دائره المعارف ارتباطات و تعاملات خدا انسان و جهان از دیدگاه قرآن کریم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام جلد 13

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه:فرخ فال، احمد، 1337 -

عنوان و نام پديدآور:دائره المعارف ارتباطات و تعاملات خدا، انسان و جهان از دیدگاه قرآن کریم، پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم‌السلام/ احمد فرخ‌فال.

مشخصات نشر:قم: ذکری، 1400.

مشخصات ظاهری:20 ج.

شابک:دوره : 978-622-6319-28-7 ؛ ج.1 : 978-622-6319-27-0 ؛ ج.2 : 978-622-6319-29-4 ؛ ج.3 : 978-622-6319-30-0 ؛ ج.4 : 978-622-6319-31-7 ؛ ج.5 : 978-622-6319-32-4 ؛ ج.6 : 978-622-6319-33-1 ؛ ج.7 : 978-622-6319-34-8 ؛ ج.8 : 978-622-6319-35-5 ؛ ج.9 : 978-622-6319-36-2 ؛ ج.10 : 978-622-6319-37-9 ؛ ج.11 : 978-622-6319-38-6 ؛ ج.12 : 978-622-6319-39-3 ؛ ج.13 : 978-622-6319-40-9 ؛ ج.14 : 978-622-6319-41-6 ؛ ج.15 : 978-622-6319-42-3 ؛ ج.16 : 978-622-6319-43-0 ؛ ج.17 : 978-622-6319-44-7 ؛ ج.18 : 978-622-6319-45-4 ؛ ج.19 : 978-622-6319-46-1 ؛ ج.20 : 978-622-6319-47-8

وضعیت فهرست نویسی:فیپا

يادداشت:ج.2 - 20 (چاپ اول: 1400) (فیپا).

یادداشت:کتابنامه.

مندرجات:ج.1و 2. ارتباطات الهی و عالم هستی.- ج.3. ارتباطات و تعاملات انبیاء علیهم‌السلام.- ج.4 - 6. ارتباطات و تعاملات انبیاء، ائمه و اولیاء علیهم‌السلام.- ج.7 و 8. ارتباطات و تعاملات انسان با خداوند متعال.- ج.9. ارتباطات و تعاملات زن و شوهر.- ج.10. ارتباطات و تعاملات والدین و فرزند.- ج.11 و 12. ارتباطات و تعاملات بین مردم.- ج.13. ارتباطات و تعاملات مومنین و منافقین.- ج.14. ارتباطات و تعاملات مسلمان‌ها و مذاهب.- ج.15. ارتباطات و تعاملات مذاهب و امم اسلامی.- ج.16. ارتباطات و تعاملات مسلمان‌ها و کفار.- ج.17. ارتباطات و تعاملات حکومت اسلامی و مردم.- ج.18 و 19. ارتباطات و تعاملات بین حکومت‌ها.- ج.20. تعاملات در حکومت حضرت مهدی (عج).

موضوع:ارتباط -- جنبه‌های مذهبی -- اسلام

Communication -- Religious aspects -- Islam

ارتباط -- جنبه‌های قرآنی

Communication -- Qur'anic teaching

ارتباط -- احادیث

Communication -- Hadiths

ارتباط بین اشخاص -- جنبه‌های مذهبی -- اسلام

Interpersonal communication -- Religious aspects -- Islam

ارتباط بین اشخاص -- جنبه‌های قرآنی

Interpersonal communication -- Qur'anic teaching

ارتباط بین اشخاص -- احادیث

Interpersonal communication -- Hadiths

رده بندی کنگره:BP11/6

رده بندی دیویی:297/045

شماره کتابشناسی ملی:7595511

اطلاعات رکورد کتابشناسی:فیپا

اشاره

بسم الله الرحمن الرحیم

دائرة‌المعارف ارتباطات و تعاملات

خدا ، انسان و جهان

ازدیدگاه قرآن، پیامبر صلی الله علیه و آله واهل‌بیت عصمت و طهارت علیهم السلام

جلد سیزدهم: ارتباطات و تعاملات مؤمنین و منافقان

احمد فرّخ فال

انتشارات ذکری

دائرة‌المعارف ارتباطات و تعاملات انسان و جهان

جلد سیزدهم: ارتباطات و تعاملات مؤمنین و منافقان

احمد فرّخ فال

انتشارات ذکری / قم / 1400 ش

شمارگان 1000 نسخه

شابک این جلد ؛ 9-40-6319-622-978

شابک دوره ؛ 7-28-6319-622-978


آدرس مرکز پخش: قم، خیابان معلم، انتشارات مرکز مدیریت حوزه های علمیه

تلفن مرکز پخش: 37735547 - 025

فهرست مطالب

تصویر

13-5

تصویر

13-6

تصویر

13-7

تصویر

13-8

تصویر

13-9

تصویر

13-10

فصل دوم: ارتباطات و تعاملات انسانی

اشاره

•

بخش پنجم: تعاملات با خویشاوندان ، برادران و خواهران نسبی ، سببی و دینی

•

بخش ششم: ارتباط و تعامل با همسایگان

•

بخش هفتم: تعاملات بین استاد و شاگرد ، و عالم و جاهل

•

بخش هشتم: ارتباطات و تعاملات مؤمنین و منافقین

ادامه جلد دوازدهم

بخش پنجم: تعاملات با خویشاوندان ، برادران وخواهران

103. کمک وانفاق، بدون منت

اشاره

قرآن کریم می‌فرماید:

«مَثَلُ الَّذينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ في سَبيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ في كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اللَّهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَليمٌ * الَّذينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ في سَبيلِ اللَّهِ ثُمَّ لا يُتْبِعُونَ ما أَنْفَقُوا مَنًّا وَ لا أَذىً لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ * قَوْلٌ مَعْرُوفٌ وَ مَغْفِرَةٌ خَيْرٌ مِنْ صَدَقَةٍ يَتْبَعُها أَذىً وَ اللَّهُ غَنِيٌّ حَليمٌ * يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذى كَالَّذي يُنْفِقُ مالَهُ رِئاءَ النَّاسِ وَ لا يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ صَفْوانٍ عَلَيْهِ تُرابٌ فَأَصابَهُ وابِلٌ فَتَرَكَهُ صَلْداً لا يَقْدِرُونَ عَلى شَيْ‌ءٍ مِمَّا كَسَبُوا وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرينَ * وَ مَثَلُ الَّذينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ تَثْبيتاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ كَمَثَلِ جَنَّةٍ بِرَبْوَةٍ أَصابَها وابِلٌ فَآتَتْ أُكُلَها ضِعْفَيْنِ فَإِنْ لَمْ يُصِبْها وابِلٌ فَطَلٌّ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ * أَ يَوَدُّ أَحَدُكُمْ أَنْ تَكُونَ لَهُ جَنَّةٌ مِنْ نَخيلٍ وَ أَعْنابٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ لَهُ فيها

مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ وَ أَصابَهُ الْكِبَرُ وَ لَهُ ذُرِّيَّةٌ ضُعَفاءُ فَأَصابَها إِعْصارٌ فيهِ نارٌ فَاحْتَرَقَتْ كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمُ الْآياتِ لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ * يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِنْ طَيِّباتِ ما كَسَبْتُمْ وَ مِمَّا أَخْرَجْنا لَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ لا تَيَمَّمُوا الْخَبيثَ مِنْهُ تُنْفِقُونَ وَ لَسْتُمْ بِآخِذيهِ إِلاَّ أَنْ تُغْمِضُوا فيهِ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ حَميدٌ * الشَّيْطانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَ يَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشاءِ وَ اللَّهُ يَعِدُكُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَ فَضْلاً وَ اللَّهُ واسِعٌ عَليمٌ * يُؤْتِي الْحِكْمَةَ مَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثيراً وَ ما يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْبابِ * وَ ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ نَفَقَةٍ أَوْ نَذَرْتُمْ مِنْ نَذْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُهُ وَ ما لِلظَّالِمينَ مِنْ أَنْصارٍ * إِنْ تُبْدُوا الصَّدَقاتِ فَنِعِمَّا هِيَ وَ إِنْ تُخْفُوها وَ تُؤْتُوهَا الْفُقَراءَ فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ يُكَفِّرُ عَنْكُمْ مِنْ سَيِّئاتِكُمْ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبيرٌ * لَيْسَ عَلَيْكَ هُداهُمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ فَلِأَنْفُسِكُمْ وَ ما تُنْفِقُونَ إِلاَّ ابْتِغاءَ وَجْهِ اللَّهِ وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ يُوَفَّ إِلَيْكُمْ وَ أَنْتُمْ لا تُظْلَمُونَ * لِلْفُقَراءِ الَّذينَ أُحْصِرُوا في سَبيلِ اللَّهِ لا يَسْتَطيعُونَ ضَرْباً فِي الْأَرْضِ يَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِياءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسيماهُمْ لا يَسْئَلُونَ النَّاسَ إِلْحافاً وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَليمٌ * الَّذينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ سِرًّا وَ عَلانِيَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ»؛(1)

«كسانى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مى‌كنند، همانند بذرى هستند كه هفت خوشه بروياند؛ كه در هر خوشه، يكصد دانه باشد؛ و خداوند آن را براى هر كس بخواهد (و شايستگى داشته باشد)، دو يا چند برابر مى‌كند؛ و خدا (از نظر قدرت و رحمت،) وسيع، و (به همه چيز) داناست. كسانى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مى‌كنند، سپس به دنبال انفاقى كه كرده‌اند، منت نمى‌گذارند و آزارى نمى‌رسانند، پاداش آن‌ها نزد پروردگارشان (محفوظ) است؛ و نه ترسى دارند، و نه غمگين


1) . بقره / 261 الی 274.

مى‌شوند. گفتار پسنديده (در برابر نيازمندان)، و عفو (و گذشت از خشونت‌هاى آن‌ها)، از بخششى كه آزارى به دنبال آن باشد، بهتر است؛ و خداوند، بى‌نياز و بردبار است. اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد! بخشش‌هاى خود را با منت و آزار، باطل نسازيد! همانند كسى كه مال خود را براى نشان دادن به مردم، انفاق مى‌كند؛ و به خدا و روز رستاخيز، ايمان نمى‌آورد؛ (كار او) هم‌چون قطعه سنگى است كه بر آن، (قشر نازكى از) خاك باشد؛ (و بذرهايى در آن افشانده شود؛) و رگبار باران به آن برسد، (و همه خاكها و بذرها را بشويد،) و آن را صاف (و خالى از خاك و بذر) رها كند. آن‌ها از كارى كه انجام داده‌اند، چيزى به دست نمى‌آورند؛ و خداوند، جمعيت كافران را هدايت نمى‌كند. و (كار) كسانى كه اموال خود را براى خشنودى خدا، و تثبيت (ملكات انسانى در) روح خود، انفاق مى‌كنند، هم‌چون باغى است كه در نقطه بلندى باشد، و باران‌هاى درشت به آن برسد، (و از هواى آزاد و نور آفتاب، به حد كافى بهره گيرد،) و ميوه خود را دو چندان دهد (كه هميشه شاداب و با طراوت است.) و خداوند به آن‌چه انجام مى‌دهيد، بيناست. آيا كسى از شما دوست دارد كه باغى از درختان خرما و انگور داشته باشد كه از زير درختان آن، نهرها بگذرد، و براى او در آن (باغ)، از هر گونه ميوه‌اى وجود داشته باشد، در حالى كه به سن پيرى رسيده و فرزندانى (كوچك و) ضعيف دارد؛ (در اين هنگام،) گردبادى (كوبنده)، كه در آن آتش (سوزانى) است، به آن برخورد كند و شعله‌ور گردد و بسوزد؟! (همين طور است حال كسانى كه انفاق‌هاى خود را، با ريا و منت و آزار، باطل مى‌كنند.) اين چنين خداوند آيات خود را براى شما آشكار مى‌سازد؛ شايد بينديشيد (و با انديشه، راه حق را بيابيد)! اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد!

از قسمت‌هاى پاكيزه اموالى كه (از طريق تجارت) به دست آورده‌ايد، و از آن‌چه از زمين براى شما خارج ساخته‌ايم (از منابع و معادن و درختان و گياهان)، انفاق كنيد! و براى انفاق، به سراغ قسمت‌هاى ناپاك

نرويد در حالى كه خود شما، (به هنگام پذيرش اموال،) حاضر نيستيد آن‌ها را بپذيريد؛ مگر از روى اغماض و كراهت! و بدانيد خداوند، بى‌نياز و شايسته ستايش است. شيطان، شما را (به هنگام انفاق،) وعده فقر و تهيدستى مى‌دهد؛ و به فحشا (و زشتي‌ها) امر مى‌كند، ولى خداوند وعده «آمرزش» و «فزونى» به شما مى‌دهد؛ و خداوند، قدرتش وسيع، و (به هر چيز) داناست. (به همين دليل، به وعده‌هاى خود، وفا مى‌كند.) (خدا) دانش و حكمت را به هر كس بخواهد (و شايسته بداند) مى‌دهد؛ و به هر كس دانش داده شود، خير فراوانى داده شده است. و جز خردمندان، (اين حقايق را درك نمى‌كنند، و) متذكر نمى‌گردند. و هر چيز را كه انفاق مى‌كنيد، يا (اموالى را كه) نذر كرده‌ايد (در راه خدا انفاق كنيد)، خداوند آن‌ها را مى‌داند. و ستم‌گران ياورى ندارند. اگر انفاق‌ها را آشكار كنيد، خوب است! و اگر آن‌ها را مخفى ساخته و به نيازمندان بدهيد، براى شما بهتر است! و قسمتى از گناهان شما را مى‌پوشاند؛ (و در پرتو بخشش در راه خدا، بخشوده خواهيد شد.) و خداوند به آن‌چه انجام مى‌دهيد، آگاه است. هدايت آن‌ها (به‌طور اجبار،) بر تو نيست؛ (بنا بر اين، ترك انفاق به غير مسلمانان، براى اجبار به اسلام، صحيح نيست؛)، ولى خداوند، هر كه را بخواهد (و شايسته بداند)، هدايت مى‌كند. و آن‌چه را از خوبي‌ها و اموال انفاق مى‌كنيد، براى خودتان است؛ (ولى) جز براى رضاى خدا، انفاق نكنيد! و آن‌چه از خوبي‌ها انفاق مى‌كنيد، (پاداش آن) به طور كامل به شما داده مى‌شود؛ و به شما ستم نخواهد شد. (انفاقِ شما، مخصوصاً بايد) براى نيازمندانى باشد كه در راه خدا، در تنگنا قرار گرفته‌اند؛ (و توجّه به آيين خدا، آن‌ها را از وطن‌هاى خويش آواره ساخته؛ و شركت در ميدانِ جهاد، به آن‌ها اجازه نمى‌دهد تا براى تأمين هزينه زندگى، دست به كسب و تجارتى بزنند؛) نمى‌توانند مسافرتى كنند (و سرمايه‌اى به دست آورند؛) و از شدّت خويشتن‌دارى، افراد ناآگاه آن‌ها را بى‌نياز مى‌پندارند؛ امّا آن‌ها

را از چهره‌هاي‌شان مى‌شناسى؛ و هرگز با اصرار چيزى از مردم نمى‌خواهند. (اين است مشخّصات آن‌ها!) و هر چيز خوبى در راه خدا انفاق كنيد، خداوند از آن آگاه است. آن‌ها كه اموال خود را، شب و روز، پنهان و آشكار، انفاق مى‌كنند، مزدشان نزد پروردگارشان است؛ نه ترسى بر آن‌هاست، و نه غمگين مى‌شوند.»

تفسیر
بيان آيات

سياق اين آيات از اين جهت كه همه در باره انفاق است، و مضامين آن‌ها به يكديگر ارتباط دارد اين را مى‌فهماند كه همه يك باره نازل شده، و اين آيات مؤمنين را تحريك و تشويق به انفاق در راه خدا مى‌كند، و نخست براى زياد شدن و بركت مالى كه انفاق مى‌كنند مثلى مى‌زند، كه يك درهم آن هفتصد درهم مى‌شود، و چه بسا كه خدا بيش‌ترش هم مى‌كند، و سپس براى انفاق ريايى و غير خدايى مثلى مى‌آورد تا بفهماند كه چنين انفاقى بركت و بهره‌اى ندارد، و در مرحله سوم مسلمانان را از انفاق با منت و اذيت نهى مى‌كند، زيرا كه منت و اذيت اثر آن را خنثى مى‌كند، و اجر عظيمش را حبط نموده و از بين مى‌برد سپس دستور مى‌دهد كه از مال پاكيزه خود انفاق كنند، نه اين‌كه از جهت بخل و تنگ نظرى هر مال ناپاك و دور انداختنى را در راه خدا بدهند، و آن گاه موردى را كه بايد مال در آن مورد انفاق شود ذكر مى‌كند كه عبارت است از فقرايى كه در راه خدا از هستى ساقط شده‌اند، و در آخر اجر عظيمى كه اين انفاق نزد خداى تعالى دارد بيان مى‌كند.

و سخن كوتاه اين‌كه: آيات مورد بحث، مردم را دعوت به انفاق مى‌كند و در

مرحله اول، جهت اين دعوت و غرضى را كه در آن است بيان نموده و مى‌فرمايد: هدف از اين كار بايد خدا باشد نه مردم، و در مرحله دوم صورت عمل و كيفيت آن را تبيين كرده كه بايد منت و اذيت به دنبال نداشته باشد، و در مرحله سوم وضع آن مال را بيان مى‌كند كه بايد طيب باشد نه خبيث، و در مرحله چهارم مورد آن را كه بايد فقيرى باشد كه در راه خدا فقير شده و در مرحله پنجم اجر عظيمى كه در دنيا و آخرت دارد بيان نموده است.

گفتارى پيرامون انفاق

يكى از بزرگ‌ترين امورى كه اسلام در يكى از دو ركن" حقوق الناس» و «حقوق اللَّه" مورد اهتمام قرار داده و به طرق و انحاى گوناگون، مردم را بدان وادار مى‌سازد، انفاق است پاره‌اى از انفاقات از قبيل زكات، خمس، كفارات مالى و اقسام فديه را واجب نموده و پاره‌اى از صدقات و امورى از قبيل وقف سكنى دادن مادام العمر كسى، وصيت‌ها، بخشش‌ها و غير آن را مستحبّ نموده است.

104. تعديل ثروت‌ها، و كم كردن فاصله طبقاتى

تعديل ثروت‌ها، كم كردن فاصله طبقاتى، ايجاد برادرى بين مسلمين و... علل و اهداف تأكيد شديد نسبت به انفاق است:

و غرضش اين بوده كه بدين‌وسيله طبقات پائين را كه نمى‌توانند بدون كمك مالى از ناحيه ديگران حوائج زندگى خود را برآورند- مورد حمايت قرار داده تا سطح زندگي‌شان را بالا ببرند، تا افق زندگى طبقات مختلف را به هم نزديك ساخته و اختلاف ميان آن‌ها را از جهت ثروت و نعمات مادى كم كند.

و از سوى ديگر توان‌گران و طبقه مرفه جامعه را از تظاهر به ثروت يعنى از تجمل و آرايش مظاهر زندگى، از خانه و لباس و ماشين و غيره نهى فرموده و از مخارجى كه در نظر عموم مردم غير معمولى است و طبقه متوسط جامعه تحمل ديدن آن گونه خرجها را ندارد (تحت عنوان) نهى از اسراف و تبذير و امثال آن، جلوگيرى نموده است.

و غرض از اين‌ها ايجاد يك زندگى متوسطى است كه فاصله طبقاتى در آن فاحش و بيش از اندازه نباشد، تا در نتيجه، ناموس وحدت و همبستگى زنده گشته، خواستهاى متضاد و كينه‌هاى دل و انگيزه‌هاى دشمنى بميرند، چون هدف قرآن اين است كه زندگى بشر را در شئون مختلفش نظام ببخشد، و طورى تربيتش دهد كه سعادت انسان را در دنيا و آخرت تضمين نمايد و بشر در سايه اين نظام در معارفى حق و خالى از خرافه زندگى كند، زندگى همه در جامعه‌اى باشد كه جو فضائل اخلاق حاكم بر آن باشد و در نتيجه در عيشى پاك از آن‌چه خدا ارزانيش داشته استفاده كند، و داده‌هاى خدا برايش نعمت باشد، نه عذاب و بلا، و در چنين جوى، نواقص و مصائب مادى را برطرف كند.

و چنين چيزى حاصل نمى‌شود مگر در محيطى پاك كه زندگى نوع، در پاكى و خوشى و صفا شبيه به هم باشد، و چنين محيطى هم درست نمى‌شود مگر به اصلاح حال نوع، به اين‌كه حوائج زندگى تأمين گردد، و اين نيز به طور كامل حاصل نمى‌شود مگر به اصلاح جهات مالى و تعديل ثروت‌ها، و به كار انداختن اندوخته‌ها، و راه حصول اين مقصود، انفاق افراد- از اندوخته‌ها و ما زاد آن‌چه با كد

يمين و عرق جبين تحصيل كرده‌اند- مى‌باشد، چون مؤمنين همه برادر يكديگرند، و زمين و اموال زمين هم از آن يكى است، و او خداى عزّ و جلّ است.

و اين خود حقيقتى است كه سيره و روش نبوى (كه بر صاحب آن سيره برترين تحيت و سلام باد) صحت و استقامت آن را در زمان استقرار حكومت پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله) اثبات مى‌كند.

و اين همان نظامى است كه امير المؤمنين(علیه السلام) از انحراف مردم از مجراى آن تأسف خورده و شكوه‌ها مى‌كرد، و از آن جمله مى‌فرمود: «و قد أصبحتم فى زمن لا يزداد الخير فيه الا ادبارا، و لا الشر فيه الا اقبالا و لا الشيطان فى هلاك الناس الا طمعا، فهذا أو ان قويت عدته، و عمت مكيدته و امكنت فريسته، اضرب بطرفك حيث شئت من الناس فهل تبصر الا فقيرا يكابد فقرا، او غنيا بدل نعمة اللَّه كفرا، او بخيلا اتخذ البخل بحق اللَّه وفرا، او متمردا كان باذنه عن سمع المواعظ وقرا؟»(1).

گذشت روزگار، درستى نظريه قرآن را كشف كرد، و ثابت نمود همان‌طور كه قرآن فرموده تا طبقه پائين جامعه، از راه امداد و كمك به حد متوسط نزديك نگردند و طبقه مرفه از زياده روى و اسراف و تظاهر به جمال جلوگيرى نشده، و به آن حد


1) . «امروز كارتان به جايى رسيده است كه روز به روز و ساعت به ساعت خير از شما دورتر، و شر به شما نزديك‌تر، و طمع شيطان در هلاك ساختن مردم بيش‌تر مى‌شود امروز روزگارى است كه نيروى شيطان در حال قوى شدن است، و نقشه‌هايش دارد فراگير مى‌گردد، و او به هدفش دست مى‌يابد، اگر نمى‌پذيريد به وضع جامعه بنگريد آيا جز اين است كه به هر سو چشم باز كنى يا فقيرى را مى‌بينى كه دارد با فقر دست و پنجه نرم مى‌كند، و يا توانگرى كه نعمت خداى را با كفران تلافى مى‌كند، (و آن را در نافرمانى خدا مصرف مى‌نمايد) و يا بخيلى را مى‌بينى كه بخل از حق خدا را غنيمت مى‌شمارد، و يا متمردى كه گوشش از شنيدن مواعظ كر شده است.» (شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، تصحیح: صبحی صالح، خطبه 129، ص: 187)

متوسط نزديك نشوند، بشر روى رستگارى نخواهد ديد، آرى همه ما تمدن غرب را ديديم، كه چگونه داعيان آن، بشر را به بى‌بندوبارى در لذات مادى و افراط در لذات حيوانى واداشتند و، بلكه روش‌هاى جديدى از لذت‌گيرى و استيفاى هوس‌هاى نفسانى اختراع نمودند، و در كام‌گيرى خود و اشاعه اين تمدن در ديگران، از به كار بردن هيچ نيرويى مضايقه ننمودند، و اين باعث شد كه ثروتها و لذات خالص زندگى مادى همه به طرف نيرومندان و توان‌گران سرازير شده و در دست اكثريت مردم جهان كه همان طبقات پائين جامعه‌ها مى‌باشند چيزى به جز محروميت نماند، و ديديم كه چگونه طبقه مرفه نيز به جان هم افتاده و يكديگر را خوردند تا نماند مگر اندكى، و سعادت زندگى مادى مخصوص همان اندك گرديد، و حق حيات از اكثريت، كه همان توده‌هاى مردم هستند سلب شد.

و با در نظر گرفتن اين‌كه ثروت بى‌حساب و فقر زياد آثار سويى در انسان پديد مى‌آورد، اين اختلاف طبقاتى تمامى رذائل اخلاقى را برانگيخت، و هر طرف را به سوى مقتضاى خويش پيش راند، و نتيجه آن اين شد كه دو طائفه در مقابل يكديگر صف آرايى كنند و آتش فتنه و نزاع در بين آنان شعله‌ور شود، توان‌گر و فقير محروم و منعم، واجد و فاقد همديگر را نابود كنند و جنگ‌هاى بين المللى بپا شود، و زمينه براى كمونيسم فراهم گردد، و در نتيجه حقيقت و فضيلت به كلى از ميان بشر رخت بر بندد و ديگر بشر روزگارى خوش نبيند، و آرامش درونى و گوارايى زندگى از نوع بشر سلب شود، اين فساد عالم انسانى چيزى است كه ما امروزه خود به چشم مى‌بينيم، و احساس مى‌كنيم كه بلاهايى سخت‌تر و رسوايى‌هايى بيش‌تر، آينده نوع بشر را تهديد مى‌كند.

105. تعطیل شدن انفاق و شيوع ربا درجامعه

اشاره

از بين رفتن انفاق و شيوع ربا در بين مردم بزرگ‌ترين عامل فساد اجتماعى كنونى در جهان غرب

و نيز بزرگ‌ترين عامل اين فساد از طرفى از بين رفتن انفاق، و از سوى ديگر شيوع ربا است كه به زودى به آيات آن خواهيم رسيد. (ان شاء اللَّه) و خواهيم ديد كه خداى تعالى بعد از آيات مورد بحث در خلال هفت آيه پشت سرهم فظاعت و زشتى آن را بيان مى‌كند، و مى‌فرمايد:

رواج آن، فساد دنيا را به دنبال مى‌آورد، و اين خود يكى از پيش‌گويي‌هاى قرآن كريم است، كه در ايام نزول قرآن جنينى بود در رحم روزگار، و مادر روزگار اين جنين را در عهد ما زائيد، و ثمرات تلخش را به ما چشانيد.

و اگر بخواهيد اين گفته ما را تصديق كنيد در آيات سوره روم دقت فرمائيد آن‌جا كه خداوند مى‌فرمايد: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً» تا جملۀ «يَوْمَئِذٍ يَصَّدَّعُونَ».(1)


1) . «(پس اى رسول) روى به جانب آئين پاك (اسلام) كن و همواره از دين خدا كه فطرت خلق را بر آن آفريده است پيروى نما كه هيچ تغييرى در خلقت خداوند نبايد داد، اين است آئين استوار حق، و ليكن اكثر مردم از حقيقت امر آگاه نيستند* (شما اهل ايمان) به درگاه خدا باز گرديد و خدا ترس باشيد و نماز بپا داريد و هرگز از فرقه و گروه مشركان نباشيد* از آن گروهى كه دين فطرى خود را متفرق و پراكنده ساختند و از هواى نفس و خودپرستى گروه گروه شدند و هر گروهى به اوهام باطل و عقيده فاسد خود دلخوش بودند* و هر گاه بر مردم رنج و سختى رو آورد خداى را به دعا مى‌خوانند و به درگاه او با تضرع و زارى روى مى‌كنند، پس از آن‌كه خداوند رحمت خود را به آن‌ها چشانيد آن گاه باز عده‌اى از آن‌ها به خداى خود مشرك مى‌شوند* تا نعمتى كه به آن‌ها عطا كرديم كفران كنند، اينك تمتع بريد، به زودى (به كيفر اعمال خود) آگاه مى‌شويد* آيا ما دليل و حجتى بر آن‌ها فرستاديم كه در باره چيزى كه با آن به خدا شرك مى‌ورزند با آن‌ها سخن گويد؟ و هر گاه ما به لطف خود رحمتى به انسان‌ها بچشانيم شاد مى‌شوند به آن، و اگر رنج و بلائى از كرده خودشان ببينند (در آن حال به جاى توبه به درگاه خدا از رحمتش بكلى) نوميد مى‌شوند* آيا نديدند كه خدا همانا هر كه را خواهد، روزى وسيع كند و يا (هر كه را خواهد) تنگ دست و تنگ روزى گرداند و در اين امر دلائل روشنى براى اهل ايمان پديدار است* (اى رسول ما) حقوق ارحام و خويشان و مسكينان و در راه ماندگان را ادا كن كه صله رحم و احسان به فقيران براى آنان كه مشتاق لقاى خدا هستند بهترين كار است و هم اينان رستگارانند* و آن سودى كه شما به رسم ربا (يا هديه) داديد كه بر اموال مردم رباخوار بيافزائيد و هديه به اغنيا دهيد (نفع دنيوى بريد) نزد خدا هرگز نيفزايد و آن زكاتى كه از روى اخلاص به خدا، به فقيران داديد ثوابش چندين برابر شود و دارايى خود را افزون كنند* خدا آن كسى است كه شما را آفريد و روزى بخشيد و سپس بميراند و باز (در قيامت) زنده گرداند، آيا آنان را كه شريك خدا دانيد، هيچ از اين كارها توانند كرد و خدا از آن‌چه به او شريك گيرند پاك و منزه است* فساد و پريشانى در تمام خشكى و درياها پديد آمد به سبب آن‌چه كسب كردند دست‌هاى مردمان، تا ما (نيز) كيفر بعضى از اعمالشان را به آن‌ها بچشانيم، باشد كه به درگاه خدا باز گردند* (اى رسول ما) به مردم بگو كه در اين سرزمين بگرديد و سير كنيد تا از عاقبت كسانى را كه پيش از خودشان بودند و بيش‌ترشان از مشركين به شمار مى‌آمدند، آگاه شويد (پس اى رسول) روى به دين استوار آور قبل از آن‌كه آن روز بيايد كه هيچ كس نتواند از امر خدا برگردد و در آن روز خلائق فرقه فرقه شوند.» (روم / 30 الی 43).

اين آيات نظائرى هم در سوره‌هاى هود، و يونس، و اسراء، و انبياء، و غيره دارد كه در همين مقوله سخن گفته‌اند، و ان شاء اللَّه به زودى بيانش خواهد آمد.

و سخن كوتاه اين‌كه: علت تحريك و تشويق شديد و تأكيد بالغى كه در آيات مورد بحث در باره انفاق شده، اين‌ها بود كه از نظر خواننده محترم گذشت.

«مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ...»؛ منظور از «سَبِيلِ اللَّهِ»، هر امرى است كه به رضايت خداى سبحان منتهى شود، و هر عملى كه براى حصول غرضى دينى انجام گيرد، براى اين‌كه كلمۀ «سبيل‌اللَّه» در آيۀ شريفه مطلق آمده و قيدى ندارد، هر چند كه قبل از اين آيه، آياتى قرار دارد كه در آن سخن از

قتال در راه خدا رفته، و در آياتى ديگر نيز اين كلمه مقارن با مسأله جهاد آمده، ليكن صرف اين مقارن بودن دليل نمى‌شود بر اين‌كه بگوئيم منظور از آيۀ «فِي سَبِيلِ اللَّهِ» تنها جهاد در راه خدا است.

توضيحى در مورد امثال و چگونگى تمثيلات قرآن كريم‌

مفسرين گفته‌اند: جملۀ «كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ» در واقع «كمثل من زرع حبة انبتت سبع سنابل» است، چون اين درست نيست كه گفته شود: «مثل كسانى كه در راه خدا انفاق مى‌كنند مثل حبه و دانه است»، بلكه بايد گفت: «مثل كسى است كه دانه‌اى را بكارد و آن دانه هفت سنبل بدهد...»، زيرا حبه نامبرده مثل آن مالى است كه در راه خدا انفاق شده، نه مثل اشخاصى كه انفاق كرده‌اند، و اين روشن است.

و ليكن گو اين‌كه حرف اين‌ها در جاى خود، حرف درستى است، اما اگر كمى در آيات مشابه آن دقت شود معلوم مى‌شود كه حاجتى به اين تقدير نيست، چون مى‌بينيم بيش‌تر آياتى كه در قرآن مثلى را ذكر مى‌كند همين وضع را دارد، و اين صناعت و اين طرز سخن گفتن در قرآن كريم شايع است.

در جايى ديگر نيز فرموده: «وَ مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا كَمَثَلِ الَّذِي يَنْعِقُ بِما لا يَسْمَعُ إِلَّا دُعاءً وَ نِداءً».(1)


1) . «مثل كسانى كه كافر شدند مثل كسى است كه با چهار پايان به صداى بلند و يا كوتاه نهيب بزند، كه آن چهار پا تنها دورى و نزديكى صدا را مى‌فهمد اما معناى كلمات را نمى‌فهمد.» (بقره / 171)

با اين‌كه مثل نامبرده مثل كفار نيست، بلكه مثل كسى است كه كفار را دعوت مى‌كند و نيز فرموده: «إِنَّما مَثَلُ الْحَياةِ الدُّنْيا كَماءٍ أَنْزَلْناهُ».(1)

با اين‌كه در آيۀ شريفه زندگى دنيا به گياهانى كه به وسيلۀ باران مى‌رويند مثل زده شده است.

و نيز فرموده: «مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ»؛(2)در ظاهر آيه نور خدا به مشكات تشبيه شده با اين‌كه در واقع نور خدا به نور مشكات مثل زده شده نه خود مشكات، و نيز در آيات بعد از آيه مورد بحث فرموده: «فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ صَفْوانٍ»؛(3)با اين‌كه در آيه، بطلان صدقه به وسيلۀ ريا به غبارى مثل زده شده كه روى سنگى صاف باشد، نه خود سنگ، و نيز در آيات مورد بحث اشخاصى را كه در راه رضاى خدا انفاق مى‌كنند به جنت مثل زده، مى‌فرمايد: «مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ...» با اين‌كه جنت مثل آن مالى است كه مى‌دهند، نه خود آنان، و آياتى ديگر از اين قبيل بسيار است.

و اين مثالها كه در اين آيات آورده شده، از يك جهت مشتركند، و آن اين است كه در همه آن‌ها به ماده تمثيل كه قوام مثل به آن است اكتفاء شده، و به منظور اختصار بقيه اجزاى كلام را مى‌اندازد.

توضيح اين‌كه: مثل در حقيقت يك قصه واقعى و يا فرضى است كه گوينده از جهاتى آن را شبيه معناى مورد نظر خود مى‌داند، و لذا در كلام خود ذكرش مى‌كند تا ذهن شنونده از تصور آن، معناى مورد نظر را كاملتر و بهتر تصور كند، نظير اين‌كه


1) . «مثل زندگى دنيا مثل آبى است كه ما از آسمان نازلش كرده باشيم.» (يونس / 24)

2) . «مثل نور او چون مشكات است.» (نور / 35)

3) . مثل او مثل سنگى صاف است.

وقتى مى‌خواهد بگويد: من هيچ چيز ندارم، مى‌گويد: «لا ناقة لى و لا جمل"(1)

و يا وقتى به شنونده بگويد: آن وقت كه بايد كارى كرده باشى

نكردى: مى‌گويد: «فى الصيف ضيعت اللبن"(2)

و از اين قبيل مثلها، اين‌ها قصه‌هايى است كه روزى واقع شده و با ذكر آن به شنونده مى‌فهماند كه آن را با مقصود مورد كلام تطبيق نموده تا مطلب مورد كلام را بهتر و روشن‌تر بفهمد و لذا مى‌گويند مثلها هيچ وقت تغيير نمى‌كنند.

و اما مثل‌هاى فرضى و خيالى مانند اين‌كه وقتى مى‌خواهيم به مخاطب خود بفهمانيم كه انفاق در راه خدا عبارت است از دادن يكى و گرفتن چند برابر آن، مى‌گوئيم: مثل آن‌چه كه در راه خدا انفاق مى‌كنى، مثل كاشتن دانه‌اى است كه وقتى سبز مى‌شود هفت سنبله و در هر سنبله صد دانه به وجود مى‌آيد و اين مثل يك مثل فرضى و خيالى است.

و آن معنايى كه ما از مثل مى‌خواهيم به ذهن شنونده منتقل كنيم، و آن را معيارى براى ايضاح و سنجيدن وضع مطلب خود مى‌گيريم، يا تمامى قصه‌اى است كه به عنوان مثل مى‌آوريم، نظير مثلى كه در آيۀ «وَ مَثَلُ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ...»؛(3)و در آيۀ «مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوها كَمَثَلِ الْحِمارِ يَحْمِلُ أَسْفاراً»؛(4)آمده است و يا همه آن قصه منظور و مورد نظر نيست، بلكه گوش‌هاى از آن منظور است، كه اصطلاحا به آن ماده تمثيل گفته مى‌شود، كه


1) . من نه شتر ماده دارم و نه نر.

2) . تو در تابستان شير را فاسد كردى.

3) . ابراهيم / 32.

4) . جمعه / 5.

در اين صورت يا همان مقدار را ذكر مى‌كنيم، و يا اگر همه قصه را بياوريم صرفا به منظور تتميم قصه و ناقص نبودن آن است مانند مثال اخير، يعنى «انفاق» و «حبه»، چون در اين مثل ماده تمثيل تنها دانه‌اى است كه هفتصد دانه از آن به وجود مى‌آيد و اما كاشتن آن، و روئيدن هفت سنبله از آن دخالتى در تمثيل ندارد و به خاطر تتميم قصه آمده است.

و در قرآن كريم هر مثلى كه تمامى آن ماده تمثيل بوده و با معناى مراد و محل كلام تطبيق مى‌شده، همه آن ذكر شده- كه بايد هم مى‌شد، براى اين‌كه همه جزئياتش مثل است- و هر مثلى كه فقط بعضى از قسمت‌هايش ماده تمثيل بوده، به نقل همان مقدار اكتفاء شده، و آن مقدار، در جاى تمام قصه به كار رفته، چون غرض گوينده، از همان مقدار از قصه حاصل مى‌شده، علاوه بر اين‌كه خواننده در اثر ديدن اين‌كه گوش‌هاى از يك قصه ذكر شده، و گوشه‌هاى ديگرش افتاده و همين قسمت كه ذكر شده وافى به غرض هست، و خلاصه مى‌بيند كه مطلب مورد نظر به وجهى عين همان قصه است، و به وجهى غير از آن است، نشاطى پيدا مى‌كند، و دچار آن خستگى و ملالت كه معمولاً خواننده هر مقاله يك نواخت به آن دچار مى‌شود، نمى‌گردد و اين خود يكى از موارد لطيف ايجاز به قلب است كه قرآن آن را به كار برده است، اما ايجاز است، چون گفتيم: تنها ماده تمثيل را كه حبه باشد آورده است، و اما قلب يعنى وارونه گويى است، براى اين‌كه بايد انفاق را به حبه مثل مى‌زد، ولى انفاق‌گر را به حبه مثل زده است.

«أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ، فِي كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ»؛ معناى كلمۀ «سنبل» معروف است، كه همان خوشه گندم مى‌باشد بعضى گفته‌اند:

مادۀ «سنبل» در اصل به معناى «پوشاندن» است، و اگر خوشه گندم را سنبل ناميده‌اند، به اين جهت بوده است كه سنبل، دانه‌هاى گندم را در غلاف‌هايى كه دارد مى‌پوشاند.

و يكى از بى‌پايه‌ترين اشكال‌هايى كه به آيه كرده‌اند اين است كه: آيه شامل مثالى است كه اصلاً در خارج وجود ندارد، براى اين‌كه هيچ خوشه گندمى نداريم كه مشتمل بر صد دانه باشد، و ديگر توجه نكرده‌اند كه همان‌طور كه گفتيم: در مثل لازم نيست كه مضمونش در خارج تحقق داشته باشد، چون مثل‌هاى تخيلى آن قدر زياد هست كه از حد شمارش بيرون است، علاوه بر اين‌كه هر سنبله صد دانه و يا هر خوشه هفتصد دانه گندم در آن باشد چنان نيست كه اصلاً وجود نيافته باشد.

«وَ اللَّهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ»؛ يعنى خداى تعالى براى هر كس كه بخواهد بيش از هفتصد دانه گندم هم مى‌دهد، براى اين‌كه او واسع است و هيچ مانعى نيست كه از جود او جلوگيرى

كرده و فضل و كرمش را محدود سازد، هم‌چنان كه خودش در جاى ديگر فرمود: «مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً، فَيُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً كَثِيرَةً؟»؛(1)و كثير را در اين آيه مقيد به عدد معينى نكرده است.

بعضى از مفسرين در معناى آيه مورد بحث گفته‌اند: «مضاعفة» به معناى چند برابر است، و نهايت درجه اين چند برابر همان هفتصد برابر است، نه اين‌كه اگر خدا بخواهد هفتصد را هم چند برابر مى‌كند، ولى اين حرف صحيح نيست، زيرا اگر اين‌طور مى‌بود قهراً جمله مورد بحث كار تعليل را مى‌كرد، و معنا چنين


1) . ك«يست كه به خدا قرض دهد، قرضى دهد، قرضى نيكو، تا خدا آن را برايش به اضعافى كثير مضاعف كند.» (بقره / 245)

مى‌شد: «انفاق در راه خدا مثل دانه‌اى است كه تا هفتصد دانه بهره دهد، چون خدا براى هر كس بخواهد مضاعف مى‌كند» و در اين صورت مى‌بايست جمله نامبرده چنين باشد: «فى كل سنبلة مائة حبة فان اللَّه يضاعف...»، هم‌چنان كه در آيۀ شريفۀ «اللَّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ لِتَسْكُنُوا فِيهِ، وَ النَّهارَ مُبْصِراً، إِنَّ اللَّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى النَّاسِ»؛(1)كلمۀ «ان» آمده است، و چون در آيه مورد بحث كلمۀ «فان" نيامده معلوم مى‌شود كه جمله نامبرده تعليل نيست.

106. انفاق برای خدا، و آثار با برکت آن

فوائد و آثار اجتماعى انفاق به قصد تحصيل رضاى خدا

مطلب ديگر اين‌كه در آيه مورد بحث، مثلى را كه آورده مقيد به آخرت نكرده و به طور مطلق فرموده: «خدا انفاق شما را مضاعف مى‌كند" پس هم شامل دنيا مى‌شود، و هم شامل آخرت، فهم عقلايى هم اين را تاييد مى‌كند براى اين‌كه كسى كه از دسترنج خود چيزى انفاق مى‌كند هر چند ابتدا ممكن است به قلبش خطور كند كه «اين مال از چنگش رفت، و ديگر به او بر نمى‌گردد، ليكن اگر كمى دقت كند خواهد ديد كه جامعه انسانى به منزلۀ تن واحد و داراى اعضاى مختلف است، و اعضاى آن هر چند اسامى و اشكال مختلف دارند، اما در مجموع، يك تن را تشكيل مى‌دهند، و در غرض و هدف زندگى متحد هستند، از حيث اثر هم همه مربوط به هم هستند، وقتى يكى از اعضا، نعمتى را از دست مى‌دهد مثلاً فاقد صحت و سلامتى شده و در عمل خود كند مى‌گردد، همين عارضه هر چند كه در


1) . مؤمن / 61.

نظر بدوى، متوجه يك عضو است، ولى در حقيقت تمام بدن در عملكرد خود كند و سست مى‌گردد، و به خاطر نرسيدن به اغراض زندگى خسران و ضرر مى‌بيند.

مثلاً چشم و دست آدمى دو عضو از بدن انسان هستند، در ظاهر دو نام غير مربوط به هم و دو شكل متفاوت، و دو عملكرد جداگانه دارند، ليكن با كمى دقت مى‌بينيم كه اين دو عضو كمال ارتباط را با يكديگر دارند. خلقت، آدمى را مجهز به چشم كرده تا اشيا را از نظر نور و رنگ و نزديكى و دورى تشخيص دهد، بعد از تشخيص چشم، دست آن‌چه را كه تحصيلش براى آدمى واجب است بردارد، و آن‌چه را كه دفعش بر او لازم است از انسان دفع كند. پس در حقيقت" چشم" مثل چراغى است كه پيش پاى دست را روشن مى‌كند، حال اگر دست از كار بيفتد قهراً فوائد و عملكرد دست را بايد ساير اعضا جبران كنند، و اين باعث مى‌شود كه اولاً زحمت و تعبى را كه در حال عادى هرگز قابل تحمل نيست، تحمل كند و در ثانى از عملكرد ساير اعضاى خود به همان مقدار كه صرف جبران عملكرد دست نموده بكاهد، و اما اگر از همان اوائلى كه دست دچار حادثه شد از نيرويى اضافى ساير اعضا در اصلاح حال همان دست استفاده كند، و دست را به حال عادى و سلامتش برگرداند، حال تمامى اعضا را اصلاح كرده، و صدها و، بلكه هزارها برابر آن‌چه صرف اصلاح دست كرده عايدش مى‌شود.

پس يك فرد از جامعه كه عضوى از يك مجموعه است، اگر دچار فقر و احتياج شد، و ما با انفاق خود وضع او را اصلاح كرديم، هم دل او را از رذائلى كه فقر در او ايجاد مى‌كند پاك كرده‌ايم، و هم چراغ محبت را در دلش ايجاد نموده‌ايم، و هم زبانش را به گفتن خوبي‌ها به راه انداخته‌ايم، و هم او را در عملكردش نشاط

بخشيده‌ايم، و اين فوائد عايد همه جامعه مى‌شود، چون همه افراد جامعه به هم مربوط هستند، پس انفاق يك نفر، اصلاح حال هزاران نفر از افراد جامعه است، و مخصوصاً اگر اين انفاق در رفع حوائج نوعى از قبيل تعليم و تربيت و امثال آن باشد. اين است آثار و فوائد انفاق.

و وقتى انفاق در راه خدا و به انگيزه تحصيل رضاى او باشد، نمو و زياد شدن آن از لوازم تخلف‌ناپذير آن خواهد بود، چون فوائد انفاق در غير راه خدا ممكن است توأم با ضررهايى باشد كه (حتما هست) براى اين‌كه وقتى رضاى خدا انگيزه آدمى نباشد لا بد انگيزه اين هست كه من توان‌گر به فقير انفاق كنم تا شر او را از خود دفع نمايم، و يا حاجت او را برآورم، تا اعتدالى به حال جامعه ببخشم، و فاصله طبقاتى را كم كنم (و در همه اين فرضها به طور غير مستقيم منافعى عايد خود انفاق كننده مى‌شود) و اين خود نوعى استخدام و استثمار فقير به نفع خويش است، كه چه بسا در دل فقير آثار سوء به جاى گذارد، و چه بسا اين آثار سوء، در دل فقرا متراكم شود و ناآرامى و بلواها به راه بيندازد، اما اگر انفاق تنها براى رضاى خدا صورت بگيرد، و انفاق‌گر به جز خشنودى او هدفى و منظورى نداشته باشد، آن آثار سوء پديد نمى‌آيد، و در نتيجه اين عمل" خير محض" مى‌شود.

107. آثار سوء و مضرات انفاق، برای غیر خدا

آثار سوء و مضرات انفاق بدون قصد كسب رضاى خدا

«الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ، ثُمَّ لا يُتْبِعُونَ ما أَنْفَقُوا مَنًّا وَ لا أَذىً...»؛ كلمۀ «اتباع» به معناى ملحق شدن و ملحق كردن است، اولى (ملحق شدن) نظير

اين آيه كه مى‌فرمايد: «فَأَتْبَعُوهُمْ مُشْرِقِينَ»؛(1)و دومى (ملحق كردن) مانند اين آيۀ «وَ أَتْبَعْناهُمْ فِي هذِهِ الدُّنْيا لَعْنَةً».(2)

كلمۀ «من» با تشديد نون به معنى منت نهادن است، و منت آن عملى است از صاحب احسان كه احسانش را ناگوار سازد، مثل اين‌كه به آن شخصى كه احسان كرده بگويد: اين من بودم كه چنين و چنان احسانى به تو كردم، و يا عملى كند كه حاكى از همين باشد و اصل در معناى منت به طورى كه گفته شده قطع كردن است، و در آيۀ «لَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ»؛(3)به همين معنا آمده، و كلمۀ «أذى» به معناى ضرر فورى و يا ضرر اندك است، و كلمۀ «خوف» به معناى انتظار ضرر است، و كلمۀ «حزن» به معناى اندوهى است كه بر دل سنگينى كند، چه اندوه از امرى كه واقع شده، و چه از آن‌كه بخواهد واقع شود.

108. رد سائل با زبان خوش یا انفاق همراه با منّت

رد كردن سائل با زبان خوش و گذشت از بدى او، از صدقه و انفاق همراه با منت و آزار بهتر است

«قَوْلٌ مَعْرُوفٌ وَ مَغْفِرَةٌ خَيْرٌ مِنْ صَدَقَةٍ»؛ «قول معروف» آن سخنى است كه مردم بر حسب عادت آن را غير معمولى ندانند، كه البته به اختلاف عادات مردم مختلف مى‌شود، و كلمۀ «مغفرت» در اصل به معناى پوشاندن است، و «غنى»


1) . «فرعونيان آفتاب دم به دنبال بنى اسرائيل راه افتادند (كه به آن‌ها ملحق شوند).» (شعراء / 61)

2) . «ما در همين دنيا به فرعونيان لعنتى را ملحق كرديم.» (قصص / 42)

3) . «ايشان اجرى قطع ناشدنى دارند.» (فصلت / 8)

مقابل حاجت و فقر است، و «حلم» به معناى سكوت در برابر سخن و يا عمل ناهنجار ديگران است.

در اين آيۀ شريفه خداوند متعال قول معروف و آمرزيدن و مغفرت (يعنى چشم‌پوشى از بدى‌ها كه مردم به انسان مى‌كنند) را بر صدقه‌اى كه گوشه و كنايه داشته باشد ترجيح داده، و اين مقابله دلالت دارد بر اين‌كه مراد از «قول معروف» اين است كه وقتى مى‌خواهى سائل را رد كنى با زبانى خوش رد كنى، مثلاً دعايش كنى كه خدا حاجتت را برآورد.

البته اين در صورتى است كه سائل سخنى كه باعث ناراحتى تو باشد نگويد، و اگر لفظى خلاف ادب گفت بايد چنان رفتار كنى كه او خيال كند سخن زشتش را نشنيده‌اى و آن دعاى خير و اين

چشم‌پوشى‌ات از سخن زشت او، بهتر از آن‌ست كه به او صدقه‌اى بدهى و به دنبالش آزار برسانى، چون آزار و منت نهادن انفاق‌گر به اين معنى خواهد بود كه مى‌خواهد بفهماند آن مالى كه انفاق كرده در نظرش بسيار عظيم است، و از درخواست سائل ناراحت شده است، و اين دو فكر غلط دو بيمارى است كه بايد انسان با ايمان، دل خود را از آن پاك كند چون مؤمن بايد متخلق به اخلاق خدا باشد، و خداى سبحان غنى‌اى است كه آن‌چه نعمت مى‌دهد در نظرش بزرگ نمى‌نمايد، و هر بخششى مى‌كند آن را بزرگ جلوه نمى‌دهد و نيز خداى سبحان حليم است، و در مؤاخذه جفاكاران عجله نمى‌كند، و در برابر جهالت خشم نمى‌كند، و به همين جهتى كه گفته شد آيۀ شريفه، با دو نام" غنى» و «حليم» ختم شده است.

«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِكُمْ...»؛ اين آيۀ شريفه دلالت دارد بر

اين‌كه آزار و منت بعد از صدقه اجر آن را حبط كرده و از بين مى‌برد، و بعضى با اين آيه استدلال كرده‌اند بر اين‌كه هر معصيت و يا حد اقل هر گناه كبيره باعث از بين رفتن و بى‌اجر شدن اطاعت‌هاى قبل از آن معصيت مى‌شود، و ليكن ما چنين دلالتى در آيه نمى‌بينيم، و دلالت آيه تنها در بى‌اجر شدن صدقه به وسيلۀ خصوص منت و اذيت است، كه گفتار مفصل اين بحث در مبحث" حبط" گذشت.

ريا كارى در هر عمل مستلزم نداشتن ايمان به خدا و روز جزا در آن عمل است

«كَالَّذِي يُنْفِقُ مالَهُ رِئاءَ النَّاسِ، وَ لا يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ»؛ از آن‌جايى كه خطاب اول آيه فقط شامل مؤمنين بود- چون افراد رياكار نمى‌توانند مؤمن باشند، چون به فرموده خدا، منظور اين‌ها از اعمالشان خدا نيست- به همين جهت خداوند متعال مؤمنين را صريحاً از ريا نهى نكرد، و نفرمود: «اى مؤمنين رياكار نباشيد»، بلكه افرادى را كه صدقه مى‌دهند و به دنبالش منت و اذيت مى‌رسانند تشبيه به افراد رياكار بى‌ايمان كرد، كه صدقاتشان باطل و بى‌اجر است، و فرمود: «عمل چنين مؤمنى شبيه به عمل او است»، و نفرمود:

«مثل آن است»، زيرا عمل مؤمن در ابتدا صحيح انجام مى‌شود، ولى بعدا پاره‌اى عوامل مثل" منت» و «اذيت" آن را باطل مى‌سازد، ولى عمل رياكار از همان اول باطل است.

اتحاد سياق فعل‌هايى كه در آيه آمده، يعنى فعل «يُنْفِقُ مالَهُ» و فعل «و لا يُؤْمِنُ» با اين‌كه ممكن بود بفرمايد «و لم يؤمن؛ رياكار از اول ايمان نياورده»، دلالت دارد بر اين‌كه مراد از ايمان نداشتن رياكار در انفاقش به خدا و روز جزا، ايمان نداشتن او به دعوت پروردگارى است كه او را به انفاق مى‌خواند، و ثواب‌هايى جزيل و

عظيم به وى وعده مى‌دهد، چون اگر به دعوت اين داعى و به روز قيامت (روزى كه پاداش‌هاى اعمال در آن روز ظاهر مى‌شود) ايمان مى‌داشت، در انفاقش قصد ريا نمى‌كرد و تنها عمل را براى خاطر خدا مى‌آورد، و علاقمند به ثواب جزيل خدا مى‌شد. پس منظور از اين‌كه فرمود، ايمان به خدا ندارد اين نيست كه اصلاً به خداوندى خدا قائل نيست.

و از آيۀ شريفه چنين بر مى‌آيد كه ريا در هر عملى كه آدمى انجام مى‌دهد مستلزم نداشتن ايمان به خدا و به روز جزا در همان عمل است.

«فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ صَفْوانٍ عَلَيْهِ تُرابٌ...»؛ ضمير در كلمه: «فمثله» به كلمۀ «الذى» در جملۀ «الذى يُنْفِقُ مالَهُ رِئاءَ النَّاسِ» بر مى‌گردد، پس مثلى كه در آيه زده شده براى كسى است كه مال خود را به منظور خودنمايى انفاق مى‌كند، و كلمۀ «صفوان» و نيز كلمۀ «صفا» به معناى سنگ صاف و سخت است، و كلمۀ «وابل» به معناى باران تند و رگبار طولانى است و ضمير در جملۀ «لا يقدرون» نيز به همان «الذى ينفق...» بر مى‌گردد، خواهى گفت: كلمۀ «الذى» مفرد است، ولى ضمير در جملۀ «لا يقدرون» جمع است. در پاسخ مى‌گوئيم كلمۀ «الذى» هر چند كه لفظا مفرد است و ليكن در اين‌جا در معناى جمع استعمال شده و به معناى همه كسانى است كه چنين باشند.

اين آيه وجه شباهت رياكار به سنگ را بيان مى‌كند، معناى وسيعى است كه هم در رياكار هست و هم در آن سنگ، و آن بى‌اثر و سست بودن عمل است هم‌چنان كه خاكى كه روى سنگ صاف قرار دارد با بارانى اندك از بين رفته و نمى‌تواند اثرى داشته باشد.

و جملۀ «وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ» حكم را نسبت به رياكار و كافر به وجهى عام بيان مى‌كند، و مى‌فرمايد: ريا كننده در رياكاريش يكى از مصاديق كافر است، و خدا مردم كافر را هدايت نمى‌كند، و به همين جهت جمله نامبرده كار تعليل را مى‌كند.

و خلاصه معناى اين مثل آن است كه كسى كه در انفاق خود مرتكب ريا مى‌شود، در ريا كردنش و در ترتيب ثواب بر انفاقش حال سنگ صافى را دارد كه مختصر خاكى روى آن باشد، همين كه بارانى تند بر آن ببارد، همين بارانى كه مايه حيات زمين و سرسبزى آن و آراستگى‌اش به گل و گياه است، در اين سنگ خاك‌آلود چنين اثرى ندارد، و خاك نامبرده در برابر آن باران دوام نياورده و بكلى شسته مى‌شود، تنها سنگى سخت مى‌ماند كه نه ابى‌در آن فرو مى‌رود، و نه گياهى از آن مى‌رويد، پس وابل (باران پشت‌دار) هر چند از روشن‌ترين اسباب حيات و نمو است، و هم‌چنين هر چند خاك هم سبب ديگرى براى آن است، اما وقتى محل اين آب و خاك، سنگ سخت باشد عمل اين دو سبب باطل مى‌گردد، بدون اين‌كه نقصى و قصورى در ناحيه آب و خاك باشد، پس اين حال سنگ سخت بود و عيناً حال رياكار نيز چنين است:

براى اين‌كه وقتى رياكار در عمل خود خدا را در نظر نمى‌گيرد، ثوابى بر عملش مترتب نمى‌شود، هر چند كه نفس عمل هيچ نقصى و قصورى ندارد، چون انفاق سببى است روشن براى ترتيب ثواب، ليكن به خاطر اين‌كه قلب صاحبش چون سنگ است، استعداد پذيرفتن رحمت و كرامت را ندارد.

و از همين آيه بر مى‌آيد كه قبول شدن اعمال، احتياج به نيتى خالص و

قصدى به وجه اللَّه دارد. شيعه و سنى هم از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) روايت كرده‌اند كه فرمود: «انما الاعمال بالنيات- معيار در ارزش اعمال تنها نيت‌ها هستند».

وجوهى كه در معناى «تثبيت نفس» ذكر شده و بيان وجه صحيح

معناى «ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ» و وجوهى كه در معناى «تثبيت نفس» ذكر شده و بيان وجه صحيح در معناى آن:

«وَ مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ تَثْبِيتاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ»؛ كلمه: «ابتغاء مرضات» به معناى طلب رضايت است، كه برگشتش به تعبير «اراده وجه اللَّه» است براى اين‌كه وجه هر چيزى عبارت است از جهت و سمتى كه روبروى تو است، و وجه خداى تعالى نسبت به بنده‌اى كه دستوراتى به وى مى‌دهد، و چيزهايى از او مى‌خواهد عبارت است از رضايت او از عمل وى، و خشنوديش از امتثال او، چون آمر و دستور دهنده، نخست با امر خود روبروى مأمور قرار مى‌گيرد، و آن گاه كه اوامر او را به جا آورد با خشنودى و رضايت از او استقبال مى‌كند.

پس مرضات خدا از بنده مكلفى كه به تكليف عمل كرده همان وجه و روى خدا به طرف او است، در نتيجه ابتغاى مرضات او و يا ساده‌ترش به دست آوردن خشنودى او در حقيقت خواستن وجه او است.

و اما در معناى اين‌كه فرمود: «وَ تَثْبِيتاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ» نظريه‌هايى داده شده، بعضى گفته‌اند: تثبيت به معناى تصديق و يقين است، با چنين حالتى انفاق مى‌كنند، بعضى ديگر گفته‌اند: تثبيت كه به معناى استوار كردن است در اين‌جا به معناى تثبيت است، يعنى داشتن بصيرت، و معناى جمله اين است كه «مال خود را با بصيرت انفاق مى‌كنند» (بر خلاف بسيارى از افراد) مى‌دانند پول را در

كجا خرج كنند، بعضى ديگر گفته‌اند: منظور اين است كه تأمل و دقت مى‌كنند، اگر ديدند نيتشان خالص براى خدا است، انفاق مى‌كنند، و اگر ديدند چيزى از ريا هم با خدا در دلشان آميخته شده، و خلاصه، هم خدا را در نظر دارد و هم ريا را، از انفاق خوددارى مى‌كنند.

بعضى ديگر گفته‌اند: تثبيت به اين معنا است كه نفس آدمى خود را براى اطاعت خدا آماده كند، و بعضى گفته‌اند: به معناى آن‌ست كه آدمى نفس خويش را در منازل ايمان جاى دهد، يعنى نفس را به بذل مال در راه خدا عادت دهد، و خواننده عزيز توجه دارد كه هيچ‌يك از اين معانى (جز به زحمت) با مطالب قبل آيه تطبيق نمى‌كند، (از توجيهى كه ما مى‌كنيم اين عدم انطباق كاملاً روشن مى‌شود) كه آن

توجيه عبارت است از:

و خدا داناتر است: خداى سبحان انفاق در راه خدا را به طور مطلق مدح كرد، (و فرمود: به دانه‌اى مى‌ماند كه چنين و چنان شود) سپس بنايش بر اين شد كه دو قسم انفاق را كه نمى‌پسندد و ثوابى بر آن مترتب نمى‌شود استثنا كند، يكى انفاق ريايى كه از همان اول باطل انجام مى‌شود و يكى هم انفاقى كه بعد از انجام آن، به وسيلۀ منت و اذيت اجرش باطل مى‌گردد و بطلان اين دو قسم انفاق به خاطر همين است كه براى خدا و در طلب رضاى او انجام نشده و يا اگر شده نفس نتوانسته نيت خود را محكم نگه دارد، در اين آيه مى‌خواهد حال عده خاصى از انفاق‌گران را بيان كند، كه در حقيقت طائفه سوم هستند و اينان كسانى هستند كه نخست براى خاطر خدا انفاق مى‌كنند و سپس زمام نفس را در دست مى‌گيرند و نمى‌گذارند آن

نيت پاك و مؤثرشان دست‌خوش ناپاكى‌ها گردد و از تأثير ساقط شود و منت و اذيت و هر منافى ديگر، آن را تباه سازد.

پس روشن شد كه مراد از «ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ» اين است كه انفاق‌گر منظورش و قصدش خودنمايى و يا هر قصدى ديگر (كه نيت را غير خالص مى‌كند) نبوده باشد، و منظور از «تَثْبِيتاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ» اين است كه آدمى زمام نفس را در دست داشته باشد، تا بتواند نيت خالصى را كه داشته نگه بدارد، و اين تثبيت هم از ناحيه نفس است، و هم واقع بر نفس، ساده‌تر بگويم نفس هم فاعل تثبيت است، و هم مفعول آن، پس كلمۀ «تثبيتا» از نظر تركيب، نحوى تميز است، و حرف «من» نشويه (ابتدائيه) است، و «انفسهم» در معنا فاعل تثبيت است، و آن نفسى كه مفعول قرار گرفته در تقدير است، و تقدير كلام «تثبيتا من انفسهم لانفسهم؛ نفسشان زمام نفس را در دست بگيرد» ممكن هم هست كه كلمۀ «تثبيتا» را مفعول مطلق براى فعلى بگيريم كه از ماده خودش باشد، آن وقت تقدير چنين مى‌شود «يثبتون أنفسهم لانفسهم تثبيتا».

تشبيه و تمثيل انفاق خالص و انفاق توأم با من و اذى‌

«كَمَثَلِ جَنَّةٍ بِرَبْوَةٍ أَصابَها وابِلٌ...»؛ اصل در ماده (راء- باء- واو) اين است كه به معناى «زيادى» استعمال شود، و كلمۀ «ربوه» به كسر و فتح و ضم «راء» هر سه به معناى زمين خوبى است كه گياه در آن بسيار مى‌شود و نمو مى‌كند، و كلمۀ «اكل» با ضمه همزه و كاف به معناى خورده شده از هر چيز است، كه واحدش «اكله» بر وزن لقمه است، و كلمۀ «طل» به معناى باران است و فرقش با كلمۀ «مطر» اين

است كه مطر به معناى باران معمولى است، و طل به معناى بارانى خفيف‌تر از حد معمول و كم‌اثرتر از آن است.

و غرض از اين مثل اين است كه بفهماند انفاقى كه صرفاً لوجه اللَّه و به خاطر خدا است هرگز بى‌اثر نمى‌ماند، و به طور قطع روزى حسن اثرش نمودار مى‌شود، براى اين‌كه مورد عنايت الهيه است، و از آن‌جا كه جنبه خدايى دارد و متصل به خدا است (مانند خود خدا) باقى و محفوظ است، هر چند كه اين عنايت بر حسب اختلاف درجات خلوص مختلف مى‌شود، و در نتيجه وزن و ارزش اعمال هم به همان جهت مختلف مى‌گردد، هم‌چنان كه باغى كه در زمين حاصل خيز ايجاد شده، وقتى باران مى‌آيد بلادرنگ خوردنى‌هايش را به وجهى بهتر تحويل مى‌دهد، هر چند كه اين تحويل دادنش و اين خوردنيهايش به خاطر اختلاف باران (كه يكى مطر است و ديگرى طل)، از نظر خوبى درجاتى پيدا مى‌كند.

و به خاطر وجود همين اختلاف بود كه اين دنباله را به گفتار خود اضافه نمود، كه «و اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ»؛ يعنى خدا به آن‌چه مى‌كنيد بينا است، و مسأله پاداش دادن به اعمال برايش مشتبه و درهم و برهم نمى‌شود، ثواب اين را با آن ديگر و ثواب ديگرى را به اين نمى‌دهد.

«أَ يَوَدُّ أَحَدُكُمْ أَنْ تَكُونَ لَهُ جَنَّةٌ مِنْ نَخِيلٍ وَ أَعْنابٍ...»؛ كلمۀ «ود» كه مصدر «يود» است به معناى حب و دوست داشتن است، البته حب توأم با آرزو، و كلمۀ «جنت» به معناى درختانى بسيار و درهم رفته است، كه در فارسى و عربى آن را بستان گويند، و اگر بستان را جنت خوانده‌اند به اين مناسبت بوده است كه اين كلمه در اصل به معناى پوشاندن است، و چنين درختانى زمين را از نور خورشيد

مى‌پوشانند (هم چنان كه به سپر نيز جنة (به ضم جيم) گفته مى‌شود، زيرا سپر نيز بدن يك سرباز را از آلت جنگى دشمن مى‌پوشاند)، و به اين جهت صحيح است گفته شود: «نهرها از زير آن جارى است»، و اگر كلمه نامبرده به معناى زمينى بود كه درخت داشته باشد، اين عبارت صحيح نبود، چون نهر باغ از زير زمين باغ جارى نيست، در نتيجه خلاف مقصود را مى‌رسانيد، و به همين جهت خداى تعالى در آيه قبلى كه انفاق را به جنتى در ربوه (زمين آباد) مثل مى‌زد در جاى ديگر در باره ربوه فرمود: «ذاتِ قَرارٍ وَ مَعِينٍ»؛(1)فرمود: «آب معين در آن زمين است» و نفرمود «در زير آن جارى است»، ولى وقتى سخن از زمين ندارد، بلكه از جنات سخن مى‌گويد كه بسيار هم در قرآن تكرار شده، مى‌فرمايد: نهرها از زير آن جارى است، يعنى از زير آن درختان، پس جنت به معناى درختان بسيار است.

و كلمۀ «من» در جملۀ «مِنْ نَخِيلٍ وَ أَعْنابٍ» براى تبيين است، البته تبيينى توأم با غلبه نه كليت، خلاصه مى‌خواهد بفرمايد: غالب درختان باغ انگور، انگور است، و غالب درختان نخلستان، نخل است، نه اين‌كه غير از آن هيچ درختى ديگر ندارد، چون معمولاً هر باغى كه از يك نوع ميوه بيش‌تر دارد نام آن ميوه را بر آن باغ مى‌گذارند، مثلا" بادامستان»، «تاكستان»، «نخلستان" و... هر چند كه ميوه‌هاى گوناگون ديگر نيز در آن باشد، پس اگر دنبال جمله مورد بحث فرموده: «لَهُ فِيها مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ»، منافاتى با آن ندارد.

كلمۀ «كبر» به معناى پيرى و سالخوردگى است، و كلمۀ «ذرية» به معناى اولاد است، و كلمۀ «ضعفا" جمع ضعيف است، خداى تعالى در اين مثل بين


1) . مؤمنون / 50و

سالخوردگى و داشتن فرزندانى ضعيف جمع كرده،- با اين‌كه معمولاً سالخوردگان فرزندان‌شان بزرگ‌سالند- و اين به آن جهت بوده كه شدت احتياج به باغ نامبرده را افاده كند، و بفهماند كه چنين پير مردى غير از آن باغ هيچ ممر معيشتى و وسيله ديگرى براى حفظ سعادت خود و فرزندانش ندارد، چون اگر او را مردى جوان و نيرومند فرض مى‌كرد، آن شدت احتياج به باغ را نمى‌رساند، براى اين‌كه اگر باغ جوان نيرومند سوخت، مى‌تواند به قوت بازويش تكيه كند، و نيز اگر سالخورده‌اى را بدون فرزند صغير فرض مى‌كرد باز آن شدت حاجت به باغ افاده نمى‌شد، چون چنين پير مردى خرج زياد ندارد، و تهى دستى او به ناگوارى تهى دستى پير بچه‌دار نيست، چون اگر باغ چنين كسى خشك شود فكر مى‌كند چند صباحى بيش زنده نيست و لذا خيلى ناراحت نمى‌شود.

و هم‌چنين اگر در اين مثل پير مردى را مثل مى‌زد كه هر چند سالخورده است اما فرزندانى نيرومند دارد، باز آن شدت حاجت به باغ ادا نشده بود، براى اين‌كه اگر باغ چنين پير مردى بسوزد، با خود مى‌گويد: سر فرزندان رشيدم سلامت، كار مى‌كنند و خرج زندگى‌ام را در مى‌آورند، چه حاجت به باغ دارند، اما اگر هر دو جهت يعنى: زيادى سن و داشتن فرزندانى خردسال در كسى جمع شود و باغش كه تنها ممر زندگى او است از بين برود، او بسيار ناراحت مى‌شود، زيرا نه مى‌تواند نيروى جوانى خود را باز گرداند، و دوباره چنان باغى به عمل بياورد، و نه كودكان خردسالش چنين نيرويى دارند، و نه بعد از آتش گرفتن باغ اميد برگشتن سبزى و خرمى آن را مى‌تواند داشته باشد.

اين مثلى است كه خداى تعالى آن را براى كسانى زده كه مال خود را در راه

خدا انفاق مى‌كنند، ولى با منت نهادن و اذيت كردن پاداش عمل خود را ضايع مى‌نمايند و ديگر راهى به بازگرداندن آن عمل باطل شده به عمل صحيح را ندارند، و انطباق مثل با ممثل بسيار روشن است، براى اين‌كه اين‌گونه رفتارها كه اعمال آدمى را باطل مى‌سازد بى‌جهت و بى‌منشا نيست، كسانى اين‌طور اجر خود را ضايع مى‌كنند كه در دل دچار بيمارى‌هاى اخلاقى از قبيل" مال دوستى»، «جاه دوستى»، «تكبر»، «عجب»، «خودپسندى»، «بخل شديد» و...

هستند، بيمارى‌هايى كه نمى‌گذارد آدمى مالك نفس خود باشد، و مجالى براى تفكر و سنجش عمل خويش و تشخيص عمل نافع و مضر را بدهد، و اگر مجال مى‌داد و آدمى تفكر مى‌كرد هرگز به چنين اشتباه و خبطى مرتكب نمى‌شد.

«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِنْ طَيِّباتِ ما كَسَبْتُمْ»؛ كلمۀ «تيمم» هم به معناى «قصد» است، و هم معناى «اقدام عمدى»، و كلمۀ «خبيث» ضد كلمۀ «طيب» را معنا مى‌دهد، آن به معناى ناپاك، و اين به معناى پاك است، و كلمۀ «منه» متعلق به كلمه خبيث است، و جملۀ «تنفقون»، حالى است از فاعل «تيمموا»، و جملۀ «لَسْتُمْ بِآخِذِيهِ» حالى است از فاعل «تنفقون» و عاملش همان فعل است، و جملۀ «أَنْ تُغْمِضُوا فِيهِ» به خاطر كلمۀ «ان» مبدل به مصدر مى‌شود، و لام به طورى كه گفته شده در تقدير است، و تقدير كلام «الا لاغماضكم فيه» است، ممكن هم هست حرف «باء" را در تقدير گرفت و گفت: تقدير كلام «الا بمصاحبة اغماض» است.

كيفيت مالى كه بايد انفاق بشود

و معناى آيه روشن است، نكته‌اى كه بايد به آن توجه كرد اين است كه خداى تعالى در اين آيه كيفيت مالى را كه انفاق مى‌شود بيان نموده و مى‌فرمايد:

بايد از اموال طيب باشد، نه خبيث، يعنى مالى باشد كه فقير به رغبت آن را بگيرد نه به كراهت و اغماض، براى اين‌كه كسى كه نخواهد با بذل مال طيب، خويشتن را به صفت بخشنده متصف سازد، و بخواهد مال خبيث خود را از سر باز كند، و زندگى خود را از چنين آلودگي‌ها رها سازد، چنين كسى دوست‌دار كار نيك نمى‌شود، و چنين انفاقى نفس او را به كمالى نمى‌رساند، و به همين جهت است كه مى‌بينيم آيۀ شريفه با جملۀ «وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ حَمِيدٌ» شروع شده است چون اين جمله به ما مى‌فهماند كه بايد در انفاق خود بى‌نيازى و حمد خداى را در نظر بگيريم، كه خدا در عين اين‌كه احتياجى به انفاق ما ندارد، مع ذلك انفاق طيب ما را مى‌ستايد، پس از مال طيب خود انفاق كنيد. و نيز ممكن است جمله را چنين معنا كنيم: كه چون خدا غنى و محمود است نبايد با او طورى سودا كرد كه لايق به جلال او (جل جلاله) نبوده باشد.

109. ترس از فقر در انفاق، وسوسه شيطانى

اشاره

ترس از فقر بر اثر انفاق اموال طيب و دل‌پسند، وسوسه شيطانى است

«الشَّيْطانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَ يَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشاءِ»؛ در اين آيه بر اين معنا احتجاج شده كه انتخاب مال خبيث براى انفاق، خيرى براى انفاق‌گر ندارد، به خلاف انتخاب مال طيب كه خير انفاق‌گران در آن است.

پس اين‌كه در آيه قبل مؤمنين را نهى كرد از اين‌كه مال خبيث را براى اين كار انتخاب كنند مصلحت خود آنان را در نظر گرفته، هم‌چنان كه در منهى عنه فساد ايشان است، و در خوددارى از انفاق مال طيب هيچ انگيزه‌اى ندارند جز اين فكر

كه مضايقه در انفاق او چنين مالى را، مؤثر در بقا و قوام مال و ثروت است، اين طرز فكر باعث مى‌شود كه دل‌ها از اقدام به چنين انفاقى دريغ كنند، به خلاف مال خبيث كه چون قيمتى ندارد و انفاقش چيزى از ثروت آنان كم نمى‌كند لذا از انفاقش مضايقه نمى‌كنند، و اين يكى از وساوس شيطان است، شيطانى كه دوستان خود را از فقر مى‌ترساند، با اين‌كه بذل و دادن انفاق در راه خدا و به دست آوردن خشنودى او عيناً مانند بذل مال در يك معامله است، كه به قول معروف: «هر چه پول بدهى آش مى‌خورى»، مالى را هم كه انسان در راه خدا مى‌دهد در برابر آن، رضاى خدا را مى‌خرد، پس هم عوض دارد و هم بهره، كه بيانش گذشت.

علاوه بر اين‌كه آن كسى كه «يغنى و يقنى؛ آدمى را بى‌نياز مى‌كند و فقير مى‌سازد» خداى سبحان است، نه مال، هم‌چنان كه قرآن كريم فرمود: «وَ أَنَّهُ هُوَ أَغْنى وَ أَقْنى».(1)

و سخن كوتاه اين‌كه: خوددارى مردم از انفاق مال طيب از آن‌جا كه منشأ آن ترس از فقر است و اين ترس خطاست، لذا با جملۀ «الشَّيْطانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ»، خطا بودن آن را تنبيه كرد، چيزى كه هست در اين جمله سبب را جاى مسبب به كار برد، تا بفهماند كه اين خوف، خوفى است مضر، براى اين‌كه

شيطان آن را در دل مى‌اندازد، و شيطان جز به باطل و گمراهى امر نمى‌كند، حال يا اين است كه ابتدا و بدون واسطه امر مى‌كند، و يا با وسائطى كه به نظر مى‌رسد حق است، ولى وقتى تحقيق مى‌كنى در آخر مى‌بينى كه از يك انگيزه باطل و شيطانى سر درآورد.


1) . نجم / 48.

خود دارى از انفاق مال طيب

خود دارى از انفاق مال طيب باعث كفر به خدا، اتلاف نفوس، هتك اعراض، رواج جنايت و فحشا است:

و چون ممكن بود كسى توهم كند كه ترس نامبرده ترسى است بجا، هر چند از ناحيه شيطان باشد، لذا براى دفع اين توهم بعد از جملۀ «الشَّيْطانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ» دو جمله را اضافه كرد، اول اين‌كه فرمود: «وَ يَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشاءِ»؛ يعنى هرگز از شيطان توقع نداشته باشيد كه شما را به عملى درست بخواند چرا كه او جز به فحشا نمى‌خواند، پس خوددارى از انفاق مال طيب به انگيزه ترس از فقر هرگز عملى به جا نيست، زيرا اين خوددارى در نفوس شما ملكه امساك و بخل را رسوخ مى‌دهد، و به تدريج شما را بخيل مى‌سازد، در نتيجه كارتان به جايى مى‌رسد كه اوامر و فرامين الهى مربوط به واجبات مالى را به آسانى رد كنيد، و اين كفر به خداى عظيم است، و هم باعث مى‌شود كه مستمندان را در مهلكه فقر و بى‌چيزى بيفكنيد، و از اين راه نفوسى تلف و آبروهايى هتك گردد، و بازار جنايت و فحشا رواج يابد، هم‌چنان كه در جاى ديگر قرآن آمده: «وَ مِنْهُمْ مَنْ عاهَدَ اللَّهَ لَئِنْ آتانا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ، وَ لَنَكُونَنَّ مِنَ الصَّالِحِينَ، فَلَمَّا آتاهُمْ مِنْ فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ، وَ تَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ، فَأَعْقَبَهُمْ نِفاقاً فِي قُلُوبِهِمْ إِلى يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ، بِما أَخْلَفُوا اللَّهَ ما وَعَدُوهُ، وَ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ»؛ تا آن‌جا كه مى‌فرمايد: «الَّذِينَ يَلْمِزُونَ الْمُطَّوِّعِينَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ فِي الصَّدَقاتِ، وَ الَّذِينَ لا يَجِدُونَ إِلَّا جُهْدَهُمْ فَيَسْخَرُونَ مِنْهُمْ، سَخِرَ اللَّهُ مِنْهُمْ، وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ»؛(1)جملۀ دومى كه


1) . «بعضى از كفار و منافقين با خدا عهد كردند كه اگر خدا از كرم خود به ما عطا كند زكات مى‌دهيم، و از شايستگان مى‌شويم* همين كه خدا از فضل خويش به آنان عطا كرد بخل ورزيدند، و روى گرداندند، كه روى‌گردان بودند، خدا به سزاى همين (بخل) در دلشان نفاق انداخت، نفاقى كه تا روزى كه به پيش‌گاه او مى‌روند در دل‌هاشان بماند، براى اين‌كه وعده‌اى را كه با خدا كردند، (به آن وعده) تخلف نموده، و نيز براى آن دروغها كه گفتند، مگر ندانستند كه خداى تعالى سر و نجواى آنان را مى‌داند، و اين‌كه خدا علام الغيوب است* كسانى كه از مؤمنين راغب به خير، كه بيش از توانايى خويش ندارند كه بدهند، در كار صدقه دادن عيب مى‌گيرند، و آن‌ها را مسخره مى‌كنند، خدا تمسخر آنان را تلافى مى‌كند و عذابى دردناك دارند.» (توبه / 79)

اضافه فرمود اين است كه فرمود: «وَ اللَّهُ يَعِدُكُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَ فَضْلًا وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ»؛ در اين جمله و در موارد ديگرى كه ذيلا از نظر خواننده مى‌گذرد، خداى تعالى اين نكته را بيان نموده كه در اين مورد حقى است و باطلى، و شق سوم ندارد، و حق همان طريق مستقيم است كه از ناحيه خداى سبحان است، و باطل از ناحيه شيطان است.

آن موارد عبارتند از:

«فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلالُ»؛(1)بعد از حق به جز ضلالت چه چيز مى‌تواند باشد.

«قُلِ اللَّهُ يَهْدِي لِلْحَقِ»؛(2)بگو تنها خدا است كه به سوى حق هدايت مى‌كند.

«إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِينٌ»؛(3)شيطان دشمنى است گمراه‌گر آشكار.

همه اين آيات در مكه نازل شده، و خلاصه گفتار اين‌كه خداى تعالى در آيه مورد بحث تذكر مى‌دهد: اين خاطره كه از ناحيه خوف به ذهن شما خطور مى‌كند


1) . يونس / 32.

2) . يونس / 35.

3) . قصص / 15.

ضلالتى است از فكر، براى اين‌كه مغفرت پروردگار و آن زيادت كه خدا در آيات قبلى ذكر كرد هر دو پاداش بذل از اموال طيب است، و مال خبيث چنين پاداشى ندارد.

بنا بر اين جملۀ «وَ اللَّهُ يَعِدُكُمْ...» نظير جملۀ «الشَّيْطانُ يَعِدُكُمُ...» از قبيل وضع" سبب" در جاى" مسبب» است، و در اين دو جمله ميان وعده خداى واسع و عليم (سبحانه)، و وعده شيطان مقابله

افتاده، تا انفاق‌گران در امر دو وعده نظر كنند، و از آن دو آن‌چه را صالح‌تر و نافع‌تر تشخيص دادند برگزينند.

پس حاصل حجتى كه در آيۀ شريفه اقامه شده اين شد: كه اختيار خبيث بر طيب به خاطر ترس از فقر و بى‌خبرى از منافع اين انفاق است، اما ترس از فقر، القايى شيطانى است، او اين ترس را به دل‌ها مى‌اندازد، و هيچ منظورى به جز گمراهى و به فحشا كشاندن شما ندارد، پس نبايد از او پيروى كنيد.

