ghaemiyeh.com
سرشناسه:ملکاحمدی، علیبمان، ۱۳۳۱ -
عنوان و نام پدیدآور:تاریخ پیامبر و اهل بیت علیهمالسلام سال دوم دوره دبیرستان/ علیبمان ملکاحمدی.
مشخصات نشر:قم: مرکز بین المللی ترجمه و نشر المصطفی (ص)، ۱۳۹۵.
مشخصات ظاهری:۱۵۲ص.
فروست:پژوهشگاه بینالمللی المصطفی صلیالله علیه و آله؛ ۱۱۸.
شابک:۱۱۰۰۰۰ ریال978-964-195-216-9 :
وضعیت فهرست نویسی:فاپا(چاپ دوم)
یادداشت:چاپ دوم .
موضوع:ائمه اثناعشر -- سرگذشتنامه
موضوع:Imams (Shiites) -- Biography
شناسه افزوده:جامعة المصطفی(ص) العالمیة. مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی(ص)
رده بندی کنگره:BP۳۶/۵/م۷۷ت۲۲ ۱۳۹۵
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵
شماره کتابشناسی ملی:۲۱۱۰۵۵۹
بسم الله الرحمن الرحیم
تاریخ پیامبر و اهل بیت علیهمالسلام
سال دوم دوره دبیرستان
علیبمان ملکاحمدی
تاریخ پیامبر و اهلبیت(علیهم السلام)
(سال دوم دوره دبیرستان)
مؤلف: علیبمان ملک احمدی
ناشر: مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی(صلی الله علیه و آله)
چاپ اول: 1389ش / 1432ق
چاپ: فاضل قیمت: 21000 ریال شمارگان: 2000
حق چاپ برای ناشر محفوظ است.
مراکز پخش:
قم، میدان شهدا، خیابان حجتیه، فروشگاه مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی(صلی الله علیه و آله) تلفکس: 02517730517
قم، بلوار محمد امین، سهراه سالاریه، فروشگاه مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی(صلی الله علیه و آله) تلفن: 02512133106 فکس: 02512133146
www.miup.ir, www.eshop.miup.ir
E-mail: admin@miup.ir, root@miup.ir
درس اوّل 14
نجمه، در انتظار فرزند 14
موسیبنجعفر امام پس از خود را معرفی میکند 15
پرسش 17
درس دوّم 18
ماجرای اعلام جانشینی 18
واقفیه 19
عاقبت یکی از سران واقفیه 20
پرسش 21
درس سوّم 22
آغاز امامت در مدینه 22
امام رضا(علیه السلام) در برابر هارون 23
راهبرد امام در مقابله با مزاحمت حکومت هارون 24
پرسش 25
درس چهارم 26
غارت علویان مدینه به فرمان هارون 26
حضرت رضا(علیه السلام) در عصر خلافت امین عباسی 27
یونس بن عبدالرحمن 28
پرسش 30
درس پنجم 31
صفوان بن یحیی 31
حسن بن محبوب 32
معروف کرخی 32
علی بن میثم 33
پرسش 35
درس ششم 36
تزلزل در حکومت مأمون عباسی 36
چگونگی دعوت مأمون از امام رضا(علیه السلام) 37
پرسش 39
درس هفتم 40
گفتوگو برای پذیرش ولایتعهدی 40
مجلس بیعت 42
پرسش 43
درس هشتم 44
نمازی که برگزار نشد 44
پاسخ امام رضا(علیه السلام) به پرسشهای اعتراضآمیز 46
پرسش 47
درس نهم 48
گفتوگوهای علمی 48
پاسخهای امام رضا(علیه السلام) به سؤالات مأمون 48
خدا کجاست؟! 51
پرسش 52
درس دهم 53
کرامات حضرت امام رضا(علیه السلام) 53
دعا برای باران 53
معجزه امام در مجلس مأمون 54
شهادت حضرت رضا(علیه السلام) 55
پرسش 57
درس یازدهم 58
سیره امام رضا(علیه السلام) 58
تلاوت قرآن 58
نماز اوّل وقت 58
دفاع از حق 59
بخشش و توجه به مستضعفان 60
پاسداری از اعتقادات 61
پرسش 62
درس دوازدهم 63
گزیدهای از کلام حضرت رضا(علیه السلام) 63
پرسش 65
درس سیزدهم 66
خیزران 66
ولادت حضرت جواد(علیه السلام) 67
پرسش 70
درس چهاردهم 71
وداع حضرت جواد(علیه السلام) با پدر 71
امام خردسال 72
پاسخ امام رضا(علیه السلام) به اشکال از خردسالی امام جواد(علیه السلام) 72
پاسخ امام جواد(علیه السلام) به معترضان 73
سخن گفتن عصا به حقانیت امام جواد(علیه السلام) 73
پرسش 75
درس پانزدهم 76
شیعیان در جستوجوی امام راستین 76
دعوت مأمون از امام جواد(علیه السلام) برای سفر به بغداد 77
اعتراض بنیعباس و پاسخ مأمون 77
سیاست مأمون در برابر امام جواد(علیه السلام) 78
پرسش 80
درس شانزدهم 81
مناظره یحیی بن اکثم با امام جواد(علیه السلام) 81
خنثی شدن توطئه مأمون 83
بازگشت به مدینه 84
پرسش 85
درس هفدهم 86
ازدواج با سمانه مغربیه 86
شیعه حقیقی کیست؟ 86
امام جواد(علیه السلام) در زمان معتصم عباسی 88
آگاه بودن امام جواد(علیه السلام) از توطئه معتصم 89
پرسش 90
درس هجدهم 91
تحریکات قاضی تیره دل بغداد 91
شهادت امام جواد(علیه السلام) به دست امالفضل 93
پرسش 95
درس نوزدهم 96
برخی از کرامات امام جواد(علیه السلام) 96
پرسش 100
درس بیستم 101
نمونهای از کلمات امام جواد (علیه السلام) 101
پرسش 103
درس بیست و یکم 104
سمانه 104
علم خدادادی در دوران کودکی 105
نشانههای صدق امامت 106
پرسش 108
درس بیست و دوّم 109
مناظره امام هادی(علیه السلام) با یحییبن اکثم 109
پرسش 113
درس بیست و سوّم 114
تعلیم و تربیت شاگردان 114
حضرت عبدالعظیم حسنی 114
عثمانبن سعید 115
ابن سکیت 116
خلفای عباسی همعصر امام هادی(علیه السلام) 116
پرسش 118
درس بیست و چهارم 119
مبارزه فرهنگی با فرقههای منحرف 119
پرسش 123
درس بیست و پنجم 124
امام هادی(علیه السلام) در عصر معتصم و واثق عباسی 124
گرایش سرلشکر تُرک به امام هادی(علیه السلام) 124
خبرهای غیبی 125
امام هادی(علیه السلام) در زمان حکومت متوکل عباسی 125
سیاست متوکل در تبعید امام(علیه السلام) 126
پرسش 128
درس بیست و ششم 129
متوکل و مقام علمی امام هادی(علیه السلام) 129
مجلس مِیگساری یا عبرت؟! 130
پیشگویی مرگ متوکل 132
پرسش 134
درس بیست و هفتم 135
شکوه امام هادی (علیه السلام) در پرتو امدادهای غیبی 135
پرسش 139
درس بیست و هشتم 140
سرانجام دشمنی با اهلبیت(علیهم السلام) 140
امام هادی(علیه السلام) در عصر منتصر 141
امام هادی(علیه السلام) در عصر مستعین و معتزّ عباسی 141
روش زندگانی امام هادی(علیه السلام) 142
پرسش 144
درس بیست و نهم 145
سیره امام هادی(علیه السلام) 145
پرسش 149
درس سیام 150
نمونهای از گفتار امام هادی(علیه السلام) 150
پرسش 153
«حمیده» مادر امام موسی بن جعفر(علیه السلام) و همسر گرانقدر امام جعفر صادق(علیه السلام) بود. او که از اهالی اندلس بود، بانویی بهنام «نجمه» را که او هم اهل آندلس بود، به عنوان کنیز خریداری نمود. نجمه در کنار حمیده از تربیتهای اسلامی بهطور کامل بهرهمند شد. نجمه به حمیده که از او درسهای فراوانی گرفته بود، احترام زیادی میگذاشت، تا آنجا که سعی میکرد در کنار او ننشیند.
روزی حمیده، پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) را در عالم خواب دید که به او فرمودند: «ای حمیده! نجمه را به پسرت موسی ببخش، همانا به زودی بهترین فرد روی زمین از او متولّد میشود». جناب حمیده به این دستور عمل کرد و نجمه را به فرزندش موسی بخشید و به او گفت:
«پسرم! نجمه بانویی است که بهتر از او را ندیدهام. او را همسر تو قرار دادم و به تو سفارش میکنم که به او نیکی کنی».
در این زمان که کمتر از بیست سال از عمر امام موسیبنجعفر(علیه السلام) میگذشت، نجمه را به همسری پذیرفت و پس از شهادت پدر، به امامت و جانشینی پیامبر(صلی الله علیه و آله) رسید.
در همین سال نجمه باردار شد. خود او این ماجرا را چنین تعریف میکند:
از هنگامی که به پسرم علیبن موسی باردار شدم، هیچگونه احساس سنگینی
نکردم. هنگامی که میخوابیدم، صدای تسبیح و حمد خدا را در رحم خود میشنیدم و هراسان از خواب بیدار میشدم.
نجمه قبلاً از شوهرش حضرت موسیبنجعفر(علیه السلام) شنیده بود که پیامبر خدا در عالم خواب به او خبر داده که از همسرش نجمه فرزندی به وجود میآید که بعد از او بهترین اهل زمین خواهد بود. پیامبر(صلی الله علیه و آله) به او سفارش کرده بود که نامش را «علی» بگذار و نیز فرموده بود: «خوشا به حال کسی که او را تصدیق کند و وای بر کسی که او را انکار نماید».
سرانجام انتظار نجمه به سر آمد و در روز پنجشنبه 11 ذیقعده سال 148 هجری، علی در اولین سال امامت پدرش پا به عرصه وجود گذاشت.
نجمه میگوید: پس از ولادت فرزندم علی، پدرش موسیبن جعفر(علیه السلام) بر من وارد شد و فرمود: «ای نجمه! کرامت پروردگار بر تو گوارا باد». نوزاد را که در پارچه سفیدی بود به حضرت امام موسی دادم و ایشان در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت و آب فرات طلبید و کام او را با آب فرات برداشت و سپس به من فرمود:
«این کودک را بگیر که باقیمانده خدا بر روی زمین است».
من از این سخن دانستم که امام به این وسیله پایان زندگی خودش را و امامت فرزندش را به من خبر میدهد، لذا در پاسخ گفتم: قسم به خدا که اگر طول عمری به من بدهد، حق فرزندت را به او خواهم رساند و به امامتش اقرار خواهم کرد.
امام کاظم(علیه السلام) فرمود: ای محمد! خداوند به تو طول عمری میدهد که امامت او را و امامت جانشین او را درک میکنی. پرسیدم: چه کسی جانشین اوست؟ فرمود: فرزندش محمد. پرسیدم: آیا من تسلیم امر او میشوم؟ امام فرمود: بلی، چنین نام تو را در کتاب امیرالمؤمنین یافتم. سپس فرمود: «ای محمد! تو در میان شیعیان ما از برقی که در شبی تاریک جستن کند روشنتری»؛ سپس فرمود: «ای محمد! مفضل، دوست صمیمی من بود که با او انس میگرفتم و آندو نفر (حضرت رضا و حضرت جواد) با تو انس میگیرند و به تو علاقهمندند و آتش دوزخ بر تو حرام است».
چگونه نجمه به همسری امام موسی بن جعفر(علیه السلام) درآمد؟
حضرت نجمه زمان بارداری خود را چگونه توصیف میکند؟
چه کسی فرزند نجمه را نامگذاری کرده بود و در چه تاریخی بهدنیا آمد؟
امام کاظم(علیه السلام) به مفضل بن عمر در مورد پیروی کردن از فرندش علی بن موسی چه فرمود؟
امام کاظم(علیه السلام) چگونه امامت فرزندش علی بن موسی را برای داودبن زربی بیان کرد؟
گفتیم که حضرت امام موسی کاظم(علیه السلام) در سال 179هجری به دستور هارونالرشید در مدینه دستگیر و زندانی شد و ایشان چهار سال پایان عمرش را در چهار زندان مختلف به سر برد و سرانجام در زندان بغداد به شهادت رسید. در این مدت حضرت رضا(علیه السلام) در مدینه بود و به کارهای ایشان رسیدگی میکرد. حضرت رضا(علیه السلام) نقش بسیار مهمی را در نگهبانی از فرهنگ تشیع و حفظ شاگردان پدر برعهده داشت. ایشان در غیاب پدر بهکار بینوایان و مستمندان رسیدگی میکرد تا جای خالی پدر را احساس نکنند.
امام کاظم(علیه السلام) به فرزندش رضا چنین سفارش کرده بود: «تا وقتی من زندهام، در خانه من بخواب تا آنکه خبر وفاتم به تو برسد». یکی از خدمتگزاران امام کاظم(علیه السلام) چنین نقل میکند:
ما هر شب بستر حضرت رضا را در دالان خانه پهن میکردیم و حضرت رضا(علیه السلام) در آنجا میخوابید و صبح به خانه خود باز میگشت و این برنامه تا چهار سال ادامه داشت، اما یک شب حضرت رضا به خانه پدرشان نیامد و اهل خانه نگران شدند. وقتی فردای آن شب حضرت رضا آمدند به اماحمد (کنیز برگزیده حضرت کاظم(علیه السلام) فرمودند: آنچه پدرم نزد تو سپرده، بیاور. اماحمد فریاد کشید و سیلی به صورت خود زد و گفت: به خدا که مولایم وفات کرده است. حضرت رضا او را آرام
کرد و فرمود: اماحمد! آرام باش، سخن خود را آشکار نکن تا خبر فوت پدرم به حاکم مدینه برسد.
آنگاه اماحمد بستهای حاوی دو هزار دینار را نزد حضرت رضا(علیه السلام) آورد و به حضرت تحویل داد. اماحمد میگوید: روزی امام کاظم(علیه السلام) محرمانه آن پول را به من داد و فرمود: «این امانت را نزد خود حفظ کن و به کسی اطلاع نده تا من بمیرم وقتی از دنیا رفتم، هرکس از فرزندانم آن را از تو درخواست کرد، به او تحویل بده و این نشانه وفات من است».
امام رضا(علیه السلام) آن امانت را گرفت و به همه بستگان و خدمتگزاران دستور داد جریان وفات امام را پنهان کنند تا خبر، بهطور رسمی اعلان شود. سپس به خانه خود رفتند و دیگر در خانه پدر نخوابیدند. پس از چند روز نامه وفات امام کاظم رسید و معلوم شد درست همان وقتی که امام رضا(علیه السلام) خود اعلام کرده بودند، آن حضرت از دنیا رفتهاند.
در این زمان 35 سال از عمر شریف حضرت رضا(علیه السلام) میگذشت و از آن پس، زمام امامت و رهبری مردم را بر عهده گرفت.
یکی از حوادث تلخ پس از شهادت حضرت امام موسیکاظم(علیه السلام) پیدایش فرقه «واقفیه» در مذهب تشیّع بود. جریان از این قرار بود که امام کاظم(علیه السلام) در شهرهای مختلف، مانند: مصر، کوفه و خراسان... نمایندگانی داشت که خمس و سایر وجوهات شرعی را از شیعیان و دوستان امام میگرفتند و در راههایی که امام فرمان میداد، به مصرف میرساندند.
دنیاپرستی و هواپرستی گروهی از آنان باعث شد که منکر وفات امام کاظم(علیه السلام) شوند و مدعی شدند که امام زنده است و مهدی امت اسلامی میباشد (1). عثمانبن علی نماینده آن حضرت در مصر بود که اموال بسیاری نزد او جمع شده بود. حضرت رضا(علیه السلام) در نامهای از او آن اموال را طلبید. وی در پاسخ حضرت نوشت که پدرت نمرده است. امام رضا(علیه السلام) به او نوشت که پدرم درگذشت و جمع زیادی از مردم بغداد
1) (1) . از آنجا که این گروه بر امامت حضرت کاظم(علیه السلام) توقف کردند و به امامان پس از ایشان اعتراف نکردند، آنان را «واقفیه» میگویند.
شاهد وفات او بودند و اموالش میان ورثه او تقسیم شده است. عثمان چنین پاسخ داد: اگر پدرت زنده باشد، تو حق مطالبه اموال را نداری و اگر مرده باشد، به ما نگفته که اموالش را به تو بسپاریم و اینک اموال به مصرف رسیده و کنیزانی که از این اموال بودهاند یا آزاد کرده یا تزویج کردهام.
امام رضا(علیه السلام) در پاسخ گروهی از واقفیه که میگفتند امام کاظم(علیه السلام) زنده است فرمود: «شگفتا! آیا رسولخدا(صلی الله علیه و آله) میمیرد، ولی پدرم موسی نمیمیرد؟! سوگند به خدا پدرم وفات کرد، چنانکه رسولخدا(صلی الله علیه و آله) وفات کرد؛ ولی خداوند بزرگ از لحظه رحلت پیامبر به بعد و زمانی پس از آن، پیاپی (تدیّن به) این دین را بر غیر عرب منت میگذارد، ولی این توفیق را از خویشان پیامبر بازمیدارد».
«حسن بن وشاء» یکی از یاران حضرت امام رضا(علیه السلام) میگوید: روزی حضرت رضا(علیه السلام) در خراسان مرا به حضور طلبید و فرمود: «ای حسن! همین امروز «علی بن حمزه بطائنی» یکی از نمایندگان امام کاظم(علیه السلام) که در کوفه بود (برجستهترین نماینده آن حضرت و سرسلسله واقفیه) مُرد و همین لحظه او را در قبرش نهادند و دو فرشته بالای سرش آمدند و پرسیدند: پروردگارت کیست؟ گفت: الله؛ پرسیدند: پیامبرت کیست؟ گفت: محمد؛ پرسیدند: ولی تو کیست؟ گفت: علیبن ابیطالب، پرسیدند: بعد از او کیست؟ گفت: حسن. پرسیدند: بعد از او کیست؟ گفت: حسین؛ پرسیدند: بعد از او کیست؟ گفت: علیبن الحسین؛ پرسیدند: بعد از او کیست؟ گفت: محمدبن علی؛ پرسیدند: بعد از او کیست؟ گفت: جعفربن محمد؛ پرسیدند: بعد از او کیست؟ گفت: موسیبن جعفر؛ پرسیدند: بعد از او کیست: زبان او گویا نشد. آن دو فرشته با تندی از او پرسیدند: بعد از او کیست؟ او سکوت کرد؛ پرسیدند: آیا موسیبن جعفر تو را به این سکوت امر کرده است؟ سپس گرزی آتشین بر سرش زدند که قبر او از آتش شعلهور شد و همچنان تا قیامت شعلهور است.
حسن بن وشاء میگوید: از نزد امام(علیه السلام) بیرون رفتم و تاریخ آن روز و آن ساعت را ضبط کردم. طولی نکشید که نامهای از کوفه آمد و از مرگ علی بن حمزه بطائنی در همان روز و همان ساعت خبر داد.
برنامه امام رضا(علیه السلام) در دوران زندان پدرشان چه بود؟
اماحمد چگونه از شهادت امام(علیه السلام) با خبر شد؟
امام رضا(علیه السلام) در چند سالگی و در چه سالی به امامت رسیدند؟
فرقه واقفیه چگونه در مذهب تشیع پیدا شد؟
حضرت امام رضا(علیه السلام) در پاسخ گروهی از واقفیه که میگفتند امام کاظم(علیه السلام) زنده است، چه فرمود؟
رئیس واقفیه که بود و چگونه امام رضا(علیه السلام) از مرگش خبر دادند؟
پس از شهادت حضرت امام کاظم(علیه السلام) در سال 183هجری، امامت حضرت علی بن موسی الرضا(علیه السلام) آغاز شد. در این زمان امام(علیه السلام) در مدینه زندگی میکردند و هارون، حاکم کشور بزرگ اسلامی در بغداد حکومت میکرد.
هارون در سال 193هجری مُرد و بنابراین، ده سال از دوران امامت حضرت رضا(علیه السلام) در عهد حکومت هارون سپری شد. امام رضا(علیه السلام) 17 سال از دوران امامتش را در مدینه بود و 3 سال پایان عمرشان با اجبار در خراسان در ایران سپری شد.
زندانهای پیاپی امام کاظم(علیه السلام) و شهادت ایشان در زندان بغداد و علنی شدن این شهادت، برای هارون عباسی، بسیار گران تمام شد و موقعیت سیاسی خود را در میان شیعیان از دست داد. او برای تصحیح خطاهای خود، حضرت رضا را آزاد گذاشت؛ هرچند قبلاً تصمیم گرفته بود که جانشین امام کاظم(علیه السلام) را هرکس که باشد، بکشد.
«عیسی بن جعفر» که یکی از همراهان هارون در سفر حج بود، میگوید: زمانی که از رِقَه (شهری در سوریه) عازم حجّ شدم، به هارون گفتم: به یاد داری که سوگند یاد نمودی اگر کسی بعد از موسی بن جعفر ادّعای امامت کند، گردنش را بزنی! اینک علیبن موسی است که ادّعای امامت میکند و شیعیانش همان اعتقادی را که در مورد پدرش موسی بن جعفر داشتند، درباره او دارند هارون درحالیکه خشمگین بود به او گفت: این چه سخنی است که میگویی؟! آیا میخواهی همه آنها را بکشم؟!
حضرت امام رضا(علیه السلام) گذشته از اینکه امامت خود را پس از پدر آشکارا اعلان نمود، هرگونه کمک به دولت عباسیان را تحریم کرد و در کلامی صریح چنین فرمود: «کمک به آنها و کارمندی در اداراتشان و کوشش برای تأمین نیازهایشان مساوی کفر است و توجه عمدی به آنها از گناهان کبیره است که نتیجهاش عذاب دوزخ میباشد».
اینک به نمونههایی از برخورد امام با دستگاه هارونی توجه کنید:
«محمدبن سنان» یکی از یاران حضرت رضا(علیه السلام) میگوید: به آن حضرت عرض کردیم: شما بعد از پدرتان، امامت خود را آشکار ساختید، با اینکه از شمشیرها خون میچکد! امام(علیه السلام) فرمود: «سخنی از رسولخدا مرا بر این کار جرأت داد؛ آنجا که فرمود: اگر ابوجهل از سر من یک نخ مو بگیرد، گواهی دهید که من پیامبر نیستم. و من نیز میگویم: اگر هارون یک نخ مو از سر من بگیرد، گواهی دهید که من امام نیستم».
«علیبن ابیحمزه» به امام رضا(علیه السلام) عرض کرد: از اینکه امامت خود را آشکار نمودهای، از دستگاه هارون نمیترسی؟ آن حضرت فرمود: «اگر بترسم آنها را یاری کردهام. ابولهب، رسولخدا(صلی الله علیه و آله) را تهدید کرد، رسولخدا(صلی الله علیه و آله) به او فرمود: اگر از ناحیه تو خراشی به من برسد، من درغگو هستم... من نیز به شما میگویم: اگر از ناحیه هارون خراشی به من برسد، من دروغگو هستم».
«اباصلت هروی» از دوستان نزدیک امام رضا(علیه السلام) و خادم ایشان میگوید: روزی حضرت رضا(علیه السلام) در مدینه در خانهشان بودند که مأمور هارونالرشید نزد ایشان آمد و گفت: امیرالمؤمنین هارون شما را میخواهد و هم اکنون به سوی او بیا! حضرت رضا(علیه السلام) به من فرمود: «در این وقت مرا نخوانده؛ مگر برای اتفاق بدی؛ اما قسم به خدا هیچ کاری که خلاف میلم باشد، نمیتواند انجام دهد؛ زیرا کلماتی از جدّم رسولخدا(صلی الله علیه و آله) به من رسیده که مرا از گزند او حفظ میکند». اباصلت میگوید: همراه حضرت رضا نزد هارون رفتیم. وقتی چشم حضرت رضا(علیه السلام) به او افتاد: دعای مخصوصی را خواند. هارون به امام رضا(علیه السلام) نگریست و گفت: ای اباالحسن! دستور
دادهام یکصد هزار درهم به شما بدهند و هرچه که به آن احتیاج دارید، بنویسید. وقتی از نزد هارون برمیگشتیم شنیدم که هارون میگفت: من تصمیمی داشتم و خدا ارادهای دیگر کرد و اراده خدا بهتر است.
هرچند امام رضا(علیه السلام) امامت خویش را به سبب شرایط خاص آن زمان بهطور علنی اعلان کرد و خود را جانشین پدرش معرفی کرد و مطمئن بود که هارون نمیتواند به او آسیبی برساند، امّا بههرحال دستگاه حاکم دائماً تمام حرکات آن حضرت را در مدینه بهوسیله جاسوسانش زیر نظر داشت و گاه یاران آن حضرت را آزار میداد. بنابراین امام(علیه السلام) میبایست خیال دستگاه حکومت هارون را از خود راحت کند تا هارون گمان نبرد که امام رضا(علیه السلام) در صدد براندازی حکومتش میباشد، تا به این ترتیب بتواند بدون مزاحمت حکومت، گسترش فرهنگ اسلام اصیل را که از زمان جدش امام باقر(علیه السلام) آغاز شده و توسط پدرش امام کاظم(علیه السلام) ادامه یافته بود، استمرار بخشد.
«علیبن جعفر» میگوید: پس از شهادت موسی بن جعفر، حضرت ابوالحسن علی بن موسی الرضا، به بازار مدینه رفت و سگ و قوچ و خروسی را خرید و به خانه آورد. جاسوسان هارون فوراً گزارش آن را به هارون دادند و هارون پس از دریافت این خبر مطمئن شد که امام سرگرم کار خویش است و با خود گفت که از ناحیه حضرت رضا راحت شدیم؛ زیرا ظواهر امر حاکی از این بود که امام به امور اقتصادی روی آورده است. در همین زمان یکی دیگر از جاسوسان هارون بهنام «زبیری» نامهای به او نوشت و درآن چنین متذکر شد: علی بن موسی درب خانه خود را به روی مردم گشوده و مردم را به امامت خویش دعوت میکند. هارون پس از دریافت این نامه چنین گفت: شگفت از زبیری! با وجودی که به من خبر رسیده که حضرت رضا گوسفند و سگ و خروس خریده و به این امور مشغول شده، چگونه زبیری چنین چیزی نوشته!؟
به این ترتیب هارون سخنچینی زبیری را رد کرد و به اعتبار اینکه حضرت رضا(علیه السلام) مشغول دامداری است، مزاحم حضرت نشد.
حضرت امام رضا(علیه السلام) در چه سالی به امامت رسیدند؟ چند سال امامت کردند؟ در مدت امامت کجا ساکن بودند؟
علت آزادی نسبی حضرت رضا(علیه السلام) در زمان هارون چه بود؟
نظر امام رضا(علیه السلام) درباره کمک کردن به دولت عباسیان چه بود؟
امام رضا(علیه السلام) چه راهبردی برای مقابله با مزاحمت دستگاه حکومت بهکار برد؟
پس از شهادت امام کاظم(علیه السلام) یکی از علویان مدینه بهنام «محمدبن جعفر» علیه حکومت هارون قیام کرد. هارون یکی از خونخواران دستگاه خود بهنام «جَلُّودی» را مأمور سرکوب شورشیان مدینه کرد و دستور داد که اگر بر محمدبن جعفر پیروز شد، گردنش را بزند و سپس خانه علویان مدینه را غارت کرده و برای زنان آنان جز یک لباس نگذارد.
