بحار الانوار دریاهای نور مجموعه ای فراگیر از دُرّهای ناب روایات امامان معصوم علیهم السلام با ترجمه فارسی جلد 54

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه : مجلسی، محمد‌باقربن محمدتقی، 1037 - 1110ق.

Majlesi, Mohammad Baqir

عنوان قراردادی : بحار‌الانوار .فارسی - عربی

عنوان و نام پديدآور : بحارالانوار الجامعة لدرر اخبار الائمة الاطهار عليهم السلام- بحار الانوار / دریاهای نور :مجموعه‌ای فراگیر از دُرّهای ناب روایات امامان معصوم علیهم‌السلام با ترجمه فارسی / محمدباقر مجلسی؛ [مترجم] موسسه تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان؛ ویراستار ادبی موسسه تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان.

مشخصات نشر : اصفهان: انتشارات امیرفدک، 1399 -

مشخصات ظاهری : ج.

شابک : دوره‌978-622-6962-65-0 : ؛ ج.1‌978-622-6962-64-3 : ؛ ج.2‌978-622-6962-66-7 : ؛ ج.3‌978-622-6962-68-1 : ؛ ج.4‌978-622-6962-70-4 ؛ ج.5‌978-622-696272-8 : ؛ ج. 6‌978-622-696274-2 : ؛ ج. 7‌978-622-696276-6 : ؛ ج.8:978-622-696278-0 ؛ ج.9:978-622-696280-3 ؛ ج.10‌978-622-6962-82-7 : ؛ ج.11‌978-622-6962-84-1 : ؛ ج.12:978-622-6962-86-5 ؛ ج. 13‌978-622-6962-88-9: ؛ ج. 14‌978-622-6962-90-2: ؛ ج.15‌978-622-6962-92-6 : ؛ ج.16:978-622-6962-94-0 ؛ ج.17‌978-622-6962-96-4 : ؛ ج.18‌978-622-6962-98-8 : ؛ ج.19‌978-622-6962-62-9 : ؛ ج.20 978-622-7524-16-1 : ؛ ج. 21 978-622-7524-17-8 : ؛ ج. 22 978-622-7524-18-5 : ؛ ج.23:978-622-7524-19-2

وضعیت فهرست نویسی : فیپا

يادداشت : فارسی - عربی.

یادداشت : کتابنامه.

مندرجات : ج.1. کتاب عقل و جهل.- ج.2. کتاب علم.- ج.3. کتاب توحید 1.- ج 4. کتاب توحید.- ج 5 . کتاب عدل و معاد 1.- ج 6 . کتاب عدل و معاد 2.- ج.7. کتاب عدل و معاد 3.- ج.8. کتاب عدل و معاد 4.- ج.9. کتاب احتجاج و مناظره 1.- ج.10. کتاب احتجاج و مناظره 2.- ج.11. تاریخ پیامبران 1.- ج. 13. تاریخ پیامبران 3.- ج. 14. تاریخ پیامبران 4.- ج.15. تاریخ پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله 1.- ج.16. تاریخ پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله 2.- ج.17. تاریخ پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله 3.- ج.18. تاریخ پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله 4.- ج.19. تاریخ پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله 5.- ج.20. تاریخ پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله 6.- ج.21. تاریخ پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله 7.- ج.22. تاریخ پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله 8

موضوع : احادیث شیعه -- قرن 11ق.

Hadith (Shiites) -- Texts -- 17th century

شناسه افزوده : موسسه تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان

رده بندی کنگره : BP135

رده بندی دیویی : 297/212

شماره کتابشناسی ملی : 7351844

اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا


متن عربی مطابقت داده شده با چاپ :

سرشناسه: مجلسی محمد‌باقربن محمدتقی 1037 - 1111ق.

عنوان و نام پدیدآور: بحارالانوار: الجامعة لدرر أخبار الائمة الأطهار تالیف محمدباقر المجلسی.

مشخصات نشر: بیروت داراحیاء‌التراث‌العربی [ -13].

مشخصات ظاهری: ج - نمونه.

یادداشت: عربی.

یادداشت: فهرست نویسی بر اساس جلد بیست و چهارم، 1403ق. [1360].

یادداشت: جلد108،103،94،91،92،87،67،66،65،52،24(چاپ سوم: 1403ق.=1983م.=[1361]).

یادداشت: کتابنامه.

مندرجات: ج .24. کتاب‌الامامة. ج.52. تاریخ‌الحجة. ج67،66،65. الایمان و الکفر. ج.87. کتاب‌الصلاة . ج. 92،91 .الذکر و الدعا. ج. 94. کتاب‌السوم. ج.103.فهرست‌المصادر. ج.108.الفهرست.-

موضوع: احادیث شیعه — قرن 11ق

رده بندی کنگره: BP135/م3ب31300 ی ح

رده بندی دیویی: 297/212

شماره کتابشناسی ملی: 1680946

ترجمه بحارالانوار جلد 54: کتاب آسمان و جهان - 1

سرشناسه : مجلسی، محمد‌باقربن محمدتقی، 1037 - 1111ق.

عنوان قراردادی : بحار‌الانوار .فارسی .برگزیده

عنوان و نام پديدآور :ترجمه بحارالانوار [کتاب]/ اثر محمدباقر مجلسی،مترجم گروه مترجمان؛ [برای] نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور.

مشخصات نشر : تهران : نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور، موسسه انتشارات کتاب نشر، 1392 -

مشخصات ظاهری : ج.

شابک : دوره : 978-600-7150-66-5 ؛ ج.1 : 978-600-7150-67-2 ؛ ج.2 : 978-600-7150-68-9 ؛ ج.3 : 978-600-7150-69-6 ؛ ج.4 978-600-715070-2 : ؛ ج.5 978-600-7150-71-9 : ؛ ج.6 978-600-7150-72-6 : ؛ ج.7 978-600-7150-73-3 : ؛ ج.8 : 978-600-7150-74-0 ؛ ج.10 978-600-7150-76-4 : ؛ ج.11 978-600-7150-83-2 : ؛ ج.12 978-600-7150-66-5 : ؛ ج.13 978-600-7150-85-6 : ؛ ج.14 978-600-7150-86-3 : ؛ ج.15 978-600-7150-87-0 : ؛ ج.16:978-600-7150-88-7 ؛ ج.17:978-600-7150-89-4 ؛ ج.18: 978-600-7150-90-0 ؛ ج.19:978-600-7150-91-7 ؛ ج.20:978-600-7150-92-4 ؛ ج.21: 978-600-7150-93-1 ؛ ج.22:978-600-7150-94-8 ؛ ج.23:978-600-7150-95-5

وضعیت فهرست نویسی : فیپا

يادداشت : ج.2 - 8 و 10 - 16 (چاپ اول: 1392) (فیپا).

یادداشت : کتابنامه.

مندرجات : ج.1. کتاب عقل و علم و جهل.- ج.2. کتاب توحید.- ج.3. کتاب عدل و معاد.- ج.4. کتاب احتجاج و مناظره.- ج. 5. تاریخ پیامبران.- ج.6. تاریخ حضرت محمد صلی‌الله علیه وآله.- ج.7. کتاب امامت.- ج.8. تاریخ امیرالمومنین.- ج.9. تاریخ حضرت زهرا و امامان والامقام حسن و حسین و سجاد و باقر علیهم‌السلام.- ج.10. تاریخ امامان والامقام حضرات صادق، کاظم، رضا، جواد، هادی و عسکری علیهم‌السلام.- ج.11. تاریخ امام مهدی علیه‌السلام.- ج.12. کتاب آسمان و جهان - 1.- ج.13. آسمان و جهان - 2.- ج.14. کتاب ایمان و کفر.- ج.15. کتاب معاشرت، آداب و سنت‌ها و معاصی و کبائر.- ج.16. کتاب مواعظ و حکم.- ج.17. کتاب قرآن، ذکر، دعا و زیارت.- ج.18. کتاب ادعیه.- ج.19. کتاب طهارت و نماز و روزه.- ج.20. کتاب خمس، زکات، حج، جهاد، امر به معروف و نهی از منکر، عقود و معاملات و قضاوت

موضوع : احادیث شیعه -- قرن 11ق.

شناسه افزوده : نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور. موسسه انتشارات کتاب نشر

رده بندی کنگره : BP135/م3ب3042167 1392

رده بندی دیویی : 297/212

شماره کتابشناسی ملی : 3348985

كتاب السماء و العالم / ادامه کتاب «آسمان و جهان»

اشارة

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

و به ثقتي

الحمد لله خالق الأرضين و السماوات و سامك المسموكات و داحي المدحوات و مخرج عباده إلي النور من الظلمات مزوج الآباء العلوية(1)أمهات السفليات و مثمر المواليد من أرحام الأسطقسات‌(2)و مظهر الأنواع المتوالدة و المتولدة من مشايم القابليات و الصلاة علي أشرف الخلائق و البريات و عين أعيان المكونات‌(3)و أفضل نتائج الآباء و الأمهات محمد المصطفي و أهل بيته الأقدسين الذين بهم جرت جميع النعم علي الكائنات و بنورهم يهتدي إلي مناهج السعادات و بذكر شفاعتهم يشفي غليل صدور أرباب الجرائم و السيئات.

أما بعد فيقول أفقر العباد إلي عفو ربه الغافر محمد بن محمد تقي المدعو بباقر رزقهما الله السعادة في اليوم الآخر و ثبت أقدامهما في المزالق و المعاثر(4)هذا هو المجلد الرابع عشر من كتاب بحار الأنوار المسمي بكتاب السماء و العالم لاشتماله علي كشف الغطاء عن غوامض أسرار الآيات و الروايات المتعلقة بخلق اللوح و القلم و العرش و الكرسي و الحجب و السرادقات و السماوات و أصناف الملائكة و الكواكب و النجوم و صفاتها و أحكامها و آثارها و الأرضين و العناصر و المواليد من

مقدمه

بسم الله الرحمن الرحیم

به اوست اعتمادم و بس. سپاس از آن خدا است که آفریننده زمین‌ها و آسمان‌ها و فرازنده افراشته‌ها و گسترش دهنده همه زمین‌های گسترده و خارج کننده بندگانش به سوی روشنی از تاریکی‌ها، جفت‌کننده آباء علویه با مادران زمینی و به بارآورنده نوزادان از رحم‌های عناصر بسیط و آشکار کننده انواع زایش و پرورش از دهانه‌های استعدادها است.

و درود بر اشرف مخلوقات آدمیان و گوهرگوهرنشان همه موجودات و برترین فرزندان پدران و مادران، محمّد مصطفی و خاندان پاکش که به وسیله آنان هر نعمتی بر کائنات روا است و در پرتو نورشان راه‌های سعادت روشن است و با یاد شفاعتشان اضطراب دل‌های مجرمان و گنه‌کاران درمان می‌یابد.

اما بعد، محتاج‌ترین بنده‌ها به عفو پروردگار آمرزنده، محمد بن محمد تقی که او را باقر می‌خوانند و خدا سعادت آخرت را نصیبشان کند و گام‌هایشان را از لغزیدن در هر لغزشگاهی مستحکم نگه دارد، می‌گوید که اینجلد 14 کتاب بحار الانوار به نام کتاب «السماء و العالم» - آسمان و جهان - است، چون مشتمل است به کشف پیچیدگی‌های اسرار آیات و روایات در رابطه با موضوع آفرینش لوح و قلم، عرش و کرسی، سراپرده جلالش و آسمان‌ها، انواع فرشته‌ها، ستاره‌ها و اختران و اوصاف و احکام و آثارشان و هم آنچه درباره‌زمین‌ها است


1) العلويات( خ ل).

2) الاسطقس: لغة يونانية معناها بالعربية الأصل، و في اصطلاح الفلاسفة الطبيعيين أبسط أجزاء المركب.

3) المكنونات( خ ل).

4) المزالق و المعاثر: المواضع التي تزل فيها الاقدام.

المعادن و النباتات و الحيوانات و خواصها و حلها و حرمتها و صيدها و ذبحها و منافع الأدوية و الثمار و الحشائش و العقاقير و خواصها و فوائدها و أحوال الإنسان و النفس و الروح و تشريح الأبدان و علم الطب و أحوال البقاع و البلدان و الأصقاع و سائر ما يتعلق بتلك الأعيان و هذا مما لم يسبقني إليه أحد من علمائنا و المخالفين و أرجو بفضله سبحانه أن يكون مما تقر به أعين المؤمنين و يسخن‌(1)عيون المنافقين و الملحدين و أستمد المعونة في ذلك من ربي جل شأنه ثم من موالي الأكرمين و حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ.

أبواب كليات أحوال العالم و ما يتعلق بالسماويات / کلیات احوال جهان و آنچه به اوضاع آسمانی مربوط است

باب 1 حدوث العالم و بدء خلقه و كيفيته و بعض كليات الأمور

اشارة

باب 1 حدوث العالم و بدء خلقه و كيفيته و بعض كليات الأمور(2)

الآيات

البقرة: هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً ثُمَّ اسْتَوي إِلَي السَّماءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‌ءٍ عَلِيمٌ‌(3)

الأنعام: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ(4)

الأعراف: إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوي عَلَي الْعَرْشِ‌(5)

و عناصر و آفریده‌ها از معادن و گیاهان و جانداران و ویژگی‌های آنان و حلال و حرام و شکار و ذبح حیوانات و نیز درباره فواید ادویه‌ها و میوه‌ها وسبزی‌ها و ریشه‌های دارویی و خواص و فایده آن‌ها و درباره احوال انسان و روح و جان و تشریح بدن و دانش پزشکی و در احوال سرزمین‌ها و شهرها و نواحی دور و هر آنچه به آن‌ها تعلق دارد و در این تألیف هیچ کس از دانشمندان ما و دیگران بر من پیشدستی نکرده است و امیدوارم که به فضل خدای سبحان، مایه نوربخشی چشم مؤمنان و آزردگی و افسوس منافقان و ملحدان باشد و در این باره از پروردگار عظیمم و سپس از سروران باکرامتم (اهل بیت علیهم السلام) یاری می‌خواهم و کفایت می‌کند برای ما خدا، و او چه نیکو کارپردازی است .

باب اول : پیدایش جهان و آغاز آفرینش و چگونگی آن و برخی از امور کلی

اشارة

باب 1 حدوث العالم و بدء خلقه و کیفیته و بعض کلیات الأمور

آیات

• هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُم مَّا فِی الأَرْضِ جَمِیعاً ثُمَّ اسْتَوَی إِلَی السَّمَاء فَسَوَّیهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَهُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ.(6)

{اوست آن کسی که آنچه در زمین است همه را برای شما آفرید سپس به [آفرینش] آسمان پرداخت و هفت آسمان را استوار کرد و او به هر چیزی داناست.}

• الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَجَعَلَ الظُّلُمَاتِ وَالنُّورَ .(7)

{ستایش خدایی را که آسمان‌ها و زمین را آفرید و تاریکی‌ها و روشنایی را پدید آورد.}

• إِنَّ رَبَّکُمُ اللّهُ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَی عَلَی الْعَرْشِ .(8)

1) سخنت عينه( بكسر الخاء المعجمة) يسخن( بفتحها): نقيض« قرت» و أسخن عينه و سخنها: أبكاه.

2) الأحوال( خ ل).

3) البقرة: 29.

4) الأنعام: 1.

5) الأعراف: 54.

6) . بقره / 29

7) . انعام / 1

8) . اعراف / 54

يونس: إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوي عَلَي الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الْأَمْرَ(1)

هود: وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَي الْماءِ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا(2)

الكهف: ما أَشْهَدْتُهُمْ خَلْقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لا خَلْقَ أَنْفُسِهِمْ وَ ما كُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُداً(3)

الأنبياء: أَ وَ لَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْ‌ءٍ حَيٍّ أَ فَلا يُؤْمِنُونَ‌(4)

الفرقان: الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوي عَلَي الْعَرْشِ الرَّحْمنُ فَسْئَلْ بِهِ خَبِيراً(5)

التنزيل: اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوي عَلَي الْعَرْشِ‌(6)

السجدة: قُلْ أَ إِنَّكُمْ لَتَكْفُرُونَ بِالَّذِي خَلَقَ الْأَرْضَ فِي يَوْمَيْنِ وَ تَجْعَلُونَ لَهُ أَنْداداً ذلِكَ رَبُّ الْعالَمِينَ وَ جَعَلَ فِيها رَواسِيَ مِنْ فَوْقِها وَ بارَكَ فِيها وَ قَدَّرَ فِيها أَقْواتَها فِي أَرْبَعَةِ أَيَّامٍ سَواءً لِلسَّائِلِينَ ثُمَّ اسْتَوي إِلَي السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ فِي يَوْمَيْنِ وَ أَوْحي فِي كُلِّ سَماءٍ أَمْرَها وَ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابِيحَ وَ حِفْظاً ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ‌(7)

{در حقیقت پروردگار شما آن خدایی است که آسمان‌ها و زمین را در شش روز آفرید سپس بر عرش [جهانداری] استیلا یافت.}

• إِنَّ رَبَّکُمُ اللّهُ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَی عَلَی الْعَرْشِ یُدَبِّرُ الأَمْرَ.(8)

{پروردگار شما آن خدایی است که آسمان‌ها و زمین را در شش هنگام آفرید سپس بر عرش استیلا یافت کار [آفرینش] را تدبیر می‌کند.}

• وَهُوَ الَّذِی خَلَق السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ وَکَانَ عَرْشُهُ عَلَی الْمَاء لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً.(9)

{و اوست کسی که آسمان‌ها و زمین را در شش هنگام آفرید و عرش او بر آب بود تا شما را بیازماید که کدام‌یک نیکوکارترید.}

• مَا أَشْهَدتُّهُمْ خَلْقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلَا خَلْقَ أَنفُسِهِمْ وَمَا کُنتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّینَ عَضُدًا.(10)

{[من] آنان را نه در آفرینش آسمانها و زمین به شهادت طلبیدم و نه در آفرینش خودشان و من آن نیستم که گمراه‌گران را همکار خود بگیرم.}

• أَوَلَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ کَانَتَا رَتْقًا فَفَتَقْنَاهُمَا وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاء کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ أَفَلَا یُؤْمِنُونَ.(11)

{آیا کسانی که کفر ورزیدند ندانستند که آسمان‌ها و زمین هر دو به هم پیوسته بودند و ما آن دو را از هم جدا ساختیم و هر چیز زنده‌ای را از آب پدید آوردیم آیا [باز هم] ایمان نمی‌آورند.}

• الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَی عَلَی الْعَرْشِ الرَّحْمَنُ فَاسْئلْ بِهِ خَبِیرًا.(12)

{همان کسی که آسمان‌ها و زمین و آنچه را که میان آن دو است در شش روز آفرید، آنگاه بر عرش استیلا یافت رحمتگر عام [اوست] در باره وی از خبره‌ای بپرس [که می‌داند].}

• اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَی عَلَی الْعَرْشِ.(13)

{خدا کسی است که آسمان‌ها و زمین و آنچه را که میان آن دو است در شش هنگام آفرید آنگاه بر عرش [قدرت] استیلا یافت.}

• قُلْ أَئِنَّکُمْ لَتَکْفُرُونَ بِالَّذِی خَلَقَ الْأَرْضَ فِی یَوْمَیْنِ وَتَجْعَلُونَ لَهُ أَندَادًا ذَلِکَ رَبُّ الْعَالَمِینَ *وَجَعَلَ فِیهَا رَوَاسِیَ مِن فَوْقِهَا وَبَارَکَ فِیهَا وَقَدَّرَ فِیهَا أَقْوَاتَهَا فِی أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ سَوَاء لِّلسَّائِلِینَ *ثُمَّ اسْتَوَی إِلَی السَّمَاء وَهِیَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ اِئْتِیَا طَوْعًا أَوْ کَرْهًا قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَ *فَقَضَاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ فِی یَوْمَیْنِ وَأَوْحَی فِی کُلِّ سَمَاء أَمْرَهَا وَزَیَّنَّا السَّمَاء الدُّنْیَا بِمَصَابِیحَ وَحِفْظًا ذَلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ.(14)

1) يونس: 3.

2) هود: 7.

3) الكهف: 51.

4) الأنبياء: 30.

5) الفرقان: 59.

6) الم السجدة: 4.

7) فصّلت: 9- 12.

8) . یونس / 3

9) . هود / 7

10) . کهف / 51

11) . انبیاد / 30

12) . فرقان / 59

13) . سجده / 4

14) . فصلت / 9 - 12

ق: وَ لَقَدْ خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ وَ ما مَسَّنا مِنْ لُغُوبٍ‌(1)

الحديد: هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوي عَلَي الْعَرْشِ‌(2)

النازعات: أَ أَنْتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّماءُ بَناها رَفَعَ سَمْكَها فَسَوَّاها وَ أَغْطَشَ لَيْلَها وَ أَخْرَجَ ضُحاها وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها أَخْرَجَ مِنْها ماءَها وَ مَرْعاها وَ الْجِبالَ أَرْساها مَتاعاً لَكُمْ وَ لِأَنْعامِكُمْ‌(3)

الأعلي: سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَي الَّذِي خَلَقَ فَسَوَّي وَ الَّذِي قَدَّرَ فَهَدي‌(4)

تفسير

هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً امتنان علي العباد بخلق ما يتوقف عليه بقاؤهم و يتم به معاشهم و معني لَكُمْ لأجلكم و انتفاعكم في دنياكم باستعمالكم بها في مصالح أبدانكم بوسط أو غير وسط و في دينكم بالاستدلال و الاعتبار و التعرف بما يلائمها من لذات الآخرة و آلامها و هذا مما يستدل به علي إباحة جميع الأشياء إلا ما أخرجه الدليل و ما يعم كل ما في الأرض لا الأرض إلا إذا أريد به جهة السفل كما يراد بالسماء جهة العلو جَمِيعاً حال عن الموصول الثاني ثُمَّ اسْتَوي إِلَي السَّماءِ(5)

و أحمر كالديباج أما سماؤه *** فريا و أمّا أرضه فمحول

و سمي المطر سماء لخروجه منها، و سمي النبات سماء إمّا لكونه من المطر الذي هو سماء و إمّا لارتفاعه عن الأرض. و السماء المقابل للأرض مؤنث و قد يذكر، و يستعمل للواحد و الجمع لقوله« ثُمَّ اسْتَوي إِلَي السَّماءِ فَسَوَّاهُنَّ» و قد يقال في جمعها« سماوات» قال:« خَلْقِ السَّماواتِ*؛ قُلْ مَنْ رَبُّ السَّماواتِ»* و قال« السَّماءُ مُنْفَطِرٌ بِهِ» فذكر و قال:« إِذَا السَّماءُ انْشَقَّتْ» و« إِذَا السَّماءُ انْفَطَرَتْ» فأنث( انتهي ملخصا).

أي قصد إليها بإرادته من قولهم استوي إليه

{بگو آیا این شمایید که واقعا به آن کسی که زمین را در دو هنگام آفرید کفر می‌ورزید و برای او همتایانی قرار می‌دهید، این است پروردگار جهانیان. و در [زمین] از فراز آن [لنگرآسا] کوه‌ها نهاد و در آن خیر فراوان پدید آورد و مواد خوراکی آن را در چهار روز اندازه‌گیری کرد [که] برای خواهندگان‌درست [و متناسب با نیازهایشان] است.سپس آهنگ [آفرینش] آسمان کرد و آن بخاری بود پس به آن و به زمین فرمود، خواه یا ناخواه بیایید. آن دو گفتند: فرمان‌پذیر آمدیم. پس آنها را [به صورت] هفت آسمان در دو هنگام مقرر داشت و در هر آسمانی کار [مربوط به] آن را وحی فرمود و آسمان [این] دنیا را به چراغ‌ها آذین کردیم و [آن را نیک] نگاه داشتیم این است اندازه‌گیری آن نیرومند دانا.}

• وَلَقَدْ خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ وَمَا مَسَّنَا مِن لُّغُوبٍ.(6)

{و در حقیقت آسمان‌ها و زمین و آنچه را که میان آن دو است در شش هنگام آفریدیم و احساس ماندگی نکردیم.}

• هُوَ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَی عَلَی الْعَرْشِ(7)

{اوست آن کس که آسمان‌ها و زمین را در شش هنگام آفرید آنگاه بر عرش استیلا یافت.} - أَأَنتُمْ أَشَدُّ خَلْقًا أَمِ السَّمَاء بَنَاهَا *رَفَعَ سَمْکَهَا فَسَوَّیهَا *وَأَغْطَشَ لَیْلَهَا وَأَخْرَجَ ضُحَاهَا *وَالْأَرْضَ بَعْدَ ذَلِکَ دَحَاهَا *أَخْرَجَ مِنْهَا مَاءهَا وَمَرْعَاهَا *وَالْجِبَالَ أَرْسَاهَا *مَتَاعًا لَّکُمْ وَلِأَنْعَامِکُمْ.(8)

{آیا آفرینش شما دشوارتر است‌یا آسمانی که [او] آن را برپا کرده است. سقفش را برافراشت و آن را [به اندازه معین] درست کرد. و شبش را تیره و روزش را آشکار گردانید. و پس از آن زمین را با غلتانیدن گسترد. آبش و چراگاهش را از آن بیرون آورد.و کوه‌ها را لنگر آن گردانید. [تا وسیله] استفاده برای شما و دام‌هایتان باشد.}

• سَبِّحِ اسْمَ رَبِّکَ الْأَعْلَی *الَّذِی خَلَقَ فَسَوَّی *وَالَّذِی قَدَّرَ فَهَدَی.(9)

{نام پروردگار والای خود را به پاکی بستای. همان که آفرید و هماهنگی بخشید. و آنکه اندازه‌گیری کرد و راه نمود.}

تفسیر

«هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُم مَّا فِی الأَرْضِ جَمِیعاً»،{اوست آن کسی که آنچه در زمین است همه را برای شما آفرید.}مّنتی است که بر بندگان گذاشته شده، برای آفریدن هر آنچه زندگی‌شان به آن وابسته است و کمال معیشت آن‌ها است و فرمود «لکم»،{برای شما.}یعنی برای اینکه از آن‌ها در این جهان سود ببرید و در مصلحت خویش به واسطه یا بی‌واسطه به کار اندازید و برای امور دین خود بدان دلیل بیاورید و اندرز بگیرید و لذت‌ها و دردهای آخرت را بشناسید، این آیه دلالت دارد بر اینکه همه چیز مباح است جز آنچه دلیلی آن را از این حکم خارج کند. و«ما» شامل هر چیزی است که در روی زمین است و خود زمین را شامل نمی‌شود مگر آنکه مقصود از زمین، سمت و جهت پائین باشد چنانچه مقصود از لفظ سماء، سمت بالا است. «ثم استوی إلی السماء»،{سپس بر آسمان استوار شد.} یعنی قصد آنکرد و خواست آن را،


1) ق: 38.

2) الحديد: 4.

3) النازعات: 27- 33.

4) الأعلي: 1- 3.

5) قال الراغب في مفرداته: سماء كل شي‌ء أعلاه، قال الشاعر في وصف فرس:

6) . ق / 38

7) . حدید / 4

8) . نازعات / 27 - 33

9) . اعلی / 1 - 3

إذا قصده قصدا مستويا من غير أن يلوي علي شي‌ء و قيل استوي أي استولي و ملك قال الشاعر :

قد استوي بشر علي العراق *** من غير سيف و دم مهراق

و المراد بالسماء الأجرام العلوية أو(1)جهات العلو كما قيل.

فَسَوَّاهُنَ أي عدلهن و خلقهن مصونة من العوج و الفطور و قيل هن ضمير السماء إن فسرت بالأجرام لأنها جمع أو في معني الجمع و إلا فمبهم يفسره ما بعده كقولهم ربه رجلا سَبْعَ سَماواتٍ بدل أو تفسير و السبع لا ينافي التسع التي أثبتوها أصحاب الأرصاد إذ الثامن و التاسع مسميان في لسان الشرع بالكرسي و العرش‌(2)

الأولي- أن عدد الافلاك بناء علي تلك الفرضية تسعة و السماوات سبع بالنص غير القابل للتأويل، و تطبيق الثامن علي الكرسيّ و العرش قول من غير دليل، بل الدليل علي خلافه كما سيجي‌ء في معني العرش و الكرسيّ.

الثانية- أن القرآن يجعل الكواكب كلها مصابيح للسماء الدنيا( و هي السماء الأولي ظاهرا) لا مثبتا فيها و لا في غيرها من السماوات بل يصرح بأنها تسبح في الفلك، و أمّا علي الفرض المذكور فمحل الثوابت هو الفلك الثامن و محل كل من السيارات التي ينحصر عددها في السبع علي الفرض فلك من الافلاك المحوية و كلها مركوزة في الافلاك يستحيل عليها الانتقال و تغير الوضع إلّا بتبع الافلاك.

الثالثة- أن الفلك بمعناه المصطلح في الهيئة القديمة لا أثر منها في الخارج و قد استدلّ عليه علماء الهيئة الحديثة بدلائل متعدّدة. إلي غير ذلك.

وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‌ءٍ عَلِيمٌ قيل فيه تعليل كأنه قال و لكونه عالما بتلك الأشياء كلها خلق ما خلق علي هذا النمط الأكمل و الوجه الأنفع و الاستدلال بأن من كان فعله علي هذا النسق العجيب و الترتيب الأنيق كان عليما و تدل الآية علي حدوث السماوات بل الأرض أيضا كما سيأتي بيانه.

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أخبر بأنه تعالي حقيق بالحمد

وقتی قصدش استیلا یافتن بر آن باشد نه صاحب شدن آن. و نیز گفته‌ا‌ند «استوی» به معنی استیلا و دارا بودن آن است، چنانچه شاعر گفته:

قد استوی بشر علی العراق من غیر سیف و دم مهراق

استوار شد بشر بر عراق بی شمشیرزدن و بی خونریزی

و مقصود از آسمان، اجرام عالم بالا یا فضای بالا است همچنانکه گفته شد. «فسویهن» یعنی طبقه بندی کرد و آن‌ها را بی کژی و سستی آفریده است و گفته شد «هنّ» ضمیر سماء است، اگر أجرام جمع یا در معنی جمع تفسیر شود. و اگر مبهم باشد جمله مابعد آن تفسیرش می‌کند همچنانکه گفته است «سبع سماوات» که بدل است و یا تفسیر آن. و هفت آسمان در اینجا با نه فلکی که کیهان شناسان بیان کرده‌اند در تناقض نیست زیرا فلک هشتم و نهم در زبان دین به کرسی و عرش نام برده شده‌اند.

«و هو بکل شی علیم»،{و او به هر چیزی دانا است.}بیان علت آفرینش است به جهت خلق آگاهانه همه مخلوقات بر وجه اکمل و نیکوترین صورت و دلیل آن است که این نظم شگفت انگیز و ترتیب هماهنگ آن، دلیل بر دانش او است و این آیه دلالت می‌کند بر آفرینش آسمان‌ها و نیز زمین، چنانچه در ادامه خواهد آمد.

«الحمدلله الّذی خلق السموات و الأرض»،{سپاس از آن خدا است که آسمان‌ها و زمین راآفریده.}بیان می‌دارد که خدا شایسته سپاس است


1) أي( خ ل).

2) غير خفي أن هذا التطبيق مبني علي الفرضية البطلميوسية في الهيئة و هي كون الافلاك الكلية تسعة و فيه جهات من الاشكال:

و نبه علي أنه المستحق له علي هذه النعم الجسام حمد أو لم يحمد ليكون حجة علي الذين هُمْ بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ و جمع السماوات دون الأرض و هي مثلهن لأن طبقاتها مختلفة بالذات متفاوتة الآثار و الحركات و قدمها لشرفها و علو مكانها وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ أي أنشأهما و الفرق بين خلق و جعل الذي له مفعول واحد أن خلق فيه معني التقدير و جعل فيه معني التضمين و لذلك عبر عن إحداث النور و الظلمة بالجعل تنبيها علي أنهما لا يقومان بأنفسهما كما زعمت الثنوية و جمع الظلمات لكثرة أسبابها و الأجرام الحاملة لها أو لأن المراد بالظلمة الضلال و بالنور الهدي و الهدي واحد و الضلال متعدد و تقديمها لتقدم الأعدام علي الملكات.

فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ المشهور أن المراد بالأيام هنا مقدار أيام الدنيا و روي عن ابن عباس: أنها من أيام الآخرة كل يوم منها أَلْفَ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ.

أقول

و بمثل هذا الخبر لا يمكن صرف الآية عن ظاهرها ثم إنه سبحانه إنما خلق في هذه المدة مع أنه كان قادرا علي خلقها في طرفة عين إما لعبرة من خلقها من الملائكة إذ الاعتبار في التدريج أكثر كما ورد في الخبر أو ليعلم بذلك أنها صادرة من قادر مختار عالم بالمصالح و وجوه الأحكام إذ لو حصلت من مطبوع أو موجب لحصلت في حالة واحدة أو ليعلم الناس التأني في الأمور و عدم الاستعجال فيها كَمَا رُوِيَ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام: وَ لَوْ شَاءَ أَنْ يَخْلُقَهَا فِي أَقَلَّ مِنْ لَمْحِ الْبَصَرِ لَخَلَقَ وَ لَكِنَّهُ جَعَلَ الْأَنَاءَ(1)وَ الْمُدَارَاةَ مِثَالًا لِأُمَنَائِهِ وَ إِيجَاباً لِلْحُجَّةِ عَلَي خَلْقِهِ.

و أورد هنا إشكال و هو أن اليوم إنما يحصل بحركة الشمس و طلوعها و غروبها فما معني اليوم هاهنا و يمكن أن يجاب بوجوه:

الأول أن مناط تمايز الأيام و تقدرها إنما هو حركة الفلك الأعلي دون السماوات السبع و المخلوق في الأيام المتمايزة إنما هو السماوات السبع و

برای نعمت‌های بزرگ، ستایش شود یا نشود، تا حجتی باشد بر آنان که از پروردگارشان روی گردانند. سماوات را جمع آورد و زمین را مفرد، با اینکه مانندآن‌ها است؛ زیرا طبقات آسمان در ذات خود مختلفند و در آثار و حرکات متفاوت، و آن را به جهت شرافت و برتری مکانش مقدم داشت.

«و جعل الظلمات و النّور» یعنی آن‌ها را برآورد و نمودار کرد و فرق میان «خلق» و «جعل» که یک مفعول واحد دارند این است که در خلق، اندازه‌گیری منظور شده و اصالت دارد ولی جعل، امری است ضمنی و فرعی که به خودی خود وجودی ندارد، آن گونه که ثنویه ظلمت را یک مبدأ جدا و اصیل دانسته‌اند، بلکه ظلمت نابودی نور است و ظلمات را به لفظ جمع آورده، به خاطر اسباب و لوازمی که بر آن بار می‌شود و اگر مقصود از ظلمت گمراهی باشد و منظور از نور هدایت، ظلمت به معنی گمراهی، تعدد دارد و متکثر است چرا که راه راست یکی است و کژراهه بسیار. و مقدم بودن ظلمات، به خاطر پیش بودن عدم بر وجود است.

«فی ستۀ أیام» مشهور این است که مقصود از أیام در اینجا همان اندازه روزهای دنیا است و در روایتی از ابن عباس روایت شده که منظور روزهای آخرت است که هر روزی از آن معادل هزار سال شمرده می‌شود.

به عقیده من، با این خبر نمی‌شود آیه را از ظاهر خودش برگرداند، زیرا خدا که می‌توانست همه چیز را در چشم به هم زدنی بیافریند، جهان را در شش روز به تدریج آفرید، برای اینکه پندی باشد برای ملائکه؛ زیرا عبرت پذیری به صورت فرایندی تدریجی، بیشتر است چنانچه در خبری آمده است و نیزآگاهی پیدا کنند که این‌ها همه از خداوند توانا و مختار دانا به مصالح و جوانب حکمت‌ها صادر شدند زیرا اگر از سر طبع یا ناچاری بودند، همه در یک حال محقق می‌شدند. و هم اینکه تا به انسان‌ها تأنی و آرامش و عدم شتاب‌زدگی در انجام کارها را بیاموزد؛ چنانچه از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت شده که: اگر می‌خواست همه را در کمتر از چشم به هم زدنی بیافریند، می‌آفرید ولی این تأخیر و مدارا را نمونه‌ای آورد برای امنایش و حجتی نمود بر آفرید گانش.

در اینجا اشکالی مطرح کرده اند و آن این است که روز از حرکت خورشید و طلوع و غروبش ایجاد می‌شود و در اینجا روز به چه معنایی است؟

به چند وجه می توان به این پاسخ گفت:

1.

معیار اندازه‌گیری روز همان چرخش فلک نهم است نه هفت آسمان. وآفریده‌های روزهای مشخص ششگانه، همان هفت آسمان


1) الاناء: بفتح الهمزة اسم من الابناء أي الابطاء و التأخير.

الأرض و ما بينهما دون ما فوقهما و لا يلزم من ذلك الخلأ لتقدم الماء الذي خلق منه الجميع علي الجميع.

الثاني أن المراد بالأيام الأوقات كقوله تعالي وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ‌(1)الثالث أن المراد في مقدار ستة أيام و مرجع الجميع إلي واحد إذ قبل وجود الشمس لا يتصور يوم حقيقة فالمراد إما مقدار من الزمان مطلقا أو مقدار حركة الشمس هذا القدر و علي التقديرين إما مبني علي كون الزمان أمرا موهوما منتزعا من بقائه سبحانه أو من أول الأجسام المخلوقة كالماء أو من الأرواح المخلوقة قبل الأجسام علي القول به أو من الملائكة كما هو ظاهر الخبر الآتي و إما بالقول بخلق فلك متحرك قبل ذلك بناء علي القول بوجود الزمان و أنه مقدار حركة الفلك فإن التجدد و التقضي و التصرم الذي هو منشأ تحقق الزمان عندهم في الجميع متصور(2)

اما السماوات فالظاهر من الآيات الكريمة و الروايات الشريفة انها اجسام لطيفة خلقت من مادة سماها القرآن« دخانا» قال تعالي: ثُمَّ اسْتَوي إِلَي السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ- إلي أن قال- فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ» لكن قد يستعمل السماء بمعني الموجود العالي سواء كان علوه حسيا او غير حسي كما ورد في صعود الاعمال الي السماء و نزول الأرزاق منها الي غير ذلك، و لعلّ قوله تعالي« وَ فُتِحَتِ السَّماءُ فَكانَتْ أَبْواباً» أيضا من هذا القبيل.

ثمّ الظاهر أنّه كان قبل خلق السماوات و الأرض شي‌ء سماه القرآن« ماء» و انه مادة جميع الاجسام، قال تعالي« خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَي الْماءِ» و يؤيد ذلك كله روايات كثيرة ستطلع عليها من قريب. و الظاهر ان أصل السماء خلق قبل الأرض لكن فتقها و تسويتها سبعا وقع بعده، قال تعالي« خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً ثُمَّ اسْتَوي إِلَي السَّماءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ» كما ان الظاهر ان دحو الأرض كان بعد تسوية السماوات، قال تعالي« وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها» و أيضا الظاهر ان الكواكب كلها و لا أقل من المرئية منها تحت. السماء الأولي، قال تعالي« وَ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابِيحَ» و قال تعالي« إِنَّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزِينَةٍ الْكَواكِبِ».

و اما الأيّام فالمتيقن انه لم يكن قبل خلق الأرض يوم بمعناه المشهور، اعني ما يحصل من حركة الأرض الوضعية، لان هذا المعني انما يمكن فرضه بعد وجود ارض متحركة: فالمراد بها اما ساعات مساوية لها، او مقادير اخري من الزمان اعتبرت أياما بعناية، كما يطلق الايام علي السنين و الاعوام بل علي القرون و الاحقاب و هو استعمال شائع. و علي أي تقدير فان قيل بوجود الزمان قبل خلق السماوات و الأرض فلا بدّ من الالتزام بوجود جسم متحرك بحركة جوهرية او عرضية قبلها- و قد مر استظهار وجود الماء عندئذ- و الا فمعني وقوع خلق السماوات و الأرض في تلك الأزمنة مقارنته لها، و يكفي في المقارنة كونها بحركتها راسمة للزمان.

و أمّا القول بان الزمان امر موهوم منتزع من بقاء ذات الباري سبحانه فان أريد ان ذاته تعالي منشأ لانتزاعه ففيه مضافا الي انه ينافي مخلوقيته ان الزمان امر سيال متصرم و حقيقته التجدد و التغير و ما هذا شانه يستحيل انتزاعه ممّا لا سبيل للتغير إليه بوجه، و كذلك القول بانتزاعه من الملائكة أو الأرواح، الا أن يقال بكونها اجساما قابلة للحركة فتصير كسائر الاجسام في صحة انتزاع الزمان من حركتها فتأمل. و ان أريد انه امر موهوم لا اثر منه في الخارج اصلا فلا يمكن اناطة الأبحاث الحقيقية كبحث القدم و الحدوث الزمانيين و غيره من الأبحاث الهامة: مع انه بناء عليه لا يبقي فرق حقيقي بين الحوادث الماضية و الآتية! و سيأتي الكلام فيه.

و اما الكلام في وقوع الخلق مقارنا للايام الستة فالذي يظهر من الآيات الشريفة ان المراد بالخلق ليس هو الاحداث الدفعي بل المراد الايجاد التدريجي، قال تعالي« هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ»* و قال« خَلَقَ الْأَرْضَ فِي يَوْمَيْنِ» و قال« وَ جَعَلَ فِيها رَواسِيَ مِنْ فَوْقِها وَ بارَكَ فِيها وَ قَدَّرَ فِيها أَقْواتَها فِي أَرْبَعَةِ أَيَّامٍ» و الظاهر أنّه ليس المراد بهذه الأربعة أيّاما اخري غير اليومين الاولين، و الا لما بقي لخلق السماوات شي‌ء من ستة أيّام، و هو تعالي يقول بعيد هنا« فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ فِي يَوْمَيْنِ» فخلق الأرض و اكمالها الي ان تستعد لوجود الرواسي و تهيئة الاقوات كل ذلك وقع في أربعة أيام، الا أن يقال بتداخل أيّام خلق السماوات في أيام خلق الأرض و وقوع خلق السماوات مقارنا ليومين من أيّام خلق الأرض و كيف كان فيشبه ان يكون المراد بالايام التي خلقت فيها الأرض الادوار التي مرت عليها من حين احداثها الي ان صارت علي حالها هذه و استعدت لنشوء الموجود الحي فيها، فينطبق علي ما ذكره علماء« الجيولوجيا» في ادوار الأرض بعض الانطباق. و أن يكون المراد باليومين اللذين خلق فيهما السماوات الدورتين اللتين مرتا عليها أعني الدورة التي كانت مرتتقة غير متميزة، و الدورة التي فتقت و سويت سبع سماوات متميزة. و سيأتي نقلا عن تفسير القمّيّ ان المراد باربعة أيّام الفصول الأربعة لانها التي يخرج اللّه تعالي فيها اقوات الناس و البهائم و سائر الحيوانات و اللّه العالم.

.

و زمین و آنچه میان آن‌ها است هستند نه آنچه برتر از آن‌ها است و این سبب خلأ نمی‌شود زیرا آبی که مایه آفرینش همه آن‌هاست، پیش از آن‌ها بوده و فضا را پر کرده بوده است .

2.

منظور از روزها لحظه است چنانچه خداوند فرموده است «وَمَن یُوَلِّهِمْ یَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ »،(3){و هر که در آن هنگام به آنان پشت کند.}

3.

مقصود از شش روز، مقدار آن است و مرجع همه یکی است زیرا پیش از وجود خورشید، روز حقیقی تحقق پذیر نیست، پس مقصود، یا اندازه است از زمان مطلق، یا اندازه حرکت خورشید به مقدار شش روز، بر فرض وجود آن؛ و به هر تقدیر اساس این است که زمان امری است انتزاعی و برگرفته از بقاء ذات الهی یا مخلوقی که بوده مانند آب، یا روح بنا بر قول تقدم آفرینش آن بر اجسام، یا فرشته‌ها چنانچه در خبر بعدی آمده است و یا باید گفت، پیش از آن فلکی آفریده بوده، بنا بر اینکه زمان، وجودی دارد و آن مقدار حرکت فلک است؛ زیرا گردش زمان و سپری شدن وقت‌ها، منشأ تحقق زمانی است که در نزد حکماء در همه متصوراست.


1) الأنفال: 16.

2) يقع الكلام في قوله تعالي« خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ»* تارة في معني السماوات و ماهيتها، و اخري في معني الأيّام المذكورة و كيفية تصويرها حين خلق السماوات و الأرض، و ثالثة في معني الخلق و كيفية وقوعه في برهة من الزمان.

3) . الانفال / 16

و قال بعض الصوفية للزمان المادي زمان مجرد كالنفس للجسد و للمكان

برخی صوفی مسلکان گفته‌اند، زمان هم روح مجردی دارد که مانند نفس است برای جسم،

المادي مكان مجرد و هما عارضان للمجردات و لا يمكن فهمه و خارج عن طور العقل كسائر خيالاتهم و أقوالهم.

و علي أي حال هذه الآية و ما سيأتي من أشباهها تدل علي حدوث السماوات و الأرض و ما بينهما لأن الحادث في اليوم الأخير مثلا مسبوق بخمسة أيام فيكون متناهي البقاء منقطع الوجود في جهة الماضي و الموجود في اليوم الأول زمان وجوده أزيد علي الأخير بقدر متناه فالجميع متناهي الوجود حادث فيرد علي الحكماء كون الزمان أيضا حادثا متناهيا لأنه عندهم مقدار حركة الفلك .

و أما ما ذكره الرازي في تفسيره‌(1)من أن المراد بستة أيام ستة أحوال‌(2)و ذلك لأن السماء و الأرض و ما بينهما ثلاثة أشياء و لكل واحد منهما ذات و صفة فنظرا(3)إلي خلقة(4)ذات السماء حالة و إلي‌(5)خلقة (6)صفاتها أخري و نظرا(7)إلي خلقة(8)ذات الأرض و إلي صفاتها كذلك و نظرا(9)إلي ذوات ما بينها و إلي صفاتها أخري‌(10)فهي ستة أشياء في ستة أحوال و إنما ذكر الأيام لأن الإنسان إذا رأي‌(11)إلي الخلق رآه فعلا و الفعل ظرفه الزمان و الأيام أشهر الأزمنة و إلا فقبل السماوات لم يكن ليل و لا نهار و هذا مثل ما يقول القائل لغيره إن يوما ولدت فيه كان يوما مباركا و قد يجوز أن يكون ولد ذلك ليلا(12)و لا يخرج عن مراده لأن المراد الزمان‌(13)الذي هو ظرف

چنانچه مکان هم روح مجردی دارد و روح زمان و مکان از عوارض مجردات هستند و این نظر مانند بسیاری از خیال‌بافی‌ها و گفته‌های دیگرشان قابل فهم نیست و از چارچوب عقل خارج است. و به هرحال این آیه و آیه‌های دیگر که در ادامه می‌آید، اشاره دارد برآفرینش آسمان‌ها و هر آنچه در آن است، زیرا آنچه در روز آخر ایجاد شد، مثلاً پنج روز گذشته در پیش از خود دارد و بقایش پایان پذیر است و وجودش در گذشته به نیستی می‌پیوندد و هر چه قبل از خود عدم بوده، حادث است و آنچه در روز نخست پدید شده، به اندازه محدودی از وجود آخری وجود دارد، پس همه موجودی پایان پذیر و حادث هستند و این ایراد بر حکماء وارد می‌شود که خود زمان هم حادث است زیرا زمان در نزد آنان مقدار حرکت فلکی است.

فخر رازی در تفسیرش می‌گوید: مراد از شش روز، شش حال و وضعیت است زیرا آسمان و زمین و ما بین آن‌ها خود سه چیزند و هر کدام از آن‌ها ذاتی دارند و صفتی، و چگونگی خلق ذات آسمان که خود یک حالت است؛ و دیگر اینکه نظر می‌کند بر خلق صفات و ویژگی‌های آن و نیز بر آفرینش حقیقت زمین و صفات و ویژگی های آن، و همچنین نظر می‌کند بر حقیقت آنچه که بین آن‌هاست و بر صفات آن‌ها، که این‌ها با همشش چیز می‌شوند، در شش حالت و موقعیت. و این دوران آفرینش، هر کدام به روزی تعبیر شده، چون آدمی فعل را می‌نگرد و آفرینش را از روزنه زمان می‌نگرد که ظرف هر کاری است و أیام،مشهورترین و متعارف‌ترین زمان‌ها است و گر نه پیش از آفرینش آسمان‌ها شب و روزی نبوده و این مثل آن است که یکی به دیگری بگوید، «روزی که در آن تولد یافتی مبارک بود» و چه بسا که در شب متولد شده است، ولی منافاتی با مقصودش ندارد زیرا منظورش زمان، یعنی ظرف این کار است،


1) مفاتيح الغيب، ج 6 ص 751 في تفسير سورة السجدة.

2) في نظر الناظرين( كذا في مفاتيح الغيب).

3) فنظر( نسخة).

4) خلقة( خ ل).

5) و نظرا الي خلقه( كذا في المصدر).

6) خلقة( خ ل).

7) فنظر( نسخة).

8) خلقة( خ ل).

9) فنظر( نسخة).

10) صفاتها كذلك( في المصدر).

11) اذا نظر( مفاتيح الغيب).

12) أن يكون ذلك قد ولد ليلا( المصدر).

13) هو الزمان( المصدر).

ولادته فهو تكلف بعيد مستغني عنه و ما ذكرنا أقرب إلي لفظ الآية الكريمة و أوفق بالمراد و سيأتي معاني‌(1)العرش و استوي‌(2)عليه.

وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَي الْماءِ قال البيضاوي‌(3)أي قبل خلقهما لم يكن حائل بينهما لا أنه كان موضوعا علي متن الماء و استدل به علي إمكان الخلاء و أن الماء أول حادث بعد العرش من أجرام هذا العالم و قيل كان الماء علي متن الريح و الله أعلم بذلك انتهي و قال الطبرسي‌(4)و في هذا دلالة علي أن العرش و الماء كانا موجودين قبل خلق السماوات و الأرض و كان الماء قائما بقدرة الله علي غير موضع قرار بل كان الله يمسكه بكمال قدرته و في ذلك أعظم الاعتبار لأهل الإنكار و قيل المراد(5)بقوله عَرْشُهُ بناؤه يدل عليه وَ مِمَّا يَعْرِشُونَ أي يبنون فالمعني‌(6)

و كان بناؤه علي الماء فإن البناء علي الماء أبدع و أعجب عن أبي مسلم انتهي.

و قال الرازي في تفسيره‌(7)قال كعب خلق الله تعالي ياقوتة خضراء ثم نظر إليها بالهيبة فصارت ماء يرتعد ثم خلق الريح فجعل الماء علي متنها ثم وضع العرش علي الماء قال أبو بكر الأصم و معني قوله وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَي الْماءِ كقولهم السماء علي الأرض و ليس ذلك علي سبيل كون أحدهما ملتصقا بالآخر و كيف كانت الواقعة يدل‌(8)علي أن العرش و الماء كانا قبل السماوات و الأرض قالت المعتزلة و في الآية دلالة علي وجود الملائكة قبل خلقهما لأنه لا يجوز أن

ولی آنچه او گفته تکلفی است دور از فهم که به آن نیازی نیست و آنچه ما گفتیم به تعبیر آیه کریمه نزدیکتر است و با مقصود قرآن مطابقت بیشتری دارد و به زودی معنای «عرش» و «استوای علی العرش» بیان خواهد شد.

بیضاوی در رابطه با «و کان عرشه علی الماء»،{و عرش او بر آب بود.} گفته است: یعنی قبل از خلق آن‌ها چیزی میان عرش او و آب فاصله نبود، نه اینکه عرش بر روی آب بود و آن را دلیل بر امکان خلأ دانسته و بر اینکه نخستین چیزی که از اجرام این جهان ایجاد شد، پس از عرش، آب است و گفته شده آب بر دوش باد بوده است و خداوند به این امر آگاه‌تر است. پایان

طبرسی گفته، این آیه دلیل است بر اینکه عرش و آب پیش از آسمان‌ها و زمین بوده‌اند و آب به اراده و قدرت خداوند بدون هیچ مکان استواری برقرار بوده است و خداوند به قدرت عظیمش آن را استوار نگه می‌داشته و این خود بزرگترین عبرت است برای انکارکنندگان. و ابی مسلم گفته، عرش به معنی ساختمان و بنا است چنانچه یعرشون در «مِمَّا یَعْرِشُونَ» به معنی بنا می‌کنند آمده است. یعنی بنای آفرینش او بر پایه و مایه آب بوده که این معنی بدیع‌تر و شگفت‌انگیزتر است.

در تفسیر رازی آمده است که: کعب گفت: خدای تعالی یک دانه یاقوت سبز آفرید و با عظمت و هیبت نگاهش بر آن نگریست و آن آبی شد که جریان پیدا کرد و سپس باد را آفرید و آب را بر دوشش نهاد و سپس عرش را بر آن استوار کرد. ابوبکر اصم می‌گوید: «و کان عرشه علی الماء»،{و عرش او بر آب بود.} مانند آن است که بگویند آسمان بر زمین است و مقصود این نیست که یکی بر روی دیگری قرار گرفته و هر گونه که بوده، دلالت می‌کند بر اینکه عرش و آب پیش از آسمان‌ها و زمین بوده‌اند. معتزله اعتقاد دارند، این آیه دلیل است بر اینکه ملائکه پیش از آفرینش آسمان و زمین بوده‌اند، زیرا شایسته نیست که آن‌ها را بیافریند


1) في نسخة: بيان العرش.

2) و الاستواء( خ ل).

3) أنوار التنزيل، ج 1 س هود ي 7.

4) مجمع البيان، ج 5، سورة هود و ليس فيه لفظة الواو.

5) ان المراد( خ ل).

6) و المعني( خ ل).

7) مفاتيح الغيب ج 5 ص 57 في تفسير سورة هود.

8) فذلك يدل( مفاتيح الغيب للرازيّ).

يخلق ذلك و لا أحد ينتفع بالعرش و الماء انتهي.

و في بعض الأخبار: أن المراد حمل علمه و دينه الماء و ربما يؤول من قال بالهيولي الماء بها.

لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا أي خلقهن لحكمة بالغة و هي أن يجعلها مساكن لعباده و ينعم عليهم فيها بفنون النعم و يكلفهم و يعرضهم لثواب الآخرة و لما أشبه ذلك اختبار المختبر قال لِيَبْلُوَكُمْ أي ليفعل بكم ما يفعل المبتلي لأحوالكم كيف تعملون . وَ عَنِ الصَّادِقِ عليه السلام: لَيْسَ يَعْنِي أَكْثَرُكُمْ عَمَلًا وَ لَكِنْ أَصْوَبُكُمْ عَمَلًا وَ إِنَّمَا الْإِصَابَةُ خَشْيَةُ اللَّهِ وَ النِّيَّةُ الصَّادِقَةُ.

ما أَشْهَدْتُهُمْ خَلْقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ قال الطبرسي رحمه الله‌(1)أي ما أحضرت إبليس و ذريته خلق السماوات و الأرض و لا خلق أنفسهم مستعينا بهم علي ذلك و لا استعنت ببعضهم علي خلق بعض و هذا إخبار عن كمال قدرته و استغنائه عن الأنصار و الأعوان و يدل عليه قوله وَ ما كُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُداً أي الشياطين الذين يضلون الناس أعوانا يعضدونني عليه و كثيرا ما يستعمل العضد بمعني العون‌(2)و قيل المعني أنكم اتبعتم الشياطين كما يتبع من يكون عنده علم لا ينال إلا من جهته و أنا ما أطلعتهم علي خلق السماوات‌(3)و لا علي خلق أنفسهم و لم أعطهم العلم بأنه كيف يخلق الأشياء فمن أين يتبعونهم و قيل معناه ما أحضرت مشركي العرب و هؤلاء الكفار خلق السماوات و الأرض و لا بعضهم خلق بعض بل لم يكونوا موجودين فخلقتهم فمن أين قالوا إن الملائكة بنات الله و من أين ادعوا ذلك انتهي.

و زاد الرازي وجهين آخرين‌(4)أحدهما أن الضمير عائد إلي الكفار

و کسی نباشد که از آن‌ها بهره‌مند شود.

و در برخی روایات آمده است که مقصود از این جمله آن است که دانش و کیش خویش را به دوش آب نهاده، و کسانی دیگر کلمه آب را به هیولا تعبیر کرده اند.

«لیبلوکم أیکم أحسن عملا»{تا بیازماید شما را که کدام نیکو‌کردارترید.} یعنی حکمت بالغه آفرینش آسمان و زمین آن است که تسکین دهنده بنده‌هایش باشند و انواع نعمتها را به آنها ارزانی کند. و بر آنها تکلیف کند تا به پاداش آخرت برساند، این خود همانند آزمایشی است که فرمود: «تا بیازماید شما را» یعنی تا با شما کاری کند که با یک فردی که مورد آزمون قرار گرفته می‌کند، تا ببیند چه کار می‌کنید و از امام صادق علیه السّلام نقل است که مقصود بسیاری عمل نیست بلکه مقصود درستی و صواب بودن عمل است که درستی کار بنده، در ترس و خشیت در برابر خدا و نیت درست و اخلاص است.

«ما أشهدتهم خلق السموات و الأرض و لاخلق انفسهم و ما کنت المضلین عضدا» {[من] آنان را نه در آفرینش آسمانها و زمین به شهادت طلبیدم و نه در آفرینش خودشان. و من آن نیستم که گمراهگران را همکار خود بگیرم.}

طبرسی در این باره گفته است(5)یعنی ابلیس و ذریه او را در آفرینش آسمان‌ها و زمین و نه در آفرینش خودشان حاضر نساختم که مرا یاری کنند و یا بر آفرینش یکدیگر یاری کنند؛ و این بیانگر کمال قدرت و بی‌نیازی او از یاران و کمک‌کاران است .

و این آیه: «و ما کنت متّخذ المضلّین عضدا»،{من گمراه‌کننده‌ها را پشتیبان نگرفته‌ام.} هم بر آن دلالت دارد. یعنی شیاطینی که مردم را گمراه کنند را یاران خود قرار ندادم تا به من کمک دهند؛ و بسیاری کلمه عضد را به معنی یار به کار برده و گفته‌اند، مقصود این است که شما چنان پیروی شیطان کنید که گویا او دانشی مخصوص دارد که از جز او به دست نمی‌آید و من آن‌ها را به آفرینش آسمان‌ها و بر آفرینش خودشان مطلع نساختم و به آن‌ها نیاموختم که چگونه اشیاء آفریده می شود. پس از کجا پیرو آن‌ها می‌شوند؟ و گفته‌اند مقصود این است که مشرکان عرب و این کفار در خلق آسمان‌ها و زمین حضور نداشتند و بر آفرینش یکدیگر واقف نشدند و موجود نبودند که من آن‌ها را آفریدم، پس از کجا می‌گویند فرشته‌ها دختران خدایند و از کجا چنین ادعایی می‌کنند؟

فخر رازی دو وجه دیگر بر تفسیر این آیه افزوده است:(6)

• نخست در پاسخ کافرانی که به

1) مجمع البيان ج 6 ص 476 في تفسير سورة الكهف ي 51.

2) و انما وحده هنا لوفاق الفواصل( مجمع البيان).

3) و الأرض( مجمع البيان).

4) نقل عن مفاتيح الغيب، ج 5 ص 729 في تفسير سورة الكهف ملخصا.

5) . مجمع البیان 6 : 476

6) . مفاتیح الغیب 5 : 729

الذين قالوا له صلي الله عليه و آله إن لم تطرد عن مجلسك هؤلاء الفقراء فلا نؤمن بك فكأنه تعالي قال إن هؤلاء الذين أتوا بهذا الاقتراح الفاسد و التعنت الباطل ما كانوا شركائي في خلق العالم و تدبير الدنيا و الآخرة بل هم كسائر الخلق فلم أقدموا علي هذا الاقتراح و نظيره إن من اقترح عليك اقتراحات عظيمة فإنك تقول له لست بسلطان البلد و لا وزير الملك حتي نقبل منك هذه الاقتراحات.

و ثانيهما أن يكون المراد هؤلاء الكفار أيضا و يكون المعني أنتم جاهلون بما جري به القلم من أحوال السعادة و الشقاوة فكيف يمكنكم أن تحكموا لأنفسكم بالرفعة و الكمال و العلو و لغيركم بالذل و الدناءة انتهي.

وَ رَوَي الْعَيَّاشِيُّ عَنِ الْبَاقِرِ عليه السلام أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله قَالَ: اللَّهُمَّ أَعِزَّ(1)الْإِسْلَامَ بِعُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ أَوْ بِأَبِي جَهْلِ بْنِ هِشَامٍ فَأَنْزَلَ اللَّهُ هَذِهِ الْآيَةَ بِعَيْنِهِمَا. وَ فِي الْكَافِي‌(2)، عَنِ الْجَوَادِ عليه السلام: أَنَّ اللَّهَ تَعَالَي لَمْ يَزَلْ مُتَفَرِّداً بِوَحْدَانِيَّتِهِ ثُمَّ خَلَقَ مُحَمَّداً وَ عَلِيّاً وَ فَاطِمَةَ فَمَكَثُوا أَلْفَ دَهْرٍ ثُمَّ خَلَقَ جَمِيعَ الْأَشْيَاءِ فَأَشْهَدَهُمْ خَلْقَهَا وَ أَجْرَي طَاعَتَهُمْ عَلَيْهَا وَ فَوَّضَ أَمْرَهَا(3)إِلَيْهِمْ الْخَبَرَ. و هذا الخبر صريح في حدوث جميع أجزاء العالم.

أَ وَ لَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا قال الطبرسي رحمه الله استفهام يراد به التقريع‌(4)و المعني أ و لم يعلموا أن الله سبحانه‌(5)الذي يفعل هذه الأشياء و لا يقدر عليها غيره فهو الإله المستحق للعبادة دون غيره أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما تقديرها كانتا ذواتي رتق‌(6)و المعني كانتا ملتزقتين منسدتين ففصلنا

پیغمبر گفتند، اگر فقرا و مستمندان را از مجلست نرانی ما به تو ایمان نمی‌آوریم، خداوند فرمود: این پیشنهاد دهنده‌ها و زورگویان بیهوده و یاوه گو، در آفرینش جهان و تدبیر دنیا و آخرت شریک من نبودند و بلکه همانند دیگران بودند پس چرا چنین پیشنهادی و مانند آن می‌دهند؟ کسی که پیشنهادهای بزرگی به تو می کند، تو در پاسخ می گویی، من پادشاه کشور یا وزیر پادشاه نیستم که این پیشنهادها را از تو بپذیریم.

• باز مقصود کفار است و منظور این است که شما یعنی کافران، به چگونگی سعادت و شقاوت و سرنوشت نادانید و ناتوانید و چگونه است که خود را کامل و برتر از دیگران می‌دانید و به دیگران نسبت خواری و پستی می دهید؟

و عیاشی از امام باقر علیه السّلام روایت کرده که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم فرمود: بار خدایا، اسلام را به برکت عمر بن خطاب یا ابوجهل بن هشام عزت ببخش و خدا این آیه را درباره آن‌ها نازل کرد .

و از امام جواد علیه السّلام نقل شده است که خدای تعالی، همواره در یگانگی خود یکتا بود و سپس محمّد و علی و فاطمه علیهم السّلام را آفرید و مدت زیادی ماندند و سپس همه چیز را آفرید و آنان را گواه آفرینش آن‌ها نمود و فرمانبری شان را بر آن‌ها واجب نمود و کار همه را به آن‌ها واگذاشت ... تا آخر خبر. و این خبر تصریح دارد بر حادث بودن همه اجزاء عالم.(7)

«أولم یرالّذین کفروا»،{آیا نبینند آنان که کافرند؟} طبرسی ره می‌گوید، پرسشی است برای سرکوبی و عتاب تند و معنایش این است که آیا نمی‌دانند که خدای سبحان است که این کارها می‌کند و جز او بر آنها توانا نیست؟ پس او است آن معبود شایسته پرستش و عبادت، نه دیگری؛ «أن السموات و الأرض کانتا رتقاً ففتقناهما»،{به راستی که آسمان‌ها و زمین هر دو بسته بودند و ما آن‌ها را گشادیم.} یعنی هر دو به هم چسبیده بودند و بسته بودند و ما آن‌ها را به وسیله هوا از هم جدا کردیم،


1) أعن( خ ل).

2) ج 1 ص 440 من الطبعة الحديثة.

3) في المصدر: امورها.

4) التقريع: التعنيف و العتاب الشديد.

5) في المصدر: أنه سبحانه.

6) في المصدر: تقديره، كانتا ذواتي رتق فجعلناهما ذواتي فتق.

7) . کافی ج 1 : 440

بينهما بالهواء عن ابن عباس و غيره‌(1)و قيل كانت السماوات مرتتقة مطبقة ففتقناها سبع سماوات و كانت الأرض كذلك ففتقناها سبع أرضين عن مجاهد و السدي و قيل كانت السماء رتقا لا تمطر و الأرض رتقا لا تنبت ففتقنا السماء بالمطر و الأرض بالنبات عن عكرمة و عطية و ابن زيد و هو المروي عن أبي جعفر و أبي عبد الله عليهما السلام‌(2). انتهي.

و قال الرازي الرؤية إما بمعني الإبصار أو العلم و الأول مشكل لأن القوم ما رأوهما و لقوله تعالي ما أَشْهَدْتُهُمْ خَلْقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ و الثاني أيضا مشكل لأن‌(3)الأجسام قابلة للرتق و الفتق في أنفسها فالحكم عليها بالرتق أولا و بالفتق ثانيا لا سبيل إليه إلا السمع و المناظرة مع الكفار المنكرين للرسالة فكيف يجوز مثل هذا الاستدلال و دفع الإشكال بعد اختيار الثاني بوجوه. أحدها أنا نثبت نبوة محمد صلي الله عليه و آله بسائر المعجزات ثم نستدل بقوله ثم نجعلهما دليلا علي حصول المصالح في العالم و انتفاء الفساد عنه و ثانيها أن نحمل الرتق و الفتق علي إمكانهما و العقل يدل عليه لأن الأجسام يصح عليها الاجتماع و الافتراق فاختصاصها بالاجتماع دون الافتراق أو بالعكس يستدعي مخصصا و ثالثها أن اليهود و النصاري كانوا عالمين بذلك فإنه جاء في التوراة أن الله تعالي خلق جوهرة ثم نظر إليها بعين الهيبة فصارت ماء ثم خلق السماوات و الأرض و فتق بينهما و كان بين عبدة الأوثان و بين اليهود نوع صداقة بسبب الاشتراك في عداوة محمد صلي الله عليه و آله فاحتج الله تعالي عليهم بهذه الحجة بناء علي أنهم يقبلون قول اليهود في ذلك.

ثم قال اختلف المفسرون في المراد من الرتق و الفتق علي أقوال أحدها و ذكر الوجه الأول من وجوه الطبرسي ثم قال هذا القول يوجب أن خلق

و این از ابن عباس و دیگران نقل شده. و گفته شده: همه آسمان‌ها در هم بودند و ما آن‌ها را از هم باز گشودیم تا هفت آسمان شدند و زمین هم چنین بود و آن را به هفت زمین بازگشودیم واز مجاهد و سدی چنین نقل شده است. و گفته‌اند: آسمان بسته بود و باران نمی‌بارید و زمین بسته بود و گیاهی نمی‌رویید و ما آسمان را به باران گشودیم و زمین را به گیاه. و این از عکرمه و عطیه و ابن زید است و از امام باقر و امام صادق علیهما السلام هم چنین روایت شده است.(4)

رازی می‌گوید: رؤیت یا به معنی دیدن است یا علم و آگاهی؛ و در اولی اشکال وارد است چون مردم آن را ندیدند و خدا هم فرموده: «من آ‌ن‌ها را گواه آفرینش آسمان و زمین نساختم» و دومی هم اشکال دارد، برای آنکه هر جسم قابلیت رتق و فتق یعنی بسته بودن و گشودگی را دارد ولی حکم به اینکه نخست بسته بوده و سپس گشوده شده، راهی جز بیان شرع ندارد و مناظره با کفار منکر رسالت به این صورت امکان ندارد، پس چگونه چنین استدلالی جایز است؟و پس از اختیار وجه دوم، اشکال را به چند وجه پاسخ داده است:

1.

ما نبوت محمّد صلی الله علیه و آله را با معجزه‌های دیگر ثابت می‌کنیم و سپس به گفته‌اش استدلال می‌کنیم و هر دو را دلیلی برتحقق مصالح جهان و نابودی فساد قرار می‌دهیم.

2.

مقصود از رتق و فتق، امکان آن‌ها است و عقل دلالت دارد بر اینکه همه اجسام ممکن است که با هم باشند و یا جدا از هم باشند و حکم به اجتماع آنان و جداشدنشان از هم یا بالعکس، نیاز به دلیل دارد.

3.

یهود و نصاری این معنا را می‌دانستند زیرا در تورات آمده که خدای تعالی گوهری آفرید و به دیده هیبت بر آن نگریست و ناگهان آب شد و آسمان‌ها و زمین را از آن آفرید و آن‌ها را از هم جدا نمود. بت‌پرست‌ها با یهود در دشمنی پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله دوستی و نزدیکی داشتند و خداوند این دلیل را برای آن‌ها آورد به جهت اینکه آنان گفته یهود را در این زمینه باور داشتند.

سپس گفته است که مفسرین در معنی رتق و فتق اختلاف دارند به چند قول که یکی همان وجه اول طبرسی است که گفته، این وجه مستلزم آن است که آفرینش زمین


1) في المصدر: عن ابن عبّاس و الضحّاك و عطاء و قتادة.

2) مجمع البيان، ج 7 ص 45.

3) في بعض النسخ: لان القوم ما رأوا الاجسام القابلة.

4) . مجمع البیان 7 : 45

الأرض مقدم علي خلق السماء لأنه تعالي لما فصل بينهما ترك الأرض حيث هي و أصعد الأجزاء السماوية قال كعب خلق الله السماوات و الأرضين ملتصقتين ثم خلق ريحا توسطهما ففتقتا بها ثم ذكر الثاني و الثالث و رجح الثالث بقوله تعالي وَ السَّماءِ ذاتِ الرَّجْعِ وَ الْأَرْضِ ذاتِ الصَّدْعِ و بقوله سبحانه وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْ‌ءٍ حَيٍ ثم قال و رابعها قول أبي مسلم الأصفهاني قال يجوز أن يراد بالفتق الإيجاد و الإظهار كقوله فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ فأخبر عن الإيجاد بلفظ الفتق و عن الحال قبل الإيجاد بلفظ الرتق.

أقول

و تحقيقه أن العدم نفي محض فليس فيه ذوات متميزة و أعيان متباينة بل كأنه أمر واحد متصل متشابه فإذا وجدت الحقائق فعند الوجود و التكوين يتميز بعضها عن بعض فبهذا الطريق جعل الرتق مجازا عن العدم و الفتق عن الوجود. و خامسها أن الليل سابق علي النهار بقوله وَ آيَةٌ لَهُمُ اللَّيْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهارَ فكانت السماوات و الأرض مظلمة ففتقهما الله بإظهار النهار المبصرة انتهي‌(1).

و أقول

سيأتي في الأخبار ما يؤيد الوجه الثالث و يومئ بعض خطب أمير المؤمنين عليه السلام إلي الثاني كما ستعرف . وَ رَوَي الْكُلَيْنِيُّ فِي الرَّوْضَةِ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِ‌(2)

مقدم باشد بر آسمان زیرا خدای تعالی چون آن‌ها را از هم جدا کرد زمین را به حال خود گذاشت و اجزاء آسمانی را به بالا برافراشت. کعب در این باره می‌گوید: خدا آسمان‌ها و زمین را به هم چسبیده آفرید سپس میان آن‌ها بادی آفرید و به وسیله آن از همدیگر جدا ساخت.

سپس وجه دوم و سوم را آورده و وجه سوم را ترجیح داده و تأیید کرده به فرموده خدای تعالی که فرمود:«والسماء ذات الرجع و الأرض ذات الصدع»،{سوگند به آسمان بارش‌انگیز وسوگند به زمین شکاف‌دار [آماده کشت].} و هم فرمود: «و جعلنا من الماء کلّ شیء حیّ»،{هر چیز زنده‌ای را از آب پدید آوردیم.} سپس گفته: تفسیر چهارم، قول ابی مسلم اصفهانی است که می‌گوید، مقصود از رتق و فتق می‌تواند ایجاد و اظهار باشد، همانندفرموده خداوند «فاطِر السّموات و الأرض»،(3){فاطر و آفریننده آسمان و زمین.} و ایجاد را به لفظ فتق بیان کرده است و وضعیت پیش از ایجاد را به رتق. به نظر من، معنی دقیق آن این است که در نیستی محض، اشیاء و موجودات متمایز و جدا از هم نیستند و و به صورت امری متصل و به هم بسته و پیوسته هستند و حقائق در پرتو هستی و وجود از هم جدا می‌شوند و از این رو رتق را در تعبیر به نیستی آورده، و فتق را برای هستی و وجود.

قول پنجم، شب پیش از روز است همانطور که فرمود: «و آیة َلهمُ اللّیل نَسلخُ مِنهُ النّهار»،(4){ نشانه‌ای [دیگر] برای آن‌ها شب است که روز را [مانند پوست] از آن برمی‌کنیم.}و آسمان و زمین در تاریکی به هم بسته بودند و خدا با اظهار روز روشن آن‌ها را از هم جدا نمود.(5)

به نظر من آنچه از اخبار به آن اشاره خواهد شد، وجه سوم را تایید می‌کنند و برخی خطبه‌های امیرالمؤمنین علیه السّلام به وجه دوم اشاره دارد همانطور که خواهید دانست. کلینی در «روضه کافی»از ابی حمزه ثمالی روایت کرده است:


1) مفاتيح الغيب، ج 6 ص 144( نقل عنه ملخصا).

2) في المصدر:« عن الحسن بن محبوب عن أبي حمزة ثابت بن دينار الثمالي، و أبو منصور عن أبي الربيع» ... و الحسن بن محبوب السراد و يقال الزراد مولي بجيلة كوفيّ ثقة جليل القدر من أصحاب الكاظم و الرضا عليهما السلام و روي عن ستين رجلا من أصحاب أبي عبد اللّه عليه السلام مات- رحمه اللّه- سنة( 224) و كان من ابناء خمس و سبعين سنة. و أبو حمزة الثمالي ثابت بن دينار ثقة من خيار أصحابنا و معتمديهم لقي عليّ بن الحسين و ابا جعفر و أبا عبد اللّه و ابا الحسن عليهم السلام و روي عنهم و مات- رحمه اللّه- سنة( 150) و كان ابن محبوب عندئذ صبيا يرضع و علي هذا فروايته عنه إمّا بالوجادة أو بالواسطة.

3) . فاطر / 1

4) . یس/ 37

5) . مفاتیح الغیب 6 : 144

قَالَ: سَأَلَ نَافِعٌ أَبَا جَعْفَرٍ عليه السلام عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ أَ وَ لَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما قَالَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي أَهْبَطَ(1)آدَمَ إِلَي الْأَرْضِ وَ كَانَتِ السَّمَاوَاتُ رَتْقاً لَا تَمْطُرُ شَيْئاً وَ كَانَتِ الْأَرْضُ رَتْقاً لَا تُنْبِتُ شَيْئاً فَلَمَّا تَابَ‌(2)اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَي آدَمَ عليه السلام أَمَرَ السَّمَاءَ فَتَقَطَّرَتْ بِالْغَمَامِ ثُمَّ أَمَرَهَا فَأَرْخَتْ عزالاها(3)[عَزَالِيَهَا] ثُمَّ أَمَرَ الْأَرْضَ فَأَنْبَتَتِ الْأَشْجَارَ وَ أَثْمَرَتِ الثِّمَارَ وَ تَفَهَّقَتْ بِالْأَنْهَارِ فَكَانَ ذَلِكَ رَتْقَهَا وَ هَذَا فَتْقَهَا فَقَالَ نَافِعٌ صَدَقْتَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ إِلَي آخِرِ الْخَبَرِ و هذا يدل علي الثالث.

وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْ‌ءٍ حَيٍ قال الطبرسي أي و أحيينا بالماء الذي ننزله من السماء كل شي‌ء حي و قيل و خلقنا من النطفة كل مخلوق‌(4). و الأول أصح وَ رَوَي الْعَيَّاشِيُّ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عُلْوَانَ‌(5)قَالَ: سُئِلَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام عَنْ طَعْمِ الْمَاءِ فَقَالَ‌(6)سَلْ تَفَقُّهاً وَ لَا تَسْأَلْ تَعَنُّتاً(7)طَعْمُ الْمَاءِ طَعْمُ الْحَيَاةِ قَالَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْ‌ءٍ حَيٍ. و قيل معناه و جعلنا من الماء حياة كل ذي روح و نماء كل نام فيدخل فيه الحيوان و النبات و الأشجار عن أبي مسلم‌(8).

أَ فَلا يُؤْمِنُونَ أي أ فلا يصدقون بالقرآن و بما يشاهدون من الدليل و البرهان الرَّحْمنُ قيل خبر للذي إن جعلته مبتدأ و لمحذوف إن جعلته صفة

نافع از امام پنجم علیه السّلام از تفسیر آیه «أولم یر الذین کفروا أن السموات و الأرض کانتا رتقاً ففتقناهما» پرسید. فرمود: خدای تبارک و تعالی آدم را بر زمین فرود آورد و آسمان بسته بود و هیچ نمی‌بارید و زمین بسته بود و هیچ نمی‌روئید و چون خدای بلند مرتبه توبه آدم علیه السلام را پذیرفت فرمود: تا آسمان ابر باران‌زا برگرفت و آنگاه امر کرد تا درهای خود را گشود و فرو بارید و زمین را فرمود تا درخت‌ها برآورد و میوه‌ها به بار آورد و جوی‌ها روان سازد و آن رتق بود و این فتق آن. نافع گفت راست گفتی ای فرزند رسول خدا و تا آخر خبر، و این دلیل وجه سوم است.

«و جعلنا من الماء کلّ شیء حیّ»،{هر چیز زنده‌ای را از آب پدید آوردیم.} طبرسی می‌گوید: یعنی با آبی که از آسمان فرود آوردیم همه چیز را زنده کردیم، و گفته‌اند: یعنی هر آفریده‌ای را از نطفه برآوردیم و اولی صحیح‌تر است. عیاشی به سندش از حسین بن علوان روایت کرده که از امام صادق علیه السّلام از مزه آب سؤال شد و فرمود: برای فهمیدن و آگاهی بپرس نه برای رنج دادن و به مشقت انداختن. مزه آب همان مزه زندگی است. خدای سبحان فرمود: «از آب هر چیز زنده را آفریدیم.» و از ابی مسلم آمده که گفته‌اند: یعنی به وسیله آب، زندگی هر جاندار و رشد و نمو او را قرار دادیم و این شامل حیوانات و گیاهان و درخت‌ها همه می‌شود.(9)

«أفلا یؤمنون»،{آیا ایمان نمی‌آورید؟}یا آیا تأیید نمی‌کنید و به قرآن و به آنچه مشاهده می‌کنید از دلیل و برهان،ایمان نمی‌آورید.

وضیح

«الرحمن» در آیه 59 سوره فرقان، خبرالذی است اگر آن را مبتدا بگیریم، یا بدل ضمیر در (استوی) یا صفت «الحی»


1) في المصدر: لما أهبط.

2) في المصدر: فلما أن تاب.

3) و في نسخة« عزاليها» و العزالي بالالف الأخيرة و العزالي بالياء الخفيفة جمع« العزلاء» بفتح العين المهملة و سكون الزاي و هو مصب الماء من القربة و نحوها، و أرخت عزاليها أي أمطرت بشدة.

4) في المصدر: كل مخلوق حي، عن أبي العالية.

5) كذا في المصدر و في بعض النسخ« الحسن بن علوان».

6) في المصدر: فقال له.

7) تعنته: طلب زلته و مشقته، و تعنت عليه في السؤال: سأله علي وجه التلبيس عليه.

8) مجمع البيان، ج 7، ص 45.

9) . مجمع البیان 7 : 45

للحي أو بدل من المستكن في اسْتَوي و قرئ بالجر صفة للحي فَسْئَلْ بِهِ خَبِيراً أي فاسأل عما ذكر من الخلق و الاستواء عالما يخبرك بحقيقته و هو الله تعالي أو جبرئيل أو من وجده في الكتب المتقدمة ليصدقك فيه و قيل الضمير للرحمن و المعني إن أنكروا إطلاقه علي الله فاسأل عنه من يخبرك من أهل الكتاب ليعرفوا ما يرادفه في كتبهم و علي هذا يجوز أن يكون الرحمن مبتدأ و الخبر ما بعده و السؤال كما يعدي بعن لتضمنه معني التفتيش يعدي بالباء لتضمنه معني الاعتناء و قيل إنه صلة خبيرا .

قُلْ أَ إِنَّكُمْ لَتَكْفُرُونَ بِالَّذِي خَلَقَ الْأَرْضَ فِي يَوْمَيْنِ قال البيضاوي أي مقدار يومين أو بنوبتين و خلق في كل نوبة ما خلق في أسرع ما يكون و لعل المراد بالأرض ما في جهة السفل من الأجرام البسيطة و من خلقها في يومين أنه خلق لها أصلا مشتركا ثم خلق لها صورا صارت لها أنواعا و كفرهم به إلحادهم في ذاته و صفاته وَ تَجْعَلُونَ لَهُ أَنْداداً و لا يصح أن يكون له ند ذلِكَ الذي خلق الأرض في يومين رَبُّ الْعالَمِينَ خالق جميع ما وجد من الممكنات و مربيها وَ جَعَلَ فِيها رَواسِيَ استئناف غير معطوف علي خلق للفصل بما هو خارج عن الصلة مِنْ فَوْقِها مرتفعة عليها ليظهر للنظار ما فيها من وجوه الاستبصار و تكون منافعها معرضة للطلاب‌(1).

أقول

و قال الرازي إذ لو جعلت تحتها لأوهم ذلك أنها أساطين تمسكها فجعلها فوقها ليري الإنسان أن الأرض و الجبال أثقال علي أثقال و كلها مفتقرة إلي ممسك و حافظ و ليس ذلك إلا الله سبحانه‌(2).

وَ بارَكَ فِيها قال البيضاوي أي و أكثر خيرها بأن خلق فيها أنواع النبات و الحيوانات وَ قَدَّرَ فِيها أَقْواتَها أي أقوات أهلها بأن عين لكل نوع ما يصلحه و يعيش به أو أقواتا تنشأ منها بأن خص حدوث كل قوت بقطر من

در آیه سابق. «فَسْئَلْ بِهِ خَُبِیراً» یعنی بپرس درباره آفرینش و استواری بر عرش از دانشمندی که حقیقت را برای تو بیان کند و آن خدای تعالی یا جبرئیل یادانایان به کتاب‌های آسمانی پیشین هستند. و برخی گفته‌اند، ضمیر برای الرحمن است و معنا این است که اگر منکر اطلاق (رحمان) بر خداوند هستند، از اهل کتاب بپرسند که چنین لفظی در کتاب‌هایشان بدین معنا بر خدا اطلاق شده است. و به این جهت الرّحمن می‌شود مبتدا و آنچه پس از آن آمده خبر است و سؤال در «فَسْئَلْ بِهِ خَبِیراً»، اگر با «عن» متعدی شود به معنی تفتیش است و اگر با «باء» متعدی شود به معنی توجه و اعتنا است. و گفته شده که در اینجا حرف صله است.

«قل أئنکم لتکفرون بالّذی خلق الأرض فی یومین»،{بگو به راستی آیا شما کافرید به آن که زمین را در دو روز آفریده؟} بیضاوی می‌گوید: یعنی در مقدار دو روز یا در دو نوبت و در هر نوبت با شتاب هر چه بیشتر، آنچه را باید، آفریده است. و شاید مقصود از زمین، اجرام بسیط زیر آسمان است و منظور از دو بار آفرینش این است که یک بار ماده مشترک آنها را آفریده و سپس صورت‌های مخصوص به هر کدام را خلق کرده. و کفرشان، ناروا گویی و الحاد نسبت به ذات و صفات خداونداست. «وتجعلون له أندادا»، {و می‌سازید برایش همتاها.} با اینکه کسی شایستگی همتایی او را ندارد. «ذلک» کسی است که زمین را در دو روز آفریده، «رب العالمین» است، آفریننده هر چه است وپرورنده آن‌ها «و جعل فیها رواسی»،{و نهاده در زمین لنگرها از کوه.} بر بالای زمین بر افراشته تا بیننده‌ها از آن بصیرت یابند و جوینده‌ها سودها برند.(3)

رازی در تفسیر خود گفته: چون اگر کوه‌ها را زیر زمین می‌ساخت گمان می‌کردند ستون‌هایی آن‌ها را نگه می‌دارند و بر روی قرار داد تا آدمی ببیند زمین و کوه‌ها بار سنگینی بر یکدیگرند و نیازمند نگهدارنده‌ای پایدارند، و او کسی نیست جز خدای سبحان.(4)«و بارک فیها»، {و برکت داد در آن.} بیضاوی می‌گوید: یعنی خیر بسیار داد به آفرینش هر گونه گیاه و جاندار «قدر فیها أقواتها»،{و اندازه گرفت در آن قوتهایش را.} یعنی خوراک اهل زمین را و برای هر نوعی خوراک شایسته او را معین کردو یا در هر سرزمینی خوراک مناسب آن آفرید


1) أنوار التنزيل، ج 2، ص 384.

2) مفاتيح الغيب، ج 7، ص 353. نقل عنه ملخصا.