و اما منافع اين انفاق كه در آيات قبل گفتيم زيادت مال و آمرزش گناهان است، يك نتيجه‌گيرى موهوم نيست، بلكه نتيجه‌اى است كه ترتب آن بر انفاق را خدا وعده داده و وعده او حق است و او واسع است، يعنى در امكان او هست كه آن‌چه وعده داده، عطا كند، و او عليم است، يعنى هيچ چيزى و هيچ حالى از هيچ چيزى بر او پوشيده نيست، پس هر وعده‌اى كه مى‌دهد از روى علم است.

معناى «حكمت»

«يُؤْتِي الْحِكْمَةَ مَنْ يَشاءُ»؛ كلمۀ «ايتاء» كه مصدر «يؤتى» است به معناى عطا كردن است، و كلمۀ «حكمت» به كسره «حاء» بر وزن «فعلة» است، كه وزنى است مخصوص افاده نوع، يعنى دلالت بر نوع معنايى مى‌كند كه در اين قالب در آمده

پس حكمت به معناى نوعى احكام و اتقان و يا نوعى از امر محكم و متقن است، آن چنان كه هيچ رخنه و يا سستى در آن نباشد، و اين كلمه بيش‌تر در معلومات عقلى و حق و صادق استعمال مى‌شود، و معنايش در اين موارد اين است كه بطلان و كذب به هيچ وجه در آن معنا راه ندارد.

و اين جمله دلالت دارد بر اين‌كه بيانى كه خدا در آن بيان حال انفاق و وضع همه علل و اسباب آن را و آثار صالح آن در زندگى حقيقى بشر را شرح داده، خود يكى از مصاديق حكمت است.

110. انفاق شایسته و عطای حکمت از پروردگار

اشاره

پس حكمت عبارت است از قضاياى حقه‌اى كه مطابق با واقع باشد، يعنى به نحوى مشتمل بر سعادت بشر باشد، مثلاً معارف حقه الهيه در باره مبدأ و معاد باشد، و يا اگر مشتمل بر معارفى از حقايق عالم طبيعى است معارفى باشد كه باز با سعادت انسان سروكار داشته باشد، مانند حقائق فطرى كه اساس تشريعات دينى را تشكيل مى‌دهد.

«وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً»؛ معناى جمله، روشن است نكته‌اى كه بايد تذكر داد اين است كه نام دهنده حكمت را نبرده و اين دو جهت دارد:

يكى اين‌كه جمله قبلى كه مى‌فرمود: «خدا حكمت را به هر كس كه بخواهد مى‌دهد» دلالت مى‌كند بر اين‌كه در جمله مورد بحث، «دهنده حكمت» خدا است.

جهت دوم اين بود كه بفهماند حكمت به خودى خود منشأ خير بسيار است،

هر كس آن را داشته باشد خيرى بسيار دارد، و اين «خير بسيار» از اين جهت نيست كه حكمت منسوب به خدا است، و خدا آن را عطا كرده، چون صرف انتساب آن به خدا باعث خير كثير نمى‌شود، هم‌چنان كه خدا مال را مى‌دهد، ولى دادن خدا باعث نمى‌شود كه مال، همه جا مايه سعادت باشد، چون به قارون هم مال داد، و فرمود: «وَ آتَيْناهُ مِنَ الْكُنُوزِ ما إِنَّ مَفاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ أُولِي الْقُوَّةِ»؛(1)تا آخر آيات اين داستان.

نكته ديگر اين‌كه فرمود: «حكمت خير كثير است» با اين‌كه جا داشت به خاطر ارتفاع شان و نفاست امر آن به طور مطلق فرموده باشد «حكمت خير است» و اين به آن جهت بود كه بفهماند خير بودن حكمت هم منوط به عنايت خدا و توفيق او است، و مسأله سعادت منوط به عاقبت و خاتمه امر است، در مثل فارسى هم مى‌گويند «شاهنامه آخرش خوش است»، چون ممكن است خدا حكمت را به كسى بدهد، ولى در آخر كار منحرف شود، و عاقبتش شر گردد.

«وَ ما يَذَّكَّرُ إِلَّا أُولُوا الْأَلْبابِ»؛ كلمۀ «ألباب» جمع «لب» است، و «لب» در انسان‌ها به معناى عقل

است، چون عقل در آدمى مانند مغز گردو است نسبت به پوست آن، و لذا در قرآن «لب» به همين معنا استعمال شده، و گويا كلمه عقل به آن معنايى كه امروز معروف شده يكى از اسماء مستحدثه است، كه از راه غلبه استعمال اين معنا را به خود گرفته، و به همين جهت كلمه عقل هيچ در قرآن نيامده، و تنها افعال مشتق شده از آن در قرآن استعمال شده است، مانند «يعقلون».

كلمۀ «تذكر» كه مصدر «يذكر» است به معناى منتقل شدن از نتيجه به


1) . قصص / 76.

مقدمات نتيجه، و يا منتقل شدن از مقدمات به نتيجه است، و آيۀ شريفه دلالت دارد بر اين‌كه به دست آوردن حكمت متوقف بر تذكر است، و تذكر هم متوقف بر عقل است، پس كسى كه عقل ندارد حكمت ندارد، و ما در گذشته آن‌جا كه سخن در ادراك‌هايى كه در قرآن آمده داشتيم، در باره عقل چيزهايى گفتيم.

«وَ ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ نَفَقَةٍ أَوْ نَذَرْتُمْ مِنْ نَذْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُهُ»؛ يعنى آن‌چه شما از مال خدا و به دعوت او انفاق مى‌كنيد و يا چيزهايى انفاق مى‌كنيد كه خدا بر شما واجب نكرده، بلكه خودتان به وسيلۀ نذر بر خود واجب كرده‌ايد و در راه خدا مى‌دهيد خدا به آن آگاه است و هر كس را كه اطاعتش كند پاداش مى‌دهد و كسى كه ستم كند مؤاخذه مى‌فرمايد: پس در جملۀ «فَإِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُهُ»، اشاره‌اى هم به تهديد هست كه جملۀ «وَ ما لِلظَّالِمِينَ مِنْ أَنْصارٍ» آن را تأكيد مى‌كند.

چند نكته كه جملۀ «وَ ما لِلظَّالِمِينَ مِنْ أَنْصارٍ» بر آن‌ها دلالت دارد

و همين جمله به چند نكته دلالت دارد، اول اين‌كه مراد از ظلم در خصوص اين آيه، ظلم به فقرا و خوددارى از انفاق بر آنان و حبس حقوق ايشان است، نه مطلق معصيت، براى اين‌كه مطلق معصيت انصار دارد، و مى‌توان با كفاره آن‌ها را از نامه عمل محو كرد، و يا به وسيلۀ شفيعان كه يكى از آن‌ها «توبه» است و يكى ديگر" اجتناب از كبائر» است و يكى ديگر «شفيعان روز محشر» مى‌باشند، از خطر كيفر آنان رهايى يافت، البته همه اين انصار در ظلم‌هايى است كه تنها جنبه حق اللَّه دارند، نه حق‌الناس، آيۀ شريفۀ «لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ

جَمِيعاً» كه در آخرش دارد: «وَ أَنِيبُوا إِلى رَبِّكُمْ»؛(1)راجع به يكى از انصار ظالمين است، كه همان توبه و انابه باشد، و آيۀ «إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ» اجتناب از گناهان كبيره را يكى از انصار معرفى نموده و مى‌فرمايد: «اگر از گناهان كبيره اجتناب كنيد ما اين اجتنابتان را كفاره گناهانتان قرار مى‌دهيم.»(2)

و آيۀ «وَ لا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضى» سخن از شفيعان قيامت دارد، و از اين‌جا معلوم مى‌شود كه اگر ياور ستم‌كاران به خود را به صيغه جمع «انصار» آورد، براى اين بود كه گفتيم: منظور از «ظلم» مطلق معصيت است، كه افرادى گوناگون دارد.

111. ترك انفاق واجب، از گناهان كبيره

ترك انفاق از گناهان كبيره است و چون حق‌الناس است كفاره و توبه پذير نيست

نكته دومى كه جملۀ «وَ ما لِلظَّالِمِينَ مِنْ أَنْصارٍ» بر آن دلالت دارد اين است كه ظلم مورد بحث در آيه، يعنى ترك انفاق، كفاره نمى‌پذيرد، پس معلوم مى‌شود ترك انفاق از گناهان كبيره است، چون اگر از گناهان صغيره بود كفاره مى‌پذيرفت، و نيز توبه هم نمى‌پذيرد، چون حق‌الناس است، و مؤيد اين معنا رواياتى است كه فرموده: توبه در حقوق الناس قبول نيست، مگر آن‌كه حق را به مستحق برگردانند، و نيز شفاعت در قيامت هم شامل آن نمى‌شود، به دليل اين‌كه در جاى ديگر فرمود:


1) . زمر / 54.

2) . نساء / 31.

«إِلَّا أَصْحابَ الْيَمِينِ فِي جَنَّاتٍ يَتَساءَلُونَ، عَنِ الْمُجْرِمِينَ، ما سَلَكَكُمْ فِي سَقَرَ؟ قالُوا لَمْ نَكُ مِنَ الْمُصَلِّينَ، وَ لَمْ نَكُ

نُطْعِمُ الْمِسْكِينَ... فَما تَنْفَعُهُمْ شَفاعَةُ الشَّافِعِينَ».(1)

نكته سوم اين‌كه: اين ظلم در هر كس يافت شود يعنى هر كس نافرمانى خدا را بكند و حق فقرا را ندهد چنين كسى مورد رضايت خدا و مصداق «إِلَّا لِمَنِ ارْتَضى» نخواهد بود، چون در بحث شفاعت گفتيم كسى كه خدا دين او را نپسندد، در قيامت شفاعت نمى‌كند، از اين‌جا پاسخ اين سؤال كه چرا فرمود: «ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ» و نفرمود: «ابتغاء وجه اللَّه» روشن مى‌شود.

نكته چهارم اين‌كه: امتناع ورزيدن از اصل انفاق بر فقرا، در صورتى كه فقرايى باشند و احتياج به كمك داشته باشند از گناهان كبيره مهلك‌تر است، و خداى تعالى بعضى از اقسام اين خوددارى را شرك به خدا و كفر به آخرت خوانده است، مانند امتناع از دادن زكات، و فرموده: «وَ وَيْلٌ لِلْمُشْرِكِينَ، الَّذِينَ لا يُؤْتُونَ الزَّكاةَ، وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ»؛(2)دليل بر اين‌كه منظور از اين مشركين مسلمانانى هستند كه زكات نمى‌دادند، و يا به عبارت ديگر صدقه نمى‌دادند، اين است كه سوره مدثر در مكه نازل شده، و زكات به معناى اسلاميش در مكه و در هنگام نزول اين سوره واجب نشده بود.

«إِنْ تُبْدُوا الصَّدَقاتِ فَنِعِمَّا هِيَ...»؛ كلمۀ «ابداء» كه مصدر «تبدوا» است،


1) . «مگر دست راستى‌ها (اهل نجات و آنان كه نامه اعمالشان به دست راستشان داده مى‌شود) كه در باغها و بهشت‌ها سراغ مجرمين را از يكديگر مى‌گيرند و از مجرمين مى‌پرسند: چه عملى شما را به سوى دوزخ راهى نمود؟ مى‌گويند ما از نمازگزاران نبوديم و به مسكينان طعام نمى‌داديم... در نتيجه شفاعت شفيعان سودى به حالشان نكرد.» (مدثر / 48)

2) . واى بر مشركين همان‌هايى كه زكات نمى‌دهند و به آخرت كفر مى‌ورزند.» (فصلت / 7)

به معناى اظهار است، و كلمۀ «صدقات» جمع صدقه است، و چون قيدى در آن نيامده به معناى مطلق انفاق‌هايى است كه در راه خدا بشود (چه واجب و چه مستحبّ) و چه بسا بعضى گفته باشند كه اصل در معناى اين كلمۀ «انفاق مستحبّ» است.

آثار و نتايج انفاق علنى و مزيت و فضيلت انفاق پنهانى‌

خداى سبحان در اين آيه دو قسم ترديد آورده، يكى صدقه آشكار و ديگرى پنهان، و هر دو را ستوده است، براى اين‌كه هر كدام از آن دو آثارى صالح دارند، اما صدقه آشكارا كه خود تشويق و دعوت عملى مردم است به كار نيك، و نيز مايه دلگرمى فقرا و مساكين است، كه مى‌بينند در جامعه مردمى رحم دل هستند كه به حال آنان ترحم مى‌كنند، و در جامعه اموالى براى آنان و رفع حوائجشان قرار مى‌دهند تا براى روز قيامتشان كه روز گرفتارى است ذخيره‌اى باشد، و اين باعث مى‌شود كه روحيه ياس و نوميدى از صفحه دل‌هاشان زدوده شود، و در كار خود داراى نشاط گردند، و احساس كنند كه وحدت عمل و كسب بين آنان و اغنيا وجود دارد، اگر سرمايه‌دار كاسبى مى‌كند تنها براى خودش نيست، و اين خود آثار نيك بسيارى دارد.

و اما حسن صدقه پنهانى اين است كه در خفا آدمى از ريا و منت و اذيت دورتر است، چون فقير را نمى‌شناسد، تا به او منت گذارد، و يا اذيت كند، فائده ديگرش اين‌ست كه در صدقه پنهانى آبروى فقير محفوظ مى‌ماند، و احساس ذلت و خفت نمى‌كند، و حيثيتش در جامعه محفوظ مى‌ماند، پس مى‌توان گفت كه:

صدقه علنى نتيجه‌هاى بيش‌ترى دارد، و صدقه پنهانى خالص‌تر و پاك‌تر انجام مى‌شود.

و چون بناى دين بر اخلاص است، بنا بر اين عمل هر قدر به اخلاص نزديك‌تر باشد به فضيلت نيز نزديك‌تر است، و به همين جهت خداى سبحان صدقه سرى را بر صدقه علنى ترجيح داده و مى‌فرمايد: «وَ إِنْ تُخْفُوها وَ تُؤْتُوهَا الْفُقَراءَ فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ»؛ چون كلمۀ «خير» به معناى بهتر است، و خدا به اعمال بندگانش با خبر است، و در تشخيص عمل خير از غير آن اشتباه نمى‌كند؛ «و اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ».

«لَيْسَ عَلَيْكَ هُداهُمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ»؛ در اين جمله روى سخن از مؤمنين گردانده شد و پيامبر(صلی الله علیه و آله) مخاطب قرار گرفته كه اى پيامبر هدايت آنان به عهده تو نيست، اين خدا است كه هر كس را بخواهد هدايت مى‌كند، گويى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) وقتى اختلاف مسلمانان در خصوص مسأله انفاق را ديده و ملاحظه كرده است كه بعضى انفاق را با خلوص انجام مى‌دهند و بعضى ديگر بعد از انفاق

منت و اذيت روا مى‌دارند و گروهى ديگر اصلاً از انفاق كردن مال پاكيزه خوددارى مى‌ورزند، در دل شريف خود احساس ناراحتى و اندوه مى‌نمودند و لذا خداى تعالى در اين آيه، خاطر شريف او را تسلى داده و مى‌فرمايد: مسأله اختلاف مراحل ايمان كه در اين مردم مى‌بينى كه يكى اصلاً ندارد و ديگرى اگر دارد نيتش خالص نيست و گروه سوم هم انفاق دارد و هم نيتش خالص است همه مربوط و مستند به خداى تعالى است، او است كه هر كس را بخواهد به هر درجه از ايمان كه صلاح بداند هدايت مى‌فرمايد، و بعضى را به كلى محروم مى‌سازد، نه ايجاد ايمان در دل‌ها به

عهده تو است، و نه حفظ آن، تا هر وقت ببينى كه پاره‌اى از مردم محفوظ مانده، و در بعضى ضعيف شده و اندوهناك شوى، و وقتى خداى تعالى در آخر اين گفتار ايشان را تهديد مى‌كند و با خشونت سخن مى‌گويد، دچار شفقت يعنى اندوهى توأم با ترس شوى. شاهد بر اين معنا كه ما از آيه استفاده كرديم جملۀ «هداهم» است، كه مصدرى است اضافه شده بر ضميرى كه به مردم بر مى‌گردد، چون ظاهر اين تعبير اين است كه ايمان تا حدى در مردم تحقق يافته و مى‌فهماند كه اين مقدار هدايت كه در امت خود موجود مى‌بينى از تو نيست، و آن‌چه هم كه تحقق نيافته مى‌بينى باز تو مسئولش نيستى، شاهد ديگر اين‌كه جمله مورد بحث تسليت خاطر آن جناب است اين است كه هر جا در قرآن در مسأله ايمان استنادش به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را نفى مى‌كند، همه به منظور دل‌خوش ساختن آن جناب است.

بنا بر اين جمله مورد بحث يعنى جملۀ «لَيْسَ عَلَيْكَ هُداهُمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ» جمله‌اى است معترضه، كه صرفا به منظور دل‌خوشى آن جناب در وسط كلام آمده است و خطابى را كه قبلاً به مؤمنين داشت قطع نمود، و جمله مورد بحث را خطاب به آن جناب كرد، آن گاه دوباره خطاب به مؤمنين را از سر گرفت، و فرمود: «وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ...» و اين جمله معترضه نظير جمله معترضه: «لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ إِنَّ عَلَيْنا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ»؛(1)است، كه در وسط آيات مربوط به قيامت قرار گرفته است.

«وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ فَلِأَنْفُسِكُمْ، وَ ما تُنْفِقُونَ إِلَّا ابْتِغاءَ وَجْهِ اللَّهِ...»؛ در اين آيه همان‌طور كه گفتيم: دوباره خطاب را متوجه مؤمنين كرد اما با سياقى كه نه


1) . قيامت 16 و 17.

بشارت در آن هست، و نه انذار و خشونت، و اين به آن جهت است كه آيه، بعد از جمله:

«وَ لكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ»؛ قرار گرفته، و بر كسى پوشيده نيست كه مقتضاى معناى آن اين است كه صرفا به دعوت بپردازد، دعوتى خالى از «نرمش» و «خشونت» (هر دو) تا دلالت كند بر اين‌كه ساحت «گوينده» و «صاحب دعوت" منزه است از اين‌كه دعوت، منفعتى براى او داشته باشد، بلكه منفعت آن عايد مردمى مى‌شود كه اين دعوت را مى‌پذيرند.

پس جملۀ «وَ ما تُنْفِقُونَ إِلَّا ابْتِغاءَ وَجْهِ اللَّهِ» جمله‌اى است حاليه، و حال از ضمير خطاب است، و عامل آن متعلق ظرف يعنى «فلانفسكم» مى‌باشد.

و چون ممكن بود كسى خيال و توهم كند كه اين نفعى كه از ناحيه انفاق عايد انفاق‌گران مى‌شود، صرف اسم است، و مسمى واقعيت خارجى ندارد، و واقعيت اين است كه انسان مال عزيز خود را كه يك حقيقت خارجى است بدهد و منفعتى موهوم بگيرد.

پس انفاق در راه خدا يعنى معامله‌اى كه يك طرفش حقيقت است، و طرف ديگرش خيال، لذا دنبال آن جمله فرمود: «وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ يُوَفَّ إِلَيْكُمْ وَ أَنْتُمْ لا تُظْلَمُونَ» كه آن‌چه انفاق كنيد بدون كم و كاست به شما بر مى‌گردد، و كم‌ترين ستمى بر شما نخواهد شد" خلاصه اين منفعتى كه شما را به سويش مى‌خوانيم (كه همانا ثواب‌هاى دنيايى و آخرتى است) امرى موهوم نيست، بلكه امرى است حقيقى و واقعى كه خداى تعالى آن را بدون اين‌كه چيزى از آن گم شده باشد و يا كم كرده باشد به شما خواهد رساند.

و اگر نام رساننده را نبرد، و نفرمود: «نوف اليكم؛ ما آن را به شما مى‌رسانيم»، بلكه فرمود: «يُوَفَّ إِلَيْكُمْ»؛ «به شما خواهد رسيد.» براى همان نكته‌اى بود كه قبلاً اشاره كرديم، و گفتيم سياق گفتار،

سياق دعوت است، و همان‌طور كه مقتضى است نامى از بشارت و بيم دادن در آن برده نشود، هم‌چنين لازم است نامى از فاعل هم برده نشود، تا گفتار خيرخواهانه‌تر و بى‌غرضانه‌تر باشد، همانند گفتارى باشد كه گوينده ندارد، اگر به راستى منفعتى در آن باشد براى شنونده‌اش دارد، نه كسى ديگر.

«لِلْفُقَراءِ الَّذِينَ أُحْصِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ...»؛ كلمۀ «حصر» كه مصدر فعل مجهول «احصروا» است به معناى منع و حبس است و اصل در معناى آن تنگ گرفتن است.

راغب مى‌گويد: «حصر» و «احصار» هر دو به معناى راه نيافتن به خانه كعبه است اما چيزى كه هست" احصار»، ممنوع شدن به خاطر وجود مانعى ظاهرى از قبيل دشمن و امثال آن است، و «حصر» به معناى ممنوع شدن از ناحيه منع باطنى و درونى از قبيل مرض و امثال آن است، و كلمه حصر در غير از اين مورد استعمال نشده است پس اين‌كه در آيۀ «فان احصرتم» احصار آمده مى‌تواند به هر دو معنا باشد.

و هم‌چنين آيۀ «الَّذِينَ أُحْصِرُوا...» و اما در آيۀ «أَوْ جاؤُكُمْ حَصِرَتْ صُدُورُهُمْ»؛(1)تنها به يك معنا است، و آن همان بيمارى درونى است كه در مورد آيه به معناى تنگى سينه به خاطر بخل و ترس است. اين بود گفتار راغب.


1) . نساء / 90.

و كلمۀ «تعفف» به معناى آن است كه «عفت" صفت آدمى شده باشد، و كلمۀ «سيما» به معناى علامت و كلمه: «الحاف» به معناى اصرار در سؤال است.

مؤمنين تا آن‌جا كه می‌توانند تظاهر به فقر نمى‌نمايند و دست سؤال دراز نمى‌كنند

و در آيۀ شريفه مصرف صدقات، البته بهترين مصرفش بيان شده كه همان فقرايى باشد كه به خاطر عوامل و اسبابى، از راه خدا منع شده‌اند، يا دشمنى مال آنان را گرفته و بدون لباس و پوشش مانده‌اند، يا كارها و گرفتارى‌هاى زندگى از قبيل پرستارى كودكانى بى‌مادر نگذاشته به كار و كسب مشغول شوند، و يا خودشان بيمار شده‌اند، و يا كارى انتخاب كرده‌اند كه با اشتغال به آن، ديگر نمى‌توانند به كار و كسب بپردازند، مثلاً به طلب علم پرداخته‌اند، و يا كارى ديگر از اين قبيل.

«يَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ»؛ يعنى كسى كه از حال ايشان اطلاع ندارد از شدت عفتى كه دارند ايشان را توان‌گر مى‌پندارد، چون با اين‌كه فقيرند، ولى تظاهر به فقر نمى‌كنند، پس جمله نامبرده دلالت دارد بر همين كه مؤمنين تا آن‌جا كه مى‌توانند تظاهر به فقر نمى‌كنند، و از علامتهاى فقر به غير آن مقدارى كه نمى‌توان پنهان داشت، پنهان مى‌دارند، و مردم پى به حال آنان نمى‌برند، مگر اين‌كه شدت فقر رنگ و رويشان را زرد كند، و يا لباسشان كهنه شود (و يا مثلاً از زبان اطفالشان اظهار شود، و امثال اين‌ها).

از اين‌جا معلوم مى‌شود كه مراد از جملۀ «لا يَسْئَلُونَ النَّاسَ إِلْحافاً» اين است كه فقراى مؤمن اصلاً دريوزگى نمى‌كنند، تا منجر به اصرار در سؤال شود، زيرا به طورى كه گفته‌اند: وقتى روى كسى به سؤال باز شود براى بار دوم ديگر طاقت صبر ندارد، و نفس او از تلخى فقر به جزع در مى‌آيد، و عنان اختيار را از كف مى‌دهد و

در هر فرصتى تصميم مى‌گيرد باز هم سؤال كند و اصرار هم بورزد، و راه را بر هر كس بگيرد.

ولى بعيد نيست كه منظور نفى «اصرار» باشد، نه نفى «اصل سؤال»، و منظور از «الحاف» اظهار حاجت بيش از «مقدار واجب» باشد، براى اين‌كه صرف اظهار حاجت ضرورى حرام نيست، بلكه گاهى واجب هم مى‌شود، آن سؤالى مذموم است كه زائد بر مقدار لزوم باشد.

و در اين‌كه فرمود: «تَعْرِفُهُمْ بِسِيماهُمْ» و نفرمود: «تعرفونهم بسيماهم؛ شما مسلمانان ايشان را با سيماي‌شان مى‌شناسيد»، براى اين بود كه آبروى فقرا را حفظ نموده و راز آنان را بپوشاند، و پرده تعفف آنان را هتك نكرده باشد، چون معروف شدن فقرا نزد همۀ مردم نوعى خوارى و اظهار ذلت

ايشان است، به خلاف اين‌كه خطاب را تنها متوجه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) كند، و بفرمايد: «تو ايشان را به سيماي‌شان مى‌شناسى» براى اين‌كه آن جناب پيامبرى است كه به سوى فقرا و اغنيا و همه طبقات مبعوث شده، نسبت به همه رؤوف و مهربان است، و به نظر ما براى او از حال فقرا گفتن نه كسر شأن ايشان است، و نه آبروريزى از آنان، و خدا داناتر است- نكته التفات از همه مسلمين به خطاب به شخص رسول خدا(صلی الله علیه و آله) اين است.

«الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ...»؛ دو كلمۀ «سر» و «علانيه» دو معناى متقابل به هم دارند، و اين دو كلمه حال از جملۀ «ينفقون» است، و تقدير كلام اين است كه: «آن‌هايى كه اموال خود را در شب و روز انفاق مى‌كنند در حالى كه گاهى انفاق خود را پنهان داشته و گاهى آن را اظهار مى‌دارند...» و اگر همه احوال انفاق را ذكر كرده براى اين بود كه بفهماند انفاقگران نسبت به عمل خود اهتمام دارند،

و همواره و در شب و روز و خلوت و جلوت مى‌خواهند ثواب انفاق را دريابند، و حواسشان جمع اين است كه همواره رضاى خدا را به دست آورند، و لذا مى‌بينيم خداى سبحان در آخر اين آيات با زبان مهربانى و لطف به ايشان، وعده‌اى نيكو داده و مى‌فرمايد: «فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ...».

بحث روايى
در ذيل آيات انفاق، در معناى اين‌كه خداوند به هر كه بخواهد چند برابر اجر مى‌دهد

در تفسير الدُرالمنثور در تفسير جملۀ «وَ اللَّهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ» آمده است كه ابن ماجه، از حسن بن على بن ابى‌طالب، و از ابى‌هريره، و ابى‌امامه باهلى، و عبد اللَّه بن عمر، و عمران بن حصين، روايت آورده كه همگى از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) روايت كرده‌اند كه فرمود: هر كس هزينه سفر سربازى را بدهد، و او را روانه ميدان جنگ كند، و خودش خانه بماند، خداى تعالى در برابر هر درهمى، هفتصد درهم به او اجر مى‌دهد، و كسى كه خودش براى جهاد در راه خدا سفر كند، و خرجى خود را همراه بردارد، به هر درهمى كه در اين راه خرج مى‌كند، هفتصد هزار درهم اجر مى‌دهد، آن گاه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آيه نامبرده را تلاوت كرد.(1)در نسخه‌اى ديگر از تفسير الدُرالمنثور روايت به اين صورت آمده: ابن ماجه و ابن ابى‌حاتم، از عمران بن حصين، از رسول خدا روايت آورده‌اند كه فرمود:...

و در تفسير عياشى و نيز برقى آمده كه فرمود: وقتى عمل مؤمن نيكو شد، خداى تعالى عمل او را مضاعف مى‌كند، يعنى يك عمل را هفتصد برابر نموده و


1) . سیوطى، عبدالرحمن بن ابى‌بكر، الدر المنثور، ج 1، ص: 336.

هفتصد برابر اجر مى‌دهد، اين همان كلام خدا است كه مى‌فرمايد: «وَ اللَّهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ» پس بكوشيد اعمال خود را و آن‌چه را انجام مى‌دهيد براى ثواب خدا نيكو سازيد.(1)

ص: 146 و برقى، احمد بن محمد بن خالد، المحاسن، ص: 254.

و در تفسير عياشى از عمر بن يونس روايت آمده كه گفت: از امام صادق(علیه السلام) شنيدم كه مى‌فرمود: اگر مؤمن عمل خود را نيكو كند، خداوند عملش را مضاعف و چند برابر مى‌سازد، هر حسنه را هفتصد برابر مى‌كند، و اين همان قول خدا است كه مى‌فرمايد: «وَ اللَّهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ»، پس بر شما باد هر عملى كه انجام مى‌دهيد به اميد ثواب خدا به وجه نيكو انجام دهيد، پرسيدم منظور از وجه نيكو چيست؟ فرمود: مثلاً وقتى نماز مى‌خوانى ركوع و سجودش را نيكو سازى، و چون روزه مى‌گيرى از هر عملى كه روزه‌ات را فاسد مى‌سازد اجتناب كنى، و چون به حج مى‌روى نهايت سعى خود را به كار بندى، كه از هر چيز كه عمره و حجت را فاسد مى‌كند بپرهيزى، و هم‌چنين هر عملى كه مى‌كنى از هر پليدى پاك باشد.(2)

و باز در همان كتاب از حمران از ابى‌جعفر(علیه السلام) روايت كرده كه گفت: به آن جناب عرضه داشتم: آيا در مسأله ارث و احكام قضايى و ساير احكام فرقى ميان مؤمن و مسلم هست، مثلاً آيا مؤمن سهم الارثش از مسلم بيش‌تر است؟ و يا در ساير احكام امتياز بيش‌ترى دارد يا نه؟ فرمود: نه، هر دو در

اين مسأله در يك مجرا قرار دارند، و امام هر دو را به يك چشم مى‌بيند، و ليكن مؤمن در عمل بر مسلم برترى دارد، مى‌گويد: عرضه داشتم: مگر خداى تعالى نفرموده: «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ


1) . عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشى، ج 1،

2) . عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشى، ج 1، ص: 146.

أَمْثالِها»؛(1)با اين حال آيا نظر شما اين است كه مؤمن و مسلم در مسائلى چون نماز و زكات و روزه و حج هيچ فرقى با هم ندارند؟ مى‌گويد: امام فرمود: مگر خداى تعالى نفرموده: «وَ اللَّهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ»؛(2)اين همان تفاوتى است كه در «مؤمن» و «مسلم» هست، و تنها مؤمن است كه خداى تعالى حسناتش را مضاعف نموده و يك عمل نيك او را هفتصد برابر مى‌كند، اين است تفاوت و برترى مؤمن كه خدا حسنات او را به مقدار صحت ايمانش چندين برابر مى‌كند، و خدا با مؤمن هر چه بخواهد مى‌كند.(3)

در اين معنا رواياتى ديگر نيز هست، و اساس همه اين روايات بر اين است كه جملۀ «وَ اللَّهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ» را بالنسبة به غير انفاق‌گران مطلق گرفته، و همين طور هم هست، چون هيچ دليلى نداريم كه آيۀ شريفه مختص به انفاق‌گران باشد، و شامل ساير اعمال نيك نشود، بله، آيه در مورد انفاق‌گران نازل شده، ليكن اين مورد نه مخصص است و نه مقيد، و وقتى آيه مطلق باشد قهراً كلمۀ «يضاعف» نيز مطلق خواهد بود، هم مضاعف عددى را مى‌گيرد، و هم غير عددى را، و معنا چنين مى‌شود: «خدا عمل هر نيكوكار را به قدر نيكوكاريش هر جور بخواهد و براى هر كس مضاعف مى‌كند (يا به هفتصد برابر و يا كم‌تر و يا بيش‌تر) همان‌طور كه انفاق انفاق‌گران را اگر بخواهد تا هفتصد برابر مضاعف مى‌سازد».

خواهى گفت: در ذيل آيۀ «وَ اللَّهُ يُضاعِفُ» از قائلى نقل كرديد كه گفته است: منظور از «مضاعف كردن» هفتصد برابر است، بعد آن را رد كرديد و نپذيرفتيد، و


1) . انعام / 160.

2) . بقره / 245.

3) . عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشى، ج 1، ص: 479.

در اين‌جا اطلاق آيه را شامل زيادتر از هفتصد برابر هم دانستيد آيا بين اين دو بيان شما منافات نيست؟ مى‌گوئيم نه، زيرا آن‌جا هم مى‌خواستيم بگوئيم مثل هفتصد دانه جمله مضاعفه را مقيد به مسأله انفاق نمى‌كند، و جمله مضاعفه وابسته به مسأله هفتصد دانه نيست، و خواستيم نتيجه بگيريم كه اگر مسأله هفتصد دانه مخصوص انفاق است دليل نمى‌شود كه جملۀ «وَ اللَّهُ يُضاعِفُ» هم مخصوص انفاق باشد، و گفتيم مورد مخصص نيست، اين‌جا هم همين را مى‌گوئيم، روايت هم همين را مى‌گويد، يعنى هم مسأله را مختص به انفاق نمى‌كند، و هم مضاعفه را منحصر در هفتصد برابر نمى‌سازد.

و اين‌كه حمران پرسيد: مگر خدا نفرموده: «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ...» و امام در پاسخش فرمود: مگر نه اين است كه خداى تعالى فرموده: «وَ اللَّهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ»؛ اين جمله، آيه قرآن نيست چون چنين آيه‌اى در قرآن نداريم، بلكه امام خواسته است آيه را نقل به معنا كند، معنايى كه از دو آيه قرآن گرفته شده، يكى آيه مورد بحث و ديگرى آيۀ «مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً كَثِيرَةً...»؛(1)

نكته‌اى كه از روايت استفاده مى‌شود اين است كه از نظر اين روايت قبول شدن اعمال غير مؤمنين يعنى كسانى كه يكى از مذاهب انحرافى اسلام را دارند امرى ممكن است، و چنان نيست كه اعمال نيك آنان هيچ پاداشى نداشته باشد، و انشاء اللَّه در اين باره در ذيل آيۀ «وَ الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الْوِلْدانِ»؛(2)بحث خواهيم كرد.


1) . بقره / 245.

2) . نساء / 126.

اعمال «فی سبیل‌الله»

هر عملى كه مورد رضايت خدا باشد و براى خدا انجام شود، فى سبيل اللَّه است و هر نفقه‌اى در راه خدا صدقه مى‌باشد:

و در مجمع‌البيان مى‌گويد: اين آيۀ شريفه عام است، و همه اقسام انفاق را مى‌گيرد، چه انفاق در

جهاد، و چه اقسام بر و احسان (نقل از امام صادق(علیه السلام).(1)و در الدُرالمنثور است كه عبد الرزاق (در كتاب المصنف) از ايوب روايت كرده كه گفت: مردى از بالاى تلى مشرف به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شد، (منظور اين است كه از جاى خطرناكى عبور مى‌كرد)، مردم گفتند: عجب مرد چابكى است! اى كاش اين چابكى را در راه خدا صرف مى‌كرد، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: مگر راه خدا منحصر در جنگيدن و كشته شدن است؟ آن گاه فرمود: راه خدا بسيار است، بيرون شدن از خانه و سفر كردن براى طلب رزق حلال و فراهم نمودن هزينه زندگى پدر و مادر، راه خدا است، و نيز سفر كردن براى طلب رزق حلال جهت زن و فرزند راه خدا است، و سفر كردن و طلب رزق براى به دست آوردن قوت خويشتن نيز راه خدا است، بله كسى كه براى زيادتر كردن مال به سفر مى‌رود، او در راه شيطان است.(2)

و نيز در همان كتاب آمده كه ابن منذر و حاكم (وى حديث را صحيح دانسته) آمده كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از براء بن عازب پرسيد: كه اى براء، خرجى دادن به مادرت چگونه است؟ و براء مردى بود كه به زن و فرزند خود از نظر خرجى گشايش


1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 1، ص: 374.

2) . سیوطى، عبدالرحمن بن ابى‌بكر، الدر المنثور، ج 1، ص: 337.

مى‌داد، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مى‌خواست بداند آيا به مادرش هم گشايش مى‌دهد، و يا تنگ مى‌گيرد؟

براء عرضه داشت وضع بسيار خوبى دارد، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: خرج كردن براى اهل و اولاد و خادم، صدقه است، بايد متوجه باشى كه با منت نهادن و اذيت كردن به آنان اجر اين صدقه را باطل نكنى.(1)

روايات در اين معانى از طريق شيعه و سنى بسيار است، و در آن‌ها آمده: هر عملى كه براى خدا انجام شود و خدا از آن راضى باشد، همان عمل سبيل اللَّه است، و هر نفقه‌اى كه در راه خدا داده شود صدقه است.

و در تفسير قمى در ذيل آيۀ «الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ...» از امام صادق(علیه السلام) روايت آورده كه فرمود: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرموده: هر كس به مؤمنى احسانى كند، و پس از آن او را با سخن ناهنجار خود برنجاند، و يا بر او منت گذارد، صدقه خود را باطل كرده- تا آن‌جا كه امام صادق(علیه السلام) فرمود: كلمۀ «صفوان» به معناى سنگ بسيار بزرگى است كه در وسط بيابان قرار گرفته باشد.(2)

و در معناى جملۀ «كَمَثَلِ جَنَّةٍ بِرَبْوَةٍ...»، فرمود: «وابل» به معناى باران، و «طل» به معناى شبنمى است كه شب‌ها بر درختان و گياهان مى‌نشيند، و در معناى جملۀ «إِعْصارٌ فِيهِ نارٌ...» فرمود: كلمۀ «اعصار» به معناى بادها است.

و در الدُرالمنثور است كه ابن جرير در تفسير آيۀ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِنْ طَيِّباتِ ما كَسَبْتُمْ» از على بن ابى‌طالب روايت كرده كه فرمود: يعنى از طلا و نقره


1) . همان.

2) . قمى، على بن ابراهیم، تفسیرالقمی، ج 1، ص: 91.

و در معناى جملۀ «وَ مِمَّا أَخْرَجْنا لَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ» فرمود: يعنى از گندم و خرما و هر چيزى كه زكات در آن واجب است.(1)

و نيز در آن كتاب (الدُرالمنثور) است كه ابن ابى‌شيبه، و عبد بن حميد، و ترمذى (وى حديث را صحيح دانسته)، و ابن ماجه، و ابن جرير، و ابن منذر، و ابن ابى‌حاتم، و ابن مردويه، و حاكم كه (وى نيز حديث را صحيح دانسته)، و بيهقى (در كتاب سنن)، از براء بن عازب روايت كرده كه در تفسير آيۀ «وَ لا تَيَمَّمُوا الْخَبِيثَ مِنْهُ تُنْفِقُونَ» گفته است: اين آيه در باره ما گروه انصار نازل شد، ما مردمى بوديم كه خرما مى‌كاشتيم و هر يك از ما، از نخلستان خود به قدرى كه بار آورده بود (كم يا زياد) خرما به مسجد مى‌آورديم، بعضى يك خوشه و بعضى دو خوشه، و آن را در مسجد آويزان مى‌كرديم و اهل صفه كه مردمى غريب و بى‌درآمد بودند، وقتى گرسنه مى‌شدند مى‌آمدند و با عصاى خود به آن خوشه‌ها مى‌زدند، خرماى رسيده و نارسى كه مى‌افتاد مى‌خوردند، بعضى از مردم كه به كار خير رغبتى نداشتند خوشه‌هاى پست و كرم خورده و يا شكسته را مى‌آوردند، و آويزان مى‌كردند.

خداى تعالى در اين باره اين آيه را نازل كرد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِنْ طَيِّباتِ ما كَسَبْتُمْ»؛ يعنى اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد از طيبات آن‌چه كسب كرده‌ايد انفاق كنيد، و هم‌چنين از طيبات آن‌چه كه ما از زمين برايتان در آورديم، و براى انفاق جنس پست را انتخاب نكنيد، جنسى كه اگر ديگران براى شما هديه بفرستند قبول نمى‌كنيد، مگر به خاطر رودربايستى؛ بعد از آن‌كه اين آيه نازل شد ديگر هيچ‌كس از ما جنس پست و بنجل را نياورد، بلكه سعى مى‌كرديم بهترش را


1) . سیوطى، عبدالرحمن بن ابى‌بكر، الدر المنثور، ج 1، ص: 341.

بياوريم.(1)و در كافى از امام صادق(علیه السلام) روايت آورده كه در تفسير آيۀ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِنْ طَيِّباتِ ما كَسَبْتُمْ، وَ مِمَّا أَخْرَجْنا لَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ لا تَيَمَّمُوا الْخَبِيثَ مِنْهُ تُنْفِقُونَ» فرمود:

رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هر وقت فرمان مى‌داد تا زكات خرما جمع‌آورى شود، بعضى نوع پست و بدترين خرما را براى زكات خود انتخاب مى‌كردند، مانند خرماى جعرور و خرماى معافاره، كه خرمايى كم گوشت و داراى هسته‌هايى درشت بود، بعضى هم زكات خود را با بهترين خرما مى‌پرداختند.

رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: بعد از اين، خرماى جعرور و معافاره را در تعيين مقدار غله ديد نزنيد و به حساب نياوريد، و آن را براى زكات نياوريد، اين‌جا بود كه آيۀ شريفۀ «وَ لا تَيَمَّمُوا الْخَبِيثَ مِنْهُ تُنْفِقُونَ، وَ لَسْتُمْ بِآخِذِيهِ إِلَّا أَنْ تُغْمِضُوا فِيهِ» نازل شد، و منظور از «اغماض» گرفتن همين دو نوع خرما است‌(2)،

و در روايتى ديگر آمده كه امام صادق(علیه السلام) در تفسير آيۀ «أَنْفِقُوا مِنْ طَيِّباتِ ما كَسَبْتُمْ»، فرمود: بعضى از مردم در جاهليت كار و كسب بدى داشتند، و بعد از آن‌كه مسلمان شدند، خواستند از همان اموال مقدارى را جدا كرده و به عنوان صدقه رد كنند خداى تعالى نپذيرفت، و جز مال پاك و از ممر پاك را قبول نكرد.(3)در اين معنا رواياتى بسيار از طرق شيعه و سنى وارد شده است.


1) . همان، ج 1، ص: 345.

2) . کلینی، محمد بن یعقوب، فروع الكافى، ج 4، ص: 48.

3) . همان.

و در تفسير قمى در ذيل آيۀ «الشَّيْطانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ...» از امام نقل كرده كه فرمود:

«شيطان همواره مى‌گويد: انفاق نكنيد، كه خودتان فقير خواهيد شد»، و خدا به شما فضل و مغفرت خود را وعده مى‌دهد، يعنى اگر در راه خدا انفاق كنيد هم شما را مى‌آمرزد، و هم فضلى از ناحيه خود، در جاى آن مال قرار مى‌دهد.(1)

و در الدُرالمنثور است كه ترمذى حديثى را كه آن را «حسن» دانسته، و نسايى و ابن جرير، و ابن منذر و ابن ابى‌حاتم و ابن حيان و بيهقى (در كتاب شعب) از ابن مسعود روايت كرده‌اند كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: هم شيطان با انسان سر و كار دارد، و هم فرشته، اما تماسى كه شيطان با آدمى دارد اين است كه او را تهديد مى‌كند كه اگر فلان عمل زشت را انجام ندهى يا فلان حق را انكار ننمايى چنين و چنان مى‌شوى، و ملائكه او را تهديد مى‌كنند كه اگر فلان عمل خير را به جا نياورى، و حق را تصديق نكنى چنين و چنان مى‌شوى، پس اگر كارهاى نيك به قلب كسى، الهام شد، بداند كه از خداست و شكر او را به جا آورد و هر كس اعمال زشت به ذهنش خطور كرد بداند از شيطان است از شر او به خدا پناه ببرد آن گاه اين آيه را قرائت كردند: «الشَّيْطانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَ يَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشاءِ...».(2)

معناى حكمت و روايتى در بيان اهميت و منزلت عقل انسان‌

و در تفسير عياشى از ابى‌جعفر(علیه السلام) روايتى نقل كرده كه در ذيل جملۀ «وَ مَنْ


1) . قمى، على بن ابراهیم، تفسیرالقمی، ج 1، ص: 92.

2) . سیوطى، عبدالرحمن بن ابى‌بكر، الدر المنثور، ج 1، ص: 348.

يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً» فرمود: منظور از «حكمت» معرفت است.(1)

و در همان كتاب از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: منظور از «حكمت»، معرفت و بصيرت و آگاهى در دين است.(2)

و در كتاب كافى از امام صادق(علیه السلام) روايت آورده كه در ذيل همين آيه فرمود:

«حكمت" اطاعت خدا و شناختن امام است.(3)

در اين معنا رواياتى ديگر نيز هست، ولى همه اين‌ها از

باب شمردن افراد يك معناى جامع و كلى است، و مراد اين است كه: اطاعت خدا يكى از معانى حكمت است، و شناخت امام هم معناى ديگرى از آن است، نه اين‌كه حكمت در آيه همين دو معنا باشد و بس.

و در كافى از عده‌اى از اصحاب، يعنى از راويان شيعه، از احمد بن محمد بن خالد، از بعضى از اصحاب ما، روايت آورده كه وى بدون ذكر بقيه سند، از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) روايت كرده كه فرمود: خداى تعالى هيچ نعمتى را بين بندگانش تقسيم نكرده كه گرانمايه‌تر از عقل باشد، به همين جهت خواب عاقل از شب‌زنده‌دارى بى‌عقل، بهتر و خانه نشستن عاقل از به جنگ رفتن جاهل بهتر است، و خداى تعالى هيچ پيامبرى را مبعوث نفرمود مگر بعد از آن‌كه عقل او را به كمال رسانيد، و عقل هر پيامبرى بيش‌تر از عقل همه افراد امت او است، و آن‌چه يك پيامبر از كمالات معنوى در خود دارد، گرانقدرتر از همه تلاش‌هايى است كه ساير مردم در راه به دست آوردن كمال انجام مى‌دهند، و هيچ بنده‌اى واجبات خدا را آن طور كه بايد به جا نمى‌آورد مگر وقتى كه بخواهد بدون انديشه و تفكر آن را انجام ندهد، و


1) . عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشى، ج 1، ص: 151.

2) . همان.

3) . کلینی، محمد بن یعقوب، فروع الكافى، ج 1، ص: 185.

اگر ثواب و فضيلت و ارزش عبادت همه عابدان را يك جا حساب كنيم، به ارزش عبادت عاقل نمى‌رسد، و عقلا همان صاحبان ألباب هستند كه خداى تعالى در باره‌شان فرمود: «وَ ما يَذَّكَّرُ إِلَّا أُولُوا الْأَلْبابِ»؛ «پند نمى‌گيرند مگر خردمندان.»(1)

در تفسير آيۀ «وَ ما أَنْفَقْتُمْ...» روايات زيادى در معناى صدقه و نذر و ظلم وارد شده است كه ان شاء اللَّه آن‌ها را در موارد خودش نقل خواهيم كرد.

و در الدُرالمنثور به چند طريق از ابن عباس و ابن جبير و اسما دختر ابى‌بكر و ديگران روايت كرده كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در اوائل اسلام اجازه نمى‌داد كه مسلمانان به غير مسلمين صدقه دهند، و مسلمانان هم كراهت داشتند از اين‌كه به خويشاوندان كافر خود انفاق كنند، ولى وقتى آيۀ «لَيْسَ عَلَيْكَ هُداهُمْ...» نازل شد، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) اجازه داد كه به فقراى كفار هم صدقه بدهند.(2)

قبلاً گفتيم: جملۀ «هداهم» تنها در مورد هدايت مسلمانان است، و شامل كفار نمى‌شود، بنا بر اين آيۀ شريفه بيگانه از مطلبى است كه در روايات شأن نزول آمده است، علاوه بر اين‌كه در خود آيه وقتى مى‌خواهد، مورد انفاق را ذكر كند جملۀ «فقراء الذين احصروا...» را به عنوان نمونه مى‌آورد، كه همه مى‌دانيم منظور، فقراى مسلمين است، كه در راه خدا دچار تنگ‌دستى شده‌اند، و با در نظر گرفتن اين نمونه، آيۀ شريفه آن طور كه بايد با روايات شأن نزول سازگارى ندارد، و اما مسأله انفاق به غير مسلمان را- در صورتى كه براى رضاى خدا (مثلاً به دست آوردن قلوب آنان) انجام شود مى‌توان از اطلاق آيات استفاده كرد.


1) . همان، ج 1، ص: 12.

2) . سیوطى، عبدالرحمن بن ابى‌بكر، الدر المنثور، ج 1، ص: 357.

بهتر است واجبات، علنى، و مستحبات، پنهانى انجام گيرند

و در كافى از امام صادق(علیه السلام) روايت آورده كه در تفسير جملۀ «وَ إِنْ تُخْفُوها وَ تُؤْتُوهَا الْفُقَراءَ فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ» فرموده: اين آيه راجع به صدقات غير زكات است، چون دادن زكات بايد علنى و غير سرى انجام شود.(1)

ص: 502 و 501.

و در همان كتاب از آن جناب روايت آورده كه فرمود: هر چيزى را كه خداى عزّ و جلّ بر تو واجب ساخته علنى آوردنش بهتر از آن‌ست كه سرى و پنهانى بياورى، و آن‌چه كه مستحبّ كرده، پنهانى آوردنش بهتر از علنى آوردنش مى‌باشد.(2)

در معناى اين دو حديث، احاديث ديگرى نيز هست، و بيانى كه معناى آن‌ها را روشن سازد، گذشت.

و در مجمع‌البيان در ذيل آيۀ شريفۀ «لِلْفُقَراءِ الَّذِينَ أُحْصِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ...» گفته است: كه امام ابو جعفر(علیه السلام) فرموده: اين آيه در باره اصحاب صفه نازل شد، سپس اضافه كرده است كه اين روايت را كلبى هم از ابن عباس نقل كرده، و اصحاب صفه نزديك به چهار صد نفر بودند، كه در مدينه نه خانه‌اى داشتند و نه خويشاوندى كه به خانه آنان بروند، ناگزير در مسجد زندگى مى‌كردند، و بنا

گذاشتند در هر سريه و لشگرى كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به جنگ مى‌فرستد شركت كنند، و به همين سبب بود كه خداى تعالى در اين آيۀ شريفه به مسلمانان سفارش كرد تا مراقب وضع آنان باشند، و لذا آنان آن‌چه كه از غذايشان زياد مى‌آمد هنگام عصر


1) . کلینی، محمد بن یعقوب، فروع الكافى، ج 3،

2) . همان.

براى اصحاب صفه مى‌آوردند.(1)

و در تفسير عياشى از امام ابى‌جعفر(علیه السلام) روايت آورده كه فرمود: خداى تعالى گداى سمج را دوست نمى‌دارد.(2)

112. آیه انفاق و منزلت امام علی(علیه السلام)

اشاره

رواياتى در مورد اين‌كه آيۀ «الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ...» در باره امير المؤمنين على(علیه السلام) نازل شده است:

و در مجمع‌البيان در ذيل آيۀ شريفۀ «الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ...» در باره شأن نزول اين آيه گفته است به طورى كه از ابن عباس نقل شده، اين آيه در شأن على بن ابى‌طالب نازل شده است كه آن حضرت چهار درهم پول داشت، يكى را در شب، و يكى را در روز سومى را پنهانى و چهارمى را علنى صدقه داد، و به دنبال آن اين آيه نازل شد كه: «كسانى كه اموال خود را شب و روز، سرى و علنى انفاق مى‌كنند...».

مرحوم طبرسى سپس مى‌گويد: اين روايت هم از امام باقر و هم از امام صادق(علیه السلام) نقل شده است.(3)اين معنا را عياشى نيز در تفسيرش و شيخ مفيد در اختصاص و شيخ صدوق در عيون آورده‌اند.(4)و در الدُرالمنثور است كه عبد الرزاق و عبد بن حميد، و ابن جرير و ابن منذر و ابن ابى‌حاتم و طبرانى و ابن عساكر از طريق عبد الوهاب بن مجاهد از پدرش مجاهد از ابن عباس روايت كرده‌اند كه در تفسير


1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 1، ص: 387.

2) . عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشى، ج 1، ص: 151.

3) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 1، ص: 388.

4) . عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشى، ج 1، ص: 151.

آيۀ «الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ سِرًّا وَ عَلانِيَةً» گفته است: اين آيه در شأن على بن ابى‌طالب نازل شد، كه چهار درهم داشت يكى را در شب و دومى را در روز و سومى را پنهانى و چهارمى را علنى صدقه داد.(1)

و در تفسير برهان از كتاب مناقب بن شهراشوب از ابن عباس و سدى، و مجاهد و كلبى، و ابى‌صالح، و واحدى، و طوسى، و ثعلبى، طبرسى و ماوردى، و قشيرى و شمالى و نقاش و فتال، و عبد اللَّه بن حسين، و على بن حرب طائى، نقل كرده كه همه نامبردگان در تفسيرهاى خود گفته‌اند: على بن ابى‌طالب چهار درهم نقره داشت، يكى را شبانه دومى را در روز، سومى را سرى و چهارمى را علنى صدقه داد، به دنبال آن، آيۀ «الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ سِرًّا وَ عَلانِيَةً» نازل شد، و در آن به تك تك درهم‌هاى آن جناب مال ناميده شده و او را به قبول صدقاتش بشارت داده است.(2)

و در بعضى از تفاسير آمده است كه: اين آيه در شأن ابى‌بكر نازل شده، كه چهل هزار دينار داشت، ده هزار دينار آن را شبانه، و ده هزار ديگر را در روز، ده هزار را سرى و ده هزار باقى را علنى صدقه داد.

آلوسى در تفسير خود در ذيل اين حديث گفته: امام سيوطى به دنبال نقل اين روايت گفته است كه جريان صدقه دادن ابى‌بكر را ابن عساكر در تاريخش از عايشه نقل كرده، و در آن روايت اين قسمت كه آيه در شأن او نازل شده نيامده است، و گويا آن كسى كه چنين ادعايى كرده، آن را از روايت ابن منذر فهميده، زيرا ابن منذر از ابن اسحاق نقل كرده است كه وقتى مرگ ابى‌بكر نزديك شد و عمر را


1) . سیوطى، عبدالرحمن بن ابى‌بكر، الدر المنثور، ج 1، ص: 363.

2) . بحرانى، هاشم بن سلیمان، البرهان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص: 257.

جانشين خود كرد، براى مردم خطابه‌اى ايراد نمود، بعد از حمد و ثنائى كه خدا لايق آن است گفت: هان! اى مردم، طمع هر چه هم كم باشد فقر است، و نوميدى از مال مردم هر چه باشد به همان مقدار

غنى است، و شما جمع مى‌كنيد اموالى را كه خود نمى‌خوريد: و آرزو مى‌كنيد چيزهايى را كه به آن نمى‌رسيد، و بدانيد كه بخل هر چه هم كم باشد به همان مقدار نفاق است، پس براى خود خير انفاق كنيد، كجا هستند اصحاب اين آيه؟، آن گاه آيه را تلاوت كرد، و سيوطى در آخر مى‌گويد: خواننده مى‌داند كه اين حديث هيچ دلالتى ندارد بر اين‌كه آيۀ شريفه در حق ابى‌بكر نازل شده باشد، اين بود گفتار آلوسى.

و در الدُرالمنثور به چند طريق از ابى‌امامه و ابى‌الدرداء، و ابن عباس و غير ايشان روايت آورده كه گفته‌اند: اين آيه در باره اصحاب خيل نازل شده است.

منظور از اصحاب خيل سپاهيان سواره‌اند كه شب و روز براى اسب‌ها پول خرج مى‌كنند، ولى اين تعبير آيه كه مى‌فرمايد: «سِرًّا وَ عَلانِيَةً» با پرستارى اسبان نمى‌سازد، چون در مورد تهيه آذوقه اسبان معنا ندارد اين‌چنين مطلب را عموميت دهد و بفرمايد: هم در روز و هم در شب و هم در خفا و هم آشكارا انفاق مى‌كنند.

و نيز در الدُرالمنثور است كه ابن مسيب در ذيل آيۀ «الَّذِينَ يُنْفِقُونَ...» روايت كرده كه همه اين آيه در باره عبد الرحمن بن عوف و عثمان بن عفان نازل شده كه در لشگر معروف به «جيش عسرت» پول‌هايى را خرج كردند.(1)


1) . سیوطى، عبدالرحمن بن ابى‌بكر، الدر المنثور، ج 1، ص: 363.

اشكال اين روايت اين است كه مانند روايت قبلى با آيۀ شريفه تطبيق نمى‌شود.(1)

روایات ائمۀ هدی(علیهم السلام)

امام صادق(علیه السلام) فرمودند:

«يَا بَنِيَّ إِيَّاكُمْ وَ التَّعَرُّضَ لِلْحُقُوقِ وَ اصْبِرُوا عَلَى النَّوَائِبِ‌(2)وَ إِنْ دَعَاكُمْ بَعْضُ قَوْمِكُمْ إِلَى أَمْرٍ ضَرَرُهُ عَلَيْكُمْ أَكْثَرُ مِنْ نَفْعِهِ لَكُمْ فَلَا تُجِيبُوهُ؛(3)پدرم همه مارا جمع کردند و فرمودند: بپرهیزید از تعرض به حقوق دیگران، وصبر کنید در بلاها واگر بعضی از شما امر به چیزی کردند که ضرر آن بیض از نفع می‌باشد از آن اجتنلب کنید.»

صعصعه می‌گوید امیر المومنین(علیه السلام) مرا عیادت کردند و سپس به من فرمودند:

«انْظُرْ فَلَا تَجْعَلَنَّ عِيَادَتِي إِيَّاكَ فَخْراً عَلَى قَوْمِكَ وَ إِذَا رَأَيْتَهُمْ فِي أَمْرٍ فَلَا تَخْرُجْ مِنْهُ فَإِنَّهُ لَيْسَ بِالرَّجُلِ غِنًى عَنْ قَوْمِهِ إِذَا خَلَعَ مِنْهُمْ يَداً وَاحِدَةً يَخْلَعُونَ مِنْهُ أَيْدِيَ كَثِيرَةٍ فَإِذَا رَأَيْتَهُمْ فِي خَيْرٍ فَأَعِنْهُمْ عَلَيْهِ وَ إِذَا رَأَيْتَهُمْ فِي شَرٍّ فَلَا تَخْذُلَنَّهُمْ وَ لْيَكُنْ تَعَاوُنُكُمْ عَلَى طَاعَةِ اللَّهِ فَإِنَّكُمْ لَنْ تَزَالُوا بِخَيْرٍ مَا تَعَاوَنْتُمْ عَلَى طَاعَةِ اللَّهِ تَعَالَى وَ تَنَاهَيْتُمْ عَنْ مَعَاصِيهِ؛(4)

آمدنم و عیادتم تو را، افتخاری بر خویشان خود ندان، و خود را در تصمیمات آن‌ها، خارج نکن، چرا که انسان بی‌نیاز از همراهی خویشان خود نیست،پس در امور خیر، آن‌ها را همراهی


1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، مترجم: جمعی از اساتید، ج‌2، ص: 587.

2) . النوائب جمع النائبة: المصيبة و النازلة، و ما يؤخذ عليهم من الحوائج كاصلاح القناطر و الطرق و سد البثوق و اعطاء الغرامة و الدية، و قولهم: احتاطوا لاهل الأموال في النائبة و الواطئة: أى الاضياف الذين ينوبونهم.

3) . طوسى، محمد بن حسن، أمالى، ج 1، ص: 71.

4) . همان، ج 1، ص: 357.

وکمک کن ودر امور شر، با آن‌ها درگیر نشو، وحتماً در امور خیر آن‌ها را یاری ده ودر نافرمانی خدا، آن‌ها را منع و نهی کن.»

امام باقر(علیه السلام) فرمودند:

«قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) لَيْسَ الْبَخِيلُ مَنْ يُؤَدِّي أَوِ الَّذِي يُؤَدِّي الزَّكَاةَ الْمَفْرُوضَةَ مِنْ مَالِهِ وَ يُعْطِي النَّائِبَةَ فِي قَوْمِهِ وَ إِنَّمَا الْبَخِيلُ حَقَّ الْبَخِيلِ الَّذِي يَمْنَعُ الزَّكَاةَ الْمَفْرُوضَةَ فِي مَالِهِ وَ يَمْنَعُ النَّائِبَةَ فِي قَوْمِهِ وَ هُوَ فِيمَا سِوَى ذَلِكَ يُبَذِّرُ؛(1)رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمودند: بخیل کسی نیست که زکات مال خود را می‌دهد و به خویشان خود کمک می‌کند، بلکه بخیل کسی است‌که زکات خود را نمی‌دهد واز خویشان خود دریغ کرده ودر مصرف مال خود زیاده روی می‌کند.»

امام باقر(علیه السلام) فرمودند:

«كَانَ عَلِيٌّ(علیه السلام) يَقُولُ إِنَّا اهل‌بيت أُمِرْنَا أَنْ نُطْعِمَ الطَّعَامَ وَ نُؤَدِّيَ فِي النَّائِبَةِ وَ نُصَلِّيَ إِذَا نَامَ النَّاسُ؛(2)

همواره جد ما علی(علیه السلام) می‌فرمود: ما اهل‌بیت پیامبر(صلی الله علیه و آله) امر شده ایم به اطعام طعام، و کمک به خویشان و ادای بدهی‌های آن‌ها، واقامه نماز هنگامی که مردم در خواب و استراحتند.»

113. اطعام وانفاق به دیگران، و تشرف به اسلام

امام صادق(علیه السلام) فرمودند:

«أُتِيَ رَسُولُ اللَّهِ بِأُسَارَى فَقَدَّمَ مِنْهُمْ رَجُلًا لِيَضْرِبَ عُنُقَهُ فَقَالَ لَهُ جَبْرَئِيلُ يَا مُحَمَّدُ رَبُّكَ يُقْرِئُكَ السَّلَامَ وَ يَقُولُ إِنَّ أَسِيرَكَ هَذَا يُطْعِمُ الطَّعَامَ وَ يَقْرِي الضَّيْفَ وَ


1) . ابن با‌بویه، محمد بن علی (شیخ صدوق)، معانى الأخبار، ص: 245.

2) . برقى، احمد بن محمد بن خالد، المحاسن، ص: 387.

يَصْبِرُ عَلَى النَّائِبَةِ وَ يَحْتَمِلُ الْحَمَالاتِ فَقَالَ لَهُ النَّبِيُّ(صلی الله علیه و آله) إِنَّ جَبْرَئِيلَ أَخْبَرَنِي عَنْكَ بِكَذَا وَ كَذَا وَ قَدْ أَعْتَقْتُكَ فَقَالَ لَهُ إِنَّ رَبَّكَ لَيُحِبُّ هَذَا فَقَالَ نَعَمْ فَقَالَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّكَ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذِي بَعَثَكَ بِالْحَقِّ لَا رَدَدْتُ عَنْ مَالِي أَحَداً أَبَداً(1)(2)

اسیری را برای تعیین مجازات نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آوردند، جبرائیل خبر داد که از مجازات وی دست نگهدارید چرا که وی اطعام طعام کرده ومشکلات خویشان خود را برطرف می‌کند، در این هنگام، حضرت از مجازات وی جلوگیری کردند و به آن اسیر فرمودند به خاطر این دو خصلت خوب، تو را آزاد کردم، اسیر گفت آیا این خبر را خدای تو داده است، پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمودند: بلی، در این هنگان آن اسیر شهادت به وحدانیت خدا داد واسلام را پذیرفت.»


1) . همان، ص: 388.

2) مجلسى، محمد باقر، بحار الأنوار، ج‌71، ص: 149.

بخش ششم: ارتباط و تعامل با همسایگان

1. تعامل و احترام به حقوق همسایه

«وَ أَمَّا حَقُّ الْجَارِ فَحِفْظُهُ غَائِباً وَ كَرَامَتُهُ شَاهِداً وَ نُصْرَتُهُ وَ مَعُونَتُهُ فِي الْحَالَيْنِ جَمِيعاً(1)لَا تَتَبَّعْ لَهُ عَوْرَةً وَ لَا تَبْحَثْ لَهُ عَنْ سَوْءَةٍ لِتَعْرِفَهَا فَإِنْ عَرَفْتَهَا مِنْهُ عَنْ غَيْرِ إِرَادَةٍ مِنْكَ وَ لَا تَكَلُّفٍ كُنْتَ لِمَا عَلِمْتَ حِصْناً حَصِيناً وَ سِتْراً سَتِيراً لَوْ بَحَثَتِ الْأَسِنَّةُ عَنْهُ ضَمِيراً لَمْ تَتَّصِلْ إِلَيْهِ لِانْطِوَائِهِ عَلَيْهِ لَا تَسْتَمِعْ‌(2)عَلَيْهِ مِنْ حَيْثُ لَا يَعْلَمُ لَا تُسْلِمْهُ عِنْدَ شَدِيدَةٍ وَ لَا تَحْسُدْهُ عِنْدَ نِعْمَةٍ تُقِيلُ عَثْرَتَهُ وَ تَغْفِرُ زَلَّتَهُ وَ لَا تَدَّخِرْ حِلْمَكَ عَنْهُ إِذَا جَهِلَ عَلَيْكَ وَ لَا تَخْرُجْ أَنْ تَكُونَ سِلْماً لَهُ تَرُدُّ عَنْهُ لِسَانَ الشَّتِيمَةِ وَ تُبْطِلُ فِيهِ كَيْدَ


1) . المراد بالحالين: الشهود و الغياب.

2) . في بعض النسخ «لا تسمع».

حَامِلِ النَّصِيحَةِ وَ تُعَاشِرُهُ مُعَاشَرَةً كَرِيمَةً وَ لَا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ‌(1)(2)

و أما حق همسايه حفظ او است هر گاه در خانه نباشد و احترام او است در حضور و يارى و كمك به او است در هر حال عيبى از او وارسى نكن و از بدى او كاوش منما كه بفهمى و اگر بدى او را فهميدى بى‌قصد و رنج بايد براى آن‌چه فهميدى چون قلعه محكمى باشى و چون پرده ضخيمى تا اگر نيزه‌ها دلى را براى يافتنش بشكافند بدان نرسند كه بر آن پيچيده است، از آن‌جا كه نداند به سخن او گوش مگير، در سختى او را وامگذار و در نعمت بر او حسد مبر، از لغزشش در گذر و از گناهش صرف نظر كن و اگر بر تو نادانى كرد بردبارى كن و به مسالمت با او رفتار كن و زبان دشنام را از او بگردان. و اگر ناصحى با او دغلى كرد جلوگيرى كن و با او بخوبى معاشرت كن، و لا قوة الا باللَّه.»

عمرو بن عكرمه گويد:

«دَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) فَقُلْتُ لَهُ لِي جَارٌ يُؤْذِينِي فَقَالَ ارْحَمْهُ فَقُلْتُ لَا(ره) فَصَرَفَ وَجْهَهُ عَنِّي قَالَ فَكَرِهْتُ أَنْ أَدَعَهُ فَقُلْتُ يَفْعَلُ بِي كَذَا وَ كَذَا وَ يَفْعَلُ بِي وَ يُؤْذِينِي فَقَالَ أَ رَأَيْتَ إِنْ كَاشَفْتَهُ انْتَصَفْتَ مِنْهُ‌(3)فَقُلْتُ بَلَى أُرْبِي عَلَيْهِ فَقَالَ إِنَّ ذَا مِمَّنْ يَحْسُدُ النَّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَإِذَا رَأَى نِعْمَةً عَلَى أَحَدٍ فَكَانَ لَهُ أَهْلٌ جَعَلَ بَلَاءَهُ عَلَيْهِمْ وَ إِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ أَهْلٌ جَعَلَهُ عَلَى خَادِمِهِ فَإِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ خَادِمٌ أَسْهَرَ لَيْلَهُ وَ أَغَاظَ نَهَارَهُ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) أَتَاهُ رَجُلٌ مِنَ الْأَنْصَارِ فَقَالَ إِنِّي اشْتَرَيْتُ دَاراً فِي


1) . فيهما[ و أمّا حقّ جارك فحفظه غائبا و إكرامه شاهدا و نصرته إذا كان مظلوما و لا تتبع له عورة فان علمت عليه (خ ل فيه) سوءا سترته عليه و إن علمت أنّه يقبل نصيحتك نصحته فيما بينك و بينه و لا تسلمه عند شديدة و تقيل عثرته و تغفر ذنبه و تعاشره معاشرة كريمة و لا قوة الا باللّه».

2) حرّانی، ابن‌شعبه، تحف العقول، ص: 266.

3) . أي ان أظهرت العداوة له استوفيت منه حقك و عدلت في اخذه.

بَنِي فُلَانٍ وَ إِنَّ أَقْرَبَ جِيرَانِي مِنِّي جِوَاراً مَنْ لَا أَرْجُو خَيْرَهُ وَ لَا آمَنُ شَرَّهُ قَالَ فَأَمَرَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) عَلِيّاً(علیه السلام) وَ سَلْمَانَ وَ أَبَا ذَرٍّ وَ نَسِيتُ آخَرَ وَ أَظُنُّهُ الْمِقْدَادَ أَنْ يُنَادُوا فِي الْمَسْجِدِ بِأَعْلَى أَصْوَاتِهِمْ بِأَنَّهُ لَا إِيمَانَ لِمَنْ لَمْ يَأْمَنْ جَارُهُ بَوَائِقَهُ فَنَادَوْا بِهَا ثَلَاثاً ثُمَّ أَوْمَأَ بِيَدِهِ إِلَى كُلِّ أَرْبَعِينَ دَاراً مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ وَ عَنْ يَمِينِهِ وَ عَنْ شِمَالِهِ؛

وارد شدم بر حضرت صادق(علیه السلام) و به آن حضرت عرض كردم:

همسايه‌اى دارم كه مرا بيازارد؟ فرمود: تو با او خوش‌رفتارى كن، من گفتم: خدايش رحم نكند! پس آن حضرت روى از من بگردانيد، گويد: من نخواستم با آن وضع از حضرت جدا شوم از اين رو عرض كردم:

با من چنين و چنان می‌كند و مرا آزار می‌دهد! فرمود: گمان می‌كنى كه اگر با او آشكارا دشمنى كنى (و تو نيز مانند او در صدد آزارش برآئى) می‌توانى از او انتقام بكشى؛ (و شر او را از خود دور كنى؟

و محتمل است مقصود اين باشد: كه اگر آشكارا با او دشمنى كنى آيا در مقام مخاصمه مى‌توانى ستم و آزار او را بر خودت ثابت كنى به طورى كه از تو بپذيرد؟) عرض كردم: آرى من بر او می‌چربم، فرمود:

اين همسايه تو از كسانى است كه به مردم رشك برد از آن‌چه خداوند به آن‌ها داده و تفضل كرده، پس چون

نعمتى براى كسى ديد، اگر اهل و عيالى داشته باشد به آن‌ها تعرض كند و (از ناراحتى كه ناشى از حسدى است كه در درون اوست) آن‌ها را بيازارد، و اگر خاندانى ندارد (كه آن‌ها را آزار كند) بخدمت‌كارش مى‌پيچد، و اگر خدمت‌كار نداشته باشد شب‌ها را به بيدارى بسر برد و روزها را بخشم بگذراند، همانا مردى از انصار خدمت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آمده عرض كرد: من خانه‌اى در فلان قبيله خريدارى كرده‌ام، و نزديك‌ترين همسايه من

در آن خانه كسى است كه خيرى از او به من نرسد و از شرش آسوده نيستم؟ پس رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به على(علیه السلام) و بسلمان و ابا ذر- (راوى گويد:) ديگرى را هم فرمود كه من فراموش كردم و گمان دارم كه مقداد بود- دستور داد كه با بلندترين آوازشان در مسجد فرياد زنند كه:

هر كه همسايه‌اش از آزار او آسوده نباشد ايمان ندارد، پس آن‌ها سه بار آن را گفتند، سپس با دست اشاره كرد كه تا چهل خانه است از برابر و پشت سر و طرف راست و سمت چپ (يعنى تا چهل خانه از چهار طرف همسايه هستند).»

حضرت صادق از پدرش(علیهما السلام) حديث كند كه فرمود:

«قَرَأْتُ فِي كِتَابِ عَلِيٍّ(علیه السلام) أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) كَتَبَ بَيْنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ وَ مَنْ لَحِقَ بِهِمْ مِنْ أَهْلِ يَثْرِبَ أَنَّ الْجَارَ كَالنَّفْسِ غَيْرَ مُضَارٍّ وَ لَا آثِمٍ وَ حُرْمَةُ الْجَارِ عَلَى الْجَارِ كَحُرْمَةِ أُمِّهِ الْحَدِيثُ مُخْتَصَرٌ(1)من در كتاب على(علیه السلام) خواندم: كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نام‌هاى ميان مهاجر و انصار و ديگران از مردم مدينه كه با آنان پيوند داشتند نوشت (و همه امضاء كردند) كه: همسايه مانند خود انسان است كه نه زيان به او رسد و نه گناه‌كار شود و (ديگر اين‌كه) احترام همسايه مانند احترام مادر است. و اين مختصر حديث است.»

شرح: اين‌كه فرمود: نه زيان به او رسد نه گناه‌كار شود شايد مقصود اين باشد كه هم‌چنان كه مرد به خودش زيان نرساند و خويشتن در گناه نيفكند، يا خود را گناه‌كار نشمارد نسبت بهمسايه هم بايد چنين باشد. (از فيض- ره-).

2. محبت به همسایه، موجب وسعت رزق و گشایش است

حضرت صادق(علیه السلام) فرمود:


1) . لعل المراد ان الرجل كما لا يضار نفسه و لا يوقعها في الاثم أو لا يعد عليها الامر اثما كذلك ينبغي ان لا يضار جاره و لا يوقعه في الاثم أولا يعد عليه الامر اثما.

«حُسْنُ الْجِوَارِ يَزِيدُ فِي الرِّزْقِ؛ خوش همسايگى (و خوش‌رفتارى با همسايه) روزى را زياد كند.»

و در روايت ديگرى است كه يعقوب(علیه السلام) پس از آن (وحى) هميشه از منزلش در هر چاشتگاه تا سر يك فرسنگى جار می‌زدند:

«فَلْيَأْتِ إِلَى يَعْقُوبَ وَ إِذَا أَمْسَى نَادَى أَلَا مَنْ أَرَادَ الْعَشَاءَ فَلْيَأْتِ إِلَى يَعْقُوبَ؛ كه هر كس چاشت خواهد به خانه يعقوب آيد و در شامگاه هم جار می‌زدند: كه هر كس شام خواهد نزد يعقوب آيد.»

حضرت صادق(علیه السلام) فرمود:

«جَاءَتْ فَاطِمَةُ(علیه السلام) تَشْكُو إِلَى رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) بَعْضَ أَمْرِهَا فَأَعْطَاهَا- رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) كُرَيْسَةً(1)وَ قَالَ تَعَلَّمِي مَا فِيهَا فَإِذَا فِيهَا مَنْ كانَ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ فَلَا يُؤْذِي جَارَهُ وَ مَنْ كانَ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ فَلْيُكْرِمْ ضَيْفَهُ وَ مَنْ كانَ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ فَلْيَقُلْ خَيْراً أَوْ لِيَسْكُتْ؛ فاطمه(علیها السلام) براى شكايت از پاره‌اى پيش آمدها نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آمد، پس رسول خدا(صلی الله علیه و آله) جزوه‌اى به او داد و فرمود: آن‌چه در آن‌ست بياموز، و (اين كلمات) در آن بود: هر كس ايمان به خدا و روز بازپسين دارد مهمان خود را گرامى دارد، و هر كس ايمان به خدا و روز جزا دارد بايد خوب بگويد يا خموشى گيرد.»

ابو مسعود گويد: حضرت صادق(علیه السلام) به من فرمود:

«حُسْنُ الْجِوَارِ زِيَادَةٌ فِي الْأَعْمَارِ وَ عِمَارَةُ الدِّيَارِ؛ خوش همسايگى در عمرها بيفزايد و خانه‌ها را آباد كند.»

حضرت موسى بن جعفر(علیهما السلام) فرمود:


1) . الكريسة: مصغر الكراسة و هي الجزء من الصحيفة. و في بعض النسخ «كربة] أى لوحا.

«لَيْسَ حُسْنُ الْجِوَارِ كَفَّ الْأَذَى وَ لَكِنَّ حُسْنَ الْجِوَارِ صَبْرُكَ عَلَى الْأَذَى؛ خوش همسايگى تنها به اين نيست كه از آزار همسايه خوددارى كنى، بلكه بر آزار او نيز شكيبائى كنى.»

رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:

«حُسْنُ الْجِوَارِ يَعْمُرُ الدِّيَارَ وَ يُنْسِئُ فِي الْأَعْمَارِ؛ خوش همسايگى خانه‌ها را آباد سازد و أجل را به تأخير اندازد (كنايه از درازى عمر است).»

ابو الربيع شامى گويد: حضرت صادق(علیه السلام)- در حالى كه خانه پر از جمعيت بود- فرمود:

«اعْلَمُوا أَنَّهُ لَيْسَ مِنَّا مَنْ لَمْ يُحْسِنْ مُجَاوَرَةَ مَنْ جَاوَرَهُ؛ كه بدانيد از ما نيست كسى كه با همسايه‌اش خوش‌رفتارى نكند.»

ابو حمزه گويد: شنيدم از حضرت صادق(علیه السلام) كه می‌فرماید:

«الْمُؤْمِنُ مَنْ آمَنَ جَارُهُ بَوَائِقَهُ قُلْتُ وَ مَا بَوَائِقُهُ قَالَ ظُلْمُهُ وَ غَشْمُهُ‌(1)مؤمن كسى است كه همسايه‌اش از بوائق او آسوده باشد، من عرض كردم: بوائق او چيست؟ فرمود: ستم و آزار او.»

وصيت نبی مکرم اسلام حضرت(صلی الله علیه و آله) به معاذ بن جبل هنگام فرستادن او به سوى يمن:

«أُوصِيكَ بِتَقْوَى اللَّهِ وَ صِدْقِ الْحَدِيثِ وَ الْوَفَاءِ بِالْعَهْدِ وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ وَ تَرْكِ الْخِيَانَةِ وَ لِينِ الْكَلَامِ وَ بَذْلِ السَّلَامِ وَ حِفْظِ الْجَار؛(2)من به تو سفارش كنم. بپرهيزگارى از خدا و


1) . الغشم بالمعجمتين: الظلم فالعطف تفسيرى.

2) . حرّانی، ابن‌شعبه، تحف العقول، ص: 25.

راست گوئى و وفاء بپيمان و پرداخت امانت و ترك خيانت و نرم گوئى و ابتداى به سلام و حمايت و حفاظت از همسايه.»

و در ادامه فرمود:

«وَ الْعَاقِلُ مَنْ وَعَظَتْهُ التَّجَارِبُ وَ الْهُدَى يَجْلُو الْعَمَى وَ لِسَانُكَ تَرْجُمَانُ عَقْلِكَ لَيْسَ مَعَ الِاخْتِلَافِ ائْتِلَافٌ مِنْ حُسْنِ الْجِوَارِ تَفَقُّدُ الْجَارِ لَنْ يَهْلِكَ مَنِ اقْتَصَدَ؛(1)

و زبانت ترجمان عقل تو است، با اختلاف الفت ميسر نيست، از خوش همسايگى احوالپرسى از همسايه است، هرگز هلاك نشود كسى كه ميانه‌رو باشد.»

«و روي عن الإمام السبط التقي أبي محمد الحسن بن علي صلوات الله عليهما و رحمته و بركاته في طوال هذه المعاني في أجوبته عن مسائل سأله عنها أمير المؤمنين(علیه السلام) أو غيره في معان مختلفة؛(2)

ص: 113 و أبو نعيم في الحلية ج 2،

ص: 36 و نقله ابن صباغ في الفصول المهمة،

ص: 164 و ابن كثير في تاريخه ج 8،

ص: 39 و البستانى في دائرة المعارف ج 7، ص: 39.

قِيلَ لَهُ(علیه السلام): مَا الزُّهْدُ قَالَ الرَّغْبَةُ فِي التَّقْوَى وَ الزَّهَادَةُ فِي الدُّنْيَا قِيلَ فَمَا الْحِلْمُ قَالَ كَظْمُ الْغَيْظِ وَ مِلْكُ النَّفْسِ قِيلَ مَا السَّدَادُ قَالَ دَفْعُ الْمُنْكَرِ بِالْمَعْرُوفِ قِيلَ فَمَا الشَّرَفُ قَالَ اصْطِنَاعُ الْعَشِيرَةِ وَ حَمْلُ الْجَرِيرَةِ قِيلَ فَمَا النَّجْدَةُ(3)قَالَ الذَّبُّ عَنِ الْجَار؛(4)

از امام سبط تقى ابى‌محمد حسن بن على(علیه السلام) در گفتارهاى طولانى راجع به


1) . همان، .

2) . روى الصدوق(ره) شطرا منه في معاني الأخبار،

3) . اصطناع العشيرة: الاحسان إليهم. و الجريرة: الذئب و الجناية. و النجدة: الشجاعة و الشدة و البأس.

4) . حرّانی، ابن‌شعبه، تحف العقول، ص: 225.

اين معانى رواياتى است كه در پاسخ پرسش‌هائى كه امير المؤمنين(علیه السلام) يا ديگرى از آن حضرت كرده در موضوع‌هاى مختلفه وارد شده:

1. زهد چيست؟ رغبت به تقوى و بى‌رغبتى به دنيا، 2. حلم چيست؟ خشم فروخوردن و اختيار خود داشتن، 3. سداد چيست؟ دفع از زشتى بخوبى، 4. شرف چيست؟ احسان بقبيله و تبار و تحمل خسارت و جرم آن‌ها، 5. نيرومندى چيست؟ دفاع از همسایه وپناهنده.»

امام علی(علیه السلام) فرمود:

«ثَلَاثَةٌ تُكَدِّرُ الْعَيْشَ السُّلْطَانُ الْجَائِرُ وَ الْجَارُ السَّوْءُ وَ الْمَرْأَةُ الْبَذِيَّةُ(1)(2)سه چيز زندگى را تيره كند: 1. سلطان ستم‌كار، 2. همسايه بد، 3. زن بي شرم.»