جلّودی در اجرای فرمان هارون، با لشکر خود وارد مدینه شد و خانههای علویان را غارت کرد تا آنکه به خانه حضرت رضا(علیه السلام) رسید. و با لشکر خود به خانه آن حضرت یورش برد. حضرت رضا همه زنان خانه را در اطاقی جای داد و خود جلوی در اطاق ایستاد و به کسی اجازه ورود نداد. جلّودی گفت: من باید حتماً وارد اطاق شوم و لباسهای آنان را بگیرم. امام(علیه السلام) فرمود: من خودم لباسهای آنان را میگیرم و به تو تحویل میدهم، اما جلّودی بر ورودش به اطاق زنان اصرار میکرد. امام در پاسخش گفت: قسم به خدا من خودم همین کار را انجام میدهم. سرانجام جلّودی چارهای جز تسلیم در برابر کلام امام ندید. امام رضا(علیه السلام) وارد اطاق شد و لباسهای اضافی آنان و حتی گوشوارهها و زیورآلات و همه آنچه در خانه بود، از آنان گرفت و به جلّودی تحویل داد و او را از در خانهاش راند.
هارون فرزند بزرگ خود «محمد امین» را که از همسرش «زبیده» بود و به او علاقه فراوان داشت، ولیعهد خود قرار داد و از مردم برای او بیعت گرفت و «عبدالله مأمون» فرزند دیگرش را به عنوان جانشین دوم خویش پس از امین معرفی نمود. پس از این اعلام، هارون برای سرکوبی شورشیان خراسان به همراه پسرش مأمون از بغداد عازم خراسان (منطقهای در شمال شرقی ایران) شد؛ اما در همین سفر در خراسان از دنیا رفت. پس از مرگ هارون مردم در بغداد، با امین که ولیعهد هارون بود بیعت کردند.
خلافت امین حدود 5 سال طول کشید. او در این مدت به خوشگذرانی و هوسبازی سرگرم بود و از سوی دیگر با برادرش مأمون که جانشین پس از او بود، ناسازگاری کرد و به جای او پسرش موسی را ولیعهد خود قرار داد. مأمون هم در خراسان ادعای حکومت کرد و لشکر مجهزی را به فرماندهی «طاهربن حسین» و «هَرثَمَة بن أعیَن» به سوی بغداد فرستاد تا کار برادرش را تمام کنند. لشکر مأمون در بغداد به قدری عرصه را بر لشکریان امین تنگ کرد که نزدیک بود، لشکر او از گرسنگی و تشنگی بمیرند. در این هنگام امین برای هَرثَمه نامه نوشت و درخواست امان و ملاقات با او را کرد. هرثمه به او امان داد و امین سوار بر کشتی شد و خود را به هَرثَمه رساند. هرثمه او را پذیرفت و احترام کرد، اما سپاه طاهر، امین را دستگیر کرده و به فرمان طاهر آنقدر بر بدن او شمشیر زدند تا مرد. آنگاه سر از بدنش جدا کردند و برای مأمون فرستادند.
مأمون سر برادرش امین را در خانهاش بر چوبی نصب کرد و سپاهیان خود را طلبید تا هرکدام کنار آن سر بروند و آن را لعنت کرده و جایزه بگیرند. این کار موجب بدگویی دیگران شد و مأمون دستور داد سر بریده را از بالای چوب برداشتند و به بغداد فرستادند تا در کنار جسدش دفن شود.
سرگرم شدن امین به خوشگذرانی باعث شد که در مدت پنج سال حکومت او، امام رضا(علیه السلام) در مدینه از آزادی نسبی برخوردار باشد. امام(علیه السلام) از این فرصت استفاده کرد و به تربیت شاگردان و ترویج و تبیین مذهب تشیع و رسیدگی به امور شیعیان پرداخت. امام(علیه السلام) بیش از سیصد عالم برجسته را تربیت کرد که با مختصری از زندگانی برخی از آنها آشنا میشویم.
او از شاگردان برجسته امام کاظم(علیه السلام) و امام رضا(علیه السلام) است که در سن 73 سالگی در مدینه وفات کرد. یونس یکی از چهار نفری است که به عنوان حاملین علوم اسلامی معرفی شدهاند. آن چهار نفر عبارتند از:
یکی از کتابهای یونس کتاب یوم ولیلة میباشد. این کتاب را «احمدبن خالد» در بستر بیماریش مطالعه میکرد که حضرت جواد(علیه السلام) (تنها فرزند امام رضا(علیه السلام) به عیادتش آمدند. امام جواد از اول تا آخر کتاب را ورق زدند و دو بار فرمودند: «خدا یونس را رحمت کند». «حسنبن علیبن یقطین» که از یاران اهلبیت است، میگوید: روزی به امام رضا(علیه السلام) عرض کردم: فدایت شوم! محل سکونتم از شما بسیار دور است؛ آیا در مسائل مورد نیاز و احکام دینم میتوانم به یونس بن عبدالرّحمن مراجعه کنم؟ آیا یونس مورد اطمینان است؟ امام(علیه السلام) فرمود: آری، او مورد اطمینان است.
یک بار اهالی کوفه از یونس بن عبدالرحمن شکایت کردند و یونس غمگین شد. حضرت رضا(علیه السلام) به او فرمود: «ای یونس! وقتی امام از تو راضی باشد، باکی بر تو نیست». سپس برای آرامش یونس چنین فرمود:
«اگر در دست تو گوهر درخشانی باشد و مردم بگویند فضله حیوان است، یا در دست تو فضله حیوانی باشد و مردم بگویند، گوهر است، آیا گفتار مردم در تو اثر میکند؟» یونس پاسخ داد خیر. سپس امام(علیه السلام) فرمود: «وقتی راه و شیوه تو درست است و امام تو از تو راضی است، گفتار مردم اثری نخواهد داشت».
«عزیزبن مهتدی» وکیل امام رضا(علیه السلام) در قم، در نامهای به حضرت رضا(علیه السلام) از یونس بن عبدالرحمن سؤال کرد. امام در پاسخ او چنین نوشت: «او را دوست بدار و برای او طلب رحمت کن؛ گرچه همه مردم شهر با او مخالفت کنند».
یونس پس از شهادت امام کاظم(علیه السلام) مردم را به امامت حضرت رضا دعوت میکرد. روزی دو نفر از سران واقفیه به او پیغام دادند که دست از این کار بردار و در برابر آن از هرکدام از ما ده هزار دینار طلا بگیر، امّا یونس در پاسخ آنها نوشت: از امام باقر و امام صادق(علیهما السلام) برای ما روایت شده که فرمودند: «هرگاه بدعت در دین آشکار شد، بر دانشمند واجب است که علم خویش را آشکار کند؛ وگرنه نور ایمان از او رخت برمیبندد و من هرگز جهاد در دین و امر خدا را ترک نمیکنم».
چرا هارون دستور غارت علویان مدینه را داد؟ رفتار امام رضا(علیه السلام) در برخورد با غارتگران چگونه بود؟
هارون چه کسانی را به عنوان جانشین اول و دوم خود معرفی کرد و سرنوشت آنان چه شد؟ به اختصار بنویسید.
چه عواملی باعث آزادی نسبی امام رضا(علیه السلام) در زمان امین عباسی شد؟
چهار نفری را که بهنام حاملین علوم ائمه شناخته شدند، نام ببرید؟
امام رضا(علیه السلام) در عکسالعمل به شکایت مردم کوفه از دست یونس بن عبدالرحمن چه فرمود؟
صفوان، هم از شاگردان امام کاظم(علیه السلام) و هم از شاگردان امام رضا(علیه السلام) بود. او دانشمندی بزرگ بود و حدود سی جلد کتاب در علوم اسلامی نوشت و در سال 210 هجری در مدینه درگذشت. وی از پارسایان و عابدان بود و هر روز یکصد و پنجاه رکعت نماز میخواند و در سال سه ماه را روزه میگرفت و هر سال سه بار زکات اموالش را میپرداخت. امام جواد(علیه السلام)، برای او دعا کرد و فرمود: «خداوند جزای خیر به صفوان بدهد که نسبت به من وفا کرد.»
او از امامان معصوم(علیهم السلام) روایات بسیاری نقل کرده است. روزی صفوان در مدینه به حضرت رضا(علیه السلام) عرض کرد: قبل از آنکه خداوند ابوجعفر (امام جواد) را به شما عطا کند، درباره جانشین بعد از خودتان پرسیدم، در پاسخ فرمودید که خداوند پسری به من عنایت میکند؛ اکنون که خداوند به شما پسری داده است (حضرت رضا(علیه السلام) در سن 47 سالگی دارای فرزند پسر شدند) اگر حادثهای برای شما رخ دهد و ما زنده باشیم، به چه کسی مراجعه کنیم؟ حضرت رضا(علیه السلام) به پسرش جواد که پیشروی او ایستاده بود، اشاره کرد و فرمود: جانشین من این است. صفوان گفت: او پسری سه ساله است! امام رضا(علیه السلام) فرمود: «خردسالی او مانع از امامتش نمیشود. حضرت عیسی، کمتر از سه سال داشت که به پیامبری برانگیخته شد».
او یکی از شخصیتهای برجسته در علوم اسلامی و از شاگردان نزدیک امام رضا(علیه السلام) بود. حسنبن محبوب در سن 75 سالگی و در سال 224هجری یعنی در زمان امامت حضرت جواد(علیه السلام) از دنیا رفت. حضرت رضا(علیه السلام) در مقام و منزلت او فرمود: «همانا خداوند به حکمت خود تو را تأیید کرد و زبانت را گویا ساخت. به راستی که نیکو عمل کردی و به حقیقت رسیدی، خداوند تو را به رشد و کمال هدایت کند و خیر و سعادت را بر تو آسان گرداند و در راه بندگیاش توفیق بخشد».
حسن بن محبوب کتابهای زیادی را در علوم اسلامی به رشته تحریر درآورد. یکی از کتابهای او نوادر است که دو هزار صفحه دارد. وی از کسانی است که جز روایاتی که به صحت و درستی آن اعتقاد داشت، از امام معصوم(علیه السلام) نقل نکرده است. ابوبصیر میگوید: به امام رضا(علیه السلام) عرض کردم حسن بن محبوب برای ما رسالهای از احکام آورده است و امام(علیه السلام) آن را تصدیق فرمود.
او یکی از غلامان آزاد شده حضرت رضا و شاگرد ایشان بود. پدر و مادر معروف که مسیحی بودند وی را در کودکی به مکتب فرستادند. معلم طبق آیین مسیحیت به او گفت بگو: عیسی سومین شخص از سه خداست. معروف در پاسخ گفت: خدا یکتا و بیهمتاست. معلم او را تنبیه سختی کرد و معروف از دست معلم گریخت و خود را به حضرت رضا(علیه السلام) رساند و به دست آن حضرت مسلمان شد. پدر و مادر معروف که از فرار فرزندشان نگران شده بودند، از خدا خواستند که فرزندشان به سوی آنان بازگردد و تسلیم دین او شوند.
معروف پس از مسلمان شدن به خانه بازگشت و پدر از دین او پرسید. معروف پاسخ داد: من بر دین اسلام هستم و دین اسلام را برای پدر توضیح داد و پدر و مادر او نیز مسلمان شدند. معروف چنان شیفته کمالات حضرت رضا شده بود که همه کارهایش را رها کرد و زندگی خود را با افتخار خدمتگزاری در خانه حضرت رضا ادامه داد. از معروف چنین نقل شده که به مردم میگفت در حوائج و خواستههایتان
خدا را به سر من قسم بدهید، حاجتهای شما برآورده میشود. مردم از کلام او تعجب میکردند و علت را میپرسیدند. معروف میگفت: من سرم را مدتی بر آستانه حضرت رضا گذاشتهام! (و از این جهت نزد خدا احترام دارد.)
آوردهاند که مردی خواست خدمت حضرت رضا(علیه السلام) برسد و از او دعایی را بیاموزد که طوفان دریا ساکن شود، اما موفق به دیدار حضرت رضا نشد. معروف چیزی نوشت و به آن مرد داد و گفت: اگر گرفتار طوفان دریا شدی، آنچه در این نوشته بود، بخوان؛ دریا آرام میگیرد. مرد نوشته را گرفت و به مسافرت دریا رفت و اتفاقاً گرفتار طوفان شد. او فوراً کاغذ را بیرون آورد و باز کرد و چنین گمان میکرد که در این کاغذ دعایی است که معروف از حضرت رضا(علیه السلام) فرا گرفته است؛ اما با کمال تعجب دید درآن نوشته:
«ای دریا! به حق معروف، همنشین رضا آرام بگیر». مرد از این نوشته ناراحت شد و نوشته را به دریا انداخت؛ اما با کمال تعجب دید که طوفان دریا فرونشست و امواج آرام گرفت.
او یکی از علمای برجسته و نوه میثم تمار است. علی بن میثم از شاگردان خاص حضرت رضا(علیه السلام) بود و در بحث و مناظره مهارتی فراوان داشت که به دو نمونه از آنها اشاره میشود:
مسیحی پاسخ داد: آری. علی بن میثم گفت: تو چیزی را که حضرت عیسی علاقه داشت باقی بماند، ترک کردهای، ولی صلیبی را که به آن علاقه نداشت، بر گردن آویختهای! درحالیکه سزاوار است، شکل الاغ را به گردن بیاویزی و صلیب را دور بیندازی.
منکر خدا گفت: کشتی چوبی که از جمادات است و عقل و جان ندارد، چگونه بدون ناخدا و راهنما از اینسو به آنسو حرکت میکند؟ علی بن میثم گفت: آیا سخن من تعجبآورتر است یا سخن تو که میگویی این دریای بیکران بدون آفریدگار و بدون راهنمایی که دارای عقل و جان باشد در تلاطم است؟ به گمان تو این گیاهانی که در زمین میروید و بارانی که از آسمان میبارد، خالق و مدبّری ندارد، در عین حال تعجب میکنی که یک کشتی ساده، بدون مدبّر و ناخدا حرکت نماید؟!
چهار تن از شاگردان معروف حضرت رضا(علیه السلام) را نام ببرید.
حضرت رضا(علیه السلام) در پاسخ صفوان بن یحیی که به سن کم امام جواد(علیه السلام) برای امامت اعتراض داشت چه فرمودند؟
ویژگی عبادی صفوان بن یحیی چه بود؟
ویژگی حسن بن محبوب در نقل روایات از ائمه(علیهم السلام) چه بود؟
چرا معروف کرخی مسلمان شد؟ نمونهای از اخلاص او را به حضرت رضا(علیه السلام) بنویسید؟
یکی از مناظرههای علی بن میثم را به اختصار بنویسید.
قبلاً دانستید که مأمون در سال 198هجری برادرش امین را کشت و به عنوان هفتمین خلیفه عباسی بر مسند خلافت نشست و زمام امور کشور پهناور اسلامی را که در آن عصر بزرگترین کشور جهان بود، به دست گرفت.
ارکان حکومت خودکامه مأمون، از جهاتی متزلزل بود و در مورد دوام حکومتش، نگرانی شدید داشت، زیرا:
علویان و طرفدارانشان که از حکومت عباسیان، دلی پریشان و پرخون داشتند، هرگز حکومت او را تأیید نمیکردند؛ بلکه در هر فرصتی در هر منطقه، پرچم مخالفت بر ضد او برمیداشتند.
عباسیان و طرفدارانشان دل خوشی از مأمون نداشتند؛ زیرا او برادرش امین را کشت و سر بریده امین را برای نمایش قدرت بر روی چوبی نصب کرد. این کار موجب رنجش عباسیان شد؛ زیرا عباسیان، امین را ولیعهد رسمی و مشروع هارون میدانستند و او را که پسر زبیده، بانوی برجسته عباسی بود، بر مأمون پسر «مراجل» که کنیزی ایرانیالاصل بود، ترجیح میدادند.
اعراب که به برتری نژاد عرب معتقد بودند، هرگز حاضر نبودند حکومت مأمون را بپذیرند؛ زیرا میدیدند ارتباط او با ایرانیان، بیشتر است و مربی و معلم او، «فضل بن
سهل» ایرانی است که دو پست حساس کشور یعنی فرماندهی ارتش و نخستوزیری را به دست گرفته و همچنین مشاور مخصوصش «یحییبن اکثم» خراسانی است.
ایرانیان و خراسانیان بهطور فطری طرفدار و دوستدار خاندان رسالت بودند و به علویان تمایل داشتند. از اینرو مأمون که یک عبّاسی بود و رو در روی خاندان رسالت قرار داشت و پدرش هارون، قاتل حضرت امام کاظم(علیه السلام) بود، نمیتوانست در میان آنها پایگاه مردمی داشته باشد.
شیعیان جهان در هر کجا بودند، ولایت و رهبری غیر امامان را حکومت طاغوت میدانستند و به یقین معتقد به حکومت حاکمان بر حق، یعنی امامان معصوم(علیهم السلام) بودند.
این امور و برخی امور دیگر موجب شد که مأمون در مورد دوام حکومت خود نگران باشد و چارهای جز این ندید که در این مورد، هرچه زودتر اقدامی جدّی کند و با یک سیاست منطقی و مقبول، تزلزل حکومتش را برطرف کند.
پس حضرت رضا(علیه السلام) را که در میان ایرانیان و علویان پایگاه مردمی محکمی داشت، از مدینه به خراسان دعوت کرد و خلافت یا ولایتعهدی را به او سپرد و با این نیرنگ از خطرهای جدّی پیشگیری کرد.
گرچه در ظاهر، چنین وانمود میشد که مأمون شیعه حقیقی است و به راستی میخواهد امام رضا(علیه السلام) بر مسند خلافت بنشیند و به حق حکومت نماید. ولی حوادث بعد به روشنی ثابت کرد که مأمون برای حفظ قدرت خود، ظاهرسازی کرده و میخواست وجود حضرت رضا(علیه السلام) را پلی برای رسیدن به مقاصد شوم خود قرار دهد و با این ترفند، چند صباحی بیشتر حکومت کند. اما اینکه چرا حضرت رضا(علیه السلام) دعوت او را پذیرفت، علل آن در صفحات بعد روشن خواهد شد.
مأمون برای آوردن حضرت رضا(علیه السلام) از مدینه به خراسان، نامهها و پیامهای دعوت بسیار، برای آن حضرت فرستاد، امام(علیه السلام) این دعوتها را رد میکرد، ولی مأمون با اصرار و پافشاری بسیار، امام رضا(علیه السلام) را ناگزیر کرد که به سوی خراسان حرکت کند.
«شیخ صدوق» مینویسد: امام رضا(علیه السلام) با آوردن عذرهای بسیار، جواب رد میداد،
اما سرانجام دریافت که مأمون دستبردار نیست. ناگزیر به سوی خراسان حرکت کرد. در این هنگام حضرت جواد(علیه السلام)، تنها پسر حضرت امام رضا(علیه السلام)، هفت ساله بود که با مادرش در مدینه ماند.
مأمون گروهی را به فرماندهی «رَجاء بن ابی ضَحّاک» مأمور کرد تا حضرت رضا(علیه السلام) را به خراسان بیاورند. او دستور داد که مسیر راه بهگونهای انتخاب شود تا از قم و شهرهایی که شیعیان آن فراوان است عبور نکنند. منظور مأمون از این فرمان این بود که مبادا شیعیان گرد آن حضرت اجتماع کنند و بر ضد حکومت او شورش نمایند. (1)
وقتی حضرت رضا(علیه السلام) با همراهان وارد خراسان شدند و به پایتخت مأمون شهر «مرو» رسیدند، مأمون و اطرافیان، استقبال گرمی از امام رضا(علیه السلام) نمودند و با تجلیل و احترام فراوان به آن حضرت و همراهانش خیر مقدم گفتند. برای حضرت رضا(علیه السلام) خانه جداگانهای را تعیین نموده و آن حضرت را به آنجا وارد نمودند.
1) (1) . با وجود این تدبیر، هنگام عبور کاروان حضرت رضا(علیه السلام) از شهر نیشابور، جمعیّتی که آن را یکصد هزار نفر تخمین زدهاند، به استقبال امام(علیه السلام) آمدند. حضرت رضا(علیه السلام) سوار بر استر، درحالیکه زیر سایبان کجاوه قرار داشت وارد نیشابور شد. «ابوزرعه» و «محمدبن اسلم» که دو نفر از علمای اهل تسنّن و از بزرگان و حافظان حدیث بودند، به همراه جمع دیگری از دانشمندان جلو آمدند و امام رضا(علیه السلام) را به اجداد پاکش سوگند دادند که سر از کجاوه بیرون آورد و برای آنان حدیثی را از پدرانش و از جدّش برای آنان بخواند. آن حضرت سایبان بالای کجاوه را کنار زد و همین که چشم مردم به چهره نورانی ایشان افتاد فریاد زدند و بر اثر شدّت احساسات گریستند و مدتی طول کشیدتا بزرگان قوم آنان را ساکت کردند. در این هنگام امام رضا(علیه السلام) فرمود: پدرم موسیبن جعفر برایم حدیث کرد از پدرش جعفربن محمد و او از پدرش محمدبن علی و او از پدرش علیبن الحسین و او از پدرش حسینبن علی و او از پدرش علیبن ابیطالب و او از رسولخدا¦ و اواز ذات پاک خدا که فرمود: «لا إله إلاّ الله (اقرار به یکتایی خدا) دژ محکم من است و کسی که داخل دژ من شود، از عذاب من در امان است». بیش از بیست هزار نفر که سواد خواندن و نوشتن و قلم و دوات با خود داشتند، این حدیث قدسی را نوشتند. کاروان امام کمی حرکت کرد و امام بار دیگر به مردم توجّه کرد و فرمود: «ایمنی از عذاب خدا شرطهایی دارد که من هم از آن شرطها هستم.» امام با این سخنش برای مردم توضیح داد که توحید با پذیرفتن رهبری امام حق موجب نجات خواهد بود، نه توحید بدون امامت.
علل تزلزل حکومت مأمون عباسی چه بود؟
مأمون برای رفع تزلزل حکومتش چه تصمیمی گرفت؟
مأمون به مأمورانش در آوردن امام رضا(علیه السلام) از مدینه به مرو چه دستوری داد؟ سبب آن چه بود؟
عکسالعمل مردم نیشابور هنگام ملاقات با امام چگونه بود؟
امام رضا(علیه السلام) برای مردم نیشابور چه حدیثی خواندند؟
هنگامی که امام رضا(علیه السلام) وارد «مرو» شد و مورد استقبال مأمون و همراهان قرار گرفت، در خانه مخصوصی که برای امام(علیه السلام) آماده شده بود، وارد گردید و پس از چند روز استراحت و رفع خستگی راه، مذاکرات مأمون و حضرت رضا(علیه السلام) آغاز شد.
«اباصلت هروی» میگوید: مذاکرات مأمون با حضرت را چنین نقل میکند:
مأمون: ای پسر رسولخدا(صلی الله علیه و آله)! علم، کمال، پارسایی و تقوا و عبادت تو را بهخوبی شناختهام؛ نظرم بر این است که شما از من سزاوارتر به مقام رهبری هستید.
امام رضا(علیه السلام): به بندگی خدا افتخار میکنم و به وسیله زهد از دنیا امید نجات از گزند دنیا را دارم و به وسیله تقوا و پروا از گناهان، به رستگاری و رسیدن به نعمتهای الهی امیدوارم و در پرتو تواضع در دنیا، آرزوی مقام ارجمند در پیشگاه خداوند دارم.
مأمون: من تصمیم گرفتهام خودم را از مقام خلافت و رهبری برکنار کنم و آن را برعهده شما بگذارم.
امام رضا(علیه السلام): اگر این مقام از آن توست، خداوند آن را برای تو قرار داد؛ بنابراین بر تو روا نیست لباسی را که خداوند آن را برای قامت تو دوخته، بیرون آوری و به دیگری بسپاری و اگر خلافت از آن تو نیست، برای تو روا نیست چیزی را که از آن تو نیست به من واگذار کنی.
مأمون: ای پسر پیامبر! حتماً باید این مقام را بپذیری!
امام رضا(علیه السلام): هرگز این کار را از روی اختیار انجام نمیدهم.
مأمون، مکرّر با امام(علیه السلام) در این مورد گفتوگو میکرد و میکوشید که امام رضا(علیه السلام) مقام خلافت را بپذیرد. این مذاکرات حدود دو ماه به طول انجامید و امام(علیه السلام) همچنان درخواست مأمون را ردّ میکرد.
سرانجام مأمون از این که امام(علیه السلام)، مقام رهبری را بپذیرد، مأیوس گردید؛ به امام(علیه السلام) عرض کرد: اکنون که مقام خلافت را نمیپذیری، ولیعهد من باش، تا بعد از من زمام امور و رهبری را به دست گیری.
امام رضا(علیه السلام): سوگند به خدا پدرم از پدرانش، از امیرمؤمنان(علیه السلام) نقل کردند که رسولخدا(صلی الله علیه و آله) درباره من فرمود: «من قبل از تو درحالیکه به زهر مسموم شدهام مظلومانه کشته میشوم. فرشتگان آسمان و زمین برای(مظلومیت) من میگریند و در سرزمین غربت در کنار قبر هارون به خاک سپرده میشوم».
مأمون با شنیدن این سخن گریست و گفت: ای پسر پیامبر! با زنده بودن من چه کسی تو را میکشد یا قدرت بیادبی نسبت به تو را دارد؟!
امام رضا(علیه السلام): اگر خدا بخواهد قاتل خودم را معرفی میکنم.
مأمون: ای پسر پیامبر! تو با این سخنت میخواهی، خود را سبک (و راحت) کنی و مقام (خلافت و ولیعهدی) را از خود دور سازی، تا مردم بگویند: علیبن موسیالرضا(علیه السلام) در دنیا زاهد است!
امام رضا(علیه السلام): سوگند به خدا از آن هنگام که خدا مرا آفریده، دروغ نگفتهام و زهد را برای دنیا ننمودهام و میدانم که مقصود تو (از این ترفند و نیرنگ) چیست.
مأمون: مقصود من چیست؟
امام رضا(علیه السلام): اگر راست بگویم در امان هستم؟
مأمون: آری، در امان هستی.
امام رضا(علیه السلام): مقصود تو این است که مردم بگویند: علیبن موسیالرضا(علیه السلام) در دنیا زهد ننمود، بلکه دنیا در او زهد نمود (او دنیا را رها نکرد، بلکه دنیا او را رها کرد) آیا نمیبینید که به طمع خلافت، مقام ولایتعهدی را پذیرفت.
وقتی مأمون سخن صریح و قاطع امام رضا(علیه السلام) را شنید، خشمگین شد و به امام(علیه السلام) گفت: تو همواره با من رفتار ناپسند میکنی و از خشونت و جلالت من خود را در امان مییابی! به خدا سوگند یاد میکنم که اگر ولایتعهدی را نپذیری، تو را بر آن مجبور سازم؛ اگر آن را برعهده گرفتی که هیچ، وگرنه گردنت را میزنم!
امام رضا(علیه السلام) فرمود: «خداوند مرا نهی کرد که خود را به هلاکت بیفکنم. اگر پای اجبار و قتل در کار است، آنچه بخواهی انجام بده و من ولایتعهدی را میپذیریم؛ مشروط بر این که، هیچکس را نصب و عزل نکنم و رسم و سنّتی را جابهجا ننمایم؛ بلکه دورا دور نظارت و اشاره نمایم».
از سخن امام چنین برمیآید که:
پذیرش ولایتعهدی مأمون از سوی حضرت رضا(علیه السلام) امری بدون تأثیر و مشروط بر کنارهگیری از سیاستهای عزل و نصب مأمون بود و پذیرفتن چنین ولایتعهدی امام برای مأمون که میخواست ارکان متزلزل حکومت خود را در پرتو وجود امام استوار سازد، بیفایده بود.
مأمون پس از پذیرش ولایتعهدی اجباری از سوی حضرت رضا(علیه السلام)، مجلسی را در روز پنجشنبه، پنجم ماه رمضان سال 201 هجری که از قبل، روز بیعت اعلام شده بود، با حضور رجال و شخصیتها و قضات و بزرگان کشور تشکیل داد. مأمون دستور داد تا حاضران لباسهای سبز را که شعار علویان بود بپوشند و لباسهای سیاه را که شعار عباسیان بود از تن بیرون آورند و جایگاه مخصوصی را در کنار جایگاه خودش در آن مجلس برای امام آماده کردند و همه بزرگان کشور با امام(علیه السلام) به عنوان ولایتعهدی بیعت کردند.