3) . أنوار التنزیل 2 :384

4) . مفاتیح الغیب 7 : 353

أقطارها و قرئ وَ قَسَّمَ فِيهَا أَقْوَاتَهَا فِي أَرْبَعَةِ أَيَّامٍ أي في تتمة أربعة أيام كقولك سرت من البصرة إلي بغداد في عشر(1)و إلي الكوفة في خمس عشرة(2)و لعله قال ذلك و لم يقل في يومين للإشعار باتصالهما لليومين‌(3)الأولين و التصريح علي الفذلكة(4).

أقول

و قد يحمل علي أن المراد أربعة أوقات و هي التي يخرج الله فيها أقوات العالم من الناس و البهائم و الطير و حشرات الأرض و ما في البر و البحر من الخلق من الثمار و النبات و الشجر و ما يكون فيه معاش الحيوان كله و هي الربيع و الصيف و الخريف و الشتاء و لا يخفي بعده عن السياق.

سَواءً أي استوت سواء بمعني استواء و الجملة صفة أيام و يدل عليه قراءة يعقوب بالجر و قيل حال من الضمير في أَقْواتَها أو في فِيها و قرئ بالرفع علي هي سواء للسائلين متعلق بمحذوف تقديره هذا الحصر للسائلين عن مدة خلق الأرض و ما فيها أو بمقدر أي قدر فيها الأقوات للطالبين.

ثُمَّ اسْتَوي إِلَي السَّماءِ قصد نحوها من قولهم استوي إلي مكان كذا إذا توجه إليه توجها لا يلوي علي غيره وَ هِيَ دُخانٌ قال البيضاوي أي أمر ظلماني و لعله أراد به مادتها و الأجزاء(5)المتصغرة التي ركبت منها(6)و قال الطبرسي قال ابن عباس كانت بخار الأرض و قيل معناه ثم استوي أمره إلي السماء(7)و قال الرازي و ذكر صاحب الأثر أنه كان عرش الله علي الماء

و به جای قدّر، «قسّم» هم خوانده شده. «فی أربعه أیام» مقصود تتمه چهار روز است نه چهار روز جدا از دو روز آفرینش زمین که با هم شش روز شوند، چنانچه مثلا ًکسی بگوید از بصره تا بغداد ده روز رفتم و تا کوفه پانزده روز. و شاید آنکه دو روز نگفته، برای بیان پیوسته بودنشان به دو روز نخست بوده است.(8)

به نظر من احتمال دارد که منظور از این چهار روز ، چهار وقت باشد که خدا در آنها خوراک و قوت جهان را آماده کرده، از انسان‌ها و چهارپایان و پرنده‌ها و حشرات و خزنده‌های زمین و آنچه در بیابان و دریا است از میوه‌ها و گیاه و درخت و همه آنچه‌وسیله زندگی و معاش هر جانداری است و آن چهار فصل بهار و تابستان و پائیز و زمستان است و این تأویل از سیاق به دور است.

«سواء»: استوار شد. سواء به معنی استوار شدن، و دلیلش قرائت یعقوب است که آن را مجرور خوانده به وصف ایام و گفته‌اند: حال از ضمیر «اقواتها» یا در«فیها» است و مرفوع قرائت شده که خبر «هی» مقدر است. «للسائلین» یعنی برای پرسش‌کننده‌ها از مدت آفرینش زمین و آنچه در آن است. یا به این معنا که خوراک و قوت را برای خواستاران، در چهار روز اندازه و تعیین کرده است .

«ثُمَّ اسْتَوی إِلَی السَّماء»{سپس استوار شد به سوی آسمان} و آهنگ آن کرد. چنانچه گفته می‌شود «استوار پیدا کردبه سوی فلان مکان» هنگامی که تنها به آن سمت روی کند«وهی دخان»{و آن دود بود.}و بیضاوی در تفسیرش گفته: و چیزی تاریک بوده و شاید مایه و اجزاء ریزی بوده که از آن فراهم شده است.(9)و طبرسی در مجمع البیان گفته، ابن عباس گفته بخار زمین بوده و گفته‌اند، یعنی فرمانش بر آسمان استوار شد(10)و رازی در تفسیرش می‌گوید: صاحب اثر آورده است که عرش خدا بر آب بود،


1) في المصدر: في عشرة.

2) في المصدر: في خمسة عشر.

3) في المصدر: باليومين.

4) أنوار التنزيل، ج 2، ص 384.

5) في المصدر: أو الاجزاء.

6) أنوار التنزيل، ج 2، ص 385.

7) مجمع البيان، ج 9، ص 6.

8) . أنوار التنزیل 2 : 384

9) . أنوار التنزیل 2 : 385

10) . مجمع البیان 7. : 385

منذ(1)خلق السماوات و الأرض فأحدث الله في ذلك الماء سخونة فارتفع منه زبد و دخان‌(2)فبقي علي وجه الماء فخلق الله تعالي فيه‌(3)اليبوسة و أحدث منه الأرض و أما الدخان فارتفع و علا فخلق الله منه السماوات و اعلم أن هذه القصة غير موجودة في القرآن فإن دل عليها دليل صحيح قبلت‌(4)و إلا فلا و هذه القصة مذكورة في أول الكتاب الذي تزعم اليهود أنه التوراة و فيه أنه تعالي خلق السماء من أجزاء مظلمة و هذا هو المعقول لأنا(5)قد دللنا في المعقولات علي أن الظلمة ليست كيفية وجودية بل هي عبارة عن عدم النور(6)فالله سبحانه لما خلق الأجزاء التي لا تتجزي فقبل أن يخلق فيها كيفية الضوء كانت مظلمة عديمة النور ثم إذ ركبها(7)و جعلها سماوات و كواكب و شمسا و قمرا و أحدث صفة الضوء فيها فحينئذ صارت مستنيرة فثبت أن تلك الأجزاء حين قصد الله تعالي أن يخلق منها السماوات و الشمس و القمر كانت مظلمة فصح تسميتها بالدخان لأنه لا معني للدخان إلا أجزاء متفرقة غير متواصلة عديمة النور(8).

فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا قال البيضاوي أي بما خلقت فيكما من التأثير و التأثر و أبرزا ما أودعتكما من الأوضاع المختلفة و الكائنات المتنوعة أو ائتيا في الوجود علي أن الخلق السابق بمعني التقدير أو الترتيب للرتبة أو الإخبار أو إتيان السماء بحدوثها و إتيان الأرض أن تصير مدحوة أو ليأت كل منكما الأخري في حدوث ما أريد توليده منكما و يؤيده قراءة آتيا من المؤاتاة أي

از هنگامی که که آسمان‌ها و زمین را آفرید، و خدا در آب حرارت و گرما ایجاد کرد و از آن کف و دودی برخاست و آن کف بر روی آب ماند و خدا از آن خشکی را آفرید و از آن، زمین را برآورد و دود برافراشت و بالا رفت و خدا از آن، آسمان‌ها را آفرید. و بدان که این داستان در قرآن نیست و اگر دلیل متقن ودرستی باشد پذیرفته است و اگر نه مورد قبول نیست و این داستان در آغاز کتابی که به گمان یهود، تورات است آمده و در آن آمده که خدای تعالی آسمان‌ها را از اجزاء و تکه‌های تیره آفریده و این از نظر عقل مورد قبول است زیرا ما در علم معقول ثابت کردیم که تاریکی، یک کیفیت وجودی نیست بلکه عدم و نیستی نور است و چون خدای سبحان، اجزایی که پیوسته بودند را آفرید، پیش از آنکه به آن‌ها روشنی دهد، تیره و بی‌نور بودند و چون آن‌ها را فراهم آورد و آسمان‌ها و اختران و خورشید و ماه ساخت و در آن‌ها صفت روشنی را ایجاد کرد و نورانی شدند و این اجزاء آنگاه که خدا می‌خواست از آن‌ها آسمان و خورشید و ماه را بیافریند، تیره و تاریک بودند، پس نام دود یا دخان بر آن‌ها صحیح به نظر می‌رسد، زیرا مقصود از دود، اجزاء از هم پاشیده بی‌نور است.(9)

«فقال لها و للأرض ائتیا» {پس گفت به آن آسمان‌ها و به زمین بیائید.} بیضاوی می‌گوید: یعنی اثر بخشی و اثرپذیری خود را بردارید و آنچه را در شما نهادم، از حالات و وضعیت‌های گوناگون و موجودات گوناگون، هویدا کنید؛ یا آنکه به وجود درآئید، بنا بر اینکه خلقت پیش از این به معنی اندازه‌گیری و پایه بندی و گزارش دادن بوده، یا معنی آمدن آسمان، پدیدار شدن آن است و آمدن زمین، گسترانیدن و خشک شدن آن است، یا آنکه هر کدام، هرچه را از شما خواستم که زاده شود برآورید و مؤید این معنی است کلمه«آتیا» از مؤاتات،


1) في المصدر: قبل خلق.

2) في المصدر: أما الزبد فبقي.

3) في المصدر: منه اليبوسة.

4) في المصدر: قبل.

5) في المصدر: لانه.

6) و الدليل مذكور في المصدر.

7) في المصدر: لما ركبها.

8) مفاتيح الغيب، ج 7، ص 385.

9) . مفاتیح الغیب 7 : 385

ليوافق كل واحدة منكما أختها فيما أردت منكما طَوْعاً أَوْ كَرْهاً شئتما ذلك أو أبيتما أو المراد إظهار كمال قدرته و وجوب وقوع مراده لا إثبات الطوع و الكره لهما و هما مصدران وقعا موقع الحال قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ أي منقادين بالذات و الأظهر أن المراد تصوير تأثير قدرته فيهما و تأثرهما بالذات عنها و تمثيلها(1)بأمر المطاع و إجابة المطيع الطائع كقوله كُنْ فَيَكُونُ و ما قيل إنه تعالي خاطبهما و أقدرهما علي الجواب إنما يتصور علي الوجه الأول و الأخير و إنما قال طائِعِينَ علي المعني باعتبار كونهما مخاطبتين كقوله تعالي ساجِدِينَ .

و قال الطبرسي قدس سره قال ابن عباس أتت السماء بما فيها من الشمس و القمر و النجوم و أتت الأرض بما فيها من الأنهار و الأشجار و الثمار و ليس هناك أمر بالقول حقيقة(2)و لا جواب لذلك القول بل أخبر(3)سبحانه عن اختراعه السماوات و الأرض و إنشائه لهما من غير تعذر و لا كلفة و لا مشقة بمنزلة ما يقال‌(4)افعل فيفعل من غير تلبث و لا توقف و لا تأن‌(5)فعبر عن ذلك بالأمر و الطاعة و هو كقوله إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ و إنما قال أَتَيْنا طائِعِينَ و لم يقل طائعتين لأن المعني أتينا بمن فينا من العقلاء(6)فغلب حكم العقلاء و قيل إنه لما خوطبن خطاب من يعقل جمعن جمع من يعقل كما قال وَ كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ‌(7).

فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ قال البيضاوي أي فخلقهن خلقا إبداعيا و أتقن

یعنی هر کدام همانند دیگری را بسازید، در آنچه از شما خواستم، با میل و رغبت خود یا به اجبار و بخواهید یا نخواهید. یا مقصود اظهار کمال قدرت است که باید خواست او انجام شود نه حقیقت رغبت آنان و یا اجبارشان در این باره، و هر دو مصدر در نقش حال قرار گرفتند. از اینجا است که «قالتا أتینا طائعین»،{گفتند آمدیم به دلخواه خود.}، یعنی فرمانبردار و مطیعانه و آنچه روشن‌تر به نظر می‌رسد این است که منظور اثر پذیری آن‌ها است از نیروی وی مانند فرمانی مطاع و پذیرش شده همچون فرموده او که گفت «کن فیکون»، {باش، پس می‌باشد.} و آنچه گفته‌اند که با آن‌ها سخن گفت و و آن‌ها را قادر به پاسخ‌گویی کرد، تصور می‌شود که بنا بر وجه اول و آخری است.

طبرسی می‌گوید: ابن عباس می‌گوید: آسمان، خورشید و ماه و اختران و ستارگانش را آورد و زمین جوی‌ها و درختان و میوه‌هایش را و سخنی در اینجا به میان نبوده و پاسخی به زبان نیامده،بلکه خدای سبحان از آفرینش آسمان‌ها و زمین خود خبر داده که بدون سختی و مشقت ایجاد شده و این همانند آن است که به مأمور امر شود که «انجام بده» و انجام می‌شود، بدون هیچ مکث و توقف و درنگی و و از آن به امر و اطاعت و فرمان‌پذیری تعبیر کرده. و همانند آن در جایی می‌گوید: «إنما أمره إدا أراد شیئاً أن یقول له کن فیکون»،{همانا فرمانش هنگام خواست چیزی این است که می گوید باش و می‌باشد}. و گفته شده «أتینا طائعین» و نگفت طائعتین چون جمع عاقل است و حکم عقلا بر آن غلبه دارد و گفته می‌شود، هنگامی که می‌خواهد جمع عاقلی را مورد خطاب قرار دهد، از جمع عاقل استفاده می‌کند مانند اینکه می‌گوید: «و کلٌّ فی فلکٍ یسبحون»، {و همه در فلک شناورند}.(8)

«فَقَضیهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ»،{آفریدشان هفت آسمان.} بیضاوی می‌گوید: یعنی بدون طرح و نقشه قبلی و محکم آن‌ها را آفرید


1) في المصدر: و تمثيلهما.

2) في المصدر: علي الحقيقة.

3) في المصدر: بل أخبر اللّه.

4) في المصدر: ما يقال للمأمور.

5) في المصدر: ليس لفظة« و لا تأن».

6) في المصدر: عن قطرب.

7) مجمع البيان، ج 9 ص 6.

8) . مجمع البیان 9 : 6

أمرهن و الضمير للسماء علي المعني‌(1)أو مبهم و سَبْعَ سَماواتٍ حال علي الأول و تمييز علي الثاني فِي يَوْمَيْنِ قيل خلق السماوات يوم الخميس و الشمس و القمر و النجوم يوم الجمعة وَ أَوْحي فِي كُلِّ سَماءٍ أَمْرَها شأنها و ما يتأتي منها بأن حملها عليه اختيارا أو طبعا و قيل أوحي إلي أهلها بأوامره وَ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابِيحَ فإن الكواكب كلها تري كأنها تتلألأ عليها وَ حِفْظاً أي و حفظناها من الآفات أو من المسترقة حفظا و قيل مفعول له علي المعني كأنه قال خصصنا السماء الدنيا بمصابيح زينة و حفظا ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ البالغ في القدرة و العلم.

وَ ما مَسَّنا مِنْ لُغُوبٍ قال الطبرسي أي تعب و نصب أكذب الله تعالي بهذا اليهود فإنهم قالوا استراح الله يوم السبت فلذلك لا نعمل فيه شيئا(2). و قال الرازي في تفسيره قال بعض المفسرين المراد من الآية الرد علي اليهود حيث قالوا بدأ الله خلق العالم يوم الأحد و فرغ منه في ستة أيام آخرها يوم الجمعة و استراح يوم السبت و استوي‌(3)علي عرشه فقال تعالي وَ ما مَسَّنا مِنْ لُغُوبٍ رادا(4)

عليهم و الظاهر أن المراد الرد علي المشرك أي ما تعبنا بالخلق الأول حتي لا نقدر علي الإعادة ثانيا و أما ما قاله اليهود و نقلوه من التوراة فهو إما تحريف منهم أو لم يعلموا تأويله و ذلك لأن الأحد و الإثنين أزمنة متميزة بعضها عن بعض فلو كان خلق السماوات ابتداء يوم الأحد لكان الزمان متحققا قبل الأجسام و الزمان لا ينفك عن الأجسام فيكون قبل الأجسام‌(5)أجسام أخر

و ضمیر برای سماوات به صورت مؤنث آمده، به اعتبار معنای کثرت آن. «فی یومین»، در دو روز. روز پنجشنبه آسمان‌ها را آفرید و روز جمعه خورشید و ماه و ستاره‌ها را «و أوحی فی کلّ سماء أمرها»،{و وحی کرد در هر آسمانی فرمان خود را.}یعنی کار خود را و آنچه از او برآید که بر آن وادارد و تحمیل کند، به اختیار یا از طبع و روال همیشگی، و گفته‌اند: وحی او، به وحی اوامرش بوده به اهل آن.

«و زینّا السّماء الدّنیا بمصابیح»،{و آراستیم آسمان نزدیکتر را به چراغ‌ها.}زیرا همه ستارگان و اختران بر آن می‌درخشند. «و حفظاً» یعنی حفظ کردیم آن‌ها را از هر آفت و دست اندازی. و گفته شده که در معنی مفعول له است. همچنانکه گفته شده، ویژه ساختیم آسمان دنیا را با مصابیح و چراغ‌ها به خاطر زینت و زیور و نگه‌دارندگی آنها. «ذلک تقدیر العزیز العلیم»،{این است تقدیر و تدبیر خداوند با عزت و دانا.} که قدرت و دانش او کامل است.

در آخر آیه سوره ق می‌فرماید: «و ما مسّنا من لغوب»، {نرسید به ما هیچ رنج و خستگی.} طبرسی می‌گوید، منظور تعب و سختی است و خداوند به وسیله آن، این سخن یهود را دروغ می‌شمرد که گفتند: خدا روز شنبه آسایش یافت زیرا که آفرینش را به پایان رسانده بود و از این رو ما در آن هیچ کاری نکنیم.(6)

رازی در تفسیرش می‌گوید: برخی مفسران می‌گویند که مقصود آیه، ردّ بر یهود است که گفتند: خدا روز یکشنبه آفرینش جهان را آغاز کرد و تا شش روز دیگر آن که به روز جمعه پایان یافت، و روز شنبه آرام شد و بر عرشش استوار گردید و خداوند متعال فرمود:«و ما مسنا من لغوب» که ردّی است بر گفته آنان، و ظاهر آن است که مقصود او ردّی است برمشرکین. یعنی ما به آفرینش نخست رنج ندیدیم تا قادر نباشیم به تکرار آن در مرتبه دوم و آنچه یهود گفتند و از تورات گرفتند، یا تحریفی است از آن و یا تفسیرش را ندانستند؛ زیرا یکشنبه و دوشنبه زمانی است از هم جدا و با هم فرق دارند و اگر آفرینش آسمان از روز یکشنبه باشد، باید زمان پیش از اجسام و موجودات باشد، ولی زمان نمی‌تواند از اجسام جدا باشد


1) أي كانت المناسب صيغة التثنية و لما كان في كل منهما كثرة اعتبر جانب المعني، و انما جمع علي صيغة جمع العقلاء باعتبار جعلهما مخاطبتين( منه).

2) مجمع البيان، ج 9، ص 150.

3) في المصدر: استلقي.

4) في المصدر: ردا.

5) في المصدر: قبل خلق الاجسام.

6) . مجمع البیان 9 : 150

فيلزم القول بقدم العالم و هو مذهب الفلاسفة انتهي‌(1).

و أقول

تعيين تلك الأيام موجودة في الأخبار المعتبرة كما ستعرف و ما توهم من لزوم قدم العالم خطأ كما عرفت سابقا أنه يمكن تصحيحه بوجوه متعددة شي‌ء منها لا يستلزم ذلك و أما تعيين الأيام فيمكن أن تقدر الأزمنة بحيث تكون بعد خلق الشمس و حركة الأفلاك و تعيين الأيام تلك الأزمان الماضية موافقة لهذه الأيام الستة بحيث إذا كانت الشمس متحركة فيها كانت تلك الأيام بعينها فتأمل.

بيان

أَ أَنْتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً قال البيضاوي أي أصعب خلقا أَمِ السَّماءُ ثم بين كيف خلقها و قال‌(2)بَناها ثم بين البناء فقال رَفَعَ سَمْكَها أي جعل مقدار ارتفاعها من الأرض أو ثخنها الذاهب في العلو رفيعا فَسَوَّاها أي فعدلها أو جعلها(3)مستوية أو فتممها بما به يتم‌(4)كمالها من الكواكب و التداوير و غيرها(5)من قولهم سوي فلان أمره إذا أصلحه وَ أَغْطَشَ لَيْلَها أي أظلمه منقول من غطش الليل إذا أظلم و أضاف‌(6)إليها لأنه يحدث بحركتها وَ أَخْرَجَ ضُحاها أي و أبرز ضوء شمسها كقوله تعالي وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها يريد النهار وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها بسطها و مهدها للسكني أَخْرَجَ مِنْها ماءَها بتفجير العيون وَ مَرْعاها أي و رعيها و هو في الأصل لمواضع الرعي‌(7)و تجريد الجملة عن العاطف لأنها حال بإضمار قد أو بيان للدحو وَ الْجِبالَ أَرْساها أي أثبتها مَتاعاً لَكُمْ وَ لِأَنْعامِكُمْ تمتيعا لكم و لمواشيكم‌(8).

و در این صورت باید پیش از این اجسام، اجسام دیگری باشند و باید قدم عالم را بپذیریم که فلاسفه بر آن عقیده اند.(9)

تعیین این ایام در آفرینش در اخبار معتبری آمده که به زودی خواهید دید، و فرض لزوم قدم عالم باطل است چنانچه پیش از این دانستی. زیرا تصحیح آن به چند وجه ممکن است که پذیرش قدم لازم نیست و تعیین ایام را به تقدیر زمان آن‌ها می‌شود کرد، به طوری که پس از آفرینش خورشید و حرکت افلاک بر آن تطبیق شوند و به فرض وجود خورشید در حرکت، همان ایام باشند؛ پس بیاندیش.

توضیح

«أأنتم أشد خلقاً»، {آیا آفرینش شما دشوارتر است؟} بیضاوی در تفسیرش گفته، یعنی آفرینش شما دشوارتر است یا آسمان که آن را آفرید و سپس به بیان چگونگی خلق آن اشاره می‌کند. «بناها» و می‌گوید چگونه ساخته شد. «رفع سمکها»و آن را از زمین برافراشت یا سقفش را تا بلندی رسانید و «فسوّیها» آن را به اندازه معین درست کرد و هموار نمود و یا با آفرینش ستارگان و اختران و اجسام گردان و دیگر چیزها تکمیلش کرد و همانطور که گفته می شود «سوّی فلان أمره» یعنی اصلاحش کرد.«و أغطش لیلها» شبش را تیره نمود، همانطور که گفته می‌شود «غطش اللّیل» یعنی شب تیره شد. و به خاطر اینکه با حرکتش ایجاد می‌شود ادامه داد که «و أخرج ضحیها»،{وزش را آشکار گردانید.}یعنی پرتو آفتابش را برآورد و روز شد چنانچه خدای متعال در جای دیگر می‌فرماید «والشمس و ضحیها» که منظور روز است.«و الأرض بعد ذلک دحیها»،{و پس از آن زمین را با غلتانیدن، گسترد.}زمین را پس از آن غلطاند و برای سکونت هموار کرد.«و أخرج منها ماءها» یعنی آبش را با چشمه‌های جوشان برآورد و «و مرعیها» هم چراگاهش را. «والجبال أرسیها» کوه‌ها را لنگرش کرد و ثابتش کرد «متاعاً لکم و لأنعامکم»،{[تا وسیله] استفاده برای شما و دام‌هایتان باشد.} تا خود و دام‌هایتان از آن بهره‌مند شوید (10).


1) مفاتيح الغيب، ج 7 ص 644.

2) في المصدر: فقال.

3) في بعض النسخ: فجعلها.

4) في المصدر: بما يتم به.

5) في المصدر: و غيرهما.

6) في المصدر: و إنّما أضاف.

7) في المصدر: لموضع الرعي.

8) أنوار التنزيل، ج 2: ص 644.

9) . مفاتیح الغیب 7 : 644

10) انوار التنزیل 2 : 644

الَّذِي خَلَقَ فَسَوَّي أي خلق كل شي‌ء فسوي خلقه بأن جعل له ما به يتأتي كماله و يتم معاشه وَ الَّذِي قَدَّرَ أي قدر أجناس الأشياء و أنواعها و أشخاصها و مقاديرها و صفاتها و أفعالها و آجالها فَهَدي فوجهه إلي أفعاله طبعا أو اختيارا بخلق الميول و الإلهامات و نصب الدلائل و إنزال الآيات.

تحقيق في دفع شبهة

اعلم أن بعض الملاحدة أوردوا تناقضا بين آيات سورتي البقرة و السجدة و بين آيات سورة النازعات حيث زعموا أن الأولة تدل علي تقدم خلق الأرض علي السماء و الأخيرة علي العكس و أجيب عنه بوجوه.

أحدها أن خلق الأرض قبل السماء إلا أن دحوها متأخر عن خلق السماء و استشكل بوجهين الأول أن الأرض جسم عظيم فامتنع انفكاك خلقها عن التدحية فإذا كانت التدحية متأخرة عن خلق السماء كان خلقها لا محالة أيضا متأخرا عن خلق السماء. و الثاني أن الآية الأولي تدل علي أن خلق الأرض و خلق كل ما فيها مقدم علي خلق السماء و خلق الأشياء في الأرض لا يكون إلا بعد ما كانت مدحوة و أجيب عن الأول بأنا لا نسلم امتناع انفكاك خلق الأرض عن دحوها و المناقشة في إطلاق خلق الأرض علي إيجادها غير مدحوة مناقشة لفظية و عن الثاني بأن قوله تعالي وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها يقتضي تقدم خلق السماء علي دحو الأرض و لا يقتضي تقدم تسوية السماء علي دحو الأرض فجاز أن تكون تسوية السماء متأخرة عن دحو الأرض فيكون خلق الأرض قبل السماء و خلق السماء قبل دحو الأرض و دحو الأرض قبل تسوية السماء فارتفع التنافي و يرد عليه أن الآية الثالثة تقتضي تقدم تسوية السماء علي دحو الأرض و الثانية تقتضي تقدم خلق الأرض بما فيها علي تسويتها سبع سماوات و خلق ما في الأرض قبل دحوها مستبعد و يمكن أن يجاب بأن المراد بالخلق في الأولي التقدير و هو شائع في العرف و اللغة أو بأن المراد بخلق ما في الأرض خلق موادها كما أن خلق

«الذی خلق فسوّی»یعنی همان که آفرید و هماهنگی بخشید در آفرینش آن و برای او هر چه در زندگی به آن نیاز دارد و لازم است را فراهم کرد «والذی قدّر» یعنی و اندازه گرفت و تعیین کرد جنس همه چیز را و نوع آن را و شخصیت و مقدار و ویژگی‌ها و کاربرد و عمر آن‌ها را، «فهدی» و پس هدایت کرد آن‌ها را به کار خود، به طبع یااختیار به آفریدن امیال و الهام و آوردن دلیل و نازل کردن آیات.

رفع شبهه:

برخی ملحدین ایراد کرده اند و میان آیات سوره بقره و سجده با آیات سوره نازعات تناقض می‌بینند، چون که پنداشته‌اند اولی دلالت بر این دارد که آفرینش زمین پیش از آسمان است و دومی بر عکس. و برای این اشکال، چند جواب داده شده است:

1. خلق زمین پیش از آسمان بوده ولی گسترش و پهناوری آن پس از آفرینش آسمان بوده و اینجا به دو صورت اشکال کرده اند: یکی آنکه زمین جسمی است بزرگ و ممکن نیست آفرینش زمین ازگسترش آن جدا باشد و اگر دحو و گسترش یافتن آن پس از آفرینش آسمان بوده، خلقش هم به دنبال آن بوده است و دوم اینکه، آیه اولی دلالت دارد بر اینکه آفرینش زمین و هر چه در آن است پیش از خلق آسمان بوده و خلق اشیاء زمین به ناچار پس از کشش و گسترش یافتن آن بوده است.

به اشکال اول اینگونه پاسخ داده اند که نمی‌توانیم عدم جدا بودن آفرینش زمین از دحو و گسترانیدن آن را بپذیریم لذا مناقشه در زمینه آفرینش زمین بدون دحو و گسترانیدن آن مناقشه‌ای است لفظی. و درباره اشکال دوم گفته می‌شود که این گفته خداوند متعال که «والأرض بعد ذلک دحیها» دلالت دارد بر تقدم آفرینش آسمان بر گسترانیدن زمین و دلالت ندارد بر تقدم هماهنگ ساختن و استقرار آسمان بر دحو و گسترانیدن زمین. پس می‌شود که استقرار و تسویه آسمان پس از گسترانیدن زمین باشد و دحو و گسترانیدن زمین پس از استقرار آسمان و این با هم منافات ندارد. و ایراد کرده‌اند که آیه سوم دلالت دارد بر اینکه استقرار آسمان مقدم است بر دحو و گسترانیدن زمین و آیه دوم دلالت دارد بر اینکه خلق زمین و هر چه در آن است، مقدم است بر استقرار یافتن هفت آسمان؛ و خلق آنچه در زمین است، پیش از گسترانیدن آن بعید به نظر می‌رسد. و ممکن است جواب داد که مقصود از خلق در آیه اول، اندازه‌گیری و نقشه آن است که در عرف و لغت معروف است، یا مقصود از خلق آنچه در زمین است، خلق ماده آن‌ها است

الأرض قبل دحوها عبارة عن مثل ذلك فتكون تسوية السماء متقدمة علي دحو الأرض كما هو ظاهر الآية الثالثة أو بأن يفرق بين تسويتها المذكورة في الثالثة و بين تسويتها سبع سماوات كما في الأولي و حينئذ فتسويتها مطلقا متقدمة علي دحو الأرض و تسويتها سبعا متأخرة عنه و لعل هذا أوفق في الجمع أو بأن يقال الفاء في قوله تعالي فَسَوَّاها بمعني ثم و المشار إليه بذلك في قوله تعالي وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها هو بناء السماء و خلقها لا مجموع ما ذكر قبله أو بأن يقال كلمة ثم في الأولي للترتيب الذكري و تقديم خلق ما في الأرض في معرض الامتنان لمزيد الاختصاص فيكون خلق ما في الأرض بعد دحوها كما هو الظاهر و تسوية السماء متقدمة عليه و علي دحو الأرض كما هو ظاهر الآية الثالثة لكن هذا لا يخلو من نوع‌(1)منافرة لظاهر الآية الثانية و قد أوردنا بعض التوجيهات لها في شرح بعض الأخبار الآتية.

و قال البيضاوي كلمة ثم في آيتي البقرة و السجدة لتفاوت‌(2)ما بين الخلقين و فضل خلق السماء علي خلق الأرض كقوله تعالي ثُمَّ كانَ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا لا للتراخي في المدة(3)فإنه يخالف ظاهر قوله تعالي وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها فإنه يدل علي تأخر دحو الأرض المتقدم علي خلق ما فيها عن خلق السماء و تسويتها إلا أن يستأنف بدحيها مقدرا لنصب الأرض فعلا آخر دل عليه أَ أَنْتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً مثل تعرف الأرض و تدبر أمرها بعد ذلك لكنه خلاف الظاهر(4)انتهي.

و الوجه الثاني مما قد أجيب به عن أصل الإشكال أن يقال كلمة بعد في الآية الثالثة ليست للتأخر الزماني إنما هو علي جهة تعداد النعم و الإذكار

مانند آنکه خلق زمین هم پیش از دحو و گسترانیدن آن همین معنا را دارد؛ پس استقرار آسمان پیش از گسترانیدن زمین است، چنانچه از ظاهر آیه سوم اینگونه برمی‌آید. یا اینکه تسویه و استقرار مذکور در آیه سوم و استقرار هفت آسمان در آیه اولی دو معنا دارند و استقرار مطلق بر دحو و گسترانیدن زمین مقدم است و استقرار هفت آسمان پس از آن است و شاید این در جمع میان آیات بهتر است؛ یا گفته شود (فاء) در «فسوّیها» به معنی «ثم» آمده و لفظ «ذلک» در «وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِکَ دَحیها» اشاره دارد به بنا و ساختن آسمان و اصل خلق آن، نه آنچه پیش از آن ذکر شده است؛ یا گفته می‌شود لفظ «ثم» برای ترتیب در بیان است نه در آفرینش، و تقدیم خلق آنچه در زمین استدر معرض امتنانآمده، پس خلق آنچه در زمین است، پس از دحو و گسترانیدن آن بوده است، چنانچه به ظاهر همین است و استقرارآسمان پیش از آن و پیش از دحو و گسترانیدن زمین است، همچنانکه از ظاهر آیه سوم برمی‌آید؛ ولی این با آیه دوم یک اختلاف و تناقضی در تعبیر دارد و ما توجیهاتی در این باره در شرح اخبار آینده آورده‌ایم.

بیضاوی در تفسیرش گفته است، کلمه (ثم) در دو آیه بقره و سجده برای بیان تفاوت خلق آسمان و زمین است و درفضل خلق آسمان بر زمین، نه در وجود. همانطور که لفظ آن در آیه «ثُمَّ کانَ مِنَ الَّذِینَ آمَنُوا»؛ زیرا اگر برای تأخیر در وجود باشد با ظاهر آیه «وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِکَ دَحیها»تناقض دارد زیرا که آن دلالت دارد بر تأخر دحو و گسترانیدن زمین که مقدم است بر خلق ما فی الارض، نسبت به آفرینش آسمان و استقرار آن. مگر اینکه «دحیها» جمله جدایی باشد و «الارض» به فعل مقدری منصوب باشد که دلالت کند بر«أنتم أشد خلقاً» همچون: «تعرف الأرض و تدبّر أمرها بعد ذلک». ولی مطابق با ظاهرآیه نیست.(5)

جواب دوم برای رفع اصل اشکال این است که لفظ «بعد» در آیه سوم برای تأخر زمانی نیست بلکه برای شمارش نعمت‌ها است و یادآوری آن.


1) في بعض النسخ: عن نوع.

2) في المصدر: لعله لتفاوت.

3) في المصدر: في الوقت.

4) أنوار التنزيل ج، 1 ص 62.

5) . أنوار التنزیل 1 : 62

لها كما يقول القائل أ ليس قد أعطيتك و فعلت بك كذا و كذا و بعد ذلك خلطتك و ربما يكون بعض ما تقدم في اللفظ متأخرا بحسب الزمان لأنه لم يكن الغرض الإخبار عن الأوقات و الأزمنة بل المراد ذكر النعم و التنبيه عليها و ربما اقتضت الحال إيراد الكلام علي هذا الوجه.

و الثالث ما ذكره الرازي و هو أن لا يكون معني دَحاها مجرد البسط بل يكون المراد أنه بسطها بسطا مهيأ لنبات الأقوات و هذا هو الذي بينه بقوله أَخْرَجَ مِنْها ماءَها وَ مَرْعاها و ذلك لأن‌(1)

الاستعداد لا يحصل للأرض إلا بعد وجود السماء فإن الأرض كالأم و السماء كالأب و ما لم يحصلا لم يتولد أولاد المعادن و النبات و الحيوان.

و الرابع ما ذكره أيضا و هو أن يكون قوله وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ أي مع ذلك كقوله عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِكَ زَنِيمٍ أي مع ذلك و كقولك للرجل أنت كذا و كذا ثم أنت بعدها كذا لا تريد(2)الترتيب و قال تعالي فَكُّ رَقَبَةٍ إلي قوله ثُمَّ كانَ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا و المعني و كان و هذا تقرير ما نقل عن ابن عباس و غيره قالوا في قوله وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها أي مع مياده دحاها(3).

أقول

و هذا قريب من الثاني ثم المشهور أن خلق الأرض قبل خلق السماء و هو الأظهر و قيل بالعكس نقل الواحدي في البسيط عن مقاتل أنه قال خلق الله السماء قبل الأرض و تأويل قوله ثُمَّ اسْتَوي إِلَي السَّماءِ ثم كان قد استوي وَ هِيَ دُخانٌ قبل أن يخلق الأرض فأضمر فيه كان كما قال تعالي قالُوا إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ معناه إن يكن سرق.

و قال الرازي المختار عندي أن يقال خلق السماء مقدم علي خلق الأرض

اگر چهاز نظر زمانی در قبل و یا بعد باشند. زیرا منظور گزارش زمان و اوقات نیست بلکه مقصود خبر دادن و ذکر نعمت و یادآوری آن است و شاید اقتضای این جمله در این‌جا بر این وجه باشد.

سوم، رازی در تفسیرش گفته است، معنی «دحیها»

گسترانیدن تنها نیست بلکه گسترانیدنی است برای آمادگی جهت رویش خوراک‌ها که آن را بیان کرد و گفت «أخرج منها ماءها و مرعیها»، {بیرون آورد از آن آب و چراگاهش را.}و این آمادگی زمین حاصل نمی‌شود مگر پس از خلق آسمان. برای آنکه زمین چون مادر است و آسمان مانند پدر، و تا هر دو نباشند، نوزاد آن یعنی معادن و گیاه و حیوان به وجود نمی‌آیند.(4)

چهارم، همانطور که گفته شد و آن اینکه «و الأرض بعد ذلک»، «مع ذلک» است یعنی به همراه آن. چون قول خدا «عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِکَ زَنِیمٍ» که به معنی مع ذلک است و چنانچه تو به مردی بگویی، تو چنین و چنانی و پس از آن هم چنینی. و مقصودت ترتیب در کارهای او نیست و خدای تعالی فرمود «فَکُّ رَقَبَةٍ» تا آنجا که می‌گوید: «ثم کان من الذین آمنوا»، {سپس بوده از آنان که ایمان آوردند.} و همان بودن منظور است نه ترتیب آن و این بیان، تفسیری است که از ابن عباس نقل شده که گفته «وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِکَ دَحیها» یعنی با غلطاندن زمین، آن را گسترش داد.(5)

به نظر من، این جواب نزدیک به همان جواب دوم است، پس مشهور این است که آفرینش زمین پیش از آسمان بوده و اظهر همان است و برعکس هم گفته‌اند. واحدی در کتاب بسیط از مقاتل آورده که گفت: خدا آسمان را پیش از زمین آفرید و تأویل «ثُمَّ اسْتَوی إِلَی السَّماءِ» یا «ثمّ کان قداستوی» این است که پیش از آن بر آسمان استوار شد که دودی بود پیش از آفرینش زمین، و لفظ کان را در آن مقدر گرفته، چنانچه خداوند فرموده: «إِنْ یَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ»،(6){گفتند اگر او دزدی کرده، پیش از این [نیز] برادرش دزدی کرده است.} معنا این است که اگر بوده که دزدی کرده.

رازی در تفسیرش می‌گوید: نظر من این است که آفرینش آسمان پیش از زمین بوده


1) في المصدر: لان هذا الاستعداد.

2) في المصدر: لا تريد به الترتيب.

3) مفاتيح الغيب، ج 8، ص 465( نقل عنه ملخصا).

4) . مفاتیح الغیب 8 : 365

5) . مفاتیح الغیب 8 : 465

6) . یوسف / 77

بقي أن يقال كيف تأويل هذه الآية يعني آية السجدة فنقول الخلق ليس عبارة عن التكوين و الإيجاد و الدليل عليه قوله تعالي إِنَّ مَثَلَ عِيسي عِنْدَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ فلو كان الخلق عبارة عن الإيجاد و التكوين لصار معني الآية أوجده من تراب ثم قال له كن فيكون و هذا محال لأنه يلزم أنه تعالي قد قال لشي‌ء وجد كن و إذا ثبت هذا فنقول قوله خَلَقَ الْأَرْضَ فِي يَوْمَيْنِ معناه أنه قضي بحدوثها في يومين و قضاء الله بأنه سيحدث كذا في مدة كذا لا يقتضي حدوث ذلك الشي‌ء في الحال فقضاء الله بحدوث الأرض في يومين مقدم علي إحداث السماء و لا يلزم منه تقدم إحداث الأرض علي إحداث السماء(1)انتهي و لا يخفي ما فيه و ستطلع علي حقيقة الأمر في ضمن شرح الأخبار إن شاء الله تعالي.

الأخبار

«1»

نهج، [نهج البلاغة] قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام فِي خُطْبَةٍ لَهُ: الْمَعْرُوفُ‌(2)مِنْ غَيْرِ رُؤْيَةٍ وَ الْخَالِقُ مِنْ غَيْرِ رَوِيَّةٍ الَّذِي لَمْ يَزَلْ قَائِماً دَائِماً إِذْ لَا سَمَاءٌ ذَاتُ أَبْرَاجٍ وَ لَا حُجُبٌ ذَاتُ أَرْتَاجٍ وَ لَا لَيْلٌ دَاجٍ وَ لَا بَحْرٌ سَاجٍ وَ لَا جَبَلٌ ذُو فِجَاجٍ وَ لَا فَجٌّ ذُو اعْوِجَاجٍ وَ لَا أَرْضٌ ذَاتُ مِهَادٍ وَ لَا خَلْقٌ ذُو اعْتِمَادٍ ذَلِكَ مُبْتَدِعُ الْخَلْقِ وَ وَارِثُهُ وَ إِلَهُ الْخَلْقِ وَ رَازِقُهُ‌(3).

بيان

من غير روية أي تفكر لأنه يستلزم الجهل السابق و حدوث أمر فيه لم يكن و الاستكمال بعد النقص الذي لم يزل قائما أي بذاته أو بأحوال الخلق و قد مر مرارا دائما أي باقيا بذاته من غير علة ذات أبراج أي بروج أو كواكب نيرة و الحجب جمع الحجاب و المراد هنا ما سيأتي من الحجب النورانية التي تحت العرش أو السماوات عبر عنها بلفظين و الأرتاج في بعض

؛ پس این باقی می‌ماند که تفسیر این آیه یعنی آیه سجده چیست؟ من می‌گویم خلق، به معنی ایجاد نیست، به دلیل قول خدای تعالی که فرمود: «إن مثل عیسی عندالله کمثل آدم خلقه من تراب ثمّ قال له کن فیکون»،(4){در واقع مثل عیسی نزد خدا همچون مثل [خلقت] آدم است [که] او را از خاک آفرید سپس بدو گفت باش، پس وجود یافت.} و اگر خلق به معنی ایجاد بود، در واقع می‌شد«أوجده من تراب» یعنی آن رااز خاک ایجاد کردم و آفریدم و سپس به او می‌گوید، کن فیکون و این محال است که خداوند به موجودی که وجود دارد بگوید باش. و چون این ثابت شد، می‌گوییم خلق ارض در دو روز به معنی صدور فرمان آفرینش او است و خلق زمین در فلان مدت، و نه به معنی ایجاد آن، و این فرمان پیش از ایجاد آسمان بوده و مستلزم مقدم بودن وجود زمین بر آسمان نیست.(5)

و این امر مبهمی نیست و در ضمن شرح اخبار آینده، بر حقیقت این امر آگاه می‌شوی.

روایات

روایت 1

نهج البلاغه: امیر المؤمنین علیه السّلام در خطبه خود فرموده است: خدایی که ندیده، شناخته شده، و بی‌اندیشه، آفریدگار است. آنکه همیشه پایدار و پیوسته بوده است، آنگاه که نه آسمان برج و بارو داشته و نه حجاب‌های پرده‌واری، و نه شبی تیره و نه دریایی خموش و تار، نه کوهی با دره و نه دره‌ای کژمدار و پرموج، نه زمین گسترده و نه مردمی بر آن پایدار. او است نخست آفریننده خلق و وارث آنان همه، و معبود خلق و روزی بخش روزی‌خواران.(6)

توضیح

«من غیر رویة» یعنی بدون تفکر زیرا آن مستلزم جهل و حدوث چیزی است که در او نبوده و نیز مستلزم کمال بعد از نقص می باشد. «الذی لم یزل قائما» یعنی قائم به ذاتش یا به امور خلق. - که بارها گذشت -. «دائما» یعنی به ذاتش باقی است بدون علتی. «ذات أبراج» یعنی برجها یا ستارگان درخشان. «الحُجُب» جمع حجاب و منظور از آن در اینجا آن چیزی است که بعدا خواهیم گفت یعنی حجابهای نورانی پایین عرش و یا منظور آسمانهاست که از آن به دو لفظ تعبیر کرده است. «الأرتاج» در بعضی نسخه ها


1) مفاتيح الغيب، ج 7، ص 358( نقل عنه ملخصا).

2) في المصدر: الحمد للّه المعروف.

3) نهج البلاغة: 158.

4) . آل عمران / 59

5) . مفاتیح الغیب 7 : 358

6) . نهج البلاغه : 158

النسخ بكسر الهمزة مصدر أرتج الباب أي أغلقه و في بعضها بالفتح جمع رتج بالتحريك أو رتاج بالكسر و الأول الباب العظيم و الثاني الباب المغلق أو الذي عليه باب صغير و الداجي المظلم و الساجي الساكن و الفجاج جمع الفج بالفتح و هو الطريق الواسع بين الجبلين و المهاد بالكسر الفراش و اعتمدت علي الشي‌ء اتكأت عليه و كل حي يعتمد علي رجله في المشي و علي غيرها و يمكن أن يراد به القوة و التصرف و أبدعت الشي‌ء و ابتدعته أي استخرجته و أحدثته و الابتداع الخلق علي غير مثال و وراثة أي الباقي بعد فنائهم و المالك لما ملكوا ظاهرا و لا يخفي صراحته في حدوث العالم.

«2»

النهج، [نهج البلاغة] قَالَ عليه السلام: الْأَوَّلِ قَبْلَ كُلِّ أَوَّلٍ وَ الْآخِرِ بَعْدَ كُلِّ آخِرٍ(1).

بيان

الغرض إثبات الأولية و الآخرية الحقيقيتين له سبحانه و ظاهر الأول حدوث ما سواه و استدل بالثاني علي ما ذهب إليه كثير من المتكلمين من انعدام العالم بأسره قبل قيام الساعة و يمكن أن يكون الآخرية باعتبار أن كل ما عداه في التغير و التحول من حال إلي حال كما ورد في الرواية و قيل أوليته بحسب الخارج و آخريته بحسب الذهن أو الآخر في سلسلة الافتقار لاحتياج الكل إليه سبحانه‌(2)

لكن التقدّم الزماني بمعناه المصطلح- و هو وقوع المتقدم مقارنا لجزء من الزمان متقدم علي الجزء الذي وقع المتأخر مقارنا له- مما يستحيل في حقّ الحق سبحانه و تقدس لتعاليه عن مقارنة الزمان و مقايسته بالحدثان. علي أنّه يستلزم قدم الزمان و هو كر علي ما فر منه.

و أمّا تفسير التقدّم الزماني بأن الواجب كان في زمان لم يكن شي‌ء، و تتميمه بأن. الزمان أمر موهوم منتزع عن ذاته، مما لا يجدي شيئا و لا يسمن و لا يغني من جوع. لان الزمان إن كان أمرا موهوما فلا يمكن تأثيره في الواقعيات و إناطة البحث الحقيقي به، غاية الامر تسميته تعالي بالقديم الزماني تسمية ليس وراءه حقيقة و لا تجاوز حدّ الاسم و الوهم و إن كان أمرا واقعيا فلا يمكن انتزاعه من ذات البارئ سبحانه و إلّا لتطرق التغير و الحدوث إليها.

و أمّا آخرية الواجب فقيل بالآخرية الزمانية بمعني أنّه يفني كل شي‌ء إلّا الواجب تعالي فيكون زمان ليس فيه غيره سبحانه و لما كان ظاهر هذا القول مخالفا لظواهر الكتاب و السنة من أبدية نشأة الآخرة و خلود أهلها فسر بفناء الموجودات قبل قيام الساعة!

و لقائل أن يقول: هل يكون عند فناء جميع الموجودات زمان أولا؟ فان كان فلا يكون الواجب آخرا بالنسبة إلي نفس الزمان، و إلّا فلا يكون آخرا زمانيا، علي أنّه تعالي يكون علي هذا آخرا بالنسبة إلي الموجودات قبل قيام الساءة لا بعده و له توال فاسدة اخري.

و حقّ القول أن الواجب تعالي محيط بجميع العوالم، مهيمن علي كافة الموجودات، و يكون وجوده أوسع و أرفع من كل الوجودات، بل هي بأسرها ظل وجوده و شعاع نوره تبارك و تعالي و ليس لها استقلال أصلا، فليس بين الوجودات الامكانية و بين وجوده السرمدي الواجب المحيط الغير المتناهي بل فوق ما لا يتناهي بما لا يتناهي نسبة، فأين المتناهي من غير المتناهي؟ و ما للتراب و ربّ الارباب؟!

فكلما قويس وجود إمكاني إلي وجوده المتعالي كان من بين يديه و من خلفه، و من فوقه و من تحته، و من كل جهة من جهاته، و كل شأن من شئونه محدودا محاطا بوجوده تبارك و تعالي. فاذا لوحظ الجهة السابقة علي الموجودات كان سبحانه هو الأول، و إذا لوحظ الجهة اللاحقة كان هو الآخر، و إذا لوحظ ظاهرها كان هو الباطن، و إذا لوحظ باطنها كان هو الظاهر« هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‌ءٍ عَلِيمٌ»« أَلا إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْ‌ءٍ مُحِيطٌ».

.

به کسر همزه مصدر «أرتج الباب» یعنی در را بست. و در بعضی با فتحه جمع رَتَج یا رِتاج که اولی در بزرگ و دومی در بسته یا چیزی است که در کوچکی بر آن است. «الداجی»: تاریک. «الساجی»: ساکن. «الفجاج» جمع فَج و آن راه گشاد بین دو کوه است. «المِهاد»: فرش. «اعتمدت علی الشی‌ء»: تکیه دادم بر آن. و هر زنده ای هنگام راه رفتن بر پایش یا چیز دیگر تکیه می کند و ممکن است منظور قوت و تصرف باشد. «أبدعت الشی‌ء و ابتدعته»: آن را خارج ساختم و ایجاد کردم. «الابتداع» خلق کردن بدون نمونه ای. «وراثة» یعنی باقی بعد از فنایشان. «المالک» مالک آنچه ظاهرا مالکش هستند. و صراحت این کلام بر حدوث عالم پوشیده نیست.

روایت 2

نهج البلاغه: امیرالمؤمنین علی علیه السلام می‌فرماید: اول پیش از هر اولی است و آخر بر هر آخری. (3)

توضیح

هدف اثبات اوّلیت و آخریّت حقیقی برای خداوند سبحان است. و ظاهر صفت اول(اولیت خدا) حدوث ماسوی الله است. و به صفت دوم به معدوم شدن تمام عالم قبل از قیامت - که نظر اکثر متکلمین است - استدلال شده است. و ممکن است آخریت خداوند به این اعتبار باشد که جز خدا در تغییر و دگرگونی از حالی به حال دیگر است - چنانچه در روایت آمده - و گفته شده اولیت خدا به حسب خارج و آخریت خدا به حسب ذهن است. یا اینکه خدا در سلسله نیاز آخر است زیرا همه به او نیاز دارند.


1) نهج البلاغة: 194.

2) الاولية و الآخرية و صفان اضافيان، فإذا قويس شي‌ء إلي آخر وجد بعده وصف بالاولية، و إذا قويس إلي شي‌ء وجد قبله وصف بالآخرية. و للتقدم و التأخر أقسام مذكورة في محلها و قد اختلف القول في تقدم الواجب علي الممكنات، فقيل: إن تقدمه زماني، و قيل: علي، و قيل، سرمدي إلي غير ذلك.

3) . نهج البلاغه : 194

«3»

النهج، [نهج البلاغة] قَالَ عليه السلام: الْحَمْدُ لِلَّهِ الدَّالِّ عَلَي وُجُودِهِ بِخَلْقِهِ وَ بِمُحْدَثِ خَلْقِهِ عَلَي أَزَلِيَّتِهِ‌(1). وَ مِنْهُ‌(2)قَالَ عليه السلام: الْحَمْدُ لِلَّهِ خَالِقِ الْعِبَادِ وَ سَاطِحِ الْمِهَادِ وَ مُسِيلِ الْوِهَادِ وَ مُخْصِبِ النِّجَادِ لَيْسَ لِأَوَّلِيَّتِهِ ابْتِدَاءٌ وَ لَا لِأَزَلِيَّتِهِ انْقِضَاءٌ هُوَ الْأَوَّلُ لَمْ يَزَلْ وَ الْبَاقِي بِلَا أَجَلٍ إِلَي قَوْلِهِ عليه السلام قَبْلَ كُلِّ غَايَةٍ وَ مُدَّةٍ وَ كُلِّ إِحْصَاءٍ وَ عِدَّةٍ إِلَي قَوْلِهِ عليه السلام لَمْ يَخْلُقِ الْأَشْيَاءَ مِنْ أُصُولٍ أَزَلِيَّةٍ وَ لَا مِنْ أَوَائِلَ أَبَدِيَّةٍ(3)بَلْ خَلَقَ مَا خَلَقَ فَأَقَامَ حَدَّهُ وَ صَوَّرَ مَا صَوَّرَ فَأَحْسَنَ صُورَتَهُ‌(4).

روایت 3

نهج البلاغه: امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرمود: سپاس از آن خدا است که خلقت را دلیل وجود خود ساخت و حدوث خلقش را دلیل همیشه بودنش(5)

و در ضمن آن فرمود: سپاس از آن خداوند است که آفریننده بنده‌ها و گشاینده بسترها و ایجادگر سیل دره‌ها، و نعمت دهنده بلندی‌ها و تپه‌ها است، نخستین او را آغازی نیست و ازلیتش را پایانی نیست. او است نخستینی که همیشگی است، و پاینده‌ای که پایانی ندارد - تا آنجا که می‌گوید - پیش از هر پایان و مدت است و هر آمار و شمارش - تا آنجا که - نیافریده اشیاء را از اصولی که همیشه بودند، و نه از اوائلی که ابدی باشند، بلکه آنچه را آفریده، حدی بر آن نهاده و آنچه به تصویر کشیده، به زیباترین وجه به تصویر کشیده است. (6)


1) نهج البلاغة، ج 1، ص 274.

2) في بعض النسخ: و في خطبة.

3) سيأتي من المؤلّف في بيان الخطبة أن في بعض النسخ« بدية».

4) نهج البلاغة، ج 1، ص 300.

5) . نهج البلاغه 1 : 274

6) . نهج البلاغه 1 : 300

بيان

الساطح الباسط و المسيل المجري و الوهاد جمع وهدة و هي الأرض المنخفضة و أخصب الله الأرض أي جعلها كثيرة العشب و الكلأ و النجاد بالكسر جمع نجد بالفتح و هو المرتفع من الأرض و لا لأزليته انقضاء أي في جانب الأبد أي أزليته أزلية مقرونة بالأبدية و يمكن أن يكون إشارة إلي أن الأزلية تستلزم الأبدية إذ ما ثبت قدمه امتنع عدمه أو في جانب الأزل إذا رجع الوهم إليه و لا يخفي دلالة تلك الفقرات علي اختصاص الأزلية به و حدوث ما سواه إذ ذكر الصفات المشتركة بينه و بين خلقه لا يناسب مقام المدح. ثم صرح عليه السلام بذلك بقوله لم يخلق الأشياء من أصول أزلية ردا علي ما زعمته الحكماء من الهيولي القديمة و نحو ذلك و الأبد بالتحريك الدهر و الدائم و القديم الأزلي كما ذكره في القاموس و قيل الزمان الطويل الذي ليس بمحدود و الظاهر أنه تأكيد و تفسير للفقرة الأولي و يحتمل أن يكون المراد الأمثلة التي يخلق الله تعالي الأشياء علي حذوها و في بعض النسخ بدية و البدي كرضي الأول من أوائل سابقة علي إيجادها(1)

و حيث إن الجسم لا ينفك عن الحركة- بناء علي القول بالحركة الجوهرية- فكلما فرض جسم كان حادثا زمانيا.

و الواجب تعالي قديم أزليّ ذاتا بمعني كون الوجود عين ذاته و استحالة العدم عليه بوجه و زمانا بمعني كونه خارجا عن ظرف الزمان و منزها عن مقارنته لا بمعني كونه مقارنا لزمان غير متناه من جهة البدء و أمّا ما سواه فعلي القول بوجود المجردات المحضة و الموجودات النورية العالية فانها أيضا غير مقيدة بالزمان لكنها لا تشارك الواجب تعالي في الازلية الذاتية. و أمّا المادة أعني الهيولي الأولي فليست من الموجودات المتحصلة، و تحصلها إنّما يكون بالصور، و لا شي‌ء من الصور الجسمانية بقديم لما ذكرنا. نعم علي القول بقدم الصور الفلكية كما يراه بعض الفلاسفة تكون مادتها أيضا قديمة لكنها علي كل حال ليست موجودة قبل الأشياء و لا أصلا أزليا للكائنات.

.
توضیح

«الساطح»: پهن شده. «المسیل»: محل جریان. «الوهاد» جمع وهدة و آن زمین گود است. «أخصب الله الأرض» یعنی خدا زمین را پر سبزه و چراگاه قرار داد. «النِجاد»: جمع نَجد و آن زمین مرتفع است.

ازلیتش را پایانی نیست، یعنی از سوی ابد بریده نشود و ازلیتش قرین ابدیت است و این اشاره است‌به آن که ازلی بودن مستلزم ابدی بودن است زیرا آنچه قدم آن ثابت شود عدمش غیرممکن است، چون به خود موجود است و فنا پذیر نیست و دلالت این عبارات بر ازلی بودن تنها ذات او و حدوث هر چه جز او است،امر روشنی است زیرا ذکر اوصاف مشترک میان او و خلقش موجب مدح و ستایش او نمی‌شود. سپس فرمود: اشیاء را از اصولی ازلی نیافریده است. برای جواب و ردّ اندیشه برخی دانشمندان که به هیولای قدیم معتقدند. و ابد، روزگار است و دائم و قدیم به معنی ازلی است چنانچه در قاموس آمده و بعضی آن را زمان درازی دانسته اند که حد و پایان ندارد و ظاهر آن است که آن تفسیر عبارت اول است و احتمال دارد که مقصودصورت‌هایی باشد که خدا اشیاء را طبق آن آفریده و آن‌ها را نفی می‌کند و در برخی نسخه‌ها «بدیة» آمده و بدی مانند رضی، به معنی نمونه‌های پیش از ایجاد است.


1) الازلية و القدم مترادفان، و معناهما كون الموجود بحيث لا يسبقه عدم، فان أضيف إلي العدم الذاتي سمي قدما ذاتيا، و إن اضيف إلي العدم الزماني سمي قدما زمانيا و حيث إن الزمان مقدار الحركة، و الحركة تختص بالاجسام، فإذا لم يكن جسم لم يكن زمان، و كل شي‌ء غير جسماني فانه خارج عن حيطة الزمان البتة، فلو وجد شي‌ء مجرد عن المادة كان لا محالة غير محدود بالزمان.

«4»

شَرْحُ النَّهْجِ لِلْكَيْدُرِيِّ، وَرَدَ فِي الْخَبَرِ: أَنَّ اللَّهَ تَعَالَي لَمَّا أَرَادَ خَلْقَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ خَلَقَ جَوْهَراً أَخْضَرَ ثُمَّ ذَوَّبَهُ فَصَارَ مَاءً مُضْطَرِباً ثُمَّ أَخْرَجَ مِنْهُ بُخَاراً كَالدُّخَانِ فَخَلَقَ‌(1)مِنْهُ السَّمَاءَ كَمَا قَالَ ثُمَّ اسْتَوي إِلَي السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ ثُمَّ فَتَقَ تِلْكَ السَّمَاءَ فَجَعَلَهَا سَبْعاً ثُمَّ جَعَلَ مِنْ ذَلِكَ الْمَاءِ زَبَداً فَخَلَقَ مِنْهُ أَرْضَ مَكَّةَ ثُمَّ بَسَطَ الْأَرْضَ كُلَّهَا مِنْ تَحْتِ الْكَعْبَةِ وَ لِذَلِكَ تُسَمَّي مَكَّةُ أُمَّ الْقُرَي لِأَنَّهَا أَصْلُ جَمِيعِ الْأَرْضِ ثُمَّ شَقَّ مِنْ تِلْكَ الْأَرْضِ سَبْعَ أَرَضِينَ وَ جَعَلَ بَيْنَ كُلِّ سَمَاءٍ وَ سَمَاءٍ مَسِيرَةَ خَمْسِمِائَةِ عَامٍ وَ كَذَلِكَ بَيْنَ كُلِّ أَرْضٍ وَ أَرْضٍ وَ كَذَلِكَ بَيْنَ هَذِهِ السَّمَاءِ وَ هَذِهِ الْأَرْضِ ثُمَّ بَعَثَ مَلَكاً مِنْ تَحْتِ الْعَرْشِ حَتَّي نَقَلَ الْأَرْضَ عَلَي مَنْكِبِهِ وَ عُنُقِهِ وَ مَدَّ الْيَدَيْنِ فَبَلَغَتْ إِحْدَاهُمَا إِلَي الْمَشْرِقِ وَ الْأُخْرَي إِلَي الْمَغْرِبِ ثُمَّ بَعَثَ لِقَرَارِ قَدَمِ ذَلِكَ الْمَلَكِ بَقَرَةً مِنَ الْجَنَّةِ كَانَ لَهَا أَرْبَعُونَ أَلْفَ قَرْنٍ وَ أَرْبَعُونَ أَلْفَ رِجْلٍ وَ يَدٍ وَ بَعَثَ يَاقُوتاً مِنَ الْفِرْدَوْسِ الْأَعْلَي حَتَّي يُوضَعَ بَيْنَ سَنَامِ تِلْكَ الْبَقَرَةِ وَ أُذُنِهَا فَاسْتَقَرَّ قَدَمَا ذَلِكَ الْمَلَكِ عَلَي السَّنَامِ وَ الْيَاقُوتِ وَ إِنَّ قُرُونَ تِلْكَ الْبَقَرَةِ لَمُرْتَفِعَةٌ مِنْ أَقْطَارِ الْأَرْضِ إِلَي تَحْتِ الْعَرْشِ وَ إِنَّ مَنَاخِرَ أُنُوفِهَا بِإِزَاءِ الْأَرْضِ فَإِذَا تَنَفَّسَتِ الْبَقَرَةُ مَدَّ الْبَحْرُ وَ إِذَا قَبَضَتْ أَنْفَاسَهَا جَزَرَ الْبَحْرُ مِنْ ذَلِكَ ثُمَّ خَلَقَ لِقَرَارِ قَوَائِمِ تِلْكَ الْبَقَرَةِ صَخْرَةً وَ هِيَ الَّتِي حَكَي اللَّهُ عَنْ لُقْمَانَ فِي قَوْلِهِ فَتَكُنْ فِي صَخْرَةٍ فَيَزِيدُ مِقْدَارُ سَعَةِ تِلْكَ الصَّخْرَةِ سَبْعَ مَرَّاتٍ عَلَي مِقْدَارِ سَبْعِ سَمَاوَاتٍ وَ سَبْعِ أَرَضِينَ ثُمَّ خَلَقَ حُوتاً وَ هُوَ الَّذِي أَقْسَمَ اللَّهُ فَقَالَ ن وَ الْقَلَمِ وَ النُّونُ الْحُوتُ وَ أَمَرَ تَعَالَي بِوَضْعِ تِلْكَ الصَّخْرَةِ عَلَي ظَهْرِ ذَلِكَ الْحُوتِ وَ جَعَلَ ذَلِكَ الْحُوتَ فِي الْمَاءِ وَ أَمْسَكَ الْمَاءَ عَلَي الرِّيحِ وَ يَحْفَظُ اللَّهُ الرِّيحَ بِقُدْرَتِهِ.

«5»

النَّهْجُ، [نهج البلاغة] وَ الْإِحْتِجَاجُ، فِي خُطْبَةٍ لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام: الدَّالِّ عَلَي قِدَمِهِ بِحُدُوثِ خَلْقِهِ وَ بِحُدُوثِ خَلْقِهِ عَلَي وُجُودِهِ إِلَي قَوْلِهِ عليه السلام مُسْتَشْهِدٌ بِحُدُوثِ الْأَشْيَاءِ عَلَي أَزَلِيَّتِهِ‌(2).

روایت 4

شرح نهج البلاغه کیدری: در خبر آمده که چون خدای تعالی خواست آسمان و زمین را بیافریند، گوهر سبزی آفرید. سپس آن را ذوب نمود و آب لرزانی شد، سپس از آن بخاری برآورد مانند دود

و از آن آسمان را آفرید، چنانچه فرمود: «ثم استوی الی السماء و هی دخان»،{بر آسمان استوار شد و آن چون دودی بود.} و آنگاه آن را شکافت و آن را هفت آسمان ساخت، سپس از آن آب کفی برآورد و از آن زمین مکه را آفرید سپس همه زمین را از زیر کعبه گسترانید و از این رو مکه را أم القری نامیدند زیرا مایه و اصل همه زمین است. سپس از آن زمین هفت زمین برشکافت و میان هر آسمانی تا آسمانی دیگر پانصد سال راه فاصله نهاد و همین‌طور میان هر ارضی تا ارضی دیگر، و نیز میان این آسمان و این زمین، سپس فرشته‌ای از زیر عرش فرستاد تا زمین را بر شانه و گردن نهاد و دو دست را کشید تا یکی به مشرق و دیگری به مغرب رسید، سپس برای قرارگاه قدم آن فرشته، گاوی از بهشت فرستاد که چهل هزار شاخ و چهل هزار دست و پا داشت، و یاقوتی از فردوس اعلی فرستاد و میان برآمدگی پشت و گوش آن جای گرفت و دو پای آن فرشته بر برآمدگی پشت و یاقوت استوار شد و به راستی شاخ‌های آن گاو در اطراف زمین تا زیر عرش برافراشته و سوراخ بینی او به اندازه زمین و چون دم برمی‌آورد دریا به مد می‌آید و چون دم فرو می‌کشددریا به جزر می افتد. سپس برای قرارگاه دست و پای آن گاو، سنگی آفرید و همان است که خدا در سوره لقمان از آن حکایت کرده «فتکن فی صخرۀ»،{و در سنگی باشد)، و پهنای آن سنگ، هفت برابر از هفت آسمان و هفت زمین بیشتر است، سپس یک ماهی آفرید که بدان سوگند خورده و فرموده «نون و القلم» و نون ماهی است و خداوند فرمان داده که آن سنگ را بر پشت آن ماهی گذارند و آن ماهی در آب است و آب بر باد است و خدا باد را به قدرت خود نگه می‌دارد .

روایت 5

نهج البلاغه والاحتجاج: در خطبه امیر المؤمنین علیه السّلام است که: آن که دلیل آورد بر قدم خود با حدوث خلقش، و اثبات کرد وجود خود را با حدوث و آفرینش خلق خود - تا آنجا که می‌گوید - حدوثِ همه چیز را گواه گرفت بر ازلی بودن خود.


1) في بعض النسخ: و خلق.

2) نهج البلاغة، ج 1، ص 350. الاحتجاج، ص 107.

«6»

وَ فِي خُطْبَةٍ أُخْرَي مَشْهُورَةٍ: لَا تَصْحَبُهُ الْأَوْقَاتُ وَ لَا تَرْفِدُهُ‌(1)الْأَدَوَاتُ سَبَقَ الْأَوْقَاتَ كَوْنُهُ وَ الْعَدَمَ وُجُودُهُ وَ الِابْتِدَاءَ أَزَلُهُ إِلَي قَوْلِهِ عليه السلام لَا يَجْرِي عَلَيْهِ السُّكُونُ وَ الْحَرَكَةُ وَ كَيْفَ يَجْرِي عَلَيْهِ مَا هُوَ أَجْرَاهُ وَ يَعُودُ فِيهِ مَا هُوَ أَبْدَاهُ وَ يَحْدُثُ فِيهِ مَا هُوَ أَحْدَثَهُ إِذاً لَتَفَاوَتَتْ ذَاتُهُ وَ لَتَجَزَّأَ كُنْهُهُ وَ لَامْتَنَعَ مِنَ الْأَزَلِ مَعْنَاهُ إِلَي قَوْلِهِ عليه السلام يَقُولُ لَمَّا(2)أَرَادَ كَوْنَهُ كُنْ فَيَكُونُ لَا بِصَوْتٍ يَقْرَعُ وَ لَا نِدَاءٍ(3)يُسْمَعُ وَ إِنَّمَا كَلَامُهُ سُبْحَانَهُ فِعْلٌ مِنْهُ أَنْشَأَهُ وَ مَثَّلَهُ لَمْ يَكُنْ مِنْ قَبْلِ ذَلِكَ كَائِناً وَ لَوْ كَانَ قَدِيماً لَكَانَ إِلَهاً ثَانِياً لَا يُقَالُ كَانَ بَعْدَ أَنْ لَمْ يَكُنْ فَتَجْرِيَ عَلَيْهِ الصِّفَاتُ الْمُحْدَثَاتُ وَ لَا يَكُونُ بَيْنَهَا وَ بَيْنَهُ فَصْلٌ وَ لَا لَهُ عَلَيْهَا فَضْلٌ فَيَسْتَوِيَ الصَّانِعُ وَ الْمَصْنُوعُ وَ يَتَكَافَأَ الْمُبْتَدِعُ وَ الْبَدِيعُ خَلَقَ الْخَلَائِقَ عَلَي غَيْرِ مِثَالٍ خَلَا مِنْ غَيْرِهِ وَ لَمْ يَسْتَعِنْ عَلَي خَلْقِهَا بِأَحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ وَ أَنْشَأَ الْأَرْضَ فَأَمْسَكَهَا مِنْ غَيْرِ اشْتِغَالٍ وَ أَرْسَاهَا عَلَي غَيْرِ قَرَارٍ وَ أَقَامَهَا بِغَيْرِ قَوَائِمَ وَ رَفَعَهَا بِغَيْرِ دَعَائِمَ وَ حَصَّنَهَا مِنَ الْأَوَدِ وَ الِاعْوِجَاجِ وَ مَنَعَهَا مِنَ التَّهَافُتِ وَ الِانْفِرَاجِ أَرْسَي أَوْتَادَهَا وَ ضَرَبَ أَسْدَادَهَا وَ اسْتَفَاضَ عُيُونَهَا وَ خَدَّ أَوْدِيَتَهَا فَلَمْ يَهِنْ مَا بَنَاهُ وَ لَا ضَعُفَ مَا قَوَّاهُ إِلَي قَوْلِهِ عليه السلام هُوَ الْمُفْنِي لَهَا بَعْدَ وُجُودِهَا حَتَّي يَصِيرَ مَوْجُودُهَا كَمَفْقُودِهَا وَ لَيْسَ فَنَاءُ الدُّنْيَا بَعْدَ ابْتِدَائِهَا بِأَعْجَبَ مِنْ إِنْشَائِهَا وَ اخْتِرَاعِهَا إِلَي قَوْلِهِ عليه السلام وَ إِنَّهُ‌(4)سُبْحَانَهُ يَعُودُ بَعْدَ فَنَاءِ الدُّنْيَا وَحْدَهُ لَا شَيْ‌ءَ مَعَهُ كَمَا كَانَ قَبْلَ ابْتِدَائِهَا كَذَلِكَ يَكُونُ بَعْدَ فَنَائِهَا بِلَا وَقْتٍ وَ لَا مَكَانٍ وَ لَا حِينٍ وَ لَا زَمَانٍ عُدِمَتْ عِنْدَ ذَلِكَ الْآجَالُ وَ الْأَوْقَاتُ وَ زَالَتِ السِّنُونَ وَ السَّاعَاتُ فَلَا شَيْ‌ءَ إِلَّا الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ الَّذِي إِلَيْهِ مَصِيرُ جَمِيعِ الْأُمُورِ بِلَا قُدْرَةٍ مِنْهَا كَانَ ابْتِدَاءُ خَلْقِهَا وَ بِغَيْرِ امْتِنَاعٍ مِنْهَا كَانَ فَنَاؤُهَا وَ لَوْ قَدَرَتْ عَلَي الِامْتِنَاعِ لَدَامَ بَقَاؤُهَا لَمْ يَتَكَاءَدْهُ صُنْعُ شَيْ‌ءٍ

(5)

روایت 6

نهج البلاغه: امیرالمؤمنین علی علیه السلام در خطبه مشهور دیگری می‌فرماید: هیچ وقتی به همراه آن (خدا نیست) و هیچ ابزاری به گرد او نرسد (زیرا در کار نیاز به ابزار ندارد)، بودنش پیش از زمان است و هستی او پیش از نیستی، آغاز همه چیز، ازلی بودن او است. ایستایی و جنبش بر او روا نیستند و در او رخ نمی‌دهد و جریان پیدا نمی‌کند و چگونه بر او روا باشند آنچه خود او به وجود آورده و چگونه به او برگردد، آنچه خودش ایجاد کرده است، و رخ دهد در او، آنچه او آفریده است؟ اگر چنین شود، گوناگونی و تجزیه در ذاتش رخنه می‌کنند و ازلیت او ناممکن می‌شود ... هر چه را اراده کند می‌گوید: باش، پس می‌باشد، نه آوازی در اینجا است و نه فریادی شنیدنی و سخنش چیزی جز همان آفرینش هستی نیست که پیش از آن نبوده و اگر قدیم می‌بود، معبود دومی به شمار می‌آمد و درباره او گفته نمی‌شود بود، پس از آنکه نبود، تا اوصاف موجودات بر او روا شود و در او رخ دهد و میان او و آن‌ها جدایی نمی‌باشد و او را بر آن‌ها برتری نیست، پس سازنده و ساخته شده برابر شوند و آفریده و آفریدگار همتا می‌باشند. همه آفریده‌ها را بی‌نمونه‌ای قبلی آفرید و در آفرینش آن‌ها از هیچ کدام از آفریده‌هایش یاری نجست. زمین را آفرید و بی هیچ سختی نگهش داشت، و بی‌پایه در لنگرش انداخت، و بی‌ستون آن را محکم داشت، و بی‌پشتیبان آن را برافراشت، و از کجی و کاستی آن را حفظ کرد، و از پاشیده شدن و از هم گسیختن آن را بازداشت، لنگر پایه‌اش داد و بندها بر او نهاد، چشمه‌هایش را جوشان نمود، و رودهایش را بر کند. نه آنچه ساخت سست بود، و نه آنچه نیرو داد ناتوان ... او است که نابودشان کند پس از هستی تا هستی آن‌ها تبدیل به نیستی شود. نیست شدن جهان پس از پیدایش آن عجیب‌تر نیست از آفرینش و ایجاد آن. راستی که خدا پس از نیست شدن دنیا باز تنها می‌گردد و چیزی همراه او نخواهد بود. چونان که پیش از آفرینش جهان، تنها بوده است، پس از فنای آن نیز خواهد بود که نه گاه و جایی است و نه هنگام و زمانی. در آن صورت مدت‌ها و وقت‌ها نیستند، و سال‌ها و ساعت‌ها نیست می‌گردند و نمی‌ماند جز خداوند یکتای قهّار، که سررشته همه کارها با او است. ناتوان بودند که آفرینش آن‌ها را آغاز کرد و نمی‌توانند از نابودی و فنای خود جلوگیری کنند. و اگر می‌توانستند، همیشه می‌ماندند.


1) في بعض النسخ: و لا تردفه.

2) في المصدر: لمن أراد.

3) في المصدر: بنداء.

4) في المصدر: و إن اللّه.

5) . نهج البلاغه 1 : 350 ، الاحتجاج : 107

مِنْهَا إِذْ صَنَعَهُ وَ لَمْ يَؤُدْهُ مِنْهَا خَلْقُ مَا بَرَأَهُ وَ خَلَقَهُ‌(1)وَ لَمْ يُكَوِّنْهَا لِتَشْدِيدِ سُلْطَانٍ وَ لَا لِخَوْفٍ مِنْ زَوَالٍ وَ نُقْصَانٍ وَ لَا لِلِاسْتِعَانَةِ بِهَا عَلَي نِدٍّ مُكَاثِرٍ وَ لَا لِلِاحْتِرَازِ بِهَا مِنْ ضِدٍّ مُثَاوِرٍ وَ لَا لِلِازْدِيَادِ بِهَا فِي مُلْكِهِ وَ لَا لِمُكَاثَرَةِ شَرِيكٍ فِي شِرْكِهِ وَ لَا لِوَحْشَةٍ كَانَتْ مِنْهُ فَأَرَادَ أَنْ يَسْتَأْنِسَ إِلَيْهَا ثُمَّ هُوَ يُفْنِيهَا بَعْدَ تَكْوِينِهَا لَا لِسَأْمٍ دَخَلَ عَلَيْهِ فِي تَصْرِيفِهَا وَ تَدْبِيرِهَا وَ لَا لِرَاحَةٍ وَاصِلَةٍ إِلَيْهِ وَ لَا لِثِقَلِ شَيْ‌ءٍ مِنْهَا عَلَيْهِ لَمْ يُمِلَّهُ طُولُ بَقَائِهَا فَيَدْعُوَهُ إِلَي سُرْعَةِ إِفْنَائِهَا لَكِنَّهُ سُبْحَانَهُ دَبَّرَهَا بِلُطْفِهِ وَ أَمْسَكَهَا بِأَمْرِهِ وَ أَتْقَنَهَا بِقُدْرَتِهِ ثُمَّ يُعِيدُهَا بَعْدَ الْفَنَاءِ مِنْ غَيْرِ حَاجَةٍ مِنْهُ إِلَيْهَا وَ لَا اسْتِعَانَةٍ بِشَيْ‌ءٍ مِنْهَا عَلَيْهَا وَ لَا لِانْصِرَافٍ مِنْ حَالِ وَحْشَةٍ إِلَي حَالِ اسْتِئْنَاسٍ وَ لَا مِنْ حَالِ جَهْلٍ وَ عَمًي إِلَي عِلْمٍ‌(2)وَ الْتِمَاسٍ وَ لَا مِنْ فَقْرٍ وَ حَاجَةٍ إِلَي غِنًي وَ كَثْرَةٍ وَ لَا مِنْ ذُلٍّ وَ ضَعَةٍ إِلَي عِزٍّ وَ قُدْرَةٍ(3).

إيضاح

الدال علي قدمه بحدوث خلقه فيه و فيما بعده دلالة علي أن علة الفاقة إلي المؤثر الحدوث و أنه لا يعقل التأثير في الأزلي القديم‌(4)و كذا

ساختن هیچ کدامش برای او رنج نیاورد، و آفرینش هر چه پدید کرد و آفرید بر او دشوار نبود. آن‌ها را نیافرید تا پادشاهی اش را محکم کنند و نه از بیم نیستی و کاستی و نه برای کمک در برابر شریک و همتائی فزونگر. یا دشمنی طغیانگر، و نه برای فزونی در ملک، و نه برای رقابت با شریکی، و نه از بیم تنهایی برای آرامش و آسایش، سپس او است که همه را نیست خواهد کرد، نه از دل‌تنگی در اداره امور آن‌ها و نه برای آسایش خود، و نه از سنگینی چیزی از آن‌ها بر او. آزرده نسازد او را هر چقدر بمانند، تا در نیست کردنشان شتاب کند، ولی خدای سبحان آن‌ها را به لطف خود سرپرستی کرده و به فرمان خود نگه داشت، و به نیروی خود محکم ساخت، سپس پس از فناء، آن‌ها را باز گرداند، بدون نیازش به آن‌ها، و نه برای یاری جستن از آن‌ها، و نه برای فرار از وحشت و هراس به آرامش، و نه از نادانی و نابینایی به دانش و آگاهی و التماس، و نه از فقر و نیازمندی به توانگری و فزونی، و نه از خواری و زبونی به عزت و توانمندی.(5)

توضیح

«آنکه دلیل آورد بر قدم خود با حدوث خلقش» و آنچه بعد از آن آمد، دلالت دارد بر اینکه علت، نیاز به مؤثر و تأثیرگذاری در حدوث است، و اثر بخشی در وجود ازلی قدیم، امری محال است، همانند عبارت بعد که می‌فرماید: «حدوث همه چیز را بر ازلی بودن خودگواه گرفت».

«هیچ وقتی به همراه او نیست» می‌تواند دو معنی داشته باشد، یکی آنکه هیچ‌گاه وقتی با او نبوده زیرا وجودش پیش از زمان است همانطور که گفت «وجودش پیش‌تر از زمان است». دوم نفی مطلق مفهوم زمان از ذات خداوند سبحان. چنان که حکماء گفته‌اند، زمان نسبت متغیری است به متغیری دیگر، و در آنچه تغییر نپذیرد راه ندارد و مقصود این است که مفهوم زمان به ذات او ملحق نمی‌شود و نمی‌تواند قرین او باشد، و چه بسا که این معنا تأیید شود به این گفته که: «چگونه او را روا باشد و در او رخ دهد آنچه خود پدید آورده است» زیرا در استدلال مبرا بودن او از سکون و حرکت وجنبش چنین آورده که او آفریننده آن‌ها است و نمی‌توانند از صفات کمالیه او باشند، زیرا فعل کمال فاعل نمی‌شودو اگر به این اوصاف خوانده شود مایه دگرگونی و کاستی او می‌شوند، و این دلیل در زمان هم صدق می‌کند.

و همچنین است گفته او «و برگردد به او آنچه خود ایجاد کرده» و چنین بیان شده که خدای تعالی حرکت و سکون را پدید آورده و این دو در ذات خود از او متأخرند، و اگر از صفات او شوند لازم است که متأخر بازگردد و بر آن مقدم شود. چون صفات خدا عین ذات اوست و روا نیست در مقام اظهار و ایجاداز چیزی تهی باشد.

«چگونه رخ دهد در او آنچه او آفریده»، و نمی‌شود چیزی نسبت به یک چیز، هم اثر بخشی و فاعلیت داشته باشد و هم اثر پذیری و قابلیت، یا چنانچه گذشت، در این صورت باید در ذات او کاستی و نقص باشد


1) في المصدر: ما خلقه و برأه.

2) في المصدر: إلي حال علم.

3) نهج البلاغة: ج 1، ص 354.

4) الحدوث و القدم قد يستعملان بمعني المسبوقية بالعدم الذاتي و مقابلها، و قد يستعملان بمعني المسبوقية بالعدم الزماني و مقابلها فان كان المراد بهما في كلامه عليه السلام المعني الأول كان المعني أن العالم لمكان إمكانه يدلّ علي وجود الواجب. و ان كان المراد بالحدوث الحدوث الزماني و بالقدم، القدم الذاتي كان المعني أن الحدوث الزماني في الزمانيات دليل علي وجود الواجب، و ذلك لان الحدوث تغير و التغير يختص بالممكن و الممكن يحتاج إلي الواجب، و أيضا الحادث مسبوق بالعدم و كل ما كان كذلك أمكن عدمه فاحتاج في الوجود إلي الواجب، و إن كان المراد بهما الحدوث و القدم الزمانيين كان المعني أن الحدوث الزماني في الزمانيات يدلّ علي كون الواجب قديما غير مقيد بالزمان و ذلك لان الحدوث نقص و محدودية و وجود الواجب تام و فوق التمام فلا يتصف به. و إن كان المراد بالحدوث، الحدوث الذاتي و بالقدم، القدم الزماني كان المعني أن إمكان الخلق يدلّ علي قدم الواجب و عدم تقيده بالزمان لكنه في غاية البعد و علي الاولين فكلامه عليه السلام ناظر إلي إثبات الواجب و علي الآخرين. فناظر إلي إثبات قدمه و علي كل حال فلا يستفاد من كلامه عليه السلام أن ما يحتاج إلي العلة ينحصر في الحادث الزماني بحيث لو فرض ممكن غير حادث زمانا لم يحتج إلي الواجب فتأمل. و أمّا تحقيق القول في أن ملاك الاحتياج إلي العلة هل هو الحدوث أو الإمكان فله محل آخر. و أمّا النكتة في جعله عليه السلام« الدال» صفة له سبحانه لا لخلقه مع أن الظاهر أن الخلق يدل بحدوثه علي قدم الواجب فهي أن الذي يدلّ الناس إلي الحق حقيقة هو الحق سبحانه كما في الدعاء المأثور« و أنت دللتني عليك و دعوتني إليك» و يدلّ علي ذلك روايات كثيرة و أدعية مأثورة و وجوه عقلية يضيق المجال عن ذكرها.

5) . نهج البلاغه 1 : 354

قوله مستشهد بحدوث الأشياء علي أزليته.

لا تصحبه الأوقات يحتمل وجهين أحدهما نفي المصاحبة علي الدوام بل وجوده سابق علي الأزمان كالزمانيات‌(1)كما قال سبق الأوقات كونه و ثانيهما نفي الزمانية عنه سبحانه مطلقا كما ذهب إليه الحكماء من أن الزمان نسبة المتغير إلي المتغير و لا يكون فيما لا تغير فيه أصلا فالمراد بسبق كونه علي الأوقات عدم لحوقها له و امتناع مقارنته سبحانه لها و ربما يؤيد ذلك بقوله عليه السلام و كيف يجري عليه ما هو أجراه فإنه عليه السلام استدل علي عدم جريان السكون و الحركة عليه بأنه موجدهما فلا يكونان من صفاته الكمالية لأن الفعل لا يكون كمالا للفاعل و اتصافه بهما لا علي وجه الكمال يوجب التغير أو النقص و هذا جار في الزمان أيضا.

و كذا قوله و يعود فيه ما هو أبداه أي أظهره فقيل المعني أنه سبحانه أظهر الحركة و السكون فكانا متأخرين عنه ذاتا فلو كانا من صفاته لزم أن يعود المتأخر و يصير متقدما لأن صفاته سبحانه عين ذاته فلا يجوز خلوه عنها في مرتبة الإظهار و الإيجاد و يحدث فيه ما هو أحدثه لأن الشي‌ء لا يكون فاعلا و قابلا لشي‌ء واحد أو لما مر من لزوم الاستكمال بغيره و النقص في ذاته.

ترجمه ندارد


1) يعني أن الزمانيات تصحب الزمان ما دامت موجودة لكن وجود الواجب غير مقارن للزمان دائما، لانه تعالي كان موجودا و لم يكن زمان فلما خلق الزمان صار مقارنا له، و أما الحكماء فينفون مقارنته سبحانه للزمان مطلقا، لان الزمان أمر تدريجي لا يقارنه إلّا ما شأنه الحركة و التغير و هو الجسم لا غير، و دلالة كلامه عليه السلام علي مقالتهم لا غبار عليه.

