ghaemiyeh.com
سرشناسه:فیض کاشانی، محمدبن شاه مرتضی، ۱۰۰۶-۱۰۹۱ق.
عنوان قراردادی:المحجةالبیضاء فی احیاءالاحیاء . فارسی
عنوان و نام پدیدآور:راه روشن/ محمدبن مرتضی معروف به مولی محسن کاشانی؛ ترجمه محمدصادق عارف.
مشخصات نشر:مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی، ۱۳۷۳ - ۱۳۷۹.
مشخصات ظاهری:۸ج.
شابک:دوره964-444-004-8 : ؛ ج.۲964-444-312-8 : ؛ ج.۳964-444-317-9 : ؛ ج.۴964-444-311-x : ؛ ۲۵۶۰۰۰ ریال: ج.۵ ، چاپ چهارم: 978-964-971-272-7 ؛ ج.۶964-444-005-6 : ؛ ۱۶۵۰۰ ریال (ج.۶، چاپ دوم) ؛ ۷۳۰۰۰ ریال: ج.۶، چاپ چهارم978-964-444-005-2 : ؛ ج.۷964-444-306-3 : ؛ ۱۷۵۰۰ ریال (ج.۷، چاپ دوم) ؛ ۲۶۸۰۰۰ ریال: ج.۷ ،چاپ پنجم: 978-964-444-314-5 ؛ ج.۸964-444-313-6 : ؛ ۱۵۰۰۰ ریال (ج.۸، چاپ دوم)
یادداشت:پشت جلد لاتینیشده: Mawla Muhsen Kashani, Rah-i-Rawshan.
یادداشت:جلدهای اول، دوم، هفتم و هشتم ترجمه محمدصادق عارف، جلدهای سوم و چهارم ترجمه محمدرضا عطایی، جلدهای پنجم و ششم ترجمه عبدالعلی صاحبی است.
یادداشت:ج. ۳ (چاپ دوم: ۱۳۸۱).
یادداشت:ج. ۶ (چاپ دوم: ۱۳۷۹).
یادداشت:ج.۶ (چاپ چهارم: ۱۳۸۹).
یادداشت:ج.۷ (چاپ دوم: ۱۳۷۹).
یادداشت:ج. ۸ (چاپ دوم: ۱۳۷۹).
یادداشت:کتابنامه.
موضوع:اخلاق اسلامی
موضوع:عرفان
شناسه افزوده:عارف، محمد صادق، ۱۲۹۹ - ، مترجم
شناسه افزوده:عطائی، محمدرضا، ۱۳۱۵ -، مترجم
شناسه افزوده:صاحبی، عبدالعلی، ۱۳۱۲ - ، مترجم
شناسه افزوده:بنیاد پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:BP۲۴۷/۶۵/ف۹م۳۰۴۱ ۱۳۷۳
رده بندی دیویی:۲۹۷/۶۱
شماره کتابشناسی ملی:م۷۷-۳۹۵۵
بسم الله الرحمن الرحیم
محمد بن مرتضی معروف به مولی محسن کاشانی قدس سره متوفی 1091 ه- . ق
راه روشن : ترجمه کتاب المحجه البیضاء فی تهذیب الحیاء
جلد هشتم
ترجمه سید محمد صادق عارف
فهرست مطالب
فهرست مطالب
فهرست مطالب
فهرست مطالب
فهرست مطالب
ص :7
فهرست مطالب
ص :8
فهرست مطالب
ص :9
ص :10
(1)و این ششمین کتاب از بخش منجیات المحجة البیضاء فی تهذیب الاحیاء است بسم اللّه الرّحمن الرّحیم ستایش ویژۀ خداوندی است که دلهای دوستانش را از توجّه به متاع دنیا و زیباییهای آن منزّه داشته،و نیّات آنها را از ملاحظۀ غیر حضرت او پاکیزه گردانیده،سپس آنها را برای اقامت بر بساط عزّت خود برگزیده و به اسماء و صفات خود بر دلهای آنها تجلی کرده تا به انوار معرفت او فروزان شدند.پس از آن از سبحات وجه خود پرده برگرفت تا به آتش محبّت او سوختند؛سپس به کنه جلال خود از آنان محجوب گردید،تا در میدان پهناور عظمت و کبریایی او حیران و سرگردان شدند؛و هر زمان برای ملاحظۀ حقیقت جلال او به پا خاستند خرد و بینش خود را مستغرق بهت و حیرت یافتند؛و هرگاه در صدد بر آمدند که نومیدانه از او باز گردند از سراپردۀ جلال او ندا رسید:ای کسی که به سبب نادانی و شتاب خود از وصول به حق نومیدی،شکیبا باش.از این رو آنان در میان ردّ و قبول و منع و وصول همچنان غریق دریای معرفتش،و سوختۀ آتش محبّتش باقی ماندند.
و درود بیکران و سلام فراوان بر محمّد مصطفی صلّی اللّه علیه و آله بدان حدّ که در خور کمال نبوّت اوست و بر خاندانش که مهتران و پیشوایان خلق و راهنمایان و زمامداران حقّاند و بر اصحاب او باد.
امّا بعد؛بیشکّ دوست داشتن خداوند عالیترین هدف همۀ مقامات و بلندترین قلّۀ رفیع درجات است؛چه پس از ادراک این محبّت هیچ مقامی نیست،جز این که ثمرهای از
ص:11
ثمرات و تابعی از توابع آن است؛مانند شوق،رضا،انس و نظایر آنها.همچنین هیچ مقامی پیش از ادراک این محبّت وجود ندارد،جز این که مقدّمهای از مقدّمات آن است؛مانند توبه،صبر،زهد و جز اینها،و مقامات دیگر اگر چه عزیز و ارزشمندند،لیکن دلها از تصدیق به امکان آنها خالی نیست.امّا محبّت خداوند چیزی است که تصدیق به امکان آن نیز نادر و کمیاب است تا آنجا که برخی از دانشمندان امکان آن را انکار کرده و گفتهاند:دوست داشتن خداوند معنایی جز مواظبت بر طاعت او ندارد،و حقیقت محبّت تنها با وجود جنسیّت و همگونی قابل امکان است.اینان چون محبت را منکر شدند،انس و شوق و لذّت مناجات و دیگر لوازم محبّت و پیامدهای آن را نیز انکار کردند.از این رو ما ناگزیریم پرده از روی این حقیقت برداریم و به بیان مطالب زیر بپردازیم:
1-شواهدی از شرع در اثبات محبّت بنده نسبت به خداوند 2-حقیقت محبّت و اسباب آن 3-بیان آن که تنها خداوند مستحقّ محبّت است 4-لذت نظر بر وجه کریم حقّ تعالی بزرگترین لذات است 5-به چه سبب لذت لقای حقّ تعالی در آخرت بیش از لذت معرفت او در دنیاست 6-اسبابی که مایه افزایش محبّت حقّ تعالی است 7-سبب تفاوت مردم در دوستی خداوند 8-سبب قصور فهم مردم از درک معرفت خداوند 9-معنای شوق به خداوند 10-محبّت خداوند نسبت به بندگانش 11-نشانههای دوستی بنده نسبت به خداوند 12-معنای انس با خداوند 13-معنای انبساط در انس 14-معنای رضا و فضیلت آن 15-حقیقت رضا 16-این که دعا و کراهت از گناه و فرار از آن تناقضی با رضا ندارد 17-داستانهای پراکندهای از محبّان و سخنانی از آنان
ص:12
(1)بدان امّت بر این اجماع دارد که دوستی خداوند و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله واجب است و چیزی که وجود ندارد،هرگز واجب نمیشود.چگونه ممکن است دوستی خداوند به طاعت تفسیر شود در حالی که طاعت تابع دوستی و نتیجۀ آن است و ناگزیر باید محبّت بر آن مقدّم باشد، چه از دوست اطاعت میشود.
از جمله شواهد شرعی در لزوم محبّت خداوند قول او است: یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ (1)و نیز:
وَ الَّذِینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّهِ (2)و این آیهها دلیل اثبات محبّت برای خدا و اثبات شدّت و ضعف در آن است.پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله ضمن احادیث بسیاری دوستی خداوند را از شرائط ایمان قرار داده است.ابو رزین عقیلی عرض کرد:ای پیامبر خدا!ایمان چیست؟فرمود:«این که خدا و پیامبرش را از هر چه غیر آنهاست،دوستتر بداری» (3)و در حدیث دیگر آمده است:«هیچ یک از شما ایمان نمیآورد،جز آنگاه که خدا و پیامبرش را از غیر آنها دوستتر بدارد» (4)و در حدیث دیگری است:«هیچ بندهای مؤمن نمیشود جز آنگاه که من در نزد او از اهل و مالش و همۀ مردم محبوبتر باشم» (5)،و در روایتی است«...و از جانش».چگونه چنین نباشد و حال آن که خداوند فرموده است: قُلْ إِنْ کانَ آباؤُکُمْ وَ أَبْناؤُکُمْ وَ إِخْوانُکُمْ تا... أَحَبَّ إِلَیْکُمْ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ (6).و این آیه در معرض انکار و تهدید نازل شده است.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به محبّت خداوند امر کرده و فرموده است:«خداوند را دوست بدارید،چه شما را از نعمتهای خود بهرهمند میکند و مرا دوست بدارید،چون خدا مرا دوست میدارد» (7).
روایت شده است مردی به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله عرض کرد:ای پیامبر خدا!من تو را دوست
ص:13
1) (1) -مائده/54:...آنها را دوست میدارد و آنها(نیز)او را دوست میدارند.
2) (2) بقره/165:و آنها که ایمان دارند،محبّتشان به خدا شدیدتر است.
3) (3) مسند احمد،ج 4،ص 11،ضمن حدیثی دیگر.
4) (4) سنن نسایی،ج 8،ص 94،مضمون آن،مسند احمد،ج 3،ص 172،الاوسط طبرانی.
5) (5) صحیح بخاری،ج 1،ص 12،از حدیث انس،صحیح مسلم،ج 1،ص 49،نظیر آن.
6) (6) توبه/24:بگو اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و طایفه شما و اموالی که به دست آوردهاید و تجارتی که از کساد شدنش بیم دارید و مساکن مورد علاقه شما در نظرتان از خداوند و پیامبرش و جهاد در راهش محبوبتر است...
7) (7) ترمذی،المستدرک حاکم،ج 3،ص 150،از حدیث ابن عباس.
میدارم،فرمود:«خود را برای فقر آماده کن»،گفت:من خدا را دوست میدارم،فرمود:
«آمادۀ بلا باش» (1).
از عمر نقل شده است که پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله مصعب بن عمیر را دید که از روبرو میآمد و پوست گوسفندی را بر روی خود انداخته و وسط آن را به کمرش بسته بود.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:
«بنگرید به این مردی که خداوند دلش را نورانی کرده است،من او را در میان پدر و مادرش دیدم که پاکیزهترین خوردنیها و آشامیدنیها را به او میخورانیدند،و محبّت خدا و پیامبرش او را به چنین وضعی که میبینید در آورده است» (2)در خبر مشهوری است که ابراهیم علیه السّلام به فرشتۀ مرگ هنگامی که برای قبض روح او آمده بود گفت:هیچ دوستی را دیدهای که دوستش را بمیراند؟خداوند به او وحی فرمود:«هیچ دوستی را دیدهای که دیدن دوستش را خوش نداشته باشد؟»ابراهیم علیه السّلام گفت:«ای فرشتۀ مرگ هم اکنون جانم را بگیر» (3)این مقام تنها برای بندهای میسّر است که خداوند را با تمام وجود خود دوست بدارد،چه هنگامی که دانست مرگ وسیلۀ دیدار است دلش بدان مایل میشود و محبوب دیگری جز خدا نخواهد داشت که،به او توجّه کند.پیامبر خدا در دعایش عرض میکند«بار خدایا!دوستی خود و دوستی کسی که تو را دوست میدارد و دوستی چیزی که مرا به دوستی تو نزدیک گرداند،روزیام فرما،و دوستی خود را در نزد من محبوبتر از آب خنک قرار ده» (4).
اعرابیی به خدمت پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله رسید و عرض کرد:ای پیامبر خدا!قیامت کی خواهد بود؟فرمود:برای آن چه آماده کردهای؟عرض کرد:من نماز و روزه زیادی برای آن آماده نکردهام،جز این که من خدا و پیامبرش را دوست میدارم.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به او فرمود:«انسان با کسی خواهد بود که او را دوست میدارد».انس گفته است:من مسلمانان را ندیدم که پس از سلام به چیزی بهاندازۀ این سخن شاد شوند (5).
یکی از صحابه گفته است:هر کس از دوستی ناب خداوند بچشد،آن چشیدن او را از
ص:14
1) (1) بزّار و رجال آن صحیحاند،جز بکر بن سلیم و اوثقه است و در آن آخر حدیث نیامده است، مجمع الزوائد،ج 10،ص 274.
2) (2) الحلیة ابو نعیم به سند حسن،المغنی.
3) (3) عراقی گفته است:مأخذی برای آن نیافتم.
4) (4) ترمذی از حدیث عبد اللّه بن یزید خطمی به سند حسن،الجامع الصّغیر،پیش از این نیز ذکر شده است.
5) (5) صحیح مسلم،ج 8،ص 42،طبرانی،بزّار،مجمع الزّوائد،ج 1،ص 280.
طلب دنیا منصرف و از همۀ مردم متوحّش خواهد ساخت.دیگری گفته است:هر کس خدا را بشناسد او را دوست خواهد داشت؛و کسی که دنیا را بشناسد در آن زهد میورزد و آن را دشمن خواهد داشت.مؤمن بازی نمیکند مگر آنگاه که غافل شود،و هرگاه بیندیشد غمگین میگردد.
ابو سلیمان دارانی گفته است:خداوند خلقی را آفریده که بهشت و نعمتهایش آنان را از او باز نمیدارد،پس چگونه ممکن است دنیا آنان را از او به خود مشغول سازد.
روایت شده است که عیسی علیه السّلام از کنار سه تن گذشت که بدنهای آنها نحیف و رنگ رخسارشان برگشته بود.به آنها گفت:چه چیزی شما را به این حالت درآورده است؟گفتند:
ترس از آتش.فرمود:بر خدا حقّ است که ترسان را ایمنی دهد.سپس بر سه تن دیگر گذشت که از آنها نحیفتر و رنگ رویشان دگرگونتر بود.به آنان گفت:چه شده است که شما را به این حالت میبینم؟گفتند:شوق بهشت.گفت:حقّ است بر خداوند که امید شما را برآورده کند.پس از آن از کنار سه نفر دیگر عبور کرد که از دو دستۀ پیش نزارتر و رنگروباختهتر بودند و گویی بر چهرههای آنها آینههایی از نور بود.به آنها گفت:چه شده است که شما را به این حالت میبینم؟گفتند:محبّت خداوند.گفت:شما مقرّبانید،شما مقرّبانید.
عبد الواحد بن زید گفته است:از کنار مردی گذشتم که در برف ایستاده بود.به او گفتم:
آیا هیچ احساس سردی نمیکنی؟گفت:هر کس را دوستی خدا مشغول کند،احساس سردی نمیکند.
از سریّ سقطی نقل شده که گفته است:روز رستاخیز امّتها را به نام پیامبرانشان میخوانند و به آنها گفته میشود:ای امّت موسی،ای امّت عیسی،ای امّت محمّد،جز دوستان خدا که به آنها ندا میشود:ای اولیای خدا!به سوی خداوند سبحان بیایید،پس دلهای آنها از شدّت شادی نزدیک باشد که از جا کنده شود.
هرم بن حیّان گفته است:مؤمن هنگامی که پروردگار خود را شناخت،او را دوست میدارد و چون او را دوست بدارد،به او رو میآورد و چون حلاوت رو آوردن به او را یافت، به دنیا با چشم شهوت و به آخرت با دیدۀ رغبت نمینگرد و او تنش در دنیا و روحش در آخرت است.
یحیی بن معاذ گفته است:عفوا و همۀ گناهان را فرا میگیرد،پس خشنودی او چگونه است؟خشنودی او همۀ آرزوها را فرا میگیرد،پس محبّت او چگونه است؟محبّت او خردها را مدهوش میکند،پس مودّت او چگونه است؟مودّت او غیر او را فراموش میکند،
ص:15
پس لطف او چگونه خواهد بود؟ در برخی کتابها آمده است:ای بندۀ من،به حقّی که بر من داری سوگند،من تو را دوست میدارم پس به حقی که من بر تو دارم سوگند مرا دوست بدار.
یحیی بن معاذ گفته است:بهاندازۀ خردلی دوستی خداوند نزد من محبوبتر از عبادت هفتاد سال بدون دوستی اوست.و نیز گفته است:پروردگارا،من به درگاه تو مقیم و به ستایش تو مشغولم،در کودکی مرا به سوی خود برگرفتی،و جامۀ قرب بر من پوشانیدی و به معرفت خود مشرّف گردانیدی و لطف خود را شامل حالم کردی؛از حالی به حالی مرا نقل دادی،و در اعمالم از حیث مستوری،توبه،زهد،شوق،رضا و محبّت مرا دگرگون ساختی،پس از آن مرا از حوض کرم خود سیرآب کردی،و در ریاض نعمتهای خویش متنعّم فرمودی،و ملازم امر خود قرار دادی،و به قول خود مشعوف گردانیدی تا به جوانی رسیدم و تواناییام ظاهر شد.اکنون چگونه در بزرگی از تو رو گردانم در حالی که از خردی به لطف تو خو گرفتهام،و باید در پیرامون تو باقی بمانم،و آهسته به درگاه تو زاری کنم،چه من تو را دوست میدارم و هر دوستی به دوست خود خرسند و از غیر او رو گردان است.
میگویم:در مصباح الشریعة (1)از امام صادق علیه السّلام آمده که فرموده است:«محبّت خداوند هنگامی که درون بنده را روشن کند،او را از هر شغل و ذکری جز خداوند تهی میگرداند؛و محبّ از نظر باطن خالصترین مردم برای خداست،در گفتار از همه راستگوتر،در عهد از همه وفادارتر،در عمل از همه پاکتر،در ذکر از همه پاکیزهتر،و در نفس از همه عابدتر است.فرشتگان به هنگام مناجاتش بر همدیگر مباهات و به دیدارش افتخار میکنند.
خداوند به سبب وجود او شهرهایش را آباد،و در پرتو شرف او بندگانش را گرامی میدارد.
هرگاه به حقّ او از خداوند درخواست کنند به آنها عطا میکند و به سبب رحمتش به او بلاها را از آنها دفع میکند.اگر مردم میدانستند وی در نزد خداوند چه مقام و منزلتی دارد،جز به خاک قدم او به خدا تقرّب نمیجستند.امیر مؤمنان علیه السّلام فرموده است:«دوستی خداوند، آتشی است که بر چیزی نمیگذرد،جز این که آن را میسوزاند و نور خداوند بر چیزی نمیتابد،جز این که آن را روشن میکند و آسمان خدا هر چیزی را که در زیر آن پدید آید
ص:16
1) (1) چنان که در مجلّدات پیش یاد آوری شده است،درباره صحّت انتساب کتاب مذکور به امام صادق علیه السّلام میان محققان اختلاف است و اکثر آن را ساختۀ صوفیان میدانند.به تعلیقات علاّمه بزرگ مرحوم حاج سید شهاب الدین مرعشی نجفی بر کتاب احقاق الحقّ مراجعه شود-م.
میپوشاند و باد او بر چیزی نمیوزد،جز این که آن را به جنبش درمیآورد و آب او مایۀ حیات هر چیزی است و از زمین او همه چیز میروید.هر کس خدا را دوست بدارد،از پادشاهی و دارایی همه چیز به او میدهد.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«هرگاه بندهای از امّتم خدا را دوست بدارد،خداوند محبّت او را در دلهای برگزیدگان و ارواح فرشتگان و ساکنان عرش خود میاندازد تا او را دوست بدارند و چنین کسی به راستی دوست خداست.خوشا به حال او،خوشا به حال او،روز قیامت او در نزد خداوند شفاعت میکند» (1).پایان گفتار امام صادق علیه السّلام.
غزّالی میگوید:دربارۀ محبّت خداوند اخبار و احادیث بیشماری وارد شده است و آن امری روشن است.آنچه پیچیده و دشوار میباشد،حقیقت معنای آن است که ما اکنون به تحقیق آن میپردازیم.
(1)بدان مقصود از این فصل روشن نمیشود،جز این که نخست حقیقت محبّت و چگونگی آن و سپس شرائط و اسباب آن دانسته شود و پس از آن بنگریم که چگونه دربارۀ حقّ تعالی تحقّق مییابد.
نخستین چیزی که باید حتما دانسته شود آن است که محبّت تنها پس از معرفت و ادراک،قابل تصوّر،است،چه انسان کسی را که نمیشناسد دوستش نمیدارد.بدین سبب نمیتوان تصوّر کرد که جمادی متّصف به صفت محبّت شود،زیرا این صفت از ویژگیهای انسان زندۀ با ادراک است.مدرکات ذاتا سه قسماند:
1-آنچه موافق و ملایم طبع ادراککننده و لذتدهندۀ اوست.
2-آنچه منافی طبع ادراککننده و مایۀ تنفّر و انزجار اوست.
3-آنچه در طبع ادراککننده لذّت و المی ایجاد نمیکند.
بنابراین هر چیزی که در ادراک آن لذّت و راحت است،از نظر ادراککننده محبوب و آنچه در ادراک آن درد و رنج است،نزد ادراککننده مبغوض و هر چه لذت و المی در پی
ص:17
1) (1) همان،مأخذ باب نود و ششم.
ندارد،نه محبوب است و نه مکروه.در این صورت هر چیز لذت بخشی نزد کسی که از آن لذت میبرد محبوب است،و معنای محبوب بودن آن است که طبع بدان،مایل است،و معنای مبغوض بودن آن که در طبع از آن نفرت است.لذا دوستی عبارت از گرایش طبع به چیزی لذّتدهنده است و اگر این گرایش شدّت و قوّت یابد،عشق نامیده میشود،و بغض عبارت از نفرت طبع از چیزی دردآور و رنجدهنده است که اگر قوی شود آن را مقت یا دشمنی میخوانند.این نخستین اصل در حقیقت معنای دوستی است که از شناخت آن چارهای نیست.
اصل دوم-چون دوستی تابع معرفت و ادراک است،ناگزیر بر حسب مدرکات و حواسّ به اقسامی منقسم میشود؛چه هر حسّی نوعی از مدرکات را احساس میکند و هر یک از آنها از بعضی مدرکات لذّت میبرد،و طبع به سبب احساس لذّت به آنها مایل میشود،و از نظر طبع سلیم آن مدرکات از محبوبات به شمار میآیند.لذّت چشم در نگریستن و ادراک دیدنیهای خوب و صورتهای نمکین و زیباست.لذّت گوش در شنیدن آوازهای خوش و موزون،و لذّت بویایی در استشمام بوهای خوش،و لذّت ذایقه در چشیدن مزۀ طعامها،و لذّت لامسه در لمس نازکی و نرمی است؛و چون این مدرکات حسّی لذّتبخشاند، محبوب انسان میباشند،بدین معنا که طبع سلیم بدانها رغبت دارد تا آنجا که پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«از دنیای شما سه چیز محبوب من است:بوی خوش،زن و روشنی چشم من در نماز است» (1).
آن حضرت بوی خوش را محبوب خود میشمرد و روشن است که چشم و گوش از بوی خوش بهرهای نمیبرند و تنها نیروی شامّه از آن برخوردار میشود.همچنین زنان را محبوبات مینامید،در حالی که تنها چشم و لامسه از آنها بهرهمند میگردند.و شامّه و ذائقه و سامعه را از آنها بهرهای نیست.و نماز را مایۀ روشنی چشم خواند و آن را بهترین این محبوبات به شمار آورد در صورتی که معلوم است حواسّ پنجگانه را از آن نصیبی نیست؛ بلکه حسّ ششمی که دل به منزلۀ مرکب آن است،از آن بهرهمند میشود و این حسّ را کسی درک میکند که صاحبدل باشد.
در لذّات حواسّ پنجگانه بهایم با انسان شریکند،اگر محبّت منحصر به مدرکات این پنج حسّ باشد تا آنجا که او بگوید:خداوند با حواس درک نمیشود و در خیال متصوّر
ص:18
1) (1) پیش از این مکرّر ذکر شده است.
نمیگردد،پس محبوب نیست.در این صورت خاصیّت آدمی از میان رفته و حسّ ششمی که بدان از جانوران ممتاز است و از آن به عقل یا نور یا دل یا هر نام دیگر تعبیر میشود از وجود او رخت بر بسته است و در این بحثی نیست.
لیکن این امر بینهایت بعید است،چه دیدۀ باطن از چشم ظاهر قویتر و ادراک دل از ادراک چشم شدیدتر و جمال مفاهیمی که بهوسیله عقل ادراک میشوند از جمال صورتهای ظاهری که توسّط چشمها درک میگردد،بیشتر و برتر است.از این رو بیتردید لذّت دل به آنچه از امور شریف الهی درک میکند و بالاتر از آن است که بهوسیله حواسّ ادراک شود،تمامتر و کاملتر است و در نتیجه رغبت طبع سلیم و عقل صحیح به این لذّت قویتر و بیشتر است.دوستی جز گرایش به چیزی که در ادراک آن لذّت است،معنای دیگری ندارد،چنان که بزودی تفصیل آن خواهد آمد،بنابراین محبّت خداوند را تنها کسی انکار میکند که بر اثر قصور فهم در حدّ بهایم قرار گرفته و به هیچ رو از مرز مدرکات حسّی پا فراتر ننهاده است.
اصل سوم-پوشیده نیست که انسان خودش را دوست میدارد،و این نیز روشن است که دیگران را هم برای خودش دوستدار است.آیا میتوان تصوّر کرد که آدمی دیگری را برای خود او نه برای خودش دوست بدارد؟این مطلب از مسایلی است که درک آن برای ضعیفان دشوار است تا آنجا که اینان گمان میکنند تصوّر نمیشود که انسان دیگری را برای خود او دوست بدارد بیآنکه سوای ادراک ذات وی بهرهای از او به وی باز گردد.لیکن حقّ آن است که این امر قابل تصوّر و موجود است.از این رو بر ما لازم است که اقسام محبّت و اسباب آن را شرح دهیم.
(1) و معنای حبّ نفس میل انسان به دوام وجود خویش و نفرت از عدم و نابودی آن است،زیرا آنچه محبوب است،طبعا ملایم و مطلوب محبّ است.در این صورت چه چیزی میتواند در نزد انسان ملایمتر از نفس او و دوام وجودش باشد.همچنین کدام چیز است که در نزد او منفورتر و مبغوضتر از عدم و هلاک اوست.از این رو آدمی دوام وجود خود را دوست میدارد و مرگ و کشته شدن مکروه اوست و این به سبب ترس از وقایع پس از مرگ یا سکرات آن نیست، بلکه اگر بدون هیچ درد و رنج و یا ثواب و عقابی از این جهان ربوده شود،بدین امر خشنود نبوده از آن کراهت خواهد داشت،و مرگ و عدم محض را جز به هنگامی که در زندگی دچار رنج و درد شدید میشود دوست نمیدارد،و چون گرفتار بلایی میشود زوال بلا
ص:19
محبوب اوست.و اگر عدم را خواهان باشد برای خود آن نیست،بلکه برای آن است که در آن بلا زائل میشود.لذا هلاکت و عدم نزد او مبغوض و دوام وجود محبوب است و همان گونه که دوام وجود محبوب اوست کمال وجود نیز مطلوب اوست،زیرا ناقص فاقد کمال است و نقص به نسبت مقدار مفقود عدم است و نسبت به انسان هلاکت میباشد و هلاکت و عدم در صفات و کمال وجود مبغوض است،چنان که در اصل ذات مبغوض میباشند و وجود صفات کمال محبوب است،همان گونه که دوام اصل وجود محبوب است و این غریزهای است که به حکم سنّت باری تعالی در طبایع قرار داده شده است: وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللّهِ تَبْدِیلاً (1).
بنابراین نخستین محبوب انسان ذات او،سپس سلامتی اعضای او،پس از آن مال و فرزند و کسان و دوستان اوست.پس اعضای آدمی محبوب اویند و سلامت آنها مطلوب اوست؛چه کمال و دوام وجود او موقوف بر اینهاست.مال نیز محبوب است،زیرا آن نیز وسیلۀ دوام وجود و کمال آن است و همچنین است دیگر اسباب.این که انسان اشیای مذکور را دوست میدارد،برای اعیان آنها نیست،بلکه به سبب آن است که بهرهمندی او از دوام وجود و کمال آن بدانها وابسته است تا آنجا که آدمی فرزندش را با این که از او بهرهای نمیبرد،بلکه سختیهایی را هم به خاطر او تحمّل میکند،دوست میدارد؛زیرا او را پس از مردن جانشین وجود خویش میکند،و بقای نسلش نوعی از بقا برای اوست،و به سبب علاقۀ شدید به بقای نفس خود،بقای کسی را که جانشین او شود نیز دوست میدارد،و گویا آن جزیی از اوست؛چه نمیتواند طمع داشته باشد که تا ابد زنده بماند.آری هرگاه میان کشتن او و کشتن فرزندش مخیّر شود،و طبع او بر اعتدال خویش باقی باشد،بقای خود را بر بقای فرزندش ترجیح خواهد داد،زیرا بقای فرزندش تنها از یک نظر بهمنزله بقای اوست و بقای محقّق او نیست.محبّت او به خویشاوندان و کسانش نیز به محبّت او برای کمال نفسش بازگشت دارد،چه او خود را به سبب آنها تنها نمیبیند و به کمال آنها خود را قوی و آراسته میانگارد،زیرا خانواده و مال و اسباب خارجی همچون بالهایی مکمّل وجود انساناند،و کمال وجود و دوام آن طبعا محبوب اوست.بنابراین نخستین محبوب هر زندهای ذات و کمال ذات و دوام همۀ اینهاست،و آنچه ضدّ آنهاست،مکروه اوست؛و این امور نخستین سبب محبّت به شمار میآید.
ص:20
1) (1) فتح/23:و هرگز برای سنّت خداوند تغییر و تبدیلی نخواهی یافت.
(1)چه انسان،بندۀ احسان است و دل به دوستی کسی که به او نیکی کند و دشمنی کسی که به او بدی کند،سرشته شده است.پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:
«بار خدایا،برای هیچ بدکاری دستی برای نیکی به من قرار مده تا او را دوست بدارم» (1).این حدیث به ان است که دوستی دل نسبت به کسی که به وی نیکی کند امری اضطراری و غیر قابل اجتناب است،در نهاد و فطرت انسان سرشته شده و برای دگرگون کردن آن راهی نیست.به همین سبب گاهی انسان بیگانهای را که هیچ رابطۀ خویشی و پیوندی با او ندارد؛ دوست میدارد.این امر چنانچه تحقّق یابد،به سبب اوّل بازگشت خواهد داشت،چه احسانکننده کسی است که آدمی را به مال و دیگر اسبابی که باعث دوام وجود و کمال آن میشود کمک کند و موجب حصول بهرهمندیهایی شود که وجود انسان بدانها مستعدّ و آماده میگردد،جز این که این تفاوت وجود دارد که انسان اعضای خود را دوست میدارد،چه کمال وجودش به آنهاست و آن همان کمال مطلوب اوست.امّا احسانکننده عین کمال مطلوب نیست،بلکه سببی برای آن است مانند پزشک که سببی است برای دوام سلامتی اعضا.فرق است میان دوست داشتن صحّت و دوست داشتن پزشک که سبب صحّت است، زیرا صحّت ذاتا مطلوب است و پزشک ذاتا مطلوب نیست،بلکه چون سبب حصول صحّت است مطلوب است.همچنین علم و استاد محبوبند،لیکن علم ذاتا محبوب است و استاد چون سبب حصول علمی است که محبوب است محبوب میباشد؛و نیز خوراک و نوشیدنی محبوب است و درهم و دینار نیز محبوب میباشند،لیکن طعام ذاتا محبوب است و درهم و دینار چون وسیلۀ تهیّۀ طعامند محبوبند.
اگر چه فرق آنها در اینجا به تفاوت رتبه بازگشت میکند،لیکن بازگشت هر یک از آنها به محبّتی است که انسان به ذات خود دارد،چه کسی که احسانکننده را به سبب احسانش دوست میدارد،محقّقا دوستدار ذات او نیست،بلکه دوستدار احسان اوست و این فعلی از افعال احسانکننده است.اگر این افعال زائل شود دوستی نیز زائل میشود با آن که ذات احسانکننده باقی است،و اگر احسانش نقصان یابد،دوستی نیز نقصان مییابد و اگر زیاد شود،دوستی نیز زیاد خواهد شد و بالاخره بر حسب زیاده و نقصان احسان محبّت کم یا زیاد میشود.
(2)آن که چیزی را برای ذات آن،نه به سبب بهرهای که غیر از ذاتش از او
ص:21
1) (1) مسند الفردوس ابو منصور دیلمی از حدیث معاذ و پیش از این ذکر شده است.
مییابد،دوست بدارد،بلکه ذات او عین بهرۀ اوست و این همان دوستی حقیقی کاملی است که دوام آن مورد اعتماد است،مانند دوستی جمال و زیبایی،چه هر جمالی در نزد کسی که آن را ادراک میکند محبوب است و این دوستی برای عین جمال است،زیرا در ادراک آن لذّت است و لذّت ذاتا محبوب است.نباید گمان کنی که دوستی صورتهای زیبا تنها برای ا رضای شهوت است،چه ارضای شهوت خود لذّت دیگری است که گاهی صورتهای زیبا را به سبب آن دوست میدارند،امّا ادراک نفس جمال نیز لذّتبخش است و میتواند به خاطر ذاتش محبوب باشد.چگونه ممکن است این را انکار کرد و حال آن که سبزه و آب جاری دو چیز محبوب و خواستنی هستند،و این برای آن نیست که آب آشامیده و سبزی خورده شود و یا غیر از صرف دیدن بهرۀ دیگری از آنها ببرند،و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله از سبزه و آب روان خوشش میآمد (1).
طبع سلیم حکم میکند که نظر کردن به شکوفهها،گلها و مرغان خوشرنگی که از نقش و نگار زیبا و تناسب اندام برخوردارند،لذّتآور است،تا آنجا که انسان با نگاه کردن به آنها غمها را از دل بیرون میکند بیآنکه غیر از نگاه بهرۀ دیگری ببرد.
این اسباب همه لذّتبخش میباشند و هر لذیذی محبوب است،و ادراک هر زیبایی و جمالی خالی از لذّتی نیست،هیچ کس انکار نمیکند که زیبایی طبعا محبوب است.بنابراین وقتی ثابت شود که خداوند متعال جمیل است،لا محاله در نزد کسی که جمال و جلال او بر وی مکشوف شده است محبوب خواهد بود،چنان که پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:
«خداوند جمیل است و جمال را دوست میدارد» (2).
(1)بدان آن که در تنگنای خیالات و محسوسات زندانی است،بسا گمان میکند زیبایی و جمال جز تناسب اندام و شکل و خوبی رنگ و سرخ و سپیدی و بلندی قامت و امثال چیزهایی که انسان صاحب جمال را بدان توصیف کنند،معنای دیگری ندارد،چه حسّ غالب در مردم،حسّ بینایی است و توجّه مردم نیز بیشتر به صورت اشخاص است.از این رو انسان گمان میکند آنچه دیدنی نیست و در خیال نمیآید و دارای شکل و رنگ و اندازه نیست،حسن او قابل تصوّر نمیباشد،و هر
ص:22
گاه حسن او قابل تصوّر نباشد،در ادراک آن لذّتی نیست و در نتیجه محبوب نخواهد بود.
لیکن این گمان خطایی روشن است چه زیبایی به مدرکات چشم،تناسب اندام،آمیختگی سرخی و سپیدی منحصر نیست.ما میگوییم:این خطّی زیباست،و این آوازی زیباست، بلکه میگوییم:این جامهای زیبا و این ظرفی زیباست.حال اگر زیبایی تنها در صورت است،زیبایی آواز و دیگر چیزها چه معنایی دارد؟روشن است که چشم از نگاه کردن به خطّ زیبا،و گوش از شنیدن آوازهای خوش و پاکیزه لذّت میبرد،و هیچ چیزی از مدرکات نیست،جز این که به زیبا و زشت تقسیم میشود.
آنچه به معنای زیبایی است و اشیای مذکور در آن مشارکت دارند،ناگزیر از بحث و بررسی است.لیکن بحث آن طولانی است و در خور علم معامله نیست که در آن طولانی سخن گفته شود؛ناچار صریح حقّ را ذکر میکنیم و میگوییم:زیبایی و جمال هر چیزی در آن است که کمالی که ممکن و سزاوار آن است،برایش حاصل شده باشد و هرگاه همۀ کمالاتی که برای آن ممکن است،در او فراهم شده است آن چیز در نهایت جمال خواهد بود و این غایت کمال او نیز میباشد،و هر قدر برخی از کمالات او در وی حاصل شد،حسن و جمال او نیز به همان اندازه خواهد بود.اسب خوب و زیبا آن است که همۀ آنچه سزاوار اسب است،اعمّ از هیئت،شکل،رنگ،تکاوری و قابلیّت حمله و گریز در آن گرد آمده باشد.خطّ زیبا آن است که همۀ چیزهایی که شایستۀ خطّ خوب است،اعمّ از تناسب و توازن حروف و استقامت ترتیب و حسن انتظام در آن جمع آمده باشد.هر چیزی را کمالی است که او سزاوار آن است و ضدّ آن سزاوار غیر آن است.پس حسن هر چیزی در کمالی است که او لایق آن میباشد.از این رو آنچه مایۀ زیبایی اسب است،نمیتواند مایۀ زیبایی انسان باشد و آنچه موجب زیبایی خطّ است،موجب زیبایی آواز نیست و آنچه سبب زیبایی ظروف است،سبب زیبایی لباس نخواهد بود،همچنین دیگر چیزها.
اگر بگویی:هر چند همۀ این اشیا با حسّ بینایی ادراک نمیشود،مانند آوازها،مزهها و بویها،لیکن ادراک آنها همواره با حواسّ صورت میگیرد،پس آنها محسوساتند و کسی حسن و جمال محسوسات را منکر نشده و لذّتی را که از ادراک زیبایی و جمال آنها حاصل میشود،انکار نکرده است.آنچه مورد انکار است،چیزی است که با غیر حواسّ درک شود.
پاسخ این است که بدانی زیبایی و جمال در غیر محسوسات موجود است،چه گفته میشود:این خویی نیکوست،آن دانشی نیکوست،این روشی نیکوست و آن اخلاقی جمیل
ص:23
و زیباست و مقصود از اخلاق جمیل دانش،خرد،پاکدامنی،دلیری،پرهیزگاری،کرم،و مروّت و دیگر خصلتهای نیکوست و هیچ یک از این صفات با حواسّ پنجگانه ادراک نمیشود،بلکه به وسیلۀ نور بصیرت باطن دریافت میگردد.همۀ این خصلتهای جمیله دوستداشتنی و محبوبند،و آن که دارای این صفات باشد،طبعا نزد کسی که صفات او را بداند محبوب است.دلیل صحّت این امر آن است که طبایع به دوستی پیامبران علیه السّلام سرشته شدهاند،با این که آنها را ندیدهاند،بلکه بر دوستی ارباب مذاهب نیز به همین گونهاند تا آنجا که محبّت آدمی نسبت به رهبر مذهبش به سر حدّ عشق میرسد،به طوری که همۀ اموالش را در نصرت مذهبش و دفاع از آن خرج میکند و جان خود را در پیکار با کسی که نسبت به پیشوا و متبوع او بد گوید،به مخاطره میاندازد.چه بسیار خونهایی که در راه نصرت صاحبان مذاهب ریخته شده است.ای کاش میدانستم مثلا کسی که پیشوایش را دوست میدارد،برای چه چیزی دوستدار اوست،در حالی که هرگز صورت او را ندیده است و اگر او را ببیند،بسا از صورت او خوشش نیاید.
بنابراین آنچه او را به زیاده روی در محبّت وادار میکند سیرت باطن اوست،نه صورت ظاهر؛چه صورت ظاهر او به خاک مبدّل میشود،پس دوستی او به سبب صفات باطنی او میباشد که عبارت از دین،پرهیزگاری،فراوانی دانش،احاطه به مدارک دین،قیام او به افاضۀ علوم شرعی و منتشر کردن این خیرات در جهان به وسیلۀ اوست؛و همۀ اینها کارهای خوبی هستند که حسن آنها جز به نور بصیرت ادراک نمیشود،و حواس از درک آنها قاصر است.این صفات باطنی همگی به علم و قدرت برگشت دارد و این زمانی صورت میگیرد که انسان حقایق امور را بداند و قادر باشد که نفس خویش را به سرکوب کردن شهواتش وادار کند.
بنابراین همۀ خصلتهای خوب از این دو صفت انشعاب مییابند و با حسّ درک نمیشوند و محلّ آنها در جزء لا یتجزّای بدن است و در حقیقت همان محبوب است،در حالی که جزء لایتجزّا دارای صورت و شکل و رنگ نیست،تا به چشم دیده شود و به این سبب محبوب باشد.لذا زیبایی و جمال در سیرتهاست نه صورتها،و اگر سیرت خوبی بدون دانش و بصیرت یافت شود،موجب دوستی نخواهد بود.لذا محبوب کسی است که واجد سیرت زیبا باشد و آن عبارت از اخلاق ستوده و فضیلتهای شریف و پسندیده است و این صفات همگی به علم و قدرت برگشت دارد و طبعا محبوبند در حالی که با حواس ادراک نمیشوند تا آنجا که اگر کودکی را واگذارند که به طبع خود رفتار کند،اگر بخواهیم غایب
ص:24
یا حاضر یا مرده یا زندهای را دوست او گردانیم،راهی جز این نداریم که در توصیف او به شجاعت و کرم و دانش و دیگر صفات ستودۀ وی مبالغه کنیم و هرگاه کودک به آنها معتقد شود او را نمیتواند دوست نداشته باشد.آیا جز این است که دوستی صحابه و دشمنی ابو جهل و ابلیس به سبب مبالغه در توصیف آنها به خوبیها و زشتیها که با حواس ادراک نمیشوند،بر دلها چیره شده است،بلکه در آن هنگام که مردم حاتم را به سخاوت و دیگری را به شجاعت توصیف میکنند،بیاختیار دلها دوستدار آنها میشود.این دوستی بر اثر آن نیست که صورت محسوس آنها را دیده و یا بهرهای از آنها برده باشند بلکه هرگاه حکایت شود که یکی از پادشاهان در یکی از ممالک روی زمین به عدالت و نیکی رفتار و به بذل و بخشش اقدام میکند،محبّت او بر دلها چیره میشود با آن که دوستان به سبب بعد مسافت از رسیدن به احسان او نومیدند.
بنابراین محبّت انسان نسبت به نیکوکاران منحصر به کسی نیست که به او نیکی میکند، بلکه نیکوکار ذاتا محبوب است،اگر چه احسان او هرگز به کسی که دوستدار اوست نرسد، زیرا هر خوبی و زیبایی محبوب است.صورت یا ظاهر است یا باطن،و حسن و جمال هر دو را شامل میشود؛صورت ظاهر با جشم ظاهر دیده میشود و صورت باطن با دیدۀ بصیرت مشاهده میگردد.کسی که از داشتن دیدۀ بصیرت محروم است،نمیتواند صورت باطن را ادراک کند و از آن لذّت بیابد و بدان محبّت و رغبت ندارد.امّا کسی که چشم او بر حواسّ ظاهریش غلبه دارد،محبّت وی نسبت به معانی باطنی بیشتر از علاقۀ او به معانی ظاهر است.و چقدر تفاوت است میان کسی که نقش روی دیوار را به سبب زیبایی صورت ظاهر آن دوست بدارد و آن که پیامبری از پیامبران را به سبب جمال و زیبایی صورت باطنی او دوستدار باشد.
(1)زیرا بسا دو شخص که میان آنها محبّتی محکم و استوار برقرار است بیآنکه سبب آن جمال و زیبایی یا بردن بهرهای از یکدیگر باشد،بلکه انگیزۀ آن صرفا تناسب ارواح است چنان که پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«ارواح لشگریانی مجهّزند،آنچه از آنها یکدیگر را بشناسند،گرد هم میآیند و آنچه از آنها همدیگر را نشناسند،اختلاف مییابند» (1).ما این مطلب را در کتاب آداب صحبت در آنجا که دربارۀ دوستی برای خدا سخن گفتهایم اثبات کردهایم و طالبان باید بدانجا
ص:25
1) (1) صحیح مسلم،ج 8،ص 41 و پیش از این ذکر شده است.
مراجعه کنند چه این امر یکی از عجایب اسباب دوستی است.
بنابراین اقسام دوستیها به پنج سبب بازگشت دارد که یکی از آنها محبّت انسان به ذات و کمال و بقای خویش است.دیگر محبّت انسان نسبت به کسی است که به او احسان کند در چیزی که به دوام وجود او بازگشت دارد و به بقای او و دفع مهلکات از او کمک میکند.
دیگر دوست داشتن کسی که ذاتا نسبت به مردم نیکوکار است،هر چند احسانی به او نکرده باشد.دیگر دوست داشتن هر چه ذاتا جمیل و زیباست،خواه این زیبایی در صورت ظاهر باشد یا در صورت باطن و دیگر دوست داشتن کسی که میان آنها مناسبت نهانی باطنی وجود دارد.
اگر همۀ این اسباب در یک شخص گرد آید بیتردید محبّت چند برابر میشود،چنان که اگر انسان فرزندی داشته باشد زیبا روی،خوشخوی،دانشور،خوشتدبیر،نیکوکار و نسبت به پدر و مادر نیک رفتار،قطعا بینهایت محبوب خواهد بود،و قوّت محبّت نسبت به وی پس از اجتماع این صفات در او بر حسب قوت این صفات در نفس دوستدارنده است.اگر این صفات در منتهای درجۀ کمال باشد قطعی است که دوستی هم در بالاترین درجات خواهد بود.و ما اکنون روشن میکنیم که اجتماع همۀ این اسباب و کمال آنها جز دربارۀ حقّ تعالی قابل تصوّر نیست؛از این رو در حقیقت کسی جز خداوند استحقاق محبّت ندارد.
(1)کسی که غیر خدا را دوست بدارد و دوستی او به وی به سبب نسبت او به خداوند نباشد، این علاقۀ او نشانۀ نادانی و کوتاهی او در شناخت خداوند است.دوستی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نیز ستوده است،چه عین دوستی خداست.دوستی عالمان و پرهیزگاران نیز همین گونه است،زیرا دوست دوست و فرستادۀ دوست و دوستدار دوست دوست است و همۀ این دوستیها به دوستی اصل بازگشت دارد و از او به غیر تجاوز نمیکند.از این رو محبوب حقیقی در نزد ارباب بینش تنها خداست و جز او کسی استحقاق محبّت ندارد.
برای توضیح این مطلب باید به اسباب پنجگانهای که ذکر کردیم بازگردیم و روشن کنیم که همۀ آن صفات در حقّ تعالی جمع است و در غیر او جز آحادی از آنها یافت نمیشود و وجود آنها در خداوند حقیقت و در غیر او وهم و خیال و مجاز محض است که هیچ حقیقتی برای آن نیست؛و چون این مطلب ثابت شود،بر هر صاحب بینشی ضدّ آنچه خردهای ناتوان و دلهای ضعیف گمان کردهاند که دوستی خداوند محال است،مکشوف و روشن
ص:26
خواهد شد که مقتضای تحقیق آن است که انسان جز خداوند را دوست نداشته باشد.
(1) و بقا و کمال و دوام وجود خویش و بغض او نسبت به هلاکت و عدم و نقصان خود و آنچه او را از وصول به کمال باز دارد.اینها جبلّت و سرشت هر انسان زندهای است و تصوّر نمیرود هیچ جانداری از اینها تهی باشد و همین امر مقتضی کمال محبّت نسبت به خداوند متعال است؛چه کسی که خود و پروردگارش را بشناسد،قطعا میداند که به ذات خود وجودی ندارد و هستی و دوام و کمال آن از خدا و به وسیلۀ خدا و به سوی خداست و اوست که وجود او را ایجاد و اختراع کرده و به او نعمت بقا بخشیده است.همچنین اوست که با آفرینش صفات کمال و ایجاد اسبابی که رسانندۀ او بدان باشد و آفریدن دانش به کار بستن این اسباب وجود او را کامل میگرداند و گرنه بنده از حیث ذات خود وجودی ندارد و اگر خداوند نعمت هستی به او نبخشیده بود، محو محض و عدم صرف بود؛و چنانچه با ابقای وجود به او تفضّل نکرده بود،پس از وجود هلاک و نابود میشد؛و اگر به فضل خود خلقت وی را کامل نکرده بود پس از ایجاد نیز وجودی ناقص و ناتمام بود.
کوتاه سخن آن که در جهان هستی چیزی وجود ندارد که به ذات خود قیام داشته باشد، جز خداوند زندۀ پایداری که به ذات خود قایم است و هر چه جز اوست،قایم به اوست.لذا اگر کسی که دارای این عرفان است،ذات خود را دوست بدارد،در حالی که بداند هستی ذات او از غیر است و او را آفریننده و ایجادکننده و مخترع و بقادهنده و قایم به ذات خویش و مقوّم غیر خود بداند،در حقیقت آفریننده و بقادهندۀ خود را دوست میدارد و اگر او را دوست ندارد،به سبب آن است که خود و پروردگارش را نشناخته است.دوستی ثمرۀ معرفت است.اگر معرفت نباشد،محبّت نخواهد بود.با ضعف آن این ضعیف و با قوّت گرفتن آن این قوی خواهد شد.از این رو گفتهاند:کسی که خدا را بشناسد،او را دوست میدارد و کسی که آتش را بداند از او دوری میجوید و کسی که دنیا را بشناسد،در آن زهد میورزد.آیا چگونه ممکن است تصوّر کرد انسان خودش را دوست بدارد و پروردگارش را که قوام وی به اوست،دوست ندارد.روشن است کسی که به گرمای آفتاب گرفتار شده چون سایه را دوست میدارد،ضرورتا درختانی را که قوام سایه به آنهاست،نیز دوست میدارد.
همۀ آنچه در جهان وجود است در مقایسه با قدرت حقّ تعالی مانند سایه نسبت به درخت و نور نسبت به خورشید است،زیرا همه چیز از آثار قدرت اوست و وجود همۀ موجودات تابع وجود اوست،چنان که وجود نور تابع خورشید و وجود سایه تابع درخت است،بلکه
ص:27
این مثال نسبت به اوهام عوام است،چه آنها میپندارند که نور اثر خورشید و نشأت گرفته از او و موجود به اوست،در حالی که این پندار خطای محض است زیرا بر ارباب قلوب به گونهای روشنتر از دیدن،با چشم آشکار شده است که نور از قدرت حقّ تعالی بر سبیل اختراع به هنگام وقوع مقابله میان خورشید و اجسام غلیظ حاصل میشود،چنان که نور خورشید و عین و شکل و صورت آن نیز از قدرت حقّ تعالی به وجود آمده است؛لیکن غرض از مثالها فهمانیدن مطلب است و مطلوب بیان حقایق نیست.
اکنون اگر محبّت انسان نسبت به ذات خویش امری ضروری است،محبّت او نسبت به کسی که در درجۀ اوّل،قوام او و در درجۀ دوم،بقای وی از حیث ذات و صفات و جواهر و اعراض بدوست،نیز ضروری میباشد و این امر مستلزم آن است که این مطلب را بداند.
کسی که از این محبّت تهی است،به سبب آن است که به خود و شهواتش سرگرم و از پروردگار و آفرینندۀ خویش غافل است.او خدا را چنان که شایسته است،نشناخته و نظر و فکر خود را به شهوات و محسوساتش منحصر ساخته است و این همان عالم شهادت است که بهایم در تنعّم و رفاه در آن با او شریکند،بر خلاف عالم ملکوت که تنها کسی که به فرشتگان شباهت دارد پا بر سرزمین آن مینهد و بهاندازۀ قرب او به صفات فرشتگان در آن مینگرد و به قدر انحطاط او در عالم پست بهایم دستش از آن کوتاه است.
مواسات کند
(1) و در گفتار با او ملاطفت ورزد و با کمکهای خود او را یاری کند و در سرکوبی دشمنان و پیروزی بر آنان به نصرت او شتابد و در دفع شرّ از او قیام کند و در همۀ مقاصد و اغراضی که دربارۀ خود و فرزندان و نزدیکانش دارد،برای او وسیلهای باشد.در این صورت قطعی است که وی محبوب او خواهد بود.این امر نیز عینا مقتضی آن است که جز خداوند را دوست نداشته باشد،چه اگر خداوند را آن گونه که شایستۀ اوست،بشناسد خواهد دانست که احسانکننده به او تنها خداوند است و بس.ما انواع احسان او را به همۀ بندگان ذکر نمیکنیم،زیرا هیچ کس قادر به شمارش آنها نیست،چنان که خود فرموده است: وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللّهِ لا تُحْصُوها (1).و به اندکی از آنها در کتاب شکر کردهایم و در اینجا به همین مقدار بسنده میکنیم که بگوییم احسان از مردم جز بر سبیل مجاز قابل تصوّر نیست و احسانکننده تنها خداوند است،چه اگر فرض کنیم شخصی همۀ اموالش را به تو ببخشد و به تو
ص:28
1) (1) ابراهیم/24:و اگر نعمتهای خدا را بشمارید،هرگز آنها را شمارش نخواهید کرد.
امکان دهد که هر جور بخواهی در آنها تصرّف کنی،تو تصوّر خواهی کرد که این احسانی از اوست،لیکن این پنداری نادرست است،زیرا اگر چه این احسان به وسیلۀ او و به مال و قدرت او بر آن و بر انگیزهای که در او ایجاد و باعث شد مالش را به تو منتقل کند انجام گرفته است،لیکن چه کسی نعمت حیات به او ارزانی داشته و مال و قدرت و اراده او را آفریده و این انگیزه را در او به وجود آورده و چه کسی تو را محبوب او گردانیده و او را به تو مایل ساخته و به دل او انداخته که صلاح دین و دنیایش در احسان به تو است.اگر اینها نبود بیشکّ حبّهای از مالش را به تو نمیداد.هرگاه خداوند این انگیزهها را بر او چیره و در نفس او مقرّر کرده که صلاح دین و دنیایش تسلیم مال او به توست و در تسلیم آن به تو مقهور و ناگزیر بوده و توان مخالفت نداشته است،پس احسانکننده کسی است که او را مضطرّ ساخته و بدان کار واداشته و انگیزههایی که او را به عمل وادار کرده در او برانگیخته است،امّا دست او واسطهای بیش نیست که احسان خداوند را به تو رسانیده و صاحب دست در این کار مضطرّ بوده همان گونه که مجرای آب در برابر جریان آب در آن مضطرّ است، بنابراین اگر او را نیکوکار بدانی و از این حیث شکر گویی که به نفس خود نیکوکار است،نه از آن جهت که واسطه احسان خداست،بیشکّ به حقیقت امر نادانی،چه احسان از انسان قابل تصوّر نیست،جز نسبت به نفس خودش،امّا احسان به غیر از مخلوق محال است،زیرا او مالش را جز در راه هدفی که در این راه مورد نظر اوست نمیبخشد.این هدف او ممکن است برای آینده باشد که همان ثواب الهی است و یا برای حال باشد،از قبیل منّتگذاری و تحقیر یا ستایش و آوازه و مشهور شدن به سخاوت و کرم و یا جذب دلهای مردم برای فرمانبرداری و محبّت،چه انسان هرگز مالش را به دریا نمیاندازد،زیرا او را در این کار هدفی نیست و آن را جز در راه غرضی که مقصود و مطلوب اوست،به دیگری نمیدهد.
لیکن تو مقصود و مطلوب او نیستی،بلکه دست تو وسیلهای است برای تو در گرفتن تا آنگاه که هدف او از شهرت و ستایش و شکر و ثواب با دریافت مال از سوی تو حاصل شود.د ر حقیقت او برای رسیدن به مقصودش در این گرفتن،تو را به خدمت خود واداشته است.
لذا او به خودش احسان کرده و در برابر آنچه بخشیده،عوضی که از نظر او از مالش بهتر میباشد،دریافت کرده است و اگر این رجحان نبود هرگز به خاطر تو از داراییاش چشم نمیپوشید.بنابراین او به دو سبب استحقاق شکرگزاری و دوستی را ندارد:
اوّل-به سبب آن که خداوند انگیزههایی را بر او چیره ساخته که قدرت مخالفت با آنها را نداشته است،چه او به منزلۀ خزانهدار پادشاه است و اگر شاه کسی را به دریافت خلعت
ص:29
مفتخر سازد و خزانهدار خلعت را به وی تسلیم کند،خزانهدار به وی احسانی نکرده است، زیرا ناگزیر از اطاعت و امتثال چیزی بوده که شاه به او فرمان داده و قدرت مخالفت با آن را نداشته است و اگر شاه این امر را به میل او وامیگذاشت هرگز خلعت را به وی تسلیم نمیکرد.همۀ احسانکنندگان به همین گونهاند،چه اگر خداوند انسان را به حال خود واگذارد هرگز دانهای از مال خود را بذل و بخشش نخواهد کرد تا آنگاه که خداوند انگیزههایی را بر او چیره کند و به دلش اندازد که خیر او از نظر دین و دنیا در بذل مال است و در آن موقع است که به بخشش آن اقدام میکند.
دوّم-آنچه را داده در برابر آن عوضی که در نظر او کاملتر و محبوبتر از چیزی است که بذل کرده دریافت کرده است،و همان گونه که فروشنده احسانکننده نیست،زیرا او آنچه را میدهد به عوض چیزی است که در نظر او از آنچه داده محبوبتر است،بخشنده نیز در برابر بخشش خود ثواب یا حمد یا ستایش یا عوض دیگری را دریافت کرده است.شرط عوض آن نیست که دیدنی و مال باشد،بلکه همۀ بهرهوریها عوضهایی هستند که ممکن است اموال و اعیان در برابر آنها حقیر و ناچیز باشند.امّا احسان به بخشش است و بخشش عبارت از بذل مال بدون دریافت عوض و یا بهرهای است که به بخشنده باز گردد،و وقوع این امر از غیر خداوند محال است و اوست که جهانیان را مورد انعام قرار داده و به آنها احسان فرموده است،صرفا برای خود آنها نه برای بهره یا غرضی که سودش به او باز گردد،چه او برتر از اغراض و کسب نصیب و بهره است.
بنابراین اطلاق واژۀ جود و احسان در مورد غیر او دروغ یا مجاز است و صدق معنای آن دربارۀ کسی جز او محال و مانند جمع میان سیاهی و سپیدی ممتنع میباشد و اوست که به جود و احسان و عطا و امتنان متفرّد و یگانه است.لذا اگر طبع آدمی نیکوکار را دوست میدارد باید عارف به این معانی تنها خداوند را دوست بدارد،چه احسان از غیر او محال است و فقط اوست که مستحقّ محبّت میباشد؛امّا غیر او به شرطی استحقاق محبّت در برابر احسان را دارد که آدمی معنای احسان و حقیقت آن را نداند.
(1)هر چند احسان او به تو نرسیده باشد و این در طبایع موجود است،چه اگر خبر دو پادشاه به تو برسد که یکی دانشمند،دادگر،عابد،خوشرفتار و نسبت به مردم فروتن و مهربان است،و دیگری ستمگر، متکبّر،فاسق،بیشرم و بدکردار باشد،و هر کدام در یکی از کشورهای بسیار دور دست مشغول فرمانروایی باشند در دل خود تفاوتی میان آنها مییابی،چه دلت نسبت به اوّلی
ص:30
گرایش دارد که این دوستی است و نسبت به دومی متنفّر است که این دشمنی است با این که تو از خیر اوّلی نومید و از شرّ دومی ایمنی،چه امید نداری که بتوانی به کشورهای آنها کوچ کنی.این همان دوستی نیکیکننده است از حیث آن که ذاتا نیکوکار است و بس نه به سبب آن که نسبت به تو نیکوکار است و این امر مقتضی دوست داشتن خداست،بلکه مقتضی آن است که اصلا کسی جز او دوست داشته نشود،مگر آن که به سببی تعلّق به او داشته باشد،چه خداوند متعال است که به همه خلایق احسان کرده و بر همۀ اصناف خلق تفضّل فرموده در مرتبۀ نخست با ایجاد آنها و در مرتبه دوم با تکمیل آنها بهوسیله اعضا و اسبابی که ضروری آنهاست و در مرتبۀ سوم با آفرینش اسبابی که گمان احتیاج به آنها میرود،اگر چه ضروری آنها نیست به منظور رفاه و تنعّم ایشان و در مرتبۀ چهارم با زیادتیها و مزیّتهایی که موجب زینت و آرایش آنها میباشد و خارج از ضرورت و نیازهای آنهاست.مثال ضروری سر و دل و جگر،و مثال آنچه بدان نیاز است چشم و دست و پا و مثال آنچه زینت است،کمانی بودن ابروها و سرخی لبها و بادامی بودن چشمها و جز اینهاست که اگر وجود نداشتند،بدانها حاجت و ضرورتی نبود.مثال ضروری از نعمتهای خارج از بدن انسان،آب و غذا است و مثال آنچه بدان نیاز است دارو و گوشت و میوه است و مثال آنچه مزیّت و آرایش است، سبزی درختها و زیبایی شکوفهها و گلها و گوارایی میوهها و خوراکیهایی است که در صورت نبودن آنها حاجت و ضرورتی پیش نمیآید.
این اقسام سهگانهای که ذکر شد برای هر جانداری،بلکه برای هر سبزه و گیاهی،بلکه هر صنفی از اصناف آفریدگان از قلّۀ عرش تا قعر زمین وجود دارد.بنابراین احسانکننده خداوند است و بس و چگونه غیر او احسانکننده باشد و حال آن که وی حسنهای از حسنات قدرت خداوند است،چه او آفرینندۀ مخلوقات و آفریدگار حسنات و پروردگار حسنات و پروردگار محسن و احسان و خالق اسباب احسان است.لذا به همین سبب دوست داشتن غیر او نیز جهل محض است و کسی که اینها را بداند،غیر او را دوست نمیدارد.
(1)به خاطر صرف جمال او،نه به منظور آن که ورای ادراک جمال بهرهای از آن به دست آورد.روشن کردیم که حبّ جمال در طبایع سرشته شده است،چه جمال دو قسم است:یکی جمال صورت ظاهر است که به چشم سر دیده میشود و دیگری جمال صورت باطن که با چشم دل و نور بصیرت ادراک میگردد.جمال اوّلی را کودکان و بهایم درک میکنند،چه رسد به دیگران و درک جمال دومی اختصاص به صاحبان دل دارد و کسی که از زندگانی دنیا چیزی جز
ص:31
ظاهری از آن نمیداند،در فهم آن با صاحبان دل مشارکت ندارد.لذا هر جمالی از دیدگاه کسی که آن را ادراک میکند محبوب است،اگر آن را با دلش دریافته آن جمال،محبوب دل اوست و مثال آن را در محبّت مردم به پیامبران و عالمان و ارباب مکارم و صاحبان اخلاق پسندیده مشاهده میکنیم و این امری است که پیوسته تصوّر میشود،اگر چه صورت و اعضای دیگر زشت باشد.و مراد از حسن صورت باطن همین است،هر چند حسّ آن را ادراک نمیکند.بلی حسّ آثاری را که از حسن صادر میشود و بر آن دلالت دارد،درک میکند تا آنجا که اگر دل بدان دلالت یابد،به آن مایل میشود و دوستدار او میگردد،چه کسی که پیامبر یا امام یا یکی از اولیای خدا را دوست میدارد،دوستی او برای محاسنی است که از آنها بر وی مکشوف شده و هرگز به خاطر زیبایی صورت و یا خوبی اعمال آنها نیست، بلکه بدین سبب است که حسن اعمال آنها بر حسن صفات آنها که منشأ افعالند،دلالت کرده است،زیرا اعمال آثاری هستند که از صفات صادر میشوند و بیانگر آنها هستند.کسی که محاسن تصنیف مصنّفی یا زیباییهای شعر شاعری و نقش نقّاشی و بنای بنّایی را میبیند،از این اعمال آنها به صفات خوبشان پی میبرد که چنانچه بررسی شود،حاصل آن صفات به علم و قدرت آنها برگشت میکند و هر چه معلوم از حیث جمال و جلال و عظمت شریفتر و کاملتر باشد،علم شریفتر و زیباتر خواهد بود.و نیز هرگاه مقدور مرتبهاش بزرگتر و پایگاهش والاتر باشد،مرتبۀ قدرت بر آن بزرگتر و ارزش آن بالاتر است.برترین معلوم، خداوند متعال است.به همین سبب شناخت خداوند بهترین و شریفترین دانشهاست و آنچه بدین دانشها نزدیک باشد،بهاندازۀ وابستگی آن از این شرافت برخوردار است.لذا جمال صفات صدّیقان که دلها به طبع خود آنها را دوست میدارند،به سه چیز بازگشت دارد:
1-شناخت آنها نسبت به خداوند و فرشتگان و کتب و پیامبرانش و شرایع آنها.
2-قدرت آنها بر اصلاح نفس خویش و اصلاح بندگان خدا از طریق ارشاد و سیاست.
3-منزّه بودن آنها از پستیها و پلیدیها و شهوتهایی که بر دلها چیره است و انسان را از طریق خیر باز میدارد و به راههای بد میکشاند.
امثال اینها هستند که پیامبران و عالمان را دوست میدارند،پس این صفات را باید با صفات خداوند بسنجی.امّا علم بشر از اوّلین تا آخرین آنها کجا میتواند با علم خداوند که بر همه چیز احاطه دارد مقایسه شود،احاطهای که نهایت ندارد تا آنجا که بهاندازۀ ذرّهای در آسمانها و زمین چیزی از او پنهان نیست و به همۀ خلق خطاب فرموده که: وَ ما أُوتِیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّ قَلِیلاً 1.و اگر همۀ اهل آسمانها و زمین جمع شوند،تا به علم و حکمت او در چگونگی آفرینش مورچه یا پشّهای احاطه یابند،بر کمترین چیزی از آن آگاهی نخواهند یافت و به چیزی از علم او احاطه پیدا نمیکنند،مگر آنچه را او بخواهد و آنها مقدار اندکی از علم را که همۀ مردم میدانند،به سبب تعلیم او آن را فرا گرفتهاند،چنان که فرموده است:
ص:32
امثال اینها هستند که پیامبران و عالمان را دوست میدارند،پس این صفات را باید با صفات خداوند بسنجی.امّا علم بشر از اوّلین تا آخرین آنها کجا میتواند با علم خداوند که بر همه چیز احاطه دارد مقایسه شود،احاطهای که نهایت ندارد تا آنجا که بهاندازۀ ذرّهای در آسمانها و زمین چیزی از او پنهان نیست و به همۀ خلق خطاب فرموده که: وَ ما أُوتِیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّ قَلِیلاً (1).و اگر همۀ اهل آسمانها و زمین جمع شوند،تا به علم و حکمت او در چگونگی آفرینش مورچه یا پشّهای احاطه یابند،بر کمترین چیزی از آن آگاهی نخواهند یافت و به چیزی از علم او احاطه پیدا نمیکنند،مگر آنچه را او بخواهد و آنها مقدار اندکی از علم را که همۀ مردم میدانند،به سبب تعلیم او آن را فرا گرفتهاند،چنان که فرموده است:
خَلَقَ الْإِنْسانَ، عَلَّمَهُ الْبَیانَ (2).بنابراین اگر جمال علم و شرف آن امری محبوب و در ذات خود برای دارندۀ آن زینت و کمال است،پس به همین سبب کسی جز خدا سزاوار دوست داشتن نیست چه دانش دانشمندان در مقایسه با دانش او جهل و نادانی است،بلکه اگر کسی داناترین و نادانترین مردم زمان خود را بشناسد محال است به سبب علم نادانترین را دوست بدارد و داناترین را فروگذارد،هر چند نادان از نوعی علم به چگونگی امور معیشتی خالی نباشد.تفاوت میان علم خداوند و علم خلایق بیشتر از تفاوت میان دانشمندترین و نادانترین مردم است،زیرا آنچه دانشمندترین را بر نادانترین مردم برتری میدهد،دانشهای معدود و محدودی است که میتوان تصوّر کرد نادانترین بتواند با تحصیل و تلاش آنها را به دست بیاورد،لیکن برتری علم خداوند بر همۀ دانشهای بشری بینهایت است،زیرا دانشهای او را نهایتی نیست و دانشهای بشری محدود و پایانپذیر است.
امّا صفت قدرت کمال،و عجز نقص است،و هر کمال و بها و عظمت و قهر و مجد و استیلا محبوب و ادراک آن لذّتبخش است تا آنجا که اگر انسان در سرگذشتها شجاعت علی علیه السّلام و دیگر دلیران را بشنود و بر قدرت و چیرگی آنان بر اقران و همرزمانشان آگاهی یابد،به مجرّد شنیدن،در دل خود بیاختیار احساس شادی و خوشحالی میکند،چه رسد به این که صحنه نبردهای آنها را مشاهده کرده باشد.این امر به طور ضروری نسبت به دارندۀ این صفت محبّت ایجاد میکند،چه شجاعت و قدرت نوعی کمال است.اکنون قدرت همۀ خلایق را با قدرت خداوند مقایسه کن،زیرا آن که از همه کس نیرومندتر و کشورش پهناورتر،و در حمله قویتر و در سرکوب شهوات و ریشه کن کردن پلیدیهای نفس چیرهتر و در سیاست و اصلاح نفس خود و دیگران تواناتر است،سرانجام قدرتش به پایان میرسد و نهایت توانایی او آن است که بر برخی از صفات نفس خویش و بر بعضی از مردم در پارهای از امور قدرت،یافته است،لیکن با این حال،مالک مرگ و زندگی و سود و زیان خود
ص:
نیست،بلکه قادر نیست که چشمش را از کوری و زبانش را از گنگی و گوشش را از کری و تنش را از بیماری حفظ کند.نیازی نیست که ما آنچه را که تا حدّی تعلّق به قدرت انسان دارد،لیکن از انجام دادن آنها نسبت به خود و غیر خود ناتوان است،بشماریم،چه رسد به آنچه تعلّق به قدرت انسان ندارد،مانند ملکوت آسمانها،افلاک،ستارگان،زمین،کوهها، دریاها،بادها،صاعقهها،معدنها،روییدنیها،جانوران و همۀ اجزای آنها که انسان بهاندازۀ ذرّهای بر آنها قدرت ندارد،قدرتی هم که انسان بر خود و غیر خودش دارد،ناشی از خود او و به سبب ذات او نیست،بلکه خداوند آفرینندۀ او و آفرینندۀ قدرت او و آفرینندۀ اسباب او و قدرتدهنده او بر کار است،و اگر پشهای را بر بزرگترین پادشاهان و نیرومندترین جانوران مسلّط کند،بیشکّ او را نابود میسازد چه بنده را جز فرمانبرداری مولای خود توان و چارهای نیست،چنان که خداوند دربارۀ ذو القرنین یکی از بزرگترین پادشاهان روی زمین فرموده است: إِنّا مَکَّنّا لَهُ فِی الْأَرْضِ (1)،پس همۀ ملک و سلطنت او در بخشی از زمین جز به قدرت و سلطهای که حقّ تعالی به وی داده بود برای او حاصل نشده است و همۀ زمین در مقایسه با اجسام این عالم کلوخی بیش نیست و همۀ حکومتهایی که مردم در زمین به دست میآورند،غبار این کلوخ است و این غبار نیز جز به فضل حقّ تعالی و افاضۀ قدرت از سوی او حاصل نمیشود.
بنابراین محال است که انسان بندهای از بندگان خدا را برای قدرت و سیاست و توانایی و چیرگی و کمال نیرومندی او دوست بدارد و خداوند را به همین سبب دوست نداشته باشد، در حالی که نیرومندی جز او نیست و کسی وجود ندارد که قدرتش برخاسته از ذاتش باشد، بلکه هیچ کس را حول و قوّهای نیست،جز عنایت خداوند علیّ عظیم و او جبّار قاهر و دانای توانایی است که آسمانها مانند طوماری پیچیده شده در دست او،و زمین و آنچه در آن است در قبضۀ با کفایت او و زمام همۀ آفریدگان در قبضۀ قدرت اوست.اگر همۀ آنها را هلاک کند از ملک و سلطنت او ذرّهای کم نمیشود و اگر هزارها امثال آنها بیافریند،در آفرینش آنها در نمیماند و از ایجاد آنها خستگی و سستی بدو راه نمییابد.بنابراین هیچ قدرت و قدرتمندی وجود ندارد،جز این که آنها اثری از آثار قدرت اوست.جمال و زیبایی و عظمت و کبریایی و استیلا و چیرگی به او اختصاص دارد و اگر تصوّر شود که قدرتمندی به سبب قدرتش محبوب باشد،بیتردید کسی به سبب کمال قدرت جز او مستحقّ دوستی
ص:34
1) (1) کهف/84:ما به او در روی زمین قدرت و حکومت دادیم.
نخواهد بود.
امّا صفت منزّه بودن از عیبها و نقصها و قداست از پستیها و پلیدیها یکی از موجبات دوستی و مقتضیات حسن و جمال صورت باطنی است.پیامبران و صدّیقان اگر چه از عیبها و پلیدیها منزّه بودهاند،امّا کمال تقدّس و تنزیه اختصاص به ذات پاک خداوند ذوالجلالوالاکرام دارد،ولی هر مخلوقی از نقص و یا نقایصی خالی نیست،بلکه او مخلوقی ناتوان و مسخّر و مضطرّ است که اینها خود عین نقص و عیب میباشد.لذا کمال،اختصاص به خداوند دارد و بس و هر چه غیر از اوست فاقد کمال است،جز به قدری که او به وی اعطا کرده است و کسی که قدرتش از دیگری است،نمیتواند منتهای کمال را به دیگری اعطا کند،چه کمترین درجات کمال آن است که بنده قایم به غیر و مسخّر دیگری نباشد و این امر جز در مورد خداوند محال است و اوست که در کمال یگانه و از هر عیب بیگانه و منزّه است.
شرح تقدیس و تنزیه حقّ تعالی از نقایص طولانی و از اسرار علوم مکاشفه است و در اینجا سخن را درباره آن به درازا نمیکشانیم.
بنابراین هرگاه این صفت،کمال و جمال و محبوب است،حقیقت آن به طور کامل جز دربارۀ خداوند تحقّق ندارد و کمال و قداست غیر او مطلق نیست،بلکه در مقایسه با کسی است که نقصانش از او بیشتر است،چنان که اسب نسبت به الاغ دارای کمالی است و انسان در مقایسه با اسب نیز واجد کمالی میباشد،لیکن اصل نقصان شامل همۀ آنهاست و تفاوت آنها تنها در درجات نقصان است.از این رو صاحب جمال محبوب است،لیکن دارندۀ جمال مطلق خداوند یگانهای است که همتایی ندارد،فردی است که ضدّی ندارد،وجود جاودانی است که منازعی ندارد،توانگری است که او را نیازی نیست،توانایی است که آنچه بخواهد انجام میدهد و به آنچه اراده فرماید،حکم میکند؛فرمان او را ردکننده و حکم او را تأخیر کنندهای نیست؛دانشوری است که بهاندازۀ ذرّهای در آسمانها و زمین از دانش او پنهان نیست؛قاهری است که گردن هیچ جبّار و سرکشی از ربقۀ قدرت او بیرون نیست و هیچ قیصر و گردنکشی توان رهایی از سطوت و قدرت او را ندارد؛ذات ازلی است که وجود او را آغازی نیست؛وجود سرمدی است که بقای او را پایانی نیست؛واجب الوجودی است که عدم به حریم او راه ندارد؛قیّومی است که قائم به نفس خویش است و همۀ موجودات قایم به اوست.او جبّار زمین و آسمانها،آفریدگار جماد و نبات و جاندارها،متفرّد به عزّت و جبروت،متوحّد در ملک و ملکوت،صاحب فضل و بها و جلال و جمال و قدرت و کمال است،آن که خردها در شناخت جلال او حیرانند و زبانها در توصیف او گنگ و ناتوانند.آن
ص:35
که کمال معرفت عارفان در اعتراف به عجز از شناخت اوست و منتهای نبوّت پیامبران اقرار به قصور در توصیف اوست،چنان که سرور پیامبران که درود خداوند بر او و همۀ آنان باد فرموده است:«تو آن چنانی که خود خویش را ستودهای نه آن چنان که من تو را میستایم» (1).
میگویم:سرور اوصیاء امیر مؤمنان علیه السّلام فرموده است:«عجز از درک ادراک ادراک است» (2)و سیّد الساجدین امام زین العابدین علیه السّلام فرموده است:«منزّه است آن که جهت معرفت خود برای خلایق راهی جز ناتوانی از شناخت خویش قرار نداده است» (3).
غزّالی میگوید:ای کاش میدانستم آن که امکان دوستی خداوند را به طور حقیقت منکر است و آن را مجاز میشمارد،اوصاف جمال و کمال و محامد و محاسن را منکر است،یا اتّصاف خداوند را به این صفات انکار میکند،و یا منکر آن است که جمال و جلال و عظمت و کمال نزد کسی که آنها را ادراک کند محبوب است؟پس منزّه است خداوندی که به سبب غیرت بر جمال و جلال خویش خود را از چشم کور دلان محجوب داشته و نخواسته است بر آن آگاهی یابند،جز کسانی را که در ازل سعادت آنان را مقدّر فرموده و آنها را از آتش حجاب دور نگهداشته است.و زیانکاران را در ظلمات کوری رها کرده تا سرگردان بمانند و در چراگاه محسوسات و شهوات بهایم در تردّد باشند،از زندگی دنیا جز ظاهری از آن را ندانند و از آخرت بیخبر و غافل باشند،و سپاس خدای را که بیشتر آنها نادانند.
بنابراین دوستی به این سبب قویتر از دوستی به سبب احسان است،چه احسان کموبیش میشود.از این رو خداوند به داود علیه السّلام وحی فرمود که:دوستترین دوستان نزد من کسی است که مرا بدون عطا بپرستد تا حقّ ربوبیّت را ادا کند.در زبور آمده است:چه کسی ستمکارتر از آن است که مرا برای بهشت یا دوزخ بپرستد؟من اگر بهشت یا دوزخ را نیافریده بودم، سزاوار فرمانبرداری نبودم؟عیسی علیه السّلام از کنار طایفهای از عابدان گذشت که لاغر و نزار بودند،به آنها گفت:چه چیزی شما را نحیف کرده است؟گفتند:از دوزخ میترسیم و امید بهشت داریم.به آنها گفت:شما از مخلوقی میترسید و به مخلوقی امید دارید.به گروه دیگری که مانند آنها بودند گذشت،گفتند:ما خداوند را برای دوستی و تعظیم جلال او عبادت میکنیم.فرمود:به راستی شما دوستان خدایید و به من امر شده که با شما باشم.در خبر
ص:36
آمده است:«هیچ یک از شما نباید همچون بندۀ بدی باشد که اگر نترسد،کار نکند یا مانند مزدور بدی باشد که اگر مزدش داده نشود،دست از کار کشد» (1).
(1)چه هر چیزی جذبکننده شبیه خویش و هر شکلی به مانند خود مایلتر است.از این رو دیده میشود که کودک با کودک و بزرگسال با بزرگسال و پرنده با نوع خود انس میگیرد و از نوع دیگر نفرت دارد.
همچنین انس عالم با عالم بیشتر از انس او با پیشهور،و انس بازرگان با بازرگان بیش از انس او با برزگر است.این امری است که تجربه و اخبار و آثار بدان گواهی میدهد،چنان که ما در کتاب آداب صحبت،باب برادری برای خدا آن را شرح دادهایم و باید بدانجا مراجعه شود.
بنابراین مناسبت یکی از اسباب محبّت است،و آن آگاهی به سببی است که آشکار است مانند مناسبت کودک با کودک که سبب آن کودکی است و زمانی سبب آن پوشیده است به طوری که نمیتوان به آن آگاهی یافت،چنان که گاهی دیده میشود میان دو شخص وحدت و اتّفاق صورت میگیرد بیآنکه انگیزۀ آنها جمال یا طمع مال یا غیر آن باشد.چنان که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله بدان کرده و فرموده است:«جانها لشکریانی بسیج شدهاند آنچه از آنها یکدیگر را بشناسند با هم انس میگیرند و آنچه همدیگر را نشناسند اختلاف مییابند» (2)،و آشنایی تناسب و ناآشنایی دوری و تباین است.
این سبب نیز مقتضی دوست داشتن خداوند است و این از جهت مناسبتی باطنی است که به مشابهت در صورت و شکل بازگشت ندارد،بلکه به علّتهایی باطنی ارتباط دارد که رواست برخی از آنها در کتابها ذکر شود و نوشتن برخی دیگر جائز نیست بلکه باید در زیر پرده غیرت نهفته بماند تا بعضی از سالکان این راه که شرائط سلوک را کامل کردهاند،بدانها آگاهی یابند.آنچه را میتوان ذکر کرد،تقرّب بنده به خداوند متعال در صفاتی است که دستور داده در آنها به او اقتدا کنند و به اخلاق او آراسته شوند تا آنجا که گفته شده است:
تخلّقوا باخلاق اللّه؛یعنی به اخلاق خداوند متخلّق شوید و مقصود اکتساب صفات پسندیده است که از صفات ربوبی است مانند:دانش،نیکی،احسان،لطف،کمک به غیر:ترحّم بر خلق،نصیحت و ارشاد آنها به سوی حق و منع آنها از باطل و دیگر صفات پسندیدهای که در
ص:37
شرع آمده است و همۀ آنها انسان را به خدا نزدیک میکند،و این امر به معنای قرب مکانی نیست،بلکه تقرّب به صفات است،امّا آنچه روا نیست که در کتابها نوشته شود و از مناسبتی که تنها آدمی بدان اختصاص دارد سخن به میان آید،همان است که خداوند بدان کرده و فرموده است: وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی (1)،زیرا بیان کرده که آن امری خدایی و بیرون از حدّ عقول بشری است.و نیز در آنجا که فرموده است: إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً (2)، به همین است،چه آدم جز به همین مناسبت استحقاق خلافت خداوند را نداشت و سخن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله که فرموده است:«خداوند آدم را بصورت خود آفرید» (3)نیز کنایه از همین است.لیکن قاصران پنداشتند مراد از صورت همین صورت ظاهر است که با حواس ادراک میشود،از این رو به تشبیه دچار شدند و برای او جسم و صورت قایل گردیدند،تعالی اللّه ربّ العالمین عمّا یقول الجاهلون علوّا کبیرا (4).و نیز قول خداوند به یکی از پیامبران و در یکی از نسخههاست به موسی علیه السّلام به همین مطلب دارد که به او فرمود:«بیمار شدم از حالم نپرسیدی»عرض کرد:پروردگارا آن چگونه ممکن است؟فرمود:«فلانی بیمار شد و عیادتش نکردی،اگر او را عیادت کرده بودی،مرا نزد او مییافتی» (5).این مناسبت زمانی نمایان میشود که با مراقبت در اجرای احکام واجبات در ادای نوافل نیز مواظبت شود،خداوند فرموده است:«بنده پیوسته با ادای نوافل به من تقرّب میجوید تا آنگاه که او را دوست بدارم و هنگامی که او را دوست بدارم،من گوش او خواهم بود که وی بدان میشنود،و چشم او خواهم بود که بدان مینگرد،و زبان او خواهم بود که بدان سخن میگوید» (6).
در اینجا باید عنان قلم در کشید،چه در آن مردم دچار چند دستگی شدهاند.قاصران ظاهر را در نظر گرفته به تشبیه گراییدهاند،غالیان زیاده روی کرده،از حدّ مناسبت درگذشته قایل به اتّحاد و حلول شدهاند تا آن حدّ که یکی از آنان ندای أنا الحقّ سر داد.نصارا دربارۀ عیسی علیه السّلام گمراه شده گفتند:او خداست و بعضی از آنها مدّعی شدند که ناسوت به لباس
ص:38
1) (1) إسراء/85:از تو دربارۀ روح میپرسند،بگو روح از فرمان پروردگار من است.
2) (2) بقره/30:من در روی زمین جانشین و حاکمی قرار خواهم داد.
3) (3) پیش از این بارها ذکر شده است.
4) (4) پروردگار جهانیان بسیار برتر است از آنچه نادانها میگویند.
5) (5) پیش از این ذکر شده است.
6) (6) صحیح بخاری و نیز در کافی کلینی،ج 2،ص 352،پیش از این ذکر شده است.
لاهوت درآمده است،و برخی گفتند:ناسوت با لاهوت متّحد شده است،امّا آنانی که تشبیه و تمثیل و حلول و اتّحاد را محال دانستند و حقیقت این سرّ بر آنها روشن شده بود،از همۀ این گروهها کمتر بودند.
آنچه از اسباب محبّت روشن است همینها بود که ذکر شد و همگی به طور حقیقت نه مجاز،و در بالاترین درجات نه پایینترین درجات،نسبت به حق تعالی مناسب و شایستهاند، بلکه آنچه در نزد ارباب بینش معقول و مقبول است تنها محبّت خداوند است و بس،چنان که در نزد کوردلان تنها محبّت غیر خداوند مقبول و ممکن است و بس.
سپس کسی که یکی از آفریدگان را به سبب یکی از این اسباب دوست بدارد،قابل تصوّر است که دیگری را نیز به مشارکت او در این سبب دوست بدارد،امّا شرکت در دوستی نقص و بیانگر کمبود کمال است و هیچ کس در صفت محبوبی متفرّد و یگانه نیست،جز آن که در چیزی که مایۀ محبوبیّت اوست،شریک و نظیری برای او یافت میشود و اگر یافت نشود امکان آن وجود دارد،جز در مورد حق تعالی،چه او موصوف به صفاتی است که نهایت جمال و کمال است و در آنها چه از نظر وجود و چه بر حسب امکان،هیچ شریکی ندارد.از این رو در محبّت او مشارکت صورت نمیگیرد و نقصان به محبّت او راه نمییابد،چنان که در صفات او نیز شرکت راه ندارد.بنابراین اوست که مستحقّ اصل دوستی و کمال دوستی است،استحقاقی که به هیچ روی کسی را در آن مشارکتی نیست.
(1)بدان لذّتها تابع ادراکاتند و انسان جامع همۀ قوا و غریزههاست و برای هر قوّت و غریزهای لذّتی است.لذّت هر کدام از آنها در آن است که به مقتضای طبعی که بر آن آفریده شده است آن لذّت را بیابد،چه این غریزهها بیهوده در انسان خلق نشدهاند؛بلکه هر نیرو و غریزهای برای کاری که مقتضای طبع آن است،آفریده شده است.فی المثل غریزۀ خشم برای تشفّی و انتقام در انسان خلق شده و لذّت آن در غلبه و انتقام میباشد که مقتضای طبع آن است.غریزۀ شهوت طعام برای آن آفریده شده تا غذایی که قوام بدن به آن است به دست آورده شود.لذا لذّت آن در رسیدن به غذاست که مقتضای طبع آن است.همچنین لذّت قوای شنوایی و بینایی و بویایی در دیدن و شنیدن و بوییدن است و هیچ یک از این غریزهها نسبت به مدرکات خود از درد و یا لذّتی خالی نیست.همچنین در دل غریزهای است که نور الهی گفته میشود،چه خداوند فرموده است:
ص:39
أَ فَمَنْ شَرَحَ اللّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ فَهُوَ عَلی نُورٍ مِنْ رَبِّهِ (1)،و نیز گاهی عقل یا بصیرت یا دیده باطن نور ایمان و یقین نامیده میشود.
امّا مقصود پرداختن به اسامی نیست،چه اصطلاحات مختلف است و افراد ضعیف گمان میکنند که اختلاف در معانی است،زیرا آنها پیوسته معانی را از الفاظ میطلبند و این عکس چیزی است که واجب است.
بنابراین دل به سبب درک معانیی که زاییدۀ خیال نبوده و محسوس نیستند،با دیگر اجزای بدن تفاوت دارد مانند درک آفرینش جهان و این که آن نیاز به آفرینندهای مدبّر و حکیم دارد که موصوف به صفات الوهیّت باشد.ما باید این غریزه را عقل بنامیم به شرط آن که از این واژه طرق مجادله و مناظره فهمیده نشود،چه عقل بدین معانی مشهور شده و به همین سبب دستهای آن را نکوهش کردهاند و گرنه صفتی که انسان با داشتن آن از چهارپایان ممتاز میشود و به وسیلۀ آن معرفت خداوند را به دست میآورد،ارزشمندترین صفات آدمی است و شایسته نیست آن را نکوهش کنند.این غریزه در انسان آفریده شده است تا به وسیلۀ آن همۀ حقایق امور را فرا گیرد و مقتضای طبع آن معرفت و دانش است و همینها لذّت آن است،چنان که لذّت دیگر غرایز نیز همان چیزی است که مقتضای طبع آنهاست.پوشیده نیست که در دانش و معرفت لذّت است تا آنجا که اگر کسی به دانش و معرفت منسوب شود،هر چند در حدّی اندک،شاد میشود و اگر به کسی نسبت نادانی داده شود،اگر چه کم،غمناک میگردد و این صفت در انسان به قدری شدید است که حتی در سبقت گرفتن به علم در چیزهایی حقیر و پست و بالیدن به آن نمیتواند صبر و شکیبایی کند.مثلا کسی که بازی شترنگ را میداند،با همۀ پستی آن نمیتواند از تعلیم آن خودداری کند و از ذکر آنچه میداند خاموشی گزیند.همۀ این حالات به سبب کثرت لذّت علم و کمالی است که به سبب آن در ذات خود احساس میکند،زیرا علم از اخصّ صفات ربوبی و بالاترین نقطۀ کمال است.از این رو انسان هنگامی که به هوشمندی و فراوانی دانش ستوده میشود،در طبع خود احساس خوشحالی و شادمانی میکند،چه با شنیدن این ستایش کمال ذات و کمال علم خویش را احساس میکند و از خود خوشحال میشود و بدان لذّت میبرد.
سپس باید دانست که لذّت دانش کشاورزی و بافندگی و درزیگری مانند لذّت دانش سیاست و کشورداری و علم تدبیر امور خلق نیست.همچنین لذّت دانستن علم نحو و شعر مانند لذّت شناخت خداوند و دانستن صفات و فرشتگان او و ملکوت آسمانها و زمین
ص:40
1) (1) زمر/22:آیا کسی که خدا سینهاش را برای اسلام گشاده کرده و بر فراز مرکبی از نور الهی قرار گرفته....
نمیباشد،چه لذّت هر علم بهاندازۀ شرف آن علم است و شرف علم بهاندازۀ شرف معلوم یا موضوع آن است تا آن حدّ که اگر کسی باطن احوال مردم را بداند و از درون آنها خبر دهد، احساس لذّت میکند و اگر نداند،تقاضای طبع او آن است که تفحّص کند.از این رو هرگاه باطن احوال رئیس شهر و اسرار تدابیر او را در ریاستش بداند،این امر برای او لذیذتر و گواراتر از علم او به باطن احوال کشاورز و بافنده میباشد.همچنین هرگاه بر اسرار وزیر و تدابیر و تصمیمات او در امور وزارتش آگاهی یابد،برای او دلنشینتر و لذیذتر از علم او به اسرار رئیس شهر است و اگر به باطن احوال شاه و حکمرانی که برتر از وزیر است آگاه باشد، این برای وی گواراتر و لذّتبخشتر از آگاهی او به چگونگی احوال وزیر میباشد،آنگاه ستایش او نسبت به حکمران بیشتر و تفحّص او از احوال وی شدیدتر خواهد بود،زیرا لذّت او در آن بزرگتر است.
از این رو روشن میشود که لذیذترین معرفتها،شریفترین آنهاست و شرف آنها بر حسب شرف معلوم یا موضوع آنهاست.پس اگر در معلوماتت چیزی وجود داشته باشد که بزرگتر و کاملتر و شریفتر باشد،ناچار علم به آن لذیذتر و شریفتر و گواراتر خواهد بود.اکنون کاش میدانستم که آیا در جهان زیباتر و برتر و شریفتر و کاملتر از آفریننده همه اشیا و کاملکننده و آرایشدهنده و پدیدآورنده و باز گرداننده و ادارهکننده و ترتیبدهندۀ آنها چیزی وجود دارد؟و آیا قابل تصور است که پادشاهی در ملک و کمال و بها و جمال و جلال برتر از مقام ربوبی وجود داشته باشد،مقامی که توصیف وصفکنندگان نمیتواند به مبادی جلال و عجایب احوال آن احاطه یابد.پس اگر در این شکّ نداری،باید یقین کنی که آگاهی بر اسرار ربوبیّت و دانستن ترتّب امور او که محیط بر همۀ موجودات است،بالاترین معارف و اطّلاعات و لذیذترین و پاکیزهترین و گواراترین آنهاست و سزاوارتر آن است که نفوس بشری برای اتّصاف به کمال و جلال او رغبت کنند و شادی و خوشحالی آنها به او بزرگ باشد.
بنابراین روشن شد که علم لذّتبخش است و لذّتبخشترین علوم شناخت خدا و صفات و افعال و تدابیر او در امور مملکتش از منتهای عرش تا قعر زمین است.باید انسان بداند که لذّت معرفت از لذّات دیگر یعنی لذّت شهوت و غضب و لذّات حواسّ پنجگانه قویتر است، چه لذّات در مرتبه نخست از نظر نوع مختلف است مانند اختلاف لذّت مباشرت با لذّت سماع و سپس لذّت معرفت با لذّت ریاست که از نظر ضعف و قوّت اختلاف دارند این اختلاف در کسی که شهوت مباشرت در او بسیار قوی و در دیگری بسیار سست و ضعیف
ص:41
باشد،روشن است و همچنین است اختلاف لذّت نظر کردن بر چهرهای که از کمال زیبایی برخوردار باشد نسبت به کسی که از حیث جمال از او پایینتر است.قویترین لذّت آن است که بر دیگر لذّتها برگزیده شود،چه اگر کسی مخیّر شود میان آن که به صورتی زیبا بنگرد و از مشاهده جمال آن بهرهمند شود یا آن که بویهای خوش استنشاق کند،چنانچه نظر کردن به چهرههای خوبرویان را اختیار کند،دانسته میشود که مشاهدۀ چهرههای زیبا برای او لذّتبخشتر از بویهای خوش است.همچنین هرگاه به هنگام صرف طعام غذا حاضر شود، لیکن شطرنج باز به بازی خود ادامه دهد و از خوردن روی گرداند،دانسته میشود که لذّت پیروزی در بازی شطرنج در او قویتر از لذّت خوردن میباشد،و این معیاری راستین در ترجیح لذّتها بر یکدیگر میباشد.اکنون به سخن خود باز میگردیم و میگوییم:
لذّتها دو قسم است:یکی لذّتهای ظاهری مانند لذّتهای حواسّ پنجگانه و دیگری لذّتهای باطنی مانند لذّت ریاست و غلبه و احترام و علم و جز اینها،چه آنها لذّتهایی نیست که به وسیلۀ چشم،بینی،گوش،لامسه یا ذایقه احساس شود.لذّت معانی باطنی بر اهل کمال بیش از لذّتهای ظاهری غلبه دارد،چنان که اگر کسی را مخیّر کنند میان لذّت هریسه(حلیم) و مرغ فربه و حلوای بادامی و لذّت ریاست و غلبه بر دشمنان و رسیدن به مرتبه سلطه و قدرت،چنانچه آن کس پست همّت و مرده دل و شکمباره باشد،هریسه و حلوا را اختیار میکند و اگر بلند همّت و خردور باشد،ریاست را برمیگزیند و تحمّل گرسنگی و شکیبایی بر مقدار ضروری قوت برای او آسان خواهد بود.روشن است که انتخاب ریاست از سوی وی گویای این است که آن در نزد وی از هریسه و خوراکهای پاکیزه گواراتر است.آری ناقصی که مانند کودک هنوز معانی باطنی او کامل نشده یا مانند دیوانه قوای روحی او مرده و از میان رفته،دور نیست که لذّت خوردنیها را بر لذّت ریاست ترجیح دهد،همان گونه که لذّت ریاست و کرامت برای کسانی که پا از مرز نقصان کودکی و سبکسری بیرون نهاده غالبترین و قویترین لذّتهاست،لذّت شناخت حق تعالی و مطالعۀ جمال حضرت ربوبی و نظر و تفکّر در اسرار امور الهی لذیذتر و گواراتر از ریاستی است که عالیترین لذات غالب بر دلهای مردم میباشد.بیشترین چیزی که میتوان دراینباره گفت،آن است که گفته شود:
فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ (1)،چه خداوند برای آنان چیزی آماده کرده که آن را
ص:42
1) (1) سجده/17:هیچ کس نمیداند چه پاداشهای مهمّی که مایه روشنی چشمها میشود،برای آنها نهفته شده است.
هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و به دل هیچ بشری خطور نکرده است.این مرتبه را تنها کسی میتواند بشناسد که هر دو لذّت را چشیده باشد.او ناگزیر انقطاع از مردم و تنهایی و فکر و ذکر را اختیار خواهد کرد و در بحار معرفت غوطهور خواهد شد و ریاست را ترک خواهد کرد و مردمی را که به سبب دانش خود بر آنها ریاست و سروری میکند،حقیر خواهد شمرد،چه هم ریاست و هم آنانی که او بر آنها سروری دارد،فانی خواهند شد.علاوه بر این ریاست مشوب به کدوراتی است که گمان نمیرود بتوان از آنها فارغ بود و سرانجام با مرگی که از آن چارهای نیست در آن هنگام که: أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَها وَ ازَّیَّنَتْ وَ ظَنَّ أَهْلُها أَنَّهُمْ قادِرُونَ عَلَیْها أَتاها أَمْرُنا (1)به پایان میرسد.از این رو لذّت معرفت حق تعالی و مطالعۀ صفات و افعال و تفکّر در نظام مملکت او از اعلی علیّین تا اسفل سافلین را بزرگ خواهد شمرد،زیرا اینها از مزاحمتها و کدورتها خالی است و درهای آن به روی واردشوندگان باز است و افزایش دایمی آنها،جا را برای آنها تنگ نمیکند؛چه پهنای آن از حیث اندازه مانند پهنای آسمانها و زمین است و اگر نظر مقایسه و اندازه گیری نداشته باشیم،عرض آن بینهایت است.بنابراین آن که خدا را شناخته در بهشتی است به عرض آسمانها و زمین،در مرغزارهای آن متنعّم میشود و از حوضهای آن مینوشد و از میوههای آن میچیند و از انقطاع این نعمتها ایمن است؛چه میوههای این بهشت تمام شدنی نیست و از آنها منع نمیشود،بلکه ابدی و سرمدی است و مرگ آنها را به پایان نمیرساند،برای آن که مرگ محل معرفت الهی را ویران نمیکند و محلّ این معرفت روح انسان است که امری خدایی و آسمانی است و مرگ تنها احوال آن را دگرگون و سرگرمیها و علایق آن را قطع میکند و آن را از زندان تن آزاد میسازد،امّا معدوم و نابود نمیکند.خداوند متعال فرموده است: وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ: فَرِحِینَ بِما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ (2).نباید گمان کنی که این آیه اختصاص به کسانی دارد که در میدان نبرد کشته میشوند،چه عارف بحق در هر نفسی اجر هزار شهید دارد.در
ص:43
1) (1) یونس/24:...روی زمین زیبایی خود را برگرفته و آراسته میشود و اهل آن مطمئن میشوند که میتوانند از آن بهرهمند شوند(ناگهان)فرمان ما...میرسد.
2) (2) آل عمران:169 و 170:هرگز گمان مکن آنها که در راه خدا کشته شدند مردگانند،بلکه آنها زندهاند و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند.آنها به سبب نعمتهای فراوانی که خداوند از فضل خود به آنها ارزانی داشته است خوشحالند و به کسانی که بعد از آنها به آنان ملحق نشدهاند،خوشوقتند که نه ترسی بر آنهاست و نه غمی خواهند داشت.
خبر است که:«شهید در آخرت به سبب بزرگی ثوابی که در شهادت میبیند آرزو میکند که به دنیا باز گردانیده شود تا بار دیگر شهید گردد.شهیدان به سبب آنچه از بلندی درجه عالمان میبینند،آرزو میکنند که ای کاش از عالمان میبودند» (1)بنابراین همۀ اقطار ملکوت آسمانها و زمین برای عارف بحق،میدانی وسیع است و در هر جای آن که بخواهد میتواند جای گیرد بیآنکه نیاز داشته باشد که با تن خود حرکت کند.او بر اثر مشاهدۀ جمال ملکوت در بهشتی است که عرض آن بهاندازۀ زمین و آسمانهاست و هر عارف بحقّی دارای همین درجه و جایگاه است بیآنکه یکی از آنها جای را بر دیگری تنگ گرداند،جز این که آنها از حیث وسعت گردشگاهها با یکدیگر تفاوت دارند،و این بهاندازۀ تفاوت وسعت نظر و درجۀ معرفت آنهاست،و هر کدام در نزد خداوند از درجاتی برخوردارند و تفاوت درجات آنان قابل حصر و شمارش نیست.
روشن شد لذّت ریاست که لذّتی باطنی است،در نزد اهل کمال از همۀ لذّتهای حواسّ پنجگانه قویتر است و این لذّت در بهایم و کودک و دیوانه یافت نمیشود،در حالی که لذّتهای حسّی و شهوانی علاوه بر لذّت ریاست هر دو در اهل کمال وجود دارد،لیکن اینان لذّت ریاست را برگزیدهاند.امّا این که لذّت معرفت خداوند و دانستن صفات و افعال و ملکوت آسمانها و اسرار پادشاهی او از لذّت ریاست برتر است،این اختصاص به کسی دارد که به رتبۀ معرفت دست یافته آن را احراز کرده باشد و اثبات این معنا در نزد کسی که دل ندارد ممکن نیست،چه دل مرکز این نیروست؛چنان که نمیتوان رجحان لذّت مباشرت را بر لذّت بازی با چوگان برای کودکان و عنّین که اصلا فاقد ادراک این لذّت است و یا بوی خوش بنفشه را برای کسی که حسّ شامّه ندارد اثبات کرد.لیکن کسی که از آفت عنّین بودن مصون و حسّ شامّهاش سالم است،تفاوت این دو لذّت را درک میکند و در اینجاست که باید گفت:کسی که آن را چشیده است میداند.
به جانم سوگند،اگر چه دانشپژوهان در طلب شناخت امور الهی اشتغال نورزیدهاند لیکن،رایحۀ این لذّت را به هنگام کشف مشکلات و رفع شبهاتی که به حلّ آنها سخت حریصند،استنشاق کردهاند و البتّه آنچه آنان بدان مشغولند،نیز معارف و علوم است هر چند معلومات آنها در مقایسه با معارف الهی از شرف چندانی برخوردار نیست،امّا کسی که برای شناخت خداوند مدّتهای دراز اندیشیده و از اسرار ملک او هر چند اندک چیزهایی بر
ص:44
1) (1) مورد اتّفاق از حدیث انس است و پیش از این ذکر شده است.
او کشف شده در دل خود به هنگام کشف چنان شادی و فرحی احساس میکند که نزدیک است به پرواز درآید و از این که بر جای خود ثابت میماند و فشار نیروی سرور و شادی را تحمّل میکند،از خود در شگفت میشود.این از جملۀ چیزهایی است که جز به ذوق درک نمیشود و فایدۀ گفتن آن اندک است.
این اندازه که گفته شد تو را متوجّه میکند که معرفت خداوند،لذیذترین چیزهاست و هیچ لذّتی برتر از آن نیست،از این رو ابو سلیمان گفته است:هر کس امروز به خود مشغول باشد،فردا نیز به خود مشغول خواهد بود و آن که امروز به پروردگارش مشغول باشد،فردا نیز به او مشغول خواهد بود.به رابعه گفته شد:حقیقت ایمان تو چیست؟گفت:من او را از بیم آتش و به امید بهشت عبادت نکردهام تا همچون مزدور بدی باشم،بلکه به سبب محبّت و شوق به وی او را پرستیدهام و اشعار زیر را در معنای محبّت گفت:
احبّک حبّین حبّ الهوی و حبّا لأنّک أهل لذاکا (1)
فامّا الّذی هو حبّ الهوی فشغلی بذکرک عمّن سواکا (2)
و امّا الّذی انت أهل له فکشفک لی الحجب حتّی أراکا (3)
فلا الحمد فی ذا و لا ذاک لی و لکن لک الحمد فی ذا و ذاکا (4)
شاید مقصودش از دوستی عاشقانه آن است که خداوند را به سبب احسان و انعام او که وی را از نعمتهای عاجل این دنیا بهرهمند ساخته است،دوست میدارد و مرادش از محبّتی که خداوند شایستۀ آن است،این که او را به سبب جمال و جلال او که بر وی مکشوف شده است دوست میدارد،و این دوستی عالیترین و قویترین این دو نوع است.مطالعۀ جمال ربوبی همان است که پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله از قول پروردگارش نقل کرده و فرموده است:«برای بندگان شایسته خود چیزی آماده کردهام که هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و به دل هیچ بشری خطور نکرده است» (5).گاهی برخی از این لذّتها برای کسی که صفای دلش به اوج خود رسیده است،نیز حاصل میشود.از این رو یکی از آنان گفته است:من یا ربّ و یا اللّه میگویم و آن را بر دل خویش از کوهها سنگینتر مییابم،زیرا ندا کردن از پشت حجاب
ص:45
1) (1) تو را دو نوع دوست میدارم-دوستی عاشقانه و دوستی برای آن که شایسته آنی.
2) (2) امّا آنچه دوستی عاشقانه است-مشغولی من به ذکر تو و انصراف من از غیر تو است.
3) (3) امّا آنچه به آن سزاواری-آن که پردهها را برایم برداشتی تا تو را ببینم.
4) (4) ستایش در آن و این برای من نیست-لیکن ستایش برای تو است هم در این و هم در آن.
5) (5) صحیح بخاری ج 4،ص 193،از حدیث ابی هریره و پیش از این ذکر شده است.
است.آیا دیدهای همنشینی همنشین خود را ندا کند؟و گفته است:هنگامی که مرد به نهایت این دانش برسد،مردم او را سنگسار میکنند،یعنی گفتارش از حدود خرد آنها فراتر است و آنها آن را دیوانگی و کفر میپندارند.
بنابراین مقصد همۀ عارفان وصل و لقای اوست و این همان روشنی چشم است که هیچ کس نمیداند از آن چه چیزی برایش پنهان داشتهاند.هنگامی که آن حاصل شود همۀ غمها و شهوتها از میان میرود و دل در نعیم آن مستغرق میشود،به طوری که اگر او را در آتش اندازند،به سبب استغراق در آن سوزشی احساس نمیکند.و اگر نعمتهای بهشت را بر او عرضه بدارند،به سبب کمال نعمتی که او را حاصل شده و رسیدن او به مقصدی که پس از آن مقصدی نیست به آنها توجّه نمیکند.ای کاش میدانستم آن که جز محبّت محسوسات را درک نمیکند،چگونه به لذّت نظر بر وجه کریم پروردگار که آن را شکل و شبیه و نظیر نیست،معتقد میشود و وعدهای که حق تعالی به بندگانش داده و آن را بزرگترین نعمتها ذکر کرده چه معنایی خواهد داشت؟بلکه هر کس خدا را میشناسد،میداند که همۀ لذّتهایی که مقرون به شهوات مختلف است،در زیر همین لذّت نهفته است،چنان که یکی از آنان گفته است:
کانت لقلبی أهواء مفرّقة فاستجمعت مذ رأتک العین أهوائی (1)
فصار یحسدنی من کنت أحسده فصرت مولی الوری مذ صرت مولائی (2)
ترکت للنّاس دنیاهم و دینهم شغلا بذکرک یا دینی و دنیائی (3)
از این رو یکی از آنان گفته است:
و هجره اعظم من ناره و وصله أطیب من جنّته (4)
مقصود آنها از این سخنان برگزیدن لذّت دل به سبب معرفت خداوند بر لذّت خوردن و آشامیدن و مباشرت است،چه بهشت معدن تمتّع حواسّ است،امّا لذّت دل تنها در لقای پروردگار است و بس.مثال لذّات انسان در طول تطوّرات خود به گونهای است که اکنون ذکر میکنیم:در کودک از نخستین حرکت و تمیز وی غریزهای در او نمایان میشود که به سبب آن از بازی و سرگرمی لذّت میبرد،به طوری که آن در نزد وی لذّتبخشترین
ص:46
1) (1) دلم را هوسهای پراکندهای بود-چون چشمم تو را دید،هوسهایم مجتمع شد.
2) (2) به من حسد ورزید آن که به او حسد ورزیدهام-پس سرور مردم شدم از آنگاه که تو سرورم شدی.
3) (3) دنیا و دین مردم را به خود آنها واگذاشتم-تا به ذکر تو مشغول باشم ای دین و دنیای من.
4) (4) دوری او سختتر از آتش اوست-و وصل او خوشتر از بهشت اوست.
چیزهاست.پس از آن لذّت آرایش و لباس و سواری بر چهارپایان در او ظاهر میشود،در این هنگام لذّت بازی را حقیر و ناچیز میشمارد.پس از آن لذّت مباشرت و کامجویی از زنان در او پدیدار میشود و برای رسیدن به این هدف همۀ چیزهایی را که پیش از این مورد علاقه او بوده ترک میکند.پس از این لذّت ریاست و برتریجویی و افزون طلبی در او آشکار میگردد و اینها محبوبترین و چیرهترین و نیرومندترین لذّتهای دنیاست چنان که خداوند فرموده است: اِعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِینَةٌ وَ تَفاخُرٌ (1)،سپس غریزه دیگری در او نمایان میشود که بهوسیله آن لذّت معرفت خداوند و شناخت افعال او را درک میکند و با ظهور این غریزه همۀ غریزههای پیش را حقیر میشمارد.
بنابراین غریزهای که متأخّر است،قویتر از غریزۀ پیشین است و آخرین غریزه همان است که ذکر شد،چه علاقه به بازی در سالهای کودکی و دوستی آرایش در سنّ تمیز و دوست داشتن زن در سنّ بلوغ و علاقه به ریاست از بیست سالگی و دوست داشتن علوم نزدیک چهل سالگی ظاهر میشود و این بالاترین مقصد است.همان گونه که کودکان به کسی که بازی را ترک کند و به ملاعبه با زنان و طلب ریاست بپردازد میخندند،سران و رئیسان نیز به کسی که ریاست را رها کند و به کسب معرفت الهی مشغول شود،لبخند میزنند و عارفان میگویند: إِنْ تَسْخَرُوا مِنّا فَإِنّا نَسْخَرُ مِنْکُمْ کَما تَسْخَرُونَ فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ (2).
(1)بدان مدرکات دو قسم است:
1-آنچه در خیال میآید،مانند صورتهای مختلف و اجسام رنگارنگی که از حیوان و نبات در مخیّله نقش میبندد.
2-آنچه به خیال در نمیآید مانند ذات باری تعالی و هر چه جسم نیست،چون علم، قدرت،اراده و جز اینها.
هنگامی که آدمی انسانی را میبیند،چنانچه چشمانش را بر هم نهد،صورت او را در مخیّله خود آماده مییابد به طوری که گویا به او مینگرد،لیکن زمانی که چشمانش را بگشاید و بنگرد تفاوتی میان این دو خواهد دید که مربوط به اختلاف میان آن دو صورت
ص:47
نیست،چه صورتی را که با چشمانش دیده با صورتی که در خیال او آمده موافق است و تفاوت تنها در زیادتی وضوح و کشف میباشد،زیرا صورتی که با چشم دیده میشود به سبب رؤیت روشنتر و واضحتر است.او مانند کسی است که چیزی را به هنگام دمیدن سپیده صبح و پیش از انتشار روشنایی روز ببیند،سپس آن را در موقعی که روشنایی روز به کمال رسیده است مشاهده کند.وی میان این دو حالت جز از نظر وضوح و انکشاف تفاوتی نخواهد یافت.از این رو خیال نخستین مرحلۀ ادراک و رؤیت مرحلۀ کمال ادراک و نهایت کشف است و این مرحله را رؤیت نامیدهاند،چون منتهای کشف است نه آن که چون شیء در چشم مکشوف است،این نام را به آن داده باشند،بلکه اگر خداوند این ادراک کامل را نسبت به مکشوف در پیشانی یا سینه آفریده بود،نیز سزاوار آن بود که رؤیت گفته شود.
اکنون اگر این معنا را در آنچه به خیال درمیآید،دانستی بدان برای شناخت و ادراک معلوماتی که به خیال در نمیآید و در آن نقش نمیبندد،نیز دو درجه است،درجۀ دوم کاملکنندۀ اوّل است.میان این دو درجه همان تفاوت موجود است که میان مرئی و خیال آن وجود دارد.درجه دوم را به اضافۀ اوّل مشاهده و لقا و رؤیت نیز میگویند و این نامگذاری درست است،زیرا چنان که گفته شد،رؤیت را به سبب آن که غایت کشف است رؤیت مینامند و همان گونه که سنّت حق تعالی جاری بر این است که بر هم نهادن پلکهای چشم مانع از اتمام کشف بهوسیله رؤیت و میان چشم و شیء مرئی حجاب است و حصول رؤیت منوط به برداشتن این حجاب میباشد و مادام که برداشته نشود،ادراک حاصل تخیّل محض میباشد.به همین گونه مقتضای سنّت الهی است مادامیکه نفس به سبب عوارض بدن و خواهشهای آن و غلبۀ صفات بشری محجوب است،در معلوماتی که خارج از محیط خیال است،نتواند به مشاهده و لقا برسد،بلکه این زندگی دنیایی اختیار مانند پلکها که حجاب و مانع دیدن میشود،حجاب این مقصود خواهد بود.سخن دربارۀ این که چرا زندگی دنیا حجاب است طولانی است و در خور علوم معامله نیست.از این رو خداوند متعال به موسی علیه السّلام فرمود: لَنْ تَرانِی (1)و نیز فرموده است: لا تُدْرِکُهُ الْأَبْصارُ (2)یعنی در دنیا.در خبر آمده است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در شب معراج خدا را ندید (3).
ص:48
میگویم:بلکه تحقیق آن است که در مورد رؤیت تفاوتی میان دنیا و آخرت نیست.
همان گونه که رؤیت حق تعالی با چشم سر در دنیا غیر ممکن است،رؤیت او در آخرت با چشم سر محال میباشد،امّا همان طور که در آخرت برای اهل بینش رؤیت او با چشم دل و بصیرت در غایت انکشاف و وضوحی که به لقا و مشاهده میانجامد رواست،رؤیت او به این معنا در دنیا جائز است و آنچه میان او و خلق حجاب است،تنها نادانی و کمی معرفت است نه بدن،چه اولیای الهی در دنیا شب و روز او را در همۀ احوال و رفتار خود مشاهده میکنند،چنان که حق تعالی فرموده است: وَ الشُّهَداءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ (1)،و نیز: شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ وَ الْمَلائِکَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ (2)و نیز إِلاّ مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ (3).خداوند دوستان خود را شهدا نامیده است،زیرا در همۀ احوال او را مشاهده میکنند،چنان که فرموده است: فَأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ (4)و نیز: هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (5)و نیز: ما یَکُونُ مِنْ نَجْوی ثَلاثَةٍ... (6)و نیز: وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ (7)و چون اولیای الهی به معانی این آیات یقین داشتهاند،با چشم دل او را مشاهده کردهاند.از امیر مؤمنان علیه السّلام پرسیدند:آیا پروردگاری را که عبادت میکنی،دیدهای؟پاسخ داد:«وای بر تو،پروردگاری را که ندیدهام،عبادت نمیکنم».گفتند:چگونه او را دیدهای؟فرمود:چشمها در مشاهده خود او را درک نمیکنند،لیکن دلها با حقایق ایمان او را میبینند» (8)سرور شهیدان حسین علیه السّلام فرزند آن حضرت به خدا عرض میکند:«چگونه میتوان به چیزی که در وجود خود نیازمند تو است،بر تو استدلال کرد؟آیا غیر تو را ظهوری بیش از ظهور تو است تا آن روشنگر و ظاهرکنندۀ تو باشد؟تو کی غایب بودهای تا به دلیلی نیاز باشد که بر تو دلالت کند و کی دور بودهای تا آثار تو ما را به تو برساند؟کور باد چشمی که تو را نبیند،در حالی که تو پیوسته
ص:49
1) (1) حدید/19:...و شهدا نزد پروردگارشان هستند.
2) (2) آل عمران/18:خداوند با ایجاد نظام واحد جهان هستی گواهی میدهد که معبودی جز او نیست،و فرشتگان و صاحبان دانش نیز(هر کدام به گونهای)گواهی میدهند.
3) (3) زخرف/86:...مگر کسانی که شهادت به حق دادهاند و به خوبی آگاهند.
4) (4) بقره/114:به هر سو رو کنید،خدا آنجاست.
5) (5) حدید/3:اوست اوّل و آخر و ظاهر و باطن.
6) (6) مجادله/7:هیچگاه سه نفر با هم نجوا نمیکنند،جز این که خداوند چهارمین آنهاست....
7) (7) ق/16:و ما از رگ دلش به او نزدیکتریم.
8) (8) کافی،ج 1،ص 97،شماره 6.
نگهبان آنی و زیان باد بر معاملۀ بندهای که از محبّت تو بهرهای برای خویش قرار نداده است».و نیز عرض میکند:«خود را به همه چیز شناساندهای و هیچ چیزی به تو نادان نیست»و نیز:«در همه چیز خود را به من شناساندهای» (1).همچنین دیگر روایاتی که در این معنا از ائمه علیه السّلام وارد شده است.آری،ممکن است در آخرت وضوح و انکشاف بهاندازۀ صفا و پاکیزگی دلها افزونتر از دنیا باشد.
غزّالی میگوید:هنگامی که با فرا رسیدن مرگ حجاب برداشته شود،جان آدمی همچنان آلوده به کدورات دنیا باقی میماند و این کدورات بکلّی از او جدا نخواهد شد،اگر چه آنها در اشخاص متفاوت است.برخی چنان پلیدی و زنگار بر جان آنها نشسته که چون آیینهای شدهاند که بر اثر تراکم ریم و زنگار،جوهر آن از دست رفته و به هیچ روی اصلاح و صیقلی نمیپذیرد.اینها کسانی هستند که تا ابد از پروردگار خویش محجوبند و از آن حالت به خدا پناه میبریم.دستۀ دیگر که پلیدی آنها به حدّ«رین و طبع»نرسیده و قابل تصفیه و صیقلی هستند،به آتش عرضه میشوند تا پلیدیهایی که به آنها آلودهاند زدوده شود.عرضۀ آنها بر آتش به اندازه نیازی است که به تزکیه دارند و کمترین آن یک لحظه کوتاه و بیشترین آن نسبت به مؤمنان طبق اخبار وارد هفت هزار سال است.هیچ نفسی از این جهان کوچ نمیکند،جز این که غبار و کدورتی هر چند اندک به همراه دارد.از این رو خداوند فرموده است: وَ إِنْ مِنْکُمْ إِلاّ وارِدُها کانَ عَلی رَبِّکَ حَتْماً مَقْضِیًّا، ثُمَّ نُنَجِّی الَّذِینَ اتَّقَوْا وَ نَذَرُ الظّالِمِینَ فِیها جِثِیًّا (2)،بنابراین هر نفسی باید به ورود در آتش یقین و به خروج خود از آن شکّ داشته باشد.
باری پس از آن که خداوند تطهیر و تزکیۀ هر نفس را به کمال رساند و زمان مقدّر فرارسد و از همۀ آنچه در شرع وارد شده اعمّ از عرض[اعمال]و حساب و جز اینها فراغ حاصل گردد استحقاق بهشت مییابد،لیکن این وقتی مبهم است و خداوند هیچ یک از آفریدگان را بر آن آگاه نکرده است،چه این امور پس از وقوع قیامت اتّفاق میافتد و وقت قیامت مجهول است.او در این هنگام به صفا دادن و پاکیزه کردن خود از تیرگیها مشغول میشود،به طوری که هیچ غبار و کدورتی چهرۀ او را نپوشاند تا حق تعالی بر او تجلّی فرماید و خداوند بر او متجلّی میشود،به طوری که انکشاف و تجلّی او برای وی در مقایسه با آنچه
ص:50
دانسته است مانند تجلّی آیینه است در مقایسه با آنچه در مخیّله خود داشته است.این تجلّی و مشاهده را رؤیت مینامند.بنابراین رؤیت حقّ است به شرط آن که از رؤیت استکمال خیالی که در مخیّله تصویر میشود و دارای جهت و مکان است،فهمیده نشود،چه ربّ الارباب از اینها بسیار برتر است،بلکه همان طوری که انسان در دنیا خداوند را از طریق معرفتی تامّ و کامل بدون تخیّل و تصوّر و اندازه و شکل و صورت و شبیه میشناسد،در آخرت نیز او را به همین گونه خواهد دید،بلکه میگویم معرفتی که در دنیا حاصل شده است،عینا کمال میپذیرد و به نهایت کشف و وضوح میرسد و به مشاهده مبدّل میگردد.
میان آنچه در آخرت مشاهده میشود و آنچه در دنیا معلوم گردیده جز از حیث فزونی کشف و وضوح اختلافی نخواهد بود،چنان که مثال آن را در استکمال خیال به رؤیت ذکر کردیم.
لذا چون در معرفت الهی برای خداوند اثبات صورت و جهت نمیشود،ناگزیر در استکمال همین معرفت و ترقّی آن از حیث وضوح به منتهای کشف نیز جهت و صورت وجود ندارد؛ چه این عین همان است و تفاوت آن تنها از حیث زیادتی وضوح و کشف میباشد،چنان که صورتی که به چشم دیده میشود،همان است که در مخیّله نقش بسته و تفاوت آن تنها در زیادتی کشف است.
خلاصه آن که خداوند سبحان در ذات و همۀ صفات خود چنان که کتابش او را توصیف کرده و پیامبرش از او خبر داده از شبه و مثل و همشکل بودن با مخلوقات منزّه است.ذات و صفات او به هیچ یک از ذوات و صفات شبیه نیست و چگونه ممکن است پروردگاری ازلی،ابدی،زنده،پاینده،فرد و یگانهای که پیوسته متّصف به صفات علیا و مسمّی به اسمای حسنا و معبودی عالم،قادر،مرید،شنوا و بیناست به مخلوقی عاجز،محدّث و مکوّن شبیه باشد،مخلوقی که در اصل چیزی نبوده و خداوند او را به قدرت خود آفریده و همان گونه که حکمت او خواسته وی را ایجاد کرده و در او صفاتی ناقص و متزلزل و غیر مستقیم قرار داده و انواع آفتها و اقسام نقصها و بلاهای گوناگون و فتنهها و رنجهای مختلف بر او گمارده است،مانند گرسنگی،تشنگی،شهوت و زنبارگی،حیرت و دلتنگی و ناآرامی، داروها و بیماریها و علل و اسقام و چیزهای بینهایت دیگر.سپس او را به آستانۀ مرگ وارد میکند و تلخی شراب مردن را به او میچشاند،پس از آن تا فرا رسیدن زمان عرض[اعمال] و حساب او را به خاک گور میسپارد،بعد از آن در روزی که زبان از شرح چگونگی آن گنگ و بیان از شمردن هول و هراسهای آن ناتوان است او را مبعوث میگرداند؛وی را در مواقف و دادگاههایی که همۀ صدّیقان و اولیاء،بلکه برترین رسولان و پیامبران از آن در
ص:51
ترس و هراسند حاضر میسازد،و به همین گونه به هر سو میکشاند تا وی را در میان بهشت با روح و ریحان و راحت و رضوان جای دهد و یا او را در تنگنای جهنّم و درکات آتش با رسوایی و خواری و محرومیّت و سرافکندگی زندانی گرداند.
کاش میدانستم در نزد ابله غافل و سفیه جاهل چگونه ممکن و قابل تصوّر است میان خالقی که او را توصیف کردم و مخلوقی که ذکر کردم مشابهت و همانندی وجود داشته باشد،چه رسد به ارباب دل و صاحبان خرد و فهم.خداوند بسیار برتر است از آنچه ستمکاران و مشرکان و مشبّهه و ممثّله و معطّله میگویند.
آری حکمت ازلی و ارادۀ خداوندی اقتضا کرد اشیایی را ایجاد و ابداع و اختراع کند.از این رو اصناف آفریدگان و انواع جانداران را بر وفق مراد و مشیّت خود آفرید،بیآنکه در ساخت عالم کون و فطرت سابقه و نمونهای وجود داشته باشد.از میان آنها آدمیان را پیش از وجود طاعت و معصیت بر دو قسم قرار داد:یکی شقاوتپیشگان و گمراهان و دیگری سعادتمندان و هدایتیافتگان.سعادتمندان را در این زندگانی دنیا به نور معرفت و ایمان روشنی بخشید و شقاوتپیشگان را در امواج ظلمت و کفر و طغیان رها کرد.سپس در فردای قیامت و در مقام لقا و رؤیت،این نور و روشنی را برای اهل سعادت به کمال میرساند،چنان که بدان کرده و فرموده است: نُورُهُمْ یَسْعی بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمانِهِمْ یَقُولُونَ رَبَّنا أَتْمِمْ لَنا نُورَنا (1)،چه اکمال نور جز در زیادتی کشف مؤثّر نیست.از این رو تنها کسانی به درجۀ رؤیت و نظر میرسند که در دنیا عارف باشند،زیرا معرفت بذری است که در آخرت مبدّل به مشاهده میشود همان گونه که هسته به درخت،و تخم به زرع مبدّل میگردد.کسی که هستهای در دست ندارد،چگونه میتواند دارای درخت خرما شود،و آن که تخمی نکشته چگونه ممکن است زراعتی به دست آورد.همچنین کسی که در دنیا خداوند را نشناخته چگونه ممکن است او را در آخرت ببیند.و چون معرفت دارای درجات متفاوتی است تجلّی نیز دارای درجات مختلفی میباشد.
اختلاف تجلّی در مقایسه با اختلاف درجات معرفت مانند تفاوت نباتات با تفاوت بذرهاست،چه نباتات و بذرها ناگزیر به سبب کثرت و قلّت و خوبی و بدی و قوّت و ضعف اختلاف دارند.چنان که در این دنیا میبینی بعضی لذّت ریاست را بر نکاح و طعام ترجیح
ص:52
1) (1) تحریم/8:...نور آنها از پیشاپیش آنها و از سوی راستشان در حرکت است،میگویند پروردگارا!نور ما را کامل کن....
میدهند و برخی لذّت علم را برای کشف اسرار ملکوت آسمانها و زمین و دیگر امور الهی از ریاست و نکاح و خوردنیها و آشامیدنیها برتر میدانند.در آخرت نیز وضع به همین گونه است.دستهای لذّت نظر به وجه خداوند سبحان را بر نعمتهای بهشت ترجیح میدهند،چه نعمتهای آن به نکاح و طعام برگشت دارد.اینان همانهایی هستند که حالت آنها را در دنیا ذکر و روشن کردیم که آنها لذّت معرفت و علم و آگاهی بر اسرار ربوبیّت را بر لذّت نکاح و طعام و چیزهای دیگر که خلق بدانها مشغولند برتری میدهند.از این رو هنگامی که به رابعه گفته شد:درباره بهشت چه میگویی؟پاسخ داد:الجار ثمّ الدّار یعنی همسایه سپس خانه.
وی با این سخن بیان کرده که در دل او به بهشت توجّهی نیست؛بلکه توجّه او به پروردگار بهشت است.لذا کسی که خداوند را در دنیا نشناخته است در آخرت او را نخواهد دید و آن که لذّت معرفت را در دنیا درک نکرده است،در آخرت لذّت نظر را نخواهد یافت،زیرا در آخرت در ابتدا چیزی به کسی نمیدهند که در دنیا فاقد آن بوده است و هر کسی آنچه را کشته است،درو میکند و بر طریقهای که مرده است محشور خواهد شد و بر آیینی که زندگی کرده است خواهد مرد.بنابراین،آنچه از معرفت به همراه داشته باشد،عینا به همان متنعّم میشود و بس،جز این که با برداشتن حجاب،معرفت به مشاهده بدل میشود و بدین سبب لذّت او چند برابر میگردد.چنان که لذّت عاشق چند برابر میشود،هرگاه خیال صورت معشوقش به رؤیت مبدّل گردد،چه آن نهایت لذّت اوست.
خوشی بهشت به این سبب است که هر کسی آنچه را آرزو دارد در آن برایش موجود است و کسی که جز لقای پروردگار را آرزو ندارد در غیر آن برایش لذّتی نیست،بلکه بسا به سبب غیر آن آزرده میشود.بنابراین نعمتهای بهشت بهاندازۀ محبّت انسان به خداست و محبّت او به قدر معرفت اوست.پس اصل همۀ سعادتها معرفتی است که در شرع ایمان گفته میشود.
اگر بگویی:لذّت رؤیت چنانچه متناسب با لذّت معرفت باشد اندک خواهد بود،اگر چه چند برابر شود،چه لذّت معرفت در دنیا ناچیز است و چند برابر شدن آن به حدّی از قوّت نمیرسد که لذّات بهشت در برابر آن حقیر و ناچیز شمرده شوند.
پاسخ این است که بدانی منشأ ناچیز شمردن لذّت معرفت خالی بودن آدمی از معرفت است و کسی که فاقد معرفت است،چگونه ممکن است لذّت آن را درک کند و چنانچه از معرفتی ضعیف برخوردار و در همان حال دلش پر از علایق دنیا باشد،درک لذّت آن نیز برایش ممکن نخواهد بود.آری عارفان در شناخت و تفکّر و مناجات خود با خداوند لذّاتی
ص:53
را درک میکنند که اگر به جای آنها بهشت را در دنیا به آنان عرضه کنند،حاضر به معاوضۀ آنها با بهشت نیستند و این لذّات با همۀ کمال آنها با لذّت لقا و مشاهده اصلا قابل مقایسه نیست،چنان که میان لذّت خیال معشوق با لذّت رؤیت و میان لذّت استشمام بوی خوراکهای اشتهاانگیز با چشیدن آنها و میان لذّت ملامسه با مباشرت تناسبی وجود ندارد.
بیان تفاوت بزرگی که میان این دو موجود است،جز با آوردن مثالی روشن نمیشود.از این رو میگویم:لذّت نگاه بر رخسار معشوق در دنیا اسباب مختلفی دارد.
اوّل-جمال معشوق و نقصان آن است،چه لذّت نگاه بر رخسار خوبتر ناگزیر کاملتر است.
دوّم-کامل بودن قوّۀ محبّت و شهوت و عشق،زیرا لذّت کسی که سخت عاشق و دلباخته باشد با لذّت کسی که دچار ضعف شهوت و محبّت است،همانند نخواهد بود.
سوم-کامل بودن ادراک،چه لذّت دیدار معشوق در تاریکی یا از پشت پردۀ نازک یا از دور همچون لذّت دیدن او از نزدیک بدون وجود حایل و در روشنایی کامل نخواهد بود.
چهارم-عدم وجود موانع تشویشانگیز و آلامی که دل را مشغول میکند،چه لذّت انسان تندرست و آسوده که برای دیدار معشوق خود را آماده کرده با لذّت انسان بیمناک بیمار دردمند یا کسی که دلش در گرو کاری دیگر است،همانند نخواهد بود.
اکنون عاشقی اندکمایه را فرض کن از پشت پردهای نازک از دور به چهرۀ معشوقش مینگرد و این پرده مانع آن است که به طور کامل رخسار معشوقش را بینند و در این حال کژدمها و زنبورهایی بر او گرد آمدهاند که پیوسته او را میگزند و آزار میدهند و دلش را مشغول میدارند.او در این حالت به سبب مشاهدۀ معشوقش از لذّتی تهی نیست،لیکن اگر ناگهان حالتی پدید آید که پرده دریده شود و روشنایی بتابد و گزندهها از او دور شوند و او سالم و فارغ شود و شهوتی قوی و عشقی سرشار به او هجوم آورد و این حالت در آن به نهایت رسد،بنگر که لذّت او به چند برابر خواهد رسید به طوری که لذّت اولیّه او نسبت به آن قابل مقایسه نخواهد بود.اکنون نسبت لذّت نگاه را با لذّت معرفت بر همین قیاس درک کن.
در این مثال غرض از پردۀ نازک،بدن و سرگرمی به آن است و مقصود از کژدمها و زنبورها،شهوتهایی است که بر انسان چیره است،اعمّ از گرسنگی،تشنگی،خشم،غم و اندوه.منظور از ضعف شهوت و عشق،قصور انسان در دنیا و نقصان شوق او به ملأ اعلا و توجّه به دنیای اسفل سافلین است و او مانند کودک است که از لذّت ریاست چشم میپوشد
ص:54
و به بازی با گنجشک رو میآورد.
بنابراین عارف اگر هم در دنیا معرفتی قوی داشته باشد،از این تشویشها به دور نیست و تصوّر نمیرود بکلّی از آنها خالی باشد.بلی،گاهی این موانع در پارهای حالات ضعیف میشود و ادامه نمییابد،لذا از جمال معرفت چیزی ظاهر میشود که خرد مبهوت میگردد و لذّت او بزرگ میشود،به طوری که نزدیک است دل از عظمت آن بشکافد.لیکن این لذّت بزرگ مانند برق جهنده خواهد بود و کم اتّفاق میافتد که دوام یابد،بلکه مشغلهها و اندیشهها و خطورات آن را مشوّش و منغّص میگرداند و این ضرورتی است که همواره در زندگی ناپایدار دنیا پایدار است و تا هنگام مرگ این لذّت پیوسته منغّص میباشد.زندگی پاکیزه و خالی از تشویش و کدورت تنها پس از مرگ ممکن است و زندگانی خوش،زندگی آخرت است که خداوند فرموده است: إِنَّ الدّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوانُ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ (1).هر کس بدین مرتبه برسد،لقای خداوند را دوست خواهد داشت و مرگ را نیز دوست میدارد و از آن کراهت ندارد،مگر آن که انتظار افزایش کمال خود را در معرفت الهی داشته باشد،چه معرفت مانند بذر است و دریای معرفت کرانه ندارد و احاطه به کنه جلال پروردگار محال میباشد.هر چه معرفت انسان به خدا و صفات و افعال و اسرار مملکت او فزونی یابد و قوّت گیرد،نعمتهای آخرت نیز زیاد و بزرگ میشود،چنان که هرگاه تخم خوب و زیاد باشد،زرع نیز خوب و انبوه خواهد شد.این تخم جز در دنیا به دست نمیآید و جز در سرزمین دل کشت نمیشود و درو آن تنها در آخرت است.از این رو پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:
«بهترین سعادتها درازی عمر در طاعت خداست» (2)،زیرا معرفت در خلال عمر طولانی با مداومت فکر،و مواظبت بر ذکر،و طول مجاهده،و انقطاع از علایق دنیوی و تجرّد در طلب که ناگزیر مستلزم زمانی طولانی است،کمال و افزایش و گسترش مییابد.لذا کسی که مرگ را دوست میدارد،بدان سبب دوستار آن است که به معرفت خود وثوق دارد و به نهایت آنچه برای او ممکن بوده رسیده است،و آن که از مرگ کراهت دارد،به سبب آن است که آرزو دارد در سایۀ طول عمر معرفت بیشتری به دست آورد و در صورت ادامۀ عمر نیز خود را در صرف تمام آنچه در توان دارد،مقصّر میبیند.
ص:55
سبب آن که در نزد اهل معرفت مرگ محبوب و یا مکروه میباشد همین است،امّا دیگر مردم نظرشان منحصر به شهوتهای دنیاست،اگر این شهوتها بر ایشان گسترده و فراهم باشد، بقای در دنیا را خواهانند و اگر از دسترس آنها دور باشد،مرگ را آرزو میکنند و این زیان و حرمان است که منشأ آن نادانی و غفلت میباشد،زیرا جهل و غفلت ریشۀ هر گناه و بدبختی است،همان گونه که دانش و معرفت اساس هر سعادت و نیکبختی است.
اینک با آنچه ذکر کردیم،معنای محبّت و معنای عشق که عبارت از محبّت قوی و مفرط است و معنای لذّت معرفت و معنای رؤیت را دانستی و دریافتی که رؤیت در نزد ارباب خرد و کمال از همۀ لذّتها گواراتر است،هر چند در نزد ناقصان و بیخردان چنین نیست.اینان مانند کودکانند که در نظر آنها ریاست از طعام و بازی لذیذتر نیست.
اگر بگویی:در آخرت محلّ این رؤیت چشم است یا دل؟ پاسخ این است که مردم دراینباره اختلاف کردهاند،لیکن ارباب بینش بدان توجّه نمیکنند و به آن نمینگرند،چه خردمند سبزی را میخورد و از سبزهزار نمیپرسد و کسی که آرزوی دیدار معشوقش را دارد،عشق وی او را چنان مشغول میکند که نمیتواند توجّه کند که دیدن او در چشمش آفریده شده یا در پیشانیاش،بلکه مقصود او دیدن و لذّت آن است،خواه بهوسیله چشم باشد،یا غیر آن،زیرا چشم محلّ و ظرف است و توجّهی به آن نمیشود و حکمی ندارد.واقع این است که قدرت ازلی وسیع و بینهایت است و نمیتوان آن را به یکی از این دو امر محدود و منحصر کرد.البتّه این در حکم جواز است،امّا وقوع یکی از این دو امر در آخرت جز از طریق سمع دانسته نمیشود.از این رو حقّ آن است که برای اهل سنّت و جماعت بر حسب دلایل شرعی ظاهر شده است که دیدن در چشم آفریده میشود تا واژۀ رؤیت و نظر و دیگر الفاظی که در شرع وارد شده بر ظاهر آنها حمل گردد، چه انصراف از ظاهر جز در حال ضرورت جائز نیست،و خدا داناتر است.
میگویم:بلکه قول حقّ آن است که ما بدان میکنیم و از طریق صحیح از اهل بیت علیه السّلام روایت شده است،همانهایی که دانا به اسرار نبوّت و محلّ فرود آمدن وحی و تنزیل و جایگاه آمد و شد فرشتگان بودهاند و آن این است که رؤیت حق تعالی تنها به دل است و بس،و دیدن خدا با چشم سر هم در دنیا و هم در آخرت محال است.شیخ ما ثقة الاسلام محمّد بن یعقوب کلینی (1)و شیخ ما صدوق محمّد بن علیّ بن بابویه به سند صحیح از امام
ص:56
1) (1) کافی،ج 1،باب ابطال الرّؤیة.
صادق علیه السّلام نقل کردهاند که از آنچه درباره رؤیت روایت میکنند از آن حضرت پرسش شد، فرمود:«خورشید جزئی از نور کرسی است و کرسی جزئی از هفتاد جزء نور عرش و عرش جزئی از هفتاد نور حجاب و حجاب جزئی از هفتاد جزء نور ستر است،اگر اینان راستگویند به همین خورشید هنگامی که ابری در برابر آن نیست چشم بدوزند».
و نیز به سند خود از احمد بن اسحاق روایت کردهاند که گفته است:به ابی الحسن الثّالث (امام هادی علیه السّلام)نامهای نوشتم و دربارۀ رؤیت خداوند که مردم در آن اختلاف دارند، پرسش کردم.آن حضرت پاسخ دادند:«تا هنگامی که میان بیننده و دیده شده هوایی که دیدن در آن نفوذ کند وجود نداشته باشد،رؤیت صورت نمیگیرد و اگر هوا از میان بیننده و دیده شده قطع شود،دیدن تحقّق نمییابد و در این صورت مشابهت واقع میشود،چه هرگاه بیننده و دیده شده در سببی که موجب رؤیت آنهاست برابر شوند،تشابه آنها لازم میآید و این همان تشبیه نارواست(خداوند را مانندی نیست)،زیرا ناگزیر اسباب به مسبّبات خود ارتباط دارند».
شیخ صدوق به سند خود از ابی بصیر از امام صادق علیه السّلام نقل میکند که گفته است:به آن حضرت عرض کردم:مرا آگاه فرما،آیا مؤمنان در روز قیامت خداوند را خواهند دید؟ فرمود:«آری او را پیش از روز قیامت هم دیدهاند».عرض کردم:چه وقت؟پاسخ داد:
«هنگامی که به آنان فرمود: أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ،قالُوا بَلی (1)»،سپس اندکی سکوت کرد و پس از آن فرمود:«مؤمنان او را پیش از روز قیامت در دنیا میبینند،آیا تو او را در همین وقت ندیدهای؟»ابو بصیر میگوید:به آن حضرت عرض کردم:قربانت شوم آیا من این سخنان را از سوی تو روایت کنم؟فرمود:«نه،زیرا ممکن است انکار کنندهای که معنای آنچه را میگویی نداند آنها را انکار کند سپس این سخنان را تشبیه پندارد و کافر شود،و دیدن با دل مانند دیدن با چشم نیست.خداوند برتر است از آنچه مشبّهه و ملحدان او را توصیف میکنند.»
ص:57
1) (3) اعراف/172:...(فرمود)آیا من پروردگار شما نیستم؟گفتند:آری.
(1)بدان سعادتمندترین و نیکوحالترین مردم در آخرت کسی است که محبّت او نسبت به خداوند بیشتر و قویتر باشد،چه آخرت به معنای ورود بر خداوند و درک سعادت لقای اوست.و چه بزرگ است نعمت محبّی که پس از اشتیاق طولانی بر محبوب خود وارد شود و بتواند تا ابد بدون چیزی که عیش او را منغّص کند و بدون رقیب و مزاحم و بیخوف از زوال و انقطاع پیوسته از دیدار او بهرهمند باشد.جز این که این نعمت بهاندازۀ نیروی محبّت داده میشود،هر قدر محبّت زیادتر باشد،لذّت بیشتر خواهد بود و بنده این محبّت را تنها در دنیا میتواند به دست آورد.مؤمن از اصل محبّت به خدا هرگز جدا نیست،چه او از اصل معرفت منفکّ نیست،امّا قوّت محبّت و استیلای آن به طوری که دلباخته شود-و این را عشق مینامند-چیزی است که بیشتر مردم از آن تهی هستند.این عشق به خدا از طریق دو سبب حاصل میشود:
اول-بریدن از علایق دنیا و بیرون کردن محبّت غیر خدا از دل،زیرا دل مانند ظرفی است که فی المثل تا از آب خالی نشود سرکه در آن نمیگنجد، ما جَعَلَ اللّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ (1).کمال دوستی در این است که خداوند را با تمام قلب خود دوست بدارد و مادام که به چیزی جز او توجّه میکند،گوشهای از دلش به غیر او مشغول است.از این رو به اندازهای که به غیر خدا مشغول است،محبّت او نسبت به خداوند دچار نقصان میباشد و به قدری که آب در ظرف باقی میماند از سرکهای که در آن ریخته میشود کم میگردد.خداوند به همین تجرّد و انقطاع کرده و فرموده است: قُلِ اللّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ (2)و نیز: إِنَّ الَّذِینَ قالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا (3)،بلکه این معنای کلمه لا إله إلاّ اللّه است یعنی هیچ معبود و محبوبی جز او نیست و هر چه محبوب است معبود است،چه عبد کسی است که بندگی میکند و معبود آن است که او را بندگی میکنند و هر دوستدارندهای بندگی کسی را میکند که محبوب اوست.از این رو حق تعالی فرموده است: أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ (4).پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:
«دشمنترین معبودی که در زمین پرستش میشود،هوای نفس است (5)»و به همین سبب
ص:58
1) (1) احزاب/4:خداوند هرگز برای انسان دو دل در درون او نیافریده است.
2) (2) انعام/91:بگو:خدا...و سپس آنها را(در گفتگوهای لجاجتآمیزشان)رها کن.
3) (3) فصلت/30:کسانی که گفتند پروردگار ما خداوند یگانه است سپس استقامت کردند.
4) (4) جاثیه/22:آیا دیدی کسی را که معبود خود را هوای نفس خویش قرار داده...
5) (5) طبرانی بنا بر آنچه در کنوز الحقائق آمده است.
فرموده است:«هر کس از روی اخلاص لا إله إلاّ اللّه بگوید وارد بهشت میشود (1)،و معنای اخلاص خالص کردن دل برای خداست به طوری که غیر خدا در آن شرکت نداشته و خداوند محبوب و معبود و مقصود او باشد و بس.کسی که حالش بدین گونه باشد،دنیا زندان اوست،زیرا دنیا مانع آن است که محبوبش را مشاهده کند و مرگ برای او رهایی از این زندان و ورود بر محبوب است.در این صورت حال کسی که او را جز یک محبوب نیست و شوق او به دیدارش طولانی شده و ایام زندانیاش به درازا کشیده هرگاه از این زندان برهد و امکان دیدار محبوبش حاصل شود و بتواند ابدالآباد به انس با او آسودگی یابد چگونه خواهد بود.
بنابراین یکی از اسباب ضعف محبّت خداوند در دلها قوّت محبّت دنیاست که از جملۀ آن محبّت زن و فرزند و نزدیکان و مال و اثاث و باغ و تفریحگاه است تا آنجا که اگر کسی به آواز خوش مرغان و نسیم روحبخش سحرگاهان تفرّج کند به نعیم دنیا توجّه کرده و از این راه موجبات نقصان محبّت خود را نسبت به خداوند فراهم ساخته و به اندازهای که با دنیا انس گرفته از انس او با خدا کاسته شده است،زیرا هیچ چیزی در دنیا به آدمی داده نمیشود، جز این که بهاندازۀ آن آخرت او نقصان مییابد،چنان که انسان به اندازهای که به مشرق نزدیک میشود،ناگزیر به همان اندازه از مغرب دور میگردد و دل زن از شوهرش خشنود نمیشود،جز این که به همان اندازه دل هووی او غمگین میشود،چه دنیا و آخرت هووی یکدیگر و همچون مشرق و مغربند.این مطلب در نزد ارباب قلوب معلوم و از دیدن چیزی با چشم سر روشنتر است،امّا طریق بر کندن محبّت دنیا از دل سلوک در راه زهد و پیشه کردن صبر و انقیاد از این دو در سایۀ خوف و رجاست.مقاماتی که ما پیش از این ذکر کردیم مانند توبه،صبر،زهد،خوف و رجا همگی مقدّماتی برای به دست آوردن یکی از دو رکن محبّت است که عبارت از تخلیۀ دل از غیر خدا است و سر آغاز آن ایمان به حق تعالی و روز جزا و بهشت و دوزخ است،سپس از آن خوف و رجا منشعب میشود و از این دو توبه و صبر بر اینها به وجود میآید.آنگاه کار به زهد در دنیا و بیمیلی نسبت به جاه و مقام و همۀ لذّات و بهرههای دنیوی میانجامد تا دل از همۀ آنها و از هر چه غیر خداست پاک شود و از آن پس وسعت و قابلیّت یابد که معرفت حق تعالی و محبّت او در آن فرود آید.اینها همه مقدّمات پاکیزه کردن دل است که یکی از دو رکن محبّت به شمار میآید و پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله به همین
ص:59
1) (1) توحید صدوق باب ثواب الموحدین و العارفین.
مطلب کرده و فرموده است:«پاکیزگی نیمی از ایمان است (1).»چنان که ما آن را در اوّل کتاب طهارت ذکر کردیم.
سبب دوم برای قوّت گرفتن محبّت خداوند قوّت یافتن معرفت او و گسترش و چیرگی آن بر دل است و این امر پس از پاکیزه کردن از همۀ مشغلههای دنیا و علایق آن تحقّق مییابد.
چه آن به منزلۀ تخم است که باید پس از پاکیزه کردن زمین از خس و خاشاک در آن پاشیده شود و این دومین رکن محبّت است.سپس درخت معرفت از این تخم میروید و این همان کلمه طیّبهای است که خداوند بدان مثل زده و فرموده است: کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِی السَّماءِ (2)و نیز بدان کرده و فرموده است:إلیه یصعد الکلم الطیّب (یعنی معرفت)و العمل الصّالح یرفعه (3).عمل صالح برای محبّت و معرفت مانند باربر و خدمتکار است و همۀ اعمال نیک در درجۀ اول برای پاکیزه کردن دل از دنیا و پس از آن برای ادامۀ این پاکیزگی است.بنابراین عمل صالح جز برای حصول همین معرفت خواسته نشده است.
امّا علم به چگونگی عمل برای عمل مطلوب است،لذا علم هم اوّل است و هم آخر،علم نخست علم معامله است و مقصود از آن عمل است.منظور از عمل صفای دل و پاکیزگی آن است تا تجلّی حق در آن آشکار شود و به علم معرفت که همان علم مکاشفه است آراسته گردد و هر زمان این معرفت حاصل شود ناچار محبّت به دنبال آن خواهد آمد.چنان که اگر کسی از اعتدال مزاج برخوردار باشد،هرگاه به خوبرویی نظر افکند و با چشم ظاهر او را درک کند،به او محبّت و میل پیدا میکند و هرگاه محبّت او در دلش راه یافت از آن لذّت میبرد.از این رو ناگزیر لذّت تابع محبّت و محبّت تابع معرفت میباشد.و پس از انقطاع از مشغلههای دنیوی به این معرفت نمیتوان رسید،جز با فکری روشن،ذکری دایم،جدّیّتی کامل در طلب و تفکّری مستمرّ دربارۀ خدا و صفات او و ملکوت آسمانها و دیگر مخلوقات او.آنانی که به این مرتبه رسیدهاند به دو دسته منقسم میشوند،دستۀ نخست اقویا هستند.
اینان در اوّل خدا را میشناسند و پس از آن غیر او را به او میشناسند.دستۀ دوم ضعفایند.
اینان نخست افعال را میشناسند،پس از افعال به فاعل راه مییابند.خداوند به دسته اول
ص:60
کرده و فرموده است: أَ وَ لَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ (1)و نیز: شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ (2).و از این دیدگاه بوده است هنگامی که یکی از اهل معرفت را پرسیدند:به چه چیز خداوند را شناختی؟پاسخ داد:پروردگارم را به پروردگارم شناختم و اگر پروردگارم نبود،او را نمیشناختم.خداوند به دسته دوم کرده در آنجا که فرموده است: سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ (3)و نیز: أَ وَ لَمْ یَنْظُرُوا فِی مَلَکُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ (4)و نیز: قُلِ انْظُرُوا ما ذا فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ (5)و نیز: اَلَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ طِباقاً ما تَری فِی خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَری مِنْ فُطُورٍ، ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ کَرَّتَیْنِ یَنْقَلِبْ إِلَیْکَ الْبَصَرُ خاسِئاً وَ هُوَ حَسِیرٌ (6).طریقۀ دوم برای اکثر مردم آسانتر و برای سالکان هموارتر است و قرآن که به تدبّر و تذکّر و تفکّر و عبرت گرفتن و نظر کردن در آیات بیشمار الهی امر میکند،نظرش بیشتر به همین طریقه است.
اگر بگویی:هر دو طریقه مشکل است،راهی به ما نشان بده که به کمک آن معرفت به دست آوریم و به محبّت الهی برسیم.
پاسخ این است که بدانی طریق عالیتر استشهاد به حق تعالی بر مخلوقات است،لیکن این راهی دشوار و سخن دربارۀ آن از حد فهم بیشتر مردم بیرون است و ذکر آن در کتابها سودی ندارد،امّا طریقی که آسانتر و نزدیکتر است بیشتر آن داخل محدودۀ فهم مردم میباشد و آنچه افهام را از درک آن قاصر کرده اعراض مردم از تدبّر در آیات الهی و اشتغال آنها به شهوات دنیوی و بهرهگیری از لذّات نفسانی است و چیزی که مانع بیان این طریقه است وسعت و کثرت و انشعاب ابواب آن است که برای آنها حد و نهایتی وجود ندارد،زیرا هیچ ذرّهای از برترین آسمانها تا فرودترین زمینها نیست،جز این که در آن شگفتیها و نشانههایی
ص:61
1) (1) فصلت/53:...آیا کافی نیست که پروردگارت بر همه چیز شاهد و گواه است.
2) (2) آل عمران/18:خداوند(با ایجاد نظام واحد جهان هستی)گواهی میدهد که معبودی جز او نیست.
3) (3) فصلت/53:بزودی نشانههای خود را در آفاق هستی و در درون جانشان به آنها نشان میدهیم.
4) (4) اعراف/184:آیا در حکومت آسمانها و زمین...از روی دقت و فکر نظر نکردند؟
5) (5) یونس/101:بگو نگاه کنید آنچه را از آیات خدا و نشانههای توحید در آسمانها و زمین است.
6) (6) ملک/3 و 4:همان کسی که هفت آسمان را بر روی یکدیگر آفرید،در آفرینش خداوند رحمان هیچ تضاد و عیبی نمیبینی،بار دیگر نگاه کن،آیا هیچ شکاف و خللی مشاهده میکنی،بار دیگر(به عالم هستی)بنگر سرانجام چشمانت(در جستجوی خلل و نقصان ناکام مانده)به سوی تو باز میگردد در حالی که خسته و ناتوان است.
است که گویای کمال قدرت و حکمت باری تعالی و منتهای جلال و عظمت اوست و اینها نهایت و پایانی ندارند. قُلْ لَوْ کانَ الْبَحْرُ مِداداً لِکَلِماتِ رَبِّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ کَلِماتُ رَبِّی (1).
بنابراین غور و بررسی این طریقه موجب غوطهور شدن در دریای علوم مکاشفه است و این علوم را نمیتوان طفیلی علوم معامله قرار داد،لیکن با ذکر یک مثال به طور اختصار میتوان بدان کرد تا نسبت به امثال آن توجّه حاصل شود.از این رو میگوییم:
آسانترین این دو راه نظر کردن به افعال است و ما باید دراینباره سخن گوییم و طریق اعلا را رها کنیم،آنگاه افعال الهی بسیارند و ما کمترین و خردترین آنها را میطلبیم و به شگفتیهای آن مینگریم:
کمترین مخلوقات خداوند در مقایسه با فرشتگان و ملکوت آسمانها زمین است و آنچه بر روی آن قرار دارد،چه اگر از حیث جسم بودن و بزرگی در آن بنگری خورشید با همۀ خردی حجم آن که به نظر میآید صد و شصت و چند برابر زمین است،پس به خردی زمین نسبت به خورشید توجّه کن.پس از آن به حقارت خورشید در برابر فلکی که در آن مرکوز است بنگر،چه خورشید قابل مقایسه با آن نیست و آن در آسمان چهارم است و آسمان چهارم کوچکتر از آسمانهایی است که برتر از آنند.سپس هفت آسمان در برابر کرسیّ مانند حلقهای است که در بیابان افتاده باشد و کرسی در برابر عرش نیز همین گونه است.این نگاهی به ظاهر این مخلوقات از حیث مقدار است و چقدر همۀ زمین در مقایسه با آن کوچک است،بلکه به نسبت دریاها نیز چنین است،چه پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:
«زمین در آب مانند ستورگاهی در زمین است (2)»،و این امر با مشاهده و تجربه دانسته شده است.
بدان زمینی که مشهود و از آب بیرون است،نسبت به کل آن همچون جزیرۀ کوچکی بیش نیست،سپس به آدمی بنگر که از خاکی آفریده شده که آن جزئی از همین زمین است و به دیگر حیوانات و خردی آدمی نسبت به زمین نظر کن.سپس این همه را رها ساز و بدین امر توجّه کن که خردترین حیوانی که میشناسیم پشّه و زنبور و نظایر آنهاست.اکنون با بینشی روشن و اندیشهای درست به همین پشّه بنگر که با همۀ کوچکی مقدار چگونه
ص:62
خداوند آن را شبیه فیل که تنومندترین حیوانات است آفریده چه برای آن خرطومی مانند خرطوم فیل قرار داده و با کوچکی جثّه همۀ اعضای آن را مانند اعضای فیل خلق کرده و تنها دو بال به آن افزوده است؛و بنگر که چگونه اعضای ظاهری آن را تشکّل داده و دو بال آن را رویانیده و دست و پایش را بیرون قرار داده و گوش و چشم آن را شکافته و مانند دیگر حیوانات اعضا و آلات گوارش او را مرتّب ساخته و در آن نیروی تغذیه و جاذبه و دافعه و ماسکه و هاضمه برقرار کرده است.اینها شکل و ویژگیهای پشّه است.اکنون به دانایی او بنگر که چگونه خداوند او را به سوی خوراکش هدایت کرده و به او شناسانده که غذایش خون آدمی است؛سپس بنگر که چگونه آلت پرواز به سوی انسان را در او آفریده و خرطومی دراز و نوک تیز برایش قرار داده و او را راهنمایی کرده که چگونه خون را از سوراخهای ریز پوست بدن انسان بمکد،و به او قوّت داده که خرطومش را در یکی از این سوراخها فروبرد و چگونه مکیدن و جرعه جرعه نوشیدن خون را به او آموخته است،و نیز چطور خرطوم او را با همۀ باریکی آن،میان تهی آفرید تا خون صاف و رقیق در آن روان شود و به درون پشه برسد و در سایر اعضا و معده آن پخش شود.سپس او را شناساند که آدمی با دست خود قصد او میکند و به او آموخت که چارهاش گریختن و به کار بردن ابزار آن است.در او گوش آفرید که با آن کمترین حرکت دست را از دور میشنود و بیدرنگ مکیدن را ترک و فرار میکند،سپس چون دست از حرکت بازایستد بر میگردد.آنگاه بنگر که چگونه با وجود کوچکی صورتش در او دو چشم آفریده تا مواضع غذایش را ببیند و قصد آن کند.بنگر که حدقۀ چشم همۀ جانداران کوچک چون به سبب خردی توانایی تحمل پلک ندارد و پلک زدایندۀ غبار و خاشاک از حدقه است-خداوند در پشه و مگس دو دست آفریده که اگر به آنها بنگری پیوسته دستهایشان را بر چشمهایشان میمالند.امّا برای چشمهای انسان و حیوانات بزرگ پلک آفریده تا وقتی یکی بر دیگری منطبق شود به سبب تیزی اطراف آنها غباری را که به حدقه رسیده جمع و به اطراف مژهها پرت کند.مژهها را نیز سیاه آفریده تا روشنایی چشم را گرد آورد و به دیدن کمک کند.ظاهر چشم را نیز نیکو آفریده و به سبب مشبّک بودن آن به هنگام برانگیختن غبار از پشت شبکه مژهها دیدن صورت میگیرد و همین شبکه مانع دخول غبار در چشم میشود در حالی که مانع دیدن نیست.
امّا خداوند در پروانه دو چشم پاکیزه بدون پلک آفریده و کیفیّت زدودن غبار را از آنها با دستهایش به او آموخته و ملاحظه میشود که گاهی به سبب ضعف دید بر روی چراغ
ص:63
میافتد،چه بینایی آن ضعیف است و روشنایی روز را میجوید.هنگامی که آن بیچاره در شب نور چراغ را میبیند گمان میکند که وی در اطاق تاریکی است و چراغ،روزنهای به سوی محلّی روشن است لذا روشنایی را میطلبد و خود را به سوی روزنه میاندازد و چون از آن بگذرد و دچار تاریکی شود گمان میبرد که به روزنه نرسیده و حرکت او درست انجام نگرفته،از این رو بر میگردد،تا آنگاه که بسوزد.شاید گمان کنی این عمل به سبب نادانی و نقصان اوست لیکن باید بدانی که انسان از او نادانتر است،بلکه دل دادن و در افتادن آدمی بر روی شهوات درست مانند در افتادن پروانه بر روی آتش است،چه صورت ظاهر آتش شهوات دنیا مانند نوری در برابر آدمی میدرخشد و او نمیداند که در زیر آن زهری کشنده است و پیوسته خود را بر روی آن میاندازد تا در آن فرورود و پایبند آن شود و دچار هلاکت ابدی گردد.و ای کاش جهل آدمی مانند جهل پروانه میبود،زیرا اگر او به سبب فریفتگی به ظاهر روشنایی سوخته شود در این حال رهایی مییابد لیکن آدمی تا ابد و یا برای مدّتی دراز در آتش میماند.از این رو پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله ندا میکرد و میفرمود:«شما مانند پروانه در آتش میافتید و من کمرگاه شما را میگیرم (1).»به راستی این پرتوی شگفتانگیز از شگفتیهای صنع خداوند در خردترین حیوانات است و در آن عجایب دیگری است که اگر پیشینیان و آیندگان گرد آیند تا بر کنه آن احاطه یابند از درک حقیقت آن ناتوان خواهند بود و حتّی بر امور روشن صورت ظاهر آن وقوف نخواهند یافت و بر معنای پوشیدۀ آن کسی جز خداوند آگاه نیست.