پس از این بیعت، مأمون فرمان داد تا سکهها را بهنام حضرت رضا(علیه السلام) مهر کردند و نام امام رضا(علیه السلام) بر سکههای کشور اسلامی نقش بست و دخترش «اُمّ حَبیبه» را به عقد ازدواج امام رضا(علیه السلام) درآورد.
امام رضا(علیه السلام) در پاسخ به اصرار مأمون برای پذیرش حکومت چه فرمود؟
پس از نپذیرفتن حکومت از سوی امام رضا(علیه السلام) مأمون چه پیشنهادی کرد و امام چه فرمود؟
حضرت رضا(علیه السلام) علت اصرار مأمون بر پذیرش حکومت را چه امری بیان فرمود؟
سرانجام چگونه حضرت رضا(علیه السلام) ولایتعهدی مأمون عباسی را پذیرفت؟
امام با چه شروطی ولایتعهدی را پذیرفت؟
در چه تاریخی بیعت بزرگان کشور با امام رضا(علیه السلام) انجام شد؟
25 روز بعد از مجلس بیعت برای ولایتعهدی حضرت رضا(علیه السلام)، عید فطر فرا رسید. مأمون، برای امام رضا(علیه السلام) پیام فرستاد که برای نماز عید آماده شو و آن را اقامه کن و خطبه آن را بخوان.
امام رضا(علیه السلام) به مأمون پیام داد: «به شروطی که در مورد ولایتعهدی بین من و تو بود، آگاه هستی؛ بنابراین مرا از خواندن نماز عید و خطبه که از وظایف حاکم است، معاف بدار».
مأمون پاسخ داد: میخواهم با انجام این کار، احساسات مردم آرام گردد و آنها فضایل و کمالات تو را بشناسند.
حضرت رضا(علیه السلام) چندین بار از مأمون خواست که او را معاف بدارد؛ ولی مأمون با اصرار و پافشاری، میگفت: باید نماز عید را شما اقامه کنید.
سرانجام حضرت رضا(علیه السلام) به مأمون پیغام داد که اگر بناست من نماز عید را بخوانم، همانند روش پیامبر(صلی الله علیه و آله) و امیرمؤمنان(علیه السلام) نماز میخوانم (نه مانند روش خلفا).
مأمون گفت: هرگونه که میخواهی، بخوان. آنگاه مأمون دستور داد تمام مردم، صبح زود به در خانه امام رضا(علیه السلام) آمده و اجتماع کنند.
«یاسر» خادم امام میگوید: سرداران و سپاهیان در اطراف خانه امام(علیه السلام) اجتماع
کردند و مردم از بزرگ و کوچک و زن و مرد و کودک سر راه امام(علیه السلام)، صف کشیدند. عدّهای بر پشتبامها رفتند و شکوه ملکوتی خاصّی همهجا را فرا گرفت. هنگامی که خورشید طلوع کرد، امام رضا(علیه السلام) غسل نمود و عمّامه سفیدی که از پنبه بود بر سر نهاد. یک سرش را روی سینه و سر دیگرش را میان دوشانه انداخت و دامن به کمر زد و به همه پیروانش دستور داد چنان کنند.
سپس عصایش را به دست گرفت و بیرون آمد. ما در پیشاپیش آن حضرت حرکت میکردیم. او پابرهنه بود و وقتی حرکت کرد، سر به سوی آسمان برداشت و چهار بار تکبیر گفت. ما گمان کردیم آسمان و در و دیوار، همه با او هماهنگ و همنوا تکبیر میگویند.
لشکریان و کشوریان، با شکوه ویژهای، صف به صف ایستاده بودند. امام رضا(علیه السلام) بر در خانه ایستاد و تکبیرهای نماز روز عید را تکرار کرد.
جمعیّت صدای خود را به این تکبیرها بلند کردند و سراسر شهر «مرو» یکپارچه گریه و شیون و فریاد شد. هنگامی که سردمداران و رؤسا، دیدند امام رضا(علیه السلام) با کمال سادگی و با پای برهنه از خانه بیرون آمده، از مرکبهای خود پیاده شدند و پابرهنه گشتند و همراه امام(علیه السلام) حرکت کردند. حضرت هر ده قدم میایستاد و سه تکبیر میگفت و زمین و زمان با احساسات پرشور و درحالیکه گویا اشک میریختند، با غرّش تکبیر همنوا شده بودند.
مأموران آن صحنه عظیم ملکوتی را به مأمون گزارش دادند. «فضل بن سهل ذوالرّیاستین» (نخستوزیر و رئیس لشکر) که نزد مأمون بود، به او گفت:
ای امیر مؤمنان! اگر امام رضا(علیه السلام) با این شکوه به مصلّی برسد، مردم شیفته مقام او میگردند (و آنگاه برای مقام شما خطرناک خواهد شد. صلاح این است که از او بخواهی تا بازگردد.
مأمون شخصی را نزد امام رضا(علیه السلام) فرستاد و چنین پیام داد: ما تو را زحمت دادیم و نمیخواهیم زحمت دیگری بر تو افزون گردد، کرم فرما و بازگرد. و باید همان که قبلاً با آنها اقامه نماز میکرد، نماز را اقامه کند. امام(علیه السلام) بیدرنگ کفش خود را طلبید و بر مرکب خود سوار شد و بازگشت. سروصدا و فریاد و اختلاف از میان مردم بلند شد و در آن روز، نماز عید بهدرستی برگزار نشد.
گفته شد که هرگز امام رضا(علیه السلام) به پذیرش ولایتعهدی راضی نبود؛ بلکه براثر تهدید مأمون، به آن مجبور شد.
ناخشنودی آن حضرت به حدّی بود که میگفت: «خدایا اگر نجات من از آنچه در آن هستم به وسیله مرگ است، همین لحظه مرگ مرا برسان». آن حضرت تا زمانی که از دنیا رفت، همواره از ولایتعهدی محزون و غمگین بود تا از دنیا رفت.
پس از ولایتعهدی ظاهری آن حضرت، عدّهای به سؤال و بعضی به اعتراض، از آن حضرت پرسیدند که چرا ولایتعهدی مأمون را پذیرفته است؟ آن بزرگوار در پاسخ آنها گاهی میفرمود:
«عزیز مصر، مشرک بود؛ حضرت یوسف(علیه السلام) پیامبر خدا بود؛ یوسف از عزیز مصر خواست تا او را رئیس دارایی کشور کند؛ درصورتیکه مأمون مسلمان است و من نیز وصی پیامبر(صلی الله علیه و آله) هستم، نه پیامبر».
و زمانی میفرمود: «خدا میداند که مرا بین قبول و قتل مجبور کردند و من قبول را بر قتل ترجیح دادم. آیا یوسف(علیه السلام)، پیامبر خدا نبود؟ او هنگام ضرورت، رئیس دارایی کشور مصر شد. اضطرار و اجبار هم مرا بر آن واداشت».
شخص دیگری به امام رضا(علیه السلام) عرض کرد: چهچیز موجب شد که ولایتعهدی مأمون را پذیرفتی؟ امام(علیه السلام) در پاسخ فرمود: «همان چیزی که موجب شد جدّم امیر مؤمنان علی(علیه السلام) به شورای (شش نفری عمر بن خطّاب) وارد گردید».
از این پاسخها چند مطلب زیر به دست میآید:
امام رضا(علیه السلام) از پذیرش ولایتعهدی ناراضی بود.
آن حضرت برای قبول آن، مجبور شد.
ولایتعهدی آن حضرت، ظاهری بود و برای مأمون که میخواست بهرهبرداری سیاسی کند، بیفایده بود.
ولایتعهدی او همچون ورود یوسف(علیه السلام) در دستگاه طاغوتی فراعنه مصر، برای احقاق حق و دفاع از حقوق مستضعفین و از روی ضرورت بود.
ولایتعهدی آن حضرت، همچون ورود امیرمؤمنان علی(علیه السلام) در شورای شش نفری عمر، از روی اجبار و اتمام حجّت بود.
چرا امام رضا(علیه السلام) ابتدا از خواندن نماز عید فطر امتناع کرد و چرا مأمون پیش از برگزاری نماز دستور داد که امام(علیه السلام) به منزل بازگردند.
امام رضا(علیه السلام) چگونه پذیرش ولایتعهدی را با کار حضرت یوسف مقایسه کرد؟
چرا امام رضا(علیه السلام) پذیرش ولایتعهدی خودش را با ورود حضرت علی(علیه السلام) به شورای شش نفره عمربن خطاب مقایسه کرد؟
یکی از فرازهای مهم زندگانی حضرت امام رضا(علیه السلام) در ایران، شرکت در مجالسی بود که به عنوان گفتوگوی علمی تشکیل میشد. این مجالس که بیشتر با حضور مأمون و دانشمندان بود، غالباً با هدف ارزیابی علم امام(علیه السلام) یا ضربه به موقعیت علمی ایشان انجام میگرفت، امّا پاسخهای علمی و دقیق امام(علیه السلام)، همه بدخواهان ایشان را ساکت میکرد و چارهای جز تسلیم در برابر مقام علمی آن حضرت نداشتند. اینک به دو نمونه از این مناظرهها توجه کنید:
به دستور مأمون، مجلسی از فقها و فیلسوفان فرقههای مختلف، در حضور امام رضا(علیه السلام) تشکیل شد و خود مأمون نیز در مجلس شرکت داشت. در این مجلس، یکی از علما از امام(علیه السلام) پرسید: مقام امامت برای مدّعی آن، از چه راه ثابت میشود؟
امام(علیه السلام): با تصریح پیامبر(صلی الله علیه و آله) و دلایل، ثابت میگردد.
عالم: دلیل بر راستی امامت چیست؟
امام(علیه السلام): در علم و استجابت دعای او.
عالم: شما چگونه از حوادث خبر میدهید؟
امام(علیه السلام): بر اساس عهدی که بین ما و رسولخدا(صلی الله علیه و آله) وجود دارد.
عالم: شما از دلهای مردم چگونه خبر میدهید؟
امام(علیه السلام): آیا سخن پیامبر(صلی الله علیه و آله) به شما نرسیده است که فرمود: «مراقب فراست و تیزهوشی مؤمن باشید؛ چرا که او به کمک نور خدا مینگرد».
عالم: آری این سخن به ما رسیده است.
امام(علیه السلام): هیچ مؤمنی نیست، مگر اینکه دارای هوش بسیار و سرعت انتقال است و با نور خدا به اندازه ایمان و بصیرت و شناختش، به اشیاء مینگرد و خداوند در وجود امامان(علیهم السلام)، آنچه را که در میان همه مؤمنان پخش کرده، جمع نموده است.
در این هنگام مأمون به امام رضا(علیه السلام) نگریست و گفت: ای ابوالحسن! بر بیان خود بیفزا و ویژگیهای امامان(علیهم السلام) را که خداوند به شما داده، برشمار!
امام(علیه السلام): خداوند ما را با روحی از جانب خویش، تأیید میکند. آن روح، پاک و مقدّس است و از فرشتگان نیست. همراه هیچکس از پیشینیان نبوده؛ فقط با پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) و با ما امامان است. آن روح، امامان را تأیید و موفّق میسازد و آن ستونی از نور بین ما و خدای بزرگ است.
مأمون: به من خبر رسیده که گروهی در حقّ شما غلوّ(زیادهروی) میکنند و مقام شما را از حدّ و مرز خود بالاتر میبرند.
امام(علیه السلام): پدرم از پدرانش از رسولخدا(صلی الله علیه و آله) نقل کردند که فرمود: «مرا زیادتر از شایستگیم، بالا نبرید؛ زیرا خداوند قبل از آنکه مرا به پیامبری بپذیرد، به بندگی پذیرفت. خداوند در قرآن میفرماید:
برای هیچ بشری سزاوار نیست که خداوند کتاب آسمانی و حکم و نبوّت به او دهد و سپس او به مردم بگوید غیر از خدا، مرا پرستش کنید. بلکه (سزاوار مقام او این است که بگوید) مردمی خداپرست باشید؛ همانگونه که کتاب خدا را آموختهاید و درس خواندهاید - نه اینکه شما را دستور دهد تا فرشتگان و پیامبران را پروردگار خود انتخاب کنید - آیا شما را به کفر دعوت میکند، پس از آنکه مسلمان شدید؟! (1)
و امام علی(علیه السلام) فرمود: «دو گروه در مورد من به هلاکت رسیدند و من بیتقصیرم: دوست تندرو و دشمن افراطی. من در پیشگاه خدا از کسی که در حقّ ما زیادهروی
1) (1) . آل عمران، آیه 79 و 80 .
کند، بیزاری میجویم، مانند بیزاری عیسی(علیه السلام) از مسیحیان افراطی که عیسی را خدا پنداشتند، درحالیکه بنده خدا بود».
مأمون: نظر شما درباره رجعت (بازگشت بعضی از مردگان به دنیا) چیست؟
امام(علیه السلام): رجعت حقّ است و در میان امّتهای پیشین هم بوده و قرآن از رجعت سخن گفته است و رسولخدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: «در این امّت همه آنچه در امتهای قبل بود، بدون کم و کاست هست و وقتی حضرت مهدی(عج) از فرزندانم، خروج و قیام کرد، عیسی(علیه السلام) از آسمان فرود میآید و در نماز به او اقتدا میکند. اسلام در آغاز، غریب بود و در آینده نیز غریب خواهد شد و خوشا به حال غریبها».
شخصی از رسولخدا(صلی الله علیه و آله) پرسید: پس از آن، چه خواهد شد؟
پیامبر(صلی الله علیه و آله) در پاسخ فرمود: «آنگاه حقّ به صاحبش بازمیگردد».
مأمون: شما درباره تناسخ (انتقال روح مرده به زنده دیگر) چه میگویید؟
امام(علیه السلام): کسی که معتقد به تناسخ باشد، به خدا کافر شده و بهشت و دوزخ را انکار کرده است.
مأمون: شما درباره مسخشدگان چه میگویید؟
امام(علیه السلام): آنها قومی بودند که خداوند بر آنها غضب کرد و به صورت میمون و خوک تغییر شکل داده و پس از سه روز مردند و نسلی از آنها بر جای نماند. آنچه در دنیا از میمون و خوک و هر حیوانی که نام مسخشدگان بر آنها نهادهاند، مانند همانها گوشتشان حرام است.
مأمون: ای ابوالحسن(علیه السلام)! خداوند مرا بعد از تو زنده نگذارد؛ سوگند به خدا علم صحیح، تنها در نزد تو و در نزد خاندان شماست و علوم پدرانت به تو منتهی شده است. خداوند از اسلام و مسلمانان جزای نیکی به تو عنایت کند.
«حسن بن جَهْم» که یکی از حاضران در مجلس بود میگوید: در پایان مجلس، امام رضا(علیه السلام) برخاست و به خانه رفت و من به دنبالش رفتم و در خانهاش به او عرض کردم: ای پسر رسولخدا! شکر و سپاس خدا را که شایستگی شما بروز کرد و مأمون احترام شایانی از شما نمود و گفتار شما را پذیرفت.
امام(علیه السلام) فرمود: «ای پسر جهم! احترامهای مأمون شما را فریب ندهد. او بهزودی
با زهر مرا میکشد و این سخن بین من و تو، محرمانه باشد. این عهدی است از رسولخدا(صلی الله علیه و آله) به من. تا زندهام آن را به هیچکس نگو».
حسن بن جهم میگوید: این موضوع را به هیچکس نگفتم، تا آن زمان که حضرت رضا(علیه السلام) را در طوس، مسموم کردند.
یکی از منکران خدا نزد حضرت رضا(علیه السلام) آمد و گروه دیگری هم نزد آن حضرت بودند. امام(علیه السلام) به او فرمود: «اگر حق با شما باشد که چنین نیست، در این صورت ما و شما در سرای دیگر برابریم و نماز و روزه و زکات و ایمان ما به ما ضرری نمیزند و اگر حقّ با ما باشد، که چنین است، در این صورت ما رستگاریم و شما زیانکار».
منکر خدا: به من بفهمان که خدا چگونه و در کجاست؟
امام رضا(علیه السلام): وای بر تو! گمان تو درباره خدا غلط است؛ زیرا او مکان را آفرید، بدون اینکه خود نیاز به مکانی داشته باشد و چگونگیها را آفرید بدون اینکه خود نیاز به چگونگی داشته باشد. پس خداوند چگونه بودن و کجا بودنش، با هیچیک از حواسّ ما درک نمیشود و به هیچچیز تشبیه نمیگردد.
منکر خدا: پس اگر با هیچیک از حواس ما درک نمیشود، وجود ندارد.
امام(علیه السلام): وای بر تو! چون حواس تو از درک او عاجزند، خدایی او را انکار میکنی و ما چون از درک او عاجزیم، یقین پیدا میکنیم که او پروردگار ماست و به هیچچیز شباهت ندارد.
منکر خدا: به من بگو خدا از چه زمانی بوده است؟
امام(علیه السلام): به من بگو از چه زمانی نبوده تا من خبر دهم که چه زمانی بوده است.
منکر خدا: دلیل بر وجود خدا چیست؟
امام(علیه السلام): وقتی که به پیکر خود مینگرم، نمیتوانم بر طول و عرض آن چیزی بیفزایم یا بکاهم. زیانها را از او دور سازم و منفعتی به آن برسانم. از همینجا یقین کردم که این ساختمان سازندهای دارد؛ پس به او اقرار کردم و ایمان آوردم. گذشته از این، از گردش سیارات و نشانههای شگفتانگیز دیگر یقین کردم که این گردندهها، گردانندهای دارد و دارای سازندهای میباشد.
هدف مأمون از تشکیل مجالس علمی با حضور حضرت رضا(علیه السلام) چه بود؟
حضرت رضا(علیه السلام) دلیل بر راستی امامت را چه چیز بیان کرد؟
یکی از دو حدیثی را که حضرت رضا(علیه السلام) از پدرانش نقل کرد بنویسید؟
حضرت رضا چه پیشبینی را به حسن بن جهم فرمود؟
امام رضا(علیه السلام) در پاسخ منکر خدا که پرسید خدا کجاست و چه زمانی بوده است، چه فرمود؟
امام رضا(علیه السلام) در پاسخ منکر خدا که پرسید چه دلیلی بر وجود خدا هست، چه فرمود؟
پس از ماجرای ولایتعهدی امام رضا(علیه السلام)، مدّتی در خراسان باران نیامد. بعضی از اطرافیان مأمون که دلی ناپاک داشتند، گفتند: نیامدن باران به سبب ولایتعهدی علی بن موسی(علیه السلام) است. این مطلب به گوش مأمون رسید و بسیار ناراحت شد. از حضرت رضا(علیه السلام) تقاضا کرد برای طلب باران دعا کند و حضرت رضا(علیه السلام) پذیرفت. مأمون پرسید چه زمان این کار را انجام میدهی؟ امام(علیه السلام) فرمود: روز دوشنبه؛ زیرا شب گذشته رسولخدا و امیرالمؤمنین را در خواب دیدم و پیامبر به من فرمود تا روز دوشنبه صبر کن.
روز دوشنبه فرا رسید و آن حضرت به صحرا رفت. مردم از خانهها بیرون آمدند. امام رضا(علیه السلام) بر بالای منبر رفت و پس از حمد و ثنای الهی فرمود: «خدایا! تو حقّ ما خاندان رسالت را بزرگ نمودی. مردم طبق فرمان تو، به ما متوسّل شدهاند و امید به فضل، رحمت، احسان و نعمت تو دارند. باران سودمند و گسترده، فراوان و بیضرر، بر آنها بفرست؛ ولی این باران را پس از بازگشت مردم به خانههای خود نازل کن».
بعد از دعای حضرت رضا(علیه السلام) حرکت ابرها در آسمان شروع شد و رعد و برق پدید آمد. مردم به جنب و جوش افتادند تا به خانههای خود بازگردند. امام رضا(علیه السلام) به
آنها فرمود: آرام باشید؛ این ابر برای شما نیست، بلکه برای فلان منطقه است. آن ابر رفت و ابر دیگری با رعد و برق آمد. مردم خواستند حرکت کنند، امام(علیه السلام) فرمود: این ابر نیز مربوط به فلان منطقه است. به همین ترتیب تا ده بار ابر آمد و از آسمان آنجا گذشت و امام(علیه السلام) هر بار به مردم میفرمود: این ابر برای شما نیست.
هنگامی که یازدهمین ابر آمد، امام(علیه السلام) به مردم فرمود: این ابر را خداوند برای شما فرستاده است. در برابر فضل و کرم خدا شکر کنید و به سوی خانهها و قرارگاههایتان بازگردید؛ زیرا تا به خانه نرسیدهاید، باران نمیبارد. سپس آنچه که شایسته کرم خداست، باران میبارد. آنگاه امام(علیه السلام) از منبر پایین آمد و مردم به خانههای خود رفتند. در همان وقت باران شدیدی بارید، بهطوریکه حوضها و گودالها و نهرها پر از آب شد. مردم با احساسات پاک گفتند: کرامتهای خدا بر فرزند رسولخدا(صلی الله علیه و آله) مبارک باد.
سپس امام رضا(علیه السلام) نزد جمعیّت آمد و آنها را موعظه کرد و به سپاسگزاری از درگاه خدا در برابر نعمتهایش فرا خواند.
عظمت واقعه باریدن باران موجب ذلّت و رسوایی بدخواهان و حسدورزان شد. آنها به مأمون هشدار دادند که این امر عجیب موجب میشود پایگاه مردمی حضرت رضا(علیه السلام) مستحکم گردد و مقام خلافت از خاندان شما بیرون رود. گستاخی آن کوردلان کینهتوز به جایی رسید که یکی از آنها بهنام «حمید بن مهران» که از اطرافیان مأمون بود، به امام رضا(علیه السلام) گفت: ای پسر موسی! تو از مرز و حریم خود تجاوز کردی! خداوندی که باران را در وقت تقدیر شدهاش فرستاده، آن را مربوط به دعای خود و دلیل شکوه و عظمت خود در پیشگاه خدا دانستی؛ گویا همچون معجزه ابراهیم خلیل(علیه السلام) را آوردهای که پرندگان را به اذن خدا زنده کرد. اگر راست میگویی، به این دو صورت شیری که بر پشتی مأمون نقش بسته، فرمان بده تا زنده شوند و آنها را بر من مسلّط گردان. در این صورت معجزهای برای تو خواهد شد، نه بارانی که طبق معمول در وقتش میبارد.
امام رضا(علیه السلام) فریاد زد: ای شیرها، این شخص پلید را بگیرید.
هماندم آن دو صورت شیر، به دو شیر حقیقی تبدیل شدند و غرّش کنان از آن
مسند بیرون آمدند و به حمید بن مهران حمله کرده و او را دریدند و خوردند و هیچچیز از او باقی نگذاشتند و حتّی خون ناپاکش را لیسیدند و پس از فراغت، متوجّه امام رضا(علیه السلام) شده و عرض کردند: ای ولی خدا! هرگونه فرمان بدهی، اطاعت میشود. اگر فرمان دهی، این شخص (اشاره به مأمون) را نیز بدریم. مأمون با شنیدن این سخن بیهوش شد. امام رضا(علیه السلام) به آن دو شیر فرمود: توقّف کنید و شیرها متوقف شدند و عرض کردند: به ما چه فرمان میدهی؟ امام(علیه السلام) فرمود: به جایگاه خود بازگردید. آنها به جای خود برگشتند و به صورت تصویر قبلی، روی مسند قرار گرفتند.
وقتی مأمون به هوش آمد، گفت: حمد و سپاس خداوندی که ما را از شرّ حمید بن مهران کفایت نمود. سپس به امام رضا(علیه السلام) عرض کرد:
ای پسر رسولخدا! چنین معجزهای از اختیارات جدّ شما رسولخدا(صلی الله علیه و آله) و سپس از اختیارات شماست.
حضرت رضا(علیه السلام) بارها خبر داده بود که مأمون مرا با زهر میکشد و به دوستان صمیمیش میفرمود که فریب عوامفریبیهای مأمون و احترامی که در ظاهر به من میگذارد را نخورید. یکی از روزهای آخر ماه صفر سال 203 هجری بود که امام خدمتگزار و یار نزدیکش «اباصلت» را صدا زد و به او فرمود: فردا صبح من نزد مأمون میروم. اگر پس از بیرون آمدن، دیدی که عبا بر سر نکشیدهام، با من صحبت کن؛ امّا اگر دیدی که سر خود را پوشیدهام، با من صحبت نکن. اباصلت میگوید: فردا صبح امام لباسش را پوشید و در محراب عبادتش نشسته بود که مأمور مأمون نزد او آمد و گفت: مأمون شما را میخواهد. امام عبا و کفشش را پوشید و حرکت کرد. من هم حضرت رضا را دنبال میکردم. امام بر مأمون داخل شد؛ درحالیکه پیش روی او ظرفهای میوه و انگور گذاشته بود و در دست او خوشه انگوری بود که قسمتی از آن را خورده بود تا چشمش به حضرت رضا(علیه السلام) افتاد او را در آغوش گرفت و پیشانیش را بوسید و با او نشست و به او انگور تعارف کرد و گفت: ای پسر رسولخدا! انگوری بهتر از این انگور ندیدهام. امام(علیه السلام) فرمود: چهبسا انگور بهشت از آن بهتر باشد. مأمون به حضرت رضا اصرار بر خوردن کرد و امام(علیه السلام)
میفرمود: از خوردن من درگذر. مأمون گفت: حتماً باید بخوری، مگر آنکه به من سوءظن و گمان بد داشته باشی. امام ناچاراً انگور را گرفت و سه حبّه از آن را خورد و باقیمانده را بر زمین گذاشت و از جای خود بلند شد. مأمون پرسید: کجا میروید؟ امام(علیه السلام) فرمود: به آنجا میروم که مرا فرستادی. سپس از خانه خارج شد؛ درحالیکه سر خود را با عبا پوشانده بود. من با امام صحبت نکردم و امام به منزل آمد و به من دستور داد تا درب منزل را ببندم و خود در بسترش خوابید. درب منزل را بستم و در صحن منزل نگران بودم که چه بر سر مولایم میآید.
امام(علیه السلام) مسموم شده بود و از این سمّ نجات پیدا نکرد و سرانجام در روز آخر ماه صفر سال 203 هجری در سن 55 سالگی به شهادت رسید. مأمون که خود نقش اصلی را در شهادت امام رضا(علیه السلام) بر عهده داشت، پس از شهادت ایشان، نوحه و زاری کرد و گریبان چاک زد و دو دست بر سر زد و خود را مصیبتزده وانمود کرد و دستور داد تا آن حضرت را در مقبره پدرش هارون و در پیش روی قبرش به خاک بسپارند.
خلاصهای از جریان نماز طلب باران حضرت رضا(علیه السلام) در خراسان را بنویسید؟
چرا حمید بن مهران کرامت حضرت رضا(علیه السلام) را انکار کرد؟ سرنوشت او چه شد؟
حضرت رضا(علیه السلام) در چه تاریخی و توسط چه کسی و چگونه به شهادت رسیدند؟
حضرت رضا(علیه السلام) در کجا به خاک سپرده شدند و در حال حاضر مدفن ایشان در کجاست؟
«رَجاء بن ضَحّاک» که مأمور آوردن حضرت امام رضا(علیه السلام) از مدینه به خراسان بود، نقل میکند که امام رضا(علیه السلام) شبها بسیار تلاوت قرآن میکرد و وقتی به آیهای میرسید که در آن سخن از بهشت و دوزخ بود، گریه میکرد و از درگاه خدا تقاضای بهشت مینمود و میفرمود: «پناه میبرم به خدا از آتش دوزخ».
آن حضرت هر سه روز یکبار تمام قرآن را تلاوت میکرد و میفرمود: «اگر خواسته باشم کمتر از سه روز قرآن را ختم کنم میتوانم، ولی هرگز هیچ آیهای را نخواندم، مگر آنکه در معنای آن اندیشه کردم و درباره اینکه آن آیه در چه موضوع و در چه وقت نازل شده، اندیشیدم و ازاینرو هر سه روز یکبار، همه قرآن را تلاوت میکنم».