إذا لتفاوتت ذاته أي حصل الاختلاف و التغير في ذاته و لتجزأ كنهه أي كانت حقيقته ذات أجزاء و أبعاض لأن الحركة و السكون مستلزمان للتحيز المستلزم للجسمية أو لكان فيه ما به بالقوة و ما به بالفعل و لامتنع من الأزل معناه أي ذاته المقصودة من أسمائه الحسني و الامتناع من الأزل للجسمية و حدوث ما لا ينفك عن الحركة و السكون لا بصوت يقرع أي يقرع الأسماع و القرع الدق و في بعض النسخ علي بناء المجهول أي يحصل من قرع شي‌ء.

و مثله أي أقامه و قيل البارئ تعالي مثل القرآن لجبرئيل عليه السلام بالكتابة في اللوح و يقال مثلته بين يدي أي أحضرته فلما كان الله تعالي فعل القرآن واضحا بينا كأن قد مثله للمكلفين انتهي و الظاهر أن المراد أن قوله كن فيكون ليس المراد به الكلام الحقيقي الذي له صوت بل كناية عن تعلق الإرادة و تمثيل لحصول الأشياء بمحض إرادته بلا تأخر و لا توقف علي أمر.

و لو كان قديما لكان إلها ثانيا هذا صريح في أن الإمكان لا يجامع القدم و أن الإيجاد إنما يكون لما هو مسبوق بالعدم‌(1)فالقول بتعدد القدماء مع القول بإمكان بعضها قول بالنقيضين فتجري علي المعلوم‌(2)و في بعض النسخ علي المجهول عليه الصفات المحدثات في أكثر النسخ الصفات معرفة باللام فالمحدثات صفة له و في بعضها بدون اللام علي الإضافة و هو أنسب أي لو كان محدثا لجرت عليه صفات الأجسام المحدثة فلم يكن بينه و بينها فرق.

و الفصل القطع و الحاجز بين الشيئين و المبتدع في بعض النسخ علي صيغة الفاعل و في بعضها علي صيغة المفعول فعلي الأول البديع بمعني المبدع علي بناء المفعول و علي الثاني بمعني المبدع علي بناء الفاعل.

علي غير مثال خلا أي مضي و سبق من غير اشتغال أي لم يشغله إمساكها

و از موجود دیگری کمال یابد. «در این صورت گوناگونی در ذاتش رخنه می‌کند» یعنی اختلاف و دگرگونی در آن حاصل می‌شود «و کنه و ذاتش تجزیه می‌شود» یعنی حقیقتی است دارای اجزاء و بخش‌ها، زیرا حرکت و سکون، تحیّز و محدوده و جا می‌خواهند و این جز در جسم صورت نمی‌پذیرد و یا اینکه باید استعداد و قابلیت و فعلیت در او باشد تا حرکت و سکون، محقق شود.

و درباره او استعداد محال است «و ازلیت او ناممکن می‌شود» یعنی ازلیت ذات او که از اسماء حسنای او محسوب می‌شود، چون که دارای حرکت و سکون است، محال است ازلی باشد. «و نه آوازی اینجا است» یعنی آوازی و صوتی شنیده نمی‌شود. «مثّله» یعنی آن را برپا داشته، و گفته‌اند: خدا قرآن را به نوشتن در لوح محفوظ برای جبرئیل نمونه ساخت و آورد و گفته شد: «مثّلته بین یدی» یعنی او را پیش خود حاضر کردم، و چون خدا قرآن را واضح و روشن کرده، چنان است که آن را برای مکلفین و مخاطبان مثل و نمونه ساخته. پایان

و ظاهر این است که گفته «کن فیکون» کلام نیست که با صوتی باشد و شنیدنی، بلکه کنایه و مثل است از تعلق اراده و حصول هر چیز به محض اراده او بدون هیچ تأخیر و توقف و تأملی.

«و اگر قدیم بود خدای دومی می‌شد» تصریح دارد بر اینکه ممکن بودن با قدیم بودن جمع نمی‌شود و ایجاد و به وجود آمدن به موجودی تعلق دارد که قبلاً نبوده. پس قول تعدد قدیم‌ها با ممکن بودن بعضی‌ها در تناقض است. «فتجری» به صورت معلوم آمده و در برخی نسخ به صورت مجهول.

«علیه الصفات المحدثات» و در این صورت صفات موجوداتی که پدید آورده در آن وجود دارد. و در اکثر نسخه‌ها صفات با حرف تعریف و معرفه به الف و لام آمده است. و محدثات، صفت آن است و در برخی بدون الف و لام و به اضافه آمده و به اضافه مناسب‌تر است، یعنی اگر حادث باشد، با اجسام حادث در صفات حدوث شریک می‌گردد و فرقی میان آن‌ها نمی‌ماند. «الفصل» به معنی نقطه جدایی و پرده و فاصله میان دو شی را می‌گویند. و«المبتدع» در برخی نسخه‌ها در صیغه فاعل آمده است و در برخی دیگر در صیغه مفعول و در اولی بدیع به معنی مُبدع مبنی بر مفعول است و در دومی به معنی مبدع مبنی بر فاعل.

«علی غیر مثال خلا» یعنی نمونه ای سابق. «من غیر اشتغال» یعنی نگه داشتن آن خدا را از


1) كلامه عليه السلام صريح في أن القدم يلازم الالوهية و لا يجامع الإمكان، لكنه ليس بصريح في أن المراد به القدم الزماني فان كانت هناك قرينة عقلية وجب حمله علي القدم الذاتي.

2) يعني أن لفظة« تجري» في كلامه علي صيغة المعلوم أي المبني للفاعل.

عن غيره من الأمور و أرساها أي أثبتها علي غير قرار أي مقر يتمكن عليه بل قامت بأمره لا علي شي‌ء بغير قوائم أي لا كدابة تقوم بقوائمها و الدعامة بالكسر عماد البيت الذي يقوم عليه و حصنه تحصينا أي جعله منيعا و الأود بالتحريك الاعوجاج و العطف للتفسير و التهافت التساقط قطعة قطعة أوتادها أي جبالها التي هي للأرض بمنزلة الأوتاد و ضرب أسدادها السد بالفتح و بالضم الجبل و الحاجز بين الشيئين و قيل بالضم ما كان مخلوقا لله تعالي و بالفتح ما كان من فعلنا و ضرب الأسداد نصبها يقال ضربت الخيمة أي نصبتها أو تعيينها كضرب الخراج و لعل المعني خلق الجبال فيها و الأنهار التي هي كالحدود لها ليتميز بعضها عن بعض علي حسب اقتضاء الحكمة الكاملة و قال الجوهري السد أيضا واحد السدود و هي السحائب السود عن أبي زيد.

و استفاض عيونها أي جعلها فائضة جارية و خد أوديتها أي شقها و منه الأخدود أي الحفرات المستطيلة في الأرض حتي يصير موجودها كمفقودها لعل المراد بالمفقود ما لم يوجد أصلا أي حتي يصير كأن لم يكن و يحتمل أن تكون الكاف زائدة و قوله عليه السلام كما كان قبل ابتدائها إلي آخر الكلام صريح في حدوث ما سوي الله تعالي و ظاهره نفي الزمان أيضا قبل العالم و عدم زمانيته سبحانه إلي أن يحمل علي الأزمنة المعينة من الليالي و الأيام و الشهور و السنين و يدل علي فناء جميع أجزاء الدنيا بعد الوجود و هذا أيضا ينافي القدم لأنهم أطبقوا علي أن ما ثبت قدمه امتنع عدمه و أقاموا عليه البراهين العقلية.

لم يتكاءده في أكثر النسخ علي صيغة التفاعل‌(1)و في بعضها علي صيغة التفعل‌(2)و كلاهما بمعني نفي المشقة و في بعض النسخ لم يتكاره علي صيغة التفاعل من الكره يقال فعل الأمر علي تكره و تكاره أي علي تسخط و عدم الرضا به و الغرض أنه سبحانه لم يكن مجبورا مكرها في خلق الأشياء.

امور دیگر باز نداشت. «أرساها»: برقرارش کرد «علی غیر قرار» بدون جایگاهی که بر آن قرار گیرد بلکه به امر خدا و نه بر چیزی قرار گرفت «بغیر قوائم» یعنی نه چون چارپایی که بر دست و پایش قرار می گیرد. «الدِعامة»: ستون خانه که بر آن قرار گیرد. «حصنه تحصینا»: آن را محکم گردانید. «الأَوَد»: کجی. و عطف برای تفسیر است. «التهافت»: تکه تکه افتادن. «أوتادها»: کوههایی که برای زمین به منزله میخ هستند. «ضرب أسدادها»: السد با فتحه و با ضمه یعنی کوه و واسط بین دو چیز. و گفته شده با ضمه یعنی آنچه مخلوق خدا باشد و با فتحه آنچه از افعال ما باشد. «ضرب الأسداد» یعنی نصب آنها. گفته می شود «ضربت الخیمة» یعنی خیمه را نصب کردم. یا به معنای تعیین کردن است مانند ضرب مالیات. و ممکن است معنا خلق کوهها و رودهایی در زمین باشد که مانند حدود آن هستند تا بعضی از بعضی متمایز شوند بر حسب اقتضای حکمت کامل الهی. جوهری به نقل از ابی زید گفته: «السد» همچنین واحد سدود به معنای ابرهای سیاه است. «و استفاض عیونها»: چشمه ها را جاری ساخت. «و خد أودیتها» و سرزمینهایش را شکافت. و لغت «الأخدود» از این ریشه است یعنی حفره های مستطیلی در زمین. «حتی یصیر موجودها کمفقودها» شاید منظور از مفقود چیزی باشد که اصلا به وجود نیامده یعنی چنان شد که گویا نبوده. و ممکن کاف زائده باشد.

«چنانچه پیش از آفرینش آن‌ها بود» تا آخر کلام تصریح دارد بر اینکه جز خدای تعالی همه چیز حادث است، و ظاهرش این است که پیش از آفرینش جهان، زمان هم نبوده و عدم راه داشتن مفهوم زمان بروجود خدای سبحان، جز اینکه حمل شود بر زمان‌های مشخص مانند شب‌ها و روزها و ماه‌ها و سال‌ها، دلالت دارد که همه اجزاء جهان پس از هستی نیست می‌شوند و این نیز با قدیم بودن جهان منافات دارد زیرا

آنان اتفاق نظر دارند بر اینکه هر چیزی که قدیم بودنش ثابت شود، عدم نمی‌پذیرد و نیست نمی‌شود، و در این زمینه برهان و استدلال‌های عقلی ارائه کرده‌اند.

«لم یتکاءده» در اکثر نسخه ها به صیغه تفاعل است و در بعضی به تفعل. و هر دو به معنای نفی مشقت است. و در بعضی نسخه ها «لم یتکاره» به صیغه تفاعل از الکره است. گفته می شود: «فعل الأمر علی تکره و تکاره» یعنی کار را از روی نفرت و عدم رضایت به آن انجام داد. و مقصود این است که خداوند

سبحان در خلق چیزها مجبور و با اکراه نبود.


1) أي بالالف و تشديد الدال.

2) أي بالهمزة المشددة و تخفيف الدال.

و آده الأمر یؤده أثقله و برأه أی خلقه و تشدید السلطان إحکام السلطنة و حفظها عن تطرق الخلل فیها و الند بالکسر المثل قالوا و لا یکون الند إلا مخالفا و المکاثرة المغالبة بالکثرة و الضد بالکسر النظیر و الکفو و قیل مثل الشی‌ء و خلافه و هو من الأضداد و الثور بالفتح الهیجان و الوثب و ثاوره أی واثبه و الشرک بالکسر الاسم من شرکته کعلمت فی البیع و المیراث شرکه و فی النسخ فی شرکة بالتاء موضع الضمیر و الاستئناس اتخاذ الأنیس ضد الاستیحاش و السأم بالتحریک الملال و التصریف التغییر و تحویل الشی‌ء من حال إلی حال و من وجه إلی وجه و الثقل بالکسر کما فی بعض النسخ و کعنب کما فی بعضها ضد الخفة و لم یمله علی صیغة الإفعال أی لم یجعله سئما و فی بعض النسخ و لا یمله و ذکر السرعة لأن الإفناء لا یستدعی زمانا طویلا إذا کان عن قدرة کاملة أو لأنه إذا کان عن ملالة من البقاء یکون بسرعة.

و أتقنها أحکمها و الالتماس الطلب و المراد طلب علم مجهول و الضعة بالفتح کما فی النسخ و بالکسر انحطاط الدرجة ضد الرفعة و الضمیر فی قوله علیه السلام یعیدها راجع إلی الدنیا کالضمائر السابقة و جوز بعض شارحی النهج عودها إلی الأمور فی قوله علیه السلام إلیه مصیر جمیع الأمور و علی أی حال ظاهره انعدام جمیع المخلوقات حتی الأرواح و الملائکة ثم عودها فیدل علی جواز إعادة المعدوم و قد سبق الکلام فیه فی المجلد الثالث.

«7»

التَّوْحِیدُ، وَ الْعُیُونُ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ مَاجِیلَوَیْهِ عَنْ عَمِّهِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی الْقَاسِمِ عَنْ أَبِی سُمَیْنَةَ(1)عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْخُرَاسَانِیِّ عَنِ الرِّضَا علیه السلام قَالَ: هُوَ أَیَّنَ

«آده الأمر یؤده» یعنی برایش گران آمد. «برأه» یعنی خلقش کرد. «تشدید السلطان»: محکم نمودن سلطنت و حفظ آن از راه یافتن خلل در آن. «النِد»: مثل. گفته اند نِد جز مخالف نیست. «المکاثرة» غلبه با کثرت. «الضِد»: نظیر و کفو. و گفته شده یعنی مثل چیزی و خلاف آن و از اضداد است. «الثور» با فتحه هیجان و جهش. «ثاوره»: به او حمله کرد. «الشِرک» اسم است از باب «شرکته فی البیع و المیراث شرکه» و در بعضی نسخه ها «شرکة» با تاء به جای ضمیر آمده .

«الاستئناس»: گرفتن مونس ضد استیحاش است. «السَأَم»: خستگی. «التصریف» تغییر و دگرگونی شی‌ء از حالی به حالی و از گونه ای به گونه ای. «الثقل» با کسره چنانچه در بعضی نسخه ها هست. و یا بر وزن عِنَب چنانچه در بعضی دیگر آمده ضد سبکی است. «لم یمله» به صیغه إفعال یعنی او را خسته نکرد. و در بعضی نسخه ها «و لا یمله». و امام سرعت را ذکر فرمود زیرا نابود کردن وقتی ناشی از قدرت کامل باشد نیاز به زمان طولانی ندارد. یا برای اینکه وقتی ناشی از خستگی از بقا باشد با سرعت انجام شود. «أتقنها»: محکمش کرد. «الالتماس»: طلب. و مراد طلب علم مجهول است. «الضعة» با فتحه چنانچه در نسخه ها هست و با کسره یعنی انحطاط درجه و ضد رفعت است.

«یعیدها» جهان را یا امور را بر می‌گرداند، و برخی شارحین نهج البلاغه گفته‌اند که به «الامور» برمی‌گردد. در این قول که «إلیه مصیر جمیع الامور» ظاهرش این است که همه چیز نابود می‌شود، حتی روح‌ها و ملائکه، سپس بر می‌گردد. پس دلالت دارد به جواز برگشت معدوم و در جلد سوم این کتاب درباره آن سخن گفتیم.

روایت 7

عیون اخبار الرضا و التوحید: امام رضا علیه السلام می‌فرماید: او مکان را پدید آورد.


1) هو محمّد بن علی الصیرفی الکوفیّ ضعیف مرمی بالکذب و فساد الاعتقاد، و الظاهر اتّحاده مع محمّد بن علیّ بن إبراهیم بن موسی أبی جعفر القرشیّ و محمّد بن علیّ بن إبراهیم الکوفیّ کما یؤیده تتبع الأسانید، و إن کان تکرار العنوان فی کتب الرجال ربما یوهم التعدّد.

الْأَيْنَ كَانَ وَ لَا أَيْنَ وَ هُوَ كَيَّفَ الْكَيْفَ كَانَ وَ لَا كَيْفَ‌(1)الْخَبَرَ.

«8»

الْإِحْتِجَاجُ، عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَي قَالَ: سَأَلَنِي أَبُو قُرَّةَ الْمُحَدِّثُ أَنْ أُدْخِلَهُ إِلَي أَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا عليه السلام فَاسْتَأْذَنْتُهُ فَأَذِنَ لَهُ فَدَخَلَ وَ سَأَلَهُ عَنْ مَسَائِلَ فَكَانَ فِيمَا سَأَلَهُ أَخْبِرْنِي جَعَلَنِيَ اللَّهُ فِدَاكَ عَنْ كَلَامِ اللَّهِ لِمُوسَي وَ سَاقَ الْكَلَامَ إِلَي أَنْ قَالَ فَمَا تَقُولُ فِي الْكُتُبِ فَقَالَ التَّوْرَاةُ وَ الْإِنْجِيلُ وَ الزَّبُورُ وَ الْفُرْقَانُ وَ كُلُّ كِتَابٍ أُنْزِلَ كَانَ كَلَامَ اللَّهِ أَنْزَلَهُ لِلْعَالَمِينَ نُوراً وَ هُدًي وَ هِيَ كُلُّهَا مُحْدَثَةٌ وَ هِيَ غَيْرُ اللَّهِ فَقَالَ أَبُو قُرَّةَ فَهَلْ يَفْنَي فَقَالَ أَبُو الْحَسَنِ عليه السلام أَجْمَعَ الْمُسْلِمُونَ عَلَي أَنَّ مَا سِوَي اللَّهِ فَانٍ وَ مَا سِوَي اللَّهِ فِعْلُ اللَّهِ وَ التَّوْرَاةُ وَ الْإِنْجِيلُ وَ الزَّبُورُ وَ الْفُرْقَانُ فِعْلُ اللَّهِ أَ لَمْ تَسْمَعِ النَّاسَ يَقُولُونَ رَبُّ الْقُرْآنِ وَ أَنَّ الْقُرْآنَ يَقُولُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ يَا رَبِّ هَذَا فُلَانٌ وَ هُوَ أَعْرَفُ بِهِ قَدْ أَظْمَأْتُ نَهَارَهُ وَ أَسْهَرْتُ لَيْلَهُ فَشَفِّعْنِي فِيهِ وَ كَذَلِكَ التَّوْرَاةُ وَ الْإِنْجِيلُ وَ الزَّبُورُ كُلُّهَا مُحْدَثَةٌ مَرْبُوبَةٌ أَحْدَثَهَا مَنْ لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‌ءٌ هُدًي لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ فَمَنْ زَعَمَ أَنَّهُنَّ لَمْ يَزَلْنَ فَقَدْ أَظْهَرَ أَنَّ اللَّهَ لَيْسَ بِأَوَّلِ قَدِيمٍ وَ لَا وَاحِدٍ وَ أَنَّ الْكَلَامَ لَمْ يَزَلْ مَعَهُ وَ لَيْسَ لَهُ بَدْءٌ وَ لَيْسَ بِإِلَهٍ‌(2).

بيان

و ليس له بدء أي ليس للكلام علة لأن القديم لا يكون مصنوعا و ليس بإله أي و الحال أنه ليس بإله فكيف لم يحتج إلي الصانع أو الصانع يلزم أن لا يكون إلها لوجود الشريك معه في القدم و في بعض النسخ و ليس بإله له أي يلزم أن لا يكون الله إلها للكلام لكونه معه دائما.

«9»

المهج، [مهج الدعوات] بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ غَالِبٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِي حَبِيبَةَ وَ خَلِيلِ بْنِ سَالِمٍ عَنِ الْحَارِثِ بْنِ عُمَيْرٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ آبَائِهِ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام قَالَ: عَلَّمَنِي رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله هَذَا الدُّعَاءَ وَ ذَكَرَ لَهُ فَضْلًا كَثِيراً الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْحَقُّ الْمُبِينُ الْمُدَبِّرُ بِلَا وَزِيرٍ وَ لَا خَلْقٍ مِنْ عِبَادِهِ يَسْتَشِيرُ الْأَوَّلُ غَيْرُ مَصْرُوفٍ وَ الْبَاقِي بَعْدَ فَنَاءِ الْخَلْقِ الْعَظِيمُ الرُّبُوبِيَّةُ نُورُ

او بود و مکانی نبود. و او چگونگی را پدید آورد، او بود و چگونگی نبود ... تا آخر خبر.(3)

روایت 8

الاحتجاج: ابو قرّه محدث ازامام رضا علیه السّلام پرسید: جانم به فدای شما، مرا از سخن خدا بر موسی آگاه کن - و ادامه داد و پرسید - چه چیزی در کتاب‌های آسمانی آمده است؟ فرمود: تورات و انجیل و زبور و قرآن و هر کتابی که نازل شده، کلام اللَّه هستند که آن‌ها را برای جهانیان فرستاده تا روشنی و هدایت‌بخش راه حق باشند و این‌ها همه پدید شده‌اند، و جز خدایند. ابو قره گفت: آیا فانی می‌شوند؟ امام رضا علیه السلام فرمود: مسلمانان بر این عقیده‌اند که هر چه غیر و جز خدا است فنا پذیر است، و هر چه جز خدا است کار خدا است و تورات و انجیل و زبور و قرآن هم کار خدایند. آیا نشنیدی که مردم می‌گویند: رب و پروردگار قرآن و اینکه قرآن روز قیامت می‌گوید: پروردگارا این فلانی - و او آگاه‌تر است به آن - البته روزش را تشنه سپری کرده و شبش را بی‌خواب گذرانده و (عبادت کرده)، شفاعت مرا در باره او بپذیر. و همچنین تورات و انجیل و زبور همه پدید شده و پرورده شده‌اند. پدید آورنده آ‌ن‌ها کسی است که مانندی ندارد، راهنمایی است برای مردمی که خردمندند، و هر که گمان کند که این‌ها همیشه بودند و ازلی‌اند، در واقع اظهار کرده که خدا نخستین موجود قدیم نبوده و یکتا نیست و همیشه

کلام با او بوده است، و آغازی ندارد و معبود نیست.(4)

توضیح

«لیس له بدء»: آغازی ندارد. منظور این است که در این صورت، کلام علت ندارد چون قدیم است و کسی آن را نساخته و سازنده ندارد «و لیس بإله» یعنی با اینکه خدا نیست، چگونه نیاز به صانع و پدیدآورنده ندارد، یا اینکه لازم است خدای صانع، معبود به حق نباشد، چون در قدیم بودن شریک داشته، و در برخی نسخه‌ها «و لیس بإله له» آمده که یعنی لازم می‌شود که خدا، خدای کلام نباشد چون همیشه با او بوده و بر آن سبقت و پیشی نداشته است.

روایت 9

مهج الدعوات: امیر المؤمنین علی علیه السّلام فرمود: رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله این دعا را به من آموخت و فضیلت بسیاری در باره آن نقل کرد: سپاس از آن خدا است که نیست شایسته پرستشی جز او که فرمانروایی است که حق است


1) العيون: ص 131، ح 28: التوحيد، ص 178، ح 3.

2) الاحتجاج، ص 220، احتجاج أبي الحسن الرضا عليه السلام ابا قرة المحدث.

3) . عیون اخبار الرضا ح 28 : 131 ، التوحید : 178

4) . الاحتجاج : 220

السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرَضِينَ وَ فَاطِرُهُمَا وَ مُبْتَدِعُهُمَا بِغَيْرِ عَمَدٍ خَلَقَهُمَا فَاسْتَقَرَّتِ الْأَرَضُونَ بِأَوْتَادِهَا فَوْقَ الْمَاءِ ثُمَّ عَلَا رَبُّنَا فِي السَّماواتِ الْعُلي الرَّحْمنُ عَلَي الْعَرْشِ اسْتَوي لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما وَ ما تَحْتَ الثَّري إِلَي قَوْلِهِ أَنْتَ اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ كُنْتَ إِذْ لَمْ تَكُنْ سَمَاءٌ مَبْنِيَّةٌ وَ لَا أَرْضٌ مَدْحِيَّةٌ وَ لَا شَمْسٌ مُضِيئَةٌ وَ لَا لَيْلٌ مُظْلِمٌ وَ لَا نَهَارٌ مُضِي‌ءٌ وَ لَا بَحْرٌ لُجِّيٌّ وَ لَا جَبَلٌ رَاسٍ وَ لَا نَجْمٌ سَارٍ وَ لَا قَمَرٌ مُنِيرٌ وَ لَا رِيحٌ تَهُبُّ وَ لَا سَحَابٌ يَسْكُبُ وَ لَا بَرْقٌ يَلْمَعُ وَ لَا رُوحٌ تَتَنَفَّسُ وَ لَا طَائِرٌ يَطِيرُ وَ لَا نَارٌ تَتَوَقَّدُ وَ لَا مَاءٌ يَطَّرِدُ كُنْتَ قَبْلَ كُلِّ شَيْ‌ءٍ وَ كَوَّنْتَ كُلَّ شَيْ‌ءٍ وَ ابْتَدَعْتَ كُلَّ شَيْ‌ءٍ إِلَي آخِرِ الدُّعَاءِ.

«10»

وَ مِنْهُ، بِأَسَانِيدَ ذَكَرَهَا إِلَي ابْنِ عَبَّاسٍ وَ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام: فِي الدُّعَاءِ الْيَمَانِيِّ الْمَعْرُوفِ وَ أَنْتَ الْجَبَّارُ الْقُدُّوسُ الَّذِي لَمْ تَزَلْ أَزَلِيّاً دَائِماً فِي الْغُيُوبِ وَحْدَكَ لَيْسَ فِيهَا غَيْرُكَ وَ لَمْ يَكُنْ لَهَا سِوَاكَ.

«11»

وَ مِنْهُ،: فِي دُعَاءٍ عَلَّمَهُ جَبْرَئِيلُ النَّبِيَّ صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِمَا الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الْكَائِنُ قَبْلَ كُلِّ شَيْ‌ءٍ وَ الْمُكَوِّنُ لِكُلِّ شَيْ‌ءٍ وَ الْكَائِنُ بَعْدَ فَنَاءِ كُلِّ شَيْ‌ءٍ.

«12»

التَّوْحِيدُ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ‌(1)عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ الصَّفَّارِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَي‌(2)عَنْ سُلَيْمَانَ الْجَعْفَرِيِّ قَالَ قَالَ الرِّضَا عليه السلام: الْمَشِيَّةُ مِنْ صِفَاتِ الْأَفْعَالِ فَمَنْ زَعَمَ أَنَّ اللَّهَ لَمْ يَزَلْ مُرِيداً شَائِياً فَلَيْسَ بِمُوَحِّدٍ(3).

بيان

لعل الشرك باعتبار أنه إذا كانت الإرادة و المشية أزليتين فالمراد و المشي‌ء أيضا يكونان أزليين و لا يعقل التأثير في القديم فيكون إلها ثانيا كما مر مرارا أو أنهما لما لم يكونا عين الذات فكونهما دائما معه سبحانه يوجب إلهين

و روشنی‌بخش، مدبری است بی‌وزیر و با هیچ آفریده‌ای مشورت نکند. نخستی که دگرگونی ندارد، پاینده‌ای است پس از فناء و نابودی آفریده‌ها. بزرگ پروردگار. نور آسمان‌ها و زمین، و آفریننده آن‌ها و آغازکننده‌شان، بی‌ستون آفریدشان، و زمین‌ها به وسیله کوه‌های خود بر روی آب برقرار شدند، سپس پروردگار مابه بالا نظر کرد. در آسمان‌های بلند، بخشاینده‌ای که بر عرش استوار شد، از او است هر چه در آسمان‌ها و در زمین است. و میان آن‌ها و هر چه زیر خاک است ادامه داده و می‌فرماید: تو خداوندی هستی که شایسته پرستشی جز تو نیست، بودی آنگاه که نه آسمانی ساخته شده بود، و نه زمینی گسترانیده شده بوده و نه خورشیدی تابان، و نه شبی تیره، و نه روزی فروزان و روشن، و نه دریائی جوشان، و نه کوهی بلند و استوار و نه اختری روان. و نه ماهی نور بخش، و نه بادی وزان، و نه ابری باران‌دهنده، و نه برقی درخشان، و نه جنبنده و جانی نفس‌کشان و زنده، و نه پرنده‌ای پروازکنان، و نه آتشی سوزنده، و نه آبی در جریان. بودی پیش از هر چیز، و آفریدی هر چیز و آغاز کردی آفرینش هر چیز را ... تا آخر دعا.

روایت 10

مهج الدعوات: به چند سند ذکر شده که امیر المؤمنین علی علیه السّلام در دعای معروف یمانی می‌خواند: و تویی جبار پاک و مقدس که پیوسته از ازل بود و همیشه در غیب و نادیدنی‌ها تنهایی. در آن‌ها جز تو نیست، و آن‌ها جز تو کسی ندارند.

روایت 11

مهج الدعوات: در دعائی که جبرئیل به پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله آموخته آمده که: اول و آخر بوده، پیش از هر چیز، و ایجادکننده هر چیز، و وجوددارنده پس از فنای هر چیز.

روایت 12

التوحید: امام رضا علیه السّلام فرمود: مشیت از صفات افعالی است و هر که بپندارد خداوند در ازل مرید و خواهان(چیزی) بوده، یگانه پرست نیست.(4)

توضیح

لزوم شرک از این جهت است که اگر اراده و خواست ازلی باشند، مراد و مقصود و آنچه که خواسته شده هم ازلی می‌شوند و اثر بخشی در قدیم محال است و باید بپذیریم که خدای دومی هست، چنانچه چندین بار پیش از این بیان شد، یا اینکه آن دو مانند عین ذات نیستند، همیشه بودنشان با خدای سبحان نشانگر وجود دو خدای دیگر است،


1) هو محمّد بن الحسن بن أحمد بن الوليد أبو جعفر المتوفّي سنة 343 شيخ القميين و فقيههم ثقة جليل القدر عظيم المنزلة.

2) في المصدر: محمّد بن عيسي بن عبيد.

3) التوحيد، باب صفات الافعال، ص 93.

4) . التوحید : 93

آخرين بتقريب ما مر(1)و يؤيد الأول مَا رَوَاهُ فِي التَّوْحِيدِ أَيْضاً عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَيْدٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ: قُلْتُ لَهُ لَمْ يَزَلِ اللَّهُ مُرِيداً فَقَالَ إِنَّ الْمُرِيدَ لَا يَكُونُ إِلَّا لِمُرَادٍ مَعَهُ بَلْ لَمْ يَزَلْ عَالِماً قَادِراً ثُمَّ أَرَادَ.

«13»

التَّوْحِيدُ، بِإِسْنَادِهِ عَنْ سَلْمَانَ قَالَ: سَأَلَ الْجَاثَلِيقُ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام أَخْبِرْنِي عَنِ الرَّبِّ أَ فِي الدُّنْيَا هُوَ أَوْ فِي الْآخِرَةِ قَالَ عَلِيٌّ عليه السلام لَمْ يَزَلْ رَبُّنَا قَبْلَ الدُّنْيَا(2)هُوَ مُدَبِّرُ الدُّنْيَا وَ عَالِمٌ بِالْآخِرَةِ(3).

«14»

وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي كَانَ قَبْلَ أَنْ يَكُونَ كَانَ لَمْ يُوجَدْ لِوَصْفِهِ كَانَ ثُمَّ قَالَ كَانَ إِذْ لَمْ يَكُنْ شَيْ‌ءٌ وَ لَمْ يَنْطِقْ فِيهِ نَاطِقٌ فَكَانَ إِذْ لَا كَانَ‌(4).

«15»

النهج، [نهج البلاغة]: مِنْ خُطْبَةٍ لَهُ عليه السلام وَ كَانَ مِنِ اقْتِدَارِ جَبَرُوتِهِ وَ بَدِيعِ لَطَائِفِ صَنْعَتِهِ أَنْ جَعَلَ مِنْ مَاءِ الْبَحْرِ الزَّاخِرِ الْمُتَرَاكِمِ الْمُتَقَاصِفِ يَبَساً جَامِداً ثُمَّ فَطَرَ مِنْهُ أَطْبَاقاً فَفَتَقَهَا سَبْعَ سَمَاوَاتٍ بَعْدَ ارْتِتَاقِهَا فَاسْتَمْسَكَتْ بِأَمْرِهِ وَ قَامَتْ عَلَي حَدِّهِ يَحْمِلُهَا(5)الْأَخْضَرُ الْمُثْعَنْجِرُ وَ الْقَمْقَامُ الْمُسَخَّرُ قَدْ ذَلَّ لِأَمْرِهِ وَ أَذْعَنَ لِهَيْبَتِهِ وَ وَقَفَ الْجَارِي مِنْهُ لِخَشْيَتِهِ وَ جَبَلَ جَلَامِيدَهَا وَ نُشُوزَ مُتُونِهَا وَ أَطْوَادَهَا فَأَرْسَاهَا

نزدیک به آن چیزی که گفته شد. و مؤید معنی اولی است آنچه نیز در «التوحید» آورده شد که عاصم بن حمید ازامام صادق علیه السّلام پرسید: خداوند از ازل مرید و خواهان بوده؟ پس فرمود: کسی مرید نیست مگر اینکه مراد و مقصودی همراه آن باشد، بلکه از ازل دانا و توانا بود، سپس اراده کرده‌است .

روایت 13

التوحید: جاثلیق از امیر المؤمنین علی علیه السّلام پرسید: مرا آگاه کن از اینکه آیا پروردگار در دنیا است یا در سرای آخرت؟ در پاسخش فرمود: پروردگار ما ازلی است. پیش از دنیا بوده، او تدبیرکننده و سرپرست دنیا و دانا به سرای آخرت است.(6)

روایت 14

التوحید: امام صادق علیه السّلام فرمود: سپاس از آن خدا است که بوده است پیش از آنکه بودنی باشد. بودن نمی‌تواند وجودش را وصف کند، سپس فرمود: بود آنگاه که هیچ نبود. و گوینده‌ای او را ستایش نمی‌نمود، بود آنگاه که بود شدنی نبود.(7)

روایت 15

نهج البلاغه: امیرالمؤمنین علی علیه السلام در یکی از خطبه‌ها می‌فرماید: از قدرت و جبروت و لطائف شگفت او است که از آب دریای جوشان متراکم چیزی آفرید خشک و جامد، و از آن چند طبقه برآورد و آن را به هفت آسمان برگشود، پس از آنکه در هم پیوسته و بسته بودند، و به فرمان او در جای خود نگه داشته شدند و تا حد و اندازه‌ای که از او خواسته بودند برپا ماندند. آن‌ها را آب سبزی ژرف و جاری و دریائی مسخر و پر آب حمل می‌کند، که به فرمانش زبون و آرام شده و هیبت او را پذیرفته و از ترس و خشیت او برجای خویش مانده، و سنگ‌های سخت و برآمدگی‌ها و تپه‌ها را بر پشت آن سرشت، و کوه‌هایش را و آن‌ها را در لنگرگاه افکند


1) المشية و الإرادة من صفات الافعال كما نطقت به روايات كثيرة، و الصفات الفعلية ما ينتزع من نفس الافعال و لا يوصف الواجب تعالي بها من حيث ذاته مع قطع النظر عن الافعال التي تصدر عنه و لا قبل صدورها. فليست أفعالا خارجية حتّي تكون ممكنة لا استقلال لها، و لا صفات ذاتية حتّي تكون عين ذات الواجب غير زائدة عليها بل هي عناوين انتزاعية فمن قال بأزليتها و وجودها قبل تحقّق الافعال لزمه القول بكونها موجودات حقيقية خارجية، و حيث إنها لا تكون ممكنة و لا عين ذات الواجب لزم كونها واجبات مستقلة، كما تقول الأشاعرة في الصفات الذاتية فالقول بأزليتها يستلزم القول بتعدّد الاله، و ذلك قوله عليه السلام« فمن زعم أن اللّه لم يزل مريدا شائيا فليس بموحد».

2) في المصدر: و لا يزال أبدا.

3) التوحيد: باب الرحمن علي العرش استوي، ص، 232.

4) التوحيد: 28. و سيأتي الحديث مسندا تحت الرقم 19.

5) في المصدر: و أرسي أرضا يحملها.

6) . التوحید : 232

7) . التوحید : 28

فِي مَرَاسِيهَا وَ أَلْزَمَهَا قَرَارَتَهَا(1)فَمَضَتْ رُءُوسُهَا فِي الْهَوَاءِ وَ رَسَتْ أُصُولُهَا فِي الْمَاءِ فَأَنْهَدَ جِبَالَهَا عَنْ سُهُولِهَا وَ أَسَاخَ قَوَاعِدَهَا فِي مُتُونِ أَقْطَارِهَا وَ مَوَاضِعِ أَنْصَابِهَا فَأَشْهَقَ قِلَالَهَا وَ أَطَالَ أَنْشَازَهَا وَ جَعَلَهَا لِلْأَرْضِ عِمَاداً وَ أَرَزَّهَا فِيهَا أَوْتَاداً فَسَكَنَتْ عَلَي حَرَكَتِهَا(2)مِنْ أَنْ تَمِيدَ بِأَهْلِهَا أَوْ تَسِيخَ بِحِمْلِهَا أَوْ تَزُولَ عَنْ مَوَاضِعِهَا فَسُبْحَانَ مَنْ أَمْسَكَهَا بَعْدَ مَوَجَانِ مِيَاهِهَا وَ أَجْمَدَهَا بَعْدَ رُطُوبَةِ أَكْنَافِهَا فَجَعَلَهَا لِخَلْقِهِ مِهَاداً وَ بَسَطَهَا لَهُمْ فِرَاشاً فَوْقَ بَحْرٍ لُجِّيٍّ رَاكِدٍ لَا يَجْرِي وَ قَائِمٍ لَا يَسْرِي تُكَرْكِرُهُ الرِّيَاحُ الْعَوَاصِفُ وَ تَمْخُضُهُ الْغَمَامُ الذَّوَارِفُ إِنَّ فِي ذلِكَ لَعِبْرَةً لِمَنْ يَخْشي‌(3).

بيان

الاقتدار علي الشي‌ء القدرة عليه و الجبروت فعلوت من الجبر و هو القهر و البديع بمعني المبدع بالفتح و اللطيف الدقيق و زخر البحر كمنع أي تملأ و ارتفع و المتراكم المجتمع بعضه فوق بعض و تقاصف البحر تزاحمت أمواجه و قال ابن أبي الحديد اليبس بالتحريك المكان يكون رطبا ثم يبس قال الله تعالي فاضرب لهم طريقا في البحر يبسا و اليبس بالسكون اليابس خلقة يقال حطب يبس و هكذا يقول أهل اللغة و فيه كلام لأن الحطب ليس يابسا خلقة بل كان رطبا من قبل و الأصوب أن يقال لا تكون هذه اللفظة محركة إلا في المكان خاصة انتهي و الجامد ضد الذائب و المراد باليبس الجامد الأرض و الفطر بالفتح الخلق و الإنشاء و الأطباق بالفتح جمع طبق بالتحريك و هو غطاء كل شي‌ء و الطبق أيضا من كل شي‌ء ما ساواه و قوله عليه السلام ففتقها إشارة إلي قوله تعالي أَ وَ لَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما و قد مرت الوجوه في تفسيرها و هذا مما يؤيد بعضها فتذكر و يدل علي حدوث السماوات و كونها أولي‌(4)طبقات منفصلة في الحقيقة متصلة في الصورة

و در جایگاه خود محکم نگه‌داشت، و سرهایشان تا فضا برآمد و ریشه‌شان در آب نشست، و کوه‌هایش را چون پستانی از دشت‌های آن بالا آورد، و پایه‌های آن‌ها را در همه نواحی اش فرو برد و در جایگاه‌های مقرر خود گذاشت و قله‌های آن کوه‌ها را بسیار بلند کرد و تپه‌هایشان را گسترده و دراز نمود، و آن‌ها را ستون زمین ساخت و در آن چون میخ‌ها پابرجا کرد و از جنبش باز ایستاد تا ساکنان خود را نلرزاند و آنچه بر دوش دارد در خود فرو نبَرَد و از جا برنکند. منزه باد خدایی که آن را پس از موج زدن آب‌هایش نگه داشت، و پس از تر بودن اطراف و اکنافش خشک کرد، و آن را بستر آسایش خلق خود نمود و آن را همچون بستری بر روی دریائی ژرف و ایستاده و بی‌جریان و راکد و بی‌حرکت گشود. آن را بادهای سخت و طوفانی به موج می‌آورد و ابرهای بارنده خیس می‌کند. راستی که در این عبرتی است برای کسی که می‌ترسد.(5)

توضیح

«الاقتدار علی الشی‌ء»: قدرت بر آن. «االجبروت» بر وزن فعلوت از جبر به معنای غلبه است. «البدیع» به معنای مُبدَع یعنی تازه ساخته شده است. «اللطیف»: دقیق. «زخر البحر» پر شد و بالا آمد. «المتراکم»: روی هم انباشته. «تقاصف البحر»: امواجش به هم خوردند. ابن أبی الحدید گفته: «الیَبَس»: مکانی که مرطوب باشد سپس خشک شود. خدای تعالی فرمود: «فاضرب لهم طریقا فی البحر یبسا» و «الیبس» با سکون یعنی چیزی که ذاتا خشک باشد. گفته می شود: «حطب یبس»: هیزم خشک. و این سخن اهل لغت است اما در آن اشکالی هست زیرا هیزم ذاتا خشک نیست بلکه قبلا مرطوب بوده. و صحیح تر آن است که گفته شود این لفظ جز درباره مکان نباید با تحریک بیاید. پایان سخن.

«الجامد» ضد مایع است و مراد از «الیبس» زمین خشک است. «الفَطر»: خلق و ایجاد است. «الأطباق» با فتحه جمع طَبَق و آن پوشش هر چیز است. «الطبق» از هر چیز همچنین به معنای آنچه با آن مساوی است می باشد.

و این گفته حضرت که فرمود: «و فتقها»، و برگشود آن را، اشاره دارد به قول خدای تعالی «أولم یر الذین کفروا أن السموات و الأرض کانتا رتقاً ففتقناهما»،{آیا نبینند آنان که کافرند! البته آسمان‌ها و زمین بسته بودند و ما آن‌ها را گشودیم.}که از وجوه مختلف تفسیر آن بیان شد و این شرح، مؤید بعضی از آن‌ها است که گفته‌اند، آسمان‌ها در هم بودند و خداوند آن‌ها را به هفت آسمان از هم برگشود و دلالت دارد بر حدوث آسمان‌ها و بر اینکه نخست، در حقیقت از هم جدا بودند و در ظاهر به هم پیوسته


1) في المصدر: قراراتها.

2) في بعض النسخ: عن حركتها.

3) نهج البلاغة، ج 1، ص 426.

4) في بعض النسخ: أولا.

5) . نهج البلاغه 1 : 426

بعضها فوق بعض ففتقها و فرقها و باعد بعضها عن بعض فحصلت سبع سماوات متميزات بينها أفضية للملائكة.

و الاستمساك الاحتباس و الاعتصام و الغرض عدم تفرقها كان بعضها معتصم ببعض و قيامها علي حده كناية عن وقوفها علي ما حده لها من المكان و المقدار و الشكل و الهيئة و النهايات و الطبائع و عدم خروجها عن تلك و الضمير في حده راجع إلي الله أو إلي اليبس.

و قال الكيدري و الأخضر الماء و العرب تصفه بالخضرة و المثعنجر علي صيغة اسم الفاعل كما في النسخ السائل من ماء أو دمع و بفتح الجيم وسط البحر و ليس في البحر ما يشبهه ذكره الفيروزآبادي و قال الجزري

في حديث علي عليه السلام: يحملها الأخضر المثعنجر هو أكثر موضع في البحر ماء و الميم و النون زائدتان و مِنْهُ حَدِيثُ ابْنِ عَبَّاسٍ: فَإِذَا عِلْمِي بِالْقُرْآنِ فِي عِلْمِ عَلِيٍّ كَالْقَرَارَةِ فِي الْمُثْعَنْجِرِ القرارة الغدير الصغير.

و القمقام بالفتح كما في النسخ و قد يضم البحر و يكون بمعني السيد و الأمر العظيم و العدد الكثير و المسخر في بعض النسخ بالخاء المعجمة و في بعضها بالجيم في القاموس سجر النهر ملأه و تسجير الماء تفجيره و الضمير في قوله عليه السلام منه راجع إلي ماء البحر أو إلي اليبس الجامد فيكون الدخان الذي خلق منه السماوات مرتفعا منه و في استمسكت إلي الأطباق أو إلي ما يرجع إليه الضمير في يحملها و هو اليبس الجامد(1)و التأنيث لأن المراد به الأرض.

و أذعن له أي خضع و انقاد و الجاري منه أي السائل بالطبع فوقوفه عدم جريانه طبعا بإرادته سبحانه أو السائل منه قبل إرادته و أمره بالجمود و يحتمل

و روی هم بودند و خدا آن‌ها را از هم گشود و از هم جدا و دور کرد و هفت آسمان جدا گردیدند و میان آن‌ها فضایی برای ملائکه ایجاد شد .

برپا ماندن آسمان‌ها بر حد و مرز مقرر، کنایه است از برقراری هر کدام در مکان خود به اندازه و شکل و هیئت و طبیعت مشخص و خارج نشدن آن‌ها از این حد؛ و ضمیر در «حده» به الله یا به «یبس» برمی‌گردد.

کیدری می‌گوید: «الأخضر» یعنی آب و عرب آن را به سبز توصیف می‌کند. «مثعنجر» به صیغه اسم فاعل، همانطور که در برخی نسخه‌ها آمده: آب یا اشک جاری و با فتح جیم، میانه دریا که در سطح دریا مانندی ندارد؛ فیروزآبادی چنین گفته. و جزری در ذکر این بیان علی علیه السّلام که «یحملها الاخضر المثعنجر» گفته: آن بخشی از دریا که از همه ژرف‌تر و پرآب‌تر است، و میم و نونش زائده‌اند و در همین معنا است این حدیث ابن عباس «دانش من به قرآن، در برابر دانش علی علیه السّلام مانند حوض کوچکی است در دریای ژرف».

القرارة: برکه کوچک. «القمقام» با فتحه - طبق نسخه ها - و گاهی با ضمه می آید یعنی دریا. و به معنای سرور و بزرگ و أمر عظیم و عدد کثیر می آید. «المسخر» و در بعضی نسخه ها با جیم آمده. در قاموس «سجر النهر»: آن را پر کرد. «تسجیر الماء»: جاری ساختن آب. و ضمیر در سخن امام «منه» به آب دریا یا به خشک جامد(الیبس الجامد) بر می گردد پس دودی که آسمانها از آن خلق شده از آن بلند می شود. و ضمیر در «استمسکت» به أطباق بر می گردد یا به چیزی که ضمیر «یحملها» به آن بر می گردد یعنی «الیبس الجامد». و تانیث آن به این دلیل است که مراد از آن زمین است. «أذعن له» یعنی خضوع و فرمانبری کرد. «و الجاری منه» یعنی جاری به طبع. پس ایستادن آن عدم جریان طبعی آن به اراده خداوند سبحان است. یا اینکه منظور بخش جاری از آن قبل از اراده خداوند و امر او به جمود است.


1) هذا إذا لم يكن لفظة الأرض في الكلام، و أمّا علي نسخة المصدر« و أرسي أرضا يحملها» فلا شبهة في رجوع الضمير إلي الأرض.

أن تكون الضمائر في ذل و أذعن و وقف راجعة إلي الأخضر أو القمقام و هو أنسب بتذكير الضمير و الجريان.

و جبل كنصر و ضرب أي خلق و الجلمد بالفتح و الجلمود بالضم الحجر العظيم الصلب و النشز بالفتح المكان المرتفع و الجمع نشوز بالضم و المتن ما صلب من الأرض و ارتفع و الطود بالفتح الجبل أو العظيم منه و الضمائر راجعة إلي الأرض المعبر عنها باليبس الجامد و أرساها أي أثبتها في مراسيها أي في مواضعها المعينة بمقتضي الحكم الإلهية و القرارة موضع القرار و رست أي ثبتت و في بعض النسخ رسبت يقال رسب كنصر إذا ذهب إلي أسفل و إذا ثبت و يقال نهد ثدي الجارية كمنع و نصر أي كعب و أشرف و السهل من الأرض ضد الحزن و ساخت قوائمه في الأرض تسوخ و تسيخ أي دخلت فيها و غابت و أساخها غيبها و قواعد البيت أساسه و القطر بالضم الناحية أي غيب قواعد الجبال في متون نواحي الأرض و قيل أي في جوانب أقطارها و النصب بالفتح و يحرك العلم المنصوب و بالضم و بضمتين كل ما جعل علما و كل ما عبد من دون الله و المراد بالأنصاب الجبال و بمواضعها الأمكنة الصالحة للجبال بمقتضي الحكمة و القلال بالكسر جمع قلة بالضم و هي أعلي الجبل أو أعلي كل شي‌ء و الشاهق المرتفع أي جعل قلالها مرتفعة و إطالة الأنشاز مؤكدة لها و العماد بالكسر الخشبة التي يقوم عليها البيت و الأبنية الرفيعة و الظاهر أن المراد بجعلها للأرض عمادا ما يستفاد من الفقرة التالية و قيل المراد جعلها مواضع رفيعة في الأرض و أرز بتقديم المهملة كنصر و ضرب و علم أي ثبت و أرز بتشديد المعجمة أي أثبت و في أكثر النسخ بالتخفيف و فتح العين و في بعضها بالتشديد قال في النهاية في كلام علي عليه السلام أرزها فيها أوتادا أي أثبتها إن كانت الزاي مخففة فهي من أرزت الشجرة تأرز إذا أثبت في الأرض و إن كانت مشددة فهي من أرزت الجرادة إذا أدخلت ذنبها في الأرض لتلقي فيها بيضها و رززت الشي‌ء في الأرض رزا أثبتته فيها و حينئذ تكون الهمزة زائدة

و ممکن است ضمیرها در «ذل» و «أذعن» و «وقف» راجع به «الأخضر» یا «القمقام» باشد که این با مذکر بودن ضمیر و «الجریان» مناسب تر است.

«جَبَل»: خلق کرد. «الجَلمد» و «الجُلمود»: سنگ بزرگ سخت. «النَشز»: مکان مرتفع و جمع آن نُشوز است. «المتن»: قسمت سخت و بلند زمین. «الطَود»: کوه یا کوه بزرگ. و ضمیرها به زمین بر می گردد که از آن به «الیبس الجامد» تعبیر فرمود. «أرساها»: ثابتش کرد «فی مراسیها» در مواضع معینش به مقتضای حکمت الهی. «القرارة»: موضع استقرار. «رست»: قرار گرفت.در بعضی نسخه ها «رسبت» آمده، گفته می شود: «رَسَب»: وقتی به پایین رفت و هنگامی قرار گرفت. «نهد ثدی الجاریة»: پستان دختر گرد شد و برآمد. «السهل من الأرض»: زمین نرم. «ساخت قوائمه فی الأرض تسوخ و تسیخ»: پایه هایش در زمین رفت و پنهان شد. «أساخها»: پنهانش کرد. «قواعد البیت»: پایه های خانه. «القُطر»: ناحیه، طرف. یعنی پایه های کوهها را در عمق اطراف زمین پنهان ساخت. و گفته شده یعنی در کناره های نواحی زمین. «النصب» با فتحه و گاهی با تحریک: نشانه نصب شده. و با ضم و دو ضمه: آنچه که به عنوان نشانه قرار داده شود. و هر آنچه غیر از خدا عبادت شود. و منظور از انصاب، کوهها و منظور از مواضع آنها، مکانهای مناسب برای کوهها به مقتضای حکمت است. «القِلال»: جمع قُلة و آن بالاترین جای کوه یا بالاترین جای هر چیزی است. «الشاهق»: مرتفع. یعنی قله های کوهها را مرتفع قرار داد و «إطالة الأنشاز» تأکید بر آن است. «العِماد»: چوبی است که خانه و بناهای بلند بر آن بنیان نهاده می شود. و ظاهر آن است که منظور از قرار دادن کوهها به عنوان ستون برای زمین چیزی است که از فقره بعد فهمیده می شود. و گفته شده منظور قرار دادن کوهها به عنوان مواضعی بلند در زمین است. «أَرَِز»: ثابت شد و قرار گرفت. و «أرّز»: ثابت کرد و قرار داد. و در اکثر نسخه ها بدون تشدید و با فتحه عین الفعل و در بعضی با تشدید است. در النهایة گفته: کلام علی علیه السلام: «أرزها فیها أوتادا» یعنی قرار داد. اگر که زاء بدون تشدید باشد که از «أرزت الشجرة تأرز» یعنی درخت در زمین ثابت شد، است. و اگر مشدد باشد از «أرزت الجرادة» یعنی ملخ دمش را در زمین داخل کرد تا تخمهایش را آنجا گذارد. و «رززت الشی‌ء فی الأرض رزا» یعنی در زمین ثابتش کردم. و در این صورت همزة زائد است.

انتهي و قيل و روي آرز بالمد من قولهم شجرة آرزة أي ثابتة في الأرض.

فسكنت علي حركتها أي حال حركتها التي هي من شأنها لأنها محمولة علي سائل متموج كما قيل أو علي أثر حركتها بتموج الماء من أن تميد أي تتحرك و تضطرب أو تسيخ بحملها أي تغوص بالماء مع ما عليها قال ابن أبي الحديد لو تحركت الأرض فإما أن تتحرك علي مركزها أو لا و الأول هو المراد بقوله عليه السلام تميد بأهلها و الثاني ينقسم إلي أن تنزل إلي تحت و هو المراد بقوله عليه السلام تسيخ بحملها و أن لا تنزل إلي تحت و هو المراد بقوله تزول عن مواضعها انتهي.

و يحتمل أن يراد بقوله عليه السلام تميد بأهلها تحركها و اضطرابها بدون الغوص في الماء كما يكون عند الزلزلة و بسوخها بحملها حركتها علي وجه يغوص أهلها في الماء سواء كانت علي المركز أم لا فتكون الباء للتعدية و بزوالها عن مواضعها خراب قطعاتها بالرياح و السيول أو بتفرق القطعات و انفصال بعضها عن بعض فإن الجبال كالعروق السارية فيها تضبطها عن التفرق كما سيأتي و يؤيده إيراد المواضع بلفظ الجمع.

و صيغة فعلان بالتحريك في المصدر تدل علي الاضطراب و التقلب و التنقل كالميدان و النزوان و الخفقان و لعل المراد بهذا الموجان ما كان غامرا للأرض أو أكثرها و إمساكها بخلق الجبال التي تقدم في الكلام و رطوبة أكنافها أي جوانبها لميدانها قبل خلق الجبال و المهاد بالكسر الفراش و الموضع يهيأ للصبي و يوطأ و الفراش ما يبسط و اللجة بالضم معظم الماء و ركد كنصر أي ثبت و سكن و سري عرق الشجر كرمي أي دب تحت الأرض.

و قال الجوهري الكركرة تصريف الرياح‌(1)السحاب إذا جمعته بعد تفرق و قال باتت تكركره الجنوب و أصله تكرره من التكرير(2)و كركرته عني

پایان.

و گفته شده به صورت «آرز» با مد روایت شده از این کلام عرب که گوید: «شجرة آرزة» یعنی درخت ثابت در زمین.

«فسکنت علی حرکتها»: یعنی در حال حرکتی که شأن آن است. زیرا آن بر روی جسمی روان و موجدار حمل می شود - چنانچه گفته شده - یا بر اثر حرکتش به علت موج زدن آب. «من أن تمید»: از اینکه حرکت کند و بجنبد. «أو تسیخ بحملها» یعنی با آنچه روی آن است در آب فرو رود. ابن أبی الحدید گوید: اگر زمین حرکت کند یا بر مرکزش حرکت می کند یا نه؛ اولی منظور حضرت از «تمید بأهلها» و دومی دو قسم دارد. یا به طرف پایین حرکت می کند که منظور از «تسیخ بحملها» همان است و یا اینکه حرکت به طرف پایین نیست که منظور از «تزول عن مواضعها» آن می باشد. پایان.

و ممکن است منظور از «تمید بأهلها» تحرک و جنبش آن بدون فرو رفتن در آب باشد چنانچه در زلزله اتفاق می افتد. و منظور از «تسیخ بحملها» حرکتش به گونه ای باشد که ساکنانش را در آب فرو برد. خواه حرکت بر مرکز باشد خواه نباشد. پس باء برای تعدیه است. و منظور از زوال زمین از جایگاههایش، خراب شدن قطعاتش با بادها و سیلها یا منظور پراکنده شدن قطعات زمین و جدا شدن آنها از یکدیگر باشد. زیرا کوهها همچون رگهایی جاری در قطعات زمین هستند که آنها را از پراکندگی نگه می دارند - چنانچه خواهد آمد. و آمدن «المواضع» به لفظ جمع این نظر را تأیید می کند.

و صیغه فَعَلان در مصدر دلالت بر اضطراب و دگرگونی و جابجایی دارد مثل مَیَدان و نَزَوان و خَفَقان. و شاید منظور از مَوَجان در اینجا آن چیزی است که باعث فرو رفتن زمین یا اکثر آن در آب شود. و منظور از «إمساکها» خلق کوههایی است که قبلا در کلام آمد. «رطوبة أکنافها» یعنی رطوبت جوانب زمین به دلیل حرکتش قبل از خلقت کوهها. «المِهاد»: فرش و جایی که برای کودک آماده می کنند و چیزی که پا بر آن گذارند و چیزی که پهن می شود. «اللجة»: قسمت فراوان آب. «رکد»: ثابت و ساکن شد. «سری عرق الشجر»: ریشه درخت زیر زمین رشد کرد.

جوهری گفته: «الکرکرة»: حرکت دادن بادها ابرها را وقتی که آنها را بعد از پراکندگیشان جمع می کند. «باتت تکرکره الجنوب» و أصل آن «تکرره» از ریشه تکریر است و «کرکرته عنی»


1) في الصحاح: الريح.

2) في الصحاح: و كركرت بالدجاجة: صحت بها و كركرته عني ...

أي دفعته و رددته.

و الرياح العواصف الشديدة الهبوب و مخض اللبن يمخضه مثلثة أي أخذ زبده و في النسخ الفتح و الضم و الغمام جمع غمامة و هي السحابة البيضاء أو الأعم و ذرف الدمع كضرب أي سال و ذرف عينه أي سال دمعها و ذرف العين دمعها أي أسالها و من يخشي العلماء كما قال سبحانه إِنَّما يَخْشَي اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ و يحتمل أن يكون التخصيص لأجل أن عدم الخشية يوجب عدم المبالاة بالعبر و الالتفات إليها.

«16»

الْعِلَلُ، بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُعَاذِ بْنِ جَبَلٍ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله قَالَ: إِنَّ اللَّهَ خَلَقَنِي وَ عَلِيّاً وَ فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ عليهم السلام قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ الدُّنْيَا بِسَبْعَةِ آلَافِ عَامٍ قُلْتُ فَأَيْنَ كُنْتُمْ يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ قُدَّامَ الْعَرْشِ نُسَبِّحُ اللَّهَ وَ نُحَمِّدُهُ وَ نُقَدِّسُهُ وَ نُمَجِّدُهُ قُلْتُ عَلَي أَيِّ مِثَالٍ قَالَ أَشْبَاحِ نُورٍ(1)الْخَبَرَ.

«17»

التَّوْحِيدُ، وَ الْعُيُونُ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَمْرٍو الْكَاتِبِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ زِيَادٍ الْقُلْزُمِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي زِيَادٍ الْجَدِّيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَي الْعَلَوِيِّ عَنِ الرِّضَا عليه السلام فِي خُطْبَتِهِ الطَّوِيلَةِ: قَالَ أَوَّلُ عِبَادَةِ اللَّهِ مَعْرِفَتُهُ وَ أَصْلُ مَعْرِفَةِ اللَّهِ تَوْحِيدُهُ وَ نِظَامُ تَوْحِيدِ اللَّهِ نَفْيُ الصِّفَاتِ عَنْهُ لِشَهَادَةِ الْعُقُولِ أَنَّ كُلَّ صِفَةٍ وَ مَوْصُوفٍ مَخْلُوقٌ وَ شَهَادَةِ كُلِّ مَخْلُوقٍ أَنَّ لَهُ خَالِقاً لَيْسَ بِصِفَةٍ وَ لَا مَوْصُوفٍ وَ شَهَادَةِ كُلِّ صِفَةٍ وَ مَوْصُوفٍ بِالاقْتِرَانِ وَ شَهَادَةِ الِاقْتِرَانِ بِالْحَدَثِ‌(2)وَ شَهَادَةِ الْحَدَثِ‌(3)بِالامْتِنَاعِ مِنَ الْأَزَلِ الْمُمْتَنِعِ مِنَ الْحَدَثِ‌(4)إِلَي قَوْلِهِ سَبَقَ الْأَوْقَاتَ كَوْنُهُ وَ الْعَدَمَ وُجُودُهُ وَ الِابْتِدَاءَ أَزَلُهُ إِلَي قَوْلِهِ فَفَرَّقَ بِهَا بَيْنَ قَبْلٍ وَ بَعْدٍ لِيُعْلَمَ أَنْ لَا قَبْلَ لَهُ وَ لَا بَعْدَ إِلَي قَوْلِهِ مُخْبِرَةً بِتَوْقِيتِهَا أَنْ لَا وَقْتَ لِمُوَقِّتِهَا إِلَي قَوْلِهِ لَهُ مَعْنَي الرُّبُوبِيَّةِ إِذْ لَا مَرْبُوبَ وَ حَقِيقَةُ الْإِلَهِيَّةِ إِذْ لَا مَأْلُوهَ وَ مَعْنَي الْعَالِمِ إِذْ(5)لَا مَعْلُومَ وَ مَعْنَي الْخَالِقِ إِذْ(6)

یعنی آن را دفع کردم و رد کردم.

«الریاح العواصف»: بادهای پر سرعت. «مخض اللبن یمخضه» یعنی کره شیر را گرفت. و در نسخه ها با فتحه و ضمه است. «الغمام» جمع غمامة و آن ابر سفید یا اعم از آن است. «ذَرَف الدمع»: اشک جاری شد. و «ذرف عینه»: اشکش جاری شد. و «ذرف العین دمعها»: چشم اشکش را جاری ساخت.

«و من یخشی» و آنان که می‌ترسند، مقصود علما هستند، چنانچه خدای سبحان فرموده: «إنّما یخشی الله من عباده العلماء»، {همانا فقط علما هستند که از خدا می‌ترسند.} و بسا که تخصیص برای این است که نترسیدن مایه بی‌مبالاتی به عبرت‌ها و توجه نکردن به آن‌ها است.

روایت 16

علل الشرایع: معاذ بن جبل گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: به راستی خداوند مرا و علی و فاطمه و حسن و حسین علیه السّلام را هفت هزار سال پیش از جهان آفرید. معاذ می‌گوید، گفتم: یا رسول اللَّه! شما کجا بودید؟ فرمود در پیشانی و جلوی عرش، تسبیح خدا می‌کردیم و او را می‌ستودیم و تقدیس می‌کردیم و او را تمجید و ستایش می‌کردیم. گفتیم: بر چه نمونه و همانند چه چیزی؟ گفت: اشباح و پاره‌هایی نورانی ... تا آخر خبر.(7)

روایت 17

التوحید و عیون اخبار الرضا: امام رضا علیه السّلام در خطبه‌ای طولانی می‌فرماید: آغاز پرستش خدا شناخت و معرفت به او است، و اصل و اساس شناخت خدا توحید و یگانه دانستن او، و حقیقت توحید خدا نفی صفات از او است، زیرا عقل شهادت می‌دهد و حکم می‌کند که هر صفت و موصوفی مخلوقند، و هر مخلوقی شهادت می‌دهد که آفریدگاری دارد که نه صفت است و نه موصوف، هر صفت و موصوفی گواهند که قرین هم هستند و قرین بودن گواه حدوث است و حدوث گواه غیرازلی بودن، ازلی که از حدوث نیست و به خودی خود وجود دارد ... وجودش پیش‌تر از زمان است و هستی او پیش از نیستی، آغاز همه چیز، ازلی بودن او است. میان آن‌ها به پیش بودن و پس بودن جدایی انداخت تا دانسته شود که او را نه پیش هست و نه پس. خبر داد که برای آن‌ها وقتی است و وقت گذارشان را وقتی نیست. حقیقت و معنای ربوبیت در او بود آنگاه که مربوب و تربیت یافته‌ای نبود، حقیقت الوهیت و خدایی را داشت گرچه پرستش‌کننده‌ای نبود، دارای علم بود آنگاه که معلوم و دانسته شده نبود، و معنی خالق و آفریدگاری داشت


1) علل الشرائع: ج 1، ص 198 و سيأتي أيضا تحت الرقم( 133).

2) في العيون: الحدوث.

3) في العيون: الحدوث.

4) في العيون: الحدوث.

5) في العيون: و لا معلوم.

6) في العيون: و ليس.

7) . علل الشرایع 1 : 198

لَا مَخْلُوقَ وَ تَأْوِيلُ السَّمْعِ وَ لَا مَسْمُوعَ لَيْسَ مُنْذُ خَلَقَ اسْتَحَقَّ مَعْنَي الْخَالِقِ‌(1)وَ لَا بِإِحْدَاثِهِ الْبَرَايَا اسْتَفَادَ مَعْنَي البرائية [الْبَارِئِيَّةِ] كَيْفَ وَ لَا تَغِيبُهُ‌(2)مُذْ وَ لَا تُدْنِيهِ قَدْ وَ لَا تَحْجُبُهُ لَعَلَّ وَ لَا يُوَقِّتُهُ‌(3)مَتَي وَ لَا تَشْمَلُهُ حِينٌ وَ لَا تُقَارِنُهُ‌(4)مَعَ إِلَي قَوْلِهِ فَكُلُّ مَا فِي الْخَلْقِ لَا يُوجَدُ فِي خَالِقِهِ وَ كُلُّ مَا يُمْكِنُ فِيهِ يَمْتَنِعُ مِنْ‌(5)صَانِعِهِ لَا تَجْرِي عَلَيْهِ الْحَرَكَةُ وَ السُّكُونُ وَ كَيْفَ يَجْرِي عَلَيْهِ مَا هُوَ أَجْرَاهُ أَوْ يَعُودُ إِلَيْهِ‌(6)مَا هُوَ ابْتَدَاهُ إِذاً لَتَفَاوَتَتْ ذَاتُهُ وَ لَتَجَزَّأَ كُنْهُهُ وَ لَامْتَنَعَ مِنَ الْأَزَلِ مَعْنَاهُ إِلَي قَوْلِهِ لَيْسَ فِي مُحَالِ الْقَوْلِ حُجَّةٌ وَ لَا فِي الْمَسْأَلَةِ عَنْهُ جَوَابٌ وَ لَا فِي مَعْنَاهُ لِلَّهِ‌(7)تَعْظِيمٌ وَ لَا فِي إِبَانَتِهِ عَنِ الْخَلْقِ ضَيْمٌ إِلَّا بِامْتِنَاعِ الْأَزَلِيِّ أَنْ يُثَنَّي وَ لِمَا(8)لَا بَدْءَ لَهُ أَنْ يَبْدَأَ(9)إِلَي آخِرِ الْخُطْبَةِ.

الْإِحْتِجَاجُ، مُرْسَلَةً(10): مِثْلَهُ.

مَجَالِسُ ابْنِ الشَّيْخِ، عَنْ أَبِيهِ عَنِ الْمُفِيدِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ حَمْزَةَ الْعَلَوِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْحِمْيَرِيِّ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَي عَنْ مَرْوَكِ بْنِ عُبَيْدٍ

آنگاه که آفریده‌ای نبود، و حقیقت شنوائی بود و مسموع و شنیده‌شدنی نبود. این طور نیست که از آنگاه که آفرید، شایستگی مقام خالقیت را پیدا کرده باشد، و نه اینکه با پدید کردن آفریده‌ها معنی پدید آورنده یافت. چگونه چنین باشد، با اینکه «از آنگاه» او را نهان نسازد، و از «این گاه» او را نزدیک نکند. و «شاید» پرده او نشود، و «از کی؟» وقتی بدو نیاورد. زمان او را در برنگیرد، و معیت وی را همراهی نکند ... هر آنچه که در آفریده است، در آفریدگارش یافت نشود، و هر چه در مخلوق باشد در صانعش نمی‌تواند باشد. حرکت و سکون در او روا نیست، و چگونه در او روا باشد و رخ دهد، آنچه که خود ایجاد کرده؟ یا به او باز گردد، آنچه خودش آفریده و پدید کرده؟ در این صورت گوناگونی و تجزیه در ذاتش رخنه می‌کند، و وجودش بخش بخش می‌شود و ازلیتش ناممکن می‌گردد. گفته محال و نشدنی نمی‌تواند حجت باشد و پرسش از آن پاسخ ندارد، و مقصود از آن، بزرگداشت خداوند نیست. جدا بودنش از آفریده‌ها در ازل ستم نیست؛ جز اینکه دو چیز با هم نمی‌توانند ازلی باشند و آنچه آغازی ندارد، آغازی نپذیرد . تا آخر خطبه.(11)

نیز در احتجاج، بی‌ذکر سند، مانند آن آمده است.(12)و در مجالس ابن الشیخ هم


1) قال المؤلّف- رحمه اللّه- في بيان هذه الفقرة( ج 4، ص 241) ما هذا لفظه: إذا الخالقية التي هي كماله هي القدرة علي خلق كل ما علم أنّه أصلح، و نفس الخلق من آثار تلك الصفة الكمالية و لا يتوقف كماله عليه« انتهي» يعني بذلك أن المراد بالخالقية ليس التي من الصفات الفعلية بل التي من الصفات الكمالية الذاتية و هي القدرة علي الخلق لا عنوان الخالق فتبصر و قس عليه البرائية و ما ضاهاها.

2) في العيون: و لا توقته.

3) «: في العيون: و لا تشمله.

4) في العيون: و لا تقاربه.

5) في العيون: في صانعه.

6) في العيون: فيه.

7) في بعض النسخ: له.

8) في التوحيد: و لا بدا له أن يبدو و في بعض النسخ« و ما لا بدء.» و هو الأظهر.

9) التوحيد: ص 15 العيون: ص 150.

10) الاحتجاج: باب احتجاج الرضا عليه السلام ص 217.

11) . التوحید: 15، العیون :150

12) . الاحتجاج : 217

عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ زَيْدٍ الطَّبَرِيِّ عَنِ الرِّضَا عليه السلام: مِثْلَهُ.

مَجَالِسُ الْمُفِيدِ، عَنِ الْحَسَنِ بْنِ حَمْزَةَ: مِثْلَهُ.

بيان

قد مر شرح الخطبة في كتاب التوحيد و قد دلت علي تنافي الحدوث أي المعلولية و الأزلية و تأويل الأزلية بوجوب الوجود مع بعده يجعل الكلام خاليا عن الفائدة و دلالة سائر الفقرات ظاهرة كما فصلناه سابقا و ظاهر أكثر الفقرات نفي الزمانية عنه سبحانه و كذا قوله عليه السلام إلا بالامتناع الأزلي أن يثني يدل علي امتناع تعدد القدماء و كذا الفقرة التالية لها.

«18»

التَّوْحِيدُ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ عَنِ الصَّفَّارِ وَ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَي وَ الْهَيْثَمِ بْنِ أَبِي مَسْرُوقٍ وَ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ كُلِّهِمْ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ أَبِي الْمِقْدَامِ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ غَالِبٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَنْ آبَائِهِ عليهم السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فِي بَعْضِ خُطَبِهِ: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي كَانَ فِي أَزَلِيَّتِهِ‌(1)وَحْدَانِيّاً إِلَي قَوْلِهِ ابْتَدَأَ مَا ابْتَدَعَ وَ أَنْشَأَ مَا خَلَقَ عَلَي غَيْرِ مِثَالٍ كَانَ سَبَقَ لِشَيْ‌ءٍ مِمَّا خَلَقَ رَبُّنَا الْقَدِيمُ بِلُطْفِ رُبُوبِيَّتِهِ وَ بِعِلْمِ خُبْرِهِ فَتَقَ وَ بِإِحْكَامِ قُدْرَتِهِ خَلَقَ جَمِيعَ مَا خَلَقَ‌(2)الْخَبَرَ.

«19»

وَ مِنْهُ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَحْمَدَ الدَّقَّاقِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْكُوفِيِّ عَنْ مُوسَي بْنِ عِمْرَانَ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ يَزِيدَ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَرِيرٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عليهما السلام أَنَّهُ كَانَ يَقُولُ: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي كَانَ قَبْلَ أَنْ يَكُونَ كَانَ لَمْ يُوجَدْ لِوَصْفِهِ كَانَ بَلْ كَانَ أَوَّلًا(3)كَائِناً لَمْ يُكَوِّنْهُ مُكَوِّنٌ جَلَّ ثَنَاؤُهُ بَلْ كَوَّنَ الْأَشْيَاءَ قَبْلَ كَوْنِهَا فَكَانَتْ كَمَا كَوَّنَهَا عَلِمَ مَا كَانَ وَ مَا هُوَ كَائِنٌ كَانَ إِذْ لَمْ يَكُنْ شَيْ‌ءٌ وَ لَمْ يَنْطِقْ فِيهِ نَاطِقٌ فَكَانَ إِذْ لَا كَانَ‌(4).

از امام رضا علیه السّلام مانند آن را آورده و در مجالس شیخ مفید هم از حسن بن حمزه مانند آن روایت شده است.

توضیح

در کتاب التوحید شرح این خطبه گذشته است، و البته دلالت دارد که حدوث یعنی معلول بودن، با ازلیت منافات دارد، و تأویل و تفسیر ازلی به واجب الوجود، با آنچه پس از او باشد به حدوث ذاتی، سخن را بی‌فائده می‌سازد، و دلالت جمله‌های دیگر روشن است چنانچه پیش از این شرح دادیم، و ظاهر بیشتر جمله‌ها نفی مفهوم و حقیقت زماناز خدای سبحان است و همچنان امام رضا علیه السّلام فرمودند: «جزاینکه دو چیزبا هم نمی‌توانند ازلی باشند» دلالت دارد برعدم امکان تعدد قدیم‌ها و همچنین جمله دنبال آن .

روایت 18

التوحید: امام صادق علیه السلام از پدرانش علیهم السلام نقل می‌کند که: رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله در برخی خطبه‌های خود فرمود: «سپاس از آن خدا است که در ازل یگانه بوده - و می‌فرمود: - آغاز کرد آنچه بی‌سابقه آفرید، و پدید آورد آنچه آفرید، بدون طرح و نمونه قبلی برای هیچ یک. پروردگار ما قدیم است، و به لطف ربوبیت و دانش و آگاهی اش دفتر هستی را برگشود و با قدرت استوارش آفرید آنچه را آفرید ... تا آخر خبر.(5)

روایت 19

التوحید: از همان آمده که امام صادق علیه السّلام همیشه می‌فرمود: سپاس از آن خدا است که بود پیش از آنکه بودنی باشد و بود شدن نمی‌تواند وجودش را وصف کند، بلکه خود از نخست بوده، و بودکننده‌ای او را بود نکرده، والا است ستایش او. بلکه بود کرده همه چیز را پیش از بودن آن‌ها و به وجود آمده، چنانچه او بودش کرده. دانسته آنچه را بوده و آنچه را هست. بوده است آنگاه که چیزی نبوده و سخنی از آن نیامده، پس او بوده است آنگاه که بود شدن نبوده است.(6)


1) في بعض النسخ: أوليته.

2) التوحيد: ص 20.

3) في نسخة: أزلا.

4) التوحيد: ص 28. و قد مر مقطعا تحت الرقم 14.

5) . التوحید : 20

6) . التوحید : 28

«20»

وَ مِنْهُ، عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ(1)بْنِ إِدْرِيسَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ بِشْرٍ(2)عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ جُمْهُورٍ الْعَمِّيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْفُضَيْلِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ: قَالَ فِي الرُّبُوبِيَّةِ الْعُظْمَي وَ الْإِلَهِيَّةِ الْكُبْرَي لَا يُكَوِّنُ الشَّيْ‌ءَ لَا مِنْ شَيْ‌ءٍ إِلَّا اللَّهُ وَ لَا يَنْقُلُ الشَّيْ‌ءَ مِنْ جَوْهَرِيَّتِهِ إِلَي جَوْهَرٍ آخَرَ إِلَّا اللَّهُ وَ لَا يَنْقُلُ الشَّيْ‌ءَ مِنَ الْوُجُودِ إِلَي الْعَدَمِ إِلَّا اللَّهُ‌(3).

«21»

وَ مِنْهُ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ الطَّالَقَانِيِّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ الْعَدَوِيِّ عَنِ الْهَيْثَمِ عَبْدِ اللَّهِ الرُّمَّانِيِّ عَنِ الرِّضَا عَنْ آبَائِهِ عليهم السلام قَالَ: خَطَبَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام النَّاسَ فِي مَسْجِدِ الْكُوفَةِ فَقَالَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَا مِنْ شَيْ‌ءٍ كَانَ وَ لَا مِنْ شَيْ‌ءٍ كَوَّنَ مَا كَانَ‌(4)مُسْتَشْهِدٌ بِحُدُوثِ الْأَشْيَاءِ عَلَي أَزَلِيَّتِهِ وَ بِفُطُورِهَا عَلَي قِدْمَتِهِ‌(5)الْخُطْبَةَ.

«22»

وَ مِنْهُ، عَنْ أَبِيهِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ مَنْصُورِ بْنِ حَازِمٍ‌(6)قَالَ: قُلْتُ أَ رَأَيْتَ مَا كَانَ وَ مَا هُوَ كَائِنٌ إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ أَ لَيْسَ كَانَ فِي عِلْمِ اللَّهِ تَعَالَي قَالَ فَقَالَ بَلَي قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ‌(7).

«23»

وَ مِنْهُ، عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ الْأَشْعَرِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِسْمَاعِيلَ وَ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ جَمِيعاً عَنْ صَفْوَانَ عَنْ مَنْصُورِ بْنِ حَازِمٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام هَلْ يَكُونُ الْيَوْمَ شَيْ‌ءٌ لَمْ يَكُنْ فِي عِلْمِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ قَالَ لَا بَلْ كَانَ فِي عِلْمِهِ قَبْلَ أَنْ يُنْشِئَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ‌(8).

روایت 20

التوحید: امام صادق علیه السّلام فرمود: در باره ربوبیت عظمی و الهیت کبری، کسی موجودات را از هیچ به وجود نمی‌آورد مگر خدا، و نمی‌گرداند چیزی را از گوهر خود به گوهری دیگر، جز خدا و نمی‌گرداند چیزی را از هستی به نیستی، جز خدا.(9)

روایت 21

التوحید: از امام رضا علیه السّلام از پدرانش علیهم السلام نقل می‌کند که امیر المؤمنین علی علیه السّلام در مسجد کوفه برای مردم خطبه خواند و گفت: سپاس از آن خدا است که نه خود از چیزی پدید شده و نه آنچه را پدید شده از چیزی آفریده، حدوث همه چیز را گواه ازلی بودن خود ساخته و آفرینش آن‌ها را گواه بر قدیم بودنش نموده ... تا آخر خطبه.(10)

روایت 22

التوحید: منصور بن حازم از امام صادق علیه السلام پرسید: آیا آنچه بوده و آنچه خواهد بود تا روز قیامت، در علم خدای تعالی نبودند؟ گفت: در پاسخ فرمود: چرا، پیش از آنکه آسمان‌ها و زمین را بیافریند.(11)

روایت 23

التوحید: منصور بن حازم می‌گوید: از امام صادق علیه السّلام پرسیدم: آیا امروز چیزی وجود دارد که درعلم خدای عز و جل نبوده؟ فرمود: نه، بلکه همواره در علمش بوده، پیش از آنکه آسمان‌ها و زمین را ایجاد کند.(12)


1) في المصدر: أحمد بن إدريس، و هو الصحيح.

2) كذا في نسخ الكتاب و المصدر، لكن الظاهر أنّه مصحف« أحمد بن بشير» لرواية سهل بن زياد عنه.

3) التوحيد: ص 32.

4) في المصدر: ما قد كان.

5) التوحيد: ص 33.

6) في المصدر: عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قلت له.

7) التوحيد: 85.

8) التوحيد: ص 85.

9) . التوحید : 32

10) . التوحید : 33

11) . التوحید : 85

12) . التوحید: 85

«24»

وَ مِنْهُ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْوَهَّابِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْفَضْلِ عَنْ مَنْصُورِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ بَشَّارٍ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا عليه السلام قَالَ: إِنَّ اللَّهَ‌(1)الْعَالِمُ بِالْأَشْيَاءِ قَبْلَ كَوْنِ الْأَشْيَاءِ إِلَي قَوْلِهِ فَلَمْ يَزَلِ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عِلْمُهُ سَابِقاً لِلْأَشْيَاءِ قَدِيماً قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَهَا فَتَبَارَكَ رَبُّنَا وَ تَعَالَي عُلُوّاً كَبِيراً خَلَقَ الْأَشْيَاءَ وَ عِلْمُهُ بِهَا سَابِقٌ لَهَا كَمَا شَاءَ كَذَلِكَ لَمْ يَزَلْ رَبُّنَا عَلِيماً سَمِيعاً بَصِيراً(2).

«25»

وَ بِهَذَا الْإِسْنَادِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ صَفْوَانَ عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام عَنِ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي أَ كَانَ يَعْلَمُ الْمَكَانَ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ الْمَكَانَ أَمْ عَلِمَهُ عِنْدَ مَا خَلَقَهُ وَ بَعْدَ مَا خَلَقَهُ فَقَالَ تَعَالَي اللَّهُ بَلْ لَمْ يَزَلْ عَالِماً بِالْمَكَانِ قَبْلَ تَكْوِينِهِ كَعِلْمِهِ بِهِ بَعْدَ مَا كَوَّنَهُ وَ كَذَلِكَ عِلْمُهُ بِجَمِيعِ الْأَشْيَاءِ كَعِلْمِهِ بِالْمَكَانِ‌(3).

«26»

وَ مِنْهُ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَحْمَدَ الدَّقَّاقِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْكُوفِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ الْبَرْمَكِيِّ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ سُلَيْمَانَ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ خَالِدٍ قَالَ: قُلْتُ لِلرِّضَا عليه السلام إِنَّ قَوْماً يَقُولُونَ إِنَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ يَزَلْ عَالِماً بِعِلْمٍ وَ قَادِراً بِقُدْرَةٍ وَ حَيّاً بِحَيَاةٍ وَ قَدِيماً بِقِدَمٍ وَ سَمِيعاً بِسَمْعٍ وَ بَصِيراً بِبَصَرٍ فَقَالَ عليه السلام مَنْ قَالَ ذَلِكَ وَ دَانَ بِهِ فَقَدِ اتَّخَذَ مَعَ اللَّهِ آلِهَةً أُخْرَي وَ لَيْسَ مِنْ وَلَايَتِنَا عَلَي شَيْ‌ءٍ(4).

«27»

الْعُيُونُ، وَ التَّوْحِيدُ، عَنْ جَعْفَرِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَحْمَدَ الْفَقِيهِ الْقُمِّيِّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْعَزِيزِ الْأَنْصَارِيِّ قَالَ حَدَّثَنِي مَنْ سَمِعَ الْحَسَنَ بْنَ مُحَمَّدٍ النَّوْفَلِيَ‌(5)قَالَ: قَالَ عِمْرَانُ الصَّابِي لِلرِّضَا عليه السلام أَخْبِرْنِي

روایت 24

التوحید: امام رضا علیه السّلام فرمود: به راستی خداوند دانا است به همه چیز پیش از به وجود آمدنشان ... و همیشه علم خدای عز و جل مقدم است بر همه چیز. قدیم است پیش از آنکه آن‌ها را بیافریند. آفرین بر پروردگار بلند مرتبه ما که برتر است و بزرگ. آفرید همه چیز را همانطور که خواست، در حالی که پیش از آن‌ها علم به آن‌ها داشت، و نیز پروردگار ما همیشه بسیار دانا و شنوا و بینا است.(6)

روایت 25

التوحید: ابن مسکان می‌گوید از امام صادق علیه السلام درباره خدای تعالی پرسیدم که‌آیا مکان را پیش از آنکه مکان را بیافریند می‌دانست یا دانستن آن همراه خلق آن بود و پس از آن‌ها؟ فرمود: برتر است خداوند، بلکه همیشه دانا بود به مکان، پیش از پدید آوردنش، چنان که پس از آفریدنش علم به آن دارد، و چنین است علم او به همه چیز، مانندعلم او به مکان.(7)

روایت 26

التوحید: حسین بن خالد نقل می‌کند که به امام رضا علیه السّلام گفتم که گروهی می‌گویند، همانا خدای عز و جل پیوسته دانا بوده به علم، جدا از ذات خود، و توانا بوده به قدرتش، و زنده بوده به حیاتش، و قدیم بوده به قدم، و شنوا بوده به شنیدن، و بینا بوده به بینائی؟ فرمود: هر که چنین گوید و به

آن معتقد باشد، برای خدا خدایانی دیگر برگرفته و از ولایت ما به دور است.(8)

روایت 27

التوحید و عیون اخبار الرضا: عمران صابی به امام رضا علیه السّلام گفت: مرا آگاه کن


1) في المصدر: إن اللّه تعالي هو العالم.

2) التوحيد: 86.

3) التوحيد: ص 86.

4) التوحيد: ص 88.

