و مردم به او اعتراض مى كنند ولى توجّهى نمى كند(1).
و ربا را حلال مى كند، در حالى كه در قرآن عزيز آمده است: «وَ أَحَلَّ اَللّٰهُ اَلْبَيْعَ وَ حَرَّمَ اَلرِّبٰا» (2)[و خدا بيع را حلال كرده، و ربا را حرام]؛ پس ابودرداء به
او خبر مى دهد كه پيامبر صلى الله عليه و آله از اين فروشى كه انجام دادى نهى كرده است، لكن معاويه مى گويد: «ما أرى بهذا بأساً» [من اشكالى در آن نمى بينم]. در اين هنگام، ابودرداء مى گويد: «من يعذرني من معاوية، أخبره عن رسول اللّٰه، ويخبرني عن رأيه، لا أساكنك بأرض» [چه كسى براى من رفتار معاويه را توجيه مى كند، به او از رسول خدا خبر مى دهم، ولى او از رأيش سخن مى گويد، من با تو در يك جا نمى مانم]؛ آنگاه از بلادى كه تحت تسلّط معاويه بود خارج شد(1).
و هزار دينار ديۀ ذمّى را گرفت، و پانصد دينار را در بيت المال گذاشت و پانصد دينار را به بازماندگان مقتول داد، و اين بدعتى مسلّم و برخلاف سنّت خدا بود(2).
و دستور داد براى نماز عيد فطر و قربان اذان بگويند، در حالى كه اذان در اينجا مشروع نيست و تنها در نماز واجب مشروع است(3).
بر هديّه ها زكات قرار داد، و چنانكه در كتاب «الاُمّ» آمده است او نخستين كسى بود كه اين بدعت را نهاد(4).
و چنانكه ابن ابى شيبه نقل كرده، او نخستين كسى بود كه تكبير را ناقص گفت.
وچنانچه ماوردى در «الأحكام السطانيّة»(5)، وابن كثير در «تاريخ» خود(6)ذكر كرده اند: دزدانى را نزد او آوردند، پس دست آنها را قطع كرد، به جز يك نفر كه از او و مادرش كلامى شنيد كه خوشش آمد و از اين رو دست او را قطع نكرد!
و در روز عيد فطر و قربان خطبه را بر نماز مقدّم كرد چنانكه تفصيل آن خواهد آمد(1)، در حالى كه سنّت برخلاف آن بود.
و لعن امير المؤمنين عليه السلام را سنّت كرد، و خطيبان و امامان جمعه و جماعت در همۀ جوامع اسلامى را به آن امر كرد.
پس به كار خود آگاه باش «وَ لاٰ تَتَّبِعْ أَهْوٰاءَ اَلَّذِينَ لاٰ يَعْلَمُونَ» (2)[و از هوسهاى كسانى كه آگاهى ندارند پيروى مكن]. «وَ اِحْذَرْهُمْ أَنْ يَفْتِنُوكَ» (3)[و از آنها برحذر باش، مبادا تو را از بعض احكامى كه خدا بر تو نازل كرده، منحرف سازند]. «أَمْ حَسِبَ اَلَّذِينَ اِجْتَرَحُوا اَلسَّيِّئٰاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ كَالَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ سَوٰاءً مَحْيٰاهُمْ وَ مَمٰاتُهُمْ سٰاءَ مٰا يَحْكُمُونَ» (4)[آيا كسانى كه مرتكب بديها و گناهان شدند گمان كردند كه ما آنها را همچون كسانى قرارمى دهيم كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام داده اند كه حيات و مرگشان يكسان باشد؟! چه بد داورى مى كنند].
بلاذرى در «أنساب»(5)از طريق محمّد بن سعد، با سند خود از ابواسحاق همدانى نقل كرده است: «وليد بن عقبه(6)شراب خورد و مست شد و نماز صبح را بر مردم دو ركعت خواند(7)سپس متوجّه آنها شد و گفت: بيشتر بخوانم؟ گفتند: خير نمازمان را خوانديم. آنگاه ابو زينب و جندب بن زهير
1) - نگاه كن: ص 310-311 از اين كتاب.
2) - جاثيه: 18.
3) - مائده: 49.
4) - جاثيه: 21.
5) - الأنساب، بلاذرى 5:33.
6) - وليد، برادرِ مادرى عثمان بود؛ مادرشان أروى دختر كريز بن ربيعة بن حبيب بن عبد شمس بود.
7) - در الأنساب و صحيح مسلم [539/3، ح 38، كتاب الحدود] اين گونه ذكر شده است، امّا دربقيّۀ منابع چهار ركعت ذكر شده است، و إن شاء اللّٰه به زودى در اين باره حقّ مطلب را ادا مى كنيم.
أزدى در حالى كه او مست بود بر او وارد شدند و انگشترش را از دستش در آوردند و او كه مست بود نفهميد...».
و واقدى نوشته است: گفته شده: عثمان برخى شهود را تازيانه زد، پس پيش على آمدند و شكايت كردند؛ و او پيش عثمان آمد و گفت: «عطّلْتَ الحدود وضربْتَ قوماً شهدوا على أخيك فقلّبْتَ الحكم، وقد قال عمر: لا تحمل بني اُميّة وآل أبي معيط خاصّة على رقاب الناس» [حدود را تعطيل كردى و گروهى كه عليه برادرت شهادت دادند را تازيانه زدى و حكم را برگرداندى، در حالى كه عمر گفت:
بنى اُميّه و آل ابو معيط را بر مردم مسلّط نكن]. عثمان گفت: چه نظرى دارى؟ گفت: «أرى أن تعزله ولا تولّيه شيئاً من اُمور المسلمين، وأن تسأل عن الشهود فإن لم يكونوا أهل ظنّة ولا عداوة أقمْتَ على صاحبك الحدّ» [به نظر من او را عزل كن و چيزى از امور مسلمين را به او نسپار، و از شهود سؤال كن و اگر اهل بدگمانى و دشمنى نيستند بر رفيقت حدّ جارى كن].
و واقدى مى گويد: «و گفته شده: عايشه بر عثمان درشتى كرد و او بر عايشه درشتى كرد، و گفت: تو را به اين كار چه؟! تو امر شده اى در خانه ات بمانى. و گروهى همين سخن عثمان را تكرار كردند. و ديگران گفتند: چه كسى از عايشه به اين سخن شايسته تر است؛ و با كفش يكديگر را زدند؛ و اين اوّلين جنگى بود كه پس از پيامبر صلى الله عليه و آله در بين مسلمين در افتاد».
و واقدى از چندين طريق نقل كرده است: «طلحه و زبير پيش عثمان آمدند و گفتند: ما تو را نهى كرديم كه چيزى از امور مسلمين را به وليد بسپارى و تو امتناع كردى و حال عليه او شهادت داده اند كه شراب خورده و مست شده است پس او را عزل كن...».
و ابوعمر در «استيعاب»(1)نوشته است: و خبر نماز وليد با مردم در حال مستى، و اينكه پس از چهار ركعت خواندنِ نماز صبح به آنها گفت: بيشتر
1) - الإستيعاب [قسم چهارم / 1555، شمارۀ 2721].
بخوانم؟ مشهور است و افراد ثقه آن را روايت كرده اند و اهل حديث و أخبار نقل نموده اند(1).
و در تاريخ يعقوبى آمده است: «وليد در محراب استفراغ كرد».
و در «اُسد الغابة» آمده است: «سخن وليد به مردم: برايتان بيشتر بخوانم؟ پس از اينكه نماز صبح را چهار ركعت خوانده، مشهور است، و افراد ثقه از اهل حديث روايت كرده اند»(2).
و در «السيرة الحلبية» آمده است(3): «نماز را بر اهل کوفه چهار رکعت خواند و در رکوع و سجودش میگفت: «إشرب واسقني من را بنوش و به ما هم بنوشان سپس در محراب می کرد و شرابی که خورده بود بالا آورد. آنگاه نماز را سلام داد و گفت برایتان زیادتر بخوانم؟ ابن مسعود به او گفت: خدا خیرش را بر تو و کسی که تو را به سوی ما فرستاد زیاد نکند و لنگه چکمه اش را برداشت و به صورت ولید زد و مردم او را سنگباران کردند و او داخل قصر شد در حالی که سنگها به سوی او پرتاب میشد و او به خاطر مستی افتان و خیزان راه میرفت و تلو تلو میخورد... و ابوالفرج در «الأغانی(4)از ابوعبید و کلبی و اصمعی نقل کرده است: ولید بن عقبه زنا کار و بسیار شراب خوار بود روزی در کوفه شراب خورد و ایستاد تا در مسجد جامع نماز صبح را بر مردم بخواند پس چهار رکعت خواند سپس متوجه آنها شد و با تمسخر گفت: اگر میخواهید باز هم برایتان بخوانم؟ و در محراب بالا آورد و در نماز فریاد میکشید:
علق القلب الربابا *** بعد ما شابت و شابا
1) - به همين صورت در مسند احمد 1:144[233/1، ح 1234]؛ تاريخ يعقوبى 2:142[165/2]؛ الكامل في التاريخ، ابن أثير 3:42[246/2، حوادث سال 30 ه]؛ اُسد الغابة 5:91، 92 [452/5، شمارۀ 5468]؛ وسنن بيهقى 8:318؛ تاريخ الخلفاء، سيوطى: 104 [ص 144].
2) - اُسد الغابة 5:91-92.
3) السيرة الحلبية ۲: ۳۱۴ (۲۸۴/۲]
4) الأغاني ۴ : ۱۷۸ [۱۳۹/۵ و ۱۴۱ و 143]
[قلب من به رباب (خانم) دل بسته است، هر چند كه هر دو پير شده ايم].
و از طريق مطر ورّاق نقل كرده است: «مردى به مدينه آمد و به عثمان رضى الله عنه گفت: من نماز صبح را پشت سر وليد بن عقبه خواندم، پس از نماز متوجّه ما شد و گفت: برايتان زيادتر بخوانم؟ من امروز با نشاط هستم. و من از او بوى شراب استشمام كردم. آنگاه عثمان آن مرد را زد. و مردم گفتند: «عطّلت الحدود، وضربت الشهود» [حدود را تعطيل كردى و شهود را زدى].
و در صحيح بخارى(1)در مناقب عثمان در حديثى آمده است: «قد أكثر الناس فيه» [مردم دربارۀ رفتار وى با وليد، زياد سخن گفتند]. و ابن حجر در «فتح الباري»(2)در شرح اين جمله نوشته است:
و در روايت معمر آمده است: و مردم دربارۀ رفتار وى با وليد فراوان سخن مى گفتند؛ كه چرا بر وليد حدّ جارى نكرد، و عزل سعد بن ابى وقّاص را بر وى اشكال مى گرفتند.
امينى مى گويد: وليد كسى است كه حديثش را شنيدى و ان شاء اللّٰه تو را بر حقيقت او آگاه مى كنيم(3)به گونه اى كه گويا از نزديك بر او اشراف دارى. او را مى بينى كه شراب مى خورد، و در محرابش قى مى كند، و به خاطر مستى زياد، بر ركعات نماز مى افزايد، و انگشترش از دستش بيرون كشيده مى شود و او به خاطر شدّت مستى نمى فهمد، و خداوند وى را پيش از اين، با اين دو آيه شناسانده است؛ آيۀ: «أَ فَمَنْ كٰانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كٰانَ فٰاسِقاً لاٰ يَسْتَوُونَ» (4),(5)[آيا كسى كه با ايمان باشد همچون كسى است كه فاسق است؟! نه، هرگز اين دو برابر نيستند]، و آيۀ: «إِنْ جٰاءَكُمْ فٰاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا» (6)[اگر شخص فاسقى خبرى براى شما بياورد، دربارۀ آن تحقيق كنيد!].
و ابن عبد البرّ در «استيعاب» نوشته است(1):
تا آنجا كه من مى دانم بين كسانى كه به تأويل و تفسير قرآن علم دارند، اختلافى نيست كه آيۀ: «إِنْ جٰاءَكُمْ فٰاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا» [اگر شخص فاسقى خبرى براى شما بياورد، درباره آن تحقيق كنيد!]، دربارۀ وليد نازل شده است.
حال آيا ممكن است چنين كسى زمام حكومت را از پيشواى مسلمين بگيرد؟! و بر نفوس و اموال استيلا يابد، و بر نواميس و أعراض مسلمين چيره گردد، و احكام از او دريافت شود، و زمام رتق و فتق امور جامعه مسلمين به او سپرده شود، و امام جمعه و جماعتِ آنها شود؟! آيا چنين چيزى در شريعت وجود دارد؟!
از من دور شو! و از خليفه اى كه او را حاكم قرار داده، و كسانى كه عليه او شهادت دادند را از خود رانده و تهديد كرده يا با تازيانه اش آنها را زده است، بپرس.
و فرض كن ولايت دادن به وليد، پيش از اين فسق و فجورها بوده [و در زمان گرفتن مسؤوليّت آلوده نبوده و بعداً آلوده شده است] امّا حدّى كه سبب آن، ثابت شده و او بر تعطيل كردن آن سرزنش شد چه دليلى داشت آن را تا هنگام داخل شدن وليد به خانه و پوشيدن جامۀ حبر به خاطر حفظ شدن از درد تازيانه، به تأخير اندازد؟!
و آيا حدّ، پس از ثبوتِ سبب آن، تعطيل مى شود؟! تا اينكه با او جدالها شود، و گفت وگو شدّت گيرد و جدال لفظى به زد و خُورد با شمشير، و گفت وگو به زد و خورد تبديل شود، و نعلها و كفشها بالا رود، و اوّلين جنگ پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله در بين مسلمين شكل گيرد، و صداى اُمّ المؤمنين بالا رود كه:
عثمان حدود را تعطيل كرد و شاهدها را تهديد نمود، و سرور عترت - صلوات
1) - الاستيعاب 2:620 [القسم الرابع/ 1553، شمارۀ 2721].
اللّٰه عليه - او را بر اين كار توبيخ كند و بگويد: «حدود را تعطيل كردى و گروهى را كه عليه برادرت شهادت دادند، زدى».
و پس از همۀ اينها آيا چنين فاسقى كه با زبان قرآن عزيز رسوا شده است، اهليّت دارد كه براى جمع آورى اموال فرستاده شود؟! و عثمان چنين كرد و او را پس از اقامۀ حدّ بر او، براى جمع آورى صدقات قبيله كلب و بلقين فرستاد(1). آيا عطوفت برادرى همۀ اينها را مباح مى كند؟
پاسخ اين پرسش ها بر عهدۀ من نيست، و تنها وظيفه دارم داستان را با تعليل و تحليل آن ذكر كنم، و امّا پاسخ به عهدۀ ياران خليفه است، يا خوانندۀ گرامى خود بايد حكم دهد.
بخارى در «صحيح» خود با سند از مروان بن حكم نقل مى كند: از عثمان و على رضى اللّٰه عنهما در بين راه مكّه و مدينه شنيدم(2)كه عثمان از متعۀ حجّ و از جمع بين عمره و حجّ نهى مى كرد، و چون على اين را ديد با صداى بلند براى حجّ و عمره تلبيه گفت، و فرمود: «لبّيك عمرة وحجّة معاً» [خدايا! دعوت تو را براى حجّ و عمره لبّيك مى گويم (واحرام مى بندم)]. پس عثمان گفت: مى بينى مرا كه مردم را از چيزى نهى مى كنم و تو آن را انجام مى دهى؟! فرمود: «لم أكن لأدع سنّة رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله لقول أحد من الناس» [من سنّت رسول خدا صلى الله عليه و آله را به خاطر گفتۀ يكى از مردم ترك نمى كنم].
و بخارى و مسلم با سند از سعيد بن مسيّب نقل كرده اند: «على و عثمان رضى اللّٰه عنهما در عسفان [نام مكانى] بودند، و عثمان از متعۀ حجّ نهى مى كرد، و على به او فرمود: «ما تريد إلى أمر فعله رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله تنهى عنه؟» [تو كه
نمى خواهى از كارى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله انجام داد نهى كنى؟!]. گفت: ما را راحت بگذار [و دست از سر ما بردار]. گفت: «من نمى توانم تو را به حال خود واگذارم»؛ و چون على اين را ديد براى حجّ و عمره هر دو لبّيك گفت».
و مسلم از طريق عبداللّٰه بن شقيق نقل كرده است: «عثمان رضى الله عنه پيوسته از متعۀ حجّ نهى مى كرد و على رضى الله عنه به آن امر مى كرد. و عثمان كلامى به على گفت، سپس على گفت: «لقد علمتَ أنّا قد تمتّعنا مع رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله» [تو خوب مى دانى كه ما با رسول خدا صلى الله عليه و آله حجّ تمتّع به جا آورديم]. گفت: «أجل، ولكنّا كنّا خائفين» [آرى، لكن (در آن موقع) ما مى ترسيديم](1).
امينى مى گويد: ما پيرامون اين مسأله به تفصيل سخن گفتيم(2)، و در آنجا احاديث زيادى برشمرديم كه متعۀ حجّ با قرآن و سنّت ثابت شده است، و آيه اى كه آن را نسخ كند نازل نشده، و رسول خدا صلى الله عليه و آله تا زمان وفات از آن نهى نكردند، و چنانكه بخارى و مسلم و گروهى از بزرگان حديث از طريقهاى زيادى نقل كرده اند نهى از آن تنها ديدگاه خليفۀ دوم بوده است. و عثمان آن وقايع و گفت وگو و انكار صحابه بر كسى كه از آن نهى كرد را مشاهده كرده بود.
و همۀ دليلش اين بود كه: اگر به آنها اجازۀ متعه بدهم، زنانِ خود را در اراك [نام منطقه اى] ساكن مى كنند سپس در حالى كه احرام حجّ بسته اند، نزد آنها مى روند.
مى بينى كه اين دليل ضعيف چيزى جز يك ديدگاه بى ارزشِ بدون برهان نيست، و بلكه با قرآن و سنّت نقض شده است، و رسول خدا صلى الله عليه و آله از دارندۀ اين ديدگاه به اين نكتۀ دقيقى كه وى آن را با عينك ذرّه بينى خود كشف كرده،
عارف تر است، و پيش از آن حضرت، خداوند سبحان همۀ اينها را مى داند؛ با اين حال از متعه حجّ نهى نكردند، بلكه آن را اثبات نمودند.
ما العلمُ إلّاكتابُ اللّٰهِ والأثرُ *** وما سوىٰ ذلك لا عينٌ ولا أثرُ
إلّا هوىً وخصوماتٌ ملفّقةٌ *** فلا يغرّنّكَ من أربابِها هدَرُ(1)
[علم جز كتاب خدا و روايت پيامبر نيست، و غير از اين دو نه علم است و نه اثرى از آن. مگر هوا و هوسها و جدالهايى كه به هم بافته شده اند؛ پس سخنان بيهودۀ هواپرستان تو را فريب ندهد!].
آرى، عثمان همۀ اينها را ديد، لكن به هيچ كدام توجّهى نكرد، و پا را جاى پاى فرد پيش از خود گذاشت، در حالى كه بر او واجب بود از كتاب خدا و سنّت پيامبر پيروى كند و حقّ و حقيقت شايسته تر است كه پيروى شود.
و اينها او را قانع نكرد تا اينكه اميرالمؤمنين على عليه السلام - كه جان پيامبر، باب شهر علم او، آشناترين فرد به قضاوت، و داناترين فرد امّت اوست - را به خاطر موافقت نكردن با او در اين ديدگاهِ بدون دليل و منحرف از حكم خدا، مورد عتاب و سرزنش قرار داد، تا به جايى كه ميان آن دو در «عسفان» و «جحفه» در حالى كه امير المؤمنين عليه السلام حجّ تمتّع انجام مى داد، گفت وگويى پيش آمد و نزديك بود به خاطر آن، على سلام اللّٰه عليه كشته شود(2).
و ما معناى پاسخ اين مرد به مولا على عليه السلام را نمى فهميم كه وقتى به او فرمود:
«تو خوب مى دانى كه ما با رسول خدا تمتّع به جا آورديم [بين حجّ و عمره جمع كرديم]»، او پاسخ داد: «بله، ولى ما مى ترسيديم»!
چه ترسى در سنّتِ حجّ تمتّع با رسول خدا صلى الله عليه و آله بود؟! در حالى كه آن، حجّة الوداع بود و همراه پيامبر صد هزار يا بيشتر آمده بودند. و تو بزرگان امّت را
نيز مى يابى كه اين دليل بى ارزشِ دروغ را نفهميده اند. و احمد پيشواى حنابله در «مسند» خود پس از ذكر اين حديث(1)مى نويسد: «شعبه به قتاده گفت:
ترس آنها چه بود؟ گفت: نمى دانم».
من نيز نمى دانم. اين است مقدارِ علم خليفه، يا نهايت انديشۀ او، يا مقدار اصرار او براى تثبيت آنچه اراده كرده، يا نهايت پيروى او از كتاب خدا و سنّت پيامبر، يا مقدار امانتدارى او بر امانتهاى دين، و اين در حالى است كه او خليفۀ مسلمين است؟! «فَسْئَلُوا أَهْلَ اَلذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ» (2)[اگر نمى دانيد، از آگاهان بپرسيد!].
با اين حال، آيا آنچه بلاذرى در «الأنساب»(3)از قول ابن سيرين نوشته است غلوِّ آشكارِ نفرت انگيز نيست؟! وى مى نويسد:
عثمان نسبت به مناسك حجّ داناترين آنها بود، و پس از او ابن عمر بود.
اگر داناترين امّت، سيره و حديثش اين است، پس بايد با اسلام وداع كرد [فعلى الإسلام السلام].
مسلم در «صحيح» خود با سند خود از عطاء بن يسار نقل كرده است: «زيد ابن خالد جهنى به عطاء خبر داد كه از عثمان بن عفّان پرسيدم: به من خبر ده اگر مردى با همسر خود نزديكى كند ولى منى از او بيرون نيايد [چه حكمى دارد]؟ عثمان گفت: آن گونه كه براى نمازش وضو مى گرفت، وضو مى گيرد و آلت خود را مى شويد. عثمان گفت: اين را از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم»(4).
و احمد در «مسند» خود(1)همين روايت را نقل كرده و در آن آمده است:
«آنگاه از على بن ابى طالب رضى الله عنه، و زبير بن عوّام، و طلحة بن عبيداللّٰه، و اُبىّ بن كعب در اين باره سؤال كردم و آنان نيز راوى را به همين كار امر كردند».
امينى مى گويد: اين، مقدارِ فقه خليفه در زمان خلافتش است در حالى كه در برابر ديدگانش اين آيه قرار دارد: «لاٰ تَقْرَبُوا اَلصَّلاٰةَ وَ أَنْتُمْ سُكٰارىٰ حَتّٰى تَعْلَمُوا مٰا تَقُولُونَ وَ لاٰ جُنُباً إِلاّٰ عٰابِرِي سَبِيلٍ حَتَّىٰ تَغْتَسِلُوا» (2)[در حال مستى به نماز نزديك نشويد، تا بدانيد چه مى گوييد! و همچنين هنگامى كه جنب هستيد - مگر اينكه مسافر باشيد - تا غسل كنيد].
شافعى در كتاب «الاُمّ» نوشته است(3):
خداوند عزّوجلّ به خاطر جنابت، غسل را واجب كرد؛ و در زبان عرب معروف اين بود كه جنابت يعنى نزديكى اگر چه منى خارج نشود، و در ثبوت حدّ زنا و واجب شدن مهريه و احكام ديگر، مطلب از همين قرار است....
و سنّت دلالت مى كند بر اين كه جنابت وقتى حاصل مى شود كه مرد با زن عمل زناشويى انجام دهد و به اندازه ختنه گاه داخل كند، يا اينكه منى از او بيرون آيد اگر چه نزديكى نكرده باشد.
و در تفسير «قرطبى» آمده است(4):
جنابت يعنى درآميختن مرد با زن. و همۀ امّت بر اين باورند كه جنب كسى است كه به خاطر بيرون آمدن منى از او يا داخل كردن به اندازۀ ختنه گاه، طاهر نيست.
وانگهى، چگونه حكم اين مسأله بر خليفه پوشيده مانده است، در حالى كه
سؤالها او را تمرين داده، و پاسخهاى پيامبر به او تعليم داده است، و مذاكرات صحابه نسبت به آنچه از رسول خدا صلى الله عليه و آله دريافت كرده بودند به گونه اى بوده كه او مى شنيده است؛ كه گوشه اى از آنها از اين قرار است:
1 - از ابوهريره به سند مرفوع نقل شده است: «إذا قعد بين شعبها الأربع وألزق الختان بالختان فقد وجب الغسل» [هنگامى كه مرد بين چهار دست و پاى زن نشست و ختنه گاه خود را به ختنه گاه او چسباند، غسل واجب مى شود](1).
و در روايتى آمده است: «إذا التقى الختان بالختان وجب الغسل أنزل أو لم يُنزل» [وقتى ختنه گاه به ختنه گاه رسيد، غسل واجب مى شود، منى خارج بشود يا نه].
و در روايت احمد آمده است: «إذا جلس بين شعبها الأربع، ثمّ جهد، فقد وجب الغسل» [وقتى مرد بين چهار دست و پاى زن بنشيند، سپس كوشش خود را انجام دهد، غسل واجب مى شود].
2 - از عايشه نقل شده است: «إذا التقى الختانان فقد وجب الغسل، فَعَلْتُه أنا ورسول اللّٰه فاغتسلنا» [وقتى دو ختنه گاه به هم رسيد غسل واجب مى شود، من و رسول خدا اين كار را انجام داديم و سپس غسل كرديم].
و در روايتى آمده است: «إذا قعد بين الشعب الأربع، ثمّ ألزق الختان بالختان فقد وجب الغسل»(2)[وقتى بين چهار دست و پا نشست، و ختنه گاه را به ختنه گاه چسباند غسل واجب مى شود].
و گويا خليفه در مكانى دور نسبت به اين احاديث بوده و آنها را نشنيده و حفظ نكرده است، يا اينكه شنيده ولى در اين مسأله در مقابل سنّت ثابت، نظرى داده است.
و امّا موافقت مولا امير المؤمنين على عليه السلام و اُبىّ بن كعب و ديگران با عثمان در اين فتوا كه در روايات آغاز بحث آمده بود، دروغى عليه آنهاست تا پرده اى بر عار و ننگِ جهلِ خليفه به حكم مسأله اى اين چنين آسان، بكشند. و امام عليه السلام در همين مسأله، خليفۀ دوم را تخطئه كردند و فرمودند: «إذا جاوز الختان الختان فقد وجب الغسل»(1)[وقتى ختنه گاه از ختنه گاه گذشت غسل واجب مى شود].
و در آن روز هر جاهلى حكم مسأله را فهميد، و اختلافِ در آن برداشته شد؛ قرطبى در تفسير خود مى نويسد(2):
همۀ علماى از صحابه و تابعان و فقهاى شهرها بر همين عقيده اند كه غسل با به هم رسيدن دو ختنه گاه واجب مى شود، و در اين مسأله بين صحابه اختلاف بود سپس به روايت عايشه از پيامبر صلى الله عليه و آله رجوع كردند.
و امّا اُبىّ بن كعب، همانا از او به طريقهاى صحيح نقل شده است: «فتوايى كه مى گفت: غسل وقتى واجب است كه منى خارج شود رخصت (و تخفيفى) بوده كه رسول خدا در ابتداى اسلام قرار دادند، سپس به غسل كردن امر كرد»(3).
و امّا غير اين دو: در «فتح الباري»(4)از احمد نقل شده است: «از اين پنج نفر، فتوايى برخلاف آنچه در اين حديث آمده، ثابت شده است».
پس نسبت دادن اين سخن به اين پنج نفر كه غسل در به هم رسيدن دو ختنه گاه واجب نيست، بهتان و دروغ است، و خلاف اين سخن، از آنها ثابت شده است. و اهل سنّت براى تخفيف مؤاخذۀ خليفه، اين سخن
دروغ را به آنها نسبت داده اند، و به همين منظور احاديثى را نيز جعل كرده اند(1).
و اگر تعجب مى كنى تعجّب از سخن بخارى است(2):
غسل كردن احوط است؛ و اين قول اخير را به خاطر اختلاف آنها بيان كرديم.
اين سخن را پس از نقل روايت ابوهريره كه ذكر كرديم و غسل را واجب كرد، و فتواى عثمان كه ذكر شد، و حديث اُبىّ كه با عثمان موافق بود، گفته است، و به نظر عثمان متمايل شده است، و از آنچه پيامبر اسلام آورده و صحابه و تابعان و علما بر آن اتّفاق نظر دارند - چنانكه از قرطبى شنيدى - روى گردان شده است.
و نَوَوى در «شرح مسلم»(3)در حاشيۀ «إرشاد الساري» نوشته است:
امّت اسلام در حال حاضر اتّفاق نظر دارند كه غسل با دو چيز واجب مى شود: نزديكى اگر چه منى بيرون نيايد، و بيرون آمدن منى.
از اين رو از بخارى تعجّب نكن كه در فتوا دادن، ديدگاه كسى مانند عثمان را بر آنچه رسول خدا صلى الله عليه و آله آورده و امّت بر آن اتّفاق نظر دارند، مقدّم مى كند، و در نقل روايت افرادى مانند عمران بن حطّان كه از خوارج بوده را بر امام صادق جعفر بن محمّد عليهما السلام مقدّم مى كند.
«وَ لَئِنِ اِتَّبَعْتَ أَهْوٰاءَهُمْ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَكَ مِنَ اَلْعِلْمِ إِنَّكَ إِذاً لَمِنَ اَلظّٰالِمِينَ» (4)
[و اگر تو، پس از اين آگاهى، متابعت هوسهاى آنها كنى،
مسلّماً از ستمگران خواهى بود].
بلاذرى در الأنساب(1)از طريق زهرى نقل كرده است: «عثمان براى اسبها زكات مى گرفت؛ پس اين كارِ او را مُنْكَر شمردند و گفتند: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده است: «عفوتُ لكم عن صدقة الخيل والرقيق» [شما را از زكات اسب و برده عفو كردم].
امينى مى گويد: اى كاش اين فتواى بى دليلِ خليفه، مستند به آيه اى از قرآن يا روايتى از سنّت بود، لكن جاى تأسّف است كه قرآن كريم از نام بردن زكات اسبها خالى است، و سنّت شريفه در طرف مقابل فتواى اوست، و در آنچه رسول خدا صلى الله عليه و آله دربارۀ فرائض نوشته اند آمده است: «ليس في عبد مسلم ولا في فرسه شيء» [در بردۀ مسلمان و در اسبش چيزى واجب نيست].
و اين روايت از آن حضرت نقل شده است: «عفوتُ لكم عن صدقة الخيل والرقيق» [شما را از زكات اسب و برده عفو كردم].
و در لفظ ابن ماجه آمده است: «قد تجوّزتُ لكم عن صدقة الخيل والرقيق» [براى شما از زكات اسب و برده گذشتم].
ودر روايت بخارى آمده است: «ليس على المسلم في فرسه وغلامه صدقة» [برمسلمان در اسب وبرده اش زكات واجب نيست](2).
و ابن حزم گفته است:
جمهور مردم بر اين باورند كه در اسب زكاتى نيست. و مالك، شافعى، احمد، ابو يوسف، محمّد و همۀ علما گفته اند: در اسب در هيچ حالى زكات واجب نيست.
آرى، حنفيّه در اينجا تفصيلى بدون هيچ گونه دليل و برهان دارند كه امّت اسلام از آن روى گردانده است؛ گفته اند: «در اسبهاى نر زكاتى نيست اگر چه زياد باشند و به هزار اسب برسد. و اگر ماده، يا نر و ماده باشند، و از علف بيابان بچرند و از علف چيده شده نخورده باشند، زكات واجب است. و صاحب اسبها مى تواند در مقابل هر اسب، يك دينار يا ده درهم زكات دهد، يا اسبها را قيمت گذارى كند و از هر دويست درهم پنج درهم [140] زكات دهد»(1).
از اين تفصيل، صحابه و تابعان بى خبرند؛ زيرا اثرى از آن در قرآن يا سنّت نيافته اند. و اگر اين حكم، مدرك قابل اعتمادى داشت، شايسته بود آن را مى شناختند، و رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را در نامۀ خود مى آوردند، و نيز ابوبكر پس از آن حضرت آن مدرك را مى گفت، و همين در سقوط و ضعف اين ديدگاه كافى است؛ و به همين خاطر ابو يوسف و محمّد در اين مسأله با ابوحنيفه مخالفت كرده اند و گفته اند: زكات در اسب راه ندارد؛ آن گونه كه جصّاص در «أحكام القرآن»(2)و ملك العلماء در «البدائع»(3)، و عينى در «عمده»(4)ذكر كرده اند.
و نهايتِ كوششِ اصحاب ابوحنيفه، در بنا نهادن فتواى او بر دليل و حجّت، احاديثى است كه در هيچ يك از آنها آن ديدگاهِ بدون دليلى كه آورده، وجود ندارد(5).
1) - اين سخن را به همين شكل ابن حزم در المحلّى 5:288، و ابوزرعه در طرح التثريب 4:14، و ملك العلما در بدائع الصنائع 2:34، و نَوَوى در شرح مسلم [55/7] ذكر كرده اند.
2) - أحكام القرآن 3:188[153/3].
3) - البدائع 2:34.
4) - عمدة القاري 4:383[36/9].
5) - آن روايات عبارتند از: 1 - روايتى كه بخارى در صحيح خود [1332/3، ح 3446]، ومسلم در صحيح خود [376/2، ح 24، كتاب الزكاة] نقل كرده اند. 2 - روايتى كه بيهقى در السنن الكبرى 4:119 نقل كرده است. 3 - حديث مرفوعى كه ابن ابى شيبه در مسند خود از طريق عمر نقل كرده است. وابن تركمانى ماردينى در الجوهر النقيّ - ذيل سنن بيهقى - 4:120، به اين حديث بر وجوب زكات در اسب استدلال كرده است.
ابن حجر در «فتح الباري»(1)نوشته است: ابن منذر دربارۀ عثمان با سندى صحيح كه به حسن بصرى مى رسد نقل كرده است: «نخستين كسى كه خطبه را پيش از نماز خواند عثمان بود. وى ابتدا نماز مى خواند سپس خطبه ايراد مى كرد(2)، منتها ديد برخى نماز را درك نمى كنند، آنگاه اين كار را كرد؛ يعنى خطبه را پيش از نماز ايراد كرد. و اين دليل غير از دليلى است كه مروان آورده است؛ زيرا عثمان مصلحت جماعت را در اين مى ديد كه نماز را درك كنند، و امّا مروان مصلحت آنها را در گوش دادن به خطبه [ديد و آن را] مراعات كرد.
لكن گفته شده: مردم در زمان مروان از روى عمد به خطبۀ او گوش نمى دادند؛ زيرا وى كسانى را كه مستحقّ دشنام نبودند، در خطبه دشنام مى داد، و در ستايش و مدح برخى افراد از حدّ مى گذشت؛ از اين رو او تنها، مصلحت خود را رعايت مى كرد. و احتمال دارد عثمان اين كار را در برخى زمانها انجام مى داده، برخلاف مروان كه بر اين كار مواظبت مى نمود».
امينى مى گويد: آنچه در سنّت شريفه ثابت است اين است كه خطبۀ نماز عيد فطر و قربان پس از نماز است. تِرمذى در كتاب «صحيح» خود(3)نوشته است:
آنچه را كه اهل علم از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و غير آنها عمل مى كردند اين بود كه نماز عيد فطر و قربان را پيش از خطبه مى خواندند. و گفته مى شود:
نخستين كسى كه خطبه را پيش از نماز ايراد كرد مروان بن حكم بود.
و اينك تعدادى از رواياتى كه در اين باره وارد شده است:
1 - از ابن عبّاس نقل شده است: «گواهى مى دهم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز فطر و قربان، پيش از خطبه، نماز خواند سپس خطبه را ايراد كرد»(1).
2 - از عبداللّٰه بن عمر نقل شده است: «پيامبر صلى الله عليه و آله و پس از او ابوبكر و سپس عمر، پيوسته نماز عيد فطر و قربان را پيش از خطبه مى خواندند»(2).
و اى كاش مى دانستم چگونه با نمازى كه سنّت تغييرناپذير خدا را در آن تغيير داده اند، به خداوند سبحان تقرّب جسته مى شود؟!
شوكانى در «نيل الأوطار»(3)نوشته است:
دربارۀ صحّت نماز عيد فطر و قربان اگر خطبه بر آن مقدّم شود، اختلاف شده است؛ در مختصر مزنى(4)از شافعى كلامى نقل شده كه مى رساند به اين نماز توجّهى نمى شود [و باطل است]. و نَوَوى در شرح المهذّب اينطور گفته است: ظاهر كلام شافعى اين است كه به اين نماز توجّهى نمى شود. و ديدگاه صحيح همين است.
سپس اُمويان كه پس از عثمان بر اوضاع مسلّط شدند با وى همراهى كرده و با سنّتِ پيروى شده، مخالفت كردند و خطبه را پيش از نماز ايراد كردند؛ ولى اين كار عثمان دليلى داشت و كار پيروان وى دليلى ديگر.
امّا او سخن گفتن برايش سخت بود، و نمازگزاران تركيب غير منسجمى كه با تكلّف و زحمت به كار مى برد را خوش نداشتند و از پيرامون او پراكنده مى شدند؛ از اين رو خطبه را مقدّم كرد تا در حالى كه منتظر اقامه نماز هستند به او گوش دهند و پيش از خطبه نتوانند متفرّق شوند.
جاحظ نوشته است:
چون عثمان بن عفّان رضى الله عنه از منبر بالا رفت در سخنرانى درماند و گير كرد (و بلد نبود خطبه بخواند) و گفت: «إنّ أبا بكر وعمر كانا يعدّان لهذا المقام مقالاً، وأنتم إلى إمام عادل أحوج منكم إلى إمام خطيب، وستأتيكم الخطب على وجهها وتعلمون إن شاء اللّٰه» [همانا ابوبكر و عمر براى اين جايگاه كلامى آماده مى كردند، و شما بيشتر به امام عادل محتاجيد تا به امام خطيب، و به زودى خطبه ها به گونه اى شايسته براى شما ايراد خواهد شد و ان شاء اللّٰه خواهيد فهميد](1).
و بلاذرى در «أنساب» نوشته است(2):
چون با عثمان بيعت شد به سوى مردم آمد، و خطبه خواند و پس از حمد و ثنا گفت: «أيّها الناس! إنّ أوّل مَرْكَبٍ صَعْبٌ، وإنّ بعد اليوم أيّاماً، وإن أعش تأتكم الخطبة على وجهها، فما كنّا خطباء وسيعلّمنا اللّٰه» [اى مردم! ابتداى (سوار شدن بر) مركب سخت است، و بعد از امروز روزهايى است، و اگر زنده باشم به زودى خطبه اى شايسته براى شما ايراد خواهم كرد، و ما خطيب نبوده ايم و خدا به ما تعليم مى دهد].
و آن گونه كه در «أنساب» بلاذرى آمده(3)، ابومخنف نقل كرده است:
چون عثمان بالاى منبر رفت گفت: «أيّها الناس! إنّ هذا مقام لم أزوّر له خطبة ولا أعددت له كلاماً، وسنعود فنقول إن شاء اللّٰه» [اى مردم! اين، جايگاهى است كه براى آن خطبه مهيّا نكرده ام و كلامى آماده ننموده ام، و ان شاء اللّٰه برمى گرديم و سخن مى گوييم].
و در روايت ملك العلماء در «بدائع الصنائع» آمده است(4):
عثمان چون به خلافت رسيد در نخستين جمعه خطبه خواند، و چون الحمد للّٰه گفت سخن گفتن برايش سخت شد، و گفت: «أنتم إلى إمام فعّال أحوج منكم إلى إمام قوّال، وإنّ أبا بكر وعمر كانا يعدّان لهذا المكان مقالاً وستأتيكم الخطب من بعد، وأستغفر اللّٰه لي ولكم» [شما به پيشوايى كه زياد كار كند بيشتر احتياج داريد تا پيشوايى كه زياد سخن بگويد، و همانا ابوبكر و عمر براى اين جايگاه سخنى آماده مى كردند، و پس از اين خطبه ها ايراد خواهد شد، و براى خود و شما طلب غفران مى كنم]. و از منبر پايين آمد و نماز جمعه را خواند.
و شايد به خاطر سخت بودن آن جايگاه براى او، در حالى كه روى منبر بود با خبر گرفتن از مردم و سؤال از أخبار و قيمتها خطبه را طولانى مى كرد؛ آن گونه كه احمد در «مسند» خود(1)از طريق موسى بن طلحه نقل كرده است.
و هيثمى در «مجمع الزوائد»(2)اين مطلب را ذكر كرده و نوشته است: «همۀ رجال اين حديث، ثقه هستند».
و دليل ياد شدۀ ابن حجر در «فتح الباري» كه گفت: «عثمان مصلحت جماعت را در اين ديد كه نماز را درك كنند...»، عمل خليفه را توجيه نمى كند؛ زيرا اين مصلحتِ موهوم، در زمان پيامبر نيز مورد نظر بوده ولى او آن را مراعات نكرده است؛ زيرا رعايت نكردن آن را به مصحلت تشريع كه قوى تر از اين موهومات مى باشد، ديده است؛ پس اين ديدگاه در برابر سنّت ثابت مانند اجتهاد در برابر نصّ است. و اگر جايز بدانيم كه احكام و آنچه را شرع اقدس مقرّر كرده، با نظرات افراد تغيير كند، در اين صورت هيچ پايه و اساسى براى اسلام باقى نمى ماند؛ از اين رو تفاوتى ميان اين ديدگاه عثمان و ديدگاه مروان وجود ندارد و هر دو بدعتى هستند كه ايجاد كرده اند، اگر چه مروان رسوايى ديگرى به آن ضميمه كرد و آن، دشنام به كسى است كه دشنام به وى جايز نمى باشد.
و امّا غير او از آل اُميّه، در خطبه هاى خود بر منابر، مولا امير المؤمنين على - صلوات اللّٰه عليه - را دشنام مى دادند و لعن مى كردند؛ از اين رو مردم براى گوش دادن به آنها نمى نشستند و متفرّق مى شدند، و آنها خطبه را پيش از نماز ايراد مى كردند تا مردم علىٰ رغم اينكه اين گفتار ناپسند را جايز نمى شمردند، مجبور به گوش كردن باشند؛ به خاطر شنيدن حديثى صحيح از رسول خدا صلى الله عليه و آله كه از طريق ابن عبّاس و اُمّ سلمه نقل شده است: «من سبّ عليّاً فقد سبّني، ومن سبّني فقد سبّ اللّٰه تعالى»(1)[هر كه به على دشنام دهد همانا به من دشنام داده، و هر كه به من دشنام دهد همانا به خداى تعالى دشنام داده است].
ابن حزم در «المحلّى» نوشته است(2):
بنى اُميّه مقدّم شدن خطبه بر نماز را بدعت نهادند و دليل آوردند كه مردم وقتى نماز مى خوانند آنها را ترك مى كنند و براى خطبه نمى مانند؛ و اين بدين خاطر بود كه آنها على بن ابى طالب رضى الله عنه را لعن مى كردند، و از اين رو مسلمانان فرار مى كردند، و حقّ داشتند، و چگونه حقّ نداشتند در حالى كه نشستن براى استماع خطبه واجب نيست؟!
و شوكانى در «نيل الأوطار» نوشته است(3):
در صحيح مسلم(4)روايت طارق بن شهاب از ابوسعيد نقل شده كه گفت:
نخستين كسى كه در روز عيد خطبه را پيش از نماز خواند مروان بود. و گفته شده: نخستين كسى كه اين كار را كرد معاويه بود؛ قاضى عياض اين مطلب را نقل كرده است... و گفته شده: اوّلين كسى كه اين كار را كرد زياد در بصره و در زمان خلافت معاويه بود؛ قاضى عياض اين را نيز نقل
كرده است. و ابن منذر از ابن سيرين نقل كرده است: نخستين كسى كه اين كار را كرد زياد در بصره بود؛ مى گويد: بين اين دو نقل و نقل مروان تضادّى نيست؛ زيرا مروان و زياد هر دو گماشتۀ معاويه بودند، و بين اين سه نقل بدين صورت جمع مى شود كه معاويه اين كار را شروع كرد و عاملان وى از او پيروى كردند.
شافعى در كتاب «الاُمّ»(1)از طريق وهب بن كيسان نقل كرده است: «ديدم كه ابن زبير نماز را پيش از خطبه خواند. سپس گفت: «كلّ سنن رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله قد غُيّرت حتّى الصلاة» [همۀ سنّتهاى رسول خدا صلى الله عليه و آله تغيير كرده است حتّى نماز].
پس اگر بر خليفه از اين جهت يك عيب گرفته شود، ديگر اُمويان دو عيب دارند: مخالفت با سنّت، و بدعت نهادن دشنام به امير المؤمنين؛ و آنها مصداق اين ضرب المثل معروف هستند: «أَحَشَفاً و سوء كيلة»(2)[آيا هم خرماى پست و هم پيمانۀ بد]؟!
اگر اين سه نفر بدعتهايى را ايجاد كنند من تعجّب نمى كنم؛ زيرا بقيّۀ اعمالشان با اين خصلت همگون است؛ چرا كه انجام فحشا و منكرات و بى شرمى و بى آبرويى با خُلق و خو و روحيّات آنها آميخته است، و گناهان انجام شده، تمام وجود آنها را فرا گرفته است؛ و اگر همۀ سنّت را تغيير دهند تعجّبى ندارد.
و تعجّبى نيست اگر خطبه اى كه براى موعظه و تهذيب نفوس قرار داده شده را به چيزى كه از لحاظ شرع به شدّت ممنوع است، تبديل كنند و آن، تهمت و ناسزا به اميرالمؤمنين است؛ نخستين مسلمان، حمايت كنندۀ از دين،
1) - كتاب الاُمّ 1:208[235/1].
2) - اين ضرب المثل براى كسى به كار مى رود كه دو ويژگى بد در او گرد آمده باشد و از دو سوستم مى كند و اصل داستان چنين بوده: مردى از مرد ديگرى خرمايى خريد پس آن خرما پست و پيمانه اش كم بود، آنگاه مشترى اين سخن را گفت؛ يعنى هم خرماى بد مى دهى و هم كم فروشى مى كنى!؛ المستقصى في أمثال العرب [259/1].
امام معصومى كه به نصّ قرآن عزيز تطهير شده، و به تصريح آن، جانِ پيامبر اقدس است، و در حديث ثقلين در رديف ثقل اكبر قرار گرفته است، صلوات اللّٰه عليه.
و شايد شما پس از اينكه تاريخ زندگى خليفه و سيرۀ او كه كاشف از ملكات و خلق و خوى اوست، را مرور كرديد از او نيز به خاطر تغيير دادن سنّت خدا و رسول تعجّب نكنيد؛ چرا كه او و آنها همگى از يك درخت هستند، درختى كه از روى زمين كنده شده و هيچ ثباتى ندارد.
لكن تعجّب از كسانى است كه اينها و امثال اينها كه در شهوات و خواسته ها غوطه ورند، را عادل مى دانند به اين خاطر كه از صحابه هستند، و همۀ صحابه نزد آنها عادل هستند!
وعجيب تر اين است كه در تعدادى از ابواب فقه به گفتار و كردار اينها استناد شود. آرى، «شنّ» با «طبقه» همراه شده است(1).
ملك العلماء در «بدائع الصنائع»(3)نوشته است:
عمر رضى الله عنه در نماز مغرب در ركعت اوّل حمد را نخواند و در ركعت دوم با صداى بلند قضا كرد، و عثمان در نماز عشاء در ركعت اوّل و دوم حمد را نخواند و در ركعت سوم و چهارم با صداى بلند قضا كرد.
1) - [اين، ضرب المثلى است و اصل آن اين است كه بزرگى به نام «شنّ» به دنبال زنى مى گشت كه موافق و هم كفو او باشد و در شهرها جست وجو كرد تا زنى را نظير خود يافت كه اسمش طبقه بود و با او ازدواج كرد و به ميان قوم خود برگشت و چون قوم او، ادب و بزرگى را در آن زن ديدند اين كلام را گفتند].
2) - و نيز نگاه كن: آنچه را در ص 206 اين كتاب گذشت.
3) - بدائع الصنائع 1:111.
امينى مى گويد: آنچه دو خليفه مرتكب شده اند از دو جهت با سنّت مخالف است:
1 - اكتفا به ركعتى كه حمد در آن خوانده نشده است.
2 - براى قضاى آنچه فوت شده، در ركعت دوم يا سوم و چهارم به همراه آنچه در اين سه ركعت بايد خوانده شود حمد را خواندند.
امّا جهت نخست: تعدادى از رواياتى كه در اين باره وارد شده را براى شما نقل مى كنيم:
1 - از عبادة بن صامت در حديث مرفوعى نقل شده است: «لا صلاة لمن لم يقرأ باُمّ القرآن فصاعداً» [كسى كه اُمّ القرآن (سورۀ حمد) و بيشتر از آن را نخواند نمازش صحيح نيست].
و در روايتى آمده است: «لا صلاة لمن لم يقرأ بفاتحة الكتاب إمام أو غير إمام»(1)[كسى كه فاتحة الكتاب را نخواند نمازش صحيح نيست امام باشد يا غير امام].
2 - از ابو سعيد خُدرى در حديث مرفوعى نقل شده است: «لا صلاة لمن لم يقرأ في كلّ ركعة الحمد وسورة في فريضة أو غيرها»(2)[كسى كه در هر ركعت از نماز واجب يا غير آن حمد و سوره نخواند نمازش صحيح نيست].
پيشواى شافعيان در كتاب «الاُمّ»(3)نوشته است:
رسول خدا صلى الله عليه و آله سنّت قرار داد كه قرائت كننده در نماز، اُمّ القرآن (سورۀ حمد) را بخواند، و رهنمون شد كه خواندن آن بر نمازگزار اگر مى تواند آن را بخواند، واجب است.
آنگاه تعدادى از احاديث را برمى شمرد و مى نويسد:
پس بر كسى كه فُرادى نماز مى خواند يا امام جماعت است واجب است در هر ركعت اُمّ القرآن را بخواند و غير آن كافى نيست. و اگر يك حرف از اُمّ القرآن را از روى فراموشى يا سهو نخواند به آن ركعت اعتنا نمى شود؛ زيرا كسى كه يك حرف را ترك كند نمى گويند او اُمّ القرآن را كامل خواند.