3. استحباب صبر، در مقابل أذیت و آزار همسایه

در کتاب شریف «وسائل‌الشیعه» روایات زیر آمده است:(3)

امام صادق(علیه السلام) می‌فرمودند:

«مَا كَانَ وَ لَا يَكُونُ إِلَى أَنْ تَقُومَ السَّاعَةُ مُؤْمِنٌ إِلَّا وَ لَهُ جَارٌ يُؤْذِيهِ؛(4)همواره مومنین در هر عصری مورد اذیت وآزار همسایه‌های بد قرار می‌گیرند.»

امام باقر(علیه السلام) فرمودند:

«جَاءَ رَجُلٌ إِلَى النَّبِيِّ(صلی الله علیه و آله) فَشَكَا إِلَيْهِ أَذَى جَارِهِ فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) اصْبِرْ ثُمَّ


1) . البذية: السفيه و التي أفحش في منطقها.

2) . حرّانی، ابن‌شعبه، تحف العقول، ص: 320.

3) . حرّ عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، ج‌12، ص: 121.

4) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج 2، ص: 252.

أَتَاهُ ثَانِيَةً فَقَالَ لَهُ صَبْرٌ ؛(1)

مردی خدمت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) رسید و از اذیت و آزار همسایه خود شکیت کرد، حضرت سفارش به صبوری فرمودند وبرای بار دوم نیز فرمودند صبر کن.»

امام مجتبی(علیه السلام) از پدر بزرگوار، از نبی مکرم(صلی الله علیه و آله) اسلام نقل کردند که پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمودند:

«مَا زِلْتُ أَنَا وَ مَنْ كَانَ قَبْلِي مِنَ النَّبِيِّينَ‌(2)مُبْتَلَيْنَ بِمَنْ يُؤْذِينَا وَ لَوْ كَانَ الْمُؤْمِنُ عَلَى رَأْسِ جَبَلٍ لَقَيَّضَ اللَّهُ عزّ و جلّ مَنْ يُؤْذِيهِ لِيَأْجُرَهُ عَلَى ذَلِك؛(3)همواره من و انبیای الهی مبتلی بوده‌ایم به کسانی که مورد اذیت وآزار قرار می‌گرفتیم ومومنین حتی اگر بر قله کوه باشند، خداوند آن‌ها را مبتلی به کسی می‌کند که موجب آذیت و آزار وی قرار می‌گیرند تا بدین‌وسیله اجر و پاداش برند.»

حضرت باقر(علیه السلام) فرمود:

«جَاءَ رَجُلٌ إِلَى النَّبِيِّ(صلی الله علیه و آله) فَشَكَا إِلَيْهِ أَذًى مِنْ جَارِهِ فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) اصْبِرْ ثُمَّ أَتَاهُ ثَانِيَةً فَقَالَ لَهُ النَّبِيُّ(صلی الله علیه و آله) اصْبِرْ ثُمَّ عَادَ إِلَيْهِ فَشَكَاهُ ثَالِثَةً فَقَالَ النَّبِيُّ(صلی الله علیه و آله) لِلرَّجُلِ الَّذِي شَكَا إِذَا كَانَ عِنْدَ رَوَاحِ النَّاسِ إِلَى الْجُمُعَةِ فَأَخْرِجْ مَتَاعَكَ إِلَى الطَّرِيقِ حَتَّى يَرَاهُ مَنْ يَرُوحُ إِلَى الْجُمُعَةِ فَإِذَا سَأَلُوكَ فَأَخْبِرْهُمْ قَالَ فَفَعَلَ فَأَتَاهُ جَارُهُ الْمُؤْذِي لَهُ فَقَالَ لَهُ رُدَّ مَتَاعَكَ فَلَكَ اللَّهُ عَلَيَّ أَنْ لَا أَعُودَ؛ مردى نزد پيغمبر(صلی الله علیه و آله) آمد و از آزار همسايه‌اش به او شكايت كرد، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به او فرمود: صبر كن، سپس بار دوم خدمتش آمد (و شكايت كرد) پيغمبر(صلی الله علیه و آله) به او فرمود: صبر كن، سپس بار سوم آمد و باز شكايت كرد، حضرت به او فرمود: چون روز جمعه شود آن‌گاه كه مردم براى نماز جمعه می‌روند اثاثيه خانه‌ات را سر


1) . همان، ج 2، ص: 668.

2) . في المصدر زيادة «و المؤمنين».

3) . ابن بابویه، محمد بن على (شیخ صدوق)، علل الشرائع، ج 3، ص: 44.

كوچه و راه مردم بيار تا هر كه به نماز جمعه می‌رود ببيند، و چون از تو پرسند (كه براى چه اين كار را كرده‌اى) جريان را به آن‌ها بگو، فرمود: آن مرد اين كار را كرد، پس آن همسايه كه آزارش می‌داد پيش او آمد و گفت: اثاثيه‌ات را به خانه باز گردان من با خدا عهد می‌كنم كه ديگر تو را آزار نكنم.»

4. وجوب خودداری از أذیت وآزار به همسایه

امام صادق(علیه السلام) فرمودند:

«فِي حَدِيثٍ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) أَتَاهُ رَجُلٌ مِنَ الْأَنْصَارِ- فَقَالَ إِنِّي اشْتَرَيْتُ دَاراً مِنْ بَنِي فُلَانٍ وَ إِنَّ أَقْرَبَ جِيرَانِي مِنِّي جِوَاراً مَنْ لَا أَرْجُو خَيْرَهُ وَ لَا آمَنُ شَرَّهُ قَالَ فَأَمَرَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) عَلِيّاً وَ سَلْمَانَ- وَ أَبَا ذَرٍّ وَ نَسِيتُ آخَرَ وَ أَظُنُّهُ الْمِقْدَادَ- أَنْ يُنَادُوا فِي الْمَسْجِدِ بِأَعْلَى أَصْوَاتِهِمْ بِأَنَّهُ لَا إِيمَانَ لِمَنْ لَمْ يَأْمَنْ جَارُهُ بَوَائِقَهُ فَنَادَوْا بِهَا ثَلَاثاً ثُمَّ أَوْمَأَ بِيَدِهِ إِلَى كُلِّ أَرْبَعِينَ دَاراً مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ وَ عَنْ يَمِينِهِ وَ عَنْ شِمَالِهِ؛(1)مردی خدمت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) رسید و عرض کرد خانه‌ای را از فلانی خریده ام، اما در همسایگی من کسی است‌که امیدی به خیر او ندارم وایمن از شر اوهم نیستم، پیامبر به حضرت علی(علیه السلام) وسلمان وفرد دیگری که شاید مقداد بوده است فرمودند به بام مسجد روند و باصدای بلند اعلام کنند:ایمان ندارد کسی که، همسایه اش از شر او ایمن نیستوتا سه بار این مطلب باصدای بلند گفته شد، سئس نبی مکرم اسلام با دست مبارک به چهل منزل از هر سمت اشاره کردند.»


1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج 2، ص: 666؛ و أورد صدره في الحديث 1 من الباب 85 من هذه الأبواب.

هم‌چنین آن حضرت فرمود:

«جَاءَتْ فَاطِمَةُ(علیه السلام) تَشْكُو إِلَى رَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) بَعْضَ أَمْرِهَا فَأَعْطَاهَا كَرَبَةً(1)وَ قَالَ تَعَلَّمِي مَا فِيهَا فَإِذَا فِيهَا مَنْ كَانَ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ فَلَا يُؤْذِ جَارَهُ وَ مَنْ كَانَ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ فَلْيُكْرِمْ ضَيْفَهُ وَ مَنْ كَانَ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ فَلْيَقُلْ خَيْراً أَوْ لِيَسْكُتْ؛(2)روزی حضرت فاطمه زهرا(علیها السلام) نزد پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) از بعضی از امور شکوه کردند، پس نبی مکرم اسلام(صلی الله علیه و آله)، مجموعه نوشته‌ای را به دخت گرامیشان مرحمت کردند وفرمودند: آن‌چه در این مجموعه هست فراگیرید، چرا که در این مکتوبه آمده است که هرکس ایمان به خدا وروز قیامت داشته باشد،همسایه آزاری نخواهد کرد و اکرام میهمان نموده وزبان به خیر گشوده ویا سکوت انتخاب می‌کند.»

پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمودند:

«مَنْ آذَى جَارَهُ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ رِيحَ الْجَنَّةِ وَ مَأْوَاهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ وَ مَنْ ضَيَّعَ حَقَّ جَارِهِ فَلَيْسَ مِنَّا وَ مَا زَالَ جَبْرَئِيلُ يُوصِينِي بِالْجَارِ حَتَّى ظَنَنْتُ أَنَّهُ سَيُوَرِّثُهُ وَ مَا زَالَ يُوصِينِي بِالْمَمَالِيكِ حَتَّى ظَنَنْتُ أَنَّهُ سَيَجْعَلُ لَهُمْ وَقْتاً إِذَا بَلَغُوا ذَلِكَ الْوَقْتَ أُعْتِقُوا وَ مَا زَالَ يُوصِينِي بِالسِّوَاكِ حَتَّى ظَنَنْتُ‌(3)أَنَّهُ سَيَجْعَلُهُ فَرِيضَةً وَ مَا زَالَ يُوصِينِي بِقِيَامِ اللَّيْلِ حَتَّى ظَنَنْتُ أَنَّ خِيَارَ أُمَّتِي لَنْ يَنَامُوا؛(4)

کسی که همسایه خود را بیازارد، خداوند بوی


1) . الكربة بالتحريك؛ أصول السعف الغلاظ العراض.

2) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج 2، ص: 667.

3) . فيه عدم جواز العمل بالظن، و أنّه قد لا يكون مطابقا للواقع، حتى ظنّ المعصوم فما الظنّ بظن غيره، و قد تقدم لهذا نظائر و يأتي مثلها كثيراً.

4) . حرّ عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، ج‌12، ص: 128.

بهشت را بر او حرام می‌کند وجایگاه وی جهنم است وکسی‌که حق همسایه را ضایع کند، از ما نیست وهمواره جبرائیل(علیه السلام) مرا سفارش به رعایت حال همسایه می‌نمود.... .»

5. اسْتِحْبَابِ إِطْعَامِ همسایگان وَ وُجُوبِ آن در صورت ضرورت

پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله) می‌فرماید:

«مَا آمَنَ بِي مَنْ بَاتَ شَبْعَانَ وَ جَارُهُ جَائِعٌ قَالَ وَ مَا مِنْ أَهْلِ قَرْيَةٍ يَبِيتُ فِيهِمْ جَائِعٌ يَنْظُرُ اللَّهُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ؛(1)به من ايمان ندارد كسى كه سير بخوابد و همسايه‌اش گرسنه باشد، و فرمود: اهل يك آبادى كه شب را بگذرانند و در ايشان گرسنه‌اى باشد روز قيامت خداوند به آن‌ها نظر رحمت نيفكند.»

كاهلى گويد شنيدم حضرت صادق(علیه السلام) می‌فرماید:

«إِنَّ يَعْقُوبَ لَمَّا ذَهَبَ مِنْهُ بِنْيَامِينُ نَادَى يَا رَبِّ أَ مَا تَرْحَمُنِي أَذْهَبْتَ عَيْنَيَّ وَ أَذْهَبْتَ ابْنَيَّ فَأَوْحَى اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى إِلَيْهِ لَوْ أَمَتُّهُمَا لَأَحْيَيْتُهُمَا(2)لَكَ حَتَّى أَجْمَعَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُمَا وَ لَكِنْ تَذْكُرُ الشَّاةَ الَّتِي ذَبَحْتَهَا وَ شَوَيْتَهَا وَ أَكَلْتَ وَ فُلَانٌ إِلَى جَانِبِكَ صَائِمٌ لَمْ تُنِلْهُ مِنْهَا شَيْئاً(3)(4)كه چون بنيامين از دست يعقوب رفت عرض كرد: بار پروردگارا به من رحم نميكنى؟ چشمم را كه گرفتى و فرزندم را كه بردى؟ پس خداى تبارك و تعالى به او وحى كرد: كه اگر من آن دو را (يعنى يوسف و بنيامين را) ميرانده باشم برايت زنده‌شان


1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج 2، ص: 668.

2) . فيه دلالة على إمكان الرجعة.

3) . حرّ عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، ج‌12، ص: 128

4) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج 2، ص: 666.

می‌كنم، ولى آيا به ياد دارى آن گوسفندى كه سر بريدى و بريان كردى و خوردى و فلان و فلان در همسايگى تو روزه بودند و چيزى از آن به آن‌ها ندادى؟»

6. آثار و صفات همسایه بد و نااهل

امام صادق(علیه السلام) فرمود:

«مِنَ الْقَوَاصِمِ‌(1)الَّتِي تَقْصِمُ الظَّهْرَ جَارُ السَّوْءِ إِنْ رَأَى حَسَنَةً أَخْفَاهَا وَ إِنْ رَأَى سَيِّئَةً أَفْشَاهَا؛(2)از بلاهاى كمر شكن كه پشت انسان را خم كند همسايه بد است، اگر خوش‌رفتارى و كار نيكى ببيند پنهان كند و اگر بدى از انسان ببيند فاش كند.»

حضرت صادق(علیه السلام) فرمود: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرموده:

«أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ جَارِ السَّوْءِ فِي دَارِ إِقَامَةٍ تَرَاكَ عَيْنَاهُ وَ يَرْعَاكَ قَلْبُهُ إِنْ رَآكَ بِخَيْرٍ سَاءَهُ وَ إِنْ رَآكَ بِشَرٍّ

سَرَّهُ؛(3)

به خدا پناه می‌برم از همسايه بد براى خانه‌اى كه اقامت‌گاه است، چشمانش تو را ببيند و دلش به تو توجه دارد اگر خوشى در تو ببيند بدش آيد، و اگر تو را در بدى ببيند خوشش آيد.»

پیامبر(صلی الله علیه و آله) به علی بن ابی طالب(علیه السلام) فرمودند:

«يَا عَلِيُّ أَرْبَعَةٌ مِنْ قَوَاصِمِ الظَّهْرِ إِمَامٌ يَعْصِي اللَّهَ وَ يُطَاعُ أَمْرُهُ وَ زَوْجَةٌ يَحْفَظُهَا زَوْجُهَا وَ هِيَ تَخُونُهُ وَ فَقْرٌ لَا يَجِدُ صَاحِبُهُ مُدَاوِياً وَ جَارُ سَوْءٍ فِي دَارِ مُقَامٍ؛(4)

چهار چیز کمر انسان را می‌شکند 1. پیشوائی که معصیت خدا کند ودستورات آنرا اطاعت کنند، 2. همسری


1) . في المصدر زيادة «الفواقر».

2) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج 2، ص: 668.

3) . همان، ج 2، ص: 667.

4) . ابن بابویه، محمد بن على (شیخ صدوق)، من لا یحضره الفقیه، ج 4، ص: 365.

که شوهرش از او حفاظت کند ولی او به شوهر، خیانت کند، 3. فقری که هیچ راهی برای انسان در رهائی از آن نباشد،4. همسایه بدی که در کنار انسان باشد.»

7. محدوده‌های همسايگى

امام علی(علیه السلام) فرمود:

«حَرِيمُ الْمَسْجِدِ أَرْبَعُونَ ذِرَاعاً وَ الْجِوَارُ أَرْبَعُونَ دَاراً مِنْ أَرْبَعَةِ جَوَانِبِهَا.»(1)

امام صادق(علیه السلام) می‌فرماید: پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) فرمود:

«كُلُّ أَرْبَعِينَ دَاراً جِيرَانٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ وَ عَنْ يَمِينِهِ وَ عَنْ شِمَالِهِ.»

آن حضرت(علیه السلام) هم‌چنین در روایتی دیگر از قول پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) فرمود:

«حَدُّ الْجِوَارِ أَرْبَعُونَ دَاراً مِنْ كُلِّ جَانِبٍ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ وَ عَنْ يَمِينِهِ وَ عَنْ شِمَالِهِ؛(2)هر چهل خانه همسايه باشند، از برابر و از پشت سر و از راست و چپ (يعنى از چهار طرف تا چهل خانه همسايه هستند).»

8. اول دعای به همسایه، سپس دعای به اهل خانه

امام مجتبی(علیه السلام) می‌فرماید:

«رَأَيْتُ أُمِّي فَاطِمَةَ(علیه السلام) قَامَتْ فِي مِحْرَابِهَا لَيْلَةَ جُمُعَتِهَا فَلَمْ تَزَلْ رَاكِعَةً سَاجِدَةً حَتَّى اتَّضَحَ عَمُودُ الصُّبْحِ وَ سَمِعْتُهَا تَدْعُو لِلْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ وَ تُسَمِّيهِمْ وَ تُكْثِرُ الدُّعَاءَ لَهُمْ وَ لَا تَدْعُو لِنَفْسِهَا بِشَيْ‌ءٍ فَقُلْتُ لَهَا يَا أُمَّاهْ لِمَ لَا تَدْعِينَ لِنَفْسِكِ كَمَا تَدْعِينَ لِغَيْرِكِ فَقَالَتْ يَا بُنَيَّ الْجَارَ ثُمَ الدَّارَ؛ شب جمعه‌ای نظاره گر نماز وعبادت مادرم حضرت


1) . حرّ عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، ج‌12، ص: 132.

2) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج‌2، ص: 669.

فاطمه(علیها السلام) بودم، مادرم تا به صبح مشغول نماز وعبادت و دعا به دیگران بود، به مادرم گفتم چرا به خود دعا نمی‌کنی؟، مادرم فرمود: فرزند عزیزم، اول همسایه، سپس اهل خانه.»

امام کاظم(علیه السلام) از قول پدرش فرمود:

«كَانَتْ فَاطِمَةُ(علیه السلام) إِذَا دَعَتْ تَدْعُو لِلْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ وَ لَا تَدْعُو لِنَفْسِهَا فَقِيلَ لَهَا يَا بِنْتَ رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) إِنَّكِ تَدْعِينَ لِلنَّاسِ وَ لَا تَدْعِينَ لِنَفْسِكِ فَقَالَتِ الْجَارَ ثُمَّ الدَّارَ.»(1)


1) . ابن بابویه، محمد بن على (شیخ صدوق)، علل الشرائع، ج‌1، ص: 182.

بخش هفتم: تعاملات بین استاد و شاگرد، و عالم و جاهل

1. عالم کیست؟

امام هفتم(علیه السلام) فرمود:

«دَخَلَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) الْمَسْجِدَ فَإِذَا جَمَاعَةٌ قَدْ أَطَافُوا بِرَجُلٍ فَقَالَ مَا هَذَا فَقِيلَ عَلَّامَةٌ فَقَالَ وَ مَا الْعَلَّامَةُ فَقَالُوا لَهُ أَعْلَمُ النَّاسِ بِأَنْسَابِ الْعَرَبِ وَ وَقَائِعِهَا وَ أَيَّامِ الْجَاهِلِيَّةِ وَ الْأَشْعَارِ الْعَرَبِيَّةِ قَالَ فَقَالَ النَّبِيُّ(صلی الله علیه و آله) ذَاكَ عِلْمٌ لَا يَضُرُّ مَنْ جَهِلَهُ وَ لَا يَنْفَعُ مَنْ عَلِمَهُ ثُمَّ قَالَ النَّبِيُّ(صلی الله علیه و آله) إِنَّمَا الْعِلْمُ ثَلَاثَةٌ آيَةٌ مُحْكَمَةٌ أَوْ فَرِيضَةٌ عَادِلَةٌ أَوْ سُنَّةٌ قَائِمَةٌ وَ مَا خَلَاهُنَّ فَهُوَ فَضْلٌ‌(1)(2)

چون رسول خدا(صلی الله علیه و آله) وارد مسجد شد ديد جماعتى گرد مردى را گرفته‌اند


1) . فالعلم في نظر الشارع الاقدس حيث يذكر العلم و يقول: طلب العلم فريضة على كل مسلم هو العلم باحدى هذه الثلاثة اما معرفة آية محكمة من القرآن ترشده، أو معرفة فريضة من فرائض القرآن و هي الاحكام التي لا مندوحة عن معرفتها و العمل بها، أو سنة صالحة قائمة على اصولها (كالسنن النبويّة) يكون العمل بها سببا لتزكية المرء و أدبه في الدين و الدنيا و أمّا باقى المعارف فانما هو فضل و صاحبه في الشرع فاضل لا عالم.

2) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج‌1، ص: 32.

فرمود: چه خبر است گفتند علامه‌ايست. فرمود: علامه يعنى چه؟ گفتند: داناترين مردم است بدودمان عرب و حوادث ايشان و بروزگار جاهليت و أشعار عربى. پيغمبر فرمود: اين‌ها علمى است كه تا دانش را زيانى ندهد و عالمش را سودى نبخشد، سپس فرمود: همانا علم سه چيز است: آيه محكم، فريضه عادله، سنت پا برجا، و غير از اين‌ها فضل است.»

شرح: در بيان اين حديث شريف اشاره به چند نكته لازمست:

اول؛ كلمه «علم» در معانى مختلفى به كار می‌رود:

1.

به معنى قطع و يقين مانند: «ما لَهُمْ بِذلِكَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّونَ»؛ يعنى به آن يقين ندارند تنها گمان می‌كنند.

2.

به معنى مطلق دانستن در برابر جهل و نادانى مانند: «هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ»؛ مگر دانندگان با نادانان برابرند؟

3.

به معنى دانستن قواعد و كلياتى كه بر مصاديق و جزئياتش تطبيق كند چنان كه گويند: علم منطق، فلسفه، فقه، اصول، پيداست كه كلمه «علم» در اين حديث شريف به معنى دوم و سوم مناسب است.

دوم؛ علم از نظرهاى گوناگون تقسيمات مختلف و گوناگونى دارد مانند: «العلم علمان: مطبوع و مسموع، و العلم علمان: علم الابدان و علم الاديان.» و یا «علم بر دو قسمست:علم غيب و شهود» و نیز «علم بر چهار قسم است كه در حديث 134 همين كتاب بيان مى‌شود»؛ گاهى علم را از نظر سود و زيان تقسيم می‌كنند مانند:

لا خير في علم لا ينفع.

علمى كه سود ندهد خير ندارد و مانند همين حديث شريف كه علم را از اين نظر تقسيم نموده و علم سودمند سه قسم شمرده شده است.

سوم؛ شخصى كه راجع به علم يا هر موضوعى سخن می‌گويد موقعيت و مسئوليتش در معنى سخنش تأثير می‌كند؛ پس بايد در مقام تفسير و بيان سخنش موقعيت و مسئوليت او را در نظر گرفت مثلاً كلمه «آية و آيات يا آيه محكمه و آيات محكمات» در 232 مورد از قرآن و 17 مورد از نهج البلاغه ذكر شده است و در تمام اين موارد به معنى آيه قرآن يا نشانه‌اى كه از آن به خدا پى برند يا مطلق نشانه به كار رفته است در صورتى كه همين كلمه را اگر ابن سينا و ملا صدرا بدون قرينه ذكر كنند معنى برهان منطقى و صغرى و كبراى صحيح از آن فهميده مى‌شود و چون اين كلمه را يك دانشمند طبيعى استعمال كند معنى فرمول آزمايش شده از آن تبادر می‌كند.

اكنون با ملاحظه اين سه مقدمه و تفكر در صدر و ذيل اين حديث شريف بايد بگوئيم كه «علم سودمند از نظر پيغمبر بر سه قسم است، شارحين بصير و روشنفكر اصول كافى تمام اين نكات را اگر چه تصريح نكرده‌اند در نظر گرفته و اين حديث را بيان و توضيح داده‌اند عارف خبير و دانشمند بصير مرحوم فيض كاشانى چنين فرمايد پيغمبر(صلی الله علیه و آله) با جملۀ «لا يضر من جهله» به مردم فهمانيد كه معلومات اين شخص كه علامه‌اش مى‌خوانيد در حقيقت علم نيست، بلكه علم حقيقى آن‌ست كه دانستنش براى معاد و قيامت مفيد باشد و ندانستنش در آن روز زيان دهد نه آن‌چه را كه عوام مردم بپسندند و وسيله جمع مال شود.

آن‌گاه علم سودمند در نظر شرع را بيان كرده و بسه قسم منحصر نموده است:

1. آية محكمة: كه باصول عقايد اشاره دارد، زيرا براهين آن آيات محكمات

جهان و قرآن كريم است و در قرآن دلائل مبدأ و معاد بلفظ «آيه و آيات» بسيار ذكر شده است.

2.

فريضة عادلة: اشاره به علم اخلاقست كه خوبش از لشكر عقل و بدش از لشكر جهل است و بر انسان فريضه (واجب) است كه لشكر عقل را داشته باشد و از لشكر جهل تهى باشد و عدالت آن كنايه از حد وسط بين افراط و تفريط است.

3.

سنة قائمة: اشاره به احكام شريعت يعنى مسائل حلال و حرام دارد و انحصار علوم دينى به اين سه قسم معلوم است و اين كتاب كافى هم مشتمل بر همين سه علم است و با سه نشأة انسانيت مطابق است يعنى علم اصول عقايد براى عقلش و علم اخلاق براى جان و دلش و حلال و حرام براى بدن او می‌باشد.

مرحوم ملا صدرا و مجلسى همين تفاسير را عيناً يا با اختلاف در عموم و خصوص از جمله اقوال و وجوه شمرده‌اند و نيز اين بيان را مفسرين در آيه كريمه «يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ» با اندكى فرق ذكر می‌كنند؛ شيخ طوسى از قول قتاده می‌فرمايد: مراد به حكمت، سنت است، در حديث 134 امام صادق(علیه السلام) می‌فرمايد: همه علم مردم را چهار قسم ديدم:

اول؛ اين‌كه خدايت را بشناسى.

دوم؛ بدانى چه مصالحى در ساختن تو به كار برده.

سوم؛ بدانى از تو چه خواسته.

چهارم؛ آن‌چه تو را ز دينت خارج كند، بشناسى.

خلاصه علم مفيد از نظر قرآن و پيغمبر و امام صادق در اطراف همين مطالب

دور می‌زند و علوم ديگر در آن‌ها زياديست چنان‌چه در اين حديث پيغمبر فرموده: بود و نبودش سود و زيانى ندارد.

صدر المتألهين(ره) در اين‌جا بحث مربوطى مطرح كرده می‌گويد: علم يعنى شناختن و دانستن چيزى همان طور كه هست و اين از صفات خداوندست پس چگونه مى‌شود چيزى علم باشد و زيادى و ناپسند باشد خلاصه سخنش اين‌كه: دانستن هر چيز بهتر از ندانستن آن‌ست پس چگونه در اين روايت فقط سه علم را خوب دانسته و بقيه را بد آن‌گاه پاسخى مفصل می‌گويد كه خلاصه‌اش اين‌ست: نكوهش علم به واسطۀ خود علم و دانستن چيزى نيست، بلكه به جهت نتائج زيان بخشى است كه به خود عالم يا به ديگران می‌رسد مانند علم جادو و شعبده و طلسمات كه به وسيلۀ آن بين زن و شوهر جدائى می‌اندازند و مانند علم نجوم و هيئت كه باستثناى قسمت مفيد آن بيش‌ترش تضييع عمر و وقت بيهوده گذرانيدن و احتمال و تخمينى ياد گرفتن است و يا مانند علوم حقيقى غامض و مشكل كه فهم انسان طاقت درك آن را ندارد مانند بحث قضا و قدر الهى.(1)

2. اقسام جامعه و مردم، و ارتباطات و تعاملات

در باب «اقسام ارتباطات و تعاملات مردم و جامعه» روایات زیر در کتاب شریف «اصول کافی» ذکر شده است:(2)

امير مؤمنان(علیه السلام) می‌فرماید:


1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، مترجم: جواد مصطفوى، ج‌1، ص: 38.

2) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج‌1، ص: 34.

«إِنَّ النَّاسَ آلُوا(1)بَعْدَ رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) إِلَى ثَلَاثَةٍ آلُوا إِلَى عَالِمٍ عَلَى هُدًى مِنَ اللَّهِ قَدْ أَغْنَاهُ اللَّهُ بِمَا عَلِمَ عَنْ عِلْمِ

غَيْرِهِ وَ جَاهِلٍ مُدَّعٍ لِلْعِلْمِ لَا عِلْمَ لَهُ مُعْجَبٍ بِمَا عِنْدَهُ قَدْ فَتَنَتْهُ الدُّنْيَا وَ فَتَنَ غَيْرَهُ وَ مُتَعَلِّمٍ مِنْ عَالِمٍ عَلَى سَبِيلِ هُدًى مِنَ اللَّهِ وَ نَجَاةٍ ثُمَّ هَلَكَ مَنِ ادَّعَى وَ خابَ مَنِ افْتَرى؛ پس از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مردم به سه جانب روى آوردند:

1.

به عالمى كه رهبرى خدائى داشت و خدا او را به آن‌چه ميدانست از علم ديگران بى‌نياز ساخته بود (قطعاً اين عالم خود آن حضرت بود و آن مردم سلمان و مقداد و ابو ذر و امثال آن‌ها).

2.

به نادانى كه مدعى علم بود و علم نداشت، به آن‌چه در دست داشت مغرور بود، دنيا او را فريفته بود و او ديگران را.

3.

به دانش آموزى كه دانش خود را از عالمى كه در راه هدايت خدا و نجاة گام برداشته پس آن‌كه ادعا كرد هلاك شد و آن‌كه دروغ بست نوميد گشت.»

امام صادق(علیه السلام) فرمود:

«النَّاسُ ثَلَاثَةٌ عَالِمٌ وَ مُتَعَلِّمٌ وَ غُثَاءٌ(2)مردم سه دسته‌اند: دانشمند و دانشجو و خاشاك روى آب (كه هر لحظه آبش به جانبى برد مانند مردمى كه چون تعمق دينى ندارند هر روز به كيشى گروند و دنبال صدائى برآيند).»

و آن حضرت به ابى‌حمزه فرمود:

«اغْدُ عَالِماً أَوْ مُتَعَلِّماً أَوْ أَحِبَّ أَهْلَ الْعِلْمِ وَ لَا تَكُنْ رَابِعاً فَتَهْلِكَ بِبُغْضِهِمْ؛ يا


1) . آلوا: أى رجعوا.

2) . غثاء: بضم الغين المعجمة و الثاء المثلثة و المد، ما يحمله السيل من الزبد و الوسخ و غيره.

دانشمند باش و يا دانشجو و يا دوست‌دار دانشمندان و چهارمى (يعنى دشمن اهل علم) مباش كه به سبب دشمنى آن‌ها هلاك شوى.»

و فرمود:

«يَغْدُو النَّاسُ عَلَى ثَلَاثَةِ أَصْنَافٍ عَالِمٍ وَ مُتَعَلِّمٍ وَ غُثَاءٍ فَنَحْنُ الْعُلَمَاءُ وَ شِيعَتُنَا الْمُتَعَلِّمُونَ وَ سَائِرُ النَّاسِ غُثَاءٌ؛ مردم بر سه دسته شوند: دانشمند و دانشجو و خاشاك روى آب، ما دانشمندانيم و شيعيان ما دانشجويان و مردم ديگر خاشاك روى آب.»

3. تعاملات و صفات و حالات علماء

در باب «تعاملات و صفات و حالات علماء» روایات زیر در کتاب شریف «اصول کافی» ذکر شده است:(1)

امام صادق(علیه السلام) می‌فرماید:

«اطْلُبُوا الْعِلْمَ وَ تَزَيَّنُوا مَعَهُ بِالْحِلْمِ وَ الْوَقَارِ وَ تَوَاضَعُوا لِمَنْ تُعَلِّمُونَهُ الْعِلْمَ وَ تَوَاضَعُوا لِمَنْ طَلَبْتُمْ مِنْهُ الْعِلْمَ وَ لَا تَكُونُوا عُلَمَاءَ جَبَّارِينَ فَيَذْهَبَ بَاطِلُكُمْ بِحَقِّكُمْ؛ دانش آموزيد با وجود آن خود را با خويشتن‌دارى و سنگينى بيارائيد و نسبت به دانش آموزان خود تواضع كنيد و نسبت به استاد خود فروتن باشيد و از علماء متكبر نباشيد كه رفتار باطلتان حق شما را ضايع كند.»

امام صادق(علیه السلام) راجع به قول خداى عزّ و جلّ که می‌فرماید: «إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ»؛(2)«تنها بندگان دانشمند خدا از او ترس دارند.» فرمود:

«يَعْنِي بِالْعُلَمَاءِ مَنْ صَدَّقَ فِعْلُهُ قَوْلَهُ وَ مَنْ لَمْ يُصَدِّقْ فِعْلُهُ قَوْلَهُ فَلَيْسَ بِعَالِمٍ؛


1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج‌1، ص: 34.

2) . فاطر / 28.

مراد به دانشمند كسى است كه كردارش گفتارش را تصديق كند و كسى كه چنين نباشد عالم نيست.»

امير المؤمنين(علیه السلام) فرمود:

«أَ لَا أُخْبِرُكُمْ بِالْفَقِيهِ حَقِّ الْفَقِيهِ مَنْ لَمْ يُقَنِّطِ النَّاسَ مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ وَ لَمْ يُؤْمِنْهُمْ مِنْ عَذَابِ اللَّهِ وَ لَمْ يُرَخِّصْ لَهُمْ فِي مَعَاصِي اللَّهِ وَ لَمْ يَتْرُكِ الْقُرْآنَ رَغْبَةً عَنْهُ إِلَى غَيْرِهِ أَلَا لَا خَيْرَ فِي عِلْمٍ لَيْسَ فِيهِ تَفَهُّمٌ أَلَا لَا خَيْرَ فِي قِرَاءَةٍ لَيْسَ فِيهَا تَدَبُّرٌ أَلَا لَا خَيْرَ فِي عِبَادَةٍ لَيْسَ فِيهَا تَفَكُّرٌ وَ فِي رِوَايَةٍ أُخْرَى أَلَا لَا خَيْرَ فِي عِلْمٍ لَيْسَ فِيهِ تَفَهُّمٌ أَلَا لَا خَيْرَ فِي قِرَاءَةٍ لَيْسَ فِيهَا تَدَبُّرٌ أَلَا لَا خَيْرَ فِي عِبَادَةٍ لَا فِقْهَ فِيهَا أَلَا لَا خَيْرَ فِي نُسُكٍ لَا وَرَعَ فِيهِ؛ آيا از آن‌كه به حقيقت فقيه است به شما خبر ندهم؟ او كسى است كه مردم را از رحمت خدا نااميد نكند و از عذاب خدا ايمن نسازد و به آن‌ها رخصت گناه ندهد و قرآن را ترك نكند از روى اعراض و بچيز ديگر متوجه شود. همانا در علمى كه فهم نباشد خيرى نباشد همانا در خواندنى كه تدبر نباشد خيرى نباشد همانا در عبادتى كه تفكر نباشد خيرى نباشد. و در روايت ديگري‌ست: همانا در علمى كه فهم نباشد خيرى نيست همانا در خواندنى كه

تدبر نباشد خيرى نيست همانا در خداپرستى كه فقه نباشد خيرى نيست همانا در عبادتى كه در آن پرهيزكارى نباشد خيرى نيست.»

امام رضا(علیه السلام) فرمود:

«إِنَّ مِنْ عَلَامَاتِ الْفِقْهِ‌(1)الْحِلْمَ وَ الصَّمْتَ؛ از نشانه‌هاى فهميدن دين خويشتن‌دارى و خاموشى است.»

امير المؤمنين(علیه السلام) فرمود:


1) . في بعض النسخ: «الفقيه».

«لَا يَكُونُ السَّفَهُ وَ الْغِرَّةُ فِي قَلْبِ الْعَالِمِ؛(1)

سفاهت و فريفتگى (ناآزمودگى) در دل عالم نيست.»

امام(علیه السلام) از عيسى بن مريم نقل می‌كند كه او گفت:

«يَا مَعْشَرَ الْحَوَارِيِّينَ لِي إِلَيْكُمْ حَاجَةٌ اقْضُوهَا لِي قَالُوا قُضِيَتْ حَاجَتُكَ يَا رُوحَ اللَّهِ فَقَامَ فَغَسَلَ أَقْدَامَهُمْ‌(2)فَقَالُوا كُنَّا نَحْنُ أَحَقَّ بِهَذَا يَا رُوحَ اللَّهِ فَقَالَ إِنَّ أَحق‌الناس بِالْخِدْمَةِ الْعَالِمُ إِنَّمَا تَوَاضَعْتُ هَكَذَا لِكَيْمَا تَتَوَاضَعُوا بَعْدِي فِي النَّاسِ كَتَوَاضُعِي لَكُمْ ثُمَّ قَالَ عِيسَى(علیه السلام) بِالتَّوَاضُعِ تُعْمَرُ الْحِكْمَةُ لَا بِالتَّكَبُّرِ وَ كَذَلِكَ فِي السَّهْلِ يَنْبُتُ الزَّرْعُ لَا فِي الْجَبَلِ؛ اى گروه حواريون: مرا به شما حاجتى است، آن را برآوريد: گفتند حاجتت رواست يا روح اللَّه! پس برخاست و پاهاى ايشان را بشست، آن‌ها گفتند: ما بشستن سزاوارتر بوديم يا روح اللَّه فرمود: همانا سزاوارترين مردم بخدمت نمودن عالمست من تا اين اندازه تواضع كردم تا شما پس از من در ميان مردم چون من تواضع كنيد سپس عيسى(علیه السلام) فرمود: بناى حكمت به وسيلۀ تواضع ساخته شود نه به وسيلۀ تكبر چنان كه زراعت در زمين نرم می‌رويد نه در كوه.»

4. لزوم تحصیل علم ودانش و تشويق به فراگیری آن

اشاره

تحصیل علوم ودانش هائی که مورد نیاز آحاد جامعه است اعم از علوم دینی و انسانی و طب و ریاضی و شیمی و غیره، به عنوان یک واجب کفائی خواهد بود و این وظیفه متولیان است که آحاد جامعه را به سوی آن هدایت کنند تا امور جامعه اسلامی به طور منظم انجام و هدایت شود.


1) . الغرة بكسر الغين المعجمة: الغفلة. و في بعض النسخ بالمهملة و الزاى المعجمة و هي التكبر.

2) . في بعض النسخ: «قبل».

قرآن کریم می‌فرماید:

«وَ ما كانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ»؛ «شايسته نيست مؤمنان همگى (به سوى ميدان جهاد) كوچ كنند؛ چرا از هر گروهى از آنان، طايفه‌اى كوچ نمى‌كند (و طايفه‌اى در مدينه بماند)، تا در دين (و معارف و احكام اسلام) آگاهى يابند و به هنگام بازگشت به سوى قوم خود، آن‌ها را بيم دهند؟! شايد (از مخالفت فرمان پروردگار) بترسند، و خوددارى كنند!»

تفسیر
جهاد با جهل و جهاد با دشمن

آيه فوق كه با آيات گذشته در زمينه جهاد پيوند دارد، اشاره به واقعيتى مى‌كند كه براى مسلمانان جنبه حياتى دارد و آن اين‌كه: گر چه جهاد بسيار پر اهميت است و تخلف از آن ننگ و گناه، ولى در مواردى كه ضرورتى ايجاب نمى‌كند كه همه مؤمنان در ميدان جهاد شركت كنند، مخصوصاً در مواقعى كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) شخصا در مدينه باقى مانده: «نبايد همه به جهاد بروند، بلكه لازم است هر جمعيتى از مسلمانان به دو گروه تقسيم شوند گروهى فريضه جهاد را انجام دهند، و گروه ديگرى در مدينه بمانند و معارف و احكام اسلام را بياموزند.»؛ «وَ ما كانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ».

«و به هنگامى كه ياران مجاهدشان از ميدان بازگشتند احكام و فرمان‌هاى الهى را به آن‌ها تعليم دهند و از مخالفت آن انذارشان نمايند»؛ «وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ».

«باشد كه اين برنامه موجب شود كه آن‌ها از مخالفت فرمان خدا بپرهيزند و وظائف خويش را انجام دهند»؛ «لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ».

در اين‌جا به چند نكته بايد توجه كرد:

1. آن‌چه در تفسير آيه گفته شد علاوه بر اين‌كه با شأن نزول معروف آن سازگار است، با ظاهر جمله‌هاى آيه نيز از هر تفسير ديگر موافقتر است، تنها چيزى كه در آن است، اين است كه بايد جملۀ «لتبقى طائفة» بعد از «مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ طائفة» در تقدير گرفته شود، يعنى از هر فرقه‌اى گروهى بروند، و گروه ديگرى بمانند، و البته اين موضوع با توجه به قرائن موجود در آيه مشكلى ايجاد نخواهد كرد.

ولى بعضى از مفسران احتمال داده‌اند كه در آيه هيچ‌گونه تقديرى وجود ندارد، و منظور آن است كه گروهى از مسلمانان به عنوان واجب كفايى به ميدان جهاد بروند، و در صحنه جهاد به تعليمات اسلام آشنا شوند، و پيروزى مسلمانان را بر دشمنان كه نمونه‌اى از آثار عظمت و حقانيت اين آئين است با چشم خود ببينند، و به هنگام مراجعت به دوستان خود گوشزد كنند(1).

احتمال سومى كه بعضى ديگر از مفسران داده‌اند اين است كه آيه حكم مستقلى را جدا از مباحث جهاد بيان مى‌كند و آن اين‌كه مسلمانان وظيفه دارند كه به عنوان يك واجب كفايى از هر قوم و جمعيتى عده‌اى برخيزند، و براى فرا گرفتن معارف و تعليمات اسلام به مراكز بزرگ اسلامى بروند، و پس از فرا گرفتن علوم، به شهر و ديار خود بازگردند، و به تعليم ديگران بپردازند(2)، ولى همان‌گونه كه گفتيم


1) . اين تفسير را طبرى طبق نقل قرطبى در تفسيرش انتخاب كرده، و جمعى از مفسران نيز به عنوان احتمال آن را ذيل آيه آورده‌اند.

2) . اين تفسير با شأن نزولى كه مرحوم شيخ طوسى در تبيان آورده است سازگار مى‌باشد.

تفسير اول به مفهوم آيه نزديك‌تر است هر چند اراده همه اين معانى نيز چندان بعيد نيست‌(1).

2. بعضى چنين تصور كرده‌اند كه ميان اين آيه و آيات سابق نوعى منافات ديده مى‌شود، زيرا در آيات گذشته به همه دستور شركت در ميدان جهاد داده شده، و تخلف كنندگان به شدت مورد سرزنش قرار گرفتند، ولى در آيه مورد بحث، دستور مى‌دهد كه همه نبايد به سوى ميدان جهاد حركت كنند.

اما روشن است كه اين دو دستور با توجه به شرائط مختلف صادر شده، مثلاً در مورد جنگ تبوك و روبرو شدن با ارتش نيرومند امپراطورى روم، چاره‌اى جز اين نبود كه همه مسلمانان آماده جهاد شوند، ولى در مورد مقابله با گروه‌هاى كوچك‌تر، ضرورتى ندارد كه همه مسلمانان حركت كنند، مخصوصاً در مواردى كه خود پيامبر(صلی الله علیه و آله) در مدينه مى‌ماند، نبايد مدينه را خالى نمايند، و خطرات احتمالى آن را ناديده بگيرند، و از فرا گيرى معارف و احكام اسلام غافل بمانند.

بنا بر اين هيچ‌گونه نسخ در آيات فوق وجود ندارد، و اين‌كه بعضى چنين تصور كرده‌اند، اشتباه است.

3. شك نيست كه منظور از «تفقه" در دين فرا گيرى همه معارف و احكام اسلام اعم از اصول و فروع است، زيرا در مفهوم تفقه، همه اين امور جمع است، بنا بر اين آيه فوق دليل روشنى است بر اين‌كه همواره گروهى از مسلمانان به عنوان انجام يك واجب كفايى بايد به تحصيل علم و دانش در زمينه تمام مسائل اسلامى

1) . توجه داشته باشيد كه ما استعمال يك لفظ در چند معنى را جايز مى‌شمريم.

بپردازند، و پس از فراغت از تحصيل براى تبليغ احكام اسلام به نقاط مختلف، مخصوصاً به قوم و جمعيت خود باز گردند، و آن‌ها را به مسائل اسلامى آشنا سازند.

بنا بر اين آيه فوق دليل روشنى است بر وجوب تعليم و تعلم در مسائل اسلامى، و به تعبير ديگر هم تحصيل را واجب مى‌كند، و هم ياد دادن را، و اگر دنياى امروز به تعليمات اجبارى افتخار مى‌كند، قرآن در چهارده قرن پيش علاوه بر آن بر معلمين نيز اين وظيفه را فرض كرده است.

قرآن و جواز تقليد از فقيه
4. گروهى از علماى اسلامى به آيه فوق بر مسأله جواز تقليد استدلال كرده‌اند، زيرا فرا گيرى تعليمات اسلام و رساندن آن به ديگران در مسائل فروع دين و لزوم پيروى شنوندگان از آن‌ها همان تقليد است.

البته همان‌گونه كه گفتيم آيه فوق، تنها از فروع دين بحث نمى‌كند و مسائل اصولى را نيز شامل مى‌شود، ولى به هر حال فروع دين را نيز در بر دارد.

تنها اشكالى كه در اين‌جا به نظر مى‌رسد اين است كه آن روز سخنى از اجتهاد و تقليد در ميان نبود و آن‌ها كه مسائل اسلامى را فرا مى‌گرفتند و به ديگران مى‌رساندند، حكم مسأله‌گوهاى زمان ما را داشتند نه حكم مجتهدان را، يعنى مسأله را از پيامبر(صلی الله علیه و آله) گرفته و عيناً بدون هيچ‌گونه اظهار نظر براى دگران نقل مى‌كردند.

ولى با توجه به اين‌كه اجتهاد و تقليد، مفهوم وسيعى دارد مى‌توان اشكال فوق را پاسخ داد.

توضيح اين‌كه: شك نيست كه علم فقه با وسعتى كه امروز دارد در آن زمان

وجود نداشت، و مسلمانان به راحتى مسائل را از پيامبر(صلی الله علیه و آله) مى‌آموختند، ولى با اين حال چنان نبوده كه همه بزرگان اسلام در حكم مسأله‌گويان زمان ما باشند، زيرا بسيارى از آن‌ها به عنوان قضاوت و يا امارت به نقاط ديگر مى‌رفتند و طبعاً مسائلى پيش مى‌آمد كه عين آن را از پيامبر(صلی الله علیه و آله) نشنيده بودند، ولى در عمومات و اطلاقات آيات قرآن مجيد، وجود داشت، مسلماً آن‌ها با تطبيق كليات بر جزئيات، و به اصطلاح علمى" رد فروع به اصول» و «رد اصول بر فروع»، احكام آن‌ها را درك مى‌كردند و اين يك نوع اجتهاد ساده بوده است.

مسلماً اين كار و امثال آن در زمان پيامبر(صلی الله علیه و آله) بوده و به همين دليل ريشه اصلى اجتهاد در ميان صحابه و ياران او وجود داشت، هر چند همه ياران و اصحاب در اين حد نبودند.

و از آن‌جا كه آيه فوق يك مفهوم عام دارد، هم قبول گفتار مسأله‌گويان را شامل مى‌شود، و هم قبول قول مجتهدان را، و به اين ترتيب با عموم آيه مى‌توان استدلال بر جواز تقليد كرد.

اهميت «تعليم» و «تعلم»
5. مسأله مهم ديگرى كه از آيه مى‌توان استفاده كرد، احترام و اهميت خاصى است كه اسلام براى مسألۀ «تعليم» و «تعلم» قائل شده است، تا آن‌جا كه مسلمانان را ملزم مى‌سازد كه همه در ميدان جنگ شركت نكنند، بلكه گروهى بمانند و معارف اسلام را بياموزند.

يعنى جهاد با جهل همانند جهاد با دشمن بر آن‌ها فرض است، و اهميت يكى كم‌تر از ديگرى نيست، بلكه تا مسلمانان در مسأله جهاد با جهل، پيروز نشوند

در جهاد با دشمن پيروز نخواهند شد، زيرا يك ملت جاهل همواره محكوم به شكست است.

يكى از مفسران معاصر در ذيل اين آيه مطلب جالبى دارد، او مى‌گويد:

من در «طرابلس» مشغول تحصيل علم بودم، روزى فرماندار آن‌جا كه خود از معارف اسلامى اطلاعات قابل ملاحظه‌اى داشت، به من گفت: چرا دولت، علما و طلاب علوم دينى را از خدمت سربازى معاف مى‌كند، در حالى كه اين خدمت مقدس، شرعا بر همه واجب است، و طلاب علوم دينى از همۀ مردم به انجام اين فريضه دينى شايسته‌ترند، آيا اين كار اشتباه نيست؟

من بدون مقدمه به فكر آيه فوق افتادم و گفتم اين كار ريشه‌اى در قرآن مجيد دارد، آن‌جا كه مى‌گويد: گروهى جهاد كنند و گروهى به تحصيل علم پردازند! او بسيار از اين جواب لذت برد، به‌خصوص اين‌كه از يك فرد مبتدى مانند من كه در آن روز تازه مشغول به تحصيل شده بودم صادر شده بود(1).(2)

روایات ائمۀ هدی(علیهم السلام)

در این باب روایات زیر در کتاب شریف «اصول کافی» ذکر شده است:(3)

رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:

«طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِيضَةٌ عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ أَلَا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ بُغَاةَ الْعِلْمِ‌(4)طلب


1) . رضا، محمد رشید، المنار، ج 11، ص: 78.

2) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج‌8، ص: 191.

3) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج‌1، ص: 31.

4) . أي طلابه، جمع باغ كهداة جمع هاد.

دانش بر هر مسلمانى فرض است آگاه باشید که به راستى خدا، دانش‌جويان را دوست دارد.»

امام ششم(علیه السلام) فرمود:

«طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِيضَةٌ؛ طلب دانش فريضه است.»

«سُئِلَ أَبُو الْحَسَنِ(علیه السلام) هَلْ يَسَعُ النَّاسَ تَرْكُ الْمَسْأَلَةِ عَمَّا يَحْتَاجُونَ إِلَيْهِ فَقَالَ لَا؛ از ابو الحسن (امام هفتم)(علیه السلام) سؤال شد كه: رواست براى مردم ترك پرسش از آن‌چه بدان نياز دارند؟ فرمود: نه.»

امير المؤمنين(علیه السلام) مى‌فرمود:

«أَيُّهَا النَّاسُ اعْلَمُوا أَنَّ كَمَالَ الدِّينِ طَلَبُ الْعِلْمِ وَ الْعَمَلُ بِهِ أَلَا وَ إِنَّ طَلَبَ الْعِلْمِ أَوْجَبُ عَلَيْكُمْ مِنْ طَلَبِ الْمَالِ إِنَّ الْمَالَ مَقْسُومٌ مَضْمُونٌ لَكُمْ قَدْ قَسَمَهُ عَادِلٌ بَيْنَكُمْ وَ ضَمِنَهُ وَ سَيَفِي لَكُمْ وَ الْعِلْمُ مَخْزُونٌ عِنْدَ أَهْلِهِ وَ قَدْ أُمِرْتُمْ

بِطَلَبِهِ مِنْ أَهْلِهِ‌(1)

فَاطْلُبُوهُ؛ ايا مردم بدانيد كه كمال ديانت طلب علم و عمل بدان است، هلا به راستى طلب علم از طلب مال بر شما واجب‌تر است، زيرا دارائى قسمت تضمين‌شده‌اى دارد كه عادلى ميان شما قسمت بندى كرده و ضمانت نموده و محققاً به شما پرداخت مى‌كند، ولى علم نزد اهلش سپرده است و شما دستور داريد كه آن را از اهلش بخواهيد، آن را بخواهيد.»

رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:

«طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِيضَةٌ وَ فِي حَدِيثٍ آخَرَ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِيضَةٌ عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ أَلَا وَ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ بُغَاةَ الْعِلْمِ؛ طلب علم فريضه


1) . يعني: الأنبياء و الأئمّة عليهم السلام و العلماء الذين أخذوا منهم.

است. در حديث ديگر فرموده: طلب علم بر هر مسلمانى فريضه است، هلا به راستى خدا دانش‌جويان را دوست دارد.»

امام صادق(علیه السلام) مى‌فرمود:

«تَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ فَإِنَّهُ مَنْ لَمْ يَتَفَقَّهْ مِنْكُمْ فِي الدِّينِ فَهُوَ أَعْرَابِيٌ‌(1)إِنَّ اللَّهَ يَقُولُ فِي كِتَابِهِ: «لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ»؛(2)دين را خوب بفهميد، زيرا هر كدام از شما دين را خوب نفهمد كوهى است، به راستى خدا در كتاب خود می‌فرمايد: تا دين را خوب بفهمند و به قوم خود اعلام خطر كنند چون به سوى آن‌ها برگردند شايد بر حذر شوند.»

آن حضرت(علیه السلام) در جای دیگری می‌فرماید:

«عَلَيْكُمْ بِالتَّفَقُّهِ فِي دِينِ اللَّهِ وَ لَا تَكُونُوا أَعْرَاباً(3)فَإِنَّهُ مَنْ لَمْ يَتَفَقَّهْ فِي دِينِ اللَّهِ لَمْ يَنْظُرِ اللَّهُ إِلَيْهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ(4)وَ لَمْ يُزَكِّ لَهُ عَمَلًا؛ شما باد كه دين خدا را خوب ياد بگيريد و بفهميد، كوهى و بيابانى نباشيد، زيرا هر كه دين خدا را خوب نفهمد، خدا در قيامت به او نظر ندارد و كردار او را قابل قبول نشمارد.»


1) . الاعرابى منسوب الى الاعراب و لا واحد له و المراد الذين يسكنون البادية و لا يتعلمون الاحكام الشرعية.

2) . توبة / 122.

3) . أي لا تكونوا كالاعراب جاهلين بالدين، غافلين عن أحكامه، معرضين عن تعلمها.

4) . كناية عن سخطه و غضبه عليه. و عدم الاعتداد به و سلب رحمته و فيضه و احسانه و إكرامه عنه، و حرمانه عن مقام القرب.

و نیز فرمود:

«لَوَدِدْتُ أَنَّ أَصْحَابِي ضُرِبَتْ رُءُوسُهُمْ بِالسِّيَاطِ(1)حَتَّى يَتَفَقَّهُوا؛ دلم مى‌خواهد تازيانه به سر يارانم بزنند تا دين را بفهمند و احكامش را ياد بگيرند.»

«قَالَ لَهُ رَجُلٌ جُعِلْتُ فِدَاكَ رَجُلٌ عَرَفَ هَذَا الْأَمْرَ لَزِمَ بَيْتَهُ وَ لَمْ يَتَعَرَّفْ إِلَى أَحَدٍ مِنْ إِخْوَانِهِ قَالَ فَقَالَ كَيْفَ يَتَفَقَّهُ هَذَا فِي دِينِهِ؛ مردى به حضرت صادق(علیه السلام) عرض كرد: قربانت، كسى هست كه به اين مذهب معرفت و عقيده دارد، ولى در خانه خود نشسته و با احدى از برادران مذهبى خود آشنائى ندارد. فرمود: اين آدم چطور دين خود را مى‌فهمد؟.»

5. حق عالم و استاد

در موضوع «حق عالم و استاد» روایت زیر در کتاب شریف «اصول کافی» ذکر شده است:(2)

امير المؤمنين(علیه السلام) می‌فرمايد:

«إِنَّ مِنْ حَقِّ الْعَالِمِ أَنْ لَا تُكْثِرَ عَلَيْهِ السُّؤَالَ وَ لَا تَأْخُذَ بِثَوْبِهِ وَ إِذَا دَخَلْتَ عَلَيْهِ وَ عِنْدَهُ قَوْمٌ فَسَلِّمْ عَلَيْهِمْ جَمِيعاً وَ خُصَّهُ بِالتَّحِيَّةِ دُونَهُمْ وَ اجْلِسْ بَيْنَ يَدَيْهِ وَ لَا تَجْلِسْ خَلْفَهُ وَ لَا تَغْمِزْ بِعَيْنِكَ وَ لَا تُشِرْ بِيَدِكَ‌(3)وَ لَا تُكْثِرْ مِنَ الْقَوْلِ قَالَ فُلَانٌ وَ قَالَ فُلَانٌ خِلَافاً لِقَوْلِهِ وَ لَا تَضْجَرْ بِطُولِ صُحْبَتِهِ فَإِنَّمَا مَثَلُ الْعَالِمِ مَثَلُ النَّخْلَةِ تَنْتَظِرُهَا حَتَّى يَسْقُطَ


1) . جمع سوط و هو ما يجلد به.

2) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج‌1، ص: 37.

3) . لعل المراد بالجلوس بين يديه جلوسه بحيث لا يحوجه إلى الالتفات حين الخطاب و بالخلف ما يقابله. و الغمز بالعين الإشارة بها و حذف المفعول لعله للتعميم أي سواء تغمز و تشير إليه أو إلى غيره في حضوره لان ذلك ينافى التعظيم و الحرمة.

عَلَيْكَ مِنْهَا شَيْ‌ءٌ وَ الْعَالِمُ أَعْظَمُ أَجْراً مِنَ الصَّائِمِ الْقَائِمِ الْغَازِي فِي سَبِيلِ اللَّهِ؛ از جمله حقوق عالمست كه از او زياد نپرسى و جامه‌اش نگيرى و چون بر او وارد شدى و گروهى نزد او بودند به همه سلام كن و او را نزد آن‌ها بتحيت مخصوص گردان، مقابلش بنشين و پشت سرش منشين، چشمك مزن، با دست اشاره مكن، پرگوئى مكن كه فلانى و فلانى بر خلاف نظر او چنين گفته‌اند و از زيادى مجالستش دلتنگ مشو، زيرا مثل عالم مثل درخت خرماست بايد در انتظار باشى تا چيزى از آن بر تو فروريزد و پاداش عالم از روزه‌دار شب‌زنده‌دارى كه در راه خدا جهاد كند بيش‌تر است.»

6. هم‌نشينى و هم‌دلى با علماء

در موضوع «هم‌نشینی و هم‌دلی با علماء» روایات زیر در کتاب شریف «اصول کافی» ذکر شده است:(1)

امام(علیه السلام) می‌فرمايد:

«قَالَ لُقْمَانُ لِابْنِهِ يَا بُنَيَّ اخْتَرِ الْمَجَالِسَ عَلَى عَيْنِكَ فَإِنْ رَأَيْتَ قَوْماً يَذْكُرُونَ اللَّهَ جَلَّ وَ عَزَّ فَاجْلِسْ مَعَهُمْ فَإِنْ تَكُنْ عَالِماً نَفَعَكَ عِلْمُكَ وَ إِنْ تَكُنْ جَاهِلًا عَلَّمُوكَ وَ لَعَلَّ اللَّهَ أَنْ يُظِلَّهُمْ بِرَحْمَتِهِ فَيَعُمَّكَ مَعَهُمْ وَ إِذَا رَأَيْتَ قَوْماً لَا يَذْكُرُونَ اللَّهَ فَلَا تَجْلِسْ مَعَهُمْ فَإِنْ تَكُنْ عَالِماً لَمْ يَنْفَعْكَ عِلْمُكَ وَ إِنْ كُنْتَ جَاهِلًا يَزِيدُوكَ جَهْلًا وَ لَعَلَّ اللَّهَ أَنْ يُظِلَّهُمْ بِعُقُوبَةٍ فَيَعُمَّكَ مَعَهُمْ؛ لقمان به پسرش گفت: پسر عزيزم هم‌نشين را از روى بصيرت انتخاب كن. اگر ديدى گروهى خداى عزّ و جلّ را ياد می‌كنند با ايشان بنشين كه اگر تو عالم باشى علمت سودت بخشد و اگر جاهل باشى تو را بياموزند و شايد خدا بر آن‌ها


1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج‌1، ص: 39.

سايه رحمت اندازد و تو را هم فراگيرد. و چون ديدى گروهى به ياد خدا نيستند با آن‌ها منشين، زيرا اگر تو عالم باشى علمت سودت ندهد و اگر جاهل باشى نادان‌ترت كنند و شايد خدا بر سرشان كيفرى آرد و تو را هم فراگيرد.»

موسى بن جعفر(علیهما السلام) فرمود:

«مُحَادَثَةُ الْعَالِمِ عَلَى الْمَزَابِلِ خَيْرٌ مِنْ مُحَادَثَةِ الْجَاهِلِ عَلَى الزَّرَابِيِ‌(1)گفتگوى با عالم در خاكروبه بهتر از گفتگوى با جاهل است روى تشك‌ها.»

رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:

«قَالَتِ الْحَوَارِيُّونَ لِعِيسَى يَا رُوحَ اللَّهِ مَنْ نُجَالِسُ قَالَ مَنْ يُذَكِّرُكُمُ اللَّهَ رُؤْيَتُهُ وَ يَزِيدُ فِي عِلْمِكُمْ مَنْطِقُهُ وَ يُرَغِّبُكُمْ فِي الْآخِرَةِ عَمَلُهُ؛ حواريين به عيسى(علیه السلام) گفتند يا روح اللَّه با كه بنشينيم فرمود: با كسى كه ديدارش شما را به ياد خدا اندازد و سخنش دانشتان را زياد كند و كردارش شما را به آخرت تشويق كند.»

آن حضرت(صلی الله علیه و آله) در جای دیگری فرمود:

«مُجَالَسَةُ أَهْلِ الدِّينِ شَرَفُ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ؛ هم‌نشينى با اهل دين شرف دنيا و آخرتست.»

امام باقر(علیه السلام) فرمود:

«لَمَجْلِسٌ أَجْلِسُهُ إِلَى مَنْ أَثِقُ بِهِ أَوْثَقُ فِي نَفْسِي مِنْ عَمَلِ سَنَةٍ؛ نشستن نزد كسى كه به او اعتماد دارم از عبادت يك سال برايم اطمينان‌بخش‌تر است.»


1) . الزرابى: جمع زربى و هي ما بسط و اتكئ عليه.

7. پرسش از عالم و مذاكره با او

در موضوع «پرسش از عالم و مذاکره با او» روایات زیر در کتاب شریف «اصول کافی» ذکر شده است:(1)

يكى از اصحاب گويد: از امام صادق(علیه السلام) پرسيدم كه مردى آبله‌دار جنب شده بود او را غسل دادند و مرد، فرمود:

«قَتَلُوهُ أَلَّا سَأَلُوا فَإِنَّ دَوَاءَ الْعِيِّ السُّؤَالُ‌(2)

و قوله:«ألا» فى«ألّا سألوا»- بتشديد اللام- حرف تحضيض و إذا استعمل في الماضى فهو للتوبيخ و اللوم و يمكن أن يكون بالتخفيف استفهاما توبيخيا. و العى- بفتح المهملة و تشديد الياء- الجهل و عدم الاهتداء لوجه المراد و العجز عنه.

او را كشتند! چرا نپرسيدند، همانا دواى نفهمى پرسش است.»

حضرت صادق(علیه السلام) به حمران راجع به سؤالى كه كرده بود فرمود:

«إِنَّمَا يَهْلِكُ النَّاسُ لِأَنَّهُمْ لَا يَسْأَلُونَ؛ همانا مردم هلاك شدند چون نپرسيدند.»

و نیز فرمود:

«إِنَّ هَذَا الْعِلْمَ عَلَيْهِ قُفْلٌ وَ مِفْتَاحُهُ الْمَسْأَلَةُ؛ بر در اين علم قفلى است كه كليد آن پرسش است.»

و هم‌چنین فرمود:

«لَا يَسَعُ النَّاسَ حَتَّى يَسْأَلُوا وَ يَتَفَقَّهُوا وَ يَعْرِفُوا إِمَامَهُمْ وَ يَسَعُهُمْ أَنْ يَأْخُذُوا بِمَا يَقُولُ وَ إِنْ كَانَ تَقِيَّةً؛ مردم در فراخى و گشادگى نيستند مگر اين‌كه بپرسند و بفهمند و


1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج‌1، ص: 41.

2) . المجدور: المصاب بالجدرى- بضم الجيم و فتح الدال و كسر الراء- و هو داء معروف، و قوله:«قتلوه» أي كان فرضه التيمم فمن أفتى بغسله أو تولى ذلك منه فقد أعان على قتله.

امام خويش بشناسند و بر آن‌ها رواست كه به آن‌چه امام گويد عمل كنند اگر چه از روى تقيه باشد.»

رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:

«أُفٍّ لِرَجُلٍ لَا يُفَرِّغُ نَفْسَهُ فِي كُلِّ جُمُعَةٍ لِأَمْرِ دِينِهِ فَيَتَعَاهَدُهُ وَ يَسْأَلُ عَنْ دِينِهِ؛ اف بر مردي كه خود را در هر روز جمعه [هفته‌اى يك روز] براى امر دينش آماده نكند تا با آن تجديد عهد كند و از دينش سؤال كند.»

آن حضرت(صلی الله علیه و آله) در حدیثی دیگر فرمود:

«إِنَّ اللَّهَ عزّ و جلّ يَقُولُ تَذَاكُرُ الْعِلْمِ بَيْنَ عِبَادِي مِمَّا تَحْيَا عَلَيْهِ الْقُلُوبُ الْمَيْتَةُ إِذَا هُمُ انْتَهَوْا فِيهِ إِلَى أَمْرِي؛ خداى عزّ و جلّ فرمايد: گفتگوى علمى ميان بندگانم سبب زنده شدن دل‌هاى مرده می‌گردد در صورتى كه پايان گفتگوي‌شان به امرى كه مربوط به من است برسد (اصول دين باشد يا فروع دين).»

ابو جارود گويد: شنيدم امام باقر(علیه السلام) می‌فرماید:

«رَحِمَ اللَّهُ عَبْداً أَحْيَا الْعِلْمَ قَالَ قُلْتُ وَ مَا إِحْيَاؤُهُ قَالَ أَنْ يُذَاكِرَ بِهِ أَهْلَ الدِّينِ وَ أَهْلَ الْوَرَعِ؛ خدا رحمت كند بنده‌اى را كه علم را زنده كند. گفتم زنده كردن علم چيست؟ فرمود: اين‌ست كه با اهل دين و اهل پرهيزكارى مذاكره شود.»

رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:

«تَذَاكَرُوا وَ تَلَاقَوْا وَ تَحَدَّثُوا فَإِنَّ الْحَدِيثَ جِلَاءٌ لِلْقُلُوبِ إِنَّ الْقُلُوبَ لَتَرِينُ‌(1)كَمَا يَرِينُ السَّيْفُ جِلَاؤُهَا الْحَدِيثُ؛ با يك ديگر مذاكره و ملاقات و گفتگو كنيد، زيرا حديث صيقل دل‌هاست همانا دل‌ها مانند شمشير زنگار می‌گيرد و صيقل آن‌ها حديث است.»


1) . الرين: الدنس و الوسخ.

امام باقر(علیه السلام) می‌فرمايد:

«تَذَاكُرُ الْعِلْمِ دِرَاسَةٌ وَ الدِّرَاسَةُ صَلَاةٌ حَسَنَةٌ؛ مذاكره علم درس است و درس نماز [دعاء] خوبى است.»

8. بذل و بخشش و ارائه علم

در موضوع «بذل و بخشش و ارائه علم» روایات زیر در کتاب شریف «اصول کافی» ذکر شده است:(1)

امام صادق(علیه السلام) می‌فرمايد:

«قَرَأْتُ فِي كِتَابِ عَلِيٍّ(علیه السلام) إِنَّ اللَّهَ لَمْ يَأْخُذْ عَلَى الْجُهَّالِ عَهْداً بِطَلَبِ الْعِلْمِ حَتَّى أَخَذَ عَلَى الْعُلَمَاءِ عَهْداً بِبَذْلِ الْعِلْمِ لِلْجُهَّالِ لِأَنَّ الْعِلْمَ كَانَ قَبْلَ الْجَهْلِ؛ در كتاب على(علیه السلام) خواندم كه: خدا از نادان‌ها پيمانى براى طلب علم نمي‌گيرد تا آن‌كه از علماء پيمان گيرد كه به نادانان علم آموزند، زيرا كه علم بر جهل مقدم است (يعنى خلقت موجودات عالم مانند لوح و قلم و ملائكه و آدم بر خلقت مردم جاهل مقدم است و ابتدا خدا از آن‌ها پيمان گرفته است سپس از نادانان).»

امام صادق(علیه السلام) در باره اين آيه که می‌فرماید: «وَ لا تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنَّاسِ»؛(2)

«از مردم روى برمگردان» می‌فرمايد:

«لِيَكُنِ النَّاسُ عِنْدَكَ فِي الْعِلْمِ سَوَاءً؛ بايد همۀ مردم از نظر علم پيشت مساوى باشند (و از نظر آموختن بين دانش‌آموزانت فرق نگذارى).»

امام باقر(علیه السلام) فرمود:


1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج‌1، ص: 42.

2) . لقمان / 18.

«زَكَاةُ الْعِلْمِ أَنْ تُعَلِّمَهُ عِبَادَ اللَّهِ؛ زكاة علم اين‌ست كه آن را به بندگان خدا بياموزى.»

امام صادق(علیه السلام) فرمود:

«قَامَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ(علیه السلام) خَطِيباً فِي بَنِي إِسْرَائِيلَ فَقَالَ يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ لَا تُحَدِّثُوا الْجُهَّالَ بِالْحِكْمَةِ فَتَظْلِمُوهَا وَ لَا

تَمْنَعُوهَا أَهْلَهَا فَتَظْلِمُوهُمْ؛ عيسى(علیه السلام) ميان بنى‌اسرائيل ايستاد و گفت: اى بنى‌اسرائيل خبر حكمت را به نادانان نگوئيد كه بايشان ستم كرده باشيد و از اهل حكمت آن را باز نداريد كه به آن‌ها ستم كرده باشيد. (مقصود از حكمت حقايق و دقايق دين است كه هر مغزى تحمل درك آن ندارد).»

9. كسى كه از علمش روزى خورد و به آن بنازد

روایات زیر در این باب در کتاب شریف «اصول کافی» ذکر شده‌اند:(1)

امير المؤمنين(علیه السلام) گويد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:

«مَنْهُومَانِ لَا يَشْبَعَانِ‌(2)طَالِبُ دُنْيَا وَ طَالِبُ عِلْمٍ فَمَنِ اقْتَصَرَ مِنَ الدُّنْيَا عَلَى مَا أَحَلَّ اللَّهُ لَهُ سَلِمَ وَ مَنْ تَنَاوَلَهَا مِنْ غَيْرِ حِلِّهَا هَلَكَ إِلَّا أَنْ يَتُوبَ أَوْ يُرَاجِعَ وَ مَنْ أَخَذَ الْعِلْمَ مِنْ أَهْلِهِ وَ عَمِلَ بِعِلْمِهِ نَجَا وَ مَنْ أَرَادَ بِهِ الدُّنْيَا فَهِيَ حَظُّهُ؛ دو گروه پرخور كه سير نشوند: دنيا طلب و دانشجو.

1. كسى كه از دنيا به آن‌چه خدا برايش حلال كرده قناعت كند سالم ماند و كسى كه دنيا را از راه غير حلالش به دست آورد هلاك گردد مگر اين‌كه توبه كند و بازگشت نمايد، (مال حرام را به صاحبش برگرداند)؛

1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج‌1، ص: 47.

2) . المنهوم: الحريص.

2. كسى كه علم را از اهلش گرفته و به آن عمل كند نجات يابد و كسى كه منظورش از طلب علم مال دنيا باشد بهره‌اش همانست (و در آخرت بهره ندارد).»

امام صادق(علیه السلام) فرمود:

«مَنْ أَرَادَ الْحَدِيثَ لِمَنْفَعَةِ الدُّنْيَا لَمْ يَكُنْ لَهُ فِي الْآخِرَةِ نَصِيبٌ وَ مَنْ أَرَادَ بِهِ خَيْرَ الْآخِرَةِ أَعْطَاهُ اللَّهُ خَيْرَ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ؛ كسى كه حديث ما را براى سود دنيا خواهد در آخرت بهره‌اى ندارد و هر كه آن را براى خير آخرت جويد خداوند خير دنيا و آخرت به او عطا فرمايد.»

و فرمود:

«مَنْ أَرَادَ الْحَدِيثَ لِمَنْفَعَةِ الدُّنْيَا لَمْ يَكُنْ لَهُ فِي الْآخِرَةِ نَصِيبٌ؛ هر كه حديث را براى سود دنيا خواهد در آخرت بهره‌اى ندارد.»

و نیز فرمود:

«إِذَا رَأَيْتُمُ الْعَالِمَ مُحِبّاً لِدُنْيَاهُ فَاتَّهِمُوهُ عَلَى دِينِكُمْ فَإِنَّ كُلَّ مُحِبٍّ لِشَيْ‌ءٍ يَحُوطُ مَا أَحَبَ‌(1)وَ قَالَ(صلی الله علیه و آله) أَوْحَى اللَّهُ إِلَى دَاوُدَ(علیه السلام) لَا تَجْعَلْ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ عَالِماً مَفْتُوناً بِالدُّنْيَا فَيَصُدَّكَ عَنْ طَرِيقِ مَحَبَّتِي فَإِنَّ أُولَئِكَ قُطَّاعُ طَرِيقِ عِبَادِيَ الْمُرِيدِينَ إِنَّ أَدْنَى مَا أَنَا صَانِعٌ بِهِمْ أَنْ أَنْزِعَ حَلَاوَةَ مُنَاجَاتِي عَنْ قُلُوبِهِمْ؛ چون عالم را دنيا دوست ديديد او را نسبت به دين‌تان متهم دانيد (بدانيد دينداريش حقيقى نيست)، زيرا دوست هر چيزى گرد محبوبش می‌گردد، و فرمود خدا به داود وحى فرمود كه: ميان من و خودت عالم فريفته دنيا را واسطه قرار مده كه تو را از راه دوستيم بگرداند، زيرا كه ايشان راهزنان بندگان جوياى منند، همانا كم‌تر كارى كه با ايشان كنم اين‌ست كه شيرينى مناجاتم را از دلشان بركنم.»


1) . أي يحفظ و يتعهد.

رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:

«الْفُقَهَاءُ أُمَنَاءُ الرُّسُلِ مَا لَمْ يَدْخُلُوا فِي الدُّنْيَا قِيلَ يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَا دُخُولُهُمْ فِي الدُّنْيَا قَالَ اتِّبَاعُ السُّلْطَانِ فَإِذَا فَعَلُوا ذَلِكَ فَاحْذَرُوهُمْ عَلَى دِينِكُمْ؛ دانشمندان فقيه تا هنگامى كه وارد دنيا نشده‌اند امين پيغمبرانند. عرض شد يا رسول اللَّه! معنى ورودشان در دنيا چيست؟ فرمود: پيروى سلطان، پس چون چنين كنند نسبت به دين‌تان از ايشان برحذر باشيد.»

امام باقر(علیه السلام) فرمود:

«مَنْ طَلَبَ الْعِلْمَ لِيُبَاهِيَ بِهِ الْعُلَمَاءَ أَوْ يُمَارِيَ بِهِ السُّفَهَاءَ أَوْ يَصْرِفَ بِهِ وُجُوهَ النَّاسِ إِلَيْهِ فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ إِنَّ الرِّئَاسَةَ لَا تَصْلُحُ إِلَّا لِأَهْلِهَا؛ هر كه علم جويد براى اين‌كه بر علما ببالد يا بر سفها ستيزد يا مردم را متوجه خود كند بايد آتش دوزخ را جاى نشستن خود گيرد همانا رياست جز براى اهلش شايسته نيست.»

10. به كار بستن علم وعمل کردن به دانسته‌ها

روایات زیر در باب «عمل کردن به دانسته‌ها» در کتاب شریف «اصول کافی» ذکر شده است:(1)

سليم گويد: شنيدم امير المؤمنين را كه از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) خبر می‌داد كه آن حضرت در سخنش می‌فرمود:

«الْعُلَمَاءُ رَجُلَانِ رَجُلٌ عَالِمٌ آخِذٌ بِعِلْمِهِ فَهَذَا نَاجٍ وَ عَالِمٌ تَارِكٌ لِعِلْمِهِ فَهَذَا هَالِكٌ وَ إِنَّ أَهْلَ النَّارِ لَيَتَأَذَّوْنَ مِنْ رِيحِ الْعَالِمِ التَّارِكِ لِعِلْمِهِ وَ إِنَّ أَشَدَّ أَهْلِ النَّارِ نَدَامَةً وَ حَسْرَةً


1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج‌1، ص: 45.

رَجُلٌ دَعَا عَبْداً إِلَى اللَّهِ فَاسْتَجَابَ لَهُ وَ قَبِلَ مِنْهُ فَأَطَاعَ اللَّهَ فَأَدْخَلَهُ اللَّهُ الْجَنَّةَ وَ أَدْخَلَ الدَّاعِيَ النَّارَ بِتَرْكِهِ عِلْمَهُ وَ اتِّبَاعِهِ الْهَوَى وَ طُولِ الْأَمَلِ أَمَّا اتِّبَاعُ الْهَوَى فَيَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ وَ طُولُ الْأَمَلِ يُنْسِي الْآخِرَةَ؛ مردم دانشمند دو قسمند: دانشمندى كه علم خود را به كار بسته و اين رستگار است و دانشمندى كه علمش را كنار گذاشته و اين هلاك شده است. همانا دوزخيان از بوى گند عالم بى‌عمل دراذيتند و ميان دوزخيان ندامت و حسرت آن كس سخت‌تر است كه در دنيا بنده‌اى را به سوى خدا خوانده و او پذيرفته و اطاعت خدا كرده و خدا به بهشتش در آورده است و خود دعوت‌كننده را به سبب عمل نكردن و پيروى هوس و درازى آرزويش به دوزخ درآورده است، پيروى هوس از حق جلوگيرد و درازى آرزو آخرت را از ياد برد.»

امام صادق(علیه السلام) فرمود:

«الْعِلْمُ مَقْرُونٌ إِلَى الْعَمَلِ فَمَنْ عَلِمَ عَمِلَ وَ مَنْ عَمِلَ عَلِمَ وَ الْعِلْمُ يَهْتِفُ بِالْعَمَلِ فَإِنْ أَجَابَهُ وَ إِلَّا ارْتَحَلَ عَنْهُ؛

علم با عمل همدوش است (نجات و رستگارى انسان به هر دو مربوط است) هر كه بداند بايد عمل كند و هر كه عمل كند بايد بداند، علم عمل را صدا زند اگر پاسخش گويد بماند و گر نه كوچ كند (مثلاً كسى كه می‌داند اطاعت خدا خوبست و لازم گويا همان دانستن او را به زبان حال صدا می‌زند و می‌گويد تو كه ميدانى اطاعت خدا خوبست اطاعت كن، اگر فرمان برد علمش ثابت و برجا ماند و گر نه با شك و شبهه و فراموشى از ميان برود).»

و نیز فرمود:

«إِنَّ الْعَالِمَ إِذَا لَمْ يَعْمَلْ بِعِلْمِهِ زَلَّتْ مَوْعِظَتُهُ عَنِ الْقُلُوبِ كَمَا يَزِلُّ الْمَطَرُ عَنِ

الصَّفَا؛ چون عالم به علم خويش عمل نكند اندرزش از دل‌هاى شنوندگان بلغزد چنان كه باران از سنگ صاف بلغزد.»

مردى خدمت امام چهارم(علیه السلام) آمد و از او مسائلى پرسيد و آن حضرت جواب داد؛ سپس بازگشت تا هم‌چنان بپرسد حضرت فرمود:

«مَكْتُوبٌ فِي الْإِنْجِيلِ لَا تَطْلُبُوا عِلْمَ مَا لَا تَعْلَمُونَ وَ لَمَّا تَعْمَلُوا بِمَا عَلِمْتُمْ فَإِنَّ الْعِلْمَ إِذَا لَمْ يُعْمَلْ بِهِ لَمْ يَزْدَدْ صَاحِبُهُ إِلَّا كُفْراً وَ لَمْ يَزْدَدْ مِنَ اللَّهِ إِلَّا بُعْداً؛ در انجيل نوشته است كه: تا بدان چه دانسته‌ايد عمل نكرده‌ايد از آن‌چه نمي‌دانيد نپرسيد، همانا علمى كه به آن عمل نشود جز كفر [ناسپاسى] داننده و دورى او را از خدا نيفزايد.»

مفضل گويد: به امام صادق(علیه السلام) عرض كردم! اهل نجات به چه علامت شناخته شود؟ فرمود:

«مَنْ كَانَ فِعْلُهُ لِقَوْلِهِ مُوَافِقاً فَأَثْبَتَ لَهُ الشَّهَادَةَ وَ مَنْ لَمْ يَكُنْ فِعْلُهُ لِقَوْلِهِ مُوَافِقاً فَإِنَّمَا ذَلِكَ مُسْتَوْدَعٌ‌(1)آن‌كه كردارش موافق گفتارش باشد، گواهى به نجاتش حتمى است يا گواهى به نجاتش را منتشر كن و كسى كه كردارش موافق گفتارش نباشد دينش متزلزل است.»

امير المؤمنين(علیه السلام) در سخنرانى منبر خويش فرمود:

«أَيُّهَا النَّاسُ إِذَا عَلِمْتُمْ فَاعْمَلُوا بِمَا عَلِمْتُمْ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ إِنَّ الْعَالِمَ الْعَامِلَ بِغَيْرِهِ كَالْجَاهِلِ الْحَائِرِ الَّذِي لَا يَسْتَفِيقُ‌(2)عَنْ جَهْلِهِ بَلْ قَدْ رَأَيْتُ أَنَّ الْحُجَّةَ عَلَيْهِ أَعْظَمُ وَ الْحَسْرَةَ أَدْوَمُ عَلَى هَذَا الْعَالِمِ الْمُنْسَلِخِ مِنْ عِلْمِهِ مِنْهَا عَلَى هَذَا الْجَاهِلِ الْمُتَحَيِّرِ فِي


1) . أي إيمانه غير مستقر و غير ثابت في قلبه بل يزول بادنى شبهة فهو كالوديعة. (آت)

2) . الاستفاقة: الرجوع إلى ما شغل عنه و شاع استعماله في الرجوع عن السقم الى الصحة. (آت)

جَهْلِهِ وَ كِلَاهُمَا حَائِرٌ بَائِرٌ لَا تَرْتَابُوا فَتَشُكُّوا وَ لَا تَشُكُّوا فَتَكْفُرُوا وَ لَا تُرَخِّصُوا لِأَنْفُسِكُمْ فَتُدْهِنُوا وَ لَا تُدْهِنُوا فِي الْحَقِّ فَتَخْسَرُوا وَ إِنَّ مِنَ الْحَقِّ أَنْ تَفَقَّهُوا وَ مِنَ الْفِقْهِ أَنْ لَا تَغْتَرُّوا(1)وَ إِنَّ أَنْصَحَكُمْ لِنَفْسِهِ أَطْوَعُكُمْ لِرَبِّهِ وَ أَغَشَّكُمْ لِنَفْسِهِ أَعْصَاكُمْ لِرَبِّهِ وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ يَأْمَنْ وَ يَسْتَبْشِرْ وَ مَنْ يَعْصِ اللَّهَ يَخِبْ وَ يَنْدَمْ؛ اى مردم چون دانا شديد به آن عمل كنيد شايد هدايت شويد. عالمى كه بر خلاف علمش عمل كند چون جاهل سرگردانى است كه از نادانى به هوش نيايد، بلكه حجت بر او تمام‌تر و حسرت اين عالمى كه از علم خويش جدا شده بيش‌تر است از حسرت جاهل سرگردان در جهالت و هر دو سرگردان و خوابند. ترديد و دو دلى به خود راه ندهيد تا بشك افتيد و شك نكنيد تا كافر شويد و به خود اجازه ندهيد (از خود سلب مسئوليت نكنيد) تا سست شويد و در راه حق سست نشويد تا زيان يابيد. از جمله حق اين‌ست كه دين را بفهميد و از فهميدن است كه فريب نخوريد. همانا خير خواه- ترين شما نسبت به خود مطيعترين شماست خدا را و خائن‌ترين شما با خود نافرمان‌ترين شماست خدا را، كسى كه اطاعت خدا كند ايمن گردد و مژده يابد و آن‌كه نافرمانى خدا كند نوميد گردد و پشيمان شود.»