5) هذا الاسم مشترك بين« الحسن بن محمّد بن سهل النوفليّ» الذي ضعفه النجاشيّ و بين الحسن بن محمّد بن الفضل بن يعقوب بن سعيد بن نوفل بن الحرث بن عبد المطلب،. الثقة الجليل، و للعلامة البهبهاني كلام في تنقيح المقال( ج 1 ص 308) حاصله: أن الظاهر اتّحاد الحسن بن محمّد بن الفضل النوفليّ المذكور مع الحسين بن محمّد بن الفضل النوفليّ و أن الصحيح هو الحسن مكبرا و الشاهد عليه تصريح النجاشيّ بأن الحسن بن محمّد بن الفضل روي عن الرضا عليه السلام نسخة و بأن الحسين بن محمّد بن الفضل صنف مجالس الرضا عليه السلام مع أهل الأديان. و كذا الظاهر اتّحاد الحسن بن محمّد بن الفضل مع الحسن بن محمّد بن سهل النوفليّ و أن« سهل» مصحف« سعيد» أو اسم جده الآتي و الشاهد عليه رواية الحسن بن محمّد ابن جمهور العمي مجالس الرضا عليه السلام عنهما( انتهي) لكن يحتمل كون الحسين أخا الحسن لعدم تصريح النجاشيّ بكون الحسن مصنف الكتاب بل قال، روي عن الرضا عليه السلام. نسخة و أمّا احتمال اتّحاد الحسن بن محمّد بن الفضل مع الحسن بن محمّد بن سهل فقوي جدا و الظاهر أن الراوي عن الحسن بن محمّد النوفليّ في هذه الرواية هو الحسن بن محمّد بن جمهور العمي.

6) . التوحید : 86

7) . التوحید : 86

8) . التوحید : 88

عَنِ الْكَائِنِ الْأَوَّلِ وَ عَمَّا خَلَقَ قَالَ عليه السلام سَأَلْتَ فَافْهَمْ أَمَّا الْوَاحِدُ فَلَمْ يَزَلْ وَاحِداً كَائِناً لَا شَيْ‌ءَ مَعَهُ بِلَا حُدُودٍ وَ لَا أَعْرَاضٍ وَ لَا يَزَالُ كَذَلِكَ ثُمَّ خَلَقَ خَلْقاً مُبْتَدِعاً مُخْتَلِفاً بِأَعْرَاضٍ وَ حُدُودٍ مُخْتَلِفَةٍ لَا فِي شَيْ‌ءٍ أَقَامَهُ وَ لَا فِي شَيْ‌ءٍ حَدَّهُ وَ لَا عَلَي شَيْ‌ءٍ حَذَاهُ‌(1)وَ مَثَّلَهُ‌(2)لَهُ فَجَعَلَ مِنْ بَعْدِ ذَلِكَ الْخَلْقِ صَفْوَةً وَ غَيْرَ صَفْوَةٍ وَ اخْتِلَافاً وَ ائْتِلَافاً وَ أَلْوَاناً وَ ذَوْقاً وَ طَعْماً لَا لِحَاجَةٍ كَانَتْ مِنْهُ إِلَي ذَلِكَ وَ لَا لِفَضْلِ مَنْزِلَةٍ لَمْ يَبْلُغْهَا إِلَّا بِهِ وَ لَا رَأَي لِنَفْسِهِ فِيمَا خَلَقَ زِيَادَةً وَ لَا نَقْصاً(3)تَعْقِلُ هَذَا يَا عِمْرَانُ قَالَ نَعَمْ وَ اللَّهِ يَا سَيِّدِي قَالَ عليه السلام وَ اعْلَمْ يَا عِمْرَانُ أَنَّهُ لَوْ كَانَ خَلَقَ مَا خَلَقَ لِحَاجَةٍ لَمْ يَخْلُقْ إِلَّا مَنْ يَسْتَعِينُ بِهِ عَلَي حَاجَتِهِ وَ لَكَانَ يَنْبَغِي أَنْ يَخْلُقَ أَضْعَافَ مَا خَلَقَ لِأَنَّ الْأَعْوَانَ كُلَّمَا كَثُرُوا كَانَ صَاحِبُهُمْ أَقْوَي وَ الْحَاجَةُ يَا عِمْرَانُ لَا تَسَعُهَا(4)لِأَنَّهُ لَمْ يُحْدِثْ مِنَ الْخَلْقِ شَيْئاً إِلَّا حَدَثَتْ فِيهِ‌(5)حَاجَةٌ أُخْرَي وَ لِذَلِكَ أَقُولُ

از نخستین موجود و از آنچه آفرید. امام فرمود:

پرسیدی پس بفهم! اما خدای یکتا همیشه تنها بود و چیزی با او نبود، حدودی و نمودی نداشت. او پیوسته چنین بود، سپس آفرید، آفریده‌ای بی‌نمونه و بدون سابقه قبلی، دارای نمودها و حدود گوناگون، نه بر چیزی آن را برپا داشت و نه مرزی برایش تعیین کرد و نه با چیزی برابرش نمود و نمونه ای ایجاد کرد و ساخت پس از آن، آفرینش برگزیده و برنگزیده‌ای، و گوناگون و هماهنگی، و رنگ‌ها و ذائقه‌ها و مزه‌ها، نه برای نیازی که به آن‌ها داشت و نه بالارفتن منزلتی که بدون آن به آن نمی‌رسید، و در آنچه آفرید برای خود اضافه و کاستی ندید. ای عمران! آیا در این باره می‌اندیشی؟ گفت: آری به خدا قسم ای مولای من! فرمود: بدان ای عمران! اگر آنچه آفریده بود برای نیازی بود، نمی‌آفرید جز کسی را که از او یاری می‌خواست، و می‌بایست چند برابر آنچه آفرید بیافریند، چون هر چه یار بیشتر باشد، صاحبشان قدرت بیشتری پیدا می‌کند. ای عمران! او برای رفع نیاز این کار را نکرد زیرا هیچ چیزی از خلق پدیدار نمی‌شود جز آنکه نیازی دیگر به واسطه آن پدید می‌آید و از این است که می‌گویم


1) في بعض النسخ: حاذاء.

2) في التوحيد: مثله.

3) في التوحيد: و لا نقصانا.

4) في نسخة: لا يسعها.

5) منه( خ ل).

لَمْ يَخْلُقِ الْخَلْقَ لِحَاجَةٍ وَ لَكِنْ نَقَّلَ بِالْخَلْقِ بِالْحَوَائِجِ بَعْضَهُمْ إِلَي بَعْضٍ وَ فَضَّلَ بَعْضَهُمْ عَلَي بَعْضٍ بِلَا حَاجَةٍ مِنْهُ إِلَي مَنْ فَضَّلَ وَ لَا نَقِمَةٍ مِنْهُ عَلَي مَنْ أَذَلَّ فَلِهَذَا خَلَقَ‌(1)

قَالَ عِمْرَانُ يَا سَيِّدِي أَ لَا تُخْبِرُنِي عَنْ حُدُودِ خَلْقِهِ كَيْفَ هِيَ وَ مَا مَعَانِيهَا وَ عَلَي كَمْ نَوْعٍ تَكُونُ‌(2)قَالَ قَدْ سَأَلْتَ فَافْهَمْ إِنَّ حُدُودَ خَلْقِهِ عَلَي سِتَّةِ أَنْوَاعٍ مَلْمُوسٍ وَ مَوْزُونٍ وَ مَنْظُورٍ إِلَيْهِ وَ مَا لَا وَزْنَ لَهُ وَ مَا لَا ذَوْقَ‌(3)لَهُ وَ هُوَ الرُّوحُ وَ مِنْهَا مَنْظُورٌ إِلَيْهِ وَ لَيْسَ لَهُ وَزْنٌ وَ لَا لَمْسٌ وَ لَا حِسٌّ وَ لَا لَوْنٌ‌(4)وَ التَّقْدِيرُ وَ الْأَعْرَاضُ وَ الصُّوَرُ وَ الطُّولُ وَ الْعَرْضُ وَ مِنْهَا الْعَمَلُ وَ الْحَرَكَاتُ الَّتِي تَصْنَعُ‌(5)الْأَشْيَاءَ وَ تَعْمَلُهَا وَ تُغَيِّرُهَا مِنْ حَالٍ إِلَي حَالٍ وَ تَزِيدُهَا وَ تَنْقُصُهَا وَ أَمَّا الْأَعْمَالُ وَ الْحَرَكَاتُ فَإِنَّهَا تَنْطَلِقُ لِأَنَّهُ‌(6)لَا وَقْتَ لَهَا أَكْثَرَ مِنْ قَدْرِ مَا يُحْتَاجُ إِلَيْهِ فَإِذَا فَرَغَ مِنَ الشَّيْ‌ءِ انْطَلَقَ بِالْحَرَكَةِ وَ بَقِيَ الْأَثَرُ وَ يَجْرِي مَجْرَي الْكَلَامِ الَّذِي يَذْهَبُ وَ يَبْقَي أَثَرُهُ قَالَ لَهُ عِمْرَانُ يَا سَيِّدِي أَ لَا تُخْبِرُنِي عَنِ الْخَالِقِ إِذَا كَانَ وَاحِداً لَا شَيْ‌ءَ غَيْرُهُ وَ لَا شَيْ‌ءَ مَعَهُ أَ لَيْسَ قَدْ تَغَيَّرَ بِخَلْقِهِ الْخَلْقَ قَالَ لَهُ الرِّضَا عليه السلام لَمْ يَتَغَيَّرْ عَزَّ وَ جَلَّ بِخَلْقِ الْخَلْقِ وَ لَكِنَّ الْخَلْقَ يَتَغَيَّرُ بِتَغْيِيرِهِ‌(7).

قَالَ عِمْرَانُ يَا سَيِّدِي أَ لَا تُخْبِرُنِي عَنِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ هَلْ يُوَحَّدُ بِحَقِيقَةٍ أَوْ يُوَحَّدُ بِوَصْفٍ قَالَ عليه السلام إِنَّ اللَّهَ الْمُبْدِئَ الْوَاحِدَ الْكَائِنَ الْأَوَّلَ لَمْ يَزَلْ وَاحِداً لَا شَيْ‌ءَ مَعَهُ فَرْداً لَا ثَانِيَ مَعَهُ لَا مَعْلُوماً وَ لَا مَجْهُولًا وَ لَا مُحْكَماً وَ لَا مُتَشَابِهاً وَ لَا

خلق را برای نیاز نیافریده؛ ولی خلق را به یکدیگر نیازمند کرده و بر یکدیگر برتری داده و به آن که برترش ساخته نیازی نداشته و آن را که زبون کرده، او را سرافکنده نکرده و از او انتقام نکشیده و برای آن نیافریده است.

عمران گفت: مولای من!آیا مرا از حدود آفریده‌هایش که چگونه است آگاه نمی‌کنی؟ و این که چه معنایی دارند؟ و چند نوعند؟ فرمود: پرسیدی پس آگاه شو، به راستی حدود آفریده‌هایش بر شش نوع است.

لمس پذیر و وزن دار و آنچه که به چشم می‌آید. 2. آنچه نه وزن دارد و نه مزه چشیدنی و آن روح است. 3. آنچه که به چشم دیده می‌شود ولی وزن ندارد و ملموس نیست و غیر محسوس و بی‌رنگ است. 4. اندازه‌ها و اعراض مانند صور و طول و و عرض. 5. اعراض محسوسه مانند رنگ و نور. 6. کار و حرکتی که اشیاء را می سازد و آن‌ها را به کار می‌اندازد و آ‌ن‌ها را از حالی به حالی دیگر دگرگون می‌کند و می‌افزاید آن‌ها را و می‌کاهد. اما کارها و حرکت‌ها از دست می‌روند و ناپایدارند زیرا بیش از آنچه به آن‌ها نیاز است وقتی نمی‌طلبند؛ و چون فراغت از چیزی حاصل شود، حرکت آن می‌رود و تنها اثر باقی می‌ماند و این همانند سخن گفتن است که خودش می‌رود و اثرش می‌ماند.

عمران گفت: ای مولای من! آیا به من نمی‌گویی که چون آفریننده تنها بود و چیزی با او در آفرینش نبود، آیا خلق دگرگونی نیافت؟ امام رضا علیه السّلام فرمود: خدای عز و جل با آفرینش خلق دگرگون نشد، ولی خلق دچار دگرگونی خویش است و در خود دگرگونی دارد.

عمران گفت: ای مولای من! مرا آگاه نمی‌کنی از اینکه آیا خداوند به حقیقت یگانه است یا در وصف یگانگی دارد؟ فرمود: به راستی خدا مبدئی است یگانه، نخستین هستی، پیوسته یکتا بود و چیزی با او نبود، تنها بود و دومی نداشت، نه معلوم بود نه مجهول، نه محکم نه متشابه،


1) من هنا اسقط شطر من الحديث.

2) في المصدر: يتكون.

3) في نسخة« لا لون له» و هو الأظهر.

4) في التوحيد: و لا لون و لا ذوق.

5) في نسخة: فيها الأشياء.

6) في التوحيد: لانها.

7) قد اسقط هنا أيضا شطر من الحديث.

مَذْكُوراً وَ لَا مَنْسِيّاً وَ لَا شَيْئاً يَقَعُ عَلَيْهِ اسْمُ شَيْ‌ءٍ مِنَ الْأَشْيَاءِ(1)وَ لَا مِنْ وَقْتٍ كَانَ وَ لَا إِلَي وَقْتٍ يَكُونُ وَ لَا بِشَيْ‌ءٍ قَامَ وَ لَا إِلَي شَيْ‌ءٍ يَقُومُ وَ لَا إِلَي شَيْ‌ءٍ اسْتَنَدَ وَ لَا فِي شَيْ‌ءٍ اسْتَكَنَّ وَ ذَلِكَ كُلُّهُ قَبْلَ الْخَلْقِ إِذْ لَا شَيْ‌ءَ غَيْرُهُ وَ مَا أَوْقَعَتْ‌(2)عَلَيْهِ مِنَ الْكُلِّ فَهِيَ صِفَاتٌ مُحْدَثَةٌ وَ تَرْجَمَةٌ يَفْهَمُ بِهَا مَنْ فَهِمَ .

وَ اعْلَمْ أَنَّ الْإِبْدَاعَ وَ الْمَشِيَّةَ وَ الْإِرَادَةَ مَعْنَاهَا وَاحِدٌ وَ أَسْمَاؤُهَا ثَلَاثَةٌ وَ كَانَ أَوَّلُ إِبْدَاعِهِ وَ إِرَادَتِهِ وَ مَشِيَّتِهِ الْحُرُوفَ الَّتِي جَعَلَهَا أَصْلًا لِكُلِّ شَيْ‌ءٍ وَ دَلِيلًا عَلَي كُلِّ مُدْرَكٍ وَ فَاصِلًا لِكُلِّ مُشْكِلٍ وَ بِتِلْكَ الْحُرُوفِ تَفْرِيقُ‌(3)كُلِّ شَيْ‌ءٍ مِنِ اسْمِ حَقٍّ أَوْ بَاطِلٍ أَوْ فِعْلٍ أَوْ مَفْعُولٍ أَوْ مَعْنًي أَوْ غَيْرِ مَعْنًي وَ عَلَيْهَا اجْتَمَعَتِ الْأُمُورُ كُلُّهَا وَ لَمْ يَجْعَلْ لِلْحُرُوفِ فِي إِبْدَاعِهِ لَهَا مَعْنًي أَوْ غَيْرَ مَعْنًي وَ عَلَيْهَا اجْتَمَعَتِ الْأُمُورُ كُلُّهَا وَ لَمْ يَجْعَلْ لِلْحُرُوفِ فِي إِبْدَاعِهِ لَهَا مَعْنًي غَيْرَ أَنْفُسِهَا بِتَنَاهٍ‌(4)وَ لَا وُجُودَ لَهَا لِأَنَّهَا مُبْدَعَةٌ بِالْإِبْدَاعِ وَ النُّورُ فِي هَذَا الْوَضْعِ‌(5)أَوَّلُ فِعْلِ اللَّهِ الَّذِي هُوَ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْحُرُوفُ هِيَ الْمَفْعُولُ بِذَلِكَ الْفِعْلِ وَ هِيَ الْحُرُوفُ الَّتِي عَلَيْهَا الْكَلَامُ وَ الْعِبَارَاتُ كُلُّهَا مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَّمَهَا خَلْقَهُ وَ هِيَ ثَلَاثَةٌ وَ ثَلَاثُونَ حَرْفاً فَمِنْهَا ثَمَانِيَةٌ وَ عِشْرُونَ حَرْفاً تَدُلُّ عَلَي اللُّغَاتِ الْعَرَبِيَّةِ وَ مِنَ الثَّمَانِيَةِ وَ الْعِشْرِينَ اثْنَانِ وَ عِشْرُونَ حَرْفاً تَدُلُّ عَلَي اللُّغَاتِ السُّرْيَانِيَّةِ وَ الْعِبْرَانِيَّةِ وَ مِنْهَا خَمْسَةُ أَحْرُفٍ مُتَحَرِّفَةٌ فِي سَائِرِ اللُّغَاتِ مِنَ الْعَجَمِ لِأَقَالِيمِ‌(6)اللُّغَاتِ كُلِّهَا وَ هِيَ خَمْسَةُ أَحْرُفٍ تَحَرَّفَتْ مِنَ الثَّمَانِيَةِ وَ الْعِشْرِينَ الْحُرُوفِ مِنَ اللُّغَاتِ فَصَارَتِ الْحُرُوفُ ثَلَاثَةً وَ ثَلَاثِينَ حَرْفاً فَأَمَّا الْخَمْسَةُ الْمُخْتَلِفَةُ فَبِحُجَجٍ‌(7)لَا يَجُوزُ ذِكْرُهَا أَكْثَرَ مِمَّا ذَكَرْنَاهُ ثُمَّ جَعَلَ الْحُرُوفَ

نه در یاد بوده و نه در فراموشی، نه دارای نامی و نه محدود به وقتی، نه بر چیزی استوار است و نه به سوی چیزی، نه به چیزی پشت داده، و نه در چیزی جا گرفته، همه این‌ها نظر به پیش از آفرینش خلق است که چیزی با او نبوده و این واژه‌ها که برایش آوردم، همه اوصاف محدثی است که شایسته او نیستند ولی شرحی است برای فهم کسی که بفهمد.

و بدان که ابداع و مشیت و اراده سه نامند و یک معنا دارند و نخستین پدیده آن‌ها حروف است که خدا آن‌ها را مایه هر چیزی ساخته و دلیل هر چه درک شود و شارح و حل کننده هر مشکلی که باشد و به این حروف هر چیزی ممتاز گردد، از حق و باطل و فعل و مفعول و معناو غیر معنا و سرچشمه همه امور هستند، حروف در مرحله ابداعشان معنائی جز خود ندارند، وجود مستقلی نیستند چون نمایشی از ابداع هستند و در این مرحله نور نخست کار خدا است که خود نور آسمان‌ها و زمین است و حروف، انجام‌دهنده به این کارند، آن حروفی که سخن و عبارت همه بر پایه آن‌ها است و خدای عز و جل آن‌ها را به خلقش آموخته و آن‌ها 33 حرفند که 28 از آن‌ها واژه‌های عربی را دلیل باشند و از این 28 حرف، 22 حرف زبان سریانی و عبرانی را دلیلند و پنج دگر بر زبان عجم در اقالیم دیگر در آمده و این پنج حرف از همان 28 حرف تحریف شده‌اند و همه حروف تلفظ 33 گردیده و آن پنج حرف جدا شده دلیلی دارند که ذکرشان بیش از آنچه گفتیم نیازی نیست، و پس از احصاء و آماده شدن


1) في التوحيد: من الأشياء غيره.

2) في التوحيد: و ما اوقع عليه من المثل.

3) في نسخة: تفرق.

4) في المصدرين: يتناهي.

5) في بعض النسخ و كذا في التوحيد« الموضع».

6) في العيون: و الأقاليم و اللغات.

7) النسخ هاهنا في غاية الاختلاف و سيأتي الإشارة إليه من العلامة المؤلّف- رحمه اللّه.

بَعْدَ إِحْصَائِهَا وَ إِحْكَامِ عِدَّتِهَا فِعْلًا مِنْهُ كَقَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَ كُنْ فَيَكُونُ وَ كُنْ مِنْهُ صُنْعٌ وَ مَا يَكُونُ بِهِ الْمَصْنُوعُ فَالْخَلْقُ الْأَوَّلُ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ الْإِبْدَاعُ لَا وَزْنَ لَهُ وَ لَا حَرَكَةَ وَ لَا سَمْعَ وَ لَا لَوْنَ وَ لَا حِسَّ وَ الْخَلْقُ الثَّانِي الْحُرُوفُ لَا وَزْنَ لَهَا وَ لَا لَوْنَ وَ هِيَ مَسْمُوعَةٌ مَوْصُوفَةٌ(1)غَيْرُ مَنْظُورٍ إِلَيْهَا وَ الْخَلْقُ الثَّالِثُ مَا كَانَ مِنَ الْأَنْوَاعِ كُلِّهَا مَحْسُوساً مَلْمُوساً ذَا ذَوْقٍ مَنْظُوراً إِلَيْهِ وَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي سَابِقٌ لِلْإِبْدَاعِ لِأَنَّهُ لَيْسَ قَبْلَهُ عَزَّ وَ جَلَّ شَيْ‌ءٌ وَ لَا كَانَ مَعَهُ شَيْ‌ءٌ وَ الْإِبْدَاعُ سَابِقٌ لِلْحُرُوفِ وَ الْحُرُوفُ لَا تَدُلُّ عَلَي غَيْرِ أَنْفُسِهَا(2)قَالَ الْمَأْمُونُ وَ كَيْفَ لَا تَدُلُّ عَلَي غَيْرِ أَنْفُسِهَا(3)

قَالَ الرِّضَا عليه السلام لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَا يَجْمَعُ مِنْهَا شَيْئاً لِغَيْرِ مَعْنًي أَبَداً فَإِذَا أَلَّفَ مِنْهَا أَحْرُفاً أَرْبَعَةً أَوْ خَمْسَةً أَوْ سِتَّةً أَوْ أَكْثَرَ مِنْ ذَلِكَ أَوْ أَقَلَّ لَمْ يُؤَلِّفْهَا لِغَيْرِ(4)مَعْنًي وَ لَمْ يَكُ‌(5)إِلَّا لِمَعْنًي مُحْدَثٍ لَمْ يَكُنْ قَبْلَ ذَلِكَ شَيْئاً .

قَالَ عِمْرَانُ فَكَيْفَ لَنَا مَعْرِفَةُ ذَلِكَ قَالَ الرِّضَا عليه السلام أَمَّا الْمَعْرِفَةُ فَوَجْهُ ذَلِكَ وَ بَيَانُهُ‌(6)أَنَّكَ تَذْكُرُ الْحُرُوفَ إِذَا لَمْ تُرِدْ بِهَا غَيْرَ نَفْسِهَا ذَكَرْتَهَا فَرْداً فَقُلْتَ أ ب ت ث ج ح خ حَتَّي تَأْتِيَ عَلَي آخِرِهَا فَلَمْ تَجِدْ لَهَا مَعْنًي غَيْرَ أَنْفُسِهَا فَإِذَا أَلَّفْتَهَا وَ جَمَعْتَ مِنْهَا أَحْرُفاً وَ جَعَلْتَهَا اسْماً وَ صِفَةً لِمَعْنَي مَا طَلَبْتَ وَ وَجْهِ مَا عَنَيْتَ كَانَتْ دَلِيلَةً عَلَي مَعَانِيهَا دَاعِيَةً إِلَي الْمَوْصُوفِ بِهَا أَ فَهِمْتَهُ قَالَ نَعَمْ ثُمَّ قَالَ يَا سَيِّدِي أَ لَا تُخْبِرُنِي عَنِ الْإِبْدَاعِ أَ خَلْقٌ هُوَ أَمْ غَيْرُ خَلْقٍ قَالَ الرِّضَا عليه السلام بَلْ خَلْقٌ سَاكِنٌ لَا يُدْرَكُ بِالسُّكُونِ وَ إِنَّمَا صَارَ خَلْقاً لِأَنَّهُ شَيْ‌ءٌ مُحْدَثٌ وَ اللَّهُ الَّذِي أَحْدَثَهُ فَصَارَ

حروف، فعل را از آن‌ها ساخت، همچنان که گفت «کن: باش»، فیکون: پس بود» و از «کن» ساخت و «آنچه بود شد» همان مصنوع بود. و آفرینش نخست خدای عز و جل همان ابداع است که نه وزن دارد نه حرکت نه صوت وشنیدن، نه رنگ نه حسّ و خلق دوم: حروف است که نه وزن دارد و نه رنگ ولی شنیدنی هستند و وصف‌شدنی و به چشم دیده می‌شوند و خلق سوّم انواع آفریده‌هایند که همه محسوس و ملموس و مزه دارند و چشیدنی‌اند و به چشم دیده می‌شوند. و خدای تبارک و تعالی پیش از ابداع است زیرا پیش از خدای عز و جل چیزی نبوده و به همراه او هم چیزی نبوده و ابداع پیش از حروف است و حروف بر جز خود دلالت ندارند.

مأمون گفت: چگونه بر جز خود دلالت ندارند؟ امام رضا علیه السّلام فرمود: برای اینکه خدا عز و جل هرگز آن‌ها را بی‌معنا ترکیب نکرده و چون ترکیب کند، از آن‌ها چهار حرف یا پنج یا شش یا بیشتر یا کمتر بی‌معنا نباشد و معنی تازه پدید آید که پیش از آن نبوده.

عمران گفت: چگونه ما آن را بفهمیم؟ امام رضا علیه السّلام فرمود: راهش این است که تو وقتی حروف را می‌شماری، جز خود آن‌ها را در دل نمی‌آوری و تنها به زبان می‌آوری و گویی: ا ب ت ث ج ح خ تا آخر می‌شماری و جز خودشان معنائی در نمی‌یابی و چون آن‌ها را جمع می‌کنی و چند تا را ترکیب می‌کنی، نامی یا صفتی برای هر معنا که می‌خواهی می‌سازی و آن را دلیل بر آن معنا می‌کنی و آن را به موصوف می‌خوانی. آیا فهمیدی؟ گفت: آری. سپس گفت: ای آقای من! آیا مرا آگاه نمی‌کنی که خود ابداع خلق است یا نه؟ امام رضا علیه السّلام فرمود: بلکه خلقی است ساکن که سکونش هم درک نشود و همانا آن هم خلق است چون که پدیده‌ای است محدث و خدا است که پدیدارش کرده،


1) في التوحيد: موضوعة.

2) نفسها( خ ل).

3) نفسها( خ ل).

4) في العيون: بغير.

5) في بعض النسخ: و لم تكن.

6) في بعض النسخ: بابه.

خَلْقاً لَهُ وَ إِنَّمَا هُوَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ خَلْقُهُ لَا ثَالِثَ بَيْنَهُمَا وَ لَا ثَالِثَ غَيْرُهُمَا فَمَا خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ يَعْدُ أَنْ يَكُونَ خَلْقَهُ وَ قَدْ يَكُونُ الْخَلْقُ سَاكِناً وَ مُتَحَرِّكاً وَ مُخْتَلِفاً وَ مُؤْتَلِفاً وَ مَعْلُوماً وَ مُتَشَابِهاً وَ كُلُّ مَا وَقَعَ عَلَيْهِ حَدٌّ فَهُوَ خَلْقُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ .

وَ اعْلَمْ أَنَّ كُلَّ مَا أَوْجَدَتْكَ الْحَوَاسُّ فَهُوَ مَعْنًي مُدْرَكٌ لِلْحَوَاسِّ وَ كُلَّ حَاسَّةٍ تَدُلُّ عَلَي مَا جَعَلَ‌(1)اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهَا فِي إِدْرَاكِهَا وَ الْفَهْمَ مِنَ الْقَلْبِ بِجَمِيعِ ذَلِكَ كُلِّهِ وَ اعْلَمْ أَنَّ الْوَاحِدَ الَّذِي هُوَ قَائِمٌ بِغَيْرِ تَقْدِيرٍ وَ لَا تَحْدِيدٍ خَلَقَ خَلْقاً مُقَدَّراً بِتَحْدِيدٍ وَ تَقْدِيرٍ وَ كَانَ الَّذِي خَلَقَ خَلْقَيْنِ اثْنَيْنِ التَّقْدِيرَ وَ الْمُقَدَّرَ وَ لَيْسَ فِي‌(2)وَاحِدٍ مِنْهُمَا لَوْنٌ وَ لَا وَزْنٌ وَ لَا ذَوْقٌ فَجَعَلَ أَحَدَهُمَا يُدْرَكُ بِالْآخَرِ وَ جَعَلَهُمَا مُدْرَكَيْنِ بِنَفْسِهِمَا وَ لَمْ يَخْلُقْ شَيْئاً فَرْداً قَائِماً بِنَفْسِهِ دُونَ غَيْرِهِ لِلَّذِي أَرَادَ مِنَ الدَّلَالَةِ عَلَي نَفْسِهِ وَ إِثْبَاتِ وُجُودِهِ فَاللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي فَرْدٌ وَاحِدٌ لَا ثَانِيَ مَعَهُ يُقِيمُهُ وَ لَا يَعْضُدُهُ وَ لَا يَكُنُّهُ‌(3)وَ الْخَلْقُ يُمْسِكُ بَعْضُهُ بَعْضاً بِإِذْنِ اللَّهِ وَ مَشِيَّتِهِ وَ إِنَّمَا اخْتَلَفَ النَّاسُ فِي هَذَا الْبَابِ حَتَّي تَاهُوا وَ تَحَيَّرُوا وَ طَلَبُوا الْخَلَاصَ مِنَ الظُّلْمَةِ بِالظُّلْمَةِ فِي وَصْفِهِمُ اللَّهَ بِصِفَةِ أَنْفُسِهِمْ فَازْدَادُوا مِنَ الْحَقِّ بُعْداً وَ لَوْ وَصَفُوا اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ بِصِفَاتِهِ وَ وَصَفُوا الْمَخْلُوقِينَ بِصِفَاتِهِمْ لَقَالُوا بِالْفَهْمِ وَ الْيَقِينِ وَ لَمَا اخْتَلَفُوا فَلَمَّا طَلَبُوا مِنْ ذَلِكَ مَا تَحَيَّرُوا فِيهِ ارْتَبَكُوا وَ اللَّهُ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ إِلي صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ‌(4)تَمَامَ الْخَبَرِ.

بيان

لا في شي‌ء أقامه‌(5)أي في مادة قديمة كما زعمته الفلاسفة و مثله

پس خلق او شده و همانا او خدای عز و جل بود و خلق او و سومی میانشان نبوده و سومی جز آن‌ها نبوده و آنچه خدای عز و جل آفریده جز خلق او نیست و بسا که خلق ساکن باشد و متحرک و گوناگون و هماهنگ و معلوم باشد و مبهم و متشابه، و هر چه حدی و اندازه‌ای دارد، پس خلق خدای عز و جل است.

و بدان که آنچه حواس آن را درمی‌یابد معنائی است که حواس تو دریافته و هر نیروی حسی دلیل است بر آنچه خدای عز و جل به او ادراک داده و در قلب، نیروی فهم همه آن‌ها را نهاده، و بدان که یکتای استوار بی‌اندازه و حد، خلقی را که آفریده، اندازه و حد دارد و آنچه را آفریده، دو موجود بوده و هر یک اندازه و حد خود را دارد؛ در هیچ کدامشان رنگ و وزن و ذوق یکسان نبوده و به گونه ای آن‌ها را آفریده که یکی از آن‌ها می‌تواند دیگری را درک کند و هر کدام می‌تواند خود را ادراک کند و به صورت فرد جدا و مستقلی نیافریده که تنها قائم به خود باشد نه دیگری؛ برای آنکه خواسته است دلیل وجود او باشند، زیرا خدا تبارک و تعالی یگانه و یکتا است و دومی به همراهش نیست که او را نگهدارد یا کمک کند و یا در حقیقت با او ترکیب شود و مخلوقات هستند که همدیگر را به فرمان و مشیّت خدا نگه‌می‌دارند، و همانا مردم در این بابت با هم اختلاف کردند تا متحیّر و سرگردان شدند و خواستند از تاریکی به تاریکی رها شوند، به وسیله اینکه خدا را متصف به صفات خود نمودند و از این طریق از حق بیشتر دور شدند و اگر خدای را عز و جل به صفات شایسته او وصف می‌کردند و مخلوقات را به صفات شایسته خودشان، از روی فهم و یقین سخن گفته بودند و اختلافی نداشتند و چون در این باره متحیّر و سرگردان در جستجو شدند، به خطا دچار گردیدند، و خدا هر که را خواهد، به راه راست هدایت می‌کند ... تا آخر خبر.(6)

توضیح

«و لا فی شی‌ء أقامه» در چیزی آن را برپا نداشت، یعنی در چیزی قدیمی و پیشتر، چنانچه فلاسفه گمان می‌کردند،


1) في بعض النسخ: خلق.

2) في العيون: في كل واحد.

3) في التوحيد: و لا يمسكه.

4) التوحيد: ص 318. العيون، ج 1، ص 169.

5) ظاهر كلامه عليه السلام أن اللّه تعالي حين خلق المخلوق الأول لم يقمه في شي‌ء أي لم يجعله في مكان و لا موضوع و لا محل، لانه لم يكن عندئذ شي‌ء آخر حتّي يقوم فيه، و يلزم من ذلك أن لا يكون المخلوق الأول أمرا ماديا، و إلّا لاحتاج إلي مكان أو محل لا محالة. و أما حديث قدم المادة فقد مر منا أنّها ليست أمرا متحصلا حتّي يقال: هل هي قديمة أو حادثة زمانا؟ و تحصلها إنّما يكون بالصور، و الصور الجسمانية حادثة زمانا عند الكل الا الصور الفلكية، فانها علي فرض وجودها غير حادثة زمانا عند بعض الفلاسفة فتدبر.

6) . التوحید: 318 - العیون 1 : 169

له أي مثل أولا ذلك الشي‌ء للشي‌ء الكائن ثم خلق الكائن علي حذوه كما هو شأن المخلوقين و يحتمل أن يكون ضمير له راجعا إلي الصانع تعالي و الحاجة يا عمران لا يسعها أي لا يسع خلق الحاجة و لا يدفعها لأن كل من خلق لو كان علي وجه الاحتجاج لكان يحتاج لحفظه و تربيته و رزقه و دفع الشرور عنه إلي أضعافه و هكذا علي ستة أنواع لعل الأول ما يكون ملموسا و موزونا و منظورا إليه. و الثاني ما لا تكون له تلك الأوصاف كالروح و إنما عبر عنه بما لا ذوق له اكتفاء ببعض صفاته و في بعض النسخ و ما لا لون له و هو الروح و هو أظهر للمقابلة. و الثالث ما يكون منظورا إليه و لا يكون ملموسا و لا محسوسا و لا موزونا و لا لون له كالهواء و السماء فالمراد بكونه منظورا إليه أنه يظهر للنظر بآثاره و قد يري و لا لون له بالذات أو يراد به الجن و الملك و أشباههما و الظاهر أن قوله و لا لون زيد من النساخ. و الرابع التقدير و يدخل فيه الصور و الطول و العرض. و الخامس الأعراض القارة المدركة بالحواس كاللون و الضوء و هو الذي عبر عنه بالأعراض. و السادس الأعراض غير القارة كالأعمال و الحركات التي تذهب هي و تبقي آثارها و يمكن تصوير التقسيم بوجوه أخر تركناها لمن تفكر فيه.

هل يوحد بحقيقة بالحاء المهملة المشددة أي هل يتأتي توحيده مع تعقل كنه حقيقته أو إنما(1)يوحد مع تعقله بوجه من وجوهه و صفة من صفاته و في بعض النسخ بالجيم من الوجدان أي يعرف و هو أظهر فأجاب عليه السلام بأنه سبحانه يعرف بالوجوه التي هي محدثة في أذهاننا و هي مغايرة لحقيقته تعالي و ما ذكره أولا لبيان أنه قديم أزلي و القديم يخالف المحدثات في الحقيقة و كل شي‌ء غيره فهو حادث و قوله عليه السلام لا معلوما تفصيل و تعميم للثاني أي ليس معه غيره لا معلوم و لا مجهول و المراد بالمحكم ما يعلم حقيقته و بالمتشابه ضده و يحتمل أن يكون إشارة إلي نفي قول من قال بقدم القرآن فإن المحكم و المتشابه

و «مثله» یعنی نمونه‌ای ایجاد کرد. اول اینکه آن چیز برای ایجاد کننده بود، سپس آن را خلق کرد، نه به شیوه مخلوق(نقشه‌ای از آن برایش نکشید) و احتمال دارد که ضمیر در له به صانع برگردد. «و الحاجة یا عمران لا یسعها» یعنی اگر نیازی منظور بود، خلق جهان مانع آن نبود، زیرا هر آفریده برای نگهداری و پرورش و روزی و دفع شر و بدی‌ها نیاز به چند برابر داشت و همچنین به دنبال آن «علی ستة انواع» شاید:

1.

لمس پذیر و وزن دار و چشمگیر باشد.

2.

آنچه این اوصاف را ندارد چون روح. همانا از آن تعبیر به چیزی کرده که ذوق و مزه ندارد و به ذکر برخی صفات آن اکتفاء نموده، و در برخی نسخه‌ها آمده که «آنچه بی‌رنگ است» و آن روح است و شاید این معنی روشن‌تر باشد.

3.

آنچه به چشم می‌آید و لمس پذیر و محسوس و وزن دار و دارای رنگ نیست مانند هوا و آسمان و مقصود از آن این است که آثارش دیدنی است، و چه بسا که چیزی که در جوهر و ذات خود رنگ ندارد (مانند آب) دیده شود؛یا مقصود از آن جن و فرشته و مانند آن‌ها است، و به نظر می‌رسد که «ولا لون»، رنگی ندارد را برخی نسخه‌نویسان افزوده‌اند.

4.

اندازه پذیری مانند اشکال و طول و عرض.

5.

اعراض ثابت که به حواس دریافت می‌شوند، مانند رنگ و نور و از آن به اعراض تعبیر کرده.

6.

اعراض غیرثابت و زودگذر مانندکارها و حرکت‌ها که خود می‌روند و اثرشان باقی می‌ماند، و ممکن است به وجوهی دیگر تقسیم شود که اندیشه در این زمینه را به دیگر اندیشمندان می‌سپاریم.

«هل یوحد بحقیقة» به حاء بدون نقطه و مشدّد، یعنی حقیقت یگانگی او در خرد می‌گنجد یا فهم یگانگی او به یک وجهی و وصفی میسر است. در بعضی نسخه‌ها «یوجد» که به جیم آمده، یعنی آیا شناخته می‌شود یا آیا آن روشن‌تر است؟ و امام علیه السّلام در جواب فرمود که خدای سبحان به وجوهی شناخته می‌شود که مخلوقات و پدیده‌های محدثی هستند در ذهن ما و در مغایرت با حقیقت وجودی او هستند و جدا از حقیقت اویند و آن‌طور که بیان شد، او قدیم ازلی است. در حقیقت، قدیم بودن او، مخالف است با محدث‌ها و مخلوقات؛ و هر چه جز او است حادث است و این فرموده که «لامعلوماً» تفصیل و تعمیم است برای دومی، یعنی نیست با او دیگری، که آن دیگر نه معلوم بود و نه مجهول. و مقصود از محکم چیزی است که حقیقتش روشن باشد و مقصود از متشابه ضد آن است و احتمال دارد که اشاره داشته باشد به نفی قول کسانی که قرآن را قدیم دانسته‌اند. زیرا محکم و متشابه


1) في بعض النسخ: و إنّما.

يطلق‌(1)علي آياته . و لم يجعل للحروف في إبداعه لها معني أي إنما خلق الحروف المفردة التي ليس لها موضوع غير أنفسها و لم يجعل لها وضعا و لا معني ينتهي إليه و يوجد و يعرف بذلك الحرف و يحتمل أن يكون المراد بالمعني الصفة أي أول ما خلقها كان غير موصوف بمعني و صفة ينتهي إليها و يوجد لأنها كانت مبدعة بمحض الإبداع و لم يكن هناك شي‌ء غير الإبداع و الحروف حتي يكون معني للحروف أو صفة لها و المراد بالنور الوجود إذ به تظهر الأشياء كما تظهر الموجودات للحس بالنور و الإبداع هو الإيجاد و بالإيجاد تصير الأشياء موجودة فالإبداع هو التأثير و الحروف هي الأثر موجودة بالتأثير و بعبارة أخري الحروف محل التأثير و عبر عنه بالمفعول و الفعل و الأثر هو الوجود.

فأما الخمسة المختلفة فبحجج كذا في أكثر النسخ أي إنما حدثت بأسباب و علل من انحراف لهجات الخلق و اختلاف منطقهم لا ينبغي ذكرها و في بعضها فبحح بالحاءين من البحة و هي الغلظة في الصوت و الأظهر أنه عليه السلام ذكر تلك الحروف فاشتبه علي الرواة و صحفوها فالخمسة الگاف في قولهم بگو أي تكلم و الچيم المنقوطة بثلاث نقاط كما في قولهم چه ميگوئي و الژاء في قولهم ژاله و الپاء في قولهم پياده و پياله و التاء في الهندية ثم ركب الحروف و أوجد الأشياء(2)و جعلها فعلا منه كما قال إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ فكن صنع و إيجاد للأشياء و ما يوجد به هو المصنوع فأول صادر عنه تعالي هو الإيجاد و هو معني لا وزن له و لا حركة و ليس بمسموع و لا ملون و لا محسوس و الخلق الثاني يعني الحروف غير موزون و لا ملون لكنها مسموعة موصوفة و لا يمكن إبصارها و الخلق الثالث و هو ما وجد بهذه الحروف من السماوات و الأرضين و غيرهما هي محسوسة ملموسة مذوقة مبصرة فالله مقدم بوجوده

به آیات قرآن اطلاق می‌شود.

«و برای حروف در آفرینش خود معنائی نساخت» یعنی حروف راجداگانه آفرید که جز خود معنا ندارندو برای معنایی جز خود وضع نشدند و برای آن معنای خاصی متصور نیست که به وسیله آن شناخته شوند و ممکن است مقصود از معنا که در حروف نیست، صفت باشد به این معنی که نخستین چیزی که آفرید، دارای صفتی نبوده که بدان موصوف باشد زیرا به طور ابتکاری آفریده شده و در آنجا چیزی جز ابداع و حروف نبوده تا معنای حروف یا صفت آن‌ها باشد. و مقصود از نور، هستی است که مظهر هر چیز است چنانچه در پرتو روشنی، موجودات در حس ظاهر می‌شوند. ابداع همان ایجاد است و به ایجاد هر چیزی موجود شود. ابداع، تأثیر است و حروف اثر آن است و به عبارت دیگر، حروف محل تأثیرند، و از آن به مفعول و فعل تعبیر شده و اثر همان وجود است.

«و اما برای آن پنج تا که جداشده‌اند، دلیل‌هایی است»، در بیشتر نسخه‌ها چنین است یعنی آن ها به اسباب و علل مختلفی به وجود آمده‌اند مانند اختلاف لهجه‌ها و اختلاف زبان مردم که نیازی به ذکر آن نیست، و در پاره‌ای نسخ «فبحح» با دو حاء است از «بحّه» که غلظت در صوت دارد، و به نظر می‌رسد که این حروف را ذکر فرموده و بر راویان مشتبه شده‌و آن‌ها را تصحیف کردند و آن پنج تا: «گاف فارسی است» در بگو، یعنی «تکلّم» و چ که سه نقطه دارد در «چه می گویی» و «ژ» در «ژاله» و «پ» در «پیاده و پیاله»، «ث» در تلفظ هندی که میان ت و ث می‌آید، سپس حروف را ترکیب کرد و از آن‌ها همه چیز آفرید، و آن ترکیب را فعل آن نامید.

چنانچه فرمود: «إنما أراد شیئاً أن یقول له کن فیکون»، {همانا آن هنگام که اراده کند چیزی را، گوید باش و می‌باشد.} و کن، ساختن و آفریدن همه چیز است، و آنچه بدان یافت شود، همان مصنوع و ساخته شده؛ و نخستین صادر شده از پروردگار، همان ایجاد است که نه وزن دارد و نه حرکت، و نه شنیدنی است و نه دارای رنگ و نه محسوس. و آفریده دوم حروف است که وزن و رنگ ندارند ولی شنیدنی و وصف‌شدنی‌اند و دیدنی نیستند. و آفریده سوم هر آنچه با این حروف یافت می‌شود از آسمان‌ها و زمین که همه محسوسند و لمس پذیر و چشیدنی و دیدنی، پس خدا پیش از ابداع است


1) في بعض النسخ: يطلقان.

2) في نسخة: بها الأشياء.

علي الإبداع الذي هو الخلق الأول لأنه ليس شي‌ء قبله حتي يسبقه أيضا إبداع و لا كان شي‌ء دائما معه و الإبداع متقدم علي الحروف لوجودها به و معني كون الحروف غير دالة علي معني غير نفسها هو أن الحروف المفردة إنما وضعت للتركيب .

و ليس لها معني تدل عليه إلا بعد التركيب قوله عليه السلام بل خلق ساكن أي نسبة و إضافة بين العلة و المعلول فكأنه ساكن فيهما أو عرض قائم بمحل لا يمكنه مفارقته و قوله لا يدركه بالسكون أي أمر إضافي اعتباري ينتزعه العقل و لا يشار إليه في الخارج و لا يدرك بالحواس و إن كان ما يتعلق به من المحسوسات و إنما قلنا إنه خلق لأن هذه النسبة و التأثير غيره تعالي و هو محدث و لا يمكن نفي الوجود عنه رأسا لأنه شي‌ء حادث بعد أن لم يكن فله خروج عن كتم العدم و دخول في نحو من أنحاء الوجود و كل محدث معلول فلا يتوهم أنه خلق يحتاج إلي تأثير آخر و هكذا حتي يلزم التسلسل بل ليس في الحقيقة إلا الرب و مخلوقه الذي أوجده و الإيجاد معني صار سببا لوجود المعلول بتأثيره تعالي فكل شي‌ء خلقه الله لم يعد و لم يتجاوز أن يصدق عليه إن الله خلقه فهذا هو معني الإبداع لا غير و هذا المعني يقع عليه حد و كل ما يقع عليه حد فهو خلق الله أو يقال أشار بقوله و الله الذي أحدثه إلي رفع توهم أنه مع كونه موجودا حادثا لا يجوز أن يستند إليه تعالي لأنه حينئذ يجب أن يتعلق به إبداع آخر و هكذا إلي غير نهاية و استناد كل من هذه السلسلة موقوف علي استناد سابقة فلا يحصل إلا بعد تحقق الأمور الغير المتناهية و هو محال فكذا الموقوف عليه فأثبت عليه السلام أولا استناده إليه تعالي من جهة أن الحادث بتبعية حادث آخر في مرتبته من محدث لا يتصور أن يكون مستندا إلي غيره ثم أيده ثانيا بنفي ثالث بينهما صالح لأن يستند إليه كما هو المفروض ثم أكده ثالثا بنفي ثالث صالح لذلك مطلقا بناء علي أن الكلام في مطلق الإبداع و من أفراده الإبداع الأول الذي لا يتصور تقدم شي‌ء عليه سوي الله تعالي فسائر

که خلق نخست است زیرا چیزی پیش از آن نیست تا ابداع دیگر بر آن مقدم باشد و هیچ گاه چیزی به همراه او نیست. و ابداع بر حروف مقدم است چرا که از آن هست شدند و مقصود از اینکه حروف جز خود معنائی ندارند این است که حروف برای ترکیب وضع شدند و معنایی ندارند که بر آن دلالت کنند، جز پس از ترکیب.

و فرمود: «بلکه خلق ساکن است» یعنی نسبتی است میان علت و معلول و در آن‌ها ساکن است، یا چون عرضی است قائم به محل و جایی که از آن نمی‌تواند جداشود. «لا یدرکه بالسکون» این سکون درک نمی‌شود، یعنی امری است اضافی و اعتباری که عقل آن را انتزاع می‌کند و در خارج، وجود قابل اشاره ای ندارد و محسوس نیست گرچه مربوط به محسوس است.

و همانا گفتیم که آن آفریده است. برای اینکه این نسبت و تأثیر جز خدا است و باید پدیده‌ای باشد، و نمی‌شود گفت اصلاً نیست زیرا چیزی است که نبوده و پدید شده و از نیستی بیرون شده و یک نحوه هستی یافته و هر پدیده آفریده‌ای است و نباید تصور شود که آن هم نیاز به تأثیر دیگری دارد و همچنان در این صورت تسلسل ایجاد می‌شود، بلکه در حقیقت چیزی نیست جز خدا و آفریده‌ای که به وجود آورده، و ایجاد، خود وجود معلول را در پی دارد. پس هرچه را خدا آفریده بیرون از این نیست که خدا آن را آفریده و این خود معنی ابداع است نه چیز دیگر و این معنا حد دارد و محدود است و هر چه اندازه دارد و محدود است،همان آفریده خدا است. یا اینکه گفته شود: اشاره دارد به این بیان که «و اللَّه الذی أحدثه» برای رفع این توهم است که وجود او موجودی است حادث که نمی‌تواند به خدای تعالی منسوب باشد چرا که در این صورت باید متعلق به ابداعی دیگر باشد تا او را به خدا منسوب سازد و اینچنین تا بی‌نهایت. و این ارتباط و تسلسل تا بی‌نهایت تحقق می‌یابد و آن محال است و توقف آن هم محال است و امام علیه السّلام از چند راه جواب آن را داده است.

هر پدیده که دنبال پدیده دیگر باشد و هم پایه آن، نمی‌تواند مستند به علت دیگری باشد.

سخن در مطلق ابداع است نه در فرد خاصی از آن، و تصور نمی‌شود که جز خد ا بر مطلق ابداع مقدم

أفراده كذلك لعدم الفرق ضرورة ثم أوثقه رابعا بدفع توهم بعيد هو أن يكون مستندا إليه و لا يكون مخلوقا له بالإشارة إلي أن الاستناد و كل ما يعبر به عن هذا المعني يرجع إلي معني الخلق فلا يمكن أن يكون خلقه فتجاوز عن كونه مخلوقا له ثم أحكمه خامسا بدفع شبهة لزوم التسلسل بالفرق بين حقائق الموجودات و تفاوت مراتبها في المقتضيات و عدم جواز قياس بعضها علي بعض في جميع الحالات ليسهل به التصديق بجواز أن يكون حكم الموجودات الرابطية مخالفا لحكم الموجودات الحقيقية فلا يلزم من ثبوت إبداع لها ثبوته للرابطية أيضا كما اشتهر أن الإرادة ليس لها إرادة أخري فلا يلزم التسلسل و يمكن أن يحمل علي الإشارة إلي دفع مثل هذا التسلسل باعتبار الفرق المذكور مَا رُوِيَ فِي الْكَافِي عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ: خَلَقَ اللَّهُ الْمَشِيَّةَ بِنَفْسِهَا ثُمَّ خَلَقَ الْأَشْيَاءَ بِالْمَشِيَّةِ(1)ثم أفاد عليه السلام سادسا ضابطة و علامة لمعرفة خلقه تعالي تتميما للمقصود و تأكيدا لصحته بأن كل ما لوجوده حد لم يكن قبله موجودا فلا بد له من أن يكون مخلوقا له تعالي لثبوت الإمكان و لزوم الاحتياج .

قوله عليه السلام و كان الذي خلق خلقين اثنين لعله إشارة إلي الخلق الأول و هي الحروف ففي خلقتها يخلق شيئان حرف و تحديد و تقدير قائم به و ليس شي‌ء من الحروف و العرض القائم به ذا لون و وزن و ذوق و جعل أحدهما يدرك بالآخر أي الحروف تعرف بالحدود القائمة بها فيعرف بأنه شي‌ء محدود و المعني أنه لو لم يكن محدودا لم يكن مدركا بالحواس و جعل الحرف و حده كليهما مدركين بنفسهما لا بآثارهما فإن الأمور المحسوسة إنما تدرك بأنفسها لا بآثارها و لم يخلق شيئا فردا عن الحدود و التقديرات قائما بنفسه دون غيره أي من غير أن يخلق معه غيره كالحدود لأنه أراد أن يكون حروفا و أصواتا دالة علي نفسه و إثبات وجوده و ما يكون دالا علي المعاني هاديا للناس إلي المعرفة لا يكون

فسائر

و همه افرادش چنین باشند، چون فرقی نیست.

در این میان، وجود سومی نیست که این دنباله به او مستند و ختم گردد.

برای رفع توهم اینکه چیزی مستند به او باشد و مخلوق او نباشد، فرمود:هر استنادی و هر چه چنین معنایی از آن تعبیر شود، همان خلق است و نمی شود آفریده او جز این باشد که آفریده او است.

شبهه تسلسل را کاملاً بر طرف می‌کند با اینکه میان حقائق موجودات فرق است و مراتب اقتضائی آن‌ها با هم تفاوت دارند و روا نیست در هر حال آن‌ها را با هم سنجید و یکنواخت دانست تا به آسانی باور شود که حکم موجودات ربطی، مخالف با موجودات حقیقی و عینی است و ابداع موجودات عینی مستلزم ابداع موجود ربطی که خود ابداع است نیست و آن به دنبالش خود به خود موجود است، چنانچه مشهور است که اراده نیاز به اراده دیگری ندارد و مستلزم تسلسل نیست و ممکن است اشاره به رفع این تسلسل باشد به اعتبار فرقی که ذکر شد، مطابق آنچه در روایت کافی است که امام صادق علیه السّلام فرمود: خدا مشیت را خود به خود آفرید و سپس همه چیز را به مشیت آفرید.(2)

برای مقصود خود یک قاعده کلی بیان کرد که نشانه شناختن خلق‌خدا باشد و فرمود: «هر چه وجودش محدود است، پیش از آن وجود نداشته» و لذا می‌بایست آفریده خدا باشد چون ممکن است و نیاز به علت دارد.

«و آنچه آفرید دو موجود بود» شاید اشاره دارد به همان خلق اول که حروف هستند که در آفریدنشان دو چیز است: حرف و حد و اندازه آن که قائم بر آن است، و حرف و عرض قائم بر آن، رنگ و وزن و ذوق ندارند و هر یک به وسیله دیگری شناخته می‌شود. یعنی حروف به حدودی که قائم به آن‌ها است شناخته می‌شود و دانسته می‌شود که چیزی است محدود و مقصود این است که اگر محدود نباشد، به حواس دریافت نمی‌شود و حرف و حدش هر دو خود به خود دریافت می‌شوند نه با اثر خود (زیرا اثری ندارند که معرف آن‌ها شود) زیرا امور محسوس به خود درک شوند نه به اثر خود.

«و نیافرید چیزی را به صورت منفرد و جدا از حد و اندازه قائم به خویش و بی‌ربط با دیگری» یعنی چیزی بی‌حد نیافریده که بی‌نهایت باشد زیرا خواسته است حروف و اصوات بر خود دلالت کنند و خود را ثابت کنند و آنچه دلالت بر معنا دارد و هدایت‌کننده مردم به معرفت و آگاهی است،


1) أصول الكافي: 1 ص 110.

2) . اصول کافی 1 : 110

إلا محسوسا و كل محسوس يكون محدودا و المعني أنه أراد أن يكون محدودا ليدل بكونه علي هذه الحالة علي إمكانه و افتقاره إلي الصانع فيكون بوجوده بنفسه دالا علي الصانع لا باعتبار مدلوله و يحتمل أن يكون المراد بالتقدير أولا الإبداع أيضا و المحدث إنما يدرك و يظهر بالإبداع و في كل خلق يحدث شيئان مبدع و إبداع متعلق به لكن في تطبيق ما بعده عليه يحتاج إلي نوع عناية تظهر بالتأمل الصادق و قد سبق الخبر بتمامه مع شرحه في المجلد الرابع و إنما أوردنا هنا ما يناسب المقام.

«28»

الْعُيُونُ، وَ التَّوْحِيدُ، بِالْإِسْنَادِ الْمُتَقَدِّمِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدٍ النَّوْفَلِيِّ: فِي خَبَرٍ طَوِيلٍ يَذْكُرُ فِيهِ مُنَاظَرَةَ الرِّضَا عليه السلام مَعَ سُلَيْمَانَ الْمَرْوَزِيِّ قَالَ سُلَيْمَانُ فَإِنَّهُ لَمْ يَزَلْ مُرِيداً قَالَ عليه السلام يَا سُلَيْمَانُ فَإِرَادَتُهُ غَيْرُهُ قَالَ نَعَمْ قَالَ فَقَدْ أَثْبَتَّ مَعَهُ شَيْئاً غَيْرَهُ لَمْ يَزَلْ قَالَ سُلَيْمَانُ مَا أَثْبَتُّ فَقَالَ عليه السلام هِيَ مُحْدَثَةٌ يَا سُلَيْمَانُ فَإِنَّ الشَّيْ‌ءَ إِذَا لَمْ يَكُنْ أَزَلِيّاً كَانَ مُحْدَثاً وَ إِذَا لَمْ يَكُنْ مُحْدَثاً كَانَ أَزَلِيّاً وَ جَرَي الْمُنَاظَرَةُ إِلَي أَنْ قَالَ عليه السلام أَ لَا تُخْبِرُنِي عَنِ الْإِرَادَةِ فِعْلٌ هِيَ أَمْ غَيْرُ فِعْلٍ قَالَ بَلْ هِيَ فِعْلٌ قَالَ فَهِيَ مُحْدَثَةٌ لِأَنَّ الْفِعْلَ كُلَّهُ مُحْدَثٌ قَالَ لَيْسَتْ بِفِعْلٍ قَالَ فَمَعَهُ غَيْرُهُ لَمْ يَزَلْ قَالَ سُلَيْمَانُ إِنَّهَا مَصْنُوعَةٌ قَالَ فَهِيَ مُحْدَثَةٌ وَ سَاقَ الْكَلَامَ إِلَي أَنْ قَالَ قَالَ سُلَيْمَانُ إِنَّمَا عَنَيْتُ أَنَّهَا فِعْلٌ مِنَ اللَّهِ لَمْ يَزَلْ قَالَ عليه السلام أَ لَا تَعْلَمُ أَنَّ مَا لَمْ يَزَلْ لَا يَكُونُ مَفْعُولًا وَ قَدِيماً حَدِيثاً فِي حَالَةٍ وَاحِدَةٍ فَلَمْ يُحِرْ جَوَاباً ثُمَّ أَعَادَ الْكَلَامَ إِلَي أَنْ قَالَ عليه السلام إِنَّ مَا لَمْ يَزَلْ لَا يَكُونُ مَفْعُولًا قَالَ سُلَيْمَانُ لَيْسَ الْأَشْيَاءُ إِرَادَةً وَ لَمْ يُرِدْ شَيْئاً قَالَ عليه السلام وُسْوِسْتَ يَا سُلَيْمَانُ فَقَدْ فَعَلَ وَ خَلَقَ مَا لَمْ يُرِدْ خَلْقَهُ وَ فِعْلَهُ وَ هَذِهِ صِفَةُ مَا لَا يَدْرِي مَا فَعَلَ تَعَالَي اللَّهُ عَنْ ذَلِكَ ثُمَّ أَعَادَ الْكَلَامَ إِلَي أَنْ قَالَ عليه السلام فَالْإِرَادَةُ مُحْدَثَةٌ وَ إِلَّا فَمَعَهُ غَيْرُهُ‌(1).

الإحتجاج، مرسلا: مثله‌(2)

جز محسوس نباشد و هر محسوسی محدود است و مقصود این است که خواسته که محدود باشد تا دلیل امکانش گردد و نیازش به آفریننده، و خود به خود دلالت بر صانع بکند نه به اعتبار مدلول خود، و احتمال دارد که مراد از تقدیر و حد و اندازه، همان ابداع باشد که هر پدیده همانا به ابداع درک شود و عیان گردد؛ و در آفرینش، دو پدیده شکل می‌دهد یکی آفریده شده و دیگری آفریدن مربوط به آن. ولی در مطابقت عبارات بعدی بر این معنا، دقت و عنایتی لازم است که باتأمل بیشتر مشخص می‌شود. تمام این خبر با شرحش در مجلد چهارم از نظر گذشت و بخشی از آن که لازم است در اینجا ذکر شد.

روایت 28

عیون اخبار الرضا و التوحید: در ضمن مناظره طولانی امام رضا علیه السلام با سلیمان مروزی آمده که سلیمان گفت: به راستی که او از ازل مرید و خواهان بوده. امام فرمود: ای سلیمان: اراده‌اش به غیر خودش بود؟ گفت: آری. فرمود: پس تو با این حرف ثابت می‌کنی که از ازل کسی همراه او بوده است، سلیمان گفت: نه ثابت نکردم. فرمود: اراده پدیده است ای سلیمان! زیرا هر چه ازلی نباشد پدیده است و محدث و اگر پدیده نباشد ازلی است ... و مناظره ادامه پیدا کرد تا آنجا که امام علیه السّلام فرمود: به من بگو اراده فعل است یا غیر فعل؟ گفت: آن فعل است. فرمود: پس پدیده است و محدث، زیرا هر فعلی پدیده است. گفت: فعل نیست. فرمود: پس از ازل کس دیگری با او بوده؟ سلیمان گفت: اراده ساخته شده. فرمود: پس پدیده است و سخن به آنجا رسید تا اینکه سلیمان گفت: مقصودم این است که از ازل فعل خدا است.امام علیه السلام فرمود: تو نمی‌دانی که چیزی که ازلی باشد مفعول نیست و قدیم و حادث با هم جمع نمی‌شود؛ و او دیگر جوابی نداشت سپس حضرت سخنش راتکرار کرد و فرمود:آنچه ازلی است مفعول نیست. سلیمان گفت اشیاء اراده نیستند و در ازل چیزی را اراده نکرده‌اند. فرمود: ای سلیمان! دچار وسواس و تردید شدی. پس انجام داده و آفریده، آنچه را آفریدن و فعلش را اراده نکرده بود؟ این وصف کسی است که نداند چه می‌کند، منزه و برتر است خدا از آن، سپس سخن را تکرار کرد و فرمود: اراده پدیده است و گرنه به همراه او دیگری باشد.(3)

در الاحتجاج مانند آن را بی‌سند ذکر کرده.(4)


1) العيون: ج 1، ص 183. التوحيد: ص 323.

2) الاحتجاج: ص 218.

3) . العیون 1 : 183 التوحید : 323

4) . الاحتجاج : 218

حكم عليه السلام في هذا الخبر مرارا بأنه لا يكون قديم سوي الله و أنه لا يعقل التأثير بالإرادة و الاختيار في شي‌ء لم يزل معه (1).

«29»

الْعُيُونُ، عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدٍ الْهَاشِمِيِّ عَنْ فُرَاتِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ الْكُوفِيِ‌(2)عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ عَلِيٍّ الْهَمْدَانِيِّ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْبُخَارِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْقَاسِمِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ عَبْدِ السَّلَامِ بْنِ صَالِحٍ الْهَرَوِيِّ عَنِ الرِّضَا عَنْ آبَائِهِ عليهم السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله: إِنَّ أَوَّلَ مَا خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَرْوَاحُنَا فَأَنْطَقَهَا بِتَوْحِيدِهِ وَ تَحْمِيدِهِ ثُمَّ خَلَقَ الْمَلَائِكَةَ(3)الْخَبَرَ.

«30»

الْكَافِي، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَي عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ‌(4)عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ

در این خبر چند بار تکرار کرده و فرموده: قدیم جز خدا نیست و معقول نیست تأثیر به اراده و اختیار در چیزی که از ازل با خدا بوده است.

روایت 29

عیون اخبار الرضا: امام رضا علیه السّلام از پدرانش نقل می‌فرماید که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: نخست چیزی که خدای عز و جل آفرید ارواح ما بود که ما را به سخن آورد به ستایش یگانگی و سپاس خود، سپس فرشته‌ها را آفرید ... تا آخر خبر.(5)

روایت 30

روضۀ الکافی: عبد اللَّه بن سنان می‌گوید: شنیدم امام صادق علیه السّلام می‌فرمود: به راستی خدا خیر را روز یکشنبه آفرید و نمی‌شد که شر را پیش از خیر بیافریند و در روز یکشنبه و دوشنبه زمین‌ها را آفرید و خوراک آن‌ها را روز سه شنبه آفرید و آسمان‌ها را روز چهارشنبه و پنجشنبه، قوتهایشان را روز جمعه و این است فرموده خدای عز و جل که «خلق السموات و الأرض فی ستۀ أیام»، {آفرید آسمان‌ها و زمین را و آنچه میان آن‌هاست در شش روز.}(6)


1) يستفاد من الرواية كون الإرادة صفة حادثة فعلية لا أزلية ذاتية، كما يستفاد من أمثالها من الروايات التي وردت في باب المشية و الإرادة، و قد مر نظيرتها تحت الرقم- 12 من هذا الباب و أوضحناها بما كان يقتضيه المقام و بناء علي هذا فذات البارئ من حيث هي لا تتصف بالمشية و الإرادة بل ينتزع من أفعاله عنوان المراد لها و المريد لفاعلها فتأثيره تعالي في الموجودات ليس بحدوث إرادة في ذاته فضلا عن كونها سابقة علي الفعل و كون الفعل متأخرا عنها زمانا. و ان اطلقت هنالك إرادة كانت لا محالة بمعني العلم بالاصلح و هو مقدم علي كافة الافعال كتقدم ذاته سبحانه عليها و قد بينا في ما مضي أن تقدم البارئ علي الممكنات ليس من قبيل تقدم الزمانيات بعضها علي بعض. و أمّا استحالة قدم ما سوي اللّه فقد مر الكلام فيه و سيأتي أيضا بوجه أبسط و اللّه الهادي.

2) في المصدر: فرات بن إبراهيم بن فرات الكوفيّ. و هو من مشايخ الشيخ أبي الحسن علي بن بابويه، و قد أكثر الصدوق- ره- في كتبه الرواية عنه بواسطة الحسن بن محمّد بن سعيد الهاشمي و هو يروي عن الحسن بن سعيد غالبا، و يروي عن محمّد بن أحمد بن علي الهمدانيّ أيضا. و لفرات تفسير بلسان الاخبار جلها في شأن الأئمّة الاطهار، يعد في عداد تفسيري العيّاشيّ و علي بن إبراهيم القمّيّ و ظاهر صاحب الوسائل و العلّامة المجلسيّ- ره- اعتمادهما عليه، كما أن ذلك ظاهر الصدوق و غيره.

3) العيون: ج 1، ص 262.

4) في المصدر: عنه عن عبد اللّه بن سنان، و الضمير راجع إلي ابن محبوب بدليل الرواية السابقة عليها و هو الحسن بن محبوب الثقة الجليل. و أمّا علي نسخ البحار، فان كان. المراد بابن محبوب« الحسن بن محبوب» كما هو الظاهر فلا يروي عنه محمّد بن يحيي بلا واسطة و إن كان المراد به« محمّد بن عليّ بن محبوب الثقة» فلا يروي عن عبد اللّه بن سنان بلا واسطة و الصحيح ما في المصدر يعني: محمّد بن يحيي عن أحمد بن محمّد عن ابن محبوب إلخ.

5) . العیون 1 : 262

6) . روضۀ الکافی : 145

قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام يَقُولُ: إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ الْخَيْرَ يَوْمَ الْأَحَدِ وَ مَا كَانَ لِيَخْلُقَ الشَّرَّ قَبْلَ الْخَيْرِ وَ فِي يَوْمِ الْأَحَدِ وَ الْإِثْنَيْنِ خَلَقَ الْأَرَضِينَ وَ خَلَقَ أَقْوَاتَهَا فِي يَوْمِ الثَّلَاثَاءِ وَ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ فِي يَوْمِ الْأَرْبِعَاءِ وَ يَوْمِ الْخَمِيسِ وَ خَلَقَ أَقْوَاتَهَا يَوْمَ الْجُمُعَةِ وَ ذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ‌(1).

الْعَيَّاشِيُّ، عَنِ ابْنِ سِنَانٍ: مِثْلَهُ إِلَّا أَنَّ فِيهِ وَ خَلَقَ يَوْمَ الْأَرْبِعَاءِ السَّمَاوَاتِ وَ خَلَقَ يَوْمَ الْخَمِيسِ أَقْوَاتَهَا وَ الْجُمُعَةِ وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ‌(2)خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ فَلِذَلِكَ أَمْسَكَتِ الْيَهُودُ يَوْمَ السَّبْتِ.

بيان

و ما كان ليخلق الشر قبل الخير لعل الغرض أنه سبحانه ابتدأ خلق الجميع يوم الأحد إذ خيريته تعالي تقتضي أن لا يقدم خلق الشر علي خلق الخير و ابتداء خلق الخير كان يوم الأحد فلم يخلق قبله شي‌ء أصلا ثم اعلم أن مدلول هذا الخبر ينافي ما مر من الآيات الكريمة و ظواهرها من جهتين الأولي أن ظاهر الآية أن خلق أقوات الأرض و تقديرها كان في يومين و الخبر يدل علي أنه خلق أقوات الأرض في يوم و أقوات السماء في يوم و الثانية أن ظاهر الآية تقدم يومي خلق الأقوات علي يومي خلق السماوات و الخبر يدل علي تأخر أحد يومي خلق الأقوات عنهما و يمكن أن يجاب عن الأولي بأن المراد بخلق أقوات السماء خلق أسباب أقوات أهل الأرض الكائنة في السماء من المطر و الثلج و الألواح التي يقدر فيها الأقوات و الملائكة الموكلين بها و يؤيده أن ليس لأهل السماء قوت و طعام و شراب ففي يوم واحد قدر الأسباب الأرضية لأقوات أهل الأرض و في يوم آخر قدر الأسباب السماوية لها و في الآية نسبهما إلي الأرض لكونهما

عیاشی هم از ابن سنان مانند آن را ذکر کرده با این تفاوت که: روز چهارشنبه آسمان‌ها را آفرید و روز پنجشنبه و جمعه قوت‌هایشان را. و این است فرموده خدا که «و آفرید آسمان و زمین را در شش روز» و از این رو یهود روز شنبه دست از کار می‌کشند.

توضیح

«و نمی‌شود آفریده باشد شر را پیش از خیر»، شاید منظور این است که خدای سبحان آفرینش همه جهان را روز یک‌شنبه آغاز کرد زیرا خدا که خیر محض است، می‌باید پیش از خیر، شر را نیافریند و آغاز آفرینش خیر روز یک‌شنبه بوده و پیش از آن هیچ چیزی نیافریده و بدان که معنی این خبر با آنچه در آیات کریمه گذشت،از دو جهت منافات دارد:

1.

ظاهر آیه این بود که آفرینش قوت‌های زمین و تقدیرش در دو روز بود و خبر دلالت دارد بر اینکه خلق نیروهای زمین در یک روز بود و خلق اقوات آسمان در یک روز.

2.

آیه دلالت دارد که دو روز خلق قوت‌ها و خوراک، بر دو روز خلق آسمان‌ها مقدم بوده و خبر دلالت دارد که یک روزش از آن مؤخر بوده؛ و ممکن است درباره اولی پاسخ داد که مقصود از خلق قوت‌های آسمان، خلق موجبات قوت و خوراک مردم زمین است که از آسمان می‌آید مانند باران و برف و لوح‌های مقدرارزاق و فرشته‌های گماشته بر آن‌ها و مؤیدش آن است که اهل آسمان قوت و خوراک و پوشاکی ندارند، یک روز اسباب زمینی قوت و خوراک اهل زمین را مقدر کرده و یک روز اسباب آسمانی آن را و در آیه هر دو را نسبت به زمین داده


1) روضة الكافي: ص 145.

2) قول اللّه عزّ و جلّ.( نسخة).

لأهلها و في الخبر فصل ذلك لبيان اختلاف موضع التقديرين و عن الثانية بنحو مما ذكره البيضاوي بأن لا تكون لفظة ثم للترتيب و التراخي في المدة.

و من غرائب ما سنح لي أني لما كتبت شرح هذا الخبر اضطجعت فرأيت فيما يري النائم إني أتفكر في هذه الآية فخطر ببالي في تلك الحالة أنه يحتمل أن يكون المراد بأربعة أيام تمامها لا تتمتها و يكون خلق السماوات أيضا من جملة تقدير أرزاق أهل الأرض فإنها من جملة الأسباب و محال بعض الأسباب كالملائكة العاملة و الألواح المنقوشة و الشمس و القمر و النجوم المؤثرة بكيفياتها كالحرارة و البرودة في الثمار و النباتات و تكون لفظة ثم في قوله تعالي ثُمَّ اسْتَوي للترتيب في الأخبار لتفصيل ذلك الإجمال بأن يومين من تلك الأربعة كانا مصروفين في خلق السماوات و الآخرين في خلق سائر الأسباب و لو لا أنه سنح لي في هذه الحال لم أجسر علي إثبات هذا الاحتمال و إن لم يقصر عما ذكره المفسرون و به يندفع الإشكالان و أما رواية العياشي فالظاهر أن فيها تصحيفا و تحريفا و لا تستقيم علي وجه.

«31»

تَفْسِيرُ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ،: قُلْ لَهُمْ يَا مُحَمَّدُ أَ إِنَّكُمْ لَتَكْفُرُونَ بِالَّذِي خَلَقَ الْأَرْضَ فِي يَوْمَيْنِ وَ مَعْنَي يَوْمَيْنِ أَيْ وَقْتَيْنِ ابْتِدَاءُ الْخَلْقِ وَ انْقِضَاؤُهُ وَ جَعَلَ فِيها رَواسِيَ مِنْ فَوْقِها وَ بارَكَ فِيها وَ قَدَّرَ فِيها أَقْواتَها أَيْ لَا تَزُولُ وَ تَبْقَي‌(1)فِي أَرْبَعَةِ أَيَّامٍ سَواءً لِلسَّائِلِينَ يَعْنِي فِي أَرْبَعَةِ أَوْقَاتٍ وَ هِيَ الَّتِي يُخْرِجُ اللَّهُ فِيهَا أَقْوَاتَ الْعَالَمِ مِنَ النَّاسِ وَ الْبَهَائِمِ وَ الطَّيْرِ وَ حَشَرَاتِ الْأَرْضِ وَ مَا فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ مِنَ الْخَلْقِ وَ الثِّمَارِ(2)وَ النَّبَاتِ وَ الشَّجَرِ وَ مَا يَكُونُ فِيهِ مَعَايِشُ‌(3)الْحَيَوَانِ كُلِّهِ وَ هُوَ الرَّبِيعُ وَ الصَّيْفُ وَ الْخَرِيفُ وَ الشِّتَاءُ فَفِي الشِّتَاءِ يُرْسِلُ اللَّهُ الرِّيَاحَ وَ الْأَمْطَارَ وَ الْأَنْدَاءَ وَ الطُّلُولَ مِنَ السَّمَاءِ فَيُلْقِحُ الشَّجَرَ وَ يَسْقِي الْأَرْضَ وَ الشَّجَرَ وَ هُوَ وَقْتٌ بَارِدٌ ثُمَّ يَجِي‌ءُ بَعْدَهُ الرَّبِيعُ وَ هُوَ

و در خبر،تفاوت محل تقدیر آن را شرح کرده؛ و در پاسخ به دومی می‌توان گفت، ممکن است طبق گفته بیضاوی جواب داده شود که لفظ «ثم» برای ترتیب و تقدیم تأخر در مدت نیامده بلکه منظور همان ترتیب بیانی است.

و از پیشامدهای شگفت انگیز این است که چون شرح این خبر را نوشتم دراز کشیدم و گویا در خواب دیدم که در باره این آیه فکر می‌کردم و این فکر به ذهنم خطور کرد که مقصود از چهار روز تقدیر قوت‌ها و خوراک زمین، همه چهار روز است نه تتمه آن‌ها و خلق آسمان هم در ضمن تقدیر ارزاق مردم زمین صورت گرفته زیرا آن‌هم خود یکی از اسباب آن است و مکان اسباب دیگر؛ چون فرشته‌های به کار گرفته شده و الواح منقوشه (مقدر اسباب) و خورشید و ماه و ستاره‌ها که در کیفیت‌های آن مانند حرارت و سردی در پرورش میوه‌ها و گیاهان تأثیر دارند. و لفظ «ثم» در بیان خدای تعالی «ثُمَّ اسْتَوی» برای ترتیب در بیان خبر است و برای شرح آن به طور اجمال باید گفت که دو روز از این چهار روز صرف آفرینش آسمان‌ها شده و دو روز دیگر در آفرینش دیگر اسباب؛ و اگر این معنا در آن حال بر ذهنم خطور نمی‌کرد جرأت نمی‌کردم آن را بیان کنم، اگر چه کمتر از آن معانی‌ای نیست که مفسران آورده‌اند و به وسیله آن اشکال رفع می‌شود. ولی به نظر می‌رسد روایت عیاشی دچار تصحیف و تحریف شده و نمی توان به هیچگونه آن را توجیه کرد.

روایت 31

تفسیر علی بن ابراهیم: در تفسیر علی بن ابراهیم آمده : «بگو ای محمّد! آیا شما انکار می‌کنید به آن که زمین را در دو روز آفرید» یعنی در دو روز یا دو وقت: آغاز آفرینش و پایان آن «وجعل فیها رواسی من فوقها و بارک فیها و قدّرفیها أقواتها»،{و نهاد در آن لنگرها از فرازش و برکت نهاد در آن و مقدر ساخت قوت‌هایش را} یعنی نیست نمی‌شوند و باقی می‌مانند «فی اربعۀ أیام سواء للسائلین»،{در چهار روز برابر برای پرسش کننده‌ها.} یعنی در چهار وقت و آن‌ها اوقاتی است که خدا در آن‌ها خوراک جهان را برآورد و فراهم کرد، از مردم و چهارپایان و پرنده‌ها و خزنده‌ها و آنچه از خلق در بیابان و دریا است و هم میوه‌ها و گیاه و درخت و آنچه وسیله معاش همه جانداران است و آن اوقات بهار و تابستان و پائیز و زمستان است؛ در زمستان خدا بادها و باران‌ها و آب از آسمان فرو می‌فرستد و درخت بارور می‌گردد؛ و زمین و درخت سیراب می‌شوند و آن هنگام سرما است، سپس بهار می‌آید


1) في المصدر: لا يزول و لا يفني.

2) في المصدر: و من الثمار.

3) في المصدر: معاش.

وَقْتٌ مُعْتَدِلٌ حَارٌّ وَ بَارِدٌ فَيُخْرِجُ الشَّجَرُ ثِمَارَهُ وَ الْأَرْضُ نَبَاتَهَا فَيَكُونُ أَخْضَرَ ضَعِيفاً ثُمَّ يَجِي‌ءُ مِنْ بَعْدِهِ وَقْتُ الصَّيْفِ وَ هُوَ حَارٌّ فَيَنْضَجُ الثِّمَارُ وَ يُصْلَبُ‌(1)الْحُبُوبُ الَّتِي هِيَ أَقْوَاتُ الْعِبَادِ وَ جَمِيعِ الْحَيَوَانِ ثُمَّ يَجِي‌ءُ مِنْ بَعْدِهِ وَقْتُ الْخَرِيفِ فَيُطَيِّبُهُ وَ يُبَرِّدُهُ وَ لَوْ كَانَ الْوَقْتُ كُلُّهُ شَيْئاً وَاحِداً لَمْ يَخْرُجِ النَّبَاتُ مِنَ الْأَرْضِ لِأَنَّهُ لَوْ كَانَ الْوَقْتُ كُلُّهُ رَبِيعاً لَمْ تَنْضَجِ‌(2)الثِّمَارُ وَ لَمْ تَبْلُغِ الْحُبُوبُ وَ لَوْ كَانَ الْوَقْتُ كُلُّهُ صَيْفاً لَاحْتَرَقَ كُلُّ شَيْ‌ءٍ فِي الْأَرْضِ وَ لَمْ يَكُنْ لِلْحَيَوَانِ مَعَاشٌ وَ لَا قُوتٌ وَ لَوْ كَانَ الْوَقْتُ كُلُّهُ خَرِيفاً لَمْ يَتَقَدَّمْهُ شَيْ‌ءٌ مِنْ هَذِهِ الْأَوْقَاتِ لَمْ يَكُنْ شَيْ‌ءٌ يَتَقَوَّتُ بِهِ الْعَالَمُ فَجَعَلَ اللَّهُ هَذِهِ الْأَقْوَاتَ فِي هَذِهِ الْأَرْبَعَةِ الْأَوْقَاتِ فِي الشِّتَاءِ وَ الرَّبِيعِ وَ الصَّيْفِ وَ الْخَرِيفِ وَ قَامَ بِهِ الْعَالَمُ وَ اسْتَوَي وَ بَقِيَ وَ سَمَّي اللَّهُ هَذِهِ الْأَوْقَاتَ أَيَّاماً سَواءً لِلسَّائِلِينَ يَعْنِي الْمُحْتَاجِينَ لِأَنَّ كُلَّ مُحْتَاجٍ سَائِلٌ وَ فِي الْعَالَمِ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ مَنْ لَا يَسْأَلُ وَ لَا يَقْدِرُ عَلَيْهِ مِنَ الْحَيَوَانِ كَثِيرٌ فَهُمْ سَائِلُونَ وَ إِنْ لَمْ يَسْأَلُوا وَ قَوْلُهُ ثُمَّ اسْتَوي إِلَي السَّماءِ أَيْ دَبَّرَ وَ خَلَقَ وَ قَدْ سُئِلَ أَبُو الْحَسَنِ الرِّضَا عليه السلام عَمَّنْ‌(3)كَلَّمَ اللَّهُ لَا مِنَ الْجِنِّ وَ لَا مِنَ الْإِنْسِ فَقَالَ السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْضُ فِي قَوْلِهِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ فَقَضاهُنَ أَيْ خَلَقَهُنَ سَبْعَ سَماواتٍ فِي يَوْمَيْنِ يَعْنِي فِي وَقْتَيْنِ ابْتِدَاءً وَ انْقِضَاءً وَ أَوْحي فِي كُلِّ سَماءٍ أَمْرَها فَهَذَا وَحْيُ تَقْدِيرٍ وَ تَدْبِيرٍ(4).

بيان

هذا التأويل للآية أقرب مما مر و لعله من بطون الآية و لا ينافي ظاهرها قوله أي لا تزول و تبقي أي المراد بالتقدير التقدير الدائمي و يحتمل أن يكون تفسير بارَكَ فِيها قوله و إن لم يسألوا أي هم سائلون بلسان افتقارهم و اضطرارهم الرب سبحانه بسمع فيضه و فضله و رحمانيته و لسان الحال أبلغ من لسان المقال.

که وقت معتدل است، گرم و سرد و درخت میوه برمی‌آورد و از زمین، گیاه و سبزه کم مقدارمی‌روید و به دنبالش تابستان گرم می‌آید و میوه‌ها می‌رسد و دانه‌ها که خوراک مردمان و جانورانند سخت می‌شوند و خشک؛ سپس پائیز می‌آید و هوا را خوش و خنک می‌سازد و اگر همه وقت به یک وضعیت بود؛ گیاهی از زمین نمی‌روئید؛ اگر همیشه بهار بود میوه نمی‌رسید و حبوبات نمی‌رسیدند، و اگر همیشه تابستان بود همه‌چیز در زمین می‌سوخت و معاش و خوراکی برای جانداران پیدا نبود، و اگر همیشه پائیز بود و این اوقات پیش از آن نبودند، چیزی نبود که مردم جهان از آن بخورند، و خدا قوت و خوراک‌ها را در این اوقات نهاد: در زمستان و بهار و تابستان و پائیز و جهان به آن پایدار شد و استوار گردید و به جا ماند و خداوند آن‌ها را أیام خواند «أیاماً سواء للسائلین» یعنی نیازمندان زیرا هر نیازمندی خواستار است و در جهان از خلق خدا بسیارند از موجودات که زبان خواهش ندارند و آنان خواستارند گر چه خواهش خود را به زبان نمی‌آورند.و این گفته که «ثم استوی إلی السماء»،{سپس بر آسماناستوار شد.}یعنی آن را تدبیر کرد و آفرید. و از امام رضا علیه السّلام از آنچه خدا با آن سخن گفت در حالی که نه جن بود و نه انس پرسیدند، فرمود: آسمان‌ها و زمین بودند در این آیه که «آتیا طوعاً أو کرهاً قالتا أتینا طائعین»، {بیایید به دلخواه یا بدون میل خود، گفتند آمدیم به دلخواه.} « فقضیهنّ»، {پس فرمانشان داد.} یعنی آفریدشان «سبع سموات فی یومین»، {هفت آسمان در دو روز.} یعنی در دو وقت که آغاز و پایان بودند و«و أوحی فی کلّ سماء أمرها»، {وحی کرد در هر آسمانی فرمانش را.}این وحی، تقدیر و تدبیر بود.(5)

توضیح

این برداشت و تفسیراز آیه نزدیک‌تر است به آنچه گذشت و شاید معنی دقیق و باطن آیه باشد و با ظاهر آیه نیز تعارض نداشته باشد. «لا تزول و تبقی» یعنی منظور تقدیر پیوسته است و ممکن است که آن تفسیر «بارَکَ فِیها» باشد این گفته که «و ان لم یسألوا» یعنی خواستارند به زبان احتیاج و بیچارگی از پروردگار سبحان که به گوش فیض بخشی و فضل و رحمانیت خود می‌شنود و زبان حال رساتر و تأثیرگذارتر از زبان گفتاراست.


1) في المصدر: فتنضج الثمار و تصلب.

2) في المصدر: لما تنضج.

3) في المصدر: عما.

4) تفسير عليّ بن إبراهيم: ص 590.

