ghaemiyeh.com
سرشناسه:مظاهری، حسین ، نویسنده همکار
عنوان و نام پدیدآور:مقایسهای بین سیستمهای اقتصادی/ نوشتهی حسین مظاهری.
مشخصات نشر:قم: موسسه در راه حق، -۱۳
مشخصات ظاهری:3ج.
شابک:۷۵ریال(ج.۱) ؛ ۵۰ریال(ج.۳) ؛ ۷۰ ریال(ج. ۲)
یادداشت:فهرستنویسی بر اساس جلد سوم، ؟۱۳.
یادداشت:ج.۱ (چاپ اول: ؟ ۱۳).
یادداشت:ج. ۲( چاپ ؟ : ۱۳).
یادداشت:کتابنامه.
موضوع:اقتصاد تطبیقی
موضوع:اسلام و اقتصاد
شناسه افزوده:موسسه در راه حق
رده بندی کنگره:HB۹۰/م۶م۷ ۱۳۰۰ی
رده بندی دیویی:۳۳۰/۱۵
شماره کتابشناسی ملی:م۸۰-۱۰۱۶۵
مقایسهای بین سیستمهای اقتصادی
نوشتهی حسین مظاهری
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
الحمد للّه رب العالمین و صلی اللّه علی خیر خلقه محّمد و آله الطاهرینسیّما بقیّة اللّه فی الارضین و لعنة الله علی اعدائهم اجمعین.
در اقتصاد دو قانون مورد گفتگوست که از قوانین اصولی اقتصاد شمرده میشود،و مارکسیستها برای فریب سادهلوحان از این دو قانون سوء استفاده میکنند،و چون این دو قانون فریبندگی خاصی نیز دارد حربهی مناسبی برای آنان شده است؛ما در بحثهای گذشته جلوی چنین سوء استفادههایی را گرفتیم و گفتیم چنین قوانینی مستقل نیستند،و عقیدهی ما آنست که نیاز به بحث مستقل هم ندارند،ولی اینک برای روشن شدن موضوع و تمامیت بحث،این دو قانون را در دو فصل مستقل بطور فشرده مورد بحث قرار میدهیم.
پیش از ورود در بحثها لازم است معنای این دو قانون را روشن سازیم:
میان علمای علم اقتصاد مشهور آنست که ارزش اشیاء را«قانون
عرضه و تقاضا»تعیین میکند،امّا«ریکاردو»و«آدام اسمیت»ارزش اشیاء را به کمیت کاری که روی آن صورت گرفته میدانند و میگویند سرنوشت ارزش به دست کار است نه قانون عرضه و تقاضا.این مشاجره و اختلاف به تدریج«مبحث قانون ارزش»نام گرفت،و فعلا در اصطلاح اقتصادی«قانون ارزش»قانونی است که ارزش اشیاء را تعیین میکند؛مارکسیستها میگویند «کار»است،و بسیاری از علمای اقتصاد میگویند«قانون عرضه و تقاضا» است،و به عقیدهی ما چیز دیگری است که انشاء الله بعدا بیان خواهیم کرد.
علمای علم اقتصاد میگویند سود اضافه بر مزد متعلق به کارفرماست، ولی مارکس میگوید سود اضافه بر مزد به کارگر تعلق دارد و گفتهاند چنین تفسیری از قانون ارزش اضافی که سود اضافه بر مزد متعلق به کارگر است از ابتکارات مارکس است و کسی قبل از او نگفته است،چنانچه بعد از او نیز جز چپگرایان کسی نپذیرفته است.
بنابراین معنای«قانون ارزش اضافی»آنست که سود اضافه بر مزد به چه کسی تعلّق دارد؟»
مارکس میگوید به کارگر،و چون کارفرما میبرد پس ظالم و سارق و استثمارگر است،و این نتیجهگیری از قانون ارزش اضافی مبتنی بر قانون اوّلقانون ارزشاست،بهمین جهت مارکسیستها در این ادّعا که کارفرمار استثمارگر است به هر دو قانون متمّسک میشوند.مثلا مارکس در کتاب«کاپیتالیسم»میگوید تعیین ارزش اشیاء بواسطهی کار است،و سود اضافه بر مزد اختصاص به کارگر دارد و چون در اقتصاد مبتذل سرمایهداری، سود اضافی را کارفرما میبرد،بنابراین آن اقتصاد ظالمانه بوده و کارفرما ظالم و سارق و استثمارگر است. (1)
1) (1) -ج 1 ص 44-50 ترجمه عربی
الفارزش را میتوان به«ارزش مادّی»و«ارزش معنوی»تقسیم نمود.
ارزش مادّی که موضوع بحث علم اقتصاد است همان تعیین ارزش چیزهای مادّی است که مثلا بواسطهی کاری است که روی آن انجام شده یا به جهت عرضه و تقاضا است و یا جهات دیگری هم دارد.
ولی ارزش معنوی آن نیست که بگویند قیمت آن چقدر است؛بسیاری چیزها نزد انسانها ارزش فوقالعادهیی دارد،حتّی مارکسیستها که بکلّی معنویت را منکر شده و گمان کردهاند انسان برای شکم و خوروخواب بوجود آمده آنرا میفهمند.
ارزش عقیده و مذهب،ارزشی است که انسانهای راستین همهچیز خود را فدای آن میکنند،و با ندازهگیری مادّی مثل پول،کار،عرضه و تقاضا و...نمیشود آنرا سنجید.پیشوای آزادگان حسین علیه السلام میفرماید:«ما الحیوة الاّ عقیدة و جهاد»(زندگی جز عقیده و پاسداری از آن چیز دیگری نیست).یعنی عقیده و مذهب ارزشی برتر از همه چیز دارد و جان دادن آن برای آن سزاوار است.
در کتاب«تشیّع انقلابی»نقل شده که«حجر بن عدی»را با یارانش از کوفه به شام فرستادند،معاویه جلاّدان خود را فرستاد و پیش از ورود آنان به شام جلوی آنان قبرهایی کندند.و به آنان پیشنهاد کردند که یا از امیر مؤمنان علی علیه السلام بیزاری جویند و یا به مرگ گردن نهند.همهی آنان مرگ را ترجیح دادند،و«حجر بن عدی»پس از آنکه خلاصی فرزند خود را در خواست کرده بود از آنان خواست که فرزندش را پیش از او عدام کنند!و در پاسخ آنان که از این پیشنهاد او تعجب کرده بودند گفت:میترسم مرا زیر شمشیر ببیند و ترس از مرگ او را بر آن دارد که از امیر مؤمنان بیزاری جوید!.
عامّه و خاصّه روایتی را بطور متواتر از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل کردهاند و حتی مؤلّف«عبقات الانوار»این روایت را از پانصد و دو کتاب اهل تسنّن ذکر کرده است،و چنانکه از روایات فهمیده میشود پیامبر (صلی الله علیه و آله)مقیّد بودند این موضوع را در موارد حسّاس بگویند،و خلاصه آنکه رسول اکرم(صلی الله علیه و آله)بارها فرمودند:
«انّی تارک فیکم الثقلین کتاب اللّه و عترتی ان تمسکتم بهما لن تضلّوا ابدا:کتاب اللّه و عترتی.لن یفترقا حتّی یردا علی الحوض».
(من از میان شما میروم و دو چیز باارزش و گرانقیمت در میانتان باقی میگذارم که اگر به آن دو متمسّک شوید هرگز گمراه نخواهید شد،و آن دو «قرآن»و«اهل بیت»من است که تا قیامت از هم جدا نمیشوند».
قرآن کریم که ضامن سعادت انسانهاست نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله)ارزشمند است،عترت پیامبر که موجب اکمال دین است نزد همه ارزش معنوی دارد.
در مدرسهی علوی دفتر خاطراتی بود که میگفتند یک دانشآموز در آن نوشته است:یکی از روزهای سیاه من روزی بود که از خواب بیدار شدم و آفتاب طلوع کرده بود و من نماز نخوانده بودم!
آری نزد یک مسلمان درستکار،یک نماز،یک روزه،خودداری از
یک گناه،دستگیری از یک مستمند و...ارزشی بیش از دنیا و آنچه در آنست دارد.
اما سجّاد علیه السلام در روایتی در تفسیر آیهی «افلا یرون انّا نأتی الارض ننصها من اطرافها» (1)(آیا نمیبینند که ما میآییم و بر اطراف زمین نقص وارد میسازیم)فرمودهاند:منظور مرگ عالم و دانشمند است.
بنابراین معنای آیه چنین میشود که زمین با مرگ عالم سبک قیمت و بیارزش میشود و به تعبیر قرآن کریم ناقص میگردد.
صفات انسانی و فضائل اخلاقی مثل شجاعت،سخاوت،رأفت، بزرگواری،جوانمردی،عفو،فداکاری و...ارزشمند اسن و از کسی که چنین صفاتی داشته باشد قدردانی میشود و او را باارزش میدانند.
البته افرادی نظیر مارکس،نیچه،دورکیم،فروید و...همه چیز را به بازی گرفتند و نتوانستند یا نخواستند درک کنند که رأفت،کرامت، جوانمردی و...فوق العاده ارزشمند است،و گفتند آنچه گفتند و انسانیت را به لجن کشیده روی تاریخ را سیاه کردند،و مقام انسان را تا آنجا به تنزل و پستی کشاندند که او را حیوانی شکمپرست و شهوتران و حتّی به اعتقاد نیچه «درندهیی که اگر رأفت داشته باشد ضعیف است»قلمداد نمودند!به اعتقاد آنان انسان قوی کسی است که استمثارگر،درنده،عیاش،فریبنده و...باشد!! آری انسان اگر به وادی ضلالت و گمراهی بیفتد به تعبیر قرآن از هر جانوری پستتر و زشتتر است: «انّ شرّ الدّوابّ عند اللّه الصّمّ البکم الّذین لا یعقلون» (2)(پسترین جنبندگان نزد خداوند انسانهای کر و گنگی هستند که خرمندی ندارند)و امثال«نیچهها»و«فرویدها»مصداق روشن این آیهاند.
از این مقوله که بگذریم باز چیزهایی در این جهان میبینیم که با مقیاس ارزشی مارکس قابل سنجیدن نیست؛ارزش جمال،آواز،فصاحت کلام،ملاحت سخن،یک تابلوی مطابق با ذوق،یک منظرهی دلانگیز یک آبشار و...را نمیتوان انکار کرد.به تعبیر خواجه حافظ شیرازی برخی برای
یک زیبائی،یک چشم و ابرو،یک خال حاضرند جهانی را بدهند:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
بسیاری از انسانهای با شخصیت کارهای پرمشقتی را با سود کم تحمل میکنند ولی کار آسان پرسودی را که با شخصیتشان سازگار نیست نمیپذیرند،بسیارند افرادی که برای خدمت به جامعه و یا کسب نام و افتخار، عمری مشقتهای طاقتفرسائی تحمل کردند و با محرومیتهای بسیار ساختند و به دنبال حقیقت یا علم و دانش رفتند و دست از هدف خود بر نداشتند،و اگر دقت کنیم همهی سرفرازیها،دانشها،تحولها،علوم و تمدن بشری و...
مرهون زحمات آنانست.بسیاری از آنان میتوانستند با کارهای آسان و پر سودتری زندگی کنند و بدون رنج و زحمت به منافع مادّی بیشتری دست یابند امّا قبول نکردند و ارزشهای معنوی را بر ارزشهای مادّی ترجیح دادند.
بسیاری را میتوان نام برد که میتوانستند کتابهای مورد استفادهی عموم بنویسند و اضافه بر کسب وجاهت سودها ببرند ولی عمر را صرف کتاب علمی نمودند که سود مادّی و شهرت عامیانه نداشت(سفینة البحار مرحوم محدث قمی که میگویند 25 سال عمر صرف آن شده در مقایسه با مفاتیح الجنان او که شاید یکسال هم صرف آن نشده و همچنین عدل الهی آقای مطهّری و داستان راستان او از این قبیل است)
بنابراین اگر مارکسیستها میخواهند همه چیز حتّی قیام پیامبران را تفسیر مادّی کنند،کار نادرستی است و باید بدانیم که ارزشهای معنوی بیش از ارزشهای مادّی است.
این قانون از اصول اقتصاد بشمار میرود و از گفتار علمای اقتصاد بخوبی میتوان دریافت که آنرا امر غیر اختیاری میدانند و میگویند اگر
کالائی به قدر تقاضا عرضه شود خودبخود تعادل ارزش خود را حفظ میکند،و اگر تقاضا بیش از عرضه باشد کالا ترقی و اگر عرضه بیشتر باشد کالا تنزل قیمت پیدا میکند.
این قانون اگر ارادهی کلّیت از آن نشود و در جای خود بکار رود قانون مفید و تمامی است و باید توجه داشت که بسیاری از تنزل و ترقیها به جهت عرضه و تقاضا نیست و انشاء الله بعدا دربارهی آن سخن خواهیم گفت.
بسیار دیده شده که قانون عرضه و تقاضا را بیجا بکار گرفته و درد سر ایجاد کردهاند،در حالیکه این قاعده منشأ ارزش نیست و نمیگوید اصل ارزش اشیاء چگونه است و فقط به ترقّی و تنزل ارزش ارتباط دارد.به عبارت دیگر این قانون در جائی به کار میرود که کالائی ارزش داشته و اصل ارزش آن مفروغ عنه باشد ولی نوسان ارزش پیدا کند در اینجا میگویند نوسان ارزش آن به جهت عرضه و تقاضاست.
بنابراین این قانون مربوط به نوسان ارزش است نه اصل ارزش؛باید اصل ارزش محفوظ باشد تا تقاضا باشد،از این جهت باید گفت منشأ تقاضا مفید بودن است،و تا چیزی نباشد معقول نیست تقاضا در آن باشد.
به جهت همین بیتوجهی در مورد بکار بردن قانون عرضه و تقاضا در غیر جای خود،میبینیم در برخی موارد مجبور شدهاند اموری بدیهی و ضوری را منکر شوند!مثلا میگویند آب،نسیم،هوا و...ارزش ندارد زیرا کاری روی آنها انجام نشده که از نظر مارکس ارزش داشته باشد و مشمول عرضه و تقاضا هم نیست تا از نظر علمای اقتصاد ارزشی بر ایشان تصوّر شود!در حالیکه آب،نسیم،هوا و...موجب حیات و دارای ارزش فوق العاده است،و در اسلام و نیز نزد عقلا مالیت دارند و قابل خرید و فروشند و غصبشان هم حرام است.
در فقه اسلام آب و زمین موات از جملهی انفال یعنی اموال دولت
محسوب میشود،و اینکه آب،هوا،اراضی موات و...ازش دارد یک امر مسلّم ضروری است،و لازم نیست هر چیز با ارزش ناشی از کار یا قانون عرضه و تقاضا باشد،بلکه بسیاری از اشیاء پیش از آنکه کاری روی آن انجام شودمثل درختان جنگلارزشمندند،و بسیاری چیزها پیش از آنکه در معرض عرضه و تقاضا قرار گیرد ارزش دارد،و حتی همانطور که گفته شد باید ابتدا مفید باشد و مالیت داشته باشد تا عرضه و تقاضا بر آن جاری شود.
یک تابلوی نقاشی که ذوق و مهارت نقاش به آن ارزش بخشیده و برخی آن را به قیمتهای گزاف حاضرند بخرند،آیا کاری روی آن صورت گرفته؟یا مورد تقاضای عموم واقع شده است؟شاید 99 درصد مردم اصولا زیبائی آن را درک نکنند تا مورد تقاضای آنان شود.
بکار گرفتن قانون عرضه و تقاضا در چنین مواردی نتیجهیی جز توجیه غلط که خود غلط دیگری است ندارد.
جارزش مثل«مالیت»ملکیت»زوجیت»«ریاست»و...امری اعتباری و قراردادی است،یعنی اینگونه چیزها ما بازاء در خارج ندارد،و عقلا برای آنکه چرخ زندگی بچرخد و یا برای منظورهای دیگر باینگونه امور خارجیت دادهاند.به عبارت دیگر ارزش یک کتاب مثل خود کتاب نیست که واقعیت و در خارج ما بازاء داشته باشد بلکه خارجیت آن یک امر اعتباری عقلائی قراردادی است.
عبارت مارکس«ارزش مساوی با کار است»اگر اشتباه نکرده باشد قطعا تسامح در عبارت است،زیرا کار منشأ برای ارزش است نه خود ارزش.
عقلا برای امر اعتباری«ارزش»مانند مارکس فقط یک منشأ تصوّر نکردهاند،بلکه ارزش علل گوناگونی دارد که به برخی از آنهاکه در بحث ما دخالت دارداشاره میکنیم:
1-کار:بسیار واضح است که کار یکی از علل ارزش است،روی یک قطعه چوب بیارزش یا کمارزش،نقاش ماهری منظرهیی دلانگیز نقش میکند،همان قطعه چوب بیارزش میلیونها ارزش پیدا میکند.
2-قانون عرضه و تقاضا:این قانون که قبلا به آن اشاره کردیم(و بعدا انشاء الله به تفصیل از آن سخن خواهیم گفت)گاهی ارزش چیزی را بالا میبرد؛قانون عرضه و تقاضا است که گوشت کیلویی 10 تومان را به 100 تومان و روغن کیلویی 20 تومان را به 150 تومان و سیگار بستهیی 20 ریال را به 20 تومان و...میرساند،بنابراین قانون عرضه و تقاضا نیز از علل ارزش است.