در یکی از مناظرات امام رضا(علیه السلام) که با دانشمندی بهنام «عِمران صابی» و در حضور مأمون برگزار شده بود، پیرامون یگانگی خداوند بحث شد. عمران صابی هر پرسشی را که مطرح میکرد، امام(علیه السلام) با استدلالی محکم جواب او را میداد. بحث و مناظره به اوج خود رسیده بود که وقت نماز ظهر فرا رسید. امام(علیه السلام) هماندم فرمود: وقت نماز فرا رسید و مناظره را
ناتمام گذاشت. عمران صابی گفت: بحث و گفتوگو و جواب پرسش مرا قطع نکن. امام(علیه السلام) تحت تأثیر احساسات او قرار نگرفت و نماز اوّل وقت را بر ادامه بحث و گفتوگو ترجیح داد و فرمود: بعد از نماز بازمیگردیم. امام رضا(علیه السلام) با همراهانشان برخاستند و نماز را خواندند و پس از نماز بحث و گفتوگو را ادامه دادند.
عابدی را به عنوان اینکه دزدی کرده، دستگیر نموده و نزد مأمون آوردند. روز ملاقات عمومی بود و حضرت رضا(علیه السلام) نیز نزد مأمون نشسته بود. هنگامی که عابدِ دزد را نزد مأمون آوردند، بین آنها چنین گفتوگو شد:
مأمون: تو با این چهره مذهبی، خجالت نمیکشی که دزدی میکنی؟!
عابد: ناچاری باعث دزدی من شد؛ زیرا تو حق مرا از خمس ندادی. من هم مجبور به دزدی شدم.
مأمون: تو چه حقی از خمس داری؟!
عابد: من یکی از موارد مصرف خمس هستم که در آیه 41 سوره انفال و آیه 7 سوره حشر به آن اشاره شده. من درمانده راه سفر هستم؛ چرا حقّم را به من نمیدهی تا به وطنم برسم؟
مأمون: برای اجرای حدّ دزدی آماده باش. ما نمیتوانیم به خاطر حرفهای بیهوده حدّ الهی را تعطیل کنیم.
عابد: نخست از خودت شروع کن و با اجرای حدّ، خودت را پاک ساز، بعد دیگران را.
مأمون در این هنگام نظر امام رضا(علیه السلام) را پرسید و امام(علیه السلام) با صراحت نظر خود را چنین بیان کرد:
او میگوید: تو دزدی کردی، من نیز دزدی کردم.
مأمون بسیار خشمگین شد و به عابد گفت: سوگند به خدا به جرم دزدی دستت را قطع میکنم.
عابد: دست مرا قطع میکنی، با وجود اینکه غلام و برده من هستی؟!
مأمون: وای بر تو! به چه دلیل من غلام تو هستم؟!
عابد: مادر تو را پدرت (هارون) از بیتالمال خریده است؛ بنابراین مادر تو جزو اموال همه مسلمانان است و تو که از او به دنیا آمدهای، غلام و برده همه مسلمانان هستی تا آنکه آنها تو را آزاد سازند؛ ولی من نسبت به سهمی که دارم، تو را آزاد نمیکنم. وانگهی تو خمس مردم را چپاول کردهای و حق خاندان رسالت و مرا ندادهای. از این گذشته، چیز ناپاک، ناپاک دیگری را پاک نمیکند و کسی که بر گردن او حدّ است، نخست باید آن را در مورد خودش جاری کند. آیا نشنیدهای که خداوند میفرماید: «آیا مردم را به نیکی دعوت میکنید و خود را فراموش میکنید؛ درحالیکه کتاب را میخوانید؟ آیا تعقل نمیکنید؟!». (1)
مأمون که در برابر گفتار عابد درمانده بود، رو به حضرت رضا(علیه السلام) کرد و گفت: نظر شما چیست؟
حضرت رضا(علیه السلام) با قاطعیت تمام از آن عابد بینوا دفاع کرد و فرمود:
«خداوند میفرماید: برای خدا دلیل قاطع و رساست. (2)به گونهای که هرگونه بهانهای را بر بهانهجویان میبندد و این حجتها همان است که نادان با وجود نادانیش به آن آگاه است. همانگونه که دانا در پرتو علم خود به آن آگاه است و دنیا و آخرت بر اساس حجت و دلیل پابرجا و استوار است و این مرد هم برای خود دلیل و حجّت آورد».
مأمون با شنیدن این سخنان مرد عابد را آزاد کرد و از مردم روی گردانید و از امام(علیه السلام) به خاطر دفاع از حقگویی عابد خشمگین شد.
شخصی به امام رضا(علیه السلام) عرض کرد: به اندازه جوانمردیت به من ببخش. امام(علیه السلام) فرمود: چنین توانایی ندارم. آن مرد خواستهاش را عوض کرد و فرمود: به اندازه جوانمردی خودم به من ببخش. امام(علیه السلام) به غلامش فرمود: دو هزار دینار به او بده.
حضرت رضا(علیه السلام) همه اموالش را در روز عرفه بین مردم تقسیم کرد. «فضل بن سهل» وزیر مأمون گفت: چنین کاری خسارت است. امام در پاسخ فرمود: «بلکه غنیمت است. هرگز بخششی را که در برابر آن به اجر و کرم الهی میرسم، خسارت نشمار».
امام رضا(علیه السلام) در خراسان هنگامی که میخواست غذا بخورد، دستور میداد سینی بزرگی را میآوردند و نزدیک سفرهاش مینهادند. آن حضرت از هرکدام از بهترین غذاهایی که در سفره بود، مقداری را برمیداشت و در آن سینی بزرگ میریخت و سپس دستور میداد تا آن غذا را برای بینوایان ببرند و آیات 16 - 11 سوره بلد را میخواند. (1)
و سپس میفرمود: «خداوند متعال میدانست که همه کس توان آزاد کردن بنده را ندارد؛ لذا راه دیگری (اطعام فقرا) را به سوی بهشتش قرار داد».
روزی حضرت رضا(علیه السلام) به یکی از شاگردانش بهنام «ابوهاشم جعفری» فرمود: چرا با «عبدالرحمن بن یعقوب» همنشینی میکنی؟ ابوهاشم پاسخ داد: عبدالرحمن دایی من است. امام رضا(علیه السلام) فرمود: «او درباره ذات پاک خداوند مطالب ناشایستی میگوید که خدا از آن مُنزّه است. یا با او همنشین باش و ما را ترک کن و یا با ما همنشین باش و از او دوری کن».
ابوهاشم گفت: او هر عقیدهای دارد و هرچه میگوید، به من چه ضرری میزند؟ با وجودیکه من بر عقیده خود استوارم و از او دوری میکنم. امام رضا(علیه السلام) فرمود: «آیا نمیترسی که بلایی به او برسد و تو نیز به بلای او بسوزی؟! آیا این داستان را نمیدانی که شخصی از یاران حضرت موسی بود و ولی پدرش از یاران فرعون بود، هنگامی که سپاه فرعون به سپاه موسی رسید، او نزد پدر رفت تا او را نصیحت کند و به میان یاران موسی بیاورد، اما پدر سخن او را رد میکرد و همچنان با هم در ستیز بودند که بلای غرق شدن بر قوم فرعون نازل شد و آن پسر نیز همراه پدر غرق شد. وقتی این خبر به حضرت موسی رسید، فرمود: «او در رحمت خداست، ولی چون عذاب فرود آید، از آنکه نزدیک گنهکار است، دفاعی نمیشود».
1) (1) . انسان از آن گردنه مهم بالا نرفت و تو نمیدانی آن گردنه چیست؟ آن گردنه آزاد کردن برده است یا اطعام کردن در روز گرسنگی؛ اطعام کردن یتیمی از خویشاوندان و یا مستمندی زمینگیر را.
سیره عبادی حضرت رضا(علیه السلام) را در نماز و تلاوت قرآن بنویسید؟
عابد دزد چه نکاتی را در دفاع از خودش علیه مأمون گفت؟
چرا حضرت رضا(علیه السلام) ابوهاشم جعفری را از همنشینی با داییش منع کرد؟
دوست هر انسانی عقل او و دشمن او نادانی اوست.
دوستی با مردم، نیمی از عقل است.
خداوند درگیری لفظی و تباه نمودن ثروت و درخواست زیاد را دشمن میدارد.
کار نیک و کوشش در انجام عبادت را به سبب اعتماد بر دوستی آل محمد رها نکنید.
از امام رضا(علیه السلام) پرسیده شد که توکل چیست؟ فرمود: توکل آن است که جز از خدا از کسی نترسی.
کسی که به روزی اندک از خداوند خشنود باشد، خدا از او به عمل کم خشنود خواهد شد.
کسی که دارای نعمت است (وضع مالی خوبی دارد) باید که بر افراد تحت سرپرستیش توسعه دهد.
کمک به انسان ضعیف، برترین صدقه است.
الف) سنتی از پروردگارش؛ ب) سنتی از پیامبرش؛ ج) سنتی از امامش.
امّا سنت خدا پردهپوشی است و سنت پیامبرش خوشرفتاری و مدارا با مردم و سنت امامش، صبر کردن در برابر سختی و پریشانی است.
مردم از او انتظار خیر داشته باشند و از شر او در امان باشند؛ نیکی کم دیگران را زیاد بشمارد؛ از اینکه مردم خواستههایشان را نزد او بیاورند، ناراحت نشود؛ در طول زندگانیش از آموختن علم خسته نشود؛ فقر و ناداری در راه خدا برای او محبوبتر از غنا و بینیازی باشد؛ خواری در راه خدا برای او محبوبتر از عزت و بزرگی نزد دشمن خدا باشد؛ به گمنامی، بیشتر از شهرت علاقه داشته باشد و امّا خصلت دهُم که بسیار مهم است، این است که هیچکس را نبیند، مگر آنکه بگوید او بهتر از من و پرهیزکارتر از من است.
مردم دو دستهاند: گروهی بهتر از او و پرهیزکارتر از او و گروهی بدتر و پایینتر از او. پس اگر کسی را دید که بدتر و پایینتر از اوست، با خود بگوید که شاید نیکی آن شخص پوشیده است و مصلحت او چنین است و نیکی من ظاهر و آشکار است و این برای من بد است و وقتی کسی را دید که از او بهتر و پرهیزکارتر است، در برابر او تواضع کند تا به مرتبه او برسد. پس اگر چنین کرد، مجد و عظمتش آشکار و شهرتش نیکو شده و بزرگ اهل زمانش میشود.
برادر بزرگتر، در نقش پدر است.
از آن حضرت در مورد پستی پرسیدند، فرمود: پستی آن است که انسان چیزی را داشته باشد که با آن چیز از یاد خداوند غافل شود.
به فرموده امام رضا(علیه السلام) چه کسی مؤمن حقیقی است؟
دو حدیث از حضرت رضا(علیه السلام) بنویسید؟
به فرموده امام رضا(علیه السلام) حد توکل به خدا و پستی چیست؟
احادیث زیر را کامل کنید:
الف) لا تَدعُو............... و ................ فِی العِبادة إتّکالاً علی ..................... .
ب) صَدیقُ کُلِّ امرءٌ .................. وَ عَدُوُّه ................ .
46 سال از عمر شریف حضرت رضا(علیه السلام) میگذشت و هنوز دارای فرزندی نشده بود و گروهی بر امام(علیه السلام) ایراد میگرفتند و گاهی از ایشان پرسشهایی میکردند. «ابن قیاما» که یکی از طرفداران فرقه واقفیه بود، روزی از امام رضا(علیه السلام) پرسید: آیا ممکن است که در یک زمان دو امام وجود داشته باشد؟
امام فرمودند: خیر، مگر آنکه یکی از آنها ساکت باشد (مانند امام حسین در زمان امام حسن(علیه السلام). ابن قیاما پرسید: آیا شما امام ساکتی همراه خود دارید؟ امام رضا(علیه السلام) فرمود: سوگند به خدا، خداوند فرزندی به من میدهد که به وسیله او حق و پیروان حق تقویت میشوند و باطل و پیروان آن نابود میگردند. یک سال پس از این گفتوگو حضرت جواد(علیه السلام) چشم به جهان گشود.
روزی دیگر یکی از یاران امام بهنام «عَقَبَةبن جعفر» به امام رضا(علیه السلام) عرض کرد: شما به این سن رسیدهاید، ولی هنوز فرزندی ندارید! امام رضا(علیه السلام) در پاسخ او فرمودند: ای عقبه! همانا صاحب امر امامت نمیمیرد، مگر اینکه جانشین پس از خود را میبیند. خبرهای غیبی امام به تحقق پیوست و تنها فرزند پسر حضرت رضا(علیه السلام) از «خیزران» به دنیا آمد.
خیزران از اهالی نوبه و از همان وطن «ماریه قبطیه» یکی از همسران پیامبر بود. (1)
1) (1) . نوبه سرزمینی است در حاشیه رود نیل در منطقهای بین سودان و مصر.
خیزران زنی بود که سه معصوم در عظمت مقام او سخن گفتند: یکی پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) که فرمود: «پدرم فدای پسر برترین کنیزان که اهل نوبه و پاکسرشت است.»
و دیگری امام کاظم(علیه السلام) است. «یزیدبن سلیط» یکی از شاگردان امام کاظم(علیه السلام) در بین راه مکه و مدینه ایشان را ملاقات کرد و از جانشینان پرسش نمود. امام کاظم(علیه السلام) در ضمن سخنی طولانی فرمود: «مرا امسال دستگیر میکنند و امر امامت با پسرم علی است» و سپس فرمود: «به پسرم مژده بده که به زودی دارای پسری امین و مبارک خواهد شد. او به تو خبر میدهد که مرا در اینجا دیدار کردهای. در آن هنگام به او خبر بده که زنی که مادر آن پسر (امام جواد) خواهد بود، کنیزی است از همشهریان ماریه قبطیه، همسر رسولخدا و مادر ابراهیم، پسر رسولخدا(صلی الله علیه و آله). اگر توانستی، سلام مرا به آن کنیز (خیزران) برسان.
یزیدبن سلیط میگوید: پس از شهادت موسیبن جعفر(علیه السلام) خدمت امام رضا(علیه السلام) رسیدم. امام(علیه السلام) به من فرمودند: ای یزید! نظرت درباره عمره چیست؟ پاسخ دادم: هرطور نظر شما باشد، اما من خرجی سفر عمره را ندارم. امام(علیه السلام) فرمودند: «سبحان الله چگونه ما تو را به کاری تکلیف میکنیم و هزینه آن را نمیپذیریم؟!» پس با امام برای سفره عمره از مدینه خارج شدیم تا به همان مکانی رسیدیم که امام کاظم(علیه السلام) به من خبر داده بود. من داستان دیدارم را با امام کاظم(علیه السلام) برای ایشان تعریف کردم. امام رضا(علیه السلام) فرمودند: آن کنیز هنوز نیامده است. زمانی که بیاید، سلام تو را به او میرسانم. از آنجا گذشتیم و به مکه رسیدیم و در آنجا امام(علیه السلام) خیزران را خریداری کرد و طولی نکشید که خیزران به حضرت جواد(علیه السلام) حامله گردید.
و امّا سخن معصوم سوم: روزی حضرت رضا پس از ولادت حضرت جواد به دوستان خود فرمود: من دارای فرزندی شدهام که شبیه موسیبن عمران، گشاینده دریاهاست و شبیه عیسیبن مریم است که مادرش در رتبه عالی قداست و پاکی است. مادر این پسر، پاک و پاکیزه آفریده شده است.
دهم ماه رجب سال 195 هجری فرا رسید. حکیمه، خواهر حضرت امام رضا(علیه السلام)
میگوید: ولادت حضرت جواد نزدیک شد. امام رضا(علیه السلام) به من فرمود: با قابله به اطاق خیزران برو؛ سپس امام(علیه السلام) چراغ آن اطاق را روشن کرد و در را بست و رفت. طولی نکشید که خیزران را درد زایمان گرفت و در همان لحظه چراغ اطاق خاموش شد. ما از خاموشی چراغ در این لحظه حساس اندوهگین شدیم؛ امّا همین که حضرت جواد به دنیا آمد، اطاق با نور او روشن شد و حضرت امام رضا(علیه السلام) در را گشودند و وارد اطاق شدند و نوزاد را برداشتند و در گهواره گذاشتند و به من فرمودند: ای حکیمه! در کنار گهواره باش». سه روز پس از آن، دیدم که حضرت جواد چشمانش را به آسمان دوخت و سپس به طرف چپ و راست نگریست و آنگاه گفت:
«اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله» من با دیدن این صحنه، وحشتزده از اطاق بیرون دویدم و خدمت امام رضا(علیه السلام) آمدم و گفتم: از این نوزاد سخنانی شنیدم که شگفتزده شدم. امام رضا(علیه السلام) فرمود: چه شنیدی؟ گفتم: او به یکتایی خدا و رسالت حضرت محمد گواهی داد. امام رضا(علیه السلام) فرمود: «عجایب زندگی این نوزاد را که در آینده میبینی، بیش از آن است که اکنون دیدهای».
با توجه به اینکه امام(علیه السلام) در دهم رجب سال 195 هجری متولد شد و حضرت رضا(علیه السلام) در سال 200 هجری به دعوت مأمون از مدینه به سوی خراسان هجرت کردند، نتیجه میگیریم که حضرت جواد حدود 5 سال در مدینه با پدر زندگی کردند و از پرورشهای ملکوتی ایشان بهرهمند گردیدند. حضرت جواد(علیه السلام) در سن کودکی به امامت رسیدند؛ زیرا پدرشان در سال 202 هجری به شهادت رسید؛ امّا در همان زمان کودکی و قبل از امامتشان، کرامتهای بسیاری از ایشان مشاهده شد تا مردم بفهمند که امام در هر سن و سالی که باشد، همواره مظهر قدرت الهی و علوم و کمالات میباشد.
«محمدبن سنان» میگوید: از درد چشم به امام رضا(علیه السلام) شکایت کردم. امام(علیه السلام) کاغذی برداشت و برای حضرت جواد که طفلی بود، نامه نوشت و آن را به خادمش داد تا به حضرت جواد برساند و به من فرمود: همراه خادم برو و این موضوع را مخفی
بدار. من همراهش رفتم و نزد حضرت جواد رسیدیم. خادمی که او را در آغوش گرفته بود، نامه را گرفت و در برابر چشم حضرت جواد گشود. حضرت جواد به آن نامه نگاه کرد و سپس سر را به سوی آسمان بلند نمود و چند بار فرمود:
«خدایا نجات بده». هماندم همه دردهای چشمم برطرف شد و بهقدری دید چشمانم خوب شد که هیچکس مثل من نمیدید.
خیزران که بود و امام رضا(علیه السلام) در تجلیل از ایشان چه فرمود؟
حضرت رضا(علیه السلام) در چه سنی صاحب فرزند شدند؟ فرزندشان در چه تاریخی به دنیا آمد؟ نام او چه بود؟
حکیمه که بود و چه شگفتی از حضرت جواد در گهواره ملاحظه کرد؟
هنگام هجرت حضرت رضا(علیه السلام) از مدینه به خراسان، حضرت جواد چند ساله بودند و در چند سالگی به امامت رسیدند؟
داستان درد چشم محمد بن سنان را بهطور مختصر بنویسید.
«اباصلت هروی» از اصحاب نزدیک حضرت رضا، پس از نقل ماجرای شهادت حضرت رضا میگوید: حضرت رضا(علیه السلام) از نزد مأمون به خانه خود بازگشت و بر اثر مسمومیت به بستر رفت و به من فرمود: دَرِ خانه را ببند. پس دَرِ خانه را بستم و درحالیکه بسیار غمگین بودم، در حیاط خانه ایستادم. ناگاه دیدم نوجوانی زیبا چهره که موهای سرش پیچ در پیچ بود و بسیار به حضرت رضا(علیه السلام) شباهت داشت، وارد خانه شد. به سوی او دیدم و با شگفتی به او گفتم: با اینکه در بسته بود، از کجا وارد خانه شدید؟! فرمود: آن خدایی که در یک لحظه مرا از مدینه به اینجا آورد، از در بسته وارد خانه نمود. پرسیدم: کیستی؟! فرمود: من حجت خدا بر تو محمدبن علی هستم. سپس به طرف بستر پدر رفت و به من فرمود همراه من بیا. همراهش رفتم. وقتی کنار بستر حضرت رضا رسیدیم، همین که چشم حضرت رضا به فرزندش جواد افتاد، برخاست و گردن بر گردن پسرش نهاد و او را به سینه چسباند و بین دو چشمانش را بوسید. حضرت جواد خود را روی پدر افکند و او را میبوسید. آهسته با هم سخن میگفتند و من سخن آنها را نمیشنیدم. طولی نکشید که امام رضا از دنیا رفت. سپس حضرت جواد به من فرمود: برخیز و از داخل انبار تخت و آب بیاور. عرض کردم: داخل انبار تخت و آب نیست. فرمود آنچه را دستور دادم انجام بده.
من داخل انبار رفتم و تخت و آبی را در آنجا دیدم که قبلاً ندیده بودم. آنها را نزد حضرت جواد آوردم و دامنم را بالا زدم تا به ایشان کمک کنم. حضرت جواد به من فرمود: به کناری برو؛ اینجا کسانی هستند که مرا در غسل دادن کمک کنند. من کنار رفتم و حضرت جواد بدن پدر را غسل داد و سپس به من فرمود: از داخل انبار زنبیلی را که در آن کفن و حنوط پدرم است، بیاور. داخل انبار رفتم و در آنجا زنبیلی را دیدم که قبلاً ندیده بودم. آن را آوردم. ایشان بدن امام را با کافوری که در زنبیل بود، حنوط و سپس کفن کرد و بر جنازه پدر نماز خواند. آنگاه به من فرمود: برو تابوت را بیاور. داخل انبار شدم و تابوتی را دیدم که قبلاً ندیده بودم. آن را آوردم. حضرت جواد جنازه پدر را در آن نهاد و بر جنازه ایشان نماز خواند. سپس به من فرمود: بلند شو و درب منزل را به روی مأمون باز کن. رفتم و درب منزل را باز کردم و مأمون درحالیکه گریه میکرد و پیراهن خود را چاک زده بود و بر سروصورت خویش میزد، وارد منزل شد و بالای سر حضرت رضا نشست و قدری عزاداری کرد و سپس دستور داد تا ایشان را در مقبره هارون دفن کنند.
برای اولین بار در تاریخ شیعه، کسی به امامت و جانشینی پیامبر رسیده بود و رهبری شیعیان را بر عهده داشت که از عمر او بیش از هفت سال نمیگذشت. البته این امر پس از حضرت جواد(علیه السلام) در مورد امام دهم، حضرت هادی (در 9 سالگی) و حضرت مهدی(عج) (در 5 سالگی) اتفاق افتاد و این از نشانههای قدرت الهی بود که خداوند کودکی را در سن هفت سالگی به مرحلهای عالی از بلوغ عقلی و عملی برساند. این امر بنا به فرموده قرآن در مورد حضرت عیسی اتفاق افتاده بود که در گهواره گفت: من بنده خدایم؛ خداوند به من کتاب آسمانی داد و مرا به پیامبری برگزید (آیه 30 سوره مریم) و نیز در مورد حضرت یحیی نیز چنین بود؛ زیرا خداوند در آیه 12 سوره مریم میفرماید: ما فرمان نبوت را در دوران کودکی به او دادیم.
«صفوانبن یحیی» میگوید: به حضرت رضا(علیه السلام) عرض کردم: قبل از تولد حضرت جواد از شما میپرسیدیم جانشینت کیست، شما میفرمودید که خداوند پسری به من
میدهد. اکنون خداوند حضرت جواد را به شما داده و چشم ما را روشن نموده است. حال اگر روزی از دنیا بروید، امام بعد از شما کیست؟ حضرت رضا(علیه السلام) به حضرت جواد که روبهرویش ایستاده بود اشاره کرد و فرمود: به او مراجعه کنید. گفتم: فدایت شوم، این پسر سه سال بیشتر ندارد! فرمود: «چه مانعی دارد؟ عیسی(علیه السلام) سه ساله بود که نبوتش را آشکار کرد». و در کلامی دیگر فرمود: «خداوند حضرت عیسی را در سنی کمتر از ابوجعفر (حضرت جواد) به پیامبری برانگیخت؛ پس چه مانعی دارد که حضرت جواد را در کودکی به امامت برساند؟»
شخصی به امام جواد(علیه السلام) عرض کرد: مردم درباره خردسالی شما سخن میگویند. امام جواد(علیه السلام) فرمود: «خداوند به حضرت داود وحی کرد تا پسرش سلیمان را که در آن وقت کودک بود و چوپانی میکرد جانشین خود کند. حضرت داود طبق فرمان خدا، حضرت سلیمان را جانشین خود معرفی نمود، اما دانشمندان و عابدان بنیاسرائیل آن را نپذیرفتند. خداوند به حضرت داود وحی کرد تا عصاهای اعتراضکنندگان را بگیر و عصای سلیمان را نیز بگیرد و همه را در اطاقی بگذار و در آن اطاق را با مهر آنان، مهر و موم کن و روز بعد با بنیاسرائیل به آن اطاق بیایید و در را باز کنید؛ عصای هرکدام که مانند درخت، سبز و دارای برگ و میوه شده بود، صاحب آن جانشین توست.
حضرت داود همین دستور را اجرا کرد. فردای آن روز عابدان و عالمان بنیاسرائیل به دعوت حضرت داود به آن اطاق آمدند و وقتی دیدند که عصای حضرت سلیمان سبز و دارای برگ و میوه شده است، جانشینی حضرت سلیمان را پذیرفتند».
شخص دیگری بهنام «علی بن حَسّان» به امام جواد(علیه السلام) همین اعتراض را برای ایشان بیان کرد. حضرت جواد(علیه السلام) پس از ذکر آیه 108 سوره یوسف فرمودند: «سوگند به خدا، در آغاز بعثت، کسی جز علی از پیامبر پیروی نکرد و علی(علیه السلام) در آن زمان نه ساله بود و من نیز نه سالهام».
«یحییبن اکثم» که قاضی سامراء و بزرگترین دانشمند زمان خود بود میگوید: روزی وارد
مسجدالنبی شدم و قبر پیامبر(صلی الله علیه و آله) را زیارت میکردم. در این هنگام محمدبن علی (امام جواد) را دیدم که مشغول طواف قبر پیامبر بود. از او چند مسئله پرسیدم؛ همه را پاسخ گفت. در آخر گفتم: من از تو یک سؤال دیگر دارم، ولی شرم میکنم که بپرسم. فرمود: قبل از آنکه بپرسی به تو پاسخ میدهم، میخواهی بپرسی اکنون امام مردم کیست؟ گفتم: آری به خدا میخواستم همین سؤال را بپرسم. فرمود: من امام هستم. گفتم: علامت راستی امامت تو چیست؟ در دست آن حضرت عصایی بود، ناگاه دیدم همان عصا به سخن درآمد و گفت: «صاحب من، امام این زمان است و او حجت خدا میباشد».
اباصلت، آخرین لحظات زندگی امام رضا(علیه السلام) را چگونه بیان میکند؟
اولین امامی که در سن خردسالی به امامت رسید که بود؟ در چند سالگی و در چه سالی؟
پیامبرانی را که به گواهی قرآن در دوران کودکی به نبوت رسیدهاند، نام برده و ترجمه آیات مربوطه را بنویسید؟
حضرت سلیمان چه کسی را جانشین خود کرد؟ در پاسخ به معترضان چه فرمود؟
حضرت جواد(علیه السلام) در پاسخ علی بن حسان چه فرمود؟
«ابراهیم بن هاشم قمی» نقل میکند: هنگامی که حضرت رضا(علیه السلام) از دنیا رفت، با جمعی برای حج عازم مکه شدیم. در میان مسیر، در مدینه خدمت امام جواد(علیه السلام) رسیدیم. در آنجا جمع زیادی از شیعیان را دیدیم که از شهرهای مختلف برای دیدار آن حضرت آمده بودند. در آن جمع «عبدالله بن موسی»، عموی امام جواد که پیرمردی بزرگوار و دانشمند بود، وارد مجلس شد. او لباسی خشن به تن داشت و آثار سجده در پیشانیاش نمایان بود. در همان وقت امام جواد(علیه السلام) درحالیکه پیراهن و عبائی از کتان به تن داشت و کفش سفیدی در پایش بود، از اطاق بیرون آمد و وارد آن مجلس شد. عبدالله برخاست و از او استقبال کرد و پیشانی او را بوسید و شیعیان حاضر به احترام او برخاستند و آن حضرت بر صندلی نشست و حاضران با حیرت از خردسالی امام جواد(علیه السلام) به یکدیگر نگاه میکردند. یکی از حاضران سکوت جلسه را شکست و از عبدالله عموی امام پرسید: نظر شما در مورد مردی که با حیوانی آمیزش نموده است چیست؟ عبدالله گفت: دست راست او قطع میشود و حدّ بر او جاری میگردد.