5) . تفسیر علی بن ابراهیم : 590

«32»

التَّوْحِيدُ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَحْمَدَ الدَّقَّاقِ عَنِ الْكُلَيْنِيِّ رَفَعَ الْحَدِيثَ إِلَي ابْنِ أَبِي الْعَوْجَاءِ حِينَ كَلَّمَهُ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام عَادَ إِلَيْهِ فِي الْيَوْمِ الثَّانِي ثُمَّ فِي الْيَوْمِ الثَّالِثِ فَقَالَ: مَا الدَّلِيلُ عَلَي حُدُوثِ الْأَجْسَامِ فَقَالَ إِنِّي مَا وَجَدْتُ شَيْئاً صَغِيراً وَ لَا كَبِيراً إِلَّا وَ إِذَا ضُمَّ إِلَيْهِ مِثْلُهُ صَارَ أَكْبَرَ وَ فِي ذَلِكَ زَوَالٌ وَ انْتِقَالٌ عَنِ الْحَالَةِ الْأُولَي وَ لَوْ كَانَ قَدِيماً مَا زَالَ وَ لَا حَالَ لِأَنَّ الَّذِي يَزُولُ وَ يَحُولُ يَجُوزُ أَنْ يُوجَدَ وَ يَبْطُلَ فَيَكُونُ بِوُجُودِهِ بَعْدَ عَدَمِهِ دُخُولٌ‌(1)فِي الْحَدَثِ‌(2)وَ فِي كَوْنِهِ فِي الْأَزَلِ دُخُولُهُ فِي الْقِدَمِ‌(3)وَ لَنْ تَجْتَمِعَ صِفَةُ الْأَزَلِ وَ الْعَدَمِ فِي شَيْ‌ءٍ وَاحِدٍ فَقَالَ عَبْدُ الْكَرِيمِ هَبْكَ عَلِمْتُ فِي جَرْيِ الْحَالَتَيْنِ وَ الزَّمَانَيْنِ مَا ذَكَرْتَ وَ اسْتَدْلَلْتَ عَلَي حُدُوثِهِا فَلَوْ بَقِيَتِ الْأَشْيَاءُ عَلَي صِغَرِهَا مِنْ أَيْنَ كَانَ لَكَ أَنْ تَسْتَدِلَّ عَلَي حَدَثِهَا(4)فَقَالَ الْعَالِمُ عليه السلام إِنَّمَا نَتَكَلَّمُ عَلَي هَذَا الْعَالَمِ الْمَصْنُوعِ‌(5)فَلَوْ رَفَعْنَاهُ وَ وَضَعْنَا عَالَماً آخَرَ كَانَ لَا شَيْ‌ءَ أَدَلُّ عَلَي الْحَدَثِ مِنْ رَفْعِنَا إِيَّاهُ وَ وَضْعِنَا غَيْرَهُ وَ لَكِنْ أُجِيبُكَ مِنْ حَيْثُ قَدَرْتَ أَنْ تُلْزِمَنَا وَ نَقُولُ إِنَّ الْأَشْيَاءَ لَوْ دَامَتْ عَلَي صِغَرِهَا لَكَانَ فِي الْوَهْمِ أَنَّهُ مَتَي مَا ضُمَّ شَيْ‌ءٌ إِلَي مِثْلِهِ كَانَ أَكْبَرَ وَ فِي جَوَازِ التَّغْيِيرِ عَلَيْهِ خُرُوجُهُ مِنَ الْقِدَمِ كَمَا أَنَّ فِي تَغْيِيرِهِ دُخُولُهُ فِي الْحَدَثِ لَيْسَ لَكَ وَرَاءَهُ شَيْ‌ءٌ يَا عَبْدَ الْكَرِيمِ فَانْقَطَعَ وَ خَزِيَ‌(6).

الكافي، و الإحتجاج‌(7)مرفوعا: مثله وَ فِي الْإِحْتِجَاجِ: وَ لَنْ تَجْتَمِعَ صِفَةُ الْحُدُوثِ وَ الْقِدَمِ فِي شَيْ‌ءٍ.

بيان

قد مر الخبر بطوله و شرحه في كتاب التوحيد و فيه إجمال و يحتمل أن يراد فيه بكل من الحدوث و القدم الذاتي أو الزماني فإن كان المراد الأول كان الغرض

روایت 32

التوحید: ابن ابی العوجاء در گفتگویش با امام صادق علیه السّلام پرسید: چه دلیلی است بر حدوث اجسام؟ فرمود: من هیچ جسم کوچک و یا بزرگی نیافتم مگر اینکه با اضافه شدن مانندش به آن بزرگتر می‌شود و این خود مایه دگرگونی است از حالی به حالی و اگر قدیم بود، نه خود را از دست می‌داد و نه دگرگون می‌شد زیرا آنچه دچار دگرگونی است، به وجود می‌آید و از بین می‌رود و وجود آن بعد از عدمش، همان حدوث است و اگر ازلی باشد باید قدیم باشد و دو صفت ازلی و عدم و نابودی هرگز در یک چیزجمع نمی‌شوند. عبد الکریم گفت: فرض کن از جریان این دو حالت و دو زمان، آنچه گفتی رادانستی و بر حدوث آن‌ها استدلال کردی و اگر همه چیز خرد و کوچک می‌ماند، چگونه دلیل بر حدوث آن‌ها می‌آوردی؟ امام عالِم و اندیشمند علیه السّلام فرمود: ما در رابطه با این عالم مصنوع و ساخته شده سخن گفتیم و اگر آن را برداریم و عالم دیگری به جایش بگذاریم، هیچ چیزی بهتر دلالت بر حدوثش نداردجز همین که ما آن را برداشتیم و دیگری را به جایش گذاشتیم، ولی من از همان راهی که تو در نظر گرفتی جوابت را می‌دهم و می‌گویم: حتی اگر همه چیز خرد و کوچک بماند، باز هم در عالم ذهن و خیال اینگونه به نظر می‌رسد که اگر چیزی همانندش به آن بپیوندد بزرگتر می‌شود و همین قابل تغییر بودن آن، دلیلی است بر اینکه قدیم نیست،چرا که، نفس دگرگونی آن را حادث می‌نماید. ای عبدالکریم! جدای از این، دیگر چیزی نداری که بگویی؟ پس سخنش قطع شد و خوارشد.(8)

در اصول کافی و در الاحتجاج مانند آن را بدون ذکر سند آورده، و در الاحتجاج آورده که «و هرگز صفت حدوث و قدم در یک چیز جمع نمی‌گردد».(9)

توضیح

این خبر طولانی به همراه شرحش در کتاب التوحید آمده و ابهامی دارد و احتمال دارد که مقصود از آن حدوث و قدم ذاتی باشد یا زمانی و اگر اولی باشد، منظور اثبات این مطلب است


1) دخوله( خ ل).

2) الحدوث( خ ل).

3) في المصدر: و في كونه في الأولي دخوله في العدم.

4) في المصدر: علي حدوثها.

5) في المصدر: الموضوع.

6) التوحيد: ص 216.

7) الكافي: ج 1، ص 76. الاحتجاج: 183.

8) . التوحید : 216

9) . الکافی 1 : 76 الاحتجاج : 183

إثبات أن الأجسام ممكنة الوجود مصنوعة معلولة تحتاج إلي صانع يصنعها و يوجدها و علي الثاني يكون مبنيا علي ما سبق في الأخبار الكثيرة أن كل قديم لا يكون إلا واجبا بالذات و المعلول لا يكون إلا حادثا بالزمان و هو أظهر و هكذا فهمه الصدوق و أورده في باب حدوث العالم و عقبه بالدلائل المشهورة عند المتكلمين علي الحدوث و قيل حاصل استدلاله عليه السلام إما راجع إلي دليل المتكلمين من أن عدم الانفكاك من الحوادث يستلزم الحدوث و إما إلي أنه لا يخلو إما أن يكون بعض تلك الأحوال الزائلة المتغيرة قديما أو يكون كلها حوادث و هما محالان أما الأول فلما تقرر عندهم أن ما ثبت قدمه امتنع عدمه و أما الثاني فلاستحالة التسلسل في الأمور المتعاقبة و الأول أظهر(1).

«33»

الْكَافِي، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مِهْرَانَ عَنْ عَبْدِ الْعَظِيمِ الْحَسَنِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنْ خَلَفِ بْنِ حَمَّادٍ عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنْ مَالِكٍ الْجُهَنِيِّ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ أَ وَ لَمْ يَرَ الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ وَ لَمْ يَكُ شَيْئاً قَالَ فَقَالَ لَا مُقَدَّراً وَ لَا مُكَوَّناً قَالَ وَ سَأَلْتُهُ عَنْ قَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَ هَلْ أَتي عَلَي الْإِنْسانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً قَالَ كَانَ مُقَدَّراً غَيْرَ مَذْكُورٍ(2).

که همه اجسام ممکن الوجود و مصنوع و نیازمند سازنده‌ای هستند که آن‌ها را بیافریند.اگر مقصود دومی باشد، بر این اساس است که در بسیاری از اخبار است که قدیم جز واجب الوجود نمی‌تواند باشد و مخلوق جز حادث زمانی نیست و این روشن‌تر است و صدوق علیه الرحمه هم اینچنین فهمیده و آن را در باب حدوث عالم ذکر کرده و به دنبال آن ادله مشهور متکلمان را در حادث بودن جهان نقل کرده و گفته شده: حاصل استدلال امام علیه السلام یا به دلیل متکلمین برمی‌گردد که گفتند دچار بودن به حوادث، مستلزم حدوث است، یا به اینکه اگر جسم قدیم باشد این احوال دگرگون و نابود هم قدیمند، یا همه حادثند و هر دو محال است زیرا فرض اول برای آن محال است که همان‌طور که نزد حکماء بیان شده که: هر چه قدمش ثابت شد امکان ندارد عدم باشد، و اما فرض دوم، تسلسل در اموری که به دنبال هم می‌آیند محال است، ومعنی اول روشن‌تر و نزدیک‌تر است.

روایت 33

کافی: مالک جهنی از امام صادق علیه السلام پرسید، درباره این بیان خداوند عز و جل که: «أولم یری الإنسان أنا خلقناه»(3)«و لم یک شیئا»(4)،{آیا نمی‌داند انسان که او را آفریدیم درحالی که چیزی نبود.}امام فرمود: نه اندازه شده بود و نه هستی داشت. مالک گفت: درباره این

کلام خدای عز و جل پرسیدم که «هل أتی علی الإنسان حین من الدهر لم یکن شیئاً مذکورا»،(5){آیا زمانی طولانی بر انسان گذشت که چیز قابل ذکری نبود؟} فرمود: اندازه شده بود و چیز قابل ذکری نبود.(6)


1) يظهر بالتأمل في الرواية، أن الإمام عليه السلام يستدل بتغير العالم و أخيرا بامكان تغيره علي حدوثه يعني أنّه يمكن عدمه، و هو معني الحدوث الذاتي و هو أول الاحتمالين المذكورين في كلام العلامة المؤلّف- رضوان اللّه عليه- فأمعن النظر في قوله عليه السلام« لان الذي يزول و يحول يجوز أن يوجد أو يبطل» و في قوله« و في جواز التغيير عليه خروجه من القدم» فان إمكان التغير لا يثبت عدمه في زمان ما حتّي يثبت الحدوث الزماني، و إنّما يثبت إمكان عدمه ذاتا و هو الحدوث الذاتي. و لسنا نعني بهذا أن العالم ليس بحادث زماني، كلا! و إنّما نعني أن المراد بهذا الكلام إثبات الصانع و حدوث ما سواه ذاتا. و ربما يظهر من هنا أن المراد بالحدوث و القدم في سائر الروايات التي تجري هذا المجري الحدوث و القدم الذاتيان، و لكن حيث كان يصعب تفكيك الذاتيين من الزمانيين علي افهام العامّة بل علي كثير من أهل البحث و النظر جري كلامهم عليهم الصلاة و السلام مجري يحتمل الوجهين فتأمل جيدا.

2) الكافي: ج 1، 147.

3) . یس / 77

4) . مریم / 67

5) . انسان / 1

6) . الکافی 1 : 147

بيان

يدل ظاهرا علي حدوث نوع الإنسان.

«34»

تَفْسِيرُ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ،: سُمِّيَتْ مَكَّةُ أُمَّ الْقُرَي لِأَنَّهَا أَوَّلُ بُقْعَةٍ خَلَقَهَا اللَّهُ مِنَ الْأَرْضِ لِقَوْلِهِ إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً(1).

«35»

الْعِلَلُ، وَ الْعُيُونُ،: سَأَلَ الشَّامِيُّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام لِمَ سُمِّيَتْ مَكَّةُ أُمَّ الْقُرَي قَالَ عليه السلام لِأَنَّ الْأَرْضَ دُحِيَتْ مِنْ تَحْتِهَا وَ سَأَلَ عَنْ أَوَّلِ بُقْعَةٍ بُسِطَتْ مِنَ الْأَرْضِ أَيَّامَ الطُّوفَانِ فَقَالَ لَهُ مَوْضِعُ الْكَعْبَةِ وَ كَانَتْ زَبَرْجَدَةً خَضْرَاءَ(2).

بيان

لعل المراد بأيام الطوفان أيام تموج الماء و اضطرابه قبل خلق الأرض.

«36»

إِرْشَادُ الْقُلُوبِ،: سُئِلَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام لِمَ سُمِّيَتْ مَكَّةُ قَالَ لِأَنَّ اللَّهَ مَكَّ الْأَرْضَ مِنْ تَحْتِهَا أَيْ دَحَاهَا.

«37»

مَجَالِسُ الصَّدُوقِ، وَ التَّوْحِيدُ، وَ كَنْزُ الْكَرَاجُكِيِّ، وَ الْإِحْتِجَاجُ‌(3)بِأَسَانِيدِهِمْ: فِي مُنَاظَرَةِ الصَّادِقِ عليه السلام لِابْنِ أَبِي الْعَوْجَاءِ قَالَ عليه السلام هَذَا بَيْتٌ اسْتَعْبَدَ اللَّهُ بِهِ خَلْقَهُ‌(4)إِلَي قَوْلِهِ خَلَقَهُ اللَّهُ قَبْلَ دَحْوِ الْأَرْضِ بِأَلْفَيْ عَامٍ.

«38»

الْعِلَلُ، وَ الْعُيُونُ، فِي عِلَلِ ابْنِ سِنَانٍ عَنِ الرِّضَا عليه السلام: عِلَّةُ وَضْعِ الْبَيْتِ وَسَطَ الْأَرْضِ أَنَّهُ الْمَوْضِعُ الَّذِي مِنْ تَحْتِهِ دُحِيَتِ الْأَرْضُ وَ كُلُّ رِيحٍ تَهُبُّ فِي الدُّنْيَا فَإِنَّهَا تَخْرُجُ مِنْ تَحْتِ الرُّكْنِ الشَّامِيِّ وَ هِيَ أَوَّلُ بُقْعَةٍ وُضِعَتْ فِي الْأَرْضِ لِأَنَّهَا الْوَسَطُ لِيَكُونَ الْفَرْضُ لِأَهْلِ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ‌(5)فِي ذَلِكَ سَوَاءً(6).

«39»

الْعِلَلُ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ الْوَلِيدِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَي وَ أَحْمَدَ بْنِ

توضیح

ظاهر امر دلالت دارد بر حدوث نوع انسان.

روایت 34

در تفسیر علی بن ابراهیم آمده که: مکه را ام القری نامیدند زیرا نخستین بقعه و بخش زمین بود که خداوند آفرید، طبق این آیه که(7)«إن أوّلَ بیتٍ وُضِع للنّاس بِبَکّۀ مبارکا»(8)،{در حقیقت نخستین خانه‌ای که برای [عبادت] مردم نهاده شده، همان است که در مکه است و مبارک}(9)

روایت 35

عیون اخبار الرضا: شخصی شامی از امیر المؤمنین علیه السّلام سؤال کرد: چرا مکه را امّ القری نامیدند؟ فرمود: برای اینکه زمین از زیر آن گسترانیده شد. و از نخستین بقعه‌ای که در ایام طوفان از زمین بسط پیدا کرد پرسید، فرمود: محل کعبه بود و یک نقطه سبز می‌نمود.(10)

توضیح

شاید مقصود از ایام طوفان، روزهای پرموج و آشفتگی آب بوده و تلاطم آن پیش از آفرینش زمین، نه ایام طوفان نوح.

روایت 36

در ارشاد القلوب آمده که از امیر المؤمنین علی علیه السّلام پرسیده شد ازاینکه چرا مکه نامیده شد؟ فرمود: چون خدا زمین را از زیر آن گستراند.

روایت 37

مجالس صدوق، التوحید، کنز الفوائد کراجکی و الإحتجاج: امام صادق علیه السّلام در مناظره با ابن ابی العوجاء، فرمود: این آن خانه است که خدا به وسیله آن بنده‌هایش را به پرستش خود خوانده - تا آنجا که فرمود: - خدا دو هزار سال‌پیش از دحو و گسترانیدن زمین، آن را آفریده است.(11)

روایت 38

علل الشرایع و عیون اخبار الرضا: امام رضا علیه السّلام فرمود: علت نهادن خانه خدا در نقطه مرکزی و وسط زمین این است که همان جا است که زمین از زیر آن کشیده و گسترانیده شد و هر بادی در جهان بوزد، از زیر رکن شامی حرکت می‌کند. آن نخستین بقعه وقطعه است که در زمین نهاده شده، و در وسط زمین قرار گرفته که فریضه‌ها برای اهل مشرق و مغرب عالم یکسان باشد(قبله واحدی باشد).(12)


1) تفسير عليّ بن إبراهيم القمّيّ: ص 595.

2) العيون: ج 1، ص 241.

3) التوحيد: ص 180. الاحتجاج: ص 182.

4) في الاحتجاج: عباده.

5) في المصدرين: لاهل الشرق و الغرب سواء.

6) العلل: ج 2، ص 82. العيون: ج 2، ص 90.

7) . آل عمران/ 96

8) . آل عمران / 91

9) . تفسیرعلی بن ابراهیم قمی : 595

10) . العیون 1 : 241

11) . التوحید : 180 الاحتجاج : 182

12) . العلل الشرایع 2 : 82 ، عیون اخبار الرضا(ع) 2 : 90

إِدْرِيسَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ الْأَشْعَرِيِّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍ‌(1)عَنْ مَرْوَانَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ قَالَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ عليه السلام: إِنَّ خَلْقَ الْبَيْتِ قَبْلَ الْأَرْضِ‌(2)ثُمَّ خَلَقَ اللَّهُ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِهِ فَدَحَاهَا مِنْ تَحْتِهِ‌(3).

الكافي، عن محمد بن يحيي عن محمد بن أحمد عن الحسن بن علي عن عدة من أصحابنا عن الثمالي: مثله.

«40»

الْعَيَّاشِيُّ، عَنِ الْحَلَبِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ: إِنَّهُ وُجِدَ فِي حَجَرٍ مِنْ حَجَرَاتِ الْبَيْتِ مَكْتُوباً إِنِّي أَنَا اللَّهُ ذُو بَكَّةَ خَلَقْتُهَا يَوْمَ خَلَقْتُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ وَ يَوْمَ خَلَقْتُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ حَفَفْتُهُمَا بِسَبْعَةِ أَمْلَاكٍ حَفِيفاً.

«41»

الْكَافِي، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَي وَ مُحَمَّدِ بْنِ عُبَيْدِ اللَّهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَدِيدِ عَنْ مُرَازِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ: قَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي يَا مُحَمَّدُ إِنِّي خَلَقْتُكَ وَ عَلِيّاً نُوراً يَعْنِي رُوحاً بِلَا بَدَنٍ قَبْلَ أَنْ أَخْلُقَ سَمَاوَاتِي وَ أَرْضِي وَ عَرْشِي وَ بَحْرِي الْخَبَرَ(4).

«42»

وَ عَنْهُ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْمُعَلَّي عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ إِدْرِيسَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ أَبِي جَعْفَرٍ الثَّانِي عليه السلام فَأَجْرَيْتُ اخْتِلَافَ الشِّيعَةِ فَقَالَ

روایت 39

علل الشرایع: امام باقر علیه السّلام فرمود: به راستی آفرینش خانه خدا پیش از (گسترش) زمین بوده و خدا پس از آن زمین را از زیر آن گستراند.(5)

در اصول کافی: از ابی حمزه ثمالی مانندش را آورده.

روایت 40

امام صادق علیه السّلام فرمود: در سنگی از سنگ‌های خانه کعبه نوشته شده که: به راستی منم خداوند صاحب مکه. آفریدمش روزی که آفریدم آسمان‌ها و زمین را و روزی که آفریدم خورشید و ماه را، و آن دو را در هفت ملک قرار دادم .

روایت 41

کافی: امام صادق علیه السّلام فرمود: خدای تبارک و تعالی فرمود: ای محمّد! به راستی که من تو و علی را نوری آفریدم - یعنی روح و جانی بی‌جسم - پیش از آنکه بیافرینم آسمان‌هایم را [و زمینم و عرشم را] و دریایم را ... .تا آخر خبر.(6)

روایت 42

کافی: محمّد بن سنان نقل می‌کند: نزد امام جواد علیه السلام بودم و مسئله اختلاف شیعه را به میان کشیدم، فرمود:


1) هو الحسن بن عليّ بن فضال التيملي مولي تيم اللّه بن ثعلبة، كوفيّ، روي عن الرضا عليه السلام و كان خصيصا به ثقة في رواياته، و كان فطحيا مشهورا بذلك حتّي حضره الموت فمات و قد قال بالحق. قال النجاشيّ( ص: 28) مات سنة 224. و يروي عنه جماعة منهم موسي بن عمر و لم يذكر في جملتهم محمّد بن أحمد بن يحيي، نعم في موضع من الاستبصار« محمّد بن أحمد بن يحيي عن موسي بن عمر عن ابن فضال» و هو الحسن بن عليّ بن فضال فكأن في هذا السند إرسالا. و يؤيده أن محمّد بن أحمد بن يحيي الأشعريّ راويه علي و محمّد ابني الحسن بن عليّ بن فضال، فيشبه أن يكون رواية محمّد بن أحمد الأشعريّ عن الحسن بن فضال بواسطة ابنيه او بواسطة اخري- و اللّه اعلم-

2) في المصدر: قبل الخلق.

3) العلل: ج 2، ص 85.

4) الكافي: ج 1، ص 440.

5) . العلل الشرایع 2 : 85

6) . الکافی 1 : 440

يَا مُحَمَّدُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي لَمْ يَزَلْ مُتَفَرِّداً بِوَحْدَانِيَّتِهِ ثُمَّ خَلَقَ مُحَمَّداً وَ عَلِيّاً وَ فَاطِمَةَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ أَجْمَعِينَ فَمَكَثُوا أَلْفَ دَهْرٍ ثُمَّ خَلَقَ جَمِيعَ الْأَشْيَاءِ فَأَشْهَدَهُمْ خَلْقَهَا وَ أَجْرَي طَاعَتَهُمْ عَلَيْهَا(1)(الْحَدِيثَ.)

بيان

لم يزل متفردا بوحدانيته أي متفردا بأنه متوحد لا شي‌ء معه أو الباء للسببية أي متفردا بسبب أنه كان واحدا من جميع الوجوه و ما كان كذلك فهو واجب بالذات فيجوز عليه القدم بخلاف غيره فإن القدم ينافي التكثر و الإمكان الذي هو لازمه فأشهدهم خلقها أي كانوا حاضرين عند خلقها عالمين بكيفيته و لذا قال تعالي في شأن إبليس و ذريته و أتباعه ما أَشْهَدْتُهُمْ خَلْقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لا خَلْقَ أَنْفُسِهِمْ بعد قوله أَ فَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّيَّتَهُ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِي إشارة إلي أن المستحق للولاية و المتابعة من كان شاهدا خلق الأشياء عالما بحقائقها و كيفياتها و صفاتها و الغيوب الكامنة فيها و المستنبطة منها.

«43»

التَّوْحِيدُ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَحْمَدَ الدَّقَّاقِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفَرٍ الْأَسَدِيِ‌(2)عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ الْبَرْمَكِيِّ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ أَبِي سُمَيْنَةَ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ أَبَانٍ عَنْ زَيْدِ بْنِ جُبَيْرٍ عَنْ جَابِرٍ الْجُعْفِيِّ قَالَ: جَاءَ رَجُلٌ مِنْ عُلَمَاءِ أَهْلِ الشَّامِ إِلَي أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام فَقَالَ جِئْتُ أَسْأَلُكَ عَنْ مَسْأَلَةٍ لَمْ أَجِدْ أَحَداً يُفَسِّرُهَا لِي وَ قَدْ سَأَلْتُ ثَلَاثَةَ أَصْنَافٍ مِنَ النَّاسِ فَقَالَ كُلُّ صِنْفٍ غَيْرَ مَا قَالَ الْآخَرُ فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ عليه السلام وَ مَا ذَلِكَ فَقَالَ أَسْأَلُكَ مَا أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ خَلْقِهِ فَإِنَّ بَعْضَ مَنْ سَأَلْتُهُ قَالَ الْقُدْرَةُ وَ قَالَ بَعْضُهُمُ الْعِلْمُ وَ قَالَ بَعْضُهُمُ الرُّوحُ فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ عليه السلام مَا قَالُوا شَيْئاً أُخْبِرُكَ أَنَّ اللَّهَ عَلَا ذِكْرُهُ كَانَ وَ لَا شَيْ‌ءَ غَيْرُهُ عَزِيزاً وَ لَا

ای محمّد! به راستی خدای تبارک و تعالی همیشه در یکتائی خود یگانه بوده، سپس محمّد و علی و فاطمه صلوات اللَّه علیهم اجمعین راآفرید و هزار روزگار(سال) ماندند، سپس همه چیز را آفرید و آن‌ها را گواه گرفت و اطاعت و فرمانبرداری ایشان را بر همه مقرر داشت ... تا آخر حدیث.

توضیح

«لم یزل متفرداً بوحدانیته»، همیشه یگانه بوده به یکتائی خود. یعنی تنها بوده و چیزی با او نبوده؛ یا آنکه باء سببیت است و مقصود این است که سبب یکتائیش از همه جهت یگانه بوده، آنچه چنین است، واجب بالذات است و باید قدیم باشد بر خلاف دیگر چیزها، زیرا قدم با تکثر منافات دارد و هم با امکانی که مستلزم آن این است که «فاشهدتهم خلقاً»، آن‌ها را گواه آفرینششان ساخت؛ یعنی در آفرینششان حاضر بودند و به چگونگی آن دانا، از این رو خدا در باره ابلیس و فرزندان ابلیس و پیروانش فرمود: «ماأشهدتهم خلق السموارت و الأرض و لا خلق أنفسهم»،(3){[من] آنان را نه در آفرینش آسمانها و زمین به شهادت طلبیدم و نه در آفرینش خودشان.} و بعد فرمود: «أفتتّخذونه و ذُرّیته أولیاء من دونی»، {آیا شما او را و فرزندانش را به جای من، دوستان برمی‌گیرید؟} و آن اشاره دارد به اینکه شایسته ولایت و پیروی، از آن کسی است که شاهد و گواه آفرینش همه چیز بوده و دانا به حقایق آن‌ها و چگونگی و صفات و امور غیبی و قابل درک و فهم در آن‌هاست.

روایت 43

التوحید: جابر جعفی می‌گوید: مردی از دانشمندان شام نزد امام باقر علیه السّلام آمد و گفت، من آمدم مسأله‌ای از شما بپرسم که کسی را که آن را برایم تفسیر و توضیح دقیقی دهد پیدا نکردم، و از سه گروه مردم آن را پرسیدم و هر دسته جواب دیگری دادند، امام علیه السّلام فرمود: آن مسأله چیست؟ گفت سؤال من این است که اولین آفریده خدا چیست؟ از بعضی که پرسیدم گفتند، توانایی است، و بعضی گفتند علم است، و برخی دیگر گفتند روح است. امام باقر علیه السلام فرمود: درست نگفتند، من به تو می‌گویم که: خداوند بلندمرتبه؛ بود و جز او نبود، عزیز و بزرگ بود و عزت دیگری نبود


1) قد مر الحديث عنه مرسلا في تفسير آية« ما أَشْهَدْتُهُمْ خَلْقَ السَّماواتِ ... .».

2) في المصدر: عن محمّد بن أبي عبد اللّه الكوفيّ. قال النجاشيّ( ص: 289) محمّد ابن جعفر بن محمّد بن عون الأسدي أبو الحسين الكوفيّ ساكن الري يقال له« محمّد بن أبي عبد اللّه» كان ثقة صحيح الحديث، إلّا أنّه روي عن الضعفاء و كان يقول بالجبر و التشبيه- إلي أن قال، مات أبو الحسين محمّد بن جعفر ليلة الخميس لعشر خلون من جمادي الأولي سنة 312.

3) . کهف / 51

عِزَّ لِأَنَّهُ كَانَ قَبْلَ عِزِّهِ وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ سُبْحانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ وَ كَانَ خَالِقاً وَ لَا مَخْلُوقَ‌(1)فَأَوَّلُ شَيْ‌ءٍ خَلَقَهُ مِنْ خَلْقِهِ الشَّيْ‌ءُ الَّذِي جَمِيعُ الْأَشْيَاءِ مِنْهُ وَ هُوَ الْمَاءُ فَقَالَ السَّائِلُ فَالشَّيْ‌ءَ خَلَقَهُ مِنْ شَيْ‌ءٍ أَوْ مِنْ لَا شَيْ‌ءَ فَقَالَ خَلَقَ الشَّيْ‌ءَ لَا مِنْ شَيْ‌ءٍ كَانَ قَبْلَهُ وَ لَوْ خَلَقَ الشَّيْ‌ءَ مِنْ شَيْ‌ءٍ إِذاً لَمْ يَكُنْ لَهُ انْقِطَاعٌ أَبَداً وَ لَمْ يَزَلِ اللَّهُ إِذاً وَ مَعَهُ شَيْ‌ءٌ وَ لَكِنْ كَانَ اللَّهُ وَ لَا شَيْ‌ءَ مَعَهُ فَخَلَقَ الشَّيْ‌ءَ الَّذِي جَمِيعُ الْأَشْيَاءِ مِنْهُ وَ هُوَ الْمَاءُ(2).

بيان

قوله فإن بعض من سألته قال القدرة لعل هذا القائل زعم أن صفاته تعالي زائدة علي ذاته مخلوقة له كما ذهب إليه جماعة من العامة و سيأتي برواية الكليني القدر فلعله توهم أن تقديره تعالي جوهر أو يكون مراده بالقدرة اللوح الذي أثبت الله تعالي فيه تقديرات الأمور و كذا القول بأن أول المخلوقات العلم مبني علي القول بمخلوقية الصفات و في الكافي مكانه القلم و هو موافق لبعض ما سيأتي من الأخبار و سنذكر وجه الجمع بينها و بين غيرها قوله عليه السلام لأنه كان قبل عزه لعل المراد أنه كان غالبا و عزيزا قبل أن يظهر عزه و غلبته علي الأشياء بخلقها و لذا قال رَبِّ الْعِزَّةِ إذ فعلية العزة و ظهورها مسبب عنه و المعني و لا عز لغيره فالمراد بالعزة في الآية عزة المخلوقات و في الكافي و لا أحد كان قبل عزه و ذلك قوله أي لم يكن أحد قبل عزه يكون عزه به و استدل عليه بقوله رَبِّ الْعِزَّةِ إذ هو يدل علي أنه سبحانه سبب كل

چون او پیش از هر عزتی بود و این است فرموده او که«سبحان ربّک ربّ العزۀ عمّا یصفون»،(3){ منزه است پروردگار تو، پروردگار شکوهمند از آنچه وصف می‌کنند.} آفریننده بود و آفریده‌ای نبود و سرآغاز آنچه آفرید چیزی بود که همه چیزها از آن بود، و آن آب بود. پرسید: [چیزی را] خدا از چیزی آفرید یا از هیچ؟ فرمود: اشیاء را آفرید و چیزی پیش از آن نبود و اگر چیزی را از چیزی می‌آفرید هرگز این زنجیره قطع نمی‌شد و نمی‌برید که خدا همیشه بوده و چیزی با او بوده، ولی خدا بود و چیزی با او نبود، پس آفرید چیزی را که همه چیز از آن بود شد، و آن آب است.(4)

توضیح

این قول که «برخی کسانی که از او پرسیدم گفتند توانایی است» چه بسا شاید کسانی که چنین پاسخی دادند پنداشته‌اند صفات خدای تعالی بر ذات اواضافه شده است و آفریده او است، چنانچه عقیده جمعی از عامه نیز چنین است. و در روایت کلینی خواهد آمد که نخست آفریده «قدر است» و شاید که او گمان کرده تقدیر خدا تعالی جوهر است، یا مقصودش از قدرت لوحی است که خدا تقدیر امور را در آن ثبت کرده؛ و همچنین این قول که نخستین مخلوق، علم است، بر اساس عقیده مخلوق بودن صفات بیان شده. در کافی به جای آن «قلم» آمده و آن مطابق برخی اخبار است که بعد می‌آید، و ما وجه جمع میان آن‌ها و اخبار دیگر را ذکر خواهیم کرد.

این قول حضرت که «لأنّه کان قبل عزه»، {قبل از هر عزتی بوده.}،شاید مراد این است که خدا غالب و عزیز بود پیش از آنکه عزت و غلبه‌اش بر همه چیز در قالب آفریدن آن‌ها نمایان شود، از این رو فرمود: «رب العزة» زیرا فعلیت عزت و نمودارشدن آن به وسیله او است، و معنا این است که در برابر او دیگری عزت ندارد، و مراد از عزت در آیه، عزت مخلوقات است، و در کافی آمده که «و لا أحد کان قبل عزه»، کسی پیش از عزت او نبوده؛ و معنی گفته او این است که یعنی کسی پیش از او نبوده که خدا به او عزیز باشد و به خداوند عزت ببخشد و دلیلش را این قول خداوند یعنی «رب العزة» آورده، زیرا دلالت دارد بر اینکه که خدای سبحان سبب هر عزتی است،


1) قد نقلنا في ذيل الحديث 17 في معني كونه تعالي خالقا اذ لا مخلوق من المؤلّف رحمه اللّه أن المراد بالخالقية قبل الخلق القدرة علي خلق كل ما علم أنّه أصلح و السرّ فيه أن الصفات الفعلية خارجة عن الذات و متأخرة عنها لكن ملاكاتها موجودة فيها و متحدة بها فكذا المراد بكونه عزيزا و لا عزّ أنّه كان واجدا لما هو ملاك العزة و هو الكمالات الذاتية. و أمّا هذا المفهوم الانتزاعي فليس عين ذات البارئ و لذا استشهد عليه السلام بقوله تعالي« رَبِّ الْعِزَّةِ» فان المربوب و هو العز غير الرب و متأخر عنه.

2) التوحيد: ص 32.

3) . صافات / 181

4) . التوحید : 32

عزة فلو كان عزه بغيره كان ذلك الغير رَبِّ الْعِزَّةِ و هذا الخبر نص صريح في الحدوث و لا يقبل التأويل بوجه.

«44»

الْإِحْتِجَاجُ، وَ تَفْسِيرُ الْإِمَامِ أَبِي مُحَمَّدٍ الْعَسْكَرِيِّ، عَنْ آبَائِهِ عليهم السلام قَالَ: احْتَجَّ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله عَلَي الدَّهْرِيَّةِ فَقَالَ مَا الَّذِي دَعَاكُمْ إِلَي الْقَوْلِ بِأَنَّ الْأَشْيَاءَ لَا بَدْءَ لَهَا وَ هِيَ دَائِمَةٌ لَمْ تَزَلْ وَ لَا تَزَالُ فَقَالُوا لِأَنَّا لَا نَحْكُمُ إِلَّا بِمَا شَاهَدْنَا(1)وَ لَمْ نَجِدْ لِلْأَشْيَاءِ حَدَثاً فَحَكَمْنَا بِأَنَّهَا لَمْ تَزَلْ وَ لَمْ نَجِدْ لَهَا انْقِضَاءً وَ فَنَاءً فَحَكَمْنَا بِأَنَّهَا لَا تَزَالُ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله أَ فَوَجَدْتُمْ لَهَا قِدَماً أَمْ وَجَدْتُمْ لَهَا بَقَاءً أَبَداً(2)فَإِنْ قُلْتُمْ إِنَّكُمْ وَجَدْتُمْ ذَلِكَ أَ نَهَضْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ أَنَّكُمْ لَمْ تَزَالُوا عَلَي هَيْئَتِكُمْ وَ عُقُولِكُمْ بِلَا نِهَايَةٍ وَ لَا تَزَالُونَ كَذَلِكَ وَ لَئِنْ قُلْتُمْ هَذَا دَفَعْتُمُ الْعِيَانَ وَ كَذَّبَكُمُ الْعَالَمُونَ الَّذِينَ يُشَاهِدُونَكُمْ قَالُوا بَلْ لَمْ نُشَاهِدْ لَهَا قِدَماً وَ لَا بَقَاءً أَبَدَ الْآبِدِينَ‌(3)قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَلِمَ صِرْتُمْ بِأَنْ تَحْكُمُوا بِالْبَقَاءِ وَ الْقِدَمِ‌(4)لِأَنَّكُمْ لَمْ تُشَاهِدُوا حُدُوثَهَا وَ انْقِضَاءَهَا أَوْلَي مِنْ تَارِكِ التَّمَيُّزِ لَهَا مِثْلُكُمْ يَحْكُمُ لَهَا بِالْحُدُوثِ وَ الِانْقِضَاءِ وَ الِانْقِطَاعِ لِأَنَّهُ لَمْ يُشَاهِدْ لَهَا قِدَماً وَ لَا بَقَاءً أَبَدَ الْأَبَدِ(5)أَ وَ لَسْتُمْ تُشَاهِدُونَ اللَّيْلَ وَ النَّهَارَ وَ أَحَدُهُمَا بَعْدَ الْآخَرِ فَقَالُوا نَعَمْ فَقَالَ أَ تَرَوْنَهُمَا لَمْ يَزَالا وَ لَا يَزَالانِ فَقَالُوا نَعَمْ فَقَالَ أَ فَيَجُوزُ عِنْدَكُمُ اجْتِمَاعُ اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ فَقَالُوا لَا فَقَالَ صلي الله عليه وآله فَإِذَنْ يَنْقَطِعُ أَحَدُهُمَا عَنِ الْآخَرِ فَيَسْبِقُ أَحَدُهُمَا وَ يَكُونُ الثَّانِي جَارِياً بَعْدَهُ قَالُوا كَذَلِكَ هُوَ فَقَالَ قَدْ حَكَمْتُمْ بِحُدُوثِ مَا تَقَدَّمَ مِنْ لَيْلٍ وَ نَهَارٍ وَ لَمْ تُشَاهِدُوهُمَا فَلَا تُنْكِرُوا اللَّهَ قَدْرَهُ ثُمَّ قَالَ صلي الله عليه وآله أَ تَقُولُونَ مَا قَبْلَكُمْ مِنَ اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ مُتَنَاهٍ أَمْ غَيْرُ مُتَنَاهٍ فَإِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُ غَيْرُ مُتَنَاهٍ فَقَدْ وَصَلَ إِلَيْكُمْ آخِرٌ بِلَا نِهَايَةٍ لِأَوَّلِهِ وَ إِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُ مُتَنَاهٍ فَقَدْ كَانَ وَ لَا شَيْ‌ءَ مِنْهُمَا قَالُوا :

و اگر دیگری به او عزت می‌بخشید، همان دیگری رب العزه بود و این خبر صراحت دارد بر حدوث و هیچ تاویل و تفسیر دیگری ندارد.

روایت 44

الاحتجاج و تفسیر امام حسن عسکری علیه السلام: امام از پدرانش علیهم السّلام: رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم بر دهریّون حجت آورد و فرمود: چه چیزشما را کشانده و خوانده به گفتن اینکه اشیاء جهان نقطه آغازی ندارند، و آن‌ها همیشه بودند و همیشه خواهند بود؟ گفتند برای اینکه ما قضاوت نمی‌کنیم مگر بدان چه مشاهده کنیم، و اشیاء را حادث و پدیدشده نیافتیم و اینگونه قضاوت کردیم که همیشه بودند، و برای آن‌ها پایانی و فنایی نیافتیم و قضاوت کردیم که همیشه خواهند بود. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: شما قدیم بودن آن‌ها را مشاهده کردید یا باقی بودن همیشگی و جاودانشان را؟ اگر بگوئید که شما مشاهده کردید، خود را وادار کردید که بگوئید همیشه بر این وضع بودید، و عقلی که دارید بی‌پایان است و همیشه چنین هستید، و اگر چنین بگویید، آشکار و عیان را انکار کرده‌اید و همه جهانیانی که شما را مشاهده می‌کنند، شما را دروغگو می‌شمارند.

گفتند: بلکه، نه قدیم بودن آن‌ها را مشاهده کردیم و نه ماندن جاویدان آن‌ها را. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: پس چرا موجب شد که قضاوت کنید به بقاء همیشگی و ابدیت و قدیم بودن؟ زیرا آن را مشاهده نکردید و حکم به حدوث و پایان پذیری آن، سزاوارتر است به عدم تشخیص و تمیز دادن آن برای شما، پس باید قضاوت کنید به حدوث و پایان پذیری و عدم پیوستگی آن، چون قدم و ابدیت آن را مشاهده نکردید. آیا شما شب و روز را و اینکه یکی به دنبال دیگری است نمی‌نگرید؟ گفتند: چرا. فرمود آیا می‌دانید که همیشه بودند و همیشه هستند؟ گفتند: آری. فرمود آیا به نظر شما می‌شود که شب و روز با هم جمع شوند؟ گفتند: نه. فرمود: در این صورت یکی از دیگری جدا می‌شود و زنجیره اتصال قطع می‌گردد و به ناچار یکی پیش بوده و دومی پس از آن آمده.

گفتند: چنین است؛ فرمود: شما قضاوت کردید که آنچه از شب و روز گذشته حادث است با اینکه آن‌ها را ندیدید، پس منکر قدرت خدا نباشید! سپس فرمود: آیا می‌گوئید آنچه از شب و روز، پیش از شما بوده، پایان پذیرند یا بی‌پایانند؟ و اگر بگوئید بی‌پایانند به پایانی رسیده‌اید که آغازش پایان ندارد، و اگر بگوئید پایان‌پذیرند و نهایتی دارند، باید بوده باشددر حالی‌که هیچ کدام نبودند. گفتند


1) في المصدر: بما نشاهد.

2) في المصدر: أبد الابد.

3) في المصدر: أبد الابد.

4) في المصدر: بالقدم و البقاء دائما.

5) في المصدر: أبدا.

نَعَمْ قَالَ لَهُمْ أَ قُلْتُمْ إِنَّ الْعَالَمَ قَدِيمٌ لَيْسَ بِمُحْدَثٍ‌(1)وَ أَنْتُمْ عَارِفُونَ بِمَعْنَي مَا أَقْرَرْتُمْ بِهِ وَ بِمَعْنَي مَا جَحَدْتُمُوهُ قَالُوا نَعَمْ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَهَذَا الَّذِي نُشَاهِدُهُ‌(2)

مِنَ الْأَشْيَاءِ بَعْضُهَا إِلَي بَعْضٍ يَفْتَقِرُ لِأَنَّهُ لَا قِوَامَ لِلْبَعْضِ إِلَّا بِمَا يَتَّصِلُ إِلَيْهِ‌(3)كَمَا تَرَي‌(4)الْبِنَاءَ مُحْتَاجاً بَعْضُ أَجْزَائِهِ إِلَي بَعْضٍ وَ إِلَّا لَمْ يَتَّسِقْ وَ لَمْ يَسْتَحْكِمْ وَ كَذَلِكَ سَائِرُ مَا نَرَي‌(5)قَالَ فَإِنْ كَانَ هَذَا الْمُحْتَاجُ بَعْضُهُ إِلَي بَعْضٍ لِقُوَّتِهِ وَ تَمَامِهِ هُوَ الْقَدِيمَ فَأَخْبِرُونِي أَنْ لَوْ كَانَ مُحْدَثاً كَيْفَ كَانَ يَكُونُ وَ كَيْفَ إِذاً كَانَتْ تَكُونُ صِفَتُهُ قَالَ فَبُهِتُوا وَ عَلِمُوا أَنَّهُمْ لَا يَجِدُونَ لِلْمُحْدَثِ صِفَةً يَصِفُونَهُ بِهَا إِلَّا وَ هِيَ مَوْجُودَةٌ فِي هَذَا الَّذِي زَعَمُوا أَنَّهُ قَدِيمٌ فَوَجَمُوا وَ قَالُوا سَنَنْظُرُ فِي أَمْرِنَا(6)الْخَبَرَ.

بيان

ذهبت الدهرية إلي أن العالم قديم زماني‌(7)و قالوا إن الأشياء دائمة الوجود لم تزل و لا تزال بل بعضهم أنكروا الحوادث اليومية أيضا و ذهبوا إلي الكمون و البروز لتصحيح قدم الحوادث اليومية و أنكروا وجود ما لم تدركه الحواس الخمس و لذا أنكروا وجود الصانع لعدم إدراك الحواس له تعالي و قالوا وجود الموجودات من الطبائع المتعاقبة لا إلي نهاية إذا تقرر هذا فاعلم أن الظاهر أن المطلوب أولا إثبات الحدوث الزماني فإن الظاهر من البدء البدء الزماني و يؤيده قوله و هي دائمة لم تزل و لا تزال.

و قوله أ فوجدتم إلي قوله أ تقولون ما قبلكم من الليل و النهار إبطال

آری. به آن‌ها فرمود: آیا می‌گویید عالم قدیم است و حادث نیست و شما معنی آنچه بیان می‌کنید ومعنی آنچه انکار می‌کنید را می‌دانید؟ گفتند: آری. رسول خدا (ص) فرمود: آنچه را که از اشیاء مشاهده کنیم به هم نیاز دارند، زیرا برخی قوام و پایندگی ندارند مگر به آنچه به او مربوط است و به او اتصال دارد. همانطور که می‌بینی یک ساختمان در اجزاء خود به هم نیاز دارند، و گرنه مرتب نمی‌شوند و استوار نمی‌گردند، و نیز سایر آنچه را که می‌بینیم. فرمود: اگر این جهان که هر جزء آن به جزء دیگر برای نیرو و توانش و تکمیل شدنش نیازمند است، قدیم است، به من بگوئید، اگر حادث بود چگونه می‌شد؟ و در آن صورت چگونه توصیف می‌شد؟ آورده که: همه سرافکنده شدند و دانستند که برای حادث بودن آن هیچ وصفی پیدا نمی‌کنند تا با آن توصیفش کنند جز آنکه موجود است در این جهانی که پنداشته بودند قدیم است، پس خاموش شدند و دم نزدند و گفتند ما در کار خود خواهیم نگریست ... تا آخر خبر.(8)

توضیح

دهریّه گفته‌اند جهان، قدیم زمانی است و همیشه بوده، و گفتند همه چیز پیوسته هست، بلکه برخی پدیده‌های شبانه روزی را منکرند و می‌گویند، هر چه در جهان ظاهر می‌شود در درون جهان است و از ازل بوده، تا بر قدیم بودن پدیده‌های شبانه روزی صحه بگذارند، و وجود آنچه را در حواس پنجگانه(دیدن و شنیدن و لامسه و بوئیدن و چشیدن) نگنجد را منکرند و از این رو وجود خدای صانع را انکار می‌کنند، چون با حواس نمی‌شود آن را درک کرد و می‌گویند، وجود موجودات به صورت طبیعی به دنبال هم آمدند و پایان ندارند.

چون این را ثابت کردیم، آگاه باش که ظاهر حدیث، اثبات حدوث زمانی است، زیرا ظاهر لفظ «بدء» و آغاز بدء زمانی است، و این جمله مؤید آن است «و آنها همیشه بوده‌اند و همیشه هستند».

و این قول که «آیا یافتید - تا این گفته که - آیا می‌گوئید آنچه از شب و روز پیش از شما بوده» برای ابطال گفته آن‌ها است


1) في المصدر: غير محدث.

2) في المصدر: تشاهدونه.

3) في المصدر: به.

4) في بعض النسخ: تري.

5) في بعض النسخ:« ما ترون» و في بعضها« ما يري».

6) الاحتجاج: 10.

7) بل إلي أنّه قديم ذاتي.

8) . الاحتجاج : 10

إنكارهم‌(1)وجود ما لا تدركه الحواس و إثبات لوجود الإيمان بالغيب عند قيام البرهان و ذلك لأنهم يحكمون بالقدم و بتقدم الليل و النهار في الأزمنة الماضية و عدم اجتماعهما فيها مع أنهم لم يشاهدوا شيئا من ذلك فيلزمهم أن يعترفوا بوجود ما يغيب عن حواسهم و يحتمل أن يكون إلي قوله أ و لستم تشاهدون الليل و النهار إثباتا للحدوث الزماني جدلا بأنهم كما يحكمون بالقدم لعدم مشاهدة الحدوث يلزمهم أن يحكموا بالحدوث لأنهم لم يشاهدوا القدم و البقية لإثبات الإيمان بالغيب أو البقية لإثبات الحدوث بالدليل المشهور عند المتكلمين من عدم الانفكاك عن الحوادث أو أن الحكم بحدوث كل ليل و نهار يكفي لاحتياجها إلي الصانع و لا ينفع قدم الطبيعة و من قوله أ تقولون ما قبلكم إلي قوله عليه السلام أ قلتم إثبات لانقطاع الليل و النهار من جهة الماضي لاستحالة ما لا نهاية له و هو انقطاع الزمان و يلزم منه انقطاع الحركات و حدوث الأجسام و الأعراض القائمة بها و من قوله أ قلتم إثبات لإمكان العالم المستلزم لوجود الصانع تعالي شأنه.

و يحتمل أن يكون صلي الله عليه وآله تدرج في الاحتجاج فنزلهم أولا عن مرتبة الإنكار إلي الشك ثم أخذ في الاحتجاج فمن قوله أ تقولون إلي آخر الكلام يحتمل أن يكون دليلا واحدا حاصله أنه لا يخلو من أن يكون الزمان متناهيا أو غير متناه و علي الأول لا بد للأشياء لحدوثها من صانع فقوله فقد كان و لا شي‌ء منهما أي كان الصانع قبل وجود شي‌ء منهما ثم أبطل الثاني بأنكم إنما حكمتم بقدمها لئلا يحتاج إلي صانع و العقل يحكم بأن ما يوجب الحكم في الحادث بالحاجة إلي الصانع يحكم في القديم أيضا و يحتمل أن يكون إلي آخر الكلام دليلين و قد فصلنا الكلام فيه في المجلد الرابع فلا نعيد هنا و دلالته علي الحدوث علي كل الوجوه ظاهرة.

«45»

تَفْسِيرُ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ،: وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَي الْماءِ وَ ذَلِكَ فِي مَبْدَإِ الْخَلْقِ أَنَّ الرَّبَّ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي خَلَقَ

در انکار وجود آنچه با حواس قابل درک نیست، و اثبات وجود ایمان به غیب با ارائه کردنبرهان، زیرا آن‌ها به قدم جهان و به تقدم شب و روز بر هم در زمان‌های گذشته و به عدم اجتماع آن‌ها با هم با اینکه هیچ کدام را ندیده‌اند حکم می‌کنند، و این مستلزم آن است که به غیب و نادیده و آنچه در حواس آن‌ها نمی‌گنجد معترف باشند. و احتمال دارد که تا اینجای گفته او: «آیا شما شب و روز را مشاهده نمی‌کنید» اثبات حدوث زمانی است از راه جدل، برای اینکه آن‌ها حکم به قدم می‌کنند به علت اینکه حدوث و پدیده‌ها را ندیده‌اند و لازم می‌شود که حکم به حدوث کنند، چون‌قدم را هم ندیده‌اند.

و بقیه کلام برای اثبات ایمان به غیب است یا برای اثبات حدوث به دلیل معروف متکلمین که جهان جدا از حوادث نیست و باید حادث باشد، یا حکم به اینکه شب و روز حادث هستند، به خاطر احتیاج آن‌ها به صانع که آن‌ها را پدید کند و قدیم بودن طبیعت سودی ندارد.

و اینکه فرمود: آیا می‌گوئید آنچه شبانه روز پیش از شما بوده - تا آنجا که می‌گوید -«آیا می‌گوئید»، برای اثبات انقطاع و عدم پیوستگی شب و روز است در زمان گذشته، برای بیان محال بودن پایان ناپذیری چیزی است که همان انقطاع و عدم پیوستگی زمان است و لازمه آن انقطاع حرکات و حدوث اجسام است و اعراض قائم به آن‌ها، و این قول «أقلتم» - آیا می‌گوئید - اثبات ممکن بودن جهان است که مستلزم وجود صانعی است که بلند مرتبه است .

و احتمال دارد که در الاحتجاج، خود درجه بندی کرده و در آغاز آن‌ها را از حالت انکار به حالت شک آورده، سپس از آنجا که فرموده «أتقولون»، دلیل آورده که تا آخر کلام ممکن است یک دلیل واحد باشد و حاصلش اینکه یا زمان پایان‌پذیر است یا پایان‌ناپذیر و بنا بر اولی، اشیاء نیاز به صانع و آفریننده دارند چون حادثند؛ پس فرموده او که «فقد کان و لاشیء منهما»پس بوده‌اند و هیچ کدام نباشند، یعنی صانع پیش از وجود هر کدام از آن‌ها بود، سپس دومی را رد کرده به اینکه شما حکم به قدم آن‌ها کردید تا نیاز به صانع نباشد و عقل حکم می‌کند به اینکه آنچه موجب حکم نمودن به نیاز حادث به صانع و آفریننده می‌شود، موجب حکم به قدیم بودن قدیم است؛ و شاید که تا آخر کلام دو دلیل ذکر شده باشد و ما در باره آن به تفصیل در مجلد چهارم سخن گفتیم و اینجا دوباره تفصیل نمی‌دهیم، و دلالت این حدیث بر حدوث، به هر وجه روشن است.

روایت 45

در تفسیر علی بن ابراهیم آمده که «و هو الذی خلق السموات و الأرض فی ستۀ أیام و کان عرشه علی الماء»،{و او است که آسمان‌ها و زمین را در شش روز آفرید و عرش او بر آب بود.} و این در آغاز آفرینش است که پروردگار تبارک و تعالی هوا را آفرید


1) في بعض النسخ: لانكارهم.

الْهَوَاءَ ثُمَّ خَلَقَ الْقَلَمَ فَأَمَرَهُ أَنْ يَجْرِيَ فَقَالَ يَا رَبِّ بِمَا أَجْرِي فَقَالَ بِمَا هُوَ كَائِنٌ ثُمَّ خَلَقَ الظُّلْمَةَ مِنَ الْهَوَاءِ وَ خَلَقَ النُّورَ مِنَ الْهَوَاءِ وَ خَلَقَ الْمَاءَ مِنَ الْهَوَاءِ وَ خَلَقَ الْعَرْشَ مِنَ الْهَوَاءِ وَ خَلَقَ الْعَقِيمَ مِنَ الْهَوَاءِ وَ هُوَ الرِّيحُ الشَّدِيدَةُ وَ خَلَقَ النَّارَ مِنَ الْهَوَاءِ وَ خَلَقَ الْخَلْقَ كُلَّهُمْ مِنْ هَذِهِ السِّتَّةِ الَّتِي خُلِقَتْ مِنَ الْهَوَاءِ فَسَلَّطَ الْعَقِيمَ عَلَي الْمَاءِ فَضَرَبَتْهُ فَأَكْثَرَتِ الْمَوْجَ وَ الزَّبَدَ وَ جَعَلَ يَثُورُ دُخَانُهُ فِي الْهَوَاءِ فَلَمَّا بَلَغَ الْوَقْتُ الَّذِي أَرَادَ قَالَ لِلزَّبَدِ اجْمُدْ فَجَمَدَ فَقَالَ لِلْمَوْجِ اجْمُدْ فَجَمَدَ فَجَعَلَ الزَّبَدَ أَرْضاً وَ جَعَلَ الْمَوْجَ جِبِالًا رَوَاسِيَ لِلْأَرْضِ فَلَمَّا أَجْمَدَهُمَا قَالَ لِلرُّوحِ وَ الْقُدْرَةِ سَوِّيَا عَرْشِي عَلَي السَّمَاءِ فَسَوَّيَا عَرْشَهُ عَلَي السَّمَاءِ(1)وَ قَالَ لِلدُّخَانِ اجْمُدْ فَجَمَدَ ثُمَّ قَالَ لَهُ ازْفِرْ فَزَفَرَ فَنَادَاهَا وَ الْأَرْضَ جَمِيعاً ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ فِي يَوْمَيْنِ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَ فَلَمَّا أَخَذَ فِي رِزْقِ خَلْقِهِ خَلَقَ السَّمَاءَ وَ جَنَّاتِهَا وَ الْمَلَائِكَةَ يَوْمَ الْخَمِيسِ وَ خَلَقَ الْأَرْضَ يَوْمَ الْأَحَدِ وَ خَلَقَ دَوَابَّ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ يَوْمَ الْإِثْنَيْنِ وَ هُمَا الْيَوْمَانِ اللَّذَانِ يَقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَ أَ إِنَّكُمْ لَتَكْفُرُونَ بِالَّذِي خَلَقَ الْأَرْضَ فِي يَوْمَيْنِ وَ خَلَقَ الشَّجَرَ وَ نَبَاتَ الْأَرْضِ وَ أَنْهَارَهَا وَ مَا فِيهَا وَ الْهَوَامَّ فِي يَوْمِ الثَّلَاثَاءِ وَ خَلَقَ الْجَانَّ وَ هُوَ أَبُو الْجِنِّ يَوْمَ السَّبْتِ وَ خَلَقَ الطَّيْرَ فِي يَوْمِ الْأَرْبِعَاءِ وَ خَلَقَ آدَمَ فِي سِتِّ سَاعَاتٍ مِنْ يَوْمِ الْجُمُعَةِ فَفِي هَذِهِ السِّتَّةِ أَيَّامٍ‌(2)خَلَقَ اللَّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما(3).

بيان

يوم السبت ليس في بعض النسخ و هو أظهر و علي تقديره و إن كان خلاف المشهور يمكن أن لا يكون الجمعة محسوبا في الستة لتأخره عن خلق العالم أو لم يحسب خلق الجان من خلق العالم بأن المراد بالعالم ما يشاهد و يري و يكون ذكر الملائكة استطرادا لشرفهم أو يكون بناء الحساب علي التلفيق بأن يكون ابتداء الخلق من ظهر يوم السبت و انتهاؤه عند ظهر يوم الجمعة فيكون ستة

سپس قلم را، و امر کرد که روان شود و بنگارد، گفت: پروردگارا چه بنگارم؟ فرمود: او بود، سپس تاریکی را از هوا برآورد، و روشنی را از هوا آفرید و آب را از هوا، و عرش را از هوا آفرید، و عقیم - که همان باد شدید است - را از هوا آفرید و آتش را از هوا آفرید و همه خلق را از این شش آفرید که از هوا بودند، و باد تند را بر آب مسلط کرد و بر آن زد و موج و کف بسیاری برآورد و دودش در فضا پراکنده شد، و چون وقت به آنجا رسید که می‌خواست، به کف فرمود خشک شو! خشک شد و به موج فرمود خشک شو! و خشک شد، و کف را زمین نمود و موج‌ها را کوه‌هایی لنگرگاه برای زمین. و چون آن دو را خشک ساخت، به روح و قدرت فرمود: عرشم را بر روی آسمان بسازید، و عرشش را بر آسمان ساختند، و به دود فرمود: خشک باش و خشک شد، و به او فرمود سوت بکشید و سوت کشیدند، پس به او و زمین هر دو ندا داد که: «آتیا طوعاً أو کرهاً»،{بیائید به دلخواه یا به اجبار.} گفتند آمدیم به دلخواه. و آن‌ها را هفت آسمان ساخت در دو روز و زمین را هم مانند آن‌ها ساخت، و چون آفرینش روزی خلقش راآغاز نمود، آسمان و بهشت و فرشته‌ها را روز پنج شنبه آفرید، و زمین را یکشنبه، و جانوران بیابان و دریا را روز دوشنبه و آن دو روزی است که خدای عز و جل فرماید: «أئنّکم لتکفرون بالّذی خلق الأرض فی یومین»، {آیا شما به آن که زمین را در دو روز آفرید کافر می‌شوید؟} و درخت و گیاه زمین و جوی‌های آن و آنچه در آن‌هاست و جانوران گزنده را روز سه شنبه آفرید، و جانّ که پدر اجنّه است را روز شنبه، و پرنده‌ها را روز چهار شنبه، و آدم را در شش ساعت روز جمعه، و در این شش روز خدا آسمان‌ها و زمین و هر چه میان آن‌ها است را آفرید.(4)

توضیح

«یوم السبت» روز شنبه. در پاره‌ای از نسخه‌ها نیست، و آن روشن‌تر است، و در صورتی که باشد، گر چه خلاف مشهور است، ممکن است که جمعه، در شش روز به حساب نیاید، چون پس از آفرینش جهان بوده، یا اینکه آفرینش جانّ را در خلق جهان محسوب نکرده، چون مقصود از جهان آن است که مشاهده شود و قابل دیدن باشد و ذکر فرشته‌ها هم به مناسبت شرافت آنان است؛ یا حساب شش روز را از روی ترکیب آورده و آغاز آفرینش، ظهر روز شنبه بوده و پایانش ظهر روز جمعه که به حساب نجومی شش روز می‌شود،


1) في بعض النسخ« علي الماء» في الموضعين، و هو الأظهر.

2) في بعض النسخ: الستة الايام.

3) تفسير عليّ بن إبراهيم: ص 297.

4) . تفسیر علی بن ابراهیم : 297

أيام علي حساب أهل النجوم و يؤيده قوله في ست ساعات و علي التقادير لا يخلو عن غرابة و سيأتي بعض القول في ذلك.

«46»

التَّفْسِيرُ، عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ سَيْفِ بْنِ عَمِيرَةَ عَنْ أَبِي بَكْرٍ الْحَضْرَمِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ: خَرَجَ هِشَامُ بْنُ عَبْدِ الْمَلِكِ حَاجّاً وَ مَعَهُ الْأَبْرَشُ الْكَلْبِيُّ فَلَقِيَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام فِي الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ فَقَالَ هِشَامٌ لِلْأَبْرَشِ تَعْرِفُ هَذَا قَالَ لَا قَالَ هَذَا الَّذِي تَزْعُمُ الشِّيعَةُ أَنَّهُ نَبِيٌّ مِنْ كَثْرَةِ عِلْمِهِ فَقَالَ الْأَبْرَشُ لَأَسْأَلَنَّهُ عَنْ مَسْأَلَةٍ(1)لَا يُجِيبُنِي فِيهَا إِلَّا نَبِيٌّ أَوْ وَصِيُّ نَبِيٍّ فَقَالَ هِشَامٌ لِلْأَبْرَشِ وَدِدْتُ أَنَّكَ فَعَلْتَ ذَلِكَ فَلَقِيَ الْأَبْرَشُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام فَقَالَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ أَخْبِرْنِي عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ أَ وَ لَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما فَمَا كَانَ رَتْقُهُمَا وَ مَا كَانَ‌(2)فَتْقُهُمَا فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام يَا أَبْرَشُ هُوَ كَمَا وَصَفَ نَفْسَهُ كانَ عَرْشُهُ عَلَي الْماءِ وَ الْمَاءُ عَلَي الْهَوَاءِ وَ الْهَوَاءُ لَا يُحَدُّ وَ لَمْ يَكُنْ يَوْمَئِذٍ خَلْقٌ غَيْرُهُمَا وَ الْمَاءُ يَوْمَئِذٍ عَذْبٌ فُرَاتٌ فَلَمَّا أَرَادَ(3)أَنْ يَخْلُقَ الْأَرْضَ أَمَرَ الرِّيَاحَ فَضَرَبَتِ الْمَاءَ حَتَّي صَارَ مَوْجاً ثُمَّ أَزْبَدَ فَصَارَ زَبَداً وَاحِداً فَجَمَعَهُ فِي مَوْضِعِ الْبَيْتِ ثُمَّ جَعَلَهُ جَبَلًا مِنْ زَبَدٍ ثُمَّ دَحَي الْأَرْضَ مِنْ تَحْتِهِ فَقَالَ اللَّهُ تَعَالَي إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً ثُمَّ مَكَثَ الرَّبُّ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي مَا شَاءَ فَلَمَّا أَرَادَ أَنْ يَخْلُقَ السَّمَاءَ أَمَرَ الرِّيَاحَ فَضَرَبَتِ الْبُحُورَ حَتَّي أَزْبَدَتْهَا فَخَرَجَ مِنْ ذَلِكَ الْمَوْجِ وَ الزَّبَدِ مِنْ وَسَطِهِ دُخَانٌ سَاطِعٌ مِنْ غَيْرِ نَارٍ فَخَلَقَ مِنْهُ السَّمَاءَ فَجَعَلَ فِيهَا الْبُرُوجَ وَ النُّجُومَ وَ مَنَازِلَ الشَّمْسِ وَ الْقَمَرِ وَ أَجْرَاهَا فِي الْفَلَكِ وَ كَانَتِ السَّمَاءُ خَضْرَاءَ عَلَي لَوْنِ الْمَاءِ الْعَذْبِ الْأَخْضَرِ(4)وَ كَانَتِ الْأَرْضُ خَضْرَاءَ(5)عَلَي لَوْنِ الْمَاءِ

و اینکه فرمود: «در شش ساعت» مؤید آن است و به هر تقدیر این حدیث خالی از شگفتی نیست و گفتگوئی در این باره خواهد آمد.

روایت 46

در تفسیر علی بن ابراهیم آمده که ابی بکر حضرمی از امام صادق علیه السلام می‌گوید: هشام بن عبد الملک به همراه أبرش کلبی هر دو که در حج بودند و به امام صادق علیه السلام در مسجد الحرام برخوردند، هشام به أبرش گفت: او را می‌شناسی؟ گفت: نه، گفت همین است که شیعه از فزونی علمش او را پیغمبری می‌پندارند. أبرش گفت: از او مسأله‌ای می‌پرسم که پاسخش را کسی نمی‌داند جز پیغمبر یا وصی پیغمبر. هشام به أبرش گفت: دوست دارم این کار را بکنی. أبرش نزد امام صادق علیه السلام رفت و به او گفت: یا ابا عبد اللَّه، مرا از این این کلام عز و جل آگاه کن که «أولم یر الذین کفروا أنّ السموات و الأرض کانتا رتقاً ففتقناهما»،{آیا آنان که کافرند نمی‌دانند که آسمان‌ها و زمین بسته بودند و ما آن‌ها را گشودیم؟}بگو بسته بودنشان چه بود و گشودنشان چه بود؟ امام صادق علیه السلام فرمود: ای أبرش! آن مثل همان است که خدا خود را اینگونه توصیف کرده که «و کان عرشه علی الماء»، {عرش او بر آب بود.} و آب بر هوا بود، و هوا حد و مرزی نداشت، و در آن روز غیر آن دو نبودند، و آب آن روز شیرین و گوارا بود. و چون خدا خواست زمین را بیافریند، باد را فرمود تا بر آب زد و موج ایجاد کرد و کف نمود و به هم پیوست و یکی شد و آن را در مکان خانه کعبه گرد آورد و کوهی از کف ساخت و زمین را از زیر آن گستراند، و این است که خدا فرمود: «إن أوّل بیتٍ وُضع للنّاس بِبَکّۀ مبارکا»،{در حقیقت نخستین خانه‌ای که برای [عبادت] مردم نهاده شده، همان است که در مکه است و مبارک.}سپس خدای تعالی درنگ کرد تا (زمانی که) می‌خواست، و چون خواست آسمان را بیافریند، باد را فرمود تا بر دریا وزید و آن‌ها را کف آلود کرد، و از آن میان آن موج و کف، دودی برآورد پراکنده شده از غیر آتش و آسمان را از آن آفرید و در آن برج‌ها و اختران و منازل خورشید و ماه ساخت و آن‌ها را در فلک روان کرد و آسمان سبز بود به رنگ آب شیرین سبز و زمین هم سبز بود و به رنگ آب،


1) في المصدر: مسائل.

2) في المصدر:« بما كان» في الموضعين.

3) في المصدر: أراد اللّه.

4) في المصدر: علي لون الماء الاخضر.

5) في المصدر: غبراء علي لون الماء العذب.

وَ كَانَتَا مَرْتُوقَتَيْنِ لَيْسَ لَهُمَا أَبْوَابٌ وَ لَمْ يَكُنْ لِلْأَرْضِ أَبْوَابٌ وَ هُوَ النَّبْتُ وَ لَمْ تُمْطِرِ(1)السَّمَاءُ عَلَيْهَا فَتُنْبِتَ فَفَتَقَ السَّمَاءَ بِالْمَطَرِ وَ فَتَقَ الْأَرْضَ بِالنَّبَاتِ وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَ أَ وَ لَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما فَقَالَ الْأَبْرَشُ وَ اللَّهِ مَا حَدَّثَنِي بِمِثْلِ هَذَا الْحَدِيثِ أَحَدٌ قَطُّ أَعِدْ عَلَيَّ فَأَعَادَ عَلَيْهِ وَ كَانَ الْأَبْرَشُ مُلْحِداً فَقَالَ وَ أَنَا أَشْهَدُ أَنَّكَ ابْنُ نَبِيٍّ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ‌(2).

«47»

وَ مِنْهُ،: إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ قَالَ فِي سِتَّةِ أَوْقَاتٍ ثُمَّ اسْتَوي عَلَي‌(3)الْعَرْشِ‌(4)أَيْ عَلَا عَلَي الْعَرْشِ.

بيان

تأويل الأيام بالأوقات إما لعدم خلق الليل و النهار بعد فأول اليوم بمقداره أو المراد باليوم النوبة و المرة فيكون خلق كل منها في أسرع الأزمنة و عبر عنه باليوم مجازا كما قيل.

«48»

الْعُيُونُ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَمْرِو بْنِ عَلِيٍّ الْبَصْرِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ الْوَاعِظِ(5)عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ عَامِرٍ الطَّائِيِّ عَنْ أَبِيهِ عَنِ الرِّضَا عَنْ آبَائِهِ عليهم السلام قَالَ: كَانَ عَلِيٌّ عليه السلام فِي جَامِعِ الْكُوفَةِ إِذْ قَامَ إِلَيْهِ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ فَقَالَ أَخْبِرْنِي عَنْ أَوَّلِ مَا خَلَقَ اللَّهُ قَالَ خَلَقَ النُّورَ قَالَ فَمِمَّ خُلِقَتِ‌(6)السَّمَاوَاتُ قَالَ مِنْ بُخَارِ الْمَاءِ قَالَ فَمِمَّ خُلِقَتِ الْأَرْضُ قَالَ مِنْ زَبَدِ الْمَاءِ قَالَ فَمِمَّ خُلِقَتِ الْجِبَالُ قَالَ مِنَ الْأَمْوَاجِ الْخَبَرَ(7).

و هر دو بسته بودند و درهایی نداشتند و زمین بسته بود و درهایی که گیاه باشند نداشت و آسمان بر آن نمی‌بارید تا گیاه بروید و خدا آسمان را به باران گشود، و زمین را به گیاه و این است معنی کلام خدای عز و جل «أولم یر الذین کفروا أنّ السموات و الأرض کانتا رتقاً ففتقناهما». أبرش گفت: به خدا هیچ کس هرگز مانند این سخن را برایم نگفته بود، دوباره برایم بگو، و دوباره تکرار کرد و أبرش ملحد بود و سه بار گفت: من شهادت می‌دهم که تو زاده پیغمبری.(8)

روایت 47

تفسیر علی بن ابراهیم: «إنّ ربّکم الّذی خلق السموات و الأرض فی ستۀ أیام»، {به راستی پروردگار شما آن است که آسمان‌ها و زمین را در شش روز آفریده.} فرمود: در شش وقت، « ثمّ استوی علی العرش»،یعنی بر عرش بر آمد.(9)

توضیح

تفسیر و تأویل روزها به وقت، یا برای این است که هنوز شب و روزی نبوده و روز به اندازه خودش در نظر گرفته شده، یا مقصود از روز یک بار است و آفریدن هر چیزی در سریع‌ترین زمان اتفاق افتاده و مجازاً از آن به روز تعبیر شده، چنانچه پیش از این گفته شد.

روایت 48

عیون اخبار الرضا: امام رضا علیه السّلام از پدرانش علیهم السلام نقل می‌کند: علی علیه السّلام در مسجد جامع کوفه بود که مردی اهل شام در برابرش ایستاد و گفت: مرا آگاه کن از نخستین چیزی که خدا آفرید. فرمود: نور را آفرید. گفت: پس آسمان‌ها را از چه آفریده؟ فرمود: از بخار آب. گفت: زمین را از چه آفریده؟ فرمود: از کف آب. گفت: کوه‌ها را از چه آفریده؟ فرمود: از موج‌ها ... تا آخر خبر


1) في المصدر: لم تقطر.

2) تفسير عليّ بن إبراهيم: ص 427 و سيأتي في باب السحاب و المطر بعينه تحت الرقم( 1).

3) في المصدر: علا بقدرته علي العرش.

4) تفسير عليّ بن إبراهيم: ص 219.

5) في المصدر: محمّد بن عبد اللّه بن أحمد بن جبلة الواعظ و لم نجد ذكره في كتب الرجال و كذا محمّد بن عمرو البصري الذي روي عنه.

6) في بعض النسخ: خلق.

7) العيون: ج 1 ص 240.

8) . تفسیر علی بن ابراهیم : 427

9) . تفسیر علی بن ابراهیم : 219

بيان

يمكن أن يكون المراد بالنور نور النبي و الأئمة عليهم السلام كما ورد في أكثر الأخبار.

«49»

التَّوْحِيدُ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَحْمَدَ الدَّقَّاقِ عَنِ الْكُلَيْنِيِّ عَنِ الْعَلَّانِ‌(1)عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَي عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا عليه السلام أَنَّهُ قَالَ: اعْلَمْ عَلَّمَكَ اللَّهُ الْخَيْرَ أَنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي قَدِيمٌ وَ الْقِدَمُ صِفَةٌ دَلَّتِ‌(2)الْعَاقِلَ عَلَي أَنَّهُ لَا شَيْ‌ءَ قَبْلَهُ وَ لَا شَيْ‌ءَ مَعَهُ فِي دَيْمُومَتِهِ‌(3)فَقَدْ بَانَ لَنَا بِإِقْرَارِ الْعَامَّةِ(4)مُعْجِزَةُ الصِّفَةِ أَنَّهُ لَا شَيْ‌ءَ قَبْلَ اللَّهِ وَ لَا شَيْ‌ءَ مَعَ اللَّهِ فِي بَقَائِهِ وَ بَطَلَ قَوْلُ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ كَانَ قَبْلَهُ أَوْ كَانَ مَعَهُ شَيْ‌ءٌ وَ ذَلِكَ أَنَّهُ لَوْ كَانَ مَعَهُ شَيْ‌ءٌ فِي بَقَائِهِ لَمْ يَجُزْ أَنْ يَكُونَ خَالِقاً لَهُ لِأَنَّهُ لَمْ يَزَلْ مَعَهُ فَكَيْفَ يَكُونُ خَالِقاً لِمَنْ لَمْ يَزَلْ مَعَهُ وَ لَوْ كَانَ قَبْلَهُ شَيْ‌ءٌ كَانَ الْأَوَّلَ ذَلِكَ الشَّيْ‌ءُ لَا هَذَا وَ كَانَ الْأَوَّلُ أَوْلَي بِأَنْ يَكُونَ خَالِقاً لِلثَّانِي‌(5).

الكافي، عن علي بن محمد مرسلا عن أبي الحسن الرضا عليه السلام: مثله‌(6)

بيان

هذا الخبر صريح في الحدوث و معلل و قد مر شرحه في كتاب التوحيد.

«50»

التَّوْحِيدُ، وَ الْعُيُونُ، عَنْ تَمِيمِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْقُرَشِيِّ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَحْمَدَ

.(7)

توضیح

ممکن است مقصود از نور، نور پیغمبر و ائمه علیه السّلام باشد همان‌طور که در بیشتر احادیث آمده است.

روایت 49

التوحید: امام رضا علیه السّلام فرمود: بدان! خدا بیاموزد بر تو خیر را، که خدا تبارک و تعالی قدیم است و قدم صفتی است که خردمند را آگاه می‌کند از اینکه چیزی پیش از او و به همراه او نبوده، و البته برای ما به اعتراف عموم، معجزه این وصف که چیزی پیش از خدا نبوده و چیزی با او پاینده و تا ابد باقی نیست روشن است، و این گفته کسانی که پنداشته‌اند پیش از او یا به همراه او چیزی بوده، باطل است و این برای آن است که اگر چیزی برای همیشه همراه او باشد، نمی‌تواند که آفریننده و خالق او باشد، چون همیشه با او بوده و چگونه آفریننده چیزی است که همیشه با او بوده؟ و اگر پیش از او چیزی باشد، مبدأ نخست آفرینش او است نه این، و اولی شایسته‌تر و سزاوارتر است که آفریننده دومی باشد.(8)

در کافی از علی بن محمّد درحدیث مرسلی از امام رضا علیه السلام مانند آن را آورده است.(9)

توضیح

این خبرصراحت دارد بر حادث بودن جهان و در آن ذکر علت شده و شرحش در کتاب توحید از نظر گذشت.

روایت 50

التوحید: ابی صلت هروی


1) العلان:- بفتح العين المهملة و تشديد اللام، و حكي عن الشهيد الثاني تخفيفه علي بن محمّد بن إبراهيم بن أبان الرازيّ الكليني و يكني أبا الحسن ثقة عين له كتاب اخبار القائم عجل اللّه فرجه و كان استأذن الصاحب في الحجّ فخرج« توقف عنه في هذه السنة» فخالف فقتل بطريق مكّة.

2) في الكافي: صفته التي دلت.

3) في التوحيد و الكافي: ديموميته.

4) في التوحيد و الكافي: مع معجزة الصفة.

5) في الكافي« خالقا للاول» و في التوحيد ص 125« خالقا للاول الثاني».

6) الكافي: ج 1، ص 120.

7) . العیون 1 : 240

8) . التوحید : 125

9) . الکافی 1 : 120

عَلِيٍّ الْأَنْصَارِيِ (1)عَنْ أَبِي الصَّلْتِ الْهَرَوِيِّ قَالَ: سَأَلَ الْمَأْمُونُ أَبَا الْحَسَنِ عَلِيَّ بْنَ مُوسَي الرِّضَا عليه السلام عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَي الْماءِ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي خَلَقَ الْعَرْشَ وَ الْمَاءَ وَ الْمَلَائِكَةَ قَبْلَ خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ كَانَتِ الْمَلَائِكَةُ تَسْتَدِلُّ بِأَنْفُسِهَا وَ بِالْعَرْشِ وَ الْمَاءِ عَلَي اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ثُمَّ جَعَلَ عَرْشَهُ عَلَي الْمَاءِ لِيُظْهِرَ بِذَلِكَ قُدْرَتَهُ لِلْمَلَائِكَةِ فَتَعْلَمَ‌(2)أَنَّهُ عَلَي كُلِّ شَيْ‌ءٍ قَدِيرٌ ثُمَّ رَفَعَ الْعَرْشَ بِقُدْرَتِهِ وَ نَقَلَهُ فَجَعَلَهُ فَوْقَ السَّمَاوَاتِ السَّبْعِ ثُمَ‌(3)خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ وَ هُوَ مُسْتَوْلٍ عَلَي عَرْشِهِ وَ كَانَ قَادِراً عَلَي أَنْ يَخْلُقَهَا فِي طَرْفَةِ عَيْنٍ وَ لَكِنَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَهَا فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ لِيُظْهِرَ لِلْمَلَائِكَةِ مَا يَخْلُقُهُ مِنْهَا شَيْئاً بَعْدَ شَيْ‌ءٍ فَتَسْتَدِلَ‌(4)بِحُدُوثِ مَا يَحْدُثُ‌(5)عَلَي اللَّهِ تَعَالَي ذِكْرُهُ مَرَّةً بَعْدَ مَرَّةٍ وَ لَمْ يَخْلُقِ اللَّهُ الْعَرْشَ لِحَاجَةٍ بِهِ إِلَيْهِ لِأَنَّهُ غَنِيٌّ عَنِ الْعَرْشِ وَ عَنْ جَمِيعِ مَا خَلَقَ لَا يُوصَفُ بِالْكَوْنِ عَلَي الْعَرْشِ لِأَنَّهُ لَيْسَ بِجِسْمٍ تَعَالَي (6)عَنْ صِفَةِ خَلْقِهِ عُلُوّاً كَبِيراً .

وَ أَمَّا قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا فَإِنَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ خَلْقَهُ لِيَبْلُوَهُمْ بِتَكْلِيفِ طَاعَتِهِ وَ عِبَادَتِهِ لَا عَلَي سَبِيلِ الِامْتِحَانِ وَ التَّجْرِبَةِ لِأَنَّهُ لَمْ يَزَلْ عَلِيماً بِكُلِّ شَيْ‌ءٍ .

نقل می‌کند: مأمون از امام رضا علیه السلام از تفسیر آیه «وَهُوَ الَّذِی خَلَق السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ وَکَانَ عَرْشُهُ عَلَی الْمَاء لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً»،{و اوست کسی که آسمان‌ها و زمین را در شش هنگام آفرید و عرش او بر آب بود، تا شما را بیازماید که کدام‌یک نیکوکارترید.}پرسید و امام در پاسخ فرمود: به راستی که خدای تبارک و تعالی عرش و آب و فرشته‌ها را پیش از آسمان‌ها و زمین آفرید، و فرشته‌ها به خود و به عرش و آب، دلیل بر وجود خدا عز و جل آوردند؛ سپس عرش خود را بر آب نهاد تا به وسیله آن توانائی اش به فرشته‌ها روشن شود و بدانند که خدا بر هر چیز توانا است، سپس عرش را با قدرت خود برافراشت، و برآورد و آن را بالای هفت آسمان قرار داد.

سپس آسمان‌ها و زمین را در شش روز آفرید در حالی که بر عرش استوار بود، و می‌توانست همه را در یک چشم به همزدن بیافریند. ولی خدای عز و جل آن‌ها را در شش روز آفرید تا بر فرشته‌ها آنچه را بخش بخش می‌آفریندروشن شود، و از آن بر حدوث آنچه از خدای تعالی پدید شده، و پی در پی آمدن آن ها، دلیل و مدرک پیدا کنند. و عرش را برای آنکه نیازی به او داشت نیافرید زیرا خدا بی‌نیاز است از عرش و از همه آفریده‌ها، نمی‌توان او را اینگونه توصیف کرد که بر عرش قرار دارد،زیرا خدا جسم نیست و بسیار از صفت آفریده‌هایش برتر است.

و اما درباره اینکه فرمود «لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً»، {تا بیازماید کدام نیکوکارترید.}خدای عز و جل خلقش را آفرید تا آن‌ها را به فرمانبری و پرستش خود بیازماید اما نه به جهت تجربه و امتحان، زیرا او همیشه به هر چیز دانا است.


1) هو أحمد بن عليّ بن مهديّ بن صدقة بن هشام بن غالب بن محمّد بن علي الرقي الأنصاريّ قال الشيخ في رجاله: سمع منه التلعكبري بمصر سنة أربعين و ثلاثمائة عن أبيه عن الرضا عليه السلام و له منه اجازة( انتهي) و قال في التعليقة، إن كونه شيخ الاجازة يشير إلي الوثاقة( انتهي) و روايته بواسطة أبيه عن الرضا عليه السلام تدلّ علي إمكان روايته عن أبي الصلت بلا واسطة و ان لم يذكر في كتب الرجال في من يروي عنه.

2) في التوحيد: فيعلمون.

3) في التوحيد: و خلق.

4) في التوحيد: و يستدل.

5) في نسخة مخطوطة: ما يحدث اللّه.

6) في التوحيد: تعالي اللّه.

فَقَالَ الْمَأْمُونُ فَرَّجْتَ عَنِّي يَا أَبَا الْحَسَنِ فَرَّجَ اللَّهُ عَنْكَ‌(1).

«51»

الْعِلَلُ، عَنْ أَبِيهِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ السَّيَّارِيِ‌(2)عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مِهْرَانَ الْكُوفِيِّ عَنْ حَنَانِ بْنِ سَدِيرٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَبِي إِسْحَاقَ اللَّيْثِيِّ قَالَ: قَالَ لِي أَبُو جَعْفَرٍ عليه السلام يَا إِبْرَاهِيمُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي لَمْ يَزَلْ عَالِماً(3)خَلَقَ الْأَشْيَاءَ لَا مِنْ شَيْ‌ءٍ وَ مَنْ زَعَمَ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ الْأَشْيَاءَ مِنْ شَيْ‌ءٍ فَقَدْ كَفَرَ لِأَنَّهُ لَوْ كَانَ ذَلِكَ الشَّيْ‌ءُ الَّذِي خَلَقَ مِنْهُ الْأَشْيَاءَ قَدِيماً مَعَهُ فِي أَزَلِيَّتِهِ وَ هُوِيَّتِهِ كَانَ ذَلِكَ‌(4)أَزَلِيّاً بَلْ خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الْأَشْيَاءَ كُلَّهَا لَا مِنْ شَيْ‌ءٍ فَكَانَ مِمَّا خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَرْضاً طَيِّبَةً ثُمَّ فَجَّرَ مِنْهَا مَاءً عَذْباً زُلَالًا فَعَرَضَ عَلَيْهِ‌(5)وَلَايَتَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ فَقَبِلَهَا(6)فَأَجْرَي ذَلِكَ الْمَاءَ عَلَيْهَا سَبْعَةَ أَيَّامٍ حَتَّي طَبَّقَهَا وَ عَمَّهَا ثُمَّ نَضَبَ‌(7)ذَلِكَ الْمَاءُ عَنْهَا فَأَخَذَ مِنْ صَفْوَةِ ذَلِكَ الطِّينِ طِيناً فَجَعَلَهُ طِينَ الْأَئِمَّةِ عليهم السلام ثُمَّ أَخَذَ ثَقَلَ ذَلِكَ الطِّينِ فَخَلَقَ مِنْهُ شِيعَتَنَا الْخَبَرَ(8).