3-مطلوبیت ذاتی:بسیاری اشیاء خود ارزشمندند و ارزششان به کار یا عرضه و تقاضا ارتباطی ندارد،مثل آب،نسیم،هوا،باران،برف و...و از آنان که میگویند این چیزها ارزش ندارد باید پرسید آیا آب و لجن،و نور و پشه،و نسیم و زباله،باران و خاکروبه،مثل یکدیگرند و هردو بیارزشند؟!
و نیز اشیائی هست که عقلا ارزش فوقالعاده برای آنها قائلند مثل «الماس کوه نور»«الماس دریای نور»و برخی جواهرات دیگر،بناهای باستانی،کاشیهای ظریف،اشیاء عتیقه،تابلوهای زیبا و هنرمندانه و...ارزش اینگونه چیزها به جهت کمیت کاری که روی آنها انجام شده نیست زیرا بیست ساعت کار روی یک تابلوی ظریف موجب آن نشده که ارزش آن به یک ملیون تومان برسد،و به جهت عرضه و تقاضا نیز نیست.میگویند ارزش کاشیهای سردرب مسجد خمینی اصفهان(مسجد شاه سابق)به نقش دو طاوس دارد معادل ارزش همهی مسجد است،آیا شما میتوانید متقاضی برای آن پیدا کنید؟
از گفتههای علمای اقتصاد نیز میتوان دریافت که اینگونه اشیاء که پشتوانهی پول مملکت است مورد قانون عرضه و تقاضا نیست،جواهراتی چون کوه نور،دریای نور و...و به جهت عرضه و تقاضا ترقی و تنزلی در
قیمت پیدا نمیکنند.
4-چیزهائی که ارزششان به جهت اغراض و دواعی است:مثل دلارها،اسکناسها،دینارها و...
ارزش اینگونه چیزها فقط اعتباری و قراردادی است،به جهت کار نیست زیرا مقدار کاری که روی یک اسکناس ده هزار ریالی انجام شده در ریال نیست،و به جهت عرضه و تقاضا هم نیست زیرا در این صورت لازم بود اسکناس پانصد ریالی و هزار ریالی تفاوت قیمت نداشته باشد چون هر دو مورد تقاضاستاگر صحیح باشد که مورد عرضه و تقاضا باشند-.
به جهت مطلوبیت ذاتی هم نیست زیرا قطعه کاغذی بیش نیست،و به محض آنکه از دور خارج و اعتبار عقلا و دولت از آن گرفته شود از قیمت و ارزش میافتد.ارزش اینگونه چیزها برای آنست که پشتوانهی آنها در درسترس نباشد،مثل ترقی برخی از کالاها که برای حفظ جامعه و استقلال و مصلحت آنست؛مثلا گرانی گوشت فعلا به جهت عرضه و تقاضا نیست،زیرا در همهجا اگر عرضه بیش از تقاضا نباشد کمتر نیست،بلکه به جهت آنست که تنزل قیمت گوشت موجب رکود دامداری میشود لذا مصلحت کشور اقتضا میکند که گران باشد و عرضه و تقاضا در آن دخالت ندارد.
دمقدمهی چهارم که لازم است توجه بیشتری به آن داشته باشیم این است که«کار»،«عرضه و تقاضا»،«مفید بودن و مطلوبیت ذاتی»،«اغراض عقلائی»موجب ارزش و گاه به تنهایی علت ارزش و علت ترقی در ارزش میشوند ولی نباید فراموش کرد که ارزشی میتواند ارزش اقتصادی محسوب شود که ارزش کاذب نباشد.اگر چیزی مفید کاذب بود خواهناخواه ارزشی که از آن سرچشمه میگیرد ارزش کاذب است؛اگر کاری برای فرد یا جامعه زیانبخش باشد ارزش آن کار ارزش حقیقی نیست و باید آنرا ارزش کاذب نامید.
اگر عرضه و تقاضا،عرضه و تقاضای عقل پسند نباشد،ارزش ناشی
از آن ارزشنما است نه ارزش واقعی.اگر اغراض و اعتبارات بدست نا اهلان بیفتد ارزش ناشی از آنها ارزش نیست،بدبختی و فلاکت و ورشکستگی است،و چون سرابی کاذب است که تشنه آنرا آب میپندارد!
بهمین جهت اسلام برای آنچه مضّر به حال جامعه است ارزشی قائل نیست و عرضه و تقاضائی را که خردمندانه نباشد منشأ ارزش نمیداند و اغراض و دواعی و اعتباراتی که برای جامعه زیانآور است امضا نکرده است.از نظر اسلام،شراب،آلات قمار،آلات موسیقی و غنا و...چون برای جامعه زیانبخش است مالیت ندارد،ارزش ندارد،هرچند مردم آنها را مال و مفید بدانند.
اسلام پاداشی برای کار مضرّ قائل نیست.و چنین کاری را علّت و منشأ برای ارزش نمیداند،فتنه،توطئه،جاسوسی،ساختن آلات قمار و برخی اشیاء لوکس،ساختن شراب،کار بر روی هرچه برای جامعه زیانآور است از نظر اسلام پاداش ندارد و ارزشی برای آن اعتبار نفرموده است.
اسلام عرضه و تقاضا را موجب ارزش میداند و خرید و فروش چیزی که مالیت ندارد و کاری هم روی آن نشده ولی داعی عقلاء و تقاضای عقلائی در آن هست،جایز میشمارد،یعنی ارزش دارد و میشود بازاء آن پول دارد.و به قول فقهاء«اکل مال به باطل نیست»،ولی اگر تقاضا تقاضای کاذب باشد اسلام بشدّت آن را تقبیح کرده و با آن مخالف است؛تقاضاهای تجمّلپرستی را اسلام تبذیر میداند و قرآن میفرماید: «انّ المبذّرین کانوا اخوان الشّیاطین» (1)(تبذیرکنندگان برادران شیاطینند)،تقاضاهای تجمل پرستی نه تنها مورد امضاء اسلام نیست بلکه آنرا کاری شیطانی میداند.
تقاضاهای مربوط به عیّاشی را اسلام جایز نشمرده و آنرا موجب هلاکت ملّتها میداند: «و اذا اردنا ان نهلک قریة امرنا متر فیها ففسقوا فیها فحق علیها القول فدمّرناها تدمیرا» (2)(چون هلاک قومی را اراده میکنیم عیاشان و خوشگذرانان آنجا را وا میداریم تا به فسق و گناه بپردازند و
استحقاق عذاب پیدا کنند آنگاه آنان را نابود میسازیم).
باید توجّه داشت که نابودی یک ملّت فقط به این نیست که عذابی مانند زلزله و طوفان و سیل بر آنها نازل شود،بلکه برترین عذاب آنست که روح انسانیت از ملتی رخت بربندد،چرا که وقتی عاطفه،جوانمردی، فداکاری،دیگرگرائی و...در ملتی نبود آن ملّت مسخشده و به عذاب الیه گرفتار آمده است.امریکا،شوروی،کشورهای غربی،بلکه همهی جهان هم اکنون به عذاب درندگی گرفتارند،روح اختلاف در یک ملّت از بدترین عذابهاست؛استثمار خارجی ملّتی را ذلیل و بندهی خود میسازد و ذخائر او را به یغما میبرد،این بالاترین مسخ شدنهاست....بنابراین میتوان گفت جهان هم اکنون به عذاب الهی گرفتار است،عذابی که ناشی از اعمال و کردار خود آنهاست.
اسلام تقاضایی را که زیانآور است امضا نمیکند: «انّما الخمر و المیسرّ و الانصاب و الازلام رجس من عمل الشّیطان فاجتنبوه لعلّکم تفلحون انّما یرید الشّیطان ان یوقع بینکمّ العداوة و البغضاء فی الخمر و المیسر» (1)(همانا شراب و قمار و بتها و تقسیم و برد و باخت مال با قرعه پلید و از کردار شیطان است پس از آنها اجتناب ورزید تا رستگار شوید، شیطان میخواهد با شراب و قمار میان شما دشمنی و کینه ایجاد نماید).
اسلام قراردادهای عقلائی را پذیرفته و دستور به رعایت هر قراردادی داده است: «اوفوا بالعقود» (2)(به پیمانها و قراردادها وفا کنید).بهمین جهت فقها فرمودهاند قراردادهای عقلائی هرچند مانند بیمه مستحدث باشد و در زمان شارع اسلام سابقه نداشته باشد از نظر اسلام پذیرفته است و همهی قراردادهای عقلائی،اعتبارات عقلائی قابل اجرا و لازم الاجرا است بشرط آنکه براستی عقلائی باشد،ولی اگر کاذب و برای فرد و جامعه زیانآور باشد اسلام نه تنها نپذیرفته بلکه بشدت تقبیح کرده و با آن مبارزه میکند.اسلام قرارداد بیع ربوی را قراردادی مضرّ و گناه آنرا بسیار بزرگ میداند: «فان لم
تفعلوا فأذنوا بحرب من اللّه و رسوله» (1)(پس اگررباخواری راترک نمیکنید آمادهی جنگ با خدا و پیامبرش باشید).
اسلام رشوه را«سحت»و نجس میداند و رشوهخواری را جزو کارهای یهودیان متقلب جاسوس ذکر کرده است: «سمّاعون للکذب اکالون للّسحّت» (2)(از کارهای یهود،جاسوسی و خوردن رشوه است که نجس میباشد).و بالأخره اسلام هر قراردادی که تنبلی،عیاشی و زالوصفتی را در فرد یا جامعه برانگیزد به شدّت منع میفرماید: «لا تأکلوا اموالکم بینکم بالباطل» (3)(اموالتان را در میان خود به باطل نخورید)،و ما در بحثهای گذشته در این باره به تفصیل سخن گفتمی.
*** بعد از مقدماتی که ذکر شد نوبت به بحث اصلی میرسد که آیا ارزش اشیاء چنانکه مارکس میگوید به کمیّت کاری است که روی آن انجام شد؟یا چنانکه میان علمای اقتصاد مشهور است به قانون عرضه و تقاضاست؟و یا شقّ سوّمی هم دارد؟
به عبارت دیگر قانون ارزش را چگونه باید تفسیر کرد؟
مارکس از کسانیست که میگوید کار مساوی با ارزش است،و کمیت کاری که بر روی چیزها انجام شده مقدار ارزش آنها را بیان میکند.
این نظریه از جهانی ناتمام است و ما برخی انتقادات وارد بر آن را ذکر میکنیم:
الفاوّلین عیب مهم این نظریه نادیده گرفتن کیفیّت کار است؛دو کالا را در نظر بگیرید که کمیت کار انجام شده بر روی آنها مساوی ولی در یکی ظرافت بیشتری اعمال شده باشد،مثلا دو نفر دو دست قاشق و چنگال
غذاخوری را در مدت سه ساعت بسازند ولی یکی از آن دو با ذوق و استعداد خود ظرافت چشمگیری به ساختهی خود ببخشد،آیا میتوان گفت این دو دست قاشق و چنگال چون از نظر کمیت کار مساوی هستند از نظر ارزش هم مساویند؟
در مثالی دیگر میتوان دو تابلوی نقّاشی را در نظر گرفت که دو نقّاش در مدّت دو روز ترسیم کردهاند و ظرافت و زیبائی یکی از دو تابلو ارزش آنرا به میلیونها تومان رسانده و تابلوی دیگر که فاقد آن زیبائی و ظرافت است چندان ارزشی ندارد؛آیا میشود منکر این واقعیت شد؟آیا میتوان انکار نمود که ذوقها،استعدادها،سلیقهها،مهارتها در همهی انسانها مساوی نیست؟ آیا میتوان انکار کرد که آن ذوقها،استعدادها و...در نتیجهی کار تأثیر کامل دارد؟
بدون تردید جواب منفی است،لذا«ریکاردو»و«آدام اسمیت»که خود پایهگذار این نظریهاند به اشکال آن پی برده و میتوان گفت به این اشکال ملتزم شدهاند،زیرا در پاسخ گفتهاند این نقض استثناء در قانون است (1)مارکس نیز توجه به این اشکال داشته و همین جواب را داده است (2)ولی این توجهی غلط است که خود غلطی دیگر است،و بهتر بود به جای این توجیه،کمیّت را در نظریهی خود حذف میکردند و میگفتند کار مساوی با ارزش است،زیرا پاسخ آنان و توجیه به استثناء در قانون،در واقع عقبنشینی از ادعایشان است و اقراری است بر اینکه کمیت کار علّت منحصر برای ارزش نیست،و مطلوبیت ذاتی،عرضه و تقاضا و چیزهای دیگر هم در تعیین ارزش مؤثرند.
ایراد دیگر بر پاسخ آنان اینکه:استعمال استثناء در قانون در این موارد غلط است،زیرا این موارد از توصیفات است نه تکلیفات،و استثناء در تکلیفات صحیح است ولی در توصیفات درست نیست و اصولا راه ندارد، به عبارت دیگر مارکس که میگوید«ارزش هرچیز را کار تعیین میکند»از
واقع و خارج خبر میدهد،یعنی مدّعی است که واقع امر این است که کارگر به اشیاء ارزش میبخشد و بهمین جهت در«ارزش اضافی»نیز میگوید سود اضافه بر مزد به کارگر اختصاص دارد و نتیجه میگیرد که چون کارفرما میبرد پس استثمارگر است،و اینطور نیست که بگوید من قانون وضع میکنم و تکلیف میکنم که ارزش هرچیز باید بواسطهی کار باشد و سود اضافه بر مزد را باید به کارگر بدهند.و استثناءچنانکه در علم اصول،مسلّم استمربوط به تکلیفات و قوانین است نه مربوط به اخبار و توصیفات،و اصولا معنا ندارد که در توصیف و اخبار،تبصره و استثناء بیاید،بهمین جهت در علم اصول میگویند استثناء و حمل عام بر خاص یا حمل مطلب بر مقید، در محاورات و گفتگوی عرفی غلط و نادرست است.
این کلام مارکس که«این موارد استثناء در قانون است»به آن میماند که کسی بگوید«آتش علّت گرما و حرارت است»و چون بر او ایراد بگیرند که«خورشید هم علت گرما و حرارت است»بگوید این استثناء در قانون است!بدیهی است که هر دو صحیح نیست،و در این موارد باید گفت کار از جمله علل ارزش است و آتش از جمله علل گرما و حرارت است.
بایراد دوّم بر قانون ارزش مارکس،نادیده گرفتن عرضه و تقاضاست،زیرا در اینکه عرضه و تقاضا از جمله علل ارزش است نمیتوان تردید کرد؛دو کالا را که از نظر مواد و کمیت کار مساوی باشند در نظر بگیرید که تقاضا برای یکی از آندو بیشتر باشد،آیا میتوان مدّعی تساوی قیمت آنها شد؟
به این اشکال هم ریکاردو و آدام اسمیت و مارکس و پیروان مارکس توجّه کردهاند و پاسخی که دادهاند همان پاسخی است که قبلا ذکر شد -استثناء در قانونو جواب آن نیز همان جوابی است که گفتیم.
جایراد مهّم دیگر مسألهی تخصّص است،زیرا هیچ معنا ندارد که کار یک عمله در یکساعت با کار یک معمار در یکساعت،و کار یک مهندس
برق با کار یک نامهرسان در کارخانهی برق،و کار یک مخترع با کار یک کارگر معمولی از نظر ارزش مساوی باشد.
مارکس به این اشکال توجه داشته و تسلیم آن شده و جواب داده است کار مهندس کار مرکّب است و کار عمله کار ساده،و باید پاداش مهندس مضاعف باشد،زیرا تخصص مهندس که کارهای قبلی اوست ضمیمهی کارهای فعلی او میشود،به خلاف عمله که کار قبلی نداشته است،بنابراین مزد مهندس باید مضاعف پرداخت شود. (1)شاید مراد از مضاعف این نباشد که دو برابر یک عمله به مهندس بدهند،زیرا این نیز بیعدالتی است و اگر در جامعه اینطور عمل شود روح اختراع میمیرد،بهمین جهت در شوروی هم اجرت و مزایای یک مهندس چندین برابر یک کارگر ساده است،و باید توجه داشت که عمّال شوروی در کشورهایی مثل ایران تبلیغ میکنن که حقوق کمی میگیرند و مزایائی هم ندارند ولی این تبلیغات برای فریب سادهلوحان است و خبرهای قطعی حاکی از آنست که اجرت و مزایای یک مهندس چندین برابر یک کارگر بوده و هیچ قابل مقایسه نیست چنانکه قبلا نیز به این موضوعات اشاره کردهایم.
عجیب است که برخی جوانان با آنکه میخوانند و میدانند فرضیههای مارکس عملا حتّی در شوروی اجرا نشده باز برای آن سینه میزنند و مایلند به خورد برخی ناآگاهان بدهند.
بهر حال گمان ما آنست که مراد از«مضاعف»این میتواند باشد که حق هرکسی را باید داد،عمله باید حق خود را بگیرد و مهندس هم حق خود را،و در هر صورت مراد مارکس هرچه باشد قطعا قانون تساوی را نقض کرده و صریحا از ادّعای خود که«همهجا کمیت کار مساوی باارزش است» عقبنشینی نموده است و در واقع پذیرفته که کمیت کار در همهجا ارزش را تعیین نمیکند،و این ایراد را بر خود وارد نموده و تسلیم آن نیز شده است.