امام باقر(علیه السلام) می‌فرماید:

«إِذَا سَمِعْتُمُ الْعِلْمَ فَاسْتَعْمِلُوهُ وَ لْتَتَّسِعْ قُلُوبُكُمْ فَإِنَّ الْعِلْمَ إِذَا كَثُرَ فِي قَلْبِ رَجُلٍ لَا يَحْتَمِلُهُ قَدَرَ الشَّيْطَانُ عَلَيْهِ فَإِذَا خَاصَمَكُمُ الشَّيْطَانُ فَأَقْبِلُوا عَلَيْهِ بِمَا تَعْرِفُونَ فَ إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطانِ كانَ ضَعِيفاً فَقُلْتُ وَ مَا الَّذِي نَعْرِفُهُ قَالَ خَاصِمُوهُ بِمَا ظَهَرَ لَكُمْ مِنْ قُدْرَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ؛ چون علم را شنيديد بكارش بنديد و بايد دل‌هاى شما گنجايش داشته باشد (زيادتر از استعداد و حوصله خود علم را فرا نگيريد)، زيرا چون علم در دل مرد به


1) . في بعض النسخ.«تفتروا».

قدرى زياد شود كه نتواند تحمل كند شيطان بر او مسلط شود، پس چون شيطان با شما به دشمنى برخاست با آن‌چه می‌دانيد به او روى آوريد، زيرا نيرنگ شيطان ضعيف است (راوى گويد) گفتم آن‌چه می‌دانيم چيست؟ فرمود: با او مبارزه كنيد به آن‌چه از قدرت خداى عزّ و جلّ براى شما هويدا گشته است.»

شرح: دشمنى شيطان اين‌ست كه در اصول دين انسان وسوسه و تشكيك كند در آن‌جا بايد انسان او را به همان ادله مختصرى كه می‌داند جواب گويد مثلاً در اثبات صانع گويد: اين جهان منظم بى‌صانع نمي‌شود و راجع بنبوت و امامت به علم و حلم و معجزه آن‌ها استدلال كند.

11. كسى كه ندانسته عمل كند

روایات زیر در وصف «کسی که ندانسته عمل می‌کند» در کتاب شریف «اصول کافی» ذکر شده است:(1)

امام صادق(علیه السلام) می‌فرماید:

«الْعَامِلُ عَلَى غَيْرِ بَصِيرَةٍ كَالسَّائِرِ عَلَى غَيْرِ الطَّرِيقِ لَا يَزِيدُهُ سُرْعَةُ السَّيْرِ إِلَّا بُعْداً؛ هر كه بدون بصيرت عمل كند مانند كسى است كه بيراهه می‌رود هر چند شتاب كند از هدف دورتر گردد.»

و نیز می‌فرماید:

«لَا يَقْبَلُ اللَّهُ عملاً إِلَّا بِمَعْرِفَةٍ وَ لَا مَعْرِفَةَ إِلَّا بِعَمَلٍ فَمَنْ عَرَفَ دَلَّتْهُ الْمَعْرِفَةُ عَلَى الْعَمَلِ وَ مَنْ لَمْ يَعْمَلْ فَلَا مَعْرِفَةَ لَهُ أَلَا إِنَّ الْإِيمَانَ بَعْضُهُ مِنْ بَعْضٍ؛ خدا عملى را جز با


1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج‌1، ص: 44.

معرفت نپذيرد و معرفتى نباشد مگر با عمل پس كسى كه معرفت دارد، همان معرفت او را بر عمل دلالت كند، و كسى كه عمل نكند معرفت ندارد همانا برخى از ايمان از برخ ديگرش به وجود آيد.»

شرح: بعد از اين در كتاب ايمان و كفر ان شاء اللَّه بيان مى‌شود كه ايمان سه جزء دارد: 1. اعتقاد قلبى 2. اقرار زبانى 3. عمل جوارحى.

و اين سه جزء ايمان در يك ديگر تأثير و تأثر دارند چنان‌چه در اين حديث شريف تأثير و تأثر اولى را با سومى بيان می‌كند بدين نحو كه تا كسى درجه اول اعتقاد را كه قول «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ» است نداشته باشد عملى به عنوان تقرب و رضاى خداى از او پذيرفته نيست، زيرا او كافر است و هنوز در زمره مسلمين درنيامده است و از آن طرف بجاآوردن اعمال عبادى واجب و مستحب با معرفت اندك سبب مى‌شود كه نور معرفت و خداشناسيش تا بنده‌تر گردد و بدرجه بالاترى از معرفت ترقى كند.

رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:

«مَنْ عَمِلَ عَلَى غَيْرِ عِلْمٍ كَانَ مَا يُفْسِدُ أَكْثَرَ مِمَّا يُصْلِحُ؛ كسى كه ندانسته عملى انجام دهد خراب كردنش از درست كردنش بيش‌تر است.»

12. نهى از ندانسته گوئى

روایات زیر در باب «نهی از ندانسته‌گوئی» در کتاب شریف «اصول کافی» ذکر شده است:(1)

مفضل گويد: امام صادق(علیه السلام) به من فرمود:


1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج‌1، ص: 43.

«أَنْهَاكَ عَنْ خَصْلَتَيْنِ فِيهِمَا هَلَاكُ الرِّجَالِ أَنْهَاكَ أَنْ تَدِينَ اللَّهَ بِالْبَاطِلِ وَ تُفْتِيَ النَّاسَ بِمَا لَا تَعْلَمُ؛ تو را بازمى‌دارم از دو صفت كه هلاك مردان در آن‌ست، باز می‌دارمت از اين‌كه با روش باطلى ديندارى كنى و ندانسته به مردم فتوى دهى.»

ابن حجاج گويد: حضرت صادق(علیه السلام) به من فرمود:

«إِيَّاكَ وَ خَصْلَتَيْنِ فَفِيهِمَا هَلَكَ مَنْ هَلَكَ إِيَّاكَ أَنْ تُفْتِيَ النَّاسَ بِرَأْيِكَ أَوْ تَدِينَ بِمَا لَا تَعْلَمُ؛ از دو صفت بپرهيز كه هر كس هلاك شد از آن جهت بود: بپرهيز از اين‌كه طبق رأى و نظر خويش به مردم فتوى دهى يا به آن‌چه نمي‌دانى عقيده دينى پيدا كنى.»

امام باقر(علیه السلام) فرمود:

«مَنْ أَفْتَى النَّاسَ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لَا هُدًى لَعَنَتْهُ مَلَائِكَةُ الرَّحْمَةِ وَ مَلَائِكَةُ الْعَذَابِ وَ لَحِقَهُ وِزْرُ مَنْ عَمِلَ بِفُتْيَاهُ؛ هر كه ندانسته و رهبرى نشده به مردم فتوى دهد فرشتگان رحمت و فرشتگان عذاب او را لعنت كنند و گناه آن‌كه بفتوايش عمل كند دامن‌گيرش شود.»

آن حضرت(علیه السلام) در حدیث دیگری فرمود:

«مَا عَلِمْتُمْ فَقُولُوا وَ مَا لَمْ تَعْلَمُوا فَقُولُوا اللَّهُ أَعْلَمُ إِنَّ الرَّجُلَ لَيَنْتَزِعُ الْآيَةَ(1)مِنَ الْقُرْآنِ يَخِرُّ فِيهَا أَبْعَدَ مَا بَيْنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ؛ آن‌چه می‌دانيد بگوئيد و آن‌چه نمي‌دانيد بگوئيد خدا داناتر است. همانا مرد آيه‌اى از قرآن بيرون می‌كشد (تا بدلخواه خويش تفسير كند و دليل مدعاى باطل خويش سازد) از اين رو بفاصله‌اى دورتر از ميان آسمان و زمين سرنگون گردد. [يا از معنى حقيقى آيه به اين مسافت دور شود].»

امام صادق(علیه السلام) می‌فرماید:

«لِلْعَالِمِ إِذَا سُئِلَ عَنْ شَيْ‌ءٍ وَ هُوَ لَا يَعْلَمُهُ أَنْ يَقُولَ اللَّهُ أَعْلَمُ وَ لَيْسَ لِغَيْرِ الْعَالِمِ أَنْ


1) . أي: يستخرجها ليستدل بها على مطلوبه.

يَقُولَ ذَلِكَ؛ براى عالم رواست كه چون از او سؤالى شود كه نداند گويد: خدا داناتر است، ولى براى غير عالم شايسته نيست كه چنين گويد (بلكه او بايد صريحاً بگويد نمي‌دانم و اگر او بگويد خدا داناتر است روا نيست (معنى تضمنى اين جمله آن‌ست كه من دانايم اما خدا داناتر است).»

و نیز فرمود:

«إِذَا سُئِلَ الرَّجُلُ مِنْكُمْ عَمَّا لَا يَعْلَمُ فَلْيَقُلْ لَا أَدْرِي وَ لَا يَقُلْ اللَّهُ أَعْلَمُ فَيُوقِعَ فِي قَلْبِ صَاحِبِهِ شَكّاً وَ إِذَا قَالَ الْمَسْئُولُ لَا أَدْرِي فَلَا يَتَّهِمُهُ السَّائِلُ؛ چون مردى از شما را از آن‌چه نداند پرسند بگويد نمي‌دانم و نگويد خدا بهتر می‌داند تا در دل رفيقش شكى اندازد. و اگر كسى كه از او سؤال مى‌شود بگويد نمي‌دانم سائل او را متهم نكند.»

شرح: شكى كه در دل رفيق يعنى سئوال‌كننده می‌اندازد اين‌ست كه چون او در جواب می‌گويد خدا داناتر است سئوال‌كننده خيال می‌كند كه او جواب را می‌داند، ولى به واسطۀ تكبر يا تقيه يا تشبه بعلماء يا جهات ديگر است كه صريحاً نمي‌گويد نمي‌دانم، ولى اگر صريحاً بگويد نمي‌دانم مورد هيچ يك از اين تهمت‌ها واقع نگردد.

زرارة گويد از امام باقر(علیه السلام) پرسيدم: حق خدا بر بندگان چيست؟ فرمود:

«أَنْ يَقُولُوا مَا يَعْلَمُونَ وَ يَقِفُوا عِنْدَ مَا لَا يَعْلَمُونَ؛ آن‌چه می‌دانند بگويند و از آن‌چه نمي‌دانند باز ايستند.»

امام صادق(علیه السلام) فرمود:

«إِنَّ اللَّهَ خَصَّ عِبَادَهُ بِآيَتَيْنِ مِنْ كِتَابِهِ أَنْ لَا يَقُولُوا حَتَّى يَعْلَمُوا وَ لَا يَرُدُّوا مَا لَمْ يَعْلَمُوا وَ قَالَ عزّ و جلّ أَ لَمْ يُؤْخَذْ عَلَيْهِمْ مِيثاقُ الْكِتابِ «أَنْ لا يَقُولُوا عَلَى اللَّهِ إِلَّا

الْحَقَ»؛(1)وَ قَالَ: «بَلْ كَذَّبُوا بِما لَمْ يُحِيطُوا بِعِلْمِهِ وَ لَمَّا يَأْتِهِمْ تأويلهُ»؛(2)خدا بندگان (پيرو قرآن) خود را به دو آيه از كتابش تخصيص داده است در باره اين‌كه تا ندانند نگويند و تا آن‌جا كه می‌دانند پرسنده را رد نكنند [با قول قائلى از روى نادانستن رد نكنند]. خداى عزّ و جلّ فرمايد: مگر از ايشان در كتاب آسمانى پيمان نگرفتيم كه جز حق بر خدا نگويند (يعنى بر خدا دروغ نبندند) و فرموده است: بلكه چيزى را كه به علم آن نرسيده‌اند و از تأويل آن خبر ندارند تكذيب كردند.»

ابن شبرمه گويد: حديثى از امام صادق(علیه السلام) شنيده‌ام كه هر گاه يادم مى‌آيد، نزديك‌ست دلم شكافته شود؛ آن حضرت(علیه السلام) فرمود:

«حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ جَدِّي عَنْ رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) قَالَ ابْنُ شُبْرُمَةَ وَ أُقْسِمُ بِاللَّهِ مَا كَذَبَ أَبُوهُ عَلَى جَدِّهِ وَ لَا جَدُّهُ عَلَى رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) مَنْ عَمِلَ بِالْمَقَايِيسِ فَقَدْ هَلَكَ وَ أَهْلَكَ وَ مَنْ أَفْتَى النَّاسَ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ هُوَ لَا يَعْلَمُ النَّاسِخَ مِنَ الْمَنْسُوخِ وَ الْمُحْكَمَ مِنَ الْمُتَشَابِهِ فَقَدْ هَلَكَ وَ أَهْلَكَ؛ خبر داد مرا پدرم از جدم تا برسد به رسول خدا- ابن شبرمه گويد به خدا سوگند كه نه پدرش بر جدش دروغ بست و نه جدش به رسول خدا- كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود هر كه به قياسها عمل كند خودش سخت هلاك شده و مردم را هلاك كرده است و كسى كه ندانسته فتوى دهد و او ناسخ را از منسوخ و محكم را از متشابه تشخيص ندهد سخت هلاك شده و هلاك كرده است.»


1) . أعراف / 169.

2) . يونس / 40.

بخش هشتم: ارتباطات و تعاملات مؤمنین ومنافقین

1. ماهیت منافقین

اشاره

قرآن می‌فرماید:

«وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ بِالْيَوْمِ الْآخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنينَ * يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ الَّذينَ آمَنُوا وَ ما يَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ * في قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ * وَ إِذا قيلَ لَهُمْ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ قالُوا إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ * أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لكِنْ لا يَشْعُرُونَ»؛(1)

«گروهى از مردم كسانى هستند كه مى‌گويند: به خدا و روز رستاخيز ايمان آورده‌ايم. در حالى كه ايمان ندارند. مى‌خواهند خدا و مؤمنان را فريب دهند؛ در حالى كه جز خودشان را فريب نمى‌دهند؛ (اما) نمى‌فهمند. در دل‌هاى آنان يك نوع بيمارى است؛ خداوند بر بيمارى آنان افزوده؛ و به خاطر دروغ‌هايى كه می‌گفتند، عذاب دردناكى در انتظار آن‌هاست. و هنگامى كه به آنان گفته


1) . بقره / 8 الی 12.

شود: در زمين فساد نكنيد؛ مى‌گويند: ما فقط اصلاح كننده‌ايم! آگاه باشيد! اين‌ها همان مفسدانند، ولى نمى‌فهمند.»

تفسیر
گروه سوم (منافقان)

آيات فوق شرح فشرده و بسيار پر مغزى پيرامون منافقان و ويژگي‌هاى روحى و اعمال آن‌ها بيان مى‌كند.

توضيح اين‌كه: اسلام در يك مقطع خاص تاريخى خود با گروهى روبرو شد كه نه اخلاص و شهامت براى ايمان آوردن داشتند و نه قدرت و جرأت بر مخالفت صريح.

اين گروه كه قرآن از آن‌ها به عنوان «منافقين» ياد مى‌كند و ما در فارسى از آن‌ها تعبير به «دورو» یا «دو چهره» مى‌كنيم در صفوف مسلمانان واقعى نفوذ كرده بودند، و خطر بزرگى براى اسلام و مسلمين محسوب مى‌شدند، و از آن‌جا كه ظاهر اسلامى داشتند، غالباً شناخت آن‌ها مشكل بود، ولى قرآن نشانه‌هاى دقيق و زنده‌اى براى آن‌ها بيان مى‌كند كه خط باطنى آن‌ها را مشخص مى‌سازد و الگويى در اين زمينه به دست مسلمانان براى همه قرون و اعصار مى‌دهد.

نخست تفسيرى از خود نفاق دارد مى‌گويد: «بعضى از مردم هستند كه مى‌گويند به خدا و روز قيامت ايمان آورده‌ايم در حالى كه ايمان ندارند»؛ «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ بِالْيَوْمِ الْآخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِينَ». آن‌ها اين عمل را يك نوع زرنگى و به اصطلاح

تاكتيك جالب، حساب مى‌كنند: «آن‌ها با اين عمل مى‌خواهند خدا و مؤمنان را بفريبند»؛ «يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ الَّذِينَ آمَنُوا».

«در حالى كه تنها خودشان را فريب مى‌دهند اما نمى‌فهمند»؛ «وَ ما يَخْدَعُونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ».

آن‌ها با انحراف از راه صحيح و صراط مستقيم، عمرى را در بيراهه مى‌گذرانند تمام نيروها و امكانات خود را بر باد مى‌دهند و جز ناكامى و شكست و بدنامى و عذاب الهى بهره‌اى نمى‌گيرند.

سپس قرآن در آيه بعد به اين واقعيت اشاره مى‌كند كه نفاق در واقع يك نوع بيمارى است، انسان سالم يك چهره بيش‌تر ندارد، هماهنگى كامل در ميان روح و جسم او حكمفرما است، چرا كه ظاهر و باطن و روح و جسم همه مكمل يكديگرند اگر مؤمن است، تمام وجود او فرياد ايمان مى‌كشد و اگر منحرف شود باز هم ظاهر و باطن او نشان دهنده انحراف است، اين دوگانگى جسم و روح درد تازه و بيمارى اضافى است، اين يك نوع تضاد و ناهماهنگى و از هم گسستگى است كه حاكم بر وجود انسان مى‌شود.

مى‌گويد: «در دل‌هاى آن‌ها بيمارى خاصى است»؛ «فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ».

اما از آن‌جا كه در نظام آفرينش، هر كس در مسيرى قرار گرفت و وسائل آن را فراهم ساخت در همان مسير، رو به جلو مى‌رود، و يا به تعبير ديگر تراكم اعمال و افكار انسان در يك مسير آن را پررنگ‌تر و راسختر مى‌سازد، قرآن اضافه مى‌كند: «خداوند هم بر بيمارى آن‌ها مى‌افزايد»؛ «فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً».

و از آن‌جا كه سرمايه اصلى منافقان، دروغ است و تا بتوانند، تناقضها را كه در

زندگي‌شان ديده مى‌شود با آن توجيه كنند، در پايان آيه مى‌فرمايد: «براى آن‌ها عذاب اليمى است به خاطر دروغ‌هايى كه مى‌گفتند»؛ «وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ».

سپس به ويژگي‌هاى آن‌ها اشاره مى‌كند كه نخستين آن‌ها داعيه اصلاح‌طلبى است در حالى كه مفسد واقعى همان‌ها هستند: «هنگامى كه به آن‌ها گفته شود در روى زمين فساد نكنيد مى‌گويند ما فقط اصلاح كننده‌ايم!» «وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ قالُوا إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ».

ما برنامه‌اى جز اصلاح در تمام زندگى خود نداشته و نداريم!

قرآن در آيه بعد مى‌گويد: «بدانيد اين‌ها همان مفسدانند و برنامه‌اى جز فساد ندارند، ولى خودشان هم نمى‌فهمند!» «أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لكِنْ لا يَشْعُرُونَ».

بلكه اصرار و پافشارى آن‌ها در راه نفاق و خو گرفتن با اين برنامه‌هاى زشت و ننگين سبب شده كه تدريجاً گمان كنند اين برنامه‌ها مفيد و سازنده و اصلاح- طلبانه است، و همان‌گونه كه سابقاً نيز اشاره كرديم گناه اگر از حد بگذرد، حس تشخيص را از انسان مى‌گيرد، بلكه تشخيص او را واژگونه مى‌كند، و ناپاكى و آلودگى به صورت طبيعت ثانوى او در مى‌آيد.

نشانه ديگر اين‌كه: آن‌ها خود را عاقل و هوشيار و مؤمنان را سفيه و ساده لوح و خوش‌باور مى‌پندارند، آن چنان كه قرآن مى‌گويد: «هنگامى كه به آن‌ها گفته مى‌شود ايمان بياوريد آن گونه كه توده‌هاى مردم ايمان آورده‌اند، مى‌گويند آيا ما هم‌چون اين سفيهان ايمان بياوريم؟!»؛ «وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا كَما آمَنَ النَّاسُ قالُوا أَ نُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ».

و به اين ترتيب افراد پاكدل و حق طلب و حقيقت جو را كه با مشاهده آثار

حقانيت در دعوت پيامبر(صلی الله علیه و آله) و محتواى تعليمات او، سر تعظيم فرود آورده‌اند به سفاهت متهم مى‌كند و شيطنت و دورويى و نفاق را دليل بر هوش و عقل و درايت مى‌شمرد، آرى در منطق آن‌ها عقل، جايش را با سفاهت عوض كرده است.

لذا قرآن در پاسخ آن‌ها مى‌گويد: «بدانيد سفيهان واقعى اين‌ها هستند اما نمى‌دانند»؛ «أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ وَ لكِنْ لا يَعْلَمُونَ».

آيا اين سفاهت نيست كه انسان خط زندگى خود را مشخص نكند و در ميان هر گروهى به رنگ آن گروه در آيد و به جاى تمركز و وحدت شخصيت، دوگانگى و چندگانگى را پذيرا گردد، استعداد و نيروى خود را در طريق شيطنت و توطئه و تخريب به كار گيرد، و در عين حال خود را عاقل بشمرد؟!

سومين نشانه آن‌ها آن‌ست كه هر روز به رنگى در مى‌آيند و در ميان هر جمعيتى با آن‌ها هم‌صدا مى‌شوند، آن چنان كه قرآن مى‌گويد: «هنگامى كه افراد با ايمان را ملاقات كنند مى‌گويند ايمان آورديم»؛ «وَ إِذا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قالُوا آمَنَّا».

ما از شما هستيم و پيرو يك مكتبيم، از جان و دل اسلام را پذيرا گشتيم و با شما هيچ فرقى نداريم! «اما هنگامى كه با دوستان شيطان صفت خود به خلوتگاه مى‌روند مى‌گويند ما با شمائيم!» «وَ إِذا خَلَوْا إِلى شَياطِينِهِمْ قالُوا إِنَّا مَعَكُمْ».

«و اگر مى‌بينيد ما در برابر مؤمنان اظهار ايمان مى‌كنيم ما مسخره‌شان مى‌كنيم!» «إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ».

ما بر افكار و اعمالشان در دل مى‌خنديم، مى‌خواهيم كلاه بر سرشان بگذاريم، دوست ما و محرم اسرار ما و همه چيز ما شمائيد!

سپس قرآن با يك لحن كوبنده و قاطع مى‌گويد: «خدا آن‌ها را مسخره مى‌كند»؛ «اللَّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ».

«و خدا آن‌ها را در طغيانشان نگه مى‌دارد تا به كلى سرگردان شوند»؛ «وَ يَمُدُّهُمْ فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ».(1)

آخرين آيه مورد بحث سرنوشت نهايى آن‌ها را كه سرنوشتى است بسيار غم‌انگيز و شوم و تاريك چنين بيان مى‌كند:

«آن‌ها كسانى هستند كه در تجارتخانه اين جهان، هدايت را با گمراهى معاوضه كرده‌اند»؛ «أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى».

و به همين دليل «تجارت آن‌ها سودى نداشته»، بلكه سرمايه را نيز از كف داده‌اند»؛ «فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ».

«و هرگز روى هدايت را نديده‌اند»؛ «وَ ما كانُوا مُهْتَدِينَ».

2. پيدايش نفاق و ريشه‌هاى آن

هنگامى كه انقلابى در محيطى روى مى‌دهد- مخصوصاً انقلابى هم‌چون انقلاب اسلام كه بر پايه‌هاى حق و عدالت قرار داشت- مسلماً منافع گروهى غارتگر و ظالم و خودكامه به خطر مى‌افتد، آن‌ها نخست با تمسخر و استهزاء و سپس با استفاده از نيروى مسلح، فشار اقتصادى، تبليغات مستمر اجتماعى، سعى مى‌كنند انقلاب را در هم بشكنند.


1) . «يعمهون» از مادۀ «عمه» (بر وزن همه) به معنى تردد و تحير در كارى است و به معنى كوردلى و تاريكى بصيرت كه اثر آن سرگردانى است نيز آمده است (جهت مطالعۀ بیش‌تر ر.ک: راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن، ذیل مادۀ «عمه»).

اما هنگامى كه نشانه‌هاى پيروزى انقلاب بر همه قدرت‌هاى محيط آشكار شود گروهى از مخالفان تاكتيك و روش عملى خود را تغيير داده، ظاهراً تسليم مى‌شوند اما در واقع يك گروه زير زمينى مخالف را تشكيل مى‌دهند.

اين‌ها كه به خاطر داشتن دو چهره مختلف، منافق ناميده مى‌شوند (منافق از مادۀ «نفق» بر وزن «شفق» به معنى كانال‌ها و نقب‌هايى است كه زير زمين مى‌زنند تا براى استتار يا فرار از آن استفاده كنند) خطرناك‌ترين دشمنان انقلابند، زيرا موضع آن‌ها كاملاً مشخص نيست، تا مردم انقلابى آن‌ها را بشناسند و از خود طرد كنند، بلكه در لابلاى صفوف مردم پاك و راستين، و حتى گاهى در پستهاى حساس نفوذ مى‌كنند.

انقلاب اسلام نيز در برابر چنين گروهى قرار گرفت، يعنى تا زمانى كه پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) از مكه به مدينه هجرت نكرده بود، مسلمانان حكومتى تشكيل نداده بودند.

اما پس از ورود پيامبر(صلی الله علیه و آله) به مدينه، نخستين پايه حكومت اسلامى گذارده شد، و پس از پيروزى در جنگ" بدر»، اين مسأله آشكارتر گشت، يعنى رسما حكومت و دولتى كوچك اما قابل رشد تشكيل گرديد.

اينجا بود كه منافع بسيارى از سردمداران مدينه مخصوصاً يهود كه در آن زمان مورد احترام عرب‌ها بودند به خطر افتاد، احترام يهود در آن زمان بيش‌تر به خاطر اين بود كه اهل كتاب و مردمى نسبة با سواد، و از نظر وضع اقتصادى پيشرفته بودند، و همان‌ها بودند كه پيش از ظهور پيامبر(صلی الله علیه و آله) بشارت چنين ظهورى را مى‌دادند.

افراد ديگرى هم در مدينه بودند كه داعيه رياست و رهبرى مردم داشتند،

ولى با هجرت رسول خدا حسابها به هم خورد، سران ظالم و خودكامه و اطرافيان غارتگر آن‌ها ديدند توده‌هاى مردم به سرعت به پيامبر(صلی الله علیه و آله) ايمان مى‌آورند، حتى خويشاوندان خودشان، آن‌ها بعد از مدتى مقاومت ديدند چاره‌اى نيست جز اين‌كه ظاهراً مسلمان شوند، زيرا نواختن كوس مخالفت و قرار گرفتن در جبهه مقابل، علاوه بر مشكلات جنگ و صدمه‌هاى اقتصادى، خطر نابودى آن‌ها را در بر داشت به ويژه اين‌كه عرب تمام قدرتش قبيله او بود و قبيله‌هاى آن‌ها غالباً از آنان جدا شده بودند.

روى اين اصل راه سومى انتخاب كردند، و آن اين‌كه ظاهراً مسلمان شوند و در خفيه نقشه در هم شكستن اسلام را طرح‌ريزى كنند.

كوتاه سخن اين‌كه بروز" نفاق" در يك اجتماع معمولاً معلول يكى از دو چيز است: نخست پيروزى و قدرت آئين انقلابى موجود و تسلط آن بر اجتماع.

و ديگر ضعف روحيه و فقدان شخصيت و شهامت كافى براى رويارويى با حوادث سخت.

3. لزوم شناخت منافقين در هر جامعه

بدون شك نفاق و منافق، مخصوص عصر پيامبر(صلی الله علیه و آله) نبوده است و در هر جامعه‌اى اين برنامه و گروه وجود دارند، منتها بايد بر اساس معيارهاى حساب شده‌اى كه قرآن براى آن‌ها به دست مى‌دهد شناسايى شوند، تا نتوانند زيان و يا خطرى ايجاد كنند، در آيات گذشته و هم‌چنين سوره منافقين و روايات اسلامى نشانه‌هاى مختلفى براى آن‌ها ذكر شده است از جمله:

1.

هياهوى بسيار و ادعاهاى بزرگ، و خلاصه گفتار زياد و عمل كم و ناهماهنگ؛

2.

در هر محيطى رنگ آن محيط را گرفتن و با هر جمعيتى مطابق مذاق آنان حرف زدن، با مؤمنان «آمنا» گفتن و با مخالفان «إِنَّا مَعَكُمْ!»؛

3.

حساب خود را از مردم جدا كردن، و تشكيل انجمن‌هاى سرى، و مرموز دادن با نقشه‌هاى حساب شده؛

4.

خدعه و نيرنگ و فريب و دروغ و تملق و چاپلوسى، پيمان شكنى و خيانت؛

5.

خود برتربينى، و مردم را ناآگاه، سفيه و ابله قلمداد كردن و خود را عاقل و هوشيار دانستن؛

خلاصه دوگانگى شخصيت و تضاد برون و درون كه صفت بارز منافقان است پديده‌هاى گوناگونى در عمل و گفتار و رفتار فردى و اجتماعى آن‌ها دارد كه به خوبى مى‌توان آن را شناخت.

چه تعبير زيبايى دارد قرآن در آياتى كه خوانديم مى‌گويد: «فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ»؛ «آن‌ها دل‌هاى بيمار دارند.» چه بيمارى از دوگانگى ظاهر و باطن بدتر؟ و چه بيمارى از خود برتربينى و يا نداشتن شهامت براى رويارويى با حوادث دردناكتر؟، ولى همان گونه كه بيمارى قلبى را هر چند پنهان است نمى‌توان به كلى مخفى كرد، بلكه نشانه‌هاى آن در چهره انسان و تمام اعضاى بدن آشكار مى‌شود، بيمارى نفاق نيز همين گونه است كه با تظاهرات مختلف قابل شناخت مى‌باشد.

4. وسعت معناى نفاق

گرچه نفاق به مفهوم خاصش، صفت افراد بى‌ايمانى است كه ظاهراً در صف

مسلمانانند، اما باطنا دل در گرو كفر دارند، ولى نفاق معنى وسيعى دارد كه هر گونه دوگانگى ظاهر و باطن، گفتار و عمل را شامل مى‌شود هر چند در افراد مؤمن باشد كه ما از آن به عنوان «رگه‌هاى نفاق» نام مى‌بريم؛ به طور مثال در حديثى مى‌خوانيم:

«ثلاث من كن فيه كان منافقا و ان صام و صلى و زعم انه مسلم، من اذا ائتمن خان، و اذا حدث كذب، و اذا وعد اخلف؛ سه صفت است در هر كس باشد منافق است هر چند روزه بگيرد و نماز بخواند و خود را مسلمان بداند: كسى كه در امانت خيانت مى‌كند، و كسى كه به هنگام سخن گفتن دروغ مى‌گويد، و كسى كه وعده مى‌دهد و خلف وعده مى‌كند.»(1)

مسلماً اين گونه افراد منافق به معنى خاص نيستند، ولى رگه‌هايى از نفاق در وجود آن‌ها هست، مخصوصاً درباره رياكاران از امام صادق(علیه السلام) مى‌خوانيم كه فرمود:

«الرياء شجرة لا تثمر الا الشرك الخفى، و اصلها النفاق!؛ ريا و ظاهر سازى، درخت (شوم و تلخى) است كه ميوه‌اى جز شرك خفى ندارد و اصل و ريشه آن نفاق است.»(2)

در اين‌جا توجه شما را به سخنى از امير مؤمنان على(علیه السلام) درباره منافقان جلب مى‌كنيم:

«اى بندگان خدا شما را به تقوا و پرهيزكارى سفارش مى‌كنم، و از منافقان بر حذر مى‌دارم، زيرا آن‌ها گمراه و گمراه كننده‌اند، خطاكار و به خطا اندازند، به رنگ‌هاى گوناگون در مى‌آيند، به قيافه و زبانهاى متعدد خودنمايى مى‌كنند از هر وسيله‌اى براى فريفتن و در هم شكستن شما استفاده مى‌كنند، و در هر كمين‌گاهى


1) . قمى، عباس، سفینة البحار، ج 2، ص: 605.

2) . همان، ج 1، مادۀ «رئى».

به كمين شما مى‌نشينند، بد باطن و خوش‌ظاهرند، و در نهان براى فريب مردم گام بر مى‌دارند، از بيراهه‌ها حركت مى‌كنند، و گفتارشان به ظاهر شفا بخش، اما كردارشان دردى است درمان‌ناپذير، به رفاه و آسايش مردم حسد مى‌ورزند و (اگر به كسى) بلائى وارد شود خوشحالند، اميدواران را مأيوس مى‌كنند، و در هر راهى كشته‌اى دارند، در هر دلى راهى و در هر مصيبتى اشك ساختگى مى‌ريزند، مدح و تمجيد را به يكديگر قرض مى‌دهند و انتظار پاداش و جزا مى‌كشند، اگر چيزى بخواهند اصرار مى‌ورزند، و اگر ملامت كنند پرده‌درى مى‌نمايند.»(1)

و گاهى در انجمن‌هاى سرى خود تصميم مى‌گرفتند، كمك‌هاى مالى خود را از ياران رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به كلى قطع كنند، تا از اطراف او پراكنده شوند، چنان كه در سوره منافقان آمده است: «هُمُ الَّذِينَ يَقُولُونَ لا تُنْفِقُوا عَلى مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ حَتَّى يَنْفَضُّوا وَ لِلَّهِ خَزائِنُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لكِنَّ الْمُنافِقِينَ لا يَفْقَهُونَ»؛(2)

«آن‌ها مى‌گويند كمك‌هاى مالى خود را از كسانى كه نزد پيامبرند قطع كنيد تا از پيرامون او پراكنده شوند، بدانيد خزائن آسمان و زمين از آن خدا است، ولى منافقان نمى‌دانند.»

گاهى تصميم مى‌گرفتند كه پس از بازگشت از جنگ به مدينه، دست به دست هم بدهند و با استفاده از يك فرصت مناسب، مؤمنان را از مدينه بيرون كنند و مى‌گفتند: «لَئِنْ رَجَعْنا إِلَى الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَ»؛(3)«اگر به مدينه باز گرديم، عزيزان، ذليلان را بيرون خواهند كرد!»

و زمانى هم به بهانه‌هاى مختلف از قبيل جمع‌آورى محصول‌هاى كشاورزى


1) . نهج البلاغه خطبه 194.

2) . منافقون / 7.

3) . منافقون / 8.

از شركت در برنامه‌هاى جهاد، خود دارى كرده و در شديدترين لحظات، پيامبر(صلی الله علیه و آله) را تنها مى‌گذاشتند، و در عين حال وحشت داشتند كه پرده از رازشان برداشته شود و رسوا گردند.

به خاطر همين موضع‌گيريهاى بسيار خصمانه، در آيات زيادى از قرآن، آماج شديدترين حملات قرار گرفتند، و يك سوره در قرآن به نام سورۀ «منافقون» پيرامون وضع آن‌ها نازل شده است.

در سوره‌هاى توبه، حشر و بعضى ديگر از سوره‌هاى قرآن نيز مورد نكوهش فراوان قرار گرفته‌اند، از جمله سيزده آيه از آيات همين سوره بقره از صفات آن‌ها و عواقب شومشان سخن مى‌گويد.

5. منافقین و فريب دادن مسلمانان

اشاره

مشكل بزرگى كه مسلمانان در ارتباط با منافقان داشتند اين است كه از يك سو مأمور بودند هر كس اظهار اسلام مى‌كند با آغوش باز از او استقبال كنند، و از تفتيش عقائد در مورد اشخاص خود دارى نمايند، از سوى ديگر بايد مراقب توطئه‌هاى منافقان باشند، منافقانى كه با قيافه حق به جانب و به نام يك فرد مسلمان، گفتارشان مورد قبول افراد واقع مى‌شد، در حالى كه در باطن، سد راه اسلام و از دشمنان قسم خورده بودند.

اين گروه با پيش گرفتن اين راه فكر مى‌كردند مى‌توانند خداوند و مؤمنان را براى هميشه فريب دهند، در حالى كه بدون توجه خود را فريب مى‌دادند.

تعبير به «يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ الَّذِينَ آمَنُوا» (با توجه به معنى مخادعه كه به معنى نيرنگ و خدعه از دو طرف است) مفهوم دقيقى را ترسيم مى‌كند و آن اين‌كه آن‌ها

از يك سو بر اثر كوردلى، اعتقاد داشتند كه پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) يك خدعه‌گر است كه براى حكومت بر مردم، دين و نبوت را مطرح ساخته، و افراد ساده‌لوح نيز اطراف او جمع شده‌اند، لذا بايد در مقابل او به خدعه برخاست!، بنا بر اين از يك سو كار اين منافقين، خدعه و نيرنگ بود و از سويى ديگر درباره پيامبر بزرگ خدا نيز چنين اعتقاد غلطى داشتند.

اما جمله بعد که می‌فرماید: «وَ ما يَخْدَعُونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ»؛ هر دو پندار آن‌ها را در هم مى‌كوبد، از يك سو اثبات مى‌كند كه تنها خدعه و نيرنگ از جانب خود آن‌ها است و از سوى ديگر مى‌گويد اين خدعه و نيرنگ نيز به خودشان باز مى‌گردد و نمى‌فهمند، چرا كه سرمايه‌هاى اصيلى را كه خداوند براى نيل به سعادت در وجودشان آفريده، در مسير خدعه و فريب و نيرنگ بر باد مى‌دهند و دست خالى از هر خير و نيكى، با كوله‌بارى از گناه، از دنيا مى‌روند.

البته هيچ‌كس خدا را نمى‌تواند فريب بدهد، چرا كه او با خبر از آشكار و نهان است، بنا بر اين تعبير به «يُخادِعُونَ اللَّهَ» يا از اين نظر است كه خدعه و نيرنگ با پيامبر و مؤمنان، هم‌چون خدعه و نيرنگ با خدا است، (در موارد ديگرى از قرآن نيز ديده مى‌شود كه خداوند براى تعظيم پيامبر و مؤمنان خود را در صف آن‌ها قرار مى‌دهد).

و يا اين‌كه بر اثر عدم شناخت صفات خدا با افكار كوتاه و ناقص خود به راستى فكر مى‌كردند ممكن است چيزى از خدا پنهان بماند و نظير آن نيز در بعضى ديگر از آيات قرآن ديده مى‌شود.

به هر حال، آيه فوق، اشاره روشنى به مسأله فريب و جدان دارد و اين‌كه بسيار

مى‌شود كه انسان منحرف و آلوده، براى رهايى از سرزنش و مجازات و جدان در برابر اعمال زشت و انحرافى دست به فريب و جدان خويش می‌زند، و كم كم براى خود اين باور را به وجود مى‌آورد كه اين عمل من نه تنها زشت و انحرافى نيست، بلكه اصلاح است و مبارزه با فساد (إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ) تا با فريب و جدان، آسوده خاطر به اعمال خلاف خود ادامه دهد.

مى‌گويند يكى از سران آمريكا در پاسخ اين‌كه چرا دستور داده است دو شهر بزرگ ژاپن (هيروشيما، و

ناكازاكى) را بمباران اتمى كنند و حدود 200 هزار نفر كودك و پير و جوان را نابود يا ناقص سازند؟ گفته بود:

ما به خاطر صلح اين دستور را داده‌ايم! كه اگر اين كار را نمى‌كرديم جنگ طولانى‌تر مى‌شد و مى‌بايست بيش از اين مى‌كشتيم!! آرى منافقان عصر ما نيز براى فريب مردم يا فريب و جدان خود از اين گفته‌ها و از آن كارها، بسيار دارند، در حالى كه در برابر ادامه جنگ يا بمباران اتمى شهرهاى بى‌دفاع، راه سوم روشنى نيز وجود داشت و آن اين‌كه دست از تجاوزگرى بردارند و ملت‌ها را با سرمايه‌هاى كشورشان آزاد بگذارند.

بنا بر اين نفاق در حقيقت وسيله‌اى است براى فريب و جدان، و چه دردناك است كه انسان، اين واعظ درونى، اين پليس هميشه بيدار و اين نماينده الهى را در درون خود، خفه كند، و يا آن چنان پرده بر روى آن بيفكند كه صدايش به گوش نرسد.(1)

«مُذَبْذَبينَ بَيْنَ ذلِكَ لا إِلى هؤُلاءِ وَ لا إِلى هؤُلاءِ وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبيلاً


1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج‌1، ص: 93.

• إِنَّ الَّذينَ يَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ يُريدُونَ أَنْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ اللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ يَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ وَ يُريدُونَ أَنْ يَتَّخِذُوا بَيْنَ ذلِكَ سَبيلاً * أُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ حَقًّا وَ أَعْتَدْنا لِلْكافِرينَ عَذاباً مُهيناً»؛(1)«آن‌ها افراد بى‌هدفى هستند كه نه سوى اينها، و نه سوى آن‌هايند! (نه در صف مؤمنان قرار دارند، و نه در صف كافران!) و هر كس را خداوند گمراه كند، راهى براى او نخواهى يافت. كسانى كه خدا و پيامبرانِ او را انكار مى‌كنند، و مى‌خواهند ميان خدا و پيامبرانش تبعيض قائل شوند، و مى‌گويند: به بعضى ايمان مى‌آوريم، و بعضى را انكار مى كنيم و مى‌خواهند در ميان اين دو، راهى براى خود انتخاب كنند... آن‌ها كافران حقيقى‌اند؛ و براى كافران، مجازات خواركننده‌اى فراهم ساخته‌ايم.»
تفسیر

نفاق به معنى «دو رويى» و «مخالف بودن ظاهر با باطن» است و براى آن اقسامى است:

اقسام نفاق
قسم اول

نفاق در عقيده است به اين‌كه در باطن كافر و مشرك و طبيعى و منحرف باشد، ولى در ظاهر اظهار اسلام و ايمان كند و يا جزو فرق باطله و اهل بدعت و ضلالت باشد، ولى اظهار تشيّع نمايد، و اين نوع از نفاق اعظم و اشدّ و اقبح اقسام كفر است، زيرا علاوه بر كفر باطنى، شامل مكر و حيله و خدعه نسبت به مسلمانان نيز می‌باشد و آن‌چه از مصائب و بدبختي‌ها كه دامن‌گير مسلمانان شده از قبل


1) . نساء /143 و 150 و 151.

اين‌گونه افراد بوده است و از اينجهت خداوند در قرآن سخت‌ترين عذاب و دركات دوزخ را براى آنان مقرر داشته و فرموده: «إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ».(1)

و اشكال به اين‌كه منافق اگر باطنش قبيح است، ولى ظاهرش حسن است بخلاف كافر كه باطن و ظاهرش قبيح می‌باشد دفع می‌شود به اين‌كه ظاهر فريبنده علاوه بر اين‌كه حسنى ندارد بدتر از ظاهرى است كه قبح آن آشكارا باشد، زيرا آن ظاهر دامى پنهان است، ولى اين، باطنش از ظاهر نمايان است.

و اما بر كسى كه باطنا مسلمان و مؤمن باشد، ولى در ظاهر اظهار كفر كند منافق اطلاق نمي‌شود، بلكه چنين اظهارى ممكن است از روى تقيّه باشد و علاوه بر اين‌كه چيزى بر او نيست بسا واجب می‌شود و امّا اگر از روى جحود باشد كفر جحودى خواهد بود.

قسم دوم

نفاق در اخلاق است يعنى باطنا متخلّق باخلاق حميده نباشد، ولى در ظاهر چنين نمايش دهد كه داراى اخلاق حميده است مثل اين‌كه در باطن زهد و خوف از خدا و محبّت خدا و سخاوت و توكل و خشوع و امثال اين صفات را ندارد، ولى در ظاهر خود را زاهد و خائف و محبّ خدا و سخى و متوكل و خاشع و نظائر اين‌ها نشان می‌دهد.

ولى اگر در باطن داراى اخلاق رذيله باشد، ولى در ظاهر ترتيب اثر بر آن‌ها


1) . نساء / 144.

ندهد، اين نفاق نمي‌باشد، بلكه طريقه معالجه اخلاق رذيله همين است و اگر به اين قصد باشد بسيار ممدوح و پسنديده، بلكه لازم است.

قسم سوم

نفاق در اعمال است يعنى خلوت او با ملأ او و پنهان او با آشكاراى او و غيبت او با حضور او متفاوت باشد و در ظاهر خود را اعبد و اتقى ناس معرّفى كند، ولى در حقيقت چنين نباشد، و اين نيز غير از اخفاء معصيت است، زيرا اشاعه و اظهار معصيت خود گناه است.

و دليل بر اين‌كه نفاق شامل جميع اين اقسام است اخبارى است كه از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و ائمه اطهار(علیه السلام) در تعريف نفاق و منافق وارد شده از امام چهارم زين العابدين(علیه السلام) روايت شده كه فرمود:

«انّ المنافق ينهى و لا ينتهى و يأمر بما لا يأتى و اذا قام الى الصلاة اعترض و اذا ركع ربض يمسى و همّه العشاء و هو مفطر و يصبح و همّه النوم و لم يسهر ان حدثك كذبك و ان ائتمنه خانك و ان غبت اغتابك و ان وعدك اخلفك؛(1)به درستى كه منافق نهى می‌كند و نهى نمى‌پذيرد و امر می‌كند به آن‌چه خود انجام نمي‌دهد و وقتى به نماز مى‌ايستد التفات و توجّهش به غير خداست و هنگامى كه بركوع می‌رود چون چهارپايان فرود می‌شود يعنى از ركوع چيزى درك نمي‌كند شام می‌كند و همّش خوراك است با اين‌كه روزه نبوده و صبح می‌كند و همّش خواب است با اين‌كه شب بيدار نبوده اگر با تو سخن


1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج2 ، ص: 396.

گويد دروغ می‌گويد و اگر به او امانت بسپارى خيانت كند و اگر از او غايب شوى غيبت تو را می‌نمايد و اگر با او وعده كنى خلف وعده می‌كند.»

و از حضرت صادق(علیه السلام) روايت شده كه فرمود:

«قال رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) ما زاد خشوع الجسد على ما فى القلب فهو عندنا نفاق؛(1)رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود فزونى خشوع اعضاء و جوارح بر آن‌چه در قلب است نزد ما نفاق می‌باشد.»

و نيز از حضرت صادق(علیه السلام) روايت شده كه فرمود:

«قال رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) ثلاث خصال من كنّ فيه كان منافقا و ان صام و صلّى و زعم انّه مسلم من اذا ائتمن خان و اذا حدث كذب و اذا وعد اخلف؛(2)رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود سه خصلت است كه در هر كس باشد منافق است و اگر چه روزه بدارد و نماز بگزارد و گمان كند مسلمان است، كسى كه هر گاه امانت به او سپرده شود خيانت كند و هر گاه تكلّم كند دروغ گويد و هر گاه وعده كند وفا ننمايد.»

بنا بر اين نفاق امرى است مقول به تشكيك و ذى مراتب و منافقين بمراتبهم در هر عصر و زمانى بوده و هستند و آيات قرآن صريح است در اين‌كه در ميان صحابه پيغمبر(صلی الله علیه و آله) نيز بوده‌اند مانند آيات سوره برائت و آيات سوره منافقين و غير اين‌ها، ولى بعضى از اهل‌سنت گفته‌اند كه اصحاب پيغمبر(صلی الله علیه و آله) همه عدول بوده و بر طبق اين ادعاء خبرى به آن حضرت نسبت داده‌اند كه فرمود:

«اصحابى كالنجوم بايّهم اقتديتم اهتديتم.»


1) . همان، ج2 ، ص: 396.

2) . همان، ج2، ص290.

ولى اين ادعاء و خبرى كه بر طبق آن نقل كرده‌اند به وجوهى مردود است:

1.

اكثر آياتى كه درباره منافقين نازل شده، بلكه شايد همه آن‌ها در مدينه و در اواخر هجرت بوده و البته منافقينى در ميان صحابه بوده و خود را جزو صحابه می‌شمرده‌اند كه اين آيات درباره آن‌ها نازل شده و پيداست كه به فوت پيغمبر(صلی الله علیه و آله) از بين نرفته‌اند.

2.

در صحيح بخارى 14 حديث از پيغمبر(صلی الله علیه و آله) روايت كرده و در شفاء الصدور در شرح اين فقره زيارت:

«فلعن اللَّه امّة اسست اساس الظلم و الجور عليكم اهل البيت» پيغمبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: فرداى قيامت جماعتى را ميآورند من در پيش‌گاه احديت عرض می‌كنم پروردگارا اينان اصحاب من و از امت منند چرا آنان را از حوض من منع فرمودى؟ خطاب می‌رسد:

«انّك لا تدرى ما احدثوا بعدك انّهم ارتدوا على ادبارهم القهقرى فيقول النبى سحقا سحقا لمن غير بعدى فيؤمر بهم الى النار؛ تو نمي‌دانى بعد تو چه چيزها احداث كرده و چه بدعت‌ها گزاردند، به درستى كه اينان به قهقرى برگشتند و به همان كفر نخست مراجعت نمودند پس پيغمبر(صلی الله علیه و آله) گويد هلاكت باد براى كسى كه

بعد از من دين را تغيير داد، پس امر شود ايشان را به طرف آتش برند.»

3. از مسند احمد بن حنبل از پيغمبر(صلی الله علیه و آله) روايت شده كه فرمود:

«من آذا عليّا فقد آذانى ايها الناس من آذا عليّا بعث يوم القيمة يهوديّا او نصرانيّا.» و مسلّم است كه بسيارى از صحابه نسبت به على اذيّت و آزار نمودند و با اين وصف چگونه می‌توان گفت آن‌ها عدول و مانند نجومند.

4. حديث متواتر ثقلين و حديث متواتر سفينه و احاديث ديگرى كه از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) وارد شده مانند:

«الحقّ مع علىّ و علىّ مع الحق حيث ما دار.»(1)

و مانند حديثى كه به عمار ياسر فرمود:

«ان سلك الناس كلّهم واديا و سلك على واديا فاسلك واديا سلكه على و خلّ الناس طرّا يا عمار انّ عليّا لا يزال على هدى يا عمار انّ طاعة على من طاعتى و طاعتى من طاعة اللَّه؛(2)

اگر همۀ مردم راهى را پيمودند و على(علیه السلام) راهى را، تو آن راهى را برو كه على(علیه السلام) رفته و همۀ مردم را رها كن اى عمار به درستى كه على هميشه بر طريق هدايت است، اى عمار طاعت على طاعت من و طاعت من طاعت خدا است.» و طبق اين احاديث راه غير على راه هدايت نيست و اقتداى به غير على باعث اهتداء نشود و حديث اصحابى كالنجوم درست نباشد.

5. از صحيح بخارى در اغلب كتب عامه و خاصه نقل شده كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:

«فاطمة بضعة منّى فمن اغضبها فقد اغضبنى.»

و از صحيح مسلم نقل شده كه فرمود:

«يؤذينى ما آذاها.»

و از صحيح ترمذى نقل شده كه فرمود:

«ينضبنى ما انضبها.»


1) . بحرانی، هاشم بن سلیمان، غایة المرام و حجّة الخصام فی تعیین الإمام، باب 45، ص: 539.

2) . فیض کا‌شا‌نی، محمد بن شا‌ه مرتضی، الوافی، باب المواعظ.

و اين حديث بضميمه حديثى كه از بخارى از عايشه نقل شده پس از آن‌كه ابو بكر فاطمه را از فدك منع نمود، گفته:

«فغضبت فاطمة على ابى‌بكر و لم تتكلّم معه الى ان ماتت فدفنها على ليلا و لم يخبر ابا بكر.»

و از اين دو حديث معلوم می‌شود كه ابو بكر، فاطمه(علیها السلام) را اذيت نموده و اذيت فاطمه(علیها السلام) هم اذيت پيغمبر(صلی الله علیه و آله) است و طبق آيۀ شريفۀ «إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِيناً»؛(1)

مورد لعن و عذاب قرار گرفته و با اين وصف چگونه اطلاق عادل و هادى بر او می‌توان نمود و به او اقتداء كرد.

6. بر فرض صحت حديث، منع می‌كنم صدق اصحاب را بر كسانى كه مسلك على(علیه السلام) را نه پيموده‌اند، زيرا طبق حديث مسلم كه از عقد ابن عبد ربّه از ام سلمه روايت شده كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به عمار فرمود:

«يا بن سميّة لا تقتلك اصحابى لكن تقتلك الفئة الباغية.»

(و اين حديث به قدرى معروف بود كه معاويه و عمرو عاص نتوانستند انكار كنند) پيغمبر(صلی الله علیه و آله) مخالفين على(علیه السلام) را از زمره اصحاب خود خارج نموده.

معنای نفاق

نفاق از كذب ريشه می‌گيرد، بلكه اين دو صفت لازم و ملزوم يكديگرند، و هر منافقى كاذب و هر دروغ‌گويى منافق است در قرآن مجيد می‌فرمايد: «وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ


1) . احزاب / 57.

الْمُنافِقِينَ لَكاذِبُونَ»؛(1)و كذب خود يكى از معاصى بزرگ و جزو كبائر است و آيات و اخبار بسيار در مذمت آن وارد شده:

از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) روايت شده كه فرمود:

«المؤمن اذا كذب بغير عذر لعنه سبعون الف ملك و خرج من قلبه نتن حتى يبلغ العرش و كتب اللَّه عليه بتلك الكذبة سبعين زنية اهونها كمن يزنى مع امّه؛(2)

مؤمن هر گاه بدون عذر دروغ گويد هفتاد هزار فرشته او را لعنت كنند و از دهانش بوى گندى خارج شود و تا عرش برسد و بر او هفتاد زنا نوشته شود كه آسان‌تر آن‌ها زناى با مادر است.»

و از حضرت باقر(علیه السلام) روايت شده كه فرمود:

«الكذب خراب الايمان؛(3)

دروغ ويرانى ايمان است.»

و از حضرت صادق(علیه السلام) روايت شده كه فرمود:

«الكذب شرّ من الشراب؛(4)

دروغ از شرب خمر بدتر است.»

و از حضرت عسكرى(علیه السلام) روايت شده كه فرمود:

«جعلت الخبائث كلّها فى بيت و جعل مفتاحها الكذب؛(5)پليدي‌ها در حجره قرار داده شده و كليد آن دروغ است.»


1) . منافقين / 1.

2) . شعیری، محمد بن محمد، جامع‌الأخبار، ج 1، ص: 148.

3) . همان.

4) . همان.

5) . همان.

و در قرآن مجيد می‌فرمايد: «إِنَّما يَفْتَرِي الْكَذِبَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ»؛(1)«همانا دروغ می‌بافند كسانى كه ايمان ندارند.» و نيز می‌فرمايد: «فَأَعْقَبَهُمْ نِفاقاً فِي قُلُوبِهِمْ إِلى يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ بِما أَخْلَفُوا اللَّهَ ما وَعَدُوهُ وَ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ»؛(2)«پس اين منع الهى در دل‌هاى آنان ايجاد نفاق نموده تا روزى كه خدا را ملاقات كنند، به واسطۀ اين‌كه آن‌چه با خدا وعده نموده بودند وفا نكردند و براى اين‌كه دروغ می‌گفتند.»

و براى كذب اقسام و مراتى است:

1.

كذب در گفتار، خواه تصريحاً باشد يا تلويحا، بكنايه باشد يا اشاره و نحو اين‌ها.

2.

كذب در نوشتن، آن‌هم به همه اقسامش.

3.

كذب در نيّت، به اين معنى كه قصد خلوص و قربت ندارد، ولى اظهار قربت و خلوص نمايد كه همان رياء است.

4.

كذب در عزم كه در باطن ترديد يا ميل بر خلاف كارى داشته باشد و در ظاهر اظهار عزم آن كار را بنمايد.

5.

كذب در وفا بعزم بعد از تنجّز آن.

6.

كذب در عمل.

7.

كذب در مقام صفات مثل اين‌كه اظهار خوف از خدا يا رجاء يا محبّت يا خضوع و خشوع كند و حال آن‌كه از اين صفات بى‌بهره باشد.

8.

كذب در معاشرت و مراوده و معامله و نصيحت با مردم.


1) . نحل / 107.

2) . توبه / 78.

9.

كذب در عقائد به اين معنى كه داراى عقيده فاسد باشد و گمان كند عقيده او صحيح و مطابق با واقع است.

10.

كذب در وعده كه همان خلف وعده است، و اكثر، بلكه همه اقسام كذب عين نفاق يا متضمن نفاق است.

و از كذب در گفتار است شهادت دروغ، يمين غموس (قسم دروغ) افتراء و تهمت، و آيات و اخبار در مذمت هر يك از اين‌ها بسيار است، در قرآن مجيد در ذكر صفات عباد الرحمن می‌فرمايد: «وَ الَّذِينَ لا يَشْهَدُونَ الزُّورَ»؛(1)

«بنده‌گان خداى رحمن كسانى هستند كه شهادت دروغ نمي‌دهند.» و از پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله) روايت شده كه فرمود:

«شاهد الزور كعابد الوثن»؛(2)

«شهادت دهنده به دروغ مانند بت‌پرست است.»

و در قرآن مجيد می‌فرمايد: «وَ لا تُطِعْ كُلَّ حَلَّافٍ مَهِينٍ»؛(3)«و اطاعت مكن هر بسيار سوگند خورنده سست رأيى را.» و از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) روايت شده كه فرمود «ما حلف حالف باللّه فادخل فيه جناح بعوضة الّا كانت نكتة فى قلبه الى يوم القيامة.»(4)

و نيز از آن حضرت روايت شده كه فرمود:

«ثلاث يشأنهم اللَّه: التاجر (البايع) الحلّاف، و الفقير المختال، و البخيل المنّان؛(5)

سه طايفه را خدا دشمن می‌دارد:


1) . فرقان / 73.

2) . نراقی، محمدمهدی، جامع السعادات، ج2، ص: 255.

3) . القلم / 10.

4) . نراقی، محمدمهدی، جامع السعادات، ج2، ص: 255.

5) . همان.

1. تاجر (فروشنده) بسيار قسم خورنده. 2. فقير متكبّر. 3. بخيل منّت گذار.»

و نيز از آن حضرت روايت است كه فرمود:

«ثلاث نفر لا يكلّمهم اللَّه يوم القيمة و لا ينظر اليهم و لا يزكّيهم: المنّان بالعطيّة و المنفق سلتته بالحلف الفاجر و المسبل ازاره؛(1)سه طايفه‌اند كه خداوند در روز قيامت با آن‌ها سخن نگويد و نظر رحمت نكند و از پليدي‌ها پاك ننمايد: كسى كه به عطاى خود منّت گزارد و كسى كه متاعش را به قسم دروغ ترويج كند و كسى كه از روى تكبّر لباس خود را روى زمين كشد.»

و نيز فرمود:

«التجّار فجّار قيل يا رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) أ ليس اللَّه قد احلّ البيع؟ فقال نعم و لكنّهم يحلفون فيأثمون و يحدّثون فيكذبون؛(2)تاجران نابكارانند گفته شد اى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مگر خدا بيع و تجارت را حلال نكرده؟ فرمود بلى، ولى تاجران قسم می‌خورند پس گناه می‌كنند و در گفتار دروغ می‌گويند.»

و درباره خلف وعد از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) روايت شده كه فرمود:

«من كان يؤمن باللّه و اليوم الاخر فليف اذا وعد؛(3)كسى كه ايمان به خدا و روز قيامت دارد هر گاه وعده نمايد بايد وفا كند.»

و از حضرت صادق(علیه السلام) روايت شده كه فرمود:

«عدة المؤمن اخاه نذر و لا كفّارة له فمن اخلف فبخلف اللَّه ابدء و لمقته تعرّض و ذلك قوله تعالى لم تقولون ما لا


1) . همان.

2) . همان.

3) . همان.

تفعلون كبر مقتا عند اللَّه ان تقولوا ما لا تفعلون؛(1)

وعده نمودن مؤمن با برادر دينى‌اش نذرى است كه كفاره ندارد پس كسى كه خلف وعده كند بخلف وعده خدا آغاز نموده و خود را در معرض دشمنى او درآورده و كلام خداى تعالى نظر به همين دارد كه می‌فرمايد چرا مى‌گوييد چيزى را كه نمي‌كنيد، بزرگ است از حيث دشمنى در نزد خدا اين‌كه بگوئيد چيزى را كه عمل نكنيد.»

و از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) روايت شده كه فرمود:

«اربع من كان فيه كان منافقا و من كانت فيه خلة منهنّ كانت فيه خلة من خلال النفاق حتى يدعها: اذا حدث كذب و اذا وعد اخلف و اذا عاهد غدر و اذا خاصم فجر؛(2)چهار خصلت است كه در هر كه باشد منافق است و كسى كه خصلتى از اين خصال در او باشد، خصلتى از خصال نفاق در اوست تا آن‌كه او را رها كند: هر گاه سخن گويد دروغ گويد و هر گاه وعده كند وفا نكند و هر گاه عهد نمايد بشكند و هر گاه مخاصمه نمايد از حق عدول كند.»

و خداوند در تمجيد ذات مقدّسش می‌فرمايد: «إِنَّ اللَّهَ لا يُخْلِفُ الْمِيعادَ».(3)

و در مدح حضرت اسماعيل می‌فرمايد: «إِنَّهُ كانَ صادِقَ الْوَعْدِ»؛(4)

و غير اين‌ها از آيات و اخبار.

ایمان به مبدأ و معاد

در آيۀ شريفه تنها متعرض ايمان به خدا و روز قيامت شده چنان‌چه در


1) . همان.

2) . همان.

3) . آل‌عمران / 7.

4) . مريم / 55.

بسيارى از آيات ديگر اين دو موضوع (مبدء و معاد) ذكر شده و از اين استفاده می‌شود كه ايمان به مبدأ و معاد اهمّ عقائد و مستلزم جميع آن‌ها است، بلكه لازمه ايمان به مبدأ و معاد، تزكيه اخلاق و اتيان به واجبات و ترك محرمات است، زيرا كسى كه ايمان به خدا و روز جزا داشته باشد البته ايمان بانبياء و ائمه و عدل الهى هم دارد و لازمه ايمان بانبياء اخذ دستورها و اوامر و نواهى است كه آنان از جانب خدا آورده‌اند از نماز و روزه و انفاق و جهاد و امثال اينها، و هم‌چنين تحصيل اخلاق حميده و تزكيه و تخلّى از اخلاق رذيله است بنا بر اين آيه شامل جميع

امور دينى می‌باشد.

مراد از «من‌الناس»

كلمه «من» در «من الناس» تبعيضيه است و مراد از بعض مردم، منافقين هستند و امّا ساير افراد يا كفّارند كه آنان به زبان هم نمي‌گويند ما ايمان به خدا و روز جزا آورديم، و يا مؤمنين هستند كه اينان به زبان و دل معترف به خدا و روز جزا می‌باشند.

بنا بر اين مردم سه دسته‌اند:

دسته اول مؤمنينند كه ذيل آيه «وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِينَ» شامل آن‌ها نمي‌شود.

دسته دوم كفّارند كه صدر آيه «آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ» شامل آن‌ها نمي‌گردد.

دسته سوم منافقينند كه صدر و ذيل آيه شامل آن‌هاست.

و آيات اول سوره درباره طايفه اول، و از آيه «إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا» تا آيات قبل از اين آيه درباره طايفه دوم، و اين آيه با 12 آيه ديگر راجع به طايفۀ سوم است.

و كلمۀ «الناس» اسم جمع است؛ چنان‌چه انس و انسان اسم جنس است و در مبدأ اشتقاق آن بعضى گفتند از انس است و انسان را انسان گفتند براى اين‌كه

مدنى بالطبع و اجتماعى است و در زندگى و حيات خود بايد با يكديگر انس گيرند و مجتمع شوند و هر يك قسمتى از احتياجات جامعه را عهده‌دار شود تا نظام اجتماع برقرار شود.

و بعضى گفتند مبدأ آن از نسيان است، چون انسان داراى نسيان و فراموشى است و درباره انسان و مراتب و درجات انسانيت در مقام انسب از اين‌جا بحث خواهيم نمود انشاء اللَّه.

«يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ ما يَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ»؛(1)«با خدا و كسانى كه ايمان آورده‌اند مخادعه می‌كنند و حال آن‌كه جز با خودشان خدعه نمي‌كنند و نمي‌فهمند.»

تفسیر
اشاره

كلام در تفسير اين آيه در چند مورد است:

مورد اول

در دفع بعض اشكالات كه متوجه بر اين آيه است و آن‌ها سه اشكال است:

1. مخادعه از باب مفاعله است و افاده اسناد فعل را بطرفين می‌نمايد و چگونه می‌توان نسبت خدعه را به خدا داد؟

جواب از اين اشكال به وجوهى می‌توان داد:

وجه اول: باب مفاعله همه جا بين الاثنين نيست و در بسيارى از موارد يك


1) . بقرة / 9.

طرفى است مانند عافاك اللَّه، و عاينت الشي‌ء، و زاولت الامر، و سافرت و امثال اين‌ها و مخادعه نيز از اين قبيل است.

وجه دوم: اطلاق خدعه و مكر بر خداوند در آيات ديگر مانند: «وَ مَكَرُوا وَ مَكَرَ اللَّهُ وَ اللَّهُ خَيْرُ الْماكِرِينَ»؛(1)و «إِنَّ الْمُنافِقِينَ يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ هُوَ خادِعُهُمْ»؛(2)به نحو حقيقت نيست، بلكه از باب مجاز مشاكلة است يعنى از جزاء خدعه و مكر، بخدعه و مكر تعبير نموده چنان‌چه بعضى جمله«كما تدين تدان» را نيز از اين قبيل گرفته‌اند.

وجه سوم: خداوند در دنيا با آن‌ها طورى رفتار می‌كند كه گمان می‌برند خير آن‌ها را خواسته و حال آن‌كه آنان را املاء و استدراج نموده تا هر چه می‌خواهند بكنند و روز بروز عذاب خود را زياد نمايند چنان‌چه می‌فرمايد: «وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّما نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ»؛(3)«گمان نبرند كسانى كه كافر شدند مهلت دادن ما آنان را بر ايشان خوب است همانا مهلت می‌دهيم آنان را تا اين‌كه بر گناه خود بيفزايند و عذاب خوار كننده براى آنان است.»

و نيز می‌فرمايد: «وَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ وَ أُمْلِي لَهُمْ إِنَّ كَيْدِي مَتِينٌ»؛(4)«و كسانى كه آيات ما را دروغ شمردند كمك كمك آنان را بهلاكت نزديك می‌كنيم از جهتى كه نمي‌دانند، و مهلت می‌دهم ايشان را، محققاً كيد من محكم است.» بنا بر اين رفتارى كه خدا نسبت به آن‌ها می‌كند چون ظاهرش


1) . نساء / 141.

2) . آل‌عمران / 47.

3) . آل‌عمران / 172.

4) . اعراف / 181.

احسان و باطنش خذلان و غايتش عذاب و هلاكت است از آن بمكر و خدعه و كيد تعبير شده.

2. خدعه بر حسب لغت ابهام نمودن طرفست آن‌چه را كه اراده دارد از مكروه چنان‌چه بعضى گفته‌اند و بعضى ديگر گفته‌اند اخفاء آن‌ست با اصابة مكروه به نحوى كه طرف نداند و با خداوند علام الغيوب چگونه می‌توان خدعه نمود؟

و جواب از اين اشكال نيز به چند وجه داده می‌شود:

وجه اول: مراد از مخادعه با خدا، مخادعه در دين خداست كه بحسب گفتار اظهار ديندارى می‌كنند در حالى كه متديّن نيستند و از اين جهت نتيجه اين خدعه عائد خودشان می‌شود.

وجه دوم: ممكن است مراد از مخادعه با خدا، مخادعه با رسول خدا و خلفاء و منصوبين از طرف او باشد كه اطاعت آن‌ها اطاعت حق و نافرمانى آن‌ها، نافرمانى اوست.

وجه سوم: ممكن است مراد از مخادعه صورت مخادعه باشد كه بر فرض محال اگر خداوند علم بباطن آن‌ها نداشت مخادعه حقيقت داشت چنان‌چه در تعبيرات مردم است كه می‌گويند خدا را گول می‌زنى يا خودت را، و شاهد بر اين معنى ذيل آيه است كه می‌فرمايد: «وَ ما يَخْدَعُونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ».

3. اين مخادعين اگر معتقد به وجود خداوند نيستند با كه خدعه می‌كنند؟

و اگر معتقد به وجود او می‌باشند و او را عالم و آگاه از همه چيز می‌دانند چگونه با او خدعه می‌كنند؟ و جواب اين گفتار اين‌ست كه مخادعين يا دهرى و طبيعى هستند و غرض از مخادعه آنان دفع ضرر مسلمين از خودشان می‌باشد و يا معتقد

به وجود بارى بوده، ولى صاحبان مذاهب باطله مانند اهل كتاب و مشركين‌اند اينان نيز بعقيده فاسد خود، در اين مخادعه خود را مأجور و مثاب می‌دانند.

مورد دوم

در مراتب مخادعه، مخادعه مراتبى دارد:

مرتبه اول: مخادعه در امور اعتقاديه است مانند مخادعه كفّار و اهل ضلال و ارباب مذاهب باطله در اظهار اسلام و آميزش با مسلمين.

مرتبه دوم: مخادعه در امور نفسانيه مثل اين‌كه دعوى عدالت و علم و اجتهاد و سخاوت و تواضع و شجاعت و زهد و خوف از خدا و توكّل و انقياد و تسليم و ورع و تقوى و امثال اين‌ها را بنمايد با اين‌كه متّصف به آن‌ها نباشد.

مرتبه سوم: رياء در عبادت است از واجبات و مستحبّات، چنان‌چه روايت شده از ابن بابويه باسناد خود از حضرت صادق(علیه السلام) كه از پدر بزرگوارش سؤال شد موجب نجات فرداى قيامت چيست؟ فرمود:

«انّما النجاة فى ان لا تخادعوا اللَّه فيخدعكم فانّه من يخادع اللَّه يخدعه و يخلع منه الايمان و نفسه يخدع لو يشعر فقيل له كيف يخادع اللَّه فقال يعمل ما امره اللَّه عزّ و جلّ به ثمّ يريد به غيره فاتقوا الرياء فانّه شرك باللّه عزّ و جل، انّ المرائى يوم القيمة يدعى باربعة اسماء: يا كافر يا فاجر، يا غادر، يا خاسر حبط عملك و بطل اجرك و لاخلاص لك اليوم فالتمس اجرك ممّن كنت تعمل له؛ همانا رستگارى در اين‌ست كه با خدا خدعه نكنيد كه با شما خدعه می‌كند، زيرا هر كه با خدا خدعه كند خدا با او خدعه می‌نمايد و لباس ايمان را از وى می‌كند و اگر بفهمد با خود خدعه نموده پس گفته شد چگونه با خدا خدعه می‌كند؟ فرمود عمل می‌كند به آن‌چه خدا امر فرموده و غير خدا

را به آن عمل اراده می‌نمايد پس بپرهيزيد از رياء، زيرا رياء شرك به خداى عزّ و جلّ است، به درستى كه روز قيامت رياكار به چهار اسم خوانده شود: اى كافر، اى فاجر، اى حيله‌گر، اى زيانكار عمل تو از بين رفت و اجر تو باطل شد و براى تو امروز نجاتى نيست، پس اجر خود را طلب كن از آن‌كه براى او عمل می‌نمودى.»

مرتبه چهارم: خدعه در مقامات دينى است به اين معنى كه پيش خود گمان كند واجد مقامى از مقامات دينى است و حال آن‌كه فاقد آن‌ست مثل اين‌كه خيال می‌كند داراى قصد قربت و خلوص نيت و اعتماد و توكل به خداست با اين‌كه در سرّ سرّ آلوده برياء است و در امور نظرش باسباب ظاهرى می‌باشد و يا جاهل مركب

است و خود را عالم می‌داند و يا بى‌خرد است و خود را عقل كل می‌داند و يا اعمالش باطل است و خود را صحيح العمل ميشمارد و از اين جهت حال انكسار در خود نمى‌بيند و معترف بتقصير يا قصور خود نمي‌باشد و عجب و غرور او را می‌گيرد و اين بالاترين دام‌هاى شيطان و وسائل اغواى انسان است كه آدمى را از عيوب خود غافل می‌كند و وقتى انسان از عيب خود غافل شود در صدد رفع آن برنميآيد.

مورد سوم

«و الّذين آمنوا»؛ اين منافقان با مؤمنان نيز مخادعه می‌كنند و مخادعه با مؤمنين اين‌ست كه در ظاهر ابراز برادرى و هم‌كارى و مساعدت و دوستى و محبت می‌نمايند، ولى در باطن در مقام ايذاء و ظلم و احتقار و اهانت به آن‌ها و بدگويى و غيبت و نمامى و تهمت به آن‌ها و طلب عورات و عثرات آن‌ها و ترك مساعدت و كمك و هم‌كارى با آن‌ها، و عداوت و دشمنى با آن‌ها برمى‌آيند و جامع اين صفات

نفاق و دورويى و ذو وجهين و ذو لسانين بودن است و مناسب است كه در اين‌جا هر يك از اين صفات را متذكر شده و عقوبت آن را گوشزد نمائيم.

1. دورويى و دوزبانى

از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) روايت شده كه فرمود:

«من كان له وجهان كان له لسانان من نار يوم القيمة؛(1)كسى كه دو رو باشد براى او در روز قيامت دو زبان از آتش باشد.»

و نيز فرمود:

«تجدون من شرّ عباد اللَّه يوم القيمة ذا الوجهين الّذى يأتى هؤلاء بوجه و هؤلاء بوجه»(2)

(دو رو را بدترين بنده‌گان خدا در روز قيامت مى يابيد، آن كسى كه جمعى را با رويى و جمعى را با روى ديگرى می‌آيد) و نيز فرمود:

«يجي‌ء يوم القيمة ذو الوجهين دالعا لسانه فى قفاه و اخر من قدامه يلتهبان نارا حتى يلتهبان خدّه ثمّ يقال هذا الّذى كان فى الدنيا ذا وجهين و ذا لسانين يعرف بذلك يوم القيمة؛(3)دو رو، روز قيامت می‌آيد در حالى كه زبانش را از پشت سرش بيرون آورده و زبان ديگرى از جلو رويش، و از اين دو زبان آتش شعله‌ور است به حدى كه گونه او را مشتعل می‌نمايند سپس گفته می‌شود اين كسى است كه در دنيا دورو و دو زبان بوده، به اين صفت در قيامت شناخته می‌شود.»


1) . نراقی، محمدمهدی، جامع السعادات، ج2، ص: 319.

2) . همان.

3) . همان.

و از حضرت باقر(علیه السلام) روايت شده كه فرمود:

«بئس العبد عبد يكون ذا وجهين و ذا لسانين يطرى اخاه شاهدا و يأكله غائبا ان اعطى حسده و ان ابتلى خذله؛(1)

بد بنده‌ايست بنده‌اى كه داراى دو رو و دو زبان باشد، در حضور برادرش مدح و ثنا می‌كند و در غياب او گوشت او را می‌خورد «غيبتش را می‌كند» اگر چيزى به او عطا شود حسد می‌برد و اگر به مصيبتى گرفتار شود او را وامي‌گذارد.»

و در جامع السعادات از تورات نقل می‌كند:

«بطلت الامانة و الرجل مع صاحبه بشفتين مختلفتين يهلك اللَّه يوم القيمة كل شفتين مختلفتين؛ «به واسطۀ دو زبانى دوستى و امانت ميان دو مصاحب از بين می‌رود و خداوند هلاك می‌كند روز قيامت هر كه داراى دو زبان مختلف باشد.»

و نيز روايت می‌كند كه:

«اوحى اللَّه تعالى الى عيسى بن مريم ليكن لسانك فى السرّ و العلانية لسانا واحدا و كذلك قلبك انى احذرك نفسك و كفى بك خبيرا، لا يصلح لسانان فى فم واحد و لا سيفان فى غمد واحد؛ خداى تعالى به عيسى بن مريم وحى فرمود كه بايد زبان تو در پنهان و آشكارا يكى باشد و هم‌چنين دل تو، من تو را از خودت می‌ترسانم و كافى هستى خودت از حيث آگاهى بضميرت، شايسته نيست دو زبان در يك دهان و دو شمشير در يك غلاف.»

و غير اين‌ها از اخبار ديگر.(2)


1) . همان.

2) . طیب، عبدالحسین، اطیب‌البیان فی تفسیر القرآن، ج‌1، ص: 304.

6. نیرنگ منافقین

اشاره

قرآن کریم می‌فرماید:

«إِنَّ الْمُنافِقينَ يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ هُوَ خادِعُهُمْ وَ إِذا قامُوا إِلَى الصَّلاةِ قامُوا كُسالى يُراؤُنَ النَّاسَ وَ لا يَذْكُرُونَ اللَّهَ إِلاَّ قَليلاً * مُذَبْذَبينَ بَيْنَ ذلِكَ لا إِلى هؤُلاءِ وَ لا إِلى هؤُلاءِ وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبيلاً»؛(1)«منافقان مى‌خواهند خدا را فريب دهند؛ در حالى كه او آن‌ها را فريب مى‌دهد؛ و هنگامى كه به نماز برمى‌خيزند، با كسالت برمى‌خيزند؛ و در برابر مردم ريا مى‌كنند؛ و خدا را جز اندكى ياد نمى‌نمايند! آن‌ها افراد بى‌هدفى هستند كه نه سوى اينها، و نه سوى آن‌هايند! (نه در صف مؤمنان قرار دارند، و نه در صف كافران!) و هر كس را خداوند گمراه كند، راهى براى او نخواهى يافت.»

تفسیر

در اين دو آيه پنج صفت ديگر از صفات منافقان در عبارات كوتاهى آمده است:

1. آن‌ها براى رسيدن به اهداف شوم خود از راه خدعه و نيرنگ وارد می‌شوند و حتى می‌خواهند: «به خدا خدعه و نيرنگ زنند در حالى كه در همان لحظات كه در صدد چنين كارى هستند در يك نوع خدعه واقع شده‌اند، زيرا براى به دست آوردن سرمايه‌هاى ناچيزى سرمايه‌هاى بزرگ وجود خود را از دست مى‌دهند»؛ «إِنَّ الْمُنافِقِينَ يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ هُوَ خادِعُهُمْ».

تفسير فوق از «واو» «و هُوَ خادِعُهُمْ» كه «واو حاليه» است استفاده می‌شود


1) . نساء / 142 و 143.

و اين درست شبيه داستان معروفى است كه از بعضى بزرگان نقل شده است كه به جمعى از پيشه‌وران می‌گفت: از اين بترسيد كه مسافران غريب بر سر شما كلاه بگذارند، كسى گفت اتفاقا آن‌ها افراد بيخبر و ساده‌دلى هستند ما بر سر آن‌ها می‌توانيم كلاه بگذاريم، مرد بزرگ گفت: منظور من هم همانست، شما سرمايه ناچيزى از اين راه فراهم می‌سازيد و سرمايه بزرگ ايمان را از دست می‌دهيد!.

2.

آن‌ها از خدا دورند و از راز و نياز با او لذت نمى‌برند و به همين دليل: «هنگامى كه به نماز برخيزند سرتاپاى آن‌ها غرق كسالت و بى‌حالى است»؛ «وَ إِذا قامُوا إِلَى الصَّلاةِ قامُوا كُسالى».

3.

آن‌ها چون به خدا و وعده‌هاى بزرگ او ايمان ندارند، اگر عبادت يا عمل نيكى انجام دهند آن نيز از روى ريا است نه به خاطر خدا!؛ «يُراؤُنَ النَّاسَ».

4.

آن‌ها اگر ذكرى هم بگويند و يادى از خدا كنند از صميم دل و از روى آگاهى و بيدارى نيست و اگر هم باشد بسيار كم است؛ «وَ لا يَذْكُرُونَ اللَّهَ إِلَّا قَلِيلًا».

5.

آن‌ها افراد سرگردان و بى‌هدف و فاقد برنامه و مسير مشخص‌اند، نه جزء مؤمنانند و نه در صف كافران!؛ «مُذَبْذَبِينَ بَيْنَ ذلِكَ لا إِلى هؤُلاءِ وَ لا إِلى هؤُلاءِ».

بايد توجه داشت كه كلمه مذبذب اسم مفعول از ماده ذبذب است و در اصل به معنى صداى مخصوصى كه به هنگام حركت دادن يك شي‌ء آويزان بر اثر برخورد با امواج هوا به گوش می‌رسد و سپس به اشياء متحرك و اشخاص سرگردان و متحير و فاقد برنامه مذبذب گفته شده است و اين يكى از لطيفترين تعبيراتى است كه در قرآن در باره منافقين وارد شده است و يك اشاره ضمنى به اين مطلب دارد كه چنان نيست كه نتوان منافقان را شناخت، بلكه اين تذبذب آن‌ها آميخته با آهنگ

مخصوصى است كه با توجه به آن شناخته می‌شوند، و نيز اين حقيقت را می‌توان از اين تعبير استفاده كرد كه اين‌ها همانند يك جسم معلق و آويزان ذاتا فاقد جهت حركتند، بلكه اين بادها است كه آن‌ها را به هر سو حركت می‌دهد و به هر سمت بوزد با خود می‌برد! و در پايان آيه سرنوشت آن‌ها را چنين بيان می‌كند آن‌ها افرادى هستند كه بر اثر اعمالشان خدا حمايتش را از آنان برداشته و در بيراهه‌ها گمراهشان ساخته «و هر كس را خدا گمراه كند هيچ‌گاه راه نجاتى براى آنان نخواهى يافت»؛ «وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِيلًا».(1)

قرآن کریم می‌فرماید:

«وَ يَقُولُونَ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ بِالرَّسُولِ وَ أَطَعْنا ثُمَّ يَتَوَلَّى فَريقٌ مِنْهُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ وَ ما أُولئِكَ بِالْمُؤْمِنينَ * وَ إِذا دُعُوا إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ إِذا فَريقٌ مِنْهُمْ مُعْرِضُونَ * وَ إِنْ يَكُنْ لَهُمُ الْحَقُّ يَأْتُوا إِلَيْهِ مُذْعِنينَ * أَ في قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ أَمِ ارْتابُوا أَمْ يَخافُونَ أَنْ يَحيفَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ رَسُولُهُ بَلْ أُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ»؛(2)

«و هنگامى كه از آنان دعوت شود كه به سوى خدا و پيامبرش بيايند تا در ميانشان داورى كند، ناگهان گروهى از آنان رويگردان مى‌شوند! ولى اگر حق داشته باشند (و داورى به نفع آنان شود) با سرعت و تسليم به سوى او مى‌آيند! آيا در دل‌هاى آنان بيمارى است، يا شكّ و ترديد دارند، يا مى‌ترسند خدا و رسولش بر آنان ستم كنند؟! نه، بلكه آن‌ها خودشان ستم‌گرند!»