«52»

الْعِلَلُ، فِي خَبَرِ ابْنِ سَلَامٍ قَالَ: أَخْبِرْنِي عَنْ أَوَّلِ يَوْمٍ خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ قَالَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله يَوْمُ الْأَحَدِ قَالَ وَ لِمَ سُمِّيَ يَوْمَ الْأَحَدِ قَالَ لِأَنَّهُ وَاحِدٌ مَحْدُودٌ قَالَ فَالْإِثْنَيْنِ قَالَ هُوَ الْيَوْمُ الثَّانِي مِنَ الدُّنْيَا قَالَ فَالثَّلَاثَاءَ قَالَ الثَّالِثُ مِنَ الدُّنْيَا قَالَ فَالْأَرْبِعَاءَ قَالَ الْيَوْمُ الرَّابِعُ مِنَ الدُّنْيَا قَالَ فَالْخَمِيسَ قَالَ هُوَ يَوْمٌ خَامِسٌ مِنَ الدُّنْيَا وَ هُوَ يَوْمٌ أَنِيسٌ لُعِنَ فِيهِ إِبْلِيسُ وَ رُفِعَ فِيهِ إِدْرِيسُ قَالَ فَالْجُمُعَةَ

مامون گفت: ای ابا الحسن! عقده دلم را گشودی، خدا به تو گشایش دهد.(9)

روایت 51

علل الشرایع: از ابی اسحاق لیثی روایت است که گفت: امام باقر علیه السّلام به من فرمود: ای ابراهیم! به راستی خدای تبارک و تعالی همیشه دانا بوده، همه چیز را از هیچ آفریده، و هر که بپندارد خدا چیزها را از چیزی آفریده، البته کافر است، زیرا اگر این چیزی که اشیاء را از آن آفریده از قدیم به همراه او بوده، باید ازلی باشد، و این‌طور نیست بلکه خدا همه چیز را از هیچ آفریده؛ و از جمله آنچه خدا آفریده، زمین پاک است و چشمه‌های گوارا و زلال از آن روان کرده، و ولایت ما اهل بیت را بر آن عرضه داشته، و آن آب را هفت روز در آن جاری ساخته تا اینکه آن را به طور کامل فرا گرفته و در آن فرو رفته وسپس از قطعه‌ای از آن گِل، گِلی برگرفته و سرشت ائمه علیهم السّلام را ساخته، سپس از ته‌نشین آن گل برگرفته و از آن شیعیان ما را آفریده است ... تا آخر خبر.(10)

روایت 52

علل الشرایع: روایت است که ابن سلام گفت: مرا آگاه کن از نخستین روزی که خدای عز و جل خلق کرد؟ پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: روز یکشنبه. گفت: چرا یکشنبه نام گرفت؟ فرمود: چون یکی بود و مشخص بود. گفت: و دوشنبه؟ فرمود آن روز دوم دنیا بود. گفت: پس سه‌شنبه؟ فرمود: آن روز سوم دنیا بود. گفت: پس چهارشنبه؟ فرمود: آن روز چهارم دنیا بود. گفت: پس پنجشنبه؟ فرمود: روز پنجم دنیا بود، و آن روز آرامش است. ابلیس در آن روز لعن شده، و ادریس به اوج رفته. گفت: پس جمعه؟


1) التوحيد: ص 236.

2) كذا في نسخ البحار، و في المصدر: محمّد بن أحمد، عن أحمد بن محمّد السياري. و هو الصحيح، لعدم ذكر« محمّد بن أحمد السياري» في كتب الرجال.

3) في المصدر: عالما قديما.

4) في المصدر: ذلك الشي‌ء.

5) في المصدر: عليها.

6) في المصدر: فقبلتها.

7) نضب عنه الماء نضوبا- بالضاد المعجمة-: انحسر و انفرج و نزح و نشف.

8) العلل، ج 2 ص 295.

9) . التوحید : 236

10) . العلل 2 : 295

قَالَ هُوَ يَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النَّاسُ وَ ذلِكَ يَوْمٌ مَشْهُودٌ وَ يَوْمُ شاهِدٍ وَ مَشْهُودٍ قَالَ فَالسَّبْتَ قَالَ يَوْمٌ مَسْبُوتٌ وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِي الْقُرْآنِ وَ لَقَدْ خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ فَمِنَ الْأَحَدِ إِلَي الْجُمُعَةِ سِتَّةُ أَيَّامٍ وَ السَّبْتُ مُعَطَّلٌ الْخَبَرَ(1).

بيان

قال في القاموس السبت الراحة و القطع و قال في النهاية قيل سمي يوم السبت لأن الله تعالي خلق العالم في ستة أيام آخرها الجمعة و انقطع العمل فسمي يوم السابع يوم السبت.

«53»

الْإِحْتِجَاجُ، عَنْ هِشَامِ بْنِ الْحَكَمِ قَالَ: سَأَلَ الزِّنْدِيقُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام فَقَالَ مِنْ أَيِّ شَيْ‌ءٍ خَلَقَ اللَّهُ الْأَشْيَاءَ قَالَ عليه السلام مِنْ لَا شَيْ‌ءَ قَالَ فَكَيْفَ يَجِي‌ءُ مِنْ لَا شَيْ‌ءَ شَيْ‌ءٌ قَالَ عليه السلام إِنَّ الْأَشْيَاءَ لَا تَخْلُو أَنْ تَكُونَ خُلِقَتْ مِنْ شَيْ‌ءٍ أَوْ مِنْ غَيْرِ شَيْ‌ءٍ فَإِنْ كَانَ خُلِقَتْ مِنْ شَيْ‌ءٍ كَانَ مَعَهُ فَإِنَّ ذَلِكَ الشَّيْ‌ءَ قَدِيمٌ وَ الْقَدِيمُ لَا يَكُونُ حَدِيثاً وَ لَا يَفْنَي وَ لَا يَتَغَيَّرُ وَ لَا يَخْلُو ذَلِكَ الشَّيْ‌ءُ مِنْ أَنْ يَكُونَ جَوْهَراً وَاحِداً وَ لَوْناً وَاحِداً فَمِنْ أَيْنَ جَاءَتْ هَذِهِ الْأَلْوَانُ الْمُخْتَلِفَةُ وَ الْجَوَاهِرُ الْكَثِيرَةُ الْمَوْجُودَةُ فِي هَذَا الْعَالَمِ مِنْ ضُرُوبٍ شَتَّي وَ مِنْ أَيْنَ جَاءَ الْمَوْتُ إِنْ كَانَ الشَّيْ‌ءُ الَّذِي أُنْشِئَتْ مِنْهُ الْأَشْيَاءُ حَيّاً وَ(2)مِنْ أَيْنَ جَاءَتِ الْحَيَاةُ إِنْ كَانَ ذَلِكَ الشَّيْ‌ءُ مَيِّتاً وَ لَا يَجُوزُ أَنْ يَكُونَ مِنْ حَيٍّ وَ مَيِّتٍ قَدِيمَيْنِ لَمْ يَزَالا لِأَنَّ الْحَيَّ لَا يَجِي‌ءُ مِنْهُ مَيِّتٌ وَ هُوَ لَمْ يَزَلْ حَيّاً وَ لَا يَجُوزُ أَيْضاً أَنْ يَكُونَ الْمَيِّتُ قَدِيماً لَمْ يَزَلْ بِمَا نَسَبُوا(3)مِنَ الْمَوْتِ لِأَنَّ الْمَيِّتَ لَا قُدْرَةَ لَهُ فَلَا بَقَاءَ(4)قَالَ فَمِنْ أَيْنَ قَالُوا إِنَّ الْأَشْيَاءَ أَزَلِيَّةٌ قَالَ هَذِهِ مَقَالَةُ قَوْمٍ جَحَدُوا مُدَبِّرَ الْأَشْيَاءِ فَكَذَّبُوا الرُّسُلَ وَ مَقَالَتَهُمْ وَ الْأَنْبِيَاءَ وَ مَا أَنْبَئُوا عَنْهُ

فرمود: روزی است که در آن جمع می‌شوند، و آن روزی است مشهود، و روز شاهد است و مشهود. گفت: پس شنبه؟ فرمود: روز آرامش و عدم تحرک است، و آن است قول خدای عز و جل در قرآن که «وَلَقَدْ خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ»،{و در حقیقت آسمان‌ها و زمین و آنچه را که میان آن دو است، در شش هنگام آفریدیم.}و از یکشنبه تا جمعه شش روز است و شنبه بدون فعالیت وکار(تعطیل) شد ... تا آخر خبر.(5)

توضیح

در قاموس آمده که: سبت آسایش و بریدن (از فعالیت) است، در نهایه آمده که گفته‌اند: روز شنبه نامیده شده زیرا خدا جهان را در شش روز آفرید که پایانش جمعه بود، و در روز شنبه از کار دست کشید و روز هفتم سبت نامیده شد.

روایت 53

الاحتجاج: زندیقی از امام صادق علیه السلام پرسید: خدا اشیاء را از چه چیزی آفریده؟ فرمود: از هیچ. گفت: چگونه از هیچ، چیزی می‌آید؟ امام فرمود: اشیاء از این دو حالت خارج نیستند: یا از چیزی آفریده شدند یا از هیچ، و اگر از چیزی آفریده باشد، با او بوده است و آن چیز هم قدیم می‌شود و قدیم حادث نبوده و نیست نمی‌شود و دگرگونی و تغییر در آن راه ندارد و این چیز جز آن نیست که جوهری واحد باشد و یک رنگ. پس این رنگ‌های گوناگون و جوهرهای فراوان موجود و درشکل‌های مختلف در این جهان از کجا آمده‌اند؟ و اگر آنچه اشیاء را از آن آفریده، همیشه زنده بوده است، پس مرگ از کجا آمده است؟ و اگر مرده بوده، حیات و زندگی از کجا آمده؟ و نمی‌شود که آن چیز قدیم هم زنده و هم مرده باشد و هر دو ازلی باشند، زیرا از زنده‌ای که ازلی است مرده بر نمی‌آید و نمی‌شود که مرده، ازلی باشد با اینکه مرده است، زیرا مرده توانایی و بقائی ندارد.

گفت: پس از کجا می‌گویند همه چیز ازلی است؟ فرمود: این گفتار مردمی است که وجود مدّبر و تدبیرکننده اشیاء را انکار می‌کنند و رسولان خدا و گفته‌هایشان را دروغ می‌پندارند، و پیغمبران و آنچه از آن خبرداده‌اند را تکذیب کردند


1) العلل: ج 2، 156.

2) في المصدر: أو.

3) في المصدر: لما هو به من الموت.

4) في المصدر: و لا بقاء.

5) . العلل 2 : 156

وَ سَمَّوْا كُتُبَهُمْ أَسَاطِيرَ الْأَوَّلِينَ‌(1)وَ وَضَعُوا لِأَنْفُسِهِمْ دِيناً بِرَأْيِهِمْ‌(2)وَ اسْتِحْسَانِهِمْ .

إِنَّ الْأَشْيَاءَ تَدُلُّ عَلَي حُدُوثِهِا مِنْ دَوَرَانِ الْفَلَكِ بِمَا فِيهِ وَ هِيَ سَبْعَةُ أَفْلَاكٍ وَ تَحَرُّكِ الْأَرْضِ وَ مَنْ عَلَيْهَا وَ انْقِلَابِ الْأَزْمِنَةِ وَ اخْتِلَافِ الْوَقْتِ وَ الْحَوَادِثِ الَّتِي تَحْدُثُ فِي الْعَالَمِ مِنْ زِيَادَةٍ وَ نُقْصَانٍ وَ مَوْتٍ وَ بَلَاءٍ(3)وَ اضْطِرَارِ النَّفْسِ إِلَي الْقَرَارِ(4)بِأَنَّ لَهَا صَانِعاً وَ مُدَبِّراً أَ مَا تَرَي الْحُلْوَ يَصِيرُ حَامِضاً وَ الْعَذْبَ مُرّاً وَ الْجَدِيدَ بَالِياً وَ كُلٌّ إِلَي تَغَيُّرٍ وَ فَنَاءٍ وَ سَاقَ الْحَدِيثَ إِلَي أَنْ قَالَ قَالَ الزِّنْدِيقُ وَ مَنْ زَعَمَ أَنَّ اللَّهَ لَمْ يَزَلْ وَ مَعَهُ طِينَةٌ مُؤْذِيَةٌ فَلَمْ يَسْتَطِعِ التَّفَصِّيَ مِنْهَا إِلَّا بِامْتِزَاجِهِ بِهَا وَ دُخُولِهِ فِيهَا فَمِنْ تِلْكَ الطِّينَةِ خَلَقَ الْأَشْيَاءَ قَالَ عليه السلام سُبْحَانَ اللَّهِ مَا أَعْجَزَ إِلَهاً يُوصَفُ بِالْقُدْرَةِ لَا يَسْتَطِيعُ التَّفَصِّيَ مِنَ الطِّينَةِ إِنْ كَانَتِ الطِّينَةُ حَيَّةً أَزَلِيَّةً فَكَانَا إِلَهَيْنِ قَدِيمَيْنِ فَامْتَزَجَا وَ دَبَّرَا الْعَالَمَ مِنْ أَنْفُسِهِمَا فَإِنْ كَانَ ذَلِكَ كَذَلِكَ فَمِنْ أَيْنَ جَاءَ الْمَوْتُ وَ الْفَنَاءُ وَ إِنْ كَانَتِ الطِّينَةُ مَيِّتَةً فَلَا بَقَاءَ لِلْمَيِّتِ مَعَ الْأَزَلِيِّ الْقَدِيمِ وَ الْمَيِّتُ لَا يَجِي‌ءُ(5)مِنْهُ حَيٌّ هَذِهِ مَقَالَةُ الدَّيَصَانِيَّةِ أَشَدِّ الزَّنَادِقَةِ قَوْلًا .

ثُمَّ قَالَ عليه السلام فِي مَوَاضِعَ مِنْ هَذَا الْخَبَرِ لَوْ كَانَتْ قَدِيمَةً أَزَلِيَّةً لَمْ تَتَغَيَّرْ مِنْ حَالٍ إِلَي حَالٍ وَ إِنَّ الْأَزَلِيَّ لَا تُغَيِّرُهُ الْأَيَّامُ وَ لَا يَأْتِي عَلَيْهِ الْفَنَاءُ(6).

بيان

و القديم لا يكون حديثا أي ما يكون وجوده أزليا لا يكون محدثا معلولا فيكون الواجب الوجود بذاته فلا يعتريه التغير و الفناء و قد نسب إلي بعض الحكماء أنه قال المبدع الأول هو مبدع الصور فقط دون الهيولي فإنها

و کتب آن‌ها را افسانه‌های دیرین نامیدند، و برای خود در نظرشان کیش و آیینی ساختند و و آن را نیک شمردند.

به راستی همه اشیاء بر حدوث خود دلالت می‌کنند، از چرخش فلک به آنچه در آن است که هفت فلک است و از حرکت زمین و آنچه بر آن است و از دگرگونی زمان‌ها و اختلاف وقت‌ها و همه پدیده‌های حادث جهان، از فزونی و کاستی و مرگ و گرفتاری و بلا، و ناچاری هر کس به اینکه اقرار کند صانعی و مدبری دارد. آیا نمی‌بینی که شیرین ترش می‌شود، و خوشمزه تلخ می‌شود و نو کهنه می‌گردد، و همه چیز دچار دگرگونی و فنا است؟

و حدیث را ادامه داده تا آنجا که می‌گوید: زندیق گفت: و می‌پندارد، خدا همیشه بوده و در کنار او و به همراهش، طینت و سرشتی آزاردهنده هم بوده که خدا نتوانسته خود را از آن خلاص کند، جز به اینکه با آن آمیخته و در آن درآمده باشد، و پس از آن سرشت اشیاء را آفریده. امام فرمود: سبحان اللَّه، چه خدای عاجز و درمانده‌ای است که به قدرت و توانایی توصیفش می‌کنند ولی قادر نباشد خود را از سرشتی و گلی بی‌جان رها کند! اگر آن سرشت زنده و ازلی باشد، پس دو خدای قدیم هستند که به هم آمیخته و خودشان جهان را تدبیر کرده‌اند و اگر هر دو زنده بودند، دیگر مرگ و نابودی از کجا آمده‌اند؟ و اگر آن سرشت مرده و بی‌جان بوده، برای مرده در برابر وجودازلی قدیم، بقا و مقاومتی وجود ندارد و از مرده، زنده بر نمی‌آید. این گفته دیصانیه است که بدترین زندیق‌ها هستند، سپس در چند جای این خبر فرموده: اگر قدیم و ازلی باشد، از حالی به حالی دیگر دگرگون نمی‌شود و روزگار موجود ازلی را دگرگون نمی‌کند، و نابودی در او راه ندارد.(7)

توضیح

«قدیم حادث نمی‌شود» یعنی آنچه وجود ازلی دارد، حادث و معلول نیست پس واجب الوجود است و دگرگونی و نابودی در آن راه ندارد. و به برخی از حکما نسبت داده شده که گفته‌اند،آفریننده نخست تنها صورت‌ها را بدون هیولا آفریده،


1) ليس في المصدر لفظة« الاولين».

2) في المصدر: بآرائهم.

3) في المصدر: و بلي.

4) في بعض النسخ« إلي الإقرار» و عليه فقوله« و اضطرار النفس» معطوف علي قوله« حدوثها» أي الأشياء تدلّ علي اضطرار النفس الي الإقرار بان لها صانعا.

5) في بعض النسخ: لا يحيي.

6) الاحتجاج: 184، 188.

7) . الاحتجاج : 184 ، 188

لم تزل مع المبدع فأنكر عليه سائر الحكماء و قالوا إن الهيولي لو كانت أزلية قديمة لما قبلت الصور و لما تغيرت من حال إلي حال و لما قبلت فعل غيرها إذ الأزلي لا يتغير.

و قوله عليه السلام فمن أين جاءت هذه الألوان المختلفة لعله مبني علي ما زعموا من أن كل حادث لا بد له من منشإ و مبدإ يشاكله و يناسبه في الذات و الصفات فألزمه عليه السلام بحسب معتقده أو المراد أن الاحتياج إلي المادة إن كان لعجز الصانع تعالي عن إحداث شي‌ء لم يكن فلا بد من وجود الأشياء بصفاتها في المادة حتي يخرجها منها و هذا محال لاستلزامه كون المادة ذات حقائق متباينة و اتصافها بصفات متضادة و إن قلتم إنها مشتملة علي بعضها فقد حكمتم بإحداث بعضها من غير مادة فليكن الجميع كذلك و إن قلتم إن جوهر(1)المادة يتبدل جواهر أخر و أعراضها أعراضا أخري فقد حكمتم بفناء ما هو أزلي و هذا محال و بحدوث شي‌ء آخر من غير شي‌ء و هو مستلزم للمطلوب.

و أما ما ذكره عليه السلام في الحياة و الموت فيرجع إلي ما ذكرنا و ملخصه أنه إما أن تكون مادة الكل حية بذاتها أو ميتة بذاتها أو تكون الأشياء من أصلين أحدهما حي بذاته و الآخر ميت و هذا أيضا يحتمل وجهين أحدهما أن يكون كل شي‌ء مأخوذا من كل من الحي و الميت و الثاني أن يكون الحي مأخوذا من الحي و الميت من الميت فأبطل عليه السلام الأول بأنه لو حصل الميت بذاته عن الحي بذاته يلزم زوال الحياة الأزلية من هذا الجزء من المادة و قد مر امتناعه أو تبدل الحقيقة الذي يحكم العقل ضرورة بامتناعه و لو قيل بإعدام الحي و إنشاء الميت فيلزم المفسدة الأولي مع الإقرار بالمدعي و هو حدوث الشي‌ء لا من شي‌ء و بهذا يبطل الثاني و كذا الثالث لأن الجزء الحي من المادة يجري فيه ما سبق إذا حصل منه ميت و أشار إليه بقوله لأن الحي لا يجي‌ء(2)منه ميت و أشار

و هیولا پیوسته با آفریننده بوده. و حکمای دیگر گفته‌اند، اگر هیولا ازلی و قدیم باشد، صورت پذیر نیستند، و از حالی به حالی دیگر تغییر پیدا نمی‌کنند، و پذیرای فعل دیگری نمی‌گردند، زیرا وجود ازلی بی‌تغییر است.

و این فرموده امام که «پس از کجا این رنگ‌های گوناگون آمده‌اند» شاید بر این اساس مطرح شده که آنان پنداشتند هر حادثی باید علتی داشته باشد که منشأ ومبدأ آن باشد و آن را ایجاد کند و با او در ذات و صفاتتناسب داشته باشد. و امام او را بر عقیده خودش ملتزم کرده؛ یا مقصود این است که احتیاج به ماده سابقه برای وجود اشیاء، اگر برای ناتوانی صانع از پدید کردن چیزی که نیست، باشد، پس باید همه چیز با هر وصفی که دارد در ماده باشد تا او را از آن به وجود آورد و این محال است، چون مستلزم این است که وجود آن ماده حقائق متباین و صفات متضاده داشته باشد، و اگر بگویند برخی را دارد، پس حکم کردید به اینکه برخی بی‌ماده پدید شدند و باید همه چنین باشند و چرا نباشند، و اگر بگویند جوهر ماده به جوهرهای دیگر تبدیل می‌شود و اعراض و اوصافش به اعراض و اوصافی دیگر، پس به فنا بودن آنچه ازلی استحکم نموده‌اید و این محال است، و لذا باید گفت، چیزی از هیچ پدید می‌آید و همین مطلوب ما است.

و اما آنچه حضرت از حیات و و موت بیان کرده، برمی‌گردد به آنچه ما اشاره کردیم و خلاصه‌اش این است که: ماده کل که تصور شده، یا به ذات خود زنده است (ماده‌ای با نیرو) یا مرده است (ماده صامت) یا اشیاء از دو اصل و ماده هستند، یکی زنده است به ذات خود و دیگری مرده. و در این هم دو احتمال دارد، اول آنکه، هر چیزی، خود از زنده و مرده هر دو گرفته شده و دوم اینکه، زنده از زنده برگرفته شده و مرده از مرده، امام حکم به بطلان اولی داده که گفته، اگر مرده بالذات از زنده برآید مستلزم آن است که حیات ازلی از این جزء ماده برود و بیان شد که این ممکن نیست یا اینکه حقیقت دگرگون شود و زنده مرده گردد که این هم به حکم ضروری عقل ناممکن است. و اگر گفته شود زنده نیست شده و مرده پدید شده، مفسده اقرار به فناء ازلی را به دنبال دارد و به علاوه معترف شده‌اند به مدعای ما که حدوث شی‌ء از لا شی‌ء و هیچ است.

و به همین دلیل وجه دوم و سوم هم باطل می‌شوند زیرا در جزء زنده ماده همان دلیل جاری است که اگر مرده از آن پدید شود که به آن اشاره کرده و فرمود: «زیرا از زنده مرده بر نمی‌آید» و اشاره به


1) في بعض النسخ: جوهرا آخر.

2) في بعض النسخ: لا يحيي.

إلي الرابع بقوله و لا يجوز أن يكون الميت قديما و به يبطل الثاني و الثالث أيضا و تقريره أن الأزلي لا بد أن يكون واجب الوجود بذاته كاملا بذاته لشهادة العقول بأن الاحتياج و النقص من شواهد الإمكان المحوج إلي المؤثر و الموجد فلا يكون الأزلي ميتا و ربما يحمل الحي في هذا الخبر علي الموجود و الميت علي الاعتباري المعدوم و الظاهر أن أكثر الكلام مبني علي مقدمات موضوعة مسلمة عند الخصم و قد مر الخبر بتمامه و شرحه في الجملة في المجلد الرابع.

«54»

التَّوْحِيدُ، عَنْ أَبِيهِ وَ ابْنِ عُبْدُوسٍ عَنْ أَبِي قُتَيْبَةَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ قَالَ قَالَ مُوسَي بْنُ جَعْفَرٍ عليهما السلام: هُوَ الْأَوَّلُ الَّذِي لَا شَيْ‌ءَ قَبْلَهُ وَ الْآخِرُ الَّذِي لَا شَيْ‌ءَ بَعْدَهُ وَ هُوَ الْقَدِيمُ وَ مَا سِوَاهُ مَخْلُوقٌ مُحْدَثٌ تَعَالَي عَنْ صِفَاتِ الْمَخْلُوقِينَ عُلُوّاً كَبِيراً(1).

«55»

وَ مِنْهُ، عَنِ الْفَضْلِ بْنِ عَبَّاسٍ الْكِنْدِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سَهْلٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْبَلَوِيِ‌(2)عَنْ عُمَارَةَ بْنِ زَيْدٍ عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ الْعَلَاءِ(3)عَنْ صَالِحِ بْنِ سُبَيْعٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ صَعْصَعَةَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَوْسٍ‌(4)عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام فِي خُطْبَةٍ طَوِيلَةٍ: لَمْ يَخْلُقِ الْأَشْيَاءَ مِنْ أُصُولٍ أَزَلِيَّةٍ وَ لَا مِنْ أَوَائِلَ كَانَتْ قَبْلَهُ بَدِيَّةٍ(5)بَلْ خَلَقَ مَا خَلَقَ وَ أَتْقَنَ خَلْقَهُ وَ صَوَّرَ مَا صَوَّرَ فَأَحْسَنَ صُورَتَهُ الْخَبَرَ(6).

«56»

وَ مِنْهُ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ الْوَلِيدِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَي الْعَطَّارِ عَنِ

وجه چهارم کرده و فرمود: «نمی‌شود شیء مرده قدیم باشد» و با این گفته، وجه دوم و سوم هم نیز باطل می‌شوند، و بیان آن اینچنین است که ازلی باید به ذات خود واجب الوجود باشد و به ذات خود کامل و بی‌کاستی باشد، چون همه خردها شهادت می‌دهند بر اینکه نیاز و کاستی از دلائل امکانند که نیاز به مؤثر و موجد را با خود دارند و نمی‌شود ازلی مرده (ماده فاقد نیرو باشد)، و شاید کلمه زنده در این خبر به موجود حمل شود و کلمه مرده به موجود اعتباری و معدوم، و ظاهر این است که بیشتر سخن بر اساس مقدماتی است پذیرفته شده و مقبول نزد طرف گفتگو، و تمام این خبر با شرح اجمالی آن در مجلد چهارم گذشت .

روایت 54

التوحید: امام موسی کاظم علیه السّلام می‌فرماید: او است نخستینی که چیزی پیش از او نبوده، و آخری که چیزی پس از او نیست، و او است قدیم و جز او هر مخلوقی حادث است و آفریده شده، برتر است از اوصاف آفریده‌ها، برتری بزرگ.(7)

روایت 55

التوحید: امیرالمؤمنین علی علیه السّلام در ضمن خطبه‌ای طولانی می‌فرماید: اشیاء را از اصول و مایه‌های ازلی نیافریده، و نه از موجودات نخستین که پدیده آمده بودند، بلکه هر چیز را آفریده و آفرینشش را محکم ساخته، و هر پیکری را به بهترین صورت پیکربندی کرده ... تا پایان خبر.(8)


1) التوحيد: ص 29.

2) بفتح اللام نسبة إلي« بلي» كرضي قبيلة من أهل مصر كما صرّح به الشيخ في الفهرست أو من قضاعة كما قال غيره.

3) في المصدر« عبد اللّه بن العلاء» و الظاهر أنّه الصحيح لعدم ذكر« عبيد اللّه بن العلاء» في التراجم.

4) في المصدر: عن أبي المعتمر مسلم بن أوس.

5) في المصدر: أبدية.

6) التوحيد: ص 40.

7) . التوحید : 29

8) . التوحید : 40

الْحُسَيْنِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ أَبَانٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أُورَمَةَ(1)عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ الْحَكَمِ بْنِ ظُهَيْرٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جُوَيْنٍ‌(2)الْعَبْدِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام أَنَّهُ كَانَ يَقُولُ: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي كَانَ إِذْ لَمْ يَكُنْ شَيْ‌ءٌ غَيْرُهُ وَ كَوَّنَ الْأَشْيَاءَ فَكَانَتْ كَمَا كَوَّنَهَا وَ عَلِمَ مَا كَانَ وَ مَا هُوَ كَائِنٌ‌(3).

«57»

وَ مِنْهُ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُوسَي بْنِ الْمُتَوَكِّلِ عَنْ مُحَمَّدٍ الْعَطَّارِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مَهْزِيَارَ قَالَ: كَتَبَ أَبُو جَعْفَرٍ عليه السلام فِي دُعَاءٍ يَا ذَا الَّذِي كَانَ قَبْلَ كُلِّ شَيْ‌ءٍ ثُمَّ خَلَقَ كُلَّ شَيْ‌ءٍ الْخَبَرَ(4).

«58»

وَ مِنْهُ، عَنِ ابْنِ الْمُتَوَكِّلِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ الصَّقْرِ بْنِ دُلَفَ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الثَّالِثِ عليه السلام قَالَ: يَا ابْنَ دُلَفَ‌(5)إِنَّ الْجِسْمَ مُحْدَثٌ وَ اللَّهُ مُحْدِثُهُ وَ مُجَسِّمُهُ الْخَبَرَ(6).

«59»

وَ مِنْهُ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ مَاجِيلَوَيْهِ عَنْ عَمِّهِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي الْقَاسِمِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ الصَّيْرَفِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ حَمَّادٍ عَنِ الْمُفَضَّلِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام: فِي كَلَامٍ يَصِفُ فِيهِ الْبَارِئَ تَعَالَي كَذَلِكَ لَمْ يَزَلْ وَ لَا يَزَالُ أَبَدَ الْآبِدِينَ وَ كَذَلِكَ كَانَ إِذْ لَمْ تَكُنْ أَرْضٌ وَ لَا سَمَاءٌ وَ لَا لَيْلٌ وَ لَا نَهَارٌ وَ لَا شَمْسٌ وَ لَا قَمَرٌ وَ لَا نُجُومٌ وَ لَا سَحَابٌ

روایت 56

التوحید: امام صادق علیه السّلام می‌فرماید: سپاس از آن خدایی است که بود آنگاه که جز او نبود، و پدید آورد همه چیز را آنچنانی که پدید آورد، و می‌دانست آنچه را بود و آنچه را می‌باشد.(7)

روایت 57

التوحید: امام باقر علیه السّلام در دعائی نوشت: ای آنکه بود پیش از هر چیز، سپس آفرید هر چیز را.(8)

روایت 58

التوحید: امام هادی علیه السّلام ضمن حدیثی به ابن دلف فرمود: ای پسر دلف، راستی که جسم حادث است و خدا پدید آورنده آن است و به آن شکل بخشیده است.(9)

روایت 59

التوحید: مفضّل از امام صادق علیه السلام نقل می‌کند که در ضمن توصیف ذات باری تعالی فرمودند: اینچنین است که همیشه بود و همیشه هست تا نهایت نهایت، و نیز بود آنگاه که زمینی نبود و نه آسمانی، نه شبی و نه روزی، نه خورشیدی و نه ماهی، نه اخترانی و نه ابری


1) محمّد بن اورمة أبو جعفر القمّيّ له كتب مثل كتب الحسين بن سعيد، رماه القميون بالغلو و غمزوا عليه حتّي دس عليه من يفتك به فوجدوه يصلي من اول الليل إلي آخره فوقفوا عنه و حكي انه ورد توقيع من أبي الحسن الثالث إلي أهل قم في براءته ممّا قذف به. قال في الخلاصة و قد يقال« ابن أرومة» بتقديم الراء.

2) في المصدر: عبد اللّه بن جون.

3) التوحيد: ص 38.

4) التوحيد: ص 22.

5) كذا في نسخ البحار و المصدر، و الظاهر أنّه الصقر بن أبي دلف الكرخي من شيعة الامام الهادي عليه السلام بسرمن‌رأي، و لعلّ لفظة« أبي» سقطت من قلم النسّاخ و اللّه العالم.

6) التوحيد: ص 61.

7) . التوحید : 38

8) . التوحید : 61

9) . التوحید 61

وَ لَا مَطَرٌ وَ لَا رِيَاحٌ ثُمَّ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي أَحَبَّ أَنْ يَخْلُقَ خَلْقاً يُعَظِّمُونَ عَظَمَتَهُ وَ يُكَبِّرُونَ كِبْرِيَاءَهُ وَ يُجِلُّونَ جَلَالَهُ فَقَالَ كُونَا ظِلَّيْنِ فَكَانَا(1).

أقول

تمام الخبر في باب جوامع التوحيد.

«60»

وَ مِنْهُ، عَنْ مَاجِيلَوَيْهِ عَنْ عَمِّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْبَرْقِيِّ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ النَّضْرِ عَنْ عَمْرِو بْنِ شِمْرٍ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام قَالَ: إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي كَانَ وَ لَا شَيْ‌ءَ غَيْرُهُ الْخَبَرَ(2).

«61»

وَ مِنْهُ، عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدٍ الْعَطَّارِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي الْخَطَّابِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام قَالَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ: كَانَ وَ لَا شَيْ‌ءَ غَيْرُهُ وَ لَمْ يَزَلِ اللَّهُ‌(3)عَالِماً بِمَا كَوَّنَ فَعِلْمُهُ بِهِ قَبْلَ كَوْنِهِ كَعِلْمِهِ بِهِ بَعْدَ مَا كَوَّنَهُ‌(4).

«62»

وَ مِنْهُ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَحْمَدَ الدَّقَّاقِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفَرٍ الْأَسَدِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ بِشْرٍ عَنْ أَبِي هَاشِمٍ الْجَعْفَرِيِ‌(5)قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ أَبِي جَعْفَرٍ الثَّانِي عليه السلام فَسَأَلَهُ رَجُلٌ فَقَالَ أَخْبِرْنِي عَنِ الرَّبِّ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي لَهُ أَسْمَاءٌ وَ صِفَاتٌ فِي كِتَابِهِ فَأَسْمَاؤُهُ وَ صِفَاتُهُ هِيَ هُوَ فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ عليه السلام إِنَّ لِهَذَا الْكَلَامِ وَجْهَيْنِ إِنْ كُنْتَ تَقُولُ هِيَ هُوَ أَنَّهُ‌(6)ذُو عَدَدٍ وَ كَثْرَةٍ فَتَعَالَي اللَّهُ عَنْ ذَلِكَ وَ إِنْ كُنْتَ تَقُولُ لَمْ تَزَلْ هَذِهِ الصِّفَاتُ وَ الْأَسْمَاءُ فَإِنَّ لَمْ تَزَلْ يَحْتَمِلُ مَعْنَيَيْنِ فَإِنْ قُلْتَ لَمْ تَزَلْ

و نه بارانی و نه بادی. سپس خدای تبارک و تعالی دوست داشت خلقی بیافریند که عظمتش را بزرگ شمرند، و کبریائیش را با تکبیر بستایند، و والائی او را والا بشمارند. پس فرمود: باشید دو سایه، پس شدند.(7)

مؤلف

تمام خبر در باب جوامع توحید آمده است.

روایت 60

التوحید: امام باقر علیه السلام فرمود: به راستی خدای تبارک و تعالی بود و چیزی غیر او نبود.(8)

روایت 61

التوحید: امام باقر علیه السلام می‌فرماید: بود و غیر او چیز دیگری نبود، و همیشه خدا به آن چه به وجود آورده، دانا بوده و علم او پیش از بودن آن، مانند علم او بوده پس از آنکه او را به وجود آورده.(9)

روایت 62

التوحید: راوی از امام جواد علیه السّلام پرسید: به من بگو پروردگار تبارک و تعالی که در کتابش نام‌ها و اوصاف دارد، نام‌ها و اوصافش همان خود او هستند؟ امام علیه السّلام فرمود: این سخن دو رو دارد، اگر می‌گویی این‌ها خود اویند، با همه کثرت و تعدد، پس خدا برتر است از آن. و اگر می‌گویی این نام‌ها و اوصاف همیشه بودند، باز هم دو احتمال دارد: اگر می‌گوئی همیشه


1) التوحيد: ص 80.

2) التوحيد: ص 89.

3) في المصدر: كان اللّه و لا شي‌ء غيره و لم يزل عالما.

4) التوحيد: ص 92.

5) هو داود بن القاسم بن إسحاق بن عبد اللّه بن جعفر بن أبي طالب ثقة شريف القدر عظيم المنزلة عند الأئمّة عليهم السلام و قد أدرك الرضا و الجواد و الهادي و العسكريّ و صاحب الامر صلوات اللّه عليهم و روي عن كلهم.

6) في الكافي: أي أنه.

7) . التوحید : 80

8) . التوحید : 89

9) . التوحید : 92

عِنْدَهُ فِي عِلْمِهِ وَ هُوَ مُسْتَحِقُّهَا فَنَعَمْ وَ إِنْ كُنْتَ تَقُولُ لَمْ تَزَلْ تَصْوِيرُهَا وَ هِجَاؤُهَا وَ تَقْطِيعُ حُرُوفِهَا فَمَعَاذَ اللَّهِ أَنْ يَكُونَ مَعَهُ شَيْ‌ءٌ غَيْرُهُ بَلْ كَانَ اللَّهُ وَ لَا خَلْقَ ثُمَّ خَلَقَهَا وَسِيلَةً بَيْنَهُ وَ بَيْنَ خَلْقِهِ يَتَضَرَّعُونَ بِهَا إِلَيْهِ وَ يَعْبُدُونَهُ وَ هِيَ ذِكْرُهُ وَ كَانَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ وَ لَا ذِكْرَ وَ الْمَذْكُورُ بِالذِّكْرِ هُوَ اللَّهُ الْقَدِيمُ الَّذِي لَمْ يَزَلْ وَ الْأَسْمَاءُ وَ الصِّفَاتُ مَخْلُوقَاتٌ وَ الْمَعْنِيُّ بِهَا هُوَ اللَّهُ الْخَبَرَ(1).

الإحتجاج، عن الجعفري: مثله‌(2)

الكافي، عن محمد بن أبي عبد الله رفعه إلي أبي هاشم الجعفري: مثله‌(3)

أقول قد مر شرحه في كتاب التوحيد و دلالته علي المدعي صريحة.

«63»

التَّوْحِيدُ، وَ الْكَافِي،: رُوِيَ أَنَّهُ سُئِلَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام أَيْنَ كَانَ رَبُّنَا قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ سَمَاءً وَ أَرْضاً فَقَالَ عليه السلام أَيْنَ سُؤَالٌ عَنْ مَكَانٍ وَ كَانَ اللَّهُ وَ لَا مَكَانَ‌(4).

«64»

الْإِحْتِجَاجُ،: سُئِلَ أَبُو الْحَسَنِ عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عليهما السلام عَنِ التَّوْحِيدِ فَقِيلَ لَمْ يَزَلِ اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَيْ‌ءَ مَعَهُ ثُمَّ خَلَقَ الْأَشْيَاءَ بَدِيعاً وَ اخْتَارَ لِنَفْسِهِ أَحْسَنَ‌(5)الْأَسْمَاءِ أَوْ لَمْ تَزَلِ الْأَسْمَاءُ وَ الْحُرُوفُ مَعَهُ قَدِيمَةً فَكَتَبَ لَمْ يَزَلِ اللَّهُ مَوْجُوداً ثُمَّ كَوَّنَ مَا أَرَادَ الْخَبَرَ(6).

«65»

التَّوْحِيدُ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَحْمَدَ الدَّقَّاقِ عَنِ الْكُلَيْنِيِّ رَفَعَهُ قَالَ: سَأَلَ ابْنُ أَبِي الْعَوْجَاءِ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام فَقَالَ مَا الدَّلِيلُ عَلَي حُدُوثِ‌(7)الْأَجْسَامِ فَقَالَ إِنِّي مَا وَجَدْتُ شَيْئاً صَغِيراً وَ لَا كَبِيراً إِلَّا وَ إِذَا ضُمَّ إِلَيْهِ مِثْلُهُ صَارَ أَكْبَرَ وَ فِي ذَلِكَ

در علم او بودند و سزاوار آن‌ها بوده است، آری چنین است. و اگر می‌خواهی بگویی تصویر آن‌ها و هجاها و تقطیع حروفشان از ازل بوده، نه! به خدا پناه می‌بریم از اینکه به همراه او جز او باشد، بلکه خدا بود در حالیکه آفریده‌ای نبود، سپس آن‌ها را آفرید تا وسیله و واسطه ارتباط میان او و خلق او باشند و مردم به وسیله آن‌ها به درگاه او تضرع و زاری کنند و او را عبادت کنند، و آن‌ها «ذکر» او باشند، و خدای سبحان بود و ذکری نبود، و آنچه یاد می‌شود، با ذکر همان خدای قدیم است که همیشه بوده. اسماء و صفات مخلوقند و مقصود از آن‌ها خداوند است.(8)

در الاحتجاج از جعفری مانند آن روایت آمده است.(9)و در کافی نیزروایتی مانند آن آمده(10)است که شرحش در کتاب توحید گذشت، و دلالتش بر آن چه ادعا شد تصریح دارد.

روایت 63

التوحید و کافی: راوی از امیر المؤمنین علی علیه السّلام پرسید: پروردگار ما پیش از آنکه آسمانی و زمینی بیافریند، کجا بود؟ فرمود: «أین» در پرسش تو پرسش از جا و مکان است، و خدا بود و مکانی نبود.(11)

روایت 64

الاحتجاج: از امام جواد علیه السّلام از توحید سؤال شد که آیا همیشه خدا تنها بوده و چیزی با او نبوده، سپس همه چیز را بدون طرح قبلی آفریده و نیکوترین نام‌ها را برای خود برگزید؟ یا اینکه اسماء و حروف پیوسته با او قدیم بودند؟ امام در پاسخ نوشت: پیوسته، خدا بوده، سپس آنچه را خواست آفرید.(12)

روایت 65

التوحید: ابن ابی العوجاء از امام صادق علیه السّلام پرسید: چه دلیلی بر حادث بودن اجسام وجود دارد؟ فرمود: به راستی من هیچ چیز کوچک یا بزرگی نیافتم جز اینکه چون مانند آن را بر آن اضافه و ضمیمه کنند بزرگتر می‌شود،


1) التوحيد: ص 130.

2) الاحتجاج: ص 244.

3) الكافي: ج 1، ص 116.

4) التوحيد: ص 115، الكافي: ج 1، ص 90.

5) في المصدر: لنفسه الأسماء.

6) الاحتجاج: 249.

7) في المصدر: حدث.

8) . التوحید : 130

9) . الاحتجاج : 244

10) . الکافی : 1 : 116

11) . التوحید : 115 الکافی :1 : 90

12) . الاحتجاج : 249

زَوَالٌ وَ انْتِقَالٌ عَنِ الْحَالَةِ الْأُولَي وَ لَوْ كَانَ قَدِيماً مَا زَالَ وَ لَا حَالَ لِأَنَّ الَّذِي يَزُولُ وَ يَحُولُ يَجُوزُ أَنْ يُوجَدَ وَ يَبْطُلَ فَيَكُونُ بِوُجُودِهِ بَعْدَ عَدَمِهِ دُخُولٌ فِي الْحَدَثِ وَ فِي كَوْنِهِ فِي الْأُولَي دُخُولُهُ فِي الْعَدَمِ وَ لَنْ تَجْتَمِعَ صِفَةُ الْأَزَلِ وَ الْعَدَمِ فِي شَيْ‌ءٍ وَاحِدٍ الْخَبَرَ(1).

«66»

وَ مِنْهُ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ الصَّفَّارِ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ مَعْرُوفٍ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي نَجْرَانَ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ عَبْدِ الرَّحِيمِ قَالَ: كَتَبْتُ عَلَي يَدَيْ عَبْدِ الْمَلِكِ بْنِ أَعْيَنَ‌(2)

إِلَي أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام جُعِلْتُ فِدَاكَ اخْتَلَفَ النَّاسُ فِي الْقُرْآنِ فَزَعَمَ قَوْمٌ أَنَّ الْقُرْآنَ كَلَامُ اللَّهِ غَيْرُ مَخْلُوقٍ وَ قَالَ آخَرُونَ كَلَامُ اللَّهِ مَخْلُوقٌ فَكَتَبَ عليه السلام الْقُرْآنُ كَلَامُ اللَّهِ مُحْدَثٌ غَيْرُ مَخْلُوقٍ وَ غَيْرُ أَزَلِيٍّ مَعَ اللَّهِ تَعَالَي ذِكْرُهُ وَ تَعَالَي عَنْ ذَلِكَ عُلُوّاً كَبِيراً كَانَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لَا شَيْ‌ءَ غَيْرَ اللَّهِ مَعْرُوفٌ وَ لَا مَجْهُولٌ وَ كَانَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لَا مُتَكَلِّمَ وَ لَا مُرِيدَ وَ لَا مُتَحَرِّكَ وَ لَا فَاعِلَ جَلَّ وَ عَزَّ رَبُّنَا فَجَمِيعُ هَذِهِ الصِّفَاتِ مُحْدَثَةٌ عِنْدَ حُدُوثِ الْفِعْلِ مِنْهُ عَزَّ وَ جَلَّ رَبُّنَا وَ الْقُرْآنُ كَلَامُ اللَّهِ غَيْرُ مَخْلُوقٍ فِيهِ خَبَرُ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ وَ خَبَرُ مَا يَكُونُ بَعْدَكُمْ أُنْزِلَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ عَلَي مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللَّهِ ص‌(3).

قال الصدوق رحمه الله معني قوله عليه السلام غير مخلوق غير مكذوب و لا يعني به أنه غير محدث لأنه قد قال محدث غير مخلوق و غير أزلي مع الله تعالي ذكره و إنما منعنا من إطلاق المخلوق عليه لأن المخلوق في اللغة قد يكون مكذوبا

و این خود زوال و انتقال از حالت نخست است، و اگر قدیم بود، زوال و انتقال نداشت، زیرا آنچه زوال و انتقال دارد، می‌تواند که باشد و نباشد، و وجود آن پس از عدمش، معنی حدوث دارد؛ یعنی پیش از این، عدم بوده؛ و صفت ازل و عدم در یک چیز جمع نمی‌شوند.(4)

روایت 66

التوحید: عبد الرحیم نقل می‌کند که با دست عبد الملک بن اعین به امام صادق علیه السّلام نوشتم: قربانت گردم، مردم در باره قرآن اختلاف دارند، گروهی خیال می‌کنند قرآن کلام خدا است و مخلوق نیست، و گروه دیگری می‌گویند قرآن کلام خدا است و مخلوق است. امام در پاسخ نوشت: قرآن کلام خدا است. حادث است وغیرمخلوق(دروغ نیست). ازلی نیست که همراه خدا بوده باشد، برتر است از اینکه همراه او چیزی باشد، برتری بزرگی! خدا بوده است و چیزی غیر او با او نبوده، چه شناخته شده و معروف و چه مجهول، خدا عزیز و بلند مرتبه بود و متکلم و مرید و متحرک و فاعل نبود، و والا و با عزت است پروردگار ما، همه این صفت‌ها از کار او پدید آمده‌اند و قرآن کلام خدا است و غیر مخلوق است و در آن اخبار کسانی که پیش از شما بودند و آنچه پس از شما خواهند بود، هست. از نزد خدا به رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله فرود آمده.(5)

صدوق رحمه اللَّه گفته: غیر مخلوق است یعنی کذب و دروغ نیست و مقصود این نیست که حادث نیست، زیرا فرموده: «حادث است و غیر مخلوق، و ازلی نیست که همراه خدای تعالی باشد». و ما تنها به این دلیل از اطلاق کلمه مخلوق بر قرآن امتناع داریم، برای اینکه مخلوق در زبان عرب به معنی دروغ آمده،


1) التوحيد: ص 216. و قد مر الحديث بتمامه مع شرحه تحت الرقم 32.

2) عبد الملك بن أعين الشيباني الكوفيّ تابعي أخو زرارة بن أعين و والد ضريس مات في حياة أبي عبد اللّه عليه السلام و يذكر في عداد أصحاب الباقر و الصادق عليهما السلام كان مستقيما دعا له أبو عبد اللّه عليه السلام و اجتهد في الدعاء و الترحم عليه. روي الكشّيّ عن زرارة أن أبا عبد اللّه عليه السلام قال بعد موت عبد الملك، اللّهمّ إن أبا الضريس كنا عنده خيرتك من خلقك فصيره في ثقل محمّد صلواتك عليه و آله يوم القيامة. ثم قال عليه السلام سبحان اللّه! أين مثل أبي الضريس؟ لم يأت بعد!.

3) التوحيد: ص 159.

4) . التوحید : 216

5) . التوحید : 159

و يقال كلام مخلوق أي مكذوب قال الله تبارك و تعالي إِنَّما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْثاناً وَ تَخْلُقُونَ إِفْكاً أي كذبا.

أقول

الظاهر أن فيه نوعا من التقية أو الاتقاء لامتناع المخالفين من إطلاق هذا اللفظ علي القرآن أشد الامتناع.

«67»

قِصَصُ الرَّاوَنْدِيِّ، بِإِسْنَادِهِ إِلَي الصَّدُوقِ عَنْ أَبِيهِ وَ ابْنِ الْوَلِيدِ مَعاً عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي الْخَطَّابِ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ‌(1)عَنْ عَمْرِو بْنِ أَبِي الْمِقْدَامِ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام: إِنَّ اللَّهَ لَمَّا خَلَقَ الْأَرَضِينَ خَلَقَهَا قَبْلَ السَّمَاوَاتِ.

أقول تمامه في باب العوالم.

«68»

الْبَصَائِرُ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ ابْنِ رِئَابٍ عَنْ سَدِيرٍ قَالَ: سَأَلَ حُمْرَانُ أَبَا جَعْفَرٍ عليه السلام عَنْ قَوْلِ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي بَدِيعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ قَالَ عليه السلام إِنَّ اللَّهَ ابْتَدَعَ الْأَشْيَاءَ كُلَّهَا عَلَي غَيْرِ مِثَالٍ كَانَ وَ ابْتَدَعَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ وَ لَمْ يَكُنْ قَبْلَهُنَّ سَمَاوَاتٌ وَ لَا أَرَضُونَ أَ مَا تَسْمَعُ لِقَوْلِهِ تَعَالَي كانَ عَرْشُهُ عَلَي الْماءِ.

العياشي، عن حمران: مثله.

«69»

ثَوَابُ الْأَعْمَالِ، عَنْ أَبِيهِ عَنْ سَعْدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْبَرْقِيِّ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي الْعَلَاءِ عَنْ أَبِي خَالِدٍ الصَّيْقَلِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام قَالَ: إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَوَّضَ الْأَمْرَ إِلَي مَلَكٍ مِنَ الْمَلَائِكَةِ فَخَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَ سَبْعَ أَرَضِينَ وَ أَشْيَاءَ فَلَمَّا رَأَي الْأَشْيَاءَ قَدِ انْقَادَتْ لَهُ قَالَ مَنْ مِثْلِي فَأَرْسَلَ اللَّهُ

و کلام مخلوق یعنی دروغ و ساختگی، همچنانکه خداوند فرموده: «إنّما تعبدون مِن دون الله أوثاناً و تخلقون إفکاً»،{واقعا آنچه را که شما سوای خدا می‌پرستید جز بتانی [بیش] نیستند و دروغی برمی‌سازید.}(2)

مؤلف

به نظر من ظاهراً در این روش نوعی تقیه یا ملاحظه بوده، چون مخالفان از اطلاق این لفظ به قرآن سخت امتناع داشتند.

روایت 67

قصص راوندی: امام باقر علیه السّلام فرمود: امیرالمومنین علیه السلام فرمود: همانا خداوند زمین ها را پیش از آسمان ها آفرید.

که تمام این حدیث در باب عوالم است.

روایت 68

البصائر: حمران از امام باقر علیه السّلام درباره آیه «بدیع السموات و الأرض» پرسید، فرمود: به راستی خداوند اشیاء را بدون طرح و نمونه قبلی آفرید و آسمان‌ها و زمین را در حالی که پیش از آن آسمان‌ها و زمین هایی نبودندآفرید، آیا نشنیدی که خداوند فرمود: «وکان عرشه علی الماء»؟

و در عیاشی نیز از حمران مثل این روایت آمده.

روایت 69

ثواب الاعمال، المحاسن: امام باقر علیه السلام می‌فرماید: خدا کار را به فرشته‌ای از فرشته‌ها واگذار کرد و هفت آسمان را آفرید و هفت زمین و همه اشیاء را، و چون دید همه چیز در فرمان خود او است، گفت: چه کسی مانند من است، و خدای عز و جل،


1) هو الحسن بن محبوب لا« محمّد بن عليّ بن محبوب» لروايته عن عمرو بن أبي المقدام و رواية محمّد بن الحسين عنه، و محمّد بن عليّ بن محبوب لا يروي عن« عمرو» بلا واسطة، و محمّد بن الحسين رواية الحسن بن محبوب.

2) . عنکبوت / 17

عَزَّ وَ جَلَّ نُوَيْرَةً مِنْ نَارٍ قَالَ‌(1)وَ مَا نُوَيْرَةٌ(2)مِنْ نَارٍ قَالَ نَارٌ بِمِثْلِ‌(3)أَنْمُلَةٍ قَالَ فَاسْتَقْبَلَهَا بِجَمِيعِ مَا خَلَقَ فَتَخَلَّلَتْ‌(4)لِذَلِكَ حَتَّي وَصَلَتْ إِلَيْهِ لَمَّا أَنْ أدخله‌(5)[دَخَلَهُ] الْعُجْبُ‌(6).

المحاسن، عن أبيه عن ابن سنان: مثله.

«70»

وَ مِنْهُ، عَنْ أَبِيهِ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنْ عَمْرِو بْنِ شِمْرٍ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام قَالَ: إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي كَانَ وَ لَيْسَ شَيْ‌ءٌ غَيْرُهُ نُوراً لَا ظَلَامَ فِيهِ وَ صِدْقاً لَا كَذِبَ فِيهِ وَ عِلْماً لَا جَهْلَ فِيهِ وَ حَيَاةً لَا مَوْتَ فِيهِ وَ كَذَلِكَ‌(7)لَا يَزَالُ أَبَداً(8).

«71»

الْعَيَّاشِيُّ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام قَالَ: كَانَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي كَمَا وَصَفَ نَفْسَهُ وَ كَانَ عَرْشُهُ عَلَي الْمَاءِ وَ الْمَاءُ عَلَي الْهَوَاءِ وَ الْهَوَاءُ لَا يَجْرِي وَ لَمْ يَكُنْ غَيْرُ الْمَاءِ خَلْقٌ وَ الْمَاءُ يَوْمَئِذٍ عَذْبٌ فُرَاتٌ فَلَمَّا أَرَادَ اللَّهُ أَنْ يَخْلُقَ الْأَرْضَ أَمَرَ الرِّيَاحَ الْأَرْبَعَ فَضَرَبْنَ الْمَاءَ حَتَّي صَارَ مَوْجاً ثُمَّ أَزْبَدَ زَبَدَةً وَاحِدَةً فَجَمَعَهُ فِي مَوْضِعِ الْبَيْتِ فَأَمَرَ اللَّهُ فَصَارَ جَبَلًا مِنْ زَبَدٍ ثُمَّ دَحَي الْأَرْضَ مِنْ تَحْتِهِ ثُمَّ قَالَ إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُديً لِلْعالَمِينَ.

«72»

وَ مِنْهُ، عَنْ عِيسَي بْنِ أَبِي حَمْزَةَ(9)قَالَ: قَالَ رَجُلٌ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام:

درخشی از آتش (بر او) فرستاد. پرسیده شد: درخشی از آتش چیست؟ فرمود: به اندازه انگشتی فرستاد، و به سمت او و هر چه آفریده بود پیش رفت و میان آن‌ها نفوذ کرد تا به او رسید؛ چون خود بین شده و دچار عُجب گردیده بود.(10)

در المحاسن از ابن سنان مانند آن آمده.

روایت 70

المحاسن: امام باقر علیه السلام فرمود: خدای تبارک و تعالی بود و چیزی غیر او نبود. نوری که تاریکی نداشت، صدق و راستی که دروغ در آن نبود، و علمی که جهل در آن نبود و حیاتی که مرگ در آن نبود، و همچنین است تا ابد.(11)

روایت 71

تفسیر عیاشی: امام باقر علیه السّلام فرمود: خدای تبارک و تعالی چنان بود که خود را توصیف کرده. عرشش بر آب بود و آب بر هوا، و هوا جریان نداشت، و غیر آب چیزی نیافریده بود، و آن روز آب شیرین و خوش‌گوار بود. و چون خدا خواست زمین را بیافریند، به چهار باد فرمان داد تا آب را به هم زدند و موج شد و کفی برآورد، و آن را در محل خانه(کعبه) گرد آورد و خداوند به او امر کرد تا خشک شد و کوهی از کف شد و زمین را از زیرش گسترانید، سپس فرمود: «إنّ أول بیت وضع للنّاس ببکۀ مبارکاً و هدی للعالمین»،(12){در حقیقت نخستین خانه‌ای که برای [عبادت] مردم نهاده شده، همان است که در مکه است و مبارک و برای جهانیان [مایه] هدایت است.}

روایت 72

تفسیرعیاشی: مردی به امام صادق علیه السّلام گفت:


1) في ثواب الأعمال، قلت.

2) في المحاسن: و ما النويرة.

3) في المحاسن: مثل الانملة.

4) في المحاسن:« فتخبل» و الظاهر أنّه تصحيف.

5) في ثواب الأعمال: فاستقبلها بجميع ما خلق حتّي وصلت إليه لما دخله العجب.

6) ثواب الأعمال: ص 242، المحاسن: ص 123.

7) في المصدر: و كذلك هو اليوم و كذلك.

8) المحاسن: ص 242.

9) كذا في جميع النسخ، لكن الظاهر ان الصحيح« عيسي بن حمزة» لعدم ذكر عيسي. ابن أبي حمزة في التراجم، و هو عيسي بن حمزة بن حمزة المدائني: عده الشيخ تارة من اصحاب الباقر و اخري من أصحاب الصادق عليهما السلام قال النجاشيّ( ص: 226) عيسي بن حمزة المدائني الثقفي روي عن أبي عبد اللّه عليه السلام و قال في تنقيح المقال( ج 2، ص 359) ما حاصله انه امامي إلّا أن حاله مجهول لكن يمكن الوثوق بروايته لما روي في الفقيه في باب ما يأخذ الأب من مال ابنه قال: روي عن عيسي الثقفي- و كان ساحرا يأتيه الناس فيأخذ علي ذلك الاجر- قال فحججت فلقيت أبا عبد اللّه عليه السلام بمني فقلت: جعلت فداك انا رجل و كانت بضاعتي السحر و كنت آخذ عليه الاجر و من اللّه عزّ و جلّ علي بلقائك و قد تبت إلي اللّه، فهل لي في شي‌ء منه؟ فقال: حل و لا تعقد. فان توبته تكشف عن ديانته و لا أقل من كون توبته بمنزلة المدح فيكون الرجل من الحسان.

10) . ثواب الاعمال : 242 المحاسن : 123

11) . المحاسن : 242

12) . آل عمران / 96

جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّ النَّاسَ يَزْعُمُونَ أَنَّ الدُّنْيَا عُمُرَهَا سَبْعَةُ آلَافِ سَنَةٍ فَقَالَ لَيْسَ كَمَا يَقُولُونَ إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ لَهَا خَمْسِينَ أَلْفَ عَامٍ فَتَرَكَهَا قَاعاً قَفْراً خَاوِيَةً عَشَرَةَ آلَافِ عَامٍ ثُمَّ بَدَا لِلَّهِ بَدَاءٌ فَخَلَقَ فِيهَا خَلْقاً لَيْسَ مِنَ الْجِنِّ وَ لَا مِنَ الْمَلَائِكَةِ وَ لَا مِنَ الْإِنْسِ وَ قَدَّرَ لَهُمْ عَشَرَةَ آلَافِ عَامٍ فَلَمَّا قَرُبَتْ آجَالُهُمْ أَفْسَدُوا فِيهَا فَدَمَّرَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ تَدْمِيراً ثُمَّ تَرَكَهَا قَاعاً قَفْراً خَاوِيَةً عَشَرَةَ آلَافِ عَامٍ ثُمَّ خَلَقَ فِيهَا الْجِنَّ وَ قَدَّرَ لَهُمْ عَشَرَةَ آلَافِ عَامٍ فِيهَا فَلَمَّا قَرُبَتْ آجَالُهُمْ أَفْسَدُوا فِيهَا وَ سَفَكُوا الدِّمَاءَ وَ هُوَ قَوْلُ الْمَلَائِكَةِ أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ كَمَا سَفَكَتْ بَنُو الْجَانِّ فَأَهْلَكَهُمُ اللَّهُ ثُمَّ بَدَا لِلَّهِ فَخَلَقَ آدَمَ وَ قَرَّرَ(1)لَهُ عَشَرَةَ آلَافٍ وَ قَدْ مَضَي مِنْ ذَلِكَ سَبْعَةُ آلَافِ عَامٍ وَ مِائَتَانِ وَ أَنْتُمْ فِي آخِرِ الزَّمَانِ.

«73»

تَفْسِيرُ الْإِمَامِ، قَالَ عليه السلام قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله: فِي قَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ فِراشاً إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمَّا خَلَقَ الْمَاءَ فَجَعَلَ عَرْشَهُ عَلَيْهِ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَي الْماءِ يَعْنِي وَ كَانَ عَرْشُهُ عَلَي الْمَاءِ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ فَأَرْسَلَ اللَّهُ

قربانت شوم! مردم می‌پندارند عمر دنیا هفت هزار سال است! فرمود: اینچنین نیست که می‌گویند. خدای آن را آفرید و پنجاه هزار سال به صورت بیابانی تهی رها کرد و ده هزار سال ویران، سپس بداء حاصل شدو در آن خلقی آفرید، نه ازجن و نه از فرشته و نه انس و برای آن‌ها ده هزار سال تعیین کرد و چون موعدشان رسید، در آن فساد و تباهی کردند و خدا آن‌ها را از بن برکند و تا ده هزار سال آن را به صورت بیابانی تهی و ویران وانهاد. سپس جنیان را در آن آفرید تا ده هزار سال و چون موعدشان نزدیک شد در آن تباهی کردند و خون ریختند و این است معنی این قول فرشته‌ها که «أتجعلُ فیها من یُفسِد فیها و یَسفکُ الدِّماء»،{آیا در آن کسی را می‌نهی که تباهی کند و خون‌ها بریزد؟} چنانچه فرزندان جان(جنّ بزرگ) ریختند؛ پس خدا آن‌ها را نابود کرد و آدم را آفرید، و برایش ده هزار سال مقرر داشت و البته هفت هزار و دویست سال آن گذشته و شما در آخر الزمان هستید.

روایت 73

تفسیر امام: امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله در تفسیر کلام خدای عز و جل «الّذی جعل لکم الأرض فراشاً»،(2){ همان کسی که زمین را برایتان گهواره‌ای ساخت.» فرمود: وقتی خدای عز و جل آب را آفرید، عرشش را بر آن قرار داد، پیش از آنکه آسمان‌ها و زمین را بیافریند و این است گفته خدا عز و جل «هوالذی خلق السموات و و الأرض فی ستۀ أیام و کان عرشه علی الماء»،(3){و اوست کسی که آسمان‌ها و زمین را در شش هنگام آفرید و عرش او بر آب بود.} یعنی عرشش بر آب بوده، پیش از آنکه آسمان‌ها و زمین را بیافریند؛ پس خداوند


1) في بعض النسخ« فتبحز الماء» و في بعضها« ففجر البحر».

2) . طه / 53

3) . هود / 8

الرِّيَاحَ عَلَي الْمَاءِ فَتَفَجَّرَ الْمَاءُ مِنْ أَمْوَاجِهِ فَارْتَفَعَ عَنْهُ الدُّخَانُ وَ عَلَا فَوْقَ الزَّبَدِ فَخَلَقَ مِنْ دُخَانِهِ السَّمَاوَاتِ السَّبْعَ فَخَلَقَ مِنْ زَبَدِهِ الْأَرَضِينَ السَّبْعَ فَبَسَطَ الْأَرْضَ عَلَي الْمَاءِ وَ جَعَلَ الْمَاءَ عَلَي الصَّفَا وَ الصَّفَا عَلَي الْحُوتِ وَ الْحُوتَ عَلَي الثَّوْرِ وَ الثَّوْرَ عَلَي الصَّخْرَةِ الَّتِي ذَكَرَهَا لُقْمَانُ لِابْنِهِ فَقَالَ يا بُنَيَّ إِنَّها إِنْ تَكُ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَكُنْ فِي صَخْرَةٍ أَوْ فِي السَّماواتِ أَوْ فِي الْأَرْضِ يَأْتِ بِهَا وَ الصَّخْرَةَ عَلَي الثَّرَي وَ لَا يَعْلَمُ مَا تَحْتَ الثَّرَي إِلَّا اللَّهُ فَلَمَّا خَلَقَ اللَّهُ الْأَرْضَ دَحَاهَا مِنْ تَحْتِ الْكَعْبَةِ ثُمَّ بَسَطَهَا عَلَي الْمَاءِ فَأَحَاطَتْ بِكُلِّ شَيْ‌ءٍ فَفَخَرَتِ الْأَرْضُ وَ قَالَتْ أَحَطْتُ بِكُلِّ شَيْ‌ءٍ فَمَنْ يَغْلِبُنِي وَ كَانَ فِي كُلِّ أُذُنٍ مِنْ آذَانِ الْحُوتِ سِلْسِلَةٌ مِنْ ذَهَبٍ مَقْرُونَةُ الطَّرَفِ بِالْعَرْشِ فَأَمَرَ اللَّهُ الْحُوتَ فَتَحَرَّكَتْ‌(1)فَتَكَفَّأَتِ الْأَرْضُ بِأَهْلِهَا كَمَا تَكَفَّأُ السَّفِينَةُ عَلَي مَتْنِ الْمَاءِ قَدِ اشْتَدَّتْ أَمْوَاجُهُ وَ لَمْ تَسْتَطِعِ الْأَرْضُ الِامْتِنَاعَ فَفَخَرَ الْحُوتُ وَ قَالَ غَلَبْتُ الْأَرْضَ الَّتِي أَحَاطَتْ بِكُلِّ شَيْ‌ءٍ فَمَنْ يَغْلِبُنِي فَخَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الْجِبَالَ فَأَرْسَاهَا وَ ثَقَّلَ الْأَرْضَ بِهَا فَلَمْ يَسْتَطِعِ الْحُوتُ أَنْ يَتَحَرَّكَ فَفَخَرَتِ الْجِبَالُ وَ قَالَتْ غَلَبْتُ الْحُوتَ الَّذِي غَلَبَ الْأَرْضَ فَمَنْ يَغْلِبُنِي فَخَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الْحَدِيدَ فَقُطِعَتْ بِهِ الْجِبَالُ وَ لَمْ يَكُنْ عِنْدَهَا دِفَاعٌ وَ لَا امْتِنَاعٌ فَفَخَرَ الْحَدِيدُ وَ قَالَ غَلَبْتُ الْجِبَالَ الَّتِي غَلَبَتِ الْحُوتَ فَمَنْ يَغْلِبُنِي فَخَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ النَّارَ فَأَلَانَتِ الْحَدِيدَ وَ فَرَّقَتْ أَجْزَاءَهُ وَ لَمْ يَكُنْ عِنْدَ الْحَدِيدِ دِفَاعٌ وَ لَا امْتِنَاعٌ فَفَخَرَتِ النَّارُ وَ قَالَتْ غَلَبْتُ الْحَدِيدَ الَّذِي غَلَبَ الْجِبَالَ فَمَنْ يَغْلِبُنِي فَخَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الْمَاءَ فَأَطْفَأَ النَّارَ وَ لَمْ يَكُنْ عِنْدَهَا دِفَاعٌ وَ لَا امْتِنَاعٌ فَفَخَرَ الْمَاءُ وَ قَالَ غَلَبْتُ النَّارَ الَّتِي غَلَبَتِ الْحَدِيدَ فَمَنْ يَغْلِبُنِي فَخَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الرِّيحَ‌(2)فَأَيْبَسَتِ الْمَاءَ فَفَخَرَتِ الرِّيحُ وَ قَالَتْ غَلَبْتُ الْمَاءَ الَّذِي غَلَبَ النَّارَ فَمَنْ يَغْلِبُنِي فَخَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الْإِنْسَانَ فَصَرَفَ الرِّيَاحَ‌(3)عَنْ مَجَارِيهَا بِالْبُنْيَانِ فَفَخَرَ الْإِنْسَانُ وَ قَالَ غَلَبْتُ الرِّيحَ الَّتِي

بادها را بر آب فرستاد و آب موج برآورد و دودی از آن برخاست و بر بالای کف برآمد و از آن دود هفت آسمان آفرید و از آن کف، هفت زمین، زمین را بر آب پهن کرد و آب را بر صفا نهاد و صفا را بر ماهی و ماهی را بر گاو و گاو را بر سنگی که لقمان برای پسرش ذکر کرد و گفت: «یا بنیّ أنّها إن تک مثقال حبۀ من خردل فتکن فی صخرۀ أو فی السموات أو فی الأرض یأت بها الله»،(4){ای پسرک من! اگر [عمل تو] هموزن دانه خردلی و در تخته‌سنگی یا در آسمانها یا در زمین باشد، خدا آن را می‌آورد.} و آن را بر خاک(ثری) نهاد و آن جا را جز خدا نمی‌داند.

و چون خدا زمین را آفرید، آن را از زیر کعبه گسترانید و آن را بر آب پهن کرد و به همه چیز احاطه داد، و زمین بر خود بالید و گفت: همه چیز را فرا گرفتم و کیست که به من غلبه کند و چیره گردد؟ و در هر کدام از گوش‌های ماهی زنجیری بود از طلا که به عرش بسته بود، و خدا ماهی را فرمود: تا جنبید و زمین مانند کشتی طوفانی بر اهل خود چرخید و نتوانست که مانع شود و خود را نگه دارد، و ماهی بر خود بالید و گفت، من بر زمین که همه چیز را فرا گرفته بود چیره شدم و کیست که بر من غلبه یابد و چیره شود؟ و خدای عز و جل کوه‌ها را آفرید و لنگرگاه آن شدند و زمین سنگین شد و ماهی نتوانست آن را بجنباند و به حرکت درآورد. کوه‌ها به خود بالیدند و گفتند، ما بر ماهی که بر زمین چیره شده بود چیره شدیم و کیست که بر ما چیره شود؟ و خدا آهن را آفرید تا کوه‌ها را بریده و کوه نتوانست مانع شود، و آهن به خود بالید و گفت، من بر کوه که بر ماهی چیره شده بود چیره شدم، چه کسی بر من می‌تواند چیره شود؟ و خدا آتش را آفرید و آهن را نرم کرد واجزایش را از هم پاشید و جدا کرد و آهن نتوانست مانع شود، و آتش به خود بالید و گفت من بر آهن که بر کوه چیره شده بود چیره شدم و چه کسی بر من می‌تواند چیره شود؟ خدای عز و جل آب را آفرید و آتش را خاموش کرد و او نتوانست مانع شود و آب به خود بالید و گفت من بر آتش که بر آهن چیره بود چیره شدم، چه کسی می‌تواند بر من چیره شود؟ پس خدای عز و جل باد را آفرید و آن را خشک کرد و گفت من بر آبی که بر آتش چیره بود چیره شدم، چه کسی‌می‌تواند بر من چیره شود؟ و خدا انسان را آفرید و او بنیان بادها را از مجاری خودشان به حرکت آورد. و انسان هم به خود بالید و گفت، من بر باد که بر آب چیره بود چیره شدم،


1) في بعض النسخ« فتحرك» و فيها اثبتت الافعال الآتية المسندة إلي ضمير الحوت مذكرة أما التذكير فظاهر و أمّا التأنيث فباعتبار أن معناه« السمكة».

2) في النسخة« قال: غلبت فأيبست الماء» و هو حشو( ب).

3) في بعض النسخ: الريح.

4) . لقمان / 16

غَلَبَتِ الْمَاءَ فَمَنْ يَغْلِبُنِي فَخَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مَلَكَ الْمَوْتِ فَأَمَاتَ الْإِنْسَانَ فَفَخَرَ مَلَكُ الْمَوْتِ وَ قَالَ غَلَبْتُ الْإِنْسَانَ الَّذِي غَلَبَ الرِّيحَ فَمَنْ يَغْلِبُنِي فَقَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَنَا الْقَهَّارُ الْغَلَّابُ الْوَهَّابُ أَغْلِبُكَ وَ أَغْلِبُ كُلَّ شَيْ‌ءٍ فَذَلِكَ قَوْلُهُ إِلَيْهِ يُرْجَعُ الْأَمْرُ كُلُّهُ.

«74»

الْعَيَّاشِيُّ، عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَنْ رَجُلٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ: إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ فَالسَّنَةُ تَنْقُصُ سِتَّةَ أَيَّامِ.

بيان

لعل المعني أن مقتضي ظاهر الحال كان تساوي الشهور و كون كلها ثلاثين يوما فأسقط الله الستة عن الشهور و جعل حركة القمر بحيث تصير السنة القمرية ثلاثمائة و أربعة و خمسين يوما و لذا تطلق السنة في عرف الشرع و عرف العرب علي الثلاثمائة و الستين مع أنه لا يوافق حركة الشمس و لا حركة القمر و الله يعلم.

«75»

الْعَيَّاشِيُّ، عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام قَالَ: إِنَّ اللَّهَ جَلَّ ذِكْرُهُ وَ تَقَدَّسَتْ أَسْمَاؤُهُ خَلَقَ الْأَرْضَ قَبْلَ السَّمَاءِ ثُمَّ اسْتَوي عَلَي الْعَرْشِ لِتَدْبِيرِ الْأُمُورِ.

وَ مِنْهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام قَالَ: كَانَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي كَمَا وَصَفَ نَفْسَهُ وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَي الْماءِ وَ الْمَاءُ عَلَي الْهَوَاءِ وَ الْهَوَاءُ لَا يَجْرِي.

«76»

وَ مِنْهُ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِمْرَانَ الْعِجْلِيِّ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام أَيَّ شَيْ‌ءٍ كَانَ مَوْضِعُ الْبَيْتِ حَيْثُ كَانَ الْمَاءُ فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَي الْماءِ قَالَ كَانَتْ مَهَاةً بَيْضَاءَ يَعْنِي دُرَّةً.

«77»

الْمَنَاقِبُ،: سَأَلَ ضِبَاعٌ‌(1)الْهِنْدِيُّ مَا أَصْلُ الْمَاءِ قَالَ عليه السلام أَصْلُ الْمَاءِ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ‌(2).

بيان

أي خشية الله صار سببا لذوبان الدرة و صيرورتها ماء كما سيأتي.

چه کسی می‌تواند بر من چیره شود؟ و خدای عز و جل ملک الموت را آفرید و جان انسان را گرفت و آن را میراند و ملک الموت به خود بالید و گفت، من بر آدمی که بر باد چیره بود چیره شدم، چه کسی می‌تواند بر من چیره شود؟ و خدای عز و جل فرمود: همانا من قهّار و بسیار غالب‌شونده و پر بخشش، بر تو و بر هر چیزی چیره می‌گردم و این است کلام او که «إلیه یرجع الأمر کلّه»،(3){همه [جمله] کارها به سوی خدا بازگردانیده می‌شود.}

روایت 74

تفسیر عیاشی: امام صادق علیه السّلام می‌فرماید: خدا آسمان‌ها و زمین را در شش روز آفرید، پس از سال، شش روز کم شد.

توضیح

شاید منظور این است که بنا بر ظاهر امر این است که ماه‌ها همه برابر هستند و همه سی روزند، و خداوند شش روز از همه ماه‌های سال کم کرد و حرکت ماه را چنان قرار داد که سال قمری 354 روز شد، و از این رو در عرف متشرع و عرف عرب، سال به 360 روز اطلاق می‌شود، با اینکه نه مطابق حرکت خورشید است و نه حرکت ماه و خدا آگاه است.

روایت 75

تفسیر عیاشی: امام باقر علیه السّلام فرمود: راستی خدا که بزرگ باد ذکرش و پاک ومقدس باد اسماء او، زمین را پیش از آسمان آفرید، سپس برای تدبیر کارها بر عرش استوار شد.

و امام باقر علیه السلام فرمود: خدا تبارک و تعالی چنان است که خود را توصیف کرده، و عرشش بر آب بوده و آب بر هوا، و هوا جریانی نداشت.

روایت 76

تفسیر عیاشی: محمّد بن عمران عجلی از امام صادق علیه السّلام پرسید: چه چیزی در محل خانه کعبه بود، وقتی آب آن گونه بود که خدا فرمود: «و کان عرشه علی الماء»؟ فرمود: یک دُرّ و گوهر سفید و درخشان.

روایت 77

المناقب: ضباع هندی از امام صادق علیه السلام پرسید: اصل و ریشه آب چه بوده؟ امام صادق علیه السّلام فرمود: اصل آب از ترس خدا است.

توضیح

یعنی ترس خدا سبب شده که آن گوهر آب شود و آب گردد، چنانچه بیان خواهد شد.(4)


1) كذا و في المصدر: صباح بن نصر الهندي.

2) المناقب: ج 4، ص 354.

3) . حدید / 5

4) . المناقب 4 : 354

«78»

تَنْبِيهُ الْخَاطِرِ، لِلْوَرَّامِ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام قَالَ: إِنَّ اللَّهَ تَعَالَي أَوَّلَ مَا خَلَقَ الْخَلْقَ خَلَقَ نُوراً(1)ابْتَدَعَهُ مِنْ غَيْرِ شَيْ‌ءٍ ثُمَّ خَلَقَ مِنْهُ ظُلْمَةً وَ كَانَ قَدِيراً أَنْ يَخْلُقَ الظُّلْمَةَ لَا مِنْ شَيْ‌ءٍ كَمَا خَلَقَ النُّورَ مِنْ غَيْرِ شَيْ‌ءٍ ثُمَّ خَلَقَ مِنَ الظُّلْمَةِ نُوراً وَ خَلَقَ مِنَ النُّورِ يَاقُوتَةً غِلَظُهَا كَغِلَظِ سَبْعِ سَمَاوَاتٍ وَ سَبْعِ أَرَضِينَ ثُمَّ زَجَرَ الْيَاقُوتَةَ فَمَاعَتْ لِهَيْبَتِهِ فَصَارَتْ مَاءً مُرْتَعِداً وَ لَا يَزَالُ مُرْتَعِداً إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ ثُمَّ خَلَقَ عَرْشَهُ مِنْ نُورِهِ وَ جَعَلَهُ عَلَي الْمَاءِ وَ لِلْعَرْشِ عَشَرَةُ آلَافِ لِسَانٍ يُسَبِّحُ اللَّهَ كُلُّ لِسَانٍ مِنْهَا بِعَشَرَةِ آلَافِ لُغَةٍ لَيْسَ فِيهَا لُغَةٌ تُشْبِهُ الْأُخْرَي وَ كَانَ الْعَرْشُ عَلَي الْمَاءِ مِنْ دُونِ حُجُبِ‌(2)الضَّبَابِ‌(3).

«79»

تَفْسِيرُ الْفُرَاتِ، عَنْ عُبَيْدِ بْنِ كَثِيرٍ مُعَنْعَناً عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عليهما السلام قَالَ: شَهِدْتُ أَبِي‌(4)عِنْدَ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ وَ عِنْدَهُ كَعْبُ الْأَحْبَارِ وَ كَانَ رَجُلًا قَدْ قَرَأَ التَّوْرَاةَ وَ كُتُبَ الْأَنْبِيَاءِ عليهم السلام فَقَالَ لَهُ عُمَرُ يَا كَعْبُ مَنْ كَانَ أَعْلَمَ بَنِي إِسْرَائِيلَ بَعْدَ مُوسَي بْنِ عِمْرَانَ عليه السلام قَالَ كَانَ أَعْلَمُ بَنِي إِسْرَائِيلَ بَعْدَ مُوسَي بْنِ عِمْرَانَ يُوشَعَ بْنَ نُونٍ وَ كَانَ وَصِيَّ مُوسَي بْنِ عِمْرَانَ بَعْدَهُ‌(5)وَ كَذَلِكَ كُلُّ نَبِيٍّ خَلَا مِنْ بَعْدِ(6)مُوسَي بْنِ عِمْرَانَ كَانَ لَهُ وَصِيٌّ يَقُومُ فِي أُمَّتِهِ مِنْ بَعْدِهِ فَقَالَ لَهُ عُمَرُ فَمَنْ وَصِيُّ نَبِيِّنَا وَ عَالِمُنَا أَبُو بَكْرٍ قَالَ وَ عَلِيٌّ سَاكِتٌ لَا يَتَكَلَّمُ فَقَالَ كَعْبٌ مَهْلًا(7)فَإِنَّ السُّكُوتَ عَنْ هَذَا أَفْضَلُ كَانَ أَبُو بَكْرٍ رَجُلًا خَطَا(8)بِالصَّلَاحِ فَقَدَّمَهُ الْمُسْلِمُونَ لِصَلَاحِهِ وَ لَمْ يَكُنْ بِوَصِيٍّ فَإِنَّ مُوسَي بْنَ عِمْرَانَ لَمَّا تُوُفِّيَ أَوْصَي إِلَي

روایت 78

تنبیه الخاطر: امیر المؤمنین علی علیه السّلام فرمود: به راستی خدای تعالی در آغاز آفرینش آفریده‌ها نوری آفرید، آن را از هیچ آفرید، سپس از آن تاریکی را آفرید و می‌توانست تاریکی را از هیچ بیافریند چنان که نور را از هیچ آفرید. سپس از تاریکی نوری آفرید، و از آن نور یاقوتی آفرید به ضخامت هفت آسمان و هفت زمین، سپس به آن یاقوت تشر زد و از هیبت او خود را باخت و آبی شد مرتعش و لرزان، و پیوسته می‌لرزد تا روز قیامت؛ سپس عرش خود را از نورش آفرید، آن را بر آب نهاد، و عرش ده هزار زبان داشت که خدا را به هر زبانی با ده هزار لغت تسبیح می‌گفت که هیچ کدام مانند دیگری نبود، و عرش بر آب بود، بدون پرده‌های مه (در برخی نسخه‌ها با پرده‌هایی از مه).(9)

روایت 79

تفسیر فرات: امام حسن فرمود: پدرم را نزد عمر بن خطاب دیدم که کعب الاحبار نزد او بود و او مردی بود که تورات و کتب پیغمبران را خوانده بود، عمر به او گفت: ای کعب! داناترین بنی اسرائیل پس از موسی بن عمران چه کسی بود؟ گفت: او یوشع بن نون بود که پس از موسی بن عمران وصی او بود، و همچنین هر پیغمبری که پس از موسی بن عمران در گذشت یک وصیّ داشت که پس از او کارگزار امتش بود. پس عمر به او گفت:پس وصی پیغمبر ما و دانای آنان که بود؟آیا ابو بکر بود؟

علی علیه السّلام خاموش بود و سخن نمی‌گفت.کعب گفت: آرام باش ای عمر! که سکوت در اینجا بهتر است. ابو بکر مردی به صلاح بود و مسلمان‌ها برای صلاحیت او را مقدّم داشتند در حالی که وصی نبود، زیرا [موسی بن عمران] چون درگذشت، وصیت کرد


1) في المصدر: إنّه عزّ و جلّ خلق نورا.

2) في بعض النسخ« من دونه حجب الضباب» و في المصدر« و من دونه حجب الضباب».

3) تنبيه الخاطر: ج 2، ص 5- 6.

4) في المصدر: مع أبي.

5) في المصدر: وصي موسي من بعده.

6) في المصدر: من قبل موسي و من بعده.

7) في المصدر: مهلا يا عمر.

8) في بعض النسخ« حظا» و كلاهما بمعني.