دایراد چهارم که باز مارکس به آن توجه داشته مسألهی سرعت و
1) (1) -کاپیتالیسم ج 1 ص 50
کندی کار است؛بسیاری از افراد میتوانند کالائی را در یک ساعت بسازند که همان را افراد دیگری به جهت کنددستی در چند ساعت نمیتوانند تحویل دهند،اگر کارگری یک جفت جوراب را در یکساعت و کارگر دیگر دو جفت آنرا در یکساعت ببافد آیا میتوان گفت چون کمیت کار هر دو یکساعت بوده دو جفت جوراب ارزشی مساوی یک جفت جوراب دارد؟
مارکس چون دیده التزام به چنین چیزی ممکن نیست جواب داده در این موارد معدّل بگیرند و اگر قیمت یک جفت جوراب یک تومان است قیمت سه جفت را تقسیم بر دو کنند و به دو کارگر بپردازند،و این معدّلگیری را در اصطلاح اقتصاد سوسیالیسم«کار اجتماعا لازم»نامیدهاند. (1)پاسخ آنست که اوّل خود این دستوپا زدن دلیل آنست که ایراد وارد است و نمیتوان ملتزم شد که کمیّت کار همیشه ارزش را تعیین میکند.
ثانیا به چه دلیل حق کارگری را به دیگری بدهیم،آیا در مثال فوق پنج ریال اجرت کارگری را گرفتن و به کارگر دیگر دادن ظلم،سرقت و استثمار نیست هرچند با اصطلاح«کار اجتماعا لازم»بر آن سرپوش بگذاریم؟!
به عبارت علمی اگر قانون ارزش توصیف و اخبار از واقعیت است چرا حکم و تکلیف بر آن نهاده شود،اگر کار کارگر حق او و نیروی متجسد اوستچنانکه قائل هستیدچرا به اسم کار اجتماعا لازم و با وضع قانون و حکم از او میگیرید و به دیگری میدهید؟
آنچه اجتماع لازم میکند این نیست که با معدّلگیری حق یکی را به دیگری بدهند،بلکه حق هرکس را بپردازند و اگر کمبودی در معیشت داشت همهی مردم و یا لااقل دولت آنرا تأمین نماید تا همه در رفاه و آسایش باشند و همه به حق خود برسند.
*** به اشکالاتی که ذکر شد مارکس و پیروانش توجّه داشتهاند،و اشکالات دیگری نیز به نظر میرسد که چپگرایان یا به آنها توجه نداشته و یا
1) (1) -کاپیتالیسم ج 1 ص 49 و اصول اقتصاد از نوشین ص 26
نخواستهاند توجه کنند و ما به برخی اشاره میکنیم:
هنادیده گرفتن تفاوت اشیائی که کار بر روی آنها انجام میشود:
مثلا یک کارگر در مدّت یکروز میزی از چوب معمولی بسازد و کارگر دیگر در همین مدّت همان میز را از چوب آبنوس بسازد،آیا میتوان گفت چون کمیت کار این دو میز مساوی است در قیمت نیز مساوی هستند؟بدیهی است که تفاوت قیمت فاحشی دارند،و این تفاوت به جهت کار نیست بلکه از تفاوت چوب میزها ناشی میشود.
ونادیدة گرفتن آلات و ابزار کار:مثلا یک نفر با چرخدستی در هشت ساعت یک متر پارچه و دیگری با ماشین بافندگی در هشت ساعت هزار متر ببافد،آیا ممکن است کمیت کار این دو معرف ارزش پارچهها باشد و ارزش یک متر مساوی هزار متر محسوب شود.
از مارکسیستها بعید نیست که تسلیم این اشکال شوند چرا که نظیر آن در گفتار و در کردارشان بسیار دیده شده،و معدّلگیری کنددستی و تنددستی را هم در این مورد به میان نیاوردهاند،و اگر بخواهند معدّلگیری نمایند کاری ناممکن است زیرا هزار و یک را تقسیم کردن و پانصد و نیم آنرا به کسی که یک متر بافته دادن و پانصد منهای نیم آنرا از کسی که هزار متر بافته بنام کار اجتماعا لازم کسر کردن به قدری ناروا است که مارکسیسم هم زیر بار آن نخواهد رفت.
زنادیده گرفتن محل کار،فائده کار،خود کارگر و...
مثلا کاسبی در جای خلوتی سیگار میفروشد،همین کسب را دیگری در جای پرجمعیتی انجام میدهد،بازده کار دوّمی به مراتب بیش از کار اوّلی است.
نقاشی روی کاغذ نازکی منظرهیی ترسیم میکند و دیگری همان منظره را روی چیزی بادوام ترسیم مینماید آیا این دو اثر تساوی قیمت دارند؟
اگر کتابی را مؤلّف آن به خط خود بنویسد بخصوص اگر مؤلف در جامعه شهرت و وجهه هم داشته باشد بسیار ارزشمندتر از آنست که همان کتاب را کاتبی در همان مدّت بنویسد.
حنادیده گرفتن مشکلات زمان کار و مشکلات حیثیّتی در کارها:
مثلا عملهیی در تابستان در برابر هشت ساعت کار دویست تومان میگیرد و در زمستان با همان هشت ساعت به یکصد و پنجاه تومان راضی است و حق او نیز بیش از آن نیست.
برخی تحصیلکردهها کار اداری را بر بعضی کارهای تولیدی و توزیعی ترجیح میدهند و با حقوق کمتر میسازند و تن به کارهایی که دون شخصیت خود میدانند نمیدهند،در برخی جاها کارهای تولیدی یا توزیعی برای بعضی افراد ناپسند شمرده میشود و آنان مجبورند کار بیشتر با حقوق کمتر انجام دهند.
طاگر ارزش هرچیز مساوی کاری باشد که روی آن انجام شده لازمهاش آنست که ارزش کار مساوی با مخارج کارگر باشد،زیرا مارکس مدّعی است که ارزش کالا بمقدار کاری است که انجام شده،پس ناچار باید بگوید ارزش خود کار نیز به مقدار چیزی است که آنرا ایجاد کرده است!و لازمهی این کلام آنست که قانون ارزش مارکس یک نظریهی ضد کارگری است،و کارگر را ملزم میسازد که بقدر قدرت کار کند و بقدر معیشت بگیرد.
یایراد دهم بر قانون ارزش مارکس این است که اگر ارزش هر چیز معادل کاری که روی آن انجام شده باشد باید گفت ارزش هر چیز معادل مخارجی است که صرف تولید آن شده و بعید است که خود مارکس هم بتواند چنین چیزی را بپذیرد،زیرا آیا میتوان گفت ارزش یک انسان معادل با خرجی است که صرف تولید وی شده است؟!
با توضیحاتی که داده شد به این نتیجه میرسیم که تفسیر مارکس از قانون ارزش ناتمام است و نمیتوان ملتزم شد که علّت ارزش فقط کار
است.
اینک به قانون عرضه و تقاضا که بسیاری از علمای اقتصاد آنرا علّت ارزش پنداشتهاند میپردازیم و به خواست خدای متعال،ده ایراد نیز بر این تصوّر آنان ذکر میکنیم:
بسیاری از علمای اقتصاد قانون ارزش را بر قانون عرضه و تقاضا تطبیق دادهاند و قائلند ارزش اشیاء بجهت قانون عرضه و تقاضاست،و هر شیئی متقاضی نداشته باشد مثل آب،هوا،باران،برف و...ارزش ندارد.
و نیز معتقدند آنچه مورد تقاضاست اگر عرضهاش به قدر تقاضا باشد تعادل ارزشش حفظ میشود و اگر عرضه بیش از تقاضا شود ارزش آن تنزّل،و اگر تقاضا بیش از عرضه باشد ارزش آن ترقی میکند،و بنابراین مقدّمه مدّعیند ارزشها،ترقی قیمتها،تنزّل نرخها همهوهمه از قانون عرضه و تقاضا ناشی میشود.
این ادّعای آنان مانند ادّعای مارکس از جهانی ناتمام است و ما به برخی ایرادهای آن اشاره میکنیم:
الفآب،هوا،باران،برف و...ارزشی فوق العاده دارند،آیا میتوان گفت آب که مایهی حیات هر جنبندهیی است ارزش ندارد؟آیا نور که زندگی همهچیز وابسته به آنست ارزش ندارد؟آیا آب و باران و برف و نور و هوا مساوی لجن و زباله و حشرات بوده و بیارزش است؟اگر ارزش ندارد چرا عقلاء آنها را مال محسوب نمودهاند؟
آیا انفال که در فقه جزو اموال دولت بحساب آمده جز بر آب،خاک، کوه و...صادق است؟
بنابراین باید گفت ارزش بسیاری چیزها مرهون عرضه و تقاضا
نیست و آنها خود مطلوبیت ذاتی دارند.
باگر ارزش اشیاء بجهت عرضه و تقاضا است باید دو کالا که به یک اندازه مورد نیازند دارای ارزش مساوی باشند،مثلا قوری و استکان هر دو به یک اندازه مورد احتیاج هستند و لازم است قیمت قوری و استکان تفاوتی نداشته باشد!
مردم به همان اندازه که احتیاج به مسکن دارند به پوشیدن لباس نیز محتاجند و اگر منشأ ارزش عرضه و تقاضاست باید یک خانهی متوسط با یک دست لباس متوسط ارزشی برابر داشته باشد!بدیهی است که اینطور نیست و تفاوت ارزش در این موارد مربوط به کار است.
جبرخی چیزها ارزشی اعتباری دارد،اسکنان تا اعتبار عقلاء پشتوانهی آنست ارزشمند است و به مجرّد آنکه عقلاء آنرا از دور خارج سازند بیارزش میشود.
بنابراین آنچه ارزشی اعتباری و قراردادی دارد ارزشش به عرضه و تقاضا مربوط نمیشود،زیرا اگر عرضه و تقاضا موجب ارزش آن باشد لازم است اسکناس دهزار ریالی با اسکناس ده ریالی تساوی قیمت داشته باشد چرا که قانون عرضه و تقاضا در هر دو به یک اندازه است.
د-«آلومینیوم»تا نیمهی قرن نوزدهم بسیار گرانقیمت بود چون استخراج آن مشکل و کار زیادی برای آن انجام میشد اما فعلا استخراج آن بوسیلهی برق است و چون کار کمتری میبرد و آسان بدست میآید قیمت بسیار کمتری دارد در حالیکه قانون عرضه و تقاضا در آن زمان و حالا در مورد آلومینیوم یکسان است،بنابراین ارزش دائر مدار قانون عرضه و تقاضا نیست.
هبرخی چیزها ارزشی فوق العاده دارند چنانکه پشتوانهی کشوری هستند مثل الماس کوه نور،الماس دریای نور،و جواهرات دیگر،و عقلاء برای آنها ارزشی فوق العاده اعتبار کردهاند و منشأ این اعتبار قطعا قانون
عرضه و تقاضا نیست،زیرا تقاضای بالفعل از طرف مردم دربارهی این چیزها وجود ندارد.
وایراد دیگر بر قانون عرضه و تقاضا آنکه اگر ارزش دائر مدار عرضه و تقاضاست باید هرچه تقاضا بیشتر باشد ارزش نیز بیشتر باشد در حالیکه چنین نیست،مثلا تقاضای مردم در امور مربوط به معیشت نظیر مسکن،خوراک،پوشاک بمراتب بیشتر از تقاضای آنان در امور غیر ضروری مثل تجملات است،در عین حال آنچه کمرشکن است هزینهی برجهاست نه خرجها،و بفرمودهی امیر مؤمنان:
و قد دقّت و رقّت و استرقّت فضول العیش اعناق الرّجال
(برجها در زندگی موجب ذلّت و تواضع بیجا و عبودیت در برابر دیگران میشود)
و این خود دلیلی است که عرضه و تقاضا سرنوشت ارزش را تعیین نمیکند.
زبسیاری چیزها که قطعا ارزش دارند در برخی مناطق مورد عرضه و تقاضا نیست،مثلا نان در برخی روستاها عرضه و تقاضا ندارد،و یا انگور که در برخی ورستاها همه باغ انگور دارند و رفع حاجتشان میشود مورد عرضه و تقاضا نیست.
حایراد دیگر آنکه بکار بردن قانون عرضه و تقاضا در این موارد «استعمال شیء در غیر ما وضع له»است؛زیرا این قانون گویای آنست که اگر تقاضا بیشتر از عرضه شود گرانی ایجاد میشود و اقتصاددانان باید مراقبت کنند که توازن عرضه و تقاضا حفظ شود تا قیمتها صعود نکنند،و نیز اگر عرضه بیش از تقاضا باشد رکود اقتصادی و سقوط قیمتها را موجب میشود.
پس در واقع این قانون مربوط به نوسان قیمتهاست و اگر کسی بخواهد اصل ارزش و تعیین ارزش اشیاء را ناشی از عرضه و تقاضا بداند،
نقضها،ایرادها و نارسائیهایی بر آن وارد است که به برخی اشاره کردیم.
به عبارت علمی تعیین ارزش به قانون عرضه و تقاضا مغالطهیی بیش نیست زیرا نتیجه در مقدمات درج نشده است،به عبارت دیگر نتیجهی صحیح از مقدمات وقتی بدست میآید که نتیجه در مقدمات درج شده باشد و به عبارت دیگر نتیجه را باید از دل مقدمات بیرون آوریم،چنانکه در مثال مشهور منطقی گفتهاند«العالم متغیّر،کلّ متغیّر حادث،فالعالم حادث»میبینید که«حدوث عالم»نتیجهی دو مقدمه بوده و نتیجه از دل دو مقدّمه بیرون آمده است.
ولی نتیجهیی که از قانون عرضه و تقاضا گرفته میشو اینطور نیست، زیرا میگویند ترقی و تنزّل قیمت هرچیز را قانون عرضه و تقاضا تعیین میکند بنابراین هر تنزّل و ترقی در ارزشها بواسطهی این قانون است، نتیجهیی که از دل این دو مقدّمه بیرون میآید این است که ترقی قیمت فلان کالا به جهت تقاضای بیش از عرضه بوده است اما اگر نتیجه بگیرید ارزش فلان چیز بواسطهی عرضه و تقاضاست درست نیست و مغالطه است.
طایراد دیگر آنست که بسیاری از گرانیها بواسطهی برهم خوردن تعادل عرضه و تقاضا نیست بلکه به جهت بالا رفتن سطح ارزشهاست،مثلا عملهیی که مزدش صد ریال بوده اینک به هزار ریال رسیده،این ترقی بواسطه کمبود عمله یا زیادی تقاضا نیست،عمله اگر بیشتر از تقاضا نباشد لااقل تعادل عرضه و تقاضایش محفوظ است ولی ترقی سطح زندگی موجب شده که قبلا با ده تومان مخارج زندگیش تأمین بود و اکنون با یکصد و بیست تومان تأمین نمیشود.
یایراد دهم آنکه بسیاری از ترقی و تنزّلها و نیز بسیاری از ارزشها بواسطهی اغراض و دواعی است که دولت یا ملّت برای صلاح جامعه دارند.مثلا جامعهیی که بخواهد استقلال پیدا کند باید دولت اجناس خارجی را یا وارد نکند و یا اگر وارد میکند قیمتی برای آن تعیین نماید که
مردم رغبت به آن نداشته باشند،و یا مثلا مالیاتهای مستقیم و غیر مستقیم خواه ناخواه بر روی کالاها اثر میگذارد.و یا فرضا جامعهیی که میخواهد از استثمار بیگانه رهایی یابد از مصرف اشیاء لوکس و تجملی اجتناب میورزد و یکی از راههای این اجتناب گران کردن قیمت آنها و تنزّل دادن قیمت اشیاء ضروری و ما یحتاج مثل نان و گوشت و میوه و...میباشد.
بنابراین عرضه و تقاضا در اینگونه موارد هیچ تأثیری ندارد بلکه برعکس عرضه بیش از تقاضاست ولی قیمت به جای تنزّل ترقی مینماید.
*** در کتاب«مباحث اقتصاد»ص 56 میگوید:
«اصل ارزش ناشی از مفید بودن است که منشأ و مبدأ تقاضاست،بعلاوه ندرت فرد که مبدأش قابلیت تملّک و انحصار باشد» (1)این مطلب ظاهرا ناتمام به نظر میرسد،زیرا برگشت ازن کلام به همان قانون عرضه و تقاضاست،و قانون عرضه و تقاضا را جائی میتوان تصوّر کرد که مورد تقاضا مفید باشد و جائیکه در دسترس همه نباشد،زیرا اگر نادر نباشد،انحصاری نباشد،قابلیت برای تملّک نداشته باشد و همه به مقدار کفایت داشته باشند قانون عرضه و تقاضا موردی نخواهد داشت چنانکه در مباحث گذشته معلوم شد.
بنابراین ایراد اوّل به این نظریه آنست که تفسیری از قانون عرضه و تقاضاست نه آنکه نظریهیی در مقابل آن باشد،ثانیا همهی ایرادهایی که به فرضیه عرضه و تقاضا ذکر کردیم بر این فرضیه نیز وارد است و چون مایل به تطویل کلام نیستیم زحمت تفصیل را به خواننده واگذار میکنیم.
*** از مجموع آنچه گفته شد چنین نتیجه میگیریم:
الفارزش دو قسم است:ارزش مادّی که موضوع برای مسائل اقتصادی استارزش معنوی که مسائل مهم علم اخلاق است(و باید به
1) (1) -مباحث اقتصاد
ارزش بیشتر اهمیت داد).
بارزش وقتی اهمیت دارد و قابل بحث است که کاذب نباشد ولی اگر ارزش و علل ارزش کاذب باشند جز شقاوت و زیان برای فرد و جامعه ثمری ندارد،چنانکه استثمارگران با همین ارزشهای کاذب ملتهای ضعیف را استثمار کرده و میکنند،و این ملّتهای غافل تا بیدار نشوند و از این ارزشهای کاذب دست برندارند در ذلّت و بندگی خواهند بود و منابع و ذخائرشان همچنان به یغما و چپاول میرود.