تفسیر

سپس به عنوان مذمت از گروه منافقان كه دم از ايمان مى‌زنند و ايمان در دل


1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج‌4، ص: 178.

2) . نور / 47 الی 50.

آن‌ها پرتوافكن نيست مى‌فرمايد: «آن‌ها مى‌گويند: به خدا و پيامبر ايمان داريم و اطاعت مى‌كنيم، ولى بعد از اين ادعا، گروهى از آن‌ها روى گردان مى‌شوند، آن‌ها در حقيقت مؤمن نيستند»؛ «وَ يَقُولُونَ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ بِالرَّسُولِ وَ أَطَعْنا ثُمَّ يَتَوَلَّى فَرِيقٌ مِنْهُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ وَ ما أُولئِكَ بِالْمُؤْمِنِينَ».

اين چگونه ايمانى است كه از زبانشان فراتر نمى‌رود؟ و پرتوش در اعمالشان ظاهر نمى‌گردد؟ بعد به عنوان يك دليل روشن براى بى‌ايمانى آن‌ها مى‌فرمايد: «هنگامى كه از آن‌ها دعوت شود كه به سوى خدا و پيامبرش بيايند تا در ميان آنان داورى كند، گروهى از آن‌ها روى گردان مى‌شوند»؛ «وَ إِذا دُعُوا إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ إِذا فَرِيقٌ مِنْهُمْ مُعْرِضُونَ».

براى تأكيد بيش‌تر و روشن شدن شرك و دنياپرستيشان اضافه مى‌كند:

«اما اگر اين داورى به نفع آن‌ها بوده باشد با نهايت تسليم به سوى او مى‌آيند»؛ «وَ إِنْ يَكُنْ لَهُمُ الْحَقُّ يَأْتُوا إِلَيْهِ مُذْعِنِينَ».

قابل توجه اين‌كه در يك عبارت، سخن از دعوت به سوى خدا و پيامبر(صلی الله علیه و آله) است، ولى عبارت بعد يعنى جملۀ «ليحكم» به صورت مفرد آمده كه تنها اشاره به داورى پيامبر(صلی الله علیه و آله) مى‌باشد، اين به خاطر آن است كه داورى پيامبر از داورى خدا جدا نيست و هر دو در حقيقت به امر واحدى باز مى‌گردد.

ضمناً بايد توجه داشت كه ضمير" اليه" به شخص پيامبر(صلی الله علیه و آله) يا داورى او باز مى‌گردد.

اين نكته نيز بايد مورد توجه قرار گيرد كه در آيات فوق اين تخلف و اعراض از داورى پيامبر(صلی الله علیه و آله) تنها به گروهى از منافقان نسبت داده شده است، شايد به دليل

اين‌كه گروه ديگر تا اين حد بى‌حيا و جسور نبودند، چرا كه نفاق هم مانند ايمان داراى درجات مختلفى است.

در آخرين آيه مورد بحث ريشه‌هاى اصلى و انگيزه‌هاى عدم تسليم در برابر داورى پيامبر(صلی الله علیه و آله) را در سه جمله بيان مى‌كند و مى‌گويد: «آيا در دل‌هاى آن‌ها بيمارى است (بيمارى نفاق)»؛ «أَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ».

اين يكى از صفات منافقان است كه اظهار ايمان مى‌كنند اما به خاطر انحرافى كه در دل از اصل توحيد دارند هرگز تسليم داورى خدا و پيامبر(صلی الله علیه و آله) نيستند يا اگر بيمارى نفاق بر دل‌هاى آن‌ها چيره نشده «به راستى در شك و ترديدند؟»؛ «أَمِ ارْتابُوا».

و طبيعى است شخصى كه در پذيرش يك آئين مردد است تسليم لوازم آن نخواهد بود.

يا اين‌كه اگر نه آن است و نه اين و از مؤمنانند «آيا به راستى مى‌ترسيدند كه خدا و رسولش بر آن‌ها ظلم و ستم كند؟!»؛ «أَمْ يَخافُونَ أَنْ يَحِيفَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ رَسُولُهُ».

در حالى كه اين تناقض آشكارى است كسى كه پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) را فرستاده خدا و بيان‌گر رسالت او مى‌داند و حكمش را حكم خدا مى‌شمرد ممكن نيست احتمال ظلم و ستم درباره او دهد، مگر امكان دارد خدا به كسى ستم كند؟ مگر ظلم زائيده جهل يا نياز يا خود خواهى نيست؟ ساحت مقدس خداوند از همه اين‌ها پاك است.

«بلكه در واقع خود اين‌ها ظالم و ستم‌گرند»؛ «بَلْ أُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ».

آن‌ها نمى‌خواهند به حق خودشان قانع باشند، و چون مى‌دانند پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) چيزى از حق ديگران به آن‌ها نخواهد داد تسليم داورى او نمى‌شوند.

به گفته نويسنده تفسير «فى ظلال»: اين سه تعبير در واقع هر كدام در شكل خاصى عرضه شده است: اولى براى اثبات است، دومى براى تعجب، و سومى براى انكار.

در جمله اول مى‌خواهد علت حقيقى را كه بيمارى نفاق است روشن كند، و در جمله دوم، هدف بيان تعجب از ترديد آن‌ها در عدالت پيامبر است و صحت داورى او با اين كه مدعى ايمانند، و جمله سوم اشاره به تناقض روشنى است كه ميان ادعاى ايمان و عملشان ديده مى‌شود(1).

تنها ايرادى كه به گفته اين مفسر در اين سخن متوجه مى‌شود اين است كه او جملۀ «ام ارتابوا» را به معنى شك در عدالت و صحت داورى پيامبر(صلی الله علیه و آله) گرفته، در حالى كه ظاهر اين است كه شك در اصل نبوت را مى‌گويد همان‌گونه كه بسيارى از مفسران پذيرفته‌اند.

نكته‌ها
1. بيمارى نفاق

اين نخستين بار نيست كه در قرآن مجيد به تعبير «مرض» در مورد نفاق بر خورد مى‌كنيم، قبل از آن در اوائل سوره بقره، ضمن بيان صفات منافقان، چنين آمده بود: «فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً»؛ «در دل‌هاى آن‌ها يك نوع بيمارى


1) . قطب، سید، فى ظلال القرآن، ج 6، ص: 115.

است، و خداوند هم بر بيمارى آن‌ها مى‌افزايد!» همان‌گونه كه در جلد اول ذيل آيه مزبور گفتيم، نفاق در حقيقت بيمارى و انحراف است، انسان سالم، يك چهره بيش‌تر ندارد، روح و جسم او هماهنگ است، اگر مؤمن است تمام وجودش فرياد ايمان مى‌كشد، و اگر منحرف است ظاهر و باطنش بيان‌گر انحراف است، اما اين‌كه ظاهرش دم از ايمان بزند و باطنش بوى كفر دهد، اين يك نوع بيمارى است.

و از آن‌جا كه اين گونه افراد بر اثر لجاجت و پافشارى در برنامه‌هاي‌شان مستحق لطف و هدايت خدايى نيستند، خداوند آنان را به حال خود مى‌گذارد تا اين بيماري‌اشان افزون گردد.

و به راستى خطرناك‌ترين افراد در يك جامعه همين منافقانند، چرا كه تكليف انسان در برابر آن‌ها روشن نيست، نه واقعا دوستند و نه ظاهراً دشمن!، از امكانات مؤمنين استفاده مى‌كنند و از مجازات كفار ظاهراً مصونند، ولى اعمالشان از اعمال كفار بدتر.

و چنان كه مى‌دانيم چون اين ناهماهنگى ظاهر و باطن براى هميشه قابل ادامه نيست سر انجام پرده‌ها كنار مى‌رود و باطن آلوده آنان ظاهر مى‌شود، چنان كه در آيات مورد بحث و شأن نزول آن ملاحظه كرديم كه پيش آمدن يك صحنه داورى، مشت آن‌ها را باز كرد و خبث درونشان را آشكار ساخت‌(1).

2. حكومت عدل تنها حكومت خدا است

بى شك انسان هر قدر بتواند خود را از حب و بغض و خودخواهى و خود


1) . جهت مطالعۀ بيش‌تر در باره صفات منافقان ر.ک: مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج 1، ذيل آيۀ 10 سورۀ مبارکۀ «بقره».

دوستى خالى كند باز ممكن است به طور ناآگاه گرفتار اين امور بشود، مگر اين‌كه معصوم باشد و بيمه شده از سوى پروردگار.

به همين دليل مى‌گوئيم: قانونگذار حقيقى تنها خدا است، زيرا علاوه بر اين‌كه تمام نيازهاى انسان را با علم بى‌پايانش مى‌داند، و بهترين راه رفع اين نيازها را مى‌شناسد هرگز گرفتار انحراف به خاطر نيازها و حب و بغض‌ها نمى‌گردد.

در مقام قضاوت و داورى نيز عادلانه‌ترين داوري‌ها، داورى خدا و پيامبر و امام معصوم است، و بعد از آن داورى كسانى كه راه آن‌ها را مى‌پويند و شباهتى به آنان دارند.

ولى اين بشر خود خواه تن به اين داوري‌هاى عادلانه نمى‌دهد، و اين قوانين عدالت‌گستر را نمى‌پسندد، دنبال قانون و حكومت و قضاوتى مى‌رود كه حرص و طمع و شهوت او را بيش‌تر اشباع كند، و چه تعبير جالبى در مورد اين گروه در آيات فوق آمده: «أُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ»؛ «ستم‌گران واقعى آن‌ها هستند!» ضمناً قرار گرفتن در برابر چنين صحنه‌هايى محكى است براى سنجش معيار ايمان هر انسان «تا سيه‌روى شود هر كه در او غش باشد!» جالب اين‌كه قرآن در جايى ديگر مى‌گويد: مؤمنان حقيقى نه تنها در ظاهر تسليم داورى تواند، بلكه در اعماق دل نيز هيچ‌گونه سنگينى و ناراحتى از داوري‌هاى تو نمى‌كنند هر چند ظاهراً به زيانشان باشد: «فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً»؛ «سوگند به پروردگارت آن‌ها ايمان نمى‌آورند مگر آن زمانى كه

تو را داور اختلافاتشان قرار دهند، و بعد از صدور حكم تو هيچ‌گونه ناراحتى و سنگينى از نتيجه آن در دل نداشته باشند

و در ظاهر و باطن تسليم حق گردند.»(1)

اما آن‌ها كه حكم خدا و پيامبر(صلی الله علیه و آله) را فقط در آن‌جا كه حافظ منافعشان است پذيرا هستند در حقيقت مشركانى مى‌باشند كه برده و بنده منافع خويشند، هر چند دم از ايمان بزنند و در صفوف مؤمنين باشند!(2)

7. ظاهر و باطن منافقین و مسخره کردن اهل ایمان

اشاره

قرآن می‌فرماید:

«وَ إِذا لَقُوا الَّذينَ آمَنُوا قالُوا آمَنَّا وَ إِذا خَلَوْا إِلى شَياطينِهِمْ قالُوا إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ * اللَّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ يَمُدُّهُمْ في طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ * أُولئِكَ الَّذينَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ وَ ما كانُوا مُهْتَدينَ * مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ ناراً فَلَمَّا أَضاءَتْ ما حَوْلَهُ ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَكَهُمْ في ظُلُماتٍ لا يُبْصِرُونَ * صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَرْجِعُونَ * أَوْ كَصَيِّبٍ مِنَ السَّماءِ فيهِ ظُلُماتٌ وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ يَجْعَلُونَ أَصابِعَهُمْ في آذانِهِمْ مِنَ الصَّواعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ وَ اللَّهُ مُحيطٌ بِالْكافِرينَ * يَكادُ الْبَرْقُ يَخْطَفُ أَبْصارَهُمْ كُلَّما أَضاءَ لَهُمْ مَشَوْا فيهِ وَ إِذا أَظْلَمَ عَلَيْهِمْ قامُوا وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ إِنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْ‌ءٍ قَديرٌ»؛(3)«و هنگامى كه به آنان گفته شود: همانند (ساير) مردم ايمان بياوريد! مى‌گويند: آيا هم‌چون ابلهان ايمان بياوريم؟! بدانيد اين‌ها همان ابلهانند، ولى نمى‌دانند! و هنگامى كه افراد


1) . نساء / 65.

2) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج‌14، ص: 515.

3) . بقره / 14 الی 20.

باايمان را ملاقات مى‌كنند، و مى‌گويند: ما ايمان آورده‌ايم! (ولى) هنگامى كه با شيطان‌هاى خود خلوت مى‌كنند، مى‌گويند: ما با شمائيم! ما فقط (آن‌ها را) مسخره مى‌كنيم! خداوند آنان را استهزا مى‌كند؛ و آن‌ها را در طغيانشان نگه مى‌دارد، تا سرگردان شوند. آنان كسانى هستند كه هدايت را به گمراهى فروخته‌اند؛ و (اين) تجارت آن‌ها سودى نداده؛ و هدايت نيافته‌اند. آنان [منافقان] همانند كسى هستند كه آتشى افروخته (تا در بيابان تاريك، راه خود را پيدا كند)، ولى هنگامى كه آتش اطراف او را روشن ساخت، خداوند (طوفانى مى‌فرستد و) آن را خاموش مى‌كند؛ و در تاريكي‌هاى وحشتناكى كه چشم كار نمى‌كند، آن‌ها را رها مى‌سازد. آن‌ها كران، گنگ‌ها و كورانند؛ لذا (از راه خطا) بازنمى‌گردند! يا هم‌چون بارانى از آسمان، كه در شب تاريك همراه با رعد و برق و صاعقه (بر سر رهگذران) ببارد. آن‌ها از ترس مرگ، انگشتانشان را در گوش‌هاى خود مى‌گذارند؛ تا صداى صاعقه را نشنوند. و خداوند به كافران احاطه دارد (و در قبضه قدرت او هستند). (روشنايى خيره كننده) برق، نزديك است چشمانشان را بربايد. هر زمان كه (برق جستن مى‌كند، و صفحه بيابان را) براى آن‌ها روشن مى‌سازد، (چند گامى) در پرتو آن راه مى‌روند؛ و چون خاموش مى‌شود، توقف مى‌كنند. و اگر خدا بخواهد، گوش و چشم آن‌ها را از بين مى‌برد؛ چرا كه خداوند بر هر چيز تواناست.»

تفسیر

سومين نشانه آن‌ها آن‌ست كه هر روز به رنگى در مى‌آيند و در ميان هر جمعيتى با آن‌ها هم‌صدا مى‌شوند، آن چنان كه قرآن مى‌گويد: «هنگامى كه افراد با ايمان را ملاقات كنند مى‌گويند ايمان آورديم»؛ «وَ إِذا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قالُوا آمَنَّا».

ما از شما هستيم و پيرو يك مكتبيم، از جان و دل اسلام را پذيرا گشتيم و با شما هيچ فرقى نداريم! «اما هنگامى كه با دوستان شيطان صفت خود به خلوتگاه مى‌روند مى‌گويند ما با شمائيم!»؛ «وَ إِذا خَلَوْا إِلى شَياطِينِهِمْ قالُوا إِنَّا مَعَكُمْ».

«و اگر مى‌بينيد ما در برابر مؤمنان اظهار ايمان مى‌كنيم ما مسخره‌شان مى‌كنيم!» «إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ».

ما بر افكار و اعمالشان در دل مى‌خنديم، مى‌خواهيم كلاه بر سرشان بگذاريم، دوست ما و محرم اسرار ما و همه چيز ما شمائيد! سپس قرآن با يك لحن كوبنده و قاطع مى‌گويد: «خدا آن‌ها را مسخره مى‌كند»؛ «اللَّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ».

«و خدا آن‌ها را در طغيانشان نگه مى‌دارد تا به كلى سرگردان شوند»؛ «وَ يَمُدُّهُمْ فِي طُغْيانِهِمْ

يَعْمَهُونَ».(1)

آخرين آيه مورد بحث سرنوشت نهايى آن‌ها را كه سرنوشتى است بسيار غم‌انگيز و شوم و تاريك چنين بيان مى‌كند:

«آن‌ها كسانى هستند كه در تجارتخانه اين جهان، هدايت را با گمراهى معاوضه كرده‌اند»؛ «أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى».

و به همين دليل «تجارت آن‌ها سودى نداشته»، بلكه سرمايه را نيز از كف داده‌اند؛ «فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ».

«و هرگز روى هدايت را نديده‌اند»؛ «وَ ما كانُوا مُهْتَدِينَ».


1) . «يعمهون» از مادۀ «عمه» (بر وزن همه) به معنى تردد و تحير در كارى است و به معنى كوردلى و تاريكى بصيرت كه اثر آن سرگردانى است نيز آمده است (به كتاب مفردات راغب و تفسير المنار و قاموس اللغه مراجعه شود).

تجارت پر زيان

در قرآن مجيد كرارا فعاليت‌هاى انسان در اين دنيا به يك نوع تجارت تشبيه شده است، و در حقيقت همه ما در اين جهان تاجرانى هستيم كه با سرمايه‌هاى فراوان خدا داد، سرمايه عقل، فطرت، عواطف، نيروهاى مختلف جسمانى، مواهب عالم طبيعت، و بالاخره رهبرى انبياء، گام در اين تجارتخانه بزرگ می‌گذاريم، گروهى سود مى‌برند و پيروز مى‌شوند و سعادتمند، گروهى نه تنها سودى نمى‌برند، بلكه اصل سرمايه را نيز از دست داده، و به تمام معنى ورشكست مى‌شوند نمونه كامل گروه اول، مجاهدان راه خدا هستند، چنان كه قرآن درباره آن‌ها مى‌گويد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى تِجارَةٍ تُنْجِيكُمْ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ»؛(1)«اى افراد با ايمان! آيا شما را راهنمايى به تجارتى بكنم كه از عذاب دردناك رهائيتان مى‌بخشد (و به سعادت جاويدان رهنمونتان مى‌شود) ايمان به خدا و رسول او بياوريد و در راه او با مال و جان جهاد كنيد.»

و نمونه واضح گروه دوم منافقانند كه قرآن در آيات فوق، پس از ذكر كارهاى مخرب آن‌ها كه در لباس اصلاح و عقل، انجام مى‌گيرد مى‌گويد: «آن‌ها كسانى هستند كه هدايت را با گمراهى مبادله كردند و اين تجارت نه براى آن‌ها سودى داشت و نه مايه هدايت شد" اين گروه در موقعيتى قرار داشتند كه مى‌توانستند بهترين راه را انتخاب كنند، آن‌ها در كنار چشمه زلال وحى قرار داشتند، در محيطى مملو از صفا و صداقت و ايمان.

اما آن‌ها به جاى اين‌كه از اين موقعيت خاص كه در طول قرون اعصار تنها


1) . صف / 9 و 10.

نصيب گروه اندكى شده است بالاترين بهره را ببرند، هدايت را دادند و گمراهى را خريدند، هدايتى كه در درون فطرتشان بود، هدايتى كه در محيط وحى موج مى‌زد، همه اين امكانات را از دست دادند به گمان اين‌كه با اين كار مى‌توانند، مسلمين را در هم بكوبند و رؤياهاى شومى را كه در مغز خود مى‌پروراندند تحقق بخشند.

اين معاوضه و انتخاب غلط دو زيان بزرگ همراه داشت:

نخست اين‌كه سرمايه‌هاى مادى و معنوى خويش را از دست دادند بى‌آن‌كه در مقابل آن سودى ببرند.

و ديگر اين‌كه حتى به نتيجه شوم مورد نظر خود نيز نرسيدند، زيرا اسلام با سرعت پيشرفت كرد و به زودى صفحه جهان را فرا گرفت و اين منافقان نيز رسوا شدند.

8. دو مثال جالب براى ترسيم حال منافقان

بعد از بيان صفات و ويژگي‌هاى منافقان، قرآن مجيد، براى مجسم ساختن وضع آن‌ها دو تشبيه گويا در آيات فوق بيان مى‌كند:

1. در مثال اول مى‌گويد: «آن‌ها مانند كسى هستند كه آتشى (در شب ظلمانى) افروخته» (تا در پرتو نور آن راه را از بيراهه بشناسد و به منزل مقصود برسد)؛ «مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ ناراً».

«ولى همين كه اين شعله آتش اطراف آن‌ها را روشن ساخت، خداوند آن را خاموش مى‌سازد، و در ظلمات رهاشان مى‌كند، به گونه‌اى كه چيزى را نبينند»؛ «فَلَمَّا أَضاءَتْ ما حَوْلَهُ ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَكَهُمْ فِي ظُلُماتٍ لا يُبْصِرُونَ».

آن‌ها فكر مى‌كردند با اين آتش مختصر و نور آن مى‌توانند با ظلمت‌ها به

پيكار برخيزند، اما ناگهان بادى

سخت بر مى‌خيزد و يا باران درشتى فرو مى‌ريزد، و يا بر اثر پايان گرفتن مواد آتش‌افروز، آتش به سردى و خاموشى مى‌گرايد و بار ديگر در تاريكى وحشتزا سرگردان مى‌شوند.

سپس اضافه مى‌كند: «آن‌ها كر هستند و گنگ و نابينا، و چون هيچ‌يك از وسائل اصلى درك حقايق را ندارند از راهشان باز نمى‌گردند»؛ «صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَرْجِعُونَ».

چه مثال دقيق و گويايى: در زندگى انسان بيراهه‌ها فراوان است، اما خط مستقيم كه به سر منزل مقصود به پيش مى‌رود يكى بيش نيست، ولى خطوط انحرافى بى‌نهايت است، و از آن گذشته پرده‌هاى ظلمت و طوفان‌هاى وحشتناك و حوادث گوناگون در طول اين راه فراوان خواهد بود، چراغ پرفروغى كه از اين حوادث مصون باشد لازم است كه اين پرده‌هاى ظلمت را بشكافد و در برابر طوفان‌ها مقاومت كند، و آن چيزى جز چراغ عقل و ايمان و خورشيد وحى نيست.

مختصر شعله‌اى كه انسان، موقتا مى‌افروزد چه كارى در اين راه طولانى و پر از طوفان از آن ساخته است؟!" منافقان" با انتخاب راه نفاق چنين مى‌پنداشتند كه مى‌توانند در همه حال موقعيت خويش را حفظ كنند و از هر خطر احتمالى مصون بمانند، از منافعى كه به دو طرف مى‌رسد، استفاده كرده، و هر دسته غالب شوند آن‌ها را از خود بدانند اگر مؤمنان پيروز شوند در صف مؤمنان، و اگر غلبه با كافران باشد با آن‌ها باشند.

آن‌ها خود را افرادى زيرك و باهوش مى‌پنداشته‌اند و در پرتو روشنايى اين شعله ضعيف و ناپايدار، مى‌خواستند راه زندگى خود را ادامه دهند و به نوايى برسند.

اما قرآن پرده از روى كار آن‌ها برداشت، و دروغشان را آشكار كرد، چنان كه

مى‌خوانيم: «إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِينَ لَكاذِبُونَ»؛(1)«هنگامى كه منافقان به سراغ تو مى‌آيند مى‌گويند ما گواهى مى‌دهيم كه تو فرستاده خدايى، خدا مى‌داند كه تو رسول او هستى، ولى خدا گواهى مى‌دهد كه منافقان در اظهاراتشان دروغ مى‌گويند.»

حتى قرآن به كفار نيز اعلام مى‌كند كه آن‌ها با شما نيستند، هر وعده‌اى دهند عمل نخواهند كرد: «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ نافَقُوا يَقُولُونَ لِإِخْوانِهِمُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ وَ لا نُطِيعُ فِيكُمْ أَحَداً أَبَداً وَ إِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّكُمْ وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ- لَئِنْ أُخْرِجُوا لا يَخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَ لَئِنْ قُوتِلُوا لا يَنْصُرُونَهُمْ وَ لَئِنْ نَصَرُوهُمْ لَيُوَلُّنَّ الْأَدْبارَ ثُمَّ لا يُنْصَرُونَ»؛(2)«منافقان به برادران كافر خود از اهل كتاب وعده مى‌دهند كه اگر شما را از مدينه بيرون كنند، ما نيز با شما خارج خواهيم شد و به حرف هيچ‌كس در باره شما گوش نخواهيم داد، و اگر با شما بجنگند شما را يارى مى‌كنيم، و لكن خداوند گواهى مى‌دهد كه منافقان دروغ مى‌گويند، اگر آن‌ها را بيرون كنند همراه آن‌ها خارج نخواهند شد، و اگر با آن‌ها جنگ نمايند ياريشان نخواهند كرد، و اگر به آن‌ها كمك كنند (درگير و دار جنگ) پا به فرار خواهند گذاشت (و استقامت به خرج نخواهند داد).»

قابل توجه اين‌كه: قرآن در اين‌جا از جملۀ «استوقد نارا» استفاده كرده است، يعنى آن‌ها براى رسيدن به «نور»، «نار» استفاده مى‌كنند، آتشى كه هم دود و هم


1) . منافقون / 1 و 2.

2) . حشر / 11و 12.

خاكستر و هم سوزش دارد، در حالى كه مؤمنان از نور خالص و چراغ روشن و پر فروغ ايمان بهره مى‌گيرند.

منافقان گرچه تظاهر به نور ايمان دارند اما باطنشان، نار است، و اگر هم نورى باشد ضعيف است و كوتاه مدت.

اين نور مختصر، يا اشاره به فروغ و جدان و فطرت توحيدى است و يا اشاره به ايمان نخستين آن‌ها است كه بعدا بر اثر تقليدهاى كوركورانه و تعصبهاى غلط و لجاجتها و عداوتها، پرده‌هاى ظلمانى و تاريك بر آن مى‌افتد، نه تنها يك ظلمت، بلكه به تعبير قرآن «ظلمات».

و همين‌ها است كه چشم بينا و گوش شنوا و زبان گويا را سر انجام از آن‌ها خواهد گرفت، چرا كه سابقاً هم گفتيم ادامه راه غلط تدريجاً نيروى تشخيص و درك انسان را ضعيف مى‌كند، تا آن‌جا كه گاهى حقايق را وارونه مى‌بيند، نيك در نظرش بد، و فرشته ديو، خودنمايى مى‌كند.

به هر حال اين تشبيه در حقيقت، يك واقعيت را در زمينه نفاق روشن مى‌سازد، و آن اين‌كه نفاق و دورويى براى مدت طولانى نمى‌تواند مؤثر واقع شود ممكن است منافقان براى مدت كوتاهى از مزاياى اسلام و

مصونيتهاى مؤمنان برخوردار شوند و از رفاقت پنهانى با كفار نيز بهره گيرند.

ولى اين امر هم‌چون شعله ضعيف و كم‌دوامى كه در يك بيابان تاريك و ظلمانى در معرض وزش طوفان‌ها است ديرى نمى‌پايد، و سرانجام چهره واقعى آن‌ها آشكار مى‌گردد، و به جاى كسب موفقيت و محبوبيت، منفور و مطرود خواهند شد و همانند كسى كه در بيابان راه را گم كرده و چراغ را از دست داده سرگردان مى‌مانند.

اين نكته نيز قابل توجه است كه در تفسير آيۀ «هُوَ الَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِياءً وَ الْقَمَرَ نُوراً»؛(1)

آن خدايى است كه خورشيد را روشنايى و ماه را نور بخش قرار داد.

از امام باقر(علیه السلام) چنين نقل شده كه فرمود:

«اضائت الارض بنور محمد(صلی الله علیه و آله) كما تضي‌ء الشمس فضرب اللَّه مثل محمد(صلی الله علیه و آله) الشمس و مثل الوصى القمر؛ خداوند صفحه روى زمين را به محمد ص روشن ساخت همان‌گونه كه با نور آفتاب، لذا محمد ص را به خورشيد تشبيه كرد، و وصى او على(علیه السلام) را به ماه.»(2)

يعنى نور ايمان و وحى، عالمگير است، در حالى كه نفاق اگر پرتوى هم داشته باشد تنها دايره كوچكى از اطراف خود را آن‌هم براى مدت كوتاهى روشن مى‌كند؛ «ما حَوْلَهُ».

در مثال دوم قرآن صحنه زندگى آن‌ها را به شكل ديگرى ترسيم مى‌نمايد:

شبى است تاريك و ظلمانى پرخوف و خطر، باران به شدت مى‌بارد، از كرانه‌هاى افق برق پرنورى مى‌جهد، صداى غرش وحشتزا و مهيب رعد، نزديك است پرده‌هاى گوش را پاره كند، انسانى بى‌پناه در دل اين دشت وسيع و ظلمانى و پر از خطر، حيران و سرگردان مانده است، باران پر پشت، بدن او را مرطوب ساخته، نه پناهگاه مورد اطمينانى وجود دارد كه به آن پناه برد و نه ظلمت اجازه مى‌دهد گامى به سوى مقصد بردارد.

قرآن در يك عبارت كوتاه، حال چنين مسافر سرگردانى را بازگو مى‌كند:


1) . يونس/ 5.

2) . حویزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلین، ج 1، ص: 36.

«يا همانند بارانى كه در شب تاريك، توام با رعد و برق و صاعقه (بر سر رهگذرانى) ببارد»؛ «أَوْ كَصَيِّبٍ مِنَ السَّماءِ فِيهِ ظُلُماتٌ وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ».

سپس اضافه مى‌كند «آن‌ها از ترس مرگ انگشت‌ها را در گوش خود مى‌گذارند تا صداى وحشت‌انگيز صاعقه‌ها را نشنوند»؛ «يَجْعَلُونَ أَصابِعَهُمْ فِي آذانِهِمْ مِنَ الصَّواعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ».

و در پايان آيه مى‌فرمايد: «و خداوند به كافران احاطه دارد" (و آن‌ها هر كجا بروند در قبضه قدرت او هستند)»؛ «وَ اللَّهُ مُحِيطٌ بِالْكافِرِينَ».

برق‌ها پى در پى بر صفحه آسمان تاريك جستن مى‌كند: «نور برق آن چنان خيره كننده است كه نزديك است چشم‌هاى آن‌ها را بربايد»؛ «يَكادُ الْبَرْقُ يَخْطَفُ أَبْصارَهُمْ».

«هر زمان كه برقى مى‌زند و صفحه بيابان تاريك، روشن مى‌شود، چند گامى در پرتو آن راه مى‌روند، ولى بلافاصله ظلمت بر آن‌ها مسلط مى‌شود و آن‌ها در جاى خود متوقف مى‌گردند»؛ «كُلَّما أَضاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِيهِ وَ إِذا أَظْلَمَ عَلَيْهِمْ قامُوا».

آن‌ها هر لحظه خطر را در برابر خود احساس مى‌كنند، چرا كه در دل اين بيابان نه كوهى به چشم مى‌خورد، و نه درختى تا از خطر رعد و برق و صاعقه جلوگيرى كند، هر آن ممكن است هدف صاعقه‌اى قرار گيرند و در يك لحظه خاكستر شوند!.

مى‌دانيم صاعقه‌ها به هر برآمدگى از زمين حمله مى‌كنند، اما در دل بيابان جز آن‌ها برآمدگى پيدا نمى‌شود كه صاعقه متوجه آن گردد، بنا بر اين خطر جدى و حتمى است (با توجه به اين‌كه خطر صاعقه در بيابان‌هاى مسطحى هم‌چون

بيابان‌هاى حجاز به درجات از مناطق كوهستانى بيش‌تر است اهميت اين مثال براى مردم آن محيط روشن‌تر مى‌شود).

خلاصه نمى‌داند چه كند، مضطرب و پريشان، حيران و سرگردان بر جاى خود ايستاده، نه راهى در ميان شنهاى بيابان پيدا است و نه راهنمايى كه در پرتو هدايت او گام بر دارد.

حتى اين خطر وجود دارد كه غرش رعد، گوش آن‌ها را پاره و نور خيره‌كننده برق چشمشان را نابينا كند، آرى «اگر خدا بخواهد گوش و چشم آن‌ها را از ميان مى‌برد چرا كه خدا به هر چيزى توانا است»؛ «وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ إِنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْ‌ءٍ قَدِيرٌ».

آرى منافقان درست به چنين مسافرى مى‌مانند، آن‌ها در ميان مؤمنان روز- افزون كه هم‌چون سيل خروشان و باران پرپشتى به هر سو پيش مى‌روند قرار گرفته‌اند افسوس كه به پناهگاه مطمئن ايمان، پناه نبرده‌اند تا از شر صاعقه‌هاى مرگبار مجازات الهى نجات يابند.

جهاد مسلحانه مسلمين در برابر دشمنان همانند خروش رعد و صاعقه بر سر آن‌ها فرود مى‌آمد، گاهگاه فرصت‌هايى، براى پيدا كردن راه حق نصيبشان مى‌شد و انديشه‌هاشان بيدار مى‌گشت، ولى افسوس كه اين بيدارى هم‌چون برق آسمان ديرى نمى‌پائيد تا مى‌خواستند چند گامى بردارند خاموش مى‌شد و تاريكى غفلت و سپس توقف و سرگردانى جاى آن را مى‌گرفت.

پيشرفت سريع اسلام هم‌چون برق آسمانى چشم آن‌ها را خيره كرده بود، و آيات قرآن كه پرده از رازهاى نهانيشان بر مى‌داشت هم‌چون صاعقه‌ها آن‌ها را هدف

قرار مى‌داد، هر دم احتمال مى‌دادند آيه‌اى نازل گردد و پرده از رازهاى ديگرى بر دارد و رسواتر شوند.

چنان كه قرآن در آيه 64 سوره توبه مى‌گويد: «يَحْذَرُ الْمُنافِقُونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِما فِي قُلُوبِهِمْ قُلِ اسْتَهْزِؤُا إِنَّ اللَّهَ مُخْرِجٌ ما تَحْذَرُونَ»؛ «منافقان از اين مى‌ترسند كه سوره‌اى بر ضد آن‌ها نازل شود و آن‌چه در درون مخفى مى‌دارند فاش گردد بگو هر چه مى‌خواهيد استهزاء كنيد خدا آن‌چه را از آن مى‌ترسيد ظاهر مى‌سازد».

منافقان از اين نيز وحشت داشتند كه با علنى شدن اسرارشان فرمان جنگ از طرف خدا با اين دشمنان خائن داخلى صادر شود و مسلمانان كه در آن روز قوى و نيرومند بودند بر آن‌ها، حمله كنند، آن چنان كه قرآن مى‌گويد: «لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْمُرْجِفُونَ فِي الْمَدِينَةِ لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ ثُمَّ لا يُجاوِرُونَكَ فِيها إِلَّا قَلِيلًا مَلْعُونِينَ أَيْنَما ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِيلًا»؛(1)«اگر منافقان و آن‌هايى كه قلبشان بيمار است و كسانى كه با اشاعه اكاذيب، ترس و وحشت و سستى مى‌آفرينند، دست از كردار خود بر ندارند ما تو را بر آن‌ها مى‌شورانيم تا نتوانند در جوار شما جز اندكى زندگى كنند و به صورت افراد نفرين شده هر جا يافت شوند، آن‌ها را بگيرند و بكشند».

از اين آيات به خوبى استفاده مى‌شود كه منافقان در وحشت و سرگردانى سختى در مدينه قرار داشتند، آيات با لحن شديد و قاطعى پى در پى همانند رعد و برق آسمانى بر ضد آن‌ها نازل مى‌شد، و هر آن احتمال اين مى‌رفت كه دستور مجازات و يا حد اقل اخراج آن‌ها از مدينه صادر گردد.

اگر چه شأن نزول اين آيات، منافقان عصر پيامبر(صلی الله علیه و آله) است اما با توجه به


1) . احزاب/ 60 و 61.

اين‌كه خط نفاق در هر عصر و زمانى، در برابر خط انقلابهاى راستين وجود داشته و دارد به منافقان همه اعصار و قرون گسترش مى‌يابد، و ما با چشم خود تمام اين نشانه‌ها را يك به يك و مو به مو در مورد منافقان عصر خويش، مى‌يابيم، سرگردانى آن‌ها، وحشت و اضطرابشان و خلاصه بى‌پناهى و بدبختى و سيه‌روزى و رسوايى آن‌ها را درست همانند همان مسافرى كه قرآن به روشن‌ترين وجهى حال او را ترسيم كرده است مشاهده مى‌كنيم.

در اين‌كه ميان مثال دوم و اول در آيات فوق چه تفاوتى است؟، در اين‌جا دو تفسير وجود دارد.

نخست اين‌كه: آيه اول (مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي...) اشاره به منافقانى است كه در آغاز وارد، صف مؤمنان راستين شده بودند و حقيقتاً ايمان آوردند، اما اين ايمان مستقر و پا بر جا نبود و به نفاق گرائيدند.

و اما مثال دوم (أَوْ كَصَيِّبٍ مِنَ السَّماءِ...) حال منافقانى را بازگو مى‌كند كه از آغاز در همان صف نفاق بودند و حتى براى يك لحظه هم ايمان نياوردند.

ديگر اين‌كه: مثال اول بازگو كننده حال افراد است، و مثال دوم مجسم كننده وضع محيط‌ها، لذا در اول مى‌فرمايد: «مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي...»؛ (مثل آن‌ها مانند كسى است كه...) و در مثال دوم مى‌گويد: «أَوْ كَصَيِّبٍ مِنَ السَّماءِ فِيهِ ظُلُماتٌ وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ»؛ «مانند باران پرپشتى كه از آسمان فرو مى‌ريزد، و در آن، ظلمت و رعد و برق است» اشاره به محيط وحشت‌زا و پرخوف و خطرى است كه منافقان در آن زندگى داشتند.(1)


1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج‌1، ص: 97.

قرآن کریم در آیاتی دیگر می‌فرماید:

«وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ فَإِذا أُوذِيَ فِي اللَّهِ جَعَلَ فِتْنَةَ النَّاسِ كَعَذابِ اللَّهِ وَ لَئِنْ جاءَ نَصْرٌ مِنْ رَبِّكَ لَيَقُولُنَّ إِنَّا كُنَّا مَعَكُمْ أَ وَ لَيْسَ اللَّهُ بِأَعْلَمَ بِما في صُدُورِ الْعالَمينَ * وَ لَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْمُنافِقينَ * وَ قالَ الَّذينَ كَفَرُوا لِلَّذينَ آمَنُوا اتَّبِعُوا سَبيلَنا وَ لْنَحْمِلْ خَطاياكُمْ وَ ما هُمْ بِحامِلينَ مِنْ خَطاياهُمْ مِنْ شَيْ‌ءٍ إِنَّهُمْ

لَكاذِبُونَ * وَ لَيَحْمِلُنَّ أَثْقالَهُمْ وَ أَثْقالاً مَعَ أَثْقالِهِمْ وَ لَيُسْئَلُنَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ عَمَّا كانُوا يَفْتَرُونَ»؛(1)«و از مردم كسانى هستند كه مى‌گويند: به خدا ايمان آورده‌ايم!» اما هنگامى كه در راه خدا شكنجه و آزار مى‌بينند، آزار مردم را هم‌چون عذاب الهى مى‌شمارند (و از آن سخت وحشت مى‌كنند)، ولى هنگامى كه پيروزى از سوى پروردگارت (براى شما) بيايد، مى‌گويند: «ما هم با شما بوديم (و در اين پيروزى شريكيم)!! آيا خداوند به آن‌چه در سينه‌هاى جهانيان است آگاه‌تر نيست؟! مسلماً خداوند مؤمنان را مى‌شناسد، و به يقين منافقان را (نيز) مى‌شناسد. و كافران به مؤمنان گفتند: شما از راه ما پيروى كنيد، (و اگر گناهى دارد) ما گناهانتان را بر عهده خواهيم گرفت!» آنان هرگز چيزى از گناهان اين‌ها را بر دوش نخواهند گرفت؛ آنان به يقين دروغ‌گو هستند! آن‌ها بار سنگين (گناهان) خويش را بر دوش مى‌كشند، و (هم‌چنين) بارهاى سنگين ديگرى را اضافه بر بارهاى سنگين خود؛ و روز قيامت به يقين از تهمت‌هايى كه مى‌بستند سؤال خواهند شد!»

9. منافقین در پيروزي‌ها شريك، اما در مشكلات نه!

اشاره

از آن‌جا كه در آيات گذشته بحث‌هاى صريحى از «مؤمنان صالح» و «مشركان"


1) . عنکبوت / 10 الی 13.

آمده بود در نخستين آيات مورد بحث به گفتگو پيرامون گروه سوم يعنى «منافقان" مى‌پردازد و مى‌گويد: «بعضى از مردم اظهار ايمان مى‌كنند، اما در برابر فشار مخالفان تحمل و استقامت به خرج نمى‌دهند، هنگامى كه در مسير اللَّه تحت فشار شكنجه قرار گيرند از ايمان به كنار مى‌روند و فشار و شكنجه مردم را هم‌چون عذاب الهى مى‌شمرند» (و از آن سخت وحشت مى‌كنند)؛ «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ فَإِذا أُوذِيَ فِي اللَّهِ جَعَلَ فِتْنَةَ النَّاسِ كَعَذابِ اللَّهِ».

«اما هنگامى كه يارى از سوى پروردگارت به سراغ تو بيايد و پيروز شويد مى‌گويند: ما با شما بوديم و در افتخارات شما شريكيم!»؛ «وَ لَئِنْ جاءَ نَصْرٌ مِنْ رَبِّكَ لَيَقُولُنَّ إِنَّا كُنَّا مَعَكُمْ».

آيا اين‌ها گمان مى‌كنند خدا از اعماق قلبشان با خبر نيست؟ «آيا خداوند به آن‌چه در سينه‌هاى مردم جهان است از همه آگاه‌تر نمى‌باشد؟»؛ «أَ وَ لَيْسَ اللَّهُ بِأَعْلَمَ بِما فِي صُدُورِ الْعالَمِينَ».

تعبير به «آمنا» (ايمان آورده‌ايم) به صورت صيغه جمع در حالى كه جمله بعد به صورت صيغه مفرد است شايد از اين نظر باشد كه اين گروه منافقان مى‌خواهند خودشان را در صف جمعيت مؤمنان جا بزنند، لذا «آمنا» مى‌گويند يعنى هم‌چون سائر مردم ايمان آورده‌ايم.

تعبير به «أُوذِيَ فِي اللَّهِ» به معنى «اوذى فى سبيل اللَّه» است، يعنى آن‌ها در راه خدا و ايمان گاهى مورد آزار دشمن قرار مى‌گيرند.

جالب اين‌كه از مجازات الهى تعبير به «عذاب" مى‌كند، و از آزارهاى مردم تعبير به «فتنه»، اشاره به اين‌كه آزارهاى مردم در حقيقت عذاب نيست، بلكه

آزمايش است و وسيله تكامل براى انسان، و به اين ترتيب به آن‌ها تعليم مى‌دهد كه اين دو را با هم مقايسه نكنند، و با اين بهانه كه مخالفان آن‌ها را آزار و شكنجه مى‌كنند دست از ايمان خود بر ندارند كه اين جزئى از برنامه كلى امتحان در اين دنيا است.

در اين‌جا يك سؤال پيش مى‌آيد كه خداوند در مكه كدام پيروزى نصيب مسلمانان كرده بود كه منافقين خود را در آن سهيم بدانند؟.

در پاسخ مى‌گوئيم: جمله فوق به صورت" شرطيه» است، و مى‌دانيم جمله شرطيه دليل بر وجود شرط نيست، بلكه مفهومش اين است كه اگر در آينده پيروزي‌هايى نصيب شما شود اين منافقان سست ايمان خود را در آن شريك مى‌دانند.

اضافه بر اين در مكه نيز مسلمانان پيروزي‌هايى در برابر دشمنان كسب كردند، هر چند پيروزى نظامى نبود، بلكه پيروزى در تبليغات و نفوذ افكار عمومى و پيشرفت اسلام در ميان قشرهاى مردم بود.

از همه اين‌ها گذشته تعبير به اذيت و آزار مؤمنان مناسب با محيط مكه است و گرنه در محيط مدينه كم‌تر چنين چيزى اتفاق مى‌افتاد.

ضمناً اين نكته نيز روشن شد كه منافق تنها به كسانى نمى‌گويند كه در باطن ابدا ايمان ندارند و اظهار ايمان مى‌كنند، بلكه افراد سست ايمانى كه در تحت فشار اين و آن به زودى عقيده خود را عوض مى‌كنند جزء منافقان محسوب مى‌شوند، و آيه مورد بحث ظاهراً از اين‌گونه منافقان سخن مى‌گويد، و تصريح مى‌كند كه خدا از نيات آن‌ها آگاه است.

در آيه بعد باز براى تأكيد بيش‌تر مى‌افزايد: «به طور قطع خداوند مؤمنان را مى‌شناسد، و نيز به طور يقين خداوند منافقان را نيز مى‌شناسد»؛ «وَ لَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْمُنافِقِينَ».

اگر ساده‌لوحانى فكر مى‌كنند مى‌توانند با اخفاء حقائق از قلمرو علم خدا دور بمانند سخت در اشتباهند.

مجددا تكرار مى‌كنيم تعبير به «منافق» دليل بر اين نيست كه اين آيات در مدينه نازل شده است، درست است كه مسأله نفاق معمولاً بعد از پيروزى يك جمعيت و به دست گرفتن حكومت پيدا مى‌شود كه مخالفان تغيير چهره داده و گروه زير زمينى تشكيل مى‌دهند، ولى همان‌گونه كه گفتيم نفاق معنى وسيعى دارد و افراد ضعيف الايمانى را كه با مختصر فشارى تغيير عقيده مى‌دهند نيز شامل مى‌شود.

آيه بعد به يك نمونه از منطق‌هاى سست و پوچ مشركان كه هم اكنون نيز در ميان قشر وسيعى وجود دارد اشاره كرده، مى‌گويد: «كافران به مؤمنان گفتند: شما بيائيد از راه و آئين ما پيروى كنيد و اگر گناهى داشته باشد ما گناه شما را به دوش مى‌گيريم»؛ «وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِلَّذِينَ آمَنُوا اتَّبِعُوا سَبِيلَنا وَ لْنَحْمِلْ خَطاياكُمْ».(1)

امروز نيز بسيارى از وسوسه‌گران را مى‌بينيم كه هنگام دعوت به يك عمل خلاف مى‌گويند اگر گناهى دارد به گردن ما!، در حالى كه مى‌دانيم هيچ‌كس


1) . جملۀ «و لنحمل» فعل امر است و براى بعضى از مفسران ايرادى توليد كرده كه مگر مى‌شود انسان به خودش امر كند؟ و سپس پاسخ گفته است كه اين امر در حكم قضيه شرطيه است يعنى «ان اتبعتمونا حملنا خطاياكم» (تفسير فخر رازى) ولى به عقيده ما هيچ مانعى ندارد كه انسان به خود امرى كند و آمر و مامور در اين‌جا يك شخص است اما به دو اعتبار.

نمى‌تواند گناه ديگرى را به گردن بگيرد، و اصلاً اين كار معقول نيست، خداوند عادل است، كسى را به جرم ديگرى مجازات نمى‌كند، و از اين گذشته مسئوليت انسان در برابر اعمالش با اين حرف‌هاى بى‌اساس از بين نمى‌رود، و بر خلاف آن‌چه بعضى از كوته‌فكران مى‌پندارند اين تعبيرات سر سوزنى از مجازات انسان نمى‌كاهد لذا در هيچ محكمه و دادگاهى به اين حرف‌ها اعتنا نمى‌كنند كه فلان كس گناهش را به گردن گرفته، درست است كه اين تشويق كننده در گناه و جرم او شريك است اما اين شركت در جرم به هيچ وجه از مسئوليت او نخواهد كاست.

لذا در جمله بعد با صراحت مى‌گويد: «آن‌ها هرگز چيزى از خطاها و گناهان اين‌ها را بر دوش نخواهند گرفت، آن‌ها دروغ مى‌گويند»؛ «وَ ما هُمْ بِحامِلِينَ مِنْ خَطاياهُمْ مِنْ شَيْ‌ءٍ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ».

در اين‌جا سؤالى مطرح است كه صدق و كذب در مورد جمله‌هاى خبريه است، در حالى كه در محل بحث ما جمله خبريه‌اى وجود ندارد، بلكه جمله انشائيه است (امر) و مى‌دانيم جمله‌هاى انشائيه صدق و كذب ندارد، پس چرا قرآن مى‌گويد آن‌ها دروغ مى‌گويند؟.

پاسخ اين سؤال از بيان سابق روشن مى‌شود و آن اين‌كه جمله امريه در اين‌جا به يك جمله شرطيه خبريه بازگشت مى‌كند و مفهومش اين است اگر شما از طريق ما پيروى كنيد ما گناهانتان را به گردن مى‌گيريم و چنين جمله‌اى قابل صدق و كذب است‌(1).


1) . ما راه ديگرى براى پاسخ اين سؤال نيز داريم؛ چرا كه معتقديم در جمله‌هاى انشائيه نيز صدق و كذب راه دارد، و در تعبيرات عرفيه نيز ديده مى‌شود، زيرا شخصى كه فى المثل به چيزى امر مى‌كند دليل بر اين است كه جدا به آن علاقه دارد و هنگامى كه مى‌گوئيم او دروغ مى‌گويد يعنى او چنين چيزى را نمى‌خواهد.

سپس براى اين‌كه تصور نشود اين دعوت كنندگان به كفر و شرك و بت پرستى و ظلم، در برابر اين عملشان مجازاتى ندارند در آيه بعد مى‌افزايد: «آن‌ها بارهاى سنگين گناهان‌شان را بر دوش مى‌كشند، و بارهاى ديگرى را اضافه بر بارهاى سنگين خودشان!» «وَ لَيَحْمِلُنَّ أَثْقالَهُمْ وَ أَثْقالًا مَعَ أَثْقالِهِمْ».

اين بار گناه اضافى همان بار گناه اضلال و اغوا كردن و تشويق ديگران به گناه است، همان بار سنت بد گذاردن كه پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) فرمود:

«من سن سنة سيئة فعليه وزرها و وزر من عمل بها من غير ان ينقص من وزره شى‌ء؛ كسى كه سنت بدى بگذارد، گناه آن سنت و گناه كسانى كه به آن عمل مى‌كنند بر او است، بى‌آن‌كه از گناه عمل كنندگان چيزى كاسته شود.»(1)

مهم اين است كه آن‌ها در تمام گناهان ديگران نيز شريكند، بى‌آن‌كه سر سوزنى از گناه آنان كاسته شود.

و در پايان آيه مى‌افزايد: «آن‌ها به طور قطع در روز قيامت از افتراها و دروغ‌هايى كه مى‌بستند سؤال مى‌شوند و بايد خود جواب‌گوى آن باشند»؛ «وَ لَيُسْئَلُنَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ عَمَّا كانُوا يَفْتَرُونَ».

در اين‌جا سؤال ديگرى پيش مى‌آيد كه منظور از اين افتراء كه بايد در قيامت جواب‌گوى آن باشند چيست؟

ممكن است اشاره به دروغ‌هايى باشد كه به خدا مى‌بستند و مى‌گفتند: «خدا گفته است كه ما اين بتها را پرستش كنيم!» يا اشاره به اين‌كه منظور آن‌ها از


1) . فخر رازى، محمد بن عمر، التفسیر الکبیر، ج 25، ص: 40.

اين سخن كه مى‌گفتند ما گناهان شما را به گردن مى‌گيريم اين بوده كه اصلاً اين كارها گناه ندارد، و اين دروغى است كه بايد جواب آن را بدهند.

يا اين‌كه به راستى در قيامت به آن‌ها گفته مى‌شود بيائيد بار گناهان آن‌ها را بر دوش بكشيد و آن‌ها سر باز مى‌زنند و دروغ و افتراى خود را ظاهر مى‌كنند.

يا اين‌كه ظاهر سخنان آن‌ها اين بود كه هر انسانى مى‌تواند مسئوليت گناه ديگرى را بر عهده گيرد، در حالى كه اين سخن نيز دروغ و افترا است و هر كس مسئول اعمال خويش است.

نكته‌ها
1. سنت‌هاى نيك و بد

در منطق اسلام پايه‌گذارى يك برنامه اجتماعى مسئوليت آفرين است و خواه ناخواه انسان را در آن برنامه و كار تمام كسانى كه به آن عمل مى‌كنند شريك و سهيم مى‌سازد، چرا كه انگيزه‌هاى عمل، بخشى از مقدمات عمل است، و مى‌دانيم هر كس در مقدمه كارى دخيل باشد در ذى المقدمه نيز شريك است هر چند مقدمه ساده‌اى باشد.

شاهد اين سخن حديثى است كه از پيامبر گرامى اسلام(صلی الله علیه و آله) نقل شده است:

پيامبر(صلی الله علیه و آله) با جمعى از ياران همراه بود سائلى آمد و تقاضاى كمك كرد كسى به او چيزى نداد، مردى پيشقدم شد و به او كمكى كرد، ديگران تشويق شدند، آن‌ها نيز كمك كردند، در اين‌جا پيامبر فرمود:

«من سن خيرا فاسنن به كان له اجره و من اجور من تبعه، غير منتقص من اجورهم شيئا، و من سن شرا فاسنن به كان عليه وزره و من اوزار من تبعه، غير منتقص من اوزارهم شيئا!؛ كسى كه سنت نيكى بگذارد و ديگران به آن اقتدا كنند پاداش آن و از پاداش كسانى كه پيروى كردند براى او خواهد بود، بى‌آن‌كه از پاداششان كاسته شود، و كسى كه سنت شرى بگذارد و به آن اقتدا كنند گناه آن و از گناهان كسانى كه پيروى كرده‌اند بر او خواهد بود، بى‌آن‌كه از گناهان آن‌ها كاسته شود!.»(1)

نظير همين معنى به عبارات گوناگون در منابع حديث شيعه و اهل تسنن آمده است و اين حديثى است مشهور.

2. پاسخ به يك سؤال

بعضى اين سؤال را در اين‌جا مطرح كرده‌اند كه در قوانين اسلامى گاهى ديه انسان بر عهده ديگرى است مثلاً در قتل خطاى محض ديه بر عهده" عاقله» است (منظور از عاقله خويشاوندان ذكور از سوى پدر است كه ديه خطا در ميان آن‌ها تقسيم مى‌شود و هر كدام بايد بخشى از آن را بپردازند).

آيا اين مسأله با آيات فوق تضاد ندارد؟

در پاسخ مى‌گوئيم در بحث‌هاى فقهى اين حقيقت را روشن ساخته‌ايم كه ضامن بودن عاقله در حقيقت يك نوع بيمه متقابل و الزامى در اعضاى يك فاميل است، اسلام براى اين‌كه بار سنگين ديه خطا بر دوش يك فرد نماند به مردان يك فاميل الزام كرده كه در برابر يكديگر ضامن ديه خطا باشند، و مبلغ آن را در ميان


1) . سیوطى، عبدالرحمن بن ابى‌بكر، الدر المنثور، ج 1 ، ص: 89.

خود سرشكن كنند، امروز اين يكى ممكن است مرتكب خطايى شود و فردا ديگرى (توضيح بيش‌تر را در باره اين مسأله به بحث ديات از كتاب فقه موكول مى‌كنيم).

به هر حال اين برنامه يك نوع تعاون و هم‌كارى در حفظ منافع متقابل است، و به هيچ وجه مفهوم گناه ديگران را به گردن گرفتن ندارد، به‌خصوص كه ديه قتل خطا اصلاً جريمه گناه نيست، بلكه جبران خسارت است.(1)

10. منافقان وتوطئه خطرناك ديگرى

قرآن کریم می‌فرماید:

«يَحْذَرُ الْمُنافِقُونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِما في قُلُوبِهِمْ قُلِ اسْتَهْزِؤُا إِنَّ اللَّهَ مُخْرِجٌ ما تَحْذَرُونَ * وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ إِنَّما كُنَّا نَخُوضُ وَ نَلْعَبُ قُلْ أَ بِاللَّهِ وَ آياتِهِ وَ رَسُولِهِ كُنْتُمْ تَسْتَهْزِؤُنَ»؛(2)

«منافقان از آن بيم دارند كه سوره‌اى بر ضدّ آنان نازل گردد، و به آن‌ها از اسرار درون قلبشان خبر دهد. بگو: استهزا كنيد! خداوند، آن‌چه را از آن بيم داريد، آشكار مى‌سازد! و اگر از آن‌ها بپرسى (چرا اين اعمال خلاف را انجام داديد؟!)، مى‌گويند: ما بازى و شوخى مى‌كرديم!» بگو: «آيا خدا و آيات او و پيامبرش را مسخره مى‌كرديد؟!»

در آيات گذشته ديديم كه چگونه منافقان نقاط قوت را نقطه ضعف مى‌پنداشتند و براى ايجاد تفرقه در ميان مسلمانان روى آن تبليغ مى‌كردند." در آيات مورد بحث به قسمت ديگرى از برنامه‌ها و روش‌هاى آن‌ها اشاره شده است.

از آيه نخست چنين استفاده مى‌شود كه خداوند براى دفع خطر منافقان از پيامبر، گهگاه پرده از روى اسرار آن‌ها برمى‌داشت، و آنان را به جمعيت معرفى


1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج‌16، ص: 221.

2) . توبه / 64 و 65.

مى‌كرد، تا مسلمانان به هوش باشند، و به دام آن‌ها گرفتار نشوند، و آن‌ها نيز متوجه موقعيت خويش شوند، و دست و پاى خود را جمع كنند، روى اين جهت غالباً آنان در يك حالت ترس و وحشت به سر مى‌بردند، قرآن به اين وضع اشاره كرده، مى‌گويد:

«منافقان مى‌ترسند كه بر ضد آن‌ها سوره‌اى نازل شود، و آنان را به آن‌چه در دل دارند آگاه سازد»؛ «يَحْذَرُ الْمُنافِقُونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِما فِي قُلُوبِهِمْ».

ولى عجيب اين‌كه بر اثر شدت لجاجت و دشمنى باز هم دست از استهزاء و تمسخر نسبت به كارهاى پيامبر(صلی الله علیه و آله) مى‌گويد «به آن‌ها بگو: هر چه مى‌خواهيد استهزاء و تمسخر نسبت به كارهاى پيامبر(صلی الله علیه و آله) برنمى‌داشتند، لذا خداوند در پايان اين آيه به پيامبرش مى‌گويد «به آن‌ها بگو: هر چه مى‌خواهيد استهزاء كنيد، اما بدانيد خدا آن‌چه را از آن بيم داريد آشكار مى‌سازد، و شما را رسوا مى‌كند!»؛ «قُلِ اسْتَهْزِؤُا إِنَّ اللَّهَ مُخْرِجٌ ما تَحْذَرُونَ».

البته جمله استهزءوا (مسخره كنيد) از قبيل امر براى تهديد است، همانند اين‌كه انسان به دشمنش مى‌گويد: «هر قدر كارشكنى و اذيت و آزار در قدرت دارى بكن، پاسخ آن‌ها را يك جا خواهم داد" اين‌گونه تعبيرات در مقام تهديد ذكر مى‌شود.

ضمناً بايد توجه داشت كه از آيه فوق استفاده مى‌شود كه منافقان در دل از حقانيت دعوت پيامبر(صلی الله علیه و آله) با خبر بودند، و ارتباط او را با خدا به خوبى مى‌دانستند، ولى با اينحال بر اثر لجاج و عناد و دشمنى با حق، به جاى اين‌كه در برابر او تسليم باشند، كارشكنى مى‌كردند، به همين دليل قرآن مى‌گويد:

منافقان از اين بيم داشتند كه آياتى بر ضد آن‌ها نازل شود، و مكنون خاطرشان را آشكار سازد.

توجه به اين نكته نيز لازم است كه جملۀ «تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ» مفهومش اين نيست كه اين گونه آيات بر منافقان نازل مى‌شد، بلكه منظور اين است كه درباره آن‌ها و بر ضد آن‌ها بوده، هر چند بر شخص پيامبر نازل مى‌گرديد.

در آيه بعد به يكى ديگر از برنامه‌هاى منافقان اشاره كرده، مى‌گويد:

«اگر از آن‌ها بپرسى كه چرا چنين سخن نادرستى را گفته‌اند، و يا چنين كار خلافى را انجام داده‌اند، مى‌گويند: ما مزاح و شوخى مى‌كرديم و در واقع قصد و غرضى نداشتيم!»؛ «وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ إِنَّما كُنَّا نَخُوضُ وَ نَلْعَبُ»؛(1)در واقع اين راه فرار عجيبى بود كه توطئه‌ها را مى‌چيدند، و سمپاشيها را مى‌كردند، به اين قصد كه اگر رازشان آشكار نشد و هدف شومشان تحقق يافت، به مقصود جدى خود رسيده باشند، اما اگر پرده‌ها كنار رفت و رازشان فاش شد، خود را در زير نقاب" مزاح و شوخى" پنهان سازند، و با اين عذر و بهانه از مجازات پيامبر(صلی الله علیه و آله) و مردم فرار كنند.

منافقان امروز و منافقان هر زمان كه برنامه‌هاى يك نواختى دارند از اين روش بهره‌بردارى فراوان مى‌كنند، حتى گاه مى‌شود جدى‌ترين مطالب را در لباس مزاحها و شوخى‌هاى ساده مطرح كنند، اگر به هدفشان رسيدند چه بهتر، و الا با عنوان كردن شوخى و مزاح از چنگال مجازات فرار مى‌كنند.

اما قرآن با تعبيرى قاطع و كوبنده، به آن‌ها پاسخ مى‌گويد، و به پيامبر(صلی الله علیه و آله)


1) . «خوض» بر وزن «حوض» چنان كه در كتب لغت آمده است به معنى داخل شدن تدريجى در آب است، سپس به عنوان كنايه به ورود در كارهاى مختلف اطلاق شده است، ولى غالباً در قرآن به معنى ورود، يا شروع به كارها يا سخنان زشت و بد آمده است.

دستور مى‌دهد كه «به آن‌ها بگو: آيا خدا، و آيات او، و رسولش، را مسخره مى‌كنيد و به شوخى مى‌گيريد؟!»؛ «قُلْ أَ بِاللَّهِ وَ آياتِهِ وَ رَسُولِهِ كُنْتُمْ تَسْتَهْزِؤُنَ»؛ يعنى آيا با همه چيز مى‌توان شوخى كرد، حتى با خدا و پيامبر و آيات قرآن؟! آيا اين امور كه از جدى‌ترين مسائل هستند شوخى‌پذيرند؟! آيا مسأله رم دادن شتر، و سقوط پيامبر(صلی الله علیه و آله) از آن گردنه خطرناك، چيزى است كه بتوان زير نقاب شوخى آن را پوشاند؟ و يا استهزاء و مسخره كردن آيات الهى، و اخبار پيامبر از پيروزي‌هاى آينده مطلبى است كه به بازى گرفته شود.! همه اين‌ها گواهى مى‌دهد كه آنان اهداف خطرناكى داشتند كه در زير اين پوششها قرار مى‌دادند.(1)

11. منافقین و افساد آن‌ها

قرآن مجید می‌فرماید:

«وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يُشْهِدُ اللَّهَ عَلى ما في قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ * وَ إِذا تَوَلَّى سَعى فِي الْأَرْضِ لِيُفْسِدَ فيها وَ يُهْلِكَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الْفَسادَ * وَ إِذا قيلَ لَهُ اتَّقِ اللَّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَ لَبِئْسَ الْمِهادُ»؛(2)

«و از مردم، كسانى هستند كه گفتار آنان، در زندگى دنيا مايه اعجاب تو مى‌شود؛ (در ظاهر، اظهار محبّت شديد مى‌كنند) و خدا را بر آن‌چه در دل دارند گواه مى‌گيرند. (اين در حالى است كه) آنان، سرسخت‌ترين دشمنانند. (نشانه آن، اين است كه) هنگامى كه روى برمى‌گردانند (و از نزد تو خارج مى‌شوند)، در راه فساد در زمين، كوشش مى‌كنند، و زراعت‌ها و چهارپايان را نابود مى‌سازند؛ (با اين‌كه مى‌دانند)


1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج‌8، ص: 25.

2) . بقره / 204.

خدا فساد را دوست نمى‌دارد. و هنگامى كه به آن‌ها گفته شود: از خدا بترسيد! (لجاجت آنان بيش‌تر مى‌شود)، و لجاجت و تعصب، آن‌ها را به گناه مى‌كشاند. آتش دوزخ براى آنان كافى است؛ و چه بد جايگاهى است!»

تفسیر

در نخستين آيه، اشاره سر بسته‌اى، به بعضى از منافقان كرده، مى‌فرمايد:

«و بعضى از مردم چنين هستند كه گفتار او در زندگى دنيا مايه اعجاب تو مى‌شود (ولى در باطن چنين نيست) و خداوند بر آن‌چه در قلب اوست گواه مى‌باشد، و او سرسخت‌ترين دشمنان است»؛ «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يُشْهِدُ اللَّهَ عَلى ما فِي قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ».

«الد» به معنى كسى است كه دشمنى شديد دارد، و اصل آن از لديد گرفته شده كه به دو طرف گردن گفته مى‌شود، و كنايه از كسى است كه از هر طرف روى آورد، بر دشمنى غلبه مى‌كند، و «خصام» معنى مصدرى دارد و به معنى خصومت و دشمنى است.

سپس مى‌افزايد: «نشانه دشمنى باطنى او اين است كه وقتى روى بر مى‌گرداند و از نزد تو خارج مى‌شود، كوشش مى‌كند كه در زمين فساد به راه بيندازد، و زراعت و چهارپايان را نابود كند (با اين‌كه مى‌داند) خدا فساد را دوست ندارد»؛ «وَ إِذا تَوَلَّى سَعى فِي الْأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيها وَ يُهْلِكَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الْفَسادَ».

آرى اين گونه خداوند پرده از روى كار آن‌ها بر مى‌دارد و درون قلبشان را براى پيامبرش آشكار مى‌سازد، زيرا اگر اين‌ها در اظهار دوستى و محبت، به پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) و پيروان او صادق بودند هرگز دست به فساد و تخريب نمى‌زدند، و به

زراعت‌ها و دام‌ها، بي‌رحمانه هجوم نمى‌آوردند، ظاهر آنان دوستى خالصانه است، اما در باطن، بى‌رحم‌ترين، و سرسخت‌ترين دشمنانند.

به هر حال تعبير به «يُهْلِكَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ» كلام بسيار مختصر و جامعى است كه توليد فساد را در سطح جامعه در زمينه اموال و انسان‌ها، شامل مى‌شود.

در آيه بعد مى‌افزايد: هنگامى كه او را از اين عمل زشت نهى كنند «و به او گفته شود از خدا بترس (آتش لجاجت در درونش شعله‌ور مى‌گردد) و لجاج و تعصب، او را به گناه مى‌كشاند»؛ «وَ إِذا قِيلَ لَهُ اتَّقِ اللَّهَ

أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ».(1)

او نه به اندرز ناصحان، گوش فرا مى‌دهد، و نه به هشدارهاى الهى، بلكه پيوسته با غرور و نخوت مخصوص به خود، بر خلافكارى‌هايش مى‌افزايد، چنين كسى را جز آتش دوزخ رام نمى‌كند، و لذا در پايان آيه مى‌فرمايد: «آتش دوزخ براى آن‌ها كافى است و چه بد جايگاهى است»؛ «فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَ لَبِئْسَ الْمِهادُ».

در حقيقت اين يكى از صفات زشت و ناپسند منافقان است كه بر اثر تعصب و لجاجت خشك و خشونت‌آميز در برابر هيچ حقيقتى تسليم نمى‌شوند، و همين تعصب و غرور آن‌ها را به بدترين گناهان مى‌كشاند، بديهى است اين چوب‌هاى كج، جز با آتش دوزخ راست نمى‌شوند! به گفته بعضى از مفسران، خداوند اين گونه اشخاص را به پنج وصف در آيات فوق توصيف كرده نخست اين‌كه: سخنانى فريبنده دارند، ديگر اين‌كه درون قلب آن‌ها آلوده و تاريك است، سوم اين‌كه


1) . «عزت» در اصل نقطه مقابل «ذلت» است، ولى در اين‌جا به معنى غرور و «نخوت» مى‌باشد (آلوسى، محمود بن عبدالله، روح المعانى، ج 2، ص: 96) ولى «راغب» در «مفردات»، اين واژه را به معنى قدرت شكست‌ناپذير تفسير كرده و مى‌گويد: گاهى مجازا به معنى غرور و نخوت نكوهيده آمده است، مانند آيه مورد بحث.

سرسخت‌ترين دشمنان‌اند، چهارم اين‌كه به هنگامى كه زمين‌هاى پيش آيد، نه بر انسان‌ها رحم مى‌كنند و نه بر حيوان و زراعت، پنجم اين‌كه بر اثر غرور و نخوت، اندرز هيچ ناصحى را پذيرا نيستند.

سپس مى‌افزايد: «نشانه دشمنى باطنى او اين است كه وقتى روى بر مى‌گرداند و از نزد تو خارج مى‌شود، كوشش مى‌كند كه در زمين فساد به راه بيندازد، و زراعت و چهارپايان را نابود كند (با اين‌كه مى‌داند) خدا فساد را دوست ندارد»؛ «وَ إِذا تَوَلَّى سَعى فِي الْأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيها وَ يُهْلِكَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الْفَسادَ».

آرى اين گونه خداوند پرده از روى كار آن‌ها بر مى‌دارد و درون قلبشان را براى پيامبرش آشكار مى‌سازد، زيرا اگر اين‌ها در اظهار دوستى و محبت، به پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) و پيروان او صادق بودند هرگز دست به فساد و تخريب نمى‌زدند، و به زراعت‌ها و دام‌ها، بي‌رحمانه هجوم نمى‌آوردند، ظاهر آنان دوستى خالصانه است، اما در باطن، بى‌رحم‌ترين، و سرسخت‌ترين دشمنانند.

بسيارى از مفسران، احتمال داده‌اند كه مقصود از جملۀ «إِذا تَوَلَّى» همان مسأله قبول ولايت و حكومت است، يعنى منافقان هنگامى كه به مرحله‌اى از حكومت و سلطه برسند، دست به فساد و خرابى زده و ظلم و ستم را در ميان بندگان خدا به راه مى‌اندازند و به خاطر ظلم و ستم آن‌ها آباديها رو به ويرانى مى‌گذارد، دام‌ها هلاك مى‌شوند، و جان و مال مردم بر باد مى‌رود(1).

«حرث» به معنى زراعت، و «نسل» به معنى اولاد است، و بر اولاد انسان و غير


1) . طباطبایى، محمدحسین، تفسیر المیزان، ج 2، ص: 96؛ در تفسير مجمع‌البيان و ابو الفتوح رازى و تفسير كبير ذيل آيه مورد بحث نيز به اين معنى اشاره شده است، ولى اين قول با شأن نزول آيات سازگار نيست، هر چند مفهوم آيه وسيع و گسترده است.

انسان اطلاق مى‌شود، بنا بر اين هلاك كردن حرث و نسل به معنى از ميان بردن هر گونه موجود زنده است، اعم از موجودات زنده نباتى، يا حيوانى و انسانى.

در معنى حرث و نسل، تفسيرهاى ديگرى نيز ذكر شده از جمله اين‌كه: منظور از «حرث» زنانند، به قرينه آيۀ شريفه «نِساؤُكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ».(1)

و منظور از «نسل»، اولاد است، يا اين‌كه منظور از حرث در اين‌جا، دين و آيين است، و نسل مردم (اين تفسير مطابق حديثى است از امام صادق(علیه السلام) كه در تفسير مجمع‌البيان نقل شده است)(2).

به هر حال تعبير به «يُهْلِكَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ» كلام بسيار مختصر و جامعى است كه توليد فساد را در سطح جامعه در زمينه اموال و انسان‌ها، شامل مى‌شود.

در آيه بعد مى‌افزايد: هنگامى كه او را از اين عمل زشت نهى كنند «و به او گفته شود از خدا بترس (آتش لجاجت در درونش شعله‌ور مى‌گردد) و لجاج و تعصب، او را به گناه مى‌كشاند»؛ «وَ إِذا قِيلَ لَهُ اتَّقِ اللَّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ». او نه به اندرز ناصحان، گوش فرا مى‌دهد، و نه به هشدارهاى الهى، بلكه پيوسته با غرور و نخوت مخصوص به خود، بر خلافكارى‌هايش مى‌افزايد، چنين كسى را جز آتش دوزخ رام نمى‌كند، و لذا در پايان آيه مى‌فرمايد: «آتش دوزخ براى آن‌ها كافى است و چه بد جايگاهى است»؛ «فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَ لَبِئْسَ الْمِهادُ».

در حقيقت اين يكى از صفات زشت و ناپسند منافقان است كه بر اثر تعصب و لجاجت خشك و خشونت‌آميز در برابر هيچ حقيقتى تسليم نمى‌شوند، و همين


1) . بقره / 223.

2) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع‌البيان، ج اول، ص: 300.

تعصب و غرور آن‌ها را به بدترين گناهان مى‌كشاند، بديهى است اين چوب‌هاى كج، جز با آتش دوزخ راست نمى‌شوند! به گفته بعضى از مفسران، خداوند اين گونه اشخاص را به پنج وصف در آيات فوق توصيف كرده نخست اين‌كه: سخنانى فريبنده دارند، ديگر اين‌كه درون قلب آن‌ها آلوده و تاريك است، سوم اين‌كه سرسخت‌ترين دشمنان‌اند، چهارم اين‌كه به هنگامى كه زمين‌هاى پيش آيد، نه بر انسان‌ها رحم مى‌كنند و نه بر حيوان و زراعت، پنجم اين‌كه بر اثر غرور و نخوت، اندرز هيچ ناصحى را پذيرا نيستند.(1)

12. کفار و طاغوت، پناهگاه منافقین

اشاره

قرآن می‌فرماید:

«أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ يُريدُونَ أَنْ يَتَحاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ وَ يُريدُ الشَّيْطانُ أَنْ يُضِلَّهُمْ ضَلالاً بَعيداً * وَ إِذا قيلَ لَهُمْ تَعالَوْا إِلى ما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ إِلَى الرَّسُولِ رَأَيْتَ الْمُنافِقينَ يَصُدُّونَ عَنْكَ صُدُوداً * فَكَيْفَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصيبَةٌ بِما قَدَّمَتْ أَيْديهِمْ ثُمَّ جاؤُكَ يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ إِنْ أَرَدْنا إِلاَّ إِحْساناً وَ تَوْفيقاً * أُولئِكَ الَّذينَ يَعْلَمُ اللَّهُ ما في قُلُوبِهِمْ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ عِظْهُمْ وَ قُلْ لَهُمْ في أَنْفُسِهِمْ قَوْلاً بَليغاً»؛(2)«آيا نديدى كسانى را كه گمان مى‌كنند به آن‌چه (از كتاب‌هاى آسمانى كه) بر تو و بر پيشينيان نازل شده، ايمان آورده‌اند، ولى مى‌خواهند براى داورى نزد طاغوت و حكّام باطل بروند؟! با اين‌كه به آن‌ها دستور داده شده كه به طاغوت كافر شوند. امّا شيطان مى‌خواهد آنان را گمراه كند، و به بيراهه‌هاى دور دستى بيفكند. و


1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج‌2، ص: 74.

2) . نساء / 61 و 62.

هنگامى كه به آن‌ها گفته شود: به سوى آن‌چه خداوند نازل كرده، و به سوى پيامبر بياييد، منافقان را مى‌بينى كه (از قبول دعوت) تو، اعراض مى‌كنند! و هنگامى كه به آن‌ها گفته شود: به سوى آن‌چه خداوند نازل كرده، و به سوى پيامبر بياييد، منافقان را مى‌بينى كه (از قبول دعوت) تو، اعراض مى‌كنند! پس چگونه وقتى به خاطر اعمالشان، گرفتار مصيبتى مى‌شوند، سپس به سراغ تو مى‌آيند، سوگند ياد مى‌كنند كه منظورِ (ما از بردنِ داورى نزد ديگران)، جز نيكى كردن و توافق (ميان طرفين نزاع،) نبوده است؟! آن‌ها كسانى هستند كه خدا، آن‌چه را در دل دارند، مى‌داند. از (مجازات) آنان صرف نظر كن! و آن‌ها را اندرز ده! و با بيانى رسا، نتايج اعمالشان را به آن‌ها گوشزد نما!»

تفسير
حكومت طاغوت

آيه فوق در واقع مكمل آيه گذشته است، زيرا آيه پيش، مؤمنان را به- اطاعت فرمان خدا و پيامبر و اولوا الامر و به داورى طلبيدن كتاب و سنت دعوت نمود و اين آيه از اطاعت و پيروى و داورى طاغوت، نهى مى‌نمايد.

همان‌طور كه سابقاً هم اشاره كرده‌ايم، «طاغوت» از ماده طغيان است و اين كلمه با همه مشتقاتش به معنى سركشى و شكستن حدود و قيود، و يا هر چيزى كه وسيله طغيان‌گرى و يا سركشى است مى‌باشد، بنا بر اين آن‌ها كه داورى به باطل مى‌كنند «طاغوت» هستند، زيرا حدود و مرزهاى الهى و حق و عدالت را شكست‌هاند، در حديثى نيز از امام صادق(علیه السلام) نقل شده كه فرمود:

«الطاغوت كل من يتحاكم اليه من يحكم بغير الحق؛ هر كس به غير حق حكم كند و مردم او را به داورى بطلبند، طاغوت است.»

آيه فوق مسلمانانى را كه براى داورى به نزد حكام مى‌رفتند ملامت مى‌كند، و مى‌گويد: «اى پيامبر! آيا نمى‌بينى كسانى را كه خود را مسلمان مى‌پندارند و مى‌گويند به تمام كتب آسمانى كه بر تو و انبياء پيشين نازل شده است ايمان آورديم، در عين حال داورى‌هاى خود را به نزد طاغوت مى‌برند، در حالى كه به آن‌ها دستور داده شده كه هرگز فرمان طاغوت را نبرند؟!»؛ «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ

وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ».

سپس قرآن اضافه مى‌كند: «مراجعه به طاغوت يك دام شيطانى است كه مى‌خواهد انسان‌ها را از راه راست به بيراهه‌هاى دوردستى بيفكند»؛ «وَ يُرِيدُ الشَّيْطانُ أَنْ يُضِلَّهُمْ ضَلالًا بَعِيداً».

ناگفته پيدا است كه آيه فوق هم‌چون ساير آيات قرآن يك حكم عمومى و جاودانى را براى همه مسلمانان در سراسر اعصار و قرون بيان مى‌نمايد، و به آنان اخطار مى‌كند كه مراجعه كردن به حكام باطل، و داورى خواستن از طاغوت، با ايمان به خدا و كتب آسمانى سازگار نيست، به علاوه انسان را از مسير حق به بيراهه‌هايى پرتاب مى‌كند كه فاصله آن از حق، بسيار زياد است، مفاسد چنين داورى‌ها در به هم ريختن سازمان اجتماعى بشر بر هيچ‌كس پوشيده نيست، و يكى از عوامل عقب‌گرد اجتماعات محسوب مى‌شود.

نتيجه داورى طاغوت

به دنبال نهى شديد از مراجعه به طاغوت، و داوران جور، كه در آيه سابق آمد،

در اين سه آيه نتايج اين گونه داورى‌ها و دستاويزهايى كه منافقان براى توجيه كار خود به آن متشبث مى‌شدند، مورد بررسى قرار گرفته است.

در آيه نخست مى‌فرمايد: «اين گونه مسلمان‌نماها نه تنها براى داورى به سراغ طاغوت مى‌روند، بلكه هنگامى كه به آن‌ها تذكر داده مى‌شود كه به سوى حكم خدا بيائيد و داورى پيامبر(صلی الله علیه و آله) را بپذيريد، مقاومت به خرج داده و از قبول دعوت تو اعراض و امتناع مى‌ورزند و با اصرار روى اين كار مى‌ايستند».

در حقيقت قرآن مى‌گويد: مراجعه آن‌ها به طاغوت يك اشتباه زودگذر نبوده كه با يادآورى اصلاح گردد، بلكه مقاومت و اصرار آن‌ها در اين كار نشان دهنده روح نفاق و ضعف ايمان آن‌ها است، و الا با دعوت پيامبر(صلی الله علیه و آله) بيدار مى‌شدند و به- اشتباه خود معترف مى‌گشتند؛ «وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا إِلى ما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ إِلَى الرَّسُولِ رَأَيْتَ الْمُنافِقِينَ يَصُدُّونَ عَنْكَ صُدُوداً»؛ و در آيه بعد اين حقيقت را بيان مى‌كند كه همين افراد منافق هنگامى كه در نتيجه اعمالشان گرفتار مصيبتى مى‌شوند، و در بن‌بست قرار مى‌گيرند، به حكم اجبار به سوى تو مى‌آيند، «فَكَيْفَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ ثُمَّ جاؤُكَ...».

و در اين موقع سوگند ياد مى‌كنند كه منظور و هدف ما از بردن داورى به نزد ديگران جز نيكى كردن و ايجاد توافق در ميان طرفين دعوى نبوده است؛ «يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ إِنْ أَرَدْنا إِلَّا إِحْساناً وَ تَوْفِيقاً».