حضرت جواد از پاسخ عمویشان خشمگین شد و فرمود: «ای عمو! از خدا بترس؛ این کار سختی است که در روز قیامت در پیشگاه خدا بایستی و خدا به تو بگوید: چرا به آنچه نمیدانستی فتوا دادی و حال آنکه در میان مردم کسی عالمتر از تو وجود داشت؟».
عبدالله گفت: سرورم! آیا پدرت در این مسئله آن طور که گفتم نفرمود؟ امام
جواد(علیه السلام) فرمود: «از پدرم این سؤال را کردند که مردی قبر زنی را شکافته و با او آمیزش نموده است؛ پدرم فرمود: دست راستش به خاطر نبش قبر بریده میشود و سپس حدّ زنا بر او جاری میگردد؛ زیرا احترام میت مانند احترام زنده است».
حاضران از پاسخ امام جواد تعجب کردند و سؤالهای بسیاری را در همان مجلس از ایشان پرسیدند و امام جواد(علیه السلام) به همه آنها پاسخ فرمود.
یک سال پس از شهادت حضرت رضا(علیه السلام)، وقتی امام جواد(علیه السلام) نُه ساله بود، مأمون به بغداد رفت و آنجا را مرکز حکومت خود قرار داد.
مأمون در همانجا نامهای به حضرت جواد(علیه السلام) نوشت و ایشان را به بغداد دعوت کرد. امام جواد(علیه السلام)، با کراهت این دعوت را پذیرفت و مدینه را به قصد بغداد ترک کرد. هنگامی که امام جواد وارد بغداد شد، مورد احترام بسیار قرار گرفت و مأمون یکی از خانههای مجاور قصر خویش را برای اسکان حضرت در نظر گرفت و دخترش «زینب» را که کنیهاش «امالفضل» بود، به عقد ازدواج حضرت جواد(علیه السلام) درآورد. مأمون چند سال پیش از این وقتی که حضرت رضا(علیه السلام) را به ولایتعهدی منصوب میکرد، دختر دیگرش بهنام «ام حبیبه» را به عقد ازدواج حضرت رضا(علیه السلام) درآورده بود.
در این عقد ازدواج هرچند که مأمون زمامدار کشور بزرگ اسلامی بود و وضع اقتصادی مردم آن زمان هم خوب بود، حضرت جواد(علیه السلام) مهریه را به همان اندازه مهریه حضرت زهرا قرار داد و صیغه عقد ازدواج بین حضرت جواد(علیه السلام) و مأمون خوانده شد.
عقد ازدواج فوق اگرچه در سن 9 سالگی امام جواد(علیه السلام) انجام شد، امّا انتقال دختر مأمون به خانه امام، یازده سال بعد یعنی وقتی امام جواد به سن بیست سالگی رسیدند، انجام گرفت و پس از آن امام با همسرش در ایام حج رهسپار مکه شد و بعد از مراجعت از مکه، به مدینه رفت.
پیش از آنکه ازدواج فوق صورت گیرد، جمعی از بنیعباس نزد مأمون آمدند و به او چنین گفتند:
ای امیرمؤمنان! تو را به خدا سوگند میدهیم از تصمیم بر این ازدواج بگذر؛ زیرا:
مأمون در پاسخ آنها چنین گفت: در مورد جدایی شما و آل ابوطالب سبب آن خودتان بودید و اگر انصاف را رعایت میکردید، آنها از شما برترند. اما در مورد رفتار خلفای پیشین، خلفا قطع رحم کردند و من به خدا پناه میبرم از اینکه قطع رحم کنم. در مورد ولایتعهدی حضرت رضا(علیه السلام) اصلاً پشیمان نیستم و من، ابوجعفر (امام جواد) را همسر دخترم کردم؛ زیرا او از نظر علم و کمال بر همه علما و دانشمندان برتری دارد؛ هرچند که خردسال است و از عجایب زمان میباشد. امیدوارم در آینده روشن شود که گزینش من درست بوده است.
عباسیان گفتند: گرچه ابوجعفر نزد تو بزرگ جلوه کرده، ولی در علم و معرفت به آن درجه نیست. مدتی صبر کن تا در پی تعلیم و تعلم رشد کند و سپس آنچه میخواهی بکن. مأمون گفت: وای بر شما! من این نوجوان را بهتر میشناسم. او از خاندانی است که همواره علم آنان از علم خدا سرچشمه میگیرد و پدرانش در علم و دین از مردم بینیاز بودند. اگر میخواهید، ابوجعفر را امتحان کنید تا آنچه را گفتم بر شما آشکار شود.
عباسیان این پیشنهاد را پذیرفتند و بزرگترین دانشمند زمان خود یعنی «یحییبن اکثم» را برای یک مناظره علمی در مجلسی که همه علما و سران کشور حاضر باشند، انتخاب کردند. جلسهای بزرگ برای مناظرهای علمی برگزار شد. در این مجلس نه تنها امام به سؤال یحیی پاسخ گفت، بلکه یحیی نتوانست به سؤال امام پاسخ گوید و در این وقت، همه کار مأمون را تأیید کرده و تسلیم شدند.
سیاست مأمون در برابر امام جواد(علیه السلام) ادامه سیاست او با پدرش حضرت رضا(علیه السلام) بود
که برای حفظ موجودیت و خلافت خود در برابر قیامها و اعتراضات علویان، خود را به امام رضا(علیه السلام) نزدیک نمود و آن حضرت را به بهانه ولایتعهدی زیرنظر نگه داشت تا آنکه ایشان را به شهادت رساند. سیاست مأمون در مورد حضرت جواد(علیه السلام) بر همین اساس بود تا آنجا که دخترش امالفضل را همسر ایشان گرداند و هدفش از این کار این بود که علویان و شیعیان را از خود راضی نگه دارد؛ گرچه مورد اعتراض عباسیان قرار میگرفت. او جلب عواطف علویان را بر مخالفت عباسیان ترجیح میداد.
امام جواد(علیه السلام) همچون پدرش به خاطر حفظ مصالح اسلام و فرهنگ تشیع و حفظ شیعیان چارهای جز این ندید که با سیاست مأمون مخالفت نکند؛ گرچه در این راه تا سرحد شهادت پیش رود. امام جواد(علیه السلام) در راستای همین سیاست، بیشترین بهرهبرداری را در تقویت فرهنگ شیعی و گسترش تشیع نمود و نمایندگان خود را در تمام نقاط قلمرو اسلام منصوب نمود.
مأمون پس از شهادت امام رضا(علیه السلام) با امامجواد(علیه السلام) چه رفتاری داشت؟
ماجرای ازدواج حضرت جواد با دختر مأمون را بنویسید.
دلیل مخالفت عباسیان با ازدواج حضرت رضا(علیه السلام) و دختر مأمون چه بود؟ پاسخ مأمون چه بود؟
مأمون برای اثبات علم و کمالات حضرت امام جواد(علیه السلام) چه قراری با عباسیان گذاشت و نتیچه چه شد؟
سیاست مأمون در برابر علویان و عباسیان چه بود و امام جواد(علیه السلام) چگونه از این سیاست به نفع اسلام استفاده کرد؟
پس از ازدواج امام جواد با امالفضل، در مجلسی که گروه بسیاری از جمله مأمون و شخصیتهای کشوری بودند، یحیی بن اکثم با امام جواد چنین مناظره کرد.
یحیی: روایت شده است که جبرئیل نزد پیامبر آمد و گفت: خداوند سلام میرساند و میفرماید: من از ابوبکر راضی هستم؛ از او بپرس که آیا او نیز از من راضی است؟
امام جواد(علیه السلام): من منکر فضل ابوبکر نیستم؛ ولی شخصی که چنین روایتی را نقل میکند، باید توجه داشته باشد که در حجّةالوداع رسولخدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: «دروغسازان، دروغ بسیار بر من بستند. بعد از من نیز دروغ بسیار میبندند. هرکس از روی عمد بر من دروغ بندد، جایگاهش در آتش است. هرگاه حدیثی از من به شما رسید، آن را بر کتاب خدا و سنت من عرضه کنید؛ آنچه موافق قرآن و سنت است، بپذیرید و اگر مخالف بود، رد کنید». این روایت با کتاب خدا موافق نیست؛ زیرا خداوند میفرماید:
«ما انسان را آفریدیم و میدانیم در دلش چه چیز میگذرد و ما از رگ گردن به او نزدیکتریم» (1)بنابراین آیا خشنودی ابوبکر از خدا، بر خدا مخفی است تا از او بپرسد؟! چنین نسبتی به خدا محال است.
1) (1) . ق، آیه 16.
یحیی: روایت شده مَثَل ابوبکر و عمر در زمین همانند جبرئیل و میکائیل در آسمان است.
امام جواد(علیه السلام): در این مورد نیز باید دقت شود؛ زیرا جبرئیل و میکائیل دو فرشته مقرب خدایند و هرگز گناه نکردهاند و نمیکنند و یک لحظه از اطاعت خدا جدا نمیشوند؛ ولی عمر و ابوبکر مدتها مشرک بودند و سپس مسلمان شدند. آنها بیشتر عمرشان را در شرک بهسر بردند. پس محال است که آنها به میکائیل وجبرئیل تشبیه شوند.
یحیی: روایت شده است که ابوبکر و عمر دو پیران بهشتند؛ نظر شما در این مورد چیست؟
امام جواد(علیه السلام): این روایت نیز نادرست است؛ زیرا تمام اهل بهشت جوان هستند و در میان آنها پیر نیست، این حدیث را بنیامیه به دروغ ساختند تا در برابر آن حدیث قرار گیرد که پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «حسن و حسین دو آقای جوانان اهل بهشت هستند».
یحیی: روایت شده که عمر بن خطاب چراغ تابان اهل بهشت است.
امام جواد(علیه السلام): این روایت نیز نادرست است؛ زیرا در بهشت نورهای فرشتگان مقرب و نورهای آدم و محمد و همه پیامبران و رسولان وجود دارد؛ چطور بهشت به نور اینها روشن نمیشود و به نور عمر روشن میشود؟!
یحیی: روایت شده که فرشته حق، بر زبان عمر سخن میراند.
امام جواد(علیه السلام): من منکر فضل عمر نیستم، ولی ابوبکر با اینکه از عمر افضل است، بر فراز منبر گفت: در من شیطانی هست که مرا منحرف میسازد. هرگاه از راه راست منحرف شدم، مرا از انحراف بازدارید.
یحیی: روایت شده که پیامبر فرمود: اگر من به پیامبری مبعوث نمیشدم، عمر مبعوث میشد.
امام جواد(علیه السلام): کتاب خدا قرآن راستگوتر از این حدیث است. خداوند در کتابش میفرماید: «به خاطر بیاور هنگامی که از پیامبران و از تو و از نوح پیمان گرفتیم» (1)این آیه بهطور آشکار میگوید: خداوند از پیامبران پیمان گرفته است؛ بنابراین چگونه میشود این پیمان تبدیل شود؟! بهعلاوه، چگونه خداوند کسی را به پیامبری مبعوث
1) (1) . احزاب، آیه 7.
میکند که بیشتر عمرش را مشرک بوده؛ درحالیکه پیامبران به اندازه یک چشم بههم زدن به خدا شرک نورزیدهاند؟!
یحیی: روایت شده که پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: هیچگاه وحی بر من نازل نشد، مگر اینکه گمان کردم بر آل خطاب نازل شده است.
امام جواد(علیه السلام): این سخن نیز محال است؛ زیرا روا نیست که پیامبر در مورد خود شک کند و چگونه ممکن است که مقام پیامبری از کسی که برگزیده خداست، به کسی که سابقه شرک دارد، منتقل شود؟! (و وحی بر او نازل شود)
یحیی: روایت شده است که اگر عذاب نازل شود، جز عمر کسی از آن نجات پیدا نمیکند؟
امام جواد(علیه السلام): این حدیث نیز محال است؛ زیرا خداوند خطاب به پیامبرش میفرماید: «تا هنگامی که تو در میان آنها هستی، خداوند آنها را عذاب نمیکند و نیز مادام که از خداوند طلب آمرزش میکنند، خدا عذابشان نمیکند» (1).
زهد واقعی امامان معصوم(علیهم السلام) در دنیا یکی از علل مهم توجه شیعیان به آنها بود و یکی از اهداف مهم مأمون در سپردن ولایتعهدی به حضرت رضا(علیه السلام) (در ظاهر) این بود که به مردم نشان بدهد امام(علیه السلام) به پست و مقام حکومتی علاقهمند است؛ اگرچه خود را در دنیا زاهد نشان میدهد. او میخواست با حیلههایی امام جواد(علیه السلام) را نیز دنیاطلب معرفی کند و از شکوه و عظمت معنوی آن حضرت در قلوب شیعیان بکاهد. مأمون برای رسیدن به این هدف وقتی مجلس عروسی حضرت جواد را با دخترش امافضل تشکیل داد، دویست دختر، از زیباترین کنیزکان خود را طلبید و به دست هرکدام ظرفی داد که داخل آن گوهر گرانبهایی بود تا وقتی حضرت جواد در کنار عروس بر روی صندلی نشست، آن دختران یکی یکی جلو بیایند و ظرف خود را جلوی امام جواد بگیرند تا او گوهر داخل آن را بردارد. مجلس تشکیل شد و آن دختران زیبا چهره با لباسهای پرزرق و برق از کنار امام جواد
1) (1) . انفال، آیه 33.
گذشتند و امام جواد نه به آنان و نه به ظرفهای در دستشان و گوهرهای داخل آنها هیچ توجهی نکرد.
مأمون در همان مجلس آوازهخوانی بهنام «مُخارق» که ریشی بلند و قیافهای مضحک داشت دعوت کرده بود تا حاضران را بخنداند. او وارد مجلس شد و در کنار امام جواد(علیه السلام) نشست و مانند الاغ عرعر کرد و سپس به ساز و آواز پرداخت و نظر همه اهل مجلس را به خود جلب کرد؛ امّا امام جواد اصلاً به او توجه نکرد و به چپ و راست ننگریست و مخارق به نواختن خود ادامه میداد. وقتی امام دید که مخارق دست بردار نیست، بر سر او فریاد کشید و گفت: ای ریش دراز! از خدا بترس. مخارق از فریاد امام چنان وحشتزده شد که سازوتار از دستش افتاد و دستش فلج شد و تا آخر عمر خوب نشد. مأمون مخارق را به حضور طلبید و ماجرا را از او پرسید. مخارق گفت: وقتی امام جواد بر سرم فریاد کشید، چنان وحشتزده و هراسان شدم که هنوز وحشت و هراس وجودم را فرا گرفته و این حالت از من جدا نمیشود.
مأمون اصرار داشت که امام جواد(علیه السلام) در بغداد سکونت کند، اما امام(علیه السلام) سکونت در مدینه را ترجیح میداد. یکی از یاران امام جواد(علیه السلام) بهنام «حسین مُکاری» میگوید: در بغداد به محضر امام جواد(علیه السلام) رفتم و زندگیش را در ظاهر مرفه دیدم. با خود گفتم که دیگر امام به مدینه بازنمیگردد. امام(علیه السلام) که سرش پایین بود، پس از لحظهای سر برداشت؛ دیدم رنگ چهرهاش بر اثر اندوه زرد شده. رو به من کرد و فرمود: ای حسین! خوردن نان جوین و نمک خشن در حرم رسولخدا(صلی الله علیه و آله) برایم از آنچه که تو میبینی محبوبتر است. امام پس از مراسم ازدواج در بغداد، به همراه همسرش امالفضل در ایام حج راهی مکه شد و سپس به مدینه بازگشت و در آنجا به تربیت شاگردان و ادامه کار پدر و اجدادش، یعنی حفظ حوزه علمیه آنان همت گماشت.
امام جواد(علیه السلام) در پاسخ روایتی که میگفت خداوند از رضایت ابوبکر از خدا پرسیده، چه فرمود؟
امام جواد(علیه السلام) در پاسخ به یحیی پیرموان روایتی که مدعی بود مَثَل ابوبکر و عمر همانند چبرئیل و میکائیل است، به آنها چه فرمود؟
مأمون چه حیلهای بهکار برد تا به مردم وانمود کند که امام جواد(علیه السلام) در دنیا زاهد نیست؟ عکسالعمل امام چه بود؟
تصور حسین مکاری در دیدار با امام در بغداد چه بود و امام(علیه السلام) چه پاسخی به او دادند؟
مراسم ازدواج امام جواد در چند سالگی ایشان و در کجا برگزار شد و پس از آن امام(علیه السلام) چه کردند؟
امالفضل دختر مأمون و همسر امام جواد(علیه السلام) زنی نازا بود؛ از اینرو امام جواد(علیه السلام) با کنیزی پاکسرشت بهنام «سمانه» که از اهالی مغرب (شمال آفریقا) بود ازدواج کرد. امالفضل میگوید: روزی کنیزی نزد من آمد و سلام کرد. پرسیدم کیستی؟ جواب داد: من کنیزی از نوادگان عمار یاسرم و همسر امام جواد، شوهر تو میباشم. حسادت بهقدری بر من چیره شد که نتوانستم خود را نگه دارم. تصمیم گرفتم از خانه بیرون روم و در شهرها آواره شوم و شیطان مرا وادار میکرد که با آن کنیز بدرفتاری کنم و ناسزا بگویم؛ ولی سرانجام خود را نگه داشته و صبر کردم.
امالفضل در نامهای به پدرش از ازدواج مجدد امام جواد(علیه السلام) شکایت کرد. پدرش در پاسخ او نوشت: دخترم! من تو را همسر حضرت جواد نکردم که حلالی را حرام کند. بعد از این، چنین شکایتهایی را تکرار نکن. حضرت جواد(علیه السلام) از سمانه دارای دو پسر و چهار دختر شد که پسر بزرگ ایشان حضرت هادی، جانشین ایشان گردید.
روزی در مدینه یکی از شیعیان که به سبب انجام عمل نیکی، بسیار خوشحال بود خدمت امام جواد(علیه السلام) آمد. امام از او پرسیدند: علت چیست که تو را اینگونه شادمان میبینم؟ پاسخ داد: ای پسر رسولخدا! از پدرت شنیدم که میفرمود: «سزاوارترین روز برای شادی
کردن، آن روزی است که خداوند به انسان توفیق نیکی کردن و انفاق به برادران دینی بدهد.» من امروز ده نفر از برادران دینی که فقیر و عیالمند بودند، از فلانجا و فلانجا نزد من آمدند و من به هرکدام فلان مقدار پول و خواروبار دادم؛ از اینرو خوشحال هستم.
امام جواد(علیه السلام) فرمود: «به جان خودم سوگند سزاوار است که تو خوشحال باشی، اگر عمل نیک خود را حبط و پوچ نساخته باشی یا بعداً حبط و پوچ نکنی».
عرض کرد: با اینکه من از شیعیان خالص شما هستم، چگونه عمل نیکم را حبط و پوچ میکنم؟!
امام جواد(علیه السلام) فرمود: «با همین سخنی که گفتی، کارهای نیک و انفاقهای خود را حبط و پوچ نمودی» (یعنی ادعای شیعه خالص بودن، کار سادهای نیست).
عرض کرد: چگونه؟
امام جواد(علیه السلام) فرمود: خداوند میفرماید:
«ای کسانی که ایمان آوردهاید، بخششهای خود را با منت و آزار، باطل نسازید». (1)
آن مرد عرض کرد: من بر آن افرادی که صدقه دادم، منت نگذاشتم و آنها را آزار ننمودم.
امام جواد(علیه السلام) فرمود: «خداوند فرموده: بخششهای خود را با منت و آزار، باطل و پوچ نسازید؛ نفرموده تنها منت و آزار بر آنان که میبخشید، بلکه خواه منت و آزار بر آنان باشد یا دیگران. آیا به نظر تو آزار به آنان (بخشش گیرندگان) شدیدتر است، یا آزار به فرشتگان مراقب اعمال تو و فرشتگان مقرب الهی، یا آزار به ما؟»
عرض کرد: بلکه آزار به فرشتگان و آزار به شما، شدیدتر است.
امام جواد(علیه السلام) فرمود: «تو فرشتگان و مرا آزار دادی و بخشش خود را باطل نمودی!»
عرض کرد: چرا باطل کردم و چگونه شما را آزار دادم؟!
امام جواد(علیه السلام) فرمود: «این که گفتی چگونه عمل خود را باطل نمودم با اینکه من از شیعیان خالص شما هستم، همین ادعای بزرگ تو، ما را آزار داد».
سپس فرمود: «وای بر تو! آیا میدانی شیعه خالص ما کیست؟ شیعه خالص ما سلمان و ابوذر و مقداد و عمار& هستند. تو خود را در صف این افراد برجسته قراردادی و با این ادعا فرشتگان و ما را آزردی».
1) (1) . بقره، آیه 264.
آن مرد به گناه و تقصیر خود اعتراف کرد و استغفار و توبه نمود و عرض کرد: اگر نگویم شیعه خالص هستم، پس چه بگویم؟ امام جواد(علیه السلام) فرمود: «بگو من از دوستان شما هستم و دوستان شما را دوست میدارم». او نیز استغفار کرد و امام جواد فرمود: «اکنون پاداش بخششهای تو به تو بازگشت و خطر پوچی از آن برطرف شد».
مأمون در سال 218 هجری برای جنگ با رومیان به آن سرزمین رفت و پس از کسب پیروزیهایی، هنگام بازگشت در سرزمین «رقه» در شام بیمار شد و در ماه رجب همان سال مُرد. در ماه شعبان همان سال برادرش «معتصم عباسی» به عنوان هشتمین خلیفه عباسی بر مسند حکومت نشست. معتصم در برابر ائمه روشی غیر از روش برادرش مأمون داشت و مانند او، امام جواد(علیه السلام) را در ظاهر احترام نمیکرد. در این زمان حضرت امام جواد(علیه السلام) در مدینه به سر میبرد و در سایه نرمش ظاهری و آزادیهای نسبیای که داشت، به پاسداری از فرهنگ تشیع مشغول بود. پس از روی کار آمدن معتصم، عباسیان حاضر نشدند که وجود امام جواد را با آنهمه پیروان و رفت و آمدهایشان به منزل امام تحمل کنند.
حضرت امام جواد(علیه السلام) هم مانند اجداد بزرگوارش، نه تنها معتصم را تأیید نکرد، بلکه در هر فرصت مناسبی، به صورتهای گوناگون مخالفت خود را با حکومت معتصم آشکار میساخت و حرکتهای اسلامی علیه آنان را تأیید میکرد. از جمله قیامهای شیعی که در سال 169 هجری اتفاق افتاد، قیام «حسینبن علی» (شهید فخ) و یارانش بود که قهرمانانه در سرزمین «فخ» (نزدیک مکه) با سپاه هادی عباسی درگیر شدند و به شهادت رسیدند. حضرت جواد(علیه السلام) در تأیید آنان فرمود: «بعد از واقعه کربلا قتلگاهی بزرگتر از قتلگاه فخ نیست» و نیز فرمود: «ظالم و یاری کننده ظالم و کسی که به کار ظالم راضی است، هر سه شریکند».
معتصم با سیاستی که داشت، در کمین امام جواد(علیه السلام) بود تا با نقشههای مرموزی آن حضرت را از سر راه خود بردارد. او نخست تصمیم گرفت تا همچون پدرانش آن حضرت را محترمانه از مدینه به بغداد بیاورد و از نزدیک او را تحتنظر بگیرد. از
اینرو در سال 220 هجری برای «عبدالملک زَیّات» والی مدینه نامه نوشت که حضرت جواد و همسرش امالفضل را روانه بغداد کن. عبدالملک وسایل حرکت امام را فراهم کرد. وقتی امام خواست اجباراً از مدینه بیرون بیاید، فرزندش امام هادی را که در آن وقت هشت سال داشت، در مدینه نزد مادرش سمانه گذاشت و به سفری که بازگشتی در آن نبود، به سوی شهر سامراء حرکت کرد.
«اسماعیل بن مهران» میگوید: وقتی امام جواد(علیه السلام) برای بار اول در زمان مأمون از مدینه به بغداد میرفت، از آن حضرت پرسیدم: فدایت شوم! من برای تو از این سفر میترسم. بعد از شما چه کسی عهدهدار امامت میشود؟ امام جواد تبسم کرد و فرمود: «آنچه را گمان میکنی در این سال رخ نمیدهد.» پانزده سال بعد وقتی معتصم در سال 220 آن حضرت را از مدینه به بغداد طلبید، به محضرش رفتم و گفتم: شما از مدینه میروید؛ امام بعد از شما کیست؟ آن حضرت گریست، بهطوریکه محاسنش خیس شد. سپس به من توجه کرد و فرمود: «در این سال بر من نگران باش. امامت بعد از من از آن پسرم علی (امام هادی(علیه السلام) میباشد».
مأمون در شکایت دخترش امالفضل از ازدواج مجدد امام جواد(علیه السلام) چه پاسخی به او داد؟
به فرموده بنظر امام جواد(علیه السلام) چگونه ممکن است کارهای نیک انسان پوچ و باطل شود؟
مأمون در چه زمانی و در کجا از دنیا رفت و پس از او چه کسی جانشین او شد؟ ویژگی او چه بود؟
شهدای فخ که بودند و امام جواد(علیه السلام) درباره آنان چه فرمود؟
معتصم عباسی برای زیر نظر گرفتن امام چه کرد؟ سرنوشت فرزندش حضرت هادی چه شد؟
آیا امام در آستانه تبعید از شهادت خویش اطلاع داشت؟ چه کسی را به عنوان امام پس از خود معرفی کرد؟
معتصم عباسی حضرت امام جواد(علیه السلام) را از مدینه به بغداد آورد تا ایشان را زیرنظر داشته باشد و در فرصتی مناسب نقشه قتل ایشان را عملی کند. پس از ورود امام به بغداد، حادثهای این کار را تسریع کرد و آن، ماجرای یک مناظره فقهی بود که در آن قاضی بغداد در برابر علم امام جواد(علیه السلام) شکست خورد.
دزدی به دزدی خویش اعتراف کرده بود و میبایست حدّ شرعی در مورد او اجرا میشد. خلیفه نمیدانست از کجای دست دزد باید قطع شود. معتصم فقهای بزرگ شهر از جمله «ابن ابی داود» قاضی بغداد و حضرت جواد(علیه السلام) را برای روشن شدن این حکم شرعی در مجلسی دعوت کرد و از آنها پرسید دست دزد از کجا باید قطع شود؟
قاضی بغداد: از مچ دست.
معتصم: دلیلت چیست؟
قاضی بغداد: زیرا دست عبارت است از انگشتان و کف دست تا مچ و خداوند در آیه تیمم میفرماید صورت و دستهایتان را مسح کنید و ما دستانمان را تا مچ مسح میکنیم.
جمعی از حاضران نظر ابن ابی داود را تأیید کردند، امّا جمعی دیگر گفتند: باید از آرنج قطع شود؛ زیرا خداوند در آیه وضو (1)میفرماید: «دستها را تا آرنج
1) (1) . مائده، آیه 6.
شستوشو دهید و این آیه بیانگر آن است که تا آرنج، جزو دست است».
در این هنگام اختلاف شدید شد و معتصم رو به حضرت جواد کرد و گفت: ای اباجعفر! نظر شما چیست؟
امام جواد(علیه السلام): مرا از پاسخ به این مسئله معاف بدار.
خلیفه: تو را به خدا سوگند میدهم که نظر خود را بگویی.