جارزش یک امر اعتباری است و منشأ آن چیزهای مختلفی است و ما چهار علّت را یادآور شدیم:کارعرضه و تقاضامطلوبیت ذاتی- اغراض و دواعی عقلائی.
دکلام مارکس در مورد قانون ارزش ناتمام بوده انتقادات فراوانی بر آن وارد است که ده انتقاد را ذکر کردیم،و روشن ساختیم که کار علت منحصر برای ارزش نیست و نمیتوان پذیرفت که کمیت کار بیانگر ارزش باشد.
هقانون عرضه و تقاضا نیز به تنهائی علّت ارزش نیست،و بر مدعیان این مطلب ایرادهای بسیاری وارد است که ما ده ایراد را بیان کردیم.
وبیانی که در کتاب مباحث اقتصاد ذکر شده چیزی بیش از تفسیر قانون عرضه و تقاضا نیست و آنرا بعنوان فرضیهی مستقلی نپذیرفتیم.
این خلاصهیی از مباحث ذکر شده در این جزوه بود و اگر دقّت شود قانون ارزش از نظر ما تفسیر شده است و چنانکه قبلا اشاره شد میتوانیم بگوییم این نظریهی ما نظریهی اسلام است،و اینک توضیح بیشتر:
قانون ارزش را باید اینطور تفسیر کرد:
ارزش امری است قراردادی و عقلائی و در خارج ما بازاء ندارد،و علل گوناگونی دارد و علّت منحصر برای آن قائل شدن ناتمام و یکنوع خودپرستی و خودگرائی است.
کار منشأ ارزش است همانطور که مارکس گفته ولی آنطور که او گمان کرده علّت منحصر ارزش نیست.
عرضه و تقاضا منشأ ارزش است ولی نه آنطور که برخی تصوّر کردهاند علّت منحصر آن باشد.
مطلوبیت ذاتی و اغراض و دواعی عقلائی نیز از جمله علل ارزشند.
برای توضیح بیشتر به مثالهای ذیل توجه فرمائید:
دو عدد میز از نظر ارزش فروض مختلفی دارد:
الفاز نظر کار مساوی،از نظر عرضه و تقاضا مساوی،از نظر اغراض و دواعی نیز مساوی،ولی از نظر چوب متفاوتمطلوبیت ذاتی- قیمتشان مسلّما متفاوت است.
باز نظر چوب مساوی،از نظر عرضه و تقاضا مساوی،از نظر اغراض و دواعی مساوی ولی از نظر کار متفاوتقانون ارزشقیمت قطعا متفاوت است.
جاز نظر چوب و از نظر کار و از نظر اغراض متساوی ولی از نظر عرضه و تقاضا متفاوتقانون عرضه و تقاضاقیمت حتما متفاوت است.
دمطلوبیت ذاتی و کار و عرضه و تقاضا مساوی و از جهت اغراض عقلائی متفاوت مثل آنکه مالیات یکی از میزها برای صورت یا مادهی آن بیشتر استاغراض و دواعیقیمت قطعا متفاوت است.
هیکی از آندو از نظر مطلوبیت ذاتی با دیگری تفاوت دارد و دیگری از نظر کار یا عرضه و تقاضا و یا جهات دیگر برتری دارد،در این فرض گاهی تساوی قیمت و گاهی اختلاف قیمت بوجود میآید.
ودر هر دو علل ارزش موجود و مطلوبیت ذاتی و عرضه و تقاضا و کار و غرض در هر دو مساوی باشد،تساوی قیمت ضروری خواهد بود.
خلاصه آنکه نمیتوان پذیرفت کار همیشه مساوی با ارزش است ولی
میتوان گفت کار گاهی تساوی باارزش دارد؛بعبارت علمی کار علت برای ارزش است ولی نه علت منحصره،زیرا گاهی عرضه و تقاضا و نیز گاهی مطلوبیت ذاتی منشأ ارزش میشود.
و ممکن است داعی و غرضی موجب شود که عقلاء اعتبار ارزش برای چیزی نمایند مثل اعتبار اسکناس و دلار و دینار و...
ممکن است همین فرضیّه را ما از اسلام استفاده کنیم،البته در اسلام لفظ«قانون ارزش»و«تفسیر قانون ارزش»نیست،و همچنانکه در جلد اوّل این مباحث صفحهی 7 متذکّر شدهایم،اسلام نیامده است تا حوادث و پدیدهها را با اصطلاحات علمی کشف کند و مسئولیت چنین کاری را هم ندارد،بلکه اسلام آمده تا قوانین اقتصادی خود را بر اساس عدالت تنظیم و به جامعه عرضه نماید.
از متون اسلامیقرآن،روایات،نظرات فقهاء که استنباط از همان قرآن و روایات استبه خوبی بر میآید که کار علت ارزشی است(البته نه علت منحصره)و محصول کا را مال دانسته و غصب آنرا گناه بزرگی میشمارد: «للّرجال نصیب ممّا اکتسبوا و للنّساء نصیب ممّا اکتسبن» (1)(بهرهی کار هر مرد و زن به خودش تعلق دارد).
ولی چنانکه قبلا هم گفتیم،اسلام کاری را علّت ارزش میداند که برای جامعه یا خود کارگر مفید باشد امّا اگر کار مفید نباشد اسلام را آن سلب ارزش نموده و در فقه اسلام کار حرام محسوب میشود و لو عقلاء آنرا مال و موجب ارزش بدانند.
اسلام قانون عرضه و تقاضا را غیر مستقیم امضاء نموده است.
در فقه اسلام چیزهای ناسودمند مثل عقرب،مار،سوسمار و...مالیت
1) (1) -سورهی نساء آیهی 32
ندارد و خریدوفروش انها جایز نیست یعنی ارزش ندارند و نمیتوان بازاء آن پول گرفت یا پرداختاکل ما به باطلاما اگر غرضی عقلائی بر آنها مترتب شود مثل نگهداری در باغ وحش برای تماشا یا نگهداری در شیشه برای منظورهای طبّی و...خریدوفروش آنها جائز است.
اسلام تقاضای عقلائی را اگر کاذب نباشد امضاء نموده و همان را سبب ارزش میداند،اسلام قراردادهای عقلائی و اعتبارات آنان را میپذیرد و با ملتزم شدن فریاد یا جامعه به قراردادی،مراعات آنرا لازم میشمارد:
«اوفوا بالعقود» ،ولی اگر قرارداد مضرّ باشد آنرا قبول ندارد.
قرآن کریم رابطه با کفّار و قراردادهای استثماری را به شدّت کوبیده و مذمّت نموده است:
«یا ایّها الّذین امنوا لا تتّخذو ابطانة من دونکم لا یالونکم خبالا ودّوا ما عنتم قد بدت البغضاء من افواههم و ما تخفی صدورهم اکبر قد بیّنا لکم الایات ان کنتم تعقلون» (1).
ای مؤمنان از غیر خودتان(از کفّار)همدست نگیرید(کسانی چون مستشار،سرپرست و...که در کارهایتان دخالت نمایند)آنان در آشفتگی شما کوتاهی نمیکنند،دوست دارند که شما همیشه در مشقت و سختی باشید، گاهی این دشمنی از گفتارشان آشکار میشود(چنانکه شاهدیم که غریبان گفتند اگر میخواهید بر ممالک اسلامی مسلّط شوید قرآن و روحانیت را از آنان بگیرید،و نیز گفتند نگذارید قرآن در امریکا نشر شود این کتاب نیست یک بمب است)و آنچه در دل دارند(محو اسلام)بزرگتر است از آنچه گاهی به زبان میآورند،به تحقیق آیات را برایتان روشن ساختیم اگر خردمند باشید.
اسلام چیزی را که مفید باشد موجب ارزش میداند،آنرا مال و غصب آنرا حرام و اتلاف آنرا موجب ضمان میداند گرچه کاری روی آن انجام نشده و مورد تقاضای مردم هم نباشد،مثل انفال که در فقه اسلام از اموال
1) (1) -سورهی آل عمران آیهی 118
دولت بشمار رفته و شامل اراضی موات،دریاها ،جنگلها ،نیزارها ،کوهها، معدنها میشود،و نیز اموال عمومی نظیر حیوانات وحشی هوائی و دریائی و بیابانی،و درختها و بوتههای بیابان و نظایر آنکه شاید بتوان گفت اینها هم از اموال دولت است چنانکه در مباحث گذشته قوّیا احتمال آنرا ذکر کردیم.
بهمین جهت نزد فقها مسلّم است که حیازت اموال نیازمند اذن امام است و گفتهان که امام علیه السلام مالک آنهاست و اذن عمومی صادر فرموده است، امّا این اذن آیا شامل غیر مسلمان هم میشود بحث مفصّل و جداگانهایست که در بحثهای گذشته خلاصهیی از آنرا ذکر کردیم.
بهر حال این بحثها دلیل آنست که انفال ارزش داشته و از اموال دولت است و تصرّف دیگری به اذن امام نیاز دارد،و بدون اجازهی امام تصرّف آن تصرّف غاصبانه محسوب میشود،و برخی از فقهاء گفتهاند اگر کفار اراضی موات را تصرّف نمایند مالک آن نمیشوند زیرا از طرف ولی امر اذنی ندارند.
آنچه گذشت خلاصهیی بود از قانون ارزش.
جامعهشناسان میگویند نابغه کسی است که حقیقتجو و حقیقتیاب و علمجو و علمیاب باشد،بنابراین باید ملت ایران را ملّتی نابغه دانست،زیرا علاوه بر آنکه معارف اسلامی،فلسفهی اسلامی،علوم دقیق اسلامی بوسیلهی ایرانیان رشد و گسترش یافت،این ملّت توانست عترت پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله)را از پس پردههای عصبیت و ابرهای سیاه ظلم و جنایت پیدا کند.
هنگامیکه امیر مؤمنان علی علیه السلام در کوفه مستقر شدند بسیاری از ایرانیان اطراف آن بزرگوار گرد آمدند و از الطاف او برخوردار بودند و امام نسبت به آنان توجه خاصی مبذول میداشت:«اشعث بن قیس»که از
منافقان بود و سرانجام به خوارج گروید،به امیر مؤمنان اعتراض کرد که این ایرانیها جائی برای ما باقی نگذاشتهاند«لقد غلبنا علیک هؤلاء الایرانیون».
امام فرمود:این ایرانیان برای حفظ و پاسداری اسلام با شما مبارزه خواهند کرد چنانکه شما برای مسلمان شدنشان با آنان مبارزه کردید «انّ هؤلاء الایرانیین لیضربونکم علی الاحتفاظ بهذا الدین کما ضربتموهم علی الدخول فیه» (1).
بنابراین وقتی میتوان نسل جوان را نابغه و سعادتمند دانست که جویای حقیقت بوده برهان و استدلال برای آنان وسیلهیی برای رسیدن به واقعیتها باشد؛اگر کسی فکری و فرضیهیی داشته باشد و بخواهد بهر نحوی شده آنرا اثبات کند باید او را خرافی،خودخواه و تعصّبگرا دانست نه حقیقتجو و حقیقتخواه.
باید ببینیم عقل و استدلال ما را به کجا رهنمون میشوند نه آنکه درصدد باشیم عقل و استدلال را بهرجا که دلخواه ماست ببریم،پیشوایان معصوم(علیهم السلام)در روایات زیادی فرمودهاند هرکس قرآن را تفسیر به رأی کند جایگاهش دوزخ است«من فسّر القرآن برأیه فلیتبوء مقعده من النّار» (2)معنای اینگونه روایات همان است که فوقا اشاره کردیم،زیرا گاهی کسی در مقام آنست که دریابد قرآن شریف چه میفرماید و میخواهد از قرآن استفاده کند،اینگونه بررسی و تفحص،تفکّر در قرآن،تدبّر در قرآن، تعقّل در قرآن،تفسیر قرآن و تفهّم از قرآن است،و از نظر قرآنی و روایات اینگونه بررسی و جستجو در قرآن بسیار مطلوب است و ثواب و پاداش هم دارد و حتّی مسلمانی که اینگونه تدبّر و تفکّر و تعقّل در قرآن نداشته باشد در قرآن کریم مورد سرزنش و مذمّت قرار گرفته است: «افلا یتدبّرون القران ام علی قلوب اقفالها» (3)(چرا در قرآن تدبّر نمیکنند مگر بر دلهاشان قفل زدهاند).
ولی گاهی انسان رأی و فرضیهیی و بگفتهی قرآن و روایات،ظنّ و
تخمینی دارد و میخواهد با قران انرا اثبات کند و در مقام آن است که فکر خود را تحمیل بر قرآن نماید،و به تعبیر استاد بزرگوار ما رهبر عظیم الشأن انقلاب:قرآن برای او تمسّک است نه تعبّد،وسیله است نه هدف،اثبات تفکّر است نه تعقّل و تفکّر و تفهّم از قرآن.
اینگونه تفسیر قرآن،تفسیر به رأی و تحمیل بر قرآن بوده و خطر آن بسیار بزرگ است،چنانکه هماکنون برخی جوانان دانسته یا ندانسته به این مصیبت بزرگ مبتلا هستند و قطعا خطر آنان از سوسیالیسم برای اسلام بیشتر و ضربهی آنان بر انقلاب از اعمال ضد انقلاب زیانبخشتر است.
تفسیر مارکس از قانون ارزش اضافی اینست که سود اضافه بر مزد به کارگر تعلّق دارد و چون در نظام سرمایهداری کارفرما میبرد،کارفرما ظالم و سارق و استثمارگر است.
الفمکتب کمونسم و قانون ارزش و قانون ارزش اضافی آن مولود زشتیهای سرمایهداری غربی است،و طبیعتا افراد مکتب سرمایهداری اقتضاء آنرا داشتکه تفریط مارکسیم را در پی داشته باشد.
مصیبت اقتصادی آن نیست که مکتب سرمایهداری مالکیت خصوصی را پذیرفته یا تفسیر مارکس بر قانون ارزش و ارزش اضافی را نمیپذیرد، بلکه این مصیبت ناشی از آنست که مکتب سرمایهداری از مالکیت خصوصی،قانون ارزش،قانون ارزش اضافی سوء استفاده کرده و میکند چنانکه مارکسیسم نیز بطریقی دیگر بهمین انحراف مبتلاست.
مکتب سرمایهداری با تکیه بر ماشین مفاسدی را ببار آورد:
1-بینیازی از کارگر که قسمت مهمی از بیکاریها از آن سرچشمه گرفت و بخش عمدهیی از کارگران را به فقر کشاند و ناچار شدند با تولید بسیار به حقوق کم و دلخواه کارفرما بسازند،و ارزش اضافی که در مکتب سرمایهداری به کارفرما اختصاص دارد شکاف طبقاتی را در پی داشت و این خود موجب عقدهها،اختلافها،مبارزهها،و مکتبسازیهایی شد.
2-ارزش اضافی موجب تراکم سرمایه شد،و تراکم سرمایه باعث سقوط بسیاری از سرمایهداران جزء گردید،زیرا رقابت و عرضهی جنس بهتر با قیمت ارزانتر از طرف سرمایهداران بزرگ،سرمایهداران جزء را از هستی ساقط کرد و دیگر نتوانستند به کار خود ادامه دهند،در نتیجه بر بیکاران افزوده شد و کالا به انحصار افرادی معدود درآمد و مصیبتها بیشتر شد و اجحاف به کارگر و سرمایهدار جزء و مصرفکننده شدّت گرفت،و معلوم است وقتی کالاا در انحصار عدّهیی مثل صهیونیستها قرار گیرد چه فجایعی ببار میآورد.صهیونیسم که جهان را از آن خود میداند و معتقد است بهر وسیله حتی به قیمت نابودی دو ثلث مردم جهان باید به این هدف برسد و میخواهد جهان را در اختیار خود داشته و مردم تابع و بندهی فرمان او باشند اگر اجناس را در انحصار خود ببینند روشن است چه میکند.
سرانجام کالاها در انحصار یک عدّه پولپرست و ریاستطلب و بیوجدان و خودخواه قرار گرفت و جهان به لجن کشیده شد،نه تنهاکارگر مظلوم و حقش پایمال شد و نه فقط سرمایهدار جزء از هستی ساقط گردید که مصرفکنندگان نیز به اجحاف و زندگی اقساطی و خود گمکردگی و بردگی مبتلا شدند.
3-چون ماشین کالا را بیش از میزان تقاضا عرضه میکرد، سرمایهداری غرب برای حفظ توازن عرضه و تقاضا و تأمین بازار و نیز برای تهیه مواد اولیه به کشورهای ضعیف چنگ انداخت و استثمار را در همهی ابعاد گسترش داد و وقاحت را بدانجا رساند که همهچیز ملتّهای
عقبمانده را میبرند و بر آنان منّت میگذارند و پایگاههای نظامی برای خود در سرزمینهای آنان ایجاد میکنند،و با تحمیل قانون کاپیتالاسیون یک مشت عمّال جاسوس و خیانتکار خود را به عنوان متخصص و مستشار به کشورهای تحت استثمار گسیل میدارند،و بخشی از بهای ناچیزی را که بازاء معادن گرانبهای ملّتهای ضعیف پرداختهاند با حقوق گزاف و با عنوان بیشرمانه«حق توحش»توسط افراد اعزامی خود پس میگیرند،مسیونهای مذهبی رنگارنگ میفرستند تا علیه اسلام تبلیغ نمایند و خودباختگی و غربزدگی را گسترش دهند،توسط فرمانروایان نوکرصفتی نظیر سلسلهی منفور پهلویکه در همهی کشورهای زیر سلطه نظایرشان فراوان است.- هستی و حیثیت ملتها را فنا میسازند و نقشههای شوم خود را اجرا میکنند و..