9) . تنبیه الخاطر 2 : 5-6

يُوشَعَ بْنِ نُونٍ فَقَبِلَهُ طَائِفَةٌ مِنْ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَ أَنْكَرَتْ فَضْلَهُ طَائِفَةٌ وَ هِيَ‌(1)الَّتِي ذَكَرَ اللَّهُ تَعَالَي فِي الْقُرْآنِ فَآمَنَتْ طائِفَةٌ مِنْ بَنِي إِسْرائِيلَ وَ كَفَرَتْ طائِفَةٌ فَأَيَّدْنَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلي عَدُوِّهِمْ فَأَصْبَحُوا ظاهِرِينَ‌(2)وَ كَذَلِكَ الْأَنْبِيَاءُ السَّالِفَةُ وَ الْأُمَمُ الْخَالِيَةُ لَمْ يَكُنْ نَبِيٌّ إِلَّا وَ قَدْ كَانَ لَهُ وَصِيٌّ يَحْسُدُهُ قَوْمُهُ وَ يَدْفَعُونَ فَضْلَهُ فَقَالَ وَيْحَكَ يَا كَعْبُ فَمَنْ تَرَي وَصِيَّ نَبِيِّنَا قَالَ كَعْبٌ مَعْرُوفٌ فِي جَمِيعِ كُتُبِ الْأَنْبِيَاءِ وَ الْكُتُبِ الْمُنْزَلَةِ مِنَ السَّمَاءِ عَلِيٌّ أَخُو النَّبِيِّ الْعَرَبِيِّ عليه السلام يُعِينُهُ عَلَي أَمْرِهِ وَ يُوَازِرُهُ عَلَي مَنْ نَاوَاهُ وَ لَهُ زَوْجَةٌ مُبَارَكَةٌ وَ لَهُ مِنْهَا ابْنَانِ يَقْتُلُهُمَا أُمَّتُهُ مِنْ بَعْدِهِ وَ يَحْسُدُونَ‌(3)وَصِيَّهُ كَمَا حَسَدَتِ الْأُمَمُ أَوْصِيَاءَ أَنْبِيَائِهَا فَيَدْفَعُونَهُ عَنْ حَقِّهِ وَ يَقْتُلُونَ مِنْ وُلْدِهِ بَعْدَهُ‌(4)كَحَسَدِ(5)الْأُمَمِ الْمَاضِيَةِ وَ قَالَ فَأُفْحِمَ عِنْدَهَا وَ قَالَ‌(6): يَا كَعْبُ لَئِنْ صَدَقْتَ فِي كِتَابِ اللَّهِ الْمُنْزَلِ قَلِيلًا فَقَدْ كَذَبْتَ كَثِيراً فَقَالَ كَعْبٌ وَ اللَّهِ مَا كَذَبْتُ فِي كِتَابِ اللَّهِ قَطُّ وَ لَكِنْ سَأَلْتَنِي عَنْ أَمْرٍ لَمْ يَكُنْ لِي بُدٌّ مِنْ تَفْسِيرِهِ وَ الْجَوَابِ فِيهِ فَإِنِّي لَأَعْلَمُ أَنَّ أَعْلَمَ هَذِهِ الْأُمَّةِ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عليه السلام بَعْدَ نَبِيِّهَا(7)لِأَنِّي لَمْ أَسْأَلْهُ عَنْ شَيْ‌ءٍ إِلَّا وَجَدْتُ عِنْدَهُ كلما(8)[عِلْماً] تُصَدِّقُهُ بِهِ التَّوْرَاةُ وَ جَمِيعُ كُتُبِ الْأَنْبِيَاءِ عليهم السلام فَقَالَ لَهُ عُمَرُ اسْكُتْ يَا ابْنَ الْيَهُودِيِ‌(9)فَوَ اللَّهِ إِنَّكَ لَكَثِيرُ التَّخَرُّصِ‌(10)بِكَذِبٍ‌(11)فَقَالَ كَعْبٌ وَ اللَّهِ مَا عَلِمْتُ أَنِّي كَذَبْتُ فِي شَيْ‌ءٍ مِنْ

به یوشع بن نون و گروهی از بنی اسرائیل او را پذیرفتند و گروهی هم فضل و برتری او را انکار کردند، و این همان است که خدای تعالی در قرآن یاد کرده «فآمنت طائفۀٌ من بنی إسرائیل و کَفَرَت طائفۀٌ فأیّدنا الذین آمنوا علی عدوّهم فأصبَحوا ظاهرین»،(12){گروهی از بنی اسرائیل ایمان آوردند پس طایفه‌ای کفر ورزیدند و کسانی را که گرویده بودند بر دشمنانشان یاری کردیم تا چیره شدند.}وچنین بودند پیغمبران گذشته و امت‌های پیشین و هیچ پیغمبری نبود جز اینکه یک وصی و جانشین داشت و قومش بر او حسد بردند و فضیلت او را انکار کردند. عمر گفت: وای بر تو ای کعب! پس به نظر تو وصی پیغمبر ما کیست؟

کعب گفت: او در همه کتب پیغمبران معروف و شناخته‌شده است و در همه کتبی که از آسمان نازل شده‌اند. او علی است! برادر پیغمبر عربی صلی الله علیه وآله. یار او بود در کار و پشتیبان او بود در برابر دشمنانش [و] همسری مبارک دارد [و] و از او دو پسر دارد که امتش پس از او هر دو را می‌کشند و به وصیش حسد می‌برند همان‌طور که امت‌های گذشته به اوصیاء پیغمبران خود حسد بردند؛ و او را از حقش دور می‌کنند و محروم، و پس از او فرزندانش را می‌کشند، مانند حسد امت‌های گذشته.

عمر نفسی درکشید و گفت، ای کعب! اگر قدری هم به کتاب نازل شده خدا باور داری، البته بسیار به آن دروغ بستی. کعب گفت: من هرگز در باره کتاب خدا دروغ نگفتم، ولی از من چیزی پرسیدی که ناچار بودم آن را برایت شرح دهم و من حتماً می‌دانم که داناترین این امت پس از پیغمبرشان، امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السّلام است. زیرا من چیزی از او نپرسیدم جز اینکه نزد او هر آنچه را تورات و همه کتب پیغمبران آن را تصدیق دارند، یافتم.

عمر به او گفت: ای یهودی زاده! خاموش باش، به خدا تو سخن‌های دروغین بسیار داری. کعب گفت: به خدا سراغ ندارم


1) في بعض النسخ: فهي.

2) الصف: 14.

3) في بعض النسخ: و يحسد.

4) في بعض النسخ: ولده من بعده و كذا في المصدر.

5) في بعض النسخ: كحذو.

6) في بعض النسخ: قال: فأفحم عمر و في المصدر: قال فأفحم عمر عندها و قال له.

7) في بعض النسخ: نبيّنا.

8) في المصدر: علما.

9) في المصدر: يا ابن اليهودية.

10) في بعض النسخ: لكثير التحرص.

11) في المصدر: لكثير التخرص و الكذب.

12) . صّف / 14

كِتَابِ اللَّهِ مُنْذُ جَرَي لِلَّهِ عَلَيَّ الْحُكْمُ وَ لَئِنْ شِئْتَ لَأُلْقِيَنَّ عَلَيْكَ شَيْئاً مِنْ عِلْمِ التَّوْرَاةِ فَإِنْ فَهِمْتَهُ فَأَنْتَ أَعْلَمُ مِنْهُ وَ إِنْ فَهِمَ فَهُوَ أَعْلَمُ مِنْكَ فَقَالَ لَهُ عُمَرُ هَاتِ بَعْضَ هَنَاتِكَ فَقَالَ كَعْبٌ أَخْبِرْنِي عَنْ قَوْلِ اللَّهِ وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَي الْماءِ فَأَيْنَ كَانَتِ الْأَرْضُ وَ أَيْنَ كَانَتِ السَّمَاءُ وَ أَيْنَ كَانَ جَمِيعُ خَلْقِهِ فَقَالَ لَهُ عُمَرُ وَ مَنْ يَعْلَمُ غَيْبَ‌(1)اللَّهِ مِنَّا إِلَّا مَا سَمِعَهُ رَجُلٌ مِنْ نَبِيِّنَا قَالَ وَ لَكِنْ إِخَالُ أَبَا حَسَنٍ لَوْ سُئِلَ عَنْ ذَلِكَ لَشَرَحَهُ بِمِثْلِ مَا قَرَأْنَاهُ فِي التَّوْرَاةِ فَقَالَ لَهُ عُمَرُ فَدُونَكَ إِذاً اخْتَلَفَ الْمَجْلِسُ قَالَ فَلَمَّا دَخَلَ عَلِيٌّ عليه السلام عَلَي عُمَرَ وَ أَصْحَابِهِ‌(2)أَرَادُوا إِسْقَاطَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عليه السلام فَقَالَ كَعْبٌ يَا أَبَا الْحَسَنِ أَخْبِرْنِي عَنْ قَوْلِ اللَّهِ تَعَالَي فِي كِتَابِهِ وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَي الْماءِ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عليه السلام نَعَمْ كَانَ عَرْشُهُ عَلَي الْمَاءِ حِينَ لَا أَرْضٌ مَدْحِيَّةٌ وَ لَا سَمَاءٌ مَبْنِيَّةٌ وَ لَا صَوْتٌ يُسْمَعُ وَ لَا عَيْنٌ تَنْبُعُ وَ لَا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَ لَا نَبِيٌّ مُرْسَلٌ وَ لَا نَجْمٌ يَسْرِي وَ لَا قَمَرٌ يَجْرِي وَ لَا شَمْسٌ تُضِي‌ءُ وَ عَرْشُهُ عَلَي الْمَاءِ غَيْرُ مُسْتَوْحِشٍ إِلَي أَحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ يُمَجِّدُ نَفْسَهُ وَ يُقَدِّسُهَا كَمَا شَاءَ أَنْ يَكُونَ كَانَ ثُمَّ بَدَا لَهُ أَنْ يَخْلُقَ الْخَلْقَ فَضَرَبَ بِأَمْوَاجِ الْبُحُورِ فَثَارَ مِنْهَا مِثْلُ الدُّخَانِ كَأَعْظَمِ مَا يَكُونُ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ فَبَنَي بِهَا سَمَاءً رَتْقاً ثُمَّ دَحَا(3)الْأَرْضَ مِنْ مَوْضِعِ‌(4)الْكَعْبَةِ وَ هِيَ وَسَطُ الْأَرْضِ فَطَبَقَتْ إِلَي الْبِحَارِ ثُمَّ فَتَقَهَا بِالْبُنْيَانِ وَ جَعَلَهَا سَبْعاً بَعْدَ إِذْ كَانَتْ وَاحِدَةً ثُمَّ اسْتَوي إِلَي السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ مِنْ ذَلِكَ الْمَاءِ الَّذِي أَنْشَأَهُ مِنْ تِلْكَ الْبُحُورِ فَجَعَلَهَا سَبْعاً طِبَاقاً بِكَلِمَتِهِ الَّتِي لَا يَعْلَمُهَا غَيْرُهُ وَ جَعَلَ فِي كُلِّ سَمَاءٍ سَاكِناً مِنَ الْمَلَائِكَةِ خَلَقَهُمْ مَعْصُومِينَ مِنْ نُورٍ مِنْ بُحُورٍ عَذْبَةٍ وَ هُوَ(5)بَحْرُ الرَّحْمَةِ وَ جَعَلَ طَعَامَهُمُ التَّسْبِيحَ وَ التَّهْلِيلَ وَ التَّقْدِيسَ فَلَمَّا قَضَي أَمْرَهُ

که از زمانی که حکم اسلام بر من جاری شد و مکلّف شدم، در هیچ چیز از کتاب خدا دروغ بسته باشم. اگر بخواهی، من یک مسأله علمی از تورات مطرح می‌کنم، اگر تو بهتر دانستی، تو از او داناتری و اگر او فهمید، از تو داناتر است. عمر گفت: بیاور برخی از آنچه ناستوده داری، کعب گفت: به من بگو «وکان عرشه علی الماء»پس زمین کجا بوده؟ وآسمان کجا بوده؟ وهمه مخلوقات کجا بودند؟ عمر گفت: چه کسی از غیب می‌داند، جز آنچه از پیغمبر ما شنیده باشد؟ گفت ولی به گمانم اگر از ابو الحسن از این مسأله سؤال شود، آن را شرح می‌دهد، همانند آنچه ما آن را در تورات خواندیم. عمر به او گفت: وقتی به مجلس آمد، از او بپرس. چون علی علیه السّلام بر عمر و یارانش وارد شد، آنان خواستند که امیر المؤمنین را خوار کنند. کعب گفت: ای ابوالحسن! در باره قول خدای تعالی در کتابش به من بگو، آنجا که فرمود: « وَکَانَ عَرْشُهُ عَلَی الْمَاء لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً»،{ عرش او بر آب بود تا شما را بیازماید که کدام‌یک نیکوکارترید.}امیر المؤمنین علی علیه السّلام فرمود: آری، عرش او بر آب بود آنگاه که نه زمین گسترانیده شده بود، و نه آسمان ساخته شده، نه آوازی شنیده می‌شد، نه چشمه‌ای می‌جوشید، و نه فرشته مقربی بود، نه پیغمبر مرسلی، و نه ستاره‌ای در حرکت بود، و نه ماهی در گردش، و نه خورشیدی در تابش. عرش او بر آب بود، و برای هیچ آفریده‌ای نگران نبود. خود را چنانچه می‌خواست بزرگ می‌داشت و تقدیس می‌نمود، سپس به آفریدن مخلوقات آغاز کرد. موج دریاها را برانگیخت و از آن‌ها دودی چون بزرگترین آفریده خدا برخاست، و آسمانی بسته از آن ساخت، و سپس زمین را از زیر محل کعبه کشید و پهن کرد، و آن وسط و میانه زمین است و با دریاها پیوست، سپس آن را از بنیان گشود و هفت طبقه‌اش نمود، بعد از آنکه یکی بود.

سپس به آسمان توجه کرد که دودی بود و بخاری برخاسته از آبی که در آن دریاها بود، و آن را با کلمه‌ای که جز خودش نمی‌داند هفت طبقه ساخت، و در هر آسمانی فرشته‌هایی را جای داد وآنان را معصوم از گناه آفرید، از نوری برگرفته از دریاهای خوش‌گوار، و آن دریای رحمت است، و خوراکشان را تسبیح تهلیل و تقدیس قرار داد. و چون کارش گذشت


1) في المصدر: بغيب اللّه.

2) في المصدر:« فلما دخل علي عمر أصحابه» و الظاهر أنّه الصحيح.

3) في المصدر: ثم انشق.

4) في بعض النسخ: في موضع.

5) و هي( خ).

وَ خَلْقَهُ اسْتَوَي عَلَي مُلْكِهِ فَمُدِحَ كَمَا يَنْبَغِي لَهُ أَنْ يُحْمَدَ ثُمَّ قَدَّرَ مُلْكَهُ فَجَعَلَ فِي كُلِّ سَمَاءٍ شُهُباً مُعَلَّقَةً(1)كَوَاكِبَ كَتَعْلِيقِ الْقَنَادِيلِ مِنَ الْمَسَاجِدِ لَا يُحْصِيهَا(2)غَيْرُهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي وَ النَّجْمُ مِنْ نُجُومِ السَّمَاءِ كَأَكْبَرِ مَدِينَةٍ فِي الْأَرْضِ ثُمَّ خَلَقَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ فَجَعَلَهُمَا شَمْسَيْنِ فَلَوْ تَرَكَهُمَا تَبَارَكَ وَ تَعَالَي كَمَا كَانَ ابْتَدَأَهُمَا فِي أَوَّلِ مَرَّةٍ لَمْ يُعْرَفْ خِلْقَةُ اللَّيْلِ مِنَ النَّهَارِ وَ لَا عُرِفَ الشَّهْرُ وَ لَا السَّنَةُ وَ لَا عُرِفَ الشِّتَاءُ مِنَ الصَّيْفِ وَ لَا عُرِفَ الرَّبِيعُ مِنَ الْخَرِيفِ وَ لَا عَلِمَ أَصْحَابُ الدَّيْنِ مَتَي يَحُلُّ دَيْنُهُمْ وَ لَا عَلِمَ الْعَامِلُ مَتَي يَتَصَرَّفُ‌(3)فِي مَعِيشَتِهِ وَ مَتَي يَسْكُنُ لِرَاحَةِ بَدَنِهِ فَكَانَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي لِرَأْفَتِهِ بِعِبَادِهِ نَظَرَ(4)لَهُمْ فَبَعَثَ جَبْرَئِيلَ عليه السلام إِلَي إِحْدَي الشَّمْسَيْنِ فَمَسَحَ بِهَا جَنَاحَهُ فَأَذْهَبَ مِنْهَا الشُّعَاعَ وَ النُّورَ وَ تَرَكَ فِيهَا الضَّوْءَ فَذَلِكَ قَوْلُهُ وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ وَ النَّهارَ آيَتَيْنِ فَمَحَوْنا آيَةَ اللَّيْلِ وَ جَعَلْنا آيَةَ النَّهارِ مُبْصِرَةً لِتَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّكُمْ وَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسابَ وَ كُلَّ شَيْ‌ءٍ فَصَّلْناهُ تَفْصِيلًا وَ جَعَلَهُمَا يَجْرِيَانِ فِي الْفَلَكِ وَ الْفَلَكُ بَحْرٌ(5)فِيمَا بَيْنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ مُسْتَطِيلٌ فِي السَّمَاءِ اسْتِطَالَتُهُ ثَلَاثَةُ فَرَاسِخَ يَجْرِي فِي غَمْرَةِ الشَّمْسِ وَ الْقَمَرِ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا عَلَي عَجَلَةٍ يَقُودُهُمَا(6)ثَلَاثُمِائَةِ مَلَكٍ بِيَدِ كُلِّ مَلَكٍ مِنْهَا عُرْوَةٌ يَجُرُّونَهَا فِي غَمْرَةِ ذَلِكَ الْبَحْرِ لَهُمْ زَجَلٌ بِالتَّهْلِيلِ وَ التَّسْبِيحِ وَ التَّقْدِيسِ لَوْ بَرَزَ وَاحِدٌ مِنْهُمَا مِنْ غَمْرِ ذَلِكَ الْبَحْرِ لَاحْتَرَقَ كُلُّ شَيْ‌ءٍ عَلَي وَجْهِ الْأَرْضِ حَتَّي الْجِبَالُ وَ الصُّخُورُ وَ مَا خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَيْ‌ءٍ فَلَمَّا خَلَقَ اللَّهُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ وَ اللَّيْلَ وَ النَّهَارَ وَ النُّجُومَ وَ الْفَلَكَ وَ جَعَلَ الْأَرَضِينَ عَلَي ظَهْرِ حُوتٍ‌(7)أَثْقَلَهَا فَاضْطَرَبَتْ فَأَثْبَتَهَا بِالْجِبَالِ فَلَمَّا اسْتَكْمَلَ خَلْقَ مَا فِي السَّمَاوَاتِ

و آفرینشش پایان یافت بر ملک خود استوار شد، و ستایش شد چنان که شایسته آن بود؛ سپس ملک خود را اندازه کرد، و در هر آسمانی اختران فروزانی آویخت مانند قندیل‌ها و چراغ‌هایی که در مساجد می‌آویزند، که کسی نمی‌تواند آن‌ها را حساب کند جز خدای تبارک و تعالی. یک اختر آسمانی مانند یک شهر بزرگ در زمین است. سپس خورشید و ماه را آفرید و هر دو را تابنده ساخت، و اگر خدای تعالی آن دو را وانهاده بود، همانطور که نخستین بار آفریده بود، شب از روزشناخته نمی‌شد، و ماه و سال و زمستان و تابستان و بهار و پائیز از هم شناخته نمی‌شدند و دین‌داران وقت وظائف و فرائض دینی خود را نمی‌دانستند، و کارگر نمی‌دانست کی به دنبال امور معاش خود برود و کی آسایش کند، و خدا به خاطر رأفتی که به بنده‌های خود داشت، به آن‌ها نظر کرد، و جبرئیل را فرستاد تا با پر خود یکی از دو خورشید را مسح کند، و پرتو و شعاع آن را برد و روشنی آن را به جا گذاشت، و این است فرموده خدا که «وجَعَلنا الّلیلَ و النّهارَ آیَتَین فَمَحونا آیۀَ الّلیل فجعلنا آیۀ النّهار مُبصِرۀً لتبتغوا فضلاً من ربّکم و لتعلمو عدد السنین و الحساب و کلّ شیءٍ فصّلناه تفصیلا»،(8){و شب و روز را دو نشانه قرار دادیم. نشانه شب را تیره‌گون و نشانه روز را روشنی‌بخش گردانیدیم تا [در آن] فضلی از پروردگارتان بجویید و تا شماره سال‌ها و حساب [عمرها و رویدادها] را بدانید و هر چیزی را به روشنی باز نمودیم.} و آن‌ها را نهادیم تا در فلک روان باشند و فلک میان آسمان و زمین فراز و بلند است. در آسمان، فرازی و بلندی‌اش تا سه فرسخ است در فرو گرفتن خورشید و ماهِ روان. و هر کدام در شتابند و سیصد فرشته آن‌ها را می‌کشاند، در دست هر فرشته حلقه‌ای است که آن‌ها را در اعماق این دریا روانه می‌کنند و هر کدام سر و صدایی در تهلیل و تسبیح و تقدیس دارند. اگر یکی از آن‌ها از اعماق آن دریا ظاهر شود و بیرون آید، هر چه بر روی زمین است می‌سوزد حتی کوه‌ها و سنگ‌ها و هر چه خدا آفریده، و چون خدا آسمان‌ها و زمین و شب و روز و اختران و فلک را آفرید و زمین را بر پشت ماهی نهاد، بر او سنگینی کرد و لرزید و به وسیله کوه‌ها آن را محکم و استوار کرد، و چون آفرینش آنچه در آسمان‌ها بود کامل شد


1) في بعض النسخ: معلقة الكواكب.

2) ما لا يحصيها( خ).

3) في المصدر: ينصرف.

4) في المصدر: أرأف بعباده و انظر.

5) في المخطوط: يجري.

6) في المصدر: يقوده.

7) في المصدر: الحوت.

8) . أسری / 12

وَ الْأَرْضُ يَوْمَئِذٍ خَالِيَةٌ لَيْسَ فِيهَا أَحَدٌ قَالَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قالَ إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ فَبَعَثَ اللَّهُ جَبْرَئِيلَ عليه السلام فَأَخَذَ مِنْ أَدِيمِ الْأَرْضِ قَبْضَةً فَعَجَنَهُ بِالْمَاءِ الْعَذْبِ وَ الْمَالِحِ‌(1)وَ رَكَّبَ فِيهِ الطَّبَائِعَ قَبْلَ أَنْ يَنْفُخَ فِيهِ الرُّوحَ فَخَلَقَهُ مِنْ أَدِيمِ الْأَرْضِ فَلِذَلِكَ سُمِّيَ آدَمَ لِأَنَّهُ لَمَّا عُجِنَ بِالْمَاءِ اسْتَأْدَمَ فَطَرَحَهُ فِي الْجَبْلِ كَالْجَبْلِ الْعَظِيمِ وَ كَانَ إِبْلِيسُ يَوْمَئِذٍ خَازِناً عَلَي السَّمَاءِ الْخَامِسَةِ يَدْخُلُ فِي مَنْخِرِ آدَمَ ثُمَّ يَخْرُجُ مِنْ دُبُرِهِ ثُمَّ يَضْرِبُ بِيَدِهِ عَلَي بَطْنِهِ فَيَقُولُ لِأَيِّ أَمْرٍ خُلِقْتَ لَئِنْ جُعِلْتَ فَوْقِي لَا أَطَعْتُكَ وَ إِنْ جُعِلْتَ أَسْفَلَ مِنِّي لَا أُعِينُكَ فَمَكَثَ فِي الْجَنَّةِ أَلْفَ سَنَةٍ مَا بَيْنَ خَلْقِهِ إِلَي أَنْ يُنْفَخَ فِيهِ الرُّوحُ فَخَلَقَهُ مِنْ مَاءٍ وَ طِينٍ وَ نُورٍ وَ ظُلْمَةٍ وَ رِيحٍ وَ نُورٍ مِنْ نُورِ اللَّهِ فَأَمَّا النُّورُ فَيُورِثُهُ الْإِيمَانَ وَ أَمَّا الظُّلْمَةُ فَيُورِثُهُ الْكُفْرَ وَ الضَّلَالَةَ وَ أَمَّا الطِّينُ فَيُورِثُهُ الرِّعْدَةَ وَ الضَّعْفَ وَ الِاقْشِعْرَارَ(2)عِنْدَ إِصَابَةِ الْمَاءِ فَيُنْعَتُ‌(3)بِهِ عَلَي أَرْبَعِ الطَّبَائِعِ عَلَي الدَّمِ وَ الْبَلْغَمِ وَ الْمِرَارِ وَ الرِّيحِ فَذَلِكَ قَوْلُهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي أَ وَ لا يَذْكُرُ الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ يَكُن شَيْئاً .

قَالَ فَقَالَ كَعْبٌ يَا عُمَرُ بِاللَّهِ أَ تَعْلَمُ كَعِلْمِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ فَقَالَ لَا فَقَالَ كَعْبٌ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عليه السلام وَصِيُّ الْأَنْبِيَاءِ وَ مُحَمَّدٌ خَاتَمُ الْأَنْبِيَاءِ عليهم السلام وَ عَلِيٌّ خَاتَمُ الْأَوْصِيَاءِ وَ لَيْسَ عَلَي الْأَرْضِ الْيَوْمَ مَنْفُوسَةٌ إِلَّا وَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ أَعْلَمُ مِنْهُ وَ اللَّهِ مَا ذَكَرَ مِنْ خَلْقِ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ وَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ وَ الْمَلَائِكَةِ شَيْئاً إِلَّا وَ قَدْ قَرَأْتُهُ فِي التَّوْرَاةِ كَمَا قَرَأَ قَالَ فَمَا رُئِيَ عُمَرُ غَضِبَ قَطُّ مِثْلَ غَضَبِهِ ذَلِكَ الْيَوْمَ‌(4).

بيان

الخرص الكذب و القول بالظن و التخرص الافتراء بعض

و زمین در آن روز تهی بود و در آن کسی نبود، خدا به فرشته‌ها فرمود: «إنّی جاعلٌ فی الإرض خلیفۀ قالوا أتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء و نحن نسبّح بحمدک و نقدّس لک قال إنّی أعلم ما لاتعلمون»،(5){من در زمین جانشینی خواهم گماشت. [فرشتگان] گفتند آیا در آن کسی را می‌گماری که در آن فساد انگیزد و خون‌ها بریزد و حال آنکه ما با ستایش تو [تو را] تنزیه می‌کنیم و به تقدیست می‌پردازیم! فرمود: من چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید.} پس خدا جبرئیل را فرستاد و از روی زمین مشتی (خاک) برگرفت و آن را با آب شیرین و تلخ خمیر کرد. و طبع‌ها را در آن در آمیخت، پیش از آنکه جان در آن بدمد و او را از روی گندمگون زمین آفرید و برای همین او را آدم نامید. چون او را با آب خمیر کرد گل آلود شد و آن را چون کوهی بزرگ به دامنه کوه افکند، ابلیس در آن روز بر آسمان پنجم بود، از سوراخ بینی آدم درون می‌شد و از دبر او در می‌آمد، سپس دست بر شکمش می‌زد و می‌گفت: تو برای چه آفریده شدی؟ اگر برتر و بالا دست من شوی از تو فرمان نمی‌برم و اگر زیردستم شوی یاریت نمی‌کنم. از روزی که آفریده شد تا جان در او دمیده شد، هزار سال در بهشت ماند. او را از آب و گل، نور و ظلمت و بادو پرتوی از خدا آفرید، اما بر اثر نور ایمان می‌آورد و بر اثر ظلمت به کفر می‌گراید و گمراهی. سرشت خاکی اش در مواجهه با آب او را دچار لرزش و ناتوانی و زبری پوست تن می‌نماید، و او را به چهار طبع وصف کنند، طبع خون و بلغم، و صفراء و باد، و این است قول خدا تبارک و تعالی که «أولا یذکر الإنسان أنّا خلقناه من قبل و لم یکن شیئا»،(6){آیا انسان به یاد نمی آورد که ما او را قبلا آفریدیم و حال آنکه چیزی نبوده است؟}

کعب گفت: ای عمر، تو را به خدا!آیا تو به مانند دانش امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علم داری؟ گفت: نه، کعب گفت: علی بن ابی طالب علیه السّلام وصی پیغمبران است و محمّد خاتم پیغمبران علیهم السلام، و علی خاتم اوصیاء، و نیست امروزه در روی زمین کسی(نفسی) جز اینکه علی بن ابی طالب از او داناتر است. به خدا ذکر نشده از خلق آدمی و جن و آسمان و زمین و فرشته‌ها، چیزی جز اینکه من آن را در تورات خواندم، چنانچه او گفت. و هیچ روز عمر را خشمناک‌تر از آن روز ندیدند.(7)

توضیح

«الخرص»: دروغ و سخن از روی گمان. «التخرص»: افتراء.


1) في المصدر: و الماء المالح.

2) في المصدر: القشعريرة-

3) في المصدر: فينبعث.

4) تفسير فرات: 65.

5) . البقره / 31

6) . مریم / 67

7) . تفسیر فرات : 65

هناتك أي شرورك أو كلماتك العجيبة و لكن إخال بكسر الهمزة و قد تفتح أي أظن ثم فتقها بالبنيان لعل المراد جعل الفرج بين قطعاتها فصارت كالبنيان أو جعل فيها البناء و العمارة فقسمت بالأقاليم علي قول و الجبل بالفتح الساحة و كان في الخبر تصحيفات و هو مشتمل علي رموز و لعلنا نتكلم في بعض أجزائه في موضع يناسبه.

«80»

الْكَافِي، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ سَهْلٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ كَثِيرٍ عَنْ دَاوُدَ الرَّقِّيِّ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَي الْماءِ فَقَالَ مَا يَقُولُونَ‌(1)قُلْتُ يَقُولُونَ إِنَّ الْعَرْشَ كَانَ عَلَي الْمَاءِ وَ الرَّبُّ فَوْقَهُ فَقَالَ كَذَبُوا مَنْ زَعَمَ هَذَا فَقَدْ صَيَّرَ اللَّهَ مَحْمُولًا وَ وَصَفَهُ بِصِفَةِ الْمَخْلُوقِ‌(2)وَ لَزِمَهُ أَنَّ الشَّيْ‌ءَ الَّذِي يَحْمِلُهُ أَقْوَي مِنْهُ قُلْتُ بَيِّنْ لِي جُعِلْتُ فِدَاكَ فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ حَمَّلَ دِينَهُ وَ عِلْمَهُ الْمَاءَ قَبْلَ أَنْ تَكُونَ أَرْضٌ أَوْ سَمَاءٌ أَوْ جِنٌّ أَوْ إِنْسٌ أَوْ شَمْسٌ أَوْ قَمَرٌ فَلَمَّا أَرَادَ أَنْ يَخْلُقَ الْخَلْقَ نَثَرَهُمْ بَيْنَ يَدَيْهِ فَقَالَ لَهُمْ مَنْ رَبُّكُمْ فَأَوَّلُ مَنْ نَطَقَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْأَئِمَّةُ عليهم السلام فَقَالُوا أَنْتَ رَبُّنَا فَحَمَّلَهُمُ الْعِلْمَ وَ الدِّينَ ثُمَّ قَالَ لِلْمَلَائِكَةِ هَؤُلَاءِ حَمَلَةُ دِينِي وَ عِلْمِي وَ أُمَنَائِي فِي خَلْقِي وَ هُمُ الْمَسْئُولُونَ ثُمَّ قَالَ لِبَنِي آدَمَ أَقِرُّوا لِلَّهِ بِالرُّبُوبِيَّةِ وَ لِهَؤُلَاءِ النَّفَرِ بِالْوَلَايَةِ وَ الطَّاعَةِ فَقَالُوا نَعَمْ رَبَّنَا أَقْرَرْنَا فَقَالَ اللَّهُ لِلْمَلَائِكَةِ اشْهَدُوا فَقَالَتِ الْمَلَائِكَةُ شَهِدْنَا عَلَي أَنْ لَا يَقُولُوا غَداً إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلِينَ أَوْ يَقُولُوا إِنَّما أَشْرَكَ آباؤُنا مِنْ قَبْلُ وَ كُنَّا ذُرِّيَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ أَ فَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ يَا دَاوُدُ وَلَايَتُنَا مُؤَكَّدَةٌ عَلَيْهِمْ فِي الْمِيثَاقِ‌(3).

التوحيد، عن علي بن أحمد الدقاق عن محمد بن أبي عبد الله الكوفي عن

«بعض هناتک» یعنی بدیهایت یا کلمات عجیبت. «و لکن إخال» که گاهی با فتح همزه می آید یعنی گمان می کنم.

«ثم فتقها بالبنیان» شاید منظور این است که میان طبقاتش گشادگی ایجاد کرد و مانند ساختمان شد، یا اینکه بنا بر قولی، عمارت و آبادانی در آن نهاد و به هفت اقلیم تقسیم شد. این خبر نقاط ابهامی دارد و رموزی، و شاید ما در زمان مناسبی در باره بخشی از آن توضیح بدهیم.

روایت 80

کافی: داود رقی از امام صادق علیه السّلام از تفسیر آیه: «و کان عرشه علی الماء» پرسید، فرمود: چه می‌گویند؟ گفتم: می‌گویند: عرش بر روی آب بود و پروردگار بالای آن. فرمود: دروغ می‌گویند، هر که این را بگوید خدا را چون باری و جسمی قابل حمل پنداشته، و به صفت مخلوق توصیفش کرده و این مستلزم آن است که چیزی که خدا را حمل کرده و نگه داشته، نیرومندتر از او باشد. گفتم: قربانت گردم! برایم شرح بده. فرمود: خدا دین و دانش خود را بر آب بار کرد، پیش از آنکه زمینی یا آسمانی یا جن وانسی، یا خورشید و ماهی باشند. چون خواست خلق را بیافریند، آن‌ها را در برابر خود پراکند و به آن‌ها گفت: پروردگارتان کیست؟ نخستین کسی که به سخن آمد، رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله و امیرالمؤمنین و ائمه علیهم السلام بودند که گفتند: تویی پروردگار ما. پس دین و دانشش را به آن‌ها داد تا حمل کنند، سپس به فرشته‌ها فرمود: اینان حاملان دین و علم منند و امینانم بر خلق، و آنان مسئول هستند.

سپس به بنی آدم فرمود: به ربوبیت و پروردگاری خداوند اقرار کنید، و برای اینان به ولایت و فرمانبرداری. گفتند: بله پروردگارا، ما اقرار کردیم. پس خدا به فرشته‌ها فرمود: گواه باشید. ملائکه گفتند: گواهیم براینکه فردا نگویند راستی ما از این بی‌خبر بودیم یا بگویند، همانا پدران ما پیش از این مشرک بودند، و ما پس از آن‌ها فرزندان ناتوانی بودیم. آیا ما را به آن چه بیهوده‌کاران کردند عذاب می‌نمائی؟ ای داود، ولایت ما در میثاق بر آن‌ها تأکید شده.(4)

در التوحید روایتی مشابه آن آمده.


1) في التوحيد: فقال لي ما يقولون في ذلك.

2) في التوحيد: المخلوقين.

3) الكافي: ج 1، ص: 132.

4) . الکافی 1 : 132

محمد بن إسماعيل البرمكي عن جزعان‌(1)بن نصر الكندي عن سهل: مثله

بيان

ظاهره أن الله سبحانه أعطي الماء حالة صار قابلا لحمل دينه و علمه و يحتمل أن يكون المعني أنه لما كان الماء أول المخلوقات و كان الله تعالي جعله قابلا لأن يخرج منه خلقا يكونون قابلين لعلمه و دينه و كان يهيئ أسباب خروجهم منه فكأنه حمل دينه و علمه الماء و من يسلك مسلك الحكماء قد يؤول الماء بالعقل و قد يؤوله بالهيولي و نحن من ذلك بمعزل بفضله تعالي.

«81»

الْكَافِي، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَي عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ دَاوُدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَطِيَّةَ(2)قَالَ: جَاءَ إِلَي أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ مِنْ عُلَمَائِهِمْ فَقَالَ يَا أَبَا جَعْفَرٍ جِئْتُ أَسْأَلُكَ عَنْ مَسْأَلَةٍ قَدْ أَعْيَتْ عَلَيَّ أَنْ أَجِدَ أَحَداً يُفَسِّرُهَا وَ قَدْ سَأَلْتُ عَنْهَا ثَلَاثَةَ أَصْنَافٍ مِنَ النَّاسِ فَقَالَ كُلُّ صِنْفٍ مِنْهُمْ شَيْئاً غَيْرَ الَّذِي قَالَ الصِّنْفُ الْآخَرُ فَقَالَ لَهُ أَبُو جَعْفَرٍ عليه السلام مَا ذَاكَ قَالَ فَإِنِّي أَسْأَلُكَ عَنْ أَوَّلِ مَا خَلَقَ اللَّهُ مِنْ خَلْقِهِ فَإِنَّ بَعْضَ مَنْ سَأَلْتُهُ قَالَ الْقَدَرُ وَ قَالَ بَعْضُهُمُ الْقَلَمُ وَ قَالَ بَعْضُهُمُ الرُّوحُ فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ مَا قَالُوا شَيْئاً أُخْبِرُكَ أَنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي كَانَ وَ لَا شَيْ‌ءَ غَيْرُهُ وَ كَانَ عَزِيزاً وَ لَا أَحَدَ كَانَ قَبْلَ عِزِّهِ وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ سُبْحانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ وَ كَانَ الْخَالِقُ قَبْلَ الْمَخْلُوقِ وَ لَوْ كَانَ أَوَّلُ مَا خَلَقَ مِنْ خَلْقِهِ الشَّيْ‌ءَ مِنَ الشَّيْ‌ءِ إِذاً لَمْ يَكُنْ لَهُ انْقِطَاعٌ أَبَداً وَ لَمْ يَزَلِ اللَّهُ إِذاً وَ مَعَهُ شَيْ‌ءٌ لَيْسَ هُوَ يَتَقَدَّمُهُ وَ لَكِنَّهُ كَانَ إِذْ لَا شَيْ‌ءَ غَيْرُهُ وَ خَلَقَ الشَّيْ‌ءَ الَّذِي جَمِيعُ

توضیح

ظاهرش آن است که خدای سبحان به آب حالتی داد که قابلیت حمل دین و دانش او را پیدا کرد، و شاید مقصود این باشد که چون آب از نخستین آفریده‌ها است، و خدا آن را آماده کرد تا از آن خلقی برون آید که قابلیت حمل دین و دانش او را داشته باشند، و اسباب برآمدن آن‌ها را فراهم کرده، مانند آن است که دین و دانشش را بر آب حمل کرده. و هر کس به روش حکماء سخن کند، آب را تفسیر به خرد می‌کند و بخشی تفسیر به هیولا کردند، و ما از این‌سخنان به فضل خدای تعالی به دوریم.

روایت 81

روضۀ الکافی: مردی از دانشمندان شام به امام باقر علیه السّلام گفت: یا ابا جعفر، آمدم از تو مسأله‌ای بپرسم که در تفسیر و یافتن پاسخ آن درمانده شدم، من از سه دسته مردم آن را پرسیدم: هر کدام پاسخی متفاوت دادند. امام علیه السّلام فرمود: آن مسأله چیست؟ گفت: من از شما می‌پرسم، نخستین آفریده خدا چیست؟ برخی به من گفته‌اند، قدر است، و برخی گفته‌اند: قلم است، و برخی آن را روح دانسته‌اند، امام باقر علیه السّلام فرمود: چیز درستی نگفتند، من به تو خبر می‌دهم که خدا تبارک و تعالی بود و چیزی جز او نبود، عزیز بود و هیچ کس پیش از عزت او نبود، و این است فرموده او «سبحان ربّک ربّ العزۀ عمّا یصفون»،(3){منزه است پروردگار تو، پروردگار شکوهمند از آنچه وصف می‌کنند.}خالق بود پیش از مخلوق و اگر نخست بار چیزی را از چیزی آفریده باشد، نقطه پایانی برای آن متصور نیست؛ و اگر همیشه با خدا چیزی بوده، در این صورت خدا پیش از او نبوده؛ ولی خدا بوده آنگاه که جز او چیزی نبوده، و چیزی آفریده که همه چیز از آن


1) في المصدر: جذعان بن أبي نصر الكندي.

2) هو محمّد بن عطية الحناط الكوفيّ أخو الحسن و جعفر، قال النجاشيّ عند ترجمة اخيه الحسن، الحسن بن عطية الحناط كوفيّ، مولي، ثقة، و اخواه أيضا، و كلهم يروون عن أبي عبد اللّه عليه السلام و ظاهره وثاقة محمّد و جعفر أيضا. لكن في روايته عن ابي جعفر بلا واسطة اشكال، لانه روي عن أبي عبد اللّه عليه السلام و هو صغير كما صرّح به النجاشيّ، فكأن في السند ارسالا. و يؤيده أنّه لم يذكر روايته في سائر كتب الرجال أيضا إلّا عن الصادق عليه السلام.

3) . صافات / 180

الْأَشْيَاءِ مِنْهُ وَ هُوَ الْمَاءُ الَّذِي خَلَقَ الْأَشْيَاءَ مِنْهُ فَجَعَلَ نَسَبَ كُلِّ شَيْ‌ءٍ إِلَي الْمَاءِ وَ لَمْ يَجْعَلْ لِلْمَاءِ نَسَباً يُضَافُ إِلَيْهِ وَ خَلَقَ الرِّيحَ مِنَ الْمَاءِ ثُمَّ سَلَّطَ الرِّيحَ عَلَي الْمَاءِ فَشَقَّقَتِ الرِّيحُ مَتْنَ الْمَاءِ حَتَّي ثَارَ مِنَ الْمَاءِ زَبَدٌ عَلَي قَدْرِ مَا شَاءَ أَنْ يَثُورَ فَخَلَقَ مِنْ ذَلِكَ الزَّبَدِ أَرْضاً بَيْضَاءَ نَقِيَّةً لَيْسَ فِيهَا صَدْعٌ وَ لَا ثَقْبٌ‌(1)وَ لَا صُعُودٌ وَ لَا هُبُوطٌ وَ لَا شَجَرَةٌ ثُمَّ طَوَاهَا فَوَضَعَهَا فَوْقَ الْمَاءِ ثُمَّ خَلَقَ اللَّهُ النَّارَ مِنَ الْمَاءِ فَشَقَّقَتِ النَّارُ مَتْنَ الْمَاءِ حَتَّي ثَارَ مِنَ الْمَاءِ دُخَانٌ عَلَي قَدْرِ مَا شَاءَ اللَّهُ أَنْ يَثُورَ فَخَلَقَ مِنْ ذَلِكَ الدُّخَانِ سَمَاءً صَافِيَةً نَقِيَّةً لَيْسَ فِيهَا صَدْعٌ وَ لَا نَقْبٌ‌(2)وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ أَمِ السَّماءُ بَناها رَفَعَ سَمْكَها فَسَوَّاها وَ أَغْطَشَ لَيْلَها وَ أَخْرَجَ ضُحاها قَالَ وَ لَا شَمْسٌ وَ لَا قَمَرٌ وَ لَا نُجُومٌ وَ لَا سَحَابٌ ثُمَّ طَوَاهَا فَوَضَعَهَا فَوْقَ الْأَرْضِ ثُمَّ نَسَبَ الْخَلِيقَتَيْنِ فَرَفَعَ السَّمَاءَ قَبْلَ الْأَرْضِ فَذَلِكَ قَوْلُهُ عَزَّ ذِكْرُهُ وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها يَقُولُ بَسَطَهَا .

قَالَ فَقَالَ لَهُ الشَّامِيُّ يَا أَبَا جَعْفَرٍ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ أَ وَ لَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما فَقَالَ لَهُ أَبُو جَعْفَرٍ عليه السلام فَلَعَلَّكَ تَزْعُمُ أَنَّهُمَا كَانَتَا رَتْقاً مُلْتَزِقَتَيْنِ مُلْتَصِقَتَيْنِ فَفُتِقَتْ إِحْدَاهُمَا مِنَ الْأُخْرَي فَقَالَ نَعَمْ فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ عليه السلام اسْتَغْفِرْ رَبَّكَ فَإِنَّ قَوْلَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ كانَتا رَتْقاً يَقُولُ كَانَتِ السَّمَاءُ رَتْقاً لَا تُنْزِلُ الْمَطَرَ وَ كَانَتِ الْأَرْضُ رَتْقاً لَا تُنْبِتُ الْحَبَّ فَلَمَّا خَلَقَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي الْخَلْقَ وَ بَثَّ فِيها مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ فَفَتَقَ السَّمَاءَ بِالْمَطَرِ وَ الْأَرْضَ بِنَبَاتِ الْحَبِّ فَقَالَ الشَّامِيُّ أَشْهَدُ أَنَّكَ مِنْ وُلْدِ الْأَنْبِيَاءِ وَ أَنَّ عِلْمَكَ عِلْمُهُمْ‌(3).

توضيح

قوله عليه السلام و لو كان أول ما خلق أي لو كان كما تزعمه الحكماء كل حادث مسبوقا بمادة فلا يتحقق شي‌ء يكون أول الأشياء من الحوادث فيلزم وجود قديم سوي الله تعالي و هو محال فجعل نسب كل شي‌ء إلي الماء أي

و آن آب است که همه چیز را از آن آفریده و نسبت هر چیز را به آب قرار داد، و نسب و نژادی نبود که به آن بپیوندد، و باد را از آب آفرید و باد را بر آب چیره ساخت و باد، دل آن را شکافت تا اینکه از آب کفی حاصل شد تا اندازه‌ای که خدا خواست، و از آن کف زمینی سپید و پاک آفرید که شکستگی و سوراخی نداشت، و بلندی و پستی در آن نبود و بی‌درخت بود، سپس آن را در هم نوردید و بالای آب نهاد. سپس خدا آتش را از آب آفرید و آتش دل آب را شکافت تا از آب دودی برآمد به اندازه‌ای که خدا خواست، و از آن دود آسمانی صاف و پاک آفرید که شکستگی و سوراخ نداشت و این است فرموده او که «رَفَعَ سَمْکَهَا فَسَوَّاهَا *وَأَغْطَشَ لَیْلَهَا وَأَخْرَجَ ضُحَاهَا»،(4){سقفش را برافراشت و آن را [به اندازه معین] درست کرد. و شبش را تیره و روزش را آشکار گردانید.}- فرمود: - نه خورشیدی بود و نه ماه، و نه اختران و نه ابر، سپس آن را در هم نوردید و بالای زمین نهاد، سپس دو آفریده را به هم مربوط ساخت، و آسمان را پیش از زمین برافراشت، و این است فرموده‌او که «وَالْأَرْضَ بَعْدَ ذَلِکَ دَحَاهَا»،(5){و پس از آن زمین را با غلتانیدن گسترد.} می‌فرماید: پهن کرد.

مرد شامی گفت: یا ابا جعفر، این کلام خدای عز و جل یعنی چه؟ «أَوَلَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ کَانَتَا رَتْقًا فَفَتَقْنَاهُمَا»،(6){آیا کسانی که کفر ورزیدند ندانستند که آسمان‌ها و زمین هر دو به هم پیوسته بودند و ما آن دو را از هم جدا ساختیم؟} امام علیه السّلام فرمود: شاید می‌پنداری آن‌ها به هم چسبیده و پیوسته بودند، و یکی را از دیگری برگشود و جدا کرد؟ گفت: آری. امام فرمود: از پروردگارت طلب استغفار کن، زیرا معنی «کانتا رتقا» این است که می‌فرماید، آسمان بسته بود و باران فرود نمی‌آمد. و زمین بسته بود و دانه گیاه نمی‌روئید، و چون خدای تبارک و تعالی خلق را آفرید، و از هر جانوری در زمین پراکند، آسمان را با باران گشود، و زمین را به رویاندن دانه، شامی گفت: گواهی می‌دهم که تو زاده پیغمبری و دانش تو دانش پیغمبران است.(7)

توضیح

این که فرمود «اگر نخستین آفریده از چیزی باشد» یعنی اگر چنان باشد که حکماء می‌پندارند هر حادث و پدیده‌ای باید مسبوق به ماده‌ای باشد، چیزی که نخستین پدیده و حادث باشد محقق نشود، و لازم می‌شود وجود قدیمی غیر ازخدا را بپذیریم و آن محال است. «نسبت هر چیز را به آب قرار داد»


1) نقب( خ).

2) ثقب( خ).

3) روضة الكافي: 94.

4) . نازعات / 29-28

5) . نازعات / 30

6) . أنبیاء / 30

7) . روضۀ الکافی : 94

بأن خلق جميعها منه لا بقوله وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْ‌ءٍ حَيٍ لأنه ظاهرا مختص بذوي الحياة إلا أن يقال المراد بكل شي‌ء هنا أيضا ذوو الحياة أو يقال انتساب ذوي الحياة إليه مستلزم لانتساب غيرهم أيضا من العناصر لأنها جزء الحيوان ثم نسب الخليقتين أي رتبهما في الوضع و جعل إحداهما فوق الأخري أو بين نسبة خلقهما في كتابه بقوله وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها فبين أن دحو الأرض بعد رفع السماء.

«82»

الْكَافِي، عَنْ مُحَمَّدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ الْعَلَاءِ بْنِ رَزِينٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ وَ الْحَجَّالِ عَنِ الْعَلَاءِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: قَالَ لِي أَبُو جَعْفَرٍ عليه السلام كَانَ كُلُّ شَيْ‌ءٍ مَاءً وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَي الْماءِ فَأَمَرَ اللَّهُ جَلَّ وَ عَزَّ الْمَاءَ فَاضْطَرَمَ نَاراً ثُمَّ أَمَرَ النَّارَ فَخَمَدَتْ فَارْتَفَعَ مِنْ خُمُودِهَا دُخَانٌ فَخَلَقَ اللَّهُ السَّمَاوَاتِ مِنْ ذَلِكَ الدُّخَانِ وَ خَلَقَ الْأَرْضَ مِنَ الرَّمَادِ ثُمَّ اخْتَصَمَ الْمَاءُ وَ النَّارُ وَ الرِّيحُ فَقَالَ الْمَاءُ أَنَا جُنْدُ اللَّهِ الْأَكْبَرُ وَ قَالَ الرِّيحُ أَنَا جُنْدُ اللَّهِ الْأَكْبَرُ(1)وَ قَالَتِ النَّارُ أَنَا جُنْدُ اللَّهِ الْأَكْبَرُ فَأَوْحَي اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَي الرِّيحِ أَنْتِ جُنْدِيَ الْأَكْبَرُ.

بيان

و خلق الأرض من الرماد لعل المراد بقية الأرض التي حصلت بعد الدحو و يحتمل أيضا أن يكون الزبد المذكور في الأخبار الأخر مادة بعيدة للأرض بأن يكون الرماد تكون من الزبد و من الرماد تكونت الأرض أو يكون الرماد أحد أجزاء الأرض مزج بالزبد فجمد الزبد بذلك المزج و تصلب.

«83»

الْكَافِي، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَي عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ الْأَحْوَلِ عَنْ سَلَّامِ بْنِ الْمُسْتَنِيرِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام قَالَ: إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ الْجَنَّةَ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ النَّارَ وَ خَلَقَ الطَّاعَةَ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ الْمَعْصِيَةَ وَ خَلَقَ الرَّحْمَةَ قَبْلَ الْغَضَبِ وَ خَلَقَ الْخَيْرَ قَبْلَ الشَّرِّ وَ خَلَقَ الْأَرْضَ قَبْلَ السَّمَاءِ وَ خَلَقَ الْحَيَاةَ قَبْلَ الْمَوْتِ وَ خَلَقَ الشَّمْسَ قَبْلَ الْقَمَرِ وَ خَلَقَ النُّورَ قَبْلَ‌(2)أَنْ يَخْلُقَ الظُّلْمَةَ(3).

یعنی همه را از آب آفرید، نه مقصود این است که می‌گوید: «و جعلنا من الماء کل شیء حیّ»، { هر چیز زنده‌ای را از آب پدید آوردیم.} زیرا ظاهرش مخصوص به دارای حیات است مگر اینکه گفته شود، مقصود از هر چیز در اینجا هم همان زنده‌ها است، یا گفته شود نسبت زنده‌ها به آب مستلزم نسبت دیگر چیزها به آن است از هر یک از عناصر، زیرا آن‌ها هم جزء زنده‌ها هستند. «سپس دو آفریده را به هم مربوط ساخت» یعنی وضعیت آن‌ها را مرتب نمود، و یکی را در بالای دیگری نهاد، یا آنکه نسبت آن‌ها را در کتاب خود یاد کرد و فرمود: «و الأرض بعد ذلک دحاها» و بیان کرد که گسترانیدن زمین پس از افراشتن آسمان بوده است.

روایت 82

روضۀ الکافی: محمّد بن مسلم روایت می‌کند که امام باقر علیه السلام به من فرمود: همه چیز آب بود، و عرش خدا بر آب بود، و خدا عز و جل آب را فرمان داد تا بر افروخت و آتش گرفت، سپس آتش را فرمود تا خاموش شد و از خاموشی آن دودی برخاست و خدا آسمان‌ها و زمین را از آن دود آفرید، و زمین را ازخاکسترش آفرید، سپس آب و آتش و باد با هم ستیز کردند. آب گفت: منم بزرگترین لشکر خدا(جندالله اکبر)، آتش گفت: منم بزرگترین لشکر خدا، و خدای عز و جل به باد خطاب کرد:توئی بزرگترین لشکر.(4)

توضیح

«زمین را از خاکستر آفریده»، شاید مقصود بقیه زمینی باشد که بعد از دحو و گسترانیدن زمین حاصل شده، و شاید کفی که در اخبار دیگر ذکر شده مایه اولیه زمین باشد و خاکستر از آن به وجود آمده و از آن خاکستر زمین آفریده شده یا اینکه خاکستر بخشی از زمین با کف آمیخته شده و کف خشکیده و سفت شده و زمین شده است.

روایت 83

روضۀ الکافی: امام باقر علیه السّلام فرمود: به راستی خدای عز و جل، بهشت را پیش از دوزخ آفرید، و طاعت را پیش از گناه، و رحمت را پیش از خشم و غضب، و خوبی را پیش از بدی، و آسمان را پیش از زمین آفرید، و زندگی را پیش از مرگ، و خورشید را پیش از ماه، و نور را پیش از ظلمت.(5)


1) روضة الكافي: 95 و 153.

2) في المصدر: قبل الظلمة.

3) روضة الكافي: 145.

4) . روضۀ الکافی : 95 و 153

5) . روضۀ الکافی : 145

بيان

لعل المراد بخلق الطاعة تقديرها بل الظاهر في الأكثر ذلك و الخلق بمعني التقدير شائع و المراد بخلق الشر خلق ما يترتب عليه شر ظاهرا و إن كان خيره غالبا و وجوده صلاحا.

«84»

الْكَافِي، عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ هَارُونَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ قَالَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله: مَا خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ خَلْقاً إِلَّا وَ قَدْ أَمَّرَ عَلَيْهِ آخَرَ يَغْلِبُهُ فِيهِ وَ ذَلِكَ أَنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي لَمَّا خَلَقَ السَّحَابَ‌(1)السُّفْلَي فَخَرَتْ وَ زَخَرَتْ‌(2)وَ قَالَتْ أَيُّ شَيْ‌ءٍ يَغْلِبُنِي فَخَلَقَ الْأَرْضَ فَسَطَحَهَا عَلَي ظَهْرِهَا فَذَلَّتْ ثُمَّ إِنَّ الْأَرْضَ فَخَرَتْ وَ قَالَتْ أَيُّ شَيْ‌ءٍ يَغْلِبُنِي فَخَلَقَ الْجِبَالَ فَأَثْبَتَهَا عَلَي ظَهْرِهَا أَوْتَاداً مِنْ أَنْ تَمِيدَ بِمَا عَلَيْهَا فَذَلَّتِ الْأَرْضُ وَ اسْتَقَرَّتْ ثُمَّ إِنَّ الْجِبَالَ فَخَرَتْ عَلَي الْأَرْضِ فَشَمَخَتْ وَ اسْتَطَالَتْ وَ قَالَتْ أَيُّ شَيْ‌ءٍ يَغْلِبُنِي فَخَلَقَ الْحَدِيدَ فَقَطَعَهَا فَقَرَّتِ الْجِبَالُ وَ ذَلَّتْ ثُمَّ إِنَّ الْحَدِيدَ فَخَرَ عَلَي الْجِبَالِ وَ قَالَ أَيُّ شَيْ‌ءٍ يَغْلِبُنِي فَخَلَقَ النَّارَ فَأَذَابَتِ الْحَدِيدَ فَذَلَّ الْحَدِيدُ ثُمَّ إِنَّ النَّارَ زَفَرَتْ وَ شَهَقَتْ وَ فَخَرَتْ وَ قَالَتْ أَيُّ شَيْ‌ءٍ يَغْلِبُنِي فَخَلَقَ الْمَاءَ فَأَطْفَأَهَا فَذَلَّتِ النَّارُ ثُمَّ إِنَّ الْمَاءَ فَخَرَ وَ زَخَرَ وَ قَالَ أَيُّ شَيْ‌ءٍ يَغْلِبُنِي فَخَلَقَ الرِّيحَ فَحَرَّكَتْ أَمْوَاجَهُ وَ أَثَارَتْ مَا فِي قَعْرِهِ وَ حَبَسَتْهُ عَنْ مَجَارِيهِ فَذَلَّ الْمَاءُ ثُمَّ إِنَّ الرِّيحَ فَخَرَتْ وَ عَصَفَتْ وَ لَوَّحَتْ‌(3)أَذْيَالَهَا وَ قَالَتْ أَيُّ شَيْ‌ءٍ يَغْلِبُنِي فَخَلَقَ الْإِنْسَانَ فَبَنَي وَ احْتَالَ وَ اتَّخَذَ مَا يَسْتَتِرُ بِهِ مِنَ الرِّيحِ وَ غَيْرِهَا فَذَلَّتِ الرِّيحُ ثُمَّ إِنَّ الْإِنْسَانَ طَغَي وَ قَالَ مَنْ أَشَدُّ مِنِّي قُوَّةً فَخَلَقَ اللَّهُ لَهُ الْمَوْتَ فَقَهَرَهُ فَذَلَّ الْإِنْسَانُ ثُمَّ إِنَّ الْمَوْتَ فَخَرَ فِي نَفْسِهِ فَقَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَا تَفْخَرْ فَإِنِّي ذَابِحُكَ بَيْنَ الْفَرِيقَيْنِ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ أَهْلِ النَّارِ ثُمَّ لَا أُحْيِيكَ أَبَداً فَتُرْجَي وَ تُخَافُ‌(4)وَ قَالَ أَيْضاً وَ الْحِلْمُ يَغْلِبُ الْغَضَبَ

توضیح

شاید مقصود از خلق «طاعت»، تقدیرباشد، بلکه در بیشتر آن‌ها ظاهر همین است، و خلق به معنی تقدیر شایع است. و مقصود از خلق شر و بدی خلق چیزی است که شر به حسب ظاهر بر آن مترتب است و اگر چه خیر او غالب و وجودش صلاح است.

روایت 84

روضۀ الکافی: امام صادق علیه السّلام می‌فرماید که پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: خدا هیچ نیافرید جز آنکه بر او فرماندهی گماشت که به او غلبه داشته باشد، این برای آن است که چون خدای تبارک و تعالی ابر را آفرید، به خود بالید و با عجب فریاد برکشید و گفت: چه چیز بر من چیره می‌شود؟ پس زمین را آفرید و بر پشت او پهن کرد و او زبون شد، سپس زمین به خود بالید و گفت: چه چیز می‌تواند بر من چیره شود؟ و کوه‌ها را آفرید و چون میخ‌هایی بر پشتش کوبید تا اهل خود را نلرزاند، و زمین زبون شد و آرام گردید. سپس کوه‌ها بر زمین فخر کردند و مغرور شدند و سر بلند کردند و گفتند: چه چیزی می‌تواند بر ما چیره شود؟ خدا آهن را آفرید تا کوه را برید و زبون شد. سپس آهن بر کوه‌ها فخر فروختند و گفتند، چه چیزی است که بر ما غلبه یابد؟ و آتش را آفرید و آهن را گداخت و ذوب کرد و آهن زبون شد. سپس آتش شعله زد و شیهه کشید و بر خود بالید و گفت: چه چیزی می‌تواند بر من چیره شود؟ پس آب را آفرید و آب را خاموش کرد و آتش زبون شد. سپس آب بر خود بالید و غرید و گفت: چه چیزی می‌تواند بر من چیره شود؟ پس باد را آفرید و امواج آن را به جنبش درآورد و آنچه در قعرش بود برانگیخت و آن را از مجاریش حبس کرد و بازگرفت و آب زبون شد. سپس باد بر خود بالید و تند وزید و دامن خود را بالا کشید و گفت: چه چیزی می‌تواند بر من چیره شود ؟ پس انسان را آفرید و او ساخت و چاره جست و برگرفت آنچه را که از باد و دیگر آفاتش پنهان دارد، و باد زبون شد. سپس انسان سرکش شد و طغیان کرد و گفت کیست نیرومندتر از من؟ و خدا مرگ را برای او آفرید و او را مقهور کرد و انسان زبون شد. سپس مرگ پیش خود بالید و خدای عز و جل فرمود: مبال بر خود که من تو را میان دو گروه بهشتیان و دوزخیان سر می‌برم، سپس هرگز زنده‌ات نمی‌کنم تا امید و بیمی‌شوی و باز فرمود: بردباری بر خشم چیره است


1) في المصدر: البحار السفلي.

2) في المخطوط: زحزحت.

3) في المصدر: و أرخت أذيالها.

4) في المصدر: أو تخاف.

وَ الرَّحْمَةُ تَغْلِبُ السَّخَطَ وَ الصَّدَقَةُ تَغْلِبُ الْخَطِيئَةَ ثُمَّ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام وَ مَا أَشْبَهَ هَذَا مِمَّا يَغْلِبُ غَيْرَهُ‌(1).

إيضاح

في القاموس زخر البحر كمنع زخرا و زخورا و تزخر طما و تملأ و الوادي مد جدا و ارتفع و النبات طال و الرجل بما عنده فخر انتهي‌(2)و الظاهر أن هذه الجمل جرت علي سبيل الاستعارة التمثيلية لبيان أن سوي الحق تعالي مقهور مغلوب عن غيره و الله سبحانه هو الغالب القاهر لجميع ما سواه و أنه سبحانه بحكمته دفع في الدنيا عادية كل شي‌ء بشي‌ء ليستقيم للناس التعيش فيها و الميل الحركة و الاضطراب.

و قال الجوهري الزفير اغتراق‌(3)النفس للشدة و الزفير أول صوت الحمار و الشهيق آخره‌(4)و قال الفيروزآبادي زفر النار سمع لتوقدها صوت‌(5)قوله عليه السلام إن الماء فخر لعل المراد بالماء هاهنا المياه التي استكنت في الأرض و خلقت علي وجهها و لذا قيد الماء في أول الخبر بالبحار السفلي و غلبة الأرض إنما هي عليها دون المياه الظاهرة فلا ينافي تأخر خلق هذا الماء عن كثير من الأشياء تقدم خلق أصل الماء و حقيقته علي غيره من سائر الأشياء.

قوله و عصفت أي اشتدت و لوحت أذيالها أي رفعتها و حركتها تبخترا و تكبرا و هذا من أحسن الاستعارات فترجي أو تخاف أي لا أحييك فتكون حياتك رجاء لأهل النار و خوفا لأهل الجنة و ذبح الموت لعل المراد به ذبح شي‌ء يسمي بهذا الاسم ليعرف الفريقان رفع الموت عنهما عيانا إن لم نقل بتجسم الأعراض في تلك النشأة و يحتمل أن يكون هذا أيضا علي الاستعارة التمثيلية.

و مهربانی بر تندی چیره می‌شود، و راستی بر خطا غلبه می‌کند، سپس امام صادق علیه السّلام فرمود: و چه شباهتی دارد این به آن چه بر دیگری غلبه کند!(6)

توضیح

در قاموس گوید: «زَخَر البحر زخرا و زخورا و تزخر»: آب دریا بالا آمد. «زخر الوادی»: زمین بلند و مرتفع شد. «زخر النبات»: گیاه رشد کرد و بلند شد. «زخر الرجل بما عنده»: مرد به آنچه داشت فخر ورزید. پایان.

ظاهر این است که این بیانات بر سبیل استعاره و تمثیلی آمده و مقصود این است که هر چیزی به غیر حق تعالی، مقهور و مغلوب دیگری است، و خدای سبحان همان قاهر و غالب بر هر چه غیر او است و اینکه خدای سبحان به حکمت خودش در این دنیا زیان چیزی را به چیز دیگری دفع کرده تا زندگی برای مردم فراهم شود.

جوهری گفته: «الزفیر»: صدای بلند نفس به خاطر سختی. و «الزفیر» اول صدای الاغ. و شهیق آخر آن است. و فیروزآبادی گفته: «زفر النار»: صدای شعله کشیدن آتش.

و«آب به خود بالید» شاید مراد به آب در اینجا آب‌هایی است که درون زمین جای دارند و زمین بر روی آن‌ها آفریده شده، از این جهت آب را در اول خبر به «بحار سفلی» تعبیر کرد و غلبه زمین فقط برآن است نه آب‌های ظاهر، و تأخر خلق این گونه آب از بسیاری چیزها، با تقدم و پیش بودن اصل آفرینش آب و حقیقت آن برجز خودش از سایر چیزهامنافات ندارد.

«لوَّحت اذیالها» یعنی دامن‌ها بالا کشید و حرکتشان داد از سرافرازی و تکبر و این از بهترین استعاره‌ها است. «فترجی أو تخاف» یعنی زنده‌شدنت امید دوزخیان گردد و بیم بهشتیان و شاید مقصود از سر بریدن مرگ، سر بریدن چیزی باشد به این نام تا هر دو گروه بفهمند مرگ از آن‌ها به طور چشمگیری برداشته شده، اگر نگوئیم أعراض در نشئه دیگر مجسم می‌شوند، و شاید که بیان آن از باب استعاره تمثیلی است .


1) روضة الكافي: 148.

2) القاموس: ج 2، ص: 38.

3) كذا في المصدر، و في بعض نسخ الكتاب« اغتراف» بالفاء.

4) الصحاح: ج 2، ص 670 و زاد: لان الزفير ادخال النفس و الشهيق إخراجه.

5) القاموس: ج 2، ص 39.

6) . روضۀ الکافی : 148

«85»

الْإِخْتِصَاصُ،: قَالَ يُونُسُ بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ يَوْماً لِمُوسَي بْنِ جَعْفَرٍ عليه السلام أَيْنَ كَانَ رَبُّكَ حَيْثُ لَا سَمَاءٌ مَبْنِيَّةٌ وَ لَا أَرْضٌ مَدْحِيَّةٌ قَالَ كَانَ نُوراً فِي نُورٍ وَ نُوراً عَلَي نُورٍ خَلَقَ مِنْ ذَلِكَ النُّورِ مَاءً مُنْكَدِراً فَخَلَقَ مِنْ ذَلِكَ الْمَاءِ ظُلْمَةً فَكَانَ عَرْشُهُ عَلَي تِلْكَ الظُّلْمَةِ قَالَ إِنَّمَا سَأَلْتُكَ عَنِ الْمَكَانِ قَالَ كُلُّ مَا قُلْتُ أَيْنَ فَأَيْنَ هُوَ الْمَكَانُ قَالَ وَصَفْتَ فَأَجَدْتَ‌(1)إِنَّمَا سَأَلْتُكَ عَنِ الْمَكَانِ الْمَوْجُودِ الْمَعْرُوفِ قَالَ كَانَ فِي عِلْمِهِ لِعِلْمِهِ فَقَصُرَ عِلْمُ الْعُلَمَاءِ عِنْدَ عِلْمِهِ قَالَ إِنَّمَا سَأَلْتُكَ عَنِ الْمَكَانِ قَالَ يَا لُكَعُ أَ لَيْسَ قَدْ أَجَبْتُكَ أَنَّهُ كَانَ فِي عِلْمِهِ لِعِلْمِهِ فَقَصُرَ عِلْمُ الْعُلَمَاءِ عِنْدَ عِلْمِهِ.

«86»

سَعْدُ السُّعُودِ، لِلسَّيِّدِ بْنِ طَاوُسٍ قَالَ: وَجَدْتُ فِي صُحُفِ إِدْرِيسَ عليه السلام مِنْ نُسْخَةٍ عَتِيقَةٍ أَوَّلُ يَوْمٍ خَلَقَ اللَّهُ جَلَّ جَلَالُهُ يَوْمُ الْأَحَدِ ثُمَّ كَانَ صَبَاحُ يَوْمِ الْإِثْنَيْنِ فَجَمَعَ اللَّهُ جَلَّ جَلَالُهُ الْبِحَارَ حَوْلَ الْأَرْضِ وَ جَعَلَهَا أَرْبَعَةَ بِحَارٍ الْفُرَاتَ وَ النِّيلَ وَ سَيْحَانَ وَ جَيْحَانَ ثُمَّ كَانَ مَسَاءُ لَيْلَةِ الثَّلَاثَاءِ فَجَاءَ اللَّيْلُ بِظُلْمَتِهِ وَ وَحْشَتِهِ ثُمَّ كَانَ صَبَاحُ يَوْمِ الثَّلَاثَاءِ فَخَلَقَ اللَّهُ جَلَّ جَلَالُهُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ شَرَحَ ذَلِكَ وَ مَا بَعْدَهُ شَرْحاً طَوِيلًا وَ قَالَ ثُمَّ كَانَ مَسَاءُ لَيْلَةِ الْأَرْبِعَاءِ فَخَلَقَ اللَّهُ أَلْفَ أَلْفِ صِنْفٍ مِنَ الْمَلَائِكَةِ مِنْهُمْ عَلَي خَلْقِ الْغَمَامِ وَ مِنْهُمْ عَلَي خَلْقِ النَّارِ مُتَفَاوِتِينَ فِي الْخَلْقِ وَ الْأَجْنَاسِ ثُمَّ كَانَ صَبَاحُ يَوْمِ الْأَرْبِعَاءِ فَخَلَقَ اللَّهُ مِنَ الْمَاءِ أَصْنَافَ الْبَهَائِمِ وَ الطَّيْرِ وَ جَعَلَ لَهُنَّ رِزْقاً فِي الْأَرْضِ وَ خَلَقَ النَّارَ الْعِظَامَ وَ أَجْنَاسَ الْهَوَامِّ ثُمَّ كَانَ مَسَاءُ لَيْلَةِ الْخَمِيسِ فَمَيَّزَ اللَّهُ سِبَاعَ الدَّوَابِّ وَ سِبَاعَ الطَّيْرِ ثُمَّ كَانَ صَبَاحُ يَوْمِ الْخَمِيسِ فَخَلَقَ اللَّهُ ثَمَانَ جِنَانٍ وَ جَعَلَ كُلَّ بَابِ وَاحِدَةٍ مِنْهُنَّ إِلَي بَعْضٍ ثُمَّ كَانَ مَسَاءُ لَيْلَةِ الْجُمُعَةِ فَخَلَقَ اللَّهُ النُّورَ الزَّهْرَاءَ وَ فَتَحَ اللَّهُ مِائَةَ بَابِ رَحْمَةٍ فِي كُلِّ بَابٍ جُزْءٌ مِنَ الرَّحْمَةِ وَ وَكَّلَ بِكُلِّ بَابٍ أَلْفاً مِنْ مَلَائِكَةِ الرَّحْمَةِ وَ جَعَلَ رَئِيسَهُمْ كُلِّهِمْ مِيكَائِيلَ فَجَعَلَ آخِرَهَا بَاباً لِجَمِيعِ الْخَلَائِقِ يَتَرَاحَمُونَ بِهِ بَيْنَهُمْ ثُمَّ كَانَ صَبَاحُ يَوْمِ الْجُمُعَةِ فَتَحَ اللَّهُ أَبْوَابَ السَّمَاءِ بِالْغَيْثِ وَ أَهَبَّ الرِّيَاحَ

روایت 85

الاختصاص: یونس بن عبد الرحمن روزی به امام موسی کاظم علیه السّلام گفت: کجا بود پروردگارت، آنگاه که نه آسمانی ساخته شده بود، و نه زمینی پهناور؟ فرمود: نوری بود در نور، نوری بر نور، و از این نور آبی آفرید کدر، و از این آب ظلمتی آفرید، و عرش او بر این ظلمت بود. گفت درباره جا و مکانش از شما پرسیدم. فرمود: هر چه بگوئی کجا، پس خود جا در کجا است؟ گفت: خوب بیان کردی و دریافتم، من از شما از مکان موجود و معروف پرسیدم. فرمود: در علم خود بود به خاطر علم خودش، و علم دانشمندان در برابر دانشش کم و اندک است. گفت من از شما از مکان پرسیدم. فرمود: ای نانجیب! آیا جواب تو را ندادم که او در علم خود بود به خاطر علمش، و کوتاه و نارسا است دانش دانشمندان در برابر دانش او؟

روایت 86

سعد السعود: سید بن طاوس گفت که در صحف ادریس علیه السلام از یک نسخه قدیمی پیدا کردم که نخستین روزی که خداوند بزرگ و با عظمت در آن آفرید روز یک‌شنبه بود، سپس بامداد روز دوشنبه، پس خداوند بزرگ و باعظمت دریاها را گرد زمین فراهم آورد؛ و آن‌ها را چهار دریا نمود: فرات، نیل، سیحون، جیحون. سپس شب سه‌شنبه آمد، و تاریکی و هراس شب همه جا را فرا گرفت، و بامداد سه‌شنبه آمد و خداوند خورشید و ماه را آفرید ... و شرح مفصلی در اینجا آورده و گفته: شب چهارشنبه شد و خدا هزار هزار صنف فرشته آفرید، بعضی مانند خلقت ابر، بعضی بر خلقت آتش، همه در آفرینش و در جنس از هم متفاوت بودند. سپس بامداد روز چهارشنبه شد و خدا از آب اصناف چهار پایان و پرندگان را آفرید، و روزی آن‌ها را در زمین نهاد، و آتش بزرگ را آفرید، و انواع گزندگان را.

سپس شب پنجشنبه شد، و خدا جانوران درنده و پرنده‌های شکاری را جدا ساخت. سپس بامداد روز پنجشنبه شد و خدا هشت بهشت آفرید، و درهاشان را برابر هم ساخت. و سپس شب جمعه شد و خدا نور زهراء علیها السلام را آفرید، و صد باب رحمت گشود که در هر باب جزئی از رحمت بود، و به هر در هزار فرشته رحمت گماشت و رئیس و فرمانده همه را میکائیل قرار داد، آخرین آن‌ها را باب رحمت همه خلائق نمود تا به وسیله آن میان خود به هم رحم و مهربانی کنند. سپس بامداد روز جمعه شد و خدا درهای آسمان را با فرود آمدن باران گشود و بادها وزید،


1) فأوجدت( خ).

وَ أَنْشَأَ السَّحَابَ وَ أَرْسَلَ مَلَائِكَةَ الرَّحْمَةِ لِلْأَرْضِ تَأْمُرُ السَّحَابَ تُمْطِرُ عَلَي الْأَرْضِ وَ زَهَرَتِ‌(1)الْأَرْضُ بِنَبَاتِهَا وَ ازْدَادَتْ حُسْناً وَ بَهْجَةً وَ غَشِيَ الْمَلَائِكَةَ النُّورُ وَ سَمَّي اللَّهُ يَوْمَ الْجُمُعَةِ لِذَلِكَ يَوْمَ أَزْهَرَ وَ يَوْمَ الْمَزِيدِ وَ قَالَ اللَّهُ قَدْ جَعَلْتُ يَوْمَ الْجُمُعَةِ أَكْرَمَ الْأَيَّامِ كُلِّهَا وَ أَحَبَّهَا إِلَيَّ ثُمَّ ذَكَرَ شَرْحاً جَلِيلًا بَعْدَ ذَلِكَ ثُمَّ قَالَ إِنَّ الْأَرْضَ عَرَّفَهَا اللَّهُ جَلَّ جَلَالُهُ أَنَّهُ يَخْلُقُ مِنْهَا خَلْقاً فَمِنْهُمْ مَنْ يُطِيعُهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَعْصِيهِ فَاقْشَعَرَّتِ الْأَرْضُ وَ اسْتَعْفَتِ اللَّهَ وَ سَأَلَتْهُ أَنْ لَا يَأْخُذَ مِنْهَا مَنْ يَعْصِيهِ وَ يُدْخِلَهُ النَّارَ وَ إِنَّ جَبْرَئِيلَ أَتَاهَا لِيَأْخُذَ عَنْهَا طِينَةَ آدَمَ فَسَأَلَتْهُ بِعِزَّةِ اللَّهِ أَنْ لَا يَأْخُذَ مِنْهَا شَيْئاً حَتَّي تَتَضَرَّعَ إِلَي اللَّهِ تَعَالَي وَ تَضَرَّعَتْ فَأَمَرَهُ اللَّهُ تَعَالَي بِالانْصِرَافِ عَنْهَا فَأَمَرَ اللَّهُ مِيكَائِيلَ عليه السلام فَاقْشَعَرَّتْ وَ سَأَلَتْ وَ تَضَرَّعَتْ فَأَمَرَهُ اللَّهُ تَعَالَي بِالانْصِرَافِ عَنْهَا فَأَمَرَ اللَّهُ تَعَالَي إِسْرَافِيلَ بِذَلِكَ فَاقْشَعَرَّتْ وَ سَأَلَتْ وَ تَضَرَّعَتْ فَأَمَرَهُ اللَّهُ تَعَالَي بِالانْصِرَافِ عَنْهَا فَأَمَرَ عِزْرَائِيلَ فَاقْشَعَرَّتْ وَ سَأَلَتْ وَ تَضَرَّعَتْ فَقَالَ قَدْ أَمَرَنِي رَبِّي بِأَمْرٍ أَنَا مَاضٍ لَهُ سَرَّكِ ذَاكِ‌(2)أَمْ سَاءَكِ فَقَبَضَ مِنْهَا كَمَا أَمَرَهُ اللَّهُ ثُمَّ صَعِدَ بِهَا إِلَي مَوْقِفِهِ فَقَالَ اللَّهُ لَهُ كَمَا وُلِّيتَ قَبْضَهَا مِنَ الْأَرْضِ وَ هِيَ كَارِهَةٌ كَذَلِكَ تَلِي قَبْضَ أَرْوَاحِ كُلِّ مَنْ عَلَيْهَا وَ كُلِّ مَا قَضَيْتُ عَلَيْهِ الْمَوْتَ مِنَ الْيَوْمِ إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ فَلَمَّا غَابَتْ شَمْسُ يَوْمِ الْجُمُعَةِ خَلَقَ اللَّهُ النُّعَاسَ فَغَشَّاهُ دَوَابَّ الْأَرْضِ وَ جَعَلَ النَّوْمَ سُبَاتاً وَ سَمَّي اللَّيْلَةَ لِذَلِكَ لَيْلَةَ السَّبْتِ وَ قَالَ أَنَا اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنَا خَالِقُ كُلِّ شَيْ‌ءٍ خَلَقْتُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما وَ ما تَحْتَ الثَّري فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ مِنْ شَهْرِ نَيْسَانَ وَ هُوَ أَوَّلُ شَهْرٍ مِنْ شُهُورِ الدُّنْيَا وَ جَعَلْتُ اللَّيْلَ وَ النَّهَارَ وَ جَعَلْتُ النَّهَارَ نُشُوراً وَ مَعَاشاً وَ جَعَلْتُ اللَّيْلَ لِبَاساً وَ سَكَناً ثُمَّ كَانَ صَبَاحُ يَوْمِ السَّبْتِ فَمَيَّزَ اللَّهُ لُغَاتِ الْكَلَامِ فَسَبَّحَ جَمِيعُ الْخَلَائِقِ لِعِزَّةِ اللَّهِ جَلَّ جَلَالُهُ فَتَمَّ خَلْقُ اللَّهِ وَ تَمَّ أَمْرُهُ فِي اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ ثُمَّ كَانَ صَبَاحُ يَوْمِ الْأَحَدِ الثَّانِي الْيَوْمِ الثَّامِنِ مِنَ الدُّنْيَا فَأَمَرَ اللَّهُ مَلَكاً فَعَجَنَ طِينَةَ آدَمَ فَخَلَطَ بَعْضَهَا بِبَعْضٍ ثُمَّ خَمَّرَهَا

و ابر پدید آورد، و فرشته‌های رحمت را به زمین فرستاد تا ابر را فرمان دهند بر زمین ببارد و زمین با سبزه و گیاه خود شکوفا و گلستان شود، و خوبی و خرمی اش افزوده شود، و فرشته‌ها غرق نور شوند، و بدین جهت خدا روز جمعه را روز درخشان نامید و روز فزونی و خدا فرمود: من روز جمعه را گرامی‌ترین و دوست‌داشتنی‌ترین روزها قرار دادم.

سپس شرح والایی داد و گفت: خدای بزرگ و جلیل، زمین را معرفی کرد که از آن خلقی می‌آفریند، برخی فرمانبر و برخی گنهکار. زمین لرزید و خواست که او را معاف بدارد و خواهش کرد از آن خلقی نگیرد که گنهکار شود و به دوزخ برود. جبرئیل آمد تا گل آدم را از آن بردارد و از او خواهش کرد به عزت خدا که چیزی برندارد، تا جایی که جبرئیل به درگاه خدا نالید و اظهار تضرع کرد و زمین نالید و خدا فرمود: برگردد، و میکائیل را مأمور کرد و زمین لرزید و خواهش کرد و زاری کرد و خدا فرمود تا دست از آن کشید و سپس اسرافیل را مأمور کرد و باز زمین لرزید و خواهش کرد و زاری کرد و خدا فرمود تا دست کشید.سپس عزرائیل را مأمور کرد و زمین لرزید و خواهش کرد و زاری کرد و او گفت خدا به من فرمانی داده و من آن را انجام می‌دهم، چه خوشت بیاید یا بدت بیاید. و مشتی از آن، طبق فرمان خدا برگرفت، و آن را به جایگاه خود بالا برد و خدا فرمود: همچنانکه مأمور و متصدی بر گرفتن خاک زمین شدی و آن، از این کار کراهت داشت، مأمور و متصدی جان گرفتن همه اهل زمین تا روز قیامت شو، با آنکه آنان دوست ندارند. و چون خورشید روز جمعه غروب کرد، خدا خواب راآفرید و همه جانوران زمین را فرا گرفت و خواب را آسودگی و آسایش قرار داد و آن شب را به همین جهت شب شنبه(سبت) نامید و فرمود: منم خدا و شایسته پرستشی نیست جز من، آفریننده هر چیزم، آفریدم آسمان‌ها و زمین و آنچه میان آنها است و آنچه زیر خاک است در شش هنگام از ماه نیسان که نخستین ماه است از ماه‌های دنیا و شب و روز را ساختم و روز را برای کار و زندگی قرار دادم و شب را برای خفتن و آسودگی، سپس صبح روز شنبه شد .

و خداوند زبان‌ها را از هم مشخص کرد و همه خلائق خداوند را به عزت و جلالش تسبیح گفتند و آفرینش او کامل شد و امر او در شب و روز تمام شد و سپس روز یک‌شنبه دوم که هشتمین روز عمر دنیا بود رسید و خدا فرشته‌ای را فرمود تا گل آدم را خمیر کرد و به هم زد


1) في المخطوطة: تزهرت.

2) ذلك( خ).

أَرْبَعِينَ سَنَةً ثُمَّ جَعَلَهَا لَازِباً(1)ثُمَّ جَعَلَهَا حَمَأً مَسْنُوناً أَرْبَعِينَ سَنَةً ثُمَّ جَعَلَهَا صَلْصَالًا كَالْفَخَّارِ أَرْبَعِينَ سَنَةً ثُمَّ قَالَ لِلْمَلَائِكَةِ بَعْدَ عِشْرِينَ وَ مِائَةِ سَنَةٍ مُذْ خُمِّرَ طِينَةُ آدَمَ إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ فَقَالُوا نَعَمْ .

فَقَالَ فِي الصُّحُفِ مَا هَذَا لَفْظُهُ فَخَلَقَ اللَّهُ آدَمَ عَلَي صُورَتِهِ الَّتِي صَوَّرَهَا فِي اللَّوْحِ الْمَحْفُوظِ .

يَقُولُ عَلِيُّ بْنُ مُوسَي بْنِ طَاوُسٍ فَأَسْقَطَ بَعْضُ الْمُسْلِمِينَ بَعْضَ هَذَا الْكَلَامِ وَ قَالَ إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ آدَمَ عَلَي صُورَتِهِ فَاعْتَقَدَ التَّجْسِيمَ فَاحْتَاجَ الْمُسْلِمُونَ إِلَي تَأْوِيلَاتِ الْحَدِيثِ وَ لَوْ نَقَلَهُ بِتَمَامِهِ اسْتُغْنِيَ عَنِ التَّأْوِيلِ بِتَصْدِيقٍ‌(2)وَ شَهِدَ الْعَقْلُ الْمُسْتَقِيمُ .

وَ قَالَ فِي الصُّحُفِ ثُمَّ جَعَلَهَا جَسَداً مُلْقًي عَلَي طَرِيقِ الْمَلَائِكَةِ الَّذِي تَصْعَدُ فِيهِ إِلَي السَّمَاءِ أَرْبَعِينَ سَنَةً ثُمَّ ذَكَرَ تَنَاسُلَ الْجِنِّ وَ فَسَادَهُمْ وَ هَرَبَ إِبْلِيسَ مِنْهُمْ إِلَي اللَّهِ وَ سُؤَالَهُ أَنْ يَكُونَ مَعَ الْمَلَائِكَةِ وَ إِجَابَةَ سُؤَالِهِ وَ مَا وَقَعَ مِنَ الْجِنِّ حَتَّي أَمَرَ اللَّهُ إِبْلِيسَ أَنْ يَنْزِلَ مَعَ الْمَلَائِكَةِ لِطَرْدِ الْجِنِّ فَنَزَلَ وَ طَرَدَهُمْ عَنِ الْأَرْضِ الَّتِي أَفْسَدُوا فِيهَا وَ شَرَحَ كَيْفِيَّةَ خَلْقِ الرُّوحِ فِي أَعْضَاءِ آدَمَ وَ اسْتِوَائِهِ جَالِساً وَ أَمَرَ اللَّهُ الْمَلَائِكَةَ بِالسُّجُودِ فَسَجَدُوا لَهُ إِلَّا إِبْلِيسَ كَانَ مِنَ الْجِنِّ فَلَمْ يَسْجُدْ لَهُ فَعَطَسَ آدَمُ فَقَالَ اللَّهُ يَا آدَمُ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ فَقَالَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ قَالَ اللَّهُ يَرْحَمُكَ اللَّهُ لِهَذَا خَلَقْتُكَ لِتُوَحِّدَنِي وَ تَعْبُدَنِي وَ تُحَمِّدَنِي وَ تُؤْمِنَ بِي وَ لَا تَكْفُرَ بِي وَ لَا تُشْرِكَ بِي شَيْئاً.