بنابراین در هر حیوان و گیاهی عجایبی است که ویژۀ آن است و در آن چیز دیگری با او مشارکت ندارد.به زنبور عسل و شگفتیهای آن بنگر که چگونه خداوند به او وحی میکند،تا در کوهها و درختها و داربستها خانه بسازد،و چگونه از لعاب آن موم و عسل بیرون میآید که یکی سبب روشنایی و دیگری مایۀ شفا و بهبودی است.آنگاه اگر در کارهای شگفتانگیز آن تأمل کنی که چگونه از گلها و شکوفهها تناول میکند و از کثافتها و پلیدیها دوری میجوید،و یکی از خودشان را که بزرگ و امیر آنهاست فرمانبردار میشود،و چگونه خداوند امیر آنها را به اجرای عدالت و انصاف در میان آنها بر برگمارده به طوری که هرگاه یکی از آنها بر روی پلیدی نشسته باشد به محض ورود بر در کند و او را میکشد؛بی
ص:64
1) (1) با اختلاف کمی در الفاظ مورد اتفاق صحیح مسلم و بخاری از حدیث ابی هریره است،و پیش از این ذکر شده است.
شک اگر از بینش برخوردار،و از اندیشۀ شکم و فرج و شهوتهای نفس فارغ،و از دشمنی اقران و دوستی برادران آسوده باشی شگفتی تو دراینباره به منتهای حدّ آن خواهد رسید.
سپس از همۀ اینها چشم بپوشان و به خانهای که از موم بنا میکند بنگر که از میان همه اشکال،شش گوشه را بر میگزیند و آن را گرد یا چارگوشه و یا پنج گوشه نمیسازد بلکه آن را شش گوشه بنا میکند،چه این شکل دارای امتیازاتی است که فهم مهندسان از درک آن قاصر است؛و آن امتیاز این است که وسیعترین و جادارترین شکلها دایره است و آنچه به آن نزدیک میباشد،و در مربّع زاویههای آن بدون استفاده میماند،چه شکل زنبور دایرهوار و مستطیل است،لذا مربّع را اختیار نکرده تا زاویههای خانهها خالی و بیفایده بماند.
همچنین اگر خانههای کندو را مدوّر میساخت در خارج آنها گشادگیهایی پدید میآمد که سودی در آنها نبود،چه شکلهای مدوّر را هرگاه در کنار هم قرار دهند از همه طرف پیوسته و به هم متّصل نمیشوند،و در شکلهای زاویهدار بجز شش گوشه شکلی یافت نمیشود که از حیث گنجایش به دایره نزدیک باشد و سپس هنگامی که همۀ آنها را در کنار هم قرار دهند در کل آن فرجه و گشادگی بدون استفادهای باقی نماند،و این همان خصوصیّتی است که در این شکل وجود دارد.اکنون بنگر که چگونه خداوند متعال زنبور عسل را برای لطف به او و عنایت به وجود آن با همه خردی جثّه و ریزی قامت به چیزی که نیاز دارد ملهم فرموده است تا از زندگی گوارایی برخوردار باشد.آری منزّه است خداوندی که کار او بزرگ و لطف و منّت او بر آفریدگانش گسترده است.
اینک از همین توضیح اندکی که دربارۀ جانوران کوچک داده شده عبرت گیر و شگفتیهای ملکوت زمین و آسمانها را فروگذار،چه در همان مقداری که فهم قاصر ما میتواند بدان رسد عمرها سپری میشود بیآنکه بتوان آنها را روشن و آشکار ساخت،در حالی که میان آنچه دانش ما بدان میرسد و دانش عالمان و پیامبران تناسبی وجود ندارد، همچنان که دانش همه خلایق در برابر علومی که خداوند آنها را به خود اختصاص داده قابل مقایسه نیست،بلکه همه آنچه را خلایق دانستهاند در برابر علم حق تعالی شایستگی ندارد که به آنها علم گفته شود.
باری با نظر و توجّه به این امور و نظایر آنها معرفتی که انسان از طریق آسانترین این دو راه به دست آورده فزونی مییابد و با افزایش معرفت محبّت زیاد میشود،و اگر خواهان سعادت لقای پروردگاری دنیا را پشت سر بینداز و عمر را در فکر دایم و ذکر لازم مستغرق کن،شاید به اندکی از این سعادت بهرهمند شوی،لیکن با این اندک به ملکی عظیم که پایانی
ص:65
برای آن نیست خواهی رسید.
(1)بدان که مؤمنان چون در اصل ایمان شریکند در اصل محبّت نیز مشارکت دارند،لیکن در میزان معرفت و دوستی دنیا با یکدیگر متفاوتند.چه تفاوت اشیا به سبب تفاوت اسباب آنهاست و بیشتر مردم از معرفت الهی جز صفات و نامهایی از او را که شنیده و یاد گرفته و حفظ کردهاند چیز دیگری نمیدانند،و بسا برای آنها معنیهایی را تصوّر میکنند که خداوند از آنها منزّه است،و نیز بسا بر حقیقت آنها آگاهی نیافته و معانی فاسدی هم برای آنها تصوّر نکردهاند،بلکه از روی تسلیم و تصدیق به آنها ایمان آورده و بحث را ترک و به عمل مشغول شدهاند.اینان از اصحاب یمین و اهل سلامتند و خیالپروران گمراهانند،و دانایان به حقایق مقرّبانند.خداوند حال این سه دسته را بیان کرده و فرموده است: فَأَمّا إِنْ کانَ مِنَ الْمُقَرَّبِینَ، فَرَوْحٌ وَ رَیْحانٌ وَ جَنَّةُ نَعِیمٍ. (1)و اگر امور را جز از طریق مثال درک نمیکنی در تفاوت محبّت برایت مثالی میآورم و میگویم:فی المثل اصحاب هر امامی اعم از عالمان و عامیان در داشتن دوستی آن امام با هم شریکند،چه در شناخت مراتب فضیلت و دینداری و حسن سیرت و صفات پسندیدۀ او با یکدیگر مشارکت دارند،لیکن عامی از دانش امام به طور مجمل و فقیه به نحو مفصّل آگاه است؛لذا معرفت فقیه کاملتر و شیفتگی و دوستی او نسبت به وی قویتر و بیشتر است؛زیرا اگر کسی تصنیف مصنّفی را ببیند و آن را بپسندد و از این راه به فضل او آگاه شود ناگزیر او را دوست و به او گرایش خواهد داشت؛و اگر تصنیف دیگری ببیند که از آن بهتر باشد و بیشتر مورد پسند او واقع شود ناچار نسبت به او محبّت مضاعفی پیدا میکند و دلش بیش از آنچه به مصنّف اوّل گراییده بود به وی مایل میشود، چه معرفت او به دانش وی مضاعف شده است.همچنین هنگامی که انسان معتقد شود که فلان شاعر شعرش نیکوست او را دوست میدارد و چون از غرایب شعر او چیزی بشنود که گویای مهارت و هنرمندی او در آن باشد معرفت و محبّت او نسبت به وی افزون میشود.
هنرها و فضیلتهای دیگر نیز به همین گونه است.امّا عامی میشنود که فلانی کتاب تصنیف میکند و تصانیف او نیکوست،لیکن نمیداند که در کتابهای او چه آمده است؛لذا معرفت او مجمل و گرایش او به وی به اندازه معرفتش خواهد بود.امّا انسان با بصیرت هنگامی که
ص:66
1) (1) واقعه/88 و 89:امّا اگر او از مقرّبان باشد،در روح و ریحان و بهشت پرنعمت است.
تصنیف را بررسی کند و بر شگفتیهای آن آگاهی یابد لا محاله محبّت او به مصنّف چند برابر میشود؛زیرا شگفتیهای هنر و شعر و تصنیف بر کمال صفات فاعل و مصنّف دلالت دارد،و همه جهان مصنوع خدا و تصنیف اوست،و عامی به طور اجمال این را میداند و به آن معتقد است،امّا آن که دارای بینش است صنع خداوند را به تفصیل مطالعه و بررسی میکند تا آن حدّ که در پشّه شگفتیهایی از عجایب صنع خداوند میبیند که عقل او درمانده و حیران میشود و بدین سبب عظمت و جلال خداوند و کمال صفات او در دل او افزون و معرفت او زیاد میگردد و محبّت وی نسبت به خداوند افزایش مییابد،و هر چه بیشتر بر عجایب صنع خداوند آگاه میشود به سبب آنها بیشتر بر عظمت و جلال صانع آنها استدلال میکند و بر معرفت و محبّت او افزوده میشود،و دریای این معرفت یعنی شناخت عجایب صنع خداوند کرانه ندارد.از این رو تفاوت اهل معرفت در دوستی خداوند قابل حصر و شمارش نیست.
از جملۀ چیزهایی که سبب تفاوت محبّت میشود اختلاف اسباب پنجگانهای است که برای محبّت ذکر کردهایم.چه کسی که مثلا خداوند را برای آن دوست بدارد که به او احسان و انعام میکند و او را به خاطر ذاتش دوست ندارد محبّت او ضعیف خواهد بود،زیرا با تغییری در احسان محبّتش تغییری خواهد کرد،و دوستی او نسبت به خداوند در حالت بلا با دوستی او در حال فراخی نعمت تفاوت خواهد داشت.امّا کسی که خداوند را برای ذاتش دوست بدارد یا به سبب کمال و جمال و مجد و عظمتش او را مستحق دوستی بداند با تفاوت در احسان محبّتش تفاوت نخواهد کرد.این امر و اموری نظیر آن سبب تفاوت مردم در محبّت است،و تفاوت در محبّت سبب تفاوت در سعادت آخرت میباشد.از این رو خداوند متعال فرموده است: وَ لَلْآخِرَةُ أَکْبَرُ دَرَجاتٍ وَ أَکْبَرُ تَفْضِیلاً (1).
(1)بدان آشکارترین و روشنترین موجودات خداوند متعال است و این امر مقتضی آن است که معرفت او نخستین معارف و روشنترین و آسانترین آنها برای فهمها و خردها باشد در حالی که وضع خلاف آن است،از این رو ناگزیر از بیان سبب آن میباشیم.
گفتیم که آشکارترین و روشنترین موجودات خداوند متعال است و این به معنایی است که آن را جز با مثال نمیتوان دانست.این مثال آن است که اگر ما انسانی را ببینیم که
ص:67
1) (1) اسراء/21:درجات آخرت و برتریهایش از این هم بیشتر است.
مینویسد یا میدوزد،زنده بودن او نزد ما از ظاهرترین امور میباشد امّا حیات و دانش و قدرت و ارادۀ او برای نوشتن یا دوختن از دیگر صفات ظاهری و باطنی او برای ما آشکارتر است.چه صفات باطنی او مانند شهوت،خشم،بردباری،تندرستی و بیماری و امثال این صفات او را نمیشناسیم،و همۀ صفات ظاهری او را نیز نمیدانیم و یا نسبت به برخی از آنها شک داریم مانند مقدار بلندی قامت و اختلاف رنگ پوست و جز اینها،لیکن حیات و قدرت و اراده و دانش و انسان بودن او برای ما روشن است بیآنکه حس بینایی ما ارتباطی با حیات و قدرت و ارادۀ او داشته باشد؛زیرا این صفات را به هیچ وجه با حواسّ پنجگانه نمیتوان درک کرد،و ممکن نیست حیات و قدرت و ارادهاش را جز با دوختن و حرکات او بشناسیم از این رو هرگاه به هر چه در جهان جز اوست بنگریم نمیتوانیم صفات او را بدانیم،و بر او جز یک دلیل که آن نیز روشن و آشکار است وجود ندارد.امّا همۀ آنچه را میبینیم و با حواسّ ظاهر و باطن درک میکنیم بر وجود خداوند و قدرت و دانش و دیگر صفات او به طور ضروری گواهی میدهد اعم از سنگ،کلوخ،گیاه،درخت،حیوان، آسمان،زمین،آب،ستاره،دریا،خشکی،آتش،هوا،جوهر و عرض بلکه نخستین گواه بر او نفوس و اجسام و صفات و دگرگونیهای احوال و تغییر دلها و همۀ اطوار و حرکات و سکنات ماست.آشکارترین چیزها در علم ما خود ما و سپس محسوساتی است که با حواس پنجگانه درک میشوند و پس از آن مدرکات حاصل از طریق بصیرت و عقل است،و برای هر یک از این مدرکات یک مدرک و یک شاهد و یک دلیل وجود دارد،امّا همۀ آنچه در این عالم است گواهانی گویا و دلایلی حاضر بر وجود آفریننده و مدبّر و ادارهکننده و محرّک آنهاست و همگی گویای علم و قدرت و لطف و حکمت اوست،و موجودات مدرکه بیشمارند.
بنابراین اگر حیات نویسنده نزد ما روشن است در حالی که یک گواه بیش ندارد و آن حرکت دست اوست که ما آن را احساس میکنیم چگونه وجود کسی نزد ما محقّق نباشد که در جهان هستی و در داخل نفوس ما و خارج آن چیزی یافت نمیشود جز این که بر او و عظمت و جلال او گواهی میدهد،زیرا هر ذرّهای از ذرّات این جهان به زبان حال فریاد میکند که وجود و حرکت او برخاسته از ذات او نیست و نیازمند ایجادکننده و به حرکت درآورندهایست.این را نخست ترکیب اعضا و بهم پیوستن استخوانها و گوشتها و عصبها و محل رویش مویها و تشکّل اعضا و دیگر اجزای ظاهر و باطن ما گواهی میدهد،چه ما میدانیم که آنها به خودی خود بهم نپیوستهاند؛چنان که میدانیم دست نویسنده به نیروی خود به حرکت در نیامده است سپس چون در جهان هستی هیچ مدرک و محسوس و معقول
ص:68
و حاضر و غایبی نیست جز این که آن گواه و معرّف وجود و کثرت ظهور اوست،خردها از درک او حیران و سراسیمه گشته است؛زیرا آنچه خرد ما از درک آن قاصر و درمانده میشود دو سبب دارد،یکی این که آن چیز ذاتا پیچیده و پوشیده باشد،و مثال آن روشن است.دوم آن که وضوح آن به نهایت رسیده باشد.چنان که شبپره در شب میبیند و در روز نمیبیند.
ندیدن او در روز به سبب پوشیدگی و خفای روز نیست بلکه به سبب شدّت ظهور آن است؛ زیرا چشم شبپره ضعیف است و هنگامی که خورشید میتابد نور آن غلبه میکند و قوّت ظهور آن و ضعف بینایی شبپره مانع دید آن میشود و تنها زمانی بینایی دارد که تاریکی با روشنایی بیامیزد و ظهور نور ضعیف شود.
خردهای ما نیز به همین گونه ضعیف است و جمال حضرت حق در نهایت تابش و درخشندگی و فراگیری میباشد به طوری که ذرّهای از ملکوت آسمانها و زمین از شمول آن بیرون نیست،لذا ظهور او سبب خفای او شده است.منزّه است خداوندی که به سبب تابش انوار خود در حجاب قرار گرفته و بر اثر کمال ظهور خویش از بصیرتها و چشمها مختفی شده است؛و نباید از اختفای او به سبب ظهور در شگفت شوی چه اشیاء به اضداد خود آشکار میشوند،و آنچه وجود او عامّ و فراگیر است به حدّی که ضدّی برایش نیست شناخت او دشوار میباشد،و اگر اشیا در دلالت با هم مختلف باشند تفاوتها را بزودی میتوان یافت لیکن اگر از حیث دلالت یک نواخت و مشترک باشند کار دشوار خواهد شد.نمونۀ آن نور خورشید است که بر زمین میتابد و ما میدانیم که این نور یکی از اعراض است که در زمین پدیدار میشود و با غروب خورشید زائل میگردد.اگر خورشید همیشه میتابید و غروبی نداشت گمان میکردیم که در اجسام هیئتی جز رنگهای آنها که سیاهی و سپیدی و جز اینهاست وجود ندارد.چه ما در سیاه جز سیاهی و در سپید جز سپیدی نمیبینیم امّا روشنایی را به تنهایی و جداگانه درک نمیکنیم،لیکن هنگامی که خورشید غروب کند و همه جا تاریک شود تفاوت میان این دو حالت را درک میکنیم و میفهمیم که اجسام به نوری روشن و به صفتی متّصف شده و به هنگام غروب از آن جدا شده است.بنابراین وجود نور را به عدم آن شناختهایم و اگر عدم آن نبود جز به دشواری بر آن آگاه نمیشدیم چه در آن صورت اجسام را در تاریکی و روشنایی متشابه میدیدیم نه مختلف،با این که نور آشکارترین محسوسات است و محسوسات دیگر به وسیلۀ آن شناخته میشوند.
اکنون بنگر که آنچه در نفس خود ظاهر و ظاهرکنندۀ غیر خودش میباشد هرگاه ضدّ آن عارض نشود چگونه به سبب ظهور خود ابهام و اختفای او فراهم میشود.خداوند متعال
ص:69
ظاهرترین موجودات است و همۀ اشیا به او هویدا و آشکار است.اگر او را عدم یا غیبت یا تغییری باشد آسمانها و زمین نابود و ملک و ملکوت معدوم و تفاوت میان این دو حالت درک میشود؛و اگر برخی اشیا به او و بعضی به غیر او موجود بود میان دو چیز در دلالت تفاوت وجود داشت لیکن دلالت او در همۀ اشیا عام و بر نظام واحد،و وجود او در همۀ احوال دایمی است و خلاف آن غیر ممکن میباشد.بنابراین شدّت ظهور او موجب خفا و پوشیدگی شده و همین امر سبب قصور فهمها گردیده است.امّا کسی که دارای بینشی قوی است و نیرویش به ضعف نگراییده و از اعتدال برخوردار باشد در جهان جز خدا چیزی نمیبیند و غیری برای او نمیشناسد؛میداند که در عالم هستی جز خدا و افعال او چیزی وجود ندارد،و افعال وی اثری از آثار قدرت او و تابع اوست،لذا در حقیقت بدون او وجودی برای آنها نیست،و وجود منحصر به خداوند یگانه بر حقی است که هستی همۀ افعال به اوست.کسی که حالش بدین گونه باشد به هیچ فعلی نمینگرد جز این که در آن،فاعل را میبیند،و آن را از حیث این که آسمان یا زمین یا حیوان یا درخت است فراموش میکند بلکه از حیث این که صنع حق یگانه است آن را مشاهده میکند.
بنابراین چنین کسی به غیر خدا نمینگرد،او مانند کسی است که به شعر یا خط یا تصنیف کسی نظر کند،و آثار او را از جهت این که آثار اوست مشاهده کند نه آن که بخواهد به آنچه بر کاغذ رقم زده شده از حیث مرکّب و مازو و زاج بنگرد،چه در این صورت به غیر مصنّف نظر نکرده است.سرتاسر جهان تصنیف خداوند متعال است،کسی که به آن از حیث این که فعل خداوند است بنگرد،و آن را فعل خداوند بشناسد،و آن را برای این که فعل خداست دوست بدارد چنین کسی تنها به خدا نگریسته و جز او را نشناخته و غیر او را دوست نداشته است.او موحّدی است بحق که در جهان جز خدا چیزی نمیبیند،و به خودش از حیث آن که کسی است نمینگرد بلکه خود را از جهت آن که بندۀ خداست مشاهده میکند.
این همان کسی است که درباره او گفته میشود در توحید و در نفس خود فانی شده است،و به همین مطلب کرده آن که گفته است:ما با خود بودیم و از خود فانی شدیم،آنگاه بیخود باقی ماندیم.
این امور در نزد ارباب بینش روشن است،لیکن بر فهمهای ضعیف دشوار شده است.
سبب دشواری آن یا ضعف ادراک و یا اشتغال به خود و اعتقاد به این است که بیان و توضیح این مطالب برای دیگران به آنها مربوط نیست؛و همین امر موجب قصور فهمها از شناخت خداوند شده است.علاوه بر این همۀ مدرکاتی که بر خدا گواهی میدهد آنها را انسان در
ص:70
کودکی و به هنگام فقدان عقل درک میکند و زمانی که غریزۀ عقل اندک اندک در او ظاهر شود اندیشۀ او در شهواتش مستغرق میگردد،و به سبب طول انس با مدرکات و محسوسات خود وقع آنها از دل او بیرون میرود،لذا هرگاه ناگهان حیوان یا گیاه عجیبی ببیند یا با فعلی از افعال الهی که خارق عادت و شگفتانگیز باشد روبرو شود.بیاختیار زبانش به معرفت حق گشوده میشود و سبحان اللّه بر زبان میآورد در حالی که در سراسر روز،خود و اعضای خویش و حیوانات دیگری را که با آنها انس گرفته و همه شواهد قطعی در این جهت هستند میبیند و به سبب طول انس گوش دل او گواهی آنها را نمیشنود.
ما اگر کور مادر زادی را فرض کنیم که به بلوغ رسد و عاقل باشد و در این زمان یکباره پرده از جلو چشم او برداشته شود چون ناگهان چشم او به آسمان و زمین و درختان و گیاهان و جانداران بیفتد بیم آن است که از مشاهدۀ این عجایب که خداوند آفریده است از کثرت شگفتی از عقل تهی گردد.
این امور و نظایر آنها از اسبابی است که با فرو رفتن در غرقاب شهوات راه کسب انوار معرفت را به روی خلق سدّ کرده و او را از شنا در بحر پهناور آن باز داشته است و در نتیجه مردم در به دست آوردن معرفت الهی مانند مدهوشی هستند که سوار الاغش بود و الاغش را میجست که به او مثل زدهاند.
آری امور روشن چون طلب شود دشوار میگردد،و رمز نقصان معرفت مردم همین است که باید به حقیقت دانسته شود.از این رو گفتهاند:
فقد ظهرت فلا تخفی علی أحد إلاّ علی أکمه لا یعرف القمرا (1)
لکن بطنت بما أظهرت محتجبا و کیف یعرف من بالعرف قد سترا (2)
(1)بدان کسی که حقیقت محبّت به خداوند را منکر است ناچار حقیقت شوق به او را نیز انکار میکند،چه شوق تنها نسبت به محبوب قابل تصوّر است؛و ما وجود شوق به خداوند را و این که دارندۀ معرفت ناگزیر از آن است هم از طریق اعتبار و نظر کردن به نور بصیرت و
ص:71
هم از طریق اخبار و آثار اثبات میکنیم:
امّا از طریق اعتبار:آنچه پیش از این در اثبات محبّت گفته شد در اثبات شوق نیز کافی است زیرا هر محبوبی در غیبت خود مورد اشتیاق است و اگر حاضر و دیدارش حاصل باشد شوق موردی ندارد؛چه شوق جستن و نگریستن برای رسیدن به امری است و آنچه موجود است خواسته نمیشود.توضیح مطلب این است که شوق تنها دربارۀ چیزی قابل تحقّق است که از جهتی ادراک آن ممکن و از جهت دیگر ناممکن باشد،و آنچه ادراک آن اصلا غیر ممکن است اشتیاقی به آن نیست؛چه آن که شخصی را ندیده و اوصاف او را نشنیده اشتیاق به او قابل تصوّر نمیباشد و آنچه به طور کامل ادراک میشود شوق به آن نیز موردی ندارد، زیرا کمال ادراک مشاهده و دیدن است و آن که پیوسته از دیدار محبوب خود برخوردار است داشتن شوق قابل تصوّر نیست.بنابراین شوق به چیزی مربوط میشود که از جهتی قابل ادراک باشد و از جهت دیگر ادراک نشود،و این دو صورت دارد:
1-این که چیزی اندکی نمایان است لیکن محتاج است که به طور کاملتر آشکار گردد.
این مطلب جز با آوردن مثالی از مشهودات روشن نمیشود و آن این که هرگاه معشوق کسی از او غایب شود و خیال او در دلش باقی بماند مشتاق آن است که خیال او با دیدار معشوق کامل شود،و هرگاه یاد و خیال و شناخت او از دلش محو شود به طوری که او را بکلّی فراموش کند قابل تصوّر نیست که به او اشتیاق داشته باشد،و اگر او را ببیند تصوّر نمیرود که در این هنگام مشتاق شناخت او باشد،لذا معنای شوق این است که او خواهان آن است که خیال معشوق را با دیدن او کامل گرداند.همچنین هرگاه او را در تاریکی ببیند به طوری که حقیقت رخسار او بر وی مکشوف نشود آرزو میبرد که با دیدنش خیال او تحقّق یابد و کامل گردد،و کشف کامل رخسار او بدان است که روشنایی بر آن بتابد.
2-این که رخسار محبوبش را ببیند،لیکن مثلا مو و دیگر زیباییها و اعضای او را مشاهده نکند.در این صورت آرزوی دیدن آنها را دارد،اگر چه هرگز آنها را ندیده و خیالی که زاییدۀ رؤیت است در نفس او پدید نیامده باشد.امّا میداند که وی را اندام و اعضایی زیباست لیکن از طریق مشاهده تفصیل جمال او را درک نکرده است لذا مشتاق آن است که آنچه هرگز ندیده است بر او مکشوف شود.
این هر دو وجه در مورد حق تعالی قابل تصوّر است،بلکه برای همۀ اهل معرفت لازم و ضروری است؛زیرا آنچه از امور الهی برای صاحبان معرفت روشن شده اگر چه در کمال وضوح است لیکن گویی این مطلب در پشت پرده نازکی قرار دارد و در نهایت روشنی و
ص:72
وضوح نیست بلکه مشوب به تخیّلات میباشد،چه در این جهان خیالات نسبت به همۀ معلومات از حیث تمثیل و تقلید کوتاهی ندارد.اینها برای اهل معرفت رنجدهنده و منغّصکننده میباشند و مشغلههای دنیوی نیز به این کدورات میافزاید،زیرا کمال وضوح از طریق مشاهده و تجلّی کامل میسّر است و این امر جز در آخرت تحقّق نمییابد.و همین امر ضرورتا موجب بروز شوق است که منتهای مطلوب عارفان است و این یکی از دو نوع شوق میباشد که عبارت از استکمال وضوح در چیزی است که تنها اندکی واضح شده است.
امّا نوع دوم آن است که امور الهی را نهایت نیست و برای هر بندهای از بندگان خدا برخی از آنها روشن میشود و امور بینهایت دیگری همچنان پیچیده و مبهم باقی میماند.
دارندۀ معرفت وجود آنها را میداند و آگاه است که آنها در نزد خداوند روشن و معلومند،و نیز توجّه دارد که معلوماتی را که نمیداند بیشتر از آن چیزهایی است که میداند،از این رو پیوسته نگران و مشتاق است که در بقیّۀ معلوماتی که نسبت به آنها شناختی به دست نیاورده و آنها را اصلا نمیشناسد،چه به صورت واضح و چه مبهم به اصل معرفت دست یابد.شوق نخست در سرای آخرت منتهی به معنایی میشود که آن را رؤیت و لقا و مشاهده مینامند و تصوّر نمیرود که در دنیا این شوق آرام شود.ابراهیم بن ادهم که از مشتاقان بود گفته است:یک روز گفتم:ای پروردگار من!اگر به یکی از دوستان خود چیزی دادهای که پیش از لقای تو دلش بدان آرام گرفته آن را به من عطا کن چه ناآرامی مرا رنجور کرده است.
گفته است:در خواب دیدم که گویا در پیش روی او ایستادهام و فرمود:ای ابراهیم!آیا شرم نداری که از من چیزی میخواهی که پیش از لقای من دلت بدان آرام گیرد،آیا هیچ مشتاق پیش از دیدن دوست خود آرام میگیرد؟گفتم:پروردگارا!من در دوستی تو حیران شدهام نمیدانم چه میگویم مرا بیامرز و بیاموز که چه بگویم،فرمود:بگو:بار الها!مرا به قضایت راضی کن،و به بلایت شکیبایی،و به شکر نعمتهایت توفیق ده.لذا این شوق تنها در آخرت آرام میشود امّا شوق دوم شاید نه در دنیا به پایان برسد و نه در آخرت،زیرا پایان آن این است که در آخرت از جلال و صفات و احکام و افعال خداوند آنچه را معلوم اوست برای بنده مکشوف شود و این امری محال است چه آنها را نهایتی نیست و بنده پیوسته میداند که از جمال و جلال حق تعالی چیزهایی باقی است که هنوز بر او روشن نشده است،از این رو شوق او هرگز فرونمینشیند.بهویژه کسی که میبیند بالاتر از درجۀ او درجات بسیاری است، زیرا او با وجود حصول اصل وصال چشم به استکمال وضوح دوخته است،و به همین سبب شوقی لذّتبخش در خود میبیند که در آن هیچ درد و رنجی وجود ندارد؛و دور نیست که
ص:73
الطاف کشف و شهود به طور متوالی و تا بینهایت ادامه یابد و نعمت و لذّت تا ابدالآباد در افزایش باشد و لذّتی که از لطائف نعمتها پیاپی به او میرسد وی را از احساس شوق نسبت به آنچه برایش حاصل نشده است باز دارد.این امر مشروط به آن است که حصول کشف در چیزی که در دنیا اصلا مکشوف نشده ممکن باشد چه آن دادنی نیست،و در این صورت نعمت در حدّی که چند برابر نشود متوقّف میگردد لیکن دایمی و مستمر خواهد بود،و شاید قول حق تعالی که فرموده است: نُورُهُمْ یَسْعی بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمانِهِمْ یَقُولُونَ رَبَّنا أَتْمِمْ لَنا نُورَنا (1)این معنا را در بر داشته باشد،چه او اصل نور را در دنیا توشۀ خود کرده و درخواست دارد که نور او را کامل فرماید؛و نیز محتمل است مراد اتمام نوری باشد که در آخرت بدان روشنی یافته و نیازمند استکمال و تابش بیشتری است و مقصود کامل گردانیدن آن باشد.
قول حق تعالی که: اُنْظُرُونا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِکُمْ قِیلَ ارْجِعُوا وَراءَکُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً (2)گواه آن است که اصل نور را باید در دنیا توشۀ راه خود ساخت آنگاه در آخرت تابش آن افزایش مییابد امّا این که در آخرت نور تابان تازهای به کسی داده شود چنین چیزی نخواهد بود،و دراینباره بگمان حکم کردن خطرناک است و هنوز چیزی بر ما معلوم نشده است که بتوان بر آن اعتماد کرد.از حق تعالی میخواهیم که بر دانش و رشد ما بیفزاید و حق را چنان که هست به ما بنمایاند.همین مقدار که در خصوص اعتبار و انوار بصیرت گفته شد روشنگر حقایق شوق و معانی آن است.
امّا شواهد اخبار و آثار:آنها بیشتر از آن است که بشمار آید.از جملۀ آنها دعایی است که از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله مشهور است،در این دعا عرض میکند:«بار خدایا!رضای تو را پس از قضا،و خوشی زندگی را پس از مرگ،و لذّت نظر به وجه کریم و شوق لقای تو را درخواست میکنم (3).»ابو الدّرداء،به کعب الأحبار گفت:از اخصّ آیاتی که در تورات است مرا آگاه کن،گفت:خداوند میفرماید:«شوق نیکان به لقای من بسیار است،امّا اشتیاق من به دیدار آنها شدیدتر است»؛و گفت:و در کنار آن نوشته شده است:«کسی که مرا بجوید مرا مییابد،و آن که غیر مرا بجوید مرا نمییابد»ابو الدّرداء گفت:گواهی میدهم که من نیز
ص:74
1) (1) تحریم/8:...این در حالی است که نور آنها از پیشاپیش آنها و از سوی راستشان در حرکت است، میگویند:پروردگارا!نور ما را کامل کن.
2) (2) حدید/13:...نظری به ما بیفکنید تا از نور شما شعلهای برگیریم،به آنها گفته میشود:به پشت سر خود باز گردید و کسب نور کنید.
3) (3) مسند احمد،المستدرک حاکم،ج 1،ص 524،در دعایی از حدیث عمار بن یاسر.
از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله شنیدم که همین سخن را فرمود.و در اخبار داود علیه السّلام است که:«خداوند فرمود:ای داود!به اهل زمین ابلاغ کن که من دوست کسی هستم که مرا دوست بدارد،و همنشین کسی هستم که همنشین من باشد،و مونس کسی هستم که به یاد من انس گیرد،و یار آن که با من یار باشد،و کسی را بر میگزینم که مرا برگزیند،و فرمانبردار کسی هستم که فرمانبردارم باشد،هر بندهای مرا دوست بدارد و این را به یقین از دل او بدانم او را برای خودم میپذیرم و او را چنان به دوستی میگیرم که هیچ کس از آفریدگانم را بر او مقدّم نمیدارم،هر کس مرا بحق بجوید مرا مییابد،و آن که جز مرا بجوید مرا نخواهد یافت،ای مردم زمین این غروری را که برآنید ترک کنید و به سوی کرامت و مصاحبت و مجالست من بیایید و به من انس گیرید تا با شما انس گیرم و به سوی محبّت شما بشتابم،چه من سرشت دوستانم را از سرشت ابراهیم خلیل،موسای کلیم و محمد برگزیدۀ خود آفریدهام و من دلهای مشتاقان را از نور خود خلق و به جلال خود متنعّم کردهام.
از یکی از پیشینیان روایت شده است که خداوند به یکی از صدیقان الهام فرمود که مرا در میان بندگانم بندگانی است که مرا دوست میدارند،من نیز آنها را دوست میدارم، مشتاق من هستند،من نیز به آنها اشتیاق دارم،مرا یاد میکنند من هم آنها را یاد میکنم و به من مینگرند من نیز به دیدۀ رحمت به آنها مینگرم اگر به راه آنها روی تو را دوست میدارم و اگر از آنها منحرف شوی تو را دشمن خواهم داشت.عرض کرد:پروردگارا!نشانۀ آنها چیست؟فرمود:در روز سایهها را مانند شبان مهربان به گوسفندانش رعایت میکنند،و به غروب خورشید چنان مشتاقند که پرندگان به هنگام غروب به آشیانۀ خود اشتیاق دارند.
هنگامی که شب درآید و تاریکی با روشنی بیامیزد و بسترها گسترده شود و پردهها آویخته گردد،و هر دوستی با دوستش خلوت کند به خاطر من به پا میخیزند و روی خود را بر زمین مینهند و به راز و نیاز میپردازند و نعمتهای مرا سپاس میگویند،برخی در فریاد و گریه و بعضی در آه و نالهاند،دستهای ایستاده و گروهی نشستهاند،بعضی در حال رکوع و برخی در سجودند،آنچه را به خاطر من تحمّل میکنند میبینم،و آنچه از دوستی من شکوه میکنند میشنوم.نخستین چیزی که به آنها میدهم سه چیز است:
اول-از نور خود در دل آنها میاندازم تا از من خبر دهند چنانکه من از آنها خبر میدهم.
دوم-اگر آسمانها و زمین و آنچه در آنهاست در ترازوی آنها باشد من آنها را برای آنان اندک میشمارم.
سوم-روی خود را به سوی آنها میگردانم آیا گمان میکنی کسی میداند به آن که
ص:75
روی خود را به سوی او میکنم چه خواهم داد؟ در اخبار داود علیه السّلام است که خداوند به او وحی فرمود:ای داود!تا چند بهشت را یاد میکنی و اشتیاق به مرا از من درخواست نمیکنی؟عرض کرد:پروردگارا!مشتاقان تو کیانند؟فرمود:مشتاقان من کسانی هستند که آنها را از هر تیرگی پاک و به هشدار خود بیدار و روزنهای در دلهای آنها باز کردهام که به من مینگرند،و من دلهای آنها را به دست خود حمل میکنم و بر آسمان میگذارم سپس فرشتگان برگزیده را فرا میخوانم،هنگامی که گرد آیند برایم سجده میکنند،من میگویم:شما را گرد نیاوردهام تا برایم سجده کنید بلکه شما را فرا خواندهام تا دلهای مشتاقان خود را بر شما عرضه بدارم،و به اهل شوق بر شما مباهات کنم،هرآینه دلهای آنها در آسمان به فرشتگان روشنایی میدهد چنان که خورشید به اهل زمین روشنی میبخشد.
ای داود!دلهای مشتاقان را از رضوانم آفریدهام و آنها را به نور رخسارم متنعّم گردانیدهام و آنان را سخنگوی خود کردهام و ابدانشان را نظرگاه خود به سوی زمین قرار دادهام و از دلهای ایشان راهی ساختهام که از آن به من مینگرند و هر روز شوق آنان افزایش مییابد.
داود علیه السّلام عرض کرد:پروردگارا اهل محبّت خود را به من نشان بده،فرمود:ای داود!به کوه لبنان برو در آن چهارده تن وجود دارد که برخی از آنها جوان و بعضی میانسال و بقیه کهنسالاند هنگامی که نزد آنها رفتی سلامم را به آنها برسان،و به آنها بگو:پروردگارتان به شما سلام میرساند و میگوید:آیا حاجتی از من نمیخواهید؟چه شما دوستان و برگزیدگان من هستید،به شادی شما شاد میشوم،و برای آنچه دوست دارید تسریع میکنم.
داود نزد آنها آمد،آنان را در کنار چشمهای یافت در حالی که همگی به تفکّر در عظمت حق تعالی و ملکوت او سر فروبرده بودند هنگامی که نگاهشان به داود افتاد برخاستند تا پراکنده شوند.داود به آنها گفت:من فرستادۀ خدا به سوی شما هستم آمدهام تا پیام پروردگارتان را به شما برسانم.پس رو به سوی او کردند و به گفتار او گوش فرا دادند و چشمانشان را به زمین دوختند.داود گفت:من فرستاده خدا به سوی شما هستم او شما را سلام میرساند و میفرماید:آیا حاجتی از من نمیخواهید؟آیا مرا ندا نمیکنید؟تا آواز و گفتارتان را بشنوم چه شما دوستان و برگزیدگان منید به شادی شما شاد میشوم و برای آنچه دوست دارید تسریع میکنم،و در هر ساعت به شما نظر میافکنم همان نظری که مادر مهربان از روی شفقت به فرزندش میافکند.پس اشکهایشان بر روی گونههایشان روان
ص:76
شد.سپس پیر آنان گفت:خداوندا تو منزّهی تو منزّهی ما بندگان و بندهزادگان توایم بیامرز ما را از آنچه در عمر گذشته دلهای ما را از یاد تو برید،دیگری گفت:خدایا تو منزّهی تو منزّهی ما بندگان و بندهزادگان توایم به حسن نظر در آنچه میان ما و تو است بر ما منّت گذار.
دیگری گفت:خدایا تو منزّهی تو منزّهی ما بندگان و بندهزادگان توایم آیا بر دعا دلیری کنیم در حالی که میدانی که ما در امور خود به چیزی نیاز نداریم،ما را در ادامه راه خود پایدار بدار و با این کار منّت خود را بر ما کامل گردان.دیگری گفت:ما در طلب خشنودی تو مقصّریم به جود خود ما را بر آن یاری فرما.دیگری گفت:از نطفهای ما را آفریدی و به تفکّر در عظمت خود بر ما منّت نهادی؛آیا کسی که به تفکّر در عظمت و جلال تو میاندیشد میتواند بر سخن گفتن گستاخی کند،خواست ما تقرّب به نور تو است.دیگری گفت:به سبب عظمت شأنت و نزدیکی تو به دوستانت و منّتهای بسیاری که بر اهل محبّت خود داری زبان ما از دعا کردن کند شده است.دیگری گفت:دلهای ما را به ذکر خود هدایت کردی و ما را برای اشتغال به بندگیات فراغت دادی پس کوتاهی ما را در شکرگزاریات بیامرز.دیگری گفت:خداوندا حاجت ما را میدانی که آن دیدن رخسار تو است.دیگری گفت:چگونه بنده بر مولای خود گستاخ شود اکنون که به جود خود به دعا کردن دستور دادهای نوری به ما عطا کن که با آن در ظلمات میان آسمانها راه یابیم.دیگری گفت:تو را میخوانیم که رو به سوی ما کنی و آن را بر ما پایدار بداری.دیگری گفت:از تو میخواهیم نعمتی را که به ما ارزانی داشته و بدان بر ما تفضّل فرمودهای کامل گردانی.
دیگری گفت:ما به خلق تو هیچ نیازی نداریم با دیدار جمال خود بر ما منّت گذار.دیگری گفت:من از میان اینان از تو میخواهم که چشمانم را از نگریستن به دنیا و مردم آن و دلم را از اشتغال به غیر آخرت کور گردانی.دیگری گفت:ما میدانیم که تو دوستانت را دوست میداری بر ما منّت گذار به این که دل ما را جز به خود مشغول نفرمایی.
آنگاه خداوند به داود وحی فرمود:به آنها بگو سخنان شما را شنیدم و آنچه را خواستید اجابت کردم و باید هر یک از شما از رفیقش جدا شود و برای خود حفرهای در زمین فراهم کند،چه میخواهم از میان خود و شما پرده بردارم تا نور و جلال مرا نظاره کنید.داود عرض کرد:پروردگارا اینان به چه چیزی این رتبه را از تو یافتند؟فرمود:به سبب حسن ظنّ و دست کشیدن از دنیا و اهل آن و خلوت کردن و راز و نیاز گفتن با من،چه آن مرتبهای است که تنها کسی آن را مییابد که دنیا و اهل آن را ترک گوید و به یاد آنها مشغول نشود و دلش را برای من فارغ سازد و مرا بر همۀ خلق من برگزیند،در این هنگام است که به او توجّه
ص:77
میکنم و نفس او را برایش فارغ میسازم و حجاب میان خود و او را بر میدارم تا مانند بینندهای که با چشم خود چیزی را نظاره میکند مرا ببیند،و در هر ساعت کرامت خود را به او مینمایانم و به نور وجه خود او را نزدیک میگردانم،اگر بیمار شود مانند مادر مهربان نسبت به فرزندش او را پرستاری میکنم و اگر تشنه شود او را سیراب میکنم و طعم یاد خود را به او میچشانم،ای داود!چون این را دربارۀ او بهجا آوردم نفس او از دنیا و اهل آن بیزار میشود،و برای آن دنیا را محبوب او نمیکنم تا او را از اشتغال به یاد من باز ندارد.او میخواهد که در ورودش به من شتاب شود لیکن من خوش ندارم که او را بمیرانم چه او از میان خلق مورد نظر من است،وی جز من کسی را نمیبیند و من جز او را نمیبینم.ای داود! اگر او را ببینی نفسش گداخته و تنش نزار و اعضایش شکسته است،هنگامی که میشنود من به وجود او بر فرشتگان و اهل آسمانها مباهات میکنم دلش از جا کنده میشود و ترس و عبادتش افزون میگردد.ای داود!به عزت و جلالم سوگند او را در فردوس برین جای میدهم و سینهاش را به دیدار خود شفا میبخشم تا آن اندازه که راضی شود،رضایتی در بالاترین حدّ.
و نیز در اخبار داود آمده است:به بندگانم که به محبّت من رو آوردهاند بگو چه زیانی برای شما داشت که از خلق محجوب شدید چه من حجاب میان خود و شما را برداشتم تا به چشم دل به من بنگرید،و چه زیانی برای شما به بار آورد که دنیا را از شما دریغ داشتم،چه دین خود را برای شما گستردم،و چه زیانی خشم خلق به شما رسانید چون شما رضای مرا خواستید.
و نیز در اخبار داود است که خداوند به او وحی فرمود:ای داود!تو گمان میکنی مرا دوست میداری،اگر مرا دوست میداری محبّت دنیا را از دلت بیرون کن،چه دوستی من و دوستی دنیا در یک دل جمع نمیشود.ای داود!محبّت مرا خالص گردان،و با اهل دنیا به نوعی آمیزش کن،دینت را به من واگذار و به عهدۀ مردمان مگذار امّا آنچه برای تو روشن شده و موافق محبّت من است به آن تمسّک جو،و آنچه بر تو مشکل شده آن را به من واگذار،حقّ است بر من که تربیت و تعلیم تو را خود بر عهده گیرم و رهبر و دلیل تو باشم.به تو میبخشم بیآنکه از من بخواهی و بر سختیها تو را یاور خواهم بود،چه من به ذات خویش سوگند خوردهام که تنها به بندهای ثواب و پاداش دهم که خواست و ارادۀ خویش را رها سازد و خود را تسلیم من کند و بداند که او از من بینیاز نیست.هنگامی که چنین باشی ترس و خواری را از تو دور میکنم و انس و حلاوت یاد خود را در دلت جایگزین میسازم
ص:78
زیرا من به ذات خود سوگند خوردهام هر بندهای به خود تکیه کند و به افعال خود نظر داشته باشد او را به اعمالش واگذارم،چیزها را به من نسبت ده نه به عمل خود تا دچار رنج نشوی و همنشین تو از تو سودی نبرد.برای معرفت من حدّی معیّن مکن چه آن را نهایتی نیست.هر زمان عطای بیشتری بخواهی به تو خواهم داد و برای طلب زیادتی از من اندازهای در نظر مگیر،سپس به بنی اسرائیل اعلام کن که میان من و هیچ کسی از خلق من نسبت و پیوندی وجود ندارد؛و باید رغبت و گرایش آنها را به من زیاد گردانی تا به آنها چیزی بدهم که هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و به دل هیچ بشری خطور نکرده است.مرا در میان دو چشم خود قرار ده و به دیدۀ دل به من بنگر،و به چشم سر به کسانی که خرد آنها را از خود محجوب کردهام و در نتیجه عقل آنها مهمل مانده و به قطع ثواب من از خود راضی شدهاند منگر،چه به عزّت و جلال خود سوگند یاد کردهام که ثوابهای خود را نسبت به بندهای که برای آزمون و امروز فردا کردن به طاعت من درآمده مباح نکنم.
نسبت به متعلّمان و دانشآموزان فروتن باش،و به مریدان گردنکشی مکن،اگر دوستانم بدانند که مریدان در نزد من چه منزلتی دارند همچون زمین میشوند تا بر آنها راه روند.
ای داود!اگر مریدی را از مستی غفلتی که به آن دچار است بیرون آورده رها سازی تو را حاذق مینویسم و کسی را که حاذق بنویسم بر او وحشتی نباشد و نیازی به مخلوق نخواهد داشت.
ای داود!به گفتار من تمسّک جو و از خود برای خود بهره گیر،و از نفس خویش ایمن مباش تا از محبّت من محجوب شوی.بندگانم را از رحمت من نومید مگردان،شهوتهای خود را به خاطر من قطع کن چه من شهوتها را برای ضعفای خلق مباح کردهام،اقویا را چه شده است که به شهوتها میگرایند،زیرا شهوتها از حلاوت راز و نیاز با من میکاهد،و کمترین عقوبتی که از سوی من به اقویا به سبب بهرهگیری آنها از شهوات میرسد آن است که دلهایشان را از خودم محجوب میکنم،چه من دنیا و خوشگذرانی آن را برای دوست خود نمیپسندم.
ای داود!میان من و خود عالمی قرار مده تا به مستی خود تو را از محبّت من محجوب کند،اینان راهزنان بندگان مرید منند.برای ترک شهوتها از مداومت در روزه کمک بگیر،و در افطار دلیری مکن چه من مداومت در روزه را دوست میدارم.
ای داود!به دشمنی با نفس خویش و منع آن از شهوتها خود را دوست من کن تا بر تو نظر رحمت افکنم و پردهها را میان من و خودت برداشته بینی.من در آن هنگام که تو را
ص:79
مورد انعام قرار میدهم با تو مدارا میکنم تا بر تحصیل ثوابهایم قدرت یابی و من آن را پوشیده میدارم تا بر طاعت من تمسّک جویی.
و نیز خداوند به داود وحی فرمود:ای داود!اگر آنانی که از من رو گردانیدهاند بدانند که من چگونه انتظار آنها را میکشم و چه مدارایی با آنها دارم و چگونه مشتاقم که گناهان را ترک کنند از بسیاری شوق به من میمیرند،و از محبّت من مفاصل آنها از هم جدا میشود.
ای داود!این خواست و روش من است نسبت به کسانی که از من رو گردانیدهاند.پس رفتار من با آنها که به من رو میآورند چگونه خواهد بود.
ای داود!بنده هرگاه خود را از من بینیاز بداند از هر موقع دیگر به من محتاجتر است؛و بنده هنگامی که از من روی گرداند از هر وقت دیگر بیشتر مورد ترحّم من میباشد؛و بنده آنگاه که به سوی من باز میگردد از هر زمان دیگر بزرگتر است.
این اخبار و نظایر آنها که بیشمارند دلایلی بر اثبات محبّت و شوق و انس میباشند.امّا تحقیق معنای آنها از آنچه پیش از این بیان شده معلوم گردیده است.
میگویم:در مصباح الشّریعة از امام صادق علیه السّلام نقل شده که فرموده است:مشتاق به هیچ خوردنی رغبت نمیکند،از هیچ آشامیدنی لذّت نمیبرد،هیچ خوابی گوارای او نیست،با دوستی انس نمیگیرد،و در خانهای سکنا نمیگزیند،در هیچ آبادی آرام نمیگیرد،جامۀ نرم نمیپوشد و قرار و آرامش نمییابد جز این که شب و روز خداوند را عبادت میکند و امیدوار است به آنچه مشتاق آن است برسد و با زبان شوق با او راز و نیاز کند و از آنچه در ضمیر دارد پرده بردارد.چنان که خداوند از موسی بن عمران علیه السّلام خبر داده که در میعادگاه پروردگارش میگوید: وَ عَجِلْتُ إِلَیْکَ رَبِّ لِتَرْضی (1).پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در تفسیر این آیه فرموده است:«موسی علیه السّلام از شوقی که به پروردگار خود داشت در چهل روز مدّت رفتن و برگشتنش نخورد و نیاشامید و نخوابید و به چیزی از اینها متمایل نشد»هنگامی که به میدان شوق وارد شدی با نفس خویش و مقاصد خود در دنیا وداع کن و هر چه را که با آن انس داری رها ساز،و از غیر مشوّق خود محرم شو،و میان مرگ و زندگی ندای لبّیک اللّهمّ لبّیک سرده تا خداوند پاداش تو را بزرگ گرداند.مشتاق مانند غریقی است که هدفی جز رهایی خود ندارد و آنچه را غیر از این است فراموش کرده است (2).
ص:80
(1)بدان شواهد بسیاری در قرآن است که دلالت دارد بر این که خداوند بندهاش را دوست میدارد،از این رو ناگزیر باید معنای این دوستی را دانست،و ما پیش از توضیح این معنا شواهد محبّت او را ذکر میکنیم:
فرموده است: یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ (1)و نیز: إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الَّذِینَ یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفًّا (2)و نیز إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ التَّوّابِینَ وَ یُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِینَ (3).از این رو خداوند متعال قول آنانی را که مدّعی شدند محبوب خدایند رد کرده و فرموده است: فَلِمَ یُعَذِّبُکُمْ بِذُنُوبِکُمْ (4).
از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت شده که فرموده است:هرگاه خداوند بندهای را دوست بدارد، هیچ گناهی به او زیان نمیرساند،و توبهکنندۀ از گناه مانند کسی است که هیچ گناهی نکرده است.سپس این آیه را تلاوت فرمود: إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ التَّوّابِینَ (5)معنای این آیه آن است که هرگاه خداوند او را دوست بدارد پیش از مرگ توبه او را میپذیرد و گناهان گذشتهاش اگر چه بسیار باشد به او زیانی نمیرساند چنان که پس از قبول اسلام کفر پیش از آن تأثیر ندارد.همچنین خداوند آمرزش گناه را شرط محبّت قرار داده و فرموده است: قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ (6).
پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«خداوند دنیا را به آن که او را دوست میدارد و به آن که او را دوست نمیدارد میدهد لیکن ایمان را تنها به کسی میدهد که خداوند او را دوست میدارد.» (7)و نیز فرموده است:«کسی که برای خداوند فروتنی کند خدا به او رفعت میدهد و کسی که تکبّر ورزد خدا او را پست میگرداند،و آن که زیاد یاد خدا کند خداوند او را
ص:81
1) (1) مائده/54:...آنها را دوست میدارد و آنها(نیز)او را دوست میدارند.
2) (2) صفّ/4:خداوند کسانی را دوست دارد که در حالی که در صف قرار دارند در راه او پیکار میکنند.
3) (3) بقره/222:خداوند توبهکنندگان را دوست دارد،و پاکان را(نیز)دوست میدارد.
4) (4) مائده/18:پس چرا شما را در برابر گناهانتان مجازات میکند.
5) (5) مؤلف کتاب الفردوس آن را نقل کرده لیکن فرزند او در مسندش آن را ذکر نکرده است،المغنی،ابن ماجه قسمت دوم آن را از حدیث ابن مسعود نقل کرده که پیش از این ذکر شده است.
6) (6) آل عمران/31:بگو اگر خدا را دوست میدارید از من پیروی کنید تا خدا شما را دوست بدارد و گناهانتان را ببخشد...
7) (7) المستدرک حاکم،ج 1،ص 33 و ج 4،ص 165 و پیش از این ذکر شده است.
دوست میدارد.» (1)و نیز از سوی پروردگارش خبر داده که خداوند فرموده است:«بنده پیوسته با نوافل به من تقرّب میجوید تا آنگاه که او را دوست بدارم و هرگاه او را دوست بدارم من گوش او میشوم که با آن میشنود و...تا آخر حدیث.» (2)زید بن اسلم گفته است:خداوند همواره بنده را دوست میدارد تا دوستیاش به جایی میرسد که به او میگوید:هر چه خواهی بکن من تو را آمرزیدم.
آنچه از الفاظ محبّت در اخبار و آثار وارد شده از حدّ شمار بیرون است و ما بیان کردیم که محبّت بنده نسبت به خداوند حقیقت است و مجاز نیست،چه محبّت از نظر وضع لغت عبارت از گرایش نفس به چیزی موافق است،و عشق گرایش شدیدی است که بر نفس غالب میشود،و ما روشن کردیم که احسان موافق نفس است و جمال نیز چنین است؛لذا جمال و احسان گاهی با چشم سر و زمانی با چشم دل درک میشوند و محبّت هر یک از این دو را تابع است و اختصاصی به چشم سر ندارد.
امّا محبّت خداوند نسبت به بنده چیزی نیست که ما بتوانیم با عقل و فهم خود آن را درک کنیم و اصلا غیر ممکن است که آن بدین معنا باشد،چه اسامی و الفاظ وقتی که بر خداوند و غیر او اطلاق شوند اطلاق آنها بر هر دو به هیچ وجه به یک معنا نیست،حتّی واژۀ وجود که فراگیرترین الفاظ مشترک است به یک معنا بر خالق و مخلوق اطلاق نمیشود،چه وجود آنچه غیر از خداست از وجود خداوند پدید آمده و وجود تابع هرگز با وجود متبوع برابر نیست و تساوی تنها در اطلاق نام است.نظیر این معنا مشترک بودن اسب و درخت در واژۀ جسم است زیرا معنای جسمیّت و حقیقت آن در هر دو به طور متشابه موجود است بیآنکه یکی از آنها در آن استحقاق اصالت داشته باشد چه جسمیّت یکی از دیگری حاصل نشده است.امّا اطلاق واژۀ وجود بر خالق و مخلوق چنین نیست،و این تباین در دیگر واژهها از قبیل علم و اراده و قدرت روشنتر است،و در همۀ آنها مخلوق شبیه خالق نیست،زیرا خالق متعال در ذات و همۀ صفات خود منزه و مقدّس است از این که به مخلوقی از قلّۀ عرش گرفته تا منتهای فرش شباهت داشته باشد.وضعکنندۀ لغات این واژهها را نخست برای خلق وضع کرده.چه خلق پیش از خالق در خردها و فهمها وارد شده است و به کار بردن آنها
ص:82
دربارۀ خالق بر سبیل استعاره و مجاز و نقل است.
چنان که گفته شد محبّت از نظر وضع لغت عبارت از میل نفس به چیزی است که موافق و مناسب اوست و این جز در نفوس ناقص قابل تصوّر نیست،چه نفس با رسیدن به آنچه موافق اوست کمال مییابد و از وصول به آن لذّت میبرد،و این امر دربارۀ خداوند متعال محال است،زیرا همۀ کمال و جمال و بها و جلال که در الوهیّت ممکن است در خداوند حاضر و حاصل و از ازل تا ابد برای او واجب و متحقّق است و تجدّد یا زوال آنها قابل تصوّر نیست.بنابراین او به غیر از آن جهت که غیر اوست نظر ندارد بلکه نظرش تنها به ذات و افعال خویش است و در وجود چیزی جز ذات و افعال او وجود ندارد.به همین مناسبت شیخ ابو سعید مهنهای هنگامی که آیه یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ را برای او قرائت کردند گفت:بحق آنها را دوست میدارد،چه او جز خود را دوست نمیدارد.معنای این سخن آن است که او کلّ وجود است و در جهان هستی چیزی جز او وجود ندارد،و کسی که جز خود و افعال و تصانیف خود را دوست نمیدارد محبّت او از ذات او و توابع آن از حیث این که تعلّق به ذات او دارند تجاوز نمیکند و در این صورت جز خود را دوست نمیدارد.لذا الفاظی که دربارۀ محبّت خداوند نسبت به بندگانش وارد است تأویل میشوند،زیرا معنای آنها بازگشت دارد به این که:خداوند حجاب را از دل کسی که او را دوست میدارد بر میدارد تا آنجا که به چشم دل خدا را میبیند،و به وی توانایی میدهد که تقرّب او را به دست آورد، و خواست خداوند نسبت به او در ازل همین بوده است و نیز درون او را از ورود غیر خدا به آن پاک میکند،و او را از علایق و موانعی که میان او و مولایش حایل میشود فارغ میگرداند به طوری که جز به حق و از حق نمیشنود،و جز به حق نمیگوید.چنان که پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله از سوی حق تعالی بیان کرده است که:«بنده پیوسته با نوافل به من تقرّب میجوید تا آنگاه که او را دوست بدارم و چون او را دوست بدارم گوش او میشوم...تا آخر حدیث».
بنابراین محبّت خداوند دربارۀ کسی که مورد محبّت اوست هرگاه به ارادۀ ازلی که موجب توانایی این بنده در سلوک راه قرب شده نسبت داده شود ازلی خواهد بود،و هرگاه به فعل او که برداشتن حجاب از دل بنده است نسبت داده شود حادثی است که به سبب حدوث مقتضی آن پدید آمده است،چنان که خداوند فرموده است:«بنده پیوسته با نوافل به من تقرّب میجوید تا آنگاه که او را دوست بدارم.»بنابراین تقرّب او به نوافل سبب صفای باطن و برداشته شدن حجاب از دل وی و حصول درجۀ قرب از سوی پروردگار برای او شده است؛و همۀ اینها تفضّل خداوند و لطف او به این بنده است و معنای محبّت الهی نسبت به
ص:83
بنده همین است.این معنا جز با آوردن مثالی دانسته نمیشود،و آن این که:پادشاهی بندهاش را به خود نزدیک میکند،و به سبب رغبتی که به او دارد به وی اجازه میدهد که در همۀ اوقات بر بساط او حاضر شود.اجازۀ پادشاه یا بدین منظور است که از نیروی او کمک گیرد،و یا به سبب دیدار او آسودگی یابد و یا با او مشورت و از رأی وی استفاده کند،و یا برای آن است که اسباب شراب و طعام او را آماده سازد،در این هنگام مردم میگویند:
پادشاه او را دوست میدارد،لیکن واقع آن است که شاه به خاطر مقصدی که موافق و ملایم طبع اوست بدو تمایل دارد.گاهی هم پادشاه بندهای را مقرّب درگاه خویش میکند و او را از ورود بر خود ممنوع نمیسازد و در این کار منظورش سود بردن و یا یاری جستن از او نیست،بلکه به خاطر آن است که بنده ذاتا آراسته به اخلاق شایسته و صفات پسندیدهای است که سزاوار است به پادشاه تقرّب داشته باشد و از نزدیک بودن به او بهرهمند گردد،و پادشاه درباره او جز این غرضی ندارد،و هنگامی که شاه حجابی را که میان خود و اوست بردارد گفته خواهد شد که شاه او را دوست میدارد؛و چون از صفات پسندیده چیزی کسب کند که مقتضی رفع حجاب باشد گفته میشود به او تمسّک جسته و خود را محبوب شاه گردانیده است.محبّت خداوند نسبت به بنده به معنای دوم است نه به معنای اوّل،و تمثیل آن به معنای دوم به شرطی درست است که در تجدّد قرب تغییری در درک بنده پدید نیاید چه دوست آن است که به خدا نزدیک باشد و نزدیکی به خدا مستلزم دوری جستن از صفات بهایم و درندگان و شیطانها و آراستگی به اخلاق پسندیده است که صفات الهی است.تقرّب به خدا قرب به صفات است نه به مکان،و کسی که تقرّب نداشته هنگامی که مقرّب شود دگرگون شده است.به همین سبب بسا گمان رود که با تجدّد قرب صفت بنده و صفت پروردگار هر دو تغییر مییابد،زیرا بنده پس از آن که تقرّب نداشته مقرّب شده است لیکن این امر دربارۀ حق تعالی ممتنع است چه تغییر در او محال است بلکه صفات کمال و جمال او همیشه به همان گونه است که در ازل بوده است.این مطلب جز با مثالی از تقرّب اشخاص به یکدیگر،روشن نمیشود و آن این که دو شخص گاهی با حرکت کردن هر دو به سوی یکدیگر نزدیک میشوند و زمانی با حرکت کردن یکی و ثابت بودن دیگری نزدیک هم قرار میگیرند.لذا با تغییر یکی قرب حاصل میشود بیآنکه دیگری تغیّر یابد.قرب در صفات نیز به همین گونه است،چه شاگرد میکوشد که در درجات علم و کمال به استاد خود برسد در حالی که استاد در درجۀ علم خویش متوقّف است و با فرود آمدن در مرتبۀ شاگرد به حرکت در نمیآید،شاگرد از حضیض جهل به سوی قلّۀ دانش پیوسته در تحرّک و ترقّی
ص:84
است تا آنگاه که به درجۀ استاد نزدیک شود لیکن استاد در مرتبه خود ثابت و غیر متغیر است.
ترقّی بنده در درجات قرب الهی را نیز باید به همین گونه دانست،چه آدمی هر قدر از حیث صفات کاملتر و از نظر علم جامعتر و احاطۀ او به حقایق امور بیشتر،و قدرت او در سرکوب شیطانها و ریشه کن کردن شهوتها استوارتر،و پاکی او در دفع رذایل آشکارتر باشد به درجۀ کمال نزدیکتر خواهد بود،لیکن منتهای کمال به خداوند متعال اختصاص دارد،و هر کس بهاندازۀ کمالی که دارد مقرب درگاه اوست.آری گاهی شاگرد توانایی مییابد به درجۀ استاد نزدیک و یا با او برابر شود و یا بر او برتری یابد،لیکن این امر در مورد حق تعالی محال است چه برای کمال او نهایتی نیست و سلوک بنده در درجات کمال پایانپذیر است و در حدّ معیّنی به نهایت میرسد؛لذا امید برابری نمیتوان داشت.
بنابراین درجات قرب متفاوت است و آنها را به هیچ وجه نهایتی نیست،چه مراتب کمال بینهایت است؛از این رو محبّت خداوند نسبت به بنده آن است که با دفع سرگرمیها و گناهان از او،و پاکیزه کردن درون وی از تیرگیهای دنیا و رفع حجاب از دلش وی را به خود نزدیک گرداند به طوری که گویا خدا را با چشم دلش میبیند.امّا محبّت بنده نسبت به خداوند عبارت از میل او به درک این کمال است که او از آن تهی است و ناچار مشتاق به دست آوردن آن میباشد و چون چیزی از آن را درک کند لذّت مییابد،لیکن شوق و محبّت به این معنا در مورد حق تعالی محال است.
اگر بگویی:محبّت خداوند نسبت به بنده امری پوشیده است و بنده به چه چیزی میتواند بداند که خدا او را دوست میدارد.
پاسخ این است که میتواند به نشانههایی بر آن استدلال کند.پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«چون خدا بندهای را دوست بدارد او را دچار بلا میکند و اگر زیاد او را دوست بدارد او را به خود اختصاص میدهد.»و پرسیدند آن چگونه است،فرمود:«مال و خویشاوندی برای او باقی نمیگذارد.» (1)بنابراین نشانۀ دوستی خداوند نسبت به بنده آن است که او را از غیر خود هراسناک میکند و میان او و غیر خودش حایل میشود.
به عیسی علیه السّلام گفتند:«چرا الاغی نمیخری که بر آن سوار شوی؟فرمود:من نزد خداوند گرامیتر از آنم که مرا از خود به الاغی مشغول کند؟در خبر است:«هرگاه خداوند بندهای را
ص:85
1) (1) طبرانی از حدیث ابی عقبه خولانی و پیش از این ذکر شده است.
دوست بدارد او را مبتلا میکند.اگر شکیبایی ورزد او را اختیار میکند و اگر خشنود باشد او را بر میگزیند.» (1)یکی از دانشمندان گفته است:هنگامی که خود را ببینی که او را دوست داری و او را ببینی که تو را مبتلا میکند بدان او میخواهد دوستی خود را با تو خالص کند.
یکی از مریدان به استادش گفت:چیزی از دوستی به من نشان داده شد،استادش گفت:ای فرزند!آیا او تو را به محبوبی جز خود مبتلا کرده است تا تو او را بر آن محبوب برگزیده باشی؟پاسخ داد:نه،استاد گفت:امید دوستی نداشته باش چه آن را به بندهای نمیدهد جز آنگاه که او را مبتلا و آزمایش کند.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«هرگاه خداوند بندهای را دوست بدارد از نفس او واعظی و از دل او منع کنندهای قرار میدهد تا او را امر و نهی کند» (2)و نیز فرموده است:«هرگاه خداوند خیر بندهای را بخواهد او را به عیبهایش بینا میگرداند»؛ و مهمترین نشانهها آن است که خدا را دوست بدارد چه این امر دلالت بر آن دارد که خداوند او را دوست میدارد.
امّا کاری که نشانۀ آن باشد که محبوب حق تعالی است آن است که خداوند امور ظاهر و باطن و آشکار و نهان او را سرپرستی کند،و فرمانروای او،مدبّر امور او،زینتبخش اخلاق او،بکاربرندۀ جوارح او،به صلاحآورندۀ ظاهر و باطن او باشد،اندیشهاش را یکی کند، دنیا را در دلش دشمن گرداند،او را از غیر خود به وحشت اندازد،با لذّت راز و نیاز در خلوتها مونس او شود،حجابهای میان او و معرفتش را برای او بردارد،این امور و امثال اینها نشانۀ دوستی خداوند نسبت به بنده است و ما اکنون نشانههای محبّت بنده را نسبت به خداوند ذکر میکنیم چه این نیز نشانۀ محبّت خداوند نسبت به بنده است.
(1)بدان هر کسی مدّعی این محبّت است و ادّعا چقدر آسان و معنای آن چقدر دشوار است.
از این رو انسان نباید به نیرنگهای شیطان فریفته شود،و به هنگامی که نفس مدّعی محبّت خداوند میشود پیش از آن که با نشانههای آن او را بیازماید و ادلّه و براهین آن را از او بخواهد خدعۀ او را باور کند.محبّت درخت پاکیزهایست که ریشهاش در زمین استوار و شاخههایش در آسمان است؛میوههای آن بر دل و زبان و جوارح ظاهر میشود،و این
ص:86
آثاری که از آن بر دل و جوارح جاری میگردد،دالّ بر محبّت است،همان گونه که دود بر آتش و میوه بر درخت دلالت میکند،و اینها بسیارند.یکی از آنها دوستی لقای حق تعالی از طریق کشف و شهود در دارالسّلام است.تردیدی نیست که هرگاه دل محبوبی را دوست بدارد مشاهده و دیدار او را نیز دوست میدارد و اگر بداند که جز با مرگ و کوچ کردن از دنیا بدین مقصود نمیرسد باید دوستدار مرگ بوده و از آن گریزان نباشد چه بر دوست گران نمیآید که از وطن به سوی جایگاه محبوبش سفر کند تا از دیدار او بهرهمند گردد.و مرگ کلید دیدار و درگاه دخول برای مشاهده است.پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«هر کس دیدار خداوند را دوست بدارد خداوند دیدار او را دوست میدارد» (1).
اگر بگویی:کسی که مرگ را دوست نمیدارد آیا قابل تصوّر است که خداوند را دوست بدارد؟ پاسخ این است که بدانی کراهت از مرگ گاهی به خاطر دوستی دنیا و جدایی از مال و زن و فرزند است و این با دوستی کامل خداوند منافات دارد،چه محبّت کامل آن است که همۀ دل را فرا گیرد لیکن دور نیست که علاوه بر محبّت زن و فرزند رشحۀ اندکی از محبّت خداوند نیز در دلش وجود داشته باشد زیرا مردم در دوستی با یکدیگر تفاوت دارند؛برخی با تمام قلب خدا را دوست نمیدارند بلکه او و غیر او را نیز دوست میدارند،لذا خوشحالی او به لقای خداوند به هنگام ورود بر او بهاندازۀ محبّت او و رنج و اندوه او از فراق دنیا به هنگام مرگ نیز بهاندازۀ محبّت او به دنیاست.
سبب دوم کراهت از مرگ آن است که بنده در آغاز مقام محبّت باشد و از مرگ کراهت نداشته باشد،لیکن از این که پیش از آماده شدن برای لقای پروردگار فرارسد آن را ناخوش میدارد.این کراهت دلیل ضعف دوستی نیست،چه او در این موقع مانند دوستی است که ورود محبوبش را به او خبر دهند و او دوست بدارد که ورود او ساعتی به تأخیر افتد که خانۀ خود را مرتّب و وسایل لازم را آماده کند تا بتواند به همان گونه که میخواهد با دلی سبکبار از مشغلهها و آسوده از موانع دوست خود را دیدار کند.کراهت اگر بدین سبب باشد با محبّت کامل به هیچ وجه منافات ندارد و نشانۀ آن جدّیّت در عمل و به کار بردن همۀ فکر در ایجاد آمادگی است.
از نشانههای دیگر آن که چیزی را که خداوند دوست میدارد بر آنچه او در ظاهر و باطن
ص:87
1) (1) مورد اتفاق از حدیث ابی هریره و عایشه است،صحیح بخاری،ج 8،ص 132.
دوست میدارد ترجیح دهد،و از پیروی شهوتها دوری کند،و از سستی و تنآسائی روی بگرداند،و پیوسته بر طاعت خداوند مواظبت داشته باشد و با بهجا آوردن نافلهها به او تقرّب جوید و درجات بیشتر را از او بخواهد،همان گونه که دوست همواره مزید قرب خود را در دل محبوب خواهان است.خداوند محبّان را به ایثار توصیف کرده و فرموده است:
یُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ إِلَیْهِمْ وَ لا یَجِدُونَ فِی صُدُورِهِمْ حاجَةً مِمّا أُوتُوا وَ یُؤْثِرُونَ عَلی أَنْفُسِهِمْ (1).و هر کس به پیروی از هوای نفس ادامه دهد محبوب او هوای نفس اوست،چه محب کسی است که خواست خود را به خاطر خواست محبوبش رها کند.چنان که گفتهاند:
ارید وصاله و یرید هجری فأترک ما ارید لما یرید (2)
بلکه محبّت هنگامی که غلبه یابد خواهشهای نفس را ریشه کن میکند و تنعّم به غیر محبوب را در دل او باقی نمیگذارد،در این صورت کسی که خدا را دوست بدارد مرتکب گناه نمیشود.از این رو ابن مبارک دراینباره گفته است:
تعصی الاله و أنت تظهر حبّه هذا لعمری فی الفعال بدیع (3)
لو کان حبّک صادقا لأطعته إنّ المحبّ لمن یحبّ مطیع (4)
و نیز گفتهاند:
و أترک ما أهوی لما قد هویته و أرضی بما ترضی و إن سخطت نفسی (5)
سهل شوشتری گفته است:نشانۀ دوست آن است که محبوبش را بر نفس خود برگزیند؛و چنین نیست که هر کس طاعت خدا کند محبوب او میشود بلکه دوست آن است که از نافرمانی بپرهیزد.همچنین گفته است:زیرا دوستی او نسبت به خدا سبب دوستی خداوند
ص:88
1) (1) حشر/9:...کسانی که بهسویشان هجرت میکنند و دوست میدارند و در دل خود نیازی به آنچه به آنها داده شده احساس نمیکنند و آنها را بر خود مقدّم میدارند.
2) (2) من وصال او را میخواهم و او هجران مرا میخواهد-پس آنچه را میخواهم به خاطر چیزی که او میخواهد ترک میکنم
3) (3) خدا را معصیت میکنی با آن که دوستی او را اظهار میکنی-به جانم سوگند این کاری بس شگرف است
4) (4) اگر دوستی تو راست میبود او را فرمانبرداری میکردی-چه دوست فرمانبردار دوست خویش است
5) (5) خواست خود را به خاطر خواست تو ترک میکنم-و خشنودم به آنچه تو بدان خشنودی هر چند نفس من خشمگین باشد
نسبت به اوست،چنان که خداوند فرموده است: یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ (1).هنگامی که خداوند کسی را دوست بدارد با او دوستی میکند و او را بر دشمنانش یاری میدهد و دشمن او نفس و شهوتهای اوست،لذا خداوند او را خوار نمیکند و او را به نفس و هواها و شهوتهایش وانمیگذارد .از این رو فرموده است: وَ اللّهُ أَعْلَمُ بِأَعْدائِکُمْ وَ کَفی بِاللّهِ وَلِیًّا وَ کَفی بِاللّهِ نَصِیراً (2).
اگر بگویی:آیا گناه ضدّ اصل محبّت است؟ پاسخ این است که نه!چه گناه ضدّ کمال آن است نه اصل آن.بسیاری از مردمان در حالی که خود را دوست میدارند به هنگامی که بیمار میشوند و آرزوی تندرستی دارند چیزهایی را با علم به این که برای آنها زیان دارد میخورند،و این امر دلیل بر آن نیست که خود را دوست نمیدارند؛لیکن گاهی معرفت ضعیف و شهوت غالب میشود و نمیتواند حقّ محبّت را پاس بدارد.دلیل بر این آن است که نقل کردهاند:نعیمان انصاری را در هر مدّت کوتاهی نزد پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله میآوردند و به سبب گناهی که مرتکب میشد حدّ بر او جاری میفرمود،تا آن که روزی او را آوردند و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بر او حدّ زد،مردی او را لعنت کرد و گفت:چقدر او را نزد پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله میآورید،آن حضرت فرمود:«او را لعن مکن چه او خدا و پیامبرش را دوست میدارد.» (3)بنابراین گناه او را از محبّت بیرون نبرده است لیکن از کمال محبّت بیرون میآورد.یکی از دانشمندان گفته است:هرگاه ایمان شخص در ظاهر دل باشد نسبت به خداوند محبّتی متوسّط دارد،و اگر در عمق دل نشیند محبّتش کامل است و گناه را ترک میکند.خلاصه آن که در ادعای محبّت خطر است و به همین سبب فضیل گفته است:هرگاه به تو گفته شود:آیا خدا را دوست میداری؟در پاسخ سکوت کن،چه اگر بگویی:نه،کافر شدهای،و اگر بگویی:آری،چون صفات محبّان در تو نیست از خشم خداوند بپرهیز.یکی از دانشمندان گفته است:در بهشت نعمتی برتر از نعمت اهل معرفت و محبّت نیست،و در جهنم عذابی سختتر از عذاب کسی که ادّعای معرفت و محبّت کند و آن را تحقّق ندهد وجود ندارد.
از نشانههای دیگر آن که به ذکر خداوند حریص باشد و زبانش از آن سست و دلش از آن خالی نشود،زیرا هر کس چیزی را دوست بدارد ناگزیر آن و هر چه را بدان تعلّق دارد زیاد
ص:89
یاد میکند.لذا نشانۀ محبّت خداوند دوستی ذکر او و دوستی قرآن است که گفتار اوست و دوستی پیامبر اوست و دوستی هر چه به او منسوب است.چه هرگاه کسی انسانی را دوست بدارد سگ کوی او را نیز دوست میدارد،و محبّت هرگاه قوی و سرشار شود از محبوب تجاوز میکند و به هر چه گرداگرد او را گرفته و او را احاطه کرده و یا به اسباب او تعلّق دارد نیز میرسد،و این شرکت در محبّت نیست،زیرا کسی که فرستادۀ محبوب را به خاطر آن که رسول اوست،و کلام محبوب را به سبب آن که گفتار اوست دوست میدارد محبّت او از محبوب به غیر او تجاوز نکرده بلکه این امر دلیل کمال محبّت اوست.کسی که محبّت خداوند بر دلش غلبه یافته است همۀ خلق خدا را دوست میدارد چه آنها آفریدگان اویند در این صورت چگونه ممکن است قرآن و پیامبر و بندگان شایستۀ او را دوست نداشته باشد،و ما تحقیق این مطلب را در کتاب آداب اخوّت و صحبت ذکر کردهایم.از این رو خداوند فرموده است: قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ (1)،و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:
«خداوند را به خاطر آن که از نعمتهای خود به شما میخوراند و مرا به خاطر او دوست بدارید» (2)و گفتهاند:کسی که دوست خدا را دوست بدارد خدا را دوست داشته،و آن که گرامی بدارد کسی را که خدا را گرامی داشته خداوند را گرامی داشته است.
از نشانههای دیگر آن که با خلوت و مناجات با خداوند و تلاوت کتاب او انس داشته و بر بیداری شب مواظبت داشته باشد،آرامش شب و صفای وقت و رفع موانع را مغتنم شمارد.
کمترین درجات محبّت خلوت کردن با دوست و لذّت بردن از راز و نیاز گفتن با اوست،و کسی که خواب و افسانهگویی برای او لذیذتر و گواراتر از مناجات با حق تعالی باشد چگونه ممکن است دوستی او درست باشد.هرگاه به غیر خدا انس گیرد بهاندازۀ این انس از خدا دور و از محبّت او ساقط میشود.در داستان برخ که بردهای سیاه بود و موسی علیه السّلام به وسیلۀ او استسقاء و طلب باران کرد آمده است که خداوند به موسی علیه السّلام فرمود:برخ بندهای نیکو برای من است جز این که در او عیبی است،عرض کرد:پروردگارا عیب او چیست؟فرمود:از نسیم سحر خوشش میآید و با آن آرامش مییابد،و کسی که مرا دوست بدارد به چیزی آرام نمیگیرد.
نقل شده است عابدی در بیشهزاری روزگاری دراز خدا را عبادت کرد.روزی نگاهش به
ص:90
پرندهای افتاد که در درختی آشیانه ساخته و در آن سکنا گزیده و نغمه سر میدهد،گفت:ای کاش نمازگاه خود را در زیر این درخت قرار دهم و با آواز این مرغ انس گیرم و همین کار را انجام داد.خداوند به پیامبر زمان او وحی فرمود که به فلان عابد بگو:چون به مخلوقی انس گرفتی تو را از درجهای ساقط کردم که هرگز با هیچ عمل خود نمیتوانی به آن برسی.
بنابراین نشانه محبّت کمال انس به مناجات با محبوب و کمال تنعّم به خلوت با او و کمال بیزاری از هر چیزی است که خلوت را بر او منغّص کند و مانع لذّت راز و نیاز او با محبوب گردد؛و نشانه کمال انس با خدا آن است که همۀ عقل و فهم آدمی در لذّت مناجات با او مستغرق شود،و مانند کسی باشد که با معشوق خود در خطاب است و با او راز و نیاز میگوید.
این لذّت در برخی بدان پایه رسیده که هنگامی که در نماز بودهاند حریق در خانهشان روی داده و آنان متوجّه آن نشدهاند و یا پای آنها را به سبب علّتی که به آن دچار شده در موقعی که مشغول نماز بودهاند بریدهاند و احساس نکردهاند،و هرگاه محبّت و انس غلبه یابد خلوت با خدا و مناجات با او مایۀ روشنی چشم انسان میشود،و به سبب آن همه غمهایش برطرف میگردد بلکه دلش چنان در محبّت و انس مستغرق میشود که امور دنیا را تا چند بار در گوش او بازگو نکنند نمیفهمد،و او همچون عاشقی شیداست که به زبانش با مردم سخن میگوید و در باطن با یاد دوست خود همنشین است.آری دوست آن است که جز به محبوب خود آرام نگیرد.
خداوند به داود علیه السّلام وحی فرمود:کسی که مدّعی محبّت من باشد و به هنگامی که شب فرارسد از من غافل شود و بخوابد دروغ گفته است؛آیا نه این است که هر محبوبی دیدار دوستش را طالب است؟و اینک من برای کسی که جویای من است موجودم.موسی علیه السّلام عرض کرد:پروردگارا!کجایی تا من قصد تو کنم،فرمود:هرگاه قصد من کنی به من رسیدهای.
از نشانههای دیگر آن که بر آنچه جز خدا از او فوت میشود اندوه نخورد،بلکه در برابر هر ساعتی که بر او بگذرد و در آن از ذکر خدا و طاعت او فارغ باشد متأسّف شود و در این هنگام است که با التماس و پوزش و طلب آمرزش و توبه به خدا بازگشت میکند.یکی از عارفان گفته است:خداوند را بندگانی است که او را دوست میدارند و به او آرامش مییابند و بر آنچه از دنیا که از آنها فوت شده تأسّف نمیخورند و به لذّتهای نفسانی نمیپردازند، دلهای آنها شاکر و راضی است،چه سلطنت پادشاه آنها کامل است،آنچه را بخواهد واقع میشود و هر چه نصیب آنهاست به آنان میرسد و آنچه از ایشان فوت شده به مقتضای
ص:91
حسن تدبیر او نسبت به آنها بوده است.وظیفۀ دوست آن است که چون از غفلت باز گردد بیدرنگ رو به سوی محبوب خود آورد و به پوزش و پرسش بپردازد و بگوید:پروردگارا! به سبب چه گناهی احسانت را از من دریغ داشتهای و مرا از پیشگاه خود راندهای،و به نفس خود مشغول و به پیروی از شیطان واداشتهای؟او بدینطریق صفای ذکر و رقّت دل پیدا میکند و همین حالت کفّاره و سبب محو غفلتی است که در سابق از او سر زده است،و این لغزش زبانی موجب تجدّد و تازگی ذکر و صفای دل او میشود.هرگاه محبّ جز محبوب را نبیند و همه چیز را از او بداند هرگز دچار اندوه نمیشود و شکایت نمیکند و همه چیز را با رضا تلقّی میکند و میداند که محبوب جز آنچه را که خیر او در آن است برای او تقدیر نکرده است،و قول خداوند را به یاد میآورد که فرموده است: عَسی أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ (1).
از نشانههای دیگر آن که به طاعت آسایش یابد و بر او سنگینی نکند و بدان وسیله رنج از او دور شود؛برای اینها نمونهها و مثالهایی موجود و مشهود است؛چه عاشق سعی در راه معشوق را گران نمیشمارد و دلش به خدمت او لذّت میبرد هر چند بر بدنش مشقّت بار باشد؛و هرگاه تنش از ادای خدمت ناتوان شود بزرگترین آرزویش آن است که دوباره قدرت یابد و عجز و ناتوانی از او برطرف گردد تا به خدمت او مشغول شود.آری محبّت خدا چنین است،زیرا هر محبّتی بر دل چیرگی یابد ناچار محبّتهای پایینتر از خود را مقهور و از صحنۀ دل بیرون میکند.لذا کسی که چیزی در نزد او محبوبتر از تن آسانی باشد برای خدمت به آن تن آسانی را رها میکند،و اگر چیزی در نزد او محبوبتر از مال باشد در راه محبّت آن از مال چشم میپوشد.به یکی از محبّان که توان و مال خود را بذل کرده بود،تا به حدّی که چیزی برایش باقی نمانده بود گفته شد:سبب این حال تو در طریق دوستی چه بوده است؟پاسخ داد:شنیدم روزی محبّی بر محبوبش دست یافته بود و به او میگفت:به خدا سوگند من با تمام قلبم تو را دوست میدارم و تو با تمام رخسار از من روی میگردانی.
محبوب به او گفت:اگر تو مرا دوست میداری چه چیزی را برایم خرج میکنی،پاسخ داد:
ای مولای من هر چه دارم ملک تو میکنم سپس روحم را برایت خرج میکنم تا هلاک شود، من گفتم:این محبّت مخلوقی نسبت به مخلوقی و بندهای درباره بندهای است پس محبّت بنده نسبت به معبود باید چگونه باشد و حال آن که همۀ اینها به سبب اوست.
ص:92
1) (1) بقره/216:چه بسا از چیزی کراهت دارید و خیر شما در آن است.
از نشانههای دیگر آن که نسبت به همۀ بندگان خدا دلسوز و مهربان و بر همۀ دشمنان خدا و همه آنهایی که خلاف دستور او را بهجا میآورند سرسخت و ناسازگار باشد.چنان که خداوند متعال فرموده است: أَشِدّاءُ عَلَی الْکُفّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ (1).در راه رضای خدا نکوهش هیچ نکوهشگری در او تأثیر نکند،و هیچ چیزی او را از خشم برای خدا باز ندارد.خداوند دوستانش را به همین اوصاف معرّفی کرده و در یکی از کتب آسمانی فرموده است:آنها کسانی هستند که مانند کودک که به چیزی حریص باشد به محبّت من حرص میورزند و به یاد من باز میگردند چنان که کرکس به آشیانه خود باز میگردد،در برابر محرّمات من مانند پلنگ خشمگین میشوند و باک ندارند که مردم کم باشند یا زیاد.
اینک به این مثال توجّه کن،چه کودک هرگاه به چیزی حریص گردد به هیچ وجه از آن جدا نمیشود،و اگر آن چیز از او گرفته شود گریه و فریاد سر میدهد تا آنگاه که آن را به او برگردانند.هنگامی که میخوابد آن را در جامهاش با خود نگه میدارد و چون از خواب بیدار میگردد دوباره با آن مشغول و سرگرم میشود؛هرگاه آن را از او جدا کنند میگرید و چون آن را دوباره بیابد خوشحال و خندان میشود،و کسی که با او دربارۀ آن نزاع کند با او دشمن میشود و کسی که آن را به او باز دهد دوست او میگردد.امّا پلنگ به هنگام خشم نمیتواند خود را نگه دارد حتّی ممکن است از شدّت خشم خود را هلاک کند.
اینها که ذکر شد نشانههای محبّت است و کسی که همه این نشانهها در او کامل است محبّت او کامل و عشق او خالص است و شراب او در آخرت صافی و آبشخور او شیرین و گوارا میباشد امّا کسی که با محبّت او محبّت غیر او را بیامیزد در آخرت به اندازه محبّتش متنعّم میشود،چه شراب او به مقداری با شراب مقربان آمیخته میشود چنان که خداوند درباره ابرار(نیکان)فرموده است:
إِنَّ الْأَبْرارَ لَفِی نَعِیمٍ، عَلَی الْأَرائِکِ یَنْظُرُونَ، تَعْرِفُ فِی وُجُوهِهِمْ نَضْرَةَ النَّعِیمِ، یُسْقَوْنَ مِنْ رَحِیقٍ مَخْتُومٍ، خِتامُهُ مِسْکٌ وَ فِی ذلِکَ فَلْیَتَنافَسِ الْمُتَنافِسُونَ، وَ مِزاجُهُ مِنْ تَسْنِیمٍ، عَیْناً یَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُونَ (2).گوارایی شراب ابرار به سبب اندکی آمیختگی آن با شراب خالصی است که ویژۀ
ص:93
1) (1) فتح/29:(و کسانی که با او هستند)در برابر کافران سرسخت و نسبت به همدیگر مهربانند.
2) (2) مطففین/22 تا 29:مسلما نیکان در انواع نعمتها متنعّمند،بر تختهای بهشتی تکیه کرده به زیباییهای بهشت مینگرند،در چهرههای آنها طراوت و نشاط نعمت را میبینی،آنها از شراب زلال دستنخوردۀ سربستهای سیراب میشوند،مهری که بر آن نهاده شده از مشک است و در این نعمتهای بهشتی باید راغبان بر یکدیگر پیشی گیرند،این شراب(طهور)آمیخته با تسنیم است،همان چشمهای که مقرّبان از آن مینوشند.
مقرّبان است؛و شراب عبارت از همۀ نعمتهای بهشت است چنان که کتاب عبارت از همه اعمال است.خداوند فرموده است: إِنَّ کِتابَ الْأَبْرارِ لَفِی عِلِّیِّینَ (1).سپس فرموده است: یَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ (2)،نشانۀ علوّ کتاب آنها این است که بالا برده میشود تا جایی که مقرّبان آن را میبینند،و همچنان که ابرار با تقرّب و مشاهده آنها در حال و معرفت خود رشد و فزونی مییابند در آخرت نیز حال آنها به همین گونه خواهد بود؛چه خداوند فرموده است: ما خَلْقُکُمْ وَ لا بَعْثُکُمْ إِلاّ کَنَفْسٍ واحِدَةٍ (3)،و نیز: کَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِیدُهُ (4)،و نیز فرموده است: جَزاءً وِفاقاً (5)،یعنی پاداش بر وفق اعمال آنهاست،اعمال خالص با شراب ناب و عمل مشوب با شراب مشوب پاداش داده میشود،و شایبۀ هر شرابی بهاندازۀ شایبهای است که در محبّت و عمل او در گذشته وجود داشته است. فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ، وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ (6).و نیز: إِنَّ اللّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ (7)و نیز: إِنَّ اللّهَ لا یَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّةٍ وَ إِنْ تَکُ حَسَنَةً یُضاعِفْها (8)و نیز: إِنْ کانَ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَیْنا بِها وَ کَفی بِنا حاسِبِینَ (9).
بنابراین کسی که خدا دوستی او به امید نعمتهای بهشت و حور و قصور آن باشد بهشت برای او میسر میشود تا در هر جای آن بخواهد سکنا کند و با ولدان بسر برد،و از زنان بهره گیرد؛و کسی که مقصدش ربّ الأرباب و مالک الملک بوده و تنها محبّت خداوند بر او چیره باشد صدق و اخلاص او وی را در مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ (10)جای میدهد.
از این رو ابرار(نیکان)در باغهای بهشت میچرند،و در آن با حور و ولدان متنعّمند،و
ص:94
1) (1) مطفّفین/18:چنان نیست که آنها میپندارند بلکه نامۀ اعمال نیکان در علّیین است.
2) (2) مطففین/21:مقرّبان شاهد آنند.
3) (3) لقمان/28:آفرینش و برانگیختن همه شما جز مانند یک فرد نیست.
4) (4) انبیاء/104:همان گونه که آفرینش را آغاز کردیم آن را باز میگردانیم.
5) (5) نبأ/26:این مجازاتی است متناسب با اعمال آنها.
6) (6) زلزال/7 و 8:پس هر کس به اندازه سنگینی ذرّهای کار خیر انجام داده آن را میبیند،و هر کس به اندازه ذرّهای کار بد کرده است آن را میبیند.
7) (7) رعد/11:خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمیدهد مگر آن که آنها خود را تغییر دهند.
8) (8) نساء/40:خداوند(حتّی)به اندازه سنگینی ذرّهای ستم نمیکند و اگر کار نیکی باشد آن را مضاعف میکند.
9) (9) انبیاء/47:اگر به اندازه سنگینی خردلی(کار نیک و بدی باشد)ما آن را حاضر میکنیم و کافی است که ما حسابکننده باشیم.
10) (10) قمر/55:در جایگاه صدق نزد خداوند مالک مقتدر.
مقرّبان مقیم و ملازم حضرت احدیّتند،و به دیدۀ حقارت به نعمتهای بهشت مینگرند و آنها را ذرّهای بیش نمیدانند.لذا دستهای به ارضای شهوت و شکم و فرج مشغول و گروههای دیگر برای مجالست آمادهاند.لذا پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«بیشتر اهل بهشت نادانها میباشند (1).»و علّیون برای خردمندان و صاحبدلان است و چون فهمها از درک معنای علّیون ناتوان است خداوند آن را به بزرگی یاد کرده که: وَ ما أَدْراکَ ما عِلِّیُّونَ (2)،چنان که فرموده است: اَلْقارِعَةُ مَا الْقارِعَةُ، وَ ما أَدْراکَ مَا الْقارِعَةُ (3).
از نشانههای دیگر آن که در محبّت خود نسبت به خداوند ترسان و از هیبت و عظمت او حقیر و نزار باشد.شاید گمان رود که ترس ضدّ محبّت است ولی چنین نیست،چه ادراک عظمت باعث هیبت است چنان که ادراک جمال موجب محبّت میباشد در حالی که در مقام محبّت بخصوص برای محبّان ترسهایی است که برای دیگران نیست و برخی از ترسهای آنها شدیدتر از برخی دیگر است.نخستین آنها ترس از اعراض است و شدیدتر از آن خوف حجاب و سختتر از آنها بیم طرد و ابعاد است.این معنا در سوره هود علیه السّلام آمده است همان سورهای که سرور محبّان را پیر گردانید.زیرا ندای حق تعالی را شنید که فرمود: أَلا بُعْداً لِعادٍ قَوْمِ هُودٍ (4)، أَلا بُعْداً لِثَمُودَ (5)، أَلا بُعْداً لِمَدْیَنَ کَما بَعِدَتْ ثَمُودُ (6).
هیبت بعد و ترس از آن در دل کسی بزرگ است که به محبّت و قرب الهی خو گرفته و آن را چشیده و بدان متنعّم بوده است،چه شنیدن سخن بعد و دور باد دورشدگان.اهل قرب را بزودی پیر میکند،لیکن کسی که به دوری از حق خو گرفته هرگز مشتاق آن نمیشود.و کسی که توانایی حضور بر بساط را نیافته از خوف دوری گریه نمیکند.پس از اینها خوف وقفه و سلب مزید در قرب است،چه گفتیم که:درجات قرب نهایت ندارد و شایسته است بنده در هر نفسی که بر میآورد بکوشد تا در آن تقرّبش به حق تعالی افزون گردد.به همین سبب پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«هر کس دو روزش یکسان باشد مغبون است و آن که
ص:95
1) (1) پیش از این ذکر شده است.
2) (2) مطففین/19:و تو چه میدانی علیین چیست؟
3) (3) قارعه/1 و 2 و 3:آن حادثه کوبنده،چه حادثۀ کوبندهای؟!و تو چه میدانی که آن حادثه کوبنده چیست؟
4) (4) هود/60:دور باد عاد،قوم هود.
5) (5) هود/71:دور باد قوم ثمود.
6) (6) هود/95:دور باد(از رحمت خدا)مدین چنان که قوم ثمود دور شدند.
امروزش بدتر از دیروزش باشد ملعون است» (1)و نیز فرموده است:«دلم را حجابی فرا میگیرد از این رو در شبانه روز هفتاد بار استغفار میکنم» (2)و استغفار بنده از گام نخستین است چه آن نسبت به گام دوم دوری از حق و عقوبت سستی در راه و توجّه به غیر محبوب است چنان که در یکی از کتابهای آسمانی آمده است که خداوند میفرماید:«عالم هنگامی که شهوتهای دنیا را بر طاعت من برگزیند کمترین کاری که با او میکنم لذّت مناجاتم را از او میگیرم (3)».بنابراین سلب مزید لطف به سبب شهوات،عقوبتی است که دامنگیر همه است امّا خواصّ به مجرّد ادّعا و خودبینی و اعتماد بر آنچه از مبادی لطف بر آنها ظاهر میشود از مزید الطاف محجوب و محروم میشوند.و ظهور مبادی لطف مکری است خفیّ که جز راسخان در علم نمیتوانند خود را از تکیه بدان دور نگه بدارند.
پس از این ترس از فوت چیزی است که اگر از دست رود دیگر به دست نمیآید.سپس ترس از این که به چیزی سرگرم شود و آتش شوق او تسکین یابد چه دوست باید همواره مشتاق و در طلب کوشا باشد و از تحصیل مزید لطف سست نگردد و جز به لطف تازۀ پروردگار تسلّی نیابد،چه اگر به غیر آن تسلّی یابد همین امر سبب وقوف یا بازگشت او خواهد شد،و فراموشی و بیغمی از جایی که نمیداند به او دست خواهد یافت چنان که گاهی محبّت از راهی که نمیداند بر او عارض میشود.این دگرگونیهای دل اسبابی پوشیده و آسمانی دارد که آگاهی بر آنها از توان بشر خارج است؛و هرگاه خداوند نسبت به بندهای اراده مکر کند و بتدریج هلاکت او را بخواهد آنچه را که مایۀ سکون و توقّف او میشود بر او پوشیده میدارد تا در حال رجاء باقی بماند و به حسن ظنّ خود فریفته شود و غفلت و هوای نفس و فراموشی بر او غلبه یابد،و همه اینها از سپاه شیطانند که بر لشکریان فرشتگان که عبارت از علم و عقل و ذکر و ثبات است چیره میشوند؛و همان گونه که از صفات باری تعالی که لطف و رحمت و حکمت است چیزهایی آشکار میشود که موجب هیجان و بر انگیختن محبّت است همچنین از صفات جبروت و عزّت و استغنای او اموری ظاهر میگردد که باعث فراموشی و سکون است و این از مقدّمات مکر و شقاوت و حرمان میباشد.
ص:96
سپس خوف استبدال است و آن انتقال دل از محبّت او به محبّت غیر اوست و این امر «مقت»و دشمنی با خداست،و فراموشی و بیغمی مقدّمۀ آن است اعراض و حجاب سرآغاز این فراموشی و انصراف از امور خیر و دلتنگی از مداومت در ذکر و سستی در ادای وظایف اوراد اسباب و مقدّمات این امور میباشند.از این رو ظهور این اسباب دلیل بر انتقال آدمی از مقام محبّت به مقام مقت است که ما از آن به خداوند پناه میبریم؛و بیم مداوم از این امور و شدّت پرهیز از آنها به کمک مراقبتی دقیق نشانۀ صدق محبّت است چه کسی که چیزی را دوست بدارد ناگزیر از فقدان آن ترسان است.از این رو هرگاه از دست رفتن محبّت ممکن باشد محبّ آن هرگز از بیم خالی نیست.یکی از عارفان گفته است:هرگاه کسی خدا را به صرف محبّت و بیترس و بیم پرستش کند به سبب خوشحالی و تجرّی هلاک میشود،و آن که خدا را از طریق خوف بدون داشتن محبّت میپرستد به علّت بعد و وحشت از او بریده میشود،و کسی که او را از طریق خوف و محبّت پرستش میکند خداوند او را دوست میدارد و مقرّب میگرداند و به او قدرت و دانایی میدهد.بنابراین محبّ باید از ترس تهی نبوده و ترسان از محبّت خالی نباشد.کسی که محبّت بر او غالب است و در این راه گامهای بلند برداشته است لیکن جز اندکی از خوف در او نیست گفته میشود که او در مقام محبّت است و او را از محبّان میشمارند.رشحهای خوف،سرمستی محبّت را تسکین میدهد،چه اگر محبّت غلبه کند و معرفت استیلا یابد توان بشری یارای آن را نخواهد داشت و خوف آن را تعدیل میکند و سنگینی آن را بر دل تخفیف میدهد.
روا نیست در امثال این معارف که بدانها شد همۀ مردم مشارکت داشته باشند و برای کسی که این معارف بر او مکشوف شده جائز نیست آنها را برای کسی که چیزی از آنها بر او کشف نشده است اظهار کند،چه اگر در این مسائل همۀ مردم مشارکت داشته باشند دنیا ویران میشود و حکمت اقتضا میکند که به منظور آبادانی دنیا غفلت شمول و تعمیم داشته باشد.بلکه اگر همۀ مردم چهل روز حلال بخورند به سبب زهد آنها دنیا خراب و بازارها و زندگی تعطیل میگردد.حتّی اگر عالمان حلال خورند ناچار به اصلاح نفس خویش مشغول میشوند و زبانها و قلمها از انتشار بسیاری از علوم باز میایستد لیکن خداوند در چیزی که در ظاهر بد به نظر میرسد اسرار و حکمتهایی قرار داده چنان که در چیزی که خوب است نیز او را رمزها و حکمتهاست،و حکمتهای او پایان ندارد همان گونه که قدرتش بیپایان است.
از نشانههای دیگر آن که محبّت خود را نسبت به خداوند پوشیده بدارد و از ادّعا دوری
ص:97
کند،و برای تعظیم محبوب و جلال و هیبت او و غیرت داشتن بر اسرار او از اظهار وجد و محبّت خودداری کند،چه دوستی سرّی از اسرار دوست است،دیگر آن که ممکن است در ادّعای خود از حدّ معنا و مقصود بگذرد و چیزی بر آن بیفزاید و افترا و تجرّی به حساب آید و مجازات آن در آخرت بزرگ و در دنیا موجب تعجیل در بلا گردد.بلی گاهی محبّ دچار مستی محبّت میشود به طوری که هوش خود را از دست میدهد و احوالش مضطرب میشود و در نتیجه محبّت او آشکار میگردد.اگر این دگرگونی احوال از روی حیلهگری و به منظور کسب فایدهای نباشد او معذور خواهد بود زیرا بیاختیار و مقهور است؛و بسا آتش محبّت او بر افروخته شود و توان تحمّل آن را نداشته باشد و از دل چنان لبریز شود که نتواند از آن جلوگیری کند.
اگر بگویی:محبّت که بالاترین مقامات است و اظهار آن ظاهر کردن خیر است چرا زشت شمرده میشود؟ پاسخ این است که بدانی محبّت پسندیده است و اظهار آن نیز پسندیده میباشد و آنچه مذموم و ناپسند است تظاهر کردن به آن است،چه متضمّن ادّعا و استکبار است؛و سزاوار محبّ آن است که محبّت پنهان او از احوال وی دانسته شود نه از گفتار و کردار او بلکه باید محبّت خود را بدون آن که قصد اظهار آن را داشته باشد یا مرتکب عملی شود که دلالت بر محبّت او کند ظاهر سازد و قصد او تنها آن باشد که محبوب را از محبّت خود آگاه کند امّا آگاه کردن غیر او شرک در محبّت و نقص آن است چنان که در انجیل آمده است:هرگاه صدقه دهی به گونهای ده که دست چپت از آنچه دست راستت کرده است آگاه نشود.چه آن که پوشیدهها را میبیند پاداش تو را آشکارا خواهد داد.و هرگاه روزه گرفتی دستهایت را بشوی و سرت را چرپ کن تا جز خداوند کسی بدان آگاه نشود چه اظهار آن به قول و فعل همگی ناپسند است جز آنگاه که مستی محبّت بر دل غلبه کند و زبان رها و اعضا آشفته گردد،در این هنگام انسان نکوهش نمیشود.
از جمله مواردی که تظاهر به محبّت کراهت دارد آن است که محبّ عارف باشد و احوال فرشتگان را بداند که آنان دارای محبّتی دایمی و شوقی زائل نشدنی هستند و به همین سبب خداوند دربارۀ آنها فرموده است: یُسَبِّحُونَ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ لا یَفْتُرُونَ ،... لا یَعْصُونَ اللّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَرُونَ (1)،در این صورت از اظهار وجود و محبّت خویش سر باز میزند و
ص:98
1) (1) انبیاء/20 و تحریم/6:شب و روز تسبیح میگویند و سست نمیشوند.هرگز نافرمانی نمیکنند و آنچه به آنها امر میشود انجام میدهند.
به یقین میداند که او در مملکت خداوند پستترین محبّان بوده و محبّت او از محبّت هر محبّ خدا ناقصتر و ناچیزتر است.اینها مجموعهای از نشانههای دوستی و ثمرات آن است و از جملۀ آنها انس و رضاست چنان که پس از این ذکر خواهد شد.
کوتاه سخن آن که همۀ محاسن دین و مکارم اخلاق ثمرۀ محبّت است.و آنچه ثمرۀ محبّت نیست نتیجۀ پیروی هوای نفس و از اخلاق نکوهیده است.آری برخی انسانها خدا را به سبب احسانی که به آنها میکند دوست میدارند،و بعضی به سبب جلال و جمال وی دوستدار اویند هر چند به آنها احسانی نکرده باشد؛و محبّان از این دو قسم بیرون نیستند.از این رو جنید گفته است:مردم در دوستی خداوند یا عوامند و یا خواص.عوام بدین سبب به دوستی خدا دست یافتهاند که دوام احسان و کثرت نعمتهای او را شناختهاند و ناگزیر او را دوست میدارند جز این که کمی و بسیاری محبّت آنها بستگی به مقدار نعمت و احسانی دارد که شامل آنها شده است.امّا خواص خداوند را به سبب عظمت مقام و قدرت و علم و حکمت و بیهمتایی و تفرّد او در ملک و ملکوت دوست میدارند،و چون صفات والا و اسمای حسنای او را شناختهاند نمیتوانند او را دوست نداشته باشند،چه از نظر آنها او مستحقّ محبّت و سزاوار آن است هر چند همه نعمتها را از آنان سلب کند.آری برخی از مردم هوای نفس و دشمن خدا ابلیس را دوست میدارند و با این حال به حکم غرور و نادانی امر را بر خود مشتبه کرده گمان میکنند که دوستان خدا میباشند.اینان همان کسانی هستند که این نشانهها در آنها نیست و یا به منظور نفاق و ریا و شهرت طلبی آنها را به خود بستهاند،و چون غرض آنها بهره بردن از متاع عاجل دنیاست چیزی را از خود ظاهر میکنند که خلاف باطن آنهاست همچون عالمان و قاریان بد.اینان دشمنان خدا در روی زمینند.ابو تراب نخشبی در نشانههای محبّت ابیات زیر را سروده است.
لا تخدعنّ فللمحبّ دلائل و لدیه من تحف الحبیب وسائل (1)
منها تنعّمه بمرّ بلائه و سروره فی کلّ ما هو فاعل (2)
فالمنع منه عطیّة مبذولة و الفقر إکرام و برّ عاجل (3)
ص:99
و من الدّلائل أن یری من عزمه طوع الحبیب و ان الحّ العاذل (1)
و من الدّلائل أن یری متبسّما و القلب فیه من الحبیب بلابل (2)
و من الدّلائل أن یری متفهّما لکلام من یحظی لدیه السائل (3)
و من الدّلائل أن یری متقشّفا متحفّظا من کلّ ما هو قائل (4)
میگویم:از جمله چیزهایی که درست است دلیل این گفتار قرار داده شود سخنانی که غزّالی ضمن آنچه در اواخر این کتاب در معنای محبّت گفته و ما آنها را حذف کردهایم از بعضی از آنها نقل کرده است که:محبّت عبارت از محو ارادات و احتراق صفات و حاجات است؛و از دیگری که نقل کرده است که:محبّت معنایی است از محبوب که قلوب را مقهور میکند دلها از ادراک آن ناتوان و زبانها از بیان آن ممنوعند،کسی که آن را در دل خود برای خدا بیابد او محبّ خداوند است.
(1)گفتیم که انس و خوف و شوق از آثار محبّت است جز این که آنها بر حسب نظر محبّ و آنچه در وقت بر او غلبه دارد مختلف میشود.هرگاه نگریستن از پس پرده غیب به منتهای جمال حق بر او غالب باشد و قصور خود را از آگاهی بر کنه جلال او احساس کند دل به طلب برانگیخته میشود و در او ناآرامی و هیجان پدید میآید.این حالت ناآرامی و بیقراری را شوق مینامند،و آن نسبت به امری است که از او غایب است.هرگاه شادی قرب و مشاهدۀ حضور که از کشف حاصل میشود بر او غلبه یابد و نظرش بر مطالعۀ جمال حاصل از کشف مقصور بوده و به آنچه هنوز درک نکرده توجّه نداشته باشد دل به آنچه ملاحظه میکند شاد میشود،و این شادی را انس مینامند.اگر نظرش به صفات عزّ و بینیازی حقّ و عدم مبالات و خطر امکان زوال و بعد از او معطوف باشد به سبب این احساس دلش دردناک میشود و این دردناکی را خوف میگویند.این حالات تابع همین نظرات و این نظرات نیز تابع سببهایی است که مقتضی آنهاست و قابل شمارش نیستند.
بنابراین انس عبارت از خوشحالی و شادی دل به سبب مشاهدۀ جمال محبوب است به
ص:100
1) (1) و از دلایل این که دیده شود عزم او-فرمانبرداری دوست است هر چند نکوهشگر اصرار کند
2) (2) و از دلیلها یکی آن که متبسّم دیده شود-با آن که در دل او از دوست غمهایی است
3) (3) و از دلیلها یکی آن که درککننده باشد-سخن کسی را که پرسشکننده از او بهرهمند میشود
4) (4) و از دلیلها یکی آن که پارسا دیده شود-و در هر چه میگوید با احتیاط باشد.
طوری که هرگاه غلبه یابد و دل از آنچه از او غایب است فارغ بوده و به این که ممکن است خطر زوال به او راه یابد توجّه نداشته باشد،در این صورت نعمت و لذّت او بس بزرگ خواهد بود.از این رو هنگامی که به یکی از آنان گفته شد:آیا تو مشتاقی؟پاسخ داد:نه! شوق جز به غایب نیست و هرگاه غایب حاضر باشد به چه کسی مشتاق باشم؟این گفتار کسی است که به سبب آنچه یافته مستغرق در شادی است و به این که امکان مزید الطاف باقی است توجّه ندارد؛و کسی که حالت انس بر او غلبه یافته تمایلش به تنهایی و خلوت است و بس؛زیرا انس با خدا مستلزم وحشت داشتن از غیر خداست بلکه هر چیزی که مانع خلوت شود آن گرانتر چیزی بر دل اوست.چنان که روایت شده است در هنگامی که پروردگار با موسی علیه السّلام سخن گفت تا مدّت درازی موسی سخن کسی را نمیشنید جز این که حالت بیهوشی به او دست میداد،چه محبّت محبوب و یاد او را در دل شیرین میکند و شیرینی آنچه را غیر از آن است از دل بیرون میسازد.به همین سبب یکی از حکیمان در دعای خود گفته است:ای کسی که مرا به ذکر خود انس دادهای و از خلق خود بیزاری بخشیدهای.خداوند به داود علیه السّلام فرمود:با من انس بدار و از غیر من بیزار باش.عبد الواحد بن زید گفته است:از کنار راهبی گذشتم به او گفتم:ای راهب!تو را تنهایی خوش آمده است، پاسخ داد:اگر شیرینی تنهایی را بچشی از نفس خود نیز به آن پناه میبری.تنهایی سرمایۀ عبادت است.گفتم:ای راهب!کمترین چیزی که در تنهایی مییابی چیست؟گفت:
آسودگی از سازش با مردم و سلامتی از شرّ آنهاست.گفتم:ای راهب!کی بنده شیرینی انس با خدا را میچشد؟گفت:هنگامی که دوستی صفا یابد و رفتار خالص شود.گفتم:چه زمانی دوستی صفا مییابد؟گفت:زمانی که اندیشهها در راه طاعت خدا یکی شود.یکی از حکیمان گفته است:شگفت از خلایق که چگونه برای تو بدلی خواستند،شگفت از دلها که چگونه با غیر تو انس گرفتند.
اگر بگویی:نشانۀ انس با خدا چیست؟ پاسخ این است بدانی نشانۀ خاصّ آن دلتنگ بودن از آمیزش با مردم و به ستوه آمدن از آنان و شیفتگی او به ذکر خداست.و اگر با مردم معاشرت کند مانند منفردی در جماعت،و مجتمعی در خلوت،و غریبی در حضر،و حاضری در سفر،و شاهدی در غیبت،و غایبی در حضور خواهد بود.بدن او با مردم معاشرت میکند لیکن دل او تنها و مستغرق در شیرینی ذکر خداست.علی علیه السّلام در توصیف اینان فرموده است:«آنان گروهی هستند که علم و دانایی بر حقیقت امر به ایشان رو آورده،و با آسودگی یقین دمساز گشتهاند،آنچه را متنعّمان سخت و
ص:101
دشوار دانستند آنان سهل و آسان یافتند،و به آنچه نادانها از آن دوری میکنند انس گرفتند،و در دنیا با بدنهایی که ارواحشان به محلّ اعلا آویخته و پیوسته بود زندگی کردند،آنان جانشینان خداوند در زمین و دعوتکنندگان به سوی دین اویند» (1)آری معنای انس با خدا و نشانه و دلایل آن همین است.
برخی از متکلّمان انس و محبّت و شوق را انکار و گمان کردهاند این امور گویای تشبیه است و ندانستهاند که جمال مدرکات باطنی لذّتبخشتر از جمال دیدنیهای با چشم سر است و لذّت شناخت آنها بر ارباب قلوب غالبتر میباشد.حتّی بعضی از اینان مقام رضا را نیز منکر شده گفتهاند:رضا جز صبر چیز دیگری نبوده و رضا قابل تصوّر نیست،لیکن اینها همه سخنانی ناقص و نارساست و گویندۀ آنها جز بر ظاهری از مقامات دین آگاهی نداشته و پنداشته است که جز ظاهر چیزی وجود ندارد.چه محسوسات و آنچه در عالم خیال میآید همه در طریق دین قشر و ظاهرند و مغز مطلوب ورای آنهاست.کسی که از گردو جز به پوست آن نرسیده گمان میکند همۀ گردو چوب است و خروج روغن را از آن محال میداند.
او معذور است لیکن عذرش پذیرفته نیست.دراینباره گفتهاند:
الانس باللّه لا یحویه بطّال و لیس یدرکه بالحول محتال (2)
و الآنسون رجال کلّهم نجب و کلّهم صفوة للّه عمّال (3)
(1)بدان هرگاه دوام و غلبه یابد و مستحکم شود.و آن را نگرانی شوق،مشوّش و بیم دوری و حجاب منغّص نکند نوعی انبساط و بیباکی در گفتار و کردار و نیایش با خداوند پدید میآورد که گاهی ظاهر آنها به سبب گستاخی و تجرّی که در آنهاست زشت به نظر میآید.
این امور از کسی که در مقام انس قرار گرفته دور از احتمال نیست،لیکن کسی که به این مقام راه نیافته و در گفتار و کردار به آنها تشبّه جوید بیشکّ هلاک شده و در آستانۀ کفر قرار گرفته است.نمونۀ آنها برخ سیاه است که خداوند به کلیم خود موسی علیه السّلام دستور داد از او بخواهد تا برای بنی اسرائیل پس از هفت سال قحطی طلب باران کند.موسی علیه السّلام به همراه
ص:102
هفتاد هزار تن از شهر بیرون آمد تا برای آنها از خدا درخواست باران کند،لیکن خداوند به او وحی فرمود:چگونه آنها را اجابت کنم و حال آن که گناه روزگار آنها را تیره کرده است.
درون آنها پلید است مرا بیآنکه بر طریق یقین باشند میخوانند،و از مکر من خود را ایمن میدانند.به یکی از بندگانم که او را برخ میگویند مراجعه کن و به او بگو بیرون آید و دعا کند تا او را اجابت کنم.موسی علیه السّلام جویای او شد لیکن او را نمیشناخت.یک روز که موسی علیه السّلام به راهی میرفت با بردۀ سیاهی روبرو شد که اثر سجده در پیشانی او دیده میشد و خود را در گلیمی پیچیده و آن را در گردنش گره داده بود.موسی علیه السّلام به نور الهی او را شناخت،به او سلام کرد و گفت:چه نام داری؟پاسخ داد،نامم برخ است،موسی علیه السّلام گفت:
مدّتی است در طلب توایم،بیرون رو و برای ما درخواست باران کن.پس بیرون آمد و ضمن سخنانش گفت:این از افعال تو نیست،این از حلم تو نیست،برایت چه روی داده است؟آیا ابرها تو را نافرمانی کردهاند یا بادها از طاعت تو سرپیچیدهاند،یا آنچه نزد تو بوده به پایان رسیده،و یا خشمت بر گنهکاران شدّت یافته است.آیا تو پیش از آفرینش خطاکاران آمرزنده نبودهای؟تو خود رحمت را آفریده و ما را به مهربانی دستور دادهای یا به ما نشان میدهی که از رحمت خودداری داری،یا از بیم آن که فرصت از دست رود در مجازات شتاب میکنی؟پیوسته به همین گونه سخن گفت تا آنگاه که باران شروع شد و بر اثر آن بنی اسرائیل تر و نمناک شدند و خداوند در طول نصف روز گیاهان را رویانید به حدّی که بلندای آنها به زانو میرسید.آنگاه برخ بازگشت در این هنگام موسی علیه السّلام او را دیدار کرد، برخ گفت:دیدی هنگامی که به پروردگارم دادخواهی کردم چگونه به انصاف با من رفتار کرد موسی علیه السّلام خواست او را تنبیه کند لیکن خداوند به او وحی فرمود که برخ روزی سه بار مرا میخنداند.
از حسن نقل شده که گفته است:در بصره کپرها یا خانههایی که از نی و بوریا بود دچار حریق شد و سوخت،یکی از این خانهها که در وسط آنها بود سالم باقی ماند.در این هنگام امیر بصره ابو موسی اشعری بود،او را از این جریان آگاه کردند،وی کسی را به سوی صاحب آن خانه فرستاد،پیر مردی را آوردند،ابو موسی به او گفت:ای پیرمرد!چه شد که خانه تو نسوخت،پاسخ داد:من خدا را سوگند دادم که خانهام را نسوزاند.ابو موسی گفت:من از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله شنیدم که میفرمود:در امّت من گروهی باشند که مویشان ژولیده و جامهشان
ص:103
چرکین است اگر خدا را سوگند دهند درخواست آنها را برآورده میکند (1).
گفتهاند:در بصره آتشسوزی شد،ابو عبده خواصّ آمد و بر روی آتش قدم برمیداشت.
امیر بصره به او گفت:بنگر در آتش نسوزی،پاسخ داد:من خدا را سوگند دادهام که مرا به آتش نسوزاند،گفت:پس آتش را سوگند ده که خاموش شود.او آتش را سوگند داد و خاموش شد.
ابو حفص روزی به راهی میرفت یک روستایی مدهوش با او روبرو شد،ابو حفص به او گفت:چه پیشامدی برایت روی داده است؟پاسخ داد:الاغم گم شده و الاغ دیگری ندارم، ابو حفص ایستاد و گفت:پروردگارا به عزّتت سوگند گام بر نمیدارم،تا الاغش را به او برگردانی.در همان حال الاغ او پیدا شد و ابو حفص از آنجا رفت.این داستانها و امثال آنها برای ارباب انس اتّفاق میافتد لیکن دیگران را نمیرسد که به آنها تشبّه جویند.
جنید گفته است:اهل انس در سخنان و راز و نیازهای خود در خلوت چیزهایی میگویند که از نظر عوام کفر است،و گاهی میگفت:اگر عوام آنها را بشنوند آنان را تکفیر میکنند، در صورتی که آنها با این سخنان مزید احوال مییابند.این گونه سخنان همواره از آنها محتمل و درخور آنهاست.گویندۀ ابیات زیر به همین مطلب کرده و گفته است:
قوم یخالجهم زهو لسیّدهم و العبد یزهو علی مقدار مولاه (2)
تا هوا برؤیته عمّا سواه له یا حسن رؤیتهم فی عزّ ما تاهوا (3)
شبلی گفته است:
انّ المحبّة للرّحمن اسکرنی و هل رأیت محبّا غیر سکران (4)
و نباید مستبعد شمرد که خداوند از بندهای به چیزی خشنود شود که اگر از بندۀ دیگری صادر شود از او به خشم آید چه مقام آنها مختلف است.در قرآن بر این معانی اگر آنها را درک کنی اشارات و تنبیهاتی است و به راستی در همۀ داستانهای قرآن برای بینایان و ارباب بینش تنبیهات و هشدارهایی است تا به دیدۀ اعتبار به آنها بنگرند هر چند آنها از نظر
ص:104
1) (1) الاولیاء ابن ابی الدّنیا و در سند آن انقطاع و راویان ناشناخته وجود دارد،المغنی.
2) (2) گروهی را به سبب آقای خود کبر و خودپسندی فرا گرفته است-و بنده به اندازه مولای خود کبر میورزد
3) (3) به سبب دیدن او تکبّر ورزیدند بر هر چه غیر اوست-چه نیکوست دیدار آنها در عزّت آنچه برایش تکبّر کردند
4) (4) محبّت خداوند رحمان مرا مدهوش کرده است-و آیا محبّی دیدهای که مدهوش نباشد
مغروران و فریفتهشدگان از جمله افسانهها به شمار میآیند.
نخستین این داستانها سرگذشت آدم علیه السّلام و ابلیس است.آیا نمیبینی چگونه در واژههای معصیت و مخالفت با هم مشترکند سپس در گزینش و عصمت از هم متمایز میشوند.امّا ابلیس از رحمت خدا ناامید گردید و گفته شد از راندهشدگان است،لیکن دربارۀ آدم فرمود: وَ عَصی آدَمُ رَبَّهُ فَغَوی، ثُمَّ اجْتَباهُ رَبُّهُ فَتابَ عَلَیْهِ وَ هَدی (1).از این رو انبساط و دلیری از برخی بندگان بر خلاف بعضی دیگر محتمل است.از انبساط انس قول موسی علیه السّلام است که گفت: إِنْ هِیَ إِلاّ فِتْنَتُکَ تُضِلُّ بِها مَنْ تَشاءُ وَ تَهْدِی مَنْ تَشاءُ (2)،و چون به وی گفته شد: اِذْهَبْ إِلی فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغی (3)بر سبیل تعلّل و اعتذار گفت: وَ لَهُمْ عَلَیَّ ذَنْبٌ فَأَخافُ أَنْ یَقْتُلُونِ (4).همچنین:
وَ یَضِیقُ صَدْرِی (5)و نیز: إِنَّنا نَخافُ أَنْ یَفْرُطَ عَلَیْنا أَوْ أَنْ یَطْغی (6)،این سخنان از غیر موسی علیه السّلام سوء ادب است چه کسی را که در مقام انس جا دادهاند به او ملاطفت و از او تحمّل میشود.
و از یونس علیه السّلام به کمتر از این تحمّل نشد چه او در مقام قبض و هیبت قرار گرفته بود لذا به زندانی شدن در شکم ماهی در ظلمات سهگانه مجازات و به ادامۀ آن تا روز حشر تهدید شد، و فرمود: لَوْ لا أَنْ تَدارَکَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَراءِ وَ هُوَ مَذْمُومٌ (7).و پیامبر ما علیه السّلام را نهی کرد از این که به او اقتدا کند،و به او فرمود: فَاصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ وَ لا تَکُنْ کَصاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نادی وَ هُوَ مَکْظُومٌ (8).
ص:105
1) (1) طه 121 و 122-آدم پروردگارش را نافرمانی کرد و از پاداش او محروم شد.سپس پروردگارش او را برگزید و توبهاش را پذیرفت و هدایتش کرد.
2) (2) اعراف/155:...این جز آزمایش تو نیست که هر کس را بخواهی(و محقّق بدانی)گمراه میسازی و هر کس را بخواهی(و شایسته بینی)هدایت میکنی.
3) (3) طه/25:برو به سوی فرعون که او طغیان کرده است.
4) (4) شعراء/13 و 12:و سینهام تنگ میشود...و آنها بر من(به اعتقاد خودشان)گناهی دارند بیم دارم مرا به قتل برسانند.
5) (5) شعراء/13 و 12:و سینهام تنگ میشود...و آنها بر من(به اعتقاد خودشان)گناهی دارند بیم دارم مرا به قتل برسانند.
6) (6) طه/46:(موسی و هارون)گفتند:پروردگار را از این میترسیم که او بر ما پیشی گیرد یا سرکشی کند.
7) (7) قلم/49:و اگر رحمت خدا به یاریش نیامده بود به صحرای بیگیاهی افکنده میشد در حالی که ملامت شده بود.
8) (8) قلم 48:پس صبر کن و منتظر فرمان پروردگارت باش و مانند صاحب ماهی(یونس)مباش در آن زمان که خدا را خواند در حالی که مملوّ از اندوه بود.
برخی ازین اختلافات به سبب اختلاف احوال و مقامات،و بعضی به علّت تفاوتها و امتیازهایی است که در تقسیم میان بندگان در ازل مقدّر شده است.خداوند فرموده است: وَ لَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلی بَعْضٍ (1)و نیز: مِنْهُمْ مَنْ کَلَّمَ اللّهُ وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجاتٍ (2)عیسی علیه السّلام از جملۀ برترییافتگان بود و به همین سبب بر خویشتن درود فرستاد و گفت: وَ السَّلامُ عَلَیَّ یَوْمَ وُلِدْتُ وَ یَوْمَ أَمُوتُ وَ یَوْمَ أُبْعَثُ حَیًّا (3).این انبساط او به سبب لطفی بود که در مقام انس از خداوند مشاهده کرد.امّا یحیی بن زکریّا چون در مقام هیبت و شرم بود به سخن در نیامد تا آنگاه که آفرینندهاش بر او سلام کرد و گفت: وَ سَلامٌ عَلَیْهِ یَوْمَ وُلِدَ وَ یَوْمَ یَمُوتُ وَ یَوْمَ یُبْعَثُ حَیًّا (4).و بنگر چگونه آنچه برادران یوسف علیه السّلام نسبت به یوسف مرتکب شدند تحمّل شد.
یکی از عالمان گفته است:من از آغاز قول خداوند که فرموده است: إِذْ قالُوا لَیُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلی أَبِینا مِنّا (5)تا بیست آیه بعد که از بیمیلی آنها به یوسف خبر داده چهل و اندی گناه را بر شمردم که برخی از آنها از برخی دیگر بزرگتر است و در یک کلمه سه یا چهار تا از آنها جمع میشود امّا خدا همۀ آنها را آمرزید و بخشید.لیکن از عزیر که یک مسئله از قدر پرسید تحمّل نکرد.حتّی به او گفته شد اگر تکرار کنی نام تو از دیوان نبوّت محو میشود.
همچنین بلعم باعورا از اکابر عالمان بود چون کالای دنیا را به وسیلۀ دین به دست میآورد از او تحمّل نشد؛و نیز آصف از مسرفان بود و با جوارح مرتکب گناه میشد و مورد عفو قرار گرفت.روایت شده است که خداوند به سلیمان علیه السّلام وحی فرمود:ای سر دستۀ عابدان و ای رهنمای زاهدان!تا کی پسر خالۀ تو آصف مرا معصیت میکند و من هر بار نسبت به او حلم ورزیدهام به عزّت و جلالم سوگند اگر یک بار خشم من وی را فرا گیرد او را رها میکنم به گونهای که مایۀ عبرت کسی خواهد شد که با اوست و موجب عقوبت آن که پس از اوست.هنگامی که آصف بر سلیمان وارد شد او را از آنچه به او وحی شده بود آگاه کرد،او از شهر بیرون رفت و بر تلّی از ریگ ایستاد و سپس سر و دستهایش را به سوی
ص:106
1) (1) اسراء/57:ما برخی از پیامبران را بر برخی دیگر برتری دادیم.
2) (2) بقره/254:از آنها کسی است که خدا با او سخن گفت و برخی را درجاتی برتر دارد.
3) (3) مریم/33:و سلام(خدا)بر من آن روز که متولّد شدم و آن روز که میمیرم و آن روز که زنده و برانگیخته شدم.
4) (4) مریم 15:و سلام بر او آن روز که تولّد یافت و آن روز که میمیرد،و آن روز که زنده و برانگیخته میشود.
5) (5) یوسف/8:هنگامی که(برادران)گفتند یوسف و برادرش(بنیامین)نزد پدر از ما محبوبترند.
آسمان بلند کرد و گفت:ای پروردگار من!ای آقای من!تو تویی،و من منم چگونه توبه کنم اگر توبه مرا نپذیری،و چگونه مصونیّت از گناه طلب کنم اگر مرا مصون نداری،به فریادم برس و گرنه به گناه باز میگردم.و باز میگردم و باز میگردم.خداوند به او الهام فرمود که:
ای آصف!راست گفتی من منم،و تو تویی با توبه به سوی من بیا چه توبۀ تو را پذیرفتم و من توبهپذیر و مهربانم.این سخن کسی است که در پیشگاه خدا دلیری ورزد و از او به سوی او گریزد و از او به او بنگرد.
در خبر آمده است خداوند بندهای را که در آستانۀ هلاکت بود مورد ترحّم قرار داد و به او الهام فرمود:ای بندۀ من چه گناهان بسیاری که مرا با آنها روبرو کردی و من آنها را برایت آمرزیدم در حالی که به کمتر از آنها امّتی را هلاک کردهام.
این سنّت حق تعالی در میان بندگان اوست که بنا بر مشیّت ازلی بعضی را برتری میبخشد و بعضی را مقدّم و یا مؤخّر میدارد،و این داستانها به این منظور در قرآن آورده شده است تا سنّت او در میان بندگان پیشین او دانسته شود،چه در قرآن چیزی یافت نمیشود جز این که برای مردم هدایت و نور و شناخت است.از این رو گاهی تنزیه خود را به آنها گوشزد میکند و میفرماید: قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ، اَللّهُ الصَّمَدُ، لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ (1)و گاهی صفات جلال خود را به آنها معرّفی میکند و میگوید: اَلْمَلِکُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزِیزُ الْجَبّارُ الْمُتَکَبِّرُ (2)و زمانی آنها را به افعال بیمدهنده و امیدوارکنندۀ خود آشنا میسازد و سنّت خود را در میان پیامبران و دشمنانش بازگو میکند و میفرماید: أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِعادٍ، إِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ (3)و نیز: أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِأَصْحابِ الْفِیلِ (4).قرآن در بیان این مطلب از این سه قسم تجاوز نمیکند که عبارتند از ارشاد به معرفت باری تعالی و تنزیه او،شناخت صفات و اسمای او،و شناخت افعال و سنّتهای او در میان
ص:107
1) (1) تمام سوره اخلاص:بگو خداوند یکتا یگانه است،خداوند بینیاز است،نزاده و زاییده نشده،و برای او هرگز شبیه و مانندی نبوده است.
2) (2) حشر/23:...حاکم و مالک اصل اوست،از هر عیب منزّه است،به کسی ستم نمیکند،به مؤمنان امنیّت میبخشد،مراقب همه چیز است،قدرتمند است شکستناپذیر،هر امری را با اراده نافذ خود اصلاح میکند،شایسته بزرگی است...
3) (3) فجر/5 و 6:آیا ندیدی پروردگارت به قوم عاد چه کرد؟و با آن شهر«ارم»با عظمت.
4) (4) فیل/2:آیا ندیدی پروردگارت با اصحاب فیل(لشکر ابرهه که به قصد نابودی کعبه آمده بودند) چه کرد؟
بندگانش.و چون سورۀ اخلاص مشتمل بر یکی از این سه قسم است که آن تنزیه حق تعالی است،لذا پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله آن را با ثلث قرآن برابر کرده و فرموده است:«کسی که سوره اخلاص را بخواند ثلث قرآن را خوانده است» (1)زیرا منتهای تنزیه او آن است که در سه چیز یگانه و بیهمتا باشد.
1-کسی که همنوع و شبیه اوست از او حاصل نشود،قول«لم یلد»گویای آن است.
2-از کسی که همنوع و نظیر اوست حاصل نشده باشد قول«و لم یولد»دلیل آن است.
3-در مرتبه او کسی وجود نداشته باشد که مانند او بوده هر چند اصل و فرعی نداشته باشد،قول او وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ دلالت بر آن دارد.و همۀ این معانی در جملۀ: قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ جمع است،و همگی تفصیل قول لا إله إلاّ اللّه است.
اینها اسرار قرآن است و امثال آنها در قرآن بیشمار است،و هیچ خشک و تری نیست که در کتاب مبین نباشد.از این رو ابن مسعود گفته است:قرآن را کاوش کنید و عجایب آن را بجویید،چه در آن علوم اولین و آخرین است و مطلب چنان است که وی گفته است.و نمیشناسد آن را جز کسی که در یکایک کلمات آن تفکّر بسیار کند،و فهم خود را صاف و پاکیزه سازد تا هر کلمۀ آن برایش گواهی دهد که کلام جبّار قاهر و پادشاه مقتدر است و سخنانی خارج از حدّ توانایی بشر میباشد؛و چون بیشتر اسرار قرآن ضمن داستانها و اخبار گنجانیده شد و در فهم و استنباط آنها حریص و کوشا باش تا عجایبی بر تو مکشوف شود که در برابر آنها علوم ظاهر فریبی را که از محدودۀ علوم قرآنی خارج است حقیر و ناچیز بشماری.
این است آنچه میخواستیم در معنای انس و انبساط که ثمرۀ آن است و تفاوت بندگان خدا در آن بیان کنیم.
(1)بدان رضا یکی از ثمرات محبّت و از بالاترین مقامات مقرّبان است و شناخت حقیقت آن برای اکثر مردم دشوار است،و به سبب تشابه و ابهام آن جز برای کسانی که خداوند دانش تأویل را به آنها آموخته و در دین فقیه گردانیده روشن نیست.چه دستهای رضا به چیزی را
ص:108
1) (1) مسند احمد از حدیث ابیّ بن کعب،صحیح بخاری نظیر آن،ج 6،ص 232 از حدیث ابن سعید خدری.
که مخالف هوای نفس باشد غیر قابل تصوّر دانسته و انکار کرده و گفتهاند:اگر رضا به هر چیزی به سبب آن که فعل خداست ممکن باشد باید انسان به کفر و گناه نیز راضی باشد.
گروهی به این سخن فریفته شده و رضا به فسق و فجور و ترک اعتراض و انکار را از باب تسلیم به قضای الهی دانستهاند؛و اگر این اسرار برای کسی که تنها به شنیدن ظواهر شرع اکتفا میکند روشن میشد پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله برای ابن عبّاس دعا نمیکرد و نمیگفت:
«خداوندا!او را در دین فقیه و به تأویل دانا گردان (1)».از این رو ما نخست فضیلت رضا سپس داستانهایی از احوال راضیان و بعد از حقیقت رضا و چگونگی تصوّر در آنچه مخالف نفس باشد بیان میکنیم و پس از آنها به ذکر آنچه گمان میکنند که از کمال رضاست و از آن نیست مانند ترک دعا و سکوت بر گناه میپردازیم.
(1)امّا آنچه در آیات آمده آن است که خداوند فرموده است: رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ (2)و نیز: هَلْ جَزاءُ الْإِحْسانِ إِلاَّ الْإِحْسانُ (3)و منتهای احسان رضامندی از بنده است،و آن ثواب رضای بنده از خداست؛و نیز: وَ مَساکِنَ طَیِّبَةً فِی جَنّاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوانٌ مِنَ اللّهِ أَکْبَرُ (4)،خداوند رضای خود را برتر از جنّات عدن بهشتهای جاوید)قرار داده چنان که خود را بالاتر از نماز شمرده و فرموده است: إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ لَذِکْرُ اللّهِ أَکْبَرُ (5).بنابراین همان طوری که مشاهده مذکور در نماز بزرگتر از نماز است رضای پروردگار بهشت برتر از بهشت میباشد بلکه آن غایت مطلوب ساکنان بهشت است.در حدیث آمده است:خداوند بر مؤمنان تجلّی میکند و میفرماید از من بخواهید،میگویند:«ای پروردگار!رضای تو را میخواهیم» (6).درخواست رضا پس از نظر بیانگر نهایت برتری و فضل آن است چه
ص:109
1) (1) مسند احمد و پیش از این در بخش علم ذکر شده است.
2) (2) مائده/119:خداوند از آنها خشنود است و آنها(نیز)از خداوند خشنودند.
3) (3) رحمان/60:آیا پاداش نیکی جز نیکی است؟
4) (4) توبه/73:و مسکنهای پاکیزهای در بهشتهای عدن(نصیب)آنها کردهام و رضا(و خشنودی)خدا(از همۀ آنها)برتر است.
5) (5) عنکبوت/45:نماز(انسان را)از زشتیها و منکرات باز میدارد و ذکر خدا برتر است.
6) (6) عراقی گفته است:بزّار و طبرانی آن را در الاوسط از حدیث انس نقل کردهاند و در سند آن ضعف وجود دارد.
مرتبهای بالاتر از نظر کردن به او نیست،و این که پس از نظر رضای او را درخواست کردهاند برای آن است که رضا سبب دوام نظر است؛و گویی اینان که به نعمت دیدار دست یافتهاند آن را برترین هدفها و بالاترین آرزوهای خود دانسته و در آن هنگام که به آنها امر میشود از خدا بخواهند،جز دوام دیدار او را مسألت نمیکنند و دانستهاند که رضا سبب دوام رفع حجاب است،خداوند فرموده است: وَ لَدَیْنا مَزِیدٌ (1).یکی از مفسّران دراینباره گفته است:
در وقت مزید از سوی پروردگار عالم سه تحفه که نظیر آنها در بهشت یافت نمیشود برای بهشتیان میرسد:یکی از آنها هدیّهای است از سوی حق تعالی که در بهشت مانندی برای آن نیست و قول حق تعالی: فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ (2)به آن است.دوم سلام پروردگار بر ایشان است و آن افضل از هدیّه میباشد چنان که فرموده است: سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحِیمٍ (3).سوم آن است که حق تعالی به آنان میگوید:من از شما خشنودم.این از هدیه سلام برتر است چنان که او فرموده است: وَ رِضْوانٌ مِنَ اللّهِ أَکْبَرُ (4)،یعنی رضای خداوند از نعمتهایی که آنان به آنها متنعّماند برتر است.این فضیلت خشنودی خداست که ثمرۀ خشنودی بنده است و معنای آن به چیزی که دربارۀ محبّت خداوند نسبت به بنده ذکر کردیم نزدیک است؛و چون فهم مردم از درک آن قاصر است رواست که انسان در صدد کشف حقیقت آن برآید،و کسی که توانایی آن را داشته باشد میتواند به طور مستقل آن را نسبت به خود ادراک کند.حقیقت رضای خلق را در آینده ذکر خواهیم کرد.
امّا اخبار وارد در فضیلت آن:از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت شده است که از دستهای از اصحاب خود پرسید شما چه کسانی هستید گفتند:مؤمنان،فرمود:نشانه ایمانتان چیست؟ عرض کردند:به هنگام بلا صبر و در وقت رفاه شکر میکنیم و به قضای الهی خشنودیم، فرمود:«به پروردگار کعبه سوگند شما مؤمنید» (5)و در خبر دیگری آمده که فرمود:«اینان حکیمان و عالمانند نزدیک است از فقاهتی که دارند از پیامبران باشند» (6)در خبر است که:
ص:110
1) (1) ق/35:و نزد ما نعمتهای اضافی دیگری است.
2) (2) سجده/17:هیچ کسی نمیداند چه پاداشهای مهمّی که مایه روشنی چشمها میشود برای آنها نهفته شده است.
3) (3) یس/58:برای آنها سلام(و درود الهی)است،این سخنی است از سوی پروردگار مهربان.
4) (4) توبه/73:و رضا(و خشنودی)خدا(از همه اینها)برتر است.
5) (5) در کتاب صبر و شکر ذکر شده است،ج 7:ص 107 از حدیث عطار از ابن عبّاس.
6) (6) پیش از این ذکر شده است.
«خوشا به حال کسی که به اسلام هدایت شده و روزی او بهاندازۀ کفاف بوده و به آن خشنود است» (1)و نیز فرموده است:«هر کس به روزی اندک خشنود باشد خداوند به عمل اندک او خشنود خواهد بود» (2)و نیز فرموده است:«هرگاه خداوند بندهای را دوست بدارد او را مبتلا میکند اگر شکیبایی ورزد او را اختیار،و اگر خشنود باشد او را انتخاب میکند» (3)و نیز:«هنگامی که روز قیامت شود خداوند در گروهی از امّتم بالهایی میرویاند که از قبرهایشان به سوی بهشت پرواز و در آن به هر گونه که بخواهند گردش و تنعّم میکنند، فرشتگان به آنها میگویند:آیا حساب را دیدهاید؟پاسخ میدهند:حساب را ندیدهایم، میگویند:آیا از صراط گذر کردهاید:پاسخ میگویند:صراط را ندیدهایم،به آنها میگویند:
آیا جهنّم را دیدهاید؟میگویند:چیزی ندیدهایم،فرشتگان به آنها میگویند:شما از کدام امّتید،پاسخ میدهند:از امّت محمّد صلّی اللّه علیه و آله،میگویند:شما را به خدا سوگند میدهیم به ما بگویید اعمالتان در دنیا چه بوده است،پاسخ میدهند:در ما دو خصلت بوده که خداوند به فضل و رحمت خود ما را به این مرتبه رسانیده است،میگویند آن دو خصلت چه بوده است،پاسخ میدهند:ما در خلوت شرم میکردیم که او را معصیت کنیم،و به اندک چیزی که نصیب ما میشد خشنود بودیم،فرشتگان میگویند:این سزاوار شماست» (4).
و نیز فرموده است:«به دل از خداوند خشنود باشید تا به پاداش فقر خود دست یابید و گرنه ثوابی نخواهید یافت» (5).
در اخبار موسی علیه السّلام آمده است:هنگامی که بنی اسرائیل به موسی علیه السّلام گفتند:از پروردگارت برای ما چیزی را بپرس که چون ما آن را انجام دهیم از ما خشنود شود.
موسی علیه السّلام عرض کرد:بار خدایا!آنچه را اینها گفتند شنیدی،خداوند فرمود:ای موسی!به آنها بگو:از من خشنود باشند تا من از انها خشنود باشم.گواه این مطلب روایتی است که از پیامبر ما صلّی اللّه علیه و آله نقل شده که فرموده است:«هر کس دوست دارد بداند نزد خداوند چه منزلتی دارد بنگرد خداوند را نزد او چه منزلتی است چه حق تعالی بنده را در جایگاهی قرار میدهد
ص:111
که بنده او را در آن فرود میآورد» (1).
در اخبار داود علیه السّلام است که:«دوستان مرا به اندیشۀ دنیا چه کار است،چه اندیشۀ شیرینی مناجات مرا از دلهایشان میزداید.ای داود!من دوست دارم دوستانم روحانی و بیغم باشند».
از عیسی علیه السّلام پرسیدند بهترین اعمال چیست؟پاسخ داد:خشنودی از خدا و دوستی او.
نقل شده است که موسی علیه السّلام عرض کرد:پروردگارا!مرا به کاری راهنمایی کن که خشنودی تو در آن باشد تا آن را به کار بندم.خداوند به او وحی فرمود:رضای من در چیزی است که مکروه توست و تو بر مکروه شکیبایی نداری،عرض کرد:پروردگارا!مرا بر آن دلالت کن،فرمود:رضای من آن است که به قضای من راضی باشی.
در مناجات موسی علیه السّلام آمده است:ای پروردگار من!کدام یک از آفریدگانت نزد تو محبوبتر است؟فرمود:آن که چون محبوب او را از او بگیرم با من در آشتی باشد.عرض کرد:
کدام یک از آفریدگانت مورد خشم تو است؟فرمود:کسی که از من در کارش طلب خیر کند و هنگامی که قضایم را بر او جاری کردم به قضایم خشنود نباشد.از این سختتر روایت دیگری است که در آن آمده است:«خداوند میفرماید و جز من خدایی نیست،هر کس بر بلایم شکیبایی نورزد و به قضایم خشنود نباشد و بر نعمتهایم شکر نکند باید پروردگاری جز من برگزیند» (2)نظیر آن در شدّت همان است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله از آن خبر داده که خداوند فرموده است:«مقادیر را مقدّر کردم و تدابیر را سامان بخشیدم،و آفرینش را مستحکم ساختم هر کس خشنود است من از او خشنودم تا آنگاه که مرا دیدار کند،و هر کس خشمگین است بر او خشمگینم تا آن زمان که مرا ملاقات کند» (3).
در خبر آمده است که:«خداوند میفرماید:نیکی و بدی را آفریدم،خوشا به حال کسی که او را برای نیکی آفریدم و نیکی را به دست او جاری کردم،و وای بر کسی که او را برای بدی آفریدم و بدی را به دست او روان ساختم،و وای پیاپی بر آن کس که بگوید:چرا و
ص:112
1) (1) مسند حاکم از حدیث جابر با کمی اختلاف در الفاظ و آن را صحیح دانسته،و پیش از این ذکر شده است.
2) (2) عراقی گفته است:الکبیر طبرانی و الضعفاء ابن حبّان از حدیث ابی هند الداری آن را روایت کردهاند و در آن به همین اکتفا شده که فرموده است:«هر کس به قضای من راضی نباشد و بر بلایم شکیبایی نورزد پروردگاری جز من طلب کند»و سند آن ضعیف است.
3) (3) به حدیثی با این الفاظ دست نیافتم.
چگونه؟» (1)در اخبار پیشینیان آمده است که یکی از پیامبران ده سال از گرسنگی و ناداری و شپش به خداوند ناله و شکایت کرد،و جوابی به او داده نشد پس از آن خداوند به او وحی فرمود:چقدر شکایت میکنی،من سزاوار نکوهش و شکایت نیستم و تو بدینها سزاوارتری.
آغاز تو نزد من در امّالکتاب پیش از آن که آسمانها و زمین را بیافرینم چنین بوده است،و به همین گونه قلم تقدیر دربارۀ تو رقم زده و قضای من پیش از آن که دنیا را بیافرینم بر تو جاری گشته است،میخواهی برای تو آفرینش را از سر گیرم یا میخواهی آنچه را برایت مقدّر کردهام مبدّل سازم تا آنچه را تو دوست میداری برتر از چیزی باشد که من دوست میدارم،و آنچه را تو میخواهی بالاتر از چیزی باشد که من میخواهم.به عزّت و جلالم سوگند اگر بار دیگر این شکایتها از دلت بگذرد نامت را از دیوان نبوّت محو میکنم.
نقل شده است برخی از فرزندان خردسال آدم علیه السّلام بر تن او بالا و پایین میرفتند.یکی از آنها پایش را بر پهلوی او میگذاشت و او را مانند پلّکانی قرار میداد،بر سر او بالا میرفت و بر پهلوی او فرود میآمد،و آدم علیه السّلام در این حال سرش را پایین انداخته به زمین مینگریست، نه سخن میگفت و نه سر بلند میکرد.یکی از فرزندان بزرگش به او گفت:ای پدر آیا نمیبینی این بچّه به تو چه میکند خوب است او را از این کار بازداری،گفت:ای فرزند!من چیزی دیدهام که شما نمیبینید،و چیزی دانستهام که شما نمیدانید،من یک حرکت کردم و بر اثر آن از سرای کرامت به سرای خواری و از دیار نعمت به دیار رنج و بدبختی درافتادم، بیم دارم اگر حرکت دیگری کنم به من آنچه را نمیدانم برسد.
روایت شده است که خداوند به داود علیه السّلام وحی فرمود:«تو میخواهی و من هم میخواهم و تنها آنچه من میخواهم واقع میشود اگر در برابر خواست من تسلیم باشی خواست تو را کفایت میکنم و اگر در برابر خواست من تسلیم نباشی تو را در راه آنچه میخواهی به رنج میاندازم و سپس جز آنچه خواست من است واقع نخواهد شد».
و نیز پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«خداوند از روی حکمت و جلال خود آسودگی و شادی را در رضا و یقین و غم و اندوه را در شکّ و خشم قرار داده است» (2).
میگویم:امّا آثار دیگری را که غزّالی دراینباره بیان کرده چون متضمّن فایده بیشتری
ص:113
نیست از ذکر آنها چشم میپوشیم.
(1)بدان کسی که گفته است:آنچه خلاف هوای نفس و از انواع بلاست جز صبر چیز دیگری نیست و رضا در این موارد قابل تصوّر نمیباشد خطای او ناشی از آن است که وی محبّت حق تعالی را انکار کرده است.لیکن هرگاه تصوّر محبّت بنده نسبت به خداوند و مستغرق شدن فکر به او ثابت گردد روشن میشود که محبّت،رضا به افعال دوست را به بار میآورد، و این امر به دو سبب است:
اوّل-آن که محبّت احساس درد را از میان میبرد به طوری که درد بر او عارض میشود لیکن او آن را احساس نمیکند و جراحت به او میرسد و او از آن متألّم نمیشود.نمونۀ آن شخص رزمنده است که اگر در حال خشم یا ترس زخمی به او برسد آن را حسّ نمیکند و تنها هنگامی که خون در بدن خود ببیند میفهمد که مجروح شده است.بلکه کسی که در پی کار نزدیکی میدود چنانچه خاری در پایش خلد به سبب مشغولی دل درد آن را احساس نمیکند.همچنین کسی را که حجامت کنند یا سرش را با تیغ کند بتراشند دچار درد میشود لیکن اگر دلش به امر مهمّی مشغول باشد و از آرایشگر و حجامتکننده غافل شود درد را حسّ نمیکند.همۀ اینها به سبب آن است که اگر دل در امری که باید آن را به انجام رساند مستغرق شود غیر آن را درک نمیکند.و نیز عاشقی که تمام فکرش مستغرق در مشاهده و یا محبّت معشوق خویش است بسا دچار چیزی شود که اگر عشق او وجود نمیداشت به درد و غم گرفتار میشد لیکن به سبب استیلای شدید محبّت معشوق بر دلش درد و غمی احساس نمیکند.این در صورتی است که غم و درد از ناحیۀ غیر دوست به او برسد و چگونه خواهد بود اگر آنها از سوی دوست باشد.مشغولیّت دل به عشق و محبّت از بزرگترین مشغولیّتهاست،و هرگاه عدم احساس درد اندک به سبب محبّت اندک قابل تصوّر باشد عدم درک درد بزرگ به سبب محبّت بزرگ نیز قابل تصوّر خواهد بود،چه محبّت از نظر قوّت و شدّت قابل چند برابر شدن است همچنان که درد نیز از این نظر ممکن است چند برابر شود،و همان گونه که دوستی صورتهای زیبا که با چشم سر ادراک میشود ممکن است پیوسته قوّت گیرد همچنین دوستی صورتهای زیبای باطنی که به نور بصیرت شناخته میشوند نیز همواره قوّت و شدّت مییابد.و هیچ جمال و جلالی با جمال و جلال حضرت ربوبی قابل مقایسه نیست و اگر چیزی از آن بر کسی مکشوف شود چنان بر او چیره میگردد
ص:114
که او را واله و مدهوش میسازد و دیگر آنچه را بر او میگذرد ادراک نمیکند چنان که گفته شده است:زدن دوست درد ندارد.
دوم-آن که درد را احساس میکند،لیکن بدان راضی و خشنود بلکه راغب و خواهان آن است و این رغبت به حکم عقل اوست هر چند بر حسب طبع از آن کراهت دارد.وی مانند کسی است که از رگزن بخواهد تا او را فصد و یا حجامت کند چه او درد را ادرک میکند لیکن بدان خشنود و در آن راغب است و منّت رگزن و حجامتگر را نیز بر گردن میگیرد.این حالت کسی است که به دردی که بدان دچار شده خشنود و راضی باشد.همچنین هر کسی که برای به دست آوردن سود به سفر میرود سختیهای مسافرت را درک میکند لیکن علاقه و محبّت او به ثمرات سفر سختیهای آن را برایش آسان و گوارا میکند و او را بدان راضی میگرداند،و هر زمان بلایی از سوی خداوند بر او وارد شود چون یقین دارد پاداش که برایش ذخیره میشود برتر از چیزی است که به سبب آن بلا از او فوت شده است بدان راضی و راغب بوده و آن را دوست میدارد و خداوند را بر آن شکر میگوید.این زمانی است که او ثواب و احسانی را که در برابر آن بلا به او داده میشود در نظر گیرد امّا ممکن است محبّت به قدری بر دلش چیره شود که خوشی او تنها بر آوردن مراد محبوب و به دست آوردن رضای او باشد نه چیز دیگری و رای آن و جز رضا و مراد دوست محبوب و مطلوب دیگری نداشته باشد.ما همۀ این امور را در دوستیهای مردم با یکدیگر مشاهده میکنیم و توصیفکنندگان آنها را از طریق نظم و نثر یاد کردهاند و برای آنها معنایی نیست جز ملاحظۀ جمال صورتهای ظاهری که با چشم سر ادراک میشود؛و اگر در این جمال اندیشه و دقّت شود جز پوستی نیست که بر گوشت و خونی که پر از کثافات و پلیدیهاست کشیده شده است؛آغاز آن نطفهای است جهنده و پایان آن مرداری است پلید و گندیده و در این فاصله حملکنندۀ نجاسات است.اگر در ادراککنندۀ این جمال بیندیشی چشمی است پست که در آنچه میبیند بسیار غلط و اشتباه میکند،کوچک را بزرگ،و بزرگ را کوچک و دور را نزدیک، و زشت را زیبا میبیند،و هرگاه استیلای محبّت این جمال بر دل قابل تصوّر است چرا محبّت جمال ازلی و ابدی که برای کمال او نهایتی نیست و با چشم بصیرت درک میشود محال باشد چشمی که دچار غلط و اشتباه نمیشود و مرگ بدان راه ندارد بلکه دارندۀ آن پس از مرگ زنده میماند،به روزیی که خداوند به او میدهد شادمان است و مرگ برای او مایۀ مزید هشیاری و آگاهی است.این موضوع اگر به دیده عبرت نگریسته شود امری روشن است و جهان وجود و احوال محبّان و سخنان آنان بر آن گواهی میدهد.
ص:115
بشر گفته است:در آغاز کارم عازم آبادان شدم در آنجا مردی کور و مجذوم و دیوانه را دیدم که بیهوش افتاده و مورچهها گوشت بدنش را میخوردند.من سر او را از زمین بلند کرده در دامنم گذاشتم و با خود زمزمه میکردم،چون او به هوش آمد گفت:این فضول کیست که میان من و پروردگارم مداخله میکند،اگر پروردگارم مرا پاره پاره کند جز بر دوستی او نمیافزایم.بشر گفته است:پس از آن هیچ بلا و محنتی میان بنده و پروردگار ندیدم که آن را زشت بشمارم.ابو عمرو محمّد بن اشعث گفته است:مردم مصر چهار ماه غذا نخوردند و تنها به رخسار یوسف صدیق علیه السّلام مینگریستند،هنگامی که گرسنه میشدند به چهرۀ او نظر میکردند و جمال او آنان را از احساس رنج گرسنگی باز میداشت.آنچه در قرآن آمده از این بلیغتر است و آن این که زنان به سبب دلباختگی به جمال یوسف علیه السّلام دستهایشان را بریدند و حسّ نکردند.
گفته شده است:یونس به جبرئیل علیه السّلام گفت:مرا به عابدترین مردم زمین راهنمایی کن او را به مردی رهنمون شد که جذام دستها و پاهایش را قطع و او را نابینا و ناشنوا کرده بود و میگفت:بار الها!مرا چندان که خواستی از آنها برخوردار کردی و آنچه خواستی از من سلب فرمودی و امید به خودت را برایم باقی گذاشتی ای احسانکننده و ای پیونددهنده! مسروق گفته است:از بنی اسرائیل مردی(با عائلهاش)در بادیه زندگی میکرد و او را سگ و الاغ و خروسی بود.خروس برای نماز آنان را بیدار میکرد.و الاغ آب برای آنها میآورد و چادرشان را حمل میکرد و سگ نگهبانی آنها را به عهده داشت.روباه آمد و خروس آنها را برد،عایلهاش بر اثر آن غمگین شدند،لیکن او مرد پارسایی بود گفت:مقدّر بوده شاید برای ما خیر باشد.سپس سگ مرد،گفت:مقدّر بوده شاید خیر باشد.پس از آن گرگی آمد و شکم الاغ را پاره کرد و کشت و عایلهاش بدین سبب اندوهگین شدند،مرد گفت:مقدّر بود،شاید خیر باشد.سپس یکی از روزها که از خواب برخاستند دیدند همۀ کسانی که در اطراف آنها بودهاند اسیر شده و تنها آنها باقی ماندهاند،گفت:آنها که اسیر شدهاند به سبب دلالت بانگ سگ و الاغ و خروس ایشان بوده و خیر ما را خداوند در نابودی این حیوانات مقدّر کرده بود.بنابراین کسی که الطاف پنهانی خداوند را بداند به آنچه او کند راضی و خشنود است.
نقل شده است که عیسی علیه السّلام از کنار مردی گذشت که کور و پیس،فلج و زمینگیر بود،و جذام گوشت بدنش را فروریخته بود و میگفت:سپاس ویژۀ خداوندی است که مرا از آنچه بسیاری از آفریدگانش را بدانها مبتلا کرد،عافیت داده است.عیسی علیه السّلام به او فرمود:ای مرد!
ص:116
کدام بلا را میبینی که خداوند آن را از تو دور کرده است؟پاسخ داد:ای روح اللّه!من بهتر از کسی هستم که خداوند آنچه را از معرفت خود در دل من نهاده در قلب او قرار نداده است.
عیسی علیه السّلام به او فرمود:راست گفتی،دستت را دراز کن،پس دست او را گرفت و در حال خوبروترین و خوشاندامترین مردم شد،و خداوند بیماریهایی را که داشت از او بر طرف کرد و از آن پس همنشین عیسی علیه السّلام شد و با او خدا را عبادت میکرد.
میگویم:پس از این غزّالی داستانها و اقوالی را از این قبیل نقل کرده و گفته است:
هرگاه در این داستانها بیندیشی بیتردید خواهی دانست که رضا به چیزی که مخالف میل و خواهش نفس است محال نیست بلکه آن یکی از مقامات بزرگ اهل دین است و آنچه در دوستی مردمان و بهرهمندیهای آنها از آن ممکن است اتّفاق افتد در مورد محبّت خداوند و بهرهمندی از پاداشهای اخروی نیز به طور قطع ممکن و قابل وقوع است و این امکان به دو طریق حاصل میشود:
اوّل-راضی و خشنود بودن به درد برای توقّع ثوابی که وعده داده شده مانند راضی بودن به حجامت و آشامیدن دارو به منظور حصول بهبودی.
دوّم-راضی بودن به درد نه برای آن که پاداشی به دست آورد بلکه بدین منظور که آن مراد محبوب و متضمّن رضای اوست،از این رو گاهی محبّت چنان بر دل چیره میشود که مراد محبّ در مراد محبوب مستور و فانی میشود و لذیذترین چیزها نزد او شادی و رضای دل محبوب و اجرای خواست اوست هر چند به بهای نابودی جانش تمام شود چنان که گفتهاند:فما لجرح إذا أرضاکم الم (1).این محبّت ممکن است با احساس درد همراه باشد لیکن گاهی محبّت چنان بر دل استیلا مییابد که درد را ادراک نمیکند،قیاس و تجربه مشاهده گواه وجود آن است؛و کسی که آن را در وجود خود نمییابد نباید آن را انکار کند چه او این حالت را به سبب فقدان سبب آن که محبّت شدید است در خود نمییابد.و کسی که طعم محبّت را نچشیده شگفتیهای آن را نمیداند چه محبّان را عجایبی است بزرگتر از آنچه ما ذکر کردیم.
از عمرو بن حارث رافعی نقل شده که گفته است:در رقّه در مجلسی نزد دوستی بودم و با ما جوانی بود که به کنیزک خوانندهای که در این مجلس،با ما بود عشق میورزید و کنیزک با زدن شاخه درخت این شعر را خواند:
ص:117
1) (1) زخمی که شما را راضی کند دردی ندارد.
علامة ذلّ الهوی علی العاشقین البکاء و لا سیّما عاشق اذا لم یجد مشتکی (1)
جوان به کنیزک گفت:ای خاتون من به خدا سوگند نیکو گفتی آیا به من اجازه میدهی بمیرم؟پاسخ داد:با هشیاری بمیر.جوان سرش را روی بالش نهاد و چشم و دهانش را بست.
سپس که او را تکان دادیم دیدیم مرده است.جنید گفته است:مردی را دیدم که به آستین نوجوانی آویخته و زاری سر داده و به او اظهار محبّت میکرد،کودک به او رو کرد و گفت:تا کی نفاق خود را برایم ظاهر میکنی؟پاسخ داد:خدا میداند که من در آنچه اظهار میکنم راستگویم به طوری که اگر بگویی بمیر میمیرم.گفت:اگر راستگویی بمیر؛آن مرد به کنار رفت و چشمانش را بر هم نهاد.وقتی به سراغ او رفتند مرده بود.
سمنون محبّ گفته است:در میان همسایگان ما مردی بود که کنیزکی داشت و به وی بینهایت عشق میورزید،کنیزک بیمار شد،آن مرد مشغول حریرهای برای او شد،در آن میان که آنچه را در دیگ بود بر هم میزد کنیزک آهی کشید.مرد مدهوش شد و قاشق از دستش افتاد و با دست شروع به بر هم زدن محتویات دیگ کرد به حدّی که انگشتانش سوخت و افتاد.کنیزک گفت:این چه کاری بود که کردی؟پاسخ داد:این برای آهی بود که تو بر آوردی.
از محمّد بن عبد اللّه بغدادی نقل کردهاند که گفته است:در بصره جوانی را بر بالای بامی بلند دیدم که رو به مردم کرده این شعر را میخواند:
من مات عشقا فلیمت هکذا لا خیر فی عشق بلا موت (2)
سپس خود را بر زمین انداخت و مردم او را مرده یافته و حمل کردند.این داستانها و امثال آنها را درباره محبّت مخلوق نسبت به همدیگر میتوان باور کرد و باور کردن آن در مورد محبّت خداوند بسی سزاوارتر است،زیرا چشم باطن راستگوتر از چشم ظاهر،و جمال حضرت ربوبی در جهان از هر جمالی کاملتر است بلکه هر جمالی در جهان رشحهای از محاسن آن جمال است.آری آن که چشم ندارد زیبایی چهرهها را انکار میکند،و آن که شنوایی ندارد لذّت آهنگها و نغمههای موزون را منکر میشود،و آن که دل ندارد ناگزیر این لذّتها را که جز در دل جایگاهی ندارند منتفی میشمارد.