حال باید دید این مصیبتها از کجا سرچشمه گرفته است؛آیا به جهت مالکیت فردی یا بواسطهی ترقی و تمدن زندگی ماشینی است؟و یا قانون ارزش و قانون ارزشی اضافی بنا بر تفسیر مکتب سرمایهداریارزش اشیاء مرهون عرضه و تقاضاست و سود اضافه بر مزد به کارفرما تعلق دارد -موجب آنهاست؟
اسلام مصیبتها را از این امور نمیداند،بلکه همهی مصائب را از اقتصاد منهای معنویت میبیند،اسلام مصیبت را از اجحاف،خدعه،ظلم و غارتگری و نیز از پذیرفتن ظلم و زیر بار غارتگری و فریب و جنایت رفتن میداند.اگر سرمایهداری غرب به استثمار ممالک اسلامی پرداخت باید بدانیم تا ملل اسلامی تن به اسارت و ستمکشی ندادند غرب قدرت استثمار نیافت،مسلمان وقتی دست از اسلام بردارد،جهنّم او از همانموقع شروع میشود؛رسول اکرم(صلی الله علیه و آله)در روایتی که به تمسک به قرآن و پیروی از آن فرمان میدهد میفرماید کسی که قرآن سرمشق زندگیش باشد قرآن او را به بهشت میبرد و کسی که به قرآن پشت کند جهنّم او از همانجا شروع میشود
تا به جهنّم آخرت برسد:«اذا التسبت علیکم الفتن کقطع اللیل المظلم فعلیکم بالقرآن فانّه شافع مشفّع و ما حل مصدق فمن جعله امامه ساقه الی الجنة و من جعله خلفه ساقه الی النار» (1)در سنن ابی داود روایتی از پیامبر(صلی الله علیه و آله)ذکر شده که از معجزات آن گرامی است،فرمودهاند«یوشک ان تداعی علیکم الامم کتداعی الآکلة علی قصصها،قیل یا رسول اللّه من قلة نحن یومئذ؟قال لا بل انتم کثیر و لکنکم غناء کغناء السیل فاذا لینزعن عن قلوبهم المهابة و یقذفنّ فی قلوبکم الوهن، قیل یا رسول اللّه و ما الوهن قال حبّ الدّنیا و کراهة الموت» (2).
(دیری نمیپاید که ملتهای غیر مسلمان بر شما میتازند چون هجوم گرسنگان بر ظرف غذا،گفتند ای پیامبر خدا،چون افراد مسلمان کم هستند چنین میشود؟فرمود نه بلکه شما بسیاریدیک ملیارد نفرولی مثل کف روی سیل هستیدمسلمان نمائید نه مسلمانوقتی چنین شد مهابت شما از دلهای آنان میرود و«وهن»در دلهای شما ریخته میشود!گفتند ای پیامبر خدا«وهن»چیست؟فرمود دوستی دنیا و کراهت از مرگ).
آری پیامبر درست فرمودهاند و آنچه در این قرن در کشورهای اسلامی میبینیم دقیقا همان است که پیامبر پیشبینی فرمودند.
قرآن کریم در آیات بسیاری دستور میدهد که در تاریخ سیر کنیم- مثلا شکست مسلمانان را در اسپانیا بررسی نمائیمو از حالات گذشتگان عبرت بگیریم: «قل سیروا فی الارض فانظروا کیف کان عاقبة الّذین من قبل» (3)از سوی دیگر اسلام پایمال کردن حقوق دیگران را بشدت منع کرده و جلوی خدعه و ظلم و تجاوز و اجحاف را گرفته است،اسلام با روش ویژهی خود اوّلا با تربیت و ثانیا با نظارت ملّی(امر به معروف و نهی از منکر)و ثالثا با نظارت حسبه(گروهی که برای نظارت بر امور مردم آماده شوند)و رابعا با نصب حکومت عادل،بصیر و عالم،جلوی هرچه برای جامعه مصیبتبار
باشد میگیرد.
جنایاتی که در سرمایهداری غرب دیده میشود به جهت آنست که معنویت و اخلاق را از دست دادهاند و اسلام به این موضوع بسیار اهمیت میدهد و در بحثهای زیر بنائی این موضوع را ذکر کردیم.
اسلام مسلمانی را مسلمان میداند که آنچه برای خود میخواهد برای دیگران بخواهد و آنچه بر خود نمیپسندد بر دیگران هم نپسندد:«ترضی للناس ما ترضی لنفسک و تکره لهم ما تکره لنفسک» (1)تقریبا بیش از صد روایت از پیامبر(صلی الله علیه و آله)و ائمه(علیهم السلام)با همین مضمون نقل شده است.
اسلام مسلمانی را که خدعه کند و در معامله تقلّب نماید و به دیگران ظلم روا دارد اصلا مسلمان نمیداند:«من غشّنا فلیس منّا» (2)اسلام اجحاف و بیانصافی را ممنوع میداند و حتی در برخی روایات سفارش شده که مسلمان در چیزهای جزئی ضروری از مسلمان ربح نگیرد.
امام صادق علیه السلام سودی را که با مضاربه برایش آوردند چون در معامله اجحاف شده بود،قبول نکرد و با تأسف فرمود پیدا کردن رزق حلال بسیار مشکل است. (3).
نباید گمان شود اینگونه روایات ضامن اجراء ندارد،همین روایات و آیات و تربیت اسلامی است که افراد بسیاری را به جامعه تحویل داده و میدهد که زندگیشان وقف رفاه جامعه بوده و هست،ما اگر بخواهیم تربیت اسلام و تأثیر آنرا دریابیم باید همهی جامعهی اسلامی را با جوامع دیگر مقایسه کنیم تا حقیقت آشکار شود،جوامع متمدّن غربی علم دارد،تمدّن دارد، نزاکت دارد،ظاهری مؤدّب دارد،امّا عاطفه،انسانیت،دیگرگرائی و فداکاری ندارد.
قرآن و روایات و تاریخ اسلام افرادی را به ما نشان میدهد که با تربیت اسلام به مقام والای انسانیت رسیدهاند و هماکنون نیز افرادی این
چنین فراوان است.غزالی در احیاء العلوم میگوید به تاجری خبر دادند نرخ شکر ترقی کرده است،آنروز مقدار زیادی شکر به نرخ روز از افراد دیگری که از ترقی قیمت بیخبر بودند خرید،شب هنگام که حساب تجارت و معاش و معاد خود را بررسی مینمود توجّه پیدا کرد که مردم را فریب داده است، ضربات وجدان نگذاشت آنشب بخوابد،صبح پیش از رفتن به بازار به خانهی یکیک افرادی که از آنان شکر خریده بود مراجعه کرد تا اجحاف خود را جبران نماید،برخی از آنان از او تشکّر کردند و اضافه بر آنچه روز قبل گرفته بودند نگرفتند،شب بعد هنگام حساب معاش و معاد باز نتوانست خود را قانع سازد که مسلمان است،فردا با التماس مازاد را به آن افراد که نپذیرفته بودند بازگرداند و شب سوّم آسوده شد و استراحت کرد.
اسلام برای افراد تربیتناپذیر«نظارت ملّی»و«حسبه»دارد،و به راستی آیا اگر همهی مردم بر یکدیگر نظارت کنند همهی امور اصلاح نمیشود؟اگر همه با اجحافگر،با ظالم،با استثمارگر،با گناهکار ترک مراوده کنند،او را محاصرهی اقتصادی و سیاسی و فرهنگی کنند آیا آن فرد، آن گروه،آن ملّت اصلاح نمیشوند؟قرآن میفرماید اصلاح میشوند و شاهد عینی نیز نشان میدهد:
سه نفر از فرمان پیامبر صلی الله علیه و آله سرپیچی کردند و به جهاد نرفتند،پیامبر(صلی الله علیه و آله)چون از جهاد به مدینه بازگشت دستور مبارزهی منفی با آنان را صادر فرمود،همهی مسلمانان حتی اقوام و خانوادهی آنان به دستور پیامبر(صلی الله علیه و آله)عمل کردند و طولی نکشید که به تعبیر قرآن زمین بر آنان تنگ شد،و جانشان به لب رسید و دریافتند که چارهیی جز بازگشت به سوی خدا نیست: «حتّی اذا ضاقت علیهم الارض بما رحبت وضاقت علیهم انفسهم وظنوا ان لا ملجأ من اللّه الاّ الیه» (1)و راستی نیز اگر همه با انحصارطلبان،با استثمارگران،با نوکران اجانب،با دزدان و ستمگران و...ترک مراوده و معامله و معاشرت نمایند آیا
1) (1) -سورهی توبه آیهی 118
جهان اصلاح نخواهد شد؟
به همین جهت اسلام ظالم و زیر بار ظلم رفته،و گناهکار و ساکت، اجحافگر و اجحافپذیر،استثمارگر و به استثمار تن داده و...همه را مقصّر میداند.
روایت است به شعیب پیامبر(علیه السلام)خطاب شد صد هزار از قوم تو را هلاک میکنم،چهل هزار از بدکاران و شصت هزار از خوبان!عرض کرد خدایا خوبان چرا؟خطاب رسید آنان در مقابل گناه سکوت کردند!!
اسلام حکومتی دارد که جلوی هر استثمار و اضرار به دیگری و اجحاف و تقلّب و خدعه را میگیرد،امیر مؤمنان در حکومت خود هر بامداد به بازار کوفه میآمد و با صدای بلند میفرمود:«باتقوی باشید،با مشتری خیرخواه و نرم و ملایم باشید،از ظلم و دروغ و قسم بپرهیزید،مراعات ضعیفان را بنمائید،از ربا،کمفروشی،زیادگیری پرهیز کنید،به حق خود قانع باشید،فاسد و مفسد نباشید زیرا خداوند فاسدان و مفسدان را دوست ندارد» (1)اسلام حکومتی عادل،قاطع،بصیر و عالم دارد،مانند حکومتهای سرمایهداری نیست که با سرمایهداران و زورگویان بسازد و حتی از طرف آنان انتخاب شود.امیر مؤمنان به استاندارهای خود مینویسد:
«ارقّوا اقلامکم و قاربوا بین سطورکم و ایّاکم و فضول الکلام فان اموال المسلمین لا تتحمل الضررا»
(نوک قلمهاتان را نازک سازید،سطرها را نزدیک هم قرار دهید،و از قلمفرسائی و پرگوئی بپرهیزید زیرا بیت المال مسلمانان چنین ضررهایی را تحمّل نمیکند).
*** تا اینجا نتیجه میگیریم:
الفتفسیر مکتب سرمایهداری از قانون ارزش اضافی غلط است
1) (1) -وسائل ج 12 روایت 1 باب 2 از ابواب آداب تجارت
زیرا میگوید سود اضافه بر مزد کارگر به کارفرما تعلّق دارد،و فرقی نمیکند که حق کارگر داده شد یا نه،سرمایهداران جزء از هستی ساقط شدند یا نه، سود اضافه بر مزد از اجحافها،تقلّبها،استثمارها و...بوجود آمده یا از راههای مشروع،دریافت ارزش اضافی توسط کارفرما موجب تراکم ثروت و شکاف طبقاتی شده یا خیر.
در مکتب سرمایهداری سود اضافه بر مزد پس از پرداخت مالیات اختصاص به کارفرما و سرمایهدار دارد هرچند در آن جامعه هر روز صدها نفر از فقر بستوه آیند یا از گرسنگی نابود شوند.
بقانون ارزش اضافی را اسلام چنین تفسیر میکند:
سود اضافه بر مزد با شرائط ذیل به کارفرما تعلّق دارد:
1-حق کارگر را داده باشد.
پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله)بهنگام رحلت از دنیا به امیر مؤمنان علی(علیه السلام)فرمان داد به مسجد برود و مردم را جمع کند و بر پلّهی اوّل منبر بایستد و بگوید:«من ظلم اجیره فعلیه لعنة اللّه...» (1)(لعنت خدا بر کسی که به اجیر و کارگر خود ظلم کند...)
2-از سود بردن او به کسی زیانی نرسیده باشد.
در این رابطه از وظایف دولت اسلامی است که جلوی زیان دیگران را بگیرد،اصولا در فقه اسلام قاعدهیی بنام«قاعدهی لا ضرر»وجود دارد،و استناد آن به داستان مشهوری است که در زمان پیامبر رخ دارد،و آنچنین بود که مردی بنام«سمره»در باغ مسلمان دیگری درختی داشت و بدون اجازهی صاحب باغ برای سرکشی درخت خود میرفت و این موجب ناراحتی زن و خانوادهی صاحب باغ بود؛به پیامبر(صلی الله علیه و آله)شکایت بردند و پیامبر(صلی الله علیه و آله) سمره را احضار کرد و فرمود وقتی وارد باغ میشوی اجازه بگیر زیرا خانوادهی صاحب باغ در همان باغ منزل دارند.
سمره نذیرفت.
1) (1) -منتهی الآمال ج 1 حالات امیر المؤمنین علیه السلام
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:درخت خود را به صاحب باغ بفروش.
سمره نپذیرفت.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)پیشنهاد فرمودند:آن درخت را واگذار تا درختی در بهشت به تو واگذار کنم.
مردک باز نپذیرفت.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)به صاحب باغ رو کرد و فرمود برو درخت را از ریشه درآور!و به سمره فرمود تو مردی ضررر زننده هستی«و لا ضرر و لا ضرار» (1)کاری که موجب زیان دیگران باشد،قانونی که سبب اضرار دیگران باشد و هرچه زیانآور است در اسلام نیست.
البته در اصول در مورد اینکه این قاعده قانونی حکومتی یا قانونی فتوائی است بحثهایی شده،ولی آنچه نزد همه مسلّم است اینکه حکومت جلوی هرگونه اجحاف،ضرر،اضرار و...را میگیرد و مانع از آن میشود که بجهت سودجوئی برخی،برخی دیگر از هستی ساقط شوند،و نمیگذارد سرمایهها در انحصار یک حزب،یک گروه یا یک مشت افراد صهیونیست قرار گیرد و جهانی را به آتش بکشند.
3-سود اضافی از راههای حرام و نامشروع مثل ربا،کمفروشی، تقلّب،اجحاف،چپاول و...بدست نیامده باشد.
4-مالیات اسلام را که به آن سود تعلّق میگیرد پرداخته باشد.
5-ضرورت فردی یا اجتماعی از نظر اقتصاد در میان نباشد.
6-پس از همهی این شرایط،یک مسلمان باید به دستورات اسلامی نظیر این آیه توجه داشته باشد:
«فی اموالهم حقّ معلوم للسّائل و المحروم» (2)(در اموال مؤمنان حق تعیین شدهیی برای مستمندان و محرومان است).
با این شرایط تعلّق سود اضافه بر مزد به کارفرما هیچ اشکالی ندارد و باید به کارفرما تعلّق داشته باشد که انشاء الله بحث آن بعدا خواهد آمد.
بمقدمهی دوم که قبل از بررسی اصل موضوع باید به ان توجه کنیم این است که تفسیر مارکس از قانون ارزش اضافی،صرفا یک بحث جدلی است زیرا پس از الغاء مالکیت در عقیدهی مارکس،دیگر بحث اینکه سود اضافه بر مزد از آن کیست معنا ندارد زیرا کارفرمائی نخواهد بود تا تعلّق سود مورد بحث قرار گیرد و در واقع سالبه بانتفاع موضوع است.بنابراین نظر مارکس بحثی فرضی است و ایرادی است بر مکتب سرمایهداری.
ما میپرسیم آیا پیروان مارکس حق کارگر را میدهند؟!حال سود اضافه بر مزد را به چه مصارفی میرسانند بماند.
معلوم است سپردن اموال عمومی به افرادی که ابتدا وجدان،انسانیت و ایمان را کنار گذاشتهاند چه نتایجی ببار میآورد.
آیا هماکنون در شوروی حق کارگر داده میشود؟آیا از کارگر نمیخواهن که جان بکند و به قدر قدرت کار کند و بمقدار ضرورت بگیرد؟
آیا سود اضافه بر مزد در شوروی صرف مصالح عمومی کشور میشود یا صرف ارضاء تمایلات حزب حاکم؟یا صرف تسلیحات برای ارعاب و فشار به مظلومان؟
آیا کارگران شوروی مایلند که سود اضافه بر مزدشان که به آنان تعلّق دارد بمب شود و بر سر ملّتی ضعیف و محروم مثل افغانستان فرود آید؟
آری مارکسیستها فقط در شعار حرفهای پرزرقوبرقی بکار میبرند، و در عمل باید گفت صد رحمت به مکتب سرمایهداری با همهی زشتیها و غلطهایش.
از آقای مارکس میپرسیم آیا شما با جهانبینی خود ایمان به مبدأ و معاد و معنویت را از پیروان خو سلب نکردهاید؟
آیا پیروان خود را از انسانیت و کرامت و صفات انسانی دور نساختهاید؟
آیا ایدئولوژی شما پیروانتان را برای رسیدن به هدف به هرجومرج،
اختلاف،کشتار،ناامنی و هر عمل غیر انسانی دیگر وادار نمیسازد؟
آیا تز(هدف وسیله را توجیه میکند)شعار پیروان شما نیست؟
آیا اقتصاد شما بر(الغاء مالکیت)و(هرکس به قدر قدرت کار و بمقدار ضرورت برداشت کند)و(اموال عمومی باید به دست حزب سپرده شود)بنا نشده است؟
آیا سپردن اموال عمومی به دست افرادی که در تمایلات حیوانی- مال دوستی،مقامپرستی،غصب،توسعهطلبی،قساوت،رذالت،کشتار،حسد، رقابتهای حیوانی و...-حدّ و مرزی نمیشناسد،درست است؟
به تعبیر استاد بزرگوار ما نایب الامام خمینی:«انسان از نظر فطرت و خلقت طالب خداستمقام لقاء الله از نظر قرآن- انّ الّذین لا یرجون لقائنا و رضوا بالحیوة الدّنیا و اطما نوّابها و الّذین هم عن آیاتنا غافلون اولئک ماویهم النّار. (1)همانا کسانیکه امید ملاقات ما را ندارند و راضی به این زندگی دنیا شدهاند و به آن دلبستهاند و آنانکه از آیات ما غافلند جایگاهشان آتش است.