آن گونه كه در «المدوّنة الكبرى»(1)آمده، پيشواى مالكيّه گفته است:
ما به اين سخن عمر عمل نمى كنيم كه وقتى قرائت را ترك كرد(2)و به او گفتند: قرائت را نخواندى؟ گفت: ركوع و سجود چطور بود؟ گفتند:
نيكو. گفت: در اين صورت اشكالى ندارد. و ديدگاه من اين است كه هر كس چنين كند بايد نماز را اعاده كند اگر چه وقت تمام شده باشد.
و دربارۀ مردى كه قرائت را در دو ركعت از نماز ظهر يا عصر يا عشاء ترك كند مى گويد:
نمازش مُجزى نيست و بايد دوباره بخواند. و كسى كه قرائت را در همۀ اينها ترك كند بايد دوباره بخواند. و اگر در يك ركعت خواند و در ركعت ديگر ترك كرد نيز بايد دوباره بخواند. و اگر در دو ركعت خواند و در دو ركعت ترك كرد، هر نمازى كه باشد بايد نماز را دوباره بخواند.
ابن حزم در «المحلّى»(3)نوشته است:
قرائت حمد در هر ركعت از هر نمازى براى امام و مأموم و كسى كه فُرادى مى خواند واجب است، و نماز واجب و مستحبّ و زن و مرد در اين حكم
يكسان هستند.
و كار عمر(1)و آنچه به على نسبت داده شده - و او از اين نسبت به دور است - را ذكر كرده و مى نويسد:
پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله سخن هيچ كس دليل نمى شود.
و از سخنان ياد شده، حكم جهت دوم فهميده مى شود كه همۀ امّت اتّفاق نظر دارند بر اينكه تدارك و جبران قرائتِ فوت شدۀ يك ركعت، در ركعت ديگر، در سنّت نبوى نيامده است، و ديدگاه اين دو مرد دليلى ندارد، و نبايد بر اساس آن عمل كرده، و بر آن تكيه كرد، و هيچ يك از رجال فتوا از اين سنّت پيروى نكرده اند، و شايسته آن است كه از حقّ و حقيقت پيروى شود.
ابوعبيد در «الغريب»(2)، عبد الرزّاق(3)، طحاوى، و ابن حزم از ابوالمهلّب نقل كرده اند: عثمان نوشت: «أ نّه بلغني أنّ قوماً يخرجون إمّا لتجارة أو لجباية أو لحشريّة يقصرون الصلاة وإنّما يقصر الصلاة من كان شاخصاً أو بحضرة عدوّ» [به من خبر رسيده گروهى براى تجارت يا جمع آورى اموال حكومتى همچون خراج و ماليات يا گرفتن جزيه(4)خارج مى شوند و نماز را شكسته مى خوانند، و تنها كسى نماز را شكسته بخواند كه شاخص (مسافر) يا نزديك دشمن است].
و از طريق قتاده از عيّاش مخزومى نقل شده است: عثمان به برخى از كارگزاران خود نوشت: «أ نّه لا يصلّي الركعتين المقيم ولا البادي ولا التاجر، إنّما يصلّي الركعتين من معه الزاد والمزاد» [مقيم و باديه نشين و تاجر نماز را دو ركعتى (و
به صورت قصر) نمى خوانند، فقط كسى كه توشه و توبره (و چمدان سفر) به همراه دارد نماز را دو ركعتى مى خواند].
و در روايت ابن حزم آمده است: عثمان به كارگزاران خود نوشت:
«لا يصلّي الركعتين جابٍ ولا تاجر ولا تان(1)، إنّما يصلّي الركعتين...» [كسى كه خراج جمع آورى مى كند و كسى كه تاجر و كشاورز است نماز را دو ركعتى نمى خواند، تنها كسى نماز را دو ركعتى مى خواند كه...].
و در «لسان العرب» آمده است:
در حديث عثمان رضى الله عنه آمده است: «لا يغرّنكم جشركم من صلاتكم فإنّما يقصر الصلاة من كان شاخصاً أو يحضره عدوّ» [چوپانى شما را از نمازتان (غافل نكند و) فريب ندهد همانا تنها كسى نماز را شكسته مى خواند كه شاخص (مسافر) باشد يا دشمن در نزديكى او باشد]. ابوعبيد گفته است:
«جشر» يعنى بردن چهارپايان به چرا گاه، و درهمان جا ماندن و به خانه برنگشتن(2).
و در حاشيۀ «سنن بيهقى»(3)آمده است:
«شاخص» يعنى كسى كه به دنبال حاجتى فرستاده شده است.
و در «نهايه»(4)آمده است:
«شاخص» يعنى مسافر، و حديث ابو ايّوب به همين معنا است: «فلم يزل شاخصاً في سبيل اللّٰه» [پيوسته در راه خدا سفر مى كرد].
امينى مى گويد: عثمان از كجا اين قيد را در سفر افزود؟ و چنانكه تو را آگاه
كرديم(1)احاديثى كه دربارۀ نماز مسافر نقل شده همگى مطلق و بدون قيد هستند، و قبل از اين روايات، آيۀ «وَ إِذٰا ضَرَبْتُمْ فِي اَلْأَرْضِ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنٰاحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ اَلصَّلاٰةِ» (2)[هنگامى كه سفر مى كنيد، گناهى بر شما نيست كه نماز را كوتاه كنيد] عامّ است.
وابوحنيفه و اصحاب وى و ثورى و ابوثور دربارۀ عموميّت آيه، ديدگاه وسيعى دارند وحكم آن را مخصوص به سفر مباح نمى كنند، بلكه گفته اند آيه شامل سفر معصيت نيز مى شود مثل سفر براى دزدى و خروج بر حكومت (بغى)(3).
و حضور دشمن هيچ دخالتى در قصر و اتمام ندارد، و ترس و حضور دشمن در نمازها تأثير خاصّى داشته، و احكامى مخصوص و معيّنى دارند كه از آن تجاوز نمى كنند.
پس آنچه ادلّه بر آن دلالت دارد - چنانكه همۀ امّت اين عقيده را دارند - اين است كه: تاجر و جمع كنندۀ خراج و كشاورز و چوپان و ديگران اگر به مقدار سفر برسند بايد نمازشان را شكسته بخوانند، و آنها و بقيّه مسافران يكسان هستند، و اگر به مقدار سفر نرسند همگى در حكم غير مسافر هستند و نماز را تمام مى خوانند، و در اين جهت فرقى بين اصناف مختلف نيست. و تفصيل خليفه، چيزى نيست جز فتواى بدون دليل و ديدگاه مخصوص وى، سخن دروغى كه در مقابل روايات پيامبر، و اجماع و اتّفاق نظر صحابه و امّت، و اعتماد و تكيه كردن پيشوايان و علما، به آن توجّهى نمى شود.
و ما اين را تنها بدين جهت يادآور شديم كه تو را بر مقدار فقاهت اين مرد، يا سريع فتوا دادن بدون فحص از دليل آن، يا دانستن دليل ولى بى توجّهى
به آن، و سخن گفتن وى در برابر سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله، آگاه كنيم.
كناطحٍ صخرةً يوماً ليوهنها *** فلم يضّرها و أوهى قرنه الوعل
[مثل حيوانى كه يك روز به صخره اى شاخ مى زند تا آن را سست كند، ولى ضررى به آن نمى زند بلكه آن سنگ سخت شاخ او را سست مى كند].
بيهقى در «السنن الكبرى»(1)با سند خود از ابوعبيده نقل كرده است:
«عثمان رضى الله عنه كسى را نزد اُبىّ فرستاد تا از او دربارۀ مردى كه همسرش را طلاق داده، سپس هنگامى كه زن در حيض سوم داخل شده رجوع كرده است، بپرسد. اُبىّ گفت: به نظر من تا وقتى زن از حيض سوم غسل نكرده و نماز خواندن برايش جايز نشده، حقّ مرد است. راوى مى گويد: عثمان رضى الله عنه را نديدم مگر اينكه به اين سخن اخذ كرد و آن را پذيرفت.
امينى مى گويد: صريح روايت، اين است كه خليفه اين حكم را نمى دانست تا اينكه از اُبىّ ياد گرفت و به فتواى او اخذ نمود.
و بى شكّ، كسى كه اين حكم را به او ياد داده بهتر از اوست؛ پس چرا اين جايگاه را براى او يا كسى كه مافوق اوست وانگذاشت؟! و مافوق هر صاحب علمى، عليمى است.
و اگر اين امر را براى كسى مى گذاشت كه در هيچ يك از مسائل شريعت از ديگرى سؤال نمى كند، همانا به شهر علم از جانب درب آن وارد شده بود.
و سخن عينى در «عمدة القاري»(2)دربارۀ مقدار علم خليفه، كافى است؛ وى مى نويسد:
همانا عمر داناتر و فقيه تر از عثمان بود.
و ما تو را بر علم عمر آگاه كرديم(1)و شاهكارهاى علمى او را برشمرديم، پس نگاه كن چه مى بينى؟!
همانا اسلام سبزه زارى را كه از باران روييده و علفزارها را در صورتى كه مالك مخصوصى نداشته باشند، ميان همۀ مسلمين به طور مساوى قرار داده است؛ چنانكه در چيزهايى كه در اصل مباح هستند (مباحات اصليّه) مانند صحراهاى وسيع و اطراف و اكناف خشكى ها، نيز، اصل همين است؛ و چهارپايان، شتران و اسبان، بدون هيچ مزاحمتى در آنجا مى چرند، و هيچ كس نمى تواند براى خود مرزى قرار دهد و مردم را از آن منع كند؛ پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد: «المسلمون شركاء في ثلاث: في الكلأ والماء والنار» [مسلمانان در سه چيز شريك هستند: در سبزه زار و آب و آتش].
و نيز: «من منع فضل الماء ليمنع به فضل الكلأ منعه اللّٰه فضله يوم القيامة»(2)[كسى كه از زيادى آب منع كند تا به اين وسيله زيادى سبزه را منع كند خداوند فضل خود را در روز قيامت از او دريغ مى كند].
بله در جاهليّت، بزرگان قطعه هايى از زمين را كه دوست داشتند براى گاو و گوسفندان و شترهاى خود برمى گزيدند و هيچ كس در آن زمينها با آنها شريك نبود ولى آنها در مراتع ديگران شريك بودند، و اين از مظاهر تكبّرِ اختناق آور در آن زمان بود؛ و از جمله عاداتِ طاغوتها و رسومات جبّاران كه
رسول خدا صلى الله عليه و آله جاروب كرده و به دور انداختند، همين عادت بود؛ از اين رو فرمودند: «لاحمى إلّاللّٰه ولرسوله» [هيچ قرقگاهى نيست مگر براى خدا و رسولش](1).
اين حكم در بين مسلمين مورد اتّفاق نظر بود تا اينكه عثمان، خلافت را به عهده گرفت و غير از شتران صدقه، براى خود قرقگاهى قرار داد؛ آن گونه كه در «أنساب» بلاذرى(2)، و «السيرة الحلبيّة»(3)آمده است. يا براى خود و حَكَم بن ابى عاص قرار داد؛ آن گونه كه در روايت واقدى آمده است.
يا براى خود و حَكَم و همۀ بنى اميّه قرار داد؛ آن گونه كه در شرح ابن ابى الحديد(4)آمده است؛ وى مى نويسد:
عثمان همۀ چراگاه هايى كه پيرامون مدينه بود را از چهار پايان مسلمين منع كرد مگر از چهارپايان بنى اُميّه.
مسلمانان يكى از عيبهايى كه بر او گرفتند همين بود، و عايشه اين مورد را از مواردى كه بر او عيب گرفته اند شمرده و مى گويد: «وإنّا عتبنا عليه كذا وموضع الغمامة المحماة(5)، وضربه بالسوط والعصا، فعمدوا إليه حتّى إذا ماصوه كما يماص الثوب» [ما بر او دربارۀ چراگاهى كه براى خود قُرُق كرده بود، و زدن با تازيانه و عصا، عيب گرفتيم، و مردم به سوى او هجوم بردند تا اينكه او را مانند لباسى كه فشار داده مى شود، فشردند](6).
1) - صحيح بخارى 3:113[835/2، ح 2241]؛ الأموال، ابو عبيد: 294 [ص 372، ح 728]؛ كتاب الاُمّ، شافعى 3:207[47/4] و در دو كتاب اخير، تفصيل خوبى پيرامون اين مسأله آمده است.
2) - الأنساب، بلاذرى 5:37.
3) - السيرة الحلبيّة 2:87[78/2].
4) - شرح نهج البلاغة 1:67[199/1، خطبۀ 3].
5) - [همانطور كه مجازاً به علف و سبزى واژۀ «سماء» (آسمان) اطلاق مى شود، همچنين مجازاً واژۀ «غمامة» (ابر) نيز اطلاق مى شود؛ و مراد از غمامة در اين حديث، علف و سبزى است. و «محماة» يعنى قُرُق شده؛ از اين رو «موضع الغمامة المحماة» يعنى چرا گاهِ قُرُق شده].
6) - ر. ك: الفائق، زمخشرى 2:117[77/3]؛ نهايۀ ابن اثير 1:298؛ 4:121[447/1؛ و 372/4]؛ لسان العرب 8:363؛ و 8:217[349/3؛ و 223/13]؛ تاج العروس 10:99.
ابن منظور در ذيل حديث نوشته است:
مردم در سبزه زارى كه آسمان آبيارى كرده و ملك كسى نيست شريك هستند؛ و از اين رو بر وى عيب گرفتند.
قُرقگاه قراردادن خليفه براى خويش، تجديد و اعادۀ عادات جاهليّت قديم بود كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله آن را از بين برد و مسلمانان را در سبزه زار شريك قرار داد و فرمود: «ثلاثة يبغضهم اللّٰه» [سه چيز را خدا دشمن مى دارد] و كسى را كه در اسلام سنّت جاهليّت را زنده كند(1)، از جملۀ آنان برشمرده است.
و بر اين مرد واجب بود از مرز اسلام، قبل از مرز سبزه زار دفاع كند، و آنچه را رسول خدا صلى الله عليه و آله آورده، سنّتِ تبعيّت شده قرار دهد، نه اينكه سنّت جاهليّت را زنده كند؛ «فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اَللّٰهِ تَبْدِيلاً وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اَللّٰهِ تَحْوِيلاً» (2)[هرگز براى سنّت خدا تبديل نخواهى يافت، و هرگز براى سنّت الهى تغييرى نمى يابى].
ابن قتيبه در «المعارف»(3)، و ابوالفداء در «تاريخ» خود(4)از جمله مواردى كه مردم به عثمان عيب گرفتند، را واگذارى فدك به مروان - كه صدقۀ رسول خدا بود - برشمرده اند. ابوالفداء نوشته است:
فدك كه صدقۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله بود و فاطمه به عنوان ميراث طلب كرد، و ابوبكر از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كرد: «ما پيامبران چيزى به ارث نمى گذاريم، هر چه باقى بگذاريم صدقه است»، را به مروان بن حَكَم داد [و به وى
إقطاع كرد]. و پيوسته فدك در دست مروان و فرزندانش بود تا اينكه عمر ابن عبدالعزيز متولّى امر شد و آن را گرفت و صدقه قرار داد.
و بيهقى در «السنن الكبرى»(1)از طريق مغيره حديثى دربارۀ فدك نقل كرده كه در آن آمده است: «چون عمر مُرد عثمان فدك را به مروان داد. و مى گويد:
شيخ گفته است: فدك در ايّام عثمان بن عفّان رضى الله عنه به مروان واگذار شد و گويا عثمان در اين مورد روايتى كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده را تفسير نمود: «إذا أطعم اللّٰه نبيّاً طعمة فهي للّذي يقوم من بعده، وكان(2)مستغنياً عنها بماله فجعلها لأقربائه ووصل بها رحمهم...»» [هرگاه خدا به پيامبرى رزقى دهد، آن رزق براى كسى است كه پس از او به اين امر قيام كند، و چون عثمان با مال خود از آن رزق بى نياز بود آن را براى نزديكان خود قرار داد و با آن صلۀ رحم نمود...].
و ابن ابى الحديد در شرح خود(3)نوشته است:
و عثمان فدك را به مروان واگذار كرد، و فاطمه عليها السلام پس از وفات پدرش - صلوات اللّٰه عليه - گاه به عنوان ميراث و گاه به عنوان بخشش، آن را طلب كرد ولى از او دفع شد [و به وى داده نشد].
امينى مى گويد: من كُنه و حقيقت اين واگذارى را نمى فهمم؛ زيرا اگر فدك غنيمت مسلمين است - چنانكه ابوبكر ادّعا كرد - به چه دليل به مروان اختصاص مى يابد؟!
و اگر ارث خاندان رسول خدا صلى الله عليه و آله است - چنانكه صدّيقۀ طاهره در خطبۀ خود براى آن دليل آورد، و ائمّۀ هدى از عترت طاهره و در پيشاپيش همه، آقاى آنها اميرالمؤمنين عليه و عليهم السلام دليل آوردند - پس مروان در زمرۀ اين خاندان نيست، و خليفه حقّ ندارد دربارۀ آن حكمى دهد.
و اگر بخششى از جانب رسول خدا صلى الله عليه و آله به پارۀ تن خود، فاطمۀ زهرا طاهرۀ
معصومه صلوات اللّٰه عليها صورت گرفته است - چنانكه حضرت زهرا عليها السلام چنين ادّعايى كرد و اميرالمؤمنين و دو فرزندش دو امام پاك و دو سبط پيامبر، و اُمّ ايمن كه براى او بهشت تضمين شده، به نفع او گواهى دادند، و گواهى آنها با چيزى كه خدا و رسولش را راضى نمى كند ردّ شد، و اگر گواهى كسانى كه آيۀ تطهير دربارۀ آنها نازل شده ردّ شود، به چه چيزى مى توان اطمينان كرد؟! و به چه دليلى مى توان تكيه نمود؟!
إن دام هذا ولم يحدثْ به غِيَرٌ *** لم يُبك ميّتٌ ولم يُفرحْ بمولودِ
[اگر اين ادامه پيدا كند و حوادث روزگار چيزى از آن نقل نكند براى هيچ مرده اى گريه نمى شود و براى هيچ مولودى خوشحالى به وجود نمى آيد] - پس چه ربطى به مروان دارد؟! و عثمان چه سلطه اى بر آن دارد تا به كسى واگذار كند؟!
و همانا كارهاى سه خليفه، دربارۀ فدك برخلاف يكديگر بود، ابوبكر آن را از اهل بيت گرفت، و عمر آن را به آنها برگردانْد، و عثمان آن را به مروان واگذار كرد، سپس در دوره هاى كسانى كه بر امر حكومت مسلّط شدند، از زمان معاويه به بعد، فدك از خاندان پيامبر گرفته مى شد و مجدّداً به آنها برگردانده مى شد، و به حكم شهوات هر چه مى خواستند دربارۀ آن انجام دادند(1).
فدك نزد خليفه حكمى جداى از بقيّۀ اموال مانند فىء (غنائمى كه بدون جنگ و خونريزى از كفّار گرفته شده) و ديگر غنائم و صدقات، نداشت، بلكه او دربارۀ آنها و مستحقّين آنها ديدگاهى آزاد داشت، مال را مال خدا
1) - ر. ك: فتوح البلدان، بلاذرى: 39-41[46-47]؛ تاريخ يعقوبى 3:48[305/2]؛ شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحديد 4:103[278/16، نامۀ 45]. [نگاه كن: الغدير 263/7-266].
مى دانست و خودش را سرپرست مسلمين مى پنداشت، و آن را هر كجا مى خواست قرار مى داد و هرچه را اراده مى كرد انجام مى داد؛ پس چنانكه مولا اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد: «إلى أن قام ثالثٌ نافجاً حِضْنَيْه بين نثيله ومُعْتَلَفِه، وقام معه بنو أبيه يَخْضَمون مال اللّٰه خِضْمَةَ الإبل نِبْتَةَ الربيع»(1)[تا آن كه سوّمى به خلافت رسيد، دو پهلويش از پرخورى باد كرده، همواره بين آشپزخانه و دستشويى سرگردان بود، و دودمان پدرى او از بنى اميّه به پاخاستند و همراه او بيت المال را خوردند و برباد دادند، چون شتر گرسنه اى كه به جان گياه بهارى بيفتد].
صلۀ رحم مى كرد با مالى كه همۀ مسلمين در آن مساوى بودند، مالى كه هر فردى از جامعۀ دينى و هر سائل و محرومى در آن حقّ معلومى دارد، و در شريعتِ حقّ و احكام اسلام مقدّس محروم كردن كسى از بهره اش و دادن حقّ او به ديگرى بدون رضايت او جايز نيست.
دربارۀ غنيمتها از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده است: «للّٰه خُمسه، وأربعة أخماس للجيش، وما أحد أولى به من أحد، ولا السهم تستخرجه من جنبك، ليس أنت أحقّ به من أخيك المسلم» [يك پنجم آن مال خدا، و چهار پنجم مال لشكريان است، و هيچ كس نسبت به آن سزاوارتر از ديگرى نيست، و تيرى كه از پهلوى خود در آورده اى، نسبت به آن از برادر مسلمانت اولويّت ندارى](2).
وهرگاه غنيمتى به دست رسول خدا صلى الله عليه و آله مى رسيد همان روز تقسيم مى كرد وبه متأهّل دوسهم وبه مجرّد يك سهم مى داد(3).
و سنّت ثابت دربارۀ صدقات اين بود كه اهل هر منزلى مادامى كه شخص حاجتمندى در ميان آنها باشد، به صدقۀ خود اولويّت دارند. و ولايتى كه براى صدقات به افراد واگذار مى شد، براى جمع كردن و انتقال آن به پايتختِ
خلافت نبود، بلكه تنها براى گرفتن از ثروتمندان و مصرف كردن در فقيران همان محلها بود.
و در سفارش رسول خدا صلى الله عليه و آله به معاذ هنگامى كه او را به يمن فرستاد تا آنها را به اسلام و نماز دعوت كند، آمده است: «فإذا أقرُّوا لك بذلك فقل لهم: إنّ اللّٰه قد فرض عليكم صدقة أموالكم تُؤخذ من أغنيائكم فتردّ في فقرائكم»(1)[و چون به آن اقرار كردند بگو: همانا خداوند صدقۀ اموالتان را بر شما واجب كرده كه از ثروتمندانتان گرفته شود و به فقيرانتان داده شود].
و در نامۀ مولا اميرالمؤمنين به قثم بن عبّاس هنگامى كه عامل حضرت در مكّه بود، آمده است: «وانظر إلى ما اجتمع عندك من مال اللّٰه فاصرفه إلى من قبلك من ذوي العيال والمجاعة مصيباً به مواضع الفاقة والخلّات، وما فضل عن ذلك فاحمله إلينا لنقسّمه فيمن قِبلنا»(2)[و به مال خدا كه نزد تو جمع شده نظاره كن و آن را در صاحبان عيال و گرسنه هايى كه پيرامون تو هستند مصرف كن و آن را درست در جايگاههاى احتياج و فقر استفاده كن، و هر چه از آن زياد آمد به سوى ما بفرست تا ميان كسانى كه پيرامون ما هستند تقسيم كنيم].
و چون عبداللّٰه بن زمعه در هنگام خلافت حضرت به سوى او آمد و مالى طلب كرد، فرمود: «إنّ هذا المال ليس لي ولا لك، وإنّما هو فيء للمسلمين وجلب أسيافهم؛ فإن شَرَكْتَهُم في حربهم كان لك مثل حظّهم، وإلّا فجناة أيديهم لا تكون لغير أفواههم»(3)[اين اموال براى من و تو نيست، و تنها غنيمت مسلمين و دستاورد شمشيرهاى آنهاست؛ پس اگر در جنگ با آنها شريك بوده اى براى تو نصيبى مانند نصيب آنهاست، وگرنه آنچه را دستهاى آنها چيده است تنها براى دهانهاى آنهاست].
ومالى از اصفهان نزد اميرالمؤمنين على عليه السلام آورده شد، آن را هفت قسمت كرد و يك نان زياد آمد، آن را هفت تكّه كرد و در هر قسم يك تكّه نان قرار داد، سپس بين مردم قرعه انداخت كه كداميك ابتدا سهم خود را بگيرد(1).
و پيش از همۀ اينها سنّت خدا در قرآن حكيم پيرامون اموال است؛ مانند سخن خداى متعال:
1 - «وَ اِعْلَمُوا أَنَّمٰا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلّٰهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي اَلْقُرْبىٰ وَ اَلْيَتٰامىٰ وَ اَلْمَسٰاكِينِ وَ اِبْنِ اَلسَّبِيلِ» (2)[بدانيد هرگونه غنيمتى به دست آوريد، خمس آن براى خدا، وبراى پيامبر، وبراى ذى القربى ويتيمان ومسكينان و واماندگان در راه (از آنها) است].
2 - «إِنَّمَا اَلصَّدَقٰاتُ لِلْفُقَرٰاءِ وَ اَلْمَسٰاكِينِ وَ اَلْعٰامِلِينَ عَلَيْهٰا وَ اَلْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَ فِي اَلرِّقٰابِ وَ اَلْغٰارِمِينَ وَ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ وَ اِبْنِ اَلسَّبِيلِ فَرِيضَةً مِنَ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ» [زكاتها(3)مخصوص فقرا و مساكين و كاركنانى است كه براى (جمع آورى) آن زحمت مى كشند، و كسانى كه براى جلب محبّتشان اقدام مى شود، و براى (آزادى) بردگان، و (اداى دين) بدهكاران، و در راه (تقويت آيين) خدا، و واماندگان در راه؛ اين، يك فريضه (مهمّ) الهى است؛ و خداوند دانا و حكيم است].
3 - «وَ مٰا أَفٰاءَ اَللّٰهُ عَلىٰ رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَمٰا أَوْجَفْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ خَيْلٍ وَ لاٰ رِكٰابٍ وَ لٰكِنَّ اَللّٰهَ يُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلىٰ مَنْ يَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ * مٰا أَفٰاءَ اَللّٰهُ عَلىٰ رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ اَلْقُرىٰ فَلِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي اَلْقُرْبىٰ وَ اَلْيَتٰامىٰ وَ اَلْمَسٰاكِينِ وَ اِبْنِ اَلسَّبِيلِ» (4)[و آنچه را خدا از آنان (يهود) به رسولش بازگردانده (و بخشيده) چيزى است كه شما براى به دست آوردن آن (زحمتى نكشيديد)، نه اسبى تاختيد و نه شترى؛ ولى خداوند رسولان خود را بر هر كس بخواهد مسلّط مى سازد؛ و خدا بر هر چيز توانا است * آنچه
را خداوند از اهل اين آباديها به رسولش بازگرداند، از آنِ خدا و رسول و خويشاوندان او، و يتيمان و مستمندان و در راه ماندگان است].
اين، سنّت خدا و رسولش مى باشد امّا خليفه - عثمان - آنچه را در قرآن عزيز بود فراموش كرد، و از آنچه پيامبر اقدس دربارۀ اموال گفته، منحرف شد، و با روش دو نفرى كه پيش از او بودند مخالفت كرد، و از عدل و انصاف دور شد، و فرزندان دودمان پست خود را مقدّم كرد، آنها كه ثمره هاى درخت ملعونِ در كتاب خدا هستند، سر كرده هاى فساد و بيهودگى، و شراب خوارى و ستمگرى، از فاسق گرفته تا ملعون و كسى كه بسيار سوگند ياد مى كند و پست است، كسى كه بسيار عيبجوست و به سخن چينى آمد و شد مى كند(1)، و آنها را بر تك تك صحابه و بزرگان و صالحان امّت برترى داد، و از مال مسلمانان قنطارهايى(2)از طلا و نقره بدون هيچ گونه پيمانه و وزن كردنى به فرد فرد خويشاوندان خود مى داد، و آنها را بر ديگران، از خويشاوند رسول خدا صلى الله عليه و آله و غير آنها، برمى گزيد. و هيچ كس جرأت امر به معروف و نهى از منكر نداشت؛ چون روش خشن او با كسانى كه به اين واجب قيام كردند را ديده بودند، و هتك و تبعيد و تازيانه خوردن آنها را مشاهده كرده بودند، تازيانه اى كه از تازيانه عمر شديدتر بود(3)و با شلّاق و عصا همراه بود؛ به نمونه هايى از روش خليفه دربارۀ اموال توجّه كن:
1) - [در سورۀ قلم، آيۀ 10 و 11 آمده است: «وَ لاٰ تُطِعْ كُلَّ حَلاّٰفٍ مَهِينٍ * هَمّٰازٍ مَشّٰاءٍ بِنَمِيمٍ» (و ازكسى كه بسيار سوگند ياد مى كند و پست است اطاعت مكن * كسى كه بسيار عيبجوست و به سخن چينى آمد و شد مى كند)].
2) - [«قنطار»: وزنى است كه در زمانهاى گوناگون، متفاوت بوده است؛ مال بسيار زياد].
3) - ر. ك: محاضرة الأوائل، سكتوارى: 169.
عثمان صدقات قضاعه [قبيله اى در يمن] را به عمويش حَكَم بن ابى العاص، طرد شدۀ پيامبر، بخشيد، پس از اينكه او را به خود نزديك كرد و پوشاند، در روزى كه به مدينه آمد در حالى كه لباسى كهنه و پاره پوشيده بود و بُزى را مى راند و مردم به بدحالى او وهمراهانش نگاه مى كردند، تا اينكه وارد دار الخلافه شد وپس از خروج، جامۀ ابريشمى و طيلسان(1)پوشيده بود(2).
و بلاذرى در «أنساب»(3)از ابن عبّاس نقل كرده است: «از جمله مواردى كه بر عثمان عيب گرفتند اين بود كه حَكَم بن ابى العاص را متولّى جمع آورى صدقات قضاعه(4)كرد؛ [صدقات جمع آورى شده] به سيصد هزار درهم رسيد و چون آنها را آورد به وى بخشيد».
واز عبدالرحمن بن يسار نقل شده است: «مسئول صدقات بازار مدينه را ديدم كه هنگام عصر، عثمان پيش او آمد و گفت: صدقات را به حَكَم بن ابى العاص بده. و عثمان هر گاه به يكى از اهل بيت خود جايزه اى مى داد آن را از سهم بيت المال مى پرداخت. و خزانه دار، او را سر مى دوانيد و امروز و فردا مى كرد و مى گفت: مالى مى رسد و ان شاء اللّٰه به تو مى دهيم؛ ولى عثمان اصرار كرد، و سرانجام گفت: «إنّما أنت خازن لنا، فإذا أعطيناك فخذ، و إذا سكتنا عنك فاسكت» [تو تنها خزانه دار ما هستى، وقتى به تو داديم بگير، و وقتى ساكت شديم
ساكت شو]. خزانه دار گفت: دروغ گفتى، به خدا سوگند! من خزانه دار تو و اهل بيت تو نيستم، من تنها خزانه دار مسلمين هستم. و روز جمعه وقتى عثمان خطبه مى خواند كليدها را آورد وگفت: اى مردم! عثمان مى پندارد من خزانه دار او و خويشاوندانش هستم، من فقط خزانه دار مسلمين هستم، بگيريد اين هم كليدهاى بيت المال شما. سپس كليدها را به طرف عثمان پرت كرد، عثمان آنها را گرفت و به زيد بن ثابت داد»(1).
امينى مى گويد: چنانكه خواهد آمد شبيه اين ماجرا براى زيد بن أرقم و عبداللّٰه بن مسعود نقل شده است، و شايد چنين ماجرايى براى بقيّۀ كسانى كه متولّى صدقات شده بودند نيز رخ داده باشد؛ واللّٰه العالم.
آن گونه كه ابن هشام در «سيره»(2)خود نوشته است، وى بيضۀ گوسفندان را مى كشيد(3)، ويكى از همسايگان رسول خدا صلى الله عليه و آله در مكّه بود، كه مانند ابولهب بر آن حضرت سخت مى گرفت و در آزار و اذيّت او از هيچ كوششى فروگذارى نمى كرد.
و طبرانى(4)از حديث عبدالرحمن بن ابى بكر نقل كرده است: «حَكَم نزد پيامبر صلى الله عليه و آله مى نشست و چون آن حضرت سخن مى گفت، چشمك مى زد و ابرو تكان مى داد؛ پس پيامبر صلى الله عليه و آله به او نگاه كرد و فرمود: «كُن كذلك» [همينطور باش]، و پيوسته چشم و ابرويش تكان مى خورد تا مُرد».
و در روايت مالك بن دينار آمده است: «پيامبر صلى الله عليه و آله بر حَكَم عبور كرد و حَكَم شروع كرد با انگشت به پيامبر صلى الله عليه و آله اشاره كرد [و ادا درمى آورد]؛ و پيامبر چون متوجّه او شد و او را ديد فرمود: «أللّهمّ اجعل به وزغاً» [خدايا! وى را به لرزه و
رعشۀ بدن گرفتار كن!]. پس همان جا لرزيد و رعشه بر اندامش افتاد.
و حلبى افزوده است: «پس از اينكه يك ماه بيهوش شد»(1).
بلاذرى در «الأنساب» نقل كرده است: «حَكَم بن ابى العاص همسايۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله در زمان جاهليّت بود، و در زمان اسلام از ميان همسايگان، بيشترين اذيّت را مى كرد، و پس از فتح مكّه به مدينه آمد و در دينش معيوب بود، و پيوسته پشت سر رسول خدا صلى الله عليه و آله راه مى رفت و با چشم به او اشاره مى كرد و ادا در مى آورد و بينى و دهانش را حركت مى داد، و چون نماز مى خواند پشت سر او مى ايستاد و با انگشت اشاره مى كرد، تا آنكه حركت چشم و ابرويش باقى ماند و شَل و چُلاغ شد. و يك روز كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در حجرۀ يكى از زنان خود بود بر آن حضرت ظاهر شد، پس او را شناخت و با عصايى به طرف او آمد و گفت: «من عذيري من هذا الوزغة اللعين؟» [چه كسى مرا در مقابل اين وزغِ ملعون يارى مى دهد؟]. سپس فرمود: او و فرزندش با من در يك جا ساكن نشوند و آنها را به طائف تبعيد كرد. و چون رسول خدا صلى الله عليه و آله وفات نمود عثمان دربارۀ آنها با ابوبكر سخن گفت و از او خواست آنها را برگرداند ولى او امتناع ورزيد و گفت: من كسانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله آنها را طرد كرده پناه نمى دهم. و چون عمر خليفه شد دربارۀ آنها با او سخن گفت و او مانند ابوبكر پاسخ داد. و چون عثمان خليفه شد آنها را به مدينه آورد و گفت: من دربارۀ آنها با رسول خدا صحبت كردم و از او خواستم آنها را برگرداند و به من وعده داد كه به آنها اجازه خواهد داد ولى پيش از اينكه اجازه دهد وفات نمود. پس مسلمانان وارد كردن آنها به مدينه را بر او عيب گرفتند».
و واقدى نوشته است: و حكم بن ابى العاص در زمان خلافت عثمان در
1) - الإصابة 1:345 و 346 [شمارۀ 1781]؛ السيرة الحلبيّة 1:337[317/1]؛ الفائق، زمخشرى 2:305[57/4-58]؛ تاج العروس 6:35؛ و نيز نگاه كن: المستدرك على الصحيحين [678/3، ح 4241]؛ دلائل النبوّة [239/6 و 240].
مدينه مُرد، پس بر او نمازگزارد و خيمه اى بر قبرش برپا كرد.
و از سعيد بن مسيّب نقل شده است: عثمان خطبه خواند و دستور داد كبوتران را ذبح كنند و گفت: كبوتران در خانه هاى شما زياد شده اند و تيراندازى زياد شده و برخى تيرها به ما اصابت كرده است؛ مردم گفتند: فرمان مى دهد كبوتران ذبح شوند در حالى كه مطرودين رسول خدا صلى الله عليه و آله را پناه داده است.
و بلاذرى در «الأنساب»(1)، و حاكم در «مستدرك»(2)- وى آن را صحيح دانسته - و واقدى آن گونه كه در «السيرة الحلبيّة»(3)آمده، با سند خود از عمرو بن مرّه روايت كرده اند: «حَكَم از رسول خدا صلى الله عليه و آله اجازۀ ورود خواست، پيامبر صداى او را شناخت و فرمود: «ائذنوا له لعنة اللّٰه عليه وعلى من يخرج من صلبه إلّا المؤمنين وقليل ما هم، ذوو مكر وخديعة يُعطَون الدنيا وما لهم في الآخرة من خلاق»(4)[به او اجازه دهيد، لعنت خدا بر او و بر هر كه از صُلب او خارج مى شود مگر مؤمنان (از آنها) و آنها كم هستند، اينها صاحبان مكر و خدعه هستند، دنيا به آنها داده مى شود ولى در آخرت بهره اى ندارند].
ابن مَرْدَوَيْه از حسين بن على نقل كرده است: «رسول خدا صلى الله عليه و آله شب را به صبح رساند در حالى كه غمناك بود، گفته شد: اى رسول خدا چه شده؟! فرمود: «إنّي اُريت في المنام كأنّ بني اُميّة يتعاورون منبري هذا» [در خواب به من
1) - الأنساب، بلاذرى 5:126.
2) - المستدرك على الصحيحين 4:481[528/4، ح 8484].
3) - السيرة الحلبيّة 1:337[317/1].
4) - اين روايت را دميرى در حياة الحيوان 2:299[422/2]، و ابن حجر در الصواعق: 108 [ص 181]، و سيوطى در جمع الجوامع آن گونه كه در ترتيب آن 6:90 [كنز العمّال 11/357، ح 31729] آمده است، ذكر كرده اند.
نشان داده شد گويا بنى اُميّه از اين منبر من بالا و پايين مى روند]. گفته شد: اى رسول خدا! غمناك مباش اين دنيايى است كه به آنها مى رسد؛ و خداوند آيۀ:
«وَ مٰا جَعَلْنَا اَلرُّؤْيَا اَلَّتِي أَرَيْنٰاكَ إِلاّٰ فِتْنَةً لِلنّٰاسِ...» (1)[و ما آن رؤيايى را كه به تو نشان داديم، فقط براى آزمايش مردم بود...] را نازل كرد».
و طبرى و قرطبى و ديگران از طريق سهل بن سعد نقل كرده اند: «رسول خدا صلى الله عليه و آله در خواب ديد بنى اُميّه مانند ميمونها روى منبرش مى رفتند و اين مطلب او را ناراحت كرد؛ و از آن پس در هيچ جمعى نخنديد تا وفات نمود، و خداوند متعال اين آيه را نازل كرد: «وَ مٰا جَعَلْنَا اَلرُّؤْيَا اَلَّتِي أَرَيْنٰاكَ إِلاّٰ فِتْنَةً لِلنّٰاسِ وَ اَلشَّجَرَةَ اَلْمَلْعُونَةَ فِي اَلْقُرْآنِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَمٰا يَزِيدُهُمْ إِلاّٰ طُغْيٰاناً كَبِيراً» [و ما آن رؤيايى را كه به تو نشان داديم، فقط براى آزمايش مردم بود؛ همچنين شجره ملعونه (درخت نفرين شده) را كه در قرآن ذكر كرده ايم. ما آنها را بيم داده (و انذار مى كنيم)؛ امّا جز طغيان عظيم، چيزى بر آنها نمى افزايد].
و قرطبى و نيشابورى از ابن عبّاس نقل كرده اند: «شجره ملعونه، بنى اُميّه هستند»(2).
آلوسى نوشته است(3):
معنى اينكه اين خواب فتنۀ مردم قرار داده شد اين است كه اين خواب براى ابتلاء و آزمايش آنهاست، و ابن مسيّب چنين تفسير كرده است. و اين آزمايش نسبت به خلفاى از بنى اميّه بود كه كردند آنچه كه كردند، و از راه حقّ عدول كردند و به عدالت رفتار نكردند، و پس از آنها نسبت به غير
1) - إسراء: 60.
2) - منابع اين روايت: جامع البيان 15:77 [مج 9 /ج 112/15-113]؛ تاريخ الاُمم والملوك 11:356[58/10، حوادث سال 284 ه]؛ المستدرك على الصحيحين 4:48[527/4، ح 8481]؛ الجامع لأحكام القرآن 10:283 و 286 [183/10-185]؛ تاريخ خطيب 8:28؛ 9:44؛ الخصائص الكبرى، سيوطى 2:118[200/2]؛ الدرّ المنثور: 231 [309/5]؛ كنز العمّال 6:90[358/11، ح 31736].
3) - تفسير آلوسى 15:107.
خلفاى از آنان بود كه كارگزار آنان بودند و اعمال خبيث انجام مى دادند، يا كسانى كه به هر صورتى به آنها كمك مى كردند. و احتمال دارد منظور اين باشد: ما خلافت آنها و خود آنها را قرار نداديم مگر فتنه اى. و بر اساس اين معنا، در مذمّت آنها مبالغه شده است. و بر اساس اين معنا ضمير «نخوّفهم» به آنچه از ابتدا براى آن بود برمى گردد، يا به درخت برمى گردد به اين اعتبار كه منظور از آن بنى اُميّه است. و آنها را لعن كرد به خاطر آنچه از آنها صادر شد مانند مباح شمردن خونهاى محترم و زنهاى شوهردار، و گرفتن اموال بدون اينكه حلال باشد، و ندادن حقوق به اهل آن، و تغيير احكام، و حكم كردن به غير آنچه خداى تبارك و تعالى بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل كرده، و اعمال زشت و رسوائيهاى بزرگى كه تا شب و روز باقى است فراموش نمى شود. و لعن و نفرين بر آنها در قرآن آمده است يا به طور خاصّ چنانكه شيعه گمان كرده است، و يا به طور عامّ چنانكه عقيده ما است؛ خداوند سبحان مى فرمايد: «إِنَّ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اَللّٰهُ فِي اَلدُّنْيٰا وَ اَلْآخِرَةِ» (1)[آنها كه خدا و پيامبرش را آزار مى دهند، خداوند آنان را از رحمت خود در دنيا و آخرت دور ساخته است]. و مى فرمايد:
«فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي اَلْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحٰامَكُمْ * أُولٰئِكَ اَلَّذِينَ لَعَنَهُمُ اَللّٰهُ فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمىٰ أَبْصٰارَهُمْ» (2)[اگر (از اين دستورها) روى گردان شويد، جز اين انتظار مى رود كه در زمين فساد و قطع پيوند خويشاوندى كنيد؟! * آنها كسانى هستند كه خداوند از رحمت خويش دورشان ساخته، گوشهايشان را كر و چشمهايشان را كور كرده است!]، و آياتى ديگر. و دخول آنها در عموم آيات، دخولِ به عنوان اوّلى است....
1 - طبرى پس از اينكه حديث رؤيا را نقل مى كند مى نويسد: «عثمان و عمر ابن عبدالعزيز و معاويه در اين خواب داخل نيستند».
ما نمى خواهيم پيرامون اين تخصيص، دامنۀ كلام را گسترش دهيم، و در عموميّت داشتن احاديث ياد شده و امثال آنها كه دربارۀ بنى اُميّه به طور عموم و دربارۀ فرزندان ابوالعاص جدّ عثمان به طور خصوص وارد شده، كلمه اى نمى گوييم؛ احاديثى مانند سخن پيامبر صلى الله عليه و آله در حديثى صحيح از طريق ابوسعيد خُدرى: «إنّ أهل بيتي سيلقون من بعدي من اُمّتي قتلاً وتشريداً، وإنّ أشدّ قومنا لنا بغضاً بنو اُميّة وبنو المغيرة وبنو مخزوم» [همانا اهل بيت من پس از من از اُمّتم كشته شدن و طرد شدن را مى بيند، و كسانى از قوم ما كه بيشترين بغض را با ما دارند فرزندان اُميّه و فرزندان مغيره و فرزندان مخزوم هستند](1).
و سخن او كه از طريق ابوذر نقل شده است: «إذا بلغت بنو اُميّة أربعين اتّخذوا عباد اللّٰه خولاً، ومال اللّٰه نحلاً، وكتاب اللّٰه دغلاً» [هنگامى كه بنى اُميّه چهل نفر شدند بندگان خدا را برده مى كنند، مال خدا را مى بخشند(2)، و كتاب خدا را مايۀ خيانت قرار مى دهند](3).
و سخن او كه از طريق ابوذر نقل شده است: «إذا بلغ بنو أبي العاص ثلاثين رجلاً اتّخذوا مال اللّٰه دولاً، وعباد اللّٰه خولاً، ودين اللّٰه دغلاً» [وقتى فرزندان ابوالعاص به سى مرد رسيد، مال خدا را در ميان خود دستگردان مى كنند، و بندگان خدا را برده، و دين خدا را مايۀ خيانت قرار مى دهند]. حلام بن جفال مى گويد(4): بر اين روايت
1) - مستدرك حاكم 4:487[534/4، ح 8500]، و حاكم اين روايت را صحيح دانسته است.
2) - [در كنز العمّال به جاى «نحلاً» كه به معناى بخشش است، «دخلاً» آمده كه به معناى فساداست].
3) - مستدرك حاكم 4:479[526/4، ح 8476]؛ وابن عساكر آن گونه كه در كنز العمّال 6:39[165/11، ح 31058] آمده، اين روايت را نقل كرده است.
4) - [در مستدرك: «حلام بن جذل» ضبط شده، و در شرح نهج البلاغة 257/8: «جلّام بن جندل» ضبط شده است].
ابوذر عيب گرفتند؛ ولى على بن ابى طالب رضى الله عنه شهادت داد: «إنّي سمعتُ رسول اللّٰه يقول: ما أظلّت الخضراء ولا أقلّت الغبراء على ذي لهجة أصدق من أبي ذرّ، وأشهد أنّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله قاله» [همانا من از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: آسمان بر گوينده اى سايه نينداخته و زمين كسى را حمل نكرده كه راستگوتر از ابوذر باشد، و شهادت مى دهم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله اين را فرمود].
حاكم اين روايت را از چند طريق نقل كرده، و آن گونه كه در «مستدرك» آمده است او و ذهبى اين روايت را صحيح دانسته اند(1).
و ابن حجر در «تطهير الجنان»(2)در حاشيۀ «صواعق» با سندى كه آن را حَسَن دانسته نقل مى كند: «مروان به خاطر حاجتى بر معاويه وارد شد و گفت:
مؤونه و خرج من زياد است من پدرِ ده نفر، و برادرِ ده نفر، و عموىِ ده نفر شده ام، و رفت. معاويه به ابن عبّاس كه در كنار او روى تخت نشسته بود گفت: اى ابن عبّاس! تو را به خدا سوگند آيا نمى دانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«إذا بلغ بنو أبي الحكم ثلاثين رجلاً اتّخذوا آيات اللّٰه بينهم دولاً، وعباد اللّٰه خولاً، وكتابه دخلاً؛ فإذا بلغوا سبعة وأربعمئة كان هلاكهم أسرع من كذا» [هنگامى كه پسران ابوالحكم به سى مرد رسيدند آيات خدا را در بين خود دستگردان مى كنند، و بندگان خدا را برده قرار مى دهند، و كتاب خدا را فاسد مى كنند؛ و چون تعداد آنها به چهار صد و هفت رسيد هلاكت آنها سريعتر از فلان است]؟ «ابن عبّاس گفت: به خدا! آرى (شنيدم)».
و سخن مولا امير المؤمنين عليه السلام: «لكلّ اُمّة آفة وآفة هذه الاُمّة بنو اُميّة» [هر امّتى آفتى دارد و آفت اين امّت، بنى اُميّه است](3).
پس اى خواننده گرامى! كسى كه دربارۀ اين عمومات حكم مى كند - به
ويژه پس از ملاحظۀ آنچه كتابهاى سيره و تاريخ و غير آن به ثبت رسانده، و پس از احاطۀ به احوال اين اشخاص وآنچه مرتكب شدند و آنچه در آن فرو رفتند - تو و وجدانت هستى.
2 - ابن حجر در «صواعق» نوشته است(1):
ابن ظفر گفته است: حَكَم و نيز ابوجهل به درد بى درمانى دچار شدند؛ دميرى در حياة الحيوان چنين ذكر كرده است(2).
و لعنت پيامبر صلى الله عليه و آله بر حَكَم و فرزندش ضررى به آن دو نمى رساند؛ زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله اين لعن را با سخن خود در حديثى ديگر تدارك نموده است: «إنّه بشرٌ يغضب كما يغضب البشر، وإنّه سأل ربّه أنّ من سبّه أو لعنه أو دعا عليه أن يكون [ذلك] رحمةً وزكاةً وكفّارةً وطهارةً» [همانا پيامبر بشرى است كه مانند ديگر انسانها غضب مى كند و از پروردگارش خواست هر كه را دشنام داده يا لعن كرده يا نفرين نموده، اينها مايۀ رحمت و تزكيه و كفّارۀ گناهان آنها و پاك شدن آنها باشد]. و آنچه را دميرى از ابن ظفر دربارۀ ابوجهل نقل كرده تأويل و توجيهى ندارد، بر خلاف نقلى كه دربارۀ حَكَم شده است؛ زيرا او صحابى است، و خيلى زشت است كه يك صحابى به چنين بلايى گرفتار شود؛ از اين رو اگر اين روايت صحيح باشد بايد حمل شود بر اينكه پيش از اسلام دچار آن بلا شده است.
من نمى دانم آيا ابن حجر مى داند چه سخنانى را بر زبانش جارى كرده و از دهان خارج مى كند؟! آيا در اين سخن، جِدّى است يا شوخى مى كند؟! امّا آن دليلى كه آورد و گفت: «لعن پيامبر صلى الله عليه و آله به حال حَكَم و پسرش ضرر ندارد...» اين را از روايتى كه بخارى و مسلم در «صحيح» خود(3)از طريق ابوهريره نقل
كرده اند، برداشت كرده است، فقط كلماتى از آن را حذف كرده و كلمات ديگرى بر آن افزوده است؛ لفظ حديث از اين قرار است: «أللّهمّ إنّما محمّدٌ بشر يغضب كما يغضب البشر، وإنّي قد اتّخذتُ عندك عهداً لم تخلفنيه فأ يّما مؤمن آذيتُه أو سببتُه أو لعنتُه أو جلدتُه فاجعلها له كفّارةً وقربةً تقرّبه بها إليك» [خدايا! محمّد انسانى است كه مانند ديگر انسانها غضب مى كند، و من نزد تو عهدى بسته ام كه هرگز تو برخلاف آن نسبت به من عمل نمى كنى؛ پس هر مؤمنى را كه آزرده ام يا دشنام داده ام يا لعنش كرده ام يا تازيانه زده ام اينها را كفّارۀ او و مايۀ تقرّب او به خودت قرار ده].