در اين‌جا بايد به دو نكته توجه داشت: نخست اين‌كه ببينيم منظور از مصيبتى كه دامن‌گير آن‌ها می‌شود چيست؟ بعيد نيست كه منظور از آن نابساماني‌ها و بدبختي‌ها و مصيبت‌هايى باشد، كه بر اثر داورى طاغوت دامن‌گير

آن‌ها مى‌شود، زيرا جاى ترديد نيست كه اگر بر اثر داورى افراد ناصالح و ستم‌گر، منفعت آنى عائد يكى از طرفين دعوى شود، چيزى نمى‌گذرد كه ادامه اين داورى‌ها باعث توسعه ظلم و فساد و هرج و مرج، و از هم پاشيدن سازمان اجتماع مى‌گردد، بنا بر اين چنين افرادى به زودى نتايج كار خود را خواهند ديد و از كرده خود پشيمان مى‌شوند.

بعضى از مفسران احتمال داده‌اند كه منظور از «مصيبت» همان رسوايى منافقان در ميان جمعيت و يا مصائبى باشد كه به فرمان خدا، دامن آن‌ها را مى‌گيرد (همانند بلاها و شكست‌هاى غير منتظره).

نكته ديگر اين‌كه آيا منظور منافقان از كلمه احسان و نيكى كردن، احسان به طرفين دعوى بوده، و يا نسبت به پيامبر صلی الله علیه و آله؟ ممكن است منظورشان هر دو باشد، آن‌ها بهانه‌هاى مضحكى براى ارجاع داورى به بيگانگان درست كرده بودند، از جمله اين‌كه می‌گفتند آوردن داورى به نزد پيغمبر(صلی الله علیه و آله) دون شأن او است!، زيرا غالباً طرفين دعوى جار و جنجال به راه مى‌اندازند و اين با مقام پيامبر(صلی الله علیه و آله) سازگار نيست!.

به علاوه قضاوت و داورى هميشه به زيان يك طرف تمام مى‌شود و طبعاً دشمن تراش است، گويا آن‌ها با چنين بهانه‌هايى مى‌خواستند خود را تبرئه كنند كه منظور ما خدمت به پيامبر(صلی الله علیه و آله) و طرفين دعوى بوده است.

و يا اين‌كه اصولاً نظر ما داورى نبوده، بلكه نظر ما آشتى دادن و ايجاد توفيق و توافق در ميان طرفين نزاع بوده است، ولى خداوند در آيه سوم نقاب از چهره آن‌ها كنار مى‌زند و اين گونه تظاهرات دروغين را ابطال مى‌كند، و مى‌فرمايد: «اين‌ها

كسانى هستند كه خداوند اسرار درون دل‌هاى آن‌ها را مى‌داند»؛ «أُولئِكَ الَّذِينَ يَعْلَمُ اللَّهُ ما فِي قُلُوبِهِمْ».

ولى در عين حال به پيامبر خود دستور مى‌دهد كه از مجازات آن‌ها صرف‌نظر كن (فاعرض عنهم) و پيامبر(صلی الله علیه و آله) همواره با منافقان به خاطر اظهار اسلام كردن تا آن‌جا كه ممكن بود مدارا مى‌كرد، زيرا مأمور

به ظاهر بود و جز در موارد استثنايى آن‌ها را مجازات نمى‌كرد، چه اين‌كه ظاهراً در صفوف مسلمانان بود و ممكن بود مجازات آن‌ها به يك نوع تصفيه حساب شخصى تفسير شود.

سپس دستور مى‌دهد كه آن‌ها را موعظه كن و اندرز ده و با بيانى رسا كه در دل و جان آن‌ها نفوذ كند، و نتائج اعمالشان را به آن‌ها گوشزد كن؛ «وَ عِظْهُمْ وَ قُلْ لَهُمْ فِي أَنْفُسِهِمْ قَوْلًا بَلِيغاً».(1)

13. منافقان و پیوند دوستی با کفار، نه مؤمنین؟!

قرآن می‌فرماید:

«الَّذينَ يَتَّخِذُونَ الْكافِرينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنينَ أَ يَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَميعاً»؛(2)

«همان‌ها كه كافران را به جاى مؤمنان، دوست خود انتخاب مى‌كنند. آيا عزّت و آبرو نزد آنان مى‌جويند؟ با اين‌كه همه عزّت‌ها از آن خداست؟!»

و در آيه اخير، اين دسته از منافقان چنين توصيف شده‌اند: «آن‌ها كافران را به جاى مومنان دوست خود انتخاب می‌كنند»؛ «الَّذِينَ يَتَّخِذُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ».


1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج‌3، ص: 446.

2) . نساء / 139.

سپس می‌گويد: هدف آن‌ها از اين انتخاب چيست؟ «آيا راستى می‌خواهند آبرو و حيثيتى از طريق اين دوستى براى خود كسب كنند؟!»؛ «أَ يَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ».

در حالى كه تمام عزّت‌ها مخصوص خدا است؛ «فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً».

زيرا عزّت همواره از «علم» و «قدرت» سرچشمه می‌گيرد و اين‌ها كه قدرتشان ناچيز و علمشان نيز همانند قدرتشان ناچيز است، كارى از دستشان ساخته نيست كه بتوانند منشأ عزتى باشند.

اين آيه به همه مسلمانان هشدار می‌دهد كه عزّت خود را در همه شئون زندگى اعم از شئون اقتصادى و فرهنگى و سياسى و مانند آن، در دوستى با دشمنان اسلام نجويند، بلكه تكيه گاه خود را ذات پاك خداوندى قرار دهند كه سرچشمه همه عزّت‌ها است، و غير خدا از دشمنان اسلام نه عزتى دارند كه به كسى ببخشند و نه اگر می‌داشتند قابل اعتماد بودند، زيرا هر روز كه منافع آن‌ها اقتضا كند فورا صميمى‌ترين متحدان خود را رها كرده و به سراغ كار خويش می‌روند كه گويى هرگز با هم آشنايى نداشتند، چنان كه تاريخ معاصر شاهد بسيار گوياى اين واقعيت است!.(1)

14. قسم‌های دروغ و فریبکاری منافقین

اشاره

قرآن می‌فرماید:

«وَ إِذا قيلَ لَهُمْ تَعالَوْا إِلى ما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ إِلَى الرَّسُولِ رَأَيْتَ الْمُنافِقينَ يَصُدُّونَ عَنْكَ صُدُوداً * فَكَيْفَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصيبَةٌ بِما قَدَّمَتْ أَيْديهِمْ ثُمَّ جاؤُكَ يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ إِنْ


1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج‌4، ص: 170.

أَرَدْنا إِلاَّ إِحْساناً وَ تَوْفيقاً * أُولئِكَ الَّذينَ يَعْلَمُ اللَّهُ ما في قُلُوبِهِمْ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ عِظْهُمْ وَ قُلْ لَهُمْ في أَنْفُسِهِمْ قَوْلاً بَليغاً * وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحيماً * فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا في أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْليماً»؛(1)«و هنگامى كه به آن‌ها گفته شود: به سوى آن‌چه خداوند نازل كرده، و به سوى پيامبر بياييد، منافقان را مى‌بينى كه (از قبول دعوت) تو، اعراض مى‌كنند! پس چگونه وقتى به خاطر اعمالشان، گرفتار مصيبتى مى‌شوند، سپس به سراغ تو مى‌آيند، سوگند ياد مى‌كنند كه منظورِ (ما از بردنِ داورى نزد ديگران)، جز نيكى كردن و توافق (ميان طرفين نزاع) نبوده است؟! آن‌ها كسانى هستند كه خدا، آن‌چه را در دل دارند، مى‌داند. از (مجازات) آنان صرف نظر كن! و آن‌ها را اندرز ده! و با بيانى رسا، نتايج اعمالشان را به آن‌ها گوشزد نما! ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر براى اين كه به فرمان خدا، از وى اطاعت شود. و اگر اين مخالفان، هنگامى كه به خود ستم مى‌كردند (و فرمان‌هاى خدا را زير پا مى‌گذاردند)، به نزد تو مى‌آمدند؛ و از خدا طلب آمرزش مى‌كردند؛ و پيامبر هم براى آن‌ها استغفار مى‌كرد؛ خدا را توبه پذير و مهربان مى‌يافتند. به پروردگارت سوگند كه آن‌ها مؤمن نخواهند بود، مگر اين‌كه در اختلافات خود، تو را به داورى طلبند؛ و سپس از داورى تو، در دل خود احساس ناراحتى نكنند؛ و كاملاً تسليم باشند.»


1) . نساء / 61 الی 65.

تفسیر
لغت

حلف: سوگند، قسم. و حليف: هم سوگند.

بليغ: از بلاغت به معنى رسا بودن سخن. شخص بليغ: كسى كه بتواند به وسيلۀ عبارات، هر چه در دل دارد بيان دارد.

اعراب

كيف: خبر براى مبتداى محذوف يعنى: «فكيف صنيعهم اذا اصابتهم مصيبة»؛ گويى چنين مى‌گويد: «الاسائة صنيعهم بالجراة على كذبهم ام الاحسان صنيعهم بالتوبة من جرمهم»؛ يعنى آيا بدى اين است كه جرات بر دروغ كنند يا نيكى اين است كه توبه از گناه كنند. ممكن است «كيف» در محل نصب باشد يعنى «كيف يكونون: امصرين ام تائبين يكونون» يعنى چگونه هستند؟ آيا اصرار بر كردار زشت خود دارند يا توبه‌گرند؟ ممكن است گفته شود: تقدير اين است: «كيف بك» يعنى: «اصلاح بك ام فساد بك» آيا صلاح تست. يا فساد تو است در اين صورت «كيف» مبتداء است و خبر آن محذوف است.

يحلفون: محلا منصوب و حال است.

«إِنْ أَرَدْنا»؛ جواب قسم احساناً: مفعول به يعنى: اردنا احساناً.

مقصود

اكنون با عطف به سابق، مى‌فرمايد: «فَكَيْفَ»؛ كار آن‌ها چگونه است؟

«إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ»؛ هنگامى كه به واسطۀ نفاق و اظهار نارضايتى از حكم پيامبر، عقوبت خدا دامن‌گيرشان شود.

«ثُمَّ جاءُوكَ يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ إِنْ أَرَدْنا إِلَّا إِحْساناً»؛ آن گاه نزد تو آمده، سوگند مى‌خورند كه منظور ما از بردن اختلاف نزد ديگرى، اين بود كه زحمت تو را كم كنيم، زيرا دوست نمى‌داريم كه در مجلس تو صدا را بلند كنيم و پيش كسى مى‌رويم كه ما را راضى كند، بدون اين‌كه حكمى صادر كند و كينه‌ها را برانگيزد. بنا بر اين منظور از «إِلَّا إِحْساناً» احسان به طرفين دعواست.

«وَ تَوْفِيقاً»؛ طرفين دعوا را دعوت به سازش مى‌كنيم بدون اين‌كه بخواهيم حكمى در باره آنان و اختلافشان صادر كرده باشيم، پس معناى توفيق، ايجاد الفت و موافقت است.

برخى گفته‌اند: منظور ما اين است كه آن‌چه موافق حق است به دست آوريم.

برخى گفته‌اند منظور عبد اللَّه بن ابى‌و مصيبت همان خوارى است كه دامن‌گير وى شد.

چه او در موقع بازگشت از جنگ بنى‌المصطلق كه همان غزوه مريسيع است مطالبى گفته بود كه با نازل شدن سوره منافقين ناچار شد زبان به عذرخواهى و ندامت بگشايد.

اين موضوع در سوره منافقين خواهد آمد. يا اين‌كه منظور مصيبت مرگ است، زيرا او براى استغفار با حالت تضرع و زارى نزد پيامبر آمد و از او جامه خواست كه تا بدان وسيله خود را از آتش جهنم حفظ كند. بنا بر اين معناى آيه اين است

كه ما از گفتگوى دو گروه مخالف، در جنگ بنى‌المصطلق، نظرمان نيكى و ايجاد سازش بود. اين قول از حسين بن على مغربى است.

دلالت آيه

اين آيه دلالت مى‌كند بر اين‌كه: گاهى بداند گناهانى كه شخص مرتكب مى‌شود، دچار مصيبتى مى‌شود، سپس در اين باره اختلاف شده است: ابو على جبايى گويد: اين مصيبت، كيفرى است كه به گنه‌كاران غير تائب داده مى‌شود. ابو هاشم گويد:

خود اين هم لطفى است. قاضى عبد الجبار گويد: گاهى لطف است و گاهى جزاست.

اين مطلب احتياج به دليل دارد.

«أُولئِكَ الَّذِينَ يَعْلَمُ اللَّهُ ما فِي قُلُوبِهِمْ»؛ خداوند از شر و نفاق و خيانت آنان با خبر است.

«فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ»؛ آن‌ها را دنبال مكن.

«وَ عِظْهُمْ»؛ و آن‌ها را موعظه كن.

«وَ قُلْ لَهُمْ فِي أَنْفُسِهِمْ قَوْلًا بَلِيغاً»؛ به آن‌ها بگو: اگر نفاق قلبى خود را آشكار كنيد، كشته خواهيد شد و اين سخن بليغ است، زيرا به بهترين وجهى به نفوس آنان كمك مى‌رساند. البته اين معنى از حسن است.

ابو على جبايى گويد: از قبول عذر آن‌ها اعراض كن و آن‌ها را پند بده و از سختى‌هايى كه در صورت تكرار آن عمل دامن‌گيرشان مى‌شود، آن‌ها را بترسان.

جمله اخير دلالت دارد بر اين‌كه: بلاغت، فضيلتى است و خداوند تشويق

مى‌كند كه پيامبر بر بلاغت اعتماد جويد، زيرا بلاغت يكى از اقسام حكمت است و معنى را به نحوى شايسته و موجز به ديگران مى‌رساند.

اعراب

«وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ»؛ ما حرف نفى و من زايده است، زيرا من زايده در جمله مثبت به كار نمى‌رود. فايده زيادى «من» اين است كه همه افراد را فرا مى‌گيرد مثل: «ما جاءنى من احد»؛ يعنى هيچ‌كس نيامد.

«لَوْ أَنَّهُمْ»؛ لو حرف شرط است و بايد بر سر فعل در آيد، لكن استثناء بر سر «ان» نيز در مى‌آيد، چه «ان» هم در افاده تأكيد مانند فعل است، بنا بر اين «ان» و ما بعد آن در محل رفع است تا فاعل فعل محذوف باشد يعنى: لو وقع انهم جاءوك وقت ظلمهم انفسهم...»

مقصود

در اين آيه خداوند آنان را بر نافرمانى‌هاي‌شان ملامت مى‌كند و مى‌گويد: غرض از بعثت انبياء، اطاعت است.

«وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ»؛ هيچ پيامبرى از پيامبران خود را نفرستاده‌ايم.

«إِلَّا لِيُطاعَ»؛ مقصود از فرستادن پيامبران، تنها اطاعت و امتثال امر ايشان است.

بيان اين جمله براى اين منظور است كه منافقانى محاكمه خود را پيش طاغوت مى‌بردند و گمان مى‌كردند كه تنها ايمان آوردن- اگر چه به زبان باشد-

كافى است و از اطاعت پيامبر اعراض مى‌كردند از اين‌رو خداوند مى‌فرمايد: او رسولى نفرستاده است جز براى اطاعت كردن مردم از او:

«بِإِذْنِ اللَّهِ»؛ يعنى اطاعت مردم از پيامبران بر طبق امر خداوند است كه به وسيلۀ آن مردم را بر اطاعت ايشان رهنمون شده است.

معانى و موارد استعمال اذن:

1.

به معناى لطف، مثل: «وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ»؛(1)يعنى هيچ نفسى را نسزد جز بلطف خداوند ايمان آورد.

2.

رفع مانع و تخليه. مثل: «و ما هُمْ بِضارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ»؛(2)يعنى آن‌ها به كسى ضرر نمى‌رسانند جز به اين‌كه خداوند جلو آن‌ها را بازگذارد.

3.

امر مثل آيه مورد بحث.

«وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ»؛ هنگامى كه نفس خود را با انجام معصيت و فراهم كردن اسباب عقوبت و عذاب. ضرر رسانيدند و خود را از ثواب كار نيكو محروم كردند يا بقولى به وسيلۀ كفر و نفاق در باره خود ستم كردند.

«جاءُوكَ»؛ اگر به عنوان توبه پيش تو مى‌آمدند.

«فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ»؛ و خدا را به خاطر گناهان‌شان استغفار مى‌كردند و دست از كردار گذشته خود مى‌كشيدند.

«وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ»؛ و پيامبر براى ايشان استغفار مى‌كرد. در اين‌جا بنا بر عادت مرسوم عرب، از خطاب به غيبت متوجه مى‌شود.


1) . يونس / 100.

2) . بقره / 102.

«لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً»؛ اين جمله را دو جور ممكن است معنى كرد:

1.

مغفرت خداوند را نسبت بگناهان خود و رحمت او را مى‌يافتند.

2.

به توبه پذيرى و رحم خداوند، عالم مى‌شدند. كلمه و جدان به معنى علم و به معنى ادراك مى‌آيد، لكن خداوند ادراك شدنى نيست، بنا بر اين كلمه را نبايد به معناى ادراك كه ظاهر آن است حمل كرد.

اين آيه، با تأكيد هر چه بيش‌تر، بطلان قول جبريان را ثابت مى‌كند. چه آن‌ها مى‌گويند: اراده خداوند اين است كه گروهى از مردم امر پيامبران را اطاعت كنند و گروهى امرشان را مخالفت كنند. حال آن‌كه خداوند مى‌فرمايد: «ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِيُطاعَ»؛ يعنى پيامبرى نفرستاديم جز براى اين‌كه از او اطاعت شود.

حسن در باره اين آيه مى‌گويد: دوازده تن از منافقان، با يكديگر قرار گذاشتند كه حيله‌اى نسبت به پيامبر به كار برند و به او آسيبى رسانند. از اين‌رو جبرئيل نازل شد و به او خبر داد. پيامبر فرمود. گروهى كه داخل شده‌اند. مى‌خواهند كارى كنند كه موفق نخواهند شد، بنا بر اين بايد برخيزند و استغفار كنند تا من هم پيش خدا آن‌ها را شفاعت كنم. چند بار اين مطلب را تكرار كرد، ولى هيچ‌يك بلند نشدند.

آن گاه يكى يكى آن‌ها را به نام صدا كرد و گفت برخيزيد. همه برخاستند و اعتراف كردند كه سوء قصد داشته‌اند و خواهش كردند كه پيامبر شفاعت كند تا توبه آن‌ها پذيرفته شود. فرمود: برويد، من در آغاز، با طيب خاطر براى شفاعت شما آماده بودم و خداوند هم سريعتر اجابت مى‌كرد. آن‌ها از پيش پيامبر رفتند.

اين آيه دلالت دارد بر اين‌كه شخصى كه مرتكب گناه كبيره شده، بايد استغفار كند، زيرا خداوند توبه او را مى‌پذيرد و نيز دلالت دارد بر اين‌كه مجرد استغفار

كافى نيست، بلكه بايد اصرار و تصميمى براى تكرار معصيت نداشته باشد، زيرا پيامبر براى آن گروه بدون اين‌كه آنان توبه كنند، استغفار نمى‌كرد. پس سزاوار است كه انسان توبه كند و نادم شود و تصميم بگيرد كه هرگز آن گناه را تكرار نكند، آن گاه در پيش‌گاه خداوند، استغفار كند تا توبه‌اش را بپذيرد.

لغت

شجر الامر: اختلط الامر يعنى امر مخلوط شد. اين لغت از همان «شجر» به معنى درخت است و چون شاخ و برگ درخت به هم مى‌پيچد و مخلوط مى‌شود، از اين لحاظ در اختلاط چيزهاى ديگر مخصوصاً در مورد نزاع و اختلاف كه مطالب طرفين به هم مخلوط مى‌شود، به كار رفته است.

حرج: تنگى و برخى گفته‌اند: گناه.

اعراب

لا: در اول كلام براى رد سخن آن‌هاست يعنى: «فليس الكلام على ما يزعمون انهم آمنوا و هم يخالفون حكمك» يعنى كلام نه آن طورى است كه آن‌ها گمان مى‌كنند كه ايمان آورده‌اند، در حالى كه مخالفت حكم تو مى‌كنند. پس از حرف «لا» قسم مى‌خورد و جمله را از سر مى‌گيرد. برخى گفته‌اند: «لا» به منظور توطئه براى نفى بعدى است، زيرا ذكر نفى در اول و آخر كلام براى تأكيد بهتر است، به‌خصوص كه نفى مقتضى اين است كه در صدر كلام قرار گيرد و اين‌كه باز هم نفى در كلام تكرار مى‌شود، به خاطر اين است كه قسم بجواب احتياج دارد.

تسليما: مفعول مطلق تأكيدى است. اين قبيل مصدرها به منزله تكرار فعل مى‌باشند.

شأن نزول

گفته شده است كه در اين آيه در باره زبير و مردى از انصار نازل شده است كه اختلاف خود را نزد پيامبر برده بودند. اختلاف بر سر مجراى ابى‌بود كه از زمينى سنگزار به سوى باغ نخلى آن دو مى‌رفت. پيامبر به زبير فرمود: باغت را آبيارى كن، سپس آب را براى همسايه‌ات بفرست. انصارى خشم‌گين شد و گفت: جانب پسر عمويت را مى‌گيرى؟

رنگ چهره پيامبر تغيير كرد. آن گاه به زبير فرمود: باغت را آب بده و جلو آب را بگير تا برگردد به طرف ديوارها و حق خود را به طور كامل تحصيل كن سپس براى همسايه‌ات بفرست. در پاسخ اول، طورى دستور داده بود كه براى هر دوى آن‌ها گشايش و آسايش بود.

گفته‌اند: اين مرد حاطب بن ابى‌بلتعه بوده است. راوى مى‌گويد: آن دو خارج شدند و بر مقداد گذشتند. مقداد پرسيد: به نفع كداميك از شما حكم شد. ابو بلتعه گفت:

«به نفع پسر عمويش حكم كرد» و اين سخن را با دهن كجى ادا كرد. مردى يهودى كه با مقداد بود، متوجه شد. گفت: خداوند اين‌ها را بكشد، باور دارند كه او پيامبر خداست آن گاه در حكمى كه صادر مى‌كند او را

متهم مى‌كنند. به خدا قسم، ما در زندگى موسى يك بار معصيت كرديم. او ما را دعوت به توبه كرد و دستور

داد كه خودمان را بكشيم در راه اطاعت امر خدا هفتاد هزار نفر از افراد خودمان را كشتيم تا خدا از ما راضى شد.

ثابت بن قيس شماس گفت: سوگند به خدا، كه راست مى‌گويم. اگر محمد ص امر كند كه خودم را بكشم، مى‌كشم.

بهمين مناسبت، آيه در باره حاطب بن ابى‌بلتعه و دهن كجى وى نازل گرديد.

شعبى گويد: آيه در باره بشر كه مردى منافق بود و مرد يهودى كه نزاع خود را پيش عمرو برده بودند، نازل گرديده است در باره اين دو، قبلاً بحث شد.

مقصود

خداوند بيان مى‌كند كه ايمان، اين است كه انسان به حكم پيامبر گرامى ملزم شود و به آن راضى باشد، از اين‌رو فرمود:

«فَلا»؛ يعنى آن طورى كه شما در باره آن‌ها گمان داريد و آن‌ها را اهل ايمان مى‌پنداريد، نيست، زيرا آن‌ها اختلاف خود را نزد طاغوت مى‌برند و اين با ايمان سازگار نيست.

«وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ»؛ خداوند سوگند ياد مى‌كند كه اين منافقان مؤمن نيستند و در ايمان داخل نشده‌اند.

«حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ»؛ در صورتى آن‌ها ايمان دارند كه در خصومت‌هايى كه ميان آن‌ها واقع مى‌شود و احكامى كه بر آن‌ها مشتبه مى‌شود تو را «حكم و داور» قرار دهند.

«ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ»؛ آن گاه در دل خود در باره حكم

تو شكى نداشته باشند، اين معنى از مجاهد است: ضحاك مى‌گويد: يعنى با انكار حكم تو خود را به گناه نيفكنند. ابو على جبايى گويد: يعنى پيش خود به سبب شك يا مخالفت، دلتنگى نداشته باشند. اين قول پسنديده است.

«وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيما»؛ در برابر حكم تو با اعتقاد و خضوع، رام و تسليم باشند. از امام صادق(علیه السلام) روايت شده است كه: اگر مردمى خداى را عبادت كنند و نماز بپاى دارند و زكات بدهند و ماه رمضان را روزه گيرند و حج كنند، سپس در باره كارى كه پيامبر انجام داده است، بگويند: نبايد چنين مى‌كرد، اين كار خلاف است. يا اين‌كه نسبت به كار او پيش خود احساس دلتنگى كنند، مشرك خواهند بود. سپس اين آيه را تلاوت كرد.(1)

تفسیر
اشاره

به دنبال نهى شديد از مراجعه به طاغوت، و داوران جور، كه در آيه سابق آمد، در اين سه آيه نتايج اين گونه داورى‌ها و دستاويزهايى كه منافقان براى توجيه كار خود به آن متشبث مى‌شدند، مورد بررسى قرار گرفته است.

در آيه نخست مى‌فرمايد: «اين گونه مسلمان‌نماها نه تنها براى داورى به سراغ طاغوت مى‌روند، بلكه هنگامى كه به آن‌ها تذكر داده مى‌شود كه به سوى حكم خدا بيائيد و داورى پيامبر(صلی الله علیه و آله) را بپذيريد، مقاومت به خرج داده و از قبول دعوت تو اعراض و امتناع مى‌ورزند و با اصرار روى اين كار مى‌ايستند».

در حقيقت قرآن مى‌گويد: مراجعه آن‌ها به طاغوت يك اشتباه زودگذر نبوده


1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، مترجم: جمعی از اساتید، ج‌5، ص: 210.

كه با يادآورى اصلاح گردد، بلكه مقاومت و اصرار آن‌ها در اين كار نشان دهنده روح نفاق و ضعف ايمان آن‌ها است، و الا با دعوت پيامبر(صلی الله علیه و آله) بيدار مى‌شدند و به- اشتباه خود معترف مى‌گشتند: «وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا إِلى ما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ إِلَى الرَّسُولِ رَأَيْتَ الْمُنافِقِينَ يَصُدُّونَ عَنْكَ صُدُوداً»؛ و در آيه بعد اين حقيقت را بيان مى‌كند كه همين افراد منافق هنگامى كه در نتيجه اعمالشان گرفتار مصيبتى مى‌شوند، و در بن‌بست قرار مى‌گيرند، به حكم اجبار به سوى تو مى‌آيند؛ «فَكَيْفَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ ثُمَّ جاؤُكَ...».

و در اين موقع سوگند ياد مى‌كنند كه منظور و هدف ما از بردن داورى به نزد ديگران جز نيكى كردن و ايجاد توافق در ميان طرفين دعوى نبوده است؛ «يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ إِنْ أَرَدْنا إِلَّا إِحْساناً وَ تَوْفِيقاً».

در اين‌جا بايد به دو نكته توجه داشت: نخست اين‌كه ببينيم منظور از مصيبتى كه دامن‌گير آن‌ها می‌شود چيست؟ بعيد نيست كه منظور از آن نابساماني‌ها و بدبختي‌ها و مصيبت‌هايى باشد، كه بر اثر داورى طاغوت دامن‌گير آن‌ها مى‌شود، زيرا جاى ترديد نيست كه اگر بر اثر داورى افراد ناصالح و ستم‌گر، منفعت آنى عائد

يكى از طرفين دعوى شود، چيزى نمى‌گذرد كه ادامه اين داورى‌ها باعث توسعه ظلم و فساد و هرج و مرج، و از هم پاشيدن سازمان اجتماع مى‌گردد، بنا بر اين چنين افرادى به زودى نتايج كار خود را خواهند ديد و از كرده خود پشيمان مى‌شوند.

بعضى از مفسران احتمال داده‌اند كه منظور از «مصيبت" همان رسوايى

منافقان در ميان جمعيت و يا مصائبى باشد كه به فرمان خدا، دامن آن‌ها را مى‌گيرد (همانند بلاها و شكست‌هاى غير منتظره).

نكته ديگر اين‌كه آيا منظور منافقان از كلمه احسان و نيكى كردن، احسان به طرفين دعوى بوده، و يا نسبت به پيامبر صلی الله علیه و آله؟ ممكن است منظورشان هر دو باشد، آن‌ها بهانه‌هاى مضحكى براى ارجاع داورى به بيگانگان درست كرده بودند، از جمله اين‌كه می‌گفتند آوردن داورى به نزد پيغمبر(صلی الله علیه و آله) دون شأن او است!، زيرا غالباً طرفين دعوى جار و جنجال به راه مى‌اندازند و اين با مقام پيامبر(صلی الله علیه و آله) سازگار نيست!.

به علاوه قضاوت و داورى هميشه به زيان يك طرف تمام مى‌شود و طبعاً دشمن تراش است، گويا آن‌ها با چنين بهانه‌هايى مى‌خواستند خود را تبرئه كنند كه منظور ما خدمت به پيامبر(صلی الله علیه و آله) و طرفين دعوى بوده است.

و يا اين‌كه اصولاً نظر ما داورى نبوده، بلكه نظر ما آشتى دادن و ايجاد توفيق و توافق در ميان طرفين نزاع بوده است، ولى خداوند در آيه سوم نقاب از چهره آن‌ها كنار مى‌زند و اين گونه تظاهرات دروغين را ابطال مى‌كند، و مى‌فرمايد: «اين‌ها كسانى هستند كه خداوند اسرار درون دل‌هاى آن‌ها را مى‌داند»؛ «أُولئِكَ الَّذِينَ يَعْلَمُ اللَّهُ ما فِي قُلُوبِهِمْ».

ولى در عين حال به پيامبر خود دستور مى‌دهد كه از مجازات آن‌ها صرف‌نظر كن (فاعرض عنهم) و پيامبر(صلی الله علیه و آله) همواره با منافقان به خاطر اظهار اسلام كردن تا آن‌جا كه ممكن بود مدارا مى‌كرد، زيرا مأمور به ظاهر بود و جز در موارد استثنايى

آن‌ها را مجازات نمى‌كرد، چه اين‌كه ظاهراً در صفوف مسلمانان بود و ممكن بود مجازات آن‌ها به يك نوع تصفيه حساب شخصى تفسير شود.

سپس دستور مى‌دهد كه آن‌ها را موعظه كن و اندرز ده و با بيانى رسا كه در دل و جان آن‌ها نفوذ كند، و نتائج اعمالشان را به آن‌ها گوشزد كن؛ «وَ عِظْهُمْ وَ قُلْ لَهُمْ فِي أَنْفُسِهِمْ قَوْلًا بَلِيغاً».

قرآن در آيات گذشته مراجعه به داوران جور را شديدا محكوم نمود، در اين آيه به عنوان تأكيد اين سخن مى‌گويد: پيامبرانى را كه ما مى‌فرستاديم همه براى اين بوده‌اند كه به فرمان خدا از آن‌ها اطاعت شود و هيچ‌گونه مخالفتى نسبت به آن‌ها انجام نگردد؛ «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ»؛ زيرا آن‌ها هم رسول و فرستاده خدا بوده‌اند و هم رئيس حكومت الهى، بنا بر اين مردم موظف بوده‌اند هم از نظر بيان احكام خداوند و هم از نظر چگونگى اجراى آن از آن‌ها پيروى كنند، و تنها به ادعاى ايمان قناعت نكنند.

از اين جمله به خوبى استفاده مى‌شود كه هدف از فرستادن پيامبران، اطاعت و فرمانبردارى كردن همۀ مردم بوده است، حال اگر بعضى از مردم از آزادى خود سوء استفاده كردند و اطاعت ننمودند، تقصير متوجه خود آن‌ها است، بنا بر اين آيه فوق عقيده جبريون را كه مى‌گويند بعضى از مردم از آغاز موظف به اطاعت، و بعضى محكوم به عصيان و مخالفت هستند نفى مى‌كند.

ضمناً از تعبير باذن اللَّه استفاده مى‌شود كه پيامبران الهى هر چه دارند از ناحيه خدا است و به عبارت ديگر وجوب اطاعت آن‌ها بالذات نيست، بلكه آن هم به فرمان پروردگار و از ناحيه اوست.

سپس در دنباله آيه راه بازگشت را به روى گناه‌كاران و آن‌ها كه به طاغوت مراجعه كردند، و يا به نحوى از انحاء مرتكب گناهى شدند، گشوده و مى‌فرمايد:

«اگر آن‌ها هنگامى كه به خويش ستم كردند، به سوى تو مى‌آمدند و از خدا طلب آمرزش مى‌نمودند و پيامبر هم براى آن‌ها طلب آمرزش می‌نمود، خدا را توبه‌پذير و مهربان مى‌يافتند»؛ «وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً».

قابل توجه اين‌كه قرآن به جاى اين‌كه بگويد: نافرمانى خدا كردند و مراجعه به داوران جور نمودند مى‌گويد: «إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ»؛ «هنگامى كه به خويش ستم كردند!» اشاره به اين‌كه فايده اطاعت فرمان خدا و پيامبر(صلی الله علیه و آله) متوجه خود شما مى‌شود، و مخالفت با آن در واقع يك نوع ستم به خويشتن است، زيرا زندگى مادى شما را به هم مى‌ريزد و از نظر معنوى مايه عقب‌گرد شما است.

از اين آيه ضمناً پاسخ كسانى كه توسل جستن به پيامبر و يا امام را يك نوع شرك مى‌پندارند روشن مى‌شود، زيرا اين آيه صريحاً مى‌گويد كه آمدن به سراغ پيامبر(صلی الله علیه و آله) و او را بر در درگاه خدا شفيع قرار دادن، و

وساطت و استغفار او براى گنه‌كاران مؤثر است، و موجب پذيرش توبه، و رحمت الهى است.

اگر وساطت و دعا و استغفار و شفاعت خواستن از پيامبر(صلی الله علیه و آله) شرك بود چگونه ممكن بود كه قرآن چنين دستورى را به گنه‌كاران بدهد! منتها افراد خطاكار بايد نخست خود توبه كنند و از راه خطا برگردند، سپس براى قبول توبه خود از استغفار پيامبر(صلی الله علیه و آله) نيز استفاده كنند.

بديهى است پيامبر(صلی الله علیه و آله) آمرزنده گناه نيست، او تنها مى‌تواند از خدا طلب

آمرزش كند و اين آيه پاسخ دندان شكنى است به آن‌ها كه اين گونه وساطت را انكار مى‌كنند (دقت كنيد) جالب توجه اين‌كه قرآن نمى‌گويد: تو براى آن‌ها استغفار كن، بلكه مى‌گويد " رسول" براى آن‌ها استغفار كند، اين تعبير گويا اشاره به آن است كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) از مقام و موقعيتش استفاده كند و براى خطاكاران توبه كننده استغفار نمايد.

اين معنى (تأثير استغفار پيامبر(صلی الله علیه و آله) براى مؤمنان) در آيات ديگرى از قرآن نيز آمده است مانند آيه 19 سوره محمد و آيه 5 سوره منافقون و آيه 114 سوره توبه كه در باره استغفار ابراهيم نسبت به پدرش (عمويش) اشاره مى‌كند، و آيات ديگرى كه نهى از استغفار براى مشركان مى‌كند و مفهومش اين است كه استغفار براى مؤمنان بى‌مانع است، و نيز از بعضى از آيات استفاده مى‌شود كه فرشتگان براى جمعى از مؤمنان خطاكار در پيش‌گاه خداوند استغفار مى‌كنند مثل آن‌چه در سوره غافر آيه 7 و سوره شورى آيه 5 آمده است.

خلاصه اين‌كه آيات زيادى از قرآن مجيد حكايت از اين معنى مى‌كند كه پيامبران يا فرشتگان و يا مؤمنان پاكدل مى‌توانند براى بعضى از خطاكاران استغفار كنند، و استغفار آن‌ها در پيش‌گاه خدا اثر دارد، اين خود يكى از معانى شفاعت كردن پيامبر و يا فرشتگان و يا مؤمنان پاكدل براى خطاكاران است، ولى همان‌طور كه گفتيم چنين شفاعتى نيازمند به وجود زمينه و شايستگى و آمادگى در خود خطاكاران است.

شگفت‌انگيز اين‌كه از پاره‌اى از كلمات بعضى از مفسران استفاده مى‌شود كه خواسته‌اند استغفار پيامبر(صلی الله علیه و آله) را در آيه فوق مربوط به تجاوز به حقوق شخصى

خود پيامبر(صلی الله علیه و آله) بدانند و بگويند چون نسبت به خود پيغمبر(صلی الله علیه و آله) ستم كرده بودند، لازم بود رضايت او را به دست آورند تا خداوند از خطاى آن‌ها بگذرد!، ولى روشن است كه ارجاع داورى به غير پيامبر(صلی الله علیه و آله) ستمى به شخص پيغمبر نيست، بلكه مخالفت با منصب خاص او و يا به عبارت ديگر مخالفت با فرمان خدا است و به‌فرض كه ستمى بر شخص پيامبر(صلی الله علیه و آله) باشد قرآن روى آن تكيه نكرده است، بلكه تكيه قرآن روى اين مطلب است كه آن‌ها بر خلاف فرمان خدا رفتار كردند.

به علاوه اگر ما به كسى ستم كنيم رضايت او كافى است چه نيازى به استغفار

او در پيش‌گاه خدا است؟ و از همه گذشته به‌فرض كه چنين تفسيرى براى آيه فوق كنيم در مورد آن همه آيات ديگر كه استغفار پيامبران و فرشتگان و مؤمنان را در حق خطاكاران مؤثر مى‌داند چه خواهيم گفت؟ آيا در مورد آن‌ها نيز پاى حقوق شخصى در ميان بوده است؟!

شأن نزول

«زبير بن عوام» كه از مهاجران بود با يكى از انصار (مسلمانان مدينه) بر سر آبيارى نخلستانهاى خود كه در كنار هم قرار داشتند، اختلافى پيدا كرده بودند، هر دو براى حل اختلاف خدمت پيامبر(صلی الله علیه و آله) رسيدند، از آن‌جا كه باغستان زبير در قسمت بالاى نهر و باغستان انصارى در قسمت پائين نهر قرار داشت پيامبر(صلی الله علیه و آله) به زبير دستور داد كه اول او باغ‌هايش را آبيارى كند و بعد مسلمان انصارى (و اين مطابق همان سنتى بود كه در باغ‌هاى مجاور هم جريان داشت) اما اين مرد انصارى به ظاهر مسلمان از داورى عادلانه پيامبر(صلی الله علیه و آله) ناراحت شد و گفت: آيا اين

قضاوت به خاطر آن بود كه زبير، عمه‌زاده تو است؟! پيامبر(صلی الله علیه و آله) از اين سخن بسيار ناراحت شد به حدى كه رنگ رخسار او دگرگون گرديد، در اين موقع آيه فوق نازل شد و به مسلمانان هشدار داد.

در بعضى از تفاسير اسلامى شأن نزول‌هاى ديگرى ذكر شده كه كم و بيش با شأن نزول فوق شباهت دارد (تفسير تبيان، و طبرسى، و المنار).

تفسير
تسليم در برابر حق

گرچه شأن نزول خاصى در بالا براى آيه فوق نقل شد، ولى همان‌طور كه بارها گفته‌ايم شأن نزول‌هاى خاص

هيچ‌گاه با عموميت مفهوم آيه منافات ندارد، و به همين دليل اين آيه مى‌تواند مكمل بحث آيات قبل نيز بوده باشد.

در اين آيه خداوند سوگند ياد كرده كه افراد، ايمان واقعى در صورتى خواهند داشت كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) را در اختلافات خود به داورى بطلبند و به بيگانگان مراجعه ننمايند؛ «فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ»؛(1)

سپس مى‌فرمايد: «نه فقط به داورى را به نزد تو آورند، بلكه هنگامى كه تو در ميان آن‌ها حكمى كردى، خواه به سود آن‌ها باشد يا به زيان آن‌ها، علاوه بر اين‌كه اعتراض نكنند در دل خود نيز احساس


1) . «شجر» در اصل از مادۀ «شجر» (بر وزن قمر) به معنى «درخت» گرفته شده و از آن‌جا كه در مشاجره و نزاع، يك نوع آشفتگى و بهم پيچيدگى همانند پيچيدگى شاخه‌هاى درختان به يكديگر آشكار مى‌شود به معنى نزاع و كشمكش آمده است، و در آيه فوق به همين معنى استعمال شده است.

ناراحتى ننمايند و كاملاً تسليم باشند»؛ «ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً».

گرچه ناراحتى درونى از قضاوت‌هايى كه احياناً به زيان انسان است غالباً اختيارى نيست، ولى با تربيتهاى اخلاقى و پرورش روح تسليم در برابر حق و عدالت و توجه به موقعيت واقعى پيامبر(صلی الله علیه و آله) حالتى در انسان پيدا مى‌شود كه هيچ‌گاه از داورى پيامبر(صلی الله علیه و آله) و حتى دانشمندانى كه جانشينان او هستند هرگز ناراحت نخواهد شد، و به هر حال مسلمانان واقعى موظفند روح تسليم در برابر حق را در خود پرورش دهند.

در آيه فوق نشانه‌هاى ايمان واقعى و راسخ در سه مرحله بيان شده است:

1.

در تمامى موارد اختلاف خواه بزرگ باشد يا كوچك، به قضاوت و داورى پيامبر(صلی الله علیه و آله) كه از حكم الهى سرچشمه مى‌گيرد مراجعه كنند، نه به طاغوت و داوران باطل.

2.

هيچ‌گاه در برابر قضاوت‌ها و فرمان‌هاى پيامبر(صلی الله علیه و آله) كه همان فرمان خدا است حتى در دل خود احساس ناراحتى نكنند، و به داورى‌ها و احكام او بدبين نباشند.

3.

در مقام عمل نيز آن را دقيقاً اجرا كنند و به طور كامل تسليم حق باشند.

روشن است قبول يك مكتب و فرمان‌هاى آن در مواردى كه به سود انسان تمام مى‌شود دليل بر ايمان به آن مكتب نيست، بلكه آن‌جا كه ظاهراً به زيان انسان است اما در واقع مطابق با حق و عدالت است اگر پذيرفته شود، نشانه ايمان است.

در حديثى كه از امام صادق(علیه السلام) در كتاب كافى در تفسير اين آيه نقل شده

چنين مى‌خوانيم: «اگر جمعيتى خدا را بپرستند، نماز را بپا دارند، زكات را بپردازند، روزه ماه رمضان و حج را به جا آورند، ولى نسبت به كارهايى كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) انجام داده با سوء ظن بنگرند و يا بگويند: اگر او فلان كار را انجام نداده بود بهتر بود، آن‌ها در حقيقت مؤمنان واقعى نيستند" سپس آيه فوق را امام(علیه السلام) تلاوت فرمود، بعد فرمود: «بر شما باد كه در مقابل خدا و حق هميشه تسليم باشيد».

از آيه فوق در ضمن دو مطلب مهم استفاده مى‌شود:

1.

آيه يكى از دلائل معصوم بودن پيامبر(صلی الله علیه و آله) است، زيرا دستور به تسليم مطلق از نظر گفتار و كردار در برابر همه فرمان‌هاى پيامبر(صلی الله علیه و آله) و حتى تسليم قلبى در برابر او، نشانه روشنى بر اين است كه او در احكام و فرمان‌ها و داوري‌هايش نه اشتباه مى‌كند و نه عمدا چيزى بر خلاف حق مى‌گويد، معصوم از خطاست و هم معصوم از گناه.

2.

آيه فوق هر گونه اجتهاد در مقام نص پيامبر(صلی الله علیه و آله) و اظهار عقيده را در مواردى كه حكم صريح از طرف خدا و پيامبر(صلی الله علیه و آله) در باره آن رسيده باشد نفى می‌كند، بنا بر اين اگر در تواريخ اسلامى مى‌بينيم كه گاهى بعضى از افراد در برابر حكم خدا و پيامبر(صلی الله علیه و آله) اجتهاد و يا اظهار نظر مى‌كردند و مثلاً مى‌گفتند پيامبر چنين گفته و ما چنين مى‌گوئيم، بايد قبول كنيم كه عمل آن‌ها بر خلاف صريح آيه فوق است.(1)

«يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ وَ كَفَرُوا بَعْدَ إِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا وَ ما نَقَمُوا إِلاَّ أَنْ أَغْناهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ فَإِنْ يَتُوبُوا يَكُ خَيْراً لَهُمْ وَ إِنْ يَتَوَلَّوْا يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ عَذاباً أَليماً فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ ما لَهُمْ فِي الْأَرْضِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا


1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج‌3، ص: 448.

نَصيرٍ»؛(1)«به خدا سوگند مى‌خورند كه (در غياب پيامبر، سخنان نادرست) نگفته‌اند؛ در حالى كه قطعاً سخنان كفرآميز گفته‌اند؛ و پس از اسلام‌آوردنشان، كافر شده‌اند؛ و

تصميم (به كار خطرناكى) گرفتند، كه به آن نرسيدند. آن‌ها فقط از اين انتقام مى‌گيرند كه خداوند و رسولش، آنان را به فضل (و كرم) خود، بى‌نياز ساختند! (با اين حال،) اگر توبه كنند، براى آن‌ها بهتر است؛ و اگر روى گردانند، خداوند آن‌ها را در دنيا و آخرت، به مجازات دردناكى كيفر خواهد داد؛ و در سراسر زمين، نه، ولى و حامى دارند، و نه ياورى!»

تفسیر
توطئه خطرناك

پيوند اين آيه با آيات گذشته كاملاً روشن است، زيرا همه سخن از منافقان مى‌گويند، منتهى در اين آيه پرده از روى يكى ديگر از اعمال آنان برداشته شده و آن اين‌كه: هنگامى كه مى‌بينند اسرارشان فاش شده واقعيات را انكار مى‌كنند و حتى براى اثبات گفتار خود به قسم‌هاى دروغين متوسل مى‌شوند.

نخست مى‌گويد «منافقان سوگند ياد مى‌كنند كه چنان مطالبى را درباره پيامبر نگفته‌اند»؛ «يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ ما قالُوا»؛ در حالى كه «اين‌ها به طور مسلم سخنان كفر آميزى گفته‌اند»؛ «وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ»؛ و به اين جهت «پس از قبول و اظهار اسلام راه كفر را پيش گرفته‌اند»؛ «وَ كَفَرُوا بَعْدَ إِسْلامِهِمْ».

البته آنان از آغاز مسلمان نبودند كه كافر شوند، بلكه تنها اظهار اسلام


1) . توبه / 74.

مى‌كردند، بنا بر اين همين اسلام ظاهرى و صورى را نيز با اظهار كفر در هم شكستند.

و از آن بالاتر «آن‌ها تصميم خطرناكى داشتند كه به آن نرسيدند»؛ «وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا».

اين تصميم ممكن است اشاره به همان داستان توطئه براى نابودى پيامبر در «ليلة العقبة" بوده باشد كه شرح آن در شأن نزول گذشت، و يا اشاره به تمام كارها و فعاليت‌هايى است كه براى به هم ريختن سازمان جامعه اسلامى، و توليد فساد و نفاق و شكاف، انجام مى‌دادند، كه هرگز به هدف نهايى منتهى نشد.

قابل توجه اين‌كه هوشيارى مسلمين در حوادث مختلف سبب مى‌شد كه منافقان و نقشه‌هاى آن‌ها شناخته شوند، مسلمانان همواره در كمين آن‌ها بودند تا اگر سخنى از آن‌ها بشنوند، براى پيش‌گيرى و اقدام لازم، به پيامبر گزارش دهند، اين بيدارى و اقدام به موقع و به دنبال آن نزول آيات، و تصديق خداوند، موجب رسوايى منافقان و خنثى شدن توطئه‌هاى آن‌ها مى‌شد.

در جمله بعد براى اين‌كه زشتى و وقاحت فعاليت‌هاى منافقان و نمك‌نشناسى آن‌ها كاملاً آشكار شود اضافه مى‌كند: آن‌ها در واقع خلافى از پيامبر نديده بودند و هيچ لطمه‌اى از ناحيه اسلام بر آنان وارد نشده بود، بلكه به عكس در پرتو حكومت اسلام به انواع نعمت‌هاى مادى و معنوى رسيده بودند، بنا بر اين «آن‌ها در حقيقت انتقام نعمت‌هايى را مى‌كشيدند كه خداوند و پيامبر با فضل و كرم خود تا سرحد استغنا به آن‌ها داده بودند»؛ «وَ ما نَقَمُوا إِلَّا أَنْ أَغْناهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ».(1)


1) . قابل توجه اين‌كه در جمله بالا با اين‌كه سخن از «فضل خدا و پيامبر» به ميان آمده ضمير در «من فضله» به صورت مفرد ذكر شده، نه تثنيه، سبب اين تعبير همان است كه در چند آيه قبل اشاره كرديم كه اين گونه تعبيرها براى اثبات حقيقت توحيد، و اين‌كه همه كارها به دست خداست، و اگر پيامبر كارى مى‌كند به فرمان او است و از اراده او جدا نيست مى‌باشد.

شك نيست كه بى‌نياز ساختن و رفع احتياجاتشان در پرتو فضل پروردگار و خدمات پيامبر چيزى نبود كه بخواهد انتقام آن را بگيرند، بلكه جاى حق‌شناسى و سپاس‌گزارى داشت، اما اين حق ناشناسان زشت سيرت خدمت و نعمت را با جنايت پاسخ گفتند. و اين تعبير زيبا و رسايى است كه در بسيارى از گفته‌ها و نوشته‌ها به كار مى‌رود، مثل اين‌كه به كسى كه سال‌ها به او خدمت كرده‌ايم و بعد به ما خيانت مى‌كند، مى‌گوئيم: گناه ما فقط اين بود كه به تو پناه داديم و از تو دفاع كرديم و حد اكثر محبت را نموديم.

سپس آن چنان كه سيره قرآن است راه بازگشت را به روى آنان گشوده، مى‌گويد: «اگر آنان توبه كنند براى آن‌ها بهتر است»؛ «فَإِنْ يَتُوبُوا يَكُ خَيْراً لَهُمْ».

و اين نشانه واقع‌بينى اسلام و اهتمام به امر تربيت، و مبارزه با هر گونه سخت‌گيرى و شدت عمل نابجا است، كه حتى راه آشتى و توبه را به روى منافقانى كه توطئه براى نابودى پيامبر كردند و سخنان كفر‌آميز و توهينهاى زننده داشتند باز گذارده، بلكه از آن‌ها دعوت به توبه مى‌كند.

اين در حقيقت چهره واقعى اسلام است، ولى چقدر بى‌انصافند آن كسانى كه اسلام را با چنين چهره‌اى، دين فشار و خشونت معرفى كرده‌اند.

آيا در دنياى امروز هيچ حكومتى هر چند طرفدار نهايت نرمش بوده باشد در برابر توطئه‌گرانى كه بر ضد او

نقشه كشيده‌اند حاضر به چنين انعطاف و محبتى

مى‌باشد؟ و همان‌طور كه در شأن نزول خوانديم يكى از مجريان اصلى اين برنامه‌هاى نفاق‌انگيز با شنيدن اين سخن توبه كرد و پيامبر هم توبه او را پذيرفت.

در عين حال براى اين‌كه آن‌ها اين نرمش را دليل بر ضعف نگيرند، به آن‌ها هشدار مى‌دهد كه «اگر به روش خود ادامه دهند، و از توبه روى برگردانند، خداوند در دنيا و آخرت آنان را به مجازات دردناكى كيفر خواهد داد»؛ «وَ إِنْ يَتَوَلَّوْا يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ عَذاباً أَلِيماً فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ».

و اگر مى‌پندارند كسى در برابر مجازات الهى ممكن است به كمك آنان بشتابد سخت در اشتباهند، زيرا «آن‌ها در سراسر روى زمين نه، ولى و سرپرستى خواهند داشت و نه يار و ياورى»؛ «وَ ما لَهُمْ فِي الْأَرْضِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ».

البته مجازات‌هاى آن‌ها در آخرت روشن است، اما عذاب‌هاى دنياى آن‌ها همان رسوايى و بى‌آبرويى و خوارى و بدبختى و مانند آن است.

15. منافقین وکم ظرفیتی آن‌ها

اشاره

قرآن کریم می‌فرماید:

«وَ مِنْهُمْ مَنْ عاهَدَ اللَّهَ لَئِنْ آتانا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَ لَنَكُونَنَّ مِنَ الصَّالِحِينَ * فَلَمَّا آتاهُمْ مِنْ فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ وَ تَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ * فَأَعْقَبَهُمْ نِفاقاً فِي قُلُوبِهِمْ إِلى يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ بِما أَخْلَفُوا اللَّهَ ما وَعَدُوهُ وَ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ * أَ لَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ وَ أَنَّ اللَّهَ عَلاَّمُ الْغُيُوبِ»؛(1)«از آن‌ها كسانى هستند كه با خدا پيمان بسته‌اند كه اگر خداوند ما را از فضل خود روزى كند قطعاً صدقه خواهيم داد و از شاكران


1) . توبة / 75 الی 78.

خواهيم بود، اما هنگامى كه از فضل خود به آن‌ها بخشيد بخل ورزيدند، و سرپيچى كردند، و روى گردان شدند. اين عمل (روح) نفاق را در دل‌هاي‌شان تا روزى كه خدا را ملاقات كنند بر قرار ساخت، اين به خاطر آن است كه از پيمان الهى تخلف جستند و دروغ گفتند. آيا نمى‌دانستند كه خداوند اسرار و سخنان در گوشى آن‌ها را مى‌داند، و خداوند از همه غيوب (و پنهاني‌ها) آگاه است.»

شأن نزول

در ميان مفسران معروف است كه اين آيات در باره يكى از انصار به نام «ثعلبة بن حاطب" نازل شده است، او كه مرد فقيرى بود و مرتب به مسجد پيامبر(صلی الله علیه و آله) مى‌آمد اصرار داشت كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) دعا كند تا خداوند مال فراوانى به او بدهد!، پيغمبر به او فرمود:

«قليل تؤدى شكره خير من كثير لا تطيقه؛ مقدار كمى كه حقش را بتوانى ادا كنى، بهتر از مقدار زيادى است كه توانايى اداء حقش را نداشته باشى.» آيا بهتر نيست كه توبه پيامبر خدا تاسى‌جويى و به زندگى ساده‌اى بسازى، ولى ثعلبه دست‌بردار نبود، و سرانجام به پيامبر(صلی الله علیه و آله) عرض كرد به خدايى كه تو را به حق فرستاده سوگند ياد مى‌كنم، اگر خداوند ثروتى به من عنايت كند تمام حقوق آن را مى‌پردازم، پيامبر(صلی الله علیه و آله) براى او دعا كرد.

چيزى نگذشت كه طبق روايتى پسر عموى ثروت‌مندى داشت از دنيا رفت و ثروت سرشارى به او رسيد، و طبق روايت ديگرى گوسفندى خريد و به زودى زاد ولد كرد، آن چنان كه نگاهدارى آن‌ها در مدينه ممكن نبود، ناچار به آباديهاى اطراف

مدينه روى آورد و آن چنان مشغول و سر گرم زندگى مادى شد كه در جماعت و حتى نماز جمعه نيز شركت نمى‌كرد.

پس از مدتى پيامبر(صلی الله علیه و آله) مأمور جمع‌آورى زكات را نزد او فرستاد، تا زكات اموال او را بگيرد، ولى اين مرد كم ظرفيت و تازه به نوا رسيده و بخيل، از پرداخت حق الهى خوددارى كرد، نه تنها خوددارى كرد، بلكه به اصل تشريع اين حكم نيز اعتراض نمود و گفت: اين حكم برادر «جزيه» است يعنى ما مسلمان شده‌ايم كه از پرداخت جزيه معاف باشيم و با پرداخت زكات، چه فرقى ميان ما و غير مسلمانان باقى مى‌ماند؟! در حالى كه او نه مفهوم «جزيه» را فهميده بود، و نه مفهوم زكات را، و يا فهميده بود اما دنيا پرستى اجازه بيان حقيقت و اظهار حق به او نمي‌داد، به هر حال هنگامى كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) سخن او را شنيد فرمود: يا ويح ثعلبه! يا ويح ثعلبه! «واى بر ثعلبه اى واى بر ثعلبه!» و در اين هنگام آيات فوق نازل شد.

شأن نزول‌هاى ديگرى نيز براى آيات فوق نقل شده كه كم و بيش با داستان ثعلبه مشابه است، و از مجموع شأن نزول‌هاى فوق، و مضمون آيات، چنين استفاده مى‌شود كه شخص يا اشخاص مزبور در آغاز در صف منافقان نبودند، ولى به خاطر همين گونه اعمال به آن‌ها پيوستند.

تفسير
منافقان كم ظرفيتند

اين آيات، در حقيقت روى يكى ديگر از صفات زشت منافقان انگشت مى‌گذارد و آن اين‌كه: به هنگام ضعف و ناتوانى و فقر و پريشانى، چنان دم از ايمان

مى‌زنند كه هيچ‌كس باور نمى‌كند آن‌ها روزى در صف منافقان قرار گيرند، و حتى شايد آن‌هايى را كه داراى امكانات وسيع هستند مذمت مى‌كنند كه چرا از امكاناتشان به نفع مردم محروم استفاده نمى‌كنند؟

اما همين كه خودشان به نوايى برسند چنان دست و پاى خود را گم كرده و غرق دنيا پرستى مى‌شوند كه همه عهد و پيمانهاى خويش را با خدا به دست فراموشى مى‌سپارند، گويا به كلى تغيير شخصيت داده، و درك و ديد ديگرى پيدا مى‌كنند، و همين كم ظرفيتى كه نتيجه‌اش دنيا پرستى و بخل و امساك و خود خواهى است روح نفاق را چنان در آنان متمركز مى‌سازد كه راه بازگشت را به روى آنان مى‌بندد! در آيه نخست مى‌گويد: «بعضى از منافقان كسانى هستند كه با خدا پيمان بسته‌اند كه اگر از فضل و كرم خود به ما مرحمت كند قطعاً به نيازمندان كمك مى‌كنيم و از نيكوكاران خواهيم بود.(1)

16. منافقین از قسم‌های خود، سپر ساخته‌اند

اشاره

قرآن کریم می‌فرماید:

«اتَّخَذُوا أَيْمانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبيلِ اللَّهِ إِنَّهُمْ ساءَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ * ذلِكَ بِأَنَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا فَطُبِعَ عَلى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَفْقَهُونَ * وَ إِذا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسامُهُمْ وَ إِنْ يَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ كَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ يَحْسَبُونَ كُلَّ صَيْحَةٍ عَلَيْهِمْ هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ * وَ إِذا قيلَ لَهُمْ تَعالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَكْبِرُونَ»؛(2)«آن‌ها سوگندهاي‌شان را


1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج‌8، ص: 45.

2) . منافقون / 2 الی 5.

سپر ساخته‌اند تا مردم را از راه خدا باز دارند، و كارهاى بسيار بدى انجام مى‌دهند! اين به خاطر آن است كه نخست ايمان آوردند سپس كافر شدند؛ از اين رو بر دل‌هاى آنان مهر نهاده شده، و حقيقت را درك نمى‌كنند! هنگامى كه آن‌ها را مى‌بينى، جسم و قيافه آنان تو را در شگفتى فرو مى‌برد؛ و اگر سخن بگويند، به سخنانشان گوش فرا مى‌دهى؛ اما گويى چوب‌هاى خشكى هستند كه به ديوار تكيه داده شده‌اند! هر فريادى از هر جا بلند شود بر ضد خود مى‌پندارند؛ آن‌ها دشمنان واقعى تو هستند، پس از آنان بر حذر باش! خداوند آن‌ها را بكشد، چگونه از حق منحرف مى‌شوند؟! هنگامى كه به آنان گفته شود: بياييد تا رسول خدا براى شما استغفار كند!، سرهاى خود را (از روى استهزا و كبر و غرور) تكان مى‌دهند؛ و آن‌ها را مى‌بينى كه از سخنان تو اعراض كرده و تكبر مى‌ورزند!»

تفسیر

«جنة» از مادۀ «جن» (بر وزن فن) در اصل به معنى پنهان كردن چيزى از حس است، و «جن» (بر وزن سن) به خاطر اين‌كه موجودى است ناپيدا، اين واژه بر او اطلاق مى‌شود، و از آن‌جا كه «سپر» انسان را از ضربات اسلحه دشمن، مستور مى‌دارد در لغت عرب به آن، «جنة» گفته مى‌شود، و باغ‌هاى پردرخت را نيز به خاطر مستور شدن زمين‌هاي‌شان، «جنت» مى‌گويند.

به هر حال، اين يكى از آثار نفاق است، كه خود را در زير پوششى از نام مقدس خداوند، و سوگندهاى غلاظ و شداد، قرار مى‌دهند تا چهره واقعى خويش را مكتوم دارند، عواطف مردم را به سوى خود جلب كرده و از اين طريق به اغفال آن‌ها بپردازند و «فَصَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ» كنند.

اين تعبير ضمناً نشان مى‌دهد كه آن‌ها دائما با مؤمنان در حال جنگ و

ستيزند، و هرگز نبايد فريب

اين ظاهرسازى و چرب‌زبانى آن‌ها را خورد، زيرا انتخاب سپر مخصوص ميدان‌هاى نبرد است.

درست است كه در بعضى از مواقع، انسان چاره‌اى جز سوگند ندارد، و يا لا اقل سوگند كمك به بيان اهميت موضوع مورد نظر مى‌كند، ولى نه سوگند دروغ، و نه سوگند براى هر چيز و هر كار كه اين شيوه منافقان است.

در آيه 74 سوره توبه مى‌خوانيم «يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ»؛ «آن‌ها به خدا سوگند ياد مى‌كنند كه (سخنان زننده در غياب پيامبر) نگفته‌اند، در حالى كه قطعاً سخنان كفرآميز گفته‌اند».

مفسران براى جملۀ «فَصَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ»، دو معنى ذكر كرده‌اند:

نخست اعراض از راه خدا و ديگر بازداشتن ديگران از اين راه، گرچه جمع ميان هر دو معنى در آيه مورد بحث امكان پذير است، ولى با توجه به توسل آن‌ها به سوگندهاى دروغ، معنى دوم، مناسبتر به نظر مى‌رسد، چرا كه هدف از اين سوگندها، اغفال ديگران است.

يك جا «مسجد ضرار» بر پا مى‌كنند، و هنگامى كه از آن‌ها سؤال مى‌شد هدفتان چيست؟ سوگند ياد مى‌كنند كه جز هدف خير ندارند!.

در جاى ديگر براى شركت در جنگ‌هايى كه فاصله آن نزديك و احتمال غنائم در آن زياد است اظهار آمادگى مى‌كنند، ولى براى شركت در ميدان «تبوك» كه پر از مشكلات است هزار عذر و بهانه مى‌آورند و سوگند ياد مى‌كنند كه اگر توانايى مى‌داشتيم همراه شما حركت مى‌كرديم!(1)


1) . توبه / 42.

آن‌ها نه فقط براى مردم سوگند دروغين ياد مى‌كنند، بلكه همان‌گونه كه در آيه 18 سوره مجادله آمده در عرصه محشر نيز در پيش‌گاه خداوند متوسل به سوگند دروغ مى‌شوند! و اين نشان مى‌دهد كه اين عمل جزء بافت وجودشان شده است كه حتى در عرصه محشر و در پيش‌گاه خدا نيز دست‌بردار نيستند!.

آيه بعد به علت اصلى اين گونه اعمال ناروا پرداخته مى‌افزايد: «اين به خاطر آن است كه آن‌ها نخست ايمان آوردند، سپس كافر شدند، و لذا بر دل‌هاى آن‌ها مهر نهاده شده و حقيقت را درك نمى‌كنند»؛ «ذلِكَ بِأَنَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا فَطُبِعَ عَلى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَفْقَهُونَ».

جمعى از مفسران معتقدند كه منظور از اين ايمان در اين‌جا ايمان ظاهرى است، در حالى كه در باطن كافر بودند.

ولى ظاهر آيه نشان مى‌دهد كه آن‌ها در آغاز حقيقتاً مؤمن شدند، و بعد از آن كه طعم ايمان را چشيدند و نشانه‌هاى حقانيت اسلام و قرآن را ديدند راه كفر را پيش گرفتند، اما كفرى توأم با نفاق، نه آشكارا و با صراحت، و همين سبب شد كه خدا حس تشخيص را از آن‌ها سلب كند، و از درك حقائق محروم بمانند، زيرا اگر از اول حق را تشخيص نداده بودند عذرى داشتند، اما بعد از تشخيص حق و ايمان آوردن اگر به آن پشت پا بزنند خداوند توفيق را از آن‌ها سلب مى‌كند.

در حقيقت منافقان دو گروهند، گروهى از اول ايمانشان صورى و ظاهرى بوده، و گروه ديگر در آغاز ايمان حقيقى داشته‌اند سپس راه ارتداد و نفاق را پيش گرفته‌اند، ظاهر آيه مورد بحث گروه دوم را مى‌گويد.

در حقيقت اين آيه شبيه آيه 74 سوره توبه است كه مى‌گويد: «وَ كَفَرُوا بَعْدَ إِسْلامِهِمْ»؛ «آن‌ها پس از اسلام كافر شدند».

به هر حال اين سومين نشانه از نشانه‌هاى آن‌ها است كه از درك حقائق روشن غالباً محرومند، و ناگفته پيدا است كه اين هرگز منتهى به جبر نمى‌شود چرا كه مقدمات آن را خودشان فراهم كرده‌اند.(1)

قرآن کریم در آیاتی دیگر می‌فرماید:

«وَ إِذا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسامُهُمْ وَ إِنْ يَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ كَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ يَحْسَبُونَ كُلَّ صَيْحَةٍ عَلَيْهِمْ هُمُ

الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ»؛(2)

«هنگامى كه آنها(منافقین) را مى‌بينى، جسم و قيافه آنان تو را در شگفتى فرو مى‌برد؛ و اگر سخن بگويند، به سخنانشان گوش فرا مى‌دهى؛ اما گويى چوب‌هاى خشكى هستند كه به ديوار تكيه داده شده‌اند! هر فريادى از هر جا بلند شود بر ضد خود مى‌پندارند؛ آن‌ها دشمنان واقعى تو هستند، پس از آنان بر حذر باش! خداوند آن‌ها را بكشد، چگونه از حق منحرف مى‌شوند؟!»

تفسیر
نشانه‌هاى ديگرى از منافقان

اين آيات هم‌چنان ادامه بيان اعمال منافقان و نشانه‌هاى گوناگون آن‌ها است، مى‌فرمايد: «هنگامى كه به آن‌ها گفته شود بيائيد تا رسول خدا(صلی الله علیه و آله) براى شما


1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج‌24، ص: 151.

2) . منافقون / 4.

استغفار كند، سرهاى خود را از روى استهزاء و كبر و غرور تكان مى‌دهند و مشاهده مى‌كنى كه از سخنان تو اعراض كرده، تكبر ورزند»؛ «وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَكْبِرُونَ».

آرى در برابر لغزش‌هايى كه از آن‌ها سرمى‌زند و فرصت توبه و جبران آن را دارند، كبر و غرور به آنان اجازه نمى‌دهد كه در مقام جبران برآيند، نمونه بارز اين مطلب، همان عبد اللَّه بن ابى‌بود كه ماجراى عجيب او را در شأن نزول خوانديم، هنگامى كه آن سخن بسيار زشت و ناروا را در باره پيامبر(صلی الله علیه و آله) و مؤمنان مهاجر گفت: كه وقتى به مدينه بازگرديم عزيزان ذليلان را بيرون خواهند كرد، و آيات قرآن نازل شد و سخت او را نكوهش نمود به او پيشنهاد كردند كه نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بيايد تا براى او از درگاه خداوند آمرزش بطلبد سخن نارواى ديگرى گفت كه حاصلش اين بود: گفتيد: ايمان بياورم، آوردم، گفتيد زكات بده، دادم، چيزى نمانده كه بگوئيد براى محمد ص سجده كن! روشن است كه روح اسلام، تسليم در برابر حق است و كبر و غرور، هميشه مانع اين تسليم است، به همين دليل يكى از نشانه‌هاى منافقان، بلكه يكى از انگيزه‌هاى نفاق را همين خودخواهى و خود برتربينى و غرور مى‌توان شمرد.

«لوو» از مادۀ «لى» در اصل به معنى «تابيدن طناب» است، و به همين مناسبت به معنى برگرداندن سر و يا تكان دادن سر، نيز آمده است.

يصدون چنان كه قبلاً نيز گفتيم در دو معنى به كار مى‌رود: «منع كردن» و «اعراض نمودن» بد و مناسب آيه مورد بحث، معنى دوم، و مناسب آيه گذشته، معنى اول است.

در آيه بعد براى رفع هر گونه ابهام در اين زمينه، مى‌افزايد: به فرض كه آن‌ها نزد تو بيايند و براى آن‌ها استغفار كنى، زمينه آمرزش در آن‌ها وجود ندارد بنا بر اين «تفاوتى نمى‌كند كه براى آن‌ها استغفار كنى يا نكنى، هرگز خداوند آن‌ها را نمى‌بخشد!»؛ «سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ».

دليل آن هم اين است كه «خداوند، قوم فاسق را هدايت نمى‌كند»؛ «إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ».

و به تعبير ديگر استغفار پيامبر(صلی الله علیه و آله) علت تامه براى آمرزش نيست، بلكه مقتضى است، و تنها در صورتى اثر مى‌گذارد كه زمينه مساعد و قابليت لازم فراهم شود، اگر به راستى آن‌ها توبه كنند و تغيير مسير دهند و از مركب كبر و غرور پياده شوند و سر تسليم در مقابل حق فرود آورند، استغفار پيامبر(صلی الله علیه و آله) و شفاعت او مسلماً مؤثر است، و در غير اين صورت كم‌ترين اثرى نخواهد داشت.

شبيه همين معنى در آيه 80 سوره توبه نيز آمده است كه در باره گروه ديگرى از منافقان مى‌گويد: «اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لا تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ»؛ «چه براى آن‌ها استغفار كنى و چه نكنى، تأثيرى ندارد، حتى اگر هفتاد بار براى آن‌ها، استغفار كنى خداوند آن‌ها را نمى‌بخشد، چرا كه آن‌ها به خدا و رسولش كافر شدند و خداوند قوم فاسق را هدايت نمى‌كند».

روشن است كه عدد هفتاد عدد تكثير است يعنى هر قدر هم براى آن‌ها استغفار كنى سودى ندارد.

اين نكته نيز معلوم است كه منظور از فاسق هر گونه گناه‌كارى نيست، چرا

كه پيغمبر(صلی الله علیه و آله) براى نجات گناه‌كاران آمده، بلكه منظور آن دسته از گناه‌كاران است كه در گناه اصرار مى‌ورزند و لجاجت دارند، و در برابر حق مستكبرند.

سپس به يكى از گفته‌هاى بسيار زشت آن‌ها كه روشن‌ترين گواه نفاق آن‌ها محسوب مى‌شود اشاره كرده، مى‌فرمايد: «آن‌ها همان كسانى هستند كه مى‌گويند به افرادى كه نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هستند انفاق نكنيد، و

از اموال و امكانات خود در اختيار آن‌ها قرار ندهيد، تا پراكنده شوند»؛ «هُمُ الَّذِينَ يَقُولُونَ لا تُنْفِقُوا عَلى مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ حَتَّى يَنْفَضُّوا».

«غافل از اين‌كه تمام خزائن آسمان‌ها و زمين از آن خدا است، ولى منافقان درك نمى‌كنند»؛ «وَ لِلَّهِ خَزائِنُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لكِنَّ الْمُنافِقِينَ لا يَفْقَهُونَ».

اين بينواها نمى‌دانند كه هر كس هر چه دارد از خدا دارد، و همه بندگان از خوان گسترده او روزى مى‌خورند، اگر" انصار" مى‌توانند به «مهاجران" پناه دهند و آن‌ها را در اموال خود سهيم كنند اين بزرگ‌ترين افتخارى است كه نصيبشان شده، نه تنها نبايد منتى بگذارند، بلكه بايد خدا را بر اين توفيق بزرگ شكر گويند، ولى همان‌گونه كه در شأن نزول خوانديم منافقان مدينه منطق ديگرى داشتند.

سپس به يكى ديگر از نفرت‌انگيزترين سخنان آن‌ها اشاره كرده، مى‌افزايد:

«آن‌ها مى‌گويند اگر به مدينه بازگرديم، عزيزان ذليلان را بيرون مى‌كنند!»؛ «يَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنا إِلَى الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَ».

اين همان گفتارى است كه از دهان آلوده «عبد اللَّه بن ابى» خارج شد، و منظورش اين بود كه ما ساكنان مدينه، رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) و مؤمنان مهاجر را بيرون

مى‌كنيم، و مراد از بازگشت به مدينه، بازگشت از غزوه «بنى‌المصطلق» بود كه مشروحاً در شأن نزول به اين مطلب اشاره شد.

درست است كه اين سخن از يك نفر صادر شد، ولى چون همه منافقان همين خط و مشى را داشتند قرآن به صورت جمعى از آن تعبير مى‌كند و مى‌فرمايد:

يقولون... (آن‌ها مى‌گويند).

سپس قرآن پاسخ دندان‌شكنى به آنان داده، مى‌گويد: «عزّت مخصوص خدا و رسول او و مؤمنان است، ولى منافقان نمى‌دانند»؛ «وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لكِنَّ الْمُنافِقِينَ لا يَعْلَمُونَ».

تنها منافقان مدينه نبودند كه اين سخن را در برابر مؤمنان مهاجر گفتند، بلكه قبل از آن‌ها نيز سران قريش در مكه مى‌گفتند: اگر اين گروه اندك مسلمان فقير را در محاصره اقتصادى قرار دهيم، يا از مكه بيرونشان كنيم، مطلب تمام است! امروز نيز دولت‌هاى استعمارى به پندار اين‌كه خزائن آسمان و زمين را در اختيار دارند مى‌گويند ملت‌هايى را كه در برابر ما تسليم نمى‌شوند بايد در محاصره اقتصادى قرار داد تا بر سر عقل آيند و تسليم شوند! اين كوردلان تاريخ كه شيوه آن‌ها ديروز و امروز يكسان بوده و هست خبر ندارند كه با يك اشاره خداوند تمام ثروتها و امكاناتشان بر باد مى‌رود و عزّت پوشالى آن‌ها دست‌خوش فنا مى‌گردد.

به هر حال اين طرز تفكر (خود را عزيز دانستن و ديگران ذليل، و خود را، ولى نعمت و ديگران محتاج شمردن) يك تفكر منافقانه است كه از غرور و تكبر از يك سو، و گمان استقلال در برابر خدا از سوى ديگر، ناشى مى‌شود، اگر آن‌ها به حقيقت

عبوديت آشنا بودند و مالكيت خدا را بر همه چيز مسلم مى‌دانستند هرگز گرفتار اين اشتباهات خطرناك نمى‌شدند.

قابل توجه اين‌كه در آيه قبل در مورد منافقان تعبير به «لا يَفْقَهُونَ» (نمى‌فهمند) آمده، و در اين‌جا «لا يَعْلَمُونَ» (نمى‌دانند) اين تفاوت تعبير ممكن است براى پرهيز از تكرار كه مخالف فصاحت است بوده باشد، و نيز ممكن است از اين جهت باشد كه درك مسأله مالكيت خداوند نسبت به تمام خزائن آسمان‌ها و زمين مطلب پيچيده‌ترى است كه احتياج به دقت و فهم بيش‌ترى دارد، در حالى كه اختصاص عزّت به خدا و پيامبر و مؤمنان بر كسى مخفى نيست.

17. ده نشانه از منافقین!

از مجموع آيات فوق، نشانه‌هاى متعددى براى منافقان، استفاده مى‌شود كه در يك جمع‌بندى مى‌توان، آن را در ده نشانه، خلاصه كرد:

1.

دروغ‌گويى صريح و آشكار؛ «وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِينَ لَكاذِبُونَ».

2.

استفاده از سوگندهاى دروغين براى گمراه ساختن مردم؛ «اتَّخَذُوا أَيْمانَهُمْ جُنَّةً».

3.

عدم درك واقعيات، بر اثر رها كردن آئين حق، بعد از شناخت آن؛ «لا يَفْقَهُونَ».

4.

داشتن ظاهرى آراسته و زبانى چرب، على رغم تهى بودن درون و باطن؛ «وَ إِذا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسامُهُمْ».

5.

بيهودگى در جامعه و عدم انعطاف در مقابل حق، هم‌چون يك قطعه چوب خشك؛ «كَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ».

6.

بدگمانى و ترس و وحشت از هر حادثه و هر چيز به خاطر خائن بودن؛ «يَحْسَبُونَ كُلَّ صَيْحَةٍ عَلَيْهِمْ».

7.

حق را به باد سخريه و استهزاء گرفتن؛ «لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ».

8.

فسق و گناه؛ «إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ».

9.

خود را مالك همه چيز دانستن، و ديگران را محتاج به خود پنداشتن؛ «هُمُ الَّذِينَ يَقُولُونَ لا تُنْفِقُوا عَلى مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ حَتَّى يَنْفَضُّوا».

10.

خود را عزيز و ديگران را ذليل، تصور كردن؛ «لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَ».

بدون شك نشانه‌هاى منافق منحصر به اين‌ها نيست، و از آيات ديگر قرآن و روايات اسلامى و نهج البلاغه نيز نشانه‌هاى متعدد ديگرى براى آن‌ها استفاده مى‌شود، حتى در معاشرتهاى روزمره مى‌توان به اوصاف و ويژگي‌هاى ديگرى از آن‌ها پى‌برد، ولى آن‌چه در آيات اين سوره آمده، قسمت مهم و قابل توجهى از اين اوصاف است.

در نهج البلاغه خطبه‌اى مخصوص توصيف منافقان است، در قسمتى از آن خطبه چنين آمده است:

«اى بندگان خدا شما را به تقوى و پرهيزكارى سفارش مى‌كنم و از منافقان بر حذر مى‌دارم، چرا كه آن‌ها گمراه و گمراه كننده‌اند، خطاكار و غلط اندازند.

هر روز به رنگ تازه‌اى درمى‌آيند، و به قيافه‌ها و زبانهاى مختلف خودنمايى مى‌كنند.

از هر وسيله‌اى براى فريفتن و درهم شكستن شما بهره مى‌گيرند و در هر كمين‌گاهى به كمين شما نشسته‌اند.

بد باطن و خوش‌ظاهرند، و پيوسته مخفيانه براى فريب مردم گام برمى‌دارند، و از بيراهه‌ها حركت مى‌كنند.

گفتارشان به ظاهر شفابخش، اما كردارشان، دردى است درمان‌ناپذير.

بر رفاه و آسايش مردم، حسد مى‌ورزند، و اگر كسى گرفتار بلائى شود خوشحالند.

همواره اميدواران را مأيوس مى‌كنند و همه جا آيه ياس مى‌خوانند.

آن‌ها در هر راهى كشته‌اى دارند! و براى نفوذ در هر دلى راهى! و براى هر مصيبتى اشك ساختگى مى‌ريزند!

مدح و ثنا به يكديگر، قرض مى‌دهند، و از يكديگر انتظار پاداش دارند.

در تقاضاهاى خود اصرار مى‌ورزند، و در ملامت پرده‌درى مى‌كنند، و هر گاه حكمى كنند از حد تجاوز مى‌نمايند.

در برابر هر حقى باطلى ساخته، و در مقابل هر دليلى شبهه‌اى، براى هر زنده‌اى عامل مرگى، براى هر درى كليدى، و براى هر شبى چراغى تهيه ديده‌اند! براى رسيدن به مطامع خويش و گرمى بازار خود و فروختن كالا به گرانترين قسمت تخم ياس در دل‌ها مى‌پاشند.

باطل خود را شبيه حق جلوه مى‌دهند، و در توصيف‌ها راه فريب پيش مى‌گيرند.

طريق وصول به خواسته‌ى خود را آسان، و طريق خروج از دامشان را تنگ و پر پيچ و خم جلوه مى‌دهند، آن‌ها دار و دسته شيطان و شراره‌هاى آتش دوزخند! همان‌گونه كه خداوند فرموده: «أُولئِكَ حِزْبُ الشَّيْطانِ أَلا إِنَّ حِزْبَ الشَّيْطانِ هُمُ

الْخاسِرُونَ»؛ «آن‌ها حزب شيطانند، بدانيد حزب شيطان زيانكارند!.»(1)در اين خطبه غرا به اوصاف زيادى از آن‌ها اشاره شده كه بحث‌هاى گذشته را تكميل مى‌كند.

18. خطر منافقان در نظام و جامعه

همان‌گونه كه در مقدمه اين بحث گفتيم منافقان خطرناك‌ترين افراد هر اجتماعند چرا كه:

اولاً: در درون جامعه‌ها زندگى مى‌كنند و از تمام اسرار با خبرند.

ثانياً: شناختن آن‌ها هميشه كار آسانى نيست، و گاه خود را چنان در لباس دوست نشان مى‌دهند كه انسان باور نمى‌كند.

ثالثاً: چون چهره اصلى آن‌ها براى بسيارى از مردم ناشناخته است درگيرى مستقيم و مبارزه صريح با آن‌ها كار مشكلى است.

رابعاً: آن‌ها پيوندهاى مختلفى با مؤمنان دارند (پيوندهاى سببى و نسبى و غير اين‌ها) و وجود همين پيوندها مبارزه با آن‌ها را پيچيده‌تر مى‌سازد خامسا- آن‌ها از پشت خنجر مى‌زنند و ضرباتشان غافل‌گيرانه است.

اين جهات و جهات ديگرى سبب مى‌شود كه آن‌ها ضايعات جبران ناپذيرى براى جوامع به بار آورند، و به همين دليل براى دفع شر آن‌ها بايد برنامه‌ريزى دقيق و وسيعى داشت.

در حديثى آمده است كه پيامبر فرمود:

«انى لا اخاف على امتى مؤمنا و لا مشركا اما المؤمن فيمنعه اللَّه بايمانه، و اما


1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، خطبه 194 (از ذكر متن خطبه براى رعايت اختصار صرف‌نظر شد).

المشرك فيخزيه اللَّه بشركه، و لكنى اخاف عليكم كل منافق عالم اللسان، يقول ما تعرفون و يفعل ما تنكرون؛ من بر امتم نه از مؤمنان بيمناكم، نه از مشركان، اما مؤمن ايمانش مانع ضرر او است، و اما مشرك خداوند او را به خاطر شركش رسوا مى‌كند، ولى من از «منافق" بر شما مى‌ترسم كه از زبانش علم مى‌ريزد (و در قلبش كفر و جهل است) سخنانى مى‌گويد كه براى شما دلپذير است، اما اعمالى (در خفا) انجام مى‌دهد كه زشت و بد است.»(1)

كوتاه سخن اين‌كه كم‌تر گروهى است كه قرآن در باره آن‌ها اين‌همه بحث كرده باشد، و نشانه‌ها و اعمال و خطرات آن‌ها را بازگو نموده باشد، اين سرمايه- گزارى وسيع قرآن در اين باره دليل بر خطر فوق‌العاده منافقان است.