و راه رسیدن به این هدفلقاء اللّههمان راه راستی است که روزی چند بار در نماز از خدا خواهانیم -اهدنا الصّراط المستقیم- انّ ربّی علی صراط مستقیم. (2)همانا پروردگار بر راه راست است.و راه راست همان توحید اسلام است: «انّ اللّه ربّی و ربّکم فاعبدوه هذا صراط مستقیم» (3)همانا خداوند پروردگار من و شماست او را بپرستید، این راه راست استتوحید در ذات،توحید در صفات،توحید در افعال، توحید در عبادت.
بعبارت دیگر از هر هویوهوسی،از هر بتی که بدست خود،به خیال خود،به عقل خود،به عصبیت و لجاجت و جهل خود تراشیدهایم،از هر جلوهیی و شعاری که از خود ساختهایم،از هر صدائی که از شیطانهای انسی و جنّی گرفتهایم و...بریدن و به خدا پیوستن.
و بعبارت قرآن سرپرست دل خدا باشد نه طاغوت: اللّه ولّی الذین آمنوا...و الّذین کفروا اولیاؤهم الطّاغوت (1)خدا سرپرست افرادی است که ایمان آوردهاند،و افرادی که کافر شدند سرپرستشان طاغوت است.
و این انسان طالب خدا،در صدد یک وجود ازلی غیر متناهی گاهی مطلوب خود را گم میکند و تخیل میکند مطلوب او ریاست یا مال یا چیز دیگر است،از این جهت سیر نخواهد شد،ریاست کرهی زمین را به او بدهند باز در صدد برمیآید ریاست کرات بالا را پیدا کند،هستی جهان را پیدا کند باز در صدد است که چیز دیگری را تصاحب کند».
جمقدّمهی دیگری که باید متذکر شویم آنکه استدلال مارکس در مورد تعلّق سود اضافه برمزد به کارگر اینست که:کالائی که مالک از کارگر میخرد نیروی کار است نه خودکار،زیرا کار پایه و جوهر ارزش است و امکان ندارد برای آن ارزش تصوّر شود.امّا نیروی کار قابلیت برای ارزیابی دارد و ممکن است که مورد خریدوفروش واقع شود،ولی کارگر آنچه تحویل میدهد خودکار است و چون قیمت تبادلی اشیاءقیمت فعلی چیزها که در مقابل آن پول داده میشودبر صورتی است که بر مواد واقع شده و آن کار کارگر است(کار متجسّم)که خالق آن کارگر است پس باید ارزش چیزها به کارگر تعلّق داشته باشد نه کارفرما.به عبارت دیگر کار کارگر است که اضافه ارزش میآورد و باید متعلّق به او باشد و چون کارفرما او را مجبور میکند که قسمتی از آن قیمت تبادلی را بگیرد پس کارفرما ظالم،سارق، استثمارگر است. (2)انتقاداتی که بر این گفتار به نظر میرسد:
اوّلا این مقدّمه«کالائی که مالک از کارگر میگیرد نیروی کار است نه خودکار»و مارکس آنرا با تفصیل ذکر کرده و ما خلاصهی آنرا آوردیم،چه ربطی به استدلال او دارد؟استدلال او این است که قیمت تبادلی اشیاء مربوط به کار است نه موادّی که کارفرما دارد،و این استدلال به اینکه کارگر چهچیز را فروخته است ربطی ندارد.
ثانیااین گفتار مارکس که«کار چون جوهر ارزش است ممکن نیست برایش ارزش تعیین شود»درست نیست؛آیا اگر بگوییم تعیین ارزش همهچیزها به دلار است و قیمت یک دلار صد ریال یا یک نخود طلا یا نیم مثقال نقره است آیا درست نگفتهایم؟!
اگر کسی بگوید ارزش همهچیزها به کار است و ارزش یکساعت کار صدر ریال،آیا اشتباه کرده است؟
ثالثاگفتار مارکس که«کارگر نیروی کار را میفروشد و کار تحویل میدهد»درست نیست و اگر چنین باشد به آن میماند که کسی کتاب بفروشد و قلم تحویل دهد،و چنین معاملهیی از نظر عقل و علم حقوق و فقه اسلام باطل و غلط است.مارکس با آنکه خود را واقعگرا قلمداد میکند در این گفتار به ذهنگرائی و تخیّل دچار شده است؛واقعیت خارجی آنست که کارفرما از کارگر«کار»یعنی«صورت و شکل حاصلشونده بر مادّه»را میخواهد،و این موضوع یک امر عرفی است و تخیّل و ذهنگرائی نمیتواند در آن منشأ اثر باشد،و خریدوفروش چیزی رائج نزد عقلا است و خارج از ذهن واقعیت روشنی دارد و اگر در عرف مردم که مثلا بنّائی را استخدام میکنند که در برابر مزد معینی دیواری یا پلّهیی در منزلشان بسازد یا تعمیر کند بگوییم این کارگر نیروی کار را در برابر این مزد به شمار فروخته نه خودکار را به ما خواهند خندید.
رابعاپس از همهی اینها؛آیا کارگر با رضایت کار خود را به کارفرما واگذار میکند؟آیا کارفرما مزد عادلانهی کارگر را میدهد؟و اگر کارگر مزد علادلانه گرفت و با رضایت کار خود را واگذار به کارفرما نمود قیمت تبادلی به چه کسی متعلق خواهد بود؟
اگر مارکس میگوید کارگر با رضایت کار خود را واگذار نمیکند یا کارفرما مزد عادلانه نمیدهد،اینها هیچیک مربوط به قانون ارزش اضافی نیست،و اگر با رضایت و با مزد عادلانه کار خود را واگذار میکند،موادّ کالا
و صورت کالاکار متجسّدهر دو متعلّق به کارفرماست و سود اضافی هم باید متعلّق به او باشد.
خلاصه گفتار مارکس سراپا ناقص و ناتمام است و هیچوجهی برای آن دیده نمیشود.
دمقدمّهی چهارم که باید ذکر کنیم توجه به معنای«اجاره»است(که قبلا نیز از آن سخن گفتیم) (1)اجاره یکنوع قرارداد عقلائی است که اسلام نیز آنرا پذیرفته و عبارت از تملیک منفعت است،یعنی کسی که مثلا خانهیی را اجاره میکند حق دارد که خانه بطور امانت در اختیار او باشد و از منافع آن استفاده کند.
اجارهی شخص هم همینطور است،اگر کسی فعالیت خود را در برابر اجرتی بدیگری واگذار کرد به این معناست که موجر مالک عمل مستأجر شده است و عمل تدریجی آن مستأجرکارگربه تملّلک موجرکارفرما- در میآید.
بنابراین فرضیهی مارکس بیوجه است زیرا مالک کاری که بوجود میآید از ابتدا کارفرماست و به کارگر ربطی ندارد تا بحث تعلّق ارزش اضافی به میان آید.مثلا صاحب کارخانهای که افرادی را برای تولید استخدام کرده است،کار آن افراد ملک صاحب کارخانه است و مثل آنست که خود صاحب کارخانه کار کرده باشد،به عبارت دیگر بفرض آنکه بپذیریم سود اضافه بر مزد مربوط به کار است باز به کارفرما تعلّق دارد زیرا کارفرما مالک کار است،و با این تعریف فرضیهی مارکس سالبه بانتفاع موضوع خواهد بود.
حتّی اگر فرضیهی مارکس در مورد اجاره را در نظر بگیریم که اجاره را«فروش نیروی کار و تحویل خودکار»میداند باز نظر مارکس در مورد تعلّق سود اضافی به کارگر باطل است زیرا بعد از آنکه کارگر کار را ملک کارفرما کرد معنا ندارد از اینکه سود اضافی به چه کسی تعلّق میگیرد بحث
1) (1) -فصل 4 ج 1 ص 196
شود،زیرا بدون تردید سود اضافی به کارفرما تعلّق دارد چرا که مواد اوّلیه و صورتی که بر مواد واقع شده ملک کارفرماست.
البته در مورد اجاره فرض سوّمی هست که برخی از فقهاء قائل شدهاند و آن اینکه«اجاره تملیک فائده است»،و به عبارت اقتصاد مارکسیستی«اجاره فروش کار متجسّم است»،و فرضیهی مارکس بنابراین تعریف وجهی دارد زیرا ممکن است گفته شود کارگر کار متجسّد را فروخته و سود اضافی مربوط به اوست و آنرا نفروخته و چون کارفرما میبرد سارق است.
خلاصه اگر اجاره را تملیک فائده کار بدانیم میتوان برای سخن مارکس موضوعی یافت،ولی بنا بر آنچه خود مارکس در مورد اجاره گفته -تملیک نیروی کار و تحویل خود کارو یا آنچه تحقیق ما بودتملیک منفعتدیگر وجهی برای گفتار مارکس باقی نمیماند،و نظر او سالبه به انتفاع موضوع است.
با توجّه به این مقدمات اینک به اصل بحث میپردازیم.
گفتیم که نظریهی مارکس در مورد«ارزش اضافی»آنست که سود اضافه بر مزد متعلّق به کارگر است زیرا این سود را کارگر خلق کرده و چون کارفرما میبرد سارق و ظالم و استثمارگر است؛و این تفسیر از«قانون ارزش اضافی»را از ابتکارات مارکس میدانند.
بر این نظریهی مارکس ایرادهای فراوانی وارد است که به برخی خود او نیز توجّه داشته و جواب قانعکنندهیی هم نداده است،و ما بعضی از این ایرادها را بر میشماریم:
الفچنانکه در مقدمهی چهارم توضیح دادیم،اجاره از نظر عرف
و نیز بنا بر تعریفی که بسیاری از فقها نمودهاند تملیک منفعت است،و چون کارگر کار خود را فروخته کاری که بوسیلهی او بوجود میآید مثل آنست که خود کارفرما انجام داده باشد،و بنابراین باید گفت سود اضافه بر مزد متعلق به کارفرماست و ربطی به کارگر ندارد.
بباز در همان مقدمه گفتیم که بنا بر تعریف خود مارکس از اجاره باید سود اضافه بر مزد متعلّق به کارفرما باشد،زیرا مارکس میگوید اجاره، فروش نیروی کار و تحویل خود کار است،بنابراین اگر کارگر با رضایت خود و با دریافت مزد عادلانه،کار خود را واگذار کرده باشد باز مثل آنست که کارفرما خودش کار را ایجاد نموده و باید گفت سود اضافه بر مزد به کارفرما تعلّق دارد و کارگر نظیر فرد ثالثی است که هیچ حقّی نسبت به کار و سود اضافهی آن نداشته و ندارد.
جو نیز در همان مقدمه اشاره کردیم که گفتار مارکس در صورتیکه اجاره را تملیک فائدهی کار بدانیم موضوعی پیدا میکند،ولی این فرض هم برای مارکس نتیجهیی ندارد،زیرا قانون ارزش اضافی متوقف بر قانون ارزش است چنانکه از گفتار خود مارکس نیز این توقّف فهمیده میشود؛و چون در فصل اوّل بطلان قانون ارزش مارکس را روشن ساختیم،قانون ارزش اضافی او نیز خودبخود باطل میشود.
دایراد چهارم آنکه مارکس ترجیح بلا مرجح قائل شده زیرا:فرض آنست که مواد اوّلیهی کالا از کارفرما و کار متجسّد بر آن مواد از کارگر است،و آنگاه سودی که اضافه بر مزد و اضافه بر مواد اوّلیه پیدا شده به اعتقاد مارکس به کارگر تعلّق دارد و این ترجیحی بلا مرجح است،لازمهی این فرض آنست که بگوید کارگر و کارفرما هر دو در سود اضافی شریکند.
هبفرض آنکه بپذیریم اجاره تملیک فائدهکار متجسّماست، باید این را نیز بپذیریم که فائده کار لحظهبهلحظه و تدریجا وارد ملک کارفرما میشود،و اینطور نیست که تمام فائدهی کار یعنی کار متجسّد پس از
اتمام عمل و دفعتا به تملّک کارفرما درآید،امّا سود اضافی پس از اتمام عمل و بوجود آمدن تمام فائدهکار متجسّدپیدا میشود.
بنابراین سود اضافی وقتی پیدا میشود که فائده کارکار متجسّد- ملک کارفرماست،و چون سود اضافی تابع کار متجسّد است باید گفت سود اضافی متعلّق به کارفرماست.
به عبارت دیگر قبل از حصول سود اضافی(یا قیمت تبادلی به تعبیر مارکس):همهی کار به تملّک کارفرما درآمده است پس سود اضافی نیز خودبخود ملک او خواهد بود.
وایراد دیگر آنکه مارکس سرمایه و مدیریّت و محلّ کار و ماشینآلات و ابزار کار و مالیاتهای مستقیم و غیر مستقیم را نادیده گرفته است،و در واقع اجحافهای کارفرمایان نظام سرمایهداری بر کارگران و بر مصرفکنندگان و بر سرمایهداران جزء و زدوبند با دولت و تقلّبها و چپاولها و استثمارها که موجب تراکم بیرویهی ثروت و سرمایه در دست گروهی و باعث شکاف طبقاتی در جامعه است،او را بر آن داشته که بگوید سود اضافه بر مزد به کارگر تعلّق دارد،و در عین حال میدانسته که این فرضیه و دلیل این فرضیه درست نیست،و لذا بارها در قانون ارزش و ارزش اضافی عقبنشینی کرده است.
امّا اگر سرمایه را که آن نیز کار متجسّد بوده و مربوط به کارفرماست و مدیریت کارفرما و اجرت محل کار و استهلاک ادوات کار و اجرت ادوات که آنهم کار متجسّم است و به کارفرما تعلّق دارد بحساب بیاوریم و هزینهها و مالیاتهای مستقیم و غیر مستقیم را که بر عهدهی کارفرماست در نظر بگیریم، و نیز بدانیم که به کارگر باید مزد عادلانه داده شود و بدانیم که اجحاف بر مصرفکننده و اضرار دیگران به هر شکل ممنوع است و نظارت ملّت و دولت را بر کارخانه و روش کار و تولید مصرف قائل باشیم،دیگر سود غیر عادلانهیی در کار نخواهد بود تا نزاعی لازم آید.
خلاصه انکه سود اضافهبر مزد به کارفرما تعلّق دارد،زیرا سود اضافه بر مزد به ازاء سرمایه است که کار متجسّم است،به ازاء آلات کار است که کار متجسّم است،به ازاء محلّ کار است که کار متجسّم است،به ازاء مدیریت است که کار متجسّم است،و همهی اینها به کارفرما تعلّق دارد،و بعد از پرداخت مزد عادلانهی کارگر و به صورتیکه هیچ اجحافی به غیر نشده باشد،عدالت اجتماعی اقتضا دارد که قطعا سود اضافی به کارفرما تعلّق داشته باشد،و اگر کارگر یا هرکس دیگر ببرد سرقت و ظلم و استثمار است.
شگفتانگیز است که مارکس در جایی (1)پذیرفته که ماشین و سرمایه و مدیریت سهم دارد ولی در اینجا آنها را حساب نیاورده است.
زایراد دیگر که ریکاردو در قانون ارزش و مارکس در قانون ارزش اضافی به آن توجه داشتهاند آنکه:ارزش اضافی گاهی به جهت مرور زمان برای کالائی بوجود میآید،مثلا سرکه،دخانیات،برنج و...بشرط آنکه مراقبت شوند مرور زمان بر مرغوبیت آنان میافزاید،و یا احتکار و نگاهداری اجناسی بجهت تغییر شرایط عرضه و تقاضا موجب ارزش اضافی میشود،و یا از نظر عقلا و اغراض آنان،مرور زمان در مورد اشیائی نظیر بناهای باستانی و اشیاء عتیقه بر ارزش آنان میافزاید،و در همهی این موارد،قدمت و مدّت ارزش اضافی ایجاد میکند و موجب میشود یا بر مطلوبیت ذاتی کالا افزوده شود و یا در عرضه و تقاضای آن تغییری بوجود میآید که آنرا ارزشمندتر میسازد،و یا مورد غرضی از اغراض عقلاء قرار میدهد،و اینگونه ارزش اضافی هیچ ربطی به کار و کارگر ندارد.
ریکاردو به نقل کتاب«اقتصادنا» (2)و مارکس بنابر آنچه از کتاب «کاپیتالیسم»او فهمیده میشود (3)به این اشکال اعتراف کردهاند،و جواب هر دو نیز همان جوابی است که در عقبنشینیهای مربوط به قانون ارزش میگفتند«استثناء در قانون!»و میگویند گرچه احتکار و قانون عرضه و تقاضا ممکن است ارزش کالا را دو برار سازد ولی قانون ارزش و قانون
ارزش اضافی در این موارد صدق نمیکند.