اين، كاستن از مقام نبوّت به خاطر يك اُموى بى ارزش است، و پنداشته است اين لعنت كننده مانند انسان عادى است كه هر چه ديگران را برمى انگيزاند او را نيز برمى انگيزاند، و دربارۀ آنچه شايستۀ غضب نيست غضب مى كند، و مخالف اين آيۀ قرآن عزيز است: «وَ مٰا يَنْطِقُ عَنِ اَلْهَوىٰ إِنْ هُوَ إِلاّٰ وَحْيٌ يُوحىٰ» (1)[و هرگز از روى هواى نفس سخن نمى گويد. آنچه مى گويد چيزى جز وحى كه بر او نازل شده نيست].
آرى، پيامبر صلى الله عليه و آله انسان است امّا او آن چنان است كه در قرآن حكيم آمده است: «قُلْ إِنَّمٰا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحىٰ إِلَيَّ» (2)[بگو: من فقط بشرى هستم مثل شما؛ (امتيازم اين است كه) به من وحى مى شود]؛ پس اگر پيامبر بر اساس وحىِ الهى آن مطرود و فرزندانش را لعن كرده، چه چيز او را از لعن نجات مى دهد؟!
مگر اينكه ابن حجر گمان كند وحى نيز از شهوات تبعيّت مى كند! چه بزرگ است كلمه اى كه از دهان آنها خارج مى شود.
و چگونه لعن، رحمت و تزكيه و پاكى و كفّاره مى شود در حالى كه به امر خداى سبحان به جايگاه خود اصابت كرده [و لعنى به جا بوده] است؟!
و ابن حجر با روايت صحيح متضافرى كه مى گويد دشنام مسلمان فسق
است(1)چه مى كند؟!
و چگونه ايمان او جايز مى شمارد كه رسول خدا دشنام گو يا لعن كننده يا اذيّت كنندۀ كسى باشد و مسلمانى را به نا حقّ تازيانه بزند؟! و همۀ اينها با عصمت منافات دارد و خداى سبحان مى گويد: «وَ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ بِغَيْرِ مَا اِكْتَسَبُوا فَقَدِ اِحْتَمَلُوا بُهْتٰاناً وَ إِثْماً مُبِيناً» (2)[و آنان كه مردان و زنان باايمان را به خاطر كارى كه انجام نداده اند آزار مى دهند، بار بهتان و گناه آشكارى را به دوش كشيده اند]. و در حديث صحيحى وارد شده است: «أ نّه صلى الله عليه و آله لم يكن سبّاباً ولافحّاشاً ولا لعّاناً» [پيامبر صلى الله عليه و آله ناسزاگو و فحش دهنده و لعن كننده نبود]. و رسول خدا صلى الله عليه و آله از نفرين مشركان امتناع كرد و فرمود: «إنّي لم اُبعث لعّاناً وإنّما بُعثت رحمة» [من براى لعن مبعوث نشده ام، و تنها براى رحمت مبعوث شده ام](3). پس او صلى الله عليه و آله دربارۀ آن مشركان اميد هدايت داشت و آنها را لعن و نفرين نكرد، ولى چون در حَكَم و فرزندش اميد هيچ خيرى را نداشت آنها را چنان لعنى كرد كه ذلّت ابدى را برايشان باقى گذاشت.
آرى، روايتى كه در دو كتاب «صحيح» آمده و با عصمت پيامبر صلى الله عليه و آله منافات دارد را دستهاى هوى و هوس در زمان معاويه به خاطر نزديكى به وى و به طمع عطاى او، و اظهار محبّت به آل ابو العاص كه نزد معاويه مقرّب بودند، ساخته و پرداخته است. و هر كه مى خواهد بر بيش از آنچه در اينجا ذكر كرديم آگاه شود به كتاب «ابوهريره» اثر سيّدنا الآية سيّد عبد الحسين شرف الدين عاملى(4)مراجعه كند.
فرض كن كه ما - پناه بر خدا - با ابن حجر در افسانه هايش دربارۀ پيامبرِ عصمت و قداست، همراه شديم، امّا اين غفلت زدۀ ساده لوح دربارۀ آياتى كه
دربارۀ حَكَم و فرزندانش نازل شده چه تدبيرى دارد؟! آيا در اين آيات ضررى براى او هست؟! يا اين آيات را نيز رحمت و تزكيه و كفّاره و پاكى مى داند؟!
و چقدر بين ديدگاه ابن حجر درباره حَكَم، و بين سخن ابوبكر به عثمان دربارۀ حَكَم كه خواهد آمد، و سخن عمر به عثمان فاصله است؛ ابوبكر دربارۀ وى به عثمان گفته است: «عمّك إلى النار» [عموى تو به سوى جهنّم مى رود]، و عمر گفته است: «ويحك يا عثمان! تتكلّم في لعين رسول اللّٰه وطريده وعدوّ اللّٰه وعدوّ رسوله؟!» [واى بر تو اى عثمان! دربارۀ كسى كه لعن شده و طرد شدۀ رسول خدا است و دشمن خدا و رسولش مى باشد صحبت مى كنى؟!].
بيا با هم از خليفه دربارۀ پناه دادن به لعن شده و طرد شدۀ رسول خدا - حَكَم - بپرسيم در حالى كه نزول آيه دربارۀ او و لعن پى در پى از جانب پيامبر بر او و نسل او غير از مؤمنانِ آنها كه كم هستند، در برابر چشم و گوش او بود، چه چيز اين پناه دادن به او و برگرداندن او به مدينۀ پيامبر را توجيه مى كند، در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله او و فرزندانش را به خاطر پاك نگه داشتن مدينه از آن ناپاكان و كثيفان اُموى، از آنجا طرد كرد.
و عثمان از ابوبكر و پس از او از عمر درخواست كرد او را برگردانند؛ و هر كدام گفتند: «لا أحلُّ عقدةً عقدها رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله»(1)[گره اى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله زده است را باز نمى كنم].
و حلبى در «سيره» نوشته است(2):
به او، طريد و لعين رسول خدا صلى الله عليه و آله گفته مى شد. و آن حضرت صلى الله عليه و آله او را به طائف راند و در آنجا در مدّت حيات رسول خدا ماند و در زمان ابوبكر،
عثمان از او خواست كه حَكَم را به مدينه داخل كند و او امتناع ورزيد. و عثمان گفت: او عموى من است، و ابوبكر گفت: «عموى تو به سوى جهنّم مى رود، و هرگز چيزى را كه رسول خدا صلى الله عليه و آله انجام داده تغيير نمى دهم، و به خدا سوگند! هرگز او را برنمى گردانم». و چون ابوبكر مُرد و عمر خليفه شد عثمان در اين باره با او سخن گفت و عمر گفت: «واى بر تو اى عثمان! دربارۀ لعن شده و طرد شدۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله و دشمن خدا و رسولش صحبت مى كنى؟!». و چون عثمان خليفه شد او را به مدينه بازگردانْد، و اين بر مهاجران و انصار سخت آمد، و بزرگان صحابه بر اين كار او عيب گرفتند، و اين از بزرگترين اسباب قيام عليه او بود.
آيا رسول خدا اُسوۀ خليفه نبود؟! در حالى كه خدا مى فرمايد: «لَقَدْ كٰانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اَللّٰهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كٰانَ يَرْجُوا اَللّٰهَ وَ اَلْيَوْمَ اَلْآخِرَ وَ ذَكَرَ اَللّٰهَ كَثِيراً» (1)[مسلّماً براى شما در زندگى رسول خدا سرمشق نيكويى بود، براى آنها كه اميد به رحمت خدا و روز رستاخيز دارند و خدا را بسيار ياد مى كنند].
يا بستگان و حاميانش را بيشتر از خدا و رسولش دوست دارد در حالى كه در برابرش قرآن حكيم است: «قُلْ إِنْ كٰانَ آبٰاؤُكُمْ وَ أَبْنٰاؤُكُمْ وَ إِخْوٰانُكُمْ وَ أَزْوٰاجُكُمْ وَ عَشِيرَتُكُمْ وَ أَمْوٰالٌ اِقْتَرَفْتُمُوهٰا وَ تِجٰارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسٰادَهٰا وَ مَسٰاكِنُ تَرْضَوْنَهٰا أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اَللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهٰادٍ فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتّٰى يَأْتِيَ اَللّٰهُ بِأَمْرِهِ وَ اَللّٰهُ لاٰ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلْفٰاسِقِينَ» (2)[بگو: «اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و طايفه شما، و اموالى كه به دست آورده ايد، و تجارتى كه از كساد شدنش مى ترسيد، و خانه هايى كه به آن علاقه داريد، در نظرتان از خداوند و پيامبرش و جهاد در راهش محبوبتر است، در انتظار باشيد كه خداوند عذابش را بر شما نازل كند؛ و خداوند جمعيّت نافرمانبردار را هدايت نمى كند؟!].
مطلبِ بعد اينكه: اختصاص دادن اين بخشش زياد از حقوق و أرزاق
مسلمين به آن مرد، پس از اينكه او را براى گرفتن صدقات امين كرد، در حالى كه در گرفتن صدقات ثقه بودن و امانت دارى شرط است، و ملعون هرگز ثقه و امانت دار نيست، چه توجيهى دارد؟!
و بخشيدن صدقات به آن حاكمان از آشكارترين مصاديق كمك كردن بر گناه و عدوان است در حالى كه خداوند متعال مى فرمايد: «وَ تَعٰاوَنُوا عَلَى اَلْبِرِّ وَ اَلتَّقْوىٰ وَ لاٰ تَعٰاوَنُوا عَلَى اَلْإِثْمِ وَ اَلْعُدْوٰانِ» (1)[در راه نيكى و پرهيزگارى با هم تعاون كنيد! و (هرگز) در راه گناه و تعدّى همكارى ننماييد! و از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد كه مجازات خدا شديد است].
مطلب بعد اينكه: خليفه ادّعا مى كند(2)كه پس از صحبت با رسول خدا صلى الله عليه و آله، او وعده داد كه حَكَم را برگرداند، اگر اين وعده صحيح است چرا هيچ كس غير از او نمى دانست، و ابوبكر و عمر نمى دانستند؟!
و چرا وقتى با آن دو دربارۀ برگرداندن او صحبت كرد و آن دو با آن جوابى كه دانستى با او مواجه شدند، اين روايت را نقل نكرد؟! يا اينكه آن دو به اين روايت اطمينان نداشتند؟!
و خليفه دليل و بهانه اى ديگر دارد؛ ابن عبدربّه در «العِقد الفريد» نوشته است(3):
چون عثمان، حَكَم كه مطرود پيامبر صلى الله عليه و آله و ابوبكر و عمر بود را به مدينه بازگرداند، مردم در اين زمينه سخن گفتند، عثمان گفت: «ما ينقم الناس منّي؟! إنّي وصلْتُ رحماً وقرَّيْتُ عيناً» [مردم از من چه عيبى مى گيرند؟! من صلۀ رحم انجام دادم و چشمى را روشن كردم].
و ما عواطف را با تحليل اين كلمۀ خليفه خدشه دار نمى كنيم، و به تفصيل
دربارۀ معناى آن نمى پردازيم و با بزرگوارى از كنار آن مى گذريم. و تو آنگاه كه حَكَم و فرزندانش را شناختى، مى فهمى كه برگرداندن آنها به مدينۀ مشرّفه و آنها را متولّى امور قرار دادن، و مسلّط كردن آنها بر شريعت اسلام، و قرار دادن مرز و قُرقگاه براى آنها آن گونه كه گذشت، جنايت بزرگى بر امّت بوده كه بخشودنى نيست، و هرگز مايۀ چشم روشنى نمى شود.
خليفه به مروان بن حكم بن ابى العاص پسر عمو و دامادش يعنى شوهر دخترش اُمّ ابان، يك پنجم غنيمتهاى آفريقا كه پانصد هزار دينار مى شد، را بخشيد(1).
و بلاذرى و ابن سعد نقل كرده اند: «عثمان براى مروان خُمس مصر را نوشت و به نزديكانش اموالى عطا كرد، و اين كار را با صلۀ رحمى كه خدا به آن امر كرده توجيه كرد، و اموال را گرفت و از بيت المال قرض كرد و گفت:
همانا ابوبكر و عمر چيزى را كه حقّ آن دو بود باقى گذاشتند، و من آن را گرفتم و ميان خويشاوندانم تقسيم كردم؛ پس مردم اين كار را بر او عيب گرفتند»(2).
و بلاذرى در «الأنساب»(3)از طريق واقدى از اُمّ بكر دختر مسور نقل كرده است:
چون مروان خانه اش را در مدينه ساخت مردم را براى غذا دعوت كرد و مسور جزء دعوت شدگان بود. مروان به آنها گفت: به خدا سوگند! در اين خانه ام يك درهم يا بيشتر از مال مسلمين مصرف نكرده ام. مسور گفت:
اگر غذايت را مى خوردى و ساكت بودى برايت بهتر بود، همانا تو همراه ما در جنگ آفريقا بودى و تو نسبت به ما مال و برده و خدمتكاران كمترى داشتى و بار تو سبكتر از ما بود، تا آنكه ابن عفّان خُمس آفريقا را به تو داد و تو عامل صدقات شدى و به اموال مسلمين چنگ انداختى. مروان شكايت او را به عروه كرد و گفت: من او را گرامى داشته و احترامش را نگه مى دارم ولى او با من درشتى مى كند.
و حلبى در «السيرة» نوشته است(1):
از جمله مواردى كه بر عثمان عيب گرفته شد اين بود كه به پسر عمويش مروان بن حكم صد هزار و پنجاه اوقيه(2)عطا كرد.
روايت صحيح از رسول خدا صلى الله عليه و آله كه پدر وى و هر كه از صلبش خارج مى شود را لعن كرد، گذشت(3). و سخن عايشه به مروان كه به سند صحيح نقل شده نيز خواهد آمد(4): «لعن رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله أباك فأنت فضض من لعنة اللّٰه» [رسول خدا صلى الله عليه و آله پدرت را لعن كرد پس تو قطعه اى از لعن خدا هستى].
و حاكم در «مستدرك»(5)از طريق عبدالرحمن بن عوف اين روايت را نقل كرده و آن را صحيح دانسته است: در مدينه براى هيچ كس كودكى متولّد نمى شد مگر اينكه پيش پيامبر صلى الله عليه و آله آورده مى شد [و براى او دعا مى كرد] پس مروان بن حَكَم براى او آورده شد و حضرت فرمود: «هو الوزغ بن الوزغ، الملعون بن الملعون» [او وزغ فرزند وزغ، و ملعون فرزند ملعون است].
1) - السيرة الحلبيّة 2:78[78/2].
2) - [وزنى است در حدود 213 گرم].
3) - در ص 335 از اين كتاب.
4) - در ص 202 از جلد دوّم اين كتاب.
5) - المستدرك على الصحيحين 4:479[526/4، ح 8477. و ما بين دو قلّاب در همين كتاب است]. و اين روايت را دميرى در حياة الحيوان 2:399[422/2]، وابن حجر در الصواعق: 108 [ص 181]، و حلبى در السيرة 1:337[317/1] نقل كرده اند.
و شايد معاويه به همين حديث اشاره كرده آنگاه كه به مروان مى گويد:
«يابن الوزغ! لست هناك»(1)[اى فرزند وزغ! تو در آن حدّ و اندازه نيستى و اين حرفها به تو نيامده].
و ابن نجيب از طريق جبير بن مطعم نقل كرده است: ما همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله بوديم كه حكم بن ابى العاص گذشت و پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «ويلٌ لاُمّتي ممّا في صلب هذا»(2)[واى بر امّت من از آنچه در صلب اين شخص است].
و در شرح ابن ابى الحديد(3)به نقل از «استيعاب»(4)آمده است:
روزى على عليه السلام به مروان نگاه كرد و گفت: «ويل لك وويل لاُمّة محمّد منك ومن بيتك إذا شاب صدغاك» [واى بر تو و واى بر امّت محمّد از تو و از بيت تو هنگامى كه موهاى بين چشم و گوشت سفيد شود].
بلاذرى در «أنساب» نوشته است(5):
به مروان لقب خيطِ باطل(6)[رشته باطل] داده بودند؛ به خاطر باريك بودن و قدِّ بلند وى مانند رشتۀ باريك نور سفيدى كه در خورشيد ديده مى شود.
آنچه از سيره و اعمال مروان براى جست وجوگر روشن مى شود اين است كه او براى احكام دين حنيف ارزشى قائل نمى شد، و آن را مانند سياستها و مصلحت انديشى هاى زمانى و روزانه ملاحظه مى كرد؛ از اين رو از باطل
1) - در روايتى كه ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغة 2:56[155/6، خطبۀ 72] نقل كرده است.
2) - اُسد الغابة 2:34[37/2، شمارۀ 1217]؛ الإصابة 1:346 [شمارۀ 1781]؛ السيرة الحلبيّة 1:237[317/1]؛ كنز العمّال 6:40[167/11، ح 31066].
3) - شرح نهج البلاغة 2:55[150/6، خطبۀ 72].
4) - الاستيعاب [ص 1388، شمارۀ 2370].
5) - الأنساب، بلاذرى 5:126.
6) - نگاه كن: ثمار القلوب [ص 76، شمارۀ 103].
كردن آن، يا تبديل آن به حكم ديگر بر اساس آنچه كه ظرف زمان و احوال اقتضا مى كرد، باكى نداشت؛ و شواهدى از اين گناهان بزرگ براى تو ذكر مى شود، و آنچه ذكر نمى كنيم را بر اينها قياس كن:
1 - بخارى(1)از طريق ابوسعيد خُدرى نقل كرده است: «من با مروان كه حاكم مدينه بود در عيد قربان يا فطر خارج شديم، و چون به مكان نماز رسيديم منبرى كه كثير بن صلت آن را ساخته بود ديديم، و مروان خواست پيش از اينكه نماز بخواند بالاى منبر برود كه لباس او را گرفتم و او لباس مرا گرفت و بالا رفت و پيش از نماز، خطبه خواند. به او گفتم: به خدا سوگند! سنّت را تغيير داديد. گفت: «أبا سعيد! قد ذهب ما تعلم» [اى ابوسعيد! آنچه مى دانستى تمام شد وازبين رفت]. گفتم: به خدا سوگند! آنچه مى دانم بهتر از آنچه نمى دانم مى باشد. گفت: «إنّ الناس لم يكونوا يجلسون لنا بعد الصلاة فجعلتُها قبل الصلاة» [مردم پس از نماز براى ما نمى نشينند از اين رو خطبه را پيش از نماز قرار دادم].
آيا مى بينى مروان چگونه سنّت را تغيير مى دهد؟! و چگونه با جرأت و اطمينان سخنى مى گويد كه گفتن آن براى مسلمان روا نيست.
آرى، در اين جا مروان دو هدف را دنبال مى كند: يكى پا را جاى پاى پسر عمويش عثمان گذاشتن، و ديگرى اينكه وى در خطبۀ نماز بر مولا اميرالمؤمنين عليه السلام عيب مى گرفت و او را دشنام مى داد و لعن مى كرد و مردم به همين خاطر متفرّق مى شدند، و او خطبه را بر نماز مقدّم كرد تا متفرّق نشوند و اين سخنان بزرگ را بشنوند و به سخنان هلاكت بار و گناهان كبيره اش گوش دهند؛ به تفصيلى كه پيش از اين گذشت، رجوع كن(2).
و از سخن عبداللّٰه بن زبير كه پيش از اين گذشت(3): «همۀ سنّتهاى
رسول خدا صلى الله عليه و آله تغيير كرده حتّى نماز» آشكار مى شود كه: داخل شدن تغيير در سنّتها، و بازى هوى و هوسها با آنها، به خطبۀ پيش از نماز اختصاص ندارد، و به بسيارى از احكام راه پيدا كرده است.
2 - دشنام دادن به مولا اميرالمؤمنين على عليه السلام. و آن گونه كه اُسام بن زيد گفته است وى فردى بد زبان و دشنام دهنده بوده است(1).
زير بناى اصلى در اين زمينه عثمان بود كه اين وزغ ملعون را بر اقدام عليه امير المؤمنين جرأت داد در روزى كه به او گفت: بگذار مروان تو را قصاص كند. فرمود: «براى چه؟». گفت: به خاطر اين كه به او ناسزا گفته اى و افسار مركبش را كشيده اى. و به آن حضرت گفت: «لِمَ لا يشتمك؟ كأ نّك خير منه!»(2)[چرا به تو دشنام ندهد؟ گويا تو بهتر از او هستى!].
و معاويه با تمام توان و امكانات، بر اين بنا بالا رفت، ولى مروان بدترين پيروى را از او نمود، و هرگاه بالاى منبر مى رفت، يا بر كرسى خطابه قرار مى گرفت از هيچ كوششى در تثبيت آن فرو گذار نمى كرد. و پيوسته بر اين كار جدّيّت داشت و به آن تشويق مى كرد حتّى پيوسته پس از هر جمعه و جماعتى و در هر جمعى كه متولّى آن بود، و در بين كارگزاران خود در روزى كه متولّى خلافت شد اين كار را انجام داد. آن خلافتى كه نُه ماه طول كشيد و مولا امير المؤمنين آن را چنين توصيف كرد كه مثل اين است كه سگ بينى اش را ليس بزند. و اين سيره و روش ناپسند تنها به خاطر سياست و مصلحت روز بود.
و مروان سخنى دارد كه پرده از درونش برمى دارد؛ دارقطنى از طريق خويش از مروان نقل كرده است كه گفت: «ما كان أحد أدفع عن عثمان من عليّ» [هيچ كس بيشتر از على از عثمان دفاع نكرد]. گفته شد: پس چرا بر فراز منابر
او را دشنام مى دهيد؟ گفت: «إنّه لايستقيم لنا الأمر إلّابذلك»(1)[امر حكومت جز از اين راه براى ما برپا نمى شود].
و در بين مسلمانان دو نفر نيز اختلاف ندارند كه دشنام به امام و لعن او از گناهان كبيره است.
و اگر آنچه كه ابن حجر در «تهذيب التهذيب»(2)از ابن مَعين نقل كرده، صحيح باشد كه(3): «هر كس به عثمان يا طلحه يا يكى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله دشنام دهد دروغگو است و نبايد سخن او نوشته شود و لعنت خدا و ملائكه و همه مردم بر او است»، پس مروان چه ارزشى دارد؟!
و ما هر چه پايين بياييم، از اين پايين تر نمى آييم كه مولا امير المؤمنين مانند يكى از صحابه است و حكم دشنام دهنده يا لعن كنندۀ به آنها شامل او نيز مى شود، و چگونه چنين نباشد در حالى كه ما معتقديم او على الاطلاق سيّد الصحابه، و سيّد و آقاى اوصياء، و آقاى همۀ گذشتگان و آيندگان به غير از پسر عمويش صلى الله عليه و آله مى باشد، و او به تصريح قرآن حكيم جان پيامبر اقدس است؟! پس لعن و دشنام به او عليه السلام لعن و دشنام به پيامبر صلى الله عليه و آله است و آن حضرت فرموده است: «من سبّ عليّاً فقد سبّني ومن سبّني فقد سبّ اللّٰه»(4)[هر كس على را دشنام دهد مرا دشنام داده، و هر كس مرا دشنام دهد خدا را دشنام داده است].
و مروان دربارۀ اهل بيت عصمت و قداست انتظارِ مصيبتها و بلاها را مى كشيد و فرصتها را براى اذيّت و آزار آنها مغتنم مى شمرد. ابن عساكر در تاريخ خود مى نويسد(5):
مروان نگذاشت كه امام حسن در حجرۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله دفن شود، و گفت:
من نمى گذارم فرزند ابوتراب با رسول خدا دفن شود در حالى كه عثمان در بقيع دفن شده است. و مروان در آن روز عزل شده بود و مى خواست با اين كار معاويه را راضى كند؛ پس پيوسته دشمن بنى هاشم بود تا مُرد.
اين چه خليفه اى است كه رضايت او با اذيّت كردنِ عترت رسول خدا جلب مى شود؟! و چه كسى نسبت به دفن شدن در آن حجرۀ شريفه از امام پاك، سبط رسول خدا امام حسن عليه السلام سزاوارتر است؟! و به حكم كدام كتاب يا سنّت و به كدامين حقّ ثابتى عثمان مى توانست در آن جا دفن شود؟!
بيا با هم نزد خليفه برويم و از او دربارۀ اين وزغى كه در صُلب پدرش و پس از تولّد، لعن شده است، بپرسيم و زياد بپرسيم كه به چه دليل پناه دادن به او و امين قرار دادن او بر صدقات و اطمينان به او براى مشورت با وى در مصالح عمومى را مباح شمرد؟! و چرا او را كاتب خود كرد و به خود نزديك نمود تا بر او چيره گردد(1)، در حالى كه در برابر ديدگانش كلام پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله قرار داشت؟!
و بر خليفه واجب بود صالحان از مؤمنان را مقدّم دارد و به خاطر تشكّر از اعمالشان آنها را بزرگ بدارد، نه اينكه كسانى مانند مروان كه اهل بى شرمى و بى حيايى و انجام فحشا و منكرات هستند را پيرامون خود جمع كند.
و فرض كن خليفه اجتهاد كرد و به خطا رفت امّا اين كمال خوشرويى با او و نزديك كردن او چيست در حالى كه او از كسانى است كه بايد دور شود؟! و پناه دادن به او يعنى چه در حالى كه او از كسانى است كه مستحقّ طرد است؟! و امين دانستن او چيست درحالى كه او شايستۀ اين است كه متّهم گردد؟! وبهترين بخششها از مال مسلمين به او يعنى چه، در حالى كه بايد از
1) - چنانكه ابوعمر در الاستيعاب [القسم الثالث/ 1387، شمارۀ 2370]، و ابن اثير در اُسدالغابة 4:348[144/5-145، شمارۀ 4841] ذكر كرده اند.
او منع مى كرد؟! و مسلّط كردن او بر ارزاق مسلمين چيست در حالى كه بايد دستش را از آن قطع مى كرد؟!
من هيچ يك از عذرهاى خليفه را در اين پرسشها نمى دانم، لكن مسلمانان در آن روز كه از نزديك بر اين امر واقف بودند و حقايق را مى ديدند و در آن دقّت مى كردند عذر او را نپذيرفتند؛ و آنان چگونه عذر او را مى پذيرفتند در حالى كه در برابر ديدگانشان اين سخنِ خداوند قرار دارد: «وَ اِعْلَمُوا أَنَّمٰا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلّٰهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي اَلْقُرْبىٰ وَ اَلْيَتٰامىٰ وَ اَلْمَسٰاكِينِ وَ اِبْنِ اَلسَّبِيلِ إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللّٰهِ» (1)[بدانيد هرگونه غنيمتى به دست آوريد، خُمس آن براى خدا، و براى پيامبر، و براى ذى القربى و يتيمان و مسكينان و واماندگان در راه (از آنها) است].
آيا دادن خمس به مروانِ ملعون خروج از حكم قرآن نيست؟! آيا عثمان آن كسى نبود كه به همراه جبير بن مطعم با رسول خدا صلى الله عليه و آله صحبت كرد تا بهره اى از خُمس را براى بستگان او قرار دهد ولى آن حضرت قرار نداد و تصريح فرمود كه فرزندان عبد شمس و نوفل بهره اى از خُمس ندارند؟!
جبيربن مطعم مى گويد:
چون رسول خدا سهم ذوى القربى [خويشاوندان] را ميان بنى هاشم و بنى مطّلب(2)تقسيم كرد من و عثمان پيش او رفتيم و من گفتم: اى رسول خدا! اينها فرزندان هاشم هستند كه فضيلت آنها به خاطر اينكه خدا شما را از آنها قرار داده انكار نمى شود، [امّا] آيا به فرزندان مطّلب عطا مى كنى ولى از ما منع مى كنى، در حالى كه ما و آنها نسبت به تو يك منزلت داريم؟! فرمود: «إنّهم لم يفارقوني - أو: لم يفارقونا - في جاهليّة ولا إسلام وإنّما هم بنوهاشم وبنوالمطّلب شيء واحد» [آنها در زمان جاهليّت و اسلام از من - يا از ما - جدا نشدند و آنها يعنى فرزندان هاشم و فرزندان مطّلب يك چيز (و
از يك ريشه) هستند] و انگشتها را درهم فرو برد. و رسول خدا از آن خمس چيزى بر فرزندان عبد شمس و فرزندان نوفل قسمت نكردند چنانچه بر بنى هاشم و بنى مطّلب قسمت كرد(1).
و بر خدا و رسولش سخت است كه سهم خويشاوندان پيامبر صلى الله عليه و آله به مطرود و لعن شدۀ او، داده شود، در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله او و قومش را از خُمس منع كردند؛ پس عذر خليفه در دور شدن از حكم كتاب و سنّت، و برترى دادن خويشاوندان خود، فرزندان درخت ملعونِ در قرآن، بر خويشان رسول خدا صلى الله عليه و آله كه خداوند در قرآن حكيم مودّت آنها را واجب كرده، چيست؟! من نمى دانم. و خدا از پس آنها به حسابشان رسيدگى مى كند.
خليفه به حارث بن حَكَم بن ابى العاص - برادر مروان و داماد خليفه از دخترش عايشه - سيصد هزار درهم داد؛ چنانكه در «أنساب» بلاذرى آمده است(2). و نوشته است(3): «شتران صدقه به عثمان رسيد و وى آنها را به حارث بن حَكَم بخشيد». و ابن قتيبه در «المعارف»(4)، و ابن عبد ربّه در «العقد الفريد»(5)و ابن ابى الحديد در «شرح»(6)خود، و راغب در «المحاضرات»(7)نوشته اند: «رسول خدا صلى الله عليه و آله جايى از بازار مدينه كه مهزون(8)ناميده مى شد را
1) - صحيح بخارى 5:28[1143/3، ح 2971]؛ سنن بيهقى 6:340 و 342؛ سنن أبي داود 2:31[145/3-146، ح 2978-2980].
2) - الأنساب، بلاذرى 5:52.
3) - همان 5:28.
4) - المعارف: 84 [ص 195].
5) - العقد الفريد 2:261[103/4].
6) - شرح نهج البلاغة 1:67[198/1، خطبۀ 3].
7) - محاضرات الاُدباء 2:212 [مج 2 /ح 4، ص 476].
8) - در المعارف «مهزوز» ضبط شده، و در شرح ابن ابى الحديد «تهروز» ضبط شده، و درمحاضرات راغب «مهزور» ضبط شده است [در چاپى از كتاب المعارف و شرح نهج البلاغة كه مورد اعتماد ما است «مهزور» ضبط شده است].
براى مسلمين وقف كرد، ولى عثمان آن را به حارث بن حكم واگذار كرد».
و حلبى در «السيرة»(1)نوشته است: «به حارث يك دهم آنچه در بازار مدينه فروخته مى شد، عطا شد».
من نمى دانم اين مرد از كجا مستحقّ اين عطاياى فراوان شد؟! و چگونه آنچه را رسول خدا صلى الله عليه و آله براى همۀ مسلمين وقف كرده مخصوص او گرداند، و ديگران را از آن محروم كرد؟!
واگر خليفه همۀ اين مقدار را از مال پدرش مى داد هرآينه زياده روى بود، چرا كه مسلمين و لشكريان ومرزداران به آنها احتياج داشتند، و حال كه مال مسلمين و وقفيّات و صدقاتى كه مالك آن نيست را بخشيده چگونه است؟!
و آن مرد [حارث] به چيزى از اعمال نيكو و تلاشهاى مشكور در راه دعوت الهى و خدمت به جامعۀ دينى، شناخته شده نبود تا احتمال برود استحقاق اين بخشش فراوان را دارد.
و هيچ توجيهى براى اين كارها بلكه اين فجايع باقى نمى ماند مگر اينكه او داماد خليفه و خويشاوند نسبى - پسر عمو - اوست.
و تو در كار هر يك از اين دو خليفه خوب نظاره كن:
1 - عثمان؛ آنچه را كه وى در اينجا و جاهاى ديگر مرتكب شد دانستى.
2 - مولا على عليه السلام؛ روزى كه عقيل پيش او آمد و يك صاع [سه كيلو گرم] از گندمى كه برايش مقدّر شده بود را براى وسعت دادن به زندگى خود و عيالش درخواست كرد، آن حضرت حقّ برادرى و تربيت را انجام داد، به ويژه دربارۀ شخصيّتى مثل عقيل كه از اشراف و بزرگانى بود كه تهذيب در آنها بايد بيشتر از ديگران باشد، از اين رو آهنى گداخته را به او نزديك كرد و چون ناله كرد آن حضرت به او فرمود: «تجزع من هذه وتعرّضني لنار جهنّم؟!»(2)
[از اين، ناله مى كنى و مرا در معرض آتش جهنّم قرار مى دهى؟!].
«فَاحْكُمْ بَيْنَ اَلنّٰاسِ بِالْحَقِّ وَ لاٰ تَتَّبِعِ اَلْهَوىٰ» (1)
[پس در ميان مردم به حقّ داورى كن، و از هواى نفس پيروى مكن!].
خليفه به سعيد بن عاص بن سعيد بن عاص بن اُميّه صد هزار درهم داد.
ابومخنف و واقدى نوشته اند: «مردم بر عثمان عيب گرفتند كه به سعيد بن عاص صد هزار درهم داد، و على، زبير، طلحه، سعد، عبدالرحمن بن عوف در اين زمينه با او صحبت كردند. وى گفت: او خويشاوندى و نزديكى با ما دارد. گفتند: آيا ابوبكر و عمر خويشاوند و نزديك نداشتند؟ گفت: همانا ابوبكر و عمر كار درست را در منع نزديكان مى ديدند، و من كار درست را در بخشش به نزديكان مى بينم. گفتند: به خدا سوگند! ما سيره و روش آنها را بيشتر از سيره و روش تو دوست داريم. گفت: لا حول ولا قوّة إلّاباللّٰه»(2).
امينى مى گويد: عاص پدر سعيد از همسايه هاى رسول خدا صلى الله عليه و آله بود كه او را اذيّت مى كرد، و مولا امير المؤمنين او را در روز جنگ بدر در حالى كه مشرك بود كشت(3).
و امّا فرزند او سعيد آن گونه كه در روايت ابن سعد(4)آمده، جوانى خوشگذران بود. وى بدون هيچ سابقه اى از سوى عثمان بعد از اينكه وليد را عزل كرد والى كوفه شد و هيچ تجربه اى نداشت، و از روز نخست چنان صحبت مى كرد كه عواطف را برمى انگيخت و دلها را مضطرب مى كرد، و آنها را به دشمنى ومخالفت كشاند و گفت: «إنّ هذا السواد بستان لأغيلمة من قريش»
[اين سواد (كوفه و پيرامون آن، يا كلّ عراق) بوستان جوانانِ قريش است](1).
خليفه مى خواست با بخشيدن اين مقدار به اين جوان مجرم كه زيادتر از حدّ و حقّ او از بيت المال بود، با نزديكانش پيوند برقرار كند؛ البتّه اگر اين جوان بهره اى از بيت المال داشت، و اگر اين بخشش به حقّ بود، هرگز بزرگان صحابه و در رأس آنها مولا اميرالمؤمنين - سلام اللّٰه عليه - بر او انتقاد نمى كردند.
و امّا تحصيل رضايت خداوند با صلۀ رحم كه سپر خود قرار داد - چنانكه دو خليفۀ قبلى [ابوبكر و عمر] با منع خويشان خود از زيادى بر سهم آنها از بيت المال، به دنبال جلب رضايت خداوند بودند - دليلى ضعيف است؛ زيرا صله، وقتى از انسان نيكو است كه انفاق از مال خاصِّ خودش باشد نه مالى كه بين آحاد مسلمانان مشترك است.
خليفه به وليد بن عقبة بن أبى معيط بن أبى عمرو بن اُميّه، برادر مادرى خود، آنچه را از بيت المال مسلمين از عبداللّٰه بن مسعود قرض گرفته بود، بخشيد.
بلاذرى در «الأنساب» نوشته است(2): «چون وليد به كوفه آمد عبداللّٰه بن مسعود را گماشته شدۀ بر بيت المال يافت پس از او مالى قرض كرد و حاكمان اين كار را مى كردند سپس آنچه را گرفته بودند برمى گرداندند؛ و عبداللّٰه به او هر چه را درخواست كرده بود، قرض داد، سپس آن پول را از او درخواست كرد، منتها وليد در اين زمينه به عثمان نامه نوشت، و عثمان به عبداللّٰه بن
مسعود نوشت: «إنّما أنت خازن لنا، فلا تعرض للوليد فيما أخذ من المال» [تو تنها خزانه دار ما هستى، پس به خاطر مالى كه وليد گرفته است متعرّض او نشو]. در اين هنگام، ابن مسعود كليدها را انداخت و گفت: من گمان مى كردم خزانه دار مسلمين هستم، و امّا اگر خزانه دار شما هستم احتياجى به آن ندارم، و بعد از پس دادن كليدهاى بيت المال، در كوفه اقامت گزيد».
امّا پدرش عُقبة بن ابى معيط در بين همسايگان رسول خدا صلى الله عليه و آله كسى بود كه بيشترين اذيّت را در حقّ او روا داشت.
ابن سعد با سند خود از طريق هشام بن عروه از پدرش از عايشه نقل كرده است: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «كنتُ بين شرّ جارين؛ بين أبي لهب وعقبة بن أبي معيط. إن كانا ليأتيان بالفروث فيطرحانها على بابي، حتّى إنّهم ليأتون ببعض ما يطرحون من الأذى فيطرحونه على بابي» [من در بين بدترين همسايه ها بودم؛ بين ابولهب و عقبة ابن ابى معيط. اگر سرگين مى آوردند نزديك در خانه من مى ريختند، حتّى آنها برخى كثافتها را كه مى آوردند بر در خانه من مى ريختند](1).
و ضحّاك گفته است: «چون عُقبه به رسول خدا صلى الله عليه و آله آب دهان پرت كرد، آب دهانش به صورت خودش برگشت، خدا او را لعنت كند، و به آنجا كه اراده كرده بود نرسيد، وگونه هايش را سوزاند و اثر آن در گونه هايش بود تا اينكه [مُرد و] به جهنّم رفت».
و از ابن عبّاس نقل شده است: «اُبىّ بن خلف به محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله مى رسيد و عقبة بن أبى معيط او را نهى مى كرد؛ پس آيۀ: «وَ يَوْمَ يَعَضُّ اَلظّٰالِمُ عَلىٰ يَدَيْهِ...» (2)[و (به خاطر آور) روزى را كه ستمكار دست خود را (از شدّت حسرت) به دندان مى گزد] نازل شد، و «ظالم» عقبه است، و «فلان» اُبىّ است». و مانند
اين روايت از شعبى، قتاده، عثمان و مجاهد نقل شده است(1).
امّا وليد، وى فاسق در لسان وحى مبين، زناكار، فاجر، هميشه مست، دائم الخمر، هتك كنندۀ احكام و تعاليم دين، و هتك شدۀ در حضور شاهدان با تازيانه خوردن مى باشد؛ از او در بارۀ سخن خداوند بپرس كه مى فرمايد: «إِنْ جٰاءَكُمْ فٰاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا» (2)[اگر شخص فاسقى خبرى براى شما بياورد، درباره آن تحقيق كنيد]؛ زيرا كسانى كه به تأويل و تفسير قرآن علم دارند اتّفاق نظر دارند كه اين آيه در بارۀ او نازل شده؛ آن گونه كه گذشت(3).
و از او در بارۀ اين آيه بپرس: «أَ فَمَنْ كٰانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كٰانَ فٰاسِقاً لاٰ يَسْتَوُونَ» (4)[آيا كسى كه باايمان باشد همچون كسى است كه فاسق است؟! نه، هرگز اين دو برابر نيستند]؟! و اين آيه مانند آيۀ قبل دربارۀ او نازل شده و به او نسبت فاسق مى دهد(5).
1) - ر. ك: جامع البيان 19:6 [مج 11 /ج 7/19-8]؛ تفسير بيضاوى 2:161[139/2-140]؛ الجامع لأحكام القرآن 13:15[19/13]؛ الكشّاف 2:326[276/3]؛ التفسير الكبير 6:369[75/24]؛ الدرّ المنثور 5:68[250/6-253].
2) - حجرات: 6.
3) - در ص 298-299 از اين كتاب.
4) - سجده: 18.
5) - طبرى در «تفسير» خود از عطاء بن يسار چنين نقل مى كند: ميان وليد [وليد بن عقبة بن أبى معيط] و على گفت وگويى درگرفت. وليد گفت: زبان من از تو بازتر و روان تراست (از تو سخنورترم)، ونيزه ام از تو تيزتر است، و در عقب نشاندن لشكر دشمن توانا ترم. و على عليه السلام گفت: «ساكت شو كه تو فردى فاسق هستى»؛ در اين هنگام خداوند اين آيه را نازل كرد: «أَ فَمَنْ كٰانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كٰانَ فٰاسِقاً لاٰ يَسْتَوُونَ» [آيا كسى كه مؤمن است مانند كسى است كه فاسق است، نه اينان برابر نيستند]. اين حديث را ابن ابى الحديد در «شرح نهج البلاغه» ذكر كرده و از استادش نقل مى كند: اين حديث از واضحاتى است كه شكّى در آن نيست؛ زيرا مشهور آن را نقل كرده اند و مردم بر آن اتّفاق نظر دارند؛ ر. ك: جامع البيان 21:62 [مج 11 /ج 107/21]؛ شرح نهج البلاغة 1:394؛ و 2:103[80/4، خطبۀ 56؛ 292/6، خطبۀ 83].
و از او دربارۀ محراب مسجد جامع كوفه بپرس در روزى كه به خاطر مستى، در آن قى كرد و نماز صبح را چهار ركعت خواند و با صداى بلند اين شعر را زمزمه كرد:
عَلِقَ القلبُ الربابا *** بعدما شابت وشابا
[قلب من به رباب (خانم) دل بسته است، هر چند كه هر دو پير شده ايم].
و گفت: آيا برايتان بيشتر بخوانم؟! پس ابن مسعود او را با لنگه چكمه اش زد، و سنگها از سوى نمازگزاران به سوى او پرتاب شد، و او فرار كرد تا داخل خانه اش شد و سنگها از پشت سر او همچنان به سويش حواله مى شد؛ به تفصيلى كه گذشت(1).
و از او دربارۀ تازيانۀ عبداللّٰه بن جعفر بپرس كه به امر مولا امير المؤمنين به او حدّ شراب خوارى زد، و او در حضور عثمان به آن حضرت دشنام مى داد پس از آنكه سر و صداى مسلمين به خاطر تأخير حدّ بلند شده بود(2).
و از او دربارۀ پسر عمويش سعيد بن عاص بپرس، زمانى كه منبرِ مسجد جامع كوفه و محراب آن را به خاطر تطهير كثافتهاى اين فاسق شست، آنگاه كه عثمان وى را پس از وليد والى كوفه كرده بود.
و از او دربارۀ سبط پيامبر خدا امام حسن مجتبى عليه السلام بپرس روزى كه در مجلس معاويه عليه او سخن گفت، و حضرت در پاسخ فرمود: «وأمّا أنت يا وليد! فواللّٰه ما ألومك على بغض عليّ وقد جلدك ثمانين في الخمر وقتل أباك بين يدي رسول اللّٰه صبراً، وأنت الّذي سمّاه اللّٰه الفاسق، وسمّى عليّاً المؤمن حيث تفاخرتما فقلتَ له: اُسكت يا عليّ! فأنا أشجع منك جناناً، وأطول منك لساناً؛ فقال لك علي:
اُسكت يا وليد! فأنا مؤمن، وأنت فاسق؛ فأنزل اللّٰه تعالى في موافقته قوله: «أَ فَمَنْ كٰانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كٰانَ فٰاسِقاً لاٰ يَسْتَوُونَ» . ثمّ أنزل فيك على موافقة قوله أيضاً: «إِنْ جٰاءَكُمْ فٰاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا» ... وما أنت وقريش؟ إنّما أنت علج من أهل صفوريّة، وأقسم باللّٰه لأنت أكبر في الميلاد وأسنّ ممّن تُدعى إليه»(1)[و امّا تو اى وليد! پس به خدا سوگند! تو را بر دشمنى با على ملامت نمى كنم در حالى كه تو را به خاطر شراب خوارى هشتاد تازيانه زد، و پدرت را در برابر ديدگان رسول خدا به قتل صبر كشت (با قطع دست و پا زجركش كرد)، و تو همان هستى كه خدا او را فاسق ناميد، و على را مؤمن ناميد آنگاه كه بر يكديگر مفاخره نموديد و تو گفتى: اى على! ساكت باش كه من از لحاظ قلبى از تو شجاع تر، و از لحاظ سخن گفتن از تو تواناتر هستم؛ و على به تو فرمود: اى وليد! ساكت باش كه من مؤمن هستم، و تو فاسق هستى؛ پس خداوند تعالى در موافقت با او اين آيه را نازل كرد: «آيا كسى كه باايمان باشد همچون كسى است كه فاسق است؟! نه، هرگز اين دو برابر نيستند». و نيز در توافق با سخن او اين آيه را نازل كرد: «اگر شخص فاسقى خبرى براى شما بياورد، دربارۀ آن تحقيق كنيد»... تو را با قريش چه كار؟! همانا تو كافرى از اهل صفوريّه هستى. و به خدا سوگند! تو در ولادت بزرگتر و مسن تر از كسى هستى كه به او نسبت داده مى شوى].
و اگر خواستى از خليفه، عثمان دربارۀ اهليّت دادن به او براى ولايتِ بر صدقاتِ بنى تغلب، و سپس براى حكومت بر كوفه، و امين شمردن او بر احكام دين و ناموس مسلمين، و تهذيب مردم و دعوت آنها به دين حنيف، و اسقاطِ بدهى او به بيت المال مسلمين، و برى كردن ذمّه او از مال فقرا كه بر عهده اش بود، بپرس.
در «تهذيب التهذيب» نوشته است(2): «قد ثبتت صحبتُه، وله ذنوبٌ أمرها إلى اللّٰه تعالى، والصواب السكوت» [صحابى بودن او ثابت است، و او گناهانى دارد كه امر
آن موكول به خداى تعالى است، و صحيح اين است كه سكوت كنيم].
امّا ما سكوت را صحيح نمى دانيم پس از اينكه قرآن حكيم دربارۀ او ساكت نشده و او را در دو جا فاسق ناميده است؛ «أَ فَمَنْ كٰانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كٰانَ فٰاسِقاً لاٰ يَسْتَوُونَ» [آيا كسى كه باايمان باشد همچون كسى است كه فاسق است؟! نه، هرگز اين دو برابر نيستند].
و اگر دربارۀ آنچه كه بين او و بين خداى سبحان است سكوت كنيم، امّا جايز نيست از بار كردن آثار عدالت بر او و نقل روايت از او سكوت كنيم در حالى كه او در قرآن فاسق نام گرفته است، در ملأ عام فسق و فجور مى كند، و از حدود خدا تعدّى مى كند؛ «وَ مَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اَللّٰهِ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلظّٰالِمُونَ» (1)[و هركس از حدود و مرزهاى الهى تجاوز كند، ستمگر است].
خليفه در روزى كه دستور داد به مروان بن حكم صد هزار از بيت المال بدهند، به ابوسفيان بن حرب دويست هزار از بيت المال داد(2).
امينى مى گويد: من براى ابوسفيان كه مستحقّ است از هر چيزى منع شود، چيزى كه موجب اين عطاى زياد از بيت المال مسلمين شود سراغ ندارم، و او - آن گونه كه در «الاستيعاب» اثر ابوعمر از گروهى نقل شده - از وقتى اسلام آورد پناهگاه منافقان بود و در زمان جاهليّت به او نسبت زندقه و كفر داده مى شد [كان كهفاً للمنافقين منذ أسلم وكان في الجاهليّة ينسب إلى الزندقة]. زبير در روز يرموك(3)[مكانى در ناحيۀ شام] آنگاه كه پسرش گفت: ابوسفيان
1) - بقره: 229.
2) - اين مطلب را ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغة 1:67[199/1، خطبۀ 3] گفته است.
3) - [جنگ يرموك در زمان خلافت عمر ميان مسلمانان و روم رخ داد. مورّخان نوشته اند: در لشكرى كه هرقل گردآورده بود حدود دويست هزار جنگجو بود، در حالى كه لشكر اسلام از بيست وچهار هزار نفر تجاوز نمى كرد، و عجيب تر آنكه مورّخان گفته اند: در آن جنگ از لشكر روم بيش از هفتاد هزار نفر كشته شدند].
مى گويد: «إيه بني الأصفر»(1)[خدا روميان را زياد كند]! گفت: «قاتله اللّٰه يأبى إلّانفاقاً أوَ لسنا خيراً له بني الأصفر» [خداوند او را بكشد، امتناع مى ورزد مگر از نفاق آيا ما براى او از مُلوك روم بهتر نيستيم؟!]. و على عليه السلام به او فرمود: «ما زِلْت عدوّاً للإسلام وأهله» [پيوسته دشمن اسلام و اهل آن بوده اى]. و از طريق ابن مبارك از حسن نقل شده است: وقتى عثمان خليفه شد ابوسفيان بر او وارد شد و گفت: «صارت إليك بعد تيم وعدي فأدرها كالكرة، واجعل أوتادها بني اُميّة، فإنّما هو الملك ولا أدري ما جنّة ولانار» [حال كه پس از قبيلۀ تيم و عدى خلافت به تو رسيده، همچون گوى (توپ) با آن بازى كن، و بنى اُميّه را ميخها (وستونهاى استوار) خلافت گردان، اين (خلافت) چيزى جز پادشاهى نيست، و من نمى دانم بهشت و جهنّم چيست]. پس عثمان بر او فرياد زد و گفت: از پيش من بلند شو خدا دربارۀ تو انجام دهد و انجام داد(2).
و در «تاريخ طبرى»(3)آمده است: [ابوسفيان گفت]: «يا بني عبد مناف! تلقّفوها تلقّف الكرة، فما هناك جنّة ولانار» [اى پسران عبد مناف! به سرعت خلافت را بگيريد مانند گرفتن توپ كه بهشت و جهنّمى در كار نيست].