امام جواد(علیه السلام): اکنون که مرا به خدا سوگند دادی، میگویم. نظر من این است که آنان خلاف سنت سخن گفتند؛ زیرا واجب است قطع دست از پنج انگشت باشد و کف دست باقی بماند.
خلیفه: به چه علت؟
امام جواد(علیه السلام): زیرا سجده بر هفت عضو میباشد: پیشانی، کف دستها، سر زانوها و سرانگشتان پا. حال اگر دست دزد از آرنج یا مچ قطع شود، دستی برای سجده کردن باقی نمیماند؛ درحالیکه خداوند میفرماید: «محلهای سجده (هفت موضع) از آن خداست» (1)و آنچه از آن خداست، نباید قطع شود.
معتصم از این پاسخ شاد شد و آن را پذیرفت و دستور داد تا دست دزد را از انتهای پنج انگشت دستش قطع نمایند و کف دست را رها کنند.
ابن ابیداود، خود چنین نقل میکند: آن روز، آرزو میکردم که ای کاش مرده بودم و چنین نزد خلیفه و حاضران سرافکنده نمیشدم! سه روز نزد معتصم رفتم و به او گفتم میخواهم سخنی بگویم که میدانم به سبب آن داخل دوزخ میشوم. خلیفه گفت: آن سخن چیست؟ گفتم: وقتی خلیفه فقها و علمای ملتش را در مجلسی به علت مسئلهای جمع کرد و حکم آن را از ایشان پرسید، آنها نظر خود را گفتند و حاضران و نگهبانان نظر آنها را شنیدند؛ سپس گفتار همه آنها را ترک کرد و به فتوای مردی توجه کرد که بخشی از این امت به امامت او معتقدند و میگویند مقام او بالاتر از مقام خلیفه است. چنین امری به صلاح دستگاه خلافت نیست.
معتصم از کاری که کرده بود پشیمان شد و نصیحت قاضی بغداد را پذیرفت و برای او دعا کرد و پس از این واقعه، در صدد عملی کردن توطئه قتل امام جواد(علیه السلام) برآمد.
1) (1) . جن، آیه 18.
«عمربن فرج» که در عصر متوکل عباسی فرماندار مکه و مدینه بود و به آل ابوطالب ظلمهای بسیاری کرده بود، روزی از روی طعنه به امام جواد(علیه السلام) گفت: شیعیان شما ادعا میکنند که تو وزن تمام آب دجله را میدانی؟ حضرت که در آن وقت در کنار دجله بود فرمود: آیا خداوند قدرت آن را دارد که علم به آب دجله را به پشهای از مخلوقاتش بدهد؟ عمر گفت: آری، خدا قدرت آن را دارد. امام فرمود: من در نزد خدا از یک پشه، بلکه از اکثر مخلوقات خدا گرامیترم. به این ترتیب عمربن فرج جواب طعنه خود را گرفت.
امام جواد درباره برخورد با طاغوت فرمود: این بود که وقتی کسی به گوینده سخن گوش دهد او را عبادت کرده، پس اگر سخنگو از طرف خدا سخن گوید، شنونده خدا را پرستیده و اگر گوینده از زبان شیطان سخن گوید، او شیطان را پرستیده است.
سخنان پرشور امام در مذمت طاغوت زمانش، یعنی معتصم و اطرافیانش و تحریکات انجام شده توسط قاضی بغداد زمینه را فراهم کرد تا معتصم در ترور حضرت جواد(علیه السلام) تعجیل کند. برای این منظور معتصم با «جعفر» پسر مأمون که برادر امالفضل بود، همدست شد و پیشنهاد مسموم کردن امام را به امالفضل دادند. امالفضل که بر اثر حسادت به ازدواج امام جواد با سمانه مغربیه (مادر امام هادی) دلی تیره نسبت به آن حضرت داشت، پیشنهاد آنان را پذیرفت. معتصم و جعفر زهر کشندهای را درون انگور نمودند و برای امالفضل فرستادند. امالفضل انگور زهرآلود را نزد شوهرش امام جواد(علیه السلام) گذاشت و امام(علیه السلام) از آن خورد و بلا فاصله مسموم شد.
امالفضل همان دم از کرده خویش پشیمان شد و گریه سر داد. امام جواد به او فرمود: «این گریه برای چیست؟ سوگند به خدا به فقری مبتلا گردی که جبرانی نداشته باشد و دچار بلایی گردی که پنهان نمیماند.»
طولی نکشید که امالفضل در مخفیترین عضو بدنش زخمی پدیدار شد که همه اموال خود را برای درمان آن هزینه کرد و بهبود نیافت و چنان فقیر شد که دست گدایی به سوی مردم دراز میکرد تا به او کمک کنند. حضرت امام جواد(علیه السلام) در آخر ذیقعده سال 220 هجری، در سن 25 سالگی به شهادت رسید و در شهر کاظمین، در نزدیکی بغداد به خاک سپرده شد.
هنگامی که امام جواد(علیه السلام) به شهادت رسید، حضرت امام هادی هشت سال داشت و در مدینه نزد مادرش سمانه بود و در کنار سرپرستش مشغول خواندن نوشتهای بود که ناگهان گریه شدیدی کرد. سرپرستش از او پرسید: ای آقای من! چرا گریه میکنی؟ حضرت هادی(علیه السلام) فرمود: همین لحظه پدرم وفات کرد. حاضران پرسیدند: پدرت در بغداد است و شما در اینجا؛ از کجا وفاتش را با خبر شدی؟! امام هادی(علیه السلام) فرمود: از شکوه و عظمت الهی چیزی در درونم پدیدار شد که قبل از وفات پدرم آن را نمیشناختم. از همین حالت فهمیدم که پدرم وفات نموده است. تاریخ همان ساعت و روز و ماه را ثبت کردند تا آنکه پس از مدتی توسط مسافران خبر شهادت امام جواد(علیه السلام) به مدینه رسید و دیدند درست در همان لحظهای که امام هادی(علیه السلام) اعلان کرده بود، پدرش در مدینه رحلت نموده است.
پس از تبعید امام هادی(علیه السلام) از مدینه به بغداد، چه حادثهای باعث تسریع در نقشه ترور ایشان شد؟
چگونه ابن ابی داود قاضی بغداد، معتصم را بر قتل امام هادی(علیه السلام) تحریک کرد؟
عمر بن فرج از روی طعنه چه سؤالی از امام جواد(علیه السلام) کرد و پاسخ حضرت جواد چه بود؟
معتصم چگونه نقشه ترور حضرت جواد(علیه السلام) را عملی کرد؟
عکسالعمل امالفضل پس از مسموم شدن حضرت جواد(علیه السلام) چه بود و آن حضرت به او چه فرمود؟
حضرت امام جواد(علیه السلام) در چه تاریخی به شهادت رسیدند و فرزندشان حضرت هادی(علیه السلام) در مدینه چگونه از شهادت پدر خبر دادند؟
پس از ماجرای خاکسپاری، مأمون از اباصلت پرسید: آن دعا و کلمات را که خواندی، چه بود؟ به من بیاموز.
اباصلت گفت: سوگند به خدا همان ساعت آنها را فراموش کردم. مأمون بر او غضب کرد و دستور داد تا اباصلت را به زندان افکندند. اباصلت میگوید: یکسال در زندان خراسان بودم. دلم تنگ شد. شبی از ناراحتی نخوابیدم و تا صبح به عبادت مشغول شدم و خدا را به حق محمد و آل محمد سوگند دادم که مرا از زندان نجات دهد. هنوز دعایم تمام نشده بود که حضرت جواد به زندان آمد و به من فرمود: ای اباصلت! سینهات تنگ شده است؟ گفتم: آری، سوگند به خدا. فرمود: برخیز و در همان
ساعت دستش را بر زنجیرهای زندان که بر دست و پایم بسته بودند زد. زنجیرها از هم باز شدند و آن بزرگوار دستم را گرفت و مرا جلو چشمان نگهبانان زندان بیرون آورد و نگهبانان، کلمهای با من سخن نگفتند. پس از خروج از زندان از من پرسید: به کجا میخواهی بروی؟ گفتم: میخواهم به وطنم هرات بروم. امام جواد به من فرمود: صورتت را با عبایت بپوشان و من چنین کردم. پس دست مرا گرفت و من در یک گام و در یک لحظه خود را در کنار خانوادهام در هرات دیدم و همان لحظه حضرت جواد(علیه السلام) ناپدید گشت.
ابوهاشم میگوید: من با این قصد خدمت امام هادی(علیه السلام) رسیدم، دیدم امام(علیه السلام) با گروهی مشغول غذا خوردن است و فرصتی پیدا نشد تا سفارش ساربان را به او بگویم. امام جواد(علیه السلام) رو به من کرد و فرمود: بیا جلو و از این غذا بخور و ظرف غذا را جلوی من گذاشت. در همین لحظه، بدون اینکه من از ساربان چیزی بگویم، یکی از غلامان خود را صدا زد و به او فرمود: ساربانی هست که با ابوهاشم نزد ما میآید. او را پیش خود نگهدار و او را به کاری بگمار.
«حسنبن علی» میگوید: در محضر امام جواد(علیه السلام) بودم که مردی سراسیمه خدمت حضرت آمد و گفت: ای فرزند رسولخدا(صلی الله علیه و آله)! مرا دریاب. پدرم ناگهان مرد و او هزار دینار داشت، اما هرچه جستوجو میکنم، آن را پیدا نمیکنم. من مردی عیالمندم و برای تأمین اهل و عیالم بسیار به آن پول نیاز دارم. امام جواد(علیه السلام) به او فرمود: «برو و بعد از نماز عشاء صد بار بر محمد و آلش صلوات بفرست، آنگاه پدرت جای پول را به تو خبر میدهد». آن شخص رفت و به این دستور عمل کرد، بعد از نماز عشاء صدبار بر محمد و آلش صلوات فرستاد سپس خوابید. در عالم خواب پدرش را دید که به جای پولها اشاره میکند. او در عالم خواب به همان محل رفت و پول را دید. وقتی آن را برداشت، پدرش به او گفت: نزد امام جواد(علیه السلام) برو و ماجرا را به او بگو؛ زیرا آن حضرت مرا به این کار دستور داد.
پس از آنکه مأمون امام جواد(علیه السلام) را در سن نه سالگی از مدینه به بغداد دعوت کرده بود، روزی به همراه اطرافیانش برای شکار از بغداد خارج شد. در حاشیه شهر گروهی از کودکان مشغول بازی بودند که با دیدن مأمون و اطرافیانش با آن آرایش خاص، پا به فرار گذاشتند؛ امّا نوجوانی از میان آنان فرار نکرد و در جای خود ایستاد. مأمون از جرأت او تعجب کرد. خود را به او رساند و پرسید: چرا مانند سایر بچهها از اینجا نگریختی؟! نوجوان پاسخ داد: در این مسیر راه تنگ نیست تا از اینجا بروم. جرمی هم مرتکب نشدهام که از آن بترسم و به تو گمان نیکو دارم که به بیگناه آسیب نمیرسانی؛ از اینرو ایستادم.
مأمون از بیان شیرین نوجوان شگفتزده شد و گفت: نامت چیست؟ پاسخ داد: نام من محمد است. پرسید فرزند کیستی؟ نوجوان پاسخ داد: فرزند علی بن موسی الرضا. مأمون برای حضرت رضا(علیه السلام) طلب رحمت کرد و از آنجا برای شکار به طرف صحرا رفت. او چند باز شکاری را که همراه داشت برای صید رها کرد. یکی از بازها درحالیکه ماهی کوچکی در منقار داشت و هنوز زنده بود، برگشت. مأمون از دیدن آن منظره تعجب کرد. آن ماهی کوچک را به دست گرفت و از آنجا به خانه خود بازگشت. در مسیر بازگشت به همان مکانی که کودکان در آنجا بازی میکردند رسیدند و دوباره همگی جز حضرت جواد(علیه السلام) فرار کردند. هنگامی که
مأمون به حضرت جواد(علیه السلام) رسید، گفت: ای محمد! این چیست که من درون دستمدارم؟
امام جواد(علیه السلام) فرمود: خداوند در دریای قدرتش ماهی کوچکی آفریده. بازهای خلفا و پادشاهان آن را صید میکنند و سپس آنها عصاره نبوت را با آن میآزمایند. مأمون از این پاسخ بسیار تعجب کرد.
چرا اباصلت، یار صمیمی حضرت رضا(علیه السلام) به دست مأمون زندانی شد؟ چه کسی و چگونه او را از زندان آزاد کرد؟
چرا امام جواد برخلاف سایر کودکان با دیدن موکب مأمون که به شکار میرفتند فرار نکرد؟
خلاصه یکی از کرامات حضرت جواد(علیه السلام) را بنویسید.
عزّت مؤمن در بینیازی او از مردم است.
اعتماد به خداوند، بهای هر چیز گرانبها و نردبان رسیدن به سوی هر چیز بلندمرتبه است.
دوست خدا در ظاهر و آشکار و دشمن خدا در خفا و پنهان نباش.
کسی که از هوسهای نفسانی خود پیروی کند، آرزوی دشمن خودش (شیطان) را برآورده کرده است.
کسی که بر مرکب هوسرانی سوار شد، لغزشهای او جبرانناپذیر است.
کسی که در کاری حاضر باشد، ولی از آن ناخشنود باشد، مانند کسی است که از آن کار غایب است و در آن شرکت ندارد و کسی که از کاری غایب باشد،
ولیبه انجام آن راضی باشد، مانند کسی است که در انجام آن کار حضور داشتهاست.
از همنشینی با آدم بد بپرهیز؛ زیرا دوست بد مانند شمشیر برهنه است: ظاهرش زیبا و آثارش زشت است.
مؤمن به سه خصلت نیازمند است: توفیقی از سوی خداوند، نصیحت کنندهای از جان خودش و پذیرش از کسی که او را نصیحت میکند.
عقب انداختن توبه، گول خوردن است و به تأخیر انداختن کارها موجب سرگردانی است.
10.مَنْ انْقَطَعَ الی غَیْرِ اللهِ وَکَّلَهُ الله الَیْهِ وَ مَنْ عَمِلَ عَلی غَیْرِ عِلْمٍ کانَ ما یُفْسِدُ أکْثَرُ ممّا یُصْلِحُ
کسی که به غیر خدا دل ببندد، خداوند او را به همان کس واگذارد و کسی که از روی ناآگاهی و بدون علم، عمل کند، تباهیش بیش از اصلاحش میباشد.
از سخنان امام جواد(علیه السلام) به سؤالهای زیر پاسخ دهید.
عزّت مؤمن در چیست؟
دوست بد مانند چیست؟ چرا؟
مؤمن نیازمند چه خصلتهایی است؟
نتیجه دل بستن به غیر خدا چیست؟ نتیجه عمل بدون علم و آگاهی چیست؟
سمانه نیز مانند خیزران و ماریه از اهالی شمال آفریقا بود. او با کاروانی از کشور مغرب به مدینه آمد و به همسری امام جواد(علیه السلام) برگزیده شد؛ امّا همواره مورد حسادت امالفضل(دختر مأمون) همسر اول امام جواد بود. امام جواد در شأن سمانه چنین فرمود: «او بانویی است که جایگاه و مقام مرا میشناسد و از زنان بهشت است. شیطان سرکش به او نزدیک نشود و نیرنگ طاغوت به او نرسد. او همواره مورد لطف خداوندی است که هرگز خواب ندارد. سمانه همطراز مادران افراد صدیق و صالح است».
او در تقوا و دینداری به مرحلهای رسیده بود که لیاقت یافت مادر یکی از صدیقین و صالحین یعنی امام هادی(علیه السلام) باشد. سمانه در روستا، یا مزرعه «صَریّا» که در یک فرسخی مدینه بود، زندگی میکرد. این مزرعه به دست امام کاظم(علیه السلام) احداث شده بود. حضرت امام هادی در روز سهشنبه نیمه ذیحجّه سال 212 هجری در این روستا از سمانه زاده شد. حضرت امام جواد(علیه السلام) در دومین مرحله از تبعیدش در سال 220 هجری و در سن 25 سالگی فرزند هشت ساله خود، حضرت هادی را در مدینه نزد سمانه گذاشت و به عراق رفت. در درس هجدهم خواندید که امام هادی(علیه السلام) از عظمت الهی که در وجود خویش احساس کرد، به شهادت پدرش امام جواد(علیه السلام) پی برد.
امام هادی(علیه السلام) دومین امامی بود که در خردسالی و در سن هشت سالگی به عنوان دهمین جانشین پیامبر گرامی اسلام به امامت رسید. او همانند حضرت سلیمان و عیسی مورد لطف خاص خداوند قرار گرفته بود و همه کمالات در وجود خردسالش جمع شده بود.
پس از شهادت امام جواد(علیه السلام) معتصم عباسی که خاندان امامت و اهلبیت پیامبر و قدرت معنوی آنان را به خوبی میشناخت، شخصی بهنام عُمَر بنِ فَرَج را که از دشمنان اهلبیت(علیهم السلام) بود، به فرمانداری مدینه برگزید و از او خواست که در مدینه معلّم مخصوصی برای حضرت هادی(علیه السلام) پیدا کند تا او را مطابق خواستههای بنی عباس تربیت کند و دشمنی اهلبیت را در دل او جای دهد. عمر بن فرج پس از استقرار در مدینه و جستوجوی معلّمی ویژه، شخصی بهنام «جُنَیدی» را که او نیز از دشمنان خاندان رسالت بود، به عنوان معلم حضرت هادی برگزید و برای او حقوقی تعیین نمود و از او خواست تا برنامههایش را طوری تنظیم کند که مانع ملاقات شیعیان با حضرت هادی گردد. جنیدی به کار خود مشغول شد؛ ولی آنچه هر روز از حضرت هادی مشاهده میکرد، بیشتر او را به شگفتی وامیداشت.
روزی «محمدبن جعفر»، برادرزاده عمربن فرج که از دوستداران اهلبیت(علیهم السلام) بود، از جنیدی پرسید: این کودک که در آموزش توست، چگونه است؟ جنیدی از این تعبیر برآشفت و گفت: تو میگویی این کودک، نمیگویی این پیر! تو را به خدا کسی را داناتر از من نسبت به علم و ادب در مدینه میشناسی؟ محمد پاسخ داد: خیر. جنیدی گفت: به خدا سوگند من بحثی را در ادبیات پیش میکشم و به تجزیه و تحلیل آن میپردازم، بعد میبینم او مطالبی را به گفتههایم میافزاید که من از آنها استفاده میکنم و از او میآموزم. مردم گمان میکنند من به حضرت هادی درس میدهم، ولی به خدا این منم که از او درس میآموزم.
چند روز بعد محمدبن جعفر، با جنیدی ملاقات کرد و پرسید: حال این کودک چگونه است؟ جنیدی از حرف او برآشفت و گفت: دیگر این حرف را نزن، سوگند به خدا بهترین انسان روی زمین و برترین خلق خداست. گاهی میخواهد وارد اطاق
شود، میگویم یک سوره از قرآن بخوان، بعد وارد شو. میپرسد کدام سوره؟ من سورههای بلند آغاز قرآن را نام میبرم و او همان سوره را از آغاز تا پایان بهطور دقیق و درست میخواند؛ بهگونهای که من درستتر از آن نشنیدهام. او قرآن را زیباتر از مزامیر داوود میخواند. او حافظ همه قرآن است و به شأن نزول و تأویل قرآن آگاه است. سپس جنیدی چنین اضافه کرد: سبحانالله! این کودک با اینکه در میان دیوارهای سیاه مدینه رشد کرده، این دانش عمیق را از کجا آموخته است؟! سرانجام جنیدی که از دشمنان اهلبیت پیامبر بود، مرید و سرسپرده آنها شد.
مردم به صحرا رفتند و امام(علیه السلام) نیز سوار بر اسب به سوی صحرا روانه شد. طولی نکشید که دیدیم ابرهای متراکم در آسمان ظاهر شدند و باران شدیدی باریدن گرفت؛ بهطوریکه همه خیس شدند و هیچکس سرپناه و بالاپوشی نداشت؛ امّا امام هادی به سبب آن لباسهایی که پوشیده بود، خشک و سالم مانده بود. من با خود گفتم گمان میبرم که این شخص امام باشد. خوب است از او درباره جواز یا عدم جواز نماز در لباسی که به عرق جنب آلوده شده، بپرسم و نیز با خود گفتم: اگر او چهرهاش را به من بگشاید، او حتماً امام است. در همین لحظه امام به طرف من آمد و چهرهاش را گشود و فرمود: «اگر لباس، آلوده به عرق جنب از حلال بوده باشد، نماز در آن جایز است و اگر آلوده به عرق جنب از حرام بوده باشد، نماز در آن جایز نیست». از آن پس یقین به امامت حضرت هادی(علیه السلام) پیدا کردم و شک از من رخت بربست.
سفره را پهن کردند و همه آماده غذا خوردن شدیم و آن جوان نیز آماده شد. هنوز لقمهای به دهان نگذاشته بود که به او خبر رسید مادرش از پشت بام افتاده و مرده است. او بیآنکه غذایی بخورد، برخاست و گریان مجلس را ترک کرد.
نام مادر امام هادی(علیه السلام) چه بود و در چه تاریخی و در کجا آن حضرت را به دنیا آورد؟
حضرت امام هادی(علیه السلام) در چند سالگی و در چه سالی به امامت رسید؟
معتصم عباسی پس از شهادت امام جواد(علیه السلام) چه تدبیری برای تربیت امام هادی(علیه السلام) اندیشید و نتیجه آن چه شد؟
علی بن مهریار که بود و برای شناخت امام چه کرد؟ چه نشانههایی از صدق امامت حضرت هادی(علیه السلام) برای او آشکار شد؟
«یحییبن اکثم» از علمای برجسته درباری و از قاضیانی بود که در عصر مأمون و خلفای بعد از او به عنوان قاضی کهنهکار و زیرک شناخته میشد. او تعدادی از سؤالهای مشکل را نوشت و توسط «موسی» برادر امام هادی(علیه السلام) برای ایشان فرستاد تا آن حضرت جواب آنها را بدهد. موسی نزد برادرش امام هادی آمد و ماجرا را گفت. امام هادی لبخندی زد و به موسی فرمود: آیا پاسخش را دادی؟ موسی گفت: پاسخ آنها را نمیدانم. امام فرمود: آن سؤالها چیست؟ موسی سیزده سؤال یحییبن اکثم را بیان کرد که به برخی از این سؤالها و جواب آنها اشاره میشود.
مطابق آیه 40 سوره نمل آن کس که علمی از کتاب داشت (منظور آصف بن برخیا، وزیر سلیمان است) به سلیمان گفت: «من تخت بلقیس را در زمانی کمتر از یک چشم بر هم زدن نزد تو حاضر میکنم». سؤال من این است: مگر پیغمبر خدا حضرت سلیمان به علم آصف محتاج بود؟
مطابق آیه 100 سوره یوسف «پدر و مادر یوسف و برادرانش در برابر یوسف به سجده افتادند.» سؤال من این است: چگونه یعقوب پیامبر و فرزندانش برای یوسف سجده کردند؟
خداوند در آیه 94 سوره یونس میفرماید: «اگر از آنچه بر تو نازل کردیم، در
شک هستی، از آنها که کتاب پیش از تو را میخوانند بپرس.» سؤال من این است: اگر خطاب به پیامبر اسلام است، چگونه شک دارد و اگر خطاب به دیگریاست، قرآن بر چه کسی غیر از پیامبر نازل شده است؟
چگونه در بعضی از دعواها گواهی یک زن کافی است با اینکه خداوند در مورد مردان میگوید (1): «دو مرد عادل از خودتان را گواه بگیرید؟»
حضرت علی(علیه السلام) برای تشخیص زن یا مرد بودن خنثی (کسی که زن یا مرد بودن او معلوم نیست) و تعیین ارث او دستور داد «ببینید که او در کدام مجری ادرار میکند». سؤالم این است: چه کسی باید این تحقیق را انجام دهد؟ زن یا مرد؟ میدانیم که برای هیچکدام جایز نیست.
نماز صبح چرا بلند خوانده میشود؟ با این که از نمازهای روزانه است و بلند خواندن، مربوط به نمازهای شب است؟
چرا علی(علیه السلام) در جنگ صفین همه افراد سپاه معاویه را میکشت، چه مهاجم، چه زخمی و چه فراری؛ ولی در جنگ جمل با فراری و مجروح کاری نداشت و اعلان کرد «هرکس به خانهاش برود، ایمن است و هرکس اسلحهاش را بیفکند، ایمن است.» این اختلاف برای چه بود؟ روش اوّل درست است یا روش دوّم؟
امام هادی(علیه السلام) به برادرش موسی فرمود: در جوابش بنویس:
بسم الله الرحمن الرحیم
خدا تو را به راه راست هدایت کند. نامهات رسید. خواستهای ما را با این خردهگیریها بیازمایی تا شاید نقطه ضعفی از ما بیابی و عیبجویی کنی. خدا تو را به سبب سوء نیّت مکافات دهد. همه سؤالهایت را پاسخ میدهم، پس آماده فهم باش و حواس خود را جمع کن که حجت بر تو تمام شده است.
1) (1) . طلاق، آیه 2.
اختلاف نکنند؛ چنانکه در زمان حضرت داود نیز مسائلی به حضرت سلیمان تعلیم داده شده بود تا پیامبری سلیمان بعد از پدرش آشکار گردد و حجّت بر مردم تمام شود.
سجده یعقوب و فرزندانش در برابر یوسف، برای اطاعت از خدا و اظهار محبّت به یوسف بود، نه برای یوسف؛ چنانکه سجده فرشتگان بر آدم، برای آدم نبود؛ بلکه اطاعت از خدا و اظهار علاقه به آدم بود. سجده یعقوب و فرزندانش سجده شکر بود به شکرانه اینکه خداوند آنان را دور هم جمع کرد.
مورد خطاب در آیه، رسولخدا(صلی الله علیه و آله) است و او در آنچه خداوند بر او نازل کرده، شک نداشت؛ ولی جاهلان گفتند: چرا خداوند پیامبری را از جنس فرشتگان نفرستاد و پیامبرش با ما فرقی ندارد؟ چرا او مثل ما میخورد، مینوشد و در بازار راه میرود. خداوند وحی کرد که در حضور این جاهلان از آنان که با کتب آسمانی پیشین آشنا بودهاند بپرس که آیا خداوند تاکنون پیامبری را برای بشر فرستاده که نخورد و نیاشامد و در بازار راه نرود؟ پس تو هم مثل آنها هستی و این تعبیر که «اگر شک داری» با اینکه پیامبر شک نداشت به سبب همراهی با مخالفین است که چنین شکی داشتند.
در مورد پذیرش گواهی یک زن، تنها در مورد قابله در موضوع زنده بودن یا مرده بودن نوزاد، در هنگام ولادت است که اگر آن قابله مورد اطمینان باشد، گواهی او در این مورد پذیرفته میشود و در غیر این مورد گواهی کمتر از دو زن کافی نیست و به حکم ضرورت، به جای دو مرد به حساب میآید؛ چرا که در اینجا مرد نمیتواند کار زن را بر عهده بگیرد.
در مورد فرد خنثی همان است که حضرت علی فرموده است؛ ولی بهاینصورت که مردان عادلی جلوی آیینه میایستند و خنثی پشت سر آنها برهنه میشود و شاهدان عکس او را در آیینه میبینند و گواهی میدهند.
امّا بلند خواندن نماز صبح برای آن است که پیامبر(صلی الله علیه و آله) وقتی آن را میخواند که هوا تاریک بود؛ از اینرو در حکم قرائتهای شبانه است.