آری مارکس اینجا و آنجا بارها عقبنشینی کرده اعتراف میکند قانون ارزش و قانون ارزش اضافی او کلیّت ندارد و در بسیاری موارد صدق نمیکند،و عذر او هم فقط استثناء در قانون است که گویا حربهی برندهیی برای ایشان بوده است!
ولی باید گفت مطلب از همان قرار است که خداوند متعال دربارهی هممسلکان اویهودفرموده: «یخربون بیوتهم بایدیهم و ایدی المؤمنین فاعتبروا یا اولی الابصار» (1)(خانهی خود را به دست خود و به دست مؤمنان خراب میکنند،عبرت بگیرید ای خردمندان).
مارکس میداند که قانون ارزش و قانون ارزش اضافی کلیّت ندارد و نمیتوان نتیجهیی که دلخواه اوست از آن بدست آورد،و این موضوع در برخی موارد به قدری روشن است که مجبور میشود اقرار نماید گفتهی او صحیح نیست و ناچار عذر بدتر از گناه میآورد و غلط را به غلطی دیگر توجیه میکند.آری این سرنوشت هر جاهطلب و سرکشی است که توجیهگر شود،خدای متعال در بسیاری آیات قرآن به حالات اینگونه افراد اشاره میفرماید:
«و کان الانسان اکثر شیء جدلا» (2)توجیهگرتر از هرچیز،انسان است.
«و جحدوا بها و استیقنتها انفسهم ظلما و علوا» (3)منکر اسلام روشن شدند در حالیکه به آن یقین داشتند،زیرا سرکشی و جاهطلبی بر آنان حکمفرما بود.
شگفتانگیز است که مارکس بارها عقبنشینی میکند،امّا چند سطر از اعتراف او به ناتمامی گفتارش نمیگذرد که باز همان روش را دنبال میکند چنانکه گویی اصلا با اشکالی روبرو نشده است.
در اینجا لازم میدانیم نکتهیی را به نسل جوان یادآور شویم هرچند
از بحث ما خارج است در عین حال به عنوان معترضهیی آن را گوشزد میکنیم،و ان اینکه:
ما نباید به جهت پیشرفتهای غرب در علوم طبیعی و صنعتی گمان کنیم غرب از هر نظر از شرق جلو است؛اینطور نیست،فکر شرقی،دقت شرقی، ذوق شرقی گرایش به حقیقت شرقی،غریزهی مذهب شرقی،حقیقتیابی و حقیقتجوئی شرقی و...با فکر و دقت و ذوق و...غربی،قابل مقایسه نیست.
شما اگر کتابهای«راسل»انگلیسی،که او را فیلسوف مشهوری میدانند دیده باشید خواهید دانست که نه تنها قابلیت آنرا ندارد که با چهرههایی نظیر«صدر المتألهین شیرازی»مقایسه شود بلکه میتوان گفت «راسل»حتی الفبای فلسفه را هم نمیداند.
گفتار راسل در مورد خدا مشهور است که میگوید در جوانی فکر کردم چه کسی مرا خلق کرده است؟گفتم خدا.آنگاه فکر کردم خدا را چه کسی خلق کرده است،در پاسخ آن درماندم،و هماکنون که به پیری رسیدهام همین فکر را دارم!!
آری آقای راسل فیلسوف مشهور غربیان،در حلّ مطلبی که اطفال و افراد سادهی روستایی در شرق آنرا دریافتهاند،درمانده است!یادم نمیرود که در کودکی از پدرم پرسیدم:همهچیز مخلوق خداست،خدا مخلوق کیست؟
پاسخ داد:همهچیز موجود به وجود است امّا وجود به خودی خود موجود است،مثل آب که هرچه تر شود از آب تر میشود ولی آب خودش ذاتا تر است،مثل نمک که هرچه شور شود از نمک شور میشود امّا نمک به خودی خود شور است،مثل روغن که هرچه چرب گردد از روغن چرب میگردد ولی روغن خودش چرب است...
اگر کاپیتالیسم مارکس را مطالعه کنید به آسانی درمییابید که مارکس روش استدلال را نمیدانسته،و گویا تناقض در کلام،جمع بین ضدّین،ادّعای بدون دلیل و...نزد او جایز بوده است.
شما اگر بحثهای کمونیستها را دیده باشید بدون زحمت مطالعه میتوانید کاپیتالیسم مارکس را بشناسید!بحث در قاموس کمونیستها یعنی الفاظ بیمحتوی،فریاد و جنجال،شعارهای توخالی،تناقضگوئی، ادعای بدون استدلال و...
جوانان عزیز باید توجه داشته باشند که اگر غرب در صنعت و علوم تجربی پیش افتاد،ترقیّات آنان در ریشه مرهون شرق است،و نباید گمان شود که در فکر و فلسفه و حقوق و الهیات و نیز در اقتصاد از شرق جلو است.اینکه چرا شرق سیادت خود را در علوم تجربی و صناعی از دست داد و غرب پیش افتاد خود داستان مفصّلی دارد،و یکی از علل عمدهی آن را میتوان استثمار فکری دانست.
بلائی که هماکنون دامنگیر شرق است و استثمارگران غربی برای مبتلا ساختن شرق به آن بسیار کوشیدهاند همین استثمار فکری و غربزدگی و خودباختگی است،برای آنکه شرقی گمان کند از خود هیچ ندارد و آنچه هست از دیگران است،و هماکنون بسیاری از جوانان به این درد مبتلا هستند؛از اسلام،از تاریخ اسلام،از علوم اسلام،از دانشمندان اسلام خبری ندارند،طالب مجهول مطلقند و به دنبال هر«ایسم»و هر«ایست»میدوند،هرچه رنگ غرب و بیگانه داشته باشد برایشان خوشآیند است و از هرچه رنگ اسلام و خودی داشته باشد میگریزند،و به تعبیر حافظ«آنچه خود دارند از بیگانه تمنّا میکنند»:
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
آنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا میکرد
قرآن کریم استثمار فکری و مفاسد آنرا در آیاتی بیان میفرماید، شایسته است جوانان ما با توجه به حال گذشتگان و استثمارشدگان و استثمارگران،در محتوای اینگونه آیات دقت نمایند:
«و من الناس من یعجبک قوله فی الحیوة الدّنیا و یشهد اللّه علی ما فی قلبه و هو الدّ الخصام و إذا توّلی سعی فی الارض لیفسد فیها و یهلک الحرث و النسل و اللّه لا یحب الفساد و إذا قیل له اتّق اللّه اخذته العزّة بالاثم فحسبه جهنّم و لبئس المهاد و من النّاس من یشری نفسه ابتغاء مرضات اللّه و اللّه رئوف بالعباد» (1).
(گفتار برخی از مردم ترا به اعجاب وا میداردنرمزبان و خوشگفتار است و سخنان پرزرقوبرقی میگویدو خدا را بر خیرخواهی و نیکسیرتی خود گواه میگیرد،در حالیکه او از سرسخترین دشمنان است،هنگامی که به ریاست و قدرت برسد میکوشد تا در زمین فساد کند و نسل حاضر و نسل آینده را نابود سازد.وقتی به او گفته شود از خدا بترس و پرهیزکار باش،تکبّر به گناه او را فرو میگیردجواب نمیدهد،بیاعتنائی میکند،کار خود را ادامه میدهددوزخ او را بس است و بد جایگاهی است.و برخی از مردم برای رضای خدا جان خود را فدا میسازند و خداوند بر بندگان رئوف و مهربان است).
این آیات به ما میگوید استثمارگر،منافق،متقلّب،برای تسلّط خود با ظاهری فریبنده و گفتاری خیرخواهانه و بظاهر انسانی پیش میآید،مثلا استثمار را با نام استعمار شروع میکند،به نام دین حقیقی، دین راستین و...به نابودی دین میپردازد،و به تدریج آنرا مخدّر جامعه،تریاک مردم،استحمار مردم معرفی مینماید،و در افکار همگان بویژه جوانان و بانوان سمپاشی میکند،و بدیهی است اگر بانوان را منحرف سازند نسل آینده در خطر قرار میگیرد و اگر مردان را منحرف سازند نسل حاضر به نابودی کشانده میشود.
استثمارگر برای منافع فعلی و آیندهاش این هردو کار را انجام میدهد،منافق برای شکستن دین در این زمان و از صحنه بیرون کردن
1) (1) -سورهی بقره آیهی 204-207
آن در آینده همین کار را میکند«یهلک الحرث و النسل».
استثمارگر تا تسلّط پیدا نکرده نرمش دارد،و چون مسلّط شد چهرهیی چون استالینها دارد،و سازمانهایی چون سیا و ساواک و...
بوجود میآورد...از مطلب دور افتادیم امید است جوانان ما بیندیشند.
*** حایراد هشتم به مارکس که ریکاردو نیز به آن توجه داشته سخاء طبیعت است که در اصطلاح اقتصادی به آن«رانت»میگویند،به این معنا که ارزش اضافی که از زمین،اشجار،باغات و...پیدا میشود ربطی به کار ندارد.
زارع کاری روی زمین انجام میدهد،باغ را آب میدهد، درختان را مواظبت میکند،و در برداشت محصول سود اضافه بر کار پیدا میشود،آیا این سود اضافه بر کار مربوط به کار است یا زمین، درخت،باغ خود مولّد آنست؟
این سود اضافه بر کار سخاء طبیعت و نعمت پروردگار و به تعبیر ریکاردو«رانت»است،و در قرآن کریم نیز به همین نکته اشاره شده،در سورهی واقعه: «افرأیتم ما تحرثون أأنتم تزرعونه ام نحن الزّارعون» (1)(آیا آنچه میکارید شما به ثمر میرسانید یا ما کشت را بارور میسازیم).
به همین جهت محصول به زمین نسبت داده میشود نه به کارگر، نمیگویند زارع یک تخم را صد تخم کرده بلکه میگویند زمین مرغوبی است یک تخم صد تخم محصول میدهد،در قرآن کریم نیز در موارد مختلف میبینیم محصول را به کارگر نسبت نمیدهد:
«مثل الّذین ینفقون اموالهم فی سبیل اللّه کمثل حبّه انبتت سبع سنابل فی کلّ سنبلة مأة حبّة و اللّه یضاعف لمن یشاء...و مثل الّذین ینفقون اموالهم ابتغاء مرضات اللّه و تثبیتا من انفسهم کمثل جنّة بربوة اصابها
1) (1) -سوره واقعه آیهی 64
وابل فأتت اکلها ضعفین فان لم یصبها وابل فطّل و اللّه بما تعملون بصیر» (1).
(مثل آنانکه در راه خدا انفاق میکنند چون دانهیی است که هفت خوشه دهد و در هر خوشه صد دانه باشد و خداوند بهرکس که بخواهد بیشتر عنایت میکند...و مثل آنانکه اموال خود را برای رضای خدا انفاق میکنند چون باغی مرغوب است که از باران دانه درشتی برخوردار شود و دو چندان میوه دهد،و اگر بارانی هم به آن نرسد چون نمناک است از همان نم استفاده کند،و خداوند بر آنچه انجام میدهید بینا است).
خلاصه آنکه برکت کشاورزیسود اضافیاز خدای متعال است که بوسیلهی زمین و درخت عنایت میفرماید و به کارگر ربطی ندارد،و بهمین جهت سود اضافه بر کار زارع را نمیتوان به زارع نسبت داد و نسبت حقیقی آن به خداست،و نسبت عرفی به خود زمین و باغ داده میشود،و ماشین هم همینطور است،کار ماشینهای فعلی با آلات و ادوات گذشته تفاوت چشمگیری دارد،اگر سابقا صحیح بود که گفته شود کشاورز در هشت ساعت هزار متر زمین را شخم زد،اکنون باید گفت تراکتور در یکاسعت هزار متر شخم نمود.اگر در گذشته گفته میشد کارگر در هشت ساعت با ابزاردستی توانست 2 متر پارچه ببافد،هماکنون باید گفت ماشین در یکساعت هزار متر پارچه میبافد و بهیچوجه درست نیست که بگویند کارگر در یکساعت هزار متر پارچه بافت.
ماشین فعلا بجای انسان نشسته و جای انسان را گرفته است و فعل را به آن نسبت میدهند نه به کارگر،بنابراین سود اضافه بر مزد کار،به کارگر مربوط نیست به«رانت»و سخاء ماشین ارتباط دارداگر رانت در این موارد صحیح باشد-
1) (1) -سورهی بقره آیهی 261 و 265
طمارکس توجه نکرده است که ارزش و ارزش اضافی از امور عقلی نیست تا برای آن استدلال عقلی و منطقی بکار رودهمان استدلالی که مارکس از آن میگریزد و در عین حال دچار آن است،و همان وقتی که استدلال منطقی را متافیزیکی و ذهنگرایی مینامد خود دچار متافیزیک و ذهنگرائی استبلکه امری عقلائی و عرفی و قراردادی است و در این موارد عرف حاکم است،و عرف همهی مردم بر خلاف گفتار مارکس است،و هماکنون اگر حتّی به میان مردم شوروی برویم ماشینی را که با کار خود بدست آوردهایم یا زمینی را که با زحمت خود آباد کردهایم با مواد اوّلیه برای آن ماشین و بذر برای آن زمین در اختیار چند نفر کارگر بگذاریم و برای آنان مزدی عادلانه تعیین کنیم و آنان آن زمین را کشت کنند یا آن موادّ اوّلیه را با آن ماشین به کالا مبدّل سازند آیا نتیجهی کار به ما تعلّق دارد یا به کارگر؟آیا اگر محصول و سود اضافی آنرا به کارفرما بدهیم استثمار کردهایم؟!به گفتهی طلاّب«العرف ببابک»،در اینگونه موارد مردم حاکم هستند نه مارکس و نه استدلال،و قطعا مردم در قراردادهای عقلائی عرفی خود سود اضافه را به کارفرما متعلّق میدانند.
شاید سرّ اینگونه قرارداد و اعتبارات عقلائی آن باشد که آنچه در خارج موجود است و ما بإزاء دارد همان مواد اوّلیه و حالتی که پیدا کرده میباشد،و کار در خارج ما بازاء ندارد بلکه کار علّت آن حالت است؛به عبارت علمی کار علّت ارزش است نه مساوی باارزش،کار علّت آن حالاتی است که بر موادّ عارض شده نه آنکه خود آن حالات باشد.و اگر به آن حالات کار متجسّد و کار متجسّم میگویند تسامحی بیش نیست یعنی مجازا اینگونه تعبیر میکنند و اسم مسبّب را بر سبب آن اطلاق مینمایند،و ما قبلا هم گفتیم که اگر مارکس میگوید واقعا کار مساوی باارزش است اشتباه کرده،و اگر مراد آنست که کار علت برای اثری است که آن اثر موجب ارزش است تسامح در تعبیر خواهد بود و از تسامح و مجاز نمیتوان نتیجهیی
گرفت.
آنانکه ارزش را اعتبار کردهاند،ارزش اضافی را متعلّق به کارفرما میدانند و برای کارگر مزد عادلانه،مزدی که حق او را ادا کند اعتبار نمودهاند و بیش از آن برای او حقئی نمیبینند و اگر ارزش اضافی را کارگر ببرد او را سارق،ظالم و استثمارگر میدانند.
بهمین جهت در فقه اسلام که پایهی آن فهم عرفی است(خصوصا در مورد معاملات که اعمال تعبّد در آن کم،و شرع مقدّس همان بناء عرفی را امضا فرموده)فروعاتی ذکر شده است که گفتار ما را تأیید میکند،و به برخی از آنها اشاره میکنیم:
1-در«مضاربه»همهی فقهاء فرمودهاند(و هماکنون در رسالهها نیز فتوی دادهاند)اگر معلوم شود عقد مضاربه باطل بوده،همهی منفعتی که بدست آمده متعلّق به صاحب مال است،و عامل اگر نمیدانسته که عقد باطل بود حق گرفتن اجرت دارد،و اگر میدانسته هیچ حقی بر صاحب مال ندارد.
2-در«مزارعه»در صورتی که بذر متعلّق به صاحب زمین باشد،اگر معلوم شود عقد مزارعه باطل بوده،عامل در صورتیکه میدانسته عقد باطل است هیچ حقی بر مالک ندارد و اگر نمیدانسته فقط حق اجرت دارد،و اگر بذری که کاشته شده متعلّق به عامل باشد در هر حال زراعت متعلئق به عامل است و باید اجرت زمین را به مالک بپردازد.
3-در«مساقات»اگر عقد باطل باشد در صورتیکه عامل میدانسته عقد باطل است حقی ندارد و اگر نمیدانسته فقط حق اجرت دارد.
4-در«شرکت»اگر مثلا عامل گوسفندی را بدون اجازهی مالک چاق کند،در صورتیکه گوسفند را غصب کرده باشد هیچ حقی ندارد،و اگر غصب نبوده فقط حق گرفتن مزد و علوفه دارد.
5-در مورد«غصب»اگر کاری روی چیزی که غصب کرده انجام دهد مثلا طلا را گوشواره کند یا لباس را بدوزد یا رنگ کند و....باید آن شیء
غصبی را با کاری که روی آن انجام داده به صاحبش ردّ کند و حقی هم بر صاحب مال ندارد؛ولی اگر گمان میکرده آن چیز متعلّق بخود اوست و کاری بر روی آن انجام داده است فقط حق اجرت دارد.
نظایر اینگونه مسائل در فقه بسیار است و همه بر یک امر مسلّم نزد فقهاء دلالت دارد و آن اینکه ارزش اضافی مربوط به مادّه است نه مربوط به کار،و کارگر اگر غاصب و متجاوز نباشد حق گرفتن اجرت دارد.