ص:118
(1)کراهت از گناه و دشمن داشتن گنهکار و قطع اسباب گناه و کوشش در زدودن آن از طریق امر به معروف و نهی از منکر متناقض با رضا نیست.دستهای از نااهلان مغرور به خطا رفته پنداشتهاند که گناه و کفر از قضا و قدر الهی است از این رو رضا و تسلیم در برابر آن واجب است و این ناشی از نداشتن تأویل و غفلت از اسرار شرع است.امّا دعا امری است که ما را به آن دستور دادهاند،و دعاهایی که از پیامبر ما صلّی اللّه علیه و آله و پیامبران دیگر علیه السّلام نقل شده چنان که در کتاب الدّعوات ذکر کردهایم بسیار است.و پیامبر ما صلّی اللّه علیه و آله در بالاترین مقامات رضا بود، و نیز خداوند بعضی از بندگان خود را ستوده و دربارۀ آنها فرموده است: یَدْعُونَنا رَغَباً وَ رَهَباً (1).
امّا انکار گناه و نفرت و ناخشنودی از آن چیزی است که خداوند بندگانش را بدان موظّف ساخته و آنها را بر راضی بودن از گناه نکوهش کرده و فرموده است: وَ رَضُوا بِالْحَیاةِ الدُّنْیا وَ اطْمَأَنُّوا بِها (2)و نیز: رَضُوا بِأَنْ یَکُونُوا مَعَ الْخَوالِفِ وَ طُبِعَ عَلی قُلُوبِهِمْ (3).در خبر مشهور آمده است:«هر کس عمل زشتی را شاهد و بدان راضی باشد مانند آن است که خود آن را بهجا آورده است» (4)و نیز:«دلالتکنندۀ بر بدی بجاآورندۀ آن است» (5).از ابن مسعود نقل شده که گفته است:بنده از وقوع منکر غایب است لیکن مثل گناه بجاآورندۀ آن را بر دوش دارد،گفتند:این چگونه است؟پاسخ داد:آن عمل را به او میگویند و او خشنود میشود.در خبر آمده است:«اگر بندهای در مشرق کشته شود و دیگری که در مغرب است بدان راضی باشد در کشتن او شریک است» (6).خداوند به حسد و رقابت در کارهای نیک و پرهیز از بدیها امر کرده و فرموده است: وَ فِی ذلِکَ فَلْیَتَنافَسِ الْمُتَنافِسُونَ (7)و نیز فرموده است:
«حسد جز در دو چیز روا نیست،مردی که خداوند به او حکمتی داده و او آن را در میان مردم
ص:119
1) (1) انبیاء/90:و ما را به سبب شوق(به رحمت)و ترس(از عذاب)میخوانند.
2) (2) یونس/7:...و به زندگانی دنیا خشنود شدند و بر آن اعتماد کردند.
3) (3) توبه/87:آنها راضی شدند که با سرباززدگان(از جهاد)باشند و بر دلهایشان مهر زده شده است از این رو نمیفهمند.
4) (4) به الفاظ این حدیث آگاهی نیافتم جز این که در این مورد اخباری بسیاری از امامان اهل بیت علیه السّلام وارد شده است.به وسائل الشیعة کتاب امر به معروف و نهی از منکر باب پنجم مراجعه شود.
5) (5) مسند الفردوس ابو منصور دیلمی از حدیث انس به سندی ضعیف.
6) (6) العیون و العلل صدوق از امام رضا علیه السّلام ضمن حدیثی.
7) (7) مطفّفین/26:...و در اینها باید راغبان بر یکدیگر پیشی گیرند.
منتشر میکند،و مردی که خداوند به او مالی داده و او را برای صرف آن در راه حق قدرت بخشیده است» (1)،در عبارت دیگر آمده است:و مردی که خداوند قرآن را روزی او گردانیده و او شب و روز به ادای حقّ آن قیام میکند آنگاه مردی میگوید:«اگر خداوند مانند آنچه را به او داده به من دهد من همان کاری را که او میکند خواهم کرد» (2).
امّا در مورد انکار کافران و بدکاران و دشمن داشتن آنان شواهدی که در قرآن و اخبار وارد است از شماره بیرون است مانند قول خداوند: لا یَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْکافِرِینَ أَوْلِیاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِینَ (3)و نیز: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْیَهُودَ وَ النَّصاری أَوْلِیاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ (4)و نیز: کَذلِکَ نُوَلِّی بَعْضَ الظّالِمِینَ بَعْضاً (5).در خبر آمده است:«خداوند از همۀ مؤمنان بر دشمنی همۀ منافقان و از همۀ منافقان بر دشمنی همۀ مؤمنان پیمان گرفته است» (6)و نیز«انسان با کسی است که محبوب اوست» (7)و نیز:هر کسی قومی را دوست بدارد و آنها را یاری کند روز قیامت با آنها محشور خواهد شد» (8)و نیز:«محکمترین دستاویزهای ایمان دوستی در راه خدا و دشمنی در راه خدا است» (9).ما شواهد این موضوع را در کتاب آداب صحبت باب دوستی برای خدا و دشمنی برای خدا و نیز در کتاب امر به معروف و نهی از منکر ذکر کردهایم و به تکرار آنها نمیپردازیم.
اگر بگویی:آیات و اخباری دربارۀ رضا به قضای خداوند وارد شده است،اگر گناهان بدون قضای خداوند باشد محال و مضر به توحید است و اگر به قضای خداوند است مکروه شمردن و دشمن داشتن آنها کراهت و ناخشنودی از قضای الهی است،پس چگونه میتوان میان این دو جمع کرد در صورتی که با هم تناقض دارند،و اجتماع رضا و کراهت در شیء
ص:120
1) (1) پیش از این در کتاب علم ذکر شده است.
2) (2) پیش از این نظیر آن آورده شده است.
3) (3) آل عمران/28:افراد با ایمان نباید جز مؤمنان کافران را به دوستی و سرپرستی خود بگیرند.
4) (4) مائده/51:ای کسانی که ایمان آوردهاید یهود و نصارا را دوست نگیرید آنها دوستان یکدیگرند.
5) (5) انعام/129:بدین گونه برخی از ستمگران را به بعضی دیگر وامیگذاریم.
6) (6) عراقی گفته است:مأخذی برای آن نیافتم.
7) (7) المستدرک حاکم و پیش از این ذکر شده است.
8) (8) طبرانی و ضیاء مقدسی از ابی قرصافه بر سند صحیح،الجامع الصغیر،ابن عدیّ از حدیث جابر به سند ضعیف،المغنی.
9) (9) مسند احمد و پیش از این در آداب صحبت ذکر شده است.
واحد چگونه میتواند امکانپذیر باشد.
پاسخ این است که بدانی این امر از چیزهایی است که بر ضعیفانی که از وقوف بر اسرار علوم ناتوانند مشتبه میشود،همچنین بر دستهای به حدی پوشیده مانده که سکوت در برابر منکرات را یکی از مقامات رضا دانسته و آن را خوشخویی نام نهادهاند.و این جهل محض است.از این رو میگویم:رضا و کراهت زمانی با هم تضاد دارند که بر یک چیز و از یک جهت و بر یک وجه جمع شوند،اگر کراهت در شیء واحد از جهتی و رضایت از جهت دیگر باشد تضاد وجود نخواهد داشت.فی المثل اگر دشمنت که بعضی از دشمنانت را نیز دشمن است و کوشش در هلاکت آنها دارد بمیرد در این صورت تو از نظر آن که دشمن دشمنت مرده است مرگ او را کراهت داری و از حیث آن که دشمنت از میان رفته است راضی و خوشحال میباشی.
گناه نیز دو صورت دارد،یک وجه آن به خداوند مربوط میشود از آن لحاظ که آن فعل و اختیار و ارادۀ اوست و تو از این نظر همچون مملوک در دست مالک خود بوده و راضی و تسلیم هستی تا هر کاری که بخواهد در ملک خود انجام دهد.وجه دیگر به بنده مربوط است که آن گناه را مرتکب و بدان موصوف شده و ارتکاب آن از سوی او نشانۀ آن است که وی مبغوض خداوند شده و او اسباب دوری و طرد وی را فراهم کرده است لذا گناه از این حیث زشت و نکوهیده است چه هرگاه خداوند بر بندهای از بندگانش انگیزههای گناه را چیره کند دلالت بر آن دارد که از پیش مشیّت خداوند بر طرد و ابعاد او قرار گرفته است از این رو بر هر بندهای که دوستدار خداست واجب است آنچه را خداوند دشمن میدارد دشمن بدارد و آنچه مبغوض خداوند است مبغوض او باشد،و هر که را از خود رانده و دور ساخته از خود دور و دشمن بدارد هر چند او را به قهر و قدرت خود به دشمنی و مخالفت با خویش ناگزیر کرده باشد،چه او دور و مطرود و ملعون درگاه حضرت ربوبی است اگر چه به قهر خداوند دور و به طرد او ناگزیر و مطرود شده است.و آن که از درجات قرب رانده شده است باید نزد همه دوستان خداوند مبغوض باشد تا با اظهار خشم بر کسی که محبوب بر او خشم گرفته و او را از درگاه خود دور ساخته موافقت کرده باشد.به این ترتیب همۀ اخباری که درباره دشمنی و دوستی برای خدا و سختگیری و درشتی با کافران و دشمنی سخت با آنان وارد شده ضمن راضی بودن به قضای خداوند از حیث آن که قضای اوست تحقّق مییابد.همۀ این امور از قدر مدد میگیرد که رخصتی برای افشای آن نیست،چه خیر و شر هر دو داخل در مشیّت و ارادهاند لیکن خیر مرادی مورد رضا و شرّ مرادی مکروه است؛و
ص:121
کسی که گفته است:شر از خداوند نیست نادان است،و آن که گفته است:همۀ امور از خداست و تفاوتی میان رضا و کراهت نیست نیز تقصیر کرده است امّا پرده برداشتن از آن را اجازه ندادهاند و سزاوارتر خاموشی و مؤدّب بودن به آداب شرع است.پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«قدر سرّ خداست آن را فاش نکنید (1)»و آن مربوط به علم مکاشفه است،و آنچه در اینجا منظور ماست بیان امکان چیزی است که خداوند مردم را بدان موظّف ساخته است و آن جمع میان رضا به قضای حق تعالی و دشمن داشتن معاصی است در حالی که معاصی نیز از قضای خداوند است.با آنچه ذکر کردیم مقصود ما بیآنکه نیازی به کشف این راز باشد روشن شده است.و نیز دانسته شد که دعا برای آمرزش و مصون ماندن از گناه و دیگر اسبابی که مایۀ کمک به امر دین است با رضا به قضای خداوند تناقض ندارد، زیرا خداوند بندگان را به دعا دستور داده تا از این راه صفای ذکر و خشوع دل و رقت تضرّع را در آنها برانگیزد،چه این امور مایۀ جلا و روشنی دل و کلید کشف و سبب دوام مزید لطف است همچنان که برداشتن کوزه و آشامیدن آب با رضا به قضای خداوند که تشنگی است متناقض نیست و آشامیدن آب طلب رفع تشنگی و استفاده از سببی است که مسبّب الأسباب مقرّر کرده است.دعا نیز وسیلهای است که خداوند آن را معیّن فرموده و بدان دستور داده است.
چنان که ذکر کردهایم تمسّک به اسباب به پیروی از سنّت حق تعالی هرگز با توکّل تناقض ندارد،و در کتاب توکّل بهاندازۀ کافی دراینباره سخن گفتهایم.همچنین با مقام رضا منافات ندارد چه رضا با توکّل پیوسته و مقرون است.آری اظهار بلا بر سبیل شکایت و ناخشنودی قلبی از خدا منافی با رضایت لیکن اظهار بلا به منظور ادای شکر حق تعالی و نمایاندن قدرت او ناقض مقام رضا نیست.یکی از پیشینیان گفته است:از حسن رضا به قضای خداست که انسان نگوید:امروز روز گرمی است در صورتی که این را بر سبیل شکایت و در تابستان بگوید،زیرا در زمستان گفتن این سخن شکر است.شکایت در هر حالی با رضا تناقض دارد،همچنین بدگویی از خوراکیها و ذکر معایب آنها منافی رضا به قضای خداست،چه بدگویی از صنعت در حکم بدگویی از صنعتگر است و همه چیز صنع و ساختۀ خداست،و آن که گفته است:فقر،بلا و محنت و عایله،غم و رنج و کار زحمت و مشقّت است همه مضرّ به مقام رضاست.بلکه باید آدمی تدبیر را به مدبّر امور،و مملکت را
ص:122
1) (1) الحلیة ابو نعیم از حدیث ابن عمر و پیش از این ذکر شده است.
به مالک آن واگذارد،و آنچه را که یکی از صحابه گفته است بگوید که:باک ندارم ثروتمند باشم یا مستمند چه نمیدانم کدام یک از این دو برای من بهتر است.
آنها مضرّ به مقام رضا نیست
(1)بدان انسان ضعیف گمان میکند که نهی پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله از خارج شدن از شهری که در آن طاعون بروز کرده (1)دلیل بر نهی از خروج از شهری است که در آن گناه واقع میشود،زیرا هر کدام از آنها فرار از قضای الهی است.و این استدلال ممتنع است چه علت نهی از ترک شهری که در آن طاعون بروز کرده آن است که اگر این در بسته نشود تندرستها از آن کوچ میکنند و تنها بیماران و طاعونزدهها بلاتکلیف و بدون سرپرست در شهر میمانند و همگی ساده و آسان نابود میشوند.از این رو پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله بنا بر بعضی از اخبار فرار از شهر طاعونزده را به فرار از صف جنگ با کافران تشبیه فرموده است (2)،و اگر این امر از قضای الهی بود به کسی که نزدیک شهر رسیده اجازه بازگشت داده نمیشد؛و ما حکم شرعی آن را در کتاب توکّل ذکر کردهایم.
چون این معنا دانسته شد روشن گردید که فرار از شهری که در معرض گناه است فرار از قضای الهی نیست بلکه قضای الهی گریختن از آن و از همۀ چیزهایی است که در برابر آنها چارهای جز فرار نیست.
همچنین نکوهش محلهایی که انسان را به ارتکاب گناه میکشانند و بدگویی از اسبابی که به گناه دعوت میکنند به منظور ایجاد نفرت از گناه نکوهیده نیست،چه این امر عادت پیشینیان صالح بوده به طوری که گروهی بر نکوهش بغداد اتّفاق داشته و بدگویی از آن را اظهار و از آن خواستار فرار بودند.
ابن مبارک گفته است:شرق و غرب را گردش کردم شهری بدتر از بغداد ندیدم.گفتند:
چگونه؟گفت:آن شهری است که نعمت خدا در آن خوار است و معصیت خدا در آن کوچک شمرده میشود،و هنگامی که وارد خراسان شد به وی گفتند:بغداد را چگونه دیدی؟پاسخ داد:در آن جز پلیس خشمناک و بازرگان اندوهناک و قاری سرگردان ندیدم.
ص:123
نباید گمان رود که این سخن غیبت و گناه است زیرا در آن نام شخصی برده نشده تا به او زیانی وارد شود بلکه منظور گوینده بر حذر داشتن مردم از آن شهر است و این دلیل بر آن است که اگر کسی در شهری سکنا کند که در آن زیاد گناه میشود و کارهای نیک کم در آن صورت میگیرد از نظر اقامت در آن شهر معذور نیست،بلکه باید از آن مهاجرت کند.
خداوند فرموده است: أَ لَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِیها (1)،و اگر عایلهاش یا وجود علاقهای مانع او از مهاجرت است نباید از حال خود راضی باشد و دلش بدان آرام گیرد بلکه باید از اقامت خود در آن شهر دلنگران بوده و پیوسته بگوید: رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْیَةِ الظّالِمِ أَهْلُها (2)،زیرا هرگاه ستم تعمیم یابد،بلا فرود میآید،و همه را هلاک میگرداند و مطیعان و عاصیان را فرا میگیرد،چنان که خداوند فرموده است: وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِیبَنَّ الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْکُمْ خَاصَّةً (3)در این صورت برای چنین شخصی نقصانی در اسباب دین نیست،لیکن قطعی است که رضایت مطلق وجود ندارد،مگر آنگاه که وجود اسباب به فعل خداوند نسبت داده شود امّا در نفس خود موردی ندارد که به این حال راضی و خشنود باشد.
عالمان در این که از اهل مقامات زیر کدام فضل است اختلاف کردهاند:
1-آن که مرگ را به سبب شوق به لقای پروردگار دوست میدارد.
2-آن که بقای زندگی را دوست میدارد تا پروردگارش را خدمت کند.
3-کسی که میگوید:من چیزی اختیار نمیکنم و به آنچه خداوند برایم اختیار میکند راضی و خشنودم.
این مسئله را از صاحب معرفتی پرسیدند گفت:دارندۀ رضا افضل است چه زبان درازی او کمتر است.
میگویم:سپس غزّالی چنان که در آغاز کتاب وعده داده داستانهای چندی از محبّان و اقوال و مکاشفات آنها و سخنان پراکنده دیگری را ذکر کرده است.و چون برخی از آنها مشتمل بر مفاهیم مطالب گذشته و بعضی تکرار آنها و بقیّۀ چیزهایی است که نه بر صحّت آنها اطمینانی است و نه به مدّعیان آنها وثوقی،بعلاوه برخی از آنها متناقض برخی دیگر بوده و پارهای از آنها با ظواهر احکام شرع تعارض دارد لذا از نقل آنها صرف نظر کردیم،
ص:124
زیرا در شنیدن چیزی که از انواع شطحیّات و طامّات است و بر سبیل لاف و گزاف گفته شده سودی نیست و به فرض صحّت کسانی که اهل آن هستند امثال آنها را به دست میآورند.
ما این کتاب را با ذکر حدیثی به پایان میرسانیم که غزالی آن را ضمن چیزهایی که ما آنها را حذف کردیم از امیر المؤمنان علیه السّلام نقل کرده که:
آن حضرت فرموده است:از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله دربارۀ سنّت او پرسیدم،فرمود:معرفت سرمایۀ من خرد اساس دین من،محبّت ابزار من،شوق مرکب من،یاد خدا همدم من، اطمینان گنج من،اندوه رفیق من،عمل سلاح من،صبر ردای من،رضا دستاورد من،فقر مباهات من،زهد پیشۀ من،یقین نیروی من،راستی شفیع من،طاعت سپر من،جهاد خوی من و روشنی چشمم در نماز است. (1)» کتاب محبّت و لواحق آن از کتاب المحجة البیضاء به وسیلۀ مؤلّف آن محسن بن مرتضی به پایان رسید،خداوند به فضل و کرم خود او را از محبّان او،و مشتاقان و انسگیرندگان و رضامندان به قضای او قرار دهد.پس از آن به خواست خداوند متعال کتاب نیّت و صدق و اخلاق ذکر میشود.
ص:125
1) (1) عراقی گفته است:آن را قاضی عیاض از حدیث علی بن ابی طالب علیه السّلام نقل کرده است و من هیچ سندی برای آن نیافتم.
ص:126
(1)این هفتمین کتاب از بخش منجیات از المحجّة البیضاء فی تهذیب الاحیاء است.
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم خداوند را ستایش میکنیم به گونهای که شاکران او را میستایند،و به او ایمان داریم به نحوی که صاحبان یقین به او ایمان دارند،و به یگانگی او اعتراف میکنیم،مانند آنچه راستان اعتراف میکنند،و گواهی میدهیم جز او معبودی نیست و اوست پروردگار جهانیان،آفرینندۀ زمین و آسمان و موظّفکنندۀ جنّ و انس به این که او را مخلصانه عبادت کنند و فرموده است: وَ ما أُمِرُوا إِلاّ لِیَعْبُدُوا اللّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ (1).و خداوند،را جز دین ناب و استوار،چیز دیگری شایسته نیست،چه او از همۀ بینیازان از شرکت دادن مشارکان در عبادتش بینیاز است.
و درود فراوان بر پیامبرش محمد صلّی اللّه علیه و آله سرور پیامبران و همۀ پیغمبران و بر خاندان و یاران پاک او باد.
امّا بعد.برای ارباب قلوب در سایۀ بینش ایمان و انوار قرآن روشن شده است که جز به علم و عبادت نمیتوان به سعادت رسید،و مردمان جز عالمان،و عالمان جز عاملان،و عاملان جز مخلصان همه هلاکشدگانند و مخلصان نیز در معرض خطری بزرگ قرار دارند.عمل بینیّت و عناء،و نیّت بدون اخلاص خودنمایی و ریاست،و ریا همتای نفاق و
ص:127
1) (1) بیّنه/5:...در حالی که به آنها دستور داده نشده بود جز این که دین خود به را برای خدا خالص کنند.
همسان گناه،و اخلاص بیصدق و تحقیق پوچ و هباست.خداوند دربارۀ هر عملی که برای غیر خدا و مشوب به ریاست فرموده است: وَ قَدِمْنا إِلی ما عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً (1)کاش میدانستم چگونه ممکن است کسی نیّت خود را درست کند در حالی که حقیقت نیّت را نمیداند،و یا آن که نیّتش را درست بهجا آورد بیآنکه حقیقت اخلاص را بداند،و یا مخلص چگونه خود را در اخلاص خویش صادق بشناسد در حالی که معنای صدق اخلاص را نفهمیده است.بنابراین هر بندهای که بخواهد راه طاعت خدا در پیش گیرد نخستین وظیفهاش آن است که برای به دست آوردن معرفت،نیّت را بیاموزد سپس بعد از فهم حقیقت صدق و اخلاص که دو وسیله برای رستگاری و رهایی بنده از آتش دوزخ است با عمل نیّت را تصحیح کند؛و ما به خواست خداوند معانی نیّت و صدق و اخلاص را در سه باب ذکر میکنیم:
باب اوّل-در حقیقت نیّت و معنای آن.
باب دوم-در اخلاص و حقیقت آن.
باب سوم-در صدق و حقیقت آن.
امّا باب اوّل که دربارۀ نیّت است مشتمل بر بیان مطالب زیر میباشد:
فضیلت نیّت-حقیقت نیّت-این که نیّت بهتر از عمل است-شرح اعمالی که مربوط به نیّت است-بیرون بودن نیّت از اختیار.
بیان فضیلت نیّت
(1)خداوند متعال فرموده است: وَ لا تَطْرُدِ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ (2)، مراد از اراده در این آیه نیّت است.پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«عمل بسته به نیّت است،و برای هر کس همان چیزی است که نیّت کرده است،و کسی که هجرتش به سوی خدا و پیامبرش باشد به سوی خدا و پیامبرش هجرت کرده است،و آن که هجرتش به سوی دنیا
ص:128
باشد که بدان رسد یا زنی را که به همسری خود درآورد بهرۀ او از هجرت همان چیزی است که به سوی آن هجرت کرده است» (1)و نیز فرموده است:«بیشتر شهیدان،امّتم اصحاب فراش و بسترند،و بسا کسی که میان دو صفّ کارزار کشته شده و خداوند به نیّت او داناتر است» (2)و نیز خداوند فرموده است: إِنْ یُرِیدا إِصْلاحاً یُوَفِّقِ اللّهُ بَیْنَهُما (3)،و نیّت را سبب توفیق قرار داده است.پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«خداوند به صورت و اموال شما نظر نمیکند بلکه به دل و اعمال شما مینگرد» (4)،و نظر بر دل برای آن است که دل جایگاه نیّت است.
و نیز پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«بنده اعمال نیکی بهجا میآورد و فرشتگان آنها را در صحیفههای مهر شده بالا میبرند و به پیشگاه خداوند تقدیم میکنند،خداوند میفرماید:
این صحیفه را دور بیندازید چه او در این اعمال رضای مرا نخواسته است،سپس فرشتگان را ندا میکند که برای او چنین و چنان بنویسید،میگویند:پروردگارا!او چیزی از این کارها را نکرده است،خداوند میفرماید:نیّت آن را داشته است» (5).
و نیز پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«مردم چهار گونهاند:مردی است که خداوند به او دانش و مالی داده و او به علم خود در مالش تصرّف میکند.کس دیگری میگوید،اگر خداوند نظیر آنچه را به او داده به من دهد همان گونه خواهم کرد که او میکند.این دو کس در اجر با یکدیگر برابرند؛و مردی است که خداوند به او مالی داده لیکن دانشی به او عطا نکرده و او در مالش از روی نادانی کار میکند کسی میگوید:اگر خداوند،مانند آنچه را به او داده به من بدهد مانند او عمل خواهم کرد،این دو کس در گناه با هم برابرند» (6).آیا نمیبینی در این حدیث چگونه یکی به سبب نیّت در اعمال خوب و بد دیگری شرکت داده شده است.
هنگامی که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله برای غزوه تبوک بیرون آمد فرمود:«در مدینه گروههایی هستند که ما هیچ وادی را نمیسپریم و هیچ سرزمینی را که کافران را به خشم آورد طیّ نمیکنیم،و
ص:129
1) (1) صحیح بخاری،ج 1،ص 22 و پیش از این مکرّر ذکر شده است.
2) (2) مسند احمد،ج 1،ص 397،از حدیث ابن مسعود.
3) (3) نساء/34:اگر آن دو(داور)خواهان اصلاح،باشند خداوند کمک به توافق آنها میکند.
4) (4) صحیح مسلم و پیش از این ذکر شده است.
5) (5) عراقی گفته است:دار قطنی با سند حسن آن را از حدیث انس نقل کرده است.
6) (6) ابن ماجه در باب نیّت به شماره 42228 آن را از حدیث ابن کیشه الماری نقل کرده و در آن آمده است: «مثل این است مثل چهار رکن است...».
هیچ وجهی را به انفاق نمیرسانیم،و هیچ گرسنگی به ما نمیرسد جز این که آنها با مادر آنها شریکند در حالی که آنان در مدینه میباشند»،عرض کردند:ای پیامبر خدا!این امر چگونه ممکن است و حال آن که آنها با ما نیستند،فرمود:«عذرشان آنها را باز داشته است و به سبب حسن نیّت خود با ما شریکند» (1).
در خبر آمده است:«مردی در راه خدا کشته شد،او را قتیل الحمار خواندند» (2)زیرا با مردی جنگید که میخواست لباس و الاغ او را به غارت برد و چون در این راه کشته شد قتل او را به نیّتش نسبت دادند؛و مردی برای آن که زنی را به همسری خود درآورد مهاجرت کرد،او را مهاجر امّ قیس نامیدند (3).در حدیث عباده از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله نقل شده که فرموده است:«هر کس به جهاد رود و نیّتش تنها به دست آوردن زانوبند شتری باشد برای او همان چیزی است که نیّت کرده است» (4).
ابیّ گفته است:از مردی کمک خواستم تا همراه من بجنگد،گفت:نمیتوانم مگر آن که برایم اجرتی قرار دهی،اجرتی برایش قرار دادم،سپس این جریان را به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله عرض کردم فرمود:«از دنیا و آخرتش بهرهای نیست جز آنچه برایش قرار دادی» (5).
در اسرائیلیّات آمده است:مردی در سال قحطی بر تودهای از ریگ گذر کرد،در خاطر اندیشید که اگر این ریگها خوردنی بود همه را میان مردم تقسیم میکردم،خداوند به پیامبر آنها وحی فرمود:به او بگو:خداوند صدقهات را قبول کرد،و حسن نیّتت را پذیرفت،و ثواب این را که اگر آنها خوراکی بودند همه را صدقه میدادی به تو عطا فرمود.
در اخبار بسیاری آمده است:«هر کس انجام دادن کار نیکی را قصد کند و آن را انجام ندهد ثواب آن برای او نوشته میشود» (6).
ص:130
1) (1) صحیح بخاری،ج 4،ص 31 به طور مختصر،ابو داود آن را بدین گونه نقل کرده است:پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«شما در مدینه گروههایی را ترک کردید که هیچ راهی نمیسپرید،و هیچ چیزی را انفاق نمیکنید،و هیچ وادی را زیر پا نمیگذارید جز این که آنها همراه شما هستند».عرض کردند:ای پیامبر خدا!چگونه با ما هستند و حال آن که آنها در مدینه میباشند؟فرمود:«بیماری آنها را باز داشته است».
2) (2) سنن ابو اسحاق فراوی به طور مرسل،المغنی.
3) (3) طبرانی با سند حسن،المغنی.
4) (4) سنن نسایی،ج 6،ص 24 از حدیث عباده.
5) (5) سند طبرانی و نظیر آن را از عوف بن مالک نقل کرده،مجمع الزّوائد.
6) (6) حدیثی مورد اتّفاق است و پیش از این نقل شده است؛کافی کلینی،ج 2،ص 428.
در حدیث امّ سلمه آمده است پیامبر صلّی اللّه علیه و آله از لشگری یاد کرد که در بیابان به زیر زمین فرورفت ،عرض کردم:ای پیامبر خدا!آیا در میان آنها انسان شایستهای هست؟فرمود:«بر حسب نیّاتشان برانگیخته میشوند» (1).
و نیز پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«هنگامی که دو صفّ روبروی هم قرار میگیرند فرشتگان فرود میآیند و خلق را بنا بر مراتب آنها مینویسند که فلان برای دنیا پیکار میکند،فلان از روی غیرت میجنگند،فلان به سبب تعصّب میرزمد،هان مگویید فلان در راه خدا کشته شد چه کسی که برای اعلای دین خدا میجنگد در راه خداست» (2).
از جابر روایت شده که پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«هر بندهای بر چیزی برانگیخته میشود که بر آن مرده است» (3).
در حدیث احنف از ابی بکره از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت شده که فرموده است:«هرگاه دو مسلمان با شمشیر روبروی هم قرار گیرند کشنده و کشته شده در آتشند».عرض کردند:ای پیامبر خدا!این کشنده است،کشته شده چرا؟فرمود:«برای این که خواسته است رفیق خود را بکشد» (4).
در حدیث آمده است:«کسی که زنی را طبق مهریّهای به همسری خود در آورده چنانچه قصد ادای مهریّهاش را نداشته باشد زناکار است،همچنین کسی که وامی بگیرد و قصد پرداخت آن را نداشته باشد دزد است» (5).
و نیز پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«کسی که برای خدا خود را خوشبو کند روز قیامت در حالی وارد میشود که خوشبوتر از مشک است،و آن که برای غیر خدا بوی خوش به کار برد روز قیامت در حالی وارد خواهد شد که بویش از مردار گندیدهتر است» (6).
میگویم:از طریق خاصّه(شیعه)کافی به سند خود از علیّ بن الحسین علیه السّلام روایت کرده
ص:131
1) (1) سنن ابو داود،ج 2،ص 423 پیش از این ذکر شده است.
2) (2) الزّهد ابن مبارک و آن را موقوفا از ابن مسعود و آخر حدیث را به طور مرفوع نقل کرده است.در صحیح بخاری و مسلم از حدیث ابی موسی اشعری است.
3) (3) صحیح مسلم،ج 8،ص 165.
4) (4) صحیح بخاری،ج 9،ص 64.
5) (5) مسند احمد،ج 4،ص 332،از حدیث صهیب بن سنان.
6) (6) عراقی گفته است:آن را ابو الولید صفّار در کتاب الصّلاة از حدیث اسحاق بن ابی طلحه روایت کرده است.
که فرموده است:«عمل بسته به نیّت است (1).
از امام صادق علیه السّلام روایت شده که:«پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:نیّت مؤمن بهتر از عمل وی،و نیّت کافر بدتر از عمل اوست و هر عمل کنندهای بر حسب نیّتش عمل میکند» (2).
و نیز از آن حضرت روایت کرده که فرموده است:«بنده مؤمن فقیر میگوید:پروردگارا! مرا روزی ده تا فلان کار نیک و عمل خیر را انجام دهم.هرگاه خداوند این تقاضای او را از روی صدق نیّت بداند نظیر اجری را که در صورت عمل جهت او مینوشت برایش مینویسد،چه خداوند بسیار بخشنده و بزرگوار است» (3).
و نیز روایت شده که از آن حضرت دربارۀ اندازۀ عبادت پرسیدند که اگر بهجا آورده شود حقّ آن اداست فرمود:«طاعت با نیّت نیکو» (4).
و نیز فرموده است:دوزخیان بدین سبب در آتش مخلّد شدند که نیّت آنها در این بود که اگر جاویدان در دنیا بمانند خدا را تا ابد معصیت کنند،و بهشتیان بدان جهت در بهشت مخلّد شدند که در دنیا نیّت آنها این بود که اگر در آن باقی بمانند تا ابد خداوند را فرمانبردار باشند.
پس اینها و آنها بر حسب نیّات خود مخلّد شدند سپس قول خداوند را تلاوت فرمود: قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلی شاکِلَتِهِ (5)،فرمود:یعنی:علی نیّته(بر حسب نیّتش) (6).
سپس غزّالی درباره نیّت به بیان اقوال و آثاری پرداخته که چون در آنها مزید فایدهای نیست از ذکر آنها خودداری میکنیم.
(1)بدان که نیّت و اراده و قصد،الفاظی مترادف برای یک معنایند،و آن عبارت از حالت و صفتی است برای دل که دو امر آن را احاطه کرده و آن دو امر علم و عمل است.علم مقدّم بر عمل است چه آن اصل و شرط آن است و عمل،تابع علم و ثمره و نتیجه علم است؛چه هر عملی یعنی هر حرکت و سکون اختیاری تنها به سه چیز صورت میگیرد که عبارتند از علم،
ص:132
اراده و قدرت.انسان چیزی را که نمیداند نمیخواهد و ناگزیر باید بداند،و تا چیزی را نخواهد برای آن اقدام به عمل نمیکند پس ناچار از اراده است و معنای اراده برانگیخته شدن دل به سوی چیزی است که آن را در حال یا آینده موافق مطلوب خود میبیند.برای آن که انسان به گونهای آفریده شده که برخی امور با طبیعت و مقصود او موافق و پارهای مخالف و ناسازگار است از این رو نیازمند آن است که موافق و ملایم را به سوی خود جلب و مخالف و مضرّ را از خود دفع کند.در این صورت انسان ناگزیر باید چیزی را که سودمند و آنچه را زیانبار است بشناسد و بفهمد تا آن را طلب کند یا از آن دوری جوید؛زیرا کسی که غذا را درک نمیکند و نمیشناسد امکان ندارد آن را تناول کند،و آن که آتش را نمیبیند نمیتواند از آن دوری جوید.لذا خداوند هدایت و معرفت را آفرید و برای آنها اسبابی قرار داد که عبارت از حواسّ ظاهر و باطن است و بحث در این مورد خارج از مقصود ماست.سپس دیدن غذا و دانستن این که آن موافق طبع اوست او را کافی نیست که دست به غذا دراز کند.آنگاه که در او میلی پدید آید و اشتهایش برانگیخته شود چه بیمار غذا را میبیند و میداند که موافق حال اوست لیکن به سبب عدم رغبت و میل و فقدان اشتها قادر به تناول نیست.از این رو خداوند میل و رغبت و اراده را در انسان آفرید.مقصود از اراده پدید شدن انگیزه در نفس و توجّه قلبی به سوی مقصد است،و این نتیجه به تنهایی کافی نخواهد بود،زیرا بسا آن که طعام را ببیند و به آن رغبت داشته باشد لیکن به سبب زمینگیر بودن نتواند از آن تناول کند،لذا خداوند در او قدرت و اندامهای متحرّک آفرید تا به وسیلۀ آنها بر غذا دست یابد.بنابراین اعضا بدون قدرت به حرکت در نمیآیند،و قدرت محتاج به انگیزه و انگیزه نیازمند علم و معرفت یا ظنّ و اعتقاد قوی است به این که فلان چیز موافق حال اوست.
هنگامی که شناخت قطعی حاصل شود که فلان چیز موافق طبع اوست و ناگزیر باید آن را انجام دهد و از معارضه با انگیزۀ دیگری که مانع او شود مصون است ارادۀ او برانگیخته میشود و رغبت او تحقّق مییابد،و هنگامی که اراده برانگیخته شد قدرت اندامها را به حرکت درمیآورد.پس قدرت خدمتگزار اراده و اراده تابع حکم اعتقاد و معرفت است.لذا نیّت همان صفتی است که در میانۀ این عوامل وجود دارد و عبارت است از اراده و برانگیختن نفس به حکم رغبت و میل به چیزی که در حال یا آینده موافق مقصود اوست.
هدف مطلوب،محرّک نخستین و همو انگیزۀ عمل است،و آنچه غرض و انگیزه است مقصد نیّت میباشد،و قصد و نیّت همان برانگیخته شدن برای عمل است،و عمل عبارت از
ص:133
برانگیخته شدن قدرت برای خدمت به اراده از طریق به جنبش درآوردن اندامهاست جز این که به حرکت درآمدن قدرت برای عمل گاهی بر اثر یک انگیزه و زمانی به سبب دو انگیزه است که هر دو بر یک عمل اتّفاق کردهاند.هرگاه عمل به سبب دو انگیزه است ممکن است هر یک از آن دو به گونهای باشد که به تنهایی بتواند قدرت را به حرکت درآورد و یا آن که هر کدام از آنها قاصر از این کار بوده و جز با اتّفاق توانایی بر تحریک قدرت نداشته باشند، و نیز ممکن است یکی از آنها در صورت عدم وجود دیگری کافی باشد لیکن دومی برای کمک و یاری اوّلی برانگیخته شده باشد.به این ترتیب چهار قسم انگیزه وجود مییابد که ما برای هر کدام از آنها مثالی ذکر میکنیم:
اوّل-آن که یک انگیزه به تنهایی وجود داشته باشد مانند این که درّندهای ناگهان بر انسان هجوم آورد،او همین که آن را میبیند در حال از جایش برمیخیزد،و آنچه او را بدین کار وامیدارد قصد گریز از درّنده است،چه جانور را دیده و میداند که درّنده و آسیب رسان است،از این رو نفس او برای گریز برانگیخته و قدرت در او آمیخته میشود و چون قدرت به مقتضای برانگیختگی او عمل میکند از جای برمیخیزد تا از درّنده بگریزد و در این برخاستن قصدی جز آن ندارد،این را نیّت خالص مینامند و عملی که به مقتضای آن در برابر هدفی که باعث اصلی است انجام میگردد اخلاص نامیده میشود و معنای آن این است که نیّت او از مشارکت غیر او و هر آمیختگی خالص است.
دوّم-آن که دو انگیزه جمع شود و هر کدام از آنها به تنهایی در برانگیختن مستقلّ باشد.
مثال آن در محسوسات این است که دو نفر در برداشتن چیزی به مقداری از نیروی خود یکدیگر را یاری دهند که اگر هر کدام به تنهایی آن را بردارند آن مقدار نیرو کافی باشد.و مثال آن در ارتباط با مقصود ما این است که خویشاوندی فقیر از انسان حاجتی بخواهد،و او به سبب فقر و خویشاوندیاش حاجت او را برآورد و میداند که اگر هم فقیر نبود به خاطر خویشاوندیاش حاجت او را برآورده میکرد،و هم اگر خویشاوند نبود برای فقر و ناداریاش حاجت او را رفع میکرد؛و میداند که نفس او به گونهای است که اگر خویشاوند توانگر و یا بیگانه مستمند به او رجوع کند با رغبت حاجتش را برآورده میسازد.همچنین کسی که پزشک او را به ترک طعام دستور داده و در این هنگام روز عرفه فرا رسیده و آن روز را روزه میگیرد در حالی که میداند اگر روز عرفه نبود نیز از طعام پرهیز و آن را ترک میکرد،و هم اگر پرهیز نمیکرد به خاطر روز عرفه روزه میداشت و امساک میکرد در این صورت دو انگیزه با هم جمع شده و بر عمل اقدام کرده و انگیزۀ دوّم یار و مددکار انگیزۀ اوّل
ص:134
بوده است؛و ما این را«توافق انگیزهها»مینامیم.
سوّم-آن که هر یک از دو انگیزه به تنهایی مستقلّ نبوده و فقط در صورت اجتماع بتوانند قدرت را به حرکت در آورده به کار گیرند.مثال آن از محسوسات این است که دو نفر ضعیف در برداشتن چیزی که هیچ کدام به تنهایی قادر بر آن نیستند یکدیگر را یاری دهند.
و مثال آن از نظر مقصود ما این است که خویشاوند توانگرش از او وجهی طلب کند و او به وی ندهد،و بیگانه مستمند نیز از او درهمی بخواهد و از او نیز دریغ کند پس خویشاوند مستمندش به او مراجعه کند و چیزی را که درخواست کرده به او بدهد در این صورت آنچه او را بدین کار واداشته مجموع دو انگیزه فقر و خویشاوندی است.همچنین است کسی که در پیش روی مردم به قصد کسب ثواب و جلب ستایش اشخاص صدقه میدهد،و او به گونهای است که اگر تنها باشد مجرّد قصد ثواب او را به دادن صدقه وادار نمیکند،و اگر درخواستکننده فاسق باشد که در تصدق به وی ثوابی نیست مجرّد ریا او را به دادن صدقه وادار نمیسازد و تنها در صورت اجتماع هر دو انگیزه دل او به دادن صدقه راغب میشود.و ما این را مشارکت مینامیم.
چهارم-آن که یکی از دو انگیزه به تنهایی مستقل بوده و دیگری مستقل نباشد لیکن در صورت پیوستن به دیگری دور نیست که مایۀ کمک و آسانی کار شود.مثال آن در محسوسات آن است که ضعیفی در برداشتن چیزی قوی را یاری دهد به طوری که اگر قوی تنها بود میتوانست مستقلا آن را بردارد و ضعیف به تنهایی قادر به برداشتن آن نباشد لیکن در صورت اجتماع موجب آسانی حمل و تخفیف زحمت خواهد بود.مثال آن در مورد آنچه مقصود ماست این است که انسان در نمازهایش وردی و در صدقه دادنش عادتی داشته باشد و در این موقع بر حسب اتفاق مردمی چند حضور داشته باشند و در نتیجه انجام دادن،این عمل به سبب مشاهده آنها برای او سبکتر شود،امّا در همین حال میداند که اگر تنها و فارغ از مردم میبود در ادای عمل سستی نمیکرد و نیز داناست که اگر عملش طاعت نبود صرف ریا او را به آن وادار نمیساخت بنابراین حالتی که در پیش روی مردم به او دست داده و انجام دادن عمل را برای او سبک و آسان ساخته شایبهای است که در نیّت او روی داده است و ما این گونه انگیزه را«معاونت»مینامیم.انگیزه دومی یا رفیق یا شریک و یا معین است و ما حکم آن را در باب اخلاص ذکر خواهیم کرد.مقصود ما در حال بیان اقسام نیّت است،چه عمل تابع انگیزه است و حکم خود را از آن کسب میکند،از این رو گفتهاند:عمل بسته به نیّت است و تابعی است که ذاتا حکمی ندارد بلکه محکوم به حکم
ص:135
متبوع خویش است.
(1) (1)بدان گمان میرود سبب ترجیح نیّت بر عمل آن است که نیّت رازی است که کسی جز خدا بر آن آگاه نیست،در حالی که عمل امری آشکار است و فعل نهان افضل از آشکار میباشد و این درست است،لیکن مراد و مقصود نیست.چه هرگاه نیّت کند که در دل خدا را یاد کند یا دربارۀ مصالح مسلمانان بیندیشد اطلاق حدیث اقتضا میکند که نیّت تفکر بهتر از تفکّر باشد،و نیز ممکن است گمان رود که سبب ترجیح آن است که نیّت تا پایان عمل دوام دارد در صورتی که عمل دوام ندارد.لیکن این هم قول ضعیفی است چه بازگشت آن به این است که عمل بسیار بهتر از اندک است و حال آن که چنین نیست که نیّت اعمال نماز گاهی جز در چند لحظه دوام ندارد در صورتی که اعمال آن ادامه دارد و عام بودن حدیث مقتضی آن است که نیّت او بهتر از عملش باشد.گاهی هم گفته میشود:معنای حدیث این است که مجرد نیّت بهتر از عمل بدون نیّت است.البته این سخن درست است لیکن بعید است که آن مراد باشد چه عمل بدون نیّت یا در حال غفلت اصلا خیر و فایدهای ندارد و مجرّد نیّت بهتر از آن است و روشن است که ترجیح برای شرکتکنندگان در امری است که بر آن خیر و فایدهای مترتّب باشد.بلکه منظور آن است که هر طاعتی که با نیّت و عمل تحقق مییابد ضمن آن که هر یک از نیّت و عمل از اعمال خوب به شمار میآیند نیّتی که از جملۀ طاعات باشد از عمل بهتر است،چه هر یک از این دو در تحقّق مقصود مؤثّرند لیکن اثر نیّت بیش از اثر عمل است و این معنایش آن است که نیّت مؤمن از جملۀ طاعات اوست بهتر از عمل اوست که آن نیز از جملۀ طاعات وی بشمار میرود،غرض آن که بنده در نیّت و عمل دارای اختیار میباشد و هر دو عمل اویند لیکن از میان این دو نیّت بهتر است و معنای حدیث همین است.
میگویم:برای این حدیث معنای دیگری است و آن این است که مؤمن نیّتش آن است که عباداتش را به نیکوترین وجه انجام دهد امّا وقتی به ادای آنها مشغول میگردد متوجّه میشود که این آرزو برایش میسّر نیست و از این که آنها را به گونهای که سزاوار بوده ادا
ص:136
1) (1) طبرانی از حدیث سهل بن سعد؛الشعب بیهقی از حدیث انس به سند ضعیف،الجامع الصغیر،کافی کلینی،ج 2،ص 84.
نکرده است ملول میشود پس آنچه در نیّت دارد بهتر از عملی است که انجام میدهد؛و نیز مؤمن به سبب ایمانش به خدا و روز جزا نیّت میکند که واجبات و مستحبّات الهی را بهجا آورد و از گناهها و بدیها دوری جوید سپس توفیق آن را نمییابد و آنچه را نیّت کرده تحقّق نمیدهد.یا آن که نیّت میکند که اگر خداوند مالی به او عطا فرماید آنها را در راه او انفاق کند سپس هنگامی که خداوند به او مال میدهد بسا بر اثر آن از نیّت خود باز میگردد لذا نیّت او بهتر از عملش میباشد.امام باقر علیه السّلام به همین معنا کرده و فرموده است:«نیّت مؤمن بهتر از عمل اوست زیرا او کارهای خوبی را نیّت میکند که توفیق آنها را نمییابد،و نیّت کافر بدتر از عمل اوست چه او کارهای بدی را نیّت میکند و شروری را آرزو دارد که به آنها دست نمییابد» (1).از امام صادق علیه السّلام درباره حدیث نبوی مذکور پرسیدند فرمود:
«زیرا عمل برای نشان دادن به مخلوق و نیّت به طور خالص برای پروردگار جهانیان است از این رو خداوند عزّ و جلّ ثوابی که به نیّت میدهد بر عمل نمیدهد» (2)و نیز فرموده است:
بنده در روز نیّت میکند که نماز شب بگزارد لیکن خواب بر او غلبه میکند و میخوابد، خداوند همان نماز را برای او ثبت میکند و نفسهایش را تسبیح مینویسد و خوابش را صدقه قرار میدهد.» (3)غزّالی میگوید:امّا سبب این را که نیّت بهتر از عمل است و بر آن رجحان دارد تنها کسی میفهمد که مقصد دین و طریقۀ آن و میزان تأثیر این طریقه را در رسیدن به مقصد درک و برخی از اخبار را با برخی دیگر مقایسه کرده و برای او روشن شده باشد که این رجحان در مقایسۀ آن دو با مقصود است.فی المثل کسی که بگوید:نان بهتر از پالوده است مرادش این است که نان در مقایسه با مقصود که قوت و خوراک است بهتر است.و این را کسی میفهمد که بداند مقصود از خوراک حفظ صحّت و بقاست و اثرات خوراکیها از این لحاظ مختلف است و نیز اثر هر یک را بشناسد و برخی را با برخی دیگر مقایسه کند.
طاعت غذای دل است و مقصود از آن بهبودی و بقا و سلامت آن در آخرت و سعادت و تنعّم آن به لقای پروردگار است.بنابراین مقصد اصلی درک لذّت سعادت لقای حق تعالی است و بس،و هرگز کسی به لقای پروردگار متنعّم نمیشود مگر آن که بر محبّت او بمیرد و
ص:137
به او عارف باشد،و هرگز محبّت او را به دست نمیآورد مگر آنگاه که او را بشناسد،و هرگز انس به او حاصل نمیشود جز برای کسی که پیوسته به یاد او باشد.لذا انس با دوام ذکر،و معرفت با دوام فکر به دست میآید،و محبّت نیز بالضّروره تابع معرفت است.دل برای دوام ذکر و فکر فارغ نمیشود جز آنگاه که از مشغلهها و سرگرمیهای دنیا فراغت یابد،و از مشغلهها رها نمیشود مگر زمانی که از شهوتهایش بریده شود به طوری که مایل به امور خیر و خواستار آن و از بدی بیزار و دشمن آن باشد،و آنگاه به خیرات و طاعات رغبت میکند که بداند سعادت او در آخرت وابسته به آنهاست.چنان که انسان خردمند فصد و حجامت میکند چون میداند تندرستی او به آنها بستگی دارد.هنگامی که در پرتو معرفت میل به خیرات و طاعات حاصل شود بر اثر عمل به مقتضای آن و مداومت بر آن این گرایش قوّت مییابد؛زیرا مواظبت بر مقتضای صفات دل و به کار بستن آنها در عمل به منزلۀ قوت و خوراک برای آن صفت است تا آن صفت در دل راسخ شود و قوت یابد؛چه کسی که طالب دانش یا خواهان ریاست است در آغاز تمایل او ضعیف است لیکن اگر به مقتضای این تمایل رفتار و آن را دنبال کند و به تحصیل دانش و آموزش ریاست و اعمالی که برای این مقصود مطلوب است بپردازد تمایل او استحکام و رسوخ مییابد و انصراف از آن برایش دشوار میگردد.همچنین هرگاه با مقتضای میل خود مخالفت کند تمایل او ضعیف و شکسته میشود و بسا بکلّی زائل و محو میگردد.فی المثل آن که چهرۀ زیبایی را مشاهده میکند و در طبع وی رغبت ضعیفی بدو پدید میآید چنانچه میل خود را دنبال و به مقتضای آن عمل کند و بر نگاه خود به او ادامه دهد و با او مجالست و معاشرت کند رغبت او تحکیم مییابد تا آن حدّ که زمام اختیار از دستش بیرون میرود و نمیتواند خود را از این میل رهایی دهد.لیکن اگر از نخست نفس خویش را از این گرایش باز دارد و با خواست طبع و میل خود مخالفت کند مانند آن است که قوت و غذا را از صفت میل خود قطع کرده است و این عمل موجب دفع آن است تا آنگاه که بکلّی ضعیف و ریشه کن و محو شود.
کلّیّۀ صفات و خیرات و طاعاتی که بدانها آخرت خواسته میشود و بدیها و شروری که برای طلب دنیا نه آخرت وقوع مییابد به همین گونه است.میل نفس به خیرات اخروی و انصراف از دنیا آن میلی است که انسان را برای ذکر و فکر فارغ و مهیّا سازد،و این امر جز با مواظبت بر طاعات و ترک معاصی بدنی میسّر نخواهد شد؛چه میان اعضای بدن و دل رابطهای است که هر کدام از دیگری متأثّر میشود،چنان که اگر به یکی از اعضا جراحتی برسد دل به سبب آن دردمند میشود،و هرگاه دل بر اثر آگاهی از مرگ یکی از عزیزانش یا
ص:138
هجوم پیشامد هولناکی به درد آید اعضای بدن از آن متأثّر میشوند و میان شانهها و پهلوها به لرزه درمیآید و رنگ صورت دگرگون میشود.البتّه دل اصل و مقام متبوع بدن و بهمنزله فرمانروا و شبان و جوارح مانند خادمان و رعایا و پیروانند.بنابراین جوارح،خدمتگزاران دلند و صفات را در آن تحکیم میبخشند و مقصود اصلی دل است و اعضا وسایل و ادوات ارتباط با آنند.از این رو پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«در تن آدمی پاره گوشتی است که هرگاه اصلاح شود همۀ بدن اصلاح میشود» (1)و نیز فرموده است:«بار الها شبان و رعیّت را اصلاح فرما» (2)،و مراد آن حضرت از شبان دل است؛و نیز خداوند فرموده است: لَنْ یَنالَ اللّهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها وَ لکِنْ یَنالُهُ التَّقْوی مِنْکُمْ (3).و تقوا صفت دل است از این رو لازم میآید که اعمال دل به طور کلّی از اعمال جوارح افضل باشد،سپس واجب است نیّت از همۀ اعمال دل برتر شمرده شود زیرا نیّت عبارت از گرایش دل و ارادۀ آن به سوی امور خیر است.
مقصود ما از عمل به جوارح آن است که دل به خواستن امور خیر عادت کند و میل به این امور در آن مستحکم شود از شهوتهای دنیوی خالی گردد و به ذکر و فکر روآورد.بنابراین ناگزیر نیّت در مقایسۀ با مقصود از عمل بهتر است چه آن اصل مقصود را در بر دارد.چنان که هرگاه معده دردمند شود آن را با گذاردن قطران بر سینه یا آشامیدن دارویی که به معده برسد درمان میکنند،و آشامیدن دارو بهتر از مالیدن قطران بر سینه است چه منظور از مالیدن بر سینه این است که اثر آن به معده سرایت کند لذا آنچه به خود معده وارد شود بهتر و سودمندتر خواهد بود.
به همین گونه باید تأثیر همۀ طاعات را درک کرد زیرا آنچه از آنها مراد و مطلوب است دگرگونی دل و صفات آن است نه اعضا؛و نباید گمان کنی که غرض از نهادن پیشانی بر زمین جمع پیشانی و زمین است بلکه مقصود این است که این عمل بر حسب عادت صفت فروتنی را در دل مستحکم میکند؛چه کسی که در نفس خود نسبت به کسی احساس فروتنی میکند هرگاه از اعضای خویش کمک بجوید و آن را به صورت تواضع مجسّم کند فروتنی او استحکام مییابد،و کسی که در دلش نسبت به یتیمی احساس رقّت میکند هرگاه دست بر سر او بکشد و او را ببوسد رقّت دلش نسبت به او شدیدتر میشود،از این رو عمل بدون
ص:139
نیّت به هیچ وجه سودمند نیست؛زیرا هرگاه کسی دست بر سر یتیمی کشد و در آن حال دلش غافل یا بر این گمان باشد که دست بر جامهای میکشد هرگز اثری از اعضا در تحکیم رقّت به دل نمیرسد.به همین گونه کسی که در حال غفلت سجده کند و دلش نگران اغراض دنیوی باشد هرگز پیشانی نهادن بر زمین تأثیری در دل او نمیکند تا فروتنی او رسوخ یابد و وجود این سجده مانند عدم آن است و هر چه وجودش با عدمش برابر باشد در مقایسه با هدفی که از آن مطلوب است باطل گفته میشود.از این رو گفتهاند:عبادت بدون نیّت باطل است،و این امر بدان معناست که هرگاه عمل را از روی غفلت بهجا آورد چنانچه قصدش ریا یا تعظیم شخص دیگری باشد نه تنها وجود آن عمل مانند عدمش نیست بلکه شرّی بر آن افزوده شده است چه نه تنها صفت مطلوب را تحکیم نبخشیده بلکه صفتی را استحکام داده که صفت مطلوب را ریشه کن میکند،و آن صفت ریا میباشد که عبارت از میل به دنیاست.و همین امر دلیل برتری نیّت بر عمل است،و از اینجا قول پیامبر صلّی اللّه علیه و آله دانسته میشود که فرموده است:«هر کس قصد حسنهای(کار نیکی)کند و آن را بهجا نیاورد حسنهای برایش نوشته میشود»؛زیرا قصد کردن دل همان میل به سوی خیر و نیکی و انصراف او از خواهش نفس و دوستی دنیاست و این هدف همۀ حسنات است و اتمام این قصد از طریق عمل بر رسوخ و استحکام آن میافزاید.
همچنین منظور از ریختن خون قربانی خون و گوشت آن نیست بلکه مقصود انصراف دل از دوستی دنیا و بذل قربانی در راه رضای خداست،و این غرض با قطعیّت قصد و نیّت حاصل میشود هر چند برای اجرای عمل مانعی به وجود آید.هرگز گوشت و خون قربانی به خدا نمیرسد بلکه آنچه به او میرسد تقواست،و تقوا جایگاهش در دل است؛از این رو چنان که ذکر کردیم پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«قومی در مدینهاند و در جهاد با ما مشارکت دارند»؛زیرا دلهای آنان در صدق طلب خیر،و بذل مال،و جان در راه خدا و آرزوی شهادت و اعلای کلمه حقّ مانند دلهای کسانی بود که برای جهاد بیرون آمده بودند و تنها از لحاظ تن با آنها تفاوت داشته و این هم به سبب موانعی بود که به اسبابی که خارج از محیط دل بود مربوط میشد و اینها موانعی نامطلوبند مگر آن که صفات مذکور را تحکیم کنند.با آنچه ذکر شد معانی همۀ احادیثی که در فضیلت نیّت نقل کردیم دانسته میشود لذا باید گفتههای ما را بر این احادیث عرضه کنی تا اسرار آنها بر تو مکشوف شود و ما به اعادۀ نقل آنها نمیپردازیم.
ص:140
(1)بدان اگر چه اعمال به اقسام بسیاری منقسم میشود مانند کردار،گفتار،حرکت،سکون، جلب نفع،دفع ضرر،فکر،ذکر و جز اینها که بیشمار و بیپایانند لیکن کلاّ به سه قسم منقسم میشوند:گناهان،طاعات،مباحات.
قسم اوّل که گناهان است،موضوعات آنها با نیّت تغییر نمیکند،و نباید نادانها از اطلاق قول پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله که فرموده است:«عمل به نیّت وابسته است»گمان کنند که گناه با نیّت به طاعت مبدّل میشود.مانند کسی که از شخصی برای به دست آوردن دل شخص دیگر غیبت کند،یا از مال دیگری مستمندی را اطعام کند،یا با مال حرام مدرسه یا مسجد یا رباطی بسازد،و در این امور قصدش اعمال خیر باشد.و همۀ این اعمال ناشی از نادانی است،چه نیّت نمیتواند حرام،ظلم،تعدّی و گناه را از حرمت خود بیرون برد و در آنها تأثیر کند بلکه قصد خیر از طریق انجام دادن عمل شرّی که خلاف مقتضای شرع است شرّی دیگر است.و اگر این حکم را بداند و عمل را مرتکب شود با شرع عناد ورزیده و اگر نداند به سبب نادانی گنهکار است زیرا طلب علم بر هر مسلمانی واجب است.بنابراین کارهای خوب آنهایی است که در شرع خوب شناخته شدهاند،در این صورت چگونه ممکن است کار بد خوب گردد،و چنین امری بسیار دور است بلکه آنچه این امر را در دل رواج میدهد شهوت پنهانی و خواهشهای درونی است.چه هرگاه انسان مایل به تحصیل جاه و مقام شود، و در صدد به دست آوردن دل مردم و دیگر لذّتهای نفسانی برآید شیطان به همینها توسّل جسته امر را بر نادان مشتبه میکند.از این رو سهل گفته است:خداوند به گناهی بزرگتر از جهل نافرمانی نشده است.به او گفته شد:ای ابا محمّد!آیا چیزی را بدتر از جهل میشناسی، پاسخ داد:آری جهل به نادانی و مطلب همان است که او گفته است،زیرا جهل به نادانی باب آموختن را بر آدمی بکلّی مسدود میکند،چه کسی که گمان میکند عالم است چگونه ممکن است به تحصیل دانش تن در دهد.همچنین بهترین چیزی که خداوند به آن فرمانبرداری شده دانش است و اساس دانش دانستن دانش است همچنان که اساس نادانی ندانستن نادانی است.زیرا کسی که دانش سودمند را از دانش زیانآور نشناسد به دانشهای ظاهرپسندی که مردم با حرص بسیار آنها را وسیلۀ دنیای خود قرار دادهاند رو میآورد،و این خود مادّه اصلی جهل و منشأ تباهی عالم است.
غرض این است کسی که به سبب نادانی با نیّت خیر مرتکب گناه شود معذور نیست مگر آن که نومسلمان بوده و فرصتی برای آموختن احکام اسلام نیافته باشد؛چه خداوند فرموده
ص:141
است: فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ (1)،و پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«نادان به سبب نادانی معذور نمیباشد و روا نیست که جاهل بر جهلش و عالم بر علمش خاموش باشند» (2).
تقرّب جستن پادشاهان به بنای مساجد و مدارس از مال حرام مانند تقرّب جستن عالمان بد در آموختن دانش به سفیهان و اشراری است که به فسق و فجور شناخته شدهاند و همه مقصد آنها مجادله با عالمان و بیزاری از نادانان و دلجویی از سران مردم و گرد آوردن مال دنیا و گرفتن اموال سلاطین و مستمندان و یتیمان است،چه اینان هرگاه آموزش یابند راهزنان راه خدا خواهند شد و هر کدام از آنها در شهر خود نایب دجّال خواهد گردید.برای حرصی که به دنیا دارد با دیگران به نزاع میپردازد،خواهشهای نفسانی را پیروی میکند.از تقوا دوری میجوید و مردم با مشاهدۀ گناهانی که از او سر میزند در ارتکاب گناه گستاخ خواهند شد.
سپس دانش وی از وی به امثال او منتقل میشود و آنان دانش را وسیلهای برای شرّ و پیروی از هوای نفس قرار میدهند و این روش پیوسته ادامه مییابد و وبال اعمال آنها به معلّمی باز میگردد که به اوّلین آنها علم آموخت با آن که فساد نیّت و قصد بد او را میدانست و انواع گناهان را در گفتار و کردار و خوراک و لباس و کسب و کار او دیده بود.این عالم میمیرد لیکن آثار بد او ممکن است هزار یا دو هزار سال در جهان باقی بماند.خوشا به حال کسی که چون بمیرد گناهانش با او بمیرند.آنگاه شگفت از جهل او که میگوید:عمل بسته به نیّت است و من نیّتم نشر علوم دین بوده اگر او آن را در راه فساد به کار برده گناه از اوست نه از من،و قصد من جز این نبوده است که او از دانش خود در راه خیر کمک گیرد،لیکن ریاست طلبی و مرید خواهی و تفاخر به علم خوشایند او بود و شیطان به سبب ریاست دوستی امر را بر او مشتبه ساخت.ای کاش میدانستم آن چه پاسخی دارد در مورد کسی که به راهزنی شمشیری ببخشد و اسب و اسباب برای او فراهم کند تا از آنها برای انجام دادن مقاصد خود کمک گیرد،و سپس بگوید:مقصودم تنها بذل و بخشش به او و تأسّی به اخلاق الهی بوده است به این امید که با شمشیر و اسب در راه خدا بجنگد،چه فراهم کردن اسب و وسایل برای مرزبانان و نیرو برای جهادگران از بهترین مستحبّات است،اگر وی آنها را در راهزنی به کار برده او گنهکار است امّا فقیهان اجماع کردهاند که عمل این شخص حرام است با این که
ص:142
سخاوت و بخشندگی در نزد خداوند از محبوبترین صفتهاست،تا آنجا که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«خداوند را سیصد خوی است که هر کس با یکی از آنها به او تقرّب جوید وارد بهشت میشود و محبوبترین آنها نزد او سخاوت است» (1).
کاش میدانستم که چرا سخاوت بر این کس حرام و بر او واجب شده که به قراین احول این ستمگر بنگرد تا چنانچه بر او روشن شود که وی بر حسب عادت از سلاح برای شرارت و کارهای بد استفاده میکند بکوشد تا او را خلع سلاح کند نه آن که سلاح تازهای در اختیار او بگذارد.دانش نیز سلاحی است که به وسیلۀ آن با شیطان و دشمنان خدا پیکار میشود لیکن گاهی با آن دشمنان خدا یاری میشوند،و این دشمنان همان هواهای نفسانیاند.لذا هر کس دنیا را بر دین خود و خواهشهای نفس خویش را بر آخرتش برگزیند به سبب کمی فضل پیوسته عاجز و ناتوان است و چگونه رواست به چنین کسی کمک شود تا با فرا گرفتن نوعی دانش بتواند به وسیلۀ آن به شهوتهایش دست یابد.عالمان پیشین پیوسته حالات کسانی را که نزد آنان رفت و آمد داشتند بررسی میکردند،و هرگاه از یکی از آنها اندک کوتاهی در نوافل و مستحبّات میدیدند او را ردّ و احترام او را ترک میکردند،و اگر از او فجور یا ارتکاب حرامی مشاهده میکردند از او دوری میجستند و او را از مجالس خود میراندند و سخن گفتن با او را ترک میکردند چه رسد به آن که دانش خود را به او بیاموزند چه میدانستند که هر کس مسألهای بیاموزد و بدان عمل نکند و آن را بر عهدۀ دیگران بگذارد او جز اسباب شرّ و بدی را نمیخواهد،همۀ پیشینیان از فاجر عالم به سنّت به خدا پناه میبرند و از فاجر نادان استعاذه نمیکردند.
این امر و امثال آن چیزهایی است که بر احمقها و پیروان شیطان مشتبه میشود هر چند دارندۀ طیلسان و آستینهای گشاد و صاحب زبانی دراز و دانش بسیار باشند،دانشی که مشتمل بر پرهیز از دنیا و منع از آن،و ترغیب به آخرت و دعوت به آن نیست بلکه علومی است که متعلّق به خلق است و به وسیلۀ آنها میتوان بر گردآوری مال و جلب پیروان و پیشی گرفتن بر اقران دست یافت.
بنابراین قول پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله که فرموده است:«اعمال وابسته به نیّت است»از سه قسم اعمالی که ذکر شد تنها به طاعات و مباحات اختصاص دارد و شامل معاصی نمیشود؛زیرا طاعت با نیّت طاعت و با دگرگونی آن مبدّل به معصیت میشود،و مباح با نیّت طاعت و یا
ص:143
1) (1) الأوسط طبرانی از حدیث انس به طور مرفوع با اختلاف کمی در الفاظ؛المغنی.
معصیت میشود،لیکن معصیت هرگز با نیّت تبدیل به طاعت نخواهد شد.آری نیّت در آن مدخلیّت دارد به طوری که هرگاه مقاصد پلیدی بر آن اضافه شود گناه بزرگ وزر و وبال آن چند برابر میشود،چنان که در کتاب توبه ذکر کردهایم.
قسم دوّم طاعات است و آنها در اصل صحّت و مضاعف شدن فضیلت به نیّت بستگی دارند.امّا اصل صحّت این است که نیّت انسان در طاعت انجام دادن آن برای خدا باشد نه برای غیر او چه اگر قصد ریا داشته باشد طاعتش معصیت خواهد شد؛و مضاعف شدن فضیلت بستگی به کثرت نیّات خیر دارد چه میتوان در یک طاعت خیرات بسیاری را نیّت کرد تا به هر نیّتی ثوابی عاید او شود،زیرا هر کدام از آنها حسنهای است و هر حسنهای ده برابر مثل آن ثواب دارد چنان که در خبر آمده است.فی المثل نشستن در مسجد طاعت است و در آن میتوان مطالب بسیاری را در نیّت گرفت تا از فضائل اعمال پرهیزگاران به شمار آید،و به وسیلۀ آن به درجات مؤمنان برسد:
1-معتقد باشد که مسجد خانۀ خداست و کسی که در آن وارد میشود زائر خداوند است، پس زیارت مولای خود را نیّت کند به امید آنچه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله وعده کرده و فرموده است:
«کسی که به مسجد درآمده (1)خدا را دیدار میکند و حقّ است بر زیارت شونده که زیارتکنندۀ خود را اکرام کند» (2).
2-پس از ادای نماز منتظر نماز دیگر باشد تا از جملۀ منتظران نماز به شمار آید،و این معنای رابطوا (3)در قول خداوند متعال است.
3-پارسایی از طریق بازداشتن گوش و چشم و دیگر اعضاء از حرکات و رفت و آمدهاست،چه اعتکاف عبارت است از بازداشتن نفس و با روزه هم معناست و نوعی ترهّب و پارسایی است از این رو پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«رهبانیّت امّتم نشستن در مساجد است» (4).
4-با گوشه گیری در مسجد خود را وقف خدا میکند و درون خود را با فکر دربارۀ
ص:144
1) (1) در الاحیا آمده است:کسی که در مسجد نشسته است.
2) (2) الضّعفاء ابن حبّان از حدیث سلمان،الشّعب بیهقی نظیر آن به روایت از گروهی از صحابه که نام آنها برده نشده است به سند صحیح،و پیش از این هر دو ذکر شدهاند.
3) (3) آل عمران/200:ای کسانی که ایمان آوردهاید استقامت کنید و در برابر دشمنان پایداری ورزید و از مرزهای خود مراقبت به عمل آورید.
4) (4) عراقی گفته است:مأخذ آن را نیافتم.
آخرت ملازم و همراه میسازد و مشغلهها و سرگرمیهای بازدارنده را از خود دور میگرداند.
5-نشستن در مسجد تجرّد برای ذکر خدا یا شنیدن ذکر او و یا تذکار یاد اوست چنان که روایت شده است:«هر کس بامداد به مسجد رود تا ذکر خدا گوید و دیگران را به آن یادآوری کند مانند مجاهد در راه خداست» (1).
6-نیّت کند که با افادۀ علم خداوند امر به معروف و نهی از منکر کند چه مسجد از کسی که نمازش را خوب بهجا نمیآورد و یا چیزی را که برایش حلال نیست مرتکب میشود خالی نیست،لذا او را به معروف امر و به احکام دین راهنمایی میکند و در نتیجه در ثواب کسی که امور خیری از او فرا میگیرد شریک بوده و اجرش چند برابر میشود.
7-برادری در راه خدا به دست میآورد و این غنیمتی برای دنیا و ذخیرهای برای سرای آخرت است و مسجد آشیانۀ اهل دین و کسانی است که خدا را دوست میدارند و در راه او دوستی میکنند.
8-به سبب شرم از خداوند گناهان را ترک میکند و حیا مانع او میشود که در خانۀ خدا کاری که موجب هتک حرمت آن است مرتکب شود.حسن بن علی علیه السّلام فرموده است:«هر کس به رفت و آمد در مسجد مداومت کند خداوند یکی از هفت خصلت را روزی او میگرداند:برادری در راه خدا به دست میآورد یا رحمتی بر او فرود میآید یا دانش تازهای را فرا میگیرد یا کلمهای میآموزد که او را به راه هدایت رهنمون میشود یا از هلاکت باز میدارد،و یا گناهان را از ترس یا از شرم ترک میکند» (2).
میگویم:این حدیث از طریق خاصّه(شیعه)از امیر مؤمنان علیه السّلام (3)بدین گونه روایت شده که فرموده است:«هر کس پیوسته به مسجد رفت و آمد کند به یکی از هشت چیز دست مییابد:برادری در راه خدا یا دانشی تازه یا نشانهای محکم مییابد،یا کلمهای میشنود که او را به هدایت دلالت میکند،و یا کلمهای که او را از هلاکت باز میدارد،یا رحمتی که انتظار آن را میکشد و یا گناهی را از ترس یا حیاء ترک میکند».
غزّالی میگوید:این است طریق تکثیر نیّتها و دیگر طاعات و مباحات را بر آن قیاس کن؛زیرا هیچ طاعتی نیست جز این که میتوان آن را با نیّتهای بسیاری بهجا آورد و آنها
ص:145
به اندازه کوشش مؤمن در طلب خیر و آمادگی وی برای آن و اندیشهاش دراینباره در دل او حضور مییابد و بدینسان اعمال وی رشد یافته و حسناتش چند برابر میشود.
قسم سوم مباحات است.و هیچ چیزی از مباحات نیست جز این که میتوان آن را با یک نیّت یا چند نیّت بهجا آورد و آن را به یکی از پسندیدهترین مستحبّات مبدّل کرده به وسیلۀ آن به درجات عالی دست یافت،پس چقدر بزرگ است زیان کسی که از این مطلب غافل باشد و بر اثر سهو و غفلت مانند ستوران رها شده با این اعمال برخورد کند.بنده نباید هیچ چیزی از خطورات و لحظات را حقیر بشمارد،زیرا روز باز پسین دربارۀ همۀ این امور بازپرسی میشود و میپرسند که چرا فلان کار را انجام داده و قصد او در آن چه بوده است؟و این نسبت به اموری است که مباح محض است و مشوب به کراهت نیست.از این رو پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«در حلال آن حساب و در حرام آن عذاب است» (1).در خبر آمده است:«کسی که برای خدا خود را خوشبو کند روز قیامت در حالی وارد میشود که از مشک خوشبوتر است،و آن که برای غیر خدا بوی خوش به کار برد روز قیامت وارد میشود در حالی که از مردار بدبوتر است» (2)و استعمال بوی خوش کار مباحی است لیکن ناگزیر در آن قصد و نیّتی است.
اگر بگویی:خود را خوشبو کردن از لذّتهای نفس است پس چگونه ممکن است در ان نیّت کرد و خود را برای خدا خوشبو ساخت؟ پاسخ آن است که بدانی کسی که مثلا روز آدینه یا اوقات دیگر به قصد تنعّم به لذّات دنیا،یا به قصد اظهار تفاخر به کثرت مال تا اقران بر او حسد برند،یا به منظور خودنمایی به مردم تا نزد آنها آبرو یابد و به خوشبویی معروف گردد،یا برای جلب قلوب زنان بیگانه در صورتی که خود را آماده چشمچرانی کرده است و یا به خاطر مقاصد دیگری که قابل شمارش نیست خود را خوشبو کرده است در همۀ این موارد عمل او گناه است و در روز بازپسین به سبب این کار بویش از مردار گندیدهتر خواهد بود البتّه قصد اوّل او که برای تنعّم به لذّات دنیا خود را خوشبو کرده مستثناست زیرا آن عمل گناه نیست جز این که در قیامت از آن نیز پرسیده میشود،و با هر کس در حساب سختگیری شود معذّب است.و به هر کس از مباح دنیا چیزی داده شده است به سبب آن در آخرت عذاب نمیگردد لیکن بهاندازۀ آن
ص:146
از نعمتهای آخرت او کم میشود؛و این زیان تو را بس است که در آنچه فانی میشود شتاب شود و در افزایش نعمتی که باقی و جاودانی است زیان و خسران روی دهد.
امّا استعمال بوی خوش با نیّات حسنه میتواند به قصد پیروی از سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در روز جمعه،یا به نیّت تعظیم مسجد و احترام خانۀ خدا باشد و روا نداند که زائر خداوند جز با بوی خوش وارد خانهاش شود،و یا به قصد آسایش همنشینانش در مسجد باشد تا از بوی او آسودگی یابند،و یا به منظور دفع بوی ناخوش از خودش باشد که منجر به آزار همنشینانش میشود،و یا به قصد قطع زبان غیبتکنندگانش باشد که او را به داشتن بوی ناخوش غیبت میکنند و از این راه مرتکب گناه میشوند چه هر کس خود را در معرض غیبت قرار دهد در حالی که بتواند از آن دوری کند در این گناه شریک غیبتکننده خواهد بود،چنان که گفتهاند:
مهما ترحّلت عن قوم و قد قدروا ألاّ تفارقهم فالرّاحلون هم (1)
خداوند فرموده است: وَ لا تَسُبُّوا الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ فَیَسُبُّوا اللّهَ عَدْواً بِغَیْرِ عِلْمٍ (2)،و این است به این که سبب شدن برای بدی بدی است.دیگر آن که مقصودش از به کار بردن بوی خوش معالجۀ دماغش باشد تا هوش و زیرکی او افزایش یابد و درک مسائل مهمّ دین و تفکّر در آنها برایش آسان گردد.چه گفتهاند:هر کس بویش خوش باشد خردش افزون میشود.
آن که فقه میداند چنانچه تجارت آخرت و طلب خیر بر دلش غلبه داشته باشد از نیّاتی که ذکر شد و امثال آنها در نمیماند،و اگر جز نعمتهای دنیا بر دلش چیره نباشد،این گونه نیّتها به دل او خطور نمیکند،و اگر آنها برای او گفته شود در دلش رغبتی به سوی آنها پدید نمیآید و آنها برای او چیزی جز حدیث نفس نیست و حدیث نفس نیّت عمل به شمار نمیآید.مباحات بسیارند و نمیتوان نیّات هر یک را شمرد لیکن میتوان بر همین یکی غیر آن را قیاس کرد؛از این رو یکی از پیشینیان گفته است:من دوست دارم در هر چیزی نیّت کنم حتی در خوردن،آشامیدن،خوابیدن و قضای حاجتم.و در همۀ اینها میتواند رضای خدا را نیّت کند،زیرا هر چه مایۀ بقای بدن و فراغت دل از مشکلات تن شود به منزلۀ
ص:147
یاوری برای دین است،آن که قصدش از خوردن کسب نیرو برای عبادت،و نیّت او از مباشرت حفظ دین و خوشحالی همسر و تحصیل فرزندی است که خدا را عبادت کند و با این عمل امّت محمّد صلّی اللّه علیه و آله را زیاد گرداند او با این خوردن و نکاح خود خدا را فرمانبرداری کرده است.غالبترین لذّتهای نفس خوردن و مباشرت است و کسی که اندیشۀ آخرت بر دل او غلبه دارد نیّت خیر در آنها برای او ممتنع نیست.همچنین باید به هنگامی که مالی از او تلف شود نیّت خود را نیکو کند و بگوید:در راه خدا بوده است،و هرگاه به گوش او برسد که دیگری غیبت او کرده است خوشحال شود که گناهانی از او را بر خواهد داشت و حسناتی از وی به دفتر اعمالش منتقل خواهد شد و با خاموشی از دادن پاسخ به او همین را نیّت کند.در خبر است که:«بنده مورد حسابرسی قرار میگیرد و اعمالش به سبب آفاتی که به آنها رسیده باطل میگردد به طوری که مستوجب آتش میشود سپس دفتر اعمال حسنهاش را برایش میگشایند به طوری که مستحقّ بهشت میشود لیکن او تعجّب میکند و میگوید:پروردگارا این اعمال را من انجام ندادهام،به او گفته میشود:اینها اعمال کسانی است که تو را غیبت کرده و به تو آزار رسانیده و بر تو ستم کردهاند» (1).و نیز در خبر آمده است که:«بنده با حسناتی همچون کوهها وارد قیامت میشود که اگر برای او خالص شوند وارد بهشت میشود لیکن خبر میآید که او به این ستم کرده و آن را ناسزا گفته،و این را زده است پس برای اینان از حسنات او برمیدارند بهطوریکه حسنهای برایش باقی نمیماند،فرشتگان میگویند:
حسناتش پایان یافته است و مطالبهکنندگان باقی ماندهاند،خداوند میفرماید:از گناهان آنها بر او بیفزایید و با سیلی محکم وی را در آتش اندازید» (2).
کوتاه سخن آن که بپرهیز و سخت بپرهیز که چیزی از حرکات و سکنات خود را حقیر و ناچیز شماری تا از غرور و شرور آنها پرهیز نکنی در حالی که در روز سؤال و حساب برای آنها پاسخی نداشته باشی چه خداوند آگاه و ناظر بر تو است: ما یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ (3).اگر تو از دوراندیشان و خردمندانی و از جملۀ فریفتگان نیستی هم اکنون دربارۀ خود
ص:148
1) (1) مسند الفردوس دیلمی از طریق ابی نعیم از حدیث شیث بن سعد،به طور مختصر آمده که:بنده در روز قیامت نامۀ اعمال خود را که گشوده شده دیدار میکند و به آن مینگرد و در آن حسناتی میبیند که آنها را بهجا نیاورده است میگوید:این حسنات برای من است در حالی که من آنها را بهجا نیاوردهام به او گفته میشود:آنها به سبب غیبت مردم از توست و تو آگاهی نداری،در سلسله سند آن ابو لهیعه است؛المغنی.
2) (2) با اندکی اختلاف پیش از این ذکر شده است.
3) (3) ق/18:هیچ سخنی را انسان بر زبان نمیآورد جز این که نزد آن فرشتهای مراقب و آماده است تا مأموریت خود را انجام دهد.
بیندیش و حساب خود را به طور دقیق رسیدگی کن پیش از آن که تو را مورد حسابرسی قرار دهند و مراقب احوال خویش باش،و نباید هیچ حرکت و سکونی از تو سر زند جز این که نخست بیندیشی برای چه به حرکت درمیآیی،چه مقصدی داری،از دنیا چه خواهی یافت و از آخرت چه چیزی از دست خواهی داد و به چه چیزی دنیا را بر آخرت ترجیح میدهی.
هرگاه بدانی انگیزه تو جز دین نیست عزم خود و آنچه را دل بر آن نهادهای اجرا کن و در غیر این صورت دست باز دار.و دلت را در این خودداری و امتناع نیز مراقب باش چه ترک عمل عملی است و ناگزیر با نیّت درستی همراه بوده و نباید انگیزۀ آن هوس نهفتهای باشد که بر آن آگاه نباشی.همچنان نباید ظواهر امور و کارهای خوب مشهور تو را بفریبد بلکه به اعماق و اسرار امور بنگر تا از جرگۀ فریفتهشدگان بیرون آیی.روایت شده است زکریّا علیه السّلام برای ساخت دیواری گلی کار میکرد و مزدور بود،دو گرده نان برای او آوردند،چه او جز از حاصل دسترنج خود نمیخورد،در این هنگام دستهای بر او وارد شدند و او آنان را به طعام دعوت نکرد تا آنگاه که از خوردن فارغ شد،آنها از این رفتار او دچار شگفتی شدند زیرا به سخاوت و زهد او آگاه بودند و میدانستند که مقتضای خیر،دعوت آنها به طعام بوده است.
زکریّا علیه السّلام گفت:من در برابر مزد برای گروهی کار میکنم،آنها دو گرده نان نزد من آوردند تا با خوردن آنها بر کارشان قوّت یابم،اگر در خوردن آنها با من همراهی میکردید نه شما را کافی بود و نه مرا و نه میتوانستم کار آنها را انجام دهم.
آری انسانی که دارای بینش است در پرتو نور حقّ به همین گونه به باطن امور مینگرد، چه ضعف او برای کار نقصانی در برابر واجب است،و دعوت آنها برای شرکت در طعام نقصانی در برابر مستحبّ میباشد و مستحبّات در برابر واجبات حکمی ندارند.بنده باید به همین گونه نیّت خود را در سایر اعمال بررسی کند،و در هر کار جز با نیّت درست اقدام یا امتناع نورزد،و اگر نیّت به دلش نرسد خودداری کند چه نیّت خارج از اختیار انسان است.
(1)بدان انسان نادان چون سفارش ما را دربارۀ نیکو کردن نیّت و زیاد به کار بردن آن میشنود،و به قول پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله که فرموده است:«اعمال به نیّت وابستهاند»توجّه میکند به هنگام درس گفتن یا تجارت کردن یا خوردن در دل خود میگوید:برای خداوند درس
ص:149
میگویم،تجارت میکنم،میخورم،و گمان میکند که همین نیّت است لیکن هیهات!این حدیث نفس،یا حدیث زبانی،و یا تفکّر و انتقال او از خاطرهای به خاطرهای دیگر است،و نیّت از همۀ اینها بدور است،چه نیّت برانگیخته شدن نفس و توجّه و میل آن به سوی چیزی است که بر او روشن شده است هدف او در حال و یا آینده در آن تأمین میشود،و اگر میل وجود نداشته باشد به صرف اراده،اختراع و اکتساب صورت نمیگیرد بلکه همان گونه است که انسانی که شکمش سیر است میگوید:نیّت کردم که اشتها و میل به طعام داشته باشم،یا انسان مجرّد بگوید:نیّت کردم به فلانی عاشق و او را دوست داشته باشم و به دل او را بزرگ بشمارم؛و اینها محال است چه در رو آوردن دل به سوی چیزی و ایجاد تمایل و توجّه بدان هیچ راهی جز تحصیل اسباب آن وجود ندارد،و به این امر گاهی قدرت دارد و زمانی فاقد قدرت است؛چه نفس تنها زمانی برای انجام دادن عملی برانگیخته میشود و انگیزۀ آن را اجابت میکند که آن را موافق و ملایم طبع خویش تشخیص دهد و تا معتقد نشود که تحقّق غرض او به عملی از اعمال منوط است قصد او متوجّه آن نمیشود و در همۀ مواقع قادر به این اعتقاد نیست.هر زمان این عقیده برایش حاصل شود دلش رو به سوی آن میآورد،و این در صورتی است که دلش فارغ بوده و به هدفی قویتر از آنچه در نظر گرفته مشغول نباشد و این امر نیز در همۀ اوقات ممکن نیست؛چه انگیزهها و بازدارندهها دارای سببهای بسیارند که در پی مقدّمات و اسباب به وجود میآیند و بر حسب اشخاص و احوال و اعمال مختلفاند.
بنابراین هرگاه شهوت مباشرت بر انسان غلبه کند و غرض درستی از لحاظ دینی و دنیوی در تولید فرزند نداشته باشد،برایش ممکن نخواهد بود که به نیّت تولید فرزند مباشرت کند و تنها میتواند به نیّت ارضای شهوت این عمل را انجام دهد،چه نیّت عبارت از اجابت انگیزه است و او که انگیزهاش ارضای شهوت است چگونه میتواند نیّت تولید فرزند داشته باشد.هرگاه بر دلش غالب نباشد که اقامۀ سنّت نکاح به پیروی از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فضیلتی بزرگ دارد نخواهد توانست در این امر تبعیّت از سنت را نیّت کند مگر آن که این را به زبان و دل بگوید و این حرف محض است و نیّت نیست.
آری طریق کسب این نیّت آن است که نخست ایمانش را به شرع تقویت کند و عقیدهاش را به این که هر کس در تکثیر امت محمد صلّی اللّه علیه و آله بکوشد ثوابی بس بزرگ دارد راسخ گرداند،و همۀ عوامل نفرت از فرزند را که عبارت از بیم افزایش هزینۀ زندگی و رنج طولانی و جز اینهاست از نفس خود دور کند؛در این صورت ممکن است برای کسب ثواب
ص:150
رغبتی جهت تحصیل فرزند در دلش پدید آید و این رغبت او را به جنبش درآورد و اعضای او را برای مباشرت آماده سازد.هنگامی که قدرت او که محرک زبان است برای اجابت این انگیزه که بر دلش غلبه یافته به کار درآید برای عمل مورد نظر نیّت کرده است؛و هرگاه وضع چنین نباشد آنچه را برای تولید فرزند در نفس خود ارزیابی و در دل زیر و رو میکند جز وسواس و یاوه چیز دیگر نخواهد بود.از این رو گروهی از پیشینیان از برخی طاعات که نیّت آنها را در دل خود حاضر نمیدیدند امتناع میکردند و میگفتند:نیّت آن در دل حضور نمییابد.تا آنجا که ابن سیرین بر جنازۀ حسن بصری نماز نگزارد و گفت:نیّت به دلم نمیآید.
میگویم:شاید ابن سیرین به سبب آن که او را از اهل نفاق میدانسته بر جنازه او نماز نگزارده و تعلّل کرده است.
غزّالی میگوید:اگر از پیشینیان درخواست میکردند که کار نیکی انجام دهند میگفتند:
اگر خداوند نیّت آن را روزی ما گرداند آن را انجام میدهیم.یکی از آنان گفته است:من یک ماه است نیّت عیادت مردی را میطلبم هنوز برایم حاصل نشده است.عیسی بن کثیر گفته است:با میمون بن مهران میرفتم چون به در خانهاش رسید بازگشتم،پسرش به او گفت:آیا شام را بر او عرضه نمیداری؟پاسخ داد:از نیّتم نیست.
میگویم:برقی به سند خود از امام صادق علیه السّلام روایت کرده است:«یکی از دوستانش بر آن حضرت وارد شد و سلام کرد و نشست هنگامی که امام علیه السّلام از آنجا بازگشت آن مرد نیز به همراه او باز گردید،و چون آن حضرت به در خانه خود رسید وارد منزل شد و آن مرد را ترک فرمود.پسرش اسماعیل به پدرش عرض کرد:ای پدر!چرا به او پیشنهاد نکردی که وارد شود،فرمود:درخور من نبود که او را وارد(خانه)کنم،عرض کرد:او وارد نمیشد، فرمود:ای فرزند من،خوش ندارم خداوند مرا تعارفکننده بنویسد.» (1)غزالی میگوید:و این بدان سبب است که نیّت تابع نظر است و هرگاه نظر تغییر کند نیّت نیز تغییر مییابد،از این رو بزرگان روا نمیدانستند که عملی بدون نیّت انجام دهند،چه نیّت روح عمل است،و عمل بدون نیّت درست ریا و تکلف میباشد و سبب دوری از حق تعالی است نه قرب؛و نیز میدانستند که نیّت آن نیست که گوینده به زبان بگوید نیّت کردم بلکه عبارت از برانگیخته شدن دل است و بهمنزله یکی از نفحات رحمانی است که در بعضی اوقات حاصل میشود و در اوقات دیگر غیر ممکن است.آری کسی که امر دین بر دلش غلبه
ص:151
1) (1) المحاسن،ص 417،شماره 180.
دارد احضار نیّت جهت امور خیر در بیشتر حالات برایش میسّر میشود،زیرا دل او کموبیش به اصل نیکی گرایش دارد و در نتیجه غالبا برای اجرای موارد آن برانگیخته میشود.امّا کسی که به دنیا مایل و محبّت آن بر دلش چیره شده است این امر برایش میسّر نخواهد بود بلکه ادای واجبات نیز جز با کوشش بسیار برایش ممکن نخواهد شد،و نهایت توفیق او این است که دوزخ را یاد کند و خود را از عذاب آن بترساند و نعمتهای بهشت را به یاد او آورد، و نفس خود را برای رسیدن به آنها ترغیب کند،و بسا انگیزۀ ضعیفی در او پدید آید و ثوابی که نصیب او خواهد شد بهاندازۀ رغبت و نیّت او خواهد بود.امّا طاعتی که به نیّت تعظیم خداوند باشد از آن نظر که او مستحق طاعت و بندگی است از کسی که به دنیا راغب است صورت نخواهد گرفت،و این ارزشمندترین و عالیترین نیات است،و کسی که این معنا را درک کند نیز عزیز و گرامی است چه رسد به آن که طاعت را بدین گونه بهجا آورد.
نیات مردم در ادای طاعات دارای اقسامی است:برخی عمل را برای پاسخگویی به انگیزۀ خوف بهجا میآورند چه آنها از آتش دوزخ بیم دارند؛بعضی برای اجابت انگیزۀ رجاء طاعت را انجام میدهند،زیرا بهشت را راغبند.این نیّتها اگر چه نسبت به طاعتی که منحصرا به قصد امتثال امر خداوند و تعظیم ذات و جلال او به عمل آید در مرتبه پستی است لیکن از جملۀ نیات صحیح به شمار میآیند چه گرایش به چیزی است که در آخرت وعده داده شده هر چند از جنس لذّتهای دنیاست.بیشتر انگیزهها پیرامون فرج و شکم است و جایی که نیاز این دو در آن برطرف میشود بهشت است و کسی که برای رسیدن به بهشت کار میکند مانند مزدور بدی است که خدمتگزار شکم و فرج خویش است و در رتبۀ ابلهان میباشد و اینان با اعمال خود به بهشت میرسند چه بیشتر اهل بهشت ابلهانند.
امّا عبادت ارباب قلوب از حدود ذکر و فکر در عظمت خداوند تجاوز نمیکند و این به سبب عشق آنها به جمال و جلال اوست و دیگر اعمال برای تأکید و تتمیم این عمل آنهاست،چه مقام اینان برتر از آن است که به حوریان و خوردنیهای بهشت توجه کنند.لذا اینها مقصد آنان نیست بلکه آنان مصداق این آیهاند که فرموده است: اَلَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ (1)،و آنان او را میخوانند و بس پاداشهای مردم بهاندازۀ نیات آنهاست،از این رو آنان با نظر به وجه کریم الهی متنعم میشوند و آنهایی را که به رخسار حور العین توجه دارند به سخریّه میگیرند،چنان که آنها از دیدن رخسار حور العین بهرهمند
ص:152
1) (1) انعام/52:آنها را که صبح و شام خدا را میخوانند و جز ذات پاک او نظری ندارند...
میباشند کسانی را که از نگاه به صورتهای ساخته شده از گل متنعم میشوند ریشخند میکنند امّا ریشخند آنان بسیار قویتر است،چه تفاوت میان جمال حضرت ربوبی و جمال حور العین بسیار فزونتر و بزرگتر از تفاوت میان جمال حور العین و صورتهای ساخته شده از گل است.این که نفوس حیوانی شهوانی آمیزش با خوبرویان را برای رفع نیاز جنسی بزرگ میشمارند و از نظر به وجه کریم الهی اعراض میکنند شبیه آن است که سوسک سیاه،مادۀ خود را بزرگ بداند و دلبستگی خویش را بدان مهم بشمارد و از نظر کردن به جمال زنان زیبارو میگرداند.بنابراین کوری بیشتر دلها از دیدن جمال حق تعالی شبیه کوری سوسک سیاه از مشاهده جمال زنان است،چه او به هیچ وجه نمیتواند آن را ادراک و بدان توجه کند و اگر او از خرد برخوردار میبود و نزد وی از زنان یاد میکردند خرد کسانی را که بدانها توجه دارند سبک و ناچیز میشمرد. وَ لا یَزالُونَ مُخْتَلِفِینَ إِلاّ مَنْ رَحِمَ رَبُّکَ وَ لِذلِکَ خَلَقَهُمْ 1 و کُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ (1)کوتاه سخن آن که درجۀ نیّتها متفاوت است و کسی که یکی از آنها بر دلش چیره شود بسا برایش میسّر نشود که از آن عدول کند.شناخت این حقایق موجب بروز اعمالی است که فقیهان ظاهر بین آنها را زشت میشمارند،لیکن ما میگوییم:هرگاه نیّت امر مباحی به دل برسد در صورتی که در امری که فضیلت دارد نیّت به هم نمیرساند انجام دادن امر مباح برایش سزاوارتر است چه فضیلت بدان منتقل گردیده و آنچه فضیلت بوده مبدل به نقیصه شده است،زیرا اعمال بسته به نیات است.این شبیه عفو است که اگر به انسان ستمی رود عفو از انتقام افضل است،لیکن بسا در دلش نیّت انتقام به هم رسد نه نیّت عفو،در این صورت انتقام افضل از عفو است.همچنین گاهی انسان نیّت آشامیدن و خوردن و خوابیدن دارد تا استراحت کند و برای عبادت در آینده قوت یابد و در حال نیّت نماز و روزه به دلش نمیرسد در این صورت خوردن و خوابیدن برای او افضل است.بلکه اگر بر اثر مداومت در عبادت ملالت پیدا کند و نشاط او فرونشیند و رغبتش کم شود و بداند اگر ساعتی را به سرگرمی و گفت و شنود بپردازد نشاط او تجدید میشود سرگرمی و گفت و شنود از نماز برایش افضل است.ابو الدردا گفته است:من نفس خود را با سرگرمیها آسایش میدهم تا مرا در ادای حق کمک کند.علی علیه السّلام فرموده است:«دلها را آسایش دهید چه هرگاه مجبور
ص:153
1) (2) روم/32:و هر گروهی به آنچه نزد آنهاست شاد مانند.
شوند کور میگردند (1)».اینها دقایقی است که تنها عالمان محقق آنها را درک میکنند نه قشریهای آنها،چه پزشک حاذق گاهی بیمار گرمی مزاج را با گوشت که طبیعت آن گرم است درمان میکند و پزشک ناآگاه این معالجه را ناروا میشمارد در حالی که مقصود پزشک آن است که نخست نیروی بیمار را به او باز گرداند تا بتواند معالجۀ ضدّ گرمی را تحمّل کند.همچنین شطرنج باز ماهر گاهی بدون عوض رخ و اسب را ترک میکند تا از این طریق بر حریف غلبه یابد و ضعیف ناآگاه ممکن است به این کار او بخندد و از آن در شگفت آید.همچنین مرد جنگ آزموده ممکن است صلاح خود را در گریز از دشمن ببیند و به او پشت کند تا او را به تنگنا بکشاند سپس بر او هجوم برد و او را از پا درآورد.
سلوک در راه خدا نیز به همین گونه است و سرتاسر جنگ با شیطان و معالجۀ دل است.
کسی که دارای بینش و توفیق است در این میدان بر لطایفی از حیلهها آگاه میشود که ضعیف ناموفّق آنها را مستبعد میشمارد،از این رو مرید نباید آنچه را از پیر خود میبیند در ضمیر خویش انکار،و یا دانشجو بر استادش اعتراض کند بلکه باید در حدّ بینش خود توقّف کنند و در آنچه از احوال آنها نمیفهمند تسلیم آنها باشند تا آنگاه که درجۀ آنان را احراز کنند و اسرارشان بر آنها منکشف شود.
در اخلاص و فضیلت و حقیقت و درجات آن
(1)خداوند متعال در فضیلت اخلاص فرموده است: وَ ما أُمِرُوا إِلاّ لِیَعْبُدُوا اللّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ (2)و نیز: أَلا لِلّهِ الدِّینُ الْخالِصُ (3)و نیز: إِلاَّ الَّذِینَ تابُوا وَ أَصْلَحُوا وَ اعْتَصَمُوا بِاللّهِ وَ أَخْلَصُوا دِینَهُمْ لِلّهِ (4)و نیز: فَمَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا یُشْرِکْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً (5).این
ص:154
1) (1) نظیر آن پیش از این ذکر شده است.
2) (2) بیّنه/5:در حالی که به آنها دستوری داده نشده بود،جز این که خدا را با اخلاص پرستش کنند و از شرک، به توحید باز گردند.
3) (3) زمر/3:آگاه باشید دین اخلاص برای خداست.
4) (4) نساء/46:جز آنها که تایب شوند و جبران و اصلاح کنند و به(دامن لطف خدا)چنگ زنند و دین خود را برای خدا خالص کنند.
5) (5) کهف/110:پس هر کس امید لقای پروردگارش را دارد باید عمل صالح انجام دهد و کسی را در عبادت پروردگارش شریک نکند.
آیه دربارۀ کسی نازل شده که برای خدا کار میکند و دوست میدارد که او را بر آن بستانید.
پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«سه چیز است که دل مرد مسلمان خیانت نمیکند:
اخلاص عمل برای خداوند متعال و...» (1).مصعب بن سعد از پدرش نقل میکند که گفته است:پدرم گمان کرد که او را نسبت به کسانی از اصحاب پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله که از او پستترند فضیلتی است،پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«همانا خداوند این امّت را به سبب دعا و اخلاص و نماز ضعیفانشان نصرت داده است» (2).از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت شده که:«خداوند فرموده است:
اخلاص سرّی از اسرار من است آن را در دل بندهای که او را دوست میدارم به ودیعه میگذارم» (3).علیّ بن ابی طالب علیه السّلام فرموده است:«برای کمی عمل اندوه نخورید برای قبول آن اندوهگین باشید،چه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به معاذ بن جبل فرمود:عمل را خالص کن اندک آن تو را بس است» (4)و نیز فرموده است:«هیچ بندهای نیست که عمل خود را چهل روز برای خدا خالص گرداند مگر آن که چشمههای حکمت از دلش بر زبانش ظاهر میشود» (5)و نیز فرموده است:«نخستین افرادی که در روز قیامت از آنها پرسش میشود سه کساند:مردی است که خداوند به او دانشی عطا کرده است به وی میفرماید:در آنچه دانستی چه کردی؟ میگوید:پروردگارا!در ساعات شبانه روز به آن قیام کردم،خداوند میفرماید:دروغ گفتی، و فرشتگان هم میگویند دروغ گفتی بلکه خواستی بگویند فلانی عالم است،آگاه باش که آن را گفتهاند.دیگر مردی است که خداوند مالی به او داده است،حق تعالی به او میگوید:
من به تو نعمت دادم تو چه کردی؟میگوید:پروردگارا من در ساعات شب و روز صدقه دادم،خداوند میفرماید:دروغ گفتی،و فرشتگان هم میگویند:دروغ گفتی و خواستی گفته
ص:155
1) (1) سنن ترمذی،ج 10،از حدیث عبد اللّه بن مسعود،خصال صدوق،باب سوّم از امام صادق علیه السّلام.
2) (2) سنن نسایی،ج 6،ص 48،کتاب جهاد باب،الاستنصار بالضّعیف.
3) (3) عراقی گفته است:ما آن را در بخشی از مسلسلات قزوینی روایت کردهایم.هر یک از راویان آن میگویند من از فلان دربارۀ اخلاص پرسیدم پاسخ داد:آن از روایت احمد بن عطاء هجیمی است از عبد الواحد بن زید از حسن از حذیفه از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله از جبرئیل از خداوند متعال.
4) (4) الاخلاص ابن ابی الدّنیا،المستدرک حاکم با عبارت«نیّت خود را خالص کن»به سند صحیح از حدیث معاذ الجامع الصغیر.
5) (5) الحلیة ابو نعیم به سند ضعیف و در آن آمده است:«کسی که خود را برای خدا خالص کند»؛کافی کلینی نظیر آن را از امام باقر علیه السّلام روایت کرده است؛ج 2،ص 16 و پس از این خواهد آمد.
شود:فلانی جواد و بخشنده است،آگاه باش که آن را گفتهاند.دیگر مردی است که در راه خدا کشته شده است خداوند به او میگوید:چه کردهای؟میگوید:به جهاد امر کردی و من در راه تو پیکار کردم تا کشته شدم،خداوند میفرماید:دروغ گفتی،و فرشتگان نیز میگویند:
دروغ گفتی بلکه خواستی بگویند،فلانی شجاع است،آگاه باش که آن را گفتهاند» (1).
در اسرائیلیّات است که عابدی روزگاری دراز خدا را عبادت میکرد.گروهی نزد او آمدند و گفتند:در اینجا دستهای هستند که از عبادت خدا روی گردانیده درختی را پرستش میکنند.عابد به خشم آمد و تبرش را بر دوش نهاد و عزم کرد درخت را قطع کند.در این حال شیطان به صورت پیرمردی به دیدار او آمد و گفت:خدا تو را رحمت کند قصد کجا داری؟پاسخ داد میخواهم این درخت را ببرّم،گفت:تو را با آن چه کار؟عبادت و اشتغال به اصلاح نفس خویش را رها کردهای و خود را برای کار دیگری آماده ساختهای.پاسخ داد:
این جزئی از عبادت من است.شیطان گفت:من نمیگذارم تو آن را ببری.عابد با وی به نبرد پرداخت و شیطان را گرفت و بر زمین زد و بر روی سینهاش نشست.شیطان به او گفت:مرا رها کن تا سخنی با تو بگویم.عابد برخاست،شیطان به او گفت:ای مرد!خداوند این کار را از تو ساقط کرده و بر تو واجب نفرموده و تو آن درخت را نمیپرستی و از غیر تو بر تو چیزی نیست،خداوند را در روی زمین پیامبرانی است،اگر بخواهد آنان را به سوی آن مردم مبعوث و به قطع آن درخت مأمور میکند.عابد گفت:من ناگزیرم آن را قطع کنم و او را به نبرد فرا خواند،سرانجام عابد بر شیطان غلبه یافت و او را بر زمین افکند و بر سینهاش نشست.شیطان درمانده شد و به او گفت:آیا به چیزی میل داری که میان من و تو فیصله دهد و برای تو بهتر و سودمندتر باشد؟عابد گفت:آن چیست؟پاسخ داد:مرا رها کن تا به تو بگویم،او را رها کرد.شیطان به او گفت:تو مردی بینوایی و چیزی نداری و سربار مردم هستی و از دسترنج آنها اعاشه میکنی،شاید دوست میداری به برادرانت احسان و با همسایگانت مواسات کنی و سیر باشی و از مردم بینیاز شوی؟پاسخ داد:آری،شیطان گفت:از این کار بازگرد،من تعهّد میکنم هر شب دو دینار در بالای سرت بگذارم که چون بامداد شود آنها را برداری و به مصرف خود و عایلهات برسانی و به برادرانت صدقه دهی.
این کار برای خودت و مسلمانان از بریدن آن درخت سودمندتر است،چه در صورت قطع درخت دیگری در جای آن غرس میکنند،و این عمل تو زیانی به آنها نمیرساند و برای
ص:156
1) (1) سنن ترمذی،ج 8،ص 329 و پیش از این ذکر شده است.
برادران مؤمنت نیز سودی ندارد.عابد در آنچه وی گفت به تفکّر پرداخت و سپس گفت:
پیرمرد راست میگوید چه من پیامبر نیستم تا بریدن این درخت بر من واجب باشد،و خدا به من امر نکرده که آن را قطع کنم تا در صورت خودداری گنهکار باشم،و آنچه او گفت سودش بیشتر است،لذا با او پیمان بست که به وعدهاش وفا کند و شیطان نیز سوگند یاد کرد.
عابد به عبادتگاه خود بازگشت و خوابید.چون بامداد شد دو دینار بر بالای سر خود دید آنها را برداشت،روز دیگر نیز به همین گونه بود و در بامداد روز سوم و روزهای پس از آن چیزی بر بالای سر خود نیافت.از این رو خشمگین شد و تبر بر دوش نهاد و روانه شد.شیطان به صورت همان پیرمرد او را دیدار کرد و به او گفت:به کجا میروی؟پاسخ داد:میروم که درخت را قطع کنم،به او گفت:به خدا سوگند دروغ میگویی و تو به این کار قادر نیستی و به آن راهی نداری.عابد مانند بار اوّل دست دراز کرد تا او را بگیرد،شیطان به او گفت:
هیهات!سپس او را گرفت و بر زمین زد و او مانند گنجشکی در زیر پاهای او بود پس از آن بر روی سینهاش نشست و گفت:از این کار دست بازدار و گرنه تو را میکشم،عابد نگاهی به او کرد و دانست که توان مقابله با او را ندارد،به وی گفت:ای فلان بر من چیره شدی،دست از من بدار و به من بگو چگونه نخست بر تو غلبه یافتم و اکنون تو بر من غالب شدهای،پاسخ داد:تو در بار نخست برای خدا خشمگین شدی و نیّت تو ثواب آخرت بود از این رو خداوند مرا مسخّر تو گردانید،لیکن در این بار برای نفس خود و دنیا خشمناک شدی لذا تو را به زمین زدم.
این داستان تأییدی است بر قول حق تعالی که: إِلاّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ (1)،زیرا بنده جز به اخلاص از شیطان رهایی نمییابد.از این رو معروف کرخی خودش را میزد و میگفت:
ای نفس اخلاص داشته باش تا خلاصی یابی.یعقوب مکفوف گفته است:مخلص کسی است که حسنات خود را پنهان بدارد همان گونه که سیّئات خود را پوشیده میدارد.ابو سلیمان گفته است:خوشا به حال کسی که یک گام درست بردارد و بدان جز رضای خدا نخواهد.یکی از اولیاء به برادرش نوشت:نیّت خود را در اعمالت خالص گردان تا اندکی از عمل،تو را کافی باشد.ابو ایّوب سختیانی گفته است:خالص گردانیدن نیّتها از همۀ عملها بر عاملان سختتر است.
میگویم:پس از این غزّالی دربارۀ فضیلت اخلاص به نقل سخنانی پرداخته است که ما
ص:157
1) (1) حجر/40:جز بندگان مخلصت.
از آنها صرف نظر میکنیم.در کافی از امام صادق علیه السّلام روایت شده که دربارۀ آیۀ: لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً (1)فرموده است:مراد عمل بیشتر نیست بلکه عمل درستتر مراد است،چه درستی ترس از خداست و نیّت راست حسنه است.سپس فرمود:«باقی ماندن بر عمل تا خالص شوی سختتر از عمل است،و عمل خالص آن است که نخواهی جز خدا کسی تو را بر آن بستاید» (2).از امام باقر علیه السّلام روایت است که فرمود:«هیچ بندهای ایمان به خدا را در چهل روز خالص نمیکند جز این که خداوند او را به دنیا بیاعتنا،و به درد و درمان آن بینا و حکمت را در دل او پابرجا و زبانش را به آن گویا میکند» (3).
(1)بدان هر چیزی ممکن است با غیر خود بیامیزد،و چون از غیر خود صافی و از آن رها شود خالص گفته میشود و فعل صافی و از هر شایبه خالی را اخلاص مینامند.خداوند فرموده است: مِنْ بَیْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَناً خالِصاً سائِغاً لِلشّارِبِینَ (4).و خالص بودن شیر به این است که در آن شایبهای از خون و سرگین و از هر چیزی که ممکن است با آن آمیخته شود وجود نداشته باشد.ضدّ اخلاص شرک است و کسی که مخلص نباشد مشرک است،جز این که برای شرک درجاتی است؛و ضدّ اخلاص در توحید شریک قرار دادن چیزی در الوهیّت است.
شرک دو نوع است:خفیّ و جلیّ،اخلاص نیز به همین گونه است.اخلاص و ضدّ آن هر دو بر دل وارد میشوند و دل جایگاه آنهاست،و در قصدها و نیّتها داخل میشوند.ما حقیقت نیّت را ذکر کرده و گفتهایم که نیّت به اجابت انگیزه بازگشت دارد؛لذا هرگاه انگیزه یکی و مجرّد از غیر خود باشد فعلی که از صاحب آن انگیزه صادر میشود نسبت به آنچه نیّت کرده است اخلاص گفته شود.فی المثل کسی که صدقه میدهد و غرض او صرف ریاست مخلص است،و چنانچه مقصودش محض تقرّب به خداست نیز مخلص میباشد، لیکن عادت بر این جاری است که واژۀ اخلاص را به قصدی که برای تقرّب به خداوند بوده و از هر شایبهای مجرّد باشد تخصیص میدهند چنان که واژه الحاد را که به معنای میل و
ص:158
گرایش است بر حسب عادت به گرایش از حقّ به غیر حقّ اختصاص دادهاند.
کسی که انگیزهاش تنها ریا باشد خود را در معرض هلاکت قرار داده است و ما دربارۀ او سخن نمیگوییم،زیرا آنچه مربوط به او بوده در کتاب ریا از بخش مهلکات ذکر کردهایم و کمترین چیزی که در اخبار نسبت به وی وارد شده این است که:«ریاکننده در روز قیامت به چهار نام ندا داده میشود:ای ریاکار،ای فریبکار،ای مشرک،ای کافر» (1).
اکنون دربارۀ کسی سخن میگوییم که انگیزهاش قصد تقرّب به خدا باشد،لیکن داعیۀ دیگری با انگیزۀ او آمیخته شده باشد که آن یا ریاست و یا چیزی از لذّتهای نفسانی غیر از ریا.فی المثل با قصد تقرّب روزه بگیرد تا از پرهیز حاصل از آن سود ببرد؛یا بندهای را در راه خدا آزاد کند تا از هزینه و بدخلقی او رهایی یابد؛یا به حجّ رود تا با گردش و مسافرت تندرستی یابد،یا از شرّی که در شهرش دامنگیر او شده خلاصی پیدا کند؛و یا از دشمنی که در منزل او راه یافته بگریزد؛یا از زن و فرزندش دلتنگ گردیده؛یا از کاری که بدان مشغول است خسته شده و میخواهد روزهای چندی بیاساید؛یا به جهاد میرود تا جنگ را تمرین کند و طرز به کار بردن ابزار آن را بیاموزد بتواند در لشکرکشیها شرکت کند؛یا نماز شب بهجا آورد لیکن مقصودش مراقبت از خانه و زندگی و زن و فرزندش باشد؛یا دانش بیاموزد تا طلب مالی که کفاف او باشد برایش آسان گردد؛یا برای آن که میان خانوادهاش عزّت یابد؛ یا به قصد آن که به سبب عزّت علم املاک و اموال او از مطامع مصون ماند؛یا برای آن که با اشتغال به درس و وعظ از غم خاموشی رها شود و با لذّت محاوره رفع اندوه کند؛یا خدمت عالمان را عهدهدار شود تا حرمت او در نزد آنان و مردم زیاد گردد؛یا به منظور آن که در دنیا رفیقی پیدا کند:یا قرآنی بنویسد تا بر اثر تمرین در نوشتن خطّ او نیکو شود؛یا پیاده به حجّ رود تا از پرداخت کرایه آسوده شود؛یا وضو گیرد تا پاکیزه و خنک گردد؛یا غسل کند تا خوشبو گردد؛یا حدیث روایت کند تا به وثوق و عالی بودن سند معروف شود؛یا در مسجد اعتکاف کند تا کرایۀ خانه ندهد؛روزه گیرد تا از رفت و آمد برای پختن طعام آسوده گردد؛ یا برای آن که خوردن او را از پرداختن به کارهایش باز ندارد یا به سائل صدقه دهد تا ابرام او را در سؤال قطع کند؛یا بیماری را عیادت کند تا اگر بیمار شد به عیادت او آیند؛یا جنازهای را تشییع کند برای آن که جنازههای خانوادهاش را تشییع کنند؛یا از این قبیل کارها انجام دهد تا به نیکوکاری معروف و به نیکی یاد شود و مردم به دیدۀ صلاح و وقار به او
ص:159
1) (1) در کتاب ریا ذکر شده است.
بنگرند.بنابراین هرگاه انگیزۀ او برای عمل تقرّب به خدا باشد لیکن یکی از این خطورات ضمیمه آن شده به طوری که عمل را برایش سبکتر ساخته بیتردید عمل او از حدّ اخلاق بیرون رفته و خالص برای رضای خدا نبوده و شرک بدان راه یافته است.خداوند فرموده است:«من بینیازترین شریکان از شرکت هستم.» خلاصه آن که هر لذّتی از لذّات دنیا که مایۀ آسایش نفس باشد و دل بدان رغبت کند چنانچه کم یا زیاد آن به عمل راه یابد صفای آن را مکدّر و خلوص آن را زائل میکند.
انسان با لذّتهای نفسانی گره خورده و در شهوتهای خود فرورفته و کم است که فعلی از افعال و عبادتی از عبادات او خالی از این قبیل لذّتها و اغراض زودگذر دنیوی باشد.از این رو گفتهاند:کسی که در دوران عمر خویش یک گام از روی اخلاص برای رضای خدا بردارد رستگار شده است؛و این به سبب ارزشمندی و کمیابی اخلاص و دشواری پاکیزه کردن دل از این شائبهها و اغراض است.عمل خالص آن است که انگیزۀ آن تنها طلب تقرّب به خدا باشد و اگر همین لذّتهای نفسانی به تنهایی انگیزۀ عمل باشند روشن است که کار دارندۀ آن چقدر دشوار خواهد بود.لیکن منظور ما در اینجا کسی است که قصد اصلی او تقرّب به خدا باشد و اموری که ذکر شد به قصد او منضمّ گردد.در این صورت چنان که در بحث نیّت ذکر شد الحاق این امور به قصد او یا در رتبۀ موافقت و یا بر سبیل مشارکت و یا به طریق معاونت خواهد بود.
کوتاه سخن آن که انگیزۀ نفسانی یا مانند انگیزۀ دینی است یا قویتر و یا ضعیفتر از آن است و هر کدام آنها حکمی جداگانه دارد که ما بزودی آن را ذکر خواهیم کرد.اخلاص، خالص گردانیدن عمل از همۀ آن شایبههاست چه کم و چه زیاد به طوری که قصد تقرب در آن خالص شود و انگیزهای برای عمل جز آن وجود نداشته باشد؛و این امر تنها در مورد کسی قابل تصور است که دوستدار خدا و شیدای او بوده و تمام اندیشهاش در امور آخرت مستغرق باشد به طوری که در دل او جایی برای دوستی دنیا باقی نمانده باشد.چنین کسی حتی خوردن و آشامیدن را نیز دوست نمیدارد بلکه رغبت او به آنها مانند رغبت او به قضای حاجت است چه آن ضرورتی جبلّی است.او طعام را به سبب آن که طعام است دوست نمیدارد بلکه از آن جهت که برای عبادت خدا به او نیرو میدهد از آن استفاده و آرزو میکند که کاش شرّ گرسنگی از او کفایت میشد تا نیازی به خوردن نداشته باشد،لذا در دل او لذّتی نسبت به آنچه بر مقدار ضروری است باقی نمیماند،و تنها مقدار ضروری مطلوب اوست چه آن ضروری دین اوست و وی جز در فکر دین خود نیست.این شخص
ص:160
اگر بخورد یا بیاشامد یا قضای حاجت کند،در همه حرکات و سکنات خود عملش خالص و نیّتش درست است.اگر او مثلا بخوابد که آسایش یابد تا بر عبادت توانایی پیدا کند خوابش عبادت و در این حال دارای مرتبه مخلصان است.امّا کسی که چنین نیست باب اخلاص در عمل بر روی او مسدود است به استثنای افراد کم و نادری.چنان که اگر کسی محبّت خداوند و دوستی آخرت بر او غلبه یافته باشد حرکات معتاد او صفات فکر و اندیشهاش را کسب میکند و اخلاص میشود.همچنین کسی که محبّت دنیا و برتریجویی و ریاست طلبی بر او چیره شده و به طور خلاصه محبّت غیر خدا بر او استیلا یافته است همۀ حرکات معمولی او این صفات را به خود میگیرد و عبادات او اعم از روزه و نماز و غیر آنها جز به ندرت از این آفات مصون نمیماند.
بنابراین داروی اخلاص شکستن لذّتهای نفس و بریدن طمع از دنیا و تجرد برای آخرت است به طوری که این امور بر دل غلبه یابد و تنها در همین موقع است که اخلاص میسر میشود.چه بسیار است اعمالی که انسان در تحقق آنها رنج میبرد و گمان میکند آنها را خالصانه برای خداوند انجام میدهد در حالی که در آنها فریب خورده است زیرا جهات آفات آن اعمال را نمیداند.چنان که از یکی از پیشینیان نقل شده که گفته است:نماز سی سال را که در مسجد و در صف اول جماعت بهجا آورده بودم قضا کردم زیرا یک روز به سبب عذری دیر به مسجد آمدم و در صف دوم نماز گزاردم،و چون از این که مردم مرا در صف دوم میدیدند احساس شرم کردم دانستم که نگاه مردم به من در صف اول مرا خوشحال میکرده و از جایی که نمیدانستهام مایه آسودگی دل من بوده است.این نکتهای دقیق و دشوار است و کم است اعمالی که از امثال این آفات مصون بماند.و نیز اندکند کسانی که بدین نکات توجه کنند.بیتردید آنهایی که از این مسائل غافلند در روز باز پسین همه حسنات خود را سیّئات خواهند دید،و در قول حق تعالی همینها مرادند که فرموده است:
وَ بَدا لَهُمْ مِنَ اللّهِ ما لَمْ یَکُونُوا یَحْتَسِبُونَ (1)و نیز: وَ بَدا لَهُمْ سَیِّئاتُ ما عَمِلُوا (2)و نیز: قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمالاً اَلَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً (3).عالمان بیشتر از همه مردم به طور شدید در معرض این فتنهاند،چه انگیزه اکثر آنها بر نشر دانش
ص:161
لذّت استیلا و خوشحالی به داشتن مرید و شادمانی از حمد و ستایش مردم است.شیطان نیز این مقاصد را بر آنها مشتبه میکند،و میگوید:مقصود شما انتشار دین خدا و دفاع از آیین پیامبر اوست.میبینی واعظ از این که مردم را نصیحت و برای حکّام موعظه میکند بر خدا منت میگذارد،و از این که گفتار او مقبول مردم قرار میگیرد و به او رو میآورند خوشحالی میکند و مدعی میشود که شادی او به سبب توفیقی است که در نصرت دین یافته است و اگر یکی از همکارانش که وعظش از او نیکوتر باشد پیدا شود و مردم از وی برگردند و به او رو آورند غمگین میشود،در حالی که اگر انگیزه او دین باشد باید خدا را شکر کند که این مهم را از عهده او برداشته و به عهده دیگری گذاشته است.با این حال شیطان او را رها نمیکند و به او میگوید:اندوه تو برای قطع ثواب است نه از جهت آن که مردم از تو روی گردانیدهاند چه اگر از گفتارت پند گرفتهاند تو به ثواب رسیدهای و اندوه تو بر فوت ثواب نیز پسندیده است.امّا این بیچاره نمیداند که اگر حق را فرمانبردار باشد و کار را به برتر از خود واگذارد ثواب او در آخرت بیشتر از آن است که در آن کار یگانه و منفرد باشد.برخی از عالمان فریب شیطان را میخورند و وانمود میکنند که اگر کسی پیدا شود که در این کار سزاوارتر باشد شاد میشوند و او را بر خود ترجیح خواهند داد لیکن خبر دادن از نفس پیش از تجربه و آزمایش صرف نادانی و غرور است،چه نفس در دادن این گونه وعدهها پیش از رسیدن موعد بسیار فرمانپذیر است؛سپس هنگامی که موعد فرا میرسد حالت او دگرگون میشود و به وعده وفا نمیکند.به این نکته کسی واقف است که حیلههای شیطان و مکرهای نفس را شناخته و مدتی طولانی را در آزمایش نفس گذرانده باشد.
از این رو شناخت حقیقت اخلاص و عمل به آن دریای ژرفی است که همۀ مردم جز قلیلی نادر و یگانه در آن غرق میشوند و آنها همان کسانی هستند که خداوند آنان را مستثنا کرده و فرموده است: إِلاّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ (1).بنابراین بنده باید این امور را دقیقا ملاحظه و مراقبت کند و گرنه نادانسته به پیروان شیطان میپیوندد.
میگویم:پس از این غزّالی گفتههای مشایخ را دربارۀ اخلاص ذکر و از یکی از آنان نقل کرده است که اخلاص در عمل آن است که دارندهاش پاداشی در دو جهان برای آن نخواهد سپس میگوید:این سخن است به آن که لذّتهای نفس هم در حال و هم در آینده آفت است،و آن که برای تنعّم نفس به لذّتهای بهشت خدا را عبادت میکند بیمار
ص:162
1) (1) ص/83:جز بندگان خالص تو از میان آنها.
است چه حق آن است که برای عمل جز رضای خداوند خواسته نشود.و این به اخلاص صدّیقان و مطلق اخلاص است.امّا کسی که به امید بهشت و یا از بیم آتش عمل میکند او نسبت به لذّتهای عاجل مخلص است چه وی در طلب لذّت فرج و شکم است و آنچه مطلوب بحقّ ارباب قلوب میباشد وجه کریم خداوند متعال است و بس.آن که گفته است:آدمی جز برای لذّتی یا بهرهای به جنبش در نمیآید و بیزاری از لذّتها صفت خداوند است به راستی گویندۀ این سخن کافر است.لیکن مراد قوم بیزاری از چیزهایی است که مردم آنها را لذّت مینامند و عبارت از شهوتهایی است که در بهشت توصیف شدهاند.امّا صرف تلذّذ به معرفت الهی و راز و نیاز گفتن با او و نظر کردن به وجه کریمش لذّتهایی است که بهره این گروه است و مردم آنها را لذّت نمیشمارند بلکه از آن تعجب میکنند.و اینان چنانند که هرگاه لذّت طاعت و مناجات و ملازمت شهود حضرت حق را در نهان و آشکار از آنها بگیرند و در برابر همۀ نعمتهای بهشت را به آنها بدهند آنان این نعمتها را بسیار حقیر میشمارند و بدانها توجه نخواهند کرد.پس حرکت آنان برای لذّتی و طاعت اینان برای لذّتی دیگر است،و لذّت اینان معبود آنهاست و بس نه چیز دیگر.سپس گفته است سخنها دراینباره بسیار است و پس از کشف حقیقت نقل زیاد اقوال سودی ندارد.به راستی سخن وافی و بیان کافی همان است که سرور گذشتگان و آیندگان صلّی اللّه علیه و آله در پاسخ پرسش از اخلاص فرموده است:«آن این است که بگویی پروردگار من اللّه است سپس چنان که به تو دستور داده شده استقامت ورزی» (1)یعنی هوای نفس خود را نپرستی و جز پروردگارت را عبادت نکنی و همان گونه که به تو امر کرده در عبادت او پایداری ورزی،و این به آن است که از هر چه غیر خداست قطع نظر کنی،و به راستی اخلاص همین است.
(1)بدان آفاتی که اخلاص را مشوّش میکند بعضی جلیّ و برخی خفیّ است،پارهای با آن که جلیّ و آشکارند ضعیف و برخی با آن که خفیّ میباشند قوی هستند.فهم درجات این آفات از حیث خفاء و ظهور جز با آوردن مثالی دانسته نمیشود.امّا روشنترین آفات اخلاص ریاء است و برای همین مثالی میآوریم و میگوییم:هنگامی که نمازگزار نمازش
ص:163
1) (1) سنن ابن ماجه شمارۀ 3972،از سفیان بن عبد اللّه ثقفی گفته است:عرض کردم ای پیامبر خدا!چیزی را برایم بیان کن که به آن متمسّک شوم،فرمود:بگو پروردگارم اللّه است سپس استقامت کن.صحیح مسلم نظیر آن.
را با اخلاص بهجا میآورد و جماعتی به او مینگرند و یا کسی بر او داخل میشود شیطان بر او وارد میگردد و به او میگوید:آوازت را نیکو کن تا اشخاص حاضر به دیدۀ احترام و صلاح به تو بنگرند و تو را حقیر نشمارند و غیبت نکنند،در نتیجه او حالت خشوع به خود میگیرد و اعضایش را ساکن و آرام میگرداند و نمازش را نیکو به جای میآورد.و این همان ریای ظاهر است که بر مریدهای مبتدی پوشیده نیست.
درجۀ دوم-آن که مرید این آفت را میشناسد،و از آن پرهیز میکند،و در این مورد از اطاعت شیطان سرباز میزند،و بر او توجه ندارد و نمازش را به همان گونه که بوده ادامه میدهد.در این هنگام شیطان به عنوان خیرخواهی بر او وارد میشود و به وی میگوید:مردم از تو متابعت و به تو اقتدا میکنند و به تو مینگرند و کردارت را نقل میکنند و به تو تأسّی میجویند،اگر اعمالت را خوب بهجا آوری ثواب اعمال آنها از آن تو است و اگر بد انجام دهی وزر و وبال آنها بر عهده تو خواهد بود.پس عمل خود را در پیش روی آنها نیکو کن شاید در خشوع خود و نیکو بهجا آوردن عبادت به تو اقتدا کنند.این تلقینی دشوارتر از اول است و بسا کسی که به تلقین نخست فریفته نشده در اینجا فریب خورد چه این نیز عین ریا و باطلکننده اخلاص است زیرا اگر او خشوع و حسن عبادت را خوب میداند و ترک آن را برای غیر خود نمیپسندد چرا در خلوت آن را برای خود سزاوار نمیداند و ممکن نیست دیگری نزد او از خودش عزیزتر باشد.بلکه این صرف تلبیس و دگرگون کردن حقیقت است،چه کسی که به او اقتدا میشود باید دارای استقامت نفس بوده و دلش روشنی یافته باشد تا نورش به دیگران برسد و در نتیجه ثوابی عاید وی گردد.امّا این پیشوا که تحت تأثیر شیطان قرار گرفته عمل او صرف نفاق و تلبیس است؛کسی که به او اقتدا کند به ثواب عملش میرسد لیکن خود وی به سبب مشتبه کردن امر و اظهار خلاف باطن مورد مؤاخذه و کیفر قرار خواهد گرفت.
درجۀ سوم-و این از درجات پیش دقیقتر است و عبارت از این است که بنده نفس خود را آزموده و به مکرهای شیطان آگاه است و میداند که اختلاف عمل در حال خلوت و مشاهده غیر صرف ریاست و اخلاص آن است که نماز او در خلوت مانند نمازی باشد که آن را در انظار مردم بهجا میآورد،و از خود و خدای خویش شرم کند که به سبب مشاهدۀ مردم خشوعی بیش از آنچه عادت اوست در نمازش داشته باشد.لذا در خلوت به خود توجه کند و نمازش را به گونهای که در پیش روی مردم میپسندد نیکو بهجا آورد و در برابر مردم نیز به همین نحو عمل کند.این روش نیز ریایی دشوار و پیچیده است،زیرا نمازش را در
ص:164
خلوت نیکو ادا کرده تا در پیش مردم آن را نیکو بهجا آورد و میان آنها تفاوتی نگذاشته است لیکن او هم در خلوت و هم در پیش روی خلق توجهش به مردم است در حالی که اخلاص آن است که برای آدمی تفاوت نکند که بهایم تماشاگر نماز او باشند یا خلایق و او همچنان بر یک روش باشد.امّا گویا نفس این شخص به وی اجازه نمیدهد که در پیش روی مردم نماز را بد بگذارد آنگاه شرم میکند که در زمرۀ ریاکنندگان قرار گیرد و گمان میکند با یکسان خواندن نماز در خلوت و در پیش روی مردم ریا را از عمل خود زدوده است.لیکن هیهات!چه ریاء زمانی زدوده میشود که او در نهان و آشکار به مردم توجهی نداشته باشد چنان که به جمادات توجه ندارد در حالی که این شخص اندیشهاش هم در نهان و هم در آشکار به خلق مشغول است؛و این خود از مکرهای پنهانی شیطان است.
درجۀ چهارم-که دقیقتر و پوشیدهتر است آن است که به هنگامی که مشغول نماز است مردم به او بنگرند و شیطان نتواند به او بگوید:به خاطر این مردم در نماز خشوع کن چه میداند که او این حیلهاش را دریافته است؛لذا شیطان به او میگوید:در جلال و عظمت خداوند و کسی که در پیش روی او ایستادهای بیندیش،و شرم کن از این که خداوند به دلت نظر کند و تو از او غافل باشی.از این رو دلش را حاضر و اعضایش را خاشع میکند و گمان میکند این عمل اخلاص است در حالی که مکر و فریب است،چه اگر خشوعش به سبب توجه به جلال الهی است بایستی این توجه در خلوت نیز ملازم حال او باشد و حضور آن در خاطرش به حالت حضور غیر او اختصاص نداشته باشد.
نشانۀ ایمنی از این آفت آن است که آنچه را در خلوت به دلش خطور میدهد همان باشد که در پیش روی مردم به خاطرش میآورد و حضور غیر سبب حضور این خطورات نباشد چنان که وجود حیوانی سبب آن نخواهد شد.لذا مادام که در احوال او از مشاهده انسان و مشاهدۀ حیوان تفاوت روی میدهد هنوز از صفای اخلاص بدور بوده و باطنش به شرک ریای خفیّ آلوده میباشد.و چنان که در حدیث آمده است (1):«این شرک در دل فرزند آدم از حرکت مورچۀ سیاه در شب تاریک بر روی سنگ سخت پوشیدهتر است.» کسی از شیطان مصون میماند که بدقّت نظر کند و به عصمت و توفیق و هدایت حق تعالی سعادت یابد و گرنه شیطان پیوسته ملازم حال کسانی است که برای عبادت الهی آستین بالا زدهاند،و لحظهای از آنها غفلت نمیکند تا در هر حرکتی از حرکات حتی در سرمه کشیدن و
ص:165
1) (1) بارها در بخش«علم»و جز آن ذکر شده است.
ناخن گرفتن و در روز جمعه خود را خوشبو کردن و لباس پوشیدن آنها را به ریا وادار سازد چه اینها سنّتهایی در اوقات مخصوص است و نفس را از حیث ارتباط آنها با خلق و انس طبع در آنها التذاذی است و شیطان انسان را به انجام دادن این کارها دعوت میکند و میگوید:اینها سنتهایی است که سزاوار نیست ترک شود چه نشاط باطنی دل در انجام دادن این امور برای شهوتهایی است نهانی یا شایبههایی است که به سبب آنها آدمی از حد اخلاص بیرون میرود و یا چیزهایی است که نمیتواند بکلی از همۀ این آفات مصون بماند و خالص باشد،بلکه کسی که در مسجدی معمور و پاکیزه و خوش بنا اعتکاف میکند و به این سبب طبع به آن انس میگیرد و شیطان او را در این عمل ترغیب و ثوابهای بسیار اعتکاف را برای او بازگو میکند چه انگیزه نهفته در ضمیر او انس به زیبایی مسجد و آلودگی خاطر او در آن است.و این انگیزه زمانی آشکار میشود که به یکی از دو مسجد یا دو محلّ که نیکوتر از دیگری است مایل شود؛و همۀ اینها شایبههای طبع و کدورات نفس است که با عمل آمیخته میشود و حقیقت اخلاص را باطل میکند.
به جانم سوگند غشّی که با زر ناب آمیخته میشود درجات مختلفی دارد.در بعضی غشّ غالب و در برخی اندک است لیکن درک آن آسان است،و در پارهای غشّ چنان دقیق و ناپیدا است که جز نقّاد آگاه نمیتواند آن را تشخیص دهد.غشّ دل و دغلی شیطان و پلیدی نفس بمراتب از این نوع غشّ ناپیداتر و بسیار دقیقتر است از این رو گفتهاند:دو رکعت نماز عالم از یک سال نماز نادان افضل است.مقصود از عالم کسی است که به دقایق آفات اعمال دانا باشد تا از آنها رهایی یابد زیرا نادان به ظاهر عبادت مینگرد و بدان مغرور است و همچون روستایی است که تنها به سرخی دینار ناسره و گردی آن نظر دارد در حالی که ذات آن قلب و مغشوش است.و بیشکّ قیراطی زر ناب که نقّاد آگاه آن را بپسندد بهتر از دیناری است که فریبخوردۀ ابله آن را پسند کند.امر عبادات نیز به همین گونه بلکه بسیار شدیدتر مختلف و متفاوت است و طرق آفاتی که میتواند بر اقسام اعمال وارد شود از حدّ شماره و حصر بیرون است،و آنچه ما ذکر کردیم بر سبیل مثال و ذکر نمونه بود.بیشک هشیار را اندکی از بسیار بس است و کودن را تطویل کافی نیست،لذا تفصیل بیشتر سودی ندارد.
ص:166
(1)بدان هرگاه عمل به طور خالص برای رضای خدا نبود،و به ریا یا لذّتهای نفسانی آمیخته باشد در آن اختلاف است که آیا آن عمل مقتضی ثواب است یا اقتضای عقاب دارد و یا بکلی مقتضی چیزی نیست نه ثواب و نه عقاب.امّا کسی که مراد او از عمل جز ریا نیست به طور قطع عملش سبب خشم الهی و کیفر او خواهد بود؛و آن که عمل را خالص برای رضای خدا بهجا میآورد نیز عملش مستوجب ثوابهای الهی است؛لذا آنچه مورد تأمّل و بررسی میباشد عمل مشوب و ناخالص است.ظاهر اخبار گویای آن است که بر این نوع عمل ثوابی مترتّب نمیباشد لیکن این اخبار خالی از تعارض نیست؛و آنچه برای ما دراینباره روشن شده و البته خدا عالم است این است که باید مقدار قوّت انگیزه را در نظر گرفت،اگر انگیزۀ دینی برابر با انگیزۀ نفسانی باشد دو انگیزه در برابر هم مقاومت میکنند و هر دو ساقط میشوند و عمل نه ثواب دارد و نه عقاب؛و اگر انگیزۀ ریا قویتر و چیرهتر باشد عمل سودمند نیست بلکه زیانبار و مقتضی عقاب است لیکن عقاب آن سبکتر از کیفر عملی است که بکلی از روی ریا انجام شده و قصد تقرّب به خدا با آن آمیخته نشده است،و چنانچه تقرّب نسبت به انگیزۀ دیگر غلبه داشته باشد به اندازه برتری قوّت انگیزۀ دینی ثواب به او داده میشود،و این به مقتضای قول خداوند است که: فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ، وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ (1)و نیز: إِنَّ اللّهَ لا یَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّةٍ (2).پس نباید قصد خیر ضایع شود،بلکه اگر نیّت تقرب بر قصد ریاء غلبه داشته باشد بهاندازۀ قصد ریا از ثواب او ساقط میشود و بقیه برای او میماند،و اگر قصد ریا بر نیّت خیر غالب باشد به سبب نیّت خیر او مقداری از عقوبت قصد فاسدش ساقط میگردد.
توضیح مطلب آن است که تأثیر اعمال در دل بستگی به قوت صفات آنها دارد.انگیزۀ ریا از مهلکات است و غذا و نیرومندی آن به این سبب است که بر وفق آن عمل گردد، همچنین انگیزۀ نیکی از منجیات است و قوت آن در این است که بر وفق آن کار شود.اگر این دو صفت در دل جمع شوند چنانچه بر وفق مقتضای ریا عمل شود این صفت در انسان قوت مییابد،و اگر بر طبق انگیزۀ خیر کار شود نیز صفت نیکی در او نیرومند میگردد.یکی
ص:167
از این دو نابودکننده و دیگری نجاتدهنده است.اگر تقویت یکی به اندازه تقویت دیگری باشد هر دو مقاومت میکنند؛و این مانند آن است که کسی گرمی برای مزاجش ضرر داشته باشد چنانچه چیزی که برایش زیان دارد بخورد سپس به اندازه آن از خنکیها تناول کند پس از خوردن مانند آن است که از هیچ کدام نخورده است.اگر استفاده از یکی بر دیگری غلبه داشته باشد غالب اثر خود را خواهد بخشید.همان گونه که به حکم سنّت الهی هیچ ذرهای از خوردنیها و آشامیدنیها و داروها بیفایده نبوده و از تأثیر در بدن خالی نیست همچنین ذرهای از خیر و شر ضایع نمیماند و از ایجاد تأثیر در نورانی کردن دل یا سیاه کردن آن و نزدیک گردانیدن آن به خدا یا دور کردن آن جدا نیست.بنابراین اگر انسان عملی انجام دهد که یک وجب او را به خدا نزدیک و ضمن آن کاری کند که یک وجب از او دور شود،وضع او به پیش از عمل برگشت میکند و ثواب و عقابی برای او نیست.لیکن اگر عمل او چیزی است که دو وجب او را به خدا نزدیک میسازد و عمل دیگر او یک وجب وی را از خدا دور میکند ناچار یک وجب تقرب پیدا کرده است.پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«به دنبال بدی نیکی کن تا آن را بزداید (1)».لذا هرگاه اخلاص ناب پس از ریای محض واقع شود ریا را محو میکند و نیز چنانچه این دو با هم جمع شوند ناگزیر یکدیگر را دفع و محو میکنند.گواه این مطلب اجماع امت است بر این که اگر کسی به قصد حج بیرون رود و ضمن آن تجارتی کند حج او درست است و ثواب آن به او داده خواهد شد با این که لذّتی از لذّتهای نفس با عمل او آمیخته شده است.آری ممکن است گفته شود:هنگامی که به مکه برسد و اعمال حج را بهجا آورد به ثواب میرسد،چه تجارت او متوقف بر اعمال حج او نیست و عملش خالص است و آنچه میان حج و تجارتش مشترک میباشد طول راه است که هرگاه در آن قصد تجارت داشته باشد ثوابی نخواهد داشت.لیکن درست آن است که گفته شود:هرگاه حجّ انگیزۀ اصلی او و تجارت غرضی تبعی و کمکی باشد نفس سفر نیز از ثواب بیبهره نخواهد بود.
میگویم:بلکه درست آن است که گفته شود:تجارت اقدامی است برای تحصیل روزی و این نیز عبادتی است و از لذّات نفس به شمار نمیآید،و پیش از این گفته شد که تعدّد نیّات برای امور خیر موجب چند برابر شدن ثواب است.
غزّالی میگوید:گمان نمیکنم جهادگران میان جنگ با کافرانی که غنایم در محل آنها
ص:168
1) (1) مکرّر در بخش ریاضت نفس و بخش توبه ذکر شده است
بسیار است و کافرانی که غنایم در نزد آنها وجود ندارد در دل خود تفاوتی احساس کنند و بعید است گفته شود که احساس این تفاوت ثواب آنها را بکلی از میان میبرد بلکه عادلانه آن است که گفته شود:هرگاه انگیزۀ اصلی و محرک قوی او اعلای دین خداست و رغبت در غنیمت بر سبیل تبعیّت است ثواب او از میان نمیرود.آری پاداش او هرگز بهاندازۀ پاداش کسی نیست که به هیچ روی به غنیمت توجهی ندارد،چه این توجه ناگزیر نقصان است.
اگر بگویی:آیات و اخبار دلالت دارد بر این که شایبۀ ریا ثواب را از میان میبرد.و طلب غنیمت و تجارت و دیگر لذایذ نیز مشمول همین معناست چه طاوس یمانی و جمعی از تابعین روایت کردهاند:مردی از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله دربارۀ کسی پرسید که کارهای نیک میکند یا گفت:صدقه میدهد و دوست دارد که ستوده و مزد داده شود.آن حضرت به او پاسخی نداد تا آنگاه که این آیه نازل شد: فَمَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا یُشْرِکْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً (1)،و مقصود او هم مزد و هم ستایش بود.
روایت شده است:مردی اعرابی نزد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله آمد و عرض کرد:ای پیامبر خدا!شخصی برای اظهار حمیّت و غیرت،و یکی برای اظهار شجاعت و دیگری برای نشان دادن موقعیت خود،در راه خدا پیکار میکنند،پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«کسی که پیکار کند تا دین خدا غالب شود او در راه خدا پیکار کرده است (2)و نیز پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«کسی که برای به دست آوردن چیزی از دنیا هجرت کند بهرهاش همان است (3).
میگویم:از طریق خاصّه(شیعه)کافی از امام صادق علیه السّلام روایت کرده که آن حضرت در مسجد به عبّاد بن کثیر بصری فرمود:«ای عبّاد!وای بر تو بپرهیز از ریا چه هر کس برای غیر خدا کار کند خداوند او را به همان کس وامیگذارد که او برایش کار کرده است (4)».
و نیز از آن حضرت روایت شده که فرموده است:«هر ریایی شرک است،هر کس برای مردم کار کند پاداش او بر مردم است،و آن که برای خدا کار کند پاداش او بر خداست (5)».
و نیز نقل شده که دربارۀ آیۀ: فَمَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ... فرموده است:«انسان عملی را که
ص:169
متضمّن ثواب است بهجا میآورد و مقصودش از آن طلب رضای خدا نیست بلکه برای آن است که مردم او را بستایند و میل دارد آن را به گوش مردم برساند و این همان کسی است که به عبادت خدا شرک ورزیده است.»سپس فرمود:«هر بندهای در پنهانی عمل خیری انجام دهد روزگار نمیگذرد جز این که خداوند خیری را برای او ظاهر میکند،و هر بندهای عمل شرّی در پنهانی مرتکب شود روزگار نمیگذرد جز این که خداوند شرّی را برایش ظاهر میکند (1).
و نیز از آن حضرت نقل شده که:خداوند فرموده است:«من بهترین شریک هستم هر کس در عملی که انجام میدهد دیگری را با من شریک کند من آن را نمیپذیرم جز آن چه برایم خالص باشد (2)».
غزّالی میگوید:پاسخ این است که این احادیث آنچه را ذکر کردهایم نقض نمیکند بلکه مراد از آن کسی است که تنها دل به دنیا بسته است چنان که فرموده است:«کسی که برای چیزی از دنیا هجرت کند بهرهاش همان است»،یا آن چیز بر نیّتش غلبه داشته باشد.ما بیان کردیم که عمل او گناه و تعدّی است نه آن که طلب دنیا حرام است،بلکه طلب آن از طریق اعمال دینی حرام میباشد،زیرا متضمّن ریا و دگرگون کردن وضع عبادت است.امّا واژۀ «شرکت»اگر مطلق باشد در جایی صدق دارد که هر دو قصد مساوی باشند و ما ذکر کردیم که اگر دو قصد مساوی باشند با یکدیگر مقاومت میکنند.در این صورت امر به زیان یا به سود او نیست و نمیتوان بر عملش امید ثوابی داشت.سپس انسان به هنگام شرکت پیوسته در معرض خطر است زیرا نمیداند کدام یک از این دو قصد بر ضمیر او غلبه دارد و بسا همین امر مایۀ وبال او شود.از این رو خداوند فرموده است: فَمَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً ،یعنی با شریک قرار دادن چیزی در نیّت که بهترین حالت آن سقوط هر دو جزء نیّت است نمیتوان امید لقای پروردگار را داشت.و رواست گفته شود که:مقام شهادت جز با اخلاص در جهاد حاصل نمیشود،و بعید است که بگویند:اگر کسی انگیزۀ دینیاش چنان باشد که او را برای صرف جهاد به حرکت درآورد هر چند غنایمی در کار نباشد و بتواند با دو دسته از کفّار که یکی توانگر و دیگری فقیر باشد بجنگد و او برای اعلای دین خدا به جنگ با کافران توانگر و دست یافتن بر غنایم آنان رغبت کند در این صورت به طور قطع برای
ص:170
جهاد او ثوابی نیست و به خدا پناه میبریم اگر امر چنین باشد چه این عمل در دین گناه و راهی برای نومید کردن مسلمانان است؛و انسان از این گونه شایبهها جز به ندرت جدا نمیشود و تأثیر آنها سبب نقصان ثواب است لیکن موجب احباط عمل و محو آن نخواهد بود.آری انسان در این موارد با خطری بزرگ روبروست زیرا بسا گمان کند که انگیزۀ قویتر در او تقرب به خدا است در حالی که در درون او لذّت نفسانی غلبه دارد و انگیزههای نفسانی از چیزهایی هستند که در باطن انسان سخت پوشیده و نهفتهاند.بنابراین پاداشهای الهی جز به اخلاص حاصل نمیشود و بسیار کم است که آدمی در اخلاصش بر یقین باشد هر چند منتهای احتیاط را بهجا آورد.از این رو انسان باید ضمن سعی کامل در عمل همواره میان ردّ یا قبول آن در شکّ و تردید باشد و بترسد از این که در عبادتش آفتی وجود داشته باشد که وبالش بیش از ثوابش بوده و خیرش با شرش مقاومت کند.خائفان صاحب بصیرت پیوسته چنین بودهاند و هر اهل بینشی باید چنین باشد.با این حال به هنگام بیم از آفت و ریا نباید عمل ترک شود،و ترک عمل منتهای مطلوب شیطان است،چه مقصود آن است که اخلاص ضایع نشود و هرگاه عمل ترک گردد عمل و اخلاص هر دو ضایع شده است.گفته شده است:ترک عمل به خاطر مردم ریا و انجام دادن آن برای مردم شرک است.
میگویم:کافی به سند حسن از ابی جعفر امام باقر علیه السّلام روایت کرده است که:از آن حضرت پرسیدند مردی کار نیکی انجام میدهد و کسی عمل او را میبیند پس او از دیدن وی خوشحال میشود،فرمود:«باکی نیست چه هر کسی دوست دارد خداوند خیر را در میان مردم برای او ظاهر گرداند.لیکن این در صورتی است که عملش را برای نشان دادن به او انجام نداده باشد (1).»
در صدق و حقیقت و فضیلت آن
(1)خداوند فرموده است: رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللّهَ عَلَیْهِ (2).پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:
ص:171
«صدق به نیکوکاری هدایت میکند و نیکوکاری به بهشت رهنمون میشود،همانا مرد پیوسته راست میگوید به حدی که خداوند او را صدیق مینویسد.دروغ به بدکرداری راهنمایی میکند و بدکرداری به دوزخ رهنمون میشود.همانا مرد پیوسته دروغ میگوید تا آنجا که خداوند او را کذّاب ثبت میکند (1).»در فضیلت صدق همین بس که صدیق از آن مشتقّ است و خداوند پیامبران را بدان توصیف کرده و در مقام ستایش آنان فرموده است:
وَ اذْکُرْ فِی الْکِتابِ إِبْراهِیمَ إِنَّهُ کانَ صِدِّیقاً نَبِیًّا (2)و نیز: وَ اذْکُرْ فِی الْکِتابِ إِدْرِیسَ إِنَّهُ کانَ صِدِّیقاً نَبِیًّا (3).
میگویم:سپس غزّالی اقوالی را در فضیلت صدق نقل و از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت کرده است که از آن حضرت دربارۀ کمال پرسیدند فرمود:گفتار حق و عمل صادقانه است (4)».
از طریق خاصه(شیعه)کافی از امام باقر علیه السّلام روایت کرده که فرموده است:همانا مرد پیوسته راست میگوید به حدی که خداوند او را صدیق مینویسد (5)».
از امام صادق علیه السّلام نقل شده که فرموده است:«مردم را به غیر از زبانتان(با عمل)به نیکی دعوت کنید تا از شما کوشش و صدق و پارسایی ببینند (6).» و نیز از آن حضرت علیه السّلام روایت است:«کسی که زبانش راست گوید عملش پاکیزه میشود،و آن که نیّتش را نیکو کند روزیاش افزون میگردد،و آن که با کسانش خوشرفتاری کند عمرش دراز میشود (7).» و نیز آن حضرت علیه السّلام فرموده است:به طول رکوع و سجود مرد ننگرید زیرا این چیزی است که بدان عادت کرده و اگر آن را ترک کند به هراس میافتد بلکه به صدق گفتار و ادای امانت از سوی او بنگرید (8).» و نیز آن حضرت علیه السّلام به یکی از یارانش فرمود:«بنگر علی علیه السّلام به چه چیز نزد پیامبر
ص:172
1) (1) حدیثی مورد اتّفاق است و پیش از این ذکر شده است.
2) (2) مریم/42:در این کتاب از ابراهیم یاد کن که او بسیار راستگو و پیامبر خدا بود.
3) (3) مریم/57:و در این کتاب از ابراهیم یاد کن که او بسیار راستگو و پیامبر خدا بود.
4) (4) عراقی گفته است:این حدیث را با این الفاظ نیافتم.
5) (5) همان مأخذ،ج 2،ص 105،شماره 8 و 10.
6) (6) همان مأخذ،ج 2،ص 105،شماره 8 و 10.
7) (7) کافی،ج 2،ص 150،شماره 11 و 12.
8) (8) کافی،ج 2،ص 150،شماره 11 و 12.
خدا صلّی اللّه علیه و آله منزلت یافت همان را ملازم باش چه علی علیه السّلام جایگاه بلندی را که نزد پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله یافت به سبب صدق گفتار و ادای امانت بود (1).»
(1)بدان واژۀ صدق در شش معنا به کار میرود که عبارتند از:صدق در گفتار،صدق در نیّت و اراده،صدق در عزم،صدق در وفای به عزم،صدق در عمل در تحقیق همۀ مقامات دین.
کسی که به صدق در همۀ آنها موصوف شود صدیق گفته میشود چه واژۀ صدیق صیغۀ مبالغه از صدق است؛و صدیقان را درجاتی است،کسی که از صدق در چیزی بهرهای دارد نسبت به آنچه صدق او در آن است صادق است.
صدق اول در زبان است و آن در هنگام دادن خبر یا چیزی که متضمن خبر دادن است تحقق مییابد و خبر یا به گذشته تعلق دارد یا به آینده و در همین جاست که وفای به وعده یا تخلف از آن ظهور مییابد.به هر بندهای حق است که الفاظ خود را نگهدارد و جز به صدق سخن نگوید.و این مشهورترین و روشنترین انواع صدق است،و کسی که زبانش را از دادن خبرهای خلاف واقع باز دارد او صادق است؛و برای این صدق دو مرتبۀ کمال است:
کمال اول-احتزاز از تعریض و کنایه است،گفتهاند:«در کنایه مجالی است برای گریز از دروغ»،و کنایه جانشین دروغ میشود زیرا آنچه باعث ممنوعیت دروغ است تفهیم چیزی بر خلاف واقع آن است جز این که در برخی حالات بدان نیاز ضروری پیدا میشود مصلحت اقتضا میکند از آن جمله در تأدیب کودکان و زنان و کسانی که به منزلۀ آنها هستند،و در احتراز از ظلمه و ستمپیشگان و پیکار با دشمنان و پرهیز از آگاه شدن آنها بر اسرار مملکت.
کسی که بر چیزی از اینها ناگزیر شود صدق او در آن به این است که سخنش برای خدا باشد، و آنچه را حق به او دستور میدهد و دین اقتضا میکند بگوید،و اگر چنین کند او صادق خواهد بود هر چند سخنش چیزی را بر خلاف آنچه واقع آن است بفهماند.چه صدق برای ذات آن مطلوب نیست بلکه به سبب دلالت آن بر حق و دعوت به آن مطلوب میباشد،لذا نباید به صورت ظاهر آن نگریست بلکه باید به معنای آن توجه داشت.آری در مواردی که ذکر شد و امثال آنها چنانچه راهی برایش وجود داشته باشد به کنایه متوسل شود.پیامبر
ص:173
1) (1) همان مأخذ،ج 2،ص 104،شماره 5.
خدا صلّی اللّه علیه و آله هنگامی که عزم سفر میکرد آن را پوشیده میداشت (1)تا مبادا خبر به دشمنان برسد و قصد او کنند،و این امر گفتن چیزی به دروغ نیست.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«دروغگو نیست کسی که میان دو تن اصلاح میدهد و خیر میگوید یا خیری را نسبت میدهد (2).» اجازه داده شده است که در سه مورد سخن بر وفق مصلحت گفته شود:اول آن که کسی بخواهد میان دو تن اصلاح دهد،دوم آن که دو همسر دارد،و سوم کسی که درباره مصالح جنگ اقدام میکند (3).صدق در این موارد به نیّت برگشت دارد و در آن جز صدق نیّت و ارادۀ خیر چیز دیگر رعایت نمیشود لذا هرگاه قصدش درست و نیّتش صحیح و ارادهاش صرفا برای کاری نیک باشد او صادق بوده و به هر لفظ و عبارتی بگوید صدیق است لیکن کنایه در این موارد سزاوارتر است و راه آن این است که از یکی از پیشینیان نقل شده که او را یکی از ظالمان میطلبید و او در خانهاش بود به همسرش گفت:با انگشت خود دایرهای رسم کن و انگشت خود را بر آن بگذار و بگو در اینجا نیست.او بدینوسیله از دروغ دوری جست و ستمکار را از خود دور کرد و گفتار او راست بود ضمن آن که به ستمکار فهمانید وی در خانه نیست.بنابراین کمال اول آن است که از دروغ در صریح الفاظ و از کنایه نیز جز به هنگام ضرورت بپرهیزد.
کمال دوم آن است که در مناجات با خدا معنای صدق در الفاظ را رعایت کند مانند این که میگوید: وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ (4)،چه اگر روی دلش از خدا منصرف و به آرزوهای دنیا و شهوتهای آن مشغول باشد او دروغگوست،همچنین در گفتن ایاک نعبد (تنها تو را میپرستیم)و قول او که من بندۀ خدا هستم چنانچه به حقیقت عبودیّت متّصف نباشد و خواستی غیر از خدا داشته باشد گفتار او از صداقت بیبهره است،و اگر روز قیامت صدق او را در گفتن این که من بندۀ خدایم از او مطالبه کنند از اثبات آن ناتوان خواهد بود، چه اگر بندۀ نفس خویش یا بندۀ دنیا و یا بندۀ شهوتهای خود باشد در گفتارش صادق نخواهد بود.انسان بندۀ هر چیزی است که بدان پایبند است چنان که عیسی علیه السّلام در خطاب به مردم گفته است:ای بندگان دنیا،و پیامبر ما صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«هلاک شد بندۀ دینار و
ص:174
درهم و بندۀ جامه و لباس نقشدار (1)»،آنان هر کس را که دلش وابسته به چیزی است بندۀ آن نامیدهاند،و بندۀ حق تعالی کسی است که نخست خود را از غیر او آزاد کند تا آزادهای مطلق گردد.هنگامی که این آزادگی حاصل شود دل فارغ و آماده میشود تا بندگی خداوند در آن جای گیرد.این بندگی او را به خدا و محبّت او مشغول میکند و باطن و ظاهر او را به طاعت او پایبند میسازد،و او مراد و مقصودی جز خداوند نخواهد داشت.سپس هرگاه از این حد بگذرد به مقامی عالیتر که آن را«حریّت»مینامند میرسد،و در این مقام از خودی خود و اراده و خواستهایش در برابر خداوند آزاد میشود و در آنچه حق تعالی برایش میخواهد اعمّ از آن که تقربش دهد یا دورش کند قانع میشود،و ارادهاش در ارادۀ خداوند فانی میشود.او بندهای خواهد بود که از غیر خدا آزاد و«حرّ»گردیده سپس بازگشته و از نفس خویش نیز آزاد شده و از آن حرّیّت یافته و در نتیجه برای نفس خود مفقود و برای آقا و مولای خود موجود شده است.اگر او را حرکت دهد به حرکت میآید و اگر او را ساکن گرداند ساکن میشود؛اگر او را گرفتار کند راضی است و در او امکانی برای طلب و خواهش یا اعتراض باقی نیست بلکه او در برابر خداوند مانند مرده در برابر غسّال است،و این منتهای صدق در عبودیّت است.بنابراین بندۀ حق کسی است که وجودش برای مولایش باشد نه برای نفسش و این درجۀ صدّیقان است؛امّا حریّت از غیر خدا درجۀ صادقان میباشد؛و پس از احرار این درجات است که عبودیّت برای خدا تحقّق مییابد و آنچه پیش از این است صاحب آن شایستگی ندارد که صادق یا صدیق گفته شود؛و معنای صدق در قول همین است.
صدق دوم در نیّت و اراده است و آن به اخلاص بازگشت دارد.کسی که دارای این درجه از صدق است در همۀ حرکات و سکنات خویش جز خداوند انگیزهای ندارد،و اگر شایبهای از لذّتهای نفسانی با نیّت و ارادۀ او آمیخته شود صدق نیّتش باطل میشود و رواست که چنین کسی کاذب گفته شود.چه همان گونه که در باب فضیلت اخلاص ضمن حدیث سه شخصی که در قیامت از آنها بازخواست میشود ذکر کردیم،از عالم میپرسند که«در آنچه دانستی چه کردی؟پاسخ میدهد:فلان کار و فلان کار را انجام دادم،خداوند میفرماید:دروغ گفتی چه تو خواستی که بگویند فلانی عالم است».در اینجا خداوند،عالم را تکذیب نکرده و به او نفرموده است که به دانش خود عمل نکردی بلکه اراده و نیّت او را تکذیب کرده است.
یکی از پیشینیان گفته است:صدق عبارت از صحت توحید در قصد است،از این رو خداوند
ص:175
1) (1) صحیح بخاری از حدیث ابی هریره و پیش از این ذکر شده است.
متعال فرموده است: وَ اللّهُ یَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِینَ لَکاذِبُونَ (1)،در حالی که آنها گفتند: إِنَّکَ لَرَسُولُ اللّهِ (2)،و این سخنی راست است لیکن خداوند آنها را تکذیب کرد و این از جهت آنچه بر زبان جاری کردند نبود بلکه حق تعالی چیزی را که منافقان در درون دل داشتند تکذیب کرد،و تکذیب همواره متوجه خبر میشود،و سخن آنها به قرینۀ حالیّه متضمن اخبار است چه گوینده خود را چنان مینمایاند که به آنچه میگوید معتقد است لیکن قرینۀ حالیّه دلالت دارد بر این که نسبت به آنچه در دل دارد دروغگوست زیرا اگرچه در الفاظ دروغ نگفته است لیکن نسبت به آنچه در ضمیر دارد دروغگوست.بنابراین یکی از دو معنای این صدق به خلوص نیّت باز میگردد،و آن عبارت از اخلاص است و هر صادقی ناگزیر باید مخلص باشد.
صدق سوم صدق در عزم است،زیرا آدمی پیش از عمل عزم میکند و در پیش خود میگوید:اگر خداوند مالی روزیم فرماید همه یا نیم آن را صدقه خواهم داد.همچنین اگر در طریق حق با دشمنی برخورد کردم با او پیکار خواهم کرد و باک ندارم که در این راه کشته شوم؛و نیز اگر خداوند به من حاکمیتی عطا کند در آن به عدالت رفتار خواهم کرد و با گرایش به اشخاص و ستمگری مرتکب گناه نخواهم شد.این عزم و تصمیم که در نفس ملاحظه میشود گاهی قاطع و صادق است و زمانی در آن انحراف و تردید و ضعف وجود دارد که در این صورت با صدق در عزم تضاد خواهد داشت چه صدق در اینجا عبارت از کمال و قوت است چنان که مثلا گفته میشود:فلانی دارای شهوتی صادق است،و یا این بیمار شهوتش کاذب است و این را به هنگامی میگویند که شهوتش ناشی از سببی ثابت و قوی نبوده و یا ضعیف باشد.
بنابراین مراد از اطلاق در اینجا همین معناست،و صادق و صدیق کسی است که عزم خود را در همۀ امور خیر قوی و کامل یابد به طوری که هیچ گونه انحراف و ضعف و تردید در آن وجود نداشته بلکه نفس او همیشه قاطعانه مصمّم به انجام دادن امور خیر باشد.
صدق چهارم در وفای به عزم است،و عزم در حال مستلزم داشتن سخاوت نفس است چه در عزم و وعدۀ به آینده مشقتی نیست و زحمت آن سبک و ناچیز میباشد.هنگامی که وعده فرا میرسد و تمکن حاصل میگردد،شهوتها برانگیخته میشود و عزم از میان میرود
ص:176
و شهوت غالب میشود و در نتیجه وفای به عهد صورت نمیگیرد،و این نیز ضدّ صدق است.
از این رو خداوند فرموده است: رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللّهَ عَلَیْهِ (1).
صدق پنجم در اعمال است و آن عبارت از این است که بکوشد اعمال ظاهری او بر امری باطنی که وی بدان متصف نیست دلالت نداشته باشد،و این کوشش نباید او را وادار سازد که اعمال را ترک کند،بلکه باید باطن را به سمت تصدیق ظاهر سوق دهد،و این خلاف چیزی است که ما دربارۀ ترک ریا ذکر کردیم،چه ریاکننده کسی است که همین مقصود را به خاطر خلق دارد،و بسا نمازگزار که به هیئت خشوع به نماز ایستاد و مقصودش مشاهدۀ دیگران نیست لیکن دلش از نمازش غافل است و کسی که به او مینگرد او را در حضور خداوند ایستاده میبیند ولی او در باطن میان بازار در حضور یکی از شهوتهایش ایستاده است.اینها کارهایی است که به زبان حال گویای خبرهایی از باطن است که او در آنها کاذب میباشد در حالی که از او صدق در اعمال مطالبه خواهد شد.همچنین گاهی دیده میشود که انسانی با سکون و وقار در حرکت است در حالی که باطن او به این صفتها موصوف نیست لذا او در عملش صادق نمیباشد هر چند توجهی به خلق ندارد و قصدش ریا و خودنمایی نیست.
بنابراین راه نجات از این خطرات آن است که نهان و آشکار انسان یکسان باشد.باطنش را مانند ظاهرش یا بهتر از آن کند چه اگر ظاهرش خلاف باطنش باشد و به عمد این کار را مرتکب گردد عمل او ریا گفته میشود و فاقد اخلاص است و اگر بدون قصد باشد صدق در عمل را از دست داده است.از این رو پیامبر صلّی اللّه علیه و آله گفته است:«بار خدایا!نهانم را بهتر از آشکارم قرار ده و آشکارم را شایسته گردان» (2).گفتهاند:اگر نهان و آشکار بنده یکسان باشد آن انصاف است،و اگر نهان او بهتر از آشکارش باشد فضل است.و اگر آشکارش بهتر از نهانش باشد ستم است.لذا یکسان بودن ظاهر و باطن یکی از انواع صدق میباشد.
میگویم:در این مورد امیر مؤمنان علیه السّلام فرموده است:«به خدا سوگند من شما را بر ادای طاعتی تشویق نکردم جز این که در عمل به آن بر شما پیشی گرفتم.و از گناهی شما را نهی نکردم جز این که پیش از شما از آن دست بازداشتم (3).»
ص:177
صدق ششم-این عالیترین درجات صدق و کمیابترین آن و عبارت است از صدق در مقامات دین مانند صدق در خوف،رجاء،تعظیم،زهد،رضا،محبّت،توکل و امور دیگر از این قبیل،چه اینها را مبادی و اصولی است که این اسامی به مظاهر آنها اطلاق میشود،و آنها را نتایج و حقایقی است.صادق حقیقی کسی است که به حقیقت آنها دست یابد؛و هرگاه چیزی بر وجود انسان غالب و حقیقت آن در او کامل شد او را در آن چیز صادق مینامند.چنان که میگویند:فلانی در جنگ صادق است،یا این خوفی صادق است،و یا این شهوتی صادق است.خداوند فرموده است: إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتابُوا ،... أُولئِکَ هُمُ الصّادِقُونَ (1)نیز: وَ لکِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ ،سپس فرموده است:
وَ الصّابِرِینَ فِی الْبَأْساءِ وَ الضَّرّاءِ ،... أُولئِکَ الَّذِینَ صَدَقُوا (2).
از ابو ذر دربارۀ ایمان پرسیدند همین آیه را تلاوت کرد،به او گفتند:ما از تو دربارۀ ایمان میپرسیم،گفت:من از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله در خصوص ایمان پرسیدم همین آیه را قرائت فرمود (3).برای خوف مثالی میآوریم چه هیچ بندهای نیست که به خدا ایمان داشته باشد جز این که از او ترسان است،و این ترسی است که میتوان نام خوف بر آن نهاد،لیکن خوفی صادق نیست چه به درجه حقیقت نرسیده است.آیا نمیبینی که هرگاه کسی از حاکمی یا از راهزنی در سفر بترسد چگونه رنگ رویش زرد میشود و لرزه بر اندامش میافتد و زندگانیاش منغّص میشود و خورد و خواب بر او دشوار و فکرش پریشان میگردد به طوری که کسانش از وجود او بهره نمیبرند،و ممکن است در وطنش آرام نگیرد و انس را به وحشت و راحت را به رنج و مشقت بدل کند و خود را در معرض خطرهای بسیار قرار دهد.
همۀ اینها از بیم چیزی است که از آن میترسد آنگاه از آتش دوزخ بیمناک است لیکن هنگامی که گناهی از او سر میزند چیزی از این حالات در او ظاهر نمیشود.از این رو پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«همچون گریزنده از آتش گریزندهای ندیدم که بخوابد،و
ص:178
1) (1) حجرات/15:مؤمنان واقعی تنها کسانی هستند که به خدا و پیامبرش ایمان آوردهاند سپس هرگز شک و تردیدی به خود راه ندادهاند.
2) (2) بقره/177:...لیکن نیکی(و نیکوکار)کسی است که به خدا و روز بازپسین ایمان آوردهاند...و در سختیها و بیماریها شکیبایند...آنها کسانی هستند که راست میگویند.
3) (3) مسند اسحاق بن راهویه،عبد بن حمید،ابن مردویه از قاسم بن عبد الرّحمن،الدّر المنثور،ج 1، ص 169.
مانند جوینده بهشت جویندهای ندیدم که به خواب رود (1).» تحقیق در این امور بسیار ارزشمند است و برای این مقامات نهایتی نیست تا بتوان به آن دست یافت لیکن برای هر بندهای بر حسب حالش چه قوی باشد یا ضعیف بهرهای است و هرگاه در آن قوی گردد صادق گفته میشود.
بنابراین معرفت خداوند تعظیم او و خوف از او نهایتی ندارد،از این رو پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله به جبرئیل فرمود:«دوست دارم تو را در صورت حقیقی خودت ببینم»عرض کرد:یارای آن را نداری،فرمود:بلی خود را به من بنمای،جبرئیل آن حضرت را به شبی مهتابی در بقیع وعده داد،پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به آن محل آمد و بدو نگریست ناگهان دید همۀ اطراف آسمان را فرا گرفته و به سبب او سرتاسر افق مسدود شده است.آن حضرت بیهوش شد.چون به هوش آمد جبرئیل به صورت نخستین خود بازگشت،پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«من گمان نمیکردم کسی از مخلوقات خداوند چنین باشد»،جبرئیل عرض کرد:چگونه خواهی بود اگر اسرافیل را ببینی که عرش بر دوش اوست و پاهایش از تحتانیترین طبقۀ زمین درگذشته است،و او از عظمت حق تعالی کوچک میشود به حدی که چون گنجشکی خرد میگردد (2).اکنون بنگر که چه عظمت و هیبتی اسرافیل را فرا میگیرد که به این حد ریز و کوچک میشود و فرشتگان دیگر چنین نیستند زیرا در معرفت با هم متفاوتند.و مراد از صدق در تعظیم همین است.
جابر گفته است:«پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:شبی که به معراج برده شدم جبرئیل را در ملأ اعلا دیدم که از خوف خداوند همچون حلسی کهنه بود (3)»،(حلس پلاسی است که بر پشت شتر میاندازند).از این رو فرموده است:«هیچ کس به حقیقت ایمان نمیرسد مگر آنگاه که مردم را در برابر خداوند همچون شتران ببیند سپس به نفس خویش رجوع کند و خود را از هر حقیری حقیرتر بیابد (4)».
بنابراین صادق در همۀ این مقامات عزیز و ارزشمند است و درجات صدق نیز بینهایت است.ممکن است بنده در برخی امور دارای صدق بوده و در بعضی نباشد لیکن اگر در همۀ کارها صادق باشد به راستی صدّیق است.سعد بن معاذ گفته است،سه چیز است که من در آن
ص:179
1) (1) صحیح ترمذی،ج 10،ص 65،از حدیث ابی هریره؛الاوسط طبرانی از حدیث انس.
2) (2) پیش از این در کتاب خوف و رجا گفته شد که آن حضرت صلّی اللّه علیه و آله دوباره جبرئیل را در صورت حقیقی خود دیده است.
3) (3) کتاب تعظیم قدر الصّلاة محمد بن نصر،دلائل النبوه بیهقی از حدیث انس؛المغنی.
4) (4) عراقی گفته است:مأخذی برای آن نیافتم.
قوی و در غیر آنها ضعیفم:از آنگاه که مسلمان شدم هیچ نمازی نگزاردم جز آن که به خود گفتم زنده نمیمانم تا از آن فارغ شوم،و هیچ جنازهای را تشییع نکردم جز آن که به نفس خود همان را گفتم که او میگوید و به او میگویند تا آنگاه که از دفن او فراغت حاصل شد،و از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله سخنی نشنیدم جز آن که دانستم که آن حق است.
ابن مسیّب گفته است:هنگامی که این حدیث را شنیدم گمان بردم که این خصلتها جز در پیامبر صلّی اللّه علیه و آله جمع نمیشود؛و همین صدق در این امور است،زیرا چه بسیاری از صحابه که نماز گزاردند و جنازهها را تشییع کردند لیکن به این درجه نرسیدند.
این بود درجات صدق و معنای آن و سخنانی که از مشایخ در حقیقت صدق نقل شده است و اغلب جز آحادی از آنها این معانی را متعرّض نشدهاند.آری ابو بکر ورّاق گفته است:
صدق سه گونه است:صدق توحید،صدق طاعت و صدق معرفت.صدق توحید برای عموم مؤمنان است،خداوند فرموده است: وَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللّهِ وَ رُسُلِهِ أُولئِکَ هُمُ الصِّدِّیقُونَ (1)صدق طاعت برای اهل علم،و صدق معرفت از آن اهل ولایت است که اوتاد زمین بشمارند،و همۀ اینها به آنچه ما در صدق ششم ذکر کردهایم بازگشت دارد.و او انواع چیزهایی را که مشتمل بر صدق است بیان کرده لیکن آن نیز جامع همۀ اقسام نیست.امام جعفر صادق علیه السّلام فرموده است:«صدق مجاهده است و آن که بر خدا غیر خدا را اختیار نکنی چنان که خداوند غیر تو را بر تو اختیار نکرده و فرموده است: هُوَ اجْتَباکُمْ (2)».گفتهاند:خداوند به موسی علیه السّلام وحی فرمود که:من هرگاه بندهای را دوست بدارم او را به بلایی که کوه یارای تحمل آن را ندارد گرفتار میکنم،تا بنگرم صدق او چگونه است اگر او را شکیبا یافتم وی را دوست و حبیب خود میگردانم.و اگر او را جزعکننده یابم که نزد خلق من شکایت مرا میکند او را میگذارم و باک ندارم.بنابراین از نشانههای صدق کتمان مصیبتها و طاعتها و کراهت آگاه کردن مردم بر آنهاست.
میگویم:در مصباح الشّریعة از امام صادق علیه السّلام نقل شده که فرموده است:هرگاه بخواهی بدانی راستگویی یا دروغگو به معنای قصد و عمق ادّعای خود بنگر و آنها را در ترازوی حق بسنج و گمان کن که روز قیامت است و خداوند فرموده است: وَ الْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ
ص:180
(1)،هرگاه مقصود تو با عمق ادعایت برابر باشد صدق تو ثابت میشود،و پستترین حد صدق آن است که زبان خلاف دل و دل خلاف زبان نباشد.مثل صادقی که ما توصیف کردهایم مثل کسی است که در حال احتضار و جان دادن است و جز این که جان دهد چارهای ندارد (2). سپاس و ستایش خدای را که کتاب نیّت و صدق و اخلاص از المحجّة البیضاء فی تهذیب الإحیاء به دست فقیرترین بندگان درگاه او محسن بن مرتضی کاشانی پایان یافت، خداوند به لطف و کرم خود او را از مخلصان صادق قرار دهد،و به خواست او پس از این کتاب مراقبه و محاسبه خواهد آمد،و ستایش تنها و تنها ویژه خداوند است.
ص:181
ص:182
(1)این کتاب هشتم از بخش منجیات از المحجة البیضاء فی تهذیب الاحیاء است بسم اللّه الرّحمن الرّحیم ستایش ویژه خداوندی است که قائم بر هر نفس و اعمال او،و نگهبان هر عضو و افعال اوست.بر آنچه به ضمیر دلها درمیآید آگاه،و بر هر چه از خاطر بندگانش میگذرد حسابگر و داناست.آن که هیچ چیزی هر چند بهاندازۀ سنگینی ذرهای در آسمانها و زمین چه متحرک باشد چه ساکن از علم او دور نمیماند،و بر کم و زیاد و اندک و بسیار اعمال هر چند در نهان صورت گیرد حسابرس،و به قبول طاعات بندگان اگر چه خرد و ناچیز باشد بخشایشگر،و به عفو از گناهان آنان هر چند بسیار باشد آمرزشگر است.به حساب آنها رسیدگی میکند تا هر کسی بداند چه چیزی برای خود آماده کرده و در آنچه مقدم و مؤخّر داشته است بیندیشد؛و نیز بداند که اگر در دنیا مراقب و محاسب اعمال خود نباشد در عرصۀ قیامت بدبخت و هلاک خواهد شد،و پس از مجاهده و مراقبه و محاسبه نیز چنانچه خداوند با قبول بضاعت مزجات او تفضّل نفرماید نومید و زیانکار خواهد بود.پس پاک و منزه است خداوندی که نعمتهایش همۀ بندگان را فرا گرفته،و رحمتش همۀ خلایق را در دنیا و آخرت شامل گشته است.به نفحات فضلش دلها برای ایمان گسترش و انشراح مییابد،و به یمن توفیقاتش اندام به عبادات مقیّد به آداب آراسته میشود،و در پرتو حسن هدایتش تاریکیهای جهل از دلها زدوده میگردد،و به تأیید و نصرتش مکرهای شیطان قطع و برطرف میشود،و به لطف عنایتش کفّۀ حسنات سنگینی و زیادتی مییابد،و به تسهیل و
ص:183
توفیق او طاعات میسر میگردد.بنابراین عطا و پاداش از او و قرب و بعد و سعادت و شقاوت همه به فرمان اوست.
و درود فراوان و سلام بیپایان بر محمد سرور پیامبران و بر خاندانش باد که سران برگزیدگان و پیشوایان پرهیزکارانند.
امّا بعد.خداوند فرموده است: وَ نَضَعُ الْمَوازِینَ الْقِسْطَ لِیَوْمِ الْقِیامَةِ فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً وَ إِنْ کانَ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَیْنا بِها وَ کَفی بِنا حاسِبِینَ (1)و نیز: وَ وُضِعَ الْکِتابُ فَتَرَی الْمُجْرِمِینَ مُشْفِقِینَ مِمّا فِیهِ وَ یَقُولُونَ یا وَیْلَتَنا ما لِهذَا الْکِتابِ لا یُغادِرُ صَغِیرَةً وَ لا کَبِیرَةً إِلاّ أَحْصاها وَ وَجَدُوا ما عَمِلُوا حاضِراً وَ لا یَظْلِمُ رَبُّکَ أَحَداً (2)و نیز: یَوْمَ یَبْعَثُهُمُ اللّهُ جَمِیعاً فَیُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا أَحْصاهُ اللّهُ وَ نَسُوهُ وَ اللّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ (3).و نیز: یَوْمَئِذٍ یَصْدُرُ النّاسُ أَشْتاتاً لِیُرَوْا أَعْمالَهُمْ، فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ، وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ (4)و نیز: ثُمَّ تُوَفّی کُلُّ نَفْسٍ ما کَسَبَتْ وَ هُمْ لا یُظْلَمُونَ (5)و نیز: یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَیْنَها وَ بَیْنَهُ أَمَداً بَعِیداً وَ یُحَذِّرُکُمُ اللّهُ نَفْسَهُ (6)و نیز: وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ یَعْلَمُ ما فِی أَنْفُسِکُمْ فَاحْذَرُوهُ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ غَفُورٌ حَلِیمٌ
ص:184
1) (1) انبیاء/47:ما ترازوهای عدل را در روز قیامت نصب میکنیم سپس به هیچ کس کمترین ستمی نمیشود، و اگر به مقدار سنگینی یک دانه خردل(کار نیک و بدی باشد)ما آن را حاضر میکنیم و کافی است که ما حسابکننده باشیم.
2) (2) کهف/50:و کتاب(کتابی که نامه اعمال انسان است)در آنجا گذارده میشود،سپس گنهکاران را میبینی که از آنچه در آن است بیمناکند و میگویند:ای وای بر ما این چه کتابی است که هیچ عمل کوچک و بزرگی نیست جز این که آن را به شمار آورده است،و همه اعمال خود را حاضر میبینند و پروردگارت به کسی ستم نمیکند.
3) (3) مجادله/6:در آن روز که خداوند همه آنها را برمیانگیزاند و از اعمالی که انجام دادهاند آنها را با خبر میسازد،اعمالی که خداوند آنها را احصاء کرده و آنان آنها را فراموش کردهاند،و خداوند بر هر چیزی شاهد و ناظر است.
4) (4) زلزال/6 و 7 و 8:در آن روز مردم به صورت گروههای مختلف از قبرها خارج میشوند تا اعمالشان به آنها نشان داده شود.پس هر کس به اندازه سنگینی ذرهای کار خیر انجام داده آن را میبیند،و هر کس به اندازه ذرهای کار بد کرده آن را میبیند.
5) (5) بقره/281:...سپس به هر کس آنچه را انجام داده باز پس داده میشود و به آنها ستم نخواهد شد.
6) (6) آل عمران/30:روزی را که هر کس آنچه را از کار نیک انجام داده حاضر میبیند و دوست میدارد میان او و آنچه از اعمال بد مرتکب شده است فاصله زمانی زیادی باشد و خداوند شما را از(نافرمانی)خودش بر حذر میدارد.
(1). بنابراین بندگان دارای بینش دانستهاند که خداوند در کمین آنهاست و دیری نمیگذرد که آنها را مورد حسابرسی قرار خواهد داد،و جزئیترین خطوات قلبی و کمترین لحظهها و نگاههای آنها را بازپرسی خواهد کرد.همچنین برای آنان محقق شده است که رهایی از این خطرها جز به دوام محاسبه و صدق مراقبه و مؤاخذه نفس در انفاس و حرکات و خطورات قلبی و لحظهها و نگاههایش میسر نیست.کسی که نفس خویش را پیش از آن که حسابرسی شود مورد محاسبه قرار میدهد بیشکّ در روز قیامت حسابش سبک و آسان خواهد بود،و به هنگام سؤال جوابی آماده دارد و عاقبت کارش نیکوست؛و آن که به حساب نفس خویش نمیرسد دریغ و افسوس او دایمی و بازداشت او در عرصۀ قیامت طولانی است و گناهانش او را به خواری و خشم الهی خواهد کشانید.
آری هنگامی که این حقیقت بر آنان مشکوف شد و دانستند که از عذاب خدا جز به طاعتش نمیتوان رهایی یافت و او آنان را به شکیبایی و مرابطه(مواظبت و مرزداری) دستور داده و فرموده است: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا (2)لذا نفس خویش را نخست از طریق مشارطه(شرط کردن)سپس با مراقبه(نگهبانی کردن)و پس از آن با محاسبه و بعد با معاقبه(مجازات کردن)و سپس با مجاهده و پس از اینها با معاتبه(سرزنش کردن)مواظبت و پاسداری کردند.از این رو آنان را در مرابطه شش مقام است و ما ناگزیریم آنها را شرح دهیم،و حقیقت و فضیلت و تفصیل اعمال هر یک را بیان کنیم.اصل همۀ آنها محاسبه است لیکن هر حسابی پس از مشارطه و مراقبه صورت میگیرد و پس از محاسبه معاتبه و معاقبه واقع میشود.و اینک به شرح این مقامات میپردازیم.
(1)بدان هدف معاملهگران در تجارتها و شریکان در کالاهای خود به هنگام محاسبه حفظ سود است،و همان گونه که بازرگان شریکی را به کمک خود میطلبد و به او مال میدهد تا
ص:185
بازرگانی کند و سپس او را به محاسبه میکشد،در طریق آخرت نیز عقل به منزلۀ بازرگان است و مقصد او به دست آوردن سود میباشد که عبارت از تزکیۀ نفس است چه مایۀ رستگاری آن است.خداوند فرموده است: قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکّاها وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسّاها (1)،امّا رستگاری آن تنها به اعمال شایسته وابسته است.عقل در این تجارت از نفس کمک میطلبد،و او را به کار وامیدارد،و در آنچه مایه تزکیه آن است او را مسخّر خود میکند، چنان که بازرگان از شریک و غلام خود که با مال او بازرگانی میکنند کمک میگیرد.و همان گونه که ممکن است شریک خصم او شود و در سود با وی منازعه کند لذا نیازمند آن است که در آغاز کار شرطهایی با او برقرار و در مرحلۀ دوم نسبت به کار او مراقبت و در مرحلۀ سوم عملکرد او را محاسبه کند،و در مرحلۀ چهارم او را مورد عتاب یا عقاب قرار دهد به همین گونه عقل نیازمند است که نخست با نفس شرطهایی برقرار و وظایفی برای او معین کند و وی را به راههای رستگاری ارشاد و به سلوک در این راهها ملزم گرداند.سپس از مراقبت در کار آن لحظهای غفلت نورزد،و اگر آن را به حال خود رها کند جز خیانت و تباه کردن سرمایه چیزی از او مشاهده نخواهد کرد،چه آن همچون بندهای خیانتکار است که اگر محیط را مناسب ببیند مال را میرباید.آنگاه پس از فراغت از کار باید عملکرد او را رسیدگی و حسابرسی کند و از وی بخواهد که به آنچه با او شرط کرده وفا کند،زیرا سود این تجارت فردوس اعلا و رسیدن به سدرة المنتهی و همنشینی با پیامبران و شهیدان است لذا دقّت و خرده گیری در محاسبه نفس بسیار مهمتر و لازمتر از تدقیق در حساب سودهای دنیاست چه سودهای دنیا نسبت به نعیم آخرت بسیار حقیر و ناچیز است.بعلاوه منفعتهای دنیوی هر چه و هر اندازه باشد سرانجام آن سپری شدن و نیست گشتن است،و در خیری که دوام ندارد خیری نیست،بله شرّ بیدوام بهتر از خیری است که دوام ندارد،زیرا شرّ بیدوام هنگامی که برطرف میشود شادی انقطاع آن به سبب برطرف شدن آن دایمی است،و خیر بیدوام تأسف از انقطاع آن به سبب از دست رفتن آن پیوسته ادامه دارد.به همین سبب گفتهاند:
اشدّ الغمّ عندی فی سرور تیقّن عند صاحبه انتقالا (2)
ص:186
بنابراین بر هر هوشمندی که به خداوند و روز بازپسین ایمان دارد حتم و لازم است که از محاسبه نفس خویش و سختگیری بر آن در همۀ حرکات و سکنات و خطورات اقدامات خود غفلت نورزد،چه هر نفسی از انفاس عمر آدمی گوهری نفیس است که برای آن عوضی نیست و میتوان با آن گنجی خرید که تا ابد نعمتهای آن به پایان نرسد.لذا بیهوده از دست دادن آن و یا صرف کردن آن در چیزی هلاکتبار زیانی هنگفت و بزرگ است که هیچ عاقلی آن را روا نمیشمارد.
از این رو هنگامی که بنده روز را آغاز میکند و از فریضۀ بامداد فارغ میشود باید ساعتی دلش را برای مشارطه با نفس فارغ گرداند،چنان که بازرگان به هنگام تسلیم کالا به شریکی که عامل اوست مجلس خویش را برای مشارطه با وی خالی میکند،و به نفس خود بگوید:
من بضاعتی جز عمر خود ندارم و اگر آن از میان رود همۀ سرمایهام از دست رفته است و از تجارت و کسب منفعت نومید میشوم.این روز نو را خداوند به من مهلت داده و مرگم را به تأخیر انداخته و بدان به من انعام فرموده است به طوری که اگر مرا بمیراند آرزو میکنم که برای یک روز مرا به دنیا باز گرداند تا در آن عمل صالحی انجام دهم.اکنون فرض کن مردهای و تو را به دنیا باز گردانیدهاند بپرهیز از آن که این روز را ضایع کنی چه هر نفسی از نفسهای آن گوهری است که بهای آن را نمیتوان تعیین کرد.
بدان شبانه روز بیست و چهار ساعت میباشد و در خبر آمده است که:«در هر شبانه روز بیست و چهار خزانه صف کشیده شده در کنار هم به بنده عرضه میشود.یکی از آن خزانهها برای او باز میشود آن را پر از نور حسناتی میبیند که در این ساعت انجام داده است و او در نتیجۀ مشاهده این انوار که وسیلهای برای وی نزد خداوند جبار است چنان شاد و خوشحال میشود که اگر شادی او را بر دوزخیان تقسیم کنند از خوشحالی مدهوش میشوند و سوز آتش را احساس نمیکنند.سپس خزانۀ دیگری برایش باز میشود که سیاه و تاریک است و بوی گندی از آن برمیخیزد و تاریکی آن او را میپوشاند،و این همان ساعتی است که وی در آن خدا را نافرمانی کرده است.پس چنان ترس و وحشتی او را فرا میگیرد که اگر آن را میان بهشتیان توزیع کنند نعمتهای بهشت بر آنان منغّص میشود.سپس خزانۀ دیگری برایش باز میکنند که خالی است و در آن چیزی نمیبیند که او را شاد یا بدحال کند (1)،و این همان ساعتی است که او به خواب رفته و یا آن را به غفلت گذرانده و یا در آن به چیزی از امور
ص:187
1) (1) بحار مجلسی،ج 3،ص 267،هامش کتاب عدّة الداعی.
مباح دنیا مشغول بوده است.لذا به سبب خالی بودن این خزانه سخت دچار حسرت و اندوه میشود و از این غبنی که دامنگیر او شده به کسی میماند که در به دست آوردن سود بسیار و قلمرو وسیع قدرت داشته باشد لیکن سستی ورزد و سهل انگاری کند تا آنها را از دست بدهد؛و این حسرت و زیان تو را بس خواهد بود.به همین گونه خزاین سرتاسر اوقات عمرش را به وی عرضه میکنند؛بنابراین او باید به نفس خود بگوید:امروز بکوش تا خزاین خود را آباد کنی و آنها را از گنجهایی که اسباب پادشاهی تو است تهی نگذاری به تنبلی و تن آسایی رو نیاوری مبادا درجاتی از علیّین را از دست دهی و دیگران بدانها برسند و دریغ و افسوس آنها برای تو باقی بماند به طوری که از تو جدا نشود اگر چه به بهشت روی،چه درد غبن و حسرت هر چند کمتر از سوز آتش است،لیکن تحملپذیر نیست.
یکی از پیشینیان گفته است:فرض کن گنهکار بخشوده شود آیا این نیست که ثواب نیکوکار از او فوت شده است؟و این سخن به غبن و حسرت انسان دارد،خداوند فرموده است: یَوْمَ یَجْمَعُکُمْ لِیَوْمِ الْجَمْعِ ذلِکَ یَوْمُ التَّغابُنِ (1).
آنچه گفته شد وصیتی است که او در اوقات خویش به نفس خود میکند،پس از آن باید وصیتش را به اعضای هفتگانه خویش از سر گیرد،و آنها عبارتند از:چشم،گوش،زبان، شکم،فرج،دست و پا،و آنها را به دست نفس بسپارد چه آنها در این تجارت رعایا و خدمتگزار اویند،و اعمال این سوداگری به وسیلۀ آنها به انجام و اتمام میرسد،جهنم دارای هفت در است و برای هر دری گروه معینی از مردم تقسیم شدهاند،و این درها برای کسانی تعیین گردیدهاند که با اعضای مذکور خدا را نافرمانی کردهاند لذا،به نفس خود باید سفارش کند که آنها را از معصیت خدا نگهدارد.
امّا چشم را از نگاه به عورت مسلمانان،و صورت نامحرم باز دارد،و به دیدۀ حقارت به مسلمانی ننگرد بلکه از نگاه به هر چیز زایدی که از نظر کردن به آن بینیاز است خودداری کند؛چه خداوند از نگاههای زاید بنده بازخواست میکند چنان که از سخنان زاید بازخواست خواهد کرد.سپس هنگامی که چشم را از این نگاهها بازداشت بدان بسنده نکند بلکه آن را در چیزهایی به کار گیرد که تجارت و سود او در آنهاست و برای آن آفریده شده است.و آنها عبارتند از نظر کردن به شگفتیهای صنع خداوند با دیدۀ عبرت،نگاه کردن به کارهای خوب تا به آنها تأسّی کند،نگریستن به کتاب خدا و سنت پیامبرش صلّی اللّه علیه و آله و مطالعۀ
ص:188
1) (1) تغابن/9:این در زمانی خواهد بود که همه شما را در آن«روز اجتماع»گردآوری میکند.
کتابهای حکمت برای استفاده و پند گرفتن.همچنین باید امور مربوطه به یکایک اعضا بهویژه زبان و شکم را به تفصیل به نفس خود سفارش کند.
امّا زبان به سبب آن که بر حسب طبع روان و آسان است،و در حرکت دادن آن زحمتی نیست بر اثر غیبت،دروغ،سخن چینی،خودستایی،بدگویی از مردم از خوراکها،طعن و لعن،نفرین بر دشمنان،مجادله و جز اینها که در بخش آفات زبان ذکر کردهایم جنایت آن بزرگ است چه آن آماده و در صدر همۀ اینهاست با آن که برای ذکر و پند دادن و تکرار علم و تعلیم و ارشاد بندگان به راه خدا و اصلاح میان مردم و دیگر امور خیر آفریده شده است.از این رو باید با نفس خود شرط کند که در تمام روز زبانش را جز به ذکر خدا به حرکت در نیاورد چه گفتار مؤمن ذکر خدا و نگاهش عبرت و خاموشیش تفکر است زیرا: ما یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ (1).
امّا شکم را به ترک حرص در خوراک و کم خوردن از حلال و دوری کردن از شبهات و منع او از شهوت و اکتفاء بر مقدار ضرورت وادار و با آن شرط کند که اگر در چیزی از این امور مخالفت ورزد با خودداری از خواستهایش او را مجازات کند تا بیش از آنچه به شهواتش برسد خواستهایش را از دست دهد.همچنین درباره همۀ اعضا با نفس خود شرط برقرار کند.ما اگر بخواهیم این مطالب را به تفصیل بیان کنیم سخن به درازا میکشد،و گناهانی که از هر یک از اعضا سر میزند و طاعتهایی که ممکن است به وسیلۀ هر کدام بهجا آورده شود بر کسی پوشیده نیست.
سپس باید وصیّت خود را به نفس دربارۀ وظایف او نسبت به طاعاتی که در شبانه روز تکرار میشود و نوافلی که بر ادای آنها توانایی دارد و قادر است آنها را زیاد بهجا آورد بازگو کند و شرح و چگونگی آنها و نحوۀ آمادگی برای آنها را روشن و اسباب آنها را فراهم سازد.اینها شرطهایی است که هر روز بدانها نیاز دارد،لیکن هرگاه انسان به شرط کردن این امور با نفس در طول مدتی عادت کند و نفس او در وفا کردن به این شرطها فرمانبردار شود از مشارطه در اینها بینیاز خواهد شد،و هرگاه تنها در بعضی از این امور اطاعت کند به مشارطه با او در بقیه امور نیازمند میباشد.امّا هر روزی از رویدادی تازه خالی نیست و هر حادثۀ تازهای حکمی نو دارد و خدا را در آن حقی است و کسانی که به چیزی از امور دنیا مانند حکومت یا تجارت و یا تدریس اشتغال دارند حوادث زیاد برای آنها اتفاق میافتد،
ص:189
1) (1) ق/16:هیچ سخنی را انسان بر زبان نمیآورد جز این که نزد آن فرشتهای مراقب و آماده است.
زیرا کم است روزی که از حادثهای نو که باید در آن حق خدا را ادا کرد خالی باشد.از این رو باید با نفس خود شرط کند که بر این امور استقامت ورزد و در برابر اجرای حق فرمانبردار و تسلیم باشد و آن را از عواقب سستی و اهمال بترساند و مانند بندهای متمرد و فراری به او پند و اندرز دهد چه نفس بر حسب طبع از طاعت سرپیچی میکند و از بندگی سر باز میزند لیکن وعظ و اندرز در او مؤثر است.خداوند فرموده است: وَ ذَکِّرْ فَإِنَّ الذِّکْری تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِینَ (1).
بنابراین شرطها و تذکرات مذکور و آنچه به منزلۀ آنهاست نخستین مقام مرابطۀ با نفس و عبارت از محاسبۀ پیش از عمل است.محاسبه گاهی به منظور ترسانیدن و پرهیز دادن پیش از عمل صورت میگیرد.خداوند فرموده است: وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ یَعْلَمُ ما فِی أَنْفُسِکُمْ فَاحْذَرُوهُ (2)و گاهی برای آینده است و هر نظری که بر کمیت و مقدار به منظور شناخت زیاده و نقصان مبتنی باشد آن را محاسبه میگویند.پس در آنچه میان بنده و پروردگار در طول روز میگذرد بیندیش تا زیاده و نقصان را در این محاسبه بدانی.خداوند فرموده است:
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ فَتَبَیَّنُوا (3)و نیز: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا (4)و نیز: وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ (5)،خداوند اینها را بر سبیل هشدار و پرهیز فرموده است تا در آینده از آنها دوری کنند.
عبادة بن صامت روایت کرده است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در پاسخ مردی که از آن حضرت خواست او را توصیه و موعظه کند فرمود:«هرگاه ارادۀ کاری کنی عاقبت آن را بیندیش اگر درست است اجرا کن و اگر گمراهی است از آن بازایست (6)».
یکی از حکیمان گفته است:اگر میخواهی خردت بر هوای نفست غالب باشد شهوت را برآورده مکن مگر آنگاه که در عاقبت آن اندیشیده باشی،چه درنگ پشیمانی در دل بیشتر
ص:190
1) (1) ذاریات/55:و پیوسته تذکر کرده چه تذکر برای مؤمنان سودمند است.
2) (2) بقره/235:و بدانید خداوند آنچه را در دل دارد میداند،از نافرمانی او بپرهیزید.
3) (3) نساء/94:ای کسانی که ایمان آوردهاید هنگامی در راه خدا گام برمیدارید(به سفری برای جهاد میروید)تحقیق کنید.
4) (4) حجرات/6:ای کسانی که ایمان آوردهاید اگر شخص فاسقی خبری برای شما بیاورد درباره آن تحقیق کنید.
5) (5) ق/16:(انسان)هیچ سخنی را بر زبان نمیآورد جز این که نزد آن فرشتهای مراقب و آماده برای انجام دادن مأموریت است.
6) (6) الزهد ابن مبارک از ابی جعفر بن مسور هاشمی به طور مرسل به سند ضعیف،الجامع الصغیر.
از درنگ سبکی شهوت است.لقمان گفته است:مؤمن اگر در عاقبت بیندیشد از پشیمانی ایمن خواهد بود.شدّاد بن اوس روایت کرده که پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«زیرک کسی است که نفس خود را خوار و برای پس از مرگ کار کند،و احمق کسی است که نفس خویش را پیرو هوایش گرداند و از خدا آرزوها داشته باشد (1).» منظور از عبارت:دان نفسه(نفس خود را خوار کند)که در کلام آن حضرت آمده آن است که نفس خود را حساب کند چه یوم الدین همان روز حساب است،و قول خداوند که فرموده است: إِنّا لَمَدِینُونَ (2)به معنای لمحاسبون است(هرآینه محاسبه خواهیم شد).یکی از صحابه گفته است:خود را حساب کنید پیش از آن که محاسبه شوید،و نفس را بسنجید پیش از آن که سنجیده شوید و برای عرصۀ محشر خود را آماده کنید.همۀ این سخنان به محاسبه در آینده دارد،چه گفته است:کسی که نفس خود را خوار و برای پس از مرگ کار کند به معنای این است که نخست امور را بسنجد و اندازهگیری کند و در آنها بیندیشد سپس اقدام کند و بر عهده گیرد.
(1)هرگاه انسان نفس خویش را وصیت و بر آنچه ذکر شد با او شرط کند چیزی باقی نمیماند جز این که باید در حال اشتغال به کارها به طور دقیق مراقب آن باشد و با دیدهای تیزبین آن را زیر نظر گیرد چه اگر آن را به حال خود رها سازد سرکشی میکند و تباهی به بار میآورد،و اکنون بر ماست که فضیلت مراقبه و پس از آن درجات آن را بیان کنیم:
(2)جبرئیل علیه السّلام از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله دربارۀ احسان پرسید،فرمود:«این که خدا را چنان بپرستی که گویا او را میبینی (3)»و نیز فرموده است:«خدا را به گونهای عبادت کن که گویا او را میبینی،و اگر تو او را نمیبینی او تو را میبیند (4).»خداوند فرموده است:
ص:191
أَ فَمَنْ هُوَ قائِمٌ عَلی کُلِّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ (1)و نیز: أَ لَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللّهَ یَری (2)و نیز: إِنَّ اللّهَ کانَ عَلَیْکُمْ رَقِیباً (3)و نیز: وَ الَّذِینَ هُمْ لِأَماناتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ راعُونَ، وَ الَّذِینَ هُمْ بِشَهاداتِهِمْ قائِمُونَ (4).
نقل شده است زلیخا به هنگامی که با یوسف خلوت کرد برخاست و روی بت خود را پوشانید،یوسف گفت:چگونه تو از مراقبت بیجانم شرم میکنی و من از مراقبت خداوند جبار شرم نکنم؟ و نیز حکایت کردهاند جوانی کنیزکی را در شب به مباشرت دعوت کرد.کنیزک گفت:
آیا شرم نمیکنی؟پاسخ داد:از چه کسی شرم کنم جز ستارگان کسی ما را نمیبیند،گفت:
پس آفرینندۀ ستارگان کجا شد؟ مردی به جنید گفت:به چه چیز برای فرو بستن چشم کمک گیرم،پاسخ داد:به این که میدانی نگاه ناظر بر تو بر نگاه تو به کسی که نگاهش میکنی سبقت دارد؛و نیز جنید گفته است:با مراقبت محقق میشود که چه کسی از فوت بهرۀ خود از پروردگارش بیم دارد.
گفتهاند:در حدیث قدسی آمده است:در جنّات عدن کسانی سکنا مییابند که چون قصد گناه میکنند عظمت مرا به یاد میآورند و مراقب من هستند و نیز آنانی که پشت آنها از بیم من کوژ شده است.به عزّت و جلالم سوگند هنگامی که قصد عذاب اهل زمین میکنم چون به آنهایی که گرسنگی و تشنگی را از بیم من تحمل میکنند مینگرم عذاب را از آنها دور میگردانم،روایت شده است که خداوند به فرشتگان فرموده است:شما بر ظواهر گماشته شدهاید و من مراقب بواطنم.
(1)بدان حقیقت مراقبت در نظر گرفتن مراقب و توجه دادن فکر به سوی اوست،و هر کس از کاری به سبب رعایت دیگری دوری جوید گفته میشود:فلانی را در نظر گرفت و جانب او را رعایت کرد.مراد از این مراقبت حالتی است در دل که آن را نوعی معرفت به بار میآورد،و ثمرۀ آن پدید آمدن اعمالی در دل و جوارح است.
ص:192
امّا حالت مذکور عبارت از آن است که دل پیوسته مراقب را رعایت میکند و به او اشتغال و توجّه دارد،و او را ملاحظه و به او بازگشت میکند.
امّا معرفتی که حالت مذکور ثمرۀ آن است دانستن این است که خداوند بر ضمایر آگاه و بر اسرار دانا و بر اعمال بندگان ناظر و بر هر کس؛هر چه به دست میآورد قائم و نگهبان است.راز دلها مانند ظاهر پوست بدن که در نزد مردم مکشوف است بلکه خیلی قویتر از آن در نزد او آشکار است.این معرفت هرگاه به صورت یقین درآید،یعنی از شک پیراسته شود و پس از آن بر دل چیره گردد و آن را مقهور خود کند-زیرا بسا یقینی که از شک تهی است، لیکن بر دل غلبه ندارد مانند یقین به مرگ آری هرگاه این یقین بر دل استیلا یابد آن را به سوی مراعات رقیب میکشاند و همت وی را متوجّه او میگرداند.دارندگان این معرفت و یقین همان مقرّبانند و آنها به دو دسته تقسیم میشوند:صدیقان و اصحاب یمین و مراقبت آنان بر دو درجه است:
درجۀ اوّل مراقبت صدّیقان مقرّب است و آن عبارت از تعظیم و اجلال الهی است،بدین گونه که دل در ملاحظۀ جلال خداوند مستغرق و بر اثر توجّه به هیبت و عظمت او خاضع و شکسته میشود،و به هیچ وجه در آن جایی باقی نمیماند که به دیگری توجّه کند.ما سخن را در شرح اعمال این مراقبت طولانی نمیکنیم چه آن منحصر به دل است.امّا جوارح از توجه به مباحات باز میایستند چه رسد به محرمات و چون برای ادای طاعات به حرکت درآیند مانند کسی هستند که این اعمال عادت او شده و نیازی ندارد که در حفظ آداب صحیح آن تأمل و تفکر کند،بلکه به سبب صلاح رعایتکننده رغبت اعضا و جوارح به ادای طاعات شدت دارد و رعایتکننده دل است که هرگاه در مقام ادای حق معبود برآید جوارح نیز بدون هیچ تکلف و زحمت به طریق صواب و استقامت عمل خواهند کرد،و این همان کسی است که توانسته است مقصد خود را یکی کند و خداوند مقاصد دیگر او را کفایت کرده است.آن که به این درجه برسد از خلق غافل میشود به طوری که کسی را که در نزد او حاضر است نمیبیند با آن که چشمانش باز است،و آنچه را به او میگویند نمیشنود با آن که گوشش شنواست.فی المثل گاهی از کنار فرزند خود میگذرد،لیکن با او سخن نمیگوید تا آنجا که یکی از آنان که این حالت از او دیده شده بود به کسی که او را مورد سرزنش قرار داد گفت:هنگامی که از کنار من میگذری مرا تکان ده.این امور را نباید مستبعد بشماری،زیرا اینها را در دلهایی که پادشاهان روی زمین را بزرگ میشمارند مییابی به طوری که گاهی خدمتکاران پادشاهان آنچه را در مجالس شاهان بر آنها میگذرد
ص:193
به سبب استغراق فکرشان در آنها حسّ نمیکنند بلکه گاهی دل به یکی از امور سادۀ دنیا چنان مشغول میشود و فکرش در آن غوطهور میگردد که از مقصدی که به سوی آن در حرکت است بکلی به دور میافتد،و یا کاری را که برای آن قیام کرده است فراموش میکند.
از یکی از پیشینیان حکایت کردهاند که گفته است:به جماعتی گذشتم که در حال مراقبه بودند،و یکی از آنان دور از دیگران و در کناری نشسته بود،به سوی او رفتم و خواستم با او سخن گویم،گفت:ذکر خدا دلنشینتر است،گفتم:تو تنهایی،گفت:من تنها نیستم پروردگار و دو فرشتهام با من است،گفتم:از اینان کدام سبقت دارد؟پاسخ داد:کسی که خداوند او را آمرزیده است،گفتم:راه کجاست؟به سوی آسمان کرد و برخاست و رفت و گفت:بیشتر خلق تو را از خدا باز میدارند.
به راستی این گفتار کسی است که در مشاهدۀ حق تعالی مستغرق شده است،جز با او سخن نمیگوید،و جز از او نمیشنود.چنین کسی نیاز ندارد که از زبان و اعضایش مراقبت کند، چه آنها جز به چیزی که او در آن مشغول است به حرکت درنمیآیند.گفتهاند:بر تو باد که با کسی همنشین شوی که لقای خدا را به یاد تو آورد،و هیبت او را در دل تو جای دهد،و به عمل نه به زبان تو را پند گوید.آری این درجه مراقبانی است که جلال و عظمت حق تعالی بر دل آنها چیره شده و در آنها جایی برای چیزی غیر از آن باقی نیست.
درجه دوم مراقبۀ پرهیزگاران از اصحاب یمین است.اینان گروهی هستند که یقین به این که خداوند بر ظواهر و بواطن و قلوبشان ناظر و آگاه است بر دلهایشان چیره شده لیکن توجه به جلال و عظمت ربوبی آنان را مبهوت نکرده و دلهایشان در حدّ اعتدال باقی مانده و امکان آن را دارند که به احوال و اعمال توجه کنند لیکن در همین حال که بر اعمال مواظبت دارند از مراقبت خالی نیستند.آری شرم از خداوند بر آنها غلبه دارد،و به کاری اقدام و یا از آن امتناع نمیکنند جز پس از درنگ و تأمل در آن.و از ارتکاب هر چه در قیامت آنها را رسوا میکند خودداری میکنند،زیرا آنها خداوند را در دنیا بر خودشان آگاه میدانند و نیاز به انتظار قیامت را ندارند.
اختلاف دو درجۀ مراقبه از طریق مشاهده دانسته میشود.چه تو در خلوتهای خود کارهایی انجام میدهی و اگر در آن میان کودکی یا زنی بر تو وارد شود و بدانی او به تو مینگرد از او شرم میکنی و نیکو مینشینی و احوال خود را مواظب میشوی،این حالت برخاسته از اجلال و تعظیم نیست بلکه از شرم است،چه مشاهده او اگر چه تو را بهت زده نکرده و به خود مشغول نساخته لیکن شرم تو را برانگیخته است؛و نیز ممکن است پادشاهی
ص:194
یا بزرگی بر تو وارد شود و احترام و تعظیم او چنان تو را در خود مستغرق گرداند که همۀ آنچه را به آن مشغولی فروگذاری،لیکن این ناشی از شرم نیست.
به همین گونه مراتب بندگان در مراقبه و پاس از حق تعالی مختلف است.کسی که در این درجه از مراقبه باشد باید از همۀ حرکات و سکنات و خطورات قلبی و نظرهها و نگاههای خود و به طور خلاصه از همۀ اختیاراتش مراقبت و دو نظر را همواره دنبال کند،یکی پیش از اعمال و دیگری در حین عمل:
امّا نظر اول آن است که پیش از عمل بنگرد آنچه را عزم کرده و برای انجام دادن آن به حرکت در آمده به خاطر خداوند و خاص اوست یا برای خواهش نفس و پیروی از شیطان است،و باید در اینجا درنگ و تأمل کند تا به مدد انوار حق مطلب بر او روشن گردد.اگر عمل برای خداست آن را انجام دهد و اگر برای غیر اوست از خدا شرم کند و از آن دست باز دارد،سپس نفس خویش را از این که به آن کار رغبت کرده و بر آن عمل بد تصمیم گرفته و در رسوایی خود کوشیده است سرزنش کند،چه نفس دشمن خویش است مرگ آن که خداوند با حفظ و حراست خود او را مصون بدارد.
این تأمل در آغاز هر کاری تا حدی که روشن شود واجب قطعی است و گریزی از آن نیست،چه در خبر آمده است که:«برای بنده در هر حرکتی از حرکاتش هر چند اندک باشد سه دفتر باز میشود،دفتر اول:چرا؟،دوم:چگونه؟سوم:برای چه کسی؟»معنای چرا آن است که به چه سبب این کار را کردی؟آیا بر تو واجب بود که برای مولایت آن را انجام دهی یا به میل و هوای خود بدان مایل شدی.اگر از این پرسش مصون بماند از دفتر دوم میپرسند که چگونه آن عمل را انجام دادی،چه در هر عملی از سوی خدا شرط و حکمی است که مقدار و وقت و چگونگی آن جز از طریق علم دانسته نمیشود،لذا از او میپرسند آیا از روی علم و یقین آن را بهجا آوردی یا از روی جهل و گمان.اگر از این پرسش مصون بماند دفتر سوم باز و در آن از اخلاص مطالبه میشود.میگویند:آیا آن را خالص برای خدا انجام دادی تا به قول لا إله الاّ اللّه وفا کرده باشی و پاداش تو بر خدا لازم باشد،یا برای ریا و خودنمایی به مخلوقی همچون خودت که در این صورت باید پاداش خود را از او بگیری،یا آن را انجام دادی تا به بهرۀ خود از دنیا دست یابی و ما بهرهات را از دنیا به تمامی دادهایم،و یا آن را از روی سهو و غفلت بهجاآورندهای که در این صورت اجر تو ساقط و عملت باطل و سعی تو ضایع است،و اگر عمل را برای غیر من انجام دادهای مستوجب خشم و عذاب من هستی،چه تو بنده من بودی و روزی مرا میخوردی و با نعمت من میآسودی آنگاه برای
ص:195
غیر من عمل میکردی.آیا گفتار مرا نشنیدی که میگویم: إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ عِبادٌ أَمْثالُکُمْ (1)و نیز: إِنَّ الَّذِینَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ لا یَمْلِکُونَ لَکُمْ رِزْقاً فَابْتَغُوا عِنْدَ اللّهِ الرِّزْقَ وَ اعْبُدُوهُ (2)،وای بر تو آیا نشنیدی که میگویم: أَلا لِلّهِ الدِّینُ الْخالِصُ (3).
هرگاه بنده بداند در معرض این بازخواستها و سرزنشها خواهد بود،نفس خود را مؤاخذه خواهد کرد پیش از آن که مورد مؤاخذه قرار گیرد،و برای این سؤالها پاسخ تهیه میکند،و باید پاسخهایش درست باشد و تنها پس از تأمل آن را اظهار و بازگو کند و حتی پلک چشم و سر انگشتش را پس از درنگ و دقت بجنباند.
پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله به معاذ فرمود:«بنده از سرمۀ چشمانش،و از خرد کردن گل با انگشتانش و از دست کشیدن بر جامه برادرش پرسیده میشود (4).»گفتهاند:هرگاه یکی از پیشینیان میخواست صدقه بدهد درنگ و اندیشه میکرد چنانچه برای خدا بود انجام میداد.در حدیث سعد آمده است به هنگامی که سلمان او را وصیت کرد گفت:موقعی که قصد میکنی نسبت به عزم خود از خدا بترس.محمد بن علی گفته است:مؤمن به هنگام تصمیم گرفتن درنگکننده و با تأنّی است و مانند کسی نیست که در شب هیزم گرد میآورد.اینها که گفته شد نظر اول در این مراقبه است،و رهایی از آن جز به مدد دانش استوار و شناخت حقیقی اسرار اعمال و اعماق نفس و مکاید شیطان میسّر نیست.و انسان چنانچه خود و پروردگار و دشمن خویش شیطان را نشناسد،و آنچه را بر وفق هوای نفس اوست نداند،و میان آن و آنچه محبوب خداوند است و در نیّت و عزم و فکر و سکون و حرکت خود او را خشنود میکند تمیز ندهد در این مراقبه سالم نخواهد ماند،بلکه بیشتر مردم مرتکب نادانیهایی میشوند که خداوند آنها را مکروه میدارد و آنان میپندارند که کارهای خوبی انجام میدهند.گمان مبر که نادان در آنچه میتواند آن را بیاموزد به بهانۀ ندانستن معذور میباشد، هیهات!بلکه طلب علم بر هر مسلمانی واجب است،به همین سبب دو رکعت نماز عالم از هزار رکعت جاهل افضل است چه عالم آفات نفس و مکرهای شیطان و موارد فریب او را میداند و از آنها پرهیز میکند،و جاهل که اینها را نمیشناسد چگونه میتواند از آنها دوری
ص:196
جوید.از این رو او پیوسته در رنج و تعب و شیطان از او در شادی و فرح است.ما از نادانی و غفلت به خدا پناه میبریم چه این دو اساس هر بدبختی و ریشۀ هر زیانکاری است.لذا حکم خداوند بر هر بندهای این است که به هنگام عزم بر کار و اقدام به عمل نفس خویش را مراقب باشد و در اجرای قصد و دست زدن به کار درنگ کند تا آنگاه که در پرتو نور علم بر او مکشوف شود که قصد او برای خداست تا آن را اجرا کند یا به خواهش نفس است تا از آن دوری جوید و دل را از اندیشۀ آن و اتخاذ تصمیم باز دارد،چه اگر خطورات باطل نخستین دفع نشود رغبت پدید میآید،و رغبت موجب پدید آمدن قصد،و قصد سبب قطعیّت عزم،و عزم باعث فعل و فعل موجب عقاب و خشم الهی است.
بنابراین باید مادۀ شرّ و فساد را از منشأ نخست آن که خطورات دل است قطع و ریشه کن کرد،زیرا آنچه پس از خطورات میآید تابع و دنبالۀ آن است؛و هرگاه این امر برای بندهای دشوار و قضیه غامض شود و نتواند آن را برطرف کند باید در پرتو نور علم در آن بیندیشد و از مکرهای شیطان به واسطۀ هواهای نفس به خداوند پناه برد،و اگر با تلاش و کوشش و فکر خویش نتواند رفع مشکل کند از انوار عالمان دین کسب فیض و روشنی کند و از عالمان گمراه کنندهای که به دنیا رو آوردهاند بگریزد همان گونه که از شیر میگریزند بلکه شدیدتر از آن.خداوند به داود علیه السّلام وحی فرمود:«ای داود!دربارۀ عالمی که دوستی دنیا او را مست کرده از من مپرس،چه تو را از من و از دوستی من میبرد،آنها رهزنان بندگان منند.»آری دلهایی که به سبب محبّت دنیا و شدت حرص به آن از نور حق محروم و محجوبند-چه دلها محل تجلی انوار حضرت ربوبیت است-چگونه میتوانند از آن نور بهره گیرند در حالی که آنان به آن پشت کرده و به دشمن آن رو آورده و با ضد آن عشق میورزند،و دشمن و ضد آن شهوتهای دنیاست.
از این رو باید مرید نخست همت خود را در این به کار برد که علم را در خود استوار سازد،و سپس به عالمی که از دنیا رو گردان و در صورت عدم وجود او به عالمی که رغبت او به دنیا اندک باشد دست یابد.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«خداوند صاحب بصیرتی را که به هنگام ورود شبهات و عقل کاملی را که در موقع هجوم شهوات آنها را نقد و بررسی کنند دوست میدارد (1).» پیامبر صلّی اللّه علیه و آله شبهات و شهوات را با هم جمع فرموده است،و به راستی آنها ملازم هماند و در
ص:197
1) (1) الحلیة ابو نعیم از حدیث عمران حصین بن عمر عدنی،و جمهور او را ضعیف شمردهاند؛المغنی.
کنار یکدیگر قرار دارند.کسی که دارای خردی بازدارنده از شهوتها نیست دارای دیدهای که بتواند شبهات را نقد و بررسی کند نخواهد بود.از این رو پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:
«کسی که گناهی میکند عقلی از او جدا میشود که هرگز بدو باز نمیگردد (1).»اینک عقل ضعیفی که آدمی از آن برخوردار است چقدر است تا آدمی با ارتکاب گناه نسبت به محو و نابودی آن اقدام کند.شناخت آفات اعمال نیز در این روزگاران متروک شده است،چه همۀ مردم از این دانشها دوری جسته و به وساطت در مخاصماتی که میان خلق بر اثر متابعت از شهوات بر میخیزد مشغول شده و آن را«فقه»نامیدهاند،و علمی را که مبتنی بر فقه و فهم دین است از جرگۀ علوم خارج کرده و آن را به فقه دنیا منحصر ساختهاند،در حالی که مقصود از فقه دنیا دفع مشغلههای دل است تا برای فقه دین فارغ و آماده گردد،و از همین راه است که این فقه به فقه دین مربوط میشود.
در خبر آمده است:«شما امروز در زمانی هستید که شتابکننده در آن بهترین شماست، و بزودی روزگاری فرا میرسد که درنگکننده در آن بهترین شما باشد (2)»؛پس کسی که در برابر شبهات توقف نمیکند پیرو هوای نفس و فریفتۀ رأی خویش است و از جمله کسانی است که پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله دربارۀ آنها فرموده است:«هرگاه بخلی دیدی که فرمانبرداری میشود،و هوسی که پیروی میگردد و هر صاحب رأیی رأی خود را میپسندد بر تو است که ملازم خاصّ خویش باشی (3)»؛و هر کس بدون تحقیق و بررسی مرتکب عملی شبههناک شود با گفتار خداوند مخالفت کرده که فرموده است: وَ لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ (4)،و همچنین خلاف قول پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله که:«از گمان بپرهیزید که گمان دروغترین گفتار است (5)»،و مقصود آن حضرت گمان فاقد دلیل است،چنان که برخی عوام در مشکلی که برای آنها پیش میآید از دل خود نظر خواهی کرده و از گمان خویش پیروی میکنند.به سبب دشواری این امر و اهمیت آن دعای بعضی از صحابه این بود که:بار خدایا!حق را حق به من بنمای،و پیروی آن را روزیم گردان و باطل را باطل به من نشان ده و دوری از آن را روزیم فرما و آن را بر من مشتبه قرار مده تا از هوای خود پیروی کنم.عیسی علیه السّلام فرموده است:«امور سه گونه
ص:198
است:امری که درستی آن برایت روشن است آن را دنبال کن،و امری که گمراهی آن آشکار است از آن دوری کن و امری که بر تو مشتبه است آن را به دانای آن واگذار (1)».از دعای پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله این بود که:«بار خدایا!به تو پناه میبرم از این که در دین نادانسته سخن گویم (2)».بنابراین بزرگترین نعمت خداوند بر بندگانش علم و آشکاری حق است،و ایمان نوعی کشف و علم است از این رو خداوند بر بندهاش منت میگذارد و میفرماید: وَ کانَ فَضْلُ اللّهِ عَلَیْکَ عَظِیماً (3)و مراد از آن علم است؛و نیز: فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ (4)و نیز: إِنَّ عَلَیْنا لَلْهُدی (5)،و نیز: ثُمَّ إِنَّ عَلَیْنا بَیانَهُ (6)و نیز: وَ عَلَی اللّهِ قَصْدُ السَّبِیلِ (7).
علی علیه السّلام فرموده است:«هوای(نفس)شریک کوری است،و توقف به هنگام سرگشتگی از توفیق است (8).» بنابراین نظر اول در مراقبه نگریستن در قصد و حرکت است که آیا به خاطر خداست یا برای هوای نفس،و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«سه چیز است که اگر در کسی گرد آمده باشد ایمانش را کامل کرده است:در راه خدا از سرزنش سرزنشکننده نترسد،و به چیزی از عمل خود ریا نکند و اگر دو امر بر او عرضه شد که یکی برای دنیا و دیگری برای آخرت بود آخرت را بر دنیا ترجیح دهد (9)»و کمترین چیزی (10)که در حرکات او آشکار باشد مباح بودن آنهاست،لیکن آنچه را مربوط به او نیست رها کند چه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«از حسن اسلام آدمی آن است که آنچه را به او مربوط نیست ترک کند (11).»
ص:199
1) (1) طبرانی از حدیث ابن عباس به سند ضعیف خصال صدوق،ابواب سهگانه از حدیث امام صادق علیه السّلام از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله.
2) (2) عراقی گفته است:مأخذ آن را نیافتم.
3) (3) نساء/112:و فضل خدا بر تو بزرگ است.
4) (4) نمل/43:اگر نمیدانید از اهل اطلاع سؤال کنید.
5) (5) لیل/12:مسلما هدایت کردن بر ماست.
6) (6) قیامت/19:سپس بیان(و توضیح)آن بر عهدۀ ماست.
7) (7) نحل/9:و بر خداست که راه راست را به بندگان نشان دهد.
8) (8) بخش اول آن در نهج البلاغه و در وصیتنامه آن حضرت به فرزندش امام حسن علیه السّلام است و در بعضی نسخههای آن آمده:هوای(نفس)شریک رنج است.مأخذ بخش دوم حدیث را نیافتم.
9) (9) مسند الفردوس ابو منصور دیلمی از حدیث ابی هریره،المغنی.
10) (10) در برخی نسخههای احیاء العلوم آمده است:و بیشترین چیزی...
11) (11) پیش از این در بخش آفات زبان ذکر شده است.
(1)و این عبارت از بررسی چگونگی عمل است تا حقی را که خداوند در آن داراست ادا شود؛و باید نیّت خود را برای اتمام آن نیکو کند و صورت عمل را کامل گرداند و آن را به کاملترین وجهی که برای او ممکن است انجام دهد،و این روش در همۀ احوال ملازم او باشد،چه او در هر حال از حرکت و سکون خالی نیست،اگر خدا را در همه این حالات مراقب و در نظر داشته باشد میتواند با نیّت صحیح و حسن عمل و رعایت ادب خدا را عبادت کند.فی المثل اگر نشسته است باید روبهقبله بنشیند چه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:
«بهترین نشستها روبهقبله نشستن است (1)،و چهار زانو نشیند،چه در پیشگاه پادشاهان این گونه نمینشینند،در حالی که پادشاه پادشاهان همواره بر او نگران است،و اگر میخوابد به پهلوی راست روبهقبله با بقیه آداب آن بخوابد این امور همه از مراقبه است تا آنجا که اگر برای قضای حاجت رود و آداب آن را رعایت کند حق مراقبه را ادا کرده است.
در هر صورت بنده یا در حال طاعت و یا در معصیت و یا در کاری مباح است.مراقبت او در طاعت به این است که دارای اخلاص باشد و عمل را کامل بهجا آورد،و مراعات ادب کند،و آن را از آفات نگهدارد.اگر در حال ارتکاب گناه است مراقبت او به توبه و پشیمانی و دل بر کندن از گناه و شرمگینی و اندیشیدن است.اگر مشغول عمل مباحی است مراقبت او به آن است که ادب را رعایت کند و در نعمت بخشنده آن را در نظر گیرد،و شکر آن را بهجا آورد.بنده در هر حال از بلیّهای که ناگزیر است بر آن صبر کند،و یا از نعمتی که ناچار از شکر آن است خالی نیست و همۀ آنها از مراقبه به شمار میآید.بلکه بنده در همۀ احوال از شکر آن است خالی نیست و همۀ آنها از مراقبه به شمار میآید.بلکه بنده در همۀ احوال از آنچه خدا بر او واجب کرده جدا نیست،این واجب یا عملی است که باید آن را شخصا بهجا آورد،یا حرامی است که باید آن را ترک کند،یا مستحبی است که تشویق به آن شده تا از این راه زودتر به آمرزش الهی دست یابد و بر بندگان دیگر پیشی جوید؛و یا مباحی است که صلاح تن و دل او بدان است و از آن میتواند برای طاعت خداوند کمک گیرد.برای همۀ این امور حدودی است که ناگزیر باید با مداومت در مراقبه آنها را مراعات کند،چه وَ مَنْ یَتَعَدَّ حُدُودَ اللّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ (2).
ص:200
بنابراین انسان باید نفس خویش را در همۀ این اوقات سهگانه بازجویی و مراقبت کند.
هنگامی که از ادای واجب فراغت مییابد و قادر بر ادای مستحبات است باید افضل این اعمال را بیابد و بدان مشغول شود؛زیرا کسی که سود بیشتر را از دست دهد در حالی که قادر بر به دست آوردن آن میباشد مغبون است،و با بهجا آوردن مستحباتی که ثوابهای بیشتری دارند میتوان به این سودها رسید.از این راه است که انسان میتواند از دنیای خود برای آخرتش بهره گیرد چنان که خداوند فرموده است: وَ لا تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیا (1)،و همۀ اینها با یک ساعت صبر میسر است.چه اوقات آدمی سه ساعت است:
1-ساعتی که بر انسان به سختی یا به آسایش گذشته است و اکنون از آن در رنج نیست.
2-ساعتی که آینده است و هنوز نیامده و انسان نمیداند تا آن ساعت زنده میماند یا نه و آگاه نیست که خدا در آن چه مقدر کرده است.
3-ساعتی که حاضر است و باید در آن با نفس خود مجاهده و پروردگار را مراقبت کند.
بنابراین هرگاه ساعت دوم فرا نرسد نباید بر فوت آن اندوه خورد،و اگر فرارسد حق خود را از آن استیفاء خواهد کرد چنان که از ساعت اول به دست آورده است؛و نباید آرزوهای پنجاهساله داشته باشد تا عزم او بر مراقبه طولانی شود بلکه دقت خود را مغتنم شمارد و گمان کند که در آخرین لحظات عمر خویش است،و شاید واقعا در آخرین نفسهای خود باشد و او نداند؛و چون این امر قابل امکان است لذا باید به گونهای باشد که اگر مرگ او فرارسد کراهت نداشته باشد از این که بر آن حالت مرده است،و همۀ احوال او منطبق باشد بر آنچه ابو ذر از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت کرده است که:«مؤمن جز برای سه چیز کوچ نمیکند:
فراهم کردن توشه برای آخرت یا ترمیم معیشت و یا کسب لذّتی که حرام نباشد (2)و نیز بر آنچه در این معنا از آن حضرت نقل کردهاند که:«برای خردمند باید چهار ساعت باشد:
ساعتی که در آن با پروردگارش راز و نیاز گوید،ساعتی که در آن نفس خویش را حسابرسی کند،ساعتی که در آن در صنع خدا بیندیشد و ساعتی که در آن به خوردن و آشامیدن بپردازد، و این ساعت کمکی برای او بر بقیه ساعتهاست (3)».آنگاه در این ساعتی که جوارح او به
ص:201
1) (1) قصص/77:...و بهرهات را از دنیا فراموش مکن.
2) (2) الفقیه صدوق،ص 221،خصال،ابواب سهگانه از امام صادق علیه السّلام و در اینها آمده است:«در حکمت آل داود علیه السّلام است...»ابن حبان،احمد،حاکم و آن را بدین گونه صحیح دانستهاند که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است: «در صحف موسی علیه السّلام است...»
3) (3) این بقیه حدیث ابی ذر است که پیش از این ذکر شد،معانی الاخبار صدوق،کمال الذین صدوق نظیر آن و سابقا نقل شده است.
خوردن و آشامیدن مشغول است نباید از عملی که بهترین اعمال شمرده میشود و عبارت از ذکر و فکر است فارغ باشد،چه فی المثل طعامی که مشغول خوردن آن است در آن عجایبی وجود دارد که اگر در آن بیندیشد و دریابد این تفکر او از بسیاری از اعمال جوارح افضل خواهد بود.در این مورد مردمان بر چهار دستهاند:
1-دستهای به دیدۀ بصیرت و عبرت به طعامها مینگرند،و در شگفتیهای صنع آنها و چگونگی وابستگی حیات جانوران به آنها میاندیشند و در کیفیت تقدیر اسباب آنها از سوی حق تعالی و آفرینش شهوتی که محرک استفاده از آنهاست و خلق وسایلی که برای این شهوت مقرّر فرموده است فکر میکنند،چنان که ما بعضی از این امور را در کتاب شکر شرح دادهایم،و این مقام اولو الالباب یا صاحبان عقول کامل است.
2-دستهای به دیده دشمنی و کراهت به طعامها مینگرند،و اضطرار آدمی را بدانها مورد نظر قرار میدهند و دوست دارند که از آنها بینیاز باشند.لیکن خود را در برابر آنها مقهور و مسخر شهوات خویش میبینند،و این مقام زاهدان است.
3-دستهای در هر صنعت صانع را ملاحظه میکنند،و از مخلوق به صفات خالق پی میبرند لذا مشاهدۀ طعامها موجب تذکر و سببی است که ابواب تفکر به روی آنها باز میشود؛و این بالاترین مقامات عارفان و نشانۀ محبان است،چه دوست هنگامی که صنعت یا تألیف یا تصنیف محبوبش را ببیند آنها را فراموش میکند و دلش به صانع مشغول میشود،و همۀ آنچه بنده را احاطه کرده و به آنها مینگرد صنع خداست و برای آن که از آنها به صانع پی برد مجالی وسیع دارد البته اگر درهای ملکوت به روی او باز شود که آن بسیار نادر است.
4-گروهی به چشم رغبت و حرص به خوراکیها مینگرند،و اگر چیزی از آنها را از دست دهند اندوهگین و بدانچه از آنها برای آنان فراهم میگردد شاد میشوند،و از هر خوراکی موافق طبع و میل آنها نباشد بدگویی میکنند و غذا و پزندۀ آن را مورد نکوهش قرار میدهند،و نمیدانند که به وجودآورندۀ طعام و افاضهکنندۀ علم و قدرت به پزندۀ آن خداوند متعال است،و کسی که بیاجازه خداوند چیزی از آفریدههای او را نکوهش کند خداوند را نکوهیده است.از این رو پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:روزگار را دشنام مدهید که
ص:202
فاعل افعال خداست (1).» این بود مرابطۀ دوم که عبارت از مراقبت اعمال به طور دایم و پیوسته است،و شرح آن طولانی است و در آنچه ذکر کردیم برای کسی که اصول را مستحکم کرده هشداری در این راه است.
(1)ما در اینجا فضیلت محاسبه و پس از آن حقیقت آن را بیان میکنیم.امّا دربارۀ فضیلت آن خداوند فرموده است: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ (2).این آیه به محاسبۀ اعمال گذشته است از این رو گفته شده است:«خود را حسابرسی کنید پیش از آن که محاسبه شوید،و خود را بسنجید پیش از آن که سنجیده شوید (3)».در خبر آمده است که مردی نزد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله آمد و عرض کرد:ای پیامبر خدا!مرا وصیتی فرما،فرمود:آیا وصیت را میپذیری؟عرض کرد:آری،فرمود:«هرگاه به کاری تصمیم گرفتی در عاقبت آن بیندیش، اگر درست بود اجراء کن و اگر گمراهی بود از آن دست باز دار (4).»در خبر است که:
«خردمند باید اوقات خود را چهار بخش کند،بخشی را برای رسیدگی به حساب نفس خود اختصاص دهد».و خداوند فرموده است: وَ تُوبُوا إِلَی اللّهِ جَمِیعاً أَیُّهَا الْمُؤْمِنُونَ (5).توبه عبارت از نگریستن در فعل پس از فراغ از آن به سبب پشیمانی است.پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:
«من در روز صد بار استغفر اللّه و أتوب الیه میگویم (6)»؛و نیز خداوند فرموده است: إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّیْطانِ تَذَکَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ (7).میمون بن مهران گفته است:بنده
ص:203
1) (1) صحیح مسلم،ج 7،ص 45،از حدیث ابی هریره به سند صحیح.
2) (2) حشر/18:ای کسانی که ایمان آوردهاید از مخالفت خدا بپرهیزید،و هر انسانی باید بنگرد که چه چیز را برای فردایش از پیش فرستاده است.
3) (3) الروضة کلینی،ص 143،بدون قول«خود را بسنجید...»،بحار،ج 15،جزء دوم،ص 42،تمامی حدیث با زیادهای به طور مرسل به نقل از کتاب محاسبة النفس از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله.
4) (4) پیش از این ذکر شده است.
5) (5) نور/31:...و همه به سوی خدا باز گردید ای مؤمنان.
6) (6) پیش از این مکرر نقل شده است.
7) (7) اعراف/201:پرهیزگاران هنگامی که گرفتار وسوسههای شیطان شوند به یاد(خدا و پاداش و کیفرهای او)میافتند و(در پرتو یاد او حق را میبینند و)بینا میشوند.
از پرهیزگاران نیست مگر آنگاه که نفس خود را کاملتر از آنچه با شریک خود محاسبه میکند به حساب کشد،و شریکها پس از عمل حساب میکنند (1).یکی از پیشینیان گفته است:مؤمن بر نفسش چیره است آن را برای خداوند به محاسبه میکشد،و در آخرت حساب قومی سبک است که در دنیا نفس خود را پیوسته مورد محاسبه قرار دادهاند و بر گروهی حساب روز قیامت دشوار است که امور را بیمحاسبه انگارند،سپس محاسبه را تفسیر کرده و گفته است:مؤمن ناگهان با چیزی روبرو میشود که مورد پسند و اعجاب اوست،به وی میگوید:به خدا سوگند که تو دلبند منی و من به تو نیاز دارم لیکن هیهات!که میان من و تو حایل وجود دارد.این حساب پیش از عمل است.پس از این گفته است:او از این زیاده روی پشیمان میشود و به خود باز میگردد،و میگوید:از این چه میخواستم؟به خدا سوگند من دراینباره معذور نیستم،لیکن قسم به پروردگار دیگر به آن باز نمیگردم إن شاء اللّه.
میگویم:مدلول اکثر این اخبار از طریق خاصه(شیعه)نیز وارد شده است.در کافی از امام کاظم علیه السّلام روایت شده که فرموده است:«از ما نیست کسی که در همۀ روز نفس خویش را محاسبه نکند تا اگر کار نیکی کرده مزید آن را از خدا بخواهد و اگر کار بدی کرده از خداوند آمرزش طلبد و به او باز گردد (2).»از امام صادق روایت شده که فرموده است:«نفس خویش را پیش از آن که از تو جدا شود از آنچه به آن زیان میرساند بازدار و در جدایی از آنها چنان بکوش که برای به دست آوردن معاش خود میکوشی،چه نفس تو در گرو عمل توست (3).»در مصباح الشریعة از امام صادق علیه السّلام نقل شده است که:«اگر در روز حساب هیچ ترسی وجود نداشت جز شرم از عرض(اعمال)بر خداوند و رسوایی آشکار شدن نهانیها،بر آدمی حق بود که از بالای کوهها فرود نیاید،و در آبادی سکنا نگزیند،و جز بر حسب ضرورتی که در آن بیم تلف باشد نخورد و نیاشامد و نخوابد.کسانی که قیامت را با ترسها و سختیهای آن در هر نفسی بر پا دیده و به چشم دل وقوف در پیشگاه خداوند جبار را مشاهده
ص:204
1) (1) بحار،ج 15،جزء دوم،ص 42 به نقل از امامی یحیی بن حسین بن هارون حسنی به سند خود از حسن بن علی علیه السّلام که:پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«بنده از پرهیزگاران نخواهد بود مگر...»امّا میمون بن مهران از جمله کسانی است که شعرانی در الطبقات الکبری به نام لواقح الانوار فی طبقات الخیار از آنها نام برده و همزمان با حسن بصری بوده،و گفته شده است که علی علیه السّلام را دیدار کرده است لیکن این امر ثابت نشده است.
2) (2) همان مأخذ،ج 2،ص 453،شماره 2.
3) (3) همان مأخذ،ج 2،ص 455،شماره 8.
کردهاند به همین گونه رفتار کردهاند.او در این هنگام مانند این که به عرصۀ قیامت فرا خوانده شده و در مواقف دشوار آن مورد بازخواست قرار گرفته است نفس خویش را حسابرسی میکند چه خداوند فرموده است: وَ إِنْ کانَ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَیْنا بِها وَ کَفی بِنا حاسِبِینَ (1).برخی از امامان گفتهاند:«نفس خود را پیش از آن که محاسبه شود حسابرسی کنید،و اعمال خود را با ترازوی شرم بسنجید پیش از آن که سنجیده شوید.»ابو ذر که رحمت خدا بر او باد گفته است:یاد بهشت مرگ و یاد دوزخ مرگ است شگفتا از آدمی که میان دو مرگ زندگی میکند.از یحیی بن زکریا نقل شده است که او سرتاسر شب درباره بهشت و دوزخ میاندیشید و شب را به بیداری میگذرانید و او را خواب فرا نمیگرفت،و چون بامداد میشد میگفت:بار خدایا!فرارگاه کجاست،قرارگاه کجاست،بار الها!فرار و قراری جز به سوی تو نیست (2).
(1)بدان بنده را همان گونه که در آغاز روز وقتی است که در آن بر سبیل توصیه حق نفس خود را موظف به رعایت شرایطی میکند باید در پایان روز نیز او را وقتی باشد که در آن نفس را مورد بازجویی قرار دهد و همه حرکات و سکنات او را حسابرسی کند همان گونه که بازرگانان در دنیا در آخر هر سال یا ماه یا روز با شریکان خود عمل میکنند،و آنچه آنها را به این کار وادار میکند حرص بر دنیا و بیم از اتلاف چیزی است که اگر از آنها فوت شود بر ایشان خیر است و اگر حاصل شود جز روزهای کمی برای آنان باقی نخواهد ماند.در این صورت چگونه انسان خردمند نفس خود را در چیزی که مربوط به خطر شقاوت و سعادت ابدی است به محاسبه نکشد!بیتردید این سهل انگاری سببی جز غفلت و خواری و کمتوفیقی ندارد،و ما از آن به خدا پناه میبریم.
معنای محاسبه با شریک آن است که صاحب مال در سرمایه و سود و زیاد مینگرد تا زیاده و نقصان مال بر او روشن شود،اگر زیادتی حاصل شده است آن را وصول و از شریک تشکر میکند و اگر زیان کرده باشد از او ضمانت میطلبد و وی را مکلف میسازد که در
ص:205
آینده آن را جبران کند.به همین گونه سرمایه انسان در دینش واجبات است و نوافل و مستحبات سود آن است و گناهان زیانهایی است که وارد شده است،و موسم این تجارت سرتاسر روز و کارگزار او نفس امّاره بد کنش است،از این رو باید نخست آن را از نظر واجبات مورد محاسبه قرار دهد،اگر آنها را به طریق صحیح ادا کرده است خدا را شکر گوید و او را به امثال آنها ترغیب کند،و اگر واجبات بکلی از او فوت شده قضای آنها را بهجا آورد، و اگر آنها را ناقص بهجا آورده نفس را وادار سازد که با نوافل آنها را جبران کند؛و اگر گناهی مرتکب شده به سرزنش و شکنجه و مجازات نفس بپردازد و از آن بخواهد تا آنچه را در آن کوتاهی کرده تدارک کند،چنان که بازرگان با شریک خود همین کار را میکند و در حسابهای دنیا ذره و قیراط را بررسی میکنند،و حساب زیاده و نقصان درآمدها را نگه میدارند تا در چیزی مغبون نشوند.همچنین باید پیوسته از شرور نفس و ترفندهای آن بر حذر بود،چه نفس فریبکار و نیرنگباز و مکار است.لذا باید نخست از او بخواهد که به همۀ آنچه در طول روز به او گفته پاسخ صحیح بدهد،و آنچه را در عرصه قیامت دیگری متولی حساب آن خواهد شد خود عهدهدار حساب آن شود.همچنین نگاهها،خطورات قلبی، افکار نشستها،برخاستها،خوردن،آشامیدن،خوابیدن و حتی سکوت او را مورد بازجویی قرار دهد و از او بپرسد برای چه سکوت کردی؟و چرا آرامش یافتی؟و هرگاه همۀ آنچه را بر نفس واجب است بشناسد،و بداند چه مقدار از حق آنها را ادا کرده است باید همان مقدار را به حساب او بگذارد،و باقی را که برای او روشن میباشد به حساب بدهی نفس بر صفحۀ دلش بنویسد چنان که باقیماندۀ بدهی شریک را در دل و دفتر خود ثبت میکند.
اکنون نفس بدهکاری است که میتوان بدهیهایش را از او وصول کرد بدینطریق که بعضی را با غرامت و برخی را با ضمانت و پارهای را عینا و بعضی را با تنبیه و مجازات مسترد کرد،و این امر ممکن نیست جز آنگاه که حساب وی روشن و قطعی و آنچه از واجبات انجام نداده مشخص باشد پس از آن که این امر حاصل شد باید به مطالبه و استیفای آنها از او مشغول شود.
و باید نفس خود را در سرتاسر عمر هر روز و هر ساعت و دربارۀ همۀ اعضای ظاهری و باطنی و از گناهانی که دل و جوارح در هر ساعت مرتکب شدهاند محاسبه کند.چه اگر در برابر هر گناهی که کرده سنگی در حیاط خانهاش بیندازد بیتردید در مدت کوتاهی از عمر او خانهاش پر از سنگ میشود.لیکن او در حفظ حساب گناهان سهل انگاری میکند در
ص:206
حالی که دو فرشته محافظ او حساب آنها را نگه میدارند. أَحْصاهُ اللّهُ وَ نَسُوهُ (1).
(1)چنانچه نفس خود را محاسبه کند لیکن او از ارتکاب گناه و کوتاهی نسبت به حقوق الهی باز نایستد نباید او را به حال خود واگذارد چه هرگاه او رها شود ارتکاب گناه برایش آسان میشود،و به آن خو میگیرد و در نتیجه باز داشتن او از معصیت بسیار دشوار میگردد و همین امر سبب هلاکت او خواهد شد.بلکه باید نفس سرکش را مجازات کند،و در آن هنگام که به سبب شهوت نفس لقمۀ شبههناکی میخورد با گرسنگی شکم را عقوبت دهد،و هرگاه به صورت نامحرم نگاه کند با منع نگاه چشم را به مجازات برساند.همچنین هر عضوی از اعضای بدنش را با منع از شهوتی که دارد مورد تنبیه قرار دهد.آری روش سالکان طریق آخرت به همین گونه بوده است.از طلحه نقل شده که گفته است:روزی مردی جامه از تن بیرون آورد و در میان ریگهای داغ شروع به غلتیدن کرد،و به خود میگفت:این را بچش که گرمای دوزخ از این سختتر است،آیا رواست در شب مرداری و در روز بیکارهای باشی.در این میان پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله را دید که در سایۀ درختی آرمیده است.نزد آن حضرت آمد و گفت:نفس بر من چیره شده است،پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به او فرمود:«آیا از آنچه کردی تو را چارهای نبود،آگاه باش خداوند درهای آسمان را به روی تو گشوده و به تو بر فرشتگان مباهات کرده است»،سپس به اصحابش فرمود:«از برادرتان توشه بردارید»،و هر یک از آنها به آن مرد گفت:ای فلان برایم دعا کن،ای فلان برایم دعا کن،پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«برای همۀ آنان دعا کن».آن مرد گفت:خداوندا!پرهیزگاری را توشۀ آنها قرار ده،و بر راه راست آنها را گرد آور،و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله میفرمود:«بار خدایا!او را بر راه راست ثابت بدار.»آن مرد گفت:خداوندا!بهشت را جای بازگشت آنها قرار ده (2).
میگویم:این حدیث از طریق خاصه(شیعه)روایت و با اختلاف الفاظ در کتاب خوف نقل شده است (3).
ص:207
1) (1) مجادله/6:...اعمالی که خداوند آنها را احصا کرده و آنان فراموش کردهاند.
2) (2) کتاب محاسبة النفس ابی الدنیا از روایت لیث بن ابی سلیم از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله و این حدیثی منقطع یا مرسل است،المغنی.صدوق به سند خود از لیث بن ابی سلیم آن را روایت کرده و گفته است:از مردی از انصار شنیدم که میگفت...مجالس الصدوق مجلس پنجاه و چهارم.
3) (3) ج 7،ص 308.
غزّالی میگوید:از وهب بن منبّه نقل شده است که مردی مدتی به عبادت خدا مشغول بود،سپس حاجتی را از خدا خواست و هفتاد شنبه را به قیام گذرانید و در هر شنبه یازده دانه خرما میخورد و حاجت خود را طلب میکرد لیکن برآورده نمیشد سرانجام به نفس خود رجوع کرد و گفت:این از تو به من رسیده است،اگر در تو خیری بود حاجتم روا میشد.در این هنگام فرشتهای بر او نازل شد و گفت:ای فرزند آدم!این ساعت تو بهتر از عبادتهای گذشتۀ تو است،خداوند حاجتت را برآورده کرد،آری صاحبان حزم و تدبیر به همین گونه نفس خود را مجازات میکنند.
شگفتا!تو بنده و کنیز و زن و فرزندت را چنانچه بدرفتاری کنند و در کار تو کوتاهی ورزند مجازات میکنی و بیم داری که اگر از تقصیرهای آنها بگذری اختیار آنها از دست تو بیرون رود و بر تو ستم کنند آنگاه نفس خویش را آزاد میگذاری در حالی که دشمنی و ددمنشی آن نسبت به تو بسیار بزرگتر،و گردنکشی و خیرهسری آن در برابر تو شدیدتر و زیان طغیان او از طغیان کسانت بمراتب بیشتر است،چه بالاترین ضرر آنها برای تو این است که زندگی دنیا را بر تو مشوش کنند در حالی که اگر خردمند باشی میدانی که زندگی حقیقی زندگی آخرت است و نعمتهای بهشت نعمتهایی جاودانی است که پایانی ندارند،و نفس تو که زندگی آخرت را بر تو منغص میکند از دیگران به مجازات سزاوارتر است.
(1)و آن عبارت از این است که هرگاه انسان نفس خود را حسابرسی کند و ببیند گناهی مرتکب شده او را به مجازاتهایی که ذکر شد تنبیه کند،و اگر بنگرد در کسب فضیلتها و اوراد و مستحبات سستی میکند با سنگین کردن اعمال و اوراد و مجبور کردن او به اقسام وظایفی که از او فوت شده،و جبران آنچه در آن کوتاهی کرده وی را مورد عقوبت قرار دهد،چه آنهایی که برای خدا کار میکردهاند به همین گونه رفتار کردهاند.یکی از آنها به هنگامی که نماز جماعت عصر از او فوت شد زمینی را که بهای آن صد هزار درهم بود صدقه داد،و دیگری هرگاه نمازی را به جماعت درک نمیکرد شبش را بیدار میماند،و چنانچه نماز مغربش به تأخیر میافتاد تا دو ستاره طالع میشد دو بنده آزاد میکرد.از ابن ربیعه دو رکعت نماز فجر فوت شد بندهای آزاد کرد.برخی از آنان یک سال روزه یا حج پیاده یا صدقه دادن همۀ مالشان را بر خود واجب میکردند و همۀ آنها مرابطه و پاسداری نفس و مجازات آن به چیزهایی است که رستگاری او در آنهاست.
ص:208
میگویم:در مصباح الشریعة از امام صادق علیه السّلام نقل شده که فرموده است:خوشا به حال بندهای که با نفس خویش و هوسهای آن مجاهده کند.هر کس لشگر هوای نفس را شکست دهد به خشنودی خدا دست یافته،و آن که عقلش با مجاهده و تسلیم و فروتنی در بساط خدمت حق«هوای نفس»امّارهاش را زیر پا گذارد پیروزی بزرگی به دست آورده است.
چه میان بنده و خداوند هیچ حجابی تاریکتر و وحشتناکتر از نفس و خواهشهای آن وجود ندارد،و برای سرکوب و قطع آنها سلاحی یافت نمیشود که از اظهار نیاز و خشوع به درگاه الهی و گرسنگی و تشنگی روز و بیداری شب برندهتر و مؤثرتر باشد.کسی که دارای این اوصاف باشد اگر بمیرد شهید مرده و اگر زنده باشد و استقامت ورزد سرانجام او رسیدن به رضوان اکبر است.خداوند فرموده است: وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اللّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ (1).هنگامی که کسی را یافتی که بیش از تو در این راه در کوشش و تلاش است نفس خویش را توبیخ و سرزنش کن تا بیشتر از او به سعی و مجاهده پردازد.اوامر و نواهی خداوند را لگام نفس خویش قرار ده،و آن را مانند کسی که اسب گریز پا را رام و ترتیب میکند و در هر گام آغاز و انجام آن را به درستی میسنجد به حرکت درآور.پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله آن قدر نماز گزارد تا دو پایش آماس کرد،و میفرمود:«آیا بندهای شکرگزار نباشم؟».منظور آن حضرت این بود که امّتش عبرت گیرد و از مجاهده و عبادت و ریاضت در هیچ حالی غفلت نورزد.علاوه بر این هرگاه تو حلاوت عبادت خداوند را بیابی و برکات آن را ببینی و از انوار آن روشنی کسب کنی حتی یک ساعت از عبادت باز نمیایستی اگر چه تنت را تکّه تکّه کنند.بیشک آنهایی که از عبادت رو بر میگردانیدهاند جز محرومیت آنها از عصمت و توفیقی که پیشینیان از آنها برخوردار بودهاند سببی ندارد.از ربیع بن خثیم پرسیدند:چرا شب نمیخوابی،پاسخ داد:برای آن که از غلبۀ خواب میترسم (2).
غزّالی میگوید:اگر بگویی نفس من برای مجاهده و مواظبت بر اذکار از من فرمانبرداری نمیکند،راه درمان آن چیست؟ پاسخ آن که درمانش این است که به اخباری که در فضیلت مجاهدهکنندگان وارد شده گوش فرا دهی،و سودمندترین درمانها آن است که با بندهای از بندگان خدا که در عبادت
ص:209
جهد و کوشش دارد همنشین شوی و به احوال او بنگری و به او تأسّی جویی.یکی از اینان میگوید:هنگامی که در عبادت دچار سستی میشوم به احوال محمد بن واسع و کوشش او در عبادت مینگرم و روش او را یک هفته به کار میبندم.امّا این درمان اکنون دشوار و ناممکن شده است زیرا در میان مردم کسی یافت نمیشود که مانند پیشینیان در عبادت خدا کوشا باشد؛از این رو انسان باید از دیدن به شنیدن عدول کند،و بداند که از شنیدن احوال این دسته از پیشینیان و مطالعۀ اخبارشان که سرشار از مجاهده و کوشش پیگیر در عبادت است چیزی سودمندتر وجود ندارد.آری رنج آنها بسر آمد لیکن ثوابهای آنها پایدار و نعمتهای آنها تا ابد باقی و جاودان است.به راستی چقدر سلطنت آنها بزرگ و حسرت و اندوه کسی که به آنها اقتدا نکند شدید است.اینان روزهای اندکی از شهوات کدورتآمیزی برخوردار میشوند و سپس مرگ گلوی آنها را میفشارد و میان آنها و شهوتشان تا ابد جدایی میاندازد،و ما از آن به خدا پناه میبریم.
اینک ما شمّهای از اوصاف کوشندگان در عبادت و فضائل آنها را ذکر میکنیم تا رغبت دیدن به سعی و تلاش به حرکت درآید و به آنها تأسّی جویند.
پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«خداوند گروهی را رحمت کند که مردم آنها را بیمار میپندارند و بیمار نیستند (1)» گفته شده که:عبادت آنها را فرسوده کرده است.
خداوند میفرماید: وَ الَّذِینَ یُؤْتُونَ ما آتَوْا وَ قُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ (2).گفتهاند یعنی:اعمال نیکی بهجا میآورند و بیم دارند که پذیرفته درگاه الهی نشود و آنها را از عذاب خدا نرهاند.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«خوشا به حال کسی که عمرش دراز و عملش نیکو باشد (3)».
روایت شده است که خداوند به فرشتگان میفرماید:بندگانم را چه شده است که این قدر تلاش میکنند،میگویند:ای پروردگار ما!از آنچه آنها را ترسانیدهای میترسند،و به آنچه شوق آنها را برانگیختهای مشتاقند،خداوند میفرماید:اگر مرا بینند تلاش آنها بسیار سختتر خواهد بود.
یکی از پیشینیان گفته است:من گروهی را یافتم و با دستههایی همنشین شدم که اگر
ص:210
1) (1) من این حدیث را با این الفاظ نیافتم،و در گفتار امیر المؤمنان علیه السّلام که در آن پرهیزگاران را برای همام توصیف فرموده آمده است:«بیننده چون به آنها بنگرد میگوید بیمارند،امّا آنها هیچ بیماری ندارند.»
2) (2) مؤمنون/60:و آنها که نهایت کوشش را در انجام طاعات دارند با این حال دلهایشان ترسان است.
3) (3) الکبیر طبرانی،الحلیة ابو نعیم از حدیث عبد اللّه بن بسر.
چیزی از دنیا به آنها رو میآورد شاد نمیشدند و اگر چیزی از آن به آنها پشت میکرد اندوه نمیخوردند،دنیا در نظر آنها از خاک که بر آن پای مینهید پستتر بود،هر کدام از آنها در همۀ عمر خویش هرگز جامهای تا نکرد،و هرگز به کسانش نگفت خوراکی برایش فراهم کنند،و هرگز میان خود و زمین چیزی را حایل قرار نداد.من آنان را عامل به کتاب خدا و سنت پیامبرش یافتم.چون شب فرا میرسید برمیخاستند و رویشان را بر خاک مینهادند، اشکشان بر رخسارشان جاری میشد و برای آزادی خود از عذاب قیامت با پروردگارشان راز و نیاز میکردند.اگر حسنهای بهجا میآوردند شاد میشدند و در ادای شکر آن به خود رنج میدادند و از خداوند درخواست میکردند که آن را بپذیرد؛و هرگاه کار بدی میکردند اندوهگین میشدند و از خدا میخواستند که آن را ببخشد.آنان پیوسته چنین بودند و بدین گونه رفتار میکردند با این حال به خدا سوگند از گناه مصون نماندند و جز در سایۀ آمرزش الهی نجات نیافتند.
حکایت شده است گروهی بر عمر بن عبد العزیز وارد شدند تا او را که بیمار شده بود عیادت کنند.در میان آنان جوانی نحیف و نزار بود،عمر به او گفت:ای جوان!چه چیزی تو را به این حال درآورده است؟پاسخ داد:رنجوری و بیماری.عمر گفت:به خدا از تو میخواهم که راست بگویی،گفت:ای امیر مؤمنان!شیرینی دنیا را چشیدم آن را تلخ یافتم، و خوشی و حلاوت آن در نظرم ناخوش،و زر و سنگ آن در چشمم یکسان آمد،و چنانم که گویا آشکارا به عرش پروردگارم مینگرم در حالی که مردم را به سوی بهشت و دوزخ میرانند.از این رو روزم را به تشنگی و شبم را به بیداری میگذرانم و همۀ اعمالی که انجام میدهم در برابر ثواب و عقاب خداوند ناچیز است.
ابو الدردا گفته است:اگر سه چیز در دنیا نبود یک روز زندگی را هم دوست نداشتم:
تشنگی در گرما برای خدا،سجود در دل شب برای خدا و همنشینی با گروهی که پاکیزهترین سخنان را بر میگزینند،همان گونه که مردم نیکوترین خرما را بر میچینند.
گفتهاند:گروهی به سفر رفتند لیکن راه را گم کردند تا به راهبی رسیدند که از مردم دوری گزیده بود و تنها زندگی میکرد.او را صدا کردند،راهب از صومعهاش سر برآورد،به او گفتند:ای راهب!ما راه را گم کردهایم،راه کدام است؟راهب با سر به آسمان کرد، لیکن مردم نفهمیدند مقصود او چیست،گفتند:ای راهب!ما از تو پرسشهایی داریم آیا پاسخ ما را میدهی،گفت:بپرسید و زیاده روی نکنید که روز بر نمیگردد و عمر برگشت نمیکند و جوینده پرشتاب است،آن گروه از سخنان او در شگفت شدند و گفتند:ای راهب!
ص:211
خلایق فردا در پیشگاه پادشاهشان بر چه چیزی محشور میشوند؟پاسخ داد:بر نیّاتشان، گفتند:ما را وصیّتی کن،گفت:بهاندازۀ سفرتان توشه برگیرید،چه بهترین توشه آن است که مسافر را به مقصد برساند،سپس راه را به آنها نشان داد و سر در صومعهاش فروبرد.
عبد الواحد بن زید گفته است:از کنار صومعۀ راهبی از راهبان چین گذر کردم و آواز دادم:
ای راهب،پاسخی نداد،برای بار دوم صدا کردم باز جوابم نداد،بار سوم او را آواز دادم،وی سر برآورد و گفت:ای آن که آواز میدهی من راهب نیستم،راهب کسی است که از مقام بلند خدا بترسد و کبریایی او را بزرگ بشمارد،و بر بلای او صبر کند،و به قضای او خشنود باشد،نعمتهای باطنی او را ستایش کند،و نعمتهای ظاهری او را شکر گوید،در برابر عظمت او فروتن،و در پیش عزّت او خوار و در مقابل قدرت او تسلیم باشد،برای مهابتش خضوع کند،و در حساب و عقاب او بیندیشد.روز را روزه بدارد،و شب را به نماز بگذراند و یاد جهنّم و پرسش خداوند جبّار از او خواب را از سرش ربوده باشد.چنین کسی راهب است امّا من سگی گزندهام،نفس خود را در این صومعه بازداشت کردهام تا مردم را نگزم،گفتم:ای راهب!پس از آن که مردم خدا را شناختند چه چیزی رابطۀ آنها را با خدا قطع میکند؟گفتا:
ای برادر چیزی رابطۀ خلق را با خدا قطع نمیکند جز محبّت دنیا و زیورهای آن،چه دنیا جایگاه گناه است و خردمند کسی است که آن را از دل خود به دور افکند و از گناهان خویش در پیشگاه پروردگارش توبه کند،و به چیزی که او را در نزد خدا مقرّب گرداند روآورد.
اویس قرنی میگفته است:امشب شب رکوع است و سراسر آن شب را بیدار و با یک رکعت میگذرانید؛و شب بعد میگفت امشب شب سجود است و همۀ آن را بیدار و آن در یک سجده به سر میبرد.از یکی از اصحاب علی بن ابی طالب علیه السّلام نقل شده که گفته است:
در پشت سر او نماز بامداد گزاردم،هنگامی که سلام نماز را گفت به طرف راست خود برگشت و غمگین بود سپس درنگ فرمود تا خورشید طلوع کرد پس از آن دست تأسّف به هم گردانید و فرمود:«به خدا سوگند من اصحاب محمد صلّی اللّه علیه و آله دیدهام و امروز چیزی نمیبینم که به آنها شباهت داشته باشد،آنان صبح میکردند در حالی که ژولیده موی،گردآلود و زرد روی بودند،شب را برای خدا در قیام و سجود میگذراندند و به نوبت قدم و پیشانی خود را به کار میگرفتند.هرگاه خدا را یاد میکردند بدنشان مانند درخت در روز تند باد به لرزه در میآمد و اشک از چشمانشان سرازیر میگردید به طوری که جامهشان از آن تر میشد،و این در حالی بود که غافلان خفته بودند»؛یعنی آنهایی که در پیرامون آنان بودند.
علی بن ابی طالب علیه السّلام فرموده است:«نشانۀ مؤمن زردی چهره به سبب بیداری و ضعف
ص:212
بینایی بر اثر گریه و پژمردگی لبها به علّت روزه است و همواره غبار خشوع بر او نشسته است (1).» به یکی از پیشینیان گفته شد:چه شده است که متهجّدان و شبزندهداران از همۀ مردم نیکورویترند؟پاسخ داد:آنان با خداوند رحمان خلوت کردهاند و او نوری از انوار خود را بر آنان پوشانیده است.
عامر بن عبد قیس میگفت:پروردگارا مرا آفریدی و با من مشورت نکردی،و مرا میمیرانی و آگاهم نمیکنی،و با من دشمنی آفریدی که مانند خون در من در گردش است،و مقرّر کردی که او مرا ببیند و من او را نبینم،سپس به من گفتی خود را نگهدار.پروردگارا هرگاه تو مرا نگه نداری چگونه میتوانم خود را نگه بدارم.بار الها در دنیا غم و اندوه است و در آخرت عذاب و حساب پس آسایش و شادی کجاست.
یکی از حکیمان گفته است:خداوند را بندگانی است که به آنان نعمت داده و آنها او را شناختهاند.سینههایشان را گشاده کرده و آنها او را فرمانبرداری و به او توکّل کردهاند و خلق و امر را به او واگذاشتهاند لذا دل آنها معدن صفا و یقین و سراچۀ حکمت و صندوقچۀ عظمت و مخزن قدرت شده است.میان مردم میآیند و میروند در حالی که دلهایشان در ملکوت در گردش است و به حجابهای غیب پناهنده میشوند،سپس باز میگردند و با آنها طرفههایی از لطائف فوائد است که هیچ گویندهای نمیتواند آنها را توصیف کند.آنان در باطن امر از حیث خوبی مانند دیبایند و در ظاهر از جهت فروتنی در برابر کسی که خواهان آنها باشد همچون دستمالی پیش پا افتادهاند.این طریقهای است که با تکلّف و رنج و زحمت نمیتوان بدان رسید چه آن تفضّلی است از سوی خداوند که به هر کس بخواهد آن را ارزانی میدارد.
یکی از صالحان گفته است:در اثنای آن که در یکی از کوههای بیت المقدس گردش میکردم به درّهای فرود آمدم،ناگهان آوازی شنیدم که برخاست و کوهها با صدای بلند آن را اجابت کردند،دنبال آواز را گرفتم ناگهان وارد سبزه زاری شدم که در آن درختانی بهم پیچیده بود،و در این میان مردی را دیدم که ایستاده و پیوسته این آیه را تکرار میکند: یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً ... وَ یُحَذِّرُکُمُ اللّهُ نَفْسَهُ (2).میگوید:در پشت سرش
ص:213
نشستم تا گفتارش را بشنوم.او در حالی که این آیه را تکرار میکرد ناگهان فریادی کشید و بیهوش بر زمین افتاد.من گفتم:افسوس که این به سبب شقاوت من است.سپس انتظار کشیدم که به حال خود باز گردد.پس از ساعتی به هوش آمد و شنیدم که میگفت:به تو پناه میبرم از دروغگویان،به تو پناه میبرم از اعمال بطّالان،به تو پناه میبرم از اعراض غافلان.
سپس گفت:دلهای خائفان برای تو خاشع شده،و آرزوهای مقصّران به تو پناه آورده و دلهای عارفان در برابر عظمت تو خوار و زبون گشته است.پس از آن دستهایش را افشاند و گفت:مرا با دنیا چه کار و دنیا را با من چه کار،ای دنیا با همجنسان خود و آنهایی که به نعمتهای تو خو گرفتهاند همراه باش به سوی دوستداران خود رو و آنان را بفریب،پس از آن گفت:کجایند امّتهای گذشته،و مردم روزگاران سپری شده،در خاک میپوسند و با گذشت زمان نابود میشوند.من او را ندا دادم و گفتم:ای بندۀ خدا یک روز است که من در پشت سرت نشستهام و انتظار فراغت تو را میکشم،پاسخ داد:چگونه فارغ شود کسی که میخواهد بر اوقات سبقت جوید لیکن اوقات بر او پیشی میگیرد،و بیم دارد که مرگ بر او پیشدستی کند؛و چگونه فراغت یابد کسی که روزگارش سپری شده و گناهانش باقی مانده است.
سپس گفت:تو کجا میتوانی آن و هر سختی دیگری را که انتظار فرود آمدنش را دارم دفع کنی،سپس ساعتی از من غافل شد و این آیه را خواند: وَ بَدا لَهُمْ مِنَ اللّهِ ما لَمْ یَکُونُوا یَحْتَسِبُونَ (1)،و نعرۀ دیگری برآورد که شدیدتر از اوّل بود و مدهوش بر زمین افتاد.من گفتم او مرده است لیکن هنگامی که به او نزدیک شدم دیدم در اضطراب است،سپس به هوش آمد در حالی که میگفت:من در برابر امر بزرگی که در پیش دارم کیستم،بدیهایم را به فضل خود ببخش و به ستّاریّت خود مرا بپوشان،و به هنگامی که در پیش روی تو میایستم گناهانم را به کرم خود عفو فرما.به او گفتم:تو را به کسی که به او امیدواری و به کرم او اعتماد داری سوگند میدهم که با من سخن بگویی،گفت:بر تو باد به سخن کسی که به گفتارش تو را سود دهد،و گفتار کسی را که گناهانش او را هلاک کرده فروگذار.من در این محل از آنگاه که خدا خواسته است با ابلیس میجنگم و او نیز با من میجنگد،او بر ضدّ من یاوری جز تو نیافت تا مرا از آنچه در آنم بیرون آورد،ای فریب خورده از من دور شو،چه زبانم را معطّل کردی،و با گفتار خود شعبهای از دلم را به خود مایل گردانیدی،و من از شرّ تو
ص:214
1) (1) زمر/47:و از سوی خدا اموری برای آنها ظاهر میشود که هرگز گمان نمیکردند.
به خدا پناه میبرم و امیدوارم مرا از خشم خود در امان بدارد،و به رحمت خود بر من تفضل فرماید.من گفتم این مرد دوست و ولیّ خداست و ترسیدم که او را به خود مشغول سازم و در همان جا مورد عقوبتی قرار گیرم،لذا او را ترک کردم و باز گشتم.
یکی از صالحان گفته است:در اثنای راهی که میرفتم به سوی درختی میل کردم تا در زیر آن بیاسایم،ناگهان پیرمردی را دیدم که به من نگریست و گفت:ای مرد برخیز که مرگ نمرده است؛سپس راه خود را در پیش گرفت.من به دنبال او رفتم.شنیدم که میگفت:هر نفسی چشنده مرگ است پروردگارا مرگ را بر من مبارک گردان.من گفتم:پس از مرگ نیز،گفت:کسی که به آنچه پس از مرگ است یقین پیدا میکند برای پرهیز از دنیا آستین بالا میزند و در دنیا جایی برای او نیست.سپس گفت:ای آن که رویها برای روی تو خوار شده روی مرا با نظر کردن به خودت سپید گردان،و دلم را از محبّت به خودت پر فرما،و مرا از خواری سرزنش فردا در پیشگاهت پناه ده،چه وقت آن رسیده است که از تو شرم کنم،و زمان آن فرا رسیده است که از اعراض از تو باز گردم و بعد ادامه داد:اگر حلم تو نبود اجل مرا مجال نمیداد،و اگر عفو تو نبود،امیدهایم به آنچه در نزد تو است گسترش نمییافت.
سپس مرا ترک کرد و رفت.دراینباره گفتهاند:
نحیل الجسم مکتئب الفؤاد تراه بقنّة او بطن واد (1)
ینوح علی معاصی فادحات یکدّر ثقلها صفو الرّقاد (2)
فإن هاجت مخاوفه و زادت فدعوته أغثنی یا عمادی (3)
فأنت بما الاقیه علیم کثیر الصفح عن زلل العباد (4)
آری روش پیشینیان صالح در پاسداری و مراقبت از نفس چنین بوده است؛لذا هرگاه نفس بر تو سرکشی کند و از مواظبت بر عبادت خودداری ورزد احوال آنان را مطالعه کن چه در این روزگار وجود امثال آنها نایاب است،و اگر بتوانی کسی را ببینی که به آنها اقتدا داشته باشد آن در دل مؤثرتر و در تأسّی به آنها انگیزهای قویتر است،چه شنیدن کی بود مانند دیدن،امّا اگر بر این امر قادر نیستی مبادا از شنیدن احوال آنان غفلت ورزی که در مثل است:
بز غنیمت بدان گر اشتر نیست.نفس خویش را مخیّر کن میان این که به آنها اقتدا کنی و در
ص:215
1) (1) لاغر تن غمگین دل را میبینی-که در پشت کوهی یا درون درهای
2) (2) بر گناهان بزرگ نوحهسرایی میکند-(گناهانی)که سنگینی آنها خواب خوش را منغص میسازد
3) (3) پس اگر بیمهای او برانگیخته و زیاد شود-دعای او این است که به فریادم برس ای پشتوانۀ من
4) (4) چه تو به آنچه میبینم دانایی-و از لغزشهای بندگان بسیار با گذشتی
جمع کسانی باشی که خردمندان و حکیمان و صاحبان بینش در دینند یا آن که به نادانها و غافلان همزمان خویش تأسّی جویی و راضی مشو که در سلک احمقان درآیی و به ابلهان بسنده کنی و مخالفت با خردمندان را برگزینی.اگر نفس تو بگوید که آنها مردانی نیرومند بودهاند و نمیتوان به آنها اقتدا کرد حالات زنان مجاهدهگر را مطالعه کن و به او بگو:ای نفس آیا دریغ نیست که کمتر از زنی باشی،و چه پست است مردی که در امر دین و دنیای خود از زنی ناتوانتر باشد.ما اکنون اندکی از احوال زنان مجاهدهگر را ذکر میکنیم:
گفتهاند:حبیبۀ عدویّه پس از آن که نماز عشاء را بهجا میآورد بر پشت بام خانهاش میایستاد و پیراهن و روسری خود را محکم بر خود میبست و میگفت:بار خدایا!ستارگان غروب کرده،چشمها به خواب رفته،پادشاهان درها را به روی مردم بستهاند و هر دوستی با دوستش خلوت میکند و من اینک در پیشگاه تو ایستادهام.سپس رو به نماز میآورد،و در سحرگاه به هنگام طلوع فجر میگفت:بار الها!شب روی برتافت و روز چهره بنمود،کاش میدانستم آیا شبم را پذیرفتی تا به من تهنیت گویند یا مردود دانستی تا تسلیتم دهند.به عزّتت سوگند که این خوی تو و خوی من است مادام که مرا باقی بداری،و به عزّتت سوگند که اگر مرا از درگاه خود برانی به سبب آنچه از وجود و کرمت میدانم از آن جدا نخواهم شد.
از عجره نقل شده است که شبها را بیدار میماند و نابینا بود،چون سحر نزدیک میشد با آوازی اندوهناک میگفت:عابدان تاریکی شب را در نور دیدند تا برای کسب رحمت و بخشش و آمرزش تو بر یکدیگر پیشی جویند.ای پروردگار،من از تو نه از غیر تو میخواهم که مرا در نخستین دستۀ سبقتگیرندگان قرار دهی،و در نزد خود در درجات مقرّبان در علّیّین رفعت بخشی و مرا به بندگان شایستۀ خود ملحق فرمایی،چه تو رحمکنندهترین رحمکنندگان و بزرگترین بزرگان و بخشندهترین بخشندگانی ای کریم.سپس به سجده میافتاد و صدای ضعیفی از او شنیده میشد،پس از آن پیوسته دعا میکرد و تا بامداد میگریست.
یحیی بن بسطام گفته است:در مجلس شعوانه (1)حاضر شده بودم و میدیدم که چگونه نوحهسرایی و گریه زاری میکند به دوستی که همراهم بود گفتم:کاش هنگامی که خلوت شود نزد او برویم و به او بگوییم که قدری با خود مدارا کند،گفت:هر چه بگویی بگو، میگوید:نزد او رفتیم.من به او گفتم:اگر قدری ملاحظۀ حال خود کنی و از گریه و زاریت
ص:216
1) (1) مختصری از حالات او در طبقات شعرانی ذکر شده است به آنجا مراجعه شود.
بکاهی این برای آنچه مقصود تو است مؤثّرتر خواهد بود.او گریست و سپس گفت:به خدا سوگند من دوست دارم آن قدر بگریم تا اشکم تمام شود سپس خون گریه کنم تا آن حد که قطرهای خون در هیچ یک از اعضا و جوارح من باقی نماند،از کجا بیاورم از کجا گریه بیاورم،و این جمله را پیوسته تکرار کرد تا مدهوش شد.
محمّد بن معاذ گفته است:زنی از زنان متعبّده و پارسا برایم نقل کرد که:در خواب دیدم گویا مرا به بهشت درآوردند،و اهل بهشت همه بر درهای آن ایستاده بودند.گفتم:برای چه کاری اهل بهشت ایستادهاند؟گویندهای گفت:بیرون آمدهاند تا این زن را که بهشت برای ورود او آراسته شده است نظاره کنند،گفتم:این زن کیست؟گفته شد:کنیزک سیاهی از مردم ایله است که به او شعوانه میگویند،گفتم:به خدا این خواهر من است در حالی که در این گفتگو بودیم او را سواره بر شتری آوردند و او را در هوا پرواز میدادند،هنگامی که او را دیدم صدا کردم ای خواهرم!آیا جای مرا نسبت به جای خود نمیبینی؟کاش از مولای خود بخواهی مرا به تو ملحق سازد،میگوید:شعوانه لبخندی زد و گفت:زمان ورود تو بر من نرسیده است لیکن دو چیز را از من به خاطر بسپار:دلت همواره با اندوه قرین باشد،دیگر آن که محبّت خدا را بر خواهش نفست مقدّم بدار،هرگاه چنین باشی هر زمان بمیری زیانی برای تو نیست.
عبد اللّه بن حسن گفته است:کنیزکی رومی داشتم که سخت شیفتۀ او بودم،در یکی از شبها که کنار من خفته بود بیدار شدم چون دست به سوی او دراز کردم او را نیافتم.برخاستم و به جستجوی او پرداختم.ناگهان او را در سجده یافتم در حالی که میگفت:سوگند به دوستی تو به من که گناهانم را بیامرزی،به او گفتم:مگو به دوستی تو به من لیکن بگو به دوستی من به تو،گفت:نه ای مولای من به دوستی خودش به من مرا از شرک دور و به اسلام وارد کرد،و به دوستی خودش به من مرا از خواب بیدار فرمود در حالی که بسیاری از خلق او خفتهاند.
ابو هاشم قرشی گفته است:زنی از مردم یمن که او را سریّه میگفتند بر ما وارد شد و در یکی از خانههای ما سکنا کرد.من شبها از او بانگ و نالهای میشنیدم.روزی به خدمتکارم گفتم به این زن بنگر چه میکند.او وی را زیر نظر گرفت سپس گفت:ندیدم کاری از او سر زند جز این که چشم از آسمان بر نمیدارد،و در حالی که رو را به قبله کرده میگوید:
سریّه را آفریدی و با نعمتهای خود از حالی به حال دیگر پرورش دادی و همۀ این احوال برای او نیکو و همۀ بلاهایت نزد او خوب و زیبا بوده است با این همه او با ارتکاب گناه
ص:217
پیاپی خود را در معرض خشم تو قرار میدهد،آیا چنین میدانی که او گمان میکند تو کردار بد او را نمیبینی در حالی که تو دانا و آگاهی و بر همه چیز توانایی داری.
ذو النّون مصری گفته است:شبی از«وادی کنعان»بیرون آمدم.هنگامی که به بالای وادی درآمدم سیاهیی دیدم که بهسویم میآید و میگوید: وَ بَدا لَهُمْ مِنَ اللّهِ ما لَمْ یَکُونُوا یَحْتَسِبُونَ (1)،و میگریست هنگامی که نزدیک من رسید دیدم زنی است که جبّۀ پشمینی پوشیده و مشک کوچک آبی در دست دارد،و بدون آن که بیمی از من به خود راه دهد گفت:تو کیستی؟گفتم:مردی غریبم،گفت:ای مرد با بودن خدا غربتی وجود دارد؟ میگوید:من از این سخن او به گریه درآمدم،گفت:چه چیزی تو را به گریه درآورد،گفتم:
دارویی به دردی رسید که ریش شده است به درمان آن شتاب کن،گفت:اگر تو راست میگویی چرا گریستی،گفتم:خدا تو را رحمت کند آیا راستگو نمیگرید؟گفت:نه،گفتم:
برای چه،گفت:برای آن که گریه سبب آسایش دل است.من با شگفتی از گفتار او خاموشی اختیار کردم.
یکی از صالحان گفته است:روزی به بازار رفتم و کنیزکی حبشی همراهم بود که او را در محلّی از آنجا نشاندم و خود برای تهیّۀ بعضی احتیاجاتم روانه شدم،و به او گفتم:از اینجا دور مشو تا به سوی تو باز گردم،میگوید:باز گشتم و او را در آنجا نیافتم.ناچار به منزلم برگشتم در حالی که سخت بر او خشمگین بودم،هنگامی که کنیزک مرا دید و از چهرهام خشم مرا دریافت گفت:ای مولای من!در تنبیه من شتاب مکن چه تو مرا در جایی نشانده بودی که در آن ندیدم کسی خدا را یاد کند.از این رو ترسیدم آن محل خسف شود و فرورود .من از گفتار او شگفت زده شدم و گفتم:تو آزادی،گفت:به من بد کردی چه من تو را خدمت میکردم و دو ثواب برایم بود امّا اکنون یک ثواب از میان رفت.
ابن علاء سعدی گفته است:دختر عمویی داشتم که او را بریره میگفتند و متعبّده بود و زیاد قرآن میخواند،و هرگاه به آیهای میرسید که در آن ذکر دوزخ شده میگریست و پیوسته گریه میکرد به حدّی که بینایی خود را از دست داد.عموزادگانش گفتند:ما را نزد این زن ببرید،تا او را بر این گریستن سرزنش کنیم.میگوید:بر او وارد شدیم و گفتیم:ای بریره چگونه بامداد کردی؟گفت:بامداد کردیم در حالی که میهمانانی در سرزمین غربتیم و انتظار میکشیم که کی ما را فرا میخوانند تا اجابت کنیم،به او گفتیم:تا چند میگریی،از
ص:218
1) (1) زمر/47:و از سوی خدا اموری بر آنها ظاهر میشود که هرگز گمان نمیکردند.
این گریه چشمانت را از دست دادی،گفت:اگر برای چشمانم در نزد خدا خیری است آنچه را در دنیا از دست دادهاند برای آنها زیان ندارد،و اگر در نزد خدا برای آنها شری است گریهای طولانیتر از این در پیش روی خود دارند،و سپس روی گردانید،گفتیم برخیزیم و برویم که به خدا سوگند او در چیزی است و ما در چیزی دیگر.
معاذۀ عدویّه چون روز فرا میرسید،میگفت:این روزی است که من در آن میمیرم و در آن چیزی نمیخورد تا شب میشد،و چون شب فرا میرسید،میگفت این شبی است که من در آن میمیرم و تا بامداد نماز میخواند.
ابو سلیمان دارانی گفته است:شبی در نزد رابعه بیتوته کردم دیدم او در محرابش ایستاد و من در گوشهای از خانه به نماز ایستادم.او تا سحرگاه همچنان در محرابش ایستاده بود،و من در این هنگام گفتم:پاداش کسی که ما را بر قیام امشب نیرو بخشید چیست؟رابعه گفت:
پاداش او آن است که فردا را روزه بداریم.
شعوانه در دعای خود میگفت:پروردگارا چقدر مشتاقم به لقای تو،و چقدر بزرگ است امیدم به پاداش تو؛تو آن بخشندهای که آرزوی آرزومندان به یأس نمیانجامد،و شوق مشتاقان در پیشگاه تو ضایع نمیگردد.بار خدایا اگر اجل من نزدیک است و هیچ عملی از من مرا به تو مقرّب نساخته است اعتراف به گناه را وسیلۀ دفع ناراحتی و آرامش خود قرار میدهم.پس اگر عفو کنی چه کسی از تو بدان سزاوارتر،و اگر عذابم فرمایی چه کسی از تو در این امر عادلتر است.بار الها در نظر کردن بر نفس خویش و حفظ صلاح آن بر وی ستم کردم و آنچه برای او باقی است حسن نظر تو است.وای بر وی اگر او را سعادتمند نفرمایی، خداوندا تو در دوران زندگیام پیوسته به من نیکی فرمودهای،پس از مرگم نیکی خود را از من دریغ مدار،از آن کسی که در روزهای زندگیام با احسان خود مرا همواره سرپرستی کرده امیدوارم که پس از مرگم با غفران و آمرزش خویش حاجتم را برآورد،پروردگارا چگونه ممکن است از حسن نظر تو پس از مرگم نومید شوم در حالی که در ایّام زندگیام جز نیکی به من مبذول نداشتی،بار الها اگر گناهانم مرا میترساند دوستی من به تو مرا پناه میدهد.در امر من به چیزی اقدام فرما که تو اهل و شایستۀ آنی،و با فضل خود به آن که نادانی او را فریفته است بازگرد.خداوندا اگر خواری مرا میخواستی هدایتم نمیکردی و اگر قصد رسوا کردن مرا داشتی گناهانم را نمیپوشاندی.پس از آنچه مرا به آن هدایت کردهای برخوردارم فرما و چیزی را که بدان گناهانم را پوشاندهای برایم پایدار بدار،بار الها گمان نمیکنم حاجتی که عمرم را در آن صرف کردهام ردّ فرمایی،خداوندا اگر گناهی نکرده بودم
ص:219
از عذابت نمیترسیدم و اگر کرم تو را نشناخته بودم امید ثوابهایت را نداشتم.
خواصّ گفته است:بر رحلۀ عابده وارد شدیم و او روزه داشت و بر اثر آن چهرهاش سیاه شده بود،و به قدری گریسته بود که نابینا گردیده و به اندازهای نماز گزارده بود که زمینگیر شده بود و نشسته نماز میخواند.به او سلام کردیم سپس از عفو الهی چیزهایی برایش ذکر کردیم تا امر آخرت بر او آسان شود امّا او نعرهای زد و گفت:آگاهیم به خودم دلم را ریش و جگرم را مجروح کرده است.به خدا سوگند دوست داشتم که خدا مرا نیافریده بود و نامی از من برده نمیشد.سپس مشغول نماز شد.
اکنون اگر از پاسداران و مراقبتکنندگان نفس خویش باشی بر تو است که احوال مردان و زنان مجاهدهگر را مطالعه کنی تا نشاط و فعالیّت تو برانگیخته شود و حرص تو به این امر افزون گردد.و بپرهیز از این که به مردم روزگار خود نظر داشته باشی چه اگر بیشتر مردم روی زمین را پیروی کنی تو را از راه خدا گمراه خواهند کرد.داستانهای مجاهدهگران بیشمار است و آنچه را نقل کردیم مریدان را کافی است.اگر بیش از این بخواهی بر مطالعه کتاب حلیةالاولیای ابو نعیم اصفهانی مواظبت کن چه آن مشتمل بر شرح احوال صحابه و تابعان و کسانی است که پس از آنها آمدهاند با آگاهی بر این کتاب بر تو آشکار خواهد شد که تو و مردم همزمانت تا چه حد از اهل دین فاصله دارید،و اگر نفست به تو بگوید به مردم زمانت بنگر،چه اگر در آن زمان امور خیر میسّر میشده به سبب کثرت یاران بوده لیکن اگر در این دوران با مردم همزمانت مخالفت کنی تو را دیوانه میخوانند و به ریشخند میگیرند لذا باید با آنها در هر چه موافقت یا مخالفت دارند خود را هماهنگ کنی،در این حال آنچه برای تو روی دهد برای آنها نیز روی خواهد داد و مصیبت اگر عام باشد آسان و گوارا خواهد بود.
از این رو بپرهیز که با رشتۀ غرور نفس در چاه فروروی و به نیرنگ آن فریفته شوی بلکه به آن بگو:اگر سیلی بنیان افکن که بتواند مردم شهر را یکباره غرق کند هجوم آورد لیکن مردم شهر به سبب نادانی و ناآگاهی از حقیقت حال بر جای خود بمانند و موجبات محافظت خود را در برابر سیل فراهم نکنند و تو بتوانی از آنها جدا شوی و به کشتیی بنشینی و خود را از غرق شدن نجات دهی در این صورت هیچ به دلت خطور خواهد کرد که در ماندن در شهر با آنها موافقت کنی زیرا اگر مصیبت همگانی باشد گوارا است یا آن که از موافقت با آنها خودداری میکنی و آنها را در کار خود نادان میشماری و از آن مصیبت خود را دور میداری.لذا اگر از بیم غرق شدن از موافقت با مردم شهر خودداری میکنی در حالی
ص:220
که عذاب غرق شدن ساعتی بیش نیست چگونه است که از عذاب ابدی نمیگریزی و در همۀ احوال خود را در معرض آن قرار میدهی و از کجا ممکن است این مصیبت در صورت عام بودن گوارا و آسان باشد،در حالی که دوزخیان چنان گرفتار وضع خویشند که توجّهی به عامّ و خاصّ ندارند.و به راستی کافران جز به سبب موافقت با اهل زمان خود دچار هلاکت نشدهاند چه میگویند: إِنّا وَجَدْنا آباءَنا عَلی أُمَّةٍ وَ إِنّا عَلی آثارِهِمْ مُقْتَدُونَ (1).پس اگر به بازخواست از نفس خود بپردازی بر تو است که او را به کوشش و مجاهده واداری و اگر سر باز زند از سرزنش و توبیخ و سرکوب او خودداری مکن و سوءنظر او را نسبت به خودش به او بفهمان شاید از سرکشی و نافرمانی بازایستد.
(1)بدان دشمنترین دشمنانت نفس تو است که در میان دو پهلوی تو است.او امرکنندۀ به بدی و میل دارندۀ به شرّ و گریزان از خیر آفریده شده و به تو دستور داده شده که او را تزکیه و اصلاح کنی و با رشتۀ قهر و زور او را به سوی بندگی پروردگار و آفرینندۀ او بکشانی و او را از شهوات و لذّات ناروا منع کنی.اگر او را به حال خود واگذاری میرمد و سرکشی میکند و پس از آن نمیتوانی بر او دست یابی،لیکن هرگاه او را پیوسته مورد عتاب و سرزنش قرار دهی نفس تو همان نفس لوّامه خواهد بود که خداوند به آن سوگند یاد کرده است و میتوانی امید داشته باشی که بدل به نفس مطمئنّه شود؛همان نفسی که خداوند او را فرا خوانده تا در زمرۀ آن دسته از بندگان او داخل شود که از خدا خشنود و خداوند نیز از آنها خشنود است.بنابراین لحظهای از عتاب و سرزنش آن غفلت مکن و مادام که نفس خود را پند ندادهای به پند دادن دیگری نپرداز.
خداوند به عیسی علیه السّلام وحی فرمود که:«ای پسر مریم نفس خویش را موعظه کن و اگر موعظهات را پذیرفت به وعظ مردم بپرداز و گرنه از من شرم کن».خداوند فرموده است: وَ ذَکِّرْ فَإِنَّ الذِّکْری تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِینَ (2)لذا راه این است که روی به نفس خود آری و نادانیها و حماقتهایش را به وی گوشزد کنی
ص:221
چه نفس پیوسته به زیرکی و آگاهی خود میبالد و اگر نسبت حماقت به او دهی شانه خالی میکند و بشدّت سر باز میزند لیکن باید به او بگویی:ای نفس!چقدر نادانی،ادّعای حکمت و هوشمندی و زیرکی داری در حالی که کودنی و حماقت تو از هر کسی بیشتر است.آیا نمیدانی بهشت و دوزخ در پیش روی تو است و تو بزودی به یکی از این دو منتقل خواهی شد.پس چگونه است که شادمانی میکنی و میخندی و بازی میکنی در صورتی که تو را برای این امر بزرگ میطلبند و شاید امروز یا فردا از این صحنه ربوده شوی.
من میبینم که تو مرگ را دور از خود میبینی و خداوند آن را نزدیک میبیند.آیا نمیدانی که هر چه آمدنی است نزدیک است و دور چیزی است که آمدنی نیست.آیا ندانستهای که مرگ ناگهان میآید بیآنکه از پیش پیکی روانه کند و یا قول و قراری بگذارد،و بدان گونه نیست که تنها در زمستان بیاید نه در تابستان و یا در تابستان بیاید نه در زمستان یا در روز بیاید نه در شب و یا در شب بیاید نه در روز،در جوانی بیاید نه در کودکی و یا در کودکی بیاید نه در جوانی بلکه هر نفسی که بر میآید ممکن است به طور ناگهانی با مرگ همراه باشد و اگر توأم با مرگ نباشد با بیماری ناگهانی همراه باشد و منجر به مرگ شود.بنابراین تو را چه شده است که برای مردن آماده نمیشوی در حالی که از هر نزدیکی به تو نزدیکتر است آیا در این گفتار خداوند نمیاندیشی که فرموده است: اِقْتَرَبَ لِلنّاسِ حِسابُهُمْ وَ هُمْ فِی غَفْلَةٍ مُعْرِضُونَ، ما یَأْتِیهِمْ مِنْ ذِکْرٍ مِنْ رَبِّهِمْ مُحْدَثٍ إِلاَّ اسْتَمَعُوهُ وَ هُمْ یَلْعَبُونَ، لاهِیَةً قُلُوبُهُمْ (1).
ای نفس وای بر تو که اگر جرأت تو در ارتکاب گناه ناشی از اعتقاد تو است به این که خدا تو را نمیبیند باید گفت کفر تو چقدر بزرگ و سنگین است و هرگاه با اعتقاد به این که خدا تو را میبیند و به اعمال تو آگاه است مرتکب گناه میشوی چقدر وقاحت تو شدید و شرم تو اندک است.وای بر تو هرگاه یکی از برادرانت یا بردهای از بردگانت در پیش روی تو کاری که مکروه تو است انجام دهد چگونه بر او خشمگین و دشمن او میشوی.پس با چه جسارت و به چه جرأتی خود را در معرض دشمنی با خدا و خشم و عذاب او قرار میدهی، آیا گمان میکنی یارای تحمّل عذاب او را داری؟چه دور است و چه دور است این،خود را بیازمای اگر ناز و نعمت تو را از عذاب دردناک الهی به خود مشغول داشته است ساعتی در آفتاب یا در گرمابه توقّف و یا انگشت خود را به آتش نزدیک کن تا اندازۀ طاقت تو آشکار
ص:222
1) (1) انبیا/2 و 3 و 4:حساب مردم برای آنها نزدیک شده است و آنها در غفلتند و روگردانند،هر یادآوری تازهای از طرف پروردگارشان برای آنها بیاید یا بازی و شوخی به آن گوش فرا میدهند.
شود؛و اگر به کرم و فضل خداوند و بینیازی او از طاعت و عبادت خود مغروری چرا بر کرم خداوند در امور دنیای خود تکیه نمیکنی؟و هنگامی که دشمن قصد تو میکند چرا آن همه حیلهها و مکرها میاندیشی و او را به کرم خداوند واگذار نمیکنی،و چرا هنگامی که برای یکی از شهوتهای دنیوی که جز با درهم و دینار تأمین نمیشود نیازمند میشوی برای تحصیل مقصود خویش خود را به زحمت میاندازی و به اقسام حیلهها و چارهجوییها متوسّل میشوی و آن را به کرم خدا وانمیگذاری تا تو را در این مقصود یاری کند یا بندهای از بندگانش را بگمارد تا آنچه را نیاز داری بیآنکه در طلب آن سعی و کوشش کنی تأمین کند.آیا میپنداری خداوند تنها در آخرت کریم است و در دنیا کریم نیست در حالی که میدانی سنّت خداوند تبدیلپذیر نیست و پروردگار دنیا و آخرت یکی است و انسان حاصلی جز ثمرۀ کار و کوشش خود ندارد.
ای نفس وای بر تو چقدر نفاق تو شگفتانگیز و ادّعاهای باطل تو زیاد است؛تو به زبان ادّعای ایمان میکنی و حال آنکه آثار نفاق در ظاهر تو آشکار است.آیا سرور و مولایت به تو نفرموده است: وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلاّ عَلَی اللّهِ رِزْقُها (1)،و در امر آخرت فرموده است: وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاّ ما سَعی (2)،کار دنیایت را بخصوص تکفل کرده و تو را از کوشش در آن منصرف ساخته است.لیکن تو با کارهای خود خدا را تکذیب میکنی و در طلب دنیا مانند مدهوشی بیپروا حرص میورزی،همچنین خداوند امر آخرتت را به سعی و کوشش تو موکول کرده امّا تو همچون مغروری که همه چیز را حقیر شماری ازآنرو میگردانی.این رفتار از نشانههای ایمان نیست،و اگر ایمان منحصر در اقرار به زبان بود چرا منافقان در درک اسفل جهنّم معذّب میباشند.وای بر تو گویا به روز حساب ایمان نداری و گمان میکنی هنگامی که مردی رهایی و خلاصی مییابی،هیهات!آیا گمان میکنی که مهمل و به حال خود گذاشته میشوی،آیا تو نطفهای از منی نبودی و سپس خون بسته (علقه)نشدی و پس از آن تو را موجودی کامل و معتدل نیافرید،آیا او قدرت ندارد مردگان را زنده کند؟اگر این را در ضمیر خود داری چقدر کافر و نادانی آیا نمیاندیشی که تو را از چه چیزی آفریده؟ مِنْ نُطْفَةٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ ثُمَّ السَّبِیلَ یَسَّرَهُ، ثُمَّ أَماتَهُ فَأَقْبَرَهُ (3)،آیا گفتار او را
ص:223
تکذیب میکنی که فرموده است: ثُمَّ إِذا شاءَ أَنْشَرَهُ (1)،اگر تکذیب نمیکنی چرا خود را آماده نمیسازی؟اگر شخصی یهودی به تو خبر دهد که لذیذترین خوراکیها برای بدنت زیان دارد،خوردن آن را ترک و بر محرومیّت از آن صبر میکنی و با خود به مجاهده میپردازی آیا سخن پیامبران که به معجزات مؤیّدند و قول خداوند در کتابهای آسمانی او در نزد تو تأثیرش از سخن یک یهودی کمتر است که با نقصان عقل و قصور علم چیزی را از روی حدس و تخمین و گمان به تو گفته است؟شگفت آن که اگر کودکی به تو بگوید در جامهات کژدمی است بیدرنگ جامهات را از تن بیرون میکنی بیآنکه دلیل و برهانی از کودک بخواهی.آیا گفتار پیامبران و عالمان و حکیمان و همۀ اولیای حق در نزد تو اعتبارش از قول کودکی که در جرگۀ نادانها و سفیهان قرار دارد کمتر است؟یا آن که گرمی دوزخ و چرک و ریم و غلها و قیدها و زقّومها و گرزهای آهنین و افعیها و کژدمهای آن در نزد تو کمتر از نیش کژدمی است که درد سوزش آن بیش از یک روز یا کمتر از آن ادامه ندارد.بیتردید این روش از رفتار خردمندان نیست بلکه اگر حال تو بر بهایم مکشوف شود به تو خواهند خندید و عقل تو را به سخریّه خواهند گرفت.
بنابراین ای نفس اگر همۀ اینها را میدانی و بدانها ایمان داری چرا عمل را به تأخیر میاندازی در حالی که مرگ در کمین تو است و شاید بیآنکه مهلت دهد تو را دریابد پس به چه چیزی خود را از رسیدن مرگ ناگهانی ایمن میبینی،گیرم هزار سال نیز به تو مهلت داده شود آیا میپنداری کسی که چهارپا را در پستیهای گردنه علف نمیدهد میتواند با آن بلندیهای گردنه را بپیماید.اگر پندار تو این است چه بسیار نادانی.حال چه میگویی دربارۀ مردی که مسافرت میکند تا در غربت به تحصیل دانش بپردازد سپس سالها در آن دیار توقف میکند،لیکن اوقات خود را به بیکارگی و بطالت میگذراند و به خود وعده میدهد در سال آخر که به وطن باز میگردد به کسب علم اشتغال ورزد.آیا جز این است که به عقل او میخندی،چه او گمان میکند که علم از جملۀ چیزهایی است که میتوان آن را در مدّت کوتاهی آموخت،یا مقامات دانشمندان را بدون کسب دانش و تنها به اعتماد بر کرم خداوند به دست آورد.بعلاوه فرض کن کوشش و تلاش در آخر عمر سودمند بوده و باعث رسیدن به درجات عالی است لیکن شاید امروز روز آخر عمرت باشد.پس چرا به کار مشغول نمیشوی و اگر به تو از طریق وحی مهلت دادهاند مانع تو از اقدام به عمل و انگیزۀ تو
ص:224
1) (1) عبس/22:سپس هر زمان بخواهد او را زنده میکند.
به تأخیر چیست؟آیا جز این است که از مخالفت با شهوات خود به سبب رنج و تعبی که در آن است ناتوانی؟آیا انتظار داری روزی فرارسد که در آن مخالفت با شهوتها دشوار نباشد، بیشک چنین روزی را خداوند نیافریده و نخواهد آفرید چه بهشت همواره محصور در مکاره و شداید است و مکروهات و سختیها هرگز بر نفوس بشری سبک و آسان نیست لذا وجود چنین روزی محال است.
آیا نمیاندیشی که چقدر پیوسته به خود وعده میدهی و میگویی:فردا فردا در حالی که فردا فرا رسیده و امروز شد امّا تو چگونه با آن برخورد کردی؟آیا نمیدانی فردایی که آمد و امروز شد حکم دیروز را دارد بلکه آنچه را در امروز از آن ناتوانی فردا در انجام دادن آن بسیار ناتوانتری؟چه شهوت مانند درختی ریشهدار است و بنده مکلّف است آن را ریشه کن کند هرگاه به سبب ضعف قادر به این کار نشود و آن را به تأخیر اندازد مانند کسی خواهد بود که در عین جوانی و نیرومندی نتواند درختی را از ریشه برآورد و آن را به سال دیگر موکول کند با این که میداند که طول مدّت بر قوّت و رسوخ درخت در زمین و بر ضعف و سستی برآورندۀ آن میافزاید،زیرا آنچه را در جوانی توان انجام دادن آن را ندارد هرگز در پیری قادر به انجام دادن آن نیست بلکه چنان گفتهاند:تربیت پیر رنجآور و اصلاح حال گرگ شکنجه و عذاب است:چوب تر را چنان که خواهی پیچ،نشود خشک جز به آتش راست.
پس ای نفس هرگاه این امور روشن را درک نمیکنی و کار را به تأخیر میاندازی چرا ادّعای حکمت و دانایی میکنی و کدام حماقت از این بیشتر است.شاید بگویی آنچه مرا از استقامت باز میدارد حرص من بر لذّت بردن از شهوتها و کمصبری من بر دردها و مشقّتهاست،در این صورت باید گفت چقدر احمقی و چقدر عذر تو زشت است.اگر تو در این ادّعا راستگویی باید تلذّذ به شهواتی را طلب کنی که تا ابد از کدورتها صافی باشد و این لذّتها جز در بهشت حاصل نمیشود.اگر تو نفس خویش را زیر نظر میگیری باید در مخالفت با آن بیندیشی،زیرا بسا لقمهای که انسان را از لقمههای بسیار محروم میکند.و نیز چه میگویی دربارۀ عقل بیماری که پزشک به او دستور داده است سه روز خوردن آب سرد را ترک کند تا بهبود یابد و پس از آن در تمام طول عمر از آشامیدن آن برخوردار باشد،و به او گفته است که اگر در این سه روز آب سرد بنوشد دچار بیماری مزمنی میشود که در همه عمرش باید از آشامیدن آن محروم باشد.حال مقتضای عقل در ادای حق این شهوت چیست؟آیا سه روز صبر کند تا در تمام طول عمر از لذّت نوشیدن آب سرد برخوردار باشد یا آن که از بیم درد مخالفت با آن در طول سه روز،شهوت نوشیدن آب سرد را ارضا کند و
ص:225
خود را با درد مخالفت با این شهوت در طول سیصد یا سه هزار روز گرفتار سازد،و همۀ عمر تو در مقایسه با ابدیّتی که مدّت نعیم بهشتیان و عذاب دوزخیان است کمتر از سه روز نسبت به همۀ ایام عمر تو است هر چند عمر تو طولانی شود.ای کاش میدانستم که درد صبر در برابر شهوات شدیدتر و مدت آن طولانیتر است یا درد سوزش آتش در درکات دوزخ!پس آن که طاقت صبر بر زحمت مجاهده را ندارد چگونه یارای تحمّل درد عذاب خدا را خواهد داشت.من برای سستی تو در اندیشیدن دربارۀ خویش علّتی سراغ ندارم جز کفر خفی یا حمق جلی.
امّا کفر خفی ناشی از ضعف ایمان تو به روز جزا و ناآگاهی تو به عظمت اندازۀ ثواب و عقاب الهی است.و حمق جلی تو به سبب اعتماد تو به کرم خداوند متعال و عفو اوست بیآنکه به مکر و استدراج و بینیازی او از عبادتت توجّه داشته باشی با آن که تو در لقمهای از نان و حبّهای از مال و کلمهای که از مردم میشنوی به او اعتماد نمیکنی بلکه در همۀ این موارد برای رسیدن به مقصود خود به انواع حیلهها متوسّل میشوی،و به سبب همین نادانی است که به حکم آنچه پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله گفته است استحقاق لقب احمق را داری چه فرموده است:«زیرک کسی است که نفس خود را خوار و برای پس از مرگش کار کند،و احمق آن است که از هوای نفس خود پیروی کند و از خدا آرزوها داشته باشد.» (1)ای نفس وای بر تو نشاید زندگی دنیا تو را بفریبد و نباید شیطان تو را به خدا مغرور کند.
پس دربارۀ خود نسبت به آنچه بدان مأموری بیندیش و اوقات خود را ضایع مکن،چه نفسها معیّن و معدودند هنگامی که نفسی میگذرد پارهای از وجود تو از میان رفته است.
بنابراین تندرستی را پیش از بیماری،فراغت را پیش از گرفتاری،دارایی را پیش از ناداری،جوانی را پیش از پیری و زندگی را پیش از مرگ مغتنم بشمار و به اندازهای که در آن میمانی خود را آمادۀ آن کن.مگر نه این است که برای زمستان خود بهاندازۀ طول مدّت آن آماده میسازی و خوراکی و پوشاکی و هیزم و نمد و جبّه فراهم میکنی و در این مورد به فضل و کرم خداوند تکیه نمیکنی تا بدون جبّه و نمد و هیزم سرما را از تو دور کند،چه او بدین کار قدرت دارد.آیا میپنداری که سرمای زمهریر جهنّم سبکتر و مدّتش کوتاهتر از سرمای زمستان است،یا گمان میکنی بنده میتواند بیسعی و مجاهدت از آن برهد هیهات چه همان گونه که سرمای زمستان جز به جبّه و آتش و دیگر اسباب دفع نمیشود گرمی و
ص:226
1) (1) سنن ابن ماجه و پیش از این مکرر ذکر شده است.
سردی جهنّم نیز جز از طریق تمسّک به دژ توحید و سنگر طاعت قابل دفع نیست،و کرم خداوند در این است که طریق تمسّک به این دژ را به تو شناسانده و اسباب آن را برایت فراهم ساخته است نه آن که عذاب را بدون تمسّک به دژ او از تو دفع کند،چنان که کرم خداوند در دفع سرمای زمستان به این است که آتش را آفریده و تو را به طریق استخراج آن از میان سنگ و آهن راهنمایی کرده تا بتوانی در زمستان سرما را از خود دفع کنی؛و همان گونه که آفریننده و مولای تو از خرید هیزم و تهیّۀ جبّه بینیاز است و آن را برای خاطر خودت میخری و او آنها را وسیلهای برای آسایش و طاعت و مجاهدۀ تو قرار داده، همچنین او از طاعت و مجاهدۀ تو بینیاز است و آنها راهی برای نجات تو است چه هر کس نیکی کند برای خود کرده و آن که بدی کند به خود کرده است و خداوند از همۀ جهانیان بینیاز است.
وای بر تو ای نفس نادانی را از خود بزدای و آخرت خود را به دنیایت قیاس کن چه:
ما خَلْقُکُمْ وَ لا بَعْثُکُمْ إِلاّ کَنَفْسٍ واحِدَةٍ (1)و کَما بَدَأَکُمْ تَعُودُونَ (2).و در سنّت خداوند هرگز تبدیل و دگرگونی نمیتوان یافت.
من میبینم که تو به دنیا انس گرفتهای و جدایی از آن برایت دشوار شده است؛پیوسته رو به آن میآوری و دوستی آن را در خودت استوار میکنی،گیرم تو از عذاب و ثواب الهی و از هولهای روز قیامت و احوال آن غافلی آیا به مرگی که میان تو و آنچه که محبوب تو است جدایی میاندازد یقین نداری؟آیا میپنداری کسی که وارد سرای پادشاهی شود تا از آن عبور کند و از سمت دیگر آن خارج گردد اگر در این ضمن چشم به چهرۀ ملیحی بدوزد با آن که میداند او دلش را به خود مشغول خواهد کرد سپس به چشم برداشتن و جدا شدن از آن ناگزیر گردد آیا او از خردمندان به شمار میآید یا از احمقان؟ آیا نمیدانی دنیا سرایی است متعلّق به ملک الملوک و تو تنها به منزلۀ عابری هستی،و هر چه در این سراست به همراه عابران برده نمیشود و پس از مرگ آنها بهجا میماند.از این رو پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است که:«روح القدس در دلم دمید که دوست بدار آنچه را دوست میداری زیرا تو سرانجام از آن جدا خواهی شد،و زندگی کن آنچه میخواهی که عاقبت
ص:227
خواهی مرد،و هر چه میخواهی بکن که بر همۀ آنها جزا داده خواهی شد (1).»آیا نمیدانی کسی که به لذّتهای دنیا توجّه داشته و با آنها انس گرفته باشد در حالی که مرگ در پشت سر اوست،حسرت و اندوه خود را به هنگام جدایی از این لذّتها زیاد میکند و در حقیقت نادانسته از زهر مهلک توشه برمیدارد؟آیا نمینگری به درگذشتگان که چگونه کاخها بنا کردند و بلندی جستند سپس رفتند و آنها را خالی رها کردند،و چگونه خداوند زمینها و خانههایشان را میراث دشمنانشان کرد؟آیا نمیبینی مردم جمع میکنند آنچه را نمیخورند، و بنا میکنند آنچه را در آن سکنا نمیکنند،و آرزو دارند آنچه را که بدان نخواهند رسید؟ هر کدام از آنان کاخی سر به آسمان کشیده بنا میکند در حالی که قرارگاه او گوری است که در زیر زمین برای او حفر شده است.آیا در دنیا نگونساری و حماقتی از این بزرگتر میتوان یافت که کسی دنیایش را آباد کند در حالی که یقین دارد از آن کوچ میکند و آخرتش را ویران سازد در صورتی که به طور قطع به آن منتقل خواهد شد.
ای نفس آیا شرم نداری که اینان را بر حماقتی که دارند یاری میکنی.گیرم تو دارای بینشی نیستی که به این امور راهنمایی شده باشی و بر حسب طبع مایل به تشبّه و اقتدا به دیگرانی،در این صورت عقل پیامبران و حکیمان و عالمان را با خرد این گروه که دل به دنیا دادهاند قیاس کن،و اگر به خرد و هوشمندی اعتقاد داری از این دو گروه از دستهای پیروی کن که از نظر تو خردمندتر است.
ای نفس!چقدر کار تو شگفتآور و نادانی تو زیاد و طغیان تو روشن است.شگفتا چگونه این امور روشن و آشکار را نمیبینی شاید دوستی مال و مقام تو را سرمست کرده و در فهم این مطالب هوش از سرت ربوده است.آیا نمیاندیشی که جاه و مقام هیچ معنایی ندارد جز این که دل برخی از مردم به سوی تو گرایش یابد اکنون فرض کن همۀ کسانی که بر روی زمین قرار دارند تو را سجده میکنند و فرمانبردار تو میباشند آیا نمیدانی که پس از پنجاه سال دیگر نه تو و نه کسی از آنهایی که تو را سجده و بندگی کردند بر روی زمین باقی نیست و زمانی فرا خواهد رسید که نه یاد تو باقی است و نه یاد کسی که از تو یاد میکرد.
چنان که پادشاهانی که پیش از تو بودهاند همین سرنوشت را داشتهاند: هَلْ تُحِسُّ مِنْهُمْ مِنْ أَحَدٍ أَوْ تَسْمَعُ لَهُمْ رِکْزاً (2).حال چگونه چیزی را که ابدالآباد میماند با چیزی که اگر بماند بیش
ص:228
از پنجاه سال نخواهد ماند معاوضه میکنی و این زمانی است که تو یکی از پادشاهان روی زمین باشی و شرق و غرب در زیر فرمان تو بوده و طوق طاعت تو را به گردن گرفته و همۀ اسباب برایت فراهم شده باشد در صورتی که بدبختی و شقاوت تو مانع آن است که امور خانهات به تو واگذار باشد چه رسد به کوی و محلّهات.
بنابراین اگر به سبب نادانی و کوردلی به آخرت رغبت نمیکنی و دنیا را از دست نمیدهی چرا برای برتری جستن بر پستیهای شرکاء،و رهایی از کثرت رنج و عنا،و پرهیز از سرعت فنای آن دنیا را رها نمیکنی یا چه شده است که به اندک آن بسنده نمیکنی در حالی که بسیار آن به تو بیرغبت شده است.و چرا به دنیا اگر تو را یاری دهد شادمانی در حالی که در شهر تو دستههایی از یهود و مجوس هستند که از این حیث بر تو برتری دارند،و بیش از تو از نعمتهای دنیا و زر و زیورهای آن برخوردارند.تفو بر این دنیا که این فرومایگان بر تو پیشی دارند.و چقدر نادان و پست همّت و سست رأیی که از آن که در زمرۀ مقرّبان و صدّیقان و پیامبران باشی و تا ابدالآباد در جوار پروردگار جهانیان قرار گیری روی گردانیدهای تا در روزهایی اندک در صف نعال بوده و از جملۀ احمقها و نادانها باشی.دریغ و افسوس بر تو که دنیا و دین را زیان کردهای.
پس ای نفس وای بر تو شتاب کن چه مرگ نزدیک و بیمدهنده وارد شده است.پس از مرگ چه کسی برای تو نماز میگزارد و روزه میگیرد،و چه کسی خشنودی پروردگار را برایت به دست میآورد؟تو جز چند روزی را در اختیار نداری و آن سرمایۀ تو است اگر با آن تجارت کنی،لیکن بیشتر آن را ضایع کردهای به طوری که اگر باقیماندۀ عمرت را به گریه بر عمر تلف کرده بگذرانی باز هم دربارۀ خودت کوتاهی کردهای چه رسد به این که بقیّۀ عمر را نیز به همان گونه ضایع کنی و بر روش خود اصرار ورزی.آیا نمیدانی که مرگ وعدهگاه تو،قبر خانۀ تو،خاک بستر تو،کرمها همنشین تو و فزع اکبر یا هراس بزرگتر در پیش روی تو است؟آیا نمیدانی سپاه مردگان بر در شهر انتظار تو را میکشند و همه سخت سوگند خوردهاند که از جای خود دور نشوند تا تو را به همراه خود ببرند؟آیا نمیدانی آنها آرزو میکنند که به دنیا باز گردند تا روزی را به تدارک آنچه در آن کوتاهی کردهاند بپردازند،و تو از آنچه در آرزوی آنهاست بهرهمندی و آنها اگر بتوانند یک روز از عمرت را اگر چه به بهای همۀ دنیا باشد خریدارند در حالی که تو روزهایت را به غفلت و بطالت میگذرانی؟وای بر تو آیا شرم نمیکنی؟.ظاهرت را برای خلق میآرایی،و در نهان با ارتکاب گناهان بزرگ با خداوند مبارزه میکنی آیا از مردم شرم داری و از خداوند شرم
ص:229
نمیکنی؟وای بر تو آیا او از همۀ بینندگان در نظر تو خوارتر است؟.مردم را به امور خیر دستور میدهی در حالی که خودت به انواع زشتیها آلودهای؛مردم را به خدا دعوت میکنی در صورتی که خودت از او گریزانی؛خدا را به یاد مردم میآوری و خودت او را فراموش کردهای.آیا نمیدانی گنهکار از سرگین بدبوتر است و سرگین هرگز غیر خود را پاک نمیکند،پس چرا امید داری که دیگری را پاکیزه کنی در حالی که خودت در باطن پاکیزه نیستی.وای بر تو اگر خود را به طوری که باید بشناسی یقین خواهی کرد بلایی که به این مردم میرسد همه از شآمت و نحوست تو است.تو خود را الاغ شیطان کرده و او تو را به هرجا که میخواهد میراند و به مسخره میگیرد با این حال به عمل خود میبالی در صورتی که در اعمال تو آفتهایی است که اگر به طور سر بسر از آنها رهایی یابی سود کردهای،پس چگونه با خطاهای بسیاری که داری به اعمال خود شادمانی در حالی که خداوند ابلیس را به سبب ارتکاب یک خطا لعن و طرد فرمود با آن که دویست هزار سال او را بندگی کرده بود.
همچنین آدم را بر اثر یک خطا از بهشت بیرون کرد با آن که پیامبر و برگزیدۀ او بود.
وای بر تو ای نفس چقدر عذر میآوری،چقدر وقیح و زشتی،چقدر نادانی و چقدر در ارتکاب گناه گستاخی!وای بر تو چقدر پیمان بستی و آن را شکستی،چقدر عهد کردی و خلاف آن را بهجا آوردی.وای بر تو با این همه خطاها به آباد کردن دنیای خود مشغولی به طوری که گویا از آن کوچ نخواهی کرد.آیا به اهل قبور نمینگری که چگونه مال بسیار گرد آوردند و خانههای محکم بر پا کردند،و آرزوهای دراز داشتند امّا سراسر هلاک شدند و بناهایشان گورستان شد و آرزوهایشان بر باد رفت؟آیا به آنها عبرت نمیگیری و به آنان نمینگری،آیا گمان میکنی به سرای آخرت فرا خوانده شدند و تو در این دنیا جاودان خواهی ماند؛هیهات هیهات! چه بدگمان کردهای.تو از آن روز که از شکم مادر بیرون آمدهای جز در انهدام عمر خود نکوشیدهای،پس کاخ خود را بر روی زمین بنا کن چه بزودی شکم آن گور تو خواهد بود.
آیا نمیدانی در آن هنگامی که جانت به گلویت رسد و فرستادگان پروردگارت بر تو ظاهر شوند و تو را با رنگی سیاه و رویی ترش به عذاب الهی بشارت دهند آیا در آن روز پشیمانی برای تو سودی خواهد داشت یا اندوه تو پذیرفته و بر گریهات ترحّم خواهد شد؟ جای بسی شگفتی است که تو در این حال ادّعای بینش و زیرکی داری و از همین زیرکی تو است که همه روزه بر اثر افزایش مال شادمانی میکنی لیکن از نقصان عمر اندوهگین نمیشوی،و چه سودی است در این که مال زیاد شود و عمر نقصان یابد.
ص:230
ای نفس وای بر تو،از آخرت که رو به سوی تو میآورد اعراض میکنی و به دنیا که از تو رو گردان است رو میآوری،چه بسا کسی که روز را دیدار کرد و آن را به پایان نرسانید.و بسا کسی که آرزومند فردا بود و آن را درک نکرد،و تو همۀ اینها را در برادران و خویشاوندان و همسایگانت میبینی و حسرت و اندوه آنها را به هنگام مردن مشاهده میکنی لیکن از جهالت خود باز نمیگردی.
ای بیچاره از روزی که خداوند به ذات خود سوگند یاد کرده که در آن روز بندهای را که در دنیا امر و نهی کرده رها نکند جز این که از عمل او اعمّ از کوچک و بزرگ و نهان و آشکار بپرسد بپرهیز.و بنگر که با کدام بدن در پیشگاه او میایستی و به چه زبانی به او پاسخ میدهی و برای پرسشهای او پاسخهای درستی آماده ساز.در روزهای کوتاه بقیّۀ عمر به سود روزگار دراز آخرت،و در سرای فنا برای سرای بقاء،و در دیار اندوه و رنج برای دیار نعیم جاوید کار کن.آری کار کن پیش از آن که نتوانی کار کنی و از دنیا همچون آزادگان به اختیار بیرون آی پیش از آن که تو را به اضطرار از آن بیرون آرند،و به خوشیهای دنیا که برایت میسّر میشود شادمان مباش،زیرا چه بسا شادمانی که مغبون است و بسا مغبونی که به غبن خود آگاه نیست.وای بر کسی که وای بر اوست و نمیداند،میخندد،شادی میکند، میخورد،میآشامد و بازی میکند در حالی که در کتاب خدا محقق میباشد که او هیزم جهنّم است.
لذا ای نفس!باید به دنیا با نظر عبرت بنگری و از روی ناچاری تلاش کنی،و به میل و اختیار آن را از خود برانی،و در کار آخرت سبقت بجویی.از جملۀ کسانی مباش که از شکر آنچه به او داده شده ناتوان میباشد و در همین حال زیاده بر آن را خواهان است،مردم را از ارتکاب منکر نهی میکند لیکن خود از آن دست باز نمیدارد.بدان برای دین عوضی،و برای ایمان بدلی و برای تن جانشینی نیست،و آن که مرکب رهوارش شب و روز است او را بیاختیار میبرند هر چند مایل به رفتن نباشد.
بنابراین ای نفس از این موعظه پند گیر و این اندرز را بپذیر،چه آن که از موعظه روی گرداند به آتش خشنود میباشد و گمان نمیکنم تو به آتش خرسند باشی و یا این پندها را بپذیری.لذا هرگاه قساوت تو را از پذیرفتن وعظ و اندرز مانع میشود باید از مداومت در بیداری و نماز شب کمک بگیری،و اگر این قساوت زائل نشود بر روزه مواظبت کنی،و اگر بر طرف نشود معاشرت و سخن گفتن را تقلیل دهی،و اگر زدوده نشود به صلۀ ارحام و لطف و احسان به یتیمان اقدام کنی،و اگر باز هم برطرف نشود بدان خداوند بر دل تو مهر نهاده و
ص:231
آن را قفل کرده و تراکم تاریکی گناهان ظاهر و باطن دلت را پوشانده است.در این صورت جای خود را در آتش بدان،چه خداوند بهشت و دوزخ را خلق کرده و برای هر کدام خلقی را آفریده است و هر یک از آنها برای کسی که اهل آن است میسّر و آسان است.و اگر مجالی برای پذیرش پند و اندرز در تو باقی نیست از خودت نومید باش هر چند نومیدی از گناهان کبیره است و ما از آن به خدا پناه میبریم.
از این رو تو را راهی به سوی نومیدی نیست و با مسدود بودن راههای نیکی به روی تو نیز نمیتوانی امیدوار باشی،زیرا چنین امیدی غرور است نه رجاء.پس اکنون بنگر بر این مصیبتی که به آن گرفتار شدهای حزن و اندوهی تو را فرا میگیرد.و بر سبیل ترحّم بر خود هیچ اشکت جاری میشود؟اگر جاری شود چون اشک از دریای رحمت الهی سرچشمه میگیرد در تو چیزی باقی مانده که سرمایۀ امیدواری است.لذا بر گریه و زاری مواظبت و از ارحم الراحمین درخواست فریادرسی کن،و در پیشگاه اکرم الاکرمین بنال و پیوسته استغاثه کن،و از طول گریه و زاری ملول و خسته مباش،شاید به ضعف تو رحم کند و به فریادت برسد،چه مصیبت و بلای تو بزرگ و گمراهی تو طولانی گردیده و چارهات منقطع،و علل و اسباب از تو سلب شده است.پس راه و مقصد و فریادرس و گریزگاه و ملجأ و پناهی جز به سوی مولای خود نداری.
بنابراین با تضرّع و زاری به او پناه ببر،و در تضرّع خود بهاندازۀ بزرگی حجم و کثرت گناهانت در پیشگاه او زاری کن،چه او به زاریکنندۀ زبون رحم میکند و به فریاد درخواستکنندۀ دلشکسته میرسد،و دعای بیچارۀ افتاده را اجابت میکند،زیرا تو چارهای جز او نداری و به رحمت او نیازمندی،راهها از هر سو به رویت بسته شده و چارهات منقطع گردیده پند و اندرز در تو بیفایده،و توبیخ و سرزنش در تو بیاثر شده است.امّا آن که از او درخواست میشود کریم است،و آن که از او میخواهند بخشنده است،و آن که به او پناه میبرند نیکوکار و مهربان است،رحمت او گسترده و بخشش او سرشار و عفو او فراگیر است.
از این رو به پدرت آدم علیه السّلام اقتداء کن و بگو:یا ارحم الرّاحمین یا رحمان یا رحیم،یا حلیم یا کریم،أنا المذنب المصرّ أنا الجریء الّذی لا أقلع،أنا المتمادی الّذی لا أستحیی،هذا المقام مقام المتضرع المسکین و الیائس الفقیر و الضعیف الحقیر و الهالک الغریق فعجّل إغاثتی و فرجی و أرنی آثار رحمتک و أذقنی برد عفوک و مغفرتک و ارزقنی قوّة عصمتک یا أرحم الرّاحمین.
وهب بن منبّه گفته است:هنگامی که خداوند آدم را از بهشت به زمین فرود آورد،آدم چند روز پیوسته اشک میریخت،در هفتمین روز که بسیار غمزده و اندوهگین بود و سر به
ص:232
زیر انداخته بود.خداوند به او نگریست و به وحی فرمود که:ای آدم این چه جهد و تلاشی است که در تو میبینم،عرض کرد:پروردگارا مصیبتم بزرگ است،گناهانم مرا احاطه کرده و از ملکوت پروردگارم رانده شدهام.پس از عزّت در سرای خواری و پس از سعادت در سرای بدبختی،و پس از آسایش در سرای رنج،و پس از عافیت در سرای بلا،و پس از قرار در سرای زوال،و پس از خلود و بقا در سرای مرگ و فنا در افتادهام،پس چگونه بر گناه خود نگریم.خداوند به او وحی فرمود:ای آدم!آیا تو را برای خود برنگزیدم،و در سرای خود تو را وارد نکردم،و به کرامت خود تو را مخصوص نداشتم،و از خشم خود تو را بر حذر نکردم،به دست خود تو را نیافریدم،و از روح خود در تو ندمیدم،و فرشتگانم را به سجده بر تو امر نکردم لیکن تو مرا نافرمانی کردی و عهد مرا از یاد بردی و خود را در معرض خشم من قرار دادی.به عزّت و جلالم سوگند اگر زمین را از مردانی مانند تو پر کنم و همگی مرا عبادت کنند و تسبیح گویند سپس مرا نافرمانی کنند همۀ آنان را در جایگاه گنهکاران فرود خواهم آورد.از این رو آدم پس از این سیصد سال گریست.
عبید اللّه بجلی بسیار میگریست و در سراسر شب ضمن گریه میگفت:خداوندا من همانم که هر چه عمرم درازتر میشود گناهانم زیادتر میگردد،من همانم که هر زمان به ترک گناهی تصمیم میگیرم شهوت دیگری به من دست میدهد،وای بر عبید که گناه او هنوز کهنه نشده در طلب گناهی دیگر است،وای بر عبید اگر دوزخ خوابگاه و جایگاهش باشد،وای بر عبید اگر گرزهای آتشین برای سرش آماده شده باشد،وای بر تو ای عبید که حاجت درخواستکنندگان روا شد و شاید حاجت تو روا نشود.
منصور بن عمار گفته است:یکی از شبها در کوفه شنیدم عابدی با پروردگارش راز و نیاز میکرد و میگفت:پروردگارا!به عزّتت سوگند از این که معصیت تو کردم قصد مخالفت تو را نداشتم،و در آن هنگام که تو را نافرمانی کردم به سبب آن نبود که به مقام تو جاهل باشم، و یا بخواهم خود را در معرض عقوبت تو قرار دهم و یا نظر تو را نسبت به خود سبک بشمارم لیکن نفسم آن را برایم بیاراست،و شقاوتم مرا به ارتکاب آن واداشت و پردهپوشی تو مرا مغرور ساخت از این رو به سبب نادانی به معصیت تو اقدام کردم و با عمل خود به مخالفت تو پرداختم.اکنون چه کسی مرا از عذاب تو میرهاند،یا به ریسمان چه کسی چنگ زنم اگر تو ریسمان لطف خود را از من ببری،وای از آن رسوایی که فردا در پیشگاه تو بایستم و به سبکباران گفته شود:بگذرید،و به گرانباران بگویند:فرود آیید،آیا به همراه سبکباران خواهم گذشت یا در زمرۀ گرانباران فرودم خواهند آورد.وای بر من که هر چه ستم
ص:233
زیاد شد گناهانم بسیار شد،وای بر من که هر چه عمرم طولانی میشود بر گناهانم افزوده میگردد،پس کی توبه کنم و در چه مدّتی باز گردم آیا آن زمان فرا نرسیده است که از پروردگارم شرم کنم.
این است طریقۀ این قوم در راز و نیاز با مولایشان و سرزنش نفس خویش.منظور آنان از این راز و نیازها جلب خشنودی خدا و مقصود آنها از سرزنش نفس بیدار کردن و واداشتن آن به رعایت و مراقبت است،چه کسی که مناجات با خدا و سرزنش نفس را رها میکند هرگز نگهبان نفس خویش نیست و شاید خداوند از او خشنود نباشد.
شکر خدا را که کتاب محاسبه و مراقبه از بخش منجیات المحجّة البیضاء،به پایان رسید و پس از این به خواست خدا کتاب تفکّر آغاز میشود.
و سپاس ویژۀ خداوندی است که پروردگار جهانیان است،و درود و سلام بر همه پیامبران و اولیای او بهویژه بر برترین و گرامیترین آنها محمد و خاندان پاک او باد،آمین.
ص:234
(1)و این نهمین کتاب از بخش منجیات المحجّة البیضاء فی تهذیب الإحیاء است بسم اللّه الرّحمن الرّحیم سپاس ویژۀ خداوندی است که برای نهایت عزّت خود حدّی مقرّر نکرده،و این که اوهام بتوانند برای وصول به کنه عظمت او گام بردارند و افهام رسیدن به آن را هدف و مقصد خود سازند راهی قرار نداده؛دلهای طالبان و مشتاقان در وادی کبریایی او حیران و سرگردان مانده است و هر زمان دل برای رسیدن به این مقصود به حرکت درمیآید انوار جلال او وی را به بازگشت مجبور میسازد،و هنگامی که بخواهد نومیدانه بازگردد از سراپردۀ جمال او ندا میرسد:شکیبایی،شکیبایی،سپس به او گفته میشود:اندیشهات را در ذلّت عبودیّت به جولان درآور چه اگر در جلال ربوبیّت بیندیشی نخواهی توانست کاری از پیش ببری؛و اگر برآنی در چیزی فراسوی صفات او فکر کنی در نعمتها و احسانهای او بیندیش که چگونه پیاپی به تو میرسد،و برای هر نعمت یاد و شکر او را تازه کن و بنگر که چگونه از دریای تقدیرات الهی خیر و شر،سود و زیان،تنگی و فراخی،در هم پیچیدن و باز گشودن،ایمان و کفر،شناخت و ناآشنایی به سوی جهانیان سرازیر میشود؛و اگر از نگریستن به افعال الهی به اندیشیدن در ذات او تجاوز کنی امر دشواری را قصد کردهای و خطر بزرگی را بر عهده گرفتهای،و به جور و ستم پا از حدّ طاعت بشری بیرون نهادهای؛چه عقلها در برابر مبادی انوار او خیره و سرگشتهاند و به بازگشتن از این راه ناگزیر و مقهورند.
و درود و سلام بر محمّد مصطفی که سیّد اولاد آدم است و بر این سیادت فخر نفرمود؛
ص:235
درودی جاویدان که در عرصه قیامت ما را توشه و اندوخته باشد،و بر خاندان و یاران (پاک)او باد که هر یک از آنها در آسمان دین بدری و برای طوایف مسلمانان الگو و سرمشقی است.
اما بعد،در سنّت آمده است:«یک ساعت اندیشیدن بهتر از یک سال عبادت است (1)»، و در کتاب خدا بر تدبّر و عبرت گرفتن و اندیشیدن زیاد ترغیب و تأکید شده و پوشیده نیست که تفکّر کلید روشنایی و مبدأ بینش و وسیلۀ کسب علوم و معارف و دانستنیهاست.بیشتر مردم فضیلت و مرتبۀ آن را میدانند،لیکن حقیقت و ثمره،منشاء و مورد طریقه و کیفیّت آن را نشناختهاند و نمیدانند چگونه و در چه چیز و برای چه چیز بیندیشند و از آن چه مطلوبی باید داشته باشند آیا عین آن مطلوب است یا برای ثمرهای که از آن به دست میآید آن را طالبند.اگر به خاطر ثمرۀ آن است این ثمره چیست،از علوم است یا از احوال و یا از هر دو،و کشف همۀ اینها مهمّ است از این رو ما به خواست خداوند نخست فضیلت تفکّر سپس حقیقت تفکّر و ثمرۀ آن و بعد مجاری و موارد آن را ذکر میکنیم.
(1)خداوند در کتاب عزیز خود در جاهای بسیاری به تفکّر و تدبّر امر کرده و اندیشمندان را ستوده و فرموده است: وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً (2).ابن عباس گفته است:چون قومی در خداوند اندیشیدند پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«در خلق خدا فکر کنید و در خدا نیندیشید چه شما هرگز نمیتوانید او را چنان که شایسته است بشناسید.» (3)از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت شده است که روزی آن حضرت بر گروهی وارد شد که سر به جیب تفکّر فروبرده بودند به آنان فرمود:«چرا سخن نمیگویید؟»گفتند:در خلق خدا میاندیشیم،فرمود:«به همین گونه کار کنید،در خلق خدا بیندیشید و در او فکر نکنید.چه در این مغرب زمینی سفید است،روشنیاش سفیدی آن و یا سفیدیاش روشنی آن است،
ص:236
1) (1) کتاب العظمة ابن حبان از حدیث ابی هریره با لفظ«شصت سال»،مسند الفردوس ابو منصور دیلمی از حدیث انس با لفظ«هشتاد سال»،العظمة ابو الشیخ از قول ابن عباس(المغنی).میگویم:تفسیر عیاشی از حدیث جعفر بن محمّد علیه السّلام،بحار جزء دوم از جلد پانزدهم،ص 195 آن را روایت کردهاند.
2) (2) آل عمران/191:...و در آفرینش آسمانها و زمین میاندیشند(و میگویند)بار الها اینها را بیهوده نیافریدهای.
3) (3) ابو الشیخ از حدیث ابن عباس،الجامع الصغیر.
خورشید در چهل روز آن را قطع میکند،در آن گروهی از آفریدگان خدا به سر میبرند که بهاندازۀ یک چشم برهم زدن خدا را نافرمانی نکردهاند.»عرض کردند:ای پیامبر خدا شیطان از آنها به کجا رفته است؟فرمود:«نمیدانند که شیطان خلق شده است یا نه؟»گفتند:آنان از اولاد آدمند؟فرمود:«نمیدانند آدم خلق شده است یا نه؟.» (1)عطاء گفته است:من و عبید بن عمیر نزد عایشه رفتیم و میان ما و او حجابی قرار داده شده بود،عایشه گفت:ای عبید!چه چیزی تو را از دیدار ما مانع شده است؟پاسخ داد:سخن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله که فرموده است:یک روز در میان دیدار کنید تا دوستی زیاد شود.»سپس ابن عمید گفت:ما را از شگفتترین چیزی که از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله دیدهای آگاه کن.عایشه گریست و گفت:همۀ کارهای او شگفت بود.شبی که نوبتم بود نزد من آمد به طوری که پوستم به پوست او رسید،سپس فرمود:مرا بگذار تا پروردگارم را عبادت کنم.پس برخاست و به سوی مشک آب رفت و از آن وضو گرفت و به نماز ایستاد و گریست به حدّی که محاسنش تر شد،سپس به سجده رفت و گریست تا زمین تر شد.پس از آن بر پهلو خوابید تا بلال آمد و اذان نماز صبح را گفت،سپس به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله عرض کرد:ای پیامبر خدا!چه چیزی تو را گریانیده در حالی که خداوند گناهان متقدّم و متأخّر تو را آمرزیده است،فرمود:
وای بر تو ای بلال چه چیزی مانع گریۀ من میشود،در حالی که خداوند در این شب این آیه را بر من فروفرستاد که: إِنَّ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ لَآیاتٍ لِأُولِی الْأَلْبابِ (2).سپس فرمود:«وای بر کسی که آن را بخواند و در آن نیندیشد.» (3)به اوزاعی گفته شد:نهایت اندیشیدن در آنها چیست؟گفت:این که آنها را بخوانی و درک کنی.
میگویم:از طریق خاصه(شیعه)از امیر مؤمنان علیه السّلام روایت شده که فرموده است:
«تفکّر آدمی را به نیکی و عمل به آن دعوت میکند.» (4)از امام صادق علیه السّلام نقل شده است که:«بهترین عبادتها پیوسته اندیشیدن دربارۀ خدا و
ص:237
1) (1) صدر حدیث را ابن ابی حاتم و بیهقی در اسماء و صفات از ابن عباس روایت کردهاند؛الدّر المنثور،ج 2، ص 110؛عراقی گفته است:ما آن را جزء حدیث عبد اللّه بن سلام نقل کردهایم.
2) (2) آل عمران/190:بیشک در آفرینش آسمانها و زمین و آمد و رفت شب و روز نشانههای روشنی برای خردمندان است.
3) (3) عبد بن حمید،التفکّر ابن ابی الدّنیا،و پیش از این در کتاب صبر و شکر ذکر شده است.
4) (4) کافی،ج 2،ص 55،شماره 5 و 3.
قدرت اوست» (1)و نیز از آن حضرت از علی علیه السّلام روایت است که:«با تفکّر دلت را بیدار و از شب پهلو خالی کن و از پروردگارت بترس.» (2)از امام رضا علیه السّلام روایت شده است که فرموده است:«عبادت به بسیاری نماز و روزه نیست بلکه عبادت تفکّر در امر خداست.» (3)غزّالی میگوید:از محمّد بن واسع نقل شده که مردی از اهل بصره پس از مرگ ابی ذرّ نزد همسر وی امّ ذرّ رفت و دربارۀ عبادت ابی ذرّ از او پرسید؛پاسخ داد:همۀ روز را در گوشۀ خانه به تفکّر میگذرانید.یکی از پیشینیان گفته است:یک ساعت اندیشیدن بهتر از یک شب عبادت است.دیگری گفته است:تفکّر آیینهای است که نیکیها و بدیهایت را به تو مینمایاند.و دیگری گفته است:فکر مغز عقل است؛و گفتهاند:
إذ المرء کانت له فکرة ففی کلّ شیء له عبرة (4)
نقل شده است که حواریان به عیسی بن مریم علیه السّلام گفتند:آیا امروز در روی زمین مانندی برای تو هست؟فرمود:آری،کسی که گفتار او ذکر و خاموشیش فکر و نگاهش عبرت باشد مانند من است.
یکی از پیشینیان گفته است:کسی که گفتارش حکمت نیست لغو است،و آن که خاموشیاش تفکّر نیست سهو است،و هر کس نگاهش عبرت نیست لهو است.دربارۀ قول خداوند که فرموده است: سَأَصْرِفُ عَنْ آیاتِیَ الَّذِینَ یَتَکَبَّرُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ (5)گفتهاند:
یعنی دلهای آنها را درباره خودم باز میدارم.
از ابی سعید خدری روایت شده که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:بهرۀ چشمهایتان را از عبادت به آنها بدهید،عرض کردند بهرۀ چشمهایتان از عبادت چیست؟فرمود:«نگاه کردن به قرآن و اندیشیدن در آن و عبرت گرفتن از شگفتیهایش.» (6)از زنی که در بادیه نزدیک مکّه سکنا داشته نقل شده که گفته است:اگر دلهای
ص:238
1) (1) کافی،ج 2،ص 55،شماره 5 و 3.
2) (2) همان مأخذ،ج 2،ص 54،شماره 1.
3) (3) کافی،ج 2،ص 55،شماره 4.
4) (4) اگر مرد دارای تفکّر باشد-در هر چیزی برایش عبرتی است
5) (5) اعراف/145:کسانی را که روی زمین به ناحق تکبّر میورزند از آیات خود منصرف خواهیم ساخت...
6) (6) التفکّر ابن ابی الدنیا و در طریق او ابو الشیخ ابن حبان در کتاب العظمة است؛المغنی.
پرهیزگاران با تفکّر خود به آنچه از خوبیهای آخرت در حجابهای غیباند اندوخته شده نظر کند زندگانی دنیا برای آنها صافی و گوارا نمانده و چشم آنها در دنیا به چیزی روشن نخواهد شد.
لقمان بیشتر تنها مینشست و خواجهاش از کنارش میگذشت و به او میگفت:ای لقمان خیلی تنها مینشینی،اگر با مردم همنشین شوی انس تو با آنها بیشتر میشود،لقمان پاسخ میداد:طول تنهایی بر ادراک فکر و طول تفکّر راهنمای راه بهشت است.
وهب بن منبّه گفته است:هرگز تفکّر کسی طولانی نشد جز این که دانا گردید و هر کس دانا شد به عمل پرداخت.از ابن عباس نقل شده که گفته است:دو رکعت توأم با تفکّر بهتر از عبادت یک شب است که از روی غفلت باشد.برخی گفتهاند:اندیشیدن دربارۀ دنیا حجاب آخرت و عقوبت اهل محبّت است،و تفکّر دربارۀ آخرت حکمت به بار میآورد و دل را زنده میگرداند.دیگری گفته است:از عبرت علم و از ذکر محبّت و از تفکّر ترس از خدا زیاد میشود.ابن عباس گفته است:تفکّر در نیکیها انسان را به عمل به آنها وادار میکند،و پشیمانی از بدیها انسان را به ترک آنها فرا میخواند.نقل شده که خداوند در یکی از کتابهایش فرموده است:من گفتار هر حکیمی را نمیپذیرم بلکه به نیّت و مقصود او مینگرم.اگر نیّت و مقصودش من باشم خاموشیاش را تفکّر و گفتارش را حمد و سپاس قرار میدهم هر چند سخنی نگفته باشد.یکی از پیشینیان گفته است:خردمندان پیوسته از ذکر به فکر و از فکر به ذکر باز میگردند تا از دلهای خود بازپرسی کنند؛از این رو به حکمت سخن میگویند.دیگری گفته است:شریفترین مجالس و برترین آنها نشستن با تفکّر در میدان توحید و تنفّس به نسیم معرفت و آشامیدن جام دوستی از بحر محبّت و با حسن ظن به خداوند نگریستن است.سپس گفته است:چه مجالس خوش و با جلالتی و چه شراب پر از لذّتی است،خوشا به حال کسی که آن روزی او باشد.یکی از پیشینیان گفته است:برای سخن گفتن از خاموشی و برای دریافتن از اندیشیدن کمک گیرید.و نیز گفته است:درست اندیشیدن در کارها مایۀ نجات از غرور و عزم در رأی موجب سلامت از تقصیر و پشیمانی،و تدبّر و تفکّر نمایانگر دوراندیشی و زیرکی،و مشورت با دانایان موجب ثبات نفس و قوّت بصیرت است.بنابراین پیش از تصمیمگیری بیندیش،و پیش از شروع به عمل در آن تدبّر کن و پیش از آن که پشیمان شوی مشورت کن.و نیز گفته است:
فضیلتها چهار چیزند:نخست حکمت که اساس آن اندیشیدن است؛دوم عفّت و قوام آن در شهوت است؛سوم قوّت و قوام آن در خشم است؛چهارم عدالت و قوام آن در اعتدال قوای
ص:239
نفسانی است.
اینها گفتههای دانشمندان پیروان تفکّر است اما هیچ یک از آنان حقیقت تفکّر و موارد آن را ذکر نکرده است.
(1)بدان معنای تفکّر احضار دو معرفت در دل است تا معرفت سومی از آنها به دست آید.
مثال آن این است که کسی به حیات عاجل رغبت کند و زندگی دنیا را بر آخرت برگزیند و بخواهد بداند که برگزیدن آخرت بر دنیا سزاوارتر است در این صورت او را دو راه است:
اوّل-آن که از دیگری بشنود که برگزیدن آخرت بر دنیا سزاوارتر است،و وی بدون بصیرت و آگاهی به حقیقت امر او را تقلید و تصدیق کند و به صرف اعتماد به گفتار او در عمل آخرت را بر دنیای خود ترجیح دهد.این روش را تقلید میگویند و معرفت گفته نمیشود.
دوم-آن که بداند زندگی پایدارتر به برگزیدن سزاوارتر است و نیز این را بداند که زندگی آخرت پایدارتر است.از داشتن این دو معرفت،شناخت سومی برای او حاصل میشود که عبارت از این است که زندگی آخرت به برگزیدن سزاوارتر میباشد.تحقّق این شناخت که زندگی آخرت بر زندگی دنیا ترجیح دارد جز با حصول و معرفت سابق امکانپذیر نیست لذا حاضر کردن دو معرفت مذکور در دل به منظور رسیدن به معرفت سوم تفکّر،اعتبار،تذکّر، نظر تأمّل و تدبّر گفته میشود.
امّا تأمّل و تدبّر و تفکّر الفاظی مترادف و دارای یک معنا میباشند.و معانی جداگانهای ندارند.لیکن واژههای تذکّر و اعتبار و نظر دارای معانی مختلفاند اگر چه مسمّای آنها یکی است.چنان که واژههای صارم و سیف و مهنّد بر یک چیز اطلاق میشوند،لیکن اطلاق آنها بر آن بر حسب اعتبارات مختلف است.اگر به شمشیر صارم گفته شود دلیل بر آن است که آن برّنده است و اگر مهنّد بگویند دلالت بر محلّ ساخت آن دارد،و اگر سیف بگویند مراد صرف شمشیر و اطلاق آن از این رواید است.همچنین واژۀ اعتبار بر احضار این دو معرفت اطلاق میشود زیرا با گذر از این دو،معرفت سوّم حاصل میگردد.و اگر گذر از این دو صورت نگیرد و منحصر به وقوف و آگاهی بر این دو معرفت باشد آن را تذکّر مینامند و اعتبار گفته نمیشود.
امّا اطلاق نظر و تفکّر بر آن بدان سبب است که در آنها معرفت سوّم را میطلبند.چه به
ص:240
کسی که طالب معرفت سوّم نیست ناظر گفته نمیشود لذا هر متفکّری متذکّر است لیکن هر متذکّری متفکّر نیست.
فایدۀ تذکّر تکرار معارف بر دل است تا در آن رسوخ و ثبوت یابند و از دل محو نشوند.
فایدۀ تفکّر تکثیر علم و جلب معرفتی است که حاصل نشده است،و تفاوت میان تذکّر و تفکّر همین است.معارف هرگاه در دل جمع شود و به ترتیب مخصوصی با هم پیوند یابد معرفت تازهای را به بار میآورد.پس معرفت ثمرۀ معرفت است و هرگاه این معرفت با معرفت تازۀ دیگری اتّصال یابد نتایج بسیار دیگری به دست میآید.به همین گونه نتایج و علوم و تفکّر تا بینهایت ادامه مییابد،و راه ازدیاد معارف تنها با مرگ یا موانع دیگر مسدود میشود.البتّه این طریقۀ کسی است که بتواند از علوم بهرهبرداری کند و راه ازدیاد معارف و طریق تفکّر را بداند.لیکن بیشتر مردم به سبب فقدان سرمایۀ لازم از افزایش علوم و دانستنیها محروماند و این سرمایه عبارت از معارفی است که علوم از آنها به دست میآید، چه کسی که فاقد سرمایه است نمیتواند سودی تحصیل کند،و اگر احیانا سرمایه را دارا باشد لیکن فنّ بازرگانی را نداند در این صورت نیز نمیتواند سودی به دست آورد.به همین گونه است کسی که از سرمایه معارف برخوردار باشد لیکن نداند چگونه آنها را به کار برد و در کنار هم بگذارد تا نتایج لازم را از آنها به دست آورد.چه شناخت طریق به کار بردن و بهره گرفتن از سرمایه معرفت گاهی به مدد انوار الهی است که به مقتضای فطرت حاصل میشود مانند پیامبران علیه السّلام و این بسیار نایاب و نادر است،و گاهی با آموزش و ممارست میباشد که اکثر همین است.
آنگاه ممکن است این معارف برای تفکّر حاصل شود و ثمرات لازم را نیز از آنها به دست آورد،لیکن کیفیّت حصول آنها را نداند و به سبب کمی ممارست او در تعبیر مطالب نتواند آنها را بیان کند،زیرا بسا انسانی که از روی علم و تحقیق میداند که برگزیدن آخرت بر دنیا سزاوارتر است،لیکن اگر سبب این شناخت از او پرسیده شود نمیتواند آن را بیان کند با آن که معرفت جز به دو معرفت سابق حاصل نمیشود که عبارتند از آن که زندگی پایدارتر سزاوارتر به برگزیدن است،و حیات آخرت از زندگی دنیا پایدارتر میباشد و از این دو این معرفت حاصل شده است که آخرت به برگزیدن سزاوارتر است.بنابراین حاصل حقیقت تفکّر به حضور این دو معرفت در دل برگشت دارد تا بتوان از طریق آنها به معرفت سوم دست یافت.
اما ثمرۀ تفکّر عبارت از علوم و احوال و اعمال است و لیکن علم ثمرۀ خاص آن است نه
ص:241
چیز دیگر.آری چون علم در دل حاصل شود حالت دل دگرگون میگردد و هرگاه حالت دل دگرگون شد اعمال جوارح نیز دگرگون میشود،و عمل تابع حال و حال تابع علم و علم تابع فکر است.بنابراین فکر اصل و کلید همۀ خیرات است و همین امر فضیلت تفکّر را برای تو آشکار و معلوم میسازد که برتر از ذکر و تذکّر است چه فکر متضمّن ذکر و غیر آن است،و ذکر دل برتر از عمل جوارح است،بلکه شرف عمل به سبب آن که مقرون به ذکر میباشد؛ از این رو تفکّر از همۀ اعمال برتر است.به همین سبب گفته شده است:یک ساعت تفکّر بهتر از یک سال عبادت است.و نیز گفتهاند:تفکّر انسان را از ناخواستنیها به خواستنیها و از رغبت و حرص به زهد و قناعت باز میگرداند.و نیز گفتهاند:تفکّر در انسان مشاهده و پرهیزگاری پدید میآورد.از این رو خداوند فرموده است: لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ أَوْ یُحْدِثُ لَهُمْ ذِکْراً (1).
اگر بخواهی بدانی چگونه فکر حال را دگرگون میکند مثال آن همان است که ما دربارۀ امر آخرت بیان کردیم،چه تفکّر در آن به ما میفهماند که آخرت به برگزیدن سزاوارتر است،و هرگاه این شناخت به صورت یقین در دل ما رسوخ یابد دل دگرگون میشود و به آخرت و زهد در دنیا رغبت پیدا میکند.مقصود ما از حال همین است،زیرا حالت دل پیش از حصول این معرفت مبتنی بر دوستی دنیا و گرایش به آن و نفرت از آخرت و بیمیلی نسبت به آن است لیکن با پدید آمدن این معرفت حال دل دگرگون میشود و اراده و رغبت او تغییر مییابد،سپس این تغییر اراده باعث میشود که اعمال جوارح دگرگون گردد و به سوی اعمال آخرت و دور کردن دنیا از خود رو آورند.در اینجا پنج درجه وجود دارد:
1-احضار دو معرفت مذکور در دل.
2-تفکّر که عبارت از طلب معرفت مطلوب از آن دو است 3-حصول معرفت مطلوب و روشن شدن دل بدان 4-دگرگون شدن حال دل به سبب حصول نور معرفت 5-خدمت کردن جوارح نسبت به دل بر حسب حالت تازهای که برای او روی داده است.
همان گونه که اگر سنگ را بر آهن زنند آتشی از آن جستن میکند که پیرامون خود را روشن میسازد و چشم که پیش از آن چیزی را نمیدید بینایی پیدا میکند و اعضا برای عمل به پا میخیزند،به همین گونه فکر آتشگیرانه نور معرفت است و هنگامی که مانند سنگ و آهن آن دو معرفت را با هم جمع کنند و مانند زدن سنگ بر آهن آن دو را به نحوی که خاصّ
ص:242
1) (1) طه/113:...شاید آنها تقوا پیشه کنند یا برای آنان تذکّری ایجاد نماید.
آنهاست تألیف و سازگاری دهند نور معرفت مانند برخاستن آتش از آهن جستن خواهد کرد و به سبب آن دل دگرگون میشود به طوری که به چیزی که پیش از این رغبت نداشته راغب میگردد همان گونه که چشم بر اثر روشنایی آتش آنچه را پیش از آن نمیدیده است میبیند.آنگاه به مقتضای حال دل اعضا برای عمل به پا میخیزند همان گونه که شخصی که بر اثر تاریکی قادر به کار نبوده به محض احساس بینایی و دیدن آنچه پیش از این نمیدیده برای عمل به پا میخیزد.
بنابراین ثمرۀ تفکّر علوم و احوال است،و علوم بینهایت است و احوالی که تصوّر میرود به وسیلۀ آنها دل دگرگون میشود قابل شمارش نیست.از این رو اگر مرید بخواهد اقسام تفکّر و موارد آن را بشمارد و بداند در چه چیزهایی باید فکر کند هرگز قادر نخواهد بود،زیرا مجاری تفکّر بیشمار و ثمرات آن نامحدود است.بلی ما میکوشیم موارد آن را نسبت به علوم مهمّ دینی و نسبت به احوالی که از مقامات سالکان است به طور اجمال بیان کنیم،و شرح آنها به تفصیل مستلزم شرح همۀ علوم است در حالی که همۀ این کتابها به منزلۀ شرح بعضی از علوم میباشند،چه آنها مشتمل بر پارهای از علومند که از افکار مخصوصی به دست آمدهاند،از این رو برای آن که به موارد تفکّر آگاهی حاصل شود ناگزیر باید به مجموعههایی از تفکّرات کنیم.
(1)بدان تفکّر آگاهی در امری که مربوط به دین است جریان مییابد و زمانی در آنچه مربوط به دین نیست صورت میگیرد و مقصود ما در اینجا تفکّر در چیزهایی است که تعلّق به دین دارد و قسم دیگر مورد نظر ما نیست.
مقصود ما از دین اموری است که میان بنده و پروردگار واقع میشود.بنابراین افکار عبد یا به خودش و صفات و افعالش تعلّق دارد و یا متعلّق به معبود و صفات و افعال اوست و ممکن نیست که تفکّر از این دو قسم بیرون باشد.
اما قسم اوّل که تعلّق به بنده دارد یا تفکّر در چیزهایی است که نزد خداوند محبوب است و یا در اموری است که نزد خداوند مکروه است و به افکاری که غیر از این دو قسم باشد نیازی نیست.آنچه به خداوند مربوط میشود نیز یا تفکّر در ذرات و صفات و اسمای حسنای اوست و یا در افعال و ملک و ملکوت و آسمانها و زمینهاست و آنچه در میان آنهاست.انحصار فکر در این اقسام با آوردن مثالی روشن میشود و آن این که حال سالکان
ص:243
راه خدا و مشتاقان لقای او همانند حال عاشقان است و ما عاشق دلباخته را مثال قرار میدهیم و میگوییم:عاشقی که در عشق خود غوطهور است از این بیرون نیست که یا فکرش مربوط به معشوق خویش و یا به خودش مربوط است.اگر در معشوق خود فکر میکند یا در جمال و زیبایی او میاندیشد تا با تفکّر دربارۀ او و مشاهدۀ وی احساس آسودگی میکند،و یا در اعمال لطیف و خوب او که دلالت بر اخلاق و صفات نیک وی دارد فکر میکند تا لذّت او مضاعف شود و محبّت او قوّت یابد.اگر دربارۀ خودش فکر میکند اندیشهاش یا در صفاتی است که وی را از چشم محبوبش ساقط میکند تا از آنها دوری جوید.و یا صفتهایی است که او را نزد محبوبش مقرّب و محبوب میگرداند تا بدانها متّصف شود،و اگر به چیزی جز اینها فکر کند و از مرز عشق بیرون رفته و دچار نقصان است.چه عشق تمام و کامل آن است که عاشق را در خود مستغرق کند و چنان بر دل او چیره شود که در آن جایی برای غیر او نماند.دوستدار خداوند نیز باید چنین باشد و نظر و تفکّر او از حدود محبوبش تجاوز نکند.لذا هرگاه اندیشهاش منحصر و محدود به همین چهار قسم باشد از مقتضای محبّت تجاوز نکرده است.و ما اکنون به بیان قسم نخست میپردازیم.
و آن عبارت از تفکّر در صفات و افعال خویش است تا صفات پسندیده را از ناپسند متمایز گرداند و این تفکّر مربوط به علم معامله است که در این کتاب مراد و مقصود ماست، لیکن قسم آخر مربوط به علم مکاشفه است.آنگاه هر یک از صفات و افعال او که مکروه یا محبوب خداوند است یا در ظاهر است مانند طاعات و معاصی و یا در باطن است مانند منجیات و مهلکاتی که محلّ آنها در دل است و ما آنها را در بخش منجیات و مهلکات به تفصیل شرح دادهایم.طاعات و معاصی نیز دو قسم است یکی آن که تنها به اعضای هفتگانه تعلّق دارد،و دیگر آنچه مربوط به همۀ بدن است مانند فرار از جنگ،عاق والدین،سکوت در محلّ حرام.
در مورد صفات مکروه لازم است در سه امر تفکّر شود:
اوّل-تفکّر در این که آیا آن صفت در نزد خداوند مکروه است یا نه زیرا بسا چیزی که در ظاهر ناپسند نیست و تنها پس از دقّت نظر کراهت آن دانسته میشود.
دوم-تفکّر در این که اگر مکروه است راه دوری جستن از آن چیست؟ سوم-آن که آیا هم اکنون به این صفت مکروه متّصف است و باید آن را ترک کند یا در آینده عارض او میشود تا از آن دوری ورزد،و یا در یکی از حالات گذشته مرتکب آن شده و باید آن را جبران کند؟
ص:244
همچنین هر یک از صفات محبوب نیز به همین اقسام منقسم میشود و اگر آنها جمع شوند موارد تفکّر از صد قسم تجاوز خواهد کرد.و بنده در همه یا اکثر آنها ناگزیر از تفکّر است.ما اگر بخواهیم هر یک از این اقسام را شرح دهیم سخن به درازا میانجامد.لیکن این قسم که متعلّق به علم معامله است منحصر به چهار نوع است که عبارتند از طاعات،معاصی، منجیات،مهلکات،و ما باید برای هر یک از آنها مثالی بیاوریم تا مرید صفات دیگر را با آنها قیاس کند و در نتیجه تفکّر به رویش باز و راه آن برایش هموار شود.
نوع اوّل معاصی است-بنده باید در بامداد هر روز همۀ اعضای هفتگانهاش را به تفصیل و پس از آن بدنش را به اجمال بررسی کند که آیا در حال به وسیلۀ آنها گناهی را مرتکب است تا آن را ترک کند یا در روز گذشته مرتکب گناهی شده تا با ترک و پشیمانی آن را جبران کند،یا امروز در معرض آن قرار میگیرد تا خود را برای احتراز و دوری از آن آماده سازد.به زبانش بنگرد و بگوید این عضو مرتکب غیبت،دروغ،خودستایی،استهزاء، مجادله،شوخی،بیهوده گویی و مکروهات دیگر میشود؛از این رو باید نخست نفس خود را متقاعد کند که این اعمال در پیشگاه حق تعالی مکروه و ناپسندند و در شواهد قرآن و سنت که دلالت بر شدّت عذاب مرتکب این اعمال دارند بیندیشد؛سپس در احوال خود بنگرد که چگونه ناخودآگاه این امور از او سر میزند و فکر کند که چطور باید از این اعمال دوری جوید،و سرانجام بداند که این امر میسّر نمیشود مگر آن که عزلت و تنهایی را اختیار کند بدین گونه که فقط با افراد شایسته و پرهیزگاری همنشین شود که اگر چیزی بگوید که مکروه خداوند است او را انکار و سرزنش کنند و اگر با غیر این افراد همنشین گردد باید سنگی در دهان خود بگذارد تا او را پیوسته به صیانت نفس از گناه یادآور شود،و برای احتراز از آن به همین گونه چارهجویی کند.
همچنین درباره سامعۀ خود بیندیشد که آن به غیبت و دروغ و سخنان بیهوده و لهو و بدعت گوش میدهد و اینها را از این و آن میشنود و فکر کند که چگونه باید از اینان دوری جوید به این که از آنها کناره گیری کند یا هر زمان که این گونه سخنان را از آنها میشنود نهی منکر کند.
و نیز دربارۀ شکمش بیندیشد که به وسیلۀ آن با خوردن و آشامیدن خدا را نافرمانی میکند،و این یا به سبب کثرت خوردن از حلال است،چه پرخوری در نزد خداوند مکروه و موجب تقویت شهوت است که سلاح شیطان دشمن خداست و یا بر اثر خوردن حرام و طعام شبهه ناک میباشد؛از این رو باید بنگرد که خوراک،لباس،مسکن و پیشۀ او از کجا تهیّه
ص:245
شده و در راههای حلال و ورود به آن راهها فکر کند و در اقسام چارهجوییها برای به دست آوردن آن و احتراز از حرام بیندیشد و به خود بفهماند که با خوردن حرام همۀ عبادتها ضایع و باطل میشود،و خوردن حلال اساس قبولی همه عبادات است.چنان که در اخبار آمده است:«خداوند نماز بندهای را که یک درهم حرام در بهای جامهاش باشد هرگز نمیپذیرد.» (1)به همین گونه دربارۀ دیگر اعضایش فکر کند و در بررسی آنها همین مقدار کافی است.و پس از آن که با تفکّر حقیقت این حالات را شناخت در طول روز به مراقبت مشغول شود تا هر یک از اعضایش را از ارتکاب گناه محافظت کند.
نوع دوم عبارت از طاعات است،دراینباره باید نخست در واجباتی که بر او مقرّر است بنگرد که چگونه آنها را اداء و از نقصان و تقصیر حفظ،و در صورت نقصان با بهجا آوردن نافلۀ زیاد جبران میکند.سپس به یکایک اعضای خود مراجعه کند و در اعمالی که به هر کدام واجب است بیندیشد،فی المثل بگوید:چشم برای آن آفریده شده است تا به عبرت به ملکوت آسمانها و زمین بنگرد،و در راه طاعت خدا به کار گرفته شود،و در کتاب خدا و سنّت پیامبرش نظر کند،و بگوید:من میتوانم آن را برای تلاوت قران و کتب سنّت به کار گیرم،و چرا نکنم؟و میتوانم به فلان کس که خدا را فرمانبردار است به دیدۀ توقیر بنگرم و دلش را شاد کنم،و به فلان فاسق به دیدۀ تحقیر نظر کنم و بدینوسیله او را از گناه باز دارم،و چرا این کارها را نمیکنم؟همچنین به گوش خود بگوید:من میتوانم کلام خدا را بشنوم،یا به حکمت و دانش و قرائت و ذکر گوش دهم،پس چرا آن را معطّل و بدون استفاده میگذارم در حالی که خداوند به من انعام فرموده و آن را ودیعهای نزد من قرار داده تا شکر او را بهجا آورم،حال چرا با ضایع کردن و تعطیل آن نعمت خدا را ناسپاسی میکنم.
همچنین دربارۀ زبانش بیندیشد و بگوید:من میتوانم با وعظ و به دست آوردن دل اهل صلاح،و پرسش از احوال بینوایان،و شاد کردن دل فلان صالح و فلان عالم با سخنی پاکیزه به خداوند تقرّب جویم،چه سخن پاکیزه صدقه است.
و نیز به اموالش فکر کند و بگوید:من میتوانم از مال خود به فلانی صدقه دهم چه از آن بینیازم و هرگاه بدان محتاج شوم خداوند مانند آن را به من خواهد داد،و اگر همین اکنون بدان نیاز داشته باشم بیشک به ثواب ایثار و بخشش نیازمندترم.
ص:246
1) (1) مسند احمد،ج 2،ص 98،از حدیث ابن عمر از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله که فرموده است:«کسی که جامهای به ده درهم بخرد و در آنها یک درهم حرام باشد مادام که این جامه بر تن اوست خداوند نمازش را نمیپذیرد.»
به همین گونه اعضا و همۀ بدن و اموالش بلکه چهار پایان و غلامان و اولادش را مورد بررسی قرار دهد چه همۀ آنها اسباب و ادوات او هستند و میتواند با مراقبت در وضع آنها خدا را فرمانبرداری کند،و با دقّت فکر اقسام طاعاتی را که از طریق آنها میسّر است درک کرده و بهجا آورد؛و در آنچه او را به مبادرت در این طاعات میخواند بیندیشد،و دربارۀ خلوص نیّت در آنها فکر کند،و برای آن موجبات استحقاق مسألت کند تا عملش رشد و نمو یابد.سایر طاعات را نیز به همین گونه قیاس کن.
نوع سوم-عبارت از صفات مهلکی است که محلّ آنها دل است و آنها از آنچه در بخش مهلکات ذکر کردهایم شناخته شدهاند،مانند غلبۀ شهوت،خشم،بخل،خود برتر بینی، خودپسندی،ریا،حسد،بدگمانی،غفلت،غرور و جز اینها.و باید دلش را در مورد این صفات بازجویی کند،اگر گمان برد که دلش از آنها پاک است در چگونگی آزمایش آنها و به دست آوردن شواهد صدق این مدّعا بیندیشد،چه نفس پیوسته از خود وعده به نیکی میدهد لیکن دروغ میگوید،از این رو اگر ادّعای فروتنی و بیزاری از کبر کند باید او را با حمل پشتهای هیزم به بازار بیازماید چنان که پیشینیان به همین گونه نفس خویش را میآزمودند.و اگر مدّعی حلم و بردباری شود باید خود را در معرض خشمی که از دیگری متوجّه او میشود قرار دهد و نفس را در فرو دادن خشم خویش بیازماید و در دیگر صفات نیز به همین گونه عمل کند.
اینها موارد تفکّر در این قسمت است تا ببیند آیا او به صفت ناپسندی دچار است یا نه،و برای صفات ناپسند نشانههایی است که ما آنها را در بخش مهلکات ذکر کردهایم.هنگامی که نشانهها وجود چنین صفاتی را در نفس بیان کند در اسبابی بیندیشد که این صفات را در نظر او زشت میگرداند،و روشن سازد که منشأ آنها نادانی و غفلت و پلیدی درون است چنان که اگر به عملی که انجام داده در خود احساس خودپسندی و عجب میکند بیندیشد و بگوید،کاری که انجام دادهام بهوسیله بدن و اعضا و قدرت و ارادهام صورت گرفته که هیچ کدام تعلّق به من نداشته و از من نبوده است بلکه همه مخلوق خداوند بوده و آنها را بر من تفضّل فرموده،اوست که مرا و نیرو و ارادهام را آفریده و به قدرت خود اعضایم را به حرکت درآورده است.در این صورت چگونه به عمل خویش یا به شخص خود تکبّر ورزم در حالی که قیام وجودم به خودم نیست.
هنگامی که در خود احساس تکبّر و برتر بینی کند این حماقت را به نفس خود گوشزد کند و به او بگوید:چرا خود را بزرگتر میشماری در حالی که بزرگ کسی است که نزد خداوند
ص:247
بزرگ باشد و این هم پس از مردن معلوم میشود.چه بسا کسی که در حال حاضر کافی است و سپس به سبب خروج از کفر در حال تقرّب به خدا میمیرد،و بسا کسی که در حال مسلمان است و به سبب بدی عاقبت به هنگام مردن حالش دگرگون میشود و شقی میمیرد؛و هرگاه دانست که کبر مهلک و ریشۀ آن حماقت است باید با در پیش گرفتن روش متواضعان برای درمان آن و زدودن آن از خویش بیندیشد.هرگاه شهوت طعام و حرص به آن را در خود بیابد فکر کند که این صفت خوی بهایم است چه اگر در شهوت طعام و جماع کمالی وجود داشت مانند صفت علم و قدرت از صفات خداوند و فرشتگان به شمار میآمد،و چون این دو شهوت از صفات بهایم است هرگاه حرص به آنها بر او غلبه یابد به بهایم شبیهتر و از مشابهت به فرشتگان مقرّب دورتر است.
همچنین به هنگام خشم این معنا را به نفس خویش بفهماند و در راه درمان آن چارهاندیشی کند.ما همۀ این مسائل را در این کتابها ذکر کردهایم و کسی که بخواهد راه تفکّر برایش هموار شود ناگزیر باید آنچه را در این کتابهاست به دست آورد.
نوع چهارم-عبارت از منجیات است مانند توبه،پشیمانی از گناه،صبر بر بلا،شکر نعمتها،خوف و رجاء،زهد در دنیا،صدق و اخلاص در طاعت،دوست داشتن خداوند و تعظیم او و راضی بودن به افعال او و شوق به او و خشوع و فروتنی برای او.ما همۀ اینها و اسباب و علامات آنها را در همین بخش منجیات ذکر کردهایم.لذا بنده باید در هر شبانه روز در دل خود بیندیشد که از این صفاتی که مایۀ تقرّب به خداست کدام را فاقد است و هرگاه چیزی از آنها را در خود نیابد بداند که آنها حالاتی هستند که ثمرۀ علوماند و علوم ثمرۀ افکار است.بنابراین هرگاه بخواهد حال توبه و پشیمانی پیدا کند نخست باید گناهانش را بررسی کند و در آنها بیندیشد و آنها را در نفس خود گرد آورد و در دلش بزرگ بشمارد سپس به وعیدها و تهدیدهایی که در مورد این گناهان در شرع وارد شده است فکر کند و به خود بفهماند که خود را در معرض خشم خداوند قرار داده است تا به این وسیله حالت پشیمانی در او پدید آید.و اگر بخواهد حالت شکر در دلش برانگیخته شود به نعمتهایی که خداوند به او ارزانی داشته و نیکیهایی که به او کرده و پرده زیبایی که بر اعمال او کشیده است بنگرد؛ما بعضی از آنها را در کتاب شکر شرح دادهایم که باید آنها را بخواند.و اگر بخواهد حالت محبّت و شوق در او پدید آید در جلال و جمال و عظمت و کبریایی خداوند بیندیشد،بدین گونه که در عجایب حکمت و بدایع صنع او بنگرد؛و در بخش دوم از کتاب فکر اندکی بدینها خواهیم کرد.و اگر بخواهد حالت خوف در او برانگیخته شود باید به گناهان
ص:248
ظاهر و باطن خود بنگرد سپس در مرگ و سکرات آن،سؤال منکر و نکیر،فشار قبر و مارها و کژدمها و کرمهای آن بیندیشد،پس از آن در هول آواز نفخۀ صور،هول محشر به هنگام اجتماع خلایق در یک محل،هول مناقشه در حساب و سختگیریها و خردهگیریهای آن،در صراط و باریکی و تیزی آن،سپس در خطر این که او را در زمرۀ اصحاب شمال قرار دهند تا از اهل دوزخ باشد یا به سوی اصحاب یمین برند تا در دار القرار فرود آید فکر کند.سپس اهوال قیامت مانند صورت جهنّم و درکات آن،گرزها و هراسهای آن زنجیرها و غلها و زقّوم و چرک و ریم و انواع شکنجههای آن،و زشتی چهرۀ موکّلان عذاب را به یاد آورد و بداند که هر زمان پوست بدن دوزخیان پخته میشود پوست سوختۀ آنان مبدل به پوست تازهای میگردد،و هرگاه بخواهند از جهنّم بیرون آیند بیدرنگ به آن باز گردانیده میشوند.و هرگاه آنان آن را از دور ببینند صدای نفس برآوردن و در خشم شدن آن را میشنوند، همچنین همۀ آنچه را در شرح جهنّم در قرآن آمده به خاطر آورد.
و هرگاه بخواهد حالت رجاء پیدا کند باید دربارۀ بهشت و نعمتها و درختها و میوهها و حوریان و ولدان و نعیم جاودانی و سلطنت همیشگی آن بیندیشد.
باری طریق تفکّری که موجب به دست آمدن علومی است که ثمرۀ آنها اتّصاف به احوال محبوب یا پاکیزگی از حالات نکوهیده میباشد همین است،و ما در مورد هر یک از این احوال و افعال کتابی جداگانه گرد آوردهایم که میتوان برای تحصیل این تفکّر از آن کمک گرفت.امّا در خصوص آنچه جامع همۀ این تفکّرات است چیزی سودمندتر از تلاوت قرآن توأم با تفکّر نیست،چه قرآن جامع همه مقامات و احوال و در آن شفای همۀ جهانیان است،و در آن است آنچه موجب پدید آمدن خوف و رجاء،صبر و شکر،محبّت و شوق و دیگر احوال است،و نیز در آن است آنچه انسان را از صفات نکوهیده باز میدارد.از این رو باید بنده قرآن را همواره تلاوت کند و هر آیه را که محتاج تفکّر است بارها اگر چه صد بار تکرار کند و در آن بیندیشد،چه خواندن یک آیه با تفکّر و فهم بهتر از ختم تمام قرآن است که بدون تدبّر و فهم باشد و در هر کلمهای تأمّل کند هر چند در طول یک شب باشد،زیرا در طیّ هر کلمهای اسرار بیشماری است که جز با دقّت فکر و صفای دل و صدق بدانها آگاهی حاصل نمیشود.مطالعۀ احادیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نیز به همین گونه است،چنان که فرموده است:«به من سخنان جامع داده شده است (1).»از این رو هر کلمهای از گفتار آن
ص:249
1) (1) پیش از این ذکر شده است.
حضرت دریایی از حکمت است و اگر عالم در آن به نحوی که سزاوار است تأمّل کند شاید در تمام طول عمرش چشم از آن بر ندارد.شرح یکایک آیات و اخبار بسیار طولانی است و اینک در این قول آن حضرت بنگر که فرموده است:«جبرئیل در دل من دمید که دوست بدار آن را که دوست میداری که عاقبت از او جدا میشوی و آنچه خواهی زندگی کن که سرانجام میمیری،و هر چه خواهی بکن که بدانها جزا داده میشوی (1).»این سخن مشتمل بر حکم گذشتگان و آیندگان است و برای اندیشمندان کافی است که در سراسر عمر خویش در آن بیندیشند،چه اگر بر معنای آن آگاهی یابند و یقین بر دل آنها غالب شود در آن مستغرق شده و بکلّی میان او و توجّه به دنیا حایل خواهد شد.
آری این است طریق تفکّر در علوم معامله و صفات عبد از حیث آن که کدام محبوب حق تعالی و کدام مکروه اوست.مبتدی باید پیوسته اندیشهاش را در این افکار مستغرق کند تا بتواند دلش را به اخلاق پسندیده و مقامات شریفآباد و درون و برونش را از صفات ناپسند پاک و منزّه گرداند و بداند با آن که عمل او افضل از دیگر عبادات است لیکن مطلوب غایی و مقصد نهایی نیست،بلکه کسی که بدین عمل مشغول است از مقصد صدّیقان محجوب است چه مطلوب آنها تنعّم به فکر در جلال و جمال خداوند و مستغرق کردن دل است در آن به طوری که از خود فانی شود به این معنا که خود و احوال و مقامات و صفات خویش را فراموش کند و همۀ فکرش را در محبوب متمرکز سازد و مانند عاشقی بیپروا باشد که به هنگامی که محبوب را میبیند مجال ندارد که به احوال و اوصاف خود بیندیشد بلکه مانند بهت زدهای که بکلّی خود را از یاد برده است پیوسته به محبوبش مینگرد،و این منتهای لذّت عاشقان است.
امّا آنچه ما ذکر کردیم تفکّر در آباد کردن درون بود تا برای تقرّب و وصال محبوب شایستگی یابد،لیکن اگر همۀ عمرش را به اصلاح نفس بگذراند دیگر کی میتواند از لذّت قرب برخوردار شود.از این رو خواص در بیابانها میگشت،حسین بن منصور او را دید و به وی گفت:در چه کاری؟پاسخ داد:در بیابانها میگردم و حالم را در توکّل اصلاح میکنم، گفت:عمرت را در تعمیر باطنت فانی کردی دیگر فنای در توحید کجاست؟از این رو فانی شدن در یگانۀ حق نهایت مقصود طالبان و عالیترین نعمت صدّیقان است.
اما پاکیزه کردن خود از صفات مهلک به مثابۀ خروج زن از عدّه در نکاح است،و
ص:250
1) (1) پیش از این ذکر شده است.
اتّصاف به صفات منجیات و طاعات به منزلۀ آن است که زن جهیزۀ ازدواج خود را آماده کند و خود را پاکیزه سازد و چهرهاش را بیاراید و موهایش را شانه کند تا شایستگی دیدار همسرش را بیابد.پس اگر همۀ عمرش را در پاکیزه کردن خود و آرایش صورت صرف کند این کار مانع دیدار با همسرش بوده و میان آنها حایل خواهد شد.
اکنون اگر از اهل مجالستی باید به همین گونه راه دین را بشناسی،و اگر مانند بندۀ بدی هستی که جز از بیم کتک یا امید به مزد از جای خود حرکت نمیکند با اعمال ظاهری تنت را به رنج و تعب درآور،چه میان تو و دلت حجابی ضخیم است اگر حقّ اعمال را درست بهجا آوری از اهل بهشت خواهی شد،لیکن اهل مجالست گروهی دیگرند.و هرگاه موارد تفکّر را در علوم معامله که میان خدا و بنده است شناختی باید در هر بامداد و شام آن را عادت و خوی خود گردانی و از نفس خود و صفاتی که تو را از خداوند دور میسازد،و احوالی که تو را به او نزدیک میگرداند غفلت نکنی،بلکه هر مریدی باید دارای صحیفهای باشد که همۀ صفات مهلکات و منجیات و همۀ معاصی و طاعات را در آن بنویسد و هر روز خود را بر آنها عرضه کند.از مهلکات کافی است که ده صفت را در نظر گیرد اگر از آنها سالم بماند از غیر آنها نیز مصون خواهد ماند،آنها عبارتند از:بخل،کبر،خودپسندی،ریاء،حسد، شدّت خشم،شکمبارگی،زنبارگی،مالدوستی،جاه طلبی.از منجیات نیز ده خصلت را مورد نظر قرار دهد که عبارتند از:پشیمانی از گناه،شکیبایی بر بلا،رضا به قضای خدا،شکر بر نعمتها،اعتدال در خوف و رجاء،زهد در دنیا،اخلاص در عمل،نیکخویی با مردم،دوستی خداوند و خشوع در برابر او.
اینها بیست خصلتاند که ده تا نکوهیده و ده تا پسندیده است،هر زمان یکی از صفات نکوهیده را از خود بزداید آن را از صحیفۀ خود محو کند و دیگر در آن نیندیشد و خدا را شکر گوید از این که آن را از او دفع و دلش را از آن پاک کرده است و باید بداند که این امر جز به توفیق الهی و یاری او میسّر نمیشود،و اگر خداوند او را به خودش واگذارد قادر نخواهد بود کمترین زشتیها را از خود دور سازد.
پس از این باید به نه صفت نکوهیدۀ باقی مانده روی آورد و به همین نحو عمل کند تا همۀ آنها را از صحیفۀ عمل خود محو گرداند.همچنین نفس خویش را در اتّصاف به منجیات مورد باز خواست قرار دهد،و هر زمان خود را به یکی از آن خصلتها مانند توبه و پشیمانی از گناه آراسته دید خط بر روی آن کشد و به تحصیل بقیّۀ خصلتها مشغول گردد.
پیروی از این روش به مریدانی نیاز دارد که برای اصلاح خویش آستین همّت بالا زدهاند.اما
ص:251
بیشتر کسانی که از صالحان و شایستگان شمرده میشوند باید در صحیفۀ اعمال خویش گناهان ظاهر را ثبت کنند مانند خوردن مال شبهه ناک،زبان گشودن به غیبت،سخن چینی، مجادله و کشمکش،خودستایی،زیاده روی در دشمنی با دشمنان و دوستی با دوستان،مدارا با مردم در ترک امر به معروف و نهی از منکر،چه بسیاری از کسانی که خود را از صالحان برجسته میشمارند در جوارح خود از پارهای از این گناهان فارغ نیستند و مادام که جوارح از گناه پاک نشوند اشتغال به آبادانی دل و پاکیزه کردن آن ممکن نخواهد شد.بلکه هر دستهای از مردم نوعی از گناه بر آنان غلبه دارد از این رو باید هر کدام همان گناهان را که به آن آلودهاند پیگیری و چارهاندیشی کنند و به گناهانی که از انها برکنارند نپردازند.به طور مثال عالم پارسا غالبا از این دور نیست که خود را عالم بشمارد و به عنوان مدرّس یا واعظ خواهان شهرت و انتشار نام و آوازه باشد.کسی که چنین خواستی را دنبال کند خود را در معرض آزمایشی بزرگ قرار داده که جز صدّیقان از آن رهایی نمییابند؛زیرا اگر گفتارش مقبول و دلنشین باشد هرگز از خودپسندی و خود برتر بینی و خود آرایی و ظاهر سازی جدا نیست و اینها همه از مهلکات میباشند،و اگر گفتارش ردّ شود پیوسته از کبر و خشم و کینه نسبت به کسی که سخنش را مردود شمارد فارغ نیست و همواره خشم او نسبت به کسی که گفتارش را ردّ کند بیشتر است تا به کسی که گفتار غیر او را ردّ کند.گاهی شیطان امر را بر او مشتبه میکند و میگوید:خشم تو بر او از آن جهت است که حق را ردّ و انکار کرده است.و اگر وی تفاوتی قائل شود میان آن که سخن او ردّ شود یا سخن عالم دیگر،در این صورت مغرور بوده و مضحکۀ شیطان است.
سپس هرگاه به سبب مقبولیّت گفتار خوشحال و بر اثر ستایش شاد شود و در صورت ردّ امتناع و اعراض کند از نظر حرصی که به جلب ستایش مردم دارد از تکلّف و تصنّع در آرایش الفاظ و کیفیّت تقریر مصون نخواهد ماند،و خداوند متکلّفان را دوست نمیدارد.در اینجا نیز شیطان امر را بر او مشتبه میکند و به او میگوید:حرص تو در آرایش الفاظ و به کار بردن تکلّف برای انتشار حقّ و تحکیم موقعیّت آن در دلها و اعلای دین خداست.بیشکّ اگر خوشحالی او به سبب حسن الفاظ و ستایش مردم نسبت به او بیشتر از شادی وی به ستایش مردم نسبت به یکی از اقرانش باشد او فریفتۀ شیطان و مقصدش به دست آوردن مقام است هر چند گمان کند که هدفش دین خداست.و هر زمان این صفات در درون او خطور کند آثار آنها در برون او نمایان میشود به طوری که از دیدار کسی که او را توقیر میکند و به فضیلت وی اعتقاد دارد بیشتر خوشحال میشود و زیادتر به او احترام میگذارد تا
ص:252
آن کس که غیر او را دوست میدارد و در دوستیاش غلوّ میکند هر چند استحقاق این دوستی را داشته باشد.
و بسا کار عالمان بدانجا انجامد که مانند زنان به یکدیگر رشک برند و بر یکی از آنان گران آید که یکی از شاگردانش نزد عالمی دیگر رفت و آمد کند،اگر چه او میداند که وی از آن عالم سود میبرد و در دینش از او استفاده میکند.همۀ این کژیها تراوش صفات مهلکی است که در اعماق دل او جا گرفته و گمان میکند از آنها رهایی یافته است در حالی که او در آنها فریب خورده است و با این نشانهها حقیقت روشن خواهد شد.بنابراین آزمون عالم بس بزرگ است و او یا مالک است و یا هالک و به سلامت عوام نمیتواند امید داشته باشد.
بر هر کسی که این صفات را در خود احساس کند لازم است تنهایی و گوشهنشینی را اختیار کند و طالب گمنامی باشد و هرگاه فتوا از او خواسته شود آن را به دیگران واگذارد.
جمعی از اصحاب پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در مسجد حضور داشتند که همۀ آنها صاحبان فتوا بودند لیکن دادن فتوا را به یکدیگر ارجاع میدادند،و هر کدام که فتوا میداد آرزو میکرد که دیگری آن را از عهدۀ او بردارد.در این مورد باید از شیطانهای انسی پرهیز کرد چه آنها میگویند این کار را مکن زیرا اگر این در گشوده شود علوم در میان مردم مندرس و متروک میگردد لیکن باید به آنها بگوید دین اسلام از من بینیاز است.این آیین پیش از من معمور و آباد بوده و پس از من نیز همچنان خواهد بود و اگر بمیرم کاخ رفیع اسلام منهدم نخواهد شد و اگر چه دین از من بینیاز است،لیکن من به صلاح دلم نیازمندم.
گفتار آنها که میگویند این عمل منجر به مندرس شدن و متروک ماندن علوم خواهد شد خیالی بیش نیست و نشانۀ نهایت جهل آنهاست چه اگر آدمیان را به زندان اندازند و بر دست و پای آنها زنجیر بندند و آنها را به آتش تهدید کنند که دست از طلب علم بردارند میل به برتریجویی و ریاست طلبی آنها را وادار خواهد کرد که زنجیرها را بشکنند و دیوارها را ویران کنند تا خود را از زندان رها ساخته به طلب علم بپردازند.چه مادام که شیطان ریاست طلبی را محبوب دلهای مردم میکند علم مندرس و متروک نخواهد شد و شیطان تا روز قیامت در کارش سستی نمیکند بلکه برای انتشار دانش اقوامی قیام خواهند کرد که هیچ بهرهای در آخرت ندارند چنان که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«خداوند این دین را به وسیلۀ اقوامی تقویت خواهد کرد که آنها را(از دین)هیچ بهرهای نیست» (1)و نیز:«خداوند
ص:253
1) (1) صحیح بخاری،مسند ابی عوانه،و پیش از این ذکر شدهاند.
این دین را به وسیلۀ مردی بدکار تقویت خواهد کرد.» (1)بنابراین عالم نباید به این نیرنگها و تزویرها مغرور و فریفته شود و خود را به معاشرت و آمیزش با مردم مشغول کند تا جاه طلبی و ستایش خواهی و انتظار تعظیم از دیگران در دل او پرورش یابد،چه این تخم نفاق است.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«دوستی مال و مقام نفاق را در دل میرویاند همان گونه که آب سبزه را در زمین میرویاند» (2)و نیز فرموده است:«دو گرگ درّنده که در آغل گوسفندان رها شوند از دوستی مال و مقام در دین انسان مسلمان زیانبارتر نیستند.» (3)جاه طلبی و مقام دوستی جز از طریق کناره گیری از مردم و دوری کردن از معاشرت با آنها و ترک هر چیزی که موجب مزید موقعیّت او در دلهاست ریشه کن نمیشود.لذا عالم باید ریشهها و انگیزههای این صفات را در دل خود بررسی کند و برای درک راه رهایی از آنها بیندیشد،این وظیفۀ عالم پارسا و پرهیزگار است.اما امثال ما باید در آنچه ایمان ما را به روز حساب تقویت میکند بیندیشیم زیرا هرگاه پیشینیان صالح ما را ببینند خواهند گفت اینان به روز حساب ایمان ندارند و اعمال ما اعمال کسی نیست که به بهشت و دوزخ اعتقاد داشته باشد چه کسی که از چیزی بترسد از آن میگریزد و آن که به چیزی امید دارد در راه آن میکوشد و ما دانستهایم که فرار از دوزخ به ترک شبهات و محرّمات و پرهیز از گناه میسّر است در حالی که ما به اینها حرص میورزیم؛همچنین دست یافتن به بهشت از طریق تکثیر نوافل و طاعات ممکن است در صورتی که ما در ادای واجبات مقصریم و آنچه از ثمرات علم به دست آوردهایم این است که در حرص به دنیا و درگیری و دشمنی بر سر آن به ما اقتدا میکنند و میگویند:اگر این اعمال زشت و نکوهیده است عالمان به دوری از آنها از ما سزاوارترند.ای کاش ما همچون عوام میبودیم که هنگامی که میمیرند گناهانشان نیز میمیرد،چقدر بزرگ است آزمایشی که ما با آن روبرو هستیم،اگر در آن بیندیشیم از خداوند خواهیم خواست که ما را اصلاح کند و دیگران را به وسیلۀ ما به صلاح آورد و پیش از مردن به ما توفیق توبه عطا کند چه او کریم و لطیف و نعمت بخش ماست.
اینها موارد تفکّر عالمان و صالحان در علم معامله است،آنان اگر خود را از اینها فارغ
ص:254
سازند توجه آنان از خودشان منقطع خواهد شد و به مرحله تفکّر در جلال و عظمت خداوند ارتقاء خواهند یافت و به مشاهدۀ او با دیدۀ دل متنعّم خواهند شد.وصول به این مرحله جز با رهایی از همۀ مهلکات و اتّصاف به همۀ منجیات میسّر نیست و اگر پیش از این چیزی در انسان ظاهر شود نادرست و معیوب و مکدّر و مقطوع است و مانند برق جهنده و ناپایدار خواهد بود او مانند عاشقی است که با معشوقش خلوت کرده لیکن در زیرجامهاش کژدمهایی نهفته است که پیاپی او را نیش میزنند و لذّت مشاهده معشوق را بر او منغّص میکنند و برای اکمال تنعّم او جز بیرون آوردن کژدمها از درون جامهاش چارهای نیست.
صفات نکوهیده نیز کژدمها و مارهایی است که آزاردهنده و پریشانکنندهاند و درد گزیدن آنها در گور بیشتر از درد گزیدن کژدم و مار میباشد.
آنچه ذکر شد برای آگاهی بنده به موارد تفکّر در صفات خویش که نزد خداوند مکروه یا محبوبند کافی است.
قسم دوم عبارت از تفکّر در ذات و صفات و معانی نامهای خداوند است و این از جملۀ چیزهایی است که از آن منع شده است،چه فرمودهاند:«در مخلوقات خداوند بیندیشید و در ذات خدا فکر نکنید (1).»این منع برای آن است که عقل در ذات خداوند حیران میشود و توان گشودن چشم به سوی او را ندارد جز صدّیقان که آنان نیز طاقت دوام نظر کردن به او را ندارند.حالت چشمان دیگر مردم در مشاهدۀ جلال و عظمت خداوند حالت چشم خفّاش نسبت به نور خورشید است به هنگامی که بر زمین بتابد،و احوال صدّیقان همچون حالت انسان است در نظر کردن به خورشید،چه انسان میتواند به آن نظر کند لیکن نمیتواند به نگاه خود ادامه دهد،و در نگاه ممتدّ بیم آن است که کور شود.نگریستن ناگهانی نیز موجب ریزش آب از چشم و ضعف بینایی است.به همین گونه نظر کردن و اندیشیدن در ذات حق تعالی حیرت و دهشت به بار میآورد و عقل را مضطرب و پریشان میسازد.لذا درست آن است که فکر را در ذات و صفات خدا به کار نگیریم چه بیشتر عقول توانایی آن را ندارند بلکه مقدار اندکی را که برخی از دانشمندان بدان تصریح کرده و گفتهاند:خداوند از مکان و ابعاد و جهات منزّه است،نه در داخل عالم است و نه در خارج آن،نه متّصل به عالم است و نه جدا از آن،عقول گروههایی را حیران کرده تا جایی که خدا را منکر شدهاند،زیرا توان شنیدن و شناختن او را نداشتهاند.بلکه طایفهای از تحمّل شناختی کمتر از این نیز عاجز
ص:255
1) (1) پیش از این در باب فضیلت تفکّر ذکر شده است.
ماندند،چه به آنها گفته شد:خداوند برتر است از آن که سر و پا و دست و چشم و اندام داشته و یا جسمی مشخّص و دارای حجم و مقدار باشد؛لیکن آنان این سخنان را انکار و گمان کردند اینها نقصی برای عظمت و جلال خداوند است تا آنجا که برخی از عوام احمق گفتند:این توصیف خربزه هندی است نه تعریفی برای خداوند،و این بیچارهها پنداشتهاند که جلال و عظمت پروردگار به داشتن این اعضاست.این کژیها به سبب آن است که انسان جز خود را نمیشناسد و جز خود را بزرگ نمیشمارد،از این رو هر چیزی در صفات با او برابر نباشد در آن ادراک عظمت نمیکند.آری نهایت این است که خود را دارای صورتی زیبا فرض میکند که بر تخت نشسته و در پیش روی او غلامانی هستند که اوامر او را فرمانبرداری میکنند،غایت درک او این است که خدا را به همین گونه فرض کند تا بتواند عظمت او را بفهمد.بلکه اگر مگس را عقلی میبود و به او گفته میشد:آفرینندۀ تو بال و دست و پا ندارد و پرواز نمیکند بیشک او را منکر میشد و میگفت:چگونه ممکن است آفرینندۀ من از من کمتر باشد آیا بالهای او بریده شده یا زمینگیر است که نمیتواند پرواز کند و یا مرا آلت و قدرتی است و او فاقد آنهاست در حالی که او آفریننده و صورتبخش من است.
عقل اکثر مردم نزدیک به همین عقل است چه انسان نادان و ستمکار و ناسپاس است.از این رو خداوند به یکی از پیامبرانش وحی فرمود که:صفاتم را به بندگانم مگوی تا انکار کنند و از من به آنها چیزی بگوی که آن را میفهمند.
اکنون چون به سببی که گفته شد اندیشیدن در ذات و صفات حق تعالی خطرناک است ادب شرع و صلاح خلق اقتضا دارد که از موارد تفکّر در آن سخن نگوییم و به مرتبۀ بعدی آن که اندیشیدن در افعال و عجایب صنع و بدایع امر او در میان بندگانش میباشد بپردازیم،چه اینها گواه جلال و کبریایی و تقدّس و تعالی او،و گویای علم و حکمت کامل و مشیّت نافذ و قدرت بیمنتهای اوست.
از این رو ما با توجه به آثار صفاتش به صفات او مینگریم،چه ما توانایی نظر کردن در صفات او را نداریم چنان که ما میتوانیم هنگامی که زمین به نور خورشید روشن است به آن بنگریم و از این راه به عظمت نور خورشید در مقایسه با نور ماه و ستارگان دیگر استدلال کنیم.چه روشنی زمین از آثار نور خورشید است و نگریستن در اثر تا حدّی دلالت بر مؤثّر میکند؛لیکن نمیتواند جانشین نظر کردن بر مؤثّر شود.همۀ موجودات دنیا اثری از آثار قدرت خداوند و نوری از انوار اوست بلکه هیچ ظلمتی از عدم تیرهتر و هیچ نوری از وجود
ص:256
روشنتر نیست.وجود سراسر اشیا نوری از انوار ذات مقدس الهی است،زیرا قوام وجود اشیا به ذات خداوند است که قائم به ذات خویش است،همچنان که قوام نور همۀ اجسام به نور خورشید است که به ذات خود روشنی بخش است.عادت بر این جاری است که هر زمان کسوف اتفاق افتد تشتی پر از آب میکنند و آن را طوری قرار میدهند که خورشید در آن دیده شود تا بتوان بدان نگاه کرد،واسطه بودن آب میان بیننده و خورشید سبب میشود که اندکی از حدّت نور خورشید کاسته شود به طوری که بتوان به آن نگریست.همچنین افعال واسطهاند تا صفات فاعل از خلال آنها مشاهده شود،و چون ما به واسطۀ افعال از خداوند دوریم انوار ذات او چشمان ما را خیره و مبهوت نخواهد کرد.رمز قول پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله که فرموده است:«در مخلوقات خدا بیندیشید و در ذات خدا فکر کنید همین است.»
(1)بدان هر چه در جهان وجود است بجز خداوند متعال همه فعل و آفریدهشدۀ اوست،و هر ذرهای از ذرات اعم از جوهر و عرض و صفت و موصوف در آن شگفتیها و غرایبی است که بیانگر حکمت و قدرت و جلال و عظمت خداوند است و شمارش آنها غیر ممکن است، چه اگر برای نوشتن کلمات پروردگار دریاها مرکب شود دریاها پایان مییابد پیش از آن که کلمات پروردگار بلکه جزء ناچیزی از آن به آخر برسد.ما به بخشی از آنها میکنیم تا مثالی برای باقی باشد.از این رو میگوییم:موجوداتی که مخلوقند دو قسمند:
1-موجوداتی که اصل آنها شناخته نمیشود و در نتیجه تفکّر دربارۀ آنها برای ما ناممکن است و بسیارند موجوداتی که ما آنها را نمیشناسیم چنان که خداوند متعال فرموده است: سُبْحانَ الَّذِی خَلَقَ الْأَزْواجَ کُلَّها مِمّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ وَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ مِمّا لا یَعْلَمُونَ (1)و نیز: وَ نُنْشِئَکُمْ فِی ما لا تَعْلَمُونَ (2).
2-موجوداتی که اصل آنها به اجمال شناخته میشود اما تفصیل آنها دانسته نیست و برای ما ممکن است که در تفصیل آنها بیندیشیم،اینها دو قسمند:یکی آن که با حسّ بینایی درک میشود،و دیگر آن که با حسّ بینایی درک نمیشود مانند فرشتگان و جنّ و شیاطین.
ص:257
اما آنچه به حسّ باصره درک میشود عبارتند از آسمانهای هفتگانه و زمین و آنچه میان آنهاست چه آسمان با ستارگان و خورشید و ماه و حرکت و دوران آن در طلوع و غروب مشهود است.همچنین زمین با آنچه در آن است اعمّ از کوهها و معدنها و نهرها و دریاها و جانوران و گیاهان دیدنی و مشاهدهکردنی است.و آنچه میان آسمان و زمین است عبارت از جوّ است که با ابرها و بارانها و برفها و رعد و برقها و صاعقهها و شهابها و تندبادهای آن قابل درک است.
آسمانها و زمین و آنچه میان آنهاست اجناسی قابل مشاهدهاند و هر جنسی از آنها به انواعی و هر نوعی به اقسامی و هر قسمی به اصنافی منقسم میشود و انشعاب و انقسام آنها از نظر اختلاف در صفات و هیئت و معانی ظاهری و باطنی نهایت ندارد،و همۀ آنها زمینهها و مواردی برای تفکّر کنند چه ذرّهای از جماد و نبات و حیوان و افلاک و ستارگان در آسمانها و زمین نمیجنبد جز این که جنبده آن خداوند متعال است و در جنبش آنها حکمتی یا دهها و یا هزارها حکمت نهفته است.آنها همه بر یگانگی خداوند گواهی میدهند و گویای جلال و کبریایی او میباشند.آنها همان آیاتی هستند که به سوی او دلالت میکنند و قرآن انسان را به تفکّر در آنها تشویق میکند چنان که فرموده است: إِنَّ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ لَآیاتٍ لِأُولِی الْأَلْبابِ (1).همچنین جملۀ وَ مِنْ آیاتِهِ (و از نشانههای اوست)از اول تا آخر قرآن زیاد است.از این رو باید ما کیفیت تفکّر در برخی از آیات را ذکر کنیم.
از آیات او انسان یعنی وجود تو است که از نطفه آفریده شدهای و نزدیکترین چیز به تو نفس تو است،و در آن شگفتیهایی است که گویای عظمت حق تعالی است،برای آگاهی به آنها عمرها سپری میشود و بر جزء ناچیزی از آنها اطلاع حاصل نمیگردد،و همچنان از آنها غافلی.ای کسی که از خویشتن غافل و به نفس خود جاهلی چگونه امید داری که غیر خود را بشناسی؟خداوند در کتاب عزیز خود به تو دستور داده که دربارۀ نفس خویش بیندیشی و فرموده است: وَ فِی أَنْفُسِکُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ (2).و بیان کرده است که تو از نطفهای گندیده آفریده شدهای و فرموده است:
ص:258
قُتِلَ الْإِنْسانُ ما أَکْفَرَهُ، مِنْ أَیِّ شَیْءٍ خَلَقَهُ، مِنْ نُطْفَةٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ، ثُمَّ السَّبِیلَ یَسَّرَهُ ثُمَّ أَماتَهُ فَأَقْبَرَهُ، ثُمَّ إِذا شاءَ أَنْشَرَهُ (1)و نیز فرموده است: وَ مِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَکُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ إِذا أَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِرُونَ (2)و نیز: أَ لَمْ یَکُ نُطْفَةً مِنْ مَنِیٍّ یُمْنی، ثُمَّ کانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوّی (3)و نیز: أَ لَمْ نَخْلُقْکُمْ مِنْ ماءٍ مَهِینٍ، فَجَعَلْناهُ فِی قَرارٍ مَکِینٍ (4)و نیز: أَ وَ لَمْ یَرَ الْإِنْسانُ أَنّا خَلَقْناهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذا هُوَ خَصِیمٌ مُبِینٌ (5)و نیز: إِنّا خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ نَبْتَلِیهِ (6).
سپس بیان میکند که چگونه نطفه را علقه؛و علقه را مضغه،و مضغه را استخوان قرار دادیم،و فرموده است: وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِینٍ، ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً فِی قَرارٍ مَکِینٍ، ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً (7).تکرار واژۀ نطفه در قرآن برای آن نیست که لفظ آن را بشنوند و در معنای آن تأمل نکنند.هم اکنون بنگر که قطره آب گندیدهای است که اگر ساعتی آن را رها کنی تا هوا بر آن بوزد تباه و بد بوی میشود چگونه آن از تیره کمر و استخوانهای سینه بیرون میآید و نر و ماده گرد هم میآیند و الفت و محبت میان آنها برقرار و با رشته محبت و شهوت با هم جمع میشوند و با عمل مباشرت این نطفه از مرد بیرون کشیده میشود،و چگونه خون حیض از اعماق عروق زن جذب و در رحم او جمع میگردد،سپس چگونه نوزاد از نطفه خلق و به او خون حیض خورانده میشود تا پرورش مییابد،آنگاه چگونه خداوند نطفه را که سفید و روشن است به علقه سرخ و سپس به مضغه مبدل میسازد،پس از آن چگونه
ص:259
1) (1) عبس/17 تا 22:مرگ بر این انسان که چقدر کافر و ناسپاس است،خداوند او را از چه چیز آفریده؟او را از نطفه ناچیزی آفرید،سپس اندازه گیری کرد و موزون ساخت،پس راه را برای او آسان کرد،بعد او را میراند و در گور نهاد،سپس هر زمان بخواهد او را زنده میکند.
2) (2) دوم/20:از نشانههای او این است که شما را از خاک آفرید سپس انسانهایی شدید و در روی زمین انتشار یافتید.
3) (3) قیامت/37 و 38:آیا او نطفهای از منی که در رحم ریخته میشود نبود؟سپس به صورت خون بسته درآمد و او را آفریده و موزون ساخت.
4) (4) مرسلات/20 و 21:آیا شما را از آبی پست و ناچیز نیافریدیم؟سپس آن را در قرارگاهی محفوظ و آماده قرار دادیم.
5) (5) یس/77:آیا انسان ندید(نمیداند)که ما او را از نطفهای بیارزش آفریدیم و او(چنان صاحب قدرت و شعور و نطق شد که)به مخاصمه آشکار برخاست.
6) (6) دهر/2:ما انسان را از نطفه مختلطی آفریدیم؛و او را میآزماییم.
7) (7) مؤمنون/12 و 13 و 14:ما انسان را از عصارهای از گل آفریدیم،سپس آن را نطفهای در قرارگاه مطمئن(رحم)قرار دادیم،سپس نطفه را به صورت علقه(خون بسته)آفریدیم....
اجزای نطفه را که شبیه و برابرند به استخوان و اعصاب و رگ و پی و گوشت منقسم میکند.
سپس بنگر چگونه اعضای ظاهر را از گوشت و اعصاب و عروق مرکب گردانیده است سر را گرد قرار داد و برای گوش و چشم و بینی و دهان و جز آنها منافذ معین کرد،سپس دست و پا را کشیده آفرید،و سر آنها را به انگشتانی و هر انگشت را به بندهایی منقسم کرد.آنگاه چگونه اعضای درونی را اعم از دل،معده،جگر،سپرز،ریه،رحم،مثانه و رودهها را که هر یک دارای شکل و مقدار و عمل مخصوصی است به هم پیوند داد.پس از آن چگونه هر عضوی از این اعضا را به اجزای دیگری منقسم ساخته است.چشم را از هفت طبقه مرکب کرده و هر طبقه دارای صفت و شکل مخصوصی است،اگر یکی از این طبقات از میان رود و یا صفتی از صفات آن از کار افتد چشم از دیدن باز میماند.ما اگر بخواهیم اندکی از شگفتیها و آیتهای بسیاری را که در این اعضاست شرح دهیم عمرها سپری خواهد شد و از عهده بر نخواهیم آمد.
اکنون به استخوانهای بدن که اجسامی قوی و سخت میباشند بنگر که چگونه خداوند آنها را از نطفهای سست و رقیق آفریده و آنها را قوام بدن و ستون آن قرار داده و آنها را در اندازههای مختلف و اشکال متفاوت آفریده است برخی کوچک،یا بزرگ،یا دراز،یا گرد، یا میان تهی،یا میان پر،و یا باریک است.هنگامی که انسان محتاج میشود که با تمام بدن یا به بعضی از اعضا حرکت کند و به دنبال نیازهای خود برود برای حرکت او یک استخوان قرار نداده بلکه استخوانهای بسیاری که میان آنها مفاصلی است آفریده تا این حرکت میسر شود و شکل هر یک از این استخوانها را بر وفق حرکت مطلوب مقدر و اندازه گیری کرده سپس آنها را به مفاصل متصل ساخته و بعضی را با بعضی دیگر بهوسیله رشتههایی که در یک طرف استخوان روییده و به طرف دیگر آن چسبیده شده پیوند داده است.پس از آن در یکی از دو طرف استخوان زایدی که بیرون از آن است آفریده و در طرف دیگر آن حفرههایی به شکل آنها قرار داده تا زواید مذکور در آنها فرورود و بر هم منطبق شوند و در نتیجه اگر انسان بخواهد جزئی از بدنش را به حرکت درآورد این کار برایش دشوار نخواهد بود،و اگر مفاصل وجود نداشت این امر برایش میسر نمیشد.
سپس بنگر چگونه استخوانهای سر را آفریده و چطور آنها را جمع و با هم ترکیب کرده است.آنها پنجاه و پنج قطعه استخوانند که شکل و صورت آنها مختلف است و به گونهای در کنار هم چیده شدهاند که کرۀ سر به طوری که میبینی از آنها ساخته شده است.شش قطعه از این استخوانها کاسه سر و چهارده قطعه فکّ بالا و دو قطعه فکّ پایین را تشکیل میدهد و
ص:260
بقیه دندانهاست که بعضی پهن میباشند و غذا را آسیا میکنند و بعضی تیز و برندهاند که عمل قطع را انجام میدهند و اینها انیاب و اضراس و ثنایا هستند.سپس گردن را مرکبی برای سر قرار داد و آن را از هفت مهرۀ گرد میان تهی مرکب ساخت و در آنها زیادیها و کمیها و گودیها قرار داد تا بر هم منطبق شوند.و اگر بخواهیم حکمتهایی را که در ساخت آن وجود دارد بیان کنیم سخن به درازا میانجامد.
پس از آن گردن را با پشت پیوند داد و پشت را که از پایین گردن تا منتهای استخوان سرین ادامه دارد از بیست و چهار مهره مرکب ساخت و استخوان سرین را از سه جزء مختلف تشکیل داد که در پایین به استخوان عصعص متصل میشود و این استخوان نیز از سه جزء ترکیب شده است.سپس استخوان پشت را به استخوان سینه و استخوانهای شانهها و دستها و استخوانهای زهار و سرین و سپس به استخوانهای رانها و ساقها و انگشتان پا اتصال داد که ما با ذکر تعداد این استخوانها سخن را طولانی نمیکنیم.مجموع استخوانهای بدن انسان بجز استخوانهای ریزی که درزهای مفاصل بدانها پر شده دویست و چهل و هشت تکه است.بنابراین بنگر چگونه خداوند آنها را از نطفهای سست و رقیق آفریده است.
منظور ما از ذکر تعداد استخوانها آن نیست که عدد آنها شناخته شود چه این دانشی است که دور از دسترس نیست و پزشکان و کالبد شکافان آن را میدانند بلکه غرض آن است که به مدبر و آفریننده آنها بیندیشند که چگونه آنها را اندازه گیری کرده و سامان داده و شکل و اندازۀ آنها را مختلف آفریده و به همین تعداد منحصر کرده است.چه اگر یک تکه بر این تعداد بیفزاید این زیادتی وبالی برای انسان خواهد شد و ناگزیر است آن را از بدن خود قطع و خارج سازد و اگر یک تکه کمتر از این تعداد باشد ناچار است این نقصان را جبران کند.
پزشک میاندیشد که چگونه این نقیصه را مرتفع سازد.لیکن اهل بینش به آن مینگرند تا بر جلال و عظمت آفریننده و صورتگر آن راه یابند.و چه فاصلۀ زیادی میان این دو نظر است.
پس از آن بنگر چگونه خداوند برای به حرکت درآوردن استخوانها آلاتی آفریده که عبارت از عضلاتند و در بدن انسان پانصد و بیست و نه عضله خلق کرده است.عضله مرکب از گوشت و پی و رشتهها و پوست است و بر حسب اختلاف مواضع و متناسب با اندازۀ نیاز از حیث شکل و مقدار مختلف است از آنها بیست و چهار عضله برای به حرکت درآوردن چشم و پلکهاست و اگر یکی از این عضلهها کم باشد عمل بینایی مختل میشود.همچنین برای هر عضو عضلاتی به اندازه و تعداد خاص وجود دارد.امر اعصاب و رگها و رودهها و
ص:261
شریانها و تعداد آنها و محل رویش و انشعابات آنها از همه شگفتانگیزتر است و شرح آنها طولانی است.برای تفکّر در هر یک از این اجزاء و سپس در هر یک از اعضاء و پس از آن در همۀ بدن مجالی وسیع وجود دارد و همۀ اینها اندیشیدن در شگفتیهای تن است؛لیکن شگفتیهای معانی و صفاتی که با حواس درک نمیشود از اینها بسی عجیبتر است.
اکنون دربارۀ ظاهر انسان و باطن او،و در بدن و صفات او بیندیش تا از صفت حق تعالی چیزی مشاهده کنی که شگفتی را به نهایت میرساند و همۀ آنها صنع خداوند و در یک قطره آب گندیده است و وقتی صنع او در یک قطره آب چنین باشد صنع او در ملکوت آسمانها و ستارگان و حکمت او در وضع و شکل و مقدار و عدد آنها،و اجتماع بعضی از آنها با بعضی دیگر،و پراکندگی برخی و اختلاف صورت و تفاوت مشارق و مغارب آنها،چه خواهد بود.گمان مکن که ذرهای از ملکوت آسمانها بدون حکمت یا حکمتها باشد بلکه حکمت در آفرینش آنها بیشتر و صنع آنها استوارتر و عجایب آنها افزونتر از بدن انسان است،چه میان همۀ آنچه در زمین است با عجایب آسمانها نسبتی نیست و قابل مقایسه نمیباشد.از این رو خداوند فرموده است: أَ أَنْتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّماءُ بَناها (1).
اکنون به ملاحظۀ وضع نطفه بازگرد و بیندیش که حال او نخست چه بوده و سپس چه شده است؟و فکر کن که اگر تمام جنّ و انس جمع شوند تا برای نطفه شنوایی یا بینایی یا عقل یا قدرت یا علم یا روح بیافرینند،یا استخوان یا رگ یا پی یا پوست یا مو در او خلق کنند آیا میتوانند؟بلکه هرگاه بخواهند کنه حقیقت و چگونگی خلقت آن را پس از آن که خداوند آن را آفریده بدانند عاجز و درمانده خواهند شد.شگفتا از تو که اگر صورت انسانی را بر دیواری ببینی که صورتگر با به کار بردن استادی و مهارت آن را به گونهای به تصویر کشیده که به صورت واقعی انسان نزدیک بوده و بیننده خیال میکند حقیقة صورت انسان است بیاندازه از هنر صورتگر و مهارت و چیره دستی و هوش سرشار او در شگفت میشوی و موقعیت او در دلت بس بزرگ خواهد شد با آن که میدانی آن صورت به کمک رنگ و قلم و دیوار و دست و قدرت و علم و اراده کشیده نشده است و هیچ چیزی از اینها حاصل کار صورتگر نبوده و او آنها را نیافریده بلکه دیگری آنها را خلق کرده است و بالاترین کاری که او انجام داده آن است که به ترتیب مخصوصی رنگ را به دیوار منتقل
ص:262
1) (1) نازعات/27:آیا آفرینش شما(پس از مرگ)دشوارتر است یا آفرینش آسمان که آن را بنا کرده است.
کرده است.و تو از این عمل او بسیار به شگفت آمدهای و او را بزرگ میشماری در حالی که تو نطفۀ گندیده را میبینی و میدانی که آن معدوم بوده و خداوند آن را در اصلاب و استخوانها آفریده سپس از آنجا بیرون آورده به آن شکل و تعداد و صورت بخشیده و در همۀ اینها نیکو عمل فرموده و اجزای متشابه آن را به اجزای مختلف تقسیم کرده است.
استخوانها را در اطراف آن محکم قرار داده و شکل اعضا را نیکو گردانیده و ظاهر و باطن آن را آراسته و رگها و اعصاب آن را مرتب ساخته و مجرایی برای تغذیه آن قرار داده تا سببی برای بقای آن باشد،همچنین او را شنوا،بینا،دانا و گویا قرار داده و پشت را اساس بدن و شکم را جایگاه آلات غذا و سر را جمعکننده حواس او گردانید،سپس چشمانش را گشود و طبقات آن را مرتب ساخت و شکل و رنگ و هیئت آن را نیکو آفرید و آن را تحت حمایت پلکها قرار داد تا آن را بپوشاند و محافظت کند و روشنی دهد و خس و خاشاک را از آن دور سازد.آنگاه صورت آسمان را با همه گسترش دامنه و پهناوری در مقدار عدسی از آن نمایان ساخت تا در آن بنگرد.
همچنین گوشهای او را بشکافت و در آنها آبی تلخ نهاد تا شنوایی او را حفظ و حشرات را از آن دور کند و لاله گوش را بر آن محیط ساخت تا آوازها را در درون خود جمع کند و به سوراخ گوش باز گرداند،و حرکت حشرات را بشنود و در آن پیچوخمهایی قرار داد تا صدای حرکت چیزی را که در آن خزد شدید شود و راه آن طولانی گردد و هرگاه خزنده در خواب قصد او کند بیدار شود.
سپس بینی را در وسط صورت بلند آفرید و شکل آن را نیکو ساخت،و دو سوراخ در آن قرار داد و حس بویایی را در آن به ودیعت نهاد تا با استنشاق بویها بر خوراکیها و غذاها راه یابد،و با دو سوراخ بینی هوای خوش را برای تغذیه دل و تسکین حرارت باطن استنشاق کند.
همچنین دهان را گشود و زبان را که گوینده و ظاهرکننده و ترجمان مطلب دل است در آن قرار داد و آن را با دندانها بیاراست تا آلت آسیا کردن و شکستن و بریدن باشند لذا بیخهای آنها را محکم و سر آنها را تیز و رنگ آنها را نیکو و صفوف آنها را مرتب و سر آنها را متساوی و منظم آفرید که گویی مرواریدند که به رشته کشیده شدهاند.
و نیز لبها را آفرید و رنگ و شکل آنها را نیکو قرار داد تا بر هم منطبق شوند و مجرای دهان را ببندند و ادای حروف کلمات با آنها به کمال رسد.سپس گلو را آفرید و آن را برای خروج آوازها فراهم ساخت.به زبان قدرت حرکت و تقطیع داد تا آوازها را در مخرجهای
ص:263
مختلف قطع کند و بدین سبب حروف مختلف شود و بر اثر کثرت آنها طریق سخن گفتن توسعه یابد.آنگه گلوها را از حیث تنگی و گشادی،خشونت و نرمی،صلابت و سستی جوهر و درازی و کوتاهی مختلف آفرید تا آوازها مختلف باشد و دو صدا با هم مشتبه نشود و میان دو آواز تفاوت وجود داشته باشد تا شنونده حتی در تاریکی به مجرد شنیدن آواز افراد را از هم تمیز دهد.
سپس سر و بنا گوشها را به مو بیاراست،و روی را به محاسن،و ابروها را به باریکی موی و شکل کمانی،و چشمان را به مژه آرایش داد.
آنگاه اعضای درون را آفرید و هر کدام را به کاری مخصوص بگمارد،معده را برای پختن غذا،کبد را برای تبدیل غذا به خون مأمور کردانید و سپرز و زهره و کلیه را در خدمت آن قرار داد،چه سپرز با جذب سوداء و زهره با جذب صفرا و کلیه با جذب آب به کبد خدمت میکنند و مثانه با قبول آب کبد و خارج کردن آن از طریق مجرای بول و رگها در خدمت آن است،تا کبد بتواند خون را به سایر اعضای بدن برساند.
سپس دو دست را آفرید و آنها را دراز قرار داد تا آدمی دستش به آنچه میخواهد برسد و کف دست را پهن خلق و برای آن پنج انگشت و برای هر انگشتی سه بند معین کرد،و چهار انگشت را در یک طرف و انگشت ابهام را در طرف دیگر قرار داد تا بتواند گرد همه بگردد.
و اگر همۀ پیشینیان و آیندگان گرد هم آیند و فکر خود را با دقت به کار گیرند تا انگشتان را در وضع دیگری غیر از آنچه هست قرار دهند اعم از دوری ابهام از چهار انگشت دیگر و تفاوت آنها از نظر طول و مرتب کردن آنها در یک صف هرگز بدان قادر نخواهند بود،زیرا تنها به همین وضع است که انسان میتواند با دست اشیا را بگیرد و بدهد چنان که اگر آن را بگشاید طبقی است که آنچه میخواهد در آن مینهد و اگر آن را مشت کند آلتی برای زدن است،و اگر نیمه تمام آن را جمع کند چمچهای است و اگر آن را به علاوه انگشتان باز کند بیلی خواهد بود.سپس بر سر انگشتان ناخنها را آفرید تا آرایشی برای سر انگشتان و پشتوانهای جهت آنها باشد که بریده نشوند و بتوان با آنها چیزهای ریزی را که سر انگشتها قادر به گرفتن آنها نیست بگیرند و بدن خود را به هنگام نیاز خارش دهند چه ناخن که پستترین اعضاست اگر در آدمی وجود نداشته باشد و بدنش بخارد او در این هنگام ناتوانترین و درماندهترین کس است،زیرا در رفع خارش بدن هیچ چیزی جانشین ناخن نمیشود.آنگاه خداوند دست را به محلّ خارش هدایت میکند تا به سوی آن دراز شود هر چند در خواب و غفلت باشد بیآنکه نیازی به غیر داشته باشد و اگر از غیر درخواست
ص:264
کمک کند جز با زحمت طولانی به محل خارش آگاه نخواهد شد.خداوند همۀ این تواناییها را به هنگامی در نطفه قرار داد که آن در اندرون رحم و در میان ظلمات سهگانه بود،و اگر پردهها و پوششها رفع و بدان نگریسته شود دیده خواهد شد که شکل گیری و صورتبندی اندک اندک در آن ظاهر میشود در حالی که نه صورتگر دیده میشود و نه آلت صورتگری او.آیا هیچ صورتگر و بجاآورندۀ کاری را دیدهای که بیآنکه در مصنوع خود آلتی به کار برد و برخوردی با آن داشته باشد در آن تصرف و اعمال قدرت کند.پس منزه است خداوندی که چقدر شأنش بزرگ و برهانش آشکار است.
سپس به کمال قدرت و رحمت او بیندیش در هنگامی که کودک بزرگ و رحم برایش تنگ میشود چگونه راه را به او مینمایاند تا مانند خردمندی که به نیازهایش آگاه است سر و ته کند و به حرکت درآید و گذرگاه طلبد تا از آن تنگنای بیرون آید.سپس هنگامی که از آن بیرون آمد و به غذا محتاج شود چگونه او را هدایت فرموده تا سر پستان را به دهان گیرد، پس از آن چون بدن کودک سست و ضعیف است و نمیتواند غذاهای سنگین را تحمل کند برای او شیر لطیف آفرید که از میان سرگین و خون،خالص و گوارا بیرون آورده میشود.و نیز بیندیش چگونه خداوند پستانها را آفریده و در آنها شیر گرد آورده و در سر آنها نوک رویانیده به اندازهای که دهن کودک آن را فرا گیرد و بر آن منطبق میشود.آنگاه در نوک پستان سوراخی بسیار تنگ باز کرده که شیر تنها پس از مکیدن بتدریج از آن خارج میشود، چه کودک طاقت بیش از اندکی از آن را ندارد.آنگاه چگونه خداوند مکیدن را به او یاد داده تا به هنگام شدت گرسنگی شیر بسیار از آن مجرای تنگ بیرون آورد.سپس به مهر و رأفت خداوند بنگر که چگونه آفرینش دندان را تا دو سال به تأخیر انداخته است زیرا کودک در دو سال اول عمر جز با شیر تغذیه نمیشود و از دندان بینیاز است.و چون بزرگ شود شیر که خوراکی ضعیف است موافق حال او نیست و به طعامی قوی نیاز دارد و چنین طعامی نیز محتاج جویدن و آسیا کردن است،از این رو در این هنگام که نیاز دارد نه پیش از آن و نه دیرتر از آن در او دندان رویانید.آری منزه از هر عیب و نقص است خداوندی که این استخوانهای سخت را از میان لثههای نرم بیرون میآورد.سپس دل پدر و مادر را بر او مهربان ساخت تا در وقتی که کودک از رسیدگی به حال خویش ناتوان است به تدبیر امر او قیام کنند،و اگر خداوند این مهر و محبت را بر دل آنها چیره نمیکرد بیشک کودک در تدبیر نفس خویش از هر کس ناتوانتر بود.سپس بنگر چگونه خداوند بتدریج قدرت و تمیز و عقل و هدایت را روزی او میکند تا آنگاه که بالغ میشود و رشد مییابد،سپس به حدّ
ص:265
جوانی و پس از آن میانسالی و بعد به پیری میرسد و در این احوال یا ناسپاس است یا سپاسگزار،یا فرمانبردار است یا گنهکار و یا مؤمن است یا کافر،و این بر حسب قول حق تعالی است که فرموده است: هَلْ أَتی عَلَی الْإِنْسانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُنْ شَیْئاً مَذْکُوراً، إِنّا خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ نَبْتَلِیهِ فَجَعَلْناهُ سَمِیعاً بَصِیراً، إِنّا هَدَیْناهُ السَّبِیلَ إِمّا شاکِراً وَ إِمّا کَفُوراً (1).
بنابراین به لطف و کرم و قدرت و حکمت حضرت ربوبی بنگر تا عجایب او تو را مبهوت کند.جای بسی شگفتی است که اگر کسی خطّ خوبی یا تصویر زیبایی بر دیوار ببیند آن را تحسین میکند و همۀ فکر او به نویسندۀ خطّ و پدیدآورندۀ صورت متوجه میشود که چگونه آن خطّ را نوشته و آن تصویر را کشیده و بر این کارها قدرت یافتهاند و پیوسته آنها را بزرگ میشمارد و میگوید:چقدر آنها ماهرند و چقدر صنعت آنها زیبا و توانایی آنها کامل است.سپس به این شگفتیهایی که در نفس خویش و در غیر خود میبیند مینگرد لیکن از سازنده و صورتپرداز آنها غافل است و عظمت و جلال و حکمت صانع آنها او را به دهشت و حیرت وانمیدارد.
آنچه گفته شد اندکی از عجایب بدن تو است که نمیتوان آنها را شمرد و شرح آنها را به پایان برد.آنها نزدیکترین مورد برای تفکّر تو و روشنترین گواه بر عظمت آفرینندۀ تو است در حالی که تو از آنها غافل و به کار شکم و فرج خود مشغولی،و از نفس خویش جز این نمیدانی که چون گرسنه شدی بخوری و هنگامی که سیر شوی بخوابی و چون شهوتت به حرکت درآید مجامعت کنی و هرگاه خشمگین شدی بجنگی.در شناخت اینها همۀ جانوران و درندگان با تو مشارکت دارند،و آنچه اختصاص به انسان دارد و حیوانات از آن محجوبند شناخت خداوند و تفکّر در ملکوت آسمانها و زمین و عجایب آفاق و انفس است،زیرا انسان از طریق همین معرفت در زمرۀ فرشتگان مقرب در میآید و با پیامبران و صدیقان محشور میشود و مقرب درگاه پروردگار جهانیان میگردد.این مرتبه را حیوانات و انسانهایی که به شهوات حیوانی راضی و خشنودند احراز نمیکنند،و این نوع انسانها خیلی از حیوانات پستتر و بدترند چه حیوان قدرت وصول به این مرتبه را ندارد لیکن به انسان این قدرت داده شده است و آنان آن را عاطل گذاشته و این نعمت خدا را ناسپاسی کردهاند،
ص:266
1) (1) دهر/1 تا 3:آیا چنین نیست که زمانی طولانی بر انسان گذشت که چیز قابل ذکری نبود؟ما انسان را از نطفه درهمی آفریدیم،او را میآزماییم(لذا)او را شنوا و بینا قرار دادیم،ما راه را به او نشان دادیم خواه شاکر باشد (پذیرا گردد)یا ناسپاس.
إِنْ هُمْ إِلاّ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلاً (1).اکنون که طریق تفکّر در نفس خویش را شناختی در زمینی که قرارگاه تو است بیندیش پس از آن در نهرها و دریاها و کوهها و معدنهای آن و سپس نظرت را متوجه بالا کن و به ملکوت آسمانها بنگر.
اما زمین،یکی از آیات حق تعالی آن است که زمین را فراش و مهاد یعنی بستر و هموار آفریده و در آن راههای گشاد و روشن قرار داده و آن را مطیع و رام و ساکن و بیحرکت گردانیده تا بر پشت آن راه روند،و کوهها را در آن استوار کرده تا همچون میخهایی مانع جنبیدن آن شوند.آنگاه جوانب آن را وسیع و پهناور کرد به طوری که آدمیان از رسیدن به اطراف آن ناتوان میشوند هر چند عمرشان زیاد و گردش آنها بسیار باشد.خداوند فرموده است: وَ السَّماءَ بَنَیْناها بِأَیْدٍ وَ إِنّا لَمُوسِعُونَ وَ الْأَرْضَ فَرَشْناها فَنِعْمَ الْماهِدُونَ (2)و نیز: هُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ ذَلُولاً فَامْشُوا فِی مَناکِبِها (3)و نیز: اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ فِراشاً (4).
خداوند در کتاب خود زیاد زمین را ذکر کرده است تا در شگفتیهای آن تفکّر شود،زیرا برون آن قرارگاه زندهها و درون آن جایگاه مردههاست.از این رو فرموده است: أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ کِفاتاً، أَحْیاءً وَ أَمْواتاً (5)،به زمین در هنگامی که مرده است بنگر که چون آب بر آن فرود آید به جنبش در میآید و فزونی مییابد و سرسبز میشود و گیاهان شگفتآور از آن میروید و انواع جانوران از آن بیرون میآیند.سپس بنگر چگونه اطراف زمین با کوههای استوار و سر بر افراشته و سخت و صلب محکم کرده و چگونه در درون آنها آبها را به ودیعت نهاده و در ظاهر آنها چشمهها و نهرها را جاری ساخته است به طوری که از میان سنگ خشک و خاک تیره آب زلال صاف و گوارا بیرون آورده و همه چیز را بدان زنده گردانیده (6)
ص:267
1) (1) فرقان/44:آنها فقط همچون چهارپایانند بلکه گمراهتر.
2) (2) ذاریات/48:ما آسمان را با قدرت بنا کردیم و همواره آن را وسعت میبخشیم،و زمین را گستردیم و چه خوب گسترانندهایم.
3) (3) ملک/15:او کسی است که زمین را برای شما رام کرد،بر شانههای آن راه بروید.
4) (4) بقره/22:کسی که زمین را بستر شما قرار داد.
5) (5) مرسلات/25 و 26:آیا زمین را مرکز اجتماع انسانها قرار ندادیم،هم در حال حیاتشان و هم مرگشان. بیضاوی در تفسیر خود گفته است«کفاتا»ممکن است به معنای کافته باشد که اسم است برای چیزی که جمع شود و بپیوندد مانند ضمام و جماع یا مصدر باشد که صفت واقع شده یا جمع کافت باشد مانند صائم و صیام یا جمع کفت است که به معنای ظرفی است که آب آن بر روی زمین خالی شود و این به اعتبار نواحی مختلف زمین است.
6) (6) شاید منظورش آیه: وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ باشد.پوشیده نیست که معنای آیه این است که خداوند هر چیز زندهای را از آب قرار داده نه آن که هر چیزی را از آب زنده گردانیده است.در کتابهای الاحیاء، چاپ ایران و مصر و هند عبارت بدین گونه است:و جعل به کلّ شیء حیّ آمده یعنی:هر چیز زندهای را بدان وابسته قرار داده است و درست همین است.
و اقسام درختان و گیاهان را به سبب آن رویانیده است اعمّ از حبوبات،انگور،زیتون،نخل، انار و میوههای بسیاری که از شماره بیرون است با اشکال و رنگها و مزهها و صفات و بوهای مختلف و بعضی را بر بعضی در خوردن برتری داده در حالی که همۀ آنها از یک آب سیر آب میشوند و از یک زمین بیرون میآیند.
اگر بگویی:اختلاف آنها به سبب اختلاف تخم و اصل آنهاست،پاسخ این است که کجا در هستۀ خرما درخت نخل مطوّق به خوشههای رطب است،و کجا در یک دانه هفت خوشه و در هر خوشه صد دانه وجود دارد.
سپس به زمین بیابان بنگر و ظاهر و باطن آن را بررسی کن،در آن خاک را متشابه و یکنواخت میبینی لیکن هنگامی که آب برآن فرود آید و حیات و بالندگی یابد گیاهان از هر نوع به رنگهای مختلف،متشابه و غیر متشابه در آن روییده میشود که هر کدام دارای مزه و بو و رنگ و شکل جداگانه و مخالف یکدیگر است.و به کثرت این گیاهها و اختلاف انواع آنها و کثرت اشکال آنها توجه کن،سپس به اختلاف طبیعت این گیاهان و منافع بسیار آنها بیندیش که چگونه خداوند این منافع شگفتآور را در این داروهای گیاهی به ودیعت نهاده است بعضی به عنوان تغذیه از آنها استفاده میشود و برخی مقوّی یا زندهکننده و یا کشندهاند،و بعضی سردی آور و یا گرمی زایند.برخی چون به معده رسند صفرا را از اعماق عروق ریشه کن میکنند و برخی بدل به صفرا میشوند،برخی بلغم و سودا را از میان میبرند، و بعضی به بلغم و سودا تبدیل میشوند،بعضی مبدل به خون میشوند،برخی خون را تصفیه میکنند،بعضی از آنها فرحانگیز و برخی خوابآور،و پارهای نیروبخش و بعضی ضعیفکنندهاند.خلاصه ان که از زمین برگی و گیاهی نمیروید جز این که در آن منافعی است و بشر توانایی آگاهی بر حقیقت آنها را ندارد،و باغبان یا کشاورز برای پرورش هر یک از آنها نیازمند به عمل مخصوصی است.فی المثل باید نخل را لقاح دهد یعنی جزئی از شکوفۀ نخل نر را در شکوفۀ نخل ماده داخل کند،و مو را هرس کند،و زرع را از خس و خاشاک پاک سازد.بعضی از آنها با پاشیدن تخم در زمین میرویند،و برخی با نشاندن نهال آنها در زمین و بعضی با پیوند آنها با درخت تکثیر میشوند.و اگر ما بخواهیم اختلاف اقسام روییدنیها و انواع و منافع و احوال و عجایب آنها را بیان کنیم روزهای بسیاری را باید در
ص:268
توصیف آنها به سر آوریم.از این رو کافی است که از هر جنسی اندکی ذکر شود تا تو را به طریق تفکّر راهنمایی کند.و اینها شگفتیهای گیاهان بود.
دیگر از آیات خداوند جواهری است که در کوهها به ودیعه نهاده شده و معادنی است که از زمین به دست میآید و در زمین قطعات به هم پیوسته مختلف است،پس به کوهها بیندیش که چگونه از آنها جواهر نفیس از قبیل طلا،نقره،مس،فیروزه،لعل و جز اینها بیرون آورده میشود که بعضی از آنها در زیر پتک و چکش پهن و ساخته میشود مانند طلا و مس و سرب و آهن و بعضی نیاز بدان ندارد مانند فیروزه و لعل.و بنگر چگونه خداوند مردم را هدایت کرده است که این معادن را استخراج و تصفیه کنند و از آنها ظروف و اسباب و نقدینه و زیور آلات بسازند.
سپس به معادن دیگر زمین مانند نفت و گوگرد و قیر و جز اینها و به نمک که پستترین آنهاست بنگر،با آن که جز برای خوشمزه کردن خوراک بدان نیازی نیست چنانچه شهری فاقد آن شود مردم آن بزودی دستخوش نابودی خواهند شد.و نیز در رحمت حق تعالی بیندیش که چگونه برخی زمینها را ذاتا شورهزار آفریده به طوری که در آن هنگام که آب صاف باران در آنها جمع میشود به نمک سوزنده تبدیل میشوند و نمیتوان مثقالی از آن آب را آشامید تا طعامی که خوردهای خوشمزه گردد و زندگی تو گوارا شود.هیچ جماد و گیاه و حیوانی نیست جز این که در ایجاد آن حکمت یا حکمتهایی از این قبیل است و هیچ چیزی از آنها بیهوده و شوخی خلق نشده بلکه همۀ آنها بحق و چنان که باید و شاید و سزاوار جلال و کرم و لطف خداوند است آفریده شدهاند،از این رو فرموده است: وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما لاعِبِینَ، ما خَلَقْناهُما إِلاّ بِالْحَقِّ. (1)
از آیات دیگر او انواع حیوانات است که منقسم میشوند به پرنده و رونده.روندهها نیز منقسم شدهاند به آنهایی که بر روی دو پا و آنهایی که بر روی چهار پا ده یا صد پا راه میروند چنان که در بعضی حشرات و کرمها دیده میشود و نیز از نظر منافع و صورت و شکل و خوی و طبع به اقسامی منقسم شدهاند.پس به مرغان هوا و وحوش بیابان و حیوانات اهلی بنگر تا در آنها عجایبی مشاهده کنی که بر اثر آن در عظمت آفریننده و قدرت پدیدآورنده و حکمت صورتدهندۀ آنها برای تو هیچ شکّی باقی نماند،البته بیان همۀ این عجایب
ص:269
1) (1) دخان/39 و 40:و ما آسمانها و زمین و آنچه در میان این دو است بیهوده نیافریدیم،ما آن دو را جز بحق نیافریدهایم.
ممکن نیست بلکه اگر بخواهیم تنها شگفتیهایی را که در پشّه یا مورچه یا زنبور یا عنکبوت است شرح دهیم قادر بر آن نخواهیم بود.در حالی که اینها حیواناتی هستند که هم از نظر جثّه و هم از حیث بنای خانه برای خود و گردآوری خوراک و انس با جفت و ذخیره کردن آذوقه و مهارت در کیفیت ساختمان لانۀ خویش و دانستن نیازهای خود خرد و ضعیف میباشند.چنان که دیده میشود عنکبوت خانهاش را در کنارۀ نهرها میسازد،نخست دو محل که بهم نزدیک باشد و گشادگی میان آنها به مقدار یک ذرع یا کمتر باشد که بتواند نخ را به دو طرف آن برساند پیدا و سپس کار خود را بدین گونه آغاز میکند که نخ خود را که از لعاب دهن اوست به یک سمت گشادگی میاندازد تا به آن بچسبد پس از آن به سمت دیگر میرود و طرف دیگر نخ را در آنجا محکم میکند و این عمل را برای بار دوم و سوم تکرار و نخ را در هر بار محکم میگرداند و میان آنها فاصلهای متناسب و هندسی قرار میدهد تا هنگامی که نخها مانند پود مرتب و سر آنها محکم گردد به تنیدن مشغول شود.او تارها را به پود میچسباند و محل برخورد آنها را گره میزند و در همۀ این کارها تناسب هندسی را رعایت میکند،و سرانجام آن را دامی میسازد که پشه و مگس در آن میافتد و خود در گوشهای مینشیند و منتظر افتادن شکارش در دام میشود هنگامی که شکارش در آن افتاد بیدرنگ آن را میگیرد و میخورد.و هرگاه نتواند بدین گونه شکار کند گوشۀ دیواری را انتخاب میکند و با رشته لعاب دهنش دو طرف آن را به هم وصل و با رشته دیگری خود را به آن آویزان میکند و معلق در هوا منتظر پرواز پشه میماند،هنگامی که پشهای پرواز کند خود را به روی آن میاندازد و آن را میگیرد و نخست پای آن را با نخ دهانش محکم میبندد سپس آن را میخورد.
بیشک هیچ حیوان کوچک و یا بزرگی نیست جز این که در آن شگفتیهایی بیشمار است.آیا میپنداری که این حیوان هنرش را از پیش خود آموخته و از وجود او سر چشمه گرفته یا آن که آدمی آن را به وجود آورده و به او یاد داده است در حالی که او نه راهنمایی دارد و نه آموزگاری...آیا هیچ اندیشمندی در این شک دارد که او جانداری زبون و ناتوان و ضعیف است بلکه فیل تنومند که نیرومندیاش آشکار است از ادارۀ امر خویش عاجز است چه رسد به این حیوان ضعیف و لاغر.آیا ذات و شکل و صورت و حرکت و هدایت و هنرهای شگفتانگیزش بر پدیدآورندهای حکیم و آفرینندهای توانا و دانا گواهی نمیدهد.
آری انسان اندیشمند در این حیوان خرد چیزهایی از عظمت و جلال و کمال قدرت و حکمت خالق مدبر میبیند که خردها حیران و سرگردان میماند چه رسد به شگفتیهایی که
ص:270
در دیگر جانداران است.و این موضوع دامنهای وسیع و نامحدود دارد،چه حیوانات و اشکال و اخلاق و طبیعت آنها قابل شمارش نیست و به سبب انس با آنها و کثرت مشاهده تعجب دلها زائل شده است.بلی هرگاه انسان حیوانی ناآشنا بیند اگر چه کرمی باشد تعجب او برانگیخته میشود و میگوید:سبحان اللّه چه شگفتیآور است!در حالی که انسان شگفتانگیزترین حیوانات است لیکن از خودش در شگفت نمیشود بلکه اگر او به حیواناتی که با آنها انس گرفته و در شکل و صورت آنها و سپس در منافع و فوائد آنها بنگرد اعم از پوست،پشم،کرک و موی که خداوند آنها را لباس و پوشش آدمیان در سفر و حضر کرده و ظروف نوشیدنیها و خوراکیها و وسیله پایافزار آنها قرار داده و شیر و گوشت آنها را غذای آنان ساخته و برخی از آنها را زینتی برای سواری و بعضی را برای بارکشی و بیاباننوردی تخصیص داده شگفتی بیننده از حکمت آفریننده و صورتدهندۀ آنها بسیار زیادتر خواهد شد چه او آنها را نیافریده مگر به علمی که بر همۀ منافع آنها محیط بوده و پیش از آفرینش آنها وجود داشته است.
آری منزه است خداوندی که همه امور در علم او مکشوف است بیآنکه نیازی به تفکّر و تأمل و تدبر داشته و از وزیر یا مشیری کمک خواسته باشد.او دانا و آگاه و حکیم و تواناست و با کمترین چیزی که آفریده دلهای اهل معرفت را به صدق گواهی بر یگانگی خود وادار ساخته است،خلایق راهی ندارند جز این که به قهر و قدرت او اذعان،و به ربوبیت او اعتراف و به عجز از شناخت و جلال و عظمت او اقرار کنند.کیست که بتواند او را چنان که باید بستاید بلکه او چنان است که خود خویش را ستوده است.نهایت معرفت ما نسبت به او آن است که به عجز خویش از شناخت او اعتراف کنیم.از خداوند میخواهیم که به رحمت و رأفت خود کرم فرموده ما را مشمول هدایت خود قرار دهد.
از آیات دیگر او دریاهای ژرف است که اطراف زمین را فرا گرفتهاند.آنها قطعاتی از دریای سبزند که همۀ زمین را احاطه کرده به طوری که همۀ اراضی و کوههای بیرون از آب نسبت به این دریای عظیم همچون جزیرهای بیش نیست و بقیه زمین در زیر آبست.پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«زمین در آب مانند ستور گاهی در زمین است» (1)پس اصطبلی را با زمین مقایسه کن و بدان زمین در مقایسه با دریاها همین نسبت را داراست.تو عجایب زمین و آنچه را در آن است مشاهده کردهای اکنون در عجایب دریاها بنگر،چه همان گونه که
ص:271
1) (1) عراقی گفته است:مأخذی برای آن نیافتم و پیشتر نیز ذکر شده است.
وسعت دریاها چندین برابر وسعت زمین است عجایبی که از حیث وجود حیوانات و جواهر در دریاهاست نیز چندین برابر شگفتیهایی است که بر روی زمین مشاهده میکنیم و به سبب عظمت وسعت دریاها حیوانات بزرگی در آنهاست که چون پشت آن در دریا نمایان شود گمان میبرند که آن جزیرهای است و کشتینشستگان در آن فرود میآیند و بسا در آن آتش روشن کنند و پس از شعلهور شدن آن جانور حسّ کند و به جنبش در آید و آنها دریابند که آن حیوان است نه جزیره.هیچ نوعی از انواع حیوانات خشکی اعمّ از اسب و گاو و پرنده و انسان نیست جز این که نظیر آن در دریا وجود دارد،و در آن انواعی از جانورانند که نظیری در خشکی ندارند و کسانی که به دریانوردی و گردآوری عجایب دریا کوشیدهاند اوصاف این جانداران را در مجلّداتی جمع آوری و ذکر کردهاند.
سپس بنگر چگونه خداوند مروارید را آفریده و آن را در صدف خود در زیر آب مدوّر گردانیده،چطور مرجان را در میان سنگهای سخت زیر آب رویانیده و آن گیاهی است که به شکل درخت از میان سنگ سر برآورده است.سپس به جز اینها از قبیل عنبر و انواع نفایسی که دریا آنها را بیرون میاندازد و یا از آن بیرون آورده میشود بیندیش.پس از آن به عجایب کشتی بنگر که چگونه خداوند آن را بر روی آب نگه میدارد و بازرگانان و سوداگران را با آن روانه میسازد و کشتی را مسخّر آنان میکند تا کالاهای خود را با آن حمل کنند،سپس بادها را روانه میکند تا کشتیها را به حرکت درآورند و مسیر بادها و محلّ و موعد آنها را به ملاّحان میآموزد.کوتاه سخن آن که شگفتیهای صنع خداوند در دریاها را نمیتوان در طیّ جلدها کتاب به شرح درآورد.
شگفتانگیزتر از همۀ اینها که از هر چیزی آشکارتر است کیفیت یک قطره آب است که جسمی رقیق،لطیف،سیّال،شفّاف،با اجزای به هم پیوسته که گویی یک چیز است،و دارای لطف ترکیب و سرعت قبول برای تقطیع که گویی چیزی منفصل و مسخّر برای تصرّف و قابل انفصال و اتّصال است و حیات هر چه بر روی زمین است چه حیوان و نبات به آن وابسته است.اگر انسان به شربتی از آن محتاج گردد و به او داده نشود حاضر است برای به دست آوردن آن همۀ خزاین دنیا را چنانچه مالک آنها باشد بذل کند،و اگر آن را بیاشامد لیکن از اخراج آن او را مانع شوند همۀ خزاین زمین را برای اخراج آن صرف میکند.شگفتا از آدمی که دینار و درهم و جواهر نفیس را بس بزرگ و مهمّ میشمارد و از نعمت خداوند در شربت آبی که اگر به نوشیدن و یا خروج آن از بدنش محتاج شود همۀ دنیا را در راه آن بذل میکند غافل است.
ص:272
پس از آن در عجایب آبها و نهرها و چاهها و دریاها بیندیش و میدان تفکّر در اینها بسیار فراخ است.همۀ آنها شواهدی قوی و آیاتی روشن و گویا هستند که به زبان حال عظمت آفرینندۀ خود را بیان و کمال حکمت او را آشکار میکنند،و هر کدام با نغمههای خود صاحبدلان را ندا میکند که:مرا نمیبینی و صورت و ترکیب و صفات و منافع و اختلاف حالات و کثرت فوایدم را مشاهده نمیکنی؟آیا میپنداری که من به خودم هستی یافتهام،یا کسی که همجنس من است مرا آفریده است؟آیا شرم نمیکنی که چون در واژۀ سه حرفی مینگری یقین میکنی که آن نوشته انسانی مرید،عالم،قادر و متکلّم است لیکن به عجایب خطوط الهی که بر صفات چهرۀ من با قلم قدرت خداوندی که چشمها ذات و حرکت و رابطۀ او را با محلّ خطّ درک نمیکنند مینگری دلت از درک عظمت صانع آن غافل است.
نطفه به شنوایان نه کسانی که از شنوایی محرومند میگوید:مرا در تاریکی احشا در نظر گیر که در خون حیض فرورفتهام در وقتی که طرحریزی و صورتگری نقّاش ازلی بر چهرهام ظاهر شده و حدقهها و پلکها و صورت و گونهها و لبهایم را قالب ریزی و نقّاشی میکند و اندک اندک نقشها پدیدار میشوند در حالی که نه در داخل نطفه و نه در خارج آن و نه در درون رحم و نه در برون آن نقّاشی نمیبینی،و مادر و پدر و نطفه و رحم هیچ خبری از او ندارند آیا این نقّاش شگفتانگیزتر از آن نقّاشی نیست که با قلم صورت عجیبی میکشد که اگر یک یا دو بار به آن بنگری آن را یاد میگیری؟ آیا میتوانی آن نوع نقّاشی را که ظاهر و باطن نطفه و همۀ اجزای آن را فرا میگیرد بیآنکه نطفه لمس شود و یا از داخل و یا خارج با آن ارتباطی وجود داشته باشد بیاموزی؟ اگر تو از این عجایب در شگفت نمیشوی و نمیفهمی که آن که انسان را صورتگری و نقّاشی و اندازه گیری میکند نظیر ندارد و هیچ نقّاش و صورتگری با او برابر نیست چنان که با نقش و صنعت او هیچ نقش و صنعتی برابری نمیکند و میان این دو فاعل بهاندازۀ تفاوت موجود در فعل آنها مباینت و دوری است باید از عدم تعجّب خود در شگفت شوی،چه این از هر عجیبی عجیبتر است،زیرا آن که چشم بصیرت تو را با این همه روشنی کور کرده و درک تو را با این همه بیان از فهم باز داشته سزاوار است که از آن دچار شگفتی شوی.منزّه است خداوندی که هدایت و گمراه میکند و اغوا و ارشاد میفرماید و بدبخت و سعادتمند میگرداند،و چشمان دوستانش را بینا میکند تا او را در همۀ ذرّت جهان و اجزای آن مشاهده کنند،و دلهای دشمنانش را کور کرده و به عزّت و علوّ خود از آنها محجوب شده است.خلق و امر و منّت و فضل و لطف و قهر از آن اوست،حکم او را ردکننده و قضایش را
ص:273
به تأخیراندازنده نیست.
از آیات دیگر او هوای لطیف است که میان آسمان مقعّر و زمین محدّب محبوس است، به هنگام وزش باد با حسّ لامسه درک میگردد لیکن به چشم دیده نمیشود.همۀ هوا مانند یک دریاست و مرغان در فضای آسمان مانند جانورانی که در دریا شناورند بالا و پایین میآیند و با بال زدنهای خود در آن شنا میکنند.به هنگام وزش بادها اطراف و موجهای هوا مانند امواج دریا به حرکت در میآیند.هنگامی که خداوند هوا را به جنبش در میآورد و آن را بادی جهنده میگرداند در صورتی که بخواهد آن را مژدۀ نزول رحمت خود قرار میدهد و با آن درختان را بارور میکند چنان که فرموده است: وَ أَرْسَلْنَا الرِّیاحَ لَواقِحَ (1)،چه با به حرکت در آمدن باد روح هوا به حیوانات و نباتات میرسد و آماده برای باروری میشوند،و اگر بخواهد آن را عذابی برای مخلوق گنهکار خود قرار میدهد،چنان که فرموده است: إِنّا أَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ رِیحاً صَرْصَراً فِی یَوْمِ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ، تَنْزِعُ النّاسَ کَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ مُنْقَعِرٍ (2).سپس به لطافت هوا بنگر و شدّت و قوّت آن را به هنگامی که بر آب فشار میآورد ملاحظه کن چه اگر مردی قوی بخواهد مشک پربادی را با صرف بیشترین نیروی خود در آب فروبرد نمیتواند در حالی که اگر یک قطعه آهن صلب را بر روی آب نهند بیدرنگ در آن فرومیرود .پس باید اندیشید که چگونه هوا با همه لطافت به سبب نیروی خود از آب باز داشته میشود،و خداوند با همین حکمت کشتیها را بر روی آب نگه میدارد.همچنین هر چیزی میان تهی که در آن هوا باشد در آب فرونمیرود زیرا هوا آن را از فرو رفتن در آن نگاه میدارد،و هوا از سطح درون کشتی جدا نمیشود و در نتیجه کشتی با همۀ گرانباری و قدرت و صلابت در میان هوای لطیف معلّق میماند.آن مانند کسی است که در چاهی بیفتد و در خلال افتادن به دامن مردی قوی که فرو افتادن او در چاه ممتنع باشد چنگ زند،کشتی نیز با سطح مقعّر خود به دامن هوای نیرومند چنگ میزند تا او را از غرق شدن در آب مانع شود.
آری منزّه است خداوندی که کشتی گرانبار را به هوای لطیف آویخته بیرشتهای که دیده شود و گرهی که بسته شود.سپس به شگفتیهای هوای جوّ و آنچه در آن ظاهر میشود بنگر اعمّ از ابر و رعد و برق و باران و برف و شهابها و صاعقهها.اینها از عجایب میان آسمان و
ص:274
زمین است و قرآن به طور کلّی به آنها کرده و فرموده است: وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما لاعِبِینَ (1)،و ابر که از جمله چیزهایی است که میان آسمان و زمین است به تفصیل در چند جای قرآن از آن یاد شده آنجا که فرموده است: وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَیْنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ (2)،و در هرجا که رعد و برق و باران ذکر شده از ابر نام برده شده است.اگر تو را از این همه بهرهای نیست جز آن که باران را به چشم ببینی و رعد را به گوشت بشنوی بهایم در این معرفت با تو شریکند،و ناچار باید از حضیض عالم بهایم به سوی عالم ملأ اعلا گام برداری،تو چشم ظاهر را گشودهای و ظاهر این عالم را درک کردهای اینک چشم ظاهر را بربند و با دیدۀ باطن بنگر تا عجایب باطن و غرایب اسرار آن را مشاهده کنی.این امر نیز بابی است که تفکّر طولانی میطلبد و امیدی نیست که بتوان به نهایت آن رسید.
اکنون در ابرهای انبوه تیره بیندیش که چگونه در هوای صاف خالی از هر تیرگی گرد هم میآیند و چنانچه خدا بخواهد و هر زمان که بخواهد با همۀ سستی آب سنگین را حمل میکنند و در جوّ آسمان نگه میدارند تا آنگاه که خداوند اجازه دهد آن را قطره قطره کنند و بر زمین فروریزند،البتّه هر قطره به مقداری که خداوند اراده فرموده و به شکلی که او خواسته است.از این رو مشاهده میکنی که ابر آب را به صورت قطرههایی جدا از هم بر زمین میریزد به طوری که قطرهای قطرۀ دیگر را درک نمیکند و یکی به دیگری نمیپیوندد بلکه هر یک در راهی فرود میآید که برایش تعیین شده است و هرگز از آن عدول نمیکند،متأخّر پیشی نمیگیرد و متقدّم به تأخیر نمیافتد تا یکایک قطرهها به زمین برسد.اگر پیشینیان و آیندگان جمع شوند که یک قطرۀ آن را بیافرینند یا تعداد قطرههایی را که بر یک شهر یا یکی روستا فرود میآید بدانند بیشک حسابگران جنّ و انس از آن ناتوان خواهند بود،و تعداد آنها را جز کسی که آنها را ایجاد کرده است نمیداند.سپس هر قطرۀ آن برای جزئی از زمین و حیوانی که در آن است اعمّ از حیوانات وحشی و پرندگان و کرمها معیّن گردیده و بر آن با خطّی الهی که چشم ظاهر آن را درک نمیکند نوشته شده این روزی فلان کرم در فلان کوه است که باید در فلان وقت به هنگامی که تشنه میشود به او برسد.
علاوه بر این در انعقاد تگرگ از آب لطیف و فرود آمدن برفهایی که همچون پنبه زده شده است شگفتیهایی است که به شماره در نمیآید.همۀ این امور از فضل و کرم جبّار قادر
ص:275
و قهر آفریننده قاهر است و احدی را در آنها مشارکت و مداخله نیست بلکه آفریدگان مؤمن او را وظیفهای جز این نیست که در برابر جلال و عظمت او تسلیم و خاشع باشند و منکران کور دل را جز این بهرهای نیست که به کیفیّت این امور جاهل و به صرف گمان ذکر سبب و علّت کنند،و نادان مغرور بگوید که:آب به سبب سنگینی طبع فرود میآید و سبب نزول آن منحصر به همین است و گمان میکند این شناختی است که تنها بر او مکشوف شده و بدان شادمان است،و باید از او پرسیده شود:طبع چه معنایی دارد؟و چه چیزی او را آفریده است؟و چه چیزی آبی را که طبع آن سنگین است به وجود آورده؟و چه چیزی آبی را که در پای درختان ریخته شده به بالای شاخهها میبرد،و چون طبع آب سنگین است چگونه نخست میل به پایین کرده و سپس راه بالا را در پیش میگیرد.و بیآنکه دیده شود اندک اندک در جوف درختان راه مییابد به طوری که در همۀ جوانب برگها منتشر شده و هر جزئی از هر برگ را تغذیه میکند و از طریق مو رگهای ریزی که در برگ است جریان مییابد و رگ اصلی برگ را سیرآب میکند.و چون از این رگ بزرگی که در طول برگ کشیده شده رگهای ریزی منشعب است و گویی برگ بزرگ به منزلۀ نهری است که جویهایی از آن انشعاب یافته و از این جویها جدولهایی منشعب شده است سپس از این جدولها رشتههای بسیاری همچون تار عنکبوت که به چشم دیده نمیشوند در سرتاسر برگ پخش شده که آب از جوف آنها میگذرد و به سایر اجزای برگ میرسد و بدینطریق آن را تغذیه میکند و رشد و پرورش میدهد و خرّمی و تازگی آن ادامه مییابد،و نیز به همین گونه آب به اجزای میوه میرسد.اگر آب به طبع خود میل به حرکت در پایین دارد چگونه به بالا حرکت کرده و اگر به سبب جذب بوده چه کسی جذبکننده را به این عمل گمارده است و اگر این امر سرانجام به آفرینندۀ آسمانها و زمین و جبّار ملک و ملکوت منتهی میشود چرا در همان آغاز این امر را به او محوّل نکنیم؟که نهایت جاهل بدایت عاقل است.
از آیات دیگر او ملکوت آسمانها و ستارگانی است که در آنهاست و این کلّ مطلب است،و آن که جز اینها را دریابد و عجایب آسمانها از او فوت شود به تحقیق کلّ امر از او فوت شده است،چه زمین و دریاها و هوا و هر جسمی سوای آسمانها در مقایسه با آسمانها مانند قطرهای یا کمتر از آن نسبت به دریاست.پس بنگر چگونه خداوند در کتاب خود آسمانها و ستارگان را بزرگ شمرده و در هر سورهای به مناسبتهای مختلف آنها را به بزرگی ذکر کرده و بسیار است در قرآن که بدانها سوگند یاد شده است مانند: وَ السَّماءِ ذاتِ الْبُرُوجِ 1. وَ السَّماءِ وَ الطّارِقِ، وَ ما أَدْراکَ مَا الطّارِقُ اَلنَّجْمُ الثّاقِبُ 2. وَ السَّماءِ ذاتِ الْحُبُکِ 3.
ص:276
از آیات دیگر او ملکوت آسمانها و ستارگانی است که در آنهاست و این کلّ مطلب است،و آن که جز اینها را دریابد و عجایب آسمانها از او فوت شود به تحقیق کلّ امر از او فوت شده است،چه زمین و دریاها و هوا و هر جسمی سوای آسمانها در مقایسه با آسمانها مانند قطرهای یا کمتر از آن نسبت به دریاست.پس بنگر چگونه خداوند در کتاب خود آسمانها و ستارگان را بزرگ شمرده و در هر سورهای به مناسبتهای مختلف آنها را به بزرگی ذکر کرده و بسیار است در قرآن که بدانها سوگند یاد شده است مانند: وَ السَّماءِ ذاتِ الْبُرُوجِ (1). وَ السَّماءِ وَ الطّارِقِ، وَ ما أَدْراکَ مَا الطّارِقُ اَلنَّجْمُ الثّاقِبُ (2). وَ السَّماءِ ذاتِ الْحُبُکِ (3).
وَ السَّماءِ وَ ما بَناها (4)و نیز: وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها (5)، فَلا أُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ، اَلْجَوارِ الْکُنَّسِ (6)، وَ النَّجْمِ إِذا هَوی (7)، فَلا أُقْسِمُ بِمَواقِعِ النُّجُومِ، وَ إِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظِیمٌ (8).و دانستهای که گذشتگان و آیندگان از شناخت عجایبی که در نطفۀ کثیف است عاجز ماندهاند لیکن با این همه خداوند به آن سوگند یاد نکرده پس چه گمان داری دربارۀ چیزی که خداوند به آن قسم خورده و روزیها را بدان نسبت داده و فرموده است: وَ فِی السَّماءِ رِزْقُکُمْ وَ ما تُوعَدُونَ (9)،و کسانی را که در آن میاندیشند ستوده و فرموده است: وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ (10).پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:وای بر کسی که این آیه را بخواند سپس آن را به سبیل خود بکشد» (11)یعنی:بدون تفکّر از آن بگذرد.و نیز خداوند اعراضکنندگان از آن را نکوهش کرده و فرموده است: وَ جَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً وَ هُمْ عَنْ آیاتِها مُعْرِضُونَ (12).بنابراین میان همۀ دریاها و زمین با آسمان چه نسبتی میتواند وجود داشته باشد چه آنها بزودی دستخوش دگرگونی میشوند لیکن آسمانها تا آنگاه که خداوند مقدّر فرموده سخت و محکم برقرار و از دگرگونی و تغییر محفوظند،از این رو خداوند آن را سقف محفوظ نامیده و فرموده است: وَ جَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً ،و نیز: وَ بَنَیْنا فَوْقَکُمْ سَبْعاً شِداداً
ص:
1) (1) بروج/1:سوگند به آسمان که دارای برجهای بسیار است.
2) (2) طارق/1 و 2 و 3:سوگند به آسمان و کوبنده شب،و تو نمیدانی کوبنده شب چیست؟همان ستاره درخشان و شکافنده تاریکیها.
3) (3) ذاریات/7:قسم به آسمان که دارای چین و شکنهای زیباست.
4) (4) شمس/1 و 5:سوگند به آسمان و کسی که آن را بنا کرده است،به خورشید و گسترش نور آن سوگند.
5) (5) شمس/1 و 5:سوگند به آسمان و کسی که آن را بنا کرده است،به خورشید و گسترش نور آن سوگند.
6) (6) تکویر/15 و 16:سوگند به ستارگانی که باز میگردند،حرکت میکنند و از دیدهها پنهان میشوند.
7) (7) نجم/1:سوگند به ستاره هنگامی که افول میکند.
8) (8) واقعه/75 و 76:سوگند به جایگاه ستارگان و محل طلوع آنها،و این سوگندی است بسیار بزرگ اگر بدانید.
9) (9) ذاریات/22:روزی شما در آسمان است و آنچه به شما وعده داده میشود.
10) (10) آل عمران/191:...و در اسرار آفرینش آسمانها و زمین میاندیشند.
11) (11) پیش از این ذکر شده است.
12) (12) انبیاء/32:و آسمان را سقفی محفوظ قرار دادیم لیکن آنها از آیات روگردانند.
(1)و نیز: أَ أَنْتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّماءُ بَناها، رَفَعَ سَمْکَها فَسَوّاها (2). بنابراین به ملکوت آسمانها بنگر تا شگفتیهای عزّت و جبروت را مشاهده کنی.گمان مکن که مراد از نگاه به ملکوت آن است که چشمها را بدان خیره کنی و کبودی آسمان و فروغ ستارگان و پراکندگی آنها را تماشا کنی چه بهایم در این نگاه با تو مشارکت دارند و اگر مراد این بود خداوند ابراهیم علیه السّلام را در این گفتار خود نمیستود که: وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ (3)،بلکه آنچه به حسّ باصره دریافته میشود قرآن از آن به «ملک و شهادت»تعبیر کرده و آنچه را از این حسّ غایب است و بدان درک نمیشود عالم «غیب و ملکوت»خوانده است؛خداوند دانا به غیب و شهادت و جبّار ملک و ملکوت است و هیچ کس به علم او احاطه ندارد مگر آنچه را بخواهد،و اوست دانای غیب واحدی را بر غیب خود آگاه نمیکند جز آن که را از پیامبران که بپسندد.لذا ای نادان!تفکّرت را در ملکوت آسمانها طولانی کن شاید درهای آسمان به رویت باز شود و بتوانی با دلت در اقطار آن به گردش درآیی،تا آنجا که دلت در پیشگاه عرش رحمان بایستد،در این هنگام است که میتوان امید داشت به رتبۀ آن کس برسی که گفته است:«دلم پروردگارم را دید»چه رسیدن به مرتبۀ دورتر جز با گذشتن از مرتبۀ نزدیکتر میسّر نیست و نزدیکترین چیز به تو نفس تو است:سپس زمینی که قرارگاه تو است پس از آن هوایی که تو را در میان گرفته و بعد روییدنیها و حیواناتی که بر روی زمین است،سپس عجایب جوّ و آنچه میان آسمان و زمین است پس از آن آسمانهای هفتگانه و ستارگان و بعد کرسی،عرش و فرشتگانی که خازنان عرشند.پس از این دیده از اینها بردار و نظرت را به سوی پروردگار عرش و کرسی و آسمانها و زمین و آنچه میان آنهاست متوجّه کن چه میان تو و او بیابانهای وسیع و راههای دور و گردنههای بلند است و تو هنوز از گردنۀ پست نزدیک که شناخت ظاهر نفس تو است فراغت نیافتهای و در همین حال با وقاحت زبان میگشایی و مدّعی معرفت پروردگار میشوی و میگویی:من او و آفریدگان او را شناختهام دیگر در چه چیزی بیندیشم و به کجا نظر افکنم؟لذا اکنون سرت را به سوی آسمان بلند و به سوی آن نظر کن،و در ستارگان و طلوع و غروب و گردش آنها و در خورشید و ماه و اختلاف مشارق و مغارب و حرکت دایمی
ص:278
آنها بیندیش که بیآنکه سست شوند یا مسیر خود را تغییر دهند پیوسته در حرکتند بلکه همۀ آنها در منازلی معیّن و بر اساس حسابی مقدّر که هیچ فزونی و کاستی در آن نیست در گردشند تا آنگاه که خداوند آنها را مانند نامههای نوشته شده در هم بپیچاند.پس در شمارۀ ستارگان و کثرت و اختلاف رنگ آنها که برخی به سرخی و بعضی به سپیدی و دستهای به رنگ سربی مایلند تدبّر کن.سپس به چگونگی اشکال آنها بنگر که یکی به صورت کژدم و برخی به شکل برّه،گوسفند و گاو و شیر و انسانند.هیچ صورتی در زمین نیست جز این که برای آن نمونهای در آسمان است.
سپس به حرکت خورشید در فلک خود به مدّت یک سال و طلوع همه روزهاش و غروب آن که با گردشی دیگر صورت میگیرد بیندیش که چگونه آفرینندهاش او را به این کار گمارده و اگر طلوع و غروب آن نبود روز و شب آمد و شد نداشت و اوقات شناخته نمیشد و دنیا همیشه تاریک یا روشن میبود،و وقت معاش از وقت استراحت متمایز نبود.و بنگر چگونه خداوند شب را لباس و خواب را آسایش و روز را برای معیشت قرار داده و شب را در روز و روز را در شب داخل کرده و زیاده و نقصان را به گونهای مخصوص بر آنها مترتّب ساخته است.و نیز بنگر که چگونه حرکت خورشید را از وسط آسمان مایل قرار داده تا تابستان و زمستان و بهار و پاییز به سبب آن مختلف شود به طوری که هرگاه خورشید در گردش خود از وسط آسمان فروتر آید هوا سرد و زمستان ظاهر میشود و هرگاه در وسط آسمان قرار بگیرد گرما شدّت مییابد و چون در میان آنها قرار داشته باشد زمان معتدل میشود.
شگفتیهای آسمان به قدری زیاد است که امید نیست بتوان عشری از اعشار و جزئی از اجزای آن را بر شمرد،و آنچه گفته شد تنها هشداری است برای تفکّر در این راه.خلاصه آن که هیچ ستارهای از این ستارگان نیست جز این که خداوند را در ایجاد آن حکمتهاست همچنین در مقدار شکل،رنگ،وضع و نزدیکی آن به وسط آسمان و دوری و نزدیکی آن به ستارگانی که دور یا نزدیک اویند.این را با آنچه دربارۀ بدنت ذکر کردیم قیاس کن چه هیچ جزئی از بدنت نیست جز این که در ایجاد آن حکمت بلکه حکمتهاست،و امر آسمان بسیار بزرگتر از بدن تو است بلکه عالم زمین را با عالم آسمان نسبتی نیست چه از حیث بزرگی جسم و چه از نظر کثرت معانی،و باید تفاوتی را که از جهت کثرت معانی میان آنهاست با تفاوت آنها از حیث بزرگی زمین قیاس کنی چه میدانی که زمین بزرگ و پهناور است و آدمی قادر نیست همۀ اطراف آن را بگردد با این حال مهندسان اتّفاق دارند که خورشید
ص:279
سیصد و شصت برابر زمین است (1)،و اخبار نیز گویای عظمت آن است،همچنین ستارگانی را که به چشم میبینی کوچکترین آنها هشت برابر زمین و بزرگترین آنها نزدیک به صد و بیست برابر آن است،و بلندی و دوری آن از همین راه شناخته میشود،زیرا به سبب دوری بسیار کوچک به نظر میآید.به همین سبب خداوند به دوری آن کرده و فرموده است:
رَفَعَ سَمْکَها فَسَوّاها (2).در اخبار آمده است:«میان هر آسمان تا آسمان دیگر مسافت پانصد سال راه است» (3)و هرگاه فاصلۀ یک ستاره از زمین این مقدار باشد باید به کثرت ستارگان و آسمانی که آنها در آن مرکوزند و بزرگی آن بیندیشی.
همچنین به سرعت حرکت آن بنگر در حالی که تو حرکت آن را حسّ نمیکنی چه رسد به آن که سرعت آن را درک کنی لیکن شکّ نیست که در هر لحظه به مقدار عرض یک ستاره حرکت میکند چه زمان طلوع نخستین جزء ستاره تا طلوع تمامی آن ناچیز است در حالی که همان ستاره صد برابر زمین یا بیشتر از آن است و فلک در همین لحظه صد برابر زمین را دور میزند و به همین نحو پیوسته در گردش است و تو از آن غافلی.بنگر چگونه جبرئیل سرعت حرکت خورشید را بیان کرده است،چه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به او فرمود:«آیا آفتاب از نیمروز گذشته است،پاسخ داد:نه،آری،فرمود:چگونه میگویی:نه،آری،پاسخ داد:از آنگاه که نه گفتم تا گفتن آری خورشید پانصد سال راه را پیمود». (4)لذا به عظمت جسم خورشید و سبکی حرکت آن بنگر و به قدرت آفرینندۀ حکیم آن بیندیش که چگونه با همۀ پهناوری و گستردگی صورت آن را در چشم خرد قرار داده به طوری که بر زمین مینشینی و چشم خود را به سوی آن باز میکنی و همۀ آن را میبینی.
ص:280
1) (1) این گفتار بنا بر مذهب بطلمیوس و پیروان اوست امّا پیش از او یعنی روزگار هیرقلس(هراکلیت) فیلسوف معتقد بودهاند که جرم خورشید از آنچه به چشم دیده میشود بیشتر نیست چنان که در کتاب مشهد الکائنات،ص 83 ذکر شده است؛لیکن در امروز مدّعی هستند که جسم خورشید نسبت به زمین یک میلیون تا یک میلیون و سیصد هزار برابر بزرگتر است؛و خدا داناتر است.
2) (2) ذاریات/28:سقف آن را برافراشت و منظّم ساخت.
3) (3) ترمذی از روایت حسن از ابی هریره و گفته است:حدیثی غریب است.عراقی گفته است:از ایّوب و یونس بن عبید و علیّ بن زید روایت میشود که گفتهاند:حسن از ابی هریره حدیث نشنیده است،ابو الشیخ در کتاب العظمة آن را از ابی نصرة از ابی ذرّ نقل کرده و رجال آن ثقهاند،جز این که معلوم نیست که ابی نصرة از ابی ذرّ استماع حدیث کرده باشد.
4) (4) عراقی گفته است:مأخذی برای آن نیافتم.
بنابراین به بزرگی آسمان و فزونی ستارگان آن منگر بلکه به آفرینندۀ آنها بنگر که چگونه آنها را آفریده و بدون ایجاد ستونی که دیده شود و بیآنکه به رشتهای از بالا آویزان شده باشند آنها را نگه داشته است.همۀ جهان همچون خانهای است که آسمان سقف آن است،شگفتا از تو که هرگاه به خانه توانگری وارد شوی و آن را زراندود و پرنقشونگار ببینی پیوسته از آن در شگفت خواهی بود و در طول عمر خویش همواره از آن یاد و زیباییهای آن را بازگو میکنی در حالی که تو همیشه به این خانۀ بزرگ و زمین و سقف و هوا و شگفتیهای موادّ و عجایب حیوانات و نقشهای بدیع و جالب آن مینگری و از آن سخنی نمیگویی و به دل توجّه به آن نمیکنی با آن که این خانه کم از آن خانهای که آن را توصیف کردی نیست بلکه آن خانه جزئی از زمین و پستترین اجزای این خانه بزرگ است که تو به آن نمینگری.و این امر سببی جز این ندارد که آن خانۀ پروردگار تو است و او به تنهایی آن را ساخته و آراسته است و تو هم خود و هم پروردگار خویش را فراموش کرده و به شکم و فرج خود پرداختهای و جز شهوت و کسب بزرگی برای خود هیچ اندیشهای نداری.نهایت شهوت تو این است که شکمت را پر کنی در حالی که قادر نیستی یک دهم آنچه را حیوان میخورد بخوری و از این نظر حیوان ده درجه از تو بالاتر است،و منتهای بزرگی و حشمت تو این که ده یا صد نفر از مردم سرشناس به تو رو آورند و در پیش روی تو به زبان چاپلوسی و نفاق کنند و اعتقادات بد خود را دربارۀ تو پنهان دارند و اگر هم در دوستی با تو راستگو باشند مالک سود و زیان و مرگ و زندگی و قیامت تو نیستند.و شاید در شهری که در آن زندگی میکنی توانگری از یهود و نصارا وجود داشته باشند که موقعیّت آنها از مقام و منزلت تو برتر باشد،و تو خود را به این پندار مشغول ساخته و از توجّه به جمال ملکوت آسمانها و زمین غافل مانده و لذّت نگریستن به جلال مالک ملک و ملکوت را از یاد بردهای.
داستان تو و عقل تو داستان مورچهای است که در کاخ مستحکم سر بر افراشته پادشاه که آراسته به غلامان و کنیزکان و انواع ذخایر و نفایس است لانهای برای خود حفر کرده باشد و هر زمان از آن بیرون آید و رفیق خود را دیدار کند در صورت قدرت بر سخن گفتن جز از لانه و غذا و چگونگی ذخیره کردن موادّ در آن چیزی نگوید و از احوال کاخ و پادشاهی که در آن زندگی میکند و تفکّر دربارۀ آنها بکلّی غافل بوده بلکه اصلا این قدرت را نداشته باشد که جز درباره خود و غذا و خانهاش فکر کند و از این حدّ فراتر بیندیشد.آری همان گونه که مورچه از کاخ شاه و زمین و سقف و دیوارها و ویژگیهایش و نیز از ساکنان آن غافل
ص:281
است تو نیز از خانه خداوند و فرشتگانش که ساکنان آسمانهای اویند در غفلتی.از آسمان همان قدر میدانی که مورچه از سقف خانه تو میداند،و شناخت تو به فرشتگان آسمانها به اندازه شناختی است که مورچه به تو و ساکنان خانهات دارد.بلی مورجه راهی ندارد که تو را و شگفتیهای کاخ تو را و هنرهای شگرفی که سازندهاش در آن به کار برده بشناسد اما تو این قدرت را داری که در جهان ملکوت سیر کنی و عجایب آن را که مردم از آنها غافلند بشناسی.
ما از ادامه سخن در این زمینه عنان در میکشیم چه این امر میدانی است که پایانی ندارد و اگر سالهای دراز آن را پیگیری کنیم قادر نخواهیم بود آنچه را که خداوند معرفت آن را به ما تفضّل فرموده است شرح دهیم.همۀ معرفت ما در مقایسه با معرفت اولیای الهی و عالمان بسیار حقیر و ناچیز است چنان که شناخت آنها نسبت به معرفت پیامبر ما صلّی اللّه علیه و آله و شناخت آن حضرت نسبت به معرفت فرشتگان مقرّب مانند جبرئیل و اسرافیل و جز آنها اندک میباشد آنگاه اگر همۀ علوم فرشتگان و جنّ و انس با علم خداوند متعال مقایسه شود بیشکّ دانستنیهای آنها شایستگی آن را ندارد که به آنها علم گفته شود بلکه اگر دهشت و حیرت و قصور و عجز نامیده شود به واقع نزدیکتر است.
آری منزّه است خداوندی که آنچه را باید به بندگانش بیاموزد آموخت سپس به همۀ آنها خطاب کرد و فرمود: وَ ما أُوتِیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّ قَلِیلاً (1).
اینها مواردی بود که اندیشمندان در خلق خدا فکر خود را در آنها به جولان در میآورند و در آنها از تفکّر در ذات خدا سخنی نیست لیکن از تفکّر در خلق ناگزیر به خالق و عظمت و جلال و قدرت او معرفت حاصل میشود و هر چه به عجایب صنع الهی بیشتر آشنا شوی معرفت تو نسبت به جلال و عظمت او بیشتر و کاملتر خواهد شد.چنان که هرگاه عالمی را به سبب دانش او توقیر و احترام کنی چنانچه پیوسته بر غرایبی از تصنیف یا شعرا و آگاه شوی و بر شناخت تو نسبت به او افزوده گردد بر حسب آن بر توقیر و احترام او میافزایی تا آنجا که هر کلمهای از کلمات و هر شعر جالبی از اشعار او بر موقعیّت وی در دلت میافزاید و تو را به تعظیم بیشتر او وادار میکند؛پس باید به همین گونه در مخلوقات خداوند و تصنیف و تألیف او بنگری،چه آنچه در جهان وجود است همه مخلوق خداوند و تصنیف اوست و تفکّر در آنها پایان ندارد بلکه هر بندهای تنها به اندازهای که روزی اوست
ص:282
1) (1) إسراء/85:و جز اندکی از دانش به شما داده نشده است.
از آن برخوردار خواهد شد.
اکنون باید به آنچه دراینباره ذکر کردیم بسنده کنیم و چیزی را که در کتاب شکر به طور تفصیل بیان کردهایم بدین بیفزاییم،چه ما در آن کتاب به فعل خداوند از حیث آن که در حقّ ما احسان و انعام است نظر کردهایم و در این کتاب نظر ما به آن تنها از آن روست که فعل خداوند است،و همۀ آنچه ما در آنها نظر کردهایم چنانچه طبیعی مذهب در آنها بنگرد نظرش سبب گمراهی و شقاوت او خواهد شد و اگر انسان موفّق در آنها بیندیشد این کار سبب هدایت و سعادت او خواهد گردید.هیچ ذرّهای در آسمان و زمین جز این که خداوند را نسبت به آن حکمی است هر کس را بخواهد بدان هدایت میکند،و هر که را بخواهد بدان گمراه میسازد.
بنابراین هر کس به این امور بنگرد از حیث آن که آنها فعل خدا و صنع اوست به جلال و عظمت خدا معرفت حاصل میکند و هدایت مییابد،و آن که نظرش قاصر باشد و به این امور از حیث تأثیر بعضی در بعضی دیگر بنگرد و به ارتباط آنها با مسبّب الاسباب توجّه نکند بدبخت و هلاک میشود.
ما از گمراهی به خدا پناه میبریم و از او میخواهیم که به فضل و احسان خود ما را از لغزشهای نادانها دور بدارد،که او بر هر چه بخواهد تواناست.
به حمد و فضل خداوند کتاب تفکّر از بخش منجیات المحجّة البیضاء فی تهذیب الإحیاء به دست حقیرترین و ضعیفترین بندگان خدا محسن بن مرتضی به اتمام رسید.
خداوند به فضل و کرم خود او را از اندیشمندان در ملکوت آسمانها و زمین قرار دهد.و به دنبال آن اگر خدا بخواهد کتاب ذکر مرگ و آنچه پس ز آن است خواهد آمد.ستایش تنها ویژۀ خداوند است و درود بر بهترین آفریدگان او محمّد و خاندان پاک او باد.
ص:283
ص:284
(1)و این دهمین و آخرین کتاب از کتب بخشهای چهارگانه المحجّة البیضاء فی تهذیب الاحیاء است بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ ستایش ویژۀ خداوندی است که به وسیلۀ مرگ گردن جبّاران را خرد کرده و پشت کسراها را بدان در هم شکسته و دوران عمر قیصرها را که پیوسته دلهایشان از یاد مرگ متنفّر است کوتاه کرده و در زمانی که وعدۀ حقّ دربارۀ آنان فرا میرسد آنها را از تخت قدرت به گودال قبر فرود میآورد،و از کاخها به گورها،و از روشنی جایگاهها به تاریکی لحدها منتقل،و از ملاعبه با کنیزکان و زیبا رویان به همنشینی با کرمها و خزندگان،و از تلذّذ به شراب به فرو رفتن در خاک گرفتار میشوند و انس آنها با معاشرت به وحشت تنهایی و بستر نرم آنها به جایگاهی ناهموار و دشوار بدل میگردد.
اینک بیندیش آیا آنها توانستند از مرگ دژ یا حجاب و پناهگاهی بیابند،و بنگر که از آن هلاکشدگان کسی را مییابی و هیچ آوازی از آنها میشنوی.پس منزّه است خداوندی که قهر و استیلا را به خود منحصر کرده و استحقاق بقاء را به خود اختصاص داده و با مقدّر کردن فنا و زوال برای همۀ آفریدگان آنها را خوار ساخته است؛سپس مرگ را گریزگاهی برای پرهیزگاران و وعدهگاهی جهت ایشان به منظور درک لقای خود قرار داده،و گور را برای اشقیاء تا روز جزا زندانی تنگ ساخته است.نعمتهای پیاپی و انتقامهای سخت قهرآمیز از اوست،و شکر در آسمانها و زمین برای او و حمد در دنیا و آخرت سزاوار اوست.
و درود و سلام فراوان بر محمّد مصطفی که دارای معجزات ظاهر و روشن است و بر
ص:285
خاندان و اصحاب(پاک)او باد.
امّا بعد.برای کسی که مرگ سرنوشت او،خاک خوابگاه او،کرمها همدم او،منکر و نکیر و همنشین او،قبر جایگاه او،اندرون زمین قرارگاه او،قیامت وعدهگاه او،و بهشت یا دوزخ منزل پایانی اوست سزاوار است که جز در مرگ نیندیشد،و جز از آن یاد نکند،و جز به آن ننگرد،و جز بر آن آرام نشود،و جز برای آن نکوشد،و جز گرد آن نگردد،و جز آن را انتظار نداشته باشد.شایسته است خود را از زمرۀ مردگان شمارد و از اهل گورستان بداند زیرا هر چه آمدنی است نزدیک است و دور آن است که آمدنی نباشد.پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:
«زیرک کسی است که نفس خود را خوار و برای پس از مرگ کار کند».آماده شدن برای چیزی تنها زمانی میسّر است که یاد آن در دل پیوسته تجدید شود و ذکر پیاپی آن در دل تنها در صورتی امکانپذیر است که به یادآوریها گوش فرا دهد و به هشدارها توجّه کند.ما از امر مرگ و مقدّمات و لواحق آن و نیز از احوال آخرت و قیامت و بهشت و دوزخ آنچه را آدمی ناگزیر است پیوسته آن را یاد و تکرار کند و با بینش در آن بیندیشد ذکر میکنیم تا ذکر آنها شنونده را به آمادگی برای این سفر برانگیزد چه هنگام کوچیدن از این دنیا نزدیک شده و از عمر جز اندکی باقی نمانده است و مردم در خواب غفلت فرورفتهاند چنان که خداوند فرموده است: اِقْتَرَبَ لِلنّاسِ حِسابُهُمْ وَ هُمْ فِی غَفْلَةٍ مُعْرِضُونَ (1).ما آنچه را به مرگ مربوط است در دو بخش ذکر میکنیم:
بخش اول در مقدّمات مرگ و توابع آن تا نفخۀ صور و این مشتمل بر هشت باب است:
باب اوّل-در فضیلت ذکر مرگ و ترغیب به آن؛ باب دوّم-در درازی و کوتاهی آرزو؛ باب سوّم-در سکرات مرگ و شدّت آن و آنچه به هنگام مردن مستحبّ است؛ باب چهارم-در وفات پیامبر صلّی اللّه علیه و آله؛ باب پنجم-دربارۀ گفتار صالحان به هنگام احتضار؛ باب ششم-دربارۀ گفتار اهل معرفت بر جنازهها و قبرها و حکم زیارت قبور؛ باب هفتم-در حقیقت مرگ و آنچه مرده تا نفخۀ صور در قبر میبیند؛ باب هشتم-در آنچه از احوال مردگان به صورت مکاشفه در خواب دانسته شده است؛
ص:286
1) (1) انبیاء/1:حساب مردم به آنها نزدیک شده است و آنها در غفلت و رو گردانند.
در فضیلت ذکر مرگ و ترغیب به آن
(1)بدان کسی که به دنیا حریص و به زرق و برق آن شیفته شده و به شهوتهای آن دل بسته باشد ناگزیر قلب او از ذکر مرگ غافل است و آن را یاد نمیکند و اگر آن را به یاد او آورند از شنیدن آن کراهت و نفرت دارد.اینان کسانی هستند که خداوند دربارۀ آنها فرموده است:
قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاقِیکُمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلی عالِمِ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ فَیُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (1).
مردمان سه دستهاند:یا حریص و دلسپردۀ به دنیا،یا تائب مبتدی و یا عارف منتهی.
امّا حریص مرگ را یاد نمیکند و اگر آن را بر زبان آورد برای آن است که بر دنیای خود تأسّف خورد و به بدگویی از آن بپردازد،و این نوع ذکر مرگ او را از خداوند دورتر میکند.
امّا تائب مرگ را زیاد یاد میکند تا خوف و خشیت در دلش برانگیخته شود و توبهاش را به کمال رساند و بسا از مرگ کراهت دارد از بیم آن که پیش از اکمال توبه و اصلاح توشه او را برباید؛و او در این کراهت معذور است و در زمرۀ کسانی نیست که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله دربارۀ آنها فرموده است:«کسی که از دیدار خدا کراهت دارد خداوند از دیدارش کراهت دارد» (2)،چه او از مرگ و لقای خداوند کراهت ندارد بلکه به سبب کوتاهی و تقصیر خود از فوت لقای خداوند بیمناک است؛و او مانند کسی است که در دیدار دوست خود به سبب اشتغال به آماده کردن خویش برای دیدار او به نحوی که مورد پسند وی باشد تأخیر میکند،و در این صورت او از کسانی نیست که از لقای خداوند کراهت دارند.علامت این دسته از تائبان آن است که پیوسته مشغول آماده کردن خود برای دیدار پروردگارند و به کار دیگری نمیپردازند و گرنه او ملحق به کسی است که حریص به دنیاست.
اما عارف منتهی پیوسته مرگ را یاد میکند،چه آن موعد دیدار دوست است،و دوست هرگز موعد دیدار دوست خویش را فراموش نمیکند؛لیکن غالب این است که مرگ دیر
ص:287
میرسد در حالی که او آمدنش را دوست میدارد تا از سرای گنهکاران برهد و به جوار پروردگار جهانیان برسد.چنان که از حذیفه روایت شده هنگامی که مرگ او فرا رسید گفت:
دوستی در حال فاقه و تنگدستی آمده،رستگار مباد کسی که پشیمان باشد،بار خدایا!اگر میدانی تنگدستی از توانگری و بیماری از تندرستی و مرگ از زندگی نزد من محبوبتر است مرگ را به من آسان فرما تا تو را دیدار کنم.لذا تائب در این که مرگ را مکروه میدارد معذور است و عارف از این که مرگ را دوست میدارد و آن را آرزو میکند نیز معذور میباشد.لیکن رتبۀ برتر از آن کسی است که کار خود را به خدا واگذارد و برای خود مرگ یا زندگی را انتخاب نکند بلکه محبوبترین چیزها نزد او چیزی باشد که نزد مولایش محبوبتر است.چنین کسی به سبب محبت زیاد به درجۀ تسلیم و رضا رسیده و این درجه غایت مطلوب و منتهای مقصود است.
به هر حال در ذکر مرگ ثواب و فضیلت است و کسی که شیفتۀ دنیاست نیز با یاد مرگ از دنیا پهلو تهی میکند چه ذکر آن نعمتها را بر او منغّص و صفای لذتهایش را مکدّر میکند و هر چه لذتها و شهوتها را بر انسان مکدّر کند از اسباب نجات است.
(1)پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«مرگ را که ویرانکننده لذتهاست زیاد یاد کنید (1)»،یعنی لذتهای خود را با ذکر آن منغّص کنید تا گرایش شما به آنها منقطع شود و به خدا رو آورید.
و نیز فرموده است:«اگر آنچه را شما از مرگ میدانید حیوانات بدانند روغن از آنها نخواهید خورد (2)».عایشه گفته است:ای پیامبر خدا آیا کسی با شهیدان محشور میشود؟ فرمود:«آری آن که مرگ را در شبانه روز بیست بار یاد کند» (3)و سبب این همه فضیلت آن است که ذکر مرگ موجب دوری از سرای غرور و آمادگی برای آخرت است،چنان که غفلت از یاد مرگ باعث فرو رفتن در شهوتهای دنیاست.
پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«مرگ تحفۀ مؤمن است (4)»،و این را بدان سبب فرموده که
ص:288
1) (1) سنن ابن ماجه به شماره 4258،نسایی و ترمذی،سیوطی هادم را با ذال معجمه خوانده که به معنای قطعکننده است و احتمال میرود که با دال مهمله باشد و به هر تقدیر مراد مرگ است.
2) (2) الشّعب بیهقی از حدیث امّ حبیبه.
3) (3) عراقی گفته است:پیش از این گفته شده و الآن به یاد ندارم که در کجا ذکر شده است.
4) (4) الکبیر طبرانی از حدیث عبد اللّه بن عمر و رجال حدیث موثّقاند؛مجمع الزوائد،ج 2،ص 320.
دنیا زندان مؤمن است زیرا پیوسته از رنجی که نفسش به او میدهد و ریاضتی که در برابر شهوتهایش میکشد و مبارزهای که با شیطان میکند در رنج و عذاب است و مرگ آزادی او از این عذابهاست و این آزادی تحفهای نسبت به اوست.
و نیز فرموده است:«مرگ کفّارۀ هر مسلمان است (1)».مراد از این مسلمان کسی است که به حقیقت مؤمن صادق باشد آن که مسلمانان از دست و زبانش آسوده باشند و به اخلاق مؤمنان آراسته و از گناهان جز صغایر پیراسته باشد؛لذا مرگ او را پاکیزه میکند و در صورت دوری جستن از کبائر و ادای واجبات مرگ کفّارۀ او خواهد بود.عطاء خراسانی گفته است:پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله از مجلسی گذر کرد که خنده در آن بالا گرفته بود،پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«مجلس خود را با یاد منغّصکنندۀ لذتها بیامیزید»؛عرض کردند منغّصکنندۀ لذتها چیست؟فرمود:«مرگ (2)».
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«مرگ را زیاد یاد کنید چه آن گناهان را میزداید و به دنیا بیمیل میگرداند (3)»؛و نیز فرموده است:«مرگ موعظه کنندهای کافی است (4).» پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به مسجد درآمد گروهی را دید که سخن میگویند و میخندند،فرمود:«مرگ را یاد کنید،بدانید به آن که جان من در دست اوست سوگند که اگر آنچه را من میدانم میدانستید کم میخندید و زیاد میگریستید (5).» در نزد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله از مردی یاد کردند و زیاد او را ستودند:فرمود:«رفیق شما با یاد مرگ چگونه است؟»عرض کردند:نشنیدهایم که مرگ را یاد کند،فرمود:«رفیق شما دارای موقعیتی نیست که میگویید (6).» از آن حضرت پرسیدند:ای پیامبر خدا!زیرکترین و گرامیترین مردم کیست؟فرمود:«آن که مرگ را بیشتر یاد کند و آمادگی او برای آن سختتر باشد،زیرکان آنهایند،آنان شرف
ص:289
1) (1) الحلیقة ابو نعیم،الشعب بیهقی به سند صحیح از حدیث انس؛الجامع الصغیر.
2) (2) عراقی گفته است:ابن ابی الدنیا در کتاب الموت به طور مرسل آن را نقل کرده است.
3) (3) الموت ابن ابی الدنیا به سند ضعیف،الجامع الصغیر،مسند حارث بن ابی اسامه به سند ضعیف از حدیث انس(المغنی).
4) (4) طبرانی از حدیث عمّار،الشّعب بیهقی به سند ضعیف،و آن مشهور از قول فضیل بن عیاض است، الجامع الصغیر حرف کاف.
5) (5) الموت ابن ابی الدنیا به سند ضعیف،المغنی.
6) (6) مانند روایت پیش.
دنیا و کرامت آخرت را به چنگ آوردهاند (1).» میگویم:از طریق خاصّه(شیعه)کافی از ابی عبیده روایت شده که گفته است:«به امام باقر علیه السّلام عرض کردم:به من چیزی بفرمای که از آن سود برم،فرمود:ای ابا عبیده!زیاد مرگ را یاد کن چه هر انسانی آن را بسیار یاد کند نسبت به دنیا بیرغبت میشود (2).» از ابی بصیر نقل شده که گفته است:به ابی عبد اللّه علیه السّلام از وسواس شکایت کردم،فرمود:
«ای ابا محمد!به یاد آور که پیوندهایت در گور گسسته میشود؛دوستانت هنگامی که تو را به خاک سپردند از نزد تو باز میگردند؛آنچه در سرت داری از سوراخهای بینی تو سرازیر میشود،و کرمها گوشت بدنت را میخورند.هرگاه اینها را به یاد آوری آنچه از آن شکایت داری فراموشت خواهد شد.ابو بصیر گفته است:به خدا سوگند من اینها را به یاد نیاوردم جز این که آنچه از غمهای دنیا دچار بودم فراموشم شد (3).» از ابی عبد اللّه علیه السّلام روایت شده که فرموده است:«کسی که کفنش با او در خانهاش باشد در جرگۀ غافلان ثبت نمیشود.و هر زمان به آن نظر کند مأجور خواهد بود (4).» و نیز فرموده است:«هیچ اهل خانۀ شهری و بیابانی نیست جز این که فرشتۀ مرگ روزی پنج بار آنان را مورد دقت و بررسی قرار میدهد (5).» و نیز:«هرگاه جنازهای را حمل کنی چنان باش که گویا تویی که حمل میشوی،و گویا از خدا خواستهای که تو را به دنیا باز گرداند و اجابت فرموده است،پس بنگر چگونه عمل را از سر میگیری؛سپس فرمود:شگفتا از قومی که اوّل تا آخر آنها زندانی میباشند آنگاه در میان آنها بانگ رحیل داده میشود و آنها بازی میکنند.» (6)و نیز از آن حضرت روایت شده که:«امیر مؤمنان علیه السّلام فرموده است:کسی که فردا را از عمر خود بشمارد مرگ را در جایگاه حقیقی خود قرار نداده است.» و نیز از آن حضرت نقل شده که امیر مؤمنان علیه السّلام فرموده است:«هیچ بندهای آرزویش را طولانی نمیکند جز این که عملش را بد میکند»؛و نیز فرمود:«اگر بنده اجلش را ببیند و
ص:290
شتاب آن را به سوی خود مشاهد کند تلاش خود را در طلب دنیا دشمن خواهد داشت (1).» از امام باقر علیه السّلام روایت است که از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله پرسیدند:کدام یک از مؤمنان زیرکتر است، فرمود:«آن که بیشتر از همه مرگ را یاد کند و آمادگیاش برای آن شدیدتر باشد (2).» در مصباح الشّریعه (3)از امام صادق علیه السّلام نقل شده که فرموده است:«یاد مرگ شهوتها را در نفس میمیراند،و ریشههای غفلت را قطع میکند،و دل را به وعدههای خدا قوت میدهد، طبع را رقّت میبخشد،خواهشهای بزرگ نفسانی را در هم میشکند،آتش حرص را خاموش میکند و دنیا را پست و حقیر میگرداند.»این معنای گفتار پیامبر است که فرموده است:«یک ساعت تفکر بهتر از یک ساعت عبادت است»؛لیکن این زمانی محقق میشود که آدمی رشتۀ علایق خود را به دنیا سست و پیوند خود را با آخرت محکم کند،چه نزول رحمت الهی بر چنین کسی که پیوسته در یاد مرگ است قطع نخواهد شد.و کسی که از مرگ و بیچارگی و ناتوانی سخت خود در برابر آن،و طول اقامت در قبر،و سرگردانی در قیامت عبرت نگیرد خیری در او نیست.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«ویرانکننده لذتها را زیاد یاد کنید»؛عرض کردند:ای پیامبر خدا!آن چیست؟فرمود:«آن مرگ است،هیچ بندهای به راستی آن را یاد نمیکند جز این که اگر در فراخی است دنیا بر او تنگ و اگر در شدت و سختی است دنیا بر او فراخ میشود.»مرگ نخستین منزلگاه از منازل آخرت و آخرین منزل از منازل دنیاست؛خوشا به حال آن که به هنگام فرود آمدن در نخستین منزلگاه مورد اکرام واقع گردد و در آخرین منزل نیکو مشایعت شود.مرگ نزدیکترین چیزها به فرزند آدم است لیکن او آن را دورترین میپندارد.چقدر انسان نسبت به نفس خود گستاخ است،و چقدر از حیث خلقت ضعیف میباشد!در مرگ نجات مخلصان و هلاک مجرمان است به همین سبب کسی که مشتاق مرگ است بدان اشتیاق میورزد و کسی که آن را ناخوش میشمارد از آن کراهت دارد.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«کسی که دوستدار لقای خداوند است خداوند نیز لقای او را دوست میدارد،و آن که لقای خداوند را خوش ندارد خداوند نیز لقای او را کراهت دارد.» غزّالی میگوید:ربیع بن خثیم در خانهاش قبری کنده بود و هر روز چند بار در آن
ص:291
میخوابید تا پیوسته در یاد مرگ باشد و میگفت:اگر دلم ساعتی از یاد مرگ فارغ باشد تباه میشود،و نیز میگفت:مؤمن هیچ غایبی را انتظار نمیکشد که از مرگ برایش بهتر باشد.
(1)بدان مرگ هولناک و خطر آن بزرگ است.غفلت مردم از آن بدین سبب است که کمتر در آن میاندیشند و کمتر از آن یاد میکنند و کسی که از آن یاد میکند دلش را برای آن فارغ نکرده بلکه دلش سرگرم شهوتهای دنیاست به همین سبب یاد مرگ در دلش تأثیری ندارد.
از این رو راه چاره آن است که انسان دلش را از هر چه غیر از مرگ است خالی کند و تنها مرگ را که در پیش روی اوست در خاطر داشته و مانند مسافری باشد که بخواهد به بیابانی خطرناک سفر کند یا سوار بر کشتی شود که در این صورت جز در آنها نمیاندیشد.
هرگاه یاد مرگ همنشین دلش شود دیری نمیگذرد که در آن تأثیر میکند و در این هنگام شادی و سرور او به دنیا کاستی میگیرد و دلش شکسته میشود.اما روشنترین راه آن است که اقران و امثال خود را که پیش از این بوده و در گذشتهاند بسیار زیاد یاد کند و دربارۀ مرگ و در افتادن آنها در زیر خاک بیندیشد و صورت آنها را در مناصبی که داشتند و چگونگی احوال آنها را به یاد آورد،و بیندیشد که اکنون چگونه خاک زیباییهای رخسار آنها را زدوده و اجزای بدنشان در گورهایشان پوسیده و پراکنده شده است،و چگونه زنهایشان بیوه و فرزندانشان یتیم و اموالشان ضایع و از دست آنها خارج شده است؛مسجدها و محفلها از آنها خالی گشته،آثارشان منقطع شده و خانههایشان از سکنه تهی گردیده است.هرگاه یکایک آنها را به یاد آورد و چگونگی حالات و کیفیت زندگی هر کدام را به تفصیل از دل بگذراند،و صورت او را به نظر آورد،و فعالیت و رفت و آمد و امیدهایش را به زندگانی و دوام و بقای آن،و فراموشی او را از مرگ و فریفتگی او را به هماهنگی اسباب،و اعتماد او را به نیرومندی و جوانی خود،و رغبت او را به خنده و بازی،و غفلت او را از مرگ فجیع و هلاک سریعی که در پیش روی او بود به یاد آورد،و از خاطر بگذراند که چگونه آمد و شد میکرد و اکنون پاها و مفاصل وی منهدم شده و چگونه سخن میگفت و اکنون زبانش را کرم خورده و چگونه میخندید و اکنون خاک دندانهایش را نابود کرده و چگونه درباره امور آینده خویش که تا ده سال دیگر به آنها نیاز نداشت میاندیشید در حالی که میان او و مرگ جز یک ماه فاصله باقی نمانده بود،و پیوسته از آنچه دربارۀ او اراده شده بود غافل بسر میبرد تا آنگاه که مرگش در وقتی که گمان نمیکرد فرا رسید و صورت فرشتۀ مرگ بر او
ص:292
نمایان گردیده در گوش او ندا شد یا بهشت یا دوزخ؛در این هنگام به حال خود مینگرد که او هم مانند آنها و غفلت او مانند غفلت آنهاست و بزودی عاقبتش مانند عاقبت آنها خواهد بود.
ابو الدّرداء گفته است:هنگامی که مردگان را به یاد میآوری خود را یکی از آنان شمار.
ابن مسعود گفته است:خوشبخت کسی است که از ملاحظۀ غیر خود پند گیرد.
عمر بن عبد العزیز گفته است:آیا نمیبینید همه روزه در بامداد و شامگاه کسانی را برای گسیل به سوی خدا مجهّز میکنید و در شکافی از زمین میگذارید،در حالی که آنها خاک را بالین خود کرده و دوستان را پشت سر گذاشته و از اسباب بریدهاند؟ ملازمت این افکار و امثال اینها ضمن رفتن به گورستانها و مشاهده بیماران موجب تازه شدن یاد مرگ در دل است تا آنجا که یاد آن بر دل استیلا مییابد و مرگ نصب العین او میشود.در این هنگام امید است که انسان خود را برای آن آماده سازد و از سرای غرور پهلو تهی کند و گرنه ذکر با ظاهر دل و سر زبان در پرهیز دادن و بیدار کردن سودش اندک است.
باری سزاوار است که هر زمان انسان دلش به چیزی از دنیا خوش شود بیدرنگ به یاد آورد که از جدایی از آن چارهای نیست.
ابن مطیع روزی به سرای خود نگریست،از زیبایی آن خوشش آمد گریست و گفت:به خدا سوگند اگر مرگ نبود من به تو خوشحال بودم،و اگر سرنوشت ما تنگنای گور نبود چشم ما به دنیا روشن میشد،سپس سخت گریست به طوری که صدای گریهاش بلند شد.
در درازی آرزو و فضیلت کوتاهی آن و سبب درازی آرزو و درمان آن
(1)پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به عبد اللّه بن عمر فرمود:«چون بامداد کنی از شبانگاه با خود سخن مگو و آنگاه که شام کنی با خود سخن از بامداد مکن،و از دنیای خود برای آخرتت،و از زندگانی خود برای مردنت،و از سلامت خود برای بیماریات بهره گیر،چه تو ای عبد اللّه نمیدانی فردا نام تو چه خواهد بود (1).»
ص:293
1) (1) یعنی:زنده یا مردهای،ابن حبان آن را نقل و بخاری آن را در آخر حدیث:«در دنیا چنان باش که گویا غریبی»از قول ابن عمر روایت کرده است.
از علی علیه السّلام روایت شده که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«سختترین بیم من بر شما از دو خصلت است:پیروی هوای نفس و درازی آرزو؛چه پیروی هوای نفس سبب عدول از حق و درازی آرزو مایۀ دوستی دنیاست.سپس فرمود:بدانید خداوند دنیا را به دوست و دشمن خود میدهد،و هرگاه بندهای را دوست بدارد ایمان به او عطا میکند جز این که برای دین فرزندانی و برای دنیا فرزندانی است.شما فرزندان دین باشید،نه فرزندان دنیا،بدانید دنیا کوچ کرده و روی از شما برگردانیده و آخرت به سوی شما آورده است،آگاه باشید شما در روز عمل هستید که در آن حساب نیست و نزدیک است در روز حساب باشید که در آن عمل نیست (1).» امّ منذر گفته است:پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله شبی ناگهان در میان مردم آمد و فرمود:«ای مردم!آیا از خدا شرم نمیکنید»،عرض کردند:قضیّه چیست،فرمود:چیزی را که نمیخورید گردآوری میکنید،و چیزی را که به آن نمیرسید آرزو میدارید و آنچه را در آن سکنا نخواهید کرد بنا میکنید (2).» ابو سعید خدری گفته است:اسامة بن زید از زید بن ثابت کنیزکی خرید به بهای صد دینار به مهلت یک ماه شنیدم پیامبر صلّی اللّه علیه و آله میفرمود:«آیا از اسامه در شگفت نیستید که خریدار تا یک ماه است،اسامه دراز آرزوست،به خدایی که جانم در قبضه قدرت اوست چشم بر هم نمیزنم جز این که گمان میکنم پیش از آن که مژههایم به هم رسد خداوند جانم را بگیرد،و چشم باز نمیکنم جز این که گمان میبرم پیش از آن که چشم بر هم نهم جانم گرفته شود،و لقمهای بر دهان نمیگذارم جز این که گمان میکنم پیش از آن که آن را فروبرم بر اثر مرگ گلو گیرم گردد،سپس فرمود:ای فرزندان آدم اگر خرد دارید خود را در زمرۀ مردگان شمارید.سوگند به آن که جانم به دست اوست آنچه به شما وعده داده میشود خواهد آمد و شما نمیتوانید خدا را به عجز درآورید (3).» روایت شده است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله سه چوب گرفت یکی را در میان دستهایش فروبرد و دیگری را در کنار آن و سومی را دورتر از آن قرار داد و فرمود:«آیا میدانید این چیست؟ عرض کردند:خدا و پیامبرش داناتر است،فرمود:این انسان و این اجل و آن آرزوست که
ص:294
فرزند آدم آن را در دل میگیرد و اجل پیش از آرزو او را میرباید (1).» و نیز فرموده است:«آیا همۀ شما دوست دارید وارد بهشت شوید؟عرض کردند:آری ای پیامبر خدا،فرمود:آرزوها را کوتاه کنید و اجل خود را در برابر چشمانتان قرار دهید و از خداوند چنان که سزاوار است شرم کنید (2).» آن حضرت در دعای خود میگفت:«بار خدایا!من به تو پناه میبرم از دنیایی که مانع خیر آخرت شود و پناه میبرم به تو از زندگی که مانع خیر مردن گردد،و پناه میبرم به تو از آرزویی که مانع خیر عمل باشد (3).» سلمان فارسی گفته است:سه چیز است که مرا به تعجب درآورده بلکه به خنده واداشته است:آرزومند دنیا در حالی که مرگ در طلب اوست،غافلی که از او غافل نیستند و خندانی که نمیداند پروردگارش بر او خشمگین یا از او راضی است،و سه چیز است که مرا اندوهگین ساخته تا آنجا که به گریه درآورده است:فراق دوستان،یعنی پیامبر و یاران او،و هول قیامت،و وقوف در پیشگاه پروردگارم که نمیدانم مرا به بهشت روانه خواهد کرد یا به دوزخ.
یکی از بزرگان گفته است:زرارة بن ابی اوفی را پس از مردنش در خواب دیدم؛به او گفتم:در نزد شما کدام عمل مؤثرتر است؟گفت:توکل و کوتاهی آرزو.
(1)بدان درازی آرزو دو سبب دارد:یکی دوستی دنیا و دیگری نادانی.
اما دوستی دنیا سبب میشود که هرگاه انسان به شهوتها و لذتها و علایق دنیا انس گیرد جدایی از آنها بر او دشوار گردد و دلش از یاد مرگ که موجب جدایی از آنهاست سرباز زند، چه کسی که چیزی را خوش ندارد آن را از خود دور میسازد.انسان شیفتۀ آرزوهای درونی خویش است و پیوسته خود را به آنچه موافق مراد اوست دلبسته و آرزومند میکند،و آنچه مراد اوست باقی ماندن در دنیاست؛از این رو همواره آن را در ذهن خود میپروراند و در
ص:295
1) (1) عراقی گفته است:مسند احمد،قصر الامل ابن ابی الدنیا و الفاظ از اوست،الامثال را مهرفری از روایت ابی المتوکل ناجی از ابی سعید خدری و اسناد او حسن است،الزهد ابن مبارک،ابن ابی الدّنیا نیز از روایت ابی المتوکل به طور مرسل.
2) (2) قصر الامل ابن ابی الدّنیا از حدیث حسن به طور مرسل(المغنی).
3) (3) قصر الامل ابن ابی الدنیا از روایت حوشب.
درون خود جایگزین میسازد و لوازم آن و آنچه برای این منظور مورد نیاز اوست اعم از مال و خانواده و خانه و دوستان و چهار پایان و دیگر اسباب دنیوی را پیشبینی و فراهم میکند و در نتیجه دلش در گرو این تفکر بوده و از یاد مرگ غافل میشود و نزدیکی آن را تصور نمیکند،و اگر احیانا قضیّۀ مرگ به دلش خطور و نیاز خود را به آمادگی برای آن احساس کند موضوع را به آینده واگذار میکند و خود را به وعده دلخوش میسازد و به خود میگوید:
روزها در پیش روی تو است بگذار تا بزرگ شوی آنگاه توبه میکنی،و هنگامی که بزرگ میشود میگوید:بگذار تا پیر شوی،و چون پیر شود میگوید:بگذار تا از ساختمان این خانه،و آباد کردن آن ملک فارغ شوی،یا از این سفر باز گردی،یا از ادارۀ امور این فرزند و تهیه وسایل و مسکن برای او فراغت یابی،یا از قهر دشمنی که تو را شماتت میکند آسوده شوی.از این رو پیوسته امروز و فردا میکند و آمادگی برای مرگ را به تأخیر میاندازد،و به هر کاری که دست میزند برای اتمام آن ناگزیر میشود کارهای بسیار دیگری را که مربوط به آن است عهدهدار گردد.به همین گونه امر را از امروز به روز دیگر و از این کار پس از کار دیگر بتدریج به تأخیر میاندازد تا در وقتی که به هیچ روی گمان آن را ندارد مرگ او را برباید و به همین سبب حسرت و اندوه او طولانی خواهد بود چه بیشتر اهل دوزخ فریادشان از تأخیر و امروز و فردا کردن است و میگویند:دریغا از تأخیر.و آن بیچارهای که اجرای امر را از امروز به فردا میافکند نمیداند آن عاملی که امروز او را به این کار فرا میخواند فردا نیز با او خواهد بود و این حالت با گذشت زمان در او رسوخ و قوت مییابد به طوری که گمان میکند کسی که خود را در امور دنیا مستغرق کرده و به حفظ آن مشغول است برای امر آخرت خود فراغتی خواهد یافت،لیکن هیهات!زیرا کسی از آن فراغت مییابد که آن را دور بیندازد.چنان که گفتهاند:
فما قضی أحد منها لبانته و ما انتهی أرب إلاّ إلی أرب (1)
ریشۀ همۀ این آرزوها محبت دنیا و انس به آن و غفلت از مدلول قول پیامبر صلّی اللّه علیه و آله است که فرموده است:«دوست بدار آنچه را دوست میداری لیکن از آن جدا خواهی شد.» اما نادانی و آن موجب این است که انسان بر جوانی خود اعتماد کند و مرگ را در جوانی بعید بداند.این بیچاره فکر نمیکند که اگر سالخوردکان شهرش را بشمارند عدّۀ آنها از یک دهم مردم شهر کمتر خواهد بود و کمی آنها به سبب آن است که مرگ در میان جوانان بیشتر
ص:296
1) (1) کسی حاجتش را از دنیا روا نکرد-و هر حاجتی به حاجت دیگر منتهی شد
است،چه تا آن زمان که پیر میمیرد هزاران کودک و جوان زندگی را بدرود میگویند.گاهی بر اثر اطمینان به سلامت خود مرگ را مستبعد میداند و مرگ ناگهانی را نیز بعید میشمارد و نمیداند که آن بعید نیست چه اگر هم دور باشد بیماری ناگهانی دور نیست و هر بیماری، ناگهان عارض میشود و هنگامی که انسان بیمار شود مرگ او مستبعد نخواهد بود.اگر این نادان بیندیشد و بداند که مرگ وقت مخصوصی اعمّ از جوانی،پیری،کهولت،تابستان، زمستان،پاییز،بهار،شب و یا روز ندارد آگاهی و آمادگی او برای مرگ زیاد خواهد شد.
لیکن ندانستن این امور و دوستی دنیا او را وادار میسازد که آرزوهایش را طولانی کند و از امکان مرگ نزدیک خود غافل باشد و پیوسته گمان کند که مرگ در پیش روی اوست اما نزول و وقوع آن را بر خود پیشبینی نمیکند،جنازهها را تشییع میکند لیکن تصور نمیکند جنازهاش را تشییع کنند چه مشایعت جنازۀ دیگران زیاد برای او اتفاق افتاده و با آن خو گرفته و پیوسته مرگ دیگران را شاهد بوده لیکن با مرگ خود انس نگرفته و تصور نمیرود که با آن انس گیرد چه هنوز واقع نشده و اگر واقع شود تکرار نخواهد شد و از اول تا آخر عمر جز یک بار روی نمیدهد.بنابراین راه آن است که خود را با دیگران قیاس کند و بداند جنازۀ او نیز ناگزیر به سوی گورستان حمل و به خاک سپرده خواهد شد و شاید خشتی که با آن لحدش پوشیده میشود زده و ساخته شده است و او نمیداند،لذا تأخیر در آماده شدن برای مرگ جهل محض است.
از این رو هرگاه دانستی سبب درازی آرزو نادانی و دوستی دنیاست،پس درمان آن با دفع سبب میسر خواهد شد،اما نادانی را با تفکر درست و صافی که از دل حاضر و آماده برخاسته باشد و نیز شنیدن حکمتهای بلیغ از دلهای پاک میتوان دفع کرد،لیکن بیرون کردن محبت دنیا از دل بسیار سخت است چه آن درد دشواری است که درمان آن پیشینیان و متأخران را خسته و درمانده کرده و علاج آن تنها ایمان به روز باز پسین و مجازاتهای سنگین و ثوابهای بزرگ آن است؛و هرگاه انسان به این امر یقین حاصل کند محبت دنیا از دلش بیرون میرود چه محبت بزرگ محبت کوچک را از دل میزداید و با مشاهدۀ حقارت دنیا و نفاست آخرت از این که به دنیا توجه کند سر باز خواهد زد هر چند پادشاهی مشرق تا مغرب زمین به او داده شود،چه رسد به این که هر بندهای در این دنیا جز از مقدار اندکی از آن که آلوده به انواع ناملایمات است برخوردار نیست و در این صورت چگونه با وجود ایمان به آخرت به دنیا شاد باشد و محبت آن در دلش رسوخ یابد.از خداوند خواستاریم که دنیا را آن چنان به ما وانمود کند که به بندگان صالح و شایستۀ خود نشان داده است.به هر حال برای
ص:297
استقرار یاد مرگ در دل درمانی مانند توجه به مرگ اقران و همگنان و این که چگونه در وقتی که گمان نمیکردند مرگ به سراغ آنها آمد وجود ندارد.اما کسی که خود را برای آن آماده ساخته فوز عظیمی را نصیب خود کرده و آن که به درازی آرزو فریفته شده زیان و خسران آشکاری را بهرۀ خود ساخته است.
آدمی باید در هر ساعت به اندام و اعضای خود بنگرد و بیندیشد که چگونه سرانجام کرمها آنها را خواهند خورد و چگونه استخوانها خرد و متلاشی خواهند شد و فکر کند که کرمها از حدقۀ راست او آغاز به خوردن خواهند کرد یا از حدقۀ چپ،زیرا چیزی در بدن او نیست جز این که طعمۀ کرمها خواهد شد و آنچه از او برای خودش باقی میماند تنها علم و عمل خالص او برای خداست.همچنین باید در آنچه بزودی بر او وارد میشود مانند عذاب قبر،سؤال نکیر و منکر،حشر و نشر،اهوال قیامت و فزع ندا در روز عرض اکبر بیندیشد،زیرا امثال این تفکرات است که یاد مرگ را در دل تازه نگه میدارد و او را به آمادگی برای آن فرا میخواند.
(1)بدان مردم در این مورد متفاوتاند؛برخی آرزوی بقاء دارند و خواهان همیشگی آنند، خداوند فرموده است: یَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ یُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ (1).و بعضی تا رسیدن به منتهای پیری بقا را آرزو دارند و این طولانیترین عمری است که دیده و شاهد آن بودهاند.اینان کسانی هستند که دنیا را بسیار دوست میدارند.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«محبت پیر در طلب دنیا جوان است هر چند هر دو چنبرۀ گردن او از پیری در هم شوند جز کسانی که پرهیزگار باشند و اینان اندکند (2).»دستهای آرزوی بقای تا یک سال را دارند و به تدبیر آنچه ورای آن است نمیپردازند و برای خود در سال آینده وجودی فرض نمیکنند،در تابستان برای زمستان و در زمستان برای تابستان آماده میشوند و هنگامی که کفاف یک سال را گردآوری کردند به عبادت مشغول میشوند.گروهی تنها آرزوی ماندن طول تابستان یا زمستان را دارند و در تابستان برای زمستان یا در زمستان برای تابستان لباس تهیه نمیکنند؛و بعضی امید ماندن
ص:298
یک شبانه روز را دارند و فقط برای امروز خود آماده میشوند و فردا را به حساب عمر نمیآورند.
عیسی علیه السّلام گفته است:«برای روزی فردا تلاش نکنید،اگر فردا از عمر شماست روزی شما به همراه آن خواهد آمد،و اگر فردا از عمر شما نیست برای روزی دیگران تلاش نکنید.» بعضی نیز آرزویشان از حدّ یک ساعت تجاوز نمیکند چنان که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به عبد اللّه بن عمر فرمود:«ای عبد اللّه هرگاه بامداد کردی با خود سخن از شب مگوی،و چون شام کردی با خود سخن از بامداد مکن (1).»برخی بقای در دنیا را تا یک ساعت دیگر هم برای خود فرض نمیکنند،و بعضی مرگ را در پیش چشم و نصب العین خود ساخته و منتظرند هم اکنون بر آنها واقع شود،اینها همان کسانی هستند که نمازشان را نماز وداع میخوانند.
اینهاست درجات مردم از نظر درازی و کوتاهی آرزو و برای هر کدام در نزد خداوند مراتبی است.روشن است کسی که آرزویش منحصر در یک ماه باشد مانند کسی نیست که یک ماه و یک روز را آرزو داشته باشد و در نزد خداوند درجۀ آنها متفاوت است چه إِنَّ اللّهَ لا یَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّةٍ وَ إِنْ تَکُ حَسَنَةً یُضاعِفْها (2)فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ (3).اثر کوتاهی آرزو در مبادرت به عمل آشکار میشود،و هر انسانی مدّعی کوتاهی آرزوست در حالی که دروغ میگوید و اعمال او نمایانگر دروغ اوست،زیرا وی در تکاپوی اسبابی است که بسا تا یک سال دیگر هم به آنها محتاج نشود و همین امر بیانگر آرزوی دراز اوست.نشانۀ توفیق آن است که مرگ پیوسته نصب العین آدمی باشد و لحظهای از آن غفلت نکند؛در این صورت برای مرگ در هر وقتی که بر او در آید آماده میشود.اگر تا شبانگاه زنده بماند خدا را بر طاعتی که انجام داده شکر میگوید و خوشحال خواهد بود که روز خود را ضایع نکرده و بهرهاش را از آن گرفته و برای خود اندوخته است سپس اعمالش را تا بامداد از سر میگیرد و چون بامداد شود به همین گونه اعمال خود را ادامه میدهد.این روش تنها برای کسی میسر میشود که دلش را از فردا و آنچه در آن است فارغ گردانیده باشد.چنین کسی هرگاه بمیرد سعادتمند مرده و غنیمت برده و اگر زنده بماند به حسن آمادگی و لذت مناجات با خدا
ص:299
شادمان است پس مرگ برای او سعادت و زندگی برایش مایۀ مزید ثواب است.
بنابراین ای بیچاره مرگ را در دل خود جای ده چه تو را با شتاب میبرند و تو از خودت غافلی و شاید به منزل نزدیک شده و مسافت را طیّ کرده باشی،لیکن این امر محقّق نمیشود مگر آن که به عمل شتابی و هر نفسی را که در آن به تو مهلت داده شده است مغتنم بشماری.
(1)بدان کسی که دو برادر غایب دارد که ورود یکی را در فردا و ورود دیگری را پس از یک ماه یا یک سال انتظار دارد برای دیدار برادری که پس از یک ماه یا یک سال دیگر وارد میشود خود را آماده نمیکند بلکه آماده دیدار برادری میشود که فردا وارد خواهد شد.پس آمادگی نتیجه قرب انتظار است.کسی که منتظر رسیدن مرگ پس از گذشت یک سال دیگر است دلش به آنچه در این مدت است مشغول میشود و آنچه را پس از آن است فراموش میکند.سپس در هر روز که بامداد میشود منتظر یک سال تمام است و روزی را که گذشته از این مهلت کم نمیکند و همین امر مانع او میشود که به عمل بشتابد،چه وی همواره مجال وسیعی در این یک سال برای خود تصور میکند و در نتیجه عمل را به تأخیر میاندازد.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«هر یک از شما از دنیا جز ثروتی طغیان برانگیز،یا فقری فراموشیآور،یا مرضی تباهکننده یا پیری خرفکننده یا مرگی به آخرت رساننده یا دجّال را انتظار ندارد،دجّال بدترین غایبی است که منتظر اویند،یا انتظار قیامت را دارد و قیامت سختتر و تلختر است (1).» ابن عباس گفته است:«پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در آن هنگام که مردی را پند میداد به او فرمود:پنج چیز را پیش از پنج چیز مغتنم بشمار:جوانی خود را پیش از پیری،سلامت خود را پیش از بیماری،توانگری خود را پیش از ناداری،فراغت خود را پیش از مشغولی و زندگی خود را پیش از مردنت (2).» و نیز فرموده است:«دو نعمت است که بسیاری از مردم در آنها زیانکارند:سلامت و
ص:300
فراغت (1)»،یعنی آنها را مغتنم نمیشمارند و هنگامی که زائل شوند ارزش آنها شناخته میشود.
و نیز:«هر کس بترسد راه را در شب میرود و آن که در شب رود(بامداد)به منزل میرسد.آگاه باشید کالای خداوند گرانبهاست آگاه باشید کالای خداوند بهشت است (2).» و نیز:جاءت الرّاجفة تَتْبَعُهَا الرّادِفَةُ ؛یعنی مرگ با آنچه در اوست فرا رسید (3).» هنگامی که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در اصحاب خود غفلت یا غروری میدید با صدای بلند در میان آنها ندا میداد:«مرگ به سوی شما به طور ثابت و لازم آمد یا با شقاوت و یا با سعادت (4).» و نیز فرموده است:«من بیمدهندهام و مرگ دگرگونکننده و قیامت وعدهگاه است (5)».
ابن عمر گفته است:پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بر ما وارد شد و آفتاب بر اطراف سقف خانه بود،فرمود:
از دنیا باقی نمانده جز مانند آنچه از امروز ما باقی مانده نسبت به آنچه گذشته است (6).» و نیز:«داستان دنیا داستان جامهای است که آن را سرتاسر شکافته باشند و تنها به نخ آخر آن آویخته باشد و بزودی این نخ نیز قطع شود (7).» جابر گفته است:پیامبر صلّی اللّه علیه و آله هنگامی که خطبه میخواند و قیامت را یاد میفرمود آوازش را بلند میکرد و گونههایش سرخ میشد و مانند این بود که از ورود سپاهیانی بیم میداد،و میفرمود:در بامداد و شامگاه به شما گوشزد کردم که من و قیامت مانند این دو هستیم-و دو انگشت خود را به هم چسباند (8).
ابن مسعود گفته است:پیامبر صلّی اللّه علیه و آله این آیه را تلاوت کرد: فَمَنْ یُرِدِ اللّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ (9)سپس فرمود:«هرگاه نور در سینه در آید گشاده میشود»،عرض کردند:ای پیامبر خدا آیا آن را نشانهای هست که شناخته شود؟فرمود:«آری دور شدن از سرای
ص:301
1) (1) سنن ابن ماجه،شماره 4170؛المستدرک حاکم،ج 4،ص 306.
2) (2) سنن ترمذی،ج 9،ص 277،حاکم بر سند حسن از حدیث ابی هریره.
3) (3) سنن ترمذی و آن را حسن دانسته است از حدیث ابی بن کعب.
4) (4) قصر الامل ابن ابی الدنیا از حدیث زید السلمی به طور مرسل(المغنی).
5) (5) قصر الامل ابن ابی الدنیا،ابو القاسم بغوی(المغنی).
6) (6) ابن ابی الدنیا،ترمذی(نظیر آن)از حدیث ابی سعید خدری به سند حسن.
7) (7) ابن ابی الدنیا از حدیث انس و صحیح نیست.
8) (8) صحیح مسلم،ج 8،ص 209 نظیر آن،قصر الامل ابن ابی الدنیا با همین الفاظ،المغنی.
9) (9) انعام/25:آن کس را که خدا بخواهد هدایت کند سینهاش را برای(پذیرش)اسلام گشاده میسازد.
فریب،و بازگشتن به سرای جاوید،و آمادگی برای مرگ پیش از فرود آمدن آن (1).»
سکرات مرگ و شدّت آن و حالاتی که به هنگام مردن مستحب است
(1)بدان اگر در پیش روی بندۀ مسکین غم و بیم و عذابی جز مجرد سکرات مرگ وجود نداشت نیز سزاوار بود که زندگی او منغّص و شادمانی او مکدّر و سهو و غفلت از او دور باشد،و شایسته بود که تفکرش دراینباره طولانی و آمادگیاش برای آن بزرگ باشد بهویژه آن که در هر نفسی انتظار آن میرود،چنان که یکی از حکیمان گفته است:اندوهی که به دست غیر تو باشد نمیدانی در چه زمان تو را فرا خواهد گرفت.لقمان به پسرش گفت:ای پسرک من!امری که نمیدانی که به تو خواهد رسید پیش از آن که ناگهان به تو رسد برای آن آماده باش.شگفتا اگر انسان مشغول بزرگترین لذتها و خوشترین مجلسهای لهو باشد و انتظار رود که کسی از نیروی انتظامی بر او وارد شود و پنج ضربه چوب به او زند بر اثر این انتظار لذت او منغّص و عیش او مکدّر میگردد،در حالی که وی در هر نفسی در معرض آن است که فرشتۀ مرگ به همراه سکرات جان دادن بر او داخل شود و او از آن غافل باشد،و این امر سببی جز نادانی و غرور ندارد.
بدان شدت درد سکرات مرگ را به حقیقت کسی نمیداند جز فردی که آن را چشیده باشد و کسی که آن را نچشیده است به شناخت او نسبت به آن یا از راه قیاس با آلامی است که آنها را حسّ کرده و یا از طریق استدلال به سختی احوال مردم به هنگام جان دادن است، اما قیاسی که بیانگر آن باشد این است که هر عضوی که روح در آن حلول ندارد درد را احساس نمیکند و اگر روح در آن باشد دردناک میگردد،پس ادراککنندۀ درد روح است و هرگاه عضوی که در آن روح است دچار زخم یا سوختگی شود اثر آن به روح سرایت میکند و بهاندازۀ تأثیر آن،روح دردمند و متألّم میشود و این درد بر گوشت و خون و دیگر اجزای بدن پخش میشود و بخشی از آن به روح میرسد و اگر درد به گونهای باشد که تنها قرین و مباشر روح شود و با غیر آن کاری نداشته باشد این درد بسیار بزرگ و سخت خواهد بود.حالت نزع یا جان دادن دردی است که بر روح وارد میشود و همۀ اجزای آن را فرا
ص:302
1) (1) المستدرک حاکم،قصر الامل ابن ابی الدنیا،و پیش از این ذکر شده است.
میگیرد به طوری که هیچ جزئی از اجزای روح که در اعماق بدن انسان منتشر است باقی نمیماند جز این که درد بر آن وارد میشود.فی المثل اگر خاری در یکی از اعضای انسان فرورود دردی را که از آن احساس میکند در جزئی از روح که مباشر موضع فرو رفتن خار است جریان مییابد اما الم سوختگی بدین سبب بزرگ و سخت است که اثرات آتش در همۀ اجزای بدن منتشر میشود،و هیچ جزئی از ظاهر و باطن عضو سوخته شده باقی نمیماند جز این که حرارت آتش آن را فرا میگیرد و در نتیجه همۀ اجزای روح که در سایر اجزای گوشت بدن پراکنده است آن را احساس میکند.
درد زخم تنها موضعی را فرا میگیرد که تیزی آهن بدان اصابت کرده است،به همین سبب سوزش آن کمتر از سوزش سوختگی است،اما درد جان دادن بر روح هجوم میبرد و همۀ اجزای آن را فرا میگیرد،چه روح است که از تن برکنده و از هر رگی و عصبی و جزئی و پیوندی و بیخ هر مویی و زیر هر پوستی جدا و از فرق سر تا قدم بیرون کشیده میشود.
بنابراین از درد و اندوه جان دادن مپرس تا آنجا که گفتهاند:مرگ سختتر از ضربه شمشیر و بریدن با اره و پاره کردن گوشت بدن با مقراض است چه قطع بدن با شمشیر بدین سبب دردناک است که بدن به روح تعلق دارد پس چگونه خواهد بود هرگاه روح مستقیما در معرض این ضربات قرار گیرد.کسی که مضروب میشود استغاثه و فریاد میکند چه نیروی او در دل و پهلوها و زبانش باقی مانده لیکن بانگ و فریاد میّت بر اثر شدّت درد منقطع میشود چه درد و اندوه به نهایت رسیده و سرتاسر دلش را فرا گرفته،و بر همۀ مواضع او چیره شده و همۀ قوایش را منهدم ساخته و تمامی اعضایش را ضعیف و ناتوان گردانیده به طوری که نیروی استغاثه برایش باقی نگذاشته است.اما عقل او در پوشش قرار گرفته و پریشان شده و زبانش گنگ و اعضایش ضعیف و ناتوان گردیده و دوست دارد که با ناله و فریاد و استغاثه بیاساید لیکن بر آن قادر نیست؛و اگر نیرویی در او باقی میبود به هنگام جان دادن فریاد و غرغرهای از گلو و سینهاش شنیده میشد.رنگ بدنش دگرگون و خاکستری گردیده چنان که گویی خاکی که اصل فطرت اوست بر او ظاهر و نمایان شده و هر رگی به طور جداگانه از وی بیرون کشیده شده است.درد در سراسر درون و بیرونش پخش گردیده به طوری که حدقههای چشمش تا بالای پلکها برآمده و لبها و زبانش تا بیخ منقبض شده و بیضههایش تا منتهای محل خود بالا رفته و سر انگشتانش سبز شده است.
پس مپرس از بدنی که همۀ رگهای او بیرون کشیده شده و اگر تنها یک رگ از او بیرون آورده میشد درد او بس بزرگ بود چه رسد به آن که روح نه از کشیدن یک رگ بلکه از
ص:303
کشیدن همۀ رگها متألّم و دردمند است.سپس بتدریج همۀ اعضای او میمیرند و سرد میشوند.نخست پاها سپس ساقها بعد رانها،و برای هر عضو سکرات و آلامی پیاپی است تا آنگاه که به حلق برسد.چه در این هنگام نظر او از دنیا و مردم آن قطع و باب توبه بر روی او بسته میشود و افسوس و پشیمانی او را احاطه میکند.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«توبۀ بنده پذیرفته میشود مادام که جان به حلق نرسیده باشد (1).» میگویم:سپس غزّالی اخباری از پیشینیان درباره سختی مرگ و سکرات آن و بیم پیامبران و اولیای خدا از آن و سختی جان دادن آنها ذکر کرده است تا آنجا که میگوید:
هنگامی که ابراهیم خلیل علیه السّلام مرد خداوند به او فرمود:ای خلیل من!مرگ را چگونه یافتی، عرض کرد:مانند سیخی که از لای پشم تری بگذرانند؛و زمانی که موسی علیه السّلام از دنیا رفت از او پرسید،عرض کرد:مانند گوسفند زندهای که قصاب پوست او را بکند،و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«خود را مانند گنجشگی یافتم که آن را روی ماهیتابه بریان کنند نه میمیرد که آسوده شود و نه نجات مییابد تا پرواز کند.»این اخبار با احادیثی که از اهل بیت عصمت علیه السّلام روایت شده شباهت ندارد بلکه بوی دروغ بودن آنها به مشام میرسد جز یک حدیث از امیر مؤمنان علیه السّلام نقل کرده مشعر بر این که آن حضرت مردم را به نبرد تشویق میکرده و میفرموده است:«اگر کشته نشوید میمیرید و به کسی که جانم در دست اوست سوگند که نزد من هزار ضربت شمشیر آسانتر از مردن بر روی بستر است».و این حدیث از طریق خاصّه(شیعه)نیز از آن بزرگوار روایت شده است از این رو ما از نقل دیگر اخبار او چشم میپوشیم و به جای آنها آنچه را در این مورد از طریق خاصّه وارد شده ذکر میکنیم:
شیخ صدوق در کتاب اعتقادات (2)خود نقل کرده است که به امیر مؤمنان علیه السّلام عرض کردند:
مرگ را برای ما توصیف کن،فرمود:«با خبری را یافتید،مرگ یکی از سه امر است،یا مژده است به نعمت ابدی یا بشارت است به عذاب سرمدی و یا تخویف و تهدید است نسبت به کسی که نمیداند از کدامیک از این دو دسته است.اما دوستی که مطیع امر ماست به نعمتهای ابدی مژده داده میشود،و دشمنی که مخالف امر ماست به عذاب جاودانی بشارت داده خواهد شد،و آن که وضعش مبهم و حالش دانسته نیست مؤمنی است که نسبت به نفس خویش ستم و اسراف کرده است.خبری که به او داده میشود مبهم و هراسانگیز است.با
ص:304
این حال خداوند او را با دشمنان ما برابر نمیکند و به شفاعت ما او را از آتش بیرون میآورد.پس تحمل و فرمانبرداری کنید و به خود و دیگران پشتگرم نباشید و مجازاتهای خداوند را کوچک نشمارید چه شفاعت ما به برخی از مسرفان نمیرسد جز پس از سیصد هزار سال عذاب.» از حسن بن علی علیه السّلام پرسیدند:این مرگ که آن را نشناختهاند چیست؟فرمود:«بزرگترین شادی است که بر مؤمنان وارد میشود چه از سرای رنج و محنت به نعیم ابد منتقل میشوند، و برای کافران بزرگترین مهلکه است زیرا از بهشت خود به آتشی که از میان رفتنی و پایانیافتنی نیست انتقال مییابند (1).» هنگامی که کار بر حسین بن علی بن ابی طالب علیه السّلام سخت شد همراهان آن حضرت به او نگریستند دیدند حال او بر خلاف آنان است چه هنگامی که امر بر آنها سخت میشد رنگ چهرهشان دگرگون میگردید و پشتشان به لرزه در میآمد و دلهایشان هراسان میشد و از پا میافتادند.لیکن حسین بن علی علیه السّلام و برخی از خواصّ او رخسارشان میدرخشید و اعضایشان آرام و نفوسشان مطمئن بود.آنها به یکدیگر گفتند:به آن حضرت بنگرید که از مرگ هیچ باکی ندارد.امام حسین علیه السّلام فرمود:«ای بزرگزادگان شکیبایی ورزید مرگ پلی است که شما را از پریشانی و بدحالی به بهشت پهناور و نعمتهای همیشگی میرساند.کدام یک از شماست که خوش نداشته باشد از زندانی به کاخی منتقل شود و آن برای دشمنان شما همچون کسی است که از کاخی به زندانی منتقل شود و عذاب دردناک او را فرا گیرد.
همانا پدرم از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله برایم حدیث کرد که فرموده است:دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است و مرگ پل آنان به سوی بهشت و پل اینان به سوی دوزخشان است.من دروغ نگفتهام و به من دروغ گفته نشده است (2).» به علیّ بن الحسین علیه السّلام عرض کردند:مرگ چیست؟فرمود:«برای مؤمن مانند کندن جامۀ چرکین پر از شپش از تن و باز شدن غل و زنجیرهای سنگین از او و تبدیل آنها به فاخرترین جامهها و پاکیزهترین بوها و رهوارترین مرکبها و دلپذیرترین منزلهاست؛و برای کافر مانند کندن لباس فاخر از تن و انتقال او از منازل دلپذیر و تبدیل آنها به چرکینترین و
ص:305
خشنترین جامهها و وحشتناکترین منزلها و بزرگترین عذابهاست (1).» به امام باقر علیه السّلام عرض شد:مرگ چیست؟فرمود:«مانند خوابی است که همۀ شب به سراغ شما میآید جز این که مدتش طولانی است و تا روز قیامت از آن بیدار نمیشوند، برخی از آنها اقسام شادیهایی را که نمیتوان آنها را اندازه گیری کرد در خواب میبینند،و برخی انواع ترس و بیمهایی را که نمیتوان اندازۀ آنها را تعیین کرد در خواب مشاهده میکنند،پس چگونه خواهد بود حالت شادی و ترس آنها در مرگ.این است مرگ که باید برای آن آماده شوید (2).» به امام صادق علیه السّلام عرض کردند:«مرگ را برای ما توصیف کن،فرمود:آن برای مؤمن مانند پاکیزهترین بوی خوشی است که استشمام میکند،به سبب بوی خوش آن به خواب میرود و همۀ دردها و رنجها از او برطرف میشود؛و برای کافر مانند گزیدن افعی و نیش کژدم و سختتر از آن است.عرض کردند،گروهی میگویند:آن سختتر از بریدن با اره،و پاره کردن با مقراض و شکستن با سنگ،و گردش محور آسیا در حدقه چشم است،فرمود:
برای بعضی از کافران و بدکاران به همین گونه است؛آیا نمینگرید برخی از آنها این سختیها را به هنگام جان دادن میبینند و آن(مرگ)از همه شداید سختتر است جز از عذاب آخرت چه آن سختتر از عذابهای دنیاست.عرض کردند:چگونه است که کافری را میبینیم که جان دادنش آسان است و در حالی که سخن میگوید و میخندد مانند چراغی یکباره خاموش میشود و در میان مؤمنان نیز کسانی به همین گونه یافت میشوند،همچنین در میان مؤمنان و کافران افرادی دیده میشوند که در هنگام سکرات مرگ همین شداید را تحمل میکنند،فرمود:هر آسایشی در آن موقع به مؤمنان دست دهد پاداش عاجلی است که به آنها داده میشود و هر شدت و سختی که دچار شوند برای پاکیزه کردن آنها از گناهان است تا پاک و پاکیزه به آخرت باز گردند و هیچ مانعی در راه استحقاق آنها برای کسب ثوابهای الهی وجود نداشته باشد؛و هر سهولتی در آن هنگام در حال کافران دیده شود برای دادن پاداش کارهای نیک آنها در دنیاست تا در زمانی که به آخرت باز میگردند چیزی جز آنچه عذاب آنها را ایجاب کند برای خود نداشته باشد،و شدت و سختی حال کافران به هنگام جان دادن سر آغاز مجازاتهای الهی پس از پایان یافتن حسنات آنهاست چه خداوند
ص:306
دادگر است و ستم نمیکند (1).» موسی بن جعفر علیه السّلام بر مردی وارد شد که عرق مرگ بر او نشسته و در سکرات جان دادن بود و پاسخ کسی را نمیداد.به آن حضرت عرض کردند:ای فرزند پیامبر خدا مایلیم بدانیم حال رفیق ما چگونه است و مرگ چیست؟فرمود:«مرگ وسیله تصفیه مؤمنان است و آنان را از گناهان پاک میکند و آخرین ناراحتی است که به آنها میرسد و کفّاره آخرین گناهان آنان است،همچنین کافران را از حسناتشان تهی و خالص میکند و آخرین لذت یا نعمت یا رحمتی است که به آنها میرسد و آخرین ثواب حسنهای است که دارا بودهاند.اما این رفیق شما از گناهان تهی گردیده و معاصی او تصفیه شده تا آنجا که مانند جامهای که از هر چرکی شسته و پاک شود پاکیزه شده و برای معاشرت با اهل بیت در سرای جاوید شایستگی یافته است (2).» مردی از اصحاب امام رضا علیه السّلام بیمار شد،آن حضرت او را عیادت کرد و به او فرمود:
«حالت چگونه است؟»عرض کرد:پس از جدا شدن از حضور شما مرگ را دیدم- منظورش سختیهایی است که از شدت بیماری دیده است-فرمود:«چگونه او را دیدی؟» پاسخ داد:سخت دردناک،فرمود:«آنچه را دیدهای چیزی است که به تو هشدار میدهد و برخی از حالات خود را به تو میشناساند چه مردم دو دستهاند:دستهای با مرگ آسودگی مییابند،و دستهای با مرگشان مردم از آنها آسوده میشوند.ایمان به خدا و نبوت و ولایت ما را تازه کن تا با مرگ آسودگی یابی.»آن مرد همین کار را کرد-حدیث طولانی است و ما به اندازه نیاز از آن نقل کردیم- (3).
به امام جواد علیه السّلام عرض کردند:چرا این مسلمانان از مرگ کراهت دارند؟فرمود:«زیرا آن را نمیشناسند و خوش ندارند و اگر آن را میشناختند و به راستی از دوستان خدا بودند آن را دوست میداشتند و میدانستند که آخرت برای آنها از دنیا بهتر است،سپس فرمود:ای ابا عبد اللّه!چرا کودک و دیوانه از خوردن دارویی که بدنش را پاکیزه و دردش را بر طرف میکند امتناع میورزد؟گفت:به سبب نادانی آنها به سودمندی داروست،فرمود:سوگند به آن که محمد صلّی اللّه علیه و آله را بحق به پیامبری برانگیخت کسی که برای مرگ چنان که شایستۀ آن
ص:307
است آماده شود مرگ برای او از این دارو نسبت به این بیمار سودمندتر است.آگاه باشید اگر آنها بدانند مرگ به چه نعمتهایی منجر میشود آن را خواستار میشوند و بیش از آنچه خردمند دوراندیش طالب دارو برای دفع آفات و تأمین سلامت است خواهان آن میشدند (1).» امام هادی علیه السّلام بر یکی از اصحابش که بیمار بود وارد شد،وی از بیم مرگ گریه و بیتابی میکرد،آن حضرت به او فرمود:«ای بندۀ خدا از مرگ بیم داری برای این که آن را نمیشناسی،آیا خود را چنان میبینی که اگر تنت چرکین و آلوده شود و از چرک و پلیدی که بر تو است در رنج بوده و به گری و زخمهایی نیز دچار شده باشی و بدانی شستشوی در گرمابه همۀ اینها را از تو برطرف میکند آیا نخواهی خواست که وارد گرمابه شوی و خود را از آنها شستشو دهی؟آیا مکروه تو نیست که از رفتن به گرمابه خودداری کنی و این پلیدیها و زخمها در بدنت باقی بماند؟عرض کرد:آری ای فرزند پیامبر خدا،فرمود:مرگ به منزلۀ همین گرمابه است و آن آخرین چیزی است که تو را از گناهانت پاک و از زشتیها پاکیزه میکند هرگاه به آن وارد شوی و از آن بگذری از همۀ غمها و اندوهها و آزارها رهایی مییابی و به همۀ خوشحالیها و شادیها خواهی رسید»؛آن مرد آرام شد و به نشاط آمد و تسلیم مرگ شد،چشمها را بر هم نهاد و روانۀ دیار آخرت گردید (2).
از امام عسکری علیه السّلام پرسیدند مرگ چیست؟فرمود:«عبارت از تصدیق چیزی است که وجود ندارد (3).چه پدرم از پدرش و او از جدّش امام صادق علیه السّلام دراینباره برایم حدیث کرده است:مؤمن هرگاه بمیرد مرده نیست و همانا کافر مرده است،خداوند میفرماید:
یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَ یُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ (4)یعنی:مؤمن را از کافر و کافر از مؤمن به وجود میآورد (5).مردی نزد پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله آمد و عرض کرد:ای پیامبر خدا!چرا من مرگ را
ص:308
1) (1) معانی الاخبار صدوق،ص 290.
2) (2) معانی الاخبار صدوق،ص 290.
3) (3) یعنی آن امری است که تصدیق آن تصدیق چیزی است که نمیباشد چه مؤمن با مردن نمیمیرد و کافر نیز به همین گونه است چه او پیش از این مرده است(گفتار علاّمۀ مجلسی)و برای سخن امام علیه السّلام نیز معنای دیگری است که پس از اتمام حدیث خواهد آمد.
4) (4) روم/19:او زنده را از مرده خارج میکند،و مرده را از زنده بیرون میآورد.
5) (5) معانی الاخبار،ص 290.گفتار آن حضرت که فرموده است:«مرگ تصدیق چیزی است که نمیباشد» ظاهرا معنایش این است که مرگ تصدیق چیزی است که وجود ندارد یعنی امری محال است و آن بهمنزله مرگ و عمل احمقی است که فاقد عقل باشد.از امام صادق علیه السّلام روایت است که فرمود:«اگر خواهی در مجلسی عقل کسی را بیازمایی در خلال گفتار خود از چیزی سخن گوی که وجود ندارد اگر آن را انکار کرد عاقل و اگر باور کرد احمق است».امیر مؤمنان علیه السّلام فرموده است:«فقدان عقل فقدان حیات است و بیعقل جز با مردهها مقایسه نمیشود،ذیل خبر نیز مؤیّد این معناست،بنابراین ذکر این خبر در اینجا مناسب نیست.
دوست نمیدارم؟فرمود:تو را مالی است،عرض کرد:آری،فرمود:آیا پیشاپیش آن را فرستادهای،عرض کرد:نه،فرمود:به همین سبب است که مرگ را دوست نمیداری (1).» مردی به ابی ذرّ گفت:چرا ما مرگ را خوش نمیداریم؟پاسخ داد:برای آن که شما دنیا را آباد و آخرت را خراب کردهاید به همین سبب خوش ندارید که از آبادی به ویرانی انتقال یابید.به او گفتند ورود ما را بر خدا چگونه میبینی؟پاسخ داد:اما نیکوکار مانند غایبی است که بر کسانش وارد شود،و تبهکار همچون بنده گریزانی است که نزد خواجهاش باز گردد.گفتند:حال ما را در پیشگاه خداوند چگونه میبینی؟گفت:اعمالتان را بر کتاب خدا عرضه کنید،خداوند میفرماید: إِنَّ الْأَبْرارَ لَفِی نَعِیمٍ، وَ إِنَّ الْفُجّارَ لَفِی جَحِیمٍ (2).آن مرد گفت:
رحمت خدا کجاست،پاسخ داد:رحمة اللّه قَرِیبٌ مِنَ الْمُحْسِنِینَ .تا اینجا سخنان شیخ صدوق است (3).
غزّالی میگوید:اینها سکرات مرگ اولیا و دوستان خداست و معلوم نیست حال ما که در معاصی فرورفتهایم با سکرات مرگ و سختیهای دیگر آن که پیاپی بر ما وارد خواهد شد چگونه خواهد بود،و سختیهای مرگ سه چیز است:
1-سختی جان کندن چنان که ذکر کردیم.
2-مشاهده صورت فرشتۀ مرگ و ترس و بیمی که از آن بر دل مینشیند،چه نیرومندترین مردان یارای آن را ندارند که صورتی را که فرشتۀ مرگ در حال قبض روح بنده گنهکار دارد مشاهده کند.از ابراهیم خلیل علیه السّلام روایت شده که به فرشتۀ مرگ گفت:آیا میتوانی صورتی را که در آن روح بدکار را قبض میکنی به من نشان دهی؟پاسخ داد:
رویت را از من بگردان،ابراهیم علیه السّلام از او روی گردانید سپس به او نگریست دید مردی سیاه، درشت موی،بد بوی،سیهجامه است که پیوسته از دهن و سوراخهای بینی وی شعلههای آتش و دود بیرون میآید،ابراهیم علیه السّلام بیهوش شد و پس از زمانی که به هوش آمد فرشتۀ
ص:309
مرگ به صورت نخستین خود باز گشته بود.ابراهیم علیه السّلام گفت:ای فرشتۀ مرگ اگر بدکار در حال مردنش جز دیدن صورت تو عذابی نداشته باشد او را بس خواهد بود (1).
اما مطیع او را در بهترین و زیباترین صورتی میبیند.عکرمه از ابن عباس روایت کرده است که ابراهیم علیه السّلام مردی غیور بود،خانهای داشت که در آن به عبادت میپرداخت و چون از آن بیرون میرفت آن را قفل میکرد.روزی به خانه برگشت ناگهان دید مردی درون خانه است به او گفت:چه کسی تو را وارد خانه من کرده است؟گفت:مالک خانه مرا به آن در آورده است.ابراهیم علیه السّلام گفت:مالک خانه منم،گفت:کسی مرا وارد آن کرده است که از من و تو مالکتر است،گفت:تو کدامیک از فرشتگانی،پاسخ داد:من فرشتۀ مرگم،گفت:آیا میتوانی صورتی را که در آن جان مؤمنان را میگیری به من نشان دهی؟پاسخ داد:آری، روی از من بگردان،ابراهیم علیه السّلام روی از او گردانید سپس به او نگریست دید جوانی است با صورتی زیبا و جامهای نیکو و بوی خوش،گفت:ای فرشته مرگ!اگر مؤمن به هنگام مرگ جز صورت تو را نبیند برایش بس است.
رویدادهای دیگر مرگ مشاهدۀ دو فرشتۀ نگهبان است.وهب گفته است:به ما خبر رسیده که هیچ مردهای نمیمیرد مگر آنگاه که دو فرشتۀ نویسندۀ عمل خود را ببیند،اگر فرمان بردار باشد به او میگویند:خداوند از ما به تو جزای خیر دهد،بسا مجلس صدق که ما را در آن نشاندی و بسا عمل نیک که در حضور ما انجام دادی؛و اگر بدکار باشد به او میگویند:خداوند از ما به تو جزای خیر ندهد بسا مجلس بد که ما را در آن نشاندی و بسا عمل ناشایست که در حضور ما مرتکب شدی و سخنان زشتی که به گوش ما رساندی آری خداوند از ما به تو خیر ندهد (2).در این هنگام چشمان میت به سوی آنها خیره میشود و دیگر به دنیا باز نمیگردد.
3-گنهکاران مواضع خود را در آتش میبینند و پیش از آن که جایگاه خود را مشاهده کنند دچار خوف و هراس میشوند،چه آنها در حال سکراتند،نیروی آنها سست شده،و روح آنها برای خروج آماده گردیده است لیکن روح آنها مادام که آواز فرشتۀ مرگ را به یکی از دو بشارت نشنود از تن بیرون نمیرود،و آن این است که ای دشمن خدا بشارت باد تو را به دوزخ،و ای دوست خدا مژده باد تو را به بهشت،ارباب قلوب و خرد از همین خطر
ص:310
در خوف و هراسند چه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«هرگز کسی از شما از دنیا بیرون نمیرود مگر آنگاه که سرنوشت خود را بداند و جایگاه خود را در بهشت یا دوزخ ببیند (1).» و نیز فرموده است:«کسی که دیدار خدا را دوست بدارد خداوند دیدارش را دوست میدارد،و کسی که دیدار او را کراهت دارد،دیدارش مکروه خداست»عرض کردند:ما همه از مرگ کراهت داریم،فرمود:«مقصود این نیست چه هرگاه برای مؤمن معلوم شود که او بر چه چیزی وارد خواهد شد لقای خدا را دوست میدارد،و خداوند نیز لقای او را دوست خواهد داشت (2).» از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نقل شده که فرموده است:«هرگاه خداوند از بندهای خشنود باشد میفرماید:ای فرشتۀ مرگ به سوی فلان بندۀ من برو و روح او را نزد من بیاور تا او را آسودگی بخشم،آنچه عمل کرده کافی است من وی را در حال رفاه آزمودم و او را چنان که دوست داشتم یافتم.پس فرشتۀ مرگ به همراه پانصد فرشته فرود میآید با هر کدام شاخههای ریحان و ساقههای زعفران است و هر یک حامل بشارتی غیر از بشارت دیگران میباشد و همه در دو صفّ قرار میگیرند تا با ریحانی که همراه آنهاست جان او بیرون آید.
هنگامی که شیطان به آنها مینگرد دست بر سر مینهد و فریاد میکند،لشکریانش به او میگویند:ای سرور ما تو را چه شده است،میگوید:آیا نمیبینید به این بنده چه کرامتهایی عطا کردند،شما کجا بودید که از او غافل شدید؟میگویند:ما کوشیدیم لیکن او معصوم بود (3).» یکی از پیشینیان گفته است:مؤمن را جز در لقای خداوند آسودگی نیست،و کسی که آسودگی او در لقای خداوند است روز مرگ روز سرور و شادی و ایمنی و عزّت و شرف اوست.
میگویم:در کافی از سدیر صیرفی آمده که گفته است:به ابی عبد اللّه علیه السّلام عرض کردم:
قربانت شوم ای فرزند پیامبر خدا آیا مؤمن از قبض روح خود کراهت دارد؟فرمود:«نه به خدا هنگامی که فرشته مرگ برای قبض روحش نزد وی میآید بیتابی میکند.فرشته مرگ
ص:311
1) (1) ابن ابی الدنیا در مرگ به نقل از مردی که نامش را نبرده از علی علیه السّلام موقوفا.
2) (2) از حدیث عبادة بن صامت و مورد اتفاق است.
3) (3) عراقی گفته است:آن را ابن ابی الدنیا در کتاب الموت از حدیث تمیم داری با سندی ضعیف و اضافات بسیار نقل کرده است،در آغاز حدیث به مرفوع بودن آن تصریح نکرده و در آخر آن چیزی است که دلالت بر مرفوع بودن آن دارد.
به او میگوید:ای دوست خدا بیتابی مکن،به آن که محمد را به پیامبری برانگیخت سوگند که من از پدری مهربان چنانچه حضور داشته باشد نسبت به تو خوشرفتارتر و مهربانترم.
چشمانت را باز کن و بنگر،فرمود:در این هنگام پیامبر خدا و امیر مؤمنان و فاطمه و حسن و حسین و امامان از اولاد آنها علیه السّلام در نظر او ظاهر میشوند و به او میگوید:این پیامبر خدا و امیر مؤمنان و فاطمه و حسن و حسین و ائمّه رفیقان تو هستند،او چشمانش را باز و نگاه میکند،و ندا کنندهای از سوی خداوند متعال به روح او ندا میدهد:ای نفسی که به محمد و خاندانش مطمئنی به سوی پروردگارت باز گرد در حالی که به ولایت آنها راضی و به ثوابهایت مرضی و مورد خشنودی هستی،در زمرۀ بندگان من یعنی محمد و خاندانش درآی و به بهشت من داخل شو.در این هنگام در نزد او از بیرون آمدن روحش از تن و پیوستن به نداکننده محبوبتر نیست (1).» و نیز از ابی عبد اللّه علیه السّلام روایت شده که فرموده است:انسان وقتی جانش به بالای سینهاش رسید میبیند،عرض کردم قربانت شوم چه میبیند؟فرمود:پیامبر خدا را میبیند و آن حضرت به او میگوید:من پیامبر خدا هستم مژده باد تو را،فرمود:سپس علیّ بن ابی طالب را میبیند و آن حضرت میگوید:من علیّ بن ابی طالب هستم همان کسی که او را دوست میداشتی،من امروز به تو سود میرسانم.میگوید:به ابی عبد اللّه علیه السّلام عرض کردم آیا ممکن است کسی از مردم اینها را ببیند سپس به دنیا باز گردد؟فرمود:هرگاه اینها را دید برای همیشه مرده است،و این امر را بزرگ شمرد و فرمود:این مطلب در قرآن آمده آنجا که خداوند فرموده است: اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ کانُوا یَتَّقُونَ لَهُمُ الْبُشْری فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ فِی الْآخِرَةِ لا تَبْدِیلَ لِکَلِماتِ اللّهِ (2).» از ابن ابی یعفور نقل شده که گفته است:خطّاب جهنی با ما آمیزش داشت،و او با اهل بیت علیه السّلام سخت دشمن بود و با نجدة بن عامر حنفی حروری خارجی مصاحبت میکرد.
میگوید:من از نظر آمیختگی او با ما و تقیّه بر او وارد شدم تا وی را عیادت کنم،دیدم مدهوش افتاده و در آستانه مرگ است و شنیدم که میگفت:ای علی مرا با تو چه کار است؟ سپس این جریان را به اطلاع ابی عبد اللّه علیه السّلام رسانیدم فرمود:«به پروردگار کعبه سوگند که او
ص:312
را دیده است،به پروردگار کعبه سوگند که او را دیده است به پروردگار کعبه سوگند که او را دیده است (1).» غزّالی میگوید:و بیم سوء عاقبت دلهای اهل معرفت را پاره کرده و این از حوادث بزرگ زمان مرگ است،و ما معنای سوء عاقبت و هراس اهل معرفت را از آن در کتاب خوف و رجاء بیان کردهایم و آن در اینجا نیز شایسته ذکر است لیکن با بازگو کردن آن سخن را طولانی نمیکنیم.
(1)بدان آنچه در هنگام مرگ نسبت به وضع محتضر مستحب میباشد آرامش و سکون است و آن که زبانش به شهادتین گویا و دلش به خداوند خوشگمان باشد.
اما درباره وضع آن از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله روایت شده که فرموده است:«سه چیز را نسبت به مرده مراقب باشید:هرگاه عرق به پیشانیش نشیند و اشک از چشمش سرازیر شود و لبهایش خشک گردد آن از رحمت خداوند است که بر او نازل شده است.و اگر مانند کسی که خفه شده صدا کند و رنگش سرخ شود و لبهایش به رنگ خاکستری درآید آن از عذاب خداوند است که بر او فرود آمده است (2).» میگویم:از طریق خاصّه(شیعه)الفقیه از امام صادق علیه السّلام روایت کرده که فرموده است:
«هنگامی که دیدی مؤمن چشمانش را خیره کرده و اشک از چشم چپش سرازیر شده و عرق بر پیشانیش نشسته و لبهایش جمع شده و آب از بینی او خارج میشود هر کدام از آنها برای تو کافی است که به سختی مرگ پی ببری (3).» و نیز از آن حضرت دربارۀ میّت که در موقع مرگ اشک از چشمانش سرازیر میشود پرسیدند فرمود:«این به هنگام دیدار پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله و دیدن چیزی است که او را خوشحال کرده است،سپس فرمود:آیا نمیبینی انسان در موقع دیدن چیزی که محبوب اوست و او را شادمان میکند اشک از چشمانش فرومیریزد و خنده میکند (4).» و نیز از آن حضرت روایت است که:«دوستدار علی علیه السّلام آن حضرت را در سه جا دیدار
ص:313
میکند و بدان خوشحال میشود:در هنگام مرگ،در موقع عبور از صراط و نزد حوض کوثر؛ و فرشتۀ مرگ شیطان را از کسی که بر نمازهاش مواظبت داشته باشد دفع و شهادت أن لا إله إلاّ اللّه و أنّ محمّدا رسول اللّه را در آن موقع مهم به او تلقین میکند (1).» پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«لا إله إلاّ اللّه را به مردگانتان تلقین کنید چه کسی که آخرین گفتارش لا إله إلاّ اللّه باشد وارد بهشت میشود (2).» غزالی میگوید:اما روانی زبان او به دو کلمه شهادتین نشانۀ خوبی است،ابو سعید خدری گفته است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«لا إله إلاّ اللّه را به مردگانتان تلقین کنید (3)»؛در روایت حذیفه آمده است که:«این کلمه گناهان پیشین را از میان میبرد (4).» عثمان گفته است:پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«کسی که بمیرد و بداند که هیچ معبودی جز خداوند نیست وارد بهشت میشود (5).» تلقینکننده باید در تلقین اصرار نورزد بلکه مهربانی کند زیرا بسا زبان بیمار روان نباشد و اصرار او را به زحمت اندازد و باعث آن شود که تلقین بر او گران آید و کلمه شهادت را با کراهت اداء کند و بیم آن است که همین امر سبب سوء عاقبت وی شود.
معنای این کلمه و ادای آن در حال مرگ این است که انسان در موقعی که میمیرد چیزی جز خدا در دلش نباشد و هرگاه جز حق یگانه مطلوبی نداشته باشد،ورود او بر محبوبش به سبب مرگ بالاترین نعمتی است که به وی ارزانی شده است و اگر دلش به دنیا مشغول و به آن متوجه و از فقدان لذتهایش متأسف باشد،و کلمه شهادت تنها بر نوک زبان او بوده و دلش گویای آن نباشد امر او در خطر مشیّت قرار خواهد گرفت چه صرف حرکت زبان فایدهاش اندک است مگر آن که خداوند به قبول آن تفضّل فرماید.
میگویم:از امام صادق علیه السّلام روایت است که:«هیچ کس نیست که مرگش فرارسد جز این که ابلیس دستهای از شیطانهایش را بر او میگمارد که تا آنگاه که روح از بدنش بیرون میرود او را به کفر وادارند و در دین به شک اندازند،اگر او مؤمن باشد شیطانها بر این کار قدرت نخواهند یافت.پس هرگاه نزد مردههایتان حاضر شدید شهادت أن لا إله إلاّ اللّه و أنّ
ص:314
محمّدا رسول اللّه را تا آنگاه که میمیرند به آنها تلقین کنید.»در روایت دیگری آمده که فرموده است:«کلمات فرج و شهادتین را به او تلقین کن،و امامان علیه السّلام را جهت اقرار به آنها یکی پس از دیگری برای او نام ببر تا آنگاه که زبانش از کار بیفتد (1).» از ابی بکر حضرمی نقل شده که گفته است:یکی از افراد خانوادهام بیمار شد،به عیادت او رفتم و به او گفتم:ای فرزند برادر من برایت اندرزی دارم آیا آن را میپذیری،گفت:
آری،گفتم:بگو أشهد أن لا إله إلاّ اللّه وحده لا شریک له،او شهادت داد،گفتم:بگو:و أنّ محمّدا رسول اللّه،این را نیز شهادت داد:گفتم:اینها وقتی برای تو سودمند است که آنها را از روی یقین ادا کنی،گفت:بر اینها یقین دارم گفتم:گواهی ده که علی ولیّ خدا و وصیّ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و خلیفه بلافصل او و امامی است که پس از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله اطاعت او واجب است، وی بدینها گواهی داد،گفتم:اینها وقتی به حال تو سودمند است که بر یقین باشی،گفت:به یقین هستم.سپس امامان علیه السّلام را یکایک نام بردم و او به آنها اقرار کرد و گفت:بر امامت آنها یقین دارم،و دیری نگذشت که مرد و خانوادهاش نسبت به او سخت بیتابی میکردند.من از آنها جدا شدم و پس از آن که به سوی آنها باز گشتم آنان را شکیبا و خشنود یافتم،به آنها گفتم:حال شما چطور است،و ای زن در این سوگ چگونهای؟زن گفت:به خدا سوگند با مرگ فلانی مصیبت بزرگی بر ما وارد شد لیکن از آنچه مایه تسلّی خاطرم شده خوابی است که همین شب دیدم،گفتم:آن خواب چگونه است،گفت:فلانی یعنی مرده را در خواب دیدم که زنده و سالم است،گفتم:ای فلان!گفت:بلی،گفتم:آیا تو نمرده بودی،گفت:آری لیکن به سبب کلماتی که ابو بکر(حضرمی)به من تلقین کرد نجات یافتم.و اگر آن نبود نزدیک بود هلاک شوم. (2)
از امام باقر علیه السّلام نقل شده که فرموده است:«اگر عکرمه را به هنگام مرگ مییافتم به او نفع میرساندم.»به امام صادق علیه السّلام عرض شد:به چه چیزی به او نفع میرساندید،فرمود:
«چیزی را که شما اعتقاد دارید به او تلقین میکردم.» (3)از امام صادق علیه السّلام روایت شده که فرموده است:«به خدا سوگند اگر بتپرست به هنگامی که جان از تنش خارج میشود به آنچه شما معتقدید اقرار کند هرگز بدنش سوزش آتش را
ص:315
نخواهد چشید». (1)
و نیز فرموده است:«انسان مؤمن به هنگام مردنش از هر موقع دیگر خردمندتر است». (2)
و نیز فرموده است:در زمان پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله مردی از اهل مدینه در بیماریی که به سبب آن وفات یافت زبانش بند آمده بود،پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله بر او وارد شد و به او فرمود:«بگو لا إله الاّ اللّه»،وی نتوانست بگوید،برای بار دیگر به او فرمود باز هم نتوانست،زنی بر بالای سر آن مرد ایستاده بود به او فرمود:«آیا این مرد مادر دارد؟»عرض کرد:آری ای پیامبر خدا من مادر اویم،به او فرمود:«آیا تو از او خشنودی یا نه؟»عرض کرد:نه بلکه بر او خشمگینم، پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«من دوست میدارم از او خشنود باشی»،عرض کرد:به سبب خشنودی تو ای پیامبر خدا از او خشنودم.سپس آن حضرت به آن مرد فرمود:«بگو:لا إله إلاّ اللّه»،گفت:
لا إله إلاّ اللّه،فرمود:بگو:«یا من یقبل الیسیر و یعفو عن الکثیر اقبل منّی الیسیر و اعف عنّی الکثیر إنّک أنت العفوّ الغفور)،این را گفت،به او فرمود:«چه میبینی؟»گفت:دو سیاه را میبینم که بر من وارد شدند،فرمود:«آن را تکرار کن»،سپس به او فرمود:«چه میبینی؟» عرض کرد:آن دو سیاه از من دور شدند و آنها را نمیبینم و دو سپیدرو بر من در آمده و هم اکنون به من نزدیک شدهاند تا جانم را بگیرند،و او در همان لحظه مرد. (3)
امام صادق علیه السّلام فرموده است:«هرگاه بر محتضری وارد شدید این دعا را بر او بخوانید تا آن را بگوید». (4)
غزّالی میگوید:امّا حسن ظنّ به خدا در این وقت مستحبّ است و ما در کتاب رجاء این موضوع را ذکر کردهایم و دربارۀ فضیلت آن اخباری وارد شده است.واثلة بن اسقع بر بیماری وارد شد به او گفت:به من بگو گمان تو به خدا چگونه است؟گفت:در غرقاب گناه فرورفته و در شرف هلاکتم لیکن به رحمت خداوند امیدوارم.واثله تکبیر گفت و با تکبیر او اهل خانه تکبیر گفتند.سپس گفت:اللّه اکبر من از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله شنیدم که میفرمود:
خداوند فرموده است:«من در نزد گمانی هستم که بندهام به من دارد پس هر چه خواهد به من گمان کند». (5)
ص:316
پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله بر جوانی وارد شد که در حال مرگ بود،به او فرمود:«چگونهای»،عرض کرد:به خدا امیدوار از گناهانم بیمناکم.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«این دو در چنین وقتی در دل بندهای جمع نمیشوند جز این که خداوند آنچه را امید دارد به او عطا میکند و از آنچه بیمناک است به او ایمنی میدهد». (1)
اعرابیی بیمار شد به او گفتند:تو میمیری،گفت:مرا کجا خواهند برد،گفتند:به سوی خدا،گفت:چه کراهتی داشته باشم از این که مرا نزد کسی برند که جز نیکی از او دیده نمیشود.
(1)میگویم:غزّالی نخست کیفیت قبض ارواح را بیان کرده و سپس به ذکر داستانهایی دراینباره پرداخته است و ما از طریق خاصّه(شیعه)مطلب نخست را شرح میدهیم و از داستانهایی که نقل کرده به ذکر پارهای از آنها بسنده میکنیم.
از امام صادق علیه السّلام روایت شده که فرموده است:«به فرشته مرگ گفته شد چگونه در یک لحظه ارواح بسیاری را قبض میکنی در حالی که برخی از آنها در مغرب و بعضی در مشرقاند؟پاسخ داد:آنها را فرا میخوانم و اجابتم میکنند،و گفت:دنیا در جلو چشم من مانند قدح غذا در پیش روی شماست که آنچه میخواهید از آن بر میگیرید.و نیز دنیا نزد من مانند درهمی در کف دست شماست که هر نوع میخواهید آن را زیر و رو میکنید.» (2)از امام صادق علیه السّلام پرسیدند:فرشتۀ مرگ میداند جان چه کسی را باید بگیرد؟فرمود:«نه بلکه فرامینی از آسمان نازل میشود که جان فلان فرزند فلان را بگیر.» (3)غزّالی میگوید:وهب بن منبّه گفته است:یکی از پادشاهان روی زمین خواست تا سوار و به محلّی رهسپار شود،جامههایی طلبید تا بپوشد آنچه آوردند نپسندید تا پس از چند بار بهترین جامه را که مورد پسندش بود آوردند و بر تن کرد.همچنین اسب طلب کرد چندین اسب آوردند که مورد پسندش نبود تا آنگاه که اسبان بسیاری آوردند و شاه بهترین آنها را انتخاب و بر آن سوار شد.در این میان شیطان آمد و در بینی او دمید و وی را پر از تکبّر و
ص:317
خود بینی کرد.سپس شاه با لشکریانش به حرکت درآمدند در حالی که او به سبب کبر به مردم نمینگریست،مردی ژندهپوش به او سلام کرد،او پاسخ سلام وی را نداد آن مرد لگام اسب او را گرفت و گفت:لگام اسب را رها کن چه تو کار بزرگی را عهدهدار شدهای،و گفت:من به تو حاجتی دارم،شاه گفت:صبر کن تا از اسب فرود آیم،گفت:نه همین الآن و به زور لگام اسبش را گرفت،شاه گفت:حاجت خود را بگو،گفت:آن سرّی است،شاه سر خود را به او نزدیک کرد،وی آهسته به او گفت:من فرشته مرگم،رنگ چهرۀ شاه دگرگون شد و زبانش دچار لکنت گردید،سپس گفت:مرا بگذار تا به سوی خانوادهام باز گردم و حاجت خود را برآورم و آنها را وداع کنم.فرشتۀ مرگ گفت:نه،به خدا قسم هرگز کسان و دارایی خود را نخواهی دید سپس جانش را گرفت و تنش همچون تکّۀ چوبی بر زمین افتاد.
در این حال فرشته مرگ بنده مؤمنی را دید که به او سلام میکند،وی پاسخ سلام او را داده و به وی گفت:مرا با تو حاجتی است که باید آن را در گوش تو بگویم،گفت:بگو،آهسته به او گفت:من فرشتۀ مرگم،پاسخ داد:مرحبا به تو که مدّت غیبت تو بر من طولانی شده است به خدا سوگند غایبی در روی زمین نیست که من لقای او را از دیدار تو دوستتر بدارم،فرشتۀ مرگ به او گفت:حاجتی را که برای آن بیرون آمدهای روا کن،وی پاسخ داد:من حاجتی ندارم که در نزد من بزرگتر و محبوبتر از لقای خداوند باشد،فرشته مرگ گفت:هر حالتی را که میخواهی در آن قبض روح شوی انتخاب کن،گفت:بر این توانایی داری؟گفت:آری من بدین مأمورم،گفت:مرا واگذار تا وضو گیرم و دو رکعت نماز گزارم سپس در حالی که در سجده باشم جانم را بگیر.فرشتۀ مرگ او را در حال سجود قبض روح کرد.
بکر بن عبد اللّه مزنی گفته است:مردی از بنی اسرائیل مالی جمع کرد هنگامی که در آستانه مرگ قرار گرفت به فرزندانش گفت:انواع اموالم را از نظرم بگذرانید آنها اموال بسیاری اعمّ از اسب و شتر و برده و جز اینها را از معرض دید او گذراندند،هنگامی که او به آنها نظر کرد اشک حسرت فروریخت،فرشتۀ مرگ او را دید که میگرید،به وی گفت:چه چیزی تو را به گریه درآورده است،سوگند به آن که این اموال را بر تو داده از منزلت بیرون نخواهم رفت جز آنگاه که میان جان و تنت جدایی بیندازم.گفت:پس مهلت بده تا این اموال را پخش کنم،گفت:هیهات،مهلت از تو بریده شد چرا پیش از فرا رسیدن اجل این کار را نکردی،سپس جان او را گرفت.
وهب بن منبّه گفته است:فرشتۀ مرگ جان یکی از جبّاران را که نظیری در زمین نداشت گرفت سپس به آسمان بالا رفت فرشتگان به او گفتند:از کسانی که قبض روح کردهای
ص:318
نسبت به چه کسی مهربانتر بودهای؟پاسخ داد:برای گرفتن جان زنی که در بیابان زندگی میکرد مأمور شدم چون بر او وارد شدم فرزندی زاده بود من به سبب غربت او و خردسالی کودکش و سکونت او در بیابان بدون هیچ سرپرست،بر او ترحّم کردم،فرشتگان گفتند:این جبّاری را که تو اکنون جان او را گرفتی همان کودکی است که به او ترحّم کردی،فرشتۀ مرگ گفت:منزّه است خداوندی که به هر کسی بخواهد لطیف و مهربان میشود.
یزید رقّاشی گفته است:یکی از جبّاران بنی اسرائیل در خانۀ خود نشسته و با برخی از کسانش خلوت کرده بود،در این میان نگاهش به شخصی افتاد که به در خانهاش وارد شد، بیتاب و خشمگین از جا برخاست و به او گفت:تو کیستی،و چه کسی تو را وارد خانۀ من کرده است؟گفت:اما آن که مرا وارد خانه کرده مالک آن است،و اما من کسی هستم که حجاب مانع من نیست،از پادشاهان اجازه نمیگیرم و از سطوت و قدرت آنها بیم ندارم و هیچ جبّار ستیزهگر و شیطان شریر نمیتواند مرا از کارم باز دارد.پس آن جبّار در حالی که لرزه بر اندامش افتاده بود خود را به رو در جلو او انداخت سپس با فروتنی و تذلّل سر بلند کرد و گفت:تو فرشتۀ مرگی؟پاسخ داد:من همویم،گفت:آیا ممکن است مرا مهلت دهی تا با کسانم عهدی تازه کنم؟پاسخ داد:هیهات،مدّت تو منقطع شده و نفسهایت پایان یافته و ساعاتت به آخر رسیده و هیچ راهی برای تأخیر باقی نیست،گفت:مرا به کجا خواهی برد؟گفت:به سوی عملی که از پیش فرستادهای و به جایی که پیش از این آماده ساختهای، گفت:من کار نیکی برای آیندهام نکردهام و جای خوبی برای خود فراهم نساختهام،پاسخ داد:پس تو را به سوی آتش سوزانی خواهم برد که پوست سر را میکند.پس از آن جان او را گرفت و وی در میان کسانش بر زمین افتاد،بعضی فریاد میکشیدند و برخی میگریستند.
یزید رقّاشی گفته است:اگر جایگاه بدی را که بدان باز گشته است میدانستند فریاد و زاری آنها بر او بیشتر بود.
از اعمش از خیثمه نقل شده که گفته است:فرشتۀ مرگ بر سلیمان بن داود وارد شد و به یکی از همنشینانش نگاهی طولانی کرد هنگامی که فرشته بیرون رفت آن همنشین به سلیمان علیه السّلام گفت:این که بود؟گفت:این فرشته مرگ بود،گفت:دیدم به من چنان نگریست که گویا قصد مرا دارد،گفت:چه میخواهی،پاسخ داد:میخواهم مرا از او رهایی دهی و به باد دستور فرمایی تا مرا به دورترین نقاط هند برد،سلیمان علیه السّلام به باد دستور این کار را داد و باد فرمان او را به انجام رسانید.سپس بار دیگر که فرشتۀ مرگ نزد او آمد سلیمان علیه السّلام به وی گفت:مشاهده شد که تو به یکی از همنشینانم نگاهی طولانی کردی پاسخ داد:آری
ص:319
من از او در شگفت شدم چه مأمور بودم در ساعتی نزدیک او را در یکی از دورترین مناطق هند قبض روح کنم و چون او را در نزد تو دیدم دچار شگفتی شدم.
در وفات پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله
(1)میگویم:ما اکنون از آنچه غزّالی دراینباره ذکر کرده صرف نظر میکنیم زیرا بسیاری از آنها از افتراهای پیشینیان اوست که برای ترویج اغراض فاسد خویش بهم بافتهاند.از این رو باید آنچه را اصحاب ما از طرق و مآخذ صحیح نقل کردهاند ذکر کنیم.
یکی از دانشمندان ما در کتاب خود که آن را دربارۀ وفات پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سبب اختلاف صحابه پس از او تصنیف کرده (1)پس از ذکر حدیث حجّة الوداع و وصیّت آن حضرت در روز غدیر خم و مطالب مربوط به آن چنین نوشته است:پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نزدیکی اجل خود را میدانست و بیم داشت منافقان و دوستان آنها خلافت را غصب کنند،و اینها هزار مرد بودند لذا پرچمی برای اسامة بن زید ترتیب و اکثر مهاجران و انصار را تحت فرماندهی او قرار داد و از وی خواست که به همراه آنها به سوی محلّی از کشور روم که پدرش در آنجا کشته شده بود رهسپار شود تا پس از وفات آن حضرت کسی که طمع حکومت و خلافت داشته باشد در مدینه باقی نماند و این امر برای امیر مؤمنان علیه السّلام به انجام برسد و در آنجا منازعی وجود نداشته باشد.از این رو به دستور پیامبر صلّی اللّه علیه و آله اسامه اردوگاه سپاه خود را در چند میلی مدینه قرار داد و آن حضرت مردم را به خروج از آن و پیوستن به سپاه اسامه تشویق میکرد.لیکن در این میان بیماریی که سبب وفات او شد عارض آن حضرت گردید.هنگامی که احساس بیماری فرموده است علیّ بن ابی طالب علیه السّلام را گرفت و فرمود:مأمور شدهام که برای اهل بقیع استغفار کنم.جمعی از مهاجران و انصار نیز آن حضرت را همراهی کردند،چون در بقیع حاضر شدند فرمود:«سلام بر شما ای اهل قبور گوارا باد بر شما آنچه در آنید و برتر از چیزی است که مردم در آنند.فتنهها مانند پارههای شب تاریک یکی پس از دیگری رو آورده است»،و برای آنها بسیار طلب آمرزش فرمود سپس رو به امیر مؤمنان علیه السّلام کرد و
ص:320
1) (1) ظاهرا این کتاب که«التهاب نیران الاحزان»نام دارد تألیف یکی از دانشمندان بحرین است،و بنا بر آنچه شنیدهام نسخه مخطوطی از آن در کتابخانه عمومی امام امیر المؤمنین علیه السّلام در نجف اشرف موجود است.
فرمود:ای برادرم جبرئیل هر سال قرآن را یک بار بر من عرضه میداشت و در این سال دو بار آن را بر من عرضه کرده است و این را جز به سبب حضور مرگ خود نمیدانم.سپس فرمود:ای علیّ من میان آن که گنجینههای دنیا را در اختیار داشته و در آن جاودان باشم،و میان لقای پروردگارم و بهشت مخیّر شدم و من لقای پروردگار و بهشت جاودانی را اختیار کردم،هنگامی که مردم تو مرا غسل بده و عورتم را بپوشان چه هر کس به عورت من نگاه کند خداوند او را کور میگرداند.سپس به خانه باز گشت و سه روز در حال بیماری بود،سپس از آن در حالی که به امیر مؤمنان تکیه داده بود عازم مسجد شد و بر منبر رفت.و خطبه خواند و حمد و ثنای الهی را بهجا آورد سپس فرمود:ای گروه مردم اینک من در میان شما دچار لرزشم به هر کس وعدهای دادهام نزد من بیاید تا آن را ایفا کنم،و هر کس از من طلبی دارد بر آن آگاهم کند.مردی برخاست و گفت:ای پیامبر خدا از سوی تو به من وعدهای داده شده است چه من ازدواج کردم و شما به من وعده دادی که سه ماده شتر به من بدهی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:آنها را به تو میدهم و قدری بیشتر.سپس فرمود:ای گروه مردم میان خدا و خلق جز عمل به طاعت او چیزی وجود ندارد که به سبب آن خیری به کسی برساند یا شرّی را از او دفع کند،سوگند به آن که مرا بحقّ برانگیخت جز عمل و رحمت او چیزی مایۀ نجات نیست و اگر من معصیت خدا کنم نیز هلاک میشوم.سپس از منبر فرود آمد و نماز را سبک با مردم برگزار کرد و پس از آن داخل خانهاش شد و این خانه امّ سلمه بود،در این موقع عایشه آمد و درخواست کرد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به خانهای که او در آن است منتقل شود و به آنجا انتقال داده شد.بامداد روز بعد انصار آمدند و گرد خانه را گرفته به غلام آن حضرت گفتند:از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله برای ما اجازۀ ورود بگیر،غلام گفت:آن حضرت در حال بیهوشی است.آنها گریستن آغاز کردند،در این هنگام پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به هوش آمد و صدای گریه آنها را شنید، فرمود:اینها کیستند؟عرض کردند:انصارند،فرمود:از خانوادهام چه کسی در اینجاست، عرض کردند:علی و عباس آن حضرت آنان را فرا خواند و در حالی که به آنها تکیه داده بود از منزل بیرون آمد و به یکی از ستونهای مسجد تکیه داد و مردم به گرد او اجتماع کردند.آن حضرت حمد و ثنای الهی را بهجا آورد و پس از آن فرمود:ای گروه مردم!هرگز پیامبری نمرده جز این که بازماندهای از خود به جای گذاشته است و آنچه من در میان شما به جای میگذارم دو چیز سنگین است آنها کتاب خدا و عترتم،یعنی اهل بیت من میباشند به آنها تمسّک جویید چه هر کس آنها را ضایع کند خدا او را ضایع خواهد کرد.بدانید انصار به منزلۀ خانواده و گنجینۀ منند که به آنها پناه جستم،شما را وصیّت میکنم به تقوای الهی و
ص:321
نیکی به نیکان آنها و گذشت از بدان آنها.در این موقع مردمی که در سپاه اسامه شرکت نداشتند به عیادت پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله میآمدند و سپس به سوی سعد بن عباده باز میگشتند و او را عیادت میکردند.آنگاه پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله اسامة بن زید را فرا خواند و به او فرمود:با امید به خداوند به سمت محلّی که تو را مأمور کردهام و به همراهی کسانی که در تحت فرماندهی تو قرار دادهام حرکت کن،و آن حضرت جمعی از مهاجران انصار از جمله ابو بکر و عمر و ابو عبیده و جز آنها را زیر فرماندهی او قرار داد و به او دستور داده بود که از قریۀ وادی فلسطین که پدرش زید در آنجا کشته شده بود بگذرند.اسامه عرض کرد:پدر و مادرم فدایت ای پیامبر خدا به من اجازه ده تا آنگاه که خداوند به تو بهبودی عنایت کند در اینجا بمانم چه هرگاه با این حالتی که شما داری از اینجا بیرون روم با دلی مجروح بیرون رفتهام.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:ای اسامه آنچه را به تو دستور دادهام اجرا کن که باز ایستادن از جهاد پسندیدۀ خدا نیست.اسامه در همان روز از مدینه خارج شد و در یک فرسخی آن اردو زد،و ندا کنندهای از سوی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله ندا در داد که:هان هیچ یک از کسانی که آنها را تحت فرماندهی اسامه قرار دادهام از رفتن با او تخلّف نکند،لیکن هنگامی که آن حضرت سستی مردم را در خروج مشاهده کرد قیس بن سعد بن عباده را که شمشیر دار آن حضرت بود و خبّاب بن منذر را دستور داد تا با گروهی از انصار بیرون روند و مردم را به سوی اردوگاه کوچ دهند.قیس و یاران او آنها را از شهر بیرون برده و به اردوگاه ملحق ساخته و به اسامه گفتند:
پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله اجازه نداده است که در مأموریّت خود تأخیر کنی لذا پیش از آن که از درنگ تو آگاه شود حرکت کن.اسامه همراهانش را کوچ داد،و قیس و یارانش به سوی پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله باز گشتند و حرکت آن گروه را به اطلاع آن حضرت رسانیدند،پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:
این قوم کوچ نمیکنند.از سوی دیگر هنگامی که افراد مأمور به شرکت در سپاه اسامه در اردوگاه فرود آمدند ابو بکر و عمر و ابو عبیده نزد اسامه آمده گفتند:کجا میروی و مدینه را خالی میگذاری در حالی که ما از هر کس دیگر به اقامت در آن نیازمندتریم،اسامه گفت:
چه شده است؟گفتند:پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله را مرگ فرا رسیده و به خدا سوگند اگر مدینه را خالی گذاریم علیّ بن ابی طالب زمام این امر را به دست خواهد گرفت و محمّد صلّی اللّه علیه و آله ما را به این مقصد دور مأمور نکرده جز برای آن که مدینه را برای علیّ بن ابی طالب خالی کنیم تا مردم با او بیعت کنند و کار به سود او تمام گردد و همۀ آنچه ما طرحریزی کردهایم از میان برود،لذا آن گروه به جای نخستین خود باز گشتند و در آن اقامت گزیدند،و پیکی روانه کردند تا خبرها و چگونگی بیماری پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله را به آنها اطلاع دهد.این پیک نزد عایشه آمد و
ص:322
پنهانی از او دراینباره پرسش کرد.عایشه گفت:به سوی ابو بکر و عمر برو و به آنها بگو:
حال پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله سنگین و دشوار شده و بیماریش فزونی یافته،هیچ یک از شما از محلّ خود دور نشود و من اخبار را پیاپی به شما میرسانم.چون بیماری پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله شدّت یافت و عایشه صهیب رومی را فرا خواند و به او گفت:نزد ابو بکر و عمر برو و آنها را آگاه کن که حالت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نومیدکننده است و به ابو بکر بگو خود و عمر و ابو عبیده همین امشب به مدینه باز گردند.صهیب نزد آنها آمد و پیام عایشه را رسانید.آنها دست او را گرفته نزد اسامه بردند و از پیام عایشه او را آگاه کردند و اجازه خواستند که به مدینه باز گردند.
اسامه به آنها اجازه داد و گفت:کسی از وضع شما آگاه نشود،اگر پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله بهبود یافت به اردوگاه باز گردید و اگر رحلت کرد مرا آگاه سازید تا هر راهی را مردم اختیار کردند من با آنها هماهنگ شوم.ابو بکر و عمر و ابو عبیده شبانه وارد مدینه شدند و پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله در حالت بیهوشی بود هنگامی که از آن حالت باز آمد فرمود:به خدا سوگند در این شب شرّ بزرگی به مدینه وارد شده است،عرض کردند:ای پیامبر خدا آن شرّ چیست؟فرمود:آنانی را که مأمور کرده بودم برای شرکت در سپاه اسامه بیرون روند دستهای از آنها در مدینه باز گشته و بر خلاف دستور من رفتار کردهاند.آگاه باشید که من در پیشگاه خداوند از آنها بیزارم،وای بر شما سپاه اسامه را روانه کنید-و این را سه بار تکرار فرمود-لعنت خدا بر آن که از آن سپاه تخلّف کند و این را نیز سه بار تکرار کرد.راوی میگوید:اما علیّ بن ابی طالب و فضل بن عبّاس در طول بیماری آن حضرت از او جدا نمیشدند.
بلال اذانگو در وقت هر نماز واجب به حضور پیامبر صلّی اللّه علیه و آله میرسید و عرض میکرد:ای پیامبر خدا!نماز،اگر آن حضرت قادر بر خروج از خانه بود بیرون میآمد و نماز را با مردم به جماعت میگذارد و اگر قدرت نداشت به علی بن ابی طالب دستور میداد که با مردم به جماعت نماز بگذارد.در بامداد شبی که آن عدّه وارد مدینه شدند بلال به حضور پیامبر صلّی اللّه علیه و آله رسید تا برای نماز اذان بگوید دید آن حضرت قادر به خروج از منزل نیست پس ندا داد:
الصّلاة یرحمکم اللّه،پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله که سرش در دامان علیّ بن ابی طالب علیه السّلام بود با دست فرمود که یکی از آنان با مردم نماز بگذارد چه من دچار وضع خودم هستم.عایشه گفت:دستور دهید ابا بکر با مردم نماز بگذارد،حفصه گفت:فرمان دهید عمر با مردم نماز بگذارد،هنگامی که پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله گفتار آنها را شنید و حرص هر یک را در مقدّم داشتن پدر خود دید به آنها فرمود:عفیف باشید سپس بیهوش شد.عایشه به بلال گفت:پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله از هوش رفته و سرش در دامان علیّ است و وی نمیتواند از او جدا شود به ابو بکر
ص:323
بگو تا با مردم نماز بگذارد،بلال گمان کرد عایشه این سخن را از سوی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به او گفته است لذا به مردم گفت:ابو بکر را مقدّم بدارید،و در این موقع ابو بکر و عمر و همراهان آنها به مسجد در آمده بودند.عایشه صهیب رومی را نزد ابو بکر فرستاد و به او پیغام داد که من به بلال دستور دادهام که به مردم بگوید با ابو بکر نماز بگزارند پس بر جماعت مقدّم باش تا بلال این دستور را به تو برساند.ابو بکر پیش رفت و وارد محراب شد هنگامی که تکبیر نماز گفت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به هوش آمد و تکبیر را شنید،به علی علیه السّلام فرمود:چه کسی است که با مردم نماز میگزارد،عرض کرد:ای پیامبر خدا عایشه و حفصه به بلال دستور دادهاند که به ابا بکر بگوید با مردم نماز بگزارد،پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:تکیهگاه من باشید و مرا به مسجد ببرید به خدا سوگند فتنهای بر اسلام وارد شده که آسان نیست.سپس به عایشه و حفصه نگاهی خشمگینانه کرد و به آنها فرمود:آگاه باشید شما مانند زنان مصری نسبت به یوسف هستید.
مقصود آن حضرت این بود که زنان مصری به یوسف تهمت زدند و آنچه را شیطان گمراه اراده کرده بود از یوسف میخواستند.از این رو پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله عایشه و حفصه را به آنها تشبیه کرد چه آنها با گفتن این که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به خود مشغول میباشد و علی نمیتواند از او جدا شود و دستور داده است ابا بکر با مردم نماز گزارد به آن حضرت تهمت زدند.سپس پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در حالی که دستمالی بر سرش بسته شده و به علی و فضل بن عبّاس تکیه داده بود و بر اثر ضعف پاهایش بر زمین کشیده میشد از منزل بیرون آمد و هنگامی که مسلمانان آن حضرت را دیدند که با این حالت وارد مسجد میشود سخت بر آنها گران آمد.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله جلو رفت و ابا بکر را از محراب دور کرد و خود نماز را نشسته با مردم بهجا آورد،و تا آنگاه که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نماز را به طور کامل گزارد بلال تکبیرات آن حضرت را به مردم میشنوانید.
پس از آن روی به مردم کرد و ابا بکر را ندید لذا فرمود:«آیا از پسر ابی قحافه و یارانش دچار شگفتی نمیشوید،من آنها را تحت فرماندهی اسامه به سمتی که تعیین کردهام روانه ساخته بودم،اما آنها به مدینه بازگشتهاند تا فتنه بر پا کنند،آگاه باشید خداوند آنان را دستخوش این فتنه خواهد ساخت.مرا به سوی منبر برید سپس با حالتی نزار به پا خاست و به سبب شدّت ضعف مردم او را بر پایینترین پلّه منبر نشانیدند.آن حضرت نخست حمد و سپاس الهی را چنان که شایستۀ ذات مقدس اوست بهجا آورد سپس فرمود:ای مردم!من چیزی را در میان شما بهجا میگذارم که اگر به آن تمسّک جویید پس از من هرگز گمراه نخواهید شد و آن کتاب خدا و عترت من یعنی خاندانم میباشد چه این دو از هم جدا نمیشوند تا آنگاه که در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند.پس به آنها تمسّک جویید و
ص:324
پراکنده نشوید،و بر اهل بیت من پیشی نگیرید که از دین بیرون میروید و از آنها تأخّر پیدا نکنید تا هلاک شوید،به عهد من وفا کنید و بیعت خود را با من نشکنید.بار خدایا آنچه را به من امر کردی ابلاغ کردم و به اندازهای که توانستم آنان را اندرز دادم.توفیق من از خداست و توکّلم بر او و باز گشتم به سوی اوست».پس از آن برخاست و داخل حجرهاش شد.آنگاه دستور داد ابا بکر و عمر و کسانی را که در مسجد بودند به نزد او فرا خواندند و به آنان فرمود:
«آیا به شما دستور ندادم که با سپاه اسامه روانه شوید؟»ابو بکر عرض کرد:من به این منظور از مدینه بیرون رفتم لیکن برای آن که با شما تجدید عهد کنم باز گشتم.عمر گفت:من بیرون رفتم زیرا دوست نداشتم اخبار شما را از کاروانها بپرسم.پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:سپاه اسامه را روانه کنید،و این سخن را سه بار تکرار و فرمود:لعنت خدا بر کسی باد که این امر را به تأخیر اندازد.پس از آن به سبب رنج و تأسّف زیاد بر کسانی که در اجرای امر او تأخیر کرده بودند به حالت بیهوشی در افتاد و مسلمانان به گریه درآمدند و صدای ناله و زاری زنان و فرزندانش بلند شد.
سپس به هوش آمد و به آنها نگریست و فرمود:دوات و کاغذی برایم بیاورید تا چیزی برای شما بنویسم که پس از من هرگز گمراه نشوید.پس از آن از هوش رفت،یکی از حاضران برخاست تا دوات و استخوان شانۀ گوسفندی حاضر کند،عمر گفت:برگرد چه پیامبر هذیان میگوید.سپس به سرزنش یکدیگر پرداختند،برخی گفتند:پیامبر را فرمانبردار باشید و دوات و استخوان شانه حاضر کنید و دستهای گفتند:عمر را اطاعت کنید، و دیگران گفتند: إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ ،ما از مخالفت با پیامبر خدا بیمناکیم.چون آن حضرت دوباره به هوش آمد برخی عرض کردند:ای پیامبر خدا آیا دوات استخوان بیاوریم؟ فرمود:اما پس از آنچه گفتید نه،لیکن به شما وصیّت میکنم با خاندانم به نیکی رفتار کنید و روی خود را از آنها گردانید آنها برخاستند و رفتند.یکی از عارفان دراینباره گفته است:
أوصی النبیّ فقال قائلهم قد ظلّ یهجر سیّد البشر (1)
و رأی أبا بکر أصاب و لم یهجر و قد أوصی إلی عمر (2)
راوی میگوید:نزد پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله علیّ بن ابی طالب و عبّاس بن عبد المطلّب و اهل بیت آن حضرت باقی ماندند عبّاس گفت:ای پیامبر خدا!اگر این امر در میان ما قرار خواهد
ص:325
گرفت ما را بدان بشارت ده و اگر دانستهای که ما در برابر آن مغلوب خواهیم شد دربارۀ ما سفارش کن،فرمود:پس از من شما مستضعف خواهید بود و دیگر چیزی نفرمود.آنها برخاستند در حالی که گریه میکردند و از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نومید شده بودند.پس از آن که آنها از نزد آن حضرت بیرون رفتند فرمود:علیّ بن ابی طالب و عمویم عبّاس را نزد من باز گردانید، چون آنها حاضر شدند به عبّاس فرمود:ای عمّ!آیا وصیّتم را میپذیری و وعدههایم را وفا و وامهایم را ادا میکنی؟عبّاس گفت:ای برادرزاده عمویت پیری سالخورده است و عائلهای سنگین دارد،و تو در جود و کرم بر باد پیشی میگیری.و وعدههایی را بر عهده گرفتهای که عمویت نمیتواند به ایفای آنها اقدام کند.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله رو به امیر مؤمنان علیه السّلام کرد و فرمود:ای برادر!آیا وصیّت مرا میپذیری و وعدههایم را وفا و وامهایم را ادا و پس از من به اصلاح امور خانوادهام قیام میکنی؟عرض کرد:آری ای پیامبر خدا پدر و مادرم فدایت باد.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:نزدیک من بیا،امیر مؤمنان به نزدیک او رفت،آن حضرت وی را به سینۀ خود چسبانید و میان دو چشمش را بوسید و یکدیگر را در آغوش کشیدند و هر دو گریستند آنگاه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله انگشترش را از انگشتش بیرون آورد و به امیر مؤمنان فرمود:این را بگیر و در دست خود کن سپس خواست تا شمشیر،زره،جامۀ جنگ،اسب،ناقه،قاطر و شالی را که به هنگام پوشیدن سلاح و بیرون رفتن برای جنگ بر کمر میبست حاضر کنند و همۀ آنها را به امیر مؤمنان علیه السّلام داد و فرمود:آنها را به امید خدا به منزلت ببر.
راوی میگوید:ابن عبّاس از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله اجازه ورود خواست آن حضرت به او اجازه داد،چون وارد شد عرض کرد:ای پیامبر خدا پدر و مادرم فدایت باد آیا اجل تو نزدیک شده است؟فرمود:آری،عرض کرد؟ای پیامبر خدا مرا چه دستوری میدهی؟فرمود:ای پسر عبّاس مخالفت کن با کسی که با علی مخالفت کند و پشتیبان و دوست آنها مباش.ابن عبّاس عرض کرد:ای پیامبر خدا!چرا مردم را دستور نمیدهی که مخالفت با او را ترک کنند پیامبر صلّی اللّه علیه و آله گریست به طوری که از هوش رفت،و پس از آن که به حال خود آمد فرمود:ای ابن عبّاس قلم تقدیر و علم پروردگار نسبت به آنها پیشی گرفته،سوگند به آن که به راستی مرا به پیامبری برانگیخته است هیچ یک از کسانی که با او مخالفت و حقّ او را انکار کنند از دنیا نمیرود جز این که خداوند نعمتی را که به او ارزانی داشته است دگرگون میکند.ای پسر عبّاس اگر میخواهی خداوند را در حالی ملاقات کنی که از تو خشنود باشد راه علیّ بن ابی طالب را برگزین و به هر سو که روآورد روآور و به پیشوایی او خشنود باش و دشمن بدار کسی را که با او دشمنی کند و دوست بدار آن که را با او دوستی ورزد،ای ابن عبّاس بپرهیز از
ص:326
آن که دربارۀ او شکّ کنی چه در شک در علیّ کفر به خداست.
سپس اصحاب آن حضرت برای عیادت بر او وارد شدند و چون اجتماع حاصل شد ابو بکر به پا خاست و عرض کرد:ای پیامبر خدا!اجل کی فرا میرسد؟فرمود:فرا رسیده، عرض کرد:باز گشت تو به کجاست؟فرمود:به سدرة المنتهی،به جنّة المأوی،به رفیق اعلی، به کأس اوفی و به زندگی گوارا.ابو بکر گفت:چه کسی از ما غسل تو را به عهده خواهد داشت،فرمود:مردی از خاندانم نزدیکترین پس از نزدیکترین.ابو بکر گفت:در چه چیزی تو را کفن کنیم؟فرمود:در همین جامهام یا در حلّۀ یمانی و یا در پارچه سفید مصری،عرض کرد:نماز بر تو چگونه است؟راوی میگوید:در این هنگام زمین به سبب گریۀ حاضران به خود میلرزید،پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به آنها فرمود:آرام باشید خدا شما را بیامرزد،وقتی که غسلم دادند و کفن کردند مرا در خانهام بر روی تختی کنار قبرم بگذارید سپس ساعتی از کنار من بیرون روید چه خداوند نخستین کسی است که بر من نماز میگذارد سپس فرشتگانند و سپس دستهدسته بر من وارد شوید و نماز بر من را نزدیکترین کس از خاندانم آغاز کند پس از آن زنان و بعد کودکان دستهدسته بر من نماز گزارند.سپس عرض کرد:چه کسی تو را وارد قبر میکند فرمود:نزدیکترین پس از نزدیکترین افراد خاندانم به اتّفاق فرشتگان که شما آنها را نمیبینید.اکنون از پیش من برخیزید و به کسانی که در پشت سر شما هستند اجازه ورود دهید.پس از این برخاستند.
سپس گروه دیگری اجازه خواستند و پس از ورود سلام کردند،پیامبر صلّی اللّه علیه و آله سلام آنها را پاسخ داد و به آنان خوشامد گفت.پس از آن از میان آنان عمّار بن یاسر برخاست و عرض کرد:ای پیامبر خدا!پدر و مادرم فدایت باد هرگاه دنیا را ترک کنی از ما چه کسی تو را غسل خواهد داد،فرمود:برادرم و پسر عمویم علیّ بن ابی طالب،بدانید او قصد شستن هیچ عضوی از من نمیکند جز این که فرشتگان او را بر آن کمک میکنند،عرض کرد:ای پیامبر خدا پدر و مادرم فدایت باد از میان ما چه کسی بر تو نماز میگزارد،فرمود:ای عمّار خدا تو را رحمت کند،سپس فرمود:برادر و پسر عمویم علیّ بن ابی طالب کجاست،امیر مؤمنان با گفتن لبّیک یا رسول اللّه درود خدا بر تو باد به آن حضرت پاسخ داد،فرمود:ای پسر عمّ مرا بنشان و تکیهام ده،پس آن حضرت را نشانید و بر سینۀ خود تکیه داد،سپس فرمود:ای پسر عمّ هنگامی که مرگم فرا رسید سرم را در دامان خود قرار ده و وقتی روح از تنم جدا شد آن را با دست خود بگیر و بر صورت خود بکش،سپس مرا روبهقبله کن و غسل ده و در همین دو جامهام یا در پارچه سپید مصری یا در برد یمانی کفنم کن و درباره کفنم زیاده روی مکن و
ص:327
تو مقدّم بر دیگران بر من نماز بگزار،و بدان نخستین کسی که بر من نماز میگزارد خداوند جبّار است سپس جبرئیل و میکائیل و اسرافیل سپس فرشتگانی که گرداگرد عرشند و شماره آنها را کسی جز خدا نمیداند و پس از آنها ساکنان هر آسمان پس از آسمان دیگر و بعد خاندانم آهسته و مانند بر من نماز میگزارند و سلام میدهند.با فریاد فریادکننده و با صدای عصاهای آهنی مرا آزار ندهید.سپس فرمود:ای بلال مردم را فرا خوان،هنگامی که مردم اجتماع کردند پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله به علیّ بن ابی طالب علیه السّلام فرمود:مرا بر جای بلندی بنشان و خود را تکیهگاه من قرار ده،امیر مؤمنان علیه السّلام آن حضرت را در حالی که دستمالی بر سرش بسته شده بود بلند کرد و بر روی کرسی نشانید خود را تکیهگاه شانههای او قرار داد.پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله حمد و ثنای الهی را بهجا آورد و پس از آن به خودش کرد و مرگش را خبر داد.
سپس فرمود:ای گروه مردم!من چگونه پیامبری برای شما بودم،همه یک زبان گفتند:
بهترین پیامبر فرمود:آیا با شما جهاد نکردم؟آیا دندانم نشکست؟آیا پیشانیم به خاک آغشته نشد؟آیا خون بر صورتم جاری نشد به طوری که به پیشانی بر زمین افتادم؟آیا از نادانهای قوم خود سختیها و رنجها تحمّل نکردم؟آیا از گرسنگی سنگ بر شکم نبستم؟همۀ آنها گفتند:آری ای پیامبر خدا بیشکّ تو در بلاها شکیبا و در برابر نعمتهای خداوند شکرگزار بودی.از بدیها نهی کردی و به نیکیها امر فرمودی خداوند بهترین پاداشها را از سوی ما به تو عنایت فرماید.فرمود:و خداوند به شما نیز جزای نیکو دهاد.سپس فرمود:ای مردم!پس از من پیامبری و پس از سنّت من سنّتی نیست،هر کسی چنین چیزی ادّعا کند در آتش خواهد بود.ای مردم!قصاص را زنده نگهدارید و حقّ صاحب حقّ را احیا کنید، پراکنده نشوید و تسلیم باشید. کَتَبَ اللّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِی إِنَّ اللّهَ قَوِیٌّ عَزِیزٌ (1).ای مردم! پروردگارم فرمان داده و سوگند خورده که از ستم ستمگری نگذرد جز این که ستمدیده عفو یا قصاص کند،شما را به خدا سوگند میدهم هر کس از سوی محمّد بر وی ستمی شده یا قصاصی برای اوست برخیزد و از من انتقام گیرد چه قصاص در دنیا نزد من محبوبتر از قصاص در آخرت در برابر چشم نظارهکنندگان است.
راوی میگوید:مردی که او را سوادة بن قیس میگفتند از جا برخاست و عرض کرد:پدر
ص:328
1) (1) مجادله/21:خداوند چنین مقرّر داشته که من و رسولانم پیروز میشویم چه خداوند قوی و شکستناپذیر است.
مادرم فدایت باد ای پیامبر خدا!شما از طایف میآمدید من به استقبالتان آمدم،شما بر ناقه غضباء نشسته بودی و عصای ممشوق خود را در دست داشتی،عصا را بلند کردی تا بر ناقه فرود آوری لیکن به شکم من اصابت کرد و نمیدانم که این کار به عمد بود یا به خطاء فرمود:ای سواده پناه میبرم به خدا اگر به عمد بوده باشد.سپس فرمود:ای بلال برخیز و نزد دخترم فاطمه برو و همان عصا را بیاور.بلال بیرون رفت در حالی که در میان کوچههای مدینه فریاد میزد کیست که پیش از فرا رسیدن روز قیامت خود را در معرض قصاص قرار دهد،پس از آن نزد فاطمه علیه السّلام آمد و گفت:ای فاطمه برخیز و عصای ممشوق را به من بده که پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله آن را میخواهد.فاطمه علیه السّلام فریاد زد پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله عصای ممشوق را برای چه میخواهد،امروز روز عصا نیست؟بلال گفت:ای فاطمه آیا نمیدانی پدرت برای مردم خطبه خوانده و خبر مرگ خود را داده و با اهل دین و دنیا وداع کرده است.فاطمه علیه السّلام فریاد وا حزناه برآورد و گفت:ای پدر چه کسی فقیران و بیچارگان و درماندگان را یاری خواهد کرد،ای حبیب خدا و ای محبوب دلها.سپس عصا را به بلال داد و بلال آن را تقدیم پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله کرد.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:آن پیر مرد کجاست؟پیر مرد گفت:اینک ای پیامبر خدا اینجا هستم،به او فرمود:برخیز و از من انتقام بگیر تا خشنود شوی،پیر مرد گفت:ای پیامبر خدا شکمت را برهنه کن،آن حضرت پیرهن را از روی شکمش بالا زد،پیر مرد گفت:
پدر و مادرم فدایت باد ای پیامبر خدا آیا اجازه میدهی دهنم را بر شکمت بگذارم،فرمود:
اجازه دادم،پیر مرد دهنش را بر روی شکم پیامبر خدا گذاشت و آن را بوسید و گفت:پناه میبرم به شکم پیامبر خدا از آتش روز قیامت،پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به وساده فرمود:آیا میبخشی یا قصاص میکنی؟پیر مرد گفت:بلکه میبخشم ای پیامبر خدا،پیامبر صلّی اللّه علیه و آله گفت:بار الها سوادة بن قیس را عفو فرما چنان که پیامبرت را عفو کرده است.
پس از آن پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله به اصحابش سفارش فرمود:که به سنّت او تمسّک جویند و به عترتش اقتدا کنند و آنان را از مخالفت با اهل بیت بر حذر داشت.سپس به علیّ بن ابی طالب علیه السّلام دستور داد که او را بر روی بسترش بخواباند و مردم از نزد او برخاستند در حالی که از ادامه حیات آن حضرت نومید بودند.چون فردای آن روز شد مردم از این که به خدمت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله برسند ممنوع شدند،و علی علیه السّلام پیوسته در کنار آن حضرت بود هنگامی که برای ضرورتی از آنجا بیرون رفت زنان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بر او وارد شدند.در این موقع آن حضرت به هوش آمد و علی علیه السّلام را در کنار خود ندید به همسرانش فرمود:برادر و یاور مرا فراخوانید، عایشه گفت:ابو بکر را فراخوانید هنگامی که او را صدا زدند و حاضر شد و نگاه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله
ص:329
بر او افتاد روی از او بگردانید.ابو بکر برخاست و گفت:اگر او حاجتی داشت آن را به من ارجاع میداد،چون وی بیرون رفت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:برادر و یاورم را فراخوانید،حفصه گفت:عمر را فراخوانید،او را صدا زدند هنگامی که آمد و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نگاهش به او افتاد روی از او گردانید و عمر باز گشت و گفت:اگر او را حاجتی بود آن را به من میگفت.چون عمر بیرون رفت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:برادر و یاور مرا فراخوانید،امّ سلمه گفت:علی علیه السّلام را فراخوانید،به خدا سوگند کسی جز او را نمیخواهد،وی را صدا زدند.هنگامی که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله او را دید وی را در آغوش کشید و از زیر روانداز خود به طرف صورت وی خم شد و مدّتی دراز در بن گوش او سخن گفت،سپس علی علیه السّلام برخاست و به کناری رفت،پس از آن مردم به علی علیه السّلام گفتند چه چیزی در بن گوش تو گفت فرمود:هزار باب علم به من یاد داد که از هر بابی هزار باب دیگر به رویم باز میشود،و به چیزهایی که من به خواست خدا به آنها عمل خواهم کرد وصیّت فرمود:پس از آن امّ سلمه از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله اجازه ورود خواست و آن حضرت به او اجازه داد چون داخل شد سلام کرد و گفت:پدر و مادرم فدایت باد ای پیامبر خدا تو را دگرگون میبینم فرمود:خبر مرگم به من داده شده پس سلام من بر تو باد،پس از امروز دیگر صدای محمّد را نخواهید شنید،امّ سلمه گفت:وای از این اندوه بزرگ،اندوهی که حسرت و ندامت آن را تدارک نمیکند.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:ای امّ سلمه حبیبه و نور چشم و میوه دلم فاطمه مظلومۀ پس از مرا فرا خوان،هنگامی که فاطمه علیه السّلام پدر را دید سر و گونههای آن حضرت را بوسید و گفت:جانم فدای جانت باد،ای وای از اندوهی که به خاطر اندوه توست ای پدر.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله چشمانش را باز کرد و فرمود:ای دخترم هیچ اندوهی پس از به امروز برای پدرت نیست،فاطمه علیه السّلام عرض کرد:ای پدر میبینم که میخواهی از دنیا جدایی اختیار کنی،فرمود:دخترم من از تو جدا خواهم شد،سلام من بر تو باد،فاطمه علیه السّلام عرض کرد:ای پدر روز قیامت محلّ ملاقات در کجاست؟فرمود:در موقف حساب،عرض کرد:
اگر تو را در آنجا نبینم،فرمود:در آنجا که دوستان تو شفاعت میشوند،عرض کرد:اگر به هنگام شفاعت تو را نبینم،فرمود:به هنگام گذر از صراط جبرئیل در طرف راست و میکائیل در سمت چپ من ایستادهاند،و همسرت علیّ بن ابی طالب در پیش روی من خواهد بود،لوای حمد در دست اوست و فرشتگان در پشت سر من ندا میکنند:پروردگارا امّت محمّد را از آتش سلامت بدار و حساب را بر آنها آسان گردان.فاطمه علیه السّلام گفت:مادرم خدیجه کجاست؟فرمود:در کاخی که از مروارید سپید است و چهار در دارد.
سپس پیامبر صلّی اللّه علیه و آله از هوش رفت در حالی که سرش در دامان علیّ بن ابی طالب علیه السّلام بود.
ص:330
فاطمه علیه السّلام خود را به روی او خم کرد و پیوسته به صورت او مینگریست و گریه و زاری میکرد و این دو بیت را میخواند:
و أبیض یستسقی الغمام بوجهه ثمال الیتامی عصمة للارامل (1)
یطوف به الهلاّک من آل هاشم فهم عنده فی نعمة و فواضل (2)
راوی میگوید:پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله چشمانش را باز کرد و با صدای ضعیفی به فاطمه علیه السّلام گفت:اینها گفتار عموی تو ابو طالب است آنها را مگو بلکه بگو: وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلی أَعْقابِکُمْ (3).فاطمه علیه السّلام گریهای طولانی کرد سپس پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به او کرد که نزدیک او بیاید،فاطمه علیه السّلام به نزدیک او رفت به طوری که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله او را در زیر ردای خود جای داد،سپس سخنانی در بیخ گوش او گفت،پس از آن فاطمه علیه السّلام سرش را بلند کرد در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود،سپس به او فرمود:نزدیک من بیا چون نزدیک او شد چیزی در گوش او گفت که فاطمه علیه السّلام خندید.
حاضران از آن در شگفت شدند.فاطمه علیه السّلام فرمود:خبر مرگ خود را به من داد گریستم سپس به من گفت:ای دخترم از مرگ پدرت بیتابی مکن،من از پروردگارم خواستهام تو را نخستین کسی قرار دهد که از اهل بیتم به من ملحق میشود،و پروردگارم به من خبر داده که این درخواست مرا اجابت کرده است،بدین سبب من خندیدم.سپس پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:ای دخترم دو فرزندم حسن و حسین را نزد من فرا خوان.فاطمه علیه السّلام آنها را فرا خواند،چون پیامبر صلّی اللّه علیه و آله آنان را دید آنها را بوسید و بویید و مکید و اشک از چشمان آنها سرازیر بود.
سپس مدهوش شد،حسن و حسین فریاد زدند:ای جدّ بزرگوار جان ما فدای جانت و وجود ما سپر وجودت باد،و پیوسته صیحه میزدند و گریه میکردند تا آنگاه که بر روی بستر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله افتادند.علی علیه السّلام خواست آنها را از آن حضرت دور کند لیکن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در این هنگام به هوش آمد و فرمود:ای علیّ فرزندانم را از من دور مکن،بگذار آنها را ببویم و مرا ببویند و از آنها توشه بردارم و از من توشه گیرند.این وداعی است که دیداری پس از این نیست آگاه باش پس از من بر آنها ستم خواهد شد و به ستم کشته خواهند شد لعنت خدا بر کشنده و ستمکنندۀ بر آنها باد،سپس فرمود:ای ابا محمّد امّا تو به زهر کشته میشوی در
ص:331
1) (1) سپیدرویی که ابرها به رخسار او سیرآب میشوند-فریاد رس یتیمان و پناه بیوهزنان است
2) (2) مستمندان خاندان هاشم به گرد او در میآیند-و آنها در نزد او در نعمت و بخشش بسر میبرند
3) (3) آل عمران/144:محمّد صلّی اللّه علیه و آله فقط فرستاده خوا بود و پیش از او فرستادگان دیگری نیز بودند.آیا اگر او بمیرد و یا کشته شود شما به عقب برمیگردید؟(اسلام را رها میکنید و به دوران کفر و بتپرستی باز میگردید).
حالی که ستمدیده و بییاور باشی،و تو ای ابا عبد اللّه غریب و تشنه کام به قتل میرسی،ای فرزند لعنت خدا بر امّتی باد که تو را بکشد.
راوی میگوید:در مدّتی که پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله بیمار بود در هر شب و روز جبرئیل بر او فرود میآمد و عرض میکرد:سلام بر تو ای پیامبر خدا پروردگارت به تو سلام میرساند و میفرماید:حالت چگونه است؟او به تو داناتر است لیکن میخواهد بر کرامت و شرافتی که به تو ارزانی داشته بیفزاید همچنین خواسته است که عیادت بیمار در میان امّت تو سنّت باشد.در این هنگام اگر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله آرام و سبک حال بود میفرمود:خود را آرام میبینم، جبرئیل میگفت:خداوند متعال را میستایم چه او دوست دارد که او را بستایند و بر شکرش بیفزایند؛و اگر آن حضرت دردمند بود میفرمود:دردی در خود احساس میکنم،جبرئیل میگفت:خدایت بر تو سخت نگرفته و هیچ مخلوقی نزد او از تو گرامیتر نیست ولی دوست دارد که او را بستایی و شکر گویی تا هنگامی که خدا را دیدار میکنی استحقاق عالیترین درجه و کسب ثواب دایم و شرافت بر همۀ خلق را داشته باشی.امیر مؤمنان علیه السّلام فرموده است:جبرئیل در وقتی که معمولا بر پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله نازل میشد فرود آمد هنگامی که من نزول او را احساس کردم به کسانی که در خانه بودند گفتم،دور بروند،چون بر پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله وارد شد بر بالای سر آن حضرت نشست،سپس گفت:سلام بر تو ای پیامبر خدا همانا پروردگارت به تو سلام میرساند و از تو میپرسد حالت چگونه است و او به تو داناتر است.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:خود را مرده میبینم جبرئیل گفت:ای محمّد مژده باد تو را چه خداوند میخواهد به وسیلۀ آنچه میبینی تو را به کرامتی که برایت آماده ساخته است برساند.
امیر مؤمنان علیه السّلام فرموده است:پس از آن مردی اجازه خواست تا بر پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله وارد شود،من بیرون آمدم و به او گفتم:چه میخواهی؟گفت:میخواهم بر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله وارد شوم، گفتم:نمیتوانی با او ارتباط یابی،حاجتت چیست؟آن مرد گفت:چارهای نیست جز این که بر او وارد شوم.امیر مؤمنان علیه السّلام نزد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله آمد و برای او اجازه خواست،آن حضرت اجازه داد،آن مرد وارد شد و بر بالای سر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نشست و سپس گفت:سلام بر تو ای پیامبر خدا پاسخ داد:و بر تو سلام،حاجتت چیست؟آن مرد گفت:من فرستادۀ خدا به سوی تو هستم،فرمود:تو کدام یک از فرستادگان خدایی؟عرض کرد:من فرشتۀ مرگم که پروردگارت مرا به سوی تو فرستاده و به تو سلام میرساند.او تو را میان لقای خود و باز گشت به دنیا مخیّر کرده است،فرمود:مرا مهلت ده تا جبرئیل فرود آید،بر من سلام کند و
ص:332
من بر او سلام و با او مشورت کنم.فرشتۀ مرگ از نزد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بیرون رفت،جبرئیل در هوا او را ملاقات کرد و به او گفت:ای فرشتۀ مرگ آیا روح محمّد صلّی اللّه علیه و آله را قبض کردی؟گفت:نه ای جبرئیل او از من خواست که وی را قبض روح نکنم تا آنگاه که تو بر او فرود آیی و بر او سلام کنی و او بر تو سلام و با تو مشورت کند،جبرئیل گفت:ای فرشتۀ مرگ آیا نمیبینی برای ورود روح محمّد صلّی اللّه علیه و آله درهای آسمان گشوده شده است و آیا نمیبینی حوریان برای محمّد صلّی اللّه علیه و آله خود را آرایش دادهاند؟سپس جبرئیل بر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرود آمد و عرض کرد:سلام بر تو ای احمد،سلام بر تو ای محمّد،سلام بر تو ای ابو القاسم،فرمود:و سلام بر تو ای حبیب من جبرئیل،فرشتۀ مرگ اجازه خواست تا بر من وارد شود به او اجازه دادم پس از آن خواست قبض روحم کند از او خواستم تا آمدن تو به من مهلت دهد.جبرئیل عرض کرد:ای محمّد پروردگارت مشتاق تو است و فرشتۀ مرگ پیش از تو از هیچ کس اجازه قبض روح نخواسته و پس از تو نیز از کسی اجازه نخواهد خواست.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:ای جبرئیل فرشتۀ مرگ مرا از سوی پروردگارم مخیّر کرده که لقای او را اختیار کنم و یا به دنیا باز گردم.ای حبیب من رأی تو چیست؟جبرئیل گفت:ای محمّد! وَ لَلْآخِرَةُ خَیْرٌ لَکَ مِنَ الْأُولی، وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضی (1)لقای پروردگارت برایت بهتر است،پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:آری لقای پروردگارم برایم بهتر است،ای حبیب من جبرئیل همین جا باش تا فرشته مرگ بیاید.
ساعتی بعد فرشتۀ مرگ وارد شد و عرض کرد:سلام بر تو ای محمّد،فرمود:و بر تو سلام ای فرشتۀ مرگ،چه میخواهی بکنی؟گفت:میخواهم تو را قبض روح کنم،فرمود:آنچه را بدان مأموری اجرا کن.جبرئیل گفت:ای محمّد این آخرین روز فرود آمدن من به دنیاست، فرمود:ای حبیب من جبرئیل به نزدیک من بیا،به نزدیک او رفت و در سمت راست او قرار گرفت و میکائیل در سمت چپ او بود و در این حال فرشتۀ مرگ روح مقدّس او را قبض میکرد،جبرئیل گفت:ای فرشته مرگ شتاب مکن تا به سوی پروردگارم عروج کنم و باز گردم،فرشتۀ مرگ گفت:روح او به جایی منتقل شده که قادر بر باز گردانیدن آن نیستم.در این موقع جبرئیل گفت:ای محمّد این آخرین فرود آمدن من به دنیاست چه در آن حاجتی جز تو نداشتم و هم اکنون به آسمان بالا میروم و دیگر تا ابد به زمین فرود نخواهم آمد.
سپس پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله به علی علیه السّلام فرمود:ای برادرم نزدیک من بیا که امر خدا فرا رسیده
ص:333
1) (1) ضحی/4 و 5:و مسلّما آخرت برای تو از دنیا بهتر است،و بزودی پروردگارت آن قدر به تو عطا میکند که خشنود شوی.
است.علی علیه السّلام به آن حضرت نزدیک شد به حدّی که در زیر روانداز او قرار گرفت:سپس پیامبر صلّی اللّه علیه و آله دهانش را بر گوش علی علیه السّلام گذاشت و مدتی دراز با او آهسته سخن گفت تا آنگاه که روح پاکش از قفس تن رهایی یافت.و آن حضرت هر زمان جامه خواب را از صورتش بر میداشت به جبرئیل علیه السّلام مینگریست و میفرمود:این حبیب من چرا به هنگام سختیها مرا ترک کردهای و جبرئیل میگفت:ای محمّد إِنَّکَ مَیِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَیِّتُونَ (1)، کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ (2).
سپس جبرئیل گفت:ای فرشته مرگ سفارش خداوند را دربارۀ روح محمّد رعایت کن.
در آن لحظه که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به عالم باقی شتافت دست علی علیه السّلام در زیر چانه او بود و روح شریف آن بزرگوار در دست او سرازیر شد و او آن را به صورت خود کشید سپس آن حضرت را روبهقبله خوابانید و چشمانش را بست و پس از آن به آهستگی خود را از درون بستر خواب آن حضرت بیرون کشید در حالی که میگریست و به حاضران گفت:خداوند پاداش شما را در مرگ پیامبرتان بزرگ گرداند چه روح او را قبض فرمود.
راوی میگوید:در این هنگام آواز مردم به گریه و شیون بلند شد.سپس امیر مؤمنان علیه السّلام فضل بن عبّاس را فرا خواند و به او دستور داد پس از بستن دستمالی بر روی چشمانش با دادن آب به او کمک کند سپس آن حضرت را مطابق وصیّت او غسل داد و چون از غسل او فارغ شد حنوط کرد و کفن فرمود:در این موقع اصحاب و اهل بیت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در این که کدام زمین بهتر است تا در آن دفن شود اختلاف کردند.امیر مؤمنان علیه السّلام فرمود:من پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را در خانهای که در آن قبض روح شده به خاک میسپارم.پس از آن عبّاس بن عبد المطلّب برای کندن قبر کسی را نزد ابو عبیدة بن جرّاح که گور کن مردم مکّه بود و طبق معمول آنها لحد برای مردگان حفر میکرد فرستاد،و علی علیه السّلام یزید بن سهل را اعزام کرد تا در حجره پیامبر صلّی اللّه علیه و آله لحدی برایش حفر کند،سپس علی علیه السّلام جسد مقدّس پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله را بر روی تخت او در کنار قبرش قرار داد،و پس از آن به تنهاییی بر او نماز گزارد و هیچ کس در این نماز با او شرکت نداشت چه مسلمانان در این گفتگو بودند که چه کسی در نماز بر او امامت کند و در کجا جسد آن حضرت دفن شود.آنگاه امیر مؤمنان علیه السّلام به سوی کسانی از بنی هاشم و مهاجران و انصار که در مسجد بوده و در سقیفه حاضر نشده بودند آمد و فرمود:همانا پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله چه زنده باشد و چه مرده رهبر و پیشوای ماست اکنون دستهدسته وارد شوید و بر او
ص:334
نماز گزارید،خداوند متعال هر پیامبری از پیامبرانش را در هر جایی قبض روح کرده پسندیده است که در همان جا به خاک سپرده شود،و من پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را در حجرهای که در آن قبض روح شده به خاک میسپارم.مردم اطاعت کردند و از گفتار او خشنود شدند.سپس امیر مؤمنان علیه السّلام و عبّاس بن عبد المطلّب و فضل بن عبّاس وارد قبر شدند.در این هنگام انصار از پشت خانه فریاد برآوردند که:ای علیّ،خدا را به یاد تو میآوریم مبادا امروز حقّ ما نسبت به پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله از میان برود،کسی از ما را به قبر پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله وارد کن تا در خاکسپاری آن حضرت ما را نیز بهرهای باشد.امیر مؤمنان علیه السّلام فرمود اوس بن خول که بدری و از برجستگان خزرج بود وارد قبر شود.هنگامی که وارد قبر شد علی علیه السّلام به او فرمود:در قبر فرود آی سپس امیر مؤمنان علیه السّلام جسد پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله را روی دست او قرار داد و وی را راهنمایی کرد که آن را در لحد بگذارد،چون جسد بر روی زمین قرار گرفت به او فرمود:ای اوس بیرون آی،چون بیرون آمد علی علیه السّلام وارد قبر شد و کفن را از صورت پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله به یک طرف زد و گونۀ راست آن حضرت را بر زمین و روبهقبله قرار داد سپس با خشت لحد را پوشاند و خاک بر آن ریخت.
وفات آن حضرت در روز دوشنبه دو شب مانده به آخر صفر سال یازدهم هجری که شصت و سهساله بود اتّفاق افتاد و بیشتر مردم توفیق نماز بر آن حضرت و حضور در مراسم دفن او را نیافتند و به امر تعیین خلیفه در سقیفه در بنی ساعده پرداختند.ابو بکر این فرصت را غنیمت شمرد چه میدانست اگر در طلب خلافت سستی کنند تا امیر مؤمنان علیه السّلام از تجهیز پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فارغ شود در صورتی که پیش از این کار را مستحکم نکرده باشند آنچه را میخواهند به دست نخواهند آورد.از این رو برای به دست آوردن زمام خلافت سبقت گرفتند.انصار نیز در میان خود دچار اختلاف بودند،طلقاء و منافقان و مؤلفة قلوبهم نیز کراهت داشتند که خلافت به امیر مؤمنان علیه السّلام برسد و میدانستند اگر در این امر تأخیر شود تا بنی هاشم از مراسم خاکسپاری پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فارغ شوند امر خلافت در مقرّ خود قرار خواهد گرفت و امیر مؤمنان علیه السّلام عهدهدار خلافت خواهد شد و آنها در آنچه آرزو دارند ناکام خواهند ماند،به همین سبب برای رسیدن به خلافت پیشدستی کردند،و این داستانی طولانی است و ما به اندازهای که مربوط به وفات پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله و مورد نیاز بود از آن نقل کردیم نه آنچه را که مربوط به امر خلافت است چه اینجا محلّ ذکر آن نیست.
ص:335
پیرامون گفتار برخی صالحان به هنگام احتضار
(1)میگویم:غزّالی در این باب سخنانی از صحابه و تابعان و از برخی صوفیان نقل کرده که به هنگام مردن گفتهاند و آورده است که بعضی از آنها درین وقت گریه و برخی خنده سر میدادهاند،و به بعضی از آنها نسبت داده که در هنگام مردن به وجد آمده و سرور و شادی میکردهاند.با این حال او دربارۀ وفات پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله گفته است آن حضرت در حال احتضار اندوهش شدّت یافت و نالهاش آشکار و اضطرابش پیاپی و رنگش دگرگون شد و عرق بر پیشانیاش نشست و سمت راست و چپ او در حالت انقباض و انبساط میلرزید به گونهای که حاضران از مشاهده او به گریه درآمدند و از دیدن شدّت حال او زاری میکردند، و فرشتۀ مرگ ساعتی به او مهلت نداد امّا در حکایاتی که پیش از این ذکر شده آورده است که فرشته مرگ به مردی مهلت داد تا وضو بگیرد و دو رکعت نماز گزارد.همچنین در باب سکرات مرگ دربارۀ ابراهیم خلیل و موسی کلیم چیزهایی گفته است که آنها را شنیدهای و این از شگفتترین شگفتیهاست.از این رو ما از آنچه او در این باب آورده است چشم میپوشیم چه پارهای از آنها بکلّی عاری از فایده و برخی دیگر لاف و گزافهایی است که بیشتر آنها شگفتیآور است.
در پایان این باب گفته است:اینها سخنان آنان است و اختلافی که در گفتار آنها دیده میشود بر حسب اختلاف احوال آنهاست چه بر بعضی از آنها خوف و بر برخی رجا و بر دستهای شوق و محبّت غلبه داشته است از این رو هر کدام به مقتضای حال خود سخن گفته، و همۀ این سخنان در مقایسه با احوال آنها درست است.
پیرامون گفتار عارفان بر جنازه ها و گورها و حکم زیارت قبور
(2)بدان جنازهها برای اهل بصیرت مایۀ عبرت و برای هوشمندان موجب بیداری و یاد آوری است؛اما مشاهدۀ آنها از سوی غافلان جز بر سختدلی و قساوت آنها چیزی نمیافزاید،چه آنها میپندارند که میتوانند تا ابد جنازه دیگران را تماشا کنند و به گمان آنها
ص:336
نمیآید که ناگزیر روزی جنازه آنها را حمل خواهند کرد،و اگر این را گمان کنند آن را در زمانی نزدیک پیشبینی نمیکنند،و نمیاندیشند که آنهایی که در تابوتها حمل میکنند همه همین گمان را داشتهاند لیکن پندارشان باطل شد و روزگارشان بزودی پایان یافت.بنابراین آدمی هرگاه به جنازهای بنگرد که به گورستان حمل میکنند باید خود را از قبیل او بشمرد و بداند بزودی او را نیز بدان سمت حمل خواهند کرد و انگارد که اکنون حمل میکنند و شاید این حادثه در فردا یا پس فردا اتّفاق افتد.از یکی از بزرگان نقل شده که چون جنازهای را میدید میگفت:برو که من به دنبال تو هستم.
سپس غزّالی به نقل سخنان دستهای که آنها را در هنگام حضور بر جنازهها گفتهاند و همه از این قبیل است که ذکر شد.پس از آن گفته است آنان بدین گونه از مرگ بیمناک بودند،و امروز به جماعتی که بر جنازهها حاضر میشوند مینگریم که اکثر آنها میخندند و خود را سرگرم میکنند و جز دربارۀ میراث میّت و آن چه برای وارثانش بهجا گذاشته سخن نمیگویند،و همگنان و خویشاوندانش جز در این نمیاندیشند که به چه ترفند برخی از آنچه را بهجا گذاشته به دست آورند،و هیچ کدام از آنها-جز آن که خدا بخواهد-دربارۀ جنازه خود و زمانی که او را به گورستان حمل کنند نمیاندیشد،و این غفلت جز قساوت دل ناشی از کثرت گناهان سبب دیگری ندارد تا آن حدّ که خدا و روز قیامت و مراحل هولناکی را که در پیش داریم فراموش کردهایم،و به همین سبب اوقات خود را به بازی و غفلت میگذرانیم و به آنچه برای ما مهمّ نیست مشغول میشویم؛از خداوند میخواهیم که ما را از این خواب غفلت بیدار کند چه بهترین حالات حاضران بر گرد جنازهها آن است که بر مرده بگریند لیکن اگر عقل داشته باشند باید به خودشان بگریند نه بر میّت چه به راستی گریه بر خودشان سزاوارتر از گریۀ بر میّت است.
از جملۀ آداب حضور بر جنازه چنان که در بخش فقه ذکر کردهایم تفکّر و هشیاری و آمادگی و گام برداشتن به طور متواضعانه است؛و دیگر خوشگمانی به میّت است هر چند فاسق باشد؛و دیگر بدگمانی به نفس خویش است اگر چه دارای صلاح ظاهر باشد،چه عاقبت زندگی خطرناک است و چگونگی آن بر کسی روشن نیست.از این رو عمر بن ذرّ روایت کرده است که یکی از همسایگانش که بر نفس خویش مسرف بود مرد و بسیاری از مردم از حضور بر جنازه او خودداری کردند،لیکن او حاضر شد و بر او نماز گزارد،و هنگامی که او را به خاک سپردند وی بر گور او ایستاد و گفت:ای ابا فلان خدا تو را بیامرزد هرآینه عمرت را با توحید خداوند گذرانیدی و با سجده برای او رویت را با بر خاک مالیدی
ص:337
و اگر بگویند:وی گنهکار و دارای خطاهاست کیست از ما که گنهکار نبوده و خطا از او سر نزده باشد.
همچنین حکایت کردهاند مردی که بر تبهکاری حریص بود در یکی از نواحی بصره مرد و همسرش کسی را نیافت تا در حمل جنازهاش به او کمک کند چه هیچ یک از همسایگانش به سبب کثرت فسق او به وی نزدیک نمیشدند.همسرش ناگزیر دو تن حمّال را اجیر کرد تا جنازهاش را به نمازگاه حمل کردند،لیکن هیچ کس بر او نماز نگزارد،سپس او را به بیابان بردند تا به خاک بسپارند.بر کوهی نزدیک این محلّ یکی از زاهدان بزرگ بود، او را دیدند که گویا منتظر این جنازه است و قصد دارد بر آن نماز گزارد.در این هنگام در شهر منتشر شد که زاهد از کوه فرود آمده تا بر فلانی نماز گزارد.مردم از شهر بیرون آمدند و به همراه زاهد بر او نماز گزاردند،و مردم از نماز زاهد بر او در شگفتی بودند.از این رو به آنها گفت:در خواب به من گفته شد:در فلان محلّ فرود آی در آنجا جنازهای خواهی دید که جز زنی کسی همراه آن نیست،بر آن نماز بگزار چه او آمرزیده شده است.مردم از این سخن بیشتر در شگفت شدند.زاهد زنش را طلبید و از حال شوهرش پرسش کرد که روش او چگونه بوده است،پاسخ داد:همان گونه که معروف است همه روز در میخانه مشغول میگساری بود.زاهد گفت:بنگر هیچ چیزی از اعمال خیر در او دیدهای،گفت:آری سه چیز در او دیدهام:نخست آن که در هر بامداد که از مستی به هوش میآمد جامهاش را عوض میکرد و وضو میگرفت و نماز بامداد را با جماعت میگزارد سپس به میخانه باز میگشت و به فسق مشغول میشد؛دوّم آن که هیچگاه خانهاش از یک یتیم یا دو یتیم خالی نبوده و احسان او به آنها بیش از احسانی بود که به فرزندش روا میداشت و یتیمان را جستجو و از آنها بسیار دلجویی میکرد؛سوّم آن که در تاریکیهای شب در اثنای مستی به هوش میآمد و میگریست و میگفت:پروردگارا میخواهی کدام یک از دخمههای جهنّم را از این خبیث پر کنی و مقصود او خودش بود.زاهد چون این سخنان را شنید باز گشت و اشکال وی در امر او بر طرف شد.
(1)ضحّاک گفته است:مردی از پیامبر خدا پرسید:زاهدترین مردم کیست؟فرمود:«کسی که گور و پوسیدگی را فراموش نکند،و زیادی زینت دنیا را فروگذارد،و باقی را بر فانی اختیار کند،و فردا را از روزهای عمر خود نشمارد و خود را از اهل گورستان
ص:338
به حساب آورد.» (1)به علی علیه السّلام گفتند:تو را چه شده است که همسایگی گورستان را اختیار کردهای،فرمود:
«من آنها را بهترین همسایگان میبینم،من آنها را همسایههای صادقی یافتم که زبان را باز میدارند و آخرت را به یاد میآورند».
پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«هیچ منظرهای ندیدم جز این که گور از آن زشتتر و هولناکتر است.» (2)ابو ذرّ گفته است:آیا شما را خبر ندهم از روز تهیدستی خود؟آن روزی است که در گورم نهاده شوم (3).
ابو الدّرداء در کنار قبرها مینشست،علّت آن را از او پرسیدند گفت:من در کنار گروهی مینشینم که روز باز گشتم را به یادم میآورند،و اگر از کنار آنها برخیزم غیبت من نمیکنند (4).
ابان بن ابی عیّاش تیمی گفته است:حسن بصری با یاران خود در دفن جنازۀ نواء دختر اعین بن صبیعه همسر فرزدق حاضر شد،و حضور او یا به سبب رغبت وی به امور خیر و یا از بیم زبان فرزدق بود.هنگامی که بر او نماز گزاردند او را به کنار گورش بردند و در این وقت حسن با یارانش در سمتی،و فرزدق و یارانش در سمت دیگر نشستند.فرزدق به حسن گفت:ای ابا سعید مردم میگویند برای دفن این جنازه بهترین و بدترین مردم حضور یافته است.حسن گفت:ای ابا فراس مقصود آنها کیانند؟فرزدق گفت:آنها مرا بدترین مردم و تو را بهترین مردم میدانند.حسن گفت:هرگز نه من بهترین مردم هستم و نه تو بدترین مردم، سپس گفت:ای ابا فراس برای این حفره از پیش چه فرستادهای؟پاسخ داد:شهادت أن لا إله إلاّ اللّه در مدّت هشتاد سال،حسن گفت:آن را از غیر فقیه بگیرید،سپس گفت:ای ابا فراس این عمود است طنابها کجاست،یعنی این قول است عمل کو.فرزدق گفت:ای ابا سعید! ابیاتی به ذهنم رسیده است آنها را بشنو،حسن گفت:بیاور که تو نیکو میگویی.فرزدق اشعار زیر را خواند:
أخاف وراء القبر إن لم تعافنی أشدّ من القبر التهابا و أضیقا (5)
ص:339
أیا جامع الدّنیا لغیر بلاغة لمن تجمع الدّنیا و أنت تموت (1)
و نیز:
إنّ الحبیب من الأحباب مختلس لا یمنع الموت بوّاب و لا حرس (2)
فکیف تفرح بالدّنیا و لذّتها یا من یعدّ علیه اللّحظ و النّفس (3)
أصبحت یا غافلا فی النقص منغمسا و أنت دهرک فی اللذّات منغمس (4)
لا تأمن الموت فی طرف و لا نفس و إن تستّرت بالحجّاب و الحرس (5)
لا یرحم الموت ذا جهل لغرّته و لا الّذی کان منه العلم مقتبس (6)
کم أخرس الموت فی قبر وقفت به عن الجواب لسانا ما به خرس (7)
قد کان قصرک عمودا له شرف فقبرک الیوم فی الأجداث مندرس (8)
و ابیات دیگری نیز ذکر کرده است.
غزّالی میگوید:اینها اشعاری است که بر روی قبر کسانی نوشته شده که پیش از مرگ عبرت نگرفته بودند،و اندیشمند کسی است که به گور دیگران بنگرد و جای خود را در میان آنها ببیند و برای پیوستن به آنها خود را آماده کند و بداند مادام که او به آنها ملحق نشده است آنها از جای خود دور نمیشوند،و برای او محقّق باشد که اگر یک روز از روزهای عمر او را که وی آن را بیهوده میگذراند بر آنها عرضه شود آن را از همه دنیا و متعلّقات آن دوستتر خواهند داشت چه آنها ارزش عمر را شناخته و حقایق امور بر آنها مکشوف شده است و حسرت آنها برای یک روز عمر بدین منظور است که مقصّر تقصیر خود را در آن جبران کند تا از عذاب رهایی یابد،و مرتب بر اعمال خود بیفزاید تا درجهاش بالا رود و ثوابهایش
ص:341
1) (1) ای آن که دنیا را بیش از حدّ لزوم گرد میآوری-برای چه کسی دنیا را جمع میکنی در حالی که خود میمیری
2) (2) همانا دوستی از دوستان ربوده شده است-دربان و پاسبان جلوگیر مرگ نیست
3) (3) چگونه به دنیا و لذّات شادمانی میکنی-ای کسی که لحظهها و نفسها بر تو شمرده میشود
4) (4) ای غافل در نقایص غوطهوری-و همۀ روزگارت را در لذّتها میگذرانی
5) (5) از مرگ بهاندازۀ یک چشم بهم زدن و نفس برآوردنی ایمن مباش-هر چند به وسیلۀ دربانها و نگهبانها خود را پنهان کرده باشی
6) (6) مرگ بر نادان به سبب فریفتگی او رحم نمیکند-و نه بر کسی که دانش از او آموخته میشود
7) (7) چه بسیار کنگ کرده است مرگ کسی را در قبری که من بر آن ایستادهام-از دادن جواب با زبانی که سنگ نبوده است
8) (8) کاخ تو آباد و دارای کنگرههایی بود-و امروز گور تو در گورهای دیگر کهنه و مندرس است
مضاعف شود.آنها زمانی ارزش عمر را دریافتند که از دنیا بریده شدند به طوری که اکنون در حسرت ساعتی از آنند،و تو این ساعت را در اختیار داری و شاید بر امثال آن نیز دست یابی در حالی که تو آنها را بیهوده میگذرانی.پس دل بر این نه که به هنگامی که اختیار این امر از دستت بیرون رود و بهرهات را از ساعات عمر خود آزادانه نگرفته باشی بر تضییع آنها حسرت خوری.یکی از صالحان گفته است:کسی را که برای خدا به برادری گرفته بودم در خواب دیدم به او گفتم:ای فلان الحمد للّه رب العالمین زندگی پسندیدهای کردی،پاسخ داد:
اگر بتوانم این را بگویم،یعنی الحمد للّه ربّ العالمین را نزد من از همۀ دنیا و آنچه در آن است محبوبتر است،سپس گفت:آیا ندیدی در آنجا که مرا به خاک سپردند فلانی برخاست و دو رکعت نماز گزارد و اگر من بتوانم دو رکعت نماز بهجا آورم نزد من محبوبتر است از همۀ دنیا و آنچه در آن است.
(1)سزاوار است بر کسی که فرزندش یا یکی از خویشاوندانش بمیرد تقدّم او را در مردن به منزلۀ آن بداند که اگر خود و فرزندش به سفری رفته بودند و فرزندش پیش از او به شهری که قرارگاه و وطن آنهاست باز گردد هرگز او از این رویداد تأسّف زیادی نخواهد داشت چه میداند که بزودی به فرزندش ملحق خواهد شد و تنها تقدّم و تأخّری میان آنها جدایی انداخته است.مرگ نیز به همین گونه است چه معنای آن سبقت گرفتن در رفتن به وطن است تا آنگاه که متأخّر به او ملحق گردد.و اگر به این امر معتقد شود بیتابی و اندوه او در مرگ عزیزان کم خواهد شد،بهویژه در مرگ فرزند چه دربارۀ آن اخباری وارد است که مایۀ آرامش هر مصیبت دیده خواهد شد.پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«اگر بچه سقط شدهای از پیش بفرستم نزد من محبوبتر است تا صد فرزند سوار کار بهجا گذارم که همه در راه خدا پیکار کنند» (1).و سقط را بدین سبب ذکر فرمود تا هشداری باشد به پستترین بر بالاترین آنها و گرنه ثواب بهاندازۀ موقعیّت فرزند در دل است.
میگویم:از امام صادق علیه السّلام نقل شده که فرموده است:«فرزندی را که آدمی از پیش
ص:342
1) (1) به مأخذ آن آگاهی نیافتم،جز آنچه را که ابن ماجه در السّنن خود به شماره 1607 بدین صورت آورده است:«بچّۀ سقط شدهای را از پیش بفرستم نزد من محبوبتر است از این که فرزند سوار کاری را از خود بهجا گذارم».
بفرستد بهتر از هفتاد فرزند است که پس از خود بهجا گذارد و همه سوار بر مرکب شوند و در راه خدا جهاد کنند.» (1)و نیز فرموده است:«هر کس از مسلمانان دو فرزند از پیش بفرستد و اجر خود را از خدا بخواهد به اجازۀ خداوند آنها حایل او از آتش دوزخ خواهند شد.» (2)و نیز:«هرگاه خداوند بندهای را دوست بدارد محبوبترین فرزندانش را از او میگیرد.» (3)و نیز:«پاداش مؤمن بر مرگ فرزندش بهشت است،صبر کند یا نکند.» (4)و نیز:«خداوند به شگفت میآید از کسی که فرزندش بمیرد و او حمد خدا گوید، خداوند میفرماید:ای فرشتگان من بندهام حمد من میگوید در حالی که جانش را گرفتهام.» (5)غزّالی میگوید:زید بن اسلم گفته است:پسری از داود علیه السّلام مرد و او بر مرگ وی بسیار غمگین شد،به او گفته شد:از نظر تو چه چیزی با او برابری میکند؟پاسخ داد:به اندازه این که زمین را پر از طلا کنند،گفتند:پاداش تو به همین اندازه است.پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«اگر از مسلمانی سه فرزند بمیرد و در مرگ آنها اجر خود را از خدا بخواهد آنها برای او پسری از آتش خواهند بود.»زنی که در نزد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله حضور داشت گفت:یا دو تا، فرمود:یا دو تا» (6)،و باید پدر به هنگام مرگ فرزند خالصانه برای او دعا کند چه آن از هر دعای دیگر امیدوارکنندهتر و به اجابت نزدیکتر است.
محمّد بن سلیمان بر گور فرزندش ایستاد و گفت:پروردگارا صبح کردم در حالی که دربارۀ او به تو امیدوارم و نیز بر او از تو بیم دارم امیدم را محقّق فرما و از ترسم ایمنی ده.ابو سنان بر روی گور پسرش ایستاد و گفت:بار خدایا من حقّ خودم را که بر او واجب بوده است آمرزیدم،تو هم حقّ خودت را که بر او واجب بوده است بیامرز چه تو بخشندهتر و کریمتری.عربی بیابانی بر قبر فرزندش ایستاد و گفت:بار الها من کوتاهی او را در نیکی به
ص:343
1) (1) کافی،ج 3،ص 218،شماره 1.
2) (2) کافی،ج 3،صص 219 و 220،شماره 8/5/6 و 9.
3) (3) کافی،ج 3،صص 219 و 220،شماره 8/5/6 و 9.
4) (4) کافی،ج 3،صص 219 و 220،شماره 8/5/6 و 9.
5) (5) کافی،ج 3،صص 219 و 220،شماره 8/5/6 و 9.
6) (6) صحیح بخاری،ج 2،ص 188 از حدیث ابی سعید خدری،عبد اللّه بن احمد،الکبیر طبرانی،ابو یعلی و رجال او ثقهاند و مجمع الزّوائد،ج 3،ص 8.
من به او بخشیدم تو هم کوتاهی او را در طاعت تو به او ببخشای.
هنگامی که ذرّ بن عمر بن ذرّ مرد عمر بن ذرّ پس از گذاردن او در لحد گفت:ای ذرّ غمی که ما برای تو داریم ما را از غم فراق تو باز داشته است.ای کاش میدانستم چه گفتی و به تو چه گفتند،بار الها تو مرا به این ذرّ به قدری که لازم بود بهرهمند ساختی،و اجل و روزی او را به اتمام رسانیدی و بر او ستم نکردی،بار الها طاعت خود و طاعت مرا بر او لازم کرده بودی،خدایا پاداشی را که در مصیبت او به من وعده دادهای به او بخشیدم پس تو هم عذاب خود را به او ببخش و او را عذاب مکن.او با این سخنان مردم را به گریه درآورد سپس در هنگامی که باز میگشت گفت:ای ذرّ پس از تو ما را حاجتی نیست،و ما که با خداییم به هیچ انسانی نیاز نداریم،ما رفتیم و تو را رها کردیم چه اگر اقامت کنیم نمیتوانیم به تو سودی برسانیم.
مردی در بصره به زنی نگاه کرد و گفت:من زنی به این شادابی ندیدهام و این جز از کمی اندوه نیست،زن گفت:ای بنده خدا مرا غمی سنگین است که هیچ کس در آن با من شریک نیست،گفت:چگونه است؟پاسخ داد:همسر من در روز عید قربان گوسفندی سر برید و مرا دو پسر غمگین بود که بازی میکردند.پسر بزرگتر به کوچکتر گفت:آیا میخواهی به تو نشان دهم چگونه پدرم گوسفند را ذبح کرد،پاسخ داد:آری،پسر بزرگتر او را گرفت و خوابانید و سپس سر او را برید،و ما وقتی متوجّه شدیم که او در خون خود میغلتید،هنگامی که فریادها بلند شد کودک گریخت و به کوهی پناهنده شد و سپس گرگی به او حمله کرد و او را خورد.پدرش به طلب او شتافت و او نیز به سبب شدّت گرما و تشنگی جان خود را از دست داد،و گفت:اکنون چنان که میبینی روزگار مرا تنها گذاشته است.
باید به هنگام مرگ فرزند امثال این مصیبتها را به یاد آورد تا از شدّت بیتابی تسلّی یابد، چه هیچ مصیبتی نیست جز این که بزرگتر از آن قابل تصوّر است و آنچه حق تعالی در هر حالی از انسان دفع میکند بیشتر از اینهاست.
(1)بدان زیارت قبور به طور کلّی برای یادآوری و عبرت گیری مستحبّ است و زیارت قبور صالحان به منظور تبرّک جستن و عبرت گرفتن استحباب دارد چه پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله نخست از
ص:344
زیارت قبور نهی فرمود و سپس آن را اجازه داد. (1)
علی علیه السّلام از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت کرده که فرموده است:«من شما را از زیارت قبور نهی کرده بودم اینک،آنها را زیارت کنید چه آن سبب یاد آوری آخرت است جز این که در آن سخن یاوه نگویید.» (2)پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله به همراه هزار سوار نقابدار قبر مادرش را زیارت کرد و تا آن روز گریهکنندگانی بیش از آنها دیده نشده بود. (3)
ابو ذرّ گفته است:پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«قبور را زیارت کنید تا آخرت را به یاد آورید، و مردگان را بشویید چه پرداختن به کار تن بیجان پندی بلیغ است،و بر جنازهها نماز بگزار شاید آن تو را اندوهگین کند،زیرا اندوهگین در سایه لطف خداوند است.» (4)ابن ملیکه گفته است:پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«مردگانتان را زیارت و بر آنها سلام کنید چه برای شما در آنها عبرت است.» (5)جعفر بن محمّد از پدرش علیه السّلام نقل کرده که فرموده است:«فاطمه دختر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله قبر عمویش حمزه را در روزها زیارت میکرد و در آنجا نماز میگزارد و گریه میکرد.» میگویم:در الفقیه آمده است که فاطمه علیها السّلام در هر بامداد شنبه برای زیارت قبور شهدا میآمد و نزد قبر حمزه میرفت و برای او از خداوند طلب رحمت و آمرزش میکرد. (6)
محمّد بن مسلم روایت کرده که به ابی عبد اللّه علیه السّلام عرض کردم:آیا مردگان را زیارت کنیم؟فرمود:«آری»،عرض کردم:هنگامی که به زیارت آنها میرویم آنها ما را میشناسند،فرمود:«آری به خدا سوگند آنها شما را میشناسند و به دیدن شما خوشحال میشوند و با شما انس میگیرند»؛عرض کردم:هنگامی که به دیدن آنها میرویم چه بگوییم؟فرمود:«بگویید:اللّهم جاف الأرض عن جنوبهم و صاعد الیک أرواحهم و لقّنهم منک رضوانا و اسکن إلیهم من رحمتک ما تصل به وحدتهم و تؤنس به وحشتهم إنّک علی
ص:345
1) (1) صحیح مسلم،ج 3،ص 135،از حدیث بریده.
2) (2) مسند احمد و ابو یعلی بدون جملۀ:«جز این که در آن سخن یاوه نگویید»،الکبیر و الاوسط طبرانی تمام آن را از حدیث ابن عبّاس،مجمع الزّوائد،ج 3،ص 58 و 59.
3) (3) المستدرک حاکم،ج 1،ص 375 و گفته است این حدیث بنا بر شرط شیخین صحیح است.
4) (4) المستدرک حاکم،ج 1،ص 177.
5) (5) القبور ابن ابی الدّنیا به طور مرسل و اسناد او حسن است(المغنی).
6) (6) همان مأخذ،باب التّعزیه و الجزع،شماره 36.
کلّ شیء قدیر.» (1)امام رضا علیه السّلام فرموده است:«هر بندهای که قبر مؤمنی را زیارت کند و هفت بار إِنّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ بر آن بخواند خداوند او و صاحب قبر را میآمرزد.» (2)غزّالی میگوید:پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«هر کس قبر پدر و مادرش یا یکی از آنها را در هر جمعه زیارت کند خداوند او را میآمرزد و او را نیکوکار ثبت میکند.» (3)از ابن سیرین نقل شده که پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:پدر و مادر انسان میمیرند در حالی که او نسبت به آنها بدرفتار بوده است و پس از مرگشان او برای آنها دعا میکند، خداوند او را از جمله نیکوکاران به ثبت میرساند.» (4)پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«هر کس قبر مرا زیارت کند شفاعت او بر من واجب شده است.» (5)و نیز:«کسی که برای رسیدن به ثواب الهی مرا در مدینه زیارت کند روز قیامت شفیع و گواه او خواهم بود.» (6)کعب گفته است:هیچ سپیدۀ صبحی نمیدمد جز این که هفتاد هزار فرشته فرود میآیند و گرداگرد قبر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را میگیرند و بالهای خود را بدان میزنند و به آن حضرت درود میفرستند تا شب شود،در این هنگام آنها بالا میروند و فرشتگانی به تعداد آنها فرود میآیند و همان کار را انجام میدهند تا آنگاه که زمین شکافته شود و آن حضرت با هفتاد هزار فرشته که پیوسته او را تعظیم میکنند بیرون آید.
میگویم:غزّالی سپس آنچه را مربوط به زیارت قبور و آداب آن و جز اینهاست ذکر کرده است که چون نمیتوان بر آنها اعتماد کرد از آنها چشم میپوشیم و به جای آنها آنچه را از طریق خاصّه(شیعه)از امام صادق علیه السّلام وارد شده است ذکر میکنیم:
از امام صادق علیه السّلام روایت شده که از آن حضرت پرسیدند چگونه بر اهل قبور سلام کنیم؟ فرمود:«میگویی:السّلام علی أهل الدّیار من المؤمنین و المسلمین أنتم لنا فرط و نحن إن
ص:346
1) (1) همان مأخذ،باب التّعزیه و الجزع،شماره 39 و 40.
2) (2) همان مأخذ،باب التعزیه و الجزع،شماره 39 و 40.
3) (3) النّوایه حکیم ترمذی از حدیث ابی هریره به سند ضعیف،الجامع الصغیر.
4) (4) عراقی گفته است:القبور ابن ابی الدّنیا و این حدیثی مرسل است و اسناد آن صحیح میباشد.
5) (5) مسند،بزّار از حدیث عبد اللّه بن ابراهیم غفّاری؛مجمع الزّوائد،ج 4،ص 2.
6) (6) طبرانی نظیر آن از حدیث ابن عمر،و ابن السّکن آن را صحیح دانسته است؛(المغنی).
شاء اللّه بکم لاحقون». (1)
دربارۀ این که مرده کسانش را دیدار میکند اخباری از اهل بیت علیه السّلام وارد شده که غزّالی آنها را ذکر نکرده و گویا از آنها چیزی به او نرسیده است.اسحاق بن عمّار از امام موسی بن جعفر علیه السّلام پرسید:آیا مؤمن کسانش را دیدار میکند؟فرمود:«آری»عرض کرد:در چه مدّت؟فرمود:«بهاندازۀ فضائل آنها،برخی از آنها را در هر روز دیدار میکند و بعضی را در هر دو روز،و بعضی را در هر سه روز».راوی میگوید:از خلال گفتار آن حضرت دریافتم که میفرماید پستترین آنها را در هر جمعه،پرسید:در چه ساعتی؟فرمود:«به هنگام ظهر یا اندکی پیش از آن،خداوند فرشتهای را به همراه او روانه میکند که آنچه را مایۀ شادی او میشود به او نشان میدهد و آنچه را موجب ناراحتی او میگردد از او پوشیده میدارد پس مسرور و خوشحال باز میگردد.» (2)حفص بن بختری از ابی عبد اللّه علیه السّلام روایت کرده است:«کافر کسانش را دیدار میکند و آنچه را مکروه اوست میبیند،و آنچه محبوب اوست از او پوشیده میشود.» (3)غزّالی میگوید:پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«مرده در گورش همچون غریقی است که طلب فریاد رسی میکند و منتظر دعایی از سوی پدر یا برادر یا دوست خویش است و هرگاه دعایی از آنها به او رسد نزد او محبوبتر است از همۀ دنیا و آنچه در آن است و هدیۀ زندهها به مردهها دعا و طلب آمرزش است.» (4)یکی از بزرگان گفته است:برادری داشتم که مرد،او را در خواب دیدم به او گفتم:حال تو چگونه بود هنگامی که در گورت نهاده شدی؟گفت:شخصی آمد با شعلهای از آتش و اگر نبود که دعا کنندهای برایم دعا کرد تردید ندارم که چیزی از آن آتش مرا فرا میگرفت.
میگویم:در الفقیه آمده که عمر بن یزید گفته است:به ابی عبد اللّه علیه السّلام عرض کردم:از جانب میّت میتوان نماز گزارد؟فرمود:«آری حتّی آن که گاهی مرده در تنگی و سختی میباشد و خداوند این تنگی را از او بر طرف میکند و به او وسعت میدهد سپس به او گفته میشود که رفع این تنگی به سبب نمازی است که فلان برادرت از سوی تو بهجا آورده است».راوی میگوید:به آن حضرت عرض کردم:میتوانم دو نفر را در دو رکعت نماز
ص:347
شرکت دهم؟فرمود:«آری،میّت شاد میشود از این که برای او طلب رحمت و آمرزش شود همان گونه که انسان زنده از دادن هدیّه به او شادمان میشود.» (1)و نیز فرموده است:«هر کس از مسلمانان کار نیکی از جانب مردهای انجام دهد به او ثواب مضاعف داده میشود و خداوند مرده را نیز از آن بهرهمند میسازد.» (2)غزّالی میگوید:از این رو پس از دفن تلقین میّت و دعا برای او مستحبّ است.سعید بن عبد اللّه ازدی گفته است:ابا امامۀ باهلی را در حال احتضار دیدم.به من گفت:ای ابا سعید هنگامی که مردم با من همان گونه رفتار کنید که پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله دستور داده و فرموده است:
«وقتی یکی از شما مرد و قبر او را با زمین یکسان کردید یکی از شما بر سر قبرش بایستد و بگوید:ای فلان بن فلان-او میشنود لیکن نمیتواند پاسخ گوید-سپس برای بار دوّم بگوید:ای فلان فرزند فلان زن-او در این موقع راست مینشیند-برای بار سوّم بگوید:ای فلان فرزند فلان زن،در این موقع مرده میگوید:ما را ارشاد فرما،خدا تو را رحمت کند- لیکن شما گفتار او را نمیشنوید-پس به او بگوید:میثاقی را که با آن از دنیا بیرون رفتی به یاد آور و آن گواهی است بر این که:أن لا إله الاّ اللّه،و أنّ محمّدا رسول اللّه،و أنّک رضیت باللّه ربّا،و بالاسلام دینا،و بمحمّد نبیّا و بالقرآن إماما،در این هنگام منکر و نکیر هر کدام دیرتر از دیگری وارد میشود و میگویند برویم نزد او بنشینیم چه حجّت او را به وی تلقین کردهاند.و خداوند او را از نکیر و منکر در حجاب قرار خواهد داد».مردی عرض کرد:ای پیامبر خدا اگر نام مادر او را نداند،فرمود:«او را به حوّاء نسبت دهد.» بنابراین مقصود از زیارت قبور آن است که زیارتکننده عبرت گیرد و زیارت شونده از دعای او بهرهمند شود،و نباید زیارتکننده از دعا برای خود و میّت و کسب عبرت غفلت کند؛و زمانی میتواند عبرت گیرد که مرده را در دل خود تصوّر کند که چگونه اجزای بدن وی پراکنده و از هم جدا شده و چگونه دوباره از گورش برانگیخته میشود و بداند که او نیز بزودی به وی خواهد پیوست.چنان که از مطرف بن ابی بکر هذلی نقل شده که گفته است:
در بنی عبد القیس پیر زنی متعبّده بود که چون شب فرا میرسید کمرش را محکم میبست و در محراب خود به عبادت مشغول میشد و چون روز میشد به گورستان میرفت.شنیدم او را به سبب کثرت رفتن به گورستان سرزنش کردند،گفت:هرگاه دل سخت شود چیزی جز
ص:348
آثار پوسیده آن را نرم نمیکند.من چون به گورستان میروم چنانم که گویی مردگان را میبینم که از گورها بیرون آمدهاند،و آن چهرههای به خاک آغشته و اجسام دگرگون شده و کفنهای آلوده آنها را تماشا میکنم.چه بزرگ است نگاهی که اگر بندگان آن را در دل جای دهند تلخی آن بر نفوس بسیار سخت و تلف شدن ابدان به سبب آن شدید خواهد شد.
همچنین مستحبّ است که از مرده تمجید شود و از او جز به نیکی یاد نکنند.عایشه گفته است:پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«وقتی همنشین شما مرد او را رها کنید و از او بدگویی نکنید» (1)و نیز فرموده است:«مردهها را ناسزا مگویید تا زندهها را آزار دهید» (2)و نیز:
«مردگان را دشنام ندهید زیرا آنها به آنچه از پیش فرستادهاند رسیدهاند» (3)و نیز فرموده است:«مردگانتان را جز به نیکی یاد نکنید چه در غیر این صورت اگر از اهل بهشت باشند گناه میکنید و اگر از اهل دوزخ هستند آنچه را بدان دچارند برای آنها کافی است.» (4)
در حقیقت مرگ و آنچه مرده تا نفخۀ صور در گور می بیند
(1)بدان که مردم در حقیقت مرگ دچار گمانهای نادرستی هستند و در آن به راه خطا میروند.برخی پنداشتهاند که مرگ نابودی است و حشر و نشری نیست و خیر و شرّ دنبالهای ندارد،و مرگ انسان مانند مرگ حیوانات و خشک شدن گیاهان است و این عقیدۀ ملحدان و همۀ کسانی است که به خداوند و روز باز پسین اعتقاد ندارند.گروهی گمان کردهاند که انسان با مرگ معدوم میشود و مادام که در قبر است رنج عذاب و لذّت ثواب را در نمییابد تا آنگاه که به محشر باز گردانیده شود.دیگران گفتهاند:روح باقی میماند و با مرگ نابود نمیشود و آن که ثواب و عقاب مییابد روح است نه تن و بدنها به هیچ وجه
ص:349
1) (1) سنن ابو داود،ج 2،ص 573.
2) (2) سنن ترمذی،ج 9،ص 151،مسند احمد از حدیث مغیره.
3) (3) صحیح بخاری،ج 3،ص 123 از حدیث عایشه؛مسند احمد،ج 6،ص 180.
4) (4) عراقی گفته است:ابن ابی الدّنیا در کتاب الموت آن را به سند ضعیف از حدیث عایشه نقل کرده،و نسائی آن را حدیثی خوب خوانده لیکن آن را به همین عبارت منحصر ساخته که:«مردگانتان را جز به نیکی یاد نکنید»و صاحب مسند الفردوس آن را با زیاده روایت و علامت نسایی و طبرائی را روی آن قید کرده است.
برانگیخته و محشور نمیشوند.
این پندارها همه فاسد و دور از حقّ است و آنچه طرق معتبر به آن گواهی داده و آیات و اخبار بدان گویاست آن است که مرگ تغییر حالی است و بس،و روح پس از جدایی از تن باقی است بدین گونه که یا متنعّم است و یا معذّب.معنای جدایی روح از بدن عبارت از انقطاع تصرّف او در تن به سبب خروج تن از فرمان اوست چه اعضای بدن ابزار روحاند که آنها را به کار وامیدارد به طوری که با دست میگیرد و با گوش میشنود و با چشم میبیند و با دل حقیقت اشیا را درک میکند،و مراد از دل در اینجا روح است چه روح به نفس خود بدون آلات و ادوات اشیا را شناسایی میکند،و به نفس خود به انواع حزن و اندوه متألّم و به اقسام خوشحالی و سرور متنعّم میشود و اینها هیچ کدام به اعضا ارتباط ندارد.بنابراین همۀ آنچه به تنهایی از اوصاف روح است پس از مفارقت تن با روح باقی میماند و آنچه به وسیلۀ اعضا برای او حاصل میشود با مرگ تن به حال تعطیل در میآید،تا آنگاه که روح به تن باز گردد؛و دور نیست که در قبر روح به تن عود کند و یا برگشت آن تا روزی که تن برانگیخته شود به تأخیر افتد،و خدا به آنچه در مورد هر یک از بندگان خود حکم کرده داناتر است.
تعطیل تن به سبب مرگ شبیه تعطیل عضو انسان زمینگیر است که در نتیجۀ تباهی مزاج و یا دشواری واقع در اعصاب که مانع نفوذ روح در آن عضو میشود برای او اتّفاق میافتد، در چنین حالتی روح با علم و ادراک باقی میماند و برخی از اعضا را به کار میگیرد لیکن بعضی دیگر از فرمان روح سر باز میزنند.و مرگ عبارت از سرپیچی همۀ اعضا از فرمان روح است،چه همه اعضا آلات و ابزار روحاند و اوست که آنها را به کار وامیدارد.
مقصودم از روح نیروی مدرکۀ انسان است که علوم را درک،و دردها و غمها و لذّت و شادیها را احساس میکند،و هرگاه تصرّف او در اعضا عاطل شود علوم و ادراکات او زائل نمیگردد،و شادیها و غمهای او باطل نمیشود،و خاصیّت پذیرش آلام و لذّات از وجود او زدوده نمیگردد.در حقیقت انسان همین نیروی ادراککننده علوم و آلام و لذّت است و این نمیمیرد و نیست نمیشود؛و معنای مرگ انقطاع تصرّف روح در بدن و از کار افتادن تن است به طوری که نمیتواند آلتی برای روح باشد،همچنان که معنای زمینگیر بودن این است که دست از این که آلتی باشد که آن را به کار برند ناتوان میشود.بنابراین مرگ زمینگیری مطلق در همۀ اعضاست و حقیقت انسان نفس و روح اوست که آن باقی و پایدار است.آری به دو سبب حال او دگرگون شده است:
ص:350
اوّل-آن که چشم،گوش،زبان،دست،پا و جمیع اعضایش از او گرفته شده و زن و فرزند و خویشاوندان و دیگر آشنایان او را از وی جدا ساخته و اسبان و ستوران و غلامان و خانهها و دیگر املاک وی را از او سلب کردهاند.و تفاوتی نیست میان این که اشیای مذکور را از انسان بگیرند یا آن که انسان را از این اشیا جدا کنند،زیرا آنچه دردآور است فراق این اشیاست،و فراق گاهی بدین صورت واقع میشود که اموال انسان را یکجا غارت کنند،و یا آن که او را به بردگی گیرند و از اموال خود محروم سازند،و درد در هر دو حالت یکی است.
معنای مرگ سلب انسان از دارایی اوست از طریق سوق دادن او به جهان دیگری که با این جهان تناسبی ندارد،چه اگر او را در دنیا چیزی است که بدان انس میگیرد و به آن آسایش مییابد و به وجود آن پایبند است،پس از مرگ حسرت و افسوس او بر آن زیاد و رنج و ناراحتی او در مفارقت آن دو چندان خواهد بود بلکه دلش همواره متوجّه تکتک اموال و املاک و موقعیّت خود میباشد و حتی از جامهای که میپوشیده و بدان شاد میشده دل بر نمیدارد.لیکن اگر جز به ذکر خدا شاد نشود و جز با او انس نگیرد در آخرت تنعّم او بزرگ و سعادتش کامل خواهد بود،چه او را به محبوبش واگذاشتهاند و موانع و سرگرمیها را از میان برداشتهاند؛و اسباب دنیا همگی باز دارندۀ از ذکر خداست.این یکی از دو صورت اختلاف میان حال مرگ و حال زندگی است.
دوّم-آن که با مرگ چیزهایی بر او کشف میشود که در زندگی بر او مکشوف نبوده است چنان که بر بیدار چیزهایی مکشوف میشود که در خواب بر او مکشوف نیست،و مردم خوابند وقتی که مردند بیدار میشوند.نخستین چیزی که با مرگ بر او آشکار میشود سود و زیان اعمال نیک و بد اوست و اینها در کتابی که در اعماق دل او نهفته است نوشته شده لیکن سرگرمیهای دنیا او را از توجّه به آن باز داشته و در آن زمان که سرگرمیها و مشغولیّتها منقطع میشود تمام اعمالش بر او منکشف میگردد.لذا هنگامی که به گناه خود مینگرد چنان دچار حسرت و افسوس میشود که ترجیح میدهد برای رهایی از سوز آن در لجّههای آتش فرورود،و در این موقع است که به او گفته میشود: کَفی بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیباً (1).و همۀ اینها در وقتی که نفس منقطع میشود و پیش از دفن بر او مکشوف میگردد.
در این هنگام آتش فراق نیز در او برافروخته میشود یعنی فراق چیزی که از این دنیای فانی برگزیده و به آن اطمینان کرده بود نه آن که خواسته بود آنها را توشۀ راه آخرت خود کند چه
ص:351
1) (1) اسراء/14:...کافی است که امروز خود حسابگر خویش باشی.
کسی که توشۀ راه را برای رسیدن به مقصد بخواهد چون به مقصد رسد از مفارقت بقیّۀ توشه خوشحال میشود زیرا او توشه را به خاطر خود آن نخواسته است.و این حالت کسی است که از دنیا جز به مقدار ضرورت برنگیرد،و همواره دوست میدارد که این ضرورت بر طرف و از آن بینیاز شود،اینک چیزی را که دوست داشته برایش حاصل شده و از این ضرورت بینیاز گردیده است.
اینها انواع عذاب و آلام بزرگی است که پیش از دفن به او رو میآورد،و پس از دفن ممکن است روح او به جسد باز گردد تا انواع دیگری از عذابها به او داده شود،و نیز ممکن است مورد عفو قرار گیرد.
حالت کسی که به دنیا متنعّم و به آن اطمینان کرده،حال کسی است که در غیبت پادشاه در خانه و حریم و مملکت او به خوشگذرانی مشغول شود به اطمینان آن که شاه نسبت به او سهلگیری خواهد کرد و یا از اعمالی که مرتکب میشود آگاه نیست.لیکن شاه ناگهان او را دستگیر و نامهای را بر او عرضه میکند که جنایات و اعمال زشت او ذرّه به ذرّه و گامبهگام در آن نوشته شده است؛و پادشاه فرمانروایی قهّار و چیره و دربارۀ حرم خود غیور و نسبت به جنایتکاران بر مملکت سختگیر و انتقامجو و در برابر کسانی که از مجرمان شفاعت کنند بیاعتنا میباشد.بنابراین بنگر که حالت چنین فرد دستگیر شدهای پیش از آن که عذاب پادشاه دربارهاش به اجرا درآید چگونه است و چقدر دستخوش ترس و شرمندگی و افسوس و پشیمانی خواهد بود.
آری این حال مردۀ بدکرداری است که به دنیا فریفته شده و به آن اعتماد کرده پیش از آن که عذاب قبر بلکه عذاب هنگام مرگ بر او نازل شود و ما از آن به خدا پناه میبریم،چه رسوایی و فضیحت و پردهدریدگی از هر عذابی که بر تن وارد شود اعمّ از زدن و بریدن و جز اینها بزرگتر و دردناکتر است.
آنچه گفته شد ای است به حالت میّت هنگام مردن و صاحبان بینش با دیدۀ باطن که قویتر از چشم ظاهر است آنها را دیدهاند و دلایل کتاب و سنّت نیز گواه بر آنهاست.بلی پرده برداشتن از کنه حقیقت مرگ ممکن نیست چه کسی که حقیقت حیات و زندگی را نمیداند نمیتواند حقیقت مرگ را بشناسد و شناخت حقیقت حیات منوط به شناخت حقیقت روح و درک چگونگی ذات آن است و به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله اجازه داده نشد که دراینباره سخن گوید و بر این بیفزاید که: اَلرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی ،و هیچ یک از عالمان دین را نمیرسد که از راز روح پرده بردارند اگر چه بر آن آگاه شده باشند و آنچه در آن اجازه داده شده آن است
ص:352
که حالت روح را پس از مردن بیان کنند،آیات و اخبار بسیاری دلالت دارد بر آن که مرگ عبارت از معدوم شدن روح و ادراک آن نیست:
امّا آیات:خداوند درباره شهیدان فرموده است: وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ فَرِحِینَ (1).
امّا اخبار:در جنگ بدر هنگامی که بزرگان عرب کشته شدند پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله کشتگان را صدا زد که:ای فلان،وای فلان قَدْ وَجَدْنا ما وَعَدَنا رَبُّنا حَقًّا فَهَلْ وَجَدْتُمْ ما وَعَدَ رَبُّکُمْ حَقًّا؟ (2)گفته شد:ای پیامبر خدا!آیا آنها را صدا میکنی در حالی که مردگانند؟فرمود:«سوگند به آن که جانم در ید قدرت اوست آنها در شنیدن این سخن از شما شنواترند جز این که قادر به پاسخگویی نیستند.» (3)این گفتار صراحت دارد بر بقای روح شقی و بقای ادراک و معرفت آن؛همچنین آیۀ مذکور صریح است بر بقای ارواح شهیدان،و هیچ مردهای از سعادت و شقاوت خالی نیست.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«قبر یا حفرهای از حفرههای آتش و یا سبزه زاری از سبزهزارهای بهشت است» (4)و این نیز صریح است بر این که مرگ معنایش دگرگونی حال است و بس،و سعادت و شقاوتی که پس از آن مرده را فرا میگیرد بدون تأخیر به هنگام مردن دامنگیر او میشود و تنها برخی از انواع عذاب و ثواب به تأخیر میافتد نه اصل آنها.
انس از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله روایت کرده که فرموده است:«مرگ قیامت است کسی که بمیرد قیامتش بر پا شده است» (5)همچنین فرموده است:«هنگامی که یکی از شما بمیرد بامداد و شام جایگاه او به وی عرضه میشود اگر از اهل بهشت باشد از بهشت و اگر از اهل دوزخ است از دوزخ خواهد بود،و گفته میشود:این جایگاه تو است تا روز قیامت که خدا تو را برانگیزد.» (6)پوشیده نیست که حالت میّت از مشاهدۀ این جایگاهها چگونه خواهد بود.
ص:353
1) (1) آل عمران/169:هرگز گمان مبر آنها که در راه خدا کشته شدند مردگانند،بلکه آنها زندهاند و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند.
2) (2) اعراف/44:آنچه را پروردگارمان به ما وعده داده بود همه را حقّ یافتیم،آیا شما هم آنچه را پروردگارتان به شما وعده داده بود حقّ یافتید؟
3) (3) صحیح مسلم،ج 8،ص 136،از حدیث عمر بن خطاب.
4) (4) سنن ترمذی و غیره،و در کتاب خوف و رجا ذکر شده است.
5) (5) الموت ابن ابی الدّنیا ضعیف(المغنی).
6) (6) صحیح بخاری،ج 2،ص 118.
علی علیه السّلام فرموده است:«حرام است بر هر نفسی که از دنیا بیرون میرود جز آن که بداند از اهل بهشت است یا از اهل دوزخ» (1)از این رو گفتهاند:داستان مؤمن هنگامی که نفس یا جان او بیرون میرود داستان مردی است که در زندان بوده و از آن بیرون آورده شود و در زمین به گردش درآید.و البتّه این حال کسی است که از دنیا پهلو تهی کرده و از آن دلتنگ باشد و به چیزی جز یاد خدا انس نگرفته و مشغولیّتهای دنیا او را از محبوبش باز نداشته و مبارزه با شهوات وی را آزرده کرده باشد لذا مرگ برای او خلاصی از همۀ این رنجها و آزارهاست و موجب آن است که بتواند با محبوبی که با او انس داشته است بیهیچ گونه مانع و دافع تنها بسر برد،و چقدر سزاوار است که آن بالاترین نعمتها و لذّتها شمرده شود لیکن کاملترین لذّتها از آن شهیدانی است که در راه خدا کشته شدهاند چه آنها به جنگ اقدام نکردهاند آنگاه که دل از همۀ علایق دنیا بریدهاند و به لقای خداوند مشتاق و به کشته شدن در راه رضای خدا راضی شدهاند.
اینان اگر به دنیا نظر کنند آن را از روی رغبت در برابر آخرت فروختهاند و دل فروشنده به مال فروخته شده علاقهای ندارد،و اگر به آخرت توجّه کنند آن را خریده و شوق خود را بدان نشان دادهاند و چه بزرگ است شادی آنها از نظر کردن به چیزی که آن را خریدهاند و چه کم است توجّه آنها به چیزی که فروخته و از آن جدا شدهاند.
در برخی حالات اتّفاق میافتد که دل از غیر خدا تهی و مجرّد برای محبّت خدا میشود، لیکن در آن حال مرگ فرا نمیرسد،و دل پس از آن دگرگون میشود.امّا جنگ سبب مرگ است و موجب میشود که انسان در چنین حالتی آن را ادراک کند؛از این رو خداوند در جهاد سعادتی بزرگ قرار داده است،چه معنای سعادت آن است که انسان به آنچه میخواهد دست یابد،و فرموده است: وَ لَهُمْ ما یَشْتَهُونَ (2)،و این آیه جامعترین عبارتی است که همۀ مفاهیم لذّات بهشت را در بر میگیرد؛و بزرگترین عذاب آن است که انسان از دست یافتن به مقصودش منع شود چنان که خداوند فرموده است: وَ حِیلَ بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ ما یَشْتَهُونَ (3)،و این نیز کاملترین عبارت برای عذابهای اهل جهنّم است.
شهید به محض آن که نفسش قطع شود بیهیچ تأخیر این سعادت را درک میکند و این
ص:354
امر در پرتو نور یقین بر ارباب قلوب روشن است و اگر از طریق سمع خواهان گواه باشی، همۀ احادیث مربوط به شهیدان شاهد این مدّعاست،و هر حدیثی به تعبیری بر عالیترین نعمتهای آنها مشتمل است.روایت شده است که پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله به جابر فرمود:ای جابر آیا به تو مژده ندهم؟-و پدر جابر در جنگ احد به شهادت رسیده بود-جابر پاسخ داد:آری ای پیامبر خدا حق تعالی به تو مژدۀ خیر دهاد فرمود:«خداوند پدرت را زنده گردانید و در مقام قرب خود نشانید و فرمود:بنده من!آنچه میخواهی از من در خواست کن تا به تو بدهم، عرض کرد:ای پروردگار من حقّ بندگی تو را بهجا نیاوردهام درخواست دارم که مرا به دنیا بازگردانی که به همراه پیامبرت در راه تو بجنگم تا بار دیگر کشته شوم،به او فرمود:از پیش مقدّر کردهام که تو به سوی دنیا باز نگردی.» (1)بدان مؤمن پس از مردن از وسعت جلال خداوند چیزهایی بر او کشف میشود که دنیا در مقایسۀ با آن مانند زندان و تنگناست.او به محبوسی میماند که در خانهای تاریک زندانی شده و اکنون دری به سوی باغی پهناور که پایان آن به چشم دیده نمیشود به روی او باز شده که دارای انواع درختان و شکوفهها و میوهها و پرندگان است و او هرگز میل بازگشت به زندان تاریک را نخواهد داشت.پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله در این مورد مثلی زده و درباره مردی که مرده بود فرمود:«از دنیا کوچ کرد و آن را به اهلش واگذاشت،پس اگر راضی باشد خوش نخواهد داشت به دنیا باز گردد چنان که هیچ یک از شما خوش ندارد که به شکم مادرش برگردد.» (2)پیامبر صلّی اللّه علیه و آله با این مثل به تو میفهماند نسبت وسعت آخرت به دنیا مانند نسبت وسعت دنیا به رحم تاریک است؛و نیز فرموده است:مثل مؤمن در دنیا مثل جنین در شکم مادر خویش است.هنگامی که از شکمش بیرون میآید بر بیرون آمدنش میگرید و آنگاه که روشنایی را دید دوست ندارد که به شکم مادرش باز گردد.مؤمن نیز به همین گونه است، از مرگ جزع و بیتابی میکند و هنگامی که به لقای پروردگار نایل شد مانند جنین که دوست ندارد به جایش برگردد خوش ندارد که به دنیا باز گردد.» (3)به پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله عرض کردند که فلان شخص مرد،فرمود:«راحت شد و از او راحت شدند» (4)این که فرمود راحت شد به مؤمن است و از او راحت شدند به فاجر
ص:355
1) (1) اسد الغابة جزری،الموت ابن ابی الدّنیا،السّنن ابن ماجه،نظیر آن شماره 3800.
2) (2) الموت ابن ابی الدّنیا از حدیث عمرو بن دینار به طور مرسل و رجال آن ثقهاند؛المغنی.
3) (3) الموت ابن ابی الدّنیا؛المغنی.
4) (4) صحیح مسلم،ج 3،ص 54،با این عبارت که جنازهای را از کنار آن حضرت گذرانیدند و او این را فرمود.
یعنی انسان بدکار است که مردم دنیا از او آسوده شدند.
پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«با کارهای بدتان مردگانتان را رسوا نکنید،چه آن بر دوستانتان از اهل قبور عرضه میشود.» (1)میگویم:از طریق خاصّه(شیعه)کافی به سند خود از امام صادق علیه السّلام روایت کرده که فرموده است:اعمال بندگان نیکوکار و بدکار هر بامداد بر پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله عرضه میشود پس بر حذر باشید،و این قول خداست: وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ (2)،و سپس خاموش شد.» (3)از امام صادق علیه السّلام روایت شده که فرموده است:«چرا پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله را آزار میدهید؟ مردی عرض کرد:چگونه او را میآزاریم؟فرمود:آیا نمیدانید که اعمال شما بر آن حضرت عرضه میشود و هرگاه در آن گناهی بیند آزرده میشود.پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله را نیازارید و خوشحال کنید.» (4)کافی به سند خود از عبد اللّه بن ابان زیّات که در نزد حضرت رضا علیه السّلام دارای منزلتی بود روایت کرده که گفته است:به امام رضا علیه السّلام عرض کردم:برای من و خانوادهام دعا بفرمایید، فرمود:«آیا این کار را نمیکنم؟به خدا سوگند اعمال شما در هر شبانه روز بر من عرضه میشود»؛میگوید:من این امر را بزرگ شمردم،به من فرمود:«آیا کتاب خدا را تلاوت نمیکنی که: اِعْمَلُوا فَسَیَرَی اللّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ (5)فرمود:«به خدا سوگند او علیّ بن ابی طالب علیه السّلام است».
غزّالی میگوید:ابو سعید خدری گفته است:از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله شنیدم که میفرمود:«مرده غسلدهنده و حملکننده و دفنکننده و سرازیرکنندۀ خود را به قبر میشناسد.» (6)صالح مرّی گفته است:به من رسیده است که ارواح به هنگام مرگ همدیگر را دیدار میکنند،و ارواح مردگان به روحی که بر آنها وارد میشود میگویند:جای تو چگونه بود،در تن پاکی بودی یا در تن پلیدی!عبید بن عمیر گفته است:اهل قبور انتظار شنیدن اخبار را
ص:356
1) (1) ابن ابی الدّنیا،المحاملی با سند ضعیف؛المغنی.
2) (2) توبه/105:بگو عمل کنید،خداوند و فرستاده او و مؤمنان اعمال شما را میبینند.
3) (3) همان مأخذ،ج 1،ص 219،شماره 1 و 3 و 4.
4) (4) همان مأخذ،ج 1،ص 219،شماره 1 و 3 و 4.
5) (5) توبه/105:بگو عمل کنید،خداوند و فرستاده او و مؤمنان اعمال شما را میبینند.
6) (6) مسند احمد از حدیث مردی و او از ابو سعید ضعیف؛الجامع الصغیر.
دارند،هنگامی که مردهای بر آنها وارد میشود میگویند:فلانی چه کرد؟پاسخ میدهد:نزد شما نیامد یا بر شما وارد نشد؟میگویند:نه،میگوید: إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ ،او را به راهی غیر از راه ما بردند.
از جعفر بن سعید نقل شده که گفته است:هنگامی که مرد میمیرد فرزندش از او استقبال میکند همان گونه که از غایب استقبال میشود.
مجاهد گفته است:مرد در گورش از صلاح فرزندش خوشحال میشود.
ابو ایّوب انصاری از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله روایت کرده که فرموده است:«روح مؤمن هنگامی که قبض شد اهل رحمت از نزد خداوند به پیشواز او میروند،چنان که بشارتدهنده به پیشواز میرود،و میگویند:به برادرتان مهلت دهید تا استراحت کند چه او در اندوهی سخت بوده است،و از او میپرسند فلان مرد چه کرد؟و فلان زن چه کرد؟آیا فلانی ازدواج کرد؟و اگر از مردی بپرسند که پیش از او مرده و بگوید:پیش از من مرده است میگویند: إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ ،او را به اصل خود هاویه بردهاند.» (1)میگویم:از طریق خاصّه(شیعه)کافی به سند صحیح از امام صادق علیه السّلام روایت کرده که از آن حضرت پرسیدند قربانت شوم نقل میکنند که ارواح مؤمنان در چینهدان پرندگان سبزی که پیرامون عرشاند قرار خواهند گرفت،فرمود:«مؤمن نزد خدا گرامیتر از آن است که روح او را در چینهدان پرندهای قرار دهد بلکه آنها در بدنهایی شبیه بدنهایشان جا خواهند گرفت.» (2)در روایت دیگری از آن حضرت آمده است:هنگامی که خداوند او را میمیراند روحش را به قالبی نظیر قالب او در دنیا منتقل میکند که میخورند و میآشامند و چون تازهواردی بر آنها ورود کند به همان صورتی که در دنیا داشته است او را میشناسند.» (3)و به عبارت دیگر آمده که:«آنها در بهشت به همان صورتی خواهند بود که در دنیا بودهاند به طوری که اگر او را ببینی میگویی این فلان است.» (4)در خبر دیگری است که:«ارواح به صفت اجساد بر درختی در بهشتند،همدیگر را میشناسند و از هم پرسش میکنند و چون روحی بر ارواح وارد شود میگویند:او را رها کنید
ص:357
که از ترس بزرگی خلاصی یافته است،سپس از او میپرسند فلان چه کرد؟و فلانی چه کرد؟اگر به آنها بگوید:من او را زنده ترک کردم به آمدن امیدوار میشوند و اگر به آنها بگوید:مرده است،میگویند:سقوط کرده است سقوط کرده است.» (1)
(1)گفتار مردگان یا به زبان قال است یا به زبان حال،و زبان حال در تفهیم مردگان فصیحتر از زبان قال در تفهیم زندههاست.پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«قبر به میّت هنگامی که در آن گذاشته میشود میگوید:وای بر تو ای فرزند آدم چه چیزی تو را نسبت به من فریب داد؟آیا نمیدانی من سرای فتنه،سرای تاریکی،سرای تنهایی و خانۀ کرمهایم،چه چیزی تو را نسبت به من مغرور کرد؟که تو با آرزوهای بسیار و کبر و تلاش زیاد بر روی من خرامان میگذشتی،در این موقع اگر مرده از اهل صلاح باشد گویندهای بر قبر پاسخ میدهد که:چه میگویی اگر امر به معروف و نهی از منکر کرده باشد،گور میگوید:من در این صورت سبزه زاری میشوم و تن او نوری میشود و روح او به سوی خدا بالا خواهد رفت.» (2)میگویم:از طریق خاصّه(شیعه)کافی از امام صادق علیه السّلام روایت کرده که فرموده است:
«قبر را در هر روز گفتاری است،میگوید:من خانۀ غربتم،من خانۀ وحشتم،من خانۀ کرمهایم،من قبرم،من مرغزاری از مرغزارهای بهشت و یا حفرهای از حفرههای آتشم» (3).و دراینباره حدیث طولانی دیگری است.
(2)براء بن عازب گفته است:به همراه پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله برای حضور بر جنازۀ مردی از انصار بیرون رفتیم.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در حالی که سرش را به زیر انداخته بود در کنار قبر او نشست،و سه بار گفت:«بار الها من از عذاب قبر به تو پناه میبرم»؛سپس فرمود:«مؤمن هنگامی که در آستانه آخرت قرار میگیرد خداوند فرشتگانی به سوی او میفرستد که رخسارشان مانند
ص:358
خورشید است و حنوط و کفن کردن او با این فرشتگان است و تا آنجا که چشم او کار میکند مینشینند.زمانی که روح از تنش خارج میشود همۀ فرشتگانی که میان آسمانها و زمیناند و همه فرشتگان آسمان بر وی نماز میگزارند،و همه درهای آسمان گشوده میشود و هر دری دوست میدارد که روح او از آن در وارد شود.هنگامی که روح او بالا برده شد گفته میشود:ای پروردگار این بنده تو فلان است،خداوند میفرماید:او را برگردانید و کرامتهایی را که برایش آماده کردهام به او برسانید چه به او وعده دادهام: مِنْها خَلَقْناکُمْ وَ فِیها نُعِیدُکُمْ (1)...هنگامی که فرشتگان باز میگردند آواز نعلین آنها را میشنود تا آنگاه که به وی میگویند:ای فلان پروردگار تو کیست،دین تو چیست و پیامبرت کیست؟پاسخ میدهد:
پروردگارم اللّه و دینم اسلام و پیامبرم محمّد صلّی اللّه علیه و آله است.در این موقع بانگی سخت بر او میزنند،و این آخرین فتنه و آزمایشی است که برای مرده روی میدهد.هنگامی که این پاسخها را داد ندا کنندهای ندا میدهد که راست گفتی:و این معنای قول حق تعالی است:
یُثَبِّتُ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثّابِتِ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ فِی الْآخِرَةِ (2).سپس فرشتهای زیبا روی، خوشبوی و خوش لباس میآید و میگوید:مژده باد تو را به رحمت پروردگار تو و بهشتهایی که در آنها نعمتهایی جاودانی است.پاسخ میدهد:خداوند تو را به نیکی مژده دهاد،تو کیستی؟میگوید:من اعمال شایستۀ تو هستم.به خدا سوگند تو در طاعت خداوند شتاب و در معصیت او درنگ میکردی خداوند تو را پاداش نیکو دهاد.سپس ندا کنندهای ندا میدهد که از فرشهای بهشت برای او بگسترانید،و دری به سوی بهشت به روی او بگشایید، پس میگوید:بار خدایا قیامت را زودتر بر پا کن تا به سوی کسان و مال خود باز گردم».
«امّا کافر هنگامی که در آستانۀ آخرت و بریدن از دنیا قرار میگیرد فرشتگان غلاظ و شداد با جامههایی از آتش و پیراهنهایی از قطران بر او فرود میآیند که او را به وحشت میاندازند.هنگامی که جان از تنش بیرون رود همۀ فرشتگان میان آسمان و زمین و کلّیّۀ فرشتگان آسمان او را لعنت میکنند،و جمیع درهای آسمان بسته میشود و هیچ دری نیست جز این که کراهت دارد که روحش از آن در وارد گردد،و چون روحش بالا برده شود آن را فرومیاندازند و میگویند:پروردگارا این بنده تو فلان است هیچ آسمان و زمینی آن را
ص:359
نمیپذیرد،خداوند میفرماید:او را باز گردانید و آنچه را از بدی برایش آماده ساختهایم به او نشان دهید.من به او وعده دادهام: مِنْها خَلَقْناکُمْ وَ فِیها نُعِیدُکُمْ ...و او آواز نعلین فرشتگان را در آن موقع که باز میگردند میشنود تا آنگاه که به او میگویند:ای فلان پروردگار تو کیست؟ دین تو چیست و پیامبرت کیست؟میگوید:نمیدانم،به او میگویند:واقعا هم نمیدانی،در این هنگام شخصی زشت روی،بد بوی و زشت جامه وارد میشود و میگوید:بشارت باد تو را به خشم خداوند و به عذاب دردناک جاوید!او میگوید:خداوند تو را به بدی بشارت دهد تو کیستی؟میگوید:من عمل زشت تو هستم به خدا سوگند تو در نافرمانی خداوند شتاب و در طاعت او درنگ میکردی،خداوند تو را به بدی پاداش دهاد،او میگوید:خداوند تو را جزای بد دهاد.سپس مأموری کر و گنگ و کور بر او گمارده میشود و با او گرزی از آهن است که اگر جنّ و انس گرد هم آیند تا آن را بر دارند قادر بر آن نخواهند بود،و اگر بر کوهی زده شود خاک میگردد،با این گرز یک ضربت به او میزند که به خاک تبدیل میشود.پس از آن روح به او باز گردانیده میشود و ضربت دیگری به گردن او میزند که هر چه بر روی زمین است جز جنّ و انس آواز آن را میشنوند.سپس ندا کنندهای ندا میکند که برای او دو صفحه از آتش بگسترانید و دری به سوی دوزخ برایش بگشایید،پس دو صفحه از آتش برایش میگسترانند و دری به سوی آتش به رویش باز میکنند.» (1)میگویم:از طریق خاصّه(شیعه)کافی به سند خود از امیر مؤمنان علیه السّلام روایت کرده که فرموده است:«فرزند آدم چون در واپسین روز از روزهای دنیا و نخستین روز از روزهای آخرت قرار گیرد مال و فرزند و عملش برای او مجسّم میشود.او به مالش توجّه میکند و میگوید:به خدا سوگند من بر تو بسیار حریص و بخیل بودم،اینک چه کمکی برای من داری؟میگوید:کفنت را از من بگیر.سپس به فرزندانش رو میکند و میگوید:به خدا سوگند من دوستدار و نگهدار شما بودم،اکنون چه کمکی برای من دارید؟پاسخ میدهند:ما تو را به حفرهات میرسانیم و در آن تو را دفن میکنیم؛سپس به عملش توجّه میکند و میگوید:به خدا سوگند من به تو رغبت نداشتم و تو بر من گران بودی؛اکنون تو را به من چه کمکی است؟میگوید:من در گورت و در روزی که برانگیخته میشوی و تا آنگاه که من و تو را بر پروردگارت عرضه میکنند همنشین تو هستم.»فرمود:اگر میّت دوست خدا باشد
ص:360
1) (1) سنن ابو داود،ج 2،ص 540،با اختلافی،المستدرک حاکم و گفته است حدیثی صحیح است،التّرغیب و الترهیب،ج 4،ص 367.با اختلافی بسیار.
شخصی نزد او میآید که از همه خوشبوتر و نیکروتر و لباسش فاخرتر است و میگوید:مژده باد تو را به روح و ریحان و نعمتهای بهشت و مقدم تو نیکوترین مقدم باد،به او میگوید:تو کیستی،پاسخ میدهد:من عمل شایستۀ تو هستم که از دنیا به بهشت کوچ کردهام.او غسلدهنده خود را میشناسد و حملکنندهاش را سوگند میدهد که در حمل او شتاب کند، هنگامی که وارد گورش میکنند دو فرشته قبر با موهایی افراشته و گامهایی که زمین را میشکافد و آوازی همچون غرّش رعد و چشمانی مانند برق جهنده نزد او میآیند و به او میگویند:پروردگار تو کیست؟و دین تو چیست؟و پیامبر تو کیست؟پاسخ میدهد:اللّه پروردگار من و اسلام دین من محمّد پیامبر من است.به او میگویند:خداوند تو را در آنچه دوست میداری و بدان خشنودی پایدار بدارد،و این قول خداوند است که فرموده است:
یُثَبِّتُ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثّابِتِ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ فِی الْآخِرَةِ (1)سپس قبر او را تا آن حدّ که چشمش میبیند وسعت میدهند و پس از آن دری به سوی بهشت باز میکنند و بعد از آن به او میگویند:خوشحال و آسوده مانند جوان نازپرورده بخواب:چه خداوند میفرماید:
أَصْحابُ الْجَنَّةِ یَوْمَئِذٍ خَیْرٌ مُسْتَقَرًّا وَ أَحْسَنُ مَقِیلاً (2).» فرمود:«و هرگاه پروردگارش را دشمن باشد کسی نزد او میآید که از همۀ خلق خدا بدشکلتر و بدلباستر و بدمنظرتر و بدبوتر است.به او میگوید:بشارت باد به تو: فَنُزُلٌ مِنْ حَمِیمٍ وَ تَصْلِیَةُ جَحِیمٍ (3)،او غسلدهندهاش را میشناسد و حملکنندهاش را سوگند میدهد که از حمل او خودداری کند.هنگامی که به قبر در آمد دو فرشتۀ امتحانکننده اهل قبور نزد او میآیند کفن او را بیرون میآورند.سپس به او میگویند:پروردگار تو کیست؟دین تو چیست؟و پیامبرت کیست؟میگوید:نمیدانم،میگویند:نه میدانی و نه هدایت یافتهای.
سپس با گرز آهنینی که به همراه دارند ضربهای بر او وارد میکنند که هر جانداری جز جنّ و انس به فریاد در میآید.پس از آن دری به سوی آتش به روی او باز میکنند و به او میگویند:
به بدترین حال بخواب.او مانند نیزه که آن را با سختی در قسمت آهنی ته آن فرومیکنند در تنگی و سختی خواهد بود تا آن حدّ که مغزش از میان گوشت و ناخنهایش بیرون میآید،و خداوند مارها و کژدمها و جانوران گزنده و خزندۀ زمین را بر او چیره میکند که او را تا زمانی
ص:361
که از گورش برانگیخته میشود بگزند.» (1)غزّالی میگوید:پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«مؤمن در قبر خود در مرغزار سبزی است و گورش هفتاد ذراع فراخ میشود و چنان روشنی میدهد که گویی ماه شب چهارده است.آیا میدانید آیۀ: فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنْکاً (2)دربارۀ چه چیزی نازل شده است؟عرض کردند:خدا و پیامبرش داناتر است،فرمود:دربارۀ عذاب قبر کافر است که نود و نه تنّین بر او مسلّط میشود،آیا میدانید تنّین چیست؟آن نود و نه مار است و هر ماری هفت سر دارد که پیوسته او را میخراشند و میلیسند و در تنش میدمند تا آنگاه که قیامت شود.» (3)و نباید بخصوص از این عدد تعجّب شود،چه شمارۀ این مارها و کژدمها بهاندازۀ شماره خویهای ناپسند است مانند کبر،ریا،حسد،غشّ،کینه و دیگر صفات مذموم،و اینها را اصول و ریشههای معدود و معیّنی است و از هر کدام فروع و شاخههای معیّن و مشخّصی منشعب میشود و این فروع نیز به اقسامی منقسم میگردد.این صفات همان مهلکانند که به ذات خود به کژدم و مار منقلب میشوند.قویترین آنها مانند اژدها میگزد و ضعیف آنها مانند کژدم نیش میزند و آنچه در میانۀ آنهاست مانند مار آزار میدهد.
ارباب قلوب و صاحبان بینش با نور بصیرت این مهلکات و انشعاب فروع آنها را میبینید جز این که بر تعداد آنها فقط با نور نبوّت آگاهی حاصل میشود.ظواهر این گونه اخبار صحیح است،لیکن اسراری نهانی دارند که در نزد ارباب بینش پوشیده نیست؛کسی که حقایق این اخبار برایش روشن نشده است نباید در صدد انکار آنها برآید چه پستترین درجات ایمان تصدیق و تسلیم است.
اگر بگویی:ما کافر را مدّتها در گورش مشاهده میکنیم و او را زیر نظر میگیریم و از اینها که گفته شد در او نمیبینیم چه دلیلی دارد که ما چیزی را بر خلاف مشاهده تصدیق کنیم.
پاسخ این است که بدانی تو را در تصدیق امثال این اخبار سه مقام است:
مقام اوّل-که اظهر و روشنتر و سالمتر است این است که تصدیق کنی این جانوران موجودند و مرده را میگزند لیکن تو آنها را نمیبینی،زیرا این چشم سر صلاحیّت مشاهدۀ امور ملکوتی را ندارد،و هر چه متعلّق به آخرت است از عالم ملکوت است.آیا نمیبینی که
ص:362
چگونه صحابه به فرود آمدن جبرئیل ایمان داشتند در حالی که جبرئیل را نمیدیدند و به این که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله او را میبیند مؤمن بودند.هرگاه تو بدینها ایمان نداری مهمّتر آن است که به تصحیح اصل ایمان خود به فرشتگان و وحی بپردازی،و اگر به این اصل معتقدی و روا میدانی که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله چیزی را ببیند که امّت آن را نبیند در این صورت چگونه این گونه امور را درباره میّت روا نمیشماری،دیگر آن که همان گونه که فرشته به آدمیان و حیوانات شباهت ندارد مارها و کژدمهایی که در گور مرده را میگزند از نوع مارهای جهان ما نیستند بلکه از جنس دیگرند و با حسّ دیگری درک میشوند.
مقام دوّم-آن که وضع خوابیده را به یاد آور که گاهی در خواب میبیند ماری او را میگزد و او احساس درد میکند به طوری که در خواب فریاد میکشد و عرق بر پیشانیاش مینشیند و احیانا از جا کنده میشود،او همۀ اینها را در نفس خود درک میکند و مانند افراد بیدار میبیند و آزرده میشود،لیکن تو بدنش را ساکن و آرام مشاهده میکنی و درون وی و مارها و کژدمهای پیرامون او را نمیبینی در حالی که مارها بر گرد او موجود و عذاب الهی دربارۀ او تحقّق یافته است،لیکن نسبت به تو نامشهود میباشد،و چنانچه عذاب درد گزیدن باشد تفاوتی میان مار تخیّلی و مار دیدنی نیست.
مقام سوّم-آن که میدانی مار به ذات خود دردآور نیست بلکه آنچه از آن مایۀ درد است زهر آن است و زهر نیز درد نیست بلکه عذاب در اثری است که از زهر در وجود تو پدید میآید و اگر این اثر از چیزی غیر از زهر در تو حاصل شود عذاب بر تو فرود آمده است.امّا تعریف این نوع عذاب ممکن نیست مگر آن که با سببی مقایسه شود که معمولا منجرّ به این گونه عذاب میگردد.فی المثل اگر در انسان لذّت مباشرت بدون انجام دادن آن آفریده شده بود،تعریف آن ممکن نبود جز آن که با چیزی مقایسه شود تا این مقایسه برای شناسایی آن سببی باشد و نتیجه به دست آید،هر چند صورت سبب تحقّق نیابد،و سبب را برای فایدۀ آن میخواهند نه برای ذات آن.این صفتهای مهلک به هنگام مرگ در نفس به عواملی آزاردهنده و دردآور مبدّل میشوند و در آنها مانند درد گزیدن مار است بیآنکه ماری وجود داشته باشد.و دگرگونی صفت موجب آزار و شبیه صفت عشق است که هنگامی که معشوق میمیرد به صفتی موذی و آزاردهنده مبدّل میگردد و چه آن نخست لذّتبخش بوده لیکن حالتی بر آن عارض شده که ذاتا دردآور و آزاردهنده گردیده به طوری که در دل مایۀ انواع عذابها شده و عاشق آرزو میکند که ای کاش لذّت عشق و وصال را نمییافت.بلکه این امر عینا یکی از انواع عذابهای میّت است چه او در دنیا عشق را بر
ص:363
نفس خویش چیره کرده و به مال و املاک و آبرو و فرزند و خویشاوندان و آشنایان خود سخت دوستی میورزیده است و اگر همۀ اینها در دوران زندگیاش از او گرفته میشد و امیدی به بازگشت آنها نداشت به گمان تو حالش بر چه منوال بود جز این است که بدبختی و عذابش بس بزرگ بوده و آرزو میکند کاش هرگز مالی یا آبرویی نمیداشتم تا از فراق آنها دچار آزار و اذیّت نمیشدم.بنابراین مرگ عبارت از یکباره جدا شدن از همۀ محبوبهای دنیوی است.
ما حال من کان له واحد غیّب عنه ذلک الواحد (1)
پس حال کسی که جز به دنیا شاد نمیشود چگونه خواهد بود هنگامی که آن را از او بگیرند و به دشمنانش بسپارند و حسرت آنچه از نعمتهای آخرت از او فوت شده و دریغ و افسوس محجوب ماندن از حقّ تعالی نیز بر حسرت و اندوه او افزوده شود؛چه دوستی غیر خدا انسان را از لقای او محجوب و از تنعّم بدان محروم میکند.بنابراین درد جدایی از همۀ محبوبها و حسرت از دست دادن نعمتهای آخرت تا ابدالآباد،و خواری طرد و محجوب ماندن از لقای پروردگار پیاپی بر او مستولی میشود و اینها چیزهایی است که او بدانها معذّب میگردد و به دنبال آتش فراق آتش جهنّم به سراغ او میآید چنان که خداوند فرموده است: کَلاّ إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ، ثُمَّ إِنَّهُمْ لَصالُوا الْجَحِیمِ (2).
امّا کسی که به دنیا انس نگیرد و جز خدا را دوست ندارد و مشتاق لقای او باشد هنگامی که میمیرد از زندان دنیا و تحمّل رنج شهوات آن رهایی یافته و بر محبوب خود وارد میشود،و موانع و سوانح از او منقطع و نعمتهای ابدی با ایمنی از زوال آنها به طور کامل برای او حاصل میگردد، لِمِثْلِ هذا فَلْیَعْمَلِ الْعامِلُونَ (3).
مقصود این است که فی المثل آدمی گاهی اسب خود را چنان دوست میدارد که اگر او را مخیّر کنند میان این که اسبش را از او بگیرند یا آن که کژدمی او را بگزد صبر بر گزیدن کژدم را اختیار میکند،در این صورت درد فراق اسب برای او بزرگتر از درد گزیدن کژدم است چه اگر از او گرفته شود محبّت آن او را میگزد.از این رو باید آدمی آمادۀ این گزیدنها شود زیرا مرگ اسب،مرکب،خانه،املاک،زن،فرزند،دوستان،آشنایان،آبرو و منزلت وی بلکه
ص:364
گوش،چشم و همۀ اعضایش را از او میگیرد و از این که چیزی از اینها به او باز گردد نیز نومید است.و اگر تنها اینها را دوست داشته باشد و همۀ آنها از او گرفته شود درد آن از گزیدن کژدمها و مارها برای او بسیار سنگینتر است چنان که اگر در دوران زندگی آنها را از او بستانند مورد عقوبتی بزرگ واقع شده است.هنگامی که بمیرد حال او نیز به همین منوال خواهد بود،زیرا ما بیان کردیم نیرویی که ادراککنندۀ آلام و لذّات است نمیمیرد،و عذاب او پس از مرگ سختتر است،چه آدمی در زمان حیات با سرگرم کردن حواسّ خود به مجالست و گفتگو با دیگران و امید به باز گشت آنچه از دست داده یا دست یافتن به عوض آن تسلّی و آرامش مییابد،لیکن پس از مردن هیچ گونه تسلّی وجود ندارد چه این راه بر او بسته میشود و نومیدی او را فرا میگیرد.بنابراین هر جامه و دستار و جز اینها را که دوست میدارد به گونهای که اگر آن را از او بستانند اندوهگین و معذّب میشود،اگر در دنیا از آن سبکبار باشد در آخرت به سلامت میماند و معنای این که فرمودهاند:«سبکباران نجات یافتهاند»همین است و اگر گرانبار باشد عذاب او بزرگ خواهد بود.و همان گونه که حال کسی که یک دینار از او به سرقت رود بهتر از کسی است که ده دنیا از او بدزدند حال کسی که دارای یک درهم است نیز سبکتر از حال دارندۀ دو درهم است و معنای قول پیامبر صلّی اللّه علیه و آله که:«دارندۀ یک درهم حسابش سبکتر از دارندۀ دو درهم است» (1)،همین است.پس هر چیزی از دنیا به هنگام مرگ از خود به جای گذاری پس از مرگ مایۀ حسرت و افسوس تو است.اکنون چنانچه بخواهی زیاد بگذار و اگر میخواهی کم،اگر زیاد به جای گذاری حسرت خود را زیاد کردهای و اگر کم بگذاری پشت خود را سبک ساختهای.در گورهای توانگرانی که زندگی دنیا را بر آخرت برگزیده و بدان شاد و مطمئن شدهاند مار و کژدم زیاد است.
اینها که گفته شد دیدگاههای ایمان دربارۀ مارها و کژدمها و انواع دیگر عذابهای قبر است.ابو سعید خدری پسرش را که مرده بود به خواب دید،به او گفت:ای پسرم مرا پندی ده،پاسخ داد:در خواستهایت خدا را مخالفت مکن،گفت:ای فرزندم بیشتر گوی،پاسخ داد:ای پدر طاقت نداری،گفت:میان خود و خدا پیراهنی حایل مکن،گفتهاند:سی سال پیراهن نپوشید.
اگر بگویی:کدام یک از این سه مقام صحیح است؟
ص:365
1) (1) عراقی گفته است:مأخذی برای آن نیافتم.
پاسخ این است که بدانی پارهای از مردم تنها مقام اوّل را اثبات کرده و بقیّه را انکار کردهاند و برخی اوّلی را انکار و دوّمی را اثبات و بعضی تنها سوّمی را اثبات کردهاند،و آنچه درست است و از طریق بصیرت بر ما روشن شده آن است که هر سه مقام قابل امکان است و آن که برخی از آنها را منکر شده به سبب تنگ حوصلگی و نادانی وی به وسعت قدرت خداوند و عجایب تدبیر اوست؛از این رو افعالی را از خداوند که با آنها انس نگرفته و معهود او نیست انکار میکند و این ناشی از جهل و قصور اوست،بلکه این طرق سهگانه در عذاب قبر همگی در خور امکان و تصدیق آنها واجب است.بسا بندهای که به یکی از انواع این عذابها معذّب شود،و بسا بندهای که مورد هر سه نوع عذاب قرار گیرد و ما از کم و زیاد عذاب قبر به خدا پناه میبریم،و حقّ همین است که گفته شد آن را به طریق تقلید تصدیق کن چه مشکل است کسی در روی زمین بتواند آن را از روی تحقیق بشناسد.و آنچه من به تو سفارش میکنم آن است که در چگونگی آن زیاد فکر نکنی و برای شناخت آن خود را مشغول نسازی بلکه خود را به چارهجویی در دفع عذاب با هر کیفیّتی که باشد مشغول کن، اگر در بهجا آوردن عمل و عبادت اهمال ورزی و خود را به بحث و بررسی اینها سر گرم کنی مانند کسی هستی که حاکم او را دستگیر و زندانی کند و بخواهد دست و بینی او را ببرد و او در طول شب در این بیندیشد که حاکم دست و بینی او را با کارد خواهد برید یا با شمشیر و یا با تیغ،و در طریق چارهجویی برای دفع اصل عذاب از خودش بکلّی نیندیشد و این نشانۀ نهایت نادانی است،چه به طور قطع معلوم است که آدمی پس از مردن از یکی از دو حال بیرون نیست:یا گرفتار عذابی بزرگ و یا متنعّم به نعمتهایی جاودانی است که باید خود را برای آن آماده کند.از این رو بحث دربارۀ چگونگی عقاب و ثواب،زاید محض و تضییع زمان است.
(1)پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«هنگامی که بنده میمیرد دو فرشتۀ سیاه کبود چشم که یکی را منکر و دیگری را نکیر میگویند به سراغ او میآیند و به او میگویند:دربارۀ پیامبر چه میگویی؟اگر بنده مؤمن باشد میگوید:او بندۀ خدا و فرستادۀ اوست،و میگوید:أشهد أن لا إله إلاّ اللّه،و أشهد أنّ محمّدا رسول اللّه.دو فرشته میگویند:ما میدانستیم که تو اینها را میگویی،سپس قبرش را هفتاد ذراع در هفتاد ذراع فراخ میکنند و آن را نورانی میگردانند.
پس از آن به او میگویند:بخواب،او میگوید:بگذارید من به سوی کسانم باز گردم و آنها را
ص:366
آگاه کنم.به او گفته میشود:بخواب،و او مانند عروسی که تنها کسی او را بیدار میکند که در نزد وی از همه محبوبتر باشد به خواب میرود تا آنگاه که خداوند او را از این خوابگاهش برانگیزد.و اگر منافق باشد میگوید:نمیدانم،شنیده بودم که مردم چیزی میگویند و من هم آن را میگفتم:دو فرشته میگویند:ما میدانستیم که تو این را میگویی.سپس به زمین گفته میشود:او را در میان خود بفشار،زمین چنان او را میفشارد که دندههایش در هم فرومیروند و پیوسته معذّب خواهد بود تا آنگاه که خداوند او را از خوابگاهش برانگیزد.» (1)میگویم:از طریق خاصّه(شیعه)کافی از امیر مؤمنان علیه السّلام روایتی دراینباره نقل کرده که پیش از این ذکر شده و در آن از امام صادق علیه السّلام روایت است که:«هنگامی که مرده دفن میشود و فرشته منکر و نکیر به سوی او میآیند در حالی که آوازشان مانند غرّش رعد و چشمانشان همچون برق جهنده است،زمین را با دندانهایشان میشکافند و موهایشان به زمین کشیده میشود،از مرده میپرسند پروردگارت کیست؟و دین تو چیست؟،اگر مؤمن باشد میگوید:اللّه پروردگار من و اسلام دین من است،به او میگویند:چه میگویی درباره مردی که در میان شما قیام کرده است؟پاسخ میدهد:آیا از محمّد پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله از من میپرسید؟به او میگویند:گواهی میدهی که او پیامبر خداست؟میگوید:گواهی میدهم که او پیامبر خداست،به او میگویند:به خواب،خوابی که در آن بیداری نیست و قبر او را نه ذرع افزایش میدهند و دری به سوی بهشت به روی او باز میکنند که جایگاه خود را در آن مشاهده میکند.و اگر آن مرد کافر باشد نکیر و منکر بر او وارد میشوند و شیطان با چشمانی از مس در پیش روی او میایستد.نکیر و منکر به او میگویند:پروردگار تو کیست؟و دین تو چیست؟و چه میگویی درباره مردی که در میان شما قیام کرده است،میگوید:نمیدانم، نکیر و منکر او را ترک و میانه را برای شیطان خلوت میکنند،و در گورش نود و نه اژدها بر او چیره میشود که اگر یکی از آنها بر زمین بدمد تا ابد درختی در آن روییده نخواهد شد،و دری به سوی آتش به رویش باز میشود که جایگاه خود را در آن میبیند.» (2)از امام صادق علیه السّلام روایت است که:«در قبر تنها از کسی سؤال میشود که ایمان یا کفرش را خالص کرده باشد و از دیگران سؤال نمیشود.» (3)
ص:367
غزّالی میگوید:از عطاء بن یسار نقل شده که پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله به عمر بن خطّاب فرمود:
«ای عمر چگونه خواهی بود هنگامی که بمیری و قومت تو را ببرند و جایی را به طول سه ذراع در یک ذراع و یک وجب برایت اندازه گیری کنند سپس به سویت باز گردند و تو را غسل دهند و کفن کنند و حنوط دهند پس از آن تو را بردارند و در آنجا بگذارند و بعد خاک بر تو بریزند و دفن کنند،و چون آنها از نزد تو باز گردند دو فتّان گور یعنی منکر و نکیر به سوی تو آیند در حالی که آواز آنها مانند غرّش رعد و چشمانشان همچون برق جهنده است،موهایشان بر زمین کشیده میشود و با دندانهایشان زمین را میخراشند،پس از آن تو را میجنبانند و بانگها بر تو میزنند،ای عمر در این هنگام چگونه خواهی بود؟عمر گفت:
آیا عقلی نظیر آنچه اکنون دارم با من خواهد بود؟فرمود:آری،گفت:پس آنها را کفایت خواهم کرد.» (1)این روایت صریح است بر این که با مرگ عقل دگرگون نمیشود و تنها بدن و اعضا تغییر مییابد و میّت به همان گونه که در زندگی دنیا بوده دارای خرد و ادراک و عالم به آلام و لذّات خویش است و هیچ گونه دگرگونی در عقل او روی نخواهد داد.چه عقلی که ادراککننده است از این اعضا نیست بلکه چیزی درونی است که نه طول دارد و نه عرض بلکه در ذات خود قسمتپذیر نیست و اوست که اشیا را درک میکند.و اگر در اینجا همه اعضای انسان پراکنده شود و تنها جزئی که ادراککننده است و قابل تجزیه و تقسیم نیست باقی بماند انسان عاقل به همۀ کمالاتش همچنان پابرجا و باقی است و پس از مرگ نیز به همین گونه خواهد بود چه مرگ در آن جزء حلول نمیکند و عدم عارض آن نمیشود.
میگویم:سپس غزّالی اخباری را درباره فشار قبر و این که اعمال نیک مؤمن در گور گرد او را گرفته و به او کمک میکنند ذکر کرده و آنها را به کسانی نسبت داده که به روایات آنها وثوقی نیست،لذا ما از آنها چشم میپوشیم و آنچه را از طریق خاصّه(شیعه) دراینباره وارد شده نقل میکنیم:
در کافی از امام صادق علیه السّلام روایت شده که فرموده است:«از او سؤال میشود در حالی که وی گرفتار فشار قبر است» (2).
از آن حضرت پرسیدند:آیا کسی از فشار قبر رهایی مییابد؟فرمود:«از آن به خدا پناه
ص:368
میبریم،چقدر کم است کسانی که از فشار قبر رهایی یابند.همانا هنگامی که عثمان رقیّه (دخت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را کشت پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله در کنار قبر او ایستاد،سرش را به طرف آسمان بلند کرد و اشکش جاری شد سپس به مردم فرمود:من او را و آنچه را دید به یاد آوردم و به حال او رقّت کردم،از خداوند درخواست کردم که او را از فشار قبر ببخشد،و گفت:بار الها رقیّه را از فشار قبر به من ببخش و خداوند وی را به او بخشید»؛و فرمود:«هنگامی که پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله بر جنازه سعد بن معاذ حاضر شد و هفتاد هزار فرشته جنازۀ او را تشییع میکردند پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله سر به سوی آسمان بلند کرد و فرمود:امثال سعد فشار قبر میبیند»،راوی میگوید:عرض کردم:قربانت شوم به ما رسیده است که او پرهیز از بول را سبک میشمرده است،فرمود:«هرگز این فشار به سبب بدخلقی او نسبت به زنش بود.» (1)عمر بن یزید گفته است:به ابی عبد اللّه علیه السّلام عرض کردم:من از شما شنیدم که فرمودی همۀ شیعیان ما بر هر وضعی که باشند در بهشتند،فرمود:«به تو راست گفتهام به خدا سوگند همۀ آنها در بهشتند،عرض کردم:قربانت شوم گناهان بسیار و بزرگ میباشند،فرمود:امّا در قیامت همۀ شما به شفاعت پیامبر مطاع صلّی اللّه علیه و آله یا وصیّ پیامبر در بهشت هستید لیکن به خدا سوگند من از برزخ بر شما بیمناکم،عرض کردم:برزخ چیست؟فرمود:قبر است از هنگام مردن تا روز قیامت.» (2)از امام باقر علیه السّلام روایت است:«هنگامی که مؤمن وارد قبر میشود نماز بر سمت راست او و زکات بر سمت چپ اوست و نیکیها بر او سایه میافکند،و صبر در کناری قرار میگیرد، وقتی دو فرشتهای که عهدهدار سؤال از اویند وارد میشوند صبر به نماز و زکات میگوید:
مواظب رفیق خود باشید و اگر از این ناتوانید من مواظب اویم.» (3)
برخی از احوال مردگان که از طریق مکاشفه در خواب روشن شده است
(1)بدان انوار بینشی که از کتاب خدا و سنّت پیامبرش و طرق معتبر دیگر حاصل میشود ما
ص:369
را به طور کلّی به احوال مردگان و این که به دو دستۀ سعادتمند و تیرهبخت منقسم شدهاند آشنا میسازد،لیکن این که حال زید یا عمرو عینا چگونه است به هیچ وجه بر ما روشن نیست،و اگر ما بر ایمان زید و عمرو تکیه کنیم نمیدانیم بر چه حالی مردهاند و عاقبت آنها چگونه بوده است،و اگر بر صلاح ظاهر آنها اعتماد کنیم محلّ تقوا دل است و آن امری نهانی است که حتّی بر صاحب تقوا نیز پوشیده است چه رسد به دیگری،و صلاح ظاهر را بدون تقوای باطن حکمی نیست،چه خداوند فرموده است: إِنَّما یَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ (1).
بنابراین شناخت حال زید و عمرو به مشاهدۀ آنها و دیدن آنچه بر آنها جاری میشود ممکن نیست،و زمانی که آنها میمیرند از جهان ملک و شهود به عالم غیب و ملکوت منتقل میشوند و این عالم با چشم ظاهر دیده نمیشود و تنها با چشم دیگری که در دل هر انسانی آفریده شده است مشاهده میگردد؛لیکن انسان از شهوتها و سرگرمیهای دنیوی پردهای ضخیم فراهم آورده و بر روی آن انداخته است که با آن چیزی نمیبیند و تا موقعی که این پرده از جلو چشم دلش برداشته نشود تصوّر نمیرود بتواند چیزی از عالم ملکوت با آن ببیند.این پرده چون از جلو چشم پیامبران علیه السّلام برداشته شده بود لا جرم به عالم ملکوت نگریستند و شگفتیهای آن را مشاهده کردند،و مردگان را دیدند و از آنها خبر دادند.از این رو پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فشار قبر را بر سعد بن معاذ و زینب (2)دخترش و همچنین پدر جابر را هنگامی که به شهادت رسید مشاهده فرمود،چه آن حضرت خبر داد که خداوند او را در قرب خود نشانید بیآنکه پردهای در میان باشد.این نوع مشاهده را نمیتوان برای غیر از پیامبران و اولیایی که مقام آنان به ایشان نزدیک است امید داشت و آنچه برای امثال ما میسّر است مشاهدۀ دیگری است که ضعیف است جز این که آن نیز پرتوی از مشاهده نبوی است و مقصودم از آن،دیدن در خواب است که از انوار نبوّت است چنان که پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«رؤیای صالحه جزئی از چهل و شش جزء نبوّت است» (3)و این نیز انکشافی است که جز با برداشتن این پرده از جلو چشم دل حاصل نمیشود به همین سبب جز به خواب انسان صالح راستگو نمیتوان اطمینان کرد،و کسی که بسیار دروغ میگوید نمیتوان خواب او را باور داشت و آن که تباهیها و گناهان بسیار مرتکب میشود دلش تاریک است
ص:370
و آنچه در خواب میبیند اضغاث و احلام است از این رو پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله به طهارت در وقت خواب امر فرموده است تا پاک بخوابند و این به طهارت باطن نیز دارد چه اصل همان است و طهارت ظاهر به منزلۀ تتمّه و تکمیل آن است.
و هر زمان باطن پاکیزگی و صفا یابد آنچه در آینده اتّفاق میافتد در پیش چشم دل نمایان میشود چنان که دخول به مکّه در خواب بر پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله معلوم شد تا آنجا که آیۀ:
لَقَدْ صَدَقَ اللّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْیا بِالْحَقِّ (1)نازل گردید و کم است انسان از خوابهایی که دلالت بر امور میکنند که بعدها آنها را صحیح مییابد تهی باشد.و خواب و شناختن غیب از این راه از عجایب صنع خداوند و از شگفتیهای فطرت آدمی و از روشنترین دلایل عالم ملکوت است لیکن مردم از آن غافلاند همان گونه که از دیگر عجایب دل و شگفتیهای عالم ملکوت غفلت دارند.
سخن دربارۀ رؤیا از دقایق علوم مکاشفه است و نمیتوان علاوه بر علم معامله در اینجا از آن گفتگو کرد،لیکن ذکر مقداری از آن که در اینجا ممکن است مثالی است که مقصود را به تو میفهماند،و آن این که داستان دل داستان آیینه است که در آن صور و حقایق امور نمایان میشود،و همۀ آنچه خداوند از آغاز آفرینش جهان تا پایان آن مقدّر کرده در مخلوقی که خداوند آفریده و از آن گاهی به لوح و زمانی به کتاب مبین و گاهی به امام مبین تعبیر میشود مکتوب و ثبت شده است چنان که در قرآن آمده است.پس همه آنچه در این جهان جریان یافته و در آینده جریان خواهد یافت در آن نوشته و منقوش شده است،لیکن با چشم ظاهر مشاهده نمیشود.و نباید گمان کنی که آن لوح از چوب یا آهن یا استخوان و کتاب از کاغذ و برگ است بلکه باید به طور قطع بدانی که لوح و کتاب خداوند شبیه لوح و کتاب خلق نیست.همچنان که ذات و صفات او به ذات و صفات خلق مشابهت ندارد.و اگر خواهان مثالی هستی که این معنا را به فهم تو نزدیک کند بدان ثبوت مقدّرات در لوح محفوظ مانند ثبوت کلمات و حروف قرآن در دل و مغز حافظ قرآن است چه قرآن در دل و مغز او ثبت شده به طوری که وقتی آن را میخواند گویی به قرآن مینگرد لیکن هرگاه جزء جزء مغز او را بازرسی کنی از این نوشته چیزی نمیبینی اگر چه در آن خطّ و نوشتهای نیست،دیده شود و کلمه و حرفی نیست تا مشاهده شود،لذا باید لوح محفوظ را که همۀ قضا و قدر الهی در آن نقش بسته است به همین گونه فهم کنی.لوح در مثل مانند آیینه است
ص:371
1) (1) فتح/27:آنچه را خداوند در خواب به پیامبرش نشان داد راست بود.
که صورتها در آن ظاهر میشود،و اگر آیینه دیگری در برابر آن قرار دهند صورت آن در این آیینه مشاهده میگردد مگر آن که در میان آنها حجابی وجود داشته باشد.
بنابراین دل بهمنزله آیینهای است که نقش علوم را میپذیرد،و لوح آیینهای است که همۀ علوم در آن نقش بسته و در آن موجود میباشد،و اشتغال دل به شهوتها و مقتضیات حواسّ همچون پردهای است که میان آن و مطالعۀ لوحی که از عالم ملکوت است کشیده شده است.اگر نسیمی بوزد که حجاب را به حرکت درآورد و اندکی این پرده را بالا زند در آیینه دل چیزی از عالم ملکوت مانند برق جهنده خواهد درخشید که گاهی ثابت و پایدار و گاهی ناپایدار است و غالب همین است تا انسان در حال بیداری است به آنچه حواسّ از عالم ملک و شهود به ذهن او وارد میکند مشغول میباشد و همینها میان او و عالم ملکوت حجاب است.
معنای خواب آن است که حواسّ از وارد کردن چیزی بر دل باز میایستد،و هنگامی که دل از آن و خیال رهایی یابد و ذات او نیز صاف و پاکیزه باشد حجاب میان او و لوح محفوظ برداشته میشود و چیزی از آن در دلش منعکس میگردد چنان که هرگاه میان دو آیینه حجاب برداشته شود صورت از یکی به دیگری منتقل میشود جز این که خواب اگر چه از عمل حواسّ جلوگیری میکند لیکن مانع عملکرد خیال و تحرّک آن نیست،از این رو آنچه در دل منعکس میشود خیال پیشدستی میکند و آن را به آنچه نزدیک به چیزی است که در دل منعکس شده نقل و حکایت میکند،و چون تخیّلات ثابتتر از دیگر نفسانیّات در حافظه است خیال مذکور در حافظه باقی میماند و هنگامی که از خواب بیدار میشود جز این خیال را به یاد ندارد و تعبیرکننده باید این خیال را مورد دقّت قرار دهد تا بداند حاکی از چه معنایی است و سپس با توجّه به مناسبتهایی که میان خیالات و معانی وجود دارد به معنای مربوط رجوع کند،مثالهای این مطلب در نظر عالمان علم تعبیر روشن است و یک مثال تو را کافی است و آن این که مردی به ابن سیرین گفت:به خواب دیدم که در دستم انگشتری است که با آن دهان مردان و فرجهای زنان را میکنم.پاسخ داد:تو اذانگویی و در رمضان پیش از طلوع صبح اذان میگویی.گفت:راست گفتی.
اینک بنگر به عملکرد مهر منع است و به همین سبب مهر اراده شده است و آنچه از لوح محفوظ بر دل این شخص مکشوف شده عملی بوده است که انجام میداده و آن منع مردم از خوردن و آشامیدن و جماع است،لیکن چون خیال او با منع از طریق مهر کردن در ختام کارها انس داشته آن را به صورت تخیّلی که متضمّن روح این معناست تجسّم داده و در
ص:372
حافظه جز همین صورت تخیّل چیزی باقی نمانده است.
آنچه گفته شد شرح کوتاهی از دریای علم خواب بود که شگفتیهای آن بیشمار است،و چرا چنین نباشد که خواب برادر مرگ است و مرگ شکفتترین شگفتیهاست و شباهت خواب به آن صورت ضعیفی است و اثر آن پرده برداشتن از عالم غیب است تا کسی که خوابیده است آنچه را در آینده واقع میشود بشناسد.امّا چه میاندیشی دربارۀ مرگ که حجاب را پاره میکند و پرده از عالم غیب بکلّی بر میدارد به طوری که آدمی همین که نفسش قطع شود بیدرنگ خود را از هر طرف گرفتار عقوبتها و رسواییها و فضیحتها میبیند که از آن به خدا پناه میبریم،و یا آن که خود را در میان نعمتهایی پایدار و دولتی پهناور و بیپایان مشاهده میکند.در این هنگام که پرده از جلو چشمها برداشته شده است به اشقیا گفته میشود: لَقَدْ کُنْتَ فِی غَفْلَةٍ مِنْ هذا فَکَشَفْنا عَنْکَ غِطاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ (1)أَ فَسِحْرٌ هذا أَمْ أَنْتُمْ لا تُبْصِرُونَ، اِصْلَوْها فَاصْبِرُوا أَوْ لا تَصْبِرُوا سَواءٌ عَلَیْکُمْ إِنَّما تُجْزَوْنَ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (2)و قول خداوند به اینان دارد که فرموده است: وَ بَدا لَهُمْ مِنَ اللّهِ ما لَمْ یَکُونُوا یَحْتَسِبُونَ (3).
پس بر دانشمندترین دانشمندان و حکیمترین حکیمان پس از مردن عجایب و آیاتی ظاهر میشود که هرگز به دلش خطور نکرده و به ذهنش نرسیده است.لذا اگر انسان خردمند هیچ غمّ و غصّهای جز تفکّر دربارۀ خطرات این حال نداشته باشد که حجاب از چه چیزی برداشته میشود،و از پس پرده چه چیزی نمایان میگردد آیا شقاوت همیشگی است یا سعادت دایم،کافی است که همه عمر در این فکر مستغرق باشد.شگفتا که ما با همۀ این خطرات بزرگی که در پیش روی خود داریم غافلیم و از این شگفتتر آن که به اموال و کسان و فرزندان و اسباب و خاندان بلکه به اعضا و گوش و چشم خود شادمانیم با این که میدانیم به طور قطع و یقین از آنها جدا خواهیم شد،لیکن کجاست کسی که روح القدس در دل او بدمد و آنچه را به سرور پیامبران صلّی اللّه علیه و آله گفت به او بگوید:«دوست بدار آنچه را دوست میداری که از آن جدا خواهی شد،و زندگی کن آنچه میخواهی که سرانجام خواهی مرد.و
ص:373
1) (1) ق/22:تو از این(دادگاه بزرگ)غافل بودی و ما پرده را از چشم تو کنار زدیم و امروز چشمت کاملا تیزبین است.
2) (2) طور/15 و 16:آیا این سحر است یا شما نمیبینید،در آن وارد شوید و بسوزید،میخواهید صبر کنید یا نکنید برای شما تفاوتی نمیکند تنها به اعمالتان جزا داده میشوید.
3) (3) زمر/47:و از سوی خدا اموری بر آنها ظاهر میشود که هرگز گمان نمیکردند.
هر کاری میخواهی بکن که تو بدان جزا داده خواهی شد.» (1)از این رو چون این معنا بر پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله به چشم یقین روشن بود در دنیا مانند رهگذر بود،خشتی بر خشتی ننهاد و درهم و دیناری به جای نگذاشت و به امّتش فرمود: إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ (2)،و امّت او کسانی هستند که از او پیروی کنند و کسی از آن حضرت پیروی میکند که از دنیا اعراض کند و به آخرت روآورد چه آن بزرگوار جز به سوی خدا و روز جزا دعوت نفرمود و از دنیا و لذّتهای ناپایدار آن چشم پوشید.بنابراین به اندازهای که از دنیا اعراض میکنی و به آخرت رو میآوری به راه او رفتهای و به اندازهای که به راه او روی او را متابعت کردهای و به قدری که او را پیروی کرده باشی از امّت او شدهای،و هر اندازه به دنیا رو آوری از راه او منحرف شده و از پیروی او اعراض کرده و به کسانی پیوستهای که خداوند دربارۀ آنها فرموده است: فَأَمّا مَنْ طَغی وَ آثَرَ الْحَیاةَ الدُّنْیا فَإِنَّ الْجَحِیمَ هِیَ الْمَأْوی (3).
لذا ای مرد!اگر از بیغولۀ غرور بیرون آیی و از خود انصاف نشان دهی-و ما همه از قبیل همین مردیم-خواهی دانست که از بامداد تا شامگاه جز در راه به دست آوردن لذّتها و بهرههای ناپایدار نمیکوشی و حرکت و سکون تو جز برای این دنیای زود گذر نیست؛با این حال امیدواری که در فردای قیامت از پیروان و امّت او باشی.چقدر گمانت دور و امیدت خنک و نابجاست.خداوند میفرماید: أَ فَنَجْعَلُ الْمُسْلِمِینَ کَالْمُجْرِمِینَ ما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ (4).
باری ما باید به آنچه در صدد بیان آن بودیم باز گردیم چه رشتۀ سخن به جایی کشیده شد که خارج از مقصود ما بود،لذا اکنون به ذکر خوابهایی میپردازیم که از احوال مردگان پرده بر میدارد و میتوان از آنها سود بسیار برد،چه دوران نبوّت سپری شده و بشارتدهندهها باقی مانده و آنها جز خوابها نیست.
ص:374
1) (1) پیش از این بارها ذکر شده و صدوق در الفقیه آن را نقل کرده است.
2) (2) آل عمران/31:...اگر خدا را دوست میدارید مرا پیروی کنید تا خدا شما را دوست بدارد.
3) (3) نازعات/37 تا 39:امّا آن کسی که طغیان کرده،و زندگی دنیا را برگزیده،دوزخ جایگاه اوست.
4) (4) قلم/36:آیا مؤمنان را همچون مجرمان قرار دهیم؟شما را چه میشود؟چگونه داوری میکنید؟
سودمند است
(1)از جمله این خوابها رؤیای پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله است که فرمود:«هر کس مرا در خواب ببیند به حقیقت مرا دیده است چه شیطان به صورت من در نمیآید.» (1)میگویم:پس از این غزّالی شماری از خوابهایی را که مردم از مردگان دیدهاند و گویای احوال آنها در آخرت است یا بیانگر اعمالی است که در آخرت سودمند است ذکر کرده و نیز خوابهایی را نقل کرده که متضمّن هیچ یک از این چیزها نیست بلکه صرف داستانهایی است که در خواب روی داده است امّا دسته دوّم خوابها چیزهایی است که در آنچه او در صدد بیان آن است به هیچ وجه مدخلیّتی ندارد.دستۀ اوّل آنها نیز از رؤیاهایی است که به آنها نمیتوان اعتماد کرد.چه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«رؤیای صالحه جزئی از چهل و شش جزء نبوّت است» (2)،لیکن هر رؤیایی صالحه نیست،زیرا خفته بر حسب حال و اعتقاد و اندازۀ معرفت و اخلاق و عمل و غذا و راستگویی و طهارت ظاهر و باطنش خواب میبیند.
بسا ممکن است بینندۀ خواب دربارۀ خداوند یا صفات او یا نسبت به پیامبرش یا امامی که واجب است از او پیروی کند اعتقادی خلاف حقّ داشته یا پدیدآورندۀ بدعتی در دین باشد، و یا از کسانی است که دروغگویی و تبهکاری و گناهان او زیاد و خورندۀ مال حرام است و امثال این کارها که همگی موجب تاریکی دل است و قهرا خوابی که میبیند اضغاث و احلام خواهد بود،چنان که در گفتار غزالی نیز آمده است:کسانی که حالشان بدین گونه است بر آنچه در خواب میبینند نمیتوان اعتماد کرد.همچنین به رؤیای کسی که شخصی را به خواب بیند که بر خلاف آنچه در زندگی معتقد بوده اعتقادی موافق عقیدۀ او دارد نیز نمیتوان وثوق داشت و این نوع خوابها زیاد اتّفاق میافتد.از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت شده که فرموده است:«همان گونه که زندگی میکنید میخوابید و همان طور که بیدار میشوید برانگیخته خواهید شد.» (3)سپس غزّالی خوابهایی که در ارتباط با مطالب مورد نظر خود ذکر کرده به کسانی نسبت داده که یا از منافقان صحابهاند.و غزّالی از هواخواهان آنها و امثال آنها بوده و یا از کسانی
ص:375
هستند که به پدید آوردن بدعت و اعتقادات فاسد در دین شناخته شدهاند،و یا به کسی منسوب کرده که چگونگی حال و اعتقاد او شناخته نیست و کسی که معتقد به اوست او را خلاف آنچه هست در خواب میبیند.روشن است که در ذکر اینها هیچ سودی نیست از این رو ما از آنها چشم میپوشیم.آنگاه حدیثی را که از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله در مقدمه گفتار خود نقل کرده مشعر بر این که آن حضرت فرموده است:«هر کس مرا در خواب ببینید به حقیقت دیده است»بدین معنا نیست که هر کس صورت انسانی را در خواب بیند و توهّم کند و یا به او گفته شود که او پیامبر است به هر صورتی که باشد پیامبر میباشد بلکه معنایش این است که اگر کسی آن حضرت را به همان صورت و ویژگیهایی که در دنیا داشته است در خواب ببیند به راستی او را دیده است چه شیطان بدان صورت و هیئت تجسّم نمییابد.بنابراین رؤیت آن حضرت در خواب نسبت به کسانی درست است که در حیات او آن بزرگوار را دیده و ویژگیهایش را شناخته و سپس او را در خواب با همان خصوصیّات دیده باشند و آن که او را ندیده و تنها اوصاف او را شنیده است مشمول این حدیث نیست،چه ممکن است شیطان به صورتی غیر از صورت او مجسّم شود و سپس بینندۀ خواب را به این توهّم اندازد که این پیامبر میباشد،و این مطلب بحمد اللّه روشن است.
بخش دوّم این بخش از کتاب ذکر مرگ در احوال میّت از زمان نفخۀ صور تا استقرار او در بهشت یا دوزخ است و تفصیل هولها و خطرهایی است که در پیش روی اوست بدین شرح:
بیان نفخۀ صور،زمین محشر و اهل آن،عرق اهل محشر،درازی روز قیامت،روز قیامت و سختیها و نامهای آن،پرسیدن از گناهان و کیفیّت میزان،طلبکاران و ردّ مظالم،چگونگی صراط،شفاعت،حوض،جهنّم و هولها و عذابهای آن،مارها و کژدمهای جهنّم،بهشت و انواع نعمتهای آن،شمار بهشتها،درها،غرفهها،دیوارها،درختهای بهشت،و نهرهای آن، لباس بهشتیان و فرشها و تختهای آنها،خوراکها و نوشیدنیهای بهشتیان،اوصاف حور العین و ولدان و بابی در فراخی رحمت پروردگار که به خواست خدا این کتاب بدان پایان مییابد.
(1)سختی حال میّت در سکرات مرگ،بیم از خطر سوء عاقبت،تحمّل تاریکی گور و کرمهای آن،سؤال منکر و نکیر،عذاب قبر و خطرات آن اگر مستوجب خشم خداوند باشد از آنچه پیش از این ذکر گردید دانسته شد و از همۀ اینها بزرگتر خطرهایی است که پیش رو
ص:376
دارد که عبارتند از نفخۀ صور،برانگیخته شدن از گور در روز نشور،عرض اعمال بر خداوند جبّار،سؤال از کم و بسیار،نصب میزان برای شناختن مقادیر اعمال،گذر از صراط با همه باریکی و تیزی آن و سپس انتظار اعلام صدور حکم الهی به این که اهل سعادت است یا شقاوت.اینها حالات و بیم و هراسهایی است که انسان ناگزیر باید آنها را بداند و سپس به طور قطع و یقین به آنها ایمان داشته باشد،پس از آن دربارۀ آنها بسیار بیندیشد تا انگیزههای آمادگی برای آنها در دلش برانگیخته شود.
ایمان به روز واپسین به عمق دل بیشتر مردم راه نیافته و در سویدای قلب آنها نگرفته است.دلیل بر این امر آن است که برای گرمای تابستان و سرمای زمستان خود را سخت آماده میکنند لیکن دربارۀ گرما و سرمای جهنّم با همه سختیها و هراسهایی که در بر دارد سستی میورزند.بلی هرگاه دربارۀ روز قیامت از آنها پرسش شود زبانشان بدان گویا میشود، لیکن دلشان از آن غافل است چه اگر به کسی خبر دهند که در پیش روی او خوراک مسمومی است و او گفتار خبردهنده را تصدیق لیکن پس از آن دست دراز کند تا از آن بخورد به زبان او را تصدیق و به عمل او را تکذیب کرده است و تکذیب عملی شدیدتر از تکذیب زبانی است،از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله روایت شده که خداوند فرموده است:«پسر آدم مرا دشنام داد و او را نسزد که به من دشنام دهد،و مرا تکذیب کرد و نباید او مرا تکذیب کند.امّا دشنام او به من این است که میگوید:مرا فرزندی است،و تکذیب او این که میگوید:مرا چنان که در اوّل آفرید هرگز باز نخواهد گردانید» (1).
این ضعف یقین و سستی تصدیق دربارۀ روز رستاخیز ناشی از کمی فهم در این دنیا نسبت به امثال این امور است چه اگر انسان توالد حیوانات را ندیده بود و به او گفته میشد:
خدا صانعی است که از نطفۀ کثیف انسانی مصوّر،خردمند،سخنور و مقتدر میسازد باطنش از تصدیق آن بشدّت تنفّر داشت،بدین سبب خداوند فرموده است: أَ وَ لَمْ یَرَ الْإِنْسانُ أَنّا خَلَقْناهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذا هُوَ خَصِیمٌ مُبِینٌ (2)و نیز: أَ یَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدیً، أَ لَمْ یَکُ نُطْفَةً مِنْ مَنِیٍّ یُمْنی (3)زیرا در آفرینش انسان با توجّه به شگفتیهای بسیاری که در اوست و اختلاف ترکیب
ص:377
1) (1) صحیح بخاری،ج 4،ص 129،از حدیث ابی هریره.
2) (2) یس/77:آیا انسان ندید(نمیداند)که ما او را از نطفهای بیارزش آفریدیم و او(چنان صاحب قدرت و شعور و نطق شد که)به مخاصمه آشکار برخاست.
3) (3) قیامت/36 و 37:آیا انسان گمان میکند بیهوده و بیهدف رها میشود،آیا او نطفهای از منی که در رحم ریخته میشود نبود؟
اعضایش عجایبی است که از برانگیختن و باز گردانیدن او در قیامت بسیار شگفتانگیزتر است،از کسی که این همه قدرت را در صنع خداوند مشاهده میکند چگونه میتواند قدرت و حکمت خداوند را در مسائل قیامت انکار کند؛و اگر در ایمان تو فتوری است با توجّه به آفرینش نخست خود نظر کن که آفرینش دوّم نظیر آن بلکه آسانتر از آن است؛و اگر ایمان تو به آن قوی است دلت را به این هولها و خطرها که در پیش رو داری متوجّه کن و در آنها بیندیش و عبرت گیر تا آسایش و قرار از دلت رخت بندد و به آمادگی برای عرض اعمال به پیشگاه خداوند جبّار بپردازد؛و نخست در این بیندیش که چگونه از شدّت نفخۀ صور که یک صیحه بیش نیست و گوش ساکنان گورها را میکوبد قبرها از روی مردگان شکافته شده و مردگان یکباره برانگیخته میشوند.
اکنون تصوّر کن که تو با چهرهای دگرگون و تنی سراسر خاکآلود از گور برجستهای در حالی که از شدّت این صیحه بهت زده شده و چشمانت را به سوی آن خیره کردهای،و خلایق یکباره از گورهایشان که در آنها بلاهای طولانی دیدهاند برخاستهاند و علاوه بر غم و اندوه بسیار و شدّت انتظار برای دانستن سرانجام کار خود از کثرت بیم و هراس زبانشان بند آمده است،چنان که خداوند میفرماید: وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ إِلاّ مَنْ شاءَ اللّهُ ثُمَّ نُفِخَ فِیهِ أُخْری فَإِذا هُمْ قِیامٌ یَنْظُرُونَ (1)و نیز: فَإِذا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلا أَنْسابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ وَ لا یَتَساءَلُونَ (2)و نیز: فَإِذا نُقِرَ فِی النّاقُورِ، فَذلِکَ یَوْمَئِذٍ یَوْمٌ عَسِیرٌ (3)و نیز: وَ یَقُولُونَ مَتی هذَا الْوَعْدُ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ ما یَنْظُرُونَ إِلاّ صَیْحَةً واحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ یَخِصِّمُونَ، فَلا یَسْتَطِیعُونَ تَوْصِیَةً وَ لا إِلی أَهْلِهِمْ یَرْجِعُونَ، وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَإِذا هُمْ مِنَ الْأَجْداثِ إِلی رَبِّهِمْ یَنْسِلُونَ، قالُوا یا وَیْلَنا مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا هذا ما وَعَدَ الرَّحْمنُ وَ صَدَقَ الْمُرْسَلُونَ (4).و اگر در
ص:378
1) (1) زمر/68:و در صور دمیده میشود و تمام کسانی که در آسمانها و زمین هستند میمیرند مگر کسانی که خدا بخواهد سپس بار دیگر در صور دمیده میشود،ناگهان همگی به پا میخیزند و در انتظار(حساب و جزا) هستند.
2) (2) مؤمنون/102:هنگامی که در صور دمیده میشود هیچ گونه نسبی میان آنها نخواهد بود،و از یکدیگر تقاضای کمک نمیکنند(چون کاری از کسی ساخته نیست).
3) (3) مدّثّر/8 و 9:هنگامی که در صور دمیده شود،آن روز روز سختی است.
4) (4) یس/48 تا 53:و میگویند اگر راست میگویید وعدۀ(قیامت)کی خواهد بود؟(امّا)جز این انتظار نمیکشند که یک صیحه عظیم آسمانی آنها را فروگیرد در حالی که مشغول جدال(در امور دنیا)هستند،و(چنان غافلگیر میشوند که حتی)نمیتوانند وصیّتی کنند یا به سوی خانواده خود باز گردند.(بار دیگر)در صور دمیده میشود آنها ناگهان از قبرها به سوی(دادگاه)پروردگارشان میشتابند،میگویند ای وای بر ما!چه کسی ما را از خوابگاهمان برانگیخت(آری)این همان است که خداوند رحمان وعده داده بود و فرستادگان(او)راست گفتهاند.
پیش روی مردگان جز هراس از همین نفخه وجود نداشت باز سزاوار بود که انسان بسیار بیمناک باشد،چه آن نفخه و صیحهای است که بر اثر آن همۀ اهل آسمانها و زمین مدهوش میشوند،یعنی میمیرند جز کسانی که خدا بخواهد و آنها برخی از فرشتگانند،از این رو پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«چگونه بیاسایم در حالی که صاحب صور،صور را در دهان گرفته،و پیشانی را کج کرده،و گوش فرا داده منتظر است که کی دستور داده میشود تا در آن بدمد.» (1)مقاتل گفته است:صور شاخی(میان تهی)است و اسرافیل دهانش را بر آن نهاده به شکل بوقی که در آن بدمند و دهانۀ آن بهاندازۀ پهنای آسمانها و زمین است و او به عرش الهی چشم دوخته و منتظر است که کی به او دستور داده میشود تا نفخۀ نخستین را بدمد.
هنگامی که در آن بدمد همۀ کسانی که در آسمانها و زمین هستند از هوش میروند یعنی از شدّت هراس میمیرند جز کسانی که خدا بخواهد،و آنها جبرئیل،میکائیل،اسرافیل و فرشته مرگ میباشند.سپس خداوند به فرشتۀ مرگ امر میکند که جان جبرئیل و پس از او جان میکائیل و بعد جان اسرافیل را بگیرد،آنگاه به فرشتۀ مرگ امر میشود که بمیرد و او میمیرد.
پس از دمیدن نفخۀ نخست چهل سال خلایق در برزخ خواهند ماند سپس خداوند اسرافیل را زنده میکند و به او دستور میدهد که نفخه دوّم را بدمد،چنان که فرموده است: ثُمَّ نُفِخَ فِیهِ أُخْری فَإِذا هُمْ قِیامٌ یَنْظُرُونَ (2)،یعنی بر پای میایستند و به برانگیخته شدن مردگان مینگرند.پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«هنگامی که برانگیخته شویم به صاحب صور امر میشود و او شاخ(میان تهی)را به سوی دهن میبرد و یک پایش را جلو و پای دیگر را عقب میگذارد و انتظار میکشد که کی در صور بدمد،هان از این نفخه بترسید.» (3)
ص:379
1) (1) سنن ترمذی،ج 9،ص 261؛با اندک اختلاف؛مسند احمد،طبرانی و الفاظ از اوست و رجال آن ثقهاند،اگر چه در میان آنها ضعفی است؛مجمع الزّوائد،ج 10،ص 330.
2) (2) زمر/68:...سپس بار دیگر در صور دمیده میشود ناگهان همه به پا میخیزند و در انتظار(حساب و جزا)هستند.
3) (3) عراقی گفته است:این حدیث را بدین صورت نیافتم بلکه در احادیث آمده است که اسرافیل از همان آغاز خلقت بدین گونه است چنان که بخاری در التّاریخ روایت کرده،و ابو الشیخ در کتاب العظمة از حدیث ابی هریره نقل کرده که:«هنگامی که که خداوند از خلقت آسمانها و زمین فراغت یافت صور را آفرید و آن را به اسرافیل عطا کرد و او آن را در دهانش قرار داد و چشمانش را به عرش دوخت و از زمانی که به آن گمارده شده آماده است و به عرش مینگرد از بیم آن که مبادا امر صادر شود و او چشم بهم زند،چشمان او مانند دو ستاره درخشان است.»
بنابراین دربارۀ خلایق و خواری و شکستگی و فروتنی آنان به هنگام برانگیخته شدن از قبر و هراسشان از این نفخه و انتظارشان در این که به سعادت یا شقاوت آنها حکم میشود بیندیش چه تو هم مانند آنان شکسته و حیرتزده در میان آنان خواهی بود هر چند در دنیا از مرفّهان و توانگران متنعّم باشی زیرا پادشاهان زمین در آن روز از همۀ اهل محشر خوارتر و کوچکتر و حقیرترند به طوری که خلایق آنها را مانند مورچه در زیر پاهای خود لگد مال میکنند.در این هنگام حیوانات وحشی از بیابانها و کوهها در حالی که سر به زیر انداختهاند به صحرای محشر رو میآورند و پس از توحّش و رمیدن از مردم با آنها آمیخته میشوند،و بیآنکه به گناهی آلوده باشند برای روز نشور خوار و سرافکندهاند و این به سبب آن است که شدّت صیحه و هول نفخه آنها را از گریز از مردم و رمیدن از آنها باز داشته است چنان که خداوند فرموده است: وَ إِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ (1).
سپس شیاطین سرکش پس از تمرّدها و خیرهسریهای خود به صحرای محشر رو میآورند در حالی که از هیبت عرض اعمال بر حقّ تعالی خاضع و تسلیماند،چنان که حق تعالی فرموده است: فَوَ رَبِّکَ لَنَحْشُرَنَّهُمْ وَ الشَّیاطِینَ ثُمَّ لَنُحْضِرَنَّهُمْ حَوْلَ جَهَنَّمَ جِثِیًّا (2).پس در حال خود و احوال دل خویش در آنجا بیندیش.
(1)سپس بنگر که چگونه پس از برانگیختن از گورها و زنده شدن آنها را برهنه و بیپایافزار به سوی صحرای محشر میرانند،سرزمینی سپید و صاف و هموار که در آن کژی و فراز و نشیبی دیده نمیشود،و بلندیی در آن نیست تا انسان در پشت آن مخفی گردد،و گودی و یا جای مطمئنی وجود ندارد تا از چشم مردم در آن پنهان شود بلکه سرزمینی یکسان و صاف
ص:380
است که گروه گروه مردم به سوی آن رانده میشوند.منزّه است خداوندی که همۀ خلایق را با اختلاف جنس به وسیلۀ راجفهای که در پی آن رادفهای است گرد میآورد و به سرزمین محشر سوق میدهد.مراد از راجفه نفخۀ نخستین و مقصود از رادفه نفخه دوّمین است و سزاوار است که دلها در آن روز لرزان و چشمها در آن گریان و خاشع باشد.پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«مردم در روز قیامت بر روی زمینی سپید و خالص مانند یک قرص(نان)پاکیزه محشور میشوند که در آن برای کسی نشانهای نیست» (1)،یعنی بنایی وجود ندارد که آدمی را بپوشاند و پست و بلندی نیست تا چشم را از رؤیت باز دارد.نباید گمان کنی که آن زمین مانند زمین دنیاست بلکه تنها در نام با آن برابر است،خداوند فرموده است: یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ (2).ابن عبّاس گفته است:در آن کموبیش روی خواهد داد و درختها و کوهها و درّهها و آنچه در آنهاست از میان میرود و چون چرم عکاظی (3)گسترده میشود.
زمینی است مانند نقره سپید که خونی بر روی آن ریخته نشده و گناهی در آن صورت نگرفته است.پس آسمانها با خورشید و ماه و ستارگان آن از بین میروند.
بنابراین ای بیچاره در هولها و سختیهای قیامت بیندیش،چه هنگامی که خلایق در این صحنه جمع میشوند ستارگان آسمان از بالای سر آنها پراکنده و ماه و خورشید محو میشوند و زمین به سبب خاموشی چراغ آن تاریک میشود،و در همین حال آسمان بر سر مردم به گردش در میآید و با همۀ ستبری که غلظت آن بهاندازۀ پانصد سال راه است شکافته میشود و فرشتگان در اطراف و اکناف آن ایستادهاند.ای وای از بیم و هراسی که از شنیدن آواز شکافته شدن آن بر تو دست خواهد داد،وای وای از هیبت روزی که در آن آسمان با همۀ صلابت و سختی شکافته شده و فرومیریزد و مانند نقرۀ گداخته روان میشود و زردیی با آن میآمیزد که گلگون میگردد،و آسمانی(که بر تو سایه افکنده)همچون مس گداخته و کوهها مانند پنبۀ رنگین زده شده در میآیند و مردمان مانند پروانههای پخش شده بر روی هم میریزند در حالی که برهنه و بیپایافزار روان هستند.پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:
«مردم با پای برهنه و عریان و ختنه نشده»برانگیخته میشوند و عرق آنها را لگام میکند و
ص:381
1) (1) صحیح مسلم،ج 8،ص 127؛بخاری،ج 8،ص 135.
2) (2) ابراهیم/48:در آن روز که این زمین به زمین دیگر و آسمانها(به آسمانهای دیگر)تبدیل میشوند.
3) (3) عکاظ نام بازاری در مکّه است که عربها همهساله در آن گرد میآمدند و یک ماه در آن اقامت میکردند و به خریدوفروش کالا و خواندن اشعار و مفاخره بر یکدیگر میپرداختند،و چرم عکاظی منسوب به آن است.
به نرمه گوش آنها میرسد.سوده دختر زمعه همسر پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله که این حدیث را روایت کرده میگوید به آن حضرت عرض کردم:ای پیامبر خدا!وای بر ما آیا بعضی از ما به بعضی دیگر مینگرند؟فرمود:«مردمان به خود مشغولند و به دیگری توجّه ندارند. لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ یَوْمَئِذٍ شَأْنٌ یُغْنِیهِ (1).
میگویم:از طریق خاصّه(شیعه)کافی به سند خود از سیّد العابدین امام سجّاد علیه السّلام روایت کرده که فرموده است:«پدرم برایم حدیث کرد که او از پدرش علیّ بن ابی طالب علیه السّلام شنید که ضمن آنچه به مردم میگفت فرمود:چون روز قیامت شود خداوند مردم را از گورهایشان بیسلاح وسیله و لخت بدون ریش در سرزمینی صاف و هموار بر میانگیزاند،نور(ایمان)آنها را به پیش میراند و تاریکی آنها را گرد هم در میآورد تا آنگاه که در عقبۀ محشر توقّف میکنند،و از کثرت ازدحام بعضی بر دوش بعضی دیگر سوار و سپس از حرکت منع میشوند.لذا به سختی نفس میزنند و ریزش عرق آنها زیاد میشود و کار بر آنان دشوار میگردد و نالهشان شدّت مییابد و فریادشان بلند میشود؛و این نخستین هول از اهوال روز قیامت است.در این هنگام خداوند جبّار از فراز عرش خود در صفوفی از فرشتگان به آنها توجّه میکند و به یکی از فرشتگان دستور میدهد که در میان آنها ندا کند:
ای گروه خلایق خاموش باشید و به منادی خدای جبّار گوش فرا دهید-در این هنگام آخرین نفر آنها مانند اوّلین نفر آنها میشنود-پس بر اثر این ندا صداها خاموش و چشمها به زیر انداخته میشود و بدنها به لرزه در میآید و دلها را ترس فرا میگیرد و سرها را به سمت صدا بلند میکنند و با شتاب گردنها را به سوی آن میکشاند،و کافر میگوید: هذا یَوْمٌ عَسِرٌ (2).در این موقع خداوند جبّار به سوی آنها توجّه و به عدل خود بر آنها حکم میکند و میفرماید:
من خداوندی هستم که هیچ معبودی جز من شایستۀ پرستش نیست،حکمران دادگری هستم که ستم نمیکنم.امروز میان شما به عدل و داد حکم میکنم به طوری که در نزد من به احدی ستم نشود.امروز حقّ ضعیف را از قوی میگیرم،و برای صاحب مظلمه ستمکننده را با حسنات و سیّئات او قصاص میکنم،و بخشندۀ مظالم را پاداش میدهم.امروز هیچ ستمگری که نزد او از کسی مظلمهای باشد از این عقبه عبور نمیکند مگر این که صاحب مظلمه آن را ببخشد و من پاداش او را بدهم و یا در موقع حساب جبران آن مظلمه را از او
ص:382
بگیرم.بنابراین مردم در میان هم درآیید و مظالم خود را از کسانی که در دنیا به شما ستم کردهاند مطالبه کنید و من برای شما علیه آنان گواهم،و گواهی کافی هستم.» فرمود:«پس همدیگر را شناسایی و بازیابی میکنند و هر کسی نزد دیگری مظلمهای یا حقّی داشته باشد او را بدان ملزم میسازد،و همچنان در صحرای محشر تا آنگاه که خدا بخواهد میمانند،در نتیجه وضع آنها سخت و عرق آنها زیاد و غم و اندوهشان سخت و ناله و فریادشان بلند میشود و آرزو میکنند که با ردّ مظالم به اهلش از آن وضع رهایی یابند.در این هنگام خداوند به حال آنها و رنج و مشقتی که دچارند توجّه میکند و ندا کنندهای از سوی او ندا میدهد به گونهای که آخرین آنها مانند اوّلین آنها میشنود که ای گروه خلایق! برای دعوتکننده خدا خاموش شوید و بشنوید که خداوند میفرماید:من بسیار بخشندهام اگر دوست دارید که ببخشید ببخشید و گرنه مظالم شما را برای شما میگیرم.گروهی از خلایق به سبب مشقّت بسیار و تنگی راه و ازدحام آنها و به امید آن که از وضعی که دارند رهایی یابند مظالم را میبخشند و برخی خودداری میکنند و میگویند:پروردگارا!مظالم ما بزرگتر از آن است که آنها را ببخشیم.سپس ندا کنندهای از سوی عرش خداوند ندا میکند:
رضوان خازن بهشت فردوس کجاست؟خداوند به او امر میکند که از فردوس کاخی را که از نقره است با همه بناها و خدمتکارانی که در آن است به آنها نشان دهد،و او قصر را با همه کنیزکان و خدمتکاران و اثاثی که در اطراف و درون آن است برای آنها نمایان میسازد.آنگاه ندا کنندهای از سوی خداوند ندا میکند:ای گروه خلایق سرهایتان را بلند کنید و به این قصر بنگرید،آنها سرهایشان را بلند میکنند و همگی آرزومند آن میشوند، سپس از سوی خداوند ندا کنندهای ندا میدهد که ای گروه خلایق این قصر برای هر کسی است که از مؤمنی عفو کند،و همه جز کسان اندکی عفو میکنند،خداوند میفرماید:امروز هیچ ستمگری به بهشت من راه نمییابد،و هیچ ستمکاری که نزد او مظلمهای از یکی از مسلمانان باشد به دوزخ در نمیآید تا آنگاه که در موقف حساب حقّ خود را از آن ستمکار بگیرد،ای خلایق!برای حساب آماده شوید.سپس به آنها آزادی داده میشود و به سوی موقف حساب روان میشوند در حالی که بعضی بعضی دیگر را دفع و طرد میکنند تا آنگاه که پا به عرضۀ حساب مینهند و خداوند بر عرش مستولی است.در این هنگام دواوین باز و ترازوها نصب و پیامبران و شاهدان که ائمّهاند حضور مییابند،و هر امامی بر اهل زمان خود شهادت میدهد به این که در میان آنها به امر خدا قیام و آنان را به راه او دعوت کرده است».راوی میگوید:مردی از قریش عرض کرد:ای پیامبر خدا!هرگاه از مرد مؤمنی نزد
ص:383
مرد کافری مظلمهای باشد چه چیزی از کافر که اهل دوزخ است میگیرد؟علیّ بن الحسین علیه السّلام به او فرمود:از گناهان مسلمان به اندازه حقّی که بر کافر دارد ساقط میشود و کافر به اندازه مظلمهای که مسلمان بر او دارد علاوه بر عذاب کفر خود معذّب میگردد.
قرشی عرض کرد:هرگاه مسلمانی بر ذمّه مسلمان دیگر مظلمهای داشته باشد چگونه مظلمه او از مسلمان اخذ میشود؟فرمود:بهاندازۀ حقّ مظلوم از حسنات ظالم اخذ و به حسنات مظلوم اضافه میشود؛قرشی عرض کرد:اگر ظالم حسناتی نداشته باشد؟فرمود:اگر ستمکار حسناتی ندارد و مظلوم گناهانی داشته باشد از گناهان او برداشته و به گناهان ستمکار افزوده میشود.» (1)غزّالی میگوید:چه بزرگ است روزی که عورتها در آن مکشوف شود لیکن مردم بدان ننگرند و توجّه نکنند و چگونه چنین نباشد و حال آن که برخی از مردم بر روی شکمهایشان و بعضی بر صورتهایشان راه میروند و قدرت ندارند که به دیگری توجّه کنند.ابو هریره گفته که پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«در روز قیامت مردم در سه دسته محشور میشوند بعضی سواره و برخی پیاده و دستهای بر صورتهایشان حرکت میکنند»؛مردی عرض کرد:
ای پیامبر خدا!چگونه بر صورتهایشان راه میروند؟فرمود:«کسی که آنها را به راه رفتن بر پاهایشان توانا کرده قادر است آنها را بر رویهایشان روان گرداند.» (2)در طبیعت آدمی است که آنچه را ندیده و به آن انس نگرفته انکار میکند،فی المثل اگر انسان مار را ندیده بود که مانند برق جهنده بر روی شکم راه میرود راه رفتن بدون پا را انکار میکرد،همچنین کسی که راه رفتن روی پا را ندیده است وقوع آن را مستبعد میشمارد.از این رو بپرهیز از این که چیزی از شگفتیهای قیامت را به سبب مخالفت آن در مقایسه با آنچه در دنیاست ردّ کنی زیرا اگر شگفتیهای دنیا را ندیده بودی و پیش از مشاهده بر تو عرضه میشدند انکار تو نسبت به آنها بسیار شدیدتر بود.لذا هیئت خود را در آن روز در دلت مجسّم کن چه تو در آن روز برهنه،عورت نپوشیده،خوار و رانده شده،سرگردان و مبهوت ایستادهای و منتظری که از قضای الهی چه حکمی بر تو جاری شود.آیا در زمرۀ سعادتمندان خواهی بود یا در جرگۀ تیرهبختان و اهل شقاوت،و حالت خود را در آن روز بزرگ بشمار که بسیار بزرگ است.
ص:384
(1)سپس در ازدحام خلایق و اجتماع آنها در محشر بیندیش که در این موقف اهل آسمانهای هفتگانه و زمینهای هفتگانه و همۀ فرشتگان و جنّ و انس و شیاطین و وحوش و درّندگان و پرندگان حضور دارند و خورشید بر آنها میتابد در حالی که گرمی آن چند برابر شده (1)و آسانی آن بدل به دشواری گردیده و بهاندازۀ دو کمان به سر جهانیان نزدیک شده و بر روی زمین سایهای جز سایۀ عرش خداوند باقی نمانده و ممکن نیست کسی جز مقرّبان در سایۀ عرش او قرار گیرد.از این رو دستهای در سایه عرش الهی جای دارند،و گروهی در معرض آفتاب سوزانند که گرمی آن آنها را گداخته و بر اثر شدّت تابش آن غم و اندوه آنها فزونی یافته است.خلایق به سبب ازدحام جمعیّت و آمد و شد اهل محشر یکدیگر را دفع و از خود دور میکنند و این اضافه بر شدّت شرمساری آنها از افتضاح و رسوایی به هنگام عرض اعمالشان بر خداوند جبّار است.لذا شدّت تابش خورشید و حرارت آن و گرمی نفسها و سوزش دلها با آتش شرم و ترس دست به هم میدهد و عرق را از بیخ هر موی انسان جاری و بر روی زمین محشر سرازیر میکند.سپس به اندازه منزلتی که هر انسان در پیشگاه خدا دارد عرق از حدود اندام آنها بالا میرود،بعضی را تا حدّ زانوی آنها میرسد،و برخی را تا کمر،و دستهای را تا نرمۀ گوش فرا میگیرد و گروهی نزدیک است که در آن غرق شوند.ابن عمر گفته:پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«روزی که مردم برای پروردگار جهانیان به پا میخیزند کسانی از آنان تا نیمۀ گوش در عرق خود فرومیروند.» (2)ابو هریره گفته است:پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«روز قیامت مردم به حدّی عرق میکنند که عرق آنها هفتاد گز بر روی زمین جاری میشود و زبان آنها را لگام میکند و به گوشهایشان میرسد»،و این حدیث را بخاری و مسلم در صحیح خودشان روایت کردهاند (3).در حدیث دیگری آمده است:«مردم چهل سال ایستاده و چشم به آسمان میدوزند و از شدّت اندوه
ص:385
1) (1) این گفتار با قول خداوند متعال که فرموده است: إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ ،و نیز: وَ خَسَفَ الْقَمَرُ وَ جُمِعَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ ،و نیز گفتار سابق غزّالی که گفته است:ماه و خورشید محو و زمین به سبب خاموشی چراغ آن تاریک میشود...تا آخر آن،سازگار نیست.آری روایاتی نقل شده که گرمای روز قیامت شدید است،لیکن احکام قیامت و شرائط آن غیر از شرائط دنیاست و گرمای قیامت و روشنایی آن را با روشنایی دنیا و گرمای آن نمیتوان مقایسه کرد و کسی که آنها را با یکدیگر مقایسه کند نشانه نقصان فهم و عدم تدبّر او در آیات الهی است.
2) (2) صحیح بخاری،ج 8،ص 138؛صحیح مسلم،ج 8،ص 157.مسند احمد،ج 2،ص 107.
3) (3) صحیح بخاری،ج 8،ص 138،صحیح مسلم،ج 8،ص 158 و در آن زیادهای است.
عرق آنها را لگام کرده است.» (1)عقبة بن عامر گفته است:پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«روز قیامت خورشید به زمین نزدیک میشود و بر اثر آن مردم عرق میکنند،بعضی عرق آنها به پاشنۀ پایشان و برخی به نصف ساق پا و دستهای به زانو و گروهی به بالای ران و بعضی به دهان آنها میرسد-آن حضرت به دستش و آن را لجام دهان خود کرد-و برخی را عرق از سر میگذرد-دستش را به همین گونه بر سر گذاشت-» (2)میگویم:پیش از این از طریق خاصّه(شیعه)ذکر شد که عرق اهل محشر زیاد است و پس از این نیز بیان میشود که عرق دهانشان را لگام میکند.
غزّالی میگوید:پس ای بیچاره در عرق اهل محشر و شدّت اندوهشان بیندیش چه در میان آنها کسی است که فریاد میکند و میگوید:پروردگارا مرا از این اندوه و انتظار برهان اگر چه به سوی آتش باشد،و اینها همه پیش از آن است که با حساب و عقاب روبرو شوند، و تو نیز یکی از اهل محشری و نمیدانی عرقت به کجا خواهد رسید.بدان هر عرقی که رنج بدن در راه خدا اعمّ از حجّ،جهاد،روزه،قیام شب،آمد و شد برای برآوردن حاجت مسلمان،تحمّل سختی در امر به معروف و نهی از منکر آن را از بدن خارج نکند در صحنه قیامت شرم و ترس آن را از بدن بیرون خواهد آورد و غم و اندوه آن طولانی خواهد بود.و اگر فرزند آدم از نادانی و غرور مصون باشد میداند که رنج ریختن عرق در تحمّل سختی طاعات امری آسانتر و زمانش کوتاهتر از ریختن عرق اندوه و انتظار در قیامت است،چه آن روزی سخت و مدّتش طولانی است.
(1)و آن روزی است که خلایق برمیخیزند و چشمها خیره و دلها شکافته میشود با آنها سخن نمیگویند و به امور آنها رسیدگی نمیکنند.کعب و قتاده دربارۀ آیۀ: یَوْمَ یَقُومُ النّاسُ لِرَبِّ الْعالَمِینَ (3)گفتهاند:مردم به مدّت سیصد سال میایستند،عبد اللّه بن عمر گفته است:
پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله این آیه را تلاوت و سپس فرمود:«چگونه خواهید بود هنگامی که خداوند
ص:386
شما را گرد هم آورد همان گونه که تیرها در ترکش جمع میشود و پنجاه هزار سال به شما نظر رحمت نکند.» (1)میگویم:از طریق خاصّه(شیعه)روایتی از امام صادق علیه السّلام وارد است که ما آن را نقل کردهایم فرموده است:«خودتان را پیش از آن که محاسبه شوید محاسبه کنید چه در قیامت پنجاه موقف است و در هر موقفی هزار سال ایستادن است»سپس آیۀ: فِی یَوْمٍ کانَ مِقْدارُهُ خَمْسِینَ أَلْفَ سَنَةٍ را تلاوت فرمود. (2)
و نیز از آن حضرت روایت شده است:«مثل مردم در روز قیامت که به امر پروردگار جهانیان میایستند مثل تیر در جلد آن است چه آدمی را در زمین جایی جز بهاندازۀ جای پایش نیست،و همچون تیر در ترکش است که نمیتواند از اینجا به آنجا برود.» (3)غزّالی میگوید:در طولانی بودن این روز و شدّت انتظار در آن بیندیش تا در عمر مختصر خود انتظار صبر بر گناهان بر تو آسان شود،و بدان که بر اثر شدّت تحمّل صبر بر شهوات،مرگ را در دنیا زیاد انتظار کشد در آن روز انتظار او بخصوص کوتاه خواهد بود.از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله هنگامی که از طول این روز پرسیدند فرمود:«سوگند به کسی که جانم در دست اوست بر مؤمن آسان میشود به طوری که از گزاردن نماز واجب در دنیا بر او سبکتر میگردد.» (4)بنابراین بکوش که از این مؤمنان باشی و تا در عمر خویش نفسی برایت باقی است کار به دست تو و آمادگی در اختیار توست و در روزهای کوتاه عمرت به عمل بپرداز تا سودی به دست آوری که برای سرور و شادی آن پایانی نیست،عمر خویش بلکه عمر دنیا را که هفت هزار سال است اندک بشمار،چه اگر فی المثل همه این هفت هزار سال را به صبر بگذرانی تا از یک روز که مقدار آن پنجاه هزار سال است رهایی یابی رنج تو اندک و سود تو بسیار خواهد بود.
ص:387
(1)پس ای بیچاره برای این روز بزرگ که مدّت آن دراز و سلطان آن قاهر و زمان آن نزدیک است خود را آماده کن،و آن روزی است که در آن آسمان شکافته میشود،ستارگان درخشان از بیم آن پراکنده و تاریک میشوند،خورشید بینور میگردد،کوهها به حرکت در میآیند،ماده شتران دهماهه آبستن(کنایه از عزیزترین اموال)را به دست فراموشی میسپارند،وحوش جمع میشوند،دریاها بر افروخته میگردد.هر کس با همسان خود قرین میشود،دوزخ شعلهور و بهشت نزدیک میگردد،کوهها از جا کنده و زمین گسترده میشود؛ روزی است که زمین را سخت لرزان میبینی و سنگینیهای درون خود را بیرون میاندازد، روزی است که مردم به صورت گروههای مختلف از قبرها خارج میشوند تا اعمالشان به آنها نشان داده شود،روزی است که زمین و کوهها از جا برداشته میشوند و یکباره در هم کوبیده و متلاشی میگردند،روزی است که قیامت بر پا و آسمان شکافته میشود،و آسمان در آن روز سست و ضعیف است و فرشتگان بر اطراف آن خواهند بود،و در آن روز عرش پروردگارت را هشت فرشته بر فراز همه آنها حمل میکنند؛آری روزی است که برای حساب عرضه میشوید و هیچ کس از شما پوشیده نمیماند،روزی است که کوهها حرکت داده میشوند و زمین را خشک و مرده میبینی،روزی است که زمین سخت تکان داده میشود و کوهها ریزریز و همچون غبار پراکنده میگردند،روزی است که مردم بر روی زمین مانند پروانه پراکندهاند و کوهها همچون پنبه رنگین زده شدهاند،روزی است که: تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمّا أَرْضَعَتْ وَ تَضَعُ کُلُّ ذاتِ حَمْلٍ حَمْلَها وَ تَرَی النّاسَ سُکاری وَ ما هُمْ بِسُکاری وَ لکِنَّ عَذابَ اللّهِ شَدِیدٌ (1)، یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ وَ بَرَزُوا لِلّهِ الْواحِدِ الْقَهّارِ (2)، روزی است که کوهها فروریزند و زمین را دشت و هموار رها کنند به طوری که در آن نشیب و فرازی نمیبینی،روزی است که کوهها را پابرجا میبینی در حالی که مانند ابر در گردشند، روزی است که آسمان شکافته و گلگون میگردد،روزی است که جنّ و انس از گناه خود پرسیده نشوند،روزی است که گنهکار از گفتار ممنوع میشود،و هیچ کس از جرمهایی که مرتکب شده پرسیده نمیشود بلکه آنها را با موهای پیش سر و پاهایشان میگیرند(و به
ص:388
1) (1) حج/2:روزی که آن را میبیند مادران شیر ده شیر خوار خود را فراموش میکنند و هر بارداری جنین خود را بر زمین مینهد،و مردم را مست میبینی در حالی که مست نیستند و لیکن عذاب خداوند شدید است.
2) (2) ابراهیم/48:در آن روز که این زمین دیگر و آسمانها(به آسمانهای دیگر)تبدیل میشود و آنها در پیشگاه خداوند یکتای قهّار ظاهر میشوند.
دوزخ میافکنند)روزی است که تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَیْنَها وَ بَیْنَهُ أَمَداً بَعِیداً (1)،روزی است که هر کسی میداند چه چیزی از نیکی و بدی حاضر کرده و آنچه را مقدّم و مؤخّر داشته میبیند،روزی است که زبانها گنگ میشود و جوارح به سخن در میآید،روزی است که یاد آن سرور پیامبران را پیر کرده است.چه به او گفتند:تو را میبینیم که پیر شدهای،فرمود:«سوره هود و واقعه و مرسلات و عمّ یتساءلون و اذا الشّمس کوّرت مرا پیر کرده است». (2)
بنابراین ای خوانندۀ غافل!بهرۀ تو از قرآن تنها این است که قرآن را گرد میآوری و زبان را بدان میجنبانی امّا اگر در آنچه میخوانی بیندیشی سزاوار تو این است که از بیم چیزی که موی سرور پیامبران صلّی اللّه علیه و آله را سپید کرد زهرهات بترکد،و چون در خواندن قرآن به حرکت زبان بسنده کردهای از ثمرات آن محروم شدهای.قیامت یکی از چیزهایی است که در قرآن ذکر شده و خداوند برخی از سختیها و گرفتاریها و اکثر نامهای آن را در قرآن بیان کرده است تا از کثرت نامهای آن به بسیاری معانی آن آگاهی یابی،چه منظور تکرار اسامی و القاب نیست بلکه مقصود هشدار به خردمندان و اندیشمندان است.لذا در هر نامی از نامهای قیامت و هر صفتی از صفات آن رازی نهفته است،از این رو در دانستن معانی آن کوشا باش،و ما اکنون نامهای آن را برای تو جمع آوری و ذکر میکنیم:
روز قیامت،روز حسرت،روز ندامت،روز محاسبه،روز مسائله،روز مسابقه،روز منافسه،روز مناقشه،روز زلزله،روز دمدمه،روز صاعقه،روز واقعه،روز قارعه،روز راجفه، روز رادفه،روز غاشیه،روز داهیه،روز آزفه،روز حاقّه،روز طامّه،روز صاخّه،روز طلاق، روز فراق،روز مساق،روز قصاص،روز تناد،روز حساب،روز مآب،روز عذاب،روز فرار، روز قرار،روز لقاء،روز بقاء،روز قضاء،روز جزا،روز بلا،روز بکاء،روز حشر،روز وعید، روز عرض،روز وزن،روز حقّ،روز حکم،روز فصل،روز جمع،روز بعثت،روز فتح،روز خزی،روز عظیم،روز عقیم،روز عسیر،روز دین،روز یقین،روز نشور،روز مصیر،روز نفخه،روز صیحه،روز رجفه،روز رجّه،روز زجره،روز سکره،روز فزع،روز جزع،روز منتهی،روز مأوی،روز میقات،روز معاد،روز مرصاد،روز قلق،روز عرق،روز افتقار،روز
ص:389
انکدار،روز انتشار،روز انشقاق،روز وقوف،روز خروج،روز خلود،روز وعید،روز تغابن، روز عبوس،روز معلوم،روز موعود،روز مشهود،روز لا ریب فیه(در آن شکّ نیست)،روز تبلی السّرائر(اسرار آشکار میشود)،روزی که کسی که به جای دیگری مجازات نمیشود، روزی که در آن چشمها خیره میشود،روزی که دوستی از دوستی چیزی را کفایت نکند، روزی که هیچ کس قادر بر انجام کاری برای دیگری نیست،روزی که به سوی آتش جهنّم رانده شوند،روزی که در آتش دوزخ به صورتشان کشیده شوند،روزی که صورتهاشان در آتش گردانیده شود،روزی که پدر چیزی از مجازات فرزند را تحمّل نمیکند،روزی که مرد از برادر خود میگریزد،روزی که نمیتوانند سخن گویند و به آنها اجازه داده نمیشود پوزش بخواهند،روزی که هیچ کس قدرت ندارد آن را از خدا باز گرداند،روزی که آنان بیرون میآیند،روزی که بر آتش آزموده میشوند،روزی که مال و فرزند سودی ندارد،روزی که پوزشخواهی ستمگران سودمند نیست و لعنت و سرای بد برای آنهاست،روزی که در آن عذرها مردود و اسرار مکشوف و ضمایر آشکار و پردهها برداشته میشود،روزی که در آن چشمها خاشع و صداها آرام و التفات اندک و نهفتهها ظاهر و گناهها و پلیدیها آشکار میشود،روزی که بندگان رانده میشوند و گواهان آنها را همراهی میکنند و در آن کودک پیر و پیر مدهوش میشود.در این روز ترازوها نصب و دفاتر اعمال باز و دوزخ نمایان میشود،حمیم به جوش میآید،دوزخ نفس بر میآورد،کافران نومید میشوند،آتش شعلهور میشود رنگ رخسارها تغییر میکند،زبانها گنگ میشود و اعضای انسان به سخن در میآید.
ای انسان چه چیزی تو را در برابر پروردگار کریمت مغرور کرده است که درها را بستهای و پردهها را فروهشتهای و از مردمان خود را پنهان کردهای و به ارتکاب فسق و فجور پرداختهای،آیا چه خواهی کرد هنگامی که اعضایت بر ضدّ تو گواهی دهند.آری وای بر ما و باز هم وای بر ما گروه غافلان که خداوند سرور پیامبران را به سوی ما میفرستد و کتابی روشنگر بر او نازل میکند و ما را از صفات و چگونگی روز جزا آگاه میسازد و غفلت ما را به ما گوشزد میکند و میفرماید: اِقْتَرَبَ لِلنّاسِ حِسابُهُمْ وَ هُمْ فِی غَفْلَةٍ مُعْرِضُونَ، ما یَأْتِیهِمْ مِنْ ذِکْرٍ مِنْ رَبِّهِمْ مُحْدَثٍ إِلاَّ اسْتَمَعُوهُ وَ هُمْ یَلْعَبُونَ، لاهِیَةً قُلُوبُهُمْ (1)،سپس ما را از نزدیک بودن
ص:390
1) (1) انبیاء/1:حساب مردم به آنها نزدیک شده امّا آنها در غفلت ازو روی گردانند،هر یاد آوری تازهای از طرف پروردگارشان برای آنها بیاید با لعب و شوخی به آن گوش میدهند.
قیامت آگاه میکند و میفرماید: اِقْتَرَبَتِ السّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ (1)و نیز: إِنَّهُمْ یَرَوْنَهُ بَعِیداً وَ نَراهُ قَرِیباً (2)و نیز: وَ ما یُدْرِیکَ لَعَلَّ السّاعَةَ تَکُونُ قَرِیباً (3).آنگاه بهترین حالات ما زمانی است که به خواندن این قرآن بپردازیم در حالی که در معانی آن تدبّر نمیکنیم و در کثرت اوصاف روز قیامت و نامهای آن نمیاندیشیم و خود را برای رهایی از شداید آن آماده نمیکنیم،از این غفلت به خدا پناه میبریم و اگر خداوند به رحمت گستردهاش غفلت ما را تدارک نفرماید بیشک از هلاکشدگان خواهیم بود.
(1)سپس ای بیچاره در سؤالهایی که پس از این هول و هراسها به طور زبانی و بیمترجم از تو خواهد شد بیندیش که از کموبیش و اندک و بسیار از تو میپرسند و تو در حالی که گرفتار اندوه و عرق قیامت و شداید آن هستی ناگهان فرشتگانی با جسمهای عظیم و اندامهای ضخیم درشتخو و سختگیر از اطراف آسمان فرود میآیند و مأموریّت دارند که موی پیشانی مجرمان را بگیرند و به سوی موقف عرض اعمال بر خداوند جبّار بکشانند.
پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«خداوند را فرشتهای است که میانه دو پلک چشمانش مسافت پانصد سال راه است» (4).پس نسبت به خودت چه گمان داری اگر نظیر این فرشتگان را مشاهده کنی که به سویت فرستاده شوند تا تو را به مقام عرض برند،و تو آنها را میبینی که با همۀ عظمت جثّه از سختی آن روز شکسته حال و از آنچه از خشم پروردگار بر بندگانش ظاهر میشود بیمناک میباشند،و به هنگامی که این فرشتگان فرود میآیند،هیچ پیامبر و صدّیق و صالحی نیست جز این که برو در میافتد از بیم آن که مبادا به وسیلۀ آنها دستگیر شود.آری این حال مقرّبان درگاه خداست نسبت به گنهکاران چه گمان داری؟در این موقع است که دستهای از شدّت ترس به فرشتگان میگویند:آیا پروردگارمان در میان شماست؟و این پرسش به سبب عظمت موکب و شدّت هیبت آنهاست از این رو فرشتگان از پرسش آنها بیمناک میشوند به سبب آن که آفریدگارشان را برتر از آن میدانند که در میان آنها باشد پس با آواز خود ندا میکنند که خداوندگارشان منزّه است از آنچه اهل زمین میپندارند
ص:391
و میگویند:پروردگار ما برتر است از آن که در میان ما باشد لیکن پس از این(امر او) خواهد آمد.در این هنگام فرشتگان صف بسته گرداگرد خلایق میایستند و به سبب شدّت آن روز نشانههای ذلّت و خشوع و آثار ترس و بیم در همۀ آنها نمایان است و در اینجا قول حق تعالی تحقّق مییابد که فرموده است: فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذِینَ أُرْسِلَ إِلَیْهِمْ وَ لَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلِینَ، فَلَنَقُصَّنَّ عَلَیْهِمْ بِعِلْمٍ وَ ما کُنّا غائِبِینَ (1)فَوَ رَبِّکَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ، عَمّا کانُوا یَعْمَلُونَ (2).در این موقع خداوند پرسش را از پیامبران آغاز میکند چنان که فرموده است: یَوْمَ یَجْمَعُ اللّهُ الرُّسُلَ فَیَقُولُ ما ذا أُجِبْتُمْ قالُوا لا عِلْمَ لَنا (3)،ای وای از سختی روزی که عقول پیامبران در آن حیران میماند و از شدّت هیبت علومشان زائل میگردد برای آن که به آنها گفته میشود:چه پاسخی به شما دادند؟زیرا شما به سوی خلایق فرستاده شدید،و پیامبران این را میدانند لیکن خردهاشان دستخوش حیرت و دهشت میشود و نمیدانند چه پاسخی بدهند،و از شدّت ترس میگویند: لا عِلْمَ لَنا إِنَّکَ أَنْتَ عَلاّمُ الْغُیُوبِ (4).و در این وقت نیز راست میگویند چه عقل از سر آنها بدر رفته و علوم از آنها زدوده شده تا آنگاه که خداوند دوباره به آنها نیرو بخشد،در آن هنگام نوح علیه السّلام را فرا میخوانند و به او گفته میشود:آیا رسالت خود را ابلاغ کردی؟میگوید:آری،به امّتش گفته میشود:آیا به شما ابلاغ کرد؟میگویند:هیچ بیمدهندهای برای ما نیامد،سپس عیسی علیه السّلام را میآورند،خداوند به او میفرماید: أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنّاسِ اتَّخِذُونِی وَ أُمِّی إِلهَیْنِ مِنْ دُونِ اللّهِ (5)،او از هیبت این سؤال سالها در جواب فرومیماند.
چقدر بزرگ و پراهمیّت است روزی که در آن پیامبران با این گونه پرسشها سیاست میشوند.
آنگاه فرشتگان میآیند و یکایک افراد را با گفتن فلان فرزند فلان صدا میکنند که بشتاب به سوی موقف عرض،در این هنگام دلها به تپش در میآید،و اعضا مضطرب میشود،و خردها مبهوت میگردد،و دستههایی آرزو میکنند که به سوی دوزخ برده شوند
ص:392
1) (1) اعراف/6 و 7:به طور قطع از کسانی که پیامبران را به سوی آنها فرستادیم سؤال خواهیم کرد،و از پیامبران(نیز)سؤال میکنیم،و مسلّما از روی علم برای آنان شرح خواهیم داد،و ما غایب نبودیم.
2) (2) حجر/43 و 49:به پروردگارت سوگند از همه آنها سؤال خواهیم کرد،از آنچه عمل میکردند.
3) (3) مائده/109:از آن روز بترسید که خداوند پیامبران را جمع میکند و به آنها میگوید:مردم در برابر دعوت شما چه پاسخی دادند؟میگویند:ما چیزی نمیدانیم.
4) (4) مائده/109:(میگویند)ما چیزی نمیدانیم و توبه همۀ نهانیها آگاهی.
5) (5) مائده/116:آیا تو به مردم گفتی که من و مادرم را دو معبود غیر از خدا انتخاب کنید؟
لیکن اعمال زشت آنها به پیشگاه خداوند جبّار عرضه نگردد،و در پیش روی خلایق پرده از کار آنها بر ندارند.
پیش از آن که سؤال از بندگان آغاز شود نور عرش ظاهر و زمین به نور پروردگار روشن میگردد و نامههای اعمال نهاده میشود و هر بندهای یقین میکند که خداوند جبّار از بندگان سؤال میکند و هر کس میپندارد که تنها از او سؤال میشود و مقصود از تشکیل این دادگاه دستگیری و باز پرسی از اوست نه دیگری.در این هنگام خداوند جبّار به جبرئیل خطاب میکند که دوزخ را بیاور،جبرئیل به دوزخ میگوید:ای جهنّم آفریننده و فرمانروای خود را اجابت کن،و او جهنّم را بر افروخته و خشمگین مییابد،جهنّم همین که ندای جبرئیل را میشنود به جوشش و فوران در میآید و به سوی خلایق نفس بر میآورد،و مردم طنین خشم و نفس کشیدن آن را میشنوند،و خازنان جهنّم خشمگین بر کسانی که خدا را نافرمانی و با اوامر او مخالفت کردهاند به آنها هجوم میبرند.بنابراین حال دل بندگان را در آن روز به خاطر آور و در قلب خود مجسّم کن که چگونه دلهای آنها از ترس و بیم پر میشود و در حالی که همه به جهنّم پشت میکنند به زانو در میآیند چنان که خداوند فرموده است: وَ تَری کُلَّ أُمَّةٍ جاثِیَةً (1)،و برخی به روی بعضی دیگر میافتند و ستمگران و گنهکاران فریاد وای بر میآورند،و صدّیقان آواز نفسی نفسی(خودم،خودم)سر میدهند.در این میان جهنّم برای بار دوّم نفس بر میآورد و خلایق بیم و هراسشان چند برابر میشود و نیروشان سستی میگیرد.میپندارند که گرفتار شدهاند.سپس جهنّم سوّمین نفس را بر میآورد و خلایق از شدّت ترس برو در میافتند در حالی که چشمهایشان باز مانده و مخفیانه با خشوع نگاه میکنند.در این موقع دلهای ستمگران از جا کنده میشود و به گلو میرسد و همۀ اهل سعادت و شقاوت عقل خود را از دست میدهند.پس از این خداوند به پیامبران خطاب میکند: ما ذا أُجِبْتُمْ (چه پاسخی به شما دادند)؟.
میگویم:از طریق خاصّه(شیعه) دراینباره علیّ بن ابراهیم به سند خود از ابی جعفر امام باقر علیه السّلام روایت کرده که در مورد آیه: هذا یَوْمُ یَنْفَعُ الصّادِقِینَ صِدْقُهُمْ (2)فرموده است:
«هنگامی که روز قیامت بر پا میشود و مردم برای حساب محشور میشوند و از مواقف هولناک روز قیامت میگذرند و به عرصه محشر میرسند،خداوند جبّار پیوسته بر آنها نظر
ص:393
میکند تا آنگاه که سخت خسته و فرسوده میشوند؛در این موقع در جلو عرصه میایستند و پروردگار جبّار بر عرش خویش مستقرّ است و به آنها مینگرد.نخستین کسی که با ندای بلند به طوری که همۀ خلایق میشنوند صدا میشود محمّد بن عبد اللّه علیه السّلام پیامبر قرشی عربی است و آن حضرت قدم به پیش میگذارد،تا در سمت راست عرش میایستد سپس پیشوای شما فرا خوانده میشود و آن حضرت به پیش میآید تا در سمت چپ پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله میایستد،پس از آن امّت محمّد صلّی اللّه علیه و آله فرا خوانده میشوند،و آنان در سمت چپ علی علیه السّلام میایستند.بعد از آن هر یک از پیامبران از نخستین تا آخرین آنها به اتّفاق امّتهایشان فرا خوانده میشوند و در سمت چپ عرش قرار میگیرند.سپس نخستین کسی که برای سؤال احضار میشود قلم است و او به صورت آدمیان میآید و در پیشگاه خداوند میایستد، خداوند به او میگوید:آیا آنچه از وحی به تو الهام و امر کردم در لوح نوشتی؟قلم میگوید:
آری ای پروردگار من تو میدانی که آنچه را از وحی خود به من امر و الهام فرمودهای در لوح ثبت کردهام،خداوند میفرماید:چه کسی بدین گواهی میدهد؟عرض میکند:ای پروردگار من آیا جز خودت هیچ مخلوقی بر اسرار نهفته تو آگاه است،خداوند به او میگوید:دلیل تو درست است پس از آن لوح فرا خوانده میشود،و او نیز به صورت آدمیان حاضر میگردد و در کنار قلم میایستد،به او گفته میشود:آیا آنچه از وحی به قلم امر و الهام کردم در تو ثبت کرده است؟لوح پاسخ میدهد:آری ای پروردگار،من آن را به اسرافیل ابلاغ کردهام،سپس اسرافیل احضار میشود و او با لوح و قلم به صورت آدمیان حاضر میشوند،خداوند به او میگوید:آیا لوح آنچه را قلم از وحی در وی نوشته است به تو ابلاغ کرده است،میگوید:آری ای پروردگار من آنها را به جبرئیل ابلاغ کردهام.پس از آن جبرئیل احضار میشود،جبرئیل میآید و در کنار اسرافیل میایستد،خداوند به او میگوید:
آیا اسرافیل آنچه را به او رسیده بود به تو ابلاغ کرده است،پاسخ میدهد:آری ای پروردگار من آنها و همۀ آنچه را از او امر تو به من رسیده است به پیامبرانت رسانیده و رسالت تو را به یکایک انبیا و رسولان انجام داده و همۀ وحی و حکمت و کتابهایت را به آنها ابلاغ کردهام، و آخرین کسی که رسالت و وحی و حکمت و دانش و کتاب و گفتار تو را به او رسانیدهام حبیب تو محمّد بن عبد اللّه قرشی مکّی است.پس نخستین کسی که برای سؤال احضار میشود محمّد بن عبد اللّه صلّی اللّه علیه و آله است،خداوند او را به قرب خود فرا میخواند به طوری که در آن روز هیچ مخلوقی از او به خدا نزدیکتر نیست،خداوند میفرماید:آیا جبرئیل آنچه از وحی و کتاب و حکمت و دانش خود به او وحی کرده و آنها را بهوسیله او به سوی تو
ص:394
فرستاده بودم به تو رسانیده است؟پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله عرض میکند:آری ای پروردگار من همه آنچه را از کتاب و حکمت و دانش خود به او وحی و به وسیلۀ او فرستاده بودی به من ابلاغ کرده و رسانیده است،خداوند به محمّد صلّی اللّه علیه و آله میفرماید:آیا آنچه جبرئیل از کتاب و حکمت و دانش من به تو رسانیده به امّت خود ابلاغ کردهای؟پیامبر صلّی اللّه علیه و آله عرض میکند:آری ای پروردگار من همۀ آنچه را از کتاب و حکمت و دانش تو به من وحی شده است به امّتم رسانیدهام و در راه تو مجاهده کردهام،خداوند به محمّد صلّی اللّه علیه و آله میفرماید:چه کسی بدین امر گواهی میدهد؟عرض میکند:ای پروردگار من در تبلیغ رسالتم تو و فرشتگانت و نیکان امّتم گواه منند و گواهی تو کافی است.فرشتگان فرا خوانده میشوند و همه بر تبلیغ رسالت محمّد صلّی اللّه علیه و آله گواهی میدهند،سپس امّت محمّد صلّی اللّه علیه و آله احضار و از آنها سؤال میشود که آیا محمّد صلّی اللّه علیه و آله رسالت و کتاب و حکمت و دانش مرا به شما ابلاغ کرده و به شما آموخته است یا نه؟آنها گواهی میدهند که محمّد صلّی اللّه علیه و آله رسالت خود و حکمت و علم را به آنها تبلیغ کرده است،خداوند به محمّد صلّی اللّه علیه و آله میفرماید:آیا در میان امّتت پس از خود کسی را جانشین خویش قرار دادی تا به ترویج حکمت و دانش من در میان آنها اقدام و کتاب مرا برای آنها تفسیر و آنچه را پس از تو در آن اختلاف میکنند برای آنها روشن کند و حجّت و خلیفه من در زمین باشد؟محمّد صلّی اللّه علیه و آله عرض میکند:آری ای پروردگار،من برادر و وزیر و وصیّ و بهترین افراد امّتم علیّ بن ابی طالب را جانشین خود کردم و در حیات خود او را علم و نشانه قرار دادم آنها را دعوت کردم که او را فرمانبردار باشند و مقرّر کردم که او در میان امّتم جانشین من است و امامی است که امّت پس از من تا روز قیامت باید به او اقتدا کنند.سپس علیّ بن ابی طالب علیه السّلام احضار و به او گفته میشود:آیا محمّد صلّی اللّه علیه و آله به تو وصیّت کرد و در حیات خود تو را جانشین خویش و علم برای امّتش قرار داد یا نه؟و آیا پس از او به جانشینی وی در میان امّتش قیام کردی؟علی علیه السّلام عرض میکند:آری ای پروردگار من محمّد صلّی اللّه علیه و آله به من وصیّت کرد و مرا در میان امّتش جانشین خود و در حیاتش علم برای آنان قرار داد،امّا هنگامی که محمّد صلّی اللّه علیه و آله به جوار تو رحلت فرمود امّتش مرا انکار و با من مکر کردند و مرا ضعیف شمردند و نزدیک بود مرا بکشند،و آن را که مؤخّر از من قرار داده بودی مقدّم و آن را که مؤخّر داشته بودی مقدّم کردند،سخنم را گوش ندادند و فرمانم را اطاعت نکردند با آنها کارزار کردم تا آنگاه که مرا کشتند.به علی علیه السّلام گفته میشود:آیا در میان امّت محمّد صلّی اللّه علیه و آله جانشینی پس از خود قرار دادی که حجّت و خلیفۀ من در زمین باشد و بندگانم را به دین و طریقه من دعوت کند،علی علیه السّلام عرض میکند:آری ای پروردگار من فرزندم حسن پسر دختر
ص:395
پیامبرت را به جانشینی خود تعیین کردم:سپس حسن بن علی علیه السّلام فرا خوانده میشود و از او همان چیزهایی را که از علیّ بن ابی طالب علیه السّلام پرسش شد میپرسند،پس از آن هر یک از امامان و مردم زمان آنها فرا خوانده میشوند و ائمّه علیه السّلام دلایل خود را اقامه میکنند و خداوند عذر آنها را میپذیرد و دلیل آنها را صحیح میشمارد،سپس خداوند میفرماید:الیوم یَنْفَعُ الصّادِقِینَ صِدْقُهُمْ (1)».راوی میگوید:پس از این گفتار ابی جعفر امام باقر علیه السّلام قطع شد (2).
غزّالی میگوید:هنگامی که خلایق سیاستی را که نسبت به پیامبران اعمال میشود مشاهده کنند ترس گنهکاران شدّت مییابد به طوری که پدر از فرزند و برادر از برادر و شوی از همسرش میگریزد و هر کس روشن شدن وضع خود را انتظار میکشد سپس یکایک افراد را میآورند و خداوند از اندک و بسیار و نهان و آشکار اعمال آنها و نیز از همۀ اعضا و جوارحشان پرسش میکند.
بنابراین ای بیچاره خودت را در نظر آور در حالی که فرشتگان بازوهایت را گرفتهاند تو را در پیشگاه خداوند متعال حاضر میکنند و خداوند شفاهی تو را مورد سؤال قرار میدهد، و میفرماید:آیا تو را در جوانی متنعّم نساختم،جوانی را در چه چیزی به پیری رساندی،آیا در عمر به تو مهلت ندادم آن را در چه چیزی بسر آوردی؟آیا مال روزی تو نکردم آن را از کجا به دست آوردی و در چه راهی خرج کردی؟آیا تو را به داشتن علم گرامی نداشتم از آنچه دانستی چه مقدار به کار بستی؟.لذا حیا و شرمندگی خود را چگونه خواهی دید در این هنگام که خداوند نعمتهای خود و گناهان تو و نیکیهای خود و بدیهای تو را بر میشمارد و اگر بخواهی انکار کنی اعضایت علیه تو شهادت خواهند داد.انس گفته است:روزی در خدمت پیامبر خدا بودیم،آن حضرت خندید و سپس فرمود:آیا میدانید برای چه میخندم؟عرض کردیم خدا و پیامبرش داناترند،فرمود:از خطاب بنده به پروردگار خود خندیدم،بنده میگوید:ای پروردگار آیا جز این است که به من اجازه ستم کردن ندادی؟ خداوند میفرماید:آری،بنده میگوید:من ستم را بر خودم روا نمیشمارم جز آنگاه که از خودم گواهی وجود داشته باشد،خداوند میفرماید: کَفی بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیباً (3)و کرام الکاتبین نیز بر تو گواهی میدهند،در این موقع دهنش مهر و به اعضایش گفته میشود:
ص:396
سخن گویید،آنها اعمال او را بیان میکنند،آنگاه او را وامیگذارند تا سخن گوید،به اعضایش میگوید:دوری و هلاکت شما را باد،من از شما دفاع میکردم. (1)بنابراین به خدا پناه میبریم از رسوایی در پیش روی خلق بر اثر شهادت اعضا و جوارح جز این که خداوند به مؤمن وعده داده است که گناهان او را مستور بدارد و دیگری را بدانها آگاه نگرداند.پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«هر کس عیب مؤمنی را بپوشاند خداوند عیب او را در روز قیامت میپوشاند» (2).لیکن این امر تنها دربارۀ مؤمنی امید میرود که عیوب مردم را بپوشاند و کوتاهیهای آنها را دربارۀ خود تحمّل کند و زبان به ذکر بدیهای مردم نگشاید و در غیاب آنها چیزی نگوید که اگر آن را بشنوند ناخوشایندشان باشد چنین کسی سزاوار است که در قیامت مانند خود او با وی رفتار شود.
حال انگار که خداوند گناهان تو را از دیگران پوشیده بدارد،آیا ندای عرض اعمال که گوش تو را خواهد کوبید و هراسی که از آن تو را فرا خواهد گرفت برای کیفر گناهانت کافی نخواهد بود؟چه موی بالای پیشانیت را میگیرند و تو را بدانجا که باید میکشانند در حالی که دلت هراسان و خردت پریشان و بدن و اعضایت لرزان و رنگ رویت دگرگون و از شدّت هول و هراس جهان در نظرت تاریک میشود.بنابراین نفس خویش را ارزیابی کن که با این صفات و حالاتی که گفته شد پای بر گردن مردم میگذاری و صفّها را میشکافی و مانند اسبی که آن را به یدک میکشند کشیده میشوی و چشمها به سوی تو دوخته شده است.پس در نظر گیر که موکّلانت دست تو را با همین وضع میگیرند و به ساحت عرش خداوند رحمان میرسانند سپس تو را رها میکنند.و خداوند سبحان با عظمت گفتار خود تو را ندا میکند که ای فرزند آدم نزدیک بیا و تو با دل تپیده و شکسته و اندوهگین و چشمی خاشع و فروهشته نزدیک میروی و نامۀ اعمالت که هر عمل کوچک و بزرگی انجام دادهای در آن ثبت و شمارش شده به تو داده میشود،از این رو چه بسیار کارهای زشتی که از تو سر زده و فراموش کردهای و اکنون به یاد تو میآید،و بسا طاعتها که از آفات آنها غفلت ورزیدهای و معایب آنها بر تو مکشوف میگردد،و چه بسیار است شرمندگیها و حیرتها و محدودیّتها و ناتوانیهایی که برای تو است.ای کاش میدانستم که بر روی چه قدمی در
ص:397
پیشگاه خداوند میایستی و با چه زبانی به او پاسخ میدهی؛با چه دلی آنچه را میگویی تعقّل میکنی؟سپس بیندیش هنگامی که گناهانت را به طور شفاهی به یادت میآورد، چقدر شرمگین خواهی شد زیرا به تو میگوید:ای بنده من آیا از من شرم نکردی که با ارتکاب قبایح به جنگ با من برخاستی در حالی که از آفریدگانم شرم داشتی و برای آنها تظاهر به خوبی میکردی آیا من در پیش تو از بندگانم خوارتر بودم که نظر مرا به سوی خودت ناچیز میشمردی و اعتنا نمیکردی و نظر غیر مرا بزرگ میپنداشتی؟آیا تو را مورد انعام قرار ندادم؟چه چیزی تو را به نسبت به من مغرور کرده است؟آیا گمان کردی که من تو را نمیبینم و تو مرا نخواهی دید؟پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«هیچ کس از شما نیست جز این که خداوند از او سؤال خواهد کرد در حالی که میان او و خداوند حجاب و ترجمانی نیست» (1)و نیز فرموده است:«هر یک از شما در پیشگاه خداوند میایستد در حالی که میان او و پروردگار حجابی نیست و خداوند به او میفرماید:آیا تو را متنعّم نکردم؟آیا به تو مال ندادم؟پاسخ میدهد:آری خداوند میفرماید:آیا به سوی تو پیامبری نفرستادم؟میگوید:
آری سپس به سمت راستش مینگرد جز آتش چیزی نمیبیند،پس از آن به سمت چپش نظر میکند،جز آتش چیزی نمیبیند.پس هر یک از شما باید از آتش بپرهیزد هر چند به نصف دانه خرمایی باشد،و اگر این را نیابد با سخن پاکیزهای.» (2)ابن مسعود گفته است:هیچ کس از شما نیست جز این که خداوند با او خلوت میکند چنان که شما با ماه شب چهاردهم خلوت میکنید:سپس میفرماید:ای فرزند آدم چه چیزی تو را نسبت به من مغرور کرده است؟ای فرزند آدم در آنچه دانستی چه کردی؟ای فرزند آدم چه پاسخی به پیامبران دادی؟ای پسر آدم آیا من مراقب چشمانت نبودم که تو با آنها به چیزی که برایت حلال نبود مینگریستی؟آیا من مراقب گوش تو نبودم که تو با آنها میشنیدی؟به همین گونه دیگر اعضایت را میشمرد.
مجاهد گفته است:بنده از پیشگاه خدا باز نمیگردد جز آنگاه که او را از چهار چیز بپرسد:از عمرش که در چه چیزی آن را بسر آورده،از علمش که با آن چه عملی انجام داده، از بدنش که آن را در چه چیزی فرسوده،از مالش که آن را از کجا به دست آورده و در چه راهی مصرف کرده است.بنابراین ای بیچاره در آن هنگام بیاندازه شرمگین و در معرض
ص:398
خطر خواهی بود،چه از دو حال بیرون نیست:یا به تو گفته خواهد شد که من در دنیا پرده بر گناهانت کشیدم و امروز نیز تو را میآمرزم که در این صورت خوشحالی و سرور تو بسیار خواهد بود و گذشتگان و آیندگان به تو رشک خواهند برد،و یا به فرشتگان گفته خواهد شد این بندۀ زشت را بگیرید و به زنجیر کشیده به دوزخ برید که در این صورت اگر آسمان و زمین بر تو بگریند سزاوار است،چه مصیبت تو بزرگ است و به سبب کوتاهی در طاعت خداوند و این که آخرتت را به دنیای پستی که با تو نمانده است فروختهای حسرت و اندوه تو بسیار خواهد بود.
(1)سپس از تفکّر در میزان و پراکنده شدن نامههای اعمال به سمت چپ و راست غافل مباش چه مردم پس از سؤال سه دسته میشوند:
1-دستهای که حسنهای ندارند،گردن سیاهی از آتش بیرون میآید و مانند پرنده که دانه را میچیند آنها را بر میگیرد و به دور آنها میپیچد و در آتش میاندازد،و آتش آنها را میبلعد،اینان را شقاوتمندانی اعلام میکنند که پس از این سعادتی برای آنها نیست.
2-دستهای که هیچ گناهی مرتکب نشدهاند،ندا کنندهای ندا میدهد که در همۀ حالات خدا را سپاسگزار بودهاند برخیزند،آنان برمیخیزند و روانه بهشت میشوند.سپس با نمازگزاران در نیمه شب و همچنین با کسانی که تجارت و داد و ستد آنان را از ذکر خدا باز نداشته همین رفتار را انجام میدهند و اعلام میشود که اینان سعادتمندانی هستند که پس از این دچار شقاوتی نخواهند شد.
3-این دسته که اکثریّت را تشکیل میدهد کسانی هستند که اعمال خوب و بد را به هم آمیخته و انجام دادهاند،ممکن است اعمال آنان بر آنها پوشیده باشد،لیکن بر خدا پوشیده نیست که آیا حسنات آنها غلبه دارد یا سیّئات آنها و خداوند لازم میداند حقیقت امر را به آنها بشناساند تا فضل و بخشندگی او به هنگام عفو،و عدل و داد او به هنگام عقاب آشکار شود.از این رو صحیفهها و نامههای اعمال که مشتمل بر حسنات و سیّئات است بخش میشود،و میزان(ترازو)نصب میگردد،و چشمها به سوی نامهها دوخته میشود که در سمت راست هر کس میافتند یا در سمت چپ،سپس به زبانه ترازو خیره میشوند که به طرف حسنات مایل میشود یا به طرف سیّئات،و این حالتی بس هولناک است که عقل خلایق در آن حیران میماند.پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله دربارۀ قیامت فرموده است:آن روزی است که
ص:399
در آن خداوند متعال آدم را ندا میکند که:ای آدم برخیز و گروههای دوزخی را روانه کن، آدم میگوید:دوزخیان چند گروهند؟میفرماید:از هر هزار تن نهصد و نود و نه تن در آتش و یکی در بهشت است،صحابه چون این را شنیدند نومید گردیدند به طوری که دیگر خندان دیده نشدند و هنگامی که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله این حالت را از اصحاب مشاهده کرد فرمود:«کار کنید و شاد باشید سوگند به آن که جان محمّد در قبضه قدرت اوست با شما دو مخلوق(جهنّمی) است که هرگز با کسی نباشند جز این که او را زیاد گردانند علاوه بر آنچه از آدمیزادگان و ابلیسزادگان هلاک میشوند»عرض کردند:«ای پیامبر خدا!آن دو خلق کیانند؟فرمود:
«یأجوج و مأجوج»،پس اندوه صحابه بر طرف شد،سپس فرمود:کار کنید و شاد باشید، سوگند به آن که جان محمّد به دست اوست روز قیامت شما در میان مردم مانند خالی در پهلوی شتر یا نشانی در پای چهار پایان هستید.» (1)
(1)هول و هراس از میزان و خطر آن را شناختی و دانستی که چشمها به سوی زبانۀ میزان دوخته میشود چه خداوند فرموده است: فَأَمّا مَنْ ثَقُلَتْ مَوازِینُهُ فَهُوَ فِی عِیشَةٍ راضِیَةٍ، وَ أَمّا مَنْ خَفَّتْ مَوازِینُهُ فَأُمُّهُ هاوِیَةٌ وَ ما أَدْراکَ ما هِیَهْ، نارٌ حامِیَةٌ (2)اینک بدان کسانی از خطر میزان و حساب نجات مییابند که در دنیا خویش را محاسبه کنند،و گفتار و کردار و خطورات قلبی و نگاههای خود را در ترازوی شرع بسنجند،چنان که فرمودهاند:«نفس خویش را محاسبه کنید پیش از آن که محاسبه شوید،و آن را بسنجید پیش از آن که سنجیده شوید»،محاسبۀ نفس آن است که انسان پیش از مرگ از هر گناهی توبۀ نصوح کند و کوتاهیهای خود را در ادای واجبات الهی جبران سازد.و مظالم را حبّه به حبّه به صاحبانش بازگرداند،و با دست و زبان متعرّض هر کسی شده و یا به او گمان بد برده از وی حلیّت طلبد و او را خوشحال کند تا آنگاه که میمیرد هیچ مظلمه و یا واجبی بر ذمّۀ او نباشد چنین کسی بدون حساب وارد بهشت میشود.اگر پیش از ردّ مظالم بمیرد خصمانش او را احاطه میکنند،یکی دستش را،و دیگری موی بالای پیشانیش را و دیگری گریبانش را
ص:400
میگیرد،این میگوید:به من ستم کردهای،آن میگوید:به من ناسزا گفتهای و این میگوید:
مرا ریشخند کردهای.یکی میگوید:در غیبت من مرا به بدی یاد کردهای،دیگری میگوید:
بد همسایهای برای من بودهای دیگری میگوید:در معامله با من غشّ به کار بردی،آن میگوید:در معامله با من مرا مغبون کردی و عیب کالای خود را از من پوشیده داشتی،این میگوید:نرخ کالای خود را به من دروغ گفتی،آن میگوید:دیدی که من نیازمند بودم و تو توانگر بودی مرا اطعام نکردی و این میگوید:دیدی که به من ستم میرود و تو میتوانستی ستم را از من برطرف کنی امّا با ستمکار مدارا ورزیدی و رعایت حال من نکردی.در اثنای این احوال مطالبهکنندگان چنگال خود را در تو فرومیبرند و سخت گریبانت را میگیرند و تو از بسیاری آنها مبهوت و متحیّر میمانی به طوری که کسی باقی نمیماند که در طول عمرت بهاندازۀ درهمی با او داد و ستد داشته باشی یا با وی در مجلسی همنشین شدهای و از او بر ذمّه تو مظلمهای است اعمّ از غیبت یا خیانت یا نظر کردن به دیده حقارت جز این که همه حضور خواهند داشت و تو از مقاومت در برابر آنها ناتوانی و تنها به مولی و پروردگار خود امیدواری که شاید تو را از دست اینان برهاند چه ندای خداوند جبّار به گوشت رسیده است که: اَلْیَوْمَ تُجْزی کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ لا ظُلْمَ الْیَوْمَ (1)در این هنگام از ترس دلت از جا کنده میشود و به هلاکت خود یقین میکنی و به یاد میآوری آنچه را خداوند بر زبان پیامبرش به تو بیم داده و فرموده است: وَ لا تَحْسَبَنَّ اللّهَ غافِلاً عَمّا یَعْمَلُ الظّالِمُونَ إِنَّما یُؤَخِّرُهُمْ لِیَوْمٍ تَشْخَصُ فِیهِ الْأَبْصارُ، مُهْطِعِینَ مُقْنِعِی رُؤُسِهِمْ لا یَرْتَدُّ إِلَیْهِمْ طَرْفُهُمْ وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ (2).
آری امروز چقدر شاد و مسروری که با آبروی مردم مضمضه میکنی و زبان به بدگویی آنها میگشایی و اموال آنها را به شکم خود سرازیر میکنی،و در آن روز چقدر دریغ و افسوس تو زیاد خواهد بود به هنگامی که تو را در دادگاه عدل الهی حاضر کنند و مورد خطاب و عقاب و سیاست قرار دهند در حالی که تو تهیدست و بینوا و ناتوان و خوار باشی و توانایی نداری که حقّی را به اهلش باز گردانی یا عذری اقامه کنی.در این هنگام حسناتی را که با رنج و تعب در طول عمر خود فراهم کردهای از تو میگیرند و به خصمان و طلبکارانت به عوض حقوقی که بر تو دارند میدهند.از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت شده که فرموده است:
ص:401
1) (1) غافر/17:امروز هر کسی در برابر کاری که انجام داده جزا داده میشود،هیچ ظلمی امروز وجود ندارد.
2) (2) ابراهیم/42 و 43:و گمان مبر که خدا از کار ستمگران غافل است همانا آنها را به تأخیر میاندازد برای روزی که(از ترس و وحشت)چشمها در آن از حرکت باز میایستد،گردنها برافراشته،سر به آسمان بلند کردهاند و حتی پلک چشمهایشان بیحرکت میماند و دلهایشان بکلّی(فرومیریزد)خالی میگردد.
«آیا میدانید مفلس کیست؟»عرض کردند:ای پیامبر خدا در میان ما مفلس کسی است که نه مالی دارد و نه متاعی،فرمود:«از امّت من مفلس کسی است که با نماز و زکات و روزه وارد(محشر)میشود در حالی که یکی را دشنام داده،دیگری را تهمت زده،مال آن را خورده،خون این را ریخته و دیگری را زده است،پس از حسنات او به این و آن داده میشود و اگر پیش از آن آنچه بر ذمّۀ اوست ادا شود حسناتش تمام گردد از گناهان آنها میگیرند و به حساب او میگذارند و سپس در آتش انداخته میشود». (1)
میگویم:از طریق خاصّه(شیعه)در توصیف اهل محشر حدیثی طولانی درباره خصماء و ردّ مظالم وارد است که پیش از این ذکر شده و شرح آن مفصّل است.
غزّالی میگوید:پس به مصیبت خود در مثل چنین روزی بیندیش،چه هیچ حسنهای از آفات ریا و مکاید شیطان برای تو سالم نمیماند و اگر در مدّتی طولانی یک حسنه برایت مصون بماند خصمای تو سبقت گرفته آن را از تو میگیرند.و اگر حساب نفس خود را نگهداری و بر روزه روز و قیام شب مواظبت کنی خواهی دانست که هیچ روزی بر تو نمیگذرد جز این که در غیبت مسلمانان چیزی بر زبانت جاری میشود که همه حسنات تو را پایمال میکند تا بقیّه سیّئات تو اعمّ از خوردن مال حرام و شبهه ناک و کوتاهی در طاعات چه باشد،آنگاه چگونه میتوانی در روزی که شاخدار را برای بیشاخ قصاص میکنند امید رهایی از مظالم داشته باشی.از ابی ذرّ نقل شده است که:پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله دو گوسفند را دید که شاخ به همدیگر میزدند فرمود:«ای ابو ذرّ آیا میدانی برای چه به همدیگر شاخ میزنند؟»عرض کردم:نه،فرمود:«و لیکن پروردگارت میداند و در روز باز پسین میان آنها داوری خواهد کرد.» (2)دربارۀ قول خداوند متعال: وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ وَ لا طائِرٍ یَطِیرُ بِجَناحَیْهِ إِلاّ أُمَمٌ أَمْثالُکُمْ (3)روایت شده است که در روز قیامت آدمیان،بهایم،پرندگان و همه چیز محشور میشوند و عدل خدا اقتضا میکند که انتقام بیشاخ را از شاخدار بگیرد،سپس خداوند میگوید:خاک شوید،در این هنگام کافر میگوید:ای کاش خاک میبودم.
اینک تو ای بیچاره چگونه خواهی بود در روزی که نامۀ اعمال خود را از حسناتی که در
ص:402
تحصیل آنها رنج طولانی کشیدهای خالی بینی و هنگامی که میگویی:حسناتم کجاست؟به تو گفته میشود به نامۀ اعمال خصمای تو منتقل شده است،و نیز نامه خود را پر از کارهای زشتی بینی که در برابر آنها مدّتهای دراز شکیبایی کردهای و به سبب خودداری از ارتکاب آنها رنج بسیار بر خود هموار ساختهای و چون بگویی:ای پروردگار من!اینها گناهانی است که من هرگز خود را به آنها نیالودهام،به تو پاسخ داده میشود:اینها گناهان کسانی است که از آنها غیبت کردهای به آنها ناسزا گفتهای،نسبت به آنها بد اندیشیدهای،در خریدوفروش، همسایگی،همدرسی،مکالمه،مذاکره،مناظره و دیگر اقسام معامله بر آنها ستم کردهای.
ابن مسعود گفته پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«شیطان نومید شد از این که در سرزمین عرب بتان پرستش شوند لیکن او از شما به کمتر از آن یعنی گناهانی کوچک و مهلکاند خشنود خواهد شد،پس تا میتوانید از ستم کردن بپرهیزید چه بنده در روز قیامت میآید در حالی که بهاندازۀ کوهها طاعتها دارد و میپندارد که آنها او را نجات خواهند داد امّا پیوسته افراد میآیند و میگویند:ای پروردگار من فلانی به من ستم کرده است،و دستور داده میشود که از حسنات او محو کنند،و به همین گونه ادامه مییابد تا آنگاه که از حسنات او چیزی باقی نمیماند،و این امر مانند آن است که مسافرانی در سرزمینی فرود آیند و هیزم همراه آنها نباشد ناگزیر پراکنده شوند و هیزم گرد آورند دیری نمیگذرد که با آن هیزمها(یی که اندک اندک گرد آوردهاند)آتشی بزرگ بر میافروزند و آنچه را میخواهند انجام میدهند، گناهان به همین گونهاند» (1)از این رو کسی که مظلمههای بسیاری بر ذمّه دارد و از آنها توبه کرده و دشوار است که بتواند رضایت ارباب مظلمه را به دست آورد باید برای روز قصاص حسنات بسیار بهجا آورد،و پارهای از حسنات را با کمال اخلاص میان خود و خدا مستور بدارد و به طوری که جز خدا کسی بر آنها آگاه نشود شاید این عمل سبب تقرّب او گردد و خداوند لطفی را که برای رفع مظالم بندگانش از دوستان مؤمن خود ذخیره کرده است شامل حال او گرداند.
میگویم:پس از این غزّالی حدیثی از انس نقل کرده که ما با آنچه از طریق خاصّه (شیعه)بیان کردهایم از ذکر آن بینیازیم سپس:
غزّالی میگوید:اکنون بیندیش که اگر نامهات از مظالم خالی باشد و یا لطفی شامل
ص:403
1) (1) ابو یعلی و در راویان او ابراهیم بن مسلم هجری است که ضعیف میباشد؛مجمع الزّوائد،ج 10 ص 189.
حالت گردد که عفو شوی و در نتیجه به سعادت ابدی خود یقین حاصل کنی شادی و سرور تو در بازگشت از موقف حساب و دادگاه داوری خدا چگونه و تا چه حدّ خواهد بود در حالی که به تو خلعت رضا بخشیدهاند و به سعادتی که شقاوتی پس از آن نیست و به نعیمی که زوال بدان راه ندارد وعده دادهاند،بیشکّ در این هنگام دلت از سرور و فرح لبریز،و رویت سپید و روشنی و تابش آن مانند ماه شب چهاردهم خواهد بود.پس در نظر آور که در آن روز در حالی میان خلایق گام بر میداری که سرافراز و از گناهان سبکباری،و شادابی نعیم اخروی در چهرهات آشکار و آثار رضا و خشنودی از پیشانی تو تابان است و گذشتگان و آیندگان به تو و احوال تو مینگرند و بر حسن و جمال تو رشک میبرند،و فرشتگان در جلو و پشت سرت حرکت میکنند و میان حاضران ندا میدهند که این فلان فرزند فلان است خداوند از او خشنود است و او را نیز خشنود گردانیده است و به سعادتی رسیده است که در پس آن تا ابد شقاوتی نیست.آیا میپنداری که این مقام بزرگتر از منزلتی نیست که در دنیا با ریاکاری و چاپلوسی و ظاهر سازی و خود آرایی در دل مردم پیدا میکنی؟اگر میدانی آن بهتر از این است بلکه این با آن قابل مقایسه نیست پس برای ادراک این مقام در معامله با خدا به صفای اخلاص و صدق نیّت توسّل جوی چه هرگز آن مرتبه را جز به اینها درک نخواهی کرد.و اگر مطلوب تو چیز دیگری است و نعوذ باللّه در نامه اعمالت گناهی باشد که تو آن را سبک شمردهای و در نزد خداوند بزرگ و سنگین است به سبب آن تو را لعنت کرده و گفته است:ای بندۀ بد لعنت من بر تو باد هرگز عبادت تو را نمیپذیرم و همین که این ندا را بشنوی رویت سیاه میشود و بر اثر خشم خداوند فرشتگان بر تو خشمگین میشوند و میگویند:لعنت ما و لعنت همۀ خلایق بر تو باد.در این هنگام فرشتگان عذاب که به سبب خشم پروردگار از تو به خشم آمدهاند از هر سو به سراغ تو میآیند و با صورتهای منکر خود به درشتی و بدخویی با تو رفتار میکنند و در پیش چشم خلایق موی بالای پیشانیت را میگیرند و بر روی میکشانند در حالی که مردم به سیهرویی و رسوایی تو مینگرند و تو فریاد وا ویلا و وا ثبورا سر میدهی و آنها به تو میگویند: لا تَدْعُوا الْیَوْمَ ثُبُوراً واحِداً وَ ادْعُوا ثُبُوراً کَثِیراً (1)،و فرشتگان ندا میکنند:این فلان فرزند فلان است،خداوند پرده از فضیحتها و رسواییهای او برداشته و به سبب اعمال قبیح و زشت او را لعنت فرموده و به شقاوتی گرفتار شده که پس از آن برای او سعادتی نیست.و بسا این عقوبت به سبب گناهی است که از بیم
ص:404
1) (1) فرقان/14:امروز یک بار وا ویلا نگویید بلکه بسیار وا ویلا بگویید.
مردم یا برای ایجاد موقعیّت در دل آنها یا از ترس رسوایی در نزد آنها آن را مرتکب شدهای.
و چقدر نادانی که از رسوایی در نزد گروه اندکی از بندگان خدا در این دنیای زود گذر دوری میجویی و از رسوایی بزرگ روز قیامت در میان انبوه خلایق و قرار گرفتن در معرض خشم خداوند و عذابهای دردناک او و گرفتار شدن در دست فرشتگان عذاب که تو را به سوی دوزخ میکشانند بیم نداری.این احوال تو در روز قیامت است امّا هنوز خطر بزرگتر را که خطر صراط است نشناختهای.
(1)پس از این هول و هراسها در این گفتار خداوند بیندیش که فرموده است: یَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِینَ إِلَی الرَّحْمنِ وَفْداً وَ نَسُوقُ الْمُجْرِمِینَ إِلی جَهَنَّمَ وِرْداً (1)،و نیز: فَاهْدُوهُمْ إِلی صِراطِ الْجَحِیمِ، وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ (2).بنابراین مردم پس از این مواقف هولناک به سوی صراط رانده میشوند،و آن پلی است که بر روی جهنّم کشیده شده،از شمشیر تیزتر و از موی باریکتر است،کسی که در این جهان بر راه راست بوده و از صراط مستقیم منحرف نشده است عبور از صراط آخرت برای او آسان است و نجات مییابد و کسی که در این دنیا از راه راست منحرف شود و در آن استقامت نورزد و پشت خود را به گناه گرانبار کند در همان گام نخستین از صراط میلغزد و به دوزخ میافتد.لذا اکنون بیندیش که چه بیم و هراسی به دلت خواهد رسید هنگامی که صراط و باریکی آن را مشاهده کنی و چشمت بر سیاهی جهنّم که در زیر آن است بیفتد سپس بانگ نفس برآوردن و شعلهور شدن دوزخ به گوشت رسد،و تو را مکلّف کنند که با وجود ضعف حال و تپش دل و لرزش پاها و بار سنگین گناهان که بر پشت توست و مانع حرکت بر روی زمین هموار است چه رسد به حدّت و تیزی صراط از روی آن بگذری.و چگونه خواهی بود هرگاه یک پای خود را بر روی آن بگذاری و تیزی آن را احساس کنی و ناچار باشی که پای دیگر را نیز از زمین برداری،و در جلو خود مردمانی را مشاهده کنی که میلغزند و به زیر میافتند،و گماشتگان دوزخ آنها را با چنگک و چنگال میگیرند،و به گونهای که پاهایشان در هوا و سرهایشان رو به آتش است در دوزخ سرنگون
ص:405
میشوند.و آن چه منظری زشت و نردبانی سخت و گذرگاهی تنگ است.
بنابراین به حال خود بیندیش که تو باید از این صراط بگذری و به سوی آن بالا روی در حالی که پشت تو از گناه گرانبار است و هرگاه به چپ و راست خود بنگری میبینی که مردم در پی هم در آتش میافتند،و در این حال پیامبر صلّی اللّه علیه و آله میگوید:«ای پروردگار من سلامت بدار،سلامت بدار»،و بر اثر کثرت لغزش خلایق از صراط ضجّهها ویل و ثبور(ای وای، هلاکت)از قعر جهنّم به سوی تو بلند است.و چگونه خواهی بود اگر پایت بلغزد و پشیمانی تو سودی نداشته باشد و فریاد ای وای بر من بلند کنی و بگویی این همان است که از آن بیمناک بودم،ای کاش برای حیات خود عمل نیکی از پیش میفرستادم،ای کاش راه پیامبر را اتّخاذ میکردم،ای وای کاش فلان را به دوستی نمیگرفتم،ای کاش خاک میبودم،ای کاش بکلّی فراموش شده بودم،ای کاش مادرم مرا نزاییده بود،و در همین حال آتش تو را میرباید و نعوذ باللّه منادی ندا میکند: اِخْسَؤُا فِیها وَ لا تُکَلِّمُونِ (1)،و راهی برای فریاد و ناله و تنفّس و استغاثه باقی نماند.پس اکنون عقل خویش را در برابر این خطرهایی که در پیش رو داری چگونه میبینی،اگر به اینها ایمان نداری چقدر اقامت تو در درکات جهنّم به همراه کافران طولانی خواهد بود،و اگر به آنها ایمان داری لیکن غفلت میورزی و در فراهم کردن آمادگی برای آن سستی میکنی چقدر بیپروا و سرکشی،و چه سودی خواهد داشت ایمانت اگر تو را واندارد که با ادای طاعات و ترک معاصی برای جلب رضای خداوند بکوشی.بیشکّ اگر در پیش روی خود جز هول صراط و اضطراب دل از خطر گذر از آن را نداشته باشی هر چند از آن سالم بمانی این هول و هراس تو را بس خواهد بود.پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«صراط بر روی جهنّم نصب شده است و من نخستین پیامبری هستم که امّتش را از آن عبور خواهد داد،و در آن روز جز پیامبران کسی سخن نمیگوید،و سخن آنان اللهم سلّم سلّم است،یعنی سلامت بدار،سلامت بدار،و در جهنّم چنگکهایی مانند خار سعدان است،آیا خار سعدان را دیدهاید؟»عرض کردند:آری ای پیامبر خدا،فرمود:«آنها مانند خار سعدانند جز این که بزرگی آنها را کسی جز خدا نمیداند،این چنگکها مردم را به سبب اعمالشان میربایند،برخی به سبب کردارشان هلاک میشوند و بعضی مانند شخص مصروع به زمین میافتند،سپس نجات مییابند.» (2)
ص:406
ابو سعید خدری گفته است:پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«مردم از روی پل جهنّم میگذرند در حالی که بر آن خارها و چنگکها و چنگالهایی است که از چپ و راست آنها را میربایند،و در دو سوی آن فرشتگانی است که میگویند:بار الها!سلامت بدار،سلامت بدار،برخی از مردم،مانند برق،بعضی مانند باد،دستهای همچون اسب تکاور از صراط میگذرند،گروهی میدوند،جمعی میروند،برخی مانند کودکان و بعضی مانند خزندگان از آن میگذرند امّا دوزخیانی که اهل آنند نه میمیرند و نه زنده میشوند امّا گروهی از مردم که به گناهان و خطاهای خود گرفتارند میسوزند و زغال میشوند سپس اجازۀ شفاعت داده میشود...» (1)(تا آخر حدیث).
از ابن مسعود نقل شده که پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«خداوند گذشتگان و آیندگان را در روز مشخّصی در یک جا ایستاده جمع میکند در حالی که چهل سال چشمانشان را به سوی آسمان گشودهاند و منتظر حکم داوری هستند-حدیث را تا ذکر سجود ادامه داده و گفته است-سپس میگویند:سرهایتان را بلند کنید،سرهای خود را بلند میکنند پس بهاندازۀ اعمالشان به آنها نور داده میشود،نور بعضی بهاندازۀ کوهی عظیم است که پیشاپیش او حرکت میکند،نور برخی کوچکتر از آن،نور دستهای بهاندازۀ درخت خرماست که در سمت راست اوست و به گروهی نوری کمتر از آن عطا میشود تا آنجا که آخرین آنها کسی است که بهاندازۀ ابهام پایش به او نور داده شده است به طوری که هر بار که روشن میشود قدم پیش میگذارد و چون خاموش شود میایستد.سپس عبور مردم از صراط ذکر میکند که بهاندازۀ نور آنهاست چنان که یکی همچون بر هم زدن چشم،یکی مانند برق جهنده،یکی مانند حرکت ابر،یکی مانند در افتادن ستارگان،یکی مانند دویدن اسب،یکی مانند دویدن مرد از آن عبور میکنند و آن که بهاندازۀ انگشت ابهام پایش به او نور داده شده بر روی و دستها و پاهایش میخزد،یک دست را میکشد و دست دیگر را آویزان میکند،یک پا را میکشد و پای دیگرش را آویزان میکند و آتش اطراف او را میگیرد و پیوسته به همین گونه است تا خلاصی یابد،هنگامی که خلاص شود میایستد و میگوید:حمد خدا را چیزی به من داد که به کسی نداده است چه پس از آن که جهنّم را دیدم مرا از آن نجات داد.سپس او را به سوی حوض که نزدیک در بهشت است میبرند تا در آن شستشو کند». (2)
ص:407
میگویم:از طریق خاصّه(شیعه)کلینی و صدوق از ابی جعفر امام باقر علیه السّلام روایت کردهاند که فرموده است:«وقتی که آیۀ: وَ جِیءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ (1)نازل شد از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله پرسیدند فرمود:روح الأمین(جبرئیل)به من خبر داد که خداوندی که جز او معبودی نیست هنگامی که گذشتگان و آیندگان را جمع میکند جهنّم آورده میشود در حالی که با هزار زمام کشیده میشود و هر زمامی را هزار فرشته غلاظ و شداد در دست دارد،و جهنّم دارای صدایی کلفت و با خشم مشغول تنفس و آه کشیدن است و اگر خداوند مردم را برای حساب به تأخیر نیندازد جهنّم همه را هلاک میکند،سپس گردنی از آن بیرون میآید که همۀ خلایق اعمّ از نیک و بد را احاطه میکند،در این هنگام هیچ بندهای از بندگان خدا چه فرشته و چه پیامبر نیست جز این که فریاد میکند نفسی نفسی خودم خودم و تو میگویی امّتم امّتم.
سپس بر روی جهنّم صراط گذارده میشود که از شمشیر تیزتر است و بر آن سه پل قرار دارد، بر روی یکی امانت و رحم،و دیگری نماز و بر سوّمی عدل پروردگار جهانیان که جز او معبودی نیست،پس خلایق مکلّف میشوند که از آن بگذرند،رحم و امانت جلو آنها را میگیرد،اگر از آنها رهایی یابند نماز آنها را باز میدارد،و اگر از آن نیز نجات یابند سرانجام به آستان قدس پروردگار عالمیان میرسند و این مدلول قول خداوند است که فرموده است:
إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصادِ (2).مردم بر صراط یا آویختهاند و یا ثابتقدمند و یا پای آنها لغزیده است، فرشتگان بر گرد آنها ندا میکنند:ای پروردگار حلیم بیامرز و درگذر و به فضل و بخشش خود باز گرد،و سلامت بدار،سلامت بدار،در این حال مردم مانند پروانه فرومیافتند و اگر کسی در پرتو رحمت الهی نجات یابد به جهنّم مینگرد و میگوید:حمد خدا را که بر من منّت نهاد و به فضل او پس از نومیدی مرا از تو نجات داد همانا پروردگار من بسیار آمرزنده و شکرپذیر است». (3)
صدوق از امام صادق علیه السّلام روایت میکند که فرموده است:مردم که از صراط میگذرند چند دستهاند،و صراط از مو باریکتر و از شمشیر تیزتر است،دستهای مانند برق،بعضی مانند دویدن اسب،گروهی بر روی سینه و دستها و برخی با پا از آن میگذرند و دستهای آویخته به آن عبور میکنند در حالی که آتش بخشی از بدن آنها را میسوزاند و بخشی
ص:408
را رها میکند». (1)
و نیز به سند خود از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله نقل میکند به علی علیه السّلام فرمود:«ای علی چون روز قیامت شود من و تو و جبرئیل را بر صراط مینشانند کسی از آن عبور نمیکند مگر آن که با دوستی تو برائت(از آتش)به همراه داشته باشد». (2)
غزّالی میگوید:اینها که گفته شد اهوال صراط و شداید آن است،اکنون در آن بسیار بیندیش چه سالمترین مردم از اهوال قیامت کسی است که در دنیا زیاد در آن بیندیشد زیرا خداوند دو خوف بر بنده چیره نمیکند،کسی که در دنیا از اهوال قیامت بترسد در آخرت به او ایمنی میدهد.منظورم از خوف رقّتی مانند رقّت زنان نیست که به هنگام شنیدن اشکت جاری و دلت نرم شود لیکن بزودی آن را فراموش کنی و به بازی و سرگرمی خود باز گردی، و این با خوف رابطهای ندارد چه کسی که از چیزی بترسد از آن میگریزد،و کسی که امید چیزی را دارد آن را میطلبد،از این رو تنها خوفی تو را از عذاب آخرت میرهاند که تو را از معصیت خداوند باز دارد و به طاعت او وادارد.و پستتر از رقّت زنان خوف احمقان است که هنگامی که این اهوال را میشنوند زبان به استعاذه میگشایند میگویند:به خدا پناه میبریم خدایا حفظ کن،حفظ کن،لیکن آنها در همین حال به ارتکاب گناهانی اصرار میورزند که سبب هلاکت آنهاست چه شیطان به استعاذۀ آنها میخندد چنان که اگر تو در بیابان کسی را بینی که درّندهای قصد او کرده و در پشت سر او دژ مستحکمی است و وی هنگامی که از دور دندانهای این درنده و خشم و هیبت او را میبیند به زبان بگوید:من به این دژ مستحکم پناه میبرم،و به بنیان استوار و استحکام ارکان آن التجا میجویم،و این را به زبان بگوید لیکن از جای خود برنخیزد چگونه ممکن است بتواند شرّ درنده را از خود دور کند؟اهوال آخرت نیز به همین گونه است و در برابر آنها دژی وجود ندارد جز گفتن لا إله إلاّ اللّه از روی صدق،و معنای صدق آن است که مقصود و معبودی جز خداوند نداشته باشد و کسی که هوای نفس خود را معبود خود گیرد از صدق در توحید دور و به یقین کارش خطرناک است.حال اگر از همۀ اینها ناتوانی پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله را دوستدار و به تعظیم سنّت او حریص و مشتاق رعایت دل صالحان امّت او باش و به دعاهای آنها تبرّک جو شاید شفاعت آن حضرت یا شفاعت آنها نصیبت گردد و اگر بضاعتت اندک است با شفاعت
ص:409
آنها نجات یابی.
(1)بدان هرگاه دخول در آتش بر دستههایی از مؤمنان لازم آید خداوند به فضل و کرم خود شفاعت پیامبران و صدّیقان بلکه شفاعت عالمان و صالحان را دربارۀ آنها میپذیرد بلکه هر کس به سبب حسن رفتارش در نزد خداوند دارای آبرو و منزلتی باشد او را نسبت به کسان و خویشان و دوستان و آشنایانش حقّ شفاعتی است پس بکوش که برای خود در نزد خدا رتبۀ شفاعت به دست آوری،و آن بدینطریق است که هیچ انسانی را حقیر نشماری چه خداوند دوستی خود را در بندگانش پنهان کرده است لذا شاید آن که به چشم تو حقیر میآید او ولیّ خدا باشد همچنین هیچ گناهی را کوچک مشمار زیرا خداوند خشمش را در گناهان نهفته است شاید خشم خدا در همان گناهی باشد که تو آن را کوچک شمردهای،و هیچ طاعتی را اندک مدان برای آن که خداوند متعال رضایش را در طاعاتش پنهان فرموده است بسا رضای او در طاعتی باشد که تو آن را اندک دانستهای هر چند آن کلمۀ طیّبه یا لقمهای یا نیّتی حسنه یا چیزی از این قبیل بوده است.
دلایل شفاعت در قرآن و اخبار بسیار است،خداوند فرموده است: وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضی (1)،عمرو بن عاص روایت کرده که پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله قول ابراهیم را تلاوت فرمود که: رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ کَثِیراً مِنَ النّاسِ فَمَنْ تَبِعَنِی فَإِنَّهُ مِنِّی وَ مَنْ عَصانِی فَإِنَّکَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (2)،و نیز قول عیسی بن مریم علیه السّلام را که: إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبادُکَ (3)،سپس دستها را بلند کرد و گفت:امّتی امّتی،پس از آن گریست،خداوند به جبرئیل فرمود:برو نزد محمّد و از او بپرس سبب گریهات چیست؟جبرئیل نزد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله آمد و از او پرسید،آن حضرت او را آگاه کرد و گفت:خدا به آن داناتر است،خداوند فرمود:ای جبرئیل برو به محمّد بگو:ما تو را دربارۀ امّتت خشنود خواهیم کرد و غمگین نخواهیم ساخت (4).
ص:410
1) (1) ضحی/5:و بزودی پروردگارت آن قدر به تو عطا میکند که خشنود شوی.
2) (2) ابراهیم/26:پروردگارا آنها(بتها)بسیاری از مردم را گمراه ساختند،هر کس از من پیروی کند از من است و هر کس نافرمانی من کند تو بخشنده و مهربانی.
3) (3) مائده/188:اگر آنها را مجازات کنی بندگان تو هستند و اگر آنها را نبخشی توانا و حکیمی.
4) (4) صحیح مسلم،ج 1،ص 132 از حدیث عبد اللّه بن عمرو بن العاص و شاید واژه عبد اللّه در بعضی نسخهها افتاده است.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«پنج چیز به من داده شده که پیش از من به کسی داده نشده است:یاری شدهام به رعب به اندازه مسافت یک ماه راه،غنایم برایم حلال شده است و پیش از من برای کسی حلال نبود،زمین برایم مسجد و خاکش برایم پاک قرار داده شده است،پس هر کسی از امّتم در هرجا که ادراک نماز کند نماز بگزارد،و نیز شفاعت به من داده شده است،و نیز هر پیامبری تنها به سوی قوم خود مبعوث شده است و من به سوی همۀ مردم برانگیخته شدهام» (1)و نیز فرموده است:«چون روز قیامت شود من پیشوای پیامبران و سخنگوی آنان بوده و بیهیچ فخری صاحب شفاعت آنان خواهم بود» (2).
و نیز:«من بدون هیچ فخری سرور فرزندان آدم هستم،و نخستین کسی هستم که زمین برایم شکافته میشود،من نخستین شفاعتکننده و اوّلین کسی هستم که شفاعت او پذیرفته میشود،پرچم حمد در دست من است،آدم و کسانی که پایینتر از اویند در زیر آن قرار میگیرند» (3).
و نیز:«برای هر پیامبری دعای مستجابی است،من میخواهم دعایم را برای شفاعت امّتم در روز قیامت ذخیره کنم» (4).
ابن عبّاس گفته است:پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«(در روز قیامت)برای پیامبران منبرهایی از زر نصب میشود که بر آنها مینشینند،و من بر منبر خود نمینشینم و در پیش روی پروردگارم ایستادهام از بیم آن که به بهشت فرستاده شوم و امّتم پس از من به همان حال بماند،پس میگویم،ای پروردگار من!امّتم،خداوند میفرماید:ای محمّد میخواهی با امّتت چه کنم؟میگویم:ای پروردگار من در حساب آنها تعجیل فرما و پیوسته شفاعت میکنم،تا آنگاه که به من براتهایی در رهایی افرادی داده میشود که به دوزخ فرستاده شدهاند و آنها به حدّی است که خازن دوزخ میگوید:ای محمّد در امّت خود برای آتش خشم پروردگارت باقیمانده بهجا نگذاشتهای» (5).
پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«من در روز قیامت بیش از سنگ و کلوخ روی زمین از
ص:411
مردم شفاعت میکنم» (1).
میگویم:پس از آن غزّالی تمامی حدیث شفاعت را با همۀ اشکالاتی که در محتوای آن است از ابی هریره نقل کرده است و ما به جای آن آنچه را از طریق خاصّه(شیعه)وارد شده ذکر میکنیم:
علیّ بن ابراهیم در تفسیر خود به سند موثّق از امام صادق علیه السّلام روایت کرده است که از آن حضرت دربارۀ شفاعت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در روز قیامت پرسیدند فرمود:«روز قیامت عرق مردم را لجام میکند از این رو میگویند:ما را نزد آدم ببرید تا برای ما شفاعت کند پس پیش آدم میآیند و میگویند:نزد پروردگارت برای ما شفاعت کن،میگوید:از من گناهی سر زده به نوح مراجعه کنید،نوح نیز آنها را به پیامبر پس از خود رجوع میدهد تا به عیسی علیه السّلام میرسند،او میگوید:بر شما باد به محمّد پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله آنان خود را بر آن حضرت عرضه و درخواست شفاعت میکنند،به آنان میفرماید،بروید پس به در بهشت برده میشوند،و آن حضرت روبروی باب الرّحمن به سجده میرود و تا آنگاه که خدا بخواهد در سجده خواهد بود سپس خداوند میفرماید:سر بردار و شفاعت کن تا پذیرفته شود و درخواست کن تا به تو عطا گردد،و همین است معنای قول خداوند که فرموده است: عَسی أَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقاماً مَحْمُوداً (2).
صدوق به سند خود از امام صادق علیه السّلام روایت میکند که:«پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:
کسی که به حوض من ایمان ندارد او را به حوض من وارد نمیکند،و کسی که به شفاعت من ایمان نداشته باشد او را به شفاعت من نایل نمیسازد،سپس فرمود:جز این نیست که شفاعت من برای اهل کبائر از امّت من است امّا نیکوکاران را خطری متوجّه نیست» (3).
غزّالی میگوید:این است شفاعت پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله و هر یک از آحاد امّت او اعمّ از عالمان و صالحان را نیز شفاعتی است تا آنجا که پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«به شفاعت مردمی از امّتم بیش از(دو قبیلۀ)ربیعه و مضر وارد بهشت میشوند» (4).
و نیز فرموده است:به کسی گفته میشود:«ای فلان برخیز و شفاعت کن،آن کس
ص:412
1) (1) الاوسط طبرانی و در میان راویان آن احمد بن عمرو رفیق علی مدنی معروف به ملوّری است که مجهول میباشد،مجمع الزّوائد،ج 10،ص 379.
2) (2) همان ماخذ،ص 387.اسراء/79:...شاید پروردگارت تو را به مقامی شایسته برانگیزد.
3) (3) عیون اخبار الرّضا علیه السّلام،ص 78،امالی صدوق،ص 5.
4) (4) مسند احمد و رجال آن ثقهاند؛مجمع الزّوائد،ج 10،ص 381؛امالی شیخ طوسی،ص 63،نظیر آن.
بر میخیزد و برای قبیله و کسانش و برای یک یا دو مرد بهاندازۀ عمل هر یک شفاعت میکند» (1).
میگویم:سپس غزّالی دربارۀ شفاعت مؤمنان حدیثی از انس ذکر کرده و ما از طریق خاصّه(شیعه)آنچه را از امام صادق علیه السّلام روایت شده است نقل میکنیم:فرموده است:«در روز قیامت بندهای را میآورند که دارای هیچ حسنهای نیست،به او گفته میشود:به یاد بیاور و بگو که آیا حسنهای داری؟به یاد میآورد و میگوید:ای پروردگار!من حسنهای ندارم جز این که فلان بنده مؤمن تو از کنار من گذشت و از من آب خواست تا وضو بگیرد و نماز بگزارد و من آب به او دادم.آن بنده مؤمن فرا خوانده میشود و این را به یاد میآورد و میگوید:آری ای پروردگار!من از کنار او عبور کردم و از او مقداری آب خواستم که به من داد و با آن وضو گرفتم و نماز گزاردم،خداوند میفرماید:این بندهام را وارد بهشت کنید» (2).
(1)بدان حوض مکرمت بزرگی است که خداوند آن را به پیامبر ما صلّی اللّه علیه و آله اختصاص داده و اخباری گویای چگونگی آن است و ما امیدواریم که خداوند در دنیا دانش آن و در آخرت چشیدن از آن را روزی ما فرماید چه از ویژگیهای آن این است که هر کس از آن بیاشامد هرگز تشنه نخواهد شد.گفتهاند:هنگامی که سورۀ کوثر نازل گردید پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:آیا میدانید کوثر چیست؟گفتند:خداوند و پیامبرش داناتر است،فرمود:«آن نهری است در بهشت که پروردگارم آن را به من وعده داده و در آن خیر بسیار است،آن حوضی است که امّت من در روز قیامت بر آن وارد میشود،آبخوریهای آن به عدد ستارگان است» (3).
گفتهاند:«پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:میان دو طرف حوض من مانند فاصلۀ میان مدینه و صنعاء یا میان مدینه و عمّان است» (4).
روایت شده است هنگامی که سورۀ إِنّا أَعْطَیْناکَ الْکَوْثَرَ (5)نازل شد پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:
ص:413
«آن نهری در بهشت است دو طرف آن از زر و شراب آن سپیدتر از شیر و شیرینتر از عسل و خوشبوتر از مشک است که روی سنگهای لؤلؤ و مرجان جریان دارد» (1).
ثوبان غلام پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله گفته است:رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«همانا حوض من بهاندازۀ فاصلۀ عدن تا عمّان بلقاست،آب آن از شیر سفیدتر و از عسل شیرینتر است آبخوریهای آن به عدد ستارگان آسمان است،هر کس از آن شربتی بیاشامد پس از آن هرگز تشنه نخواهد شد،مستمندان مهاجرین نخستین کسانی هستند که بر آن وارد میشوند» (2).و در روایت ابی ذر آمده است:«دو ناودان از بهشت در آن میریزد» (3).
میگویم:از طریق خاصّه(شیعه)از اهل بیت علیه السّلام روایت است که:«در روز قیامت حاکم بر حوض امیر مؤمنان علیّ بن ابی طالب است.دوستانش را سیرآب میکند و دشمنانش را از آن دور میگرداند» (4).و از طریق عامّه(سنّیان)در صحاح آنها از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت شده که فرموده است:«برخی از اصحابم در کنار حوض بر من وارد میشوند همین که آنها را شناختم در پیش رویم به تکان و لرزش میافتند،میگویم:اصحابم اصحابم، گفته خواهد شد:نمیدانی اینها پس از تو چه حوادثی پدید آوردند.در روایت دیگری افزوده شده است:مرتدّ شدند و به عقب باز گشتند» (5).
از امام صادق علیه السّلام درباره سخن کسی که به کس دیگری میگوید:جزاک اللّه خیرا پرسیدند که مقصود او چیست؟فرمود:«همانا خیر نهری در بهشت است که سرچشمۀ آن کوثر و سرچشمۀ کوثر از ساق عرش است،منازل اوصیای پیامبران و پیروان آنها در کنار این نهر است،در دو طرف آن دخترانی است که میرویند هر زمانی یکی از آنها از جا کنده شود، یکی دیگر به جای آن میروید،به همین سبب نهر نامیده شده است،و این قول حق تعالی است که فرموده است: فِیهِنَّ خَیْراتٌ حِسانٌ (6)،پس وقتی که به رفیقش میگوید:جزاک اللّه خیرا مقصودش همین منازلی است که خداوند آنها را برای برگزیدگان و نیکان خلق خود
ص:414
آماده کرده است» (1).
غزّالی میگوید:سمره روایت کرده که پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«برای هر پیامبری حوضی است و هر کدام از آنها ورودکنندگان بر او بیشتر باشد بر دیگران مباهات میکند،و من امیدوارم واردان بر من فزونتر از دیگران باشد» (2).
این امیدواری پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله است و هر بندهای باید امید و آرزو کند که از جمله واردان بر حوض آن حضرت باشد و بپرهیز از این که آرزومندی مغرور و فریب خورده باشد و در این حال پندارد که او حقیقتا امیدوار است زیرا کسی باید به برداشت محصول امیدوار باشد که تخمی افشانده و زمین را آماده کرده و آب داده باشد و سپس نشسته و به فضل خداوند امید بسته که آنچه کاشته بروید و تا وقت درو خداوند صاعقهها و آفتها را از آن دور فرماید.
امّا کسی که زمین را شخم نزده و آن را آماده نکرده و تخمی نپاشیده و آبی ندارد چنانچه از فضل خداوند آرزو داشته باشد که برایش دانه و میوه برویاند او مغروری آرزومند است و به هیچ روی از جملۀ امیدواران نیست،امیدهای بیشتر مردم از همین قبیل است و این غرور احمقان است و ما از غرور و غفلت به خدا پناه میبریم زیرا مغرور بودن به خدا خطرش بزرگتر از مغرور شدن به دنیاست،خداوند فرموده است: فَلا تَغُرَّنَّکُمُ الْحَیاةُ الدُّنْیا وَ لا یَغُرَّنَّکُمْ بِاللّهِ الْغَرُورُ (3)
(1)ای غافل از خود که به آنچه و آن سرگرمیهای این دنیاست که همه در شرف زوال و نیستی است مغرور و فریفته شدهای،تفکّر در چیزی را که از آن کوچ خواهی کرد رها کن و در چیزی که بر آن ورود خواهی کرد بیندیش چه به تو خبر داده شده جایی که همه به آن وارد خواهند شد دوزخ است: وَ إِنْ مِنْکُمْ إِلاّ وارِدُها کانَ عَلی رَبِّکَ حَتْماً مَقْضِیًّا، ثُمَّ نُنَجِّی الَّذِینَ اتَّقَوْا وَ نَذَرُ الظّالِمِینَ فِیها جِثِیًّا (4).بنابراین باید در ورود خود به دوزخ بر یقین و در نجات خود از آن
ص:415
1) (1) معانی الاخبار،صدوق،ص 182.
2) (2) سنن ترمذی ج 9،ص 270 و او گفته است حدیثی غریب است،اشعث بن عبد الملک این حدیث را از حسن بصری از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به طور مرسل نقل کرده و از سمره نام نبرده و این درستتر است.
3) (3) لقمان/33:...مبادا زندگی دنیا شما را بفریبد و مبادا شیطان شما مغرور کند.
4) (4) مریم/71 و 72:و همه شما(بدون استثناء)وارد جهنّم میشوید،این امری است حتمی و فرمانی است قطعی از پروردگارتان سپس آنها را که تقوا پیشه کردند از آن رهایی میبخشیم و ستمگران را در حالی که به زانو در آمدهاند در آن رها میکنیم.
در شکّ باشی پس هول ورود بدانجا را به یاد آور شاید با انجام دادن اعمال آن خود را برای نجات از آن آماده کنی.
و در احوال خلایق بنگر که از شداید قیامت آنچه را باید تحمّل کنند تحمّل کردهاند و در حالی که در غم و هول و هراس فرورفتهاند ایستاده و منتظرند تا حقیقت اخبار را بدانند و شفاعتکنندگان شفاعت کنند ناگهان ظلماتی که دارای شعبهها و شاخههاست مجرمان را احاطه میکند و آتشی که دارای زبانه و شعلهها است بر آنها سایه میافکند و از آن بانگی هولناک و رعبانگیز میشنوند که بیانگر شدّت خشم آن است،در این موقع مجرمان به هلاکت خود یقین میکنند،و امّتها از ترس به زانو در میآیند تا آنجا که بیگناهان از بدی عاقبت خود بیمناک میشوند.در این میان ندا کنندهای از موکّلان دوزخ ندا میکند فلان فرزند فلان که در دنیا با آرزوهای دراز به خود وعدهها میداد و عمرش را با ارتکاب اعمال زشت ضایع میکرد کجاست،آنها با گرزهای آهنین به پیشواز او میروند و با تهدیدهای شدید با وی روبرو میشوند و او را به سوی عذابهای سخت میرانند و در قعر جهنّم سرنگون میکنند و به او میگویند: ذُقْ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْکَرِیمُ (1).پس آنها را در خانههایی سکنا میدهند که از هر سو تنگ،راههایش تاریک،مهلکههایش مبهم است،اسیر آن جاودانی و آتش آن همیشگی است،آشامیدنیشان حمیم(آب جوشان)و قرارگاهشان جحیم است، موکّلان آنها را سرکوب میکنند،و هاویه آنها را گرد میآورد،آرزوهایشان در آن جز هلاکت نیست،و رهایی از آن بر ایشان میسّر نیست،پاهایشان به موی بالای پیشانی آنها بسته شده و از ظلمت معاصی روهایشان سیاه گشته است از هر سوی آن آواز میدهند،و از هر گوشه و کنار آن فریاد میزنند:ای مالک!وعدۀ عذاب خداوند بر ما تحقق یافت ای مالک آهن ما را به ستوه درآورده،ای مالک پوست بدن ما،پخته و سوخته شده،ای مالک ما را از اینجا بیرون آور که ما دیگر به گناه باز نمیگردیم،موکّلان دوزخ میگویند:هیهات هنگام امان دادن نیست،و از این سرای ذلّت خروجی برای شما وجود ندارد،دور شوید و با من سخن مگویید،شما اگر از آن بیرون آورده شوید به آنچه از آن نهی شدهاید باز میگردید، در این موقع آنها نومید میشوند،و از کوتاهیهای خود در برابر خداوند تأسّف میخورند لیکن پشیمانی آنها را نجات نمیدهد و تأسّف برای آنها سودی ندارد،آنها را به رو
ص:416
1) (1) دخان/49:(به او گفته میشود)بچش که بسیار قدرتمند و گرامی بودی.
میاندازند در حالی که در غلّ و زنجیرند و در بالا و زیر و راست و چپ آنها آتش است بلکه غرقه در آتشند و طعام و شراب و لباس و بستر آنها از آتش است،آنان در میان پارهای آتش بسر میبرند و جامههای قطران میپوشند،و گرزهای آهنین بر آنها فرود میآید،و سنگینی زنجیرها آنان را به ستوه میآورد،ناگزیر در تنگناهای آن داخل میگردند و در درکات آن شکسته و خرد میشوند و در میان تاریکیهای آن سراسیمهاند،آتش آنها را مانند دیگ جوشان به جوش میآورد و صدای آنها به ویل و ثبور بلند میشود،و در هر زمان فریاد هلاک شدم سر میدهند،آب جوشان بر سر آنها ریخته میشود و بر اثر آن آنچه در شکم دارند گداخته و پوست بدنشان بریان میگردد،برای آنها گرزهای گران آهنینی است که سرهایشان بدانها خرد میشود،چرک و زرداب از دهنهایشان سرازیر میگردد،و جگرهایشان از تشنگی پاره پاره و چشمهایشان گداخته و بر صورتهایشان جاری میشود، گوشت صورتشان و مویهایشان بلکه پوستهایشان از هر طرف فرومیریزد،و هر زمان پوست آنها سوخته شود پوست دیگری به جای آن به آنها داده میشود،استخوانهایشان از گوشت تهی و ارواحشان به عروق و رشته اعصابشان وابسته است،در میان آتشها آواز بر میآورند و آرزوی مرگ میکنند لیکن نمیمیرند.
چگونه خواهی بود هرگاه به آنها نظر افکنی و مشاهده کنی که صورتهایشان از زغال سیاهتر شده و چشمهایشان کور،زبانهایشان لال،پشتشان شکسته،استخوانهایشان خرد شده،گوشهایشان بریده،پوستهایشان دریده و دستهایشان به گردنشان و پاهایشان به موی بالای پیشانیشان بسته شده است،آنها بر روی صورتهایشان در آتش حرکت میکنند،و با خشمهایشان از روی خار و خس آهنین میگذرند،شعلههای آتش تا اعماق درونشان را میسوزاند و مارهای هاویه و کژدمهای آن به ظواهر اعضایشان چسبیده است.
اینها مجمل احوال دوزخیان است اکنون در تفصیل این اهوال بیندیش و نخست دربارۀ وادیهای دوزخ و درّههای آن تفکّر کن چه پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«همانا در جهنّم هفتاد هزار وادی است و در هر وادی هفتاد هزار درّه است و در هر درّه هفتاد هزار اژدها و هفتاد هزار کژدم است،کار کافر و منافق به پایان نمیرسد و مگر آنگاه که همۀ آنها او را بگزند» (1).
از علی علیه السّلام روایت شده که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«به خدا پناه برید از چاه غم یا وادی
ص:417
1) (1) عراقی گفته است:من همه این حدیث را بدین صورت نیافتم.
غم،عرض کردند:ای پیامبر خدا!وادی غم یا چاه غم چیست؟فرمود:آن وادیی است در جهنّم که جهنّم هر روز هفتاد بار از آن به خدا پناه میبرد،خداوند آن را برای قاریان ریاکار آماده کرده است» (1).
اینها که ذکر شد دربارۀ وسعت جهنّم و انشعاب وادیهای آن بود که بهاندازۀ وادیهای دنیا و شهوتهای آن است و تعداد طبقات جهنّم بهاندازۀ اعضای هفتگانهای است که بنده به وسیلۀ آنها مرتکب گناه میشود،برخی از این طبقات بالای برخی دیگرند،بالاترین آنها جهنّم و پس از آن به ترتیب سقر،لظی،حطمه،سعیر،جحیم و هاویه است.اکنون در عمق هاویه بیندیش که آن را حدّی نیست چنان که عمق شهوات دنیا نیز حدّی ندارد،و همان گونه که هر نیاز دنیوی همواره به نیازی بزرگتر از آن منجرّ میشود هاویه جهنّم نیز به آخر نمیرسد مگر آن که به هاویهای ژرفتر از آن منتهی میگردد.
گفتهاند:در خدمت پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله بودیم که آوازی شنیدیم،پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:آیا میدانید این چیست؟عرض کردیم:خدا و پیامبرش داناترند،فرمود:«این سنگی است که هفتاد سال است در جهنّم فروفرستادهشده و اکنون به قعر آن رسیده است» (2).
سپس در تفاوت درکات جهنّم بیندیش چه در آخرت درجات بزرگتر و برتریها زیادتر است،و همان گونه که حرص مردم به دنیا متفاوت است،برخی چنان در کار دنیا حریص و زیاده طلبند که به غریق شباهت دارند،و بعضی تا حدّ معینی خود را با آن درگیر کردهاند از این رو آتش دوزخ نیز به طور متفاوت دامنگیر آنها میشود چه إِنَّ اللّهَ لا یَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّةٍ (3)و انواع عذابها به هر گونه که باشد بر همۀ کسانی که در دوزخند به طور یکسان وارد نمیشود بلکه برای هر کدام از آنها را به نسبت مقدار گناهانش حدّ معلوم و معیّنی است جز این که هرگاه همه دنیا و متعلّقات آن به کسی که عذابش از همه کمتر است عرضه شود حاضر است آن را در برابر سختی که به آن گرفتار است معاوضه کند.پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:« کمعذابترین اهل دوزخ کسی است که نعلینی از آتش در پای دارد که بر اثر گرمی آن مغز او به جوش میآید» (4).اینک در حال کسی که عذابش را سبک کردهاند بیندیش و وی را با کسی
ص:418
1) (1) سنن ابن ماجه شماره 256،ابن عدی از حدیث ابی هریره،بیهقی با سند حسن،التّرغیب و الترهیب، ج 4،ص 468.
2) (2) صحیح مسلم،ج 8،ص 150 نظیر آن،التّرغیب و الترهیب،جر 4،ص 470.
3) (3) نساء/40:خداوند(حتّی)بهاندازۀ سنگینی ذرّهای ستم نمیکند.
4) (4) المصابیح بغوی،ج 2،ص 222 از حدیث ابی هریره با اندک اختلاف در الفاظ،احمد و بزّار و راویان آنها از روات صحیحاند؛التّرغیب و التّرهیب،ج 4،ص 487؛المستدرک حاکم،ج 4،ص 581 و گفته است: حدیثی صحیح است؛صحیح مسلم،ج 1،ص ص 135 و الفاظ از اوست.
که عذابش سخت و سنگین است مقایسه کن و از آن عبرت گیر،و هر زمان در شدّت عذاب جهنّم شکّ کنی انگشت خود را به آتش نزدیک ساز و این را بدان قیاس کن.سپس بدان که تو در این مقایسه خطا کردهای چه آتش دنیا با آتش جهنّم تناسبی ندارد لیکن چون سختترین عذاب دنیا عذاب این آتش است عذاب جهنّم را بدان شناساندهاند.هیهات که اگر دوزخیان نظیر آتش دنیا را مییافتند از آتشی که در آن گرفتارند میگریختند و با رغبت خود را در این میانداختند.این معنا در برخی اخبار بدین گونه تعبیر شده و گفتهاند:«آتش دنیا هفتاد بار به هفتاد آب رحمت شسته شده تا اهل دنیا تاب آن را داشته باشند» (1).بلکه پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله به صفات آتش جهنم تصریح کرده و فرموده است:«خداوند امر فرموده هزار سال آتش دوزخ را افروختند تا سرخ شد سپس هزار سال دیگر آن را افروختند تا سپید گردید،پس از آن هزار سال دیگر آن را افروخته کردند تا سیاه شد،و آن سیاه و تاریک است» (2).و نیز فرموده است:«آتش در پیشگاه خدا ناله و شکایت کرد و گفت،پروردگارا بخشی از من بخش دیگر را میخورد از این رو خدا به او اجازه داد که دو بار نفس کشد یکی در زمستان و دیگری در تابستان پس سختترین گرمایی که در تابستان مییابید از گرمای آن و سختترین سرمای زمستان از زمهریر آن است» (3).پس از این بنگر به عفونت چرک و خونی که از بدن آنها جاری میشود به طوری که در آن غرق میشوند،معنای و غسّاق همین است.
ابو سعید خدری گفته که پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«اگر یک دلو از غسّاق جهنّم در دنیا انداخته شود همۀ اهل زمین متعفّن خواهند شد» (4)،این شراب اهل جهنّم است و هنگامی که یکی از آنها از تشنگی استغاثه و درخواست آب میکند از آب چرک و خون به او نوشانیده میشود و آن را جرعه جرعه میآشامد و هیچ گوارای او نمیشود و از هر سو مرگ به او هجوم میآورد لیکن نمیمیرد: وَ إِنْ یَسْتَغِیثُوا یُغاثُوا بِماءٍ کَالْمُهْلِ یَشْوِی الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرابُ وَ ساءَتْ مُرْتَفَقاً
ص:419
1) (1) تمام این حدیث بزودی از طریق خاصّه ذکر خواهد شد.
2) (2) سنن ترمذی،ج 10،ص 58،بیهقی،اصفهانی و ابن ماجه از حدیث ابی هریره.
3) (3) المصابیح بغوی،ج 2،ص 222 از حدیث ابی هریره،ترمذی،ج 10،ص 60 از حدیث او.
4) (4) سنن ترمذی،ج 10،ص 53 و گفته است:این را ما از حدیث رشد بن سعد میدانیم؛لیکن در آن سخنهایی است.
(1). سپس به طعام آنها بنگر که زقّوم است چنان که خداوند فرموده است: ثُمَّ إِنَّکُمْ أَیُّهَا الضّالُّونَ الْمُکَذِّبُونَ لَآکِلُونَ مِنْ شَجَرٍ مِنْ زَقُّومٍ، فَمالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ، فَشارِبُونَ عَلَیْهِ مِنَ الْحَمِیمِ، فَشارِبُونَ شُرْبَ الْهِیمِ (2).
و نیز خداوند فرموده است: إِنَّها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِی أَصْلِ الْجَحِیمِ طَلْعُها کَأَنَّهُ رُؤُسُ الشَّیاطِینِ، فَإِنَّهُمْ لَآکِلُونَ مِنْها فَمالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ، ثُمَّ إِنَّ لَهُمْ عَلَیْها لَشَوْباً مِنْ حَمِیمٍ (3).نیز فرموده است:
تَصْلی ناراً حامِیَةً، تُسْقی مِنْ عَیْنٍ آنِیَةٍ (4)،و نیز: إِنَّ لَدَیْنا أَنْکالاً وَ جَحِیماً، وَ طَعاماً ذا غُصَّةٍ وَ عَذاباً أَلِیماً (5).ابن عبّاس گفته است:«پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:اگر قطرهای از زقّوم در دریاهای دنیا بچکد زندگی بر مردم دنیا تباه میشود پس چگونه خواهد بود کسی که آن طعام اوست» (6).
انس گفته است:پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«به آنچه خداوند شما را بدان ترغیب کرده رغبت کنید،و از آنچه شما را از آن بر حذر داشته بر حذر باشید،و بترسید از عذاب و عقاب او و از جهنّم که خداوند شما را بدانها ترسانیده چه اگر قطرهای از بهشت در دنیایی که در آنید با شما باشد آن را برایتان خوش و گوارا میسازد،و اگر قطرهای از دوزخ در دنیایی که در آن هستید با شما باشد آن را برایتان ناخوش و ناگوار میگرداند» (7).
ابو الدرداء گفته است:«پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:بر دوزخیان گرسنگی را چیره میکنند به طوری که با عذابی که گرفتار آنند برابری میکند،برای طعام فریاد رسی و لابه میکنند به آنها طعامی از خار و خس داده میشود که نه فربه میکند و نه گرسنگی را فرومینشاند،و نیز به آنها طعامی گلوگیر داده میشود و هنگامی که به یاد میآوردند که در دنیا لقمه گلوگیر را با
ص:420
1) (1) کهف/29:...و اگر تقاضای آب کنند آبی برای آنها میآورند همچون فلز گداخته که صورتها را بریان میکند چه بد نوشیدنی و چه بد محلّ اجتماعی است.
2) (2) واقعه/51 تا 55:سپس شما ای گمراهان تکذیبکننده قطعا از درخت زقّوم میخورید و شکمها را از آن پر میکنید،و روی آن از آب سوزان مینوشید،و همچون شترانی که دچار بیماری عطش شدهاند از آن میآشامید.
3) (3) صافّات/64 تا 68:درختی است که در قعر جهنّم میروید،شکوفه آن مانند کلّه شیاطین است،آنها از آن میخورند و شکم خود را از آن پر میکنند،سپس روی آن آب داغ متعفّنی مینوشند.
4) (4) غاشیة/4 و 5:در آتش سوزان وارد میشوند از چشمهای بسیار داغ به آنها مینوشانند.
5) (5) مزمّل/12 و 13:نزد ما غلّ و زنجیرها و(آتش)دوزخ،و غذایی گلوگیر و عذابی دردناک است.
6) (6) سنن ترمذی،ج 10 ص 54 و گفته حدیثی صحیح است.
7) (7) سنن بیهقی،التّرغیب و التّرهیب،ج 4،ص 453.
آب فرومیبردند درخواست آشامیدنی میکنند شرابی از آب جوشان به آنها میدهند که با انبرهای آهنین برای آنها برده میشود،هنگامی که به صورت آنها نزدیک میگردد رویهایشان را بریان میکند،و وقتی به شکم آنها میرسد آنچه را در شکم دارند تکّه تکّه میکند.میگویند:موکّلان دوزخ را فراخوانید،آنها را حاضر میکنند،میگویند:از پروردگارتان بخواهید از عذاب ما یک روز تخفیف دهد،موکّلان دوزخ میگویند:آیا پیامبران شما با دلایل روشن به سوی شما نمیآمدند،پاسخ میدهند،چرا میگویند:پس دعا کنید که دعای کافران جز گمراهی و ضلالت نیست،میگویند:مالک دوزخ را فراخوانید،او را حاضر میکنند،میگویند:ای مالک از پروردگار بخواه ما را بمیراند،به آنها پاسخ میدهد:
شما همیشه در همین جا خواهید بود».
اعمش گفته است:به من خبر داده شده که میان دعوت آنها از مالک و اجابت او هزار سال فاصله میشود:«پس از آن بعضی به بعضی دیگر میگویند:پروردگارتان را بخوانید که کسی از پروردگارتان بهتر نیست،میگویند:ای پروردگار ما بدبختی ما بر ما چیره شد و گروهی گمراه بودیم،ای پروردگار ما،ما را از اینجا بیرون آور،اگر به گمراهی باز گردیم ستمکار خواهیم بود،به آنها پاسخ داده میشود:گم شوید در آن و با من سخن نگویید،در این هنگام از هر خیر و خوبی نومید میشوند و صدا به گفتن دریغ و افسوس و وا ویلا بلند میکنند» (1).
ابو امامه گفته است:پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله (2)دربارۀ آیۀ: وَ یُسْقی مِنْ ماءٍ صَدِیدٍ: یَتَجَرَّعُهُ وَ لا یَکادُ یُسِیغُهُ (3)فرمود:آبی که چرک و خون است پیش او آورده میشود و او از آن کراهت دارد، وقتی به نزدیک او برده میشود صورتش بریان میگردد و پوست سرش میافتد،و وقتی آن را میآشامد رودههایش تکّه تکّه میشود تا آنگاه که از نشیمنگاهش بیرون آید.خداوند میفرماید: وَ سُقُوا ماءً حَمِیماً فَقَطَّعَ أَمْعاءَهُمْ (4)،و نیز: وَ إِنْ یَسْتَغِیثُوا یُغاثُوا بِماءٍ کَالْمُهْلِ یَشْوِی الْوُجُوهَ (5).
ص:421
1) (1) سنن ترمذی،ج 10 ص 55.
2) (2) سنن ترمذی،ج 10 ص 51،المستدرک حاکم و گفته است بنا بر شرط مسلم صحیح است.
3) (3) ابراهیم/16 و 17:و از آب چرک و خون به او نوشانده میشود و به زحمت جرعه جرعه آن را سر میکشد و هرگز گوارای او نیست.
4) (4) محمّد علیه السّلام/15:و آب جوشان به آنها نوشانده میشود که رودههای آنها را تکّه تکّه میکند.
5) (5) کهف/29:و اگر تقاضای آب کنند آبی برای آنها میآورند همچون فلزّ گداخته که صورتها را بریان میکند.
این است خوراک و نوشیدنی دوزخیان به هنگامی که گرسنه میشوند،اکنون به مارها و کژدمهای جهنّم و شدّت زهر و بزرگی جثّه و زشتی منظر آنها بنگر که بر اهل جهنّم مسلّط و به آنها شیفته میشوند و یک ساعت از گزیدن آنها باز نمیایستند.
از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت است که:کسی که خداوند به او مالی دهد و وی زکات آن را پرداخت نکند روز قیامت مال او به صورت ماری بسیار زهر ناک که بر بالای چشمانش دو خال سیاه است مجسّم و طوق گردن او میشود،سپس دو گوشۀ دهن او را میگیرد و میگوید:
من مال و گنج تو هستم،و پس از آن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله این آیه را خواند: وَ لا یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ یَبْخَلُونَ بِما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَیْراً لَهُمْ (1).
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«در دوزخ مارهایی است همانند گردن شتران تنومند بختی که چون یکی از آنها بگزد چهل سال سوزش زهر آن احساس میشود.و در آن کژدمهایی است مانند استر پالاندار که وقتی میگزند گزیده شده چهل سال دچار سوزش زهر آن است.این کژدمها و مارها بر کسانی مسلّط میشوند که در دنیا بخل و بدخویی و آزاررسانی به مردم بر آنان چیره باشد و کسی که خود را از خویها نگهدارد این مارها و کژدمها برایش مجسّم نمیشوند و از آنها مصون میماند» (2).
پس از اینها در بزرگ گردانیدن اجسام دوزخیان بیندیش چه خداوند بر طول و عرض اندام آنها میافزاید تا بدین سبب عذاب آنها زیادتر شود و سوزندگی آتش و سوزش گزیدگی مارها و کژدمها را یکباره در همۀ اجزای بدن خود پیاپی احساس کنند.از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت است که:«دندان کافر در آتش مانند کوه احد و ستبری پوست بدنش بهاندازۀ مسافت سه روزه راه است» (3).و نیز فرموده است:«لب پایین او بر سینهاش افتاده و لب بالایش پهن شده و صورتش را پوشانیده است» (4).و نیز:«در روز قیامت زبان کافر دو فرسخ کشیده میشود و مردم آن را پایمال میکنند» (5)با این بزرگی بدن پیوسته آتش آنها را
ص:422
1) (1) آل عمران/180:آنها که بخل میورزند و آنچه را از فضل خود به آنها داده انفاق نمیکنند گمان نکنند برای آنها خیر است بلکه برای آنها شرّ است.
2) (2) مسند احمد،طبرانی از طریق ابی لهیعه از درّاج از عبد اللّه بن حارث بن جزء،صحیح ابن جبّان،حاکم و گفته است سند آن صحیح است.
3) (3) صحیح مسلم،ج 154،8 از حدیث ابی هریره.
4) (4) ترمذی نظیر آن را روایت کرده است.
5) (5) سنن ترمذی،ج 10،ص 49 و در آن آمده است:«زبانش یک یا دو فرسخ کشیده میشود».
میسوزاند و پوست و گوشت آنها پیاپی تجدید میشود.دربارۀ آیۀ: کُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَیْرَها (1)گفته شده است که آتش در هر روز هفتاد هزار بار آنها را میخورد و هر بار که آنان را میخورد گفته میشود:باز گردید و آنها به همان گونه که بودهاند باز میگردند.
میگویم:از طریق خاصّه(شیعه)صدوق به سند خود از امام باقر علیه السّلام روایت کرده که فرموده است:دوزخیان به سبب عذابهای دردناکی که بر آنها وارد میشود مانند سگها و گرگها عوعو میکنند،تو چه گمان داری دربارۀ گروهی که فرمان مرگ آنها صادر نمیشود تا بمیرند،و عذاب آنها تخفیف داده نمیشود.در جهنّم تشنگان و گرسنگانی هستند که چشمانشان نمیبیند کر و گنگ و کورند و رویهایشان سیاه است،طردشدگان به دوزخند و پشیمان از کردار خویشند،آنها مورد ترحّم قرار نمیگیرند و از عذابشان تخفیف داده نمیشود،در آتش دوزخ شعلهور میشوند،و از آب جوشان مینوشند،و از زقّوم میخورند و با انبر آتش در هم شکسته و با گرزهای آهنین کوبیده میشوند و فرشتگان غلاظ و شداد به آنها رحم نمیکنند.آنها بر روهایشان به سوی آتش جهنّم کشیده میشوند،و با شیاطین همنشین میگردند،و در قید غل و زنجیرها مقیّد و مغلول میشوند،اگر دعا کنند اجابت نمیشود،و اگر حاجتی را مسألت کنند بر آورده نمیگردد،این است حالت کسانی که وارد دوزخ میشوند» (2).
و نیز به سند خود از امام صادق علیه السّلام روایت کرده که فرموده است:«روزی پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله نشسته بود ناگهان جبرئیل علیه السّلام بر او نازل شد در حالی که غمگین و محزون و چهرهاش دگرگون بود،پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به او فرمود:ای جبرئیل!چه شده است که تو را اندوهگین و گریان میبینم،عرض کرد:ای محمّد چرا چنین نباشم و حال آن که امروز منافیخ(دمههای)جهنّم نصب شده است،پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:ای جبرئیل!منافیخ جهنّم چیست؟عرض کرد:خداوند به آتش امر فرمود هزار سال در آن دمیدند تا سرخ شد سپس به آن امر فرمود هزار سال دیگر در آن دمید تا سفید گردید پس از آن به آن امر فرمود تا هزار سال دیگر در آن دمیدند تا سیاه شد و اکنون سیاه و تاریک است اگر حلقهای از زنجیری که درازی آن هفتاد ذراع است در دنیا نهاده شود از گرمی آن همه دنیا میگدازد،و اگر قطرهای از زقّوم و ضریع در آبهای دنیا
ص:423
چکیده شود همۀ دنیا از بوی گند آن میمیرند.پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله گریان شد و جبرئیل نیز گریست،خداوند فرشتهای به سوی آنها فرستاد و گفت:پروردگارتان به شما سلام میرساند و میفرماید:من شما را مصونیّت دادهام از این که گناهی مرتکب شوید تا شما را بدان عذاب کنم» (1).
علی علیه السّلام از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت کرده که فرموده است:«این آتش شما یک جزء از هفتاد جزء آتش جهنّم است و هفتاد بار با آب خاموش شده است و اگر این نبود آدمی نمیتوانست آن را به هنگامی که شعلهور میشود خاموش کند و آن را در روز قیامت میآورند تا بر آتش دوزخ گذارده شود،هیچ فرشتۀ مقرّب و هیچ پیامبر مرسل نیست جز این که در آن روز از بیم فریاد جهنّم به زانو در میآید» (2).
از امام صادق علیه السّلام روایت شده که فرموده است:در جهنّم برای متکبّران وادیی است که به آن سقر گفته میشود،و آن از شدّت گرمای خود به خدا شکایت کرد و اجازه خواست تا نفس کشد خدا به او اجازه داد،وقتی نفس کشید جهنّم سوخت» (3).
و نیز از آن حضرت روایت است که:«در جهنّم مارهایی است همانند گردن شتران تنومند بختی...تا آخر حدیث» (4)چنان که غزّالی ذکر کرده است.
غزّالی میگوید:اکنون در گریه و ناله و دریغ و افسوس دوزخیان بیندیش چه این حالات در همان آغاز دیدار دوزخ بر آنها چیره میشود.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«در آن روز جهنّم با هفتاد هزار زمام آورده میشود که هر زمامی به دست هفتاد هزار فرشته است» (5).
از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله نقل شده که فرموده است:بر اهل آتش گریه را چیره میکنند و آنان میگریند تا اشک آنها تمام میشود سپس خون میگریند به طوری که در صورتشان شکاف گونههایی دیده میشود که اگر کشی به آنها فرستاده شود در آنها روان میگردد» (6)آنها مادام که در گریستن و نالیدن و دریغ و افسوس خوردن اجازه دارند به آن ادامه میدهند چه این
ص:424
1) (1) تفسیر علیّ بن ابراهیم،ص 437،الاوسط طبرانی.
2) (2) حسین بن سعید اهوازی،بحار،ج 3،ص 376،تفسیر علی بن ابراهیم از امام صادق علیه السّلام نظیر آن.
3) (3) ثواب الأعمال،ص 215.
4) (4) مسند احمد،ج 4،ص 191 از حدیث عبد اللّه بن حارث بن جزء.
5) (5) صحیح مسلم،ج 8،ص 149.
6) (6) سنن ابن ماجه،شماره 324-م از حدیث انس؛تفسیر علیّ بن ابراهیم،ص 344.
آسایشی برای آنهاست لیکن از این عمل نیز ممنوع میشوند.
محمّد بن کعب قرظی گفته است:دوزخیان را پنج دعاست،خداوند چهار دعای آنها را پاسخ میدهد،و چون به دعای پنجم میرسند دیگر هرگز سخن نمیگویند.آنان میگویند:
رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ وَ أَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا فَهَلْ إِلی خُرُوجٍ مِنْ سَبِیلٍ (1)،خداوند در پاسخ آنها میفرماید: ذلِکُمْ بِأَنَّهُ إِذا دُعِیَ اللّهُ وَحْدَهُ کَفَرْتُمْ وَ إِنْ یُشْرَکْ بِهِ تُؤْمِنُوا فَالْحُکْمُ لِلّهِ الْعَلِیِّ الْکَبِیرِ (2).
پس از آن میگویند: رَبَّنا أَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صالِحاً (3)،خداوند به آنها پاسخ میدهد:
أَ وَ لَمْ تَکُونُوا أَقْسَمْتُمْ مِنْ قَبْلُ ما لَکُمْ مِنْ زَوالٍ (4).سپس میگویند: رَبَّنا أَخْرِجْنا نَعْمَلْ صالِحاً غَیْرَ الَّذِی کُنّا نَعْمَلُ (5)،خداوند پاسخ میدهد: أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْکُمْ ما یَتَذَکَّرُ فِیهِ مَنْ تَذَکَّرَ وَ جاءَکُمُ النَّذِیرُ فَذُوقُوا فَما لِلظّالِمِینَ مِنْ نَصِیرٍ (6).بعد از آن میگویند: رَبَّنا غَلَبَتْ عَلَیْنا شِقْوَتُنا وَ کُنّا قَوْماً ضالِّینَ، رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْها فَإِنْ عُدْنا فَإِنّا ظالِمُونَ (7).خداوند در پاسخ آنها میفرماید: اِخْسَؤُا فِیها وَ لا تُکَلِّمُونِ (8)،پس از این دیگر هرگز سخن نمیگویند،و این شدیدترین عذاب برای آنهاست.
مالک بن انس میگوید:زید بن اسلم دربارۀ قول خداوند متعال: سَواءٌ عَلَیْنا أَ جَزِعْنا أَمْ صَبَرْنا ما لَنا مِنْ مَحِیصٍ (9)گفته است:صد سال شکیبایی میورزند،سپس صد سال دیگر بیتابی میکنند،پس از آن میگویند: سَواءٌ عَلَیْنا أَ جَزِعْنا أَمْ صَبَرْنا .
پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«روز قیامت مرگ را به صورت قوچی کبود رنگ
ص:425
1) (1) مؤمن/11:پروردگارا ما دو بار میراندی و دو بار زنده کردی،اکنون به گناهان خود معترفیم،آیا راهی برای خروج از دوزخ وجود دارد؟
2) (2) مؤمن/12:این به خاطر آن است که وقتی خداوند به یگانگی خوانده میشود انکار میکردید و اگر کسانی برای او شریک قائل میشدند ایمان میآوردید هم اکنون داوری مخصوص خداوند بلند مرتبه و بزرگ است.
3) (3) سجده/12:پروردگارا دیدیم و شنیدیم ما را باز گردان تا عمل صالح بهجا آوریم.
4) (4) ابراهیم/44:...مگر پیش از این شما سوگند یاد نکرده بودید که زوال و فنایی برایتان نیست؟
5) (5) فاطر/37:پروردگار ما را بیرون آور تا عمل صالح بهجا آوریم غیر از آنچه انجام میدادیم.
6) (6) فاطر/38:آیا شما را به اندازهای که انسان در آن متذکّر میشود عمر ندادیم؟و انذارکننده به سوی شما نیامد؟پس بچشید که برای ستمگران هیچ یاوری نیست.
7) (7) مؤمنون/107 و 108:میگوید:پروردگارا شقاوت ما بر ما چیره شد و ما قوم گمراهی بودیم، پروردگارا ما را از آن بیرون آور اگر بار دیگر تکرار کردیم قطعا ستمگریم(و مستحقّ عذاب).
8) (8) مؤمنون/109:دور شوید در دوزخ و با من سخن نگویید.
9) (9) ابراهیم/21:...چه بیتابی کنیم و چه شکیبایی،تفاوتی برای ما ندارد،راه نجاتی نیست.
میآورند و میان بهشت و دوزخ سر میبرند،در این هنگام ندا میشود،:ای بهشتیان جاوید باشید بدون مرگ،و ای دوزخیان جاوید باشید بدون مرگ» (1).
اینها که ذکر شد اقسام عذابهای جهنّم است به اجمال،و تفصیل غمها و افسوسها و محنتها و حسرتهای آن بیپایان است.بزرگترین حسرت دوزخیان علاوه بر عذابهای سختی که بدان گرفتارند حسرت از دست رفتن نعمتهای بهشت و محرومیّت از لقای پروردگار و از دست دادن رضای اوست با علم به این که همه اینها را به بهایی اندک فروختند چه آنها را در برابر شهوتهای پست و زود گذر دنیا معامله کردند،شهوتهایی ناپالوده که به انواع کدورتها آلوده بود.از این رو در درون خود میگویند:دریغا!چگونه با سرپیچی از او امر پروردگارمان خود را هلاک ساختیم و چرا نفس خویش را وادار نکردیم تا در روزهای اندک عمر شکیبایی ورزد و اگر شکیبایی میکردیم آن روزگار سپری میشد و اکنون در جوار خداوند رحمان به رضا و رضوان او متنعّم بودیم.
ای وای بر دریغ و افسوس اینان که از دست آنها رفت آنچه را از دست دادند و گرفتار شدند به آنچه بدان گرفتارند و چیزی از نعمتها و لذّتهای دنیا برای آنها باقی نماند،اگر اینان نعمتهای بهشت را مشاهده نمیکردند دریغ و افسوس آنها تا این حدّ زیاد نبود لیکن این نعمتها بر آنها عرضه میشود چنان که پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«در روز قیامت دستهای از دوزخیان را به سوی بهشت میبرند همین که به بهشت نزدیک میشوند و بوی آن را استنشاق و به قصور آن و آنچه خداوند برای بهشتیان فراهم ساخته نظر میکنند ندا میرسد که آنها را باز گردانید،آنان را از آن بهرهای نیست لذا با اندوه و افسوسی باز میگردند که گذشتگان و آیندگان با غم و افسوسی نظیر آن باز نمیگردند از این رو میگویند:ای پروردگار ما اگر پیش از آن که ثوابها و آنچه را برای دوستانت آماده ساختهای به ما نشان دادی ما را به جهنّم فرستاده بودی برای ما آسانتر بود،خداوند به آنها پاسخ میدهد:این کار برای آن بود که شما هنگامی که خلوت کردید با ارتکاب گناهان بزرگ با من مبارزه میکردید و هرگاه مردم را میدیدید اظهار فروتنی میکردید و در نزد آنها بر خلاف آنچه در دل نسبت به من داشتید ریاکاری میورزیدید،از مردمان میترسیدید و از من نمیترسیدید،مردم را بزرگ میداشتید و مرا تجلیل نمیکردید،چیزهایی را به خاطر مردم ترک میکردید و برای من رها نمیکردید از این رو امروز علاوه بر آن که شما را از ثوابهای
ص:426
1) (1) صحیح مسلم،ج 8،ص 152،از حدیث ابی سعید.
دایمی محروم میکنم عذابهای دردناک به شما میچشانم» (1).
عیسی علیه السّلام فرموده است:«بسا بدنهای رعنا و چهرههای زیبا و زبانهای شیوا که فردا در طبقات دوزخ مینالند»بنابراین ای بیچاره دربارۀ این هول و هراسها بیندیش و بدان که خداوند دوزخ را توأم با ترس و وحشت آفریده و مردمی را برای آن خلق کرده که کم یا زیاد نمیشوند،و این موضوعی است که قضای خداوند بر آن صادر گشته و امر آن خاتمه یافته است،خداوند فرموده است: وَ أَنْذِرْهُمْ یَوْمَ الْحَسْرَةِ إِذْ قُضِیَ الْأَمْرُ وَ هُمْ فِی غَفْلَةٍ (2)،به جانم سوگند که این به روز قیامت است،لیکن این حکم در روز قیامت صادر نمیشود بلکه در ازل الآزال صدور یافته و در روز قیامت آنچه قضای الهی بدان سبقت گرفته آشکار میگردد.
شگفتا از تو که خنده و بازی کنی و خود را به امور ناچیز و بیاهمیّت دنیا سرگرم سازی در حالی که نمیدانی قلم قضا چه چیزی از پیش برایت رقم زده است.
اگر بگویی:کاش میدانستم که بازگشتم به کجا و عاقبت و سرنوشت من چیست و چه چیزی قلم قضا درباره من رقم زده است؟ پاسخ این است که برای تو نشانهای است که میتوانی با آن خو گیری و به سبب آن امید خود را صادق بدانی و آن این است که به احوال و اعمال خویش بنگری چه بر هر کسی آنچه را برای آن خلق شده میسّر و آسان کردهاند،پس اگر راه خیر برایت آسان شده است خوشحال باش که از آتش به دوری،و اگر هر زمان قصد کار خیری میکنی موانع تو را احاطه میکند تا از آن دست بازداری و هرگاه قصد کار بدی میکنی اسباب آن برایت میسّر و آسان میشود تا آن را انجام دهی بدان که قضای الهی همین را بر تو رقم زده است،زیرا دلالت این امر بر سرانجام کار مانند دلالت باران بر رویش گیاه و دلالت دود بر آتش است.خداوند فرموده است: إِنَّ الْأَبْرارَ لَفِی نَعِیمٍ، وَ إِنَّ الْفُجّارَ لَفِی جَحِیمٍ (3).بنابراین خود را بر آن دو آیه عرضه کن تا جایگاه خود را در سرای دنیا و آخرت بدانی.
ص:427
1) (1) عراقی گفته است:ما آن را در الاربعین از ابی هدبه از انس نقل کردهایم،و ابو هدبه همان ابراهیم بن هدبه هالک است.
2) (2) مریم/39:آنها را از روز حسرت(روز رستاخیز که برای همه مایه حسرت و اندوه است)بترسان، روزی که همه چیز پایان مییابد و حال آن که آنان در غفلتاند و ایمان نمیآورند.
3) (3) انفطار/13 و 14:مسلّما نیکان در نعمتهای فراوانی هستند،و بدکاران در دوزخاند.
(1)بدان در برابر سرایی که غمها و اندوهها و شرور آن را دانستی سرای دیگری است که باید در نعمتها و شادمانیهای آن بیندیشی چه کسی که از یکی از این دو سرا دور افتد ناگزیر در دیگری جای میگیرد.بنابراین با دوام تفکّر در اهوال دوزخ خوف را در دلت برانگیز،و با تفکّر بسیار در نعمتهای دایمی که به اهل بهشت وعده داده شده امید را در خود زنده بدار و نفس خویش را با تازیانۀ خوف و زمام رجاء به صراط مستقیم بران که به این طریق میتوان به ملک عظیم که خداوند وعده داده است رسید و از عذاب الیم ایمنی یافت.
دربارۀ بهشتیان بیندیش که در رخسارشان تازگی و خرّمی نعیم است،از رحیق مختوم (شراب ناب سربسته)که با مشک مهر شده است میآشامند و بر منبرهایی از یاقوت سرخ در درون خیمههایی از مروارید سفید آبدار که در آن فرشهای عبقری سبز گسترده شده است مینشینند و بر تختهای نصب شده در کنار جویهایی که شراب و عسل در آنها روان است تکیه میزنند،غلمان و ولدان بر گرداگرد این خیمهها حلقه زده و به حور عینهایی که خیرات حسان و همچون یاقوت و مرجانند آراسته شدهاند،حوریانی که پیش از این دست هیچ انسان و پری به آنها نرسیده است و در درجات بهشت میخرامند،هنگامی که یکی از آنها خرامان به راه میافتد هفتاد هزار تن از ولدان اطراف جامۀ او را که از دیبای سپید نو میباشد و چشم هر بیننده را خیره میکند حمل میکنند در حالی که تاجهایی جواهر نشان که مرصّع به انواع مروارید و مرجانند بر سر دارند،حوریانی که عشوهگر و با غمزه و ناز و بینهایت خوشبویند و از پیری و بدحالی مصون میباشند و در کاخهایی از یاقوت در وسط باغهای بهشت سرا پرده افراشته و چشمان آهووش خود را از نگاه جز به همسر خود باز داشتهاند،و به پاداش اعمال نیکی که بهشتیان انجام دادهاند خادمان و ولدان که همچون مروارید غلطانند با کوزهها و ابریقها و جامهای پر از آب خوشگوار که مایه لذّت آشامندگان است بر گرد حوریان و همسران آنها میگردند،و اینان در مقامی امن،در میان باغها و چشمه سارها،در درون بهشتها و جویبارها،در جایگاه صدق و در پیشگاه پادشاهی مقتدر بسر میبرند در حالی که به وجه کریم او مینگرند و تازگی و خرّمی نعمتها از رخسار آنها تابان است.گرد ناداری و خواری بر چهرۀ آنها نمینشیند بلکه آنها بندگانی مکرّم و محترمند،و به انواع تحفهها از سوی پروردگارشان بهرهمندند،و در آن تا ابد به هر چه نفوس آنها مایل است از آن برخوردار میشوند،بیم و اندوهی در بهشت ندارند و از حوادث روزگار ایمنند،در آنجا با تنعّم به سر میبرند،و از انواع طعامهای آن میخورند،و از نهرهای شیر و شراب و عسل آن
ص:428
میآشامند،نهرهایی که بستر آنها نقره و سنگریزههای آن مرجان است،و در زمینی جای دارند که خاکش مشک اذفر و گیاهش زعفران است و از ابر آن گلاب نسرین بر تپههای کافورش میبارد.کوزههایی نزد آنها میآورند،کوزههایی که سیمین و آراسته به درّ و یاقوت و مرجانند،کوزههایی که در آنها رحیق مختوم(شراب ناب سر بمهر)که با آب سلسبیل گوارا آمیخته شده،کوزههایی که به سبب صفای جوهر نور از آن میتابد و رقّت و پاکیزگی شراب از ورای آن آشکار است،دست آدمی آنها را نساخته تا در تکمیل کار و خوبی ساخت آنها کوتاهی کند بلکه به دست خدمتگارانی تهیّه شدهاند که پرتو رخسارشان از روشنی تابش خورشید حکایت میکند لیکن خورشید چگونه میتواند حلاوت رخسار و زیبایی پیشانی و جلوۀ بنا گوشها و ملاحت چشمان آنها را داشته باشد.
شگفتا از کسی که به چنین سرایی با این اوصاف معتقد است و یقین دارد که ناگزیر از رفتن به سوی آن است و میداند که اهل سرای آخرت نمیمیرند،و بر کسی که به ساحت آن در آید مصیبت فرود نمیآید،و حوادث به چشم ملامت به اهل آن نمینگرند با این همه چگونه به سرایی خو میگیرد که خداوند ویرانی آن را اجازه داده و بدون آن زندگی برایش گوارا میباشد،به خدا سوگند اگر در آن سرا چیزی جز سلامت تن و ایمنی از مرگ و گرسنگی و تشنگی و اقسام دیگر حوادث وجود نداشت سزاوار بود که به همین خاطر از دنیا دوری کند و چیزی را که جدایی و تلخی از ضرورتهای آن است بر آن ترجیح ندهد چه رسد به این که اهل آن پادشاهانی هستند که ایمن از هر حادثه و به انواع سرور و شادی متنعّم و از هر چه میل و آرزو دارند برخوردارند،هر روز در آستانۀ عرش خداوند حاضر میشوند و به وجه کریم او مینگرند و از این نگاه لذّتی برای آنها حاصل میشود که به دیگر نعمتهای بهشت توجه نمیکنند،آنان پیوسته میان انواع این نعمتها در رفت و آمدند و از زوال آنها ایمن میباشند.پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«ندا کنندهای ندا میدهد ای اهل بهشت برای شماست که در آن پیوسته تندرست باشید و هیچگاه بیمار نشوید،برای شماست که همیشه زنده باشید و هرگز نمیرید،برای شماست که همیشه جوان باشید و هرگز پیر نشوید و برای شماست که همیشه متنعّم باشید و هیچگاه بدحال نباشید،و این قول خداوند است که: وَ نُودُوا أَنْ تِلْکُمُ الْجَنَّةُ أُورِثْتُمُوها بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (1).
ص:429
1) (1) صحیح مسلم،ج 8،ص 148،از حدیث ابی سعید خدری،اعراف/42:و ندا داده میشود که این بهشت را در برابر اعمالی که انجام میدادید به ارث بردید.
هرگاه میخواهی صفات بهشت را بدانی قرآن تلاوت کن چه برتر از گفتار خداوند گفتاری نیست،آیۀ: وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ (1)تا آخر سوره الرّحمن و سورۀ واقعه و دیگر سورهها را بخوان؛و اگر بخواهی تفصیل صفات بهشت را از طریق اخبار بدانی اینک که به طور اجمال بر آنها آگاهی یافتهای به تفصیل آنها توجّه کن و نخست در تعداد بهشتها بیندیش.پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله دربارۀ قول خداوند: وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ فرموده است:«دو بهشتند که ظرفهای آنها و آنچه در آنهاست از نقرهاند،و دو بهشتند که ظرفهای آنها و آنچه در آنهاست از زر و طلایند و در بهشت عدن میان اهل آن و نظر کردن به پروردگار جز ردای کبریایی وجه او حایلی نیست» (2).
سپس به تعدّد درهای بهشت بنگر چه آنها بر حسب اصول طاعات متعدّدند چنان که درهای جهنّم نیز بر اساس اصول معاصی بسیارند.پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«هر کس از مال خویش در راه خدا به دو گونه انفاق کند از همۀ درهای بهشت فرا خوانده میشود و بهشت را هشت در است،کسی که از اهل نماز است از در نماز و آن که اهل روزه است از در روزه دعوت میشود و این در ریّان است،و کسی که اهل صدقه است از در صدقه،و آن که اهل جهد است از در جهاد فرا خوانده خواهد شد» (3).
عاصم بن ضمره از علی علیه السّلام روایت کرده که آن حضرت از دوزخ یاد کرد و آن را امری بزرگ شمرد و چیزی فرمود که آن را به یاد ندارم سپس فرمود: وَ سِیقَ الَّذِینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَی الْجَنَّةِ زُمَراً (4)،اینان چون به یکی از درهای بهشت میرسند در آنجا درختی مییابند که از زیر ساقۀ آن دو چشمه آب جاری است سپس چنان که به آنها امر میشود یکی را قصد میکنند و از آن میآشامند در نتیجه هر چند رنج و بیم در درون آنهاست برطرف میشود.
پس قصد چشمۀ دیگر میکنند و در آن غسل بهجا میآورند،تازگی و خرمی نعیم بهشت بر آنها میوزد و در نتیجه موهای آنها تا ابد دگرگون و ژولیده نمیشود و مانند این است که روغن بر موهای خود مالیدهاند سپس به بهشت میرسند،به آنها گفته میشود: سَلامٌ عَلَیْکُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدِینَ (5)،پس از آن ولدان آنها را دیدار میکنند و به گرد آنها در میآیند به
ص:430
1) (1) رحمان/46:و برای کسی که از مقام پروردگارش بترسد دو باغ بهشت است.
2) (2) صحیح بخاری ج 6،ص 181،حدیث عبد اللّه بن قیس از پدرش.
3) (3) صحیح مسلم،ج 3،ص 91.
4) (4) زمر/73:و کسانی که تقوای الهی پیشه کردند گروه گروه به سوی بهشت برده میشوند.
5) (5) زمر/73:سلام بر شما گوارا باد بر شما این نعمتها به بهشت درآیید و جاودانه در آن بمانید.
همان گونه که کودکان دنیا بر گرد دوست خود که از سفر باز گردد اجتماع میکنند و به هر یک از آنها میگویند:شادمان باش به کرامتهایی که خداوند برایت آماده ساخته است؛سپس نوجوانی از این ولدان نزد بعضی از حوریانی که همسر این بهشتیانند میرود.میگوید:فلانی که در دنیا بدین نام خوانده میشد آمده است،حوریّه به وی میگوید:تو او را دیدی؟پاسخ میدهد:من او را دیدم و هم اکنون در دنبال من میآید،سپس حوریّه را خوشحالی فرا میگیرد به طوری که بر در خانهاش میایستد و هنگامی که آن شخص بهشتی به در خانهاش میرسد به بنیان خانهاش مینگرد میبیند صخرهای است از مروارید که بر بالای آن کاخی رنگارنگ بنا شده است پس از آن سرش را بلند میکند و به سقف این کاخ مینگرد آن را مانند برق درخشان میبیند و اگر خدا به او این قدرت را ندهد دور نیست که چشمانش کور شود.سپس سرش را فرود میآورد مشاهده میکند همسرانش کوزهها را نهاده و پشتیهای متصل به یکدیگر را مرتب کرده و فرشها را گسترانیدهاند،پس تکیه میکند و میگوید:
اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی هَدانا لِهذا وَ ما کُنّا لِنَهْتَدِیَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللّهُ (1)،سپس ندا کنندهای ندا میکند:«ای بهشتیان!تا ابد زندهاید و نمیمیرید،تا ابد در اینجایید و کوچ نمیکنید،و تا ابد تندرست هستید و بیمار نمیشوید (2)».
پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«روز قیامت به در بهشت میآیم و میخواهم که در را بگشایند،خازن بهشت میگوید:تو کیستی؟میگویم:محمد،میگوید:به من امر شده که پیش از تو در را به روی کسی نگشایم (3)».
اکنون دربارۀ غرفههای بهشت و اختلاف درجات علوّ آنها بیندیش که:فإنّ الآخرة أَکْبَرُ دَرَجاتٍ وَ أَکْبَرُ تَفْضِیلاً (4)،همان گونه که در طاعات ظاهر و اخلاق پسندیدۀ باطن میان مردم تفاوتهاست همچنین در پاداشهایی که در قیامت به آنها داده میشود تفاوتهایی آشکار خواهد بود.اینک اگر تو خواهان بالاترین درجاتی بکوش که در فرمانبرداری از خداوند و
ص:431
1) (1) اعراف/43:...سپاس ویژه خداوندی است که ما را به این(همه نعمتها)رهنمون شد و اگر او ما را هدایت نکرده بود ما به اینها راه نمییافتیم.
2) (2) الزّهد ابن مبارک،عبد الرزاق،ابن ابی شیبه،ابن راهویه،عبد بن حمید،ابن ابی الدنیا در صفات بهشت، بیهقی در بعثت،المختار ضیاء مقدسی،درّ المنثور ج 5 ص 343 و در آن به جای عبارت:«موهاشان دگرگون نمیشود»«خندهرویی آنها تغییر نمیکند»آمده است.
3) (3) صحیح مسلم،ص 130،از حدیث انس.
4) (4) إسراء/21:درجات آخرت و برتریهایش از این هم بیشتر است.
ادای طاعت او کسی بر تو سبقت نگیرد چه خداوند تو را به مسابقه و پیشی گرفتن دستور داده و فرموده است: سابِقُوا إِلی مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُها کَعَرْضِ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ (1)،و نیز:
وَ سارِعُوا إِلی مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ (2)،و نیز: وَ فِی ذلِکَ فَلْیَتَنافَسِ الْمُتَنافِسُونَ (3).شگفتا که اگر یکی از اقران یا همسایگان تو به افزایش درهمی یا به برتری بنایی بر تو پیشی گیرد به سبب حسد بر تو گران میآید و طاقتت تنگ و زندگیت منغّص میشود در صورتی که بهترین احوال تو آن است که در بهشت جای گیری و در آن ایمن نیستی از این که گروهی به لطایفی بر تو پیشی گیرند که همۀ دنیا با تقدم آنها برابری نمیکند.ابو سعید خدری گفته است:پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«بهشتیان غرفهنشینان بالاتر خود را چنان میبینند که شما ستارگان ماندگار را در افق مشرق یا مغرب میبینید و این به سبب برتری درجات آنها بر یکدیگر است»،عرض کردند:
ای پیامبر خدا!آنها منازل پیامبران است که دیگران به آنها نمیرسند،فرمود:«آری سوگند به آن که جانم در دست اوست آنها منازل کسانی است که به خداوند ایمان آوردند و پیامبران را تصدیق کردند (4)».و نیز فرموده است:همانا اهل درجات برتر را اهل درجات پایین چنان میبینند که شما ستاره طلوعکننده ما را در یکی از افق آسمان میبینید (5)».
جابر بن عبد اللّه گفته است:پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله به ما فرمود:«آیا از غرفههای بهشت برایتان سخن نگویم؟»عرض کردم:چرا ای پیامبر خدا پدر و مادرمان فدای تو باد،فرمود:«در بهشت غرفههایی است که از همۀ انواع جواهر که ظاهر آنها از باطن و باطن آنها از ظاهرشان دیده میشود،از لذتها و نعمتها و شادیها در آنها چیزهایی است که هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و به دل هیچ بشری خطور نکرده است.»عرض کردم:ای پیامبر خدا این غرفهها برای چه کسانی است،فرمود:«برای کسی است که افشای سلام کند،طعام دهد،به روزه مداومت کند و به هنگامی که مردم در خوابند نماز شب گزارد».عرض کردیم:
ای پیامبر خدا چه کسی توانایی آن را دارد؟فرمود:«امّتم توانایی آن را دارد و من شما را از آن آگاه خواهم کرد،هر کس برادر مسلمانش را دیدار و به او سلام کند یا سلام او را پاسخ
ص:432
1) (1) حدید/21:و بر یکدیگر سبقت گیرید برای رسیدن به آمرزش پروردگارتان و بهشتی که پهنه آن مانند پهنه آسمان و زمین است.
2) (2) آل عمران/133:و برای رسیدن به آمرزش پروردگارتان بر یکدیگر سبقت بجویید.
3) (3) مطفّفین/26:و در این نعمتهای بهشتی باید راغبان بر یکدیگر پیشی گیرند.
4) (4) صحیح مسلم،ج 8،ص 145.
5) (5) سنن ترمذی و آن را حسن دانسته است؛ابن ماجه،شماره 96،از حدیث ابی سعید خدری.
گوید افشای سلام کرده و هرکس اهل و عیال خود را غذا دهد تا سیر شوند اطعام طعام کرده، و آن که ماه رمضان را روزه گیرد و از هر ماهی سه روز آن را روزه بدارد به روزه مداومت کرده است.و کسی که نماز عشاء و بامداد را به جماعت گزارد در حالی که مردم در خوابند نماز شب بهجا آورده است و مقصود از مردم یهود و نصارا و مجوسند (1).» از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله دربارۀ قول خداوند: وَ مَساکِنَ طَیِّبَةً فِی جَنّاتِ عَدْنٍ (2)پرسش شد،فرمود:
«کاخهایی هستند از مروارید،در هر کاخی هفتاد سرا از یاقوت سرخ است،در هر سرا هفتاد خانه از زمرّد سبز و در هر خانه تختی و بر هر تختی هفتاد فراش رنگارنگ و بر هر فراشی همسری از حور عین است،در هر خانهای هفتاد سفره و بر هر سفرهای هفتاد نوع طعام،و در هر خانهای هفتاد خادمه است،در هر بامداد به مؤمن آن مقدار نیرو داده میشود که بتواند با همۀ آنها همبستر شود (3).»
(1)اکنون در ظاهر بهشت و رشک و غبطهای که ساکنانش نسبت به آن دارند تأمل کن و به دریغ و افسوس کسانی بیندیش که از آن محروم شدهاند و به جای آن به دنیا بسنده کردهاند.از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت است که:«دیوار بهشت خشتی از طلا و خشتی از نقره و خاک آن زعفران و گل آن مشک است (4).»از تربت بهشت از آن حضرت پرسیدند فرمود:«نان سپید آمیخته به مشک خالص است (5).» پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«هر کس شاد میشود که خداوند در آخرت به او شراب بیاشاماند آشامیدن آن را در دنیا ترک کند،و هر کس خوشحال میشود که خداوند در آخرت به او حریر بپوشاند پوشیدن آن را در دنیا ترک کند (6)»و نیز:«نهرهای بهشت از زیر تپهها یا کوههایی از مشک جاری میشود (7).»
ص:433
1) (1) الترغیب بیهقی،ج 4،ص 511.
2) (2) صفّ/12:...و در منازل پاکیزه در بهشت جاویدان جای میدهد.
3) (3) طبرانی،بیهقی نظیر آن،الترغیب و الترهیب،ج 4،ص 517.
4) (4) بزّار از حدیث ابی سعید خدری،ابن ابی الدنیا از حدیث ابی هریره موقوفا،المغنی،الترغیب.
5) (5) مسلم از حدیث ابی سعید،احمد از حدیث جابر بن عبد اللّه.
6) (6) الاوسط طبرانی با سند حسن،المغنی.
7) (7) صحیح ابن حبّان،الترغیب،ج 4،ص 517،از حدیث ابی هریره.
و نیز:«اگر زیور پستترین بهشتیان با زیور اهل دنیا مقایسه شود زیوری که خداوند در آخرت به او پوشانیده از زیور همۀ اهل دنیا برتر است (1).» و نیز:«در بهشت درختی است که اگر شتر سوار صد سال در سایۀ آن راه بسپرد آن را به پایان نمیرساند (2)،اگر میخواهید آیه وَ ظِلٍّ مَمْدُودٍ (3)را بخوانید.» ابو امامه گفته است:اصحاب پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله میگفتند:در پرسشهایی که اعراب بادیهنشین میکنند خداوند به ما سود میرساند.اعرابیی پیش آمد و عرض کرد:ای پیامبر خداوند در قرآن درخت آزاردهندهای را ذکر کرده است،و من نمیدانستم در بهشت درختی وجود دارد که به صاحبش آزار میرساند.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«آن چیست؟»عرض کرد:سدر(کنار)که دارای خار است،فرمود:«خداوند در قرآن فرموده است: فِی سِدْرٍ مَخْضُودٍ ،خداوند خار آن را قطع میکند و به جای هر خاری میوهای در آن قرار میدهد آنگاه هر میوۀ آن شکافته میشود و از آن هفتاد و دو نوع خوردنی که هیچ کدام شبیه دیگری نیست بیرون میآید (4).» جریر بن عبد اللّه گفته است:در«صفاح»فرود آمدیم،مردی را دیدم در زیر درختی خوابیده که نزدیک بود آفتاب به او برسد،غلام را گفت:این پوست را ببر و آن را سایبان او کن،غلام رفت و این کار را انجام داد.هنگامی که آن مرد بیدار گردید معلوم شد او سلمان است.نزد او رفتم و سلام کردم،گفت:ای جریر!برای خداوند فروتنی کن چه هر کس در دنیا برای خداوند فروتنی کند در روز قیامت خدا او را بلند مرتبه میگرداند،آیا میدانی ظلمات روز قیامت چیست؟گفتم:نمیدانم،گفت:ظلم مردم بر یکدیگر است،سپس تکۀ چوبی بر گرفت که از خردی دیده نمیشد،گفت:ای جریر اگر مانند این را در بهشت طلب کنی آن را نمییابی،گفتم:ای ابا عبد اللّه پس نخل و درخت کجاست؟گفت:ریشههای آنها مروارید و طلا و بالای آنها خرماست (5).
ص:434
1) (1) الاوسط طبرانی از حدیث ابی هریره با سند حسن؛المغنی.
2) (2) صحیح مسلم،ج 8،ص 144،از حدیث ابی هریره.
3) (3) واقعة/...و سایه کشیده شده،تمام خبر در صحیح بخاری،سنن ترمذی،ج 10،ص 3 از حدیث ابی سعید.
4) (4) المسند حاکم و آرا صحیح دانسته،البعث بیهقی،الدر المنثور،ج 6،ص 156.
5) (5) بیهقی به سند حسن،الترغیب و الترهیب،ج 4،ص 522.
(1)خداوند فرموده است: یُحَلَّوْنَ فِیها مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤاً وَ لِباسُهُمْ فِیها حَرِیرٌ (1)،آیات مربوط به شرح این مطلب فراوان است اما آنچه دراینباره در اخبار آمده روایتی است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«کسی که وارد بهشت شود متنعم میشود و محتاج نمیگردد، لباسش کهنه نمیشود و جوانیش از دست نمیرود،در بهشت چیزهایی است که هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و به دل هیچ بشری خطور نکرده است (2).» مردی عرض کرد:ای پیامبر خدا ما را از لباس بهشتیان خبر ده که آفریده میشود یا بافته میگردد،پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله سکوت فرمود و بعضی از حاضران خندیدند،پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«از چه چیزی میخندید از این که نادانی از دانایی پرسش کرده است؟سپس فرمود:«بلکه میوههای بهشت دو بار از آن بیرون میآید (3).» از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله نقل شده که فرموده است:نخستین گروهی که وارد بهشت میشود صورت آنها مانند رخسار ماه در شب چهارده است به انداختن آب دهان و بینی و غایط کردن محتاج نمیشوند،ظروف و شانههای آنها از طلا و نقره است و عرق آنها مشک میباشد،برای هر یک از بهشتیان دو همسر است که از غایت زیبایی مغز ساق پای آنها از ورای گوشت دیده میشود.میان آنها اختلاف و دشمنی نیست،همه یک دلند و صبح و شام خدا را تسبیح میگویند (4).»در روایت است که«بر هر همسری هفتاد حلّه است (5).» و نیز دربارۀ آیۀ: یُحَلَّوْنَ فِیها مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ (6)،فرموده است:«بر آنها تاجهایی است که پستترین مروارید آنها میان مشرق و مغرب را روشن میکند (7).» و نیز فرموده است:«خیمه درّی میان تهی است،ارتفاع آن شصت میل است،مؤمن در هر گوشۀ آن اهلی دارد که دیگران آنها را نمیبینند (8)»؛این حدیث را بخاری در صحیح خود
ص:435
1) (1) حجّ/23:...آنها با دستبندهایی از طلا و مروارید زینت میشوند و لباسهایشان در آنجا از حریر است.
2) (2) صحیح مسلم،ج 8،صص 144 و 148،صحیح بخاری در دو حدیث از حدیث ابی هریره.
3) (3) مسند احمد،ج 2،ص 203،از حدیث عبد اللّه بن عمرو بن العاص.
4) (4) صحیح مسلم،ج 8،ص 147؛صحیح بخاری،ج 4،ص 142؛ترمذی و ابن ماجه.
5) (5) سنن ترمذی،ج 10،ص 9،از حدیث ابی سعید خدری.
6) (6) فاطر/33:...در حالی که به دستبندهایی از طلا و مروارید آراستهاند.
7) (7) احمد،طبرانی با سند حسن،مجمع الزوائد،ج 10،ص 419.
8) (8) صحیح بخاری،ج 4،ص 142؛صحیح مسلم،ج 8،ص 148 از حدیث موسی بن از پدرش.
روایت کرده است.
ابن عباس گفته است:خیمه درّی است میان تهی که یک فرسنگ در یک فرسنگ است و دارای چهار هزار لنگۀ دراز طلاست.
ابو سعید خدری گفته است:پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله دربارۀ قول خداوند: وَ فُرُشٍ مَرْفُوعَةٍ (1)،فرمود:
میان دو فرش بهاندازۀ میان آسمان و زمین است (2).»
(1)شرح طعام اهل بهشت در قرآن ذکر شده که عبارت از میوهها،گوشت پرندگان فربه،منّ و سلوا،عسل،شیر و اقسام بسیار دیگری است که قابل شمارش نیست.خداوند فرموده است: کُلَّما رُزِقُوا مِنْها مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقاً قالُوا هذَا الَّذِی رُزِقْنا مِنْ قَبْلُ وَ أُتُوا بِهِ مُتَشابِهاً (3).همچنین خداوند آشامیدنیهای بهشتیان را در جاهای بسیاری از قرآن بیان فرموده است.ثوبان غلام پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله گفته است:در نزد پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله ایستاده بودم که یکی از دانشمندان یهود وارد شد و پرسشهایی را مطرح کرد و پرسید:نخستین کس از مردم که از صراط میگذرد کیست؟پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«مستمندان مهاجرین»،یهودی گفت:هنگامی که وارد بهشت میشوند تحفۀ آنها چیست؟فرمود:«زایدۀ جگر ماهی»گفت:پس از آن غذای آنها چه خواهد بود،فرمود:«گاو بهشتی که در اطراف بهشت میچرد برای آنها کشته میشود»، یهودی گفت:شراب آنها چیست؟فرمود:از عَیْناً فِیها تُسَمّی سَلْسَبِیلاً (4)،یهودی گفت:
راست فرمودی (5).
زید بن ارقم گفته است:مردی یهودی نزد پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله آمد و عرض کرد:ای ابو القاسم آیا ادعا نمیکنی که اهل بهشت در آن میخورند و میآشامند؟و به یارانش گفت:اگر بدین
ص:436
1) (1) واقعه/34:و همسرانی گرانقدر.(برخی از مفسران فرش را به معنای حقیقی آن(نه به معنای کنایی) تفسیر کردهاند و آن را به فرشها و بسترهای بسیار گرانبها و پرارزش بهشت دانستهاند.تفسیر نمونه.-م)
2) (2) سنن ترمذی،ج 10،ص 11،ابن ابی الدنیا،الترغیب.
3) (3) بقره/25:...هر زمان که میوهای از آن به آنها داده میشود میگویند این همان است که قبلا به ما روزی شده بود(ولی چقدر اینها از آنها بهتر و عالیتر است)و میوههایی که برای آنها میآورند همه(از نظر خوبی و زیبایی)یکساناند.
4) (4) انسان/18:از چشمهای در بهشت که نامش سلسبیل است مینوشند.
5) (5) صحیح مسلم،ج 1،ص 173 از حدیث ثوبان با زیادهای در اول و آخر آن.
امر اقرار کند بر او پیروز خواهم شد،پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«آری سوگند به آن که جانم در دست اوست به هر یکی از آنان در خوردن و آشامیدن و مباشرت نیروی یکصد مرد داده میشود»، یهودی گفت:کسی که میخورد و میآشامد محتاج به قضای حاجت میشود،پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«قضای حاجت آنها عرقی است که از پوست آنها روان میشود و مانند مشک است و بدین گونه شکمشان پاک میشود (1).» ابن مسعود گفته است:پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«در بهشت به پرندهای مینگری و آرزوی آن را میکنی آن پرنده بریان شده در پیش رویت میافتد (2).» حذیفه گفته است:پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«در بهشت پرندگانی است مانند شتران تنومند بختی (3).»
(1)در قرآن اوصاف آنها مکرّر ذکر شده و اخبار گویای شرح بیشتری دربارۀ آنهاست.از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت شده که فرموده است:«یک بامداد یا شامگاه در راه خدا گام برداشتن بهتر است از دنیا و آنچه در آن است،و مقدار کمان یکی از شما و یا بهاندازۀ قدم او از بهشت بهتر از دنیاست و آنچه در آن میباشد،و اگر زنی از زنان اهل بهشت بر زمین رخ نماید زمین را روشن و پر از بوی خوش میکند و روسری او بهتر است از دنیا و آنچه در آن است (4).» ابو سعید خدری گفته است:پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله دربارۀ آیۀ: کَأَنَّهُنَّ الْیاقُوتُ وَ الْمَرْجانُ (5)فرمود:
«هرگاه حور العین در حالی که در پرده است به صورتش نگاه شود رخسارش از آینه صافیتر است،و پستترین مرواریدی که بر اوست میان مشرق و مغرب را روشن میکند،و بر او هفتاد جامه است که چشم از آنها میگذرد به طوری که مغز ساق او را از پشت
ص:437
1) (1) السنن الکبری نسایی به سند صحیح؛المسند احمد،ج 4،ص 367.
2) (2) ابن ابی الدنیا،بزّار،بیهقی،الترغیب،ج 4،ص 527.
3) (3) عراقی گفته است:از احادیث غریب حذیفه است،احمد از حدیث انس روایت کرده است:«پرندگان بهشت مانند شتران بختی هستند که در میان درختان بهشتی میچرند».المسند،ج 3،ص 221.
4) (4) صحیح بخاری،ج 4،ص 2 از حدیث انس.
5) (5) رحمان/58:آنها همچون یاقوت و مرجاناند.
آنها میبیند (1).» مجاهد در تفسیر آیۀ أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ (2)گفته است:یعنی از حیض،غایط،بول،آب دهان، آب بینی،نجاست،منی،و فرزند پاکند.
به پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله عرض شد:آیا بهشتیان مباشرت میکنند؟فرمود:«به هر یک از آنان در یک روز بیش از هفتاد نفر شما نیرو داده میشود (3).» و نیز پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«به هر مردی از اهل بهشت پانصد حوریّه،چهار هزار دوشیزۀ باکره و هشت هزار غیر باکره تزویج میشود که هر کدام از آنها را بهاندازۀ عمرش در دنیا به آغوش میکشد (4).» پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«در بهشت بازاری است که جز خریدوفروش تصویر مردان و زنان در آن دادوستدی انجام نمیشود،و چون مردی خواهان صورتی شود به آن بازار وارد میشود (5).» در بهشت محلی است که حور العین در آن گرد میآیند و با آواز که خلایق مانند آن را نشنیدهاند میگویند:ما جاویدیم و از میان نمیرویم،ما نرمتنیم و بدحال نمیشویم،ما خشنودیم و خشمگین نمیشویم،خوشا به حال کسی که او برای ماست و ما برای او هستیم (6).
ابو امامه باهلی گفته است:پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«هر بندهای وارد بهشت میشود دو تن از حوریان بر بالای سر و نزد پاهای او مینشینند و با بهترین آوازی که انسیان و جنیان
ص:438
1) (1) المسند احمد،صحیح ابن حبّان نظیر آن،بیهقی با سند ابن حبّان و الفاظ از اوست؛الترغیب،ج 10،ص 534.
2) (2) نساء/57:...همسرانی پاکیزه.
3) (3) عراقی گفته است:ترمذی آن را روایت کرده و آن را صحیح دانسته،ابن حبّان آن را از حدیث انس بدین صورت نقل کرده که در بهشت به مؤمن چنین و چنان نیرویی از جماع داده میشود.گفتند:آیا توانایی آن را دارد؟فرمود:نیروی صد مرد به او داده میشود،تا آخر حدیث.بزار آن را از حدیث انس نقل کرده و گفته است: پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«در بهشت به بنده هفتاد همسر تزویج میشود»عرض کردند:ای پیامبر خدا!آیا توانایی آنها را دارد؟فرمود:«به هر مردی نیروی صد مرد عطا میشود»،مجمع الزوائد،ج 10،ص 417.
4) (4) عراقی گفته است:ابو الشیخ این حدیث را در کتاب طبقات المحدّثین و کتاب العظمة از حدیث ابن ابی اوفی نقل کرده جز این که او گفته است:صد حوریّه و هماغوشی با آنها را در آن ذکر نکرده و سند آن ضعیف است.
5) (5) سنن ترمذی،ج 10،ص 18.
6) (6) سنن ترمذی،ج 10،ص 37 و گفته حدیثی غریب است؛بیهقی نیز آن را روایت کرده است.
میشنوند برای او آواز خوانی میکنند لیکن نه با ترانههای شیطان بلکه با حمد و تقدیس خداوند رحمان (1).»
(1)اسامة بن زید از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت کرده است که به اصحابش فرمود:«هان هیچ مهیّاشوندهای برای بهشت هست؟همانا بهشت را مانندی نیست،به خداوند کعبه آن نوری است که میدرخشد،گل و گیاه خوشبویی است که میجنبد،کاخی است استوار،نهری است روان،میوهای است رسیده و فراوان،همسری است نیکو و زیبا همراه با شادمانی،نعمتی است در جایگاهی امن و همیشگی،خرمی و شادابی است در سرایی عالی،زیبا و سالم، عرض کردند:ای پیامبر خدا ما مهیا شونده برای آنیم،فرمود:بگویید:أن شاء اللّه تعالی (اگر خداوند متعال بخواهد)،سپس سخن از جهاد به میان آورد و آنان را بدان تشویق فرمود (2).» مردی نزد پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله آمد و گفت:آیا در بهشت اسب وجود دارد من شیفتۀ آنم، فرمود:اگر آن را دوست داری در بهشت اسبی از یاقوت سرخ برایت میآورند تا به هرجا که خواهی با سرعت تو را ببرد».مرد دیگری گفت:من شیفتۀ شترم آیا در بهشت شتر وجود دارد،فرمود:«ای بندۀ خدا اگر به بهشت برده شوی در آنجا آنچه را دلت میخواهد و چشمت از آن لذت میبرد برایت موجود است (3).» از ابی سعید خدری روایت شده که پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«برای مرد بهشتی چنان که آرزو دارد فرزند زاییده میشود که دوران حمل و از شیر گرفتن و جوانی او در یک ساعت است (4).» پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«هنگامی که اهل بهشت در بهشت قرار گیرند برادران مشتاق برادران خود میشوند از این رو تخت یکی به سوی تخت دیگری روان میشود و یکدیگر را دیدار میکنند و از آنچه در سرای دنیا میان آنها گذشته است گفتگو میکنند،
ص:439
یکی از آنها میگوید:ای برادر به یاد داری که فلان روز در فلان مجلس خدا را خواندیم و خدا ما را آمرزید (1).» پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«بهشتیان بدن و صورتشان بیموست و سپید پوست و مجعد موی و سرمه کشیده و سی و سهسالهاند و بر آفرینش آدمیانند،طول آنان شصت گز و عرض آنان هفت گز است (2).» و نیز فرموده است:«پستترین اهل بهشت دارای هشتاد هزار خدمتکار و هفتاد و دو همسر است،برای او قبّهای از مروارید و زبرجد و یاقوت بر پا میکنند که وسعت آن به اندازه فاصله جابیه تا صنعاست بر سر اینان تاجهایی است که پستترین مروارید آن فاصله میان مشرق تا مغرب را روشن میکند (3).» و نیز فرموده است:«به بهشت نگریستم،هر یک از انارهای آن را مانند پشت شتر پالان شده،و پرندگان آن را مانند شتران بختی دیدم،در آن کنیزکی دیدم،گفتم:ای کنیزک!تو برای کی هستی؟گفت:برای زید بن حارثه،و در بهشت چیزهایی است که نه چشمی دیده و نه گوشی شنیده و نه به دل بشری خطور کرده است (4).» کعب الاحبار گفته است:خداوند آدم را به دست خود آفرید،و به دست خود تورات را نوشت،و درختان بهشت را به دست خود کاشت،سپس به آنها فرمود:سخن گویید،گفتند:
قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ.
اینها اوصاف بهشت بود که ما آنها را نخست به اجمال و سپس به تفصیل بیان کردیم، یحیی بن معاذ گفته است:ترک دنیا سخت و از دست رفتن بهشت سختتر است،ترک دنیا مهریّۀ آخرت است.و نیز گفته است:طلب دنیا مایۀ ذلت نفوس و طلب بهشت موجب عزّت نفوس است شگفتا از کسی که خواری را در طلب چیز فانی اختیار و عزّت را در طلب چیز باقی ترک میکند.
میگویم:از طرق خاصّه(شیعه)شیخ ما صدوق به سند خود از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت
ص:440
1) (1) بزّار و رجال آن صحیحاند،جز سعید بن دینار و ربیع بن صبیح که ضعیفاند و گاهی هم ثقه شمرده شدهاند؛مجمع الزوائد،ج 10،ص 421.
2) (2) سنن ترمذی،ج 10،ص 14 از حدیث معاذ با اختلافاتی؛صحیح مسلم،ج 8،ص 141،از حدیث ابی هریره.
3) (3) سنن ترمذی،ج 10،ص 35،از حدیث ابی سعید خدری در دو حدیث.
4) (4) تفسیر ثعلبی از روایت ابی هارون عبدی از ابی سعید؛تفسیر علی بن ابراهیم،ص 374.
کرده که فرموده است:«بهشت خشتی از طلا و خشتی از نقره و خشتی از یاقوت و ملاط آن مشک اذفر است،دندانههای آن یاقوت سرخ و سبز و زرد و درهایش گوناگون است،باب رحمت از یاقوت سرخ و باب صبر در کوچکی است با یک لنگه از یاقوت سرخ بدون حلقه،باب شکر از یاقوت سپید و دارای دو لنگه است که مسافت میان آنها به اندازه پانصد سال راه است،او را فریاد و نالهای است،میگوید:بار الها!اهل مرا به من برسان،خدای صاحب جلال و کرم آن در را به سخن میآورد،اما باب بلا از یاقوت زرد و یک لنگه است، چقدر اندکند کسانی که از این در وارد بهشت میشوند،باب اعظم دری است که بندگان شایسته خداوند از آن وارد میشوند و آنان عبارتند از صاحبان زهد و ورع و آنهایی که به خداوند رغبت و با او انس داشتهاند.هنگامی که آنها وارد بهشت میشوند در کشتیهایی که از یاقوت و پاروهای آنها مروارید است بر روی دو نهر که در آنها آبی صاف و زلال روان است به گردش میپردازند،در این کشتیها فرشتگانی است از نور که بر آنها جامۀ سبز بسیار تیره است و پیوسته در دو طرف این نهر در گردشند،نام این نهر بهشت عدن است که در وسط بهشت قرار دارد و حصار آن یاقوت سرخ و سنگریزههایش مروارید است (1).» و به سند خود از امیر مؤمنان علیه السّلام نقل میکند که فرموده است:«بهشت دارای هشت در است،دری است که پیامبران و صدیقان از آن وارد میشوند،در دیگری است که شهیدان و صالحان از آن داخل میگردند،پنج در دیگر برای ورود شیعیان و دوستان ما اختصاص دارد، من پیوسته بر صراط ایستادهام و دعا میکنم و میگویم:پروردگارا!شیعیان و دوستان و یاران مرا و آنان را که در سرای دنیا به من محبت ورزیدند سالم بدار،در این هنگام از فراز عرش ندا میرسد،دعایت اجابت و شفاعتت دربارۀ شیعیانت پذیرفته شد،و هر مردی از شیعیان و دوستانم و آنانی که مرا به زبان یا عمل یاری و با پیکارکنندگان من پیکار کردند دربارۀ هفتاد هزار کس از همسایگان و خویشاوندانش شفاعت میکند.و در دیگری است که سایر مسلمانانی که به لا إله الاّ اللّه شهادت میدهند و در دل آنها ذرهای دشمنی نسبت به ما اهل بیت نیست از آن وارد میشوند (2).» از امام باقر علیه السّلام روایت است که فرمود:«گمانتان را به خدا نیکو کنید و بدانید بهشت
ص:441
دارای هشت در است که عرض هر دری به اندازه چهار صد سال راه است (1).» ثقة الإسلام محمد بن یعقوب کلینی در کافی به سند خود از ابی جعفر امام باقر علیه السّلام روایت کرده که فرموده است:«از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله دربارۀ آیۀ: یَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِینَ إِلَی الرَّحْمنِ وَفْداً (2)پرسیدند،فرمود:ای علی وفد تنها به سواره اطلاق میشود آنان مردانی هستند که تقوا پیشه کردند،خداوند آنان را دوست دارد و اختصاص داده و از اعمال آنان خشنود است از این رو آنان را متقین نامیده است،سپس فرمود:ای علی هان سوگند به آن که دانه را شکافت و آدمی را آفرید آنان از گورها بیرون میآیند و فرشتگان به پیشواز آنها میروند در حالی که بر ناقههای سپیدی که زین آنها از طلا و مرصّع به درّ و یاقوت و پالان آنها از استبرق و سندس و افسار آنها از تارهای ارغوان است سوار میباشند و آنها را بسرعت به سوی محشر حرکت میدهند،با هر مردی از آنها هزار فرشته است که او را همراهی میکنند تا او را به در بزرگ بهشت میرسانند.بر در بهشت درختی است که هزار تن در زیر سایۀ یک برگ آن جای میگیرد،در سمت راست درخت چشمهای پاک و پاکیزه است از آن شربتی میآشامند به سبب آن خداوند دل آنها را از حسد پاک میکند و موهای پوست بدن آنها را میزداید چنان که خداوند فرموده است: وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً (3)،یعنی از همین چشمۀ پاکیزه.سپس به سوی چشمۀ دیگری که در سمت چپ درخت است باز میگردند و در آن خود را شستشو میکنند و این چشمۀ زندگی یا آب حیات است و پس از آن دیگر هرگز نمیمیرند،سپس آنان را در جلو عرش باز میدارند در حالی که از همۀ آفات و بیماریها و گرما و سرما تا ابد مصونیت یافتهاند،پس از آن خداوند جبّار به فرشتگانی که آنها را همراهی میکنند میفرماید:دوستانم را به بهشت ببرید و با خلایق متوقف نکنید،خشنودی من از آنان سبقت یافته و رحمت من بر آنان واجب گشته است،چگونه ممکن است بخواهم که آنها را در جمع کسانی بازدارید که دارای حسنات و سیّئاتند،لذا فرشتگان آنها را به سوی بهشت حرکت میدهند هنگامی که به در بزرگ بهشت میرسند فرشتگان حلقۀ در را میکوبند،از آن آوازی بلند میشود که به گوش همۀ حوریانی که خداوند در بهشت برای دوستانش آماده کرده است میرسد،حوریان وقتی این صدا را میشوند آمدن آنها را به همدیگر بشارت
ص:442
میدهند و بعضی از آنها به بعضی دیگر میگویند:دوستان خدا نزد ما آمدهاند سپس در را به روی آنها باز میکنند و وارد بهشت میشوند،همسران حوری و آدمی آنها به آنان اظهار مهر و محبت میکنند و به آنها میگویند:مرحبا به شما چقدر ما مشتاق شما بودیم،آنها به آنان میگویند دوستان خدا نیز همچنین بودند.علی علیه السّلام عرض کرد:ای پیامبر خدا از قول خداوند متعال ما را آگاه کن که فرموده است: غُرَفٌ مِنْ فَوْقِها غُرَفٌ مَبْنِیَّةٌ (1)،این غرفهها با چه چیزی ساختمان شدهاند آن حضرت فرمود:ای علی آنها غرفههایی است که خداوند آنها را از درّ و یاقوت و زبرجد برای دوستانش بنا کرده است،سقف آنها طلاست که با نقره استحکام یافته است،هر غرفه هزار در از طلا دارد و بر هر دری فرشتهای بر آن گمارده شده است،در آن فرشهایی از حریر و دیبا با رنگهای گوناگون گسترده شده که برخی بالای برخی دیگر قرار گرفته و پر از مشک و کافور و عنبر است،و این مضمون قول حق تعالی است که فرموده است: وَ فُرُشٍ مَرْفُوعَةٍ (2).مؤمن را وقتی به منازل خود در بهشت وارد میکنند تاج ملک و کرامت بر سر او مینهند،در زیر این تاج حلّههایی از زر و سیم و یاقوت و درّ منظوم است که در حلقهای بر او پوشانیده میشود،همچنین هفتاد جامۀ حریر رنگارنگ در انواع مختلف که با زر و سیم و مروارید و یاقوت سرخ بافته شدهاند به او میپوشانند و این مدلول قول خداوند است که فرموده است: یُحَلَّوْنَ فِیها مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤاً وَ لِباسُهُمْ فِیها حَرِیرٌ (3).هنگامی که مؤمن بر بالای تختش مینشیند تخت او از کثرت خوشحالی به جنبش در میآید،وقتی دوست خدا در منازل خود در بهشت استقرار مییابند،فرشتهای که بر بهشت او گمارده شده اجازه میخواهد که بر او وارد شود و کرم و عطوفت خداوند را نسبت به وی به او تبریک گوید،خدمتکاران مؤمن که مرکب از غلامان و کنیزکانند به او میگویند:بر جای خود باش چه دوست خداوند بر پشتی خود تکیه داده و حوری همسرش خود را برای دیدار او آماده کرده است پس برای دیدار دوست خدا صبر کن.در این هنگام حوری همسرش از خیمهاش بیرون میآید و رو به سوی وی میآورد در حالی که کنیزانش گرداگرد او را گرفتهاند و برو هفتاد حلّه یا جامۀ نو است که با یاقوت و مروارید و زبرجد بافته شدهاند و همه از مشک و عنبرند،و بر سرش تاج کرامت و بر پایش نعلینی از طلاست که مرصّع به یاقوت و مروارید
ص:443
است و بندهای آن یاقوت سرخ میباشد،هنگامی که نزدیک میشود دوست خدا از کثرت شوق قصد میکند جلوی او برخیزد لیکن او میگوید:ای دوست خدا امروز رنج و تعب نیست از جای برنخیز،من برای تو هستم و تو برای منی،پس همدیگر را به مدت پانصد سال از سالهای دنیا در آغوش میگیرند بیآنکه یکی دیگری را ملول و خسته کند،وقتی مرد بدون آن که ملالی به او دست دهد اندکی احساس سستی کند به گردن حوریه مینگرد چشمش به گردن بندهایی از نی میافتد که از یاقوت سرخند وسط آنها لوحی است که صفحه آن یک دانه مروارید بزرگ است که بر آن نوشته شده ای دوست خدا تو محبوب منی و من حوریّه بهشتی محبوبۀ تو هستم،من به تو میرسم و تو به من میرسی.سپس خداوند هزار فرشته به سوی او روانه میکند تا او را به درآمدن در بهشت تهنیت گویند و حوریّه را به او تزویج کنند،فرشتگان وقتی به نخستین در بهشت او میرسند به فرشتهای که موکّل درهای بهشت اوست میگویند:از دوست خدا برای ما اجازه ورود بگیر چه خداوند ما را فرستاده تا به او تبریک بگوییم،فرشته به آنها میگوید:صبر کنید تا دربان را از ورود شما آگاه کنم، فرشته به دربان وارد میشود در حالی که میان او و رسیدن به نخستین در سه بهشت دیگر فاصله است،به دربان میگوید:بر در عرصه هزار فرشته است که پروردگار جهانیان آنها را فرستاده است تا به دوست خدا تهنیت گویند،و از من خواستهاند تا برای ورود آنها کسب اجازه کنم،دربان میگوید:برای من دشوار است که از دوست خدا در حالی که در کنار همسر حوریّهاش بسر میبرد برای کسب اجازه ورود بخواهم،میان دربان و دوست خدا دو بهشت دیگر است،دربان به سرپرست مراجعه میکند و به او میگوید:بر در عرصه بهشت هزار فرشتهاند که خداوند آنها را فرستاده تا به دوست خدا تهنیت گویند پس برای ورود آنها اجازه بگیر،سرپرست به خدمتکاران مراجعه میکند و به آنها میگوید:فرستادگان خداوند جبّار بر در عرصه بهشتند و آنها هزار فرشتهاند که خداوند آنها را برای گفتن تبریک به دوست خود روانه کرده است او را به وضع آنها آگاه کنید،خدمتکاران او را از این امر آگاه میکنند و او اجازه میدهد فرشتگان بر او وارد میشوند در حالی که او در غرفهای است که هزار در دارد و بر هر دری از این درها فرشتهای گمارده شده است،هنگامی که اجازه داده میشود که فرشتگان بر دوست خدا وارد شوند هر فرشتهای دری را که بر آن گمارده شده باز میکند نگهبان هر فرشته را از یکی از درهای غرفه وارد میکند سپس فرشتگان پیام خود را از سوی خداوند به او میرسانند،و این مدلول قول خداوند است که فرموده است: وَ الْمَلائِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بابٍ (یعنی:از درهای غرفه)سلام علیکم...تا آخر آیه 1.و نیز فرموده است: وَ إِذا رَأَیْتَ ثَمَّ رَأَیْتَ نَعِیماً وَ مُلْکاً کَبِیراً 2،مراد در این آیه دوست خدا و کرامت و نعمتها و سلطنت عظیم و پهناور اوست.فرشتگانی که پیامآوران خداوندند جز به اجازه او بر وی وارد نمیشوند و این سلطنتی عظیم است،در آنجا نهرها از زیر منازل مؤمنان جاری است چنان که خداوند فرموده است: تَجْرِی مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهارُ 3،و میوههای درختان در دسترس آنهاست: وَ دانِیَةً عَلَیْهِمْ ظِلالُها وَ ذُلِّلَتْ قُطُوفُها تَذْلِیلاً 4یعنی ثمرات نزدیک آنهاست و مؤمن از هر نوع میوهای که مایل است با دهنش میگیرد و میخورد در حالی که او تکیه داده است، هر یک از انواع میوهها به دوست خدا میگویند:ای ولیّ خدا پیش از آن که میوۀ جلوتر را بخوری مرا بخور.در بهشت هیچ مؤمنی نیست جز این که او را بهشتهای بسیاری است که برخی دارای سایبان و برخی بدون سایبانند،همچنین نهرهایی از شراب و نهرهایی از آب و نهرهایی از شیر و نهرهایی از عسل روان است.هرگاه دوست خدا غذا بخواهد آنچه دلش میخواهد برایش آورده میشود بیآنکه نام آن را بر زبان آورد.سپس با برادرانش خلوت میکند و همدیگر را دیدار میکنند و در بهشتهای خود در سایهای پهناور به اندازه فاصله میان طلوع فجر و دمیدن آفتاب از دیدار یکدیگر بهرهمند میشوند،و از این خوشتر آن که هر مؤمنی دارای هفتاد همسر حوریّه و چهار زن آدمی است،او ساعتی را با زنهای حوری و ساعتی را با زنهای آدمی بسر میبرد،ساعتی هم تنهایی را اختیار و بر پشتیها تکیه میکند و آنها به همدیگر نگاه میکنند.مؤمن در همان حال که بر پشتی تکیه کرده اشعّۀ نوری او را فرا میگیرد،وی به خدمتگارانش میگوید:این اشعّۀ درخشان چیست؟شاید خداوند جبّار بر من نظر افکنده است،خدمتکارانش به او پاسخ میدهند:خداوند بزرگ بسیار منزّه،بسیار منزّه است بلکه این حوریّهای از زنان تو است که به سبب اشتیاقی که به تو دارد از خیمهاش به تو نگریسته و خود را به تو نشان داده و خواهان دیدار تو است،او هنگامی که تو را دیده است که بر تخت خویش تکیه دادهای از غایت شوق به تو لبخندی زده و اشعّهای که دیدهای
ص:444
میگویم:از طرق خاصّه(شیعه)شیخ ما صدوق به سند خود از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت
ص:
و نوری که تو را فرا گرفته اثر سپیدی و پاکیزگی و درخشندگی دندانهای اوست،دوست خدا میگوید:به او اجازه دهید بر من وارد شود،هزار غلام و هزار کنیز با شتاب به سوی آن حوریّه میروند و این خبر را به او بشارت میدهند،وی از خیمۀ خود بیرون میآید و بر او وارد میشود در حالی که هفتاد جامۀ رنگارنگ که همه از زر و سیم بافته شده و به درّ و یاقوت و زبرجد آراسته گردیده و به مشک و عنبر رنگین شدهاند بر تن دارد و به گونهای است که مغز پایش از ورای این جامهها دیده میشود،طول او هفتاد ذراع و میان دو شانهاش ده ذراع است،هنگامی که نزدیک دوست خدا قرار میگیرد خدمتکاران با سینیهای زرّین و سیمین که پر از درّ و یاقوت و زبرجدند جلو میآیند و آنها را نثار او میکنند سپس دوست خدا و حوریّه یکدیگر را در آغوش میکشند و هیچ کدام از دیگری دچار خستگی و ملالت نمیشود».
راوی گفته است:سپس ابو جعفر امام باقر علیه السّلام فرمود:«امّا بهشتی که در کتاب خدا مذکور است عبارت از بهشت عدن،بهشت فردوس،بهشت نعیم و بهشت مأوی است،و نیز خدا را بهشتهای دیگری بر گرداگرد این بهشتهاست.و در آنها مؤمن هر چه دوست دارد و بدان میل میکند برایش فراهم است،و به هر گونه که بخواهد در آنها با لذّت و نعمت بسر میبرد، هنگامی که مؤمن چیزی بخواهد یا آرزوی چیزی کند تنها بدین صورت آن را طلب میکند که بگوید:سبحانک اللّهمّ،وقتی این را بگوید خدمتکاران به آوردن چیزی که خواسته و بدان رغبت کرده است مبادرت میکنند بیآنکه آن را از آنان بطلبد یا به آن دستور دهد،و این معنای قول خداوند متعال است که: دَعْواهُمْ فِیها سُبْحانَکَ اللّهُمَّ وَ تَحِیَّتُهُمْ فِیها سَلامٌ (1)مراد تحیّت خدمتکاران است،و نیز فرموده است: وَ آخِرُ دَعْواهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ (2)،این را زمانی میگویند که لذّاتشان را از مباشرت و طعام و شراب بر آورده میکنند و با گفتن آن به هنگام فراغ حمد خدا را بهجا میآورند.امّا این که فرموده است: أُولئِکَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ (3)مراد این است که خدمتکاران روزی دوستان خدا را میدانند و آن را پیش از آن که از آنها
ص:446
1) (1) یونس/10:گفتار(دعای)آنها در بهشت این است که:خداوندا منزّهی تو،و تحیّت آنها سلام و آخرین سخنشان این که حمد مخصوص پروردگار عالمیان است.
2) (2) یونس/10:گفتار(دعای)آنها در بهشت این است که:خداوندا منزّهی تو،و تحیّت آنها سلام و آخرین سخنشان این که حمد مخصوص پروردگار عالمیان است.
3) (3) صافّات/41:برای آنها(بندگان مخلص)روزی معیّن و ویژهای است.
بخواهند نزد آنان میآورند.و این که فرموده است: فَواکِهُ وَ هُمْ مُکْرَمُونَ (1)،مقصود آن است که دوستان خدا در بهشت خواهان چیزی نمیشوند جز این که به سبب آن مورد اکرام قرار گیرند» (2).
شیخ صدوق از امام صادق علیه السّلام روایت کرده که دربارۀ آیۀ: لَهُمْ فِیها أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ (3)از آن حضرت پرسیدند فرمود:«آنها همسران پاکیزهای هستند که دچار حیض و حدث نمیشوند» (4).
و به سند خود از مولای ما امیر مؤمنان علیه السّلام روایت کرده که فرموده است:«طوبی درختی است در بهشت که ریشهاش در خانۀ پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله است،هیچ مؤمنی نیست جز این که یکی از شاخههای آن در خانۀ اوست.و هر چیزی را در دلش قصد کند شاخۀ طوبی آن را برایش حاضر میکند،اگر سوارۀ تیزتک صد سال در زیر سایۀ طوبی به حرکت در آید از زیر آن بیرون نخواهد رفت،و اگر کلاغی از کنار ریشهاش به پرواز در آید تا آنگاه که از پیری سپید گردد به بالای آن نخواهد رسید» (5).
از ابی جعفر امام باقر علیه السّلام روایت است که فرمود:««تسنیم»عالیترین شربت بهشتیان است خالص آن را محمد صلّی اللّه علیه و آله و خاندان او علیه السّلام میآشامند و ممزوج آن برای اصحاب یمین و دیگر بهشتیان است» (6).
(1)ما کتاب خود را با ذکر این باب به پایان میبریم و آن را به فال نیک میگیریم چه پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فال نیک را دوست میداشت (7)و ما که در اعمال خود چیزی نمییابیم که ما را به آمرزش خداوند امیدوار کند در تفأّل به پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله تأسّی میجوییم و امیدواریم
ص:447
1) (1) صافّات/42:میوههای گوناگون پرارزش،و آنان مورد احترامند.
2) (2) روضه کافی،از ص 95 تا 100.
3) (3) نساء/57:...و همسرانی پاکیزه برای آنها خواهد بود.
4) (4) الفقیه صدوق.
5) (5) امالی صدوق،ص 133؛خصال،ج 2،ص 82؛تفسیر عیّاشی.
6) (6) تفسیر علیّ بن ابراهیم قمی،مطفّفین/27:این شراب طهور ممزوج با تسنیم است همان چشمهای که مقرّبان از آن مینوشند.
7) (7) صحیح مسلم،ج 7،ص 33،از حدیث انس.
همان گونه که ما کتاب خود را به ذکر رحمت خداوند به پایان بردهایم او نیز عاقبت ما را در دنیا و آخرت به خیر و خوبی ختم فرماید چه فرموده است: إِنَّ اللّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ لِمَنْ یَشاءُ (1).
و نیز فرموده است: یا عِبادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلی أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ (2).
و نیز فرموده است: وَ مَنْ یَعْمَلْ سُوءاً أَوْ یَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ یَسْتَغْفِرِ اللّهَ یَجِدِ اللّهَ غَفُوراً رَحِیماً (3)، اینک ما از لغزشهای قدم و سرکشیهای قلم خود در این کتاب و دیگر کتابهای خویش از خداوند بزرگ درخواست آمرزش میکنیم،همچنین از گفتار خود که با کردارمان هماهنگ نیست،و از آنچه ادّعا و اظهار دانش و بینش در دین خدا کردهایم در حالی که خود در آنها کوتاهی میورزیم،و نیز از هر علم و عملی که آن را برای رضای او بهجا آوردیم و چیز دیگری با آن آمیخته شده،و از هر وعدهای که از سوی خود دادیم و سپس در وفای به آن کوتاهی کردیم،و از هر نعمتی که خداوند به ما ارزانی فرمود و ما آن را در نافرمانی او به کار بردیم،و از هر سخنی که به طور صریح یا و کنایه نسبت به نقصان ناقصی و یا تقصیر مقصّری گفتهایم در حالی که خود بدان متّصف بودهایم آمرزش میطلبیم،و نیز درخواست آمرزش میکنیم از هر چه در دل خطور کرده و ما را به تصنّع و تکلّف واداشته تا در کتابی که نوشتیم یا سخنی که گفتیم یا دانشی که افاده و یا استفاده کردیم برای مردم خود آرایی کنیم.و پس از طلب آمرزش از همۀ اینها برای خود و برای کسی که این کتاب ما را مطالعه کند یا بنویسد یا بشنود از خداوند درخواست میکنیم که ما و او را به رحمت و مغفرت خویش مورد کرم و احسان خود قرار دهد و از همۀ گناهان آشکار و نهان ما بگذرد چه کرم او عامّ و فراگیر و رحمت او فراخ و گسترده و جود و بخشش او بر همۀ اصناف خلق شامل و ریزان است،و ما آفریدهای از آفریدگان او هستیم که هیچ وسیلهای جز توسّل به فضل و کرم او نداریم.پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«برای خدا صد رحمت است یک رحمت را بر جنّ و
ص:448
1) (1) نساء/48:خداوند هرگز شرک را نمیبخشد و پایینتر از آن را برای هر کس بخواهد(و شایستگی داشته باشد)میبخشد.
2) (2) زمر/53:بگو ای بندگان من که بر خود اسراف و ستم کردهاید از رحمت خداوند نومید نشوید که خدا همۀ گناهان را میآمرزد،چه او بسیار آمرزنده و مهربان است.
3) (3) نساء/110:کسی که کار بدی انجام دهد یا به خود ستم کند سپس از خداوند آمرزش طلبد خدا را آمرزنده و مهربان خواهد یافت.
انس و پرندگان و چهار پایان و جانوران نازل کرده و به سبب آن با هم مهربانی و به یکدیگر ترحّم میکنند و نود و نه رحمت دیگر را به تأخیر انداخته است تا در روز قیامت آنها را شامل حال بندگانش فرماید» (1).
روایت شده است که:«چون روز قیامت شود خداوند از عرش مکتوبی بیرون میآورد که در آن آمده است:رحمتی سبقت غضبی و أنا أرحم الرّاحمین (2)از این رو خداوند دو برابر اهل بهشت از دوزخیان آزاد میکند» (3).
پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«خداوند متعال در روز قیامت خندان بر ما تجلّی میکند و میفرماید:ای گروه مسلمانان شاد باشید که هیچ کس از شما نیست جز این که در دوزخ به جای او یهودی یا نصرانی قرار دادهام» (4).
و نیز فرموده است:«خداوند در روز قیامت شفاعت آدم را نسبت به همۀ فرزندانش در صد میلیون و دهها هزار هزار میپذیرد» (5).
و نیز فرموده است:خداوند در روز قیامت به مؤمنان خطاب میفرماید:آیا دیدار مرا دوست میداشتید؟عرض میکنند:آری ای پروردگار ما،خداوند میفرماید:برای چه، میگویند:عفو و آمرزش تو را امید داشتهایم،میفرماید:آمرزش خود را برای شما واجب کردم» (6).
و نیز فرموده است:«خداوند در روز قیامت میفرماید:هر کس روزی مرا یاد کرده یا در جایی از من ترسیده است او را از آتش بیرون آورید» (7).
و نیز فرموده است:هنگامی که اهل دوزخ با آنهایی از اهل قبله که خدا خواسته است در
ص:449
1) (1) صحیح مسلم،ج 8،ص 69،از حدیث سلمان و ابی هریره،طبرانی از حدیث عبادة بن صامت.
2) (2) رحمت من بر خشم پیشی دارد،و من مهربانترین مهربانانم.
3) (3) صحیح بخاری و مسلم،ج 8،ص 95 بدون:و أنا أرحم الرّاحمین،حدیث روز قیامت.
4) (4) صحیح مسلم،ج 8،ص 105،ذیل حدیث،صدر آن را طبرانی در حدیث دیگری از ابو موسی روایت کرده است.
5) (5) الاوسط طبرانی از حدیث انس و رقاشی در آن اضافهای نقل کرده لیکن او ضعیف است:مجمع الزّوائد، ج 10،ص 281.
6) (6) مسند احمد،ج 5،ص 238 از حدیث معاذ بن جبل،طبرانی به دو روایت که یکی حسن است؛مجمع الزوائد،ج 10،ص 358.
7) (7) سنن ترمذی،ج 10،ص 61 از حدیث انس و گفته است:حدیثی خوب و صحیح است.
دوزخ گرد هم آیند کافران به مسلمانان میگویند آیا شما مسلمان نبودید؟پاسخ میدهند:
چرا،میگویند:چه سودی اسلامتان برایتان داشت چه شما با ما در آتشید؟میگویند:
گناهانی داشتیم که به سبب آنها مورد مؤاخذه قرار گرفتهایم،خداوند گفتار آنها را میشنود و دستور میدهد هر که را از اهل قبله است از آتش بیرون آورند،هنگامی که بیرون میآیند کافران آنها را میبینند و میگویند:ای کاش ما مسلمان میبودیم تا از آتش بیرون برده میشدیم چنان که آنها بیرون برده شدند،سپس پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله.این آیه را خواند: رُبَما یَوَدُّ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ کانُوا مُسْلِمِینَ (1).
و نیز فرموده است:«خداوند بر بنده مؤمنش از مادر مشفق به فرزندش مهربانتر است» (2).
جابر بن عبد اللّه انصاری گفته است:کسی که در روز قیامت نیکیهایش بر بدیهایش بچربد بیحساب وارد بهشت میشود،و آن که در روز قیامت نیکیهایش با بدیهایش برابر باشد به آسانی محاسبه و سپس داخل بهشت میگردد،و شفاعت پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله برای کسانی است که خویش را هلاک و پشت خود را از گناه گرانبار کردهاند.
روایت شده است که:خداوند به موسی علیه السّلام فرمود:قارون به تو فریاد رسی کرد و تو به فریادش نرسیدی،به عزّت و جلالم سوگند اگر از من کمک میخواست او را کمک و عفو میکردم».
سعد بن بلال گفته است:در روز قیامت امر میشود که دو کس را از آتش بیرون آورند، خداوند به آن دو میفرماید:به آنچه انجام دادید مستوجب آتش شدید و من هرگز به بندگان ستمکار نیستم،و امر میکند که آنها را به دوزخ باز گردانند،یکی از آنها در حالی که در زنجیر است میدود تا به آتش درآید و دیگری در رفتن درنگ میکند،خداوند امر میکند هر دو را باز گردانند،تا از رفتار آنها پرسش شود،آن که به سوی آتش دوید میگوید:از وبال گناهان خود چیزی چشیدم که برای بار دوّم خود را در معرض خشم تو قرار ندهم،و آن که درنگ کرد میگوید:گمان نیکم به تو نوید میداد که پس از آن که مرا از آتش در آوردی دوباره به آن باز نمیگردانی،خداوند امر میکند که هر دو را به بهشت برند.
پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:در روز قیامت ندا کنندهای از زیر عرش ندا میکند:ای امّت
ص:450
1) (1) السّنة ابن ابی عاصم،ابن جریره،ابن ابی حاتم،طبرانی،حاکم و آن را صحیح دانسته،ابن مردویه،بیهقی در بعث و نشور از ابی موسی اشعری،الدّر المنثور،ج 4،ص 92،سوره حجر/2:کافران(هنگامی که آثار شوم اعمال را میبینند)آرزو میکنند که کاش مسلمان میبودند.
2) (2) مورد اتفاق است،طبرانی از حدیث عبد اللّه بن اوفی،مجمع الزّوائد،ج 10،ص 213.
محمّد!آنچه مرا بر شما بوده است بخشیدم و تبعات(حقوق مردم بر یکدیگر)باقی است آنها را به همدیگر ببخشید و به رحمت من وارد بهشت شوید» (1).
نقل شده است:اعرابیی(عرب بیاباننشینی)شنید ابن عبّاس این آیه را قرائت میکند: وَ کُنْتُمْ عَلی شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النّارِ فَأَنْقَذَکُمْ مِنْها (2)،اعرابی گفت:به خدا سوگند شما را از آن نرهانید و او میخواهد شما را در آن اندازد،ابن عبّاس گفت:این سخن را از غیر فقیهی فرا گیرید.
صنابحی گفته است:بر عبادة بن صامت وارد شدم و او در حال مرگ بود،گریستم،گفت:
آرام باش چرا گریه میکنی به خدا سوگند هر حدیثی که از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله شنیدم که گفتن آن برایتان سودمند بود آن را برایتان گفتم جز یک حدیث و امروز آن را به شما خواهم گفت چه مرگ مرا احاطه کرده است،از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله شنیدم که میفرمود:هر کس به کلمه لا إله إلاّ اللّه و أنّ محمّدا رسول اللّه گواهی میدهد خداوند آتش را بر او حرام میگرداند (3).
از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت شده که:خداوند در روز قیامت مردی را از امّتم در پیش روی خلایق مورد حسابرسی قرار میدهد و نود و نه صورت عمل علیه او باز میکند که طول هر صورت بهاندازۀ مسافتی است که چشم میتواند آن را ببیند سپس به او میفرماید:آیا چیزی از اینها را انکار میکنی؟آیا فرشتگان من که نگهبانت بودهاند بر تو ستم کردهاند،میگوید:
ای پروردگار من،نه،میفرماید:آیا عذری داری؟پاسخ میدهد:ای پروردگار من،نه، میفرماید:آری تو را نزد ما حسنهای است،و در امروز هیچ ستمی بر شما نمیرود،پس ورقهای بیرون آورده میشود که در آن کلمه طیّبۀ أن لا إله الاّ اللّه و أشهد أنّ محمّدا رسول اللّه است،میگوید:ای پروردگار من این ورقه در برابر این صورت عملها چه ارزشی دارد،به او گفته میشود:به تو ستم نمیرود،سپس صورت اعمال او را در یک کفّه و ورقۀ شهادتین را در کفّۀ دیگر میگذارند،و کفّۀ شهادتین بر کفّۀ دیگر سنگینی میکند،چه هیچ چیزی از خدا سنگینتر نیست» (4).
و نیز پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله در پایان حدیثی طولانی در توصیف قیامت و صراط فرموده است:
«خداوند به فرشتگان میفرماید:هر کس را بهاندازۀ سنگینی دنیا خوبی در دلش مییابید از
ص:451
1) (1) عراقی گفته است:در سباعیّات ابی اسعد قشیری از حدیث انس روایت شده و در سلسله راویان حسین بن داود بلخی است که خطیب گفته است:ثقه نیست،میگویم به مجمع الزّوائد،ج 10،ص 355 مراجعه شود.
2) (2) آل عمران/103:...و شما بر لب حفرهای از آتش بودید خدا شما را از آن رهایی داد.
3) (3) صحیح مسلم،ج 1،ص 42،از حدیث عبادة بن صامت،صنابحی،با الفاظی دیگر.
4) (4) سنن ابن ماجه،شماره 4300 بدون جمله:هیچ چیزی از خدا سنگینتر نیست.
آتش بیرون آورید،پس خلق بسیاری از آتش بیرون آورده میشوند،فرشتگان میگویند:ای پروردگار ما!از کسانی که به ما امر فرمودی هیچ کس را در آتش باقی نگذاشتهایم،سپس خداوند میفرماید:باز گردید و در دل هر کس بهاندازۀ سنگینی ذرّهای خوبی یافتید او را از آتش خارج کنید،فرشتگان در این بار نیز خلق بسیاری از آتش بیرون میآورند و سپس میگویند:ای پروردگار ما،کسی را در آن باقی نگذاشتیم(ابو سعید میگفت:اگر حدیث مرا باور نمیکنید این آیه را بخوانید: إِنَّ اللّهَ لا یَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّةٍ وَ إِنْ تَکُ حَسَنَةً یُضاعِفْها وَ یُؤْتِ مِنْ لَدُنْهُ أَجْراً عَظِیماً (1)پس از آن خداوند میفرماید:فرشتگان و پیامبران و مؤمنان شفاعت کردند و جز ارحم الرّاحمین کسی باقی نمانده است پس قبضهای(از دوزخ)بر میگیرد و از آن قومی بیرون میآورد که هرگز کار خوبی انجام ندادهاند و در دوزخ سوخته و زغال شدهاند پس آنها را در نهری که در دهانهای بهشت جاری است و به آن نهر حیات گفته میشود میاندازد آنگاه آنها مانند دانههایی که از بازآوردههای سیل خارج میشود از نهر بیرون میآیند،آیا نمیبینید دانهای که نزدیک سنگ و درخت است آنچه ازآنرو به سوی آفتاب است زرد و سپید و آنچه ازآنرو به سوی سایه است سپید میباشد،اصحاب عرض کردند:
ای پیامبر خدا!مثل این که شما در بیابان دام میچرانیدهای،فرمود:آنها مانند مروارید از نهر بیرون آورده میشوند و در گردن آنها مهرهایی است که اهل بهشت آنها را میشناسند و میگویند:اینان آزادشدگان خداوند رحمانند و او آنها را بیآنکه عملی بهجا آورده و یا کار نیکی از پیش انجام داده باشند.وارد بهشت کرده است.سپس خداوند به آنها میفرماید:وارد بهشت شوید و هر چه در آن دیدید برای شماست،میگویند:ای پروردگار ما!تو به ما چیزهایی دادی که به احدی از جهانیان ندادهای،میفرماید:برای شما نزد من چیزی برتر از این است،میگویند:ای پروردگار ما کدام چیز از این برتر است؟میفرماید:خشنودی من چه پس از این هرگز بر شما خشمگین نخواهم شد» (2).این حدیث را بخاری و مسلم در صحیح خود روایت کردهاند.
و نیز بخاری از ابن عبّاس روایت کرده است که روزی پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله بر ما ظاهر شد و فرمود:«امّتها را بر من عرضه کردند،پیامبری میگذشت که با او یک مرد و پیامبری که با او
ص:452
دو مرد بود و پیامبری که با او هیچ کس نبود و پیامبری که او را گروهی همراهی میکردند پس از آن جمعیّت بسیاری را دیدم که امید داشتم امّت من باشند،به من گفته شد اینها موسی و قوم اوست،سپس به من گفته شد:نگاه کن،چون نگریستم جمعیّت انبوهی را دیدم که افق را مسدود کرده بود،به من گفته شد:باز هم و باز هم بنگر،چون نگریستم جمعیّت بسیاری را دیدم،به من گفته شد:اینها امّت تو است و همراه اینان هفتاد هزار نفر است که بیحساب داخل بهشت میشوند».در این موقع مردم پراکنده شدند و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله سخنان خود را توضیح نداد،اصحاب به مذاکره پرداختند و گفتند:ما در حال شرک زاده شدهایم لیکن به خدا و پیامبرش ایمان آوردهایم و این مردم فرزندان ما هستند،پیامبر صلّی اللّه علیه و آله از این سخنان آگاه شد به آنها فرمود:آنان کسانی هستند که خود را داغ نمیکنند،افسون و جادوگری نکرده و فال بد نمیزنند و بر پروردگار خویش توکّل میکنند»،عکّاشه برخاست و عرض کرد:ای پیامبر خدا دعا کن خداوند مرا در زمره اینان قرار دهد،فرمود:«تو از آنهایی»،دیگری برخاست و سخن عکّاشه را تکرار کرد،پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به او فرمود:«عکّاشه در این امر بر تو پیشی گرفت» (1).
عمرو بن حزم انصاری گفته است:پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله سه روز از ما غایب شد و تنها برای نماز واجب بر ما ظاهر میگردید.و سپس باز میگشت،چون روز چهارم شد به سوی ما بیرون آمد،به آن حضرت عرض کردیم:ای پیامبر خدا!سه روز خود را از ما بازداشتی تا آنجا که گمان کریم حادثهای رخ داده است،فرمود:«جز خیر چیزی روی نداده است،همانا پروردگارم به من وعده داده است که هفتاد هزار تن از امّتم را بدون حساب وارد بهشت کند و من در این سه روز از او درخواست کردم که بر این تعداد بیفزاید چه من پروردگارم را قدرتمند،بزرگوار و بخشنده یافتهام،و او در برابر هر یک از این هفتاد هزار نفر هفتاد هزار نفر را به من بخشید،عرض کردم:پروردگارا امّت من به این تعداد خواهد رسید؟فرمود:من از عربهای بیاباننشین این عدد را برایت کامل میکنم» (2).
ابو ذرّ گفته که پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«جبرئیل در کنار حرّه بر من ظاهر شد و گفت:به امّت خود مژده ده که هر کس بمیرد در حالی که چیزی را با خدا شریک نکرده باشد وارد بهشت میشود،گفتم:ای جبرئیل!اگر چه دزدی و زنا کرده است؟گفت:آری اگر
ص:453
چه دزدی و زنا کرده باشد،گفتم:و اگر چه دزدی و زنا کرده باشد؟پاسخ داد:اگر چه دزدی و زنا و شرب خمر کرده باشد» (1).
ابو الدّرداء گفته است:روزی پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله این آیه را قرائت فرمود: وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ (2)عرض کردم:ای پیامبر خدا اگر چه زنا و دزدی کند؟فرمود: وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ عرض کردم:اگر چه زنا و دزدی کند و هر چند بینی ابو الدّرداء را به خاک بمالد» (3).
و نیز پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«چون روز قیامت شود به هر مؤمنی یک تن از اهل ادیان دیگر داده و به او گفته میشود:این فدیۀ تو از آتش است» (4).
مسلم در صحیح خود نقل کرده که ابی برده از پدرش و او از ابو موسی اشعری برای عمر بن عبد العزیز روایت کرده که پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است:«هیچ مرد مسلمانی نمیمیرد جز این که خداوند یک یهودی یا نصرانی را به جای او به دوزخ وارد میکند» (5)عمر بن عبد العزیز سه بار او را به خداوندی که جز او معبودی نیست سوگند داد که آیا پدرش این را از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت کرده است؟و او بر صحّت گفتار خود سوگند خورد.
نقل شده است در یکی از جنگها کودکی از اسیران را آوردند و برای فروش با صدای بلند آن را به معرض مزایده گذاشتند،و این در روز بسیار گرمی بود،زنی از درون خیمهاش کودک را دید و با شتاب به سوی او دوید یاران آن زن نیز از عقب او روان شدند،تا آنگاه که زن کودک را گرفت و به شکم خود چسبانید،سپس خود را به پشت بر روی شنهای گرم بطحاء انداخت و کودک را بر روی شکم خود قرار داد تا او را از گرما نگهدارد و میگفت:
پسرم،پسرم،مردم از مشاهده این وضع گریستند و مزایده کودک را که بدان مشغول بودند ترک کردند،در این میان پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله وارد شد و نزد آنها ایستاد،مردم جریان را به اطّلاع حضرت رسانیدند،پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله از ترحّم آنها شادمان شد و آنها را بشارت داد و فرمود:
«آیا شما از رحمت و مهر این زن به فرزندش در شگفت شدید؟»عرض کردند:آری
ص:454
1) (1) صحیح مسلم،ج 1،ص 65؛صحیح بخاری.
2) (2) رحمان/46:و برای کسی که از مقام پروردگارش بترسد دو باغ بهشت است.
3) (3) ابن ابی شیبه،احمد،ابن منبع،حکیم در نوا در الاصول،نسائی،بزّار ابو یعلی،ابن حریر،ابن حاتم، ابن المنذر،طبرانی،ابن مردویه،الدّر المنثور،ج 6،ص 146.
4) (4) صحیح مسلم،ج 8،ص 104 نظیر آن از حدیث ابو موسی و پیش از این ذکر شده است.
5) (5) صحیح مسلم،ج 8،ص 105.
فرمود:«خداوند به شما از این زن نسبت به فرزندش مهربانتر است».
این روایات و آنچه را در کتاب رجاء ذکر کردهایم ما را به رحمت گسترده خداوند نوید میدهد.از پیشگاه او امیدواریم که با ما به آنچه سزاوار آنیم معامله نفرماید بلکه چنان که سزاوار اوست به جود و کرم و رحمت واسعه خود بر ما تفضّل فرماید.
(1)اینک کتاب ذکر مرگ و آنچه پس از آن است از کتاب المحجّة البیضاء فی تهذیب الاحیاء به پایان رسید،و این کتاب دهم از بخش چهارم آن است که درباره منجیات میباشد و با اتمام آن کتاب المحجّة که کلاّ مشتمل بر چهل کتاب است پایان یافت،و سپاس ویژه خداوند جهانیان است.
ص:455