اینکه علی(علیه السلام) در جنگ صفین مهاجم و فراری را میکشت، ولی در جنگ جمل فراری را نمیکشت و دنبال نمیکرد و همچنین در جنگ جمل آنان را که اسلحه را بر زمین میگذاشتند یا به خانههایشان پناه میبردند امان میداد، بدینسبب بود که
فرمانده سپاه دشمن در جنگ جمل کشته شده بود و دیگر پایگاه و جمعیتی نداشتند که به آن بازگردند، پس همه به خانههای خود برگشتند و دیگر جنگجو و معارضی نبود. دراینصورت وظیفه در برابر آنان که به فکر از سرگرفتن جنگ نبودند، خودداری از جنگ بود؛ ولی در جنگ صفین سپاه دشمن به پایگاه خود بازمیگشت که دارای فرمانده و تجهیزات بود و در فکر تجدید قوا و از سر گرفتن جنگ بودند. سران دشمن در بین آنان شمشیر پخش میکردند و به آنها جایزه میدادند. مجروحین را مداوا میکردند و به پیادگان مرکب و به برهنگان لباس میدادند و دوباره آنان را به میدان میفرستادند. از اینرو علی(علیه السلام) این دو گروه را یکسان ندید. او وظیفه جنگ با گویندگان «لا اله الاّ الله» را خوب میدانست. حق را برای آنها شرح میداد؛ هرکس حق را نمیپذیرفت، به رویش شمشیر میکشید، مگر اینکه توبه کند.
امام هادی(علیه السلام) در پایان فرمود: به همه سؤالهایت پاسخ دادیم؛ آن را فراگیر و بدان.
در پاسخ این نامه، بار دیگر عظمت خاندانی که یحیی بارها آنان را آزموده بود، برایش نمایان شد، امّا لحظهای به آنان ایمان نیاورد و تنها با این سؤالها حجت و دلیل خدا بر او تمام شد.
چگونه یعقوب پیامبر و فرزندانش برای یوسف سجده کردند؟ مگر سجده تنها برای خداوند نیست؟
درحالیکه خداوند گواهی دو مرد عادل را در دعواها لازم دانسته، چگونه در بعضی از دعواها گواهی یک زن کافیست؟
چرا علی(علیه السلام) در جنگ جمل با فراری و مجروح کاری نداشت، امّا در جنگ صفین با همه نبرد میکند؟
چرا نماز صبح بلند خوانده میشود، هرچند که از نمازهای روزانه است؟
سؤالهای فوق را چه کسی مطرح کرد و چه کسی جواب داد؟ هدف سؤال کننده چه بود؟
از کارهای مهم امام هادی(علیه السلام) در دوران سی وسه ساله امامتش، حفظ خط فرهنگی تشیع و پاسخ به مخالفان بود که این کار نیاز به تربیت شاگردان و تقویت حوزههای درسی داشت. امام هادی(علیه السلام) نهضتی را که توسط امام باقر و امام صادق(علیه السلام) بنیان نهاده شده بود، ادامه داد و شاگردان بنامی را تربیت کرد که تعداد آنها را یکصدوهشتاد نفر شمردهاند. اینک به شرح مختصری پیرامون چند شخصیت برجسته از میان شاگردان آن حضرت توجه کنید.
او از نوادگان امام حسن مجتبی، امام دوم شیعیان است که نسبش با چهار واسطه به ایشان میرسد. وی از شاگردان و اصحاب امام رضا(علیه السلام) و امام جواد(علیه السلام) و امام هادی(علیه السلام) بود. عبدالعظیم در شهر سامراء به محضر امام هادی(علیه السلام) میآمد و از ایشان بهره علمی میبرد. متوکّل عباسی که امام را برای زیر نظر داشتن از مدینه به سامراء آورده بود، نسبت به ارتباط عبدالعظیم با امام هادی(علیه السلام) بدگمان شد و او به دستور امام هادی(علیه السلام) برای حفظ جان خود از آسیب متوکّل، مخفیانه از سامراء بیرون رفت و به صورت یک پیک (پُستچی) از راه طبرستان به شهر «ری» آمد و در آنجا در زیر زمین خانه یکی از شیعیان مخفی شد. کمکم شیعیان از ورود او به شهر ری، آگاه شدند و از
حضورش در این شهر بهره بردند. مردم شهر ری در آن زمان از اهل تسنن و گروهی از آنان از دشمنان اهلبیت پیامبر یعنی ناصبی بودند. قبل از ورود حضرت عبدالعظیم به این شهر، یکی از فرزندان امام کاظم(علیه السلام) بهنام «حمزه» در این شهر ساکن شده و از دنیا رفته و در همانجا دفن شده بود. حضرت عبدالعظیم روزها را روزه میگرفت و شبها را به عبادت مشغول بود و مخفیانه از خانه بیرون میآمد و کنار قبر حمزه میرفت و آن را زیارت میکرد. حضور عبدالعظیم پس از حضرت حمزه در شهر ری و استفاده مردم از مقام علمی او باعث گسترش مذهب تشیع در این ناحیه از کشور اسلامی گردید. روزی حضرت عبدالعظیم به حضور امام هادی(علیه السلام) رفت. وقتی حضرت او را دید، به او خیرمقدم گفت و عبدالعظیم خلاصهای از اصول عقاید خود را از توحید و عدل و معاد و عقیده به دوازده امام پس از پیامبر بیان کرد و نام امامان معصوم(علیهم السلام) را یک به یک برد و پس از ذکر نام امام جواد(علیه السلام) گفت: اکنون تو امام من هستی. امام هادی(علیه السلام) فرمودند: پس از من فرزندم حسن امام است و پس از او وضع مردم در زمان جانشین حسن (مهدی) چگونه خواهد بود؟ پرسید چگونه خواهد بود؟ فرمود: او در میان مردم نیست و نامی از او نیست تا آن زمان که خروج کند و زمین را پر از عدل و داد گرداند؛ همچنان که پر از ظلم و جور شده باشد. حضرت عبدالعظیم به همه اصول و فروع دین اقرار کرد. آن امام هادی(علیه السلام) فرمود: «قسم به خدا این همان دین من و دین خداست که برای بندگانش به آن راضی شده؛ پس بر آن ثابت قدم و استوار باش».
مقام حضرت عبدالعظیم آن قدر نزد حضرت هادی(علیه السلام) بالا بود که روزی مردی از شهر ری خدمت امام هادی(علیه السلام) آمد و امام(علیه السلام) از او پرسید: کجا بودی؟ گفت: از زیارت حضرت امام حسین(علیه السلام) آمدهام. امام هادی(علیه السلام) به او فرمود: «اگر قبر عبدالعظیم را که در شهر شماست زیارت میکردی، ثواب کسی را داشتی که حسین بن علی(علیه السلام) زیارت کرده است.
او پسری یازده ساله بود که نزد امام هادی(علیه السلام) آمد و کمکم در حوزه علمی آن حضرت دارای موقعیتی ممتاز شد، تا آن جا که امام هادی(علیه السلام) در پاسخ «احمد بن اسحاق قمی»
که پرسیده بود: اگر به شما دسترسی نیافتیم، به چه کسی در احکام رجوع کنیم، فرموده بود: «ابوعمرو (عثمان بن سعید) مردی امین و مورد اطمینان است. هرچه او به شما بگوید، سخن من است و از طرف من به دیگران بگویید». عثمان بن سعید کسی است که پس از شهادت امام حسن عسکری(علیه السلام) حدود پنج سال نائب حضرت مهدی(عج) در میان مردم بود، تا آنکه در سال 300 هجری از دنیا رفت.
او از علما و از ادیبان و محققان شیعه و از یاران و شاگردان مخصوص امام جواد و امامهادی(علیه السلام) بود. وی در ادبیات عرب و منطق و فلسفه سرآمد همه علمای عصر خویش به شمار میرفت و 23 تألیف از او نام برده شده است. حضور او در اهواز سبب گسترش مکتب تشیع در این منطقه شد. متوکل عباسی برای دو پسرش در جستوجوی معلم بود. ابن سکیت به عنوان برجستهترین معلم انتخاب شد و مدتی به اجبار به فرزندان متوکل درس میداد. روزی به مناسبتی مجلس باشکوهی در نزد متوکل عباسی برگزار شده بود و همه رجال و شخصیتها و ادبا و شعرا به آن مجلس وارد میشدند و از متوکل احترام و تجلیل میکردند. ابن سکیت نیز وارد آن مجلس شد. متوکل اطلاع داشت که او پیرو مذهب تشیع است، پس در حضور حاضران رو به ابن سکیّت کرد و گفت: این دو پسرم (که شاگردان تو هستند) را بیشتر دوست میداری یا حسن و حسین را؟ ابن سکیّت با کمال صراحت جواب داد:
سوگند به خدا، قنبر، غلام علی بهتر از تو و پسران توست. متوکّل مغرور، از این پاسخ، چنان خشمگین شد که به غلامان ترک خود دستور داد زبانش را از پشت سرش بیرون بکشند. آنان ابن سکیّت را به شهادت رساندند و در سامراء به خاک سپردند.
حضرت امام هادی(علیه السلام) در آخر ذیقعده سال 220 هجری پس از شهادت پدر، در سن 8 سالگی به امامت رسید و مدّت 33 سال امامت کرد. ایشان در طول این مدت با شش خلیفه عباسی به ترتیب زیر همزمان بودند:
معتصم، هشتمین خلیفه عباسی (از سال 220 تا 227 ه( حدود هفت سال؛
واثق، پسر معتصم عباسی (از سال 227 تا 232) حدود پنج سال؛
متوکل، پسر معتصم (از سال 232 تا 247) حدود پانزده سال؛
منتصر، پسر متوکل (شش ماه)؛
مستعین، پسرعموی منتصر (از سال 247 تا 252) حدود پنج سال؛
معتزّ، پسر دیگر متوکل عباسی (از سال 252 تا 254) حدود دو سال.
سیاست این حاکمان با امام هادی(علیه السلام) مختلف بود. برخورد متوکل از همه شدیدتر بود، اما در عصر خلافت معتصم و واثق چون قدرت در اختیار اطرافیان معتصم یعنی ترکها، بربرها و قبطیان بود، اقتدار خلافت از بین رفته و معتصم و پسرش واثق را به خود مشغول کرده بود و فرصت درگیری با امام را نداشتند. از اینرو امام هادی(علیه السلام) بیشتر به بازسازی حوزه علمیه تشیع و تربیت شاگردان پرداخت.
سه تن از شاگردان معروف امام هادی(علیه السلام) را نام ببرید.
مختصری از زندگانی حضرت عبدالعظیم حسنی را بنویسید.
مختصری از زندگانی عثمانبن سعید را بنویسید.
مختصری از زندگانی ابن سکیت را بنویسید.
از ویژگیهای بارز عصر امامت حضرت هادی(علیه السلام) اوج گرفتن کار فرقههایی بود که هرکدام با انحراف از عقاید اسلامی، دار و دستهای ایجاد کرده بودند تا مکتب سازنده تشیّع کمتر جلوهگر شود. در این راستا دستگاه حکومت بعضی از این فرقهها را تأیید و تقویت میکرد تا صفآرایی در برابر اسلام حقیقی تشدید شود. از اینرو بخش مهمی از حوزه درسی امام هادی(علیه السلام) در راه مبارزه با این فرقهها بود.
«... ما بحث و بررسی در این مورد را بدعت میدانیم و سؤال کننده و پاسخ دهنده هر دو در آن بدعت بهطور یکسان شریکند... تنها خداوند خالق است و هر چیزی جز خدا مخلوق اوست...».
اعلامیه قاطع امام هادی(علیه السلام) شیعیان را از سقوط در این درّه هولناک که قربانیهای بسیاری میگرفت و وقتشان را بیهوده تلف میکرد، حفظ نمود و درس بزرگی بود که شیعیان در آینده نیز وارد اینگونه بحثها و صفبندیهای بیفایده نشوند.
برو و او را اعدام کن». ابوجنید با آن پول شمشیری خرید و آن را به امام هادی(علیه السلام) نشان داد. امام آن را نپسندید و فرمود آن را با سلاح دیگر عوض کن. ابوجنید سلاح دیگری تهیه کرد و به سراغ فارس رفت. هنگامی که او بین نماز مغرب و عشا از مسجد بیرون میآمد، به او حمله کرد و با ساطور بر سرش کوبید و او همان دم افتاد و مرد. ابوجنید را دستگیر کردند، ولی چون نشانه قاتل بودن در او ندیدند آزادش کردند.
امام هادی(علیه السلام) در برابر «واقفیّه»: قبلاً در شرح زندگانی امام رضا(علیه السلام) خواندید یکی از فرقههایی که در برابر امامان راستین ایستادند و امامت حضرت رضا(علیه السلام) را قبول نکردند، فرقه «واقفیه» بودند که معتقد شدند امام کاظم(علیه السلام) زنده است و آخرین امام و مهدی این امّت است. امام هادی(علیه السلام) در برابر تبلیغات سوء آنان موضعگیری قاطع داشت و در پاسخ یکی از شیعیان که پرسیده بود آیا جایز است در قنوت نماز، آنها را نفرین و لعن کنیم، چنین نوشت: «در قنوت نمازت آنها را نفرین کن».
امام هادی(علیه السلام) در برابر «صوفیّه»: اسلام در همه موارد طرفدار اعتدال و میانهرویست و پیروانش را از افراط و تفریط برحذر میدارد. گاهی از نظر اقتصادی و موقعیت زمانی، شرایطی به وجود میآمد که ائمه(علیهم السلام) در لباس و غذا و زندگی، برنامهای پایینتر از سطح عموم مردم برمیگزیدند تا زندگی برای نیازمندان ناگوار نباشد، اما برنامه اصلی ائمه در شرایط غیر استثنایی، میانهروی بود.
گروهی با تمسک به زندگی علیبن ابیطالب(علیه السلام) و زهدنمایی میکردند و کمکم در برابر امامان معصوم(علیهم السلام) بهخصوص امام صادق تا عصر امام حسن عسکری جبهه گرفتند و بدعت صوفیگری را به وجود آوردند. «سفیان ثوری» زاهدنمای معروف که از سران صوفیه بود، به نحوه لباس پوشیدن امام صادق(علیه السلام) اعتراض میکرد. مبارزه ائمه با آنها به حدی بود که امام رضا(علیه السلام) فرمود: «کسی که صوفیّه را انکار کند، مانند کسی است که در رکاب رسولخدا(صلی الله علیه و آله) با کافران نبرد کرده است».
روزی امام هادی(علیه السلام) یکی از شیعیان را دید که ماهیای را به دست گرفته و با وضع بدی با خود میبرد. امام(علیه السلام) در ضمن گفتاری به او فرمود: «ای شیعیان! شما دشمن زیاد دارید، پس هر قدر میتوانید نظم و بهداشت و نظافت خود را در برابر آنها رعایت کنید و خود را بیارایید.» روزی امام هادی(علیه السلام) در مسجد النبی نشسته بودند؛ ناگاه
جماعتی از صوفیان وارد مسجد شدند و به گرد هم حلقه زدند و به ذکر «لااله الاّ الله» مشغول شدند. امام هادی رو به جمعی از یارانش کرد و فرمود: «به این دغلبازان توجه نکنید. آنها جانشینان شیطان و ویرانگران بنیاد دین هستند. آنان برای آسایش جسم، پارسایی میکنند. شبزندهداری آنان برای به دست آوردن غذاهای چرب و شیرین است. عمری را با ریاضت و سختی میگذارنند تا فرصت گناه بیابند. گرسنگی میکشند تا به خوانهای رنگی برسند. اذکار آنها، برای فریفتن مردم و دلهای احمق و سادهلوح است. کسی که به دیدار زنده و مرده آنها برود، گویی به دیدار شیطان و بتپرستان رفته است. کسی که به یکی از آنها کمک کند، گویا به یزید و معاویه و ابوسفیان کمک کرده است». یکی از شیعیان امام هادی پرسید: اگر چه به امامت شما معتقد باشد؟
امام(علیه السلام) خشمگین به او نگریست و فرمود: «از این تصوّر برحذر باش! کسی که امامت ما را پذیرفته باشد، برخلاف روش و خشنودی ما گام برنمیدارد».
ویژگی بارز عصر امام هادی(علیه السلام) و نقش ایشان را بنویسید؟
نظر امام هادی(علیه السلام) درباره عقاید جبریه چه بود؟
اعلامیه امام هادی(علیه السلام) درباره بحث جنجالی خلق قرآن چه بود؟
امام هادی(علیه السلام) در خصوص رفت و آمد با صوفیه چه فرمودند؟
عقیده غلات چه بود و برخورد امامان شیعه(علیهم السلام) با آنان چگونه بود؟
معتصم عباسی در سال 218 هجری به خلافت رسید و پس از آن امام هادی(علیه السلام) در سال 220 به امامت رسیدند و حکومت معتصم تا سال 227 هجری ادامه داشت. در عصر خلافت معتصم، ادارات حکومتی و ارتش به دست ترکها و بربرها و قبطیها که سه نژاد مختلف بودند و از اهالی مناطق تصرف شده توسط مسلمانان بودند، اداره میشد. حضور نژادهای مختلف و سربازان خارجی در کشور اسلامی، مردم بغداد را به زحمت انداخته بود. از اینرو معتصم مجبور شد ارتش خود را به سرزمین سامراء انتقال دهد و در آنجا پادگان بزرگی بسازد. استقرار لشکر در سرزمین سامراء باعث شد که مردم بغداد نفس راحتی بکشند. کشمکشهای سیاسی و امور دیگر سبب شد که معتصم و پسرش واثق به خود مشغول شوند و از رودررویی با امام هادی(علیه السلام) باز مانند و امام(علیه السلام) از دور نظارهگر حوادث و جریانات پایتخت بود.
در عصر خلافت واثق، او سپاهی عظیم را به فرماندهی یکی از سرلشکران تُرک، برای سرکوبی اعراب شورشی اطراف مدینه به حجاز فرستاد. چون سپاه او وارد مدینه شد، امام هادی(علیه السلام) به اطرافیان خود فرمود: «برویم تا از نزدیک لشکرکشی این فرمانده تُرک را نظاره کنیم».
«ابوهاشم جعفری» میگوید: با امام هادی سوار بر مرکب از خانه بیرون آمدیم و در کنار محل عبور لشکر واثق ایستادیم. یکی از سرلشکران تُرک، سوار بر اسب، از پیش ما عبور کرد. امام هادی(علیه السلام) چند جمله بهزبان ترکی به او فرمود؛ همان لحظه دیدم آن سرلشکر ترک از اسبش پیاده شد و سُم مرکب امام هادی را بوسید. من تعجب کردم و خود را به آن فرمانده رساندم و از او پرسیدم: تو را به خدا سوگند، بگو بدانم امام هادی به تو چه گفت که اینگونه شیفته او شدی؟ سرلشکر تُرک گفت: آیا این شخص پیامبر است؟ گفتم نه، گفت: او مرا به اسمی صدا کرد که در کودکی در شهرهای ترکنشین مرا با آن اسم صدا میزدند و تا این ساعت هیچکس از آن اطّلاعی نداشت!
«خَیْران اسباطی» میگوید: از سامراء به مدینه آمدم و به حضور امام هادی(علیه السلام) رسیدم؛ از من پرسید: از واثق چه خبر؟ گفتم: قربانت شوم وقتی از او جدا شدم، در سلامت بود و دیدار من با او از همه مردم نزدیکتر است؛ زیرا ده روز قبل او را دیدهام و در اینجا کسی نیست که او را بعد از من دیده باشد. امام هادی فرمود: اهل مدینه میگویند واثق مرده است.
خَیران میگوید: از این خبر فهمیدم که آن حضرت با علم غیب میداند که واثق مرده است. سپس فرمود: متوکل (برادر واثق) چه کرد؟
گفتم: از او جدا شدم، درحالیکه او در زندان شهر سامراء بود و در فشار سختی بهسر میبرد.
فرمود: او زمام خلافت را به دست گرفت و فرمانروا شد. سپس فرمود: از «ابن زَیّات» (وزیر معتصم) چه خبر؟
گفتم: مردم با او بودند و فرمانروایی او رونق داشت. امام(علیه السلام) فرمود: ای خیران! واثق مرد و متوکل به جای او نشست و ابن زیّات کشته شد! پرسیدم: قربانت گردم ابن زیّات چه وقت کشته شد؟
فرمود: شش روز پس از بیرون آمدن تو از سامراء.
امام هادی(علیه السلام) از آغاز تولدش در سال 212 هجری تا هنگامی که متوکل، دهمین
خلیفه عباسی در سال 232 به حکومت رسید، در مدینه بود؛ اما دو سال پس از حکومت متوکل، نامهای از «عبداللهبن محمد»، امام جماعت مدینه و سرپرست امور نظامی به دست متوکّل رسید که او را نگران کرد. در این نامه که باعث تبعید امام شد، عبدالله بن محمد چند نکته زیر را یادآور شده بود.
جمعیت زیادی از توده مردم، در اطراف حضرت هادی(علیه السلام) هستند و چنین چیزی برای حکومت، خطری جدّی است.
اموال و هدیههای زیادی از نقاط مختلف برای امام هادی(علیه السلام) میآورند و این مقدمهای برای خرید اسلحه و قیام خواهد شد.
احتمال شورش بهطور جدّی از طرف امام وجود دارد.
متوکل با رسیدن این نامه تصمیم گرفت تا امام هادی را از مدینه به سامراء برده و آن حضرت را تحت نظر نگه دارد و به این ترتیب ارتباط علویان را با امام(علیه السلام) قطع کند.
سرانجام امام هادی(علیه السلام) در سال 234 هجری درحالیکه 22 سال از عمر شریفشان میگذشت، از مدینه به سامراء تبعید شد و تا آخر عمر (سال 254) در آنجا بود و مدّت بیست سال را در تبعیدگاه سامراء، تحت نظر زندگی کرد.
متوکل با حیلههای گوناگون سعی بر آن داشت که دائماً امام هادی(علیه السلام) را مانند علمای درباری دیگر جزو اطرافیان خود قلمداد کند تا به این وسیله امام را از نظر علویان و شیعیان ساقط نموده و حکومت ننگین خود را از تزلزل و سقوط نگه دارد. او تلاش بسیاری کرد تا امام را همراه خود کند، اما نتوانست. او به اطرافیانش گفت: کار ابنالرضا مرا عاجز کرده؛ زیرا از مِیگساری و همدمی با من خودداری میکند و هر کاری میکنم، قادر نیستم فرصتی را برای وارد کردن او به بزم خود بیابم.
سیاست متوکّل در برخورد با امام هادی(علیه السلام) همواره تحقیر ایشان بود. از اینرو پس از ورود امام(علیه السلام) به شهر سامراء، متوکل خود را در خانهاش پنهان کرد و نه به استقبال ایشان رفت و نه ایشان را به منزلش آورد؛ بلکه ترتیبی داد تا امام به سرای گدایان وارد شود.
امام هادی(علیه السلام) یک روز در آنجا ماند و سپس متوکل خانه جداگانهای در اختیار آن حضرت گذاشت و به آن خانه انتقال یافت. یکی از دوستان امام بهنام «صالح بن سعید» پس از ورود امام به سرای گدایان خدمت ایشان رسید و گفت: فدایت شوم! اینها در همه امور میخواهند نور خدا را خاموش کنند و در حق تو کوتاهی نمایند و تو را در خانهای نامطلوب وارد نمایند. امام هادی(علیه السلام) فرمود: «ای سعید! چنین نیست که تو تصور میکنی؛ هنوز ما را نشناختهای.» سپس امام با دست اشاره کرد؛ ناگاه باغهای خرّم و بینظیر و نهرهایی دیدم که آب در آن جریان داشت و حیرتزده مینگریستم. آن حضرت فرمود: «ای پسر سعید! ما هر جا باشیم، چنین امکاناتی برایمان فراهم است و در خانه گدایان نیستیم».
در عصر حکومت معتصم چه تغییری در ادارات حکومتی و ارتش به وجود آمد و سرانجام آن چه شد؟
امام هادی(علیه السلام) کدام خبرهای غیبی را به خیران اسباطی داد؟
عبدالله بن محمد چه نکاتی را در نامه خود به متوکل متذکر شده بود؟ سرانجام آن چه شد؟
متوکل پس از ورود امام به سامراء چگونه سعی در تحقیر ایشان داشت؟
امام هادی(علیه السلام) در سرای گدایان به صالح بن سعید چه فرمود؟
مشاهده کردند ایمانشان برای آنها سودی نداشت. این سنت خداوند است که همواره در میان بندگانش اجرا شده و کافران زیانکار شدند».
وقتی این جواب به دست متوکل رسید، فتوای امام را پذیرفت و دستور داد مسیحی زناکار را آنقدر تازیانه زدند تا مرد.
نذر متوکل: متوکل عباسی مریض شد و نذر کرد که اگر سلامتی خود را باز یابد، مال زیادی به فقرا بدهد. او از این بیماری رهایی یافت و سپس در مورد اینکه مال زیاد چهقدر است، فکرش به جایی نرسید. فقهای دربار را جمع کرد و از آنها پرسید مقدار مال کثیر چقدر است؟ آنها در پاسخ به این سؤال به یک نظر نرسیدند و سرانجام متوکل مسئله را از امام هادی(علیه السلام) پرسید. آن حضرت در جواب او فرمود: «باید 83 دینار صدقه بدهی.» فقها از این پاسخ شگفتزده شدند و از متوکل خواستند تا دلیل آن را از امام بپرسد. متوکل علّت آن را از امام پرسید. امام در پاسخ فرمود: «خداوند در قرآن میفرماید (1): شما را در جاهای بسیار یاری کردیم. همه اهلبیت ما روایت کردهاند آن مواردی که خداوند پیامبرش را در آن موارد در جنگها پیروز نمود، 83 مورد بوده است». متوکل خشنود شد و هدیه قابل توجّهی برای امام فرستاد.
نویسنده متوکل: متوکل نویسندهای نصرانی داشت که بسیار به او علاقهمند بود. و به احترامش، او را با کنیه «ابونوح» صدا میزد. عدّهای از کاتبان دربار، این کار متوکل (با کنیه صدا زدن) را نادرست میدانستند. متوکل مطلب را از فقها پرسید. عدهای از آنها جایز دانستند و عدهای جایز ندانستند. متوکل ناچار مسئله را از امام هادی(علیه السلام) پرسید. امام(علیه السلام) در پاسخ او نوشت: «تَبَّتْ یَدا أَبِی لَهَبٍ وَ تَبَّ» امام با ذکر این آیه که خداوند ابولهب را در قرآن با کنیهاش خوانده، استدلال کرد که صدا زدن یک نصرانی با کنیه، حرام نیست. متوکل از این پاسخ قانع و خشنود شد.
بدخواهان نزد متوکل از امام هادی(علیه السلام) بدگویی کردند. او شبانه چند غلام ترک را برای دستگیری و احضار امام فرستاد. آنها بیخبر وارد خانه شدند و امام را در لباسی ساده
1) (1) . توبه، آیه 25.
در اطاقی دربسته، روی پارچهای مویین دیدند که مشغول تلاوت آیات الهی است و کف اطاق جز ریگ و سنگریزه نبود. آن حضرت را با همان حال در نیمههای شب نزد متوکل آوردند. متوکل، در حال شرابخواری و کاسه شراب در دستش بود. او امام را احترام بسیار کرد و نزدیک خود نشاند و کاسه شراب در دستش را به امام تعارف کرد. امام(علیه السلام) فرمودند: گوشت و خون من هرگز با شراب نیامیخته است؛ مرا معاف بدار. متوکل او را معاف نمود و گفت: شعری بخوان که موجب شادی من گردد. امام فرمود: من اشعار اندکی به ذهن میسپارم. متوکل گفت: چارهای نیست، باید شعری بخوانی. امام هادی(علیه السلام) اشعاری خواند که ترجمه آن چنین است:
(گردنکشان قلدر، بر فراز کوهها برای سکونت خود خانه ساختند و در آن آرمیدند؛ ولی بلندی کوهها به حال آنان سودی نبخشید و پس از آن همه سرفرازی و شکوه، از آن کاخهای بلندمرتبه سرازیرشان کردند و در گودال قبرها مسکن گزیدند و چه بدمسکنی است! پس از دفنِ آنان، پرسشگری بر آنان فریاد زد: کجا رفت آن دستبندهای طلا و تاجها و زیورها؟ کجا رفت آن چهرهای مرّفه که همواره در پس پردهها و آذینهای زیبا پنهان شده بودند؟ قبر به سؤال این پرسشگر پاسخ میدهد: آن چهرهها اکنون محل تاختوتاز کرمها قرار گرفتهاند، چنانکه گویی با کرمها بافته شدهاند. آنان مدتهای زیادی خوردند و نوشیدند و اکنون خود خوراک کرمها شدهاند. آنان مدتهای طولانی، خانهها را برای حفظ خود آباد نمودند؛ سپس از آن خانهها و اهلشان جدا شدند و رفتند. آنان مدتها به انباشتن گنج و اموال پرداختند؛ اما سرانجام آنها را برای دشمنان بهجا گذاشتند و کوچیدند. خانههایشان به صورت خرابه، بدون سکنه رها شده و ساکنان آن به سوی گورها روانه شدند.