19. منافق، خشك و شكننده‌اند

در طول زندگى طوفان‌هايى مى‌وزد، و امواج خروشانى پديدار مى‌گردد.

مؤمنان با استفاده از نيروى ايمان و توكل، و نقشه‌هاى صحيح، گاه جنگ و گريز، و گاه حمله‌هاى پى در پى، آن‌ها را از سر مى‌گذرانند و پيروز مى‌شوند، اما منافق يكدنده و لجوج مى‌ايستد تا مى‌شكند، در حديثى (از پيغمبر گرامى اسلام) آمده:

«مثل المؤمن كمثل الزرع لا تزال الريح تميله، و لا يزال المؤمن يصيبه البلاء، و مثل المنافق كمثل شجرة الارز لا تهتز حتى تستحصد؛ مؤمن هم‌چون ساقه‌هاى زراعت است، بادها او را مى‌خواباند اما بعدا به پا مى‌خيزد و پيوسته حوادث سخت و بلاها


1) . قمى، عباس، سفینة البحار، ج 2، ص: 606.

را تحمل كرده از سر مى‌گذراند، اما منافق همانند درخت صنوبر است نرمشى از خود نشان نمى‌دهد و مى‌ايستد تا از ريشه كنده شود!(1)»(2)

20. تعامل اولیه اسلام با منافقین و اتمام حجت به آن‌ها

اشاره

قرآن می‌فرماید:

«أُولئِكَ الَّذينَ يَعْلَمُ اللَّهُ ما في قُلُوبِهِمْ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ عِظْهُمْ وَ قُلْ لَهُمْ في أَنْفُسِهِمْ قَوْلاً بَليغاً * وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحيماً * فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا في أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْليماً»؛(3)«آن‌ها كسانى هستند كه خدا، آن‌چه را در دل دارند، مى‌داند. از (مجازات) آنان صرف نظر كن! و آن‌ها را اندرز ده! و با بيانى رسا، نتايج اعمالشان را به آن‌ها گوشزد نما! ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر براى اين كه به فرمان خدا، از وى اطاعت شود. و اگر اين مخالفان، هنگامى كه به خود ستم مى‌كردند (و فرمان‌هاى خدا را زير پا مى‌گذاردند)، به نزد تو مى‌آمدند؛ و از خدا طلب آمرزش مى‌كردند؛ و پيامبر هم براى آن‌ها استغفار مى‌كرد؛ خدا را توبه پذير و مهربان مى‌يافتند. به پروردگارت سوگند كه آن‌ها مؤمن نخواهند بود، مگر اين‌كه در اختلافات خود، تو را به داورى طلبند؛ و سپس از داورى تو، در دل خود احساس ناراحتى نكنند؛ و كاملاً تسليم باشند.»


1) . ابی‌الحسین مسلم بن الحجاج، الجامع الصحیح، ج 4، ص: 2163.

2) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج‌24، ص: 160.

3) . نساء / 63 الی 65.

تفسیر
اشاره

«أُولئِكَ الَّذِينَ يَعْلَمُ اللَّهُ ما فِي قُلُوبِهِمْ»؛ خداوند از شر و نفاق و خيانت آنان با خبر است.

«فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ»؛ آن‌ها را دنبال مكن.

«وَ عِظْهُمْ»؛ و آن‌ها را موعظه كن.

«وَ قُلْ لَهُمْ فِي أَنْفُسِهِمْ قَوْلًا بَلِيغاً»؛ به آن‌ها بگو: اگر نفاق قلبى خود را آشكار كنيد، كشته خواهيد شد و اين سخن بليغ است، زيرا به بهترين وجهى به نفوس آنان كمك مى‌رساند. البته اين معنى از حسن است.

ابو على جبايى گويد: از قبول عذر آن‌ها اعراض كن و آن‌ها را پند بده و از سختى‌هايى كه در صورت تكرار آن عمل دامن‌گيرشان مى‌شود، آن‌ها را بترسان.

جمله اخير دلالت دارد بر اين‌كه: بلاغت، فضيلتى است و خداوند تشويق مى‌كند كه پيامبر بر بلاغت اعتماد جويد، زيرا بلاغت يكى از اقسام حكمت است و معنى را به نحوى شايسته و موجز به ديگران مى‌رساند.

اعراب

«وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ»؛ ما حرف نفى و من زايده است، زيرا من زايده در جمله مثبت به كار نمى‌رود. فايده زيادى «من» اين است كه همه افراد را فرا مى‌گيرد مثل: «ما جاءنى من احد»؛ يعنى هيچ‌كس نيامد.

«لَوْ أَنَّهُمْ»؛ لو حرف شرط است و بايد بر سر فعل در آيد، لكن استثناء بر سر «ان» نيز در مى‌آيد، چه «ان» هم در افاده تأكيد مانند فعل است، بنا بر اين «ان» و ما

بعد آن در محل رفع است تا فاعل فعل محذوف باشد يعنى: «لو وقع انهم جاءوك وقت ظلمهم انفسهم...»

مقصود

در اين آيه خداوند آنان را بر نافرمانى‌هاي‌شان ملامت مى‌كند و مى‌گويد: غرض از بعثت انبياء، اطاعت است.

«وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ»؛ هيچ پيامبرى از پيامبران خود را نفرستاده‌ايم.

«إِلَّا لِيُطاعَ»؛ مقصود از فرستادن پيامبران، تنها اطاعت و امتثال امر ايشان است.

بيان اين جمله براى اين منظور است كه منافقانى محاكمه خود را پيش طاغوت مى‌بردند و گمان مى‌كردند كه تنها ايمان آوردن- اگر چه به زبان باشد- كافى است و از اطاعت پيامبر اعراض مى‌كردند از اين‌رو خداوند مى‌فرمايد: او رسولى نفرستاده است جز براى اطاعت كردن مردم از او.

«بِإِذْنِ اللَّهِ»؛ يعنى اطاعت مردم از پيامبران بر طبق امر خداوند است كه به وسيلۀ آن مردم را بر اطاعت ايشان رهنمون شده است.

معانى و موارد استعمال اذن:

1. به معناى لطف، مثل: «وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ»؛(1)يعنى هيچ نفسى را نسزد جز بلطف خداوند ايمان آورد.

1) . يونس / 100.

2.

رفع مانع و تخليه. مثل: و «ما هُمْ بِضارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ»؛(1)يعنى آن‌ها به كسى ضرر نمى‌رسانند جز به اين‌كه خداوند جلو آن‌ها را بازگذارد.

3.

امر مثل آيه مورد بحث.

«وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ»؛ هنگامى كه نفس خود را با انجام معصيت و فراهم كردن اسباب عقوبت و عذاب. ضرر رسانيدند و خود را از ثواب كار نيكو محروم كردند يا بقولى به وسيلۀ كفر و نفاق در باره خود ستم كردند.

«جاءُوكَ»؛ اگر به عنوان توبه پيش تو مى‌آمدند.

«فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ»؛ و خدا را به خاطر گناهان‌شان استغفار مى‌كردند و دست از كردار گذشته خود مى‌كشيدند.

«وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ»؛ و پيامبر براى ايشان استغفار مى‌كرد. در اين‌جا بنا بر عادت مرسوم عرب، از خطاب به غيبت متوجه مى‌شود.

«لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً»؛ اين جمله را دو جور ممكن است معنى كرد:

1.

مغفرت خداوند را نسبت بگناهان خود و رحمت او را مى‌يافتند.

2.

به توبه پذيرى و رحم خداوند، عالم مى‌شدند. كلمه و جدان به معنى علم و به معنى ادراك مى‌آيد، لكن خداوند ادراك شدنى نيست، بنا بر اين كلمه را نبايد به معناى ادراك كه ظاهر آن است حمل كرد.

اين آيه، با تأكيد هر چه بيش‌تر، بطلان قول جبريان را ثابت مى‌كند. چه آن‌ها مى‌گويند: اراده خداوند اين

است كه گروهى از مردم امر پيامبران را اطاعت كنند و


1) . بقره / 102.

گروهى امرشان را مخالفت كنند. حال آن‌كه خداوند مى‌فرمايد: «ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِيُطاعَ»؛ يعنى پيامبرى نفرستاديم جز براى اين‌كه از او اطاعت شود.

حسن در باره اين آيه مى‌گويد: دوازده تن از منافقان، با يكديگر قرار گذاشتند كه حيله‌اى نسبت به پيامبر به كار برند و به او آسيبى رسانند. از اين‌رو جبرئيل نازل شد و به او خبر داد. پيامبر فرمود. گروهى كه داخل شده‌اند. مى‌خواهند كارى كنند كه موفق نخواهند شد، بنا بر اين بايد برخيزند و استغفار كنند تا من هم پيش خدا آن‌ها را شفاعت كنم. چند بار اين مطلب را تكرار كرد، ولى هيچ‌يك بلند نشدند.

آن گاه يكى يكى آن‌ها را به نام صدا كرد و گفت برخيزيد. همه برخاستند و اعتراف كردند كه سوء قصد داشته‌اند و خواهش كردند كه پيامبر شفاعت كند تا توبه آن‌ها پذيرفته شود. فرمود: برويد، من در آغاز، با طيب خاطر براى شفاعت شما آماده بودم و خداوند هم سريعتر اجابت مى‌كرد. آن‌ها از پيش پيامبر رفتند.

اين آيه دلالت دارد بر اين‌كه شخصى كه مرتكب گناه كبيره شده، بايد استغفار كند، زيرا خداوند توبه او را مى‌پذيرد و نيز دلالت دارد بر اين‌كه مجرد استغفار كافى نيست، بلكه بايد اصرار و تصميمى براى تكرار معصيت نداشته باشد، زيرا پيامبر براى آن گروه بدون اين‌كه آنان توبه كنند، استغفار نمى‌كرد. پس سزاوار است كه انسان توبه كند و نادم شود و تصميم بگيرد كه هرگز آن گناه را تكرار نكند، آن گاه در پيش‌گاه خداوند، استغفار كند تا توبه‌اش را بپذيرد.

لغت

شجر الامر: اختلط الامر يعنى امر مخلوط شد. اين لغت از همان «شجر» به معنى درخت است و چون شاخ و برگ درخت به هم مى‌پيچد و مخلوط مى‌شود،

از اين لحاظ در اختلاط چيزهاى ديگر مخصوصاً در مورد نزاع و اختلاف كه مطالب طرفين به هم مخلوط مى‌شود، به كار رفته است.

حرج: تنگى و برخى گفته‌اند: گناه.

اعراب

لا: در اول كلام براى رد سخن آن‌هاست يعنى: «فليس الكلام على ما يزعمون انهم آمنوا و هم يخالفون حكمك» يعنى كلام نه آن طورى است كه آن‌ها گمان مى‌كنند كه ايمان آورده‌اند، در حالى كه مخالفت حكم تو مى‌كنند. پس از حرف «لا» قسم مى‌خورد و جمله را از سر مى‌گيرد. برخى گفته‌اند: «لا» به منظور توطئه براى نفى بعدى است، زيرا ذكر نفى در اول و آخر كلام براى تأكيد بهتر است، به‌خصوص كه نفى مقتضى اين است كه در صدر كلام قرار گيرد و اين‌كه باز هم نفى در كلام تكرار مى‌شود، به خاطر اين است كه قسم بجواب احتياج دارد.

تسليما: مفعول مطلق تأكيدى است. اين قبيل مصدرها به منزله تكرار فعل مى‌باشند.

شأن نزول

گفته شده است كه در اين آيه در باره زبير و مردى از انصار نازل شده است كه اختلاف خود را نزد پيامبر برده بودند. اختلاف بر سر مجراى ابى‌بود كه از زمينى سنگزار به سوى باغ نخلى آن دو مى‌رفت. پيامبر به زبير فرمود: باغت را آبيارى كن، سپس آب را براى همسايه‌ات بفرست. انصارى خشم‌گين شد و گفت: جانب پسر عمويت را مى‌گيرى؟

رنگ چهره پيامبر تغيير كرد. آن گاه به زبير فرمود: باغت را آب بده و جلو آب را بگير تا برگردد به طرف ديوارها و حق خود را به طور كامل تحصيل كن سپس براى همسايه‌ات بفرست. در پاسخ اول، طورى دستور داده بود كه براى هر دوى آن‌ها گشايش و آسايش بود.

گفته‌اند: اين مرد حاطب بن ابى‌بلتعه بوده است. راوى مى‌گويد: آن دو خارج شدند و بر مقداد گذشتند. مقداد پرسيد: به نفع كداميك از شما حكم شد. ابو بلتعه گفت:

«به نفع پسر عمويش حكم كرد» و اين سخن را با دهن كجى ادا كرد. مردى يهودى كه با مقداد بود، متوجه شد. گفت: خداوند اين‌ها را بكشد، باور دارند كه او پيامبر خداست آن گاه در حكمى كه صادر مى‌كند او را متهم مى‌كنند. به خدا قسم، ما در زندگى موسى يك بار معصيت كرديم. او ما را دعوت به توبه كرد و دستور داد كه خودمان را بكشيم در راه اطاعت امر خدا هفتاد هزار نفر از افراد خودمان را كشتيم تا خدا از ما راضى شد.

ثابت بن قيس شماس گفت: سوگند به خدا، كه راست مى‌گويم. اگر محمد ص امر كند كه خودم را بكشم، مى‌كشم.

بهمين مناسبت، آيه در باره حاطب بن ابى‌بلتعه و دهن كجى وى نازل گرديد.

شعبى گويد: آيه در باره بشر كه مردى منافق بود و مرد يهودى كه نزاع خود را پيش عمرو برده بودند، نازل گرديده است در باره اين دو، قبلاً بحث شد.

مقصود

خداوند بيان مى‌كند كه ايمان، اين است كه انسان به حكم پيامبر گرامى ملزم شود و به آن راضى باشد، از اين‌رو فرمود:

فَلا: يعنى آن طورى كه شما در باره آن‌ها گمان داريد و آن‌ها را اهل ايمان مى‌پنداريد، نيست، زيرا آن‌ها اختلاف خود را نزد طاغوت مى‌برند و اين با ايمان سازگار نيست.

«وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ»؛ خداوند سوگند ياد مى‌كند كه اين منافقان مؤمن نيستند و در ايمان داخل نشده‌اند.

«حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ»؛ در صورتى آن‌ها ايمان دارند كه در خصومت‌هايى كه ميان آن‌ها واقع مى‌شود و احكامى كه بر آن‌ها مشتبه مى‌شود تو را «حكم و داور» قرار دهند.

«ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ»؛ آن گاه در دل خود در باره حكم تو شكى نداشته باشند، اين معنى از مجاهد است: ضحاك مى‌گويد: يعنى با انكار حكم تو خود را به گناه نيفكنند. ابو على جبايى گويد: يعنى پيش خود به سبب شك يا مخالفت، دلتنگى نداشته باشند. اين قول پسنديده است.

«وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً»؛ در برابر حكم تو با اعتقاد و خضوع، رام و تسليم باشند. از امام صادق(علیه السلام) روايت شده است كه: اگر مردمى خداى را عبادت كنند و نماز بپاى دارند و زكات بدهند و ماه رمضان را روزه گيرند و حج كنند، سپس در باره كارى كه پيامبر انجام داده است، بگويند: نبايد چنين مى‌كرد، اين كار خلاف است. يا

اين‌كه نسبت به كار او پيش خود احساس دلتنگى كنند، مشرك خواهند بود. سپس اين آيه را تلاوت كرد.(1)

«أُولئِكَ الَّذِينَ يَعْلَمُ اللَّهُ ما فِي قُلُوبِهِمْ...»؛ اين جمله تكذيب همان عذر خواهى آنان است، و در آن نفرموده كه چه نيتى فاسد در دل دارند، بلكه به اين اكتفاء نموده كه (خدا مى‌داند چه در دل دارند) و اين بدان جهت بوده كه جمله بعدى كه فرموده «فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ عِظْهُمْ»، (پس از آنان اعراض كن و نصيحتشان كن)، مى‌فهماند سر اين كوتاه گويى اين بوده كه اگر در دلشان نيت فاسدى نداشته‌اند و سخنشان صدق و حق بوده او بايد عذرشان را بپذيرد، و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هرگز مأمور نيست به اين كه از سخن حق و صدق اعراض كند.

«وَ قُلْ لَهُمْ فِي أَنْفُسِهِمْ قَوْلًا بَلِيغاً»؛ يعنى به ايشان سخنى بگو كه دل‌هاي‌شان آن را درك كند، و بفهمند چه مى‌گويى و خلاصه با زبان دل آنان حرف بزن تا متوجه شوند، كه اين رفتارشان چه مفاسدى دارد، و اگر معلوم شود نفاق ورزيده‌اند، چه عذابى ناشى از خشم خداى تعالى بر آنان نازل مى‌شود.

اطاعت از رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) همان اطاعت از خدا

«وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ»؛ اين جمله ردى است مطلق بر همه آن مطالبى كه قبلاً از منافقين حكايت كرده بود، يعنى تحاكم بردنشان به نزد طاغوت، و اعراضشان از رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله)، و سوگند خوردن، و عذرخواهيشان به اين كه ما منظورى به جز احسان و توفيق نداشتيم مى‌فرمايد: همه اين مطالب هر يك


1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، مترجم: جمعی از اساتید، ج‌5، ص: 212.

به وجهى مخالفت رسول كردن است، حال چه اين كه توأم با عذرى كه بهانه آنان بشود باشد، و چه توأم با چنان عذرى نباشد براى اين كه خداى تعالى كه اطاعت رسول كردن را واجب فرموده، قيد و شرطى برايش نياورد و اصلاً رسول اللَّه را نفرستاده مگر براى همين كه به اذن او اطاعت شود.

و نبايد كسى خيال كند كه اطاعت تنها حق خدا است، و رسول بشرى و فردى كه خداى تعالى او را خلق كرده، و تنها در جايى مى‌توان اطاعتش كرد كه اطاعت او سودى و مصلحتى عايد ما سازد، در نتيجه اگر همان سود و آن مصلحت بدون اطاعت رسول دست بدهد ديگر چه احتياجى به اطاعت او است؟ و چرا نتوانيم مستقلا آن را احراز كنيم؟ و رسول را كنارى زده او را ترك كنيم؟ و آيا در چنين فرضى اگر باز هم رجوع به رسول را لازم بدانيم شرك به خدا نورزيده‌ايم؟ و رسول را دوشادوش خدا نپرستيده‌ايم؟ و اگر اين اطاعت

شرك به خدا نيست، پس چرا بعضى از مسلمانان صدر اسلام وقتى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) امرى را بر آنان واجب مى‌كرد از آن جناب مى‌پرسيدند، آيا اين تكليف دستور خود تو است؟ و يا از ناحيه خدا است؟ معلوم مى‌شود همان طور كه به نظر ما رسيده اطاعت رسول كردن شرك به خدا است، و چيزى است در مقابل اطاعت خدا، و گرنه سؤال اصحاب معنا نمى‌داشت.

وجه بطلان اين خيال همان است كه گفتيم خداى تعالى رسول(صلی الله علیه و آله) را نفرستاده مگر براى همين كه اطاعت بشود، و خودش فرموده: (هيچ رسولى را نفرستاديم مگر براى همين كه به اذن خدا اطاعت شود) و در اين وجوب اطاعت هيچ قيد و شرطى نياورده، پس معلوم مى‌شود اطاعت از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) كردن، آن

هم به طور مطلق همان اطاعت خدا كردن است چون خود خدا دستور داده رسول را اطاعت كنيد، و در جاى ديگر فرموده: «مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ».(1)

«وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً»؛ مى‌فرمايد اگر رسول را مخالفت كردند، و با اين مخالفتشان از او اعراض كردند، اگر به سوى خدا و رسول برگردند و توبه كنند، برايشان بهتر است از اين كه سوگند بخورند، كه به خدا ما منظورمان مخالفت نبوده، و براى توجيه عمل خود سخنانى به هم ببافند، و عذرهايى غير موجه بتراشند كه نه سودى دارد، و نه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را راضى مى‌سازد، چون خداى تعالى قبل از اين كه اينان عذر بدتر از گناه خود را بيان كنند، حقيقت و باطن امرشان را براى رسول خود بيان كرده، و به وى فرموده: «وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ...».

«فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ...»؛ كلمۀ «شجر» فعل ماضى از ماده «شجر» به سكون جيم، و نيز از شجور است و شجر و شجور به معناى اختلاط است، وقتى گفته مى‌شود: «شجر شجرا و شجورا»، معنايش اين است كه فلان چيز مخلوط شد، و تشاجر و مشاجره نيز از اين باب است گويا وقتى دو نفر با هم نزاع مى‌كنند گفته‌هاي‌شان در هم و برهم مى‌شود، (و شنونده نمى‌فهمد اين چه مى‌گويد و آن ديگرى چه مى‌گويد)، درخت را هم كه شجر ناميده‌اند به اين مناسبت بوده كه شاخه‌هاى آن در يكديگر فرو مى‌روند، و كلمۀ «حرج» به معناى تنگى و مضيقه است.

و ظاهر سياق در بدو نظر چنين مى‌نمايد كه اين آيه رد بر منافقين باشد، كه


1) . «كسى كه رسول را اطاعت كند در حقيقت خدا را اطاعت كرده است.» (نساء / 80)

خيال كردند به پيغمبر ايمان آوردند، و در عين حال داورى را نزد طاغوت مى‌برند، در نتيجه معناى آن چنين مى‌شود: (پس نه به پروردگارت سوگند، اين طور كه آنان پنداشته‌اند نيست، ايمانى به تو ندارند، با اين كه داورى نزد طاغوت مى‌برند، بلكه به تو ايمان ندارند تا زمانى كه تو را در بين خود حكم كنند...).

اين آن معنايى است كه گفتيم: در بدو نظر از آيه فهميده مى‌شود، و ليكن غايت يعنى جمله- تا زمانى كه...- غير منافقين را نيز شامل مى‌شود و هم‌چنين جمله بعد از آن كه مى‌فرمايد: «وَ لَوْ أَنَّا كَتَبْنا عَلَيْهِمْ» تا جملۀ «ما فَعَلُوهُ إِلَّا قَلِيلٌ مِنْهُمْ» مؤيد اين است كه رد دعوى ايمان، اختصاص به منافقين ندارد، بلكه غير آنان را نيز شامل مى‌شود، چون بسيارى از غير منافقين هستند كه ظاهر حالشان چنين نشان مى‌دهد كه خيال مى‌كنند به صرف اين كه قرآن و احكامى كه از ناحيه خداى تعالى نازل شده چه معارفش و چه دستورات اخلاقى و عمليش را تصديق كردند، ايمان به خدا و رسول و ايمان بدان‌چه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از ناحيه پروردگارش آورده در دلشان افتاده، و در نتيجه ايمان حقيقى دارند، در حالى كه اين طور نيست، بلكه ايمان عبارت است از اين كه انسان به طور تام و كامل و به باطن و ظاهر تسليم امر خدا و رسولش باشد، و چگونه ممكن است كسى مؤمن حقيقى باشد، و در عين حال در برابر حكمى از احكام او تسليم نشود، يا به ظاهر و يا اگر به ظاهر اظهار تسليم مى‌كند در باطن جانش تسليم نباشد به ظاهر از ترس رسوايى اظهار تسليم كند، ولى در باطن دلش به خاطر اين كه حكم نامبرده كه با حال و هواى او سازگار نيست منزجر باشد، با اين كه خداى تعالى به رسول گراميش فرموده بود: «لِتَحْكُمَ بَيْنَ

النَّاسِ بِما أَراكَ اللَّهُ»؛(1)و در آن هدف و غرض نهايى بعثت آن جناب را داورى در بين مردم معرفى كرده بود.

پس با اين حال اگر اين رسول بزرگوار حكمى عليه كسى بكند، و آن كس از حكم آن جناب منزجر و ناراحت شود، در حقيقت از حكم خداى تعالى ناراحت شده، چون خداى تعالى اين شرافت را به آن جناب داده بود، كه بندگانش اطاعتش كنند، و حكمش را در بين خود نافذ بدانند.

تسليم حكم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بودن، علامت ايمان واقعى

پس اگر بندگان خدا تسليم حكم رسول شدند، و از هيچ حكم آن جناب در باطن دلشان ناراحت نگشتند، آن وقت است كه مسلمان واقعى شده‌اند، و در اين صورت است كه مى‌توان گفت به طور قطع تسليم حكم خدايند، و حتى در برابر حكم تكوينى خدا نيز تسليمند، آرى تسليم بودن در برابر حكم دينى و تشريعى خدا، دليل بر تسليم بودن در برابر حكم تكوينى او است.

هم چنان كه آن شاعر زبان حال اين گونه افراد را در شعر خود آورده مى‌گويد:

يكى درد و يكى درمان پسندد *** يكى وصل و يكى هجران پسندد

من از درمان و درد و وصل و هجران *** پسندم آن‌چه را جانان پسندد

و اين مرحله يكى از مراحل ايمان است، كه هر مؤمنى به آن مرحله برسد صفاتى در او رشد مى‌كند، كه از همه روشن‌ترش تسليم شدن در برابر همه دستورات و مقدراتى است كه از ناحيه خداى تعالى به وى مى‌رسد و چنين كسى ديگر حالت اعتراض


1) . نساء / 105.

و چون و چرا به خود نمى‌گيرد، نه در زبان رده‌اى مى‌گويد، و نه در دل نقى مى‌زند، و به همين جهت است كه مى‌بينيم در آيه مورد بحث تسليم را مطلق آورده است.

از اين جا روشن مى‌شود كه جملۀ «فَلا وَ رَبِّكَ...» هر چند كه به حسب لفظ تنها رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را نام برده، و فرموده: «به پروردگارت سوگند كه ايمان نمى‌آورند مگر وقتى كه تو را در اختلافات خود حكم قرار دهند»، در نتيجه به ذهن مى‌رسد كه مسأله مخصوص احكام تشريعى خداى تعالى است ليكن مسأله منحصر به آن نيست، چون به قول معروف مورد، مخصص نيست در آيۀ شريفه سخن از اين رفته بود كه مسلمانان نبايد به غير رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) مراجعه كنند، با اين كه خدا بر آنان واجب فرموده كه تنها به او رجوع كنند قهراً احكام تشريعى مورد گفتگو قرار مى‌گيرد ليكن مسأله تسليم منحصر به آن نيست، بلكه معناى آيه عام است، و شامل احكام تشريعى خدا و رسول و احكام تكوينى خداى تعالى هر دو مى‌شود كه توضيحش از نظر خواننده گذشت.

بلكه از اين هم عمومى‌تر است و شامل قضاى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) يعنى داورى آن جناب و حتى همه روش‌هايى كه آن جناب در زندگيش سيره خود قرار داده مى‌شود، و مسلمانان (اگر ايمانشان مستعار و سطحى نباشد)، بايد اعمال آن جناب را سيره خود قرار دهند، هر چند كه خوشايندشان نباشد.

پس هر چيزى كه به نحوى از انحا و به وجهى از وجوه انتسابى به خدا و رسول او(صلی الله علیه و آله) داشته باشد، چنين مؤمنى نمى‌تواند آن را رد كند، و يا به آن اعتراض نمايد و يا از آن اظهار خستگى كند و يا به وجهى از وجوه از آن بدش آيد، چون اثر در همه مشترك است، و مخالفت در همه آن‌ها ناشى از شرك است، البته به مراتبى كه در

شرك هست، و به همين جهت است كه خداى تعالى فرموده: «وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِكُونَ»(1).(2)

«اولئك» اشاره به منافقين است كه تحاكم الى الطاغوت كردند و مورد اضلال شيطان شدند؛ «الَّذِينَ يَعْلَمُ اللَّهُ ما فِي قُلُوبِهِمْ» كه باطن آن‌ها غير ظاهر آن‌ها است باطن كافر ظاهر مسلمان، می‌گويند ما نظرمان احسان و توفيق بين مسلمين است و در باطن غرض آن‌ها تفرقه است چنان‌چه مفاد «يَصُدُّونَ عَنْكَ صُدُوداً» است.

«فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ»؛ از اين جمله استفاده می‌شود كه حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) منافقين را ميشناخت لكن مأمور بود كه متعرض آن‌ها نشود و نفاق آن‌ها را ظاهر نكند و لكن به طور كلى موعظه و نصيحت كه نفاق بدترين اقسام كفر است چنان‌چه در قرآن خداوند متعال می‌فرمايد: «إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ»؛(3)ولى شخصى را معين نمي‌كند كه كيانند.

«وَ قُلْ لَهُمْ فِي أَنْفُسِهِمْ قَوْلًا بَلِيغاً»؛ حجت را بر آن‌ها تمام كند كه راه عذرى بر احدى از آن‌ها باقى نماند.

و در سورۀ مبارکۀ «نساء» می‌فرماید:

«وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً»؛ «و ما پيغمبرى نفرستاديم مگر آن‌كه امت اطاعت فرامين آن را بنمايند بخواست خداوند و اگر مخالفت كردند و به خود ظلم نمودند ميآمدند نزد تو و توبه و استغفار می‌نمودند از گناهان خود نزد خدا و پيغمبر هم


1) . «و اكثرشان به خدا ايمان نمى‌آورند مگر آن‌كه در عين حال مشرك نيز هستند.» (يوسف / 106)

2) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، مترجم: جمعی از اساتید، ج‌4، ص: 646.

3) . نساء/ 145.

براى آن‌ها از خداوند طلب مغفرت می‌نمود هر آينه می‌يافتند خداوند را كه هم آن‌ها را می‌آمرزيد و از معاصى آن‌ها در می‌گذشت و هم مشمول رحمت او می‌شدند و بفيوضات بهشت نائل می‌گشتند.»

از اين آيۀ شريفه چند مطلب استفاده می‌شود:

اول: آن‌كه غرض الهى از ارسال رسل اطاعت بنده‌گان است به آن‌چه انبياء فرموده و آورده‌اند چنان‌چه غرض از اصل خلقت عبادت و بندگى است؛ «ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ».(1)

دوم: آن‌كه بنده در اطاعت مستقل نيست چنان‌چه مجبور هم نيست محتاج است بمشيت و اراده و اذن و توفيق الهى كه مفاد؛ «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ» است.

سوم: آن‌كه كافر و منافق و مرتد و فاسق و عاصى اگر توبه كنند و بازگشت نمايند و دست از كفر و نفاق و ارتداد و فسق و معصيت بر دارند خداوند قبول می‌فرمايد و مغفرت شامل حال آن‌ها می‌شود چنان‌چه مفاد بسيارى از آيات است و جملۀ «وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ» است.

چهارم: آن‌كه بنده در دربار الهى احتياج به واسطۀ دارد مثل نبى و امام و ساير مقربان درگاه كه مفاد «وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ» است.

پنجم: دليل است بر آن‌كه البته در صورت توبه و استغفار و واسطه خداوند قبول می‌فرمايد و تخلف نمي‌كند كه لزوم قبول توبه است كه مفاد «لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً» است.


1) .[1] زاريات /56.

ششم: آن‌كه علاوه از گذشت و عدم مؤاخذه مورد عنايات الهى هم واقع می‌شود كه مفاد «رحيماً» و اين آيه از ادله رجاء است كه بنده در هيچ حالتى نبايد مأيوس باشد.

و در همان سوره می‌فرماید:

«فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً»؛

آن چنان است كه گمان می‌كنند كه ايمان دارند، به پروردگار تو قسم كه ايمان پيدا نمي‌كنند تا تو را حكم قرار ندهند در مشاجرات و اختلافاتى كه بين آن‌ها رخ می‌دهد و براى آن‌ها ناگوار نباشد آن‌چه را كه تو در حق آن‌ها قضاوت فرموده و تسليم حكم تو باشند تسليم مسلمى.

اغلب ناس در موارد مراجعه به حاكم در ترافع اگر محكوم له واقع شوند مسرور می‌شوند و كمال رضايت را از حاكم و حكم او دارند و اگر محكوم عليه واقع شوند كمال نارضايتى از حكم و حاكم دارند چنان‌چه در ساير احكام شرعيه اگر موافق هوس‌هاى نفسانيه باشد مى‌پذيرند و قبول می‌كنند و اگر بر خلاف آن باشد زير بار نميروند و نمى‌پذيرند و اين علامت بى‌ايمانى است، زيرا ايمان به خدا و رسول و امام مستلزم آن است كه هر چه فرموده و می‌فرمايند بجان و دل قبول و بپذيرند خواه به نفع آن‌ها باشد يا به ضرر آن‌ها؛ لذا می‌فرمايد «فلا» مدخول آن محذوف است به قرينۀ آيات قبل يعنى «ليس كما يزعمون».

(و ربك) قسم به پروردگار تو، براى تأكيد است و عظمت مطلب و الا فرمايش الهى حق است و صدق؛ «وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ قِيلًا».

«وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ حَدِيثاً»؛(1)«لا يُؤْمِنُونَ» به حقيقت ايمان و الا ايمان ظاهرى و اقرار لسانى از منافق متمشى می‌شود «حَتَّى يُحَكِّمُوكَ» حكومت بين مترافعين دو نحوه است يكى آن‌كه نزد حاكم مرضى الطرفين بروند و بحكومت آن فصل خصومت كنند اين را قضيه حكميت گويند، ديگر آن‌كه حاكم منصوب از طرف الهى حكم فرمايد و اين در زمان پيغمبر(صلی الله علیه و آله) و در زمان ائمه اطهار(علیهم السلام)

منحصر به آن‌ها است يا كسى كه آن‌ها نصب نمايند براى قضاوت خصوصا يا عموما جهت اقامه امور مربوطه به آن‌ها كه تعبير بوالى می‌كنند، و اگر مدعى به غير آن‌ها رجوع كند رجوع به حكم طاغوت است چنان‌چه گذشت و از ايمان خارج است چنان‌چه مفاد اين جمله است.

«فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ»؛ مشاجره همان منازعه و اختلاف است مى‌گويى تشاجر و تنازع و تخالف.

«ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً»؛ حرج به معناى ضيق است چنان‌چه می‌فرمايد: «وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ»؛(2)معناى اين جمله به فارسى مى‌گويى دل تنگ نباش سيما از حكميت پيغمبر(صلی الله علیه و آله) آن‌چه می‌فرمايد خواه به نفع شما باشد و خواه بضرر، زيرا حكم آن طبق حق و واقع است و مثل احكام طاغوت نيست كه تمام بر خلاف حق و واقع باشد.

«مِمَّا قَضَيْتَ»؛ قضى در قرآن به معانى زيادى اطلاق شده:

1. به معنى خلق و صنع مثل؛ «فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ».(3)

1) . نساء /122و87.

2) . حج / 78.

3) . فصلت/ 11.

2.

به معنى امر مثل؛ «وَ قَضى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ».(1)

3.

به معنى اعلام مثل؛ «وَ قَضَيْنا إِلى بَنِي إِسْرائِيلَ».(2)

4.

حكم مثل همين آيه.

5.

فعل مثل؛ «فَاقْضِ ما أَنْتَ قاضٍ».(3)

6.

به معنى اتمام مثل؛ «فَلَمَّا قَضى مُوسَى الْأَجَلَ»؛(4)و به معناى بر آوردن حاجت و اداء دين و وفاء بعهد و انفاذ وصيت هم آمده است، و ممكن است ارجاع بعضى از اين معانى ببعض ديگر.

«وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً»؛ مؤمن بايد تسليم جميع افعال الهى و اوامر و نواهى و دستورات و احكام خداوند باشد، بلكه حقيقت اسلام تسليم است چنان‌چه قبلاً هم متذكر شده‌ايم.(5)

21. نتیجه مخالفت‌های منافقین وعدم اطاعت آن‌ها

اشاره

قرآن کریم می‌فرماید:

«فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا في أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْليماً * وَ لَوْ أَنَّا كَتَبْنا عَلَيْهِمْ أَنِ اقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ أَوِ اخْرُجُوا مِنْ دِيارِكُمْ ما فَعَلُوهُ إِلاَّ قَليلٌ مِنْهُمْ وَ لَوْ أَنَّهُمْ فَعَلُوا ما يُوعَظُونَ بِهِ لَكانَ خَيْراً لَهُمْ وَ أَشَدَّ


1) . اسراء / 24.

2) . اسراء / 4.

3) . طه /75.

4) . قصص/ 29.

5) . طیب، عبدالحسین، اطیب‌البیان فی تفسیر القرآن، ج‌4، ص: 123.

تَثْبيتاً»؛(1)

«به پروردگارت سوگند كه آن‌ها مؤمن نخواهند بود، مگر اين‌كه در اختلافات خود، تو را به داورى طلبند؛ و سپس از داورى تو، در دل خود احساس ناراحتى نكنند؛ و كاملاً تسليم باشند. اگر (همانند بعضى از امت‌هاى پيشين) به آنان دستور مى‌داديم: يكديگر را به قتل برسانيد، و يا: از وطن و خانه خود، بيرون رويد، تنها عده كمى از آن‌ها عمل مى‌كردند! و اگر اندرزهايى را كه به آنان داده مى‌شد انجام مى‌دادند، براى آن‌ها بهتر بود؛ و موجب تقويت ايمان آن‌ها مى‌شد.»

تفسیر

«فَلا»؛ يعنى آن طورى كه شما در باره آن‌ها گمان داريد و آن‌ها را اهل ايمان مى‌پنداريد، نيست، زيرا آن‌ها اختلاف خود را نزد طاغوت مى‌برند و اين با ايمان سازگار نيست.

«وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ»؛ خداوند سوگند ياد مى‌كند كه اين منافقان مؤمن نيستند و در ايمان داخل نشده‌اند.

«حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ»؛ در صورتى آن‌ها ايمان دارند كه در خصومت‌هايى كه ميان آن‌ها واقع مى‌شود و احكامى كه بر آن‌ها مشتبه مى‌شود تو را «حكم و داور» قرار دهند.

«ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ»؛ آن گاه در دل خود در باره حكم تو شكى نداشته باشند، اين معنى از مجاهد است: ضحاك مى‌گويد: يعنى با انكار


1) . نساء / 65 و 66.

حكم تو خود را به گناه نيفكنند. ابو على جبايى گويد: يعنى پيش خود به سبب شك يا مخالفت، دلتنگى نداشته باشند. اين قول پسنديده است.

«وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً»؛ در برابر حكم تو با اعتقاد و خضوع، رام و تسليم باشند. از امام صادق(علیه السلام) روايت شده است كه: اگر مردمى خداى را عبادت كنند و نماز بپاى دارند و زكات بدهند و ماه رمضان را روزه گيرند و حج كنند، سپس در باره كارى كه پيامبر انجام داده است، بگويند: نبايد چنين مى‌كرد، اين كار خلاف است. يا اين‌كه نسبت به كار او پيش خود احساس دلتنگى كنند، مشرك خواهند بود. سپس اين آيه را تلاوت كرد:

«وَ لَوْ أَنَّا كَتَبْنا عَلَيْهِمْ أَنِ اقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ أَوِ اخْرُجُوا مِنْ دِيارِكُمْ ما فَعَلُوهُ إِلاَّ قَلِيلٌ مِنْهُمْ وَ لَوْ أَنَّهُمْ فَعَلُوا ما يُوعَظُونَ بِهِ لَكانَ خَيْراً لَهُمْ وَ أَشَدَّ تَثْبِيتاً * وَ إِذاً لَآتَيْناهُمْ مِنْ لَدُنَّا أَجْراً عَظِيماً * وَ لَهَدَيْناهُمْ صِراطاً مُسْتَقِيماً»؛(1)«اگر بر آن‌ها واجب مى‌كرديم كه خود را بكشيد يا از ديارتان خارج شويد، جز كمى از آن‌ها انجام نمى‌دادند و اگر آن‌ها پندى را كه به ايشان داده مى‌شد، به كار مى‌بستند، براى ايشان بهتر و براى ثبات بر ايمان محكم‌تر بود و اگر چنين مى‌كردند از جانب خود به آن‌ها پاداشى بزرگ مى‌داديم و آن‌ها را براه راست هدايت مى‌كرديم.»

قرائت

ابن كثير و نافع و ابن عاعر «ان اقتلوا» را به ضم نون و «او اخرجوا» را به ضم واو و عاصم و حمزه به كسر نون و واو و ابو عمرو به كسر نون و ضم واو قرائت كرده‌اند.


1) . نساء / 66 الی 68.

ابن عامر «الا قيلا» بنصب خوانده است و در قرآن‌هاى اهل شام نيز به نصب است. ديگران برفع خوانده‌اند.

علت اين‌كه ابو عمرو در «ان قتلوا» و «او اخرجوا» ميان نون و واو فرق گذارده، اين است كه ضمه براى واو نيكوتر است، زيرا شباهت دارد به واو ضمير و جمهور معتقدند كه واو ضمير را به ضم بايد خواند مثل: «لا تَنْسَوُا الْفَضْلَ بَيْنَكُمْ»؛(1)علت ضمه نون در «ان اقتلوا» اين است كه نون به جاى همزه وصل است كه به خاطر ضم عين الفعل مضموم است. در ضمه واو «او اخرجوا» اين وجه و وجه سابق هر دو جارى است. بدينترتيب در نظاير اين كلمه نيز ضمه بهتر از كسره است، زيرا حرفى كه مضموم مى‌شود به جاى همزه است. دليل كسانى كه نون و واو را كسره داده‌اند اين است كه اين دو حرف، جداى از فعلى كه مضموم العين است مى‌باشند و همزه متصل به فعل است و نمى‌توان حرف منفصل را به منزلۀ حرف متصل قرار داد.

در مورد «الا قليل» بهتر رفع است تا بدل او واو «فعلوا» باشد، مثل اين‌كه گفته است: «ما فعله الا قليل» و كسى كه نصب داده است، نفى را به منزله ايجاب قرار داده است چه جمله منفى و چه جمله مثبت هر دو كلام تام هستند، پس همان‌طورى كه مستثنى ما در جمله مثبت، منصوب مى‌شود، در جمله منفى نيز منصوب مى‌شود.


1) . بقره / 237.

اعراب

لو: اين حرف براى امتناع است مثل. «لو اتانى زيد لا كرمته» مقصود اين است كه اكرام من به خاطر امتناع آمدن زيد، ممتنع شد، حق اين است كه بعد از آن فعل واقع شود. لكن «ان» همان‌طورى كه از اسم و خبر نيابت مى‌كند از فعل نيز نيابت مى‌كند. پس «وَ لَوْ أَنَّا كَتَبْنا عَلَيْهِمْ» مثل: «و لو كتبنا عليهم» است.

اذن: براى اين آورده شده است كه بر معناى جزاء دلالت كند. معناى اذن، جواب و جزاست. اين كلمه در اول، وسط و آخر كلام قرار مى‌گيرد و هنگامى در فعل مضارع عمل مى‌كند كه در اول و فعل به معناى آينده باشد.

«لَآتَيْناهُمْ... وَ لَهَدَيْناهُمْ»؛ اين هر دو لام دو جواب لو واقع شده‌اند. لام در جواب قسم نيز واقع مى‌شود مثل شعر امرء القيس:

حلفت لنا باللَّه حلفة فاجر

لناموا فما ان من حديث و لا صال

يعنى: مثل گنه‌كاران براى او به خدا سوگند ياد كردم كه خوابيده‌اند، پس نه حديثى بود و نه گرم شونده‌اى به آتش.

هم چنان كه لام براى جواب (شرط و قسم) مى‌آيد براى ابتدا نيز مى‌آيد. با اين فرق، كه لام ابتدا فقط بر سر مبتدا يا خبر «ان» در مى‌آيد. مثل، «علمت ان زيداً ليقوم» كه در اين‌جا بر سر خبر «ان» كه فعل مضارع است درآمده و فعل مضارع شبيه اسم است صراطاً: مفعول دوم براى هدينا.

مقصود

خداوند از اسرار باطنى آن گروه (منافقان) خبر مى‌دهد و مى‌فرمايد: «وَ لَوْ أَنَّا كَتَبْنا عَلَيْهِمْ»؛ اگر بر مردمى كه ذكرشان گذشت واجب مى‌كرديم.

«أَنِ اقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ أَوِ اخْرُجُوا مِنْ دِيارِكُمْ»؛ كه خود را بكشيد يا از ديارتان خارج شويد، جز عده كمى اطاعت نمى‌كردند. چنان كه بامت موسى دستور داديم و بر اين‌كار آن‌ها را ملزم ساختيم و آن‌ها خويشتن را كشتند و به سوى «تيه» رفتند.

«ما فَعَلُوهُ إِلَّا قَلِيلٌ مِنْهُمْ»؛ به خاطر مشقتى كه در اطاعت اين دستورات هست، تنها مردم مؤمن خالص، اطاعت مى‌كنند. گفته‌اند منظور از اين «قليل» كه استثناء شده، ثابت بن قيس بن شماس است و برخى گفته‌اند: منظور جماعتى از اصحاب پيامبر است كه مى‌گفتند: به خدا اگر به ما امر شود، اطاعت مى‌كنيم پس خداى را حمد مى‌كنيم كه ما را به اين كار امر نكرد. از اين جماعت، عبد اللَّه بن مسعود و عمار ياسر هستند.

از اين‌رو پيامبر فرمود: «برخى از افراد امت من، مردانى هستند كه ايمان در دل ايشان از كوه‌هاى بلند استوارتر است».

«وَ لَوْ أَنَّهُمْ فَعَلُوا ما يُوعَظُونَ بِهِ لَكانَ خَيْراً لَهُمْ وَ أَشَدَّ تَثْبِيتاً»؛ اگر به امر خدا عمل مى‌كردند، براى آن‌ها بهتر و از لحاظ بصيرت در امر دين، سخت‌تر بود. لفظ تثبيت، كنايه از بصيرت، قرار داده شده است، زيرا كسى كه در كار دينش بصيرت داشته باشد، در دينش ثابت قدم‌تر و در اعتقادش قويتر و هميشگى‌تر از آنانى است كه در باره دين بصيرتى نداشته باشند. بقولى معنايش اين است كه: اگر آن‌ها موعظه خدا و رسولش را در امور دين و دنيا قبول كنند. ثبات آن‌ها به حق بيش‌تر و از گمراهى و اشتباه دورتر خواهند بود. چنان كه خداوند مى‌فرمايد:

«وَ الَّذِينَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدىً»؛(1)يعنى آنان كه هدايت پذير باشند، خداوند


1) . محمد / 17.

بر هدايتشان مى‌افزايد. برخى هم گفته‌اند: معناى آن اين است كه: نفع آن‌ها از حق بيش‌تر است، زيرا دوام دارد و هيچ‌گاه باطل نمى‌شود و سرانجام به پاداش آخرت، اتصال پيدا مى‌كند، در حالى كه نفعى كه آن‌ها از باطل مى‌گيرند، دوام ندارد و سرانجام بكيفر آخرت، متصل مى‌شود.

بلخى گويد: معناى آيه اين است كه اگر كشتن و خارج شدن از ديار، بر آن‌ها واجب مى‌شد انجام نمى‌دادند. اكنون كه اين كارها بر آن‌ها واجب نشده است، كارهاى آسانى كه به آن‌ها دستور داده شده، انجام دهند كه براى آن‌ها بهتر و در راه ثبات ايمان محكم‌تر است. در دعا آمده است كه: «اللَّهم ثبتنا على دينك» يعنى به ما چيزى لطف كن كه با آن بر دينت استوار بمانيم.(1)

22. قاطعیت در مقابل لجاجت وارتداد وکفرمنافقین

اشاره

قرآن مجید می‌فرماید:

«إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ ازْدادُوا كُفْراً لَمْ يَكُنِ اللَّهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ وَ لا لِيَهْدِيَهُمْ سَبيلاً * بَشِّرِ الْمُنافِقينَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذاباً أَليماً * الَّذينَ يَتَّخِذُونَ الْكافِرينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنينَ أَ يَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَميعاً * وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتابِ أَنْ إِذا سَمِعْتُمْ آياتِ اللَّهِ يُكْفَرُ بِها وَ يُسْتَهْزَأُ بِها فَلا تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتَّى يَخُوضُوا في حَديثٍ غَيْرِهِ إِنَّكُمْ إِذاً مِثْلُهُمْ إِنَّ اللَّهَ جامِعُ الْمُنافِقينَ وَ الْكافِرينَ في جَهَنَّمَ جَميعاً»؛(2)«كسانى كه ايمان آوردند، سپس كافر شدند، باز هم ايمان آوردند، و ديگربار كافر شدند، سپس بر كفر خود افزودند، خدا هرگز آن‌ها را نخواهد بخشيد، و آن‌ها


1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، مترجم: جمعی از اساتید، ج‌5، ص: 218.

2) . نساء / 137 الی 140.

را به راه (راست) هدايت نخواهد كرد. به منافقان بشارت ده كه مجازات دردناكى در انتظار آن‌هاست! همان‌ها كه كافران را به جاى مؤمنان، دوست خود انتخاب مى‌كنند. آيا عزّت و آبرو نزد آنان مى‌جويند؟ با اين‌كه همه عزّت‌ها از آن خداست؟! و خداوند (اين حكم را) در قرآن بر شما نازل كرده كه هر گاه بشنويد افرادى آيات خدا را انكار و استهزا مى‌كنند، با آن‌ها ننشينيد تا به سخن ديگرى بپردازند! و گر نه، شما هم مثل آنان خواهيد بود. خداوند، منافقان و كافران را همگى در دوزخ جمع مى‌كند.»

تفسیر
سرنوشت منافقان لجوج

به تناسب بحثى كه در آيه گذشته در باره كافران و گمراهى دور و دراز آن‌ها بود در اين آيات اشاره به حالت جمعى از آنان كرده كه هر روز شكل تازه‌اى به خود می‌گيرند، روزى در صف مومنان، و روز ديگر در صف كفار، و باز در صف مومنان، و سپس در صفوف كفار متعصب و خطرناك قرار می‌گيرند، خلاصه هم‌چون" بت عيار" هر لمحه به شكلى و هر روز به رنگى در مى‌آيند و سرانجام در حال كفر و بى‌ايمانى جان مى‌دهند! نخستين آيه از آيات فوق در باره سرنوشت چنين كسانى می‌گويد: «آن‌ها كه ايمان آوردند سپس كافر شدند باز ايمان آوردند و بار ديگر راه كفر پيش گرفتند و سپس بر كفر خود افزودند، هرگز خداوند آن‌ها را نميامرزد و به راه راست هدايت نمي‌كند»؛ «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ ازْدادُوا كُفْراً لَمْ يَكُنِ اللَّهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ وَ لا لِيَهْدِيَهُمْ سَبِيلًا».

اين تغيير روش‌هاى پى در پى، و هر روز به رنگى در آمدن، يا مولود تلون و

عدم تحقيق كافى در مبانى اسلام بود، و يا نقش‌هاى بود كه افراد منافق و كفار متعصب اهل كتاب براى متزلزل ساختن مومنان واقعى، طرح و اجرا می‌كردند كه با اين رفت و آمدهاى پى در پى، مؤمنان واقعى را در ايمان خود متزلزل سازند.

البته آيه فوق هيچ‌گونه دلالتى بر عدم قبول توبه اين گونه اشخاص ندارد، بلكه موضوع سخن در آيه تنها آن دست‌هاى هستند كه در حال شدت كفر، سرانجام چشم از جهان ميپوشند، چنين افرادى به مقتضاى ايمانى و عملشان نه شايسته آمرزشند و نه هدايت، مگر اين‌كه در كار خود تجديد نظر كنند. سپس در آيه بعد می‌گويد: «به اين دسته از منافقان بشارت بده كه عذاب دردناكى براى آن‌ها است»؛ «بَشِّرِ الْمُنافِقِينَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً».

تعبير به عنوان «بشارت» در موردى كه سخن از «عذاب اليم» است يا به عنوان استهزاء نسبت به افكار پوچ و بى‌اساس آن‌ها است، و يا به خاطر آن است كه كلمه بشارت كه در اصل از «بشر» به معنى صورت گرفته شده، معنى وسيعى دارد، و هر گونه خبرى را كه در صورت انسان اثر بگذارد و آن را مسرور يا غم‌آلود كند، شامل می‌شود.

و در آيه اخير، اين دسته از منافقان چنين توصيف شده‌اند: «آن‌ها كافران را به جاى مومنان دوست خود انتخاب می‌كنند»؛ «الَّذِينَ يَتَّخِذُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ».

سپس می‌گويد: هدف آن‌ها از اين انتخاب چيست؟ «آيا راستى می‌خواهند آبرو و حيثيتى از طريق اين دوستى براى خود كسب كنند؟!»؛ «أَ يَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ».

در حالى كه تمام عزّت‌ها مخصوص خدا است؛ «فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً».

زيرا عزّت همواره از «علم» و «قدرت» سرچشمه می‌گيرد و اين‌ها كه قدرتشان ناچيز و علمشان نيز همانند قدرتشان ناچيز است، كارى از دستشان ساخته نيست كه بتوانند منشأ عزتى باشند.

اين آيه به همه مسلمانان هشدار می‌دهد كه عزّت خود را در همه شئون زندگى اعم از شئون اقتصادى و فرهنگى و سياسى و مانند آن، در دوستى با دشمنان اسلام نجويند، بلكه تكيه گاه خود را ذات پاك خداوندى قرار دهند كه سرچشمه همه عزّت‌ها است، و غير خدا از دشمنان اسلام نه عزتى دارند كه به كسى ببخشند و نه اگر می‌داشتند قابل اعتماد بودند، زيرا هر روز كه منافع آن‌ها اقتضا كند فورا صميمى‌ترين متحدان خود را رها كرده و به سراغ كار خويش می‌روند كه گويى هرگز با هم آشنايى نداشتند، چنان كه تاريخ معاصر شاهد بسيار گوياى اين واقعيت است!.

در سوره نساء آمده است:

«وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتابِ أَنْ إِذا سَمِعْتُمْ آياتِ اللَّهِ يُكْفَرُ بِها وَ يُسْتَهْزَأُ بِها فَلا تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتَّى يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ إِنَّكُمْ إِذاً مِثْلُهُمْ إِنَّ اللَّهَ جامِعُ الْمُنافِقِينَ وَ الْكافِرِينَ فِي جَهَنَّمَ جَمِيعاً»؛(1)«خداوند در قرآن (اين حكم را) بر شما فرستاده كه هنگامى كه بشنويد افرادى آيات خدا را انكار و استهزا مى‌نمايند با آن‌ها ننشينيد

تا به سخن دگرى بپردازند، زيرا در اين صورت شما هم مثل آنان خواهيد بود، خداوند منافقان و كافران را همگى در دوزخ جمع مى‌كند.»


1) . نساء / 140.

شأن نزول

از ابن عباس در باره نزول اين آيه چنين نقل شده كه جمعى از منافقان در جلسات دانشمندان يهود مى‌نشستند، جلساتى كه در آن نسبت به آيات قرآن استهزاء مى‌شد، آيه فوق نازل گشت و عاقبت شوم اين عمل را روشن ساخت.

تفسير
در مجلس گناه ننشينيد

در سورۀ «انعام" كه از سوره‌هاى مكى قرآن است در آيه 68 صريحاً به پيامبر(صلی الله علیه و آله) دستور داده شده است كه «اگر مشاهده كنى كسانى نسبت به آيات قرآن استهزاء می‌كنند و سخنان ناروا می‌گويند، از آن‌ها اعراض كن" مسلم است كه اين حكم اختصاصى به پيامبر(صلی الله علیه و آله) ندارد، بلكه يك دستور عمومى است كه در شكل خطاب بپيامبر(صلی الله علیه و آله) بيان شده، و فلسفه آن هم كاملاً روشن است، زيرا اين يك نوع مبارزه عملى به شكل منفى در برابر اين گونه كارها است.

آيه مورد بحث بار ديگر اين حكم اسلامى را تأكيد می‌كند و به مسلمانان هشدار می‌دهد كه: «در قرآن به شما قبلاً دستور داده شده كه هنگامى بشنويد افرادى نسبت به آيات قرآن كفر مى‌ورزند و استهزاء می‌كنند با آن‌ها ننشينيد تا از اين كار صرف‌نظر كرده، به مسائل ديگرى بپردازند»؛ «وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتابِ أَنْ إِذا سَمِعْتُمْ آياتِ اللَّهِ يُكْفَرُ بِها وَ يُسْتَهْزَأُ بِها فَلا تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتَّى يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ».

سپس نتيجه اين كار را چنين بيان می‌كند كه «اگر شما در اين‌گونه مجالس

شركت كرديد همانند آن‌ها خواهيد بود و سرنوشتتان سرنوشت آن‌ها است»؛ «إِنَّكُمْ إِذاً مِثْلُهُمْ».

باز براى تأكيد اين مطلب اضافه می‌كند شركت در اين گونه جلسات نشانه روح نفاق است «و خداوند منافقان و كافران را در دوزخ جمع می‌كند»؛ «إِنَّ اللَّهَ جامِعُ الْمُنافِقِينَ وَ الْكافِرِينَ فِي جَهَنَّمَ جَمِيعاً».

از اين آيه چند نكته استفاده می‌شود:

1.

شركت در اين گونه «جلسات گناه» به منزلۀ شركت در «گناه» است، اگر چه شركت كننده ساكت باشد، زيرا اين گونه سكوت‌ها يك نوع رضايت و امضاى عملى است.

2.

نهى از منكر اگر به صورت «مثبت» امكان‌پذير نباشد لا اقل بايد به صورت «منفى» انجام گيرد به اين طريق كه از محيط گناه و مجلس گناه انسان دور شود.

3.

كسانى كه با سكوت خود و شركت در اين‌گونه جلسات عملاً گناه‌كاران را تشويق می‌كنند مجازاتى همانند مرتكبين گناه دارند.

4.

نشست و برخاست با كافران در صورتى كه نسبت به آيات الهى توهين نكنند و خطر ديگرى نداشته باشد مانعى ندارد، زيرا جملۀ «حَتَّى يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ» اين كار را مباح شمرده است.

5.

مجامله با اين گونه گناه‌كاران نشانه روح نفاق است، زيرا يك مسلمان واقعى هرگز نمي‌تواند در مجلسى شركت كند كه در آن نسبت به آيات و احكام الهى

توهين می‌شود، و اعتراض ننمايد، يا لا اقل عدم رضايت خود را با ترك آن مجلس آشكار نسازد.(1)

«إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا»؛ گفته‌اند در باره معناى اين عبارت، اقوالى است:

1.

مقصود كسانى است كه به موسى ايمان آوردند. آن گاه به وسيلۀ پرستش گوساله و جز آن، كفر ورزيدند؛ «ثُمَّ آمَنُوا»؛ يعنى مسيحيانى كه به عيسى ايمان آوردند؛ «ثُمَّ كَفَرُوا»؛ آن گاه به عيسى كافر شدند؛ «ثُمَّ ازْدادُوا كُفْراً»؛ سپس بر كفر خويش نسبت به حضرت محمد ص افزودند. اين قول از قتاده است.

2.

مقصود كسانى است كه به موسى ايمان آوردند، آن گاه پس از موسى كافر شدند، سپس بعزيز ايمان آوردند، سپس به عيسى كافر شدند و پس از آن بر كفر خود نسبت به پيامبر گرامى اسلام، افزودند. اين قول از زجاج و فراء است.

3.

مقصود، طايفه‌اى از اهل كتاب است كه مى‌خواستند گروهى از اصحاب پيامبر گرامى اسلام را دچار شك و

حيرت سازند. از اين‌رو پيش آنان اظهار ايمان مى‌كردند، سپس مى‌گفتند: براى ما شبهه تازه‌اى پيدا شده است و كافر مى‌شدند و از راه پايدارى و ثبات بر كفر تا هنگام مرگ بر كفر خود مى‌افزودند. اين قول از حسن است. و مؤيد اين معنى است آيۀ «وَ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ آمِنُوا بِالَّذِي أُنْزِلَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَجْهَ النَّهارِ وَ اكْفُرُوا آخِرَهُ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ»؛(2)يعنى طايفه‌اى از اهل كتاب گفتند در اول روز به قرآن ايمان آوريد و در آخر روز كفر بورزيد، شايد مسلمانان تغيير عقيده دهند).


1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج‌4، ص: 170.

2) . آل‌عمران / 72.

4. مجاهد و ابن زيد گويند: مراد منافقانى است كه: ايمان مى‌آوردند، سپس مرتد مى‌شدند آن گاه ايمان مى‌آوردند و سر انجام كافر مى‌شدند و بر كفر خود جان مى‌سپردند.

ابن عباس گويد: هر منافقى كه معاصر پيامبر گرامى اسلام، بوده، داخل در اين آيه است.

«لَمْ يَكُنِ اللَّهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ»؛ اينان را خداوند با اظهار ايمان نمى‌آمرزد، زيرا اگر باطن آنان مانند ظاهرشان بود، پس از ايمان كافر نمى‌شدند.

«وَ لا لِيَهْدِيَهُمْ سَبِيلًا»؛ و آن‌ها را براه بهشت، هدايت نمى‌كند، چنان كه بعداً فرموده است: «وَ لا لِيَهْدِيَهُمْ طَرِيقاً إِلَّا طَرِيقَ جَهَنَّمَ»؛ يعنى آن‌ها را براهى جزء راه جهنم، هدايت نخواهد كرد. ممكن است مقصود اين باشد كه خداوند آن‌ها را خوار مى‌سازد و لطف خود را به خاطر همان كفر پيشين، شامل حالشان نمى‌سازد. سپس فرمود:

«بَشِّرِ الْمُنافِقِينَ»؛ اى محمد ص آن‌ها را خبر ده؛ «بِأَنَّ لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً»؛ كه براى ايشان در آخرت، عذابى دردناك است، اگر بر كفر و نفاق خود بميرند.

دلالت آيه

اين آيه دليل است بر اين‌كه: آيه سابق در شأن منافقان نازل شده است، بنا بر اين قول چهارم، از اقوال ديگر صحيح‌تر هست، سپس اين منافقان را وصف كرده، مى‌فرمايد:

«الَّذِينَ يَتَّخِذُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ»؛ كسانى كه مشركين عرب و بقولى يهود را يار و مددكار و دوست، مى‌گيرند...

«مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ»؛ آن‌هايى كه غير از مؤمنين هستند؛ «أَ يَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ»؛ آيا با دوست گرفتن ايشان و اعراض از اهل ايمان، از آن‌ها نيرو و حمايتى مى‌طلبند؟! «فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً»؛ اگر از روى اخلاص به خداوند ايمان مى‌آوردند و عزّت را از او و دين و پيامبر و مؤمنان، مى‌جستند براى ايشان بهتر بود از اين‌كه عزّت را از مردم مشرك، بخواهند، زيرا هر گونه عزتى از خداوند متعال است و او از جانب خود هر كه را بخواهد عزيز و هر كه را بخواهد ذليل مى‌سازد.

«وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتابِ أَنْ إِذا سَمِعْتُمْ آياتِ اللَّهِ يُكْفَرُ بِها وَ يُسْتَهْزَأُ بِها فَلا تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتَّى يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ إِنَّكُمْ إِذاً مِثْلُهُمْ إِنَّ اللَّهَ جامِعُ الْمُنافِقِينَ وَ الْكافِرِينَ فِي جَهَنَّمَ جَمِيعاً * الَّذِينَ يَتَرَبَّصُونَ بِكُمْ فَإِنْ كانَ لَكُمْ فَتْحٌ مِنَ اللَّهِ قالُوا أَ لَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ وَ إِنْ كانَ لِلْكافِرِينَ نَصِيبٌ قالُوا أَ لَمْ نَسْتَحْوِذْ عَلَيْكُمْ وَ نَمْنَعْكُمْ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ فَاللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ لَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلاً»؛(1)«خداوند در قرآن بر شما نازل كرده است كه چون بشنويد كه آيات خدا را مورد انكار و استهزا قرار مى‌دهند، با ايشان منشينيد، تا در سخنى ديگر سر گرم شوند، زيرا شما در اين هنگام مانند ايشان هستيد. خداوند منافقان و كافران را در جهنم گرد مى‌آورد. آنان كه براى شما انتظار مى‌كشند، پس اگر از جانب خدا فتحى نصيب شما شد، گويند: آيا ما با شما نبوديم؟ و اگر براى كافران نصيبى باشد. گويند: آيا بر شما مستولى نشديم و شما را از مؤمنان حفظ نكرديم؟ خداوند در روز قيامت، ميان شما حكم مى‌كند و براى كافران، بر مردم مؤمن راهى و تسلطى قرار نداده است.»


1) . نساء 140 و 141.

قرائت

عاصم و يعقوب «نزّل» به صيغة معلوم و ديگران «نزل» به صيغه مجهول قرائت كرده‌اند و وجه آن‌ها گذشت.

اعراب

«أَنْ إِذا سَمِعْتُمْ»؛ هر گاه «نزَّل» به صيغه معلوم خوانده شود «ان» در محل نصب و الا در محل رفع خواهد بود و «ان» مخوف از «انّ» است.

شأن نزول

ابن عباس گويد: منافقان نزد علماى يهود مى‌نشستند و قرآن را به تمسخر مى‌گرفتند، از اين‌رو خداوند از اين كار نهى فرمود.

مقصود

پيش از اين، در پيرامون مردم منافق و دوستى آنان با كفار، سخن گفت.

اكنون، آنان را از هم‌نشينى و آميزش آنان نهى كرده، مى‌فرمايد: «وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتابِ»؛ و در قرآن بر شما نازل كرده است.

«أَنْ إِذا سَمِعْتُمْ آياتِ اللَّهِ يُكْفَرُ بِها وَ يُسْتَهْزَأُ بِها فَلا تَقْعُدُوا مَعَهُمْ»؛ كه چون بشنويد كه مشركين و منافقين به قرآن كفر مى‌ورزند و آن را مورد استهزا قرار مى‌دهند، با ايشان منشينيد.

«حَتَّى يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ»؛ تا به سخنى ديگر، غير از استهزاى دين بپردازند برخى گفته‌اند: يعنى تا به ايمان برگردند و دست از كفر و استهزاء بر دارند.

آن‌چه در قرآن در اينباره نازل شده، در سوره انعام است: «وَ إِذا رَأَيْتَ الَّذِينَ

يَخُوضُونَ فِي آياتِنا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتَّى يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ»؛(1)«و هنگامى كه مى‌بينى كسانى كه در آيات ما خوض مى‌كنند و به ياد مسخره و استهزاء مى‌گيرند، از آن‌ها اعراض كن تا به سخنى ديگر بپردازند.»

دلالت آيه

اين آيه دلالت دارد بر اين‌كه: هم‌نشينى با كفار، هنگامى كه بآيات خدا كفر بورزند و دين را مورد مسخره قرار دهند، حرام است و هنگامى كه كارى بدين نداشته، به مطالب و امور ديگرى بپردازند، مباح است. لكن از حسن روايت شده است كه اين اباحه، به وسيلۀ آيۀ شريفۀ «فَلا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّكْرى مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ»؛(2)يعنى پس از ياد آورى با مردم ستم‌كار، منشين) نسخ شده است.

«إِنَّكُمْ إِذاً مِثْلُهُمْ»؛ هر گاه با ايشان مجالست كنيد، در حالى كه كارشان استهزاى آيات الهى است، شما نيز مثل ايشان هستيد، زيرا بر اين‌كه قدرت بر انكار و مخالفت داريد، با ايشان مخالفت نمى‌كنيد و از رفتار آنان كراهتى نشان نمى‌دهيد و چون بر كفر ايشان راضى هستيد، كافريد، زيرا رضايت بر كفر، خود كفر است.

دلالت ديگر آيه

هم‌چنين آيه دلالت دارد بر اين‌كه: با بدون قدرت، مخالفت با منكران، لازم است و اگر كسى با داشتن قدرت، اين وظيفه را ترك كند، خطا كار و گنه‌كار است.


1) . انعام / 86.

2) . انعام / 68.

و نيز آيه دلالت دارد بر اين‌كه: مجالست با مردم فاسق و بدعت گذار، از هر كيشى كه باشند، حرام است. گروهى از اهل تفسير، اين مطلب را بيان داشته‌اند و عبد اللَّه بن مسعود و ابراهيم و ابروابل نيز بر همين عقيده‌اند ابراهيم گويد: از همين جهت است كه: هر گاه انسان در مجلسى سخن گويد و اهل مجلس او را تكذيب كرده، مورد استهزا قرار دهند خداوند بر ايشان غضب مى‌كند. عمر بن عبد العزيز نيز چنين گفته است و در روايت است كه وى مردى را كه روزه دار بود و با مردى باده گسار، مجالست كرده بود، تازيانه زد. عياشى از امام هشتم(علیه السلام) در تفسير اين آيه روايت كرده است كه «هر گاه بشنويد كه حق مورد انكار و تكذيب قرار مى‌گيرد و اهل مجلس به اين كار سر گرم هستند، از آن مجلس برخيزيد، از ابن عباس روايت شده است كه: خداوند، در اين آيه، به اتفاق و هماهنگى امر و از جدايى و مخالفت نهى فرموده است. طبرى و بلخى و جماعتى از مفسران نيز چنين گفته‌اند. جبايى گويد: اگر انسان در مجلس آن‌ها نباشد و در جايى باشد كه صداى آن‌ها را بشنود، مانعى ندارد. حرام اين است كه با آن‌ها منشيند و گفتار آن‌ها را مورد انكار قرار ندهد. و نيز گويد: آيه دلالت دارد بر بطلان قول كسانى كه نفى عرض مى‌كنند و مى‌گويند: غير از جسم، چيزى

وجود ندارد!، زيرا مى‌گويد:

تا در حديثى ديگر خوض كنند و اثبات مى‌كند كه غير از آن‌چه آن‌ها مى‌گويند و معتقدند، چيزى ديگر هم وجود دارد، كه همان عرض است.

«إِنَّ اللَّهَ جامِعُ الْمُنافِقِينَ وَ الْكافِرِينَ فِي جَهَنَّمَ جَمِيعاً»؛ خداوند در روز قيامت. اهل كفر و نفاق را در آتش جهنم گرد مى‌آورد و آن‌ها را مورد عقاب قرار مى‌دهد،

چنان كه در دنيا بر دشمنى مومنان اتفاق كردند و براى مخالفت با ايشان، پشتيبان يكديگر بودند.(1)

23. منافقین و تذبذب وبی اعتقادی آن‌ها به اسلام ناب

اشاره

قرآن در سوره نساء می‌فرماید:

«إِنَّ الْمُنافِقينَ يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ هُوَ خادِعُهُمْ وَ إِذا قامُوا إِلَى الصَّلاةِ قامُوا كُسالى يُراؤُنَ النَّاسَ وَ لا يَذْكُرُونَ اللَّهَ إِلاَّ قَليلاً * مُذَبْذَبينَ بَيْنَ ذلِكَ لا إِلى هؤُلاءِ وَ لا إِلى هؤُلاءِ وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبيلاً»؛(2)

«منافقان مى‌خواهند خدا را فريب دهند؛ در حالى كه او آن‌ها را فريب مى‌دهد؛ و هنگامى كه به نماز برمى‌خيزند، با كسالت برمى‌خيزند؛ و در برابر مردم ريا مى‌كنند؛ و خدا را جز اندكى ياد نمى‌نمايند! آن‌ها افراد بى‌هدفى هستند كه نه سوى اينها، و نه سوى آن‌هايند! (نه در صف مؤمنان قرار دارند، و نه در صف كافران!) و هر كس را خداوند گمراه كند، راهى براى او نخواهى يافت.»

تفسیر

در باره معناى خدعه، در اول سوره بقره، بحث كرده‌ايم. خلاصه مطلب، اين كه معناى خدعه منافقان با خداوند متعال اين است كه آنان بر حسب ظاهر، اظهار ايمان مى‌كنند و جان و مال خود را محفوظ مى‌دارند. حسن و زجاج گويند: آنان با پيامبر، خدعه مى‌كردند و همان‌طورى كه خداوند متعال، بيعت پيامبر را در آيۀ


1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، مترجم: جمعی از اساتید، ج‌6، ص: 98.

2) . نساء 142 و 143.

«إِنَّما يُبايِعُونَ اللَّهَ»؛(1)بيعت خود دانسته، در اين‌جا نيز خدعه با پيامبر را خدعه با خود به حساب آورده است.

معناى خدعه خداوند با آنان، اين است كه كيفر خدعه آنان را مى‌دهد چنان كه در آيۀ «اللَّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ»؛(2)(يعنى آن‌ها را استهزا مى‌كند) گفتيم كه خداوند در حقيقت كيفر استهزاى آنان را مى‌دهد.

برخى گفته‌اند: خدعه خداوند، همان حكم خداوند است به محفوظ بودن جان و مالشان، با علم به اين‌كه آن‌ها دروغ مى‌گويند.

حسن و سدى و جماعتى از مفسران گويند: خدعه خداوند، اين است كه در روز قيامت، نخست به آن‌ها نورى مى‌دهد كه با مسلمانان حركت كنند سپس نور را از آن‌ها سلب مى‌كنند و ميان ايشان و مسلمانان، ديوارى قرار مى‌دهد.

«وَ إِذا قامُوا إِلَى الصَّلاةِ قامُوا كُسالى»؛ و چون به نماز برخيزند، با كسالت و بي‌حالى و خلاصه عدم اشتياق، بپا مى‌ايستند.

«يُراؤُنَ النَّاسَ»؛ آنان عبادات را به منظور قرب به حضرت ربوبى، انجام نمى‌دهند.

تنها منظورشان اين است كه موقعيت خود را در ميان جامعه اسلامى حفظ كنند و از كيفر قتل و مصادرة اموال مصون بمانند. هر گاه مسلمانان آن‌ها را ببينند، نماز مى‌خوانند و چهره بر خاك مى‌سايند و هر گاه كسى آن‌ها را نبيند و مسلمانى


1) . فتح / 10.

2) . بقره / 15.

نباشد كه عمل اين سالوس‌هاى متظاهر را بنگرد، از خواندن نماز سر باز مى‌زنند. اين معنى از قتاده و ابن زيد است.

عياشى به اسناد خود از امام صادق(علیه السلام) نقل كرده است كه: از پيامبر بزرگوار اسلام(صلی الله علیه و آله) پرسيدند: نجات در چيست؟ فرمود: نجات در اين است كه با خداوند، خدعه نكنيد كه خداوند نيز با شما خدعه مى‌كند- يعنى كيفر خدعه شما را مى‌دهد-، زيرا هر كس با خداوند خدعه كند، كيفر خدعه خود را از جانب خداوند متعال مى‌بيند و اگر متوجه باشد، نفسش نيز با وى خدعه مى‌كند. پرسيدند: چگونه انسان، با خداوند خدعه مى‌كند؟

فرمود: به امر خداوند، عمل مى‌كند و از اين عمل، غير خدا را قصد مى‌كند. بنا بر اين از ريا و تظاهر بپرهيزيد كه ريا، شرك است. ريا كار را در روز قيامت، به چهار نام مى‌خوانند، كافر، بدكار، فريبكار و زيانكار و به او مى‌گويند: عملت زايل و اجرت باطل گرديد و امروز تو را بهره و نصيبى نيست، پس مزدت را از كسى بخواه كه براى او و به خاطر او عملى را انجام داده‌اى.

«وَ لا يَذْكُرُونَ اللَّهَ إِلَّا قَلِيلًا»؛ و كمى خدا را ذكر مى‌كنند. يعنى خدا را با نيت خالص ياد نمى‌كنند و اگر با نيت خالص، خدا را ياد مى‌كردند، كم نبود، بلكه بسيار بود. علت اين‌كه ذكر آن‌ها را كم، توصيف كرده، اين است كه براى غير خداست. اين معنى از حسن و ابن عباس است.

ابو على جبايى گويد: يعنى آنان خدا را بذكر آسان، ياد مى‌كنند و از كارى چون تكبير و چيزهايى كه بلند گفته مى‌شود، بر زبان مى‌آورند و تسبيح و قرائتى كه آهسته گفته مى‌شوند، ترك مى‌كنند.

برخى هم گفته‌اند: ذكر آن‌ها را قليل دانسته، به خاطر اين‌كه مقبول درگاه خداوند نيست و هر چه نزد خداوند مردود شناخته شود، اندك است.

«مُذَبْذَبِينَ بَيْنَ ذلِكَ»؛ آنان ميان كفر و ايمان، سرگردان شده‌اند. گويى آن‌ها را سرگردان كرده‌اند، در حالى كه در حقيقت، عامل اين سرگردانى خود ايشانند.

برخى گفته‌اند منظور اين است كه آنان از هر دو طرف، مطرود هستند، نه از اين گروهند نه از آن گروه. بنا بر اين، كلمه از «ذب» به معناى طرد، مى‌باشد.

خداوند آن‌ها را اين چنين وصف مى‌كند كه: در دين خود حيرانند و تصميم قاطعى ندارند. نه بصيرتى دارند كه به سوى اهل ايمان گرايند و نه در گمراهى خود قاطعند كه در صف كافران، تمركز پيدا كنند. پيامبر گرامى اسلام(صلی الله علیه و آله) فرمود: «آن‌ها بگوسفندى مى‌مانند كه ميان دو گله، سر گردانند، گاهى به اين طرف نگاه مى‌كند و گاهى به آن طرف و نمى‌داند كه از كدام يك، پيروى نمايد!»؛ لا إِلى هؤُلاءِ وَ لا إِلى هؤُلاءِ؛ در حقيقت، نه با اين گروهند، نه با آن گروه.

هم‌چون مردم مؤمن، اظهار ايمان مى‌كنند و هم‌چون مردم مشرك، كفر را در دل، پنهان مى‌سازند. پس با هيچ‌يك از آن‌ها نيستند، زيرا مردم مؤمن، همان‌طورى كه اظهار ايمان مى‌كنند، ايمان را در دل پنهان مى‌كنند و مردم مشرك، همان‌طورى كه كفر را در دل پنهان مى‌كنند، به زبان هم اظهار مى‌دارند.

«وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِيلًا»؛ آنان كه خداوند گمراهشان كند، براى آن‌ها راهى و مذهبى نمى‌يابى. ما در سوره بقره، ذيل آيۀ «وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفاسِقِينَ» به تفصيل در باره گمراه كردن خداوند، سخن گفته‌ايم و تكرار آن لزومى ندارد.

قرآن کریم در ادامۀ سورۀ مبارکۀ «نساء» می‌فرماید:

«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ أَ تُرِيدُونَ أَنْ تَجْعَلُوا لِلَّهِ عَلَيْكُمْ سُلْطاناً مُبِيناً * إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِيراً * إِلاَّ الَّذِينَ تابُوا وَ أَصْلَحُوا وَ اعْتَصَمُوا بِاللَّهِ وَ أَخْلَصُوا دِينَهُمْ لِلَّهِ فَأُولئِكَ مَعَ الْمُؤْمِنِينَ وَ سَوْفَ يُؤْتِ اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ أَجْراً عَظِيماً»؛(1)«اى مردم مؤمن، غير از مؤمنان، كافران را دوست مگيريد. آيا مى‌خواهيد براى خداوند بر خودتان حجتى آشكار قرار دهيد؟ منافقان در طبقه زيرين جهنم هستند و هرگز براى آن‌ها ياورى نمى‌يابى. جز آنان كه توبه كرده، اصلاح كنند و به خدا پناه آورند و دين خود را براى خدا خالص گردانند بنا بر اين آنان با مؤمنانند و به زودى خداوند مؤمنان را اجرى بزرگ، مى‌دهد.»(2)

تفسیر

در اين دو آيه پنج صفت ديگر از صفات منافقان در عبارات كوتاهى آمده است:

1. آن‌ها براى رسيدن به اهداف شوم خود از راه خدعه و نيرنگ وارد می‌شوند و حتى می‌خواهند: «به خدا خدعه و نيرنگ زنند در حالى كه در همان لحظات كه در صدد چنين كارى هستند در يك نوع خدعه واقع شده‌اند، زيرا براى به دست آوردن سرمايه‌هاى ناچيزى سرمايه‌هاى بزرگ وجود خود را از دست مى‌دهند»؛ «إِنَّ الْمُنافِقِينَ يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ هُوَ خادِعُهُمْ».

تفسير فوق از «واو» «و هُوَ خادِعُهُمْ» كه واو حاليه است استفاده می‌شود و اين درست شبيه داستان معروفى است كه از بعضى بزرگان نقل شده است كه به جمعى


1) . نساء / 144 الی 146.

2) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، مترجم: جمعی از اساتید، ج‌6، ص: 108.

از پيشه‌وران می‌گفت: از اين بترسيد كه مسافران غريب بر سر شما كلاه بگذارند، كسى گفت اتفاقا آن‌ها افراد بيخبر و ساده‌دلى هستند ما بر سر آن‌ها می‌توانيم كلاه بگذاريم، مرد بزرگ گفت: منظور من هم همانست، شما سرمايه ناچيزى از اين راه فراهم می‌سازيد و سرمايه بزرگ ايمان را از دست می‌دهيد!

2.

آن‌ها از خدا دورند و از راز و نياز با او لذت نمى‌برند و به همين دليل: «هنگامى كه به نماز برخيزند سرتاپاى آن‌ها غرق كسالت و بى‌حالى است»؛ «وَ إِذا قامُوا إِلَى الصَّلاةِ قامُوا كُسالى».

3.

آن‌ها چون به خدا و وعده‌هاى بزرگ او ايمان ندارند، اگر عبادت يا عمل نيكى انجام دهند آن نيز از روى ريا است نه به خاطر خدا! «يُراؤُنَ النَّاسَ».

4.

آن‌ها اگر ذكرى هم بگويند و يادى از خدا كنند از صميم دل و از روى آگاهى و بيدارى نيست و اگر هم باشد بسيار كم است؛ «وَ لا يَذْكُرُونَ اللَّهَ إِلَّا قَلِيلًا».

5.

آن‌ها افراد سرگردان و بى‌هدف و فاقد برنامه و مسير مشخص‌اند، نه جزء مؤمنانند و نه در صف كافران!؛ «مُذَبْذَبِينَ بَيْنَ ذلِكَ لا إِلى هؤُلاءِ وَ لا إِلى هؤُلاءِ».

بايد توجه داشت كه كلمه مذبذب اسم مفعول از ماده ذبذب است و در اصل به معنى صداى مخصوصى كه به هنگام حركت دادن يك شي‌ء آويزان بر اثر برخورد با امواج هوا به گوش می‌رسد و سپس به اشياء متحرك و اشخاص سرگردان و متحير و فاقد برنامه مذبذب گفته شده است و اين يكى از لطيفترين تعبيراتى است كه در قرآن در باره منافقين وارد شده است و يك اشاره ضمنى به اين مطلب دارد كه چنان نيست كه نتوان منافقان را شناخت، بلكه اين تذبذب آن‌ها آميخته با آهنگ مخصوصى است كه با توجه به آن شناخته می‌شوند، و نيز اين حقيقت را می‌توان

از اين تعبير استفاده كرد كه اين‌ها همانند يك جسم معلق و آويزان ذاتا فاقد جهت حركتند، بلكه اين بادها است كه آن‌ها را به هر سو حركت می‌دهد و به هر سمت بوزد با خود می‌برد! و در پايان آيه سرنوشت آن‌ها را چنين بيان می‌كند آن‌ها افرادى هستند كه بر اثر اعمالشان خدا حمايتش را از آنان برداشته و در بيراهه‌ها گمراهشان ساخته «و هر كس را خدا گمراه كند هيچ‌گاه راه نجاتى براى آنان نخواهى يافت»؛ «وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِيلًا».(1)

24. دوروئی و موضع منافقین در شکست‌ها و پیروزی‌ها

اشاره

قرآن می‌فرماید:

«الَّذينَ يَتَرَبَّصُونَ بِكُمْ فَإِنْ كانَ لَكُمْ فَتْحٌ مِنَ اللَّهِ قالُوا أَ لَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ وَ إِنْ كانَ لِلْكافِرينَ نَصيبٌ قالُوا أَ لَمْ نَسْتَحْوِذْ عَلَيْكُمْ وَ نَمْنَعْكُمْ مِنَ الْمُؤْمِنينَ فَاللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ لَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكافِرينَ عَلَى الْمُؤْمِنينَ سَبيلاً»؛(2)«منافقان همان‌ها هستند كه پيوسته انتظار مى‌كشند و مراقب شما هستند؛ اگر فتح و پيروزى نصيب شما گردد، مى‌گويند: مگر ما با شما نبوديم؟ (پس ما نيز در افتخارات و غنايم شريكيم!) و اگر بهره‌اى نصيب كافران گردد، به آنان مى‌گويند: مگر ما شما را به مبارزه و عدم تسليم در برابر مؤمنان، تشويق نمى‌كرديم؟ (پس با شما شريك خواهيم بود!) خداوند در روز رستاخيز، ميان شما داورى مى‌كند؛ و خداوند هرگز كافران را بر مؤمنان تسلّطى نداده است.»


1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج‌4، ص: 178.

2) . نساء / 141.

تفسير
صفات منافقان

اين آيه و آيات بعد قسمتى ديگر از صفات منافقان و انديشه‌هاى پريشان آن‌ها را بازگو می‌كند، و می‌گويد: «منافقان كسانى هستند كه هميشه می‌خواهند از هر پيش آمدى به نفع خود بهره‌بردارى كنند، اگر پيروزى نصيب شما شود فورا خود را در صف مومنان جا زده، می‌گويند آيا ما با شما نبوديم و آيا كمك‌هاى ارزنده ما موثر در غلبه و پيروزى شما نبود؟ بنا بر اين ما هم در تمام اين موفقيتها و نتائج معنوى و مادى آن شريك و سهيميم»؛ «الَّذِينَ يَتَرَبَّصُونَ بِكُمْ فَإِنْ كانَ لَكُمْ فَتْحٌ مِنَ اللَّهِ قالُوا أَ لَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ».

اما اگر بهره‌اى از اين پيروزى نصيب دشمنان اسلام شود، فورا خود را به آن‌ها نزديك كرده، مراتب

رضامندى خويش را به آن‌ها اعلام می‌دارند و می‌گويند: «اين ما بوديم كه شما را تشويق به مبارزه با مسلمانان و عدم تسليم در برابر آن‌ها كرديم بنا بر اين ما هم در اين پيروزي‌ها سهمى داريم!»؛ «وَ إِنْ كانَ لِلْكافِرِينَ نَصِيبٌ قالُوا أَ لَمْ نَسْتَحْوِذْ عَلَيْكُمْ وَ نَمْنَعْكُمْ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ».(1)

به اين ترتيب اين دسته با فرصت‌طلبى مخصوص خود می‌خواهند در صورت پيروزى مومنان در افتخارات و حتى در غنائم آنان شركت جويند و منتى هم بر آن‌ها بگذارند، و در صورت پيروزى كفار خوشحالند و با مصمم ساختن آن‌ها


1) . «استحوذ» در اصل از مادۀ «حوذ» به معنى قسمت عقب ران‌ها است و چون به هنگامى كه ساربان مى‌خواهد شتر را به سرعت براند در پشت سر او قرار گرفته و به ران و پشت او مى‌زند تا به سرعت حركت كند كلمۀ «استحواذ» به معنى سوق دادن، تحريك كردن توام با تسلط و استيلا آمده است و در آيه فوق نيز به همين معنى است.

در كفرشان و جاسوسى به نفع آنان، مقدمات اين پيروزى را فراهم می‌سازند، گاهى «رفيق قافله»اند و گاهى «شريك دزد» و عمرى را با اين دودوزه‌بازى كردن می‌گذرانند!.

ولى قرآن سرانجام آن‌ها را با يك جمله كوتاه بيان می‌كند و می‌گويد:

بالآخره روزى فرا می‌رسد كه پرده‌ها بالا می‌رود و نقاب از چهره زشت آنان برداشته می‌شود، آرى «در روز قيامت خداوند در ميان شما قضاوت می‌كند»؛ «فَاللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ» و براى اين‌كه مومنان واقعى مرعوب آنان نشوند در پايان آيه اضافه می‌كند: «هيچ‌گاه خداوند راهى براى پيروزى و تسلط كافران بر مسلمانان قرار نداده است»؛ «وَ لَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلًا».

آيا هدف از اين جمله تنها عدم پيروزى كفار از نظر «منطق» بر افراد با ايمان است و يا پيروزي‌هاى «نظامى» و مانند آن را شامل مى‌شود؟.

از آن‌جا كه كلمۀ «سبيل» به اصطلاح از قبيل «نكره در سياق نفى» است و معنى عموم را می‌رساند از آيه استفاده می‌شود كه كافران نه تنها از نظر منطق، بلكه از نظر نظامى و سياسى و فرهنگى و اقتصادى و خلاصه از هيچ نظر بر افراد با ايمان، چيره نخواهند شد.

و اگر پيروزى آن‌ها را بر مسلمانان در ميدان‌هاى مختلف با چشم خود مى‌بينيم به خاطر آن است كه بسيارى از مسلمانان مومنان واقعى نيستند و راه و رسم ايمان و وظائف و مسئوليت‌ها و رسالتهاى خويش را به كلى فراموش كرده‌اند، نه خبرى از اتحاد و اخوت اسلامى در ميان آنان است و نه جهاد به معنى واقعى كلمه انجام می‌دهند، و نه علم و آگاهى لازم را كه اسلام آن را از لحظه تولد تا لحظه مرگ بر همه لازم شمرده است دارند، و چون چنانند طبعاً چنينند! جمعى از فقهاء

در مسائل مختلف به اين آيه براى عدم تسلط كفار بر مومنان از نظر حقوقى و حكمى استدلال كرده‌اند و با توجه به عموميتى كه در آيه ديده می‌شود اين توسعه زياد بعيد به نظر نمي‌رسد.

قابل توجه اين‌كه در اين آيه پيروزى مسلمانان به عنوان «فتح» بيان شده در حالى كه از پيروزى كفار تعبير به «نصيب" شده است اشاره به اين‌كه اگر پيروزي‌هايى نصيب آنان گردد محدود و موقت و ناپايدار است و فتح و پيروزى نهايى با افراد با ايمان می‌باشد.(1)

25. بدبینی منافقین و تهمت آن‌ها به مؤمنین

اشاره

قرآن می‌فرماید:

«إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذينَ في قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ غَرَّ هؤُلاءِ دينُهُمْ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ عَزيزٌ حَكيمٌ»؛(2)

«و هنگامى را كه منافقان، و آن‌ها كه در دل‌هاي‌شان بيمارى است مى‌گفتند: اين گروه (مسلمانان) را دينشان مغرور ساخته است. (آن‌ها نمى‌دانستند كه) هر كس بر خدا توكّل كند، (پيروز مى‌گردد؛) خداوند قدرتمند و حكيم است!»

تفسیر

«إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ»؛ منافق كسى است كه قلباً كافر و ظاهراً مؤمن باشد.

«وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ»؛ كسانى كه در دل‌هاي‌شان مرض است، آن‌هايى هستند كه ظاهراً اظهار اسلام مى‌كنند و باطناً در باره آن ترديد دارند. برخى گفته‌اند:


1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج‌4، ص: 175.

2) . انفال / 49.

چند جوان از قريش بودند كه در مكه اسلام آوردند و پدرانشان آن‌ها را بزندان افكندند.

اينان عبارتند از قيس بن وليد بن مغيره و على بن امية بن خلف و عاص بن منبه و حارث بن زمعه و أبو قيس بن فاكهة بن مغيره. در جنگ بدر، همين كه چشمشان بعده قليل مسلمين افتاد، گفتند:

«غَرَّ هؤُلاءِ دِينُهُمْ»؛ اينان مغرور دين خود شده‌اند و بدون توجه به جمعيت انبوه مشركين، فريب پيامبر خود خورده، به جنگ آمده‌اند. سپس خداوند بيان مى‌كند كه مغرور خود آن‌ها هستند: مى‌فرمايد:

«وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ»؛ هر كس كار خود را به خدا واگذارد و به او اعتماد كند و با رفتار خود، خدا را خشنود گرداند، خداوند ياري‌اش مى‌كند و اسباب پيروزيش را فراهم مى‌سازد، زيرا او مقتدر و حكيم است و كسى كه به او پناه آورد، در پناه قدرت و حكمتش، مصونيت پيدا مى‌كند.(1)

26. امیدی به منافقین نیست

اشاره

قرآن می‌فرماید:

«فَما لَكُمْ فِي الْمُنافِقينَ فِئَتَيْنِ وَ اللَّهُ أَرْكَسَهُمْ بِما كَسَبُوا أَ تُريدُونَ أَنْ تَهْدُوا مَنْ أَضَلَّ اللَّهُ وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبيلاً * وَدُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ كَما كَفَرُوا فَتَكُونُونَ سَواءً فَلا تَتَّخِذُوا مِنْهُمْ أَوْلِياءَ حَتَّى يُهاجِرُوا في سَبيلِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَخُذُوهُمْ وَ اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَ لا تَتَّخِذُوا مِنْهُمْ وَلِيًّا وَ لا نَصيراً»؛(2)«چرا درباره منافقين دو دسته


1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، مترجم: جمعی از اساتید، ج‌10، ص: 239.

2) . نساء / 88 و 89.

شده‌ايد؟! (بعضى جنگ با آن‌ها را ممنوع، و بعضى مجاز مى‌دانيد.) در حالى كه خداوند به خاطر اعمالشان، (افكار) آن‌ها را كاملاً وارونه كرده است! آيا شما مى‌خواهيد كسانى را كه خداوند (بر اثر اعمال زشتشان) گمراه كرده، هدايت كنيد؟! در حالى كه هر كس را خداوند گمراه كند، راهى براى او نخواهى يافت. آنان آرزو مى‌كنند كه شما هم مانند ايشان كافر شويد، و مساوى يكديگر باشيد. بنا بر اين، از آن‌ها دوستانى انتخاب نكنيد، مگر اين‌كه (توبه كنند، و) در راه خدا هجرت نمايند. هر گاه از اين كار سر باز زنند، (و به اقدام بر ضدّ شما ادامه دهند،) هر جا آن‌ها را يافتيد، اسير كنيد! و (در صورت احساس خطر) به قتل برسانيد! و از ميان آن‌ها، دوست و يار و ياورى اختيار نكنيد!.»

شأن نزول

مطابق نقل جمعى از مفسران از ابن عباس، عده‌اى از مردم مكه ظاهراً مسلمان شده بودند، ولى در واقع در صف منافقان قرار داشتند، به همين دليل حاضر به مهاجرت به مدينه نشدند، و عملاً هوادار و پشتيبان بت پرستان بودند، اما سرانجام مجبور شدند از مكه خارج شوند (و تا نزديكى مدينه بيايند و شايد هم به خاطر موقعيت ويژه‌اى كه داشتند براى هدف جاسوسى اين عمل را انجام دادند) و خوشحال بودند كه مسلمانان آن‌ها را از خود مى‌دانند و ورود به مدينه طبعاً براى آن‌ها مشكلى ايجاد نخواهد كرد.

مسلمانان از جريان آگاه شدند، ولى به زودى درباره چگونگى برخورد با اين جمع در ميان مسلمين اختلاف افتاد، عده‌اى معتقد بودند كه بايد اين عده را طرد كرد، زيرا در واقع پشتيبان دشمنان اسلامند، ولى بعضى از افراد ظاهر بين و ساده دل با اين طرح مخالفت كردند و گفتند: عجبا! ما چگونه با كسانى كه گواهى به توحيد

و نبوت پيامبر(صلی الله علیه و آله) داده‌اند بجنگيم؟ و تنها به جرم اين‌كه هجرت ننمودند خون آن‌ها را حلال بشمريم؟ آيه فوق نازل شد و دسته دوم را در برابر اين اشتباه ملامت و سپس راهنمايى كرد(1).

تفسير

با توجه به شأن نزول بالا پيوند اين آيه و آيات بعد از آن با آياتى كه قبلاً درباره منافقان بود كاملاً روشن است.

در آغاز آيه مى‌فرمايد: «چرا در مورد منافقان دو دسته شده‌ايد و هر كدام طورى قضاوت مى‌كنيد»؛ «فَما

لَكُمْ فِي الْمُنافِقِينَ فِئَتَيْنِ».(2)

يعنى اين افراد كه با ترك مهاجرت و هم‌كارى عملى با مشركان و عدم شركت در صف مجاهدان اسلام نفاق خود را آشكار ساخته‌اند نبايد در باره سرنوشت آن‌ها كسى ترديد كند، اين‌ها به طور مسلم از منافقان دست اولند، و عملشان گواه زنده عدم ايمانشان است، پس چرا بعضى فريب اظهار توحيد و ايمان آن‌ها را مى‌خورند؟ و در مقام شفاعت از آن‌ها بر مى‌آيند با اين‌كه در آيات قبل اشاره شد كه «مَنْ يَشْفَعْ شَفاعَةً سَيِّئَةً يَكُنْ لَهُ كِفْلٌ مِنْها» و به اين ترتيب خود را در سرنوشت شوم آن‌ها سهيم مى‌نمايند.

سپس مى‌فرمايد: «اين عده از منافقان به خاطر اعمال زشت و ننگينى كه انجام


1) . در باره اين آيه و آيات بعد شأن نزولهاى ديگرى گفته شده از جمله اين‌كه بعضى آن را مربوط به جريان غزوه احد دانسته‌اند در حالى كه آيات بعد كه اشاره به مسئله مهاجرت مى‌كند با آن سازگار نيست و مناسب شأن نزولى است كه در بالا ذكر كرديم.

2) . جمله فوق در واقع جمله محذوفى دارد كه با توجه به بقيه جمله روشن مى‌شود و اصل جمله در واقع چنين بوده: فما لكم تفرقتم فى المنافقين فئتين.

داده‌اند خداوند توفيق و حمايت خويش را از آن‌ها برداشته و افكارشان را به كلى واژگونه كرده، همانند كسى كه به جاى ايستادن به روى پا، با سر بايستد»؛ «وَ اللَّهُ أَرْكَسَهُمْ بِما كَسَبُوا».(1)

ضمناً از جملۀ «بما كسبوا» استفاده مى‌شود كه بازگشت‌ها از جاده هدايت و سعادت و نجات معلول اعمال خود انسان است و اگر اين عمل به خداوند نسبت داده مى‌شود به خاطر آن است كه خداوند حكيم و هر كس را مطابق اعمال خويش كيفر مى‌دهد و به مقدار لياقت و شايستگى پاداش خواهد داد.

و در پايان آيه خطاب به افراد ساده‌دلى كه حمايت از اين دسته منافقان مى‌نمودند كرده، مى‌فرمايد: «آيا شما مى‌خواهيد كسانى را كه خدا بر اثر اعمال زشتشان از هدايت محروم ساخته هدايت كنيد در حالى كه چنين افراد هيچ راهى به سوى هدايت ندارند»؛ «أَ تُرِيدُونَ أَنْ تَهْدُوا مَنْ أَضَلَّ اللَّهُ وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِيلًا»، زيرا اين يك سنت فناناپذير الهى است كه اثر اعمال هيچ‌كس از او جدا نمى‌شود چگونه مى‌توانيد انتظار داشته باشيد افرادى كه فكرشان آلوده و قلبشان مملو از نفاق و عملشان حمايت از دشمنان خدا است مشمول هدايت شوند اين يك انتظار بى‌دليل و نابجا است‌(2).

خداوند در سوره نساء می‌فرماید:

«وَدُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ كَما كَفَرُوا فَتَكُونُونَ سَواءً فَلا تَتَّخِذُوا مِنْهُمْ أَوْلِياءَ حَتَّى


1) . «اركسهم» از مادۀ «ركس» (بر وزن مكث) به معنى وارونه كردن چيزى و آن را با سر بر زمين گذاردن است و به معنى باز گرداندن نيز آمده است.

2) . جهت مطالعۀ بیش‌تر پیرامون موضوع «هدایت و ضلالت» ر.ک: مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج 1، ص: 101.

يُهاجِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَخُذُوهُمْ وَ اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَ لا تَتَّخِذُوا مِنْهُمْ وَلِيًّا وَ لا نَصِيراً»؛(1)

«آنان دوست دارند كه شما هم مانند آن‌ها كافر شويد و مساوى يكديگر گرديد، بنا بر اين از آن‌ها دوستانى انتخاب نكنيد مگر اين‌كه (توبه كنند و) مهاجرت در راه خدا نمايند، اما آن‌ها كه از كار سرباز زنند (و به اقدامات بر ضد شما ادامه دهند) آن‌ها را هر كجا بيابيد اسير كنيد و (يا در صورت لزوم) به قتل برسانيد و از ميان آن‌ها دوست و يار و ياورى اختيار نكنيد.»

تفسير

در تعقيب آيه قبل درباره منافقانى كه بعضى از مسلمانان ساده دل به حمايت از آن‌ها برخاسته و از آن‌ها شفاعت مى‌كردند و قرآن بيگانگى آن‌ها را از اسلام بيان داشت در اين آيه مى‌فرمايد: تاريكى درون آن‌ها به قدرى است كه نه تنها خودشان كافرند بلكه «دوست مى‌دارند كه شما هم همانند آنان كافر شويد و مساوى يكديگر گرديد»؛ «وَدُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ كَما كَفَرُوا فَتَكُونُونَ سَواءً»؛ بنا بر اين آن‌ها از كافران عادى نيز بدترند، زيرا كفار معمولى دزد و غارتگر عقائد ديگران نيستند، اما اين‌ها هستند، فعاليت‌هاى پى‌گيرى براى تخريب عقايد ديگران دارند.

اكنون كه آن‌ها چنين هستند هرگز نبايد شما مسلمانان دوستانى از ميان آن‌ها انتخاب كنيد؛ «فَلا تَتَّخِذُوا مِنْهُمْ أَوْلِياءَ».

مگر اين‌كه در كار خود تجديد نظر كنند و دست از نفاق و تخريب بردارند و


1) . نساء / 89.

نشانه آن اين است كه از مركز كفر و نفاق به مركز اسلام (از مكه به مدينه) مهاجرت نمايند؛ «حَتَّى يُهاجِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ».

«اما اگر آن‌ها حاضر به مهاجرت نشدند بدانيد كه دست از كفر و نفاق خود بر نداشتند و اظهار اسلام آن‌ها

فقط به خاطر اغراض جاسوسى و تخريبى است و در اين صورت مى‌توانيد هر جا بر آن‌ها دست يافتيد، آن‌ها را اسير كنيد و يا در صورت لزوم به قتل برسانيد»؛ «فَإِنْ تَوَلَّوْا فَخُذُوهُمْ وَ اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ».

و در پايان آيه بار ديگر تأكيد مى‌كند كه هيچ‌گاه دوست و يار و ياورى از ميان آن‌ها انتخاب نكنيد؛ «وَ لا تَتَّخِذُوا مِنْهُمْ وَلِيًّا وَ لا نَصِيراً»؛ اين شدت عمل كه در آيه فوق نسبت به اين دسته از منافقان نشان داده شده به خاطر آن است كه نجات يك جامعه زنده كه در مسير يك انقلاب اصلاحى گام بر مى‌دارد، از چنگال دشمنان دوست‌نما و جاسوسان خطرناك، راهى جز اين ندارد.

قابل توجه اين‌كه در حالى كه اسلام افراد غير مسلمانى همانند يهود و نصارى را با شرائطى تحت حمايت خود قرار داده، و اجازه هيچ‌گونه مزاحمت نسبت به آن‌ها نمى‌دهد در مورد اين دسته از منافقان اين چنين شدت عمل به خرج داده است، و با اين‌كه آنان تظاهر به اسلام مى‌نمودند دستور اسارت و حتى اعدام آنان را در صورت لزوم صادر كرده است، و اين نيست مگر به خاطر آن‌كه اين گونه افراد زير پوشش اسلام مى‌توانند ضربه‌هايى بزنند كه هيچ دشمنى قادر بر آن نيست!

سؤال

ممكن است گفته شود سيره پيامبر(صلی الله علیه و آله) درباره منافقان اين بوده كه هيچ‌گاه

دستور قتل آن‌ها را صادر نمى‌كرد مبادا دشمنان او را متهم به كشتن يارانش كنند و يا بعضى از اين مسئله سوء استفاده كرده، با افرادى كه خرده حساب داشتند به عنوان منافق بودن درآويزند و آن‌ها را به قتل برسانند.

پاسخ

بايد توجه داشت كه سيره پيامبر(صلی الله علیه و آله) تنها در مورد منافقان مدينه و مانند آن‌ها بوده است كه به ظواهر اسلام عمل مى‌كردند و مبارزه صريحى با اسلام و مسلمين نداشتند اما كسانى كه مانند منافقان مكه هم‌كارى روشنى با دشمنان اسلام داشتند مشمول اين حكم نبودند.(1)

27. تبانی مردان منافق با زنان منافق

اشاره

قرآن می‌فرماید:

«الْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ وَ يَقْبِضُونَ أَيْدِيَهُمْ نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ إِنَّ الْمُنافِقينَ هُمُ الْفاسِقُونَ»؛(2)«مردان منافق و زنان منافق، همه از يك گروهند! آن‌ها امر به منكر، و نهى از معروف مى‌كنند؛ و دست‌هاي‌شان را (از انفاق و بخشش) مى‌بندند؛ خدا را فراموش كردند، و خدا (نيز) آن‌ها را فراموش كرد (، و رحمتش را از آن‌ها قطع نمود)؛ به يقين، منافقان همان فاسقانند!»


1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج‌4، ص: 49.

2) . توبه / 67.

تفسير
نشانه‌هاى منافقان

در اين آيات نيز بحث هم‌چنان درباره منافقان و رفتار و نشانه‌هاى آن‌ها است.

اما در نخستين آيه مورد بحث اشاره به يك مطلب كلى مى‌كند و آن اين‌كه ممكن است روح نفاق به اشكال مختلف ظاهر شود، و در چهره‌هاى متفاوت خودنمايى كند كه در ابتدا جلب توجه نكند، مخصوصاً خودنمايى روح نفاق در يك" مرد" با يك" زن" ممكن است متفاوت باشد، اما نبايد فريب تغيير چهره‌هاى نفاق را در ميان منافقان خورد، بلكه با دقت روشن مى‌شود كه همه در يك سلسله صفات كه قدر مشترك آنان محسوب مى‌شود شريكند، لذا مى‌گويد: «مردان منافق و زنان منافق همه از يك قماشند»؛ «الْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ».

سپس به ذكر پنج صفت از اوصاف آنان مى‌پردازد:

اول و دوم: «آن‌ها مردم را به منكرات تشويق، و از نيكي‌ها باز مى‌دارند»؛ «يَأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ».

يعنى درست بر عكس برنامه مؤمنان راستين كه دائما از طريق «امر به معروف» و «نهى از منكر» در اصلاح جامعه و پيراستن آن از آلودگى و فساد كوشش دارند، منافقان دائما سعى مى‌كنند كه فساد همه جا را بگيرد، و معروف و نيكى از جامعه برچيده شود، تا بهتر بتوانند در چنان محيط آلوده‌اى به اهداف شومشان برسند.

سوم: آن‌ها دست دهنده ندارند، بلكه «دست‌هاي‌شان را مى‌بندند»، نه در

راه خدا انفاق مى‌كنند، نه به كمك محرومان مى‌شتابند، و نه خويشاوند و آشنا از كمك مالى آن‌ها بهره مى‌گيرند؛ «وَ يَقْبِضُونَ أَيْدِيَهُمْ».

روشن است آن‌ها چون ايمان به آخرت و نتائج و پاداش «انفاق» ندارند، در بذل اموال سخت بخيلند، هر چند آن‌ها براى رسيدن به اغراض شوم خود، اموال فراوانى خرج مى‌كنند و يا به عنوان رياكارى بذل و بخششى دارند، اما هرگز از روى اخلاص و براى خدا دست به چنين كارى نمى‌زنند.

چهارم- تمام اعمال و گفتار و رفتارشان نشان مى‌دهد كه «آن‌ها خدا را فراموش كرده‌اند» و نيز وضع زندگى آن‌ها نشان مى‌دهد كه «خدا هم آن‌ها را از بركات و توفيقات و مواهب خود فراموش نموده» يعنى با آن‌ها معامله فراموشى كرده است و آثار اين دو فراموشى در تمام زندگى آنان آشكار است؛ «نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ».

بديهى است نسبت «نسيان» به خدا به معنى فراموشى واقعى نيست، بلكه كنايه از اين است كه با آن‌ها معامله شخص فراموشكار مى‌كند، يعنى هيچ‌گونه سهمى از رحمت و توفيق خود براى آن‌ها قائل نمى‌شود.

اين گونه تعبير حتى در سخنان روزمره نيز ديده مى‌شود كه مثلاً مى‌گوئيم:

چون تو وظيفه خود را فراموش كردى، ما هم به هنگام پرداختن مزد و پاداش تو را فراموش خواهيم كرد، يعنى مزد و پاداشى به تو نخواهيم داد.

اين معنى در روايات اهل‌بيت(علیهم السلام) نيز كرارا وارد شده است‌(1)

ص: 239 و 240.

.

قابل توجه اين‌كه: موضوع نسيان پروردگار با «فاء تفريع» بر نسيان آن‌ها عطف شده است، يعنى فراموشكارى آن‌ها نسبت به فرمان الهى و ذات پاك او اثرش اين


1) . حویزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلین، ج 2،

است كه خدا هم آن‌ها را از مواهب خويش محروم مى‌سازد و اين نتيجه عمل آن‌ها است.

پنجم: اين‌كه «منافقان فاسقند و بيرون از دائره اطاعت فرمان خدا»؛ «إِنَّ الْمُنافِقِينَ هُمُ الْفاسِقُونَ».

آن‌چه در آيه فوق درباره صفات مشترك منافقان گفته شد در هر عصر و زمانى ديده مى‌شود. منافقان عصر ما با چهره‌هاى جديدى كه به خود گرفته‌اند، در اصول فوق همانند منافقان قرون پيشين هستند، هم تشويق به فساد مى‌كنند، هم جلو كار نيك را مى‌گيرند، هم بخيل و ممسكند، و هم خدا را در تمام زندگانيشان فراموش كرده‌اند، و هم قانون‌شكن و فاسقند. و عجيب اين‌كه با تمام اين اوصاف، مدعى ايمان به خدا و اعتقاد محكم و مبرم به مبانى دينى و اسلامى نيز هستند!.(1)

«الْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ... وَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ وَ لَهُمْ عَذابٌ مُقِيمٌ»؛ مفسرين گفته‌اند كه اين دو آيه جمله مستانفه هستند كه حال عموم منافقين را متعرض شده و اوصاف عمومى و جامع ايشان را به عنوان معرفى برمى‌شمارند، و كيفرى را كه خداوند در عاقبت امرشان به ايشان مى‌دهد نام برده آن گاه متعرض حال عموم مؤمنين شده ايشان را هم به صفات جامعى كه دارند معرفى نموده و مطالبى كه مايه تنبيه و بيدارى ايشان است ذكر مى‌كند. تا سخن در باره آنان درست در مقابل سخنانى باشد كه در باره منافقين به ميان آمده، دليل اين معنا اين است كه جزاى كفار را با منافقين يك جا آورده و فرموده: «وَعَدَ اللَّهُ الْمُنافِقِينَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْكُفَّارَ...».


1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج‌8، ص: 30.

ظاهر امر اين است كه اين آيه در مقام تعليل جملۀ «إِنْ نَعْفُ عَنْ طائِفَةٍ مِنْكُمْ نُعَذِّبْ طائِفَةً» است كه در آيه قبلى بود، و سياق مخاطب بودن منافقين هنوز باقى است و قطع نشده.

پس آيه قبلى چون دلالت مى‌كرد بر اين‌كه خداوند منافقين را رها نمى‌كند تا آن‌كه بجرم نفاقشان عذابشان كند و اگر بعضى از ايشان را به خاطر حكمت و مصلحتى عفو كند، ديگران را عذاب خواهد كرد؛ لذا جاى اين سؤال بود كه كسى بپرسد: چه معنا دارد كه عده‌اى را به خاطر عفو رها كند و عده ديگرى را دست‌گير و عذاب كند؟ و آيا اين از باب:

ستم كرد در بلخ آهنگرى *** به شوشتر زدند گردن مسگرى

نيست؟ و چون جاى اين سؤال بوده سبب را ذكر كرده تا جواب اين اشكال داده شده باشد. و سبب اين است كه چون منافقين همه سر و ته يك كرباسند و در صفات خبيث و اعمال زشت با هم شركت دارند، قهراً در كيفر اعمال و عاقبت احوال نيز با هم شريكند.

و اگر زنان منافق را هم ذكر كرده با اين‌كه قبلاً صحبتى از زنان منافق به ميان نيامده بود، بعيد نيست براى اين باشد كه شدت ارتباط و كمال اتحاد ميان آنان را برساند و بفهماند كه در صفات نفسانى همه يك جورند، و نيز اشاره كرده باشد به اين‌كه پاره‌اى از زنان نيز اعضاى مؤثرى هستند در اجراء برنامه‌هاى منافقين و رل‌هاى مهمى را مى‌توانند در اين جامعه فاسد بازى كنند.

پس، معناى آيه اين شد كه: نبايد كسى تعجب كند كه چطور خداوند بعضى از منافقين را به علتى رها كرد و بعضى ديگر را عذاب مى‌كند، زيرا زنان و

مردان منافق محكوم به نوعى وحدت روحى هستند كه همه را به صورت يك فرد درمى‌آورد و همه را در اوصاف و اعمال و كيفر الهى شريك مى‌سازد، و به همين جهت صحيح است كه گفته شود: «اگر ما بعضى را عفو كنيم بعض ديگر را عذاب خواهيم كرد».

آرى، همه منافقين امر به منكر و نهى از معروف مى‌كردند و از انفاق در راه خدا خوددارى مى‌نمودند. و به عبارت ديگر با اعراض از ياد خدا، خدا را فراموش كرده بودند، و چون مردمى فاسق و خارج از زى بندگى بودند خدا هم آنان را فراموش كرد و آن پاداش‌هايى كه به بندگان خود- كه همواره به ياد مقام پروردگارشان بودند- داده بود به آن‌ها نداد.(1)

28. منافقین از حق و حقیقت، رویگردانند

اشاره

قرآن می‌فرماید:

«فَلَمَّا آتاهُمْ مِنْ فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ وَ تَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ * فَأَعْقَبَهُمْ نِفاقاً في قُلُوبِهِمْ إِلى يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ بِما أَخْلَفُوا اللَّهَ ما وَعَدُوهُ وَ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ * أَ لَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ وَ أَنَّ اللَّهَ عَلاَّمُ الْغُيُوبِ»؛(2)

«امّا هنگامى كه خدا از فضل خود به آن‌ها بخشيد، بخل ورزيدند و سرپيچى كردند و روى برتافتند! اين عمل، (روح) نفاق را، تا روزى كه خدا را ملاقات كنند، در دل‌هاي‌شان برقرار ساخت. اين به خاطر آن است كه از پيمان الهى تخلّف جستند؛ و به خاطر آن است كه دروغ مى‌گفتند. آيا نمى‌دانستند كه خداوند، اسرار و سخنان درگوشى آن‌ها را مى‌داند؛ و خداوند داناى همه غيبها (و امور پنهانى) است؟!»


1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، مترجم: جمعی از اساتید، ج‌9، ص: 453.

2) . توبه / 76 الی 78.

تفسیر

ولى اين سخن را تنها زمانى مى‌گفتند كه دستشان از همه چيز تهى بود «و به هنگامى كه خداوند از فضل و رحمتش سرمايه‌هايى به آنان داد، بخل ورزيدند و سرپيچى كردند و روگردان شدند»؛ «فَلَمَّا آتاهُمْ مِنْ فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ وَ تَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ».

«اين عمل و اين پيمان شكنى و بخل نتيجه‌اش اين شد كه روح نفاق به طور مستمر و پايدار در دل آنان ريشه كند و تا روز قيامت و هنگامى كه خدا را ملاقات مى‌كنند ادامه يابد»؛ «فَأَعْقَبَهُمْ نِفاقاً فِي قُلُوبِهِمْ إِلى يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ»؛ اين به خاطر آن است كه از عهدى كه با خدا بستند تخلف كردند، و به خاطر آن است كه مرتبا دروغ مى‌گفتند: «بِما أَخْلَفُوا اللَّهَ ما وَعَدُوهُ وَ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ».

سرانجام آن‌ها را با اين جمله مورد سرزنش و توبيخ قرار مى‌دهد كه «آيا آن‌ها نمى‌دانند خداوند اسرار درون آن‌ها را مى‌داند، و سخنان آهسته و در گوشى آنان را مى‌شنود، و خداوند از همه غيوب و پنهانيها با خبر است؟!»؛ «أَ لَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ وَ أَنَّ اللَّهَ عَلَّامُ الْغُيُوبِ».

نکات

در اين‌جا به چند نكته بايد توجه كرد:

1. از جملۀ «فَأَعْقَبَهُمْ نِفاقاً فِي قُلُوبِهِمْ»؛ به خوبى استفاده مى‌شود كه بسيارى از گناهان و صفات زشت، و حتى كفر و نفاق، «علت» و «معلول» يكديگرند، زيرا جمله فوق با صراحت مى‌گويد: بخل و پيمان شكنى آن‌ها سبب شد كه نفاق در دل‌هاي‌شان ريشه دواند، و همين گونه است گناهان و كارهاى خلاف ديگر، و لذا

در بعضى از عبارات مى‌خوانيم كه گاهى گناهان بزرگ سبب مى‌شود كه انسان بى‌ايمان از دنيا برود.

2. منظور از «يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ» كه ضمير آن به «خداوند» برمى‌گردد همان روز" رستاخيز» است، زيرا تعبير «لقاء اللَّه» و مانند آن در قرآن معمولاً درباره قيامت آمده است، درست است كه با مرگ، دوران عمل پايان مى‌يابد، و پرونده كار نيك و بد بسته مى‌شود، ولى آثار آن‌ها هم‌چنان در روح انسان تا قيامت بر قرار خواهد ماند.

البته اين احتمال را هم داده‌اند كه ضمير «يلقونه» به «بخل» باز گردد، يعنى «تا آن زمانى كه نتيجه و كيفر بخل خويش را دريابند».

هم‌چنين احتمال داده شده است كه منظور از ملاقات پروردگار لحظه مرگ باشد.

ولى همه اين‌ها خلاف ظاهر آيه است، و ظاهر همان است كه گفتيم.

3. از آيات فوق نيز استفاده مى‌شود كه پيمان شكنى و دروغ از صفات منافقان است و آن‌ها هستند كه پيمان خود را كه با تأكيدات فراوان با خدا بسته‌اند زير پا مى‌گذارند، و حتى به پروردگار خويش دروغ مى‌گويند، حديث معروفى كه از پيامبر(صلی الله علیه و آله) نقل شده نيز اين حقيقت را تأكيد مى‌كند كه فرمود:

«للمنافق ثلاث علامات، اذا حدث كذب، و اذا وعد اخلف، و اذا ائتمن خان!؛ منافق سه نشانه دارد: به هنگام سخن گفتن دروغ مى‌گويد، و به هنگامى كه وعده مى‌دهد تخلف مى‌كند، و هر گاه امانتى به او بسپارند، در آن خيانت مى‌نمايد.»(1)

جالب اين‌كه در داستان فوق (داستان ثعلبه) هر سه نشانه وجود دارد، او هم


1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ذيل آيه فوق.

دروغ گفت و هم پيمان شكنى كرد، و هم در اموالى كه خداوند به عنوان امانت خويش به او سپرده بود خيانت نمود! حديث فوق به صورت مؤكدترى از امام صادق(علیه السلام) از پيامبر(صلی الله علیه و آله) در كتاب كافى آمده است، آن‌جا كه مى‌فرمايد:

«ثلاث من كن فيه كان منافقا و ان صام و صلى و زعم انه مسلم من اذا ائتمن خان، و اذا حدث كذب، و اذا وعد اخلف!؛ سه چيز است در هر كس باشد منافق است، هر چند روزه بگيرد و نماز بخواند، و خود را مسلمان بداند: كسى كه در امانت خيانت كند، و در سخن دروغ گويد، و به هنگام وعده تخلف جويد.»(1)

البته ممكن است به ندرت گناهان فوق از افراد با ايمان صادر شود و سپس توبه كنند، ولى استمرار آن نشانه روح نفاق و منافق‌گرى است.

4. اين نكته نيز لازم به تذكر است كه آن‌چه در آيات فوق خوانديم يك بحث تاريخى و مربوط به زمان گذشته نبود، بلكه بيان يك واقعيت اخلاقى و اجتماعى است كه در هر عصر و زمان، و در هر جامعه‌اى، بدون استثناء، نمونه‌هاى فراوانى دارد.

اگر به اطراف خود نگاه كنيم (و حتى شايد اگر به خودمان بنگريم!) نمونه‌اى از اعمال" ثعلبة بن حاطب» و طرز تفكر او را، در چهره‌هاى مختلف، مى‌يابيم، چه بسيارند كسانى كه در شرائط عادى يا به هنگامى كه تنگ‌دستند، در صف مؤمنان داغ و قرص و محكم قرار دارند، در همه جلسات مذهبى حاضرند، پاى هر پرچم اصلاحى سينه مى‌زنند، با هر منادى حق و عدالت هم صدا هستند، و براى كارهاى نيك گريبان چاك مى‌كنند، و در برابر هر فسادى فرياد مى‌كشند.


1) . قمى، عباس، سفینة البحار، ج 2، ص: 607.

ولى به هنگامى كه به اصطلاح، درى به تخته مى‌خورد، به نوايى مى‌رسند پست و مقامى پيدا مى‌كنند، و سرى در ميان سرها در مى‌آورند، يك مرتبه تغيير چهره و بالاتر از آن تغيير ماهيت مى‌دهند، آن شور و عشق سوزان نسبت به خدا و دين در آن‌ها فروكش مى‌كند، ديگر در جلسات سازنده خبرى از آنان نيست، در هيچ برنامه اصلاحى حضور ندارند، نه براى حق گريبان چاك مى‌كنند و نه ديگر در برابر باطل فرياد مى‌كشند! قبلاً كه محلى از اعراب نداشتند و موقعيتى در اجتماع، هزار گونه عهد و پيمان با خدا و خلق خدا بسته بودند، كه اگر روزى امكاناتى پيدا كنند، چنين و چنان خواهند كرد، و حتى هزار گونه ايراد و انتقاد به متمكنان وظيفه‌نشناس داشتند، اما آن روز كه وضعشان دگرگون شد تمام عهد و پيمانها را به دست فراموشى سپردند، و همه ايرادها و انتقادها هم‌چون برف در تابستان آب شد.

آرى اين كم ظرفيتى يكى از نشانه‌هاى بارز منافقان است، مگر نفاق چيزى جز دو چهره بودن و يا دوگانگى شخصيت هست؟ تاريخچه زندگى اين‌گونه افراد بارزترين نمونه دوگانگى شخصيت است، اصولاً انسان با ظرفيت دو شخصيتى نمى‌شود.

شك نيست نفاق هم‌چون ايمان داراى مراحل مختلف است. بعضى آن چنان اين خوى پليد در روحشان رسوخ كرده كه در قلبشان اثرى از ايمان به خدا باقى نمانده، هر چند خود را در صف مومنان جا زده‌اند!.

ولى گروهى ديگر با اين‌كه داراى ايمان ضعيفى هستند، و واقعا مسلمانند، اعمالى را مرتكب مى‌شوند كه متناسب وضع منافقان است، و رنگى از دوگانگى

شخصيت دارد، آن كس كه پيوسته دروغ مى‌گويد، ولى ظاهرش صدق و راستى است، آيا دو چهره و منافق نيست؟

كسى كه ظاهراً امين است و به همين دليل مورد اعتماد مردم مى‌باشد كه امانت‌هاى خود را به او مى‌سپارند، اما در واقع در آن‌ها خيانت مى‌كند، آيا گرفتار دوگانگى شخصيت نمى‌باشد؟

هم‌چنين آيا آن‌ها كه عهد و پيمان مى‌بندند، ولى هرگز پايبند به آن نيستند عملشان عمل منافقان محسوب نمى‌شود؟! اتفاقا يكى از بزرگ‌ترين بلاهاى اجتماعى و عوامل عقب‌ماندگى وجود همين گونه منافقان در جوامع انسانى است، و اگر چشم بر هم نگذاريم و به خودمان دروغ نگوئيم چه بسيار مى‌توانيم از اين منافقان" ثعلبه صفت" در اطراف خود و در جوامع اسلامى بشمريم، و عجب اين‌كه با اين‌همه عيب و ننگ و دور افتادگى از روح تعليمات اسلام باز گناه عقب افتادگى خود را به گردن اسلام مى‌گذاريم!.(1)

29. كار شكنى‌های منافقان

اشاره

قرآن کریم می‌فرماید:

«الَّذينَ يَلْمِزُونَ الْمُطَّوِّعينَ مِنَ الْمُؤْمِنينَ فِي الصَّدَقاتِ وَ الَّذينَ لا يَجِدُونَ إِلاَّ جُهْدَهُمْ فَيَسْخَرُونَ مِنْهُمْ سَخِرَ اللَّهُ مِنْهُمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ * اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لا تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعينَ مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقينَ»؛(2)«آن‌هايى كه از مؤمنان اطاعت كار، در صدقاتشان


1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج‌8، ص: 51.

2) . توبه / 79 و 80.

عيب‌جويى مى‌كنند، و كسانى را كه (براى انفاق در راه خدا) جز به مقدار (ناچيز) توانايى خود دسترسى ندارند، مسخره مى‌نمايند، خدا آن‌ها را مسخره مى‌كند؛ (و كيفر استهزاكنندگان را به آن‌ها مى‌دهد؛) و براى آن‌ها عذاب دردناكى است! چه براى آن‌ها استغفار كنى، و چه نكنى، (حتّى) اگر هفتاد بار براى آن‌ها استغفار كنى، هرگز خدا آن‌ها را نمى‌آمرزد! چرا كه خدا و پيامبرش را انكار كردند؛ و خداوند جمعيّت فاسقان را هدايت نمى‌كند!»

تفسیر

در اين آيات اشاره به يكى ديگر از صفات عمومى منافقان شده است كه آن‌ها افرادى لجوج، بهانه‌جو، و ايرادگير، و كارشكن هستند، هر كار مثبتى را، با وصله‌هاى نامناسبى تحقير كرده، و بد جلوه مى‌دهند. تا هم مردم را در انجام كارهاى نيك دل‌سرد سازند، و هم تخم بدبينى و سوء ظن را در افكار بپاشند، و به اين وسيله چرخ‌هاى فعاليت‌هاى مفيد و سازنده در اجتماع از كار بيفتد.

قرآن مجيد شديدا اين روش غير انسانى آن‌ها را نكوهش مى‌كند، و مسلمانان را از آن آگاه مى‌سازد، تا تحت تأثير اين‌گونه القائات سوء قرار نگيرند و هم منافقان بدانند كه حناى آنان در جامعه اسلامى رنگى ندارد!

نخست مى‌فرمايد: «آن‌ها كه به افراد نيكوكار مؤمنين در پرداختن صدقات و كمك‌هاى صادقانه، عيب مى‌گيرند، و مخصوصاً آن‌ها كه افراد با ايمان تنگ‌دست را كه دسترسى جز به كمك‌هاى مختصر ندارند، مسخره مى‌كنند، خداوند آنان را مسخره مى‌كند، و عذاب دردناك در انتظار آن‌ها است!»؛ «الَّذِينَ يَلْمِزُونَ الْمُطَّوِّعِينَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ فِي الصَّدَقاتِ وَ الَّذِينَ لا يَجِدُونَ إِلَّا جُهْدَهُمْ فَيَسْخَرُونَ مِنْهُمْ سَخِرَ اللَّهُ مِنْهُمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ».

«يلمزون» از مادۀ «لمز» (بر وزن طنز) به معنى عيب‌جويى و «مطوعين» از مادۀ «طوع» (بر وزن موج) به معنى اطاعت است، ولى معمولاً اين كلمه به افراد نيكوكار و آن‌هايى كه علاوه بر واجبات به مستحبات نيز عمل مى‌كنند اطلاق مى‌شود.

از آيه فوق استفاده مى‌شود كه منافقان از گروهى عيب‌جويى مى‌كردند، و گروهى را مسخره مى‌نمودند، روشن است، سخريه در باره كسانى بوده كه تنها قادر به كمك مختصرى به ارتش اسلام بودند، و لا بد

عيب‌جويى مربوط به كسانى بوده كه به عكس آن‌ها كمك‌هاى فراوانى داشتند، دومى را به عنوان رياكارى و اولى را به عنوان كم كارى تخطئه مى‌نمودند.

در آيه بعد تأكيد بيش‌ترى روى مجازات اين گروه از منافقان نموده و آخرين تهديد را ذكر مى‌كند به اين ترتيب كه روى سخن را به پيامبر(صلی الله علیه و آله) نموده مى‌گويد: «چه براى آن‌ها استغفار كنى و چه نكنى، حتى اگر هفتاد بار براى آن‌ها از خداوند طلب آمرزش نمايى هرگز خدا آن‌ها را نمى‌بخشد»؛ «اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لا تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ»؛ چرا كه آن‌ها خدا و پيامبرش را انكار كردند و راه كفر پيش گرفتند.

و همين كفر آن‌ها را به دره نفاق و آثار شوم آن افكند؛ «ذلِكَ بِأَنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ».

و روشن است هدايت خدا شامل حال كسانى مى‌شود كه در طريق حق‌طلبى گام برمى‌دارند و جوياى حقيقتند، ولى «خداوند افراد فاسق و گنه‌كار و منافق را هدايت نمى‌كند»؛ «وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ».

نکات
اشاره

در اين‌جا به چند نكته بايد توجه كرد:

1. اهميت به كيفيت كار است نه كميت

اين حقيقت به خوبى از آيات قرآن به دست مى‌آيد كه اسلام در هيچ موردى روى" كثرت مقدار عمل" تكيه نكرده، بلكه همه جا اهميت به «كيفيت عمل" داده است، و براى اخلاص و نيت پاك، ارزش فوق‌العاده‌اى قائل شده كه آيات فوق نمونه‌اى از اين منطق قرآن است.

همان‌گونه كه ديديم براى عمل مختصر كارگر مسلمانى كه شبى را تا صبح نخوابيده، و با قلبى پر از عشق به خدا، و اخلاص و احساس مسئوليت در برابر مشكلات جامعه اسلامى، كار كرده و توانسته است با اين بيدار خوابى يك من خرما به سپاه اسلام در لحظات حساس كمك كند، فوق‌العاده اهميت قائل شده، و كسانى را كه اين‌گونه اعمال ظاهراً كوچك و واقعا بزرگ را تحقير مى‌كنند، شديدا توبيخ و تهديد مى‌كند، و مى‌گويد مجازات دردناك در انتظار آن‌ها است.

از اين موضوع اين حقيقت نيز روشن مى‌شود كه در يك جامعه سالم اسلامى به هنگام بروز مشكلات، همه بايد احساس مسئوليت كنند، نبايد چشم‌ها تنها به متمكنان دوخته شود، چرا كه اسلام متعلق به همه است، و همه بايد در حفظ آن از جان و دل بكوشند.

مهم اين است كه هر كس از مقدار توانايى خود دريغ ندارد، سخن از بسيار و كم نيست، سخن از احساس مسئوليت و اخلاص است، قابل توجه اين‌كه در

حديثى مى‌خوانيم كه از پيامبر(صلی الله علیه و آله) سؤال شد: «اى الصدقة افضل؛ كدام صدقه و كمك از همه برتر است؟» پيامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «جهد المقل؛ مقدار توانايى افراد كم در آمد!».

2. صفتى كه در آيات فوق در باره منافقان عصر پيامبر(صلی الله علیه و آله) خوانديم

-مانند ساير صفات آنان- اختصاصى به آن گروه و آن زمان ندارد، بلكه از صفات زشت همه منافقان در هر عصر و زمان است، آن‌ها با روح بدبينى خاصى كه دارند، سعى مى‌كنند هر كار مثبتى را با وصله‌هاى ناجور از اثر بيندازند، سعى مى‌كنند هر نيكوكارى را به نوعى دل‌سرد كنند، و حتى با سخريه و استهزاء و كم اهميت جلوه دادن خدمات بى‌آلايش افراد كم درآمد، شخصيت آن‌ها را در هم بشكنند و تحقير كنند، تا همه فعاليت‌هاى مثبت در جامعه خاموش گردد و آن‌ها به هدف‌هاى شومشان نائل گردند.

ولى مسلمانان آگاه و بيدار، در هر عصر و زمان، بايد كاملاً متوجه اين نقشه شوم منافقان باشند، و درست بر عكس آن گام بردارند، يعنى از خدمت‌گزاران جامعه تشويق به عمل آورند، و براى خدمات ظاهراً كوچك توام با اخلاص، ارج فراوان قائل شوند، تا كوچك و بزرگ به كار خود دلگرم و علاقمند گردند و نيز بايد همگان را از اين نقشه ويرانگر منافقان آگاه سازند تا دل‌سرد نشوند.

3. جملۀ «سَخِرَ اللَّهُ مِنْهُمْ»؛ (خداوند آن‌ها را مسخره مى‌كند) به اين معنى نيست كه

خداوند اعمالى همانند آنان انجام مى‌دهد، بلكه همان‌گونه كه مفسران گفته‌اند: منظور اين است كه مجازات استهزا كنندگان را به آن‌ها خواهد داد، و يا آن چنان با آن‌ها رفتار مى‌كند كه هم‌چون استهزاشدگان تحقير شوند!.

4. شك نيست كه عدد سبعين (هفتاد) در آيات فوق براى «تكثير» است

نه براى «تعداد»، به عبارت ديگر مفهوم آيه اين است كه هر قدر براى آن‌ها استغفار كنى خداوند آنان را نمى‌بخشد، درست مانند اين‌كه كسى

به ديگرى مى‌گويد: اگر صد بار هم اصرار كنى قبول نخواهم كرد، مفهوم اين سخن آن نيست كه اگر يكصد و يك بار اصرار كنى مى‌پذيرم، بلكه منظور اين است كه مطلقاً نخواهم پذيرفت.

اين گونه تعبير در حقيقت براى تأكيد مطلب است، و لذا در سوره منافقان آيه 6 همين موضوع به عنوان نفى مطلق ذكر شده است آن‌جا كه مى‌فرمايد: «سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ»؛ «تفاوت نمى‌كند چه براى آن‌ها طلب آمرزش كنى يا نكنى خدا آن‌ها را نخواهد بخشيد" شاهد ديگر اين سخن، علتى است كه در ذيل آيه ذكر شده و آن اين‌كه" آن‌ها به خدا و پيامبرش كافر شده‌اند و خدا فاسقان را هدايت نمى‌كند.»؛ روشن است كه براى اين‌گونه افراد هيچ مقدار استغفار سبب نجات نخواهد شد.

ولى عجب اين‌كه در روايات متعددى كه از طرق اهل تسنن نقل شده مى‌خوانيم پيامبر(صلی الله علیه و آله) بعد از نزول آيه فوق چنين فرمود:

«لأزيدن فى الاستغفار لهم على سبعين مرة! رجاء منه ان يغفر اللَّه لهم، فنزلت: سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ؛ به خدا سوگند بيش از هفتاد بار براى آن‌ها استغفار مى‌كنم به اين اميد كه خداوند آن‌ها را بيامرزد، در اين هنگام این آيه نازل شد كه خداوند در آن مى‌فرمايد: «تفاوت نمى‌كند چه براى آن‌ها استغفار كنى و چه نكنى، هرگز خدا آن‌ها را نمى‌آمرزد.»(1)


1) . جهت مطالعۀ رواياتی كه به اين مضمون وارد شده ر.ک: طبری، محمد بن جریر، جامع البیان فى تفسیر القرآن، ج 10، ص: 138.

مفهوم روايات فوق اين است كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) از عدد هفتاد در آيه مورد بحث" تعداد" فهميده است و لذا فرموده من بيش از هفتاد بار براى آن‌ها استغفار مى‌كنم، در حالى كه همان‌طور كه گفتيم آيه مورد بحث مخصوصاً با توجه به علتى كه در ذيل آن آمده به روشنى به ما مى‌فهماند كه عدد هفتاد براى «تكثير» است و كنايه از نفى مطلق توام با تأكيد مى‌باشد.

بنا بر اين روايات فوق چون مخالف با قرآن است ابدا قابل قبول نيست به‌خصوص كه اسناد آن‌ها از نظر ما نيز معتبر نمى‌باشد.

تنها توجيهى كه مى‌توان براى روايات فوق كرد (هر چند خلاف ظاهر است) اين است كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) قبل از نزول آيات فوق اين جمله را مى‌فرموده، و هنگامى كه آيات فوق نازل شد، از استغفار براى آن‌ها صرف نظر فرمود.

روايت ديگرى نيز در اين باره نقل شده كه ممكن است ريشه اصلى روايات فوق باشد كه به هنگام «نقل به معنى» دگرگون شده است، و آن اين‌كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «لو علمت انه لو زدت على السبعين مرة غفر لهم لفعلت؛ اگر مى‌دانستم كه هر گاه بيش از هفتاد بار براى آن‌ها استغفار كنم خداوند آنان را مى‌بخشد چنين مى‌كردم».

مفهوم اين سخن (مخصوصاً با توجه به كلمۀ «لو" كه براى امتناع مى‌باشد) اين است كه مى‌دانم خدا آن‌ها را نمى‌بخشد، ولى به قدرى قلبم از عشق به هدايت بندگان خدا و نجاتشان آكنده است، كه اگر فرضا بيش از هفتاد بار استغفار باعث نجاتشان مى‌شد چنين مى‌كردم.

به هر حال مفهوم آيات فوق روشن است، و هر حديثى بر خلاف آن‌ها باشد يا بايد آن را توجيه كرد و يا كنار گذاشت.(1)

30. تخلف منافقین از مجاهدت در راه خدا

اشاره

قرآن می‌فرماید:

«فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلافَ رَسُولِ اللَّهِ وَ كَرِهُوا أَنْ يُجاهِدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ في سَبيلِ اللَّهِ وَ قالُوا لا تَنْفِرُوا فِي الْحَرِّ قُلْ نارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا لَوْ كانُوا يَفْقَهُونَ * فَلْيَضْحَكُوا قَليلاً وَ لْيَبْكُوا كَثيراً جَزاءً بِما كانُوا يَكْسِبُونَ»؛(2)

«تخلّف‌جويان (از جنگ تبوك،) از مخالفت با رسول خدا خوشحال شدند؛ و كراهت داشتند كه با اموال و جانهاى خود، در راه خدا جهاد كنند؛ و (به يكديگر و به مؤمنان) گفتند: در اين گرما، (به سوى ميدان) حركت نكنيد! (به آنان) بگو: آتش دوزخ از اين هم گرمتر است! اگر مى‌دانستند! از اين رو

آن‌ها بايد كم‌تر بخندند و بسيار بگريند! (چرا كه آتش جهنم در انتظارشان است) اين، جزاى كارهايى است كه انجام مى‌دادند!»

تفسیر
باز هم كار شكنى منافقان

در اين آيات نيز سخن هم‌چنان پيرامون معرفى منافقان، وسيله اعمال و رفتار و افكار آن‌ها است، تا مسلمانان به روشنى اين گروه را بشناسند و تحت تأثير نقشه‌هاى شوم آنان قرار نگيرند.


1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج‌8، ص: 57.

2) . توبه / 81 و 82.

نخست مى‌فرمايد: «آن‌ها كه در (تبوك) از شركت در جهاد تخلف جستند، و با عذرهاى واهى در خانه‌هاى خود نشستند، و به گمان خود سلامت را بر خطرات ميدان جنگ ترجيح دادند، از اين عملى كه بر ضد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مرتكب شدند، خوشحالند»؛ «فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلافَ رَسُولِ اللَّهِ».

«و از اين‌كه در راه خدا با مال و جان خود جهاد كنند و به افتخارات بزرگ مجاهدان نائل گردند كراهت داشتند»؛ «وَ كَرِهُوا أَنْ يُجاهِدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ».

آن‌ها به تخلف خودشان از شركت در ميدان جهاد قناعت نكردند، بلكه با وسوسه‌هاى شيطانى كوشش داشتند، ديگران را نيز دل‌سرد يا منصرف سازند «و به آن‌ها گفتند: در اين گرماى سوزان تابستان به سوى ميدان نبرد حركت نكنيد»؛ «وَ قالُوا لا تَنْفِرُوا فِي الْحَرِّ».

در حقيقت آن‌ها مى‌خواستند هم اراده مسلمانان را تضعيف كنند، و هم شريك‌هاى بيش‌ترى براى جرمشان فراهم سازند.

سپس قرآن روى سخن را به پيامبر(صلی الله علیه و آله) كرده و با لحن قاطع و كوبنده‌اى به آن‌ها چنين پاسخ مى‌گويد: «به آن‌ها بگو آتش سوزان دوزخ از اين هم گرمتر و سوزانتر است اگر بفهمند!»؛ «قُلْ نارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا لَوْ كانُوا يَفْقَهُونَ»، ولى افسوس كه بر اثر ضعف ايمان، و عدم درك كافى، توجه ندارند كه چه آتش سوزانى در انتظار آن‌ها است، آتشى كه يك جرقه كوچكش از آتش‌هاى دنيا سوزنده‌تر است.

دو آيه بعد اشاره به اين مى‌كند كه آن‌ها به گمان اين‌كه پيروزى به دست آورده‌اند و با تخلف از جهاد و دل‌سرد كردن بعضى از مجاهدان به هدفى رسيده‌اند،

قهقهه سر مى‌دهند و بسيار مى‌خندند، همان‌گونه كه همه منافقان در هر عصر و زمان چنينند.

ولى قرآن به آن‌ها اخطار مى‌كند كه «بايد كم بخندند و بسيار بگريند»؛ «فَلْيَضْحَكُوا قَلِيلًا وَ لْيَبْكُوا كَثِيراً».

گريه براى آينده تاريكى كه در پيش دارند، گريه براى مجازات‌هاى دردناكى كه در انتظار آن‌ها است، گريه به خاطر اين‌كه همه پل‌هاى بازگشت را پشت سر خود ويران ساخته‌اند، و بالآخره گريه براى اين‌كه اين‌همه استعداد و سرمايه عمر را از دست داده و رسوايى و تيره روزى و بدبختى براى خود خريده‌اند.

و در آخر آيه مى‌فرمايد: «اين جزاى اعمالى است كه آن‌ها انجام مى‌دادند»؛ «جَزاءً بِما كانُوا يَكْسِبُونَ».

از آن‌چه گفتيم روشن شد كه منظور اين است اين گروه بايد در اين جهان كم بخندند و بيش‌تر گريه كنند، زيرا مجازات‌هاى دردناكى در پيش دارند كه اگر از آن آگاه شوند بسيار گريه خواهند كرد و كم‌تر مى‌خندند.

ولى گروهى از مفسران احتمال ديگرى در معنى اين جمله داده‌اند و آن اين‌كه: اين‌ها هر قدر بخندند با توجه به عمر كوتاه دنيا خنده آنان كم خواهد بود، و در آخرت آن قدر بايد گريه كنند كه گريه‌هاى دنيا در برابر آن ناچيز است.

ولى تفسير اول با ظاهر آيه و تعبيرات مشابه آن كه در گفته‌ها و نوشته‌ها مى‌آيد سازگارتر است، به‌خصوص اين‌كه لازمه تفسير دوم اين است كه صيغه امر به معنى اخبار بوده باشد و اين بر خلاف ظاهر است.

حديث معروفى كه بسيارى از مفسران از پيامبر(صلی الله علیه و آله) نقل كرده‌اند كه فرمود: «لو

تعلمون ما اعلم لضحكتم قليلا و لبكيتم كثيرا؛ اگر آن‌چه را من (از كيفرهاى هولناك قيامت) مى‌دانم شما هم مى‌دانستيد، كم مى‌خنديديد و بسيار گريه مى‌كرديد.» نيز شاهد معنى اول است.(1)

31. تحریم منافقان توسط اسلام

اشاره

قرآن می‌فرماید:

«فَإِنْ رَجَعَكَ اللَّهُ إِلى طائِفَةٍ مِنْهُمْ فَاسْتَأْذَنُوكَ لِلْخُرُوجِ فَقُلْ لَنْ تَخْرُجُوا مَعِيَ أَبَداً وَ لَنْ تُقاتِلُوا مَعِيَ عَدُوًّا إِنَّكُمْ رَضيتُمْ بِالْقُعُودِ أَوَّلَ مَرَّةٍ فَاقْعُدُوا مَعَ الْخالِفينَ * وَ لا تُصَلِّ عَلى أَحَدٍ مِنْهُمْ ماتَ أَبَداً وَ لا تَقُمْ عَلى قَبْرِهِ إِنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ ماتُوا وَ هُمْ فاسِقُونَ * وَ لا تُعْجِبْكَ أَمْوالُهُمْ وَ أَوْلادُهُمْ إِنَّما يُريدُ اللَّهُ أَنْ يُعَذِّبَهُمْ بِها فِي الدُّنْيا وَ تَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ وَ هُمْ كافِرُونَ»؛(2)

«هر گاه خداوند تو را به سوى گروهى از آنان بازگرداند، و از تو اجازه خروج (به سوى ميدان جهاد) بخواهند، بگو: هيچ گاه با من خارج نخواهيد شد! و هرگز همراه من، با دشمنى نخواهيد جنگيد! شما نخستين بار به كناره‌گيرى راضى شديد، اكنون نيز با متخلّفان بمانيد! هرگز بر مرده هيچ يك از آنان، نماز نخوان! و بر كنار قبرش، (براى دعا و طلب آمرزش،) نايست! چرا كه آن‌ها به خدا و رسولش كافر شدند؛ و در حالى كه فاسق بودند از دنيا رفتند! مبادا اموال و فرزندان‌شان، مايه شگفتى تو گردد! (اين براى آن‌ها نعمت نيست؛ بلكه) خدا مى‌خواهد آن‌ها را به اين وسيله در دنيا عذاب كند، و جانشان برآيد در حالى كه كافرند!»


1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج‌8، ص: 63.

2) . توبه /83 الی 85.

تفسیر

در آخرين آيه مورد بحث اشاره به يكى ديگر از روش‌هاى حساب شده و خطرناك منافقان مى‌كند و آن اين‌كه آن‌ها به هنگامى كه كار خلافى را آشكارا انجام مى‌دهند براى تبرئه خود ظاهراً در مقام جبران برمى‌آيند و با اين نوسانها و اعمال ضد و نقيض، چهره اصلى خود را پنهان مى‌دارند.

آيه مى‌گويد: «هر گاه خداوند تو را به سوى گروهى از اين‌ها بازگرداند و از تو اجازه بخواهند كه در ميدان جهاد ديگرى شركت كنند، به آن‌ها بگو هيچ‌گاه با من در هيچ ميدان جهادى شركت نخواهيد كرد، و هرگز همراه من با دشمنى نخواهيد جنگيد!»؛ «فَإِنْ رَجَعَكَ اللَّهُ إِلى طائِفَةٍ مِنْهُمْ فَاسْتَأْذَنُوكَ لِلْخُرُوجِ فَقُلْ لَنْ تَخْرُجُوا مَعِيَ أَبَداً وَ لَنْ تُقاتِلُوا مَعِيَ عَدُوًّا».

يعنى پيامبر(صلی الله علیه و آله) بايد آن‌ها را براى هميشه مأيوس كند، و روشن سازد كه به اصطلاح حنايشان ديگر رنگى نخواهد داشت و كسى فريبشان را نخواهد خورد، و اين گونه دام‌ها را چه بهتر كه برچينند و به جاى ديگرى ببرند كه در اين‌جا كسى ديگر به دامشان نخواهد افتاد!.

ذكر اين نكته نيز لازم است كه جمله طائفه منهم (گروهى از ايشان) نشان مى‌دهد كه همه آنان حاضر نبودند از اين طريق وارد شوند و پيشنهاد شركت در جهاد ديگرى را عرضه بدارند، شايد به خاطر اين‌كه بعضى به قدرى رسوا و شرمنده بودند كه حتى حاضر به حضور در محضر پيامبر(صلی الله علیه و آله) و چنين پيشنهادى نمى‌شدند.

سپس دليل عدم قبول پيشنهاد آن‌ها را چنين بيان مى‌كند: «شما براى نخستين بار راضى شديد كه از ميدان جهاد كناره گيرى كنيد و در خانه‌ها بنشينيد، هم اكنون

نيز به متخلفان بپيونديد، و با آن‌ها در خانه‌ها بنشينيد»؛ «إِنَّكُمْ رَضِيتُمْ بِالْقُعُودِ أَوَّلَ مَرَّةٍ فَاقْعُدُوا مَعَ الْخالِفِينَ».

نکات

در اين‌جا به چند نكته بايد توجه كرد:

1.

شك نيست كه اگر اين گروه از منافقان، پس از تخلف، پشيمان مى‌شدند و توبه مى‌كردند، و سپس براى شستشوى گناه سابق خود پيشنهاد در ميدان‌هاى جهاد ديگر داشتند، خدا از آن‌ها مى‌پذيرفت، و پيامبر(صلی الله علیه و آله) دست رد به سينه آن‌ها نمى‌گذارد، بنا بر اين معلوم مى‌شود كه اين پيشنهاد نيز يك نوع شيطنت و كار منافقانه بوده است، و به اصطلاح تاكتيكى بوده براى استتار چهره زشت خود و ادامه به اعمال سابق.

2.

كلمۀ «خالف» به معنى متخلف است، و اشاره به كسانى است كه در ميدان جهاد، با عذر و يا بدون عذر، شركت نداشتند.

بعضى نيز گفته‌اند كه «خالف» به معنى «مخالف» است، اشاره به اين‌كه شما هم برويد و با گروه مخالفان هم‌صدا شويد، و اين كلمه را به معنى «فاسد» نيز تفسير كرده‌اند، چه اين‌كه «خلوف» به معنى فساد و «خالف» به معنى فاسد در لغت آمده است.

اين احتمال نيز وجود دارد كه همه معانى بالا از اين كلمه در آيه فوق اراده شده باشد چرا كه گروه منافقان و دوستان آنان داراى تمام اين صفات رذيله بوده‌اند.

3. باز تذكر اين موضوع را لازم مى‌دانيم كه مسلمانان عصر ما نيز در برابر منافقان محيط خود كه از

روش‌هاى مشابهى با منافقان اعصار پيشين استفاده

مى‌كنند، بايد از همان برنامه محكم پيامبر(صلی الله علیه و آله) پيروى كرده و يك بار كه در دام آنان افتادند، ديگر فريب آن‌ها را نخورند و به اشك‌هاى تمساحانه آن‌ها وقعى ننهند كه «مرد مسلمان هيچ‌گاه دو بار در يك دام نمى‌افتد!»

روش محكم‌تر در برابر منافقان

پس از آن‌كه منافقان با تخلف صريح از شركت در ميدان جهاد پرده‌ها را دريدند و كارشان بر ملا شد، خداوند به پيامبرش دستور مى‌دهد روش صريحتر و محكم‌ترى در برابر آن‌ها اتخاذ كند تا براى هميشه فكر نفاق و منافق‌گرى از مغزهاى ديگران برچيده شود، و منافقان نيز بدانند در جامعه اسلامى محلى براى آن‌ها وجود نخواهد داشت.

لذا مى‌فرمايد: «بر هيچ‌يك از آن‌ها (منافقان) كه از دنيا مى‌روند نماز مگزار!»؛ «وَ لا تُصَلِّ عَلى أَحَدٍ مِنْهُمْ ماتَ أَبَداً».

«و هيچ‌گاه در كنار قبر او براى طلب آمرزش و استغفار نايست»؛ «وَ لا تَقُمْ عَلى قَبْرِهِ».

در حقيقت اين يك نوع مبارزه منفى، و در عين حال مؤثر، در برابر گروه منافقان است، زيرا به جهاتى كه در گذشته گفتيم، پيامبر(صلی الله علیه و آله) نمى‌توانست رسما دستور قتل آن‌ها و پاكسازى محيط جامعه اسلامى را از اين طريق صادر كند، ولى مبارزات منفى به حد كافى در بى‌اعتبار ساختن آنان، و انزوا و طردشان از جامعه اسلامى، اثر مى‌گذارد.

زيرا مى‌دانيم يك فرد مؤمن راستين، هم در حال حيات و هم پس از مرگ محترم است، به همين دليل در برنامه‌هاى اسلامى دستور غسل و كفن و نماز و دفن او داده شده است كه با احترام هر چه بيش‌تر، با تشريفات خاصى، او را به

خاك بسپارند، و حتى پس از دفن در كنار قبر او بيايند و براى گناهان و لغزش‌هاى احتمالى او از خداوند طلب بخشش كنند.

عدم انجام اين مراسم در باره يك فرد به معنى طرد او از جامعه اسلامى است، و اگر اين طرد كننده، شخص پيامبر(صلی الله علیه و آله) بوده باشد، ضربه‌اى سخت و سنگين به حيثيت چنين فرد مطرودى وارد خواهد آمد، در حقيقت اين يك برنامه مبارزه حساب شده در برابر گروه منافقان در آن زمان بود كه امروز هم مسلمانان بايد از روش‌هاى مشابه آن استفاده كنند.

يعنى ما دام كه افراد اظهار اسلام مى‌كنند و به ظواهر اسلام پاى بندند بايد معامله يك مسلمان با آن‌ها كرد هر چند باطنشان طور ديگرى باشد، ولى اگر پرده‌ها را دريدند و نفاق خود را ظاهر كردند بايد با آن‌ها همانند بيگانگان از اسلام رفتار نمود.

در پايان آيه بار ديگر دليل اين دستور را روشن مى‌سازد و مى‌فرمايد:

«اين حكم به خاطر آن است كه آن‌ها به خدا و پيامبرش كافر شدند»؛ «إِنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ».

«و در حالى كه فاسق و مخالف فرمان خدا بودند از دنيا رفتند»؛ نه از كرده خود پشيمان شدند و نه با آب توبه لكه‌هاى گناه را از دامان شستند؛ «وَ ماتُوا وَ هُمْ فاسِقُونَ».

در اين‌جا ممكن بوده است سؤالى براى مسلمانان مطرح شود كه اگر منافقان به راستى اين‌همه از رحمت خدا دورند و بايد مسلمانان هيچ‌گونه ابراز محبت و

علاقه در مورد آنان نكنند، پس چرا خداوند به آن‌ها اين‌همه محبت كرده و اين‌همه مال و فرزند (نيروى اقتصادى و انسانى) را در اختيارشان قرار داده است.

خداوند در آيه بعد روى سخن را به پيامبر(صلی الله علیه و آله) كرده و پاسخ اين سؤال را چنين مى‌دهد «اموال و فرزندان‌شان هيچ‌گاه نبايد مايه اعجاب تو شود»؛ «وَ لا تُعْجِبْكَ أَمْوالُهُمْ وَ أَوْلادُهُمْ».

چرا كه به عكس آن‌چه مردم ظاهر بين خيال مى‌كنند، اين اموال و فرزندان نه تنها باعث خوشوقتى آن‌ها نيست، بلكه «خداوند مى‌خواهد آنان را به وسيلۀ اين‌ها در دنيا مجازات كند، و با حال كفر جان بدهند»؛ «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ أَنْ يُعَذِّبَهُمْ بِها فِي الدُّنْيا وَ تَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ وَ هُمْ كافِرُونَ».

اين آيه كه نظير آن را در همين سوره (آيه 55) داشتيم اشاره به اين واقعيت مى‌كند كه امكانات اقتصادى و نيروهاى انسانى در دست افراد ناصالح نه تنها سعادت آفرين نيست، بلكه غالباً مايه دردسر و بلا و بدبختى است، زيرا چنين اشخاصى نه اموال خود را به مورد مصرف مى‌كنند، تا از آن بهره مفيد و سازنده‌اى بگيرند، و نه فرزندان سر براه و با ايمان و تربيت يافته‌اى دارند كه مايه روشنى چشم آنان و حل مشكلات زندگانيشان گردد، بلكه اموالشان غالباً در راه هوس‌هاى كشنده و سركش، و توليد فساد، و تحكيم پايه‌هاى ظلم مصرف مى‌گردد، و مايه غفلت آن‌ها از خدا و مسائل اساسى زندگى است و فرزندان‌شان هم در خدمت

ظالمان و فاسدان قرار مى‌گيرند، و مبتلا به انواع انحراف‌هاى اخلاقى مى‌شوند، و سرانجام دردسر آفرين خواهند بود.

منتها براى كسانى كه ثروت و نيروى انسانى را اصيل مى‌پندارند و چگونگى

مصرف آن، براى آن‌ها مطرح نيست، زندگانى اين‌گونه اشخاص دورنماى دل- انگيزى دارد، اما اگر به متن زندگي‌شان نزديك‌تر شويم و به اين حقيقت نيز توجه كنيم كه چگونگى بهره‌بردارى از اين امكانات مطرح است تصديق خواهيم كرد كه هرگز افراد خوشبختى نيستند.

در اين‌جا به دو نكته بايد توجه كرد:

1. در باره شأن نزول آيه نخست روايات متعددى وارد شده است، كه خالى از اختلاف نيست.

از بعض از اين روايات استفاده مى‌شود كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) هنگامى كه عبد اللَّه بن ابى(منافق مشهور) از دنيا رفت بر او نماز گزارد، و كنار قبر او ايستاد و دعا كرد، حتى پيراهن خود را به عنوان كفن بر او پوشانيد، سپس آيه فوق نازل شد و پيامبر(صلی الله علیه و آله) را از تكرار اين كار نهى كرد.

در حالى كه از بعضى ديگر از روايات برمى‌آيد كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) تصميم داشت نماز بر او بگزارد، جبرئيل نازل شد و اين آيه را بر او خواند و او را از اين كار باز داشت.

بعضى ديگر چنين مى‌گويند كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) نه نماز بر او گزارد و نه تصميم بر اين كار داشت، بلكه تنها پيراهن خود را براى تشويق قبيله" عبد اللَّه" فرستاد، تا به عنوان كفن در تن او كنند و هنگامى كه پرسيدند چرا چنين اقدامى فرموديد در حالى كه او مرد بى‌ايمانى است؟ گفت: پيراهن من باعث نجات او از عذاب الهى نخواهد شد، ولى من اميدوارم كه به خاطر اين عمل گروه زيادى مسلمان شوند، و چنين نيز شد كه پس از اين جريان عده فراوانى از قبيله خزرج مسلمان گشتند.

از آن‌جا كه اين روايات با هم اختلاف فراوان دارد ما از ذكر آن‌ها به عنوان يك شأن نزول صرف نظر كرديم به خصوص اين‌كه طبق گفته بعضى از مفسران بزرگ مرگ" عبد اللَّه بن ابى" در سنه 9 هجرى واقع شد در حالى كه آيات فوق در حدود سال هشتم نازل شده است(1).

ولى آن‌چه جاى انكار نيست اين است كه از لحن آيه چنين برمى‌آيد كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) قبل از نزول اين آيه بر منافقان نماز مى‌گزارد، و بر كنار قبر آن‌ها توقف مى‌كرد، چرا كه آن‌ها ظاهراً مسلمان بودند(2)، ولى پس از نزول اين آيه به طور قطع اين برنامه براى هميشه تعطيل شد.

2. از آيه فوق هم‌چنين استفاده مى‌شود كه ايستادن در كنار قبور مؤمنان و دعا براى آن‌ها جايز است، زيرا نهى در آيه مخصوص به منافقان است، بنا بر اين مفهوم آيه اين مى‌شود كه زيارت قبور مؤمنان يعنى ايستادن كنار قبرهاى آنان و دعا كردن جايز است.

ولى آيه فوق در باره اين موضوع كه آيا مى‌توان به قبور آن‌ها توسل جست و به


1) الميزان، ج 9، ص: 385

2) . از پاره‌اى از روايات استفاده مى‌شود كه بعد از نزول اين آيه نيز پيامبر (صلی الله علیه و آله) بر منافقان نماز مى‌گزارد ولى چهار تكبير بيش‌تر نمى‌گفت، يعنى از تكبير آخر كه مربوط به دعا بر ميت است صرف نظر مى‌فرمود، اين روايت در صورتى قابل قبول است كه جملۀ «لا تصل" در آيه مورد بحث به معنى «دعا مكن" بوده باشد، ولى اگر به معنى نماز نخوان بوده باشد اين روايت مخالف قرآن است و قابل قبول نيست، و نمى‌توان انكار كرد كه جملۀ «لا تصل" ظاهر در معنى دوم است، لذا ما نمى‌توانيم از نظر حكم اسلامى بر چنين افرادى كه نفاقشان بر ملا شده نماز بخوانيم، و به خاطر روايت مبهمى دست از ظهور آيه فوق برداريم.

بركت آنان از خدا حاجتى تقاضا كرد؟ سكوت دارد، هر چند مجاز بودن اين موضوع از نظر روايات اسلامى مسلم است.(1)

32. بهانه جوئی و راحت طلبی منافقین

اشاره

قرآن می‌فرماید:

«وَ إِذا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ أَنْ آمِنُوا بِاللَّهِ وَ جاهِدُوا مَعَ رَسُولِهِ اسْتَأْذَنَكَ أُولُوا الطَّوْلِ مِنْهُمْ وَ قالُوا ذَرْنا نَكُنْ مَعَ الْقاعِدينَ * رَضُوا بِأَنْ يَكُونُوا مَعَ الْخَوالِفِ وَ طُبِعَ عَلى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَفْقَهُونَ»؛(2)«و هنگامى كه سوره‌اى نازل شود (و به آنان دستور دهد) كه: به خدا ايمان بياوريد! و همراه پيامبرش جهاد كنيد!، افرادى

از آن‌ها [گروه منافقان] كه توانايى دارند، از تو اجازه مى‌خواهند و مى‌گويند: بگذار ما با قاعدين [آن‌ها كه از جهاد معافند] باشيم! (آرى،) آن‌ها راضى شدند كه با متخلّفان باشند؛ و بر دل‌هاي‌شان مهر نهاده شده؛ از اين رو (چيزى) نمى‌فهمند!»

تفسیر
دون‌همتان، و مؤمنان راستين

در اين آيات باز سخن در باره منافقان است، منتها زشتكاري‌هاى آنان با اعمال نيك مؤمنان راستين در اين‌جا مقايسه شده است، و با اين مقايسه انحراف و بيچارگى آنان روشن‌تر مى‌شود.

در آيه نخست مى‌گويد: «هنگامى كه سوره‌اى در باره جهاد نازل مى‌شود و از مردم


1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج‌8، ص: 66.

2) . توبه / 86 و 87.

دعوت مى‌كند كه به خدا ايمان بياورند (يعنى بر ايمان خود ثابت قدم بمانند و آن را تقويت نمايند) و همراه پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله) در راه او جهاد كنند، در اين هنگام منافقان قدرتمند كه توانايى كافى از نظر جسمى و مالى براى شركت در ميدان جنگ دارند از تو اجازه مى‌خواهند كه در ميدان جهاد شركت نكنند و مى‌گويند بگذار ما با قاعدين (آن‌ها كه از جهاد معذورند) باشيم»؛ «وَ إِذا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ أَنْ آمِنُوا بِاللَّهِ وَ جاهِدُوا مَعَ رَسُولِهِ اسْتَأْذَنَكَ أُولُوا الطَّوْلِ مِنْهُمْ وَ قالُوا ذَرْنا نَكُنْ مَعَ الْقاعِدِينَ».

«طول» (بر وزن قول) به معنى امكانات و توانايى مالى آمده است، بنا بر اين «أُولُوا الطَّوْلِ» به معنى كسانى است كه داراى قدرت مادى كافى براى حضور در ميدان جنگ هستند، و با اين حال مايل بوده‌اند در صف افراد ناتوان يعنى آن‌ها كه از نظر جسمى يا مالى توانايى جهاد نداشته‌اند، بمانند.

اصل اين كلمه از «طول» (بر وزن پول) كه ضد «عرض» است گرفته شده و تناسب اين دو معنى با يكديگر روشن است، زيرا توانايى مالى و جسمى يك نوع كشش و ادامه و طول قدرت را مى‌رساند.

در آيه بعد قرآن آن‌ها را با اين جمله مورد ملامت و مذمت قرار مى‌دهد كه: «آن‌ها راضى شدند با متخلفان باقى بمانند»؛ «رَضُوا بِأَنْ يَكُونُوا مَعَ الْخَوالِفِ»؛ همان‌طور كه سابقاً نيز اشاره كرديم «خوالف» جمع «خالفة» از مادۀ «خلف» به معنى پشت سر است، به همين جهت به زنان كه به هنگام رفتن مردان به خارج از منزل، در منزل باقى مى‌مانند «خالفة» گفته مى‌شود، و در آيه مورد بحث منظور از «خوالف» تمام كسانى است كه به نحوى از شركت در ميدان جنگ معذور بودند اعم از زنان و يا پيران و يا بيماران و كودكان.

بعضى از احاديث كه در تفسير آيه وارد شده نيز به اين موضوع اشاره كرده است.

بعدا اضافه مى‌كند كه «اين‌ها بر اثر گناه و نفاق به مرحله‌اى رسيده‌اند كه بر قلب‌هاي‌شان مهر زده شده، به همين دليل چيزى نمى‌فهمند»؛ «وَ طُبِعَ عَلى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَفْقَهُونَ».

و الحمد لله رب العالمین

فهرست منابع و مآخذ

تصویر

13-331

تصویر

13-332

تصویر

13-333

تصویر

13-334

تصویر

13-335