و در روايت مسعودى آمده است: «يا بني اُميّة! تلقّفوها تلقّف الكرة، فوالّذي يحلف به أبوسفيان ما زلتُ أرجوها لكم ولتصيرنّ إلى صبيانكم وراثة»(4)[اى بنى اميّه! خلافت را به سرعت بگيريد مانند گرفتن توپ، پس سوگند به آن كسى كه ابوسفيان به
1) - [«إيه»: اسم فعل به معناى طلب زياد كردن گفتار يا كار. «بنى أصفر»: روميان؛ دليل اين نامگذارى يا اين است كه: جدّ اعلاى آنها - روم بن عيصو بن اسحاق بن ابراهيم عليهما السلام - زردپوست بوده است، يا اين است كه: نام جدّ آنها اصفر بوده است: اصفر بن روم بن عيصو؛ ر. ك: شرح مسلم نَوَوى 11/12؛ تاج العروس 100/7].
2) - الاستيعاب 2:690 [القسم الرابع/ 1678-1679، شمارۀ 3005].
3) - تاريخ الاُمم والملوك 11:357[58/10، حوادث سال 284 ه].
4) - مروج الذهب 1:440[360/2].
او سوگند مى خورد پيوسته حكومت را براى شما اميد داشتم و به صورت ارث به فرزندان شما منتقل مى شود].
و ابن عساكر در «تاريخ»(1)خود از انس نقل كرده است: ابوسفيان پس از اينكه كور شد بر عثمان وارد شد و گفت: آيا كسى اينجاست؟ گفتند: نه. گفت:
«أللّهمّ اجعل الأمر أمر جاهليّة، والملك ملك غاصبيّة، واجعل أوتاد الأرض لبني اُميّة» [خدايا! كار را به همان وضع جاهليّت برگردان، و پادشاهى را پادشاهى غاصبانه قرار ده، و ميخها (وستونهاى استوار) زمين را براى بنى اُميّه قرارده].
و ابن حجر نوشته است: او در جنگ اُحد و أحزاب رئيس مشركان بود.
و اگر از مولا امير المؤمنين دربارۀ اين مرد سؤال كنى به فردِ آگاهى روى آورده اى؛ در حديثى مى فرمايد: «معاوية طليق بن طليق، حزب من هذه الأحزاب، لم يزل للّٰه عزّوجلّ ولرسوله صلى الله عليه و آله وللمسلمين عدوّاً هو وأبوه حتّى دخلا في الإسلام كارهين»(2)[معاويه آزاد شدۀ فرزند آزاد شده، و درشتخويى از درشتخويان است، پيوسته او و پدرش دشمن خداى عزّوجلّ و رسول خدا صلى الله عليه و آله و مسلمين بودند تا اينكه از روى اكراه اسلام آوردند].
و اين كلام حضرت كه در نامه اى به معاوية بن ابوسفيان نوشت براى تو بس است: «يابن صخر! يابن اللعين!»(3)[اى پسر صخر! اى پسر ملعون!].
و شايد امام عليه السلام با اين سخن به روايتى كه نقل كرديم اشاره مى كند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله او و دو فرزندش معاويه و يزيد را لعن كرد و چون او را سواره ديد و يكى از دو فرزندش از جلو و ديگرى از پشت سر مى رفت فرمود: «أللّهمّ العن الراكب والقائد والسائق»(4)[خدايا! سواره و آنكه از جلو حيوان را هدايت مى كند و آنكه
1) - تاريخ مدينة دمشق 6:407[471/23، شمارۀ 2849؛ مختصر تاريخ دمشق 67/11].
2) - تاريخ طبرى 6:4[8/5، حوادث سال 37 ه].
3) - شرح ابن ابى الحديد 3:411 و 4:51[82/15، نامۀ 10؛ و 135/16، نامۀ 32].
4) - ر. ك: آنچه در ص 276-277 از جلد سوم اين كتاب خواهد آمد [نگاه كن: تاريخ الاُمم والملوك 58/10، حوادث سال 284 ه].
از پشت سر آن را مى راند، را لعن كن].
و ابن ابى الحديد در «شرح»(1)خود از نامه اى كه امام عليه السلام به معاويه نوشت اين سخن را ذكر كرده است: «فلقد سلكْتَ طرائق أبي سفيان أبيك وعتبة جدّك وأمثالهما من أهلك ذوي الكفر والشقاق والأباطيل»(2)[همانا راههاى ابوسفيان پدرت، و عتبه جدّت، و امثال اين دو از خويشانت، صاحبانِ كفر و تفرقه و باطل را پيمودى].
و سخن ابوذر به معاويه - وقتى معاويه به او گفت: اى دشمن خدا و رسولش! - ابوسفيان را به تو مى شناسد: «ما أنا بعدوّ اللّٰه ولا لرسوله بل أنت وأبوك عدوّان للّٰه ولرسوله، أظهرتما الإسلام وأبطنتما الكفر...»(3)[من دشمن خدا و رسولش نيستم بلكه تو و پدرت دشمنان خدا و رسولش هستيد، اسلام خود را ظاهر كرديد ولى كفر خود را مخفى نموديد...].
اين بود حال اين مرد در زمان كفر و اسلامش. و هر رفتار و عقيده اى داشت تغيير نكرد تا مُرد. حال آيا او در اموال مسلمين به اندازۀ پوست نازكى كه بر هسته خرماست حقّى دارد تا چه رسد به هزاران؟! و براى خليفه مهمّ نيست كه بخششهاى فراوانش از اموال مسلمين به ابوسفيان موافق سنّت باشد يا مخالف، مهمّ نَسَب اُموى اوست كه فراهم است.
گروهى از افرادى كه طبق سياست و مصلحت روز عمل مى كردند، و با فتنه ها و هيجانات همراه بودند، از پرتو چپاول بيت المال، زمينهاى آباد،
1) - شرح نهج البلاغة 4:220[23/18، نامۀ 65].
2) - [سخن آن حضرت عليه السلام به معاويه اين است: «فلقد سلكت مدارج أسلافك بادّعائك الأباطيل» (همانا با ادّعاهاى باطل بر اساس باورها و روش گذشتگانت راه پيمودى). و امّا سخنى كه علّامه قدس سره نقل كرده است از ابن ابى الحديد در شرح سخن امير المؤمنين عليه السلام مى باشد].
3) - نگاه كن: شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحديد [255/8، خطبۀ 130].
خانه هاى گرانبها، قصرهاى برافراشته، و ثروت فراوان اندوختند، و به بركت اين سياست مالى اُموى كه بر خلاف كتاب و سنّت شريف و سيرۀ گذشتگان بود، ثروتى فراوان از مال مسلمين اندوختند، و آن را به شدّت و با ولع خوردند.
و از جمله آنها: زُبَيْر بن عوام است؛ وى - آن گونه كه در صحيح بخارى در كتاب جهاد، باب بركت جنگجو در مالش [باب بركة الغازى في ماله]، آمده است(1)- يازده خانه در مدينه، و دو خانه در بصره، و يك خانه در كوفه، و يك خانه در مصر، از خود بجا گذاشت، و چهار زن داشت كه پس از برداشتن يك سوم از مالش به هر كدام يك ميليون و دويست هزار [درهم يا دينار] رسيد.
بخارى نوشته است: «بنابراين جميع اموال وى پنجاه ميليون و دويست هزار بوده است».
و ابن هائم نوشته است(2): «بلكه صحيح اين است كه بر اساس آنچه كه مشخّص و معيّن شده جميع مالش پنجاه و نه ميليون و هشتصد هزار بوده است».
و ابن بطّال و قاضى عياض و ديگران تصريح كرده اند: قول صحيح همان است كه ابن هائم گفته است، و بخارى در حساب كردن اشتباه كرده است.
در صحيح بخارى و ديگر منابع اين مقدار را به همين صورت يافتيم و مقيّد به درهم يا دينار نشده بود؛ تنها در تاريخ ابن كثير(3)آن را مقيّد به درهم كرده است.
و از جمله آنها: طلحة بن عبيداللّٰه تيمى است؛ وى خانه اى در كوفه ساخت كه در منطقۀ كناس كوفه به دار الطلحتين - خانۀ دو طلحه - معروف بود.
و محصول كشاورزى او از عراق در هر روز هزار دينار مى شد و بيشتر از اين نيز گفته شده است. و در ناحيه سراة(1)بيش از مقدار ياد شده، داشت. و خانه اى در مدينه با آجر و گچ و چوب درخت ساج بنا كرد.
و ابن جوزى نوشته است: «طلحه پس از خود سيصد شتر طلا باقى گذاشت».
و بلاذرى از طريق موسى بن طلحه نقل كرده است: «عثمان در زمان خلافتش دويست هزار دينار به طلحه داد»(2).
و از جملۀ آنها: عبدالرحمن بن عوف زهرى است؛ ابن سعد نوشته است:
«عبدالرحمن از خود هزار شتر، سه هزار گوسفند، و صد اسب كه در بقيع مى چريدند باقى گذاشت، و در حاشيۀ نهر با بيست شتر آب كش كشاورزى مى كرد».
و مسعودى نوشته است: «خانه اش را ساخت و آن را وسعت داد و صد اسب در اسطبل خود داشت، و هزار شتر، و ده هزار گوسفند داشت، و پس از مردن يك هشتم مالش هشتاد و چهار هزار شد»(3).
و از جملۀ آنها: سعد بن أبى وقّاص بود؛ ابن سعد نوشته است: «سعد در روزى كه مُرد دويست و پنجاه هزار درهم باقى گذاشت، و در قصر خود در
1) - ناحيه اى در بين تهامه و نجد كه از يك سو به طائف و از سوى ديگر تا نزديكى صنعاء است [معجم البلدان 205/3].
2) - ر. ك: الطبقات الكبرى 3:158، چاپ ليدن [221/3-222]؛ مروج الذهب 1:434[350/2]؛ العقد الفريد 2:279[129/4]؛ الرياض النضرة 2:258[227/3-228]؛ دول الإسلام [ص 22 و 23، حوادث سال 35 ه]؛ خلاصة الخزرجي [12/2، شمارۀ 3195]؛ الأنساب، بلاذرى 5:7.
3) - الطبقات الكبرى، چاپ ليدن 3:96[136/3]؛ مروج الذهب 1:434[350/2].
عقيق مُرد»(1).
و از جملۀ آنها: يعلى بن اُميّه(2)بود؛ وى از خود پانصد هزار دينار، و طلبهايى از مردم و زمينها و ديگر چيزها كه قيمت آن صد هزار دينار(3)مى شد باقى گذاشت.
و از جملۀ آنها: زيد بن ثابت، تنها مدافع عثمان بود؛ مسعودى نوشته است:
«آن قدر طلا و نقره باقى گذاشت كه با تبرها شكسته مى شد و اين غير از اموال و زمينهايى بود كه قيمت آن صد هزار دينار بود»(4).
اين، گوشه اى است از زياده روى و تفريط مالى در زمان عثمان. و روشن است كه تاريخ، مانند عملكردى كه در بيشتر حوادث و فتنه ها دارد همۀ اين امور بزرگ را گرد نياورده است به ويژه آنها كه به تدريج حاصل شده است.
و امّا دربارۀ آنچه كه خليفه براى خود گرد آورد هر چه بگويى اغراق نكرده اى و كسى به تو اعتراض نمى كند، وى دندانهايش را با طلا مرتّب و منظّم مى كرد و جامۀ پادشاهان را مى پوشيد.
محمّد بن ربيعه گفته است: ديدم عثمان ردائى از خزّ پوشيده است كه قيمت آن صد دينار بود؛ پس گفت: اين، مال نائله [همسر عثمان و دختر فرافصه] است كه به او پوشانده ام، و من مى پوشم و او را با اين كار خوشحال مى كنم.
و ابوعامر سليم گفته است: ديدم بر دوش عثمان بُردى يمانى است كه قيمت آن صد دينار بود(5).
1) - الطبقات الكبرى 3:105[148/3-149]؛ مروج الذهب 1:434[350/2].
2) - [در منبع اصلى «يعلى بن منيه» ضبط شده است].
3) - [در منبع «سيصد هزار» ضبط شده است].
4) - مروج الذهب 1:434[351/2].
5) - طبقات ابن سعد 3:40، چاپ ليدن [58/3]؛ الأنساب، بلاذرى: 3 و 4 [48/5]؛ الاستيعاب، در ترجمة عثمان 2:476 [القسم الثالث/ 1042، شمارۀ 1778].
بلاذرى نوشته است:
در بيت المالِ مدينه سبدى بود كه در آن زينت آلات و جواهر بود و عثمان برخى از آن را براى زينت اهل خود برداشت؛ و مردم در اين زمينه بر او عيب نهادند و كلامى تند به او گفتند كه او را غضبناك كرد و گفت: «هذا مال اللّٰه اُعطيه من شئت وأمنعه من شئت فأرغم اللّٰه أنف من رغم» [اين، مال خداست به هر كه بخواهم مى دهم و از هر كه بخواهم منع مى كنم، خداوند هر كه از اين كار كراهت دارد را خوار و ذليل كرده وبينى اش را به خاك بمالد]. و در روايتى آمده است: «لنأخذنّ حاجتنا من هذا الفيء وإن رغمت أنوف أقوام» [ما حاجت خود را از اين غنيمت برمى داريم اگر چه گروههايى اين كار را نپسندند وبينيشان بر خاك ماليده شود]. پس على به او گفت: «إذاً تُمنع من ذلك ويُحال بينك وبينه...» [در اين صورت از اين كار منع مى شوى و بين تو و آن فاصله مى افتد...].
و ابن سعد در «طبقات»(1)نوشته است:
عثمان در روزى كه كشته شد نزد خزانه دارش سى ميليون و پانصد هزار درهم، و صد و پنجاه هزار دينار داشت كه غارت شد و به تاراج رفت.
و هزار شتر در ربذه، و وقفيّاتى در براديس و خيبر و وادى القرى(2)به قيمت دويست هزار دينار باقى گذاشت.
و مسعودى در مروج الذهب نوشته است(3):
خانه اش را در مدينه با سنگ و آهك ساخت و درهايش را از درخت ساج و عرعر(4)قرار داد، و اموال و باغها و چشمه هايى در مدينه
اندوخت.
و ذهبى در «دول الإسلام» نوشته است(1): «براى او رضى الله عنه اموال زيادى جمع شد و هزار بَرده داشت».
دينار اشخاص
500/000 مروان
100/000 ابن أبى سرح
200/000 طلحه
2/560/000 عبدالرحمن
500/000 يعلى بن اُميّه
100/000 زيد بن ثابت
150/000 خود خليفه
200/000 خود خليفه
4/310/000 جمع، چهار ميليون و سيصد و ده هزار دينار
بخوان و سخن مولا امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ عثمان را فراموش نكن: «قام نافجاً حضنيه بين نثيله ومعتلفه، وقام معه بنو أبيه يخضمون مال اللّٰه خضمة الإبل نبتة الربيع»(2)[سومى به حكومت رسيد و برنامه اش انباشتن شكم و تخليه آن بود، و دودمان پدرى او به همراهى او بر خاستند و چون شترى كه گياه تازه بهارى را با ولع مى خورد به غارت بيت المال دست زدند].
و سخن او كه به زودى مى آيد [را فراموش نكن]: «ألا إنّ كلّ قطيعة أقطعها عثمان، وكلّ مال أعطاه من مال اللّٰه فهو مردود في بيت المال» [همانا هر زمينى كه عثمان واگذار كرد و هر مالى كه از مال خدا بخشيده است به بيت المال برگردانده مى شود].
درهم اشخاص
300/000 حَكَم
2/020/000 آل حَكَم
300/000 حارث
100/000 سعيد
100/000 وليد
300/000 عبداللّٰه
600/000 عبداللّٰه
200/000 ابوسفيان
100/000 مروان
2/200/000 طلحه
30/000/000 طلحه
59/800/000 زُبَيْر
250/000 ابن أبى وقّاص
30/500/000 خود خليفه
126/770/000 جمع، صد و بيست و شش ميليون و هفتصد و هفتاد هزار درهم
در اينجا اين سؤال باقى ماند كه چرا خليفه اين بخششها را به افراد ياد شده و كسانى از سربازان وى كه مانند آنها بودند، اختصاص داد؟! آيا دنيا براى آنها خلق شده بود؟! يا اينكه دين از صله ها و دادن صدقات به صالحان و نيكوكاران امّت محمّد صلى الله عليه و آله مانند ابوذر غفارى، عمّار بن ياسر، عبداللّٰه بن مسعود و نظاير اينها منع كرده است؟! و اينها بايد سختيها تحمّل كنند، و بلاها ببينند، و منع شوند، برخى تبعيد شوند، برخى زده شوند، و به برخى اهانت شود. و اين آقا و بزرگ آنها امير المؤمنين است كه مى فرمايد: «إنّ بني اُميّة ليُفوّقُونني تراث
محمّد صلى الله عليه و آله تفويقاً»(1)[همانا بنى اُميّه ارث محمّد صلى الله عليه و آله را اندك اندك و مثل يك بار شير دوشيدن از شتر به من دادند].
و حكم اين عطاها و زمينهايى كه واگذار شد - و بيشتر زمينهاى بيت المال را واگذار كرد(2)- از خطبۀ مولا امير المؤمنين فهميده مى شود، و اين خطبه كه به ابن عبّاس نسبت داده شده است را كلبى ذكر كرده و مى گويد: «على عليه السلام در روز دوم بيعتِ با او، در مدينه خطبه خواند و فرمود: «ألا إنّ كلّ قطيعة أقطعها عثمان، وكلّ مال أعطاه من مال اللّٰه، فهو مردودٌ في بيت المال؛ فإنّ الحقّ القديم لا يبطله شيء.
ولو وجدتُه قد تزوّج به النساء، وفرّق في البلدان، لرددتُه إلى حاله؛ فإنّ في العدل سعة، ومن ضاق عنه الحقّ فالجور عنه أضيق» [آگاه باشيد هر زمينى كه عثمان واگذار كرده، و هر مالى از مال خدا كه بخشيده، به بيت المال برگردانده مى شود؛ زيرا حقّ قديمى را چيزى ضايع نمى كند. و اگر ببينم مهر زنان شده، و در شهرها پراكنده شده، به حال خود بازمى گردانم؛ زيرا در عدالت گشايش و راحتى است، و آن كس كه حقّ بر او گران آيد، تحمّل ستم براى او سخت تر است](3).
كلبى مى نويسد: «سپس دستور داد هر سلاحى كه در خانۀ عثمان يافت مى شود و مسلمين به وسيله آن تقويت مى شوند، گرفته شود. و فرمان داد شتران صدقه كه در خانه اش وجود دارند، گرفته شود، و امر نمود شمشير و زره اش گرفته شود، و امر نمود متعرّض سلاحى كه از او يافت مى شود و بوسيله آن با مسلمين جنگ نشده، نشوند، و از همه اموال او كه در خانۀ وى و جاهاى ديگر است دست بردارند، و امر نمود اموالى كه عثمان اجازۀ مصرف آنها را داده بود از هر كجا و از نزد صاحبان آنها به بيت المال برگردانده شود...»(4).
جان خليفۀ اُموى عثمان بن عفّان، با حبّ فرزندان پدرش آل اُميّه، همان شجره اى كه در قرآن لعن و نفرين شده است، آميخته بود و آنها را بر مردم برترى مى داد. و اين محبّت قلبى او را فرا گرفته بود و از روز نخست از او شناخته شده بود، و هر كس او را مى شناخت با اين خصلت مى شناخت.
عمر بن خطّاب به ابن عبّاس گفت: «لو وليها عثمان لحمل بني أبي معيط على رقاب الناس ولو فعلها لقتلوه»(1)[اگر عثمان حكومت را به دست گيرد فرزندان ابومعيط را برگُردۀ مردم سوار مى كند، و اگر چنين كند او را مى كشند].
و چون عثمان، وليد بن عقبه را والى كوفه كرد على و طلحه و زبير او را با همين سفارش مؤاخذه كردند و گفتند: «ألم يوصك عمر ألّاتحمل آل أبي معيط وبني اُميّة على رقاب الناس؟!» [آيا عمر به تو سفارش نكرد كه آل ابومعيط و فرزندان اُميّه را بر گُردۀ مردم سوار نكنى؟!]، و او به آنان جوابى نداد(2).
تمام كوشش خود را بر تأسيس حكومت اُموى مقتدر در جوامع اسلامى كه بر ديگران غلبه كند، و در قرنهاى بعدى نام ديگران را به فراموشى سپارد، گمارد؛ لكن قضا و قَدَر حتمى، او را در اين اهداف ناكام گذاشت و ذكر زيباى هميشگى، و خوبيها و فضيلتهاى پى در پى در همۀ زمانها را براى آل على عليه و عليهم السلام قرار داد، و امّا از آل حرب كسى را پيدا نمى كنى كه به آنها منسوب باشد و از اين انتساب فرارى نباشد، و هنگام ذكر نَسَبش هراسان نباشد؛ و گويا آنها داستان گذشتۀ فراموش شده هستند، و يادى از آنها نمى بينى، و از هيچ كدامِ آنها صدايى نمى شنوى.
خليفه، جوانان مرفّه و سركش بنى اُميّه كه در عنفوان و آغاز جوانى بوده و غرور جوانى داشتند و با تكبّر و خودپسندى راه مى رفتند، را در مراكز
حسّاس و شهرهاى بزرگ، گماشت.
جوانانى كه توجّه و مبالاتى به گفتار و كردار خود نداشتند، و خليفه دربارۀ آنها به شكايت و ملامت هيچ كس گوش نمى داد.
و اين جوانك ها همانهايى بودند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از آنها خبر داده بود و فرموده بود: «إنّ فساد اُمّتي على يدي غلمة سفهاء من قريش»(1)[همانا فساد امّت من به دست جوانان سفيهى از قريش است].
و اينها منظور و مقصود اين سخن پيامبر صلى الله عليه و آله هستند: «سيكون اُمراء بعدي يقولون ما لا يفعلون، ويفعلون ما لا يُؤمرون»(2)[بعد از من حاكمانى مى آيند كه چيزهايى كه انجام نمى دهند مى گويند، و آنچه را به آن امر نشده اند انجام مى دهند].
عثمان در حالى آنها را به كار مى گماشت كه از هر فردى به آنها آشناتر بود، و اين در حالى است كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده است: «من استعمل عاملاً من المسلمين وهو يعلم أنّ فيهم أولى بذلك منه وأعلم بكتاب اللّٰه وسنّة نبيّه فقد خان اللّٰه ورسوله وجميع المسلمين»(3)[كسى كه از ميان مسلمين كسى را به كار گمارد در حالى كه مى داند در ميان آنها كسى هست كه از او سزاوارتر و داناتر به كتاب خدا و سنّت پيامبرش مى باشد، همانا به خدا و رسولش و همۀ مسلمانان خيانت كرده است].
و در «تمهيد» باقلّانى(4)نقل شده است: «من تقدّم على قوم من المسلمين وهو يرى أنّ فيهم من هو أفضل منه خان اللّٰه ورسوله والمسلمين» [كسى كه بر گروهى از مسلمين پيشى گيرد در حالى كه مى داند در ميان آنها با فضيلت تر از او هست همانا به خدا و رسولش و مسلمانان خيانت كرده است].
پس زمان اين جوانك ها زمان هلاكت امّت محمّد و فساد آن بود، فتنه ها از آنها شروع مى شد و به آنها بر مى گشت، و مى بينى واليان در آن روزگار را از طرد شدۀ لعن شده، تا وزغ ملعون، و از فاسقى كه با قرآن حكيم هتك شد، تا آزاد شدۀ منافق، و از جوان در ناز و نعمت تا جوانك هاى سفيه.
و خلیفه در پس همۀ اینها آرزو داشت که ای کاش کلیدهای بهشت در دست او بود تا آنها را به بنی امیه بدهد و همگی داخل بهشت شوند؛ احمد در مسند خود(1)از طریق سالم بن ابی جعد نقل کرده است: «عثمان گروهی از اصحاب رسول خدا را دعوت کرد که در میان آنها عمار بن یاسر بود و :گفت من از شما میپرسم و دوست دارم مرا تصدیق کنید شما را به خدا سوگندا آیا میدانید که رسول خدا قریش را بر بقیه مردم و بنی هاشم را بر بقیه قریش برگزید؟ آن گروه ساکت شدند عثمان گفت: «لو أن بيدي مفاتيح الجنّة لأعطيتها بني أمية حتى يدخلوا من عند آخرهم [ اگر کلیدهای بهشت در دست من بود آن را به بنی امیه میدادم تا همگی داخل آن شوند سند این روایت صحیح و همه رجال آن ثقه و رجالِ روایتِ صحیح هستند.
گویا خلیفه گمان کرده است این هرج و مرجی که در بخشش او وجود ،دارد با او تا درب بهشت همراه میشود تا قومش را به نعمتهای بهشت اختصاص دهد آن گونه که در دنیا به اموال فراوان اختصاص داد؛ وأَيَطْمَعُ كُلُّ أَمْرِي مِنْهُمْ أَن يُدْخَلَ جَنَّةَ نَعِيمٍ (2)[ آیا هر یک از آنها (با این اعمال زشتش) طمع دارد که او را در بهشت پر نعمت الهی وارد کنند؟!]
أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ اجْتَرَحُوا السَّيِّئَاتِ أَن نَّجْعَلَهُمْ كَالَّذِينَ ءَامَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَوَاءٌ)(3)[آیا کسانی که مرتکب بدیها و گناهان شدند گمان کردند که
ما آنها را همچون كسانى قرارمى دهيم كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام داده اند كه حيات و مرگشان يكسان باشد؟! چه بد داورى مى كنند].
«إِنَّ اَلْأَبْرٰارَ لَفِي نَعِيمٍ * وَ إِنَّ اَلْفُجّٰارَ لَفِي جَحِيمٍ * يَصْلَوْنَهٰا يَوْمَ اَلدِّينِ» (1)[به يقين نيكان در نعمتى فراوانند. * و بدكاران در دوزخند، * روز جزا وارد آن مى شوند و مى سوزند].
«كَلاّٰ إِنَّ كِتٰابَ اَلفُجّٰارِ لَفِي سِجِّينٍ» (2)[چنين نيست كه آنها (درباره قيامت) مى پندارند، به يقين نامه اعمال بدكاران در «سجّين» است].
«كَلاّٰ لَيُنْبَذَنَّ فِي اَلْحُطَمَةِ * وَ مٰا أَدْرٰاكَ مَا اَلْحُطَمَةُ * نٰارُ اَللّٰهِ اَلْمُوقَدَةُ * اَلَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى اَلْأَفْئِدَةِ» (3)[چنين نيست كه مى پندارد؛ به زودى در «حطمه» (آتشى خردكننده) پرتاب مى شود. * و تو چه مى دانى «حطمه» چيست؟! * آتش برافروخته الهى است، * آتشى كه از دلها سرمى زند].
«وَ أُزْلِفَتِ اَلْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِينَ * وَ بُرِّزَتِ اَلْجَحِيمُ لِلْغٰاوِينَ» (4)[(در آن روز)، بهشت براى پرهيزكاران نزديك مى شود، * و دوزخ براى گمراهان آشكار مى گردد].
«إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ وَ أَخْبَتُوا إِلىٰ رَبِّهِمْ أُولٰئِكَ أَصْحٰابُ اَلْجَنَّةِ» (5)[كسانى كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته انجام دادند و در برابر پروردگارشان خضوع و خشوع كردند، آنها اهل بهشتند؛ و جاودانه در آن خواهند ماند].
آيا از اين خليفه تعجّب نمى كنى كه برگزيدن بنى هاشم بر بقيّۀ قريش توسط پيامبرش را دوست ندارد، و تعصّب نابجا و كور، او را برمى انگيزد تا با چنين سخن پست و ذلّت بارى با سخن پيامبر صلى الله عليه و آله كه احمد(6)آن را نقل كرده، معارضه كند: «يا معشر بني هاشم! والّذي بعثني بالحقّ نبيّاً! لو أخذتُ بحلقة الجنّة
ما بدأتُ إلّابكم»(1)[اى گروه بنى هاشم! سوگند به كسى كه مرا به حقّ به نبوّت مبعوث كرده است! اگر حلقۀ بهشت را بگيرم شروع نمى كنم مگر با شما].
بلاذرى نقل كرده است(2): چون عثمان آن عطا را به مروان بن حكم داد، و به حارث بن حَكَم بن ابى العاص سيصد هزار درهم، و به زيد بن ثابت أنصارى صد هزار درهم داد، ابوذر گفت: «بشّر الكانزين بعذاب أليم» [كسانى را كه اموال را جمع مى كنند به عذاب دردناك بشارت ده]. و اين آيه را مى خواند: «وَ اَلَّذِينَ يَكْنِزُونَ اَلذَّهَبَ وَ اَلْفِضَّةَ وَ لاٰ يُنْفِقُونَهٰا فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ» (3)[و كسانى كه طلا و نقره را گنجينه (و ذخيره و پنهان) مى سازند، و در راه خدا انفاق نمى كنند، به مجازات دردناكى بشارت ده!].
پس مروان بن حكم اين سخن را به عثمان رساند، و او غلامش ناتل را پيش ابوذر فرستاد و گفت: از آنچه كه خبرش به من رسيده است دست بردار.
ابوذر گفت: آيا عثمان مرا از خواندن كتاب خدا، و گفتن عيب كسى كه امر خدا را ترك كرده نهى مى كند؟! به خدا سوگند! راضى كردن خدا با غضبِ عثمان را بيشتر دوست دارم و براى من بهتر است از اينكه خدا را با رضايتِ عثمان غضبناك كنم.
اين سخن، عثمان را به خشم آورد امّا صبر كرد و چيزى نگفت.
و روزى عثمان گفت: آيا حاكم مى تواند از بيت المال بگيرد و چون غنى شد بر گرداند؟
كعب الأحبار گفت: اشكالى ندارد.
ابوذر گفت: اى فرزند زن و مرد يهودى! آيا تو دين ما را به ما مى آموزى؟
عثمان گفت: چقدر مرا اذيّت مى كنى و دربارۀ اصحاب من لجاجت مى كنى! به مكتب خود (محلّ تجمّع يك دسته از لشكريان) ملحق شو. و محلّ مكتب او در شام بود، و تنها هنگامى كه براى حجّ مى آمد از عثمان اجازه مى گرفت كه در مجاورت قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله باشد و او اجازه مى داد. و محلّ تعليم او به شام منتقل شد؛ زيرا وقتى ديد ساختمانهاى شهر به سلع [كوهى نزديك مدينه] رسيد به عثمان گفت: همانا من از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: «إذا بلغ البناء سلعاً فالهرب» [وقتى بناها به سلع رسيد بايد گريخت و به سرزمينهاى دور رفت] پس به من اجازه بده به شام بروم و در آنجا بجنگم و او اجازه داد.
و ابوذر پيوسته از كارهاى معاويه عيب مى گرفت، و معاويه سيصد دينار برايش فرستاد؛ ابوذر گفت: اگر از سهم امسال من است كه مرا از آن محروم كرديد، مى پذيرم، و اگر بخشش است احتياجى به آن ندارم.
و حبيب بن مسلمۀ فهرى را با دويست دينار به سوى او فرستاد؛ پس ابوذر گفت: آيا وقتى مالى را براى من مى فرستى، كسى ضعيف تر و بيچاره تر از من نزد خود پيدا نمى كنى؟ و مال را برگرداند.
و معاويه كاخ خضراء را در دمشق ساخت؛ ابوذر گفت: «إن كانت هذه الدار من مال اللّٰه فهي الخيانة، وإن كانت من مالك فهذا الإسراف» [اى معاويه! اگر اين خانه از مال خداست اين خيانت است، و اگر از مال خودت مى باشد اسراف است]؛ پس معاويه ساكت شد.
و ابوذر مى گفت: «واللّٰه! لقد حدثت أعمال ما أعرفها، واللّٰه! ما هي في كتاب اللّٰه ولا سنّة نبيّه، واللّٰه! إنّي لأرى حقّاً يُطفأ، وباطلاً يُحيى، وصادقاً يُكذّب، وأثرةً بغير تقى، وصالحاً مستأثراً عليه» [به خدا سوگند! اعمالى روى داده كه من آنها را نمى شناسم، به خدا سوگند! اين رفتارها در كتاب خدا و سنّت پيامبرش نيست، و به خدا سوگند! مى بينم كه حقّ خاموش مى شود و باطل زنده مى شود، و راستگويى تكذيب مى شود، و كرامت، بدون تقوا حاصل مى شود، و فرد صالحى كه بر او غلبه كرده اند].
پس حبيب بن مسلمه به معاويه گفت: همانا ابوذر، شام را براى تو فاسد مى كند و اگر به شام احتياج داريد اهل آن را درياب. پس معاويه دربارۀ ابوذر به عثمان نامه نوشت. و عثمان به معاويه نوشت: امّا بعد، جندب را بر خشن ترين و سخت ترين مركب سوار كن و به سوى من بفرست. آنگاه معاويه كسى را فرستاد تا ابوذر را شب و روز حركت دهد. و چون ابوذر به مدينه رسيد به عثمان گفت: كودكان را بر كار گماشته اى، و بر مرزها قرار داده اى، و فرزندانِ آزاد شدگان را به خود نزديك كرده اى. عثمان به او پيغام داد: به هر مكانى خواستى برو. ابوذر گفت: به مكّه؟ گفت: نه. گفت: به بيت المقدس؟ گفت:
نه. گفت: به يكى از دو شهر كوفه و بصره؟ گفت: نه، ولى تو را به ربذه مى فرستم. پس او را به ربذه تبعيد كرد و در آنجا بود تا از دنيا رفت.
و از طريق أعمش از ابراهيم تيمى از پدرش نقل شده است: «به ابوذر گفتم:
چه چيز تو را به ربذه آورد؟ گفت: عثمان و معاويه را نصيحت كردم».
مسعودى نوشته است: «... عثمان گفت: من تو را به ربذه مى فرستم.
گفت: اللّٰه اكبر! رسول خدا صلى الله عليه و آله راست گفت، همانا او مرا به هر چه ملاقات مى كنم خبر داد. عثمان گفت: به تو چه گفت؟ گفت: به من خبر داد كه از رفتن به مكّه و مدينه منع مى شوم و در ربذه وفات مى كنم، و دفن مرا گروهى به عهده مى گيرند كه از عراق به حجاز مى روند. و ابوذر فرستاد شترش را بياورند پس همسرش و گفته شده دخترش، آن را برايش آورد. و عثمان دستور داد مردم از او دور شوند تا به ربذه برود. و چون از مدينه خارج شد، و مروان او را مى برد، ناگاه على بن ابى طالب رضى الله عنه به همراه دو فرزندش و برادرش عقيل و عبداللّٰه بن جعفر و عمّار بن ياسر ظاهر شدند.
در اين هنگام، مروان اعتراض كرد و گفت: اى على! امير المؤمنين مردم را نهى كرد كه ابوذر را در مسيرش همراهى و مشايعت كنند، و اگر تو نمى دانستى من به تو خبر دادم.
آنگاه على بن ابى طالب با تازيانه به سوى او رفت و بين دو گوش شترش
زد و فرمود: «تنحّ نحّاك اللّٰه إلى النار» [دور شو! خداوند تو را به جهنّم بفرستد]. و با ابوذر حركت كرد و او را مشايعت نمود و سپس با او وداع كرد و برگشت.
و چون آن دو خواستند برگردند ابوذر گريه كرد و گفت: «رحمكم اللّٰه أهل البيت إذا رأيتُك يا أبا الحسن! وولدك ذكرتُ بكم رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله» [خداوند شما اهل بيت را رحمت كند! اى ابا الحسن! هر گاه تو و فرزندانت را مى بينم به ياد رسول خدا صلى الله عليه و آله مى افتم].
و مروان از اين رفتار على بن ابى طالب به عثمان شكايت كرد. و عثمان گفت: «يا معشر المسلمين! من يعذرني من عليّ؟! ردّ رسولي عمّا وجّهتُه له وفعل كذا واللّٰه! لنعطينّه حقّه» [اى جماعت مسلمين! چه كسى در مقابل على مرا يارى مى كند؟ فرستادۀ مرا از آن كارى كه براى آن فرستاده بودم منع كرده و فلان كار را انجام داده است، و به خدا سوگند حقّش را كف دستش مى گذاريم].
و چون على بازگشت مردم به استقبال او رفتند(1)و گفتند: همانا امير المؤمنين به خاطر اينكه ابوذر را مشايعت كرده اى بر تو خشم گرفته است.
على عليه السلام گفت: «غضب الخيل على اللُجم»(2)[اسبها بر لگامهاى خود خشم مى گيرند].
سپس رفت. و چون عصر شد پيش عثمان آمد، عثمان گفت: چرا آن رفتار را با مروان انجام دادى و بر من جرأت پيدا كرده اى و فرستاده و فرمان مرا ردّ مى كنى؟!
1) - اين جمله مى رساند امام عليه السلام در مشايعت ابوذر چند روز در مدينه مشرّفه حضور نداشت. و گفتۀ استاد عبدالحميد جودت سحّار مصرى در كتاب خود الاشتراكيّ الزاهد: 192 را به واقعيّت نزديك مى كند؛ وى مى نويسد: «على و همراهانش با ابوذر رفتند تا به ربذه رسيدند و از شترها پياده شدند و نشستند و صحبت كردند».
2) - [مجمع الأمثال 412/2، شمارۀ 2662. اين ضرب المثل دربارۀ كسى به كار مى رود كه درموردى غضب مى كند كه نفعى به حالش ندارد. و «لُجم» جمع «لجام» به معناى آهنى است كه در دهان اسب قرار مى گيرد. در اين جمله دندان گرفتن اسب از لگام خود، كنايۀ از عصبانيّت و غضب وى قرار داده شده، گويا به خاطر عصبانيّت، لگام خود را دندان مى گيرد؛ ر. ك: لسان العرب 649/1].
فرمود: «أمّا مروان فإنّه استقبلني يردُّني فرددْتُه عن ردّي وأمّا أمرك فلم أردُّه» [امّا مروان همانا او پيش من آمد تا مرا برگرداند و او را از برگرداندن خود مانع شدم، و امّا امر تو را ردّ نكردم].
عثمان گفت: آيا اين خبر به تو نرسيده كه من مردم را از ابوذر و مشايعت او نهى كرده ام؟!
على عليه السلام فرمود: «أوَ كُلّ ما أمرتَنا به من شيء يرى طاعة للّٰه والحقّ في خلافه اتّبعنا فيه أمرك؟ باللّٰه! لا نفعل» [آيا هر چه گمان مى كنى طاعت خداست وما را به آن امر مى كنى ولى حقّ برخلاف آن است امر تو را در آن تبعيّت كنيم؟ به خدا سوگند! اين كار را نمى كنيم].
عثمان گفت: بگذار مروان تو را قصاص كند.
فرمود: «وما أقيده» [براى چه خود را در اختيار او بگذارم؟]. گفت: بين دو گوش شترش زده اى(1).
على عليه السلام فرمود: «أمّا راحلتي فهي تلك فإن أراد أن يضربها كما ضربْتُ راحلته فليفعل. وأمّا أنا فواللّٰه! لئن شتمني لأشتمنّك أنت مثلها بما لا أكذب فيه ولا أقول إلّاحقّاً» [امّا شتر من اين است و اگر مى خواهد آن را بزند چنانكه شترش را زدم پس بزند. و امّا من به خدا سوگند! اگر مرا دشنام دهد تو را چنان ناسزايى گويم كه در آن دروغ نمى گويم و جز حقّ چيزى نمى گويم].
عثمان گفت: «ولِمَ لا يشتمك إذا شتمْتَه؟ فواللّٰه! ما أنت عندي بأفضل منه» [چرا تو را دشنام ندهد وقتى دشنامش داده اى؟ به خدا سوگند! تو نزد من برتر از او نيستى].
پس على بن ابى طالب خشمگين شد و فرمود: «إليّ تقول هذا القول؟! وبمروان تعدلني؟! فأنا واللّٰه! أفضل منك، وأبي أفضل من أبيك، واُمّي أفضل من اُمّك، وهذه نبلي قد نثلتها وهلمّ فأقبل بنبلك» [اين سخن را به من مى گويى؟! و مرا با مروان
1) - از عبارت چيزى افتاده است كه در جواب آشكار مى شود، و ان شاء اللّٰه كمى پس از اين صحيح آن ذكر مى شود.
مساوى قرار مى دهى؟! به خدا سوگند! من از تو برتر هستم، و پدرم از پدر تو، و مادرم از مادر تو برتر است، و اين فضل و نجابت من است كه پراكندم، و بشتاب و فضل و نجابت خود را بياور].
در اين هنگام، عثمان خشمگين شد و چهره اش برافروخته و سرخ شد و برخاست و داخل خانه اش رفت و على بازگشت و اهل بيت او و مردانى از مهاجرين و انصار پيرامون او گرد آمدند. و چون فردا شد و مردم پيرامون عثمان جمع شدند از على به آنها شكايت كرد و گفت: «او بر من عيب مى گيرد، و از كسانى كه بر من عيب مى گيرند پشتيبانى مى كند»، و مى خواهد ابوذر و عمّار بن ياسر و ديگران را خشنود سازد. آنگاه مردم پا در ميانى كرده و آن دو را آشتى دادند. و على به او گفت: «واللّٰه! ما أردتُ تشييع أبي ذرّ إلّاللّٰه»(1)[به خدا سوگند! من ابوذر را مشايعت نكردم مگر براى خدا].
«يا أبا ذر! إنّك غضبت للّٰه فارجُ من غضبت له، إنّ القوم خافوك على دنياهم وخفتهم على دينك، فاترك في أيديهم ما خافوك عليه، واهرب منهم بما خفتهم عليه، فما أحوجهم إلى ما منعتهم، وما أغناك عمّا منعوك، وستعلم مَن الرابح غداً، والأكثر حسداً.
ولو أنّ السماوات والأرضين كانتا على عبد رتقاً ثمّ اتّقى اللّٰه لجعل اللّٰه له منهما مخرجاً، لا يؤنسنّك إلّاالحقّ، ولا يوحشنّك إلّاالباطل، فلو قبلت دنياهم لأحبّوك، ولو قرضتَ منها لأمّنوك»(2)[اى ابوذر! همانا تو براى خدا به خشم آمدى، پس اميد به كسى داشته باش كه به خاطر او غضب كردى، همانا اين مردم براى دنياى خويش از تو ترسيدند،
1) - ر. ك: الأنساب 5:52-54؛ صحيح بخارى، كتاب الزكاة والتفسير [509/2، ح 1341؛ 1711/4، ح 4383]؛ الطبقات الكبرى 4:168[229/4]؛ مروج الذهب 1:438[357/2-360]؛ تاريخ يعقوبى 2:148[171/2-172]؛ شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحديد 1:240-242[52/3-59، خطبۀ 43]؛ فتح الباري 3:213[274/3]؛ عمدة القاري 4:291[262/8، ح 11].
2) - نهج البلاغة 1:247 [ص 188، خطبۀ 130].
و تو براى دين خويش از آنان ترسيدى، پس دنيا را كه به خاطر آن از تو ترسيدند در دستهاى آنها رها كن، و با دين خود كه براى آن ترسيدى، از اين حرام بگريز، اين دنيا پرستان چه محتاجند به آنچه كه تو آنان را از آن ترساندى و چه بى نيازى از آنچه آنان تو را منع كردند. و به زودى خواهى يافت كه چه كسى فردا سود مى برد، و چه كسى بر او بيشتر حسد مى ورزند؟! اگر آسمانها و زمينها بر بنده اى تنگ شوند (و درهاى خود را بر روى او ببندند) و او تقواى الهى پيشه كند، خداوند راه نجاتى از ميان آن دو براى او خواهد گشود. هيچ چيزى جز حقّ مونس تو نشود، و جز باطل چيزى تو را به وحشت نيندازد. اگر تو دنياى اين مردم را مى پذيرفتى تو را دوست داشتند، و اگر سهمى از آن برمى گرفتى به تو امنيّت داده و دست از تو برمى داشتند].
ابن ابى الحديد در «شرح»(1)خود تفصيل داستان ابوذر را ذكر كرده و آن را مشهور و متضافر دانسته و نوشته است: «واقعۀ ابوذر و اخراج او به ربذه يكى از رويدادهايى بود كه بر عثمان عيب گرفته شد...».
امينى مى گويد: آيا جايگاه ابوذر غفارى از ايمان، و ثبات قدمش در راه خدا، و محلّ او از فضيلت، و مكان او نسبت به علم، و جايگاه او از صدق و راستى، و منزلت او نسبت به زهد، و مكان بلند او از عظمت، و خشونت و درشت خويى او در راه خدا، و جايگاه رفيع او نزد پيامبر خاتم را مى دانى؟ اگر نمى دانى پس به اين سخنان دقّت كن:
1 - ابن سعد در «طبقات»(2)از طريق عبداللّٰه بن صامت نقل كرده است:
«ابوذر گفت: پيش از اسلام و پيش از اينكه رسول خدا صلى الله عليه و آله را ملاقات كنم سه سال نماز خواندم. گفتم: براى كه؟ گفت: براى خدا. گفتم: به كدام سو متوجّه مى شدى؟ گفت: به هر طرف كه خدا مرا متوجّه مى كرد متوجّه مى شدم».
2 - ابن سعد در «طبقات»(1)از طريق ابوذر نقل كرده است كه گفت: «من پنجمين نفرى بودم كه اسلام آوردم».
و در روايت ابن سعد از طريق ابن ابى وضّاح بصرى آمده است: «ابوذر چهارمين يا پنجمين مسلمان بود»(2).
و ابونعيم در «حليه»(3)از طريق ابن عبّاس از ابوذر نقل كرده است: «من همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله در مكّه ماندم و او اسلام را به من تعليم داد و مقدارى از قرآن را خواندم. پس گفتم: اى رسول خدا! من مى خواهم دين خود را آشكار كنم. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «مى ترسم كشته شوى». گفتم: چاره اى از آن نيست هر چند كشته شوم. پس سخنى نگفت؛ و من آمدم و قريش در مسجد حلقه زده بودند و صحبت مى كردند؛ گفتم: أشهد أن لا إلٰه إلّااللّٰه، وأنّ محمّداً رسول اللّٰه؛ در اين هنگام، آن حلقه ها از هم پاشيد، و بلند شدند و مرا زدند و وقتى مرا رها كردند گويا بُتى قرمز رنگ بودم، و گمان مى كردند مرا كشته اند.
وقتى به هوش آمدم نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمدم و چون حال مرا ديد فرمود: «آيا تو را نهى نكردم؟». گفتم: اى رسول خدا! حاجتى در درون خود داشتم كه آن را برآوردم. پس با رسول خدا صلى الله عليه و آله برخاستم و او فرمود: «به قوم خود ملحق شو و وقتى خبر ظهور من به تو رسيد نزد من بيا».
1 - ابن سعد در «الطبقات الكبرى»(1)از طريق زاذان نقل كرده است: از على دربارۀ ابوذر سؤال شد، او فرمود: «وعى علماً عجز فيه، وكان شحيحاً حريصاً، [شحيحاً] على دينه، حريصاً على العلم، وكان يكثر السؤال فيُعطى ويُمنَع، أما أن قد ملئ له في وعائه حتّى امتلأ» [علمى را در خود جاى داده بود كه در آن (و از تحمّل آن) عاجز بود، و بخيل و حريص بود، (بخيل) نسبت به دينش، و حريص نسبت به علم، و زياد سؤال مى پرسيد كه گاه جواب داده مى شد و گاه منع مى شد، همانا در ظرف او ريخته شد تا پر شد].
2 - محاملى در أمالى خود و طبرانى از طريق ابوذر نقل كرده اند(2)كه گفت:
«ما ترك رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله شيئاً ممّا صبّه جبرئيل وميكائيل في صدره إلّاوقد صبّه في صدري...» [رسول خدا صلى الله عليه و آله چيزى از آنچه جبرئيل و ميكائيل در سينه اش ريختند را باقى نگذاشت مگر اينكه آن را در سينه من ريخت...].
1 - ابن سعد و تِرمذى از طريق عبداللّٰه بن عمرو بن عاص، و عبداللّٰه بن عمر، و ابودرداء در حديث مرفوعى نقل كرده اند: «ما أظلّت الخضراء ولا أقلّت الغبراء أصدق من أبي ذر» [آسمان بر سر كسى سايه نيفكنده، و زمين كسى را حمل نكرده كه راستگوتر از ابوذر باشد].
اين روايت را با اختلاف الفاظ آن، ابن سعد، تِرمذى، ابن ماجه، احمد، ابن ابى شيبه(3)، ابن جرير(4)، ابو عمر، ابونعيم، بغوى، حاكم، ابن عساكر(5)،
1) - الطبقات الكبرى، چاپ ليدن 5:170[232/4، و ما بين دو قلّاب از همين كتاب است].
2) - أمالى المحاملي [ص 100-101]؛ المعجم الكبير [149/2، ح 1624]؛ مجمع الزوائد 9:330؛ و الإصابة 3:484.
3) - مصنّف ابن أبي شيبه [124/12، ح 2315-2317].
4) - تهذيب الآثار [ص 158، ح 18 از مسند عليّ بن أبي طالب عليه السلام].
5) - مختصر تاريخ دمشق [290/28].
طبرانى(1)، و ابن جوزى(2)نقل كرده اند.
2 - تِرمذى در «صحيح»(3)خود اين حديث مرفوع را نقل كرده است:
«أبوذر يمشي في الأرض بزهد عيسى بن مريم عليه السلام» [ابوذر در زمين با زهد عيسى بن مريم عليه السلام راه مى رود].
1 - از بريده، از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است: «إنّ اللّٰه عزّوجلّ أمرني بحبّ أربعة وأخبرني أ نّه يحبّهم: عليّ وأبوذر والمقداد وسلمان»(4)[همانا خدا مرا به دوست داشتن چهار نفر امر كرده و به من خبر داده كه آنها را دوست دارد: على، ابوذر، مقداد و سلمان].
2 - ابن هشام در «سيره»(5)اين حديث مرفوع را نقل كرده است: «رحم اللّٰه أباذر يمشي وحده، ويموت وحده، ويُبعَث وحده»(6)[خداوند ابوذر را رحمت كند به تنهايى راه مى رود (و زندگى مى كند)، و به تنهايى مى ميرد، و به تنهايى برانگيخته مى شود].
3 - بزّار از طريق أنس بن مالك در حديث مرفوعى نقل كرده است: «الجنّة تشتاق إلى ثلاثة: عليّ وعمّار وأبي ذر» [بهشت مشتاق سه نفر است: على، عمّار و
1) - المعجم الكبير [149/2، ح 1625].
2) - ر. ك: الطبقات الكبرى 4:168 و 167 [228/4]؛ سنن تِرمذى 2:221[628/5، ح 3801-3802]؛ سنن ابن ماجة 1:68[55/1، ح 156]؛ مسند احمد 2:163 و 175 و 223؛ و 5:197؛ و 6:442[347/2، ح 6483؛ ص 366، ح 6593؛ ص 446، ح 7038؛ 6:255، ح 21217؛ و 7:595، ح 26947] و....
3) - سنن تِرمذى 2:221[629/5، ح 3802].
4) - سنن تِرمذى 2:213[594/5، ح 3718]؛ سنن ابن ماجة 1:66[53/1، ح 149]؛ المستدرك على الصحيحين 3:130[141/3، ح 4649]؛ الاستيعاب 2:557 [القسم الثاني/ 636، شمارۀ 1014]؛ الجامع الصغير [258/1، ح 1692].
5) - السيرة النبويّة 4:179[167/4].
6) - اين روايت را ابوعُمر در الاستيعاب 1:83 [ص 253، شمارۀ 339]، وابن أثير در اُسدالغابة 5:188[101/6، شمارۀ 5862] ذكر كرده اند.
ابوذر].
هيثمى اين روايت را در «مجمع الزوائد»(1)ذكر كرده و نوشته است: «سند آن حسن است».
1 - حاكم در «مستدرك»(2)از طريقى كه آن را صحيح مى داند، از ابوذر نقل كرده است: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «يا أباذر! كيف أنت إذا كنت في حثالة؟»، وشبّك بين أصابعه. قلتُ: يا رسول اللّٰه! فما تأمرني؟! قال: «اصبر اصبر اصبر، خالقوا الناس بأخلاقهم، وخالفوهم في أعمالهم» [«اى ابوذر! وقتى در ميان افراد رذل هستى چگونه اى؟» و انگشتهاى خود را در هم فرو برد. گفتم: اى رسول خدا! مرا به چه فرمان مى دهى؟ فرمود: «صبر كن صبر كن صبر كن، با خلق و خوى مردم با آنها رفتار كنيد، و در كردارشان با آنها مخالفت كنيد].
2 - ابونعيم در «حليه»(3)از طريق سلمة بن أكوع از ابوذر رضى الله عنه نقل كرده است:
هنگامى كه من با رسول خدا صلى الله عليه و آله ايستاده بودم به من فرمود: «يا أباذر! أنت رجل صالح وسيصيبك بلاء بعدي» [اى ابوذر! تو مرد صالحى هستى و به زودى پس از من بلايى به تو مى رسد]. گفتم: در راه خدا؟ فرمود: «در راه خدا». گفتم: مرحبا به امر خدا.
3 - ابن سعد در «الطبقات الكبرى»(4)از طريق ابوذر نقل كرده است:
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «يا أباذر! كيف أنت إذا كانت عليك اُمراء يستأثرون بالفيء؟». [اى ابوذر! وقتى حاكمانى بر تو حكمرانى مى كنند كه غنيمتها را براى خود برمى گزينند
چگونه اى؟]. گفتم: دراين صورت سوگند به كسى كه تو را به حقّ مبعوث كرد! با شمشيرم مى جنگم تا به خدا ملحق شوم. فرمود: «أفلا أدلّك على ما هو خير من ذلك؟! إصبر حتّى تلقاني» [آيا تو را راهنمايى نكنم بر چيزى كه براى تو بهتر از اين است؟! صبر كن تا مرا ملاقات كنى].
و اين فضايل، احسانها، علم، تقوا، اسلام، ايمان، مكارم، كرامت ها، خلق و خو، ملكات فاضله، گذشته و آينده، و ابتداى امر او و منتهاى آن است، و خليفه كدام يك از اينها را بر او عيب گرفت(1)؟! و او را مجازات كرد و هماره از زندان و بازداشتگاهى به تبعيدگاهى اخراج و تبعيد مى نمود، و بر شتر بدون جهاز سوار مى كرد و از جايى به جاى ديگر مى فرستاد و پنج نفر از صقالبۀ(2)پر زور مَرْكب او را مى راندند تا او را به مدينه رساندند و گوشت رانهايش ريخت و نزديك بود بميرد، و پيوسته او را به بدترين شكل شكنجه مى كرد تا اينكه در آخرين تبعيدگاه - ربذه - بدون آب و غذا وفات كرد، و گرماى شديد بدن او را مى سوزاند، و دوست شفيقى نداشت كه او را مداوا كند، و كسى از قومش نبود تا جسد طاهر او را دفن كند. او - خدايش بيامرزد - تنها مُرد، و تنها محشور مى شود؛ آن گونه كه رسول خدا صلى الله عليه و آله كه اين فضايل را به او عطا كرد، به وى خبر داد و خداوند سبحان از فوق آن دو خوب مدافعى براى مظلوم است، پس نگاه كن پيروزى و رستگارى در آن روز براى كيست.
1) - التاريخ الكبير [231/3، شمارۀ 780].
2) - [«صقالبه»: قومى كه در شمال بلاد بلغار زندگى مى كنند و در بسيارى از بلاد شرق اروپامنتشر شده اند، و اكنون «سلاف» ناميده مى شوند؛ ر. ك: المعجم الوسيط. و گفته شده است: آنان روسى ها و يوگسلاوى ها هستند؛ ر. ك: أعلام المنجد. و نيز برخى گفته اند: گروهى سرخ پوست هستند، با موهاى متمايل به قرمزى كه در اطراف خزر و برخى كوههاى روم زندگى مى كنند. و به مطلق مرد سرخ پوست نيز از باب تشبيه به آنها، صقلاب مى گويند؛ ر. ك: لسان العرب 526/1].
همانا خليفه در بخشش به خويشان خود و كسانى كه به او نزديك بودند و مانند بستگان او بودند، با باد مسابقه گذاشته بود [بسيار بخشش مى كرد]، و به خاطر عطاهاى او مالك ميليونها شدند، و كسى در ميان آنها نبود كه به درجۀ ابوذر در سوابق و فضايل برسد، و در هيچ كرامتى از كرامتهاى وى ذرّه اى غبار [و ترديد] وارد كند؛ پس چه چيز ابوذر را از آنها به تأخير انداخت تا جايى كه سهم او از بيت المال را قطع كردند، و او را از بهره مند شدن از كمى آسايش و زندگى راحت محروم كردند، و از ميان خانه اش و جوار پيامبر اعظم كوچ دادند، و زمين با گستردگى اش بر او تنگ آمد؟!
و چرا در شام عليه او ندا دادند كه كسى همنشين او نشود(1)؟! و چرا مردم در مدينه از او فرار مى كردند؟!
و چرا عثمان مردم را منع كرد كه با او بنشينند و صحبت كنند؟! و چرا خليفه از مشايعت او منع مى كند و به مروان دستور مى دهد نگذارد كسى با او صحبت كند؟! آرى، ابوذر بر آنچه در آن زمان شايع بود عيب مى گرفت؛ مانند اسراف در بخشش بدون اينكه كسى كه به او بخشيده مى شود شايستگى آن را داشته باشد، و مانند مخالفت با رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين بخششها و در هر چه مخالف سنّت شريفه بود، و مانند اذيّت و آزارِ سابقه دارانِ امّت اسلام توسّط حاكمان بيت اُموى كه مردان فساد و بيهودگى بودند، و گمان مى كردند تخت سلطنت در آن روز بر آن اعمال استقرار يافته است؛ و بر اين باور بودند كه گوش دادن به سخنان ابوذر و نظاير او از صلحاى صحابه، دور كردن اين تخت از مكان استقرارش مى باشد، يا آن افرادى كه به سرعت و با حرص فراوان به آن ثروتهاى انبوه دست يافته بودند ترسيدند اگر كسى به سخن او گوش دهد آنچه گرد آورده اند از آنان گرفته شود، پس عليه او جمع شدند و خليفۀ وقت را با تسويلات و فريبهاى گوناگون عليه او برانگيختند تا واقع شد آنچه واقع شد،
1) - اين روايت را ابن سعد در الطبقات 4:168[229/4] نقل كرده است.
و خليفه اسير هوى و هوس قوم خود بود، و با شهوات آنان حركت مى كرد، و دلش آكنده از محبّت فرزندان پدرش بود اگر چه از شجرۀ ملعونۀ در قرآن باشند.
و ابوذر آنان را از جمع كردن ثروت از راه درست منع نمى كرد، و نمى خواست سلطه را از كسى كه از راه مشروع مالك چيزى شده سلب كند، بلكه غصب كردن حقوق مسلمين و غارت مال خدا مانند شترى كه گياه تازه بهارى مى خورد را بر آنها كه اموال را به خود اختصاص داده بودند و ديگران را از آن محروم كرده بودند، عيب مى گرفت، و چيزى نمى خواست مگر آنچه خداى سبحان با اين سخن خود اراده كرده بود: «وَ اَلَّذِينَ يَكْنِزُونَ اَلذَّهَبَ وَ اَلْفِضَّةَ وَ لاٰ يُنْفِقُونَهٰا فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ» (1)[و كسانى را كه طلا و نقره را گنجينه (و ذخيره و پنهان) مى سازند، و در راه خدا انفاق نمى كنند، به مجازات دردناكى بشارت ده!]، و چيزى نمى خواست جز آنچه رسول خدا صلى الله عليه و آله در جهات مالى آورده بود.
احمد در «مسند»(2)خود، از طريق أحنف بن قيس نقل كرده است: «من در مدينه بودم و مردى را ديدم كه هرگاه مردم او را مى ديدند فرار مى كردند. گفتم:
تو كيستى؟ گفت: من ابوذر صحابى رسول خدا صلى الله عليه و آله هستم. گفتم: چرا مردم از تو فرار مى كنند؟ گفت: من آنها را از اموالى كه جمع مى كنند نهى مى كنم آنچنان كه رسول خدا آنها را از آن نهى مى كرد».
و در «فتح الباري»(3)به نقل از شخصى آمده است: «صحيح اين است كه عيب گرفتن ابوذر، بر سلاطينى بود كه اموال را براى خود جمع مى كردند و در راه صحيح آن انفاق نمى كردند».
و نَوَوى پس از ذكر اين سخن، آن را باطل دانسته است؛ زيرا پادشاهان در
آن هنگام افرادى مثل ابوبكر و عمر و عثمان بودند و اينها خيانت نكرده اند!
اين سخنِ نَوَوى دروغى آشكار است؛ زيرا روزى كه ابوذر نيّتهاى خود را بر زبان آورد، زمان ابوبكر و عمر نبود، بلكه زمان عثمان بود كه مخالفتى آشكار با سيرۀ آن دو داشت، و با سيرۀ نبوى در تمام آنچه گذشت، مباين بود؛ و به همين خاطر ابوذر سلام اللّٰه عليه در زمان ابوبكر و عمر ساكت بود و به عثمان مى گفت: «ويحك يا عثمان! أما رأيت رسول اللّٰه و رأيت أبا بكر وعمر؟ هل رأيت هذا هديهم؟ إنّك تبطش بي بطش جبّار» [واى بر تو اى عثمان! آيا رسول خدا و ابوبكر و عمر را نديدى؟ آيا گمان مى كنى اين، روش آنها است؟ تو مرا قهرآميز مجازات مى كنى و در شدّت مى نهى مانند در شدّت نهادن ستمگر].
و مى گفت: «اتّبع سنّة صاحبيك لا يكن لأحد عليك كلام» [از سنّت و روش دو رفيقت (ابوبكر و عمر) پيروى كن تا كسى عليه تو سخنى نگويد].
افزون بر آن، بر معاويه كه با فرو رفتن در نعمت و وسعت دادن به زندگى و اختصاص اموال به خود، خُلق و خوى كسراها و قيصرها را برگزيده بود، عيب مى گرفت، و اين در حالى بود كه معاويه در زمان پيامبر فقير بود و مالى نداشت و رسول خدا صلى الله عليه و آله از او با همين ويژگى ياد كرده بود [صعلوكاً لا مال له](1)و در لفظى آمده است: «إنّ معاوية تَرِب خفيف الحال»(2)[همانا معاويه، فقير، خاك نشين، و اموالش اندك بود].
در اين هنگام ابوذر چه بايد مى كرد در حالى كه پيامبر اعظم در حديثى كه او را به هفت چيز سفارش كرد(3)، به وى دستور داده بود كه حقّ را بگويد
1) - صحيح مسلم، كتاب النكاح و الطلاق 4:195[290/3، ح 36]؛ سنن نسائى 6:75[274/3، ح 5352]؛ سنن بيهقى 7:135.
2) - صحيح مسلم 4:199[295/3، ح 48].
3) - اين روايت را ابن سعد در الطبقات: 164 [229/4] از طريق عبداللّٰه بن صامت از ابوذر نقل كرده كه گفت: «أوصاني خليلي بسبع: [أمرني] بحبّ المساكين والدنوّ منهم، وأمرني أن أنظر إلى من هو دوني ولا أنظر إلى من هو فوقي، وأمرني أن لا أسأل أحداً شيئاً، وأمرني أن أصل الرحم وإن أدبرت، وأمرني أن أقول الحقّ وإن كان مُرّاً، وأمرني أن لا أخاف لومة لائم، وأمرني أن اُكثِر من لا حول ولا قوّة إلّاباللّٰه؛ فإنّهنّ من كنزٍ تحت العرش» [رفيق من (پيامبر) مرا به هفت چيز سفارش كرد: (مرا) به دوست داشتن فقيران و نزديكى به آنها (امر نمود)، و به من دستور داد كه به پايين تر از خود نگاه كنم و به بالاتر از خود نگاه نكنم، و به من فرمان داد كه از كسى چيزى نخواهم، و مرا امر نمود با خويشاوندان صلۀ رحم نمايم اگر چه آنها پشت كرده باشند، و دستور داد كه حقّ را بگويم هر چند تلخ باشد، و امر نمود از سرزنش كننده نهراسم، و امر نمود «لا حول ولا قوّة إلّاباللّٰه» را زياد بگويم؛ زيرا اين كلمات از گنجى در زير عرش است].
اگر چه تلخ باشد و در راه خدا از ملامت هيچ ملامت كننده اى نترسد.
و سخن عثمان چه فايده اى براى او داشت كه گفت: «مالك وذلك؟ لا اُمّ لك!» [تو را به اين كار چه؟ اى بى مادر!].
و ابوذر مى توانست به او اين سخن را كه گفت، بگويد: «واللّٰه! ما وجدْتُ لي عذراً إلّاالأمر بالمعروف والنهي عن المنكر» [به خدا سوگند! هيچ عذرى براى خودم نمى يابم مگر اينكه امر به معروف و نهى از منكر كنم].
و آنچه ابوذر فرياد آن را بر آورده بود چيز جديدى كه گذشته اى از زمان پيامبر نداشته باشد، نبود؛ و ندا نداد مگر به چيزى كه از كتاب و سنّت فراگرفته بود، و از بين دو لب پيامبر كريم كه دعوت خويش را آشكار كرده بود، دريافت كرده بود. و پيامبر صلى الله عليه و آله ثروت هيچ يك از اصحابش را كه در ميان آنها تاجران و صاحبان املاك و ثروتمندان بودند، به زور نگرفت و از آنها بيش از حقوق واجب الهى دريافت نكرد و ابوذر در دعوت و تبليغ همان روش را پيش گرفت.
پيامبر صلى الله عليه و آله به او از بلا و سختى و رنجى كه به او مى رسد، و از طرد او از جوامع اسلامى: مكّه، مدينه، شام، بصره و كوفه، خبر داده بود. و او را در آن هنگام صالح خواند و به او دستور داد كه صبر كند، و آنچه به او مى رسد در راه خداست؛ و ابوذر گفت: مرحبا به امر خدا. پس صالح بودن ابوذر مانع مى شود
كه او بر خلاف سنّت و به چيزى كه نظام جامعه را مختلّ مى كند، امر نمايد. و اينكه اين بلا و مصيبت او در راه خداست، پذيراى اين نيست كه آنچه اين بلا را به سوى او كشانده مشروع و جايز نباشد. و اگر اين كار او خلاف مصلحت عمومى بود و رضايت خدا و رسولش در آن نبود بايد پيامبر او را از آن عيب گيرى و انكارى كه با سختى ومشقّت به آن قيام مى كند، نهى مى كرد در حالى كه آن حضرت مى دانست اين دعوت، اذيّت و آزار و بلاى سنگينى را براى او در پى دارد و آوازۀ خليفۀ مسلمين را زشت و روى تاريخ وى را سياه مى كند و عار و عيب را تا ابد براى او باقى مى گذارد. و شريعت آسان، اين حكم سختى كه ابوذر به آن متّهم شده را نياورده و او هرگز آن را قصد نكرده چرا كه او در امّت محمّد صلى الله عليه و آله از لحاظ زهد، عبادت، نيكوكارى، سيره، راستگويى، بلندپايگى و محبوبيّت، و اخلاق، مانند عيسى است. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله او را چنين توصيف نموده است و تنها عثمان آنگاه كه بر او خشم گرفت گفت:
«أشيروا عليّ في هذا الشيخ الكذّاب، إمّا أن أضربه أو أحبسه أو أقتله» [به من دربارۀ اين پيرمرد بسيار دروغگو مشورت دهيد كه او را بزنم يا حبس كنم يا بكشم] و آنگاه كه ابوذر از رسول خدا صلى الله عليه و آله حديث فرزندان عاص را نقل كرد، عثمان او را تكذيب نمود.
شگفتا! اين جزاى كسى است كه به خاطر خدا و رسولش نصيحت كرد و از جانب آنها كلام راستى را رساند؟ نه، به خدا سوگند!، اين ادبى است كه ويژۀ خليفه است!
و عجيب تر از اين، پاسخى است كه عثمان به مولا امير المؤمنين داد كه چون آن حضرت از ابوذر دفاع كرد و فرمود: «اُشير عليك بما قال مؤمن آل فرعون»(1)[به تو مشورت مى دهم به آنچه كه مؤمن آل فرعون گفت]، عثمان كلام درشتى گفت كه واقدى آن را مخفى كرده و دوست ندارد كه ذكر شود! و ما
1) - نگاه كن: شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحديد 2:375-387[252/8-262، خطبۀ 130]؛ [الغدير 430/8].
اگر چه از طريقى ديگر بر آن آگاه شده ايم لكن اين كتاب را از ذكر آن پاك و منزّه مى داريم.
و عثمان بار ديگر نيز با كلامى درشت و خشن با امير المؤمنين عليه السلام برخورد كرد و آن، هنگامى بود كه او و دو فرزندش دو سبط پيامبر، ابوذر را در راهش به سوى تبعيدگاه مشايعت كردند، و مروان مراقب او بود و تفصيل آن گذشت(1)و در آن واقعه عثمان به على عليه السلام گفت: «ما أنت بأفضل عندي من مروان» [تو نزد من از مروان برتر نيستى!].
همانا به خاطر حقارت و پستى دنيا نزد خداست كه بين على و مروان آن وزغ فرزند وزغ و ملعون فرزند ملعون، فخر فروشى و تفاضل واقع شود. من نمى دانم آيا خليفه از سخنان پيامبر دربارۀ مروان به دور بود؟! آيا مروان و هوى و هوس هاى باطل او در برابر چشم و گوش او نبود؟! يا نزديكى و خويشاوندى موجب شد از آن چشم پوشى كند و فرزند حَكَم را مساوى و نظير كسى كه خداوندِ جليل او را تطهير كرده و او را در قرآن حكيم جان پيامبر اعظم دانسته ببيند؟! چه بزرگ است كلامى كه از دهانهاى آنها خارج مى شود....
«أَ فَحُكْمَ اَلْجٰاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اَللّٰهِ حُكْماً لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ» (2)
[آيا آنها حكم جاهليّت را (از تو) مى خواهند؟! و چه كسى بهتر از خدا، براى
قومى كه اهل يقين هستند، حكم مى كند؟!].
چقدر جنايت تاريخ بر دارندگان فضايل وافتخارات، زياد است، آنها كه اين امّت از تاريخ زندگى آنان، اخلاق كريمانۀ آنها، و نتايج فضايل و كارهاى مثبت آنها، و خُلق و خوى كامل آنها، و اصول سخنان آنها، و موعظه هاى بليغ
آنها، و حكمتهاى دُرر بار آنها، و موارد اقدام و امتناع آنها را استفاده كرده است!
در اينجا تاريخ را مى بينى كه به سرعت مى گذرد و ياد آنها را فراموش كرده و فضلشان را انكار مى كند، يا گفتارى مجمل در قالبى تحقير شده مى آورد، يا سخن را در حالى مى آورد كه خبرى دروغ يا روايتى كه عيبى وارد مى كند با آن همراه است، همۀ اينها به خاطر تأييد يك مبدأ فكرى، و پيروى و تقليد از يارى دهندۀ هوى و هوس، و پوشاندن واقعيّت بر گروههاى ديگرى كه روش شدن حقيقت به آنان و كرامتشان لطمه وارد مى كند، و نيز به خاطر پيروى از هوى و هوس هاى سياستمداران وقت يا رهبران زمان بوده است.
پس به خاطر همۀ اين جهات، تاريخ از بحث گسترده پيرامون زندگى ابوذر كه سرشار از فضيلتها و احسانهاست و با نبوغ و خلّاقيّت و كمالات امتياز يافته، غفلت كرده است، فضيلتهايى كه بايد در سلوك و تهذيب مورد اقتدا واقع شوند، و در تقوا و مبدأ براى امّت الگو باشند.
در اين راستا، بلاذرى را مى بينى كه حديث اخراج ابوذر به ربذه را از چند طريق ذكر مى كند و قول ابوذر به حوشب فزارى - و ابوذر همان كسى است كه آسمان سايه نيفكند و زمين... - را نقل مى كند كه گفت: «اُخرجتُ كارهاً» [من به زور اخراج شدم]. سپس به دنبال آن، كلام دروغ سعيد بن مسيّب - كه از دشمنان عترت طاهره و شيعيان آنهاست - را مى آورد كه اخراج ابوذر توسّط عثمان را انكار مى كند و مى گويد: خود ابوذر به خاطر رغبت به سكونت در آنجا خارج شد.
و اين ساده لوح نمى داند كه اين سخن، تكذيب رسول خدا صلى الله عليه و آله است كه به ابوذر خبر داد از مدينه اخراج مى شود(1).
1) - نگاه كن: مسند احمد 5:178[228/6-229، ح 21048-21049] و رجال سند همگى ثقه هستند.
و نيز تكذيب مولا امير المؤمنين عليه السلام است كه پس از وفات ابوذر در تبعيدگاه و تصميم عثمان براى اخراج عمّار به عثمان فرمود: «يا عثمان! إتّق اللّٰه فإنّك سيّرت رجلاً صالحاً من المسلمين فهلك في تسييرك»(1)[اى عثمان! تقواى الهى پيشه كن! همانا تو مرد صالحى از مسلمين (ابوذر) را تبعيد كردى و به خاطر تبعيد تو وفات نمود].
و تكذيب سخن ابوذر است كه خودِ بلاذرى از طريقى صحيح نقل كرده است: «ردّني عثمان بعد الهجرة أعرابيّاً» [عثمان مرا پس از هجرت، به عرب باديه نشين مبدّل كرد (و به تعرّب بعد از هجرت گرفتار نمود(2)].
و تكذيب عثمان است كه بلاذرى از او نيز روايت كرده كه چون خبر وفات ابوذر به او رسيد گفت: خدا او را رحمت كند. و عمّار (به او كنايه زد و) گفت:
بله، از ته دل و با تمام وجودمان براى او طلب آمرزش مى كنيم. آنگاه عثمان گفت: «يا عاضّ أير أبيه! أتراني ندمْتُ على تسييره؟...» [اى آلت پدرت در دهانت باد! آيا گمان مى كنى من از تبعيد او پشيمان هستم؟...]. تمام اين حديث در بحث برخوردهاى خليفه با عمّار مى آيد(3).
و نشانۀ ديگر بر امانتدارى بلاذرى در نقل، اين است كه وى پس از نقل
1) - ان شاء اللّٰه در ص 14 از جلد دوم اين كتاب، اين حديث به طور كامل ذكر مى شود.
2) - [يعنى پس از هجرت و آمدن من به مدينة الرسول و انس با پيامبر و احكام نورانى اسلام، مرا از مدينه منبع احكام نورانى اسلام دور كرد و به تعرّب بعد الهجرة گرفتار كرد؛ بر اساس آنچه از روايات و كلمات فقها استفاده مى شود مراد از تعرّب بعد از هجرت آن است كه فرد پس از معرفت و اعتقاد به آيين اسلام و فراگيرى احكام و معارف آن، جايى را براى سكونت خود برگزيند كه موجب وهن و نقصان دين مى گردد، مانند سرزمين كفر يا باديه. در روايتى از امام صادق عليه السلام تعرّب بعد از هجرت به ترك ولايت أئمّه عليهم السلام پس از معرفت آن تفسير شده است. در كلمات برخى آمده كه تعرّب عبارت است از انحراف از حقّ و پيوستن به گمراهان و منحرفان پس از ورود به حريم سعادت و همراهى با هدايت يافتگان؛ ر. ك: وسائل الشيعة، طبع آل البيت 100/15؛ مصباح المنهاج، سيّد محمّد سعيد حكيم: 267-268؛ كلمة التقوى، شيخ محمّد امين زين الدين 586/1؛ الرواشح السماويّة في شرح الأحاديث الإماميّة، محقّق داماد/ 142؛ فرهنگ فقه فارسى 528/2].
3) - نگاه كن: ص 14 از جلد دوم اين كتاب؛ و ص 818 از كتاب برگزيدۀ الغدير.
داستان ابوذر و مشايعت مولا امير المؤمنين، مى نويسد: «بين على و عثمان در اين رابطه كلامى ردّ و بدل شد». و آنچه ردّ و بدل شد را ذكر نمى كند؛ زيرا در آن كلام، عيب صاحبش [عثمان] نهفته است!
و طبرى را مى بينى كه در كتاب تاريخ خود(1)وقتى به تاريخ ابوذر مى رسدمى نويسد:
«در سال (30) آنچه از امر ابوذر و معاويه، و راندن ابوذر از شام به مدينه توسّط معاويه كه ذكر مى شود، اتّفاق افتاد. و در سبب راندن وى از شام امور زيادى گفته شده كه ذكر بيشتر آنها را دوست ندارم. و امّا كسانى كه معاويه را در اين باره بى تقصير و او را داراى عذرِ موجّه مى دانند در اين رابطه قصّه اى ذكر كرده اند».
چرا طبرى آن امور فراوان را ترك كرد و از ميان آنها فقط داستان آنها كه براى معاويه عذر تراشيده اند و عمل خليفه را توجيه كرده اند ذكر مى كند؟ سپس داستان را به شكل دروغ و ساختگى كه هيچ چيز آن صحيح نيست، ذكر مى كند، داستانى كه تاريخ صحيح يا حديثى كه صحّت آن مورد توافق همه است، آن را تكذيب مى كند. و ضعف سند اين داستان براى اثبات بى پايه بودن آن كفايت مى كند؛ رجال اين سند از اين قرارند:
1 - سرىّ؛ اين اسم مشترك بين دو نفر است كه هر دو معروف به دروغگويى و جعل بوده اند.
2 - شعيب بن ابراهيم اسدى كوفى؛ وى مجهول است و شناخته شده نيست. ابن عدى نوشته است: «او شناخته شده نيست»(2).
3 - سيف بن عمر تميمى كوفى؛ ما پيش از اين اقوال حافظان و بزرگان جرح و تعديل را پيرامون اين مرد ذكر كرديم(3):
او ضعيف است، و حديثش نقل نمى شود، از درجه اعتبار ساقط است، بسيار جعل مى كرد، عموم احاديش نامأنوس و نادرست است، احاديث جعلى را از افراد ثقه نقل مى كند، حديث جعل مى كرد، و به زندقه و كفر متّهم بود.
4 - عطيّة بن سعد عوفى كوفى؛ اهل سنّت دربارۀ او نظريّات متضادّى دارند؛ برخى او را ثقه، و برخى ضعيف مى دانند(1).
5 - يزيد فقعسى؛ او را نمى شناسم و نامى از او در كتابهايى كه شرح حال افراد را نوشته اند، نيافته ام.
طبرى تاريخ خود را با نوشته هاى سرىّ بسيار دروغگو و جاعل، از شعيب كه مجهول است، از سيف كه بسيار جعل كننده و متروك و از درجۀ اعتبار ساقط و متّهم به كفر و زندقه است، سياه و چركين كرده است.
و در صفحات اين كتاب با اين سند قبيح (701) روايت ذكر شده كه براى پرده كشيدن بر حقايق روشن در حوادثى كه از سال (11) تا (37) يعنى زمان خلفاى سه گانه، واقع شده، جعل شده اند. و چيزى از اين طريق ناهموار در هيچ يك از اجزاى كتاب يافت نمى شود به جز يك حديث كه در سال (10) ذكر كرده است، و نقل اين روايات جعلى را از سال وفات پيامبر اقدس شروع كرده و در جزء سوم و چهارم و پنجم پراكنده است، و با انتهاى جزء پنجم اين روايات نيز تمام مى شود.
و مطلب قابل توجّه اين كه: طبرى در جزء سوم از صفحه (210) تا صفحۀ (241)(2)از سرىّ با اين عبارت نقل روايت مى كند: «حدّثني» [براى من حديث كرد] كه اين عبارت مى رساند او خود از سرىّ شنيده است، و از صفحۀ (241) تا آخرين روايتى كه از او نقل كرده مى نويسد(3): «كتب اليّ السريّ»
[سرىّ به من نوشت]، به جز يك حديث در جزء چهارم (صفحه 82)(1)كه مى نويسد: «حدّثنا» [براى ما حديث كرده است]. و هر كسى در اين روايات دقّت كند آنها را بافتۀ يك دست، و به وجود آمدۀ توسّط يك شخص مى يابد و گمان نمى كنم همۀ اينها بر فردى مثل طبرى پوشيده مانده باشد لكن محبّت، انسان را كور و كر مى كند. و اين دروغهاى ساخته شده صفحات تاريخ ابن عساكر، كامل ابن اثير، بدايۀ ابن كثير، تاريخ ابن خلدون، تاريخ ابو الفداء و كتابهاى نويسندگان ديگرى كه چشم و گوش بسته به دنبال طبرى راه افتاده اند، را سياه كرده است و گمان كرده اند آنچه را طبرى در تاريخ خود به هم بافته، اصلى است كه بايد از آن پيروى كرد و هيچ عيبى در آن وجود ندارد، با اينكه علماى علم رجال اختلاف ندارند در اين كه اگر در حديثى، يكى از رجال اين سند يافت شود آن حديث ضعيف و باطل است تا چه رسد به اينكه همۀ اين افراد در سند روايتى جمع شوند. و تأليفات متأخّرى كه امروز نوشته مى شود و پر از سخنان ضعيف و باطل است و هوى و هوسها آنها را به وجود آورده، همگى از همين اقوال ضعيف و پست گرفته شده كه ماهيّت آنها را شناختى و ما تو را بر نمونه هايى از آن آگاه مى كنيم:
و ابن اثير را در كتاب «الكامل» - كه در حقيقت «الناقص» است - مى بينى كه در اين قضيّه، در ذكر كردن و مهمل گذاشتن، مانند طبرى عمل كرده چنانكه در هر قضيّۀ تاريخى اى كه با هم توافق دارند به همين شكل عمل كرده است، لكن وى خاشاكى بر بار هيزم و بلايى بر بلا افزوده(2)و نوشته است(3):
در اين سال آنچه كه پيرامون ابوذر و راندن او از شام به مدينه توسّط معاويه كه نقل شده، رخ داده است. و دربارۀ علّت آن امور زيادى گفته شده كه نوشتن آن را دوست ندارم؛ مانند دشنام معاويه به او، و تهديد او به قتل، و فرستادن او از شام به مدينه برروى شتر بى جهاز، و تبعيد او از مدينه به شكلى شنيع و ناپسند كه نقل آن صحيح نيست. و اگر روايت آن صحيح باشد بايد از عثمان دفاع شود و براى او عذرى موجّه ذكر شود؛ زيرا حاكم مى تواند رعيّت خود را تأديب كند، و عذرهايى از اين دست، نه اينكه اين كار وى سبب طعن و عيب گرفتن بر او شود!
آنچه را كه اين مرد نقل آن را صحيح ندانسته، ديگران قبل و بعد از او صحيح دانسته اند، و اين بيچاره به آنچه اراده كرده نرسيده است، و گمان كرده اگر حقايق را با دست امانتش بپوشاند، بر مردم پوشيده مى ماند.
فرض كن او تاريخ را با مجمل گويى پوشاند امّا با محدّثينى كه حديث اخراج ابوذر از مدينه و طرد او از مكّه و شام را در باب فتنه ها و در باب نشانه هاى نبوّت نقل كرده اند چه مى كند؟
مطلب بعد اينكه: تأديب رعيّت توسّط خليفه دربارۀ كسى است كه آداب دينى را رعايت نكند و سرگشتگى هاى جهل و نادانى، او را به پرتگاههاى پستى و خوارى سقوط دهد، و امّا شخصيّتى چون ابوذر كه رسول خدا صلى الله عليه و آله وى را به گونه اى ستوده كه ديگرى را چنان ستايشى نكرده، و او را به خود نزديك كرده، و به او تعليم داده و هرگاه غايب مى شد از او سراغ مى گرفت، و شهادت داده كه او از جهت سيره، هيئت و شكل ظاهرى، اخلاق، نيكوكارى، راستگويى، عبادت و زهد مانند عيسى بن مريم است، به چه چيز ادب مى شود؟! و براى چه؟! و اين چه تأديبى است كه پيامبر اعظم آن را آزمايشى در راه خدا مى داند؟! و به ابوذر دستور مى دهد كه صبر كند و او مى گويد: «مرحبا به امر خدا». و براى چه و به چه خاطر ابوذر مستحقّ تأديب شد در حالى كه
عمل او نيكو و نزد خداى سبحان مشكور بود و مولا امير المؤمنين آن را غضب در راه خدا دانست و به ابوذر فرمود: «فارج من غضبت له»(1)[به كسى اميد داشته باش كه براى او غضب كردى]؟!
آرى، ابوذر بايد مردم را به خاطر علم نبوّت و احكام و حكمتهاى دين كه مى دانست، و خُلق و خوى كريمانه اى كه داشت، و ملكات فاضله اى كه او را در امّت محمّد صلى الله عليه و آله شبيه عيسى بن مريم كرده بود ادب كند. خليفه را چه شده كه به دنبال ادب كردن شخصيّتى مانند ابوذر است، امّا ادب كردن وليد بن عقبۀ هميشه مست، به جرم شراب خوارى و بازيچه قرار دادن نماز واجب، بر خليفه سنگين است؟!
و نيز تأديب عبيداللّٰه بن عمر به خاطر كشتن انسانهاى بى گناه بر وى گران است!
و تأديب مروان كه او را به نامه اى كه به دروغ به او نسبت داده شده متّهم مى كرد، گران آمد!
و تأديب بى حياى متهتّك، مغيرة بن أخنس - كه به او گفت: «أنا أكفيك عليّ ابن أبي طالب» [من تو را از على بن ابى طالب كفايت مى كنم (شرّ او را دفع مى كنم)]؛ و امام در پاسخ او گفت: «يابن اللعين الأبتر! والشجرة الّتي لا أصل لها ولا فرع، أنت تكفيني؟! فواللّٰه! ما أعَزَّ اللّٰهُ مَنْ أنت ناصره...»(2)[اى پسر ملعون بى تبار! و درختى كه نه ريشه دارد و نه شاخه! تو مرا كفايت مى كنى؟! به خدا سوگند! خداوند كسى كه تو يارش باشى را عزّت نمى دهد...] - بر وى گران آمد!
و خليفه را چه مى شود كه امور مهمّ جامعه را به مروان مى سپارد و كليدهاى مصالح عمومى را به او مى دهد و به سخن فرد صالح اين امّت مولا امير المؤمنين گوش نمى دهد كه فرمود: «أما رضيت من مروان ولا رضي منك إلّا بتحرّفك عن دينك وعن عقلك مثل جمل الظعينة يُقاد حيث يُسار به؟ واللّٰه! ما مروان
بذي رأي في دينه ولا في نفسه، وأيم اللّٰه إنّي لأراه سيوردك ثمّ لا يُصدرك، وما أنا بعائد بعد مقامي هذا لمعاتبتك، أذهبت شرفك، وغُلِبت على أمرك...»(1)[آگاه باش تو به مروان راضى نشدى و او به تو رضايت نداد جز با منحرف شدن تو از دين و عقلت، مانند شترى كه هودج بر آن گذاشته اند و به هر كجا كشيده شود مى رود؟ به خدا سوگند! مروان دربارۀ دينش و دربارۀ خودش صاحب رأى و نظر نيست، و به خدا سوگند! او را مى بينم كه تو را در اين امر وارد مى كند ولى تو را سيراب نمى كند، و من پس از اين مجلس به عتاب تو روى نمى آورم، شرف خود را بردى و بر امر خود ناتوان و مغلوب شدى...]؟! به صلاح خليفه بود كه ابوذر را به خود نزديك كند و از علم و اخلاق و عبادت و امانت و وثاقت و تقوا و زهد او بهره مند شود، لكن اين كار را نكرد.
اينها همه از ابن اثير فوت شده و آن را درك نكرده است؛ و از اين رو براى اين مرد عذر تراشيده كه خليفه رعيّت خود را ادب كرده است!
ابن كثير دمشقى در «البداية والنهاية»(2)سخنان خود را بر همان پايه و اساسى كه افراد قبل از او بالا برده اند، بنا كرده است و رخدادهاى زشت را حذف كرده و در طنبور نغمه هايى را افزوده است [و سخنان باطلى نگاشته است]؛ آنجا كه مى گويد:
ابوذر بر ثروتمندانى كه مالى جمع مى كردند عيب مى گرفت و از اين كه بيشتر از قوت چيزى ذخيره شود منع مى كرد و واجب مى دانست كه مقدار زائد و اضافى صدقه داده شود و آيۀ: «وَ اَلَّذِينَ يَكْنِزُونَ اَلذَّهَبَ وَ اَلْفِضَّةَ وَ لاٰ يُنْفِقُونَهٰا فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ» (3)[و كسانى را كه طلا و
نقره را گنجينه (و ذخيره و پنهان) مى سازند، و در راه خدا انفاق نمى كنند، به مجازات دردناكى بشارت ده!]، را تأويل مى كرد، و معاويه او را از اشاعۀ اين عقيده نهى مى كرد ولى او نمى پذيرفت و از عقيده و سخنان خود دست بر نمى داشت، پس كسى را فرستاد و پيش عثمان از او شكايت كرد و عثمان به ابوذر نوشت به مدينه بيايد و او آمد، آنگاه عثمان او را بر برخى از كارهايش ملامت كرد و از او خواست از اين كارها دست بردارد و توبه كند ولى او دست برنداشت؛ از اين رو به او امر نمود در ربذه كه در طرف شرق مدينه بود اقامت كند، و گفته مى شود: خود او از عثمان خواست در آنجا اقامت كند، و گفت: همانا رسول خدا صلى الله عليه و آله به من فرمود: هرگاه بناها به سلع رسيد از مدينه خارج شو، و در آن زمان بناها به سلع رسيده بود، پس عثمان اجازه داد در ربذه اقامت كند، و به او امر نمود برخى اوقات به مدينه بيايد و تجديد عهد كند تا گرفتار تعرّب بعد از هجرت(1)نشود، و ابوذر چنين كرد، و در ربذه اقامت كرد تا وفات نمود.
و آنگاه كه وفات ابوذر را يادآور مى شود، مى نويسد(2):
دربارۀ فضيلت او احاديث زيادى وارد شده است، مشهورترين آنها روايتى است كه اعمش از ابويقظان عثمان بن عمير، از ابوحرب بن ابوالاسود، از عبداللّٰه بن عمرو نقل كرده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «ما أظلّت الخضراء ولا أقلّت الغبراء أصدق لهجة من أبي ذر» [آسمان سايه نيفكنده و زمين حمل نكرده كسى را كه راستگوتر از ابوذر باشد]. و اين روايت ضعيف است....
اين، همۀ دروغهايى است كه ابن كثير در اين مقام در ظرف خود دارد. و در آن چند اشكال وجود دارد:
1 - متّهم كردن ابوذر به اينكه او جمع آورى مال را بر ثروتمندان عيب
مى گرفت....
از قديم اين ديدگاه را به دروغ به اين صحابى بزرگ نسبت مى دادند و در دوره هاى اخير به شكل زشت ديگرى تغيير كرده است و آن نسبت سوسياليسم به اوست و ما به تفصيل پيرامون آن سخن خواهيم گفت.
2 - ابن كثير ساكن بودن ابوذر در شام و رفتن به ربذه را به انتخاب خود او مى داند پس از اينكه اشاره مى كند كه عثمان به او امر كرد در ربذه اقامت كند.
امّا حديث ربذه: ما كمى پيش تر(1)، تو را آگاه كرديم كه ابوذر به آنجا رانده شد، و از مدينة النبى با وضع بدى اخراج شد، و آن اتّفاقات بين على عليه السلام و مروان و عثمان، و بين عثمان و عمّار در گرفت و عثمان به تبعيد او اعتراف كرد و اميرالمؤمنين على عليه السلام اين مطلب را عليه او اثبات نمود، و عدّه اى از خود ابوذرِ راستگو، حديث او را و اينكه عثمان او را به تعرّب بعد از هجرت گرفتار مى كند، شنيدند. و اين مقتضاى خبر دادن رسول خدا صلى الله عليه و آله به ابوذر است كه به زودى از مدينه اخراج، و از مكّه و شام طرد مى شود.
و امّا خبر شام: گذشت(2)كه از آنجا اخراج شد و اين رفتن نيز به اختيار او نبود.
3 - و امّا حديث رسيدن بناها به سلع، دروغ و افتراى بر اُمّذر است. اين حديث در «مستدرك حاكم»(3)آمده است و چنانكه گذشت(4)بلاذرى آن را ذكر كرده است. و آنگونه كه در حديث طبرى آمده است وى اين حديث را سبب خروج ابوذر به سوى شام با اذن عثمان مى داند نه سبب خروج او به ربذه.
افزون بر آنكه ابن كثير اين حديث را از تاريخ طبرى گرفته است و بيشتر آنچه نوشته، خلاصۀ مطالبى است كه در تاريخ طبرى آمده است البتّه با تصرّف در آن به گونه اى كه دوست دارد، و چنانكه گذشت(1)رجال سند اين روايت در تاريخ طبرى يا دروغگوى جاعل است، يا مجهول و ناشناس، و يا ضعيف و متّهم به زندقه و كفر؛ و آنها عبارتند از: 1 - سرىّ. 2 - شعيب. 3 - سيف.
4 - عطيّه. 5 - يزيد فقعسى.
و اگر يكى از اين افراد در سند حديثى باشد به آن توجّه نمى شود [تا چه رسد به روايتى كه همۀ آنها در سندش وجود داشته باشند]. و بر فرض كه اين حديث معتبر باشد، امّا در برابر اخبار صحيحى كه با اين حديث معارض است و دلالت مى كنند بر اينكه رسول خدا صلى الله عليه و آله خبر دادند كه ابوذر از مكّه و مدينه و شام اخراج و طرد مى شود، تاب مقاومت ندارد. و اين اخبار صحيح با سخنانى كه از ابوذر و عثمان و ديگران در تبعيد ابوذر توسّط عثمان، گذشت، تقويت مى شوند.
و عذرها و دليلهاى ضعيفى كه بزرگان اهل سنّت در توجيه اين گناه زشت عثمان گفته اند را نيز به اين پاسخها اضافه كن [و همين توجيهات و عذر تراشى ها خود بهترين دليل است بر اينكه خروج ابوذر به فرمان عثمان بوده است نه به اختيار خودش].
4 - و امّا آنچه ذكر كرد كه عثمان به ابوذر دستور داده به مدينه سركشى نمايد تا به عرب باديه نشين و جاهل تبديل نشود، اين از جملۀ همان روايت دروغى است كه حديث سلع را دربرداشت. و از طريق بلاذرى به سند صحيح نقل شده كه ابوذر گفت: «ردّني عثمان بعد الهجرة أعرابيّاً» [عثمان مرا بعد از هجرت باديه نشين نمود]. علاوه بر آنكه كسى نقل نكرده كه ابوذر در خلال ايّام تبعيدش از سال (30) تا زمان وفاتش سال (32)، به مدينه آمده باشد تا امر عثمان به
1) - در ص 396-399 از اين كتاب.
سركشى كردن را امتثال كرده باشد.
5 - آنجا كه گفت: دربارۀ فضيلت ابوذر احاديث زيادى وارد شده كه مشهورترين آنها....
همانا عادت ابن كثير در [ذكر] فضايل اين است كه هرگاه به نوشتن تاريخ كسانى كه به آنها علاقه دارد يعنى اُمويان و شكم پرستانى كه به آنها پيوسته اند مى پردازد، زياد سخن پراكنى مى كند و احاديث بى ارزش و جعلى را به شكل احاديث صحيح ذكر مى كند بدون اينكه سند آنها را بياورد يا در نقد مضامين آنها چيزى بگويد، و از سرهم بندى كردن اين مطالب ملول نمى شود اگر چه بسته هايى از كاغذ را سياه كند.
لكن هنگامى كه نوبت به ذكر فضيلت يكى از اهل بيت عليهم السلام يا شيعيان و نزديكان آنها از بزرگان و صالحان امّت مثل ابوذر مى رسد، زمين با وجود گستردگى اش بر او تنگ مى شود و درنگ و توقّف مى كند، گويى زبانش بند مى آيد و لبانش باز مى ايستد و يا گوش وى از شنيدن اين فضايل كر شده و اين فضايل به او نمى رسد. و اگر ناچار به ذكر چيزى از اين فضايل شود در شكل وقالبى كوچك و بى مقدار شده، مى آورد، چنانكه در اينجا نيز همين روش را پياده كرده و مشهورترين فضايل ابوذر را ضعيف مى شمارد، در حالى كه مى داند طريق اين سند منحصر به طريق ابن عمرو كه ابن سعد و تِرمذى و ابن ماجه و حاكم نقل كرده اند و خود او ذكر كرده، نيست و از طريق اميرالمؤمنين على عليه السلام، ابوذر، ابودرداء، جابر بن عبداللّٰه، عبداللّٰه بن عمر و ابو هريره نيز نقل شده است. و تِرمذى در صحيح خود تعدادى از طُرُق آن را حَسَن دانسته است(1).
1) - سنن تِرمذى 2:221[628/5، ح 3801 و 3802].
«لَقَدْ كُنْتَ فِي غَفْلَةٍ مِنْ هٰذٰا فَكَشَفْنٰا عَنْكَ غِطٰاءَكَ
فَبَصَرُكَ اَلْيَوْمَ حَدِيدٌ» (1)
[(به او خطاب مى شود): تو از اين صحنه (و دادگاه بزرگ) غافل بودى
و ما پرده را از چشم تو كنار زديم، وامروز چشمت كاملاً تيزبين است!].
انكار و منع آقاى ما ابوذر، متوجّه امثال افراد ياد شده بود؛ افرادى چون معاويه كه ابوذر هر روز در كنار خانۀ او صدايش را بلند مى كرد و اين آيه را مى خواند: «وَ اَلَّذِينَ يَكْنِزُونَ اَلذَّهَبَ وَ اَلْفِضَّةَ وَ لاٰ يُنْفِقُونَهٰا فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ» (2)[و كسانى را كه طلا و نقره را گنجينه (و ذخيره و پنهان) مى سازند، و در راه خدا انفاق نمى كنند، به مجازات دردناكى بشارت ده!].
و [وقتى] مى ديد اموال براى او جمع آورى شده است مى گفت: «جاءت القطار تحمل النار» [شتران آمدند در حالى كه آتش حمل مى كنند].
و مثل مروان كه يكى از بخششهاى عثمان به او خُمس آفريقا بود كه به پانصد هزار دينار مى رسيد.
و مثل عبدالرحمن بن عوف، زيد بن ثابت مخلّف، طلحه و... و امثال اين افراد كه نسبت به جامعۀ دينى بخيل بودند.
و ابوذر مى ديد ابوموسى با پيمانه اى از طلا و نقره نزد خليفۀ وقت آمد و او آنها را بين زنان و دخترانش تقسيم كرد بدون اينكه به مخالفت با سنّت شريف اهميّتى دهد، و او مقدار طلا و نقره اى كه ذخيره شده بود و در روزى كه به خانه اش هجوم آوردند غارت گرديد، را مى دانست؛ «زُيِّنَ لِلنّٰاسِ حُبُّ اَلشَّهَوٰاتِ مِنَ اَلنِّسٰاءِ وَ اَلْبَنِينَ وَ اَلْقَنٰاطِيرِ اَلْمُقَنْطَرَةِ مِنَ اَلذَّهَبِ وَ اَلْفِضَّةِ وَ اَلْخَيْلِ اَلْمُسَوَّمَةِ وَ اَلْأَنْعٰامِ وَ اَلْحَرْثِ ذٰلِكَ مَتٰاعُ اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ اَللّٰهُ عِنْدَهُ حُسْنُ اَلْمَآبِ» (3)[محبّت امور
مادّى، از زنان و فرزندان و اموال هنگفت از طلا و نقره و اسبهاى ممتاز و چهارپايان و زراعت، در نظر مردم جلوه داده شده است؛ (تا در پرتو آن، آزمايش و تربيت شوند؛ ولى) اينها (در صورتى كه هدف نهايى آدمى را تشكيل دهند)، سرمايۀ زندگى پست (مادّى) است؛ و سرانجام نيك (و زندگى والا و جاويدان)، نزد خداست].
به همين خاطر انكارش را متوجّه معاصران و رفقا و همراهان ثروتمند خود نمى كرد؛ كسانى چون قيس بن سعد بن عُباده انصارى كه غير از حقوق مالى كه بر او واجب بود، هزاران هزار مى بخشيد(1).
و مانند ابوسعيد خُدرى كه مى گفت: من اهل خانه اى از انصار را نمى شناسم كه بيشتر از ما اموال داشته باشند(2).
و مانند عبداللّٰه بن جعفر طيّار كه ذكر ثروت و بخششهاى او فضاها را پر كرده است، و ابن عساكر در تاريخ خود(3)و ديگران به تفصيل دربارۀ آن سخن گفته اند.
و مانند عبداللّٰه بن مسعود كه چنانكه در «صفة الصفوة» آمده نود هزار از خود به ارث گذاشت و....
و گوش دنيا نشنيده كه ابوذر اين ثروتمندان را سرزنش كند؛ زيرا وى مى دانست آنها اين ثروتها را از راههاى شرعى به دست آورده اند و حقوق واجب و بلكه بيش از آن را ادا كرده اند، و حقوق مروّت و جوانمردى را به خوبى رعايت كرده اند، و او از مردم تنها همين را مى خواست.
چرا ابوذر آنگاه كه كاخ خضراءِ معاويه در دمشق را مى ديد، و به وى مى گفت: «يا معاوية! إن كانت هذه الدار من مال اللّٰه فهي الخيانة، وإن كانت من مالك فهذا الإسراف» [اى معاويه! اگر اين خانه از مال خدا ساخته شده خيانت است و اگر از
مال خودت ساخته شده اسراف است]؛ و معاويه ساكت ماند.
و ابوذر مى گفت: «واللّٰه! لقد حدثت أعمال ما أعرفها، واللّٰه! ما هي في كتاب اللّٰه ولا سنّة نبيّه، واللّٰه! إنّي لأرى حقّاً يطفأ، وباطلاً يُحيى، وصادقاً يكذّب، وأثرة بغير تقى، وصالحاً مستأثراً عليه»(1)[به خدا سوگند! همانا اعمالى انجام مى شود كه آن را نمى فهمم، و به خدا سوگند! اين اعمال در كتاب خدا و سنّت پيامبرش نيست، و به خدا سوگند! من حقّى را مى بينم كه خاموش مى شود، و باطلى كه زنده مى شود، و فرد صادقى كه تكذيب مى شود، و كرامتى كه از راه غير تقوا به دست آمده، و فرد صالحى كه به او زور گفته مى شود].
و مى بيند كه مقداد خانه اش را در مدينه با گِل بنا مى كند و داخل و بيرون آن را با گچ سفيد مى كند - بنا بر نقل مروج الذهب(2)- ولى بر او عيب نمى گيرد، و او را از اين كار نهى نمى كند، و كلمه اى سخن نمى گويد؛ و اين نيست مگر به خاطر اينكه بين دو مال و دو خانه و صاحب اين دو خانه تفاوت آشكارى مشاهده مى كرد.
و امّا آنچه دروغگويان به آقاى ما ابوذر نسبت داده اند كه بايد همۀ اموال زائد بر قوت را انفاق كرد، از دروغها و افتراهاى آنهاست كه ابوذر آن را ادّعا نكرده و مردم را به آن دعوت نكرده است؛ و چگونه چنين باشد در حالى كه ابوذر از شريعت حقّ، وجوب زكات را مى شنيد، و زكات آنها امكان ندارد مگر پس از فراخى و اموال زائد بر مؤونه. و خداوند سبحان مى فرمايد: «خُذْ مِنْ أَمْوٰالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِمْ» (3)[از اموال آنها صدقه اى (به عنوان زكات) بگير، تا به وسيلۀ آن، آنها را پاك سازى و پرورش دهى].
و اينكه صدقه به صورت نكره آمده و «مِنْ» تبعيضيّه به كار رفته، مى رساند آنچه گرفته مى شود بخشى از مال است نه همۀ آن. علاوه بر آن، نصابهايى كه
براى طلا و نقره و حيوانات و غلّات معيّن شده همگى نصّ در اين مطلب است كه بقيّۀ مال براى صاحبان آن مباح است. و خود ابوذر دربارۀ آداب زكات، احاديثى دارد كه بخارى و مسلم و ديگر كسانى كه كتاب صحيح دارند و نيز احمد و بيهقى و ديگران نقل كرده اند. و اگر پس از دادن زكات، انفاقى واجب باشد پس معناى محدود كردن زكات به نصابها و خارج كردن نصاب از آنها چيست؟ و اين، مطلب آشكارى است كه بر هيچ مسلمانى پوشيده نيست تا چه رسد به ابوذر كه ظرف علم است و به سنّت شريفه احاطه دارد.
و اگر بر عهدۀ مكلّف پس از دادن زكات، انفاق واجبى است كه ادا نكرده، پس معناى رستگارى اى كه خداوند متعال، مؤمنان را به آن توصيف نموده و فرموده: «قَدْ أَفْلَحَ اَلْمُؤْمِنُونَ * اَلَّذِينَ هُمْ فِي صَلاٰتِهِمْ خٰاشِعُونَ * وَ اَلَّذِينَ هُمْ عَنِ اَللَّغْوِ مُعْرِضُونَ * وَ اَلَّذِينَ هُمْ لِلزَّكٰاةِ فٰاعِلُونَ» (1)[مؤمنان رستگار شدند؛ * آنها كه در نمازشان خشوع دارند؛ * و آنها كه از لغو و بيهودگى روى گردانند؛ * و آنها كه زكات را انجام مى دهند] چيست؟!
و اگر ابوذر در حكم الهى كوچكترين انحرافى از راه و روش برتر و نزديكتر و شبيه تر به حقّ داشت، انحرافى كه نظام جامعه را مختلّ مى كرد و سلامتى و امنيّت آن را به هم مى زد، و پيرامون اين انحراف داد و فريادى راه مى انداخت كه برانگيختن عواطف و اخلال به امنيّت يا دور شدن از اصل اسلام را به دنبال داشت، همانا مولا اميرالمؤمنين عليه السلام نخستين كسى بود كه او را نهى مى كرد و از نيّت سوئى كه داشت برمى گرداند، و ابوذر نسبت به آن حضرت از سايه نسبت به صاحب آن مطيع تر بود؛ لكن آن حضرت به جاى نهى وى فرمود: «غضبتَ للّٰه فارجُ من غضبت له» [تو براى خدا غضب كردى پس اميد به كسى داشته باش كه براى او غضب كردى]. و فرمود: «واللّٰه! ما أردتُ تشييع أبي ذر إلّاللّٰه» [به خدا سوگند! من ابوذر را فقط براى خدا مشايعت نمودم]. و به عثمان فرمود: «اتّق اللّٰه
1) - مؤمنون: 1-4.
فإنّك سيّرت رجلاً صالحاً من المسلمين فهلك في تسييرك» [تقواى الهى را پيشه كن همانا تو مرد صالحى از مسلمين را تبعيد كردى و به خاطر اين تبعيد هلاك شد]. و اميرالمؤمنين همان كسى است كه او را به خشم و خشونت در راه خدا مى شناسى، كسى كه در راه خدا از ملامت هيچ ملامت كننده اى نمى هراسد، و در هر چه مى گويد و انجام مى دهد به همراه حقّ است و حقّ به همراه اوست.
و آيا گمان مى كنى رسول خدا صلى الله عليه و آله با اينكه مى دانست ابوذر در اواخر عمر خود با چنين دعوتِ باطلى از دين دور مى شود، او را مدح مى نمود، و او را در جامعه با صفات فاضله مى شناساند، و مقامش را بزرگ جلوه مى داد، و نزد جامعۀ اسلامى جايگاه او را بزرگ مى نمود و او را در قلبهاى صالح جاى مى داد؟! و با اين كار تأييد كنندۀ او در زندگى، و به وجود آورندۀ سخن باطل او، و معرّفى كنندۀ گمراهى او مى شد. پيامبر اعظم از چنين كارى به دور است.
«فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ اِفْتَرىٰ عَلَى اَللّٰهِ كَذِباً لِيُضِلَّ اَلنّٰاسَ بِغَيْرِ عِلْمٍ» (1)
[پس چه كسى ستمكارتر است از آن كس كه بر خدا دروغ مى بندد، تا مردم را از روى جهل گمراه سازد؟! خداوند هيچ گاه ستمگران را هدايت نمى كند].
«قُلْ هَلْ عِنْدَكُمْ مِنْ عِلْمٍ فَتُخْرِجُوهُ لَنٰا» (2)
[بگو: آيا دليل روشنى (بر اين موضوع) داريد؟ پس آن را به ما نشان دهيد؟].
«إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِكُمْ وَ تَقُولُونَ بِأَفْوٰاهِكُمْ مٰا لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ» (3)
[به خاطر بياوريد زمانى را كه اين شايعه را از زبان يكديگر مى گرفتيد، و با دهان خود سخنى مى گفتيد كه به آن يقين نداشتيد].
«مٰا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ وَ لاٰ لِآبٰائِهِمْ» (4)
[نه آنها (هرگز) به اين سخن يقين دارند، و نه پدرانشان].
«إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ اَلظَّنَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاّٰ يَخْرُصُونَ» (1)
[آنها تنها از گمان پيروى مى نمايند، و تخمين و حدس (واهى) مى زنند].
همانا همۀ تيرهايى كه در تيردان گذشتگان بود و به بندۀ صالح خدا كه در امّت محمّد صلى الله عليه و آله مانند عيسى است، پرتاب شده را دانستى. پس بيا در اينجا به كلام مضطرب متأخّران كه [كوركورانه] تقليد كرده و بدون هيچ بصيرتى به راه افتاده اند و به ابوذر نسبت سوسياليسم و كمونيسم مى دهند - و من او را از اين عيب منزّه مى دانم - بپردازيم. گمان نمى كنم اينها چيزى از اين معانى را بفهمند تا چه رسد به اينكه حدود اسلام را بفهمند. و شخصيّتى بزرگ مانند ابوذر، كمونيسم يا سوسياليسم قرار داده مى شود، در حالى كه بيشتر صحابه اى كه خود و ديدگاهشان اهميّت دارد - اگر نگوييم همۀ صحابه - در آنچه ابوذر گفت و به وسيلۀ آن بر آنها كه با او دشمنى كردند و او را مورد اذيّت قرار دادند عيب نهاد، با او موافق بودند و از بلا و مصيبتى كه به خاطر اين گفتار به وى رسيد ناراحت و اذيّت شدند، و در پيشاپيش آنها مولا اميرالمؤمنين عليه السلام و دو فرزندش - دو شخصيّتى كه امامند چه قيام كنند و چه بنشينند - و عمّار كه رسول خدا صلى الله عليه و آله دربارۀ او فرمود: «إنّ عمّاراً مع الحقّ والحقّ معه يدور عمّار مع الحقّ أينما دار»(2)[همانا عمّار با حقّ است و حقّ با اوست و هر كجا حقّ باشد عمّار همانجاست]، و افراد زياد ديگرى، قرار داشتند كه با اين افراد در عيب نهادن و ناراحت شدن به خاطر مصيبت ابوذر، موافق بودند؛ پس ابوذر در اين ديدگاه منحرف نبود، و اين خبر به ما نرسيده كه يكى از صحابه با او مخالفت كرده باشد؛ پس به صفحات تاريخ و كتابهاى حديثى مراجعه كن.
آرى، كسانى كه مى خواستند مانند شترى كه به گياه بهارى رسيده اموال
خدا را غارت كنند، و طلا و نقره گرد مى آوردند، و انفاقى كه بر آنها واجب بود را از اين اموال نمى پرداختند، و امّت را از عطاهاى خويش و فوائد آنها محروم مى كردند، و مى خواستند كه ضعيفان در زير آتشهاى غلبه و چيرگى باقى بمانند و در قيد و بندهاى فقر و بيچارگى زندانى شوند و در مقابل آنها فروتن و برده باشند، و آنها از اموال خود قصرهاى محكم و بالشها و پشتيهاى در كنار هم چيده شده و فرشهاى فاخرِ گسترده، داشته باشند و مال خدا را به سرعت بخورند و با علاقۀ فراوان جمع آورى كنند، با او مخالفت كردند.
همۀ اين سخنان را واگذار، و با من بيا تا در ريشه هاى كمونيسم و گروههاى سوسياليستها نظرى بيفكنيم؛ اين افراد على رغم فرقه هاى متعدّدى كه دارند مانند: سوسياليسم دموكراتيك، و سوسياليسم ميهنى نازى [حزب ناسيونال سوسياليست كارگران آلمان كه نازيسم مخفّف آن است]، و كمونيسم(1)، و ماركسيسم - اشتراك در سرمايه -، و على رغم اينكه در ناحيه هاى گوناگون تضادّ فراوان دارند امّا در سه مادّه اختلاف ندارند كه جمع آشفته و پريشان آنها را سر و سامان داده است - خداوند جمعشان را از هم بپاشد -:
1 - به هم زدن نظام موجود و درست كردن نظامى جديد كه ضامن توزيع عادلانه ثروت در بين افراد باشد.
1) - [«سوسياليسم»: مكتبى كه هدف آن تعديل ثروت، و درآوردن عوامل و وسائل توليد به مالكيّت عمومى و تسلّط دولت بر مؤسّسات بزرگ اقتصادى و صنعتى ومنابع ملّى به نفع همۀ مردم و جلوگيرى از جمع شدن سرمايه در دست اشخاص معدود است. «ماركسيسم»: مسلكى است در سياست و اقتصاد كه مؤسّس آن كارل ماركس بوده و اصول سوسياليسم علمى را تشريح مى كند. «كمونيسم»: مرام و مسلكى كه هدف آن الغاء مالكيّت شخصى و از بين بردن اصول سرمايه دارى (كاپيتاليسم) است. «دموكراسى»: حكومت ملّى، حكومت مردم بر مردم، طرز حكومتى كه اختيار مملكت و تعيين هيئت دولت در دست نمايندگانى است كه مردم انتخاب مى كنند، و نظام دموكراتيك حكومت مردم بر مردم است. آزادى بيان و آزادى مطبوعات از مشخّصات دموكراسى است].
2 - از بين بردن مالكيّت خصوصى - ثروتهاى بازده دار - مثل رأس المال (سرمايه) و زمين و كارخانه ها، تا دولت همۀ اين ملكيّتها را به دست گيرد و آنها را به عنوان مالكيّت عمومى براى مصلحت عمومى اداره كند.
3 - افراد براى دولت مشغول به كار شوند و در مقابل آن، مزدهاى مساوى و بر اساس ارزش كارى كه هر كدام انجام مى دهد دريافت كنند، و در نتيجه افراد هيچ درآمدى ندارند مگر مزدهايى كه مى گيرند.
و كمونيسم نسبت به بقيّۀ فرقه هاى سوسياليسم دو ويژگى دارد:
1 - از بين بردن كامل مالكيّت خصوصى، بدون اينكه بين ثروتهاى بازده دار و غير بازده دار تفاوتى باشد.
2 - دولت مال را بين افراد و بر اساس نياز آنها تقسيم كند و هر كدام را بر حسب قدرت وى استخدام كند؛ پس هر كارگرى را به اندازۀ توانائيش مكلّف به كارى مى كند، و به اندازه اى كه نيازش برآورده شود معاش او تأمين مى شود.
پس بر ما است كه در اينجا به يادآورى آنچه ابوذر در جايگاههاى گوناگون ندا داد، و آنچه از رسول خدا صلى الله عليه و آله در باب اموال نقل كرده است، و ستايشى كه بزرگان صحابه در حقّ او گفته اند، و دفاعى كه پس از اين ندا از او كرده اند، و ستايش و ثناى زيبايى كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله دربارۀ او رسيده، و ميثاق پيامبر با او دربارۀ بلاهايى كه به او مى رسد، بپردازيم؛ و در اين موارد مانند كسى كه به دنبال حقيقت است نظر بيفكنيم و ببينيم آيا چيزى از آن ها بر اصول كمونيستى و سوسياليستى منطبق مى شود؟ يا اين دروغ و افترا از او دور مى گردد و به پرتگاه بهتان و افترا طرد مى شود؟
برخى از سخنان ابوذر به عثمان اين است: «ويحك يا عثمان! أما رأيت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله ورأيت أبا بكر وعمر؟! هل رأيت هذا هديهم؟! إنّك لتبطش بي بطش الجبّار» [واى بر تو اى عثمان! آيا رسول خدا صلى الله عليه و آله و ابوبكر و عمر را نديدى؟ آيا سيره و روش آنها اين بود؟ همانا تو مرا مانند گرفتن فرد ستمگر به سختى گرفته اى]. و نيز گفت: «اتّبع سنّة صاحبيك لا يكن لأحد عليك كلام» [از سنّت دو رفيقت تبعيّت كن تا كسى عليه تو
سخنى نگويد].
عثمان گفت: «مالك وذلك؟ لا اُمّ لك»! [تو را به اين كار چه؟ اى بى مادر!].
ابوذر گفت: «واللّٰه! ما وجدتُ لي عذراً إلّاالأمر بالمعروف والنهي عن المنكر» [به خدا سوگند! من هيچ عذرى براى خود نمى يابم جز آنكه امر به معروف و نهى از منكر كنم].
در اين جا ابوذر را مى يابى كه توجّه عثمان را به زمان پيامبر، و سپس به زمان ابوبكر و عمر جلب مى كند و از او مى خواهد كه از اين روشها پيروى كند، و شايع بودن مالكيّت خصوصى در اين سه دوره به خوبى آشكار است و ثروتمندانى از مالكان و تاجران وجود داشته اند كه در توليد و مصرف آزاد بوده اند و هر مالى اعمّ از طلا، نقره، خانه ها، زمينهاى كشاورزى، آباديها، و خوراكيها به صاحبان آن ها اختصاص داشته است. و از احكام مسلّمِ نزد پيامبر صلى الله عليه و آله اين است كه تصرّف در مال هيچ كسى جايز نيست مگر با رضايت خاطر وى، و در قرآن حكيم آمده است: «لاٰ تَأْكُلُوا أَمْوٰالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْبٰاطِلِ إِلاّٰ أَنْ تَكُونَ تِجٰارَةً عَنْ تَرٰاضٍ» (1)[اموال يكديگر را به باطل (و از طرق نامشروع) نخوريد مگر اينكه تجارتى با رضايت شما انجام گيرد]. اين آيه، اموال را به صاحبانش نسبت مى دهد و تصرّف در آنها از راه هاى باطل ونامشروع را حرام مى داند مگر اينكه با تجارت شرعى كه به دنبال رضايت مالك خاصّ آن باشد، اين تصرّف، مباح شود. و در بيش از پنجاه آيۀ كريمه، اموال به مالكان آنها نسبت داده شده است(2). پس ابوذر در اين جايگاه به ضدّ سوسياليسم كه مالكيّت خصوصى را از بين مى برد، دعوت مى كند، و مخالفت با اين مكتب [ضدّ سوسياليستى] را مُنْكَرى مى داند كه بايد از آن نهى كرد؛ و اين سخن عثمان به
وى: «تو را به اين كار چه؟ اى بى مادر!» او را از اين كار باز نداشت. و از سخن وى به معاويه آنگاه كه كاخ خضراء را ساخت اين بود: «إن كانت هذه الدار من مال اللّٰه فهي الخيانة، و إن كانت من مالك فهذا الإسراف» [اين كاخ سبزى كه تو براى خويش ساخته اى يا از پولهاى بيت المال است كه در آن صورت خيانت كرده اى، و يا از پولهاى خودت مى باشد كه اين كار نيز اسراف است].
در اين سخن، ابوذر مال را دو قسم كرده است: مال خدا و مال انسان، و بر قسم نخست، خيانت و بر قسم دوم اسراف را مترتّب نمود. و تصرّف معاويه در مال را عيب ندانست بلكه خيانت يا اسراف را عيب دانست، و اگر مالكيّت را مُلغى مى دانست بايد از اصل تصرّف وى در آن اموال انتقاد مى كرد و بر آن عيب مى گرفت. و او را مى بينى كه مال مسلمانان مثل غنيمتهايى كه بدون جنگ به دست مسلمين مى افتد [فيء] و صدقات و غنيمتهايى كه با جنگ به دست مسلمين مى رسد را «مال خدا» مى نامد. و اين نامگذارى را از رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز براى عثمان نقل كرد وگفت: «أشهد أنّي سمعت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله يقول: إذا بلغ بنو أبي العاص ثلاثين رجلاً جعلوا مال اللّٰه دولاً وعباده خولاً ودينه دخلا» [گواهى مى دهم كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: «وقتى فرزندان ابوالعاص به سى مرد برسند مال خدا را دست به دست در بين خود مى چرخانند و بندگان خدا را برده و دين خدا را مايۀ نيرنگ قرار مى دهند].
و مولا اميرالمؤمنين عليه السلام او را در اين حديث تصديق نمود. و اين نامگذارى منحصر به زمان ابوذر و معاويه نبود بلكه قبل و بعد از آن رايج بود. هرگاه عمر بر خالد مى گذشت مى گفت: «يا خالد! اُخرج مال اللّٰه من تحت استك»(1)[اى خالد! «مال خدا» را از زير نشيمنگاهت خارج كن]. و مولا اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمود: «لو كان المال لي لسوّيت بينهم، فكيف و [إنّما] المال مال اللّٰه؟ ألا وإنّ إعطاء المال في غير
1) - ر. ك: تاريخ الاُمم و الملوك [437/3، حوادث سال 13 ه].
حقّه تبذير وإسراف»(1)[اگر اين اموال، مال خود من بود بين آنها مساوى تقسيم مى كردم، پس چگونه است هنگامى كه «مال خدا» باشد؟ همانا دادن مال در غير آنچه حقّ آن است، تبذير و اسراف است].
چنانكه ناميدن به «مال مسلمين» نيز قبل و بعد از اين زمان شايع بود. عمر ابن خطّاب به عبداللّٰه بن ارقم گفت: «اُقسم بيت مال المسلمين في كلّ شهر مرّة...»(2)[بيت المال مسلمانان را در هر ماهى يك بار تقسيم مى كنم...]. و مولا اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: «إنّ هذا المال ليس لي ولا لك وإنّما هو فيء للمسلمين»(3)[همانا اين مال از آنِ من و تو نيست و تنها غنيمت مسلمانان است].
و از نامۀ او به زياد بن ابيه است: «وإنّي اُقسم باللّٰه قَسَماً صادقاً لئن بلغني أ نّك خُنْتَ من فيء المسلمين شيئاً صغيراً أو كبيراً لأشدنّ عليك شدّة»(4)[همانا من به راستى خدا سوگند مى خورم! اگر به من گزارش كنند كه در اموال عمومى خيانت كرده اى، كم يا زياد، به شدّت بر تو سخت مى گيرم].
و هر كدام از اين دو نامگذارى وجهى معقول دارد؛ امّا «مال خدا» ناميدن آن به خاطر اين است كه مال خداوند سبحان است و او به خارج كردن آن از اموال دستور داده و نصابها را معيّن كرده و مقدارى كه بايد خارج شود و مصرف آنها و مستحقّين آن را مشخّص كرده است.
و امّا «مال مسلمانان» ناميدن آن به خاطر اين است كه آنها مصرف كننده و محلّ جريان آن اموال هستند؛ پس هيچ عيبى بر ابوذر نيست اگر هر يك از اين دو نام را ببرد، و هيچ يك از اين دو نام، از تفكّرى بد پرده برنمى دارد.
و از كلمات ابوذر است: سخن وى به معاويه آنگاه كه سيصد دينار به سوى او فرستاد: «إن كانت من عطائي الّذي حرّمتمونيه عامي هذا قبلْتُها، و إن كانت صلة فلا
حاجة لي فيها» [اگر از سهميۀ من است كه امسال مرا از آن محروم كرده ايد مى پذيريم، و اگر بخشش است احتياجى به آن ندارم].
تو در اين جا شاهد هستى كه ابوذر، مال را دو قسم كرد: عطاى واجبى كه در آن سال از او منع شد - به خاطر امر به معروف و نهى از منكر - و مالى كه مملوك يك شخص است و با رضايت و رغبت او از آن بخشش مى شود؛ زيرا بخشش، جوانمردى است و تنها از مال خالص انسان صورت مى گيرد نه از حقوق الهى و اموال دزدى؛ و اين چه ربطى به از بين بردن مالكيّت كه زير بناى اساسى ديدگاه سوسياليست ها است، دارد؟! علاوه بر آنكه آنها چيزى بنام بخشش و ديگر حقوق انسانى ندارند، و تنها مزدهايى دارند به قيمت كارهاى كارگران.
و امّا آنچه ابوذر در باب اموال از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت كرده هيچ مناسبتى با سوسياليسم ندارد؛ برخى از روايات از اين قرارند:
1 - «ما من مسلم ينفق من كلّ مال له زوجين في سبيل اللّٰه عزّوجلّ إلّااستقبلته حجبة الجنّة كلّهم يدعوه إلى ما عنده». قلت: وكيف ذلك؟ قال صلى الله عليه و آله: «إن كانت رجالاً فرجلين، وإن كانت إبلاً فبعيرين، وإن كانت بقراً فبقرتين»(1)[هيچ مسلمانى نيست كه از مال خود دو چيز را در راه خداى عزّوجلّ انفاق كند مگر اينكه دربانهاى بهشت به استقبال او مى آيند و هر يك او را به آنچه نزدش مى باشد فرا مى خواند. گفتم: و اين چگونه است؟ فرمود: «اگر آنچه انفاق مى كند مرد (برده) است دو مرد را انفاق كند، و اگر شتر است دو شتر، و اگر گاو است دو گاو انفاق كند].
در اين روايت برخلاف اصل سوسياليستى براى هر انسانى مالى ثابت شده و انسان تشويق شده است كه در راه خدا از هر حيوانى يك نر و يك ماده را
1) - اين روايت را احمد در مسند خود 5:151 و 153 و 159 و 164 [187/6، ح 20834؛ ص 190، ح 20851؛ ص 199، ح 20904؛ ص 206، ح 20942] ذكر كرده است.
انفاق مستحبّ نمايد.
2 - «في الإبل صدقَتُها، وفي الغنم صدقتها، وفي البقر صدقتها، وفي البرّ صدقته»(1)[شتر، صدقه و زكات مخصوص به خود دارد، و گوسفند و گاو زكات مخصوص به خود دارند، و نيكوكارى صدقۀ خود را دارد].
3 - «ما من رجل يموت فيترك غنماً أو إبلاً أو بقراً لم يؤدّ زكاته إلّاجاءت يوم القيامة أعظم ما تكون وأسمن حتّى تطأه بأظلافها وتنطحه بقرونها»(2)[هيچ مردى نيست كه بميرد و گوسفند يا شتر يا گاوى كه زكات آن را نداده باشد از خود به جا گذارد مگر اينكه آن چهارپا در روز قيامت به بزرگترين و چاق ترين شكل درمى آيد تا او را با سُم هايش لگد مال كند، و با شاخ هايش به وى شاخ بزند].
اين روايت ماليّت را ثابت مى كند و مى رساند آنچه در مال انسان واجب است، تنها زكات است كه از مقدارى از مال داده مى شود و بقيّه، براى صاحبش است، سوسياليسم راضى باشد يا به خشم آيد.
4 - «ثلاثة يبغضهم اللّٰه: الشيخ الزاني، والفقير المختال، والغنيّ الظلوم» [سه نفر مورد نفرت خداوند هستند: پيرمرد زناكار، فقيرى كه با ناز و تكبّر راه مى رود، و بى نيازى كه ستم مى كند].
و در لفظى آمده است: «إنّ اللّٰه يبغض الشيخ الزاني، والفقير المختال، والمكثر البخيل» [همانا پيرمرد زناكار، و فقيرى كه با ناز و تكبّر راه مى رود، و ثروتمندى كه بخيل است، مورد نفرت خداوند هستند].
و در لفظى ديگر آمده است: «إنّ اللّٰه لا يحبّ كلّ مختال فخور، والبخيل المنّان، والتاجر الحلاّف»(3)[همانا خداوند هيچ متكبّر فخر فروش، و بخيل منّت گذار، و
1) - [مسند احمد 179/5].
2) - مسند احمد 5:152 و 158 و 169 و 179 [189/6، ح 20844؛ ص 197، ح 29892؛ ص 214، ح 20980؛ ص 228، ح 21047]؛ سنن ابن ماجة 1:544[569/1، ح 1785].
3) - مسند احمد 5:153 و 176 [190/6، ح 20848-20849؛ ص 223، ح 21020]. واين حديث را ابو داود، و نيز ابن خزيمه در صحيح خود [104/4، ح 2456]، ونسائى [در السنن الكبرى 269/4، ح 7137]، وترمذى در باب كلام الحور العين [601/4، ح 2568] ذكر كرده اند، و ترمذى آن را صحيح دانسته است.
تاجرى كه بسيار قسم مى خورد را دوست ندارد].
در اين روايات اختلاف طبقاتى مردم و مرزهاى ميان آنها به خاطر آنچه مالك آن هستند، ذكر شده و به فقير و بى نياز، و ثروتمند و تاجرى كه تجارت وى مبتنى بر سرمايه است، تقسيم شده اند، در حالى كه سوسياليست عقيده دارد مردم نسبت به اموال يكسان هستند.
5 - أمرني خليلي صلى الله عليه و آله بسبع: «أمرني بحبّ المساكين والدنوّ منهم، وأمرني أن أنظر إلى من هو دوني ولا أنظر إلى من هو فوقي...»(1)[خليل و دوست من، مرا به هفت چيز فرمان داده است: «مرا به دوست داشتن نيازمندان و نزديك شدن به آنها امر نمود، و به من امر كرد (از لحاظ مالى) به كسى كه در سطح پايين تر از من قرار دارد نگاه كنم و به كسى كه در سطح بالاتر از من است نگاه نكنم...].
و شكّى نيست كه مراد از «دون» و «تحت» در اين حديث، كسى است كه از لحاظ مالى در سطحى پايين تر قرار دارد تا خداوند سبحان را به خاطر برترى دادن بر آنها شكر كند، و به مافوق خود نگاه نكند تا ناراحتى يا حسادت به خاطر برترى دادن ديگران بر او، وى را از ذكر و شكر و نشاط در عبادت باز ندارد. و امّا در اعمال و عبادات و ملكات فاضله شايسته است انسان به مافوق خود نگاه كند تا بر انجام اين گونه اعمال نشاط پيدا كند و به نهايتِ آن دست پيدا كند و به كسى كه در سطح پايين تر قرار دارد نگاه نكند تا از عمل خسته شود و از كسب فضيلتها و انجام بخششها باز بماند وچه بسا عُجب و خودبينى او را فرا گيرد. در اين حديث برخلاف تفكّر كمونيستى، ماليّت و برترىِ افراد در آن نسبت به يكديگر، ثابت شده است.
اين بود گوشه اى از روايات ابوذر كه راستگو و تصديق شده است، و به
1) - مسند احمد 5:159 و 173 [199/6، ح 20906؛ ص 219، ح 21006].
صراحت با آن فكر نفرت بارى كه او را به آن متّهم كرده اند، متضادّ است و اين روايات چيزى نيست مگر نداى قرآن كريم و آنچه پيامبر امين آن را آشكار كرده اند.
«اَلَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ اَلْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولٰئِكَ اَلَّذِينَ هَدٰاهُمُ اَللّٰهُ
وَ أُولٰئِكَ هُمْ أُولُوا اَلْأَلْبٰابِ» (1)
[همان كسانى كه سخنان را مى شنوند واز نيكوترين آنها پيروى مى كنند؛
آنان كسانى هستند كه خدا هدايتشان كرده، و آنها خردمندانند].
«فَأَمَّا اَلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مٰا تَشٰابَهَ مِنْهُ اِبْتِغٰاءَ اَلْفِتْنَةِ
وَ اِبْتِغٰاءَ تَأْوِيلِهِ» (2)
[امّا آنها كه در قلوبشان انحراف است، به دنبال متشابهاتند، تا فتنه انگيزى
كنند (و مردم را گمراه سازند) و تفسير (نادرستى) براى آن مى طلبند].
امّا در ستايش صحابه از او پس از اينكه تبعيد شد و بر ندايش پا فشارى و جديّت نمود، سخن مولا اميرالمؤمنين عليه السلام تو را بس است: «إنّك غضبت للّٰه فارجُ من غضبت له، إنّ القوم خافوك على دنياهم وخفتهم على دينك...» [همانا تو براى خدا غضب كردى پس اميد به كسى (خدا) كه برايش غضب كردى داشته باش، همانا اين گروه از تو بر دنيايشان ترسيدند و تو از آنها بر دينت ترسيدى...] تا پايان حديثى كه پيش از اين گذشت(3).
در اين كلام تصريح شده كه خشم ابوذر براى خدا بوده، و بايد به همان كه برايش غضب كرده اميد داشته باشد، و اين، فرع رضايت خداوند سبحان از آنچه ابوذر به آن قيام كرده و مردم را به سوى آن فرا خوانده، مى باشد، [و نيز
تصريح شده كه] آنچه ابوذر بر زبان جارى كرد و آن گروه را به خشم آورد، كلام دينى محض در مقابل دنياپرستى محض است كه ابوذر از اين دنياپرستى بر دين خود ترسيد، و آن گروه از آن كلام دينى بر دنياى خود ترسيدند، پس او را با دشمنى و خشم بر وى آزمودند و به بيابان خشك ربذه تبعيد نمودند، و [نيز تصريح شده كه] ابوذر در روز قيامت سود مى برد و آن گروه به او حسد مى ورزند. و كدام يك از اين موارد با كمونيسم كه دنياپرستى محض بوده و هيچ ارتباطى با رضايت خداوند متعال ندارد، مناسبتى دارد؟
آيا گمان مى كنى كه مولا اميرالمؤمنين عليه السلام به اين شكل نيكو ابوذر را مى ستايد - و در كلام ديگرى به عثمان مى فرمايد: «اتّق اللّٰه سيّرت رجلاً صالحاً من المسلمين فهلك في تسييرك» [از خدا بترس مرد صالحى از مسلمانان را تبعيد كردى و به خاطر تبعيد تو هلاك شد]؛ و ابوذر را فردى صالح مى داند، و هلاك او در اين تبعيد را گناهى مى داند كه از فرد باتقوا صادر نمى شود - ولى تأمّلى نسبت به ديدگاه او نكرده است؟! و روحيّات و خُلق و خوى او را كه مانند روحِ بين دو پهلوى حضرت است نمى داند؟! يا اينكه آن حضرت موافق با عقيدۀ كمونيستى و ماركسيستى اوست؟! يا با اينكه مى داند سخن ابوذر باطل است امّا به خاطر دشمنى با دشمنان وى اين سخن را مى فرمايد؟!
به اين كلام امام، سخن فرزندش امام پاك ابومحمّد حسن مجتبى سبط رسول خدا به ابوذر را اضافه كن كه فرمود: «قد أتى من القوم إليك ما ترى فضع عنك الدنيا بتذكّر فراغها، واصبر حتّى تلقى نبيّك وهو عنك راض»(1)[آنچه مى بينى از اين گروه به تو رسيد پس با ياد آورى اينكه دنيا از تو جدا مى شود آن را از خود دور كن و صبر كن تا پيامبرت را در حالى كه از تو راضى است ملاقات كنى].
پس مى بينى كه امام معصوم آن گروه را به خاطر آنچه به ابوذر رسيده است ملامت مى كند و او را به صبرى كه در مقابل آن، اجر فراوان است فرمان
1) - نگاه كن: شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحديد 2:375-387[252/8-262، خطبۀ 130].
مى دهد، و اينكه به زودى رسول خدا صلى الله عليه و آله را در حالى كه از او راضى است ملاقات مى كند.
و آيا بين اين رضايت پيامبر و اعتقاد امام مجتبى و بين كمونيسم موافقت و مناسبتى مى يابى؟
و اين دو كلام را در كنار سخن سيّد الشهداء سبط پيامبر اكرم امام ابو عبداللّٰه حسين عليه السلام به ابوذر قرار بده كه فرمود: «قد منعك القوم دنياهم ومنعتهم دينك؛ فاسأل اللّٰه الصبر والنصر»(1)[اين گروه، دنياى خود را از تو دريغ كردند و تو دين خود را از آنها دريغ كردى؛ پس از خداوند صبر و يارى را بخواه].
و همۀ صحابه اعمّ از مهاجران و انصار نسبت به تبعيد و شكنجه ابوذر انتقاد مى كردند، و در روزى كه سركشى كردند و به خانه عثمان حمله كردند اين انتقاد و عيب را مى گفتند و در خطابات خود بيان مى كردند و در درون قلب آنها بود. و اين انتقادِ همگانى كه از مودّت قوم نسبت به ابوذر ناشى مى شد مودّتى از روى اخلاص، و براى دين و برادرى ايمانى، و دوست داشتن در راه و روش برتر و شبيه ترِ به حقّ، همه به خاطر چيزى بود كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله دربارۀ ابوذر و راه و روش و هيئت و شكل ظاهرى و عبادات و تقوا و ايمان و صداقت او شنيده بودند، و اينها با عقيدۀ كمونيسم كه به ابوذر نسبت داده شده مناسبتى ندارد مگر اينكه بگويى: همۀ صحابه كمونيسم بودند!
گوشه اى از آنچه از پيامبر اسلام در اين زمينه به يادگار مانده را نقل كرديم و چاره اى نداريم كه بگوييم: پيامبر اعظم با علم وسيع نبوّت به خوبى مى دانست كه ابوذر در اواخر عمرش گفتار و كردارى دارد كه دشمنانش را به خشم مى آورد، و نيز مى دانست كه امّت او سخنان ابوذر را به عنوان اصول مقبول و تبعيّت شده قرار مى دهند؛ پس اگر در ابوذر انحرافى سراغ داشت امّت را با اين
1) - همان.
كلمات دُرَر بار در جهل فرو نمى برد تا با ابوذر موافقت كنند. افزون بر آن كه پيامبر صلى الله عليه و آله به او خبر داد كه آن غم و غصّه و بلاهايى كه به خاطر دعوت او به وى مى رسد در راه خداست و خدا آن را مى بيند؛ پس معقول نيست كه در ديدگاه وى انحرافى از طريقه و روش دين وجود داشته باشد و [در اين صورت] بر پيامبر صلى الله عليه و آله واجب بود ابوذر را متوجّه اشتباه در عقيده و دعوتش كند.
«فَأَيَّدْنَا اَلَّذِينَ آمَنُوا عَلىٰ عَدُوِّهِمْ فَأَصْبَحُوا ظٰاهِرِينَ» (1)
[ما كسانى را كه ايمان آورده بودند در برابر دشمنانشان تأييد
كرديم و سرانجام بر آنان پيروز شدند].
1) - صفّ: 14.
فهرست محتوا
پيشگفتار: دربردارندۀ چند بحث است:
نخست - پيرامون سال پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله.... 3
دوّم - پيرامون اركان اسلام.... 6
چرا ولايت ركن اصلى اسلام است؟... 7
موارد فراوانى از بدعتهاى مخالفان اهل بيت در حوزۀ اصول و فروع دين.... 8-10
سوّم - پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله در سخنان مخالفان؛ مقام اصحاب را بالا بردند و از ارزش پيامبر صلى الله عليه و آله كاستند.... 20
چهارم - مظلوميّت پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله.... 23
پنجم - پيرامون مجموعه كتابهاى حاضر موسوم به «سلسله موضوعات الغدير».... 24
نخست - فضيلت پيامبر صلى الله عليه و آله
1 - «لولا محمّد ما خلقتُ الجنّة والنّار...» [خداوند به عيسى وحى فرستاد: اى عيسى! به محمّد ايمان بياور... اگر محمّد نبود بهشت و جهنّم را خلق نمى كردم...].... 32
از ابن عبّاس روايت شده است: «أوحى اللّٰه إلى عيسى عليه السلام: يا عيسى! آمِن بمحمّد... لولا محمّد ما خلقتُ الجنّة والنار...» [خداوند به عيسى وحى فرستاد: اى عيسى! به محمّد ايمان بياور... اگر محمّد نبود بهشت و جهنّم را خلق نمى كردم...].... 32
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «لمّا اقترف آدم الخطيئة قال: يا ربّ! أسألك بحقِّ محمّد لمّا غفرت لي...» [چون آدم مرتكب خطا شد، گفت: پروردگارا! تو را به حقّ محمّد مى خوانم تا مرا
بيامرزى...].... 32
ما اين مختصر را نوشتيم تا خواننده را بر بطلان كلام بى معنايى كه از ابن تيميّه و پيروان وى - مثل قصيمى - نقل شده، مطّلع سازيم، تا به فضيلت پيامبر اقدس صلى الله عليه و آله آگاه شود.... 33
2 - ابوهريره از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل كرده است: «لمّا خلق اللّٰه تعالى آدم... قال: هؤلاء خمسة من وُلْدك لولاهم ما خلقتُك...» [چون خداى تعالى آدم ابوالبشر را آفريد... فرمود:
اين پنج نفر از فرزندان تو هستند كه اگر آن ها نبودند، تو را نمى آفريدم...].... 33-34
3 - اشاره به اينكه خداوند به درود فرستادن بر محمّد و آل او در نماز فرمان داده است.
سخن ابن حجر: «منظور از آيۀ: «إِنَّ اَللّٰهَ وَ مَلاٰئِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى اَلنَّبِيِّ...» دستور به درود فرستادن بر اهل بيت آن حضرت وبقيّۀ آل اوست».... 3(5)
نهى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از درود ناقص و دُم بريده: به اينكه بگوييد: «أللّهمّ صلّ على محمّد» و دست نگهداريد، بلكه بگوييد: «أللّهمّ صلّ على محمّد وعلى آل محمّد».... 36
4 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «مكتوب على باب الجنّة: لا اله إلّااللّٰه، محمّد رسول اللّٰه، عليّ أخو رسول اللّٰه، قبل أن تخلق السماوات والأرض بألفي عامّ» [دو هزار سال پيش از آفرينش آسمانها و زمين بر درِ بهشت نوشته شده بود: خدايى جز او نيست و محمّد فرستاده و پيامبر او و على برادر پيامبر است].... 36
5 - پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى فرمايد: «اشتقّ اللّٰه تعالى لنا من أسمائه أسماءً: فاللّٰه عزّوجلّ محمودٌ وأنا محمّد واللّٰه الأعلى وأخي عليّ» [خداوند نام ما را از نام هاى خود برگرفت، خداى عزّوجلّ «محمود» است و من «محمّد»، و خدا «أعلى» است و برادرم «على»].... 36-37
6 - پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمودند: «يا عليّ! أوّل من تنشقّ عنه الارض محمّد ثمّ أنت، وأوّل من يحيى محمّد ثمّ أنت».... 37
7 - معراج: از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است: «قال لي ربّي عزّ وجلّ ليلةَ اُسري بي: من خَلَّفْتَ على اُمّتك يا محمّد؟» [پروردگار من - عزّوجلّ - در شب معراج به من فرمود: اى محمّد! چه كسى را بر امّت خود جانشين مى كنى؟... 38
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در حديث معراج: «الملائكة شَكَتْ حُبّها لعليّ، فخلق اللّٰه تعالى هذا
الملك من نورٍ على صورة عليّ، فالملائكة تزوره...» [فرشتگان از شدّت محبّت خود نسبت به على شكايت كردند، از اين رو خداوند متعال اين فرشته را از نور به شكل على آفريده است، و فرشتگان او را زيارت مى كنند].... 39
8 - رواياتى پيرامون شفاعتِ پيامبر صلى الله عليه و آله.... 40
9 - پدر عمرو عاص همان كسى است كه قرآن مجيد صريحاً او را «أبتر» خوانده است:
«إِنَّ شٰانِئَكَ هُوَ اَلْأَبْتَرُ».... 4(1)
به نصّ قرآن كريم، دشمن پيامبر صلى الله عليه و آله [= عاص بن وائل] بريده نسل و بى عقب است.... 41
عاص بن وائل يكى از سرزنش كنندگان رسول اكرم صلى الله عليه و آله بود آنگاه كه ابراهيم پسر حضرت فوت كرد... 42
دوم - ازدواج پيامبر صلى الله عليه و آله
ميمون در حديثش دو مطلب آورده كه هر دو باطل است: اسلام ابوبكر در زمان بحيرا، و رفت و آمد وى براى ازدواج پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با خديجه.... 45
سوم - استحباب نامگذارى به نام پيامبر صلى الله عليه و آله
اجتهاد خليفه دربارۀ نام ها و كنيه ها:
1 - عمر بن خطّاب پسر خود را به خاطر اين كه كنيه اش ابوعيسى بود، تنبيه كرد.... 51
2 - عمر نامه نوشت: كسى را به نام پيامبرى نناميد. و به گروهى از ساكنان مدينه دستور داد كه نام فرزندانشان كه محمّد بود، را تغيير دهند.... 52
3 - عمر از مردى شنيد كه مرد ديگرى را ذوالقرنين مى خوانَد، به او گفت: نام انبيا را تمام كرديد حال نوبت به نام فرشتگان رسيد؟!... 52
اين روايات از چندين جهالت و نادانى پرده برمى دارند.... 52
روايات نامگذارى أولاد به اسم «محمّد» و اسماء پيامبران.... 52-53
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله امير مؤمنان را ذوالقرنين ناميده و در حضور مردم فرموده است: «يا أيّها الناس! اُوصيكم بحبّ ذي قرنيها أخي وابن عمّي عليّ بن أبي طالب؛ فإنّه لا يحبّه إلّا
مؤمن و...» [اى مردم! به شما سفارش مى كنم كه ذو القرنين يعنى برادر و پسر عمويم على بن ابى طالب را دوست بداريد؛ زيرا فقط مؤمن او را دوست مى دارد...].... 56
معناى سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به امير المؤمنين عليه السلام: «إنّ لك في الجنّة بيتاً وأنت لذو قرنيها» [براى تو در بهشت خانه اى است و تو ذو القرنين بهشت هستى].... 56
چرا على عليه السلام ذو القرنين ناميده شده است؟... 56-57
در صحيح بخارى نقل شده است: «أنّ جبر، وميك، وسراف: عبد، وإيل: اللّٰه» [جبر، ميك، و سراف يعنى بنده، و إيل يعنى اللّٰه].... 58
در حديثى صحيح آمده است: «إنّ أحبّ الأسماء إلى اللّٰه تعالى عبداللّٰه وعبدالرحمن» [محبوب ترين نامها نزد خداى تعالى عبداللّٰه و عبدالرحمن است].... 58
چهارم - كلمات و رواياتى كه مستلزم پايين آوردن مقام نبوّت است
1 - نعره هاى جاهليّت نخستين
گويا جهل و نادانى هنوز نمرده در حالى كه ابوجهل مُرد، و هنوز زبانه هاى آتش گمراهى خاموش نشده در حالى كه ابولهب در قعر جهنّم، هيزم آتش گرديده است.... 62
نقد كلمات استاد اميل درمنغم، نگارندۀ كتاب «حياة محمّد»:
1 - سخنان فلاسفۀ اروپا در وصف پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و قرآن و اسلام.... 62-63
2 - اين مرد تعصّب به خرج مى دهد، و خشمگين مى شود و خشمگينانه و با بالاى چشمش به اسلام و كتابش و پيامبرش نگاه مى كند.... 63
3 - از پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله به باديه نشين بسيار متعصّب تعبير مى كند!... 65
4 - فرومايگى شرق يا انحطاط عرب: نقدى بر ترجمۀ اينگونه كتابها كه خالى از ادب دينى مى باشند.... 66
5 - نقد كلمات استاد فلسطين محمّد عادل زعيتر، در ترجمۀ كتاب «حياة محمّد».... 67
6 - مترجم از دروغها و گفتارهاى ناهنجارى كه كاشف از خواسته ها و هواهاى اُموى است، خوشش آمده است.... 68
7 - مزخرفات او دربارۀ فاطمه عليها السلام و على عليه السلام.... 69
8 - دنباله رو مقصّر نيست: همۀ اين سخنان ساختگى و نسبتهاى دروغينى كه در كتاب است، چيزى جز كلمات جلف و سبك نيست كه با تاريخ صحيح و آنچه مورد اتّفاق نظر اُمّت اسلامى است، و آنچه پيامبر اقدس صلى الله عليه و آله به آن خبر داده، ناسازگار است.... 71
9 - احاديث و كلماتى پيرامون فاطمه عليها السلام و على عليه السلام:
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «فاطمة حوراءٌ إنسيّة، كلّما اشتقتُ إلى الجنّة قبّلتها» [فاطمه حوريۀ انسيّه است، هر گاه مشتاق بهشت مى شوم او را مى بوسم].... 72
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «فاطمة هي الزهرة» [فاطمه همان زن زيبا و سفيد و خوش آب و رنگ است].... 72
سخن خديجه عليها السلام: «كانت فاطمة تُحدّث في بطن اُمّها، ولمّا ولدت وقعت حين وقعت على الأرض ساجدةً، رافعةً إصبعها» [فاطمه در شكم مادرش سخن مى گفت، و آنگاه كه متولّد شد و روى زمين قرار گرفت سجده كرد و انگشتش را بالا برد].... 73
سخن عايشه: «ما رأيتُ أحداً أشبه سمتاً ودلّاً وهدياً وحديثاً برسول اللّٰه في قيامه وقعوده من فاطمة. وكانت إذا دخلت على رسول اللّٰه قام إليها فقبّلها ورحّب بها وأخذ بيدها وأجلسها في مجلسه» [من كسى را نديدم كه از لحاظ شكل ظاهرى و خوش سيرتى و طريقه و روش و سخن گفتن شبيه تر از فاطمه به رسول خدا در ايستادن و نشستن او باشد.
و وقتى بر رسول خدا وارد مى شد، بلند مى شد و به طرف او مى رفت و او را مى بوسيد و به او خوش آمد مى گفت و دست او را مى گرفت و در جاى خود مى نشاند].... 73
دربارۀ چهرۀ زيباى على عليه السلام آمده است: «أ نّه كان حسن الوجه كأ نّه قمر ليلة البدر، وكأ نّ عنقه إبريق فضّة، ضحوك السنّ، فإن تبسّم فعن مثل اللؤلؤ المنظوم» [او زيبا روى بود مانند ماه شب چهارده، و گردنش گويا آبريز نقره اى بود، و ميان دندانهايش باز بود، و اگر تبسّم مى كرد، دندانهايش مانند مرواريدهاى چيده شده بود].... 73-74
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به على عليه السلام: «أشبهْتَ خَلقي وخُلُقي وأنت من شجرتي الّتي أنا منها» [تو در خلقت و اخلاق، شبيه من هستى وتو از همان درختى هستى كه من از آن درخت هستم]... 75
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به فاطمة عليها السلام: «إنّ اللّٰه يغضب لغضبكِ، ويرضى لرضاكِ» [همانا خدا به خاطر غضب تو غضب مى كند و به خاطر رضايت تو راضى مى شود].... 76
و سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «هي قلبي وروحي الّذي بين جنبيّ، فمن آذاها فقد آذاني» [او (فاطمه) قلب من و روح من كه بين دو پهلوى من است، مى باشد پس هر كه او را بيازارد، همانا مرا آزرده است].... 76
و سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «فاطمةٌ بضعة منّي فمن أغضبها فقد أغضبني» [فاطمه پارۀ تن من است پس هر كه او را غضبناك كند مرا به خشم آورده است].... 77
پيامبر صلى الله عليه و آله دست على عليه السلام را در ميان صحابه مى گرفت ومى فرمود: «إنّ هذا أوّل من آمن بي، وهذا أوّل من يصافحني يوم القيامة» [همانا اين نخستين كسى است كه به من ايمان آورده، و نخستين كسى است كه در روز قيامت با من مصافحه مى كند].... 77
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله خطاب به اصحابش: «أوّلكم وارداً عليّ الحوض، أوّلكم إسلاماً:
عليّ بن أبي طالب» [اوّلين كسى از شما كه در حوض (كوثر) بر من وارد مى شود، اوّلين كسى است كه اسلام آورد (يعنى) على بن ابى طالب].... 77
در حديث طير مشوىّ (مرغ بريان شده) آمده است: «أللّهمّ ائتني بأحبّ خلقك إليك ليأكل معي» [خدايا! محبوب ترين خلق خود را به سوى من آور تا با من بخورد].... 78
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله خطاب به عايشه: «إنّ عليّاً أحبّ الرجال إليّ، وأكرمهم عليَّ، فاعرفي له حقّه وأكرمي مثواه» [همانا على محبوب ترين مردان در نزد من و گرامى ترين آن ها بر من است، پس حقّ او را بشناس و او را گرامى بدار].... 78
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «أحبّ الناس إليّ من الرجال عليٌّ» [از ميان مردان محبوب ترين مردم به من على است].... 78
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «عليٌّ خير من أتركه بعدي» [على بهترين كسى است كه پس از خود به جاى مى گذارم].... 78
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «عليٌّ خير البشر فمن أبى فقد كفر» [على بهترين انسان است و هر كه امتناع ورزد همانا كافر شده است].... 79
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «من لم يقل عليٌّ خير الناس فقد كفر» [كسى كه نگويد على بهترين
مردم است همانا كافر شده است].... 79
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در حديث رايت [پرچم] كه مورد اتفاق همه است: «لاُعطينّ الراية غداً رجلاً يحبّه اللّٰه ورسوله ويحبّ اللّٰه ورسوله» [فردا پرچم را به مردى مى دهم كه خدا و رسولش او را دوست دارند و او (نيز) خدا و رسولش را دوست مى دارد].... 79
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «عليّ منّي بمنزلة الرأس من بدني» [على نسبت به من به منزلۀ سر من از بدن من است].... 79
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «عليّ منّي وأنا منه، وهو وليُّ كلّ مؤمن بعدي» [على از من و من از او هستم و او بعد از من ولىّ و سرپرست هر مؤمنى است].... 80
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در حديث فرستادن سورۀ توبه كه همگى آن را صحيح دانسته اند:
«لايذهب بها إلّارجل منّي وأنا منه» [آن را نمى برد مگر مردى كه از من است و من از او هستم].... 80
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «لحمك لحمي، ودمك دمي، والحقّ معك» [گوشت تو گوشت من، وخون تو خون من، وحقّ با تو است].... 80
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «ما من نبيّ إلّاوله نظير في اُمّته، وعليٌّ نظيري» [هيچ پيامبرى نيست مگر اينكه در اُمّت خود همانندى دارد و على همانند من است].... 80
اُمّ سلمه مى گويد: «كان رسول اللّٰه إذا اُغضب، لم يجترئ أحدٌ أنّ يكلّمه غير عليّ» [هر گاه رسول خدا خشمگين مى شد، كسى غير از على جرأت نمى كرد با او سخن بگويد].... 80
عايشه مى گويد: «واللّٰه! ما رأيت أحداً أحبّ إلى رسول اللّٰه من عليّ، ولا في الأرض امرأة كانت أحبّ إليه من امرأته» [به خدا سوگند! مردى را نديدم كه از على در نزد رسول خدا محبوب تر باشد و در زمين زنى نيست كه از همسر على نزد پيامبر محبوب تر باشد].... 80
به گفتۀ بريده و اُبّى: «أحبّ الناس إلى رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله من النساء فاطمة، ومن الرجال عليّ» [محبوب ترين مردم نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله از ميان زنان فاطمه و از ميان مردان على بود].... 81
در حديث جُميع بن عمير آمده است: با عمّه ام بر عايشه وارد شديم، پس پرسيدم: «أيّ الناس أحبّ إلى رسول اللّٰه؟ قالت: فاطمة. فقيل: من الرجال؟ قالت: زوجها، إن كان ما علمت صوّاماً قوّاماً» [كداميك از مردم نزد رسول خدا محبوب تر بودند؟ گفت: فاطمه.
گفته شد: از مردان چه كسى؟ گفت: همسر فاطمه و تا آن جا كه مى دانم روزه دار و قيام كنندۀ در شب بود].... 81
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به فاطمه: «إنّ اللّٰه اطّلع على أهل الأرض فاختار منهم أباك فبعثه نبيّاً، ثمّ اطّلع الثانية فاختار بعلك، فأوحى إليّ، فأنكحتُه واتّخذتُه وصيّاً» [همانا خدا به اهل زمين نگاه كرد، پس از ميان آن ها پدرت را انتخاب كرد و او را به پيامبرى مبعوث نمود، سپس دوباه نگاه كرد و شوهرت را انتخاب كرد، و به من وحى نمود كه او را به ازدواج تو در آورم، و وصىّ خود قرار دهم].... 81
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «إنّ اللّٰه اختار من أهل الأرض رجلين: أحدهما أبوكِ والآخر زوجكِ» [همانا خدا از اهل زمين دو مرد را برگزيد: يكى پدرت و ديگرى همسرت].... 81-82
10 - نقد سخن اين مرد: «دو داماد اُموى پيامبر بيشتر از على با پيامبر مدارا مى كردند...». 82
همين در مدارا كردن عثمان بزرگوار تو را بس است كه انس از رسول خدا نقل كرده كه چون هنگام دفن دختر عزيزش رقيّه شد و بر قبر او ايستاده و اشك از چشمانش سرازير بود، فرمود: «كداميك از شما در اين شب با همسر خود نزديكى نكرده است؟». و ابوطلحه گفت: من؛ پس به او امر نمود كه در قبر رقيّه برود.... 82
ابن بطّال نوشته است: پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواست عثمان را از فرود در قبر رقيّه محروم كند؛ زيرا او در شبى كه رقيّه فوت كرده بود، با يكى از همسرانش نزديكى كرده بود! و غمناك بودن به خاطر اين مصيبت و قطع دامادى او براى پيامبر صلى الله عليه و آله او را از نزديكى باز نداشته بود.... 82
چه مى توانم بگويم دربارۀ ابوالعاص كه تا سال جنگ حديبيّه مشرك بود، و دو بار با مشركان اسير شد، و اسلام ميان او و همسرش زينب، دختر پيامبر شش سال جدايى انداخت، و زينب كه اسلام آورده بود مهاجرت كرد و او را به خاطر شركش ترك نمود. و بعد از اسلامش، هرگز كلمه اى از او كه پرده از ارتباط و مداراى وى با پيامبر بردارد، نقل نشده تا چه رسد به اينكه با على كه پدر ذرّيّۀ پيامبر و آقاى عترت اوست، مقايسه شود!... 82-83
11 - اين مرد، پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را متّهم كرد كه براى خوشبختى دخترش، كارى نمى كند و
به على عليه السلام تهمت زد كه از اين كار ناراحت مى شود.... 83
12 - پيامبر صلى الله عليه و آله وقتى صبح مى شد به درِ خانۀ على عليه السلام و فاطمه عليها السلام مى آمد و مى فرمود:
«يرحمكم اللّٰه إنّما يريد اللّٰه ليذهب عنكم الرجس اهل البيت...».... 83
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «فاطمة أحبُّ الناس إليّ» [فاطمه محبوب ترين مردم در نزد من است].... 83
عمر به فاطمه مى گفت: «واللّٰه! ما رأيتُ أحداً أحبّ إلى رسول اللّٰه منكِ» [به خدا سوگند! كسى را نديدم كه در نزد رسول خدا محبوب تر از تو باشد].... 83
13 - اين مرد چه كار زشتى انجام داده كه اين دروغ را به پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت داده است كه على را قيام كننده [و لايق] براى كارهاى بزرگ نمى شمرد.... 83
14 - بدتر از همه اينكه اين مرد همسران پيامبر را دشمنان على عليه السلام و فاطمه عليها السلام مى شمارد.... 84
15 - اى كاش مى دانستم چگونه مترجم خوش داشته كه عايشه را دشمن فاطمه شمارد، در حالى كه عايشه سر فاطمه را مى بوسيد و مى گفت: «اى كاش من مويى در سر تو بودم».... 85
16 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «من أحبّ عليّاً فقد أحبّني، ومن أبغض عليّاً فقد أبغضني...» [هر كه على را دوست بدارد مرا دوست داشته، و هر كه با على دشمنى كند با من دشمنى كرده است...].... 85-86
آن حضرت صلى الله عليه و آله از جبرئيل خبر داد كه: «السعيد كلّ السعيد من أحبّ عليّاً في حياتي وبعد مماتي، ألا وإنّ الشقيّ كلّ الشقيّ من أبغض عليّاً في حياتي وبعد مماتي» [خوشبخت كامل كسى است كه على را در زمان حيات و پس از مرگ من دوست بدارد، آگاه باشيد؛ همانا بدبخت كامل كسى است كه على را در زمان زندگى وبعد از مرگ من دشمن بدارد].... 86
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در مورد عترتش: «لايحبّهم إلّاسعيد الجدّ طيّب المولد، ولايبغضهم إلّا شقيّ الجدّ رديء الولادة» [دوست ندارد آن ها را مگر خوشبخت و حلال زاده، و دشمنى نمى كند با آن ها مگر بدبختِ داراى ولادت پست].... 86
از طريق راويان ثقه نقل شده است: «أنّ عليّاً لا يبغضه أحدٌ قطّ إلّاوقد شارك ابليس أباه في
رحم اُمّه» [هرگز كسى با على دشمنى نمى كند مگر اينكه شيطان با پدرش در رحم مادرش شريك شده باشد].... 86
سخن عبادة بن صامت: «كنّا نبور أولادنا بحبّ عليّ بن أبي طالب رضى الله عنه...» [ما فرزندانمان را با دوستى على بن ابى طالب رضى الله عنه امتحان مى كرديم...].... 87
2 - متهم كردن پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به رفتار نكردن براى خوشبختى دخترش
متهم كردن پيامبر اسلام بر اينكه براى خوشبختى دخترش كه به تصريح قرآن عزيز، طاهره و مطهّره است، كارى نمى كند... 88 3 - در امان نماندن پيامبر صلى الله عليه و آله از نيش زبان ابن حزم
سيّد انبيا فرزند پدر و مادر كافر است!!
هيچ كسى حتّى وجود پيامبر بزرگوار صلى الله عليه و آله از نيش زبان آلودۀ ابن حزم در امان نمانده است؛ او مى گويد: «شيعه تا كنون نفهميده كه سرور انبيا از پدر و مادر كافر متولّد شده است».... 88
4 - پايين آوردن مقام نبوّت و بالا بردن مقام معاويه!
مرفوعاً نقل شده: «إنّ اللّٰه ائتمن على وحيه جبريل وأنا ومعاوية، وكاد أن يبعث معاوية نبيّاً من كثرة علمه...» [خداوند جبرئيل و من و معاويه را براى وحى أمين دانست و نزديك بود معاويه به خاطر كثرت علم و امين بودنش بر كلام پروردگار، پيامبر شود].... 89-90
راويان بدكردار خواسته اند از مقام نبّوت بكاهند، نه اين كه مقام معاويه را ترفيع دهند.... 90
فاصلۀ زيادى است بين مرتبۀ نبوّتى كه مسلمين به آن اعتقاد دارند، و بين اين شخصى كه بر مسند خلافت تكيه زده است.... 90
از اين قوم مى پرسيم چه چيز موجب شده اين مقام شامخ را به معاويه نسبت دهيد؟! آيا اصل و ريشۀ وى؛ يعنى شجرۀ ملعونۀ در قرآن و زبان پيامبر؟! يا ظلم و جورى كه مرتكب شده است؟! يا...... 90
آيا كسى كه حتّى به يك آيۀ قرآن هم عمل نكرده، و حدود آن را اقامه نكرده، امين بر قرآن مى شود؟!... 92
آيا علم زياد او كه نزديك بود او را به نبوّت مبعوث كند، او را بر دشمنى عترت طاهره برانگيخته است؟!... 92
خوشا به حال نبوّتى كه نزديك بود چنين مردى بار آن را به دوش كشد.... 93 5 - تغيير كردن رنگ چهرۀ پيامبر صلى الله عليه و آله از تقدير الهى!
اگر چهره آن حضرت از آنچه خدا مقرّر كرده و خواسته و دوست دارد، تغيير كند، با عصمت آن حضرت منافات دارد.... 96-97
6 - شيطان از عمر مى ترسد ولى از رسول خدا نمى ترسد!!
پيامبر دوست دارد به زنان رقّاص نگاه كند، و به صداى غناى
آنها گوش دهد، و در مجالس لهو حضور يابد!!
كنيزى سياه آمد و گفت: اى رسول خدا! من نذر كرده ام اگر خدا تو را به سلامت باز گرداند در حضور شما دفّ بزنم و آواز خوانى كنم. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: اگر نذر كرده اى دف بزن و گرنه خير!... 97
بر اين بيچاره ها پوشيده مانده است كه آنچه به دنبالش هستند يعنى اثبات فضيلتى براى خليفۀ دوّم رسوايى هايى را به جانب پيامبر صلى الله عليه و آله متوجّه مى كند، كه آن حضرت از اين رسوايى ها به دور است... 99
آياتى كه دلالت بر حرمت غنا مى كند... 99-100
غنا و آلات لهو در روايات.... 100
غنا در مذاهب چهارگانه.... 101
نگرشى در احاديث ياد شده.... 102
اين چه شيطانى است كه از عمر مى ترسد ولى از رسول خدا صلى الله عليه و آله نمى ترسد؟!... 103
آيا از رسول خدا صلى الله عليه و آله تعجّب نمى كنى كه كنيزان حبشى در مسجد شريف او كه شريف ترين مكانهاى دنياست بازى مى كنند و مى رقصند و غنا مى خوانند و او و همسرش به آن ها نظاره مى كنند، و عمر آن ها را نهى مى كند، و پيامبر صلى الله عليه و آله مى گويد:
اى عمر! آن ها را واگذار؟!... 103
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «من سمع رجلاً نشد ضالّة في المسجد فليقل: لاردّها اللّٰه عليك؛ فإن
المساجد لم تبن لهذا» [اگر كسى شنيد مردى در مسجد در مورد گمشده اى كمك مى خواهد، بايد بگويد: خداوند آن را به تو باز نگرداند؛ زيرا مساجد براى اين، بنا نشده است].... 104
احاديث ديگرى در لزوم احترام مساجد.... 104
مصيبت ديگرى از زركشى در كتاب «الإجابة»: وى در آنجا از ويژگيهاى عايشه اين را بر شمرده است: «رسول خدا صلى الله عليه و آله از رضايت عايشه پيروى مى كرد؛ مثل بازى كردن عايشه با وسائل بازى، وايستادن حضرت در مقابل عايشه به گونه اى كه بتواند به حبشى ها كه مى رقصيدند نگاه كند. و علما از اين، احكام زيادى استنباط كرده اند و چقدر او (عايشه) با بركت است»!!... 105
ديدگاه عمر دربارۀ غنا:
سخن شوكانى: «[جواز] غنا و گوش دادن به آن از گروهى از صحابه و تابعان روايت شده است و از جملۀ صحابه، عمر است».... 107
حديث خوات بن جبير صحابى مطلب را روشن مى كند.... 107
اين فضيلت موهوم براى عثمان نيز نقل شده است.... 108
7 - پايين آوردن مقام رسالت به خاطر يك اُموى بى ارزش!
پيامبر بشرى است كه مانند ديگر انسانها غضب مى كند!!
سخن ابن حجر در «صواعق»: «پيامبر بشرى است كه مانند ديگر انسانها غضب مى كند...»! وى اين سخن را بر اساس روايتى كه مسلم و بخارى آورده اند بر زبان رانده است.... 109
در حديث صحيحى وارد شده است: «أ نّه صلى الله عليه و آله لم يكن سبّاباً ولافحّاشاً ولا لعّاناً» [پيامبر صلى الله عليه و آله ناسزاگو و فحش دهنده و لعن كننده نبود].... 111
رسول خدا صلى الله عليه و آله از نفرين مشركان امتناع كرد و فرمود: «إنّي لم اُبعث لعّاناً وإنّما بُعثت رحمة» [من براى لعن مبعوث نشده ام، و تنها براى رحمت مبعوث شده ام].... 111
آن حضرت صلى الله عليه و آله دربارۀ آن مشركان اُميد هدايت داشت و آن ها را لعن و نفرين نكرد، ولى چون در حَكَم و فرزندش اميد هيچ خيرى را نداشت، آنها را چنان لعنى كرد كه ذلّت ابدى را برايشان باقى گذاشت.... 111
ابوبكر به عثمان گفته است: «عمّك إلى النار» [عموى تو به سوى جهنّم مى رود]، و عمر گفته است: «ويحك يا عثمان! تتكلّم في لعين رسول اللّٰه وطريده وعدوّ اللّٰه وعدوّ رسوله؟!» [واى بر تو اى عثمان! دربارۀ كسى كه لعن شده و طرد شدۀ رسول خدا است و دشمن خدا و رسولش مى باشد صحبت مى كنى؟!].... 112
8 - بخارى و مسلم عريان بودن پيامبر در بين مردم را روايت كرده اند!
سخن عايشه: «رسول خدا صلى الله عليه و آله در خانۀ من به پهلو خوابيده بود و رانهاى خود يا ساقهاى خود را نمايان كرده بود، در اين هنگام ابوبكر اجازۀ ورود خواست و با همان حال به او اجازه داد... سپس عثمان اجازۀ ورود خواست پس رسول خدا صلى الله عليه و آله نشست و لباسهايش را مرتّب كرد... و فرمود: آيا از مردى كه ملائكه از او حيا مى كنند حيا نكنم؟».... 113
معناى حيا.... 113
با من بيا تا به عمق زندگى خليفه - عثمان - برويم، شايد چيزى پيدا كنيم كه بتواند دليلى بر ثبوت اين ملكه براى او باشد.... 115
عثمان با اين كار درِ جرأت و جسارت بر خدا ونسبت دروغ دادن به او را كاملاً گشود.... 118
بازگشتى دوباره به روايت حياء از ناحيه اى ديگر... 121
حياى حضرت صلى الله عليه و آله از دختر باكرۀ پشت پرده بيشتر بود.... 121
رواياتى دربارۀ اينكه ران عورت است و به پوشاندن آن امر شده.... 122
وجود اين روايت در دو كتاب صحيح بخارى و مسلم بر تو گران نيايد؛ زيرا اين دو كتاب ظرف بزرگ سخنان سست و بى ارزش است، و در اين دو كتاب آنقدر اُمور شرم آور، بى ارزش و دروغ هست كه آوازه تأليف را زشت و بد تركيب كرده است.... 123
روايت مسلم و بخارى برهنه شدن حضرت صلى الله عليه و آله را در بين مردم!... 124
روايتى در شدّت حياى عثمان!... 126
سخن ابن عبّاس: «پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در پشت اتاق ها غسل مى كرد و هيچ كس عورت او را نديد».... 127
سخن عايشه: «من هرگز عورت پيامبر را نديدم».... 127
توجّه: روش هميشگى جاعلان و دروغگويان در عادت سخن پردازى و فضيلت بافى اين است كه عنايت خاصّى به ملكاتى داشته اند كه فرد مورد ستايش، به كلّى فاقد آن است:
1 - دربارۀ شجاعت ابوبكر مبالغۀ فراوانى مى كنند، تا جايى كه او را شجاعترين صحابه مى دانند، در حالى كه وى شاهد همۀ جنگ هاى پيامبر صلى الله عليه و آله بود ولى يك شمشير نكشيد، و هيچ روزى در ميدانهاى جنگ به صورت رزمنده مشاهده نشد. 128
2 - در زهد و تقواى ابوبكر مبالغه مى كنند و كبد او را به خاطر ترس از خدا كباب شده قرار مى دهند، در حالى كه وى هيچ امتيازى در عبادت ندارد و زياد روزه گرفتن و نماز خواندن دربارۀ او نقل نشده است.... 128-129
3 - در علم عمر مبالغه مى كنند، و او را در روزگار خود داناترين صحابه به نحو مطلق و فقيه ترين آنها در دين خدا قرار مى دهند، در حالى خودش مى گفت: همۀ مردم از او داناترند.... 129
4 - در انكار باطل توسّط عمر، و بُغض وى نسبت به غنا مبالغه مى كند، در حالى كه ثابت شده كه از عادات وى اين بوده كه باطل را انجام مى داد و غنا را جايز مى دانست.... 129
5 - دروغ هايى دربارۀ حياى عثمان آورده اند در حالى كه سيرۀ اين شخص ملكۀ حيا را از او نفى مى كند.... 129
6 - رواياتى دروغين كه دربارۀ امانت دارى و دانش معاويه به پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت داده اند.... 130
حياى عثمان مثل شجاعت ابوبكر و دانش عمر و امانت دارى معاويه سالبۀ به انتفاى موضوع است.... 130
حكايتى پيرامون امانت دارى معاويه: روزى ابوالأسود دؤلى با معاويه سخن مى گفت، كه حركتى كرد و باد معده اى از او خارج شد. به معاويه گفت: اين مطلب را مخفى كن و جايى نقل نكن. معاويه گفت: آرى. وچون أبوالأسود بيرون رفت معاويه اين ماجرا را براى عمرو بن عاص و مروان بن حَكَم نقل كرد...... 130
سخن أبو الأسود به معاويه: «مردى كه امانتدارى و مروّت او نسبت به مخفى كردن يك باد معده ضعيف است، سزاوار است كه بر اُمور مسلمانان امين شمرده نشود».... 130
9 - بهره اى كه از نزديكى با زنان به من داده شده
به هيچ كس جز رسول خدا صلى الله عليه و آله داده نشده!!
سخن ابن عمر: «هيچ كس بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله نصيب و بهره اى از جماع به او داده نشده آنچنان كه به من داده شده است»!... 131
اين روايت به ما مى فهماند كه وى مردى شهوت ران بوده و تنها به فكر شهوت رانى بوده است.... 131
همۀ ملكات و نيروهاى درونى پيامبر متعادل بوده و در نقطۀ مركزى دايره كه نسبت خطوط به آن نقطه مساوى است، قرار دارند.... 131
بر پسر عمر بود كه خود را به پدرش تشبيه كند.... 131
عمر سخن با ارزشى دربارۀ نكاح دارد كه از زيادى شهوت وى حكايت مى كند.... 131
نزديكى عمر با كنيز حائض.... 132
نَفْس عمر در شب ماه رمضان پيش از اينكه نزديكى در آن حلال شود، او را فريب داد و با همسرش نزديكى كرد.... 132
10 - خليفۀ انسان بهتر از پيامبر اوست!!
حجّاج در كوفه خطبه خواند، پس كسانى را كه قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله در مدينه را زيارت مى كنند يادآور شد و گفت: «مرگ بر آن ها! همانا بر چوبها و استخوانهاى پوسيده طواف مى كنند! چرا بر قصر اميرالمؤمنين عبدالملك طواف نمى كنند؟!»... 133 - 134
11 - پيامبر مى تواند هركس را كه مى خواهد بى جهت لعن كند!!
پيرامون حديث: «لا أشبع اللّٰه بطنه».... 134-135
ابن كثير حديث: «لا أشبع اللّٰه بطنه» را جزء فضايل معاويه برشمرده و نوشته است:
«معاويه با اين دعا در دنيا و آخرت بهره مند شد...»... 135
اين عيب و نقص از معاويه مشهور شد، تا به صورت ضرب المثل درآمد.... 136
براى دفاع از اولياى شيطان - كه در رأس آنها پسر ابوسفيان قرار دارد - و منع از بدگويى دربارۀ آنها و عيبجويى از آنها به خاطر اقتدا نمودن به رسول خدا صلى الله عليه و آله، سخنان بدون دليل و عجيبى در دلالت الفاظ و نصوص به هم بافته اند؛ مثل اينكه گفته اند: اين سخن، بدون قصد و نيّت يا از روى خواسته هاى نفسانى بشرى از پيامبر صلى الله عليه و آله صادر شده است.... 138
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله با دست به دهان خويش اشاره كرد و فرمود: «اُكتب، فوالّذي نفسي بيده ما خرج منه إلّاالحقّ» [بنويس! سوگند به آنكه جانم در دست اوست! از اينجا جز حقّ خارج نمى شود].... 140
رسول خدا صلى الله عليه و آله اصحاب خود را از لعن هر چيزى حتّى جنبندگان و حيوانات نهى مى كرد.... 140
سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله: «من لعن شيئاً ليس له بأهل رجعت اللعنة عليه» [كسى كه چيزى را لعن كند كه شايستۀ آن نيست، آن لعنت به خودش برمى گردد].... 140
اگر اين سخن خيالى درست باشد، سستى، در كردار و گفتار و قضاوت و اجراى حدودِ پيامبر راه مى يابد... 141
منع ابن حجر از لعن «حَكَم» لعن شده وطرد شدۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله.... 142
اهل سنّت در اين مقام بالا و پايين رفتنها و بلكه بگو: سخنانى خرافه و شرم آور دارند.... 142
سيوطى از خصوصيّات رسول خدا صلى الله عليه و آله اين را برشمرده است: «آن حضرت صلى الله عليه و آله اين ويژگى را دارد كه هر كس را بخواهد مى تواند بدون سبب لعن كند»!... 142
نكته اى دقيق: لعن ها و طعن هايى كه در قرآن كريم متوجّه مردمى است كه قرآن حكيم آنها را قصد كرده، آيا از جانب خدا نيز همانگونه است كه دربارۀ پيامبر پنداشته اند؟!... 144
12 - ابوحنيفه اعلم از رسول خداست!!
غلوّ گروهى از حنفيّه به حدّى رسيده كه گمان كرده اند وى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله أعلم بوده
است!.... 145
13 - ابوبكر پيرمردى معروف و پيامبر جوانى ناشناخته است!!
كِىْ ابوبكر پيرمرد بود و پيامبر جوان، در حالى كه آن حضرت صلى الله عليه و آله دو سال و چند ماه از او بزرگتر بود؟!... 145
14 - ابوبكر از پيامبر مسن تر است!!
آيا از اين دروغى كه كرامت شمرده شده تعجّب نمى كنى؟!... 147
15 - رسول خدا بيان را از وقت حاجت به تأخير انداخته است!!
سخن عمر بن خطّاب: اگر پيامبر سه مسأله مهمّ را براى من روشن مى كرد از شتران سرخ موى براى من محبوب تر بود: «خلافت»، «كلاله»، و «ربا».... 148
از ابوبكر دربارۀ «كلاله» پرسيدند، او گفت: «من اكنون نظر خود را دربارۀ «كلاله» مى گويم، اگر درست بود از سوى خداست و اگر اشتباه بود از سوى خودم و شيطان است...».... 149
16 - امّت اسلامى با پيامبر در آنچه براى او ثابت بوده، شريك است!!
موسى جار اللّٰه مى گويد: «اُمّت اسلامى بسان پيامبر معصوم است؛ بدين معنا كه در دريافت و حفظ و تبليغ و اداى رسالت، هر چه را كه پيامبر ابلاغ نموده، او نيز مانند پيامبر حفظ كرده...»، و جواب آن.... 150-151
و نيز مى گويد: «اُمّت اسلام از همۀ أئمّه به قرآن و سنّت آگاهترند، و امروز آگاهى و دانش امّت به قرآن و سنّت به حدّى رسيده است كه از علم على عليه السلام و اولاد على عليه السلام بيشتر و كاملتر است».... 150
و نيز مى گويد: «اُمّت به درجه اى از رشد و آگاهى دست يافته اند كه ديگر نيازى به امام ندارند».... 150
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله براى هدايت مردم پس از خويش ثقلين را جانشين خود ساخته، و منحصر ساختن هدايت به تمسّك به آن دو و پيروى آثارشان تا قيامت، به مامى فهماند كه نزد آن دو علوم و معارفى است كه دست اُمّت از آن ها كوتاه است. 153
پيشوايان عترت در علم وهدايت ودانش ورهنمود، همتاى قرآنند... 153
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى فرمايد: «أعلم اُمّتي من بعدي عليّ بن ابى طالب» [على بن ابى طالب پس از من أعلم اُمّت من است].... 153
حافظ نيشابورى به استناد اجماع اُمّت، حكم مى كند كه على عليه السلام تنها وارث علم پيامبر است.... 154
پنجم - اجتهاد در برابر رسول خدا صلى الله عليه و آله
1 - ديدگاه خليفه دربارۀ ارث جدّه (مادر بزرگ)
خليفه از روى ناچارى به روايت كسى مانند مغيره كه زناكارترين فرد قبيلۀ ثقيف و دروغگوترين فرد امّت است، اعتماد مى كند.... 157
2 - ديدگاه خليفه دربارۀ ارث دو جدّه (دو مادر بزرگ)
اهل سنّت گفته اند: احكامى كه دربارۀ اولاد بيان شده مانند سهم ارث و غيره، شامل نوۀ دخترى نمى شود و دليل آنها اين سخن شاعر است: «بنونا بنو أبنائنا...».... 159
چه چيز به آنها جرأت داده كه در دين خدا، براى خارج كردن آل اللّٰه از فرزندى رسول خدا صلى الله عليه و آله، اين ديدگاه سياسى را مطرح كنند؟... 159
سخن شاعر در مقابل اين فرمودۀ خداوند چه ارزشى دارد: «فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا...»؟!... 15(9)
سخن رازى: «آيۀ مباهله دلالت مى كند بر اينكه حسن و حسين دو فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله هستند...».... 160
شاهد بر اين لغت قرآن مجيد و اينكه نوۀ دخترى حقيقتاً فرزند پدر دختر است، اين سخنان رسول خدا صلى الله عليه و آله است:
1 - «أخبرني جبريل: أنّ ابني هذا - يعني الحسين - يُقتل» [جبرئيل به من خبر داد كه اين فرزندم - يعنى حسين - كشته مى شود]... 161
2 - در بارۀ امام حسن عليه السلام فرمودند: «إبني هذا سيّدٌ» [اين فرزندم آقا و سروَر است].... 161
3 - «إنّ جبريل أخبرني أنّ اللّٰه عزّوجلّ قتل بدم يحيى بن زكريّا سبعين ألفاً وهو قاتل بدم ولدك الحسين سبعين ألفاً» [جبرئيل به من خبر داد كه خداى عزّوجلّ در مقابل خون يحيى
ابن زكريّا هفتاد هزار را كشت و در مقابل خون فرزندت حسين نيز هفتاد هزار را مى كشد].
... 161
4 - «المهديّ من وُلدي وجهه كالكوكب الدرّيّ» [مهدى از فرزندان من است و صورتش مانند ستاره درخشان است].... 161
5 - «أللّهمّ إنّ هذا ابني - الحسن - وأنا اُحبّه فأحبّه وأحبّ من يحبّه» [خدايا! اين فرزند من است - يعنى حسن - و او را دوست دارم، پس او را و هر كه او را دوست مى دارد دوست بدار].... 162
6 - «لو لم يبق من الدنيا إلّايوم واحد لطوّل اللّٰه ذلك اليوم حتّى يبعث رجلاً من وُلدي اسمه كاسمي» [اگر از دنيا فقط يك روز باقيمانده باشد، خداوند آن روز را طولانى مى كند تا مردى از فرزندان من را برانگيزد كه اسم او اسم من است].... 163
3 - ديدگاه خليفه دربارۀ بريدن دست دزد.
خليفه حدّ سارق را نمى داند، حكمى كه از مهم ترين چيزهايى است كه بايد براى حفظ امنيّت عمومى و آرامش جامعه و قطع ريشه فساد بداند.... 165
4 - ديدگاه خليفه دربارۀ سرپرست شدن مفضول
حلبى مى گويد: «ابوبكر بر اين باور بود كه: شخص مفضول مى تواند ولىّ كسى كه از او افضل است، باشد. و همين نزد اهل سنّت حقّ و صحيح است؛ زيرا چه بسا قدرت او در قيام به مصالح دين بيش از فرد افضل باشد...».... 166
ديدگاه شيعه دربارۀ خلافت:
باور ما دربارۀ خلافت اين است كه خلافت، ولايتى الهى مانند نبوّت است.... 167
نصب پيامبر و خليفه، لطفى از جانب خداست، و اين لطف بر او واجب مى باشد.... 167
عبداللّٰه بن عمر به پدرش گفت: «... چه جوابى به خداى عزّوجلّ مى دهى اگر او را ملاقات كنى و براى بندگانش خليفه قرار نداده باشى؟!».... 169
عايشه به ابن عمر گفت: «فرزند عزيزم! سلام مرا برسان و به او بگو: امّت محمّد را بدون سرپرست نگذار...».... 169
معاوية بن ابوسفيان در خليفه قراردادن يزيد، به اين حكم عقلى مُسلّم تمسّك
مى كند.... 169
سپردن اين امر [تعيين خليفه] به افراد امّت، يا به اهل حلّ و عقد [افراد خبره] جايز نيست.... 169
اگر پيامبرى مانند موسى عليه السلام نتيجۀ انتخابش از ميان هزاران نفر، هفتاد نفر است و چون آن ها به ميقات رسيدند، گفتند: خدا را آشكارا به ما نشان ده! پس چه گمانى به افراد عادى و مردمان مادّى و انتخاب آنها بايد داشت؟!... 170
پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله از روز نخست، آنگاه كه دعوت خود را بر قبايل عرضه كرد. فرمود: «إنّ الأمر إلى اللّٰه يضعه حيث يشاء»... 171
نتيجه: خليفه بايد افضل خليقه باشد.... 173
خلافت نزد اهل سنّت:
به گمان آن ها خليفه هر كسى است كه بر اُمّت غلبه كند و چيره شود و دست دزد را قطع كند و قاتل را قصاص نمايد و مرزها را حفظ كند.... 174
سخن باقلّانى دربارۀ صفت امامى كه عقد بيعتِ با او لازم است:
سخن بزرگان اهل حديث: «امام با انجام فسق و گناهانى مثل غصب أموال، ضايع كردن حقوق و... بركنار نمى شود... بلكه بايد او را نصيحت كرد و ترساند و در معاصى خدا از اوامر او اطاعت نكرد».... 175
روايت شده: «بشنويد و اطاعت كنيد هر چند از برده اى كه بينى اش بريده شده است، هر چند از بردۀ حبشى، و پشت سر هر انسان نيكوكار و بدكارى نماز بخوانيد».... 175
روايت شده: «از آن ها اطاعت كن و هر چند به ناحقّ مال تو را بخورند و شلّاق بزنند، و از آن ها اطاعت كنيد مادامى كه نماز را به پاى دارند».... 175
بزرگان اهل سنّت گفته اند: خليفه با فسق، خود به خود عزل نمى شود.... 176
پس عايشه و طلحه و زبير و عهد شكنانى كه از آن ها پيروى كردند، و خوارج، چه عذرى براى خروج بر مولا امير المؤمنين عليه السلام داشته اند؟!... 176-177
سخن تفتازانى:
در امام شرط نيست كه هاشمى و معصوم و برتر از ديگران باشد.... 177
و مى گويد: اگر حاكم بميرد و كسى كه شرايط امامت را دارد بدون بيعت و معرّفى شدن توسّط خليفۀ قبل و به زور متصدّى امامت شود، خلافت او منعقد مى شود، و نيز اگر فاسق يا جاهل باشد.... 177
سخن إيجى:
او در بيان شرط نبودن اينكه امام هاشمى، و عالم به مسائل دينى بوده، و معجزه داشته باشد، مى گويد: «اين سه شرط اخير باطل است؛ زيرا ابوبكر خليفه شد و آن سه شرط را نداشت»!... 178
آنچه امامت با آن منعقد مى شود:
سخن ايجى: «امامت به اتّفاق همه، با نصّ وتصريح پيامبر وامام سابق منعقد مى شود و با بيعت اهل حلّ وعقد [افراد خبره] نيز ثابت مى شود... 178
سخن قرطبى:
عمر، بيعتِ با ابوبكر را منعقد كرد و هيچ كس از صحابه آن را انكار نكرد.... 180
آنها كه از بيعت كردن با على عليه السلام تخلّف ورزيدند، در بين صحابه به معتزله مشهور بودند؛ زيرا از بيعت با على كناره گرفته بودند.... 180
نگاهى به خلافتى كه اهل سنّت آورده اند:
بر همين اساس بود كه معاوية بن ابى سفيان توانست در كوفه براى بيعت گرفتن بنشيند و مردم بر بيزارى از على بن ابى طالب عليه السلام با او بيعت كردند.... 181
بر همين اساس بود كه عبداللّٰه بن عمر به بيعت با يزيد شراب خوار اقرار كرد.... 181
بر همين اساس سخن مروان بن حكم توجيه مى شود كه گفت: «حكومت جز با اين كار (دشنام دادن به على عليه السلام) براى ما باقى نمى ماند.... 181
بر همين اساس است كه عذر و بهانۀ شمر بن ذى الجوشن قاتل امام حسين عليه السلام تمام و كامل شمرده مى شود.... 182
اكثريّت در مقدّم داشتن مفضول بر فاضل از خليفه پيروى كرده اند... 183
گمانِ آن ها كه گاه مفضول، با قدرت تر و آگاه تر و استوارتر است، تصوّر نمى شود.... 183
كسى نيست كه گمان كند يا بگويد ابو بكر و عمر از مولا أميرالمؤمنين عليه السلام أفضل هستند.... 185
ابوبكر بر بالاى منابر مى گويد: «من ولىّ شما شدم و بهترين شما نيستم، و من شيطانى دارم كه گمراهم مى كند».... 185
سخن عمر بن خطّاب: «امر حكومت براى على بود، لكن به خاطر جوان بودن و خون هايى كه ريخته بود، از او ستاندند».... 185
سخن عمر: «اگر شوخ طبعى در تو نبود، تو را خليفه مى كرديم».... 185
دوگانگى و اختلاف بين آن كلمات، با كلمات و پندارهاى گروهى ديگر!... 186
5 - ديدگاه خليفه دربارۀ قضا و قدر
بيان اين كه قَدَر مستلزم جبر نيست.... 190
آنچه از دخترش عايشه فهميده مى شود، ميل به معناى دوّم (ديدگاه آفريدن اعمال بندگان) است؛ وى بعد از اينكه به خاطر قيام عليه مولا امير المؤمنين عليه السلام مورد ملامت و سرزنش قرار گرفت، گفت: «أنّها كانت قدَراً مقدوراً...».... 191
6 - ديدگاه خليفه در داستان مالك
عمر به ابوبكر گفت: شمشير خالد دربارۀ مالك مرتكب ظلم شده است. و ابوبكر پاسخ داد: اى عمر! او اجتهاد كرد و خطا نمود، پس دربارۀ او سخن مگو كه من شمشيرى را كه خداوند بر كافران كشيده است در غلاف نمى كنم.... 192-193
نگاهى به اين رويداد: از دو جهت:
جهت نخست: گناهان و جرايم بزرگى كه خالد بن وليد مرتكب شد.... 193
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «من قُتل دون أهله فهو شهيد» [هر كس در راه حمايت از خانواده اش كشته شود شهيد است].... 195
گويا اين سربازان جمع شده بودند براى زنا كردن و شكستن حرمت ناموس مردان آزاد؛ از اين رو خالد را مى بينى كه شخصيّتى چون مالك را مى كشد و آن معصيت ها را انجام مى دهد به خاطر كاميابى از همسرش امّ تميم، و ديگرى را مى بينى كه بخاطر شهوت كاميابى از قُطام، سيّد عترت امير المؤمنين عليه السلام را مى كشد.... 196-197
و اين يزيد بن معاويه است كه پنهانى براى همسر امام حسن عليه السلام، ريحانۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله، سمّ كشنده اى مى فرستد تا او را بكشد و بعداً با او ازدواج كند.... 197
پشت سر اين ظالمين، گروهى هستند كه دامان آن ها را با عذرهايى ساختگى و دروغين مانند: تأويل و اجتهاد، پاك مى كنند.... 197
جهت دوّم: اوّلاً - مسلّط كردن خليفه است افرادى مانند خالد را بر جان ها و خون ها و أعراض و نواميس اسلام. و ثانياً - چشم پوشى او از اين مصيبت ها و جنايات قبيح.
... 197
سخن امير المؤمنين عليه السلام: «كمترين انكار اين است كه با صورت عبوس و درهم كشيده، اهل معصيت را ملاقات كنى».... 198
چرا خليفه در دفاع از خالد و جناياتش توقّف و مكث كرد و او را به سزايش نرساند؟! گاه مى گويد: او اجتهاد نموده و خطا كرده است، و گاه عذر مى تراشد و مى گويد: او شمشيرى از شمشيرهاى خداست؟!... 198
بر هيچ فاعل و تاركى جايز نيست كه با ادّعاى توجيه و اجتهاد، اين دو را سپر كج روى هايش قرار دهد.... 199
گروهى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله در شهر شام شراب خوردند و گفتند: ما به خاطر گفتۀ خداوند: «لَيْسَ عَلَى اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ جُنٰاحٌ فِيمٰا طَعِمُوا» شراب خورديم، پس عمر بر آنها حدّ جارى كرد... 19(9)
7 - ديدگاه خليفه دربارۀ كسى كه فاقد آب جهت وضو مى باشد
اجتهاد در زمان حيات رسول خدا صلى الله عليه و آله
تحريف و دست كارى در اين حديث.... 201
عمر از زياد نقل كردن حديث، به جهت ترس از خطاى در نقل و مشغول شدن مردم به حديث به جاى قرآن نهى كرده است!... 201-202
ديدگاه مشهورِ عمر: عمر براى جُنب قائل به تيمّم نبود.... 203
اجتهاد خليفه در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله بوده است؛ و اين از جمله عجايبى است كه روزگار شنيده و به خود ديده است!... 203
ديدگاه خليفه بر خلاف كتاب خدا و سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله و اجماع امّت، است.... 205
8 - حكم خليفه دربارۀ زن ديوانه اى كه زنا كرده بود
بخارى اين حديث را در «صحيح» خود آورده است. امّا وى در حديثى كه احساس كند خدشه اى به كرامت خليفه وارد مى كند، آغاز آن را به جهت حفظ جايگاه خليفه حذف مى كند... 206
9 - اجتهاد خليفه در قرائت نماز
عمر در نمازهايش به اصل مسلّمى استناد نمى كرده؛ گاه در ركعت اوّل قرائت نمى خوانده و قضاى آن را در ركعت دوّم به جاى مى آورده، و گاه به نيكو بودن ركوع و سجود اكتفا مى كرده و نيازى به اعادۀ نماز يا سجدۀ سهو نمى ديده است، و...... 207
10 - ديدگاه خليفه دربارۀ ارث
گويا حكم مسائل دائر مدار ديدگاهى است كه از خليفه صادر مى شود، مى خواهد موافق شريعت باشد يا مخالف آن!.... 208
11 - دستور خليفه به رجم زن حامله اى كه به زنا اعتراف كرده بود
لولا عليّ لهلك عمر.... 209
12 - ديدگاه خليفه دربارۀ زنى كه در حال عدّه با مردى ازدواج كرد
سخن عمر: «يا أيّها الناس! رُدّوا الجهالات إلى السنّة» [اى مردم! مسائلى را كه نمى دانيد به سنّت ارجاع دهيد]... 210
13 - اجتهاد خليفه دربارۀ جدّ [ارث پدر بزرگ]
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «براى چه در اين باره اين قدر سؤال مى كنى؟ من گمان مى كنم تو قبل از اينكه اين مطلب را بدانى مرگت فرا رسد».... 211
سخن عبيده: من از عمر دربارۀ مسألۀ جدّ، صد قضيّه را حفظ هستم كه در تمام آن قضايا بعضى، برخى ديگر را نقض مى كند.... 211
ابن ابى الحديد مى گويد: «عمر خيلى اوقات در مسأله اى حكمى صادر مى كرد، ولى سپس آن را نقض كرده و بر خلاف آن فتوا مى داد».... 211
14 - حكم خليفه به سنگسار كردن زنى كه به زنا مجبور شده بود
اى كاش مى دانستم كه اگر در ميان امّت، اميرالمؤمنين على عليه السلام نبود، چه بر سر او مى آمد؟ و پيامدهاى قضاوتهاى نادرستش وى را به چه جايگاهى مى كشاند؟!... 213
15 - ديدگاه خليفه دربارۀ حدّ شراب
عمر كه خود را خليفۀ مسلمين مى داند، چه حقّى دارد كه در حكم قطعى ثابت شدۀ از پيامبر صلى الله عليه و آله، مشورت مى كند و از مردم فتوا مى طلبد؟!... 213
16 - ديدگاه خليفه دربارۀ قصاص
مردى، سر مردى از اهل كتاب را شكست. عمربن خطّاب تصميم گرفت او را قصاص كند.... 213
17 - ديدگاه خليفه دربارۀ مقتول اهل كتاب
عمر بن خطّاب متوجّه شد كه مرد مسلمانى مردى از اهل كتاب را كشته است و تصميم گرفت او را قصاص كند.... 214
18 - فتواى خليفه دربارۀ حكم انگشتان انسان
سخن ابن عبّاس: «سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله مقدّم بر سخن عمر است و پيروى از آن شايسته تر است».... 214
19 - ديدگاه خليفه دربارۀ دزد
سارقى را كه يك دست و يك پايش قطع شده بود، نزد عمر آوردند وى دستور داد پاى ديگر او را قطع كنند... 215
20 - ديدگاه خليفه دربارۀ درخت رضوان
عمر گفت: «أراكم أيّها الناس رجعتم إلى العزّى...» [اى مردم! مى بينم كه به پرستش بت عزّى رو آورده ايد] آنگاه فرمان داد كه درخت را قطع كنند.... 216
21 - ديدگاه خليفه دربارۀ آثار پيامبران
بزرگداشت آثار انبيا و پيشاپيش آن ها سيّد اولاد آدم محمّد صلى الله عليه و آله اگر خارج از مرز توحيد نباشد، چه اشكالى دارد؟!... 217
22 - اجتهاد خليفه دربارۀ گريۀ بر مُرده
اجتهاد در زمان حيات رسول خدا صلى الله عليه و آله و در مقابل ديدگان حضرت!!
زنان (در وفات زينب دختر پيامبر صلى الله عليه و آله) گريه مى كردند، و عمر با تازيانه آنان را مى زد، ناگهان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دست او را گرفت و فرمود: «اى عمر! دست از اين كردار بردار و بگذار گريه كنند».... 218
نمى دانم آيا صدّيقۀ طاهره، فاطمۀ زهرا عليها السلام كه آن روز در ميان بانوان گريه كننده بوده، تازيانه خورده است يا خير؟!... 219
در زمان حيات پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و در برابر ديدگان حضرت بارها چنين حركات اشتباه و زننده اى از عمر سر زده است.... 220
برخى از آنچه كه از او روايت شده، عقل و منطق و طبع آن را تكذيب مى كند؛ مانند سخن او: «ميّت با گريه كردن زندگان عذاب مى شود».... 220
حديث عمر: «مرده به خاطر گريۀ زنده عذاب مى شود»، و تكذيب اين حديث توسّط عايشه.... 220
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در مرگ فرزند عزيزش ابراهيم، و فرزندش طاهر و عمويش حمزه و... گريست.... 221
فاطمه عليها السلام بر سر قبر پاك پدرش مى ايستد و مشتى از خاك قبر برداشته، بر ديدگان نهاده، مى گريد و مى گويد:
صُبّت عليّ مصائبٌ لو أ نّها *** صُبّت على الأيّامِ صرنَ لياليا
[مصيبتهايى بر من وارد شد كه اگر بر روزها وارد مى شد، شب مى شدند]... 223
23 - قربانى و اجتهاد خليفه
ابوبكر و عمر از ترس اين كه مبادا مردم از آنان تقليد نموده، وگمان كنند كه اين عمل واجب است، از قربانى كردن خوددارى مى كردند!... 223
اگر برداشت ابوبكر و عمر صحيح باشد بايد همۀ مستحبّات ترك شود.... 224
شگفت انگيزتر از همه اين است كه خليفۀ دوّم در اينجا با گمان و ترس اين كه ممكن است برداشت وجوب شود، سنّت ثابت پيامبر صلى الله عليه و آله را نقض مى كند، و از سوى ديگر
سنّت هايى را بنا مى گذارد كه هيچ اصل و ريشه اى ندارند؛ مانند: زكات اسب، و نماز تراويح، و صدها بدعت ديگر!... 224-225
24 - ديدگاه خليفه دربارۀ تحقّق بلوغ
عمر دربارۀ حكم پسرى كه سرقت كرده بود به اهل عراق اينگونه نوشت كه او را با وجب اندازه گيرى كنيد اگر قد او به اندازه شش وجب بود دست او را قطع كنيد... 225
اندازه گيرى به وجب و امثال آن، از نوآوريهاى خليفه است و بس... 225
25 - كاستن خليفه از مقدار حدّ
مطيع مشغول اجراى حكم بود، عمر وارد شد و ديد با شدّت بر او شلّاق مى زند، عمر به او خطاب كرد: او را كشتى مگر چند ضربه به او زدى؟ گفت: شصت ضربه. عمر گفت: بيست ضربه كم كن.... 226
به خوبى در كار او دقّت كنيد و ببينيد وى چگونه در اجراى حكم رنگ عوض مى كند!... 226
26 - ديدگاه خليفه دربارۀ سه طلاقه كردن زن
سخن عمر: «مردم در كارى كه مى بايست صبر پيشه كنند، عجله مى كنند و از ما تصويب و امضاى آن را درخواست دارند، اى كاش مى شد آن را برايشان امضاء كنيم»؛ پس آن را براى آنها تصويب و امضاء كرد... 227
بيان اينكه سه طلاق با جمع كردن طلاقها با واژۀ «سه بار»، يا سه بار تكرار صيغۀ طلاق پشت سرهم و بدون فاصله شدن عقد ازدواج ميان آنها، محقق نمى شود. 228
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «أيُلعب بكتاب اللّٰه وأنا بين أظهركم» [آيا با وجود من در ميان شما (و در برابر ديدگان من) با كتاب خدا بازى مى شود]؟... 230
برخى از شخصيّتهاى اهل سنّت در اين زمينه بى مهابا و بدون واهمه به تفصيل سخن گفته اند، و تعجّب آورتر از همه سخن «عينى» است.... 230
سخن صالح بن محمّد عمرى: «هرگاه حكم حاكم مجتهد با نصّ صريح كتاب خدا يا سنّت پيامبرش صلى الله عليه و آله مخالف باشد، نقض آن حكم و جلوگيرى از اجراى آن واجب
است».... 231
27 - ديدگاه خليفه دربارۀ عجم (غير عرب)
عمر بن خطّاب غير عرب را از ارث محروم كرد، مگر اين كه در ميان عرب متولّد شده باشد.... 232
اين گونه تعصّبات بى شمار است كه پيوند حلقه هاى جامعه و اتّحاد مسلمانان را از هم مى پاشد.... 232
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «ألا لا فضل لعربيّ على عجميّ و...» [آگاه باشيد كه هيچ عربى بر عجمى، و... برترى ندارد.]... 233
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «سلمان منّا أهل البيت» [سلمان از ما اهل بيت است].... 234
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «لو كان العلم بالثريّا لتناوله ناس من أبناء فارس» [اگر علم در ثريّا باشد، گروهى از فرزندان فارسى به آن دست مى يابند].... 234
رواياتى در مذمّت تعصّبات قومى.... 234
28 و 29 - ديدگاه خليفه دربارۀ حجّ تمتّع و ازدواج موقّت
حجّ تمتّع:
ابن عبّاس: «نزديك است كه از آسمان بر سر شما سنگ ببارد؛ من مى گويم: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله چنين فرموده است، شما مى گوييد: ابوبكر و عمر چنان گفته اند».... 236
ازدواج موقّت يا صيغه:
سخن على عليه السلام: «لولا أنّ عمر نهى عن المتعة ما زنى إلّاشقيّ» [اگر عمر ازدواج موقّت را حرام نمى كرد اَحدى زنا نمى كرد مگر اين كه شقىّ باشد]... 236
دو متعه: متعۀ حجّ و متعۀ زنان:
سخن عمر در خطبه اش: «متعتان كانتا على عهد رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله وأنا أنهى عنهما واُعاقب عليهما...» [دو متعه در زمان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله وجود داشت و حلال بود ولى من آن ها را حرام مى كنم و هركس انجام دهد مجازاتش خواهم كرد...].... 237
كه آن را حرام كرده است.... 238
نگرشى ديگر به دو متعه:
1 - تنها دليل نهى عمر اين است كه وى از حالت مردم - كه پس از پايان عمره در حالى كه آب غسل از سر و صورتشان روان بوده، براى اعمال حجّ به راه مى افتادند - خوشش نيامده است.... 239
2 - از سخنان عمر برمى آيد ازدواج موقّت را زنا مى شمرده است.... 239
3 - جمعى از اصحاب و تابعان كه آن را حلال مى دانسته اند.... 240
4 - بعداً گروهى پيدا شدند، و دوست داشتند براى نهى عمر دليلى قوى بتراشند؛ از اين رو گاهى ادّعا كرده اند كه آيه با آيه اى ديگر نسخ شده است، و گاهى گفته اند: آيه با سنّت نسخ شده است.... 241
5 - ردّ نسخ آن به وسيلۀ قرآن.... 242
6 - ردّ نسخ آن به وسيلۀ سنّت.... 242
7 - نعره هاى قرن بيستمى موسى جار اللّٰه نگارندۀ كتاب «الوشيعة»:
به نظر من ازدواج موقّت از ازدواجهاى جاهليّت است.... 243
صيغۀ موقّت يك مسأله تاريخى است نه حكم شرعى با اجازۀ شارع مقدّس.... 243
در كتاب هاى شيعه حديثى را به باقر و صادق نسبت مى دهند كه آنها گفته اند: سخن خداى عزّوجلّ: «فَمَا اِسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ» دربارۀ متعه نازل شده است، و بهترين احتمال دربارۀ اين حديث آن است كه حديث، جعلى و ساختگى است و گرنه بايد گفت باقر و صادق (معاذ اللّٰه) جاهلند!... 24(5)
8 - متعه (ازدواج موقّت) در قرآن.... 246
بزرگانى از اهل سنّت ذكر كرده اند: اين آيه دربارۀ متعه نازل شده است.... 246-248
9 - اين دروغ ها، و افسانه هاى ساختگى، و نسبت دادن ديدگاه نزول آيه دربارۀ متعه، به شيعه، همه مقدّمه اى براى ناسزاگويى به امامان پاك امام باقر و امام صادق عليهما السلام است، در حالى كه هر انسان منصفى مى داند كه امامان چهارگانۀ اهل سنّت همگى خوشه چين دانش امام باقر و امام صادق عليهما السلام هستند.... 249
10 - حدود و چهار چوب ازدواج موقّت در اسلام.... 250
11 - بخوان و بخند يا گريه كن: قوشجى كار او [عمر] را چنين توجيه مى كند: اين كار عمر بر او خدشه اى وارد نمى سازد؛ زيرا مخالفت مجتهدى با مجتهد ديگر در مسائل اجتهادى امر تازه اى نيست!... 251-252
12 - من قوشجى را معذور مى دارم؛ زيرا او خود را ملزم ساخته است هر حجّت و دليلى كه خواجه نصيرالدين طوسى اقامه مى كند، را بكوبد تا مبادا نسبت عجز و ناتوانى در اقامۀ حجّت به او داده شود؛ از اين رو ناچار است هر چيزى كه به ذهنش مى آيد را مطرح كند، حال چه براى او حجّت و سودمند باشد و چه وبال گردنش گردد.... 252
30 - اجتهاد خليفه دربارۀ شراب و آيات آن
روزى عمر شراب خورد و استخوان آروارۀ شترى را برداشته با آن سر عبدالرحمن بن عوف را شكست، و بعد با شعر اسود بن يعفر بر كشته شدگان كفّار در جنگ بدر، نوحه سرايى كرد.... 254
عمر شراب را بسيار دوست داشت و در زمان جاهليّت در شراب خوارى بر همه پيشتاز بود... 257-258
پس از نزول آيۀ سورۀ مائده در حجّة الوداع، عمر باز شراب غليظ و پرمايه مى نوشيد و مى گفت: «ما اين شراب پرمايه را به اين علّت مى نوشيم كه گوشت هاى شتر را در معدۀ ما هضم كند تا باعث رنجش ما نشود...».... 259
و مى گفت: «من مردى هستم با شكم بر آمده يا آتشى، اين شراب غليظ را مى نوشم تا شكمم نرم شود».... 259
او تا آخرين نفس هاى خود نبيذ غليظ مى نوشيد.... 259
عمرو بن ميمون مى گويد: «هنگامى كه عمر مورد اصابت نيزه قرار گرفته و در بستر افتاده بود من در آنجا حاضر بودم، در آن لحظه برايش نبيذ آوردند و او آن را نوشيد»!... 260
شراب او به اندازه اى تند و قوى بود، كه اگر كسى غير از خودش آن را مى نوشيد مست شده حدّ
شرابخوارى بر او جارى مى شد، ولى چون خليفه اعتياد شديد داشته و يا قدرى آنرا رقيق مى كرده و آنگاه مى نوشيده در او كارساز نبوده است. 260
شعبى مى گويد: عربى از ظرفهاى شراب عمر نوشيد و بى هوش شد و عمر بر او حدّ جارى كرد. سپس مى گويد: اين حدّ به خاطر مستى بر او جارى شده است نه به خاطر نوشيدن آن.... 260
گويا ملاك حرمت و حلّيت و جريان حدّ و عدمش نزد خليفه، مست كنندگى و عدم آن، آن هم نسبت به شخص هر شرابخوارى بوده است.... 261
31 - خليفه بنيانگذار «عول» در ارث
سخن عمر: «بدانيد كه اصحاب رأى، دشمنان سنّت هستند... تا زمانى كه به سنّت و روايت وارده تمسّك بجوييم گمراه نخواهيم شد».... 264-265
سخن عمر: «هيچ نادانى و جهلى نزد خدا مبغوض تر و پرضررتر از نادانى و حماقت امام و خليفه نيست».... 265
و همچنين گفته است: «پيش از پذيرش مسئوليّت آگاهى و تخصّص آن را بدست آوريد»... 265
32 - ديدگاه خليفه دربارۀ بيت المقدس
پاره اى از روايات وارده دربارۀ بيت المقدس و نماز در آن.... 266
رفتن به هر مسجدى كه نهى از آن نشده، مباح است پس در اين صورت ترساندن با تازيانه يا چوب دستى در اين گونه موارد چه معنايى دارد؟!... 267
33 - ديدگاه خليفه دربارۀ مجوس
آيا تعجّب نمى كنى از كسى كه مسئوليّت خلافت عُظمى را به عهده مى گيرد و از ضرورى ترين نيازهاى آن ناآگاه است؟!... 268
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «من تولّى من أمر المسلمين شيئاً فاستعمل عليهم رجلاً وهو يعلم أنّ فيهم من هو أولى بذلك وأعلم منه بكتاب اللّٰه وسنّة رسوله فقد خان اللّٰه ورسوله وجميع المؤمنين»؟! [هر كس متولّى امرى از امور مسلمانان گردد و كسى را بر آنان بگمارد در حالى كه مى داند در ميان آنان فرد شايسته تر و داناتر از او به كتاب خدا و سنّت پيامبر وجود دارد به
راستى كه به خدا و پيامبرش و همۀ مؤمنان خيانت كرده است].... 268
34 - ديدگاه خليفه دربارۀ روزۀ ماه رجب
اين مسأله از جهات گوناگون مورد غفلت خليفه واقع شده است: جهت نخست: روايت وارده از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در خصوص روزۀ ماه رجب. و جهت دوّم: فرمايش حضرت صلى الله عليه و آله دربارۀ روزۀ سه روز از هر ماه كه شامل ماه رجب نيز مى شود و...
.... 269-270
35 - اجتهاد خليفه دربارۀ سؤال از مشكلات قرآن
غزالى در «إحياء العلوم» مى گويد: «عمر كسى است كه راه بحث و جدال و كلام را بست، و صبيغ را كه از او دربارۀ تعارض دو آيه از قرآن پرسيد تازيانه زد».... 271
آيا با اين وجود، پايه و اساسى براى آموزش و پرورش و تعليم و تعلّم باقى مى ماند؟!... 272
شايد به بركت آن تازيانه بود كه مردم از پيشرفت و ترقّى در علم و دانش محروم شدند... 272
شخصيّتى همچون ابن عبّاس از ترس، نتوانست از خليفه سؤال كند!... 272
36 - ديدگاه خليفه دربارۀ پرسش از آينده
سخن عمر: «پرسش از آنچه كه هنوز به وجود نيامده حلال نيست».... 273
37 - نهى خليفه از حديث
به دو حادثه ياد شده - يعنى منع سؤال از مشكلات قرآن و سؤال از آينده - حادثه سوّمى پيوست كه رسوايى اش بالاتر از آن دو است و آن، نهى خليفه از نقل كردن حديث از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله يا زياده روى در آن است... 274
عمر سه نفر را زندانى كرد: ابن مسعود، ابودرداء و ابومسعود انصارى، و گفت: شما در نقل حديث از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله زياده روى كرديد... 275
آيا بر خليفه پوشيده مانده است: نياز كتاب به سنّت بسيار بيشتر از نياز سنّت به كتاب است.... 275
اين شيوه و روش خليفه ضربۀ كمر شكنى بود كه بر پيكر اسلام و امّت اسلامى فرود آمد.... 275
38 - منع از نگاشتن سنّت
سخن عمر: «من تصميم داشتم روايات و سنّت پيامبر را ثبت كرده و بنويسم، ولى وقتى كه سرنوشت اقوام گذشته را مرور كردم ديدم گروهى پيش از شما كتابى نوشته و سرگرم آن شدند و كتاب خدا را رها ساختند...».... 276
گروهى نيز بر خلاف سنّت پيامبر بزرگوار، از روش خليفه پيروى كرده، كتابت سنّت را منع كردند.... 276
39 - قضاوت خليفه دربارۀ زنى كه شش ماهه زاييد
خانۀ اُميّه عالى تر از اين بشر تربيت نمى كند، و از آن درخت، ميوه اى مرغوب تر از اين چيده نمى شود.... 278
40 - عثمان نماز را در سفر تمام مى خواند
نگرشى در ديدگاه خليفه.... 280
اين بزرگان خواسته اند كرامت خليفه را حفظ كنند هر چند فتوايى بر خلاف آنچه خدا نازل كرده بدهند، و چقدر اين كار نظير و مانند دارد!... 284
افتضاح و رسوايى خليفه چيزى جز اين سخن را برايش بجا نگذاشته است: «اين، نظر من است».... 286
خليفه پس از خود يارانى پيدا كرده كه دليلهاى ديگرى كه از خانۀ عنكبوت سست ترند برايش تراشيده اند... 286
در اين مسأله تا زمان بدعت عثمان اختلافى نبوده است، بلكه سنّت ثابت نزد همۀ صحابه اين بود كه مسافر بايد نمازش را شكسته بخواند.... 289
دين نزد گذشتگان سياست روز بود.... 289
چرا مخالفت با عثمان شرّ است، ولى مخالفت او و آن ها با حكم شريعت و پيامبر، شرّ نيست؟!... 290
41 - خليفه حدود را ضايع كرده، اجرا نمى كند
وليد بن عقبه شراب خورد و مست شد و نماز صبح را بر مردم دو ركعت خواند، سپس متوجّه آن ها شد و گفت: بيشتر بخوانم؟... 295
سخن على عليه السلام: «عطّلتَ الحدود وضربتَ قوماً شهدوا على أخيك فقلّبتَ الحكم، وقد قال عمر: لا تحمل بني اُميّة وآل أبي معيط خاصّة على رقاب الناس» [حدود را تعطيل كردى و گروهى كه عليه برادرت شهادت دادند را تازيانه زدى و حكم را برگرداندى، در حالى كه عمر گفت: «بنى اميّه و به ويژه آل ابومعيط را بر مردم مسلّط نكن»]... 296
سخن على عليه السلام: «أرى أن تعزله ولا تولّيه شيئاً من اُمور المسلمين...» [به نظر من او را عزل كن و چيزى از اُمور مسلمين را به او نسپار...]... 296
وليد بن عقبه، زنا كار و بسيار شراب خوار بود.... 297
خداوند او را با اين دو آيه شناسانده است: «أَ فَمَنْ كٰانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كٰانَ فٰاسِقاً»، و «إِنْ جٰاءَكُمْ فٰاسِقٌ...».... 29(8)
بين كسانى كه به تأويل و تفسير قرآن علم دارند، اختلافى نيست كه آيۀ: «إِنْ جٰاءَكُمْ فٰاسِقٌ..» دربارۀ وليد نازل شده است».... 29(9)
آيا ممكن است چنين كسى زمام حكومت را از پيشواى مسلمين بگيرد؟!... 299
42 - ديدگاه خليفه دربارۀ حجّ تمتّع
دليل عثمان در نهى از متعه، و پاسخ آن.... 301
ما العلمُ إلّاكتابُ اللّٰهِ والأثرُ *** وما سوىٰ ذلك لا عينٌ ولا أثرُ
... 302
عثمان اميرالمؤمنين على عليه السلام را به خاطر موافقت نكردن با او در اين ديدگاهِ بدون دليل و منحرف از حكم خدا، سرزنش نمود و نزديك بود به خاطر آن على عليه السلام كشته شود.... 302
سخن ابن سيرين: «عثمان نسبت به مناسك حجّ داناترين آن ها بود، و پس از او ابن عمر بود»!... 303
اگر داناترين امّت، سيره و حديثش اين است، پس بايد با اسلام وداع كرد.... 303
43 - ديدگاه خليفه دربارۀ جنابت
از عثمان بن عفّان پرسيدم: به من خبر بده اگر مرد با همسر خود نزديكى كند ولى منى از او بيرون نيايد [چه حكمى دارد]؟ عثمان گفت: آنگونه كه براى نمازش وضو
مى گرفت، وضو مى گيرد و آلت خود را مى شويد.... 303
از بخارى تعجّب نكن كه در فتوا دادن، ديدگاه كسى مانند عثمان را بر آنچه رسول خدا صلى الله عليه و آله آورده مقدّم مى كند و در نقل روايت، افرادى مانند عمران بن حطّان كه از خوارج بوده را بر امام جعفر صادق عليه السلام مقدّم مى كند.... 307
44 - ديدگاه خليفه دربارۀ زكات اسب
حنفيّه در اينجا تفصيلى بدون هيچ گونه دليل و برهان دارند كه امّت اسلام از آن روى گردانده است... 309
45 - مقدّم كردن خطبۀ نماز عيد فطر و قربان بر نماز توسّط عثمان
همۀ سنّتهاى رسول خدا صلى الله عليه و آله تغيير كرده است حتّى نماز!!
عثمان مصلحت جماعت را در اين مى ديد كه نماز را درك كنند، و امّا مروان مصلحت آن ها را در گوش دادن به خطبه [ديد و آن را] مراعات كرد... 310
اى كاش مى دانستم چگونه با نمازى كه سنّت تغيير ناپذير خدا را در آن تغيير داده اند، به خداوند سبحان تقرّب جسته مى شود؟!... 311
اُمويان كه پس از عثمان بر اوضاع مسلطّ شدند، با وى همراهى كرده و با سنّتِ پيروى شده، مخالفت كردند و خطبه را پيش از نماز ايراد كردند.... 311
اين كار عثمان دليلى داشت و كار پيروان وى دليلى ديگر:
امّا او سخن گفتن برايش سخت بود و نمازگزاران تركيب غير منسجمى كه با تكلّف و زحمت به كار مى برد را خوش نداشتند، و از پيرامون او پراكنده مى شدند؛ از اين رو خطبه را مقدّم كرد.... 311
سخن عثمان: «أنتم إلى إمام فعّال أحوج منكم إلى إمام قوّال» [شما به پيشوايى كه زياد كار كند بيشتر احتياج داريد تا به پيشوايى كه زياد سخن بگويد].... 313
شايد به خاطر سخت بودن آن جايگاه براى او، در حالى كه روى منبر بود با خبر گرفتن از مردم و سؤال از أخبار و قيمت ها خطبه را طولانى مى كرد.... 313
امّا غير او از آل اُميّة، در خطبه هاى خود بر بالاى منابر، مولا امير المؤمنين على عليه السلام را دشنام مى دادند و لعن مى كردند؛ از اين رو مردم براى گوش دادن به آنها
نمى نشستند و متفرّق مى شدند، و آن ها خطبه را پيش از نماز ايراد مى كردند تا مردم مجبور به گوش كردن باشند.... 314
ابن زبير: «كلّ سنن رسول اللّٰه قد غُيّرت حتّى الصلاة» [همه سنّتهاى رسول خدا صلى الله عليه و آله تغيير كرده است حتّى نماز].... 315
تعجّب از كسانى است كه اينها و امثال اينها كه در شهوات و خواسته ها غوطه ورند را عادل مى دانند، به اين خاطر كه از صحابه هستند، و همۀ صحابه نزد آن ها عادل هستند!... 316
46 - ديدگاه خليفه دربارۀ قرائت نماز
عمر در نماز مغرب در ركعت اوّل حمد را نخواند و در ركعت دوم با صداى بلند قضا كرد، و عثمان در نماز عشاء در ركعت اوّل و دوم حمد را نخواند و در ركعت سوم و چهارم با صداى بلند قضا كرد.... 316
آنچه دو خليفه مرتكب شده اند از دو جهت با سنّت مخالف است.... 317
ابن حزم مى گويد: «سخن هيچ كس پس از رسول خدا حجّت نيست».... 319
47 - ديدگاه خليفه دربارۀ نماز مسافر
عثمان به كارگزاران خود نوشت: «لا يصلّي الركعتين جابٍ ولا تاجر ولا تان، إنّما يصلّي الركعتين من معه الزاد والمزاد» [كسى كه خراج جمع آورى مى كند و كسى كه تاجر و كشاورز است نماز را دو ركعتى نمى خواند، فقط كسى كه توشه و توبره (و چمدان سفر) به همراه دارد نماز را دو ركعتى مى خواند]... 320
عثمان از كجا اين قيد را در سفر افزود، در حالى كه احاديث نماز مسافر همگى مطلق و بدون قيد هستند؟!... 321
48 - حكم خليفه دربارۀ مردى كه زنش را طلاق داد
سپس در حيض سوم به او رجوع كرد
خليفه حكم خدا را از اُبيّ بن كعب دريافت مى كند... 322
اگر اين امر را براى كسى مى گذاشت كه در هيچ يك از مسائل شريعت از ديگرى سؤال نمى كند، همانا به شهر علم از جانب درب آن وارد شده بود.... 322
سخن عينى دربارۀ مقدار علم خليفه: «همانا عمر داناتر و فقيه تر از عثمان بود».... 323
49 - خليفه براى خود و خويشانش قُرقگاه قرار مى هد
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «لا حمى إلّاللّٰه ولرسوله» [هيچ قرقگاهى نيست مگر براى خدا و رسولش].... 324
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «ثلاثة يبغضهم اللّٰه» [سه چيز را خدا دشمن مى دارد]، و كسى را كه در اسلام، سنّت جاهليّت را زنده كند از جملۀ آنان برشمرده است.... 325
بر اين مرد واجب بود از مرز اسلام قبل از مرز سبزه زار دفاع كند.... 325
50 - خليفه فدك را براى مروان قرار داد
سخنى پيرامون فدك.... 325-326
پيوسته فدك در دست مروان و فرزندانش بود تا اينكه عمر بن عبدالعزيز متولّى امر شد و آن را گرفت و صدقه قرار داد.... 326
كارهاى سه خليفه در مورد فدك بر خلاف يكديگر بود، ابوبكر آن را از اهل بيت عليهم السلام گرفت، و عمر آن را به آن ها برگرداند، و عثمان آن را به مروان واگذار كرد...... 327
51 - ديدگاه خليفه دربارۀ اموال و صدقه ها
او دربارۀ آن ها و مستحقّين آن ها ديدگاهى آزاد داشت، مال را مال خدا مى دانست و خودش را سرپرست مسلمين مى پنداشت، و آن را هر كجا مى خواست قرار مى داد و هر چه را اراده مى كرد انجام مى داد.... 327-328
هر گاه غنيمتى به دست رسول خدا صلى الله عليه و آله مى رسيد همان روز تقسيم مى كرد و به متأهّل دو سهم و به مجرّد يك سهم مى داد.... 328
سنّت ثابت دربارۀ صدقات اين بود كه اهل هر منزلى مادامى كه شخص حاجتمندى در ميان آن ها باشد، به صدقۀ خود اولويّت دارند.... 328
مالى از اصفهان نزد اميرالمؤمنين على عليه السلام آورده شد، آن را هفت قسمت كرد و يك نان زياد آمد، پس آن را هفت تكّه كرد.... 330
عثمان فرزندان دودمان پست خود را مقدّم كرد، آن ها كه ثمره هاى درخت ملعون كه در كتاب خدا هستند، و آن ها را بر تك تك صحابه و بزرگان و صالحان اُمّت برترى داد.... 331
از مال مسلمانان قنطارهايى از طلا و نقره بدون هيچ پيمانه و وزن كردنى به فرد فرد خويشاوندان خود مى داد.... 331
هيچ كس جرأت امر به معروف و نهى از منكر نداشت.... 331
چون روش خشن او با كسانى كه به اين واجب قيام كردند را ديده بودند، و هتك و تبعيد و تازيانه خوردن آن ها را مشاهده كرده بودند، تازيانه اى كه از تازيانه عمر شديدتر بود و با شلاّق و عصا همراه بود.... 331
به نمونه هايى از روش خليفه دربارۀ اموال توجّه كن:
52 - بخششهاى خليفه به حَكَم بن ابى العاص
پناه دادن به مطرود و لعين رسول خدا صلى الله عليه و آله!
عثمان صدقات قبيلۀ قضاعه را به عمويش حَكَم بن ابى العاص، طرد شدۀ پيامبر صلى الله عليه و آله بخشيد.... 332
سخن مسؤول صدقات بازار مدينه: «اى مردم! عثمان مى پندارد من خزانه دار او و خويشاوندانش هستم، امّا من فقط خزانه دار مسلمين هستم، اين هم كليدهاى بيت المال شما». سپس كليدها را به طرف عثمان پرت كرد.... 333
حَكَم و چه مى دانى حَكَم كيست؟!... 333
وى بيضۀ گوسفندان را مى كشيد و يكى از همسايگان رسول خدا صلى الله عليه و آله در مكّه بود كه بر آن حضرت سخت مى گرفت.... 333
پيامبر صلى الله عليه و آله بر حَكَم عبور كرد و حَكَم شروع كرد با انگشت به پيامبر صلى الله عليه و آله اشاره كرد [و ادا درمى آورد]؛ و پيامبر چون متوجّه او شد و او را ديد فرمود: «أللّهمّ اجعل به وزغاً» [خدايا! وى را به لرزه و رعشۀ بدن گرفتار كن!]. پس همان جا لرزيد و رعشه بر اندامش افتاد.... 333
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دربارۀ حَكَم: «لعنة اللّٰه عليه وعلى من يخرج من صلبه إلّاالمؤمنين وقليل ما هم، ذوومكر وخديعة يُعطون الدنيا وما لهم في الآخرة من خلاق» [لعنت خدا بر او و بر هر كه از صُلب او خارج مى شود مگر مؤمنان (از آن ها) و آن ها كم هستند، اينها
صاحبان مكر و خدعه هستند دنيا به آن ها داده مى شود ولى در آخرت بهره اى ندارند].... 335
«حَكَم» در قرآن.... 335
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «إنّي اُريت في المنام كأ نّ بنى اُميّة يتعاورون منبري هذا...» [در خواب به من نشان داده شد گويا بنى اُميّه از اين منبر من بالا و پايين مى روند...]... 335
شجرۀ ملعونه، بنى اُميّه است.... 336
نگرشى در دو سخن:
1 - طبرى پس از اينكه حديث رؤيا را نقل مى كند، مى نويسد: «عثمان و عمربن عبد العزيز و معاويه در اين خواب داخل نيستند»!... 338
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «إنّ أهل بيتي سيلقون من بعدي من اُمّتي قتلاً وتشريداً، وإنّ أشدّ قومنا لنا بُغضاً بنو اُميّة وبنو المغيرة وبنو مخزوم» [همانا اهل بيت من پس از من از اُمّتم كشته شدن و طرد شدن را مى بينند، و كسانى از قوم ما كه بيشترين بغض را با ما دارند، فرزندان اُميّه و فرزندان مغيره و فرزندان مخزوم هستند].... 338
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «إذا بلغت بنو اُميّة أربعين اتّخذوا عباد اللّٰه خولاً و...» [هنگامى كه بنى اُميّه چهل نفر شدند بندگان خدا را برده مى كنند...].... 338
2 - سخن ابن حجر در «صواعق»: «لعنت پيامبر صلى الله عليه و آله بر حَكَم و فرزندش ضررى به آن دو نمى رساند؛ زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله اين لعن را با سخن خود در حديثى ديگر تدارك نموده است: «همانا پيامبر بشرى است كه مانند ديگر انسانها غضب مى كند، و از پروردگارش خواست هر كه را دشنام داده يا لعن كرده يا نفرين نموده، اينها مايۀ رحمت و تزكيه و كفّارۀ گناهان آن ها و پاك شدن آن ها باشد...»».... 340
پرسش: از خليفه دربارۀ پناه دادن به لعن شده و طرد شدۀ رسول خدا - حَكَم - مى پرسيم؟!... 343
آيا رسول خدا اُسوۀ خليفه نبود... 344
چون عثمان، حَكَم كه مطرود پيامبر صلى الله عليه و آله بود را به مدينه بازگرداند، عثمان گفت: مردم از
من چه عيبى مى گيرند؟! من صلۀ رحم انجام دادم و چشمى را روشن كردم!... 345
برگرداندن آن ها به مدينه مشرّفه، جنايت بزرگى بر اُمّت بوده كه بخشودنى نيست، و هرگز مايۀ چشم روشنى نمى شود.... 346
53 - بخششهاى خليفه به مروان
سهم خويشاوندان پيامبر صلى الله عليه و آله به مطرود و لعن شدۀ او داده مى شود
خليفه به مروان بن حكم بن ابى العاص پسر عمو و دامادش يعنى شوهر دخترش امّ ابان، يك پنجم غنيمتهاى آفريقا را بخشيد.... 346
مروان، و كيست مروان؟!... 347
حَكَم بن ابى العاص بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله گذشت؛ و پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «واى بر اُمّت من از آنچه در صُلب اين شخص است».... 348
به مروان لقب «خيط باطل» [= رشته باطل] داده بودند؛ بخاطر باريك بودن و قدِّ بلند وى مانند رشتۀ باريك نور سفيدى كه در خورشيد ديده مى شود.... 348
مروان براى احكام دين حنيف ارزشى قائل نمى شد، و آن را مانند سياستها و مصلحت انديشى هاى زمانى و روزانه ملاحظه مى كرد؛ از اين رو از باطل كردن آن، يا تبديل آن به حكم ديگر بر اساس آنچه كه ظرف زمان و احوال اقتضا مى كرد، باكى نداشت؛ و اينك شواهدى از اين گناهان بزرگ:
1 - مروان به خاطر لعن و سبّ مولا اميرالمؤمنين عليه السلام خطبه را پيش از نماز قرار داد.... 349
2 - دشنام دادن به مولا امير المؤمنين على عليه السلام. وى فردى بد زبان و دشنام دهنده بوده است... 350
زير بناى اصلى در اين زمينه عثمان بود كه اين وزغ ملعون را بر اقدام عليه امير المؤمنين عليه السلام جرأت داد.... 350
گفته شد: پس چرا بر فراز منابر او را دشنام مى دهيد؟ گفت: «امر حكومت جز از اين راه براى ما برپا نمى شود».... 350-351
ابن حجر از ابن معين نقل كرده است: «هر كس به يكى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله دشنام
دهد دروغگو است، و لعنت خدا و ملائكه و همۀ مردم بر او است»؛ پس مروان چه ارزشى دارد؟!... 351
مروان در مورد اهل بيت عصمت و قداست، انتظارِ مصيبت ها و بلاها را مى كشيد و فرصت ها را براى اذيّت و آزار آن ها مغتنم مى شمرد.... 351
مروان نگذاشت كه امام حسن عليه السلام در حجرۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله دفن شود، و مروان در آن روز عزل شده بود و مى خواست با اين كار معاويه را راضى كند.... 351-352
اين چه خليفه اى است كه رضايت او با اذيّت كردنِ عترت رسول خدا صلى الله عليه و آله جلب مى شود؟!... 352
بر خدا و رسولش سخت است كه سهم خويشاوندان پيامبر صلى الله عليه و آله به مطرود و لعن شدۀ او داده شود، در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله او و قومش را از خُمس منع كردند.... 354
54 - قرار دادن جيره و بخشش خليفه به حارث
خليفه به حارث بن حَكَم بن ابى العاص - برادر مروان و داماد خليفه از دخترش عايشه - سيصد هزار درهم داد.... 354
55 - بهرۀ سعيد از بخشش خليفه
خليفه به سعيد بن عاص بن سعيد بن عاص بن اُميّه صد هزار درهم داد.... 356
عاص پدر سعيد از همسايه هاى رسول خدا صلى الله عليه و آله بود كه او را اذيّت مى كرد، و مولا امير المؤمنين عليه السلام او را در روز جنگ بدر در حالى كه مشرك بود، كشت.... 356
صله، وقتى از انسان نيكو است كه انفاق از مال خاصِّ خودش باشد، نه مالى كه بين آحاد مسلمانان مشترك است.... 357
56 - بخشش خليفه از مال مسلمين به وليد
خليفه به وليد به عقبه بن أبى معيط بن أبى عمرو بن اُميّه، برادر مادرى خود، آنچه را از بيت المال مسلمين از عبداللّٰه بن مسعود قرض گرفته بود، بخشيد.... 357
ابن مسعود كليدها را انداخت و گفت: «من گمان مى كردم خزانه دار مسلمين هستم و امّا اگر خزانه دار شما هستم احتياجى به آن ندارم»... 358
وليد و پدرش.... 358
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «كنتُ بين شرّ جارين؛ بين أبي لهب، وعقبة بن أبي معيط. إن كانا ليأتيان بالفروث فيطرحانها على بابي...» [من در بين بدترين همسايه ها بودم؛ ابولهب و عُقبة بن ابى معيط. اگر سرگين مى آوردند نزديك در خانۀ من مى ريختند...].... 358
چون عُقبه به رسول خدا صلى الله عليه و آله آب دهان پرت كرد، آب دهانش به صورت خودش برگشت.... 358
اين پدر است و تو چه مى دانى كه چه فرزندى داشت؟!... 359
سخن امام حسن مجتبى درباره حكم روزى كه در مجلس معاويه عليه او سخن گفت.... 360
سخن صاحب تهذيب التهذيب: «صحابى بودن او ثابت است، و او گناهانى دارد كه امر آن موكول به خداى تعالى است، و صحيح اين است كه سكوت كنيم»!... 361-362
ما سكوت را صحيح نمى دانيم پس از اينكه قرآن حكيم دربارۀ او ساكت نشده و او را در دو جا فاسق ناميده است.... 362
اگر دربارۀ آنچه كه بين او و بين خداى سبحان است سكوت كنيم، امّا جايز نيست از مرتّب كردن آثار عدالت بر او سكوت كنيم در حالى كه او در قرآن فاسق نام گرفته است.... 362
57 - بخشش خليفه به ابوسفيان!
از وقتى اسلام آورد پناهگاه منافقان بود!
خليفه در روزى كه امر كرد به مروان بن حكم صد هزار از بيت المال بدهند، به ابوسفيان ابن حرب دويست هزار از بيت المال داد.... 362
سخن على عليه السلام به ابوسفيان: «ما زلتَ عدوّاً للإسلام وأهله» [پيوسته دشمن اسلام و اهل آن بوده اى].... 363
سخن ابوسفيان: «اى پسران عبد مناف! به سرعت خلافت را بگيريد، مانند گرفتن توپ كه بهشت و جهنّمى در كار نيست».... 363
وسخن وى: «خدايا! كار را به همان وضع جاهليّت برگردان و پادشاهى را پادشاهى
غاصبانه قرار ده، و ميخها (وستونهاى استوار) زمين را براى بنى اُميّه قرار ده».... 364
سخن ابن حجر: او در جنگ اُحد و أحزاب رئيس مشركان بود.... 364
سخن مولا امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ معاويه و ابوسفيان: «معاويه آزاد شده، فرزند آزاد شده...».... 364
رسول خدا صلى الله عليه و آله او و دو فرزندش معاويه و يزيد را لعن كرد و چون او را سوار ديد و يكى از دو فرزندش از جلو و ديگرى از پشت سر مى رفت فرمود: «أللّهمّ العن الراكب والقائد والسائق».... 364
58 - اموال فراوانى كه به بركت خليفه جمع شد!
گروهى از افرادى كه طبق سياست و مصلحت روز عمل مى كردند، به بركت اين سياست هاى اُموى، ثروت فراوان اندوختند؛ از آن جمله:
1 - زبير بن عوام.... 366
2 - طلحة بن عبيداللّٰه تيمى... 366-367
3 - عبدالرحمن بن عوف زهرى.... 367
4 - سعد بن أبى وقّاص.... 367
5 - يعلى بن اُميّه... 368
6 - زيد بن ثابت، تنها مدافع عثمان.... 368
امّا آنچه خليفه براى خود گرد آورد هر چه بگويى اغراق نكرده اى... 368
وى دندانهايش را با طلا مرتّب و منظّم مى كرد و جامۀ پادشاهان را مى پوشيد.... 368
سخن عثمان: «اين، مال خداست به هر كه بخواهم مى دهم و از هر كه بخواهم منع مى كنم، خداوند هر كه از اين كار كراهت دارد را خوار و ذليل كرده و بينى اش را به خاك بمالد».... 369
فهرستى از بذل و بخششهاى خليفه و اموالى كه به بركت وى انباشته گرديد... 370-371
در اينجا اين سؤال باقى ماند كه چرا خليفه اين بخشش ها را به افراد ياد شده اختصاص
داد؟! يا اينكه دين از صله ها و دادن صدقات به صالحان منع كرده است؟! و اين ها بايد سختى ها را تحمّل كنند، و بلاها را ببينند، و منع شوند، برخى تبعيد شوند، و برخى زده شوند، و به برخى اهانت شود.... 371
اين آقا وبزرگ آنها اميرالمؤمنين عليه السلام است كه مى فرمايد: «إنّ بني اُميّة ليُفَوّقونني تراث محمّد تفويقاً» [همانا بنى اُميّه ارث محمّد صلى الله عليه و آله را اندك اندك و مثل يك بار شير دوشيدن از شتر به من دادند].... 371-372
حُكم اين عطاها از اين خطبۀ مولا اميرالمؤمنين عليه السلام فهميده مى شود: «ألا إنّ كلّ قطيعة أقطعها عثمان، وكلّ مال أعطاه من مال اللّٰه، فهو مردودٌ في بيت المال... ولو وجدتُه قد تزوّج به النساء، وفرّق في البلدان، لرددتُه إلى حاله» [آگاه باشيد هر زمينى كه عثمان واگذار كرده و هر مالى از مال خدا كه بخشيده، به بيت المال برگردانده مى شود... و اگر ببينم مهر زنان شده و در شهرها پراكنده شده به حال خود بازمى گردانم].... 372
سپس حضرت عليه السلام امر نمود هر سلاحى كه در خانه عثمان يافت مى شود و مسلمين به وسيله آن تقويت مى شوند، گرفته شود.... 372
59 - خليفه و شجرۀ ملعونه در قرآن!
جان خليفۀ اُموى، عثمان بن عفّان، با محبّت فرزندان پدرش آل اُميّه، همان شجره اى كه در قرآن لعن و نفرين شده است، آميخته بود و آن ها را بر مردم برترى مى داد.... 373
سخن عمر: «اگر عثمان حكومت را به دست گيرد فرزندان ابومعيط را برگُرده مردم سوار مى كند».... 373
عثمان تمام كوشش خود را بر تأسيس حكومت اُموى مقتدر گمارد؛ لكن قضا و قدر حتمى، او را در اين اهداف ناكام گذاشت و ذكر زيباى هميشگى را براى آل على عليهم السلام قرار داد.... 373
خليفه، جوانان مرفّه و سركش بنى اُميّه كه در عنفوان جوانى بودند و با تكبّر و خود پسندى راه مى رفتند، را در مراكز حسّاس گماشت.... 373
مراد پيامبر صلى الله عليه و آله از اين سخن، بنى اُميّه است: «سيكون اُمراء من بعدي يقولون ما لا يفعلون،
ويفعلون ما لايؤمرون» [بعد از من حاكمانى مى آيند كه چيزهايى كه انجام نمى دهند مى گويند، و آنچه را به آن امر نشده اند انجام مى دهند].... 374
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «من استعمل عاملاً من المسلمين وهو يعلم أنّ فيهم أولى بذلك منه وأعلم بكتاب اللّٰه وسنّة نبيّه فقد خان اللّٰه ورسوله وجميع المسلمين»؟!... 374
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «من تقدّم على قوم من المسلمين وهو يرى أنّ فيهم من هو أفضل منه خان اللّٰه ورسوله والمسلمين» [كسى كه بر گروهى از مسلمين پيشى گيرد در حالى كه مى داند در ميان آنها با فضيلت تر از او هست همانا به خدا و رسولش و مسلمانان خيانت كرده است].... 374
خليفه در پس همۀ اين ها آرزو داشت كه اى كاش كليدهاى بهشت در دست او بود تا آنها را به بنى اُميّه بدهد و همگى داخل بهشت شوند.... 375
تعصّب نابجا و كور، او را بر مى انگيزد تا با چنين سخن پست و ذلّت بارى با اين سخن پيامبر صلى الله عليه و آله معارضه كند: «اى گروه بنى هاشم! سوگند به كسى كه مرا به حقّ به نبوّت مبعوث كرده است، اگر حلقۀ بهشت را بگيرم شروع نمى كنم مگر با شما».... 376-377
60 - تبعيد ابوذر به ربذه به حكم خليفه!
معاويه كاخ خضراء را در دمشق ساخت؛ ابوذر گفت: «اى معاويه! اگر اين خانه از مال خداست اين خيانت است، و اگر از مال خودت مى باشد اسراف است».... 378
سخن عثمان به على عليه السلام: «چرا مروان تو را دشنام ندهد وقتى دشنامش داده اى؟ به خدا سوگند! تو نزد من برتر از او نيستى!».... 381
سخن على عليه السلام: «واللّٰه! ما أردتُ تبعيد أبي ذرّ إلّاللّٰه»... 382
سخن على عليه السلام آنگاه كه ابوذر به ربذه تبعيد شد.... 382
با من بيا تا با عينك تحقيق و پژوهش بنگريم: جايگاه ابوذر از ايمان، و مكان او نسبت به علم، و جايگاه او نزد پيامبر خاتم:
1 - تعبّد ابوذر قبل از بعثت، پيشى گرفتن وى در اسلام، ثبات قدم او در راه خدا 383
2 - حديث علم ابوذر.... 385
3 - حديث راستگويى و زهد ابوذر.... 385
4 - حديث فضيلت ابوذر.... 386
5 - وصيّت پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله به ابوذر.... 387
چرا در شام عليه او ندا دادند كه كسى همنشين او نشود؟! و چرا مردم در مدينه از او فرار مى كردند؟!... 389
چرا عثمان مردم را منع كرد كه با او بنشينند و صحبت كنند؟!... 389
چرا خليفه از مشايعت او منع مى كند و به مروان دستور مى دهد نگذارد كسى با او صحبت كند؟!... 390
خليفه اسير هوى و هوس قوم خود بود، و با شهوات آنان حركت مى كرد... 390
ابوذر بر معاويه كه با فرو رفتن در نعمت و وسعت دادن به زندگى و اختصاص اموال به خود، خُلق و خوى كسراها و قيصرها را برگزيده بود، عيب مى گرفت و اين در حالى بود كه معاويه در زمان پيامبر فقير بود و مالى نداشت.... 391
در روايتى آمده است: «همانا معاويه فقير، خاك نشين واموالش اندك بود»... 391
سخن ابوذر: «به خدا سوگند! هيچ عذرى براى خودم نمى يابم مگر اينكه امر به معروف و نهى از منكر كنم».... 392
سخن عثمان وقتى بر ابوذر غضب كرده بود: «به من دربارۀ اين پيرمرد بسيار دروغگو مشورت دهيد كه او را بزنم يا حبس كنم يا بكشم»!... 393
جواب خشن عثمان به مولاى ما امير المؤمنين عليه السلام وقتى كه حضرت از ابوذر دفاع كرد.
اين جواب را واقدى خوش ندارد يادآور شود از اين رو پنهان مى كند.... 393
عثمان بار ديگر با كلامى درشت و خشن با امير المؤمنين عليه السلام برخورد كرد و آن، هنگامى بود كه او و دو فرزندش دو سبط پيامبر، ابوذر را در راهش به سوى تبعيدگاه مشايعت كردند.... 394
جنايت تاريخ:
1 - بلاذرى اخراج ابوذر توسّط عثمان را انكار مى كند، و مى گويد: خود ابوذر به خاطر
رغبت به سكونت در آنجا خارج شد.... 395
2 - ابن جرير طبرى مى گويد: «در سبب راندن وى از شام اُمور زيادى گفته شده كه ذكر بيشتر آن ها را دوست ندارم»!... 397
نگرشى با ارزش پيرامون تاريخ طبرى.... 398
طبرى تاريخ خود را با نوشته هاى سرىّ بسيار دروغگو و جاعل، سياه و چركين كرده است.... 398
3 - سخن ابن اثير جزرى: «در اين سال آنچه كه پيرامون ابوذر و راندن او از شام به مدينه توسّط معاويه كه نقل شده، رخ داده است. و دربارۀ علّت آن امور زيادى گفته شده كه نوشتن آن را دوست ندارم... و اگر روايت آن صحيح باشد بايد از عثمان دفاع شود و براى او عذرى موجّه ذكر شود؛ زيرا حاكم مى تواند رعيّت خود را تأديب كند...»... 400
خليفه را چه شده كه به دنبال ادب كردن شخصيّتى مانند ابوذر است، امّا ادب كردن وليد ابن عُقبۀ هميشه مست، بر خليفه سنگين است؟!... 401
4 - عماد الدين بن كثير.... 402
ابن كثير اين حديث را از تاريخ طبرى گرفته است، و بيشتر آنچه نوشته است خلاصه مطالبى است كه در تاريخ طبرى آمده است با تصرّف در آن به گونه اى كه دوست دارد.... 405
عادت ابن كثير در ذكر فضايل اين است كه هرگاه به نوشتن تاريخ اُمويان مى پردازد، زياد سخن پراكنى مى كند، لكن هنگامى كه نوبت به ذكر فضيلت يكى از اهل بيت عليهم السلام يا شيعيان آنها مى رسد، درنگ و توقّف مى كند گويى زبانش بند مى آيد.... 406
ديدگاه ابوذر دربارۀ اموال:
آقاى ما ابوذر وقتى مى ديد اموالى براى معاويه جمع آورى شده است، مى گفت: «جاءت القطار تحمل النار» [شتران آمدند در حالى كه آتش حمل مى كنند].... 407
آنچه دروغگويان به آقاى ما ابوذر نسبت داده اند كه بايد همۀ اموال زايد بر قوت را انفاق
كرد، از دروغها و افتراهاى آن ها ست كه ابوذر آن را ادّعا نكرده و مردم را به آن دعوت نكرده است.... 409
ابوذر و سوسياليسم.... 412
كلام مضطرب متأخّرين كه [كوركورانه] تقليد كرده اند و بدون هيچ بصيرتى به راه افتاده اند و به ابوذر نسبت سوسياليسم و كمونيسم مى دهند.... 412
ابوذر در اين ديدگاه منحرف نبود، و اين خبر به ما نرسيده كه يكى از صحابه با او مخالفت كرده باشد.... 412
نظرى در ريشه هاى كمونيسم و گروه هاى سوسياليست.... 413
روايات ابوذر دربارۀ اموال.... 418-419
آنچه ابوذر در باب اموال از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كرده هيچ مناسبتى با سوسياليسم ندارد.... 418
نگرشى در سخنانى كه در ستايش و مدح ابوذر وارد شده است، آيا با آنچه بدان متّهم شده سازگارى دارند؟... 421
ستايش پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت به ابوذر و ميثاق حضرت با او.... 423
معناى «الوسن»... 11
نقش خاتم صاحب بن عبّاد از شعراى قرن چهارم... 31
معناى سخن خداوند: «حَتّٰى تَوٰارَتْ بِالْحِجٰابِ»... 5(7)
معناى ضرب المثل عربى: «كادت الشمس تكون صلاءً»... 62
معناى «حريمة» در سخن او: «لا بُقيا للحميّة بعد الحرائم»... 62
معناى ضرب المثل عربى: «هو يشوب ولا يروب»... 64
معناى ضرب المثل عربى: «هو يدبّ مع القراد»... 67
معناى ضرب المثل عربى: «هو أهلك من ترّهات البسابس»... 68
معناى ضرب المثل عربى: «غدا الذئب للضَبْع»... 68
معناى ضرب المثل عربى: «جاء وقد أدبر غريره وأقبل هريره»... 68-69
معناى ضرب المثل عربى: «جاء باُذني عناق»... 70-71
معناى ضرب المثل عربى: «هو جُرُفٌ مُنهال وسحابٌ مُنجال»... 71
معناى ضرب المثل عربى: «جدب السوء يُلجئُ إلى نجعة سوء»... 71
معناى لقب أمير المؤمنين علي عليه السلام: «قائد الغرّ المحجّلين»... 84
معناى «جدّ» في قوله صلى الله عليه و آله: «سعيد الجدّ وشقيّ الجدّ»... 86
معناى «معازف»... 101
معناى «دُوّامه»... 119
سخن پيامبر صلى الله عليه و آله دربارۀ على عليه السلام: «إنّ فيكم من يقاتل على تأويل القرآن...»... 167
معناى ضرب المثل عربى: «يُسِرُّ حَسْواً في ارتغاء»... 170
پيرامون ادّعاى دروغين قتل سعد بن عبادة توسّط اجنّه... 184
معناى «للّٰه أبوك»... 185
معناى «شام السيف» و «رِدْف»... 194
سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: «لا يعذِّب بالنار إلّاربّ النار»... 197
سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: «تقرّبوا إلى اللّٰه تعالى ببغض أهل المعاصي، وألقوهم بوجوه مكفهرّة»... 208
معناى «تصويب اشعري» و «تصويب معتزلى»... 208
پيرامون «نماز تسبيح» معروف به نماز جعفر... 228
چرا به پيامبر صلى الله عليه و آله: «ابن كبشه» مى گويند؟... 254
پيرامون «عول» در ارث... 262-263
سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: «صالح المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السلام»... 272
معناى ضرب المثل عربى: «كم ترك الأوّل للآخر»... 286
وليد برادر مادرى عثمان بود... 295
معناى ضرب المثل عربى: «أحَشَفاً وسوء كيلةٍ»... 315
معناى ضرب المثل عربى: «وافق شنٌّ طبقة»... 316
معناى «تناية»... 320
معناى «غمامة» و «محماة»... 324
معناى «قنطار»... 331
معناى «فزر» و «طيلسان»... 332
پيرامون مطّلب و هاشم و مادرشان... 353
شأن نزول آيۀ: «أَ فَمَنْ كٰانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كٰانَ فٰاسِقاً لاٰ يَسْتَوُونَ»... 35(9)
يرامون جنگ يرموك... 362-363
معناى «إيه» و «بني الأصفر»... 363
پيرامون ناحيۀ سراة... 367
پيرامون درخت عرعر... 369
معناى ضرب المثل عربى: «غضب الخيل على اللجم»... 380
معناى «صقالبة»... 388
حديث أبوذر: «أوصاني خليلي بسبع...»... 391-392
معناى ضرب المثل عربى: «زاد ضغثاً على إبّالة»... 399
پيرامون «سوسياليسم» و «ماركسيسم» و «كمونيسم» و «دموكراسى»... 413