اشعار امام پایان یافت و حاضران از متوکل بر جان امام ترسیدند؛ امّا متوکل که حالش دگرگون شده بود، آنقدر گریست که ریشش از اشکهای چشم او خیس شد و دستور داد تا بساط شراب را برچیدند و به امام هادی(علیه السلام) گفت: ای ابوالحسن! آیا قرضی داری؟ امام(علیه السلام) فرمود: آری، چهار هزار دینار مقروضم. متوکل دستور داد تا چهار هزار دینار به آن حضرت دادند و همان ساعت ایشان را با احترام به خانه بازگرداندند.
«زُرافه»، دربان متوکل نقل میکند که در روز جشن اسلام متوکل تصمیم گرفت که خود سوار بر مرکب شود و امام هادی(علیه السلام) پیاده دنبال او حرکت کند. وزیرش به او گفت: این کار برای تو زشت است و موجب بدگویی میشود، صرفنظر کن. متوکل گفت: این کار حتماً باید انجام شود. وزیرش به او گفت: اکنون که تصمیم قطعی داری، دستور بده تا سران لشکر و اشراف هم پیاده شوند تا کسی به تو بدگمان نشود که مقصود تو تحقیر امام است. متوکل این پیشنهاد را پذیرفت و برنامه اجرا شد.
هوا گرم بود و امام هم مثل سایر مردم پیاده به راه افتاد تا اینکه به دالان خانه متوکل رسید. زرافه میگوید: من به محضر امام(علیه السلام) رفتم و او را در دالان خانه نشاندم و عرق صورتش را با حوله پاک کردم و گفتم: مقصود پسرعمویت تنها تو نبودی و دیگران نیز پیادهروی میکردند؛ بنابراین از او خشمگین نباش. اما هادی فرمود: ساکت باش و دست از این حرفها بردار و سپس آیه 65 سوره هود را خواند که خداوند میفرماید: «سه روز مهلت دارید که در خانههای خود بهرهمند گردید (سپس عذاب خدا میرسد) این وعدهای است که دروغ نخواهد بود».
زرافه میگوید من معلمی داشتم که پیرو مذهب اهلبیت بود و بسیار با او شوخی میکردم. شب که به خانهام برگشتم، به معلمم گفتم: بیا تا از امام تو سخنی را که امروز شنیدم بگویم. معلم گفت: چه شنیدهای؟ جریان آنروز و خواندن آیه 65 سوره هود توسط امام را گفتم؛ معلمم گفت: من یک نصیحت به تو میکنم، آن را از من بپذیر. اگر امام هادی(علیه السلام) آنچه را گفتی فرموده و آیه مذکور را خوانده است، تو خود را حفظ کن و همه اموالت را جمع کن؛ زیرا متوکل تا سه روز دیگر میمیرد یا کشته میشود!
من از سخن معلمم خشمگین شدم و او را دشنام دادم و از پیش خود راندم. او رفت و من در خانه تنها به فکر فرو رفتم و با خود گفتم: ضرری ندارد که دوراندیشی کنم. اگر اتفاقی افتاد که دوراندیشی من بهجا بوده و اگر اتفاقی هم نیفتاد، این دوراندیشی به حال من ضرری ندارد. بر مرکبم سوار شدم و به خانه
متوکل رفتم و همه اموال خود را که در آنجا داشتم به خانه آوردم و آنچه در خانه داشتم، به خانه دوستان و آشنایان فرستادم و جز حصیری در خانه نگذاشتم. هنگامی که شب چهارم رسید، متوکل کشته شد و من و اموالم سالم ماندیم. از آن به بعد من شیعه شدم و به خانه امام هادی(علیه السلام) رفتم و از خدمتگزاران آن حضرت شدم و از ایشان خواستم تا برای من دعا کند.
نمونهای از نیاز متوکل به مقام علمی امام هادی(علیه السلام) را بنویسید.
امام هادی(علیه السلام) در نذر متوکل که مال زیادی را برای بهبودی از مرض نذر کرده بود، چه عددی را تعیین کرد؟ به چه دلیل؟
چگونه امام هادی(علیه السلام) مجلس مِیگساری متوکل را به مجلس عبرت تبدیل کرد؟
متوکل در جشن سلام، چه نقشهای برای تحقیر امام اجرا کرد؟ گفتوگوی زرافه و امام هادی(علیه السلام) را بنویسید.
من همچنان پشتسر معتزّ ایستاده بودم که خبر ورود امام هادی را به متوکل دادند. امام هادی(علیه السلام) در حالی بر متوکل وارد شد که لبهایش حرکت میکرد و نشانی از
اندوه و پریشانی در چهره او دیده نمیشد. متوکّل تا او را دید، خود را از تخت به زیر افکند و به سوی او رفت و او را در آغوش گرفت و دستها و پیشانی او را بوسید و درحالیکه شمشیر در دستش بود، خطاب به امام هادی گفت: آقای من! سرور من! ای فرزند پیامبر! ای بهترین خلق خدا! ای پسر عمو! ای ابوالحسن! امام هادی به او فرمود: «پناه میبرم به خدا از تو؛ مرا از این سخنان معاف دار». متوکل گفت: ای آقا! برای چه در این وقت به اینجا آمدهای؟!
امام هادی(علیه السلام) فرمود: فرستاده تو نزد من آمد و گفت که متوکل تو را میطلبد.
متوکل گفت: این زنازاده دروغ گفت؛ به هر کجا که میخواهید بروید.
سپس رو به حاضران کرد و گفت: ای فتح! ای عبدالله! ای معتزّ! آقایتان و آقای مرا بدرقه کنید. در این هنگام غلامان خزری به جای اینکه مأموریت خود را انجام دهند، با کمال ترس و وحشت در برابرش به خاک افتادند تا آنکه امام(علیه السلام) از کاخ خارج شد. متوکل بلافاصله غلامان را طلبید و به مترجم گفت: سخن اینها را برای من ترجمه کن و از آنها بپرس چرا فرمان مرا اجرا نکردند. آنان در پاسخ گفتند: هیبت و شکوه او ما را گرفت و در اطراف او یکصد شمشیر برهنه را دیدیم که نمیتوانستیم شمشیر به دستان را ببینیم. از اینرو ترس و وحشت بر ما غالب شد و نتوانستیم فرمان تو را اجرا کنیم. متوکل رو به فتحبن خاقان کرد و گفت: ای فتح! این امام توست؟ فتح خندید و گفت: حمد و سپاس خداوندی را که چهره او را نورانی فرمود و دلیلش را روشن ساخت.
همان دم، مرد گستاخ بر زمین افتاد و مرد و این خبر به سرعت در کاخ متوکّل منتشر شد.
عمومی، علی بن محمد (حضرت هادی(علیه السلام) را شرمنده کنی، هزار دینار به تو جایزه میدهم. شعبدهباز گفت: سفره غذا را پهن کن و قدری نان تازه در آن بگذار و مرا کنار آن حضرت جای بده، به تو قول میدهم که حضرت هادی را در نزد حاضران سرافکنده و خجل نمایم.
متوکّل خواسته او را اجرا کرد و همه کنار سفره نشستند و امام هادی را نیز دعوت کردند و مقداری نان تازه نزدیک امام گذاشتند: امام(علیه السلام) دست به طرف نان دراز کرد تا بردارد، هماندم شعبدهباز کاری کرد که نان به جانب دیگر پرید. امام هادی(علیه السلام) دست به طرف دیگر برد، اما باز آن تکه نان به سوی دیگری پرید و حاضران خندیدند. این وضع چند بار تکرار شد. امام هادی(علیه السلام) دستش را به تصویر شیری که روی پارچه متکایی بود زد و فرمود: دشمن خدا را بگیر. همان لحظه آن نقش به شکل شیری واقعی درآمد و به شعبدهباز حمله کرد و او را درید و بهطور کامل خورد. سپس به جای اولش که همان تصویر شیر روی بالشت بود برگشت. همه حاضران وحشت کرده بودند. امام هادی(علیه السلام) برخاست تا برود، اما متوکل به آن حضرت التماس کرد که بنشینند و آن شعبدهباز را برگردانند. امام فرمود: به خدا سوگند او را پس از این نخواهی دید. آیا دشمنان خدا را بر دوستانش مسلط میکنی؟! حاضران رفتند و شعبدهباز دیگر دیده نشد.
روزی فتح بن خاقان، وزیر متوکل به او گفت: ای کاش از امام هادی چارهجویی میکردی. او راه درمان را میداند و موجب سلامتی تو خواهد شد. متوکل شخصی را نزد امام(علیه السلام) فرستاد و ماجرای بیماریاش خودش را برای امام هادی گفت. امام(علیه السلام) به او فرمود: «عصاره روغن کنجد با پشکل گوسفند و گلاب را مخلوط کند و روی زخم بگذارد». اطرافیان هارون، این دستور را به مسخره گرفتند، امّا فتح بن خاقان قسم خورد که امام هادی(علیه السلام) آگاهتر از همه است و دستورش مؤثر واقع میشود. سرانجام متوکل به همان دستور عمل کرد و متوکل به
خواب آرامی فرو رفت و دُمل او سر باز کرد و چرکهای آن خارج شود و از بیماری و مرگ نجات یابد.
سلامتی او را به مادرش خبر دادند و او برای وفای به نذرش ده هزار دینار را در کیسهای گذاشت و آن را مهر کرد و برای امام هادی(علیه السلام) فرستاد. وقتی متوکّل از بستر بیماری برخاست و سلامتی کامل خود را باز یافت، سخنچینی نزد او آمد و گفت: برای امام هادی پول و اسلحه فرستاده میشود. متوکل دستور داد تا شبانه به خانه امام(علیه السلام) حمله کنند و هرچه پول و اسلحه در خانه آن حضرت وجود دارد همه را ضبط و مصادره نمایند. مأمور متوکل بهنام «سعید» میگوید: من شبانه به سوی خانه امام هادی(علیه السلام) رفتم و نردبان گذاشتم و بالای بام خانه رفتم و سپس نردبان را به داخل حیاط نهادم و چند پله از نردبان پایین رفتم که ناگاه در آن تاریکی، که متحیّر بودم، امام هادی مرا با نام صدا کرد و گفت: ای سعید! همانجا باش تا برایت چراغ بیاورند. اندکی بعد چراغ آوردند و پایین آمدم. دیدم آن حضرت روپوش بلندی پوشیده و کلاه مویین بر سردارد و سجاده حصیری در برابر اوست. فهمیدم که مشغول نماز است. وقتی که مرا دید، به من فرمود: اتاقها در اختیار توست؛ همه را جستوجو کن. سپس کیسه پولی که با مهر متوکّل بود و کیسه دیگری که مهر دیگری داشت، به من داد و فرمود: سجاده را بازرسی کن. آن را بلند کردم، شمشیر سادهای در میان غلاف در زیر آن بود. آنها را برداشتم و نزد متوکّل شتافتم. وقتی نگاه متوکل به مُهر مادرش که روی کیسه پول بود افتاد، به دنبال مادرش فرستاد. او نزد متوکل آمد و ماجرای نذر خود را بیان کرد و گفت: وقتی سلامتی خود را بازیافتی من این کیسه حاوی ده هزار دینار را برای امام هادی فرستادم. کیسه دیگر را گشودند و در آن فقط چهارصد دینار بود. متوکل وقتی دریافت که سخنچینی در مورد امام هادی بیاساس بوده، همان کیسهها را به اضافه کیسه دیگری پول، با آن شمشیر ساده نزد امام بازگرداند و عذرخواهی کرد. امام(علیه السلام) فرمود: «آنان که ستم کردند، به زودی خواهند دانست که بازگشتشان به کجاست».
چرا غلامان خزری دستور متوکل بر قتل امام هادی را اجرا نکردند؟
ماجرای مردی که نسبت ریا به امام هادی(علیه السلام) داد و سرانجام کار او را بنویسید.
خلاصهای از ماجرای نابودی شعبدهباز هندی که به امام هادی(علیه السلام) اهانت کرد را بنویسید.
چگونه متوکّل عباسی از نذر مادرش مطلع شد؟
متوکل عباسی با خاندان رسالت بسیار دشمنی میکرد و در مورد حضرت علی(علیه السلام) گستاخی را از حد گذرانده بود. یک روز در مجلسی که جمعیتی حضور داشتند، پسرش مُنْتَصِر نیز حاضر بود. متوکل نام علی بن ابیطالب(علیه السلام) را بر زبان آورد و طبق عادت زشت خود، از آن حضرت بدگویی و جسارت کرد. منتصر وقتی بدگویی پدر را شنید خشمگین شد و متوکل از ناراحتی پسرش به سبب این بدگویی عصبانی شد و گفت: این جوان برای پسرعمویش خشمگین شد و سپس در حضور جمع به پسرش توهین بدی کرد. منتصر در همان لحظه تصمیم گرفت پدرش را در فرصتی مناسب بکشد. به دنبال این تصمیم محرمانه، چند نفر از غلامان متوکل را برای کشتن او آماده کرد و یک شب که متوکل داخل کاخ خود به مِیگساری مشغول بود، یکی از افسران بلندپایه ترک وارد کاخ شد و ندیمان و خدمتکاران را مرخّص کرد. همه از کاخ بیرون رفتند، ولی «فتح بن خاقان» وزیر متوکل در کاخ ماند. سپس چند نفر از غلامان با شمشیرهای برهنه وارد کاخ شده و به سوی متوکل هجوم بردند. فتح بن خاقان خود را روی متوکل انداخت، اما غلامان حمله کردند و او و فتح بن خاقان را کشتند و همان شب نزد منتصر بازگشتند و به او به عنوان خلیفه، سلام کردند. به این ترتیب پس از سه روز از هشدار امام هادی که در درس قبل به آن اشاره شد، در شب چهارشنبه، سوم شوال سال 247 هجری متوکل کشته شد.
پس از کشته شدن متوکل، پسرش «منتصر» که پدر را کشته بود، بر مسند خلافت نشست. مطابق پارهای از روایات، او شیعه بود و امام هادی(علیه السلام) در عصر او آسیبی ندید و در آسایش بهسر میبرد. او نسبت به خاندان رسالت مهربان بود و به عکس پدر، به آنها کوچکترین آسیبی نرساند. زیارت قبر مطهر حضرت علی(علیه السلام) و امام حسین(علیه السلام) را که به دستور متوکل ممنوع شده بود، آزاد کرد. فدک را به علویان بازگرداند و با آنان خوشرفتاری کرد. منتصر مردی ادیب و سخاوتمند بود و در ایام خلافت خود، دو برادرش «معتزّ» و «مؤیّد» را که متوکل آنها را ولیعهد خود نموده بود، از ولایتعهدی عزل کرد، امّا عمر او کوتاه بود و پس از شش ماه بیمار شد و به مرگ مشکوکی از دنیا رفت.
پس از منتصر، پسرعمویش «مستعین» به عنوان دوازدهمین خلیفه عباسی به حکومت رسید و حدود پنج سال خلاف کرد. او پایتخت را از سامراء به بغداد برد و در آنجا به عیاشی و هوسرانی سرگرم شد و اداره کشور را به نظامیان تُرک سپرد و آنان زمام امور کشور را به دست گرفتند. رفتارهای او باعث شد که پیروانش از او دل بریدند و در سامراء با پسر متوکل عباسی بیعت کردند و مستعین را از حکومت برکنار نمودند.
معتزّ پسر متوکل در سال 252 هجری زمام امور خلافت را به دست گرفت و مدت چهار سال و نیم حکومت کرد. در زمان حکومت او برادرزادهاش «معتمد» به دستور معتزّ، امام هادی(علیه السلام) را مسموم کرد و سرانجام آن حضرت در روز شنبه، سوّم رجب سال 254 هجری در 42 سالگی در سامراء به شهادت رسید. امام حسن عسکری(علیه السلام) فرزند حضرت هادی، جنازه پدر را غسل داد و بر آن نماز خواند و پس از آن جنازه امام را در شهر سامراء تشییع کردند. در آن روز شهر سامراء یکپارچه شیون و ناله و عزا بود. پس از تشییع، جنازه امام را در خانهاش به خاک سپردند. نقشه این ترور چنان زیرکانه انجام شد که از جزئیات آن اطلاعی در دست نیست.
امام هادی(علیه السلام) فرمود: «خدای بزرگ میداند که ما در نیازها، جز به ذات پاکش به هیچکس پناه نمیبریم و در گرفتاریها تنها به خداوند توکل میکنیم. هرگاه از درگاه او درخواستی کنیم، اجابت میکند. میترسیم اگر به غیر او توجه کنیم، خداوند توجه و عنایتش را از ما برگرداند.»
عرض کردم: فتح بن خاقان از من خواست تا از شما تقاضا کنم برایش دعا کنید.
امام هادی(علیه السلام) فرمود: «فتح در ظاهر با ما دوستی میکند، ولی در باطن از ما دوری مینماید. استجابت دعا در مورد کسی رخ میدهد که شایستگی آن را داشته باشد.
هرگاه تو خالصانه از خدا فرمانبردی و اطاعت کردی و به حقانیت رسولخدا و حق ما اقرار کردی سپس چیزی را از خدا خواستی، خدا تو را محروم نمیکند».
سرنوشت متوکل عباسی چه شد؟
پس از متوکل چه کسی به خلافت رسید و رفتار او با شیعیان چگونه بود؟
امام هادی(علیه السلام) توسط چه کسی و در چه تاریخی و در چند سالگی به شهادت رسیدند؟ در کجا مدفون شدند؟
چرا امام هادی(علیه السلام) در گرفتاریها تنها به ذات خداوند پناه میبرد؟
چرا امام هادی(علیه السلام) فقط برای نیکان دعا میکرد؟
گفتم: چرا؟ فرمود: «دیگر چنین نگو و برای روزها دخالت و نقشی در حکم خدا قائل نشو».
ببیند. به او گفتند: آقا به فلان روستا رفته است. مرد نیازمند به آن روستا رفت و خدمت حضرت رسید. امام(علیه السلام) از او پرسیدند: نیاز تو چیست؟ گفت: من مردی از اعراب کوفه و از شیعیان پدرتان علی بن ابیطالب هستم. وام سنگینی بر عهده من است که تحمل آن برایم دشوار است و کسی را جز تو نیافتم که آن را پرداخت کند. امام هادی(علیه السلام) فرمود: دلخوش دار و آرام باش. سپس او را به خانه برد و میهمان خود نمود. هنگامی که صبح شد به او فرمود: موضوعی را به تو میگویم؛ با من مخالفت نکن. مرد پذیرفت. امام با خط خود در ورقهای چنین نوشت: «فلان اعرابی برعهده من فلان مبلغ طلب دارد» و مبلغ داخل ورقه را بیشتر از بدهی مرد نوشت. سپس ورقه را به مرد نیازمند داد و فرمود: وقتی که به سامراء رفتم، نزد من بیا و درحالیکه جماعتی پیش من هستند، همین مبلغ نوشته شده را از من بخواه و در مورد نپرداختن آن با من درشتی کن و با این دستور من مخالفت نکن. مرد نیازمند دستور امام را عملی کرد و به سامراء رفت و در حضور جمعی، از امام مبلغ را درخواست میکرد و درشتی مینمود و امام(علیه السلام) با کمال مدارا و نرمش با او رفتار میکرد و عذرخواهی مینمود و وعده میفرمود که آن را میپردازم. این خبر به گوش خلیفه رسید و دستور داد تا سی هزار درهم نزد امام هادی(علیه السلام) بردند. امام(علیه السلام) آن مبلغ را در خانه نگهداشت تا آن مرد نیازمند کوفی آمد و همه را به او داده و فرمود: «این مبلغ را بگیر و قرضهای خود را پرداخت کن و با بقیه آن معاش خانوادهات را تأمین کن و ما را معذور بدار».
امام هادی(علیه السلام) فرمود: «بپرهیز از اینکه در صف گروهی باشی که خداوند در نکوهش آنان میفرماید: «آیا ندیدی کسانی را که بهرهای از کتاب آسمانی داشتند، به
سوی آن دعوت شدند تا در میان آنها داوری کند، اما گروهی از آنان روی گرداندند و از پذیرش حق سر باز زدند؟!» (1)آیا شما به داوری قرآن کتاب خدا راضی نیستید؟
حاضران گفتند: چرا، راضی هستیم. امام(علیه السلام) فرمود مگر خداوند نمیفرماید: «خداوند کسانی را که ایمان آوردند و کسانی را که علم به آنها داده شده، درجات زیادی میبخشد»؟ (2)
خداوند چنین پسندیده که دانشمند مؤمن را بر مؤمن غیر دانشمند برتری بخشد؛ چنانکه پسندیده که مؤمن را بر غیر مؤمن برتری دهد.
به من بگویید آیا خداوند مؤمنان صاحب علم را بر مؤمنان غیر صاحب علم برتری داده یا صاحبان حسب و نسب را بر دیگران برتری داده است؟ چرا شما مرا در مورد این دانشمند که او را احترام و تجلیل کردم مورد انتقاد قرار میدهید، با اینکه خداوند از مقام او تجلیل کرده است؟! کار این فقیه که در مناظرهاش، دشمن اهلبیت را با دلایل استوار محکوم و درمانده کرد، برای او از هر شرافت نسبی برتر است.
یکی از عباسیان که در مجلس حضور داشت، دستبردار نبود و در اعتراض خود لجاجت کرد. امام هادی(علیه السلام) بعد از گفتاری به او فرمود: «اگر من غیر هاشمی را به سبب علم و کمالش بر هاشمی ترجیح دادم، عباس (جدّ شما و عموی پیامبر که هاشمی بود) با ابوبکر بیعت کرد و عبدالله پسر عباس (که او هم هاشمی بود) نیز با عمر بیعت کرد و به خدمت او پرداخت. چرا به عباس و پسرش عبدالله انتقاد نمیکنید که غیر هاشمی را بر هاشمی ترجیح دادند؟! اگر آن عمل را در مورد آنان روا میدانید، این مورد را برای من روا بدانید». اعتراض کننده گویی که سنگ در دهانش گذاشته باشند، ساکت و خاموش گردید.
امام هادی(علیه السلام) فرمود: «ای علی! آن کس که بهتر از من و پدرم بود در زمین خود کار کرد». پرسیدم: چه کسی؟ فرمود: «رسولخدا(صلی الله علیه و آله) و امیر مؤمنان علی بن
ابیطالب(علیه السلام) و همه پدرانم با دست خود کار میکردند. کار کردن شیوه پیامبران و رسولان و انسانهای شایسته است.
ابوهاشم گفت: او دایی من است. امام فرمود: «عبدالرحمن درباره خدا سخن نادرست میگوید و ذات پاک خدا را جسم دانسته و او را با نشانههای جسم بودن توصیف میکند. یا با او همنشین باش و ما را رها کن، یا با ما همنشین باش و او را رها کن».
ابوهاشم گفت: او هرچه میخواهد بگوید؛ عقیده او چه ضرری به من میزند؟ امام فرمود: «آیا نمیترسی که عذابی بر او فرود آید و آن عذاب تو را نیز فرا گیرد؟! آیا داستان آن شخصی که خودش از یاران حضرت موسی بود و پدرش از اصحاب فرعون بود نشنیدهای که وقتی لشکر فرعون در تعقیب سپاه موسی کنار دریا آمد، آن پسر از لشکر موسی جدا شد و نزد پدر رفت تا او را نصیحت کند، امّا ناگهان عذاب الهی فرا رسید و آن پسر به همراه پدرش که در کنار لشکر فرعون بودند، با آنان غرق شد. خبر به حضرت موسی رسید: حضرت موسی فرمود: آن پسر در رحمت خداست، ولی وقتی که عذاب فرا رسید، از آنکه نزدیک گناهکار است دفاعی نشود».
امام هادی(علیه السلام) درباره دخالت روزها در خیر و شرّ چه فرمودند؟
امام هادی درباره احترام کسی که برتری نسبی یا برتری علمی داشت چه فرمودند؟
امام هادی(علیه السلام) درباره کار کردن چه فرمودند؟
چرا امام هادی(علیه السلام) ابوهاشم را از همنشینی با دائیش عبدالرحمن نهی کرد؟ چه داستانی را برای او بیان کرد؟
نافرمانی از پدر و مادر، موجب کمبود و باعث ذلّت خواهد شد.
جدال و کشمکش لفظی، دوستی دیرین را تباه میکند.
حکمت و مطالب مفید در جانهای آلوده بیثمر است.
حسادت نابود کننده نیکیها و جذب کننده عذاب است.
از شرّ کسی که برای خودش ارزشی قائل نیست در امان نباش.
کسی که از خالق اطاعت کند، باکی از خشم مخلوقین ندارد و کسی که خدا را به خشم آورد، باید یقین به خشم مردم داشته باشد.
کسی که ایمان قوی به خدا داشته باشد مصیبتهای دنیا برایش راحت میشود هرچند پاره پاره شود.
دنیا بازاری است که گروهی در آن سود برند و گروهی زیان.
کسی که از خودش راضی باشد، خشمناکان بر او زیاد شوند.
در یکی از ملاقاتهایی که بین امام هادی(علیه السلام) و متوکل عباسی رخ داد، امام در پاسخ سخنی از او چنین فرمود: «از آن کسی که تو زندگیش را تیره و تلخ نمودی، صفا مجو و از آن کسی که بر او نیرنگ زدی، وفا مطلب و از آن کسی که بدگمان هستی، خیرخواهی مجوی. همانا قلب دیگری نسبت به تو مانند قلب تو نسبت به اوست».
«سهل بن زیاد» یکی از اصحاب امام هادی(علیه السلام) در نامهای از حضرت درخواست دعایی کرد که خیر دنیا و آخرت در آن باشد. امام(علیه السلام) در پاسخش نوشت:
«بسیار استغفار و حمد الهی بکن؛ زیرا در این صورت همه سعادت و خیر دنیا و آخرت را به دست میآوری.
«...سلام بر شما ای اهلبیت پیامبر و جایگاه رسالت و محل رفت و آمد ملائکه!... گواهی میدهم که شما امامانی هدایت یافته، معصوم، مطیع خدا،... هستید که خداوند شما را با علم خویش انتخاب کرد و راضی شد که غیب او را بدانید و شما را بر سرّ خویش آگاه نمود... و چنان پسندید که شما جانشینان او در زمین و دلیلی بر بندگانش و فداکارانی برای دینش بوده باشید... کسی که از شما روی برگرداند، از دین خارج شده و کسی که از شما تبعیت کند، به حق میرسد و کسی که در مورد شما کوتاهی کند، نابود میشود... آن کس که شما را سرپرست خود قرار دهد، خدا را ولی خود کرده
و کسی که با شما دشمنی کند با خدا دشمنی کرده و کسی که شما را دوست بدارد، خدا را دوست داشته و کسی که شما را دشمن بدارد، خدا را دشمن داشته... آنکه از شما پیروی کند، بهشت جایگاه اوست و آنکه با شما مخالفت کند، دوزخ مکان اوست و کسی که شما را انکار نماید، کافر است و کسی که با شما بجنگد، مشرک است و کسی که شما را رد کند، در پایینترین جایگاه دوزخ قرار دارد...»
زیارت جامعه بهطور کامل در کتاب مفاتیح الجنان تألیف «شیخ عباس قمی» آمده است.
دو حدیث از امام هادی(علیه السلام) با ترجمه آن بنویسید.
به فرموده امام هادی(علیه السلام) از شرّ و بدی چه کسی نباید در امان باشیم؟
به فرموده امام هادی(علیه السلام) در چه صورت گرفتاریهای دنیا بر انسان راحت میشود؟
ویژگیهای ائمه(علیهم السلام) را از فرازهایی از زیارت جامعه بنویسید.