یایراد دهم آنکه مارکس گمان کرده ارزش اضافی تابع کار است، و کار ارزش اضافی را در بر دارد و به مجرّد وجود کار بر چیزی ارزش و ارزش اضافی هر دو بوجود میآید؛به عبارت علمی مارکس ارزش اضافی را نظیر امکان برای موجودات میداند که نیازی به علّت ماوراء علّت موجودات ندارد و در علم منطق به آن خارج محمول میگویند،و همچنانکه انسان وقتی موجود باشد امکان نیز با او هست و نیازی به علّت زائد ندارد، ارزش اضافی نیز چنین است،یعنی میگوید کار مساوی باارزش است و ارزش اضافی تابع کار و از لوازم لا ینفکّ اوست.ولی این تخیّل مارکس اشتباه است زیرا گرچه گاهی ارزش اضافی صرفا از کار برمیخیزد و با وقوع کار بر مادّه موجود میشود،نظیر آنکه نجّار کاری بر روی چوب انجام میدهد و قیمت آن بیش از مزد و مواد اوّلیه میشود(و این ارزش اضافی پیدا شده را مارکس متعلّق به کارگر و عرف متعلّق به کارفرما میداند)،ولی باید توجه داشت که اینگونه ارزش اضافی کلیّت ندارد و غالبا ارزش اضافی با علّت بوجود میآید و ما برخی از علل آنرا قبلا برشمردیم،و از جمله مواردی که ارزش اضافی با علّتی مستقل از کار پیدا میشود و شاید بتوان گفت 50 درصد از موارد ارزش اضافی را تشکیل میدهد مهارت در خریدوفروش است.بینش و مهارت کارفرما در اینکه چه وقت مواد اوّلیه را تأمین کند و کالا را چه وقت و کجا و به چه کسی بفروشد و چگونه و چقدر عرضه نماید و...میتواند از موجبات عمدهی ارزش اضافی باشد.بنابراین ارزش
اضافی منحصرا تابع کار نیست و نمیتوان آن را فقط خارج لازم ارزش برخاسته از کار دانست.
*** در پایان تذکّری را نظیر آنچه در خاتمه بحث قانون ارزش متذکّر شدیم،لازم میدانیم:
قرآن کریم بارها یادآور شده اگر صفتی از صفات رذیله بر آدمی چیره شود دیگر راه سعادت را نخواهد یافت؛اگر لجاجت و عصبیّت قومی یا گروهی بر کسی حکمفرما گردد دیگر در صدد یافتن حقیقت نخواهد بود و فقط میکوشد ادّعای خود را بقبولاند و حرف خود را بر کرسی بنشاند،و در این راه هر کاری میکند و از هر دری که بتواند وارد میشود و چیزی که برایش معنا و مفهومی ندارد تعقل و تفکّر و جستجو پیرامون حق و حقیقت است: «سواء علیهم أأنذرتهم ام لم تنذرهم لا یؤمنون» (1)(برای آنان مساوی است چه تبلیغ کنی و چه تبلیغ نکنی ایمان نمیآورند).
قرآن کریم با شیوائی،صفات رذیله را به یوغهایی که بر گردن نهاده باشند تشبیه میفرماید که بر اثر آن نمیتوانند سر را بالا بیاورند و نیز به دیوارهای محکمی که انسان در میان آنها محصور شده باشد و جز خود چیزی نمیبیند و به هیچچیز خود فکر نمیکند و چیزی جز اندیشهی خود را قبول ندارد:
«انّا جعلنا فی اعناقهم اغلا لا فهی الی الاذقان فهم مقمحون و جعلنا من بین ایدیهم سدّا و من خلفهم سدّا فاغشینا هم فهم لا یبصرون» (2)قرآن در تقبیح چنین افرادی گاهی آنانرا به کسی که بر زمین دوخته شده و گاهی به سگ و گاهی به حیوانات تشبیه میکند و گاهی از آنان به پسترین جنبندگان تعبیر میفرماید:
«و لکنّه خلد الی الارض و اتّبع هویه فمثله کمثل الکلب ان تحمل علیه یلهث او تترکه یلهث» (3)
(لکن او با هوی و هوس خود را بر زمین دوختقابلیت هدایت نداشتمثل او چون سگی است که اگر به او رو کنی له میزند و اگر او را واگذاری باز له میزند).
«و لقد ذرأنا لجهنّم کثیرا من الجنّ و الانس لهم قلوب لا یفقهون بها و لهم اعین لا یبصرون بها و لهم اذان لا یسمعون بها اولئک کالانعام بل هم اضلّ اولئک هم الغافلون» (1)(و همانا عاقبت بسیاری از آدمیان و جنیّان دوزخ است زیرا دل دارند ولی تفهّم ندارند و چشم دارند و بصیرت ندارند و گوش دارند و با آن نمیشنوند،آنان همانند چارپایان بلکه گمراهتر از چارپایانند).
«انّ شرّ الدّوابّ عند اللّه الصّم البکم الّذین لا یعقلون» (2)(شرورترین جنبندگان نزد خداوند افرادی هستند که گوش شنوا و زبان گویای حق و تعقّل ندارند)راستی چه زشت است که لجاجت و عصبیت،هوی و هوس،حبّ جاه و مال و پیروی از لذتهای زودگذر انسان را از حقیقتجوئی و حقیقتیابی بازدارد و بدست خویش گور حق و حقیقت را بکند که در واقع گور خود را کنده است.
قرآن در سورهی مدّثر داستانی را نقل میفرماید که لازم است هر خردمندی از آن متنبّه شود:
«ولید بن مغیره»که به جهت فصاحت و بلاغت در گفتار او را«ریحانة العرب»مینامیدند،روزی به مسجد الحرام وارد شد،پیامبر(صلی الله علیه و آله)به تلاوت سورهی«حم سجده»مشغول بود،ولید چنان دلباختهی کلام قرآن شد که به میان قریش آمد و کلام مشهور خود را در ستایش قرآن بیان داشت:
«انّ له لحلاوة،انّ له لطراوة و ان اعلاه لمثمر،و انّ اسفله لمعزق و انّه یعلو و لا یعلی علیه»(بسیار شیرین است،بسیار باطراوات است،بالای آن شاخههای پرثمری دارد،و پایین آن ریشههای استواری،بر هر کلامی برتری دارد و هیچ کلامی نمیتواند برتر از آن قرار گیرد)
قریش که خود فریفتهی قران بودند ولی لجاجت،عصبیت، خودخواهی،تکبّر،ریاستطلبی و...مانع گرایششان بود،با شنیدن ستایش ولید مرام خود را در خطر دیدند زیرا مسلمان شدن ولید تأثیر چشمگیری میان مردم داشت،لذا ابو جهل را که مردی فریبکار و حرّاف بود نزد ولید فرستادند و ابو جهل با برانگیختن احساسات قومی ولید را از پیروی پیامبر(صلی الله علیه و آله) منصرف ساخت.ولید به میان آنان آمد و سخنانی گفت که به روشنی تیرگی درون و اصرار او را بر گمراهی آشکار میساخت،ولید به قریشیان گفت:
آیا گمان میکنید محمّد دیوانه است؟
همه گفتند:به خدا سوگند نه.
گفت:آیا گمان میکنید او کاهن است؟
گفتند:به خدا سوگند نه،هرگز کهانت از او ندیدهایم.
گفت:گمان میکنید شاعر است؟
گفتند:به خدا سوگند نه،هرگز ندیدهایم شعری بسراید.
گفت:گمان میکنید دروغگوست؟
گفتند:به خدا سوگند دروغگو نیست و در میان عرب به محمد امین راستگو معروف است.ولید پس از مدّتی تفکّر گفت:باید بگوییم او ساحر است،زیرا اسلام او موجب تفرقه در میان مردم شده است. (1)قرآن در تقبیح عمل ولید میفرماید:
«انّه فکّر و قدّر فقتل کیف قدّر ثمّ قتل کیف قدّر ثمّ نظر ثمّ عبس و بسر ثمّ ادبر و استکبر فقال ان هذا الاّ سحر یؤثر ان هذا الاّ قول البشر ساصلیه سقر» (2)(همانا او اندیشید و اندازه گرفت،مرده باد چگونه اندازهگیری کرد، باز مردهباد چگونه اندازهگیری کرد،باز دقّت کرد،آنگاه چهره درهم کشید و گشود،آنگاه روی گرداند و تکبّر ورزید و گفت اینقرآنجز سحری آموخته شده نیست،چیزی جز گفتار بشر نیست؛به زودی او راولید را-
در آتش در افکنم»
با آنکه قرآن کریم صریحا اسلام را دینی جهانی و برای همهی افراد و همهی زمانها میداند: «و ما ارسلناک الاّ کافّة للنّاس» (1)(ترا برای همهی مردمان فرستادیم)، «هدی للنّاس و بیّنات من الهدی و الفرقان» (2)(هدایتی برای مردم با راهنمائی روشن و تمیزدهندهی میان حق و باطل)،در عین حال در آیات دیگری با صراحت میفرماید که قرآن فقط پرهیزکاران و آزادگانی که فطرت خویش را با صفات رذیله از دست نداده باشند هدایت میکند:
«ذلک الکتاب لا ریب فیه هدی للمتقین...انّ الّذین کفروا سواء علیهم أأنذرتهم ام لم تنذرهم لا یؤمنون ختم اللّه علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوة» (3)(قرآن که کتابی بیشک و ریب است برایآنانکه فطرت را از دست ندادهاند پرهیزکاران هدایت است...آنانکه کافرند چون بر دل و گوش و چشمشان پرده افکندهایم،چه بیمشان دهی و چه بیم ندهی ایمان نمیآورند)-اینگونه آیات بیان دیگری نیز دارد که چون خارج از بحث ماست صرفنظر میکنیم-
خلاصه آنکه تا دیو رذیلتها و صفات ناپسند از دل بیرون نرود ممکن نیست دل تسلیم شود،امکان دارد عقل تسلیم شود یعنی بیدلیل بماند و مجاب و ساکت گردد،ولی پذیرش دل چیز دیگری است،همچنانکه دیدیم مارکس و همفکران او بارها به بنبست میرسند و با توجیه غلط از بنبست میگذرند و بارها عقبنشینی میکنند امّا بروی خود نیاورده همان روش خود را دنبال مینمایند.
1-ارزشها دوگونهاند،یک قسم از آنها که مقام والاتری دارد و اصولا بحساب نیامده ارزشهای معنوی است،و اتفاقا همهی مصیبتها از همینجا سرچشمه میگیرد.
2-قانون عرضه و تقاضا اصولا برای ترقی و تنزّل قیمتها و چگونگی این ترقی و تنزل وضع شده نه برای تعیین اصل ارزش،و بکار گرفتن آن برای تعیین اصل ارزش بیجاست،و به گفتهی طلاّب استعمال شیء در غیر ما وضع له است.
3-ارزش یک امر اعتباری است و خود آن خارجیت ندارد بلکه منشأ انتزاع آن خارجیت دارد،و منشأ انتزاع آن کار و عرضه و تقاضا و مطلوبیت ذاتی و اغراض و دواعی عقلاء است.
بنابراین کار مساوی با ارزش نیست بلکه علّت و منشأ ارزش است و نیز کار علت منحصر برای ارزش نیست بلکه از جمله علل آنست،بنابراین کلام مارکس که کار را مساوی باارزش میداند از دو جهت ناتمام است.
4-ارزش دو قسم است،ارزش حقیقی و صادق و ارزش غیر حقیقی و کاذب،چنانکه علل ارزش نیز گاهی صادق و گاهی کاذب است.ارزش
وقتی میتواند موضوع اقتصاد سالم قرار گیرد که صادق باشد،و ارزشهای کاذب و علل آن برای جامعه جز انحطاط و تیرهروزی نتیجهیی ندارد،کار زیانبخش برای جامعه،عرضه و تقاضای اشیاء زیانآور یا غیر ضروری، اغراض و دواعی خلاف عقل و شرع،ارزشهای کاذبی را در بر دارند،و بهمین جهت اسلام اوّلا آنها را علت نمیداند و ثانیا آن ارزشها را ارزش نمیشمارد،و ثالثا ملّتی را که به چنان ارزشهایی رو کند بشدّت تقبیح و مذمّت نموده و آن را از علل انحطاط جامعه دانسته است.
5-مارکس در تفسیر قانون ارزش مدّعی است ارزش هرچیز را کمیت کار انجام شده بر آن تعیین میکن و کار مساوی باارزش است.این نظریه اشکالات بسیاری دارد که ما به ده اشکال اشاره کردیم.
6-مشهور میان علمای اقتصاد آنست که عرضه و تقاضا ارزش اشیاء را تعیین میکند،و از نظر ما این ادّعا نیز ناتمام است و 10 اشکال از اشکالات آنرا بررسی کردیم و نتیجه آن شد که قانون عرضه و تقاضا نمیتواند علت منحصر برای معین ارزشها باشد.
7-فرضیه دیگری در کتاب مباحث اقتصاد ارائه شده که از نظر ما جز تفسیری بر قانون عرضه و تقاضا نبود و همان ایرادهای عرضه و تقاضا بر این فرضیه نیز وارد است.
8-از نظر ما ارزش علل متعدّدی دارد که عبارتند از:کارعرضه و تقاضامطلوبیت ذاتیاغراض عقلائی.
9-چون میتوان همین نظریه را از متون اسلامی نیز بدست آورد بنابراین میتوانیم بگوییم نظریهی ما همان نظریهی اسلام است.
10-انسان باید حقیقتجو و حقیقتخواه باشد و اگر فقط منظورش اثبات فکر خود و تحمیل آن بر دلیل باشد از حقیقت دور میشود و از نظر اسلام بالاترین مصیبت همین است.
11-فصل دوّم در بیان قانون ارزش اضافی است،و وضع این قانون
و تفسیری که مارکس و بعدا مارکسیستها از آن نمودند چیزی جز واکنش و عکس العملی در برابر مظالم اقتصاد سرمایهداری نیست.
12-مارکس گمان کرده مصیبتهای جامعه بدانجهت است که سود اضافه بر مزد به کارفرما تعلق دارد لذا آنرا متعلّق به کارگر اعلام کرده است، ولی اسلام مصیبتها را ناشی از اقتصاد منهای معنویت میداند و از بیعدالتی و اجحاف کارفرما بر کارگر و مصرفکننده و سرمایهداران جزء،و نیز از استثمارها،ظلمها خدعهها،تقلّبها و...و نیز از جامعهیی که زیر بار اجحاف و ظلم میرود.
13-سود اضافه بر مزد از نظر اسلام متعلّق به کارفرماست بشرط آنکه به کارگر ظلمی نشود و از سود او دیگری زیان نبیند و سود از راه حرام بدست نیامده باشد و مالیات اسلام را بپردازد و ضرورت فردی یا اجتماعی در بین نباشد و بداند که دیگران در مال او حقّی دارند.
14-گرچه تفسیر سرمایهداری از سود اضافی غلط است ولی تفسیر مارکس هم غلط است زیرا سود اضافه بر مزد را به دست گروهی بنام حزب سپردن نتیجهیی جز آنچه هماکنون نیز شاهد آنیمجنایات شوروی در افغانستاندر بر نخواهد داشت.
15-بشر در خیروشر نامتناهی است و اگر منحرف شود و صفات رذیله بر او حکمفرما گردد در شرارت نهایتی نخواهد داشت،و رهبر انقلاب دام ظله نیز همین مطلب را یادآور شدند که:بشر فطرتا خواستار حق است و انبیاء برای نشان دادن راه آمدند،و بشر گاهی راه را گم میکند از این جهت در شرارت غیر متناهی است.
16-مارکس سود اضافه بر کار را متعلّق به کارگر میداند و استدلالش اینست که قیمت تبادلی مرهون کار است،و ما به استدلال او پنج ایراد ذکر کردیم.
17-اجاره تملیک منفعت است نه واگذاری فائدهکار متجسّم-
و فرضیه مارکس وقتی میتواند مطرح شود که اجاره تملیک کار باشد و این از نظر مارکس نیز درست نیست بهمین جهت مارکس خود را ردّ کرده است.
18-بر نظر مارکس ایرادهای زیادی وارد است و ما ده ایراد را ذکر کردیم،و اثبات نمودیم سود اضافه بر مزد نباید متعلّق به کارگر باشد و اگر کاگر ببرد ظالم و سارق و استثمارگر است.
19-نسل جوان ما برای نجات از خودباختگی و بیگانهزدگی باید به این موضوع توجّه کند که اگر غرب در مادّیات و صنایع از شرق پیشافتاده است دلیل آن نیست که در ذوق و استدلال و فلسفه و دقت و...نیز مقدّم باشد -بسیاری از آنان الفبای فلسفه و استدلال و دقت را هم نمیدانند و قابل مقایسه با فلاسفه و متفکرّان ما نیستند.
20-اگر عصبیت و لجاجت و خودپسندی و دیگر صفات رذیله بر کسی حکمفرما شود قابل اصلاح نخواهد بود تا آن صفت را از خود رفع کند، بهمین جهت قرآن صریحا میفرماید چنین افرادی قابل هدایت نیستند و با آنکه قرآن برای همهی مردم تا قیامت نازل شده ولی در ابتدای قرآن میبینیم میفرماید این کتابی روشن است که پرهیزکاران را هدایت میکند زیرا غیر «متّقی»یعنی کسانیکه از هویوهوس و غرایز آزاد نباشند قابلیت هدایت ندارند.
موفقیت و هدایت همه را از خداوند متعال و در ظلّ توجهات حضرت بقیة الله الحجة بین الحسن المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف،خواهانیم.
(پایان)
ص:
ص: