شناخت نامه قرآن بر پایه قرآن و حدیث فارسی - عربی جلد 1

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه : م‍ح‍م‍دی‌ ری‌ش‍ه‍ری‌، م‍ح‍م‍د، ‏‫۱۳۲۵‏‏-‎۱۴۰۱.‬

‏عنوان و نام پديدآور : شناخت ‌نامه قرآن بر پایه قرآن و حدیث فارسی - عربی / محمد محمدی‌ری‌شهری، با همکاری جمعی از پژوهشگران؛ ترجمه حمیدرضا شیخی.

‏مشخصات نشر : قم : موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث، سازمان چاپ و نشر‏‫، ۱۳۹۱‬ -

‏مشخصات ظاهری : 4‏‫ج.‬

‏شابک : ‏‫دوره‬‏‫‭978-964-493-627-2 : ‬‬ ؛ ‏‫ج.۱‬‏‫‭978-964-493-628-9 : ‬‬ ؛ ‏‫ج.۲‬‏‫‭978-964-493-629-6 : ‬‬ ؛ ‏‫ج.۳‬‏‫‭978-964-493-630-2 : ‬‬ ؛ ‏‫ج.۴‬‏‫‭978-964-493-631-9 : ‬‬

‏وضعیت فهرست نویسی : فیپا

‏يادداشت : فارسی - عربی.

‏يادداشت : ج.۲ - ۴ (چاپ اول: ۱۳۹۱)(فیپا).

‏یادداشت : کتابنامه.

‏موضوع : قرآن -- علوم قرآنی

قرآن-- بررسی و شناخت

‏شناسه افزوده : شیخی، حمیدرضا، ‏‫۱۳۶۱ -‏‬، مترجم

‏شناسه افزوده : دار الحدیث. مرکز چاپ و نشر

‏رده بندی کنگره : ‏‫‭BP۶۹/۵‏‫‭/م۳ش۹ ۱۳۹۱

‏رده بندی دیویی : ‏‫‭۲۹۷/۱۵

‏شماره کتابشناسی ملی : ۲۸۰۸۵۰۰

اشاره

فهرست اجمالى

درآمد

اشاره

قرآن كريم، كامل ترين كتاب آسمانى است كه بر قلب مبارك پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله فرود آمد، و او، آن را به عنوان سنگين ترين امانت، در كنار اهل بيت عليهم السلام، به امّت سپرد تا بدين وسيله، جهانيان، تا دامنۀ قيامت، به راه درست زندگى هدايت شوند و دردهاى بى درمان خود را درمان كنند و به قلّۀ كمالات مادّى و معنوى، و دنيوى و اخروى، دست يابند.

برجسته ترين ويژگى هاى قرآن

اشاره

قرآن، ويژگى هاى فراوانى دارد(1)كه هر يك به طور مستقل، حاكى از جايگاه رفيع اين كتاب در ميان كتب آسمانى و نيز نقش بى بديل آن در سازندگى جامعۀ مطلوب انسانى است؛ ولى برجسته ترين ويژگى هاى قرآن را مى توان در شش عنوان خلاصه كرد:

1. اصالت

قرآن كريم، اصلى ترين منبع دينى و سرچشمۀ اصيل معارف اعتقادى، اخلاقى و عملى اسلام است؛ زيرا:


1) . براى آشنايى تفصيلى با ويژگى هاى قرآن، ر. ك: ج 3 ص 21 (بخش سوم/فصل دوم: ويژگى هاى معنوى قرآن).

1.

اين كتاب آسمانى، معجزۀ جاويد پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله و معتبرترين سند رسالت ايشان و بلكه همۀ انبياى الهى است؛

2.

اصلى ترين دليل حُجّيت سنّت، قرآن است؛

3.

معارفى كه از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و يا اهل بيت ايشان صادر شده اند، ريشه در قرآن دارند.(1)

4.

قرآن، معيار تشخيص صحت گزارش هاى حاكى از سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام است. بر همين اساس، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در حديث متواتر ثقلين، قرآن را بزرگ ترين امانت رسالت و «ثقل اكبر» ناميده است.

2. تحريف ناپذيرى

دومين ويژگى قرآن، آن است كه در طول زمان، دستْخوشِ دگرگونى و تغيير (از قبيل افزودنى يا كاستنى) نشده است. نازل كنندۀ اين كتاب، خود، بدين موضوع، گواهى داده است:

«إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ‌.(2)

ماييم كه ذكر (قرآن) را نازل كرديم و ما نيز نگهبان آن خواهيم بود».

تاريخ مسلمانان و تلاش هاى صورت گرفته در حفظ، كتابت و قرائت قرآن كريم و ديگر دلايل مصونيت قرآن از تحريف - كه در اين شناخت نامه به تفصيل آمده اند -(3)نيز بر اين موضوع، شهادت مى دهند.


1) . ر. ك: دانش نامۀ قرآن و حديث: ج 10 ص 7 (فصل چهارم: دانش اهل بيت عليهم السلام/ويژگى هاى علمى اهل بيت عليهم السلام)، ص 39 (درهاى علوم اهل بيت عليهم السلام) و ص 75 (سرچشمه هاى علوم اهل بيت عليهم السلام).

2) . حجر: آيۀ 9.

3) . ر. ك: ص 313 (بخش يكم/فصل چهارم: نگاه داشتن قرآن از تحريف).

3. جامعيّت

قرآن، در حوزۀ رسالت خود، جامع است(1)و از بيان هيچ چيزى كه در هدايت انسان نقش داشته باشد، فرو گذار نكرده است:

«تِبْياناً لِكُلِّ شَيْ‌ءٍ‌.(2)

تبيين كنندۀ هر چيزى است».

گذشته از آيات قرآنى، پيامبر صلى الله عليه و آله و اوصياى ايشان نيز بر اين موضوع، شهادت داده اند. بزرگ ترين قرآن شناس، يعنى پيامبر خدا - كه گيرندۀ وحى است -، در حديثى، در بارۀ جامعيّت اين كتاب آسمانى، چنين مى فرمايد:

هُوَ الدَّليلُ يَدُلُّ عَلَى السَّبيلِ‌، وَ هُوَ كِتابُ تَفصيلٍ وَ بَيانٍ وَ تَحصيلٍ‌، هُو الفَصلُ ليسَ بالهَزلِ‌، وَ لَهُ ظَهرٌ وَ بَطنٌ‌، فَظاهِرُهُ حُكمُ اللّهِ وَ باطِنُهُ عِلمُ اللّهِ تعالى‌، فَظاهِرُهُ وَثيقٌ‌، وَ باطِنُهُ عَميقٌ‌، لَهُ تُخومٌ‌، وَ على تُخومِهِ تُخومٌ‌، لا تُحصى عَجائِبُهُ وَ لا تُبلى غَرائِبُهُ‌، فيهِ مَصابيحُ الهُدى وَ مَنارُ الحِكمَةِ‌، وَ دليلٌ علَى المَعرِفَةِ لِمَن عَرَفَ النَّصَفَةَ‌.(3)

قرآن، ره نمايى است كه راه را نشان مى دهد. قرآن، كتاب تفصيل و روشنگرى و تحصيل [حقايق] است. جداكنندۀ ميان حق و باطل است و شوخى بردار نيست.

ظاهرى دارد و باطنى. ظاهرش حكم [و دستور] خداست و باطنش علم خداوند متعال. پس ظاهر آن، محكم و استوار است و باطنش ژرفايى دارد و ژرفايش نيز ژرفايى دارد. شگفتى هايش بى شمارند و عجايب و غرايبش كهنه و تمام نمى شوند. چراغ هاى هدايت و پرتوگاه هاى حكمت، در قرآن اند. و براى كسى كه انصاف داشته باشد، راه نمايى به سوى معرفت و شناخت است.

امير مؤمنان عليه السلام - كه پس از پيامبر صلى الله عليه و آله آشناترين انسان با معارف والا و سازندۀ


1) . ر. ك: ج 2 ص 75 (بخش يكم/فصل ششم: جامع بودن قرآن).

2) . نحل: آيۀ 89.

3) . النوادر، راوندى: ص 143 ح 197.

كتاب الهى است -، در حديثى، قرآن را چنين توصيف فرموده است:

سپس كتاب را بر او فرو فرستاد، و آن، نورى است كه چلچراغ هايش خاموش نمى شوند. چراغى است كه شعله اش، فروكش نمى كند. دريايى است كه به ژرفايش نمى توان رسيد. شاه راهى است كه پيمودنش [آدمى را] به گم راهى نمى كشانَد. شعاعى است كه پرتو آن، به تاريكى نمى گرايد. فرقانى (/سنجه اى براى حق و باطل) است كه برهانش، خاموش [و باطل] نمى گردد. بناى روشنگرى است كه پايه هايش، فرو نمى ريزند. درمانى است كه بيم بازگشت بيمارى ها در آن نمى رود. قدرتى است كه هوادارانش شكست نمى خورند و حقّى است كه يارانش، تنها و بى ياور، گذاشته نمى شوند.

پس قرآن، معدن ايمان و كانون آن است، و چشمه هاى دانش و درياهاى آن، و بوستان هاى عدل و آبگيرهاى آن، و پايه هاى اسلام و بنيان آن، و درّه هاى حق و دشت هاى آن است. دريايى است كه هر چه از آن آب بردارند، آبش تمام نمى شود، و چشمه هايى است كه هر اندازه از آنها آب كشند، خشك نمى شوند.

آبشخورهايى است كه هر اندازه وارد شوندگان از آنها بنوشند، آبشان كاستى نمى گيرد، و منزلگاه هايى است كه مسافران، راه آنها را گم نمى كنند، و نشانه هايى است كه از چشم رهپويان، پوشيده نمى مانَد، و پُشته هايى است كه رهروان به [قلّه هاى] آن نمى رسند.

خداوند، آن را سيراب كنندۀ عطشِ دانشوران، و بهار دل هاى دانايان، و شاه راه نيكان، و دارويى كه پس از آن، دردى نمى ماند، و نورى كه هيچ تاريكى اى با آن نيست، و ريسمانى كه گِره هايش استوار است، و قلعه اى كه ستيغ آن، بلند [و دست نايافتنى] است، و براى كسى كه آن را حامى خويش گيرد، [مايۀ] عزّت [و قدرت]، و براى كسى كه به آن وارد شود، [مايۀ] سلامت، و براى كسى كه از آن پيروى كند، هدايت، و براى كسى كه خود را به آن نسبت دهد، عذر، و براى كسى كه با آن سخن گويد، برهان، و براى كسى كه به وسيلۀ آن ستيزه كند، گواه، و براى

كسى كه با آن حجّت آورد، [مايۀ] پيروزى، و براى كسى كه به آن عمل كند، نگه دارنده، و براى كسى كه آن را به كار وا دارد، مَركب، و براى كسى كه نشانه جويد، نشانه، و براى كسى كه سپر بخواهد، سپر، و براى كسى كه فرا بگيرد، دانش، و براى كسى كه روايت كند، خبر، و براى كسى كه داورى كند، حكم قرار داده است.(1)

4. جاودانگى

يكى از برجسته ترين نكاتى كه در احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام در تبيين جايگاه قرآن در اسلام مورد تأكيد قرار گرفته، تداوم حيات و جاودانگى اين كتاب آسمانى است.(2)در حديثى از امام باقر عليه السلام آمده است:

إنَّ القُرآنَ حَىٌّ لا يَموتُ‌، وَ الآيَةَ حَيَّةٌ لا تَموتُ‌، فَلَو كانَتِ الآيَةُ إذا نَزَلَت فِى الأَقوامِ ماتوا ماتَتِ الآيَةُ‌، لَماتَ القُرآنُ‌، و لكِن هِىَ جارِيَةٌ فِى الباقينَ كَما جَرَت فِى الماضينَ‌.(3)

قرآن، زنده است و نمى ميرد، و آيه [هاى آن] نيز زنده اند و نمى ميرند؛ زيرا اگر آيه اى كه در بارۀ اقوامى نازل شده است، با مُردن آنها مى مُرد، قرآن نيز مُرده بود؛ لكن قرآن، در ميان آيندگان، جارى است، همچنان كه در ميان گذشتگان، جارى بود.

همچنين از امام صادق عليه السلام گزارش شده است كه:

إنَّ القُرآنَ حَىٌّ لَم يَمُت، وَ إنَّهُ يَجرى كَما يَجرِى اللَّيلُ وَ النَّهارُ، وَ كَما تَجرِى الشَّمسُ وَ القَمَرُ، وَ يَجرى عَلى آخِرِنا كَما يَجرى عَلى أوَّلِنا.(4)


1) . ر. ك: ص 123 ح 110.

2) . ر. ك: ج 3 ص 29 (بخش سوم/فصل دوم: زنده و جارى بودن در همۀ زمان ها).

3) . ر. ك: ج 3 ص 28 ح 743. نيز، ر. ك: تفسير العيّاشى: ج 2 ص 203 ح 6.

4) . ر. ك: ج 3 ص 28 ح 745. نيز، ر. ك: تفسير العيّاشى: ج 2 ص 203 ح 6.

قرآن، زنده است و نمى ميرد و هماره [در همۀ زمان ها] جارى است، چنان كه شب و روز، و خورشيد و ماه، در جريان اند، و همچنان كه بر اوّلين كسانِ ما جارى بوده، بر آخرين كسان ما نيز جارى است.

اين سخن، بدين معناست كه معارفى كه قرآن در زمينۀ جهان شناسى و انسان شناسى ارائه مى كند و برنامه هايى كه براى سعادت انسان دارد، منطبق با معيارهاى عقلى و علمى و نيازهاى فطرى انسانهاست و از اين رو، اختصاص به زمان خاصى ندارد؛ بلكه در طول زمان، زنده و جاويد است.

5. طراوت

ممكن است چيزى، سال ها زنده بماند، ولى در طول زمان، كهنه و فرسوده شود و تازگى و شادابى خود را از دست بدهد؛ اما قرآن، علاوه بر اين كه هميشه زنده است، هيچ گاه كهنه و فرسوده نمى شود؛ بلكه همواره نو و باطراوت است، چنان كه در حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله آمده است:

كَلامُ اللّهِ جَديدٌ غَضٌّ طَرِىٌّ‌.(1)

كلام خدا، همواره نو و تازه و با طراوت است.

در روايتى ديگر آمده است كه شخصى از امام صادق عليه السلام پرسيد:

ما بالُ القُرآنِ لا يَزدادُ عِندَ النَّشرِ وَ الدِّراسَةِ إلّاغَضاضَةً؟ چرا قرآن، هر چه بيشتر منتشر و مطالعه مى شود، بر تازگى و طراوت آن، افزوده مى شود؟

امام عليه السلام در پاسخ او فرمود:

لِأَنَّ اللّهَ لَم يُنزِلهُ لِزَمانٍ دونَ زَمانٍ‌، و لا لِناسٍ دونَ ناسٍ‌، فَهُو فى كُلِّ زَمانٍ جَديدٌ، و


1) . ر. ك: ج 3 ص 24 ح 735. نيز، ر. ك: الطرف لابن طاووس: ص 144.

عِندَ كُلِّ قَومٍ غَضٌّ‌، إلى يَومِ القِيامَةِ‌.(1)

چون خداوند، آن را براى زمانى خاص و مردمى خاص، فرو نفرستاده است. به همين دليل، قرآن، در هر زمانى، نو، و براى هر مردمى، تا روز قيامت، تازه است.

اين ويژگى، حاكى از آن است كه معارف قرآن، لايه هاى عميق و متعدّدى دارند كه در مقاطع مختلف تاريخ، كشف مى شوند و مورد بهره بردارى قرار مى گيرند. البته هر كسى، قادر به كشف معارف عميق و حقايق دقيق قرآن نيست؛ بلكه تنها كسانى از اين توانايى برخوردارند كه از نظر علمى و عملى، شايستگى هاى لازم را داشته باشند.

6. داشتن بُطون و لايه هاى معنايى

اشاره

قرآن، به سان متنِ دست نوشتۀ آدمى نيست كه هر چه قدر عميق باشد، باز هم بتوان به عمق و كُنه آن رسيد. قرآن، سخن خداوند حكيمِ دانا و بى نهايت است كه عالَم و آدم را آفريد و از اعماق وجود هستى، آگاه است. حقيقت و اعتبار، دست اوست.

ذهن و عين، در اختيار اوست. مكتوب و مخلوق، ازآن اوست. خداوند، بر پايۀ اين حكمت و دانايى، كتابش را چنان منظّم ساخته كه جز او و آن كه او بخواهد، كسى نمى تواند به كنه آن برسد. اين، همان چيزى است كه از آن به «بطون قرآن» يا «لايه هاى معنايى قرآن»(2)و نيز «حقايق قرآنى» ياد مى شود.

در حديثى از امام باقر عليه السلام آمده است:

إنَّ لِلقُرآنِ بَطناً، وَ لِلبَطنِ بطناً.(3)

قرآن، باطنى دارد و باطن آن هم باطنى دارد.


1) . ر. ك: ج 3 ص 24 ح 738. نيز، ر. ك: عيون أخبار الرضا عليه السلام: ج 2 ص 87 ح 32.

2) . ر. ك: ج 4 ص 24 (بخش ششم/فصل يكم: پژوهشى در بارۀ شماره بطن هاى قرآن).

3) . ر. ك: ج 4 ص 20 ح 1467.

و در حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده كه فرمود:

إنَّ لِلقُرآنِ ظَهراً وَ بَطناً، وَ لِبَطنِهِ بَطنٌ إلى سَبعَةِ أبطُنٍ‌.(1)

قرآن، ظاهرى دارد و باطنى، و باطن آن هم باطنى دارد، تا هفت بطن (لايۀ درونى).

اين حديث از امام على عليه السلام نيز به لايه ها و بطون معنايى قرآن اشاره دارد:

إنَّ كِتابَ اللّهِ عَلى أربَعَةِ أشياءَ‌: عَلَى العِبارَةِ‌، وَ الإِشارَةِ‌، وَ اللَّطائِفِ‌، وَ الحَقائِقِ‌؛ فَالعِبارَةُ لِلعَوامِّ‌، وَ الإِشارَةُ لِلخَواصِّ‌، وَ اللَّطائِفُ لِلأَولِياءِ‌، وَ الحَقائِقُ لِلأَنبِياءِ‌.(2)

همانا كتاب خدا، بر چهار چيز [، قابل تقسيم] است: بر عبارت، اشارت، لطايف و حقايق. عبارت، براى عوام است، اشارت براى خواص، لطايف براى اوليا، و حقايق براى انبيا.

توضيح اين مراتب را در جاى خود، در اين كتاب، خواهيم آورد.(3)

مهجوريّت قرآن

اما اين درد را به كجا بايد برد كه كتابى با اين ويژگى هاى بى نظير، نه در گسترۀ جوامع اسلامى و نه حتّى در ميان ما و در حوزه هاى علميه، آن گونه كه شايد و بايد، مورد توجه و بهره بردارى نيست.

آية اللّه بهجت رحمه الله از امام خمينى قدس سره نقل كرده اند كه مرحوم آية اللّه حاج شيخ عبدالكريم حائرى فرموده است:

عامّه، عترت را كنار گذاشتند و خاصّه، قرآن را!(4)


1) . ر. ك: ج 4 ص 22 ح 1468.

2) . ر. ك: ج 4 ص 16 ح 1461.

3) . ر. ك: ج 4 ص 7 (بخش ششم: تفسير و تأويل قرآن). نيز، ر. ك: دانش نامۀ قرآن و حديث: ج 1 ص 63 (مراتب قرآن شناسى).

4) . ر. ك: زمزم عرفان: ص 25. آية اللّه بهجت در ادامه مى فرمايند: «البته معناى اين سخن، اين است كه هر دو طايفه، هر دو را كنار گذاشتند، زيرا قرآن و عترت، متلازم اند...».

چنين است كه در قيامت، آورنده و ابلاغ كنندۀ قرآن، به فرستندۀ آن، بدين سان، گله مى كند:

«وَ قالَ الرَّسُولُ يا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً؛(1)

و پيامبر [خدا] گفت: پروردگارا! قوم من اين قرآن را رها كردند».

البته در ايران، پس از پيروزى انقلاب اسلامى، اقدامات فراوانى به منظور وارد كردن قرآن به صحنۀ زندگى صورت گرفته است؛ ولى بى ترديد، تا رسيدن به نقطۀ مطلوب و پايان دادن به مهجوريّت اين كتاب آسمانى، فاصله بسيار است.

شناخت قرآن

نخستين گام در راه پايان دادن به مهجوريّت قرآن، شناخت درست و همه جانبۀ اين كيمياى هدايت و سعادت است. بديهى است جامعه به طور عام، و مراكز علمى و پژوهشى به طور خاص، تا با كتاب الهى و آثار و بركات آن در عرصه هاى فردى و اجتماعى و مادى و معنوى آشنا نباشند، در صدد بهره گيرى از آن بر نخواهند آمد.

اين نكته به قدرى اهميت دارد كه امام خمينى قدس سره براى توجه دادن به آن، چنين مى فرمايد:

از تمامى علماى اعلام و فرزندان قرآن و دانشمندان ارجمند، تقاضا دارم كه از كتاب مقدّسى كه «تِبْياناً لِكُلِّ شَيْ‌ءٍ‌»(2)است و صادر از مقام جمع الهى به قلب نور اوّل و ظهور جمع الجمع تابيده است، غفلت نفرمايند. اين كتاب آسمانى - الهى كه صورت عينى و كتبى جميع اسما و صفات و آيات و بينات است و از مقامات غيبى آن، دست ما كوتاه است و جز وجود اقدس جامع «مَن خُوطِبَ بِه»(3)از اسرار آن،


1) . الفرقان: آيۀ 30.

2) . يعنى «روشنگر هر چيز» اشاره است به آيۀ 89 از سورۀ نحل. در اين باره، ر. ك: ص 71 (بخش يكم/فصل يكم: نام ها و اوصاف قرآن/ويژگى هاى قرآن/تبيان لكل شىء «روشنگر هر چيز»).

3) . اشاره است به حديث شريف: «إنّما يَعرف القرآنَ مَن خوطِبَ بِه؛ همانا كسى قرآن را مى شناسد كه موردخطاب آن قرار گرفته است» (ر. ك: ج 4 ص 53 ح 1494) و مقصود، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله است.

كسى آگاه نيست و به بركت آن ذات مقدّس و به تعليم او، خُلَّص اولياى عظام، دريافت آن نموده اند و به بركت مجاهدات و رياضت هاى قلبيه، خُلَّص اهل معرفت به پرتوى از آن، به قدر استعداد و مراتب سير، بهره مند شده اند و اكنون صورت كتبى آن، كه به لسان وحى، بعد از نزول از مراحل و مراتب، بى كم و كاست و بدون يك حرف كم و زياد به دست ما افتاده است، خداى نخواسته مباد كه مهجور شود و گر چه ابعاد مختلفۀ آن و در هر بعد، مراحل و مراتب آن، از دسترس بشر عادى دور است، لكن به اندازۀ علم و معرفت و استعدادهاى اهل معرفت و تحقيق در رشته هاى مختلف، به بيان ها و زبان هاى متفاوتِ نزديك به فهم، از اين خزينۀ لايتناهاى عرفان الهى و بحر موّاج كشف محمدى صلى الله عليه و آله بهره هايى بردارند و به ديگران بدهند و اهل فلسفه و برهان، با بررسى رموزى كه خاصّ اين كتاب الهى است و با اشارات، از آن مسائل عميقْ گذشته، براهين فلسفۀ الهى را كشف و حل كرده، در دسترس اهلش قرار دهند، و وارستگان صاحب آداب قلبى و مراقبات باطنى، رشحه و جرعه اى از آنچه قلب عوالم(1)از «ادَّبَنى رَبِّى»(2)دريافت فرموده، براى تشنگان اين كوثر به هديه آورند و آنان را مؤدب به آداب اللّه تا حدّ مَيسور نمايند، و متقّيانِ تشنۀ هدايت، بارقه اى از آنچه به نور تقوا از اين سرچشمۀ جوشانِ «هُدىً لِلْمُتَّقِينَ‌»(3)هدايت يافته اند، براى عاشقان سوختۀ هدايت اللّه به ارمغان آورند، و بالاخره هر طايفه اى از علماى اعلام و دانشمندان معظّم، به بُعدى از ابعاد الهى اين كتاب مقدّس، دامن به كمر زده و قلم به دست گرفته و آرزوى عاشقان قرآن را برآورند و در ابعاد سياسى، اجتماعى، اقتصادى، نظامى، فرهنگى و جنگ و صلح قرآن، وقتْ صرف فرمايند....).


1) . مقصود، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله است كه قلب عالم امكان است.

2) . يعنى: «پروردگارم مرا تربيت كرد» (ر. ك: مجمع البيان: ج 10 ص 500). حديثى است از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله.

3) . يعنى «هدايت است براى تقوا پيشگان» بخشى از آيۀ 2 از سورۀ بقره است. در اين باره، ر. ك: ص 85 (بخش يكم/فصل يكم: نام ها و اوصاف قرآن/ويژگى هاى قرآن/هُدى «ره نمون»).

هان، اى حوزه هاى علميه و دانشگاه هاى اهل تحقيق! به پاخيزيد و قرآن كريم را از شرّ جاهلان متنسِّك و عالمان متهتّك(1)كه از روى علم و عمد، به قرآن و اسلام، تاخته [اند] و مى تازند، نجات دهيد و اين جانب، از روى جِد، نه تعارف معمولى، مى گويم از عمر به باد رفتۀ خود در راه اشتباه و جهالت، تأسف دارم. و شما اى فرزندان برومند اسلام! حوزه ها و دانشگاه ها را از توجه به شئونات قرآن و ابعاد بسيار مختلف آن، بيدار كنيد. تدريس قرآن در هر رشته اى از آن را مَحطّ نظر(2)و مقصد اعلاى خود قرار دهيد. مبادا خداى ناخواسته در آخر عمر - كه ضعف پيرى بر شما هجوم كرد -، از كرده ها پشيمان و تأسف بر ايام جوانى بخوريد، همچون نويسنده.(3)

شايان ذكر است كه مشابه آنچه در پايان فرمايش امام خمينى قدس سره آمده، در سخنان ديگر بزرگان (مانند: فيض كاشانى و ملا صدرا)(4)

از اين رو بود كه به يقين دريافتم كه اين حقايق ايمانى، جز با تصفيۀ دل از هوس، و پاك كردن آن از عوارض دنيايى، و كناره گرفتن از همنشينى با مردمان، بخصوص زيركان، و تدبّر در آيات خدا و حديث رسول خدا و خاندانش عليهم السلام و سلوك در راه شايستگان در اين عمر كوتاه باقى مانده، ميسّر نيست، در حالى كه راه طولانى است.

وقتى ناتوانى ام را دريافتم و يقين كردم كه چيزى نيستم، در حالى كه از پرتو نور، تنها به سايه بسنده كرده بودم، به خاطر اضطرار فراوان، از جانم شراره اى عظيم برخاست و در دلم شعله اى از نور افتاد و عنايت ازلى با رحمت خود، آن محروميت را جبران نمود و مهر ربّانى با اندكى از تابش نورهاى ملكوت به دلم نظر افكند و از درياى جود، قطره اى از اسرار وجود بر من افاضه كرد. آشكار كنندۀ نهان ها و نوربخش ماهيت ها، حظّ كمى از اسرار آيات و شواهد بيّنات را نصيب من نمود. اين گونه من به رموز تنزيل و حقايق تأويل، آگاه شدم و با گزينش خداوند و پيامبرش، آغاز به تفسير برخى سوره ها و آيه ها كردم و در برطرف كردن حجاب ها و كشف نقاب ها از وجوه آيه هاى روشن الهى كوشيدم.

الحمد للّه، ديدم آيه هاى قرآن همانند طبقه هاى بهشت، درهايى باز دارند و در آنها، چهره هايى از حور العين به چشم مى آيد كه به اصحاب كشف و يقين ندا مى دهند: سلام بر شما! گوارايتان باد! وارد آن شويد، براى هميشه. اين گونه بود كه بسيارى از آيه ها و سوره هاى بلند و كوتاه را تفسير كردم...».

همچنين فيض كاشانى رحمه الله در رسالۀ الإنصاف مى نويسد: «چندى در مطالعۀ مجادلات متكلّمين خوض نمودم و به آلت جهل در ازالت جهل، ساعى بودم و چندى در طريق مكالمات متفلسفين به تعلّم و تفهّم پيمودم و يك چند بلندپروازى هاى متصوّفه در اقاويل ايشان ديدم و يك چند در رعونت هاى من عنديّين گرديدم تا آن كه گاهى در تلخيص سخنان طوايف اربع، كتب و رسائل مى نوشتم و گاهى از براى جمع و توفيق، بعضى را در بعضى مى سرشتم مِنْ غير تصديق بكلّها و لا عزيمة قلب على جلّها بل أحطت بما لديهم فى ذلك على التمرين زبراً، فلم أجد فى شىء من إشاراتهم شفاء علّتى و لا فى أدواة عباراتهم بلال غلّتى حتّى خفت على نفسى.... ثمّ أنبت إلى اللّه و فوّضت أمرى إلى اللّه فهدانى اللّه ببركة متابعة الشرع المبين إلى التعمّق فى أسرار القرآن و أحاديث آل سيّد المرسلين - صلوات اللّه عليهم - [يعنى: بى آن كه همه اش را تصديق كنم و دلم طالب تمام آنها باشد، بلكه احاطه پيدا كردم بر تمرين به بخشى از داشته هاى آنان، و در اشارات آنان، هيچ شفايى براى بيمارى ام، و در سخنان و عباراتشان، هيچ مايۀ رفع تشنگى نيافتم، تا جايى كه بر خودم نگران شدم.... سپس به خدا انابه كردم و كارم را به خداوند وا گذاردم و خدا مرا به بركت تبعيت از شرع مبين، هدايت كرد به ژرفكاوى در رموز قرآن و احاديث خاندان سيّد مرسلين - كه صلوات خداوند بر آنان باد -] (ده رساله: ص 183-184 «الإنصاف»).

نيز به گونه اى).

1) . اشاره است به حديثى از امام صادق عليه السلام كه فرمود: «قَطَعَ (/قَصَمَ‌) ظَهرى اثنانِ‌: عالِمٌ مُتَهَتِّكٌ و جاهلٌمُتَنَسِّكٌ‌؛ دو گروه، پشت مرا شكستند: عالمان بى تقوا و جاهلانِ پايبند به ظواهر شرع» (عوالى اللآلى: ج 4 ص 77، معدن الجواهر: ص 26).

2) . مورد توجه؛ منظور نظر.

3) . صحيفۀ امام: ج 20 ص 91-93 (پيام امام به حجاج بيت اللّه الحرام در 16 مرداد 1365).

4) . صدر المتألّهين در مقدّمۀ تفسير سورۀ واقعه (ج 7 ص 10-11) مى نويسد: «من، پيش ترها، زياد ومكرّر به مطالعۀ كتاب هاى حكيمان صاحب نظر مى پرداختم و به آنها بسيار مراجعه داشتم، تا جايى كه پنداشتم چيزى هستم. وقتى اندكى بصيرت پيدا كردم و به حالم نگريستم، ديدم هر چند چيزهايى از صفات خدا و تنزيه او از صفات امكانى و حادث و مقدارى از معاد نفوس انسان ها به دست آورده ام، ليكن از علوم حقيقى و حقايق عينى - كه با ذوق و وجدان، قابل درك اند - بيگانه ام؛ علومى از شناخت خدا و صفات و اسما و كتاب ها و فرستادگان او و شناخت نفس و احوال آن، از قبر و باز زنده شدن و حساب و ميزان و صراط و بهشت و جهنّم و چيزهاى ديگر، كه حقيقتشان جز با تعليم خداوند و كشف نور نبوّت و ولايت، قابل فهم و شناخت نيست....

ديگر، مطرح شده است.

تأمّل در اين سخنان هشدار دهنده و تنبّه آفرين، ايجاب مى كند كه فضلاى جوانِ حوزه هاى علميّه، در آغاز زندگىِ علمى خود، قبل از هر چيز با جايگاه قرآن كريم در عرصه هاى معارف اعتقادى، اخلاقى و عملى آشنا باشند، كه اگر چنين آگاهى اى براى آنان پديد آمد، با همۀ توان تلاش خواهند كرد تا از انوارِ اسرار اين كتاب

آسمانى بهره مند شوند و ديگران را نيز برخوردار نمايند و بدين سان در اواخر عمر، بر گذشتۀ خود، افسوس نخواهند خورد، و البتّه براى آگاهى با جايگاه اين كتاب آسمانى در عرصۀ حقايق هستى و معارف دينى، بايد به سراغ بهترين قرآن شناس رفت.

بهترين قرآن شناس

ترديدى نيست كه بهترين قرآن شناس، فرستندۀ قرآن - يعنى خداوند منّان - است، و پس از او، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و اهل بيتِ آن بزرگوار عليهم السلام؛ زيرا شناخت آنان بر اساس حدس و گمان نيست؛ بلكه بر پايۀ وحى و الهام الهى است. بنا بر اين، آنچه قرآن در توصيف خود بيان كرده، و آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام در تعريف اين كتاب آسمانى فرموده اند، بهترين و متقن ترين سند قرآن شناسى است.

معرّفى «شناخت نامۀ قرآن»

شناخت نامۀ قرآن بر پايۀ قرآن و حديث، در واقع، قرآن شناسى از منظر بهترين قرآن شناسان است. در اين كتاب، براى نخستين بار، آنچه خداوند منّان در توصيف كتاب خود فرموده و آنچه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام در تبيين جايگاه رفيع اين كتاب آسمانى بيان كرده اند، در كنار هم، با نظمى نوين و سهل الوصول، همراه با تحليل هاى مورد نياز، در هفت بخش، تقديم قرآن پژوهان مى گردد:

بخش يكم، در بارۀ جايگاه قرآن در حوزۀ معرفت دينى

در اين بخش، نام ها و اوصاف قرآن، نزول قرآن، گردآورى قرآن، مصونيّت قرآن از تحريف، اعجاز قرآن، جامعيّت قرآن، رويارويى با قرآن، نَسخ در قرآن، حدوث قرآن، و رابطۀ قرآن با كتاب هاى آسمانى، در ده فصل، ارائه مى شود.

بخش دوم، در بارۀ بركات قرآن

در اين بخش، بركات قرآن براى جامعه، براى دل ها، براى خانه ها، و ديگر بركات اين كتاب آسمانى، همچنين داستان هايى از بركات قرآن و تأثير آن در جان ها، و نيز نكاتى دربارۀ درمان با قرآن، و خواص قرآن، در هفت فصل، تقديم مى گردد.

بخش سوم، در بارۀ ويژگى هاى قرآن

اين بخش، در پنج فصل، حقايقى را در زمينۀ ويژگى هاى لفظى و معنوى قرآن، آداب اختصاصى مربوط به اين كتاب آسمانى، آياتى كه نام هايى ويژه دارند، و سوره هايى كه از عناوين خاص برخوردارند، در اختيار خوانندگان قرار مى دهد.

بخش چهارم، در بارۀ تعليم و تعلّم قرآن

اين بخش، در سه فصل، به ره نمودهاى پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام دربارۀ تعليم و تعلّم قرآن، و از حفظ كردن آن، اختصاص دارد.

بخش پنجم، در بارۀ تلاوت قرآن

در اين بخش، فضيلت تلاوت قرآن، آداب تلاوت آن، مواردى كه تلاوت قرآنْ ممنوع است، نكاتى در بارۀ ختم قرآن و قاريان اين كتاب آسمانى و اختلاف قرائات، در شش فصل، تبيين مى گردد.

بخش ششم، در بارۀ تفسير و تأويل قرآن

در اين بخش، نياز قرآن به تفسير و تأويل، شناخت تفسير و تأويل اين كتاب آسمانى، و تفسيرهاى ناروا از آن، در پنج فصل، مورد بررسى است.

بخش هفتم، در بارۀ روش تبليغ در قرآن

در اين بخش - كه آخرين قسمت «شناخت نامۀ قرآن» است - شيوه هاى تبليغى قرآن

كه عبارت است از دعوت مردم به آئين حق با تكيه بر برهان و موعظه و جدال احسن و بهره گيرى از مَثَل و سوگند، در پنج فصل تبيين مى گردد.

مراحل تحقيق و تدوين اين كتاب
اشاره

بر پايۀ آخرين تجربيات، سير مراحل جمع آورى، تحقيق و تدوين شناخت نامۀ قرآن و مجموعه هاى مشابه در «پژوهشكدۀ علوم و معارف حديث» به قرار زير است:(1)

1. جمع آورى ابتدايى

در اين مرحله، پژوهشگرِ همكار، منابع اصلى مرتبط با روايات تفسيرى را مورد مطالعه و يادداشت بردارى قرار مى دهد و همچنين از طريق كليدواژه هاى اصلى و مرتبط، و با كمك نرم افزارهاى رايانه اى، بر حجم يافته ها مى افزايد.

2. تنظيم

تنظيم اطّلاعات گردآورى شده، در دو مرحله صورت مى گيرد: نخست، پژوهشگر همكار، متون مربوط به هر موضوع را طبق سليقۀ خود، دسته بندى و براى تنظيم اوّليه، به مؤلّف، ارائه مى كند. مؤلّف پس از ساماندهى اين متون، آنچه را براى تكميل كار، لازم است، تذكّر مى دهد و مجدّداً آنها را به پژوهشگر همكار، باز مى گرداند.

پس از رفع نواقص - كه گاه چند ماه طول مى كشد -، موضوعِ مورد تحقيق، به مؤلف باز مى گردد و متناسب با يافته هاى جديد، ساماندهى نهايى صورت مى پذيرد و تنظيم اوّليه، گاه، تقويت و تكميل مى گردد و گاه، تغيير اصولى مى يابد.


1) . گفتنى است كه شرح اين مراحل، با تفصيل بيشتر، در آغاز دانش نامۀ قرآن و حديث (ج 1 ص 87-100) آمده است.

3. نقد

در صورتى كه پس از تنظيم ثانوى، نقصى مشاهده شود، مجدّداً پژوهشگرِ همكار، براى رفع آن، اقدام خواهد كرد.(1)در غير اين صورت، حاصلِ كار، براى نقد و ارزيابى به يك يا دو كارشناس، ارائه و متن، طبق آيين نامۀ خاصّى، نقد مى گردد و پس از نقد متن، اگر ضرورت داشته باشد، اصلاحاتى انجام مى گيرد.

4. مصدريابى (تخريج) و انتخاب متون

يكى از مراحل مهمّ تدوين متون روايى در اين پژوهشكده، تخريج يا مصدريابى (منبع يابى) متون روايى است. در اين مرحله، پژوهشگر ديگرى از طريق برنامه هاى نرم افزارى، براى يافتن مصادر (منابع)، جستجو مى كند. سپس، جامع ترين، استوارترين و كهن ترين مصدر را انتخاب مى نمايد و نشانى مصادر يافت شده را بر اساس ميزان اعتبار آنها، تنظيم مى كند و اگر متن قوى ترى يافت شد، جايگزين متن اصلى مى گردد و گزارش هاى مكرّر را، جز در موارد ذيل، حذف مى نمايد:

الف - وجود نكتۀ مهمّى در متن جديد؛

ب - تفاوت لفظى در متونى (نصوصى) كه از طريق شيعه و اهل سنّت، نقل شده اند؛

ج - نياز به تكرار گزارش (روايت) در چند باب، مشروط به اين كه متن آن، كوتاه باشد.

در غير اين موارد، روايات مكرّر، حذف مى شوند و نشانى آنها، طبق آيين نامه، در پانوشت، افزوده مى شود.


1) . اين اقدام، ممكن است بارها تكرار شود.

5. نگارش توضيحات و تحليل هاى مورد نياز

مرحلۀ ديگر در تدوين اين مجموعه و نيز ديگر دانش نامه هاى رِوايى در اين پژوهشكده، تهيّۀ توضيحات و تحليل هاى مورد نياز است كه پس از تشكيل پروندۀ علمى، توسّط مؤلّف يا ديگر پژوهشگران، انجام مى شود.

گفتنى است كه جمع بندى ها و تحليل ها نيز توسّط يك يا دو كارشناس، نقد مى گردند و ابعاد مهمِّ موضوع، به بحث گذاشته مى شود و اصلاحات مورد نياز، اعمال مى گردد و در مواردى كه مؤلّف نظر خاصّى دارد، آن را جايگزين مى نمايد.(1)

6. تدوين نهايى
اشاره

در تدوين نهايى، كار تدوين متن و تنظيم پاورقى ها، طبق شيوه نامۀ پژوهشكده صورت مى گيرد كه به برخى از قواعد اين شيوه نامه، اشاره مى گردد:

الف - چينش متون

مهم ترين نكاتى كه در چينش متون لحاظ مى گردند، از اين قرارند:

1. پس از ذكر آيات مربوط به هر موضوع، احاديث منقول از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و اهل بيت گرامى ايشان عليهم السلام تا امام مهدى - عَجَّلَ اللّهُ فَرَجَه - به ترتيب مى آيند، مگر احاديثى كه عهده دارِ تفسير آيات قرآن اند كه بر ديگر احاديث، مقدّم مى گردند.

البته، گاه هماهنگى چند روايت در مضمون، موجب مى شود كه اين ترتيب، رعايت نشود.

2. در بخش احاديث، اگر حديثى، هم از پيامبر صلى الله عليه و آله و هم از يكى از اهل بيت عليهم السلام

1) . لازم به ذكر است، پژوهش هاى اين شناخت نامه، در پژوهشكدۀ علوم و معارف حديث و نيز توسط مؤلّف، بررسى و تغييرات لازم اعمال و در بعضى موارد، ادغام شده است. نام كسانى كه در نگارش هر يك از تحليل ها، همكارى و نقش مؤثر دارند، در پانوشت ذكر مى گردد.

روايت شده باشد، آنچه از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده، در متن مى آيد و به روايت ديگر، در پانوشت، اشاره مى گردد.

3.

معيار گزينش يك گزارش (حديث يا روايت تاريخى) از ميان گزارش هاى متعدّد مرتبط، رسا و فراگير بودن آن است، هر چند از منبعى ضعيف تر باشد. در صورت تشابه گزارش ها، متنِ معتبرترين منبع، مقدّم داشته مى شود.

4.

سعى ما بر آن است كه هيچ متنى را از كتاب هايى كه واسطه به شمار مى آيند، نقل نكنيم، مگر در موارد دست نيافتن به منبع اصلى، كه در اين صورت، متن را از كتاب واسطه مى آوريم و در پى آن، در پانوشت، از منبع اصلى (كه كتاب واسطه از آن، نقل كرده است) نيز نام مى بريم. براى مثال، مى نويسيم: «بحار الأنوار:... به نقل از: الدُّرُّ الثمين». البته، از اين گونه كتاب ها، تنها زمانى نقل شده است كه منابعِ موجود، اندك باشند.

5.

در صورت لزوم، در آغاز هر عنوان و گاه در پايان برخى ابواب، ارجاعاتى به عناوين يا ابواب ديگرى از همين كتاب و يا به كتاب هاى ديگر داده شده است كه مراجعه به آنها، اطّلاعات بيشترى در زمينۀ موضوع مورد نظر، در اختيار خواننده و پژوهشگر مى گذارد.

6.

معيارِ صدرنويسى احاديث، بدين گونه است:

يك. ابتدا نام كتاب و سپس نام آخرين راوى و آن گاه نام پيامبر صلى الله عليه و آله يا اهل بيت عليهم السلام (اگر از آنان روايت شده باشد) آورده مى شود.

دو. نام ائمّۀ اهل بيت عليهم السلام، در متن عربى، به همان صورتى كه در مصدر آمده، نقل مى شود و در كروشه (قُلّاب)، لقب يا نام مشهور ايشان، ذكر مى گردد.

سه. به جهت اختصار، چنانچه نام اهل بيت عليهم السلام در سند، مسلسلاً آمده باشد،

به جاى ذكر اسامى آنها يكى پس از ديگرى، از عبارت: «بإسناده (با سندش)» در صدر و «عن آبائه (از پدرانش)» در پانوشت، استفاده مى كنيم كه بيانگر اين اتّصال است.

چهار. هر گاه در منبع، از مروىٌّ عنه (گويندۀ اصلى حديث)، صراحتاً نام برده نشده باشد، بلكه فقط كُنيه يا لقب او ذكر شده باشد (مثل: ابو الحسن، ابو محمّد، العبد الصالح و...)، چنانچه مقصود از آن كنيه يا لقب را احراز كنيم، نام مروىٌّ عنه را هم مى آوريم، و اگر احراز نكنيم، به همان نحو كه آمده، يعنى با كنيه يا لقب، ذكر مى نماييم و در پانوشت، احتمالات مطرح در مورد قائل حديث را مى آوريم.

پنج. هر گاه در پانوشت، بعد از منبع دوم يا منبع پس از آن، نام قائل (مَروىٌّ عنه) را ذكر كنيم، اين، بدان معناست كه حديث در اين منبع، از هموست و نه از ديگرى كه در صدر حديث، ياد شده است؛ و هر گاه پس از نام قائلِ ياد شده در پانوشت، عبارت «عنه صلى الله عليه و آله» يا «عنه عليه السلام» را بياوريم، اين، بدان معناست كه اين قائل، حديث را به كسى كه در صدر حديثْ نام برده شده، اسناد داده است.

7. چنان كه آمد، در تدوين و نگارش اين مجموعه و نيز ديگر دانش نامه هاى تدوين شده در اين پژوهشكده، از روش موضوعى پيروى مى كنيم كه اين، خود، بُرش متون معيّنى از گزارش هاى مربوط به موضوع مورد نظر را اقتضا مى كند. اين نكته، يكى از اصولى است كه براى پرهيز از تكرار، نمى توان از آن صرف نظر كرد، مخصوصاً در متن هاى طولانى. ما همواره مى كوشيم تا آن بُرش نقل شده، كامل، تام و خالى از ابهام باشد، هر چند با آوردن توضيحات لازم در آغاز متن، و البته با رعايت زيبايىِ سياق و وارد نيامدن خدشه اى به نظم متن.

بنا بر اين، صدر حديث - كه نوشتۀ ماست -، در واقع، مكمّل متن است، به طورى كه بدون آن، گاه فهم حديث، ناممكن مى شود، و گاهى اوقات هم اين صدر

در فهم پاره اى شناسه ها و خصوصيات حديث - كه به خواننده در فهم فضاى حديث، كمك مى كنند -، مفيد است.

8. قبلاً گفتيم كه معيار انتخاب هر متن از ميان متون، قوّت و فراگير بودن آن است؛ امّا با اين حال، گاه متن برگزيده، داراى پاره اى اغلاط ناشى از تصحيف يا سهو راويان است. در اين گونه موارد، سعى كرده ايم كه آن اغلاط را به اقتضاى نوع غلط، از طريق مراجعه به چاپ هاى مختلف منبع يا مراجعه به كتاب هاى واسطه (مثل بحار الأنوار)، رفع و تصحيح كنيم، البته در صورتى كه اين كتاب ها از منبع ما نقل كرده باشند؛ چرا كه در اين صورت، به منزلۀ نسخه اى از نسخه هاى منبع به شمار مى آيند، و اگر منبع واسطه اى موجود نبود، با مراجعه به منابع ديگر و تأييد گرفتن از آنها، رفع و اصلاح، انجام مى گيرد.

در همۀ اين موارد، امانتدارى علمى رعايت مى گردد و به جد، سعى مى شود كه از بازى با متن، پرهيز گردد و توضيحات لازم، در پانوشت آورده شود، مگر در موردى كه تصحيف، قطعى باشد. در اين صورت، آن را در متن، تصحيح مى كنيم و به مورد اشتباه، در پانوشت، اشاره مى نماييم.

9.

در صورت وجود توضيحاتى در وسط متن برگزيده كه ربطى به موضوع نداشته باشند، از ذكر آنها خوددارى و به جاى آنها، سه نقطه گذاشته مى شود. البته، در متن هاى كوتاه، بنا بر آوردن تمامِ نقل است، هر چند در لابه لاى آنها، توضيحاتى آمده باشد كه ربطى به موضوع ندارد. اين كار، براى اجتناب از تقطيع متن، صورت مى گيرد، مگر آن كه مجبور به تقطيع آن شده باشيم.

10.

افزوده هاى ميان دو قلّاب (كروشه) از ماست، خواه اين افزوده ها براى بيان مرجع ضمير غايب (مستتر يا بارز) باشد يا هر توضيح ديگرى و افزوده هاى ميان دو هلال (پرانتز)، در متن عربى، از منبع است، خواه نسخۀ بدل باشد يا جز آن.

11. تا حدّ ممكن، مى كوشيم تا واژگان پيچيده و دور از ذهن را شرح دهيم و براى اين كار، به كتاب هاى اصلى لغت و غريب الحديث (مانند: النهاية ى ابن اثير، الصحاح جوهرى، القاموس المحيط فيروزآبادى، المصباح المنير فيّومى، مفردات ألفاظ القرآن راغب) و ديگر منابع معتبر، تكيه مى كنيم. به هر روى، سعى داريم كه معناى مناسب را شكار كنيم - البته اگر چنين تعبيرى درست باشد - و از ميان معانى متعدّدى كه گاه براى يك واژه ذكر مى شود، معناى متناسب با سياق حديث را برگزينيم.

در شرح پاره اى عبارات و تركيبات پيچيده، از كتاب هايى كه متون حديثى را شرح كرده اند (مانند: مرآة العقول، الوافى، توضيحات مجلسى در بحار الأنوار، شرح نهج البلاغة ى ابن ابى الحديد، فتح البارى و جز اينها) نيز كمك مى گيريم.(1)

12. اعلام اشخاص و اعلام جغرافيايى، دو مورد ديگرى است كه به شرح آنها اهتمام داريم و از طريق كتب انساب و تَراجِم و منابع جغرافيايى و جغرافياى تاريخى (نظير معجم البلدان)(2)و همچنين نقشه هاى جديد - كه به سفارش ما، توسط متخصصان تهيه مى شوند -، به توضيح اين موارد مى پردازيم.
ب - تنظيم پاورقى ها
1. تنظيم منابع (مصادر) در پانوشت ها، بر پايۀ ميزان اعتبار منابع، صورت

1) . در ويرايش فارسى و بازبينى ترجمه، به ضرورت، به گروه ديگرى از منابع نيز مراجعه شده است، از جمله براى شرح لغات، به: لسان العرب، معجم مقاييس اللغة، غريب الحديث هِرَوى و ابن قُتَيبه و بُستى و حَربى و سَرَقُسطى، الفائق، الطراز يحيى بن حمزه، تاج العروس، تاج المصادر بيهقى، منتهى الأرب و برخى كتاب هاى مرجع فارسى، و براى شرح عبارات و تركيبات پيچيده، به: المَجازات القرآنية، المَجازات النبوية، الطراز سيّد على خان مدنى و الديباج الوضىّ‌، گر چه غالباً ذكر منبع، امكان پذير نبوده است.

2) . در ويرايش فارسى و بازبينى ترجمه، به ضرورت، به گروه ديگرى از منابع جغرافيايى و جغرافياى تاريخى نيز مراجعه شده است، از جمله: جغرافياى تاريخى سرزمين هاى خلافت شرقى، جغرافياى تاريخى كشورهاى اسلامى، كليات جغرافياى طبيعى و تاريخى ايران و فرهنگ اعلام جغرافيايى - تاريخى در حديث و سيرۀ نبوى، گر چه غالباً ذكر منبع، امكان پذير نبوده است.

مى گيرد. بنا بر اين، هيچ گاه منبع ضعيف بر قوى مقدّم آورده نمى شود،(1)مگر در حالات خاصّى، مانند وقتى كه بخواهيم از تكرار نام راوى يا تكرار اشاره به اختلاف، با تعبير «نَحوُه (مشابه آن)» اجتناب بورزيم، كه در چنين مواردى، ترتيبِ يادشده، رعايت نمى شود.

2.

منابع شيعى از منابع اهل سنّت، جدا مى شوند و هر يك از اين دو مجموعه، جداگانه ذكر مى گردند. اين دو مجموعه را در پانوشت با نشانۀ نقطه ويرگول (؛)، از هم جدا مى كنيم. همچنين، ارجاعات به يك مجموعه از منابع (مثلاً منابع شيعه) نيز با نشانۀ ويرگول (،)، از هم جدا مى شوند.

3.

بسيارى اوقات، در يك منبع، يك نقل، دو شماره دارد: يكى شمارۀ مسلسل كه از ابتداى كتاب، شروع و در پايان آن، تمام مى شود، و ديگرى، شمارۀ مربوط به بابى كه حديث در آن آمده است، و ما همواره، شمارۀ مسلسل را بر مى گزينيم.

4.

معيار براى ذكر شمارۀ صفحات، شروع شدن متن برگزيدۀ ما در آن صفحه است.

5.

معيار عمده براى ذكر اختلافات در پانوشت، تأثير اين اختلافات در معنا يا مفيد بودن ذكر آنها براى خواننده است، و اين اختلافات، در صورت ضرورت، دقيقاً ذكر و با واژۀ «نحوه (مشابه آن)» نشان داده مى شوند.

6.

پس از ذكر منابع در پانوشت، گاه با تعبير «ر. ك:» در متن فارسى و «راجع:»د.


1) . كتاب هاى حديثى موجود در پژوهشكدۀ علوم و معارف حديث (اعم از منابع شيعه و اهل سنّت)، برپايۀ اصول و معيارهاى خاصّى مرتّب و طبقه بندى شده اند؛ معيارهايى چون: تقدّم تاريخى كتاب، شخصيّت مؤلّف، احراز انتساب كتاب به مؤلّف، ارزش كتاب در محافل علمى، و ديگر معيارها و اصول ارزش گذارى كتاب ها. همين ها، معيار ترتيب منابع در پانوشت ها نيز قرار گرفته اند.

در متن عربى، ارجاعاتى به برخى منابع، داده مى شود. گفتنى است كه در اين گونه موارد، متن مورد ارجاع، با متن كتاب، تفاوت بسيار دارد؛ امّا در عين حال، ملاحظۀ آن براى پژوهشگر، سودمند است.

7. پاره اى اختلافات، با عبارات زير، توضيح داده مى شوند: «و فيه كذا بدل كذا (در اين منبع، فلان عبارت به جاى فلان عبارت آمده)»، «ليس فيه كذا (در اين منبع، فلان عبارت، وجود ندارد)»، «ليس فيه من كذا إلى كذا (در اين منبع، از فلان كلمه تا فلان كلمه وجود ندارد)»، «بزيادة كذا بعد كذا (با افزونى عبارت فلان، بعد از فلان كلمه)»، «بزيادة كذا فى آخره (با افزونى فلان عبارت در پايان آن)».

چنانچه در برخى منابع، عبارت كاملى از ابتداى حديثى كه در متن آمده، حذف شده باشد، با عبارت «ليس فيه صدرُه (در اين منبع، صدر حديث نيامده)» به اين اختلاف، اشاره مى كنيم؛ امّا اگر عبارت محذوف، كامل نباشد، آن را با اين عبارت، خاطرنشان مى سازيم: «وليس فيه صدرُه إلى كذا (در اين منبع، از آغاز حديث تا فلان كلمه نيامده است)».

اگر اين كاستى در آخر حديث و يك جملۀ كامل باشد، آن را با اين عبارت توضيح مى دهيم: «و ليس فيه ذيلُه (در اين منبع، پايان حديث نيامده است)»؛ ولى اگر يك جملۀ كامل نباشد يا چند جمله باشد، آن را با اين عبارت، خاطرنشان مى سازيم: «و ليس فيه من كذا إلى كذا (در اين منبع، بخش پايانى حديث، از فلان كلمه تا فلان كلمه، نيامده است)».

8. هر كلمه يا عبارتى كه بعد از ذكر يك منبع بيايد - خواه براى بيان نام راوى باشد، يا براى بيان اختلاف و يا تعبير «نحوه» - فقط به آن منبع مربوط مى شود، مگر آن كه همراه با يكى از اين الفاظ، آمده باشد: «كلاهما (هر دو منبع)»، «كُلُّها (همۀ منابع)»، «فيهما (در اين دو منبع)» و «فيها (در همۀ اين منابع)» كه در اين صورت، به

منابع پيش از آن نيز برمى گردد. گفتنى است كه هر گاه دو استخراج از يك منبع بيايد، هر يك از آن دو، استخراج مستقلّى به شمار مى آيد و آنچه گفتيم، دربارۀ آن نيز جارى است.

نيز بايد دانست كه به كار بردن تعابير ياد شده، گاه ما را وا مى دارد كه ترتيب منابع (بر حَسَب اعتبار آنها) را رعايت نكنيم. بنا بر اين، اين بند از توضيحات، بر بندهاى پيشين - كه براى توضيح روش خود آورديم -، حاكم است.

براى مثال، اگر راوى يا مروىٌّ عنه (يعنى گويندۀ اصلى حديث)(1)در دو يا چند منبع، يكى باشد، در اين هنگام، اين منابع را در پانوشت، به صورت پياپى ياد مى كنيم و در پى آن، يكى از اين دو تعبير را به كار مى بريم: «كِلاهما عن (در هر دو منبع از)» و «كُلّها عن (همۀ آنها از)»؛ و چنانچه مرجع ضمير، موجب اشتباه گردد، به جاى آن، تعداد منابعِ هم سخن در اين باره را ذكر مى كنيم. براى مثال آورده ايم: «و الثلاثة الأخيرة عن الإمام الباقر عليه السلام (سه مورد آخر، از امام باقر عليه السلام)».

9. رمزهاى «ج»، «ص» و «ح» را در پانوشت، به ترتيب، براى نشان دادن جلد و صفحه و شمارۀ حديث به كار مى بريم. از اين اصل، موارد زير، استثنا محسوب مى شوند: سخنان صحابيان و تابعيان و راويان و محدّثان، متون تاريخى و نيز هر آنچه اصطلاح «حديث»، شامل آن نمى شود و همچنين آن دسته از احاديث كه در ضمن شرح حال راويان آمده اند يا شماره هايى كه نشانى شرح حال اند (و نه نشانى حديث). در تمامى اين موارد، به جاى رمز «ح»، كلمۀ «الرقم» را در عربى و رمز «ش» را در فارسى به كار مى بريم.(2)ت.

1) . مقصود، پيامبر يا امامى است كه حديث، از او نقل شده است.

2) . گفتنى است كه توضيح مراحل تدوين آثار دانش نامه اىِ اين پژوهشكده (كه شناخت نامۀ قرآن نيز از جملۀ آنهاست)، و شيوه نامه هاى اصلى مربوط، در آغاز دانش نامۀ قرآن و حديث (ج 1 ص 87-100)، به تفصيل آمده است.

پس از آماده شدن متن نهايى، شرح لغات، شرح اعلام اشخاص و اعلام جغرافيايى، ويرايش، نمونه خوانى، اعراب گذارى، و اقدامات ضرورى ديگر - كه هر كدام، شيوه نامۀ خاصّ خود را دارند -، توسط كارشناسان خبره انجام مى گيرند و كتاب، آمادۀ طبع و نشر مى گردد.

دو تذكر مهم
1. از ديدگاه ما، احاديثى كه از خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله روايت شده اند، در واقع، حديث پيامبر خدايند، همان گونه كه امام رضا عليه السلام فرمود:

إنّا عَنِ اللّهِ و عَن رَسولِهِ نُحَدِّثُ‌.(1)

ما از طرف خدا و پيامبر او سخن مى گوييم.

نيز امام صادق عليه السلام مى فرمايد:

حَديثى حَديثُ أبى، و حَديثُ أبى حَديثُ جَدّى، و حَديثُ جَدّى حَديثُ الحُسَينِ عليه السلام، و حَديثُ الحُسَينِ حَديثُ الحَسَنِ عليه السلام، و حَديثُ الحَسَنِ حَديثُ أميرِ المُؤمِنينَ عليه السلام، و حَديثُ أميرِ المُؤمِنينَ حَديثُ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، و حَديثُ رَسولِ اللّهِ قَولُ اللّهِ عز و جل.(2)

سخن من، سخن پدرم است و سخن پدرم، سخن جدّم است و سخن جدّم، سخن حسين است و سخن حسين، سخن حسن است و سخن حسن، سخن امير مؤمنان و سخن امير مؤمنان، سخن پيامبر خداست و سخن پيامبر خدا، سخن خداوند عز و جل است.

به همين دليل، در اين كتاب، از همۀ احاديثِ روايت شده از پيامبر صلى الله عليه و آله و خاندان


1) . رجال الكشّى: ج 2 ص 490 ح 401، بحار الأنوار: ج 2 ص 250 ح 62.

2) . الكافى: ج 1 ص 53 ح 14، الإرشاد: ج 2 ص 186، بحار الأنوار: ج 2 ص 179 ح 28. نيز، ر. ك: اهل بيت عليهم السلام در قرآن و حديث: ج 1 ص 261 (حديث آنها همان حديث پيامبر خداست).

او، يكسان بهره گرفته شده است.

2. يكى از آداب مهمّ نقل حديث، چگونگى نسبت دادن آن به پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام است. كلينى در الكافى از امام على عليه السلام روايت كرده است:

إذا حَدَّثتُم بِحَديثٍ فَأَسنِدوهُ إلَى الَّذى حَدَّثَكُم؛ فَإِن كانَ حَقّاً فَلَكُم و إن كانَ كَذِباً فَعَلَيهِ‌.(1)

هنگامى كه حديثى را نقل مى كنيد، آن را با ذكر نام روايت كننده اش نقل كنيد. در اين صورت، اگر [آن حديثْ‌] درست باشد، به سود شماست و اگر دروغ باشد، بر عهدۀ راوى است.

بنا بر اين، براى رعايت احتياط، توصيۀ اكيد داريم كه كسانى كه مى خواهند از اين كتاب يا ساير كتب رِوايى، حديثى براى ديگران نقل كنند، آن را مستقيماً به پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام نسبت ندهند؛ بلكه حديث را از طريق منبعى كه آن را روايت كرده است، به آنان منسوب نمايند. براى نمونه، نگويند: «پيامبر صلى الله عليه و آله چنين فرمود» يا: «امام عليه السلام چنين فرمود»؛ بلكه بگويند: «فلان كتاب، از پيامبر صلى الله عليه و آله چنين روايت كرده است» و يا بگويند: «از پيامبر صلى الله عليه و آله چنين روايت شده است».

قدردانى و سپاس

لازم مى دانم از همۀ فضلا، پژوهشگران و عزيزانى كه در تنظيم، تحقيق، تدوين، ويرايش و آماده سازى اين اثر سهيم هستند، بويژه پژوهشگر ارجمند حجة الاسلام و المسلمين جناب آقاى اصغر هادوى كاشانى كه در آغاز تدوين آن در جمع آورى متن اوليه مرا يارى داد و نيز فاضل گران قدر حجة الاسلام و المسلمين جناب آقاى محمّد احسانى فر كه ادامۀ كار را به عهده گرفت و نيز از همۀ فضلا و پژوهشگرانى كه در نگارش تحليل ها همكارى داشته اند، و همچنين برادران فاضل و ارجمند


1) . الكافى: ج 1 ص 52 ح 7، بحار الأنوار: ج 2 ص 161 ح 15.

حجج اسلام آقايان سيّد محمّد كاظم طباطبايى و عبد الهادى مسعودى كه در نقد متن و تكميل تحليل هاى اين مجموعه نقش اساسى داشتند، صميمانه سپاس گزارى نمايم.

همچنين از جناب آقاى حميدرضا شيخى، مترجم گران قدر آثار اهل بيت عليهم السلام، كه با ترجمۀ دقيق و روان خود، زمينۀ بهره بردارى از متن آيات و احاديث اين مجموعه را به زبان فارسى فراهم ساخت، تقدير و تشكر دارم و در اين شب پر بركت، شب نزول قرآن، از خداوند منّان براى آنان و همۀ عزيزانى كه در تدوين و آماده سازى كتاب، نقش داشته اند، پاداشى درخور فضل و بزرگوارى حضرتش مسئلت دارم.

إنّه على كُلِّ شَىءٍ قَدير و ما ذلكَ عَلَى اللّه بِعَزيز!

رَبَّنا! تَقَبَّل مِنّا، إنَّكَ أنتَ السَّميعُ العَليم يا مُبَدِّلَ السَّيِّئاتِ بالحَسَنات! محمّد محمّدى رى شهرى

شب 23 ماه مبارك رمضان 1432

1390/6/1

بخش يكم: مبادى شناخت قرآن

اشاره

الفصل الأوّل: أسماءُ القُرآنِ وأوصافُهُ‌

أسماءُ القُرآنِ وأوصافُهُ‌

1/1: أسماءُ القُرآنِ‌

1/1-1: القُرآنُ‌

الكتاب

«عَلَّمَ الْقُرْآنَ‌».(1)

«وَ الْقُرْآنِ الْحَكِيمِ‌».(2)

«إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ‌».(3)

«ق وَ الْقُرْآنِ الْمَجِيدِ».(4)

«تِلْكَ آياتُ الْقُرْآنِ وَ كِتابٍ مُبِينٍ‌».(5)1.


1) . الرحمن: 2.

2) . يس: 2.

3) . الواقعة: 77.

4) . ق: 1.

5) . النمل: 1.

فصل يكم: نام ها و اوصاف قرآن

1/1: نام هاى قرآن

1/1-1: قرآن

قرآن

«قرآن را ياد داد».

«سوگند به قرآن حكيم».

«كه اين [پيام]، قطعاً قرآنى است گرامى».

«قاف! سوگند به قرآن شكوهمند».

«اين، آيه هاى قرآن و [آيه هاى] نامه اى روشنگر است».

«شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ‌».(1)

«إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ‌».(2)

الحديث

1.

الإمام زين العابدين عليه السلام - في صفة النبيّ صلى الله عليه و آله -: وَخصَصتَهُ بِالكِتابِ المُنزَلِ عَلَيهِ وَالسَّبعِ المَثانِي المُوحاةِ إلَيهِ وَأسمَيتَهُ القُرآنَ وَأكنَيتَهُ الفُرقانَ العَظيمَ‌.(3)

2.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: مَن خالَفَ القُرآنَ ضَلَّ‌.(4)

3.

عنه صلى الله عليه و آله: اوصيكُم بِتَقوَى اللّهِ عز و جل وَالقُرآنِ‌؛ فَإِنَّهُ نورُ الظُّلمَةِ وهُدَى النَّهارِ، فَاتلوهُ عَلى ما كانَ مِن جَهدٍ وفاقَةٍ‌.(5)

4.

عنه صلى الله عليه و آله: أيُّهَا النّاسُ‌! إنَّ‌... أحسَنَ القَصَصِ هذَا القُرآنُ‌.(6)7.


1) . البقرة: 185.

2) . الإسراء: 9 وراجع: النساء: 82، المائدة: 101، الأنعام: 19، الأعراف: 204، التوبة: 111، يونس: 15 و 37 و 61، يوسف: 2 و 3، الرعد: 31، الحجر: 1 و 87 و 91، النحل: 98، الإسراء: 41 و 45 و 46 و 60 و 82 و 9 و 106، الكهف: 54، طه: 2 و 113 و 114، الفرقان: 30 و 32، النمل: 6 و 76 و 92، القصص: 85، الروم: 58، سبأ: 31، يس: 69، ص: 1، الزمر: 27 و 28، فصّلت: 3 و 26 و 44، الشورى: 7، الزخرف: 3 و 31، الأحقاف: 29، محمّد: 24، ق: 45، القمر: 17 و 22 و 32 و 40، الحشر: 21، الجنّ‌: 1، المزّمّل: 4 و 20، القيامة: 17 و 18، الإنسان: 23، الانشقاق: 21، البروج: 21.

3) . الصحيفة الثانيّة السجّاديّة: ص 129 (دعاء عيد الفطر).

4) . مشارق أنوار اليقين: ص 53، الأمالي للصدوق: ص 121 ح 112، بشارة المصطفى: ص 17، الصراط المستقيم: ج 1 ص 270 وفي الثلاثة الأخيرة «خالفه» بدل «خالف القرآن» وكلّها عن ابن عبّاس، بحار الأنوار: ج 23 ص 153 ح 118.

5) . تاريخ دمشق: ج 36 ص 417 ح 7385، الفردوس: ج 1 ص 427 ح 1740 نحوه وكلاهما عن سمرة بن جندب، كنز العمّال: ج 15 ص 933 ح 43601؛ الكافي: ج 2 ص 600 ح 6 عن أبي جميلة عن الإمام الصادق عن الإمام عليّ عليهما السلام نحوه.

6) . تفسير القمّي: ج 1 ص 290، كنز الفوائد: ج 1 ص 216، الاختصاص: ص 342، بحار الأنوار: ج 21 ص 211 ح 2؛ دلائل النبوة للبيهقي: ج 5 ص 241 عن عقبة بن عامر الجهني، كنز العمّال: ج 15 ص 919 ح 43587.

«ماه رمضان كه در آن، قرآن، فرو فرستاده شد».

«به راستى كه اين قرآن به آن [آيينى] كه پايدارتر است، راه مى نمايد».

حديث

1.

امام زين العابدين عليه السلام - در توصيف پيامبر صلى الله عليه و آله -: كتابِ فرو فرستاده به سوى او و سَبْع مَثانىِ وحى شده به او را به وى اختصاص دادى و آن را «قرآن» ناميدى و لقب «فرقان بزرگ» را بر آن نهادى.

2.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كه با قرآن مخالفت كند، گم راه مى شود.

3.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: شما را به پروا كردن از خداوند عز و جل و نيز به قرآن، سفارش مى كنم؛ زيرا قرآن در تاريكى، نور است و در روز، راه نما. پس آن را، اگر چه در حال رنج و فقر باشيد (/با تمام توان و احساس نياز)، بخوانيد.

4.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: اى مردم!... نيكوترينِ داستان ها، اين قرآن است.

5.

الإمام عليّ عليه السلام: إنَّ القُرآنَ حَقٌّ‌، ونورٌ، وهُدىً‌، ورَحمَةٌ‌، وشِفاءٌ لِلمُؤمِنينَ‌.(1)

6.

عنه عليه السلام: مَن لَم يَرضَ بِحُكمِ القُرآنِ فَقَد ضَلَّ ضَلالاً بَعيداً.(2)

1/1-2: الفُرقانُ‌

الكتاب

«وَ أَنْزَلَ الْفُرْقانَ‌».(3)

«تَبارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعالَمِينَ نَذِيراً».(4)

«شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنّاسِ وَ بَيِّناتٍ مِنَ الْهُدى وَ الْفُرْقانِ‌».(5)

الحديث

7.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله - لَمّا سُئِلَ‌: لِمَ سُمِّيَ الفُرقانُ فُرقاناً؟ -: لِأَنَّهُ مُتَفَرِّقُ الآياتِ وَالسُّوَرِ، انزِلَت في غَيرِ الأَلواحِ‌، وغَيرُهُ مِنَ الصُّحُفِ وَالتَّوراةِ وَالإِنجيلِ وَالزَّبورِ نَزَلَت كُلُّها جُملَةً فِي الأَلواحِ وَالوَرَقِ‌.(6)

8.

الكافي عن ابن سنان أو عن غيره عمّن ذكره: سَأَلتُ أبا عَبدِ اللّهِ عليه السلام عَنِ القُرآنِ وَالفُرقانِ أهُما شَيئانِ أو شَيءٌ واحِدٌ؟8.


1) . كتاب سليم بن قيس: ج 2 ص 771 ح 25 عن سُليم وعمر بن أبي سلمة، بحار الأنوار: ج 33 ص 155 ح 421.

2) . الأخبار الطوال: ص 191، شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد: ج 2 ص 226؛ بحار الأنوار: ج 32 ص 538 ح 451.

3) . آل عمران: 4.

4) . الفرقان: 1.

5) . البقرة: 185.

6) . علل الشرائع: ص 470 ح 33 عن يزيد بن سلام، الاختصاص: ص 44، بحار الأنوار: ج 9 ص 304 ح 8.

5.

امام على عليه السلام: قرآن، [سراسر] درستى و روشنايى و راه نمايى و رحمت و شفا براى مؤمنان است.

6.

امام على عليه السلام: هر كه به حكم قرآن تن ندهد، بى گمان، در گم راهىِ دور و درازى افتاده است.

1/1-2: فُرقان (جدا كننده)

قرآن

«فرقان را فرو فرستاد».

«بزرگ [و خجسته] است آن كه بر بندۀ خود، فرقان را فرو فرستاد تا براى جهانيان، هشدار دهنده اى باشد».

«ماه رمضان، ماهى است كه در آن، قرآنْ فرو فرستاده شد كه براى مردم، راه نماست و روشنگرِ راه راست و فرقان است».

حديث

7. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله - در پاسخ اين پرسش كه: چرا قرآن، فرقان ناميده شده است‌؟ -:

چون آيه ها و سوره هايش، پراكنده [نازل شده] است. در غير الواح، فرو فرستاده شده، در حالى كه صُحُف و تورات و انجيل و زَبور، همگى، در مجموعه اى از لوح و وَرَق، نازل شدند.

8. الكافى - به نقل از ابن سِنان يا از كسى ديگر، از كسى كه نامش را برده است -: از امام صادق عليه السلام پرسيدم: آيا قرآن و فرقان، دو چيزند يا يك چيز؟

فَقالَ عليه السلام: القُرآنُ جُملَةُ الكِتابِ‌، وَالفُرقانُ المُحكَمُ الواجِبُ العَمَلِ بِهِ‌.(1)

1/1-3: الذِّكرُ (ذُو الذِّكرِ، الذِّكرى‌، التَّذكِرَةُ‌)

الكتاب

«ذلِكَ نَتْلُوهُ عَلَيْكَ مِنَ الْآياتِ وَ الذِّكْرِ الْحَكِيمِ‌».(2)

«وَ هذا ذِكْرٌ مُبارَكٌ أَنْزَلْناهُ أَ فَأَنْتُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ‌».(3)

«إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ‌».(4)

«إِنْ هُوَ إِلاّ ذِكْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبِينٌ‌».(5)

«إِنْ هُوَ إِلاّ ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ‌».(6)

«وَ قَدْ آتَيْناكَ مِنْ لَدُنّا ذِكْراً».(7)

«قَدْ أَنْزَلَ اللّهُ إِلَيْكُمْ ذِكْراً».(8)

«وَ الْقُرْآنِ ذِي الذِّكْرِ».(9)

«وَ هذا ذِكْرٌ مُبارَكٌ أَنْزَلْناهُ أَ فَأَنْتُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ‌».(10)


1) . الكافي: ج 2 ص 630 ح 11، معاني الأخبار: ص 190 ح 1، تفسير العيّاشي: ج 1 ص 80 ح 185، بحار الأنوار: ج 92 ص 15 ح 10.

2) . آل عمران: 58.

3) . الأنبياء: 50.

4) . الحجر: 9.

5) . يس: 69.

6) . ص: 87.

7) . طه: 99.

8) . الطلاق: 10 وراجع: الأعراف: 63 و 69، الحجر: 6، النحل: 44، الصافّات: 3، ص: 8، الزخرف: 5 و 44، القمر: 25، القلم: 51 و 52، المرسلات: 5، التكوير: 27.

9) . ص: 1.

10) الأنبياء: 50.

فرمود: «قرآن، همۀ كتاب [خدا] است و فرقان، به [قسمت هاى] محكم [آن] گفته مى شود كه عمل به آن [قسمت ها] واجب است».

1/1-3: ذِكر (ياد)، ذو الذكر (يادآور)، ذكرى (يادآورى)، تذكره (ياد كردن)

قرآن

«اينها، آيات و ذكر استوارى است كه بر تو مى خوانيم».

«و اين، ذكرى است خجسته كه آن را فرو فرستاديم. آيا باز هم آن را انكار مى كنيد؟!».

«ما خود، اين ذكر را فرو فرستاديم، و ما خود، نگهبان آنيم».

«آن نيست، مگر يادكردى و قرآنى روشن».

«آن نيست، جز يادكردى براى مردمان».

«و ما از نزد خويش، به تو ذكر داديم».

«خدا، ذكرى را به سوى شما فرو فرستاد».

«سوگند به قرآنِ يادآور».

«اين [كتاب] نيز پندى مبارك است كه آن را نازل كرديم، آيا باز هم آن را انكار مى كنيد؟».

«تَبْصِرَةً وَ ذِكْرى لِكُلِّ عَبْدٍ مُنِيبٍ‌».(1)

«إِنْ هُوَ إِلاّ ذِكْرى لِلْعالَمِينَ‌».(2)

«كِتابٌ أُنْزِلَ إِلَيْكَ فَلا يَكُنْ فِي صَدْرِكَ حَرَجٌ مِنْهُ لِتُنْذِرَ بِهِ وَ ذِكْرى لِلْمُؤْمِنِينَ‌».(3)

«أَ وَ لَمْ يَكْفِهِمْ أَنّا أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ يُتْلى عَلَيْهِمْ إِنَّ فِي ذلِكَ لَرَحْمَةً وَ ذِكْرى لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ‌».(4)

«كَلاّ إِنَّهُ تَذْكِرَةٌ‌».(5)

«وَ إِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقِينَ‌».(6)

«إِنَّ هذِهِ تَذْكِرَةٌ فَمَنْ شاءَ اتَّخَذَ إِلى رَبِّهِ سَبِيلاً».(7)

«ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى * إِلاّ تَذْكِرَةً لِمَنْ يَخْشى‌».(8)

الحديث

9. الإمام عليّ عليه السلام - في خُطبَةٍ لَهُ -: وقَد بَعَثَ اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ إلَيكُم رَسولاً مِن أنفُسِكُم عَزيزٌ عَلَيهِ ما عَنِتُّم حَريصٌ عَلَيكُم بِالمُؤمِنينَ رَؤوفٌ رَحيمٌ‌، وأنزَلَ عَلَيهِ كِتاباً عَزيزاً «لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ»(9)، قُرآناً عَرَبِيّاً غَيرَ ذي عِوَجٍ لِيُنذِرَ مَن كانَ حَيّاً ويَحِقَّ القَولُ عَلَى الكافِرينَ‌... وقَد أبلَغَ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ إلَيكُم بِالوَعدِ، وفَصَّلَ لَكُمُ القَولَ‌، وعَلَّمَكُمُ السُّنَّةَ‌، وشَرَحَ لَكُمُ المَناهِجَ لِيُزيحَ العِلَّةَ‌، وحَثَّ عَلَى الذِّكرِ ودَلَّ عَلَى النَّجاةِ‌.(10)4.

1) . ق: 8.

2) . الأنعام: 90.

3) . الأعراف: 2.

4) . العنكبوت: 51.

5) . المدثّر: 54.

6) . الحاقّة: 48.

7) . المزّمّل: 19، الإنسان: 29.

8) . طه: 2 و 3.

9) . فصّلت: 42.

10) . الكافي: ج 8 ص 389 ح 589 عن محمّد بن الحسين عن أبيه عن جدّه عن أبيه، بحار الأنوار: ج 77 ص 368 ح 34.

«[قرآن، مايۀ] بينش و يادآورى است براى هر بندۀ بازگشت كننده».

«آن نيست، جز يادآورى براى مردمان».

«كتابى است كه به سوى تو فرو فرستاده شده است. پس نبايد در سينۀ تو از ناحيۀ آن، تنگى اى باشد، تا به وسيلۀ آن، هشدار دهى، و براى مؤمنان، يادآورى باشد».

«آيا ايشان را بس نيست كه اين كتاب را كه براى آنان خوانده مى شود، بر تو فرو فرستاديم‌؟ همانا در آن، براى مردمى كه ايمان دارند، رحمت و يادكردى است».

«چنين نيست [كه مى گويند] اين [كتاب]، يادآورى است».

«و آن براى پرهيزگاران، يادآورى است».

«قطعاً اين [آيات]، يك يادآورى است. پس هر كه مى خواهد، به سوى پروردگار خويش، راهى در پيش گيرد».

«ما قرآن را بر تو فرو نفرستاديم تا به رنج بيفتى، جز آن كه يادآورى است براى هر كه مى ترسد».

حديث

9. امام على عليه السلام - در يكى از سخنرانى هاى ايشان -: خداوند عز و جل فرستاده اى از خودتان را كه بر او دشوار است شما در رنج بيفتيد و به [هدايت و اصلاح] شما، حريص بوده و نسبت به مؤمنان، دلسوز و مهربان است، به سوى شما فرستاد. و بر او كتابى استوار فرو فرستاد كه «باطل، نه از پيشِ روى آن و نه از پشت سرش، به سوى آن نمى آيد؛ فرو فرستاده از جانب خدايى فرزانه و ستودنى»؛ قرآنى عربى، بى هيچ كژى تا به هر كه زنده است، هشدار دهد و گفتار [خدا] در بارۀ كافران، محقّق گردد....

و خداوند عز و جل وعده [هايش] را به شما رسانْد و سخن را برايتان بيان فرمود، و سنّت (راه و رسم زندگى سعادتمندانه) را به شما آموخت و راه هاى روشن را به شما نمود تا بيمارى [هاى روحى و اخلاقى] را بزُدايد، و به ذكر [خدا] تشويق كرد و راه نجات را [به شما] نشان داد.

10.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله - في دُعاءِ الجَوشَنِ -: يا مَن كِتابُهُ تَذكِرَةٌ لِلمُتَّقينَ‌.(1)

11.

عنه صلى الله عليه و آله: كِتابُ اللّهِ‌... هُوَ الذِّكرُ الحَكيمُ‌.(2)

12.

الإمام عليّ عليه السلام: إنَّ أحسَنَ القَصَصِ وأبلَغَ المَوعِظَةِ وأنفَعَ التَّذَكُّرِ كِتابُ اللّهِ جَلَّ وعَزَّ.(3)

13.

الإمام الباقر عليه السلام - في قَولِ اللّهِ عز و جل: «فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ‌»(4)-: الذِّكرُ القُرآنُ‌.(5)

14.

تفسير القمّي عن أبي الجارود عن الإمام الباقر عليه السلام - في قَولِهِ تَعالى‌: «إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِالذِّكْرِ لَمّا جاءَهُمْ‌»(6)-: يَعنِي القُرآنَ الَّذي «لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ‌»(7)، قالَ‌: لا يَأتيهِ الباطِلُ مِن قِبَلِ التَّوراةِ‌، ولا مِن قِبَلِ الإِنجيلِ وَالزَّبورِ، وأمّا «مِنْ خَلْفِهِ‌» لا يَأتيهِ مِن بَعدِهِ كِتابٌ يُبطِلُهُ‌.(8)

15.

الإمام الصادق عليه السلام - في قَولِ اللّهِ تَبارَكَ وتَعالى‌: «وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ‌»(9)-: الذِّكرُ القُرآنُ‌.(10)5.


1) . المصباح للكفعمي: ص 345، بحار الأنوار: ج 94 ص 394.

2) . سنن الترمذي: ج 5 ص 172 ح 2906، سنن الدارمي: ج 2 ص 893 ح 3211، إعجاز القرآن: ص 185 كلّها عن الحارث الأعور عن الإمام عليّ عليه السلام، كنز العمّال: ج 1 ص 175 ح 887؛ تفسير العيّاشي: ج 1 ص 3 ح 2 عن الحارث الأعور عن الإمام عليّ عليه السلام عنه صلى الله عليه و آله، بحار الأنوار: ج 92 ص 24 ح 25.

3) . الكافي: ج 8 ص 175 ح 194 عن محمّد بن النعمان أو غيره عن الإمام الصادق عليه السلام، بحار الأنوار: ج 77 ص 352 ح 31.

4) . النحل: 43.

5) . تفسير العيّاشي: ج 2 ص 260 ح 32 عن محمّد بن مسلم، بصائر الدرجات: ص 41 ح 14 و ص 43 ح 27 كلاهما عن بريد بن معاوية، بحار الأنوار: ج 23 ص 181 ح 37.

6) . فصّلت: 41.

7) . فصّلت: 42.

8) . تفسير القمّي: ج 2 ص 266، بحار الأنوار: ج 9 ص 234 ح 128.

9) . الزخرف: 44.

10) . الكافي: ج 1 ص 211 ح 5، بصائر الدرجات: ص 37 ح 1 كلاهما عن الفضيل و ح 6 عن بريد بن معاوية عن الإمام الباقر عليه السلام، تفسير القمّي: ج 2 ص 286 عن عبد الرحمن بن كثير، بحار الأنوار: ج 23 ص 175 ح 5.

10.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله - در «دعاى جوشن» -: اى كسى كه كتابش براى پرهيزگاران، يادآورى است!

11.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: كتاب خدا،... يادكردى حكيمانه است.

12.

امام على عليه السلام: همانا نيكوترين داستان و رساترين پند و سودمندترين يادآورى، كتاب خداوند عز و جل است.

13.

امام باقر عليه السلام - در بارۀ اين سخن خداوند عز و جل: «پس، از اهل ذكر بپرسيد، اگر نمى دانيد» -:

ذكر، همان قرآن است.

14. تفسير القمّى - به نقل از ابو جارود، از امام باقر عليه السلام، در بارۀ اين سخن خداوند عز و جل:

«كسانى كه به ذكر، چون برايشان آمد، كافر شدند» -: مقصود [از ذكر]، قرآن است كه «از پيشِ رويش، باطل به سوى آن نمى آيد»، [يعنى] نه از جانب تورات، باطل به سوى آن مى آيد [و مردود خوانده مى شود] و نه از جانب انجيل و زبور، و «نه از پشتِ سرش»، [يعنى] پس از آن نيز كتابى نمى آيد كه آن را باطل [و نسخ] كند.

15. امام صادق عليه السلام - در بارۀ اين سخن خداوند عز و جل -: «و آن، ذكرى است براى تو و براى قومت، و به زودى [در بارۀ آن] پرسيده خواهيد شد» -: [مراد از] ذكر، قرآن است.

1/1-4: الكِتابُ (كِتابُ اللّهِ‌، كِتابٌ مُبينٌ‌)

الكتاب

«ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ‌».(1)

«قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللّهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبِينٌ‌».(2)

«إِنّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النّاسِ‌».(3)

«إِنَّ الَّذِينَ يَتْلُونَ كِتابَ اللّهِ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ أَنْفَقُوا مِمّا رَزَقْناهُمْ سِرًّا وَ عَلانِيَةً يَرْجُونَ تِجارَةً لَنْ تَبُورَ».(4)

الحديث

16. رسول اللّه صلى الله عليه و آله: إنّي تارِكٌ فيكُمُ الثَّقَلَينِ‌: كِتابَ اللّهِ وعِترَتي أهلَ بَيتي، فَإِنَّهُما لَن يَفتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلَيَّ الحَوضَ‌.(5)4.

1) . البقرة: 2.

2) . المائدة: 15.

3) . النساء: 105 و البقرة: 44 و راجع: البقرة: 78 و 79 و 85 و 89 و 101 و 129 و 151 و 159 و 174 و 176 و 177 و 213 و 231، آل عمران: 3 و 7 و 23 و 164، النساء: 24 و 113 و 127 و 136 و 140، المائدة: 48، الأنعام: 38 و 92 و 114 و 155، الأعراف: 2 و 52 و 170 و 196، الأنفال: 75، التوبة: 36، يونس: 1 و 37، هود: 1، يوسف: 1، الرعد: 1 و 36 و 43، إبراهيم: 1، الحجر: 1، النحل: 64 و 89، الكهف: 1 و 27، مريم: 16 و 41 و 51 و 54 و 56، الأنبياء: 10، الشعراء: 2، النمل: 1، القصص: 2 و 86، العنكبوت: 45 و 47 و 51، لقمان: 2، السجدة: 2، فاطر: 29 و 31 و 32، ص: 29، الزمر: 1 و 2 و 23 و 41، غافر: 2 و 70، فصّلت: 3 و 41، الشورى: 14 و 15 و 17 و 52، الزخرف: 2 و 4 و 21، الدخان: 2، الجاثية: 2 و 29، الأحقاف: 2 و 12 و 30، الطور: 2، الواقعة: 78، الجمعة: 2.

4) . فاطر: 29.

5) . كمال الدين: ص 234 ح 44 عن زيد بن أرقم، الأمالي للطوسي: ص 548 ح 1168 عن أبي ذرّ عن الإمام عليّ عليه السلام عنه صلى الله عليه و آله، تحف العقول: ص 426 عن الامام الرضا عليه السلام عنه صلى الله عليه و آله وص 458 عن الإمام الهادي عليه السلام عنه صلى الله عليه و آله بزيادة «لن تضلّوا ما تمسّكتم بهما» بعد «أهل بيتي»، بحار الأنوار: ج 23 ص 133 ح 69؛ المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 161 ح 4711 عن زيد بن أرقم وليس فيه «وعترتي»، مسند ابن حنبل: ج 4 ص 37 ح 11131، المعجم الكبير: ج 3 ص 65 ح 2678 كلاهما عن أبي سعيد الخدري نحوه، كنز العمّال: ج 1 ص 186 ح 944.

1/1-4: كتاب، كتاب خدا، كتابى مُبين (روشنگر)

قرآن

«اين است كتابى كه در [حقّانيت] آن، هيچ ترديدى نيست [و] راه نماى پرهيزگاران است».

«قطعاً براى شما از جانب خدا، روشنايى و كتابى روشنگر آمده است».

«ما اين كتاب را به حق، به سوى تو فرو فرستاديم تا ميان مردم، داورى كنى».

«كسانى كه كتاب خدا را مى خوانند و نماز بر پا مى دارند و از آنچه روزى شان كرده ايم، در نهان و آشكارا، انفاق مى كنند [و] به تجارتى اميد بسته اند كه هرگز كساد نمى شود».

حديث

16. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: من در ميان شما، دو چيز گران سنگ بر جاى مى گذارم: كتاب خدا و عترتم [يعنى] خانواده ام را. اين دو، هرگز از يكديگر جدا نمى شوند تا آن گاه كه در كنار حوض [كوثر] بر من وارد شوند.
17.

الإمام عليّ عليه السلام: عَلَيكُم بِكِتابِ اللّهِ‌؛ فَإِنَّهُ الحَبلُ المَتينُ‌، وَالنّورُ المُبينُ‌.(1)

18.

الإمام الباقر عليه السلام: إنَّ كِتابَ اللّهِ أصدَقُ الحَديثِ‌، وأحسَنُ القَصَصِ‌.(2)

19.

الإمام الصادق عليه السلام: كُلُّ شَيءٍ مَردودٌ إلَى الكِتابِ وَالسُّنَّةِ‌، وكُلُّ حَديثٍ لا يُوافِقُ كِتابَ اللّهِ فَهُوَ زُخرُفٌ‌(3).(4)

راجع: ص 52 (الفصل الأول: أوصاف القرآن/كلام اللّهِ‌، كلماته).

1/1-5: المُصحَفُ‌

20.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: يَجيءُ يَومَ القِيامَةِ ثَلاثَةٌ يَشكونَ إلَى اللّهِ عز و جل: المُصحَفُ‌، وَالمَسجِدُ، وَالعِترَةُ‌.(5)

21.

الإمام عليّ عليه السلام: مَن حَلَفَ فَقالَ‌: «لا ورَبِّ المُصحَفِ‌» فَحَنِثَ‌،(6)فَعَلَيهِ كَفّارَةٌ واحِدَةٌ‌.(7)

22.

الإمام الصادق عليه السلام: إنَّهُ لَيُعجِبُني أن يَكونَ فِي البَيتِ مُصحَفٌ‌، يَطرُدُ اللّهُ عزّوجلّ بِهِ الشَّياطينَ‌.(8)3.


1) . نهج البلاغة: الخطبة 156، أعلام الدين: ص 104، بحار الأنوار: ج 92 ص 23 ح 24.

2) . الكافي: ج 3 ص 423 ح 6 عن محمّد بن مسلم.

3) . زُخْرُف: مُمَوَّه ومُزوّر (لسان العرب: ج 9 ص 132 «زخرف»).

4) . الكافي: ج 1 ص 69 ح 3، تفسير العيّاشي: ج 1 ص 9 ح 4، المحاسن: ج 1 ص 347 ح 725 كلّها عن أيّوب بن الحرّ، مشكاة الأنوار: ص 266 ح 790، بحار الأنوار: ج 2 ص 242 ح 37.

5) . الخصال: ص 175 ح 232 عن جابر، عيون الحكم والمواعظ: ص 214 ح 4255 عن الإمام عليّ عليه السلام نحوه، بحار الأنوار: ج 7 ص 222 ح 137؛ الفردوس: ج 5 ص 499 ح 8880 عن جابر بن عبد اللّه نحوه، كنز العمّال: ج 11 ص 193 ح 31190.

6) . الحِنْث: الخُلف في اليمين (مجمع البحرين: ج 1 ص 465 «حنث»).

7) . الكافي: ج 7 ص 461 ح 8، تهذيب الأحكام: ج 8 ص 294 ح 1087 كلاهما عن السكوني عن الإمام الصادق عليه السلام و ص 302 ح 1120 عن السكوني عن الإمام الصادق عن أبيه عنه عليهم السلام، كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 3 ص 378 ح 4332 وليس فيه «فحنث»، وسائل الشيعة: ج 23 ص 276 ح 29563.

8) . الكافي: ج 2 ص 613 ح 2 عن حمّاد بن عيسى، ثواب الأعمال: ص 129 ح 1 عن حمّاد بن عيسى عن الإمام الصادق عن أبيه عليهما السلام، عدّة الداعي: ص 271، بحار الأنوار: ج 92 ص 195 ح 3.

17.

امام على عليه السلام: به كتاب خدا چنگ زنيد؛ زيرا آن، ريسمان استوار و نورِ روشنگر است.

18.

امام باقر عليه السلام: كتاب خدا، راست ترين سخن و خوش ترين داستان [از سرگذشت پيشينيان] است.

19.

امام صادق عليه السلام: هر چيزى را بايد به قرآن و سنّت، ارجاع داد (با آنها سنجيد). هر حديثى كه با كتاب خدا، سازگار نباشد، دروغى آراسته است.

ر. ك: ص 53 (فصل يكم: ويژگى هاى قرآن/كلام اللّه «سخن خدا»، كلماته «سخنان خدا»).

1/1-5: مُصحَف
20.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: در روز قيامت، سه چيز مى آيند و به درگاه خداوند عز و جل شكايت مى كنند: مُصحَف، مسجد، و عترت (خانواده ام).

21.

امام على عليه السلام: هر كس با اين عبارت سوگند خورد كه: «به صاحب مُصحَف سوگند، نه!» و بر خلاف سوگندش عمل كند، يك كفّاره [ى سوگند] بر عهدۀ اوست.

22.

امام صادق عليه السلام: من خوش دارم كه در خانه، مُصحَفى باشد، [چون] خداوند عز و جل به سبب آن، شياطين را [از آن خانه] مى راند.

23. الإمام الكاظم عليه السلام: المُصحَفُ لا تَمَسَّهُ عَلى غَيرِ طُهرِ ولا جُنُباً.(1)

راجع: ج 3 ص 304 (تلاوة القرآن/الفصل الثالث: الآداب الظاهريّة/التلاوة نظراً).

2/1: أوصاف القُرآنِ‌

2/1-1: كَلامُ اللّهِ‌، كَلِماتُهُ‌

الكتاب

«وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجارَكَ فَأَجِرْهُ حَتّى يَسْمَعَ كَلامَ اللّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْلَمُونَ‌».(2)

«فَآمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ النَّبِيِّ الْأُمِّيِّ الَّذِي يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ كَلِماتِهِ وَ اتَّبِعُوهُ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ‌».(3)

«وَ اتْلُ ما أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنْ كِتابِ رَبِّكَ لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ وَ لَنْ تَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَداً».(4)

«أَمْ يَقُولُونَ افْتَرى عَلَى اللّهِ كَذِباً فَإِنْ يَشَإِ اللّهُ يَخْتِمْ عَلى قَلْبِكَ وَ يَمْحُ اللّهُ الْباطِلَ وَ يُحِقُّ الْحَقَّ بِكَلِماتِهِ إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ».(5)

الحديث

24. رسول اللّه صلى الله عليه و آله: عَلَيكُم بِالقُرآنِ فَاتَّخِذوهُ إماماً، فَإِنَّهُ كَلامُ رَبِّ العالَمينَ الَّذي مِنهُ بَدَأَ وإلَيهِ يَعودُ.(6)».

1) . تهذيب الأحكام: ج 1 ص 127 ح 343 عن إبراهيم بن عبد الحميد، بحار الأنوار: ج 80 ص 256.

2) . التوبة: 6.

3) . الأعراف: 158.

4) . الكهف: 27.

5) . الشورى: 24.

6) . كشف الغمّة: ج 2 ص 376 عن الإمام الصادق عن أبيه عليهما السلام عن جابر؛ كنز العمّال: ج 1 ص 515 ح 2300 نقلاً عن ابن شاهين في السنّة وابن مردويه عن الإمام عليّ عليه السلام عنه صلى الله عليه و آله بزيادة «وقائداً» بعد «إماماً».

23. امام كاظم عليه السلام: بدون وضو و نيز با حالت جنابت، به قرآن، دست نزن.

ر. ك: ج 3 ص 305 (تلاوت قرآن/فصل سوم: آداب ظاهرى/خواندن از رو).

2/1: ويژگى هاى قرآن

2/1-1: كلام اللّه (سخن خدا)، كلماتُه (سخنان خدا)

قرآن

«و اگر يكى از مشركان از تو پناه خواست، پناهش ده تا كلام خدا را بشنود. سپس او را به مكان امنش برسان؛ چرا كه آنان، قومى نادان اند».

«پس به خدا و فرستادۀ او - كه پيامبر درس ناخوانده اى است كه به خدا و كلمات او ايمان دارد -، ايمان بياوريد و او را پيروى كنيد. باشد كه هدايت شويد».

«و آنچه را كه از كتاب پروردگارت به تو وحى شده است، بخوان. كلمات او را تغيير دهنده اى نيست، و جز او هرگز پناهى نخواهى يافت».

«آيا مى گويند: «بر خدا دروغى بسته است»؟ خدا اگر بخواهد، بر قلبت مُهر مى نهد، و البتّه خدا، باطل را محو و حقيقت را با كلمات خود، پابرجا مى كند. اوست كه به راز دل ها داناست».

حديث

24. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: به قرآن، چنگ در زنيد و آن را پيشواى خود گيريد؛ زيرا قرآن، كلام پروردگار جهانيان است و از او آغاز شده و به سوى او باز مى گردد.
25. التوحيد عن عليّ بن سالم عن أبيه: سَأَلتُ الصّادِقَ جَعفَرَ بنَ مُحَمَّدٍ عليه السلام فَقُلتُ لَهُ‌: يَابنَ رَسولِ اللّهِ‌، ما تَقولُ فِي القُرآنِ؟

فَقالَ‌: هُوَ كَلامُ اللّهِ‌، وقَولُ اللّهِ‌، وكِتابُ اللّهِ‌، ووَحيُ اللّهِ وتَنزيلُهُ‌، وهُوَ الكِتابُ العَزيزُ الَّذي «لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ‌، تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ»(1).(2)

26. الاحتجاج عن صفوان بن يحيى: سَأَلَني أبو قُرَّةَ المُحَدِّثُ - صاحِبُ شُبرُمَةَ - أن ادخِلَهُ عَلى أبِي الحَسَنِ الرِّضا عليه السلام، فَاستَأذَنَتُهُ‌(3)فَأَذِنَ لَهُ‌، فَدَخَلَ فَسَأَلَهُ عَن أشياءَ مِنَ الحلاَلِ وَالحَرامِ وَالفَرائِضِ وَالأَحكامِ‌، حَتّى بَلَغَ سُؤالُهُ إلَى التَّوحيدِ... فَقالَ أبو قُرَّةَ‌: فَما تَقولُ فِي الكُتُبِ؟

فَقالَ أبُو الحَسَنِ عليه السلام: التَّوراةُ وَالإِنجيلُ وَالزَّبورُ وَالفُرقانُ وكُلُّ كِتابٍ انزِلَ كانَ كَلامَ اللّهِ‌، أنزَلَهُ لِلعالَمينَ نوراً وهُدىً‌، وهِيَ كُلُّها مُحْدَثَةٌ وهِيَ غَيرُ اللّهِ‌، حَيثُ يَقولُ‌: «أَوْ يُحْدِثُ لَهُمْ ذِكْراً»(4)وقالَ‌: «ما يَأْتِيهِمْ مِنْ ذِكْرٍ مِنْ رَبِّهِمْ مُحْدَثٍ إِلاَّ اسْتَمَعُوهُ وَ هُمْ يَلْعَبُونَ‌»(5)وَاللّهُ أحدَثَ الكُتُبَ كُلَّهَا الَّتي أنزَلَها.

فَقالَ أبو قُرَّةَ‌: فَهَل تَفنى؟

فَقالَ أبُو الحَسَنِ عليه السلام: أجمَعَ المُسلِمونَ عَلى أنَّ ما سِوَى اللّهِ فانٍ‌، وما سِوَى اللّهِ فِعلُ اللّهِ‌، وَالتَّوراةُ وَالإِنجيلُ وَالزَّبورُ وَالفُرقانُ فِعلُ اللّهِ‌، ألَم تَسمَعِ النّاسَ يَقولونَ‌:

«رَبُّ القُرآنِ‌» وإنَّ القُرآنَ يَقولُ يَومَ القِيامَةِ‌: يا رَبِّ هذا فُلانٌ - وهُوَ أعرَفُ بِهِ مِنهُ - قَد أظمَأتُ نَهارَهُ وأسهَرتُ لَيلَهُ فَشَفِّعني فيهِ‌. وكَذلِكَ التَّوراةُ وَالإِنجيلُ وَالزَّبورُ،2.


1) فصّلت: 42.

2) . التوحيد: ص 224 ح 3، الأمالي للصدوق: ص 639 ح 861، روضة الواعظين: ص 46، بحار الأنوار: ج 92 ص 117 ح 3.

3) . في المصدر: «فاستأذنه»، والتصويب من بحار الأنوار.

4) . طه: 113.

5) . الأنبياء: 2.

25. التوحيد - به نقل از على بن سالم، از پدرش -: از امام صادق عليه السلام پرسيدم: اى فرزند پيامبر خدا! نظر شما در بارۀ قرآن چيست‌؟

فرمود: «قرآن، كلام خدا، سخن خدا، كتاب خدا، وحى خدا و فرود آمده از جانب اوست. قرآن، كتاب استوارى است كه «از پيشِ رو و از پشت سرش، باطل به آن راه نمى يابد و فرو فرستاده اى از جانب خدايى فرزانه و ستودنى است».

26. الاحتجاج - به نقل از صفوان بن يحيى -: ابو قُرّۀ محدّث، دوست شُبرُمه، از من خواست كه او را خدمت امام رضا عليه السلام ببرم. از ايشان [برايش] اجازۀ ملاقات خواستم و ايشان به وى اجازه داد. ابو قُرّه، وارد شد و از ايشان، در بارۀ حلال و حرام، و فرائض و احكام، پرسش هايى كرد تا آن كه سؤالش به توحيد رسيد.... ابو قُرّه گفت: در بارۀ كتاب ها [ى آسمانى] چه مى گوييد؟

امام رضا عليه السلام فرمود: «تورات و انجيل و زبور و فرقان و هر كتاب آسمانىِ ديگرى، كلام خدا بوده كه [خداوند،] آن را براى روشنگرى و راه نمايى مردمان، فرو فرستاد. همۀ آنها حادث اند و همۀ آنها غير خدايند؛ زيرا [خدا] مى فرمايد: «يا برايشان يادكردى پديد آورد» و فرموده است: «هيچ يادكرد تازه اى از جانب پروردگارشان برايشان نيامد، مگر آن كه بازى كنان، آن را شنيدند». خدا، همۀ كتاب هايى را كه فرو فرستاده، پديد آورده است».

ابو قرّه گفت: پس آيا نابود مى شوند؟

امام رضا عليه السلام فرمود: «به اجماع مسلمانان، هر چيزى جز خدا، نابود شدنى است و ماسواى خودِ خدا، فعلِ خداست. تورات و انجيل و زبور و فرقان هم فعل خدايند. آيا نشنيده اى كه مردم مى گويند: "پروردگارِ قرآن"، و خودِ قرآن هم در روز قيامت مى گويد: "اى پروردگار من! اين فلانى - كه البتّه خداوند، خود، بهتر از آن، او را مى شناسد -، روزهايش را به تشنگى [و روزه دارى] گذرانيده است و شب هايش را به بيدارى. پس مرا شفيع او قرار ده".

وهِيَ كُلُّها مُحدَثَةٌ مَربوبَةٌ‌، أحدَثَها مَن لَيسَ كَمِثلِهِ شَيءٌ هُدىً لِقَومٍ يَعقِلونَ‌، فَمَن زَعَمَ أنَّهُنَّ لَم يَزَلْنَ مَعَهُ فَقَد أظهَرَ أنَّ اللّهَ لَيسَ بِأَوَّلِ قَديمٍ ولا واحِدٍ، وأنَّ الكَلامَ لَم يَزَل مَعَهُ ولَيسَ لَهُ بَدءٌ ولَيسَ بِإِلهٍ‌.

قالَ أبو قُرَّةَ‌: وإنّا رُوِّينا أنَّ الكُتُبَ كُلَّها تَجيءُ يَومَ القِيامَةِ‌، وَالنّاسُ في صَعيدٍ واحِدٍ صُفوفٌ قِيامٌ لِرَبِّ العالَمينَ يَنظُرونَ حَتّى تَرجِعَ فيهِ‌، لِأَنَّها مِنهُ وهِيَ جُزءٌ مِنهُ فَإِلَيهِ تَصيرُ.

قالَ أبُو الحَسَنِ عليه السلام: فَهكَذا قالَتِ النَّصارى فِي المَسيحِ‌: إنَّهُ روحُهُ وجُزءٌ مِنهُ ويَرجِعُ فيهِ‌، وكَذلِكَ قالَتِ المَجوسُ فِي النّارِ وَالشَّمسِ‌: إنَّهُما جُزءٌ مِنهُ ويَرجِعُ فيهِ‌، تَعالى رَبُّنا أن يَكونَ مُتَجَزِّئاً أو مُختَلِفاً.(1)

27. التوحيد عن الريّان بن الصلت: قُلتُ لِلرِّضا عليه السلام: ما تَقولُ فِي القُرآنِ؟ فَقالَ‌: كَلامُ اللّهِ لا تَتجاوَزوهُ‌، ولا تَطلُبُوا الهُدى في غَيرِهِ فَتَضِلّوا.(2)

2/1-2: تَفصيلُ الكِتابِ‌، تَفصيلُ كُلِّ شَيءٍ‌

«ما كانَ حَدِيثاً يُفْتَرى وَ لكِنْ تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَ تَفْصِيلَ كُلِّ شَيْ‌ءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ‌».(3)

«وَ ما كانَ هذَا الْقُرْآنُ أَنْ يُفْتَرى مِنْ دُونِ اللّهِ وَ لكِنْ تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَ تَفْصِيلَ الْكِتابِ لا رَيْبَ فِيهِ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ‌».(4)7.


1) . الاحتجاج: ج 2 ص 373 ح 285، بحار الأنوار: ج 10 ص 343 ح 5.

2) . التوحيد: ص 224 ح 2، عيون أخبار الرضا عليه السلام: ج 2 ص 56 ح 209، روضة الواعظين: ص 46، بحار الأنوار: ج 92 ص 117 ح 2.

3) . يوسف: 111.

4) . يونس: 37.

همچنين اند تورات و انجيل و زبور. اينها همه پديدارند و پروردگارى دارند و آن كه چيزى همانندش نيست، آنها را براى راه نمايى مردمان خِردورز، پديد آورده است. پس هر كه بگويد: "اينها از ازَل با او (خدا) بوده اند"، در حقيقت، اظهار داشته كه خدا، نه نخستين موجودِ قديم است و نه يگانه، و كلام، پيوسته با او بوده است و آن [كلام] را آغازى [و علّتى] نيست، در حالى كه [كلام،] خدا نيست [كه ازَلى و بى نياز از علّت باشد]».

ابو قُرّه گفت: ما روايت داريم كه در روز قيامت، همۀ كتاب ها [ى آسمانى] مى آيند، در حالى كه مردمان در بيابانى يك دست، براى پروردگار جهانيان، به صف ايستاده اند و منتظرند تا آن كتاب ها به سوى او باز گردند؛ زيرا آنها از اويند و جزئى از او هستند. از اين رو، به سوى او باز مى گردند.

امام رضا عليه السلام فرمود: «نصارا نيز در بارۀ مسيح، چنين مى گويند كه او، روح خدا و جزئى از اوست و به سوى او باز مى گردد. مجوسيان هم در بارۀ آتش و خورشيد، چنين مى گويند كه اين دو، جزئى از خدايند و به سوى او باز مى گردند. پروردگار ما از اين كه تجزيه پذير يا ناهمگون باشد، برتر است».

27. التوحيد - به نقل از ريّان بن صلت -: به امام رضا عليه السلام گفتم: در بارۀ قرآن، چه مى گويى‌؟

فرمود: «كلام خداست. از آن، فراتر نرويد و هدايت را جز در آن نجوييد كه گم راه مى شويد».

2/1-2: تفصيل الكتاب (بيانگر كتاب)، تفصيل كلّ شىء (بيانگر هر چيز)

«سخنى نيست كه بر بافته شده باشد؛ بلكه تصديق آن [كتاب هايى] است كه پيش از آن بوده و تفصيل هر چيزى است، و براى مردمى كه ايمان مى آورند، ره نمون و رحمتى است».

«و چنان نيست كه اين قرآن، از جانب غير خدا، بر بافته ساخته شده باشد؛ بلكه تصديق آن [كتاب هايى] است كه پيش از آن بوده است و تفصيل آن كتابى است كه در آن، ترديدى نيست [و] از پروردگار جهانيان است».

2/1-3: حَبلُ اللّهِ‌

الكتاب

«وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا».(1)

الحديث

28.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: إنَّ هذَا القُرآنَ حَبلُ اللّهِ‌.(2)

29.

عنه صلى الله عليه و آله - مِن عَهدٍ كَتَبَهُ لِعُمّالِهِ عَلَى اليَمَنِ -: فَإِنَّ هذَا القُرآنَ‌، حَبلُ اللّهِ المَتينُ‌.(3)

30.

الإمام عليّ عليه السلام: سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَقولُ‌: أتاني جَبرَئيلُ فَقالَ‌: يا مُحَمَّدُ، سَيَكونُ في امَّتِكَ فِتنَةٌ‌، قُلتُ‌: فَمَا المَخرَجُ مِنها؟ فَقالَ‌: كِتابُ اللّهِ‌... وهُوَ حَبلُ اللّهِ المَتينُ‌، وهُوَ الذِّكرُ الحَكيمُ‌.(4)

31.

عنه عليه السلام: عَلَيكُم بِكِتابِ اللّهِ‌، فَإِنَّهُ الحَبلُ المَتينُ وَالنّورُ المُبينُ‌.(5)

راجع: العنوان الآتي (العروة الوثقى).1.


1) . آل عمران: 103.

2) . المستدرك على الصحيحين: ج 1 ص 742 ح 2040، المصنّف لابن أبي شيبة: ج 7 ص 165 ح 3، تفسير القرطبي: ج 4 ص 159 كلّها عن عبد اللّه، الفردوس: ج 2 ص 134 ح 2687 عن زيد بن أرقم نحوه، كنز العمّال: ج 1 ص 555 ح 2489؛ مجمع البيان: ج 1 ص 85 عن عبد اللّه، جامع الأخبار: ص 114 ح 200، بحار الأنوار: ج 92 ص 19 ح 18.

3) . المجازات النبويّة: ص 211 ح 182، نهج البلاغة: الخطبة 176 عن الإمام عليّ عليه السلام نحوه، بحار الأنوار: ج 2 ص 313 ح 76.

4) . تفسير العيّاشي: ج 1 ص 3 ح 2 عن الحارث الأعور، بحار الأنوار: ج 92 ص 24 ح 25؛ سنن الترمذي: ج 5 ص 172 ح 2906، سنن الدارمي: ج 2 ص 893 ح 3211 كلاهما عن الحارث الأعور نحوه من دون إسنادٍ إلى جبرئيل عليه السلام، كنز العمّال: ج 1 ص 175 ح 887.

5) . نهج البلاغة: الخطبة 156، بحار الأنوار: ج 32 ص 241 ح 191.

2/1-3: ريسمان خدا

قرآن

«و همگى، به ريسمان خدا، چنگ زنيد و پراكنده مشويد».

حديث

28.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: اين قرآن، ريسمان خداست.

29.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله - از فرمان ايشان به كارگزارانش در يمن -: اين قرآن، ريسمان استوار خداست.

30.

امام على عليه السلام: از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه مى فرمايد: «جبرئيل عليه السلام نزد من آمد و گفت:

اى محمّد! به زودى در ميان امّت تو، فتنه اى پديد خواهد آمد».

گفتم: راه بيرون رفتن از آن چيست‌؟

فرمود: «كتاب خدا... كه ريسمان محكم خدا و يادآورى استوار است».

31. امام على عليه السلام: به كتاب خدا، چنگ در زنيد؛ زيرا آن، ريسمانى استوار و نورى روشنگر است.

ر. ك: عنوان بعدى (محكم ترين دستاويز).

2/1-4: العُروَةُ الوُثقى‌

الكتاب

«لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطّاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى لاَ انْفِصامَ لَها وَ اللّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ‌».(1)

«وَ مَنْ يُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَى اللّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى وَ إِلَى اللّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ».(2)

الحديث

32.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: إنَّ هذَا القُرآنَ هُوَ النّورُ المُبينُ‌، وَالحَبلُ المَتينُ‌، وَالعُروَةُ الوُثقى‌.(3)

33.

الإمام الرضا عليه السلام - في شَأنِ القُرآنِ -: هُوَ حَبلُ اللّهِ المَتينُ‌، وعُروَتُهُ الوُثقى‌، وطَريقَتُهُ المُثلى‌، المُؤَدّي إلَى الجَنَّةِ‌، وَالمُنجي مِنَ النّارِ.(4)

2/1-5: الصِّراطُ المُستَقيمُ‌(5)

34. رسول اللّه صلى الله عليه و آله: كِتابُ اللّهِ‌... وهُوَ الذِّكرُ الحَكيمُ‌، وهُوَ الصِّراطُ المُستَقيمُ‌.(6)5.

1) . البقرة: 256.

2) . لقمان: 22.

3) . التفسير المنسوب إلى الإمام العسكري عليه السلام: ص 449 ح 297، بحار الأنوار: ج 92 ص 31 ح 34.

4) . عيون أخبار الرضا عليه السلام: ج 2 ص 130 ح 9 عن موسى الرازي، بحار الأنوار: ج 92 ص 14 ح 6.

5) . ومن الجدير بالذكر أنّ تسمية القرآن الكريم ب‍ «الصراط المستقيم» من باب تسمية السبب باسم المسبَّب.

6) . سنن الترمذي: ج 5 ص 172 ح 2906، سنن الدارمي: ج 2 ص 893 ح 3211 كلاهما عن الحارث الأعور عن الإمام عليّ عليه السلام، كنز العمّال: ج 1 ص 175 ح 887؛ تفسير العيّاشي: ج 1 ص 3 ح 2 عن الحارث الأعور عن الإمام عليّ عليه السلام عنه صلى الله عليه و آله، بحار الأنوار: ج 92 ص 24 ح 25.

2/1-4: عروة الوثقى (محكم ترين دستاويز)

قرآن

«در دين، هيچ اجبارى نيست و راه از بيراهه، به خوبى آشكار [و جدا] شده است. پس هر كه به طاغوت (بت)، كفر بورزد و به خدا ايمان آوَرَد، قطعاً به محكم ترين دستاويز - كه آن را گسستى نيست -، چنگ زده است، و البتّه خداوند، شنواى داناست».

«و هر كس، خود را - در حالى كه نيكوكار باشد - تسليم خدا كند، قطعاً به محكم ترين دستاويز، چنگ در زده است و فرجام كارها به سوى خداست».

حديث

32.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: اين قرآن، همان نور روشنگر، ريسمان استوار و محكم ترين دستاويز است.

33.

امام رضا عليه السلام - در بارۀ قرآن -: آن، ريسمان استوار خدا، محكم ترين دستاويز او و بهترين راه اوست كه به بهشت مى انجامد و از آتش [دوزخ] مى رهانَد.

2/1-5: صراط مستقيم (راه راست)

2/1-5: صراط مستقيم (راه راست)(1)

34. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: كتاب خدا... كه همان يادآور استوار و راه راست است.

1) . گفتنى است كه ناميده شدن قرآن به «راه راست»، از باب تسميۀ سبب به نام مسبَّب است.

2/1-6: الصِّدقُ‌، العَدلُ‌

«وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقاً وَ عَدْلاً لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ‌».(1)

2/1-7: القَولُ‌، قَولٌ فَصلٌ‌

الكتاب

«وَ لَقَدْ وَصَّلْنا لَهُمُ الْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ‌».(2)

«إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ‌».(3)

راجع: ص 52 (الفصل الأوّل: أوصاف القرآن/كلام اللّه، كلماته).

الأعراف: 52، فصّلت: 3، هود: 1.

الحديث

35.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: إذَا التَبَسَت عَلَيكُمُ الفِتَنُ كَقِطَعِ اللَّيلِ المُظلِمِ فَعَلَيكُم بِالقُرآنِ‌... وهُوَ كِتابٌ فيهِ تَفصيلٌ وبَيانٌ وتَحصيلٌ‌، وهُوَ الفَصلُ لَيسَ بِالهَزلِ‌.(4)

36.

الإمام عليّ عليه السلام - بَعدَ تَرغيبٍ فِي الجَنَّةِ وتَرهيبٍ مِنَ النّارِ -: هذِهِ مَنزِلَةُ مَن خَشِيَ رَبَّهُ وحَذَّرَ نَفسَهُ‌، وتِلكَ عُقوبَةُ مَن عَصى مُنشِئَهُ وسَوَّلَت لَهُ نَفسَهُ مَعصِيَةَ مُبدِئِهِ‌، ذلِكَ‌ه.


1) . الأنعام: 115.

2) . القصص: 51.

3) . الطارق: 13.

4) . الكافي: ج 2 ص 599 ح 2 عن السكوني عن الإمام الصادق عن آبائه عليهم السلام، تفسير العيّاشي: ج 1 ص 2 ح 1 عن محمّد بن مسعود عن الإمام الصادق عن آبائه عليهم السلام عنه صلى الله عليه و آله، النوادر للراوندي: ص 144 ح 197 عن الإمام علي عليه السلام عنه صلى الله عليه و آله، بحار الأنوار: ج 77 ص 134 ح 46؛ كنز العمّال: ج 2 ص 289 ح 4027 نقلاً عن العسكري عن الإمام عليّ عليه السلام عنه صلى الله عليه و آله نحوه.

2/1-6: صِدق (راستى)، عدل

«و كلمۀ پروردگارت به راستى و داد، سرانجام گرفته است و هيچ تغيير دهنده اى براى كلمات او نيست، و او شنواى داناست».

2/1-7: قول (گفتار)، قول فصل (حرف آخر)

قرآن

«و به راستى، اين گفتار را براى آنان، پى در پى و به هم پيوسته، فرو فرستاديم. اميد كه يادآور شوند».

«در حقيقت، آن (قرآن)، گفتارى جداساز [و نهايى] است».

ر. ك: ص 53 (فصل يكم: ويژگى هاى قرآن/كلام اللّه «سخن خدا»، كلماته «سخنان خدا»).

اعراف: آيۀ 52، فصّلت: آيۀ 3، هود: آيۀ 1.

حديث

35.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر گاه فتنه ها، همچون پاره هاى شب تار، شما را در ميان گرفتند، به قرآن، چنگ در زنيد...؛ زيرا كتابى است كه در آن، تفصيل (بيان جزئيات) و روشنگرى و تحصيل [حقايق] است، و قاطع [و جدّى] است و شوخى نيست.

36.

امام على عليه السلام - پس از آن كه به بهشت بر انگيخت و از دوزخ ترساند -: اين، جايگاه كسى است كه از پروردگارش بترسد و از نفس خويش بر حذر باشد و آن [نيز] كيفر كسى است كه معصيت پروردگارش نمايد و نفس [شيطانى] او، نافرمانى آفريدگارش را برايش تزيين كند. اين، كلامى است قاطع و انكارناپذير و

قَولٌ فَصلٌ وحُكمٌ عَدلٌ‌، خَيرُ قَصَصٍ قُصَّ ووَعظٍ بِهِ نُصَّ‌، تَنزيلٌ مِن حَكيمٍ حَميدٍ.(1)

2/1-8: القَصَصُ الحَقُّ‌، أحسَنُ القَصَصِ‌

الكتاب

«إِنَّ هذا لَهُوَ الْقَصَصُ الْحَقُّ‌».(2)

الحديث

37.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: أيُّهَا النّاسُ‌! إنَّ‌... أحسَنَ القَصَصِ هذَا القُرآنُ‌.(3)

38.

عنه صلى الله عليه و آله: أصدَقُ القَولِ وأبلَغُ المَوعِظَةِ وأحسَنُ القَصَصِ كِتابُ اللّهِ‌.(4)

39.

الإمام عليّ عليه السلام: إنَّ أحسَنَ القَصَصِ وأبلَغَ المَوعِظَةِ وأنفَعَ التَّذَكُّرِ كِتابُ اللّهِ جَلَّ وعَزَّ.(5)

40.

عنه عليه السلام: تَعَلَّموا كِتابَ اللّهِ تَبارَكَ وتَعالى‌... فَإِنَّهُ أحسَنُ القَصَصِ‌.(6)

41.

الإمام الباقر عليه السلام: إنَّ كِتابَ اللّهِ أصدَقُ الحَديثِ وأحسَنُ القَصَصِ‌.(7)م.


1) . المصباح للكفعمي: ص 971، أعلام الدين: ص 73 نحوه، بحار الأنوار: ج 77 ص 343 ح 28؛ شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد: ج 19 ص 143، مطالب السَّؤول: ص 251 كلاهما نحوه، كنز العمّال: ج 16 ص 213 ح 44234.

2) . آل عمران: 62.

3) . تفسير القمّي: ج 1 ص 290، كنز الفوائد: ج 1 ص 216، الاختصاص: ص 342، بحار الأنوار: ج 21 ص 211 ح 2؛ دلائل النبوة للبيهقي: ج 5 ص 241 عن عقبة بن عامر الجهني، كنز العمّال: ج 15 ص 919 ح 43587.

4) . كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 4 ص 402 ح 5868، الأمالي للصدوق: ص 576 ح 788 كلاهما عن أبي الصباح الكناني عن الإمام الصادق عليه السلام، بحار الأنوار: ج 77 ص 114 ح 8.

5) . الكافي: ج 8 ص 175 ح 194 عن محمّد بن النعمان أو غيره عن الإمام الصادق عليه السلام، مصباح المتهجّد: ص 665 ح 730 عن عبدالرحمن بن جندب نحوه، بحار الأنوار: ج 77 ص 352 ح 31.

6) . تحف العقول: ص 150، نهج البلاغة: الخطبة 110 وفيه «أنفع» بدل «أحسن»، بحار الأنوار: ج 77 ص 290 ح 2؛ البداية والنهاية: ج 7 ص 308 عن عيسى بن دآب.

7) . الكافي: ج 3 ص 423 ح 6 عن محمّد بن مسلم.

حكمى بر پايۀ عدل و بهترين سخنى است كه [از خدا و پيامبرش] گرفته شده و برترين پندى است كه [در قرآن] بِدان تصريح شده و از سوى پروردگار ستوده، نازل شده است.

2/1-8: قصص الحق (داستان هاى درست)، احسن القصص (نيكوترين داستان)

قرآن

«به راستى كه اين، همان داستان درست است».

حديث

37.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: اى مردم!... نيكوترينِ داستان ها [و سرگذشت ها]، اين قرآن است.

38.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: راست ترين گفتار و رساترين پند و نيكوترين داستان، كتاب خداست.

39.

امام على عليه السلام: به راستى كه نيكوترين داستان و رساترين پند و سودمندترين اندرز، كتاب خداوند بزرگ و شكست ناپذير است.

40.

امام على عليه السلام: كتاب خداى پاك و بلندمرتبه را بياموزيد...؛ چرا كه آن، نيكوترين داستان است.

41.

امام باقر عليه السلام: كتاب خدا، راست ترين سخن و نيكوترين داستان است.

2/1-9: الحَديثُ‌، أحسَنُ الحَديثِ‌، أصدَقُ الحَديثِ‌

الكتاب

«تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ * أَ فَبِهذَا الْحَدِيثِ أَنْتُمْ مُدْهِنُونَ‌».(1)

«فَذَرْنِي وَ مَنْ يُكَذِّبُ بِهذَا الْحَدِيثِ سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ‌».(2)

«فَبِأَيِّ حَدِيثٍ بَعْدَهُ يُؤْمِنُونَ‌».(3)

«فَلْيَأْتُوا بِحَدِيثٍ مِثْلِهِ إِنْ كانُوا صادِقِينَ‌».(4)

«تِلْكَ آياتُ اللّهِ نَتْلُوها عَلَيْكَ بِالْحَقِّ فَبِأَيِّ حَدِيثٍ بَعْدَ اللّهِ وَ آياتِهِ يُؤْمِنُونَ‌».(5)

«اَللّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ كِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِيَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ‌».(6)

«اَللّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ لَيَجْمَعَنَّكُمْ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ لا رَيْبَ فِيهِ وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّهِ حَدِيثاً».(7)

الحديث

42.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: إنَّ أحسَنَ الحَديثِ كِتابُ اللّهِ تَبارَكَ وتَعالى‌، قَد أفلَحَ مَن زَيَّنَهُ اللّهُ في قَلبِهِ‌... وَاختارَهُ عَلى ما سِواهُ مِن أحاديثِ النّاسِ‌؛ إنَّهُ أحسَنُ الحَديثِ وأبلَغُهُ‌.(8)

43.

عنه صلى الله عليه و آله: إنَّ أحسَنَ الحَديثِ كِتابُ اللّهِ‌، وخَيرَ الهَديِ هَديُ مُحَمَّدٍ.(9)م.


1) . الواقعة: 80 و 81.

2) . القلم: 44.

3) . المرسلات: 50.

4) . الطور: 34.

5) . الجاثية: 6.

6) . الزمر: 23.

7) . النساء: 87.

8) . السيرة النبويّة لابن هشام: ج 2 ص 146 عن ابن إسحاق، إعجاز القرآن: ص 130، دلائل النبوّة للبيهقي: ج 2 ص 525، كنز العمّال: ج 16 ص 124 ح 44147 نقلاً عن هنّاد وكلاهما عن أبي سلمة بن عبد الرحمن بن عوف.

9) . الأمالي للطوسي: ص 337 ح 686 عن محمّد بن علي بن جعفر عن الإمام الرضا عن آبائه عن الإمام الباقر عليهم السلام عن جابر بن عبد اللّه، بحار الأنوار: ج 2 ص 301 ح 31؛ مسند ابن حنبل: ج 5 ص 61 ح 14438 عن جابر بن عبد اللّه، صحيح البخاري: ج 5 ص 2262 ح 5747 عن عبد اللّه من دون إسنادٍ إلى أحدٍ من اهل البيت عليهم السلام.

2/1-9: حديث (سخن)، احسن الحديث (خوش ترين سخن)، اصدق الحديث (راست ترين سخن)

قرآن

«فرود آمده از سوى پروردگار جهانيان است. پس آيا شما اين سخن (قرآن) را سبُك [و سُست] مى گيريد؟».

«پس مرا با كسى كه اين سخن را دروغ مى شمارد، وا گذار. اندك اندك، آنان را به گونه اى كه در نيابند، [گريبان] خواهيم گرفت».

«پس به كدام سخن، بعد از [سخن] خدا، ايمان مى آورند؟».

«پس اگر راست مى گويند، سخنى مثل آن بياورند».

«اين [ها] است آيات خدا كه به راستى، آن را بر تو مى خوانيم. پس، بعد از خدا و نشانه هاى او، به كدام سخن خواهند گرويد؟».

«خدا، خوش ترين سخن را [به صورت] كتابى همگون، در بر دارندۀ وعده و وعيد، فرو فرستاد. آنان كه از پروردگارشان مى هراسند، پوست بدنشان از آن به لرزه مى افتد».

«خداى يكتا كه معبودى جز او نيست، قطعاً در روز رستاخيز - كه هيچ شكّى در آن نيست - ، شما را گِرد خواهد آورد، و راستْسخن تر از خدا كيست‌؟!».

حديث

42.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: خوش ترين سخن، كتاب خداى پاك و بلندمرتبه است. رستگار شد آن كس كه خداوند، آن [كتاب] را در دلش زيبا نمود... و آن را بر سخنان مردمان برگزيد. قرآن، خوش ترين و رساترينْ سخن است.

43.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: خوش ترين سخن، كتاب خداست و بهترين ره نمود، ره نمود محمّد.

44.

عنه صلى الله عليه و آله: إنَّ أصدَقَ الحَديثِ كِتابُ اللّهِ‌، وأفضَلَ الهَديِ هَديُ مُحَمَّدٍ.(1)

45.

عنه صلى الله عليه و آله: إنَّ أصدَقَ الحَديثِ كِتابُ اللّهِ‌... وأحسَنَ القَصَصِ هذَا القُرآنُ‌.(2)

46.

الإمام عليّ عليه السلام - مِن خُطبَةٍ لَهُ في يَومِ الجُمُعَةِ -: إنَّ أحسَنَ الحَديثِ وأبلَغَ المَوعِظَةِ كِتابُ اللّهِ عز و جل.(3)

47.

عنه عليه السلام: تَعَلَّمُوا القُرآنَ فَإِنَّهُ أحسَنُ الحَديثِ‌، وتَفَقَّهوا فيهِ فَإِنَّهُ رَبيعُ القُلوبِ‌، وَاستَشفوا بِنورِهِ فَإِنَّهُ شِفاءُ الصُّدورِ، وأحسِنوا تِلاوَتَهُ فَإِنَّهُ أنفَعُ القَصَصِ‌.(4)

48.

الإمام الباقر عليه السلام: إنَّ كِتابَ اللّهِ أصدَقُ الحَديثِ وأحسَنُ القَصَصِ‌.(5)

2/1-10: تَنزيلٌ‌

الكتاب

«تَنْزِيلُ الْكِتابِ لا رَيْبَ فِيهِ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ‌».(6)2.


1) . الأمالي للمفيد: ص 211 ح 1 عن غياث بن إبراهيم عن الإمام الصادق عن أبيه عن جدّه عليهم السلام، جامع الأحاديث للقمّي: ص 180 عن جابر، بحار الأنوار: ج 103 ص 153 ح 25؛ سنن النسائي: ج 3 ص 188، مسند ابن حنبل: ج 5 ص 44 ح 14340 كلاهما عن جابر بن عبد اللّه، مسند الشهاب: ج 2 ص 264 ح 1325 عن عبد اللّه بن مسعود، كنز العمّال: ج 1 ص 190 ح 963.

2) . تفسير القمّي: ج 1 ص 290، كنز الفوائد: ج 1 ص 216، الاختصاص: ص 342، بحار الأنوار: ج 21 ص 211 ح 2؛ دلائل النبوّة للبيهقي: ج 5 ص 241، الإصابة: ج 2 ص 316، تاريخ دمشق: ج 51 ص 240 ح 10874 وليس فيهما ذيله وكلّها عن عقبة بن عامر الجهني، كنز العمّال: ج 15 ص 919 ح 43587.

3) . كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 1 ص 431 ح 1263، مصباح المتهجّد: ص 382 ح 508 عن زيد بن وهب و ص 662 ح 728 عن عبد اللّه الأزدي، بحار الأنوار: ج 91 ص 31 ح 5.

4) . نهج البلاغة: الخطبة 110، تحف العقول: ص 150 نحوه، بحار الأنوار: ج 2 ص 36 ح 45.

5) . الكافي: ج 3 ص 423 ح 6 عن محمّد بن مسلم، تفسير نور الثقلين: ج 2 ص 113 ح 421.

6) . السجدة: 2.

44.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: راست ترين سخن، كتاب خداست و برترين ره نمود، ره نمود محمّد.

45.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: راست ترين سخن، كتاب خدا... و نيكوترين داستان، اين قرآن است.

46.

امام على عليه السلام - از سخنرانى ايشان در روز جمعه -: همانا خوش ترين سخن و رساترين پند، كتاب خداوند عز و جل است.

47.

امام على عليه السلام: قرآن بياموزيد، كه خوش ترين سخن است، و در آن دانا شويد، كه بهار دل هاست، و از روشنايى آن، شفا جوييد، كه شفاى سينه هاست، و نيكو تلاوتش كنيد، كه سودمندترينِ داستان هاست.

48.

امام باقر عليه السلام: كتاب خدا، راست ترين سخن و بهترين داستان است.

2/1-10: تنزيل (فرو فرستاده)

قرآن

«فرو فرستادن اين كتاب - كه هيچ شكّى در آن نيست -، از سوى پروردگار جهانيان است».

«تَنْزِيلُ الْكِتابِ مِنَ اللّهِ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ‌».(1)

«تَنْزِيلٌ مِنَ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‌».(2)

«تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ».(3)

«تَنْزِيلُ الْكِتابِ مِنَ اللّهِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ‌».(4)

«تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ‌».(5)

الحديث

49. التوحيد عن عليّ بن سالم عن أبيه: سَأَلتُ الصّادِقَ جَعفَرَ بنَ مُحَمَّدٍ عليه السلام فَقُلتُ لَهُ‌: يَابنَ رَسولِ اللّهِ‌، ما تَقولُ فِي القُرآنِ؟

فَقالَ‌: هُوَ كَلامُ اللّهِ‌، وقَولُ اللّهِ‌، وكِتابُ اللّهِ‌، ووَحيُ اللّهِ وتَنزيلُهُ‌، وهُوَ الكِتابُ العَزيزُ الَّذي لا يَأتيهِ الباطِلُ مِن بَينِ يَدَيهِ ولا مِن خَلفِهِ‌، تَنزيلٌ مِن حَكيمٍ حَميدٍ.(6)

راجع: ص 52 (الفصل الأوّل: اوصاف القرآن/كلام اللّه، كلماته).

2/1-11: تِبيانٌ لِكُلِّ شَيءٍ‌

الكتاب

«وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْ‌ءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً وَ بُشْرى لِلْمُسْلِمِينَ‌».(7)9.


1) . غافر: 2.

2) . فصّلت: 2.

3) . فصّلت: 42.

4) . الجاثية: 2 وراجع: الأحقاف: 2، الزمر: 1، الحاقّة: 43، الشعراء: 192، يس: 5.

5) . الواقعة: 80.

6) . التوحيد: ص 224 ح 3، الأمالي للصدوق: ص 639 ح 861، روضة الواعظين: ص 46، بحار الأنوار: ج 92 ص 117 ح 3.

7) . النحل: 89.

«فرو فرستادن اين كتاب، از جانب خداى شكست ناپذير داناست».

«فرو فرستاده اى است از سوى مهرگسترِ مهربان».

«فرو فرستاده اى است از سوى استوارْكارِ ستودنى».

«فرو فرستادن اين كتاب، از جانب خداى شكست ناپذير استواركار است».

«فرو فرستاده اى است از سوى پروردگار جهانيان».

حديث

49. التوحيد - به نقل از على بن سالم، از پدرش -: از امام صادق عليه السلام پرسيدم: اى فرزند پيامبر خدا! در بارۀ قرآن، چه مى گويى‌؟

فرمود: «آن، كلام خدا و سخن خدا و كتاب خدا و وحى خدا و فرو فرستادۀ اوست. كتاب استوارى است كه از پيشِ رو و از پشتِ سرش، باطل بِدان راه نمى يابد، و فرو فرستاده از جانب فرزانۀ ستودنى است».

ر. ك: ص 53 (فصل يكم: ويژگى هاى قرآن/كلام اللّه «سخن خدا»، كلماته «سخنان خدا»).

2/1-11: تبيانٌ لكلّ شىء (روشنگر هر چيز)

قرآن

«و اين كتاب را كه روشنگر هر چيزى است و براى مسلمانان، ره نمون و رحمت و بشارتگر است، بر تو فرو فرستاديم».

الحديث

50.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: القُرآنُ هُدىً مِنَ الضَّلالَةِ‌، وتِبيانٌ‌(1)مِنَ العَمى‌.(2)

51.

الإمام عليّ عليه السلام: ثُمَّ أنزَلَ عَلَيهِ الكِتابَ نوراً لا تُطفَأُ مَصابيحُهُ‌... وتِبياناً لا تُهدَمُ أركانُهُ‌، وشِفاءً لا تُخشى أسقامُهُ‌.(3)

52.

الإمام الصادق عليه السلام: إنَّ اللّهَ تَبارَكَ وتَعالى أنزَلَ فِي القُرآنِ تِبيانَ كُلِّ شَيءٍ‌، حَتّى وَاللّهِ ما تَرَكَ اللّهُ شَيئاً يَحتاجُ إلَيهِ العِبادُ.(4)

راجع: ج 2 ص 74 (الفصل السادس: جامعيّة القرآن).

2/1-12: بَيانٌ لِلنّاسِ‌

الكتاب

«هذا بَيانٌ لِلنّاسِ وَ هُدىً وَ مَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقِينَ‌».(5)

الحديث

53. رسول اللّه صلى الله عليه و آله: إذَا التَبَسَت(6)عَلَيكُمُ الفِتَنُ كَقِطَعِ اللَّيلِ المُظلِمِ فَعَلَيكُم بِالقُرآنِ‌... وهُوَ).

1) . تَبَيَّنَ‌: ظهر وتجلّى، والفرق بين البيان والتبيان: هو أنّ البيان جعل الشيء مبيّناً من دون حجّة، والتبيان جعل الشيء مبيّناً مع الحجّة (مجمع البحرين: ج 1 ص 211 «بين»).

2) . الكافي: ج 2 ص 600 ح 8 عن الإمام الصادق عليه السلام، تفسير العيّاشي: ج 1 ص 5 ح 8، بحار الأنوار: ج 92 ص 26 ح 28؛ المعجم الكبير: ج 18 ص 91 ح 165 عن الجارود.

3) . نهج البلاغة: الخطبة 198، بحار الأنوار: ج 92 ص 21 ح 21.

4) . الكافي: ج 1 ص 59 ح 1، تفسير القمّي: ج 2 ص 451 كلاهما عن مرازم، بحار الأنوار: ج 92 ص 81 ح 9.

5) . آل عمران: 138.

6) . لَبَسْت الأمرَ: إذا خلطت بعضه ببعض (النهاية: ج 4 ص 225 «لبس»).

حديث

50.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: قرآن، راه نما در برابر گم راهى، و روشنگر در برابر كورى (جهل و گم راهى) است.

51.

امام على عليه السلام: سپس قرآن را بر او فرو فرستاد، كه نورى است كه چراغ هايش، خاموش نمى شود...، و بُرهانى است كه پايه هاى آن، ويران نمى گردد، و درمانى است كه بيم بازگشت بيمارى ها در آن نمى رود.

52.

امام صادق عليه السلام: خداوند پاك و بلند مرتبه، در قرآن، دليل هر چيزى را فرو فرستاد، تا جايى كه - به خدا سوگند - از هيچ چيزى كه بندگان به آن نيازمند باشند، فروگذار نكرد.

ر. ك: ج 2 ص 75 (فصل ششم: جامع بودن قرآن).

2/1-12: بيانٌ للناس (روشنى براى مردم)

قرآن

«اين [قرآن] براى عموم مردم، روشنى است و هدايت و اندرزى است براى پرهيزگاران».

حديث

53. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر گاه فتنه ها، همچون پاره هاى شب تار، شما را در ميان گرفتند، به قرآن، چنگ در زنيد...؛ زيرا كتابى است كه در آن، تفصيل (بيان جزئيات) و

كِتابٌ فيهِ تَفصيلٌ وبَيانٌ وتَحصيلٌ‌، وهُوَ الفَصلُ لَيسَ بِالهَزلِ‌.(1)

54.

الإمام عليّ عليه السلام: انتَفِعوا بِبَيانِ اللّهِ‌، وَاتَّعِظوا بِمَواعِظِ اللّهِ‌، وَاقبَلوا نَصيحَةَ اللّهِ‌، فَإِنَّ اللّهَ قَد أعذَرَ إلَيكُم بِالجَلِيَّةِ‌، وَاتَّخَذَ عَلَيكُمُ الحُجَّةَ‌، وبَيَّنَ لَكُم مَحابَّهُ مِنَ الأَعمالِ ومَكارِهَهُ مِنها، لِتَتَّبِعوا هذِهِ وتَجتَنِبوا هذِهِ‌.(2)

55.

الإمام الصادق عليه السلام - مِن خُطبَةٍ يَذكُرُ فيها حالَ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله -: أنزَلَ اللّهُ إلَيهِ الكِتابَ فيهِ البَيانُ وَالتِّبيانُ «قُرْآناً عَرَبِيًّا غَيْرَ ذِي عِوَجٍ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ‌»(3)قَد بَيَّنَهُ لِلنّاسِ‌، ونَهَجَهُ بِعِلمٍ قَد فَصَّلَهُ ودينٍ قَد أوضَحَهُ‌، وفَرائِضَ قَد أوجَبَها، وحُدودٍ حَدَّها لِلنّاسِ و بَيَّنَها، واُمورٍ قَد كَشَفَها لِخَلقِهِ وأعلَنَها، فيها دَلالَةٌ إلَى النَّجاةِ ومَعالِمُ تَدعو إلى هُداهُ‌.(4)

2/1-13: بَيِّنَةٌ‌

«أَوْ تَقُولُوا لَوْ أَنّا أُنْزِلَ عَلَيْنَا الْكِتابُ لَكُنّا أَهْدى مِنْهُمْ فَقَدْ جاءَكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ هُدىً وَ رَحْمَةٌ فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَذَّبَ بِآياتِ اللّهِ وَ صَدَفَ عَنْها».(5)7.


1) . الكافي: ج 2 ص 599 ح 2 عن السكوني عن الإمام الصادق عن آبائه عليهم السلام، تفسير العيّاشي: ج 1 ص 2 ح 1 عن محمّد بن مسعود عن الإمام الصادق عن آبائه عليهم السلام عنه صلى الله عليه و آله، النوادر للراوندي: ص 144 ح 197 عن الإمام عليّ عليه السلام عنه صلى الله عليه و آله، بحار الأنوار: ج 77 ص 134 ح 46؛ كنز العمّال: ج 2 ص 289 ح 4027 نقلاً عن العسكري عن الإمام عليّ عليه السلام عنه صلى الله عليه و آله نحوه.

2) . نهج البلاغة: الخطبة 176، بحار الأنوار: ج 2 ص 180 ح 1.

3) . الزمر: 28.

4) . الكافي: ج 1 ص 445 ح 17 عن إسحاق بن غالب، بحار الأنوار: ج 16 ص 369 ح 80.

5) . الأنعام: 157.

روشنگرى و تحصيل [حقايق] است، و قاطع [و جدّى] است و شوخى نيست.

54.

امام على عليه السلام: از بيان (روشنگر) خدا، بهره مند شويد و از پندهاى خدا، پند گيريد و نصيحت [و راه نمايى] خدا را بپذيريد؛ چرا كه خداوند با دلايل آشكار، بهانه ها را از دست شما گرفته و حجّت را بر شما تمام كرده و كارهايى را كه خوشايند و ناخوشايند اوست، برايتان بيان نموده است تا از آنها (امور خوشايند) پيروى كنيد و از اينها (امور ناخوشايند) دورى نماييد.

55.

امام صادق عليه السلام - در سخنانى كه در آن از احوال پيامبر صلى الله عليه و آله ياد مى كند -: خداوند، به سوى او قرآن را فرو فرستاد كه در آن، بيان و روشنگرى است؛ «قرآنى عربى، بى هيچ كژى. باشد كه پروا پيشه كنند». آن [قرآن] را براى مردم، بيان فرمود و آن را با دانشى كه تفصيل داد و دينى كه آشكار ساخت و فرائضى (واجباتى) كه بر آنان واجب نمود، و احكامى كه براى مردم، وضع و [جزئيات] آنها را بيان كرد، و امورى كه براى آفريدگانش، آشكار و هويدا ساخت، توضيح داد؛ امورى كه در آنها راه نمايى به سوى رهايى است و نشانه هايى كه به راه خدا مى خوانند.

2/1-13: بيّنه (دليل روشن)

«تا نگوييد: «اگر كتاب بر ما نازل مى شد، قطعاً از آنان، هدايت يافته تر بوديم». اينك، دليلى روشن از جانب پروردگارتان براى شما آمد، و ره نمود و رحمتى است. پس كيست ستمكارتر از آن كس كه آيات خدا را دروغ بپندارد و از آنها روى بگرداند؟!».

2/1-14: مُبينٌ‌

«يا أَيُّهَا النّاسُ قَدْ جاءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ نُوراً مُبِيناً».(1)

«إِنْ هُوَ إِلاّ ذِكْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبِينٌ‌».(2)

«تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ وَ قُرْآنٍ مُبِينٍ‌».(3)

«طس تِلْكَ آياتُ الْقُرْآنِ وَ كِتابٍ مُبِينٍ‌».(4)

«قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللّهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبِينٌ‌».(5)

«تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْمُبِينِ‌».(6)

«وَ الْكِتابِ الْمُبِينِ‌».(7)

2/1-15: آياتٌ‌

«وَ لَقَدْ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ آياتٍ بَيِّناتٍ وَ ما يَكْفُرُ بِها إِلاَّ الْفاسِقُونَ‌».(8)

«رَسُولاً يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آياتِ اللّهِ مُبَيِّناتٍ لِيُخْرِجَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ».(9)3.


1) . النساء: 174.

2) . يس: 69.

3) . الحِجر: 1.

4) . النمل: 1.

5) . المائدة: 15.

6) . يوسف: 1، الشعراء: 2، القصص: 2.

7) . الزخرف: 2، الدخان: 2 وراجع: البقرة: 252 على قولٍ‌.

8) . البقرة: 99.

9) . الطلاق: 11. و راجع: البقرة: 129 و 151، آل عمران: 101 و 164، الأنفال: 2 و 31، يونس: 1 و 15-17، يوسف: 1، الرعد: 1، الحجر: 1، الحجّ‌: 16 و 72، الشعراء: 2، النمل: 1، القصص: 2 و 87، العنكبوت: 47 و 49، لقمان: 2 و 7، الأحزاب: 34، سبأ: 43، ص: 29، فصّلت: 3 و 44، الجاثية: 6 و 8 و 9 و 11 و 25 و 31، الأحقاف: 7، الحديد: 9، الجمعة: 2، الطلاق: 11، القلم: 15، المطفّفين: 13.

2/1-14: مُبين (روشنگر)

«اى مردم! در حقيقت، از جانب پروردگارتان براى شما برهانى آمده است و ما به سوى شما، نورى روشنگر، فرو فرستاديم».

«اين [سخن]، جز اندرزى و قرآنى روشنگر نيست».

«اين است آيات كتاب [آسمانى] و قرآنى روشنگر».

«طا. سين! اين است آيات قرآن و كتابى روشنگر».

«قطعاً از جانب خدا، براى شما، نورى و كتابى روشنگر آمده است».

«اين است آيات كتابِ روشنگر».

«سوگند به كتاب روشنگر!».

2/1-15: آيات (نشانه ها)

«و همانا بر تو آياتى روشن، فرو فرستاديم و جز فاسقان، كسى آنها را انكار نمى كند».

«فرستاده اى كه آيات روشن خدا را بر شما مى خوانَد تا كسانى را كه ايمان مى آورند و كردار شايسته انجام مى دهند، از تاريكى ها به سوى روشنايى بيرون برد».

2/1-16: بَلاغٌ‌

«هذا بَلاغٌ لِلنّاسِ وَ لِيُنْذَرُوا بِهِ وَ لِيَعْلَمُوا أَنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ وَ لِيَذَّكَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ‌».(1)

2/1-17: بُرهانٌ‌

الكتاب

«يا أَيُّهَا النّاسُ قَدْ جاءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ نُوراً مُبِيناً».(2)

الحديث

56.

الإمام عليّ عليه السلام - في صِفَةِ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله -: ابتَعَثَهُ بِالنّورِ المُضيءِ‌، وَالبُرهانِ الجَلِيِّ‌.(3)

57.

الإمام الصادق عن أبيه عليهما السلام: لَمّا حَضَرَت رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله الوَفاةُ‌، دَعَا الأَنصارَ وقالَ‌:...

كِتابُ اللّهِ وأهلُ بَيتي، فَإِنَّ الكِتابَ هُوَ القُرآنُ وفيهِ الحُجَّةُ وَالنّورُ وَالبُرهانُ‌.(4)

2/1-18: نورٌ، نورٌ مُبينٌ‌

الكتاب

«قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللّهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبِينٌ‌».(5)

«وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ‌».(6)7.


1) . إبراهيم: 52.

2) . النساء: 174.

3) . نهج البلاغة: الخطبة 161، بحار الأنوار: ج 18 ص 222 ح 58.

4) . طرف من الأنباء والمناقب: ص 143 ح 10، بحار الأنوار: ج 22 ص 476 ح 27.

5) . المائدة: 15.

6) . الأعراف: 157.

2/1-16: بَلاغ (پيغام)

«اين [قرآن]، پيغامى براى مردم است [تا به وسيلۀ آن، هدايت شوند] و تا بِدان، بيم يابند و بدانند كه او، معبودى يگانه است، و تا صاحبان خِرد، پند گيرند».

2/1-17: برهان (استدلال)

قرآن

«اى مردم! در حقيقت، براى شما از جانب پروردگارتان، برهانى آمده است، و ما نورى روشنگر به سوى شما، فرو فرستاده ايم».

حديث

56.

امام على عليه السلام - در وصف پيامبر صلى الله عليه و آله -: [خداوند،] او را با نورى تابناك و برهانى آشكار فرستاد.

57.

امام صادق عليه السلام - به نقل از پدرش امام باقر عليه السلام -: چون هنگام رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله فرا رسيد، انصار را فرا خواند و فرمود: «... كتاب خدا و اهل بيتم [را در ميان شما بر جاى مى گذارم]. كتاب، همان قرآن است و در آن، حجّت و روشنايى و برهان است».

2/1-18: نور، نور مُبين (روشنگر)

قرآن

«قطعاً از جانب خدا براى شما، نورى و كتابى روشنگر آمده است».

«و از نورى كه با او فرو فرستاده شد، پيروى كردند. آنان، همان رستگاران اند».

«فَآمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِي أَنْزَلْنا وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ».(1)

«يا أَيُّهَا النّاسُ قَدْ جاءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ نُوراً مُبِيناً».(2)

«ما كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتابُ وَ لاَ الْإِيمانُ وَ لكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدِي بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا».(3)

الحديث

58.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: القُرآنُ هُوَ النّورُ المُبينُ‌، وَالذِّكرُ الحَكيمُ‌، وَالصِّراطُ المُستَقيمُ‌.(4)

59.

عنه صلى الله عليه و آله: الحَمدُ للّهِِ‌، أحمَدُهُ وأستَعينُهُ وأستَغفِرُهُ وأستَهديهِ‌، واُؤمِنُ بِهِ ولا أكفُرُهُ‌، واُعادي مَن يَكفُرُهُ‌، وأشهَدُ أن لا إلهَ إلَّااللّهُ وَحدَهُ لا شَريكَ لَهُ‌، وأشهَدُ أنَّ مُحَمَّداً عَبدُهُ ورَسولُهُ‌، أرسَلَهُ بِالهُدى وَالنّورِ وَالمَوعِظَةِ عَلى فَترَةٍ مِنَ الرُّسُلِ‌، وقِلَّةٍ مِنَ العِلمِ‌، وضَلالَةٍ مِنَ النّاسِ‌، وَانقِطاعٍ مِنَ الزَّمانِ‌، ودُنُوٍّ مِنَ السّاعَةِ‌، وقُربٍ مِنَ الأَجَلِ‌.(5)

60.

الإمام عليّ عليه السلام: أشهَدُ أنَّ مُحَمَّداً عَبدُهُ ورَسولُهُ‌، المُقَرُّ في خَيرِ مُستَقَرٍّ، المُتَناسَخُ مِن أكارِمِ الأَصلابِ ومُطَهَّراتِ الأَرحامِ‌، المُخرَجُ مِن أكرَمِ المَعادِنِ مَحتِداً، وأفضَلِ المَنابِتِ مَنبِتاً، مِن أمنَعِ ذِروَةٍ وأعَزِّ أرومَةٍ‌، مِنَ الشَّجَرَةِ الَّتي صاغَ اللّهُ مِنها أنبِياءَهُ وَانتَجَبَ مِنها امَناءَهُ‌، الطَّيِّبَةِ العودِ، المُعتَدِلَةِ العَمودِ، الباسِقَةِ الفُروعِ‌، النّاضِرَةِ الغُصونِ‌، اليانِعَةِ الثِّمارِ، الكَريمَةِ الحَشا، في كَرَمٍ غُرِسَت، وفي حَرَمٍ انبِتَت، وفيهِ تَشَعَّبَت وأثمَرَت وعَزَّت وَامتَنَعَت، فَسَمَت بِهِ وشَمَخَت، حَتّى أكرَمَهُ اللّهُ عز و جل بِالرّوحِ‌8.


1) . التغابن: 8.

2) . النساء: 174.

3) . الشورى: 52.

4) . كنز العمّال: ج 1 ص 517 ح 2309 نقلاً عن شعب الإيمان.

5) . مجمع البيان: ج 10 ص 432، بحار الأنوار: ج 89 ص 232 ح 66؛ تاريخ الطبري: ج 2 ص 394 عن سعيد بن عبدالرحمن الجمعي، تفسير القرطبي: ج 18 ص 98.

«پس به خدا و فرستادۀ او و نورى كه فرو فرستاديم، ايمان آوريد، و خدا، به آنچه مى كنيد، آگاه است».

«اى مردم! در حقيقت، براى شما از جانب پروردگارتان، برهانى آمده است و ما نورى روشنگر به سوى شما فرو فرستاديم».

«تو نه مى دانستى كتاب چيست و نه ايمان [كدام است‌؟]؛ ولى آن را نورى گردانيديم كه به هر كس از بندگان خود كه بخواهيم، به وسيلۀ آن، راه را مى نماييم».

حديث

58.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: قرآن، نور روشنگر، ياد استوار و راه راست است.

59.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: سپاس، خداى راست. او را مى ستايم و از او يارى مى طلبم و از او آمرزش مى خواهم و راه نمايى مى جويم. به او ايمان دارم و كفر نمى ورزم، و با هر كه به او كفر ورزد، دشمنى مى نمايم. گواهى مى دهم كه معبودى جز خداى يگانه و بى انباز نيست.

گواهى مى دهم كه محمّد، بنده و فرستادۀ اوست. او را با هدايتگرى و نور و اندرز فرستاد، در زمانى كه مدّت ها مى گذشت و پيامبرى نيامده بود، و مردم، در [نادانى و] گم راهى به سر مى بردند، و اين پاره از زمان، گسسته(1)و قيامت، نزديك شده و مهلت، سر آمده بود.

60. امام على عليه السلام: گواهى مى دهم كه محمّد، بنده و فرستادۀ اوست. در بهترين قرارگاه، نهاده شده بود و از گرامى ترين پشت ها و رحِم هاى پاك گشته، به يكديگر منتقل مى شد و از شريف ترين نژاد و برترين رستنگاه، بيرون آورده شد؛ از بلندترين قلّه و نيرومندترين ريشه؛ از درختى كه خداوند، پيامبرانش را از آن بر آورْد و امانتداران [وحى] خود را از آن برگزيد؛ [درختى با] چوبى پاك و معطّر، تنه اى راست، شاخه هايى خرّم، ميوه هايى رسيده و آكنده از بزرگوارى؛ [درختى كه] در بزرگوارى، غَرْس شد و در حرم، روييد و در همان جا، شاخسار بر آورْد و به بار نشست و نيرو گرفت و تنومند شد، و بلندى يافت و سر بهد.

1) . شايد مقصود از گسستگى زمان، فاصلۀ فرهنگى ميان نسل ها در آن زمان و يا جدايى مردم آن روزگار از هدايت پيامبران و اولياى الهى باشد.

الأَمينِ‌، وَالنّورِ المُبينِ‌، وَالكِتابِ المُستَبينِ‌.(1)

61.

عنه عليه السلام - في بِعثَةِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله -: أرسَلَهُ عَلى حينِ فَترَةٍ مِنَ الرُّسُلِ‌، وطولِ هَجعَةٍ مِنَ الاُمَمِ‌، وَانتِقاضٍ مِنَ المُبرَمِ‌، فَجاءَهُم بِتَصديقِ الَّذي بَينَ يَدَيهِ‌، وَالنّورِ المُقتَدى بِهِ‌، ذلِكَ القُرآنُ فَاستَنطِقوهُ‌.(2)

62.

عنه عليه السلام - في بِعثَةِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله -: ابتَعَثَهُ بِالنّورِ المُضيءِ‌، وَالبُرهانِ الجَلِيِّ‌، وَالمِنهاجِ البادي، وَالكِتابِ الهادي.(3)

63.

عنه عليه السلام: أشهَدُ أنَّ مُحَمَّداً عَبدُهُ ورَسولُهُ‌، أرسَلَهُ بِالنّورِ السّاطِعِ وَالضِّياءِ المُنيرِ.(4)

64.

عنه عليه السلام - في بَيانِ مَوضِعِهِ مِن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله -: لَقَد كانَ يُجاوِرُ في كُلِّ سَنَةٍ بِحِراءَ فَأَراهُ ولا يَراهُ غَيري، ولَم يَجمَع بَيتٌ واحِدٌ يَومَئِذٍ فِي الإِسلامِ غَيرَ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله وخَديجَةَ وأنَا ثالِثُهُما، أرى نورَ الوَحيِ وَالرِّسالَةِ‌، وأشُمُّ ريحَ النُّبُوَّةِ‌.(5)

65.

الإمام الحسن عليه السلام: إنَّ هذَا القُرآنَ فيهِ مَصابيحُ النّورِ وشِفاءُ الصّدورِ، فَليَجلُ جالٍ بَصَرَهُ‌، وَليُلحِمِ‌(6)الصِّفَةَ فِكرَهُ‌، فَإِنَّ التَّفَكُّرَ حَياةُ قَلبِ البَصيرِ، كَما يَمشِي المُستَنيرُ فِي الظُّلُماتِ بِالنّورِ.(7)5.


1) . التوحيد: ص 72 ح 26، عيون أخبار الرضا عليه السلام: ج 1 ص 124 ح 15 كلاهما عن الهيثم بن عبد اللّه الرّماني عن الإمام الرضا عن آبائه عليهم السلام، بحار الأنوار: ج 4 ص 222 ح 2.

2) . نهج البلاغة: الخطبة 158، بحار الأنوار: ج 18 ص 222 ح 57.

3) . نهج البلاغة: الخطبة 161، بحار الأنوار: ج 18 ص 222 ح 58.

4) . شرح نهج البلاغة لابن ميثم البحراني: ج 1 ص 297، بحار الأنوار: ج 32 ص 14 ح 6.

5) . نهج البلاغة: الخطبة 192، الطرائف: ص 415 عن أبي ذرّ وفيه «يجاوز... بحراً» بدل «يجاور... بحراء»، المناقب لابن شهر آشوب: ج 2 ص 180 وفيه ذيله من «ولم يجمع بيت...»، بحار الأنوار: ج 14 ص 475 ح 37.

6) . ألْحَمَ‌: وقف عنده، أو أقام ولم يبرح (النهاية: ج 4 ص 240 «لحم»).

7) . العُدد القويّة: ص 38 ح 49، نزهة الناظر: ص 73 ح 18، كشف الغمّة: ج 2 ص 199 وفيه «بضوئه» بدل «بصره» وفي الأخيرين «وليلجم» بدل «وليلحم»، بحار الأنوار: ج 92 ص 32 ح 35.

فلك كشيد، تا آن كه خداوند عز و جل او را با [فرستادن] روح الأمين و [نزول] نور مبين و كتاب روشن، مفتخر ساخت.

61.

امام على عليه السلام - در بارۀ بعثت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله -: خداوند، او را در زمانى فرستاد كه مدّت ها پيامبرى نيامده بود و مردمان، در خوابى دراز، فرو رفته بودند و رشتۀ تافته و در هم تنيده [ى دين و احكام الهى]، از هم گسيخته بود. در چنين هنگامى، كتابى را براى آنان آورد كه آنچه [يعنى تورات و انجيل] را كه پيش از او آمده بود، تصديق مى كرد و نورى سزاوارِ پيروى بود. آن [كتاب و نور]، قرآن است. پس، از آن بخواهيد تا سخن بگويد.

62.

امام على عليه السلام - در بارۀ بعثت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله -: او را با نورى تابناك و برهانى آشكار و راهى پيدا و كتابى راه نما فرستاد.

63.

امام على عليه السلام: گواهى مى دهم كه محمّد، بنده و فرستادۀ اوست. او را با نورى درخشان و پرتوى تابان فرستاد.

64.

امام على عليه السلام - در بيان جايگاه خود نسبت به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله -: هر سال در كوه حرا اقامت مى گُزيد، و من، او را مى ديدم [و ملاقات مى كردم] و كسى جز من، او را نمى ديد [و ملاقات نمى كرد]. آن روزها، [اهل] هيچ خانه اى به اسلام در نيامده بود، مگر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و خديجه، و من، سومينِ آنها بودم. نور وحى و رسالت را مى ديدم و رايحۀ نبوّت را مى بوييدم.

65.

امام حسن عليه السلام: به راستى كه در اين قرآن، چراغ هاى روشنايى و شفاى سينه هاست.

پس جلا دهنده، بايد كه به نور آن، [ديدۀ دل خويش را] جلا دهد و انديشه اش را در اوصاف آن، به درنگ وا دارد؛(1)چرا كه انديشيدن [در قرآن]، مايۀ حيات دلِ شخص بينش وَر است، همچنان كه آدمى در تاريكى ها، با كمك نور، راه خود را مى پيمايد.د.


1) . يا: شخص تيزبين بايد دقّت نظر داشته باشد و اين دقّت را تا رسيدن به صفات آن، ادامه دهد.

2/1-19: هُدىً‌

الكتاب

«ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ‌».(1)

«فَقَدْ جاءَكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ هُدىً وَ رَحْمَةٌ‌».(2)

«هذا بَصائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ وَ هُدىً وَ رَحْمَةٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ‌».(3)

«تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْحَكِيمِ * هُدىً وَ رَحْمَةً لِلْمُحْسِنِينَ‌».(4)

«هذا هُدىً وَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآياتِ رَبِّهِمْ لَهُمْ عَذابٌ مِنْ رِجْزٍ أَلِيمٌ‌».(5)

«وَ لَقَدْ جِئْناهُمْ بِكِتابٍ فَصَّلْناهُ عَلى عِلْمٍ هُدىً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ‌».(6)

الحديث

66.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: القُرآنُ هُدىً مِنَ الضَّلالَةِ‌، وتِبيانٌ مِنَ العَمى‌، وَاستِقالَةٌ‌(7)مِنَ العَثرَةِ‌، ونورٌ مِنَ الظُّلمَةِ‌، وضِياءٌ مِنَ الأَحداثِ‌، وعِصمَةٌ مِنَ الهَلَكَةِ‌، ورُشدٌ مِنَ الغَوايَةِ‌، وبَيانٌ مِنَ الفِتَنِ‌، وبَلاغٌ مِنَ الدُّنيا إلَى الآخِرَةِ‌.(8)

67.

عنه صلى الله عليه و آله: إنَّ هذَا القُرآنَ هُوَ النّورُ المُبينُ‌... ومَن آثَرَهُ عَلى ما سِواهُ‌، هَداهُ اللّهُ‌، ومَنه.


1) . البقرة: 2.

2) . الأنعام: 157.

3) . الأعراف: 203.

4) . لقمان: 2-3.

5) . الجاثية: 11.

6) . الأعراف: 52 وراجع: يونس: 57، النحل: 64 و 89 و 102، النمل: 2 و 77، فصّلت: 44، البقرة: 97 و 185، آل عمران: 138، الشورى: 52، الجاثية: 20، الزمر: 23.

7) . أقال اللّه عثرتك: أي صفح عنك (تاج العروس: ج 15 ص 644 «قيل»).

8) . الكافي: ج 2 ص 600 ح 8 عن الإمام الصادق عليه السلام، تفسير العيّاشي: ج 1 ص 5 ح 8 وفيه «الأحزان» بدل «الأحداث»، بحار الأنوار: ج 92 ص 26 ح 28؛ المعجم الكبير: ج 18 ص 91 ح 165 عن الجارود نحوه.

2/1-19: هُدى (ره نمون)

قرآن

«اين است كتابى كه در [حقّانيت] آن، هيچ ترديدى نيست، و براى پرهيزگاران، راه نماست».

«اينك حجّتى از جانب پروردگارتان براى شما آمده، و ره نمون و رحمتى».

«اين [قرآن]، بينش هايى از جانب پروردگار شماست و براى مردمى كه ايمان مى آورند، ره نمون و رحمتى است».

«اينهاست آيات كتاب حكمت آموز. ره نمون و رحمتى است براى نيكوكاران».

«اين [كتاب] ره نمونى است، و كسانى كه آيات پروردگارشان را انكار كردند، برايشان عذابى دردناك از پليدى است».

«در حقيقت، ما براى آنان، كتابى آورديم كه آن را از روى دانش، روشن و شيوا ساخته ايم، و براى گروهى كه ايمان مى آورند، ره نمون و رحمتى است».

حديث

66.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: قرآن، در گم راهى ها، راه نماست و دل هاى كور را بينا مى سازد و از لغزش ها جلوگيرى مى كند و روشنايى بخش تاريكى هاست و در پيشامدها، پرتوافشانى مى كند و از نابودى، نگه مى دارد و از كج روى، به راه مى آورد و در فتنه ها، راه گشاست و از دنيا به [سعادت] آخرت مى رساند.

67.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: به راستى كه اين قرآن، نورى روشنگر است.... هر كس آن را بر ديگر چيزها مقدّم كند، خداوند، راه نمايى اش مى كند و هر كس از غير آن ره جويد،

طَلَبَ الهُدى في غَيرهِ‌، اضَلَّهُ اللّهُ ومَن جَعَلَهُ شِعارَهُ ودِثارَهُ‌، اسعَدَهُ اللّهُ وَمَن جَعَلَهُ إمامَهُ الَّذي يَقتَدي بِهِ ومُعَوَّلَهُ‌(1)الَّذي يَنتَهي إلَيهِ‌، أدّاهُ اللّهُ إلى جَنّاتِ النَّعيمِ وَالعَيشِ السَّليمِ‌.(2)

68.

عنه صلى الله عليه و آله: اوصيكُم بِتَقوَى اللّهِ عز و جل وَالقُرآنِ‌، فَإِنَّهُ نورُ الظُّلمَةِ وهُدَى النَّهارِ، فَاتلوهُ عَلى ما كانَ مِن جَهدٍ وفاقَةٍ‌.(3)

69.

الإمام عليّ عليه السلام: إنَّ القُرآنَ حَقٌّ ونورٌ وهُدىً ورَحمَةٌ وشِفاءٌ لِلمُؤمِنينَ‌.(4)

70.

عنه عليه السلام: أنزَلَ عَلَيهِ الكِتابَ نوراً لا تُطفَأُ مَصابيحُهُ‌... وعِزّاً لِمَن تَوَلّاهُ‌، وسِلماً لِمَن دَخَلَهُ‌، وهُدىً لِمَنِ ائتَمَّ بِهِ‌، وعُذراً لِمَنِ انتَحَلَهُ‌(5)، وبُرهاناً لِمَن تَكَلَّمَ بِهِ‌.(6)

2/1-20: بُشرى‌، بَشيرٌ

«طس تِلْكَ آياتُ الْقُرْآنِ وَ كِتابٍ مُبِينٍ * هُدىً وَ بُشْرى لِلْمُؤْمِنِينَ‌».(7)

«وَ هذا كِتابٌ مُصَدِّقٌ لِساناً عَرَبِيًّا لِيُنْذِرَ الَّذِينَ ظَلَمُوا وَ بُشْرى لِلْمُحْسِنِينَ‌».(8)

«وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْ‌ءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً وَ بُشْرى لِلْمُسْلِمِينَ‌».(9)9.


1) . عَوَّلْتُ‌: أي استعنت (النهاية: ج 3 ص 322 «عول»).

2) . التفسير المنسوب إلى الإمام العسكري عليه السلام: ص 449 ح 297، بحار الأنوار: ج 92 ص 31 ح 34.

3) . تاريخ دمشق: ج 36 ص 417 ح 7385، الفردوس: ج 1 ص 427 ح 1740 نحوه وكلاهما عن سمرة بن جُندب، كنز العمّال: ج 15 ص 933 ح 43601؛ الكافي: ج 2 ص 600 ح 6 عن أبي جميلة عن الإمام الصادق عن الإمام عليّ عليهما السلام نحوه.

4) . كتاب سليم بن قيس: ج 2 ص 771 ح 25، بحار الأنوار: ج 33 ص 155 ح 421.

5) . انتحله: انتسب إليه (الصحاح: ج 5 ص 1826 «نحل»).

6) . نهج البلاغة: الخطبة 198، بحار الأنوار: ج 92 ص 21 ح 21.

7) . النمل: 1 و 2.

8) . الأحقاف: 12.

9) . النحل: 89.

خداوند، گم راهش مى گذارد و هر كس آن را همه چيزِ خود كند، خداوند، خوش بختش مى كند و هر كس آن را فرا پيش خود بدارد و در پىِ آن روان شود و در رسيدن به مقصد خويش، آن را تكيه گاه خود قرار دهد، خداوند، او را به باغ هاى پُرنعمت و زندگىِ خوش و بى گزند مى رساند.

68.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: شما را به پروا كردن از خداوند عز و جل و [تمسّك به] قرآن، سفارش مى كنم؛ چرا كه قرآن، در تاريكى، نور است و در روز، راه نما. پس آن را - اگر چه در حال رنج و فقر باشيد -، بخوانيد.

69.

امام على عليه السلام: به راستى كه قرآن، حقيقت است و روشنايى و ره نمون و رحمت و شفا براى مؤمنان.

70.

امام على عليه السلام: [خداوند،] كتاب (قرآن) را بر او فرو فرستاد، چونان نورى كه چراغ هايش، خاموشى نمى گيرد.... براى هر كه از آن پيروى كند، [مايۀ] عزّت است و براى هر كه به آن وارد شود، [مايۀ] سلامت است و براى هر كه آن را پيشواى خويش گيرد، راه نماست و براى هر كه خود را به آن نسبت دهد، عذر [و حجّت] است و براى هر كه بِدان سخن گويد، برهان است.

2/1-20: بُشرى (مژدگانى)، بشير (مژده دهنده)

2/1-20: بُشرى (مژدگانى)(1)، بشير (مژده دهنده)(2)

«طا. سين! اينها آيات قرآن و كتابى روشن است. ره نمون و مژدگانى براى مؤمنان است».

«و اين [قرآن]، كتابى است به زبان عربى كه تصديق كننده [ى تورات] است، تا به كسانى كه ستم كرده اند، هشدار دهد و براى نيكوكاران، مژدگانى باشد».

«و اين كتاب را كه روشنگر هر چيزى است و براى مسلمانان، ره نمون و رحمت و مژدگانى است، بر تو فرو فرستاديم».


1) . «بشرى»: مژدگانى؛ اسم است، براى آن چيزى كه بدان بشارت و مژده داده مى شود. سرشارى قرآن از علم و حكمت و جمال و ديگر كمالات و گنجينه ها و ثروت هاى معنوى، به حق، آن را مايۀ بشارت گردانيده است.

2) . «بشير»، صفت مشبّهه است به معناى مژده دهنده؛ زيرا قرآن كريم به حيات طيّبه و خير و سعادت دنيا و آخرت، بشارت مى دهد.

«قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّكَ بِالْحَقِّ لِيُثَبِّتَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ هُدىً وَ بُشْرى لِلْمُسْلِمِينَ‌».(1)

«قُلْ مَنْ كانَ عَدُوًّا لِجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلى قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللّهِ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ وَ هُدىً وَ بُشْرى لِلْمُؤْمِنِينَ‌».(2)

«كِتابٌ فُصِّلَتْ آياتُهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ * بَشِيراً وَ نَذِيراً فَأَعْرَضَ أَكْثَرُهُمْ فَهُمْ لا يَسْمَعُونَ‌».(3)

2/1-21: نَذيرٌ

«تَبارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعالَمِينَ نَذِيراً».(4)

2/1-22: بَصائِرُ(5)، تَبصِرَةٌ‌(6)

«قَدْ جاءَكُمْ بَصائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ عَمِيَ فَعَلَيْها وَ ما أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفِيظٍ».(7)

«هذا بَصائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ وَ هُدىً وَ رَحْمَةٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ‌».(8)

«هذا بَصائِرُ لِلنّاسِ وَ هُدىً وَ رَحْمَةٌ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ‌».(9)0.


1) . النحل: 102.

2) . البقرة: 97.

3) . فصّلت: 3 و 4.

4) . الفرقان: 1.

5) . «البصائر» جمع «البصيرة»؛ وهي اسم المصدر بمعنى ما يعطي الفطنة والبَصَر. فكما أنّ القرآن وكلَّ آية منه ممّا يوجب البصيرة، فكذلك كلّ نكتة منه يوجب ذلك.

6) . «التبصِرة» مصدر باب تفعيل، غير أنّها في مثل ما نحن فيه تستعمل كاسم المصدر أو بمعنى اسم الفاعل منه؛ أعني «مُبَصِّراً».

7) . الأنعام: 104.

8) . الأعراف: 203.

9) . الجاثية: 20.

«بگو: روح القُدُس، آن را از طرف پروردگارت، به حق فرو آورده تا كسانى را كه ايمان آورده اند، استوار گردانَد، و براى مسلمانان، ره نمون و مژدگانى است».

«بگو: كسى كه دشمن جبرئيل است [در واقع، دشمن خداست] كه او به فرمان خدا، قرآن را بر قلبت نازل كرده است، در حالى كه تأييد كنندۀ [كتاب هاى آسمانىِ‌] پيش از آن، و ره نمون و مژدگانى براى مؤمنان است».

«كتابى است كه آيات آن، تفصيل داده شده است. قرآنى به زبان عربى براى مردمى كه مى دانند و مژده دهنده و هشداربخش است؛ ليكن بيشتر آنان، روى گردان شده اند و در نتيجه نمى شنوند».

2/1-21: نذير (هشدار دهنده)

«بزرگ است كسى كه بر بندۀ خود، فرقان را فرو فرستاد تا براى جهانيان، هشدار دهنده اى باشد».

2/1-22: بصائر (بينايى ها)، تبصره (بينش افزا)

«به راستى، بينايى هايى از جانب پروردگارتان براى شما آمده است. پس هر كه ببيند، به سود خود اوست، و هر كه كور بمانَد، به زيان خود اوست، و من بر شما، نگهبان نيستم».

«اينها بينايى هايى است از جانب پروردگارتان، و ره نمون و رحمتى است براى گروهى كه ايمان مى آورند».

«اين [كتاب]، بينايى هايى است براى مردم، و ره نمون و رحمتى است براى گروهى كه يقين دارند».

«تَبْصِرَةً وَ ذِكْرى لِكُلِّ عَبْدٍ مُنِيبٍ‌».(1)

2/1-23: الحِكمَةُ‌، الحَكيمُ‌

«وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَ ما أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنَ الْكِتابِ وَ الْحِكْمَةِ يَعِظُكُمْ بِهِ‌».(2)

«حِكْمَةٌ بالِغَةٌ فَما تُغْنِ النُّذُرُ».(3)

«وَ اذْكُرْنَ ما يُتْلى فِي بُيُوتِكُنَّ مِنْ آياتِ اللّهِ وَ الْحِكْمَةِ إِنَّ اللّهَ كانَ لَطِيفاً خَبِيراً».(4)

«وَ الْقُرْآنِ الْحَكِيمِ‌».(5)

«تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْحَكِيمِ‌».(6)

«وَ إِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتابِ لَدَيْنا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ‌».(7)

«ذلِكَ نَتْلُوهُ عَلَيْكَ مِنَ الْآياتِ وَ الذِّكْرِ الْحَكِيمِ‌».(8)

2/1-24: حُكمٌ‌

«وَ كَذلِكَ أَنْزَلْناهُ حُكْماً عَرَبِيًّا وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ بَعْدَ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ ما لَكَ مِنَ اللّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا واقٍ‌».(9)7.


1) . ق: 8.

2) . البقرة: 231.

3) . القمر: 5.

4) . الأحزاب: 34.

5) . يس: 2.

6) . يونس: 1، لقمان: 2.

7) . الزخرف: 4.

8) . آل عمران: 58.

9) . الرعد: 37.

«بينش افزا و ياد آور است براى هر بندۀ توبه كارى».

1‌-‌23/2: حكمت، حكيم (فرزانه)

«و نعمت خدا را بر خود به ياد آوريد و [بخصوص] آيات و حكمتى را كه براى شما نازل كرده است و به [وسيلۀ] آن شما را اندرز مى دهد».

«حكمت رسا [ى حق، اين بود]؛ ليكن هشدارها سودى نداشتند».

«و آنچه را كه از آيات خدا و حكمت (سخنان خردمندانه) در خانه هاى شما خوانده مى شود، ياد كنيد. به راستى كه خداوند، همواره ريزبين و آگاه است».

«سوگند به قرآن حكمت آميز!».

«اينها، آيات كتاب حكمت آميز است».

«و همانا كه آن، در كتاب اصلى (لوح محفوظ)، در نزد ما، سختْ والا و حكمت آميز است».

«اينها آيات و ياد آورِ حكمت آميزى است كه ما بر تو مى خوانيم».

2/1-24: حُكم (فرمان/حكمت)

«و بدين سان، آن (قرآن) را فرمانى (/حكمتى) روشن، فرو فرستاديم، و اگر پس از دانشى كه به تو رسيده است، از خواسته هاى آنان پيروى كنى، در برابر خدا، هيچ دوست و حمايتگرى نخواهى يافت».

2/1-25: الحَقُّ‌

الكتاب

«تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ وَ الَّذِي أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ الْحَقُّ‌».(1)

«بَلْ جاءَ بِالْحَقِّ وَ صَدَّقَ الْمُرْسَلِينَ‌».(2)

«لَقَدْ جاءَكَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَلا تَكُونَنَّ مِنَ المُمْتَرِينَ‌».(3)

الحديث

71. الإمام عليّ عليه السلام: إنَّ القُرآنَ حَقٌّ‌، ونورٌ، وهُدىً‌، ورَحمَةٌ‌، وشِفاءٌ لِلمُؤمِنينَ‌.(4)

2/1-26: عِلمٌ‌

«وَ لَقَدْ جِئْناهُمْ بِكِتابٍ فَصَّلْناهُ عَلى عِلْمٍ هُدىً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ‌».(5)

2/1-27: عَظيمٌ‌

«وَ لَقَدْ آتَيْناكَ سَبْعاً مِنَ الْمَثانِي وَ الْقُرْآنَ الْعَظِيمَ‌».(6)7.


1) . الرعد: 1.

2) . الصافّات: 37.

3) . يونس: 94. وراجع: البقرة: 91، الأنعام: 5، المائدة: 83 و 84، الأنفال: 32، يونس: 108، الحجّ‌: 54، القصص: 53، العنكبوت: 68، السجدة: 3، سبأ: 6، الزخرف: 29 و 30، الأحقاف: 7، محمّد: 2، ق: 5، الحديد: 16.

4) . كتاب سليم بن قيس: ج 2 ص 771 ح 25 عن سُليم وعمر بن أبي سلمة، بحار الأنوار: ج 33 ص 155 ح 421.

5) . الأعراف: 52.

6) . الحجر: 87.

2/1-25: حق (حقيقت)

قرآن

«اين است آيات كتاب، و آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده، حق است».

«بلكه حقيقت را آورده و فرستادگان را تصديق كرده است».

«قطعاً، حقيقت از جانب پروردگارت به سوى تو آمده است. پس زنهار! از ترديد كنندگان مباش».

حديث

71. امام على عليه السلام: به راستى كه قرآن، حقيقت است و روشنايى و ره نمون و رحمت و شفا براى مؤمنان.
2/1-26: علم (دانش)

«و در حقيقت، ما براى آنان، كتابى آورديم كه آن را از روى دانش، روشن و شيوا ساخته ايم، و براى گروهى كه ايمان مى آورند، ره نمون و رحمت است».

ر. ك: بقره: آيۀ 120 و 145، آل عمران: آيۀ 61، انعام: آيۀ 148، اسرا: آيۀ 107.

2/1-27: عظيم (بزرگ)

«و به راستى، به تو هفت آيه از آيات (سورۀ حمد) و قرآنِ بزرگ را داديم».

2/1-28: عَزيزٌ

الكتاب

«إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِالذِّكْرِ لَمّا جاءَهُمْ وَ إِنَّهُ لَكِتابٌ عَزِيزٌ * لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ».(1)

الحديث

72. الإمام الحسن عليه السلام: قيلَ لِرَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله: إنَّ امَّتَكَ سَتَفتَتِنُ‌، فَسُئِلَ مَا المَخرَجُ مِن ذلِكَ؟

فَقالَ صلى الله عليه و آله: كِتابُ اللّهِ العَزيزُ.(2)

73. التوحيد عن عليّ بن سالم عن أبيه: سَأَلتُ الصّادِقَ جَعفَرَ بنَ مُحَمَّدٍ عليه السلام فَقُلتُ لَهُ‌: يَابنَ رَسولِ اللّهِ‌، ما تَقولُ فِي القُرآنِ؟

فَقالَ‌: هُوَ كَلامُ اللّهِ‌، وقَولُ اللّهِ‌، وكِتابُ اللّهِ‌، ووَحيُ اللّهِ وتَنزيلُهُ‌، وهُوَ الكِتابُ العَزيزُ الَّذي لا يَأتيهِ الباطِلُ مِن بَينِ يَدَيهِ ولا مِن خَلفِهِ‌، تَنزيلٌ مِن حَكيمٍ حَميدٍ.(3)

2/1-29: عَلِيٌّ‌

«وَ إِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتابِ لَدَيْنا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ‌».(4)4.


1) . فصّلت: 41-42.

2) . تفسير العيّاشي: ج 1 ص 6 ح 11، بحار الأنوار: ج 92 ص 27 ح 30؛ سنن الدارمي: ج 2 ص 893 ح 3211 عن جابر عن الإمام عليّ عليه السلام نحوه، كنز العمّال: ج 1 ص 379 ح 1647 وراجع: المعجم الكبير: ج 20 ص 84 ح 160 وحلية الأولياء: ج 5 ص 253.

3) . التوحيد: ص 224 ح 3، الأمالي للصدوق: ص 639 ح 861، روضة الواعظين: ص 46، بحار الأنوار: ج 92 ص 117 ح 3.

4) . الزخرف: 4.

2/1-28: عزيز (آسيب ناپذير)

2/1-28: عزيز (آسيب ناپذير)(1)

قرآن

«كسانى كه به اين قرآن - چون بديشان مى رسد -، كفر بورزند [، به كيفر خود خواهند رسيد]، و به راستى كه آن، كتابى نيرومند است. از پيشِ رو و از پشتِ سرش، باطل بِدان راه نمى يابد. فرو فرستاده اى است از سوى فرزانه اى ستوده».

حديث

72. امام حسن عليه السلام: به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله گفته شد: به زودى، امّت تو در فتنه، گرفتار مى آيند.

آن گاه از ايشان سؤال شد كه: راه بيرون رفتن از آن فتنه [ها] چيست‌؟

فرمود: «[عمل كردن به] كتاب آسيب ناپذير خداوند».

73. التوحيد - به نقل از على بن سالم، از پدرش -: از امام صادق عليه السلام سؤال كردم و گفتم:

اى فرزند پيامبر خدا! نظر شما در بارۀ قرآن چيست‌؟

فرمود: «آن، كلام خدا و سخن خدا و كتاب خدا و وحى خدا و فرو فرستاده از جانب اوست. آن، كتاب آسيب ناپذيرى است كه نه از پيشِ روى آن و نه از پشتِ سرش، باطل بِدان راه نمى يابد، و فرو فرستاده از سوى فرزانه اى ستوده است».

2/1-29: عَلى (والا)

«و همانا آن، در كتاب اصلى (لوح محفوظ)، در نزد ما، سختْ والا و حكمت آميز است».


1) . عزيز: شكست ناپذير؛ نيرومند؛ نفوذناپذير؛ استوار؛ گران مايه؛ ارجمند.

2/1-30: عَرَبِيٌّ‌

الكتاب

«وَ كَذلِكَ أَنْزَلْناهُ حُكْماً عَرَبِيًّا وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ بَعْدَ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ ما لَكَ مِنَ اللّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا واقٍ‌».(1)

«إِنّا أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ‌».(2)

«قُرْآناً عَرَبِيًّا غَيْرَ ذِي عِوَجٍ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ‌».(3)

«كِتابٌ فُصِّلَتْ آياتُهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ‌».(4)

الحديث

74.

الإمام الباقر عليه السلام - في قَولِهِ تَعالى‌: «لَوْ لا فُصِّلَتْ آياتُهُ ءَ أَعْجَمِيٌّ وَ عَرَبِيٌّ‌»(5)-: لَو كانَ هذَا القُرآنُ أعجَمِيّاً(6)لَقالوا كَيفَ نَتَعَلَّمُهُ ولِسانُنا عَرَبِيٌّ وأتَيتَنا بِقُرآنٍ أعجَمِيٍّ‌! فَأَحَبَّ اللّهُ أن يُنَزِّلَهُ بِلِسانِهِم، وقَد قالَ اللّهُ عز و جل: «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاّ بِلِسانِ قَوْمِهِ‌»(7).(8)

75.

عنه عليه السلام: ما أنزَلَ اللّهُ تَعالى كِتاباً ولا وَحياً إلّابِالعَرَبِيَّةِ‌، فَكانَ يَقَعُ في مَسامِعِ الأَنبِياءِ عليهم السلام بِأَلسِنَةِ قَومِهِم، وكانَ يَقَعَ في مَسامِعِ نَبِيِّنا صلى الله عليه و آله بِالعَرَبِيَّةِ‌، فَإِذا كَلَّمَ بِهِ قَومَهُ‌2.


1) . الرعد: 37.

2) . يوسف: 2.

3) . الزمر: 28.

4) . فصّلت: 3 وراجع: الزخرف: 3، الشورى: 7، النحل: 103، الرعد: 37، طه: 113، الشعراء: 195، فصّلت: 44، الأحقاف: 12.

5) . فصّلت: 44.

6) . الأعجميّ‌: كلّ لغة خالصة من العربيّة (مجمع البحرين: ج 2 ص 1170 «عجم»).

7) . إبراهيم: 4.

8) . تفسير القمّي: ج 2 ص 266 عن أبي الجارود، بحار الأنوار: ج 17 ص 209 ح 12.

2/1-30: عربى

قرآن

«و بدين سان، آن (قرآن) را فرمانى (/حكمتى) روشن، فرو فرستاديم، و اگر پس از دانشى كه به تو رسيده است، از خواسته هاى آنان پيروى كنى، در برابر خدا، هيچ دوست و حمايتگرى نخواهى يافت».

«ما آن را قرآنى عربى فرو فرستاديم. باشد كه بينديشيد».

«قرآنى عربى و بى هيچ كژى. باشد كه پروا پيشه كنند».

«كتابى است كه آيات آن، به روشنى بيان گرديده است؛ قرآنى عربى، براى مردمى كه مى دانند».

حديث

74.

امام باقر عليه السلام - در بارۀ اين سخن خداوند متعال: «چرا آيه هاى آن، به روشنى بيان نشده است‌؟ [كتابى] غير عربى و [مخاطب آن، مردم] عرب زبان؟» -: اگر اين قرآن، غير عربى بود، [عرب ها] مى گفتند: «در حالى كه زبان ما عربى است، چگونه قرآنى را كه به زبان غير عربى براى ما آمده است، فرا بگيريم‌؟!». پس خدا، دوست داشت كه آن را به زبان ايشان، فرو فرستد. خداوند عز و جل فرموده است: «و ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم، مگر به زبان مردم خودش».

75.

امام باقر عليه السلام: خداوند متعال، هيچ كتابى و وحى اى نفرستاد، مگر به زبان عربى؛ امّا پيامبران عليهم السلام آن را به زبان قومشان مى شنيدند و پيامبر ما، آن را به زبان عربى مى شنيد. بنا بر اين، چون آن را براى قومش مى گفت، به زبان عربى بيان مى نمود و

كَلَّمَهُم بِالعَرَبِيَّةِ‌، فَيَقَعُ في مَسامِعِهِم بِلِسانِهِم.(1)

76. الإمام الصادق عليه السلام: تَعَلَّمُوا العَرَبِيَّةَ‌؛ فَإِنَّها كَلامُ اللّهِ الَّذي تَكَلَّمَ‌(2)بِهِ خَلقَهُ‌.(3)

2/1-31: قَيِّمٌ‌، قَيِّمَةٌ‌

«قَيِّماً لِيُنْذِرَ بَأْساً شَدِيداً مِنْ لَدُنْهُ وَ يُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً حَسَناً».(4)

«رَسُولٌ مِنَ اللّهِ يَتْلُوا صُحُفاً مُطَهَّرَةً * فِيها كُتُبٌ قَيِّمَةٌ‌».(5)

2/1-32: نَبَأٌ

«قُلْ هُوَ نَبَأٌ عَظِيمٌ * أَنْتُمْ عَنْهُ مُعْرِضُونَ‌».(6)

ص: 67 و 68.

2/1-33: وَحيٌ‌

الكتاب

«إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْيٌ يُوحى‌».(7)4.


1) . علل الشرائع: ص 126 ح 8 عن مسلم بن خالد المكّي عن الإمام الصادق عنه عليهما السلام، بحار الأنوار: ج 16 ص 134 ح 73 وج 18 ص 263 ح 19.

2) . في بحار الأنوار: «يكلّم».

3) . الخصال: ص 258 ح 134 عن أسلميّ عن أبيه، بحار الأنوار: ج 1 ص 212 ح 7.

4) . الكهف: 2.

5) . البيّنة: 2 و 3.

6) .

7) . النجم: 4.

آنها هم به زبان خودشان مى شنيدند.

76. امام صادق عليه السلام: زبان عربى را بياموزيد؛ زيرا كلام [و زبان] خداست كه با آن، با آفريدگانش سخن گفته است.
2/1-31: قيّم (راست)، قيّمه (استوار)

«[كتابى] راست [و بى هيچ كژى] تا [گنهكاران را] از جانب خود به عذابى سخت، بيم دهد و به مؤمنانى كه كارهاى شايسته مى كنند، مژده دهد كه براى آنان، مزدى نيكو خواهد بود».

«فرستاده اى از جانب خدا كه [بر آنان] صحيفه هايى پاك را تلاوت كند كه در آنها، نوشته هاى استوار است».

2/1-32: نبأ (خبر)

«بگو: آن [كتاب]، خبر بزرگى است [كه] شما از آن، روى گردانيد».

2/1-33: وحى (پيغام غيبى)

قرآن

«آن نيست، مگر پيغامى غيبى كه فرستاده مى شود».

«قُلْ إِنَّما أُنْذِرُكُمْ بِالْوَحْيِ‌».(1)

«قُلْ إِنَّما أَتَّبِعُ ما يُوحى إِلَيَّ مِنْ رَبِّي».(2)

«وَ اتَّبِعْ ما يُوحى إِلَيْكَ وَ اصْبِرْ حَتّى يَحْكُمَ اللّهُ وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمِينَ‌».(3)

الحديث

77. الإمام الصّادقُ عليه السلام - وقَد سُئِلَ‌: ما تَقولُ فِي القُرآنِ -: هُوَ كَلامُ اللّهِ وقَولُ اللّهِ‌، وكِتابُ اللّهِ ووَحيُ اللّهِ وتَنزيلُهُ‌.(4)

راجع: ص 52 (الفصل الأوّل: أوصاف القرآن/كلام اللّه، كلماتُه).

2/1-34: مُتَشابِهٌ‌

«اَللّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ كِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِيَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ‌»(5).(6)

2/1-35: مَثاني

«وَ لَقَدْ آتَيْناكَ سَبْعاً مِنَ الْمَثانِي وَ الْقُرْآنَ الْعَظِيمَ‌».(7)7.


1) . الأنبياء: 45.

2) . الأعراف: 203.

3) . يونس: 109 وراجع: الأنعام: 19 و 50 و 106، يونس: 15، هود: 12 و 49، يوسف: 3 و 102، الإسراء: 73 و 86، فاطر: 31، الشورى: 3 و 7، الكهف: 27، العنكبوت: 45، الأحزاب: 2، الأحقاف: 9، النجم: 10.

4) . التوحيد: ص 224 ح 3، الأمالي للصدوق: ص 639 ح 861، روضة الواعظين: ص 46، بحار الأنوار: ج 92 ص 117 ح 3.

5) الزمر: 23.

6) . ليس المراد من «المتشابه» هنا هو ما يقابل «المحكم»، بل المراد هو إنّه بالرغم من سعته وسعة مضامينه وتعدّد سوره وآياته، فهو لا يختلف بعضه عن بعض بل جاء متناسقاً لا اختلاف فيه ولا تضادّ ويصدّق بعضه بعضاً. نعم، المراد من المتشابه في الآية 7 من آل عمران هو ما يقابل المحكم.

7) . الحجر: 87.

«بگو: من در حقيقت، با پيغام غيبى، به شما هشدار مى دهم».

«بگو: جز اين نيست كه من، از آنچه از جانب پروردگارم براى من پيغام داده مى شود، پيروى مى كنم».

«و از آنچه به سوى تو پيغام فرستاده مى شود، پيروى كن، و شكيبا باش تا آن كه خدا، داورى كند، و او بهترينِ داوران است».

حديث

77. امام صادق عليه السلام - در پاسخ اين سؤال كه: نظر شما در بارۀ قرآن چيست‌؟ -: آن، كلام خدا و سخن خدا و كتاب خدا و پيغام غيبى خدا و فرو فرستاده از جانب اوست.

ر. ك: ص 53 (فصل يكم: ويژگى هاى قرآن/كلام اللّه «سخن خدا»، كلماته، «سخنان خدا»).

2/1-34: متشابه (همگون)

«خدا، نيكوترين سخن را [به صورت] كتابى همگون و دوگانْ دوگان، فرو فرستاد. آنان كه از پروردگارشان مى هراسند، پوست بدنشان، از آن به لرزه مى افتد».(1)

2/1-35: مَثانى (دوگان ها)

2/1-35: مَثانى (دوگان ها)(2)

«و هر آينه، به تو هفت مَثانى (دوگانى) و قرآن بزرگ را داديم».


1) . مراد از «متشابه»، در اين آيه، در مقابل «محكم» نيست؛ بلكه منظور، اين است كه با وجود گستردگى قرآن و وسعت مضامينش و تعدّد سوره ها و آياتش، ميان اجزاى آن، ناسازگارى وجود ندارد؛ بلكه كتاب، هماهنگ است و هيچ اختلاف و تضادّى در آن، وجود ندارد و هر جزء آن، جزءِ ديگرش را تأييد و تصديق مى كند. آرى، مراد از آيۀ 7 سورۀ آل عمران، «متشابه» در مقابل «محكم» است.

2) مَثانى: دوگانى (جفت جفت)، ثنا، آيه. در اين باره، ر. ك: ج 3 ص 117 (بيان ذيل ح 888).

«اَللّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ كِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِيَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلِينُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ إِلى ذِكْرِ اللّهِ ذلِكَ هُدَى اللّهِ يَهْدِي بِهِ مَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُضْلِلِ اللّهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ»(1)

2/1-36: مُهَيمِنٌ‌

«وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتابِ وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ عَمّا جاءَكَ مِنَ الْحَقِّ‌».(2)

2/1-37: مُصَدِّقٌ‌، تَصديقٌ‌

«وَ آمِنُوا بِما أَنْزَلْتُ مُصَدِّقاً لِما مَعَكُمْ‌».(3)

«نَزَّلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ‌».(4)

«وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتابِ‌».(5)

«وَ هذا كِتابٌ أَنْزَلْناهُ مُبارَكٌ مُصَدِّقُ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ‌».(6)

«هذا كِتابٌ مُصَدِّقٌ لِساناً عَرَبِيًّا لِيُنْذِرَ الَّذِينَ ظَلَمُوا وَ بُشْرى لِلْمُحْسِنِينَ‌».(7)

«وَ ما كانَ هذَا الْقُرْآنُ أَنْ يُفْتَرى مِنْ دُونِ اللّهِ وَ لكِنْ تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَ تَفْصِيلَ الْكِتابِ لا رَيْبَ فِيهِ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ‌».(8)7.


1) . الزمر: 23.

2) . المائدة: 48.

3) . البقرة: 41.

4) . آل عمران: 3.

5) . المائدة: 48.

6) . الأنعام: 92.

7) . الأحقاف: 12 وراجع: البقرة: 91 و 97، الأحقاف: 30، النساء: 47، فاطر: 31.

8) . يونس: 37.

«خدا، نيكوترين سخن را [به صورت] كتابى همگون و دوگانْ دوگان (مثانى)، فرو فرستاد.

آنان كه از پروردگارشان مى هراسند، پوست بدنشان، از آن به لرزه مى افتد. سپس پوست و دلشان، به ياد خدا، نرم مى گردد. اين است راه نمايى خدا. هر كه را بخواهد، به آنْ راه مى نمايد، و هر كه را خدا گم راه كند، او را راهبرى نيست».

2/1-36: مُهَيمن (گواه راست)

«و ما اين كتاب را به حق، به سوى تو فرو فرستاديم كه تصديق كنندۀ كتاب هاى پيشين و گواهى راست براى آنهاست. پس ميان آنان، با آنچه خدا نازل كرده است، داورى كن و از خواست هاى آنان، [با دور شدن] از حقّى كه به سوى تو آمده است، پيروى مكن».

2/1-37: مصدِّق (تصديق كننده)، تصديق (گواه صدق)

«و بدانچه نازل كرده ام - كه تصديق كنندۀ همان چيزى است كه با شماست -، ايمان آوريد».

«و كتاب (قرآن) را به حق، بر تو فرو فرستاد كه تصديق كنندۀ كتاب هاى پيش از آن است».

«و ما اين كتاب را به حق، به سوى تو فرو فرستاديم كه تصديق كنندۀ كتاب هاى پيشين است».

«و اين، مباركْ كتابى است كه ما آن را فرو فرستاديم و تصديق كنندۀ كتاب هايى است كه پيش از آن آمده اند».

«و اين (قرآن)، كتابى است تصديق كننده، به زبان عربى، تا به كسانى كه ستم كرده اند، هشدار دهد و براى نيكوكاران، مژده اى باشد».

«چنين نيست كه اين قرآن، به دروغ، به خدا نسبت داده شده باشد؛ بلكه تأييدى است بر آنچه [از كتب آسمانى كه] پيش از آن بود و بيانگر كتاب [محفوظ در نزد خداوند] است.

[جاى] هيچ ترديدى در آن نيست. از جانب پروردگار جهانيان است».

«ما كانَ حَدِيثاً يُفْتَرى وَ لكِنْ تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَ تَفْصِيلَ كُلِّ شَيْ‌ءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ‌».(1)

2/1-38: مَوعِظَةٌ‌، أَبلَغُ المَوعِظَةِ‌

الكتاب

«هذا بَيانٌ لِلنّاسِ وَ هُدىً وَ مَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقِينَ‌».(2)

«وَ لَقَدْ أَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ آياتٍ مُبَيِّناتٍ وَ مَثَلاً مِنَ الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِينَ‌».(3)

«يا أَيُّهَا النّاسُ قَدْ جاءَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ شِفاءٌ لِما فِي الصُّدُورِ وَ هُدىً وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ‌».(4)

الحديث

78.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: أصدَقُ القَولِ وأبلَغُ المَوعِظَةِ وأحسَنُ القَصَصِ‌، كِتابُ اللّهِ‌.(5)

79.

الإمام عليّ عليه السلام: إنَّ أحسَنَ القَصَصِ وأبلَغَ المَوعِظَةِ وأنفَعَ التَّذَكُّرِ، كِتابُ اللّهِ جَلَّ وعَزَّ.(6)

80.

عنه عليه السلام: انتَفِعوا بِبَيانِ اللّهِ‌، وَاتَّعِظوا بِمَواعِظِ اللّهِ‌، وَاقبَلوا نَصيحَةَ اللّهِ‌، فَإِنَّ اللّهَ قَد أعذَرَ إلَيكُم بِالجَلِيَّةِ‌(7)، وَاتَّخَذَ عَلَيكُمُ الحُجَّةَ‌، وبَيَّنَ لَكُم مَحابَّهُ مِنَ الأَعمالِ ومَكارِهَهُ مِنها،).


1) . يوسف: 111.

2) . آل عمران: 138.

3) . النور: 34.

4) . يونس: 57.

5) . كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 4 ص 402 ح 5868، الأمالي للصدوق: ص 576 ح 788 كلاهما عن أبي الصباح الكناني عن الإمام الصادق عليه السلام، بحار الأنوار: ج 77 ص 114 ح 8.

6) . الكافي: ج 8 ص 175 ح 194 عن محمّد بن النعمان أو غيره عن الإمام الصادق عليه السلام، كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 1 ص 431 ح 1263، مصباح المتهجّد: ص 385 ح 510 عن جابر عن الإمام الباقر عنه عليهما السلام وكلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج 77 ص 352 ح 31.

7) . جَليَّةُ الأمر: حقيقته، والجليَّة: الخبر اليقين (لسان العرب: ج 14 ص 150 «جلا»).

«اين قرآن، افسانه نيست كه [بافته و به خدا] نسبت داده شده باشد؛ بلكه تأييدى است بر آنچه [از كتب آسمانى كه] پيش از آن است و بيانگر هر چيزى است و براى مردمى كه ايمان مى آورند، ره نمون و رحمت است».

2/1-38: موعظه (اندرز)، ابلغ الموعظه (رساترينِ اندرز)

قرآن

«اين [قرآن]، بيانى براى مردم و ره نمون و اندرزى براى پرهيزگاران است».

«و قطعاً به سوى شما، آياتى روشنگر و خبرى از كسانى كه پيش از شما به سر برده اند، و اندرزى براى پرهيزگاران، فرو فرستاديم».

«هان، اى مردم! براى شما، اندرزى از جانب پروردگارتان آمد، و شفا دهنده اى براى آنچه در سينه هاى شماست، و ره نمون و رحمتى براى مؤمنان».

حديث

78.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: راست ترين گفته و رساترين اندرز و خوش ترين داستان، كتاب خداست.

79.

امام على عليه السلام: خوش ترين داستان و رساترين اندرز و سودمندترين يادآورى، كتاب خداوندِ عز و جل است.

80.

امام على عليه السلام: از بيان خدا، سود ببريد و از اندرزهاى خدا، اندرز گيريد و نصيحت خدا را بپذيريد؛ چرا كه خداوند با روشنگرى، جاى هر گونه [عذر و] بهانه اى را از شما گرفته است و حجّت را بر شما تمام كرده و كارهايى را كه خوشايند و

لِتَتَّبِعوا هذِهِ وتَجتَنِبوا هذِهِ‌.(1)

81.

عنه عليه السلام: تَعَلَّموا كِتابَ اللّهِ تَبارَكَ وتَعالى‌، فَإِنَّهُ أحسَنُ الحَديثِ وأبلَغُ المَوعِظَةِ‌.(2)

82.

عنه عليه السلام: اسمَعوا ما أتلو عَلَيكُم مِن كِتابِ اللّهِ المُنزَلِ عَلى نَبِيِّهِ المُرسَلِ لِتَتَّعِظوا، فَإِنَّهُ وَاللّهِ عِظَةٌ لَكُم، فَانتَفِعوا بِمَواعِظِ اللّهِ وَازدَجِروا عَن مَعاصِي اللّهِ‌، فَقَد وَعَظَكُمُ اللّهُ بِغَيرِكُم.(3)

2/1-39: رَحمَةٌ‌

الكتاب

«هُدىً وَ رَحْمَةً لِلْمُحْسِنِينَ‌».(4)

«وَ إِنَّهُ لَهُدىً وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ‌».(5)

«هذا بَصائِرُ لِلنّاسِ وَ هُدىً وَ رَحْمَةٌ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ‌».(6)

«هذا بَصائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ وَ هُدىً وَ رَحْمَةٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ‌»(7)

«وَ لَقَدْ جِئْناهُمْ بِكِتابٍ فَصَّلْناهُ عَلى عِلْمٍ هُدىً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ‌».(8)

الحديث

83. الإمام عليّ عليه السلام: إنَّ القُرآنَ حَقٌّ ونورٌ وهُدىً ورَحمَةٌ وشِفاءٌ لِلمُؤمِنينَ‌.(9)1.

1) . نهج البلاغة: الخطبة 176، بحار الأنوار: ج 2 ص 180 ح 1.

2) . تحف العقول: ص 150، بحار الأنوار: ج 77 ص 290 ح 2.

3) . الإرشاد: ج 1 ص 262، الاحتجاج: ج 1 ص 407 ح 88، بحار الأنوار: ج 32 ص 388 ح 360.

4) . لقمان: 3.

5) . النمل: 77.

6) . الجاثية: 20.

7) . الأعراف: 203.

8) . الأعراف: 52 وراجع: النحل: 64 و 89، العنكبوت: 51، يونس: 57، الأنعام: 157، الإسراء: 82.

9) . كتاب سليم بن قيس: ج 2 ص 771 ح 25 عن سُليم وعمر بن أبي سلمة، بحار الأنوار: ج 33 ص 155 ح 421.

ناخوشايند اوست، برايتان، روشن ساخته است تا آنها را دنبال كرده، از اينها دورى كنيد.

81.

امام على عليه السلام: كتاب خداوند پاك و بلندمرتبه را بياموزيد؛ چرا كه نيكوترين سخن و رساترين اندرز است.

82.

امام على عليه السلام: آنچه را از كتاب خدا بر شما مى خوانم، بشنويد؛ كتابى كه بر پيامبر مُرسَل خداوند، فرو فرستاده شده است تا شما اندرز گيريد؛ چرا كه به خدا سوگند، آن، اندرزى براى شماست. پس، از اندرزهاى خداوند، بهره گيريد و از نافرمانى خدا، باز ايستيد، كه خداوند، ديگران (گذشتگان) را مايۀ پند و اندرز شما قرار داده است.

2/1-39: رحمت

قرآن

«[قرآن،] ره نمون و رحمت براى نيكوكاران است».

«و قرآن، ره نمون و رحمت براى مؤمنان است».

«اين، بينايى هايى براى مردم، و ره نمون و رحمت است براى گروهى كه يقين دارند».

«اين، بينايى هايى از جانب پروردگارتان، و ره نمون و رحمت است براى گروهى كه ايمان مى آورند».

«و ما براى ايشان، كتابى آورديم كه آن را از روى دانش، روشن [و شيوا] ساخته ايم، و براى گروهى كه ايمان مى آورند، ره نمون و رحمت است».

حديث

83. امام على عليه السلام: همانا قرآن، درستى و روشنايى و ره نمون و رحمت است و براى مؤمنان، شفاست.

2/1-40: روحٌ‌

«وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتابُ وَ لاَ الْإِيمانُ وَ لكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدِي بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا وَ إِنَّكَ لَتَهْدِي إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ‌».(1)

2/1-41: مُبارَكٌ‌

الكتاب

«وَ هذا كِتابٌ أَنْزَلْناهُ مُبارَكٌ مُصَدِّقُ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ‌».(2)

«وَ هذا كِتابٌ أَنْزَلْناهُ مُبارَكٌ فَاتَّبِعُوهُ وَ اتَّقُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ‌».(3)

«كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ مُبارَكٌ لِيَدَّبَّرُوا آياتِهِ وَ لِيَتَذَكَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ‌».(4)

الحديث

84. رسول اللّه صلى الله عليه و آله: عَلَيكُم بِالقُرآنِ فَإِنَّهُ الشِّفاءُ النّافِعُ‌، وَالدَّواءُ المُبارَكُ‌، وعِصمَةٌ لِمَن تَمَسَّكَ بِهِ‌، ونَجاةٌ لِمَنِ اتَّبَعَهُ‌.(5)8.

1) . الشورى: 52. ذهب بعض المفسّرين والمترجمين إلى أنّ الروح هي الوحي القرآني، وذهب آخرون إلى أنّها جبرئيل عليه السلام، فيما اعتبر آخرون أنّ الروح هي روح الأمر، إلّاأنّ الأحاديث الصريحة - والتي يتمتّع بعضها بسندٍ صحيح - التي وردت في تفسير هذه الآية، تدلّ على أنّ الروح هو «خَلق من خلق اللّه عز و جل أعظم من جبرئيل وميكائيل» كان مصاحباً للنبيّ صلى الله عليه و آله. وقد ذهب إلى هذا الرأي بعض المفسّرين؛ منهم العلامّة الطباطبائي (راجع: التبيان في تفسير القرآن: ج 9 ص 178، مجمع البيان: ج 5 ص 37، الصافي: ج 4 ص 381، الميزان في تفسير القرآن: ج 18 ص 77، تفسير نور الثقلين: ج 4 ص 589، الكافي: ج 1 ص 273).

2) . الأنعام: 92.

3) . الأنعام: 155.

4) . ص: 29.

5) . التفسير المنسوب إلى الإمام العسكري عليه السلام: ص 14 ح 1 عن الإمام العسكري عن آبائه عليهم السلام، بحار الأنوار: ج 92 ص 182 ح 18.

2/1-40: روح

«و اين گونه، روحى را از امر خود، به تو وحى نموديم. تو نه مى دانستى كتاب چيست و نه ايمان [كدام است‌؟]؛ ولى آن را نورى گردانيديم كه با آن به هر كس از بندگان خود كه بخواهيم، راه را مى نماييم، و به راستى كه تو به خوبى به راه راست، هدايت مى كنى».(1)

2/1-41: مبارك (خجسته)

قرآن

«و اين، كتابى است كه آن را فرو فرستاديم. خجسته است و تصديق كنندۀ كتاب هاى [آسمانىِ‌] پيش از خود».

«و اين، خجسته كتابى است كه ما آن را فرو فرستاديم. پس، از آن پيروى كنيد و پرهيزگارى نماييد. باشد كه مورد رحمت قرار گيريد».

«[اين] كتابى خجسته است كه آن را به سوى تو، فرو فرستاديم تا در آيات آن بينديشند و خردمندان، پند گيرند».

حديث

84. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: به قرآن، چنگ زنيد؛ چرا كه شفابخشى سودمند و دارويى خجسته است، و نگهدار كسى است كه بدان چنگ زند، و نجات بخشِ كسى است كه از آن، پيروى كند.

1) . برخى مفسّران و مترجمان، روح را وحى قرآنى دانسته اند و برخى جبرئيل را و برخى ديگر، روح الأمر را؛ امّا با توجّه به احاديث صريحى كه برخى صحيح السند نيز هستند و در تفسير همين آيه صادر شده اند، روح در اين آيه، «خلق من خلق الله عز و جل أعظم من جبرائيل و ميكائيل» است كه همراه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بوده است. برخى مفسّران، از جمله علّامه طباطبايى به اين نظر معتقدند (ر. ك: التبيان فى تفسير القرآن: ج 9 ص 178، مجمع البيان: ج 5 ص 37، الصافى: ج 4 ص 381، الميزان فى تفسير القرآن: ج 18 ص 77، تفسير نور الثقلين: ج 4 ص 589، الكافى: ج 1 ص 273).

2/1-42: مَجيدٌ

«ق وَ الْقُرْآنِ الْمَجِيدِ».(1)

«بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجِيدٌ».(2)

2/1-43: كَريمٌ‌

«إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ‌».(3)

2/1-44: شِفاءٌ‌

الكتاب

«وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لا يَزِيدُ الظّالِمِينَ إِلاّ خَساراً».(4)

«يا أَيُّهَا النّاسُ قَدْ جاءَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ شِفاءٌ لِما فِي الصُّدُورِ وَ هُدىً وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ‌».(5)

«وَ لَوْ جَعَلْناهُ قُرْآناً أَعْجَمِيًّا لَقالُوا لَوْ لا فُصِّلَتْ آياتُهُ ءَ أَعْجَمِيٌّ وَ عَرَبِيٌّ قُلْ هُوَ لِلَّذِينَ آمَنُوا هُدىً وَ شِفاءٌ‌».(6)

الحديث

85. رسول اللّه صلى الله عليه و آله: إنَّ هذَا القُرآنَ حَبلُ اللّهِ‌، والنّورُ المُبينُ‌، وَالشِّفاءُ النّافِعُ‌... اتلوهُ‌؛ فَإِنَّ‌4.

1) . ق: 1.

2) . البروج: 21.

3) . الواقعة: 77.

4) . الإسراء: 82.

5) . يونس: 57.

6) . فصّلت: 44.

2/1-42: مجيد (شكوهمند)

«قاف! سوگند به قرآن شكوهمند».

«بلكه آن، قرآنى شكوهمند است».

2/1-43: كريم (گرامى)

«اين [كتاب]، قطعاً قرآنى گرامى است».

2/1-44: شفا (درمان)

قرآن

«و ما از قرآن، آنچه را كه براى مؤمنان، شفا و رحمت است، فرو مى فرستيم؛ ولى جز بر زيان ستمگران نمى افزايد».

«اى مردم! براى شما از جانب پروردگارتان، اندرزى، و براى آنچه در سينه هاست، درمانى، و براى مؤمنان، ره نمون و رحمت آمده است».

«و اگر [اين كتاب را] قرآنى غير عربى گردانيده بوديم، قطعاً مى گفتند: «چرا آيه هاى آن، روشن بيان نشده است‌؟ [كتابى] غير عربى و [مخاطب آن، مردم] عرب زبان‌؟». بگو: اين، براى كسانى كه ايمان آورده اند، ره نمون و درمان است».

حديث

85. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: اين قرآن، ريسمان خدا، نور روشنگر و درمانى سودمند است....

اللّهَ يُؤجِرُكُم عَلى تِلاوَتِهِ كُلَّ حَرفٍ عَشرَ حَسَناتٍ‌.(1)

86.

عنه صلى الله عليه و آله: إنَّ هذَا القُرآنَ هُوَ النّورُ المُبينُ‌... وَالشِّفاءُ الأَشفى‌... مَنِ استَشفى بِهِ شَفاهُ اللّهُ‌.(2)

87.

الإمام عليّ عليه السلام: إنَّ القُرآنَ حَقٌّ ونورٌ وهُدىً ورَحمَةٌ وشِفاءٌ لِلمُؤمِنينَ‌.(3)

88.

عنه عليه السلام: عَلَيكُم بِكِتابِ اللّهِ فَإِنَّهُ الحَبلُ المَتينُ‌، وَالنّورُ المُبينُ‌، وَالشِّفاءُ النّافِعُ‌.(4)

89.

عنه عليه السلام: تَعَلَّمُوا القُرآنَ فَإِنَّهُ أحسَنُ الحَديثِ‌، وتَفَقَّهوا فيهِ فَإِنَّهُ رَبيعُ القُلوبِ‌، وَاستَشفوا بِنورِهِ فَإِنَّهُ شِفاءُ الصُّدورِ.(5)

90.

عنه عليه السلام: اعلَموا أنَّهُ لَيسَ عَلى أحَدٍ بَعدَ القُرآنِ مِن فاقَةٍ‌، ولا لِأَحَدٍ قَبلَ القُرآنِ مِن غِنىً‌، فَاستَشفوهُ مِن أدوائِكُم، وَاستَعينوا بِهِ عَلى لَأوائِكُم(6)، فَإِنَّ فيهِ شِفاءً مِن أكبَرِ الدّاءِ‌؛ وهُوَ الكُفرُ وَالنِّفاقُ وَالغَيُّ وَالضَّلالُ‌.(7)

91.

الإمام الحسن عليه السلام: إنَّ هذَا القُرآنَ فيهِ مَصابيحُ النّورِ وشِفاءُ الصُّدورِ.(8)5.


1) . المستدرك على الصحيحين: ج 1 ص 741 ح 2040، مجمع البيان: ج 1 ص 85 عن عبد اللّه بن مسعود، جامع الأخبار: ص 114 ح 200، بحار الأنوار: ج 92 ص 19 ج 18؛ تفسير القرطبي: ج 1 ص 5 عن عبد اللّه بن مسعود.

2) . التفسير المنسوب إلى الإمام العسكري عليه السلام: ص 449 ح 297، بحار الأنوار: ج 92 ص 31 ح 34.

3) . كتاب سليم بن قيس: ج 2 ص 771 ح 25 عن سُليم وعمر بن أبي سلمة، بحار الأنوار: ج 33 ص 155 ح 421.

4) . نهج البلاغة: الخطبة 156، أعلام الدين: ص 104، بحار الأنوار: ج 32 ص 241 ح 191.

5) . نهج البلاغة: الخطبة 110، تحف العقول: ص 150، عيون الحكم والمواعظ: ص 202 ح 4099، بحار الأنوار: ج 2 ص 36 ح 45؛ البداية والنهاية: ج 7 ص 308 عن عيسى بن دآب نحوه.

6) . اللَّأْواءُ‌: الشدَّة وضيق المعيشة (النهاية: ج 4 ص 221 «لَأْواء»).

7) . نهج البلاغة: الخطبة 176، أعلام الدين: ص 105، بحار الأنوار: ج 92 ص 24 ح 24.

8) . العُدد القويّة: ص 38 ح 49، نزهة الناظر: ص 73 ح 18، كشف الغمّة: ج 2 ص 199، بحار الأنوار: ج 92 ص 32 ح 35.

آن را بخوانيد؛ زيرا خداوند براى تلاوت هر حرف آن، ده پاداش به شما عطا مى كند.

86.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: اين قرآن، نور روشنگر... و شفابخش ترين درمان است.... هر كه از آن بهبود جويد، خداوند او را بهبود مى بخشد.

87.

امام على عليه السلام: قرآن، حقيقت و روشنايى و ره نمون و رحمت و درمان براى مؤمنان است.

88.

امام على عليه السلام: به كتاب خدا چنگ در زنيد؛ چرا كه ريسمان استوار، نور روشنگر و درمانى سودمند است.

89.

امام على عليه السلام: قرآن بياموزيد؛ چرا كه نيكوترين سخن است، و در آن انديشه كنيد؛ چرا كه بهار دل هاست، و از نورش درمان بجوييد؛ چرا كه درمان سينه هاست.

90.

امام على عليه السلام: بدانيد كه هيچ كس پس از [آموختن] قرآن، نيازمندى اى ندارد و هيچ كس، پيش از [آموختن] قرآن، بى نياز نيست. پس بهبود دردهاى خود را از آن بخواهيد و در سختى هايتان، از آن كمك بجوييد؛ زيرا در قرآن، درمان بزرگ ترين دردهاست و آن، درد كفر و نفاق و انحراف و گم راهى است.

91.

امام حسن عليه السلام: در اين قرآن، چراغ هاى نور و درمان [بيمارى هاى] سينه هاست.

92. الإمام الصادق عن آبائه عليهم السلام: شَكا رَجُلٌ إلَى النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله وَجَعاً في صَدرِهِ‌، فَقالَ صلى الله عليه و آله:

استَشفِ بِالقُرآنِ‌، فَإِنَّ اللّهَ عز و جل يَقولُ‌: «وَ شِفاءٌ لِما فِي الصُّدُورِ».(1)

2/1-45: عَهدُ اللّهِ‌

93.

الإمام الصادق عليه السلام: القُرآنُ عَهدُ اللّهِ إلى خَلقِهِ‌، فَقَد يَنبَغي لِلمَرءِ المُسلِمِ أن يَنظُرَ في عَهدِهِ‌، وأن يَقرَأَ مِنهُ في كُلِّ يَومٍ خَمسينَ آيَةً‌.(2)

94.

فاطمة عليها السلام - مِن خُطبَتِها في شَأنِ فَدَكَ -: للّهِِ فيكُم عَهدٌ قَدَّمَهُ إلَيكُم.(3)

2/1-46: مَأدُبَةُ اللّهِ‌

95. رسول اللّه صلى الله عليه و آله: إنَّ هذَا القُرآنَ مَأدُبَةُ اللّهِ‌، فَتَعَلَّموا مِن مَأدُبَتِهِ مَا استَطَعتُم.(4)

راجع: ج 3 ص 26 (الفصل الثانى: خصائصه المعنوية/مأدبة اللّه).6.


1) . الكافي: ج 2 ص 600 ح 7 عن السكوني، تفسير العيّاشي: ج 2 ص 124 ح 27 كلاهما عن السكوني، عدّة الداعي: ص 274، مكارم الأخلاق: ج 2 ص 212 ح 2535 وفيه: «روي عن أبي عبد اللّه عليه السلام أنّه شكا إليه رجل...»، بحار الأنوار: ج 92 ص 176 ح 5.

2) . الكافي: ج 2 ص 609 ح 1 عن حريز، عدّة الداعي: ص 273، عوالي اللآلي: ج 4 ص 22 ح 68، وسائل الشيعة: ج 6 ص 198 ح 7721.

3) . كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 3 ص 567 ح 4940، علل الشرائع: ص 248 ح 2 كلاهما عن زينب بنت الإمام علي عليه السلام، كشف الغمّة: ج 2 ص 109 عن عمر بن شبّه بزيادة «فينا» بعد «برهان»، بحار الأنوار: ج 92 ص 13 ح 5؛ بلاغات النساء: ص 28 عن زينب بنت الإمام الحسين عليه السلام نحوه.

4) . مجمع البيان: ج 1 ص 85 عن عبد اللّه بن مسعود، جامع الأخبار: ص 114 ح 200، بحار الأنوار: ج 92 ص 19 ح 18؛ المصنّف لابن أبي شيبة: ج 7 ص 165 ح 3 عن عبد اللّه، كنز العمّال: ج 1 ص 526 ح 2356.

92. امام صادق عليه السلام - به نقل از پدرانش عليهم السلام -: مردى از دردى كه در سينه داشت، به پيامبر صلى الله عليه و آله شكايت كرد. ايشان فرمود: «از قرآن، درمان بجوى؛ چرا كه خداوند عز و جل مى فرمايد: «و درمانى است براى آنچه در سينه هاست»».
2/1-45: عهد اللّه (سفارش خدا)
93.

امام صادق عليه السلام: قرآن، سفارش خدا به آفريدگان خويش است. پس سزاوار است انسان مسلمان، در سفارش او بنگرد و روزى پنجاه آيه از آن را بخواند.

94.

فاطمه عليها السلام - از سخنان ايشان در بارۀ فدك -: براى خداوند در ميان شما، سفارشى است كه شما را به آن، توصيه كرده است.

2/1-46: مأدُبة اللّه (سفرۀ ميهمانى خدا)
95. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: اين قرآن، سفرۀ مهمانى خداست. پس تا مى توانيد، از سفرۀ مهمانى او، فرا گيريد.

ر. ك: ج 3 ص 27 (فصل دوم: ويژگى هاى معنوى قرآن/مأدبة اللّه «سفرۀ ميهمانى خدا»).

2/1-47: الشّافِعُ المُشَفَّعُ‌

96. رسول اللّه صلى الله عليه و آله: القُرآنُ شافِعٌ مُشَفَّعٌ‌، وماحِلٌ‌(1)مُصَدَّقٌ‌، فَمَن شَفَعَ لَهُ القُرآنُ شُفِّعَ‌، ومَن مَحَلَ بِهِ القُرآنُ صُدِّقَ‌.(2)

2/1-48: الماحِلُ المُصَدَّقُ‌

97.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: إذَا التَبَسَت عَلَيكُمُ الفِتَنُ كَقِطَعِ اللَّيلِ المُظلِمِ فَعَلَيكُم بِالقُرآنِ‌، فَإِنَّهُ شافِعٌ مُشَفَّعٌ وماحِلٌ مُصَدَّقٌ‌.(3)

98.

عنه صلى الله عليه و آله: القُرآنُ شافِعٌ مُشَفَّعٌ‌، وماحِلٌ مُصَدَّقٌ‌، مَن جَعَلَهُ أمامَهُ قادَهُ إلَى الجَنَّةِ‌، ومَن جَعَلَهُ خَلفَهُ ساقَهُ إلَى النّارِ.(4)

2/1-49: المِنهاجُ البادي

99. الإمام عليّ عليه السلام: ابتَعَثَهُ بِالنّورِ المُضيءِ‌، وَالبُرهانِ الجَلِيِّ‌، وَالمِنهاجِ البادي،».

1) . مَاحِلٌ مصدَّق: أي خصم مجادلٌ مصدّق (النهاية: ج 4 ص 303 «محل»).

2) . تفسير القرطبي: ج 15 ص 2، نوادر الاُصول: ج 2 ص 246 كلاهما عن محمّد بن عليّ‌، كنز العمّال: ج 1 ص 527 ح 2362 نقلاً عن الحاكم في تاريخه عن محمّد بن الحنفيّة عن الإمام عليّ عليه السلام عنه صلى الله عليه و آله.

3) . الكافي: ج 2 ص 599 ح 2 عن السكوني عن الإمام الصادق عن آبائه عليهم السلام، تفسير العيّاشي: ج 1 ص 2 ح 1 عن محمّد بن مسعود عن الإمام الصادق عن آبائه عليهم السلام عنه صلى الله عليه و آله، النوادر للراوندي: ص 144 ح 197 عن الإمام عليّ عليه السلام عنه صلى الله عليه و آله، بحار الأنوار: ج 77 ص 134 ح 46؛ كنز العمّال: ج 2 ص 289 ح 4027 نقلاً عن العسكري عن الإمام عليّ عليه السلام عنه صلى الله عليه و آله.

4) . المعجم الكبير: ج 10 ص 198 ح 10450، حلية الأولياء: ج 4 ص 108 كلاهما عن عبد اللّه بن مسعود، شعب الإيمان: ج 2 ص 351 ح 2010 عن جابر، نوادر الاُصول: ج 2 ص 246 عن محمّد بن عليّ نحوه، كنز العمّال: ج 1 ص 552 ح 2474 نقلاً عن محمّد بن نصر عن أنس نحوه؛ المجازات النبويّة: ص 307 ح 233 وفيه صدره إلى «مصدّق».

2/1-47: شافعِ مُشَفَّع (ميانجىِ مقبول)
96. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: قرآن، ميانجى اى است كه ميانجيگرى اش، پذيرفته مى شود، و شكايت كننده اى است كه ادّعايش، تصديق مى شود. بنا بر اين، هر كه قرآن برايش ميانجيگرى كند، ميانجيگرى اش پذيرفته مى شود، و هر كه قرآن از او شكايت كند، ادّعايش تصديق مى گردد.
2/1-48: شكايت كنندۀ تصديق شونده
97.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر گاه فتنه ها همچون پاره هاى شب تار، شما را فرو پوشاند، به قرآن روى آوريد؛ زيرا قرآن، ميانجى اى است كه ميانجيگرى اش پذيرفته است و شكايت كننده اى است كه ادّعايش تأييد مى شود.

98.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: قرآن، ميانجى اى است كه ميانجيگرى اش پذيرفته مى شود، و شكايت كننده اى است كه ادّعايش تصديق مى شود. هر كه آن را فراپيشِ خود قرار دهد، او را به سوى بهشت مى كشانَد، و هر كه آن را پشت سرش قرار دهد، او را به سوى دوزخ، سوق مى دهد.

2/1-49: مِنهاج واضح (راهِ نمايان)
99. امام على عليه السلام: [خداوند،] او (پيامبر صلى الله عليه و آله) را با نور تابان و برهان روشن و راهِ نمايان و كتاب راه نما فرستاد.

وَالكِتابِ الهادي.(1)

2/1-50: كِتابٌ ناطِقٌ‌، صامِتٌ ناطِقٌ‌، ناطِقٌ‌

100.

الإمام عليّ عليه السلام: إنَّ اللّهَ بَعَثَ رَسولاً هادِياً بِكِتابٍ ناطِقٍ وأمرٍ قائِمٍ‌، لا يَهلِكُ عَنهُ إلّا هالِكٌ‌.(2)

101.

عنه عليه السلام: القُرآنُ آمِرٌ زاجِرٌ، وصامِتٌ ناطِقٌ‌، حُجَّةُ اللّهِ عَلى خَلقِهِ‌، أخَذَ عَلَيهِ ميثاقَهُم(3)وَارتَهَنَ عَلَيهِم أنفُسَهُم.(4)

102.

عنه عليه السلام: كِتابُ اللّهِ بَينَ أظهُرِكُم، ناطِقٌ لا يَعيا لِسانُهُ‌، وبَيتٌ لا تُهدَمُ أركانُهُ‌.(5)

2/1-51: دَليلٌ‌

103. رسول اللّه صلى الله عليه و آله: إذَا التَبَسَت عَلَيكُمُ الفِتَنُ كَقِطَعِ اللَّيلِ المُظلِمِ فَعَلَيكُم بِالقُرآنِ‌... وهُوَ الدَّليلُ يَدُلُّ عَلى خَيرِ سَبيلٍ‌.(6)ه.

1) . نهج البلاغة: الخطبة 161، بحار الأنوار: ج 18 ص 222 ح 58.

2) . نهج البلاغة: الخطبة 169، بحار الأنوار: ج 2 ص 265 ح 16؛ الثقات لابن حبّان: ج 2 ص 281 وفيه «صادقاً... واضح» بدل «هادياً... قائم».

3) . في بحار الأنوار: «أخذ عليهم ميثاقه» بدل «أخذ عليه ميثاقهم».

4) . نهج البلاغة: الخطبة 183، بحار الأنوار: ج 92 ص 20 ح 20.

5) . نهج البلاغة: الخطبة 133، بحار الأنوار: ج 92 ص 33 ح 36.

6) . الكافي: ج 2 ص 599 ح 2 عن السكوني عن الإمام الصادق عن آبائه عليهم السلام، تفسير العيّاشي: ج 1 ص 2 ح 1 عن محمّد بن مسعود عن الإمام الصادق عن آبائه عليهم السلام عنه صلى الله عليه و آله، النوادر للراوندي: ص 144 ح 197 عن الإمام عليّ عليه السلام عنه صلى الله عليه و آله نحوه، بحار الأنوار: ج 92 ص 17 ح 16؛ كنز العمّال: ج 2 ص 289 ح 4027 نقلاً عن العسكري عن الإمام عليّ عليه السلام عنه صلى الله عليه و آله نحوه.

2/1-50: كتاب ناطق (كتابِ گويا) صامت ناطق (خاموشِ گويا)، ناطق (گويا)
100.

امام على عليه السلام: خداوند، پيامبرى راه نما با كتابى گويا و راهى راست فرستاد كه از آن [كتاب و راه، منحرف و] هلاك نمى شود، مگر كسى كه هلاك شدنى است.(1)

101.

امام على عليه السلام: قرآن، فرمان دهنده اى باز دارنده، خاموشى گويا و حجّت خدا بر خلق اوست. [خدا] از آنان در بارۀ [عمل به] آن، پيمان گرفت و جانشان را گروگانِ آن قرار داد.

102.

امام على عليه السلام: كتاب خدا، در ميان شماست. گويايى است كه زبانش [از گفتن،] خسته نمى شود، و خانه اى است كه پايه هايش فرو نمى ريزد.

2/1-51: دليل (راه نما)
103. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر گاه فتنه ها چون سياهى هاى شب تار، شما را در ميان گرفتند، به قرآن چنگ زنيد... و قرآن، راه نمايى است كه به بهترين راه مى بَرَد.

1) . يا: از آن منحرف نمى شود، مگر آن كه هلاك شود، يا: از آن روى گردان نمى شود، مگر كسى كه طبعاً منحرف است، يا: روى گردانِ از آن، هلاك نمى شود، مگر كسى كه به راستى، هلاك شدنى است.

104. الإمام عليّ عليه السلام: أيُّهَا النّاسُ‌، إنَّهُ مَنِ استَنصَحَ اللّهَ وُفِّقَ‌، ومَنِ اتَّخَذَ قَولَهُ دَليلاً هُدِيَ لِلَّتي هِيَ أقوَمُ‌.(1)

2/1-52: هادٍ

105. الإمام عليّ عليه السلام: ابتَعَثَهُ بِالنّورِ المُضيءِ وَالبُرهانِ الجَلِيِّ‌، وَالمِنهاجِ البادي(2)، وَالكِتابِ الهادي.(3)

2/1-53: ناصِحٌ‌

106. الإمام عليّ عليه السلام: اعلَموا أنَّ هذَا القُرآنَ هُوَ النّاصِحُ الَّذي لا يَغُشُّ‌، وَالهادِي الَّذي لا يُضِلُّ‌، وَالمُحَدِّثُ الَّذي لا يَكذِبُ‌.(4)

2/1-54: خَزائِنُ‌

107. الإمام زين العابدين عليه السلام: آياتُ القُرآنِ خَزائِنُ‌، فَكُلَّما فُتِحَت خِزانَةٌ يَنبَغي لَكَ أن تَنظُرَ ما فيها.(5)2.

1) . نهج البلاغة: الخطبة 147، الكافي: ج 8 ص 389 ح 586 عن محمّد بن الحسين عن أبيه عن جدّه عن أبيه، تحف العقول: ص 227 عن الإمام الحسن عليه السلام وكلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج 77 ص 368 ح 34.

2) . بدا الأمر: ظهر، والبادي: الظاهر (الصحاح: ج 6 ص 2278 «بدا»).

3) . نهج البلاغة: الخطبة 161، بحار الأنوار: ج 18 ص 222 ح 58.

4) . نهج البلاغة: الخطبة 176، غرر الحكم: ح 3591، عيون الحكم والمواعظ: ص 143 ح 3211، بحار الأنوار: ج 92 ص 24 ح 24.

5) . الكافي: ج 2 ص 609 ح 2، عدّة الداعي: ص 267 بزيادة «العلم» بعد «خزائن» وكلاهما عن الزهري، نهج البلاغة: الخطبة 161، بحار الأنوار: ج 92 ص 216 ح 22.

104. امام على عليه السلام: اى مردم! هر كه از خدا راه نمايى بخواهد، كامياب مى شود، و هر كه سخن او را راه نماى خويش گيرد، به درست ترين راه، راه نمايى مى شود.
2/1-52: هادى (هدايت كننده)
105. امام على عليه السلام: خداوند، او (پيامبر صلى الله عليه و آله) را با نور تابان و برهان آشكار و راهِ نمايان و كتابِ هدايت كننده فرستاد.
2/1-53: ناصح (خيرخواه)
106. امام على عليه السلام: بدانيد كه اين قرآن، خيرخواهى است كه ناراستى [و خيانت] نمى كند، و راه نمايى است كه گم راه نمى سازد، و گوينده اى است كه دروغ نمى گويد.
2/1-54: خزائن (گنجينه ها)
107. امام زين العابدين عليه السلام: آيه هاى قرآن، گنجينه اند. بنا بر اين، هر گاه درِ گنجينه اى گشوده شد، سزاوار است كه به آنچه در آن است، بنگرى.

2/1-55: غِنىً‌

108. رسول اللّه صلى الله عليه و آله: القُرآنُ غِنىً لا فَقرَ بَعدَهُ ولا غِنى دونَهُ‌.(1)

2/1-56: دَواءٌ‌

109. رسول اللّه صلى الله عليه و آله: القُرآنُ هُوَ الدَّواءُ‌.(2)

راجع: ص 484 (الفصل السابع: التداوي بالقرآن).

3/1: تلك الأوصاف

110. الإمام عليّ عليه السلام - في نُزولِ القُرآنِ الكَريم -: ثُمَّ أنزَلَ عَلَيهِ الكِتابَ نوراً لا تُطفَأُ مَصابيحُهُ‌، وسِراجاً لا يَخبو تَوقُّدُهُ‌، وَبَحراً لا يُدرَكُ قَعرُهُ‌، ومِنهاجاً لا يُضِلُّ نَهجُهُ‌، وشُعاعاً لا يُظلِمُ ضَوؤُهُ‌، وفُرقاناً لا يَخمَدُ بُرهانُهُ‌، وتِبياناً لا تُهدَمُ أركانُهُ‌، وشِفاءً لا تُخشى أسقامُهُ‌، وعِزّاً لا تُهزَمُ أنصارُهُ‌، وَحَقّاً لا تُخذَلُ أعوانُهُ‌.

فَهُوَ مَعدِنُ الإيمانِ وبُحبوحَتُهُ‌، ويَنابيعُ العِلمِ وبُحورُهُ‌، وورِياضُ العَدلِ وغُدرانُهُ‌،4.


1) . المعجم الكبير: ج 1 ص 255 ح 738، مسند أبي يعلى: ج 3 ص 183 ح 7265 كلاهما عن أنس، المصنّف لابن أبي شيبة: ج 7 ص 156 ح 3 عن الحسن نحوه، كنز العمّال: ج 1 ص 516 ح 2307؛ مجمع البيان: ج 1 ص 84 عن أنس، جامع الأخبار: ص 114 ح 199، نهج البلاغة: الخطبة 176 عن الإمام عليّ عليه السلام، ثواب الأعمال: ص 128 ح 1 عن معاوية بن عمّار عن إلامام الصادق عليه السلام وكلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج 92 ص 19 ح 18.

2) . مسند الشهاب: ج 1 ص 51 ح 28 عن الحارث عن الإمام عليّ عليه السلام، الفردوس: ج 3 ص 229 ح 4676 عن الإمام عليّ عليه السلام عنه صلى الله عليه و آله، كنز العمّال: ج 1 ص 517 ح 2310؛ الدعوات: ص 188 ح 521، بحار الأنوار: ج 92 ص 176 ح 4.

2/1-55: غِنى (ثروت)
108. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: قرآن، ثروتى است كه با وجود آن، فقرى نيست و بدون آن، توانگرى اى نيست.
2/1-56: دوا (دارو)
109. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: قرآن، داروست.

ر. ك: ص 485 (فصل هفتم: درمان با قرآن).

3/1: و اين چند وصف

اشاره
110. امام على عليه السلام - در بارۀ نازل شدن قرآن كريم -: سپس كتاب را بر او [رسول خدا صلى الله عليه و آله] فرو فرستاد، و آن، نورى است كه چلچراغ هايش خاموش نمى شوند. چراغى است كه شعله اش، فروكش نمى كند. دريايى است كه به ژرفايش نمى توان رسيد. شاه راهى است كه پيمودنش [آدمى را] به گم راهى نمى كشانَد. شعاعى است كه پرتو آن، به تاريكى نمى گرايد. فرقانى (/سنجه اى براى حق و باطل) است كه برهانش، خاموش [و باطل] نمى گردد. بناى روشنگرى است كه پايه هايش، فرو نمى ريزند. درمانى است كه بيم بازگشت بيمارى ها در آن نمى رود. قدرتى است كه هوادارانش شكست نمى خورند و حقّى است كه يارانش، تنها و بى ياور، گذاشته نمى شوند.

پس قرآن، معدن ايمان و كانون آن است، و چشمه هاى دانش و درياهاى آن، و بوستان هاى عدل و آبگيرهاى آن، و پايه هاى اسلام و بنيان آن، و درّه هاى حق و دشت هاى آن است. دريايى است كه هر چه از آن آب بردارند، آبش تمام نمى شود، و چشمه هايى است كه هر اندازه از آنها آب كشند، خشك نمى شوند. آبشخورهايى است

وأثافِيُّ الإِسلامِ وبُنيانُهُ‌، وأودِيةُ الحَقِّ وغيطانُهُ‌، وبَحرٌ لا يَنزِفُهُ المُستَنزِفونَ‌، وعُيونٌ لا يُنضِبُها الماتِحونَ‌، ومَناهِلُ لا يَغيضُها الوارِدونَ‌، ومَنازِلُ لا يَضِلُّ نَهجَها المُسافِرونَ‌، وأعلامٌ لا يَعمى عَنها السّائِرونَ‌، وآكامٌ لا يَجوزٌ عَنها القاصِدونَ‌.

جَعَلَهُ اللّهُ رِيّاً لِعَطَشِ العُلَماءِ‌، ورَبيعاً لِقُلوبِ الفُقَهاءِ‌، ومَحاجَّ‌(1)لِطُرُقِ الصُّلَحاءِ‌، ودَواءً لَيسَ بَعدَهُ داءٌ ونوراً لَيسَ مَعَهُ ظُلمَةٌ‌، وحَبلاً وَثيقاً عُروَتُهُ‌، ومَعقِلاً مَنيعاً ذِروَتُهُ‌، وعِزّاً لِمَن تَوَلاّهُ‌، وسِلماً لِمَن دَخَلَهُ‌، وهُدىً لِمَنِ ائتَمَّ بِهِ‌، وعُذراً لِمَنِ انتَحَلَهُ‌، وبُرهاناً لِمَن تَكَلَّمَ بِهِ‌، وشاهِداً لِمَن خاصَمَ بِهِ‌، وفَلجاً لِمَن حاجَّ بِهِ‌، وحامِلاً لِمَن حَمَلَهُ‌، وَمَطِيَّةً لِمَن أعمَلَهُ‌، وآيَةً لِمَن تَوَسَّمَ‌، وجُنَّةً لِمَنِ استَلأَمَ‌، وعِلماً لِمَن وَعى‌، وحَديثاً لِمَن رَوى‌، وحُكماً لِمَن قَضى‌.(2)

111.

الإمام عليّ عليه السلام - في فَضلِ القُرآنِ وأوصافِهِ -: وَاعلَموا أنَّهُ شافِعٌ مُشَفَّعٌ‌، وقائِلٌ (ماحِلٌ‌) مُصَدَّقٌ‌، وأنَّهُ مَن شَفَعَ لَهُ القُرآنُ يَومَ القِيامَةِ شُفِّعَ فيهِ‌.(3)

112.

فاطمة عليها السلام - مِن خُطبَتِها في شَأنِ فَدَكَ -: للّهِِ فيكُم عَهدٌ قَدَّمَهُ إلَيكُم، وبَقِيَّةٌ استَخلَفَها عَلَيكُم، كِتابُ اللّهِ بَيِّنَةٌ بَصائِرُهُ‌، وآيٌ مُنكَشِفَةٌ سَرائِرُهُ‌(4)، وبُرهانٌ مُتَجَلِّيَةٌ ظَواهِرُهُ‌....(5)

راجع: ج 2 ص 382 (الفصل الرابع: جوامع من بركاته).ه.


1) . المَحَجّة: جادّة الطريق، وحاججته: أي غلبته بالحجج التي أدليت بها (لسان العرب: ج 2 ص 228 «حجج»).

2) . نهج البلاغة: الخطبة 198، بحار الأنوار: ج 92 ص 21 ح 21.

3) . نهج البلاغة: الخطبة 176، بحار الأنوار: ج 92 ص 24 ح 24.

4) . السِّرُّ: ما أخفيت، والسريرة كالسرّ، والجمع: سرائر (لسان العرب: ج 4 ص 357 «سرر»).

5) . كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 3 ص 567 ح 4940، علل الشرائع: ص 248 ح 2 كلاهما عن زينب بنت الإمام علي عليه السلام، كشف الغمّة: ج 2 ص 109 عن عمر بن شبّه بزيادة «فينا» بعد «برهان»، بحار الأنوار: ج 92 ص 13 ح 5؛ بلاغات النساء: ص 28 عن زينب بنت الإمام الحسين عليه السلام نحوه.

كه هر اندازه وارد شوندگان از آنها بنوشند، آبشان كاستى نمى گيرد، و منزلگاه هايى است كه مسافران، راه آنها را گم نمى كنند، و نشانه هايى است كه از چشم رهپويان، پوشيده نمى مانَد، و پُشته هايى است كه رهروان به [قلّه هاى] آن نمى رسند.

خداوند، آن را سيراب كنندۀ عطشِ دانشوران، و بهار دل هاى دانايان، و شاه راه نيكان، و دارويى كه پس از آن، دردى نمى ماند، و نورى كه هيچ تاريكى اى با آن نيست، و ريسمانى كه گِره هايش استوار است، و قلعه اى كه ستيغ آن، بلند [و دست نايافتنى] است، و براى كسى كه آن را حامى خويش گيرد، [مايۀ] عزّت [و قدرت]، و براى كسى كه به آن وارد شود، [مايۀ] سلامت، و براى كسى كه از آن پيروى كند، هدايت، و براى كسى كه خود را به آن نسبت دهد، عذر، و براى كسى كه با آن سخن گويد، برهان، و براى كسى كه به وسيلۀ آن ستيزه كند، گواه، و براى كسى كه با آن حجّت آورد، [مايۀ] پيروزى، و براى كسى كه به آن عمل كند، نگه دارنده، و براى كسى كه آن را به كار وا دارد، مَركب، و براى كسى كه نشانه جويد، نشانه، و براى كسى كه سپر بخواهد، سپر، و براى كسى كه فرا بگيرد، دانش، و براى كسى كه روايت كند، خبر، و براى كسى كه داورى كند، حكم قرار داده است.

111. امام على عليه السلام - در فضيلت قرآن و اوصاف آن -: بدانيد كه قرآن، ميانجى اى است كه ميانجيگرى اش پذيرفته است، و گوينده اى (شاكى اى) است كه سخنش تصديق مى شود.

بدانيد كه قرآن، در روز قيامت، براى هر كه ميانجيگرى كند، ميانجيگرى اش پذيرفته مى شود.

112. فاطمه عليها السلام - از سخنان ايشان در بارۀ فدك -: خدا را در ميان شما، پيمانى (/سفارشى) است كه شما را به آن، توصيه كرده است و نيز يادگارى (اهل بيت) كه در ميان شما جانشين قرار داده است. كتاب خدا، [در بر دارندۀ] آگاهى هايى است كه روشن اند، و آيه هايى است كه رازهايشان پيداست، و برهانى است كه ظواهرش آشكار است.

ر. ك: ج 2 ص 383 (بخش دوم/فصل چهارم: مجموعه اى از بركات قرآن).

پژوهشى در بارۀ نام ها و اوصاف قرآن كريم
اشاره

پژوهشى در بارۀ نام ها و اوصاف قرآن كريم(1)

خداوند متعال، كتاب جاودان خود، قرآن را به نام ها و اوصاف متعددى خوانده است كه هيچ يك از آنها مرادف ديگرى نيست؛ بلكه هر يك جلوه اى از اين كتاب را به نمايش مى گذارد. هر نام يا وصفى از قرآن، در حقيقت، گواهى است بر كمال و دليلى است بر جمالى از اين كتاب آسمانى و نشانى از مرتبه اى از مراتب بى شمار آن.(2)بازشناسى نام ها و اوصاف قرآن كريم مى تواند گوشه اى از ظرفيت مخازن بى پايان آن را آشكار كند و اهداف هدايتى و تربيتى تعاليم آن را نمايان سازد و به تَبَع، بر ميزان شناخت و بهره مندى از آن بيفزايد. بدين رو، از ديرباز، بسيارى از مفسّران و قرآن پژوهان، موضوع «نام ها و اوصاف قرآن» را در كنار تفسير قرآن و علوم قرآنى كاويده اند.(3)پژوهشگران قرآنى معاصر نيز در مقالات مستقلّ پرشمارى، از نام ها و اوصاف قرآن كريم، سخن گفته اند.(4)


1) . اين پژوهش، به وسيله فاضل گرامى جناب آقاى ابراهيم احمديان، انجام شده است.

2) . نك: تفسير ملاصدرا: ج 6 ص 23.

3) . براى نمونه نك: التبيان فى تفسير القرآن: ج 1 ص 17؛ تفسير الطبرى: ج 1 ص 64؛ مجمع البيان ج 1 ص 41؛ البرهان فى علوم القرآن: ج 1 ص 273؛ الإتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 41؛ المحرر الوجيز: ج 1 ص 56؛ تفسير الفخر الرازى: ج 2 ص 14. همچنين نك: كشف الظنون: ج 1 ص 89؛ الذريعة: ج 17 ص 233.

4) . براى نمونه: «نام هاى قرآن»، على حجتى كرمانى، مكتب اسلام، سال 6، شماره 13؛ تاريخ قرآن، محمود راميار؛ «نام ها و صفات قرآن از نگاه كتاب و سنت»، محمد احسانى فر، حديث انديشه، شماره دوم، پاييز و زمستان 85؛ «اسامى و عناوين قرآن كريم»، سيد محمد باقر حجتى، ميراث جاودان، سال 3، شماره 3 و 4؛ «اهميت و تاريخچۀ پژوهش در بارۀ صفات قرآن و نام هاى آن»، ابوالقاسم عينى پور، بينات، سال 2، شماره 5.

نام هاى قرآن
اشاره

بسيارى از مفسّران و قرآن پژوهان، نام هاى بسيارى براى قرآن برشمرده اند، هر چند در شمار آنها با يكديگر متفق نيستند: ابو الفتوح رازى (م 554 ق) حدود 43 نام(1)و فخرالدين رازى (م 606 ق) 32 نام(2)برشمرده است. قاضى ابوالمعالى شيذله (م 494 ق) 55 نام برشمرده كه بدرالدين زركشى (م 794 ق) و سيوطى (م 911 ق) هم آنها را نقل كرده و از وجه تسميۀ آنها سخن گفته اند.(3)زركشى از ابوالحسن على بن احمد حرالى (م 637 ق) ياد كرده، مى گويد: «او نگاشتۀ مستقلّى در اين موضوع داشته و بيش از نود نام براى قرآن برشمرده است».(4)ابن عربى (م 656 ق) نيز نام هاى بسيارى براى قرآن بر مى شمارد.(5)

گروهى ديگر از قرآن پژوهان معتقدند كه قرآن، يك تا پنج نام بيشتر ندارد و آنچه ديگران بر اين افزوده اند، وصف قرآن است، نه نام آن. مثلاً كلمه «كريم» كه با الهام از آيه «إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ‌ ؛(6)آن، قرآنِ كريم است» از نام هاى قرآن به شمار آمده، وصف كلمۀ «قرآن» است و نمى توان آن را «نام» و «عَلَمِ‌» قرآن به حساب آورد. همچنين است كلمۀ «مبارك» كه با استناد به آيه «وَ هذا ذِكْرٌ مُبارَكٌ أَنْزَلْناهُ‌ ؛(7)اين، ذكر فرخنده اى است


1) . روض الجنان: ج 1 ص 7.

2) . تفسير الفخر الرازى: ج 2 ص 14-18.

3) . البرهان فى علوم القرآن: ج 1 ص 276-282؛ الإتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 141-147.

4) . البرهان فى علوم القرآن: ج 1 ص 273.

5) . رحمة من الرحمن: ج 1 ص 8 و 10.

6) . واقعه: آيۀ 77.

7) . انبيا: آيۀ 50.

كه فرو فرستاديم»، آن را از نام هاى قرآن، محسوب كرده اند.(1)بدين ترتيب، فرق ننهادن ميان اسم و صفت، موجب شده است كه گروه نخست، ده ها نام براى قرآن برشمارند.(2)

گفتنى است كه اسم عَلَم (اسمى كه مسمّاى آن، بدون وجود هرگونه قيدى، همواره معيّن است)،(3)در نحو عربى، به اعتبارات متعدد، تقسيم هايى دارد، از جمله:

1.

اسم، كنيه و لقب؛

2.

مرتجَل و منقول.

لقب، اسمى است كه براى مدح يا ذمّ كسى يا چيزى بر او مى گذارند و كُنيه، اسمى است مركّب كه براى پرهيز از ذكر نام شخص، از روى احترام بر او مى نهند و همواره با كلمه «اَب»، «اُم»، «ابن» يا «بنت» آغاز مى گردد.(4)

نحويان، «اسم» را چنين تعريف كرده اند: عَلَمى كه نه كنيه و نه لقب است.(5)

عَلَمِ «مرتجَل»، عَلَمى است كه جز در عَلَميّتِ فعلى، پيشينۀ استعمال ندارد و عَلَم «منقول»، آن است كه پيش تر، براى مسمّايى ديگر به كار رفته و سپس براى مسمّاى فعلى استعمال و عَلَم شده است.

مسمّاى پيشين در عَلَم منقول، اقسامى دارد؛ از جمله: صفت مانند «حارث»، مصدر مانند «فضل»، اسم جنس مانند «اسد»، جمله مانند «تأبط شرّا».(6)5.


1) . التسهيل: ج 1 ص 5.

2) . اين نكته را نيز نبايد فرو گذاشت كه براى برخى پژوهشگران «تعداد اسماى قرآن» به عنوان يك مسئله مطرح نبوده و از اين رو اساساً در پى به دست دادنِ معيار و ملاك براى آن و استقصاى كامل نام هاى قرآن نبوده اند.

3) . شرح ابن عقيل: ج 1 ص 118.

4) . شرح ابن عقيل: ج 1 ص 118.

5) . شرح ابن عقيل: ج 1 ص 119.

6) . شرح ابن عقيل: ج 1 ص 125.

همۀ اقسام اسم مى توانند به علم منقول تبديل شوند. از اين رو، آنچه قرآن پژوهان با عنوان «اسم» براى قرآن برشمرده اند، مى تواند در اصل، يكى از اين اقسام، جز كنيه باشد.

گويا با فرق نهادن ميان اسم و اين اقسام است كه طبرى (م 310 ق) تنها از چهار نام ياد مى كند: «قرآن»، «كتاب»، «فرقان» و «ذكر».(1)

شيخ طوسى (م 460 ق) و طبرسى (م 548 ق) نيز همين چهار نام را مى آورند.(2)

آلوسى (م 1270 ق) تنها دو نام قرآن و فرقان را مى پذيرد و بيان مى كند كه ديگر نام ها در حقيقت به همين دو بازمى گردند.(3)محمد بن عبدالرحيم نهاوندى (م 1330 ق) تصريح مى كند كه به ظاهر، جز «قرآن»، ديگر نام ها، صفت و لقب اند.(4)

زرقانى (م 1367 ق) نيز جز پنج نام، نامى ديگر براى قرآن نمى شناسد.(5)

و برخى پژوهشگران معاصر جز «قرآن»، ديگر نام ها را صفت مى دانند.(6)

اكنون نام هايى را كه بيشتر منابع تفسيرى و قرآنى در ذكر آنها همداستان اند، برشمرده، به اختصار، آنها را شرح مى دهيم و آن گاه فهرستى از صفات به دست مى دهيم.

چنان كه گذشت، بيشتر قرآن پژوهان، از چهار يا پنج نام ياد كرده اند:9.


1) . تفسير الطبرى: ج 1 ص 64.

2) . التبيان فى تفسير القرآن: ج 1 ص 18؛ مجمع البيان: ج 1 ص 41؛ المحرر الوجيز: ج 1 ص 56.

3) . روح المعانى: ج 1 ص 9.

4) . نفحات الرحمن: ج 1 ص 59-60.

5) . مناهل العرفان: ج 1 ص 14-15.

6) . براى نمونه ر. ك: «اسامى و عناوين قرآن كريم»، سيد محمد باقر حجتى، ميراث جاودان، سال 4، شماره 1، ص 19.

1. قرآن

قرآن، مشهورترين نام كتاب آسمانى حضرت محمد صلى الله عليه و آله، و بلكه نام اصلى آن است.

اين كلمه هفتاد بار در قرآن آمده است كه مراد از چهار مورد آن (آيات 17 و 18 قيامت و دو بار در آيه 78 اسرا) قرآن كريم نيست.

دربارۀ ريشه و معناى «قرآن» اختلاف بسيار است؛ از جمله آن كه آيا مشتق است يا جامد، مصدر است يا وصف و....(1)بيشتر دانشمندان فريقين متفق اند كه «قرآن»، كلمه اى عربى، مشتق، مهموز از ريشه «ق ر ء»، و مصدر با معناى وصف است(2)كه به گونۀ «عَلَم منقول» تبديل به نام كتاب آسمانى حضرت محمد صلى الله عليه و آله شده است؛ اما آنان در معناى «قرآن» با يكديگر اختلاف دارند؛ برخى قرآن را از «قرء» به معناى خواندن (تلاوت)(3)و برخى ديگر از همين ريشه به معناى گردآوردن مى دانند (بدين معنا كه در قرآن، حروف و آيات و سوره ها يكجا گرد آمده اند). ابن عطيۀ اندلسى،(4)ابوالفتوح رازى(5)و فخرالدين رازى(6)دو ديدگاه و نام صاحبان و استدلال آنها را معرفى و گزارش كرده اند.

برخى قرآن پژوهان پس از بررسى ديگر نام ها و اوصاف، تأكيد كرده اند كه جز قرآن نمى توان نام ديگرى براى كتاب مسلمانان قائل شد؛(7)زيرا ديگر نام ها در


1) . براى آگاهى از تفصيل ديدگاه ها و ادلۀ آنها، ر. ك: البرهان فى علوم القرآن: ج 1 ص 277 و 278؛ علوم القرآن عند المفسرين: ج 1 ص 40-41؛ الإتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 144.

2) . براى نمونه ر. ك: تفسير الطبرى: ج 1 ص 64؛ «اسامى و عناوين قرآن كريم»، سيد محمد باقر حجتى، ميراث جاودان: سال 4، شماره 1، ص 19.

3) . تفسير الطبرى: ج 1 ص 64؛ تفسير الثعالبى: ج 1 ص 150-151.

4) . المحرر الوجيز: ج 1 ص 56.

5) . روض الجنان: ج 1 ص 8.

6) . تفسير الفخر الرازى: ج 2 ص 213؛ التبيان فى تفسير القرآن: ج 1 ص 17-18.

7) . براى نمونه: «تحليلى در بارۀ اسامى و عناوين قرآن كريم»، سيد محمد باقر حجتى، سخنرانى ها ومقالات: مجموعۀ 1، ص 167.

حقيقت، وصف هاى قرآن اند.(1)شواهدى اين قول را تقويت مى كنند، از جمله آن كه در آيات قرآن كريم، براى اشاره به وحى، همين واژه، بيشترين كاربرد را دارد. در غالب روايات نيز از همين كلمه براى اشاره به قرآن استفاده شده است، مانند دعايى از امام زين العابدين عليه السلام كه در وصف پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به صراحت بيان مى كند كه خدا كتاب او را «قرآن» ناميده است:

وَ خَصَصتَهُ بِالكِتابِ المُنزَلِ عَلَيهِ وَالسَّبعِ المَثانى المُوحاةِ إلَيهِ وَ أسمَيتَهُ القُرآنَ وَ أكنَيتَهُ الفُرقانَ العَظيمَ‌.(2)

و كتاب فرو فرستاده به سوى او و سَبْع مَثانىِ وحى شده به او را به وى اختصاص دادى و آن را «قرآن» ناميدى و لقب «فرقان بزرگ» را بر آن نهادى.

2. فُرقان

فُرقان، مصدر با معناى اسم فاعل، از ريشۀ «ف ر ق» است. اين مادّه به معناى جدايى انداختن ميان دو چيز است.(3)قرآن را از آن رو «فرقان» گويند كه ميان حق و باطل و درستى و نادرستى جدايى مى افكند.(4)كلمۀ «فرقان» براى اشاره به اين ويژگى قرآن، از «فرق» بليغ تر است؛ زيرا براى جدايى انداختن ميان حق و باطل به كار مى رود.(5)

شيخ صدوق رحمه الله مى فرمايد:

وَالفُرقانُ هُوَ القُرآنُ و إنَّما سَمَّاهُ فُرقاناً لأنَّ اللّهَ عز و جل فَرَّقَ بِه بَينَ الْحَقِّ وَ الباطِلِ‌.(6)

فرقان، همان قرآن است و همانا آن را «فرقان» ناميد؛ زيرا خداوند عز و جل به وسيلۀ آن، حق را از باطل جدا كرد.


1) . التسهيل لعلوم التنزيل: ج 1 ص 5.

2) . ر. ك: ج 3 ص 122 ح 893. نيز، ر. ك: الصحيفة الثانية السجادية: ص 129 (دعاى عيد فطر).

3) . مفردات ألفاظ القرآن: ج 2 ص 378؛ لسان العرب: ج 10 ص 299-300؛ العين: ج 5 ص 149 مادۀ «فرق».

4) . تفسير الفخر الرازى: ج 2 ص 378؛ روض الجنان: ج 1 ص 10؛ تفسير بيضاوى: ج 4 ص 205.

5) . مفردات الفاظ القرآن: ج 2 ص 378 مادۀ «فرق».

6) . التوحيد: ص 217.

در حديثى قدسى، در توصيف پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله، خدا خطاب به موسى عليه السلام مى فرمايد:

وَلَأَنزِلَنَّ عَلَيهِ قُرآناً فُرقاناً شِفاءً لِما فِى الصُّدورِ مِن نَفْثِ الشَّيطانِ‌.(1)

قرآنى فرو مى فرستم كه فرقان است [و حق را از باطل جدا مى سازد] و درمان است براى وسوسۀ شيطان در دل ها.

ليكن در دو حديثى كه در متن آمد، دو وجه ديگر در تبيين اين نام ذكر شده است:

وجه اوّل: قرآن از آن رو «فرقان» ناميده شده كه آيات و سوره هاى آن، متفرّق (جدا از هم) نازل شده اند، بر خلاف ديگر كتب آسمانى كه يكباره و دفعى نازل گشته اند.(2)

وجه دوم: مقصود از قرآن، همۀ كتاب خدا (اعم از محكم و متشابه) و مقصود از فرقان، آيات محكم اند كه عمل كردن به آنها واجب است.(3)

شايان ذكر است كه منافاتى ميان سه وجه ياد شده، وجود ندارد. بنابر اين، همۀ اين وجوه مى توانند در اين نام گذارى مورد توجّه باشند.

قرآن كريم در هفت آيه از «فرقان» ياد كرده است(4)كه تنها در دو آيه، مراد، قرآن كريم است.(5)در بسيارى از روايات نام «فرقان» براى قرآن به كار رفته است، بويژه هر گاه از قرآن در كنار ديگر كتب آسمانى ياد شده است.(6)1.


1) . الكافى: ج 8 ص 44.

2) . ر. ك: ص 41 ح 7.

3) . ر. ك: ص 41 ح 8.

4) . بقره: آيۀ 53 و 185؛ آل عمران: آيۀ 4؛ انفال: آيۀ 41 و 29؛ انبيا: آيۀ 48؛ فرقان: آيۀ 1.

5) . آل عمران: آيۀ 4؛ فرقان: آيۀ 1.

6) . براى نمونه: الخصال: ص 457؛ علل الشرائع: ج 1 ص 161؛ كتاب من لايحضره الفقيه: ج 4 ص 177؛ مسند ابن حنبل: ج 2 ص 357 و 413؛ سنن الترمذى: ج 4 ص 231.

بسيارى از مفسران مانند طبرى،(1)فخر رازى،(2)ابوالفتوح رازى(3)و شيخ طوسى،(4)فرقان را از نام هاى اصلى قرآن دانسته اند؛ ولى اين كلمه نام اختصاصى قرآن نيست و برخى واژه شناسان، آن را به معناى مطلق «كلام اللّه» دانسته اند(5)و برخى ديگر به معناى هر چيز(6)يا هر كتابى آسمانى(7)كه ميان حق و باطل فرق نهد، از اين رو، براى ديگر كتاب هاى آسمانى نيز به كار مى رود؛ چنان كه در دو آيه از همين آيات بر تورات، كتاب آسمانى حضرت موسى عليه السلام اطلاق شده است: نخست آيۀ 53 از سورۀ بقره: «وَ إِذْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ وَ الْفُرْقانَ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ‌ ؛ به ياد آور زمانى را كه به موسى كتاب و فرقان داديم» و ديگر، آيۀ 48 سورۀ انبيا: «وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسى وَ هارُونَ الْفُرْقانَ‌ ؛ به موسى و هارون قطعاً فرقان داديم».

3. كتاب

كتاب، مصدر با معناى اسم مفعول، از ريشۀ «ك ت ب» است. لغت شناسان قديم، اين مادّه را به ضميمه كردن و جمعِ (به هم آوردن/گردآوردن) دو يا چند چيز، نوشتن، واجب كردن، دوختن(8)و نظاير اينها معنا كرده اند؛ اما برخى لغت شناسان معاصر، معناى اصلى اين كلمه را تقرير و تثبيت خارجى چيزى مى دانند كه قصد شده، ولى صورت خارجى پيدا نكرده است. تقرير و تثبيت، گاه با جمع كردنْ‌


1) . تفسير الطبرى: ج 1 ص 64.

2) . تفسير الفخر الرازى: ج 2 ص 14.

3) . روض الجنان: ج 1 ص 8.

4) . التبيان فى تفسير القرآن: ج 1 ص 17.

5) . مفردات ألفاظ القرآن: ج 2 ص 378 مادۀ «فرق».

6) . مجمع البحرين: ج 3 ص 393؛ تاج العروس: ج 13 ص 396 مادۀ «فرق».

7) . العين: ج 5 ص 148؛ تفسير بيضاوى: ج 2 ص 4 و ج 4 ص 205؛ البحر المحيط: ج 2 ص 394 مادۀ «فرق».

8) . العين: ج 5 ص 341؛ مفردات الفاظ القرآن: ج 1 ص 423؛ لسان العرب: ج 1 ص 698؛ مجمع البحرين: ج 2 ص 152 مادۀ «كتب».

صورت مى پذيرد و گاه با نوشتن، واجب كردن و نظاير اينها. بدين ترتيب، معانى ياد شده، همگى از مصاديق يك معنايند(1)و كتاب را از آن رو بدين نام ناميده اند كه معانى، كلمات و مقاصد غير مكتوب را در خود ثبت و ضبط و جمع مى كند.

برخى قرآن پژوهان در وجه تسميۀ قرآن به «كتاب» گفته اند: قرآن كريم به گونه اى خاص و رسا، جامع انواع آيات، احكام، قصص، اخبار و علوم است و اين با معناى لغوى «كتاب» (جمع) متناسب است و اين كلمه با كلمۀ «قرآن» كه در آن نيز معناى «جمع» موجود است، تلاقى معنايى دارد؛ اما كلمۀ قرآن به جامعيت وحى محمدى صلى الله عليه و آله نسبت به كتب انبياى پيشين يا علوم اشاره دارد و كلمۀ «كتاب» به جامعيت كتاب الهى نسبت به آيات، احكام، قصص، اخبار و علوم.(2)

«كتاب» به صورت هاى مختلف مانند معرّف به الف و لام تعريف،(3)نكره،(4)موصوف،(5)مضافٌ اليه،(6)و جمع(7)بيش از 250 بار در قرآن و بيش از اين در روايات اسلامى آمده است و پس از واژه «قرآن» بيشترين كاربرد را براى اشاره به قرآن دارد.

همچنين در بسيارى از روايات، همراه الف و لام تعريف آمده است؛ مانند اين حديث امام صادق عليه السلام:

كُلُّ شَىءٍ مَردودٌ إلَى الكِتابِ وَ السُّنَةِ‌.(8)

هر چيزى را بايد به قرآن و سنّت، ارجاع داد (با آنها سنجيد).9.


1) . ر. ك: التحقيق فى كلمات القرآن الكريم: ج 10 ص 21 مادۀ «كتب».

2) . «اسامى و عناوين قرآن كريم»، سيد محمد باقر حجتى، ميراث جاودان: سال 3، شماره 3 و 4، ص 24.

3) . براى نمونه: بقره: آيۀ 2.

4) . براى نمونه: نساء: آيۀ 153.

5) . براى نمونه: نمل: آيۀ 1؛ فصّلت: آيۀ 41.

6) . براى نمونه: آل عمران: آيۀ 64.

7) . سبأ: آيۀ 44؛ بيّنه: آيۀ 3.

8) . ر. ك: ص 50 ح 19.

يا مضاف به كلمه مبارك «اللّه»؛ مانند حديث مشهور ثقلين:

إنّى تارِكٌ فيكُمُ الثَقَلَينِ‌: كِتابَ اللّهِ و عِترَتى أهلَ بَيتى.(1)

من در ميان شما دو چيز گران بها را قرار دادم: كتاب خدا و عترتم؛ يعنى خاندانم.

بسيارى از مفسران، «كتاب» را در شمار اسامى اصلى قرآن كريم آورده اند؛(2)ليكن هر جا در قرآن يا حديث از اين كلمه براى اشاره به قرآن استفاده شده، قرينه مقالى يا مقامى در ميان بوده است. از اين روست كه در شمارى از آيات، مراد از «كتاب»، قرآن نيست؛ بلكه كتاب هاى آسمانى ديگر يا معانى ديگرى مراد است،(3)مانند اين آيه كه مسيح عليه السلام از «كتاب» ى (انجيل) سخن مى گويد كه خدا به او عطا كرده است:

«قالَ إِنِّي عَبْدُ اللّهِ آتانِيَ الْكِتابَ‌ .(4)

گفت: من بندۀ خدايم. كتاب را به من داده است».

4. ذكر

اين كلمه، مصدر از مادّۀ «ذ ك ر» است و در فرهنگ هاى لغت به معانى مختلفى مانند يادكرد (قلبى يا زبانى)، شرف و بزرگوارى آمده است؛(5)اما معناى اصلى مادّه «ذك ر»، تذكّر (در برابر غفلت و فراموشى) است(6)و هرگاه مراد از آن قرآن كريم باشد، به معناى «مذكِّر» (به ياد آورنده) است. قرآن كريم بيش از شصت بار اين كلمه را به كار برده است(7)كه در بيش از بيست مورد آن، مراد، قرآن كريم است، از جمله


1) . ر. ك: ص 48 ح 16.

2) . تفسير الطبرى: ج 1 ص 64؛ التبيان فى تفسير القرآن: ج 1 ص 17؛ تفسير الفخر الرازى: ج 2 ص 14.

3) . ر. ك: معالم المدرستين: ج 2 ص 13-14.

4) . مريم: آيۀ 30.

5) . العين: ج 5 ص 346؛ مفردات الفاظ القرآن: ص 328؛ القاموس المحيط و القابوس الوسيط: ج 2 ص 1071-1072 مادۀ «ذكر».

6) . التحقيق فى كلمات القرآن الكريم: ج 3 ص 318 مادۀ «ذكر».

7) . ر. ك: المعجم المفهرس لألفاظ القرآن الكريم: ص 347-348.

در آيۀ مشهور «حفظ»:

«إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ‌ .(1)

ما ذكر را فرو فرستاديم، و ما نگه دارندۀ آنيم».

در روايات اهل بيت عليهم السلام نيز گاه كلمۀ «ذكر» براى اشاره به قرآن آمده است، چنان كه امام صادق عليه السلام دربارۀ آيۀ 44 سوره زخرف فرمودند: «الذّكرُ القرآنُ‌؛ ذكر، قرآن است».(2)بيشتر مفسّران، «ذكر» را در شمار نام هاى اصلى قرآن آورده و نام گذارى آن بدين نام را به گونه هاى مختلف توجيه كرده اند، از جمله آن كه قرآن، يادآور فرايض و احكام به بندگان است يا قرآن، بزرگى و شرافت است براى كسى كه بدان ايمان آوَرَد.(3)

5. مُصحَف

مصحف، صيغۀ اسم مفعول (باب افعال) از ريشۀ «ص ح ف» و در لغت به معناى مجموعه اى از ورق هاست كه به صورت يكجا گرد آمده باشند.(4)اين كلمه در قرآن نيامده، ولى كلمۀ «صُحُف» (جمعِ صحيفه: پوست يا كاغذ كه بر آن مى نوشته اند(5)از همين ريشه، در هشت آيۀ قرآن آمده است(6)و از ميان آنها، تنها آيۀ دوم سورۀ بيّنه به روشنى به قرآن اشاره دارد:

«رَسُولٌ مِنَ اللّهِ يَتْلُوا صُحُفاً مُطَهَّرَةً‌(7)

فرستاده اى از سوى خداوند كه صحيفه هاى پاك را تلاوت مى كند».


1) . حجر: آيۀ 9.

2) . ر. ك: ص 46 ح 15.

3) . تفسير الطبرى: ج 1 ص 64 و 68؛ مجمع البيان: ج 1 ص 41؛ التبيان فى تفسير القرآن: ج 1 ص 19؛ التسهيل: ج 1 ص 5.

4) . ر. ك: العين: ج 3 ص 120؛ لسان العرب: ج 9 ص 186 مادۀ «صحف».

5) . المصباح المنير: ص 334، الصحاح: ج 4 ص 1384 مادۀ «صحف».

6) . المعجم المفهرس: ص 403.

7) . بيّنه: آيۀ 2.

برخى معتقدند كه نخستين نام قرآن، «مصحف» بوده و نقل مى كنند كه مسلمانان پس از وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله چون خواستند كه نامى براى كتاب خود برگزينند، از ميان پيشنهادهاى مختلف، كلمۀ «مصحف» را برگزيدند و پيش از آن مسلمانان نامى براى كتاب خود نداشتند.(1)عرب پيش از اين نيز با كلمه مصحف آشنا بود و به اشعار جاهليت، «مَصاحِف» مى گفت.(2)

با اين حال، به نظر مى رسد كلمۀ مصحف را به «مجموعۀ نوشته شدۀ آيات و سوره ها» مى گفته اند كه پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله پديد آمد و مسلمانان آنها را در چارچوب كتاب (بين الدفّتَين) نگاشتند؛(3)اما آن وحى كه به عنوان واپسين كتاب آسمانى بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل مى شد، «قرآن» نام داشت. در حقيقت، وجود مادّى و كَتبى قرآن را «مصحف» گويند و گواه اين مدّعا رواياتى است كه «قرائت قرآن از روى مصحف» را مايۀ افزايش نور چشم،(4)يا نگريستن بدان را عبادت(5)مى دانند يا رواياتى كه احكام رفتار با صورت مادّى و كتبى قرآن را بيان مى كنند، همچون:

الجُنُبُ وَ الحائِضُ يَفتَحانِ المُصحَفَ مِن وَراءِ الثَّوبِ وَ يَقرؤونَ مِنَ القُرآنِ ما شاؤوا إلَّا السَّجدَةَ‌.(6)

جنب و حائض، قرآن را با دست پوشيده باز كنند، و هر چه مى خواهند بخوانند، جز سوره هاى سجده دار را.4.


1) . البرهان فى علوم القرآن: ج 1 ص 281-282؛ الإتقان فى علوم القرآن: ج 1، ص 51، 185 و 205 (نوع 17)؛ غرائب القرآن: ج 1 ص 29؛ معالم المدرستين: ج 2 ص 14. نيز، ر. ك: تاريخ قرآن، محمود راميار: ص 10-11.

2) . ر. ك: تاريخ الطبرى: ج 2 ص 500؛ تاريخ قرآن، محمود راميار: ص 10.

3) . نگاه كنيد: «نام هاى قرآن»، على حجتى كرمانى، مكتب اسلام: سال 6، شماره 13، ص 421.

4) . الكافى: ج 2 ص 613.

5) . همان: ص 614.

6) . ر. ك: تهذيب الأحكام: ج 1 ص 371، المعتبر: ج 1 ص 187، وسائل الشيعة: ج 1 ص 494.

اوصاف قرآن

اوصاف قرآن كريم، توقيفى نيستند. غنا و جامعيت قرآن، بى شمارىِ اوصاف كمال و جمال اين كتاب آسمانى را ايجاب مى كند و از اين رو مى توان آن را به هر وصفى كه ما را به گوشه اى از اين كمال و جمال، راه مى نمايد، ستود. قرآن و احاديث اهل بيت عليهم السلام بسيارى از اين اوصاف را ياد كرده اند. گفتنى است در روايات اهل بيت عليهم السلام صفاتى بيش از اين مى توان يافت.(1)


1) . براى آشنايى با مشهورترين نام ها و صفت هاى قرآن، ر. ك: ص 37 (فصل يكم: نام ها و اوصاف قرآن).

الفصل الثاني: نُزولُ القُرآنِ‌

نُزولُ القُرآنِ‌

1/2: نُزولُ القُرآنِ في لَيلَةِ القَدرِ

الكتاب

«شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنّاسِ وَ بَيِّناتٍ مِنَ الْهُدى وَ الْفُرْقانِ‌».(1)

«إِنّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ».(2)

«إِنّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةٍ مُبارَكَةٍ‌».(3)

الحديث

113.

الإمام الصادق عليه السلام: كانَ عَلِيُّ بنُ الحُسَينِ - صَلَواتُ اللّهِ عَلَيهِ - يَقولُ‌: «إِنّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ» صَدَقَ اللّهُ عز و جل، أنزَلَ اللّهُ القُرآنَ في لَيلَةِ القَدرِ.(4)

114.

الكافي عن حمران: إنَّهُ سَأَلَ أبا جَعفَرٍ عليه السلام عَن قَولِ اللّهِ عز و جل «إِنّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةٍ مُبارَكَةٍ‌»7.


1) . البقرة: 185.

2) . القدر: 1.

3) . الدخان: 3.

4) . الكافي: ج 1 ص 248 ح 4 عن الحسن بن العبّاس بن الحريش عن الإمام الجواد عليه السلام، بحار الأنوار: ج 25 ص 80 ح 67.

فصل دوم: فرود آمدن قرآن

1/2: فرود آمدن قرآن در شب قدر

قرآن

«ماه رمضان، [ماهى است كه] در آن، قرآن، فرو فرستاده شده است؛ [كتابى] كه راهبر مردم و [در بر دارندۀ] دلايل آشكار هدايت و [ميزان] تشخيص حق از باطل است».

«ما آن (قرآن) را در شب قدر، فرو فرستاديم».

«ما آن (قرآن) را در شبى خجسته، فرو فرستاديم».

حديث

113. امام صادق عليه السلام: على بن الحسين (زين العابدين) - كه درودهاى خدا بر او باد -، آيۀ «ما آن را در شب قدر، فرو فرستاديم» را مى خواند و مى فرمود: «خداوند عز و جل راست فرمود.

خدا، قرآن را در شب قدر، فرو فرستاد».

114. الكافى - به نقل از حُمران -: از امام باقر عليه السلام در بارۀ اين سخن خداوند عز و جل: «ما آن را در شبى خجسته، فرو فرستاديم» پرسيد [م].

قالَ‌: نَعَم لَيلَةُ القَدرِ وهِيَ في كُلِّ سَنَةٍ في شَهرِ رَمَضانَ فِي العَشرِ الأَواخِرِ، فَلَم يُنزَلِ القُرآنُ إلّافي لَيلَةِ القَدرِ.(1)

115. الإمام الباقر عليه السلام: لَمّا قُبِضَ أميرُالمُؤمِنينَ عليه السلام قامَ الحَسَنُ بنُ عَلِيٍّ عليه السلام في مَسجِدِ الكوفَةِ‌، فَحَمِدَ اللّهَ وأثنى عَلَيهِ وصَلّى عَلَى النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله، ثُمَّ قالَ‌:

أيُّهَا النّاسُ‌، إنَّهُ قَد قُبِضَ في هذِهِ اللَّيلَةِ رَجُلٌ ما سَبَقَهُ الأَوَّلونَ ولا يُدرِكُهُ الآخِرونَ‌... وَاللّهِ لَقَد قُبِضَ فِي اللَّيلَةِ الَّتي فيها قُبِضَ وَصِيُّ موسى يوشَعُ بنُ نونٍ‌، وَاللَّيلَةِ الَّتي عُرِجَ فيها بِعيسَى بنِ مَريَمَ‌، وَاللَّيلَةِ الَّتي نُزِّلَ فيهَا القُرآنُ‌.(2)

116.

الإمام الصادق عليه السلام: نَزَلَ القُرآنُ في لَيلَةِ القَدرِ.(3)

117.

عنه عليه السلام: انزِلَ القُرآنُ في ثَلاثٍ وعِشرينَ مِن شَهرِ رَمَضانَ‌.(4)

2/2: نُزولُ القُرآنِ جُملَةً واحِدَةً وتَدريجاً

118. بحار الأنوار عن الإمام الصادق عليه السلام - للمفضَّل -: يا مُفَضَّلُ‌! إنَّ القُرآنَ نَزَلَ في ثَلاثٍ‌3.

1) . الكافي: ج 4 ص 157 ح 6، كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 2 ص 158 ح 2024، ثواب الأعمال: ص 92 ح 11، بحار الأنوار: ج 97 ص 19 ح 41.

2) . الكافي: ج 1 ص 457 ح 8 عن أبي حمزة، تاريخ اليعقوبي: ج 2 ص 213 عن الإمام الحسن عليه السلام نحوه؛ المعجم الأوسط: ج 8 ص 224 ح 8469 عن حفص بن خالد عن أبيه عن جدّه عن الإمام الحسن عليه السلام، مسند أبي يعلى‌: ج 6 ص 169 ح 6724 عن جعفر عن أبيه عن جدّه عن الإمام الحسن عليه السلام، تاريخ الطبري: ج 5 ص 157 عن أبي خالد بن جابر عن الإمام الحسن عليه السلام، الأخبار الطوال: ص 216 كلّها نحوه، كنز العمّال: ج 13 ص 193 ح 36575.

3) . الكافي: ج 4 ص 157 ح 5، تهذيب الأحكام: ج 4 ص 194 ح 552 وفيه «الفرقان» بدل «القرآن»، كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 2 ص 159 ح 2026 كلّها عن أبي بصير، بحار الأنوار: ج 85 ص 52 ح 43 نقلاً عن كتاب العلل لمحمّد بن عليّ بن إبراهيم.

4) . الكافي: ج 2 ص 629 ح 6 عن حفص بن غياث، تفسير نور الثقلين: ج 5 ص 624 ح 53.

فرمود: «آرى، شب قدر! و آن، در دهۀ آخر ماه رمضانِ هر سال، واقع شده است. خداوند، قرآن را جز در شب قدر، فرو نفرستاد».

115.

امام باقر عليه السلام: چون امير مؤمنان عليه السلام جان به جان آفرين سپرد، حسن بن على عليه السلام در مسجد كوفه، به خطابه ايستاد و پس از حمد و ثناى خداوند و درود فرستادن بر پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «اى مردم! در اين شب، مردى در گذشت كه نه در ميان پيشينيان، كسى چون او بوده است و نه آيندگان به پاى او مى رسند.... به خدا سوگند، در همان شبى در گذشت كه وصىّ موسى، يوشع بن نون، در گذشته است، و در همان شبى است كه عيسى بن مريم به آسمان برده شد، و در همان شبى كه قرآن، فرو فرستاده شد».

116.

امام صادق عليه السلام: قرآن، در شب قدر، فرود آمد.

117.

امام صادق عليه السلام: قرآن، در [شب] بيست و سوم ماه رمضان، فرو فرستاده شد.

2/2: نزول دفعى و تدريجى قرآن

118. بحار الأنوار: امام صادق عليه السلام به مُفضَّل فرمود: «اى مُفضّل! قرآن، در طول بيست و سه سال، نازل شد. خداوند مى فرمايد: «ماه رمضان كه در آن، قرآنْ فرو فرستاده شد» و

وعِشرينَ سَنَةً‌، وَاللّهُ يَقولُ‌: «شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ‌»(1)، وقالَ‌: «إِنّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةٍ مُبارَكَةٍ إِنّا كُنّا مُنْذِرِينَ * فِيها يُفْرَقُ كُلُّ أَمْرٍ حَكِيمٍ * أَمْراً مِنْ عِنْدِنا إِنّا كُنّا مُرْسِلِينَ‌»(2)، وقالَ‌: «لَوْ لا نُزِّلَ عَلَيْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً واحِدَةً كَذلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤادَكَ‌».(3)

قالَ المُفَضَّلُ‌: يا مَولايَ‌! فَهذا تَنزيلُهُ الَّذي ذَكَرَهُ اللّهُ في كِتابِهِ‌، وكَيفَ ظَهَرَ الوَحيُ في ثَلاثٍ وعِشرينَ سَنَةً؟

قالَ‌: نَعَم يا مُفَضَّلُ‌! أعطاهُ اللّهُ القُرآنَ في شَهرِ رَمَضانَ وكانَ لا يُبَلِّغُهُ إلّافي وَقتِ استِحقاقِ الخِطابِ‌، ولا يُؤَدّيهِ إلّافي وَقتِ أمرٍ ونَهيٍ‌، فَهَبَطَ جَبرَئيلُ عليه السلام بِالوَحيِ فَبَلَّغَ ما يُؤمَرُ بِهِ وقَولُهُ‌: «لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ‌» .(4)

فَقالَ المُفَضَّلُ‌: أشهَدُ أنَّكُم مِن عِلمِ اللّهِ عُلِّمتُم، وبِقُدرَتِهِ قَدَرتُم، وبِحُكمِهِ نَطَقتُم.

وبِأَمرِهِ تَعمَلونَ‌.(5)

119. الكافي عن حفص بن غياث عن الإمام الصادق عليه السلام قال: سَأَلتُهُ عليه السلام عَن قَولِ اللّهِ عز و جل: «شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ‌» وإنَّما انزِلَ في عِشرينَ سَنَةً بَينَ أوَّلِهِ وآخِرِهِ؟

فَقالَ أبو عَبدِ اللّهِ عليه السلام: نَزَلَ القُرآنُ جُملَةً واحِدَةً في شَهرِ رَمَضانَ إلَى البَيتِ المَعمورِ، ثُمَّ نَزَلَ في طولِ عِشرينَ سَنَةً‌.

ثُمَّ قالَ‌: قالَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله: نَزَلَت صُحُفُ إبراهيمَ في أوَّلِ لَيلَةٍ مِن شَهرِ رَمَضانَ‌، واُنزِلَتِ التَّوراةُ لِسِتٍّ مَضَينَ مِن شَهرِ رَمَضانَ‌، واُنزِلَ الإِنجيلُ لِثَلاثَ عَشرَةَ لَيلَةً خَلَت مِن شَهرِ رَمَضانَ‌، واُنزِلَ الزَّبورُ لِثَمانِ عَشرَةَ خَلَونَ مِن شَهرِ رَمَضانَ‌،ر.


1) . البقرة: 185.

2) . الدخان: 3-5.

3) . الفرقان: 32.

4) . القيامة: 16.

5) . بحار الأنوار: ج 92 ص 38 عن المفضّل بن عمر.

فرموده است: «ما آن را در شبى خجسته، فرو فرستاديم. ما هشدار دهنده بوديم. در آن [شب]، هر كار، [به نحوى] استوار، فيصله مى يابد. [اين] كارى است از جانب ما. ما فرستنده [ى پيامبران] بوديم» و فرموده است: «[گفتند:] «چرا قرآن، يك جا بر او نازل نشده است‌؟!». اين گونه [آن را به تدريج نازل كرديم] تا قلبت را به وسيلۀ آن، استوار گردانيم»».

مفضّل گفت: سَروَرم! اين، همان تنزيلِ [يك جايىِ‌] قرآن است كه خداوند، در كتابش آن را بيان كرده است. پس ظهور وحى در طول بيست و سه سال، چگونه بوده است‌؟

فرمود: «آرى، اى مفضّل! خداوند، قرآن را در ماه رمضان بر پيامبر صلى الله عليه و آله عطا نمود، و ايشان، آن را تنها در هنگام لزوم، ابلاغ مى كرد و فقط در زمانى كه امر يا نهى اى ضرورت مى يافت، بيان مى نمود. پس جبرئيل عليه السلام با وحى، فرود آمد و آنچه را بِدان مأمور بود، ابلاغ كرد، و خداوند فرمود: «و زبانت را [در هنگام وحى،] زود به حركت در مياور تا در خواندن [قرآن]، شتاب زدگى به خرج نداده باشى»».

مفضّل گفت: گواهى مى دهم كه شما، از علم خدا آموخته شده ايد و به قدرتِ او تواناييد و به حكمِ او گوياييد و به فرمان او كار مى كنيد.

119. الكافى - به نقل از حفص بن غياث -: به امام [صادق] عليه السلام گفتم: خداوند عز و جل مى فرمايد:

«ماه رمضان كه در آن، قرآن فرو فرستاده شده است»، در حالى كه قرآن، از اوّل تا آخر آن، در طول [حدود] بيست سال، فرو فرستاده شد.

امام صادق عليه السلام فرمود: «قرآن، در ماه رمضان، يك جا به بيت المعمور، فرو فرستاده شد و سپس در طول بيست سال، [تدريجاً] نازل گشت».

سپس فرمود: «پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده است: "صُحُف ابراهيم، در شب اوّل ماه رمضان، نازل گشت. تورات، در شب ششم ماه رمضان، نازل شد. انجيل، در شب سيزدهم ماه رمضان، نازل شد. زبور، در شب هجدهم ماه رمضان، نازل شد و

واُنزِلَ القُرآنُ في ثَلاثٍ وعِشرينَ مِن شَهرِ رَمَضانَ‌.(1)

3/2: حِكمَةُ نُزولِ القُرآنِ تَدريجاً

الكتاب

«وَ قُرْآناً فَرَقْناهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَى النّاسِ عَلى مُكْثٍ وَ نَزَّلْناهُ تَنْزِيلاً».(2)

«وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ لا نُزِّلَ عَلَيْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً واحِدَةً كَذلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤادَكَ وَ رَتَّلْناهُ تَرْتِيلاً».(3)

الحديث

120.

الإمام الباقر عليه السلام: لَيسَ أحَدٌ أرفَقَ مِنَ اللّهِ عز و جل، فَمِن رِفقِهِ تَبارَكَ وتَعالى أنَّهُ نَقَلَهُم مِن خَصلَةٍ إلى خَصلَةٍ‌، ولَو حَمَلَ عَلَيهِم جُملَةً لَهَلَكوا.(4)

121.

الكافي عن بعض أصحابنا مُرسَلاً: إنَّ اللّهَ عز و جل إذا أرادَ أن يَفتَرِضَ فَريضَةً أنزَلَها شَيئاً بَعدَ شَيءٍ حَتّى يُوَطِّنَ النّاسُ أنفُسَهُم عَلَيها، ويَسكُنوا إلى أمرِ اللّهِ عز و جل ونَهيِهِ فيها، وكانَ ذلِكَ مِن فِعلِ اللّهِ عز و جل عَلى وَجهِ التَّدبيرِ فيهِم أصوَبَ وأقرَبَ لَهُم إلَى الأَخذِ بِها وأقَلَّ لِنِفارِهِم مِنها(5).(6)9.


1) . الكافي: ج 2 ص 628 ح 6، فضائل الأشهر الثلاثة: ص 87 ح 67، تفسير القمّي: ج 1 ص 66 وليس فيهما ذيله من «ثمّ قال:»، تفسير العيّاشي: ج 1 ص 80 ح 184 عن إبراهيم وكلّها نحوه، بحار الأنوار: ج 97 ص 25 ح 61 وراجع: مسند ابن حنبل: ج 6 ص 44 ح 16981 والمعجم الكبير: ج 22 ص 75 ح 185.

2) . الإسراء: 106.

3) . الفرقان: 32.

4) . الكافي: ج 6 ص 395 ح 3، تهذيب الأحكام: ج 9 ص 102 ح 443 كلاهما عن زرارة.

5) . هذه الرواية هي حول النزول التدريجي لحرمة الخمر، علماً إنّها لم تسند إلى الإمام عليه السلام.

6) . الكافي: ج 6 ص 407 ح 2، فقه القرآن للراوندي: ج 2 ص 283 عن عليّ بن يقطين عن الإمام الكاظم عليه السلام، وسائل الشيعة: ج 25 ص 302 ح 31959.

قرآن، در شب بيست و سوم ماه رمضان، نازل شده است».

3/2: حكمت نزول تدريجى قرآن

اشاره

قرآن

«و قرآنى بخش بخش، نازل كرديم تا آن را به درنگ، بر مردم بخوانى، و آن را به تدريج، نازل كرديم».

«و كسانى كه كافر شدند، گفتند: «چرا قرآن، يك جا بر او نازل نشده است‌؟». اين گونه [آن را به تدريج، نازل كرديم] تا قلبت را به وسيلۀ آن، استوار گردانيم، و آن را به آرامى بر تو خوانديم».

حديث

120.

امام باقر عليه السلام: هيچ كس مدارا كننده تر از خداوند عز و جل نيست. از مداراگرىِ خداوند عز و جل است كه مردم را [به تدريج] از وضعيتى به وضعيتى ديگر بُرد، و اگر يكباره [احكام و تكاليف را] بر آنان بار مى كرد، از بين مى رفتند.

121.

الكافى - به نقل از يكى از شيعيان بدون ذكر نام معصوم (ع): خداوند عز و جل هر گاه مى خواست وظيفه اى را بر مردم مقرر كند آن را اندك اندك فرو مى فرستاد تا مردم خود را با آن سازگار كنند و به فرمان خداوند عز و جل يا نهى او در آن مورد خو بگيرند. اين رفتار خمدبرانه خداوند با آنان تاثير بيشترى در پذيرفتن آن [تكليف و وظيفه] داشت و كمتر موجب گريز و رميدن آنها از آن مى شد.

122. سنن الترمذي: عن عمر أنّه قال: اللّهُمَّ بَيِّن لَنا فِي الخَمرِ بَيانَ شِفاءٍ‌؛ فَنَزَلَتِ الَّتي فِي البَقَرَةِ‌: «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ...» الآية، فَدُعِيَ عُمَرُ، فَقُرِئَت عَلَيهِ‌، فَقالَ‌: اللّهُمَّ بَيِّن لَنا فِي الخَمرِ بَيانَ شِفاءٍ‌، فَنَزَلَتِ الَّتي فِي النِّساءِ‌: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُكارى‌» ، فَدُعِيَ عُمَرُ، فَقُرِئَت عَلَيهِ‌، ثُمَّ قالَ‌: اللّهُمَّ بَيِّن لَنا فِي الخَمرِ بَيانَ شِفاءٍ‌، فَنَزَلَتِ الَّتي فِي المائِدَةِ‌: «إِنَّما يُرِيدُ الشَّيْطانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ فِي الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ» إلى قوله: «فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ‌» ، فَدُعِيَ عُمَرُ، فَقُرِئَت عَلَيهِ‌، فَقالَ‌:

انتَهَينا، انتَهَينا.(1)4.


1) . سنن الترمذي: ج 5 ص 253 ح 3049، سنن النسائي: ج 8 ص 282، المستدرك على الصحيحين: ج 2 ص 305 ح 3101، السنن الكبرى: ج 8 ص 495 ح 17324.

122. سنن الترمذى: عمر گفت: خداوندا! در بارۀ مِى، سخن روشنى فرما. آيۀ سورۀ بقره نازل شد: «از تو در بارۀ مِى و قمار مى پرسند» تا آخر آيه. عمر را، خواستند و آن براى او خوانده شد. سپس گفت: خداوندا! در بارۀ مِى، سخن روشنى بيان فرما. پس آيۀ سورۀ نساء، نازل شد: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد! در حال مستى، به نماز، نزديك نشويد».

عمر را، خواستند و آن برايش خوانده شد. سپس گفت: خداوندا! در بارۀ مِى، سخن روشنى بيان فرما. آيۀ سورۀ مائده نازل شد: «شيطان مى خواهد با مِى و قمار، در ميان شما، دشمنى و كينه ايجاد كند» تا اين جاى سخن خدا: «پس آيا شما پايان مى دهيد؟». عمر را، خواستند و آن برايش خوانده شد. آن گاه، عمر گفت: پايان داديم. پايان داديم.

پژوهشى در بارۀ نزول دفعى و تدريجى قرآن كريم
اشاره

پژوهشى در بارۀ نزول دفعى و تدريجى قرآن كريم(1)

نزول، مصدر از مادّۀ «ن ز ل»، در لغت به معناى پايين آمدن چيزى (مادى يا معنوى) است كه رتبۀ واقعى آن، بالاست.(2)مراد از «نزول قرآن» در اصطلاح، فرود آمدن قرآن كريم از سوى خداى متعال بر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله است. اين موضوع از سرفصل هاى علوم قرآنى است و مباحث پردامنه اى را در اين رشتۀ علمى به خود اختصاص داده است.

از مسائل مهمّ نزول قرآن، چگونگى آن است. اختلافى نيست كه قرآن كريم به تدريج و در اوضاع و مناسبت هاى گوناگون بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده است؛ اما در اين كه به صورت دفعى و يكباره نيز نازل شده باشد، ميان قرآن پژوهان اختلاف است.

در اين باره آراى متعددى ارائه شده كه دو نظريۀ زير مهم ترين آنهاست:

1. نزول تدريجى و نزول دفعى
اشاره

قرآن، دو نزول دارد: يكى «تدريجى» كه در 27 رجب آغاز شده و در طول مدت رسالت ادامه يافته تا به كمال رسيده است؛(3)ديگرى «دفعى» كه بنا بر آن، قرآن در شب قدر ماه رمضانِ نخستين سال بعثت، به يكباره بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده است.


1) . اين پژوهش، به وسيلۀ فاضل گرامى جناب آقاى ابراهيم احمديان، انجام شده است.

2) . التحقيق فى كلمات القرآن الكريم: ج 12 ص 78؛ مفردات ألفاظ القرآن: ج 1 ص 799.

3) . بحار الأنوار: ج 18 ص 253.

شيخ صدوق،(1)فيض كاشانى،(2)علامۀ مجلسى،(3)ابوعبد اللّه زنجانى،(4)محمّد جواد بلاغى،(5)علامۀ طباطبايى(6)و بسيارى از علماى اهل سنّت،(7)اين ديدگاه را باور دارند.

طرفداران اين ديدگاه، براى اثبات نزول دفعى، ادلّه و شواهدى آورده اند كه مهم ترين آنها عبارت اند از:

الف - آيات قرآنى

به تصريح برخى آيات، قرآن در شب قدر ماه رمضان نازل شده است. از آنجا كه نزول تدريجى قرآن در شب ها و روزهاى ديگر، واقعيتى تاريخى و انكارناپذير است، مراد از نزول ياد شده در اين آيات، بايد غير از نزول تدريجى باشد. ظاهر آيات نيز از نزول كلّ قرآن حكايت دارد، نه بخشى از آن. اين آيات عبارت اند از:

يك. آيۀ 185 بقره كه در بزرگداشت ماه رمضان اعلام مى كند قرآن در اين ماه نازل شده است: «شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ‌ ؛ ماه رمضان كه قرآن در آن فرو فرستاده شده است». افزون بر آنچه گفته شد، گواه ديگر بر مدّعا اين است كه هدف آيه، ذكر خصوصيتى ارزشمند براى ماه رمضان و بزرگداشت اين ماه است. بدين روى بايد نزول همۀ قرآن (دفعى) مراد باشد؛ زيرا نزول تدريجى آيات و سور قرآن در بسيارى از ماه هاى ديگر روى داده و هيچ خصوصيتى براى ماه رمضان ثابت نمى كند تا بزرگداشتى براى آن باشد.


1) . ر. ك: بحار الأنوار: ج 18 ص 250-251.

2) . ر. ك: تفسير الصافى: ج 1 ص 64.

3) . ر. ك: بحار الأنوار: ج 18 ص 253-254.

4) . ر. ك: تاريخ القرآن، زنجانى: ص 38-39.

5) . آلاء الرحمن فى تفسير القرآن: ج 1 ص 160.

6) . الميزان فى تفسير القرآن: ج 2 ص 15-18.

7) . ر. ك: البرهان فى علوم القرآن: ج 1 ص 228؛ الإتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 117-123؛ روح المعانى: ج 30 ص 189.

دو. آيۀ يكم از سورۀ قدر كه آشكارا از نزول قرآن در شب قدر خبر مى دهد: «إِنّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ ؛ ما آن را در شب قدر فرو فرستاديم»؛

سه. آيات دوم و سوم از سورۀ دخان كه با ياد كردن سوگند به كتاب مبين (قرآن) بيان مى كند كه ما آن را در شبى مبارك نازل كرديم: «وَ الْكِتابِ الْمُبِينِ * إِنّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةٍ مُبارَكَةٍ إِنّا كُنّا مُنْذِرِينَ‌ ؛ سوگند به كتاب روشنگر. ما آن را در شبى فرخنده فرستاديم. ما بيم دهنده ايم». روشن است كه ضمير هاء در انتهاى كلمه «أَنْزَلْناهُ‌» به «اَلْكِتابِ الْمُبِينِ‌» (قرآن) بازمى گردد و اين به معناى نزول قرآن در يك شب است. از اين گذشته، خداوند به «كتاب مبين» سوگند ياد كرده است و اين نشان مى دهد كه كلّ قرآن، مراد است و كلّ قرآن، پيش تر نازل شده است؛ زيرا سوگند به بخشى از آن، خلاف عرف غالب و ظاهر است.(1)

ب - روايات اهل بيت عليهم السلام

بنا بر اين روايات، قرآن افزون بر نزول تدريجى، به گونۀ دفعى نيز نزول يافته است:

يك. روايتى كه تصريح دارد قرآن يك بار به صورت كامل در ماه رمضان بر بيت معمور و سپس در مدت بيست سال به تدريج بر پيامبر نازل شده است:

نَزَلَ القُرآنُ جُملَةً واحِدَةً فى شَهرِ رَمَضانَ إلَى البَيتِ المَعمورِ، ثُمَّ نَزلَ فى طولِ عِشرينَ سَنَةً‌.(2)

قرآن، در ماه رمضان يك جا به بيت المعمور فرو فرستاده شد و سپس در طول بيست سال [تدريجاً] نازل گشت.

دو. روايتى دربارۀ آيۀ «إِنّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةٍ مُبارَكَةٍ‌ ؛ ما آن را در شبى فرخنده فرو فرستاديم» كه مقصود از «شب مبارك» را شب قدر ماه رمضان مى خواند و بيان مى كند


1) . تفسير الطبرى: ج 2 ص 196-198؛ التسهيل: ج 4 ص 34.

2) . ر. ك: ص 144 ح 119.

كه قرآن جز در شب قدر، نازل نشده است:

لَيلَةُ القَدرِ وهِيَ في كُلِّ سَنَةٍ في شَهرِ رَمَضانَ فِي العَشرِ الأَواخِرِ، فَلَم يُنزَلِ القُرآنُ إلّا في لَيلَةِ القَدرِ.(1)

شب قدر! و آن، در دهۀ آخر ماه رمضانِ هر سال، واقع شده است. خداوند، قرآن را جز در شب قدر، فرو نفرستاد.

سه. روايتى كه بيان مى كند قرآن نيز مانند ديگر كتب آسمانى نزولى دفعى داشته است:

نَزَلَ القُرآنُ جُملَةً واحِدَةً في شَهرِ رَمَضانَ إلَى البَيتِ المَعمورِ، ثُمَّ نَزَلَ في طولِ عِشرينَ سَنَةً‌.

ثُمَّ قالَ‌: قالَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله: نَزَلَت صُحُفُ إبراهيمَ في أوَّلِ لَيلَةٍ مِن شَهرِ رَمَضانَ‌، واُنزِلَتِ التَّوراةُ لِسِتٍّ مَضَينَ مِن شَهرِ رَمَضانَ‌، واُنزِلَ الإِنجيلُ لِثَلاثَ عَشرَةَ لَيلَةً خَلَت مِن شَهرِ رَمَضانَ‌، واُنزِلَ الزَّبورُ لِثَمانِ عَشرَةَ خَلَونَ مِن شَهرِ رَمَضانَ‌، واُنزِلَ القُرآنُ في ثَلاثٍ وعِشرينَ مِن شَهرِ رَمَضانَ‌.(2)

قرآن، در ماه رمضان، يك جا به بيت المعمور، فرو فرستاده شد و سپس در طول بيست سال، [تدريجاً] نازل گشت».

سپس فرمود: «پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده است: "صُحُف ابراهيم، در شب اوّل ماه رمضان، نازل گشت. تورات، در شب ششم ماه رمضان، نازل شد. انجيل، در شب سيزدهم ماه رمضان، نازل شد. زبور، در شب هجدهم ماه رمضان، نازل شد و قرآن، در شب بيست و سوم ماه رمضان، نازل شده است"».

چهار. روايتى ذيل آيۀ يكم سورۀ قدر كه تأكيد دارد قرآن در شب قدر نازل شده است:

صَدَقَ اللّهُ عز و جل، أنزَلَ اللّهُ القُرآنَ في لَيلَةِ القَدرِ.(3)

خداوند عز و جل راست فرمود. خدا، قرآن را در شب قدر، فرو فرستاد.3.


1) . ر. ك: ص 142 ح 114.

2) . ر. ك: ص 144 ح 119.

3) . ر. ك: ص 140 ح 113.

پنج. روايتى كه به صراحت از نزول دفعى و يكبارۀ قرآن در ماه رمضان بر بيت معمور و سپس نزول تدريجى از آنجا بر پيامبر در بيست سال سخن مى گويد:

نَزَلَ القُرآنُ جُملَةً واحِدَةً في شَهرِ رَمَضانَ إلَى البَيتِ المَعمورِ، ثُمَّ نَزَلَ في طولِ عِشرينَ سَنَةً‌.(1)

قرآن، در ماه رمضان، يك جا به بيت المعمور، فرو فرستاده شد و سپس در طول بيست سال، [تدريجاً] نازل گشت.

گفتنى است كه با توجه به مسلّم بودن نزول تدريجى قرآن در غير شب قدر، روشن مى گردد كه مقصودِ روايات يادشده - كه تنها از يك نزول و آن هم در شب قدر ماه رمضان سخن گفته و برخى از آنها نزول را در غير اين ماه نفى كرده اند - نزول دفعى است؛ بدين معنا كه رواياتِ ياد شده از نزولى افزون بر نزول تدريجى خبر مى دهند.

ج - روايات عامّه

روايات اهل سنّت ديدگاه نزول دفعى را تأييد مى كنند و مضمونى بسيار نزديك به روايات اهل بيت عليهم السلام دارند. شمارى از آنها قرآن را مانند ديگر كتب آسمانى داراى نزول دفعى در ماه رمضان مى دانند؛ همچون روايت: جابر بن عبداللّه انصارى(2)و روايت واثلة بن الاسقع.(3)شمارى ديگر، تأكيد دارند كه قرآن دو بار نازل شده است:

يكى دفعى در ماه رمضان و ديگرى در طول مدت رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله؛ همچون روايتى كه به ابن عباس مى رسد(4)و روايتى كه بنا بر آن، قرآن نخست بر بيت العزّه نازل شد و سپس بر پيامبر به مناسبت هاى مختلف و در پاسخ به پرسش هاى مردم:


1) . ر. ك: ص 144 ح 119.

2) . ر. ك: الدرّ المنثور: ج 1 ص 189.

3) . ر. ك: الدرّ المنثور: ج 1 ص 189.

4) . ر. ك: الدرّ المنثور: ج 1 ص 189.

نَزَلَ القُرآنُ جُملَةً واحِدَةً فى شَهرِ رَمَضانَ فى لَيلَةِ القَدرِ فَجُعِلَ فى بَيتِ العِزَّةِ ثمّ انزِلَ عَلى النَّبِىّ صلى الله عليه و آله فى عِشرينَ سَنَةً جَوابَ كَلامِ النّاسِ‌.(1)

قرآن به يكباره در شب قدر ماه رمضان فرود آمد و در بيت العزّه قرار گرفت، و بعد، در طول بيست سال به در جواب درخواست مردم به پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد.

د - ادلّه و شواهد عقلى

يك. بعثت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بنا بر رأى مشهور اماميه(2)و برخى روايات اهل سنّت،(3)در 27 رجب رخ داده است.(4)از سويى ديگر، مفسّران و صاحب نظران فريقين بر هم زمانى بعثت و آغاز نزول، متفق اند،(5)بنا بر اين، نزول قرآن در ماه رمضان - كه آيات و روايات بدان اشاره دارند -، نزول دفعى همۀ قرآن است، نه آغاز نزول تدريجى؛ زيرا نزول تدريجى از ماه رجب آغاز شده است.

دو. در آياتى كه سخن از نزول قرآن در ماه رمضان رفته، تعبير «انزال» آمده و اين تعبير، حكايت از نزول دفعى دارد. توضيح، آن كه برخى قرآن پژوهانْ مانند راغب اصفهانى (م 425 ق) گفته اند كه «تنزيل» از باب تفعيل، غالباً بر نزول تدريجى دلالت مى كند؛ اما «إنزال» از باب افعال، اعم از آن است و هم بر اين معنا و هم بر نزول دفعى دلالت دارد.(6)فخر رازى (م 606 ق) نيز با او هم رأى است، جز آن كه


1) . الدرّ المنثور: ج 1 ص 189.

2) . ر. ك: الكافى: ج 4 ص 149؛ مرآة العقول: ج 16 ص 365؛ بحار الأنوار: ج 18 ص 190.

3) . الدرّ المنثور: ج 3 ص 235؛ كنز العمّال: ج 12 ص 312 ح 35169.

4) . در بارۀ اثبات اين قول ر. ك: «پژوهشى در بارۀ آغاز نزول قرآن»، جعفر نكونام، صحيفۀ مبين: شمارۀ 26، ص 51-52.

5) . ر. ك: الميزان فى تفسير القرآن: ج 2 ص 16؛ الدرّ المنثور: ج 6 ص 368؛ تفسير الطبرى: ج 30 ص 318-319؛ تفسير سمرقندى: ج 3 ص 493؛ تاريخ اليعقوبى: ج 2 ص 23؛ السيرة النبويّة، ابن هشام: ج 1 ص 157؛ المناقب، ابن شهرآشوب: ج 1 ص 73.

6) . مفردات الفاظ القرآن: ص 799-800.

اين كاربرد را هميشگى دانسته، نه غالبى.(1)راغب، تصريح مى كند كه در آيات: «إِنّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةٍ مُبارَكَةٍ‌ ؛(2)ما آن را در شبى فرخنده فرو فرستاديم» و «شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ‌ ؛(3)ماه رمضان كه در آن قرآن فرو فرستاده شده است» و «إِنّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ ؛(4)ما آن را در شب قدر فرو فرستاديم»، تعبير «انزال» آمده و نه «تنزيل»؛ زيرا بر اساس روايات، قرآن، يكباره به آسمان دنيا و سپس به تدريج بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده است.

تفاوت ميان انزال و تنزيل را قرآن پژوهان و لغويانى ديگر همانند: زمخشرى،(5)ابوالبقاء،(6)طبْرِسى،(7)زركشى(8)و علامۀ طباطبايى(9)پذيرفته اند. علامۀ طباطبايى از اين رأى، همراه ديگر شواهد، براى اثبات نزول دفعى حقيقت قرآن بر قلب پيامبر صلى الله عليه و آله در شب قدر، سود جسته است.(10)

سه. بنا بر روايات، جبرئيل عليه السلام در روزى كه پيامبر صلى الله عليه و آله مبعوث شد، وضو و نماز را به او آموخت و پيامبر صلى الله عليه و آله در همان روز، نماز گزارد.(11)از سويى ديگر، از پيامبر، نقل است كه نماز بدون فاتحة الكتاب، روا نيست.(12)هيچ روايتى نيز در دست نيست كه از اقامۀ نمازى بدون سورۀ حمد در اسلام گزارش كرده باشد. از جمع اين روايات بر مى آيد كه سورۀ حمد در ماه رجب نخستين سال بعثت نازل شده است. اين را نيز2.


1) . تفسير الفخر الرازى: ج 2 ص 116 و ج 5 ص 95.

2) . دخان: آيۀ 3.

3) . بقره: آيۀ 185.

4) . قدر: آيۀ 1.

5) . الكشاف: ج 1 ص 336.

6) . الكليات: ص 196.

7) . مجمع البيان: ج 10 ص 786.

8) . البرهان فى علوم القرآن: ج 1 ص 228.

9) . الميزان فى تفسير القرآن: ج 2 ص 15.

10) . الميزان فى تفسير القرآن: ج 2 ص 15 و 18.

11) . بحار الأنوار: ج 18 ص 194.

12) . جامع الأحاديث: ج 5 ص 322.

بايد افزود كه برخى روايات تصريح دارند كه سورۀ حمد در آغاز بعثت نازل شده است.(1)نتيجه آن كه بخشى از قرآن، پيش از ماه رمضان نازل شده و در صورت نفى نزول دفعى، تصريح قرآن بر نزول كلّ قرآن در ماه رمضان، بى معنا خواهد شد.

ديدگاه نزول دفعى و تدريجى خود به دو ديدگاه فرعى تقسيم مى شود:

ديدگاه نخست. نزول دفعى بر بيت معمور: بنا بر برخى روايات فريقين، قرآن، نخست بر بيت معمور و سپس در طول مدت رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله از آن جا به تدريج بر ايشان فرود آمده است.(2)شمارى از مفسّران و قرآن پژوهان، پيرو اين ديدگاه اند، مانند:

طبرى (م 310 ق)،(3)شيخ صدوق (م 381 ق)،(4)زَمَخشَرى (م 538 ق)،(5)فخر رازى (م 606 ق)،(6)قرطبى (م 671 ق)،(7)زَركشى (م 794 ق)،(8)ابن حجر عسقلانى (م 852 ق)،(9)سيوطى (م 911 ق)،(10)ملاّ فتح اللّه كاشانى (م 988 ق)،(11)بُروسَوى (م 1137 ق)،(12)آلوسى (م 1270 ق)،(13)نهاوندى (م 1371 ق)(14)و زرقانى (معاصر).(15)6.


1) . الإتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 52.

2) . الكافى: ج 2 ص 629؛ تفسير القمى: ج 2 ص 290 و 431؛ تفسير الصافى: ج 4 ص 403.

3) . تفسير الطبرى: ج 2 ص 196-198.

4) . بحار الأنوار: ج 18 ص 250-251.

5) . الكشاف: ج 1 ص 336 و ج 3 ص 500 با تعبير «قيل».

6) . تفسير الفخر الرازى: ج 5 ص 93 و 95.

7) . تفسير القرطبى: ج 2 ص 297.

8) . البرهان فى علوم القرآن: ج 1 ص 228.

9) . أضواء البيان: ج 9 ص 31.

10) . الإتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 117.

11) . منهج الصادقين: ج 1 ص 393.

12) . روح البيان: ج 4 ص 4.

13) . روح المعانى: ج 25 ص 111.

14) . نفحات الرحمن: ج 1 ص 402.

15) . مناهل العرفان: ج 1 ص 45-46.

ديدگاه دوم. نزول دفعى بر قلب پيامبر صلى الله عليه و آله: بنا بر اين ديدگاه، دو نزول قرآن عبارت اند از: نخست، نزول حقيقت يا روح قرآن در شب قدر بر قلب پيامبر صلى الله عليه و آله به صورت دفعى و دوم، نزول آن در قالب الفاظ به صورت آيات و سوره ها به گونۀ تدريجى.

شيخ صدوق،(1)فيض كاشانى،(2)شيخ ابوعبداللّه زنجانى(3)و علامۀ طباطبايى بر اين باورند. علامۀ طباطبايى در استحكام بخشى به اين ديدگاه و تشريح آن بسيار كوشيده است. بر اساس تبيين او از اين ديدگاه، مقصود از نزول قرآن در شب قدر، نزول دفعى قرآن با همين الفاظ و و اجزا و فصول نيست. قرآن حقيقتى متعالى دارد بدون الفاظ و اجزا و فصول و شأن نزول كه به ادراك بشر عادى در نمى آيد و قرآن حاضر كه در چنين هيئتى است، مثالى است از آن، و گويى جامه هايى است بر قامت آن.(4)

از سوى ديگر، آياتى كه از نزول قرآن در شب قدر سخن گفته اند، از كلمۀ «انزال» سود برده اند كه نزول دفعى را مى رساند و نزول دفعى نمى تواند در قالب الفاظ باشد. هر يك از آيات قرآن ناظر به وقايعى خاص است و نزول آنها پيش از آن وقايع معقول نيست. ناگزير، مراد از نزول دفعى قرآن در شب قدر، نزول حقيقت آن است.

برخى از شاگردان علامۀ طباطبايى از اين حقيقت، به «روح قرآن» تعبير كرده و گفته اند: قرآن در شب قدر با نزولى اجمالى و غير زمانى كه بر نزول تفصيلى و زمانى مقدم بوده، نازل شده و مى توان از آن با تعبير «روح قرآن» ياد كرد كه عارى از قالب كلمات، آيات و سور است و چون پيامبر واجد اين روح شد، همان حقيقتى كه8.


1) . بحار الأنوار: ج 18 ص 250-251.

2) . ر. ك: تفسير الصافى: ج 1 ص 65.

3) . تاريخ قرآن: ص 35.

4) . ر. ك: الميزان فى تفسير القرآن: ج 2 ص 18.

نخست مانند يك روح بر پيامبر نازل شده بود، در لباس الفاظ و كلمات درآمد و نازل شد.(1)

طرفداران اين ديدگاه به آياتى از قرآن نيز تمسك جسته اند؛ از جمله آيۀ 114 طه كه مى فرمايد: «... وَ لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يُقْضى إِلَيْكَ وَحْيُهُ‌ ...؛ قبل از آن كه وحى قرآن كاملاً تمام نشده در آن شتاب مكن» و نيز آيات 16-19 قيامت كه مى فرمايد:

«لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ * إِنَّ عَلَيْنا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ * فَإِذا قَرَأْناهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ * ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنا بَيانَهُ‌ ؛ زبانت را به آن مچرخان تا به آن شتاب كنى. بر ماست جمع كردن و خواندن آن. وقتى آن را خوانديم، تو هم از خواندن آن تبعيت كن. سپس بر ماست بيان آن». ظاهر اين آيات حاكى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله از آنچه به وى وحى مى شده، از پيش آگاه بوده و هنگام وحى، در قرائت آيات بر پيك وحى پيشى مى گرفته و خداى تعالى او را از اين كار باز داشته است.(2)

2. نزول تدريجى
اشاره

بنا بر اين ديدگاه، نزول قرآن كريم از شب قدر ماه رمضان سال نخست بعثت، آغاز و بيست يا 23 سال به تدريج ادامه يافت تا كامل گشت و قرآن كريم نزول دفعى نداشته و عقيده به وجود چنين نزولى نامعقول است.(3)اين ديدگاه را عامر شعبى،(4)ابن اسحاق،(5)شيخ مفيد(6)و شمارى از قرآن پژوهان معاصر(7)باور دارند.


1) . ر. ك: درس هايى از قرآن (مجموعه آثار): ج 26 ص 668.

2) . الميزان فى تفسير القرآن: ج 2 ص 18.

3) . تاريخ قرآن، محمّدهادى معرفت: ص 35 و 36.

4) . ر. ك: الإتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 40.

5) . ر. ك: مجمع البيان: ج 2 ص 497؛ سيرۀ ابن اسحاق: ص 130.

6) . ر. ك: بحار الأنوار: ج 18 ص 251.

7) . ر. ك: تاريخ قرآن، محمّدهادى معرفت: ص 35 و 36.

ادله و شواهد

مهم ترين ادله و شواهد ديدگاه نزول تدريجى در ردّ ديدگاه نخست و اثبات ديدگاه دوم عبارت اند از:

1. قرآن كريم خود بر تدريجى بودن نزولش صراحت دارد:

الف - آيۀ 106 اسراء بيان مى كند اين كتاب بخش بخش نازل مى شود تا پيامبر آن را به آرامى بر مردم بخواند:

«وَ قُرْآناً فَرَقْناهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَى النّاسِ عَلى مُكْثٍ وَ نَزَّلْناهُ تَنْزِيلاً.

قرآن را بخش بخش بر تو نازل كرديم تا آن را بر مردم به آرامى بخوانى و آن را به تدريج فرو فرستاديم».

ب - در آيۀ 32 فرقان سخن كافران را نقل مى كند كه از روى طعن گفتند: چرا قرآن (مانند ديگر كتب آسمانى) به يكباره نازل نمى شود:

«وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ لا نُزِّلَ عَلَيْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً واحِدَةً‌ .

آنان كه كافر شدند، گفتند: چرا قرآن يكباره بر او نازل نمى شود؟».

اين سخن اعتراضى بود به نزول تدريجى قرآن؛ بدين معنا كه اگر محمد صلى الله عليه و آله پيامبر بود، مى بايد دين او كامل و تام مى بود و اصول، فروع، فرايض و سنّت هايش يكجا نازل مى شد و حال كه چنين نيست و او براى هر رخدادى سخنى مى سازد، اجزاى كتاب او منظم نيست، بلكه سخنانى پراكنده است.(1)خداوند در پايان آيه، بى آن كه ادعاى كافران را دربارۀ نزول تدريجى تكذيب كند، از فايدۀ آن سخن مى گويد كه استوار ساختن قلب پيامبر صلى الله عليه و آله است:

«كَذلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤادَكَ‌ .

اين چنين فرستاديم تا دلت را با آن ثبات دهيم».


1) . الميزان فى تفسير القرآن: ج 15 ص 209-210.

2.

آيۀ «شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ‌ ؛ ماه رمضان كه در آن، قرآن فرو فرستاده شد» و آياتِ مشابه، كه به ظاهر از نزول دفعى در ماه رمضان سخن مى گويند، از گذشته و آنچه پيش تر نازل شده خبر مى دهند و خود در زمرۀ آن قرار نمى گيرد و شكى نيست كه اين آيات، خود، جزء قرآن اند؛ پس نمى توان گفت كه همۀ قرآن در شب قدر نازل شده است. اين آيات فقط در صورتى مى توانند از خود نيز خبر دهند كه خود نيز در شب قدر نازل شده و به صيغۀ زمان حال (نظير «الذى ينزل» يا «إنّا ننزِله») باشند نه ماضى، در حالى كه چنين نيست. نتيجه آن كه منظور از نزول در شب قدر، آغاز نزول است، نه نزول دفعى و يكبارۀ قرآن.(1)

3.

آياتى كه از نزول قرآن در شب قدر سخن مى گويند و گروه نخست به آنها تمسك جسته اند، بر نزول دفعى دلالتى ندارند؛ زيرا در وقت نزول اين آيات، بخشى از قرآن هنوز نازل نشده بود و از اين رو، از واژۀ «قرآن» تنها بخشى از آن به فهم عرفى تبادر مى شد. خدا نيز طبق فهم عرفى مخاطبان عصر نزول، «قرآن» را به معناى همان بخش نازل شده به كار برده است، نه همه آن و بدين سان، مقصود از قرآن، بخشى از آن است و مراد از «نزولِ قرآن» در آيات ياد شده، آغاز نزول قرآن است نه نزول كلّ قرآن.(2)در آيات 1-3 دخان: «حم * وَ الْكِتابِ الْمُبِينِ * إِنّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةٍ مُبارَكَةٍ‌ ؛ حم. سوگند به كتاب روشنگر. ما آن را در شبى فرخنده فرو فرستاديم» نيز كلمۀ «الكتاب» با الف و لام عهد همراه است و مراد از آن كلّ قرآن نيست، بلكه همان قدرى مراد است كه براى مردم معهود بوده(3)و آن، تنها بخش نازل شده تا آن زمان است.9.


1) . تاريخ قرآن، محمّدهادى معرفت: ص 38.

2) . تاريخ قرآن، محمّدهادى معرفت: ص 35.

3) . «پژوهشى در بارۀ آغاز نزول قرآن»، جعفر نكونام، صحيفۀ مبين: شماره 26 (بهار 1380)، ص 59.

4.

بررسى موارد كاربرد «تنزيل» و «انزال» در قرآن نشان مى دهد كه نظر طرفداران ديدگاه دفعى و تدريجى (اختصاص كاربرد انزال به نزول دفعى و تنزيل به نزول تدريجى) پذيرفتنى نيست؛ زيرا گاه اين دو تعبير، از جمله در آيۀ «وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ لا نُزِّلَ عَلَيْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً واحِدَةً‌ ؛(1)كسانى كه كافر شدند، گفتند: چرا قرآن، يكباره بر او نازل نمى شود؟»، به جاى هم به كار رفته اند.(2)

5.

رواياتى كه براى اثبات ديدگاه پيشين به كار رفته اند، خبر واحدند و خبر واحد موجب علم نمى شود، در حالى كه شمار بيشترى از روايات كه مشهورترند، با ديدگاه نزول تدريجى همسويند.(3)

6.

خداوند در آيۀ 185 بقره از نزول قرآن در اين ماه خبر داده است «شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ‌» . اگر قرآن به بيت المعمور در آسمان چهارم نازل شده باشد فايدۀ چنين نزولى كه مردم از آن بى بهره بوده اند چيست‌؟ افزون بر اين، يادكرد خدا از نزول قرآن در اين ماه، براى بزرگداشت ماه رمضان است؛ نزول بر بيت معمور طبق نظريۀ نزول بر بيت معمور بى آن كه بر پيامبر نازل شده و به مردم برسد، چه بزرگداشتى براى ماه رمضان دارد؟(4)

7.

اگر همۀ قرآن به صورت دفعى در آغاز بعثت نازل شده باشد، بسيارى از خطاب هاى الهى در قرآن كريم عبث و غير عقلايى مى نمايند؛ زيرا آنها به كسانى خطاب شده اند كه در وقت خطاب حاضر نبوده اند و كسانى به سبب كارى سرزنش شده اند كه هنوز آن كار را نكرده اند.(5)8.


1) . فرقان: آيۀ 32. نيز، ر. ك: بقره: آيۀ 22 و 164؛ آل عمران: آيۀ 93؛ انعام: آيۀ 99 و 114؛ اسرا: آيۀ 95؛ ابراهيم: آيۀ 32؛ رعد: آيۀ 17.

2) . «كاوشى نو در چگونگى نزول قرآن»، على اصغر ناصحيان، علوم و معارف قرآن: شماره 5، ص 48-50.

3) . رسائل المرتضى: ج 1 ص 403؛ التمهيد فى علوم القرآن: ج 1 ص 150.

4) . «كاوشى نو در چگونگى نزول قرآن»، على اصغر ناصحيان، علوم و معارف قرآن: شماره 5، ص 70.

5) . «پژوهشى دربارۀ آغاز نزول قرآن»، جعفر نكونام، صحيفۀ مبين: شماره 26 (بهار 1380)، ص 58.

8.

بنا بر برخى روايات، مانند روايات مربوط به اصحاب كهف و ظهار، گاه مردم از موضوعاتى مى پرسيدند و پيامبر مى فرمود: در اين باره هنوز چيزى بر من وحى نشده است؛ در انتظار بمانيد تا خداوند دربارۀ آن بر من وحى كند. اين سخن نشان مى دهد كه قرآنِ معهود به گونۀ دفعى بر آن حضرت نازل نشده است.(1)

9.

اين كه در تبيين نزول دفعى گفته مى شود كه «روح قرآن» بر پيامبر نازل شده فقط يك ادعاست؛ زيرا هيچ آيه يا روايتى به «روح قرآن» اشاره نكرده و قرآن را با «روح» يا كلمات مشابه همراه نساخته و از «نزول قرآن به گونۀ اجمال» سخن نگفته است. ثانياً مراد از روح و اجمال قرآن چيست‌؟ اگر خلاصه اى از مضامين قرآن است، مى بايد پيامبر در وقت پرسش مردم، پاسخى ارائه مى كرد، نه آن كه آنان را به انتظار فرا خواند تا وحى فرا برسد.(2)

نتيجه

بررسى ادلّه و شواهد دو ديدگاه، حاكى از ترجيح ديدگاه «دفعى و تدريجى» بر «دفعى» است. ديدگاه نخست، نزول تدريجى قرآن را رد نمى كند؛ بنا بر اين، با صراحتِ آياتى كه از نزول تدريجى قرآن خبر مى دهند، ناسازگار نيست. اين آيات تنها وجود نزول تدريجى را ثابت كرده اند و به هيچ روى، بر نفى نزولى ديگر دلالت ندارند. قرآن كريم افزون بر اين، چنان كه گذشت آياتى دارد كه بر نزول دفعى دلالت دارند و توجيه و تفسير آنها بر وجهى ديگر خلاف ظاهر آنها و نيازمند دليل معتبر است.

نزول قرآن به صورت دفعى الزاماً بدين معنا نيست كه قرآن كريم در قالب الفاظ و كلمات به صورت آيات و سور و به شكل تفصيلى نازل شده است. بنا بر اين


1) . «پژوهشى در بارۀ آغاز نزول قرآن»، جعفر نكونام، صحيفۀ مبين: شماره 26 (بهار 1380)، ص 58.

2) . «پژوهشى در بارۀ آغاز نزول قرآن»، جعفر نكونام، صحيفۀ مبين: شماره 26 (بهار 1380)، ص 58.

ديدگاه، حقيقت قرآن، الفاظ، اجزا، فصول، شئون و زمان ندارد. اين حقيقت در نزول دفعى بر پيامبر نازل شده است و در نزول تدريجى، همان حقيقت به جامۀ الفاظ و كلمات و زمان و شأن نزول درآمده و به تدريج بر آن حضرت فرود آمده است؛ از اين رو، بسيارى از اشكال هاى گروه دوم بر اين ديدگاه از قبيل اشكال دوم، سوم، هفتم و هشتم وارد نيست.

نزول دفعى و تدريجى قرآن بر قلب پيامبر يا بيت معمور، مقدمۀ نزول آن به صورت تدريجى و بهره مندى مردم از كلام الهى بوده است و از اين رو حادثه اى سترگ و خجسته است و از همين رو، خداوند از آن به عنوان خصيصه اى براى ماه رمضان ياد كرده است.(1)

ادلۀ ديدگاه دوم، متعدد و مختلف اند و هم بر نقل قرآن و روايات تكيه دارند و هم بر ادلّه و شواهد عقلى و بدين روى، واحد بودن برخى اخبار موجب ردّ آن نمى شود؛ افزون بر اين كه گروه دوم نيز در استدلالات روايى خود بر اخبار واحد تكيه كرده اند.5.


1) . ر. ك: بقره: آيۀ 185.

4/2: ما رُوِيَ في أوَّلِ ما نَزَلَ مِنَ القُرآنِ‌

أ - سورَةُ العَلَقِ‌

123.

الإمام علي عليه السلام - وَ سُئِلَ صَلَواتُ اللّهِ عَلَيهِ عَن أَوَّلِ ما أَنزَلَ اللّه عز و جل مِنَ القُرآنِ فَقالَ -: أَوَّلُ مَا أَنزَلَ اللّه عز و جل مِنَ القُرآنِ بِمَكَّةَ سُورَةُ «اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ‌» ، وأوَّلُ ما أنزَلَ بِالمَدينَةِ سورَةُ البَقَرَةِ‌.(1)

124.

الإمام الصادق عليه السلام: أوَّلُ ما نَزَلَ عَلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ‌»(2)، وآخِرُهُ‌: «إِذا جاءَ نَصْرُ اللّهِ‌»(3).(4)

125.

الإمام الرضا عليه السلام: سَمِعتُ أبي يُحَدِّثُ عَن أبيهِ عليه السلام أنَّ أوَّلَ سورَةٍ نَزَلَت «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ‌» ، و آخِرُ سورَةٍ نَزَلَت «إِذا جاءَ نَصْرُ اللّهِ وَ الْفَتْحُ‌» .(5)

126.

الإمام الهادي عليه السلام: لَمَّا استَكمَلَ [رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله] أربَعينَ سَنَةً و نَظَرَ اللّهُ عز و جل إلى قَلبِهِ فَوَجَدَهُ أفضَلَ القُلوبِ وأجَلَّها، وأطوَعَها وأخشَعَها وأخضَعَها، أذِنَ لِأَبوابِ السَّماءِ فَفُتِحَت، ومُحَمَّدٌ صلى الله عليه و آله يَنظُرُ إلَيها، وأذِنَ لِلمَلائِكَةِ فَنَزَلوا ومُحَمَّدٌ صلى الله عليه و آله يَنظُرُ إلَيهِم، وأمَرَ بِالرَّحمَةِ فَاُنزِلَت عَلَيهِ مِن لَدُن ساقِ العَرشِ إلى رَأسِ مُحَمَّدٍ وغَمَرَتهُ‌، ونَظَرَ إلى جَبرَئيلَ الرّوحِ الأَمينِ المُطَوَّقِ بِالنّورِ طاووسِ المَلائِكَةِ هَبَطَ إلَيهِ‌، وأخَذَ بِضَبعِهِ‌(6)وهَزَّهُ‌).


1) . بحار الأنوار: ج 93 ص 11 نقلاً عن النعماني في تفسيره.

2) . العلق: 1.

3) . النصر: 1. ولعل المراد أنّه لم ينزل بعدها سورة كاملة، فلا ينافي نزول بعض الآيات بعدها، كما هو المشهور (مرآة العقول: ج 12 ص 518).

4) . الكافي: ج 2 ص 628 ح 5 عن عليّ بن السرّي، عدّة الداعي: ص 279 من دون إسناد إلى أحدٍ من أهل البيت عليهم السلام، تفسير القمّي: ج 2 ص 428 عن أبي الجارود عن الإمام الباقر عليه السلام نحوه وليس فيه «وآخره...».

5) . عيون أخبارالرضا عليه السلام: ج 2 ص 6 ح 12 عن الحسين بن خالد، بحار الأنوار: ج 92 ص 39 ح 1.

6) . الضَّبع: العَضُد (الصحاح: ج 3 ص 1247 «ضبع»).

4/2: احاديث مربوط به نزول نخستين وحى قرآنى

الف - سورۀ علق
123. امام على عليه السلام - در پاسخ سؤال از نخستين سورۀ قرآن كه خداوند عز و جل فرو فرستاد -:

نخستين سورۀ قرآن كه خداوند عز و جل در مكّه فرو فرستاد، سورۀ «اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ‌» و نخستين سوره اى كه در مدينه فرو فرستاد، سورۀ بقره بود.

124.

امام صادق عليه السلام: نخستين سوره اى كه بر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نازل شد، «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ‌» بود و آخرين سوره «إِذا جاءَ نَصْرُ اللّهِ‌»(1).

125.

امام رضا عليه السلام: از پدرم [امام كاظم عليه السلام] شنيدم كه از پدرش [امام صادق عليه السلام] حديث مى كرد كه نخستين سوره اى كه نازل شد، «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ‌» و آخرين سوره اى كه نازل شد، «إِذا جاءَ نَصْرُ اللّهِ وَ الْفَتْحُ‌» بود.

126.

امام هادى عليه السلام: چون پيامبر خدا صلى الله عليه و آله چهل ساله شد و خداوند عز و جل به قلب او نگريست و آن را برترين و بزرگ ترين و فرمان بُردارترين و خاشع ترين و خاكسارترينِ دل ها يافت، به درهاى آسمان دستور داد و گشوده شدند. آن گاه، محمّد صلى الله عليه و آله به آنها مى نگريست. سپس به فرشتگان دستور داد، كه فرود آمدند و محمّد صلى الله عليه و آله به آنها مى نگريست. سپس به رحمت دستور داد، كه از نزد پاى عرش تا سرِ محمّد، بر او فرود آمد و تمام وجودش را در بر گرفت، و جبرئيلِ روح الأمين، طاووس فرشتگان، را - كه حلقه اى از نور، او را در ميان داشت -، ديد كه بر وى فرود آمد و بازويش را گرفت و تكانش داد و گفت: اى محمّد! بخوان. محمّد صلى الله عليه و آله گفت: «چه


1) . علّامۀ مجلسى مى گويد: شايد مقصود، اين باشد كه پس از سورۀ «نصر»، سورۀ كاملى نازل نشد و اين با نزول برخى آيات پس از آن - آن گونه كه مشهور است -، منافات ندارد (مرآة العقول: ج 12 ص 518).

وقالَ‌: يا مُحَمَّدُ اقرَأ. قالَ‌: وما أقرَأُ؟ قالَ‌: يا مُحَمَّدُ «اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ * خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ‌» إلى قَولِهِ‌: «ما لَمْ يَعْلَمْ‌» .(1)

127.

الفهرست لابن النديم عن محمّد بن نعمان بن بشير: أوَّلُ ما نَزَلَ مِنَ القُرآنِ عَلَى النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله «اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ‌» إلى قَولِهِ‌: «عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ‌» ، ثُمَّ «يا أَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ‌» - وآخِرُها بِطَريقِ مَكَّةَ - ثُمَّ المُدَّثِّرُ.(2)

128.

تفسير الطبري عن الضحّاك عن ابن عبّاس: أوّلُ ما نَزَلَ جِبريلُ عليه السلام عَلى مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله، قالَ‌:

يا مُحَمَّدُ! قُل: أستَعيذُ بِالسَّميعِ العَليمِ مِنَ الشَّيطانِ الرَّجيمِ‌. ثُمَّ قالَ‌: قُل: بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ‌. ثُمَّ قالَ‌: «اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ‌» .

قالَ عَبدُ اللّهِ [بنُ عَبّاسٍ‌]: وهِيَ أوَّلُ سورَةٍ أنزَلَهَا اللّهُ عَلى مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله بِلِسانِ جِبريلَ عليه السلام. فَأَمَرَهُ أن يَتَعَوَّذَ بِاللّهِ دونَ خَلقِهِ‌.(3)

129. سعد السعود عن ابن عبّاس: كانَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله لا يَزالُ يَسمَعُ الصَّوتَ قَبل أن يوحى إلَيهِ‌... فَقالَت [خَديجَةُ‌]: ما لَكَ يَابنَ عَبدِ اللّهِ؟

قالَ‌: أرَيتَكِ الَّذي أخبَرتُكِ إنّي أسمَعُهُ‌، قَد وَاللّهِ بِذلِكَ اليَومِ أنَا قائِمٌ عَلى حِراءَ إذ أتاني آتٍ فَقالَ‌: أبشِر يا مُحَمَّدُ، فَإِنّي جَبرَئيلُ و أنتَ رَسولُ هذِهِ الاُمَّةِ‌. ثُمَّ أخرَجَ قِطعَةَ خَطٍّ فَقالَ لي: اقرَأهُ‌، قُلتُ‌: وَاللّهِ ما قَرَأتُ كِتاباً قَطُّ وإنّي لَاُمِّيُّ‌! قالَ‌: فَغَنَّني غَنَّةً ثُمَّ أقلَعَ عَنّي، قالَ‌: اقرَأ! قُلتُ‌: وَ اللّهِ ما قَرَأتُ قَطُّ و لا أدري شَيئاً أقرَأُهُ‌! فَقالَ‌:

«اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ * خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ‌» حَتّى بَلَغَ إلى قَولِهِ‌: «عَلَّمَ الْإِنْسانَ‌ي.


1) . التفسير المنسوب إلى الإمام العسكري عليه السلام: ص 156 ح 78، بحار الأنوار: ج 17 ص 309 ح 14.

2) . الفهرست لابن النديم: ص 28.

3) . تفسير الطبري: ج 1 الجزء 1 ص 50، مستدرك الوسائل: ج 4 ص 265 ح 4657 نقلاً عن تفسير أبي الفتوح الرازي.

بخوانم‌؟». گفت: اى محمّد! «بخوان به نام پروردگارت كه آفريد. انسان را از عَلَق (آويزكى) آفريد» تا «آنچه را نمى دانست».

127.

الفهرست، ابن نديم - به نقل از محمّد بن نعمان بن بشير -: نخستين چيز از قرآن كه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد، «اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ‌» تا «عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ‌» بود. سپس «يا أَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ‌» - كه آخر آن در راه مكّه نازل گشت - و سپس سورۀ مدّثّر.

128.

تفسير الطبرى - به نقل از ضحّاك، از ابن عبّاس -: نخستين بار كه جبرئيل عليه السلام بر محمّد صلى الله عليه و آله فرود آمد، گفت: اى محمّد! بگو: پناه مى برم به [خداى] شنواى دانا، از شيطان رانده شده. سپس گفت: بگو: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‌» و سپس گفت:

«اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ‌» .

عبد اللّه [بن عبّاس] گفت: اين، نخستين سوره اى بود كه خدا با زبان جبرئيل عليه السلام بر محمّد صلى الله عليه و آله فرو فرستاد و به او دستور داد كه فقط به خدا پناه ببرد، نه آفريده هاى او.

129. سعد السعود - به نقل از ابن عبّاس -: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله پيش از آن كه به او وحى شود، هميشه صدا را مى شنيد.... خديجه گفت: تو را چه شده است، اى پسر عبد اللّه‌؟

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «آنچه به تو گفتم كه صدايش را مى شنوم، بر من نمايان شد. به خدا سوگند، امروز در حِرا ايستاده بودم كه يكى نزد من آمد و گفت: بشارت - اى محمّد - كه من، جبرئيلم و تو، پيامبر اين امّتى. سپس پاره خطّى را در آورد و به من گفت: آن را بخوان! گفتم: به خدا سوگند كه من، هرگز كتابى نخوانده ام درسْناخوانده ام!

او مرا سخت فشرد و سپس رهايم كرد و گفت: بخوان! گفتم: به خدا سوگند كه من، هرگز چيزى نخوانده ام و چيزى نمى دانم كه بخوانم. گفت: «بخوان به نام پروردگارت كه آفريد. انسان را از آويزكى آفريد» تا رسيد به اين سخن كه: «به انسان، آنچه را

ما لَمْ يَعْلَمْ‌» حَتَّى انتَهى إلى هذا.(1)

130.

شواهد التنزيل عن ابن عبّاس: أوّلُ ما نَزَلَ بِمَكَةَ‌: «اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ‌» .(2)

131.

صحيح البخاري عن عائشة: أوَّلُ ما بُدِئَ بِهِ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله الرُّؤيَا الصّادِقَةَ‌، فَجاءَهُ المَلَكُ فَقالَ‌: «اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ * خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ * اِقْرَأْ وَ رَبُّكَ الْأَكْرَمُ‌» .(3)

132.

أسباب نزول القرآن عن عكرمة والحسن: أوَّلُ ما نَزَلَ مِنَ القُرآنِ «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‌» ، فَهُوَ أوَّلُ ما نَزَلَ مِنَ القُرآنِ بِمَكَّةَ‌، وأوَّلُ سورَةٍ «اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ‌» .(4)

133.

المصنّف لابن أبي شيبة عن مجاهد: أوَّلُ سورَةٍ نَزَلَت: «اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ‌» ، ثُمَّ «ن».(5)

134.

تاريخ الطبري عن هشام بن محمد: أتى جِبريلُ عليه السلام رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله أوَّلَ ما أتاهُ لَيلَةَ السَّبتِ ولَيلَةَ الأَحَدِ، ثُمَّ ظَهَرَ لَهُ بِرِسالَةِ اللّهِ عز و جل يَومَ الإِثنَينِ‌، فَعَلَّمَهُ الوُضوءَ وعَلَّمَهُ الصَّلاةَ‌، وعَلَّمَهُ «اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ‌» .

وكانَ لِرَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَومَ الإِثنَينِ يَومَ أوحِيَ إلَيهِ أربَعونَ سَنَةً‌.(6)

135. تفسير الطبري عن عُبيد بن عُمير: أوَّلُ سورَةٍ نَزَلَت عَلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله: «اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ‌»(7).».

1) . سعد السعود: ص 214-215 وراجع: المناقب للكوفي: ج 1 ص 30 ح 2 و بحار الأنوار: ج 16 ص 10.

2) . شواهدالتنزيل: ج 2 ص 410 ح 1062 و ص 411 ح 1064، الدرّ المنثور: ج 8 ص 560 نقلاً عن ابن مردويه؛ مجمع البيان: ج 10 ص 612، بحار الأنوار: ج 35 ص 256.

3) . صحيح البخاري: ج 4 ص 1895 ح 4672 و 4673 وراجع: مسند ابن حنبل: ج 10 ص 68 ح 26018.

4) . أسباب نزول القرآن: ص 14 ح 3 وص 13 ح 2، تفسير الطبري: ج 15 الجزء 30 ص 252 كلاهما عن عائشة نحوه.

5) . المصنّف لابن أبي شيبة: ج 7 ص 195 ح 5 وج 8 ص 335 ح 84، تفسير الطبري: ج 15 الجزء 30 ص 252 و 253، فضائل القرآن لأبي عبيد: ص 364.

6) . تاريخ الطبري: ج 2 ص 304، الكامل في التاريخ: ج 1 ص 479.

7) . تفسير الطبري: ج 15 الجزء 30 ص 252، المصنّف لابن أبي شيبة: ج 7 ص 195 ح 7 نحوه، المستدرك على الصحيحين: ج 2 ص 576 ح 3953 وح 3954 عن عائشة وليس فيهما «على رسول اللّه صلى الله عليه و آله».

كه نمى دانست، آموخت» و در همين جا پايان يافت».

130.

شواهد التنزيل - به نقل از ابن عبّاس -: نخستين چيزى كه در مكّه [بر پيامبر صلى الله عليه و آله] نازل شد: «اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ‌» بود.

131.

صحيح البخارى - به نقل از عايشه -: نخستين وحى اى كه به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شد، رؤياى صادقه بود. پس فرشته نزد او آمد و گفت: «بخوان به نام پروردگارت كه آفريد. انسان را از آويزكى آفريد. بخوان و پروردگارت كريم ترين است».

132.

أسباب نزول القرآن - به نقل از عكرمه و حسن -: نخستين چيزى كه از قرآن نازل شد، «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‌» بود. اين، نخستين چيز از قرآن بود كه در مكّه نازل شد، و نخستين سوره، «اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ‌» بود.

133.

المصنَّف، ابن ابى شيبه - به نقل از مجاهد -: نخستين سوره اى كه نازل شد، «اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ‌» بود و سپس سورۀ «ن».

134.

تاريخ الطبرى - به نقل از هشام بن محمّد -: نخستين بارى كه جبرئيل عليه السلام نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آمد، در شب شنبه و شب يكشنبه بود. سپس در روز دوشنبه، رسالت خداوند را آشكار كرد و وضو و نماز را به او آموخت و «اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ‌» را به وى، تعليم داد. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در آن روزِ دوشنبه اى كه بر او وحى شد، چهل سال داشت.

135.

تفسير الطبرى - به نقل از عبيد بن عمير -: نخستين سوره اى كه بر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نازل شد، «اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ‌» بود.

136.

المستدرك على الصحيحين عن أبي رجاء العطاردي: تَعَلَّمنَا القُرآنَ في هذَا المَسجِدِ - يَعني مَسجِدَ البَصرَةِ - وكُنّا نَجلِسُ حَلَقاً حَلَقاً، وكَأَنَّما أنظُرُ إلَيهِ [أبي موسَى الأَشعَرِيِّ‌] بَينَ ثَوبَينِ أبيَضَينِ‌، وعَنهُ أخَذتُ هذِهِ السّورَةَ‌: «اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ‌» . قالَ‌: وكانَت أوَّلَ سورَةٍ انزِلَت عَلى مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله.(1)

137.

المستدرك على الصحيحين عن جابر: إنَّ النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله كانَ بِحِراءَ‌، إذ أتاهُ المَلَكُ بِنَمَطٍ(2)مِن ديباجٍ فيهِ مَكتوبٌ‌: «اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ‌» إلى «ما لَمْ يَعْلَمْ‌».(3)

138.

الأوائل لابن أبي عاصم عن عائشة: كانَ أوَّلُ ما نَزَلَ عَلَيهِ بَعدَ «اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ‌» : «ن وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ * ما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ‌» «يا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ * قُمْ فَأَنْذِرْ» .(4)

ب - فاتِحَةُ الكِتابِ‌

139.

الإمام عليّ عليه السلام: سَأَلتُ النَّبِيَّ عَن ثَوابِ القُرآنِ‌، فَأَخبَرَني بِثَوابِ سورَةٍ سورَةٍ عَلى نَحوِ ما نَزَلَت مِنَ السَّماءِ‌، فَأَوَّلُ ما نَزَلَ عَلَيهِ بِمَكَّةَ فاتِحَةُ الكِتابِ‌، ثُمَّ «اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ‌»(5).

140.

دلائل النبوّة للبيهقي عن عمرو بن شرحبيل: إنَّ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله قالَ لِخَديجَةَ‌: إنّي إذا خَلَوتُ وَحدي سَمِعتُ نِداءً‌... يا مُحَمَّدُ، قُل: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ‌» حَتّى بَلَغَ «وَ لاَ الضّالِّينَ‌».(6)

141.

الإمام الصادق عليه السلام: رَنَّ إبليسُ أربَعَ رَنّاتٍ‌: أوَّلُهُنَّ يَومَ لُعِنَ‌، وحينَ اهبِطَ إلَى الأَرضِ‌،0.


1) . المستدرك على الصحيحين: ج 2 ص 240 ح 2872، المصنّف لابن أبي شيبة: ج 7 ص 195 ح 8، تفسير الطبري: ج 15 الجزء 30 ص 252 و 253 كلاهما نحوه، كنز العمّال: ج 2 ص 552 ح 4707.

2) . النَّمَطُ: ضرب من البُسْط له خَمْل رقيق (النهاية: ج 5 ص 119 «نمط»).

3) . المستدرك على الصحيحين: ج 2 ص 577 ح 3955، الدرّ المنثور: ج 8 ص 562 نقلاً عن عبد الرزّاق.

4) . الأوائل لابن أبي عاصم: ص 47 ح 103.

5) . مجمع البيان: ج 10 ص 613 عن سعيد بن المسيّب.

6) . دلائل النبوّة للبيهقي: ج 2 ص 158، تفسير القرطبي: ج 1 ص 115، تاريخ دمشق: ج 63 ص 7 ح 12910.

136.

المستدرك على الصحيحين - به نقل از ابو رجا عطارُدى -: ما قرآن را در اين مسجد - يعنى مسجد بصره - آموختيم. گروه گروه، دايره وار مى نشستيم و گويى هم اكنون او (ابو موسى اشعرى) را مى بينم كه دو جامۀ سپيد، بر تن دارد. من اين سوره: «اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ‌» را از او آموختم. او گفت: اين، نخستين سوره اى بود كه بر محمّد صلى الله عليه و آله فرو فرستاده شد.

137.

المستدرك على الصحيحين - به نقل از جابر -: پيامبر صلى الله عليه و آله در [غار] حِرا بود كه فرشته با قطعه پارچه اى از ديبا، نزد او آمد و در آن، نوشته شده بود: «بخوان به نام پروردگارت كه آفريد» تا «آنچه را كه نمى دانست».

138.

الأوائل، ابن ابى عاصم - به نقل از عايشه -: نخستين چيزى كه بعد از «اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ‌» بر او نازل شد، «ن وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ * ما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ‌) و (يا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ * قُمْ فَأَنْذِرْ» بود.

ب - فاتحة الكتاب
139.

امام على عليه السلام: از پيامبر صلى الله عليه و آله در بارۀ ثواب [قرائت] قرآن پرسيدم. ايشان، مرا از ثواب يكايك سوره ها، به ترتيبى كه از آسمان نازل شده بودند، آگاه ساخت. بنا بر اين، نخستين چيزى كه در مكّه بر ايشان نازل شد، فاتحة الكتاب بود و سپس «اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ‌» .

140.

دلائل النبوّة، بيهقى - به نقل از عمرو بن شُرَحبيل -: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به خديجه فرمود:

«من وقتى تنها مى شوم، صدايى مى شنوم... [كه مى گويد:] اى محمّد! بگو: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ‌» تا مى رسد به «وَ لاَ الضّالِّينَ‌»» .

141. امام صادق عليه السلام: ابليس، چهار بار فغان بر آورد: نخستين بار آن، روزى بود كه از درگاه خدا رانده شد. [دوم،] زمانى كه به زمين، فرو فرستاده شد. [سوم،] زمانى كه پس از

وحينَ بُعِثَ مُحَمَّدٌ صلى الله عليه و آله عَلى حينِ فَترَةٍ مِنَ الرُّسُلِ‌، وحينَ انزِلَت امُّ الكِتابِ‌.(1)

ج - المُدَّثِّرُ

142.

صحيح البخاري عن جابر بن عبد اللّه: سَمِعتُ النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله وهُوَ يُحَدِّثُ عَن فَترَةِ الوَحيِ فَقالَ في حَديثِهِ‌: بَينا أنَا أمشي إذ سَمِعتُ صَوتاً مِنَ السَّماءِ‌، فَرَفَعتُ رَأسي فَإِذَا المَلَكُ الَّذي جاءَني بِحِراءَ جالِسٌ عَلى كُرسِيٍّ بَينَ السَّماءِ وَالأَرضِ‌، فَجُثِثتُ‌(2)مِنهُ رُعباً، فَرَجِعتُ فَقُلتُ‌: زَمِّلوني زَمِّلوني، فَدَثَّروني، فَأَنزَلَ اللّهُ تَعالى «يا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ» إلى «وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ» قَبلَ أن تُفرَضَ الصَّلاةُ‌، وهِيَ الأَوثانُ‌.(3)

143.

تاريخ الطبري عن يحيى بن أبي كثير: سَأَلتُ أبا سَلَمَةَ عَن أوَّلِ ما نَزَلَ مِنَ القُرآنِ‌، قالَ‌:

نَزَلَت «يا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ» أوَّلُ‌.

قالَ‌: قُلتُ‌: إنَّهُم يَقولونَ «اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ‌» !

فَقالَ‌: سَأَلتُ جابِرَ بنَ عَبدِ اللّهِ فَقالَ‌: لا احَدِّثُكَ إلّاما حَدَّثَنا رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله، قالَ‌:

جاوَرتُ بِحِراءَ‌، فَلَمّا قَضَيتُ جِواري هَبَطتُ فَسَمِعتُ صَوتاً، فَنَظَرتُ عَن يَميني فَلَم أرَ شَيئاً، وعَن شِمالي فَلَم أرَ شَيئاً، ونَظَرتُ أمامي فَلَم أرَ شَيئاً، ونَظَرتُ خَلفي فَلَم أرَ شَيئاً، فَرَفَعتُ رَأسي فَرَأَيتُ شَيئاً، فَأَتَيتُ خَديجَةَ فَقُلتُ‌: دَثِّروني وصُبّوا8.


1) . الخصال: ص 263 ح 141، تفسير العياشي: ج 1 ص 20 ح 8 عن عبدالملك بن عمر، قصص الأنبياء: ص 43 ح 7 عن هشام بن سالم، بحار الأنوار: ج 11 ص 145 ح 14.

2) . في المصدر: «فجثئت»، والصواب ما أثبتناه كما في سنن الترمذي، ويمكن أن يكون «فجُئثت» أيضاًبتقديم الهمزة. قال في تاج العروس: جُئِثَ الرَّجلُ وجُثَّ فهو مَجئوث و مَجثوث؛ إذا فَزِعَ وخاف، وفي حديث بدء الوحي: «... فجُثِثتُ منه» أي فزعتُ وخفت، وقيل: معناه قُلِعتُ من مكاني (تاج العروس: ج 3 ص 184 «جثث»).

3) . صحيح البخاري: ج 4 ص 1875 ح 4641، سنن الترمذي: ج 5 ص 428 ح 3325، مسند ابن حنبل: ج 5 ص 176 ح 15039، كنز العمّال: ج 11 ص 460 ح 32158.

وقفه اى طولانى در فرستاده شدن پيامبران، محمّد صلى الله عليه و آله مبعوث شد، و [چهارم،] زمانى كه امّ الكتاب، فرو فرستاده شد.

ج - مدّثّر
142.

صحيح البخارى - به نقل از جابر بن عبد اللّه -: از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كه در بارۀ دورۀ توقّف وحى، سخن مى گفت، شنيدم كه فرمود: «داشتم مى رفتم كه ناگاه، از آسمان صدايى شنيدم. سرم را بلند كردم و همان فرشته اى را كه در حِرا نزدم آمده بود، ديدم كه بر تختى ميان آسمان و زمين، نشسته است. از وحشت، يكّه خوردم. [به خانه] برگشتم و گفتم: "مرا بپوشانيد! مرا بپوشانيد!" و ردايى بر من پوشاندند. پس خداوند متعال، «يا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ» را تا «اَلرُّجْزَ فَاهْجُرْ» ، فرو فرستاد، و اين، پيش از آن بود كه نماز، واجب شود. «اَلرُّجْزَ» ، همان بت ها هستند».

143.

تاريخ الطبرى - به نقل از يحيى بن ابى كثير -: از ابو سلمه، در بارۀ نخستين چيزى كه از قرآن نازل شد، پرسيدم. گفت: اوّل، «يا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ» نازل شد.

گفتم: مى گويند: [نخستين چيز،] «اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ‌» بوده است!

گفت: من از جابر بن عبد اللّه، سؤال كردم. او گفت: من براى تو نمى گويم، مگر آنچه را كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله براى ما گفت. او فرمود: «در حِرا، معتكف شدم. وقتى اعتكافم به پايان رسيد، [از كوه] فرود آمدم كه صدايى شنيدم. به طرف راستم نگاه كردم. چيزى نديدم. به طرف چپم نگاه كردم. چيزى نديدم. به پيشِ رويم نگاه كردم. چيزى نديدم. به پشت سرم نگاه كردم. چيزى نديدم. سرم را به طرف بالا بردم. چيزى را ديدم. پس نزد خديجه رفتم و گفتم: ردايى بر من افكنيد و آب بر [صورت] من زنيد. آنها ردايى بر من افكندند و قدرى آب سرد بر [صورت] من

عَلَيَّ الماءَ‌. قالَ‌: فَدَثَّروني وصَبّوا عَلَيَّ ماءً بارِداً، فَنَزَلَت «يا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ» .(1),(2)

د - المُزَّمِّلُ‌

144. تفسير ابن كثير عن ابن عبّاس: أوَّلُ ما نَزَلَ أوَّلُ المُزَّمِّلِ‌.(3)

ه‍ - سَبِّحِ اسمَ رَبِّكَ‌

145.

الإمام الباقر عليه السلام: إنَّ أوَّلَ سورَةٍ نَزَلَت عَلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله «سَبِّحِ اسمَ رَبِّكَ الأَعلى‌».(4)

146.

تفسير الفخر الرازي عن ابن عبّاس: أوَّلُ ما نَزَلَ قَولُهُ «سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ‌» .(5)

و - الآية 151 من سورة الأنعام

147. الإمام عليّ عليه السلام: أوَّلُ ما نَزَلَ مِنَ القُرآنِ‌: «قُلْ تَعالَوْا أَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ‌» .(6)

5/2: ما رُوِيَ في آخِرِ ما نَزَلَ مِنَ القُرآنِ‌

1 - آيَةُ التَّقوى‌

148. تفسير الطبري عن ابن جريج عن ابن عبّاس: آخِرُ آيَةٍ نَزَلَت مِنَ القُرآنِ‌: «وَ اتَّقُوا يَوْماً تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَى اللّهِ ثُمَّ تُوَفّى كُلُّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ‌» . قالَ ابنُ جريجٍ‌:7.

1) . تاريخ الطبري: ج 2 ص 304، الاوائل للطبراني: ص 43 ح 17، مسند أبي يعلى: ج 2 ص 454 ح 2222، الكامل في التاريخ: ج 1 ص 479 كلّها نحوه.

2) ما رواه جابر رضى الله عنه عن رسول اللّه صلى الله عليه و آله لا يدلّ على كون المدّثّر أوّل ما نزل؛ بل إنّما هو تلقّي أبو سلمة وفهمُه منه.

3) . تفسير ابن كثير: ج 8 ص 280.

4) . مختصر بصائر الدرجات: ص 93 عن سعد بن طريف الخفّاف.

5) . تفسير الفخر الرازي: ج 30 ص 79.

6) . تفسير القرطبي: ج 20 ص 117.

ريختند. پس «يا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ» نازل شد.(1)

د - مُزّمّل
144. تفسير ابن كثير - به نقل از ابن عبّاس -: نخستين چيزى كه نازل شد، سورۀ مزّمّل بود.
ه‍ - اعلى
145.

امام باقر عليه السلام: نخستين سوره اى كه بر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نازل شد، «سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَى» بود.

146.

تفسير الفخر الرازى - به نقل از ابن عبّاس -: نخستين چيزى كه نازل شد، «سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ‌» بود.

و - آيۀ 151 از سورۀ انعام
147. امام على عليه السلام: نخستين چيزى كه از قرآن نازل شد، «قُلْ تَعالَوْا أَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ‌» بود.

5/2: احاديث مربوط به نزول آخرين وحى قرآنى

الف - آيۀ پرهيزگارى
148. تفسير الطبرى: ابن جُرَيج گفت: ابن عبّاس گفت: آخرين آيه اى كه از قرآن نازل شد، اين بود: «و بترسيد از روزى كه در آن، به سوى خدا باز گردانيده مى شويد. سپس به هر كس،

1) . آنچه جابر از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نقل نموده، بر اوّل بودن سورۀ «مدّثّر» دلالتى ندارد؛ بلكه اين استناد، تنها مبتنى بر برداشت و فهم ابو سلمه از اين حديث است.

يَقولونَ‌: إنَّ النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله مَكَثَ بَعدَها تِسعَ لَيالٍ‌، وبَدَأَ يَومَ السَّبتِ‌، وماتَ يَومَ الإِثنَينِ‌.(1)

149. تفسير ابن أبي حاتم عن سعيد بن جبير: آخِرُ ما نَزَلَ مِنَ القُرآنِ كُلِّهِ «وَ اتَّقُوا يَوْماً تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَى اللّهِ ثُمَّ تُوَفّى كُلُّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ‌» ... وعاشَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله بَعدَ نُزولِ هذِهِ الآيَةِ تِسعَ لَيالٍ‌، ثُمَّ ماتَ يَومَ الإِثنَينِ‌، لِلَيلَتَينِ خَلَتا مِن رَبيعِ الأَوَّلِ‌.(2)

2 - آيَةُ الرِّبا

150.

تفسير البغوي: رُوِيَ عَنِ ابنِ عَبّاسٍ أنَّ آخِرَ آيَةٍ نَزَلَت آيَةَ الرِّبا(3).(4)

151.

صحيح البخاري عن ابن عبّاس: آخِرُ آيَةٍ نَزَلَت عَلَى النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله، آيَةُ الرِّبا.(5)

152.

تفسير الطبري عن ابن عبّاس: آخِرُ ما انزِلَ عَلى رَسولِ اللّه صلى الله عليه و آله آيَةُ الرِّبا. وإنّا لَنَأمُرُ بِالشَّيءِ لا نَدري لَعَلَّ بِهِ بَأساً، ونَنهى عَنِ الشَّيءِ لَعَلَّهُ لَيسَ بِهِ بَأسٌ‌.(6)

153.

مسند ابن حنبل عن عمر: إنَّ آخِرَ ما نَزَلَ مِنَ القُرآنِ آيَةُ الرِّبا، وإنَّ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله قُبِضَ ولَم يُفَسِّرها، فَدَعُوا الرِّبا وَالرّيبَةَ‌.(7)

3 - آيَةُ «لَقَد جاءَكُم»

154. المستدرك على الصحيحين عن ابي بن كعب: آخِرُ ما نَزَلَ مِنَ القُرآنِ‌: «لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ‌2.

1) . تفسير الطبري: ج 3 الجزء 3 ص 115، تفسير ابن كثير: ج 1 ص 341 و فيه: «وبُدِئ».

2) . تفسير ابن أبي حاتم: ج 2 ص 554 ح 2944، تفسير ابن كثير: ج 1 ص 494.

3) . البقرة: 278-281.

4) . تفسير البغوي: ج 1 ص 504.

5) . صحيح البخاري: ج 4 ص 1652 ح 4270، السنن الكبرى: ج 5 ص 452 ح 10471، زاد المسير: ج 1 ص 3.

6) . تفسير الطبري: ج 3 الجزء 3 ص 114.

7) . مسند ابن حنبل: ج 1 ص 85 ح 246، سنن ابن ماجة: ج 2 ص 764 ح 2276، تفسير الطبري: ج 3 الجزء ص 114، كنز العمّال: ج 4 ص 186 ح 10082.

آنچه به دست آورده، تمام داده مى شود و آنان، مورد ستم قرار نمى گيرند».

ابن جريج گفت: مى گويند: بعد از نزول اين آيه، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نُه شب، زنده بود كه [اين نُه روز] از روز شنبه، آغاز شد و ايشان، روز دوشنبه، در گذشت.

149. تفسير ابن أبى حاتم - به نقل از سعيد بن جُبَير -: آخرين آيه اى كه از كلّ قرآنْ نازل شد، آيۀ «و بترسيد از روزى كه در آن، به سوى خدا باز گردانيده مى شويد. سپس به هر كس، آنچه به دست آورده، تمام داده مى شود» بود.... بعد از نزول اين آيه، پيامبر صلى الله عليه و آله نُه شب، زنده بود.

سپس ايشان، در روز دوشنبه، دو شب گذشته از ربيع اوّل، در گذشت.

ب - آيۀ رِبا
150.

تفسير البغوى: از ابن عبّاس، روايت شده است كه آخرين آيه اى كه نازل شد، آيۀ رِبا بود.

151.

صحيح البخارى - به نقل از ابن عبّاس -: آخرين آيه اى كه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد، آيۀ رِبا بود.

152.

تفسير الطبرى - به نقل از ابن عبّاس -: آخرين چيزى كه بر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرو فرستاده شد، آيۀ رِبا بود. ما گاه به چيزى فرمان مى دهيم و نمى دانيم كه شايد در آن، ايرادى باشد، و از چيزى نهى مى كنيم، در حالى كه ممكن است در آن، ايرادى نباشد.

153.

مسند ابن حنبل - به نقل از عمر -: آخرين چيزى كه از قرآنْ نازل شد، آيۀ رِبا بود.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از دنيا رفت و اين آيه را تفسير نكرد. پس رِبا و آنچه را مشكوك [به رِبا] است، وا نهيد.

ج - آيۀ 128 از سورۀ توبه
154. المستدرك على الصحيحين - به نقل از ابَىّ بن كعب -: آخرين چيزى كه از قرآن نازل

مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ‌» .(1)

155. معاني القرآن عن ابن عبّاس: إنَّ آخِرَ آيَةٍ نَزَلَت «لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ‌» .(2)

4 - آيَةُ الكَلالَةِ‌

156.

صحيح البخاري عن البَراء: آخِرُ آيَةٍ نَزَلَت «يَسْتَفْتُونَكَ قُلِ اللّهُ يُفْتِيكُمْ فِي الْكَلالَةِ‌» .(3)

157.

مجمع البيان عن البرّاء بن عازب: آخِرُ سورَةٍ نَزَلَت كامِلَةً بَراءَةٌ‌، وآخِرُ آيَةٍ نَزَلَت خاتِمَةُ سورَةِ النِّساءِ «يَسْتَفْتُونَكَ‌» الآيَةَ‌.(4)

5 - آيَةُ الإكمال(5)

«اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ‌» نازل شد واين آخرين آيه بود و آن حضرت صلى الله عليه و آله بعد از هشتاد روز از نزول اين آيه درگذشت. از مقاتل مرويست كه بعد از دو سال از نزول اين سوره حضرت رحلت فرمود و در اين دو سال هيچ كس او را مسرور و خندان نديد، و به نقل ديگر از ابن عبّاس منقول است كه چون اين سوره نازل شد پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود: «نعيت إلى نفسي بأنّها مقبوضة في هذه السنة؛ خبر مرگ من را به من رسانيدند و به من اخبار كردند كه امسال قبض روح من مى شود (تفسير منهج الصادقين في إلزام المخالفين: ج 10 ص 381-382).

158. تاريخ اليعقوبي: وقد قيل: إنّ آخر ما نزل عليه «اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً» . وهي الرواية الصحيحة الثابتة الصريحة. وكان نزولها يوم النصّ على أمير المؤمنين على بن أبي طالب، صلوات اللّه عليه، بغدير خُمّ‌.(6)ف.

1) . المستدرك على الصحيحين: ج 2 ص 368 ح 3296، مسند ابن حنبل: ج 8 ص 13 ح 21171، المعجم الكبير: ج 1 ص 199 ح 533، تفسير ابن كثير: ج 4 ص 180 كلّها نحوه.

2) . معاني القرآن: ج 3 ص 272.

3) . صحيح البخاري: ج 4 ص 1709 ح 4377، صحيح مسلم: ج 3 ص 1236 ح 10، سنن الترمذي: ج 5 ص 249 ح 3041، السنن الكبرى للنسائي: ج 4 ص 70 ح 6326، كنز العمّال: ج 2 ص 391 ح 4339.

4) . مجمع البيان: ج 3 ص 229؛ مسند ابن حنبل: ج 6 ص 435 ح 18661.

5) . مرويست كه بعد از سورۀ الفتح آيۀ:

6) . تاريخ اليعقوبي (طبعة النجف الأشرف - مطبعة الغريّ‌): ج 2 ص 32 وفي الطبعة المعتمدة (ج 2 ص 43) ما لفظه: «وكان نزولها يوم النفر على أميرالمؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام بعد ترحم»، وهو تصحيف.

شد، [آيۀ]: «قطعاً براى شما، پيامبرى از خودتان آمد كه بر او دشوار است كه شما در رنج بيفتيد. به هدايت شما، حريص و نسبت به مؤمنان، دلسوز و مهربان است» بود.

155. معانى القرآن - به نقل از ابن عبّاس -: آخرين آيه اى كه نازل شد، «قطعاً براى شما، پيامبرى از خودتان آمد» بود.
د - آيۀ كَلاله
156.

صحيح البخارى - به نقل از بَراء -: آخرين آيه اى كه نازل شد، اين آيه بود: «از تو [در بارۀ كَلالَه] فتوا مى خواهند. بگو: خدا، در بارۀ كَلاله، فتوا مى دهد».

157.

مجمع البيان - به نقل از بَراء بن عازِب -: آخرين سوره اى كه به طور كامل [و يك جا] نازل شد، سورۀ برائت بود و آخرين آيه اى كه نازل شد، آيۀ پايانى سورۀ نساء بود يعنى: «از تو [در بارۀ كَلاله] فتوا مى خواهند»، تا آخر آيه.

ه‍ - آيۀ اكمال
158. تاريخ اليعقوبى: گفته شده: آخرين آيۀ نازل شده بر پيامبر صلى الله عليه و آله، اين است: «امروز، دينتان را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را دين مورد پسند قرار دادم». اين گزارش، صحيح و ثابت و روشن است و نزول آيه در روز تصريح بر ولايت امير مؤمنان على بن ابى طالب - كه درودهاى خدا بر او باد - در غدير خُم بوده است.

6 - سورَةُ المائِدَةِ‌

159.

مسند ابن حنبل عن جبير بن نفير: دَخَلتُ عَلى عائِشَةَ فَقالَت: هَل تَقرَأُ سورَةَ المائِدَةِ؟ قالَ‌: قُلتُ‌: نَعَم، قالَت: فَإِنَّها آخِرُ سورَةٍ نَزَلَت، فَما وَجَدتُم فيها مِن حَلالٍ فَاستَحِلّوهُ‌، وما وَجَدتُم فيها مِن حَرامٍ فَحَرِّموهُ‌.(1)

160.

المستدرك على الصحيحين عن عبد اللّه بن عمرو: إنَّ آخِرَ سورَةٍ نَزَلَت سورَةُ المائِدَةِ‌.(2)

7 - سورَةُ النَّصرِ

161.

الإمام الصادق عليه السلام: أوَّلُ ما نَزَلَ عَلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ‌» .(3)وآخِرُهُ «إِذا جاءَ نَصْرُ اللّهِ‌»(4).(5)

162.

الإمام الرضا عليه السلام: سَمِعتُ أبي يُحَدِّثُ عَن أبيهِ عليه السلام أنَّ أوَّلَ سورَةٍ نَزَلَت: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ‌» ، وآخِرُ سورَةٍ نَزَلَت: «إِذا جاءَ نَصْرُ اللّهِ وَ الْفَتْحُ‌» .(6)

163.

الخصال عن عبد اللّه بن عمر: نَزَلَت هذِهِ السّورَةُ‌: «إِذا جاءَ نَصْرُ اللّهِ وَ الْفَتْحُ‌» عَلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله في أوسَطِ أيّامِ التَّشريقِ‌،(7)فَعَرَفَ أنَّهُ الوَداعُ‌، فَرَكِبَ راحِلَتَهُ العَضباءَ‌).


1) . مسند ابن حنبل: ج 9 ص 557 ح 25604، السنن الكبرى للنسائي: ج 6 ص 333 ح 11138، المستدرك على الصحيحين: ج 2 ص 340 ح 3210، السنن الكبرى: ج 7 ص 278 ح 13978، مسند الشاميين: ج 3 ص 144 ح 1963.

2) . المستدرك على الصحيحين: ج 2 ص 340 ح 3211، السنن الكبرى: ج 7 ص 279 ح 13979.

3) . العلق: 1.

4) . النصر: 1.

5) . الكافي: ج 2 ص 628 ح 5 عن عليّ بن السري، عيون أخبار الرضا عليه السلام: ج 2 ص 6 ح 12 عن الحسين بن خالد عن الإمام الرضا عن أبيه عن جدّه عليهم السلام نحوه، بحار الأنوار: ج 92 ص 39 ح 1 وراجع: سنن الترمذي: ج 5 ص 261 ح 3063.

6) . عيون أخبار الرضا عليه السلام: ج 2 ص 6 ح 12 عن الحسين بن خالد، بحار الأنوار: ج 92 ص 39 ح 1.

7) . أيّام التشريق: هي ثلاثة أيّام تلي عيد النحر، سمّيت بذلك من تشريق اللّحم؛ و هو تقديده و بسطه في الشمس ليجفّ (النهاية: ج 2 ص 464 «شرق»).

و - سورۀ مائده
159. مسند ابن حنبل - به نقل از جُبَير بن نُفَير -: نزد عايشه رفتم. گفت: آيا سورۀ مائده را مى خوانى‌؟

گفتم: آرى.

گفت: آن، آخرين سوره اى است كه نازل شد. بنا بر اين، هر حلالى را كه در آن ديديد، حلال بشُماريد و هر حرامى را كه در آن يافتيد، حرام بدانيد.

160. المستدرك على الصحيحين - به نقل از عبد اللّه بن عمرو -: آخرين سوره اى كه نازل شد، سورۀ مائده بود.
ز - سورۀ نصر
161.

امام صادق عليه السلام: نخستين چيزى كه بر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نازل شد، «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ‌» بود و آخرينش، سورۀ «إِذا جاءَ نَصْرُ اللّهِ‌» .

162.

امام رضا عليه السلام: از پدرم [كاظم عليه السلام] شنيدم كه از قول پدرش [صادق عليه السلام] مى گفت:

«نخستين سوره اى كه نازل شد، «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ‌» و آخرين سوره اى كه نازل شد، «إِذا جاءَ نَصْرُ اللّهِ وَ الْفَتْحُ‌» بود.

163. الخصال - به نقل از عبد اللّه بن عمر -: اين سوره: «إِذا جاءَ نَصْرُ اللّهِ وَ الْفَتْحُ‌» ، در اواسط ايّام تشريق،(1)بر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نازل شد و ايشان در يافت كه هنگام وداع است. از

1) . سه روز بعد از عيد قربان را «ايّام التشريق» مى گويند. اين نام گذارى، از «تشريق اللّحم» گرفته شده است كه به معناى قطعه قطعه كردن گوشت و پهن كردن آن در آفتاب است تا خشك شود.

فَحَمِدَ اللّهَ وأثنى عَلَيهِ‌، ثُمَّ قالَ‌:... إنَّ اللّهَ عز و جل حَرَّمَ عَلَيكُم دِماءَكُم وَأموالَكُم وأعراضَكُم كَحُرمَةِ يَومكُم هذا في شَهرِكُم هذا في بَلَدكُم هذا إلى يَومِ تَلقَونَهُ‌. ألا فَليُبَلِغ شاهِدُكُم غائبَكُم. لا نَبِىَّ بَعدي وَلا امَّةَ بَعدَكُم.... اللّهُمَّ اشهَد أنّي قَد بَلَّغتُ‌.(1)

164.

مجمع البيان عن ابن عبّاس: لَمّا نَزَلَت: «إِذا جاءَ نَصْرُ اللّهِ وَ الْفَتْحُ‌» قالَ [صلى الله عليه و آله]: نُعِيَت إلَيَّ نَفسي بِأَنَّها مَقبوضَةٌ في هذِهِ السَّنَةِ‌.(2)

165.

مجمع البيان عن مقاتل: لَمّا نَزَلَت هذِهِ السّورَةُ (النَّصرُ) قَرَأَها صلى الله عليه و آله عَلى أصحابِهِ فَفَرِحوا وَاستَبشَروا، وسَمِعَهَا العَبّاسُ فَبَكى‌.

فَقالَ صلى الله عليه و آله: ما يُبكيكَ يا عَمِّ؟ فَقالَ‌: أظُنُّ أنَّهُ قَد نُعِيَت إلَيكَ نَفسُكَ يا رَسولَ اللّهِ‌.

فَقالَ صلى الله عليه و آله: إنَّهُ لَكَما تَقولُ‌، فَعاشَ بَعدَها سَنَتَينِ ما رُؤِيَ فيهِما ضاحِكاً مُستَبشِراً.

قالَ‌: وهذِهِ السّورَةُ تُسَمّى سورَةَ التَّوديعِ‌.(3)

166. الإمام عليّ عليه السلام: نَعى اللّهُ لِنَبِيِّهِ صلى الله عليه و آله نَفسَهُ حينَ أنزَلَ عَلَيهِ‌: «إِذا جاءَ نَصْرُ اللّهِ وَ الْفَتْحُ‌» ، فَكانَ الفَتحُ سَنَةَ ثَمانٍ بَعدَما هاجَرَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَلَمّا طَعَنَ في سَنَةِ تِسعٍ مِن مُهاجِرِهِ‌، تَتابَعَ عَلَيهِ القَبائِلُ تَسعى‌، فَلَم يَدرِ مَتَى الأَجَلُ لَيلاً أو نَهاراً، فَعَمِلَ عَلى قَدرِ ذلِكَ‌؛ فَوَسَّعَ السُّنَنَ‌، وشَدَّدَ الفَرائِضَ‌(4)، وأظهَرَ الرُّخَصَ‌، ونَسَخَ كَثيراً مِنَ الأَحاديثِ‌، وغَزا تَبوكَ‌، وفَعَلَ فِعلَ مُوَدِّعٍ‌.(5)ر.

1) . الخصال: ص 486 ح 63، بحار الأنوار: ج 77 ص 118 ح 14؛ فتح الباري: ج 8 ص 107 ح 4403، تفسير ابن كثير: ج 8 ص 529 عن ابن عمر، الدر المنثور: ج 8 ص 659.

2) . مجمع البيان: ج 10 ص 844، تاريخ اليعقوبي: ج 2 ص 61 و ليس فيه ذيله، الخرائج والجرائح: ج 1 ص 102 ح 164 وفيه «وإنّي مقبوض، فمات في تلك السنة» بدل «بأنّها مقبوضة في هذه السنة»، بحار الأنوار: ج 21 ص 100؛ فتح الباري: ج 8 ص 736 وليس فيه ذيله.

3) . مجمع البيان: ج 10 ص 844، بحار الأنوار: ج 21 ص 99؛ تفسير القرطبي: ج 20 ص 232 نحوه وفيه «ستّين يوماً» بدل «سنتين».

4) . في كنز العمّال: «وسدّد الفرائض».

5) . الدر المنثور: ج 8 ص 661، كنز العمّال: ج 2 ص 559 ح 4725 كلاهما نقلاً عن الخطيب و ابن عساكر.

اين رو، بر شتر عَضباى خود نشست و خداوند را حمد و ثنا گفت و سپس فرمود: «همانا، خداوند عز و جل خون شما و اموال شما و آبروى شما را بر يكديگر حرام كرده است تا روز قيامت، همانند حرام كردن اين روز و اين ماه در اين سرزمينتان. آگاه باشيد و حاضرتان به غايبتان برساند. هيچ پيامبرى پس از من نيست و هيچ امّتى پس از شما نيست.... خداوندا! شاهد باش كه من [پيام خود را] رساندم».

164.

مجمع البيان - به نقل از ابن عبّاس -: چون «إِذا جاءَ نَصْرُ اللّهِ وَ الْفَتْحُ‌» نازل شد، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «اين، خبرِ درگذشت من است و من در همين سال، از دنيا مى روم».

165.

مجمع البيان - به نقل از مقاتل -: چون اين سوره (نصر) نازل شد، پيامبر صلى الله عليه و آله آن را براى يارانش خواند. آنان، از اين بشارت، شادمان گشتند؛ امّا عبّاس، با شنيدن آن گريست.

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «چرا گريه مى كنى، عمو جان‌؟».

گفت: گمان مى كنم كه خبر مرگت داده شد، اى پيامبر خدا!

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «همين طور است كه مى گويى».

پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از اين سوره، دو سال زندگى كرد و در اين مدّت، هرگز خندان و شادان ديده نشد.

اين سوره را سورۀ «توديع (خداحافظى)» هم مى گويند.

166. امام على عليه السلام: خداوند، هنگامى كه سورۀ «إِذا جاءَ نَصْرُ اللّهِ وَ الْفَتْحُ‌» را بر پيامبرش فرو فرستاد، [در واقع،] خبر درگذشتش را به او اعلام كرد. فتح (مكّه)، در سال هشتم بعد از هجرت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله صورت گرفت. و چون پيامبر به سال نهم هجرت وارد شد، ورود پياپى قبايل بر او [و رو آوردن به اسلام،] شتاب گرفت. پيامبر صلى الله عليه و آله كه نمى دانست چه وقت اجلش خواهد رسيد، شب و روز، بر تلاش خود افزود: سنّت ها را توسعه داد، فرائض (واجبات) را محكم كرد، رخصت ها را نشان داد و بسيارى از احاديث را منسوخ كرد، و به جنگ تبوك رفت، و [به طور كلّى] مانند شخصى كه وداع مى كند، عمل كرد.
167. تفسير القمّي: نَزَلَت بِمِنىً في حَجَّةِ الوَداعِ‌: «إِذا جاءَ نَصْرُ اللّهِ وَ الْفَتْحُ‌» فَلَمّا نَزَلَت قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: نُعِيَت إلَيَّ نَفسي، فَجاءَ إلى مَسجِدِ الخَيفِ فَجَمَعَ النّاسَ‌، ثُمَّ قالَ‌:

نَصَرَ اللّهُ امرَأً(1)سَمِعَ مَقالتي فَوَعاها وبَلَّغَها مَن لَم يَسمَعها، فَرُبَّ حامِلِ فِقهٍ غَيرُ فَقيهٍ‌، ورُبَّ حامِلِ فِقهٍ إلى مَن هُوَ أفقَهُ مِنهُ‌: ثَلاثٌ لا يَغِلُّ‌(2)عَلَيهِ قَلبُ امرِئٍ مُسلِمٍ‌:

إخلاصُ‌(3)العَمَلِ للّهِِ‌، وَالنَّصيحَةُ لِأَئِمَّةِ المُسلِمينَ‌، وَاللُّزومُ لِجَماعَتِهِم، فَإِنَّ دَعوَتَهُم مُحيطَةٌ مِن وَرائِهِم.

أيُّهَا النّاسُ‌، إنّي تارِكٌ فيكُم ثَقَلَينِ‌، ما إن تَمَسَّكتُم بِهِما لَن تَضِلّوا ولَن تَزِلّوا، كِتابَ اللّهِ وعِترَتي أهلَ بَيتي، فَإِنَّهُ قَد نَبَّأَنِي اللَّطيفُ الخَبيرُ أنَّهُما لَن يَتَفَرَّقا حَتّى يَرِدا عَلَيَّ الحَوضَ كَإِصبَعَيَّ هاتَينِ - وجَمَعَ بَينَ سَبّابَتَيهِ - ولا أقولُ كَهاتَينِ - وجَمَعَ بَينَ سَبّابَتِهِ وَالوُسطى - فَيَفضُلَ هذِهِ عَلى هذِهِ‌.(4)5.


1) . في بحار الأنوار: «نضَّرَ اللّهُ امرأً».

2) . الإغلال: الخيانة أو السرقة الخفية (النهاية: ج 3 ص 380 «غلل»).

3) . في المصدر: «أخلص»، والتصويب من بحار الأنوار.

4) . تفسير القمّي: ج 2 ص 446 وج 1 ص 173، بحار الأنوار: ج 27 ص 68 ح 5.

167. تفسير القمّى: سورۀ «إِذا جاءَ نَصْرُ اللّهِ وَ الْفَتْحُ‌» ، در حجّة الوداع، در مِنا، نازل شد. با نزول آن، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «خبر مرگم به من داده شد». آن گاه به مسجد خَيف آمد و مردم را گِرد آورد و سپس فرمود: «خدا يارى كند مردى را كه سخنم را بشنود و آن را به كسى كه نشنيده، برساند؛ زيرا بسا حامل علمى كه خود، عالِم نيست، و بسا كسى كه علم را به كسى منتقل مى كند و آن كس از او، داناتر است. سه چيز است كه قلب هيچ مسلمانى در آنها، دَغَلى نمى كند: اخلاصِ عمل براى خدا، نصيحتگرى خيرخواهانه در برابر پيشوايان مسلمانان، و جدا نشدن از جماعت آنان؛ چرا كه دعاى مسلمانان براى يكديگر، حلقۀ جماعت آنان را در بر مى گيرد.

اى مردم! من در ميان شما، دو چيز گران سنگ به يادگار مى گذارم كه تا وقتى به آن دو چنگ زنيد، هرگز گم راه نمى شويد و هيچ گاه دچار لغزش نمى گرديد: كتاب خدا و عترتم [يعنى] خانواده ام؛ زيرا آن خدايى كه از دقايق امور آگاه است، به من خبر داد كه اين دو، هرگز از يكديگر جدا نمى شوند تا آن گاه كه در كنار حوض [كوثر] بر من وارد شوند، همانند اين دو انگشتم» و دو انگشت نشانه اش را به هم چسباند» [و افزود:] «و نمى گويم همانند اين دو كه اين، بلندتر از اين يكى است» و انگشتِ نشانه و ميانه اش را به هم چسباند.

پژوهشى در بارۀ نخستين و واپسين وحى قرآنى
اشاره

پژوهشى در بارۀ نخستين و واپسين وحى قرآنى(1)

روايات فريقين و نيز گزارش هاى تاريخى گوناگون در بارۀ نخستين و واپسين وحى الهى(2)موجب شده اند تا وحدت نظرى در اين موضوع محقق نشود. به همين دليل نظريه هاى ارائه شده نيز بر ادله اى محكم و خدشه ناپذير مبتنى نيستند. با اين همه مى توان با بررسى ادله و ملاحظه قراين، برخى احتمال ها را تقويت كرد.

نخستين آيه يا سورۀ نازل شده

در بارۀ نخستين آيه يا سورۀ نازل شده ديدگاه هايى وجود دارد كه از اين ميان سه ديدگاه شايان توجه اند:(3)

1. مشهور مفسران و دانشوران علوم قرآنى،(4)پنج آيه نخست سورۀ علق را كه نزول آنها مقارن آغاز بعثت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بوده، نخستين وحى الهى برشمرده اند و به شمارى از احاديث استناد كرده اند؛(5)از جمله در حديثى از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه:

1) . اين پژوهش، به وسيلۀ فاضل گرامى جناب آقاى سيّد حامد على زاده موسوى، انجام شده است.

2) . ر. ك: ص 167 (احاديث مربوط به نزول نخستين وحى قرآنى).

3) . زاد المسير: ج 1 ص 12.

4) . التبيان فى تفسير القرآن: ج 10 ص 378؛ تفسير القرطبى: ج 20 ص 117؛ شواهد التنزيل: ج 2 ص 409-414.

5) . شواهد التنزيل: ج 2 ص 409-414؛ أسباب النزول: ص 1214؛ تفسير الأصفى: ج 2 ص 1459.

أَوَّلُ مَا نَزَلَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ‌» ، وآخِرُهُ‌: «إِذا جاءَ نَصْرُ اللّهِ‌...» .(1)

نخستين سوره اى كه بر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرود آمد، [اين بود]: «به نام خداوند رحمتگر مهربان. بخوان به نام پروردگارت». و واپسين سوره اى كه فرود آمد، اين بود: «آن گاه كه يارى خدا فرا رسيد».

اين روايت از امام رضا عليه السلام به نقل از پدرش، موسى بن جعفر عليه السلام، از امام صادق عليه السلام نيز گزارش شده است.(2)در تفسير القمى روايتى با همين مضمون از امام باقر عليه السلام نقل شده است.(3)البته در اين كه نخستين وحى قرآنى چند آيۀ اول سورۀ علق است يا همۀ سوره، اختلاف است. برخى با توجه به سياق آيات سورۀ علق، نزول تمام اين سوره را يكباره دانسته اند.(4)

2. برخى با استناد به حديث ابوسلمه از جابر بن عبد اللّه، سورۀ مدثّر را نخستين سورۀ نازل شده معرفى كرده اند، در حالى كه اين حديث منافاتى با نزول چند آيه از سورۀ علق پيش از اين سوره ندارد؛(5)زيرا در متن حديث هيچ گونه اشاره اى به اين نشده كه نخستين وحى قرآنى آيات نخست اين سوره است و تنها استنباط جابر از گفتۀ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله چنين بوده است. شايد هم اين حديث به اولين نزول پس از ايام فَتْرت (دوره انقطاع وحى(6)اشاره داشته باشد. شاهدِ اين مدعا حديث ديگرى از جابر بن عبد اللّه است كه بر اساس آن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از فترت وحى سخن گفته است.(7)8.

1) . ر. ك: ص 166 ح 124.

2) . ر. ك: ص 166 ح 125.

3) . ر. ك: تفسير القمى: ج 2 ص 428.

4) . الميزان فى تفسير القرآن: ج 20 ص 322.

5) . التبيان فى تفسير القرآن: ج 10 ص 171؛ تفسير الطبرى: ج 29 ص 90؛ أسباب النزول: ص 15.

6) . أسباب النزول: ص 15.

7) . صحيح البخارى: ج 1 ص 4؛ صحيح مسلم: ج 1 ص 98.

3. گروه سوم، نخستين سورۀ نازل شده را فاتحه مى دانند.(1)به نقل از زمخشرى بيشتر مفسران معتقدند كه سورۀ فاتحه نخستين سورۀ نازل شده است.(2)طبرسى(3)و واحدى نيشابورى(4)با استناد به رواياتى اين قول را پذيرفته اند. افزون بر اين، بر پايۀ برخى روايات، جبرئيل در نخستين روز بعثت، نماز و وضو را طبق آيين اسلام به پيامبر تعليم داد(5)و آن حضرت از آغاز با گروه كوچك ياران خود (على، جعفر، زيد و خديجه) به همان روش نماز مى گزارد(6)كه لازمۀ آن، مقرون بودن بعثت با نزول سورۀ حمد است. به نقل از سيوطى هرگز زمانى نبوده است كه نماز در اسلام بدون فاتحة الكتاب باشد.(7)روايت « لا صَلاةَ إلّابِفاتِحَةِ الكِتابِ‌ ؛(8)نمازى جز به فاتحة الكتاب بر پا نمى شود» مؤيّد همين گزارش است.

در نگاهى كلى به اين سه ديدگاه، شايد بتوان چنين نتيجه گرفت كه نزول سه يا پنج آيه از آغاز سورۀ علق با آغاز بعثت مقارن بوده است، سپس چند آيه از ابتداى سورۀ مدثّر نازل شده است؛(9)ولى نخستين سورۀ كاملِ فرود آمده بر پيامبر صلى الله عليه و آله، سورۀ حمد است(10)كه «فاتحة الكتاب» خوانده مى شود.(11)همچنين مى توان گفت كه در هر صورت نخستين آيه اى كه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده، «بسم اللّه الرحمن7.


1) . الإتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 148؛ زبدة التفاسير: ج 7 ص 470؛ التفسير الحديث: ج 1 ص 17

2) . الكشاف: ج 4 ص 775.

3) . مجمع البيان: ج 10 ص 613.

4) . أسباب النزول: ص 21-22.

5) . إعلام الورى: ج 1 ص 102؛ المناقب، ابن شهر آشوب: ج 1 ص 41؛ وسائل الشيعة: ج 1 ص 399-400.

6) . مسند ابن حنبل: ج 1 ص 209؛ الطبقات الكبرى: ج 8 ص 17-18؛ قصص الأنبياء، راوندى: ص 315-316.

7) . الإتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 160.

8) . جامع أحاديث الشيعة: ج 5 ص 107.

9) . شرح مسلم، نووى: ج 2 ص 208. نيز ر. ك: روح المعانى: ج 13 ص 111 و ج 15 ص 399.

10) . البرهان فى علوم القرآن: ج 1 ص 207-208.

11) . التفسير الحديث: ج 1 ص 17.

الرحيم» است؛(1)زيرا همۀ سوره هاى قرآن به جز برائت با اين آيه آغاز مى شوند و شيعه معتقد است كه «بسم اللّه الرحمن الرحيم» در هر سوره جزو آن سوره و آيه اى مستقل است.(2)

اما روايت منقول از امام على عليه السلام كه در آن نخستين وحى قرآنى، آيۀ 151 انعام دانسته شده،(3)از چند جهت اشكال دارد، از جمله اين كه به نقل از ابن عباس و ديگران، سورۀ انعام از سوره هايى است كه همۀ آن، يكجا نازل شده است.(4)دوم اين كه بر پايۀ روايت ديگرى از ابن عباس، آيۀ 151 از سورۀ انعام، مدنى است.(5)

واپسين آيه يا آيات نازل شده

واپسين آيه يا آيات نازل شده(6)

زرقانى در مناهل العرفان، در بارۀ واپسين آيه يا آياتِ نازل شده، ده ديدگاه را نقل كرده(7)كه مهم ترين آنها عبارت اند از:

1. آيۀ 281 از سورۀ بقره: بر اساس شمار زيادى از روايات، آخرين آيه اى كه بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نازل شد «وَ اتَّقُوا يَوْماً تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَى اللّهِ ثُمَّ تُوَفّى كُلُّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ‌ ؛ از روزى هراسناك باشيد كه در آن به خداوند بازگردانده مى شويد، سپس به هر كسى هر چه اندوخته كاملاً داده مى شود، و به آنان ستم نمى شود» بود كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله با اشارۀ جبرئيل آن را در ميان آيه ربا و آيه دَيْن (پس از آيۀ 280) از سورۀ بقره قرار داد و پس از آن پيامبر بيش از 21 روز و بنا بر قولى بيش از نه شب زنده نبود.(8)

1) . تفسير نور الثقلين: ج 5 ص 609؛ أسباب النزول: ص 14؛ زاد المسير: ج 1 ص 13.

2) . التبيان فى تفسير القرآن: ج 1 ص 24؛ مجمع البيان: ج 1 ص 89؛ البيان: ص 440.

3) . أحكام القرآن، ابن عربى ج 4 ص 1954؛ تفسير القرطبى: ج 21 ص 117-118.

4) . ر. ك: التبيان فى تفسير القرآن: ج 4 ص 75؛ مجمع البيان: ج 4 ص 421.

5) . ر. ك: التبيان فى تفسير القرآن: ج 4 ص 75.

6) . ر. ك: ص 177 (احاديث مربوط به نزول آخرين وحى قرآنى).

7) . مناهل العرفان: ج 1 ص 97-101.

8) . أسباب النزول: ص 16-18؛ تاريخ اليعقوبى: ج 2 ص 43؛ تفسير مقاتل: ج 1 ص 228.

2. بخشى از آيۀ 3 از سورۀ مائده: به نقل يعقوبى، واپسين آيۀ نازل شده بر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله «اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً ؛ امروز دينتان را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام ساختم، و اسلام را دين مورد پسند برايتان قرار دادم» بود. يعقوبى همين نقل را صحيح و استوار دانسته، نزول اين آيه را در روز ابلاغ امامت على بن ابى طالب عليه السلام در غديرخم تأييد مى كند.(1)

در نقل ديگرى آمده است كه پس از سورۀ «إِذا جاءَ نَصْرُ اللّهِ‌» آيۀ «اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ‌» فرود آمد و اين آخرين آيه بود و آن حضرت صلى الله عليه و آله هشتاد روز پس از نزول اين آيه در گذشت.(2)

3.

آيۀ 176 از سورۀ نساء: به گفتۀ براء بن عازب، آخرين آيۀ نازل شده «يَسْتَفْتُونَكَ قُلِ اللّهُ يُفْتِيكُمْ فِي الْكَلالَةِ إِنِ امْرُؤٌ هَلَكَ لَيْسَ لَهُ وَلَدٌ وَ لَهُ أُخْتٌ فَلَها نِصْفُ ما تَرَكَ وَ هُوَ يَرِثُها إِنْ لَمْ يَكُنْ لَها وَلَدٌ فَإِنْ كانَتَا اثْنَتَيْنِ فَلَهُمَا الثُّلُثانِ مِمّا تَرَكَ وَ إِنْ كانُوا إِخْوَةً رِجالاً وَ نِساءً فَلِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمْ أَنْ تَضِلُّوا وَ اللّهُ بِكُلِّ شَيْ‌ءٍ عَلِيمٌ‌ ؛ از تو [در بارۀ كلاله] فتوا مى طلبند؛ بگو: خدا در بارۀ كلاله فتوا مى دهد: اگر مردى بميرد و فرزندى نداشته باشد، و خواهرى داشته باشد، نصفِ ميراث از آنِ اوست. و آن [مرد نيز] از او ارث مى برد، اگر براى او [خواهر] فرزندى نباشد. پس اگر [ورثه فقط] دو خواهر باشند، دوسوم ميراث براى آن دو است، و اگر [چند] خواهر و برادرند، پس نصيب مرد، مانند نصيب دو زن است. خدا براى شما توضيح مى دهد تا مبادا گم راه شويد، و خداوند به هر چيزى داناست» است.(3)فرّاء هم اين آيه را، آخرين آيۀ نازل شده معرفى مى كند.(4)

4.

آيات پايانى سورۀ توبه: أبىّ بن كعب، واپسين آيۀ نازل شده را آيات پايانى6.


1) . تاريخ اليعقوبى: ج 2 ص 43.

2) . تفسير منهج الصادقين: ج 10 ص 381-382.

3) . أسباب النزول: ص 17؛ أحكام القرآن، جصاص: ج 3 ص 17؛ التبيان فى تفسير القرآن: ج 3 ص 407.

4) . التبيان فى تفسير القرآن: ج 3 ص 435؛ مجمع البيان ج 3 ص 246.

سورۀ توبه دانسته است:(1)

«لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ * فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِيَ اللّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ‌.(2)

فرستاده اى از خود شما برايتان آمده كه سخت است بر او هر چيزى كه شما را رنج مى دهد. بر [هدايت] شما حريص است، و نسبت به مؤمنان دلسوز و مهربان است.

پس اگر از حق روى بگردانند بگو: خداوند مرا كفايت مى كند. هيچ معبودى جز او نيست. بر او توكل كردم و او صاحب عرش عظيم است».

نظريه

با بررسى مستند آرايى كه به آنها اشاره شد، روشن مى گردد كه هيچ يك از آنها متكى به دليل قاطعى نيست. بنا بر اين بايد گفت:

اولاً: آخرين آيه اى كه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده مشخص نيست.

ثانياً: آراى ياد شده را مى توان به آخريّت نسبى حمل كرد؛ يعنى اين آيات در اواخر عمر پر بركت پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده اند؛ ليكن راويان آنها به دليل آن كه اطلاعات لازم در اختيارشان نبوده، هر يك تصور كرده اند كه آخرين آيه همان است كه آنها باور دارند.

واپسين سورۀ كاملِ نازل شده

واپسين سورۀ كاملِ نازل شده(3)

در بارۀ واپسين سوره كاملى كه نازل شده نيز گزارش هاى متعددى نقل شده است:

1. سورۀ نصر:

1) . أسباب النزول: ص 18؛ مسند ابن حنبل: ج 5 ص 117؛ تفسير الطبرى: ج 11 ص 57.

2) . توبه: آيۀ 128-129.

3) . ر. ك: ص 177 (احاديث مربوط به آخرين وحى قرآنى).

«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ * إِذا جاءَ نَصْرُ اللّهِ وَ الْفَتْحُ * وَ رَأَيْتَ النّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللّهِ أَفْواجاً * فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَ اسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ كانَ تَوّاباً .

به نام خداوند رحمتگر مهربان. آن گاه كه يارى و ظفر خداوند آمد، و مردم را بينى كه گروه گروه وارد دين خدا مى شوند، پس پروردگارت را با حمد تسبيح كن و از او درخواست آمرزش نما كه او توبه پذير است».

با نزول اين سوره، صحابه خرسند شدند؛ زيرا پيروزى مطلق اسلام بر كفر و تثبيت و استحكام پايه هاى دين با گرويدن گروه هاى مختلف مردم را بشارت مى داد.

ولى عباس عموى پيامبر، به سبب خبر دادن سوره از پايان كار پيامبر، از نزول آن سخت غمناك شد و پيامبر پس از آن دو سال بيشتر زنده نبود.(1)

در روايتى از امام صادق عليه السلام و نيز امام رضا عليه السلام آخرين سوره، «إِذا جاءَ نَصْرُ اللّهِ وَ الْفَتْحُ‌» معرفى شده است.(2)از ابن عباس نيز گزارش شده كه آخرين سوره، نصر است.(3)

2.

سورۀ برائت: رواياتى آخرين سوره را برائت معرفى كرده است كه نخستين آيات آن در سال نهم هجرى نازل شد و پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را فرستاد تا آن را بر جمع مشركان بخواند.(4)

3.

سورۀ مائده: در روايتى آخرين سورۀ نازل شده، مائده دانسته شده است.(5)

نظريه

در جمع بندى روايات مربوط به آخرين سوره اى كه بر پيامبر نازل شده چند نكته


1) . مجمع البيان: ج 10 ص 844؛ الدرّ المنثور: ج 6 ص 406.

2) . ر. ك: ص 166 ح 124 و 125.

3) . تفسير ابن كثير: ج 8 ص 482؛ تفسير القرطبى: ج 21 ص 229؛ الإتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 84.

4) . التبيان فى تفسير القرآن: ج 3 ص 407؛ تفسير الصافى: ج 2 ص 318-320؛ أسباب النزول: ص 17.

5) . التبيان فى تفسير القرآن: ج 3 ص 413؛ تفسير ابن كثير: ج 3 ص 3؛ الدرّ المنثور: ج 2 ص 252.

شايان توجه است:

1.

سورۀ نصر، در عام الفتح و سال هشتم هجرى، در حجة الوداع و در منا، نازل گرديده است.(1)

2.

سورۀ برائت، پس از فتح مكّه و در سال نهم هجرى، نازل شده است.(2)

3.

مطابق برخى از گزارش ها، سورۀ مائده آخرين سوره اى است كه بر پيغمبر نازل شده است.(3)

4.

بر پايۀ روايتى كه از امام صادق عليه السلام و امام رضا عليه السلام نقل شده و گزارش هاى متعددى كه در منابع شيعه و سنى آمده،(4)سورۀ نصر آخرين سوره اى كه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل گرديده است.

با در نظر گرفتن نكات ياد شده مى توان گفت: بخش هايى از سورۀ مائده و برائت از واپسين آيات نازل شده است، ولى آخرين سوره اى كه به صورت كامل نازل شد، سورۀ نصر است.).


1) . ر. ك: ص 187 ح 167.

2) . ر. ك: ص 194 (پانوشت ش 4).

3) . ر. ك: ص 183 (سورۀ مائده).

4) . ر. ك: ص 183 (سورۀ نصر).

6/2: أصنافُ الوَحيِ إلَى النَّبيِّ‌

أ - الوَحيُ بِواسِطَةِ جَبرَئيلَ 7

الكتاب

«نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ * عَلى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرِينَ‌».(1)

«إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْيٌ يُوحى * عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوى‌».(2)

«إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ * ذِي قُوَّةٍ عِنْدَ ذِي الْعَرْشِ مَكِينٍ‌».(3)

«قُلْ مَنْ كانَ عَدُوًّا لِجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلى قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللّهِ‌».(4)

الحديث

168.

الإمام عليّ عليه السلام - في قَولِهِ تَعالى‌: «وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى * عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى‌»(5)-: يَعني مُحَمَّداً صلى الله عليه و آله، كانَ عِندَ سِدرَةِ المُنتَهى حَيثُ لا يَتَجاوَزُها خَلقٌ مِن خَلقِ اللّهِ‌. وقَولُهُ في آخِرِ الآيَةِ‌: «ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى * لَقَدْ رَأى مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرى‌»(6)رأى جَبرَئيلَ عليه السلام في صورَتِهِ مَرَّتَينِ‌؛ هذِهِ المَرَّةَ ومَرَّةً اخرى‌، وذلِكَ أنَّ خَلقَ جَبرَئيلَ عليه السلام عَظيمٌ‌؛ فَهُوَ مِنَ الرّوحانِيّينَ الَّذينَ لا يُدرِكُ خَلقَهُم وصِفَتَهُم إلَّااللّهُ رَبُّ العالَمينَ‌.(7)

169.

سعد السعود عن تفسير منسوب إلى الإمام الباقر عليه السلام - في قَولِهِ تَعالى‌: «إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُ2.


1) . الشعراء: 193 و 194.

2) . النجم: 4 و 5.

3) . التكوير: 19 و 20.

4) . البقرة: 97.

5) . النجم: 13 و 14.

6) . النجم: 17 و 18.

7) . التوحيد: ص 263، الاحتجاج: ج 1 ص 569، بحار الأنوار: ج 4 ص 33 وج 93 ص 102.

6/2: انواع وحى به پيامبر

الف - وحى از طريق جبرئيل عليه السلام

قرآن

«روح الأمين (جبرئيل)، آن را بر دلت نازل كرد، تا از هشدار دهندگان باشى».

«اين سخن، چيزى نيست، مگر وحى اى كه فرستاده مى شود. آن را [فرشتۀ] شديد القوى به او آموخت».

«كه [قرآن،] سخنِ فرشتۀ بزرگوارى است؛ نيرومندى كه نزد خداوند عرش، بلندپايگاه است».

«بگو: كسى كه دشمن جبرئيل است [، در واقع، دشمن خداست]؛ چرا كه او به فرمان خدا، آن را بر قلب تو، نازل كرده است».

حديث

168. امام على عليه السلام - در بارۀ اين سخن خداوند متعال: «و قطعاً بار ديگر هم او را ديده است، نزديك سِدرَةُ المُنتَهى» -: يعنى محمّد صلى الله عليه و آله. او نزديك سِدرة المُنتَهى بود؛ جايى كه هيچ آفريده اى از آفريدگان خدا، از آن فراتر نمى رود. سخن خدا در آخر آيه كه:

«ديده اش منحرف نگشت و [از حد] در نگذشت. به راستى كه [برخى] از آيات بزرگِ پروردگار خود را ديد»، [يعنى] جبرئيل عليه السلام را در چهرۀ واقعى اش، دو بار ديد: اين بار و بارى ديگر؛ چرا كه جبرئيل عليه السلام، مخلوقى بس بزرگ [و تنومند] است. او از روحانيانى است كه خلقت و چگونگى آنها را كسى جز خداوند، پروردگار جهانيان، درك نمى كند.

169. سعد السُّعود - به نقل از تفسير منسوب به امام باقر عليه السلام، در بارۀ اين سخن خداوند متعال: «خداوند، به دادگرى و نيكوكارى و بخشش به خويشاوندان، فرمان مى دهد و از كار زشت

بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى وَ يَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْيِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ‌»(1)-: فَبَلَغَنا أنَّ عُثمانَ بنَ مَظعونٍ الجُمَحِيَّ قالَ‌: نَزَلَت هذِهِ الآيَةُ عَلَى النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله وأنا عِندَهُ‌، وقالَ‌: مَرَرتُ عَلَيهِ وهُوَ بِفِناءِ بابِهِ فَجَلَستُ إلَيهِ‌، فَبَينا هُوَ يُحَدِّثُني إذ رَأَيتُ بَصَرَهُ شاخِصاً إلَى السَّماءِ حَتّى رَأَيتُ طَرَفَهُ قَدِ انقَطَعَ‌، ثُمَّ رأسَهُ خَفَضَهُ حَتّى وَضَعَهُ عَن يَمينِهِ‌، ثُمَّ وَلّاني رُكبَتَهُ وجَعَلَ يَنفُضُ بِرَأسِهِ‌(2)كَأَ نَّهُ الهِمَ شَيئاً.

فَقالَ‌(3): ثُمَّ رَأَيتُهُ أيضاً رَفَعَ طَرفَهُ إلَى السَّماءِ‌، ثُمَّ خَفَضَهُ عَن شِمالٍ‌، ثُمَّ أقبَلَ إلَيَّ مُحمَرَّ الوَجهِ يَفيضُ عَرَقاً.

فَقُلتُ‌: يا رَسولَ اللّهِ‌، ما رَأَيتُكَ فَعَلتَ الَّذي فَعَلتَ اليَومَ‌! ما حالُكَ؟ قالَ‌: ولَقَد رَأَيتَهُ؟ قُلتُ‌: نَعَم، قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: ذلِكَ جَبرَئيلُ‌، لَم يَكُن لي هِمَّةٌ غَيرُهُ‌. ثُمَّ تَلا عَلَيهِ الآيَتَينِ‌.

قالَ عُثمانُ‌: فَقُمتُ مِن عِندِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله مُعجَباً بِالَّذي رَأَيتُ‌، فَأَتَيتُ أبا طالِبٍ فَقَرَأتُهُما عَلَيهِ‌، فَعَجِبَ أبو طالِبٍ‌، فَقالَ‌: يا آلَ غالِبٍ‌، اتَّبِعوهُ‌، تَرشُدوا وتُفلِحوا.(4)

170. الإمام الباقر عليه السلام - في قولِهِ‌: «حَتّى إِذا فُزِّعَ عَنْ قُلُوبِهِمْ قالُوا ما ذا قالَ رَبُّكُمْ قالُوا الْحَقَّ وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْكَبِيرُ» -: وذلِكَ أنَّ أهلَ السَّماواتِ لَم يَسمَعوا وَحياً فيما بَينَ أن بُعِثَ عيسَى بنُ مَريَمَ عليه السلام إلى أن بُعِثَ مُحَمَّدٌ صلى الله عليه و آله، فَلَمّا بَعَثَ اللّهُ جَبرَئيلَ إلى مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله فَسَمِعَ أهلُ السَّماواتِ صَوتَ وَحيِ القُرآنِ كَوَقعِ الحَديدِ عَلَى الصَّفا، فَصَعِقَ أهلُ السَّماواتِ‌، فَلَمّا فَرَغَ مِنَ الوَحيِ انحَدَرَ جَبرَئيلُ‌، كُلَّما مَرَّ بِأَهلِ سَماءٍ فُزِّعَ عَن قُلوبِهِم - يَقولُ‌:7.

1) . النحل: 90.

2) . في المصدر: «يبعض برأسه»، والتصويب من بحار الأنوار.

3) . في المصدر: «فقال له»، وحذفناها طبقاً لبحار الأنوار.

4) . سعد السعود: ص 122، بحار الأنوار: ج 18 ص 268 ح 32 وراجع: مجمع البيان: ج 6 ص 587.

و ناپسند و ستم، باز مى دارد. به شما اندرز مى دهد. باشد كه پند گيريد» -: به ما خبر رسيده است كه عثمان بن مَظعون جُمَحى گفت: هنگامى كه اين آيه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد، من نزد ايشان بودم. پيامبر صلى الله عليه و آله بر درگاه خانه اش نشسته بود كه من، بر ايشان گذشتم و نزدش نشستم. در همان حال كه با من سخن مى گفت، ناگاه ديدم كه چشمش به سوى آسمان، دوخته شد تا آن كه [پس از مدّتى] ديدم نگاهش قطع شد. سپس سرش را پايين آورد و [نگاهش را] به سمت راستش دوخت و زانويش را پشت به من [كه رو به رويش نشسته بودم،] قرار داد و سرش را تكان مى داد، آن سان كه گويى چيزى به ايشان، الهام مى شود. سپس ديدم كه [دوباره] نگاهش را به سوى آسمان برد و سپس به سمت چپش پايين آورد و سپس رو به من كرد. ديدم كه صورتش سرخ شده است و عَرَق مى ريزد.

گفتم: اى پيامبر خدا! تا به امروز، نديده بودم كه چنين كارى از شما سر بزند! اين، چه حالى بود؟

فرمود: «تو هم ديدى (متوجّه شدى)؟». گفتم: آرى.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «جبرئيل عليه السلام بود. تمام حواسم، متوجّه او شده بود». سپس [جبرئيل عليه السلام] دو آيه براى ايشان خواند.

عثمان گفت: من، متعجّب از آنچه ديده بودم، از نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله برخاستم و نزد ابو طالب رفتم و آن دو آيه را براى او خواندم. ابو طالب، تعجّب كرد و گفت: اى خاندان غالب! از او پيروى كنيد تا هدايت و رستگار شويد.

170. امام باقر عليه السلام - در بارۀ اين سخن خداوند: «تا چون هراس از دل هايشان برطرف شد، گفتند:

«پروردگارتان، چه فرمود؟». گفتند: حقيقت. و اوست بلندمرتبه و بزرگ» -: در فاصلۀ مبعوث شدن عيسى بن مريم عليه السلام تا مبعوث شدن محمّد صلى الله عليه و آله، اهل آسمان ها، ديگر وحى اى را نشنيدند. پس هنگامى كه خداوند، جبرئيل عليه السلام را به سوى محمّد صلى الله عليه و آله فرستاد، آسمانيان صداى وحى شدن قرآن را كه مانند صداى افتادن آهن بر روى تخته سنگ بود، شنيدند و از هوش رفتند. چون از وحى فراغت يافت، جبرئيل عليه السلام باز گشت و از اهل هر آسمانى كه

كُشِفَ عَن قُلوبِهِم - فَقالَ بَعضُهُم لِبَعضٍ‌: «ما ذا قالَ رَبُّكُمْ قالُوا الْحَقَّ وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْكَبِيرُ» .(1)

171. تفسير القمي - في قَولِهِ تَعالى‌: «بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجِيدٌ * فِي لَوْحٍ مَحْفُوظٍ»(2)-: قالَ‌: اللَّوحُ المَحفوظُ لَهُ طَرَفانِ‌: طَرَفٌ عَلى يَمينِ العَرشِ‌، وطَرَفٌ عَلى جَبهَةِ إسرافيلَ‌؛ فَإِذا تَكَلَّمَ الرَّبُّ جَلَّ ذِكرُهُ بِالوَحيِ ضَرَبَ اللَّوحُ جَبينَ إسرافيلَ‌، فَيَنظُرُ فِي اللَّوحِ فَيوحي بِما فِي اللَّوحِ إلى جَبرَئيلَ عليه السلام.(3)

ب - تَمَثُّلُ جَبرَئيلَ في صورَةِ آدَمِيٍّ‌

172. اليقين عن الإمام عليّ عليه السلام: دَخَلتُ عَلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله فَوَجَدتُهُ ورَأسُهُ في حِجرِ دِحيَةَ الكَلبِيِّ‌، فَسَلَّمتُ عَلَيهِ فَقالَ لي دِحيَةُ‌: وعَلَيكَ السَّلامُ يا أميرَ المُؤمِنينَ‌، وفارِسَ المُسلِمينَ‌، وقائِدَ الغُرِّ المُحَجَّلينَ‌، وقاتِلَ النّاكِثينَ وَالمارِقينَ وَالقاسِطينَ - \وقالَ‌:

وإمامَ المُتَّقينَ‌!... تَعالَ خُذ رَأسَ ابنِ عَمِّكَ في حِجرِكَ فَأَنتَ أحَقُّ بِذلِكَ‌، فَلَمّا دَنَوتُ مِن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله ووَضَعتُ رَأسَهُ في حِجري لَم أرَ دِحيَةَ‌، وفَتَحَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله عَينَهُ وقالَ‌: يا عَلِيُّ مَن كُنتَ تُكَلِّمُ؟ قُلتُ‌: دِحيَةَ الكَلبِيَّ‌، وقَصَصتُ عَلَيهِ القِصَّةَ‌.

قالَ‌: لَم يَكُن دِحيَةَ‌، وإنَّما كانَ ذلِكَ جَبرَئيلَ‌، أتاكَ لِيُعَرِّفَكَ أنَّ اللّهَ تَعالى سَمّاكَ بِهذِهِ الأَسماءِ‌.(4)

173. مسند ابن حنبل عن عامر أو أبي عامر أو أبي مالك: إنَّ النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله بَينَما هُوَ جالِسٌ في مَجلِسٍ فيهِ أصحابُهُ‌، جاءَهُ جَبرَئيلُ عليه السلام في غَيرِ صورَتِهِ‌؛ يَحسَبُهُ رَجُلاً مِنَ‌4.

1) . تفسير القمّي: ج 2 ص 202 عن أبي الجارود، بحار الأنوار: ج 18 ص 259 ح 11.

2) . البروج: 21 و 22.

3) . تفسير القمّي: ج 2 ص 414، بحار الأنوار: ج 18 ص 258 ح 10 وج 57 ص 366 ح 2 وراجع: الاعتقادات للصدوق (المطبوعة في ج 5 من كتب المؤتمر): ص 81.

4) . اليقين: ص 314 عن الخلف، المناقب لابن شهر آشوب: ج 3 ص 54 عن ابن مخلّد؛ الصراط المستقيم: ج 1 ص 245 عن أنس نحوه، بحار الأنوار: ج 37 ص 322 ح 54.

مى گذشت، هراس از دل هايشان برطرف مى شد؛ يعنى دل هايشان آرام مى گرفت و به يكديگر مى گفتند: «پروردگارتان، چه فرمود؟ گفتند: حقيقت. و اوست بلندمرتبه و بزرگ».

171. تفسير القمّى - در بارۀ اين سخن خداوند متعال: «بلكه آن، قرآنى بزرگوار است در لوحى محفوظ» -: فرمود:(1)«لوح محفوظ، دو طرف دارد. يك طرفش در سمت راست عرش است و طرف ديگرش، بر پيشانى اسرافيل. پس هر گاه پروردگارِ بلندنام، سخن به وحى گشايد، لوح بر پيشانى اسرافيل مى خورَد، و او به لوح مى نگرد و آنچه را در لوح است، به جبرئيل عليه السلام وحى مى كند».
ب - در آمدن جبرئيل عليه السلام به صورت انسان
172. امام على عليه السلام: بر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله وارد شدم. ديدم سرش در دامان دِحيۀ كَلْبى است. به او سلام كردم. دِحيه به من گفت: و بر تو سلام، اى امير مؤمنان و شه سوار مسلمانان و پيشواى روسِپيدان و كُشندۀ ناكِثان و مارِقان و قاسِطان... و اى پيشواى پرهيزگاران!... پسرعمويت را در دامان خود بگير كه تو به اين كار، سزاوارترى.

چون نزديك پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شدم و سرش را در دامان خود نهادم، دِحيه را نديدم. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، چشمانش را گشود و فرمود: «اى على! با كه سخن مى گفتى‌؟». گفتم: دِحيۀ كَلْبى. سپس ماجرا را براى ايشان گفتم.

ايشان فرمود: «او دِحيه نبود؛ بلكه جبرئيل بود. نزد تو آمد تا به تو بفهمانَد كه خداوند متعال، اين نام ها را بر تو نهاده است».

173. مسند ابن حنبل - به نقل از عامر يا ابو عامر يا ابو مالك -: پيامبر صلى الله عليه و آله در جمع يارانش نشسته بود كه جبرئيل عليه السلام به صورت ناشناس، وارد شد، چنان كه ايشان پنداشت

1) . در تفسير القمّى، عبارت «فرمود»، بدون نام گوينده، فراوان به كار رفته است و مقصود، اين است كه: پيامبر صلى الله عليه و آله يا يكى از امامان عليهم السلام فرمود.

المُسلِمينَ‌، فَسَلَّمَ عَلَيهِ فَرَدَّ عَلَيهِ السَّلامَ‌، ثُمَّ وَضَعَ جِبريلُ يَدَهُ عَلى رُكبَتَيِ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله وقالَ لَهُ‌: يا رَسولَ اللّهِ‌، مَا الإِسلامُ؟ فَقالَ‌: أن تُسلِمَ وَجهَكَ للّهِِ‌، وأن تَشهَدَ أن لا إلهَ إلَّا اللّهُ‌....

قالَ‌: ثُمَّ وَلّى فَلَمّا لَم نَرَ طَريقَهُ بَعدُ؛ قالَ‌: سُبحانَ اللّهِ - ثَلاثاً - هذا جَبرَئيلُ جاءَ لِيُعَلِّمَ النّاسَ دينَهُم؛ وَالَّذي نَفسُ مُحَمَّدٍ بِيَدِهِ‌! ما جاءَني قَطُّ إلّاوأنَا أعرِفُهُ‌، إلّاأن تَكونَ هذِهِ المَرَّةَ‌.(1)

174.

إمتاع الأسماع عن شريح بن عبد اللّه: لَمّا صَعِدَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله إلَى السَّماءِ فَأَوحَى اللّهُ إلى عَبدِهِ ما أوحى‌، خَرَّ جِبريلُ ساجِداً حَتّى قَضَى اللّهُ إلى عَبدِهِ ما قَضى‌، ثُمَّ رَفَعَ رَأسَهُ فَرَأَيتُهُ في خَلقِهِ الَّذي خُلِقَ عَلَيهِ‌؛ مَنظومٌ بِالزَّبَرجَدِ وَاللُّؤلُؤِ وَالياقوتِ‌، فَخُيِّلَ إلَيَّ أنَّ ماءَ عَينَيهِ قَد سَدَّ الاُفُقَ‌. وكُنتُ لا أراهُ قَبلَ ذلِكَ إلّاعَلى صورَةٍ مُختَلِفَةٍ‌، وأكثَرُ ما كُنتُ أراهُ عَلى صورَةِ دِحيَةَ الكَلبِيِّ‌، وكُنتُ أحياناً لا أراهُ قَبلَ ذلِكَ الّا كَما يَرَى الرَّجُلُ صاحِبَهُ مِن وَراءِ الغِربالِ‌.(2)

175.

مستدرك الوسائل عن أنس: خَرَجَ عَلَينا رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَوماً في غَيرِ ميعادِهِ‌، فَقالَتِ الصَّحابَةُ‌: يا رَسولَ اللّهِ‌، أبطَأتَ اليَومَ فِي الخُروجِ‌!

فَقالَ‌: كانَ عِندي جَبَرئيلُ في صورَةِ امرَأَةٍ ذاتِ جَمالٍ‌، أبيَضَ الوَجهِ‌، عَلى وَجهِهِ خالٌ‌، وقالَ‌: هذِهِ هَيئَةُ يَومِ الجُمُعَةِ‌، وهُوَ اليَومُ الَّذي لَكَ ولِاُمَّتِكَ فيهِ خَيرٌ كَثيرٌ، وأرادَ اليَهودُ وَالنَّصارى أن يَكونَ هذَا اليَومُ لَهُم فَلَم يُعطَوهُ‌.

فَقُلتُ لَهُ ما هذِهِ النُّكتَةُ السَّوداءُ؟ قالَ‌: هذِهِ ساعَةُ الِاستِجابَةِ فَإن صادَفَهَاه.


1) . مسند ابن حنبل: ج 6 ص 88 ح 17167، الملل والنحل: ج 1 ص 40 نحوه؛ كتاب سليم: ج 2 ص 611 عن الإمام علي عليه السلام عنه صلى الله عليه و آله نحوه، بحار الأنوار: ج 68 ص 288.

2) . إمتاع الأسماع: ج 3 ص 44، الدرّ المنثور: ج 1 ص 227؛ بحار الأنوار: ج 59 ص 258 كلاهما عن شريح بن عبيد نحوه.

مردى از مسلمانان است. بر پيامبر صلى الله عليه و آله سلام كرد و ايشان، پاسخ سلامش را داد.

سپس جبرئيل عليه السلام دستش را بر زانوان پيامبر صلى الله عليه و آله گذاشت و گفت: اى پيامبر خدا! اسلام چيست‌؟

فرمود: «اين كه در برابر خداوند، سرِ تسليم فرود آورى و گواهى دهى كه معبودى جز خداى يكتا نيست...».

سپس رفت، و چون نديديم از كدام راه رفت (/و چون از نظرْ ناپديد شد)، پيامبر صلى الله عليه و آله، سه بار فرمود: «سبحان اللّه!» و افزود: «اين، جبرئيل بود. آمده بود كه دين مردم را به آنها بياموزد. سوگند به آن كه جان محمّد در دست اوست، هيچ گاه او نزد من نيامد، مگر آن كه مى شناختمش، بجز اين بار».

174.

إمتاع الأسماع - به نقل از شُرَيح بن عبد اللّه -: چون پيامبر صلى الله عليه و آله به آسمان رفت و خدا به بنده اش آنچه را بايد وحى كند، وحى فرمود، جبرئيل عليه السلام به سجده افتاد تا آن گاه كه خدا به بنده اش آنچه را بايد خبر دهد، خبر داد. آن گاه، [جبرئيل عليه السلام] سر از سجده برداشت و من، او را در خلقت واقعى اش ديدم؛ آراسته به زِبَرجَد و لؤلؤ و ياقوت، و به نظرم رسيد كه آب چشمانش، افق را پُر كرده است. من تا پيش از آن زمان، او را به صورت هاى گوناگون مى ديدم و غالباً به صورت دِحيۀ كَلْبى مى ديدمش. گاهى اوقات هم چنان مى ديدمش كه كسى، ديگرى را از پشت غربال مى بيند.

175.

مستدرك الوسائل - به نقل از انَس -: يك روز پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ديرتر از موعد هميشگى اش به ميان ما آمد. ياران گفتند: اى پيامبر خدا! امروز، ديرتر بيرون آمدى!

فرمود: «جبرئيل عليه السلام به صورت زنى زيبا، با چهره اى سفيد و خال بر گونه، نزد من بود و گفت: اين، سيماى روزِ جمعه است، و آن، روزى است كه در آن براى تو و امّتت، خير و بركتِ فراوان است. يهود و نصارا خواستند كه اين روز براى آنان باشد؛ ليكن به ايشان داده نشد.

به او گفتم: اين نقطۀ سياه چيست‌؟ گفت: اين، ساعت استجابت [دعا] است كه

الدُّعاءُ اقتَرَنَبِالقَبولِ‌....(1)

ج - الوَحيُ عَن طَريقِ التَّكليمِ المُباشِرِ مِنَ اللّهِ‌

الكتاب

«وَ إِنَّكَ لَتُلَقَّى الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَكِيمٍ عَلِيمٍ‌».(2)

«إِنّا سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلاً ثَقِيلاً».(3)

الحديث

176. كمال الدين: إنَّ النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله كانَ يَكونُ بَينَ أصحابِهِ فَيُغمى عَلَيهِ وهُوَ يَتَصابُّ عَرَقاً، فَإِذا أفاقَ قالَ‌: قالَ اللّهُ عز و جل: كَذا وكَذا، أمَرَكُم بِكَذا، ونَهاكُم عَن كذا.

... فَسُئِلَ الصّادِقُ عليه السلام عَنِ الغَشيَةِ الَّتي كانَت تَأخُذُ النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله، أكانَت تَكونُ عِندَ هُبوطِ جَبرَئيلَ عليه السلام‌؟ فَقالَ‌: لا، إنَّ جَبرَئيلَ عليه السلام كانَ إذا أتَى النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله لَم يَدخُل عَلَيهِ حَتّى يَستَأذِنَهُ‌، و إذا دَخَلَ عَلَيهِ قَعَدَ بَينَ يَدَيهِ قِعدَةَ العَبدِ، وإنَّما ذلِكَ عِندَ مُخاطَبَةِ اللّهِ عز و جل إيّاهُ بِغَيرِ تَرجُمانٍ وواسِطَةٍ‌.(4)

د - الوَحي المُباشر عَن طَريقِ رُؤيَةِ المَكتوباتِ السَّماوِيَّةِ‌

177. رسول اللّه صلى الله عليه و آله: لَمّا عُرِجَ بي إلَى السَّماءِ السّابِعَةِ‌، وَجَدتُ عَلى كُلِّ بابِ سَماءٍ مَكتوباً:

«لا إلهَ إلَّااللّهُ‌، مُحَمَّدٌ رَسولُ اللّهِ‌، عَلِيُّ بنُ أبي طالِبٍ أميرُ المُؤمِنينَ‌»، ولَمّا صِرتُ إلى حُجُبِ النّورِ، رَأَيتُ عَلى كُلِّ حِجابٍ مَكتوباً: «لا إلهَ إلَّااللّهُ‌، مُحَمَّدٌ رَسولُ اللّهِ‌، عَلِيُّ بنُ أبي طالِبٍ أميرُ المُؤمِنينَ‌»، ولَمّا صِرتُ إلَى العَرشِ وَجَدتُ عَلى كُلِّ رُكنٍ‌2.


1) . مستدرك الوسائل: ج 6 ص 62 ح 6433 نقلاً عن أبي الفتوح الرازي في تفسيره.

2) . النمل: 6.

3) . المزّمّل: 5.

4) . كمال الدين: ص 85، بحار الأنوار: ج 18 ص 260 ح 12 وراجع: علل الشرائع: ص 7 ح 2.

اگر دعا با آن برخورد كند، با پذيرش همراه مى شود».

ج - وحى از طريق سخن گفتن مستقيم و بى واسطۀ خدا

قرآن

«و بى گمان، تو قرآن را از نزد فرزانه اى دانا دريافت مى كنى».

«ما به زودى بر تو گفتارى گران، القا مى كنيم».

حديث

176. كمال الدين: پيامبر صلى الله عليه و آله گاه كه در ميان يارانش بود، از هوش مى رفت و عرق مى ريخت، و چون به خود مى آمد، مى فرمود: «خداوند عز و جل چنين و چنان فرمود و شما را به فلان كار، امر كرد و از فلان كار، نهى فرمود»....

از امام صادق عليه السلام در بارۀ حالت غشى كه پيامبر صلى الله عليه و آله را مى گرفت، سؤال شد كه: آيا اين حالت، هنگام فرود آمدن جبرئيل عليه السلام به ايشان دست مى داد؟

امام صادق عليه السلام فرمود: «نه. جبرئيل عليه السلام هر گاه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله مى آمد، بدون اجازه بر ايشان وارد نمى شد، و چون بر ايشان وارد مى شد، بنده وار، در برابرش مى نشست.

اين حالت، فقط زمانى رُخ مى داد كه خداوند عز و جل بدون مترجم و واسطه، با ايشان سخن مى گفت».

د - وحى مستقيم، از طريق ديدن نوشته هاى آسمانى
177. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: چون مرا به سوى آسمان هفتم، بالا بردند، بر هر درِ آسمانى، اين نوشته را يافتم: «خدايى جز خداى يگانه نيست. محمّد، فرستادۀ خداست. على بن ابى طالب، امير مؤمنان است».

و چون به پرده هاى نور رسيدم، بر هر پرده اى هم اين نوشته را ديدم: «خدايى جز خداى يگانه نيست. محمّد، فرستادۀ خداست. على بن ابى طالب، امير مؤمنان است».

مِن أركانِهِ مَكتوباً: «لا إلهَ إلَّااللّهُ‌، مُحَمَّدٌ رَسولُ اللّهِ‌، عَلِيُّ بنُ أبي طالِبٍ أميرُ المُؤمِنينَ‌».(1)

178. عنه صلى الله عليه و آله: لَمّا عُرِجَ بي إلَى السَّماءِ‌... فَلَمّا صِرتُ إلَى السَّماءِ السّابِعَةِ‌... قالَ [جَبرَئيلُ‌]:

التَفِت! فَالتَفَتُّ عَن يَمينِ العَرشِ فَوَجَدتُ عَلى ساقِ العَرشِ الأَيمَنِ مَكتوباً: «لا إلهَ إلّا أنا وَحدي لا شَريكَ لي، مُحَمَّدٌ رَسولي، أيَّدتُهُ بِعَلِيٍّ‌. يا أحمَدُ، شَقَقتُ اسمَكَ مِنِ اسمي، أنَا اللّهُ المَحمودُ الحَميدُ، وأنَا اللّهُ العَلِيُّ‌، وشَقَقتُ اسمَ ابنِ عَمِّكَ عَلِيٍّ مِنِ اسمي. يا أبَا القاسِمِ‌، امضِ هادِياً مَهدِيّاً، نِعمَ المَجيءَ جِئتَ‌، ونِعمَ المُنصَرَفَ انصَرَفتَ‌».(2)

7/2: جَوامِعُ أصنافِ الوَحيِ‌

الكتاب

«وَ ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللّهُ إِلاّ وَحْياً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولاً فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ ما يَشاءُ إِنَّهُ عَلِيٌّ حَكِيمٌ * وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتابُ وَ لاَ الْإِيمانُ وَ لكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدِي بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا».(3)

الحديث

179. التوحيد فى بيان مناظرة الإمام عليّ عليه السلام مع الزِّنديقِ‌: قال عليه السلام أمّا قَولُهُ‌: «وَ ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللّهُ إِلاّ وَحْياً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولاً فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ ما يَشاءُ‌»(4)وقَولُهُ‌:1.

1) . بحار الأنوار: ج 27 ص 12 ح 28 نقلاً عن حسن بن سليمان في كتاب المحتضر وج 18 ص 304 ح 8 كلاهما عن جابر الأنصاري.

2) . بحار الأنوار: ج 18 ص 312 و 313 و 314 ح 26 نقلاً عن حسن بن سليمان في كتاب المحتضر.

3) . الشورى‌: 51 و 52.

4) . الشورى‌: 51.

و چون به عرش رسيدم، بر هر پايه اى از پايه هاى آن نيز اين نوشته را يافتم:

«خدايى جز خداى يگانه نيست. محمّد، فرستادۀ خداست. على بن ابى طالب، امير مؤمنان است».

178. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هنگامى كه به آسمان برده شدم...، چون به آسمان هفتم رسيدم...، جبرئيل عليه السلام گفت: سرت را بگردان!

من به طرف راست عرش نگريستم. ديدم بر پايۀ راست عرش، نوشته است:

«خدايى جز من نيست. يگانه هستم و انبازى ندارم. محمّد، فرستادۀ من است.

على را پشتيبان او قرار دادم. اى احمد! نام تو را از نام خودم مشتق كردم. من، خداى محمود و حميدم. من، خداى على (والا/بلندمرتبه) هستم. نام پسرعمويت را هم از نام خودم بر گرفتم. اى ابو القاسم! برو كه راه نما و ره يافته اى. خوش آمدى، و خوش باز مى گردى».

7/2: انواع وحى به طور كلّى

قرآن

«و هيچ بشرى را نرسد كه خدا با او سخن گويد، جز از راه وحى، يا از فرا سوى حجابى، يا فرستاده اى را بفرستد و به اذن او، هر چه بخواهد، وحى نمايد. آرى. اوست بلندمرتبۀ سنجيده كار، و همين گونه، وحى از امر خودمان را به سوى تو وحى كرديم. تو نمى دانستى كتاب چيست و نه ايمان [كدام است]؛ ولى آن را نورى گردانيديم كه هر كس از بندگان خود را بخواهيم، به وسيلۀ آن، راه مى نماييم».

حديث

179. التوحيد عليه السلام - در مناظرۀ امام على عليه السلام با زنديق -: [امام على عليه السلام] فرمود: «امّا سخن او كه:

«هيچ بشرى را نرسد كه خدا با او سخن گويد، مگر از راه وحى، يا از فرا سوى حجابى، يا فرستاده اى

«وَ كَلَّمَ اللّهُ مُوسى تَكْلِيماً»(1)وقَولُهُ‌: «وَ ناداهُما رَبُّهُما»(2)وقَولُهُ‌: «يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ‌»(3)؛ فَأَمّا قَولُهُ‌: «وَ ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللّهُ إِلاّ وَحْياً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ‌» :

فَإِنَّهُ ما يَنبَغي لِبَشَرٍ أن يُكَلِّمَهُ اللّهُ إلّاوَحياً ولَيسَ بِكائِنٍ إلّامِن وَراءِ حِجابٍ‌، «أَوْ يُرْسِلَ رَسُولاً فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ ما يَشاءُ‌»(4)كَذلِكَ قالَ اللّهُ تَبارَكَ وتَعالى عُلُوّاً كَبيراً، قَد كانَ الرَّسولُ يوحى إلَيهِ مِن رُسُلِ السَّماءِ‌، فَيُبَلِّغُ رُسُلُ السَّماءِ رُسُلَ الأَرضِ‌، وقَد كانَ الكَلامُ بَينَ رُسُلِ أهلِ الأَرضِ وَبينَهُ مِن غَيرِ أن يُرسِلَ بِالكَلامِ مَعَ رُسُلِ أهلِ السَّماءِ‌.

وقَد قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: يا جَبرَئيلُ‌... فَمِن أينَ تَأخُذُ الوَحيَ؟ فَقالَ‌: آخُذُهُ مِن إسرافيلَ‌، فَقالَ‌: ومِن أينَ يَأخُذُهُ إسرافيلُ؟ قالَ‌: يَأخُذُهُ مِن مَلَكٍ فَوقَهُ مِنَ الرَّوحانِيّينَ‌، قالَ‌: فَمِن أينَ يَأخُذُهُ ذلِكَ المَلَكُ؟ قالَ‌: يُقذَفُ في قَلبِهِ قَذفاً.

فَهذا وَحيٌ‌، وَهوُ كَلامُ اللّهِ عز و جل، وكَلامُ اللّهِ لَيسَ بِنَحوٍ واحِدٍ؛ مِنهُ ما كَلَّمَ اللّهُ بِهِ الرُّسُلَ‌، ومِنهُ ما قَذَفَهُ في قُلوبِهِم، ومِنهُ رُؤيا يُريهَا الرُّسُلَ‌، ومِنهُ وَحيٌ وتَنزيلٌ يُتلى ويُقرَأُ، فَهُوَ كَلامُ اللّهِ‌. فَاكتَفِ بِما وَصَفتُ لَكَ مِن كَلامِ اللّهِ‌، فإنَّ مَعنى كَلامِ اللّهِ لَيسَ بِنَحوٍ واحِدٍ، فَإِنَّ مِنهُ ما يُبَلِّغُ به رُسُلُ السَّماءِ رُسُلَ الأَرضِ‌.

قالَ‌: فَرَّجتَ عَنّي فَرَّجَ اللّهُ عَنكَ‌، وحَلَلتَ عَنّي عُقدَةً‌، فَعَظَّمَ اللّهُ أجرَكَ يا أميرَ المُؤمِنينَ‌.(5)3.


1) . النساء: 164.

2) . الأعراف: 22.

3) . البقرة: 35، الأعراف: 19.

4) . اعتبر بعض الشُّرّاح أنّ عبارة: «ليس بكائن» الواردة في هذا الحديث هي تأكيد للنفي السابق في قوله: «ماينبغي». وبناءً على هذا يكون المعنى: «ما كان لبشر أن يكلّمه اللّه إلّاعن طريق الوحي ولا يكون ذلك إلّامن وراء حجاب أو بإرسال رسولٍ‌».

5) . التوحيد: ص 264، الاحتجاج: ج 1 ص 569 وليس فيه من «فاكتف» إلى آخره، بحار الأنوار: ج 93 ص 103.

بفرستد و به اذن او، هر چه بخواهد، وحى نمايد» و اين سخنش كه: «خدا، با موسى سخن گفت، سخن گفتنى» و اين سخنش كه: «پروردگار آن دو، ايشان را ندا داد» و اين سخنش كه: «اى آدم! تو و همسرت، در بهشت، ساكن شويد». امّا اين كه فرمود: «و هيچ بشرى را نرسد كه خدا با او سخن بگويد، مگر از راه وحى، يا از پسِ حجابى»، يعنى: هيچ بشرى را نسِزَد كه خدا با او سخن گويد، مگر با وحى، و اين وحى، جز از پسِ حجابى صورت نمى پذيرد «يا فرستاده اى بفرستد و او به اذن وى، آنچه بخواهد، وحى مى كند»(1). خداوند - تبارك و تعالى - كه بسى بلندمرتبه است، چنين فرموده است. گاه به پيامبر، از سوى فرستادگان آسمان، وحى مى رسيد. پس فرستادگان آسمان، به فرستادگان زمين مى رساندند، و گاه ميان فرستادگان زمينى و پيامبر، كلام برقرار مى شده است، بدون آن كه از طريق فرستادگان اهل آسمان، كلام ارسال شود.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: "اى جبرئيل!... پس تو وحى را از كجا مى گيرى‌؟". گفت: از اسرافيل مى گيرم. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: "اسرافيل، از كجا مى گيرد؟". گفت: از فرشتۀ بالاترش، از روحانيان. فرمود: "آن فرشته، از كجا مى گيرد؟". گفت: به نحوى در دلش افكنده مى شود. اين، وحى است و آن، كلام خداوند عز و جل است و كلام خدا، به يك گونه نيست.

گونه اى از آن، به صورت سخن گفتن خدا با فرستادگان است. گونه اى از آن، به صورت افكندن در دل آنهاست. گونه اى از آن، به صورت رؤيايى است كه فرستادگان مى بينند و گونه اى از آن، به صورت وحى و فرو فرستادن است كه تلاوت و خوانده مى شود. اينها، همه كلام خداست. پس به همين مقدار كه در بارۀ كلام خدا برايت گفتم، بسنده كن؛ زيرا معناى كلام خدا، يكسان نيست برخى از آن، چيزى است كه فرستادگان آسمان به فرستادگان زمين مى رسانند».

زنديق گفت: آسوده ام نمودى - خدا، آسوده ات گرداند - و گره از كارم گشودى.

خدايت، پاداش بزرگ دهد، اى امير مؤمنان!».


1) . بعضى شارحان، عبارت: «ليس بكائن» را در متن عربى اين حديث، تأكيد نفى قبلى: «ما ينبغى» دانسته اند. بنا بر اين، معناى جمله چنين مى شود: «هيچ بشرى را نرسد كه خدا جز از طريق وحى با او سخن بگويد و چنين چيزى تحقّق نمى يابد، مگر از پسِ حجابى و يا فرستادن فرستاده اى».

180. المناقب لابن شهرآشوب: أمّا كَيفِيَّةُ نُزولِ الوَحيِ فَقَد سَأَلَهُ [أي رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله] الحارِثُ بنُ هِشامٍ‌: كَيفَ يَأتيكَ الوَحيُ؟ فَقالَ‌:

أحياناً يَأتيني مِثلَ صَلصَلَةِ الجَرَسِ‌، وهُوَ أشَدُّهُ عَلَيَّ‌، فَيُفصِمُ‌(1)عَنّي، فَقَد وَعَيتُ ما قالَ‌. وأحياناً يَتَمَثَّلُ لِيَ المَلَكُ رَجُلاً فَيُكَلِّمُني فَأَعي ما يَقولُ‌.

ورُوِيَ أنَّهُ كانَ إذا نَزَلَ عَلَيهِ الوَحيُ يُسمَعُ عِندَ وَجهِهِ دَوِيٌّ كَدَوِيِّ النَّحلِ‌. ورُوِيَ أنَّهُ كانَ يَنزِلُ عَلَيهِ الوَحيُ فِي اليَومِ الشَّديدِ البَردِ، فَيُفصِمُ عَنهُ وإنَّ جَبينَهُ لَيَنفَصِدُ عَرَقاً.

ورُوِيَ أنَّهُ كانَ إذا نَزَلَ عَلَيهِ كُرِبَ لِذلِكَ ويَربَدُّ(2)وَجهُهُ‌، ونَكَسَ رَأسَهُ ونَكَسَ أصحابُهُ رُؤوسَهُم مِنهُ‌، ومِنهُ يُقالُ‌: بُرَحاءُ‌(3)الوَحيِ‌.

قالَ ابنُ عَبّاسٍ‌:... كانَ [النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله] إذا نَزَلَ عَلَيهِ الوَحيُ وَجَدَ مِنهُ ألَمًا شَديداً، ويَتَصَدَّعُ رَأسُهُ‌، ويَجِدُ ثِقَلاً، قَولُهُ‌: «إِنّا سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلاً ثَقِيلاً»(4).

وسَمِعتُ مُذاكَرَةً أنَّهُ نَزَلَ جَبرئيلُ عليه السلام عَلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله سِتّينَ ألفَ مَرَّةً‌.(5)

181. بصائر الدرجات عن زرارة: سَأَلتُ أبا جَعفَرٍ عليه السلام: مَنِ الرَّسولُ؟ مَنِ النَّبِيُّ؟ مَنِ المُحَدَّثُ؟

فَقالَ‌: الرَّسولُ‌: الَّذي َيأتيهِ جَبرَئيلُ فَيُكَلِّمُهُ قُبُلاً(6)، فَيَراهُ كَما يَرى أحَدُكُمُ الَّذي يُكَلِّمُهُ‌، فَهذَا الرَّسولُ‌.).


1) . فيُفصِم: أي يُقلِع عنه (لسان العرب: ج 12 ص 454 «فصم»).

2) . اربَدَّ: احمَرَّ حُمرَةً فيها سواد (لسان العرب: ج 3 ص 170 «ربد»).

3) . التبريح: المشقّة والشدّة. وبُرَحاءُ الوحي: أي شِدّة الكرب من ثِقَل الوحي (النهاية: ج 1 ص 113 «برح»).

4) . المزّمّل: 5.

5) . المناقب لابن شهر آشوب: ج 1 ص 43، بحار الأنوار: ج 18 ص 260 ح 13.

6) . «قبلاً» بضمّتين وفتحتين وكصُرَد وعِنَب؛ أي عياناً ومقابلةً (الوافي: ج 1 ص 75).

180. المناقب، ابن شهرآشوب: در بارۀ چگونگى نزول وحى، حارث بن هشام، از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله سؤال كرد و پرسيد: چگونه بر تو وحى مى شود؟

فرمود: «گاه مانند صداى زنگ بر من مى آيد كه اين، سخت ترين حالت آن براى من است، و چون از من قطع مى شود، آنچه را گفته است، در مى يابم. گاهى هم فرشته به صورت مردى بر من نمايان مى گردد و با من سخن مى گويد و من آنچه را مى گويد، مى گيرم».

روايت شده است كه هر گاه وحى بر ايشان فرود مى آمد، نزديك صورتش صدايى شبيه صداى [وِز وِزِ] زنبوران عسل، شنيده مى شد.

نيز روايت شده است كه در يك روز بسيار سرد، وحى بر ايشان، فرود آمد و چون وحى قطع شد، از پيشانى اش عرق مى چكيد.

و باز روايت شده است كه هر گاه بر ايشان، وحى فرود مى آمد، از [گرانىِ‌] آن در رنج مى افتاد و چهره اش به تيرگى مى گراييد. سرش را پايين مى انداخت و يارانش نيز سرشان را به زير مى افكندند. از اين رو، به آن، دردناكىِ وحى مى گويند.

ابن عبّاس مى گويد:... هر گاه وحى بر ايشان (پيامبر صلى الله عليه و آله) فرود مى آمد، درد شديدى از آن احساس مى كرد و سرش درد مى گرفت و احساس سنگينى در خود مى كرد. خداوند فرموده است: «ما به زودى، گفتارى سنگين بر تو مى افكنيم».

از اين گفتگو شنيدم كه جبرئيل عليه السلام شصت هزار بار بر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نازل شد.

181. بصائر الدرجات - به نقل از زُراره -: از امام باقر عليه السلام پرسيدم: رسول، چه كسى است‌؟ نبى، چه كسى است‌؟ و مُحدَّث كيست‌؟

فرمود: «رسول، كسى است كه جبرئيل عليه السلام نزدش مى آيد و رو در رو، با وى سخن مى گويد. رسول، او را مى بيند، همچنان كه يكى از شما، فردى را كه با وى سخن مى گويد، مى بيند. اين، رسول است.

وَالنَّبِيُّ‌: الَّذي يُؤتى فِي النَّومِ‌؛ نَحوَ رُؤيا إبراهيمَ عليه السلام، ونَحوَ ما كانَ يَأخُذُ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله مِنَ السُّباتِ إذا أتاهُ جَبرَئيلُ فِي النَّومِ‌، فَهكَذَا النَّبِيُّ‌، ومِنهُم مَن يَجتَمِعُ لَهُ الرِّسالَةُ وَالنُّبُوَّةُ‌، فَكانَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله رَسولاً يَأتيهِ جَبرَئيلُ قُبُلاً فَيُكَلِّمُهُ ويَراهُ ويَأتيهِ فِي النَّومِ‌.

وأَمّا المُحَدَّثُ فَهُوَ الَّذي يَسمَعُ كَلامَ المَلَكِ فَيُحَدِّثُهُ‌، مِن غَيرِ أن يَراهُ ومِن غَيرِ أن يَأتِيَهُ فِي النَّومِ‌.(1)

182. الكافي عن الأحول: سَأَلتُ أبا جَعفَرٍ عليه السلام عَنِ الرَّسولِ وَالنَّبِيِّ وَالمُحَدَّثِ‌، قالَ‌:

الرَّسولُ الَّذي يَأتيهِ جَبرَئيلُ عليه السلام قُبُلاً فَيَراهُ ويُكَلِّمُهُ‌، فَهذَا الرَّسولُ‌.

وأمَّا النَّبِيُّ فَهُو الَّذي يَرى في مَنامِهِ‌، نَحوَ رُؤيا إبراهيمَ عليه السلام، ونَحوَ ما كانَ رَأى رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله مِن أسبابِ النُّبُوَّةِ قَبلَ الوَحيِ حَتّى أتاهُ جَبرَئيل عليه السلام مِن عِندِ اللّهِ بِالرِّسالَةِ‌، وكانَ مُحَمَّدٌ صلى الله عليه و آله حينَ جُمِعَ لَهُ النُّبُوَّةُ وجاءَتهُ الرِّسالَةُ مِن عِندِ اللّهِ يَجيئُهُ بِها جَبرَئيلُ عليه السلام ويُكَلِّمُهُ بِها قُبُلاً. ومِنَ الأَنبِياءِ مَن جُمِعَ لَهُ النُّبُوَّةُ و يَرى في مَنامِهِ ويَأتيهِ الرّوحُ ويُكَلِّمُهُ ويُحَدِّثُهُ مِن غَيرِ أن يَكونَ يَرى فِي اليَقَظَةِ‌.

وأمَّا المُحَدَّثُ فَهُوَ الَّذي يُحَدَّثُ فَيَسمَعُ ولا يُعايِنُ ولا يَرى في مَنامِهِ‌.(2)

183. الكافي عن أبي حمزة: سَأَلتُ أبا عَبدِ اللّهِ عليه السلام عَنِ العِلمِ أهُوَ عِلمٌ يَتَعَلَّمُهُ العالِمُ مِن أفواهِ الرِّجالِ‌، أم فِي الكِتابِ عِندَكُم تَقرَؤونَهُ فَتَعلَمونَ مِنهُ؟

قالَ‌: الأَمرُ أعظَمُ مِن ذلِكَ وأوجَبُ‌، أما سَمِعتَ قَولَ اللّهِ عز و جل: «وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ‌0.


1) . بصائر الدرجات: ص 371 ح 10، بحار الأنوار: ج 18 ص 270 ح 35.

2) . الكافي: ج 1 ص 176 ح 3، بصائر الدرجات: ص 370 عن زرارة، بحار الأنوار: ج 18 ص 226 ح 27 و ج 26 ص 76 ح 30.

نبى، كسى است كه در خواب، جبرئيل عليه السلام نزدش مى آيد، مانند رؤياى ابراهيم عليه السلام و يا حالت چُرتى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را مى گرفت و در هنگام خواب، جبرئيل عليه السلام نزدش مى آمد. نبى، اين گونه است. بعضى از ايشان، رسالت و نبوّت را با هم دارند. براى نمونه، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رسولى بود كه جبرئيل عليه السلام نزدش مى آمد و رو در رو، با وى سخن مى گفت و ايشان، او را مى ديد و در خواب هم نزدش مى آمد.

امّا مُحدَّث، كسى است كه سخن فرشته را مى شنود و با او سخن مى گويد، بدون آن كه وى را ببيند و بدون اين كه به خواب او هم بيايد».

182. الكافى - به نقل از احوَل -: از امام باقر عليه السلام در بارۀ [فرق] رسول و نبى و محدَّث پرسيدم.

فرمود: «رسول، كسى است كه جبرئيل عليه السلام نزدش بيايد و او را ببيند و با وى سخن بگويد. اين، رسول است.

نبى، كسى است كه در خواب ببيند، مانند خواب ديدن ابراهيم [در بارۀ ذبح اسماعيل] و مانند آنچه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، پيش از آمدن وحى، از اسباب [و علايم] نبوّت مى ديد تا آن كه جبرئيل عليه السلام، رسالت را از جانب خداوند، برايش آورد.

محمّد صلى الله عليه و آله، هنگامى كه نبوّت و رسالت الهى برايش جمع شد، جبرئيل عليه السلام برايش پيغام مى آورد و رو در رو با وى، سخن مى گفت. برخى از پيامبران [تنها] از نبوّت بهره مندند و در خواب مى بينند و روح القدس، نزدشان مى آيد و با آنها سخن مى گويد و برايشان، بازگو مى كند، بدون آن كه در بيدارى ببينند.

و محدَّث، كسى است كه به او خبر داده مى شود. [صدا را] مى شنود، ولى نه مشاهده مى كند و نه در خواب مى بيند».

183. الكافى - به نقل از ابو حمزه -: از امام صادق عليه السلام در بارۀ علم [امام] پرسيدم كه آيا عالم (امام)، آن علم را از ديگران فرا مى گيرد يا در نزد شما كتابى است كه آن را مى خوانيد و از آن فرا مى گيريد؟

فرمود: «موضوع، بزرگ تر و مهم تر از اين چيزهاست. آيا اين سخن خداوند عز و جل

رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتابُ وَ لاَ الْإِيمانُ‌»(1)، ثُمَّ قالَ‌: أيَّ شَيءٍ يَقولُ أصحابُكُم في هذِهِ الآيَةِ‌، أيُقِرّونَ أنَّهُ كانَ‌، في حالٍ لا يَدري مَا الكِتابُ ولَا الإيمانُ؟

فَقُلتُ‌: لا أدري - جُعِلتُ فِداكَ - ما يَقولونَ‌!

فَقالَ لي: بَلى‌، قَد كانَ في حالٍ لا يَدري مَا الكِتابُ ولَا الإيمانُ‌، حَتّى بَعَثَ اللّهُ تَعالَى الرّوحَ الَّتي ذَكَرَ فِي الكِتابِ‌، فَلَمّا أوحاها إلَيهِ عَلِمَ بِهَا العِلمَ وَالفَهمَ‌، و هِيَ الرّوحُ الَّتي يُعطيهَا اللّهُ تَعالى مَن شاءَ‌، فَإِذا أعطاها عَبداً عَلَّمَهُ الفَهمَ‌.(2)

184. الإمام الباقر عليه السلام: الأَنبِياءُ عَلى خَمسَةِ أنواعٍ‌: مِنهُم مَن يَسمَعُ الصَّوتَ مِثلَ صَوتِ السِّلسِلَةِ فَيَعلَمُ ما عَنى بِهِ‌، ومِنهُم مَن يُنَبَّأُ في مَنامِهِ مِثلُ يوسُفَ وإبراهيمَ‌، ومِنهُم مَن يُعايِنُ‌، ومِنهُم مَن يُنكَتُ في قَلبِهِ ويوقَرُ في اذُنِهِ‌.(3)

8/2: النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله حالَ نُزُولِ القُرآنِ‌

185. صحيح البخاري عن جابر بن عبد اللّه: سَمِعتُ النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله وهُوَ يُحَدِّثُ عَن فَترَةِ الوَحيِ‌، فَقالَ في حَديثِهِ‌: فَبَينا أنَا أمشي إذ سَمِعتُ صَوتاً مِنَ السَّماءِ‌، فَرَفَعتُ رَأسي فَإِذَا المَلَكُ الَّذي جاءَني بِحِراءَ جالِسٌ عَلى كُرسِيٍّ بَينَ السَّماءِ وَالأَرضِ‌، فَجُئِثتُ‌(4)مِنهُ رُعباً، فَرَجَعتُ فَقُلتُ‌: زَمِّلوني زَمِّلوني، فَدَثَّروني، فَأَنزَلَ اللّهُ تَعالى‌: «يا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ»).

1) . الشورى‌: 52.

2) . الكافي: ج 1 ص 273 ح 5، مختصر بصائر الدرجات: ص 3 عن أبي حمزة، بصائر الدرجات: ص 460 ح 5 كلاهما عن أبي حمزة، بحار الأنوار: ج 18 ص 266 ح 26 و ج 25 ص 63 ح 42.

3) . بصائر الدرجات: ص 369 ح 6، تفسير العيّاشي: ج 2 ص 166 ح 3 كلاهما عن زرارة، بحار الأنوار: ج 11 ص 53 ح 50.

4) . جُئِثتُ‌: أي ذُعِرتُ وخِفتُ (النهاية: ج 1 ص 232 «جأث»).

را نشنيده اى كه: «و اين گونه، روحى از امر خود را به تو وحى كرديم و تو نمى دانستى كه كتاب چيست و نه ايمان [كدام است]»». سپس فرمود: «ياران شما در بارۀ اين آيه، چه مى گويند؟ آيا اعتراف دارند كه ايشان (پيامبر صلى الله عليه و آله) چنان بود كه نه مى دانست كتاب چيست و نه ايمان، كدام است‌؟». گفتم: قربانت گردم، نمى دانم آنها چه مى گويند!

فرمود: «آرى. ايشان، در حالى به سر مى برد كه نه مى دانست كتاب چيست و نه ايمان، كدام است، تا آن كه خداوند متعال، روحى را كه در كتاب (قرآن) از آن ياد كرده است، فرستاد. هنگامى آن را به پيامبر صلى الله عليه و آله وحى كرد، به واسطۀ آن، علم و فهم آموخت و آن، همان روحى است كه خداوند متعال، به هر كه بخواهد، عطايش مى فرمايد و هر گاه آن را به بنده اى عطا كند، به او فهم و دانايى مى آموزد».

184. امام باقر عليه السلام: پيامبران، پنج گونه اند: برخى از آنان، صدا [ى وحى] را مانند صداى [به هم خوردن] زنجير مى شنوند و مقصود را در مى يابند. برخى در خواب به آنان، خبر داده مى شود، مانند يوسف عليه السلام و ابراهيم عليه السلام. برخى شان [فرشته را] مشاهده مى كنند و برخى، در قلبشان ضربه زده و در گوششان، زنگ زده مى شود.(1)

8/2: حالت پيامبر هنگام نزول وحى

اشاره
185. صحيح البخارى - به نقل از جابر بن عبد اللّه -: از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كه در بارۀ دورۀ توقّف وحى سخن مى گفت، شنيدم كه در سخنانش فرمود: «در همان حال كه راه مى رفتم، ناگاه صدايى از آسمان شنيدم. سرم را بالا بردم. همان فرشته اى را كه در حرا نزدم آمده بود، ديدم كه بر تختى ميان آسمان و زمين نشسته است. وحشت زده شدم و [به خانه] باز گشتم و گفتم: مرا بپوشانيد. مرا بپوشانيد.

پس رَدايى بر من پوشاندند. در اين هنگام، خداوند متعال، فرو فرستاد: «هان!


1) . در «بيان» بحار الأنوار، آمده است: شايد به جاى پنج، چهار بوده يا زنگ زدن در گوش، يك نوع صدا باشد كه در اين صورت، همان پنج گونه مى شود.

إلى «وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ»(1).(2)

186. صحيح مسلم عن أنس بن مالك: بَينا رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله ذاتَ يَومٍ بَينَ أظهُرِنا إذ أغفى إغفاءَةً‌، ثُمَّ رَفَعَ رَأسَهُ مُتَبَسِّماً، فَقُلنا: ما أضحَكَكَ يا رَسولَ اللّهِ؟

قالَ‌: انزِلَت عَلَيَّ آنِفاً سورَةٌ‌، فَقَرَأَ: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ إِنّا أَعْطَيْناكَ الْكَوْثَرَ * فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَ انْحَرْ * إِنَّ شانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ»(3).(4)

187.

صحيح البخاري عن عائشة: لَقَد رَأَيتُهُ [رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله] يَنزِلُ عَلَيهِ الوَحيُ فِي اليَومِ الشَّديدِ البَردِ، فَيُفصِمُ عَنهُ وإنَّ جَبينَهُ لَيَتَفَصَّدُ(5)عَرَقاً.(6)

188.

صحيح البخاري عن عائشة: خَرَجَت سَودَةُ - بَعدَما ضُرِبَ الحِجابُ - لِحاجَتِها، وكانَتِ امرَأَةً جَسيمَةً لا تَخفى عَلى مَن يَعرِفُها، فَرَآها عُمَرُ بنُ الخَطّابِ‌، فَقالَ‌:

يا سَودَةُ‌، أما وَاللّهِ ما تَخفَينَ عَلَينا، فَانظُري كَيفَ تَخرُجينَ‌.

قالَت: فَانكَفَأَت راجِعَةً‌، ورَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله في بَيتي وإنَّهُ لَيَتَعَشّى وفي يَدِهِ عَرقٌ‌(7)، فَدَخَلَت فَقالَت: يا رَسولَ اللّهِ‌، إنّي خَرَجتُ لِبَعضِ حاجَتي، فَقالَ لي عُمَرُ: كَذا وكَذا.

قالَت: فَأَوحَى اللّهُ إلَيهِ‌، ثُمَّ رُفِعَ عَنهُ‌، وإنَّ العَرقَ في يَدِهِ ما وَضَعَهُ‌، فَقالَ‌: إنَّهُ‌).


1) . المدّثّر: 1-5.

2) . صحيح البخاري: ج 4 ص 1875 ح 4641 و ج 3 ص 1182 ح 3066، صحيح مسلم: ج 1 ص 143 ح 255 كلاهما نحوه، سنن الترمذي: ج 5 ص 428 ح 3325 وفيه «فجثثت» بدل «فجُئثت»، كنز العمّال: ج 11 ص 460 ح 32158 وراجع: ص 176 الهامش رقم 2.

3) الكوثر: 1-3.

4) . صحيح مسلم: ج 1 ص 300 ح 53، سنن أبي داوود: ج 4 ص 237 ح 4747، سنن النسائي: ج 2 ص 134، مسند ابن حنبل: ج 4 ص 205 ح 11996؛ مجمع البيان: ج 10 ص 836.

5) . تَفَصَّدَ: سال (لسان العرب: ج 3 ص 337 «فصد»).

6) . صحيح البخاري: ج 1 ص 4 ح 2، سنن الترمذي: ج 5 ص 597 ح 3634، سنن النسائي: ج 2 ص 149؛ المناقب لابن شهر آشوب: ج 1 ص 43، بحار الأنوار: ج 18 ص 261 ح 13.

7) . العَرْق: العَظم إذا اخذَ عنه مُعظَم اللحم (النهاية: ج 3 ص 220 «عرق»).

اى رَدا در خود پوشيده!» تا «و از پليدى، دورى كن».

186. صحيح مسلم - به نقل از انَس بن مالك -: روزى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در ميان ما بود كه ناگاه، چُرتش گرفت (/به حالت خلسه فرو رفت). سپس سرش را بلند كرد و لبخندى زد. گفتيم: چرا مى خندى، اى پيامبر خدا؟

فرمود: «اينك سوره اى بر من فرود آورده شد» و سپس خواند: «به نام خداى بخشندۀ مهربان. ما به تو كوثر داديم. پس براى پروردگارت، نماز بگزار و قربانى كن. دشمنت، خود، بى تبار خواهد بود».

187.

صحيح البخارى - به نقل از عايشه -: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را ديدم كه در يك روز بسيار سرد، وحى بر او نازل مى شود و پس از قطع شدن وحى، از پيشانى اش، عرق مى ريخت.

188.

صحيح البخارى - به نقل از عايشه -: سوده، بعد از مقرّر شدن حجاب، براى كارى [از خانه اش] بيرون آمد. او زنى درشت اندام بود. از اين رو براى كسانى كه او را مى شناختند، پنهان نمى ماند.(1)عمر بن خطّاب، او را ديد. گفت: اى سوده! به خدا سوگند كه تو بر ما پنهان نمى مانى. پس مواظب باش كه چگونه بيرون مى آيى.

سوده بر گشت. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در خانۀ من بود و شام مى خورد و استخوانى كه بيشترِ گوشت آن خورده شده بود، در دست داشت. سوده، وارد شد و گفت: اى پيامبر خدا! من براى كارى بيرون رفتم و عمر، به من چنين و چنان گفت.

در اين هنگام، خداوند به پيامبر صلى الله عليه و آله وحى فرستاد و لَختى بعد، وحى قطع شد، در حالى كه استخوان، همچنان در دست پيامبر صلى الله عليه و آله بود و آن را به زمين نگذاشت. پست.


1) . يعنى: اگر چه با حجاب و پوشش بود، كسانى كه او را مى شناختند، متوجّه مى شدند كه سوده است.

قَد اذِنَ لَكُنَّ أن تَخرُجنَ لِحاجَتِكُنَّ‌.(1)

189. صحيح البخاري عن عائشة: إنَّ الحارِثَ بنَ هِشامٍ سَأَلَ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله فَقالَ‌: يا رَسولَ اللّهِ‌، كَيفَ يَأتيكَ الوَحيُ؟

فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: أحياناً يَأتيني مِثلَ صَلصَلَةِ الجَرَسِ‌، وهُوَ أشَدُّهُ عَلَيَّ‌، فيُفصِمُ عَنّي وقَد وَعَيتُ عَنهُ ما قالَ‌، وأحياناً يَتَمَثَّلُ لِيَ المَلَكُ رَجُلاً، فَيُكَلِّمُني، فَأَعي ما يَقولُ‌.(2)

190.

مسند ابن حنبل عن عائشة: إن كانَ لَيُوحى إلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله وهُوَ عَلى راحِلَتِهِ فَتَضرِبُ بِجِرانِها(3).(4)

191.

الطبقات الكبرى عن عائشة: كانَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله إذا نَزَلَ عَلَيهِ الوَحيُ يَغِطُّ في رَأسِهِ ويَتَرَبَّدُ وَجهُهُ‌(5)، ويَجِدُ بَرداً في ثَناياهُ‌، ويَعرَقُ حَتّى يَتَحَدَّرُ مِنهُ مِثلُ الجُمانِ‌(6).(7)

192.

فتح الباري عن عائشة - في ذِكرِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله -: كانَ إذا أتاهُ الوَحيُ أخَذَهُ السَّبَلُ‌(8).(9)6.


1) . صحيح البخاري: ج 4 ص 1800 ح 4517، صحيح مسلم: ج 4 ص 1709 ح 17، مسند ابن حنبل: ج 9 ص 317 ح 24344 نحوه، السنن الكبرى: ج 7 ص 142 ح 13507.

2) . صحيح البخاري: ج 1 ص 4 ح 2، صحيح مسلم: ج 4 ص 1816 ح 87، الموطّأ: ج 1 ص 202 ح 7، كنز العمّال: ج 11 ص 459 ح 32153؛ مجمع البيان: ج 10 ص 570، المناقب لابن شهر آشوب: ج 1 ص 43، بحار الأنوار: ج 59 ص 214.

3) . قال الزمخشري: من المجاز: ضَرَب الإسلام بجِرانه؛ أي ثبت واستقرّ، وهو من المجاز المنقول من الكناية من قولهم: ضَرَب البعير بجرانه، وألقى جِرانَه؛ إذا بَرَك (أساس البلاغة: ص 57 «جرِن»).

4) . مسند ابن حنبل: ج 9 ص 430 ح 24922، تفسير ابن كثير: ج 8 ص 277، تفسير القرطبي: ج 19 ص 38 نحوه؛ مجمع البيان: ج 10 ص 570، بحار الأنوار: ج 18 ص 263 ح 20 نقلاً عن المنتقى نحوه.

5) . ترَبّدَ وجهُه: تغيّرَ، وقيل: صار كلَونِ الرماد (تاج العروس: ج 4 ص 447 «ربد»).

6) . الجُمان: هو اللؤلؤ الصِغار، وقيل: حَبٌّ يُتَّخَذ من الفضّة أمثال اللؤلؤ (النهاية: ج 1 ص 301 «جمن»).

7) . الطبقات الكبرى: ج 8 ص 379، سبل الهدى والرشاد: ج 2 ص 345.

8) . يقال: أسبَلَ المطَرُ والدّمعُ‌؛ إذا هَطَلا، والاسم السَّبَل (النهاية: ج 2 ص 340 «سبل»). والظاهر أنّها استعملت هنا في العَرَق؛ كناية عن شدّة تعرّقه صلى الله عليه و آله عند نزول الوحي.

9) . فتح الباري: ج 8 ص 476، سبل الهدى والرشاد: ج 2 ص 346.

فرمود: «به شما اجازه داده شد كه براى انجام دادن كارهايتان، بيرون برويد».

189. صحيح البخارى - به نقل از عايشه -: حارث بن هشام از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله پرسيد: اى پيامبر خدا! وحى چگونه به تو مى رسد؟

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «گاهى اوقات [با صدايى] مانند صداى زنگ بر من مى آيد كه اين، سخت ترين حالت آن است. سپس قطع مى شود و من آنچه را گفته است، مى گيرم. گاهى اوقات هم فرشته به صورت مردى بر من نمايان مى گردد و با من، سخن مى گويد و من، آنچه را مى گويد، دريافت مى كنم».

190.

مسند ابن حنبل - به نقل از عايشه -: گاه به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در حالى كه سوار بر شترش بود، وحى مى شد و [از سنگينى وحى،] شتر، زانو مى زد.

191.

الطبقات الكبرى - به نقل از عايشه -: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله زمانى كه بر او وحى نازل مى شد، سرش تير مى كشيد (/مانند شخص خوابيده، صداى خاصّى از او شنيده مى شد) و رنگ چهره اش تغيير مى كرد و در دندان هاى پيشينش، احساس سرما مى كرد (/ دندان هاى پيشينش، به هم مى خورد) و عرق، مانند دانه هاى مرواريد، از صورتش سرازير مى شد.

192.

فتح البارى - به نقل از عايشه، در بارۀ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله -: هر گاه بر ايشان وحى فرود مى آمد، عرق مى ريخت.

193.

صحيح مسلم عن عبادة بن الصامت: كانَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله إذا أُنزِلَ عَلَيهِ الوَحيُ نَكَسَ رَأسَهُ ونَكَسَ أصحابُهُ رُؤوسَهُم، فَلَمّا اتلِيَ عَنهُ‌(1)رَفَعَ رَأسَهُ‌.(2)

194.

صحيح مسلم عن عبادة بن الصامت: كانَ نَبِيُّ اللّهِ صلى الله عليه و آله إذا انزِلَ عَلَيهِ الوَحيُ كُرِبَ لِذلِكَ وتَرَبَّدَ وَجهُهُ‌.(3)

195.

المناقب لابن شهرآشوب عن ابن عبّاس: كانَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله إذا نَزَلَ عَلَيهِ القُرآنُ تَلَقّاهُ بِلِسانِهِ وشَفَتَيهِ‌، كانَ يُعالِجُ مِن ذلِكَ شِدَّةً فَنَزَلَ‌: «لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسانَكَ‌»(4). وكانَ إذا نَزَلَ عَلَيهِ الوَحيُ وَجَدَ مِنهُ أ لَماً شَديداً، ويَتَصَدَّعُ رَأسُهُ ويَجِدُ ثِقَلاً.(5)

196.

صحيح البخاري عن ابن عبّاس: كانَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله إذا نَزَلَ جِبريلُ بِالوَحيِ‌، كانَ مِمّا يُحَرِّكُ بِهِ لِسانَهُ وشَفَتَيهِ فَيَشتَدُّ عَلَيهِ‌.(6)

197.

السنن الكبرى عن ابن عبّاس: كانَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله إذا نَزَلَ عَلَيهِ الوَحيُ تَرَبَّدَ لِذلِكَ خَدُّهُ ووَجهُهُ‌، وأمسَكَ عَنهُ أصحابُهُ فَلَم يَتَكَلَّم أحَدٌ مِنهُم.(7)».


1) . اتليَ عنه: أي ارتفع عنه الوحي (هامش المصدر).

2) . صحيح مسلم: ج 4 ص 1817 ح 89، كنز العمّال: ج 7 ص 151 ح 18464؛ المناقب لابن شهر آشوب: ج 1 ص 43 نحوه، بحار الأنوار: ج 18 ص 261 ح 13.

3) . صحيح مسلم: ج 4 ص 1817 ح 88، مسند ابن حنبل: ج 8 ص 400 ح 22766 وص 403 ح 22778، السنن الكبرى: ج 7 ص 84 ح 13343، كنز العمّال: ج 7 ص 151 ح 18465؛ المناقب لابن شهر آشوب: ج 1 ص 43، بحار الأنوار: ج 18 ص 261 ح 13.

4) . القيامة: 16.

5) . المناقب لابن شهر آشوب: ج 1 ص 44، بحار الأنوار: ج 18 ص 261 ح 13 وراجع: مجمع البيان: ج 10 ص 600.

6) . صحيح البخاري: ج 4 ص 1877 ح 4645، صحيح مسلم: ج 1 ص 330 ح 147، تفسير الطبري: ج 14 الجزء 29 ص 187.

7) . السنن الكبرى: ج 7 ص 647 ح 15292، مسند الطيالسي: ص 348 ح 2667 وفيه «جسده» بدل «خدّه»، الطبقات الكبرى: ج 1 ص 197، تاريخ المدينة: ج 2 ص 380 وليس فيهما «خدّه» و «أمسك...».

193.

صحيح مسلم - به نقل از عبادة بن صامت -: پيامبر صلى الله عليه و آله هر گاه بر او وحى فرستاده مى شد، سرش را پايين مى انداخت و يارانش نيز سرهاى خود را به زير مى افكندند، و چون وحى از او برطرف مى شد، سرش را بلند مى كرد.

194.

صحيح مسلم - به نقل از عبادة بن صامت -: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله زمانى كه بر او وحى فرو فرستاده مى شد، بر اثر آن، به رنج و سختى مى افتاد و رنگ چهره اش دگرگون مى گشت.

195.

المناقب، ابن شهرآشوب - به نقل از ابن عبّاس -: پيامبر صلى الله عليه و آله هر گاه قرآن بر او نازل مى شد، آن را با زبان و لبانش مى گرفت [و بازگو مى كرد] و از اين بابت، به سختى و رنج مى افتاد. پس اين آيه بر او نازل شد: «زبانت را به آن مجنبان».

و زمانى كه بر ايشان، وحى فرود مى آمد، درد شديدى از آن احساس مى كرد و سردرد مى گرفت و احساس سنگينى مى كرد.

196.

صحيح البخارى - به نقل از ابن عبّاس -: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، هر گاه جبرئيل عليه السلام وحى مى آورد، زبان و لبانش را بسيار به آن مى جنباند و از اين بابت، دچار سختى و زحمت مى شد.

197.

السنن الكبرى - به نقل از ابن عبّاس -: زمانى كه بر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله وحى نازل مى شد، رنگ گونه و چهره اش تغيير مى كرد و يارانش سكوت مى كردند و هيچ يك از آنها سخن نمى گفت.

198.

بحار الأنوار: قالَ فِي المُنتَقى‌: كانَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله إذا غَشِيَهُ الوَحيُ ثَقُلَ عَلى جِسمِهِ ما غَشِيَهُ مِن أمرِ اللّهِ‌.(1)

199.

صحيح مسلم عن أبي هريرة: كانَ إذا جاءَ الوَحيُ لايَخفى عَلَينا، فَإِذا جاءَ فَلَيسَ أحَدٌ يَرفَعُ طَرفَهُ إلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله حَتّى يَنقَضِيَ الوَحيُ‌.(2)

200.

المعجم الأوسط عن أبي هريرة: إنَّ النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله كانَ إذا نَزَلَ عَلَيهِ الوَحيُ صُدِعَ‌، فَيُغَلِّفُ رَأسَهُ بِالحِنّاءِ‌.(3)

201.

سنن الترمذي عن عمر بن الخطّاب: كانَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله و سلم إذا انزِلَ عَلَيهِ الوَحيُ سُمِعَ عِندَ وَجهِهِ كَدَوِيِّ النَّحلِ‌.(4)

202.

مسند ابن حنبل عن عبد اللّه بن عمرو: سَأَلتُ النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله فَقُلتُ‌: يا رَسولَ اللّهِ‌، هَل تُحِسُّ بِالوَحيِ؟

فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: نَعَم. أسمَعُ صَلاصِلَ‌، ثُمَّ أسكُتُ عِندَ ذلِكَ‌، فَما مِن مَرَّةٍ يوحى إلَيَّ إلّاظَنَنتُ أنَّ نَفسي تَفيضُ‌.(5)

203. مسند ابن حنبل عن عبد اللّه بن عمرو: انزِلَت عَلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله سورَةُ المائِدَةِ وهُوَ0.

1) . بحار الأنوار: ج 18 ص 263 ح 20.

2) . صحيح مسلم: ج 3 ص 1406 ح 84، مسند ابن حنبل: ج 3 ص 644 ح 10948، صحيح ابن حبّان: ج 11 ص 75 ح 4760، السنن الكبرى: ج 9 ص 199 ح 18273.

3) . المعجم الأوسط: ج 6 ص 5 ح 5629، تاريخ دمشق: ج 7 ص 352 ح 1998 نحوه، السيرة النبويّة لابن كثير: ج 1 ص 424، كنز العمّال: ج 7 ص 152 ح 18470 نقلاً عن ابن السنّي وأبي نعيم في الطبّ‌.

4) . سنن الترمذي: ج 5 ص 326 ح 3173، مسند ابن حنبل: ج 1 ص 81 ح 223، المستدرك على الصحيحين: ج 2 ص 425 ح 3479، كنز العمّال: ج 2 ص 306 ح 4070؛ المناقب لابن شهر آشوب: ج 1 ص 43، بحار الأنوار: ج 18 ص 261 ح 13.

5) . مسند ابن حنبل: ج 2 ص 688 ح 7092، تفسير ابن كثير: ج 8 ص 277، كنز العمّال: ج 11 ص 458 ح 32150.

198.

بحار الأنوار: [كازرونى] در المنتقى مى گويد: هر گاه پيامبر صلى الله عليه و آله را وحى فرا مى گرفت، آنچه از فرمان خدا او را فرا گرفته بود، بر بدنش سنگينى مى كرد.

199.

صحيح مسلم - به نقل از ابو هُرَيره -: زمانى كه وحى مى آمد، [آمدنش] بر ما پوشيده نمى ماند و هر گاه مى آمد، هيچ كس نگاهش را به طرف پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بر نمى گردانْد، تا آن گاه كه وحى، تمام مى شد.

200.

المعجم الأوسط - به نقل از ابو هُرَيره -: هر گاه بر پيامبر صلى الله عليه و آله وحى نازل مى شد، سردرد مى گرفت و [براى آرام ساختن آن] سرش را حنا مى بست.

201.

سنن الترمذى - به نقل از عمر بن خطّاب -: زمانى كه بر پيامبر صلى الله عليه و آله وحى نازل مى گشت، نزديك صورتش صدايى مانند صداىِ زنبور عسل، شنيده مى شد.

202.

مسند ابن حنبل - به نقل از عبد اللّه بن عمرو -: از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيدم: اى پيامبر خدا! آيا وحى را حس مى كنيد؟

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «چرا. صداهايى [مانند صداى زنگ و به هم خوردن زنجير] مى شنوم. سپس ساكت مى مانم. هر بار كه بر من وحى مى شود، احساس مى كنم كه جانم كَنْده مى شود».

203. مسند ابن حنبل - به نقل از عبد اللّه بن عمرو -: سورۀ مائده در حالى بر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله

راكِبٌ عَلى راحِلَتِهِ‌، فَلَم تَستَطِع أن تَحمِلَهُ‌، فَنَزَلَ عَنها.(1)

204.

مسند ابن حنبل عن أسماء بنت يزيد: إنّي لَآخِذَةٌ بِزِمامِ العَضباءِ - ناقَةِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله - إذا انزِلَت عَلَيهِ المائِدَةُ كُلُّها(2)، فَكادَت مِن ثِقَلِها تَدُقُّ بِعَضُدِ النّاقَةِ‌.(3)

205.

صحيح البخاري عن صفوان بن يعلى بن اميّة: إنَّ يَعلى كانَ يَقولُ‌: لَيتَني أرى رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله حينَ يُنزَلُ عَلَيهِ‌، قالَ‌: فَبَينَا النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله بِالجِعرانَةِ وعَلَيهِ ثَوبٌ قَد اظِلَّ بِهِ‌، مَعَهُ ناسٌ مِن أصحابِهِ‌، إذ جاءَهُ أعرابِيٌّ عَلَيهِ جُبَّةٌ مُتَضَمِّخٌ‌(4)بِطيبٍ‌، فَقالَ‌: يا رَسولَ اللّهِ كَيفَ تَرى في رَجُلٍ أحرَمَ بِعُمرَةٍ في جُبَّةٍ بَعدَما تَضَمَّخَ بِالطّيبِ؟

فَأَشارَ عُمَرُ إلى يَعلى بِيَدِهِ‌: أن تَعالَ‌، فَجاءَ يَعلى فَأَدخَلَ رَأسَهُ‌، فَإِذَا النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله مُحمَرُّ الوَجهِ يَغِطَ كَذلِكَ‌، ساعَةً‌، ثُمَّ سُرِّيَ عَنهُ‌.(5)

206. صحيح البخاري عن زيد بن ثابت: أنزَلَ اللّهُ عَلى رَسولِهِ صلى الله عليه و آله وفَخِذُهُ عَلى فَخِذي، فَثَقُلَت».

1) . مسند ابن حنبل: ج 2 ص 589 ح 6654، تفسير ابن كثير: ج 3 ص 3، تفسير الطبري: ج 4 الجزء 6 ص 83 عن شهر بن حوشب نحوه.

2) . هذا الحديث - بنصّه - والذي قبله - بظاهره - يدلّ على نزول سورة المائدة كلّها نزلةً واحدة؛ وهذا مخالف لجميع ما يدلّ - من الأحاديث وسياقات السورة - على نزولها نجوماً؛ وناهيك عنها بما ورد في أسباب نزول الآيات التالية: 3، 4، 6، 8، 11، 15، 55، 67 و غيرها. فمع غضّ النظر عن سند الروايتين. فلنحمل المتأخرة منهما على زيادة قيد «كلّها»؛ ليكون المراد منها وممّا قبلها نزول صدر السورة، أو نزول شطر منها في القضيّة الّتي يحكيها الراوي؛ واللّه العالم.

3) . مسند ابن حنبل: ج 10 ص 437 ح 27646، المعجم الكبير: ج 24 ص 178 ح 448 وفيه «بعنق» بدل «بعضد»، مسند إسحاق بن راهويه: ج 5 ص 175 ح 2298، تفسير الطبري: ج 4 الجزء 6 ص 83، تفسير ابن كثير: ج 3 ص 3.

4) . التَّضَمُّخ: التلطُّخ بالطِّيبِ وغيره، والإكثار منه (النهاية: ج 3 ص 99 «ضمخ»).

5) . صحيح البخاري: ج 4 ص 1573 ح 4074، صحيح مسلم: ج 2 ص 837 ح 8، السنن الكبرى: ج 7 ص 80 ح 13331، سنن النسائي: ج 5 ص 130 نحوه وليس فيه «محمرّ الوجه».

نازل شد كه سوار بر شترش بود و آن حيوان نتوانست كه پيامبر صلى الله عليه و آله را تحمّل كند. از اين رو، ايشان از شتر، پياده شد.

204.

مسند ابن حنبل - به نقل از اسماء بنت يزيد -: من مهار عضبا، ناقۀ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، را گرفته بودم كه [سورۀ] مائده، تماماً بر ايشان، فرو فرستاده شد(1)و چيزى نمانده بود كه از سنگينى آن، بازوى ناقه بشكند.

205.

صحيح البخارى - به نقل از صفوان بن يعلى بن اميّه -: يعلى مى گفت: كاش پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را در هنگامى كه وحى بر ايشان نازل مى شود، ببينم! روزى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در جِعِرّانه بود و پارچه اى را به صورت سايبانى براى ايشان، در آورده بودند و عدّه اى از يارانش نيز با او بودند كه باديه نشينى، در حالى كه ردايى آغشته به عطر بر تن داشت، آمد و گفت: اى پيامبر خدا! در بارۀ مردى كه با ردايى آغشته به عطر، براى عمره مُحرم شده باشد، چه مى گويى‌؟

عمر، با دستش به يعلى اشاره كرد كه: بيا.

يعلى آمد و سرش را داخل [چادر سايه بان] كرد. ديد كه پيامبر صلى الله عليه و آله صورتش سرخ شده است و [مانند شخص خوابيده] صداى خاصّى از او شنيده مى شد.

ايشان، ساعتى بدين حال [، مشغول دريافت وحى] بود و سپس به حالت عادى باز گشت.

206. صحيح البخارى - به نقل از زيد بن ثابت -: زانوى پيامبر صلى الله عليه و آله به زانوى من چسبيده بودم!

1) . نصّ اين حديث و ظاهر حديث قبل، دلالت دارند كه كلّ سورۀ مائده، يك جا و يك باره، نازل شده است و اين، با همۀ احاديث ديگر و سياق هاى سوره كه بر نزول تدريجى آن دلالت دارند، مخالف است. همچنين با آنچه در اسباب نزول (آيات 3، 4، 6، 8، 11، 15، 55 و 67 و...) وارد شده است، ناسازگارى دارد. بنا بر اين، با چشم پوشى از سند اين دو روايت، بايد قيد «كلّ‌» را در حديث دوم، زايد دانست. در اين صورت، مى توان از اين حديث و حديث قبل، برداشت كرد كه نزول ابتداى سوره يا نزول بيشتر و قسمت عمده اى از آن، در مورد چيزى است كه راوى، بازگو مى كند. و اللّه العالم!

عَلَيَّ حَتّى خِفتُ أن تَرُضَّ فَخِذي.(1)

207.

الطبقات الكبرى عن أبي أروى الدوسي: رَأَيتُ الوَحيَ يَنزِلُ عَلَى النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله وإنَّهُ عَلى راحِلَتِهِ‌، فَتَرغو وتَفتل يَدَيها حَتّى أظُنَّ أنَّ ذِراعَها تَنقَصِمُ‌، فَرُبَّما بَرَكَت ورُبَّما قامَت مُوَتِّدَةً يَدَيها حَتّى يُسَرّى عَنهُ مِن ثِقلِ الوَحيِ‌، وإنَّهُ لَيَتَحَدَّرُ مِنهُ مِثلُ الجُمانِ‌.(2)

208.

الطبقات الكبرى عن عكرمة: كانَ إذا اوحِيَ إلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله وُقِذَ(3)لِذلِكَ ساعَةً كَهَيئَةِ السَّكرانِ‌.(4)

نكتة

هناك عدّة نقاط تدعو إلى التأمّل فيما يتعلّق بالمتون التي وصفت حال النبيّ صلى الله عليه و آله حين نزول الوحي عليه:

1.

لم يُنقل أيّ من هذه المتون عن أهل البيت عليهم السلام.

2.

إنّ أسناد المتون المذكورة لا تتمتّع بدرجة من الإعتبار المطلوب.

3.

إنّ الذي يمكن استخلاصه من مجموع هذه المتون هو تغيّر حال النبيّ صلى الله عليه و آله حين نزول الوحي بشكل يشهده كلّ من يراه في تلك الحال؛ إلّاأنّه لا يمكن فهم وتفسير حالته الظاهريّة في تلك الحال بشكل قطعي ودقيق، فكيف يمكن فهم وتفسير حالته الباطنيّة صلى الله عليه و آله‌؟!7.


1) . صحيح البخاري: ج 1 ص 145 و ج 4 ص 1677 ح 4316، سنن الترمذي: ج 5 ص 242 ح 3033، سنن النسائي: ج 6 ص 10.

2) . الطبقات الكبرى: ج 1 ص 197، سبل الهدى والرشاد: ج 2 ص 344؛ بحار الأنوار: ج 18 ص 264 ح 20 نقلاً عن المنتقى‌.

3) . يقال: وَقَذَهُ النعاسُ إذا غلبه (لسان العرب: ج 3 ص 520 «وقذ»).

4) . الطبقات الكبرى: ج 1 ص 197، سبل الهدى والرشاد: ج 2 ص 346، كنز العمّال: ج 7 ص 151 ح 18467.

كه خداوند بر ايشان، وحى نازل كرد. چنان زانوى او بر من سنگينى كرد كه ترسيدم زانويم لِه شود.

207.

الطبقات الكبرى - به نقل از ابو اروى دَوْسى -: شاهد بودم كه پيامبر صلى الله عليه و آله بر شترش سوار بود و بر ايشان، وحى نازل شد. از سنگينى وحى، آن شتر، نعره مى زد و دست هايش را به هم مى پيچيد، چندان كه گمان بردم الآن دستش مى شكند. شتر، گاه زانو مى زد و گاه، دست هايش را راست مى كرد و بر مى خاست تا آن كه ايشان به خود آمد. عَرَق، مانند دانه هاى مرواريد، از [بدن] پيامبر صلى الله عليه و آله مى ريخت.

208.

الطبقات الكبرى - به نقل از عِكرِمه -: هر گاه به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله وحى مى شد، بر اثر آن، ساعتى در حالتى شبيه به خواب (خَلسه)، فرو مى رفت، مانند آدم هاى ناهشيار.

نكته

در بارۀ گزارش هايى كه حالت پيامبر صلى الله عليه و آله را در حال نزول وحى بيان كرده اند، چند نكته قابل توجّه است:

1.

هيچ يك از اين گزارش ها، از اهل بيت عليهم السلام نقل نشده است.

2.

سند گزارش هاى ياد شده، از اعتبار لازم برخوردار نيست.

3.

آنچه از مجموع گزارش ها مى توان استنباط كرد، اين است كه حالت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هنگام نزول وحى، دگرگون مى شد، به گونه اى كه هر كس ايشان را مى ديد، متوجّه غير عادى بودن حال ايشان مى گرديد؛ امّا نمى توان تفسير قطعى و دقيقى از حال ظاهرى ايشان ارائه كرد، چه رسد به حال درونى آن بزرگوار.

9/2: ما رُوي في نُزولِ القُرآنِ عَلى سَبعَةِ أحرُفٍ‌

1 - تَكذيبُ نُزولِ القُرآنِ عَلى سَبعَةِ أحرُفٍ‌

209.

الإمام الباقر عليه السلام: إنَّ القُرآنَ واحدٌ نَزَلَ مِن عِندِ واحدٍ ولكِنَ الاختِلافَ يَجييءُ مِن قبَلِ الرُّواةِ‌.(1)

210.

الكافي عن الفضيل بن يسار: قُلتُ لِأَبي عَبدِاللّهِ عليه السلام: إنَّ النّاسَ يَقولونَ‌: إنَّ القُرآنَ نَزَلَ عَلى سَبعَةِ أحرُفٍ‌، فَقالَ‌: كَذَبوا أعداءُ اللّهِ‌، ولكِنَّهُ نَزَلَ عَلى حَرفٍ واحِدٍ مِن عِندِ الواحِدِ.(2)

2 - تَفسيرُ القُرآنِ عَلى سَبعَةِ أحرُفٍ‌

211.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: أُنزِلَ القُرآنُ عَلى سَبعَةِ أحرُفٍ‌، لِكُلِّ آيَةٍ ظَهرٌ وبَطنٌ‌.(3)

212.

عنه صلى الله عليه و آله: أُنزِلَ القُرآنُ عَلى سَبعَةِ أحرُفٍ‌، لِكُلِّ حَرفٍ مِنها ظَهرٌ وبَطنٌ‌، ولِكُلِّ حَرفٍ حَدٌّ، ولِكُلِّ حَدٍّ مُطَّلَعٌ‌.(4)

213.

الإمام الباقر عليه السلام: تَفسيرُ القُرآنِ عَلى سَبعَةِ أحرُفٍ‌، مِنهُ ما كانَ‌، ومِنهُ ما لَم يَكُن، بَعدَ ذلِكَ تَعرِفُهُ الأَئِمَّةُ‌.(5)

214.

الخصال عن حمّاد بن عثمان: قُلتُ لِأَبي عَبدِاللّهِ عليه السلام: إنَّ الأَحاديثَ تَختَلِفُ عَنكُم!5.


1) . الكافي: ج 2 ص 630 ح 12 عن زرارة، تفسير نور الثقلين: ج 1 ص 168 ح 572.

2) . الكافي: ج 2 ص 630 ح 13.

3) . المجازات النبوية: ص 64 ح 28، صحيح ابن حبان: ج 1 ص 276 ح 75، موارد الظمآن: ص 441 ح 1781 كلّها عن ابن مسعود، كنز العمّال: ج 2 ص 53 ح 3086؛ المناقب لابن شهرآشوب: ج 2 ص 43 عن ابن مسعود، بحار الأنوار: ج 31 ص 208.

4) . تفسير الطبري: ج 1 ص 12، تاريخ دمشق: ج 30 ص 235 الرقم 6371، إمتاع الأسماع: ج 4 ص 256 كلّها عن عبداللّه بن مسعود، كنز العمّال: ج 2 ص 53 ح 3086.

5) . بصائر الدرجات: ص 196 ح 8، بحار الأنوار: ج 92 ص 98 ح 65.

9/2: رواياتى در بارۀ نزول قرآن بر هفت حرف

الف - تكذيب نزول قرآن بر هفت حرف
209.

امام باقر عليه السلام: قرآن، يكى است و از پيشگاه خداى يگانه فرود آمده؛ امّا اختلاف ها از جانب راويان است.

210.

الكافى - به نقل از فضيل بن يسار -: به امام صادق عليه السلام گفتم: مردم مى گويند كه قرآن، بر هفت حرف، نازل شده است. فرمود: «دروغ مى گويند دشمنان خدا! به يك حرف، از سوى يك خدا، نازل شده است».

ب - تفسير قرآن به هفت حرف
211.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: قرآن، بر هفت حرف، نازل شده است. براى هر آيه اى، ظاهرى و باطنى است.

212.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: قرآن به هفت حرف، نازل شده است. براى هر حرفى، ظاهرى و باطنى است، و براى هر حرفى حدّى است، و براى هر حدّى، اصلى (حقيقتى) است.

213.

امام باقر عليه السلام: تفسير قرآن، به هفت حرف است. پاره اى، اتّفاق افتاده اند و پاره اى ديگر هنوز اتّفاق نيفتاده اند كه امامان، آنها را مى شناسند.

214.

الخصال - به نقل از حمّاد بن عثمان -: به امام صادق عليه السلام گفتم: از شما، حرف و

قالَ‌: فَقالَ‌: إنَّ القُرآنَ نَزَلَ عَلى سَبعَةِ أحرُفٍ‌، وأدنى ما لِلإِمامِ أن يُفتِيَ عَلى سَبعَةِ وُجوهٍ‌. ثُمَّ قالَ‌: «هذا عَطاؤُنا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسابٍ‌»(1).(2)

3 - نُزولُ القُرآنِ عَلى سَبعَةِ أسالِيبَ مِنَ الكَلامِ‌

215.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: كانَ الكِتابُ الأَوَّلُ نَزَلَ مِن بابٍ واحِدٍ عَلى حَرفٍ واحِدٍ، ونَزَلَ القُرآنُ مِن سَبعَةِ أبوابٍ عَلى سَبعَةِ أحرُفٍ‌: زاجِرٍ، وآمِرٍ، وحَلالٍ‌، وحَرامٍ‌، ومُحكَمٍ‌، ومُتَشابِهٍ‌، وأمثالٍ‌؛ فَأَحِلّوا حَلالَهُ‌، وحَرِّموا حَرامَهُ‌، وَافعَلوا ما امِرتُم، وَانتَهوا عَمّا نُهيتُم عَنهُ‌، وَاعتَبِروا بِأَمثالِهِ‌، وَاعمَلوا بِمُحكَمِهِ‌، وآمِنوا بِمُتَشابِهِهِ‌، وقولوا: «آمَنّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما يَذَّكَّرُ إِلاّ أُولُوا الْأَلْبابِ‌»(3).(4)

216.

الإمام عليّ عليه السلام: انزِلَ القُرآنُ عَلى سَبعَةِ أحرُفٍ‌، كُلُّها شافٍ كافٍ‌: أمرٍ، وزَجرٍ، وتَرغيبٍ‌، وتَرهيبٍ‌، وَجَدَلٍ‌، وقَصَصٍ‌، ومَثَلٍ‌.(5)

10/2: ما رُوي في نُزولِ القُرآنِ عَلى عشرة أحرُفٍ‌

217. رسول اللّه صلى الله عليه و آله: أُنزِلَ القُرآنُ عَلى عَشرَةِ أحرُفٍ‌: بَشيرٍ، ونَذيرٍ، وناسِخٍ‌، ومَنسوخٍ‌، وعِظَةٍ‌، ومَثَلٍ‌، ومُحكَمٍ‌، ومُتَشابِهٍ‌، وحَلالٍ‌، وحَرامٍ‌.(6)0.

1) . ص: 39.

2) . الخصال: ص 358 ح 43، تفسير العيّاشي: ج 1 ص 12 ح 11، بحار الأنوار: ج 92 ص 49 ح 10.

3) . آل عمران: 7.

4) . المستدرك على الصحيحين: ج 2 ص 318 ح 3144، صحيح ابن حبان: ج 3 ص 20 ح 745، موارد الظمآن: ص 441 ح 1782 كلّها عن ابن مسعود، كنز العمّال: ج 1 ص 530 ح 2371.

5) . بحار الأنوار: ج 93 ص 97 عن الإمام الصادق عليه السلام؛ المعجم الأوسط: ج 6 ص 142 ح 6033 عن أبي سعيد الخدري، المصنف لابن أبي شيبة: ج 7 ص 181 ح 2 عن ابن عيينة عن عمرو وكلاهما من دون إسنادٍ إلى الإمام الصادق عليه السلام وفيهما صدره إلى «كافٍ‌»، كنز العمّال: ج 2 ص 53 ح 3084.

6) . الجامع الصغير: ج 1 ص 418 ح 2730.

حكايت هاى متفاوتى شنيده مى شود. فرمود: «قرآن، بر هفت حرف، نازل شده است. كم ترين كار امام، اين است كه به هفت گونه نظر بدهد». سپس فرمود: «اين، عطاى ماست. [آن را] بى شمار ببخش، يا نگه دار».

ج - نزول قرآن به هفت سبك
215. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: كتابِ نخست، از يك باب و بر يك حرف، نازل شد. قرآن، از هفت باب و بر هفت حرفِ باز دارنده، فرمان دهنده، حلال، حرام، محكم، متشابه و امثال، نازل شده است. حلالش را حلال و حرامش را حرام بشماريد. هر چه به شما دستور داده، عمل كنيد، و از هر چه نهى كرده، خوددارى كنيد، و با امثالش عبرت بگيريد، و به محكمش عمل نماييد و به متشابه آن، ايمان بياوريد و بگوييد:

«به آن ايمان آورديم. همگى از نزد پروردگارمان است، و جز صاحبان خرد، پند نمى گيرند».

216. امام على عليه السلام: قرآن، بر هفت حرف، نازل شده است كه همگى روشن و بسنده است:

فرمان، نهى، تشويق، بيم دادن، جدال، قصّه و مَثَل.

10/2: روايتى در بارۀ نزول قرآن بر ده حرف

اشاره
217. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: قرآن، بر ده حرف، نازل شده است: بشارت دهنده، بيم دهنده، ناسخ، منسوخ، پند، مَثَل، محكم، متشابه، حلال و حرام.
پژوهشى در بارۀ احاديث نزول قرآن بر هفت حرف
اشاره

پژوهشى در بارۀ احاديث نزول قرآن بر هفت حرف(1)

حديث نزول قرآن بر هفت حرف، با مضامين مختلف و در عين حال نزديك به هم، به طور گسترده در منابع روايى اهل سنت آمده است. برخى فراوانى اين روايات را در حدّ تواتر مى دانند. ابن جزرى نام بيست تن از صحابه را ذكر كرده كه اين حديث را از پيامبر نقل كرده اند.(2)بخارى، مسلم، ابى داوود، ترمذى، و نسائى، از صاحبان صحاح ستّه، هر يك با گشودن بابى مستقل به طرح اين روايات پرداخته اند. در هر حال به نظر مى رسد همۀ اهل سنت اصل اين روايات را مسلّم و پذيرفته شده مى دانند. شمارى از اين روايات بدين شرح اند:

حديث «هفت حرف» در منابع اهل سنّت

احاديث «هفت حرف»، در منابع اهل سنّت، به تكرار و تنوّع، روايت شده اند:

1. بر پايۀ روايتى، عمر بن خطاب با هشام بن حكيم در چگونگى قرائت آيه اى از سورۀ فرقان اختلاف كردند. براى داورى به نزد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله رفتند و آن حضرت قرائت هر دو را با وجود اختلاف تأييد كرد و فرمود:

إنَّ القُرآنَ نَزَلَ عَلى سَبعَةِ أحرُفٍ‌.(3)

قرآن، بر هفت حرف، نازل شده است.


1) . اين پژوهش، به وسيلۀ حجة الاسلام والمسلمين دكتر على نصيرى (عضو هيئت علمى دانشگاه علم و صنعت ايران)، انجام شده است.

2) . النشر فى القراءات العشر: ج 1 ص 21.

3) . مسند ابن حنبل: ج 1 ص 24.

2. ابن عباس گزارش مى كند كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود:

أَقرَأَنى جِبريلُ عَلى حَرفٍ فَراجِعتُهُ فَلَم أزَل أستَزيدُهُ ويَزيدُنى حَتّى انتَهى إلى سَبعَةِ أحرُفٍ‌.(1)

جبرئيل قرآن را بر يك حرف (قرائت) بر من اقراء كرد، پس به او مراجعه كردم و پيوسته حروف بيشترى را طلب كردم و او نيز حروف بيشترى را اقراء كرد تا آن كه به هفت حرف رسيد.

3. ابىّ بن كعب نيز روايتى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل كرده است كه بر اساس آن جبرئيل به نزد پيامبر آمد و پيامبر را از سوى خدا مأمور قرائت قرآن بر يك حرف (قرائت) كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله قرائت قرآن بر اساس يك حرف را فراتر از توان امّتش دانست و از خداوند عفو و مغفرت را خواست. نزول جبرئيل براى بار دوم و سوم اتفاق افتاد و جواز قرائت بر دو حرف و سه حرف را به پيامبر اعلام كرد و پيامبر نيز تقاضاى خود را تكرار كرد تا اين كه جبرئيل براى بار چهارم فرود آمد و عرض كرد:

إنّ اللّهَ يَأمُرُكَ أَن تَقرَأَ امَّتُكَ القُرآنَ عَلى سَبعَةِ أحرُفٍ فَأيَّما حَرفٍ قَرَأوا عَلَيه فَقَد أصابوا.(2)

خداوند به تو فرمان داده كه امّتت قرآن را بر هفت حرف بخوانند، پس بر هر حرفى كه بخوانند، درست خوانده اند.

در اين روايت همانند روايت پيش گفته از بخارى، از درخواست مكرر پيامبر صلى الله عليه و آله براى افزايش دادن تعداد قرائت هاى امّت، سخن به ميان آمده است.

4. ابىّ بن كعب در روايت ديگرى نقل كرده است كه پيامبر فرمود:

يا ابَىّ‌! إنّى أَقرَئتُ القُرآنَ فَقيلَ لى: عَلى حَرفٍ أو حَرفَينِ؟ فَقالَ المَلَكُ الّذى مَعى:

قُل عَلى حَرفَينِ‌. قُلتُ‌: عَلى حَرفَينِ‌، فَقيلَ لى: عَلى حَرفَينِ أو ثَلاثَةٍ؟ فَقالَ المَلَكُ‌4.


1) . صحيح البخارى: ج 6 ص 100.

2) . صحيح مسلم: ج 2 ص 203-204.

الّذى مَعى: قُلْ عَلى ثَلاثَةٍ‌. قُلتُ‌: عَلى ثَلاثَةٍ‌، حَتّى بَلَغَ سَبعَةَ أَحرُفٍ‌، ثُمَّ قالَ‌: لَيسَ مِنها إلّاشافٍ كافٍ إن قُلتَ سَميعاً عَليماً عَزيزاً حَكيماً ما لَم تَختِم آيَةَ عَذابٍ بِرَحمَةٍ أو آيَةَ رَحمَةٍ بِعذابٍ‌.(1)

اى ابىّ‌، قرآن را قرائت كردم، ندا آمد: بر يك حرف يا دو حرف‌؟ فرشته اى كه همراهم بود گفت: بگو بر دو حرف. گفتم بر دو حرف. سپس ندا آمد بر دو حرف يا بر سه حرف‌؟ همان فرشته گفت: بگو بر سه حرف. گفتم: بر سه حرف. تا اين كه به هفت حرف رسيد. آن گاه رسول خدا فرمود: اين هفت حرف هر يك شفادهنده و كفايت كننده است، اگر بگويى: سميعاً، عليماً، عزيزاً، حكيماً مادام كه آيۀ عذاب را به رحمت و آيۀ رحمت را به عذاب پايان نبرى.

بر اساس ظاهر اين روايت، جابه جايىِ كلمات و فواصل آيات، مادام كه به تغيير اساسى در معناى آيه منتهى نشود، مُجاز است. تغييراتى را كه در بارۀ مصحف عبد اللّه بن مسعود گزارش شده از اين باب دانسته اند.(2)

5. نيز در منابع اهل سنّت آمده است:

لَقِىَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله جَبرَئيلَ‌، فَقالَ‌: يَا جَبرَئيلُ‌! إنّى بُعِثتُ إلى أُمّةٍ أمّيينَ مِنهُمُ العَجوزُ و الشِّيخُ الكَبيرُ و الغُلامُ و الجارِيةُ و الرَّجُلُ الّذى لَم يَقرأ كِتاباً قَطُّ. قالَ‌: يا مُحمَّدُ! إنّ القُرآنَ انزِلَ عَلى سَبعَةِ أَحرُفٍ‌.(3)

پيامبر صلى الله عليه و آله جبرئيل را ديد و فرمود: اى جبرئيل! من بر امّتى برانگيخته شدم كه امّى و فاقد سوادند. در ميان آنان از پيرزن و پيرمرد گرفته تا زن و مرد جوان و كسى كه هرگز كتابى نخوانده است، هست. جبرئيل گفت: اى محمد! قرآن به هفت حرف نازل شده است.

در ميان روايات اهل سنّت، اين روايت را مى توان مقبول ترين روايت از جهت3.


1) . سنن ابى داوود: ج 1 ص 332.

2) . كتاب المصاحف: ص 64-82.

3) . سنن الترمذى: ج 4 ص 263.

محتوا دانست كه در آن از امّى بودن امّت و وجود كسانى كه خواندن نمى دانند، سخن به ميان آمده كه مى تواند حكايتگر صعوبت قرائت دقيق قرآن براى آنان باشد.

6. اهل سنّت از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نقل كرده اند كه: قرآن بر هفت حرف نازل شد:

زجر و امر و حلال و حرام و محكم و متشابه و امثال.(1)

7. حديث ديگرى مشابه حديث قبلى از طريق اهل سنّت روايت شده كه نشان مى دهد قرآن بر اساس ده حرف نازل شده است:

أُنزِلَ القُرآنُ عَلى عَشرَةِ أحرُفٍ‌: بَشيرٍ، ونَذيرٍ، وناسِخٍ‌، ومَنسوخٍ‌، وعِظَةٍ‌، ومَثَلٍ‌، ومُحكَمٍ‌، ومُتَشابِهٍ‌، وحَلالٍ‌، وحَرامٍ‌.(2)

قرآن، بر ده حرف، نازل شده است: بشارت دهنده، بيم دهنده، ناسخ، منسوخ، پند، مَثَل، محكم، متشابه، حلال و حرام.

حديث «هفت حرف» در منابع شيعه

در منابع روايى شيعه، روايت نزول قرآن بر هفت حرف، به دو صورتِ انكار و اثبات، نقل شده است:

1. در برخى از روايات، پديدۀ اختلاف قرائات به طور كلى مورد انكار قرار گرفته است كه اين امر را بايد از اختصاصات ميراث روايى شيعه دانست؛ زيرا در منابع روايى اهل سنّت، از انكار اين دست از روايات، سخن به ميان نيامده است.

كلينى دو روايت معتبر در اين زمينه نقل كرده است:

الف - امام باقر عليه السلام فرمود:

إنَّ القُرآنَ واحدٌ نَزَلَ مِن عِندِ واحدٍ وَلكِنَ الاختِلافَ يَجىءُ مِن قِبَلِ الرُّواةِ‌.(3)


1) . المستدرك على الصحيحين: ج 1 ص 553 و ج 2 ص 289؛ تفسير الصافى: ج 1 ص 59.

2) . ر. ك: ص 230 ح 217.

3) . ر. ك: ص 228 ح 209.

قرآن، يكى است و از پيشگاه خداى يگانه فرود آمده؛ امّا اختلاف ها از جانب راويان است.

امام اختلاف در قرائات را وحيانى ندانسته، آن را به راويان نسبت مى دهد. بر اساس اين روايات مبدأ و منشأ قرآن واحد است و آنچه از او تراوش يافته، يعنى قرآن، نيز بايد واحد باشد.

ب - در روايت ديگر آمده است:

عن الفضيل بن يسار: قُلتُ لِأَبي عَبدِاللّهِ عليه السلام: إنَّ النّاسَ يَقولونَ‌: إنَّ القُرآنَ نَزَلَ عَلى سَبعَةِ أحرُفٍ‌، فَقالَ‌: كَذَبوا أعداءُ اللّهِ‌، ولكِنَّهُ نَزَلَ عَلى حَرفٍ واحِدٍ مِن عِندِ الواحِدِ.(1)

فضيل بن يسار: به امام صادق عليه السلام گفتم: مردم مى گويند كه قرآن، بر هفت حرف، نازل شده است. فرمود: «دروغ مى گويند دشمنان خدا! به يك حرف، از سوى يك خدا، نازل شده است».

از اين كه راوى مى گويد: «مردم مى گويند...» مى توان برداشت كرد كه روايات نزول قرآن به هفت حرف، به استناد روايات اهل سنّت در ميان تودۀ مردم رواج يافته است. همچنين تعبير «كَذَبوا أعداءُ اللّهِ‌» تعبيرى بسيار شديد و كوبنده است كه در موارد خاص و انحرافات بزرگ از زبان ائمه عليهم السلام صادر شده است.

2. در برخى ديگر از روايات، نزول قرآن بر هفت حرف تأييد شده، اما مفهومى غير از قرائات از آن اراده شده است. شيخ صدوق روايت زير را از امام صادق عليه السلام نقل كرده است:

عن حمّاد بن عثمان: قُلتُ لِأَبي عَبدِاللّهِ عليه السلام: إنَّ الأَحاديثَ تَختَلِفُ عَنكُم!

قالَ‌: فَقالَ‌: إنَّ القُرآنَ نَزَلَ عَلى سَبعَةِ أحرُفٍ‌، وَأدنى ما لِلإِمامِ أن يُفتِيَ عَلى سَبعَةِ‌0.


1) . ر. ك: ص 228 ح 210.

وُجوهٍ‌. ثُمَّ قالَ‌: «هذا عَطاؤُنا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسابٍ‌» .(1)

حمّاد بن عثمان: به امام صادق عليه السلام گفتم: از شما، حرف و حكايت هاى متفاوتى شنيده مى شود. فرمود: «قرآن، بر هفت حرف، نازل شده است. كم ترين كار امام، اين است كه به هفت گونه نظر بدهد». سپس فرمود: «اين، عطاى ماست. [آن را] بى شمار ببخش، يا نگه دار».

از عبارت « أدنى ما لِلإِمامِ أن يُفتِى عَلَى سَبعَةِ وجُوهٍ‌ » مى توان دريافت كه هفت حرف به معنا و مدلول آيات ناظر است و به گونه اى است كه امام مى تواند بر اساس هر يك از آنها حكم صادر كند.

3. شيخ صدوق از پيامبر صلى الله عليه و آله چنين نقل كرده است:

أَتانى آتٍ مِنَ اللّه فَقالَ‌: إنّ اللّهَ عز و جل يَأمُرُكَ أنْ تَقرَأَ القُرآنَ عَلى حَرفٍ واحدٍ، فَقُلتُ‌: يا رَبِّ وَسِّع عَلى أُمَّتى، فَقالَ‌: إنَّ اللّه عز و جل يَأمُرُكَ أَن تَقَرأَ القُرآنَ عَلى حَرفٍ واحدٍ، فَقُلتُ‌: يا رَبِّ وَسِّع عَلى أُمَّتى، فَقالَ‌: إنَّ اللّه عز و جل يَأمُرُكَ أن تَقَرأَ القُرآنَ عَلى حَرفٍ واحدٍ، فَقُلتُ‌: يا رَبِّ وسِّع عَلى أُمَّتى، فَقالَ‌: إنَّ اللّه يَأمُرُكَ أن تَقَرأَ القُرآنَ عَلى سَبعَةِ أَحرُفٍ‌.(2)

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: كسى از جانب خدا نزد من آمد و گفت: خدا دستور مى دهد كه قرآن را بر يك حرف قرائت كنى. گفتم: خدايا، بر امّت من توسعه دِه. [و اين قضيه سه مرتبه تكرار شد] پس آن شخص به من گفت: خداوند به تو دستور مى دهد كه قرآن را بر هفت حرف قرائت كنى.

ظاهر اين روايت با رواياتى كه از بخارى و مسلم نقل شد هماهنگ است كه در آنها در بارۀ درخواست پيامبر صلى الله عليه و آله مبنى بر افزايش قرائت قرآن براى امّت سخن به ميان آمده است. با اين تفاوت كه در روايات گذشته مخاطب چنين درخواستى8.


1) . ر. ك: ص 228 ح 214.

2) . الخصال: ص 358.

جبرئيل بود؛ اما در اين روايت آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در خطاب مستقيم با خداوند، افزايش قرائات قرآن را براى امت خود خواست. از آن جا كه اين روايات با روايات اهل سنّتْ هماهنگ است، برخى از دانشمندان شيعه آن را حمل بر تقيه كرده اند، چنان كه برخى احتمال داده اند كه اين روايت، اشاره به بطون قرآن دارد.(1)

علامۀ مجلسى نيز روايتى از امام على عليه السلام نقل كرده كه در آن از نزول قرآن به هفت قسم به جاى هفت حرف، سخن به ميان آمده كه هر قسم از آن، شفادهنده و كفايت كننده است:

وَلَقَد سَأَلَ أَميرَ المُؤمِنين - صَلواتُ اللّه عَلَيه - شيعَتُهُ عَن مثل هذا، فَقالَ‌: إنَّ اللّه تَبارَكَ وَتَعالى أَنزَلَ القُرآنَ عَلى سَبعَةِ أَقسامٍ كُلُّ مِنها شافٍ كافٍ‌، وَهِىَ أَمرٌ، وَزَجرٌ وَتَرغيبٌ‌، وَتَرهيبٌ‌، وَجَدَلٌ‌، وَمَثَلٌ‌، وَقَصَصٌ‌.(2)

پيروان امير المؤمنين - درودهاى خداوند بر او باد - مشابه اين را از ايشان پرسيدند و ايشان فرمود: خداوند خجسته و والا، قرآن را در هفت بخش فرو فرستاد كه همگى آنها روشن و بسنده است: فرمان، نهى، تشويق، بيم دادن، جدال، مَثَل و قصّه.

اين روايت با روايتى كه از طريق اهل سنّت از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شد و بر اساس آن، «احرف» اشاره به اقسام دارد،(3)هماهنگ است و هر دو روايت به تقسيم معنايى و گونه شناسى آيات، ناظرند.

بررسى ديدگاه ها

اكثر صاحب نظران، مقصود از عدد هفت در اين روايات را عدد حقيقى مى دانند؛


1) . الحدائق الناضرة: ج 8 ص 99؛ جواهر الكلام: ج 9 ص 295.

2) . بحار الأنوار: ج 90 ص 4.

3) . ر. ك: ص 230 ح 217.

هفت حرف، نه بيشتر و نه كمتر. برخى چون قاضى عياض بر آن اند كه عدد هفت در اين جا به معناى مجازى به كار رفته و مراد از آن، كثرت است.(1)به نظر مى رسد حمل «سبعة» بر كثرت، پذيرفتنى نباشد؛ زيرا لازمۀ آن، حمل عدد «سبعه» بر خلاف ظاهر است، در حالى كه دليل روشنى بر آن اقامه نشده است.

اما در بارۀ اين كه مقصود از «سبعة أحرف» چيست، اختلاف شديدى وجود دارد. برخى اين احتمالات را نزديك به چهل احتمال دانسته اند(2)كه به بررسى اهمّ آنها مى پردازيم:(3)

1. تقسيم هفت گانۀ معنايى آيات: هفت حرف مورد نظر در روايات «سبعة أحرف» گونه هاى هفت گانۀ معنايى آيات قرآن است. به اين معنا كه با بررسى محتوايى آيات، نتيجه مى گيريم كه خداوند آنها را هفت گونه قرار داده است. اين نظريه شبيه روايتى از حضرت امير عليه السلام است كه حروف قرآن را هفت گونه مى داند.(4)اين گونه ها عبارت اند از: 1. وعد و وعيد 2. محكم و متشابه 3. حلال و حرام 4. قصص 5.

أمثال 6. امر 7. نهى.(5)

2. جايگزينى فواصل آيات: نزول قرآن بر هفت حرف، به معناى اجازه در جابه جايى ميان فواصل آيات است، چنان كه در روايت پيش گفته از سنن ابى داود به آن تصريح شده است، با اين شرط كه اين جابه جايى به حدّ تناقض نرسد؛ يعنى آيات رحمت به جاى آيات عذاب و به عكس قرار نگيرد:5.

1) . شرح مسلم، نووى: ج 6 ص 99.

2) . تفسير الصافى: ج 1 ص 59. نيز، ر. ك: تفسير شبّر: ص 20؛ الإتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 130.

3) . ر. ك: البيان: ص 178-193؛ تفسير شبّر: ص 19-21؛ تفسير الطبرى: ج 1 ص 24-44؛ تفسير القرطبى: ج 1 ص 41-49؛ البرهان فى علوم القرآن: ج 1 ص 211-227؛ الإتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 129-135.

4) . بحار الأنوار: ج 9 ص 97؛ خاتمة مستدرك الوسائل: ج 1 ص 347.

5) . البيان ص 183؛ تفسير الطبرى: ج 1 ص 35-36؛ تفسير القرطبى: ج 1 ص 46؛ الإتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 135.

... حَتّى بَلَغَ سَبعَةَ أَحرُفٍ‌، ثُمَّ قالَ‌: لَيسَ مِنها إلّاشافٍ كافٍ إن قُلتَ سَميعاً عَليماً عَزيزاً حَكيماً ما لَم تَختِم آيَةَ عَذابٍ بِرَحمَةٍ أو آيَةَ رَحمَةٍ بِعذابٍ‌.(1)

... تا اين كه به هفت حرف رسيد. آن گاه رسول خدا فرمود: اين هفت حرف هر يك شفادهنده و كفايت كننده است، اگر بگويى: سميعاً، عليماً، عزيزاً، حكيماً مادام كه آيۀ عذاب را به رحمت و آيۀ رحمت را به عذاب پايان نبرى.

3.

جايگزينى كلمات متقارب: مقصود از نزول قرآن بر هفت حرف، جواز جايگزينى ميان كلمات متقارب قرآن است؛ به اين معنا كه مى توان يك واژۀ قرآنى را برداشت و واژه اى متقارب و مترادف به جاى آن گذاشت.(2)

4.

انواع هفت گانۀ قرائات: مراد از «احرف سبعه» انواع هفت گانۀ قرائت قرآن است؛ يعنى با بررسى قرائات موجود مى توان آنها را به هفت نوع قرائت تقسيم كرد و روايات مورد بحث با اشاره داشتن به اين انواع، در مقام تجويز آنهاست. اين انواع هفت گانۀ قرائات بدين شرح اند: 1) اختلاف قرائت، باعث تغيير اعراب مى شود، بى آن كه در معنا يا شكل ظاهرى كلمه تغييرى ايجاد كند؛ نظير آيۀ «هُنَّ أَطْهَرُ لَكُمْ‌» با ضمه يا فتحۀ «راء». 2) با اختلاف قرائت، ظاهر كلمه و با تغيير اعراب، معناى آن نيز تغيير كند؛ نظير آيۀ «ربنا بعد بين أسفرنا» كه «باعد» به صيغۀ امر يا ماضى خوانده شود. 3) با اختلاف قرائت، صورت و ظاهر لفظ باقى، اما با تغيير حروف، معناى لفظ تغيير كند؛ نظير واژۀ «نُنْشِزُها» كه به صورت «ننشرها» قرائت شده است. 4) با اختلاف قرائت، ظاهر لفظ تغيير يابد؛ اما در عين حال، معناى آن با تغيير حروف تغيير نكند؛ نظير آيۀ «كَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ‌ ؛ همانند پنبۀ زده شده» كه به صورت «كالصوف المنفوش» قرائت شده است. 5) با اختلاف قرائت، صورت لفظ و معناى آن تغيير كند؛ نظير آيۀ «وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ ؛ و درختان موز كه ميوه هايش خوشه خوشه روى هم چيده شده9.


1) . ر. ك: ج 1 ص 233. نيز، ر. ك: سنن أبى داوود: ج 1 ص 332؛ عمدة القارى: ج 12 ص 259.

2) . عمدة القارى: ج 12 ص 259.

است» كه به صورت «وطلع منضود» قرائت شده است. 6) در پى اختلاف قرائت، فقرات يك آيه جابه جا شود؛ نظير آيۀ «وَ جاءَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ‌ ؛ سكرات مرگ، حقيقت را آورد» كه به صورت «وجاءت سكرة الحق بالموت» قرائت شده است. 7) با اختلاف قرائت، در فقرات آيه فزونى و كاستى رخ دهد؛ نظير آيۀ «تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً‌» كه به صورت «تِسعٌ وَتِسعونَ نَعجَةً أُنثى» قرائت شده است.(1)

5.

كيفيت هاى هفت گانۀ تلاوت قرآن: روايات «سَبعَةُ أحرُفٍ‌» ناظر به كيفيت هاى هفت گانۀ تلاوت قرآن اند؛ به اين معنا كه چگونگى اداى كلمات قرآن را با دسته بندى هفت گانۀ آنها تعيين كرده اند. اين موارد، عبارت اند از: ادغام، فتح، اظهار، تفخيم، ترقيق، إماله و مدّ.(2)مدافعان اين نظريه در دفاع از آن مى گويند كه چون عرب در اداى آنها داراى لغت و لهجه هاى مختلف بود، خداوند از باب تسهيل، همه حالات تكلم به آنها را مجاز اعلام كرد.(3)

6.

گويش هاى هفت گانه: شايع ترين نظريه در بارۀ روايت «سبعة أحرف» حمل آنها بر لهجه ها و گويش هاى مختلف است،(4)چنان كه از ابن عباس نقل كرده اند كه گفت:

« نَزَلَ القُرآنُ عَلى سَبعِ لُغاتٍ‌ ». كسانى كه نزول قرآن بر هفت حرف را به معناى لهجه هاى مختلف عربى دانسته اند، خود در تحليل اين هفت گويش دچار اختلاف شده اند:

الف - برخى گفته اند كه مراد، گويش هاى قبايل مختلف عربى است، بى آن كه هفت لهجه منحصر به قبيله خاص باشد؛ نظير گويش قريش، هُذَيل، هَوازن، يمن.

ب - برخى آن را بر گويش هاى مختلف قبيله مُضر حمل كرده اند كه خود داراى7.


1) . ر. ك: الإتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 129-135؛ شرح اصول الكافى: ج 11 ص 79.

2) . شرح مسلم: ج 6 ص 99؛ عمدة القارى: ج 12 ص 259.

3) . ر. ك: فتح البارى: ج 9 ص 25؛ عمدة القارى: ج 20 ص 30؛ مجمع البحرين: ج 1 ص 490.

4) . ر. ك: عمدة القارى: ج 12 ص 258؛ شرح اصول الكافى: ج 5 ص 317.

هفت قبيله بود به نام هاى: هذيل، كنانة، قيس، ضبة، تَيم الرباب، أسد بن خزيمة و قريش.

ج - برخى بر اين باورند كه مقصود، گويش هاى مختلف در درون قريش است؛ زيرا قرآن به لهجۀ قريش نازل شد، چنان كه آيه «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاّ بِلِسانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ‌ ؛(1)هيچ فرستاده اى را نفرستاديم مگر به زبان قوم خودش تا برايشان روشن كند» بر آن دلالت دارد.(2)

جمع بندى و نتيجه گيرى

در تحليل روايات و آراى پيش گفته مى توان نكات زير را به دست داد:

1. از منظر شيعه، قرآن بر يك حرف نازل شده و اختلافات قرائات، منشأ وحيانى ندارد، چنان كه در روايت زراره از امام باقر عليه السلام و فضيل بن يسار از امام صادق عليه السلام بر آن تأكيد شده است. بنا بر اين، روايات نزول قرآن بر هفت حرف، به دليل مخالف بودن با سخنان اهل بيت، فاقد اعتبارند.(3)افزون بر اين، اختلاف و تناقض ميان اين روايات فراوان است و در بعضى از اين روايات، ميان سؤال و جواب تناسبى نيست،(4)چنان كه برخى از دانشمندان اهل سنّت نيز به موهون بودن اين روايات و اضطراب لفظى و معنوى آنها اذعان كرده اند.(5)

بر اين اساس، مى توان گفت: رواياتى كه نزول قرآن به هفت حرف را تفسير كرده اند بر فرض صدور، در واقع توجيه صحيحى است براى روايات «هفت حرف» تا از رواج نظريه هاى نادرست در اين باره پيشگيرى نمايند.


1) . ابراهيم: آيۀ 4.

2) . ر. ك: الإتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 134-135؛ شرح اصول الكافى: ج 5 ص 317.

3) . البيان: ص 177.

4) . البيان: ص 177.

5) . آلاء الرحمن: ج 1 ص 30.

2.

علامۀ طباطبايى در مواجهه با ديدگاه هاى فراوانى كه در تفسير احاديث «سبعة أحرف» بيان شده، با كمك برخى روايات پيش گفته اين نظر را ترجيح داده است كه «أحرف سبعه» بر اقسام هفت گانۀ معنايى حمل شود. اين اقسام، بر اساس روايتى عبارت اند از: امر، زجر، ترغيب، ترهيب، جدل، قصص و مَثَل، و بر اساس روايت ديگرى عبارت اند از: زجر، امر، حلال، حرام، محكم، متشابه و امثال.(1)به نظر مى رسد اين ديدگاه اگر چه با ظاهر شمارى از روايات سبعة احرف - كه در منابع اهل سنّت، انعكاس يافته و ناظر به چگونگى قرائت قرآن اند - ناسازگارى دارد، ولى بر اساس روايات اهل بيت، داراى محمل مناسبى است، بويژه آن كه روايت شيخ صدوق هم بر تقيه حمل شده است.(2)

3.

با تحليلى كه از نظريۀ پنجم ارايه شده و به معناى تفاوت لهجه دانسته شده، به نظر مى رسد كه تفاوت جوهرى ميان اين نظريه و نظريۀ ششم وجود ندارد. بر اين اساس، دو نظريۀ پنجم و ششم، روايت سبعة احرف را به معناى تفاوت لهجه دانسته اند. با فرض پذيرش صحّت صدور روايات سبعة احرف، نظريۀ ششم را مى توان توجيه قابل قبولى براى اين دست از روايات دانست، البته با اين تفاوت كه نبايد لهجه هاى هفت گانۀ آن را منحصر در لهجه هاى عربِ معاصرِ نزول دانست. به عبارت روشن تر، چنان كه در بررسى علل راهيافت پديدۀ اختلاف قرائات آورديم، به استناد روايات سبعة احرف مى توان ادعا كرد كه با توجه به جهانى بودن قرآن و موضوعيت داشتن قرائت عربى آن، خداوند، انحصار قرائت قرآن را منطبق با قرائت عربِ معاصرِ نزول، برداشته و به جهانيان اجازه داده كه آن را مطابق با لهجه هاى خود تلاوت كنند. پيداست كه لهجه هاى مختلف، هيچ گاه به معناى اختلاف در متن نخواهد بود.5.


1) . الميزان فى تفسير القرآن: ج 3 ص 74-75.

2) . جواهر الكلام: ج 9 ص 295.

4. نظريۀ سوم يعنى جايگزينى فواصل آيات، به دلايل زير مردود است:

الف - به استناد آيۀ حفظ، هر نظريه اى كه مستلزم پذيرش دخل و تصرف در آيات قرآن باشد مردود است.

ب - جابه جايى ميان فواصل آيات، به شدّت در قرآن مورد انكار قرار گرفته است:

«وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللّهِ كَذِباً أَوْ قالَ أُوحِيَ إِلَيَّ وَ لَمْ يُوحَ إِلَيْهِ شَيْ‌ءٌ وَ مَنْ قالَ سَأُنْزِلُ مِثْلَ ما أَنْزَلَ اللّهُ‌.(1)

ستمگرتر از افترا زنندۀ دروغ به خداوند و يا كسى كه گفت به من وحى شده در حالى كه چيزى به او وحى نشده، و كسى كه گفت به همين زودى من هم همانند آنچه خداوند مى فرستد، مى فرستم، كيست‌؟»

به گفتۀ مفسران، اين آيه در بارۀ يكى از كاتبان قرآن به نام عبد اللّه بن سعد بن ابى سرح نازل شده كه به هنگام كتابت فواصل آيات، آنها را جابه جا مى كرد و هنگامى كه پيامبر به او مى فرمود: بنويس « عَليماً حَكيماً » او مى نگاشت « غَفوراً رَحيماً » و بر همين اساس مدعى بود كه مى تواند خود قرآنى نازل كند.(2)

ج - اين احتمال از نظر همۀ صاحب نظران مردود است؛ زيرا مخالف اجماع امّت مبنى بر ممنوع بودن هر گونه تغيير در قرآن است.(3)

د - دقت در فواصل آيات نشان مى دهد كه اين فواصل بسيار دقيق و منطبق با درون مايۀ آيات است كه عموماً نقش اقامۀ برهان بر محتواى آيات را بر عهده دارند.(4)

5. ديدگاه چهارم يعنى جابه جايى ميان كلمات متقارب نيز مردود است؛ زيرا5.

1) . انعام: آيۀ 93.

2) . ر. ك: مجمع البيان: ج 4 ص 111.

3) . شرح مسلم: ج 6 ص 100.

4) . ر. ك: سبل السلام: ج 3 ص 185.

افزون بر آن كه لازمۀ آن پذيرش راهيافت تغيير در متون آيات است - كه به بيان پيش گفته، بطلان آن تأكيد شد -، جواز جابه جايى ميان كلمات متقارب يا مترادف بدان معناست كه برابرى معنايى ميان اين دست از كلمات براى ما امرى مسلّم تلقّى گردد، در حالى كه بسيارى از محقّقان بر اين نكته پاى فشرده اند كه نمى توان معنا و كاركرد معنايى واژه هاى مترادف و متقارب را از هر جهت يكسان دانست. به عبارت ديگر، بررسى معنا و كاركرد مترادفات نشان مى دهد كه هر يك از آنها وظيفۀ انتقال نكات و لطايف خاصى را برعهده دارند كه از واژۀ مترادف ديگر ساخته نيست.(1)

6. نظريۀ پنجم، روايات «سبعة أحرف» را بر انواع قرائت هاى هفت گانه، حمل كرده است. اين نظريه از دو جهت مردود است:

الف - عموم صاحب نظران اين برداشت را خطا دانسته اند؛ زيرا توجيهى براى قرائت هاى هفت گانه نسبت به ساير قرائات وجود ندارد.

ب - چنان كه در تبيين اقسام هفت گانه قرائت آمده، كه همه آنها به نوعى مستلزم پذيرش راهيافت تغيير در قرآن اند، اعم از آن كه اين تغيير ناظر به اعراب باشد يا به تغيير ظاهرى لفظ يا جابه جايى كلمات يا تغيير معنايى آيات. از سويى ديگر، ادلّۀ نفى راهيافت تحريف در قرآن، راهيافت مطلق تغيير در قرآن را نفى مى كند، بويژه در مواردى كه تغيير يا جابجايى مزبور زمينۀ تغيير معنايى آيات را فراهم آورد.(2)4.


1) . ر. ك: الفروق اللغويه: ص 92-93؛ البرهان فى علوم القرآن: ج 4 ص 78؛ تاج العروس: ج 1 ص 21؛ علوم حديث: ش 20 ص 101 (گفتگو با آية اللّه سيّد مرتضى عسكرى).

2) . ر. ك: البيان ص 151-152 و 187-191؛ التمهيد فى علوم القرآن: ج 1 ص 43-82؛ البرهان فى علوم القرآن: ج 1 ص 214.

الفصل الثالث: جمع القرآن

جَمعُ القُرآنِ‌

1/3: كِتابَةُ القُرآنِ في عَصرِ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله

218.

الإمام عليّ عليه السلام: كُنتُ إذا َسَأَلتُهُ [رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله] أجابَني، و إذا سَكَتُّ عَنهُ وفَنِيَت مَسائِلِي ابتَدَأَني، فَما نَزَلَت عَلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله آيَةٌ مِنَ القُرآنِ إلّاأقرَأَنيها وأملاها عَلَيَّ فَكَتَبتُها بِخَطّي، وعَلَّمَني تَأويلَها وتَفسيرَها، وناسِخَها ومَنسوخَها، ومُحكَمَها ومُتَشابِهَها، وخاصَّها وعامَّها.(1)

219.

عنه عليه السلام: كُنتُ أكتُبُ لِرَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله الوَحيَ وَالقَضايا وَالشُّروطَ وَالأَمانَ يَومَ صالَحَ أبا سُفيانَ وسُهَيلَ بنَ عَمرٍو.(2)

220.

الإمام الباقر عليه السلام: كانَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله يُملي عَلى عَلِيٍّ عليه السلام، فَنامَ نَومَةً ونَعَسَ نَعسَةً‌، فَلَمّا رَجَعَ نَظَرَ إلَى الكِتابِ فَمَدَّ يَدَهُ قالَ‌: مَن أملى هذا عَلَيكَ؟ قالَ‌: أنتَ‌، قالَ‌: لا، بَل جَبرَئيلُ‌.(3)4.


1) . الكافي: ج 1 ص 64 ح 1، الخصال: ص 257 ح 131، تحف العقول: ص 196 نحوه وكلّها عن سليم بن قيس، بحار الأنوار: ج 2 ص 230 ح 13؛ شواهد التنزيل: ج 1 ص 48 ح 41 عن سليم بن قيس الهلالي نحوه.

2) . الاحتجاج: ج 1 ص 443 ح 102، بحار الأنوار: ج 33 ص 378 ح 608.

3) . بصائر الدرجات: ص 322 ح 5 عن زرارة، الاختصاص: ص 275 عن حنان بن سدير عن الإمام الصادق عليه السلام نحوه، بحار الأنوار: ج 18 ص 270 ح 34.

فصل سوم: گردآورى قرآن

1/3: نوشتن قرآن در عصر پيامبر

اشاره
218.

امام على عليه السلام: هر گاه از ايشان (پيامبر خدا صلى الله عليه و آله) مى پرسيدم، پاسخم را مى داد، و وقتى پرسش هايم تمام مى شد و ساكت مى شدم، ايشان، خود، شروع [به آموختن مسائل به من] مى كرد. هيچ آيه اى از قرآن بر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نازل نشد، مگر اين كه آن را براى من خواند و املا فرمود و من، آن را با خطّ خود نوشتم، و تأويل و تفسير، و ناسخ و منسوخ، و محكم و متشابه، و خاص و عامّ آن را به من آموخت.

219.

امام على عليه السلام: من كاتب وحى و احكام و قراردادها و امان نامه هاى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بودم و در آن روزى كه با ابو سفيان و سهيل بن عمرو، صلح كرد، صلح نامه را من نوشتم.

220.

امام باقر عليه السلام: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به على عليه السلام املا مى كرد، كه خوابش بُرد و چرتى زد. چون به خودش آمد، به نوشته نگريست و دستش را [به طرف عبارتى از آن] دراز كرد.

فرمود: «اين را چه كسى بر تو املا كرد؟».

على عليه السلام گفت: شما.

فرمود: «نه؛ بلكه جبرئيل [آن را بر تو املا كرده است]».

پژوهشى در بارۀ كاتبان وحى
اشاره

پژوهشى در بارۀ كاتبان وحى(1)

اصطلاح «كاتبان وحى» بر كسانى اطلاق مى شود كه قرآن را پس از نزول، با املاى پيامبر نوشته و به صورت مكتوب در آورده اند. شمار اين كاتبان به دليل كمى افراد با سواد، محدود بوده است.

جهان شمولى و جاودانگى اسلام، ايجاب مى كرد تا قرآن كريم، كه وحى الهى و اساس و ريشۀ قوانين اسلامى و معجزۀ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله است، براى هميشه بدون تحريف حفظ شود. بدين رو، رسول اللّه صلى الله عليه و آله كه خود به تصريح قرآن كريم، امّى(2)(كسى كه خواندن و نوشتن نمى داند(3)يا كسى كه نمى نويسد(4)بود و تا پيش از نزول قرآن نمى خواند و نمى نوشت،(5)به محض نزول آيات الهى،(6)ضمن بهره گيرى از حافظۀ نيرومند تازه مسلمانان عرب، فرمان مى داد برخى از صحابه كه به فنّ نوشتن آشنايى داشتند و مورد اعتماد بودند، آن را بنويسند. اينان در منابع تاريخ و سيره، با عنوان «كاتبان وحى» شناخته مى شوند. كاتبان، آيات را كه رسول خدا بر آنها املا


1) . اين پژوهش، به وسيلۀ فاضل گرامى جناب آقاى سيد محمود سامانى، انجام شده است.

2) . اعراف: آيۀ 157-158.

3) . العقد الفريد: ج 4 ص 151.

4) . لسان العرب: ج 12 ص 34.

5) . عنكبوت: آيۀ 48. بنگريد: أوائل المقالات: ص 224؛ مكاتيب الرسول: ج 1 ص 90.

6) . مجمع البيان: ج 8 ص 3؛ مكاتيب الرسول: ج 1 ص 130.

مى كرد،(1)بر پوست، استخوان هاى پهن شتر يا گاو (مانند كتف و دنده ها)، برگ خرما و يا سنگ هاى پهن سفيد مى نوشتند(2)و نسخه اى از آن را در خانۀ پيامبر صلى الله عليه و آله و نسخه اى را نزد خود نگه مى داشتند.(3)بر اساس گزارشى از زيد بن ثابت، وى پس از فراغت از نوشتن وحى به املاى رسول خدا، نوشتۀ خود را به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله براى آن حضرت مى خوانده است.(4)

شمار كاتبان

پيامبر صلى الله عليه و آله براى اجراىِ امور ديوانى، ادارى و كتابت وحى، كاتبان و منشيانى داشت كه منابع مختلف، در گزارش عدۀ آنان همخوانى ندارند. يعقوبى (بدون تفكيك ميان كاتبان وحى و غير وحى)، آنان را سيزده نفر(5)دانسته و برخى ديگر چهارده،(6)ابن عساكر 24،(7)حلبى 26،(8)و برخى 40،(9)42(10)، 43(11)و بعضى 45 نفر(12)ثبت كرده اند.(13)قرائنى در دست است كه همۀ اين كسان را نمى توان كاتب وحى قلمداد كرد و حتى برخى محققان، كاتبان وحى را تنها شش نفر دانسته است.(14)


1) . تفسير الحبرى: ص 158 و 576؛ شواهد التنزيل: ج 1 ص 48؛ الموسوعة القرآنية: ج 1 ص 352.

2) . الإتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 163-164؛ إمتاع الأسماع: ج 9 ص 334؛ التمهيد فى علوم القرآن: ج 1 ص 288.

3) . پژوهشى در تاريخ قرآن: ص 210؛ تفسير احسن الحديث: ج 1 ص 14.

4) . آيات الاحكام، جرجانى: ج 3 ص 19.

5) . تاريخ اليعقوبى: ج 2 ص 80.

6) . منهاج البراعة: ج 1 ص 207.

7) . تاريخ دمشق: ج 4 ص 323-349.

8) . السيرة الحلبية: ج 3 ص 422.

9) . در آستانۀ قرآن: ص 27.

10) . تاريخ قرآن زنجانى: ص 51، پژوهشى در تاريخ قرآن: ص 202.

11) . در آستانۀ قرآن: ص 27؛ أضواء البيان: ج 9 ص 20.

12) . پژوهشى در تاريخ قرآن: ص 202؛ تاريخ قرآن، محمود راميار: ص 263-264.

13) . در آستانۀ قرآن: ص 27.

14) . بحوث فى تاريخ القرآن و علومه: ص 131.

گويا اختلاف ياد شده، ناشى از خلط ميان كاتبان وحى با ديگر كاتبان پيامبر صلى الله عليه و آله بوده و نويسندگانِ كتاب هاى تاريخ قرآن، نتوانسته اند كاتبان وحى را از ديگر كاتبان بازشناسند. از اين رو، برخى قرآن پژوهان، مجموع دبيران پيامبر را، كه عدۀ ايشان به 51 نفر مى رسيده،(1)در زمرۀ كاتبان وحى بر شمرده اند. نيز در برخى گزارش ها علاوه بر اجمال، نام تمام باسوادان آن عصر در شهرهاى مكه و مدينه به عنوان كاتب ذكر شده است. مسلم است كه پيامبر نويسندگانى داشته، اما همۀ آنها كاتب وحى نبوده اند؛ بلكه عده اى كارهاى دبيرى و دفترى را به عهده داشته و هر يك متولى نوشتن گونه اى از نامه ها بوده اند.(2)

انواع دبيران پيامبر صلى الله عليه و آله

برخى محققان، دبيران رسول اللّه صلى الله عليه و آله را به سه دسته تقسيم كرده اند: 1. نويسندگان وحى، شامل على عليه السلام، ابىّ بن كعب، زيد بن ثابت، عبد اللّه بن سعد بن ابى سرح، عثمان بن عفان، حنظلة بن ربيع 2. نويسندگان عهدنامه ها و نامه ها كه تعداد ايشان به 37 نفر مى رسيده است. 3. نويسندگان زكات و خمس و مصارف آنها كه كسانى مانند زبير، عبد اللّه بن رواحه، معيقب بن ابى فاطمه، حذيفة بن يمان و معاذ بن جبل از آنها بوده اند.(3)

نخجوانى گويد: «رسول را ده كاتب بود، بعضى وحى مى نوشتند و بعضى حساب صدقات و بردگان كه از غزوات آورندى».(4)


1) . سيماى كارگزاران على بن ابى طالب: ج 3 ص 47.

2) . العقد الفريد: ج 4 ص 152-153؛ تاريخ اليعقوبى: ج 2 ص 80.

3) . مكاتيب الرسول: ج 1 ص 123-130؛ تاريخ قرآن، محمود راميار: ص 266.

4) . تجارب السلف: ص 7.

تصحيف برخى نام ها

از ديگر علل تعدد كاتبان، تصحيف اطلاعات مربوط به اشخاص است؛ مثلاً برخى ابوحماد عقبة بن عامر جهنى را از كاتبان رسول خدا دانسته اند و به نامه اى از آن حضرت كه ابن سعد آورده و در انتهاى آن نام عقبه ذكر شده استشهاد كرده اند؛ اما كاتب ياد شده بر اساس نسخ موجود، علاء بن عقبه است.(1)

همچنين، اطلاعات مربوط به ابوالوليد ابان بن سعيد و برادرانش خالد و عمرو، كه از كاتبان وحى قلمداد شده اند، خلط شده است. بر خلاف گزارش هايى كه در آنها از هجرت ابان به حبشه سخن به ميان آمده(2)و او را در زمرۀ كاتبان پيامبر ثبت كرده اند،(3)او از دشمنان پيامبر و در نبرد بدر، با مشركان همراه بود(4)و پس از حديبيه (سال ششم) اسلام آورد؛(5)زيرا هنگامى كه عثمان براى مذاكره با قريش از حديبيه به مكه رفت، ابان او را پناه داد.(6)وى در غزوه خيبر (سال هفتم) شركت داشت و پس از آن از سوى رسول خدا، والى بحرين شد و تا رحلت رسول خدا در آن جا بود.(7)

فضيلت تراشى براى برخى از صحابه

مقارن بعثت، در مكه حدود هفده نفر با فنّ كتابت آشنايى داشتند.(8)ابوعبد اللّه زنجانى(9)عدۀ باسوادان مكّه را فقط چهارده تن، و بلاذرى شمار آنان را در يثرب،


1) . البداية و النهاية: ج 5 ص 370؛ مكاتيب الرسول: ج 1 ص 146.

2) . تاريخ دمشق: ج 6 ص 132؛ الاصابة: ج 1 ص 169.

3) . انساب الاشراف: ج 2 ص 193؛ فتوح البلدان: ج 3 ص 580.

4) . اسد الغابة: ج 1 ص 149؛ الاصابة: ج 1 ص 168.

5) . الاستيعاب: ج 1 ص 62؛ تاريخ دمشق: ج 6 ص 133.

6) . السيرة النبوية: ج 2 ص 315.

7) . الاستيعاب: ج 1 ص 62؛ اسد الغابة: ج 1 ص 575.

8) . فتوح البلدان: ج 3 ص 580.

9) . تاريخ القرآن: ص 51.

يازده نفر دانسته است؛(1)اما آنان به تدريج مسلمان شده بودند و دليل روشنى از كتابت وحى برخى در دست نيست. در مقابل، برخى چون مقداد، با وجود باسواد بودن،(2)در زمرۀ كاتبان وحى، مطرح نشده اند. برخى از محققان، كاتب بودنِ شمار بسيارى از اينان را تكذيب و رد كرده اند.(3)گويا پس از رحلت رسول خدا، رقابت هاى قبيله اى و بعدها تعصّب مذهبى در فضيلت تراشى براى برخى صحابه، نقش سترگى داشته و با توجه به اهميت و امتياز و افتخار كتابت قرآن، نام افرادى به اين عنوان در منابع، ثبت شده است.(4)براى نمونه، سعيد بن عاص بن سعيد، در سال سوم هجرت، متولد شد و براى عثمان در دوران خلافتش دبيرى مى كرد و جزو چهار نفرى بود كه براى استنساخ قرآن تعيين شدند.(5)شايد اين موجب شده است كه او را از كتّاب وحى به شمار آورند؛ در حالى كه او هنگام رحلت رسول خدا كمتر از نه سال داشت.(6)نيز ابوعبيدۀ جرّاح، در گردآورى قرآن در زمان خليفۀ اول نقش داشته و از اين رو به عنوان كاتب وحى شناخته شده است.(7)نتيجه آن كه برخى را به سهو يا عمد كاتب پيامبر دانسته اند و از اين رو، بايد به ديدۀ ترديد به اين نسبت نگريست.

كتابت وحى در مكه

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله سيزده سال در مكّه به دعوت اسلام مشغول بودند و در اين مدت،


1) . فتوح البلدان: ص 455.

2) . فتوح البلدان: ج 3 ص 581.

3) . تاريخ تحقيقى اسلام: ج 1 ص 70.

4) . مكاتيب الرسول: ج 1 ص 115؛ تاريخ قرآن، محمود راميار: ص 263

5) . الإصابة: ج 1 ص 171.

6) . إمتاع الأسماع: ج 6 ص 339.

7) . سير أعلام النبلاء: ج 1 ص 8.

جمعاً 82(1)يا 86 سوره از قرآن در اين شهر نازل شد و بقيۀ آن، حدود 1600 آيه از 6236 آيۀ قرآن، مدنى است. با اين حال، در بارۀ كتابت قرآن در مكه اطلاعات بسيار اندكى در منابع منعكس شده است. كاتبان وحى در اين شهر را على عليه السلام، ابوبكر، عمر، عثمان، ارقم بن ابى ارقم مخزومى، جهم بن قيس، حاطب بن ابى بلتعه، حاطب بن عمرو، خالد بن سعيد بن عاص، زبير بن عوام، سالم مولى ابى حذيفه، سعد بن ابى وقاص، شرحبيل بن حسنه (م 18 ق)، طلحة بن عبيد اللّه، عامر بن فهيره، عبد اللّه بن جحش اسدى (م 3 ق)، عبد اللّه بن سعد بن ابى سرح، علاء بن حضرمى، مصعب بن عمير و معيقب بن ابى فاطمۀ سدوسى دانسته اند. اين در حالى است كه ميان اين كسان، برخى طبق گزارش هايى، در عصر مكّى، باسواد نبوده اند.(2)گفته اند نامه اى كه ابوبكر به دستور رسول خدا صلى الله عليه و آله در ماجراى هجرت، به سراقة بن مالك مدلجى نوشت،(3)نه به خطّ او، بلكه به خطّ عامر بن فهيره، غلام ابوبكر بوده است.(4)برخى محققان در كاتب بودن عمر نيز ترديد كرده اند و با شواهد و قرائنى ثابت كرده اند كه او آن هنگام، خواندن و نوشتن نمى دانسته است.(5)نيز اين افراد همگى در يك زمان مسلمان نشدند و مدت و مقدار كتابت آنان نيز در منابع ذكر نشده است.

ترديد ديگر آن كه در بارۀ نگهدارى نسخه ها و چگونگى حمل آن به يثرب نيز گزارشى در دست نيست. به نظر مى رسد در دورۀ مكّى، نحوۀ صيانت از قرآن، بيشتر حفظ آن توسط صحابه بوده است؛ هرچند رواياتى وجود دارد حاكى از وجود صحيفه هايى كه آياتى از قرآن در آنها نوشته شده بود؛ مانند صحيفه اى كه خواهر عُمر و شوهرش در دست داشتند و در آن سورۀ طه نوشته شده بود و عُمر آن را ديد3.


1) . تاريخ اليعقوبى: ج 2 ص 33.

2) . العقد الفريد: ج 4 ص 212.

3) . البداية و النهاية: ج 5 ص 370؛ مكاتيب الرسول: ج 1 ص 146.

4) . البداية والنهاية: ج 5 ص 370.

5) . الصحيح من سيرة النبى الأعظم: ج 3 ص 180. نيز، ر. ك: المصنف، عبدالرزاق: ج 5 ص 32؛ عيون الأخبار، ابن قتيبه: ج 1 ص 43.

و در پى شنيدنِ همان آيات مكتوب مسلمان شد.(1)

برخى نخستين كاتب وحى در مكه را ابن ابى سرح دانسته اند(2)و اين در حالى است كه او سال ها پس ازهجرت پيامبر به مدينه و طبق گزارشى، پيش از فتح مكه (سال هشتم) مسلمان شد.(3)او در مدت كتابت خود، گاه از واژه هاى جايگزين استفاده مى كرد.(4)گويند بخشى از آيه 93 انعام در نكوهش اوست(5)و سپس مرتد گرديد و در فتح مكه از كسانى بود كه رسول خدا فرمان قتل آنان را صادر كرد كه با وساطت برادر رضاعى اش عثمان، از مرگ نجات يافت.(6)معيقب بن ابى فاطمۀ دوسى نيز سياهۀ غنايم پيامبر صلى الله عليه و آله را مى نوشت.(7)در بارۀ حنظلة بن ربيع، معروف به حنظلۀ كاتب،(8)گفته اند كه هر وقت كاتبى نبود، او را فرا مى خواندند.(9)به نقلى او فقط يك بار در حضور رسول خدا به نوشتن پرداخت و بدين سبب اين شهرت را پيدا كرد.(10)به هرحال بيشترِ كتابتى كه از او بازگفته اند، مربوط به نامه هايى است كه پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله و در زمان خلفا نوشته است.(11)

كتابت وحى در مدينه

با هجرت رسول خدا صلى الله عليه و آله به يثرب، بر شمار كاتبان وحى افزوده شد و برخى انصار


1) . انساب الاشراف: ج 10 ص 286.

2) . الاستيعاب: ج 1 ص 68؛ أضواء على السنة المحمديه: ص 246.

3) . اسد الغابة: ج 1 ص 617.

4) . المغازى: ج 1 ص 74؛ تاريخ اليعقوبى: ج 2 ص 59؛ الاستيعاب: ج 1 ص 68.

5) . أسباب النزول، واحدى: ص 148؛ التبيان فى تفسير القرآن: ج 4 ص 202؛ الدرّ المنثور: ج 3 ص 30.

6) . الطبقات الكبرى: ج 2 ص 141؛ المغازى: ج 2 ص 855؛ الاستيعاب: ج 1 ص 23.

7) . العقد الفريد: ج 4 ص 151.

8) . الاستيعاب: ج 1 ص 379.

9) . التنبيه و الاشراف: ص 246.

10) . فتوح البلدان: ج 3 ص 582.

11) . مكاتيب الرسول: ج 1 ص 138.

نيز در زمرۀ كاتبان قرار گرفتند. البته كسانى از قريش نيز كه در سال هاى پس از هجرت به مدينه مهاجرت كرده و يا پس از فتح مكه به آن شهر آمدند، به عنوان كاتب معرفى شده اند.

ابو المنذر ابى بن كعب (م 35 ق)، كه در جاهليت نوشتن مى دانست،(1)نخستين مدنى است كه در خدمت كتابت قرآن قرار گرفت.(2)به او «سيد القراء» لقب داده بودند.(3)از وى رواياتى در بارۀ ثواب تلاوت برخى سوره هاى قرآن نقل شده است.(4)

ابن سعد او را آگاه ترين فرد بر قرائت قرآن دانسته(5)و آورده است كه او از كسانى است كه در عصر رسول خدا به جمع آورى قرآن پرداختند.(6)در برخى منابع، توصيه شده است قرآن را از چهار نفر از جمله ابىّ بن كعب، فرا بگيرند.(7)به نقل امام صادق عليه السلام، اهل بيت، قرآن را بر اساس قرائت ابىّ تلاوت مى كنند.(8)گويند: پيامبر قرآن را به طور كامل بر ابىّ املا كرد و از اين رو در دوران يكسان كردن مصاحف در عهد عثمان، سرپرستى گروه به او واگذار شد و در موارد اختلافى با نظر او مشكل حل مى گرديد.(9)پس از ابىّ بن كعب،(10)زيد بن ثابت، كه كتابت را از اسيران بدر آموخته بود، به جمع كاتبان پيوست.(11)وى هنگام هجرت رسول اللّه يازده سال بيشتر2.


1) . الطبقات الكبرى: ج 3 ص 498.

2) . تاريخ دمشق: ج 4 ص 324.

3) . الإصابة: ج 1 ص 181؛ تاريخ دمشق: ج 7 ص 308؛ سير أعلام النبلاء: ج 1 ص 390.

4) . مجمع البيان: ج 3 ص 5.

5) . الطبقات الكبرى: ج 3 ص 500.

6) . الطبقات الكبرى: ج 2 ص 355؛ الفهرست: ص 30.

7) . سير أعلام النبلاء: ج 1 ص 391.

8) . الكافى: ج 2 ص 634.

9) . المصاحف، سجستانى: ص 30؛ التمهيد فى علوم القرآن: ج 1 ص 348.

10) . تاريخ دمشق: ج 4 ص 324.

11) . الطبقات الكبرى: ج 2 ص 22.

نداشت.(1)همسايگى وى با پيامبر باعث شده بود تا او در غياب ابىّ به كتابت پردازد.(2)

البته كار او بيشتر نامه نگارى بود تا كتابت وحى.(3)زيد، به تدريج در دورۀ خلفا حتى از ابىّ بن كعب نيز شهرت بيشترى پيدا كرد؛ زيرا ابىّ بن كعب با ابوبكر بيعت نكرد،(4)اما زيد از مقربان دستگاه خلافت بود.(5)

از ديگر كسانى كه به عنوان كاتب وحى از آنها نام برده شده مى توان به عبد اللّه بن رواحه (م 8 ق)، ثابت بن قيس (م 12 ق)، حنظله بن ربيع اسدى، حذيفة بن يمان، علاء بن عقبه، محمد بن سلمه، عبد اللّه بن زيد، جهيم بن صلت، حنظلة بن عامر، عبد اللّه بن عبد اللّه بن ابىّ‌، ابوزيد بن قيس بن السكن، عقبة بن عامر، معاذ بن جبل، مغيرة بن شعبه، ابان بن سعيد بن عاص، معاويه، خالد بن وليد، عمرو بن عاص، عبد اللّه بن ارقم، حويطب بن عبد العزى و ابوايوب انصارى اشاره كرد.(6)گويند ابوايوب، كاتبِ نامه اى به تيره بنى عذره بود و از كاتب وحى بودن وى به صراحت ياد نشده است.

برخى گفته اند كاتبان عمده و ملازم ترين افراد با پيامبر صلى الله عليه و آله در مدينه، امام على عليه السلام، زيد بن ثابت(7)، ابَىّ بن كعب و عثمان بوده اند كه در اين صورت، اينان را بايد كاتبان رسمى وحى قلمداد كرد و بقيه در مرتبۀ دوم قرار داشتند و تنها در غياب ايشان عهده دار كتابت مى شدند.(8)امام على عليه السلام نخستين فردى است كه از آغاز وحى تا پايان آن را نوشته است. ابن نديم از على عليه السلام به عنوان اوّلين «جَمّاع القرآن (گردآوردندۀ4.


1) . الاستيعاب: ج 2 ص 537.

2) . الاستيعاب: ج 2 ص 538.

3) . الاستيعاب: ج 2 ص 865.

4) . تاريخ اليعقوبى: ج 2 ص 124-154.

5) . الصحيح من السيرة النبى الأعظم: ج 5 ص 210؛ تاريخ اليعقوبى: ج 2 ص 154.

6) . سبل الهدى: ج 11 ص 381 و ج 1 ص 58.

7) . إمتاع الاسماع: ج 9 ص 334.

8) . إمتاع الاسماع: ج 9 ص 334.

قرآن)» ياد مى كند.(1)هر گاه وحى نازل مى شد و على عليه السلام حضور نداشت، پيامبر صلى الله عليه و آله وحىِ نازل شده را جداگانه براى على عليه السلام املا مى كرد تا بنويسد.(2)به نقل على عليه السلام، پس از كتابت آيات نازل شده، پيامبر خدا تفسير، تأويل، ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه آن را نيز به او تعليم مى داد.(3)

ابن ابى الحديد به صراحت، كاتبان وحى را على عليه السلام، زيد بن ارقم و حنظله بن ربيع دانسته و گفته است: معاويه (پس از مسلمان شدن در سال هشتم هجرت)، نامه هاى پيامبر را به سران و نوشته هاى مورد نياز مردم و همچنين فهرست اموال و صدقات را مى نوشته است.(4)

بر اساس نوشتۀ يكى از قرآن پژوهان، از نويسندگان پيامبر، دو نفر بيش از ديگران از ملازمت محضر پيامبر صلى الله عليه و آله برخوردار، و وظيفۀ نوشتن قرآن را بر عهده داشتند كه آن دو على بن ابى طالب عليه السلام و زيد بن ثابت بودند.(5)جرجى زيدان نيز گويد: در عهد رسول خدا از همه بيشتر على بن ابى طالب، عبد اللّه بن مسعود، ابوالدرداء، معاذ بن جبل، زيد بن ثابت و ابىّ بن كعب به تدوين قرآن عنايت داشتند.(6)

به تصريح ابن عبد ربّه، على عليه السلام و عثمان كاتبان وحى بودند و در صورت حاضر نبودن ايشان، ابىّ بن كعب به كتابت مى پرداخت.(7)از امام على عليه السلام روايات بسيارى در بارۀ كتابت وحى و اشراف آن حضرت بر اين كتاب مقدس، نقل شده است(8)و4.


1) . الفهرست: ص 30.

2) . مكاتيب الرسول: ج 1 ص 123؛ تفسير الحبرى: ص 158 و 576؛ شواهد التنزيل: ج 1 ص 48.

3) . تفسير العيّاشى: ج 1 ص 253؛ كمال الدين: ص 284-285.

4) . شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحديد: ج 1 ص 338.

5) . تاريخ قرآن، حجتى: ص 203-204.

6) . تاريخ آداب اللغة العربيّة: ج 1 ص 225.

7) . العقد الفريد: ج 4 ص 152.

8) . مكاتيب الرسول: ج 1 ص 123-124.

اين در حالى است كه برخى نام معاويه را به عنوان كاتب وحى نوشته و حتى به جاى على عليه السلام، نام معاويه را ذكر كرده اند؛ با اين حال، معاويه تنها چند ماه برخى نامه هاى رسول اللّه را مى نوشته و حتى به سبب تعلل در نگارش، پيامبر با عبارت « لا أَشبَعَ اللّهُ بَطنَه » او را نفرين كرد.(1)امام على عليه السلام در دوران خلافتش در جواب نامۀ معاويه، كه خود را كاتب وحى قلمداد كرده بود، به اين ادعاى او پاسخ داده است.(2)به نظر مى رسد معاويه در دوران امارتش در شام، خود را كاتب وحى مى خوانده است. بنا بر قولى، از جملۀ شرطها يا خواهش هاى ابوسفيان از پيامبر، نويسندگى معاويه براى آن حضرت بوده است.(3)ابو رَيّه، به صراحت، كاتب وحى بودن معاويه را رد كرده و محال دانسته و به دسيسه هاى بنى اميه اشاره كرده است.(4)خالد بن وليد و عمرو بن عاص نيز كه برخى آن دو را در شمار كاتبان وحى آورده اند، در سال هفتم هجرت، شش ماه پيش از فتح مكّه(5)يا پس از حديبيه و قبل از خيبر، اسلام آوردند.(6)

حصين بن نمير و مغيرة بن شعبه - كه در سال ششم اسلام آورد و گهگاهى كتابت مى كرد -،(7)طبق گزارشى تنها در امور شخصى، نويسندۀ پيامبر صلى الله عليه و آله بودند و معاملات و قرض هاى پيامبر صلى الله عليه و آله را مى نوشتند و در غياب معاويه و خالد، عهده دار كتابت مى شدند.(8)2.


1) . أنساب الاشراف: ج 1 ص 532؛ تاريخ الطبرى: ج 8 ص 181؛ إمتاع الأسماع: ج 10 ص 185.

2) . أنساب الاشراف: ج 5 ص 111؛ الفتوح: ص 478-479.

3) . تاريخ دمشق: ج 23 ص 456.

4) . شيخ المضيره: ص 205.

5) . المغازى: ج 2 ص 661؛ اسد الغابة: ج 2 ص 93؛ الإصابة: ج 2 ص 215.

6) . تاريخ خليفه: ص 52.

7) . الكامل فى التاريخ: ج 2 ص 230.

8) . العقد الفريد: ج 4 ص 152.

2/3: وَصِيَّةُ النَّبِيِّصص لِعَلِيٍّ‌عع في تَأليفِ القُرآنِ‌

221.

الإمام عليّ عليه السلام: إنَّ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله قالَ لي وأوصاني: أن إذا وارَيتُهُ في حُفرَتِهِ‌، لا أخرُجَ مِن بَيتي حَتّى اؤَلِّفَ كِتابَ اللّهِ‌، فَإِنَّهُ في جَرائِدِ النَّخلِ وفي أكتافِ الإِبِلِ‌.(1)

222.

عنه عليه السلام: إنَّ رَسولَ اللّهِ قالَ لي: «سَيَفتَتِنُ فيكَ طَوائِفُ مِن امَّتي فَيَقولونَ‌: إنَّ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله لَم يُخَلِّف شَيئاً، فَبِماذا أوصى عَلِيّاً؟ أوَ لَيسَ كِتابُ رَبّي أفضَلَ الأَشياءِ بَعدَ اللّهِ عز و جل‌؟! وَالَّذي بَعَثَني بِالحَقِّ لَئِن لَم تَجمَعهُ بِإِتقانٍ لَم يُجمَع أبَداً»، فَخَصَّنِيَ اللّهُ عزّوجلّ بِذلِكَ مِن دونِ الصَّحابَةِ‌.(2)

223.

الإمام الصادق عليه السلام: إنَّ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله قالَ لِعَلِيٍّ عليه السلام: «يا عَلِيُّ‌، القُرآنُ خَلفَ فِراشي فِي الصُّحُفِ وَالحَريرِ وَالقَراطيسِ‌، فَخُذوهُ وَاجمَعوهُ ولا تُضَيِّعوهُ كَما ضَيَّعَتِ اليَهودُ التَّوراةَ‌،» فَانطَلَقَ عَلِيٌّ عليه السلام فَجَمَعَهُ في ثَوبٍ أصفَرَ، ثُمَّ خَتَمَ عَلَيهِ في بَيتِهِ‌، وقالَ‌: لا أرتَدي حَتّى أجمَعَهُ‌، فَإِنَّهُ كانَ الرَّجُلُ لَيَأتيهِ فَيَخرُجُ إلَيهِ بِغَيرِ رِداءٍ حَتّى جَمَعَهُ‌.(3)

224.

المناقب لابن شهر آشوب عن عليّ بن رباح: إنَّ النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله أمَرَ عَلِيّاً عليه السلام بِتَأليفِ القُرآنِ‌، فَأَ لَّفَهُ وكَتَبَهُ‌.(4)

225.

المناقب لابن شهر آشوب عن أبي رافع: إنَّ النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله قالَ في مَرَضِهِ الَّذي تُوُفِّيَ فيهِ‌4.


1) . تفسير العيّاشي: ج 2 ص 66 ح 76، الاختصاص: ص 186 نحوه وكلاهما عن عمرو بن أبي المقدام عن أبيه عن جدّه، بحار الأنوار: ج 28 ص 227 ح 14.

2) . الخصال: ص 579 ح 1 عن مكحول، بحار الأنوار: ج 31 ص 444 ح 2.

3) . تفسير القمّي: ج 2 ص 451 عن أبي بكر الحضرمي، مجمع البحرين: ج 1 ص 314 وليس فيه ذيله، بحار الأنوار: ج 92 ص 48 ح 7.

4) . المناقب لابن شهر آشوب: ج 2 ص 41 نقلاً عن أبي العلاء العطّار والموفّق خطيب خوارزم، الإيضاح: ص 222 وفيه «عهد» بدل «أمر»، بحار الأنوار: ج 40 ص 155 ح 54.

2/3: وصيّت پيامبر (ص) به على (ع) در بارۀ گردآورى قرآن

221.

امام على عليه السلام: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به من سفارش كرد و فرمود كه چون او را به خاك سپردم، از خانه ام بيرون نروم تا اين كه كتاب خدا را گرد آورم؛ چرا كه آن، در برگ هاى درخت خرما و استخوان هاى شانۀ شتر، نوشته شده بود.

222.

امام على عليه السلام: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به من فرمود: «به زودى، گروه هايى از امّتم در بارۀ تو به كج راهه مى روند و مى گويند: "پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كه چيزى بر جاى ننهاد. پس على را در چه چيز، وصى قرار داد؟". آيا كتاب پروردگارم، برترين چيزها بعد از خداوند عز و جل نيست [كه آن را از جانب خود، بر جا مى گذارم]؟! سوگند به آن كه مرا به حق فرستاد، اگر آن را به درستى گردآورى نكنى، ديگر هرگز گردآورى نخواهد شد».

بنا بر اين، خداوند عز و جل، اين كار را تنها به من اختصاص داد، نه هيچ صحابىِ ديگرى.

223. امام صادق عليه السلام: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود: «اى على! قرآن، در صحيفه ها و پارچه هاى حرير و كاغذهايى [نوشته شده] است و در پشت بسترم، قرار دارد. آن را برداريد و جمع آورى كنيد و آن را از بين نبريد، چنان كه يهود، تورات را از بين بردند».

پس على عليه السلام رفت و آنها را در پارچه اى زردرنگ گذاشت. سپس آن را ممهور كرد و در خانه اش گذاشت و فرمود: «ردا بر تن نمى كنم [و از خانه، خارج نمى شوم] تا اين كه قرآن را جمع آورى كنم». از اين رو گاه كسى [براى ديدن] نزد ايشان مى آمد و ايشان بدون ردا، به سويش بيرون مى آمد، تا آن كه قرآن را گرد آورد.

224.

المناقب، ابن شهرآشوب - به نقل از على بن رباح -: پيامبر صلى الله عليه و آله، على عليه السلام را مأمور گردآورى قرآن كرد، و ايشان آن را گرد آورد و نگاشت.

225.

المناقب، ابن شهرآشوب - به نقل از ابو رافع -: پيامبر صلى الله عليه و آله در آن بيمارى اش كه به

لِعَلِيٍّ عليه السلام: «يا عَلِيُّ هذا كِتابُ اللّهِ خُذهُ إلَيكَ‌»، فَجَمَعَهُ عَلِيٌّ عليه السلام في ثَوبٍ فَمَضى إلى مَنزِلِهِ‌، فَلَمّا قُبِضَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله جَلَسَ عَلِيٌّ عليه السلام فَأَلَّفَهُ كَما أنزَلَهُ اللّهُ‌، وكانَ بِهِ عالِماً.(1)

3/3: تَأليفُ عَليٍّ‌عع لِلقُرآنِ بِأَمرِ النَّبِيِّصص

226.

الإمام عليّ عليه السلام: لَمّا قُبِضَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله أقسَمتُ - أو حَلَفتُ - ألّا أضَعَ رِدائي عَلى ظَهري(2)حَتّى أجمَعَ ما بَينَ اللَّوحَينِ‌، فَما وَضَعتُ رِدائي عَلى ظَهري(3)حَتّى جَمَعتُ القُرآنَ‌.(4)

227.

شواهد التنزيل عن عبد خير: إنَّهُ [عَلِيّاً] رَأى مِنَ النّاسِ طِيَرَةً‌(5)عِندَ وَفاةِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَأَقسَمَ ألّا يَضَعَ عَلى ظَهرِهِ رِداءً حَتّى يَجمَعَ القُرآنَ‌؛ فَجَلَسَ في بَيتِهِ حَتّى جَمَعَ القُرآنَ‌، فَهُوَ أوَّلُ مُصحَفٍ جُمِعَ فيهِ القُرآنُ‌، جَمَعَهُ مِن قَلبِهِ‌، وكانَ عِندَ آلِ جَعفَرٍ(6).(7)

228.

الإمام الباقر عليه السلام: لَم يَضَع عَلِيٌّ عليه السلام رِداءَهُ عَلى ظَهرِهِ حَتّى جَمَعَ القُرآنَ‌، فَلَم يَزِد فيهِ الشَّيطانُ شَيئاً ولَم يَنقُص مِنهُ شَيئاً.(8)3.


1) . المناقب لابن شهر آشوب: ج 2 ص 41، بحار الأنوار: ج 40 ص 155 ح 54.

2)

3) 2 و. في المصدر «عن ظهري» في كلا الموضعين ولكن الظاهر «على ظهري» كما في بعض النقول وكذا في الروايات الاُخرى.

4) . حلية الأولياء: ج 1 ص 67، سير أعلام النبلاء: ج 14 ص 22، المناقب للخوارزمي: ص 94 ح 93 كلّها عن عبد خير، كنز العمّال: ج 13 ص 151 ح 36473؛ كشف اليقين: ص 75 ح 60، المناقب لابن شهر آشوب: ج 2 ص 41 عن عبد خير، بحار الأنوار: ج 40 ص 155 ح 54.

5) . الطِّيَرة: التشاؤم بالشيء (مجمع البحرين: ج 2 ص 1131 «طير»).

6) . القرآن الذي كتبه الإمام عليه السلام - بإملاء النبيّ الكريم صلى الله عليه و آله - هو من مواريث الإمامة، فورّثه الأئمّة المعصومين من أولاده عليهم السلام؛ فإذا كان هناك قرآن كتبه الإمام عليه السلام عن ظهر قلبه ثمّ ورّثه آل جعفر، فلابدّ وأن يكون نسخة اخرى منه؛ واللّه العالم.

7) . شواهد التنزيل: ج 1 ص 36 ح 23، الفهرست لابن النديم: ص 44 نحوه.

8) . تفسير فرات: ص 399 ح 530 عن عبدالرحمن بن كثير، بحار الأنوار: ج 23 ص 249 ح 23.

رحلت ايشان انجاميد، به على عليه السلام فرمود: «اى على! اين، كتاب خداست. آن را با خود داشته باش».

پس على عليه السلام قرآن را در پارچه اى گذاشت و به [درون] خانه اش رفت. چون پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفت، على عليه السلام [در خانه اش] نشست و آن را به همان ترتيبى كه خدا نازل كرده بود و از آن اطّلاع داشت، تنظيم كرد.

3/3: گردآورى قرآن توسّط على (ع) به فرمان پيامبر (ص)

226.

امام على عليه السلام: چون پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از دنيا رفت، سوگند خوردم (/عهد بستم) كه ردايم را از دوشم بر ندارم تا اين كه آنچه را ميان دو لوح است، گرد آورم. بنا بر اين، ردايم را بر دوشم ننهادم(1)تا اين كه قرآن را جمع آورى كردم.

227.

شواهد التنزيل - به نقل از عبدِ خير -: هنگام درگذشت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، على عليه السلام از مردم، فال بد زدن ديد.(2)از اين رو، سوگند ياد كرد كه ردايش را نپوشد تا آن كه قرآن را جمع آورى كند. پس در خانه اش نشست و قرآن را جمع كرد و آن، نخستين مُصحَفى بود كه قرآن در آن، جمع آورى شد. ايشان، آن را از بر نوشت و اين قرآن، نزد خاندان جعفر بود.

228.

امام باقر عليه السلام: على عليه السلام ردايش را نپوشيد [و از خانه، خارج نشد]، تا آن كه قرآن را جمع آورى كرد. بنا بر اين، شيطان، نه كمترين چيزى به آن افزود، نه چيزى از آن كاست.


1) . در مصدر، «عن ظهرى» آمده است، ولى ظاهراً «على ظهرى» صحيح است، چنان كه در برخى نقل ها و ديگر روايات آمده است.

2) . يعنى مردم، رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله را به فال بد گرفتند، يا: در مردم، تشويش و نگرانى و يأس ديد.

229.

عنه عليه السلام: ما أحَدٌ مِن هذِهِ الاُمَّةِ جَمَعَ القُرآنَ إلّاوَصِيُّ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله.(1)

230.

عنه عليه السلام: إنَّ أميرَ المُؤمِنينَ عليه السلام خَطَبَ النّاسَ بِالمَدينَةِ بَعدَ سَبعَةِ أيّامٍ مِن وَفاةِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، وذلِكَ حينَ فَرَغَ مِن جَمعِ القُرآنِ وتَأليفِهِ فَقالَ‌: الحَمدُ للّهِِ الَّذي مَنَعَ الأَوهامَ أن تَنالَ إلّاوُجودَهُ‌....(2)

231.

الأوائل عن الحسين بن زيد عن الإمام الصادق عليه السلام عن أبيه عن جدّه عليهم السلام: لَمّا قُبِضَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله تَشاغَلَ عَلِيٌّ عليه السلام بِدَفنِهِ‌، فَبايَعَ النّاسُ أبا بَكرٍ، فَجَلَسَ عَلِيٌّ عليه السلام يجمع القُرآنَ‌، وكَتَبَهُ فِي الخزفِ وأكتافِ الإِبِلِ وفِي الرَّقِّ‌(3)....(4)

232.

الإتقان في علوم القرآن عن محمّد بن سيرين عن عكرمة: لَمّا كانَ بَعدَ بَيعَةِ أبي بَكرٍ قَعَدَ عَلِيُّ بنُ أبي طالِبٍ في بَيتِهِ‌، فَقيلَ لِأبي بَكرٍ: قَد كَرِهَ بَيعَتَكَ‌! فَأَرسَلَ إلَيهِ‌....

قالَ‌: رَأَيتُ كِتابَ اللّهِ يُزادُ فيهِ‌، فَحَدَّثتُ نَفسي ألّا ألبَسَ رِدائي إلّالِصَلاةٍ حَتّى أجمَعَهُ‌....

وأخرَجَهُ ابنُ أشتَهَ فِي المَصاحِفِ مِن وَجهٍ آخَرَ عَنِ ابنِ سيرينَ‌، وفيهِ‌: أنَّهُ كَتَبَ في مُصحَفِهِ النّاسِخَ وَالمَنسوخَ‌، وأنَّ ابنَ سيرينَ قالَ‌: فَطَلَبتُ ذلِكَ الكِتابَ وكَتَبتُ فيهِ‌4.


1) . تفسير القمّي: ج 2 ص 451، بصائر الدرجات: ص 194 ح 5 نحوه وكلاهما عن أبي حمزة الثمالي، بحار الأنوار: ج 92 ص 48 ح 5.

2) . الكافي: ج 8 ص 18 ح 4 عن جابربن يزيد، التوحيد: ص 73 ح 27، الأمالي للصدوق: ص 398 ح 515 كلاهما عن جابر بن يزيد الجعفي عن الإمام الباقر عن أبيه عن جدّه عن الإمام عليّ عليهم السلام نحوه، بحار الأنوار: ج 4 ص 221 ح 1.

3) . الرَّقُّ‌: الجِلد الرقيق الّذي يكتب به (مجمع البحرين: ج 2 ص 724 «رقق»).

4) . الأوائل لأبي هلال العسكري: ص 99 وراجع: تفسير العيّاشي: ج 2 ص 66 ح 76 وبحار الأنوار: ج 28 ص 227 ح 14.

229.

امام باقر عليه السلام: هيچ كس از اين امّت، قرآن را جمع آورى نكرده، مگر وصىّ محمّد صلى الله عليه و آله.

230.

امام باقر عليه السلام: امير مؤمنان، هفت روز پس از رحلت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و بعد از آن كه از جمع آورى و تنظيم قرآن، فراغت يافته بود، در مدينه براى مردم، سخنرانى كرد و فرمود: «سپاس، خدايى را كه انديشه ها را از رسيدن به هستى اش، باز داشت...».

231.

الأوائل - به نقل از حسين بن زيد، از امام صادق، از پدرش امام باقر، از جدّش امام زين العابدين عليهم السلام -: چون پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در گذشت، على عليه السلام به دفن ايشان پرداخت و [در اين فاصله] مردم با ابو بكر، بيعت كردند. سپس على عليه السلام براى جمع آورى قرآن در خانه اش نشست و آن را در سفال و استخوان شانۀ شتر و پوست، نوشت.

232.

الإتقان فى علوم القرآن: محمّد بن سيرين، از عكرمه نقل مى كند كه: بعد از بيعت [مردم] با ابو بكر، على بن ابى طالب عليه السلام، در خانه اش نشست. به ابو بكر گفتند: او از بيعت شدن با تو، ناراحت است!

ابو بكر، در پى على عليه السلام فرستاد....

على عليه السلام فرمود: «ديدم كه بر كتاب خدا، افزوده مى شود. با خود گفتم: جز براى نماز، ردا بر تن نمى كنم [و از خانه، بيرون نمى روم] تا آن گاه كه كتاب خدا را جمع آورى كنم...».

ابن اشته نيز اين روايت را در المصاحف، از طريقى ديگر، از ابن سيرين آورده كه در آن، آمده است: وى (على عليه السلام)، آيات ناسخ و منسوخ را هم در مُصحفِ خود نوشت.

ابن سيرين مى گويد: من خواهان اين كتاب شدم و براى به دست آوردن آن، به

إلَى المَدينَةِ فَلَم أقدِر عَلَيهِ‌(1).

233. شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد: اتَّفَقَ الكُلُّ عَلى أنَّهُ [الإِمامَ عَلِيّاً عليه السلام] كانَ يَحفَظُ القُرآنَ عَلى عَهدِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، ولَم يَكُن غَيرُهُ يَحفَظُهُ‌، ثُمَّ هُوَ أوَّلُ مَن جَمَعَهُ‌.

نَقَلوا كُلُّهُم أنَّهُ تَأَخَّرَ عَن بَيعَةِ أبي بَكرٍ، فَأَهلُ الحَديثِ لايَقولونَ ما تَقولُهُ الشّيعَةُ مِن أنَّهُ تَأَخَّرَ مُخالَفَةً لِلبَيعَةِ‌؛ بَل يَقولونَ‌: تَشاغَلَ بِجَمعِ القُرآنِ‌؛ فَهذا يَدُلُّ عَلى أنَّهُ أوّلُ مَن جَمَعَ القُرآنَ‌؛ لِأَ نَّهُ لَو كانَ مَجموعاً في حَياةِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله لَمَا احتاجَ إلى أن يَتَشاغَلَ بِجَمعِهِ بَعدَ وَفاتِهِ صلى الله عليه و آله.(2)

4/3: ما كَتَبَ الإِمامُ عَلِيٌّ مِنَ القُرآنِ وتَفسيرِهِ‌

234. الإمام عليّ عليه السلام: ما نَزَلَت عَلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله آيَةٌ مِنَ القُرآنِ إلّاأقرَأَنيها وأملاها عَلَيَّ‌، فَكَتَبتُها بِخَطّي وعَلَّمَني تَأويلَها وتَفسيرَها، وناسِخَها ومَنسوخَها، ومُحكَمَها ومُتَشابِهَها، وخاصَّها وعامَّها، ودَعَا اللّهَ أن يُعطِيَني فَهمَها، وحِفظَها، فَما نَسيتُ آيَةً مِن كِتابِ اللّهِ ولا عِلماً أملاهُ عَلَيَّ وكَتَبتُهُ‌، مُنذُ دَعَا اللّهَ لي بِما دَعا.

وما تَرَكَ شَيئاً عَلَّمَهُ اللّهُ مِن حَلالٍ ولا حَرامٍ‌، ولا أمرٍ و لا نَهيٍ - كانَ أو يَكونُ - ولا كِتابٍ مُنزَلٍ عَلى أحَدٍ قَبلَهُ مِن طاعَةٍ أو مَعصِيَةٍ‌، إلّاعَلَّمَنيهِ وحَفِظتُهُ‌، فَلَم أنسَ حَرفاً واحِداً، ثُمَّ وَضَعَ يَدَهُ عَلى صَدري ودَعَا اللّهَ لي أن يَملَأَ قَلبي عِلماً وفَهماً وحُكماً ونوراً.9.


1) . الإتقان في علوم القرآن: ج 1 ص 117، المصنّف لابن أبي شيبة: ج 7 ص 197 ح 2 عن محمّد، المصاحف لابن أبي داوود: ص 16 كلاهما نحوه، كنز العمّال: ج 13 ص 127 ح 36403.

2) . شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد: ج 1 ص 27؛ بحار الأنوار: ج 41 ص 149.

مدينه هم نامه نوشتم؛ امّا به آن دست نيافتم.

233. شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحديد: همگان بر اين، اتّفاق نظر دارند كه امام على عليه السلام در همان زمان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله قرآن را از حفظ داشت و كسى جز او، حافظ قرآن نبود.

سپس ايشان، نخستين كسى بود كه آن را جمع آورى كرد.

همه نقل كرده اند كه ايشان، در بيعت كردن با ابو بكر، تأخير كرد؛ امّا اهل حديث با شيعه هم نظر نيستند كه [شيعه] مى گويند: "تأخير ايشان، از سرِ مخالفت با بيعت بود"؛ بلكه مى گويند: "به جمع آورى قرآن، مشغول شد"، و اين، نشان مى دهد كه او، نخستين كسى بود كه قرآن را گرد آورد؛ زيرا اگر قرآن در زمان حيات پيامبر خدا صلى الله عليه و آله گرد آورده شده بود، ديگر نيازى نبود كه بعد از وفات ايشان، على عليه السلام به جمع آورى آن بپردازد.

4/3: آنچه امام على (ع) از قرآن و تفسير آن نوشت

اشاره
234. امام على عليه السلام: هيچ آيه اى از قرآن بر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نازل نشد، مگر اين كه قرائت آن را به من آموخت و به من املا كرد و من، آن را با خطّ خودم نوشتم و تأويل و تفسير آن، و ناسخ و منسوخ آن، و محكم و متشابه آن، و خاص و عامّ آن را به من تعليم داد، و دعا كرد كه خداوند، فهم و حفظ آن را به من عطا فرمايد، و از زمانى كه اين دعا را برايم كرد، هيچ آيه اى از كتاب خدا را و هيچ علمى را كه به من املا فرمود و آن را نوشتم، از ياد نبردم و هر آنچه از حلال و حرام و امر و نهى را كه مربوط به گذشته يا آينده مى شد و خدا به او آموخته بود هر كتابى را كه بر پيامبر پيش از او نازل شده بود، از طاعت و معصيت، همه را به من آموخت و من، آنها را حفظ كردم، به طورى كه حتّى يك حرف آن را فراموش نكردم. سپس دستش را بر سينه ام نهاد و از خدا خواست تا دلم را از دانش و فهم و فرزانگى و نور، آكنده سازد.

فَقُلتُ‌: يا نَبِيَّ اللّهِ‌، بِأَبي أنتَ واُمّي مُنذُ دَعَوتَ اللّهَ لي بِما دَعَوتَ لَم أنسَ شَيئاً، ولَم يَفُتني شَيءٌ لَم أكتُبهُ‌، أفَتَتَخَوَّفُ عَلَيَّ النِّسيانَ فيما بَعدُ؟

فَقالَ‌: لا لَستُ أتَخَوَّفُ عَلَيكَ النِّسيانَ وَالجَهلَ‌.(1)

235. كتاب سليم بن قيس عن سلمان - في شَأنِ أميرِ المُؤمِنينَ عليه السلام -: فَلَمّا رَأى غَدرَهُم وقِلَّةَ وَفائِهِم لَهُ‌، لَزِمَ بَيتَهُ وأقبَلَ عَلَى القُرآنِ يُؤَلِّفُهُ ويَجمَعُهُ‌، فَلَم يَخرُج مِن بَيتِهِ حَتّى جَمَعَهُ وكانَ فِي الصُّحُفِ وَالشِّظاظِ(2)وَالأَسيارِ(3)وَالرِّقاعِ‌.

فَلَمّا جَمَعَهُ كُلَّهُ وكَتَبَهُ بِيَدِهِ عَلى تَنزيلِهِ وتَأويلِهِ‌، وَالنّاسِخَ مِنهُ وَالمَنسوخَ‌، بَعَثَ إلَيهِ أبوبَكرٍ أنِ اخرُج فَبايِع، فَبَعَثَ إلَيهِ عَلِيٌّ عليه السلام: إنّي لَمَشغولٌ وقَد آلَيتُ عَلى نَفسي يَميناً ألّا أرتَدِيَ رِداءً إلّالِلصَّلاةِ حَتّى اؤَلِّفَ القُرآنَ وأجمَعَهُ‌.

فَسَكَتوا عَنهُ أيّاماً فَجَمَعَهُ في ثَوبٍ واحِدٍ وخَتَمَهُ‌، ثُمَّ خَرَجَ إلَى النّاسِ وهُم مُجتَمِعونَ مَعَ أبي بَكرٍ في مَسجِدِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَنادى عَلِيٌّ عليه السلام بِأَعلى صَوتِهِ‌: يا أيُّهَا النّاسُ إنّي لَم أزَل مُنذُ قُبِضَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله مَشغولاً بِغُسلِهِ‌، ثُمَّ بِالقُرآنِ حَتّى جَمَعتُهُ كُلَّهُ في هذَا الثَّوبِ الواحِدِ، فَلَم يُنزِلِ اللّهُ تَعالى عَلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله آيَةً إلّاوقَد جَمَعتُها، ولَيسَت مِنهُ آيَةٌ إلّاوقَد جَمَعتُها، ولَيسَت مِنهُ آيَةٌ إلّاوقَد أقرَأَنيها رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله وعَلَّمَني تَأويلَها، ثُمَّ قالَ لَهُم عَلِيٌّ عليه السلام: لِئَلّا تَقولوا غَداً: «إِنّا كُنّا عَنْ هذا).


1) . الكافي: ج 1 ص 64 ح 1، الخصال: ص 257 ح 131، تفسير العيّاشي: ج 1 ص 14 ح 2 وص 253 ح 177 كلاهما نحوه وكلّها عن سليم بن قيس الهلالي، بحار الأنوار: ج 2 ص 230 ح 13 وراجع: شواهد التنزيل: ج 1 ص 48 ح 41 و الطبقات الكبرى: ج 2 ص 338، تاريخ دمشق: ج 42 ص 399.

2) . الشِّظاظ: خشبة عقفاء محدّدة الطرف (تاج العروس: ج 10 ص 472 «شظظ»).

3) . السَّيْرُ: ما يُقدُّ من الجلد (لسان العرب: ج 4 ص 390 «سير»).

گفتم: پدر و مادرم به فدايت، اى پيامبر خدا! از زمانى كه آن دعا را برايم كردى، چيزى را فراموش نكردم و آنچه را هم ننوشتم، از يادم نرفت. آيا از اين پس، بيم فراموشى بر من دارى‌؟

فرمود: «نه. بر تو بيم فراموشى و نادانى ندارم».

235. كتاب سليم بن قيس - به نقل از سلمان، در بارۀ امير مؤمنان عليه السلام -: چون خيانت و بى وفايى آنان (صحابيان) را نسبت به خود ديد، در خانه اش نشست و به گردآورى و تنظيم قرآن پرداخت و از خانه اش خارج نشد تا آن را - كه در صحيفه ها و چوبك هاى جوال و افسار و تكّه هاى دوال و كاغذ نوشته شده بود -، جمع آورى كرد.

پس از آن كه همه اش را گِرد آورد و با دست خود، آن را با تنزيل و تأويل، و ناسخ و منسوخش نوشت، ابوبكر به او پيغام داد كه: بيرون بيا و بيعت كن.

على عليه السلام به او پيغام داد كه: «من، مشغول هستم و سوگند ياد كرده و با خود عهد بسته ام تا هنگامى كه قرآن را گردآورى و تنظيم مى كنم، جز براى نماز رَدا نپوشم [و از خانه بيرون نيايم]».

پس چند روزى دست از او كشيدند و در اين مدّت، قرآن را در يك پارچه، گرد آورد و بر آن، مُهر زد. آن گاه به ميان مردم - كه با ابو بكر در مسجد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله جمع بودند -، آمد و فرياد زد: «اى مردم! از آن هنگام كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در گذشت، من سرگرم غسل [و دفن] او شدم. سپس به قرآن پرداختم تا اين كه آن را در اين پارچه، جمع كردم، و خداوند متعال، هيچ آيه اى بر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نازل نكرده است، مگر اين كه آن را گرد آورده ام، و هيچ آيه اى از آن نيست، مگر اين كه آن را جمع كرده ام، و هيچ آيه اى از آن نيست، مگر اين كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آن را بر من خواند و تأويلش را به من آموخت».

على عليه السلام سپس به آنان فرمود: «تا فردا [ى قيامت] نگوييد: ما از آن، بى خبر بوديم».

غافِلِينَ‌»(1)، ثُمَّ قالَ لَهُم عَلِيٌّ عليه السلام: لِئَلّا تَقولوا يَومَ القِيامَةِ إنّي لَم أدعُكُم إلى نُصرَتي ولَم اذَكِّركُم حَقّي، ولَم أدعُكُم إلى كِتابِ اللّهِ مِن فاتِحَتِهِ إلى خاتِمَتِهِ‌.

فَقالَ عُمَرُ: ما أغنانا ما مَعَنا مِنَ القُرآنِ عَمّا تَدعونا إلَيهِ‌. ثُمَّ دَخَلَ عَلِيٌّ عليه السلام بَيتَهُ‌.(2)

236. التسهيل لعلوم التنزيل عن الكلبي: لَمّا تُوُفِّيَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله قَعَدَ عَلِيُّ بنُ أبي طالِبٍ عليه السلام في بَيتِهِ فَجَمَعَهُ عَلى تَرتيبِ نُزو لِهِ‌، ولَو وُجِدَ مُصحَفُهُ لَكانَ فيهِ عِلمٌ كَبيرٌ(3).(4)ه.

1) . الأعراف: 172.

2) . كتاب سليم بن قيس: ج 2 ص 581 ح 4، الاحتجاج: ج 1 ص 207 ح 38 نحوه، بحار الأنوار: ج 92 ص 40 ح 1.

3) . التسهيل لعلوم التنزيل: ج 1 ص 6.

4) . ليس المقصود من العلم الكبير هنا هو أنّ المصحف الذي كان عند أمير المؤمنين يختلف عن المصحف الذي بأيدينا، بل المقصود منه هو التعرّف على ترتيب نزول القرآن وتفسيره وتأويله.

سپس ادامه داد: «تا روز قيامت، نگوييد كه من، شما را به يارى خويش فرا نخواندم، و حقّ (حقّانيت) خود را به شما يادآور نشدم و شما را به كتاب خدا، از آغاز تا انجامش، دعوت نكردم».

عمر گفت: با وجود قرآنى كه با ماست، به آنچه ما را بدان مى خوانى، نيازى نداريم.

آن گاه على عليه السلام به خانه اش رفت.

236. التسهيل لعلوم التنزيل - به نقل از كَلبى -: چون پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در گذشت، على بن ابى طالب عليه السلام در خانه اش نشست و قرآن را به ترتيب نزولش جمع آورى كرد، و اگر مصحف او وجود داشت، بى گمان، دانش بسيارى در آن بود.(1)ت.

1) . مقصود از دانش بسيار، در اين جا آن نيست كه مصحف موجود در نزد امير مؤمنان، با مصحفى كه در اختيار ماست، فرق مى كند؛ بلكه مقصود، شناخت دقيق ترتيب نزول قرآن و تفسير و تأويل آن است.

پژوهشى در بارۀ گردآورىِ قرآن
اشاره

پژوهشى در بارۀ گردآورىِ قرآن(1)

قرآن، معجزۀ جاويد اسلام، آخرين دين الهى است و اهتمام پيامبر صلى الله عليه و آله و امت مسلمان به ضبط و حفظ آن، قابل مقايسه با كتاب هاى ديگر اديان نيست. قرآن از نخستين روزهاى نزول، افزون بر قرائت و گاه حفظ آن، به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله، نگاشته و به سان سندى رسمى، نگهدارى مى شد. از منظر قرآن پژوهان و نيز با نگاهى به سيرۀ عمومى بشر در كتابت و حفظ ميراث فرهنگى و دينى، ترديدى نيست كه فردى مانند پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با آن عقل و درايت خدادادى، به تدوين و ترتيب آياتى كه نقشۀ زندگى او و امّتش را ترسيم مى كند، اقدام كند و برتر از هر فرد ديگرى، به چينش مناسب و دسته بندى شايستۀ آن مبادرت ورزد و اينها در فرض اين است كه فرمانى از جانب خدا در ترتيب آيه ها و دسته بندى آنها، به ايشان نرسيده باشد، وگرنه روشن است كه در آن صورت، پيامبر صلى الله عليه و آله همان گونه رفتار مى كرد و به اصطلاح، ترتيبى توقيفى براى قرآن وجود مى يافت.

مسائل مورد پژوهش

آنچه در اين باره بايد مورد بررسى و پژوهش قرار گيرد، مسائل زير است:

1. آيا هر يك از سوره هاى كنونى كه با يك «بسم اللّه» آغاز مى شوند و تا «بسم اللّه» سورۀ بعدى ادامه مى يابند، به همين شكل، در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله نيز بوده اند؟ براى

1) . نگارش اوّليه اين پژوهش، به وسيلۀ فاضل گرامى جناب آقاى سيّد عبد الرسول حسينى زاده، انجام شده است.

نمونه سورۀ فيل و قريش نيز در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله دو سورۀ جدا از يكديگر بودند؟ رويۀ ديگر اين سؤال، اين است كه آيا اين سوره ها به همين شكل، هويت مستقل داشته اند؟

2.

آيا ترتيب همۀ سوره ها به همين شكل بوده است‌؟ به سخن ديگر: با توجه به اين كه مى دانيم بسيارى از سوره هاى پايانى قرآن كنونى، پيش از سوره هاى آغازين آن نازل شده اند، آيا ترتيب نگارش و جاى گذارى سوره ها، به فرمان خدا يا پيامبر بوده است يا از سوى كسان ديگرى به اين شكل و نظم در آمده است‌؟

3.

هر دو پرسش اوّل و دوم، در بارۀ آيه هاى هر سوره نيز وجود دارند؛ يعنى:

آيا آغاز و فرجام هر آيه را فرد خاصّى مشخص كرده است‌؟ و نيز پس و پيش آيه ها چگونه معلوم و نگاشته شده است‌؟ گفتنى است در سوره هاى بزرگ، اين سؤال به گونه اى ديگر نيز مى تواند ادامه يابد و آن، اين كه: آيا ترتيب هر گروه از آياتِ به هم پيوسته نيز به دستور و نصّ خاصى بوده است‌؟

4. دليل توحيد مصاحف (يكى كردن قرآن ها) در عصر عثمان چه بود؟ و جمع آورى قرآن در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله تا يكى شدن قرآن ها چه مراحلى را پيمود؟

پيش از پرداختن به جواب سؤال ها، به پيشينۀ اين بحث - كه بيشتر تحت عنوان «جمع قرآن» مطرح مى شود - اشاره مى كنيم.

پيشينۀ تاريخى پژوهش
اشاره

اصطلاح «جمع قرآن» در حوزۀ علوم و تفسير قرآن، به مفهوم كتابت و گردآورى قرآن كريم است كه در ذيل آن، از نگارش قرآن و نيز زمان و چگونگى تبديل آن به شكل مصحف كنونى بحث مى شود.

از منظر روايى و تاريخى، در اين كه قرآن از سوى كاتبان وحى با دقت نوشته مى شد هيچ ترديدى نيست، بنا بر اين، مهم ترين مسائل چالشى در موضوع جمع قرآن، يكى زمان و چگونگى تنظيم آيات در درون سوره ها و ديگرى، ترتيب سوره ها در مجموعۀ مصحف به شكل كنونى است كه هر يك از قرآن پژوهان با بهره گيرى از روايات گستردۀ موجود و نيز قراين و شواهد تاريخى، نظرى را برگزيده است.(1)

همچنين با توجه به گزارش هاى تاريخى از اقدامات خلفا و صحابه در جمع قرآن، ذيل اين موضوع، از قرار گرفتن مجموع سوره ها بين دو جلد و نيز يكسان سازى قرائات و مصاحف بحث مى شود.

در خصوص پيشينۀ موضوع جمع قرآن، شايد بتوان ابن سعد (م 230 ق) را از نخستين كسانى دانست كه روايات جمع قرآن را در بابى با عنوان «ذكر مَن جَمَعَ القرآنَ عَلى عَهدِ رَسولِ اللّه» آورده است.(2)

سپس بخارى (م 256 ق) در كتاب صحيح خود افزون بر ذكر اين روايات به صورت پراكنده،(3)شمار فراوانى از آنها را در بابى با عنوان «جمع القرآن» گرد آورده است.(4)طبرى (م 310 ق) نيز در مقدمه تفسيرش، روايات جمع قرآن را نقل كرده است.(5)باقلانى (م 403 ق) از نخستين كسانى است كه مباحث جمع قرآن را در كتاب الانتصار للقرآن مطرح كرده و به طور مبسوط به نقد و بررسى روايات جمع قرآن پرداخته است.(6)ابن عطيه (م 546 ق) نيز در المحرر الوجيز به تفصيل به اين0.


1) . مباحث فى علوم القرآن: ص 65؛ مناهل العرفان: ج 1 ص 240.

2) . الطبقات الكبرى: ج 2 ص 355.

3) . ر. ك: صحيح البخارى: ج 5 ص 210-211 و ج 6 ص 103.

4) . ر. ك: صحيح البخارى: ج 6 ص 98-99.

5) . تفسير الطبرى: ج 1 ص 21-22.

6) . ر. ك: الإنتصار للقرآن: ج 1 ص 60-68، 164-300.

بحث پرداخته است.(1)طبرسى (م 548 ق)،(2)قرطبى (م 671 ق)،(3)نيشابورى (م 728 ق)(4)و شمار فراوانى از مفسّران هم در مقدمۀ تفسيرشان به تفصيل به مباحث جمع قرآن پرداخته و در اين زمينه اعلام نظر كرده اند.(5)همچنين كتاب هايى كه با عنوان «المصاحف» تدوين شده اند، مباحث مربوط به جمع قرآن را آورده اند، مانند كتاب المصاحف سِجِستانى (م 316 ق)(6)و كتاب المقنع فى رسم مصاحف الأمصار.(7)

افزون بر مقدمه تفاسير، در منابع علوم قرآنى نيز مبحث جمع قرآن جايگاهى ويژه دارد. حتى برخى از معاصران، در اين زمينه به تأليف هاى مستقلى روى آورده اند. در سده هاى اخير، موضوع جمع قرآن از مهم ترين مباحث مورد توجه خاورشناسان بوده است. تئودور نولدكه، مستشرق آلمانى، نخستين بار در فصل دوم كتابش، تاريخ قرآن، به مباحث جمع قرآن پرداخت.(8)

سپس رژى بلاشر نيز در بخشى از مقدمۀ ترجمه اش از قرآن، مباحث جمع قرآن را بررسى كرد.

اين روند ادامه داشت تا اين كه در تحقيقات اخير، جان بِرتون، اختصاصاً در موضوع جمع قرآن، كتابى با عنوان جمع و تدوين قرآن تأليف كرد.

به نظر مى رسد اين كوشش خاورشناسان، با هدف تضعيف جايگاه والاى قرآن3.


1) . المحرر الوجيز: ج 1 ص 49-50.

2) . مجمع البيان: ج 1 ص 42-43.

3) . تفسير القرطبى: ج 1 ص 49-65.

4) . غرائب القرآن: ج 1 ص 27-28.

5) . ر. ك: بيان المعانى: ج 1 ص 28-30؛ آلاء الرحمن: ج 1 ص 17-19؛ تفسير الطبرى: ج 1 ص 21-22.

6) . المصاحف: ص 11-35.

7) . المقنع فى رسم مصاحف الامصار: ص 2-\9.

8) . ر. ك: تاريخ قرآن، نولدكه: ص 236-433.

و اثبات عدم هماهنگى قرآن كنونى با قرآن عصر پيامبر صلى الله عليه و آله و در نتيجه، القاى شبهۀ تحريف، پى گيرى شده باشد، در حالى كه موضوع جمع قرآن، مسئله اى كاملاً متفاوت با موضوع تحريف قرآن است و ديدگاه هاى متفاوت در موضوع جمع قرآن، با مصونيت كامل قرآن از تحريف، سازگار است و حتى توقيفى يا اجتهادى بودن چينش قرآن، نقش مؤثرى در فهم و تفسير قرآن ندارد. از همين روست كه شمارى از مفسّران، به رغم تأكيد بر مصونيت قرآن از هر گونه تحريف، در توقيفى بودن ترتيب آيات و سور، ترديد كرده اند.(1)

مسئلۀ اوّل: چگونگى شكل گيرى سوره ها

در مورد چگونگى تشكيل سوره ها و هويّت استقلالى آنها اين نكات، شايان توجه است:

1. قرآن از برخى اجزاى خود با واژۀ «سوره» ياد كرده است كه بى ترديد براى مخاطبان معاصرش معنا و مفهوم روشنى داشته است. روايت صفوان جمّال از امام صادق عليه السلام نيز به روشنى نشان مى دهد كه آغاز و پايان هر سوره، از طريق نزول مكرّر «بسم اللّه الرحمن الرحيم» مشخص شده است. متن حديث به نقل از تفسير العيّاشى چنين است:

وإِنَّما كانَ يُعرَفُ انقِضاءُ السُّورَةِ بِنُزُولِ «بِسمِ اللّهِ‌»، ابتِداءً لِلأُخرى.(2)

پايان سوره، با نزول بسم اللّه اوّل سورۀ ديگر معلوم مى شد.

اين معنا با آنچه از ابن عباس روايت شده، تقويت مى شود.(3)


1) . الميزان فى تفسير القرآن: ج 12 ص 108، 121، 126-\129.

2) . تفسير العيّاشى: ج 1 ص 19.

3) . سنن أبي داوود: ج 1 ص 183؛ السنن الكبرى: ج 2 ص 42؛ تاريخ اليعقوبى: ج 2 ص 34. نيز، ر. ك: كنز العمّال: ج 2 ص 575، ج 2 ص 477.

2.

قرائت سوره هاى گوناگون در نماز و غير آن از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله كه در روايات متعددى با همين نام كنونى سوره ها نقل شده است، نشان از وجود همين سوره ها در آن روزگار دارد. يكى از نقل ها مى گويد كه پيامبر صلى الله عليه و آله سورۀ نجم را در مكّه بر مشركان خواند و در پايان آن، سجده كرد كه دقيقاً منطبق با وضعيت فعلى سوره است.(1)

3.

دليل سوم، دستور الهى به گذاردن يك آيه در جايى معيّن از سوره است. شيخ طوسى در التبيان، آيۀ 280 از سورۀ بقره را چنين مى داند(2)و سيوطى در الإتقان، به نقل عثمان بن ابى العاص مى آورد:

كُنتُ جالِساً عِندَ رَسولِ اللّه صلى الله عليه و آله إذ شَخَصَ بِبَصَرِهِ‌، ثُمَّ صَوَّبَهُ‌، ثُمَّ قالَ‌: أَتانِى جَبرَئيلَ‌، فَأَمَرَنى أن أضَعُ هَذِهِ الآيَةَ هَذا المُوضِع من هذِهِ السُّورَةِ‌: «إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى‌...»(3).(4)

در محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله نشسته بودم كه ايشان چشمش را به سمتى خيره كرد، سپس نگاهش را پايين آورد و گفت: جبرئيل نزد من آمد و دستور داد كه آيۀ «إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى‌...» را در فلان جاى اين سوره بگذارم.

چند روايت مشابه ديگر نيز موجود است كه اگرچه برخى به اشكالات سندى مبتلا هستند، امّا از مجموع آنها به طور اجمالى فهميده مى شود كه مفهوم سوره و قرائت يك دسته آيات معين، امرى مرسوم و معهود بوده است و در واقع مفهوم سوره در قرآن، دست كم اندكى پيش از نزول آيات مشتمل بر لفظ «سوره» و براى8.


1) . ر. ك: الإتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 168؛ مسند ابن حنبل: ج 6 ص 92؛ سنن النسائى: ج 2 ص 177.

2) . التبيان فى تفسير القرآن: ج 2 ص 369.

3) . نحل: آيۀ 90.

4) . الإتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 168.

بسيارى از اجزاى قرآن، روشن بوده و كاربرد داشته است.

4. نام بردن از سوره ها در روايات فضايل و توصيف برخى از آنها به صفاتى مانند « سنام القرآن»، «زهراوان»، «الحواميم»، «المسبّحات»، «المئين » و... نشان از آن دارد كه در زمان صدور و نقل اين روايات، بسيارى از سوره هاى قرآن، يك هويت مشخص داشته اند، هرچند اثبات صدور هريك از اين روايات از سوى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله لازم است؛ زيرا انتساب برخى از اين روايات به ايشان محلّ ترديد است.
مسئلۀ دوم: چگونگى ترتيب سوره ها
اشاره

در اين كه ترتيب كنونى سوره هاى قرآن، توقيفى است و به فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله انجام شده يا اين كار بعد از آن حضرت صلى الله عليه و آله و به دست صحابه انجام گرفته است، اختلاف جدى وجود دارد. طبعاً مدعيان توقيفى بودن ترتيب سور، جمع و گردآورى قرآن را مربوط به زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله مى دانند، هرچند قرآن در نوشت افزارهاى مختلف بوده و بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله ميان دو جلد قرار گرفته باشد. اما كسانى كه ترتيب سوره ها را اجتهادى مى دانند، جمع قرآن (به معناى مرتّب كردن سوره ها در چينش كنونى) را مربوط به بعد از آن حضرت مى دانند. كسانى نيز قائل به تفصيل اند كه در اين جا به بررسى ديدگاه هاى مختلف مى پردازيم.

ديدگاه اول: توقيفى بودن ترتيب سوره ها
اشاره

جمع فراوانى از جمله ابن اشتۀ اصفهانى (م 236 ق)،(1)حارث بن اسد محاسبى (م 243 ق)،(2)بلخى (م 319 ق)،(3)ابن انبارى (م 328 ق)،(4)سيد مرتضى


1) . الإتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 167.

2) . الإتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 167.

3) . سعد السعود: ص 192.

4) . فتح البارى: ج 9 ص 38؛ الإتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 171.

(م 436 ق)،(1)حاكم جِشَمى (م 494 ق)،(2)كرمانى (م 500 ق)،(3)طَبْرِسى (م 548 ق)،(4)ابن شهر آشوب (م قرن 6 ق)،(5)ابن حصار (م 611 ق)،(6)نيشابورى (م 827 ق)،(7)ابوشامۀ مَقدِسى (م 665 ق)(8)و جمع زيادى از معاصران،(9)معتقدند كه جمع قرآن با ترتيب كنونى، در زمان پيامبر خدا و با اشراف ايشان انجام گرفته است.(10)

برخى ادّعاى اجماع كرده،(11)مدّعى اند كه روايات صحيح فراوانى دلالت دارند كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و صحابه، قرآن را به ترتيب كنونى تلاوت مى كردند.(12)برخى به ادلّۀ عقلى نيز استناد كرده اند.(13)قاضى ابوبكر (م 403 ق) اين نظر را ترجيح داده(14)و قُرطُبى آن را مقبول تر دانسته است.(15)شواهد اين ديدگاه به شرح زير است:

شواهد نقلى و تاريخى ديدگاه يكم
1. قرآن در زمان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله تدريس و حفظ و بر پيامبر صلى الله عليه و آله عرضه مى شد(16)و

1) . مجمع البيان: ج 1 ص 42-43.

2) . كاوشى در تاريخ جمع قرآن: ص 16.

3) . الإتقان فى علوم القرآن: ج 1، ص 165.

4) . مجمع البيان: ج 1، ص 42-43.

5) . متشابه القرآن: ج 2 ص 77.

6) . الإتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 164.

7) . غرائب القرآن: ج 1 ص 28.

8) . المرشد الوجيز: ص 67 ح 70.

9) . ر. ك: كاوشى در تاريخ جمع قرآن: ص 16-17.

10) . روح المعانى: ج 1 ص 47 غ 46؛ متى جمع القرآن: ص 16؛ البيان، ص 240.

11) . متى جمع القرآن: ص 17.

12) . جمع القرآن دراسة تحليليه: ص 28.

13) . دراسات قرآنيه (تاريخ قرآن): ص 76.

14) . ر. ك: فتح البارى: ج 9 ص 38.

15) . تفسير القرطبى: ج 1 ص 43.

16) . لباب التأويل: ج 1 ص 9؛ مجمع البيان: ج 1 ص 43.

جمعى مانند ابن مسعود و ابَىّ بن كعب و ديگران، آن را چندين بار بر پيامبر صلى الله عليه و آله خوانده اند.(1)

2.

روايات فراوانى وجود دارد كه اصحاب پيامبر خدا صلى الله عليه و آله قرآن را ختم مى كردند، يا اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله، آنان را به ختم قرآن تشويق مى كرد. بنا بر اين، قرآن در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله آغاز و پايانى داشته است.(2)

3.

بنا به روايتى كه نزد اهل سنّت، «صحيح» شمرده شده،(3)زيد بن ثابت مى گويد كه نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بوديم و قرآن را از برگه ها جمع مى كرديم.(4)پس معناى تأليف قرآن، مرتّب كردن آيات و سوره هاى آن با نظارت پيامبر صلى الله عليه و آله است، نه نگارش محض.(5)

4.

در روايات، نام عده اى (چهار يا شش نفر يا بيشتر)(6)از صحابه آمده است كه قرآن را در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله جمع كرده اند(7)و اين كار زير نظر آن حضرت بوده است.(8)حمل «جمع» در اين روايات بر «حفظ» - آن گونه كه بعضى پنداشته اند -(9)بى دليل به نظر مى رسد،(10)ضمن آن كه حافظان قرآن در عصر رسالت، به مراتب، بيش از اين عدّه بوده اند.(11)8.


1) . متشابه القرآن: ج 2 ص 77.

2) . مقدمتان فى علوم القرآن: ص 27؛ دراسات قرآنيه (تاريخ قرآن): ص 77-79.

3) . جمع القرآن دراسة تحليلية: ص 86-\89.

4) . مسند ابن حنبل: ج 5 ص 185؛ سنن الترمذى: ج 5 ص 39؛ البيان: ص 254.

5) . دراسات قرآنيه (تاريخ قرآن): ص 76؛ مباحث فى علوم القرآن: ص 70؛ تاريخ قرآن، حجتى: ص 221.

6) . ر. ك: حقائق هامة: ص 90-100.

7) . المحبّر، ص 286؛ صحيح البخارى، ج 6، ص 103؛ مجمع الزوائد: ج 10 ص 41-\42.

8) . لباب التأويل: ج 1 ص 9؛ حقائق هامّة: ص 90-100.

9) . ر. ك: التمهيد: ج 1 ص 285.

10) . البيان: ص 249-250؛ دراسات قرآنيه (تاريخ قرآن): ص 75-76.

11) . دراسات قرآنيه (تاريخ قرآن): ص 75؛ مباحث فى علوم القرآن: ص 65-68.

5.

بر پايۀ روايتى، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: « لا صَلاةَ إلّابِفاتِحَةِ الكِتابِ‌ » و چون سورۀ حمد نخستين سورۀ نازل شده نيست، وصف آن به «فاتحة الكتاب»، دليل چينش سوره هاى قرآن در زمان آن حضرت است.(1)

6.

بر اساس روايتى، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله قرآن را به چهار قسمت ( طُوَال، مِئين، مَثانى و مفصّلات ) تقسيم كرده است.(2)هماهنگى چينش سورها دربخش هاى چهارگانۀ مذكور با چينش كنونى، بيانگر وجود همين نظم و ترتيب فعلى قرآن در آن زمان است.

7.

بر اساس نقلى، سوره هاى بنى اسرائيل، كهف، مريم، طه و انبيا را از سوره هاى نخستين ( العتاق الاُوَل ) مى شمارند.(3)نيز بنا به روايتى، قرآن در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله به هفت جزء تقسيم شده بود. ترتيب سوره ها در اين دو روايت، با ترتيب كنونى قرآن، همسان است.(4)ابن حجر پس از نقل روايت اخير، آن را دليل توقيفى بودن ترتيب سوره ها مى داند.(5)

8.

رواياتى كه بر پايۀ آنها پيامبر خدا صلى الله عليه و آله «تلاوت قرآن از روى مصحف» را تشويق مى كند،(6)تأييدى بر جمع قرآن در زمان آن حضرت اند.(7)

نقد ديدگاه نخست

شايان ذكر است كه دليل ها و روايات ياد شده، بر ترتيب همۀ سوره هاى قرآن از


1) . مقدمتان فى علوم القرآن: ص 41؛ تفسير نمونه: ج 1 ص 8-9.

2) . الكافى: ج 2 ص 601 ح 10؛ مسند ابن حنبل: ج 4 ص 107. نيز، ر. ك: البرهان فى علوم قرآن: ج 1، ص 244 (پاورقى).

3) . البرهان فى علوم القرآن: ج 1 ص 258.

4) . ر. ك: مسند ابن حنبل: ج 4 ص 343؛ البرهان فى علوم القرآن: ج 1 ص 258؛ مناهل العرفان: ج 1 ص 355.

5) . فتح البارى: ج 9 ص 36.

6) . ر. ك: وسايل الشيعه: ج 6 ص 204.

7) . دراسات قرآنيه (تاريخ قرآن): ص 84.

سوى پيامبر، حتى سوره هاى نازل شده در ماه هاى آخر زندگانى ايشان دلالت ندارند. افزون بر اين كه ضعف سند در برخى از اين روايات و اضطراب متن در برخى ديگر، ايرادهايى هستند كه بر آنها وارد شده اند.(1)با اين همه مى توان از اين شواهد، اهميت دادن پيامبر صلى الله عليه و آله به امر تدوين، ترتيب و حفظ وجود كتبى قرآن را نتيجه گرفت و گفت: با توجه به نزول بيش از هشتاد سوره در مكه و نزول بيشتر سوره هاى مدنى پيش از سال هاى پايانى عمر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، تعداد بسيار زيادى از سوره ها، تحت نظارت ايشان مرتب شده و تعداد اندك باقى مانده نيز از سوى امام على عليه السلام و ساير نزديكان مرتب شده است؛ همان گونه كه از سفارش آن حضرت هنگام وفات به على عليه السلام فهميده مى شود. پيامبر فرمود: «قرآن، كنار بستر من، در جزوه ها، حريرها و كاغذهاست. آنها را جمع كن و نگذار ضايع شود، چنان كه يهود تورات را ضايع كردند» و على عليه السلام به وصيت آن حضرت عمل كرد.(2)

ديدگاه دوم: اجتهادى بودن ترتيب سوره هاى قرآن
اشاره

جمعى معتقد به اجتهادى بودن ترتيب كنونى قرآن اند. مالك (م 179 ق)، طبرى (م 310 ق)،(3)ابن فارس (م 395 ق)،(4)مكّى بن ابى طالب (م 437 ق)،(5)عزّ الدين بن عبد السلام (م 660 ق)،(6)خطابى (م 388 ق)،(7)و از بزرگان شيعه: محدّث نورى


1) . ر. ك: الانتصار للقرآن: ج 1 ص 60، 279، 288؛ تاريخ قرآن، محمّدهادى معرفت، ص 85.؛ پژوهشى درمصحف امام على عليه السلام: ص 193-198.

2) . تفسير القمى: ج 2 ص 451.

3) . ر. ك: البرهان فى علوم القرآن: ج 1 ص 257؛ تاريخ قرآن، حجتى: ص 229.

4) . البرهان فى علوم القرآن: ج 1، ص 258-259.

5) . كاوشى در تاريخ جمع قرآن: ص 15.

6) . كاوشى در تاريخ جمع قرآن: ص 15.

7) . ر. ك: تاريخ قرآن، محمدباقر حجتى، ص 229.

(م 1320 ق)،(1)علامۀ طباطبايى،(2)آية اللّه معرفت(3)و جمعى ديگر، بر اين باورند.

درميان قدما، قاضى ابوبكر ضمن تأكيد بر توقيفى بودن ترتيب آيات،(4)بارها بر اجتهادى بودن ترتيب سوره ها تأكيد كرده است.(5)

شواهد ديدگاه دوم
اشاره

اين قول به جمهور نسبت داده شده است؛(6)اما ممكن است استناد اين نظر به برخى، ناشى از ذكر روايات جمع قرآن پس از پيامبر صلى الله عليه و آله و سكوت آنها در برابر آن باشد و نه تصريح به اين ديدگاه. مهم ترين شواهد اين گروه عبارت اند از:

شاهد نخست: گردآورى قرآن به امر خليفۀ اوّل
اشاره

كسانى بر اين باورند كه در زمان پيامبر، قرآن در حافظۀ افراد نگهدارى مى شد و چون در دوران ابوبكر و در جنگ يمامه، جمع فراوانى از حافظان قرآن شهيد شدند، خليفه با هشدارِ عمر، از ترس ضايع شدن قرآن، به فكر جمع قرآن افتاد. او زيد بن ثابت را با عده اى (سعيد بن عاص، عبد الرحمن بن حارث بن هشام و عبد اللّه بن زبير) مأمور اين كار كرد و بدين ترتيب، نسخه اى از قرآن را نگاشتند. اين نسخه، ابتدا نزد ابو بكر و پس از وى نزد عمر وسپس نزد دخترش حفصه نگهدارى مى شد.(7)به گزارش يعقوبى، اين كار را گروهى متشكل از 25 نفر از قريش و پنجاه نفر از انصار به سرپرستى زيد عهده دار شدند و ابوبكر به آنها دستور داد قرآن را


1) . فصل الخطاب: ص 4.

2) . الميزان فى تفسير القرآن: ج 12 ص 128-129 و 121.

3) . التمهيد: ج 1 ص 273.

4) . الانتصار للقرآن: ج 1 ص 292-299.

5) . الانتصار للقرآن: ج 1 ص 279-288 و 60.

6) . الإتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 164-165.

7) . صحيح البخارى: ج 6 ص 98-99؛ فضائل القرآن، نسايى: ص 74-75؛ كنز العمّال: ج 2 ص 571.

بنويسند و بر سعيد بن عاص كه مردى فصيح بود عرضه كنند.(1)گفته شده: اين گروه هر روز در مسجد گرد مى آمدند و كسانى كه آيه يا سوره اى از قرآن نزدشان بود به آنها مراجعه مى كردند و آنان با ارائه دو شاهد، مى پذيرفتند.(2)تنها از خزيمه بن ثابت از آن رو كه پيامبر شهادت او را دو شهادت به شمار آورده بود. دو آيۀ آخر سورۀ برائت، بدون ارائه شاهدى ديگر پذيرفته شد.(3)

نقد شاهد نخست

برخى نكات تأمل برانگيز در مضمون اين نقل ها، سبب ترديد محققان در آن شده است؛ از جمله:

يك. با وجود فراوانى روايات جمع قرآن بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله،(4)اختلاف مضمونى ميان برخى از آنها، سبب ترديد در درستى شان مى شود.(5)برخى نخستين جمع قرآن را مربوط به زمان ابوبكر و برخى زمان عمر و برخى مربوط به زمان عثمان مى دانند.

از برخى از اين روايات بر مى آيد كه بعضى از آيات قرآن تا زمان عثمان فقط در سينۀ افراد نگهدارى مى شد و تدوين نشده بود.(6)به نظر مى رسد برخى از اين گزارش ها كه از زيد يا فرزندش خارجه، منقول شده است، سعى دارد با بزرگ نمايى موضوع و بازگويى دشوارى و پيچيدگى جمع قرآن، براى زيد، فضيلت سازى كند.

همچنين ترس عمر از نابودى قرآن، آن گونه كه در برخى از اين روايات آمده


1) . تاريخ اليعقوبى: ج 2 ص 135.

2) . الإتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 157؛ التمهيد: ج 1 ص 299.

3) . صحيح البخارى: ج 5 ص 211؛ فتح البارى: ج 9 ص 13؛ عمدة القارى: ج 18 ص 282.

4) . ر. ك: كنز العمّال: ج 2 ص 572-590.

5) . ر. ك: البيان، [آية اللّه] خويى: 247-252؛ تاريخ القرآن، تئودور نولدكه، ترجمۀ جرج تامر: ص 252-256.

6) . ر. ك: الايضاح: ص 222-223؛ البيان: ص 245-352.

است، با اين نكته كه نسخۀ تهيه شده در زمان ابوبكر در اختيار عموم قرار نگرفت،(1)سازگار نمى نمايد؛ زيرا تدوين يك مصحف شخصى و خصوصى، كار تازه و پيچيده اى نبود و و عمومى نساختن آن، به حفظ آن كمكى نمى كرد. از اين رو احتمال دارد به دست آوردن فضيلتِ در اختيار داشتن نسخه اى از قرآن همانند ديگر صحابۀ برجسته و در اختيار داشتن قانون اساسى جامعه، يكى از انگيزه هاى دستگاه حاكم در اين كار بوده است.(2)

دو. بر اساس نقل يعقوبى، ابوبكر دستور داد قرآن را بر سعيد بن عاص عرضه كنند،(3)در حالى كه او در آن زمان، حدود ده سال داشته است،(4)و چون بر اساس برخى گزارش ها، او در ماجراى يكسان سازى مصاحف توسط عثمان حضور داشته است،(5)احتمالاً ذكر او در اين جا بر اثر خلط اين دو ماجرا باشد.

سه. اين روايات، با اجماع مسلمانان مبنى بر اثبات قرآن از طريق تواتر، مخالفت دارد؛ زيرا در آنها آمده است كه با شهادت دو نفر قرآن ثبت مى شد. توجه به اين اشكال سبب شده است كه برخى به توجيه ثبت قرآن با شهادت دو شاهد دست بزنند. براى نمونه، ابن حجر مقصود از دو شاهد را، نه دو فرد عادل، كه به معناى حفظ و كتابت دانسته است.(6)مقصود ابن حجر شايد اين باشد كه هر آيه و عبارتى در صورتى در مصحف ثبت مى شد كه در حفظ حافظان كل يا اجزاء قرآن و نيز در دست نوشته هاى اصحاب، موجود باشد.2.


1) . دراسات قرآنيه (تاريخ قرآن): ص 87.

2) . تاريخ قرآن، راميار: ص 308-309، 323-329، 332.

3) . تاريخ اليعقوبى: ج 2 ص 135.

4) . الطبقات الكبرى: ج 5 ص 31؛ الإصابة: ج 3 ص 90.

5) . فتح البارى: ج 9 ص 16.

6) . فتح البارى: ج 9 ص 12.

توجيه هاى ديگرى هم موجود است مانند اين كه شهادت دو شاهد بر اين اقامه مى شد كه آنچه نوشته شده، پيش روى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نوشته شده و مورد تأييد آن حضرت بوده است،(1)يا شهادت بر اين كه يكى از وجوه قرائت بوده و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آن را شنيده و تأييد نموده است(2)و يا توجيه هاى ديگر.(3)

چهار. اين روايات، يكى از انگيزه هاى جمع قرآن را كشته شدن بسيارى از حافظان قرآن در جنگ يمامه دانسته اند؛ اما در فهرست شهداى اين جنگ، تنها نام افراد معدودى ذكر شده است كه حافظ بودنِ بيشينۀ قرآن در حقّ آنان محتمل است.(4)

شاهد دوم: گزارش زيد بن ثابت
اشاره

دليل ديگرِ جمع اجتهادى قرآن، گزارش زيد بن ثابت است. او مى گويد: پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفت در حالى كه قرآن گردآورى نشده بود.(5)اين بدان معناست كه قرآن كنونى حاصل ترتيب دهى صحابه و مربوط به پس از پيامبر است.

نقد شاهد دوم

اين گزارش، مبتلا به روايت معارض است. روايات قول نخست و نيز گزارش ديگرِ خود زيد - كه از جمع قرآن در زمان پيامبر خدا خبر مى دهد -، وثوق به آن را از ميان مى برد.(6)ثانياً محتواى اين روايت، در مدعا صراحت ندارد؛ زيرا احتمال دارد مراد،


1) . جمال القرّاء: ج 1 ص 261.

2) . فتح البارى: ج 9 ص 12 (به نقل از سخاوى).

3) . ر. ك: الإتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 157؛ تاريخ قرآن، معرفت: ص 89.

4) . ر. ك: البداية و النهايه: ج 5 ص 376-369.

5) . الإتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 160 «عن زيد بن ثابت قال: قبض النبى صلى الله عليه و آله ولم يكن القرآن جمع فى شىء».

6) . مسند ابن حنبل: ج 5 ص 185؛ المستدرك على الصحيحين: ج 2 ص 229.

اين باشد كه در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله قرآن، ميان دو جلد(1)يا در يك مصحف، گردآورى نشده بود(2)يا نتوانستند قرآنِ منظّم يا مدوّنى از نظر سوره ها فراهم آورند، هر چند پيامبر خدا صلى الله عليه و آله برخى اصحاب را به نظم و ترتيب خاصى در مورد آيات(3)و سور آگاه ساخت.(4)

شاهد سوم: استمرار نزول قرآن
اشاره

گفته شده است كه چون نزول قرآن تا آخرين سال حيات پيامبر استمرار داشته و هميشه احتمال نزول آيات جديد در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله وجود داشت، جمع و تأليف نهايى آن در زمان حضرت، امكان نداشته است.

نقد شاهد سوم

با توجه به آن كه 86 سوره در مكه و بيشترِ 28 سورۀ ديگر پيش از آخرين سال زندگى پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده است و روايات تقسيم ودسته بندى سوره ها، چينشى همسان با چينش كنونى مصحف را نشان مى دهد،(5)مى توان گفت ترتيب كلى قريب به اتفاق سوره ها، در سال هاى پايانى عمر رسول خدا صلى الله عليه و آله مشخص شده و نظم بيشتر قرآن شكل گرفته بود.

شاهد چهارم: نبودن نص
اشاره

اگر در ترتيب سوره ها نصّى از پيامبر صلى الله عليه و آله وجود داشت، قطعاً مى بايست به ما


1) . مقدمتان فى علوم القرآن: ص 32.

2) . الإتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 155.

3) . التفسير الحديث فى علوم القرآن: ج 6 ص 124.

4) . تاريخ قرآن، محمدباقر حجتى: ص 227-228.

5) . ر. ك: الإتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 159 و 167؛ مناهل العرفان: ج 1 ص 247.

مى رسيد و مانند ترتيب آيات در آن اختلاف نبود.(1)

نقد شاهد چهارم

تنظيم قرآن در روزگار پيامبر خدا صلى الله عليه و آله تابعى از نزول تدريجى و مستمرّ وحى بوده و از اين رو، چنان طبيعى و با زندگى مسلمانان پيوند خورده و در پيش ديد همگان بود كه نيازى به نقل و تصريح به آن نبوده است. قراين و شواهد نقلى كه پيش تر به آنها اشاره شد، گواهِ اين نكته اند.

شاهد پنجم: اختلاف مصاحف صحابه
اشاره

دليل ديگر براى توقيفى نبودن ترتيب سوره ها، اختلاف مصاحف صحابه در اين جهت است؛ زيرا اگر نظم سوره ها توسط پيامبر صلى الله عليه و آله انجام شده بود قطعاً صحابه با آن مخالفت نمى كردند.

نقد شاهد پنجم

بيشتر مصاحف صحابه، مجموعه هايى حاصل گردآورى شخصى هر يك از صحابه بوده است كه نه لزوماً همۀ قرآن را در بر داشته و نه همه صاحبانشان ادعاى مطابقت كامل ترتيب آنها را با يك مرجع خاص داشته اند. از اين رو، اختلاف آنها امرى طبيعى و مقبول است ولى يكسانىِ ترتيب بسيارى از سوره ها در همۀ آنها مانند ترتيب سور طوال و مئين، نشان دهنده ترتيب توقيفى و اتفاقى بيشتر سوره ها و نه همۀ آنها است.(2)تفاوت هاى گزارش شده از مصحف امام على عليه السلام نيز در واقع نشان دهندۀ دو سبك تأليف قرآن بر اساس نزول و بر اساس ترتيب كنونى است و نه


1) . الإنتصار للقرآن: ج 1 ص 280-\281.

2) . ر. ك: نصوص فى علوم القرآن: ج 5 ص 4 (الفصل الرابع: وصف عام عن مصاحف الصحابه).

به معناى آشفتگى و بى سامانى. سخن آخر اين كه بسيارى از آنچه تحت عنوان اختلاف مصاحف از آن ياد مى شود، به رسم الخط و يا قرائت باز مى گردد و نه ترتيب سوره ها.(1)

شاهد ششم: مصحف امام على عليه السلام
اشاره

طبق روايات شيعه و برخى از اهل سنّت، امير مؤمنان عليه السلام قرآن را پس از پيامبر صلى الله عليه و آله گرد آورده است و ترتيب او با تدوين كنونى همسان نيست، بلكه گفته مى شود بر حسب نزول بوده است.(2)بنا بر اين، تدوين قرآن در حيات پيامبر صلى الله عليه و آله به انجام نرسيده است و ترتيب كنونى حجيت ندارد.(3)افزون بر اين، گزارش شيخ صدوق در بارۀ فضايل اختصاصى امير المؤمنين عليه السلام نشان مى دهد كه امام على عليه السلام تنها جمع كنندۀ قرآن از ميان صحابه است:

وأمّا الخامسة والخمسون، فإنَّ رَسولَ اللّهِ قالَ لي: «سَيَفتَتِنُ فيكَ طَوائِفُ مِن امَّتي فَيَقولونَ‌: إنَّ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله لَم يُخَلِّف شَيئاً، فَبِماذا أوصى عَلِيّاً؟ أوَ لَيسَ كِتابُ رَبّي أفضَلَ الأَشياءِ بَعدَ اللّهِ عز و جل‌؟! وَالَّذي بَعَثَني بِالحَقِّ لَئِن لَم تَجمَعهُ بِإِتقانٍ لَم يُجمَع أبَداً»، فَخَصَّنِيَ اللّهُ عزّ وجلّ بِذلِكَ مِن دونِ الصَّحابَةِ‌.(4)

اما پنجاه و پنجم: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به من فرمود: «به زودى، گروه هايى از امّتم در


1) . ر. ك: نصوص فى علوم القرآن: ج 5 ص 75 و 84 (الفصل الخامس والسادس).

2) . المصنف، ابن ابى شيبه: ج 7 ص 197؛ بحار الأنوار: ج 23 ص 249؛ تدوين القرآن: ص 344. قرآن ابن مسعود، با قرآن عثمانى، در تدوين، متفاوت بود. با سورۀ فاتحه آغاز مى شد و سپس نساء و پس از آن، سورۀ آل عمران بود؛ ولى به ترتيب نزول هم نبود. و گفته مى شود كه مصحف امام على عليه السلام بر اساس ترتيب نزول سوره ها بوده است: ابتداى آن، سورۀ علق، سپس مدّثّر، مزّمّل، مَسَد، تكوير، و همين گونه تا پايان سوره هاى مكّى و سپس سوره هاى مدنى بوده است.

3) . شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد: ج 1، ص 27؛ بحار الأنوار: ج 41 ص 149؛ علوم القرآن حكيم: ص 114-115.

4) . ر. ك: ص 260 ح 222.

بارۀ تو به كج راهه مى روند و مى گويند: "پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كه چيزى بر جاى ننهاد.

پس على را در چه چيز، وصى قرار داد؟". آيا كتاب پروردگارم، برترين چيزها بعد از خداوند عز و جل نيست [كه آن را از جانب خود، بر جا مى گذارم]؟! سوگند به آن كه مرا به حق فرستاد، اگر آن را به درستى گردآورى نكنى، ديگر هرگز گردآورى نخواهد شد». بنا بر اين، خداوند عز و جل، اين كار را تنها به من اختصاص داد، نه هيچ صحابىِ ديگرى.

نقد شاهد ششم

مى توان پذيرفت كه امام على عليه السلام در عمل به وصيت هشدارگونۀ پيامبر به ايشان در بارۀ جلوگيرى از تضييع قرآن، به جمع آن همت گماشته است، اما محتواى برخى از اين گزارش ها، اين تدوين را سه روزه(1)و يا هفت روزه(2)خوانده است كه مى تواند به معناى گردآوردن و كنار هم آوردن باشد و يا اين كه از زمان پيامبر صلى الله عليه و آله آغاز شده و اندكى پس از رحلت ايشان به پايان رسيده است. به سخن ديگر، ترتيب سوره ها و آيه ها مشخص بوده و تنها چينش نهايى در اين فرصت كوتاه به انجام رسيده است.

گفتنى است گزارش ديگرى، اين فرصت را شش ماه دانسته است،(3)

ابن عباس گفت: خداوند قرآن را در دل على گردآورد، و على هم آن را بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله در مدت شش ماه جمع و تدوين نمود. در اخبار ابن ابى رافع آمده كه پيامبر در آن بيمارى كه منجر به درگذشتش شد به على فرمود: اى على، اين كتاب خدا است، آن را بگير. على آن را در پارچه اى نهاد و به منزلش برد. وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله درگذشت، على در خانه نشست و آن را همان گونه كه خدا فرستاده بود و او مى دانست، تدوين كرد.

كه در اين

1) . تفسير فرات: ص 399: «يا على لا تخرج ثلاثة أيام حتى تؤلف كتاب اللّه كيلا يزيد فيه الشيطان شيئا ولاينقص منه شيئا، فإنك فى ضد سنة وصى سليمان عليه الصلاة والسلام، فلم يضع على عليه السلام رداءه على ظهره حتى جمع القرآن فلم يزد فيه الشيطان شيئا ولم ينقص منه شيئا؛ اى على، تا سه روز بيرون نرو تا كتاب خدا را جمع كنى و مبادا شيطان چيزى در آن بيفزايد و يا از آن چيزى كم كند. تو كاملاً در برابر سنت وصى سليمان عليه السلام هستى. على عليه السلام ردايش را به دوش نينداخت تا اين كه قرآن را جمع كرد و شيطان در آن چيزى اضافه و از آن كم نكرد».

2) . ان أمير المؤمنين عليه السلام خطب الناس بالمدينة بعد سبعة أيام من وفاة رسول الله صلى الله عليه و آله وذلك حين فرغ من جمع القرآن وتأليفه....؛ امير المومنين عليه السلام هفت روز پس از درگذشت رسول خدا صلى الله عليه و آله در حالى كه از جمع قرآن فراغت پيدا كرده بود، در مدينه سخنرانى كرد.

3) . المناقب، ابن شهر آشوب، ج 1 ص 319: قال ابن عباس: فجمع اللّه القرآن فى قلب على وجمعه على بعدموت رسول اللّه بستة اشهر. وفى اخبار ابن أبى رافع ان النبى قال فى مرضه الذى توفى فيه لعلى: يا على هذا كتاب اللّه خذه إليك، فجمعه على فى ثوب فمضى إلى منزله فلما قبض النبى صلى الله عليه و آله جلس على عليه السلام فألفه كما أنزله اللّه وكان به عالما.

صورت مى گوييم: پذيرش اين گزارش ها، امكان وجود تدوين ديگرى را از قرآن نفى نمى كند؛ زيرا مى دانيم كه امام على عليه السلام تنها كاتب وحى نبوده و كاتبان ديگر و كسانى مانند ابَىّ بن كعب و عبد اللّه بن مسعود نيز مصحف هايى را گرد آورده بودند، هر چند به كمال و ترتيب مصحف امام على عليه السلام نبوده است؛ زيرا مصحف على عليه السلام افزون بر متن قرآن، مشتمل برتفسير، تأويل، توضيح احكام، بيان ناسخ و منسوخ، سبب نزول و ذكر نام اشخاصى بوده كه آيات در بارۀ آنان نازل شده است.(1)

افزون بر اين، اگر تدوين امام على عليه السلام، تنها ترتيب موجود بود، به احتمال فراوان، امام عليه السلام آن را به گونه اى به مسلمانان مى رساند؛ زيرا بيم از تحريف قرآن در اين صورت، جدّى بود و با سفارش پيامبر صلى الله عليه و آله به ايشان ناسازگار بود. با توجه به اين دلايل، ناگزيريم گزارش شيخ صدوق را به همين معنا باز گردانيم؛ يعنى جمع همه اجزا و پاره هاى قرآن ميان دو جلد تا از دستبرد و تنقيص، محفوظ بماند، و واژه «اتقان» در حديث، اين معنا را مى فهماند.

بر اين اساس مى توان گزارش هاى جمع قرآن پس از پيامبر صلى الله عليه و آله را ناظر به جمع قرآن براى خود(2)و يا در مجموعه اى ميان دو جلد دانست.(3)براى نمونه، ابوبكر3.


1) . ر. ك: التمهيد: ج 1 ص 287-295؛ حقايق هامة: ص 153-172؛ روح المعانى: ج 1 ص 41.

2) . مقدمتان فى علوم القرآن: ص 18؛ التحرير و التنوير: ج 1 ص 49؛ دراسات قرآنيه (تاريخ قرآن): ص 86.

3) . المصاحف: ج 1 ص 153 و 155؛ مناهل العرفان: ج 1 ص 183؛ تاريخ قرآن، محمود راميار: ص 323.

مصحف گردآورده را در اختيار مسلمانان قرار نداد، بلكه آن را به عمر كه در اين كار همراهش بود منتقل كرد و بعد از عمر نيز نزد دخترش حفصه بود تا اين كه عثمان در يكسان سازى مصاحف از آن استفاده كرد و بعد از مرگ حفصه، به دست مروان از بين رفت.(1)شايد بتوان اين گزارش را كه مى گويد: ابوبكر خود شخصاً مصحفى نگاشت و از زيد بن ثابت خواست در آن نظر كند و زيد نپذيرفت تا اين كه ابو بكر، عمر را واسطه كرد وآن گاه زيد پذيرفت، مؤيدى بر اين مدّعا دانست.(2)گفتنى است كه بنا به گزارشى، عمر براى نخستين بار به جمع قرآن پرداخت؛(3)اما ابن حجر و به تبع او سيوطى، با اشكال در سند اين روايت، بر اين باورند كه مقصود، آن است كه عمر براى اوّلين بار به ابوبكر اشاره كرد تا قرآن را جمع آورى كند.(4)

در هر حال، به احتمال زياد هدف اصلى برخى گزارش ها، ثبت فضيلت «اوّلين جامع قرآن» براى افراد خاصّى است. بر اساس روايات فراوان - كه از فريقين گزارش شده اند -، نخستين جامع قرآن بعد از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله امير مؤمنان عليه السلام بوده است و ايشان، بعد از وفات پيامبر خدا، از خانه بيرون نيامد تا اين كه قرآن را جمع آورى كرد،(5)هر چند دستگاه خلافت، مصحف على عليه السلام را به عللى نپذيرفت.(6)

ديدگاه سوم: توقيفى بودن بيشتر سوره هاى قرآن
اشاره

جمعى از قرآن پژوهان معتقد به توقيفى بودن ترتيب بيشتر سوره هاى قرآن اند؛ اما


1) . المصاحف: ج 1 ص 170-\171؛ دراسات قرآنيه: ص 86.

2) . جمال القراء: ج 1 ص 264.

3) . المصاحف: ج 1 ص 170-\171؛ كنز العمّال: ج 2 ص 578.

4) . فتح البارى: ج 9 ص 10؛ الإتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 155.

5) . ر. ك: المصاحف: ج 1 ص 169-\170؛ عمدة القارى: ج 20 ص 16؛ التفسير الصافى: ج 1 ص 1. ر. ك: بيّنات: شمارۀ 28، ص 81.

6) . ر. ك: بيّنات: شمارۀ 28، ص 81.

در عين حال، جاى دادن تعداد اندكى از سوره ها مانند سورۀ توبه و يا تقديم و تأخير دو سه سوره را اجتهادى و مربوط به پس از پيامبر مى دانند. بيهقى (م 458 ق)، ابن عطيه (م 542 ق)،(1)ابن حجر (م 852 ق)،(2)سيوطى (م 911 ق)(3)و برخى از معاصران،(4)از اين گروه اند. از اين گروه، ابن عطيه معتقد است با توجه به اخبار، ترتيب سوره هاى سبع طوال، حواميم و مفصّلات - كه بخش عظيمى از قرآن را در بر مى گيرند - توقيفى، ولى ترتيب برخى ديگر اجتهادى است؛(5)ولى ابو جعفر ابن زبير معتقد است كه گزارش ها بر بيش از آنچه ابن عطيه گفته است، دلالت دارند.(6)

سيوطى با استناد به روايت ابن عباس، نظر بيهقى را كه به توقيفى بودن همۀ سوره ها جز برائت و انفال معتقد است، مورد اطمينان مى داند.(7)دليل اين گروه، آن است كه بيشتر ادلۀ قول نخست، يعنى توقيفى بودن ترتيب همۀ قرآن، تنها مى تواند ترتيب سوره هايى مانند السبع الطوال، مئين، مفصّلات و... را كه در گزارش هاى تاريخى از آنها نام برده شده است، اثبات كند و اگر چه اينها بيشترِ سوره هاى قرآن را در بر مى گيرند، اما معدود سوره هايى باقى مى مانند كه نمى توان جاى گذارى آنها را با اطمينان به پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت داد. براى نمونه در گزارشى، ابن عباس از عثمان مى پرسد كه چرا سورۀ انفال را كه از مثانى است، با سورۀ توبه كه از مئين است، در كنار هم آورده و ميان آن دو با «بسم اللّه» فاصله نينداخته و [در نتيجۀ اين جمع] آنها7.


1) . المحرر الوجيز: ج 1 ص 50.

2) . فتح البارى: ج 9 ص 39.

3) . الإتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 167.

4) . ر. ك: مناهل العرفان: ج 1 ص 351-352؛ التحرير و التنوير: ج 1 ص 87.؛ تاريخ قرآن، راميار: ص 295؛ تاريخ قرآن، حجتى: ص 90-93.

5) . المحرر الوجيز: ج 1 ص 50.

6) . البرهان فى تناسب سور القرآن: ص 74؛ البرهان فى علوم القرآن: ج 1 ص 258.

7) . الإتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 167.

را در سبع طُوَل قرار داده است. عثمان پاسخ مى دهد: «زيرا در بارۀ سورۀ توبه كه از آخرين سوره هاى نازل شده بر پيامبر است، چيزى از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به ما نرسيده بود و داستان هر دو سوره شبيه هم بود. از اين رو، آن دو را كنار هم نهادم [و يك سوره از طُوَل شدند]».

اما باقلانى، در مضمون اين روايت ترديد كرده و احتمال داده كه در نقل آن، كاهش يا افزايش رخ داده است.(1)اين ترديد، با توجه به نزول سورۀ انفال در اوايل هجرت و هنگامۀ جنگ بدر(2)و وجود راوى ضعيفى به نام يزيد فارسى در سند اين گزارش، جدّى است.(3)برخى از قائلان به اين قول، يعنى توقيفى بودن جمع بيشتر سوره ها و نه همۀ آنها، مانند ابوجعفر ابن زبير (م 708 ق) قول به اجتهادى بودن ترتيب سوره ها را با قول خود، سازگار مى دانند؛ زيرا قائلان به ترتيب اجتهادى، آن را براى برخى سوره ها و نه همۀ آنها مى گويند و منشأ اجتهاد صحابه را نيز اشارات پيامبر صلى الله عليه و آله مى دانند. براى نمونه، مالك و نيز زركشى (در يكى از دو ديدگاهش)، تأليف اجتهادى قرآن را بر اساس اشاراتى مى دانند كه صحابه از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده بودند و ارتباط موجود ميان سوره هاى انفال و برائت، طلاق و تحريم، تكوير و انفطار، الضحى و الم نشرح، فيل و قريش و معوّذتين و بسيارى ديگر از سوره ها را تأييدى بر اين ادّعا مى شمارند.(4)

نظريۀ نهايى

مى توان برخى از قائلان ديدگاه دوم (اجتهادى بودن ترتيب سور) مانند علامۀ


1) . الانتصار للقرآن: ج 1 ص 282.

2) . التحرير و التنوير: ج 9 ص 6.

3) . مناهل العرفان: ج 1 ص 360-361.

4) . البرهان فى تناسب سور القرآن: ص 73-78. نيز، ر. ك: البرهان فى علوم القرآن: ج 1 ص 257.

طباطبايى و آية اللّه معرفت را نيز به گروه سوم ملحق كرد؛ زيرا ايشان نيز با ترتيب بسيارى از سوره ها در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله موافق، و بر اين باورند كه شواهد تاريخى فقط از اثبات ترتيب همۀ سوره ها به مفهوم مطلق آن ناتوان است؛ ولى ترتيب بيشتر سوره ها را مى تواند ثابت كند، و اين قولى است كه مى توان با آن موافقت نمود.

مسئلۀ سوم: چگونگى ترتيب آيات

در بارۀ زمان تدوين و تنظيم آيات، قرآن پژوهان بر يك نظر نيستند. بسيارى معتقدند، چينش و نظم كنونى آيات و شروع و ختم آنها در درون سوره ها، به دستور و اعلام پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بوده و به اصطلاح، نظم آيات، «توقيفى» است. اين ديدگاه چنان رايج است كه حتى جمعى در بارۀ آن، ادعاى اجماع كرده(1)و آن را ترديدناپذير برشمرده اند.(2)اين گروه از قرآن پژوهان به ادلۀ ذيل استناد كرده اند:

1.

رواياتى كه بر اساس آنها پيامبر صلى الله عليه و آله برخى سوره هاى قرآن را با ترتيب كنونى در نماز و غير نماز، تلاوت مى كردند.(3)

2.

رواياتى كه بر پايۀ آنها رسول خدا صلى الله عليه و آله آياتى را به عنوان اوّلين يا آخرين آيات سوره ها اعلام مى كرد.(4)

3.

رواياتى كه بر اساس آنها رسول خدا صلى الله عليه و آله با اشارۀ جبرئيل آياتى را در سوره هاى خاصّى قرار مى داد؛(5)مانند روايتى كه مى گويد: پس از نزول «إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُ


1) . فتح البارى: ج 9 ص 37؛ الإتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 161؛ روح المعانى: ج 1 ص 47؛ مباحث فى علوم القرآن: ص 71.

2) . المحرر الوجيز: ج 1 ص 50؛ التحرير و التنوير: ج 1 ص 85؛ روح المعانى: ج 1 ص 47.

3) . مباحث فى علوم القرآن: ص 71.

4) . الإتقان فى علوم القرآن: ج 1، ص 162؛ بحوث فى تاريخ القرآن و علومه: ص 103.

5) . البرهان فى علوم القرآن: ج 1 ص 168 (نوع 13).

بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ‌ ...؛(1)خداوند به عدالت و احسان فرمان مى دهد»، پيامبر صلى الله عليه و آله به دستور جبرئيل، آن را در سورۀ نحل قرار داد.(2)اين روايت به دو طريق، نقل شده كه ابن كثير هر دو را تأييد كرده است.(3)

4.

رواياتى كه بر اساس آنها پيامبر شخصاً فرمان مى داد آيات پراكنده را در سوره هاى خاصّى قرار دهند.(4)

5.

روايات فراوانى كه با ذكرِ نام سوره هاى قرآن، براى قرائت آنها ثواب و خواصّى را ذكر مى كنند.(5)مجموع اين روايات در كتاب هاى خواص و فضائل قرآن گرد آمده اند.

به نظر مى رسد كه اگر چه بر شمارى از روايات ياد شده اشكالاتى چون ارسال، ضعف سند و تمام نبودن دلالت وارد است،(6)ولى از مجموع آنها و نيز اهتمام فوق العادۀ پيامبر صلى الله عليه و آله به صيانت از قرآن و نيز گرايش اكثر قرآن پژوهان به اين نظر، مى توان توقيفى بودن ترتيب آيات سوره ها را ترجيح داد. افزون بر اين كه ترتيب كنونىِ بيشترِ آياتِ قرآن، مطابق با ترتيب نزول است و همان گونه كه در روايات فريقين آمده است، كاتبان وحى آيات را پى در پى و به ترتيب نزول مى نوشتند و هر گاه بسمله اى نازل مى شد درمى يافتند كه سورۀ پيشين پايان يافته و سوره اى ديگر آغاز شده است، چنان كه امام صادق عليه السلام فرموده است: « كانَ يُعرَفُ انقِضاءُ سُورَةٍ بِنُزُول بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ ابتِداءً لِاُخرى »؛(7)پايان گرفتن سوره با نزول «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‌»7.


1) . نحل: آيۀ 90.

2) . ر. ك: المحرر الوجيز: ج 1 ص 378.

3) . ر. ك. تفسير ابن كثير: ج 4 ص 512-513.

4) . البرهان فى علوم القرآن: ج 1 ص 232.

5) . التمهيد: ج 1 ص 275؛ بحوث فى تاريخ القرآن و علومه: ص 101.

6) . ر. ك: پژوهشى در مصحف امام على عليه السلام: ص 203 به بعد.

7) . تفسير العيّاشي: ج 1 ص 19 ح 7.

در ابتداى سورۀ ديگر، شناخته مى شد. همچنين بر پايۀ روايتى از ابن عباس، پيامبر صلى الله عليه و آله با نزول بسمله، به پايان يافتن سورۀ پيشين و آغاز شدن سورۀ پسين پى مى برد.(1)برخى روايات پيش گفته (جايگزينى آيات بر خلاف ترتيب نزول) نيز به صورت خاص و موردى و بر خلاف شيوۀ رايج در چينش آيات بر اساس نزول بوده است.(2)

با اين حال، برخى از محقّقان، توقيفى بودن چينش همۀ آيات قرآن را نپذيرفته اند. علامۀ طباطبايى با اذعان به اين كه بسيارى از سور قرآن، پيش از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله در ميان مسلمانان معروف بوده و نام اين سوره ها در احاديث پر شمارى در گزارش نماز رسول خدا به ما رسيده، بر اين باور است كه روايات و ادلّۀ ياد شده، توقيفى بودن ترتيب همۀ آيات قرآن را ثابت نمى كنند.(3)وى با استناد به رواياتى كه كتابت قرآن را به ترتيب نزول، گزارش مى كنند و جدايى هر سوره را با نزول «بسم اللّه» مى دانند، نتيجه مى گيرد كه چينش قرآن در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله به ترتيب نزول بوده است و بر اين اساس بايد آيات مكّى در سوره هاى مكى و آيات مدنى در سوره هاى مدنى باشند. روايت جمع قرآن در مصحف امام على عليه السلام كه به ترتيب نزول بوده نيز اين نظر را تأييد مى كند. اين در حالى است كه بر اساس روايات پرشمارِ اسباب نزول، آيات فراوانى در سوره هاى مدنى است كه در مكه نازل شده اند، يا آياتى كه در اواخر حيات پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده اند، ولى در سوره هاى نازل شده در آغاز هجرت قرار گرفته اند. پس طبعاً اين جابه جايى به اجتهاد صحابه بوده است.(4)5.


1) . براى برخى از روايت پيش گفته، ر. ك: تاريخ اليعقوبى: ج 2 ص 34؛ الميزان فى تفسير القرآن: ج 12 ص 127؛ التمهيد: ج 1 ص 275.

2) . ر. ك: التمهيد: ج 1 ص 275.

3) . قرآن در اسلام: ص 129-130.

4) . الميزان فى تفسير القرآن: ج 12 ص 125.

مسئلۀ چهارم: چگونگى توحيد مصاحف
اشاره

در خلافت عثمان (سال 25 ق)(1)از مناطق گوناگون خبر مى رسيد كه تازه مسلمانانِ غير عرب، قرآن را با قرائت هاى مختلف مى خوانند.(2)از جمله حذيفة بن يمان (از اصحاب سرّ رسول خدا صلى الله عليه و آله و ياران امير مؤمنان عليه السلام)(3)و سعيد بن عاص كه از جنگ ارمنستان باز مى گشتند، خود ديدند كه مردم هر شهرى قرآن را با قرائتى مى خوانند و قرائت خود را از ديگر قرائت ها برتر مى دانند. از اين رو، از عثمان خواستند براى جلوگيرى از اختلاف، چاره اى بينديشد.(4)منشأ اين قرائت ها، مصحف هايى بودند كه برخى صحابه جمع آورى كرده بودند و با توجه به اعتبار و جايگاه اجتماعىِ گردآورندگان آنها، در ميان مسلمانان جايگاهى ويژه پيدا كرده بودند.(5)از اين رو عثمان پس از مشورت با صحابۀ برجسته، چارۀ كار را در اين ديد كه مصحف واحدى تهيه و نسخه بردارى كند و در اختيار مسلمانان قرار دهد و فرمان داد قرآنى را كه به دستور ابو بكر نوشته شده بود، از حفصه دختر عمر به امانت گرفتند. ابتدا گروهى مركّب از: زيد بن ثابت، عبداللّه بن زبير، سعيد بن عاص و عبد الرحمن بن حارث بن هشام را مأمور كرد تا نسخه هاى قرآن را بنويسند. عثمان دستور داد كه هرگاه اين گروه، اختلافى پيدا كردند، مورد اختلاف را به زبان قريش بنويسند.

سپس با توجه به برخى اعتراضات، هفت نفر ديگر را به آنها افزود و رياست آنها را به ابىّ بن كعب سپرد. برخى گزارش ها نشان مى دهند كه اين انجمن، مصحف ابوبكر را اساس كار خود قرار داد؛ امّا از بررسى مصحف اُبَى و مقابلۀ آنها با نوشته هاى


1) . المرشد الوجيز، ص 58؛ مباحث فى علوم القرآن: ص 83؛ تاريخ قرآن، راميار: ص 435.

2) . ر. ك: فتح البارى: ج 9 ص 14؛ مناهل العرفان: ج 1 ص 184-185؛ تاريخ قرآن، معرفت: ص 96-99.

3) . اختيار معرفة الرجال: ج 1 ص 159.

4) . المقنع: ص 6؛ الإتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 159.

5) . المحرر الوجيز: ج 1 ص 49.

بر جا مانده از زمان پيامبر خدا نيز غافل نماند و همين روش، راز موفقيت عثمان در توحيد مصاحف بود.(1)برخى با استناد به قراين و شواهدى نه چندان استوار، ادّعا كرده اند كه گروه توحيد مصاحف، مصحف امام على عليه السلام را اساس كار خود قرار دادند(2)و على عليه السلام نسخه اى از قرآن در اختيار داشته كه به فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله برخلاف ترتيب نزول، تدوين شده بود و اين نسخه غير از مصحف على عليه السلام است كه گفته شده بر اساس ترتيب نزول بوده است.(3)برخى اين گفتۀ سيد بن طاوس را كه:

«عثمان، قرآن را طبق نظر امير مؤمنان عليه السلام جمع كرد»،(4)مؤيّد اين مطلب گرفته اند.(5)

هر چند پذيرش ادّعاى مذكور مشكل است، امّا به هر حال، روند توحيد مصاحف، مورد تأييد على عليه السلام بوده است.(6)در نتيجه، نسخه هايى از قرآن تهيه و به مراكز اصلى بلاد اسلامى فرستاده شد(7)و عثمان، نسخه موسوم به «اُمّ‌» يا «امام» را در مدينه نگه داشت.(8)اين كار (توحيد مصاحف)، مورد تأييد امير مؤمنان عليه السلام(9)و ديگر صحابه بوده است.(10)البته ابن مسعود، احتمالاً به علت اين كه جوانى كم سال و بى تجربه چون زيد، متولّى اين كار شده، ناراحت بوده است.(11)بنا بر اين، عثمان، تنها مردم را بر يك قرائتْ‌(12)يا همه را بر يك مصحفْ‌(13)جمع كرد تا از اختلاف جلوگيرى شود.1.


1) . تاريخ قرآن، راميار: ص 421.

2) . تدوين القرآن: ص 336-338.

3) . تدوين القرآن: ص 351-352.

4) . سعد السعود: ص 278.

5) . كاوشى در جمع قرآن: ص 89.

6) . المصاحف: ج 1 ص 176-\177؛ قرآن در اسلام: ص 165؛ مباحث فى علوم القرآن: ص 84

7) . المقنع: ص 9؛ تاريخ اليعقوبى: ج 2 ص 170؛ سعد السعود: ص 278.

8) . مباحث فى علوم القرآن: ص 84؛ قرآن در اسلام: ص 164.

9) . سعد السعود: ص 278؛ روح المعانى: ج 1 ص 43.

10) . غرائب القرآن: ج 1 ص 27.

11) . المصاحف: ج 1 ص 189-\191؛ غرائب القرآن: ج 1 ص 27.

12) . روح المعانى: ج 1 ص 42-43؛ تاريخ قرآن، معرفت: ص 101-108.

13) . المقنع: ص 7؛ المرشد الوجيز: ص 71.

سير تاريخى توحيد مصاحف

به نظر مى رسد كه ارائۀ ديدگاهى قطعى در موضوع جمع قرآن، به دليل متناقض بودن روايات، ممكن نباشد. با اين حال، با نگاهى جامع به مجموع روايات و گزارش هاى تاريخى مى توان گفت كه جمع قرآن، در سه مرحله اتّفاق افتاده است:

1. جمع آورى قرآن در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله: در اين دوره، قرآن در مدت 23 سال به صورت پراكنده نازل مى شد و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آن را با آرامى بر مسلمانان مى خواند و آنها آن را به حافظه مى سپردند. افزون بر اين، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله براى نوشتن وحى قرآن، شتاب مى كرد و به محض نزول هر آيه اى، به كاتبان وحى فرمان مى داد آن را در جايگاهش قرار دهند و كتابت قرآن، خيلى زود در همان دوران مكّه آغاز شد.(1)

به گزارش بخارى از بَراء، هنگام نزول آيۀ «لا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ‌» ،(2)پيامبر صلى الله عليه و آله زيد را فراخواند و فرمود كتف و دوات بياورد تا آن را بنويسد.(3)پس كاتبان وحى، آنچه را بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده بود، در نوشت افزارهاى مختلف، نوشتند و زمانى كه وحى كامل شد و رحلت آن حضرت فرا رسيد، همۀ قرآن در پيش روى آن حضرت و با نظارت كامل ايشان در صحيفه هايى متعدد نگاشته شده بود؛ ولى در يك مصحف، ميان دوجلد، گردآورى نشده بود.(4)

2. جمع آورى قرآن در زمان ابو بكر: وى صحيفه هاى پيش گفتۀ قرآن را در يك مصحف، جمع كرد و اين نخستين مصحف رسمى بود كه دستگاه خلافت، آن را تدوين كرد و گر نه پيش از اين برخى از صحابه از جمله امير مؤمنان عليه السلام و ابن

1) . الموسوعة القرآنية، ابيارى: ج 1 ص 352-\353.

2) . نساء: آيۀ 95.

3) . صحيح البخارى: ج 5 ص 183.

4) . الموسوعة القرآنية: ج 1 ص 354؛ معجم علوم القرآن: ص 112-113.

مسعود، مصاحفى را تدوين كرده بودند.(1)مصحف ابوبكر، نزد او باقى ماند تا اين كه مرد و سپس به عمر و بعد از او به حفصه رسيد.(2)

3. جمع آورى قرآن در زمان عثمان: در اين زمان، در پى اختلافاتى كه در مصاحف و به تبع آن در قرائت ها پيش آمده بود و خطرى كه از اين ناحيه احساس مى شد، عثمان، پس از مشورت با صحابه چارۀ كار را در اين ديد كه مصحف واحدى فراهم كند و نسخه هايى از آن را در اختيار همۀ مسلمانان قرار دهد و اين كار انجام شد.(3)5.

1) . الموسوعة القرآنية: ج 1 ص 355.

2) . الموسوعة القرآنية: ج 1 ص 356؛ معجم علوم القرآن: ص 115.

3) . معجم علوم القرآن: ص 112-118. نيز، ر. ك: الموسوعة القرآنية: ج 1 ص 304-355.

5/3: عَدَدُ سُوَرِ القُرآنِ وآياتُهُ‌

237. رسول اللّه صلى الله عليه و آله: جَميعُ سُوَرِ القُرآنِ مِئَةٌ وأربَعَ عَشرَةَ سورَةً‌، وجَميعُ آياتِ القُرآنِ سِتَّةُ آلافِ آيَةٍ ومِئَتا آيَةٍ وسِتٌّ وثَلاثونَ آيَةً‌، وجَميعُ حُروفِ القُرآنِ ثَلاثُ مِئَةِ ألفِ حَرفٍ وأحَدٌ وعِشرونَ ألفَ حَرفٍ ومِئَتانِ وخَمسونَ حَرفاً، لا يَرغَبُ فِي تَعَلُّمِ القُرآنِ إلَّاالسُّعَداءُ‌، ولا يَتَعَهَّدُ قِراءَتَهُ إلّاأولِياءُ الرَّحمنِ‌.(1)م.

1) . مجمع البيان: ج 10 ص 614 عن سعيد بن المسيّب عن الإمام عليّ عليه السلام.

5/3: شمار سوره ها و آيات قرآن

اشاره
237. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: مجموع سوره هاى قرآن، يكصدو چهارده سوره است و مجموع آيه هاى قرآن، شش هزار و دويست و سى و شش آيه، و مجموع حروف قرآن، سيصد و بيست و يكهزار و دويست و پنجاه حرف. به آموختن قرآن، رغبت نمى كنند، مگر انسان هاى سعادتمند، و بر قرائت آن مواظبت نمى نمايند، مگر اولياى [خداى] رحمان.
پژوهشى در بارۀ شمار سوره ها و آيات قرآن
اشاره

پژوهشى در بارۀ شمار سوره ها و آيات قرآن(1)

آنچه در نگاه ابتدايى به قرآن كريم به چشم مى خورد، تقسيم بندى ويژه و اجزايى است كه با نوع اجزاى كتاب هاى ديگر متفاوت است، چنان كه خود قرآن نيز به اين تجزيه و تقسيم اشاره دارد:

«وَ قُرْآناً فَرَقْناهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَى النّاسِ عَلى مُكْثٍ وَ نَزَّلْناهُ تَنْزِيلاً .(2)

ما قرآن را بخش بخش [بر تو] نازل كرديم تا آن را به آرامى بر مردم بخوانى».

قرآن همان گونه كه در اسلوب كلام و محتوا و زيبايى الفاظ و جملات و... با ديگر كتاب ها تفاوت دارد، در شكل تقسيم بندى نيز به گونۀ ديگرى است. به گفتۀ جاحظ، خداوند، هم نام كلام خود را متمايز از نام هايى قرار داده است كه عرب بر سخنان خويش مى نهاد و هم اجزاى آن را. عرب، نام مجموع سخنان خويش را «ديوان»، اجزاى آن را «قصيده»، اجزاى قصيده را «بيت» و تناسب پايان ابيات را «قافيه» مى ناميد؛ ولى نام اين مجموعه «قرآن»، اجزاى آن «سوره»، و قسمت هاى سوره «آيه» است، چنان كه تناسب پايانى آيات را «فاصله» نام نهاده اند.(3)

مجموعۀ قرآن كريم به اعتبارهاى گوناگون به اجزاى مختلف تقسيم شده است،


1) . اين پژوهش، به وسيلۀ فاضل گرامى جناب آقاى عطاء اللّه ميرزاده، انجام شده است.

2) . اسرا: آيۀ 106.

3) . الإتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 141.

مانند: سوره، آيه، جزء، حزب و عُشْر. از اين تقسيمات، آنچه ريشۀ قرآنى دارد و در خود اين كتاب شريف به آن اشاره شده، «سوره» و «آيه» است. از اين رو، به توضيح اين دو اصطلاح و شمارگان آنها در روايات و منابع تفسيرى و تاريخى مى پردازيم.

آيه، در لغت و اصطلاح

كلمۀ «آيه» در قرآن، 86 بار به صورت مفرد و 296 بار به شكل جمع آمده است.(1)

در بارۀ ريشۀ واژۀ «آيه» ميان لغويان اختلاف است. برخى اصل آن را «أ ى ى» به معناى مكث و انتظار مى دانند.(2)جوهرى و مصطفوى (از واژه شناسان خبره)، اين كلمه را از ريشه «أوى» به معناى توجّه و قصد مى دانند.(3)برخى نيز مى گويند: آيه از «اَىْ‌» به معناى آشكار كردن گرفته شده است.(4)راغب، همين ريشه را با تشديد ياء (به شكل «اَىّ‌») به صورت يك احتمال ذكر مى كند و مى گويد: درست، آن است كه آيه از مصدر «تأيّى» به معناى تثبّت و پايدارى گرفته شده باشد.(5)

لغويان براى «آيه» چند معنا گفته اند: 1. گروه. 2. شگفتى. 3. نشانه. 4. چيزى كه براى رسيدن به هدف و مقصودى به آن توجه كنند و آن را وسيله قرار دهند.(6)

در تعريف اصطلاحى «آيه» گفته شده: قطعه اى از قرآن است كه در سوره اى واقع شده و شروع و پايان دارد و از چند جمله يا كلمه - گرچه برخى در تقدير باشند -


1) . المعجم الإحصائى: ج 2 ص 24-30.

2) . معجم مقاييس اللغة: ج 1 ص 167 مادّۀ «أيى».

3) . صحاح اللغة: ج 6 ص 2275 مادّۀ «أيى»؛ التحقيق فى كلمات القرآن: ج 1 ص 186 مادّۀ «أيى» (مقالۀ «آيه»، سيّد محمّدباقر حجّتى).

4) . جمهرة اللغة: ج 1 ص 250 مادّۀ «آيه».

5) . مفردات ألفاظ القرآن: ص 33 مادّۀ «اَى».

6) . ر. ك: البرهان فى علوم القرآن: ج 1 ص 266؛ التحقيق: ج 1 ص 186 مادّۀ «آيه».

تشكيل شده است.(1)علامۀ طباطبايى مى گويد: «آيه قطعه اى از قرآن است كه جدا از قبل و بعد خود، قابل تلاوت باشد».(2)در تعريفى دقيق تر گفته شده: آيه، پاره اى از حروف يا كلمات يا جمله هاى قرآن، واقع در يك سوره، با فاصلۀ معيّن [از قبل و بعد] و جدا از قبل و بعد است.(3)

شمار آيات قرآن

در شمار آيات قرآن، اختلاف است. اين اختلاف هرگز به معناى زيادت و نقصان در قرآن و كميّت كلمات و جمله هاى آن نيست. به گفتۀ سيوطى علّت اختلاف گذشتگان در شمارش آيات، آن است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هنگام تلاوت، بر سرآيه ها وقف مى كرد - چون آيات، توقيفى اند - و هنگامى كه جاى آن معلوم مى شد، براى تكميل كردن سخن، آن را وصل مى كرد و شنونده گاهى چنين مى پنداشت كه آن جا فاصله اى نيست؛(4)يعنى گاهى شنونده، دو آيه را يكى مى شمرد. بنا بر اين، اختلاف روايات در موارد وصل و وقف، سبب اختلاف در شمار آيات شد و در پى آن، مكتب هايى گوناگون در اين باره پديد آمد كه عبارت اند از: مكتب مكّى با شمارگان 6219 آيه، كوفى با 6236 آيه، مدنى با دو عدد 6000 و 6214 آيه، بصرى با رقم 6204 آيه و شامى با 6225 آيه.(5)

عدد آيات در مصحف شريف، بر اساس مكتب كوفى است. سيوطى نقل مى كند كه عدد 6000 اجماعى است و كمتر از آن نگفته اند؛ اما در بيشتر از آن، چند


1) . الإتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 180.

2) . الميزان فى تفسير القرآن: ج 13 ص 231.

3) . دائرة المعارف قرآن كريم: ج 1 ص 408 مدخل «آيه».

4) . الإتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 181-182.

5) . نور علم: ش 43 و 44 ص 8 (مقالۀ «آيه»، سيّد محمّدباقر حجّتى).

عدد گفته اند: 214، 14، 19، 25 و 36. ابن ضريس از طريق عثمان بن عطاء، از پدرش، از ابن عباس نقل مى كند كه تمام آيات قرآن 6600 آيه است.(1)

در روايتى از پيامبر صلى الله عليه و آله آمده است كه مجموع آيات قرآن 6236 آيه است:

جَميعُ آياتِ القُرآنِ سِتَّةُ آلافِ آيَةٍ وَمِئَتا آيَةٍ وَسِتٌّ وَ ثَلاثونَ آيَةً‌.(2)

مجموع آيه هاى قرآن، شش هزار و دويست و سى و شش آيه است.

اين عدد را كه برابر با شمارش مكتب كوفى است، جمهور عالمان قرآنى از جمله طبْرِسى، صحيح ترين عدد و داراى عالى ترين سند مى دانند. اين عدد را حمزة بن حبيب از ابن ابى ليلى و او از ابوعبد الرحمن سُلَمى از امير مؤمنان عليه السلام نقل كرده است.(3)علامۀ طباطبايى در بارۀ شمارگان آيات قرآن مى گويد: «هيچ نصّ متواتر و خبر واحد قابل اعتمادى در بارۀ عدد آيات قرآن وجود ندارد و از واضح ترين ادلۀ آن، اختلاف اهل مكه، مدينه، شام، بصره و كوفه بر سر عدد آن است». وى همچنين عدد روايت شده از امير مؤمنان عليه السلام را در تعارض با جزئيت بسم اللّه در تمامى سوره ها [جز برائت] مى داند؛ زيرا امامان اهل بيت عليهم السلام بسم اللّه را آيه اى از قرآن و جزئى از هر سوره مى دانند و لازمۀ آن، افزودن شمار «بسم اللّه» بر رقم 6236 است.(4)

با توجه به اين كه افزودن رقم 113 «بسم اللّهِ‌» آغاز سوره ها بر رقم مزبور، آن را به 6349 مى رساند كه با هيچ يك از عددهاى روايت شده هماهنگى ندارد، براى حفظ رقم 6236 از يك سو و به شمار آوردن رقم «بسم اللّهِ‌» آغاز سوره ها از سويى ديگر، مى توان گفت كه «بسم اللّه» در سورۀ حمد، آيه اى مستقل و در ساير سوره ها بخشى3.


1) . الإتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 182.

2) . ر. ك: ص 302 ح 237.

3) . ر. ك: الإتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 182؛ الميزان فى تفسير القرآن: ج 13 ص 232؛ البيان فى عد آى القرآن: ص 80.

4) . الميزان فى تفسير القرآن: ج 13 ص 232-233.

از آيۀ نخست آنهاست، چنان كه به اجماع عالمان و قائلان اعداد پيش گفته، بسمله در آيۀ 31 از سورۀ نمل، بخشى از آيه است.

در روايتى از امام صادق عليه السلام آمده است كه شمار آياتى كه جبرئيل عليه السلام بر پيامبر فرود آورد، 17000 آيه است.(1)اين گونه روايات، پس از بررسى نسخه ها و احراز يكسان بودن همۀ نُسَخ، بايد به گونه اى توجيه شوند كه به نتيجۀ تحريف قرآن نينجامد و گر نه به دليل مخالفت با قرآن - كه در آيۀ نهم از سورۀ حجر، اين كتاب الهى را حفاظت شده از جانب خدا مى داند - مردودند.(2)

اجمالاً تعيين حدود آيات و شماره گذارى آنها به زمان پيامبر صلى الله عليه و آله باز مى گردد و در برخى روايات به شمار آياتِ بعضى از سوره ها (حمد، هفت آيه و مُلْك، سى آيه) اشاره شده است.(3)

به نظر علامۀ طباطبايى: «در بارۀ شمارگانِ گفته شده براى آيات، نصّ متواتر يا خبر واحد معتبرى نيست كه بتوان بر آن اعتماد كرد. بنا بر اين، اعتقاد به هيچ يك لازم نيست. بلكه مى توان هر يك را با تحقيق پذيرفت يا رد كرد».(4)گفتنى است كه آنچه در ميان عوام رواج يافته كه شمار آيات قرآن 6666 است، پايه اى ندارد و هيچ يك از اصحاب اعداد، به آن قائل نيست.

سوره، در لغت و اصطلاح

سوره در مفهوم لغوى به معانى متعددى آمده است و علت آن، اختلاف نظرى است كه در ريشۀ اصلى آن وجود دارد كه از مادّۀ «سَئِر، يَسأر، سئراً» است يا از مادّۀ


1) . الكافى: ج 2 ص 634؛ تفسير نور الثقلين: ج 1 ص 313.

2) . ر. ك: ص 313 (فصل چهارم: نگاه داشتن قرآن از تحريف).

3) . الإتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 184-186؛ القرآن فى الإسلام: ص 151.

4) . الميزان فى تفسير القرآن: ج 13 ص 232.

«سار، يَسور، سوراً». چنانچه از ريشۀ نخست باشد، به معناى «باقى مانده»(1)است و اگر از ريشۀ دوم باشد كه بر علّو و ارتفاع و بالا رفتن و صعود كردن دلالت دارد، به مفهوم «برجسته، ممتاز و مشخّص» خواهد بود. بر پايۀ معناى دوم، به برآشفتگى هنگام خشم، «سَوْرَة الغضب» و به بر آمدن خمر هنگام جوشيدن و غَلَيان نيز «سَوْرَة الخَمر» مى گويند.(2)بر پايۀ معناى دوم براى سوره، معانى شش گانه اى ذكر كرده اند:

1. فضل و منزلت. 2. شرف. 3. علامت و نشانه. 4. ساختمان زيبا و برافراشته. 5. هر رده از رده ها و رگه هاى ديوار. 6. قسمت مجزا از ديگرى.(3)

سوره، در اصطلاح و عرف مسلمانان، عبارت است از: «مجموعه اى از آيات كه كمّيت و آغاز و انجام آن توقيفى و بر پايۀ وحى است» و بر اين اساس، به هر يك از فصول و بخش هاى صد و چهارده گانۀ قرآن مجيد، «سوره» گفته مى شود. هر يك از سوره هاى قرآن، يك هدف يا چند هدف را (بر اساس پذيرش يا عدم پذيرش وحدت موضوعى سوره ها) تعقيب مى كند و معارفى خاص را در بر دارد و با «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ‌» آغاز مى شود، مگر سورۀ توبه.

در وجه نام گذارى سوره هاى قرآنى گفته اند: همان گونه كه «سور مدينه» (حصار و ديوار بلندى كه در قديم، پيرامون شهر مدينه بود) شهر را در بر مى گيرد، سورۀ قرآن نيز از آن جهت كه همچون حصار شهر، رشته اى از آيات را احاطه كرده، «سوره» ناميده شده است.(4)كوتاه ترين سورۀ قرآن، سورۀ كوثر است كه سه آيه دارد و بلندترين سوره، بقره است با 286 آيه.7.


1) . لسان العرب: ج 4 ص 339-340 مادّۀ «سأر».

2) . معجم المقاييس اللغة: ج 3 ص 115 مادّۀ «سور»؛ مختار الصحاح: ص 170؛ مجمع البيان: ج 7 ص 218.

3) . ر. ك: أقرب الموارد: ج 1 ص 556؛ المنجد: ص 362 مادّۀ «سأر»؛ القاموس المحيط: ج 2 ص 53 مادّه «سور».

4) . مجمع البيان: ج 5 ص 188؛ الإتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 147.

شمار سوره هاى قرآن

در بارۀ تعداد سوره هاى قرآن نيز اختلاف است. طَبْرِسى و ديگران نقل كرده اند كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود:

جَميعُ سُوَرِ القُرآنِ مِئَةٌ وأربَعَ عَشرَةَ سورَةً‌.(1)

مجموع سوره هاى قرآن، يكصد و چهارده سوره است.

مفسّران اهل سنّت، اقوال متعددى نقل كرده اند: سيوطى مى گويد: 85 سورۀ قرآن مكى و 28 سوره مدنى است.(2)برخى ديگر از ابن مسعود نقل كرده اند كه سوره هاى قرآن 112 تاست. از زيد بن ثابت نقل شده كه سوره ها 114 تاست و قول اكثر صحابه همين است.(3)

اختلاف در شمارگان سوره هاى قرآن، دو سبب دارد: نخست آن كه برخى قرآن پژوهان، سورۀ توبه (برائت) را جزئى از انفال شمرده اند،(4)چنان كه به گفته علامۀ طباطبايى، امامان اهل بيت عليهم السلام برائت را سوره اى مستقل نمى دانند؛(5)بلكه آن را آياتى از سوره انفال مى شمارند.(6)همچنين بر پايۀ برخى روايات، سوره هاى ضحى و ا لَم نشرح، يك سوره و نيز سوره هاى فيل و ايلاف، يك سوره به شمار مى آيند.(7)

سبب دوم، آن است كه بر پايۀ برخى اقوال شاذ، مُعَوَّذَتيْن (سوره هاى فلق و ناس) از سُوَر قرآن به شمار نمى آيند(8)يا برخى، سوره اى موسوم به «قنوت» را بر مى شمارند


1) . ر. ك: ص 302 ح 237.

2) . الدرّ المنثور: ج 6 ص 422.

3) . روح البيان: ج 10 ص 546.

4) . روح البيان: ج 10 ص 546؛ مقتنيات الدرر: ج 12 ص 268.

5) . الميزان فى تفسير القرآن: ج 13 ص 232. نيز، ر. ك: الكشاف: ج 2 ص 171.

6) . الميزان فى تفسير القرآن: ج 13 ص 231. ر. ك: تفسير نور الثقلين: ج 2 ص 176.

7) . التبيان فى تفسير القرآن: ج 10 ص 371؛ تفسير نورالثقلين: ج 5 ص 602، 669؛ الميزان فى تفسير القرآن: ج 13 ص 231-232.

8) . الدرّ المنثور: ج 6 ص 416؛ روح البيان: ج 10 ص 546؛ مقتنيات الدرر: ج 12 ص 268.

كه خود، دو سوره به حساب مى آيد.(1)روشن است كه اين گونه آراى شاذ، به دليل مخالف بودنشان با ادلّۀ متقن نزاهت قرآن از تحريف و همچنين ناسازگارى با اجماع مسلمانان، جايگاه و اعتبارى ندارند.

برخى معتقدند كه به اقتضاى تحقيق در روايات پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام و بر پايۀ آنچه در مصحف شريف آمده، اين سوره ها از يكديگر مستقل اند و روايات پيش گفته، يا سندشان ضعيف است و يا ناظر به مسئلۀ فقهىِ لزوم جمع ميان دو سورۀ ضحى و ا لَم نشرح (شرح/انشراح) و نيز دو سورۀ فيل و ايلاف در قرائت نماز فريضه اند.(2)گفتنى است كه قول اخير، سخن اغلب فقيهان متأخّر است.(3)6.


1) . الدرّ المنثور: ج 1 ص 307.

2) . ر. ك: ص 313 (فصل چهارم: نگاه داشتن قرآن از تحريف).

3) . ر. ك: الحدائق الناضرة: ج 8 ص 202-207، مفتاح الكرامة: ج 7 ص 189-196.

الفصل الرابع: صيانة القرآن من التّحريف

صِيانَةُ القُرآنِ مِنَ التَّحريفِ‌

الكتاب

«إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ‌».(1)

«لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ».(2)

الحديث

238. التوحيد عن عليّ بن سالم عن أبيه: سَأَلتُ الصّادِقَ جَعفَرَ بنَ مُحَمَّدٍ عليهما السلام فَقُلتُ لَهُ‌: يَابنَ رَسولِ اللّهِ‌، ما تَقولُ فِي القُرآنِ؟

فَقالَ‌: هُوَ كَلامُ اللّهِ‌، وقَولُ اللّهِ‌، وكِتابُ اللّهِ‌، ووَحيُ اللّهِ وتَنزيلُهُ‌، وهُوَ الكِتابُ العَزيزُ الَّذي «لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ» .(3)

239. عيون الأخبار لابن قتيبة عن عبداللّه بن زهير: وَفَدَ العَلاءُ بنُ الحَضرَمِيِّ عَلَى النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله فَقالَ‌: أتَقرَأُ مِنَ القُرآنِ شَيئاً؟ فَقَرَأَ: «عبس» وزادَ فيها مِن عِندِهِ‌، وهُوَ: الَّذي أخرَجَ مِن الحُبلى‌، نَسَمَةً تَسعى‌، مِن بَينِ شَراسيفَ‌(4)وحَشىً‌.).

1) . الحِجر: 9.

2) . فصّلت: 42.

3) . التوحيد: ص 224 ص 3، الأمالي للصدوق: ص 639 ح 861، روضة الواعظين: ص 46، بحار الأنوار: ج 92 ص 117 ح 3.

4) . الشَّراسيف: جمع شُرسُوف، وهو الطرف اللَيِّن من الضلع ممّايلي البطن (المعجم الوسيط: ج 1 ص 478 «شرسف»).

فصل چهارم: نگاه داشتن قرآن از تحريف

اشاره

قرآن

«ما خود قرآن را فرو فرستاديم و ما خود، نگهبان آن هستيم».

«از پيش رو و از پشتِ سرش، باطل به آن وارد نمى شود. فرستاده شده از جانب فرزانه اى ستودنى است».

حديث

238. التوحيد - به نقل از على بن سالم، از پدرش -: از امام صادق عليه السلام پرسيدم و گفتم: اى فرزند پيامبر خدا! نظرت در بارۀ قرآن چيست‌؟

فرمود: «قرآن، كلام خدا و سخن خدا و كتاب خدا و وحى خدا و فرو فرستاده از جانب اوست. كتاب نيرومندى است كه «از پيشِ رو و از پشتِ سرش، باطل به آن وارد نمى شود. فرو فرستاده از جانب فرزانه اى ستودنى است»».

239. عيون الأخبار، ابن قتيبه - به نقل از عبد اللّه بن زهير -: علاء بن حَضرَمى، نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد. ايشان فرمود: «آيا از قرآن، چيزى مى خوانى‌؟». او سورۀ عبس را خواند و از پيشِ خود به آن چنين افزود: «الَّذى أخرَج من الحُبلى‌، نَسَمةً تَسعى‌، مِن بَين شَراسيفَ و حَشى‌».(1)

1) . آن كه از شكم آبستن، موجودى را كه مى كوشد، از ميان امعا و احشا، بيرون آورد.

فَصاحَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله وقالَ لَهُ‌: كُفَّ فَإِنَّ السّورَةَ كافِيَةٌ‌.(1)

240. مقتنيات الدرر - في تَفسيرِ قَولِهِ تَعالى‌: «فَأَبَوْا أَنْ يُضَيِّفُوهُما»(2)الآيَةَ -: قيلَ‌: إنَّ أهلَ تِلكَ القَريَةِ لَمّا سَمِعوا نُزولَ هذِهِ الآيَةِ استَحيَوا مِن هذَا العارِ، وجاؤوا إلى رَسولِ اللّهِ بِحِملٍ مِنَ الذَّهَبِ‌، وقالوا:

يا رَسولَ اللّهِ‌، نَشتَري بِهذَا الذَّهَبِ أن تَجعَلَ الباءَ في الآيَةِ تاءً حَتّى تَصيرَ القِراءَةُ هكَذا: «فَأَتَوْاْ أَن يُضَيِّفُوهُمَا» أي أتَوا أن يُضَيِّفوهُما، وكانَ إتيانُ أهلِ القَريَةِ إلَيهِما لِأَجلِ الضِّيافَةِ‌، وقالوا: غَرَضُنا مِنهُ أن يَندَفِعَ عَنّا هذَا اللُّؤمُ‌!

فَامتَنَعَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله، وقالَ‌: تَغييرُ النُّقطَةِ الواحِدَةِ يوجِبُ دُخولَ الكَذِبِ فِي كَلامِ اللّهِ‌، وذلِكَ يوجِبُ القَدحَ‌(3)فِي العُبودِيَّةِ بِالنِّسبَةِ إلَى الرُّبوبِيَّةِ‌.(4)

241. الإمام الصادق عليه السلام: إنَّ اللّهَ لَمّا بَعَثَ موسَى بنَ عِمرانَ ثُمَّ مَن بَعدَهُ مِنَ الأَنبِياءِ إِلى بَني إسرائيلَ‌، لَم يَكُن فيهِم أحَدٌ إلّاأخَذوا عَلَيهِمُ العُهودَ والمَواثيقَ لَيُؤمِنُنَّ بِمُحَمَّدٍ العَرَبيِّ الاُمِّيِّ المَبعُوثِ بِمَكَّةَ‌، الَّذي يُهاجِرُ إلَى المَدينَةِ‌، يَأتي بِكِتابٍ مِنَ الحُروفِ المُقَطَّعَةِ افتتاحُ بَعضِ سُوَرِهِ‌، يَحفَظُهُ امَّتُهُ فَيَقرَؤنَهُ قِياماً وقُعوداً ومُشاةً وعَلى كُلِّ الأَحوالِ‌، يُسَهِّلُ اللّهُ عز و جل حِفظَهُ عَلَيهِم، ويَقرِنونَ بِمُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله أخاهُ ووصِيَّهُ عَلِيَّ بنَ أبي طالِبٍ عليه السلام،

الآخِذَ عَنهُ عُلُومَهُ الَّتي عَلَّمَها، والمُتَقَلِّدَ عَنهُ الأَمانَةَ الَّتي قَدَّرَها، ومُذَلِّلَ كُلِّ مَن عانَدَ مُحَمَّداً صلى الله عليه و آله بِسَيفِهِ الباتِرِ، ويُفحِمُ كُلَّ مَن جادَلَهُ وخاصَمَهُ بِدَليلِهِ الظّاهِرِ، يُقاتِلُ عِبادَه.


1) . عيون الأخبار لابن قتيبة: ج 2 ص 18، الإصابة: ج 2 ص 84 عن الشعبي، كنز العمّال: ج 3 ص 856 ح 8951 نقلاً عن ابن النجّار عن أنس وكلاهما نحوه.

2) . الكهف: 77.

3) . قَدَح فيه: طعن، عاب (تاج العروس: ج 4 ص 165 «قدح»).

4) . تفسير مقتنيات الدرر: ج 6 ص 320، تفسير اثني عشري: ج 8 ص 79، تفسير الرازي: ج 21 ص 157 نحوه.

پيامبر صلى الله عليه و آله فرياد زد و فرمود: «بس كن؛ زيرا سوره به اندازۀ خود هست [و نيازى به افزودن ندارد]».

240. مقتنيات الدُّرَر - در تفسير اين سخن خداى متعال: «فَأَبَوْا أَنْ يُضَيِّفُوهُما... ؛ از پذيرايى آن دو، خوددارى كردند...» -: گفته شده: اهالى آن آبادى، چون شنيدند كه اين آيه نازل شده است، از اين ننگ، شرمسار شدند و با محموله اى از طلا، خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و گفتند: «اى پيامبر خدا! اين طلاها را مى دهيم و در مقابل، شما حرف با [ى أبَوْا] را در آيه به حرف تا، تغيير دهيد» تا اين گونه قرائت شود: «فَأَتَوا أن يُضَيِّفوهُما»؛ يعنى: «آمدند كه آن دو را پذيرايى كنند» و آمدن اهل آبادى نزد آن دو، براى پذيرايى كردن باشد.

و گفتند: غرض ما از اين كار، آن است كه اين لكّۀ ننگ از دامن ما زدوده شود.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نپذيرفت و فرمود: «تغيير دادن [حتّى] يك نقطه، موجب وارد شدن دروغ در كلام خدا مى شود، و اين، عبوديت نسبت به پروردگار را خدشه دار مى سازد».

241. امام صادق عليه السلام: زمانى كه خداوند، موسى بن عمران و پس از او، ديگر انبياى بنى اسرائيل را مبعوث كرد، از همۀ آنها، پيمان و ميثاق هايى گرفت كه به محمّد عربِ درس ناخواندۀ مبعوث در مكّه كه به مدينه مهاجرت مى كند، حتماً ايمان بياورند؛ پيامبرى كه كتابى مى آورد كه برخى از سوره هايش با حروف مقطّع آغاز مى شوند و امّتش آن كتاب را حفظ و در حال ايستاده و نشسته و راه رفتن و در هر حال، آن را قرائت مى كنند و خداوند عز و جل نگهدارى آن را برايشان آسان مى كند. آنان، وصىّ محمّد صلى الله عليه و آله و برادرش، على بن ابى طالب عليه السلام، را قرين او مى دانند؛ كسى كه علوم پيامبر را كه ايشان به وى آموخت، فرا گرفت و امانتى را كه پيامبر، آن را به عهدۀ او گذاشت، بر عهده گرفت، و هر كه را با محمّد صلى الله عليه و آله به دشمنى برخاست، با شمشير بُرنده، ذليل ساخت، و هر كه را با او به مجادله پرداخت، خاموش ساخت و با دليل روشن، با او به هماوردى برخاست. با بندگان خدا، بر سر آيات

اللّهِ عَلى تَنزيلِ كِتابِ اللّهِ حَتّى يَقودَهُم إلى قَبولِهِ طائِعينَ وكارِهينَ‌.

ثُمَّ إذا صارَ مُحَمَّدٌ صلى الله عليه و آله إلى رِضوانِ اللّهِ عز و جل، وارتَدَّ كَثيرٌ مِمَّن كانَ أعطاهُ ظاهِرَ الإيمانِ‌، وحَرَّفوا تَأويلاتِهِ‌، وغَيَّروا مَعانيهِ‌، ووَضَعوها عَلى خِلافِ وُجوهِها؛ قاتَلَهُم بَعدَ ذَلِكَ عَلى تَأويلِهِ‌، حَتَّى يَكونَ إبليسُ الغاوي لَهُم هُوَ الخاسِرَ الذَّليلَ المَطرودَ المَغلولَ‌.

قالَ‌: فَلَمّا بَعَثَ اللّهُ مُحَمَّداً وأظهَرَهُ بِمَكَّةَ‌، ثُمَّ سَيَّرَهُ مِنها إلَى المَدينَةِ وأظهَرَهُ بِها، ثُمَّ أنزَلَ إلَيهِ الكِتابَ وجَعَلَ افتِتاحَ سورَتِهِ الكُبرى ب‍ «ألم» يَعني: «الم * ذلِكَ الْكِتابُ‌» وهُوَ ذلِكَ الكِتابُ الَّذي أخبَرتُ أنبِيائِيَ السّالِفينَ أنّي سَاُنزِلُهُ عَلَيكَ يا مُحَمَّدُ، «لا رَيْبَ فِيهِ‌» ، فَقَد ظَهَرَ كَما أخَبَرهُم بِهِ أنبِياؤُهُم أنَّ مُحَمَّداً يَنزِلُ عَليهِ كِتابٌ مُبارَكٌ لا يَمحوهُ الباطِلُ‌، يَقرَؤُهُ هُوَ واُمَّتِهِ عَلى سائِرِ أحوالِهِم.(1)0.


1) . معاني الأخبار: ص 25 ح 4 عن محمّد بن زياد ومحمّد بن سيّار عن الإمام العسكري عليه السلام، بحار الأنوار: ج 92 ص 378 ح 10.

قرآن جنگيد تا اين كه آنان را به پذيرش آن وادار كرد، با ميل خودشان يا به اجبار.

سپس آن گاه كه محمّد صلى الله عليه و آله به رضوان الهى بار يافت و بسيارى از كسانى كه به ظاهر ايمان آورده بودند، مرتد گرديدند و تأويل هاى قرآن را تحريف كردند و معناهاى آن را تغيير دادند و آنها را در غير معانى خود به كار بردند، با آنان براى تأويل درست قرآن جنگيد، تا اين كه ابليس - كه آنان را فريب مى داد -، زيان خورد و خوار و طرد و در بند شد».

امام عليه السلام در ادامه فرمود: «زمانى كه خداوند، محمّد را مبعوث كرد و نبوّت او را در مكّه آشكار نمود و او را از آن جا به مدينه برد و در آن جا ظهورش داد، كتاب برايش فرستاد و آغاز سورۀ بزرگ كتابش را «الم * ذلِكَ الْكِتابُ‌» قرار داد و [فرمود:] آن، همان كتابى است كه به پيامبران گذشته ام خبر داده ام كه من، آن را بر تو - اى محمّد - فرو خواهم فرستاد «و ترديدى در آن نيست». پس او ظهور كرد، همان گونه كه خداوند به پيامبرانش خبر آن را داده بود كه بر محمّد، كتابى خجسته كه باطل آن را از ميان نمى برد، نازل مى شود و او و امّتش آن را مى خوانند، در حالت هاى گوناگونشان».

پژوهشى در بارۀ مصونيت قرآن از تحريف

واژه شناسى «تحريف»

پژوهشى در بارۀ مصونيت قرآن از تحريف(1)

تحريف از ريشۀ «ح ر ف» به معناى: لبه، كناره، جهت و وجه هر چيز است. بيشتر لغويان از جمله جوهرى، زَبيدى و راغب، حرف را به همين معنا دانسته اند(2)و بر اين اساس، تحريف، به معناى: كنار بردن، به كنارى كشاندن يا كنار زدن چيزى و يا برگرداندن و دگرگون كردن چيزى از وجه آن است. تحريف كلام نيز - كه به معناى تغيير و دگرگون ساختن معناى آن است -(3)به همين وجه برمى گردد؛ زيرا محرِّف با كنار زدن آن از معناى صحيح و مقصود نظر گوينده، آن را به معنا و سمت ديگرى برمى گرداند، خواه اين تحريف با تغيير يا جا به جايى حروف، كلمات و جملات باشد و يا با تفسير نادرست آنها.

گونه هاى تحريف تورات

قرآن كريم گونه هاى متعدّدى از تحريف كتاب را از كار بنى اسرائيل حكايت


1) . نگارش اوّليۀ اين پژوهش، به وسيلۀ حجة الاسلام و المسلمين دكتر على نصيرى (عضو هيئت علمى دانشگاه علم و صنعت ايران)، و فاضل گرامى جناب آقاى ابراهيم احمديان انجام شده است.

2) . الصحاح: ج 4 ص 1342؛ تاج العروس: ج 12 ص 136؛ مفردات الفاظ القرآن: ص 228 مادۀ «حرف».

3) . ابن عبّاد و ليث و ديگر لغت شناسان مى گويند: «التحريف فى القرآن و فى الكلام: تغيير الكلمة عن معناها»؛ تحريف در قرآن و سخن، به معناى دگرگون كردن معناى آن است (المحيط فى اللغة: ج 3 ص 82؛ و ر. ك: معجم تهذيب اللغة: ج 1 ص 789؛ المصباح المنير: ص 130 و...).

مى كند، مانند:

«وَ إِنَّ مِنْهُمْ لَفَرِيقاً يَلْوُونَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالْكِتابِ لِتَحْسَبُوهُ مِنَ الْكِتابِ وَ ما هُوَ مِنَ الْكِتابِ وَ يَقُولُونَ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللّهِ وَ ما هُوَ مِنْ عِنْدِ اللّهِ وَ يَقُولُونَ عَلَى اللّهِ الْكَذِبَ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ‌ .(1)

از آنان گروهى هستند كه زبانشان را به تحريف كتاب مى پيچانند، تا آنها (بافته ها) را از كتاب پنداريد. و حال آن كه آن از كتاب نيست. و مى گويند: آن از جانب خدا است، در حالى كه از جانب خدا نيست. به خدا دروغ مى بندند با اين كه خودشان هم مى دانند».

در اين آيه، سخن از تحريف لفظى و اساسى تورات در قرائت است كه عبارت خودساخته را با آهنگ متعارف در تلاوت تورات مى خواندند.

«فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللّهِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلِيلاً فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمّا يَكْسِبُونَ‌ .(2)

واى بر آنان كه با دستان خود نوشته اى مى نويسند و مى گويند: اين از سوى خدا است، تا با آن بهايى اندك به دست آورند. پس واى بر آنها از آنچه با دستانشان نوشتند، واى بر آنها از آنچه به دست مى آورند».

در اين آيه، سخن از تحريف لفظى و اساسى تورات در كتابت و نگارش است.

در صدر آيۀ 46 نساء مى فرمايد:

«مِنَ الَّذِينَ هادُوا يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ‌ .(3)

برخى از آنان كه يهودى اند، كلمات را از جاهاى خود بر مى گردانند».

در اين آيه، به بيانى مطلق، سخن از تحريف گفتار وحى الهى در تورات است كه هم بر تحريف لفظى و هم معنوى قابل حمل است. از اين رو برخى مفسّران، آن را6.


1) . آل عمران: آيۀ 78.

2) . بقره: آيۀ 79.

3) . نساء: آيۀ 46.

بر وجه لفظى و برخى ديگر بر وجه معنوى حمل كرده اند. همين طور است آيات 13 و 41 از سوره مائده.

قرآن، در ادامۀ همان آيه مى فرمايد:

«وَ يَقُولُونَ سَمِعْنا وَ عَصَيْنا وَ اسْمَعْ غَيْرَ مُسْمَعٍ وَ راعِنا لَيًّا بِأَلْسِنَتِهِمْ وَ طَعْناً فِي الدِّينِ وَ لَوْ أَنَّهُمْ قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا وَ اسْمَعْ وَ انْظُرْنا لَكانَ خَيْراً لَهُمْ وَ أَقْوَمَ وَ لكِنْ لَعَنَهُمُ اللّهُ بِكُفْرِهِمْ فَلا يُؤْمِنُونَ إِلاّ قَلِيلاً .(1)

مى گويند: شنيديم و نافرمانى كرديم. و بشنو كه [اى كاش] ناشنوا گردى. و [از سر استهزا مى گويند:] «راعنا» [كه در عربى يعنى: التفات به ما كن؛ ولى در عبرى يعنى: خبيث ما]. به لغت خويش زبان مى چرخانند و به اسلام طعنه مى زنند. اگر آنها مى گفتند: شنيديم و اطاعت كرديم، و بشنو و به ما توجه كن، برايشان بهتر و درست تر بود؛ ولى خداوند، آنها را به خاطر كفرشان لعنت كرده، و جز اندكى ايمان نمى آورند».

در اين بخش از آيه، سخن از تحريف لفظى تورات در قرائت است كه عبارت تورات را با تغيير در وجه تلفظ آن و با پيچاندن آن به صورتى كه لفظ و معناى ديگرى از آن به پندار مخاطب برسد، مى خواندند.

تحريف در اصطلاح

از آنچه در معناى لغوى تحريف و موارد آيات ياد شده تبيين شد، نمايان مى شود كه تحريف در اصطلاح علوم قرآنى و كاربرد آيات مربوط به آن، در همان معناى لغوى آن به كار رفته و آن، عبارت است از: هر گونه تغيير دادن لفظ قرآن، به كاستن يا افزودن يا جا به جايى حروف، كلمات و جملات قرآنى، و يا تفسير نادرست كردن از آن، به گونه اى كه مفهوم مورد نظر متكلّم از بستر صحيح و مطلوب، خارج شود و


1) . نساء: آيۀ 46.

در مفهومى ديگر به كار برده شود.

اقسام تحريف

تحريف بر دو قسم معنوى و لفظى است. در تحريف معنوى - يا تفسير به رأىِ غلط(1)- محرِّف، بدون دخل و تصرف در الفاظ قرآن، آنها را بر اساس آراى شخصى خود و براى تقويت ديدگاه خود تفسير مى كند و در حقيقت، نگرش خود را بر قرآن تحميل مى كند و معنايى مخالف مراد جدّى خداوند به دست مى دهد.

اما تحريف لفظى، به معناى دخل و تصرف در ساختار الفاظ و عبارت هاى قرآن است و به سه گونه تقسيم مى شود:

1.

تحريف از طريق فزونى؛ يعنى محرِّف، آيه يا سوره اى را از پيش خود ساخته و بر قرآن افزوده باشد.

2.

تحريف از طريق كاستى؛ يعنى محرِّف، بخشى از كلمات، آيات يا سوره هاى قرآن را از آن حذف كرده باشد.(2)

امّا تحريف از طريق تبديل و جايگزينى، مانند تغيير كلمه «أبَوا» به «أتَوا» يا دگرگونى عبارتى به عبارت ديگر و مانند اينها، در واقع، تركيبى از دو گونۀ كاستى و فزونى است.

3. تحريف از طريق جابه جايى؛ يعنى محرِّف، كلمات يا عبارتى را جا به جا نمايد تا معنايى متفاوت از آن بگيرد.
مصونيت قرآن از تحريف

احتمال تحريف لفظى در قرآن، از نوع فزونى، به اتفاق همه مسلمانان مردود


1) . ر. ك: البيان: ص 197؛ نزاهت قرآن از تحريف: ص 18-19.

2) . البيان، خويى: ص 200.

است؛(1)اما تحريف از نوع كاستى، در ميان اهل سنّت(2)و شيعه(3)قائلانى دارد(4)كه به رواياتى استناد كرده اند كه در سند يا دلالت، ناتمام اند. با اين همه، ديدگاه مشهور دانشمندان فريقَين، سلامت قرآن از تحريف است. دانشمندان بزرگ شيعه همانند:

شيخ صدوق،(5)شيخ مفيد،(6)سيّدِ مرتضى،(7)شيخ طوسى(8)و امين الاسلام طبْرِسى،(9)بر اين نكته پاى فشرده اند كه قرآن موجود، بدون هيچ كاستى همان قرآنى است كه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده و هر كس جز اين به شيعه نسبت دهد، بر شيعه دروغ بسته است. همچنين آنان روايات بيانگر تحريف را فاقد ارزش استناد دانسته اند.(10)

ادلّه و شواهد نفى شُبهۀ تحريف
اشاره

براى نفى شبهۀ تحريف مى توان از دلايل و مؤيّدات: عقلى، قرآنى، روايى، تاريخى و تجربى بهره جست. البته مقتضاى اين ادله متفاوت است، بدين معنا كه برخى از آنها كم شدن يك سوره يا يك آيه را نفى مى كنند و برخى كم شدن يك كلمه و حتّى يك حرف را شامل مى شوند.

1. ادلّۀ قرآنى
اشاره

براى اثبات تحريف ناپذيرى قرآن كريم، دست كم به سه آيۀ حفظ، نفى باطل و رصد


1) . براى تفصيل بيشتر، ر. ك: مجمع البيان: ج 1 ص 14؛ تفسير الصافى: ج 1 ص 36؛ آلاء الرحمن: ص 25؛ صيانة القرآن من التحريف: ص 18-19.

2) . براى نمونه: مجمع الزوائد: ج 7 ص 163؛ كنز العمّال: ج 1 ص 517 و 541؛ الدرّ المنثور: ج 6 ص 420-422.

3) . اوائل المقالات: ص 186-187؛ الاقطاب الفقهيّة: ص 16.

4) . المسائل السروية: ص 79؛ البيان: ص 201؛ صيانة القرآن من التحريف: ص 40.

5) . الاعتقادات: ص 84.

6) . المسائل السروية: ص 82.

7) . مجمع البيان: ج 1 ص 43.

8) . التبيان فى تفسير القرآن: ج 1 ص 3.

9) . مجمع البيان: ج 1 ص 15 و 43.

10) . المسائل السروية: ص 82؛ مجمع البيان: ج 1 ص 43.

الهى مى توان تمسّك جست:

اوّل. آيۀ حفظ
اشاره

صريح ترين آيه اى كه بر نفى هر گونه تحريف در قرآن دلالت دارد، آيۀ حفظ است.

خداوند در اين آيه اعلام كرده است كه ما قرآن را فرو فرستاده ايم و خود از آن محافظت خواهيم كرد:

«إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ‌ .(1)

ما ذكر را فرو فرستاديم، و ما نگه دار آنيم».

نكات مورد توجه در اين آيه براى اثبات مدعا بدين شرح اند:

يك. مقصود از «ذِكر» در اين آيه، قرآن است؛(2)زيرا در شمارى ديگر از آيات بر اين كتاب آسمانى ذكر اطلاق شده است؛ اما اين احتمال كه مقصود از ذكر، پيامبر صلى الله عليه و آله باشد(3)علاوه بر اين كه با مفهوم تنزيل، هماهنگ نيست، با سياق آيات نيز ناسازگار است؛ زيرا در آيات قبل از آيۀ حفظ چنين آمده است:

«وَ قالُوا يا أَيُّهَا الَّذِي نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ إِنَّكَ لَمَجْنُونٌ‌ .

و گفتند: اى كسى كه قرآن بر او نازل شده! همانا تو ديوانه اى».

با توجه به اين سياق، «الف و لام» در كلمۀ «الذِّكْر» در آيۀ حفظ، «الف و لام» عهد است؛ يعنى از همان ذكر (قرآن) محافظت مى كنيم.

دو. در اين آيه، با استفاده از ادات تأكيد، بر صيانت از قرآن تأكيد شده است.(4)

ادوات تأكيد در اين آيه عبارت اند از:


1) . حجر: آيۀ 9.

2) . التبيان فى تفسير القرآن: ج 1 ص 18 و ج 6 ص 320؛ تفسير الطبرى: ج 14 ص 11-12.

3) . تفسير الطبرى: ج 14 ص 12.

4) . روح المعانى: ج 14 ص 16 و ج 17 ص 182.

\ «إنَّ‌» كه در اين آيه دو بار به كار رفته است.

\ كاربست ضمير فصل «نَحْنُ‌» در فقرۀ نخست آيه: «إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ» .

\ «لام» در «لَحَافِظُونَ‌».

\ مقدم شدن كلمه «لَهُ‌» بر واژۀ «لَحَافِظُونَ‌» در فقرۀ دوم: «إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ‌» ، در حالى كه بر اساس نقش مفعولى بايد پس از آن قرار مى گرفت. چنين تقديمى خود حكايت از نوعى اختصاص و تأكيد دارد.

سه. در اين آيه، به جاى ساختار مفرد از ساختار جمع استفاده شده است كه بر ارادۀ حتمى و همراه با قدرت در تحقق وعدۀ حفظ و صيانت قرآن دلالت دارد.(1)به گفتۀ زمخشرى آن جا كه مقام قدرت و عظمت و نشان دادن هيمنۀ خداوند است، از ضماير جمع استفاده شده است؛(2)گويا خداوند مى خواهد اعلام كند كه از تمام قدرت و لشكريان خود براى تحقق خواسته اش (حفظ و صيانت قرآن) بهره مى جويد.

چهار. ميان دو بخش آيه، رابطه اى منطقى و گسست ناپذير برقرار است: در فقرۀ نخست، بر نزول قرآن از سوى خداوند تأكيد شده است كه آن را بايد نوعى مقدّمه چينى و اقامۀ برهان براى فقرۀ دوم دانست كه در آن، مدعا يعنى حفظ قرآن توسط خداوند ذكر شده است. گويا چنين گفته شده است: ما قرآن را حفظ مى كنيم؛ زيرا قرآن از مبدأ علم، حكمت و قدرت الهى نازل شده است. خداوند با احاطۀ علمى خود، از هر گونه تلاش براى دخل و تصرّف و مقابله با قرآن، آگاه است و به سبب حكمت خود، مصلحت را در حفظ و صيانت قرآن مى داند و با قدرت بى انتهاى خويش، همۀ كوشش ها را براى رويارويى با قرآن، بى اثر مى سازد.0.


1) . أضواء البيان: ج 7 ص 288.

2) . الكشاف: ج 2 ص 390.

پنج. در اين آيه به صورت مطلق بر حفظ، تأكيد شده است. به عبارت روشن تر در فقرۀ «إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ‌» حفظ قرآن به صورت و حالتى خاص، مقيد نشده است؛ يعنى مثلاً گفته نشده كه خداوند، قرآن را از تحريف از نوع كاستى يا فزونى و هم آورد طلبى يا راهيافت تناقض در پى ظهور دستاوردهاى علمى حفظ مى كند، بلكه اين امر به صورت مطلق آمده است. مفهوم چنين سعه اى در تعبير، شمول و فراگيرى نسبت به همه حالات است. نتيجه آن كه به استناد اين آيه خداوند قرآن را از هرگونه گزند و آسيبى كه رخ داده يا ممكن است در آينده رخ دهد، مراقبت خواهد كرد.(1)

شبهه اى بر دلالت آيۀ حفظ

هرچند آيه حفظ، آشكارا بر تحريف ناپذيرى قرآن دلالت دارد، ليكن شبهه هايى در بارۀ آن مطرح است كه صاحب نظران علوم قرآنى به آنها پاسخ داده اند،(2)مانند اين شبهه كه: مراد از «ذكر» در آيۀ حفظ، قرآن كريم است؛ اما مراد از «حفظ» روشن نيست (و حفظ شدن قرآن در برابر همۀ انواع تحريف را شامل نمى شود) و مى توان گفت كه با تحقّق نوعى از تحريف نيز حفظ، صادق است و جمع اين دو با يكديگر ممكن است و حتى مى توان مدعى شد كه اين نوع از تحريف خود موجب حفظ قرآن شده است.

پاسخ شبهه

1. مراد از «حفظ» در آيه، روشن است؛ زيرا اين كلمه به صورت مطلق آمده است، نه مبهم، و بدين رو، حفظ از هر گونه تحريفى را در هر روزگارى شامل مى شود.(3)

1) . الامثل: ج 8 ص 19-20.

2) . براى نمونه ر. ك: نزاهت قرآن از تحريف: ص 53.

3) . ر. ك: تفسير الطبرى: ج 14 ص 7؛ التبيان فى تفسير القرآن: ج 6 ص 320؛ مجمع البيان: ج 6 ص 509.

استثنا كردن نوعى از تحريف در اين جا به معناى تقييد مطلق است كه دليل معتبر مى طلبد و در مسئلۀ مورد نظر ما، چنين دليلى در دست نيست و به عكس، ادلّۀ متعددى - كه مهم ترين آنها در اين مقاله آمده اند -، خلاف آن را ثابت مى كنند.

2.

تحريفى كه مورد نظر طرح كنندۀ شبهه است و به ادّعاى او، «خود، موجب حفظ قرآن گرديده» از دو حال بيرون نيست: يا اين كه معنايى از قرآن را كاسته كه در اين صورت، بى شك حفظ، تحقق نيافته است، كه اين، خلاف فرض اوست؛ و يا اين كه هيچ معنايى را از ميان نبرده كه در اين صورت، انگيزه اى براى چنين تحريفى نمى توان يافت و پيش تر اشاره شد كه محرِّف، به عمد و با غرضِ پنهان ساختن مقصود متكلّم و جاى گزين كردن مقصود خود، دست به تغيير مى زند. اين نوع از تحريف كه به تغيير در مقاصد و معانى قرآن نمى انجامد، اساساً در كانون توجه اهل تحريف نبوده است و چنانچه تغيير ناچيزى نيز رخ داده باشد، با اصول محورى قرآن منافات ندارد، هر چند دليل معتبر بر نفى آن، قائم است.(1)

3.

احتمال تحريف از نوع كاستى در برخى آيات قرآن، نه تنها حُجّيت آيات را متزلزل مى كند كه اصل استناد آنها به خداوند را نيز با مشكل مواجه مى سازد؛ زيرا هنگامى مى توان استناد آنها را به خداوند به جزم پذيرفت كه معجزه بودن قرآن را دريافت و اعجاز قرآن زمانى ثابت مى گردد كه همۀ آيات آن موجود باشند تا ارزيابى شوند و عدم اختلاف آنها با يكديگر معلوم گردد. تحدّى قرآن در انسجام و هماهنگى سراسر آيات و سور، از بارزترين تحدّى هاى قرآنى است: «وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً ؛(2)اگر از سوى غير خدا بود، در آن اختلاف هاى زيادى مى يافتند» و با فقدان برخى آيات، نمى توان به جزم به انسجام و هماهنگى و عدم2.


1) . نزاهت قرآن از تحريف: ص 83.

2) . نساء: آيۀ 82.

اختلاف علم حاصل كرد و آن گاه وحيانى بودن اين كتاب با ترديد مواجه مى شود.(1)

دوم. آيۀ نفى باطل

از جمله آياتى كه به روشنى از عدم راهيافت هر گونه دخل و تصرفى در قرآن حكايت دارد، آيۀ نفى باطل است:(2)

«وَ إِنَّهُ لَكِتابٌ عَزِيزٌ * لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ.(3)

آن كتاب ارجمند است. از پيش و پسِ آن باطل به آن راه نمى يابد. فرستاده شده اى از سوى حكيم حميد».

توضيح چگونگى دلالت اين آيه بر مدعا بدين شرح است:

يك. اين آيه، به استناد سياق آيات پيش از آن، كه ناظر به تلاش كافران براى مقابله با قرآن است، بر عدم راهيافت باطل در آن دلالت دارد.(4)

آيۀ نفى باطل، هماهنگ با چنين سياقى، بر استوارى قرآن و عدم امكان راهيافت باطل در آن تأكيد دارد. نفى راهيافت باطل در قرآن با توجه به سعۀ معنايى باطل، همه انواع كاركردهاى بر مدار باطل را نفى مى كند و تناقض قرآن با دستاوردهاى علمى و راهيافت انواع تحريف در آن، از جمله مصاديق باطل اند.

از آن جا كه اين آيه در مقام اخبار است و تخلّف اخبار الهى محال است، پس بايد به عدم امكان راهيافت هر گونه دخل و تصرف در قرآن اذعان داشت.

دو. بخش نخست، يعنى «مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ‌» كه بر چيزهاى حاضر اطلاق مى شود، به


1) . نزاهت قرآن از تحريف: ص 96-97.

2) . البيان: ص 210-211؛ صيانة القرآن من التحريف: ص 48-50؛ سلامة القرآن من التحريف: ص 27-33.

3) . فصّلت: آيۀ 41-42.

4) . التبيان فى تفسير القرآن: ج 9 ص 131.

عصر رسالت و دورۀ نزول قرآن ناظر است و بخش دوم آن يعنى فقرۀ «وَ لا مِنْ خَلْفِهِ‌» به دوران پس از نزول اشاره دارد كه از زمان رحلت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله تا قيامت را در بر مى گيرد.

سه. در آيۀ نفى باطل، از دو برهان لِمّى و انّى براى نفى تحريف استفاده شده است، به اين صورت كه در فقرۀ پايانى آيۀ قبل، از قرآن با عنوان «كتاب عزيز» ياد شده است: «وَ إِنَّهُ لَكِتابٌ عَزِيزٌ» . عزيز، از ريشۀ «الأرض العَزاز (زمين نفوذناپذير)»، به معناى استوارى و نفوذناپذيرى است و معناى آيه آن است كه قرآن به سبب ويژگى استوارى درونى و نفوذناپذير بودن، هيچ باطلى را به خود راه نمى دهد. اين برهان از نوع برهان «إنّ‌» است كه در پايان آيه 41 از سوره فصّلت و به عنوان برهانى پيش از ذكر مدّعا منعكس شده است. از سويى ديگر، در پايان آيه، قرآن، كتابى «فرو فرستاده شده از سوى خداوند حكيم و حميد» معرفى شده است: «تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ» . چنين بيانى، ناظر به برهان «لِم» است؛ يعنى از آن جا كه منشأ نزول قرآن، خداوند حكيم و حميد است، هيچ گونه باطل در قرآن راه نمى يابد؛ زيرا اگر خداوند اجازۀ ورود باطل را به قرآن بدهد، مخالف حكمت اوست كه قرآن را كتاب هدايت و ناسخ همۀ كتب آسمانى پيشين معرفى كرده است، چنان كه دادن اجازۀ ورود باطل به قرآن، به معناى پذيرش مَشوب بودن قرآن است كه اين امر با پيراسته و حميد بودن خداوند، ناسازگار است.(1)

سوم. آيۀ رصد الهى

آيات 26-28 سورۀ جنّ بيان مى كنند كه خداوند، عالم به غيب است و هيچ كس را از آن آگاه نمى كند، مگر پيامبرى كه از او خشنود است و خداوند بر پيامبران خويش


1) . الميزان فى تفسير القرآن: ج 17 ص 398-399.

نگاهبانانى گمارده است تا آنان پيام هاى او را ابلاغ كنند و خدا به آنچه نزد آنان است احاطۀ كامل دارد و همه چيز را به عدد، شمار كرده است:

«عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً * إِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً * لِيَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ وَ أَحاطَ بِما لَدَيْهِمْ وَ أَحْصى كُلَّ شَيْ‌ءٍ عَدَداً .

غيب دانى كه كسى را بر غيبش مطلع نمى كند، مگر پيامبرى را كه به او رضايت دهد، و در پيش و پس او نگهبانى مى گمارد. تا بداند كه آنان رسالت هاى پروردگارشان را ابلاغ مى كنند، و خدا به آنچه نزد آنهاست، احاطه دارد و همه چيز را به عدد شماره كرده است».

بنا بر اين آيات، فرشتگانِ نگاهبان، پيامبر و رسالت او را در ميان گرفته و مراقب اند تا مبادا چيزى از درونْ كم يا از بيرونْ افزون شود. بدين سان، قرآن از مرحلۀ تلقّى تا ابلاغ به همۀ مردم در همۀ اعصار، تحت نظارت و مراقبت الهى است و احتمال راهيافت تحريف به آن، مستلزم آن است كه اين مراقبت به صورت ناقص انجام گرفته يا بيرون از علم الهى تحقق يافته باشد و اين فرض در مورد بر خدا محال است.(1)

ممكن است فرض شود كه وحى الهى به صورت كامل به دست پيامبر صلى الله عليه و آله رسيده و او نيز بى كم و كاست، آن را به مردم رسانيده، ولى اين وحى (قرآن)، پس از آن حضرت، دچار تحريف شده است؛ ليكن اندكى درنگ در ظهور سياقى و متفاهم عرفى آيۀ حفظ، به روشنى اين معنا را نمايان مى سازد كه آيه در مقام تقرير تمام بودن حجّت الهى و خلل ناپذير بودن مبادى تكاليف بر مكلّفانى است كه مخاطب پيامبر صلى الله عليه و آله و وحى اند. وانگهى اين شبهه مبتنى است بر اين كه مراد از ابلاغ3.


1) . نزاهت قرآن از تحريف: ص 72-73.

رسالت هاى خدا در آيۀ «لِيَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ‌» فقط ابلاغ به مخاطبان عصر نزول باشد، در حالى كه قرآن، كتابى جهانى و جاودان است و مخاطبان آن، اعم از مسلمانان عصر نزول اند و همۀ مردم را تا قيامت در بر مى گيرد. بدين سان، اگر حتى پس از پيامبر صلى الله عليه و آله نيز تحريفى به قرآنْ راه يافته باشد، بدين معناست كه مراقبت الهى به صورت كامل انجام نپذيرفته است؛ زيرا پيام هاى خداوند به طور كامل به دست مردم عصرهاى بعد نرسيده است.(1)

2. ادلّۀ رِوايى

گروه هاى مختلفى از احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام به طور مستقل يا به صورت انضمامى، دلالت روشنى بر مصونيت قرآن از تحريف دارند، از جمله:

يك. تعيين قرآن به عنوان ميزان سنجش روايات: پاره اى از روايات، قرآن را به عنوان معيار بازشناخت روايات ناسره از سره معرفى كرده اند. اين روايات كه به «روايات عرض اخبار بر قرآن» موسوم اند، به گونۀ التزامى گواهى مى دهند كه هيچ تحريفى به قرآن راه نيافته است. روايات يادشده، دو دسته اند:

الف - رواياتى كه به طور مطلق بر عرضۀ احاديث بر قرآن تأكيد دارند؛

ب - رواياتى كه ناظر به احاديث متعارض اند و موافقت با قرآن را وجه ترجيح دانسته اند. اين دست از روايات، به صورت گسترده در جوامع حديثى شيعه و به صورت محدود در جوامع حديثى اهل سنّت آمده اند. به عنوان نمونه امام صادق عليه السلام به نقل از پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده است:

فَما وافَقَ كِتابَ اللّهِ فَخُذوهُ و ما خَالَفَ كِتابَ اللّهِ فَدَعوهُ‌ .(2)

هر چه موافق قرآن است، بِدان عمل كنيد و هر آنچه را مخالف آن است، رها سازيد.


1) . نزاهت قرآن از تحريف: ص 73.

2) . وسائل الشيعة: ج 27 ص 110؛ الكافى: ج 1 ص 69؛ صيانة القرآن من التحريف: ص 51.

پيشْفرض ضرورت عرضۀ احاديث بر قرآن، اين است كه قرآن به عنوان معيار تمييز روايات سره از ناسره، خود، از هر گونه آسيب، جعل و دستبرد، مصون و پيراسته باشد. به عبارت ديگر، ميزان بازشناخت روايات سره، قرآن است و در صورتى كه تحريفى به قرآن راه يافته باشد، نمى توان يقين كرد كه خود از ناسره پاك است و ارجاع احاديث به معيارى كه سلامت خود آن معلوم نيست، معنا ندارد.

همين طور اگر مصون از كاستى و دستبرد نبود، به طور مطلق نمى توانست سنجه اى براى احاديث مشكوك باشد؛ زيرا با عنايت به گستردگى حجم احاديث و مضبوط نبودن موارد و گونه هاى مقتضى ترديد در روايات، هرگونه كاستى در قرآن مى تواند به اطلاق مورد اشاره در سنجه بودن قرآن براى احاديث آسيب برساند. بنا بر اين، دلالت روشن اين دسته احاديث، جاى تشكيك ندارد.

دو. مرجعيت قرآن در وضعيت فتنه: بنا بر رواياتى معتبر، مسلمانان هنگام پيش آمدن فتنه ها بايد به قرآن رجوع كنند. اين روايات، هيچ قيدى ندارند و مسلمانان را به صورت عام و مطلق، مأمور به رجوع به قرآن مى كنند، مانند روايت پيامبر صلى الله عليه و آله كه مى فرمايد:

إذَا التَبَسَت عَلَيكُمُ الفِتَنُ كَقِطَعِ اللَّيلِ المُظلِمِ فَعَلَيكُم بِالقُرآنِ‌.(1)

هر گاه فتنه ها همچون پاره هاى شب تار، شما را فرا گرفت، به قرآن روى آوريد.

همچنين:

القُرآنُ هُدىً مِنَ الضَّلالَةِ‌، وتِبيانٌ مِنَ العَمى‌، وَ... وما عَدَلَ أحَدٌ عَنِ القُرآنِ إلّاإلَى النّارِ.(2)

قرآن، راه نمايى اى است در گم راهى، و بينايى اى در كورى، و... هيچ كس از قرآن منحرف نمى شود، مگر آن كه به سوى دوزخ، ره سپار مى گردد.3.


1) . ر. ك: ج 3 ص 30 ح 749.

2) . ر. ك: ج 3 ص 38 ح 763.

اين گونه روايات را مى توان از دلايل روايىِ تحريف ناپذيرى قرآن دانست؛ زيرا اگر امكان تحريف قرآن فراهم باشد و قرآن، خود، دستخوش فتنه گردد، نمى توان آن را به طور مطلق و بدون قيد، پناهگاه مسلمانان در تمام فتنه ها دانست.

سه. حديث ثقلين: اين حديث، در ردّ ادعاى تحريف قرآن، بسيار كارآمد است. با اين حديث، در سه جهت، استدلال مى شود: نخست، اين كه در روايات معتبر و متعدّدى از اين حديث آمده است: « إنّى مُخلِّفٌ فيكُمُ الثَّقلَينِ‌: كتابَ اللّه و عِترَتى... ».(1)

تعبير «مُخَلِّفٌ فيكُم» دلالت بر اين معنا دارد كه پيامبر صلى الله عليه و آله از ميان مردم مى رود، ولى دو چيز را به جاى خود در ميان امّت بر جاى مى گذارد كه يكى از آن دو كتاب اللّه است، نه بخشى از كتاب اللّه. جملۀ اسميه هم مفيد ثبات و دوام است. افزون بر اين، عبارات ذيلِ همين روايات (روايات ثقلين)، به روشنى نشان از استمرار اين پيش بينى و وعدۀ ضمنى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله تا روز قيامت دارد. دوم، اين كه در اين حديث، بر لزوم تمسّك به قرآن در همۀ زمان ها تصريح و تأكيد شده و باور به تحريف، عملاً اين تمسّك را منتفى مى سازد. سوم، اين كه قول به تحريف، حُجّيت و اعتبار ظواهر قرآن و در نتيجه تمسّك به آن را نفى مى كند. افتادگى يا تبديل بخش هايى از يك متن، بى گمان، فهم استوار آن متن و در نتيجه حجّيت آن و قابليت آن را براى احتجاج، ناممكن مى سازد؛ زيرا چه بسا در موارد نياز به تمسّك به قرآن، حجّت، در همان بخشِ افتاده يا تبديل شده باشد، و يا اين بخش، قرينه اى براى فهم بخش هاى موجود، بوده باشد.(2)8.


1) . يعنى: «من به جا گذارندۀ دو چيز گران قدر در ميان شما هستم». در بارۀ حديث ثقلين و روايات مختلف آن، ر. ك: دانش نامۀ قرآن و حديث: ج 9 ص 418 ح 195 و براى آشنايى بيشتر با گزارش هاى متواتر اين حديث، ر. ك: دانش نامۀ قرآن و حديث: ج 9 ص 418-473.

2) . ر. ك: التبيان فى تفسير القرآن: ج 1 ص 3؛ البيان، خويى: ص 211-214؛ دايرة المعارف قرآن كريم: ج 6 ص 328.

چهار. استناد اهل بيت به قرآن موجود: بنا بر روايات پر شمار، اهل بيت عليهم السلام به مناسبت هاى گوناگون، همواره به قرآن موجود، استناد و تمسك مى جسته اند، حتى به آياتى كه مدّعيان تحريف، تحريف آنها را ادعا كرده اند، مانند آيۀ «أَطِيعُوا اللّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ‌ ؛ از خدا و فرستادۀ خدا و صاحبان او فرمان بريد» كه روايات اهل بيت عليهم السلام «أُولِي الْأَمْرِ» را به امامان دوازده گانۀ اهل بيت عليهم السلام تفسير كرده اند.(1)

پنج. احاديث امر به تمسّك، تلاوت، و ختم مصحف موجود: بنا بر رواياتى بسيار، امامان اهل بيت عليهم السلام مسلمانان را همواره به تمسّك، تلاوت، و ختم قرآن موجود، ترغيب مى كردند و يا با اشاره به همين مصحف شريف، به آثار و فوايد تكوينى و معنوى ختم قرآن توجّه مى دادند. شيخ طوسى در آغاز تفسير ارزشمند خويش، التبيان فى تفسير القرآن، با بيان اين دليل و برخى ادلّۀ ديگر، اين دست روايات را «متناصره» خوانده و بيان كرده است كه بحث در باره تحريف، چنان ضعيف است كه شايستۀ پاسخ نيست.(2)

روايات مختلفى كه برخى از آنها ياد شد، با قطعيت تمام، راه را بر هر گونه تحريف مى بندند و گواهى مى دهند كه قرآن موجود، همان كتابى است كه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد. عالمان شيعه، از اين روايات در دو جهت، سود مى برند:

نخست، اثبات سلامت قرآن از تحريف و دوم، ردّ رواياتى كه ظاهر آنها موهم تحريف است؛ زيرا هنگام تعارض روايات، آن دسته كه به لحاظ سند يا معنا ضعيف است، ساقط مى گردد و در اينجا مصداق روايات ضعيف، روايات دسته دوم است كه موهم تحريف قرآن اند.(3)علاوه بر اين، تنافى آنها با قرآن، مطابق نصوص، اين1.


1) . الكافى: ج 1 ص 276 ص 295.

2) . التبيان فى تفسير القرآن: ج 1 ص 3.

3) . سلامة القرآن من التحريف: ص 31.

روايات را از اعتبار، ساقط مى گرداند.

3. قرائن تاريخى نفى شبهۀ تحريف

از ضروريات تاريخ است كه چهارده قرن پيش حضرت محمد صلى الله عليه و آله مبعوث شد و مردمانى از عرب و غير عرب به وى ايمان آوردند. او كتابى آورد و آن را قرآن ناميد و آن را به خداى سبحان نسبت داد و اين قرآن معارف و كلياتى از شريعت را در خود داشت كه پيامبر صلى الله عليه و آله مردم را به آن فراخواند؛ همچنين از مسلّمات تاريخ است كه آن جناب با همين قرآن تحدى كرد و آن را معجزۀ نبوّت خود خواند و نيز هيچ سخنى نيست در اين كه قرآن موجود همان قرآن است كه او بر مردم معاصر خويش قرائت كرد. چنين نبود كه اين كتاب از ميان برود و كتابى ديگر نظير آن يا غير آن را كسانى ديگر باز نويسند و به آن جناب نسبت دهند. اين حقيقت را همه، حتى مخالفان پذيرفته اند. تنها مسئله اى كه برخى احتمال داده اند اين است كه جمله يا آيه اى از آن كاسته شده يا جا به جايى رخ داده يا تغييرى در كلمات يا اعراب آن رخ داده باشد؛ اما اصل كتاب الهى، به همان وضع و اسلوبى كه در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله بوده، باقى است.(1)

اكنون خواهيم كوشيد برخى شواهد تاريخى تحريف ناپذيرى قرآن را به اختصار مرور كنيم:

اول. اهتمام سخت مسلمانان به حفظ و نگارش كامل قرآن

از شواهد متقن تاريخى بر مى آيد كه عرب معاصر ظهور اسلام، از حافظۀ توانمندى برخوردار بوده و توانايى آن را داشته است كه قصيده هاى بلند و ديوان شعر شاعران خود را به سينه بسپارد. پس از بعثت پيامبر اكرم، علاقۀ عرب به شعر و سخن فصيح، بليغ و زيبا و نيز تشويق و دستور پيامبر صلى الله عليه و آله موجب شد تا به حفظ قرآن - كه هم به


1) . الميزان فى تفسير القرآن: ج 12 ص 104-105.

لحاظ محتوا و هم قالبِ ظاهر، آنان را به شدّت، مجذوب كرده بود - با شور و عشق، همّت بگمارند. بدين سان مسلمانان در آغاز، به فرمان پيامبر براى صيانت قرآن، از حافظه خويش كمك گرفتند. اما پيامبر بدين كار بسنده نكرد و افرادى را نيز كه نوشتن مى دانستند و «كاتبان وحى» خوانده مى شوند، مأمور نگارش قرآن كرد.

بدين رو، اهتمام فوق العادۀ پيامبر اكرم و مسلمانان به كتابت، حفظ و قرائت قرآن را مى توان از روشن ترين نشانه هاى سلامت قرآن از تحريف دانست.(1)پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله پس از دريافت وحى، بدون فوت وقت، كاتبان را فرا مى خواند و آيات نازل شده، به دست آنان نگاشته مى شدند. از اين رو، مى توان به يقين مدّعى شد كه قرآن كريم در پايان عصر پيامبر، مجموعه اى مدوّن و مكتوب - به همان شكل فعلى - بوده است، نه پراكنده و شفاهى.(2)

پس از رواج كتابت، كار حفظ قرآن نيز همچنان ادامه يافت و آن حضرت افزون بر تشويق مسلمانان به كتابت قرآن، آنان را به حفظ نيز ترغيب مى كرد و خود به تفسير و تبيين آيات مى پرداخت. صاحب نظرانى كه در زمينۀ تاريخ قرآن به تحقيق پرداخته اند، اذعان دارند كه حفظ قرآن در ميان مسلمانان رواج بسيارى داشته است.

جاذبۀ درونى قرآن و تشويق پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به امر حفظ، از مهم ترين عوامل اهتمام مسلمانان به حفظ شمرده شده اند.(3)از جمله شواهد كثرت حافظان قرآن در ميان مسلمانان، شهادت جمع كثيرى از آنان در جنگ ردّه در دوران خليفۀ اوّل است.(4)

برخى شمار آنان را تا هفتصد تن نقل كرده اند و حتى علت روى آوردن به تدوين قرآن را كشته شدن چنين شمارى از حافظان قرآن دانسته اند.(5)5.


1) . ر. ك: مجمع البيان: ج 1 ص 43.

2) . ر. ك: الذخيرة فى علم الكلام: ص 363.

3) . البيان: ص 216؛ سلامة القرآن من التحريف: ص 34.

4) . فتوح البلدان: ج 1 ص 106 و 111.

5) . صحيح البخارى: ج 5 ص 210 و ج 6 ص 98، تاريخ اليعقوبى: ج 2 ص 135.

خليفۀ دوم مدّعى بود كه آيۀ رجم، در دوران پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان آيه اى از قرآن تلاوت مى شده و او بر افزودن آن به قرآن اصرار داشت. بر اساس روايتى، عمر اعلام كرد كه اگر نگران ملامت مردم نبود، آيۀ رجم را به قرآن مى افزود.(1)مكتوب و عمومى بودن قرآن به گونه اى كه خليفه اى همچون عمر با همۀ انگيزه و اصرارش، در مقابل نظارت عمومى، حتّى از افزودن يك آيه بر قرآن نيز خود را درمانده مى بيند، نشان دهندۀ فضاى فرهنگى فراگير در سرزمين وحى است؛ فضايى كه اساساً امكان هرگونه كاهش يا افزايش را در بارۀ قرآن، منتفى مى سازد.

همچنين زمانى كه عثمان به كتابت قرآن و هماهنگ كردن مصاحف پرداخت، شمارى از طرفداران حكومت كوشيدند «واو» اوّل در «وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونَها فِي سَبِيلِ اللّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ‌ ؛ آنان كه طلا و نقره را مى اندوزند و آن را در راه خدا انفاق نمى نمايند، به عذابى دردناك بشارتشان ده» را حذف كنند. با اين كار، آنان مى خواستند اين فقرۀ آيه، وصف احبار و رُهبانى باشد كه در فقرۀ پيش، از آنان ياد شده است، نه جمله اى مستأنفه كه در مقام نكوهش انباشتن طلا و نقره از همه، اعم از كافر و مسلمان است و در نتيجه با حذف «واو»، آيه در خصوص انباشتن ثروت توسط حاكمان اسلامى و وعدۀ عذاب الهى بر ايشان ساكت باشد. اما صحابى بزرگ پيامبر صلى الله عليه و آله، ابىّ بن كعب به شدت مخالفت كرد و با مخالفت او نتوانستند واو را حذف كنند.(2)روشن است كه ابىّ بن كعب، تنها در سايۀ عمومى بودن نصوص قرآن و با حمايت افكار عمومى مسلمانان مى توانست مانع از اين اقدام خليفۀ مقتدر شود.

دوم. تواتر

تواتر نقل قرآن، از مهم ترين ادلّۀ سلامت قرآن از تحريف و بدين معناست كه در2.


1) . صحيح البخارى: ج 8 ص 13 و ج 4 ص 186 و ج 5 ص 170 و ج 8 ص 22 و 26.

2) . الدرّ المنثور: ج 3 ص 232.

همۀ عصرها و نسل ها، طبقات انبوهى از مسلمانان، صدور قرآن موجود را از پيامبر صلى الله عليه و آله - كه در عصمت ايشان ترديدى نيست -، نقل كرده اند.(1)مصحف موجود، با سوره ها، آيه ها، كلمه ها و حروفش، به تواتر به دست ما رسيده است؛ تواترى كه احتمال اشتباه در آن نمى رود. در پايان عصر پيامبر صلى الله عليه و آله، هم كسانى بسيار قرآن را در حفظ داشتند و هم اين كتاب آسمانى در صحيفه هاى بى شمارى ثبت و ضبط شده بود. قرآن به گونه اى ميان مسلمانان رواج يافت كه اشتباه در اداى يك حرف يا حركت را درمى يافتند. قرآن، كتابى نبود كه مسلمانان تنها هر از چندگاهى بدان رجوع كنند. آنان همواره و پيوسته بدين كتاب مى نگريستند، سوره هايش را هنگام نماز، قرائت و به مناسبت هاى مختلفى همۀ آيات الهى را ختم مى كردند، در كارهاى زندگى خويش بدان تمسّك مى جستند.

پيامبر صلى الله عليه و آله به آنچه مردم از قرآن مى شمردند، دقت و آگاهى داشت و اگر خطايى در نقل يا قرائت قرآن صورت مى گرفت، بى گمان روشنگرى مى كرد.(2)كتابى آسمانى كه با اين ميزان از دقّت از پيامبرش دريافت مى گردد و با چنان اهتمامى به طور فراگير نگارش و حفظ مى شود و آن جايگاه برجسته را در زندگى روزمرّۀ مسلمانان دارد و كار تلاوت، حفظ، نگارش، اهدا، مطالعه و تعليم و تعلّم آن از پر فضليت ترين عبادات است - آن هم در برهه اى از تاريخ كه تهيّۀ نوشت افزار براى مردم آسان شده بود - بى ترديد، تحريف نشده و اساساً خِرد و انديشه جايى براى امكان تحريف آن باقى نمى گذارد. بر فرض اگر حاكمان نخستين در پى چنين كارى برمى آمدند، نه افكار عمومى اجازۀ آن را بدانان مى داد و نه با عنايت به مقبوليت6.


1) . نزاهت قرآن از تحريف: ص 106.

2) . براى نمونه ر. ك: مجمع البيان: ج 1 ص 43؛ شرح مسلم: ج 16 ص 19؛ الصراط المستقيم: ج 1 ص 44؛ مجمع الفائدة و البرهان: ج 2 ص 218؛ البيان، خويى: ص 150 و 159؛ بحوث فى تاريخ علوم القرآن: ص 126.

چنين اعتراضى، امير المؤمنين عليه السلام در برابر آن ساكت مى ماند و نه هوش و خرد سياسى، آن را تجويز مى كرد. طُرفه اين كه امام على عليه السلام با همۀ اهتمامى كه در احتجاج براى تبيين حقّانيت و جايگاه اهل بيت عليهم السلام دارد و در طىّ آن به موارد و گونه هاى مختلفى از احاديثْ تمسّك مى كند، هيچ گاه كم ترين اشاره اى به آيات ادّعايى مدّعيان تحريف، نمى كند.

علماى شيعه، علم به سلامت قرآن را همچون علم به وجود شهرها دانسته اند كه براى دستيابى به چنين علمى نيازى نيست شهر را خود با چشم، مشاهده كنيم و تواتر خبر وجود آن، براى علم بدان، كافى است.(1)بدين رو، چنانچه خبرى واحد از تحريف و تغيير قرآن سخن گويد، با دليل تواتر، تعارض دارد و مردود است.(2)

4. دلالت محتواى قرآن بر پيراستگى آن از تحريف

مرحوم علامۀ طباطبايى رحمه الله معتقد است محتواى قرآن، خود بر پيراستگى اش از تحريف، گواهى مى دهد. به اعتقاد ايشان، «آيات تحدّى قرآن، اين كتاب آسمانى را داراى اوصافى دانسته و به همان ها تحدّى كرده اند و آن اوصاف، در مصحف كنونى موجودند».(3)البتّه سخن ايشان ناظر به اين است كه وجود مجموعۀ اوصاف مورد اشاره و هم افزايى آنها به صورت جمعى، خرد و وجدان را به چنان يقين و اطمينانى مى رساند، نه يكايك آن اوصاف.

خلاصۀ گفتار علامۀ طباطبايى چنين است: «مى دانيم كه كتاب نازل شده بر حضرت محمد صلى الله عليه و آله، به صراحت يا كنايت، براى خود، ويژگى هايى برشمرده و ديگران را با همان ها به تحدّى فراخوانده است و اين ويژگى ها در قرآن كنونى،


1) . ر. ك: مجمع البيان: ج 1 ص 43.

2) . المسائل السروية: ص 82؛ التبيان فى تفسير القرآن: ج 1 ص 3؛ مجمع البيان: ج 1 ص 43.

3) . ر. ك: نزاهت قرآن از تحريف: ص 76.

موجودند. براى مثال، فصاحت و بلاغت بى همتاى قرآن براى كسى كه سخن فصيح و بليغ را بازشناسد، مشهود است. از روزگار نزول قرآن تاكنون نمى توان نظم يا نثرى يافت كه بدين پايه از فصاحت و بلاغت رسيده باشد. اين ويژگى در سراسر قرآن به چشم مى خورد. قرآن كريم خود فرموده است:

«أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً .(1)

آيا در قرآن تدبر نمى كنند كه اگر از غير خدا بود، بى گمان در آن اختلاف بسيارى مى يافتند».

نبود اختلاف و تناقض و ناهماهنگى ميان آيات قرآن كه اين آيه بدان اشارت دارد، همچنان در سراسر قرآن به فهم مى آيد و آيات قرآن با هماهنگى و سازوارى شگفت كنار يكديگر جاى گرفته اند. معارف، حقايق و كليات شرايع فطرى، ظرايف عقلى و فضايل اخلاقى كه قرآن كريم به ابتكار و ابداع آورده است، از وجوه ديگر تحدّى قرآن است كه اكنون در قرآن موجود است و عموم دانشمندان جهان نه تنها اهل لغت و ادبيات را به آن دعوت كرده و از جمله فرموده است:

«قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً .(2)

بگو: اگر انس و جن گرد هم آيند تا چيزى مانند اين قرآن بياورند، نخواهند توانست، گرچه يكديگر را يارى كنند».

و:

«إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ * وَ ما هُوَ بِالْهَزْلِ‌ .(3)

در حقيقت، آن، سخنى قاطع و روشنگر است و آن شوخى نيست».4.


1) . نساء: آيۀ 82.

2) . اسرا: آيۀ 88.

3) . طارق: آيۀ 13-14.

همۀ معارف قرآن كريم با همۀ وسعت خويش، گويى موجودى زنده و يگانه است و يك روح در كالبد آنها جريان دارد و همان، مبدأ و اساس معارف قرآنى است و اصلى است كه همه بدان باز مى گردند و آن اصل توحيد است كه اگر يك يك معارف قرآن را باز كنيم، بدان مى رسيم. قصص امت هاى گذشته، اخبار غيبى و پيشگويى حوادث آينده كه به صراحت يا كنايت در قرآن عصر پيامبر آمده بودند، همگى در قرآن كنونى مشهودند. قرآن موجود، بر خلاف تورات و انجيل، انبيا را با شايسته ترين بيان ها وصف مى كند؛ همان گونه كه بايستۀ طهارت دين و نزاهت انبياى الهى است. تفاوت قرآن كريم با اين كتاب ها در اين موضوع به خوبى نمودار است.

از جامع ترين اوصافى كه قرآن كريم، خود را بدان وصف كرده است، "ذكر" يا يادآورى خداست. اين كتاب آسمانى، در وصف خودش، تأكيد دارد كه در راهنمايى انسان به سوى خدا همواره زنده است، همه جا از اسماى حُسنا و صفات علياى خدا نام مى برد، سنّت او را در صنع و ايجاد، باز مى گويد، اوصاف ملائكه و كتب و رسل خدا را بر مى شمارد، شرايع و احكام خدا را وصف مى كند و از سرانجامِ امر خلقت يعنى معاد و برگشت به سوى خدا و جزئيات سعادت و شقاوت و آتش و بهشت سخن مى گويد و اينها جز ذكر و ياد خدا نيست؛ همان كه قرآن كريم، با قول مطلق، خود را بدان ناميده است».(1)

اين دليل، بر مبناى علامه طباطبايى استوار است - كه «تبيين قرآن به قرآن» است - و بنا بر آن، متن و محتواى قرآن به تبيين خود مى پردازد و خود را معرفى مى كند و فراتر از شرح اسمى، حقيقت علوم خود را باز مى گويد. با اين حال، برخى محققان بر آن خرده گرفته اند كه به دور مى انجامد؛ زيرا مدعا، سلامت قرآن از7.


1) . ر. ك: الميزان فى تفسير القرآن: ج 12 ص 105-107.

تحريف است و دليل، خودِ قرآن است. نهايت آن كه با اين دليل مى توان ثابت كرد كه همه محتواى قرآن موجود بر پيامبر نازل شده است، اما نمى توان ثابت كرد همۀ آن چيزى است كه بر ايشان نازل گشته و چيزى از آن كاسته نشده است.(1)

5. ساده ترين دليل مصونيت قرآن از تحريف
5. ساده ترين دليل مصونيت قرآن از تحريف(2)

ساده ترين دليل مصونيت قرآن از تحريف، حادثۀ خارق العاده اى است كه براى كربلايى كاظم ساروقى اتفاق افتاده است.(3)اين حادثه(4)

محمد كاظم آن آيه را با چند آيۀ پس از آن همراه آن سيد مى خواند و آن سيد همچنان دست به سينۀ او مى كشد، تا مى رسند به آيۀ 59 كه با اين كلمات ختم مى پذيرد: «إنّي أخاف عليكم عذاب يوم عظيم».

محمد كاظم پس از خواندن آن آيات، سرش را بر مى گرداند تا به آن آقا حرفى بزند. ناگهان مى بيند كه كسى آن جا نيست و خودش تنها در داخل حرم ايستاده است و از نوشته هاى روى سقف نيز چيزى بر جاى نمانده است. در اين موقع، ترس و حالت مخصوصى به او دست مى دهد و بى هوش بر زمين مى افتد. صبح روز بعد كه به هوش مى آيد، احساس خستگى شديد مى كند و چيزى از ماجرا را به ياد نمى آورد و پيش خود مى گويد: من كجا هستم‌؟ من اينجا چه مى كنم‌؟ وقتى متوجه مى شود كه داخل امامزاده است، خودش را سرزنش مى كند كه: چرا دست از كار كشيده اى ودر امامزاده خوابيده اى‌؟! سرانجام از جاى بر مى خيزد و از امامزاده خارج مى شود و با بار علوفه و گندم به سوى ده، حركت مى كند. در بين راه، متوجه مى شود كه كلمات زيادى بلد است و ناخودآگاه آنها را زمزمه مى كند و داستان آن دو جوان را به ياد مى آورد و خود را حافظ قرآن مى يابد. وقتى به مردم برخورد مى كند، به او مى گويند: تا كنون كجا بودى‌؟ او بى درنگ، نزد پيشنماز محل، آقاى حاج شيخ صابر عراقى (اراكى)، مى رود و داستان خود را نقل مى كند. ايشان مى گويد: شايد خواب ديده اى! محمدكاظم مى گويد: خير، بيدار بودم و با پاى خود و همراه آن دو سيد به امامزاده رفتم و حالا نيز همۀ قرآن را حفظم. روحانى روستا قرآن مى آورد و سورۀ الرحمن، يس، مريم و چند سورۀ ديگر را از او مى پرسد و او همۀ آن سوره ها را از حفظ و بدون اندكى درنگ، تلاوت مى كند. جناب آقاى شيخ صابر مى گويد: مردم! به كربلايى لطف و عنايت شده است و او حافظ قرآن گرديده.

اين، داستان زندگى كسى است كه سواد نداشت و "ه‍" را از "ب" تشخيص نمى داد، اما در اثر اجتناب از مال حرام و گناه و بها دادن به دستورهاى دينى مشمول لطف و عنايت خداوند و اولياى او قرار گرفت و تا پايان عمر، همۀ قرآن را حفظ بود و هر آيه اى كه از او پرسيده مى شد، با آيۀ قبل و بعدش مى خواند و اگر از او مى خواستند كه آيه اى را از قرآن نشان دهد، فوراً صفحۀ مورد نظر را مى گشود و بى درنگ دست بر روى همان آيه مى گذاشت! او حتى به خواصّ سوره هاى قرآن آگاه بود. اگر از او پرسيده مى شد كه مثلاً حرف «واو» يا «ك» چند بار در سورۀ بقره به كار رفته است، بى درنگ جواب مى داد و مى توانست قرآن را آيه آيه، از آخر به اول بخواند. وقتى روزنامه يا كتابى چون جواهر الكلام را مقابل او مى گشودند، او كه كلمات عادى را تشخيص نمى داد و دركى از آنها نداشت، فوراً دست روى آيۀ قرآن مى نهاد و مى گفت: آيات قرآن، نور دارند و من از نورى كه از آنها ساطع مى شود، آنها را تشخيص مى دهم!».

با عنايت به دو مقدمه،

1) . ر. ك: نزاهت قرآن از تحريف: ص 83-86.

2) . اين مطلب از سوى مؤلّف كتاب (رى شهرى) به اين پژوهش افزوده شده است. شايان ذكر است كه برخى از اقرباى اين جانب نيز مرحوم كربلايى كاظم را ديده و شاهد اين كرامت بزرگ بوده اند.

3) . گفتنى است كه شبيه اين حادثه بر اساس روايتى در عصر امير المؤمنين عليه السلام و به اعجاز آن حضرت براى شخصى به نام «زادان» اتفاق افتاده (ر. ك: دانش نامۀ اميرالمؤمنين عليه السلام: ج 1 ص 577).

4) . در كتاب داستان حافظ قرآن شدن كربلايى كاظم آمده است: «كربلايى كاظم (1261-1337 ش) در روستاى دورافتاده اى به نام ساروق، از توابع فراهان اراك، در خانواده اى فقير چشم به جهان گشود و پس از گذراندن ايام كودكى به كار كشاورزى پرداخت. او چون ساير مردم روستا از خواندن و نوشتن محروم بود و بهره اى از دانش و علم نداشت. يك سال، در ماه مبارك رمضان، مبلّغى از سوى آية اللّه العظمى حاج شيخ عبدالكريم حايرى به روستاى ايشان اعزام مى شود و در منبر و سخنرانى خود از نماز، خمس و زكات مى گويد. در ضمن، تأكيد مى كند كه هر مسلمانى حساب سال نداشته باشد و حقوق مالى خويش را ندهد، نماز و روزه اش صحيح نيست. كسانى كه گندمشان به حدّ نصاب برسد و زكات و حقّ فقرا را ندهند، مالشان به حرام، مخلوط مى گردد و اگر با عين پول آن گندم هاى زكات نداده خانه يا لباس تهيه كنند، نماز در آن خانه و با آن لباس، باطل است. خلاصه او تأكيد مى كند كه مسلمان واقعى بايد به احكام الهى و حلال و حرام خداوند؛ توجه كند و زكات مالش را بدهد. محمد كاظم كه مى دانست ارباب و مالك ده، خمس و زكات نمى دهد، ابتدا به او تذكر مى دهد، ولى او اعتنا نمى كند. از اين رو تصميم مى گيرد روستاى خود را ترك كند و براى ارباب و مالك ده كار نكند. هر چه خويشان، بخصوص پدرش، بر ماندن او پافشارى مى كنند، او زير بار نمى رود و حاضر نمى شود در آن روستا بماند و شبانه از ده فرار مى كند و تقريباً سه سال براى امرار معاش در دهات ديگر به عملگى و خاركنى مى پردازد، تا با دسترنج حلال، گذران عمر كند. يك روز مالك ده از محلّ او مطلع مى شود و براى او پيغام مى فرستد كه من توبه كرده ام و خمس و زكات مالم را مى دهم و از تو مى خواهم كه به ده برگردى و نزد پدرت بمانى. او به روستاى خود بر مى گردد و در زمينى كه ارباب در اختيار او مى نهد، مشغول كشاورزى مى شود و از همان آغاز، نيمى از گندمى كه در اختيارش نهاده شده بود به فقرا مى بخشد و بقيه را در زمين مى افشاند. خداوند به زراعت او بركت مى دهد، به طورى كه فزون تر از حدّ معمول برداشت مى كند. او به شكرانۀ بركت يافتن زراعتش تصميم گرفت هر ساله نيمى از محصولش را بين فقرا تقسيم كند. يك سال هنگام برداشت محصول، در يك روز تابستانى، خرمنش را كوبيده منتظر وزيدن باد مى ماند، تا گندم ها را باد دهد و كاه را از گندم جدا كند؛ ولى هر چه منتظر مى ماند باد نمى وزد. نااميدانه به ده بر مى گردد. در راه، يكى از فقراى روستا به او مى رسد و مى گويد: امسال چيزى از محصولت را به ما ندادى و ما را فراموش كردى. او مى گويد: خدا نكند كه من فقرا را فراموش كنم. راستش هنوز نتوانسته ام محصولم را جمع كنم. آن فقير، خوش حال به ده بر مى گردد؛ اما محمد كاظم دلش آرام نمى گيرد و آشفته حال به مزرعه باز مى گردد و با زحمت زياد، مقدارى گندم براى او جمع مى كند و قدرى نيز علوفه براى گوسفندانش مى چيند و گندم ها و علف ها را بر دوش مى كشد و روانۀ دهكده مى شود. به باغ امامزاده مشهور به هفتاد و دو تن (محل دفن چندين امامزاده، از جمله شاهزاده جعفر و عبد اللّه على الصالح و مزار معروف به چهل دختران) مى رسد. براى استراحت و رفع خستگى گندم ها و علوفه را كنارى مى نهد و روى سكوى درِ باغ امامزاده مى نشيند. ناگاه مى بيند كه دو سيد جوان عرب نورانى و بسيار خوش سيما، با لباس هاى عربى و عمامۀ سبز، به نزد او مى آيند. وقتى به او مى رسند، مى گويند: محمدكاظم، نمى آيى برويم در اين امامزاده فاتحه اى بخوانيم‌؟ او تعجب مى كند كه چه طور آنها كه هرگز او را نديده اند او را به اسم صدا مى زنند! محمدكاظم مى گويد: آقا، من قبلاً به زيارت رفته ام و اكنون مى خواهم به خانه برگردم، ولى آنها مى گويد: بسيار خوب. اين علوفه ها را كنار ديوار بگذار و با ما بيا فاتحه اى بخوان. آنها از جلو و محمدكاظم از دنبال، روانۀ امامزاده مى شوند. آنها امامزادۀ اولى را زيارت كردند و براى او فاتحه اى خواندند و از محمدكاظم نيز خواستند كه فاتحه بخواند. سپس به طرف امامزادۀ بعدى رفتند و محمدكاظم نيز به دنبال آنها حركت مى كند. آن دو جوان مشغول خواندن چيزهايى مى شوند كه محمدكاظم نمى فهمد و ساكت، كنارى مى ايستد؛ اما ناگاه مشاهده مى كند كه در اطراف سقف امامزاده كلماتى از نور نوشته شده كه قبلاً اثرى از آن كلمات بر سقف نبود. يكى از آن دو به او مى گويد: كربلايى كاظم! چرا چيزى نمى خوانى‌؟ او مى گويد: من نزد ملا نرفته ام و سواد ندارم. آن سيد مى گويد: تو بايد بخوانى. سپس نزد محمدكاظم مى آيد و دست بر سينۀ او مى گذارد و محكم فشار مى دهد و مى گويد: حالا بخوان. محمدكاظم مى گويد: چه بخوانم‌؟ آن سيد مى گويد: اين طور بخوان: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ إِنَّ رَبَّكُمُ اللّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيّامٍ ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهارَ يَطْلُبُهُ حَثِيثاً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّراتٍ بِأَمْرِهِ أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ تَبارَكَ اللّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ‌؛ پروردگار شما خداوندى است كه آسمان و زمين را در شش روز [شش دوران] آفريد؛ سپس به تدبير جهان هستى پرداخت. (پردۀ تاريك) شب روز را پوشاند و شب به دنبال روز به سرعت در حركت است. و خورشيد و ماه و ستارگان را آفريد كه مسخّر فرمان او هستند. آگاه باشيد كه آفرينش و تدبير (جهان) از آن اوست و حكم نافذ، فرمان اوست. بلندمرتبه است آفرينندۀ عالميان» (اعراف: آيۀ 54).

روشن ترين دليل تحريف ناپذيرى قرآن در عصر ماست:

مقدمۀ اول: بى سواد بودن كربلايى كاظم و حافظ قرآن شدن وى به صورت خارق العاده، متواتر است. افزون بر اين، بسيارى از مراجع بزرگ معاصر مانند: آية اللّه

حاج آقا حسين بروجردى، آية اللّه سيّد هادى ميلانى، آية اللّه سيّد شهاب الدين مرعشى، آية اللّه سيّد احمد زنجانى، آية اللّه ناصر مكارم شيرازى و...، وى را از نزديك ديده و خارق العاده بودن حفظ قرآن توسط وى را تصديق كرده اند.

مقدمۀ دوم: محفوظات وى دقيقاً با قرآن موجود، مطابقت داشته است. اين مقدمه نيز طبق گواهى كسانى كه شاهد اين ماجراى بوده اند، قطعى است.

بررسى دلايل مدّعيان تحريف
اشاره

با تأمل در ادلۀ قائلان به تحريف، مى توان آنها را به دو بخش عقلى و نقلى تقسيم نمود:

1. ادلّۀ عقلى
اشاره

محدّث نورى، دوازده وجه براى استدلال بر دعوى تحريف، ارائه مى كند كه سه دليل آن را مى توان به اصطلاح عقلى شمرد. اين ادلّه عبارت اند از: تشابه رخدادهاى امم، ضرورت تصريح به نام اهل بيت در قرآن به سان ساير كتب آسمانى، و وجود اختلاف قرائات در قرآن. اكنون اين ادلّه را بررسى مى كنيم:

اوّل. تشابه رخدادهاى امم
اشاره

محدّث نورى مى گويد: «بى ترديد، عهدين (تورات و انجيل) دچار تغيير و تحريف شده اند. آيات متعددى از قرآن، روايات متواتر و اجماع مسلمانان، دليل اين مدّعايند. افزون بر آن، تأمل در عهدين براى اثبات تحريف آنها كافى است.(1)از سوى ديگر بر اساس روايات پر شمارى، همۀ حوادث پيش آمده براى يهوديان و مسيحيان و از جمله تحريف كتب آسمانى، براى مسلمانان نيز محقق مى شود. بنا بر


1) . فصل الخطاب فى تحريف الكتاب: ص 35-95.

اين، ضرورت تشابه رخدادهاى حال با گذشته، مستلزم تحقق تحريف در قرآن است».(1)

نقد دليل

استدلال به تشابه رخدادهاى امم، به گونه هاى مختلف نقد شده است كه برخى از نقدها ناظر به ناتمام بودن صغرا هستند و برخى از آنها كبراى قياس را مخدوش مى دانند.

شكى نيست كه بسيارى از رخدادهاى امّت هاى گذشته مانند كشتن پيامبران، در ميان امّت اسلامى رخ نداده است. بنا بر اين نمى توان مفاد روايات را تطابق كامل حوادث دانست؛ بلكه بايد گفت كه تطابق اجمالى كفايت مى كند. تحريف نيز بر تحريف معنوى حمل مى شود.(2)

به نظر مى رسد كه مفاد روايات نبوى در خصوص تكرار حوادث امَم پيشين در مقام بيان اين نكته است كه آدميان هويّتى واحد دارند و اميال طبيعى و خواست هاى فطرى آنان با گذشت زمان و مكان و آمدوشد امّت ها تغيير نمى كنند. اين مطلب، دست كم در دو آيه آمده است: آن جا كه قرآن تأكيد مى كند كه بر اساس تشابه جان ها (روح ها) در ميان امّت اسلامى كسانى يافت شدند كه از پيامبر خواستند تا خداوند با آنان سخن بگويد و نشانه اى بر نبوّت او ارائه كند:

«وَ قالَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ لَوْ لا يُكَلِّمُنَا اللّهُ أَوْ تَأْتِينا آيَةٌ كَذلِكَ قالَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِثْلَ قَوْلِهِمْ تَشابَهَتْ قُلُوبُهُمْ قَدْ بَيَّنَّا الْآياتِ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ‌ .(3)

آنان كه نمى دانند، گفتند: چرا خداوند با ما سخن نمى گويد، يا همچنين آيه اى


1) . فصل الخطاب فى تحريف الكتاب: ص 95.

2) . ر. ك: البيان، خويى: ص 221.

3) . بقره: آيۀ 118.

براى ما نمى آيد؟ آنان كه پيش تر بودند، همانند گفتۀ اينها را گفته بودند.

دل هايشان شبيه هم است. ما آيات را براى گروهى كه يقين دارند، بيان كرديم».

و بر اساس همين تشابه در جان هاست كه در سورۀ توبه تأكيد مى كند منافقانِ امّت اسلامى به سان منافقان امّت هاى پيشين، در پى تمتّعات دنيوى و فرو رفتن در لذّات باطل اند:

«كَالَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ كانُوا أَشَدَّ مِنْكُمْ قُوَّةً وَ أَكْثَرَ أَمْوالاً وَ أَوْلاداً فَاسْتَمْتَعُوا بِخَلاقِهِمْ فَاسْتَمْتَعْتُمْ بِخَلاقِكُمْ كَمَا اسْتَمْتَعَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ بِخَلاقِهِمْ وَ خُضْتُمْ كَالَّذِي خاضُوا أُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ‌.(1)

حال شما منافقان همانند كسانى است كه پيش تر از شما بودند: آنان از شما توانمندتر و ثروتمندتر و پراولادتر بودند. آنان با داشته هاى خود بهره مند شدند، شما نيز از داشته هايتان بهره مند شده ايد. همچنان كه كسانى كه پيش از شما بودند از داشته هايشان بهره مند بودند. شما در باطل فرو رفتيد، همان گونه كه آنان در باطل فرو رفتند. آنان اعمالشان در دنيا و آخرت به هدر رفت، و آنان همان زيان كاران اند».

بر اين اساس، مى توان از اين روايت استفاده كرد كه پديدۀ تحريف در كتاب آسمانى در ميان امّت اسلام نيز به سان امّت هاى پيشين راه خواهد يافت؛ يعنى در ميان اين امت نيز كسانى يافت خواهند شد كه براى به كرسى نشاندن خواست ها و اميال شيطانى خود، به تحريف سخن خداوند در قرآن روى مى آورند. اگر آنان مى توانستند، قرآن را تحريف لفظى نيز مى كردند؛ اما از آن جا كه خداوند از آن مانع شده است، تنها كارى كه از آنان در بارۀ قرآن بر آمد، تحريف معنوى قرآن بوده است و با فرض پذيرش دلالت روايت مورد ادعا بر تحقق همۀ رخدادهاى امم پيشين در9.


1) . توبه: آيۀ 69.

بارۀ امّت اسلامى، به استناد ادلۀ پيراستگى قرآن از تحريف، باز هم راهيافت تحريف لفظى به قرآن، از اين قاعده مستثنا خواهد بود.

دوم. ضرورت تصريح به نام اهل بيت عليهم السلام در قرآن

دومين دليلى كه به عنوان دليل عقلى از لابه لاى استدلال هاى برخى اخباريان بر مى آيد، اين است كه خداوند براى تكريم جايگاه اهل بيت عليهم السلام، نام آنان را در كتب آسمانى پيشين برده است. با اين حال، چگونه ممكن است در قرآن - كه بر ساير كتب، برترى دارد - به نام آنان تصريح نكرده باشد؟(1)

اشكال اساسى اين استدلال، تمام نبودن صغراى آن است؛ يعنى هيچ دليل روشنى براى اثبات اين مدّعا نيست كه نام اهل بيت عليهم السلام به صراحت، در كتب آسمانى پيشين برده شده است.(2)ثانياً بر فرض ياد شدن نام اهل بيت عليهم السلام در كتاب هاى آسمانى پيشين، نمى توان به لزوم ذكر آن در قرآن حكم كرد؛ زيرا اين ذكر نام، قرآن را با خطر كنار گذاشته شدن، رو به رو مى ساخت، در حالى كه آن كتاب ها با اين خطر، رو به رو نبوده اند.

سوم. وجود اختلاف قرائات در قرآن
اشاره

به باور محدّث نورى (اخبارى برجستۀ قرن چهاردهم)، اختلاف، به الفاظ و هيئت كلمات قرآن، راه يافته و بخشى از قرائات موجود، با وحى منطبق نيست. اين مطلب، با استفاده از قاعدۀ «عدم قول به تفصيل»، دليل بر راهيافت تحريف در قرآن است؛ زيرا در ميان مدّعيان تحريف در همۀ آيات و منكرانى كه مطلق راهيافت تحريف را مردود دانسته اند، قول به تفصيل، وجود ندارد.(3)


1) . فصل الخطاب: ص 183-209؛ صيانة القرآن من التحريف: ص 214.

2) . ر. ك: تحريف ناپذيرى قرآن: ص 211-216.

3) . فصل الخطاب: ص 209-233 و 280؛ صيانة القرآن من التحريف: ص 220.

اين استدلال را بر اساس شكل اوّل قياس اقترانى، بدين صورت مى توان ترسيم كرد:

در مصحف كنونى، قرائات مخالف با وحىِ نازل شده وجود دارد (صغرا).

اختلاف قرائات و وجود قرائات مخالف با وحى، به معناى راهيافت تحريف به قرآن است (كبرا). پس تحريف، به مصحف كنونى راه يافته است (نتيجه).

نقد دليل

استناد به وجود اختلاف قرائات در مصحف كنونى، براى اثبات مدّعاى راهيافت تحريف به قرآن بر اساس قياس پيش گفته، مخدوش است؛ زيرا: صغراى مورد ادعا يعنى «راهيافت قرائات مخالف با وحى نازل شده در مصحف كنونى»، ناتمام است؛ زيرا ما معتقديم كه قرائت مصحف كنونى منسوب به پيامبر صلى الله عليه و آله است. به عبارت ديگر، ما معتقديم قرآنِ فرود آمده بر پيامبر صلى الله عليه و آله يك قرائت بيشتر نداشته و آن، همين قرائت متداولى است كه از طريق حفص از عاصم از امير مومنان عليه السلام از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده و بر اساس تواتر و نسل به نسل، ميان مسلمانان رايج بوده و اكنون در اختيار ما قرار گرفته است، چنان كه سخن امام باقر عليه السلام مؤيّد همين مدّعاست، آن جا كه فرمودند:

إِنَّ الْقُرْآنَ وَاحِدٌ نَزَلَ مِنْ عِنْدِ وَاحِدٍ وَلَكِنَّ الاخْتِلَافَ يَجِىءُ مِنْ قِبَلِ الرُّوَاةِ‌.(1)

قرآن، يكى است و از جانب خداى يگانه فرود آمده، ولى اختلاف از جانب راويان پيدا شده است.

بارى، كتابى كه به عنوان ريسمان الهى براى رفع اختلاف آمده و عدم راهيافت اختلاف به آيات آن، از جمله ادلّۀ اعجاز آن بر شمرده شده است،(2)چگونه خود


1) . ر. ك: ص 228 ح 209.

2) . ر. ك: الميزان فى تفسير القرآن: ج 1 ص 66؛ البيان فى تفسير القرآن: ص 55.

مى تواند قرائت هاى مختلف را برتابد، بويژه با نظر به اين كه اختلاف قرائت، بسا مايۀ برداشت ها و تفاسيرى گوناگون و گاه متناقض هم باشد.(1)

آنچه در بارۀ اختلاف قرائت ها در دوران پيامبر صلى الله عليه و آله گزارش شده يا بر اساس روايت «اُنزِلَ القُرآنُ عَلى سَبعَةِ أحرُفٍ‌»(2)ادّعا شده،(3)با فرض پذيرش صحت آنها، بر اختلاف لهجه ها قابل حمل است كه امرى كاملاً طبيعى است.(4)بر اساس اين نگرش، اختلاف ايجاد شده بر سر قرائت قرآن، از نظر ما، پديده اى نامبارك است كه عواملى چند (نظير: كاستى هاى خطّ عربى در دوران نگارش قرآن و اجتهادهاى قرّاء)، آن را پديد آورده اند؛ اما با ارادۀ تخلف ناپذير الهى مبنى بر حفظ قرآن از هرگونه آسيب، اين پديده نتوانست به قرائت تودۀ مسلمانان - كه همين قرائت و نگارش متداول بين مردم است -، كم ترين آسيبى برساند.

2. ادلّۀ روايى مدّعيان تحريف
اشاره

اوّل. روايات اهل سنّت

محدّث نورى معتقد است كه: «روايات تحريف، در منابع اهل سنّت نيز راه يافته اند و مدّعاى آنان بر نَسخ تلاوت برخى آيات ادّعايى، معنايى جز تحريف ندارد».

در بارۀ وجود اين دست از روايات در منابع اهل سنّت نمى توان ترديد كرد. برخى قرآن پژوهان، 24 مورد از اين گونه روايات را بررسى كرده اند كه همۀ آنها به صحابه منتهى مى شوند، چنان كه مدّعاى حذف چهار آيۀ رجم، رغبت، جهاد و فراش، از جانب خليفۀ دوم مطرح شده است. ادّعاى وجود آيۀ رضعات از سوى عايشه،


1) . ر. ك: فرائد الاُصول: ج 1 ص 157.

2) . بحار الأنوار: ج 31 ص 207؛ صحيح البخارى: ج 6 ص 100.

3) . ر. ك: ص 232 (پژوهشى در بارۀ احاديث نزول قرآن بر هفت حرف).

4) . براى آگاهى بيشتر در اين باره، ر. ك: التمهيد فى علوم القرآن: ج 2 ص 81-98.

كاسته شدن دو آيه از سورۀ بيّنه و بزرگ تر بودن سورۀ احزاب از سورۀ بقره، حذف دو دعاى خلع و حفد از قرآن توسّط ابَىّ بن كعب، حذف سوره اى در حدّ سورۀ برائت توسط ابو موسى اشعرى و برابر شمرده شدن حجم اوّليۀ سورۀ برائت با سورۀ بقره توسط مالك بن انس، ادعا شده اند.(1)

در پاسخ اين گزارش هاى تاريخى بايد گفت كه در هيچ يك از اين گزارش ها نيامده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در بارۀ حذف آياتى از قرآن در دوران رسالت يا پس از آن، اظهار نظر كرده باشد؛ بلكه منشأ همۀ آنها دعاوى برخى از صحابه است و از طريق راويانى نقل شده اند كه بر اساس مبانى رجالى شيعه، فاقد اعتبارند. البته علاوه بر اين كه اين اخبار فاقد حجّيتِ وجدانى است، حجّيت تعبّدى و اعتبار آنها نيز مشروط به عدم مخالفت با قرآن است، حال آن كه اين روايات، فاقد اين شرط هستند. افزون بر اين، گذشته از بى اعتبارى سندى، اين اخبار، به سهولت، قابل حمل بر خلط حديث قدسى - يعنى وحى هاى غير قرآنى نازل شده بر پيامبر صلى الله عليه و آله - با وحى قرآنى از سوى برخى صحابيان اند؛(2)يعنى آيات مورد ادّعا، ديدگاهى شاذ در ميان تودۀ صحابه تلقّى مى شدند، به گونه اى كه نه در مصحف اصلى - كه اساس ساير مصاحف بود - يافت مى شدند و نه در نسخه هايى كه در اختيار صحابيان بود.

از اين رو، با همۀ نفوذ و اقتدارى كه اين افراد در صحابه داشتند، نمى توانستند سخن خود را جا بيندازند. آيا با چنين نقل هايى مى توان چنان مدّعاى سنگينى را در بارۀ قرآن - يعنى بزرگ ترين سند اسلام - اثبات نمود؟

گذشته از پاسخ هاى مبنايى ما، اهل سنّت نيز بنا بر مبانى رجالى و حديث شناختى خويش بايد به اين دست روايات، پاسخ گويند.).


1) . ر. ك: صيانة القرآن من التحريف: ص 159-187؛ القرآن الكريم و روايات المدرستين: ج 1 ص 95-139.

2) . در اين باره، ر. ك: علوم حديث: ش 20 ص 96 (گفتگو با آية اللّه سيد مرتضى عسكرى).

دوم. روايات اهل بيت عليهم السلام

محدّث نورى از روايات اهل بيت عليهم السلام به عنوان دليلى ديگر بر راهيافت تحريف در قرآن ياد كرده و مجموع اين روايات را(1)به دو دسته عام و خاص تقسيم كرده است.(2)مقصود او از روايات عام آنهاست كه به طور غير صريح به مدّعا ناظرند و در برابر، منظور او از روايات خاص، آنهاست كه به طور صريح و روشن بر تحريف قرآن دلالت دارند.

نقد دليل
اشاره

بايد دانست عموم روايات مورد استناد محدّث نورى، از جهت سندى يا دلالى و يا از هر دو جهت، مخدوش اند. اشكال سندى آنها عدم اعتبار شمارى از منابع مورد استناد و ضعف يا جعل شمارى از روايات مورد استناد است. اشكال دلالى نيز، عدم دلالت روايات بر ادعاى تحريف است كه به بررسى آنها مى پردازيم. و اينك توضيح اين سخن:

يك. اشكال سندى

محدّث نورى در كتاب خويش حجم نسبتاً وسيعى از روايات را براى تقويت و تأييد شبهۀ تحريف، ارائه نمود؛ ليكن بسا يك روايت به گونه هاى متعدّدى نقل شده است: گاه به صورت مسند و گاه مرسل، از يك يا چند مصدر، با عباراتى همگون يا نقل به معنا، با تقطيع يا بدون آن، و با تكرار در مناسبت ها و باب هاى متعدّد.(3)


1) . ر. ك: صيانة القرآن من التحريف: ص 239.

2) . فصل الخطاب: ص 234 و 250؛ صيانة القرآن من التحريف: ص 239-240؛ سلامة القرآن من التحريف: ص 116-117.

3) . ر. ك: آلاء الرحمن: ج 1 ص 65.

وانگهى عمدۀ اين روايات، از مصادر نامعتبر و فاقد طريق مورد اعتماد، نقل شده اند يا داراى ضعف سندى هستند و رجاليان، راويان و مؤلّفان آن كتاب ها را ضعيف، غالى،(1)متّهم و مجهول شمرده اند،(2)مانند احمد بن محمد سيّارى، ابراهيم بن اسحاق نهاوندى، حسين بن حمدان خصيبى (حضينى)، محمد بن على ابو سُمَينۀ كوفى، محمد بن سليمان ديلمى و حسن بن على بن ابى حمزه. تنها شمارى اندك از اين روايات، به لحاظ سند، معتبرند كه آنها نيز يا مشكل دلالى دارند و يا قابل تأويل هستند(3)و در آنها نيز - چنان كه خواهيم گفت - معناى تحريف لفظى قصد نشده و مراد از تحريف، تحريف معنوى و نقصان در تفسير و بيان آيات قرآن و اختلاف قرائات است كه ارتباطى با تحريف لفظى ندارد.(4)در صورتى هم كه نتوان تأويلى درست براى آنها يافت، ناگزير به دليل تعارض با ادلّۀ سلامت قرآن از تحريف، ساقط مى شوند.(5)

دو. اشكال محتوايى

بررسى متنى روايات مورد ادعاى محدّث نورى نشان مى دهد كه اين روايات نمى توانند به صراحت، مدعاى او مبنى بر راهيافت تحريف در قرآن را ثابت كنند. با


1) . ر. ك: «بررسى نقش غاليان در روايات تحريف قرآن»، پايان نامۀ كارشناسى علوم قرآن و حديث، محمدحسن احمدى: ص 118. بر اساس اين بررسى، از مجموع بيش از هزار روايتى كه موهم تحريف اند، تعدادى نزديك به دو سوم (613 روايت) از طريق غاليان نقل شده است.

2) . آلاء الرحمن: ص 26.

3) . ر. ك: القرآن و روايات المدرستين: ج 3 ص 222-223 و 847؛ البيان (علامه بلاغى): ص 229؛ دائرة المعارف قرآن كريم: ج 6 ص 311-318 مدخل «تحريف ناپذيرى قرآن»؛ وسلامة القرآن من التحريف: ص 119-125. نويسنده در اين كتاب، احاديث فصل الخطاب نورى را دسته بندى و به لحاظ اعتبار سند و منبع بررسى كرده است.

4) . القرآن و روايات المدرستين: ج 3 ص 222-223 و 847؛ البيان (علامه بلاغى): ص 229.

5) . دائرة المعارف قرآن كريم: ج 6 ص 311-318 مدخل «تحريف ناپذيرى قرآن». نيز، ر. ك: سلامة القرآن من التحريف: ص 119-125.

دسته بندى اين روايات، بهتر مى توان به ضعف دلالى آنها پى برد:

روايات تفسيرى: شمارى از روايات مورد استناد محدّث نورى،(1)رواياتى اند كه به عنوان تفسير آيات، به فزونى هايى در لابه لاى آيات ناظرند؛ نظير روايتِ‌:

«يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ‌» إلى مُحَمَّدٍ وَ أَهلِ بَيتِهِ - «اِرْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً‌» بِالَولاَيةِ - «مرضية» - بِالثَّوابِ - «فادخلى فى عبدى» - يَعنى مُحَمَّداً وَ أَهلِ بَيتِهِ - «و ادخلى جنتى».(2)

اى نفس آرام گرفته - به محمد و خاندانش - به سوى پروردگارت برگرد، خشنود - به ولايت - و مورد خشنودى خداوند - به ثواب - و داخل در بندگان من شو - يعنى محمد و خاندانش - و وارد بهشت من شو.

چنان كه پيداست فقراتى كه در لابه لاى آيات آمده به تفسير يا تطبيق آيات ناظرند و مقصود آن نيست كه اين فقرات جزو قرآن نازل شده بوده و آن گاه از آن حذف شده اند؛ چنان كه كلمه « يعنى » در پايان نقل مختصر شدۀ اين روايت در تفسير القمّى، گواه مدّعاست؛(3)درست مانند روايتى كه در آن توصيه شده كه پس از قرائت سورۀ توحيد « كَذلِكَ اللّهُ رَبّي » بگوييد.(4)پيداست كه اين روايت ناظر به آداب تلاوت قرآن است.

روايات ناظر به قرائات خاصّ اهل بيت عليهم السلام: در شمارى از روايات،(5)قرائاتى به ائمه نسبت داده شده كه با قرائت متواتر و متداول ميان مسلمانان مخالف است؛ نظير روايت « يحَكُمُ بِهِ ذو عَدلٍ مِنكُم » كه فقره «ذَوا عدلٍ‌» در قرائت متعارف آيۀ 95 مائده را «ذو عدل» دانسته است كه بر اساس اين قرائت، براى اثبات مطلب، گواهى يك عادل5.


1) . فصل الخطاب: ص 275.

2) . تفسير القمى: ج 2 ص 422؛ تفسير الصافى: ج 5 ص 328.

3) . تفسير القمّى: ج 2 ص 422: «واخُلي جنّتي، يعنى الحسين بن على عليه السلام».

4) . جامع احاديث الشيعة: ج 5 ص 11، 21 و 114.

5) . الكافى: ج 5 ص 522، ج 8 ص 183 و 205.

كافى است.(1)اين قرائات چنان كه شمارى از صاحب نظران نيز اذعان كرده اند به دليل ضعف سند و دلالت، فاقد حجيت اند(2)و نمى توان به آنها عمل كرد.

برخى قرآن پژوهان بيان كرده اند كه صحّت حديث غدير با همه رواياتى كه قائل به تحريف و حذف نام امام على عليه السلام از قرآن اند، معارض است؛ زيرا اگر نام و امامت على عليه السلام در قرآن آمده بود، نيازى نبود تا پيامبر آن اجتماع عظيم را با آن ويژگى ها فراهم آورد و خلافت على عليه السلام را اعلام كند. شايان يادآورى است كه واقعۀ غدير در حجّة الوداع رخ داد؛ زمانى كه تقريباً همۀ قرآن نازل شده بود و خداوند تأكيدى فراوان و شديدالحن داشت تا پيامبر موضوع خلافت خود را اعلان كند و وعده داد كه او را از گزند مردمان نگاه مى دارد؛(3)همچنين بنا بر روايتى صحيح، امام صادق عليه السلام موضوع ذكر نشدن نام اهل بيت را در قرآن به نماز تشبيه كرده كه موضوع نماز در قرآن آمده است، ولى كيفيت و كمّيت آن را پيامبر صلى الله عليه و آله بيان كرده است.(4)اين روايت نيز با روايات دال بر تحريف معارض است.(5)

روايات ناظر به تحريف معنوى: در برخى از روايات، لفظ تحريف آمده و مقصود از آن تحريف معنوى و تفسير به رأى است، نه تحريف لفظى؛(6)نظير روايت امام صادق عليه السلام كه فرمود:

اَللَّهُمَّ العَنِ الّذينَ كَذَّبوا رُسُلَكَ وَ هَدَموا كَعبَتَكَ وَ حَرَّفوا كِتابَكَ‌.(7)0.


1) . الكافى: ج 8 ص 50 و 205؛ تحريف ناپذيرى قرآن: ص 246.

2) . ر. ك: التمهيد فى علوم القرآن: ج 2 ص 256؛ البيان: ص 151-166؛ صيانة القرآن من التحريف: ص 252-253.

3) . البيان: ص 231.

4) . الكافى: ج 1 ص 286.

5) . ر. ك: البيان: ص 231.

6) . البيان: ص 226-228.

7) . كامل الزيارات: ص 197؛ الخصال: ص 174؛ بحار الأنوار: ج 98 ص 150.

خداوندا، كسانى كه پيامبرانت را تكذيب، كعبه ات را ويران و كتابت را تحريف كرده اند، لعنت كن.

پيداست كه مقصود از تحريف در اين روايت، تحريف معنوى است، نه تحريف لفظى؛ زيرا اگر مقصود، تحريف لفظى و ظاهرى بود، مى بايست مقصود از تكذيب پيامبران، يا ويران كردن كعبه، تكذيب و ويران كردن ظاهرى كعبه باشد، در حالى كه تكذيب در امّت اسلامى جز به معناى معنوى آن تحقق نيافته، و كسى كعبه را ويران نكرده است؛ بلكه آن را از معنا و هوّيت واقعى اش عارى ساخته اند، چنان كه در روايات ديگر بدان تصريح شده است. گواه مدعا، روايتى ديگر از امام باقر عليه السلام خطاب به سعد الخير است كه در آن آمده است:

وَ كانَ مِن نَبذِهِمُ الكِتابَ أَن أَقاموا حُرُوفَه وَ حرَّفوا حُدودَهُ‌.(1)

آنان حروف و الفاظ قرآن را پاس داشتند، اما حدود آن را تحريف كردند.

بررسى روايات نشان مى دهد هيچ يك از آنها به طور صريح بر رهيافت تحريف در قرآن دلالت ندارند.

3. ادلۀ تاريخى مدعيان تحريف
اشاره

چنان كه بيان كرديم از ميان ادلۀ دوازده گانۀ محدّث نورى، پنج دليل را مى توان ادلۀ تاريخى مورد ادعاى او برشمرد كه عبارت اند از: شيوۀ گردآورى قرآن؛ وجود مصحف امام على عليه السلام؛ وجود مصحف عبد اللّه بن مسعود(2)وجود مصحف ابىّ بن كعب؛(3)حذف آيات به دستور عثمان.

در تحليل اين پنج دليل مى توان آنها را به سه دليل اصلى بازگرداند كه عبارت اند


1) . الكافى: ج 8 ص 53؛ البيان (علامه بلاغى): ص 229.

2) . فصل الخطاب: 135-143.

3) . فصل الخطاب: ص 144-148.

از: تدوين قرآن در دوران خلفا؛ وجود مصحف امير المؤمنين عليه السلام؛(1)وجود مصاحف صحابه. اكنون به بررسى اين سه دليل مى پردازيم:

اول. تدوين قرآن در دوران خلفا

چنان كه در آغاز اين نگاشته اشاره شد، ابهام در تاريخ جمع و تدوين قرآن، از زمينه هاى شكل گيرى شبهۀ تحريف است. بر اين اساس، محدّث نورى در زمان نگارش كتابش بر اين باور بود كه چون قرآن در دوران خلفا و بدون نظارت معصوم جمع و تدوين شده، از دو جهت كاستى در آن راه يافته است: نخست آن كه شيوه گردآورى آيات قرآن با مراجعه به آنچه افراد بر روى ابزارهاى ساده نگاشته بودند يا با تكيه به محفوظات آنان، زمينۀ طبيعى از دست رفتن بخشى از آيات را فراهم مى سازد.

افزون بر اين، شواهد تاريخى نشان مى دهند كه عثمان برخى از آياتى كه با حكومت او در چالش بود، يا اشاره و صراحتى به ولايت حضرت امير عليه السلام داشته از قرآن حذف كرده و مانع كتابت آنها شده است،(2)بنا بر اين، از نظر محدّث نورى پذيرش راهيافت تحريف از نوع كاستى در قرآن، اجتناب ناپذير است.

اين استدلال را مى توان بدين صورت ترسيم كرد: قرآن در زمان عثمان بدون نظارت معصوم جمع و تدوين شد (صغرا)؛ جمع قرآن بدون نظارت معصوم زمينۀ راهيافت كاستى از روى خطا يا عمد را فراهم مى سازد (كبرا)؛ پس در قرآن، تحريف از نوع كاستى راه يافته است (نتيجه).

نقد دليل

صغرا و كبراى قياس، هر دو مردود است؛ زيرا ادعاى جمع و تدوين قرآن در زمان


1) . فصل الخطاب: ص 120-124.

2) . صيانة القرآن من التحريف: ص 210-213.

عثمان و بدون نظارت وصىّ پيامبر صلى الله عليه و آله از اساس مردود است؛ چرا كه قرآن در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله كتابت و دست كم به صورت صحف يعنى مجموعه هاى پراكنده تدوين شد و مرحلۀ جمع و تدوين در زمان ابوبكر و مرحلۀ توحيد مصاحف در دورۀ عثمان نيز با نظارت تقريرى امام على عليه السلام همراه بود. توضيح اين كه به گفتۀ سيوطى و ديگر مورّخان و پژوهشيان قرآنى، همۀ قرآن در زمان پيامبر خدا نوشته شده، ولى در يك جا گردآورى نشده بود.(1)قرآن پژوهان و دانشمندان شيعه در اين باره بسيار نوشته و ادلّۀ موضوع را آورده اند.(2)كار عثمان، عبارت بود از الغاى قرائت هايى كه از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله اخذ نشده بود، يكدست كردن مصحف و نيز اكتفا به متن آيات با حذف تأويل و تفسير متن قرآن، بدون آن كه موجب تحريف در الفاظ آيات شود.(3)

همين كار را نيز نمى توان بيرون از نظارت امير المؤمنين عليه السلام پنداشت؛ زيرا هر چند امام على عليه السلام رياست گروه گردآورى و يكدست سازى را بر عهده نداشت، اما شاهد و ناظر ماجرا بود و هيچ اعتراضى از ايشان ثبت نشده است. امامانِ اهل بيت نيز همگى به قرآن موجود، پايبند و حجّيت آن را پذيرفته بودند(4)و آن را در سخنان و احتجاجات و ادعيه و نمازهاى خويش عيناً استفاده مى كردند. بنا بر اين، نظارت تقريرى امامان معصوم عليهم السلام را نمى توان انكار كرد.

به فرض قبول صغرا، كبراى قياس نادرست است؛ زيرا نمى توان ثابت كرد هر).


1) . الإتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 160.

2) . براى نمونه ر. ك: الذخيرة فى علم الكلام: ص 364-365؛ مثالب النواصب (نسخۀ خطى سپهسالار): ورق 471؛ اجوبة مسائل جاراللّه: ص 25؛ حقائق هامة حول القرآن الكريم: ص 20-50؛ البيان: ص 239-257.

3) . البيان: ص 257-258؛ دائرة المعارف قرآن كريم: ج 6 ص 310.

4) . از جمله، امام حسين عليه السلام، وقتى در نزد ايشان سخن از تصرّف عثمان در كلمات و آيات و سوره ها به ميان آمد، بر آشفت و آن را انكار كرد. اين گزارش را ابن شهرآشوب، از كتاب التحريش، چنين نقل كرده است: قيلَ للحسين بن على عليه السلام: إنّ نعثلاً زاد فى القرآن ونقص منه باباً و...، فقال الحسين: «أنا مؤمن لا نقصت كما لا زيدت» فاستحيا (مثالب النواصب، ابن شهرآشوب: ص 265).

متنى كه بدون نظارت معصوم گردآورى شده، حتما تحريف شده است. اهتمام و حساسيت فوق العادۀ مسلمانان به قرآن، وجود شمار بسيارى حافظ قرآن و صحيفه هايى در سراسر ممالك اسلامى كه قرآن در آنها مكتوب بود از عواملى اند كه راه را بر هرگونه افزايش، كاهش و تغيير در قرآن مى بندند.(1)

دوم. وجود مصحف امير مؤمنان عليه السلام

مقصود از مصحف حضرت امير عليه السلام قرآنى است كه آن حضرت بنا به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله بلافاصله پس از رحلت ايشان فراهم ساخت و پس از آن كه هنگام ارائه مورد بى مهرى قرار گرفت، براى هميشه از ديده ها پنهان ماند و به عنوان ميراث علمى امامان عليهم السلام دست به دست گشت و طبق برخى روايات، اكنون در دست امام زمان عليه السلام است.(2)

محدّث نورى معتقد است وجود مصحف حضرت امير عليه السلام نشانه اى از راهيافت تحريف در مصحف كنونى است؛(3)زيرا اگر آن مصحف بر مصحف كنونى فزونى نداشت، وجهى براى عدم پذيرش آن از سوى صحابه به نظر نمى رسيد.

نقد دليل

با توجه به شواهد مختلف تاريخى و روايى كه در منابع فريقين آمده اند، در بارۀ وجود مصحف حضرت امير عليه السلام نمى توان ترديدى روا داشت؛(4)به عنوان نمونه، ابن نديم، ورّاق سده چهارم، نقل مى كند كه على عليه السلام هنگام وفات پيامبر صلى الله عليه و آله با ديدن شومى مردم سوگند ياد كرد كه هرگز ردايش را بر دوش نخواهد گذاشت، مگر آن كه


1) . ر. ك: دائرة المعارف قرآن كريم: ج 6 ص 329.

2) . الكافى: ج 8 ص 18؛ بحار الأنوار: ج 31 ص 205؛ شرح اصول كافى: ج 11 ص 236.

3) . البيان: ص 223.

4) . البيان: ص 223.

قرآن را گردآورى كند؛ آن گاه در خانه نشست و قرآن را گرد آورد.(1)

محمد بن سيرين به نقل از عكرمه مى گويد: در آغاز خلافت ابوبكر، على بن ابى طالب عليه السلام در خانه نشست و قرآن را گرد آورد.(2)از اين جهت ادعاى برخى از صاحب نظران معاصر كه وجود اين مصحف را امرى موهوم مى دانند، مردود است و بنا بر مدارك فريقين، وجود اين مصحف قطعى است؛(3)اما بايد توجه داشت كه اثبات راهيافت تحريف از نوع كاستى، به استناد وجود مصحف حضرت امير عليه السلام منوط به آن است كه اين مصحف در اختيار ما باشد و ما از رهگذر مقايسه به اين نتيجه رهنمون شويم و يا از راه هاى ديگر، علم به وجود تفاوت ميان آن مصحف و قرآن موجود براى ما پديدار گردد.

وانگهى صاحب نظرانى كه در بارۀ اين مصحف اظهار نظر كرده اند بر اين نكته پاى فشرده اند كه تفاوت مصحف حضرت امير عليه السلام با مصاحف كنونى عمدتاً از دو جهت است:

نخست: در مصحف امام، افزون بر متن آيات، تفسير، تأويل، اسباب نزول آيات و هر آنچه ناظر به تفسير و تبيين قرآن است، منعكس شده اند.(4)

دوم: در آن مصحف، سور قرآن بر اساس نزول تنظيم شده اند. بنا بر اين، ساختار و چيدمان سوره ها در مصحف امام، با چيدمان آنها در مصاحف كنونى متفاوت است.(5)6.


1) . الفهرست: ص 30. نيز، ر. ك: بحار الأنوار: ج 28 ص 266.

2) . الإتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 161.

3) . براى نمونه ر. ك: الكافى: ج 2 ص 633؛ تفسير العيّاشى: ج 2 ص 307-308؛ الاعتقادات: ص 93؛ الطبقات الكبرى: ج 2 ص 338؛ الفهرست: ص 16؛ حلية الاولياء: ج 1 ص 67.

4) . ر. ك: التمهيد فى علوم القرآن: ج 1 ص 288-296.

5) . البيان: ص 223-224 و 226.

به عنوان نمونه، ابن جزّى كلبى مى گويد: قرآن در دوران پيامبر صلى الله عليه و آله در صحيفه ها و در سينۀ مردم ثبت شده بود؛ اما پس از رحلت پيامبر، على بن ابى طالب آن را بر اساس ترتيب نزول گرد آورد و اگر اين مصحف يافت شود در آن دانش فراوان است.(1)

اين عبارت تصريح دارد كه قرآن در دوران پيامبر در دو مرحله ثبت و ضبط شده بود: 1. در سينه ها و حافظه ها؛ 2. با كتابت قرآن. ابن جزّى تصريح مى كند كه آنچه در مصحف حضرت امير عليه السلام راه يافته ترتيب نزول آيات بوده است. شايد مقصود سخن او كه گفت: «اگر اين مصحف يافت شود در آن دانش فراوان است»، اشاره به اطلاعاتى است كه آن مصحف از رهگذر چيدمان آيات و سور و نيز شرح و تبيين آن حضرت مى تواند در اختيار ما بگذارد.

به هر روى، وجود مصحف حضرت امير عليه السلام به هيچ وجه به معناى راهيافت تحريف در قرآن كنونى نيست؛ زيرا مصحف امام به دو انگيزه فراهم آمد:

1. مهم ترين هدف امام كه در حقيقت بيانگر اساسى ترين ويژگى اين مصحف است، گردآورى همۀ روايات و سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله در زمينۀ تفسير، تأويل، سبب و شأن نزول آيات بوده است. حضرت امير مى خواست قرآنى كه در دست مسلمانان قرار مى گيرد در برگيرندۀ تفسير و تبيينى باشد كه از سوى دريافت كنندۀ آن يعنى پيامبر بيان شده است؛ زيرا خود امام اعلام كرد كه پيامبر، تفسير و تأويل و همۀ آموزه هاى مرتبط با قرآن، اعم از ناسخ و منسوخ، محكم و متشابه، عام و خاص و...

را به او آموخت.

2. قرآن در دوران پيامبر صلى الله عليه و آله به صورت صحف يعنى كتابچه هاى پراكنده و نيز در6.

1) . التسهيل فى علوم التنزيل: ج 1 ص 4؛ التمهيد فى علوم القرآن: ج 1 ص 226.

سينه ها حفظ و ثبت شده بود و آنچه بدان نياز داشت، گردآورى به صورت يكپارچه و در يك مصحف بود؛ كارى كه امام در مصحف خود انجام داد.(1)

با اين توضيح، مى توان مصحف حضرت را «قرآن مفسَّر» ناميد. بنا بر اين، تدوين چنين مصحفى به معناى پذيرش تحريف در قرآن كنونى نيست.

سوم. وجود مصاحف صحابه

آخرين دليلى كه از لا به لاى ادلۀ محدّث نورى به عنوان يك دليل مستقل تاريخى قابل استخراج است، وجود مصاحف صحابه است. محدّث نورى معتقد است با توجه به تفاوت هايى كه در بارۀ اين مصاحف در مقايسه با مصحف كنونى گزارش شده اند، مى توان نتيجه گرفت كه در مصحف كنونى تحريف راه يافته است.(2)

نقد دليل

همان گونه كه در بارۀ مصحف حضرت امير عليه السلام بيان كرديم، چنين استدلالى منوط به آن است كه مصاحف مورد ادعا در اختيار ما باشد و ما بتوانيم ميان آنها و قرآن موجود مقايسه كنيم و تنها به استناد گزارش هاى تاريخى كه آنها نيز ملازمت ميان وجود اين مصاحف با راهيافت تحريف در قرآن را ثابت نمى كنند، نمى توان مدعى راهيافت تحريف به كاستى در قرآن شد.

از توصيف هاى مصاحف صحابه در منابع تاريخى و روايى مى توان استفاده كرد كه تفاوت مصحف ابن مسعود و مصحف ابىّ بن كعب با مصحف كنونى، در اضافات تفسيرى و تبديل برخى از كلمات دشوار (غريب) قرآن به كلمه اى ديگر جهت شرح و توضيح آنها بوده و به نزاهت قرآن از تحريف آسيبى نمى رساند. البته


1) . تفسير العيّاشى: ج 1 ص 14؛ تفسير الصافى: ج 1 ص 19.

2) . فصل الخطاب: ص 130-143.

بنا بر منابع اهل سنت، مصحف ابن مسعود، اختلافاتى افزون بر اين با قرآن موجود داشته است؛ مثلاً مُعَوَّذَتين را از سور قرآنى به شمار نياورده است. اما علاوه بر اين كه سند و اعتبار اين گزارش ها جاى درنگ دارد، روشن است كه وقتى ميان يك مصحف از يك سو و ديگر مصاحف و قرآن موجود از سويى ديگر اختلافى در مى گيرد، به حكم عقل نمى توان جانب مصحف واحد را گرفت و اساساً قرآن موجود، با تواتر ثابت است، در حالى كه چنان مصحفى، بر خبر واحد استوار است.

ديگر آن كه مصحف ابن مسعود، با ادلّۀ قطعىِ پيراستگى قرآن از تحريف، معارض است. افزون بر اين بعيد نيست كه نسبت چنين تفاوت هايى به ابن مسعود و مصحف او، با انگيزۀ جانبدارى از عثمان و توجيه نوع تعاملاتى باشد كه وى در حقّ ابن مسعود روا داشته بود.

الفصل الخامس: إعجاز القرآن

إعجازُ القُرآنِ‌

1/5: تَحَدِّي القُرآنِ‌

الكتاب

«أَمْ يَقُولُونَ تَقَوَّلَهُ بَلْ لا يُؤْمِنُونَ * فَلْيَأْتُوا بِحَدِيثٍ مِثْلِهِ إِنْ كانُوا صادِقِينَ‌».(1)

«قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً».(2)

«أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ * فَإِلَّمْ يَسْتَجِيبُوا لَكُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّما أُنْزِلَ بِعِلْمِ اللّهِ‌».(3)

«وَ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمّا نَزَّلْنا عَلى عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَكُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ * فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ‌».(4)

«أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ إِنْ كُنْتُمْ‌4.


1) . الطور: 33 و 34.

2) . الإسراء: 88.

3) . هود: 13 و 14.

4) . البقرة: 23 و 24.

فصل پنجم: اعجاز قرآن

1/5: تحدّى قرآن

1/5: تحدّى قرآن(1)

قرآن

«يا مى گويند: «آن را بر بافته است»؛ نه، بلكه باور ندارند. پس اگر راست مى گويند، سخنى مانند آن بياورند».

«بگو: اگر انس و جن گرد آيند تا همانند اين قرآن را بياورند، نمى توانند مانند آن را بياورند، هر چند پشتيبان يكديگر باشند».

«يا مى گويند: «دين (قرآن) را به دروغ ساخته است». بگو: اگر راست مى گوييد، ده سورۀ برساخته شده مانند آن بياوريد و غير از خدا، هر كه را مى توانيد، فرا بخوانيد. پس اگر شما را اجابت نكردند، بدانيد كه آنچه نازل شده است، به علم خداست».

«و اگر در آنچه بر بندۀ خود نازل كرده ايم، شك داريد، پس اگر راست مى گوييد، سوره اى مانند آن بياوريد و گواهان خود را غير از خدا، فرا بخوانيد. پس اگر نكرديد - كه هرگز نمى توانيد كرد -، از آن آتشى كه سوخت آن، انسان ها و سنگ ها هستند و براى كافران آماده شده است، بپرهيزيد».

«يا مى گويند: «آن را به دروغ، ساخته است». بگو: اگر راست مى گوييد، سوره اى مانند آن


1) . تحدّى: رقابت كردن با كسى؛ به مبارزه خواندن؛ به زورآزمايى طلبيدن كسى.

صادِقِينَ‌».(1)

«قُلْ فَأْتُوا بِكِتابٍ مِنْ عِنْدِ اللّهِ هُوَ أَهْدى مِنْهُما أَتَّبِعْهُ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ‌»(2).(3)

الحديث

242. رسول اللّه صلى الله عليه و آله: إنَّما أنَا لَكُم نَذيرٌ و بَشيرٌ مُبينٌ‌، أتَيتُكُم بِآيَةٍ مُبَيِّنَةٍ‌، هذَا القُرآنِ الَّذي تَعجِزونَ أنتُم وَالاُمَمُ وسائِرُ العَرَبِ عَن مُعارِضَتِه ِ‌، وهُوَ بِلُغَتِكُم، فَهُوَ حُجَّةٌ بَيِّنَةٌ عَلَيكُم.(4)

2/5: وُجوهُ إعجازِ القُرآنِ‌

2/5-1: الفَصاحَةُ وَ البَلاغَةُ‌

243. الكافي عن أبي يعقوب البغدادي: قالَ ابنُ السِّكّيتِ لِأَبِي الحَسَنِ عليه السلام: لِماذا بَعَثَ اللّهُ موسَى بنَ عِمرانَ عليه السلام بِالعَصا ويَدِهِ البَيضاءِ وآلَةِ السِّحرِ؟ وبَعَثَ عيسى بِآلَةِ الطِّبِّ؟ وبَعَثَ مُحَمَّداً - صَلَّى اللّهُ عَلَيهِ وآلِهِ وعَلى جَميعِ الأَنبِياءِ - بِالكَلامِ وَالخُطَبِ؟2.

1) . يونس: 38.

2) إنّ قريشاً بعثوا الرهط منهم إلى رؤوس اليهود بالمدينة، في عيد لهم، فسألوهم عن محمد صلى الله عليه و آله فأخبروهم بنعته وصفته في كتابهم التوراة؛ فرجع الرهط إلى قريش، فأخبروهم بقول اليهود؛ فقالوا عند ذلك: سحران تظاهرا (مجمع البيان: ج 1 ص 257) وإنّا بكلّ منهما كافرون؛ فقال اللّه تعالى لرسوله الحبيب صلى الله عليه و آله: «قُلْ فَأْتُوا بِكِتابٍ مِنْ عِنْدِ اللّهِ هُوَ أَهْدى مِنْهُما» يعني من التوراة والقرآن، حتّى «أَتَّبِعْهُ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ‌» يعني إن كنتم صادقين في ادّعائكم أنّ هذين الكتابين سحران تظاهرا، فأقرأ بكتاب من عند اللّه هو أهدى منهما (راجع: مجمع البيان: ج 7 ص 444).

3) . القصص: 49.

4) . الاحتجاج: ج 1 ص 69 ح 23، التفسير المنسوب إلى الإمام العسكري عليه السلام: ص 430 ح 292 كلاهما عن الإمام العسكري عن الإمام عليّ عليهما السلام، بحار الأنوار: ج 17 ص 240 ح 2.

بياوريد و هر كه را جز خدا مى توانيد، فرا بخوانيد».

«بگو: پس اگر راست مى گوييد، كتابى از جانب خدا بياوريد كه از اين دو، هدايت كننده تر باشد تا پيروى اش كنم».(1)

«بگو: كتابى از جانب خدا بياوريد كه از اين دو، هدايت كننده تر باشد»

يعنى از تورات و قرآن

«تا از شما پيروى كنيم، اگر راست مى گوييد»

؛ يعنى اگر راست مى گوييد كه اين دو كتاب، هر دو، سِحرند و يكديگر را تقويت و تأييد مى كنند، پس، از جانب خدا، كتابى هدايتگرتر از اين دو بياوريد.

حديث

242. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: من، در حقيقت، براى شما هشدار دهنده و مژده دهنده اى آشكار هستم. نشانه اى روشنگر برايتان آورده ام: اين قرآن را كه شما و همۀ امّت ها و ديگرِ عرب از هماوردى با آن ناتوانيد. آن به زبان شماست. پس حجّت آشكارى روياروى شماست.

2/5: جهات اعجاز قرآن

2/5-1: فصاحت و بلاغت
243. الكافى - به نقل از ابو يعقوب بغدادى -: ابن سكّيت به امام هادى عليه السلام گفت: چرا خداوند، موسى بن عمران عليه السلام را با عصا و يد بيضا و ابزار [ابطال] جادو فرستاد؟ و عيسى را با حربۀ طبابت‌؟ و محمّد - كه درود خدا بر او و خاندانش و بر همۀ پيامبران باد - را با گفتار و سخن‌؟

1) . قريش، چند نفر از خود را در يكى از اعياد يهود، نزد بزرگان يهود مدينه فرستادند و آنها از آنان در بارۀ محمّد صلى الله عليه و آله سؤال كردند و بزرگان يهود به آنها گفتند كه اوصاف و خصوصيات او در تورات آمده است. فرستادگان قريش، بر گشتند و گفتۀ علماى يهود را براى قريش، بازگو كردند. قريش گفتند: هر دو جادويند و از هم حمايت مى كنند (مجمع البيان: ج 1 ص 357)، و ما به هر دو (تورات و قرآن) كافريم. پس خداوند متعال به پيامبر عزيزش فرمود:

فَقالَ أبُو الحَسَنِ عليه السلام: إنَّ اللّهَ لَمّا بَعَثَ موسى عليه السلام كانَ الغالِبُ عَلى أهلِ عَصرِهِ السِّحرَ، فَأَتاهُم مِن عِندِ اللّهِ بِما لَم يَكُن في وُسعِهِم مِثلُهُ‌، وما أبطَلَ بِهِ سِحرَهُم، وأثبَتَ بِهِ الحُجَّةَ عَلَيهِم.

وإنَّ اللّهَ بَعَثَ عيسى عليه السلام في وَقتٍ قَد ظَهَرَت فيهِ الزَّماناتُ وَاحتاجَ النّاسُ إلَى الطِّبِّ‌، فَأَتاهُم مِن عِندِ اللّهِ بِما لَم يَكُن عِندَهُم مِثلُهُ‌، وبِما أحيا لَهُمُ المَوتى‌، وأبرَأَ الأَكمَهَ وَالأَبرَصَ بِإِذنِ اللّهِ‌، وأثبَتَ بِهِ الحُجَّةَ عَلَيهِم.

وإنَّ اللّهَ بَعَثَ مُحَمَّداً صلى الله عليه و آله في وَقتٍ كانَ الغالِبُ عَلى أهلِ عَصرِهِ الخُطَبَ وَالكَلامَ - وأظُنُّهُ قالَ‌: الشِّعرَ - فَأَتاهُم مِن عِندِ اللّهِ مِن مَواعِظِهِ وَحِكَمِهِ ما أبطَلَ بِهِ قَولَهُم، وأثبَتَ بِهِ الحُجَّةَ عَلَيهِم.(1)

244.

الإمام الرضا عليه السلام: إنَّ اللّهَ تَبارَكَ و تَعالى أنزَلَ هذَا القُرآنَ بِهذِهِ الحُروفِ الَّتي يَتَداوَلُها جَميعُ العَرَبِ‌، ثُمَّ قالَ‌: «قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً» .(2)

245.

الإمام العسكري عليه السلام: في قَولِهِ تَعالى‌: «الم * ذلِكَ الْكِتابُ‌»(3)أي: يا مُحَمَّدُ، هذَا الكِتابُ الَّذي أنزَلناهُ عَلَيكَ هُوَ الحُروفُ المُقَطَّعَةُ الَّتي مِنها: «ألِفٌ‌، لامٌ‌، ميمٌ‌» و هُوَ بِلُغَتِكُم وحُروفِ هِجائِكُم، فَأْتوا بِمِثلِهِ إن كُنتُم صادِقينَ‌، واستَعينوا عَلى ذلِكَ بِسائِرِ شُهَدائِكُم.(4)7.


1) . الكافي: ج 1 ص 24 ح 20، عيون أخبار الرضا عليه السلام: ج 2 ص 79 ح 12، علل الشرائع: ص 121 ح 6، الاحتجاج: ج 2 ص 437 ح 309، بحار الأنوار: ج 11 ص 70 ح 1.

2) . التوحيد: ص 234 ح 1، معاني الأخبار: ص 44 ح 1، عيون أخبار الرضا عليه السلام: ج 1 ص 130 ح 26، الأمالي للصدوق: ص 405 ح 521 كلّها عن الحسن بن عليّ بن فضّال، بحار الأنوار: ج 2 ص 319 ح 3.

3) . البقرة: 1 و 2.

4) . معاني الأخبار: ص 24 ح 4 عن محمّد بن زياد و محمّد بن سيّار، التفسير المنسوب إلى الإمام العسكري عليه السلام: ص 62 ح 32، بحار الأنوار: ج 10 ص 14 ح 7.

امام هادى عليه السلام فرمود: «زمانى كه خداوند، موسى عليه السلام را فرستاد، جادوگرى در ميان مردم روزگار او، رواج داشت. از اين رو، او از طرف خداوند، چيزى براى مردم آورد كه آنان، توان انجام دادن مانند آن را نداشتند و بدان وسيله، جادوى آنها را باطل ساخت و حجّت را بر آنان، تمام كرد.

و عيسى عليه السلام را در زمانى فرستاد كه فلج و زمينگيرى، شيوع داشت و مردم، به طبابت نياز داشتند. از اين رو، عيسى عليه السلام از نزد خداوند، چيزى برايشان آورد كه مانند آن را نداشتند، و او به اذن خدا، مردگان را زنده كرد و كور مادرزاد و پيس را شفا داد و بدين وسيله، حجّت را بر آنان تمام كرد.

و محمّد صلى الله عليه و آله را در ميان مردم روزگاران فرستاد كه خطابه و سخنورى (به گمانم شعر را هم فرمود) در ميان مردم روزگارش رايج بود. پس ايشان از نزد خداوند، مواعظ و حكمت هايى آورد كه به وسيلۀ آن، گفتار ايشان را باطل ساخت و حجّت را بر آنها تمام كرد».

244.

امام رضا عليه السلام: خداوند - تبارك و تعالى -، اين قرآن را با همين [زبان و] حروفى فرو فرستاد كه همۀ عرب، با آن سر و كار داشتند. سپس فرمود: «بگو: اگر انس و جن گِرد آيند تا همانند اين قرآن را بياورند، نمى توانند همانند آن را بياورند، هر چند پشتيبان يكديگر باشند».

245.

امام عسكرى عليه السلام - در بارۀ اين سخن خداوند متعال: «الف. لام. ميم! اين كتاب» -: يعنى:

اى محمّد! اين كتابى كه بر تو فرو فرستاديم، مجموعه اى از حروف بُريده است كه از جملۀ آنهاست: «الف. لام. ميم»، و اين قرآن، به زبان شما و با الفباى شماست.

پس اگر راست مى گوييد، شما هم مانند آن را بياوريد و در اين راه، از ديگر حاضرانتان نيز كمك بگيريد.

246. اسد الغابة - في تَرجِمَةِ خالِدِ بنِ عُقبَةَ - جاءَ إلَى النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله فَقالَ‌: اقرَأ عَلَيَّ القُرآنَ‌، فَقَرَأَ: «إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ‌»(1)الآيَةَ‌، فَقالَ لَهُ‌: أعِد، فَأَعادَ.

فَقالَ لَهُ‌: وَاللّهِ إنَّ لَهُ لَحَلاوَةً‌، و إنَّ عَلَيهِ لَطَلاوَةً‌، و إنَّ أوَّلَهُ لَمُغدِقٌ‌، و إنَّ آخِرَهُ لَمُثمِرٌ، و ما يَقولُ هذا بَشَرٌ.(2)

247. السيرة النبويّة لابن هشام عن محمّد بن مسلم بن شهاب الزهري: إنَّ أبا سُفيانَ بنَ حَربٍ‌، و أبا جَهلِ بنَ هِشامٍ‌، وَ الأَخنَسَ بنَ شَريقِ بنِ عَمرِو بنِ وَهبٍ الثَّقَفِيَّ حَليفَ بَني زُهرَةَ‌، خَرَجوا لَيلَةً لِيَستَمِعوا مِن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله و هُوَ يُصَلّي مِنَ اللَّيلِ في بَيتِهِ‌، فَأَخَذَ كُلُّ رَجُلٍ مِنهُم مَجلِساً يَستَمِعُ فيهِ‌، و كُلٌّ لا يَعلَمُ بِمَكانِ صاحِبِهِ‌، فَباتوا يَستَمِعونَ لَهُ حَتّى إذا طَلَعَ الفَجرُ تَفَرَّقوا، فَجَمَعَهُمُ الطَّريقُ فَتَلاوَموا، و قالَ بَعضُهُم لِبَعضٍ‌: لا تَعودوا، فَلَو رَآكُم بَعضُ سُفَهائِكُم لَأَوقَعتُم في نَفسِهِ شَيئاً، ثُمَّ انصَرَفوا.

حَتّى إذا كانَتِ اللَّيلَةُ الثّانِيَةُ عادَ كُلُّ رَجُلٍ مِنهُم إلى مَجلِسِهِ‌، فَباتوا يَستَمِعونَ لَهُ‌، حَتّى إذا طَلَعَ الفَجرُ تَفَرَّقوا، فَجَمَعُهُم الطَّريقُ‌، فَقالَ بَعضُهُم لِبَعضٍ مِثلَ ما قالوا أوَّلَ مَرَّةٍ‌، ثُمَّ انصَرَفوا. حَتّى إذا كانَتِ اللَّيلَةُ الثّالِثَةُ‌، أخَذَ كُلُّ رَجُلٍ مِنهُم مَجلِسَهُ‌، فَباتوا يَستَمِعونَ لَهُ‌، حَتّى إذا طَلَعَ الفَجرُ تَفَرَّقوا، فَجَمَعَهُمُ الطَّريقُ‌، فَقالَ بَعضُهُم لِبَعضٍ‌: لا نَبرَحُ حَتّى نَتَعاهَدَ ألّا نَعودَ، فَتَعاهَدوا عَلى ذلِكَ ثُمَّ تَفَرَّقوا.

فَلَمّا أصبَحَ الأَخنَسُ بنُ شَريقٍ أخَذَ عَصاهُ ثُمَّ خَرَجَ‌، حَتّى أتى أبا سُفيانَ في بَيتِهِ‌، فَقالَ‌: أخبِرني يا أبا حَنظَلَةَ عَن رَأيِكَ فيما سَمِعتَ مِن مُحَمَّدٍ؟7.


1) . النحل: 90.

2) . اسد الغابة: ج 2 ص 134 الرقم 1381، الإصابة: ج 2 ص 210 الرقم 2189 نحوه، تفسير القرطبي: ج 10 ص 165؛ مجمع البيان: ج 6 ص 587، المناقب لابن شهرآشوب: ج 1 ص 53، إعلام الورى‌: ج 1 ص 112 والأربعة الأخيرة عن عكرمة نحوه و فيها «الوليد بن المغيرة» بدل «خالد بن عقبة»، بحار الأنوار: ج 17 ص 212 ح 17.

246. اسد الغابة - در شرح حال خالد بن عقبه -: او نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت: قرآن را برايم بخوان. ايشان خواند: «به راستى كه خدا به دادگرى و نيكوكارى فرمان مى دهد...». خالد گفت: دو باره بخوان و ايشان، دوباره خواند.

خالد به ايشان گفت: به خدا سوگند كه از شيرينى و زيبايى خاصّى برخوردار است. آغازش، بس گواراست و پايانش، پُر بَر و بار، و اين، سخن بشر نيست.

247. السيرة النبويّة، ابن هشام - به نقل از محمّد بن مسلم بن شهاب زُهْرى -: ابو سفيان بن حرب و ابو جهل بن هشام و اخنَس بن شريق بن عمرو بن وهب ثقفى، هم پيمان بنى زُهره، شبى بيرون آمدند تا سخن پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را كه در خانه اش نماز شب مى خواند، بشنوند. هر يك از آنان، در گوشه اى به گوش دادن نشست، بى آن كه يكى از حضور ديگرى خبر داشته باشد تا طلوع سپيده. آنان به گوش دادن پرداختند و سپس رفتند. در راه به يكديگر برخوردند و هر يك، ديگرى را سرزنش كرد و به هم گفتند: ديگر، تكرار نشود؛ زيرا اگر يكى از افراد نادانتان، شما را ببيند، در دلش ترديد مى افكنيد.

سپس رفتند. شب دوم، هر يك از آنها به همان جايى كه شب قبل بود، باز آمد و دوباره تا طلوع سپيده، به گوش دادن پرداختند و متفرّق شدند. مجدّداً در راه به هم برخوردند و حرف هايى مانند شب گذشته به يكديگر گفتند و رفتند.

چون شب سوم شد، باز هر فردى از آنها به همان جا آمد و تا طلوع سپيده، به سخن پيامبر صلى الله عليه و آله گوش دادند و پراكنده شدند و ديگر بار، در راه به هم برخوردند و به يكديگر گفتند: بايد هم پيمان شويم كه ديگر باز نياييم.

پيمان بستند و رفتند. چون صبح شد، اخنس بن شريق، عصايش را برداشت و از خانه اش بيرون آمد و به خانۀ ابو سفيان رفت و گفت: اى ابو حنظله! نظرت را در بارۀ آنچه از محمّد شنيدى، به من بگو.

فَقالَ‌: يا أبا ثَعلَبَةَ‌! وَاللّهِ لَقَد سَمِعتُ أشياءَ أعرِفُها و أعرِفُ ما يُرادُ بِها، وسَمِعتُ أشياءَ ما عَرَفتُ مَعناها ولا ما يُرادُ بِها، قالَ الأَخنَسُ‌: وأنَا وَالَّذي حَلَفتَ بِهِ كَذلِكَ‌.

قالَ‌: ثُمَّ خَرَجَ مِن عِندِهِ حَتّى أتى أبا جَهلٍ فَدَخَلَ عَلَيهِ بَيتَهُ‌، فَقالَ‌: يا أبَا الحَكَمِ‌! ما رَأيُكَ فيما سَمِعتَ مِن مُحَمَّدٍ؟ فَقالَ‌: ماذا سَمِعتُ‌! تَنازَعنا نَحنُ و بَنو عَبدِ مَنافٍ الشَّرَفَ‌، أطعَموا فَأَطعَمنا، و حَمَلوا فَحَمَلنا، و أعطَوا فَأَعطَينا، حَتّى إذا تَجاذَينا عَلَى الرُّكَبِ‌، وكُنّا كَفَرَسَي رِهانٍ‌، قالوا: مِنّا نَبِيٌّ يَأتيهِ الوَحيُ مِنَ السَّماءِ‌! فَمَتى نُدرِكُ مِثلَ هذِهِ؟ وَاللّهِ لا نُؤمِنُ بِهِ أبَداً و لا نُصَدِّقُهُ‌. قالَ‌: فَقامَ عَنهُ الأَخنَسُ وتَرَكَهُ‌.(1)

248. السيرة النبويّة لابن هشام عن محمّد بن كعب القرظيّ‌: حُدِّثتُ أنَّ عُتبَةَ بنَ رَبيعَةَ - وكانَ سَيِّداً - قالَ يَوماً وهُوَ جالِسٌ في نادي قُرَيشٍ‌، ورَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله جالِسٌ فِي المَسجِدِ وَحدَهُ‌: يا مَعشَرَ قُرَيشٍ‌، ألا أقومُ إلى مُحَمَّدٍ فَاُكَلِّمَهُ وأعرِضَ عَلَيهِ اموراً لَعَلَّهُ يَقبَلُ بَعضَها فَنُعطيهِ أيَّها شاءَ‌، و يَكُفُّ عَنّا؟ و ذلِكَ حينَ أسلَمَ حَمزَةُ و رَأَوا أصحابَ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَزيدونَ و يَكثُرونَ‌، فَقالوا: بَلى يا أبَا الوَليدِ! قُم إلَيهِ فَكَلِّمهُ‌.

فَقامَ إلَيهِ عُتبَةُ حَتّى جَلَسَ إلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَقالَ‌: يَابنَ أخي! إنَّكَ مِنّا حَيثُ قَد عَلِمتَ‌؛ مِنَ السِّطَةِ‌(2)فِي العَشيرَةِ‌، وَ المَكانِ فِي النَّسَبِ‌، و إنَّكَ قَد أتَيتَ قَومَكَ بِأَمرٍ عَظيمٍ فَرَّقتَ بِهِ جَماعَتَهُم، و سَفَّهتَ بِهِ أحلامَهُم، و عِبتَ بِهِ آلِهَتَهُم و دينَهُم، و كَفَّرتَ بِهِ مَن مَضى مِن آبائِهِم، فَاسمَع مِنّي أعرِض عَلَيكَ اموراً تَنظُرُ فيها لَعَلَّكَ تَقبَلُ مِنها بَعضَها.).


1) . السيرة النبويّة لابن هشام: ج 1 ص 337، تفسير ابن كثير: ج 3 ص 246 و ج 5 ص 81 كلاهما نحوه، البداية و النهاية: ج 3 ص 64 نحوه.

2) . وَسَطتُ القَومَ أسِطُهم سِطَةً‌: أي توسَّطتهم. وفلانٌ وسيط في قومه: إذاكان أوسَطَهُم نَسَباً وأرفَعَهُم محلاًّ (الصحاح: ج 3 ص 1167 «وسط»).

ابو سفيان گفت: اى ابو ثعلبه! به خدا سوگند، چيزهايى شنيدم كه برايم آشنا بود و مراد و معناى آنها را مى فهمم. چيزهايى را هم شنيدم كه معنا و مقصود آنها را نفهميدم.

اخنَس گفت: سوگند به آن كه به او سوگند خوردى، من نيز همين طور.

سپس از نزد او خارج شد و به خانۀ ابو جهل رفت و گفت: اى ابو الحكم! نظرت در بارۀ آنچه از محمّد شنيدى، چيست‌؟ گفت: چه شنيدم! ما و بنى عبد مناف، بر سرِ افتخار و بزرگى با يكديگر كشمكش داشتيم. آنها اطعام مى كردند، ما هم اطعام مى كرديم. آنها مى جنگيدند، ما هم مى جنگيديم. آنها داد و دَهِش مى كردند، ما هم داد و دَهِش مى كرديم، تا جايى كه چون هر دو با يكديگر پهلو زديم و همانند دو اسب مسابقه، دوشادوش يكديگر حركت مى كرديم، آنها گفتند: از ميان ما، پيامبرى برخاسته كه از آسمان، بدو وحى مى رسد. اكنون ما چگونه مى توانيم به چنين چيزى دست يابيم‌؟ به خدا سوگند كه هرگز به او ايمان نمى آوريم و باورش نمى كنيم.

اخنَس برخاست و از پيش او رفت.

248. السيرة النبويّة، ابن هشام - به نقل از محمّد بن كعب قَرَظى -: برايم نقل شد كه عُتبة بن ربيعه - كه رئيس بود -، روزى در انجمن قريش نشسته بود و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نيز تنها در مسجد نشسته بود. گفت: اى جماعت قريش! چه طور است نزد محمّد بروم و با او سخن بگويم و پيشنهادهايى به وى دهم‌؟ شايد يكى از آنها را بپذيرد و هر كدام از آنها را خواست، به وى مى دهيم و از ما دست بر مى دارد؟ اين، زمانى بود كه حمزه اسلام آورده بود و ياران پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رو به افزايش و فزونى بودند. قريشيان گفتند: باشد، اى ابو وليد! برو و با او صحبت كن.

عتبه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله رفت و در كنار پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نشست و گفت: اى برادرزاده! چنان كه خود مى دانى، تو در ميان ما، از موقعيت خانوادگى و جايگاه نَسَبى والايى برخوردارى و اكنون، براى قوم خود، امر بزرگى را آورده اى كه به سبب آن، اتّحاد آنان را از هم گسيخته اى و نسبت بى خردى و سفاهت به ايشان مى دهى و از خدايان و دين آنان، خُرده مى گيرى و گذشتگان آنان را كافر مى خوانى. اينك، به من گوش كن. پيشنهادهايى را به تو مى دهم. در بارۀ آنها بينديش. شايد يكى از آنها را بپذيرى.

قالَ‌: فَقالَ لَهُ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: قُل - يا أبَا الوَليدِ -، أسمَع.

قالَ‌: يَابنَ أخي! إن كُنتَ إنَّما تُريدُ بِما جِئتَ بِهِ مِن هذَا الأَمرِ مالاً جَمَعنا لَكَ مِن أموالِنا حَتّى تَكونَ أكثَرَنا مالاً، و إن كُنتَ تُريدُ بِهِ شَرَفاً سَوَّدناكَ عَلَينا، حَتّى لا نَقطَعُ أمراً دونَكَ‌، و إن كُنتَ تُريدُ بِهِ مُلكاً مَلَّكناكَ عَلَينا، و إن كانَ هذَا الَّذي يَأتيكَ رَئِيّاً(1)تَراهُ لا تَستَطيعُ رَدَّهُ عَن نَفسِكَ‌، طَلَبنا لَكَ الطِّبَّ‌، و بَذَلنا فيهِ أموالَنا حَتّى نُبرِئَكَ مِنهُ‌، فَإِنَّهُ رُبَّما غَلَبَ التّابِعُ عَلَى الرَّجُلِ حَتّى يُداوى مِنهُ - أو كَما قالَ لَهُ -.

حَتّى إذا فَرَغَ عُتبَةُ‌، و رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَستَمِعُ مِنهُ‌، قالَ‌: أقَد فَرَغتَ يا أبَا الوَليدِ؟ قالَ‌: نَعَم، قالَ‌: فَاسمَع مِنّي، قالَ‌: أفعَلُ‌. فَقالَ‌: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ حم * تَنْزِيلٌ مِنَ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ * كِتابٌ فُصِّلَتْ آياتُهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ * بَشِيراً وَ نَذِيراً فَأَعْرَضَ أَكْثَرُهُمْ فَهُمْ لا يَسْمَعُونَ * وَ قالُوا قُلُوبُنا فِي أَكِنَّةٍ مِمّا تَدْعُونا إِلَيْهِ‌»(2)ثُمَّ مَضى رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله فيها يَقَرؤُها عَلَيهِ‌. فَلَمّا سَمِعَها مِنهُ عُتبَةُ أنصَتَ لَها و ألقى يَدَيهِ خَلفَ ظَهرِهِ مُعتَمِداً عَلَيهِما يَسمَعُ مِنهُ‌، ثُمَّ انتَهى رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله إلَى السَّجدَةِ مِنها، فَسَجَدَ، ثُمَّ قالَ‌:

قَد سَمِعتَ - يا أبَا الوَليدِ - ما سَمِعتَ‌، فَأَنتَ وذاكَ‌.

فَقامَ عُتبَةُ إلى أصحابِهِ‌، فَقالَ بَعضُهُم لِبَعضٍ‌: نَحلِفُ بِاللّهِ لَقَد جاءَكُم أبُو الوَليدِ بِغَيرِ الوَجهِ الَّذي ذَهَبَ بِهِ‌. فَلَمّا جَلَسَ إلَيهِم قالوا: ما وَراءَكَ يا أبَا الوَليدِ؟

قالَ‌: وَرائي أنّي قَد سَمِعتُ قَولاً وَاللّهِ ما سَمِعتُ مِثلَهُ قَطُّ، وَاللّهِ ما هُوَ بِالشِّعرِ ولا بِالسِّحرِ و لا بِالكِهانَةِ‌، يا مَعشَرَ قُرَيشٍ‌، أطيعوني وَ اجعَلوها بي، و خَلّوا بَينَ هذَا الرَّجُلِ و بَينَ ما هُوَ فيهِ فَاعتَزِلوهُ‌، فَوَاللّهِ لَيَكونَنَّ لِقَولِهِ الَّذي سَمِعتُ مِنهُ نَبَأٌ عَظيمٌ‌،5.


1) . الرَّئيُّ‌: هو التابع من الجنّ بوزن كَمِيّ‌، سمّي به لأنّه يتراءى لمتبوعه (النهاية: ج 2 ص 178 «رأى‌»).

2) . فصّلت: 1-5.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به او فرمود: «بگو، اى ابو وليد! مى شنوم».

گفت: اى برادرزاده! اگر هدفت از اين چيزى كه آورده اى، پول و ثروت است، ما براى تو از دارايى هاى خويش، چندان گِرد مى آوريم كه ثروتمندترينِ ما شوى. اگر در پىِ رياست [و بزرگى] هستى، تو را رئيس خود قرار مى دهيم تا جايى كه بدون نظر تو، دست به هيچ كارى نزنيم. اگر در پى پادشاهى هستى، تو را پادشاه خود مى گردانيم، و اگر اين چيزى كه نزد تو مى آيد، جن است و آن را مى بينى و نمى توانى از خودت دورش گردانى، برايت در پىِ معالجه بر مى آييم و هزينۀ آن را از اموال خود مى پردازيم تا تو را از آن، بهبود بخشيم؛ چراكه، گاه جن بر انسان چيره مى آيد و بايد آن را مداوا كرد (يا سخنى شبيه آن گفت).

چون سخنان عتبه به پايان رسيد، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كه به حرف هاى او گوش مى داد.

فرمود: «تمام شد، اى ابو وليد؟». گفت: آرى.

فرمود: «حالا تو از من بشنو». عتبه گفت: مى شنوم.

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «به نام خداى بخشايندۀ مهربان. حا. ميم! فرو فرستاده اى است از سوى بخشايندۀ مهربان. كتابى است كه آيات آن به روشنى بيان شده. قرآنى است به زبان عربى، براى مردمى كه مى دانند. مژده دهنده اى است و بيم دهنده اى؛ ليكن بيشتر آنان روى گردان شدند. در نتيجه نمى شنوند. و گفتند: دل هاى ما از آنچه ما را به سوى آن مى خوانى، سخت محجوب است».

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به تلاوت آيات براى او ادامه داد. عتبه با شنيدن اين آيات از پيامبر صلى الله عليه و آله، خاموش شد و دست هايش را به كمرش زد و به آنها تكيه داد و به گوش دادن پرداخت.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به [آيۀ] سجده رسيد و به سجده رفت. سپس فرمود: «اى ابو وليد! شنيدى آنچه را شنيدى. اينك، خود مى دانى».

عتبه برخاست و به طرف دوستانش رفت. آنها به يكديگر گفتند: به خدا سوگند مى خوريم كه ابو وليد با غير آن حالتى كه رفت، نزد شما مى آيد. چون نزد ايشان نشست، گفتند: چه خبر، اى ابو وليد! گفت: خبر، اين كه سخنى شنيدم كه به خدا سوگند، هرگز مانند آن را نشنيده بودم. به خدا سوگند، نه شعر است، نه افسون و نه پيشگويى. اى جماعت قريش! از من، اطاعت كنيد و اين يك مورد را به حرف من، گوش كنيد. اين مرد را به كار خود، وا گذاريد و از او كناره گيريد؛ زيرا - به خدا سوگند - در سخنى كه از او شنيدم، خبرى بزرگ نهفته است. بنا بر اين، اگر عرب او را از بين بردند، به دست ديگران،

فَإِن تُصِبهُ العَرَبُ فَقَد كُفيتُموهُ بِغَيرِكُم، و إن يَظهَر عَلَى العَرَبِ فَمُلكُهُ مُلكُكُم و عِزُّهُ عِزُّكُم، و كُنتُم أسعَدَ النّاسِ بِهِ‌. قالوا: سَحَرَكَ وَاللّهِ يا أبَا الوَليدِ بِلِسانِهِ‌، قالَ‌: هذا، رَأيي فيهِ‌، فَاصنَعوا ما بَدا لَكُم.(1)

249. الاحتجاج عن هشام بن الحكم: اجتَمَعَ ابنُ أبِي العَوجاءِ‌، وأبو شاكِرٍ الدَّيصانِيُّ الزِّنديقُ‌، وعَبدُ المَلِكِ البَصرِيُّ‌، وَابنُ المُقَفَّعِ عِندَ بَيتِ اللّهِ الحَرامِ‌، يَستَهزِئونَ بِالحاجِّ ويَطعُنونَ عَلَى القُرآنِ‌.

فَقالَ ابنُ أبِي العَوجاءِ‌: تَعالَوا نَنقُض كُلُّ واحِدٍ مِنّا رُبعَ القُرآنِ وميعادُنا مِن قابِلٍ في هذَا المَوضِعِ‌، نَجتَمِعُ فيهِ وقَد نَقَضنَا القُرآنَ كُلَّهُ‌، فَإِنَّ في نَقضِ القُرآنِ إبطالَ نُبُوَّةِ مُحَمَّدٍ، وفي إبطالِ نُبُوَّتِهِ إبطالَ الإِسلامِ وإثباتَ ما نَحنُ فيهِ‌. فَاتَّفَقوا عَلى ذلِكَ وَافتَرَقوا.

فَلَمّا كانَ مِن قابِلٍ اجتَمَعوا عِندَ بَيتِ اللّهِ الحَرامِ‌، فَقالَ ابنُ أبِي العَوجاءِ‌:

أمّا أنَا فَمُفَكِّرٌ مُنذُ افتَرَقنا في هذِهِ الآيَةِ‌: «فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا»(2)فَما أقدِرُ أن أضُمَّ إلَيها في فَصاحَتِها وجَمعِ مَعانيها شَيئاً، فَشَغَلَتني هذِهِ الآيَةُ عَنِ التَّفَكُّرِ فيما سِواها.

فَقالَ عَبدُ المَلِكِ‌: وأنَا مُنذُ فارَقتُكُم مُفَكِّرٌ في هذِهِ الآيَةِ‌: «يا أَيُّهَا النّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُباباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَ إِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيْئاً لا يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ‌»(3)ولَم أقدِر عَلَى الإِتيانِ بِمِثلِها.3.


1) . السيرة النبويّة لابن هشام: ج 1 ص 313، تفسير ابن كثير: ج 7 ص 151، دلائل النبوّة للبيهقي: ج 2 ص 204 نحوه، كنز العمّال: ج 12 ص 398 ح 35428.

2) . يوسف: 80.

3) . الحجّ‌: 73.

از او آسوده گشته ايد، و اگر او بر عرب پيروز گشت، حاكميت او، حاكميت شماست و عزّت او، عزّت شما خواهد بود و شما به واسطۀ او، خوش بخت ترينِ مردمان خواهيد شد.

آنها گفتند: اى ابو وليد! به خدا سوگند كه با زبانش، تو را هم افسون كرده است.

ابو وليد گفت: اين، نظر من در بارۀ اوست. اينك خود دانيد كه چه كنيد.

249. الاحتجاج - به نقل از هشام بن حكم -: ابن ابى العوجا و ابو شاكر ديصانى زنديق و عبد الملك بصرى و ابن مقفّع، در كنار خانه خدا با يكديگر قرار گذاشتند كه حاجيان را مسخره كنند و بر قرآن، خُرده بگيرند.

ابن ابى العوجا گفت: بيايد هر يك از ما، يك چهارم قرآن را نقض كنيم و قرار بگذاريم كه سال آينده، در همين مكان گرد آييم و همۀ قرآن را نقض نماييم؛ چرا كه نقض كردن قرآن، به معناى ابطال نبوّت محمّد است، و ابطال نبوّت او، به معناى ابطال اسلام و اثبات عقايد ماست. پس در اين باره، هم داستان شدند و رفتند.

سال بعد، در كنار خانۀ خدا، گرد آمدند. ابن ابى العوجا گفت: از وقتى كه از يكديگر جدا شديم، من در بارۀ اين آيه مى انديشيدم: «چون از آن نوميد شدند، رازگويان [براى مشورت] به كنارى رفتند»؛ امّا نمى توانم به فصاحت و جامعيت معانى آن، چيزى بياورم. همين يك آيه، مرا از پرداختن به ديگر آيات، باز داشت.

عبد الملك گفت: من نيز از زمانى كه از شما جدا گشتم، در اين آيه مى انديشيدم:

«هان، اى مردم! مَثَلى زده شد. پس بدان گوش فرا دهيد: كسانى را كه جز خدا مى خوانيد، هرگز [حتّى] مگسى نمى آفرينند، هر چند براى آفريدن آن، اجتماع كنند، و اگر آن مگس، چيزى از آنان بربايد، نمى توانند آن را باز پس گيرند. طالب و مطلوب، هر دو ناتوان اند»؛ ولى نتوانستم همانند اين آيه را بسازم.

فَقالَ أبو شاكِرٍ: وأنَا مُنذُ فارَقتُكُم مُفَكِّرٌ في هذِهِ الآيَةِ‌: «لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللّهُ لَفَسَدَتا»(1)لَم أقدِر عَلَى الإِتيانِ بِمِثلِها.

فَقالَ ابنُ المُقَفَّعِ‌: يا قَومِ‌! إنَّ هذَا القُرآنَ لَيسَ مِن جِنسِ كَلامِ البَشَرِ، وأنَا مُنذُ فارَقتُكُم مُفَكِّرٌ في هذِهِ الآيَةِ‌: «وَ قِيلَ يا أَرْضُ ابْلَعِي ماءَكِ وَ يا سَماءُ أَقْلِعِي وَ غِيضَ الْماءُ وَ قُضِيَ الْأَمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِّ وَ قِيلَ بُعْداً لِلْقَوْمِ الظّالِمِينَ‌»(2)لَم أبلُغِ المَعرِفَةَ بِها، ولَم أقدِر عَلَى الإِتيانِ بِمِثلِها.

قالَ هِشامُ بنُ الحَكَمِ‌: فَبَينَما هُم في ذلِكَ‌. إذ مَرَّ بِهِم جَعفَرُ بنُ مُحَمَّدٍ الصّادِقُ عليهما السلام فَقالَ‌: «قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً»(3). فَنَظَرَ القَومُ بَعضُهُم إلى بَعضٍ وقالوا: لَئِن كانَ لِلإِسلامِ حَقيقَةٌ لَمَا انتَهَت أمرُ وَصِيَّةِ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله إلّاإلى جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ، وَاللّهِ ما رَأَيناهُ قَطُّ إلّا هِبناهُ وَاقشَعَرَّت جُلودُنا لِهَيبَتِهِ‌، ثُمَّ تَفَرَّقوا مُقِرّينَ بِالعَجزِ.(4)

2/5-2: نَماذِجُ مِنَ الإِعجازِ العِلميِّ فِى القُرآنِ‌

1 - حَرَكَةُ الأَرضِ‌

الكتاب

«وَ تَرَى الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ صُنْعَ اللّهِ الَّذِي أَتْقَنَ كُلَّ شَيْ‌ءٍ إِنَّهُ خَبِيرٌ بِما تَفْعَلُونَ‌».(5)8.


1) . الأنبياء: 22.

2) . هود: 44.

3) . الإسراء: 88.

4) . الاحتجاج: ج 2 ص 306 ح 257، الخرائج والجرائح: ج 2 ص 710 ح 5 نحوه، بحار الأنوار: ج 17 ص 213 ح 19.

5) . النمل: 88.

ابو شاكر گفت: من هم از زمانى كه از شما جدا گشتم، در اين آيه مى انديشيدم:

«اگر در آن دو (آسمان و زمين)، خدايانى جز خداى يگانه بود، هر دو تباه مى شدند»؛ ولى نتوانستم مانند آن را بسازم.

ابن مقفّع گفت: رفقا! اين قرآن، از جنس سخن بشر نيست. من نيز از زمانى كه از شما جدا شدم، در اين آيه مى انديشيدم: «و گفته شد: اى زمين! آب خود را فرو بَر، و اى آسمان! [از باريدن] خوددارى كن. و آب، فرو كاست و فرمان، گزارده شد و [كشتى] بر جودى قرار گرفت و گفته شد: مرگ بر مردمان ستمگر!»؛ امّا به شناخت آن نرسيدم و نتوانستم همچون آن بسازم.

در همان حال كه اين چهار نفر، مشغول صحبت بودند، جعفر بن محمّد صادق عليه السلام بر آنان گذشت و اين آيه را خواند: «بگو: اگر انس و جن گرد آيند تا همانند اين قرآن را بياورند، نمى توانند همانند آن را بياورند، هر چند پشتيبان يكديگر باشند».

آنها به يكديگر نگريستند و گفتند: اگر اسلام، حقيقت داشته باشد، جانشينى محمّد صلى الله عليه و آله هم به كسى جز جعفر بن محمّد نمى رسد. به خدا سوگند، هيچ گاه او را نديديم، مگر آن كه هيبتش ما را گرفت و از هيبت او، مو بر بدنمان راست شد.

سپس با اقرار به ناتوانى خويش، پراكنده شدند.

2/5-2: نمونه هايى از اعجاز علمى قرآن
الف - حركت زمين

قرآن

«و كوه ها را مى بينى و مى پندارى كه آنها بى حركت اند، حال آن كه ابرآسا در حركت اند. اين، صُنع خدايى است كه هر چيزى را در كمال استوارى، پديد آورده است. در حقيقت، او به آنچه انجام مى دهيد، آگاه است».

«وَ أَلْقى فِي الْأَرْضِ رَواسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ‌».(1)

الحديث(2)

250.

الإمام عليّ عليه السلام: أنشَأَ الأَرضَ فَأَمسَكَها مِن غَيرِ اشتِغالٍ‌، وأرساها عَلى غَيرِ قَرارٍ.(3)

251.

عنه عليه السلام - في صِفَةِ الأَرضِ ودَحوِها عَلَى الماءِ -: وسَكَنَتِ الأَرضُ مَدحُوَّةً في لُجَّةِ تَيّارِهِ‌.(4)

252.

عنه عليه السلام - فيما يَتَعَلَّقُ بِبِدايَةِ خَلقِ الأَرضِ -: عَدَّلَ حَرَكاتِها بِالرّاسياتِ مِن جَلاميدِها، وذَواتِ الشَّناخيبِ‌(5)الشُّمِّ مِن صَياخيدِها(6). فَسَكَنَت مِن المَيَدانِ لِرُسوبِ الجِبالِ في قِطَعِ أديمِها، وتَغَلغُلِها مُتَسَرِّبَةً في جَوباتِ‌(7)خَياشيمِها(8)، ورُكوبِها أعناقَ سهُولِ الأَرَضينَ وجَراثيمِها(9).(10)

253.

عنه عليه السلام - في عَجيبِ صَنعَةِ الكَونِ وفي صِفَةِ الجِبالِ -: وأساخَ قَواعِدَها في مُتونِ‌0.


1) . النحل: 15، لقمان: 10، وراجع: الرعد: 3 والحجر: 19 والأنبياء: 31 والنمل: 61 وفصّلت: 9 و ق: 7 والمرسلات: 27.

2) . جدير بالذكر أن هذه الروايات لا تشير إلى إعجاز القرآن العلمي في خصوص حركة الأرض، وإيرادها ذيل الآيات المشار إليها هو بمنزلة الشرح والبيان لها عن لسان الذين لهم معارف تمتد جذورها إلى القرآن الكريم.

3) . نهج البلاغة: الخطبة 186، الاحتجاج: ج 1 ص 477 ح 116، أعلام الدين: ص 60، بحار الأنوار: ج 4 ص 255 ح 8.

4) . نهج البلاغة: الخطبة 91 عن مسعدة بن صدقة عن الإمام الصادق عليه السلام، بحار الأنوار: ج 57 ص 111 ح 90.

5) . الشناخيب: رؤوس الجبال العالية، واحدها شُنخوب (النهاية: ج 2 ص 504 «شنخب»).

6) . الصَيخُود: الصخرة الملساء الصُّلْبة لا تحرّك من مكانها ولا يعمل فيها الحديد (لسان العرب: ج 3 ص 245 «صخدا»).

7) . الجوبة: الحفرة المستديرة الواسعة (النهاية: ج 1 ص 310 «جوب»).

8) . خياشيم الجبال: انوفها (الصحاح: ج 5 ص 1912 «خشم»).

9) . جراثيم: أماكن مرتفعة عن الأرض، مجتمعة من تراب وطين (النهاية: ج 1 ص 254 «جرثم»).

10) . نهج البلاغة: الخطبة 91 عن مسعد بن صدقة عن الإمام الصادق عليه السلام، بحار الأنوار: ج 57 ص 112 ح 90.

«و در زمين، كوه هايى استوار افكند تا شما را نجنبانَد».

حديث(1)

250.

امام على عليه السلام: [خداوند،] زمين را ايجاد كرد و آن را [در جا و مدار خود] نگه داشت، بى هيچ اشتغالى، و آن را استوار ساخت، امّا نه بر قرارگاهى.

251.

امام على عليه السلام - در چگونگى زمين و گسترانيدن آن بر روى آب -: و زمين [و خشكى]، گسترش يافته، در ميان آن درياى موّاج، آرام گرفت.

252.

امام على عليه السلام - در بارۀ آغاز آفرينش زمين -: تكان هاى زمين را به وسيلۀ صخره هاى استوار و كوه هاى سر به فلك كشيدۀ ستيغ افراشته، تعديل كرد و به سبب فرو رفتن كوه ها در قطعات و اعماق پوستۀ زمين و نفوذ آنها در حفره ها و شكاف هاى پهناور زمين و سوار شدن آنها بر گردن هاى دشت ها و پستى هاى زمين، جنبش و تكانِش زمين، آرام گرفت.

253.

امام على عليه السلام - در بارۀ شگفتى آفرينش گيتى و در وصف كوه ها -: و پايه هاى آنها (كوه ها) را در دلِ زمين هاى اطرافشان و جاى جاى آن - كه بايد - فرو بُرد و قلّه هاىد.


1) . گفتنى است كه در اين روايات، اشاره اى به اعجاز علمى قرآن در بارۀ حركت زمين نشده و آوردن آنها در ذيل آيات ياد شده، در واقع، به منزلۀ شرح و بيان آيات از زبان كسانى است كه علوم و معارف آنها، ريشه در قرآن دارد.

أقطارِها ومَواضِعِ أنصابِها، فَأَشهَقَ قِلالَها، وأطالَ أنشازَها(1)، وجَعَلَها لِلأَرضِ عِماداً، وأرَّزَها فيها أوتاداً(2)، فَسَكَنَت عَلى حَرَكَتِها مِن أن تَميدَ بِأَهلِها أو تَسيخَ بِحِملِها أو تَزولَ عَن مَواضِعِها.(3)

2 - الزَّوجِيَّةُ فِي النَّباتاتِ‌

«اَلَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ مَهْداً وَ سَلَكَ لَكُمْ فِيها سُبُلاً وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْ نَباتٍ شَتّى».(4)

«أَ وَ لَمْ يَرَوْا إِلَى الْأَرْضِ كَمْ أَنْبَتْنا فِيها مِنْ كُلِّ زَوْجٍ كَرِيمٍ‌».(5)

«فَأَنْبَتْنا فِيها مِنْ كُلِّ زَوْجٍ كَرِيمٍ‌».(6)

«وَ أَنْبَتْنا فِيها مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ‌».(7)

«وَ تَرَى الْأَرْضَ هامِدَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَيْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ وَ أَنْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ‌».(8)

3 - الزَّوجِيَّةُ في جَميعِ المَخلوقاتِ‌

الكتاب

«وَ مِنْ كُلِّ شَيْ‌ءٍ خَلَقْنا زَوْجَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ‌».(9)9.


1) . النَّشز: المرتفع من الأرض (النهاية: ج 5 ص 55 «نشز»).

2) . أرّز فيها أوتاداً: أي أثبتها، أرزت الشجرةُ تأْرِزُ: إذا ثبتت في الأرض (النهاية: ج 1 ص 37 «أرز»).

3) . نهج البلاغة: الخطبة 211، بحار الأنوار: ج 57 ص 39 ح 15.

4) . طه: 53.

5) . الشعراء: 7.

6) . لقمان: 10.

7) . ق: 7.

8) . الحجّ‌: 5.

9) . الذاريات: 49.

آنها را افراشته ساخت و ستيغ هايشان را دراز گردانيد و آنها را تكيه گاه زمين، قرار داد و به سان ميخ، آنها را در زمين كوبيد. پس، زمين از جنب و جوش، باز ايستاد (/ در عين متحرّك بودن، آرام گرفت) تا ساكنان خويش را نلرزانَد، يا بار خود را در كام خويش، فرو ببَرَد، يا از جاى خويش، حركت نكند.

ب - جفت بودن گياهان و رُستنى ها

«همان كسى كه زمين را برايتان گهواره ساخت و براى شما در آن، راه ها ترسيم كرد و از آسمان، آبى فرود آورد. پس به وسيلۀ آن، رُستنى هاى گونه گون و جفت جفت، بيرون آورديم».

«مگر در زمين ننگريسته اند كه چه قدر در آن، از هر گونه، جفت هاى زيبا رويانيده ايم‌؟!».

«و در آن، از هر گونه، جفتى زيبا رويانيديم».

«و در آن، از هر گونه، جفتِ دل انگيز رويانيديم».

«و زمين را خشكيده مى بينى؛ ولى چون آب بر آن فرود آوريم، به جنبش در مى آيد و رشد مى كند و از هر جفت دل انگيزى مى رويانَد».

ج - جفت بودن همۀ آفريده ها
اشاره

قرآن

«و از هر چيزى، دو جفت آفريديم. شايد كه يادآور شويد».

الحديث

254.

الإمام عليّ عليه السلام: مُؤَلِّفٌ بَينَ مُتَعادِياتِها، ومُفَرِّقٌ بَينَ مُتَدانِياتِها، دالَّةٌ بِتَفريقِها عَلى مُفَرِّقِها، وبِتَأليفِها عَلى مُؤَلِّفِها، وذلِكَ قَولُهُ تَعالى‌: «وَ مِنْ كُلِّ شَيْ‌ءٍ خَلَقْنا زَوْجَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ‌» .(1)

255.

عنه عليه السلام: أحالَ الأَشياءَ لِأَوقاتِها، ولأََمَ بَينَ مُختَلِفاتِها، وغَرَّزَ غَرائِزَها، وألزَمَها أشباحَها.(2)

256.

عنه عليه السلام: فَأَقامَ مِنَ الأَشياءِ أوَدَها(3)، ونَهَجَ حُدودَها، ولاءَمَ بِقُدرَتِهِ بَينَ مُتَضادِّها، ووَصَلَ أسبابَ قَرائِنِها.(4)7.


1) . الكافي: ج 1 ص 139 ح 4، التوحيد: ص 308 ح 2 عن عبداللّه بن يونس وكلاهما عن الإمام الصادق عليه السلام، الأمالي للمفيد: ص 256 ح 4 وفيه «متباعداتها» بدل «متعادياتها»، الأمالي للطوسي: ص 23 ح 28 وفيه «متعاقباتها» وبدل «متعادياتها» وكلاهما عن محمّد بن يزيد الطبري عن الإمام الرضا عليه السلام، تحف العقول: ص 65 وفيه «متقارباً بين متبايناتها» بدل «مفرّق بين متدانياتها» وليس فيه الآية، بحار الأنوار: ج 4 ص 229 ح 3.

2) . نهج البلاغة: الخطبة 1، الاحتجاج: ج 1 ص 474 ح 113، بحار الأنوار: ج 4 ص 248 ح 5.

3) . الأوَد: العوج (لسان العرب: ج 3 ص 75 «أود»).

4) . نهج البلاغة: الخطبة 91، التوحيد: ص 53 ح 13 وفيه «ونَهّى معالم» بدل «ونهج» وكلاهما عن مسعدة بن صدقة عن الإمام الصادق عليه السلام، بحار الأنوار: ج 77 ص 319 ح 17.

حديث(1)

254.

امام على عليه السلام: چيزهاى دور [و مُتباين] را فراهم آورد و ميان نزديك ها، جدايى افكنْد تا با جدايى افكندن ميان آنها، به سوى جدا كننده شان، ره نمون شود و با فراهم آوردن آنها نيز بر فراهم آورنده شان. اين است معناى سخن خداوند متعال كه: «از هر چيزى، دو جفت آفريديم. شايد كه يادآور شويد».

255.

امام على عليه السلام: چيزها را به زمان خودشان، موكول كرد و ميان اشياى ناهمساز، سازگارى پديد آورد و به هر يك از آنها، سرشتى ويژه، ارزانى داشت و هر يك را با همانندش، همراه ساخت.

256.

امام على عليه السلام: پس كجىِ همۀ اشيا را راست گردانيد (/نيازهاى اشيا را بر آورد) و حدودشان را معيّن ساخت و با قدرت خويش، ميان اشياى ناسازگار، سازگارى افكنْد و آنها را به هم پيوند داد.ت.


1) . اين احاديث نيز همانند احاديث عنوان قبلى است و توضيح آن جا براى اين جا و ساير مواردى كه پس از اين در تبيين اعجاز علمى قرآن مى آيند نيز صادق است.

نكتۀ شايان توجّه

انيشتين مى گويد: «انسان ها پس از گذشت قرن هاى متمادى، توانستند به اسرار تركيب اتم، پى ببرند و براى آنها روشن شد كه اين جهان مادّى، از اتم هايى تشكيل شده است كه آنها نيز خود، از اتّحاد الكترون ها و پروتون ها پديد آمده اند و وجود مادّه و بقاى آن، در گرو دوام اين پيوندهايى است كه اجزاى اتم را - كه از دو جزء متضاد، منفى و مثبت، ساخته شده است - به هم وصل مى كنند».

امّا پژوهشگر متتّبع، وقتى در سخن امام على عليه السلام در بارۀ تفسير آيۀ شريفۀ 49 از سورۀ ذاريات، با دقّت مى انديشد و جستجو مى كند، حيرت زده، خواهد ديد كه آن بزرگوار، چهارده قرن پيش از دانشمندان عصر ما، به اسرار تركيب اتم، آگاه بوده است؛ چرا كه در احاديث اين باب آمده است كه امام على عليه السلام به مطالبى اشاره فرموده كه امروزه، مى توان آنها را بر الكترون و پروتون، انطباق داد و ترديدى نيست كه اين احاديث، به پيوندهاى موجود ميان اين ذرّۀ بنيادى، به طور كاملاً دقيقى، اشاره دارند.

نيز سخنان پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله در مناظره اش با دَهْريان را مى توان بر مطالبى كه گفته شد، حمل كرد. در اين مناظره، پيامبر صلى الله عليه و آله به اين مسئلۀ دقيق علمى، چنين اشاره كرده است:

اين اشيايى كه مشاهده مى كنيم، هر يك به ديگرى نيازمندند؛ زيرا هيچ يك از

آنها، بدون پيوند با ديگرى، قوام و استوارى ندارد.(1)

نيز در همين زمينه، امام رضا عليه السلام مى فرمايد:

خداوند، هيچ چيزى را منفرد، متّكى به خود و بى نياز از ديگرى نيافريده است؛ چرا كه مى خواسته براى كسى كه خواهان پى بردن به او و اثبات هستى اوست، راهى قرار دهد؛ چرا كه خداوند - تبارك و تعالى - يگانه و يكتاست و دومى ندارد كه آن دومى بخواهد او را بر پا نگاه دارد و او را يارى دهد و حفظ نمايد، در حالى كه آفريده ها، به اذن خداوند متعال و به خواست او، هر يك، از ديگرى حفاظت و نگهدارى مى كنند.(2)6.


1) . الإحتجاج: ج 1 ص 55-66.

2) . التوحيد: ص 439، عيون أخبار الرضا عليه السلام: ج 1 ص 176.

4 - قانونُ الجاذِبِيَّةِ‌

الكتاب

«اَللّهُ الَّذِي رَفَعَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرِي لِأَجَلٍ مُسَمًّى يُدَبِّرُ الْأَمْرَ يُفَصِّلُ الْآياتِ لَعَلَّكُمْ بِلِقاءِ رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ‌».(1)

الحديث

257.

الإمام عليّ عليه السلام: فَمِن شَواهِدِ خَلقِهِ خَلقُ السَّماواتِ مُوَطَّداتٍ بِلا عَمَدٍ، قائِماتٍ بِلا سَنَدٍ.(2)

258.

عنه عليه السلام - مِن كَلامٍ لَهُ عليه السلام يَذكُرُ فيهِ خَلقَ السَّماواتِ -: جَعَلَ سُفلاهُنَّ مَوجاً مَكفوفاً، وعُلياهُنَّ سَقفاً مَحفوظاً، وسَمكاً مَرفوعاً، بِغَيرِ عَمَدٍ يَدعَمُها، ولا دِسارٍ(3)يَنظِمُها.(4)

259.

الإمام الصادق عليه السلام: فَنَظَرَتِ العَينُ إلى خَلقٍ مُختَلِفٍ مُتَّصِلٍ بَعضُهُ بِبَعضٍ‌، ودَلَّهَا القَلبُ عَلى أنَّ لِذلِكَ خالِقاً، وذلِكَ أنَّهُ فَكَّرَ حَيثُ دَلَّتهُ العَينُ عَلى أنَّ ما عايَنَت مِن عِظَمِ السَّماءِ وَارتِفاعِها فِي الهَواءِ بِغَيرِ عَمَدٍ ولا دِعامَةٍ تُمسِكُها، وأنَّها لا تَتَأَخَّرُ فَتَنكَشِطَ ولا تَتَقَدَّمُ فَتَزولَ‌، ولا تَهبِطُ مَرَّةً فَتَدنُوَ ولا تَرتَفِعُ فَلا تُرى‌.(5)

260.

تفسير العيّاشي عن الحسين بن خالد: قُلتُ لِأَبِي الحَسَنِ الرِّضا عليه السلام أخبِرني عَن قَولِ اللّهِ‌:

«وَ السَّماءِ ذاتِ الْحُبُكِ‌» .(6)

قالَ‌: مَحبوكَةٌ إلَى الأَرضِ‌، وشَبَكَ بَينَ أصابِعِهِ‌.

فَقُلتُ‌: كَيفَ يَكونُ مَحبوكَةً إلَى الأَرضِ وهُوَ يَقولُ‌: «رَفَعَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ7.


1) . الرعد: 2.

2) . نهج البلاغة: الخطبة 182 عن نوف البكالي، بحار الأنوار: ج 77 ص 308 ح 13.

3) . الدِسار: المِسمار، وجمعه دُسُر (النهاية: ج 2 ص 116 «دسر»).

4) . نهج البلاغة: الخطبة 1، بحار الأنوار: ج 57 ص 177 ح 136 وراجع: النهاية: ج 2 ص 116.

5) . تفسير نور الثقلين: ج 2 ص 481 ح 8 نقلاً عن كتاب الاهليلجة.

6) . الذاريات: 7.

د - قانون جاذبه

قرآن

«خدا، [همان] كسى است كه آسمان ها را بدون ستون هايى كه آنها را ببينيد، بر افراشت، آن گاه بر عرش، استيلا يافت و خورشيد و ماه را رام گردانيد؛ هر كدام براى مدّتى معيّن، به سير خود ادامه مى دهند. [خداوند،] در كار [آفرينش]، تدبير مى كند و آيات [خود] را به روشنى، بيان مى نمايد. باشد كه شما به لقاى پروردگارتان، يقين حاصل كنيد».

حديث

257.

امام على عليه السلام: از گواهانِ آفرينش او، آفريدن آسمان هاست كه بى هيچ ستونى، استوارند، و بى هيچ تكيه گاهى، بر پايند.

258.

امام على عليه السلام - از سخنان ايشان عليه السلام كه در آن، از آفرينش آسمان ها، ياد مى كند -: [از ميان هفت آسمان،] آسمان زيرين را به صورت موجى مهار شده و زيرينشان را بامى نگه داشته شده و سقفى برافراشته قرار داد، بدون آن كه ستونى آنها را نگه دارد يا ميخ و طنابى،(1)آنها را به هم پيوسته باشد.

259.

امام صادق عليه السلام: چشم، آفريده هاى گوناگونِ پيوسته و وابسته به هم را ديد، و دل، او را به اين نكته ره نمون كرد كه آنها را آفريدگارى است؛ چرا كه دل، در آنچه چشم ديده، انديشيده است: از عظمت آسمان و برافراشتگى آن در فضا، بى آن كه ستونى و تكيه گاهى نگاهش دارد، و بى آن كه پس برود و محو شود، يا پيش آيد و زَوال گيرد، و اين كه نه يكباره، فرو مى افتد و نزديك مى آيد، و نه بالا مى رود و ناپديد مى گردد.

260.

تفسير العيّاشى - به نقل از حسين بن خالد -: از امام رضا عليه السلام در بارۀ اين سخن خداوند:

«سوگند به آسمان مُشبّك» پرسيدم.

ايشان، انگشتان خود را در هم فرو بُرد و فرمود: «آسمان، در زمين، تنيده شده است».

گفتم: چگونه به زمينْ تنيده شده، در حالى كه مى فرمايد: «آسمان ها را بدون ستونى


1) . واژۀ «دسار» كه در متن عربى حديث آمده، به معناى ميخِ دو سرِ تيز، و رشته و طناب بافته شده از ليف خرماست كه با آن، تخته هاى كشتى را مى بندند.

تَرَوْنَها» ؟

فَقالَ‌: سُبحانَ اللّهِ‌! ألَيسَ يَقولُ‌: «بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها»؟

فَقُلتُ‌: بَلى‌.

فَقالَ‌: فَثَمَّ عَمَدٌ ولكِن لا تُرى‌.(1)

5 - أسرارُ خَلقِ الجِبالِ الكتاب

«وَ أَلْقى فِي الْأَرْضِ رَواسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ وَ بَثَّ فِيها مِنْ كُلِّ دابَّةٍ‌».(2)

«وَ أَلْقى فِي الْأَرْضِ رَواسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ وَ أَنْهاراً وَ سُبُلاً لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ‌».(3)

«وَ جَعَلْنا فِيها رَواسِيَ شامِخاتٍ وَ أَسْقَيْناكُمْ ماءً فُراتاً».(4)

«أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهاداً * وَ الْجِبالَ أَوْتاداً».(5)

الحديث

261.

الإمام عليّ عليه السلام: أنشَأَ الأَرضَ فَأَمسَكَها مِن غَيرِ اشتِغالٍ‌، وأرساها عَلى غَيرِ قَرارٍ، وأقامَها بِغَيرِ قَوائِمَ‌، ورَفَعَها بِغَيرِ دَعائِمَ‌، وحَصَّنَها مِنَ الأَوَدِ وَالاِعوِجاجِ‌، ومَنَعَها مِنَ التَّهافُتِ وَالاِنفِراجِ‌، أرسى أوتادَها، وضَرَبَ أسدادَها.(6)

262.

عنه عليه السلام - في عَجيبِ صَنعَةِ الكَونِ -: جَبَلَ جَلاميدَها ونُشوزَ مُتونِها وأطوادِها، فَأَرساها في مَراسيها، وألزَمَها قَراراتِها، فَمَضَت رُؤوسُها فِي الهَواءِ‌، ورَسَت اصولُها8.


1) . تفسير العيّاشي: ج 2 ص 203 ح 3، مجمع البيان: ج 9 ص 230، تفسير القمّي: ج 2 ص 328، بحار الأنوار: ج 60 ص 79 ح 4.

2) . لقمان: 10.

3) . النحل: 15.

4) . المرسلات: 27.

5) . النبأ: 6 و 7.

6) . نهج البلاغة: الخطبة 186، الاحتجاج: ج 1 ص 477 ح 116، أعلام الدين: ص 60، بحار الأنوار: ج 4 ص 255 ح 8.

كه آن را ببينيد، بر افراشت»؟

فرمود: «سبحان اللّه! مگر نه اين كه مى فرمايد: «بدون ستونى كه آن را ببينيد»؟».

گفتم: چرا.

فرمود: «پس ستونى وجود دارد؛ امّا ديده نمى شود».

ه‍ - اسرار آفرينش كوه ها

قرآن

«در زمين، كوه هاى استوارى افكنده است تا [مبادا زمين] شما را بجنبانَد، و در آن، از هر گونه جنبنده اى، پراكنده گردانيده است».

«و در زمين، كوه هايى استوار افكنْد تا شما را نجنبانَد، و رودها و راه هايى [قرار داد] تا شما، راه خود را پيدا كنيد».

«و در آن (زمين)، كوه هاى بلندى قرار داديم و آبى شيرين به شما نوشانيديم».

«آيا زمين را گهواره اى نگردانيديم‌؟ و كوه ها را [چون] ميخ هايى [نگذاشتيم]؟».

حديث

261.

امام على عليه السلام: زمين را ساخت و آن را [در جا و مَدار خود،] نگه داشت، بى هيچ اشتغالى [به آن]، و آن را استوار بداشت؛ امّا نه بر قرارگاهى، و بر پا نگاه داشت، بى هيچ پايه اى، و آن را بى هيچ ستون و تكيه گاهى، افراشت و آن را از كجى و انحراف، مصون داشت و از فرو افتادن و شكافتن آن، جلوگيرى نمود و ميخ هايش (كوه ها) را محكم ساخت و سدها [و موانع] آن را بر پا كرد.

262.

امام على عليه السلام - در بارۀ شگفت انگيزى پيدايش عالم -: و صخره ها و تپّه هاى بلند و كوه هاى زمين را آفريد و آنها را در قرارگاه ها و جايگاه هاى خود، استوار بداشت.

پس قلّه هاى آنها در هوا قرار گرفت و ريشه هايشان در آب فرو رفت و كوه هاى آن

فِي الماءِ‌، فَأَنهَدَ جِبالَها عَن سُهولِها، وأساخَ قَواعِدَها في مُتونِ أقطارِها ومَواضِعِ أنصابِها، فَأَشهَقَ قِلالَها، وأطالَ أنشازَها، وجَعَلَها لِلأَرضِ عِماداً، وأرَّزَها فيها أوتاداً، فَسَكَنَت عَلى حَرَكَتِها مِن أن تَميدَ بِأَهلِها أو تَسيخَ بِحَملِها أو تَزولَ عَن مَواضِعِها.(1)

263. عنه عليه السلام: فَطَرَ الخَلائِقَ بِقُدرَتِهِ‌، ونَشَرَ الرِّياحَ بِرَحمَتِهِ‌، ووَتَّدَ بِالصُّخورِ مَيَدانَ أرضِهِ‌(2).(3)
264. عنه عليه السلام: فسح بَيَنَ الجَوِّ وبَينَها، وأعَدَّ الهَواءَ مُتَنَسَّماً لِساكِنِها، وأخرَجَ إلَيها أهلَها عَلى تَمامِ مَرافِقِها، ثُمَّ لَم يَدَع جُرُزَ(4)الأَرضِ الَّتي تَقصُرُ مِياهُ العُيونِ عَن رَوابيها، ولا تَجِدُ جَداوِلُ الأَنهارِ ذَريعَةً إلى بُلوغِها، حَتّى أنشَأَ لَها ناشِئَةَ سَحابٍ تُحيي مَواتَها وتَستَخرِجُ نَباتَها. ألَّفَ غَمامَها بَعدَ افتِراقِ لُمَعِهِ وتَبايُنِ قَزَعِهِ‌(5)، حَتّى إذا تَمَخَّضَت لُجَّةُ المُزنِ فيهِ‌، وَالتَمَعَ بَرقُهُ في كُفَفِهِ‌(6)، ولَم يَنَم وَميضُهُ في كَنَهوَرِ رَبابِهِ‌(7)ومُتَراكِمِ‌).

1) . نهج البلاغة: الخطبة 211، بحار الأنوار: ج 57 ص 38 ح 15.

2) . يؤكّد الإمام عليه السلام على أنّ اللّه سبحانه حين خلق الجبال في الأرض، جعل لكلّ جبل منها جذراً في الأرض هو الوتد، ولهذا الوتد وظيفتان: الاُولى: أنّه يحفظ الجبل من التهافت والانزلاق، كما حدث لجبل السلط قرب عمان، الذي انزلق من مكانه وسار، والثانية: أنّ الوتد المغروس في أديم الأرض يمسك طبقات الأرض نفسها، بعضها ببعض، فيمنعها من الاضطراب والمَيَدان، تماماً كما نفعل عندما نمسك الصفائح المعدنيّة ببعضها عن طريق غرس مسامير قويّة فيها.

هذه وظيفة الجبال بالنسبة لاستقرار الأرض، أمّا وظيفتها بالنسبة لاستقرار حياة الإنسان فوجود الجبال على الأرض يحافظ على التربة والصخور الموجودة على سطح الأرض من الزوال والانتقال، ويحفظها من تأثير الرياح العاصفة بها، فيتسنّى بذلك إقامة حياة إنسانيّة رتيبة في الجبال والسهول والوديان. ولو كان سطح الأرض مستوياً بدون جبال لكان عرضة للتغيّر المستمرّ (تصنيف نهج البلاغة: ص 783).

3) . نهج البلاغة: الخطبة 1، الاحتجاج: ج 1 ص 473 ح 113، بحار الأنوار: ج 77 ص 300 ح 7.

4) . الجرز: الأرض التي لا نبات بها ولا ماء (النهاية: ج 1 ص 260 «جرز»).

5) . القَزَعَة: القطعة من الغيم؛ وجمعها: قَزَعٌ‌، وقَزَعُ الخريف: قطع السحاب المتفرّقة (النهاية: ج 4 ص 59 «قزع»).

6) . التمع برقه في كُفَفِه: أي في حواشيه (النهاية: ج 4 ص 191 «لمع»).

7) . كَنَهوَر ربابِه: الكَنَهوَر: العظيم من السحاب. والرَّباب: الأبيض منه (النهاية: ج 4 ص 206 «كنهور»).

را از پستى ها و دشت هايش، برآمده ساخت و ريشه هاى آنها را در دلِ زمين هاى پيرامونشان و جاهايى كه برقرارند، فرو بُرد. ستيغ هاى آنها را به سوى آسمان، بَر كشيد و نوك آنها را دراز گردانيد. آنها را تكيه گاه زمين، قرار داد و ميخ سان، آنها را در زمين كوبيد. پس زمين، از تكان و لرزش، آرام گرفت، از اين كه ساكنان خود را بلرزانَد، يا بار خود را در دلِ خويش، فرو بَرَد، يا از جاى خود، حركت كند.

263.

امام على عليه السلام: [خداوند،] آفريدگان را به قدرت خويش آفريد و بادها را به [لطف و] رحمت خود، به حركت در آورد و جنبش زمين خود را به وسيلۀ كوه ها، ميخكوب [و آرام] كرد.(1)

264.

امام على عليه السلام: ميان فضا و زمين را گشاده ساخت و هوا را براى نفس كشيدن ساكنان آن، آماده ساخت و زمينيان را با تمام وسايل معاششان آفريد. آن گاه، بَرَهوت زمين را - كه آب چشمه ها از جارى شدن بر بلندى هاى آن ناتوان است و جويبارها را راهى براى رسيدن به آنها نيست -، وا نگذاشت؛ بلكه ابرهاى بارور را برايش پديد آورد تا زمين هاى مُرده اش را زنده گردانَد و رُستنى هايش را برويانَد.

ابرهاى آنها را - كه چونان گياهان نيمه خشكيده، پراكنده و پاره هاى آنها از هم جدا بودند -، به هم بر آورد تا آن كه امواج ابرهاى باران زا به تلاطم در آمدند و آذرخشِ آنها در كرانه هايشان بر جَهيد و درخشش آن در دل ابرهاى سپيد كوه پيكرد.


1) . امام عليه السلام تأكيد مى كند كه خداى سبحان، وقتى كوه ها را در زمين آفريد، براى هر كوهى ريشه اى در زمين نهاد كه اين ريشه، همان ميخ است. اين ميخ يا ريشه، دو كاركرد دارد: اوّل، حفظ كوه از افتادن و لغزيدن، يعنى همان پديده اى كه براى كوه سلط در نزديكى عمّان پيش آمد و دچار لغزش و رانش شد. دوم، اين كه اين ريشۀ فرو رفته در پوستۀ زمين، خود، لايه هاى زمين را به يكديگر محكم مى كند و آنها را از حركت و تكان، باز مى دارد، درست مانند ميخكوب كردن صفحات فلزّى به يكديگر كه ما انجام مى دهيم. اين، كاركرد كوه ها نسبت به ثبات زمين است؛ امّا كاركرد كوه ها نسبت به استقرار زندگى انسان، اين است كه وجود كوه ها در زمين، خاك و صخره هاى موجود در سطح زمين را از جا به جا شدن و از بين رفتن، حفظ مى كند و آنها را از تأثير توفان ها و گردبادها، نگه مى دارد و بدين سان، زمينۀ برقرارى يك زندگى انسانى و يكنواخت در كوه ها و دشت ها و درّه ها، فراهم مى آيد. اگر سطح زمين، يكسره هموار و بدون كوه و ارتفاعات مى بود، همواره در معرض تغيير قرار داشت و دست خوش دگرگونى مى شد.

سَحابِهِ‌، أرسَلَهُ سَحّاً مُتَدارِكاً، قَد أسَفَّ هَيدَبُهُ‌(1)، تَمريهِ الجَنوبُ دِرَرَ أهاضيبِهِ ودُفَعَ شَآبيبِهِ‌(2)، فَلَمّا ألقَتِ السَّحابُ بَركَ بِوانَيها، وبَعاعَ‌(3)مَا استَقَلَّت بِهِ مِنَ العِبءِ المَحمولِ عَلَيها أخرَجَ بِهِ مِن هَوامِدِ الأَرضِ النَّباتَ‌، ومِن زُعرِ الجِبالِ الأَعشابَ‌، فَهِيَ تَبهَجُ بِزينَةِ رِياضِها، وتَزدَهي بِما البِسَتهُ مِن رَيطِ أزاهيرِها، وحِليَةِ ما سُمِّطَت بِهِ مِن ناضِرِ أنوارِها، وجَعَلَ ذلِكَ بَلاغاً لِلأَنامِ ورِزقاً لِلأَنعامِ‌، وخَرَقَ الفِجاجَ في آفاقِها وأقامَ المَنارَ لِلسّالِكينَ عَلى جَوادِّ طُرُقِها.(4)

265.

عنه عليه السلام: فَلَمّا سَكَنَ هَيجُ الماءِ مِن تَحتِ أكنافِها، وحَملِ شَواهِقِ الجِبالِ الشُّمَّخِ البُذَّخِ عَلى أكتافِها، فَجَّرَ يَنابيعَ العُيونِ مِن عَرانينِ انوفِها، وفَرَّقَها في سُهوبِ بِيدِها وأخاديدِها.(5)

266.

عنه عليه السلام: أرسى أوتادَها، وضَرَبَ أسدادَها، وَاستَفاضَ عُيونَها، وخَدَّ أودِيَتَها، فَلَم يَهِن ما بَناهُ‌، ولا ضَعُفَ ما قَوّاهُ‌.(6)

6 - نَشأَةُ الكَونِ‌

الكتاب

«ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ‌».(7)1.


1) . هَيدَب، السَّحاب: ما تَهدّب منه إذا أراد الودق [المطر] كأنّه خيوط (مجمع البحرين: ج 3 ص 1863 «هدب»).

2) . الشآبيب: جمع شُؤبوب؛ وهو الدُّفعةُ من المطر وغيره (النهاية: ج 2 ص 436 «شأب»).

3) . البَعاعُ‌: شِدّةُ المطر (النهاية: ج 1 ص 140 «بعع»).

4) . نهج البلاغة: الخطبة 91 عن مسعدة بن صدقة عن الإمام الصادق عليه السلام، بحار الأنوار: ج 57 ص 112 ح 90.

5) . نهج البلاغة: الخطبة 91 عن مسعدة بن صدقة عن الإمام الصادق عليه السلام، بحار الأنوار: ج 57 ص 111 ح 90.

6) . نهج البلاغة: الخطبة 186، الاحتجاج: ج 1 ص 478 ح 116، أعلام الدين: ص 60، بحار الأنوار: ج 57 ص 30 ح 6.

7) . فصّلت: 11.

و در هم انباشته، دَمى آرام نگرفت. آن ابرها را پياپى و پيوسته فرستاد و سيلاب گونه باريدند، در حالى كه دامان ابرها، پايين آمده و به زمين، نزديك گشته بودند و [باد] جنوب، سينۀ آنها را پياپى مى دوشيد و قطرات باران، به شدّت، فرو مى باريد. پس چون ابرها، باران خود را فرو ريختند و بار گرانى را كه بر خود داشتند، به زمين نهادند، بر اثر آن، از زمين خشك، گياه بيرون آورد و در مناطق كم گياه كوه ها، رُستنى ها را رويانيد و زمين، به زيور مرغزارهايش، خرّم گشت و به جامه هاى نازك و لطيف گُل هايش كه بر تن پوشيده بود و [به] زيور شكوفه هاى خرّمى كه بِدان آراسته شده بود، نازيد، و اين همه را [خداوند،] خوراك مردمان و روزىِ جانداران نمود و در گوشه و كنار زمين، درّه ها را شكافت و براى پيمايندگان راه ها و جادّه هاى آن، نشانه هايى بر پا داشت.

265.

امام على عليه السلام: پس چون شويش آب در كرانه هاى زمين، فرو نشست و كوه هاى بلند برافراشتۀ سر به فلك كشيده بر دوش هاى آن سوار شدند، [خداوند،] چشمه هاى آب را از بينى هاى زمين بجوشانْد و آنها را در دشت ها و شكاف هاى بيابان ها روان ساخت.

266.

امام على عليه السلام: ميخ هاى (كوه هاى) خود را محكم و ارتفاعاتش را استوار ساخت و چشمه هايش را روان گردانيد و درّه هايش را شكافت. پس آنچه او بنا كرده، سست نيست و آنچه او نيرو بخشيده، ناتوان نيست.

و - پيدايش گيتى

قرآن

«سپس به آسمان پرداخت و آن، دودى بود. پس به آن و به زمين فرمود: «به ميل يا با بى ميلى بياييد». آن دو گفتند: با فرمان پذيرى و ميل آمديم».

«قُلْ أَ إِنَّكُمْ لَتَكْفُرُونَ بِالَّذِي خَلَقَ الْأَرْضَ فِي يَوْمَيْنِ وَ تَجْعَلُونَ لَهُ أَنْداداً ذلِكَ رَبُّ الْعالَمِينَ‌».(1)

«أَ أَنْتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّماءُ بَناها * رَفَعَ سَمْكَها فَسَوّاها * وَ أَغْطَشَ لَيْلَها وَ أَخْرَجَ ضُحاها * وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها * أَخْرَجَ مِنْها ماءَها وَ مَرْعاها * وَ الْجِبالَ أَرْساها».(2)

الحديث

267. الإمام عليّ عليه السلام - مِن خُطبَةٍ لَهُ يَصِفُ فيها خَلقَ العالَمِ -: ثُمَّ أنشَأَ - سُبحانَهُ - فَتقَ الأَجواءِ وشَقَّ الأَرجاءِ وسَكائِكَ‌(3)الهَواءِ‌، فَأَجرى فيها ماءً مُتَلاطِماً تَيّارُهُ‌، مُتَراكِماً زخّارُهُ‌(4). حَمَلَهُ عَلى مَتنِ الرّيحِ العاصِفَةِ‌، وَالزَّعزَعِ‌(5)القاصِفَةِ‌، فَأَمَرَها بِرَدِّهِ‌، وسَلَّطَها عَلى شَدِّهِ‌، وقَرَنَها إلى حَدِّهِ‌. الهَواءُ مِن تَحتِها فَتيقٌ‌، وَالماءُ مِن فَوقِها دَفيقٌ‌.(6)

ثُمَّ أنشَأَ سُبحانَهُ ريحاً اعتَقَمَ مَهَبَّها(7)وأدامَ مُرَبَّها(8)

ويحتمل أن يكون قد شبّهها في كونها سبباً للآثار الخيريّة وفي كثرتها وقوّتها بالديمة، فكان محلّها ومقرّها الذي تصل إليه وتقيم به، قد أدامه اللّه: أي سقاه ديمة (شرح نهج البلاغة لابن ميثم: ص 101).

، وأعصَفَ مَجراها وأبعَدَ مَنشاها، فَأَمَرَها بِتَصفيقِ الماءِ الزَّخّارِ، وإثارَةِ مَوجِ البِحارِ، فَمَخَضَتهُ‌(9)مَخضَ السِّقاءِ‌، وعَصَفَت بِهِ عَصفَها بِالفَضاءِ‌، تَرُدُّ أوَّلَهُ إلى آخِرِهِ‌، وساجِيَهُ‌(10)إلى مائِرِهِ‌(11)،).

1) . فصّلت: 9.

2) . النازعات: 27-32.

3) . السُّكاك: الجوُّ، وهو ما بين السماء والأرض (النهاية: ج 2 ص 385 «سكك»).

4) . زخر: زخر البحر: أي مدّ وكثُر ماؤه وارتفعت أمواجه (النهاية: ج 2 ص 299 «زخر»).

5) . ريحٌ زَعْزَعٌ‌: شديدة (لسان العرب: ج 8 ص 142 «زعع»).

6) . الدُّفاق: المطر الواسع الكثير (النهاية: ج 2 ص 125 «دفق»).

7) . اعتقم مهبّها: جعل هبوبها عقيماً، والريح العقيم لا تلقح سحاباً ولا شجراً.

8) . قوله «وأدام مربّها»: قال قطب الدين الراوندي: أي أدام جمع الريح للماء وتسويتها له. قلت: تقرير ذلك أنّ الماء لمّا كان مقرّ الريح التي انتهت إليه وعملت في تحريكه، كان ذلك هو مربّها أي الموضع الذي لزمته وأقامت به. فقوله: «وأدام مربّها» أي ملازمتها لتحريك الماء.

9) . المَخْضُ‌: تحريك السِّقاء الذي فيه اللبن؛ ليخرُج زُبْدُه (النهاية: ج 4 ص 307 «مخض»).

10) . الساجي: أي الساكن (النهاية: ج 2 ص 345 «سجا»).

11) . مار الشيء يمور موراً: إذا جاء وذهب (النهاية: ج 4 ص 371 «مور»).

«بگو: آيا اين شماييد كه واقعاً به آن كسى كه زمين را در دو هنگام آفريد، كفر مى ورزيد و براى او همتايانى قرار مى دهيد؟ اين است پروردگار جهانيان».

«آيا آفرينش شما دشوارتر است، يا آسمانى كه [او] آن را بر پا كرده است‌؟ سقفش را بر افراشت و آن را [به اندازۀ معيّن] درست كرد، و شَبَش را تيره و روزش را آشكار گردانيد.

پس از آن، زمين را با غلتانيدن گسترد، آبش و چراگاهش را از آن، بيرون آورد و كوه ها را لنگر آن گردانيد».

حديث

267. امام على عليه السلام - از سخنان ايشان در وصف آفرينش جهان -: سپس خداوند سبحان، فضاهاى شكافته و كرانه هاى گشوده و فضاهاى خالى ميان آسمان و زمين را ايجاد كرد و در آنها، آبى با امواجى متلاطم و انبوه و متراكم، روان ساخت و آن آب را بر پشت بادِ توفنده و سختْ كوبنده، بر نشانْد، و به باد، فرمان داد تا آب را [از هر سو] باز گردانَد، و آن را بر سركشىِ آب، مسلّط ساخت و آن باد را با آب، هم مرز قرار داد. هوا (فضا) از زير آنها شكافته شد و آب، از بالايش موج مى زد.

سپس خداوند پاك، بادى [ديگر] آفريد و وزيدن آن را سِتَروَن قرار داد و آن باد را روزگارانى دراز، در جايش، در وزيدن نگه داشت و جريان آن را تند و توفنده ساخت و خاستگاهش را دشت ها قرار داد. سپس به آن باد، فرمان داد تا آب انبوه و انباشته را بر هم زند و موج درياها را بر انگيزانَد. پس، آن باد، آب را چونان جنبانيدن مَشك، به تكان در آورد، و با همان شدّت كه در فضا مى وزيد، آب را به حركت در آورد. ابتداى آن را به انتهايش، و ساكن آن را به سوى آب هاى خروشان پيوست، تا آن كه آب، ارتفاع گرفت و امواج بلند آب، كف بر آورد و آن كف را در

حَتّى عَبَّ عُبابُهُ‌، ورَمى بِالزَّبَدِ رُكامُهُ‌، فَرَفَعَهُ في هَواءٍ مُنفَتِقٍ‌، وجَوٍّ مُنفَهِقٍ‌(1)، فَسَوّى مِنهُ سَبعَ سَماواتٍ‌، جَعَلَ سُفلاهُنَّ مَوجاً مَكفوفاً، وعُلياهُنَّ سَقفاً مَحفوظاً، وسَمْكاً مَرفوعاً، بِغَيرِ عَمَدٍ يَدعَمُها، ولا دِسارٍ(2)يَنظِمُها. ثُمَّ زَيَّنَها بِزينَةِ الكَواكِبِ‌، وضِياءِ الثَّواقِبِ‌، وأجرى فيها سِراجاً مُستَطيراً، وقَمَراً مُنيراً، في فَلَكٍ دائِرٍ، وسَقفٍ سائِرٍ، ورَقيمٍ مائِرٍ(3).(4)

268. عنه عليه السلام - مِن خُطبَةٍ لَهُ في صِفَةِ السَّماءِ -: ونَظَمَ بِلا تَعليقٍ رَهَواتِ‌(5)فُرَجِها، ولاحَمَ صُدوعَ انفِراجِها، ووَشَّجَ بَينَها وبَينَ أزواجِها، وذَلَّلَ لِلهابِطينَ بِأَمرِهِ وَالصّاعِدينَ بِأَعمالِ خَلقِهِ حُزونَةَ‌(6)مِعراجِها، وناداها بَعدَ إذ هِيَ دُخانٌ‌(7)، فَالتَحَمَت عُرى أشراجِها(8)، وفَتَقَ بَعدَ الاِرتِتاقِ صَوامِتَ أبوابِها، وأقامَ رَصَداً مِنَ الشُّهُبِ الثَّواقِبِ عَلى نِقابِها، وأمسَكَها مِن أن تَمورَ في خَرقِ الهَواءِ بِأَيدِهِ‌(9)، وأمَرَها أن تَقِفَ مُستَسلِمَةً لِأَمرِهِ‌، وجَعَلَ شَمسَها آيَةً مُبصِرَةً لِنَهارِها، وقَمَرَها آيَةً مَمحُوَّةً مِن لَيلِها،).

1) . الفَهق: هو الامتِلاء والاتّساع (النهاية: ج 3 ص 482 «فهق»).

2) . الدِسار: المِسْمار وجمعه دُسُر (النهاية: ج 2 ص 116 «دَسَرَ»).

3) . رقيم مائر: يريد به وشي السماء بالنجوم (النهاية: ج 2 ص 254 «رقم»).

4) . نهج البلاغة: الخطبة 1، بحار الأنوار: ج 57 ص 177 ح 136.

5) . الرهوات: أي المواضع المتفتّحة منها، و هي جمع رهوة (النهاية: ج 2 ص 285 «رها»).

6) . الحُزُونة: الخُشونة (النهاية: ج 1 ص 380 «حزن»).

7) . يتصوّر علماء الفلك اليوم أنّ أوّل نشوء الكون كان نتيجة انفجار كبير شاع منه دخان مؤلّف من دقائق ناعمة، و ساد عندها في الكون سكون و ظلام دامس، ثمّ بدأت الذرّات تتجمّع في مناطق معيّنة مشكّلة أجراماً، ما لبثت أن بدأت فيها التفاعلات النوويّة، التي جعلت هذا الأجرام نجوماً مضيئة. و في قول الإمام: «فالتحمت عرى أشراجها» تشبيه لنجوم المجرّة بالحلقات المرتبطة ببعضها بوشاج الجاذبيّة و التأثير المتبادل. و بعد نشوء النجوم الملتهبة الدائرة بدأت تقذف بالحمم التي شكّلت الكواكب السيّارة كالأرض و غيرها، و هو ما عبّر عنه الإمام عليه السلام ب‍ «وفتق بعد الارتتاق» (تصنيف نهج البلاغة: ص 779).

8) . أشرَجْتُ العَيبَة و شرَجْتُها: إذا شَددْتُها بالشَّرَجِ‌، و هي العُرَى (النهاية: ج 2 ص 456 «شرج»).

9) . الأيدُ: القُوّة (النهاية: ج 1 ص 84 «أيد»).

فضايى شكافته، و جوّى باز و گشاده، بالا برد و از آن كف، هفت آسمان را آفريد و پايين آنها را موجى مهار شده و بالايشان را سقفى نگه داشته [از سقوط] و بامى افراشته، قرار داد، بى آن كه ستونى، آن آسمان را نگه داشته يا ميخى، منظّم و استوارشان داشته باشد. سپس آن آسمان ها را به زيور اختران و نور اخگران فروزان آراست، و در آن، چراغى پرتوافشان و حيرت انگيز (خورشيد) و ماهى تابنده را در مدارى گردان و سقفى روان و صفحه اى گردان، به حركت در آورد.

268. امام على عليه السلام - از سخنان ايشان در وصف آسمان -: جاى هاى باز آسمان ها را، بى آن كه به جايى پيوسته باشد، منظّم ساخت و شكاف هاى وسيع آن را به هم پيوست و هر آسمانى را با جفت آن، مرتبط كرد و درشتى و دشوارى بالا رفتن [و فرود آمدن] از آن را براى [فرشتگان] پايين آورندۀ فرمان او، و بالا برندگانِ كردارهاى آفريدگانش، آسان نمود و آسمان را كه [بخار(1)و] دودى بود، بخوانْد. پس حلقه هاى شكاف هاى (كهكشان هاى) آن به هم چسبيدند و بعد از اين همه به هم چسبيدن، درهاى بستۀ آن را گشود و بر رخنه گاه هاى آن، رصدگرانى از شهاب هايى سوزان كمين گذاشت و با قدرت خويش، آن را از به جنبش در آمدن در فضاى شكافته، نگه داشت و به او فرمان داد تا در جاى خويش بمانند و سر به فرمان او باشند.

و خورشيد آسمان را نشانه اى روشنگر براى روز، و ماه آن را - كه نورش محو شونده است -، آيتى براى شب قرار داد و آن دو را در مسيرهايشان، روانه ساخت و).


1) . اخترشناسانِ امروز معتقدند كه آغاز پيدايش جهان، انفجار بزرگى بوده كه بر اثر آن، همه جا را دودى مركّب از ذرّات ريز، فرا گرفت و سكون و تاريكى محض، بر همه جا حاكم شد. سپس اين ذرّات، در مناطق معيّنى تجمّع كردند و اجرامى را پديد آوردند. ديرى نگذشت كه واكنش هاى هسته اى در اين ذرّات، آغاز شد و همين واكنش ها موجب شد كه اين اجرام، به ستارگانى درخشان، تبديل شوند. در اين جملۀ امام عليه السلام كه: «حلقه هاى شكاف هاى آن، به هم چسبيدند»، ستارگان كهكشان ها، به حلقه هايى تشبيه شده اند كه بر اثر رشته هاى نامرئى جاذبه و تأثير دوسويه، به هم پيوسته اند. پس از پيدايش ستارگان برافروخته و چرخان، اين ستاره ها، گدازه هايى از خود پراكنده مى ساختند كه سيّاراتى مانند زمين و... را تشكيل دادند و اين، همان است كه امام عليه السلام از آن، با عبارت «گشودن بعد از چسبيدن»، ياد مى كند (تصنيف نهج البلاغة: ص 779).

وأجراهُما في مَناقِلِ مَجراهُما. وقَدَّرَ سَيرَهُما في مَدارِجِ دَرَجِهِما؛ لِيُمَيِّزَ بَينَ اللَّيلِ وَالنَّهارِ بِهِما، ولِيُعلَمَ عَدَدُ السِّنينَ وَالحِسابُ بِمَقاديرِهِما. ثُمَّ عَلَّقَ في جَوِّها فَلَكَها، وناطَ بِها زينَتَها مِن خَفِيّاتِ دَرارِيِّها و مَصابيحِ كَواكِبِها، ورَمى مُستَرِقِي السَّمعِ بِثَواقِبِ شُهُبِها، وأجراها عَلى أذلالِ تَسخيرِها، مِن ثَباتِ ثابِتِها ومَسيرِ سائِرِها، وهُبوطِها وصُعودِها ونُحوسِها وسُعودِها.(1)

269.

عنه عليه السلام - مِن خُطبَةٍ لَهُ فِي التَّوحيدِ ويَذكُرُ فيها خَلقَ السَّماواتِ -: فَمِن شَواهِدِ خَلقِهِ خَلقُ السَّماواتِ مُوَطَّداتٍ بِلا عَمَدٍ، قائِماتٍ بِلا سَنَدٍ. دَعاهُنَّ فَأَجَبنَ طائِعاتٍ مُذعِناتٍ‌، غَيرَ مُتَلَكِّئاتٍ ولا مُبطِئاتٍ‌. ولَولا إقرارُهُنَّ لَهُ بِالرُّبوبِيَّةِ وإذعانُهُنَّ بِالطَّواعِيَةِ لَما جَعَلَهُنَّ مَوضِعاً لِعَرشِهِ‌، ولا مَسكَناً لِمَلائِكَتِهِ‌، ولا مَصعَداً لِلكَلِمِ الطَّيِّبِ وَالعَمَلِ الصّالِحِ مِن خَلقِهِ‌. جَعَلَ نُجومَها أعلاماً يَستَدِلُّ بِهَا الحَيرانُ في مُختَلِفِ فِجاجِ الأَقطارِ. لَم يَمنَع ضَوءَ نورِهَا ادلِهمامُ سُجُفِ اللَّيلِ المُظلِمِ‌، ولَا استَطاعَت جَلابيبُ سَوادِ الحَنادِسِ‌(2)أن تَرُدَّ ما شاعَ فِي السَّماواتِ مِن تَلَألُؤِ نورِ القَمَرِ.(3)

270.

عنه عليه السلام: الحَمدُ للّهِِ الَّذي... خَلَقَ الخَلقَ عَلى غَيرِ أصلٍ‌، وَابتَدَأَهُم عَلى غَيرِ مِثالٍ‌، وقَهَرَ العِبادَ بِغَيرِ أعوانٍ‌، ورَفَعَ السَّماءَ بِغَيرِ عَمَدٍ، و بَسَطَ الأَرضَ عَلَى الهَواءِ بِغَيرِ أركانٍ‌.(4)

271.

الكافي عن محمّد بن عطيّة: جاءَ رَجُلٌ إلى أبي جَعفَرٍ عليه السلام مِن أهلِ الشّامِ مِن عُلَمائِهِم فَقالَ‌: يا أبا جَعفَرٍ جِئتُ أسأَ لُكَ عَن مَسأَ لَةٍ قَد أعيَت عَلَيَّ أن أجِدَ أحَداً يُفَسِّرُها، و قَد سَأَلتُ عَنها ثَلاثَةَ أصنافٍ مِنَ النّاسِ‌، فَقالَ كُلُّ صِنفٍ مِنهُم شَيئاً غَيرَ الَّذي قالَ‌3.


1) . نهج البلاغة: الخطبة 91 عن مسعدة بن صدقة عن الإمام الصادق عليه السلام، بحار الأنوار: ج 57 ص 108 ح 90.

2) . حِنْدس: أي شَدِيدة الظُّلْمة (النهاية: ج 1 ص 450 «حندس»).

3) . نهج البلاغة: الخطبة 182 عن نوف البكالي، بحار الأنوار: ج 77 ص 308 ح 13.

4) . الدروع الواقية: ص 182، بحار الأنوار: ج 97 ص 192 ح 3.

حركتشان را در منازل و راه هايى كه بايد بپيمايند، تعيين نمود تا با حركت آنها، شب و روز را از هم جدا سازد و شمار سال ها و حساب كارها و اندازه ها، دانسته گردد. سپس در فضاى آن، فلك (مدار ستارگان) خود را معلّق ساخت و زينت هايش را به آن آويخت:

ستارگانى نهان، چونان مرواريدِ سپيد، و اخترانى همانند چراغِ تابان؛ و شنود كنندگان (شياطينى كه دزدانه به وحى، گوش مى سپارند) را با شهاب هاى سوزانش، هدف قرار داد و جاى ستارگانِ ثابت و مسير ستارگانِ سيّار آن را، و فرود و فراز شدن (غروب و طلوع)، و سعد و نحس هر يك را به تسخير خويش در آورد.

269.

امام على عليه السلام - از سخنان ايشان در بارۀ توحيد و آفرينش آسمان ها -: از نشانه هاى آفرينش او، آفريدن آسمان هاست كه بى هيچ ستونى، استوارند و بى هيچ تكيه گاهى، بر پا. او آسمان ها را خوانْد و آنها، فرمان پذيرانه و اقراركنان، بى هيچ درنگ و كُندى، اجابتش كردند. اگر اقرار آنها بر خداوندىِ او و اعتراف آنها به طاعت و بندگى اش نبود، بى گمان، آنها را جايگاه عرش خويش و مكان فرشتگانش و محلّ بالا بردن گفتارهاى نيكو و كردارهاى شايستۀ بندگانش، قرار نمى داد. ستارگان آسمان ها را نشانه هايى گردانيد تا افراد سرگردانِ در آمد و شدِ راه هاى زمين، به وسيلۀ آنها، مسير خويش را بيابند. پرده هاى شب تار، پرتو نورِ آنها را نپوشانده است و رداهاى سياه شب هاى تاريك، توانايى محو كردن نورافشانى ماه در آسمان ها را ندارند.

270.

امام على عليه السلام: سپاس، خدايى را كه... مخلوقات را آفريد، نه از روى اصلى، و آنها را ايجاد كرد، نه بر اساس نمونه اى [قبلى]، و بندگان را مقهور [خويش] كرد، بدون داشتن ياورانى، و آسمان را بدون ستونى بر افراشت، و زمين را بدون پايه اى در هوا گسترانْد.

271.

الكافى - به نقل از محمّد بن عطيّه -: مردى از عالمان شام، نزد امام باقر عليه السلام آمد و گفت: اى ابو جعفر! آمده ام تا از تو سؤالى را بپرسم كه تا كنون، كسى را نيافته ام كه پاسخ آن را به من بدهد. من اين سؤال را از سه گروه پرسيده ام و هر يك، پاسخى متفاوت با ديگرى به من داده است.

الصِّنفُ الآخَرُ، فَقالَ لَهُ أبو جَعفَرٍ عليه السلام: ما ذاكَ؟ قالَ‌: فَإِنّي أسأَ لُكَ عَن أوَّلِ ما خَلَقَ اللّهُ مِن خَلقِهِ فَإِنَّ بَعضَ مَن سَأَلتُهُ قالَ‌: القَدَرُ، و قالَ بَعضُهُم: القَلَمُ‌، و قالَ بَعضُهُم:

الرّوحُ‌، فَقالَ أبو جَعفَرٍ عليه السلام ما قالوا شَيئاً... و لكِنَّهُ كانَ إذ لا شَيءَ غَيرُهُ‌، وخَلَقَ الشَّيءَ الَّذي جَميعُ الأَشياءِ مِنهُ و هُوَ الماءُ‌.(1)

272.

تفسير القمّي: قَولُهُ‌: «وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيّامٍ وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ‌»(2)و ذلِكَ في مُبتَدَإِ الخَلقِ‌، إنَّ الرَّبَّ تَبارَكَ و تَعالى خَلَقَ الهَواءَ ثُمَّ خَلَقَ القَلَمَ فَأَمَرَهُ أن يَجرِيَ‌، فَقالَ‌: يا رَبِّ بِما أجري‌؟ فَقالَ‌: بِما هُوَ كائِنٌ‌، ثُمَّ خَلَقَ الظُّلمَةَ مِنَ الهَواءِ‌، و خَلَقَ النّورَ مِنَ الهَواءِ‌؛ و خَلَقَ الماءَ مِنَ الهَواءِ‌، و خَلَقَ العَرشَ مِنَ الهَواءِ‌، و خَلَقَ العَقيمَ مِنَ الهَواءِ‌؛ و هُوَ الرّيحُ الشَّديدُ، و خَلَقَ النّارَ مِنَ الهَواءِ‌، وخَلَقَ الخَلقَ كُلَّهُم مِن هذِهِ السِّتَّةِ الَّتي خُلِقَت مِنَ الهَواءِ‌.(3)

273.

الإمام الحسين عليه السلام: كانَ عَلِيُّ بنُ أبي طالِبٍ عليه السلام بِالكوفَةِ فِي الجامِعِ‌، إذ قامَ إلَيهِ رَجُلٌ مِن أهلِ الشّامِ فَقالَ‌: يا أميرَ المُؤمِنينَ‌، إنّي أسأَلُكَ عَن أشياءَ‌.

فَقالَ‌: سَل تَفَقُّهاً و لا تَسأَل تَعَنُّتاً. فَأَحدَقَ النّاسُ بِأَبصارِهِم. فَقالَ‌: أخبِرني عَن أوَّلِ ما خَلَقَ اللّهُ تَعالى؟ فَقالَ عليه السلام: خَلقَ النّورِ.

قالَ‌: فَمِمَّ خُلِقَتِ السَّماواتُ؟ قالَ عليه السلام: مِن بُخارِ الماءِ‌.

قالَ‌: فَمِمَّ خُلِقَتِ الأَرضُ؟ قالَ عليه السلام: مِن زَبَدِ الماءِ‌.6.


1) . الكافي: ج 8 ص 94 ح 67، التوحيد: ص 66 ح 20 عن جابر الجعفي نحوه، بحار الأنوار: ج 57 ص 66 ح 44.

2) . هود: 7.

3) . تفسير القمّي: ج 1 ص 321، بحار الأنوار: ج 57 ص 70 ح 46.

امام باقر عليه السلام فرمود: «چه سؤالى‌؟».

عالم شامى گفت: سؤال، اين است: نخستين مخلوقى كه خدا آفريد، چه بود؟ برخى از كسانى كه اين سؤال را از آنها كردم، گفتند: قَدَر، برخى شان گفتند: قلم، و برخى ديگر گفتند: روح.

امام باقر عليه السلام فرمود: «پاسخ درستى نداده اند...؛ امّا او بود و چيزى جز او نبود، و چيزى را آفريد كه منشأ همۀ موجودات شد، و آن، آب است».

272. تفسير القمّى: سخن او كه: «پروردگار شما، آن خدايى است كه آسمان ها و زمين را در شش روز آفريد؛ سپس بر عرش [جهاندارى]، استيلا يافت»، اين در آغاز آفرينش بود. خداوند - تبارك و تعالى -، هوا را آفريد و سپس قلم را خلق كرد و به او فرمود: «بنويس».

گفت: چه بنويسم‌؟ فرمود: «آنچه را هستى، به خود مى گيرد».

سپس تاريكى را از هوا آفريد و نور را از هوا، و آب را از هوا، و عرش را از هوا، و سِتَرون را از هوا - و آن، بادى سخت و شديد است - و آتش را از هوا آفريد و همۀ مخلوقات ديگر را از اين شش چيزى كه از هوا آفريده شدند، خلق كرد.

273. امام حسين عليه السلام: على بن ابى طالب عليه السلام، در مسجد جامع كوفه بود كه مردى از اهالى شام برخاست و گفت: اى امير مؤمنان! در بارۀ چند چيز از تو سؤال دارم.

فرمود: «براى دانستن، بپرس؛ ولى براى گير انداختن، مپرس».

نگاه هاى مردم، جلب گرديد. مرد شامى گفت: مرا از نخستين چيزى كه خداوند متعال آفريد، خبر ده.

فرمود: «نور را آفريد». گفت: پس آسمان ها را از چه آفريد؟

فرمود: «از بخار آب». گفت: زمين را از چه آفريد؟

فرمود: «از كفِ آب». گفت: كوه ها را از چه آفريد؟

قالَ‌: فَمِمَّ خُلِقَتِ الجِبالُ؟ قالَ‌: مِنَ الأَمواجِ‌.(1)

274.

كنز العمّال عن حبّة العرني: سَمِعتُ عَلِيّاً يَحلِفُ ذاتَ يَومٍ‌: وَالَّذي خَلَقَ السَّماءَ مِن دُخانٍ و ماءٍ‌.(2)

275.

الإمام عليّ عليه السلام - لَمّا سُئِلَ عَنِ السَّماءِ الدُّنيا مِمّا هِيَ؟ قالَ -: مِن مَوجٍ مَكفوفٍ‌(3).(4)

7 - وُجودُ الحَياةِ فِي الكَواكِبِ الاُخرى‌

الكتاب

«وَ مِنْ آياتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَثَّ فِيهِما مِنْ دابَّةٍ وَ هُوَ عَلى جَمْعِهِمْ إِذا يَشاءُ قَدِيرٌ».(5)

«يَسْئَلُهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ‌».(6)9.


1) . عيون أخبار الرضا عليه السلام: ج 1 ص 241 ح 1 عن أحمد بن عامر الطائي عن الإمام الرضا عن آبائه عليهم السلام، علل الشرائع: ص 593 ح 44 عن عبد اللّه بن أحمد بن عامر الطائي عن الإمام الرضا عن آبائه عن الإمام الحسين عليهم السلام، بحار الأنوار: ج 10 ص 75 ح 1.

2) . كنز العمّال: ج 6 ص 170 ح 15235، الدرّ المنثور: ج 1 ص 110 عن حبّة العوفي و كلاهما نقلاً عن ابن أبي حاتم؛ بحار الأنوار: ج 58 ص 104 ح 35.

3) . عيون أخبار الرضا عليه السلام: ج 1 ص 241 ح 1 عن أحمد بن عامر الطائي عن الإمام الرضا عن آبائه عليهم السلام، علل الشرائع: ص 593 ح 44 عن عبد اللّه بن أحمد بن عامر الطائي عن الإمام الرضا عن آبائه عنه عليهم السلام، بحار الأنوار: ج 10 ص 76 ح 1.

4) * امام على عليه السلام در چند جاى نهج البلاغة، از آفرينش عالَم سخن گفته كه خلاصۀ نظر ايشان در اين خصوص، چنين است: نخستين چيزى كه آفريده شد، فضايى بود كه خداوند، آن را از عدم شكافت و در آن فضا، ناحيه ها و كرانه ها و راه هاى هوا ايجاد كرد. سپس در اين فضا، مايعى سيّال و انبوه و متلاطم، خلق كرد و آن را بر پشت بادى نيرومند و توفنده، سوار كرد كه آن مايع را به هم پيوسته، نگه مى داشت و از پراكندگى و از هم پاشيدن آن، جلوگيرى مى كرد. آن گاه، بادى سِتَرون، از نوعى ديگر، آفريد و آن را از يك سو، بر آن مايع سيّال، مسلّط ساخت و اين بار، شروع به بر هم زدن مايع سيّال و بر انگيختن آن كرد، به طورى كه مانند مَشكى كه [كه براى گرفتن كرۀ شير و ماست] بر هم مى زنند، آن مايع را به هم زد و مانند دود، در همه جاى فضا، پراكنده اش ساخت و از گاز حاصل شده (كه احتمالاً همان هيدروژن باشد)،

5) . الشورى: 29.

6) . الرحمن: 29.

فرمود: «از امواج [آب]».

274. كنز العمّال - به نقل از حَبّۀ عَرَنى -: روزى از على عليه السلام شنيدم كه سوگند مى خورد:

«سوگند به آن كه آسمان را از دودى و آبى آفريد!».

275. امام على عليه السلام - در پاسخ اين پرسش كه: آسمان پايين، از چه آفريده شده است‌؟ -: از موجى مهار شده.(1)
ز - وجود حيات در ديگر ستارگان

قرآن

«و از نشانه هاى [قدرتِ‌] اوست آفرينش آسمان ها و زمين و آنچه از [انواع] جنبنده كه در ميان آن دو، پراكنده است، و او هر گاه بخواهد، بر گرد آوردنِ آنها تواناست».

«هر كه در آسمان ها و زمين است، از او درخواست مى كند. هر زمان، او در كارى است».


1) آسمان ها و ستارگان و شهاب ها را خلق كرد و خلأهايى ميان عناصر كهكشان ها كه همچنان آكنده از اين گازند. ذرّات اين گاز، در مراكز معيّنى متراكم شدند و از تراكم آنها، ستارگان، به صورت اجرامى پديد آمدند، و از اين طريق، چرخش اين ذرّات پيرامون اين مراكز، انجام گرفت. با سرد شدن اين گاز و تبديل آن به عناصرى پيچيده تر، گازها به سيّالاتى مانند خورشيد، تبديل شدند. سپس اين سيّالات، به جسم سختى مانند زمين و ستارگان سيّار، تبديل شدند. (ر. ك: تصنيف نهج البلاغة: ص 778).

الحديث

276. الإمام عليّ عليه السلام: لِهذِهِ النُّجومُ الَّتي فِي السَّماءِ مَدايِنُ مِثلُ المَدايِنِ الَّتي فِي الأَرضِ‌، مَربوطَةٌ كُلُّ مَدينَةٍ بِعَمودٍ مِن نورٍ، طولُ ذلِكَ العَمودِ فِي السَّماءِ مَسيرَةُ مِئَتَينِ وخَمسينَ سَنَةً‌.(1)

8 - وَسائِطُ النَّقلِ الحَديثَةُ‌

«وَ الْأَنْعامَ خَلَقَها لَكُمْ فِيها دِفْ‌ءٌ وَ مَنافِعُ وَ مِنْها تَأْكُلُونَ * وَ لَكُمْ فِيها جَمالٌ حِينَ تُرِيحُونَ وَ حِينَ تَسْرَحُونَ * وَ تَحْمِلُ أَثْقالَكُمْ إِلى بَلَدٍ لَمْ تَكُونُوا بالِغِيهِ إِلاّ بِشِقِّ الْأَنْفُسِ إِنَّ رَبَّكُمْ لَرَؤُفٌ رَحِيمٌ * وَ الْخَيْلَ وَ الْبِغالَ وَ الْحَمِيرَ لِتَرْكَبُوها وَ زِينَةً وَ يَخْلُقُ ما لا تَعْلَمُونَ‌»(2).(3)

«وَ يَخْلُقُ ما لا تَعْلَمُونَ‌؛ مى آفريند آنچه را نمى دانيد» (نحل: آيۀ 8) استفاده مى شود كه قرآن، بيش از چهارده قرن پيش، پيدايش وسايلى را كه اخيراً براى حمل و نقل پديد آمده اند و نيز وسايلى را كه امكان پديد آمدن آنها در آينده وجود دارد، اجمالاً پيشگويى كرده است؛ زيرا همۀ وسايل جديدى كه در اثر تلاش دانشمندان پديد آمده اند و خواهند آمد، در واقع، محصول يك سلسله قوانين ثابت و سنّت هاى تكوينى نظام آفرينش اند. تنها كارى كه دانشمندان انجام داده اند، آن قوانين را كشف كرده و به كار گرفته اند.

2/5-3: التَّنَبُّؤُ بِالحَوادِثِ المُستَقبَلةِ‌

1 - غَلَبَةُ الرّومِ و فَرَحُ المُؤمِنينَ‌

الكتاب

«الم * غُلِبَتِ الرُّومُ * فِي أَدْنَى الْأَرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ * فِي بِضْعِ سِنِينَ لِلّهِ الْأَمْرُد.


1) . تفسير القمّي: ج 2 ص 218 عن الإمام الصادق عليه السلام، مجمع البحرين: ج 3 ص 1604 و فيه «بعمودين» بدل «بعمود»، بحار الأنوار: ج 58 ص 91.

2) النحل: 5-8.

3) . گفتنى است كه از ذيل آيۀ:

حديث

276. امام على عليه السلام: اين ستارگان آسمان نيز شهرهايى همانند شهرهاى موجود در زمين دارند، و هر شهرى، به ستونى از نور، بسته شده است كه طول آن ستون در آسمان، به مسافت دويست و پنجاه سال مى رسد.
ح - وسايل نقليۀ جديد

قرآن

«و چارپايان را براى شما آفريد. در آنها براى شما، [وسيلۀ] گرما و سودهايى است و از آنها مى خوريد، و در آنها براى شما زيبايى است، آن گاه كه [آنها را] از چراگاه بر مى گردانيد، و هنگامى كه [آنها را] به چراگاه مى بريد، و بارهاى شما را به شهرى مى برند كه جز با به مشقّت افتادن بدن ها، بِدان نمى توانستيد برسيد. قطعاً پروردگار شما، رئوف و مهربان است. و اسبان و استران و خران را [آفريد] تا بر آنها سوار شويد و [براى شما] تجمّلى باشد، و آنچه را نمى دانيد، مى آفريند».(1)

2/5-3: پيشگويى رُخدادهاى آينده
الف - پيروز شدن روميان و شاد شدن مؤمنان

قرآن

«الف. لام. ميم! روميان، در نزديك ترين سرزمين، شكست خوردند؛ ولى پس از شكستشان،


1) به همين جهت در آيۀ ديگر، كشتى - كه يك پديدۀ صنعتى است -، با چارپايان - كه پديده اى طبيعى اند - در يك رديف قرار گرفته و مستند به آفريدگار جهان شده است: «وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الْفُلْكِ وَ الْأَنْعامِ ما تَرْكَبُونَ‌؛ [خداوند،] براى شما از كشتى و چارپايان، وسيلۀ سوارى قرار داد» (زخرف: آيۀ 12) و در آيۀ ديگر آمده: «وَ خَلَقْنا لَهُمْ مِنْ مِثْلِهِ ما يَرْكَبُونَ‌؛ و براى آنها مانند آن (كشتى)، مركب هايى آفريديم» (يس: آيۀ 42).

مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ وَ يَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ * بِنَصْرِ اللّهِ يَنْصُرُ مَنْ يَشاءُ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ * وَعْدَ اللّهِ لا يُخْلِفُ اللّهُ وَعْدَهُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ‌».(1)

الحديث

277. تفسير الطبري عن عبد اللّه: كانَت فارِسُ ظاهِرَةً عَلَى الرّومِ‌، وكانَ المُشرِكونَ يُحِبّونَ أن تَظهَرَ فارِسُ عَلَى الرّومِ‌، وكانَ المُسلِمونَ يُحِبّونَ أن تَظهَرَ الرّومُ عَلى فارِسَ‌؛ لِأَنَّهُم أهلُ كِتابٍ و هُم أقرَبُ إلى دينِهِم، فَلَمّا نَزَلَت: «الم * غُلِبَتِ الرُّومُ‌» ... إلى «فِي بِضْعِ سِنِينَ‌» قالوا: يا أبا بَكرٍ، إنَّ صاحِبَكَ يَقولُ‌: إنَّ الرّومَ تَظهَرُ عَلى فارِسَ في بِضعِ سِنينَ‌، قالَ‌: صَدَقَ‌، قالوا: هَل لَكَ أن نُقامِرَكَ؟ فَبايَعوهُ عَلى أربَعَةِ قَلائِصَ إلى سَبعِ سِنينَ‌.

فَمَضَتِ السَّبعُ ولَم يَكُن شَيءٌ‌، فَفَرِحَ المُشرِكونَ بِذلِكَ وشَقَّ عَلَى المُسلِمينَ‌، فَذَكروا ذلِكَ لِلنَّبِيِّ صلى الله عليه و آله فَقالَ‌: ما بِضعُ سِنينَ عِندَكُم‌؟ قالوا دونَ العَشرِ، قالَ‌: اذهَب فَزايِدهُم وَازدَد سَنَتَينِ‌.

قالَ‌: فَما مَضَتِ السَّنَتانِ حَتّى جاءَتِ الرُّكبانُ بِظُهورِ الرّومِ عَلى فارِسَ‌، فَفَرِحَ المُسلِمونَ بِذلِكَ‌، فَأَنزَلَ اللّهُ‌: «الم * غُلِبَتِ الرُّومُ‌» ... إلى قَولِهِ «وَعْدَ اللّهِ لا يُخْلِفُ اللّهُ وَعْدَهُ‌».(2)

278. دلائل النبوّة للبيهقي عن ابن شهاب: كانَ المُشرِكونَ يُجادِلونَ المُسلِمينَ و هُم بِمَكَّةَ يَقولونَ‌: الرّومُ أهلُ كِتابٍ و قَد غَلَبَتهُمُ الفُرسُ‌، و أنتُم تَزعُمونَ أنَّكُم سَتَغلِبونَ‌ه.

1) . الروم: 1-6.

2) . تفسير الطبري: ج 11 الجزء 21 ص 20، تفسير ابن كثير: ج 6 ص 305، تاريخ دمشق: ج 1 ص 373 ح 373 عن البرّاء وكلاهما نحوه.

به زودى در اندى سال، پيروز خواهند گرديد. [فرجامِ‌] كار در گذشته و آينده، از آنِ خداست، و در آن روز است كه مؤمنان، از يارى خدا، شاد مى گردند. هر كه را بخواهد، يارى مى كند، و اوست شكست ناپذيرِ مهربان. وعدۀ خداست. خدا، وعده اش را خلاف نمى كند؛ ولى بيشتر مردم نمى دانند».

حديث

277. تفسير الطبرى - به نقل از عبد اللّه -: ايرانيان، بر روميان، پيروز شدند. مشركان، دوست داشتند كه ايرانيان بر روميان، پيروز شوند؛ امّا مسلمانان، به پيروزى روميان بر ايرانيان، علاقه مند بودند؛ زيرا روميان، اهل كتاب بودند و به دين مسلمانان، نزديك تر. چون «الف.

لام. ميم! روميان، شكست خوردند» تا «در اندى سال» نازل شد، مشركان گفتند: اى ابو بكر! اين يار تو مى گويد كه روميان، در اندى سال ديگر بر ايرانيان، پيروز خواهند شد.

ابو بكر گفت: راست مى گويد.

گفتند: حاضرى با هم شرط ببنديم‌؟

پس بر سرِ چهار ناقۀ جوان، با او شرط بستند كه تا هفت سال آينده، اين پيشگويى، تحقّق يابد. هفت سال گذشت و خبرى نشد. مشركان، از اين موضوع، شادمان شدند و مسلمانان، ناراحت. اين مسئله را به پيامبر صلى الله عليه و آله گفتند. ايشان فرمود: «اندى سال، نزد شما، چند سال است‌؟».

گفتند: زيرِ ده سال.

فرمود: «برو و از آنان [مشركان] بخواه كه دو سال ديگر بر آن بيفزايند».

چون دو سال گذشت، سواران، خبر پيروزى روميان بر ايرانيان را آوردند و مسلمانان، از شنيدن اين خبر، شادمان شدند. پس خداوند، فرو فرستاد: «الف. لام. ميم! روميان، شكست خوردند» تا «وعدۀ خداست. خدا، وعده اش را خلاف نمى كند».

278. دلائل النبوّة، بيهقى: ابن شهاب گفته است: مشركان، با مسلمانان - زمانى كه در مكّه بودند -، بحث مى كردند و مى گفتند: روميان هم اهل كتاب اند؛ ولى ايرانيان، آنها را

بِالكِتابِ الَّذي انزِلَ عَلى نَبِيِّكُم، فَسَنَغلِبُكُم كَما غَلَبَت فارِسُ الرّومَ‌، فَأَنزَلَ اللّهُ عز و جل:

«الم * غُلِبَتِ الرُّومُ * فِي أَدْنَى الْأَرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ فِي بِضْعِ سِنِينَ‌» .

قالَ ابنُ شِهابٍ الزُّهرِيُّ‌: فَأَخبَرَني عُبَيدُ اللّهِ بنُ عَبدِ اللّهِ بنِ عُتبَةَ بنِ مَسعودٍ: أنَّهُ لَمّا نَزَلَت هاتانِ الآيَتانِ‌، ناحَبَ‌(1)أبو بَكرٍ بَعضَ المُشرِكينَ - قَبلَ أن يُحَرَّمَ القِمارُ - عَلى شَيءٍ إن لَم تُغلَب فارِسُ في سَبعِ سِنينَ‌. فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: لِمَ فَعَلتَ‌، فَكُلُّ ما دونَ العَشرِ بِضعٌ؟ و كانَ ظُهورُ فارِسَ عَلَى الرّومِ في تِسعِ سِنينَ‌، ثُمَّ أظهَرَ اللّهُ الرّومَ عَلى فارِسَ زَمَنَ الحُدَيبِيَةِ فَفَرِحَ المُسلِمونَ بِظُهورِ أهلِ الكِتابِ‌.(2)

279.

دلائل النبوّة للبيهقي عن ابن عبّاس - في قَولِهِ تَعالى‌: «الم * غُلِبَتِ الرُّومُ‌» -: كانَ ذلِكَ في أهلِ فارِسَ وَالرّومِ‌، وكانَت فارِسُ قَد غَلَبَتهُم ثُمَّ غَلَبَتِ الرّومُ بَعدَ ذلِكَ‌، و لَقِيَ نَبِيُّ اللّهِ صلى الله عليه و آله مُشرِكِي العَرَبِ‌، وَ التَقَتِ الرّومُ و فارِسُ فَنَصَرَ اللّهُ عز و جل النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله و مَن مَعَهُ مِنَ المُسلِمينَ عَلى مُشرِكِي العَرَبِ‌، ونَصَرَ أهلَ الكِتابِ عَلى مُشرِكِي العَجَمِ‌، فَفَرِحَ المُؤمِنونَ بِنَصرِ اللّهِ إيّاهُم و نَصرِ أهلِ الكِتابِ عَلَى العَجَمِ‌.(3)

280.

تفسير الطبري عن عكرمة: إنَّ الرّومَ و فارِسَ اقتَتَلوا في أدنَى الأَرضِ‌، قالوا: و أدنَى الأَرضِ يَومَئِذٍ أذرِعاتٌ‌، بِهَا التَقَوا فَهُزِمَتِ الرّومُ‌، فَبَلَغَ ذلِكَ النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله و أصحابَهُ و هُم بِمَكَّةَ فَشَقَّ ذلِكَ عَلَيهِم، و كانَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله يَكرَهُ أن يَظهَرَ الاُمِّيّونَ مِنَ المَجوسِ‌8.


1) . النحب: المراهنة (تاج العروس: ج 2 ص 420 «نحب»).

2) . دلائل النبوّة للبيهقي: ج 2 ص 332، سنن الترمذي: ج 5 ص 344 ح 3194، التاريخ الكبير: ج 8 ص 139 الرقم 2481 وكلاهما عن نيار بن مكرم الأسلمي نحوه، تاريخ دمشق: ج 1 ص 371 وفيه ذيله «من أخبرني عبيداللّه...»، مجمع البيان: ج 8 ص 461، بحار الأنوار: ج 17 ص 198.

3) . دلائل النبوّة للبيهقي: ج 2 ص 332، تفسير الطبري: ج 11 الجزء 21 ص 17، تاريخ دمشق: ج 1 ص 371؛ مجمع البيان: ج 8 ص 461، بحار الأنوار: ج 17 ص 198.

شكست دادند، و شما مى گوييد كه با كتابى كه بر پيامبرتان نازل شده، به زودى پيروز خواهيد شد، در حالى كه ما، شما را شكست خواهيم داد، همچنان كه ايرانيان، روميان را شكست دادند.

پس خداوند، اين آيات را فرو فرستاد: «الف. لام. ميم! روميان، در نزديك ترين سرزمين، شكست خوردند؛ ولى پس از شكستشان، به زودى در اندى سال، پيروز خواهند گرديد».

ابن شهاب زُهْرى گفت: عبيد اللّه بن عبد اللّه بن عتبة بن مسعود، به من خبر داد كه: چون اين دو آيه نازل شد، ابو بكر، در بارۀ شكست خوردن ايرانيان ظرف هفت سال آينده، با برخى مشركان بر سرِ چيزى شرطبندى كرد. در آن زمان، هنوز شرطبندى حرام نشده بود. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «چرا چنين كردى [و هفت سال را تعيين نمودى]؟ زيرِ ده سال، اندى است!». پيروزى ايرانيان بر روميان در طى نُه سال بود. سپس خداوند، در زمان حُدَيبيّه، روميان را بر ايرانيان، پيروزى داد و مسلمانان، از پيروز شدن اهل كتاب، خوش حال شدند.

279. دلائل النبوّة، بيهقى - به نقل از ابن عبّاس، در بارۀ اين سخن خداوند متعال: «الف. لام.

ميم! روميان، شكست خوردند» -: اين آيه، در بارۀ ايرانيان و روميان بود. نخست، ايرانيان، آنان را شكست دادند و سپس روميان، به پيروزى رسيدند. [هم زمان،] پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با مشركان عرب، رويارو شد و روميان، با ايرانيان. پس خداوند عز و جل، پيامبر صلى الله عليه و آله و ياران مسلمان او را بر مشركان عرب، پيروز گردانيد و اهل كتاب (رومى ها) را بر مشركان عجم (ايرانيان)، و مؤمنان، از اين كه خداوند، آنان را يارى داده است، و نيز اهل كتاب را بر عجم، پيروزى بخشيده است، شادمان گشتند.

280. تفسير الطبرى - به نقل از عكرمه -: روميان و ايرانيان، در نزديك ترين سرزمين، با يكديگر به جنگ برخاستند. گفته اند كه نزديك ترين سرزمين در آن روز، اذرِعات بوده است. در آن جا با هم درگير شدند و روميان، شكست خوردند. اين خبر به

عَلى أهلِ الكِتابِ مِنَ الرّومِ‌، فَفَرِحَ الكُفّارُ بِمَكَّةَ و شَمِتوا، فَلَقوا أصحابَ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله فَقالوا: إنَّكُم أهلُ كِتابٍ وَ النَّصارى أهلُ كِتابٍ ونَحنُ امِّيّونَ‌، و قَد ظَهَرَ إخوانُنا مِن أهلِ فارِسَ عَلى إخوانِكُم مِن أهلِ الكِتابِ‌، و إنَّكُم إن قاتَلتُمونا لَنَظهَرَنَّ عَلَيكُم، فَأَنزَلَ اللّهُ‌: «الم * غُلِبَتِ الرُّومُ * فِي أَدْنَى الْأَرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ * فِي بِضْعِ سِنِينَ لِلّهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ وَ يَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ * بِنَصْرِ اللّهِ‌» الآياتِ‌.

فَخَرَجَ أبو بَكرٍ الصِّدّيقُ إلَى الكُفّارِ فَقالَ‌: أفَرِحتُم بِظُهورِ إخوانِكُم عَلى إخوانِنا؟ فَلا تَفرَحوا، ولا يُقِرَّنَّ اللّهُ أعيُنَكُم، فَوَاللّهِ لَيَظهرَنَّ الرّومُ عَلى فارِسَ‌، أخبَرَنا بِذلِكَ نَبِيُّنا صلى الله عليه و آله. فَقامَ إلَيهِ ابَيُّ بنُ خَلَفٍ فَقالَ‌: كَذَبتَ يا أبا فُضَيلٍ‌، فَقالَ لَهُ أبو بَكرٍ: أنتَ أكذَبُ يا عَدُوَّ اللّهِ‌، فَقالَ‌: اناحِبُكَ عَشرَ قَلائِصَ مِنّي و عَشرَ قَلائِصَ مِنكَ‌، فَإِن ظَهَرَتِ الرّومُ عَلى فارِسَ غَرِمتُ‌، و إن ظَهَرَت فارِسُ عَلَى الرّومِ غَرِمتَ إلى ثَلاثِ سِنينَ‌.

ثُمَّ جاءَ أبو بَكرٍ إلَى النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله فَأَخبَرَهُ فَقالَ‌: ما هكَذا ذَكَرتُ‌، إنَّمَا البِضعُ ما بَينَ الثَّلاثِ إلَى التِّسعِ‌، فَزايِدهُ فِي الخَطَرِ و مادِّهِ فِي الأَجَلِ‌. فَخَرَجَ أبو بَكرٍ فَلَقِيَ ابَيّاً فَقالَ‌: لَعَلَّكَ نَدِمتَ‌، فَقالَ‌: لا، فَقالَ‌: ازايِدُكَ فِي الخَطَرِ و امادُّكَ فِي الأَجَلِ‌، فَاجعَلها مِئَةَ قَلوصٍ لِمِئَةِ قَلوصٍ إلى تِسعِ سِنينَ‌، قالَ‌: قَد فَعَلتُ‌.(1)

281. مجمع البيان: جاءَتِ الرِّوايَةُ عَنِ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله أنَّهُ قالَ‌: لِفارِسَ نَطحَةٌ أو نَطحَتانِ‌، ثُمَّ قالَ‌: لا فارِسَ بَعدَها أبَداً(2)، وَالرّومُ ذاتُ القُرونِ كُلَّما ذَهَبَ قَرنٌ خَلَفَ قَرنٌ‌،).

1) . تفسير الطبري: ج 11 الجزء 21 ص 17، سنن الترمذي: ج 5 ص 343 ح 3193، مسند ابن حنبل: ج 1 ص 592 ح 2595، المستدرك على الصحيحين: ج 2 ص 445 ح 3540 والثلاثة الأخيرة عن ابن عبّاس، تفسير ابن كثير: ج 6 ص 307، دلائل النبوّة للبيهقي: ج 2 ص 333 عن قتادة وكلّها نحوه.

2) . و المعنى: إنّ فارس تنطح نطحة أو نطحتين فيبطل ملكها، و يزول أمرها (المصدر).

پيامبر صلى الله عليه و آله و يارانش كه در مكّه بودند، رسيد و بر آنان، سخت آمد. پيامبر صلى الله عليه و آله خوش نداشت كه مجوسيانِ بى كتاب، بر روميانِ اهل كتاب، پيروز شوند؛ امّا كفّار مكّه، خوش حال شدند و از اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله و مسلمانان، ناراحت بودند، شادمانى كردند. آنان، نزد ياران پيامبر صلى الله عليه و آله رفتند و گفتند: شما اهل كتاب هستيد و نصارا نيز اهل كتاب اند، در حالى كه ما بى كتابيم و برادران ايرانى ما، بر برادران اهل كتاب شما، پيروز شده اند. شما نيز اگر با ما بجنگيد، حتماً بر شما پيروز خواهيم شد.

پس خداوند، اين آيات را فرو فرستاد: «الف. لام. ميم! روميان در نزديك ترين سرزمين، شكست خوردند؛ ولى پس از شكستشان، به زودى در اندى سال، پيروز خواهند گرديد. [فرجامِ‌] كار در گذشته و آينده، از آنِ خداست، و در آن روز است كه مؤمنان، از يارى خدا، شاد مى گردند...» ادامۀ آيات.

[با فرود آمدن اين آيات،] ابو بكر صدّيق، به سوى كفّار رفت و گفت: آيا از پيروز شدن برادرانتان بر برادران ما، شاد شديد؟ شادمان نباشيد - خدا، ديدگانتان را روشن نكند -؛ زيرا - به خدا سوگند - قطعاً روميان بر ايرانيان، پيروز خواهند شد. اين را پيامبرمان به ما خبر داده است. ابَىّ بن خَلَف، برخاست و گفت: دروغ مى گويى، اى ابو فُضَيل!

ابو بكر گفت: تو دروغگوترى، اى دشمن خدا!

ابَى گفت: بر سر ده ناقۀ جوان از من و ده ناقۀ جوان از تو، شرط مى بندم كه اگر تا سه سال ديگر، روميان بر ايرانيانْ پيروز شدند، من باخته ام، و اگر ايرانيان بر روميانْ پيروز شدند، تو باخته اى. آن گاه، ابو بكر نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و ماجرا را به ايشان گفت. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «من، چنين نگفتم؛ بلكه "اندى"، از سه تا نُه [سال] را شامل مى شود. پس برو و هم بر تعداد شرط بيفزاى، هم بر زمان».

ابو بكر، نزد ابَى رفت. ابَى گفت: نكند پشيمان شده اى!

ابو بكر گفت: نه؛ بلكه آمده ام كه هم به تعداد ناقه ها بيفزاييم، هم بر زمان شرط.

پس تعداد را صد ناقۀ جوان، در برابر صد ناقۀ جوان، قرار بده و مدّت زمان را هم نه سال. ابَى گفت: باشد.

281. مجمع البيان: از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت شده است كه فرمود: «ايرانيان، يكى دو شاخ مى زنند»(1)و سپس فرمود: «پس از آن، ديگر اثرى از ايرانيان، باقى نمى ماند؛ امّا براى روميان، نسل هاست و هر نسلى كه برود، نسلى ديگر، تا ابَد جانشين مى شود و قدرت و مقاوتى از خود نشان مى دهند».

سپس فرمود: «پس از آن، ديگر هرگز ايرانى [ابرقدرت يا مشكل ساز] نخواهد ماند، حال آن كه روميان، پيوسته داراى شاخ [و قدرت و مشكل سازى] خواهند بودد.


1) . اشاره به جنگ قادسيّه و نهاوند است؛ يعنى ايرانيان، يكى دو بار در برابر مسلمانان، مقاومت مى كنند وسپس پادشاهى آنها منقرض مى شود.

هَبهَبٌ إلى آخِرِ الأَبَدِ.(1)

282. الكافي عن أبي عبيدة: سَأَلتُ أبا جَعفَرٍ عليه السلام: عَن قَولِ اللّهِ عز و جل: «الم * غُلِبَتِ الرُّومُ * فِي أَدْنَى الْأَرْضِ‌» ، قالَ‌: فَقالَ‌: يا أبا عُبَيدَةَ‌، إنَّ لِهذا تَأويلاً لا يَعلَمُهُ إلَّااللّهُ وَ الرّاسِخونَ فِي العِلمِ مِن آلِ مُحَمَّدٍ صَلَواتُ اللّهِ عَلَيهِم، إنَّ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله لَمّا هاجَرَ إلَى المَدينَةِ و أظهَرَ الإِسلامَ كَتَبَ إلى مَلِكِ الرّومِ كِتاباً، وبَعَثَ بِهِ مَعَ رَسولٍ يَدعوهُ إلَى الإِسلامِ‌، و كَتَبَ إلى مَلِكِ فارِسَ كِتاباً يَدعوهُ إلَى الإِسلامِ و بَعَثَهُ إلَيهِ مَعَ رَسولِهِ‌، فَأَمّا مَلِكُ الرّومِ فَعَظَّمَ كِتابَ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله وأكرَمَ رَسولَهُ‌، و أمّا مَلِكُ فارِسَ فَإِنَّهُ استَخَفَّ بِكِتابِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله و مَزَّقَهُ وَ استَخَفَّ بِرَسولِهِ‌، و كانَ مَلِكُ فارِسَ يَومَئِذٍ يُقاتِلُ مَلِكَ الرّومِ‌، و كانَ المُسلِمونَ يَهوَونَ أن يَغلِبَ مَلِكُ الرّومِ مَلِكَ فارِسَ‌، و كانوا لِناحِيَتِهِ أرجى مِنهُم لِمَلِكِ فارِسَ‌، فَلَمّا غَلَبَ مَلِكُ فارِسَ مَلِكَ الرّومِ كَرِهَ ذلِكَ المُسلِمونَ وَ اغتَمّوا بِهِ‌، فَأَنزَلَ اللّهُ عز و جل بِذلِكَ كِتاباً قُرآناً «الم * غُلِبَتِ الرُّومُ * فِي أَدْنَى الْأَرْضِ‌» يَعني غَلَبَتها فارِسُ «فِي أَدْنَى الْأَرْضِ‌» وهِيَ الشّاماتُ وما حَولَها «و هم» يَعني وفارِسُ «مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ‌» الرّومَ «سَيَغْلِبُونَ‌» يَعني يَغلِبُهُمُ المُسلِمونَ‌(2)«فِي بِضْعِ سِنِينَ لِلّهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ وَ يَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ * بِنَصْرِ اللّهِ يَنْصُرُ مَنْ يَشاءُ‌» عز و جل، فَلَمّا غَزَا المُسلِمونَ فارِسَ وَ افتَتَحوها فَرِحَ المُسلِمونَ بِنَصرِ اللّهِ عز و جل.

قالَ‌: قُلتُ‌: ألَيسَ اللّهُ عز و جل يَقولُ‌: «فِي بِضْعِ سِنِينَ‌» ، وقَد مَضى لِلمُؤمِنينَ سِنونَ‌).


1) . مجمع البيان: ج 8 ص 462، المناقب لابن شهرآشوب: ج 1 ص 107، بحار الأنوار: ج 18 ص 129 ح 39؛ النهاية في غريب الحديث: ج 4 ص 51 و ليس فيه «هبهب إلى آخر الأبد»، المصنّف لابن أبي شيبة: ج 4 ص 567 ح 40، الفتن: ج 2 ص 479 ح 1346 كلاهما عن ابن محيريز نحوه.

2) . قال العلّامة المجلسي قدس سره: الظاهر أنّه كان في قراءتِهِم عليهم السلام «غُلِبَت» و «سَيُغلَبونَ‌» كلاهما على المجهول (بحار الأنوار: ج 4 ص 101).

و هر زمانى كه شاخى از آنان نابود شود، شاخى ديگر جاى آن مى آيد. براى هميشه، همانند گرگى تند و تيز، خواهند بود.(1)

282. الكافى - به نقل از ابو عبيده -: از امام باقر عليه السلام در بارۀ اين سخن خداوند عز و جل: «الف. لام.

ميم! روميان، در نزديك ترين سرزمين، شكست خوردند» پرسيدم.

فرمود: «اى ابو عبيده! براى اين سخن، تأويلى است كه آن را جز خداوند و راسخانِ در علم از خاندان محمّد - كه درودهاى خداوند بر آنان باد -، كسى نمى داند. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله پس از آن كه به مدينه مهاجرت كرد و اسلام را آشكار نمود، دعوت نامه اى به اسلام براى پادشاه روم نوشت و آن را توسّط پيكى، به سوى او فرستاد. دعوت نامه اى هم به پادشاه ايران نوشت و آن را با پيكى براى او فرستاد.

پادشاه روم، نامۀ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را ارج نهاد و فرستادۀ او را گرامى داشت؛ امّا پادشاه ايران، به نامۀ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بى احترامى نمود و آن را پاره كرد و به فرستادۀ او، بى حرمتى روا داشت. در آن ايّام، پادشاه ايران با پادشاه روم، در جنگ بود و مسلمانان، دوست داشتند كه پادشاه روم بر پادشاه ايران، پيروز گردد، و به [پيروزى] ناحيۀ او اميدوارتر بودند تا به پادشاه ايران. چون پادشاه ايران بر پادشاه روم چيره آمد، مسلمانان، از اين اتّفاق، ناراحت و غمگين شدند. پس خداوند عز و جل در اين باره، اين آيات قرآن را فرو فرستاد: «الف. لام. ميم! روميان، در نزديك ترين سرزمين، شكست خوردند»، يعنى ايرانيان بر آنان، پيروز شدند. «پس از چيره آمدنشان»، يعنى بعد از چيره آمدن بر روميان. «به زودى غلبه مى كنند»، يعنى مسلمانان بر آنان (ايرانيان)، پيروز مى شوند. «[فرجامِ‌] كار در گذشته و آينده، از آنِ خداست، و در آن روز است كه مؤمنان، از يارى خدا شاد مى گردند. خداوند، هر كه را بخواهد، يارى مى كند». پس چون مسلمانان به ايران حمله و آن را فتح كردند، مسلمانان، از اين يارى خداوند عز و جل شادمان گشتند.

گفتم: مگر نه اين است كه خداوند عز و جل مى فرمايد: «در اندى سال»؟ در حالى كهد.


1) . در برخى منابع، جملۀ آخر حديث: «هميشه همانند گرگى...» وجود دارد.

كَثيرَةٌ مَعَ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله و في إمارَةِ أبي بَكرٍ، و إنَّما غَلَبَ المُؤمِنونَ فارِسَ في إمارَةِ عُمَرَ؟!

فَقالَ‌: ألَم أقُل لَكُم إنَّ لِهذا تَأويلاً وتَفسيراً، وَالقُرآنُ يا أبا عُبَيدَةَ ناسِخٌ و مَنسوخٌ‌، أما تَسمَعُ لِقَولِ اللّهِ عز و جل: «لِلّهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ» ؟ يَعني إلَيهِ المَشيئَةُ فِي القَولِ أن يُؤَخِّرَ ما قَدَّمَ و يُقَدِّمَ ما أخَّرَ فِي القَولِ إلى يَومٍ يَحتِمُ القَضاءَ بِنُزولِ النَّصرِ فيهِ عَلَى المُؤمِنينَ‌، فَذلِكَ قَولُهُ عز و جل «وَ يَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ * بِنَصْرِ اللّهِ يَنْصُرُ مَنْ يَشاءُ‌» أي يَومَ يَحتِمُ القَضاءَ بِالنَّصرِ.(1)

2 - سوءُ عاقِبَةِ أبي لَهَبٍ‌

الكتاب

«تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ * ما أَغْنى عَنْهُ مالُهُ وَ ما كَسَبَ * سَيَصْلى ناراً ذاتَ لَهَبٍ‌».(2)

الحديث

283. مجمع البيان - حَولَ قَولِهِ تَعالى‌: «ما أَغْنى عَنْهُ مالُهُ وَ ما كَسَبَ‌» في أبي لَهَبٍ -: ذلِكَ أنَّهُ قالَ لَمّا أنذَرَهُ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله بِالنّارِ: إن كانَ ما تَقولُ حَقّاً فَإِنّي أفتَدي بِمالي و وَلَدي. ثُمَّ أنذَرَهُ سُبحانَهُ بِالنّارِ، فَقالَ‌: «سَيَصْلى ناراً ذاتَ لَهَبٍ‌» أي سَيَدخُلُ ناراً ذاتَ قُوَّةٍ وَ اشتِعالٍ‌، تَلتَهِبُ عَلَيهِ و هِيَ نارُ جَهَنَّمَ‌، وفي هذا دَلالَةٌ عَلى صِدقِ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله وصِحَّةِ نُبُوَّتِهِ‌، لِأَنَّهُ أخبَرَ أنَّ أبا لَهَبٍ يَموتُ عَلى كُفرِهِ‌، و كانَ كَما قالَ‌.(3)ل.

1) . الكافي: ج 8 ص 269 ح 397، تفسير القمّي: ج 2 ص 152 نحوه، بحار الأنوار: ج 4 ص 100 ح 10.

2) . المسدّ: 1-3.

3) . مجمع البيان: ج 10 ص 852 عن مقاتل.

مؤمنان، بعد از آن، سال هاى بسيارى را با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و نيز در زمان حكومت ابو بكر، سپرى كردند، تا آن كه در زمان حكومت ابو بكر، بر ايرانيان، پيروز شدند؟

فرمود: «مگر به شما نگفتم كه براى اين آيه، تأويل و تفسيرى است، اى ابو عبيده! قرآن، داراى ناسخ و منسوخ است. آيا اين سخن خداوند عز و جل را كه: «[فرجامِ‌] كار، در گذشته و آينده، از آنِ خداست»، نمى شنوى‌؟ يعنى خواست، با خداست كه آنچه را گفته است، پس و پيش مى افكند تا روزى كه قضا [ى خود] را قطعى سازد و در آن روز، پيروزى را بر مؤمنان، فرو فرستاد. اين است كه فرمود: «و در آن روز است كه مؤمنان، از يارى خدا، شاد مى گردند. خداوند، هر كه را بخواهد، يارى مى كند»؛ يعنى در روزى كه در آن، با يارى [خود]، حكم پيروزى را قطعى مى سازد».

ب - بدفرجامى ابو لهب

قرآن

«بُريده باد دو دست ابو لهب، و مرگ بر او باد! دارايى او و آنچه اندوخت، برايش سودى نكرد.

به زودى در آتشى پُرزبانه در خواهد آمد».

حديث

283. مجمع البيان - در بارۀ اين سخن خداوند متعال در بارۀ ابو لهب: «دارايى او و آنچه اندوخت، برايش سودى نكرد» -: زيرا زمانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به او در بارۀ آتش [دوزخ] هشدار داد، گفت: اگر آنچه تو مى گويى، راست باشد، ثروت و فرزندانم را فديه [ى آزادى خود] مى دهم. پس خداوند سبحان، به او در بارۀ آتش [دوزخ]، هشدار داد و فرمود: «به زودى در آتشى پُرزبانه در خواهد آمد»؛ يعنى در آتشى نيرومند و شعله ور كه بر او شعله مى كشد - يعنى آتش جهنّم -، وارد مى شود. و در اين، نشانى است بر راستگويىِ پيامبر صلى الله عليه و آله و درستى نبوّت او؛ زيرا ايشان، خبر داد كه ابو لهب به سبب كفر خويش، خواهد مُرد، و چنان شد كه فرموده بود.
284. صحيح البخاري عن ابن عبّاس: صَعِدَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله الصَّفا ذاتَ يَومٍ‌، فَقالَ‌: يا صَباحاه(1)، فَاجتَمَعَت إلَيهِ قُرَيشٌ‌، قالوا: ما لَكَ؟ قالَ‌: أرَأَيتُم لَو أخبَرتُكُم أنَّ العَدُوَّ يُصَبِّحُكُم أو يُمَسّيكُم، أما كُنتُم تُصَدِّقونَني‌؟ قالوا: بَلى‌، قالَ‌: فَإِنّي نذيرٌ لَكُم بَينَ يَدَي عَذابٍ شَديدٍ. فَقالَ أبو لَهَبٍ‌: تَبّاً لَكَ‌، ألِهذا جَمَعتَنا؟ فَأَنزَلَ اللّهُ‌: «تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ‌».(2)

3 - اليَهودُ لا يَتَمَنَّونَ المَوتَ أبَداً!

الكتاب

«قُلْ إِنْ كانَتْ لَكُمُ الدّارُ الْآخِرَةُ عِنْدَ اللّهِ خالِصَةً مِنْ دُونِ النّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ * وَ لَنْ يَتَمَنَّوْهُ أَبَداً بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ وَ اللّهُ عَلِيمٌ بِالظّالِمِينَ‌».(3)

الحديث

285. مجمع البيان: رُوِيَ عَنِ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله أنَّهُ قالَ‌: «لَو أنَّ اليَهودَ تَمَنَّوُا المَوتَ لَماتوا ولَرَأَوا مَقاعِدَهُم مِنَ النّارِ، فَقالَ اللّهُ سُبحانَهُ‌: إنُّهم «لَنْ يَتَمَنَّوْهُ أَبَداً» تَحقيقاً لِكَذِبِهِم». و في ذلِكَ أعظَمُ دَلالَةٍ عَلى صِدقِ نَبِيِّنا و صِحَّةِ نُبُوَّتِهِ‌، لِأَنَّهُ أخبَرَ بِالشَّيءِ قَبلَ كَونِهِ‌، فَكانَ كَما أخبَرَ. و أيضاً فَإِنَّهُم كَفّوا عَنِ التَّمَنّي لِلمَوتِ‌، لِعِلمِهِم بِأَنَّهُ حَقٌّ وأنَّهُم لَو تَمَنَّوُا المَوتَ لَماتوا.(4)1.

1) . يا صباحاه: هذه كلمةٌ يقولها المُستغيث، وأصلُها إذا صاحوا للغارة؛ لأنّهم أكثر ما كانوا يُغيرون عندالصباح، ويسمّون يوم الغارة: يوم الصباح. فكأنّ القائل «يا صباحاه» يقول: قد غشيَنا العدوّ (النهاية: ج 3 ص 7 «صبح»).

2) . صحيح البخاري: ج 4 ص 1804 ح 4523 و ص 1787 ح 4492، صحيح مسلم: ج 1 ص 194 ح 355، مسند ابن حنبل: ج 1 ص 603 ح 2544 و ص 658 ح 2802 كلّها نحوه؛ مجمع البيان: ج 10 ص 851، المناقب لابن شهرآشوب: ج 1 ص 46، بحار الأنوار: ج 18 ص 164.

3) . البقرة: 94 و 95.

4) . مجمع البيان: ج 1 ص 320، التبيان في تفسير القرآن: ج 1 ص 357 نحوه؛ تفسير الطبري: ج 1 الجزء 1 ص 424، تفسير القرطبي: ج 2 ص 33 كلاهما نحوه و راجع: السنن الكبرى للنسائي: ج 6 ص 308 ح 11061.

284. صحيح البخارى - به نقل از ابن عبّاس -: روزى پيامبر صلى الله عليه و آله بر بالاى كوه صفا رفت و بانگ زد: «هشدار! هشدار!».

قريش، نزد او گِرد آمدند و گفتند: چه شده است‌؟

فرمود: «اگر من به شما خبر دهم كه دشمن، بامدادان يا شامگاهان بر شما شبيخون خواهد زد، آيا سخنم را باور مى كنيد؟».

گفتند: آرى.

فرمود: «پس اينك، من شما را از عذابى سخت در آينده، بيم مى دهم».

ابو لهب گفت: مرگت باد! آيا براى همين، ما را جمع كردى‌؟!

در اين هنگام، خداوند، سورۀ «تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ‌» را فرو فرستاد.

ج - يهوديان، هرگز آرزوى مرگ نمى كنند!

قرآن

«بگو: «اگر در نزد خدا، سراى بازپسين، يك سر به شما اختصاص دارد، نه ديگر مردم، پس اگر راست مى گوييد، آرزوى مرگ كنيد»؛ ولى به سبب كارهايى كه از پيش كرده اند، هرگز آن را آرزو نخواهند كرد، و خدا به [حال] ستمگران، داناست».

حديث

285. مجمع البيان: از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت شده است كه فرمود: «اگر يهود، آرزوى مرگ مى كردند، بى گمان مى مُردند و جايگاه هاى خود را در آتش جهنّم مى ديدند. از اين رو، خداوند سبحان فرمود: «هرگز آن را آرزو نمى كنند»» و اين، تأكيدى بر دروغگو بودن آنان [در آن ادّعايشان] بود. و در اين، بزرگ ترين دلالت بر راستگويى پيامبرمان و درستىِ پيامبرىِ اوست؛ زيرا ايشان از چيزى، پيش از آن كه اتّفاق بيفتد، خبر داد و همان شد كه او خبر داده بود. همچنين يهوديان حاضر نشدند كه آرزوى مرگ كنند؛ زيرا مى دانستند كه پيامبر صلى الله عليه و آله بر حق است و اگر آرزوى مرگ كنند، حتماً مى ميرند.
286. مجمع البيان عن ابن عبّاس: كانَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَقولُ لَهُم: «إن كُنتُم صادِقينَ في مَقالَتِكُم، فَقولوا: اللّهُمَّ أمِتنا، فَوَالَّذي نَفسي بِيَدِهِ‌، لا يَقولُها رَجُلٌ إلّاغَصَّ بِريقِهِ فَماتَ مَكانَهُ‌».

و هذِهِ القِصَّةُ شَبيهَةٌ بِقِصَّةِ المُباهَلَةِ‌، و أنَّ النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله لَمّا دَعَا النَّصارى إلَى المُباهَلَةِ امتَنَعوا لِقِلَّةِ ثِقَتِهِم بِما هُم عَلَيهِ‌، و خَوفِهِم مِن صِدقِ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله في قَولِهِ‌: «لَو باهَلوني لَرَجَعوا لا يَجِدونَ أهلاً و لا مالاً»، فَلَمّا لَم يَتَمَنَّ اليَهودُ المَوتَ افتَضَحوا، كَما أنَّ النَّصارى لَمّا أحجَموا عَنِ المُباهَلَةِ افتَضَحوا، و ظَهَرَ الحَقُّ‌.

فَإِن قيلَ‌: مِن أينَ عَلِمتُم أنَّهُم لَم يَتَمَنَّوُا المَوتَ بِقُلوبِهِم، فَالجَوابُ‌: إنَّ مَن قالَ‌:

التَّمَنّي هُوَ القَولُ‌، فَالسُّؤالُ ساقِطٌ عَنهُ‌. و مَن قالَ‌: هُوَ مَعنىً فِي القَلبِ‌، قالَ‌: لَو تَمَنَّوهُ بِقُلوبِهِم لَأَظهَروهُ بِأَلسِنَتِهِم، حِرصاً مِنهُم عَلى تَكذيبِهِ في إخبارِهِ‌، و لِأَنَّ تَحَدِّيَهُم بِتَمَنِّي المَوتِ إنَّما وَقَعَ بِما يَظهَرُ عَلَى اللِّسانِ‌، و كانَ يَسهُلُ عَلَيهِم أن يَقولوا:

لَيتَ المَوتَ نَزَلَ بِنا. فَلَمّا عَدَلوا عَن ذلِكَ‌، ظَهَرَ صِدقُهُ صلى الله عليه و آله و وَضَحَت حُجَّتُهُ‌.(1)

287. دلائل النبوّة للبيهقي عن ابن عبّاس - في قَولِهِ تَعالى‌: «قُلْ إِنْ كانَتْ لَكُمُ الدّارُ الْآخِرَةُ‌» -:

قالَ قُل لَهُم يا مُحَمَّدُ: «إِنْ كانَتْ لَكُمُ الدّارُ الْآخِرَةُ‌» يَعنِي الجَنَّةَ كَما زَعَمتُم «خالِصَةً مِنْ دُونِ النّاسِ‌» يَعنِي المُؤمِنينَ - «فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ‌» أنَّها لَكُم خالِصَةً مِن دونِ المُؤمِنينَ‌...

وأيضاً عَنِ ابنِ عَبّاسٍ قالَ‌: قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: إن كُنتُم في مَقالَتِكُم صادِقينَ فَقولوا: «اللّهُمَّ أمِتنا»، فَوَالَّذي نَفسي في يَدِهِ‌، لا يَقولُها رَجُلٌ مِنكُم إلّاغَصَّ‌5.


1) . مجمع البيان: ج 1 ص 321، بحار الأنوار: ج 17 ص 169 وراجع: تفسير ابن كثير: ج 1 ص 182 و ص 183 وتفسير التبيان: ج 1 ص 357 و 358 وتفسير جوامع الجامع: ج 1 ص 65.

286. مجمع البيان - به نقل از ابن عبّاس -: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به آنها (يهود) مى فرمود: «اگر در گفتار خود [كه بهشت ويژۀ ماست و ديگران به آن راه نمى يابند]، راستگو هستيد، پس بگوييد:

"خدايا! ما را بميران"؛ زيرا سوگند به آن كه جانم در دست اوست، هيچ مردى اين جمله را نمى گويد، مگر آن كه آب دهان او در گلويش گير مى كند و در جا مى ميرد».

اين داستان، همانند ماجراى مُباهله است كه پيامبر صلى الله عليه و آله، نصارا را به مباهله دعوت كرد و آنها نپذيرفتند؛ چرا كه هم به موضع خود، اعتماد چندانى نداشتند، و هم مى ترسيدند كه اين سخن پيامبر صلى الله عليه و آله درست در آيد كه: «اگر با من مباهله كنند، وقتى [به خانه هاى خود] برگردند، اثرى از خانواده و دارايى خويش نخواهند يافت». بنا بر اين، يهوديان، چون آرزوى مرگ نكردند، رسوا شدند، همچنان كه نصارا با خوددارى از مباهله رسوا گشتند و حقيقت، آشكار شد.

اگر گفته شود: «از كجا مى دانيد كه آنها در دل هايشان، آرزوى مرگ نكردند؟»، پاسخ مى دهيم: كسانى كه مى گويند آرزو كردن، امر زبانى و گفتارى است، اصلاً چنين سؤالى برايشان مطرح نيست، و كسانى كه مى گويند: «آرزو، معنايى قلبى است»، مى گويند: اوّلاً اگر در دل هايشان آرزو كرده بودند، حتماً آن را به زبان مى آوردند تا دروغگو بودن پيامبر صلى الله عليه و آله را در خبرى كه داده، ثابت كنند. ثانياً تحدّى كردن يهود با «آرزوى مرگ كردن»، در حقيقت، با به زبان آوردن آن، صورت مى پذيرد و برايشان آسان بود كه بگويند: «اى كاش مرگ بر ما فرود آيد!»؛ امّا چون اين را نگفتند، راستگويىِ پيامبر صلى الله عليه و آله، نمايان شد و حجّت او، آشكار گرديد.

287. دلائل النبوّة، بيهقى: از ابن عبّاس، در بارۀ اين سخن خداوند متعال: «بگو: اگر سراى پسين، از آنِ شماست»، نقل است كه گفت: يعنى: اى محمّد! به ايشان بگو: «اگر سراى پسين، از آنِ شماست»، يعنى بهشت، آن گونه كه ادّعا مى كنيد «اختصاصاً [براى شما] است، نه ديگر مردمان»، يعنى مؤمنان، «پس آرزوى مرگ كنيد، اگر راست مى گوييد» كه بهشت، ويژۀ شماست، نه ديگر مؤمنان....

نيز از ابن عبّاس نقل شده است كه گفت: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «اگر در گفتۀ خود صادقيد، پس بگوييد: "خدايا! مرگ ما را برسان"؛ زيرا سوگند به آن كه جانم در دست اوست، هيچ مردى از شما اين را نخواهد گفت، مگر آن كه آب دهانش در گلويش گير خواهد كرد و در جا خواهد مُرد».

بِريقِهِ فَماتَ مَكانَهُ‌.

فَأَبَوا أن يَفعَلوا وكَرِهوا ما قالَ لَهُم، فَنَزَلَ‌: «وَ لَنْ يَتَمَنَّوْهُ أَبَداً بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ‌» يَعني: عَمِلَتهُ أيديهِم «وَ اللّهُ عَلِيمٌ بِالظّالِمِينَ‌» أنَّهُم لَن يَتَمَنَّوا. فَقالَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله عِندَ نُزولِ هذِهِ الآيَةِ‌: وَاللّهِ لا يَتَمَنَّونَهُ أبَداً.(1)

4 - حِفظُ القُرآنِ عَنِ التَّحريفِ‌

«إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ‌».(2)

«لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ».(3)

راجع: ص 312 (الفصل الرابع: صيانة القرآن من التحريف).

5 - أهلُ فارِسَ وحَملُهُم رايَةَ الإِسلامِ‌

الكتاب

«فَسَوْفَ يَأْتِي اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرِينَ يُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ‌».(4)

وراجع: البقرة: 23 و 24، آل عمران: 9 و 12 و 26 و 72 و 111 و 112، النساء: 81، المائدة: 67، التوبة: 83، القصص: 85، فصّلت: 53، الحشر: 11 و 12 و 14، الكوثر: 1-3.

«وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ ثُمَّ لا يَكُونُوا أَمْثالَكُمْ‌».(5)

«إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ أَيُّهَا النّاسُ وَ يَأْتِ بِآخَرِينَ وَ كانَ اللّهُ عَلى ذلِكَ قَدِيراً».(6)3.


1) . دلائل النبوّة للبيهقي: ج 6 ص 274.

2) . الحِجر: 9.

3) . فصّلت: 42.

4) . المائدة: 54.

5) . محمّد: 38.

6) . النساء: 133.

يهود، از اين كار، خوددارى ورزيدند و سخن پيامبر صلى الله عليه و آله به مذاق ايشان، خوش نيامد. پس اين آيه فرود آمد: «ولى هرگز آن را آرزو نمى كنند، به سبب آنچه دست هايشان، پيش فرو فرستاده است»؛ يعنى دست هايشان، انجام داده است. «و خدا، به حال ستمگران، داناست» كه هرگز، [آن را] آرزو نمى كنند. با فرود آمدن اين آيه، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «به خدا سوگند كه هرگز، آن را آرزو نخواهند كرد».

د - محافظت قرآن از تحريف

«ما، خود، ذكر را فرو فرستاديم و ما، خود، نگهبانِ آن هستيم».

«از پيشِ روى آن و از پشتِ سرش، باطل به سويش نمى آيد. وحى [نامه] اى است از جانب حكيمى ستوده [صفات]».

ر. ك: ص 313 (فصل چهارم: نگاه داشتن قرآن از تحريف).

ه‍ - ايرانيان و پرچمدارى اسلام

ه‍ - ايرانيان و پرچمدارى اسلام(1)

قرآن

«به زودى، خدا گروهى [ديگر] را مى آورد كه آنان را دوست مى دارد و آنان [نيز] او را دوست مى دارند. [اينان] با مؤمنان، فروتن [و] بر كافران، سرفرازند. در راه خدا، جهاد مى كنند و از سرزنش هيچ ملامتگرى نمى ترسند».

«و اگر روى برتابيد، [خدا] جاى شما را به مردمى غير از شما خواهد داد كه مانند شما نخواهند بود».

«و [خدا،] اگر بخواهد، شما را مى بَرد و خلقى نو [بر سر كار] مى آورد، و خداوند، بر اين كار تواناست».


1) . آيات ياد شده در اين جا و احاديثى كه در پىِ آنها مى آيند، در كنار هم، بر عنوان باب، دلالت دارند.

«وَ آخَرِينَ مِنْهُمْ لَمّا يَلْحَقُوا بِهِمْ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ‌».(1)

«وَ لَوْ نَزَّلْناهُ عَلى بَعْضِ الْأَعْجَمِينَ * فَقَرَأَهُ عَلَيْهِمْ ما كانُوا بِهِ مُؤْمِنِينَ‌».(2)

الحديث

288.

مجمع البيان - في قَولِهِ تَعالى «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ‌» -: رُوِيَ أنَّ النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله سُئِلَ عَن هذِهِ الآيَةِ‌، فَضَرَبَ بِيَدِهِ عَلى عاتِقِ سَلمانَ فَقالَ‌: هذا وذَووهُ‌، ثُمَّ قالَ‌: لَو كانَ الدّينُ مُعَلَّقاً بِالثُّرَيّا لَتَناوَلَهُ رِجالٌ مِن أبناءِ فارِسَ‌.(3)

289.

الإمام الصادق عليه السلام - في قَولِهِ تَعالى‌: «فَسَوْفَ يَأْتِي اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرِينَ‌» -: المَوالي(4).(5)

290.

تفسير العيّاشي عن سليمان بن هارون: قُلتُ لَهُ‌(6): إنَّ بَعضَ هذِهِ العِجلِيَّةِ‌(7)يَزعُمونَ أنَّ سَيفَ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله عِندَ عَبدِ اللّهِ بنِ الحَسَنِ‌، فَقالَ‌: وَاللّهِ ما رَآهُ هُوَ و لا أبوهُ‌(8)بِواحِدَةٍ مِن عَينَيهِ‌، إلّاأن يَكونَ رَآهُ أبوهُ عِندَ الحُسَينِ عليه السلام، و إنَّ صاحِبَ هذَا الأَمرِ مَحفوظٌ لَهُ‌، فَلا تَذهَبَنَّ يَميناً و لا شِمالاً، فَإِنَّ الأَمرَ وَاللّهِ واضِحٌ‌.

وَاللّهِ لَو أنَّ أهلَ السَّماءِ وَ الأَرضِ اجتَمَعوا عَلى أن يُحَوِّلوا هذَا الأَمرَ مِن مَوضِعِهِ‌ر.


1) . الجمعة: 3.

2) . الشعراء: 198 و 199.

3) . مجمع البيان: ج 3 ص 321، تفسير جوامع الجامع: ج 1 ص 336.

4) . الموالي: العجم (بحار الأنوار: ج 67 ص 181 ذيل ح 20).

5) . بحار الأنوار: ج 67 ص 180 ح 20، تفسير العيّاشي: ج 1 ص 327 ح 136 وفيه «المولى» بدل «الموالي».

6) . هكذا جاء مضمراً، والظاهر أنّه الإمام الصادق عليه السلام كما في حديث قريب جدّاً من هذا الحديث رواه في بصائر الدرجات عن سليمان بن هارون عنه عليه السلام (راجع: بصائر الدرجات: ص 174).

7) . في المصدر: «العجلة»، والتصويب من بحار الأنوار. والعجليّة فرقة من فرق الزيديّة.

8) . في المصدر: «واللّه ما رآه هؤلاء ولا أبوه»، والتصويب من بحار الأنوار.

«و [نيز بر جماعت هايى] ديگر از ايشان كه هنوز به آنها نپيوسته اند، و اوست ارجمندِ سنجيده كار».

«و اگر آن را بر برخى از غير عرب زبانان، نازل مى كرديم و [پيامبر] آن را بر ايشان مى خوانْد، به آن، ايمان نمى آوردند».

حديث

288. مجمع البيان - در بارۀ اين آيۀ شريف: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد! هر كس از شما از دين خود برگردد، به زودى، خدا گروهى [ديگر] را مى آورد كه آنان را دوست مى دارد و آنان [نيز] او را دوست مى دارند» -: روايت شده است كه از پيامبر صلى الله عليه و آله در بارۀ اين آيه پرسيده شد. با دستش به شانۀ سلمان زد و فرمود: «[آن مردم،] اين مرد و هم وطنان اويند».

سپس فرمود: «اگر دين به ثريّا آويخته باشد، مردانى از ايرانيان، به آن دست مى يابند».

289.

امام صادق عليه السلام - در بارۀ اين سخن خداوند متعال: «به زودى، خدا گروهى [ديگر] را مى آورد كه آنان را دوست مى دارد و آنان [نيز] او را دوست مى دارند. [اينان،] با مؤمنان، فروتن [و] بر كافران، سرفرازند» -: [آن مردم،] موالى (ايرانيان آزاد شده) هستند.

290.

تفسير العيّاشى - به نقل از سليمان بن هارون -: به امام عليه السلام(1)گفتم: برخى از اين عِجْليان(2)مى گويند كه شمشير پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، نزد عبد اللّه بن حسن عليه السلام است.

فرمود: «به خدا سوگند كه نه او و نه پدرش، [حتّى] با يك چشم خود هم آن [شمشير] را نديده اند، مگر آن كه پدرش، آن را نزد حسين عليه السلام ديده باشد، و صاحب اين امر (امامت)، براى آن، نگه داشته مى شود. پس زنهار كه به بيراهه نروى كه به خدا سوگند، حقيقت، روشن است.

به خدا سوگند، اگر اهل آسمان و زمين، دست به دست هم دهند كه اين امرد.


1) . ظاهراً مراد، امام صادق عليه السلام است، چنان كه در حديثى بسيار شبيه به اين حديث، آمده است و در بصائرالدرجات، همين حديث، به نقل از سليمان بن هارون، از امام صادق عليه السلام روايت شده است.

2) . عِجْليّه: فرقه اى از فرقه هاى زيديّه است. شايد هم منسوب به قبيله اى باشد.

الَّذي وَضَعَهُ اللّهُ فيهِ مَا استَطاعوا، ولَو أنَّ النّاسَ كَفَروا جَميعاً حَتّى لا يبقى أحَدٌ لَجاءَ اللّهُ لِهذَا الأَمرِ بِأَهلٍ يَكونونَ مِن أهلِهِ‌. ثُمَّ قالَ‌: أما تَسمَعُ اللّهَ يَقولُ‌: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرِينَ‌»(1)حَتّى فَرَغَ مِنَ الآيَةِ‌، و قالَ في آيَةٍ اخرى‌: «فَإِنْ يَكْفُرْ بِها هؤُلاءِ فَقَدْ وَكَّلْنا بِها قَوْماً لَيْسُوا بِها بِكافِرِينَ‌»(2)، ثُمَّ قالَ‌: إنَّ (أهلَ‌)(3)هذِهِ الآيَةِ هُم أهلُ تِلكَ الآيَةِ‌.(4)

291.

تفسير القمّي: «فَسَوْفَ يَأْتِي اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ‌» نَزَلَت فِي القائِمِ عليه السلام و أصحابِهِ «يُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ‌».(5)

292.

مجمع البيان - في قَولِهِ تَعالى‌: «إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ‌» -: يَعني إن يَشَأِ اللّهُ يُهلِكْكُم «أَيُّهَا النّاسُ‌» و يُفنِكُم، و قيلَ‌: فيهِ مَحذوفٌ‌، أي إن يَشَأ أن يُذهِبَكُم يُذهِبكُم أيُّهَا النّاسُ «وَ يَأْتِ بِآخَرِينَ‌» أي بِقَومٍ آخَرينَ غَيرِكُم يَنصُرونَ نَبِيَّهُ و يُوازِرونَهُ‌.

ويُروى أنَّهُ لَمّا نَزَلَت هذِهِ الآيَةُ ضَرَبَ النَّبِيُّ يَدَهُ عَلى ظَهرِ سَلمانَ و قالَ‌: هُم قَومُ هذا؛ يَعني عَجَمَ الفُرسِ‌.(6)

293. صحيح ابن حبّان عن أبي هريرة: إنَّ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله تَلا هذِهِ الآيَةَ‌: «وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ ثُمَّ لا يَكُونُوا أَمْثالَكُمْ‌» قالوا: يا رَسولَ اللّهِ مَن هؤُلاءِ الَّذينَ إن تَوَلَّينَاه.

1) . المائدة: 54.

2) . الأنعام: 89.

3) . سقطت كلمة «أهل» من ص 326 من تفسير العيّاشي وأثبتناها من ص 369 منه.

4) . تفسير العيّاشي: ج 1 ص 326 ح 135 و ص 369 ح 56 وليس فيه صدره إلى «فإنّ الأمر واللّه واضح»، بحار الأنوار: ج 27 ص 49 ح 1.

5) . تفسير القمّي: ج 1 ص 170، بحار الأنوار: ج 31 ص 577 ح 7.

6) . مجمع البيان: ج 3 ص 187، التبيان في تفسير القرآن: ج 3 ص 352 عن أبي هريرة؛ تفسير القرطبي: ج 5 ص 409 كلاهما نحوه.

(امامت) را از جايگاهى كه خدا براى آن قرار داده است، [به كسى ديگر] منتقل كنند، نمى توانند، و اگر همۀ مردم، كافر شوند تا جايى كه يك نفر [مؤمن] هم باقى نمانَد، باز خداوند براى اين امر، كسانى را مى آورد كه اهل آن باشند».

سپس فرمود: «آيا نشنيده اى كه خداوند مى فرمايد: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد! هر كس از شما از دين خود برگردد، به زودى خدا، گروهى [ديگر] را مى آورد كه آنان را دوست مى دارد و آنان [نيز] او را دوست مى دارند. [اينان،] با مؤمنان، فروتن [و] بر كافران، سرفرازند» و آيه را تا آخر آن خوانْد.

و در آيه اى ديگر فرموده: «و اگر اينان (مشركان)، بِدان كفر ورزند، بى گمان، گروهى [ديگر] را بر آن مى گماريم كه بِدان، كافر نباشند». سپس فرمود: «اهل اين آيه، همان اهل آيۀ پيشين اند.

291.

تفسير القمّى: «به زودى، خداوند، مردمى را مى آورد كه آنان را دوست مى دارد و آنان [نيز] او را دوست مى دارند». اين آيه، در بارۀ قائم عليه السلام و ياران او نازل شده است كه «در راه خدا، جهاد مى كنند و از سرزنش هيچ ملامتگرى نمى ترسند».

292.

مجمع البيان - در بارۀ اين سخن خداوند متعال: «اگر بخواهد، شما را مى بَرَد» -: يعنى: «اى مردم!»، اگر خدا بخواهد، شما را نيست و نابود مى كند.

گفته شده: در اين آيه، عبارتى محذوف [در تفسير] است. يعنى: اى مردم! اگر بخواهد شما را ببرد، مى بَرَد «و ديگران را مى آورد»؛ يعنى مردمانى ديگر، غير از شما را مى آورد كه پيامبرش را يارى و حمايت مى كنند.

و روايت مى شود كه چون اين آيه نازل شد، پيامبر صلى الله عليه و آله دستش را به پشتِ سلمان زد و فرمود: «آنان، قوم اين مرد هستند»، يعنى ايرانيان.

293. صحيح ابن حبّان - به نقل از ابو هُرَيره -: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله اين آيه را تلاوت كرد: «و اگر روى برتابيد، [خدا] جاى شما را به مردمى غير از شما خواهد داد كه مانند شما نخواهند بود».

استُبدِلوا بِنا، ثُمَّ لا يَكونوا أمثالَنا؟ فَضَرَبَ عَلى فَخِذِ سَلمانَ الفارِسِيِّ ثُمَّ قالَ‌: هذا و قَومُهُ‌، لَو كانَ الدّينُ عِندَ الثُّرَيّا لَتَناوَلَهُ رِجالٌ مِن فارِسَ‌.(1)

294.

تفسير الطبري عن أبي هريرة: لَمّا نَزَلَت: «وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ ثُمَّ لا يَكُونُوا أَمْثالَكُمْ‌» كانَ سَلمانُ إلى جَنبِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَقالوا: يا رَسولَ اللّهِ مَن هؤُلاءِ القَومُ الَّذينَ إن تَوَلَّينَا استُبدِلوا بِنا؟ قالَ‌: فَضَرَبَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله عَلى مَنكِبِ سَلمانَ‌، فَقالَ‌: مِن هذا و قَومِهِ‌، وَالَّذي نَفسي بِيَدِهِ لَو أنَّ الدّينَ تَعَلَّقَ بِالثُّرَيّا لَنالَتهُ رِجالٌ مِن أهلِ فارِسَ‌.(2)

295.

الإمام الصادق عليه السلام - لِيَعقوبَ بنِ قَيسٍ -: يَابنَ قَيسٍ «وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ ثُمَّ لا يَكُونُوا أَمْثالَكُمْ‌» عَنى أبناءَ المَوالِي المُعتَقينَ‌.(3)

296.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: لَو كانَ الإِيمانُ مُعَلَّقاً بِالثُّرَيّا لا تَنالُهُ العَرَبُ‌، لَنالَهُ رِجالٌ مِن فارِسَ‌.(4)

297.

عنه صلى الله عليه و آله: لَو كانَ الدّينُ مُعَلَّقاً بِالثُّرَيّا لَتَناوَلَهُ ناسٌ مِن أبناءِ فارِسَ‌.(5)0.


1) . صحيح ابن حبّان: ج 16 ص 63 ح 7123، المعجم الأوسط: ج 8 ص 349 ح 8838، تفسير الطبري: ج 13 الجزء 26 ص 67، سنن الترمذي: ج 5 ص 384 ح 3261، تفسير القرطبي: ج 16 ص 258؛ مجمع البيان: ج 9 ص 164 كلّها نحوه، بحار الأنوار: ج 67 ص 168.

2) . تفسير الطبري: ج 13 الجزء 26 ص 66، تفسير ابن كثير: ج 7 ص 306، سنن الترمذي: ج 5 ص 383 ح 3260 كلاهما نحوه.

3) . تفسير القمّي: ج 2 ص 309 عن يعقوب بن قيس، بحار الأنوار: ج 67 ص 174 ح 5.

4) . تاريخ أصبهان: ج 1 ص 27، المعجم الكبير: ج 18 ص 353 ح 900، مسند أبي يعلى‌: ج 2 ص 154 ح 1429 و ص 156 ح 1434 كلّها عن قيس بن سعد بن عبادة و ليس في الثلاثة الأخيرة «لا تناله العرب»، كنز العمّال: ج 12 ص 91 ح 34129.

5) . المعجم الكبير: ج 10 ص 204 ح 10470، تاريخ أصبهان: ج 1 ص 25 كلاهما عن عبد اللّه، المصنّف لابن أبي شيبة: ج 7 ص 563 ح 3، صحيح مسلم: ج 4 ص 1972 ح 230 نحوه وكلاهما عن أبي هريرة، كنز العمّال: ج 12 ص 91 ح 34130.

[يارانش] گفتند: اى پيامبر خدا! اينان كه اگر ما روى برتابيم، جاى گُزين ما مى شوند و مانند ما نخواهند بود، چه كسانى هستند؟

بر زانوى سلمان فارسى زد و فرمود: «اين و قومش. اگر دين در ثريّا باشد، مردانى از ايران، به آن، دست مى يابند.

294. تفسير الطبرى - به نقل از ابو هُرَيره -: زمانى كه اين آيه: «و اگر روى برتابيد، [خدا] جاى شما را به مردمى غير از شما خواهد داد كه مانند شما نخواهند بود» نازل شد، سلمان، در كنار پيامبر خدا صلى الله عليه و آله قرار داشت. ياران گفتند: اى پيامبر خدا! اين مردمى كه اگر ما روى برتابيم، جاى گُزين ما مى شوند، چه كسانى هستند؟

پيامبر صلى الله عليه و آله دست به شانۀ سلمان زد و فرمود: «از [نسل] اين و قومش. سوگند به آن كه جانم در دست اوست، اگر دين به ثريّا آويخته باشد، مردانى از ايرانيان به آن دست مى يابند».

295.

امام صادق عليه السلام - به يعقوب بن قيس -: اى پسر قيس! «و اگر روى برتابيد، [خدا] جاى شما را به مردمى غير از شما خواهد داد كه مانند شما نخواهند بود»، مقصود، فرزندان مَوالىِ آزاد شده هستند.

296.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: اگر ايمان به ثريّا آويزان باشد كه عرب به آن دست نيابند، بى گمان، مردانى از ايران، به آن، دست خواهند يافت.

297.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: اگر ايمان به ثريّا آويخته باشد، هر آينه، مردمانى از ايرانيان، آن را به دست خواهند آورد.

298.

صحيح مسلم عن أبي هريرة: كُنّا جُلوساً عِندَ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله إذ نَزَلَت عَلَيهِ سورَةُ الجُمُعَةِ‌، فَلَمّا قَرَأَ «وَ آخَرِينَ مِنْهُمْ لَمّا يَلْحَقُوا بِهِمْ‌» قالَ رَجُلٌ‌: مَن هؤُلاءِ يا رَسولَ اللّهِ؟ فَلَم يُراجِعهُ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله حَتّى سَأَلَهُ مَرَّةً أو مَرَّتَينِ أو ثَلاثاً، قالَ‌: و فينا سَلمانُ الفارِسِيُّ‌، فَوَضَعَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله يَدَهُ عَلى سَلمانَ‌، ثُمَّ قالَ‌: لَو كانَ الإِيمانُ عِندَ الثُّرَيّا لَنالَهُ رِجالٌ مِن هؤُلاءِ‌.(1)

299.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: أعظَمُ النّاسِ نَصيباً فِي الإِسلامِ أهلُ فارِسَ‌.(2)

300.

عنه صلى الله عليه و آله: أسعَدُ العَجَمِ بِالإِسلامِ فارِسُ‌.(3)

301.

المستدرك على الصحيحين عن ابن عمر: قالَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله: رَأَيتُ غَنَماً كَثيرَةً سَوداءَ دَخَلَت فيها غَنَمٌ كَثيرَةٌ بيضٌ‌، قالوا: فَما أوَّلتَهُ يا رَسولَ اللّهِ؟ قالَ‌: العَجَمُ يَشرَكونَكُم في دينِكُم و أنسابِكُم، قالوا: العَجَمُ يا رَسولَ اللّهِ؟ قالَ‌: لَو كانَ الإِيمانُ مُعَلَّقاً بِالثُّرَيّا لَنالَهُ رِجالٌ مِنَ العَجَمِ‌، و أسعَدُهُم بِهِ النّاسُ‌.(4)

302.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: رَأَيتُني أنزِعُ مِن بِئرٍ و عَلَيها مِعزى‌، ثُمَّ وَرَدَت عَلَيَّ ضَأنٌ كَثيرَةٌ‌، فَأَوَّلتُهُمُ الأَعاجِمَ يَدخُلونَ فِي الإِسلامِ‌.(5)ة.


1) . صحيح مسلم: ج 4 ص 1972 ح 231، صحيح البخاري: ج 4 ص 1858 ح 4615، مسند ابن حنبل: ج 3 ص 397 ح 9410 كلاهما نحوه، كنز العمّال: ج 11 ص 690 ح 33342.

2) . تاريخ أصبهان: ج 1 ص 23، كنز العمّال: ج 12 ص 90 ح 34126 نقلاً عن الحاكم في تاريخه و كلاهما عن أبي هريرة.

3) . المصنّف لعبد الرزّاق: ج 11 ص 66 ح 19925، تاريخ أصبهان: ج 1 ص 29، الإصابة: ج 3 ص 436 الرقم 4295 وفيهما «أهل فارس»، كنز العمّال: ج 12 ص 90 ح 34125 نقلاً عن أبي نعيم في المعرفة والثلاثة الأخيرة عن طلحة الأنصاري.

4) . المستدرك على الصحيحين: ج 4 ص 437 ح 8194، كنز العمّال: ج 12 ص 92 ح 34134 وفيه «الفارس» بدل «الناس»؛ بحار الأنوار: ج 61 ص 230 و فيه «فأسعدهم به فارس».

5) . تاريخ أصبهان: ج 1 ص 26 عن أبي هريرة، كنز العمّال: ج 12 ص 92 ح 34135 نقلاً عن الديلمي عن أبي هريرة.

298. صحيح مسلم - به نقل از ابو هُرَيره -: خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله نشسته بوديم كه سورۀ جمعه، نازل شد. چون «و كسانِ ديگرى از ايشان كه هنوز به آنها نپيوسته اند» را خواند، مردى گفت: اينان، چه كسانى هستند، اى پيامبر خدا؟

پيامبر صلى الله عليه و آله پاسخى نداد تا آن كه آن مرد، دوباره و سه باره پرسيد.

سلمان فارسى نيز در جمع ما حضور داشت. پس پيامبر صلى الله عليه و آله دستش را بر سلمان نهاد و فرمود: «اگر ايمان در ثريّا باشد، بى گمان، مردانى از اينان (ايرانيان) به آن، دست خواهند يافت».

299.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: بزرگ ترين سهم را در اسلام، مردم ايران دارند.

300.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: بهره مندترين مردم غير عرب از اسلام، ايرانيان اند.

301.

المستدرك على الصحيحين - به نقل از ابن عمر -: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «خواب ديدم كه يك رَمِۀ گوسفند سفيد، وارد رَمه اى از گوسفندان سياه شدند».

گفتند: اين را چه تعبير مى كنى، اى پيامبر خدا؟

فرمود: «عجم ها، در دين و نَسَبتان، با شما شريك مى شوند».

گفتند: عجم ها، اى پيامبر خدا؟!

فرمود: «اگر ايمان به ثريّا آويخته باشد، مردانى از عجم، به آن، دست مى يابند و برخوردارترينِ مردمان از ايمان، ايشان اند».

302. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: خواب ديدم كه از چاهى آب مى كِشم و در كنار آن چاه، شمارى بُز ايستاده اند. سپس تعداد زيادى ميش، نزد من آمدند. آنها را به عجم هايى تعبير كردم كه به اسلام وارد مى شوند.
303.

الإمام الصادق عليه السلام - في قَولِهِ تَعالى‌: «وَ لَوْ نَزَّلْناهُ عَلى بَعْضِ الْأَعْجَمِينَ * فَقَرَأَهُ عَلَيْهِمْ ما كانُوا بِهِ مُؤْمِنِينَ‌» -: لَو انزِلَ القُرآنُ عَلَى العَجَمِ ما آمَنَت بِهِ العَرَبُ‌، وقَد نُزِّلَ عَلَى العَرَبِ فَآمَنَت بِهِ العَجَمُ‌، فَهذِهِ فَضيلَةُ العَجَمِ‌.(1)

304.

مجمع البيان: رَوى أبو بَصيرٍ عَن أبي عَبدِ اللّهِ عليه السلام قالَ‌: إن تَتَولَّوا يا مَعشَرَ العَرَبِ «يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ‌» ؛ يَعنِي المَوالِيَ‌.

وعَن أبي عَبدِ اللّهِ عليه السلام قالَ‌: قَد وَاللّهِ أبدَلَ بِهِم خَيراً مِنهُم؛ المَوالِيَ‌.(2)

305. الغارات عن عباد بن عبد اللّه الأسدي: كُنتُ جالِساً يَومَ الجُمُعَةِ و عَلِيٌّ عليه السلام يَخطُبُ عَلى مِنبَرٍ مِن آجُرٍّ وَ ابنُ صَوحانَ جالِسٌ‌، فَجاءَ الأَشعَثُ فَجَعَلَ يَتَخَطَّى النّاسَ فَقالَ‌:

يا أميرَ المُؤمِنينَ‌، غَلَبَتنا هذِهِ الحَمراءُ‌(3)عَلى وَجهِكَ‌، فَغَضِبَ‌. فَقالَ ابنُ صَوحانَ‌:

لَيُبَيِّنُ اليَومَ مِن أمرِ العَرَبِ ما كانَ يَخفى‌.

فَقالَ عَلِيٌّ عليه السلام: مَن يَعذِرُني مِن هؤُلاءِ الضَّياطِرَةِ‌(4)، يَقيِلُ أحَدُهُم يَتَقَلَّبُ عَلى حَشاياهُ‌، و يُهَجِّرُ قَومٌ لِذِكرِ اللّهِ‌! فَيَأمُرُني أن أطرُدَهُم فَأَكونَ مِنَ الظّالِمينَ‌! وَالَّذي فَلَقَ الحَبَّةَ و بَرَأَ النَّسَمَةَ‌، لَقَد سَمِعتُ مُحَمَّداً صلى الله عليه و آله يَقولُ‌: لَيَضرِبُنَّكُم وَاللّهِ عَلَى الدّينِ عَوداً كَما ضَرَبتُموهُم عَلَيهِ بَدءاً.(5)ه.


1) . تفسير القمّي: ج 2 ص 124، بحار الأنوار: ج 9 ص 228 ح 116.

2) . مجمع البيان: ج 9 ص 164، تفسير نور الثقلين: ج 5 ص 46 ح 90 و 91، بحار الأنوار: ج 22 ص 52.

3) . قال الجزري: في حديث عليٍّ‌: «قيل له: غلَبَتْنا عليك هذه الحمراء»؛ يعنون العَجم والرُّوم، والعرب تُسمّي المَوالي: الحَمْراء (النهاية: ج 1 ص 438 «حمر»).

4) . الضَّياطِرة: هم الضِّخام الذين لا غَناء عندهم (النهاية: ج 3 ص 87 «ضطر»).

5) . الغارات: ج 2 ص 498؛ مسند أبي يعلى‌: ج 1 ص 223 ح 395، الأمالي للمحاملي: ص 200 ح 181، شرح نهج البلاغة ابن أبي الحديد: ج 20 ص 284 ح 251 و ج 19 ص 124 كلّها نحوه.

303.

امام صادق عليه السلام - در بارۀ اين سخن خداوند متعال: «و اگر آن را بر برخى از غير عرب زبانان، نازل مى كرديم و [پيامبر صلى الله عليه و آله] آن را بر ايشان مى خوانْد، به آن ايمان نمى آوردند» -: يعنى اگر قرآن بر غيرعرب، فرو فرستاده مى شد، عرب به آن ايمان نمى آوردند، در حالى كه بر عرب نازل شد و عجم ها به آن ايمان آوردند. پس اين، فضيلتى براى عجم هاست.

304.

مجمع البيان: ابو بصير، از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود: «اگر شما - اى گروه عرب - روى برتابيد، «جاى شما را به مردمى غير از شما خواهد داد»»، يعنى [به] مَوالى.

از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه فرمود: «به خدا سوگند كه بهتر از آنان را جاى گُزينشان كرد: مَوالى را».

305. الغارات - به نقل از عباد بن عبد اللّه اسدى -: روز جمعه، [در مسجد] نشسته بودم و على عليه السلام بر منبرى از آجر، سخن مى گفت و ابن صوحان نيز نشسته بود. در همين حال، اشعث آمد و از ميان جمعيت، به طرف منبر، پيش رفت و گفت: اى امير مؤمنان! اين سُرخ گونه ها،(1)تو را از ما گرفته اند!

امير مؤمنان عليه السلام در خشم شد. ابن صوحان گفت: امروز، از كار عرب، آن چيزى كه پوشيده بود، روشن خواهد شد.

على عليه السلام فرمود: «من با اين جماعتِ لَندَهور، چه كنم‌؟! تا لِنگ ظهر، در بستر خود، غلت مى زنند، در حالى كه عدّه اى (مردم غيرعرب) در اين نيمروز داغ، به ذكر خدا مشغول اند. آن گاه، آنها (عرب ها) به من مى گويند كه اين افراد (غير عرب) را از خود برانم و از ستمگران باشم! سوگند به آن كه دانه را شكافت، از محمّد صلى الله عليه و آله شنيدم كه مى فرمايد: "به خدا سوگند كه اينان، براى باز گرداندنتان به دين، با شما خواهند جنگيد، همچنان كه شما در آغاز، براى مسلمان كردن آنان، با ايشان جنگيديد"».د.


1) . مقصود، مردمان غير عرب، يعنى ايرانيان و روميان اند كه عرب ها، آنها را به دليل سفيدپوست بودن، «حَمراء (سرخ گونه)» مى خواندند.

2/5-4: عَدَمُ الاِختِلافِ‌

الكتاب

«أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً».(1)

الحديث

306. الإمام عليّ عليه السلام: اللّهُ سُبحانَهُ يَقولُ‌: «ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْ‌ءٍ‌»(2)وفيهِ تِبيانٍ لِكُلِّ شَيءٍ‌، وذَكَرَ أنَّ الكِتابَ يُصَدِّقُ بَعضُهُ بَعضاً، وأنَّهُ لَااختِلافَ فيهِ‌، فَقالَ سُبحانَهُ‌:

«وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً» ، وأنَّ القُرآنَ ظاهِرُهُ أنيقٌ‌، وباطِنُهُ عَميقٌ‌، لا تَفنى عَجائِبُهُ‌، ولا تَنقَضي غَرائِبُهُ‌، ولا تُكشَفُ الظُّلُماتُ إلّابِهِ‌.(3)

2/5-5: الجَوابُ عَمّا يُوهِمُ الاِختِلافَ‌

307. التوحيد عن محمّد بن الحسن بن عبد العزيز الأحدب: وَجَدتُ في كِتابِ أبي بِخَطِّهِ‌: حَدَّثَنا طَلحَةُ بنُ يَزيدَ عَن عُبَيدِ اللّهِ بنِ عُبَيدٍ عَن أبي مَعَمَرٍ السَّعدانِيِّ‌، أنَّ رَجُلاً أتى أميرَ المُؤمِنينَ عَلِيَّ بنَ أبي طالِبٍ عليه السلام، فَقالَ‌: يا أميرَ المُؤمِنينَ‌! إنّي قَد شَكَكتُ في كِتابِ اللّهِ المُنزَلِ‌.

قالَ لَهُ عليه السلام:... وكَيفَ شَكَكتَ في كِتابِ اللّهِ المُنزَلِ؟

قالَ‌: لِأَنّي وَجَدتُ الكِتابَ يُكَذِّبُ بَعضُهُ بَعضاً، فَكَيفَ لا أشُكُّ فيهِ؟1.


1) . النساء: 82.

2) . الأنعام: 38.

3) . نهج البلاغة: الخطبة 18، الاحتجاج: ج 1 ص 620 ح 142، كشف اليقين: ص 230 ح 257، بحار الأنوار: ج 2 ص 284 ح 1.

2/5-4: نداشتن اختلاف

قرآن

«آيا در [معانى] قرآن نمى انديشند؟ اگر از جانب غيرِ خدا بود، قطعاً در آن، اختلافِ بسيار مى يافتند».

حديث

306. امام على عليه السلام: خداوند سبحان مى فرمايد: «ما هيچ چيزى را در كتاب (لوح محفوظ)، فروگذار نكرده ايم» و در آن، همه چيز بيان شده است، و فرموده كه بخشى از كتاب [خدا]، بخشى ديگرش را تصديق مى كند، و در آن، هيچ اختلافى نيست. خداوند مى فرمايد: «اگر از نزد غير خدا بود، هر آينه، در آن، اختلافِ بسيار مى يافتند». قرآن، ظاهرش زيباست و باطنش، ژرف. شگفتى هايش، پايان نمى پذيرد و غرايبش، به سر نمى آيد و تاريكى ها، جز با آن برطرف نمى گردد.
2/5-5: پاسخ مواردى كه به نظر، مختلف مى رسند
307. التوحيد - به نقل از محمّد بن حسن بن عبد العزيز احدَب -: در كتاب پدرم [حسن]، به خطّ او، چنين يافتم: طلحة بن يزيد، از عبيد اللّه بن عبيد، از ابو مَعَمَر سَعدانى برايمان حديث كرد كه: مردى نزد امير مؤمنان على بن ابى طالب عليه السلام آمد و گفت: اى امير مؤمنان! من در كتاب آسمانى خدا، شك كرده ام.

امام عليه السلام به او فرمود: «... چگونه در كتاب آسمانى خدا، شك كرده اى‌؟!».

گفت: وقتى مى بينم كه بخشى از آن، بخشى ديگر را تكذيب [و نفى] مى كند،(1)چگونه در آن، شك نكنم‌؟!


1) . يعنى: آياتى از قرآن، با آياتى ديگر از آن، در تعارض اند و يكديگر را نفى مى كنند.

فَقالَ عَلِيُّ بنُ أبي طالِبٍ عليه السلام: إنَّ كِتابَ اللّهِ لَيُصَدِّقُ بَعضُهُ بَعضاً، ولا يُكَذِّبُ بَعضُهُ بَعضاً، ولكِنَّكَ لَم تُرزَق عَقلاً تَنتَفِعُ بِهِ‌، فَهاتِ ما شَكَكتَ فيهِ مِن كِتابِ اللّهِ عز و جل!

قالَ لَهُ الرَّجُلُ‌: إنّي وَجَدتُ اللّهَ يَقولُ‌: «فَالْيَوْمَ نَنْساهُمْ كَما نَسُوا لِقاءَ يَوْمِهِمْ هذا»(1)، وقالَ أيضاً: «نَسُوا اللّهَ فَنَسِيَهُمْ‌»(2)، وقالَ‌: «وَ ما كانَ رَبُّكَ نَسِيًّا»(3)، فَمَرَّةً يُخبِرُ أنَّهُ يَنسى‌، ومَرَّةً يُخبِرُ أنَّهُ لا يَنسى‌، فَأَنّى ذلِكَ يا أميرَ المُؤمِنينَ؟

قالَ‌: هاتِ ما شَكَكتَ فيهِ أيضاً!

قالَ‌: وأجِدُ اللّهَ يَقولُ‌: «يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِكَةُ صَفًّا لا يَتَكَلَّمُونَ إِلاّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ قالَ صَواباً»(4)، وقالَ - وَاستُنطِقوا فَقالوا -: «وَ اللّهِ رَبِّنا ما كُنّا مُشْرِكِينَ‌»(5)، وقالَ‌: «يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكْفُرُ بَعْضُكُمْ بِبَعْضٍ وَ يَلْعَنُ بَعْضُكُمْ بَعْضاً»(6)، وقالَ‌: «إِنَّ ذلِكَ لَحَقٌّ تَخاصُمُ أَهْلِ النّارِ»(7)، وقالَ‌: «لا تَخْتَصِمُوا لَدَيَّ وَ قَدْ قَدَّمْتُ إِلَيْكُمْ بِالْوَعِيدِ»(8)، وقالَ‌: «نَخْتِمُ عَلى أَفْواهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنا أَيْدِيهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ‌»(9)؛ فَمَرَّةً يُخبِرُ أنَّهُم يَتَكَلَّمونَ‌، ومَرَّةً يُخبِرُ أنَّهُم لا يَتَكَلَّمونَ إلّامَن أذِنَ لَهُ الرَّحمنُ وقالَ صَواباً، ومَرَّةً يُخبِرُ أنَّ الخَلقَ لا يَنطِقونَ ويَقولُ عَن مَقالَتِهِم: «وَ اللّهِ رَبِّنا ما كُنّا مُشْرِكِينَ‌» ، ومَرَّةً يُخبِرُ أنَّهُم يَختَصِمونَ‌، فَأَنّى ذلِكَ يا أميرَ المُؤمِنينَ‌، وكَيفَ لا أشُكُّ فيما تَسمَعُ؟!5.


1) . الأعراف: 51.

2) . التوبة: 67.

3) . مريم: 64.

4) . النبأ: 38.

5) . الأنعام: 23، وقوله: «واستُنطِقوا» أي بقوله تعالى في الآية 22: «ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذِينَ أَشْرَكُوا» إلى آخر الآية.

6) . العنكبوت: 25.

7) . ص: 64.

8) . ق: 28.

9) . يس: 65.

على بن ابى طالب عليه السلام فرمود: «هر بخشى از قرآن، بخش ديگرش را تصديق مى كند، و هيچ پاره اى از آن، پارۀ ديگرش را تكذيب [و نفى] نمى كند؛ امّا به تو چنان خِردى داده نشده است كه از آن، بهره بگيرى. اكنون آنچه از كتاب خداوند عز و جل را كه در آن شك دارى، باز گو».

آن مرد گفت: خداوند، در يك جا مى فرمايد: «پس امروز، ما هم آنان را از ياد مى بريم، چنان كه آنان ديدار امروز خود را از ياد بردند»، و در جايى ديگر مى فرمايد: «خدا را فراموش كردند. پس [خدا هم] آنان را فراموش كرد» و در جاى ديگر مى فرمايد: «و پروردگار تو، فراموشكار نبوده است». [خداوند،] يك بار، خبر مى دهد كه او فراموش مى كند و يك بار خبر مى دهد كه فراموش نمى كند! اين، چگونه است، اى امير مؤمنان‌؟

فرمود: «باز هم از آنچه [از كتاب خدا] كه در آن شك كرده اى، بگو».

آن مرد گفت: [خداوند،] در جايى مى فرمايد: «و روزى كه روح و فرشتگان، به صف مى ايستند و [مردم،] سخن نمى گويند، مگر آن كسى كه [خداى] رحمان به او رُخصت دهد، و سخنِ راست مى گويد»؛ ولى در جاى ديگرى مى فرمايد: «پس از آن كه ايشان را به سخن گفتن فرمان مى دهد، مى گويند» - «به خدا، پروردگارمان، سوگند كه ما مشرك نبوديم!»، و مى فرمايد: «روز قيامت، بعضى از شما، بعضى ديگر را انكار مى كنند و برخى از شما، برخى ديگر را لعنت مى كنند»، و مى فرمايد: «اين مجادلۀ اهل آتش، قطعاً راست است»، و مى فرمايد: «در حضور من، مجادله مكنيد، و من، پيشاپيش، شما را بيم دادم» و مى فرمايد: «بر دهان هاى آنان، مُهر مى نهيم و دست هايشان، با ما سخن مى گويند و پاهايشان، بدانچه فراهم ساخته اند، گواهى مى دهند». پس يك بار خبر مى دهد كه آنان (دوزخيان)، سخن مى گويند. يك بار خبر مى دهد كه سخن نمى گويند، مگر آن كس كه [خداوند] رحمان به او اجازه دهد و راست مى گويد. يك بار خبر مى دهد كه خلايق، سخن نمى گويند و از قول آنها مى فرمايد: «به خدا، پروردگارمان سوگند كه ما مشرك نبوديم!»، و يك بار خبر مى دهد كه آنان با يكديگر، جَر و بحث مى كنند.

اينها چگونه است - اى امير مؤمنان - و چه طور در آنچه شنيدى، شك نكنم‌؟!

قالَ‌: هاتِ - وَيحَكَ - ما شَكَكتَ فيهِ‌!

قالَ‌: وأجِدُ اللّهَ عز و جل يَقولُ‌: «وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ * إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ‌»(1)، ويَقولُ‌: «لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ»(2)، ويَقولُ‌: «وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى * عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى‌»(3)، ويَقولُ‌: «يَوْمَئِذٍ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلاّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ رَضِيَ لَهُ قَوْلاً * يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً»(4)، ومَن أدرَكَهُ الأَبصارُ فَقَد أحاطَ بِهِ العِلمُ‌، فَأَنّى ذلِكَ يا أميرَ المُؤمِنينَ‌، وكَيفَ لا أشُكُّ فيما تَسمَعُ؟!

قالَ‌: هاتِ أيضاً - وَيحَكَ - ما شَكَكتَ فيهِ‌!

قالَ‌: وأجِدُ اللّهَ تَبارَكَ وتَعالى يَقولُ‌: «وَ ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللّهُ إِلاّ وَحْياً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولاً فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ ما يَشاءُ‌»(5)، وقالَ‌: «وَ كَلَّمَ اللّهُ مُوسى تَكْلِيماً»(6)، وقالَ‌: «وَ ناداهُما رَبُّهُما»(7)، وقالَ‌: «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لِأَزْواجِكَ وَ بَناتِكَ‌»(8)، وقالَ‌: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ‌»(9)، فَأَنّى ذلِكَ يا أميرَ المُؤمِنينَ‌، وكَيفَ لا أشُكُّ فيما تَسمَعُ؟!

قالَ‌: هاتِ - وَيحَكَ - ما شَكَكتَ فيهِ‌!

قالَ‌: وأجِدُ اللّهَ جَلَّ ثَناؤُهُ يَقولُ‌: «هَلْ تَعْلَمُ لَهُ سَمِيًّا»(10)، وقَد يُسَمِّي الإِنسانَ‌:


1) . القيامة: 22 و 23.

2) . الأنعام: 103.

3) . النجم: 13 و 14.

4) . طه: 109 و 110.

5) . الشورى: 51.

6) . النساء: 164.

7) . الأعراف: 22.

8) . الأحزاب: 59.

9) . المائدة: 67.

10) مريم: 65.

على عليه السلام فرمود: «باز هم - اى بينوا - از آنچه در آن شك كرده اى، بگو».

آن مرد گفت: مى بينم كه خداوند عز و جل مى فرمايد: «در آن روز (قيامت)، چهره هايى شاداب اند و به سوى پروردگار خويش مى نگرند»، و [در جايى ديگر] مى فرمايد: «و ديدگان، او را در نمى يابند و او ديدگان را در مى يابد، و او ريزبين و آگاه است»، و [در ديگر جاى] مى فرمايد:

«و قطعاً بار ديگرى هم او را ديده است، نزديك سِدرة المُنتَهى»، و مى فرمايد: «در آن روز (قيامت)، شفاعت [به كسى] سود نمى بخشد، مگر به كسى كه [خداى] رحمان، اجازه دهد و سخنش را بپسندد. آنچه را كه آنان در پيش دارند و آنچه را كه پشت سر گذاشته اند، مى داند، حال آن كه ايشان، بِدان دانشى ندارند»، در حالى كه كسى كه ديدگان، او را در يابند، به او دانش هم دارند.

اينها چگونه است - اى امير مؤمنان - و چه طور در آنچه شنيدى، شك نكنم‌؟!

على عليه السلام فرمود: «باز هم - اى بينوا - از آنچه در آن شك كرده اى، بگو».

آن مرد گفت: مى بينم كه خداوند - تبارك و تعالى - مى فرمايد: «و هيچ بشرى را نرسد كه خدا با او سخن بگويد، جز [از راه] وحى، يا از فرا سوى حجابى، يا فرستاده اى بفرستد و به اذن او، هر چه را [خدا] بخواهد، وحى نمايد»؛ ولى [در جاى ديگر] مى فرمايد: «و خدا، با موسى، آشكارا سخن گفت»، و مى فرمايد: «و پروردگارشان، آن دو را ندا داد»، و مى فرمايد:

«اى پيامبر! به زنان و دخترانت بگو»، و مى فرمايد: «اى پيامبر! آنچه را از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده، ابلاغ كن». اين چگونه است - اى امير مؤمنان - و چگونه در آنچه شنيدى، شك نكنم‌؟!

امام عليه السلام فرمود: «باز هم - اى بينوا - از آنچه در آن شك كرده اى، بگو».

آن مرد گفت: مى بينم كه خداوند عز و جل مى فرمايد: «آيا براى او، همنامى مى شناسى‌؟»، در حالى كه انسان را [هم] شنوا و بينا و مالك و پروردگار مى نامد. پس يك بار خبر

سَميعاً، بَصيراً، ومَلِكاً، ورَبّاً، فَمَرَّةً يُخبِرُ بِأَنَّ لَهُ أسامِيَ كَثيرَةً مُشتَرَكَةً‌، ومَرَّةً يَقولُ‌:

«هَلْ تَعْلَمُ لَهُ سَمِيًّا» ، فَأَنّى ذلِكَ يا أميرَ المُؤمِنينَ‌، وكَيفَ لا أشُكُّ فيما تَسمَعُ؟!

قالَ‌: هاتِ - وَيحَكَ - ما شَكَكتَ فيهِ‌!

قالَ‌: وَجَدتُ اللّهَ تَبارَكَ وتَعالى يَقولُ‌: «وَ ما يَعْزُبُ عَنْ رَبِّكَ مِنْ مِثْقالِ ذَرَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي السَّماءِ‌»(1)، ويَقولُ‌: «وَ لا يَنْظُرُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ لا يُزَكِّيهِمْ‌»(2)، ويَقولُ‌: «كَلاّ إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ‌»(3)، كَيفَ يَنظُرُ إلَيهِم مَن يَحجُبُ عَنهُم، وأنّى ذلِكَ يا أميرَ المُؤمِنينَ‌، وكَيفَ لا أشُكُّ فيما تَسمَعُ؟!

قالَ‌: هاتِ أيضاً - وَيحَكَ - ما شَكَكتَ فيهِ‌!

قالَ‌: وأجِدُ اللّهَ عز و جل يَقولُ‌: «أَ أَمِنْتُمْ مَنْ فِي السَّماءِ أَنْ يَخْسِفَ بِكُمُ الْأَرْضَ فَإِذا هِيَ تَمُورُ»(4)، وقالَ‌: «اَلرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى‌»(5)، وقالَ‌: «وَ هُوَ اللّهُ فِي السَّماواتِ وَ فِي الْأَرْضِ يَعْلَمُ سِرَّكُمْ وَ جَهْرَكُمْ‌»(6)، وقالَ‌: «وَ الظّاهِرُ وَ الْباطِنُ‌»(7)، وقالَ‌: «وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ‌»(8)، وقالَ‌: «وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ»(9)، فَأَنّى ذلِكَ يا أميرَ المُؤمِنينَ‌، وكَيفَ لا أشُكُّ فيما تَسمَعُ؟!

قالَ‌: هاتِ أيضاً - وَيحَكَ - ما شَكَكتَ فيهِ‌!6.


1) . يونس: 61.

2) . آل عمران: 77.

3) . المطفّفين: 15.

4) . الملك: 16.

5) . طه: 5.

6) . الأنعام: 3.

7) . الحديد: 3.

8) . الحديد: 4.

9) . ق: 16.

مى دهد كه براى خداوند، نام هاى فراوان و مشتركى است، و يك بار مى گويد: «آيا براى او، همنامى مى شناسى‌؟». اين چگونه است - اى امير مؤمنان - و چه طور در آنچه شنيدى، شك نكنم‌؟!

امام عليه السلام فرمود: «باز هم - اى بينوا - از آنچه در آن شك كرده اى، بگو».

آن مرد گفت: مى بينم كه خداوند - تبارك و تعالى - مى فرمايد: «و هموزن ذرّه اى، نه در زمين و نه در آسمان، از پروردگار تو، پنهان نيست؛ و نه كوچك تر و نه بزرگ تر از آن، چيزى نيست، مگر اين كه در كتابى روشن [درج شده] است»، و مى فرمايد: «روز قيامت، با آنان، سخن نمى گويد و به ايشان نظر نمى افكند و پاكشان نمى گردانَد»، و مى فرمايد: «هرگز! در آن روز، ايشان از پروردگارشان سخت در پرده اند». چگونه به آنان بنگرد كسى كه از ايشان پوشيده است‌؟ اين چگونه است - اى امير مؤمنان - و چه طور در آنچه شنيدى، شك نكنم‌؟!

امير مؤمنان عليه السلام فرمود: «باز هم - اى بينوا - از آنچه در آن شك كرده اى، بگو».

آن مرد گفت: مى بينم كه خداوند - تبارك و تعالى - مى فرمايد: «آيا از آن كس كه در آسمان است، ايمن شده ايد كه شما را در زمين، فرو بُرد، پس به ناگاه [زمين] به تپيدن افتد؟»؛ امّا [در جايى ديگر] مى فرمايد: «[خداى] رحمان، بر عرش استيلا يافت»، و مى فرمايد: «او در آسمان ها و زمين، خداست. نهان و آشكارِ شما را مى داند»، و مى فرمايد: «پيدا و پنهان است»، و مى فرمايد: «و هر كجا باشيد، او با شماست»، و مى فرمايد: «و ما از شاه رگ [انسان]، به او نزديك تريم». اين چگونه است - اى امير مؤمنان - و چه طور در آنچه شنيدى، شك نكنم‌؟!

امام عليه السلام فرمود: «باز هم - اى بينوا - از آنچه در آن شك كرده اى، بگو».

آن مرد گفت: مى بينم كه خداوند عز و جل مى فرمايد: «پروردگارت و فرشته [ها]، صف در صف مى آيند»؛ ليكن [در جايى ديگر] مى فرمايد: «و همان گونه كه شما را نخستين بار

قالَ‌: وأجِدُ اللّهَ جَلَّ ثَناؤُهُ يَقولُ‌: «وَ جاءَ رَبُّكَ وَ الْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا»(1)، وقالَ‌: «وَ لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادى كَما خَلَقْناكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ‌»(2)، وقالَ‌: «هَلْ يَنْظُرُونَ إِلاّ أَنْ يَأْتِيَهُمُ اللّهُ فِي ظُلَلٍ مِنَ الْغَمامِ وَ الْمَلائِكَةُ‌»(3)، وقالَ‌: «هَلْ يَنْظُرُونَ إِلاّ أَنْ تَأْتِيَهُمُ الْمَلائِكَةُ أَوْ يَأْتِيَ رَبُّكَ أَوْ يَأْتِيَ بَعْضُ آياتِ رَبِّكَ يَوْمَ يَأْتِي بَعْضُ آياتِ رَبِّكَ لا يَنْفَعُ نَفْساً إِيمانُها لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمانِها خَيْراً»(4)، فَمَرَّةً يَقولُ‌: «يَأْتِيَ رَبُّكَ‌» ، ومَرَّةً يَقولُ‌: «يَوْمَ يَأْتِي بَعْضُ آياتِ رَبِّكَ‌» ، فَأَنّى ذلِكَ يا أميرَ المُؤمِنينَ‌، وكَيفَ لا أشُكُّ فيما تَسمَعُ؟!

قالَ‌: هاتِ - وَيحَكَ - ما شَكَكتَ فيهِ‌!

قالَ‌: وأجِدُ اللّهَ جَلَّ جَلالُهُ يَقولُ‌: «بَلْ هُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ كافِرُونَ‌»(5)، وذَكَرَ المُؤمِنينَ فَقالَ‌: «اَلَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ وَ أَنَّهُمْ إِلَيْهِ راجِعُونَ‌»(6)، وقالَ‌: «تَحِيَّتُهُمْ يَوْمَ يَلْقَوْنَهُ سَلامٌ‌»(7)، وقالَ‌: «مَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ اللّهِ فَإِنَّ أَجَلَ اللّهِ لَآتٍ‌»(8)، وقالَ‌: «فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً»(9)، فَمَرَّةً يُخبِرُ أنَّهُم يَلقَونَهُ‌، ومَرَّةً أنَّهُ لا تُدرِكُهُ الأَبصارُ وهُوَ يُدرِكُ الأَبصارَ، ومَرَّةً يَقولُ‌: «وَ لا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً» ، فَأَنّى ذلِكَ يا أميرَ المُؤمِنينَ‌، وكَيفَ لا أشُكُّ فيما تَسمَعُ؟!

قالَ‌: هاتِ - وَيحَكَ - ما شَكَكتَ فيهِ‌!0.


1) . الفجر: 22.

2) . الأنعام: 94.

3) . البقرة: 210.

4) . الأنعام: 158.

5) . السجدة: 10.

6) . البقرة: 46.

7) . الأحزاب: 44.

8) . العنكبوت: 5.

9) . الكهف: 110.

آفريديم، [اكنون نيز] تنها به سوى ما آمده ايد»، و مى فرمايد: «مگر انتظار آنان، غير از اين است كه خدا و فرشتگان، در [زير] سايبان هايى از ابر سپيد، به سوى آنان بيايند»، و مى فرمايد: «آيا جز اين انتظار دارند كه فرشتگان به سويشان بيايند، يا پروردگارت بيايد، يا پاره اى از نشانه هاى پروردگارت بيايد؟ [امّا] روزى كه پاره اى از نشانه هاى پروردگارت بيايد، كسى كه قبلاً ايمان نياورده يا خيرى در ايمان آوردن خود به دست نياورده، ايمان آوردنش، سودى نمى بخشد». پس بار ديگر مى فرمايد: «پروردگارت مى آيد» و يك بار ديگر مى فرمايد: «روزى كه پاره اى از نشانه هاى پروردگارت بيايد». اين چگونه است - اى امير مؤمنان - و چگونه در آنچه شنيدى، شك نكنم‌؟!

امام عليه السلام فرمود: «باز هم - اى بينوا - از آنچه در آن شك كرده اى، بگو».

آن مرد گفت: مى بينم كه خداوند عز و جل مى فرمايد: «بلكه ايشان، به ديدار پروردگارشان كافرند»، و از مؤمنان، ياد كرده است و مى فرمايد: «آنان كه گمان دارند با پروردگارشان ديدار مى كنند و به سوى او باز مى گردند»، و مى فرمايد: «درودشان - روزى كه با او ديدار كنند -، سلام خواهد بود»، و مى فرمايد: «پس هر كه به ديدار پروردگارش اميد دارد، [بداند كه] وعدۀ خدا، آمدنى است»، و مى فرمايد: «پس هر كه به ديدار پروردگارش اميد دارد، بايد كار شايسته انجام دهد». يك بار خبر مى دهد كه او را ديدار مى كنند. يك بار خبر مى دهد كه ديدگان، او را در نمى يابند؛ ولى او ديدگان را در مى يابد، و يك بار مى گويد: «به او احاطۀ علمى پيدا نمى كنند». اين چگونه است - اى امير مؤمنان - و چه طور در آنچه شنيدى، شك نكنم‌؟!

امام عليه السلام فرمود: «باز هم - اى بينوا - از آنچه در آن شك كرده اى، بگو».

آن مرد گفت: مى بينم كه خداوند - تبارك و تعالى - مى فرمايد: «و گناهكاران، آتش

قالَ‌: وأجِدُ اللّهَ تَبارَكَ وتَعالى يَقولُ‌: «وَ رَأَى الْمُجْرِمُونَ النّارَ فَظَنُّوا أَنَّهُمْ مُواقِعُوها»(1)، وقالَ‌: «يَوْمَئِذٍ يُوَفِّيهِمُ اللّهُ دِينَهُمُ الْحَقَّ وَ يَعْلَمُونَ أَنَّ اللّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِينُ‌»(2)، وقالَ‌:

«وَ تَظُنُّونَ بِاللّهِ الظُّنُونَا»(3)، فَمَرَّةً يُخبِرُ أنَّهُم يَظُنّونَ‌، ومَرَّةً يُخبِرُ أنَّهُم يَعلَمونَ‌، وَالظَّنُّ شَكٌّ‌، فَأَنّى ذلِكَ يا أميرَ المُؤمِنينَ‌، وكَيفَ لا أشُكُّ فيما تَسمَعُ؟!

قالَ‌: هاتِ ما شَكَكتَ فيهِ‌!

قالَ‌: وأجِدُ اللّهَ تَعالى يَقولُ‌: «وَ نَضَعُ الْمَوازِينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيامَةِ فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئاً»(4)، وقالَ‌: «فَلا نُقِيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَزْناً»(5)، وقالَ‌: «فَأُولئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ يُرْزَقُونَ فِيها بِغَيْرِ حِسابٍ‌»(6)، وقالَ‌: «وَ الْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازِينُهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ * وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازِينُهُ * فَأُولئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ بِما كانُوا بِآياتِنا يَظْلِمُونَ‌»(7)، فَأَنّى ذلِكَ يا أميرَ المُؤمِنينَ‌، وكَيفَ لا أشُكُّ فيما تَسمَعُ؟!

قالَ‌: هاتِ - وَيحَكَ - ما شَكَكتَ فيهِ‌!

قالَ‌: وأجِدُ اللّهَ تَعالى يَقولُ‌: «قُلْ يَتَوَفّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ‌»(8)، وقالَ‌: «اَللّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها»(9)، وقالَ‌: «تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا وَ هُمْ لا يُفَرِّطُونَ‌»(10)، وقالَ‌: «اَلَّذِينَ تَتَوَفّاهُمُ الْمَلائِكَةُ طَيِّبِينَ‌»(11)، وقالَ‌: «اَلَّذِينَ تَتَوَفّاهُمُ الْمَلائِكَةُ‌


1) . الكهف: 53.

2) . النور: 25.

3) . الأحزاب: 10.

4) . الأنبياء: 47.

5) . الكهف: 105.

6) . غافر: 40.

7) . الأعراف: 8 و 9.

8) . السجدة: 11.

9) . الزمر: 42.

10) الأنعام: 61.

11) النحل: 32.

[دوزخ] را مى بينند و در مى يابند كه در آن خواهند افتاد»، و فرموده است: «آن روز، خدا، جزاى شايستۀ آنان را به طور كامل مى دهد و خواهند دانست كه خدا، همان حقيقتِ آشكار است»، و فرموده است: «و به خدا گمان هايى [نابه جا] مى برديد». يك بار مى گويد كه آنها گمان مى برند و يك بار خبر مى دهد كه آنها مى دانند، در حالى كه گمان به معناى شك است. اين چگونه است - اى امير مؤمنان - و چه طور در آنچه شنيدى، شك نكنم‌؟!

امام عليه السلام فرمود: «باز هم - اى بينوا - از آنچه در آن شك كرده اى، بگو».

آن مرد گفت: مى بينم كه خداوند متعال مى فرمايد: «و روز قيامت، ترازوهاى دادگرى را بر پا مى داريم. پس به هيچ كس كمترين ستمى نمى شود»، ولى [در جاى ديگر] مى فرمايد:

«و روز قيامت، براى آنها [قدر و] ارزشى نخواهيم نهاد»، و مى فرمايد: «آنان، به بهشت وارد مى شوند و در آن، بى حساب، روزى داده مى شوند»، و مى فرمايد: «و در آن روز، سنجش [اعمال]، درست است. پس هر كس كفّه هاى [عمل] او سنگين باشد، آنان، خود رستگاران اند، و هر كس ميزان هاى [عمل] او سبُك باشد، پس آنان اند كه به خود، زيان زده اند؛ چرا كه به آيات ما ستم كرده اند». اينها چگونه است - اى امير مؤمنان - و چه طور در آنچه شنيدى، شك نكنم‌؟!

امام عليه السلام فرمود: «باز هم - اى بينوا - از آنچه در آن شك كرده اى، بگو».

آن مرد گفت: مى بينم كه خداوند متعال [از يك طرف] مى فرمايد: «بگو: فرشتۀ مرگى كه بر شما گمارده شده، جانتان را مى ستانَد، آن گاه به سوى پروردگارتان، باز گردانيده مى شويد»، و [از سوى ديگر] مى فرمايد: «خدا، روح مردم را هنگام مرگشان، به تمامى باز مى ستانَد»، و مى فرمايد: «فرستادگان ما جانش را مى ستانند، در حالى كه كوتاهى نمى كنند»، و مى فرمايد: «همان كسانى كه فرشتگان، جانشان را - در حالى كه پاك اند - مى ستانند»، و

ظالِمِي أَنْفُسِهِمْ‌»(1)، فَأَنّى ذلِكَ يا أميرَ المُؤمِنينَ‌، وكَيفَ لا أشُكُّ فيما تَسمَعُ؟! وقَد هَلَكتُ إن لَم تَرحَمني وتَشرَح لي صَدري فيما عَسى أن يَجرِيَ ذلِكَ عَلى يَدَيكَ‌، فَإِن كانَ الرَّبُّ تَبارَكَ وتَعالى حَقّاً، وَالكِتابُ حَقّاً، وَالرُّسُلُ حَقّاً، فَقَد هَلَكتُ وخَسِرتُ‌! وإن تَكُنِ الرُّسُلُ باطِلاً فَما عَلَيَّ بَأسٌ وقَد نَجَوتُ‌.

فَقالَ عَلِيٌّ عليه السلام: قُدّوسٌ رَبُّنا، قُدّوسٌ تَبارَكَ وتَعالى عُلُوّاً كَبيراً، نَشهَدُ أنَّهُ هُوَ الدّائِمُ الَّذي لا يَزولُ‌، ولا نَشُكُّ فيهِ‌، ولَيسَ كَمِثلِهِ شَيءٌ وهُوَ السَّميعُ البَصيرُ، وأنَّ الكِتابَ حَقٌّ‌، وَالرُّسُلَ حَقٌّ‌، وأنَّ الثَّوابَ وَالعِقابَ حَقٌّ‌، فَإِن رُزِقتَ زِيادَةَ إيمانٍ أو حُرِمتَهُ فَإِنَّ ذلِكَ بِيَدِ اللّهِ‌، إن شاءَ رَزَقَكَ وإن شاءَ حَرَمَكَ ذلِكَ‌، ولكِن سَاُعَلِّمُكَ ما شَكَكتَ فيهِ ولا قُوَّةَ إلّابِاللّهِ‌؛ فَإِن أرادَ اللّهُ بِكَ خَيراً أعلَمَكَ بِعِلمِهِ وثَبَّتَكَ‌، وإن يَكُن شَرّاً ضَلَلتَ وهَلَكتَ‌.

أمّا قَولُهُ‌: «نَسُوا اللّهَ فَنَسِيَهُمْ‌» إنَّما يَعني نَسُوا اللّهَ في دارِ الدُّنيا لَم يَعمَلوا بِطاعَتِهِ‌، فَنَسِيَهُم فِي الآخِرَةِ أي لَم يَجعَل لَهُم في ثَوابِهِ شَيئاً فَصاروا مَنسِيّينَ مِنَ الخَيرِ، وكَذلِكَ تَفسيرُ قَولِهِ عز و جل: «فَالْيَوْمَ نَنْساهُمْ كَما نَسُوا لِقاءَ يَوْمِهِمْ هذا» يَعني بِالنِّسيانِ أنَّهُ لَم يُثِبهُم كَما يُثيبُ أولِياءَهُ الَّذين كانوا في دارِ الدُّنيا مُطيعينَ ذاكِرينَ حينَ آمَنوا بِهِ وبِرُسُلِهِ وخافوهُ بِالغَيبِ‌. وأمّا قَولُهُ‌: «وَ ما كانَ رَبُّكَ نَسِيًّا» فَإِنَّ رَبَّنا تَبارَكَ وتَعالى عُلُوّاً كَبيراً لَيسَ بِالَّذي يَنسى ولا يَغفُلُ‌، بَل هُوَ الحَفيظُ العَليمُ‌، وقَد يَقولُ العَرَبُ في بابِ النِّسيانِ قَد نَسِيَنا فُلانٌ فَلا يَذكُرُنا، أي أنَّهُ لا يَأمُرُ لَنا بِخَيرٍ ولا يَذكُرُنا بِهِ‌، فَهَل فَهِمتَ ما ذَكَرَ اللّهُ عز و جل‌؟8.


1) . النحل: 28.

مى فرمايد: «كسانى كه فرشتگان، جان آنان را در حالى كه به خود ستم كرده اند، مى ستانند». اينها چگونه است - اى امير مؤمنان - و چه طور در آنچه شنيدى، شك نكنم‌؟! و اگر تو به دادم نرسى و اين مشكلات را برايم حل نكنى - كه البتّه اميد دارم به دست تو حل شوند -، به هلاكت خواهم افتاد؛ زيرا اگر پروردگار - تبارك و تعالى - حق باشد، قرآن، حق باشد و پيامبران، حق باشند قطعاً دچار هلاكت و زيان گشته ام، و اگر پيامبرانْ دروغ باشند، باكى بر من نخواهد بود و نجات يافته ام.

على عليه السلام فرمود: «پاك است پروردگار ما؛ پاك است و بزرگ و بسى بلندمرتبه! گواهى مى دهيم كه اوست پايندۀ زوال ناپذير، و در وجود او، شكّى نداريم. هيچ چيزى، همانندش نيست و شنواىِ بيناست [گواهى مى دهيم كه] قرآن، حق است، و پيامبران، حق اند، و پاداش و كيفر، حق اند. پس اگر افزونىِ ايمان، روزى تو شود يا از آن محروم شوى، هر دو به دست خداست. اگر بخواهد، روزى ات مى كند و اگر بخواهد، تو را از آن محروم مى گردانَد؛ ليكن من به خواست و قدرت خداوند، آنچه را كه در آن شك كرده اى، به تو مى آموزم. پس اگر خدا خير تو را بخواهد، علمش را به تو مى آموزد و ثابت قدم مى گردانَد، و اگر شرّ تو را بخواهد، گم راه و هلاك مى شوى.

امّا اين سخن او كه: «خدا را فراموش كردند. پس [خدا هم] آنان را فراموش كرد»، به معناى آن است كه آنان، در سراى دنيا، خدا را فراموش كردند و به دستورهاى او عمل نكردند.

پس خدا هم در آخرت، ايشان را از ياد مى بَرَد؛ يعنى از پاداش خود، چيزى براى آنان قرار نمى دهد. در نتيجه، از خير [و ثواب الهى] فراموش مى شوند.

همچنين است تفسير اين سخن او عز و جل كه: «پس امروز، ما هم آنان را از ياد مى بريم، چنان كه آنان ديدار امروز خود را از ياد بردند»، مقصود از فراموش شدن [آنها به وسيلۀ خدا]، اين است كه به آنان، پاداش نمى دهد، در صورتى كه دوستان خود را كه در سراى دنيا به او و به پيامبرانش ايمان آورده اند و در نهان، از او ترسيده اند و فرمان بردار و به ياد خدا بوده اند، پاداش مى دهد.

و امّا اين سخن او كه: «و پروردگار تو، فراموشكار نبوده است»، به اين معناست كه پروردگار بزرگ و بس بلندمرتبۀ ما، كسى نيست كه دچار فراموشى يا غفلت شود؛ بلكه همه چيز را به ياد دارد و به همه چيز، داناست. عرب، در بارۀ فراموشى مى گويد: "فلانى، ما را فراموش كرده و از ما، ياد نمى كند"؛ يعنى دستور نمى دهد كه به ما خيرى برسد و در اين باره، از ما يادى نمى كند. اكنون، آنچه را خداوند عز و جل فرموده است، فهميدى‌؟».

قالَ‌: نَعَم، فَرَّجتَ عَنّي فَرَّجَ اللّهُ عَنكَ‌، وحَلَلتَ عَنّي عُقدَةً فَعَظَّمَ اللّهُ أجرَكَ‌.

فَقالَ‌: وأمّا قَولُهُ‌: «يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِكَةُ صَفًّا لا يَتَكَلَّمُونَ إِلاّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ قالَ صَواباً» ، وقَولُهُ‌: «وَ اللّهِ رَبِّنا ما كُنّا مُشْرِكِينَ‌» ، وقَولُهُ‌: «يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكْفُرُ بَعْضُكُمْ بِبَعْضٍ وَ يَلْعَنُ بَعْضُكُمْ بَعْضاً» ، وقَولُهُ‌: «إِنَّ ذلِكَ لَحَقٌّ تَخاصُمُ أَهْلِ النّارِ» ، وقَولُهُ‌:

«لا تَخْتَصِمُوا لَدَيَّ وَ قَدْ قَدَّمْتُ إِلَيْكُمْ بِالْوَعِيدِ» ، وقَولُهُ‌: «اَلْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلى أَفْواهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنا أَيْدِيهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ‌» فَإِنَّ ذلِكَ في مَواطِنَ غَيرِ واحِدٍ مِن مَواطِنِ ذلِكَ اليَومِ الَّذي كانَ مِقدارُهُ خَمسينَ ألفَ سَنَةٍ‌، يَجمَعُ اللّهُ عز و جل الخَلائِقَ يَومَئِذٍ في مَواطِنَ يَتَفَرَّقونَ‌، ويُكَلِّمُ بَعضُهُم بَعضاً، ويَستَغفِرُ بَعضُهُم لِبَعضٍ‌؛ اولئِكَ الَّذينَ كانَ مِنهُمُ الطّاعَةُ فِي دارِ الدُّنيا لِلرُّؤَساءِ وَالاِتِّباعُ‌(1)، ويَلعَنُ أهلَ المَعاصِي(2)الَّذينَ بَدَت مِنهُمُ البَغضاءُ وتَعاوَنوا عَلَى الظُّلمِ وَالعُدوانِ في دارِ الدُّنيا، المُستَكبِرينَ وَالمُستَضعَفينَ‌، يَكفُرُ بَعضُهُم بِبَعضٍ ويَلعَنُ بَعضُهُم بَعضاً، وَالكُفرُ في هذِهِ الآيَةِ البَراءَةُ‌؛ يَقولُ‌: يَبرَأُ بَعضُهُم مِن بَعضٍ‌، ونَظيرُها في سورَةِ إبراهيمَ قَولُ الشَّيطانِ‌: «إِنِّي كَفَرْتُ بِما أَشْرَكْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ‌»(3)، وقَولُ إبراهيمَ خَليلِ الرَّحمنِ‌: «كَفَرْنا بِكُمْ‌»(4)يَعني تَبَرَّأنا مِنكُم.

ثُمَّ يَجتَمِعونَ في مَوطِنٍ آخَرَ يَبكونَ فيهِ‌، فَلَو أنَّ تِلكَ الأَصواتَ بَدَت لِأَهلِ الدُّنيا لَأَذهَلَت جَميعَ الخَلقِ عَن مَعائِشِهِم، ولَتَصَدَّعَت قُلوبُهُم إلّاما شاءَ اللّهُ‌،4.


1) . الرؤساء من أهل الحقّ‌. والاتّباع مصدر عطف على الطاعة (هامش المصدر).

2) . قوله: «ويلعن أهل المعاصي» عطف على «يجمع»، وفاعله ضمير راجع إلى اللّه عز و جل، و «أهل المعاصي» مفعوله، والموصول صفة لأهل المعاصي، «المستكبرين والمستضعفين» صفتان بعد صفة، و «يكفر» و «يلعن» حالان للمفعول (هامش المصدر).

3) . إبراهيم: 22.

4) . الممتحنة: 4.

آن مرد گفت: آرى. آسوده ام نمودى. خدا، آسوده ات گردانَد! و گِره از كارم گشودى.

خدا، به تو پاداش بسيار دهد!

على عليه السلام فرمود: «و امّا اين سخن او كه: «روزى كه روح و فرشتگان، به صف مى ايستند، و [مردم،] سخن نمى گويند، مگر كسى كه [خداى] رحمان، به او رخصت دهد، و سخنِ راست مى گويد»، و اين سخن او كه: «به خدا، پروردگارمان، سوگند كه ما مشرك نبوديم!»، و اين سخن او كه: «روز قيامت، بعضى از شما، بعضى ديگر را انكار مى كنند و برخى از شما، برخى ديگر را لعنت مى كنند»، و اين سخن او كه: «اين مجادلۀ اهل آتش، قطعاً راست است»، و اين سخن او كه: «در حضور من، مجادله مكنيد، و من، پيشاپيش به شما بيم دادم»، و اين سخن او كه: «بر دهان هاى آنان، مُهر مى نهيم و دست هايشان، با ما سخن مى گويند و پاهايشان، بدانچه فراهم ساخته اند، گواهى مى دهند»، هر يك از اينها، مربوط به جايگاه هاى گوناگون از جايگاه هاى آن روزى است كه مقدارش، پنجاه هزار سال است. در آن روز، خداوند عز و جل آفريدگان را در جايگاه هاى گونه گونى گِرد مى آورد: عدّه اى با هم صحبت مى كنند، و عدّه اى براى يكديگر، طلب آمرزش مى كنند. اينان، كسانى هستند كه در سراى دنيا، از سردمداران [حق]، فرمان بُردارى و پيروى مى كرده اند، و گنهكارانِ مستكبر و مستضعف(1)را كه در سراى دنيا، [نسبت به حق و پيامبران،] كينه و دشمنى مى ورزيده اند و در ستم و تجاوز، به يكديگر كمك مى كرده اند، لعنت مى كند، در حالى كه برخى از آنان به ديگرى كفر مى ورزد و برخى از آنان، ديگرى را لعنت مى كنند.

كفر، در اين آيه، به معناى بيزارى است. مى فرمايد كه از يكديگر، بيزارى مى جويند.

مانند آن، اين سخن شيطان در سورۀ ابراهيم است كه: «من بدانچه پيش از اين، مرا [در كار خدا] شريك مى دانستيد، كافرم» [، يعنى بيزارم]. همچنين است اين سخن ابراهيم خليل الرحمان: «به شما كفر مى ورزيم»، يعنى از شما بيزاريم.

سپس در جاى ديگرى گِرد مى آيند و در آن جا گريه مى كنند، كه اگر آن صداها براى مردم دنيا بر ملا مى شد، تمام مخلوقات، دست از زندگى مى شُستند و دلگير مى شدند،د.


1) . عبارت «و يلعن أهل المعاصى» - كه در متن عربى حديث آمده -، عطف بر «يجمع» است و فاعل آن، ضميرى است كه به خداوند بر مى گردد و «أهل المعاصى»، مفعول آن است و موصول، صفت «أهل المعاصى» است و «المستكبرين و المستضعفين»، صفتِ بعد از صفت هستند و «يكفر» و «يلعن»، براى مفعول، حال هستند.

فَلا يَزالونَ يَبكونَ الدَّمَ‌.

ثُمَّ يَجتَمِعونَ في مَوطِنٍ آخَرَ فَيُستَنطَقونَ فيهِ فَيَقولونَ‌: «وَ اللّهِ رَبِّنا ما كُنّا مُشْرِكِينَ‌» ، فَيَختِمُ اللّهُ تَبارَكَ وتَعالى عَلى أفواهِهِم، ويَستَنطِقُ الأَيدِيَ وَالأَرجُلَ وَالجُلودَ فَتَشهَدُ بِكُلِّ مَعصِيَةٍ كانَت مِنهُم، ثُمَّ يَرفَعُ عَن ألسِنَتِهِمُ الخَتمَ فَيَقولونَ لِجُلودِهِم: «لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنا قالُوا أَنْطَقَنَا اللّهُ الَّذِي أَنْطَقَ كُلَّ شَيْ‌ءٍ‌» .(1)

ثُمَّ يَجتَمِعونَ في مَوطِنٍ آخَرَ فَيُستَنطَقونَ فَيَفِرُّ بَعضُهُم مِن بَعضٍ‌، فَذلِكَ قَولُهُ عز و جل:

«يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ * وَ أُمِّهِ وَ أَبِيهِ * وَ صاحِبَتِهِ وَ بَنِيهِ‌»(2)، فَيُستَنطَقونَ فَلا يَتَكَلَّمونَ إلّا مَن أذِنَ لَهُ الرَّحمنُ وقالَ صَواباً(3)، فَيَقومُ الرُّسُلُ صَلَّى اللّهُ عَلَيهِم، فَيَشهَدونَ في هذَا المَوطِنِ‌، فَذلِكَ قَولُهُ‌: «فَكَيْفَ إِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَ جِئْنا بِكَ عَلى هؤُلاءِ شَهِيداً».(4)

ثُمَّ يَجتَمِعونَ في مَوطِنٍ آخَرَ يَكونُ فيهِ مَقامُ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله، وهُوَ المَقامُ المَحمودُ، فَيُثني عَلَى اللّهِ تَبارَكَ وتَعالى بِما لَم يُثنِ عَلَيهِ أحَدٌ قَبلَهُ‌، ثُمَّ يُثني عَلَى المَلائِكَةِ كُلِّهِم فَلا يَبقى مَلَكٌ إلّاأثنى عَلَيهِ مُحَمَّدٌ صلى الله عليه و آله، ثُمَّ يُثني عَلَى الرُّسُلِ بِما لَم يُثنِ عَلَيهِم أحَدٌ قَبلَهُ‌، ثُمَّ يُثني عَلى كُلِّ مُؤمِنٍ ومُؤمِنَةٍ‌؛ يَبدَأُ بِالصِّدّيقينَ وَالشُّهَداءِ ثُمَّ بِالصّالِحينَ‌، فَيَحمَدُهُ أهلُ السَّماواتِ وَالأَرضِ‌، فَذلِكَ قَولُهُ‌: «عَسى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً»(5)، فَطوبى لِمَن كانَ لَهُ في ذلِكَ المَقامِ حَظٌّ، ووَيلٌ لِمَن لَم يَكُن لَهُ في ذلِكَ المَقامِ حَظٌّ ولا نَصيبٌ‌.9.


1) . فصّلت: 21.

2) . عبس: 34-36.

3) . إشارة إلى الآية 38 في سورة النبأ.

4) . النساء: 41.

5) . الإسراء: 79.

مگر آنچه خدا مى خواست، و همواره، خون مى گريند.

سپس در جايى ديگر گِرد مى آيند و از آنها خواسته مى شود كه زبان، به سخن بگشايند، و آنها مى گويند: «به خدا، پروردگارمان، سوگند كه ما مشرك نبوديم!». پس خداوند - تبارك و تعالى - بر دهان هاى آنان مُهر مى زند، و دست ها و پاها و پوست هايشان را به سخن گفتن مى خوانَد و آنها به هر گناهى كه كرده اند، گواهى مى دهند. سپس مُهر از دهان هايشان برداشته مى شود و به پوست هاى خود مى گويند: "چرا بر ضدّ ما گواهى داديد؟".

پوست هايشان مى گويند: «همان كسى كه هر چيزى را گويا كرده است، ما را گويا ساخت [تا اعتراف كنيم]».

سپس در جايى ديگر گِرد مى آيند و از آنها خواسته مى شود كه زبان به سخن بگشايند.

پس هر يك از ديگرى مى گريزد، و اين است معناى اين سخن او كه: «روزى كه آدمى از برادرش، و از مادر و پدرش، و از همسر و پسرانش مى گريزد». پس از آنها خواسته مى شود كه سخن بگويند؛ امّا تنها آن كس سخن مى گويد كه [خداى] مهربان به او اجازه اش دهد، و او حقيقت را مى گويد.(1)پس پيامبران - كه درود خدا بر ايشان باد -، در يكايكِ اين جاها بر مى خيزند، و همين است معناى سخن خداوند كه: «پس چگونه است [حالشان] آن گاه كه از هر امّتى، گواهى آوريم و تو را بر آنان، گواه قرار داديم‌؟».

سپس در جايى ديگر گِرد مى آيند كه در آن، مقام محمّد صلى الله عليه و آله است؛ همان مقام ستوده.

پس [پيامبر،] خداوند - تبارك و تعالى - را چنان مى ستايد كه پيش از او، هيچ كس او را آن چنان، نستوده است. آن گاه، همۀ فرشتگان را مى ستايد، به طورى كه هيچ فرشته اى نمى مانَد، مگر آن كه محمّد صلى الله عليه و آله او را به نيكى مى ستايد. سپس به ستايش از پيامبران مى پردازد، چنان ستايشى كه هيچ كس پيش از او نكرده است و آن گاه به ستايش از همۀ مردان و زنان مؤمن، زبان مى گشايد، و از صدّيقان و شهيدان، آغاز كرده، به صالحان، ختم مى كند. پس اهل آسمان ها و زمين، او را مى ستايند، و اين است معناى اين سخن خداوند متعال كه: «اميد است كه پروردگارت، تو را به مقامى ستوده برساند». پس خوشا به حال كسى كه او را از آن مقام، بهره اى باشد! و بدا به حال كسى كه وى را در آن مقام، بهره و نصيبى نباشد!أ.


1) . اشاره است به آيۀ 38 سورۀ نبأ.

ثُمَّ يَجتَمِعونَ في مَوطِنٍ آخَرَ ويُدالُ بَعضُهُم مِن بَعضٍ‌، وهذا كُلُّهُ قَبلَ الحِسابِ‌، فَإِذا اخِذَ فِي الحِسابِ شُغِلَ كُلُّ إنسانٍ بِما لَدَيهِ‌، نَسأَلُ اللّهَ بَرَكَةَ ذلِكَ اليَومِ‌.

قالَ‌: فَرَّجتَ عَنّي فَرَّجَ اللّهُ عَنكَ يا أميرَ المُؤمِنينَ‌، وحَلَلتَ عَنّي عُقدَةً فَعَظَّمَ اللّهُ أجرَكَ‌.

فَقالَ عليه السلام: وأمّا قَولُهُ عز و جل: «وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ * إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ‌» ، وقَولُهُ‌: «لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ» ، وقَولُهُ‌: «وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى * عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى‌» ، وقَولُهُ‌: «يَوْمَئِذٍ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلاّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ رَضِيَ لَهُ قَوْلاً * يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً» ؛ فَأَمّا قَولُهُ‌: «وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ * إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ‌» ، فَإِنَّ ذلِكَ في مَوضِعٍ يَنتَهي فيهِ أولِياءُ اللّهِ عز و جل بَعدَما يَفرُغُ مِنَ الحِسابِ إلى نَهرٍ يُسَمَّى الحَيَوانُ‌، فَيَغتَسِلونَ فيهِ ويَشرَبونَ مِنهُ فَتَنضُرُ وُجوهُهُم إشراقاً فَيَذهَبُ عَنهُم كُلُّ قَذىً ووَعثٍ‌، ثُمَّ يُؤمَرونَ بِدُخولِ الجَنَّةِ‌، فَمِن هذَا المَقامِ يَنظُرونَ إلى رَبِّهِم كَيفَ يُثيبُهُم ومِنهُ يَدخُلونَ الجَنَّةَ‌، فَذلِكَ قَولُهُ عز و جل مِن تَسليمِ المَلائِكَةِ عَلَيهِم: «سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدِينَ‌»(1)، فَعِندَ ذلِكَ أيقَنوا بِدُخولِ الجَنَّةِ وَالنَّظَرِ إلى ما وَعَدَهُم رَبُّهُم، فَذلِكَ قَولُهُ‌: «إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ‌» وإنَّما يَعني بِالنَّظَرِ إلَيهِ النَّظَرَ إلى ثَوابِهِ تَبارَكَ وتَعالى‌.

وأمّا قَولُهُ‌: «لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ» ، فَهُوَ كَما قالَ‌: «لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ» يَعني لا تُحيطُ بِهِ الأَوهامُ «وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ» يَعني يُحيطُ بِها «وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ» ، وذلِكَ مَدحٌ امتَدَحَ بِهِ رَبُّنا نَفسَهُ تَبارَكَ وتَعالى وتَقَدَّسَ عُلُوّاً كَبيراً، وقَد سَأَلَ موسى عليه السلام وجَرى عَلى لِسانِهِ مِن حَمدِ اللّهِ عز و جل: «رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ‌»(2)،3.


1) . الزمر: 73.

2) . الأعراف: 143.

سپس در جايى ديگر، گِرد مى آيند و از يكديگر، انتقام مى كشند. اينها همه، پيش از حسابرسى است. پس چون نوبتِ حسابرسى فرا رسد، هر انسانى سرگرم كار خويش مى شود. از خداوند، بركت آن روز را مى خواهيم».

آن مرد گفت: آسوده ام نمودى. خدا، آسوده ات كند - اى امير مؤمنان -! و گِره از كارم گشودى. خدا، به تو پاداش بسيار دهد!

امام عليه السلام ادامه داد: «و امّا سخن خداوند عز و جل كه: «در آن روز، چهره هايى شاداب اند [و] به سوى پروردگارشان مى نگرند» و سخن او كه: «و ديدگان، او را در نمى يابند و او ديدگان را در مى يابد» و سخن او كه: «و قطعاً بار ديگرى هم او را ديده است، نزديكِ سِدرة المُنتهى» و سخن او كه: «در آن روز، شفاعت [به كسى] سود نمى بخشد، مگر به كسى كه [خداى] رحمان، اجازه دهد و سخن او را بپسندد. آنچه را كه آنان در پيش دارند و آنچه را كه پشت سر گذاشته اند، مى داند، حال آن كه ايشان، بِدان دانشى ندارند». اين سخن او كه: «در آن روز، چهره هايى شاداب اند [و] به سوى پروردگار خويش مى نگرند»، در جايى است كه اولياى خداوند عز و جل، پس از پايان حسابرسى، به آن جا، يعنى به سوى رودى به نام زندگانى مى روند و در آن، خود را مى شويند و از آن مى نوشند و بر اثر آن، چهره هايشان، شاداب و درخشان مى گردد، و هر گونه رنج و خستگى از ايشان برطرف مى شود. سپس فرمان مى يابند كه به بهشت، وارد شوند. پس، از اين جايگاه است كه به پروردگار خويش مى نگرند كه چگونه ايشان را پاداش مى دهد، و از همين جايگاه است كه وارد بهشت مى شوند. اين است معناى سخن خداوند عز و جل در بارۀ سلام كردن فرشتگان بر ايشان: «سلام بر شما! خوش آمديد! به آن وارد شويد، در حالى كه جاودانه ايد». در اين جاست كه به رفتن به بهشت و ديدن آنچه پروردگارشان به ايشان وعده داده، يقين پيدا مى كنند. اين است معناى سخن او كه: «به پروردگار خويش مى نگرند». مقصود از نگريستن به او، ديدن پاداش خداوند - تبارك و تعالى - است.

و امّا سخن او كه: «و ديدگان، او را در نمى يابند و او ديدگان را در مى يابد»، آرى. او چنان است كه فرموده: «و ديدگان، او را در نمى يابند»، يعنى در وهم نمى گنجد. «و او ديدگان را در مى يابد»، يعنى او بر آنها احاطه دارد. «و او ريزبين و آگاه است»، اين، ستايشى است كه پروردگارِ بزرگ و والا و پاك و بس بلندمرتبۀ ما، از خويش كرده است. موسى عليه السلام در حالى كه سپاس خدا بر زبانش جارى بود، از او درخواست كرد كه: «پروردگارا! خودت را به من بنماى تا تو را ببينم». اين درخواست او، درخواستى بزرگ و تقاضايى عجيب بود.

فَكانَت مَسأَلَتُهُ تِلكَ أمراً عَظيماً وسَأَلَ أمراً جَسيماً فَعوقِبَ‌، فَقالَ اللّهُ تَبارَكَ وتَعالى‌:

لَن تَراني... فَانظُر «إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكانَهُ فَسَوْفَ تَرانِي» فَأَبدَى اللّهُ سُبحانَهُ بَعضَ آياتِهِ وتَجَلّى رَبُّنا لِلجَبَلِ فَتَقَطَّعَ الجَبلُ فَصارَ رَميماً، وخَرَّ موسى صَعِقاً؛ يَعني مَيِّتاً، فَكانَ عُقوبَتُهُ المَوتَ‌، ثُمَّ أحياهُ اللّهُ وبَعَثَهُ وتابَ عَلَيهِ فَقالَ‌: «سُبْحانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ‌» يَعني أوَّلَ مُؤمِنٍ آمَنَ بِكَ مِنهُم أنَّهُ لَن يَراكَ‌.

وأمّا قَولُهُ‌: «وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى * عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى‌» يَعني مُحَمَّداً صلى الله عليه و آله كانَ عِندَ سِدرَةِ المُنتَهى حَيثُ لا يَتَجاوَزُها خَلقٌ مِن خَلقِ اللّهِ‌، وقَولُهُ في آخِرِ الآيَةِ‌: «ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى * لَقَدْ رَأى مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرى‌» رَأى جَبرَئيلَ عليه السلام في صورَتِهِ مَرَّتَينِ هذِهِ المَرَّةَ ومَرَّةً اخرى‌، وذلِكَ أنَّ خَلقَ جَبرَئيلَ عَظيمٌ‌؛ فَهُوَ مِنَ الرّوحانِيّينَ الَّذينَ لا يُدرِكُ خَلقَهُم وصِفَتَهُم إلَّااللّهُ رَبُّ العالَمينَ‌.

وأمّا قَولُهُ‌: «يَوْمَئِذٍ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلاّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ رَضِيَ لَهُ قَوْلاً * يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً» لا يُحيطُ الخَلائِقُ بِاللّهِ عز و جل عِلماً إذ هُوَ تَبارَكَ وتَعالى جَعَلَ عَلى أبصارِ القُلوبِ الغِطاءَ‌، فَلا فَهمٌ يَنالُهُ بِالكَيفِ ولا قَلبٌ يُثبِتُهُ بِالحُدودِ، فَلا يَصِفُهُ إلّاكَما وَصَفَ نَفسَهُ‌، لَيسَ كَمِثلِهِ شَيءٌ وهُوَ السَّميعُ البَصيرُ، الأَوَّلُ وَالآخِرُ وَالظّاهِرُ وَالباطِنُ‌، الخالِقُ البارِئُ المُصَوِّرُ، خَلَقَ الأَشياءَ فَلَيسَ مِنَ الأَشياءِ شَيءٌ مِثلَهُ تَبارَكَ وتَعالى‌.

فَقالَ‌: فَرَّجتَ عَنّي فَرَّجَ اللّهُ عَنكَ‌، وحَلَلتَ عَنّي عُقدَةً فَأَعظَمَ اللّهُ أجرَكَ يا أميرَ المُؤمِنينَ‌.

فَقالَ عليه السلام: وأمّا قَولُهُ‌: «وَ ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللّهُ إِلاّ وَحْياً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ أَوْ يُرْسِلَ‌

از اين رو، مجازات شد. خداوند - تبارك و تعالى - فرمود: "هرگز مرا در دنيا نخواهى ديد... «به كوه بنگر. اگر در جاى خود مانْد، مرا هم خواهى ديد»". پس خداوند سبحان، يكى از نشانه هايش را نمايان ساخت و پروردگار ما، بر كوه، تجلّى كرد كه بر اثر آن، كوه از هم فرو پاشيد و خُرد شد، و موسى، از هوش رفته، بر زمين افتاد؛ يعنى مُرده بر زمين افتاد؛ زيرا كيفر او، مرگ بود. سپس خداوند، او را زنده گردانيد. موسى، توبه كرد و گفت: «تو منزّهى! به درگاهت، توبه كردم و من، نخستينِ مؤمنانم»؛ يعنى نخستين مؤمن از ايشان كه ايمان آورد كه هرگز، تو را نمى بيند.

و امّا سخن او كه: «و قطعاً بار ديگرى هم او را ديده است، نزديك سِدرة المُنتهى»، يعنى محمّد صلى الله عليه و آله نزديك سِدرة المُنتهى بود، جايى كه هيچ آفريده اى از آفريدگان خدا از آن فراتر نمى رود (/پايش بدان جا نمى رسد).

و سخن او در آخر آيه كه: «ديده [اش]، منحرف نگشت و [از حد] در نگذشت. به راستى كه [برخى] از آيات بزرگِ پروردگار خود را ديد»، جبرئيل عليه السلام را دو بار در چهره [ى واقعى] اش ديد: يكى، اين بار و يك بار ديگر، و اين [كه او را آيت بزرگى ناميد]، از آن روست كه خلقت جبرئيل عليه السلام، باعظمت است؛ چرا كه او از موجودات روحانى اى است كه شكل و شمايل و اوصاف آنها را جز پروردگار جهانيان، خدا، كسى درك نمى كند.

و امّا سخن او كه: «در آن روز، شفاعت [به كسى] سود نمى بخشد، مگر به كسى كه [خداى] رحمان، اجازه دهد و سخنش را بپسندد. آنچه را كه آنان در پيش دارند و آنچه را كه پشت سر گذاشته اند، مى داند، حال آن كه ايشان، بِدان دانشى ندارند»، يعنى آفريدگان، به خداوند عز و جل احاطۀ علمى ندارند؛ زيرا خداوند - تبارك و تعالى - بر ديدگان دل ها، پرده نهاده است. بنا بر اين، نه هيچ فهمى به چگونگى او مى رسد، و نه هيچ دلى مى تواند برايش حد و مرزى تعيين كند. پس او را توصيف نمى كند، مگر همان گونه كه او خود، خويشتن را توصيف كرده است: هيچ چيز، همانندش نيست، شنوا و بيناست، آغاز و انجام است، پيدا و پنهان است، و آفريننده و پديد آورنده و صورتگر است و آفرينندۀ اشياست. بنا بر اين، هيچ يك از اشيا، همانند او - كه بزرگ و متعالى است - نيست».

آن مرد گفت: آسوده ام نمودى. خدا، آسوده ات كند! و گِره از كارم گشودى. خدا، به تو پاداش بسيار دهد، اى امير مؤمنان!

امام عليه السلام [در ادامه] فرمود: «و امّا سخن او كه: «و هيچ بشرى را نرسد كه خدا با او سخن

رَسُولاً فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ ما يَشاءُ‌» ، وقَولُهُ‌: «وَ كَلَّمَ اللّهُ مُوسى تَكْلِيماً» ، وقَولُهُ‌: «وَ ناداهُما رَبُّهُما» ، وقَولُهُ‌: «يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ‌» ؛ فَأَمّا قَولُهُ‌: «ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللّهُ إِلاّ وَحْياً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ‌» فَإِنَّهُ ما يَنبَغي لِبَشَرٍ أن يُكَلِّمَهُ اللّهُ إلّاوَحياً، ولَيسَ بِكائِنٍ إلّامِن وَراءِ حِجابٍ أو يُرسِلَ رَسولاً فَيوحِيَ بِإِذنِهِ ما يَشاءُ‌، كَذلِكَ قالَ اللّهُ تَبارَكَ وتَعالى عُلُوّاً كَبيراً، قَد كانَ الرَّسولُ يوحى إلَيهِ مِن رُسُلِ السَّماءِ فَيُبَلِّغُ رُسُلُ السَّماءِ رُسُلَ الأَرضِ‌، وقَد كانَ الكَلامُ بَينَ رُسُلِ أهلِ الأَرضِ وبَينَهُ مِن غَيرِ أن يُرسِلَ بِالكَلامِ مَعَ رُسُلِ أهلِ السَّماءِ‌.

وقَد قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: يا جَبرَئيلُ هَل رَأَيتَ رَبَّكَ؟

فَقالَ جَبرَئيلُ‌: إنَّ رَبّي لا يُرى‌.

فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: فَمِن أينَ تَأخُذُ الوَحيَ؟

فَقالَ‌: آخُذُهُ مِن إسرافيلَ‌.

فَقالَ‌: ومِن أينَ يَأخُذُهُ إسرافيلُ؟

قالَ‌: يَأخُذُهُ مِن مَلَكٍ فَوقَهُ مِنَ الرّوحانِيّينَ‌.

قالَ‌: فَمِن أينَ يَأخُذُهُ ذلِكَ المَلَكُ؟ قالَ‌: يُقذَفُ في قَلبِهِ قَذفاً.

فَهذا وَحيٌ‌، وهُوَ كَلامُ اللّهِ عز و جل، وكَلامُ اللّهِ لَيسَ بِنَحوٍ واحِدٍ؛ مِنهُ ما كَلَّمَ اللّهُ بِهِ الرُّسُلَ‌، ومِنهُ ما قَذَفَهُ في قُلوبِهِم، ومِنهُ رُؤيا يُريهَا الرُّسُلَ‌، ومِنهُ وَحيٌ وتَنزيلٌ يُتلى ويُقرَأُ، فَهُوَ كَلامُ اللّهِ‌، فَاكتَفِ بِما وَصَفتُ لَكَ مِن كَلامِ اللّهِ‌، فَإِنَّ مَعنى كَلامِ اللّهِ لَيسَ بِنَحوٍ واحِدٍ، فَإِنَّ مِنهُ ما يُبَلِّغُ بِهِ رُسُلُ السَّماءِ رُسُلَ الأَرضِ‌.

قالَ‌: فَرَّجتَ عَنّي فَرَّجَ اللّهُ عَنكَ‌، وحَلَلتَ عَنّي عُقدَةً فَعَظَّمَ اللّهُ أجرَكَ يا أميرَ المُؤمِنينَ‌.

بگويد، جز [از راه] وحى، يا از فراسوى حجابى، يا فرستاده اى را بفرستد و به اذن او، هر چه را [خدا] بخواهد، وحى نمايد»، و اين سخن او كه: «و خدا، با موسى، آشكارا سخن گفت»، و سخن او كه:

«و پروردگارشان آن دو را ندا داد»، و سخن او كه: «اى آدم! تو و همسرت، در بهشت ساكن شويد».

و اين سخن او كه فرموده: «هيچ بشرى را نرسد كه خدا با او سخن بگويد، مگر [از راه] وحى يا از فراسوى حجابى»؛ زيرا هيچ بشرى را نسزد كه خدا با او سخن بگويد، مگر از طريق وحى، و امكان ندارد، مگر از پسِ حجابى، يا اين كه فرستاده اى را بفرستد و او به اذن خداوند، آنچه را [خدا] مى خواهد، وحى كند. خداوندِ بزرگ و بس بلندمرتبه، اين گونه فرموده است. گاه به رسول از جانب فرستادگان آسمان، وحى مى شد و فرستادگان آسمان به فرستادگان زمين، ابلاغ مى كردند، و گاه كلام، تنها ميان فرستادگان اهل زمين و آن رسول بوده، بدون آن كه آن كلام، از طريق فرستادگان اهل آسمان، فرستاده شود.(1)

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: "اى جبرئيل! آيا پروردگارت را ديده اى‌؟".

جبرئيل عليه السلام گفت: پروردگار من، ديده نمى شود.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: "پس وحى را از كجا مى گيرى‌؟".

گفت: آن را از اسرافيل مى گيرم.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: "اسرافيل، آن را از كجا مى گيرد؟".

گفت: از فرشتۀ برتر از وى - كه از روحانيان است - مى گيرد.

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: "آن فرشته، آن را از كجا مى گيرد؟".

گفت: به نحوى، در دل او افكنده مى شود.

پس، اين است وحى، و وحى، كلام خداست، و كلام خدا، بر يك گونه نيست. گونه اى از وحى، چنان است كه خداوند، با فرستادگان، سخن مى گويد. گونه اى از آن، چيزى است كه در دلِ ايشان مى اندازد. گونه اى از آن، رؤياست كه پيامبران مى بينند، و گونه اى از آن، به صورت پيغام و فرو فرستادن است كه [بر پيامبر] تلاوت و خوانده مى شود. اين [ها، همه] كلام خداست. پس به همين اندازه كه در بارۀ كلام خدا برايت گفتم، بسنده كن؛ چرا كه معناى كلام خدا، يكسان نيست. برخى از آن، چيزى است كه فرستادگان آسمانى به فرستادگان زمينى مى رسانند».

آن مرد گفت: آسوده ام نمودى. خدا، آسوده ات كند! و گِره از كارم گشودى. خدا، به تو پاداش بسيار دهد، اى امير مؤمنان!د.


1) . يعنى پيام آسمانى و وحى الهى، گاهى از طريق فرستادگان آسمان به فرستادگان زمين مى رسيده و فرستادگان زمين، به پيامبر صلى الله عليه و آله ابلاغ مى كردند، و گاهى مستقيماً به فرستادگان زمين مى رسيده و آنها به پيامبر صلى الله عليه و آله ابلاغ مى كردند.

فَقالَ عليه السلام: وأمّا قَولُهُ‌: «هَلْ تَعْلَمُ لَهُ سَمِيًّا» فَإِنَّ تَأويلَهُ‌: هَل تَعلَمُ أحَداً اسمُهُ اللّهُ غَيرَ اللّهِ تَبارَكَ وتَعالى؟ فَإِيّاكَ أن تُفَسِّرَ القُرآنَ بِرَأيِكَ حَتّى تَفقَهَهُ عَنِ العُلَماءِ‌، فَإِنَّهُ رُبَّ تَنزيلٍ يُشبِهُ كَلامَ البَشَرِ وهُوَ كَلامُ اللّهِ‌، وتَأويلُهُ لا يُشبِهُ كَلامَ البَشَرِ، كَما لَيسَ شَيءٌ مِن خَلقِهِ يُشبِهُهُ‌، كَذلِكَ لا يُشبِهُ فِعلُهُ تَبارَكَ وتَعالى شَيئاً مِن أفعالِ البَشَرِ، ولا يُشبِهُ شَيءٌ مِن كَلامِهِ كَلامَ البَشَرِ، فَكَلامُ اللّهِ تَبارَكَ وتَعالى صِفَتُهُ وكَلامُ البَشَرِ أفعالُهُم، فَلا تُشَبِّه كَلامَ اللّهِ بِكَلامِ البَشَرِ فَتَهلِكَ وتَضِلَّ‌.

قالَ‌: فَرَّجتَ عَنّي فَرَّجَ اللّهُ عَنكَ‌، وحَلَلتَ عَنّي عُقدَةً فَعَظَّمَ اللّهُ أجرَكَ يا أميرَ المُؤمِنينَ‌.

فَقالَ عليه السلام: وأمّا قَولُهُ‌: «وَ ما يَعْزُبُ عَنْ رَبِّكَ مِنْ مِثْقالِ ذَرَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي السَّماءِ‌» كَذلِكَ رَبُّنا لا يَعزُبُ عَنهُ شَيءٌ‌، وكَيفَ يَكونُ مَن خَلَقَ الأَشياءَ لا يَعلَمُ ما خَلَقَ وهُوَ الخَلّاقُ العَليمُ‌!

وأمّا قَولُهُ‌: «لا يَنْظُرُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ‌» يُخبِرُ أنَّهُ لا يُصيبُهُم بِخَيرٍ، وقَد تَقولُ العَرَبُ‌:

وَاللّهِ ما يَنظُرُ إلَينا فُلانٌ‌، وإنَّما يَعنونَ بِذلِكَ أنَّهُ لا يُصيبُنا مِنهُ بِخَيرٍ، فَذلِكَ النَّظَرُ ههُنا مِنَ اللّهِ تَعالى إلى خَلقِهِ‌، فَنَظَرُهُ إلَيهِم رَحمَةٌ مِنهُ لَهُم. وأمّا قَولُهُ‌: «كَلاّ إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ‌» فَإِنَّما يَعني بِذلِكَ يَومَ القِيامَةِ أنَّهُم عَن ثَوابِ رَبِّهِم مَحجوبونَ‌.

قالَ‌: فَرَّجتَ عَنّي فَرَّجَ اللّهُ عَنكَ‌، وحَلَلتَ عَنّي عُقدَةً فَعَظَّمَ اللّهُ أجرَكَ‌.

فَقالَ عليه السلام: وأمّا قَولُهُ‌: «أَ أَمِنْتُمْ مَنْ فِي السَّماءِ أَنْ يَخْسِفَ بِكُمُ الْأَرْضَ فَإِذا هِيَ تَمُورُ» ، وقَولُهُ‌: «وَ هُوَ اللّهُ فِي السَّماواتِ وَ فِي الْأَرْضِ‌» ، وقَولُهُ‌: «اَلرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى‌» ، وقَولُهُ‌: «وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ‌» ، وقَولُهُ‌: «وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ» فَكَذلِكَ اللّهُ‌

امام عليه السلام [در ادامه] فرمود: «و امّا سخن او كه: «آيا براى او، همنامى مى شناسى‌؟»، معنايش اين است كه: آيا كسى جز خداوند - تبارك و تعالى - را مى شناسى كه نامش "اللّه" باشد؟ پس زنهار كه قرآن را به رأى خويش، تفسير كنى، تا اين كه آن را از عالمان [به قرآن] در يابى؛ زيرا چه بسا تنزيلى كه [در ظاهر] به كلام بشر مى مانَد، در حالى كه كلام خداست و تأويل آن، به كلام بشر نمى مانَد. همان گونه كه هيچ يك از آفريدگانش، شبيه او نيستند، فعل خداوند - تبارك و تعالى - نيز به هيچ يك از افعال بشر نمى مانَد، و هيچ چيزى از كلام او، به كلام بشر، شباهت ندارد. كلام خداوند - تبارك و تعالى - صفت اوست، در حالى كه كلام افراد بشر، فعل آنهاست. بنا بر اين، كلام خدا را به كلام بشر، مانند مكن، كه هلاك و گم راه مى شوى».

آن مرد گفت: آسوده ام نمودى. خدا، آسوده ات كند! و گِره از كارم گشودى، خدا، به تو پاداش بسيار دهد، اى امير مؤمنان!

امام عليه السلام [در ادامه] فرمود: «و امّا سخن او كه: «و هموزن ذرّه اى، نه در زمين و نه در آسمان، از پروردگار تو پنهان نيست»، آرى، به راستى هيچ چيزى از پروردگار ما پنهان نيست.

چگونه كسى كه موجودات را آفريده است، نمى داند كه چه آفريده، در حالى كه آفريدگارى داناست‌؟!

و امّا سخن او كه: «روز قيامت، به ايشان نظر نمى افكند»، يعنى خيرى به ايشان نمى رساند. عرب مى گويند: "به خدا سوگند، فلانى به ما نظر نمى كند" و مقصودشان اين است كه از او به ما خيرى نمى رسد. اين نظر، در اين جا، از جانب خداوند متعال به آفريدگان اوست و نظر او به ايشان، رحمت او به آنهاست.

و امّا سخن او كه: «هرگز! در آن روز، ايشان از پروردگارشان سخت در پرده اند»، يعنى در روز قيامت، از پاداش پروردگارشان، در پرده [و محروم] اند».

آن مرد گفت: آسوده ام نمودى. خدا، آسوده ات كند! و گِره از كارم گشودى. خدا، به تو پاداش بسيار دهد!

امام عليه السلام [در ادامه] فرمود: «و امّا سخن او كه: «آيا از آن كس كه در آسمان است، ايمن شده ايد كه شما را در زمين فرو بَرَد، پس به ناگاه [زمين] به تپيدن افتد؟» و سخن او كه: «او در آسمان ها و زمين، خداست» و سخن او كه: «[خداى] رحمان، بر عرش قرار گرفت» و سخن او كه: «و هر كجا باشيد، او با شماست» و سخن او كه: «و ما از شاه رگ [او] به او نزديك تريم»،

تَبارَكَ وتَعالى سُبّوحاً قُدّوساً تَعالى أن يَجرِيَ مِنهُ ما يَجري مِنَ المَخلوقينَ وهُوَ اللَّطيفُ الخَبيرُ، وأجَلُّ وأكبَرُ أن يَنزِلَ بِهِ شَيءٌ مِمّا يَنزِلُ بِخَلقِهِ وهُوَ عَلَى العَرشِ استَوى عِلمُهُ‌، شاهِدٌ لِكُلِّ نَجوى‌، وهُوَ الوَكيلُ عَلى كُلِّ شَيءٍ‌، وَالمُيَسِّرُ لِكُلِّ شَيءٍ‌، وَالمُدَبِّرُ لِلأَشياءِ كُلِّها، تَعالَى اللّهُ عَن أن يَكونَ عَلى عَرشِهِ عُلُوّاً كَبيراً.

فَقالَ عليه السلام:(1)وأمّا قَولُهُ‌: «وَ جاءَ رَبُّكَ وَ الْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا» ، وقَولُهُ‌: «وَ لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادى كَما خَلَقْناكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ‌» ، وقَولُهُ‌: «هَلْ يَنْظُرُونَ إِلاّ أَنْ يَأْتِيَهُمُ اللّهُ فِي ظُلَلٍ مِنَ الْغَمامِ وَ الْمَلائِكَةُ‌» ، وقَولُهُ‌: «هَلْ يَنْظُرُونَ إِلاّ أَنْ تَأْتِيَهُمُ الْمَلائِكَةُ أَوْ يَأْتِيَ رَبُّكَ أَوْ يَأْتِيَ بَعْضُ آياتِ رَبِّكَ‌» فَإِنَّ ذلِكَ حَقٌّ كَما قالَ اللّهُ عز و جل، ولَيسَ لَهُ جيئَةٌ كَجيئَةِ الخَلقِ‌، وقَد أعلَمتُكَ أنَّ رُبَّ شَيءٍ مِن كِتابِ اللّهِ تَأويلُهُ عَلى غَيرِ تَنزيلِهِ ولا يُشبِهُ كَلامَ البَشَرِ، وسَاُنَبِّئُكَ بِطَرفٍ مِنهُ فَتَكتَفي إن شاءَ اللّهُ‌:

مِن ذلِكَ قَولُ إبراهيمَ عليه السلام: «إِنِّي ذاهِبٌ إِلى رَبِّي سَيَهْدِينِ‌»(2)، فَذَهابُهُ إلى رَبِّهِ تَوَجُّهُهُ إلَيهِ عِبادَةً وَاجتِهاداً وقُربَةً إلَى اللّهِ جَلَّ وعَزَّ، ألا تَرى أنَّ تَأويلَهُ غَيرُ تَنزيلِهِ؟! وقالَ‌:

«وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ»(3)، يَعنِي السِّلاحَ وغَيرَ ذلِكَ‌. وقَولُهُ‌: «هَلْ يَنْظُرُونَ إِلاّ أَنْ تَأْتِيَهُمُ الْمَلائِكَةُ‌» يُخبِرُ مُحَمَّداً صلى الله عليه و آله عَنِ المُشرِكينَ وَالمُنافِقينَ الَّذينَ لَم يَستَجيبوا للّهِِ ولِلرَّسولِ‌، فَقالَ‌: «هَلْ يَنْظُرُونَ إِلاّ أَنْ تَأْتِيَهُمُ الْمَلائِكَةُ‌» حَيثُ لَم يَستَجيبوا للّهِِ ولِرَسولِهِ «أَوْ يَأْتِيَ رَبُّكَ أَوْ يَأْتِيَ بَعْضُ آياتِ رَبِّكَ‌» يَعني بِذلِكَ العَذابَ يَأتيهِم في دارِ الدُّنيا كَما5.


1) . الظاهر أنّه سقط هنا قول الرجل لأمير المؤمنين عليه السلام: «فرّجتَ عنّي يا أمير المؤمنين... إلخ» كما يقتضيه السياق.

2) . الصافّات: 99.

3) . الحديد: 25.

آرى، چنين است خداوند - تبارك و تعالى - و پاك و منزّه و برتر است از اين كه از او چيزى سر زنَد كه از آفريدگان، سر مى زند، در حالى كه او ريزبين و آگاه است، و بالاتر و بزرگ تر از آن است كه در او چيزى رُخ دهد كه در مخلوقاتش رُخ مى دهد، در حالى كه علم او بر عرشش قرار گرفته و بر هر نجوايى، گواه است و بر هر چيزى، نگهبان است و فراهم آورندۀ هر موجودى و تدبير كنندۀ همۀ چيزهاست. خدا، بسى والاتر و بزرگ تر از آن است كه بر عرشى بنشيند».(1)

آن گاه امام عليه السلام فرمود: «و امّا سخن او كه: «پروردگارت و فرشته [ها]، صف در صف مى آيند» و سخن او كه: «و همان گونه كه شما را نخستين بار آفريديم، [اكنون نيز] تنها به سوى ما آمده ايد» و سخن او كه: «مگر انتظار آنان، غير از اين است كه خدا و فرشتگان، در [زير] سايبان هايى از ابر سپيد، به سوى آنان بيايند» و سخن او كه: «آيا جز اين انتظار دارند كه فرشتگان به سويشان بيايند، يا پروردگارت بيايد، يا پاره اى از نشانه هاى پروردگارت بيايد؟»، اينها، همچنان كه خداوند عز و جل فرموده، درست اند؛ امّا آمدن او، مانند آمدن مخلوق نيست. [پيش تر] به تو گفتم كه بسا چيزى از كتاب خدا كه تأويل [و معناى واقعى] آن، با تنزيل [و معناى لفظى] آن، متفاوت است و به كلام بشر نمى مانَد. اكنون، گوشه اى از اين مطلب را به آگاهى تو مى رسانم و به خواست خدا، به آن اكتفا خواهى كرد:

از آن جمله است اين سخن ابراهيم عليه السلام كه: «من به سوى پروردگارم مى روم. پس به زودى، مرا هدايت خواهد كرد». رفتن او به سوى پروردگارش، به معناى روى آوردنش به او از طريق عبادت و تلاش و نزديك شدن به خداوند عز و جل است. آيا نمى بينى كه تأويل آن، غير از تنزيل آن است‌؟! نيز مى فرمايد: «و آهن را كه در آن براى مردم، خطرى سخت و سودهايى است، پديد آورديم» كه مقصود، جنگ افزار و جز آن است.

امّا سخن او كه: «آيا جز اين، انتظار دارند كه فرشتگان به سويشان بيايند؟»، به محمّد صلى الله عليه و آله از مشركان و منافقانى خبر مى دهد كه دعوت خدا و پيامبر را نپذيرفتند. پس فرمود: «آيا جز اين انتظار دارند كه فرشتگان به سويشان بيايند»، آن گاه كه دعوت خدا و پيامبر او را نپذيرفتند؟ «يا پروردگارت بيايد، يا برخى از نشانه هاى پروردگارت بيايد؟»؛ يعنى در سراىت.


1) . ظاهراً اين جملۀ هميشگى آن مرد به امير مؤمنان عليه السلام كه: «آسوده ام نمودى،... اى امير مؤمنان!»، از اين جا افتاده است.

عَذَّبَ القُرونَ الاُولى‌، فَهذا خَبَرٌ يُخبِرُ بِهِ النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله عَنهُم. ثُمَّ قالَ‌: «يَوْمَ يَأْتِي بَعْضُ آياتِ رَبِّكَ لا يَنْفَعُ نَفْساً إِيمانُها لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمانِها خَيْراً» يَعني مِن قَبلِ أن يَجيءَ هذِهَ الآيَةُ‌، وهذِهِ الآيَةُ طُلوعُ الشَّمسِ مِن مَغرِبِها، وإنَّما يَكتَفي اولُو الأَلبابِ وَالحِجى واُولُو النُّهى أن يَعلَموا أنَّهُ إذَا انكَشَفَ الغِطاءُ رَأَوا ما يوعَدونَ‌.

وقالَ في آيَةٍ اخرى‌: «فَأَتاهُمُ اللّهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا»(1)يَعني أرسَلَ عَلَيهِم عَذاباً، وكَذلِكَ إتيانُهُ بُنيانَهُم، قالَ اللّهُ عز و جل: «فَأَتَى اللّهُ بُنْيانَهُمْ مِنَ الْقَواعِدِ»(2)فَإِتيانُهُ بُنيانَهُم مِنَ القَواعِدِ إرسالُ العَذابِ عَلَيهِم. وكَذلِكَ ما وَصَفَ مِن أمرِ الآخِرَةِ تَبارَكَ اسمُهُ وتَعالى عُلُوّاً كَبيراً أنَّهُ يَجري امورُهُ في ذلِكَ اليَومِ الَّذي كانَ مِقدارُهُ خَمسينَ ألفَ سَنَةٍ كَما يَجري امورُهُ فِي الدُّنيا، لا يَغيبُ ولا يَأفِلُ مَعَ الآفِلينَ‌. فَاكتَفِ بِما وَصَفتُ لَكَ مِن ذلِكَ مِمّا جالَ في صَدرِكَ مِمّا وَصَفَ اللّهُ عز و جل في كِتابِهِ‌، ولا تَجعَل كَلامَهُ كَكَلامِ البَشَرِ، هُوَ أعظَمُ وأجَلُّ وأكرَمُ وأعَزُّ، تَبارَكَ وتَعالى مِن أن يَصِفَهُ الواصِفونَ إلّابِما وَصَفَ بِهِ نَفسَهُ في قَولِهِ عز و جل: «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‌ءٌ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ» .(3)

قالَ‌: فَرَّجتَ عَنّي يا أميرَ المُؤمِنينَ فَرَّجَ اللّهُ عَنكَ‌، وحَلَلتَ عَنّي عُقدَةً‌.

فَقالَ عليه السلام: وأمّا قَولُهُ‌: «بَلْ هُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ كافِرُونَ‌» ، وذَكَرَ اللّهُ المُؤمِنينَ‌: «اَلَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ‌» ، وقَولُهُ لِغَيرِهِم: «إِلى يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ بِما أَخْلَفُوا اللّهَ ما وَعَدُوهُ‌»(4)، وقَولُهُ‌:

«فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً» ؛ فَأَمّا قَولُهُ‌: «بَلْ هُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ كافِرُونَ‌»7.


1) . الحشر: 2.

2) . النحل: 26.

3) . الشورى: 11.

4) . التوبة: 77.

دنيا به آنها عذاب مى رسد، همان گونه كه نسل هاى پيشين را عذاب كرد. پس اين، خبرى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در بارۀ آنان مى دهد. سپس مى فرمايد: «روزى كه پاره اى از نشانه هاى پروردگارت بيايد، كسى كه قبلاً ايمان نياورده يا خيرى در ايمان آوردن خود به دست نياورده، ايمان آوردنش سودى نمى بخشد»، يعنى قبل از آمدن اين نشان - كه عبارت از طلوع خورشيد از مغرب است -، صاحبان خِرد و درايت و دارندگان انديشه، به همين اكتفا مى كنند كه بدانند هر گاه پرده كنار رود، آنچه را به آنان وعده داده مى شود، مى بينند. در آيه اى ديگر مى فرمايد: «خدا، از آن جايى كه تصوّر نمى كردند، بر آنان وارد شد»؛ يعنى بر آنان، عذاب فرستاد. همچنين است معناى زدن خدا بر بنيان ايشان، آن جا كه مى فرمايد: «پس خدا، از پايه بر بنيانشان زد». مراد از زدن بر بنيان آنها از پايه، فرستادن عذاب بر ايشان است. به همين سان است آنچه در وصف آخرت فرموده است. خداوند، بزرگ تر و بس برتر از آن است كه كارهايش، در آن روزى كه مقدارش پنجاه هزار سال است، همان گونه صورت پذيرد كه در دنيا انجام مى گيرد. او هيچ گاه غايب نيست و هرگز با [ديگر پديده هاى] غروب كننده، غروب نمى كند. پس به همين توضيحات كه در بارۀ آن دسته از فرموده هاى خداوند عز و جل در كتابش كه تو را به شك انداخته است، برايت گفتم، بسنده كن و كلام او را همانند كلام بشر مپندار.

او بزرگ تر و بالاتر و ارجمندتر و بلندمرتبه تر و والاتر از آن است كه وصف كنندگان، او را جز به آنچه خود او در وصف خويش گفته است، وصف كنند، در سخنش كه فرموده است: «چيزى همانند او نيست و او، شنواى بيناست»».

آن مرد گفت: آسوده ام نمودى. خدا، آسوده ات كند - اى امير مؤمنان -! و گِرهى از كارم گشودى.

امام عليه السلام [در ادامه] فرمود: «و امّا سخن او كه: «بلكه ايشان، به ديدار پروردگارشان كافرند» و اين سخن خداوند در يادكرد از مؤمنان كه: «آنان كه گمان دارند با پروردگارشان ديدار مى كنند» و اين سخن او در بارۀ غير مؤمنان كه: «درودشان - روزى كه ديدارش كنند -، سلام خواهد بود» واين سخن او كه: «پس هر كه به ديدار پروردگارش اميد دارد، بايد كار شايسته انجام دهد».

آيۀ «بلكه ايشان، به ديدار پروردگارشان كافرند»؛ مقصود [از ديدار]، رستاخيز است

يَعنِي البَعثَ‌، فَسَمّاهُ اللّهُ عز و جل لِقاءَهُ‌، وكَذلِكَ ذَكَرَ المُؤمِنينَ «اَلَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ‌» يَعني يوقِنونَ أنَّهُم يُبعَثونَ ويُحشَرونَ ويُحاسَبونَ ويُجزَونَ بِالثَّوابِ وَالعِقابِ‌، فَالظَّنُّ ههُنَا اليَقينُ خاصَّةً‌، وكَذلِكَ قَولُهُ‌: «فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً» وقَولُهُ‌: «مَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ اللّهِ فَإِنَّ أَجَلَ اللّهِ لَآتٍ‌» يَعني: مَن كانَ يُؤمِنُ بِأَنَّهُ مَبعوثٌ فَإِنَّ وَعدَ اللّهِ لَآتٍ مِنَ الثَّوابِ وَالعِقابِ‌، فَاللِّقاءُ ههُنا لَيسَ بِالرُّؤيَةِ‌، وَاللِّقاءُ هُوَ البَعثُ‌، فَافهَم جَميعَ ما في كِتابِ اللّهِ مِن لِقائِهِ فَإِنَّهُ يَعني بِذلِكَ البَعثَ‌، وكَذلِكَ قَولُهُ‌: «تَحِيَّتُهُمْ يَوْمَ يَلْقَوْنَهُ سَلامٌ‌» يَعني أنَّهُ لا يَزولُ الإِيمانُ عَن قُلوبِهِم يَومَ يُبعَثونَ‌.

قالَ‌: فَرَّجتَ عَنّي يا أميرَ المُؤمِنينَ فَرَّجَ اللّهُ عَنكَ‌، فَقَد حَلَلتَ عَنّي عُقدَةً‌.

فَقالَ عليه السلام: وأمّا قَولُهُ‌: «وَ رَأَى الْمُجْرِمُونَ النّارَ فَظَنُّوا أَنَّهُمْ مُواقِعُوها» يَعني أيقَنوا أنَّهُم داخِلوها، وكَذلِكَ قَولُهُ‌: «إِنِّي ظَنَنْتُ أَنِّي مُلاقٍ حِسابِيَهْ‌» يَقولُ‌: إنّي أيقَنتُ أنّي ابعَثُ فَاُحاسَبُ‌، وكَذلِكَ قَولُهُ‌: «يَوْمَئِذٍ يُوَفِّيهِمُ اللّهُ دِينَهُمُ الْحَقَّ وَ يَعْلَمُونَ أَنَّ اللّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِينُ‌» ، وأمّا قَولُهُ لِلمُنافِقينَ‌: «وَ تَظُنُّونَ بِاللّهِ الظُّنُونَا» فَهذَا الظَّنُّ ظَنُّ شَكٍّ ولَيسَ ظَنَّ يَقينٍ‌، وَالظَّنُّ ظَنّانِ‌: ظَنُّ شَكٍّ وظَنُّ يَقينٍ‌، فَما كانَ مِن أمرِ مَعادٍ مِنَ الظَّنِّ فَهُوَ ظَنُّ يَقينٍ‌، وما كانَ مِن أمرِ الدُّنيا فَهُوَ ظَنُّ شَكٍّ‌، فَافهَم ما فَسَّرتُ لَكَ‌.

قالَ‌: فَرَّجتَ عَنّي يا أميرَ المُؤمِنينَ فَرَّجَ اللّهُ عَنكَ‌.

فَقالَ عليه السلام: وأمّا قَولُهُ تَبارَكَ وتَعالى‌: «وَ نَضَعُ الْمَوازِينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيامَةِ فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئاً» فَهُوَ ميزانُ العَدلِ يُؤخَذُ بِهِ الخَلائِقُ يَومَ القِيامَةِ‌، يَدينُ اللّهُ تَبارَكَ وتَعالَى الخَلقَ بَعضَهُم مِن بَعضٍ بِالمَوازينِ‌.(1)».


1) . ويضيف المصنّف (الشيخ الصدوق رحمه الله) هنا: «وَفي غَيرِ هذَا الحَديثِ‌: المَوازينُ هُمُ الأنبِياءُ والأوصِياءُ‌».

كه خداوند عز و جل آن را ديدار خود ناميده است. همچنين است اين سخن او كه در يادكرد مؤمنان مى فرمايد: «آنان كه گمان دارند با پروردگارشان ديدار مى كنند»؛ يعنى يقين دارند كه برانگيخته و محشور و حسابرسى مى شوند و پاداش و كيفر مى بينند. پس گمان در اين جاى بخصوص، به معناى يقين است. نيز به همين معناست سخن او كه: «هر كه به ديدار پروردگارش اميد دارد، بايد كار شايسته انجام دهد» و سخن او كه: «هر كه به ديدار پروردگارش اميد دارد، [بدانيد كه] وعدۀ خدا، آمدنى است»؛ يعنى: آن كسى كه ايمان دارد برانگيخته مى شود. پس وعدۀ خدا در بارۀ پاداش و كيفر، قطعاً تحقّق يافتنى است. پس ديدار، در اين جا، به معناى رؤيت نيست؛ بلكه به معناى بر انگيخته شدن است. پس تمام آنچه را كه در كتاب خدا، در بارۀ ديدار او آمده است، فهم كن و بدان كه همه به معناى برانگيخته شدن است. همچنين است سخن او كه: «درودشان - روزى كه ديدارش كنند -، سلام خواهد بود»؛ يعنى در روزى كه برانگيخته مى شوند، ايمان، از دل هايشان زائل نمى شود».

آن مرد گفت: آسوده ام نمودى، اى امير مؤمنان! خدا، آسوده ات كند! گِره از كارم گشودى.

امام عليه السلام [در ادامه] فرمود: «و امّا سخن او كه: «و گناهكاران، آتش [دوزخ] را مى بينند و در مى يابند كه در آن خواهند افتاد»، يعنى يقين پيدا مى كنند كه وارد آن مى شوند. همچنين است اين سخن او كه: «من، گمان داشتم كه به حساب خود مى رسم»، يعنى يقين داشتم كه برانگيخته و حسابرسى مى شوم. نيز چنين است سخن او كه: «آن روز، خدا، جزاى شايستۀ آنان را به طور كامل مى دهد و خواهند دانست كه خدا، همان حقيقتِ آشكار است». امّا فرمودۀ او به منافقان كه: «به خدا، گمان هايى [نابه جا] مى برديد»، اين گمان، به معناى شك است، نه به معناى يقين. گمان، دو گونه است: گمان شك و گمان يقين. آن جا كه در بارۀ معاد به كار رفته باشد، گمان، به معناى يقين است، و هر جا در بارۀ دنيا به كار رفته باشد، به معناى شك است. پس آنچه را برايت تفسير كردم، نيك درياب».

آن مرد گفت: آسوده ام نمودى، اى امير مؤمنان! خدا آسوده ات كند!

امام عليه السلام [در ادامه] فرمود: «امّا اين سخن خداوند - تبارك و تعالى - كه: «روز قيامت، ترازوهاى عدل را بر پا مى داريم و به هيچ كس، كمترين ستمى نمى شود». مقصود، ترازوى عدالت است كه در روز قيامت، خلايق بر اساس آن مؤاخذه مى شوند و خداوند - تبارك و تعالى - طبق آن، [متجاوزان به حقوق مردم را] مجازات مى كند.(1)».


1) . در التوحيد، شيخ صدوق رحمه الله در اين جا اين عبارت را آورده است: در حديثى ديگر، آمده [كه فرمود]: «ترازوها، همان پيامبران و اوصيا [ى آنها] هستند».

وأمّا قَولُهُ عز و جل: «فَلا نُقِيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَزْناً» فَإِنَّ ذلِكَ خاصَّةٌ‌. وأمّا قَولُهُ‌: «فَأُولئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ يُرْزَقُونَ فِيها بِغَيْرِ حِسابٍ‌» فَإِنَّ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله قالَ‌: قالَ اللّهُ عز و جل: لَقَد حَقَّت كَرامَتي - أو قالَ‌: مَوَدَّتي - لِمَن يُراقِبُني ويَتَحابُّ بِجَلالي، إنَّ وُجوهَهُم يَومَ القِيامَةِ مِن نورٍ عَلى مَنابِرَ مِن نورٍ، عَلَيهِم ثِيابٌ خُضرٌ.

قيلَ‌: مَن هُم يا رَسولَ اللّهِ؟ قالَ‌: قَومٌ لَيسوا بِأَنبِياءَ ولا شُهَداءَ‌، ولكِنَّهُم تَحابّوا بِجَلالِ اللّهِ ويَدخُلونَ الجَنَّةَ بِغَيرِ حِسابٍ‌، نَسأَلُ اللّهَ عزّ وجلّ أن يَجعَلَنا مِنهُم بِرَحمَتِهِ‌.

وأمّا قَولُهُ‌: «فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازِينُهُ‌» و «خَفَّتْ مَوازِينُهُ‌» فَإِنَّما يَعنِي الحِسابَ‌، توزَنُ الحَسَناتُ وَالسَّيِّئاتُ‌، وَالحَسَناتُ ثِقلُ الميزانِ وَالسَّيِّئاتُ خِفَّةُ الميزانِ‌.(1)

فَقالَ عليه السلام: وأمّا قَولُهُ‌: «قُلْ يَتَوَفّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ‌» ، وقَولُهُ‌: «اَللّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها» ، وقَولُهُ‌: «تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا وَ هُمْ لا يُفَرِّطُونَ‌» ، وقَولُهُ‌: «اَلَّذِينَ تَتَوَفّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمِي أَنْفُسِهِمْ‌» ، وقَولُهُ‌: «تَتَوَفّاهُمُ الْمَلائِكَةُ طَيِّبِينَ يَقُولُونَ سَلامٌ عَلَيْكُمْ‌» فَإِنَّ اللّهَ تَبارَكَ وتَعالى يُدَبِّرُ الاُمورَ كَيفَ يَشاءُ‌، ويُوَكِّلُ مِن خَلقِهِ مَن يَشاءُ بِما يَشاءُ‌، أمّا مَلَكُ المَوتِ فَإِنَّ اللّهَ يُوَكِّلُهُ بِخاصَّةِ مَن يَشاءُ مِن خَلقِهِ‌، ويُوَكِّلُ رُسُلَهُ مِنَ المَلائِكَةِ خاصَّةً بِمَن يَشاءُ مِن خَلقِهِ‌، وَالمَلائِكَةُ الَّذينَ سَمّاهُمُ اللّهُ عَزَّ ذِكرُهُ وَكَّلَهُم بِخاصَّةِ مَن يَشاءُ مِن خَلقِهِ‌، إنَّهُ تَبارَكَ وتَعالى يُدَبِّرُ الاُمورَ كَيفَ يَشاءُ‌، ولَيسَ كُلُّ العِلمِ يَستَطيعُ صاحِبُ العِلمِ أن يُفَسِّرَهُ لِكُلِّ النّاسِ‌، لِأَنَّ مِنهُمُ القَوِيَّ وَالضَّعيفَ‌، ولِأَنَّ مِنهُ ما يُطاقُ حَملُهُ ومِنهُ ما لا يُطاقُ حَملُهُ‌، إلّامَن يُسَهِّلُ اللّهُ لَهُ حَملَهُ وأعانَهُ عَلَيهِ مِن خاصَّةِ أولِيائِهِ‌، وإنَّما يَكفيكَ أن تَعلَمَ أنَّ اللّهَ هُوَ المُحيِي المُميتُ وأنَّهُ يَتَوَفَّىق.


1) . الظاهر أنّه سقط هنا أيضاً قول الرجل: «فرّجت عنّي يا أمير المؤمنين... إلخ» كما يقتضيه السياق.

و امّا سخن او كه: «و روز قيامت، براى آنها [قدر و] ارزشى نخواهيم نهاد»، اين، خاص است.(1)

و امّا سخن او كه: «آنان، به بهشت وارد مى شوند و در آن، بى حساب، روزى داده مى شوند»، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود كه خداوند عز و جل فرموده است: "كرامت من (/محبّت من)، سزامند كسى است كه مرا [همواره] در نظر داشته باشد و به خاطر من، دوستى ورزد. چهره هاى ايشان، در روز قيامت، از نور است و بر تخت هايى از نور، قرار دارند و جامه هايى سبز، بر تن مى كنند".

گفته شد: ايشان، چه كسانى اند، اى پيامبر خدا؟

فرمود: "مردمانى كه نه پيامبر بوده اند، نه از گواهان؛ بلكه به خاطر خدا، دوستى ورزيده اند و بدون حسابرسى به بهشت مى روند. از خداوند عز و جل مى خواهيم كه به رحمت خويش، ما را از زمرۀ ايشان قرار دهد".

و امّا سخن او كه: «پس هر كس كفّه هاى [عمل] او سنگين باشد» و «كفّه هاى [عمل] او سبُك باشد»، مقصود حسابرسى است. خوبى ها و بدى ها، وزن مى شوند و خوبى ها، كفّۀ سنگين ترازو را تشكيل مى دهند و بدى ها، كفّۀ سبُك آن را».

امام عليه السلام [در ادامه] فرمود: «و امّا سخن او كه: «بگو: فرشتۀ مرگى كه بر شما گمارده شده، جانتان را مى ستانَد، آن گاه به سوى پروردگارتان، باز گردانيده مى شويد» و سخن او كه: «خدا، روح مردم را هنگام مرگشان، به تمامى باز مى ستانَد» و سخن او كه: «فرستادگان ما جانش را مى ستانند، در حالى كه كوتاهى نمى كنند» و سخن او كه: «كسانى كه فرشتگان، جان آنان را در حالى كه به خود ستم كرده اند، مى ستانند» و سخن او كه: «همان كسانى كه فرشتگان، جانشان را - در حالى كه پاك اند - مى ستانند و مى گويند: درود بر شما!»، خداوند - تبارك و تعالى - كارها را آن گونه كه بخواهد، اداره مى كند و از مخلوقاتش، هر كه را بخواهد، بر هر كس كه بخواهد، مى گمارد. خداوند، فرشتۀ مرگ را بر هر كس از آفريدگانش كه بخواهد، مى گمارد [تا جانش را بگيرد]. فرستادگانِ از فرشتگانش را هم بر هر كس از آفريدگانش كه بخواهد، مى گمارد و فرشتگانى را كه خداوند عز و جل از آنها ياد كرده است، بر هر كس از آفريدگانش كه بخواهد، مى گمارد. او - تبارك و تعالى - كارها را چنان كه بخواهد، تدبير مى كند. همۀ علم را صاحب آن علم نمى تواند براى همۀ مردم، تفسير و تبيين كند؛ چرا كه برخى از آنان، توانايند [و قدرت درك و تحمّل آن را دارند] و برخى ناتوان اند؛ چرا كه پاره اى از آن علوم، قابل درك اند و برخى از آنها، قابل درك نيستند، مگر براى كسى كه خداوند، درك آنها را براى او آسان گردانَد و وى را در اين كار، كمك نمايد، كه اينان، اولياى خاصّ او هستند. همين اندازه تو را كافى است كه بدانى زنده كننده و ميراننده، خداست و او به دست هر يك از آفريدگانش از فرشتگان و غير فرشتگان كه بخواهد، جان ها را مى گيرد».ت.


1) . يعنى اين آيه، مخصوص اهل كتاب است.

الأَنفُسَ عَلى يَدَي مَن يَشاءُ مِن خَلقِهِ مِن مَلائِكَتِهِ وغَيرِهِم.

قالَ‌: فَرَّجتَ عَنّي فَرَّجَ اللّهُ عَنكَ يا أميرَ المُؤمِنينَ‌، ونَفَعَ اللّهُ المُسلِمينَ بِكَ‌.

فَقالَ عَلِيٌّ عليه السلام لِلرَّجُلِ‌: إن كُنتَ قَد شَرَحَ اللّهُ صَدرَكَ بِما قَد بَيَّنتُ‌(1)لَكَ فَأَنتَ وَالَّذي فَلَقَ الحَبَّةَ وبَرَأَ النَّسَمَةَ مِنَ المُؤمِنينَ حَقّاً.

فَقالَ الرَّجُلُ‌: يا أميرَ المُؤمِنينَ‌، كَيفَ لي أن أعلَمَ بِأَنّي مِنَ المُؤمِنينَ حَقّاً؟

قالَ عليه السلام: لا يَعلَمُ ذلِكَ إلّامَن أعلَمَهُ اللّهُ عَلى لِسانِ نَبِيِّهِ صلى الله عليه و آله، وشَهِدَ لَهُ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله بِالجَنَّةِ‌، أو شَرَحَ اللّهُ صَدرَهُ لِيَعلَمَ ما فِي الكُتُبِ الَّتي أنزَلَهَا اللّهُ عز و جل عَلى رُسُلِهِ وأنبِيائِهِ‌.

قالَ‌: يا أميرَ المُؤمِنينَ‌، ومَن يُطيقُ ذلِكَ؟

قالَ‌: مَن شَرَحَ اللّهُ صَدرَهُ ووَفَّقَهُ لَهُ‌، فَعَلَيكَ بِالعَمَلِ للّهِِ في سِرِّ أمرِكَ وعَلانِيَتِكَ‌؛ فَلا شَيءَ يَعدِلُ العَمَلَ‌.(2)

2/5-6: الجُهودُ اليائِسَةُ فِي الإِتيانِ بِمِثلِ القُرآنِ‌

308. البداية والنهاية: قالَ خَليفَةُ بنُ حَنّاطٍ ومُحَمَّدُ بنُ جَريرٍ وخَلقٌ مِنَ السَّلَفِ‌: كانَت وَقعَةُ اليَمامَةِ في سَنَةِ إحدى عَشرَةَ‌، وقالَ ابنُ قانِعٍ‌: في آخِرِها، وقالَ الواقِدِيُّ وآخَرونُ‌:

كانَت في سَنَةِ ثِنتَي عَشرَةَ‌، وَالجَمعُ بَينَها أنَّ ابتِداءَها في سَنَةِ إحدى عَشرَةَ‌، وَالفَراغَ مِنها في سَنَةِ ثِنتَي عَشرَةَ‌، وَاللّهُ أعلَمُ‌.6.


1) . في المصدر: «تبيّنتُ‌»، والتصويب من بحار الأنوار.

2) . التوحيد: ص 255 ح 5، الاحتجاج: ج 1 ص 561 ح 137 نحوه، بحار الأنوار: ج 93 ص 127 ح 2 وراجع: تفسير العيّاشي: ج 1 ص 357 ح 16.

آن مرد گفت: آسوده ام نمودى. خدا، آسوده ات كند - اى امير مؤمنان - و خداوند، مسلمانان را از وجود سودمند تو، بهره مند گرداند!

على عليه السلام به آن مرد فرمود: «اگر با اين توضيحاتى كه برايت دادم، خداوند، مشكلات تو را حل كرده باشد، سوگند به آن كه دانه را شكافت و انسان را آفريد، تو از مؤمنان حقيقى هستى».

آن مرد گفت: اى امير مؤمنان! چگونه بدانم كه من از مؤمنان راستين هستم‌؟

فرمود: «اين را نمى داند، مگر كسى كه خداوند بر زبان پيامبرش به او علام كرده و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله گواهى داده باشد كه وى، اهل بهشت است، يا اين كه خداوند، سينه اش را فراخ گردانَد تا آنچه را خداوند عز و جل در كتاب هايى بر فرستادگان و پيامبرانش فرو فرستاده است، در يابد».

آن مرد گفت: اى امير مؤمنان! چه كسى از عهدۀ اين كار بر مى آيد؟

فرمود: «كسى كه خداوند، سينه اش را فراخ گردانيده و توفيق اين كار (درك و فهم كتاب هاى آسمانى) را به او داده باشد. پس بر تو باد عمل كردن براى خدا، در نهان و آشكارت؛ زيرا هيچ چيزى با عمل، برابرى نمى كند».

2/5-6: تلاش هاى بى حاصل براى آوردنِ مانند قرآن
308. البداية و النهاية: خليفة بن حنّاط و محمّد بن جرير و گروهى از پيشينيان گفته اند: جنگ يَمامه، در سال يازدهم و به گفتۀ ابن قانع، در آخر اين سال، صورت گرفت؛ امّا واقدى و ديگران، آن را در سال دوازدهم [هجرى] دانسته اند. اين دو روايت را به اين صورت مى توان با هم سازش داد كه: آغاز اين جنگ، در سال يازدهم و پايانش در سال دوازدهم [هجرى] بوده است. و خداوند داناتر است!

ولَمّا قَدِمَت وُفودُ بَني حَنيفَةَ عَلَى الصِّدّيقِ قالَ لَهُم: أسمِعونا شَيئاً مِن قُرآنِ مُسَيلِمَةَ‌، فَقالوا: أوَ تُعفينا يا خَليفَةَ رَسولِ اللّهِ؟ فَقالَ‌: لا بُدَّ مِن ذلِكَ‌.

فَقالوا: كانَ يَقولُ‌: يا ضِفدَعُ بِنتُ الضِّفدَعَينِ‌، نُقّي لَكَم تَنُقّين(1)، لَاالماءَ تُكَدِّرينَ وَلا الشّارِبَ تَمنَعينَ‌، رَأسُكِ فِي الماءِ‌، وذَنَبُكَ فِي الطّينِ‌.

وكانَ يَقولُ‌: وَالمُبَذِّراتِ زَرعاً، وَالحاصِداتِ حَصداً، وَالذّارِياتِ قَمحاً، وَالطّاحِناتِ طَحناً، وَالخابِزاتِ خَبزاً، وَالثّارِداتِ ثَرداً، وَاللّاقِماتِ لَقماً، إهالَةً وسَمناً، لَقَد فُضِّلتُم عَلى أهلِ الوَبَرِ، وما سَبَقَكُم أهلُ المَدَرِ، رفيقَكُم فَامنَعوهُ‌، وَالمُعتَرَّ فَآووُه، وَالنّاعِيَ فَواسوهُ‌.

وذَكَروا أشياءَ مِن هذِهِ الخُرافاتِ الَّتي يَأنَفُ مِن قَولِهَا الصِّبيانُ وهُم يَلعَبونَ‌، فَيُقالُ‌: إنَّ الصِّدّيقَ قالَ لَهُم: وَيحَكُم! أينَ كانَ يَذهَبُ بِقَولِكُم‌؟(2)إنَّ هذَا الكَلامَ لَم يَخرُج مِن إلٍّ‌.

وكانَ يَقولُ‌: وَالفيلُ‌، وما أدراكَ مَا الفيلُ‌، لَهُ زَلّومٌ طَويلٌ‌. وكانَ يَقولُ‌: وَاللَّيلِ الدّامِسِ‌، وَالذِّئبِ الهامِسِ‌، ما قَطَعَت أسَدٌ مِن رطبٍ ولا يابِسٍ‌.

وتَقَدَّمَ قَولُهُ‌: لَقَد أنعَمَ اللّهُ عَلَى الحُبلى‌، أخرَجَ مِنها نَسمَةً تَسعى‌، مِن بَينِ صِفاقٍ وحَشىً‌. وأشياءُ مِن هذَا الكَلامِ السَّخيفِ الرَّكيكِ البارِدِ السَّميجِ‌.

وقَد أورَدَ أبو بَكرِ بنُ الباقِلانِيِّ في كتابِهِ «إعجازُ القُرآنِ‌» أشياءَ مِن كَلامِ هؤُلاءِ‌».


1) . في المصدر: «نقين»، وهو تصحيف (انظر: تمهيد الأوائل للباقلاني: ص 182، إعجاز القرآن للباقلاني: ص 157، الفائق في غريب الحديث: ج 3 ص 324 وغيرها).

2) . كذا، والظاهر أنّ الصواب: «بعقولكم».

هنگامى كه نمايندگان بنى حَنيفه، نزد ابو بكر آمدند، ابو بكر به ايشان گفت:

چيزى از قرآن مُسَيلَمه را برايمان بخوانيد.

آنها گفتند: ما را معاف بدار، اى خليفۀ پيامبر خدا! ابو بكر گفت: نمى شود.

گفتند: او (مسيلمه) مى گفت: «اى قورباغه، دختر دو قورباغه! قور قور كن كه شما اهل قور قوريد. نه آبى را تيره مى گردانى، و نه نوشنده اى را باز مى دارى. سرت در آب است و دُمَت، در گِل»، و مى گفت: «سوگند به زنان بذرافشان! سوگند به زنان دروگر! سوگند به زنان بوجار كنندۀ گندم! سوگند به زنان آرد كننده! سوگند به زنان نان پز! سوگند به زنان تريد كننده! سوگند به زنان لقمه گير، از پيه آب شده و روغن، كه شما بر چادرنشينان، برترى داده شده ايد و شهرنشينان، از شما پيشى نگرفته اند! از رفيقتان، دفاع كنيد و به مستمند، پناه دهيد و با داغ ديده، همدردى كنيد». سپس از اين قبيل ياوه ها - كه حتّى كودكان كوى و برزن هم از گفتن آنها شرم مى كنند -، گفتند.

مى گويند: ابو بكر به آنها گفت: اى بدبخت ها! [مُسَيلَمه] خِردهاى شما را به كجا مى برد؟! اين گونه سخنان، از وحى سر نمى زند.

از ديگر سخنان مُسَيلَمه، اين بود: «سوگند به فيل! چه آگاهت كرد از فيل‌؟! خرطومى دارد طويل». و مى گفت: «سوگند به شب تار، و گرگ درنده، كه بنى اسد، هيچ تَر و خشكى را نبُريده اند!».

نيز اين سخن او كه پيش تر گذشت: «راستى كه خدا را بر زن باردار، لطف و نعمتى است. بُرون آورده از او، موجودى دوان، از ميان پردۀ صفاق و احشا».

و چيزهاى ديگرى از اين قبيل سخنان سخيف و ركيك و خُنك و نفرت انگيز.

ابو بكر بن باقلانى، در كتاب إعجاز القرآن خود، چيزهايى از گفته هاى اين نادانانِ‌

الجَهَلَةِ المُتَنَبِّئينَ‌؛ كَمُسَيلِمَةَ وطُلَيحَةَ وَالأَسوَدِ وسَجاحَ وغَيرِهِم، مِمّا يَدُلُّ عَلى ضَعفِ عُقولِهِم وعُقولِ مَنِ اتَّبَعَهُم عَلى ضَلالِهِم ومَحالِهِم.

وقَد رَوَينا عَن عَمرِو بنِ العاصِ أنَّهُ وَفَدَ إلى مُسَيلِمَةَ في أيّامِ جاهِلِيَّتِهِ‌، فَقالَ لَهُ مُسَيلِمَةُ‌: ماذا انزِلَ عَلى صاحِبِكُم في هذَا الحينِ؟ فَقالَ لَهُ عَمرٌو: لَقَد انزِلَ عَلَيهِ سورَةٌ وَجيزَةٌ بَليغَةٌ‌، فَقالَ‌: وما هِيَ؟ قالَ‌: انزِلَ عَلَيهِ «وَ الْعَصْرِ * إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ * إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ».

قالَ‌: فَفَكَّرَ مُسَيلِمَةُ ساعَةً ثُمَّ رَفَعَ رَأسَهُ فَقالَ‌: ولَقَد انزِلَ عَلَيَّ مِثلُها، فَقالَ لَهُ عَمرٌو: وما هِيَ؟ فَقالَ مُسَيلِمَةُ‌: يا وَبَرُ يا وَبَرُ، إنَّما أنتَ إيرادٌ وصَدَرٌ، وسائِرُكَ حَفرُ نُقَرٍ.

ثُمَّ قالَ‌: كَيفَ تَرى يا عَمرُو؟

فَقالَ لَهُ عَمرٌو: وَاللّهِ إنَّكَ لَتَعلَمُ أنّي أعلَمُ أنَّكَ تَكذِبُ‌.(1)

309. سير أعلام النبلاء عن عمرو بن العاص: مَرَرتُ عَلى مُسَيلِمَةَ‌، فَأَعطانِي الأَمانَ‌، ثُمَّ قالَ‌:

إنَّ مُحَمَّداً ارسِلَ في جَسيمِ الاُمورِ، واُرسِلتُ فِي المُحَقَّراتِ‌.

قُلتُ‌: اعرِض عَلَيَّ ما تَقولُ‌.

فَقالَ‌: يا ضِفدِع، نقِّي فإنّك نعم ما تَنِقِّينَ‌، لا زاداً تنقّرين، ولا ماءً تكدّرين. ثُمَّ قالَ‌: يا وَبَر يا وَبَر، وَيدانِ وصَدر، وبيانُ خلقِهِ حَفرٌ.

ثُمَّ اتِيَ بِاُناسٍ يَختَصِمونَ في نَخَلاتٍ قَطَعَها بَعضُهُم لِبَعضٍ‌. فَتَسَجّى قَطيفَةً‌، ثُمَّ‌6.


1) . البداية والنهاية: ج 6 ص 326.

مدّعىِ پيامبرى، مانند: مُسَيلَمه، طُلَيحه، اسوَد، سَجاح و ديگران، آورده است كه نشانگر سستى خِرد آنان و خِرد كسانى است كه در گم راهى و هلاكت، از آنان پيروى كرده اند.

در بارۀ عمرو بن عاص نيز روايت كرديم كه وى، در دورۀ جاهلى خود [يعنى زمانى كه هنوز مسلمان نشده بود]، نزد مُسَيلَمه رفت. مُسَيلَمه به او گفت: در اين مدّت، چه چيز بر دوست شما، نازل شده است‌؟

عمرو به او گفت: سوره اى كوتاه و رسا، بر او نازل گشته است. مُسَيلَمه گفت: آن چيست‌؟ عمرو گفت: سورۀ «سوگند به عصر، كه به راستى، انسان، دست خوشِ زيان است، مگر كسانى كه گرويده و كارهاى شايسته انجام داده اند و همديگر را به حق، سفارش و به شكيبايى، توصيه كرده اند» بر او، فرو فرستاده شده است.

مُسَيلَمه، لَختى در انديشه شد. آن گاه، سرش را بلند كرد و گفت: مانند آن، بر من نيز نازل شد!

عمرو گفت: آن چيست‌؟

مُسَيلَمه گفت: «اى خرگوش!(1)اى خرگوش! تو در حقيقت، دو گوش و يك سينه (/ ورودى و خروجى) هستى و بقيّه ات، سوراخْ سُنبه است».

سپس گفت: نظرت چيست، اى عمرو؟

عمرو گفت: به خدا سوگند، خودت مى دانى كه من مى دانم تو، دروغ مى گويى.

309. سير أعلام النبلاء - به نقل از عمرو بن عاص -: گذارم بر مُسَيلَمه افتاد. او به من امان داد و سپس گفت: محمّد براى كارهاى سِتُرگ، فرستاده شده است و من، به كارهاى خُرد، فرستاده شده ام.

گفتم: از سخنانت، بر من بگوى.

گفت: «اى قورباغه! قور قور كن كه چه خوش، قور قور مى كنى. نه توشه اى را جستجو مى كنى، و نه آبى را گل آلود مى سازى».

سپس گفت: «اى خرگوش! اى خرگوش! اى داراى دو دست و يك سينه، و داراى جُثّه اى خُرد!».

در همين حال، عدّه اى را نزد او آوردند كه بر سرِ قطع درختان خرماد.


1) . واژۀ «وَبَر» - كه در متن عربى حديث آمده، به معناى وَنَك شامى و خرگوش رومى است. در برخى منابع، واژه هاى «اُذنان» و «صَدر» آمده است كه به معناى ياد شده است و در برخى، «إيراد» و «صَدر» آمده كه احتمال دارد اشاره به ورودى (دهان) و خروجى (مقعد) باشد.

كَشَفَ رَأسَهُ‌، ثُمَّ قالَ‌: والليل الأدهَم، والذئب الأسحَم، ما جاء ابن أبي مسلم من مجرم(1). ثُمَّ تَسَجَّى الثّانِيَةَ‌، فَقالَ‌: واللّيل الدّامِس، والذّئب الهامِس، ما حُرمتُه رَطباً إلّا كحرمته يابِسٍ‌. قوموا فَلا أرى عَلَيكُم فيما صَنَعتُم بَأساً.

قالَ عَمرٌو: أما وَاللّهِ إنَّكَ كاذِبٌ‌، وإنَّكَ لَتَعلَمُ أنَّكَ لَمِنَ الكاذِبينَ‌. فَتَوَعَّدَني.(2)

310. تفسير ابن كثير: وأمّا مُسَيلِمَةُ فَمَن شاهَدَهُ مِن ذَوِي البَصائِرِ عَلِمَ أمرَهُ لا مَحالَةَ‌، بِأَقوالِهِ الرَّكيكَةِ الَّتي لَيسَت بِفَصيحَةٍ‌، وأفعالِهِ غَيرِ الحَسَنَةِ بَلِ القَبيحَةِ‌، وقُرآنِهِ الَّذي يُخلَدُ بِهِ فِي النّارِ يَومَ الحَسرَةِ وَالفَضيحَةِ‌.

وكَم مِن فَرقٍ بَينَ قَولِهِ تَعالى‌: «اَللّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يُحِيطُونَ بِشَيْ‌ءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاّ بِما شاءَ وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ لا يَؤُدُهُ حِفْظُهُما وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ‌»(3)وبَينَ عُلاكِ‌(4)مُسَيلِمَةَ قَبَّحَهُ اللّهُ ولَعَنَهُ‌: «يا ضِفدِع بنت الضِّفدِعَينِ‌، نقّي كم تنقّين، لا الماء تُكدّرين، ولا الشارب تُمنعين».

وقَولُهُ - قُبِّحَ ولُعِنَ -: «لقد أنعَمَ اللّهُ عَلَى الحُبلى‌، إذ أخرَجَ مِنها نسمةً تَسعى‌، مِن بَينِ صِفاقٍ وحَشىً‌».

وقَولُهُ - خَدَّرَهُ اللّهُ في نارِ جَهَنَّمَ وقَد فَعَلَ -: «الفيلُ‌، وما أدراك ما الفيلُ‌، له زُلقومٌ طويلٌ‌».).


1) . في تاريخ دمشق: «محرم».

2) . سير أعلام النبلاء: ج 3 ص 69، تاريخ دمشق: ج 46 ص 153 نحوه وراجع: الإصابة: ج 5 ص 334.

3) . البقرة: 255.

4) . علاك - بضمّ العين وفتحها -: شجر في الحجاز؛ أي ما يُعلَك (لسان العرب: ج 10 ص 470 «علك»).

توسّط يكديگر، با هم دعوا داشتند. مُسَيلَمه، قطيفه اى بر خود كِشيد. سپس سرش را بيرون آورد و گفت: «سوگند به شب تار، و گرگ سياه، كه پسر ابو مسلم، مجرم نيست!».

سپس دوباره قطيفه را بر خود كشيد و گفت: «سوگند به شب تار، و گرگ سياه، كه حُرمت آن تَر نيست، مگر همانند حُرمتش در زمان خشك بودن!». پس برويد كه در آنچه انجام داده ايد، بر شما ايرادى نمى بينم.

عمرو گفت: به خدا سوگند كه تو، دروغگويى و خودت هم مى دانى كه از دروغگويان [و مدّعيان دروغينِ پيامبرى] هستى.

او نيز مرا تهديد كرد.

310. تفسير ابن كثير: هر انسان خِردمندى كه مُسَيلَمه را مى ديد، با شنيدن سخنان سست و غير شيوايش و ديدن كردارهاى نازيبا، بلكه زشتش، و قرآنى كه به سبب آن، در آن روز افسوس و رسوايى (قيامت)، در آتش، جاودانه مى شود، خواه ناخواه، به ماهيّت او پى مى برد.

چه بسيار فرق است ميان اين سخن خداوند متعال: «خداست كه معبودى جز او نيست [و] زندۀ بيدار است. نه خوابى سبُك، او را فرو مى گيرد، نه خوابى گران. آنچه در آسمان ها و آنچه در زمين است، از آنِ اوست. كيست آن كس كه جز به اذن او، در پيشگاهش، شفاعت كند؟ آنچه را در پيشِ روى آنان و آنچه را در پشتِ سرشان است، مى داند و به چيزى از علم او، جز به آنچه بخواهد، احاطه نمى يابند. كرسىِ او، آسمان ها و زمين را در بر گرفته است و نگهدارى آنها بر او، دشوار نيست، و اوست والاىِ بزرگ» و اين نشخوارِ مُسَيلَمه - كه خدا، رويش را زشت و لعنتش كند -: «اى قورباغه، دختر دو قورباغه! قور قور كن كه بس، قور قور مى كنى. نه آبى را تيره مى سازى، و نه نوشنده اى را باز مى دارى»،

و اين سخن او - كه خدا، رويش را زشت و لعنتش كند -: «خدا، بر زن باردار، نعمت داد، آن گاه كه از او موجودى رَوان، بُرون آورد، از ميان پردۀ صفاق و احشا»،

و اين سخن او - كه خداوند، در آتش دوزخ، جاويدانش كند و كرد -: «سوگند به فيل! و تو را چه آگاه كرد از فيل‌؟ او را خرطومى است طويل».

... وقَولُهُ - أبعَدَهُ اللّهُ مِن رَحمَتِهِ -: «والعاجنات عَجناً، والخابزات خَبزاً، واللّاقمات لَقماً، إهالةً وسَمناً، إن قريشاً قومٌ يَعتدونَ‌».

إلى غَيرِ ذلِكَ مِنَ الهَذَياناتِ وَالخُرافاتِ الَّتي يَأنَفُ الصِّبيانُ أن يَتَلَفَّظوا بِها إلّاعَلى وَجهِ السُّخرِيَّةِ وَالاِستِهزاءِ‌، ولِهذا أرغَمَ اللّهُ أنفَهُ‌، وشَرِبَ يَومَ «حَديقَةِ المَوتِ‌»(1)حَتفَهُ‌، ومُزِّقَ شَملُهُ ولَعَنَهُ صَحبُهُ وأهلُهُ‌....

وذَكَروا أن وَفَدَ عَمرُو بنُ العاصِ عَلى مُسَيلِمَةَ وكانَ صَديقاً لَهُ فِي الجاهِلِيَّةِ - وكانَ عَمرٌو لَم يُسلِم بَعدُ - فَقالَ لَهُ مُسَيلِمَةُ‌: وَيحَكَ يا عَمرُو، ماذا انزِلَ عَلى صاحِبِكُم - يَعني رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله - في هذِهِ المُدَّةِ؟ فَقالَ‌: لَقَد سَمِعتُ أصحابَهُ يَقرَؤونَ سورَةً عَظيمَةً قَصيرَةً‌، فَقالَ‌: وما هِيَ؟ فَقالَ‌: «وَ الْعَصْرِ * إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ * إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ» .

فَفَكَّرَ مُسَيلِمَةُ ساعَةً‌، ثُمَّ قالَ‌: وقَد انزِلَ عَلَيَّ مِثلُهُ‌، فَقالَ‌: وما هُوَ؟ فَقالَ‌: يا وَبرُ إنّما أنتَ اذنانِ وصَدرٌ، وسائِرُكَ حَقِرٌ نَقِرٌ.

كَيفَ تَرى يا عَمرُو؟

فَقالَ لَهُ عَمرٌو: وَاللّهِ إنَّكَ لَتَعلَمُ أنّي أعلَمُ أنَّكَ تَكذِبُ‌.

فَإِذا كانَ هذا مِن مُشرِكٍ في حالِ شِركِهِ‌، لَم يَشتَبِه عَلَيهِ حالُ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله وصِدقُهُ‌، وحالُ مُسَيلِمَةَ - لَعَنَهُ اللّهُ - وكَذِبُهُ‌. فَكَيفَ بِاُولِي البَصائِرِ وَالنُّهى‌، وأصحابِ العُقولِ السَّليمَةِ المُستَقيمَةِ وَالحِجى؟.).


1) . الحديقة - بالفتح ثم الكسر، وياء ساكنة وقاف وهاء -: اسم لبستان من أرض اليمامة، فيها قُتل مسيلمة الكذّاب، وأصحابه يُسمّونها: «حديقة الموت» (مراصد الإطّلاع: ج 1 ص 387).

... و اين سخن او - كه خدا، از رحمت خويش، دورش كند -: «سوگند به زنان خمير كننده! سوگند به زنان نان پز! سوگند به زنان لقمه گير، از پيه آب شده و روغن، كه قريش، مردمانى تجاوزگرند!»

و امثال اين ياوه ها و اراجيفى كه حتّى كودكان نيز از بر زبان آوردن آنها شرم دارند، مگر از روى تمسخر و ريشخند كردن. از همين رو، خداوند، بينى او را به خاك ماليد و در روز «حَديقة الموت (باغ مرگ)(1)»، به هلاكت رسيد و دار و دسته اش، از هم پاشيدند و ياران و خانواده اش، زبان به لعن او گشودند....

آورده اند كه عمرو بن عاص - كه از دوستان مُسَيلَمه در روزگار جاهلى بود -، در آن زمان كه هنوز مسلمان نشده بود، نزد او رفت. مُسَيلَمه به او گفت: اى عمرو عزيز! در اين مدّت، چه خبرى بر رفيقتان - يعنى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله -، نازل گشته است‌؟

عمرو گفت: از يارانش شنيدم كه سورۀ باعظمت و كوتاهى را مى خوانند.

مُسَيلَمه گفت: آن چيست‌؟

عمرو گفت: «سوگند به عصر [- ِ غلبۀ حق بر باطل] كه به راستى، انسان، دست خوشِ زيان است، مگر كسانى كه گرويده و كارهاى شايسته انجام داده اند و همديگر را به حق، سفارش و به شكيبايى توصيه كرده اند».

مُسَيلَمه، لَختى در انديشه شد. سپس گفت: بر من نيز مانند آن، نازل گشته است.

عمرو گفت: آن چيست‌؟

گفت: «اى خرگوش! تو، در حقيقت، دو گوش و يك سينه اى، و بقيّۀ بدنت، خُرده و سوراخْ سُنبه است!». نظرت چيست، اى عمرو؟

عمرو گفت: به خدا سوگند كه تو خود مى دانى كه من، تو را دروغگو مى دانم.

پس وقتى يك مشرك، در زمان شركش چنين است و ميان محمّد صلى الله عليه و آله و راستگو بودن او و مُسَيلَمۀ ملعون و دروغگو بودن او، فرق مى گذارد، انسان هاى ديده ور و خِردمند و برخوردار از عقل سليم، چگونه خواهند بود؟د.


1) . حَديقه، نام بوستانى در سرزمين يَمامه بوده كه مُسَيلَمۀ كذّاب، در آن جا كشته شد و يارانش، آن را «حديقة الموت» ناميدند.

ولِهذا قالَ اللّهُ تَعالى‌: «وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللّهِ كَذِباً أَوْ قالَ أُوحِيَ إِلَيَّ وَ لَمْ يُوحَ إِلَيْهِ شَيْ‌ءٌ وَ مَنْ قالَ سَأُنْزِلُ مِثْلَ ما أَنْزَلَ اللّهُ‌»(1)، وقالَ في هذِهِ الآيَةِ الكَريمَةِ‌: «وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللّهِ كَذِباً أَوْ كَذَّبَ بِآياتِهِ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظّالِمُونَ‌»(2)، وكَذلِكَ مَن كَذَّبَ بِالحَقِّ الَّذي جاءَت بِهِ الرُّسُلُ وقامَت عَلَيهِ الحُجَجُ لا أحَدَ أظلَمُ مِنهُ‌.(3)

311. تاريخ الطبري: كَتَبَ إلَيَّ السَّرِيُّ عَن شُعَيبٍ عَن سَيفٍ عَن طَلحَةَ بنِ الأَعلَمِ عَن عُبَيدِ بنِ عُمَيرٍ عَن أثالٍ الحَنَفِيِّ - وكانَ مَعَ ثُمامَةَ بنِ أثالٍ - قالَ‌: وكانَ مُسَيلِمَةُ يُصانِعُ كُلَّ أحَدٍ ويَتَأَلَّفُهُ‌، ولا يُبالي أن يَطَّلِعَ النّاسُ مِنهُ عَلى قَبيحٍ‌، وكانَ مَعَهُ نَهارٌ الرَّجّالُ بنُ عَنفُوَةَ‌، وكانَ قَد هاجَرَ إلَى النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله وقَرَأَ القُرآنَ وفُقِّهَ فِي الدّينِ فَبَعَثَهُ مُعَلِّماً لِأَهلِ اليَمامَةِ‌، ولِيَشغَبَ عَلى مُسَيلِمَةَ ولِيُشَدِّدَ مِن أمرِ المُسلِمينَ‌، فَكانَ أعظَمَ فِتنَةً عَلى بَني حَنيفَةَ مِن مُسَيلِمَةَ‌، شَهِدَ لَهُ أنَّهُ سَمِعَ مُحَمَّداً صلى الله عليه و آله يَقولُ‌: إنَّهُ قَد اشرِكَ مَعَهُ فَصَدِّقوهُ وَاستَجابوا لَهُ‌، وأمَروهُ بِمُكاتَبَةِ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله، ووَعَدوهُ إن هُوَ لَم يَقبَل أن يُعينوهُ عَلَيهِ‌، فَكانَ نَهارٌ الرَّجّالُ بنُ عَنفُوَةَ لا يَقولُ شَيئاً إلّاتابَعَهُ عَلَيهِ‌، وكانَ يَنتَهي إلى أمرِهِ‌، وكانَ يُؤَذِّنُ لِلنَّبِيِّ صلى الله عليه و آله، ويَشهَدُ فِي الأَذانِ أنَّ مُحَمَّداً رَسولُ اللّهِ‌، وكانَ الَّذي يُؤَذِّنُ لَهُ عَبدُ اللّهِ بنُ النَّوّاحَةِ‌، وكانَ الَّذي يُقيمُ لَهُ حُجَيرُ بنُ عُمَيرٍ، ويَشهَدُ لَهُ‌، وكانَ مُسَيلِمَةُ إذا دَنا حُجَيرٌ مِنَ الشَّهادَةِ قالَ‌: صَرِّح حُجَيرُ، فَيَزيدُ في صَوتِهِ‌، ويُبالِغُ لِتَصديقِ نَفسِهِ‌، وتَصديقِ نَهارٍ وتَضليلِ مَن كانَ قَد أسلَمَ فَعَظُمَ وَقارُهُ في أنفُسِهِم.

قالَ‌: وضَرَبَ حَرَماً بِاليَمامَةِ فَنَهى عَنهُ وأخَدَ النّاسَ بِهِ‌، فَكانَ مُحَرَّماً فَوَقَعَ في1.


1) . الأنعام: 93.

2) . الأنعام: 21.

3) . تفسير ابن كثير: ج 4 ص 191.

از همين روست كه خداوند متعال، فرموده است: «و كيست ستمكارتر از آن كس كه بر خدا، دروغ مى بندد يا مى گويد: «به من وحى شده»، در حالى كه چيزى به او وحى نشده است‌؟ و [نيز ستمكارتر از] آن كس كه مى گويد: «به زودى، نظير آنچه را خدا نازل كرده است، نازل مى كنم»؟»، و نيز در اين آيۀ شريف، فرموده است: «و كيست ستمكارتر از آن كس كه بر خدا، دروغ بسته يا آيات او را تكذيب نموده است‌؟ بى ترديد، ستمكاران، رستگار نمى شوند». همچنين است كسى كه حق را كه پيامبران آورده اند و بر درستى آن، حجّت ها اقامه شده است، تكذيب كند.

ستمكارتر از چنين كسى، وجود ندارد.

311. تاريخ الطبرى: سَرى، به نقل از شُعَيب، از سيف، از طلحة بن اعلَم، از عبيد بن عُمَير، از اثال حَنَفى - كه با ثمامة بن اثال بود - برايم نوشت كه: اثال مى گويد: مُسَيلَمه، با هر كسى سازش مى كرد و دل او را به دست مى آورد و باكى نداشت كه مردم، بر كارى زشت از او، آگاه شوند. نهار، رَجّال بن عَنفُوه، با او بود. نهار، نزد پيامبر صلى الله عليه و آله رفته و قرآن را خوانده بود و در دين، شناخت به دست آورده بود. از اين رو، پيامبر صلى الله عليه و آله وى را نزد مردم يَمامه فرستاد تا [قرآن و تعاليم اسلام را] به آنان آموزش دهد و مردم را بر مُسَيلَمه بشورانَد و كار مسلمانان را استوار گردانَد؛ امّا فتنۀ او براى بنى حنيفه، بزرگ تر از مُسَيلَمه شد؛ زيرا شهادت داد كه از محمّد صلى الله عليه و آله شنيده است كه مى گويد مُسَيلَمه را در كار پيامبرى خويش، شريك گردانيده است. از اين رو مردم بنى حنيفه، او را تصديق كردند و دعوتش را پذيرفتند و به او گفتند كه به پيامبر صلى الله عليه و آله نامه بنويسد و قول دادند كه اگر پيامبر صلى الله عليه و آله نپذيرفت، به مُسَيلَمه بر ضدّ او كمك كنند. پس نهار رَجّال، هر چه مى گفت، مُسَيلَمه مى پذيرفت و مطابق نظر وى، كار مى كرد. مُسَيلَمه، به نام پيامبر صلى الله عليه و آله اذان مى گفت و در اذان، شهادت مى داد كه محمّد، پيامبر خداست. مؤذّن خودِ او، عبد اللّه بن نوّاحه بود و كسى كه برايش اقامۀ نماز را مى گفت، حُجَير بن عُمَير بود كه به پيامبرى او، شهادت مى داد. وقتى حُجَير به اداى شهادت مى رسيد، مُسَيلَمه مى گفت: «بلند بگو، اى حُجَير!» و او صدايش را بلندتر مى كرد و بدين سان، مُسَيلَمه، در تصديق خود و نهار، و گم راه كردن كسانى كه مسلمان شده بودند، مى كوشيد و حُرمت او در دل پيروانش، بالا گرفت.

اثال مى گويد: مُسَيلَمه، در يَمامه، حرمى را معيّن نمود و از [تعدّى به] آن، نهى

ذلِكَ الحَرَمِ قُرَى الأَحاليفِ أفخاذٌ مِن بَني اسَيدٍ كانَت دارُهُم بِاليَمامَةِ‌، فَصارَ مَكانَ دارِهِم فِي الحَرَمِ - وَالأَحاليفُ‌: سَيحانُ ونُمارَةُ ونَمرٌ وَالحارِثُ بَنو جُروَةَ - فَإِن أخصَبوا أغاروا عَلى ثِمارِ أهلِ اليَمامَةِ‌، وَاتَّخَذُوا الحَرَمَ دَغَلا، فَإِن نَذِروا بِهِم فَدَخَلوهُ أحجَموا عَنهُم وإن لَم يَنذِروا بِهِم فَذلِكَ ما يُريدونُ‌، فَكَثُرَ ذلِكَ مِنهُم حَتَّى استَعدَوا عَلَيهِم، فَقالَ‌: أنتَظِرُ الَّذي يَأتي مِنَ السَّماءِ فيكُم وفيهِم. ثُمَّ قالَ لَهُم:

واللّيل الأطحَم، والذّئب الأدلَم، والجذعِ الأزلَم، ما انتهكت اسَيد من مَحرَم.

فَقالوا: أمّا مَحرَم استحلالُ الحَرَمِ وفَسادُ الأَموالِ‌، ثُمَّ عادوا لِلغارَةِ وعادوا لِلعُدوى‌.

فَقالَ‌: انتَظِر الَّذي يَأتيني، فَقالَ‌:

واللّيل الدّامِس، والذّئب الهامِس، ما قطعت اسَيد من رطبٍ ولا يابسٍ‌.

فَقالوا: أمَّا النَّخيلُ مُرطِبَةٌ فَقَد جَدّوها، وأمَّا الجُدرانُ يابِسَةٌ فَقَد هَدَموها.

فَقالَ‌: اذهَبوا وَارجِعوا فَلا حَقَّ لَكُم.

وكانَ فيما يَقرَأُ لَهُم فيهِم: إنّ بني تميم قومٌ طُهر لِقاح، لا مكروه عليهم ولا إتاوة، نجاورهم ما حيينا بإحسان، نمنعهم من كلّ إنسانٍ‌، فإذا مِتنا فأمرهم إلى الرحمن.

وكانَ يَقولُ‌: والشّاء وألوانها، وأعجبها السّودُ وألبانها، والشاة السّوداء، واللّبن الأبيض، إنّه لعجب محضٌ‌، وقد حرّم المذق فما لكم لا تمجّعون.

وكانَ يَقولُ‌: يا ضِفدِع ابنة ضِفدِع، نقّي ما تنقّين، أعلاك في الماء وأسفلك في الطين، لا الشارب تمنعين ولا الماء تكدّرين.

وكانَ يَقولُ‌: والمبذّراتِ زَرعاً، والحاصداتِ حَصداً، والذّارياتِ قَمحاً،

كرد و متجاوزان به حريم آن را مجازات مى كرد. پس آن حرم، اعتبار يافت. روستاهاى قبايل هم پيمان، تيره هايى از بنى اسيد - كه خانه هايشان در يَمامه بود -، در حرم واقع شده بود. بنا بر اين، خانه هايشان در محدودۀ حرم بود. اين هم پيمانان، عبارت اند از: سَيحان، نُماره، نمر و حارث بنى جُروه. اگر سالى حاصلخيز بود، محصول مردم يَمامه را غارت مى كردند و به حرم، پناه مى بردند. اگر كسى به تعقيب ايشان مى پرداخت، وقتى وارد حرم مى شدند، از تعقيب آنها خوددارى مى كردند و اگر تعقيبشان نمى كردند، به مراد خود رسيده بودند. اين غارتگرى آنان، چندان فزونى گرفت كه مردم [از مُسَيلَمه] بر ضدّ آنها، كمك خواستند. مُسَيلَمه گفت: منتظرم كه در بارۀ شما و آنها، از آسمان، وحى برسد!

سپس به ايشان چنين گفت: «سوگند به شب تار، و گرگ سياه، و بچّه شتر گوش بُريده، كه اسَيديان، حُرمت حرم را نشكسته اند!».

دادخواهان گفتند: مگر غارت كردن در حرم و تباه كردن اموال، شكستن حرمت حرم نيست‌؟!

اسَيديان، به غارت، ادامه دادند و مردم، دوباره از مُسَيلمَه كمك طلبيدند. او باز گفت:

منتظر وحى مى مانم!

آن گاه گفت: «سوگند به شب تار، و گرگ درنده، كه اسيد، تَر و خشكى را نبُريده اند!».

دادخواهان گفتند: آنان، نخل هاى تَر را بُريده اند و ديوارهاى خشك را ويران كرده اند.

مُسَيلَمه گفت: برويد و برگرديد، كه حق با شما نيست.

از جمله چيزهايى كه او [به عنوان وحى آسمانى] براى مردم در بارۀ آنان مى خوانْد، اينها بود: «بنى تميم، قومى پاك و پُر زاد و ولدند و از آسيبِ نابودى، به دورند. تا هنگامى كه زنده ايم، از آنان به نيكى حمايت مى كنيم، و آنان را از هر انسانى، محافظت مى نماييم، و چون مُرديم، كارشان با خداى رحمان است».

نيز مى گفت: «سوگند به گوسپندان و رنگ هاى آنان، و از همه شگفت تر، گوسپندان سياه و شيرهاى آنها، كه خودشان سياه اند و شيرشان سفيد! و اين، شگفتىِ محض است، و آب را به شير آميختن، روا نيست. چرا [در ميهمانى خود] شير و خرما نمى خورانيد؟».

و مى گفت: «اى قورباغه، دختر دو قورباغه! قور قور كن كه چه خوش، قور قور مى كنى! بالايت، در آب است و پايينت، در گِل. نه نوشنده اى را [از نوشيدن] باز مى دارى، و نه آبى را گِل آلود مى سازى».

و مى گفت: «سوگند به زنان بذرافشان! سوگند به زنان دروگر! سوگند به زنانى كه

والطّاحناتِ طَحناً، والخابزاتِ خَبزاً، والثّارداتِ ثرَداً، واللاّقمات لَقماً، إهالةً وسَمناً، لقد فُضّلتم على أهل الوَبَرِ، وما سَبَقَكم أهل المَدَرِ، ريفَكم فامنعوه، والمعترَّ فآووه، والباغي فناوئوه.

قالَ‌: وأتَتهُ امرَأَةٌ مِن بَني حَنيفَةَ تُكَنّى بِاُمِّ الهَيثَمِ فَقالَت: إنَّ نَخلَنا لَسُحُقٌ‌(1)، وإنَّ آبارَنا لَجُرُزٌ، فَادعُ اللّهَ لِمائِنا ولِنَخلِنا كَما دَعا مُحَمَّدٌ لِأَهلِ هَزمانَ‌.

فَقالَ‌: يا نَهارُ، ما تَقولُ هذِهِ؟ فَقالَ‌: إنَّ أهلَ هَزمانَ أتَوا مُحَمَّداً صلى الله عليه و آله فَشَكَوا بُعدَ مائِهِم - وكانَت آبارُهُم جُرُزاً - ونَخلُهُم إنَّها سُحُقٌ‌، فَدَعا لَهُم فَجاشَت آبارُهُم، وَانحَنَت كُلُّ نَخلَةٍ قَدِ انتَهَت حَتّى وَضَعَت جِرانَها لِانتِهائِها، فَحَكَّت بِهِ الأَرضُ حَتّى أنشَبَت عُروقاً ثُمَّ قُطِعَت مِن دونِ ذلِكَ‌، فَعادَت فَسيلا مُكَمَّماً يَنمي صاعِداً.

قالَ‌: وكَيفَ صَنَعَ بِالآبارِ؟ قالَ‌: دَعا بِسَجلٍ فَدَعا لَهُم فيهِ‌، ثُمَّ تَمَضمَضَ بِفَمِهِ مِنهُ ثُمَّ مَجَّهُ فيهِ‌، فَانطَلَقوا بِهِ حَتّى فَرَّغوهُ في تِلكَ الآبارِ، ثُمَّ سَقَوهُ نَخلَهُم. فَفَعَلَ المنتهى ما حَدَّثتُكَ وبَقِيَ الآخِرُ إلَى انتِهائِهِ‌.

فَدَعا مُسَيلِمَةُ بِدَلوٍ مِن ماءٍ فَدَعا لَهُم فيِه، ثُمَّ تَمَضمَضَ مِنهُ‌، ثُمَّ مَجَّ فيهِ‌، فَنَقَلوهُ فَأَفرَغوهُ في آبارِهِم فَغارَت مِياهُ تِلكَ الآبارِ، وخَوى نَخلُهُم وإنَّمَا استَبانَ ذلِكَ بَعدَ مَهلَكِهِ‌.

وقالَ لَهُ نَهارٌ: بَرِّك عَلى مَولودِي بَني حَنيفَةَ‌، فَقالَ لَهُ‌: ومَا التَّبريكُ؟ قالَ‌: كانَ أهلُ الحِجازِ إذا وُلِدَ فيهِمُ المَولودُ أتَوا بِهِ مُحَمَّداً صلى الله عليه و آله فَحَنَّكَهُ ومَسَحَ رَأسَهُ‌.).


1) . السَّحَوق من النخل: الطويلة، وكذلك السّمحُوق والميم زائدة والجمع سُحُق (الصحاح: ج 4 ص 1495 «سحق»).

گندم را بوجار مى كنند! سوگند به زنانى كه دستاس مى كنند! سوگند به زنانى كه نان مى پزند! سوگند به زنانى كه تريد درست مى كنند! سوگند به زنانى كه لقمه مى گيرند، از پيه آب شده و روغن، كه شما را بر چادرنشينان، برترى داده اند، و شهرنشينان بر شما پيشى نگرفته اند! از روستاى خويش، دفاع كنيد و به مستمند، پناه دهيد و با ستمگر، دشمنى ورزيد».

اثال مى گويد: زنى از بنى حنيفه، با كنيۀ امّ هيثم، نزد وى آمد و گفت: خرمابُنان ما، بلندند و چاه هايمان، ژرف. پس براى آب و نخل هاى ما، دعا كن، همچنان كه محمّد، براى مردم هزمان، دعا كرد.

مُسَيلَمه گفت: اى نهار! اين زن، چه مى گويد؟

نهار گفت: مردم هزمان، نزد محمّد آمدند و از دور بودن آبشان - چون چاه هايشان عمق زيادى داشت - و بلندى نخل هايشان، شكايت كردند. محمّد نيز براى آنها دعا كرد.

پس چاه هايشان جوشيد و نخل هايشان هم خميده شد، به طورى كه انتهاى شاخ آنها به زمين رسيد و ريشه كرد كه از آن جا بُريده شدند و نخل هاى كوچك، باردار شدند و شروع به رشد كردند.

مُسَيلَمه گفت: با چاه ها، چه كرد؟

نهار گفت: سطلى پُرآب خواست و بر آن، دعا خواند. سپس قدرى از آب آن را بر دهان بُرد و در دهانش چرخانْد و آن گاه، در سطل ريخت. آن را بُردند و در آن چاه ها ريختند و نخلستان هاى خود را از آن، آب دادند، و سرشاخه ها، چنان شد كه برايت گفتم.

باقى نخل ها نيز همچنان ماندند.

مُسَيلَمه نيز سطلى آب خواست و برايشان در آن، دعا خواند. سپس قدرى از آب آن را به دهان بُرد و مَضمَضه اش كرد. سپس در سطل ريخت و مردم، آن سطل را بردند و در چاه هاى خود ريختند؛ امّا آب آن چاه ها خشكيد و نخل ها از بين رفتند، كه پس از هلاكت مُسَيلَمه، اين قضيه، آشكار شد.

نهار به او گفت: نوزادان بنى حنيفه را مبارك گردان.

مُسَيلَمه گفت: مبارك كردن چيست‌؟!

نهار گفت: مردم حجاز، هر گاه فرزندى برايشان متولّد مى شد، او را نزد محمّد مى آوردند و او، كام آن كودك را بر مى داشت و دستى بر سرش مى كشيد.

فَلَم يُؤتَ مُسَيلِمَةُ بِصَبِيٍّ فَحَنَّكَهُ ومَسَحَ رَأسَهُ إلّاقَرِعَ ولَثِغَ‌، وَاستَبانَ ذلِكَ بَعدَ مَهلَكِهِ‌.

وقالوا: تَتَبَّع حيطانَهُم كَما كانَ مُحَمَّدٌ صلى الله عليه و آله يَصنَعُ فَصَلِّ فيها.

فَدَخَلَ حائِطاً مِن حَوائِطِ اليَمامَةِ فَتَوَضَّأَ، فَقالَ نَهارٌ لِصاحِبِ الحائِطِ: ما يَمنَعُكَ مِن وَضوءِ الرَّحمنِ فَتَسقِيَ به حائِطَكَ حَتّى يَروى ويَبتَلَّ كَما صَنَعَ بَنُو المهرِيَّةِ أهلُ بَيتٍ مِن بني حَنيفَةَ - وكانَ رَجُلٌ مِنَ المهرِيَّةِ قَدِمَ عَلَى النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله فَأَخَذَ وَضوءَهُ فَنَقَلَهُ مَعَهُ إلَى اليَمامَةِ فَأَفرَغَهُ في بِئرِهِ‌، ثُمَّ نَزَعَ وسَقى وكانَت أرضُهُ تَهومُ فَرَوِيَت وجَزَأَت فَلَم تُلفَ إلّاخَضراءُ مُهتَزَّةٌ - فَفَعَلَ فَعادَت يَباباً لا يَنبُتُ مَرعاها.

وأتاهُ رَجُلٌ فَقالَ‌: ادعُ اللّهَ لِأَرضي فَإِنَّها مُسبَخَةٌ‌، كَما دَعا مُحَمَّدٌ صلى الله عليه و آله لِسُلَمِيٍّ عَلى أرضِهِ‌. فَقالَ‌: ما يَقولُ يا نَهارُ؟ فَقالَ‌: قَدِمَ عَلَيهِ سُلَمِىٍّ وكانَت أرضُهُ سَبخَةً فَدَعا لَهُ وأعطاهُ سَجلاً مِن ماءٍ ومَجَّ لَهُ فيهِ‌، فَأَفرَغَهُ في بِئرِهِ ثُمَّ نَزَعَ فَطابَت وعَذُبَت. فَفَعَلَ مِثلَ ذلِكَ فَانطَلَقَ الرَّجُلُ فَفَعَلَ بِالسَّجلِ كَما فَعَلَ سُلَمِيٌّ‌، فَغَرِقَت أرضُهُ فَما جَفَّ ثَراها ولا أدرَكَ ثَمَرُها.

وأتَتهُ امرأَةٌ فَاستَجلَبَتهُ إلى نَخلٍ لَها يَدعو لَها فيها، فَجَزَّت كَبائِسَها(1)يَومَ عَقرَباءَ كُلَّها، وكانوا قَد عَلِموا وَاستَبانَ لَهُم؛ ولكِنَّ الشَّقاءَ غَلَبَ عَلَيهِم.(2)

312. إعجاز القرآن: أمّا كَلامُ «مُسَيلِمَةَ‌» الكَذّابِ‌، وما زَعَمَ أنَّهُ قُرآنٌ‌، فَهُوَ أخَسُّ مِن أن نَشتَغِلَ بِهِ‌، وأسخَفُ مِن أن نُفَكِّرَ فيهِ‌. وإنَّما نَقَلنا مِنهُ طَرَفاً لِيَتَعَجَّبَ القارِئُ‌، ولِيَتَبَصَّرَ2.

1) . الكِباسة - بالكسر -: العِذْقُ‌، وهو من التمر بمنزلة العنقود من العنب (الصحاح: ج 3 ص 969 «كبس»).

2) . تاريخ الطبري: ج 3 ص 282.

امّا هر نوزادى نزد مُسَيلَمه مى آوردند و او كام وى را بر مى داشت و بر سرش دست مى كشيد، آن كودك، كچل و به لكنت زبان، مبتلا مى شد، كه اين قضيه نيز پس از هلاكت مسيلمه، آشكار گرديد.

همچنين [به مسيلمه] گفتند: به باغ هاى مردم برو و در آنها نماز بخوان، چنان كه محمّد، اين كار را مى كرد.

او به يكى از باغ هاى يَمامه رفت و وضو ساخت. نهار به صاحب باغ گفت: چرا آب وضوى رحمان را به باغ خويش نمى دهى كه سيراب و خرّم گردد، چنان كه بنى مهريّه (يكى از خاندان هاى بنى حنيفه) كردند و [داستان از اين قرار بود كه] مردى از بنى مهريّه، نزد پيامبر صلى الله عليه و آله رفت و آب وضوى ايشان را بر گرفت و با خود به يَمامه آورد و در چاهش ريخت. سپس از آن چاه، آب كشيد و زمينش را - كه بيابانى خشك و بى حاصل بود -، با آن، آب داد و آن زمين، سيراب و خرّم شد و از آن پس، پيوسته سرسبز و حاصلخيز بود.

مُسَيلَمه، چنان كرد و باغ آن مرد، باير شد، به طورى كه هيچ چيز در آن نمى روييد.

يك بار مردى نزد مُسَيلَمه آمد و گفت: براى زمينم كه شوره زارى است، دعا كن، چنان كه محمّد صلى الله عليه و آله براى زمين سُلَمى، دعا كرد.

مُسَيلَمه گفت: اين چه مى گويد، اى نهار؟!

نهار گفت: سُلَمى كه داراى زمينى شوره زار بود، نزد پيامبر آمد و او برايش دعا كرد و سطل آبى به او داد و در آن، آب دهان انداخت. سُلَمى، آن آب را در چاه خود ريخت.

سپس از آن آب كشيد [و با آن آب، زمينش را آبيارى كرد]. پس خاك زمين، شيرين و حاصلخيز شد.

مُسَيلَمه نيز اين كار را كرد. مرد رفت و مانند سُلَمى، آب سطل را در چاه ريخت؛ ولى زمينِ او به زير آب رفت و هرگز خشك نشد و حاصلى نياورد.

يك بار نيز زنى نزد مُسَيلَمه آمد و او را به نخلستان خود برد تا براى آن، دعا كند؛ امّا در روز [جنگ] عقربا، همۀ خوشه هاى درختانش خشك شد. قوم مُسَيلَمه، همۀ اين چيزها را مى دانستند و بر آنان، معلوم بود؛ امّا تيره روزى، بر ايشان، غلبه يافته بود.

312. إعجاز القرآن: سخنان مُسَيلَمۀ كذّاب و آنچه ادّعا مى كرد قرآن است، بى ارزش تر از آن است كه بِدان بپردازيم و سخيف تر از آن است كه فكر خود را به آن، مشغول سازيم. تنها

النّاظِرُ، فَإِنَّهُ عَلى سَخافَتِهِ قَد أضَلَّ‌، وعَلى رَكاكَتِهِ قَد أزَلَّ‌، وَمَيدَانُ الجَهلِ واسِعٌ‌! ومَن نَظَرَ فيما نَقَلناهُ عَنهُ‌، وفَهِمَ مَوضِعَ جَهلِهِ‌، كانَ جَديراً أن يَحمَدَ اللّهَ عَلى ما رَزَقَهُ مِن فَهمٍ‌، وآتاهُ مِن عِلمٍ‌.

فَمِمّا كانَ يَزعُمُ أنَّهُ نَزَلَ عَلَيهِ مِنَ السَّماءِ‌: «واللّيل الأطخَمِ‌، والذّئبِ الأدلَم، والجَذَعِ الأزلَم، ما انتهَكَت اسَيدٌ مِن مَحرَم»! وذلِكَ قَد ذَكَرَ في خِلافٍ وَقَعَ بَينَ قَومٍ أتَوهُ مِن أصحابِهِ‌!

وقالَ أيضاً: «واللّيل الدامِسِ‌، والذّئبِ الهامِسِ‌، ما قطعت اسيد من رطبٍ ولا يابِسٍ‌»!

وكانَ يَقولُ‌: «والشاءِ وألوانِها، وأعجبها السّودُ وألبانها، والشاةِ السّوداءِ‌، واللَّبنِ الأبيَضِ‌، إنّه لعجبٌ مَحضٌ‌، وقد حرم المذق، فما لكم لا تجتمعون»!

وكانَ يَقولُ‌: «ضِفدِعُ بنت ضِفدِعَينِ‌، نقّي ما تنقّين، أعلاك في الماء وأسفلك في الطين، لا الشارب تمنعين، ولا الماء تكدّرين، لنا نصف الأرض ولقريش نصفها، ولكن قريشاً قوم يعتدون»!

وكانَ يَقولُ‌: «والمبدِياتِ زَرعاً، والحاصِداتِ حَصداً، والذّارياتِ قَمحاً، والطّاحناتِ طَحناً، والخابزاتِ خَبزاً، والثّاردات ثَرداً، واللّاقماتِ لَقماً، إهالَةً وسَمناً، لقد فُضّلتم على أهل الوَبَرِ، وما سَبَقَكُم أهلُ المَدَرِ، ريفَكم فَامنعوه، والمُعترَّ فآووه، والباغي فناوئوه»!

وقالَت سَجاحُ بِنتُ الحارِثِ بنِ عُقبانَ - وكانَت تَتَنَبَّأُ - فَاجتَمَعَ مُسَيلِمَةُ مَعَها، فَقالَت لَهُ‌: ما اوحِيَ إلَيكَ؟

پاره اى از آنها را نقل مى كنيم تا خواننده، به شگفت آيد و ديده [ى افراد بى خبر و كوردل]، بينا شود؛ چرا كه اين سخنان، با وجود نابخردانه بودنشان، [جمعى را] گم راه كرده بود و على رغم سست بودنشان، [شمارى را] لغزانده بود. البتّه ميدان جهل و نادانى، پهناور است! هر كس در آنچه از او نقل مى كنيم، بينديشد و به نادانى او پى ببرد، سزاوار است كه خداوند را بر فهمى كه روزىِ او كرده و علمى كه به وى عطا كرده است، سپاس گويد.

از جمله سخنانى كه وى مدعّى بود از آسمان بر او نازل شده، اينهاست: «سوگند به شب تار، و گرگ سياه، و بچّه شتر گوش بُريده، كه اسَيد به حرم، بى حرمتى نكردند!». او اين جملات را در بارۀ اختلافى كه ميان گروهى از پيروانش به وقوع پيوست و براى داورى نزد او آمدند، به زبان آورد.

نيز گفت: «سوگند به شب تار، و گرگ درنده كه اسَيد، هيچ تر و خشكى را نَبُريدند!».

و نيز مى گفت: «سوگند به گوسفندان و رنگ هاى آنها، و از همه شگفت تر، گوسفندان سياه و شيرهاى آنها، گوسفندان سياه و شيرهاى سفيد، كه اين، شگفتى محض است! و آب را به شير آميختن، روا نيست. شما را چه شده است كه هم داستان نمى شويد؟!».

و مى گفت: «اى قورباغه، دختر دو قورباغه! قور قور كن كه چه خوش، قور قور مى كنى‌؟! بالايت، در آب است و پايينت در گِل. نه نوشنده اى را باز مى دارى، و نه آبى را تيره مى گردانى. نصف زمين، ما راست و نيمِ ديگرش، قريش را؛ امّا قريش، قومى متجاوزند».

و مى گفت: «سوگند به زنان بذرافشان! سوگند به زنان دروگر! سوگند به زنان بوجار كنندۀ گندم! سوگند به زنان دستاس كننده! سوگند به زنان نان پز! سوگند به زنان تريد كننده! سوگند به زنان لقمه گير، از پيهِ آب شده و روغن، كه شما بر چادرنشينان، برترى داده شده ايد، و شهرنشينان، بر شما پيشى نگرفته اند! پس، از روستاى خود، دفاع كنيد، و مستمند را پناه دهيد، و با ستمگر، دشمنى ورزيد».

روزى مُسَيلَمه با سَجاح دختر حارث بن عُقبان - كه او نيز مدّعى پيامبرى بود - ملاقات كرد. سجاح به او گفت: چه چيزى به تو وحى مى شود؟

فَقالَ‌: «ألم تَرَ كَيفَ فعل ربُّكَ بالحُبلى‌، أخرج منها نسمةً تَسعى‌، ما بين صِفاقٍ وحَشىً‌»!

وقالَت: فَما بَعدَ ذلِكَ؟

قالَ‌: اوحِيَ إلَيَّ‌: «إنّ اللّهَ خلق النِّساءَ أفواجاً، وجعل الرّجالَ لهنّ أزواجاً، فنُولِجُ فيهن قَعَساً إيلاجاً، ثُمَّ نُخرِجُها إذا شِئنا إخراجاً، فَيُنتِجنَ لنا سِخالاً نِتاجاً»!

فَقالَت: أشهَدُ أنَّكَ نَبِيٌّ‌!!

ولَم نَنقُل كُلَّ ما ذُكِرَ مِن سُخفِهِ‌، كَراهِيَةَ التَّثقيلِ‌.

ورُوِيَ‌: أنَّهُ سَأَلَ أبو بَكرٍ الصِّدّيقُ أقواماً قَدِموا عَلَيهِ مِن بَني حَنيفَةَ‌، عَن هذِهِ الأَلفاظِ فَحَكَوا بَعضَ ما نَقَلناهُ‌، فَقالَ أبو بَكرٍ: سُبحانَ اللّهِ‌! وَيحَكُم، إنَّ هذَا الكَلامَ لَم يَخرُج عَن إلٍّ‌، فَأَينَ كانَ يَذهَبُ بِكُم‌؟!

ومَعنى قَولِهِ‌: لَم يَخرُج عَن إلٍّ‌: أي عَن رُبوبِيَّةٍ‌.

ومَن كانَ لَهُ عَقلٌ لَم يَشتَبِه عَلَيهِ سُخفُ هذَا الكَلامِ‌!.(1)6.


1) . إعجاز القرآن: ص 156.

مُسَيلَمه گفت: «آيا نديدى كه پروردگارت، با زن باردار، چه كرد؟ موجودى از او به دنيا آورد كه مى كوشد، از ميان پردۀ صفاق و احشا!».

سجاح گفت: ديگر چه‌؟

مُسَيلَمه گفت: به من، وحى مى شود كه: «خداوند، زنان را دسته دسته آفريد، و مردها را براى آنان، جفت قرار داد كه چيزى در آنها فرو بريم، و چون بخواهيم، بيرون آوريم، كه براى ما بزغاله آورند!».

سجاح گفت: شهادت مى دهم كه تو پيامبرى!

در اين جا، براى پرهيز از اطالۀ كلام، از آوردن همۀ سخنان بى پايۀ او، خوددارى مى كنيم.

و روايت شده است كه ابو بكر صدّيق، از مردمى از بنى حنيفه - كه نزد وى آمده بودند -، خواست تا پاره اى از اين سخنان را بازگو كنند و آنها، برخى از آنچه را نقل كرديم، باز گفتند. ابو بكر گفت: سبحان اللّه! اى بيچاره ها! اين سخن، از هيچ پيامبر و خدايى، سر نمى زند. او شما را به كجا مى كشانَد؟! كسى كه از خِرد، بهره اى داشته باشد، سخافت اين سخنان، بر او پوشيده نمى مانَد.