«87»

أَقُولُ قَدْ مَرَّ تَمَامُهُ فِي كِتَابِ النُّبُوَّةِ وَ كِتَابِ الْغَيْبَةِ وَ وَجَدْتُ فِي بَعْضِ الْكُتُبِ عَنِ الصَّادِقِ عليه السلام فِي كَلَامٍ لَهُ: فَالْزَمْ مَا أَجْمَعَ عَلَيْهِ أَهْلُ الصَّفَاءِ وَ النَّقَاءِ مِنْ أُصُولِ الدِّينِ وَ حَقَائِقِ الْيَقِينِ وَ الرِّضَا وَ التَّسْلِيمِ وَ لَا تَدْخُلْ فِي اخْتِلَافِ الْخَلْقِ فَيَصْعُبَ عَلَيْكَ وَ قَدِ اجْتَمَعَتِ الْأُمَّةُ الْمُخْتَارَةُ بِأَنَّ اللَّهَ وَاحِدٌ لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‌ءٌ وَ أَنَّهُ

و خدا آن را چهل سال در خمیر نگهداشت، سپس آن را چسبنده نمود، سپس سیاه و بدبو کرد تا چهل سال، سپس آن را خشکیده و چون گل کوزه کرد تا چهل سال. پس از صد و بیست سال که گِل آدم را خمیر کرده بود به ملائکه فرمود: به راستی من بشر را از گل آفریدم، و چون او را ساختم و از روح خود در آن دمیدم، همه برایش به سجده افتید. گفتند: آری.

در صحف به این لفظ بیان شده که: پس خدا آدم را به آن صورت که در لوح محفوظ تصویر کرده بود آفرید.

علی بن طاوس می‌گوید: برخی مسلمان‌ها بخشی از این کلام را انداختند و گفتند: خدا آدم را به صورت خود آفرید و معتقد به جسمانیّت خدا شدند، و مسلمانان به تأویل این حدیث پرداختند، و اگر همه کلام صحف نقل شده بود نیاز به تأویل نبود و باور کردنی بود و عقل سلیم به این امر شهادت می‌داد. در صحف آمده است: سپس او را جسمی ساخت و تا چهل سال بر سر راه فرشته‌هایی که به آسمان بالا می‌رفتند افتاده بود. سپس نژاد و نسل جنیان و تبهکاری و گریختن ابلیس را به درگاه خدا یاد کرده و درخواست او مبنی بر بودن در کنار فرشته‌ها و پذیرش آن را و هم آنچه را از جنیان به وقوع پیوست تا اینکه خدا به ابلیس فرمود با فرشته‌ها فرود آید و جنیان را از زمین راند و او هم فرود آمد و جنیان را از زمینی که در آن تباهی کرده بودند راند، و کیفیت خلق روح در آدم و اندام او و نشستن او را شرح داده، و خدا فرمود: تا فرشته‌ها بر او سجده کنند و همه سجده کردند جز ابلیس که از جنیان بود و به او سجده نکرد، آدم عطسه زد و خدا فرمود: ای آدم! بگو: الحمد للَّه رب العالمین و او هم گفت، و خدا فرمود: رحمت خدا بر تو، برای آن تو را آفریدم که موحد باشی و مرا یگانه بخوانی و مرا بپرستی و حمد و سپاس مرا به جا بیاوری و به من ایمان بیاوری و انکار نکنی و چیزی را شریک من قرار ندهی .

روایت 87

مؤلف : تمام آن خبر در کتاب نبوت و کتاب غیبت بیان شد، و در برخی کتب از قول امام صادق علیه السّلام حدیثی دیدم که در ضمن کلامش فرمود: به اصول دین و حقائق یقینی ملتزم باش و پذیرا و تسلیم، که مردم با صفا و پاک در آن اتفاق دارند و در اختلاف مردم وارد مشو که بر تو سخت می‌شود، و البته امت برگزیده اتفاق نظر دارند که خدا یکی است و هیچ چیزی مانند او نیست؛


1) هذه الجملة أعني« ثم جعلها لازبا» غير موجودة في النسخة المخطوطة.

2) كذا.

عَدَلَ فِي حُكْمِهِ وَ يَفْعَلُ ما يَشاءُ وَ يَحْكُمُ ما يُرِيدُ وَ لَا يُقَالُ لَهُ فِي شَيْ‌ءٍ مِنْ صِفَتِهِ لِمَ وَ لَا كَانَ وَ لَا يَكُونُ شَيْ‌ءٌ إِلَّا بِمَشِيَّتِهِ وَ أَنَّهُ قَادِرٌ عَلَي مَا يَشَاءُ صَادِقٌ فِي وَعْدِهِ وَ وَعِيدِهِ وَ أَنَّ الْقُرْآنَ كَلَامُهُ وَ أَنَّهُ كَانَ قَبْلَ الْكَوْنِ وَ الْمَكَانِ وَ الزَّمَانِ وَ أَنَّ إِحْدَاثَهُ وَ إِفْنَاءَهُ غَيْرَهُ سَوَاءٌ مَا ازْدَادَ هُوَ بِإِحْدَاثِهِ عِلْماً وَ لَا يَنْقُصُ بِفَنَائِهِ مُلْكُهُ عَزَّ سُلْطَانُهُ وَ جَلَّ سُبْحَانَهُ فَمَنْ أَوْرَدَ عَلَيْكَ مَا يَنْقُضُ هَذَا الْأَصْلَ فَلَا تَقْبَلْهُ الْخَبَرَ.

«88»

الْأَخْبَارُ الْمُسَلْسَلَاتُ، لِجَعْفَرِ بْنِ أَحْمَدَ الْقُمِّيِ‌(1)قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ شَبَّكَ بِيَدِي قَالَ شَبَّكَ بِيَدِي عَتَّابُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَتَّابٍ أَبُو الْقَاسِمِ قَالَ شَبَّكَ بِيَدِي أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَمَّارٍ بِبَغْدَادَ وَ قَالَ لَنَا شَبَّكَ بِيَدِي مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ الْعِرَاقِيُّ قَالَ شَبَّكَ بِيَدِي إِسْمَاعِيلُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ قَالَ شَبَّكَ بِيَدِي عَبْدُ الْكَرِيمِ بْنُ هِشَامٍ قَالَ شَبَّكَ بِيَدِي إِبْرَاهِيمُ بْنُ أَبِي يَحْيَي قَالَ شَبَّكَ بِيَدِي صَفْوَانُ بْنُ سُلَيْمَانَ قَالَ شَبَّكَ بِيَدِي أَيُّوبُ بْنُ خَالِدٍ قَالَ شَبَّكَ بِيَدِي عُبَيْدُ اللَّهِ بْنُ رَافِعٍ قَالَ شَبَّكَ بِيَدِي أَبُو هُرَيْرَةَ قَالَ شَبَّكَ بِيَدِي رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ قَالَ: خَلَقَ اللَّهُ الْأَرْضَ يَوْمَ السَّبْتِ وَ الْجِبَالَ يَوْمَ الْأَحَدِ وَ الْبَحْرَ يَوْمَ الْإِثْنَيْنِ وَ الْمَكْرُوهَ يَوْمَ الثَّلَاثَاءِ وَ النُّورَ يَوْمَ الْأَرْبِعَاءِ وَ الدَّوَابَّ يَوْمَ الْخَمِيسِ وَ آدَمَ يَوْمَ الْجُمُعَةِ.

أقول

الحديث ضعيف مخالف للمشهور و سائر الأخبار فلا يعول عليه.

«89»

كِتَابُ زَيْدٍ النَّرْسِيِّ، عَنْ عُبَيْدِ بْنِ زُرَارَةَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام: إِذَا أَمَاتَ اللَّهُ أَهْلَ الْأَرْضِ لَبِثَ مِثْلَ مَا كَانَ الْخَلْقُ وَ مِثْلَ مَا أَمَاتَهُمْ وَ أَضْعَافَ ذَلِكَ ثُمَ

و بر اینکه در حکم خود عادل است و هر چه می‌خواهد می‌کند و به هر چه بخواهد حکم می‌دهد، و در چیزی از صفات او چرایی راه ندارد و «چرا» گفته نمی‌شود، و چیزی جز به خواست و مشیت او نبوده و نمی شود، و او به هر چه خواهد توانا است، و در وعده و وعید خود راستگو است و خلف وعده نمی‌کند، و قرآن کلام اوست، و پیش از بودن و مکان و زمان موجود بوده و پدید کردن و نابود کردن غیرخودش برای او برابر است. نه با آفرینش آن علمش افزوده می‌شود و نه با نابودی اش از ملکش کم آید، فرمانروایی و سلطنت او بزرگ است و پاکی او با عظمت. هر که به تو چیزی بگوید که این قاعده را نقض کند، از او نپذیر.

روایت 88

الاخبار المسلسلات: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: خدا زمین را روز شنبه آفرید، و کوه‌ها را روز یک‌شنبه، دریا را روز دوشنبه، و بدی را روز سه شنبه، و نور را روز چهارشنبه، و جانوران را روز پنجشنبه، و آدم را روز جمعه.

مؤلف

این حدیث ضعیف است، و مخالف مشهور و دیگر اخبار و روایات است و نمی‌شود به آن اعتماد کرد.

روایت 89

کتاب زید النرسی: عبید بن زراره گوید: امام صادق علیه السّلام فرمود: وقتی خدا اهل زمین را بمیراند، به اندازه زمانی که خلق بوده‌اند و به اندازه آنچه آن‌ها را میرانیده و چند برابرش درنگ می‌کند،


1) هو الشيخ النبيل أبو محمّد جعفر بن أحمد بن علي القمّيّ نزيل الري، قال في روضات الجنّات: هو من قدماء المحدثين الأعيان، قريبا من عصر المفيد أو في عصره، يروي عن الصفواني و الصدوق و له تصنيفات منها كتاب« ادب الامام و المأموم»- إلي أن قال- و كتاب مسلسلات الاخبار و قد جمع في المسلسلات ما وقع في جميع طبقات اسناده لفظة خاصّة إلي أن اتصل بالمعصوم. ثم قال: و السيّد ابن طاوس يروي عن كتبه في كتاب الاقبال و غيره و هذا ممّا يؤيد الوثوق عليها. و روي عن بعض كتبه الشهيد الثاني في شرح الإرشاد ايضا( انتهي) و اما رجال هذا السند فجلهم عامي أو مجهول.

أَمَاتَ أَهْلَ السَّمَاءِ الدُّنْيَا ثُمَّ لَبِثَ مِثْلَ مَا خَلَقَ الْخَلْقَ وَ مِثْلَ مَا أَمَاتَ أَهْلَ الْأَرْضِ وَ السَّمَاءِ الدُّنْيَا وَ أَضْعَافَ ذَلِكَ ثُمَّ أَمَاتَ أَهْلَ السَّمَاءِ الثَّانِيَةِ ثُمَّ لَبِثَ مِثْلَ مَا خَلَقَ الْخَلْقَ وَ مِثْلَ مَا أَمَاتَ أَهْلَ الْأَرْضِ وَ السَّمَاءِ الدُّنْيَا وَ السَّمَاءِ الثَّانِيَةِ وَ أَضْعَافَ ذَلِكَ ثُمَّ أَمَاتَ أَهْلَ السَّمَاءِ الثَّالِثَةِ ثُمَّ لَبِثَ مِثْلَ مَا خَلَقَ الْخَلْقَ وَ مِثْلَ مَا أَمَاتَ أَهْلَ الْأَرْضِ وَ السَّمَاءِ الدُّنْيَا وَ السَّمَاءِ الثَّانِيَةِ وَ السَّمَاءِ الثَّالِثَةِ وَ أَضْعَافَ ذَلِكَ ثُمَّ أَمَاتَ أَهْلَ السَّمَاءِ الرَّابِعَةِ ثُمَّ لَبِثَ مِثْلَ مَا خَلَقَ الْخَلْقَ وَ مِثْلَ مَا أَمَاتَ أَهْلَ الْأَرْضِ وَ أَهْلَ السَّمَاءِ الدُّنْيَا وَ السَّمَاءِ الثَّانِيَةِ وَ السَّمَاءِ الثَّالِثَةِ وَ السَّمَاءِ الرَّابِعَةِ وَ أَضْعَافَ ذَلِكَ ثُمَّ أَمَاتَ أَهْلَ السَّمَاءِ الْخَامِسَةِ ثُمَّ لَبِثَ مِثْلَ مَا خَلَقَ الْأَرْضَ وَ مِثْلَ مَا أَمَاتَ أَهْلَ الْأَرْضِ وَ أَهْلَ السَّمَاءِ الدُّنْيَا وَ الثَّانِيَةِ وَ الثَّالِثَةِ وَ الرَّابِعَةِ وَ الْخَامِسَةِ وَ أَضْعَافَ ذَلِكَ ثُمَّ أَمَاتَ أَهْلَ السَّمَاءِ السَّادِسَةِ ثُمَّ لَبِثَ مِثْلَ مَا خَلَقَ الْخَلْقَ وَ مِثْلَ مَا أَمَاتَ أَهْلَ الْأَرْضِ وَ أَهْلَ السَّمَاءِ الدُّنْيَا وَ الثَّانِيَةِ وَ الثَّالِثَةِ وَ الرَّابِعَةِ وَ الْخَامِسَةِ وَ السَّادِسَةِ وَ أَضْعَافَ ذَلِكَ ثُمَّ أَمَاتَ أَهْلَ السَّمَاءِ السَّابِعَةِ ثُمَّ لَبِثَ مِثْلَ مَا خَلَقَ الْخَلْقَ وَ مِثْلَ مَا أَمَاتَ أَهْلَ الْأَرْضِ وَ أَهْلَ السَّمَاوَاتِ إِلَي السَّمَاءِ السَّابِعَةِ وَ أَضْعَافَ ذَلِكَ ثُمَّ أَمَاتَ مِيكَائِيلَ ثُمَّ لَبِثَ مِثْلَ مَا خَلَقَ الْخَلْقَ وَ مِثْلَ ذَلِكَ كُلِّهِ وَ أَضْعَافَ ذَلِكَ كُلِّهِ ثُمَّ أَمَاتَ جَبْرَئِيلَ ثُمَّ لَبِثَ مِثْلَ مَا خَلَقَ الْخَلْقَ وَ مِثْلَ ذَلِكَ كُلِّهِ وَ أَضْعَافَ ذَلِكَ كُلِّهِ ثُمَّ أَمَاتَ إِسْرَافِيلَ ثُمَّ لَبِثَ مِثْلَ مَا خَلَقَ الْخَلْقَ وَ مِثْلَ ذَلِكَ كُلِّهِ وَ أَضْعَافَ ذَلِكَ كُلِّهِ ثُمَّ أَمَاتَ مَلَكَ الْمَوْتِ قَالَ ثُمَّ يَقُولُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ فَيَرُدُّ عَلَي نَفْسِهِ لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ أَيْنَ الْجَبَّارُونَ أَيْنَ الَّذِينَ ادَّعَوْا مَعِي إِلَهاً أَيْنَ الْمُتَكَبِّرُونَ وَ نَحْوَ هَذَا ثُمَّ يَلْبَثُ مِثْلَ مَا خَلَقَ الْخَلْقَ وَ مِثْلَ ذَلِكَ كُلِّهِ وَ أَضْعَافَ ذَلِكَ ثُمَّ يَبْعَثُ الْخَلْقَ أَوْ يَنْفُخُ فِي الصُّورِ .

قَالَ عُبَيْدُ بْنُ زُرَارَةَ فَقُلْتُ إِنَّ هَذَا الْأَمْرَ كَائِنٌ طَوَّلْتَ ذَلِكَ فَقَالَ أَ رَأَيْتَ مَا كَانَ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ الْخَلْقَ أَطْوَلُ أَوْ ذَا قَالَ قُلْتُ ذَا قَالَ فَهَلْ عَلِمْتَ بِهِ قَالَ قُلْتُ لَا قَالَ فَكَذَلِكَ هَذَا.

بيان

الخبر صريح في الحدوث و قوله قلت ذا الظاهر أنه إشارة إلي المدة

سپس اهل آسمان اول را می‌میراند، سپس مانند آنچه خلق را آفریده و مانند آنچه اهل زمین و اهل آسمان دنیا را میرانده و چند برابر آن درنگ می‌کند، سپس اهل آسمان دوم را می‌میراند، و به همین ترتیب بیان کرده تا مرگ اهل آسمان هفتم، و فرمود: پس از آن درنگ می‌کند مانند دوران خلقت و دوران مرگ اهل زمین و اهل هفت آسمان و چند برابر آن، سپس میکائیل را می میراند و سپس مانند زمان آفرینش خلق و مانند همه این‌ها و چند برابر آن درنگ می‌کند. سپس جبرئیل را می‌میراند. و پس از درنگ همه این مدت و چند برابرش، اسرافیل را می‌میراند و پس از درنگ همه آن مدت و چند برابرش، عزرائیل را می‌میراند. گفت: سپس خدای تبارک و تعالی می‌فرماید: ملک و پادشاهی امروز از آن کیست؟ و خود پاسخ می‌گوید: از آن یگانه قهّار، کجایند جبّارها؟ کجایند آنان که ادعا می‌کردند که خدایند؟ کجایند متکبّران؟ و مانند این‌ها. سپس به اندازه دوران آفرینش خلق و به اندازه همه این مدت و چند برابر آن همه درنگ می‌کند، سپس خلق را زنده می‌کند و یا در صور می‌دمد.

عبید بن زراره می‌گوید: گفتم: به راستی آیا چنین کاری می شود؟ گمان می‌کنم این زمان خیلی طول می‌کشد! فرمود: آیا مدتی را که پیش از آفرینش بوده طولانی‌تر است است یا این‌ها؟ گفتم: این مدت. فرمود: مگر طول مدت زمان آن را دانستی؟ گفتم: نه. فرمود: پس این هم همانطور است.

توضیح

این خبر تصریح بر حدوث دارد و اینکه گفت این یکی طولانی‌تر است، ظاهراً به مدت پیش از آفرینش اشاره دارد

قبل خلق الخلق و يدل علي الزمان الموهوم‌(1).

«90»

النهج، [نهج البلاغة] رَوَي مَسْعَدَةُ بْنُ صَدَقَةَ عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عليهما السلام أَنَّهُ قَالَ: خَطَبَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيٌّ عليه السلام بِهَذِهِ الْخُطْبَةِ عَلَي مِنْبَرِ الْكُوفَةِ وَ ذَلِكَ أَنَّ رَجُلًا أَتَاهُ فَقَالَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ صِفْ لَنَا رَبَّنَا لِنَزْدَادَ لَهُ حُبّاً وَ بِهِ مَعْرِفَةً فَغَضِبَ عليه السلام وَ نَادَي الصَّلَاةَ جَامِعَةً فَاجْتَمَعَ النَّاسُ عَلَيْهِ حَتَّي غَصَّ الْمَسْجِدُ بِأَهْلِهِ فَصَعِدَ الْمِنْبَرَ وَ هُوَ مُغْضَبٌ مُتَغَيِّرُ اللَّوْنِ فَحَمِدَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَ صَلَّي عَلَي النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله ثُمَّ قَالَ :

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَا يَفِرُهُ‌(2)الْمَنْعُ وَ لَا يُكْدِيهِ الْإِعْطَاءُ وَ الْجُودُ إِذْ كُلُّ مُعْطٍ مُنْتَقِصٌ سِوَاهُ وَ كُلُّ مَانِعٍ مَذْمُومٌ مَا خَلَاهُ وَ هُوَ الْمَنَّانُ بِفَوَائِدِ النِّعَمِ وَ عَوَائِدِ الْمَزِيدِ وَ الْقِسَمِ عِيَالُهُ الْخَلَائِقُ‌(3)ضَمِنَ أَرْزَاقَهُمْ وَ قَدَّرَ أَقْوَاتَهُمْ وَ نَهَجَ سَبِيلَ الرَّاغِبِينَ إِلَيْهِ وَ الطَّالِبِينَ مَا لَدَيْهِ وَ لَيْسَ بِمَا سُئِلَ بِأَجْوَدَ مِنْهُ بِمَا لَمْ يُسْأَلْ الْأَوَّلُ الَّذِي لَمْ يَكُنْ لَهُ قَبْلٌ فَيَكُونَ شَيْ‌ءٌ قَبْلَهُ وَ الْآخِرُ الَّذِي لَيْسَ لَهُ بَعْدٌ فَيَكُونَ شَيْ‌ءٌ بَعْدَهُ وَ الرَّادِعُ‌(4)أَنَاسِيَّ الْأَبْصَارِ عَنْ أَنْ تَنَالَهُ أَوْ تُدْرِكَهُ مَا اخْتَلَفَ عَلَيْهِ دَهْرٌ فَتَخْتَلِفَ مِنْهُ الْحَالُ وَ لَا كَانَ فِي مَكَانٍ فَيَجُوزَ عَلَيْهِ الِانْتِقَالُ وَ لَوْ وَهَبَ مَا تَنَفَّسَتْ عَنْهُ مَعَادِنُ الْجِبَالِ وَ ضَحِكَتْ عَنْهُ أَصْدَافُ الْبِحَارِ مِنْ فِلِزِّ اللُّجَيْنِ وَ الْعِقْيَانِ وَ نُثَارَةِ الدُّرِّ وَ حَصِيدِ الْمَرْجَانِ مَا أَثَّرَ ذَلِكَ فِي جُودِهِ وَ لَا أَنْفَدَ سَعَةَ مَا عِنْدَهُ وَ لَكَانَ عِنْدَهُ مِنْ ذَخَائِرِ

و بر زمان موهوم دلالت دارد.

روایت 90

نهج البلاغه: امام صادق علیه السّلام می‌فرماید: امیرالمؤمنین علی علیه السلام این خطبه را بر منبر کوفه ایراد کرد، بعد از اینکه مردی نزد او آمدو گفت: یا امیرالمؤمنین! پروردگار ما را برای ما وصف کن، تا محبت و معرفت ما بیشتر شود. پس حضرت خشمگین شد و مردم را به مسجد فراخواند و مردم بر گردش جمع شدند تا مسجد بر حاضران تنگ شد، و به منبر رفت، و در حالی که غضبناک بود و رنگ رخسارش پریده بود، خدا را سپاس گفت و درود بر پیغمبر فرستاد؛ سپس فرمود:

ستایش خدایی را سزاست که نبخشیدن بر مال او نیفزاید، و بخشش او را فقیر نسازد، زیرا هر بخشنده‌ای جز او، اموالش کاهش یابد، و جز او هر کس از بخشش دست کشد مورد نکوهش قرار گیرد. اوست بخشنده انواع نعمت‌ها و بهره‌های فزاینده و تقسیم کننده روزی پدیده‌ها. مخلوقات همه جیره خوار سفره اویند، که روزی همه را تضمین، و اندازه‌اش را تعیین فرمود. به مشتاقان خویش و خواستاران آنچه در نزد اوست، راه روشن را نشان داد. سخاوت او در آنجا که از او بخواهند، با آنجا که از او درخواست نکنند، بیشتر نیست.

اولی است که برای او قبلی نبود تا چیزی پیش از او باشد. پایان همه چیز است و چیزی پس از او نیست. سیاهی چشم‌ها را از مشاهده خود باز داشته تا نتوانند به او برسند و او را درک کنند. روزگار بر او نمی‌گذرد تا دگرگونش کند. در جایی و مکانی نیست تا نقل و انتقال بر او روا باشد.اگر آنچه از درون معادن کوه‌ها بیرون می‌آید، و یا آنچه از لبان پر از خنده صدف‌های دریا خارج می‌شود، از نقره‌های خالص، و طلاهای ناب ، درهای غلطان، و مرجان‌های دست چین، همه را ببخشد، در سخاوت او کمتر اثری نخواهد گذاشت، و از پهناوری و وسعت آنچه دارد کاسته نمی‌شود و به آن اندازه نعمت گنجینه دارد


1) ان كان المراد بالخلق جميع ما سوي اللّه فلا ريب أنّه لم يكن قبله شي‌ء سوي اللّه تعالي لا زمان و لا مكان و لا أي شي‌ء فرض حتّي يقايس به الأزمنة الطويلة في الغاية، و لا يتوهم عندئذ شي‌ء اصلا( و اطلاق« عند» و« اذ» من ضيق العبارة) علي أن مقايسة الامر الحقيقي بالموهوم غير صحيح كما لا يخفي و ان كان المراد بالخلق أهل السماوات و الأرض دون نفسها و ما وراءها فيمكن تصوير الزمان الحقيقي قبل خلق أهل السماوات و الأرض و لا يحتاج الي فرض الزمان الموهوم. و للرواية معني دقيق يطلب من محله.

2) في المخطوطة: لا يعزه المنع و في المصدر: لا يفره المنع و الجمود.

3) في المصدر: الخلق.

4) في بعض النسخ: فالرادع.

الْإِنْعَامِ مَا لَا تُنْفِدُهُ مَطَالِبُ الْأَنَامِ لِأَنَّهُ الْجَوَادُ الَّذِي لَا يَغِيضُهُ سُؤَالُ السَّائِلِينَ وَ لَا يُبْخِلُهُ إِلْحَاحُ الْمُلِحِّينَ فَانْظُرْ أَيُّهَا السَّائِلُ فَمَا دَلَّكَ الْقُرْآنُ عَلَيْهِ مِنْ صِفَتِهِ فَأْتَمَّ بِهِ وَ اسْتَضِئْ بِنُورِ هِدَايَتِهِ وَ مَا كَلَّفَكَ الشَّيْطَانُ عِلْمَهُ مِمَّا لَيْسَ فِي الْكِتَابِ عَلَيْكَ فَرْضُهُ وَ لَا فِي سُنَّةِ النَّبِيِّ وَ أَئِمَّةِ الْهُدَي أَثَرُهُ فَكِلْ عِلْمَهُ إِلَي اللَّهِ سُبْحَانَهُ فَإِنَّ ذَلِكَ مُنْتَهَي حَقِّ اللَّهِ عَلَيْكَ وَ اعْلَمْ أَنَّ الرَّاسِخِينَ فِي الْعِلْمِ هُمُ الَّذِينَ أَغْنَاهُمْ عَنِ اقْتِحَامِ السُّدَدِ الْمَضْرُوبَةِ دُونَ الْغُيُوبِ الْإِقْرَارُ بِجُمْلَةِ مَا جَهِلُوا تَفْسِيرَهُ مِنَ الْغَيْبِ الْمَحْجُوبِ فَمَدَحَ اللَّهُ تَعَالَي اعْتِرَافَهُمْ بِالْعَجْزِ عَنْ تَنَاوُلِ مَا لَمْ يُحِيطُوا بِهِ عِلْماً وَ سَمَّي تَرْكَهُمُ التَّعَمُّقَ فِيمَا لَمْ يُكَلِّفْهُمُ الْبَحْثَ عَنْ كُنْهِهِ رُسُوخاً فَاقْتَصِرْ عَلَي ذَلِكَ فَلَا تُقَدِّرْ عَظَمَةَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ عَلَي قَدْرِ عَقْلِكَ فَتَكُونَ مِنَ الْهَالِكِينَ هُوَ الْقَادِرُ الَّذِي إِذَا ارْتَمَتِ الْأَوْهَامُ لِتُدْرِكَ مُنْقَطَعَ قُدْرَتِهِ وَ حَاوَلَ الْفِكْرُ الْمُبَرَّأُ مِنْ خَطَرِ الْوَسَاوِسِ‌(1)أَنْ يَقَعَ عَلَيْهِ مِنْ عَمِيقَاتِ‌(2)غُيُوبِ مَلَكُوتِهِ وَ تَوَلَّهَتِ الْقُلُوبُ إِلَيْهِ لِتَجْرِيَ فِي كَيْفِيَّةِ صِفَاتِهِ وَ غَمَضَتْ مَدَاخِلُ الْعُقُولِ فِي حَيْثُ لَا تَبْلُغُهُ الصِّفَاتُ لِتَنَالَ عِلْمَ ذَاتِهِ رَدَعَهَا وَ هِيَ تَجُوبُ مَهَاوِيَ سُدَفِ الْغُيُوبِ مُتَخَلِّصَةً إِلَيْهِ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَي فَرَجَعَتْ إِذْ جُبِهَتْ مُعْتَرِفَةً بِأَنَّهُ لَا يُنَالُ بِجَوْرِ الِاعْتِسَافِ كُنْهُ مَعْرِفَتِهِ وَ لَا تَخْطُرُ بِبَالِ أُولِي الرَّوِيَّاتِ خَاطِرَةٌ مِنْ تَقْدِيرِ جَلَالِ عِزَّتِه الَّذِي ابْتَدَعَ الْخَلْقَ عَلَي غَيْرِ مِثَالٍ امْتَثَلَهُ وَ لَا مِقْدَارٍ احْتَذَي عَلَيْهِ مِنْ خَالِقٍ مَعْبُودٍ كَانَ قَبْلَهُ وَ أَرَانَا مِنْ مَلَكُوتِ قُدْرَتِهِ وَ عَجَائِبِ مَا نَطَقَتْ بِهِ آثَارُ حِكْمَتِهِ وَ اعْتِرَافِ الْحَاجَةِ مِنَ الْخَلْقِ إِلَي أَنْ يُقِيمَهَا بِمِسَاكِ قُوَّتِهِ‌(3)مَا دَلَّنَا بِاضْطِرَارِ قِيَامِ الْحُجَّةِ عَلَي مَعْرِفَتِهِ وَ ظَهَرَتْ فِي الْبَدَائِعِ الَّتِي أَحْدَثَهَا آثَارُ صَنْعَتِهِ وَ أَعْلَامُ حِكْمَتِهِ فَصَارَ كُلُّ مَا خَلَقَ حُجَّةً لَهُ وَ دَلِيلًا عَلَيْهِ وَ إِنْ كَانَ خَلْقاً صَامِتاً فَحُجَّتُهُ بِالتَّدْبِيرِ نَاطِقَةٌ وَ دَلَالَتُهُ عَلَي الْمُبْدِعِ قَائِمَةٌ فَأَشْهَدُ(4)أَنَّ مَنْ شَبَّهَكَ بِتَبَايُنِ أَعْضَاءِ خَلْقِكَ وَ تَلَاحُمِ حِقَاقِ

که خواسته‌های همه مردم آن را به پایان نمی‌رسانند چون او بخشنده‌ای است که درخواست نیازمندان، چشمه جود او را نمی‌خشکاند، و اصرار و درخواست‌های پیاپی او را به بخل ورزیدن نمی‌کشاند.

ای پرسش کننده، درست بنگر، آنچه را که قرآن از صفات خدا بیان می‌دارد، به آن اعتماد کن، و از نور هدایتش بهره گیر، و آنچه را که شیطان تو را به دانستن آن وامی‌دارد، و کتاب خدا آن را بر تو واجب نکرده، و در سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و امامان هدایتگر علیهم السّلام نیامده، رها کن و علم آن را به خدا واگذار، که این نهایت حقّ پروردگار بر تو است، و بدان که دانشمندان استوار(راسخون فی العلم) هم کسانی هستند که از سرکشی به پشت پرده غیب، همان اقرار به آنچه شرح و تفسیرش را از امور غیبی و نهانی نمی‌دانند، بی‌نیازشان کرده و خدا آن‌ها را به همین اعتراف به درماندگی از درک آنچه دانش آن‌ها نمی‌تواند فرا بگیرد و دست کشیدن از تعمق آنان در حقیقت آنچه در بررسی دقیق آن تکلیف ندارند را ستوده است. پس به همین مقدار بسنده کن و و خدا را با میزان عقل خود ارزیابی مکن تا از تباه شدگان نباشی. او است همان توانایی که هر وهم و خیالی که بخواهد به پایان قدرتش برسد، و ازهر فکر رها شده از وسواس که در ژرف و عمق ملکوت غیبش سر کشد و نظر کند و هر دلی که شیفته کیفیت صفاتش شود و از هر عقلی که قادر به درک صفاتش نیست وبخواهد پی به ذاتش ببرد، همه را مانع می‌شود و در پرتگاه حجاب‌های غیب می‌چرخند و سرگردانند و می‌گردند و به خدای سبحان پناه می‌برند و برمی‌گردند، چون سرشان به سنگ می‌خورد و معترف می‌شوند به اینکه به زور کسی نمی‌تواند به کنه او معرفت پیدا کند و اندازه جلال و عزّت او در قلب اندیشمندان راه نمی‌یابد.

آن که خلق را بی طرح و نمونه قبلی از نخست آفرید و اندازه‌ای در پیش از آفریننده‌ای پیش از خود نداشت و ملکوت قدرت و شگفتی‌های آنچه آثار حکمتش به وسیله آن گویا است را به ما نشان داده؛ و اعتراف نیازمندی خلق که باید آن‌ها را با چنگال نیروی خود داشته باشد، دلیل است به اینکه ناچار حجتی برای شناخت و معرفت او وجود دارد و در مخلوقات و بدائعی که پدید آورده، آثار صنعت و آفرینش و نشانه‌های حکمتش آشکار است و هر چه آفریده، حجت و دلیل وجود اوست، اگر چه آن آفریده، بی‌زبان و خموش است. تدبیر هستی او دلیلی است گویا به وجود صانع و دلالتش بر پدیدآورنده پایدار است. من گواهی می‌دهم به اینکه هر که تو را شبیه سازد که مانند آفریده‌هایت، اعضاء جدا از هم داری


1) سيأتي من المؤلّف- رحمه اللّه- أنه روي، من خطرات الوساوس.

2) في بعض النسخ و كذا في المصدر: في عميقات.

3) في المصدر: قدرته.

4) في المصدر: و أشهد. و هكذا فيما يأتي.

مَفَاصِلِهِمُ الْمُحْتَجِبَةِ لِتَدْبِيرِ حِكْمَتِكَ لَمْ يَعْقِدْ غَيْبَ ضَمِيرِهِ عَلَي مَعْرِفَتِكَ وَ لَمْ يُبَاشِرْ قَلْبَهُ الْيَقِينُ بِأَنَّهُ لَا نِدَّ لَكَ وَ كَأَنَّهُ لَمْ يَسْمَعْ تَبَرُّؤَ التَّابِعِينَ مِنَ الْمَتْبُوعِينَ إِذْ يَقُولُونَ تَاللَّهِ إِنْ كُنَّا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ إِذْ نُسَوِّيكُمْ بِرَبِّ الْعالَمِينَ كَذَبَ الْعَادِلُونَ بِكَ إِذْ شَبَّهُوكَ بِأَصْنَامِهِمْ وَ نَحَلُوكَ حِلْيَةَ الْمَخْلُوقِينَ بِأَوْهَامِهِمْ وَ جَزَّءُوكَ تَجْزِئَةَ الْمُجَسَّمَاتِ بِخَوَاطِرِهِمْ وَ قَدَّرُوكَ عَلَي الْخِلْقَةِ الْمُخْتَلِفَةِ الْقُوَي بِقَرَائِحِ عُقُولِهِمْ فَأَشْهَدُ أَنَّ مَنْ سَاوَاكَ بِشَيْ‌ءٍ مِنْ خَلْقِكَ فَقَدْ عَدَلَ بِكَ وَ الْعَادِلُ بِكَ كَافِرٌ بِمَا تَنَزَّلَتْ بِهِ مُحْكَمَاتُ آيَاتِكَ وَ نَطَقَتْ بِهِ عَنْهُ شَوَاهِدُ حُجَجِ بَيِّنَاتِكَ وَ أَنَّكَ أَنْتَ اللَّهُ الَّذِي لَمْ يَتَنَاهَ فِي الْعُقُولِ فَيَكُونَ فِي مَهَبِّ فِكْرِهَا مُكَيَّفاً وَ لَا فِي رَوِيَّاتِ خَوَاطِرِهَا مَحْدُوداً(1)مُصَرَّفاً.

وَ مِنْهَا: قَدَّرَ مَا خَلَقَ فَأَحْكَمَ تَقْدِيرَهُ وَ دَبَّرَهُ فَأَلْطَفَ تَدْبِيرَهُ وَ وَجَّهَهُ لِوِجْهَتِهِ فَلَمْ يَتَعَدَّ حُدُودَ مَنْزِلَتِهِ فَلَمْ يَقْصُرْ(2)دُونَ الِانْتِهَاءِ إِلَي غَايَتِهِ وَ لَمْ يَسْتَصْعِبْ إِذْ أُمِرَ بِالْمُضِيِّ عَلَي إِرَادَتِهِ وَ كَيْفَ وَ إِنَّمَا صَدَرَتِ الْأُمُورُ عَنْ مَشِيَّتِهِ الْمُنْشِئُ أَصْنَافَ الْأَشْيَاءِ بِلَا رَوِيَّةِ فِكْرٍ آلَ إِلَيْهَا وَ لَا قَرِيحَةِ غَرِيزَةٍ أَضْمَرَ عَلَيْهَا وَ لَا تَجْرِبَةٍ أَفَادَهَا مِنْ حَوَادِثِ الدُّهُورِ وَ لَا شَرِيكٍ أَعَانَهُ عَلَي ابْتِدَاعِ عَجَائِبِ الْأُمُورِ فَتَمَّ خَلْقُهُ وَ أَذْعَنَ لِطَاعَتِهِ وَ أَجَابَ إِلَي دَعْوَتِهِ وَ لَمْ يَعْتَرِضْ دُونَهُ رَيْثُ الْمُبْطِئِ وَ لَا أَنَاةُ الْمُتَلَكِّئِ فَأَقَامَ مِنَ الْأَشْيَاءِ أَوَدَهَا وَ نَهَجَ حُدُودَهَا(3)وَ لَاءَمَ بِقُدْرَتِهِ بَيْنَ مُتَضَادِّهَا وَ وَصَلَ أَسْبَابَ قَرَائِنِهَا وَ فَرَّقَهَا أَجْنَاساً مُخْتَلِفَاتٍ فِي الْحُدُودِ وَ الْأَقْدَارِ وَ الْغَرَائِزِ وَ الْهَيْئَاتِ بَدَايَا خَلَائِقَ أَحْكَمَ صُنْعَهَا وَ فَطَرَهَا عَلَي مَا أَرَادَ وَ ابْتَدَعَهَا.

مِنْهَا فِي صِفَةِ السَّمَاءِ: وَ نَظَمَ بِلَا تَعْلِيقٍ رَهَوَاتِ فُرَجِهَا وَ لَاحَمَ صُدُوعَ انْفِرَاجِهَا وَ شَجَّ بَيْنَهَا وَ بَيْنَ أَزْوَاجِهَا وَ ذَلَّلَ لِلْهَابِطِينَ بِأَمْرِهِ وَ الصَّاعِدِينَ بِأَعْمَالِ خَلْقِهِ حُزُونَةَ مِعْرَاجِهَا(4)وَ نَادَاهَا بَعْدَ إِذْ هِيَ دُخَانٌ فَالْتَحَمَتْ عُرَي أَشْرَاجِهَا وَ فَتَقَ

و ترکیبی از بندها در وجود تو است برای تدبیر کارهای استوارت، هرگز در ژرفای ضمیر خود تو را نشناخته و با قلبش یقین حاصل نکرده که همتایی نداری و گویی نشنیده که پیروان از پیشوایان خود بیزاری جویند و می‌گویند «تالله إن کنّا لفی ضلال مبین*إذ نسوّیکم بربّ العالمین»، {سوگند به خدا که ما در گمراهی آشکاری بودیم،آنگاه که شما را با پروردگار جهانیان برابر می‌کردیم.}(5)

دروغ گفتند مشرکان که تو را با بت‌های خود همانند پنداشتند، و با وهم و خیال خود گفتند پیکری چون بتهای ما دارد، و با پندار نادرست خود، تو را تجزیه کرده، و با اعضای گوناگون مخلوقات تشبیه کردند و گواهی می‌دهم که هر که تو را به چیزی از آفریده‌ات برابر کرده، از تو روی بر تافته‌اند و آن که از تو روی گردان شود، بر اساس آیات محکم قرآن، و گواهی براهین روشن تو، کافر است. تو همان خدایی هستی که در اندیشه‌ها نگنجی تا چگونگی ذات تو را درک کنند، و در خیال و وهم نیایی تا تو را محدود و دارای حالات گوناگون پندارند و نیز در آن است که: اندازه کرد آنچه آفرید و استوار کرد تقدیرش را، و به ظریف‌ترین وجه آن را تدبیر کرد و آن را به جهتی که می‌بایست برد تا از حد و مرز خود تجاوز نکند، و از رسیدن به هدف و غایت خود کوتاه نیاید، و در برابر فرمان او نایستد، و چگونه؟ با اینکه همه چیز از خواست و مشیّت او بر آمده، آنکه آفریننده هر جور چیزی است بدون نیاز از اندیشه‌ای که او را به آن سمت بکشاند و به طبعی که به آن پایبند باشد، و نه باتجربه‌ای که حوادث روزگار به او داده باشد و نه با شریک و همکاری که بر آفرینش ابتکاری این امور شگفت‌آور به او کمک رساند؛ پس آفرینشش کامل شد و سر به فرمانش نهادند و دعوتش را پذیرفتند در برابر فرمان الهی سستی و درنگ نکردند و در اجرای فرمان الهی توقف نپذیرفتند و ایستادگی نکردند. پس کجی‌های هر چیزی را راست، و مرزهای هر یک را روشن ساخت، و با قدرت خداوندی بین اشیاء متضاد هماهنگی ایجاد کرد، و وسایل ارتباط آنان را فراهم ساخت، و موجودات را از نظر حدود، اندازه، و غرائز، و شکل‌ها، و قالب‌ها، و هیأتهای گوناگون، تقسیم و استوار فرمود، و با حکمت و تدبیر خویش هر یکی را به سرشتی که خود خواست در آورد.

و در وصف آسمان:

فضای باز و پستی و بلندی و فاصله‌های وسیع آسمان‌ها را بدون اینکه بر چیزی تکیه کند، نظام بخشید و شکاف‌های آن را هموار کرد، و هر یک را با آنچه که تناسب داشت و ازواجشان پیوند داد، و دشواری فرود آمدن و برخاستن را بر فرشتگانی که فرمان او را به خلق رسانند یا اعمال بندگان را بالا برند آسان کردو آن‌ها را فرمان داد،پس از آنکه دود بودند و حلقه‌های گره‌بند آن‌ها را به هم پیوند داد


1) في المصدر: فتكون محدودا.

2) في المصدر و كذا في بعض النسخ: فلم يقصر.

3) في النسخة المخطوطة: جددها.

4) في بعض النسخ: معارجها.

5) . الشعراء / 99-98

بَعْدَ الِارْتِتَاقِ صَوَامِتَ أَبْوَابِهَا وَ أَقَامَ رَصَداً مِنَ الشُّهُبِ الثَّوَاقِبِ عَلَي نِقَابِهَا وَ أَمْسَكَهَا مِنْ أَنْ تَمُورَ فِي خَرْقِ‌(1)الْهَوَاءِ بَائِدَةً [رَائِدَةً] وَ أَمَرَهَا أَنْ تَقِفَ مُسْتَسْلِمَةً لِأَمْرِهِ وَ جَعَلَ شَمْسَهَا آيَةً مُبْصِرَةً لِنَهَارِهَا وَ قَمَرَهَا آيَةً مَمْحُوَّةً مِنْ لَيْلِهَا وَ أَجْرَاهُمَا(2)فِي مَنَاقِلِ مَجْرَاهُمَا وَ قَدَّرَ مَسِيرَهُمَا(3)فِي مَدَارِجِ دَرَجِهِمَا لِيُمَيِّزَ بَيْنَ اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ بِهِمَا وَ لِيُعْلَمَ عَدَدُ السِّنِينَ وَ الْحِسَابُ بِمَقَادِيرِهَا ثُمَّ عَلَّقَ فِي جَوِّهَا فَلَكَهَا وَ نَاطَ بِهَا زِينَتَهَا مِنْ خَفِيَّاتِ دَرَارِيِّهَا وَ مَصَابِيحِ كَوَاكِبِهَا وَ رَمَي مُسْتَرِقِي السَّمْعِ بِثَوَاقِبِ شُهُبِهَا وَ أَجْرَاهَا عَلَي إِذْلَالِ تَسْخِيرِهَا مِنْ ثَبَاتِ ثَابِتِهَا وَ مَسِيرِ سَائِرِهَا وَ هُبُوطِهَا وَ صُعُودِهَا وَ نُحُوسِهَا وَ سُعُودِهَا.

مِنْهَا فِي صِفَةِ الْمَلَائِكَةِ عليهم السلام: ثُمَّ خَلَقَ سُبْحَانَهُ لِإِسْكَانِ سَمَاوَاتِهِ وَ عِمَارَةِ الصَّفِيحِ الْأَعْلَي مِنْ مَلَكُوتِهِ خَلْقاً بَدِيعاً مِنْ مَلَائِكَتِهِ مَلَأَ بِهِمْ فُرُوجَ فِجَاجِهَا وَ حَشَا بِهِمْ فُتُوقَ أَجْوَائِهَا وَ بَيْنَ فَجَوَاتِ تِلْكَ الْفُرُوجِ زَجَلُ الْمُسَبِّحِينَ مِنْهُمْ فِي حَظَائِرِ الْقُدُسِ وَ سُتُرَاتِ الْحُجُبِ وَ سُرَادِقَاتِ الْمَجْدِ وَ وَرَاءَ ذَلِكَ الرَّجِيجِ الَّذِي تَسْتَكُّ مِنْهُ الْأَسْمَاعُ سُبُحَاتُ نُورٍ تَرْدَعُ الْأَبْصَارَ عَنْ بُلُوغِهَا فَتَقِفُ خَاسِئَةً عَلَي حُدُودِهَا أَنْشَأَهُمْ عَلَي صُوَرٍ مُخْتَلِفَاتٍ وَ أَقْدَارٍ مُتَفَاوِتَاتٍ أُولِي أَجْنِحَةٍ تُسَبِّحُ جَلَالَ عِزَّتِهِ لَا يَنْتَحِلُونَ مَا ظَهَرَ فِي الْخَلْقِ مِنْ صُنْعِهِ‌(4)وَ لَا يَدَّعُونَ أَنَّهُمْ يَخْلُقُونَ شَيْئاً مَعَهُ مِمَّا انْفَرَدَ بِهِ بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ جَعَلَهُمُ فِيمَا هُنَالِكَ أَهْلَ الْأَمَانَةِ عَلَي وَحْيِهِ وَ حَمَّلَهُمْ إِلَي الْمُرْسَلِينَ وَدَائِعَ أَمْرِهِ وَ نَهْيِهِ وَ عَصَمَهُمْ مِنْ رَيْبِ الشُّبُهَاتِ فَمَا مِنْهُمْ زَائِغٌ عَنْ سَبِيلِ مَرْضَاتِهِ وَ أَمَدَّهُمْ بِفَوَائِدِ الْمَعُونَةِ(5)وَ أَشْعَرَ قُلُوبَهُمْ تَوَاضُعَ إِخْبَاتِ السَّكِينَةِ وَ فَتَحَ لَهُمْ أَبْوَاباً ذُلُلًا إِلَي تَمَاجِيدِهِ وَ نَصَبَ لَهُمْ مَنَاراً وَاضِحَةً عَلَي

و پس از آنکه بسته بودند، درهای خموش آن‌ها را گشود و نگهبانی از اختران سوزان بر شکا‌ف‌های آن‌ها گماشت و آن‌ها را نگه‌داشت تا در شکاف‌های هوا نلرزند و فرمود تا گوش به فرمان او باشند. خورشیدِ آن‌ها را نشانه روشنی روز ساخت و ماهشان را نشانه تاریکی شب و این دو را در منازل مدار خود روان کرد و در هر پایه از گردش آن‌ها، حرکت آن‌ها را اندازه گرفت تا به وسیله آن‌ها شب و روز را از هم جدا و مشخص کند و شماره سال‌ها و حساب کارها به اندازه و مقدار دانسته شود. سپس فلک آن‌ها را در جوّشان آویخت و رخشنده‌های نهان و چراغ‌های اختران آن‌ها را به آن آویخت و و آنان را که خواستند اسرار آسمان‌ها را دزدانه دریابند، با ستاره‌های سوزانش تیرباران کرد، و آن‌ها را رام و تسخیر کرده، روانشان ساخت، و ثابت آن‌ها بر جا ماند و سیاره‌هایشان گردش کرد، و فرود و صعود و نحس و سعدشان مقرر شد.

و در وصف فرشته‌ها:

سپس خدا برای سکونت بخشیدن در آسمان‌هایش و آباد کردن بالاترین قسمت ملکوتش، فرشتگانی شگفت آفرید و شکاف‌های راه‌های گشاده آن‌ها را به وسیله آن‌ها پر کرد و فاصله جوّ آسمان را از آن‌ها گستراند که هم اکنون صدای تسبیح آنها فضای آسمان‌ها را پر کرده: در بارگاه قدس، درون پرده‌های حجاب و صحنه‌های مجد و عظمت پروردگار، طنین انداز است. و در ماوراء آن آوازهای پر لرزشی است که گوش‌ها را کر می‌کند، و جلوه‌های نوری که دیده‌ها را خیره می‌سازند وناچار خیره بر جای خویش می‌مانند. فرشته‌ها را با صورت‌هایی مختلف و اندازه‌هایی متفاوت آفرید. همه بال و پرهایی دارند و آنها که همواره در تسبیح جلال و عزّت پروردگار به سر می‌برند و چیزی از شگفتی‌های آفرینش و پدیده‌ها را به خود نسبت نمی‌دهند و در آنچه از آفرینش پدیده‌ها که خاص خداست، ادّعایی ندارند که در آفرینش شریک اویند.

بلکه بنده‌هایی هستند بزرگوار و در سخن گفتن از او پیشی نمی‌گیرند و به فرمان او عمل می‌کنند.و خدا آن‌ها را در آنجا امانت دار وحی خود ساخته، به وسیله آن‌ها امر و نهی خود را به پیغمبران خود فرستد و آن‌ها را از تردید و شبهات مصون نموده و هیچ کدام به راه کژ منحرف نمی‌گردند.آن‌ها را از یاری و کمک خویش بهره‌مند ساخته و دلشان را متواضع ساخته و آرامش داده و درهای آسمان را به روی آن‌ها گشوده تا خدا را به بزرگی بستایند و دلائل روشنی بر توحید او برابر آن‌ها قرار داده.


1) في المصدر: في خراق.

2) في بعض النسخ و كذا في المصدر: فأجراهما.

3) في المصدر: سيرهما.

4) في المصدر: صنعته.

5) في المخطوطة: بفوائد امره.

أَعْلَامِ تَوْحِيدِهِ لَمْ تُثْقِلْهُمْ مُؤْصِرَاتُ الْآثَامِ وَ لَمْ تَرْتَحِلْهُمْ عُقَبُ اللَّيَالِي وَ الْأَيَّامِ وَ لَمْ تَرْمِ الشُّكُوكُ بِنَوَازِعِهَا عَزِيمَةَ إِيمَانِهِمْ وَ لَمْ تَعْتَرِكِ الظُّنُونُ عَلَي مَعَاقِدِ يَقِينِهِمْ وَ لَا قَدَحَتْ قَادِحَةُ الْإِحَنِ فِيمَا بَيْنَهُمْ وَ لَا سَلَبَتْهُمُ الْحَيْرَةُ مَا لَاقَ مِنْ مَعْرِفَتِهِ بِضَمَائِرِهِمْ وَ سَكَنَ بِعَظَمَتِهِ‌(1)وَ هَيْبَةِ جَلَالِهِ‌(2)فِي أَثْنَاءِ صُدُورِهِمْ وَ لَمْ تَطْمَعْ فِيهِمُ الْوَسَاوِسُ فَتَقْتَرِعَ بِرَيْنِهَا(3)عَلَي فِكْرِهِمْ مِنْهُمْ مَنْ هُوَ فِي خَلْقِ الْغَمَامِ الدُّلَّحِ‌(4)وَ فِي عِظَمِ الْجِبَالِ الشُّمَّخِ وَ فِي قُتْرَةِ الظَّلَامِ الْأَيْهَمِ وَ مِنْهُمْ مَنْ قَدْ خَرَقَتْ أَقْدَامُهُمْ تُخُومَ الْأَرْضِ السُّفْلَي فَهِيَ كَرَايَاتٍ بِيضٍ قَدْ نَفَذَتْ فِي مَخَارِقِ الْهَوَاءِ وَ تَحْتَهَا رِيحٌ هَفَّافَةٌ تَحْبِسُهَا عَلَي حَيْثُ انْتَهَتْ مِنَ الْحُدُودِ الْمُتَنَاهِيَةِ قَدِ اسْتَفْرَغَتْهُمْ‌(5)أَشْغَالُ عِبَادَتِهِ وَ وَسَّلَتْ حَقَائِقُ الْإِيمَانِ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ مَعْرِفَتِهِ وَ قَطَعَهُمُ الْإِيقَانُ بِهِ إِلَي الْوَلَهِ إِلَيْهِ وَ لَمْ تُجَاوِزْ رَغَبَاتُهُمْ مَا عِنْدَهُ إِلَي مَا عِنْدَ غَيْرِهِ قَدْ ذَاقُوا حَلَاوَةَ مَعْرِفَتِهِ وَ شَرِبُوا مِنْ كَأْسِ الرَّوِيَّةِ مِنْ مَحَبَّتِهِ وَ تَمَكَّنَتْ مِنْ سُوَيْدَاءِ قُلُوبِهِمْ وَشِيجَةُ خِيفَتِهِ فَحَنَوْا بِطُولِ الطَّاعَةِ اعْتِدَالَ ظُهُورِهِمْ وَ لَمْ يُنْفِدْ طُولُ الرَّغْبَةِ إِلَيْهِ مَادَّةَ تَضَرُّعِهِمْ وَ لَا أَطْلَقَ عَنْهُمْ عَظِيمُ الزُّلْفَةِ رِبَقَ خُشُوعِهِمْ وَ لَمْ يَتَوَلَّهُمُ الْإِعْجَابُ فَيَسْتَكْثِرُوا مَا سَلَفَ مِنْهُمْ وَ لَا تَرَكَتْ لَهُمُ اسْتِكَانَةُ الْإِجْلَالِ نَصِيباً فِي تَعْظِيمِ حَسَنَاتِهِمْ وَ لَمْ تَجْرِ الْفَتَرَاتُ فِيهِمْ عَلَي طُولِ دُءُوبِهِمْ وَ لَمْ تَغِضْ‌(6)رَغَبَاتُهُمْ فَيُخَالِفُوا عَنْ رَجَاءِ رَبِّهِمْ وَ لَمْ تَجِفَّ لِطُولِ الْمُنَاجَاةِ أَسَلَاتُ أَلْسِنَتِهِمْ وَ لَا مَلَكَتْهُمُ الْأَشْغَالُ فَتَنْقَطِعَ بِهَمْسِ الْخَيْرِ(7)إِلَيْهِ أَصْوَاتُهُمْ وَ لَمْ تَخْتَلِفْ

بار گناه بر دوش ندارند و گذشت شب و روز در آن‌ها اثری ندارد. شک در ایمانشان رخنه نمی‌کند و به بدگمانی در یقین خود دچار نمی‌شوند. میان آن‌ها در شناخت خدا دشمنی نیست و از درک بزرگی او دچار سرگردانی و حیرت نمی‌شوند و وسوسه و تردید در فکر آن‌ها رخنه نمی‌کند.

برخی از آنان در آفرینش ابرهای پرآب و در کوه‌های سر برافراشته و خلقت ظلمت و تاریکی‌ها نقش دارند و برخی هستند که گامشان در ژرفای زمین فرو شده وبه مانند پرچم‌های سپید، قد در فضا افراشته‌اند، و در زیرآن بادهایی است که به آرامی می‌وزند و آن‌ها را در مرزهای مشخصی نگه می‌دارد و همه وقت خود را به کار پرستش می‌گذرانند وحقایق ایمان آن‌ها را به معرفت خدا پیوند داده و یقین به حضرت او آنان را شیفته و شیدای درگاهش کرده که به غیر خدا هیچ علاقه‌ای ندارند. شیرینی معرفت او را چشیده‌اند و از جام محبت او سیرابند. در درون دلشان رشته ترس و خوف از او پابرجا است و کمر به طاعت او خم کرده‌اند و رغبت به حضرت او، تضرع و زاری آن‌ها را نکاسته و مقام والای فرشتگان، آن‌ها را از قید خشوع آزاد نکرده و خودبینی در آن‌ها راه نیافته تا اعمال گذشته‌شان در نظرشان بزرگ و زیاد آید و آستان بوسی جلال خدا فرصت بزرگداشت کارهای خوبشان را به آن‌ها نداده و در شیوه طولانی طاعت آنان سستی رخنه ندارد. شوقشان نمی‌کاهد تا از امید به پروردگار خود دور شوند، و از طول و زیادی مناجات زبانشان خشک نمی‌شود و کارها بر آن‌ها چیره نمی‌شوند تا ناله خیرآن‌ها بریده و خاموش گردد،


1) في بعض النسخ: من عظمته.

2) في بعض النسخ: و كذا في المصدر: جلالته.

3) في بعض النسخ: بريبها.

4) الدلح: بالحاء المهملة و زان عنق جمع« دلوح» أي كثير الماء، و يحتمل ان يكون بتشديد اللام المفتوحة كركع جمع« دالح».

5) في المخطوطة: قد استفزعتهم.

6) في المخطوطة: لم تفض.

7) في بعض النسخ: بهمس الحنين.

فِي مَقَاوِمِ الطَّاعَةِ مَنَاكِبُهُمْ وَ لَمْ يَثْنُوا إِلَي رَاحَةِ التَّقْصِيرِ فِي أَمْرِهِ رِقَابَهُمْ وَ لَا تَعْدُوا عَلَي عَزِيمَةِ جِدِّهِمْ بَلَادَةُ الْغَفَلَاتِ وَ لَا تَنْتَضِلُ فِي هِمَمِهِمْ‌(1)خَدَائِعُ الشَّهَوَاتِ قَدِ اتَّخَذُوا ذَا الْعَرْشِ ذَخِيرَةً لِيَوْمِ فَاقَتِهِمْ وَ يَمَّمُوهُ عِنْدَ انْقِطَاعِ الْخَلْقِ إِلَي الْمَخْلُوقِينَ بِرَغْبَتِهِمْ لَا يَقْطَعُونَ أَمَدَ غَايَةِ عِبَادَتِهِ وَ لَا يَرْجِعُ بِهِمُ الِاسْتِهْتَارُ بِلُزُومِ طَاعَتِهِ إِلَّا إِلَي مَوَادَّ مِنْ قُلُوبِهِمْ غَيْرِ مُنْقَطِعَةٍ مِنْ رَجَائِهِ وَ مَخَافَتِهِ لَمْ تَنْقَطِعْ أَسْبَابُ الشَّفَقَةِ مِنْهُمْ فَيَنُوا فِي جِدِّهِمْ وَ لَمْ تَأْسِرْهُمُ الْأَطْمَاعُ فَيُؤْثِرُوا وَشِيكَ السَّعْيِ عَلَي اجْتِهَادِهِمْ وَ لَمْ يَسْتَعْظِمُوا مَا مَضَي مِنْ أَعْمَالِهِمْ وَ لَوِ اسْتَعْظَمُوا ذَلِكَ لَنَسَخَ الرَّجَاءُ مِنْهُمْ شَفَقَاتِ وَجَلِهِمْ وَ لَمْ يَخْتَلِفُوا فِي رَبِّهِمْ بِاسْتِحْوَاذِ الشَّيْطَانِ عَلَيْهِمْ وَ لَمْ يُفَرِّقْهُمْ سُوءُ التَّقَاطُعِ وَ لَا تَوَلَّاهُمْ غِلُّ التَّحَاسُدِ وَ لَا شَعَّبَتْهُمْ‌(2)مَصَارِفُ الرِّيَبِ وَ لَا اقْتَسَمَتْهُمْ أَخْيَافُ الْهِمَمِ فَهُمْ أُسَرَاءُ إِيمَانٍ لَمْ يَفُكَّهُمْ مِنْ رِبْقَتِهِ زَيْغٌ وَ لَا عُدُولٌ وَ لَا وَنًي وَ لَا فُتُورٌ وَ لَيْسَ فِي أَطْبَاقِ السَّمَاوَاتِ مَوْضِعُ إِهَابٍ إِلَّا وَ عَلَيْهِ مَلَكٌ سَاجِدٌ أَوْ سَاعٍ حَافِدٌ يَزْدَادُونَ عَلَي طُولِ الطَّاعَةِ بِرَبِّهِمْ عِلْماً وَ تَزْدَادُ عِزَّةُ رَبِّهِمْ فِي قُلُوبِهِمْ عِظَماً.

وَ مِنْهَا فِي صِفَةِ الْأَرْضِ وَ دَحْوِهَا عَلَي الْمَاءِ: كَبَسَ الْأَرْضَ عَلَي مَوْرِ أَمْوَاجٍ مُسْتَفْحِلَةٍ وَ لُجَجِ بِحَارٍ زَاخِرَةٍ تَلْتَطِمُ أَوَاذِيُّ أَمْوَاجِهَا وَ تَصْطَفِقُ مُتَقَاذِفَاتُ أَثْبَاجِهَا وَ تَرْغُو زَبَداً كَالْفُحُولِ عِنْدَ هِيَاجِهَا فَخَضَعَ جِمَاحُ الْمَاءِ الْمُتَلَاطِمِ لِثِقَلِ حَمْلِهَا وَ سَكَنَ هَيْجُ ارْتِمَائِهِ إِذْ وَطِئَتْهُ بِكَلْكَلِهَا وَ ذَلَّ مُسْتَخْذِياً إِذْ تَمَعَّكَتْ عَلَيْهِ بِكَوَاهِلِهَا فَأَصْبَحَ بَعْدَ اصْطِخَابِ أَمْوَاجِهِ سَاجِياً مَقْهُوراً وَ فِي حَكَمَةِ الذُّلِّ مُنْقَاداً أَسِيراً وَ سَكَنَتِ الْأَرْضُ مَدْحُوَّةً فِي لُجَّةِ تَيَّارِهِ وَ رَدَّتْ مِنْ نَخْوَةِ بَأْوِهِ وَ اعْتِلَائِهِ وَ شُمُوخِ أَنْفِهِ وَ سُمُوِّ غُلَوَائِهِ وَ كَعَمَتْهُ عَلَي كِظَّةِ جَرْيَتِهِ فَهَمَدَ بَعْدَ نَزَقَاتِهِ‌(3)وَ لَبَدَ بَعْدَ زَيَفَانِ وَثَبَاتِهِ فَلَمَّا سَكَنَ هَيْجُ‌(4)الْمَاءِ مِنْ تَحْتِ أَكْنَافِهَا وَ حَمَلَ شَوَاهِقَ الْجِبَالِ الْبُذَّخِ‌(5)

در صفوف عبادت هم‌دوشند، و در انجام فرمانش گردن کجی نمی‌کنند. تصمیم جدی آن‌ها دچار کندی غفلت‌ها نمی‌شود، و در همت آن‌ها خدعه شهوت نفوذ نمی‌کند. صاحب عرش را ذخیره روز بینوایی خود گرفته‌اند، و چون مردم رو به سوی مخلوق کنند، آن‌ها به آستان او توجه دارند. دست از پرستش او نمی‌کشند، و خوش‌گذرانی آن‌ها را از لزوم طاعتش روی‌گردان نمی‌کند و دل از امید و بیم او برنمی‌دارند. اسباب نگرانی آن‌ها قطع نمی‌شود تا در کوشش به عبادت سست شوند، و طمع آن‌ها را اسیر نمی‌کند تا به دنبال آن از تلاش خود باز مانند. آنچه کرده‌اند بزرگ نشمارند، و اگر بزرگ شمارند، امیدشان به بیم زائل شود. فرشتگان در باره پروردگار خود به جهت وسوسه‌های شیطانی اختلافی ندارند، برخورد بد و تفرقه‌اندازی با هم ندارند، و حسد و کینه در آن‌ها راه ندارد و آن ها را پریشان نمی‌کند، و بددلی و اختلاف مقاصد آن‌ها را از هم جدا نمی‌سازد. آنان اسیر ایمانند و کژی و انحراف آن‌ها را از بند آن آزاد نمی‌کند، و نه سستی و تنبلی؛ در طبقه‌های آسمان جای پوستینی نیست جز آنکه در آن فرشته‌ای به سجده است یا در کار و تلاش است، هر چه بیشتر به طاعت و عبادت او باشند، بیشتر خدا را می‌شناسند و عزت‌پروردگارشان در دل آن‌ها افزون می‌گردد.

در وصف زمین و دحو و گسترانیدن آن بر آب:

زمین را با امواج جوشان پرتلاطم فرو پوشاند، و دریاهای موّاج که موج‌های کوه پیکر آن‌ها به روی هم می‌غلطیدند، هر یک دیگری را واپس می‌زد، و به مانند نره شترهای مست شهوت کف می‌کردند، و آب‌های سرکش متلاطم زیر بار سنگینی زمین فروتنی کردند و هیجان آب‌ها با تماس با سینه زمین آرام گرفت.و چون با شانه‌های خود بر آن غلطید،زبون و خوار شد و پس از غرش امواجش، آرام و مقهور شد وچون اسب افسار شده رام گردید. خشکی‌های زمین را در دل امواج گستردو آب را از کبر و غرور و سرکشی و خروش باز داشت، و از شدّت حرکتش کاسته شد.و بعد از آن همه حرکت‌های تند ساکت شد، و پس از آن همه خروش و سرکشی متکبّرانه به جای خویش ایستاد. و چون هیجان آب در زیر اطراف زمین فرو نشست، و کوه‌های بلند و مرتفع را بر دوش‌های خود حمل کرد،

چشمه‌های جوشان را از فراز کوههای آن برگشود،


1) في بعض النسخ: همهم.

2) في بعض النسخ: و لا تشعبتهم.

3) في المخطوطة: خرقاته.

4) في المصدر: هياج.

5) في المصدر: الشمخ البذخ.

عَلَي أَكْنَافِهَا فَجَّرَ يَنَابِيعَ الْعُيُونِ مِنْ عَرَانِينِ أُنُوفِهَا وَ فَرَّقَهَا فِي سُهُوبِ بِيدِهَا وَ أَخَادِيدِهَا وَ عَدَّلَ حَرَكَاتِهَا بِالرَّاسِيَاتِ مِنْ جَلَامِيدِهَا وَ ذَوَاتِ الشَّنَاخِيبِ الشُّمِّ مِنْ صَيَاخِيدِهَا فَسَكَنَتْ مِنَ الْمَيَدَانِ بِرُسُوبِ الْجِبَالِ فِي قِطَعِ أَدِيمِهَا وَ تَغَلْغُلِهَا مُتَسَرِّبَةً فِي جَوْبَاتِ خَيَاشِيمِهَا وَ رُكُوبِهَا أَعْنَاقَ سُهُولِ الْأَرَضِينَ وَ جَرَاثِيمِهَا وَ فَسَحَ بَيْنَ الْجَوِّ وَ بَيْنَهَا وَ أَعَدَّ الْهَوَاءَ مُتَنَسَّماً لِسَاكِنِهَا(1)وَ أَخْرَجَ إِلَيْهَا أَهْلَهَا عَلَي تَمَامِ مَرَافِقِهَا ثُمَّ لَمْ يَدَعْ جُرُزَ الْأَرْضِ الَّتِي تَقْصُرُ مِيَاهُ الْعُيُونِ عَنْ رَوَابِيهَا وَ لَا تَجِدُ جَدَاوِلُ الْأَنْهَارِ ذَرِيعَةً إِلَي بُلُوغِهَا حَتَّي أَنْشَأَ لَهَا نَاشِئَةَ سَحَابٍ تُحْيِي مَوَاتَهَا وَ تَسْتَخْرِجُ نَبَاتَهَا أَلَّفَ غَمَامَهَا بَعْدَ افْتِرَاقِ لُمَعِهِ وَ تَبَايُنِ قَزَعِهِ حَتَّي إِذَا تَمَخَّضَتْ لُجَّةُ الْمُزْنِ فِيهِ وَ الْتَمَعَ بَرْقُهُ فِي كُفَفِهِ وَ لَمْ يَنَمْ وَمِيضُهُ فِي كَنَهْوَرِ رَبَابِهِ وَ مُتَرَاكِمِ سَحَابِهِ أَرْسَلَهُ سَحّاً مُتَدَارِكاً قَدْ أَسَفَّ هَيْدَبُهُ تمر به [تَمْرِيهِ] الْجَنُوبُ دِرَرَ أَهَاضِيبِهِ وَ دُفَعَ شَآبِيبِهِ فَلَمَّا أَلْقَتِ السَّحَابُ بَرْكَ بِوَانَيْهَا وَ بَعَاعَ مَا اسْتَقَلَّتْ بِهِ مِنَ العب [الْعِبْ‌ءِ] الْمَحْمُولِ عَلَيْهَا أَخْرَجَ بِهِ مِنْ هوامل‌(2)[هَوَامِدِ] الْأَرْضِ النَّبَاتَ وَ مِنْ زُعْرِ الْجِبَالِ الْأَعْشَابَ فَهِيَ تَبْهَجُ بِزِينَةِ رِيَاضِهَا وَ تَزْدَهِي بِمَا أُلْبِسَتْهُ مِنْ ربط [رَيْطِ] أَزَاهِيرِهَا وَ حِلْيَةِ مَا شُمِّطَتْ‌(3)بِهِ مِنْ نَاضِرِ أَنْوَارِهَا وَ جَعَلَ ذَلِكَ بَلَاغاً لِلْأَنَامِ وَ رِزْقاً لِلْأَنْعَامِ وَ خَرَقَ الْفِجَاجَ فِي آفَاقِهَا وَ أَقَامَ الْمَنَارَ لِلسَّالِكِينَ عَلَي جَوَادِّ طُرُقِهَا فَلَمَّا مَهَدَ أَرْضَهُ وَ أَنْفَذَ أَمْرَهُ اخْتَارَ آدَمَ عليه السلام خِيَرَةً مِنْ خَلْقِهِ وَ جَعَلَهُ أَوَّلَ جِبِلَّتِهِ وَ أَسْكَنَ‌(4)جَنَّتَهُ وَ أَرْغَدَ فِيهَا أُكُلَهُ وَ أَوْعَزَ إِلَيْهِ فِيمَا نَهَاهُ عَنْهُ وَ أَعْلَمَهُ أَنَّ فِي الْإِقْدَامِ عَلَيْهِ التَّعَرُّضَ لِمَعْصِيَتِهِ وَ الْمُخَاطَرَةَ بِمَنْزِلَتِهِ فَأَقْدَمَ عَلَي مَا نَهَاهُ عَنْهُ مُوَافَاةً لِسَابِقِ عِلْمِهِ فَأَهْبَطَهُ بَعْدَ التَّوْبَةِ لِيَعْمُرَ أَرْضَهُ بِنَسْلِهِ وَ لِيُقِيمَ الْحُجَّةَ بِهِ عَلَي عِبَادِهِ وَ لَمْ يُخْلِهِمْ بَعْدَ أَنْ قَبَضَهُ مِمَّا يُؤَكِّدُ عَلَيْهِمْ حُجَّةَ رُبُوبِيَّتِهِ وَ يَصِلُ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ مَعْرِفَتِهِ بَلْ تَعَاهَدَهُمْ بِالْحُجَجِ عَلَي أَلْسُنِ الْخِيَرَةِ

و آن‌ها را به بیابان‌های پهناور و دره‌های ژرف آن روان کرد و حرکت زمین را با صخره‌های عظیم و قلّه کوه‌های بلند نظم داد و زمین با فرود شدن کوه‌ها درسطح آن، از لرزش و اضطراب باز ایستاد، برای آنکه کوه‌ها در شکاف‌های آن خوب فرو شدند و جا گرفتند و بر پشت دشت‌ها و صحراهای آن سوار شدند، و میان جوّ و زمین فضای پهناوری گشود، و وزش بادها را برای ساکنان زمین آماده کرد.

تمام نیازمندی‌ها و وسائل زندگی را برای اهل زمین استخراج و مهیّا فرمود و سرزمین‌های خشکی که آب‌های چشمه‌ها بلندی‌های آن را فرانمی‌گرفت، و نهرها و کانال‌ها به آن نمی‌رسیدند را بیهوده وانگذاشت بلکه ابرهای بارنده برای آن‌ها آفرید و قسمت‌های مرده آن‌ها را احیا کرد، و گیاهان رنگارنگ برویاند. قطعات بزرگ و پراکنده ابرها را به هم پیوست تا سخت به حرکت در آمدند، و با به هم خوردن ابرها، برق‌ها درخشیدن گرفت، و از درخشندگی ابرهای سفید کوه پیکرو متراکم چیزی کاسته نشد. ابرها را پی در پی فرستاد تا زمین را احاطه کردند، و بادها شیر باران را از ابرها دوشیدند، و به شدّت به زمین فرو ریختند، ابرها پایین آمده، سینه بر زمین ساییدند، و آنچه بر پشت داشتند فرو ریختند که در بخش‌های بی گیاه زمین انواع گیاهان روییدن گرفت. و از کوه‌های عریان هیزم و بوته رویاند؛ و آن‌ها با زیور گلستان‌های خود خرم شدند، و از زیور گوشواره گل‌هایشان که بر آن‌ها پوشاند به خود بالیدند و هم از آرایش شکوفه‌های خرمی که به آن آراسته شدند و این را برای مردم خوراک و توشه ساخت و برای حیوانات، روزی. و در هر سوی آن کوه‌ها و دره‌ها گشود، و نشانه‌ها برای رهگذران بر جاده‌های وسیع آن تعیین کرد، و چون زمینش را گستراند، و فرمانش را صادر کرد، آدم را از میان مخلوقاتش برگزید و او را نخستین و برترین مخلوق خود در زمین قرار داد. ابتدا آدم را در بهشت جای داده و خوراکی‌های گوارا به او بخشید و از آنچه که او را منع کرد پرهیز داد و آگاهش ساخت که اقدام بر آن، نافرمانی بوده و مقام و ارزش او را به خطر خواهد افکند، امّا آدم علیه السّلام به آنچه نهی شد اقدام کرد، طبق آنچه خدا از پیش می‌دانست.

و پس از توبه او را فرود آورد، تا زمین را با نسلش آباد کند و به وسیله او حجت را بر بنده‌گان تمام کند و پس از اینکه جانش را گرفت زمین را از حجّت خالی نگذاشت، تا آنان را به شناختن او برسانند، بلکه از آن‌ها پی در پی با حجت‌هائی به زبان پیغمبران خویش و حاملان رسالت او یکی پس از دیگری تعهد گرفت


1) لساكنيها( خ).

2) في بعض النسخ:« هوامد الأرض» و هو الأظهر.

3) في المصدر: سمطت. و سيأتي من المؤلّف رحمه اللّه ذكر النسختين و بيان معناهما.

4) في بعض النسخ: أسكنه.

مِنْ أَنْبِيَائِهِ وَ مُتَحَمِّلِي وَدَائِعِ رِسَالاتِهِ قَرْناً فَقَرْناً حَتَّي تَمَّتْ بِنَبِيِّنَا مُحَمَّدٍ صلي الله عليه و آله حُجَّتُهُ وَ بَلَغَ الْمَقْطَعَ عُذْرُهُ وَ نُذُرُهُ وَ قَدَّرَ الْأَرْزَاقَ فَكَثَّرَهَا وَ قَلَّلَهَا وَ قَسَّمَهَا عَلَي الضِّيقِ وَ السَّعَةِ فَعَدَلَ فِيهَا لِيَبْتَلِيَ مَنْ أَرَادَ بِمَيْسُورِهَا وَ مَعْسُورِهَا وَ لِيَخْتَبِرَ بِذَلِكَ الشُّكْرَ وَ الصَّبْرَ مِنْ غَنِيِّهَا وَ فَقِيرِهَا ثُمَّ قَرَنَ بِسَعَتِهَا عَقَابِيلَ فَاقَتِهَا وَ بِسَلَامَتِهَا طَوَارِقَ آفَتِهَا وَ بِفُرَجِ أَفْرَاحِهَا غُصَصَ أَتْرَاحِهَا وَ خَلَقَ الْآجَالَ فَأَطَالَهَا وَ قَصَّرَهَا وَ قَدَّمَهَا وَ أَخَّرَهَا وَ وَصَلَ بِالْمَوْتِ أَسْبَابَهَا وَ جَعَلَهُ خَالِجاً لِأَشْطَانِهَا وَ قَاطِعاً لِمَرَائِرِ قرانها [أَقْرَانِهَا(1)] عَالِمُ السِّرِّ مِنْ ضَمَائِرِ الْمُضْمِرِينَ وَ نَجْوَي الْمُتَخَافِتِينَ وَ خَوَاطِرِ رَجْمِ الظُّنُونِ وَ عُقَدِ عَزِيمَاتِ الْيَقِينِ وَ مَسَارِقِ إِيمَاضِ الْجُفُونِ وَ مَا ضَمِنَتْهُ أَكْنَافُ الْقُلُوبِ‌(2)وَ غَيَابَاتُ الْغُيُوبِ وَ مَا أَصْغَتْ لِاسْتِرَاقِهِ مَصَائِخُ الْأَسْمَاعِ وَ مَصَايِفُ الذَّرِّ وَ مَشَاتِي الْهَوَامِّ وَ رَجْعِ الْحَنِينِ مِنَ الْمُولَهَاتِ وَ هَمْسِ الْأَقْدَامِ وَ مُنْفَسَحِ الثَّمَرَةِ مِنْ وَلَائِجِ غُلُفِ الْأَكْمَامِ وَ مُنْقَمَعِ الْوُحُوشِ مِنْ غِيرَانِ الْجِبَالِ وَ أَوْدِيَتِهَا وَ مُخْتَبَإِ الْبَعُوضِ بَيْنَ سُوقِ الْأَشْجَارِ وَ أَلْحِيَتِهَا وَ مَغْرِزِ الْأَوْرَاقِ مِنَ الْأَفْنَانِ وَ مَحَطِّ الْأَمْشَاجِ مِنْ مَسَارِبِ الْأَصْلَابِ وَ نَاشِئَةِ الْغُيُومِ وَ مُتَلَاحِمِهَا وَ دُرُورِ قَطْرِ السَّحَابِ وَ مُتَرَاكِمِهَا وَ مَا تَسْفِي‌(3)الْأَعَاصِيرُ بِذُيُولِهَا وَ تَعْفُو الْأَمْطَارُ بِسُيُولِهَا وَ عَوْمِ نبات [بَنَاتِ] الْأَرْضِ فِي كُثْبَانِ الرِّمَالِ وَ مُسْتَقَرِّ ذَوَاتِ الْأَجْنِحَةِ بِذُرَي شَنَاخِيبِ الْجِبَالِ وَ تَغْرِيدِ ذَوَاتِ الْمَنْطِقِ فِي دَيَاجِيرِ الْأَوْكَارِ وَ مَا أَوْعَتْهُ الْأَصْدَافُ وَ حَضَنَتْ عَلَيْهِ أَمْوَاجُ الْبِحَارِ وَ مَا غَشِيَتْهُ سُدْفَةُ لَيْلٍ أَوْ ذَرَّ عَلَيْهِ شَارِقُ نَهَارٍ وَ مَا اعْتَقَبَتْ عَلَيْهِ أَطْبَاقُ الدَّيَاجِيرِ وَ سُبُحَاتُ النُّورِ وَ أَثَرِ كُلِّ خُطْوَةٍ وَ حِسِّ كُلِّ حَرَكَةٍ وَ رَجْعِ كُلِّ كَلِمَةٍ وَ تَحْرِيكِ كُلِّ شَفَةٍ وَ مُسْتَقَرِّ كُلِّ نَسَمَةٍ وَ مِثْقَالِ كُلِّ ذَرَّةٍ وَ هَمَاهِمِ كُلِّ نَفْسٍ هَامَّةٍ وَ مَا عَلَيْهَا مِنْ ثَمَرِ شَجَرَةٍ أَوْ سَاقِطِ وَرَقَةٍ أَوْ قَرَارَةِ نُطْفَةٍ أَوْ نُقَاعَةِ دَمٍ وَ مُضْغَةٍ أَوْ نَاشِئَةِ خَلْقٍ وَ سُلَالَةٍ لَمْ تَلْحَقْهُ فِي ذَلِكَ كُلْفَةٌ وَ لَا اعْتَرَضَتْهُ فِي حِفْظِ

تا آنکه پیغمبر ما حجت او را تمام کرد و بیان احکام و انذار و بشارت الهی را به اتمام رساند .

روزی انسان‌ها را اندازه گیری و مقدّر فرمود، گاهی کم و زمانی زیاد، و با تنگی و فراوانی تقسیم کرد، به گونه‌ای عادلانه، به خاطر اینکه هر که را بخواهد به فراوانی یا سختی معیشت بیازماید، و شکر و شکیبائی ثروتمند و بینوا را ببیند، فراوانی آن را قرین فقر وتنگدستی کرد، و سلامتی وتندرستی را با حوادث ناگهانی دردناک. دوران شادی و سرور را با غصّه و اندوه در آمیخت و أجل‌ها و عمرها را آفرید، بلند و کوتاه، کمتر و بیشتر، برای مرگ، اسباب و وسائلی فراهم ساخت و با مرگ، رشته‌های زندگی را در هم پیچید و پیوندها را از هم گسست. خداوند از اسرار پنهانی مردم و از نجوای آنان که آهسته سخن می‌گویند و از آنچه که در فکرها به واسطه گمان خطور می‌کند، و تصمیم‌هایی که به یقین می‌پیوندد، و از نگاه‌های رمزی چشم که از لابلای پلک‌ها خارج می‌گردد، آگاه است. خدا از آنچه در مخفی گاه‌های دل‌ها قرار دارد، و از اموری که پشت پرده غیب پنهان است، و آنچه را که پرده‌های گوش مخفیانه می‌شنود و از درون لانه‌های تابستانی مورچگان، و در خانه‌های زمستانی حشرات است، از آهنگ اندوهبار زنان غم دیده وگام‌های آهسته آگاهی دارد، از گشایش و پرورش میوه از پرده‌های غنچه‌شده، و از مخفیگاه جانوران وحشی در دل غارها و دره‌های کوه‌ها، و از محل اختفاء پشه در میان تنه درختان و پوست‌های آن، و محل پیوست گلبرگ‌ها به شاخه درختان، و محل بارورشدن نطفه‌ها از پشت پدران آگاه است. و از برآمدن ابرها و پیوستن آن‌ها، و ریزش قطره‌های ابر و درهم شدن آن‌ها، و آنچه گردبادهای دامن‌کشان رابر می‌انگیزد و باران‌های سیل آسا رافرو می‌ریزد، از ریشه گیاهان زمین که میان انبوه شن و ماسه پنهان شده است، و از آشیانه پرنده‌ها بر قله‌های کوه‌ها، و نغمه پرنده‌های آوازخوان

در لانه‌های تاریک، و از لؤلؤهایی که در دل صدف‌ها پنهان است، و امواج دریاهایی که آنها را در دامن خویش پروراندند آگاهی دارد، و هر آنچه پرده شب آن را می‌پوشاند، و تابش روز بر آن می‌تابد، و هر چه به دنبال امواج ظلمت شب و پرتو روشنی می‌آید، و از اثر هر قدمی و حس هر جنبش و حرکت، و بیرون آمدن هر سخن، و جنبش هر لب و محل و قرارگاه هر موجود زنده‌ای، و وزن هر ذره و همهمه‌های هر همهمه کننده ای اطلاع دارد. و آنچه بر روی زمین است از میوه درخت یا افتادن برگی، یا قرارگاه نطفه، و محل بسته‌شدن خون و جنین که به شکل پاره‌ای گوشت است یا و پرورش دهنده انسان و نطفه آگاهی داردو در این باره هیچ رنجی به او نمی‌رسد و در نگه داشتن هر چه آفریده


1) في المخطوطة و المصدر: اقرانها.

2) في المصدر: أكنان القلوب.

3) في بعض النسخ: تسقي.

مَا ابْتَدَعَ مِنْ خَلْقِهِ عَارِضَةٌ وَ لَا اعْتَوَرَتْهُ فِي تَنْفِيذِ الْأُمُورِ وَ تَدَابِيرِ الْمَخْلُوقِينَ مَلَالَةٌ وَ لَا فَتْرَةٌ بَلْ نَفَذَ فِيهِمْ عِلْمُهُ وَ أَحْصَاهُمْ عَدُّهُ وَ وَسِعَهُمْ عَدْلُهُ وَ غَمَرَهُمْ فَضْلُهُ مَعَ تَقْصِيرِهِمْ عَنْ كُنْهِ مَا هُوَ أَهْلُهُ .

اللَّهُمَّ أَنْتَ أَهْلُ الْوَصْفِ الْجَمِيلِ وَ التَّعَدُّدِ(1)الْكَثِيرِ إِنْ تُؤَمَّلْ فَخَيْرُ مَأْمُولٍ‌(2)وَ إِنْ تُرْجَ فَخَيْرُ مَرْجُوٍّ(3)اللَّهُمَّ وَ قَدْ بَسَطْتَ لِي لِسَاناً فِيمَا لَا أَمْدَحُ بِهِ غَيْرَكَ وَ لَا أُثْنِي بِهِ عَلَي أَحَدٍ سِوَاكَ وَ لَا أُوَجِّهُهُ إِلَي مَعَادِنِ الْخَيْبَةِ وَ مَوَاضِعِ الرِّيبَةِ وَ عَدَلْتَ بِلِسَانِي عَنْ مَدَائِحِ الْآدَمِيِّينَ وَ الثَّنَاءِ عَلَي الْمَرْبُوبِينَ الْمَخْلُوقِينَ .

اللَّهُمَّ وَ لِكُلِّ مُثْنٍ عَلَي مَنْ أَثْنَي عَلَيْهِ مَثُوبَةٌ مِنْ جَزَاءٍ أَوْ عَارِفَةٌ مِنْ عَطَاءٍ وَ قَدْ رَجَوْتُكَ دَلِيلًا عَلَي ذَخَائِرِ الرَّحْمَةِ وَ كُنُوزِ الْمَغْفِرَةِ .

اللَّهُمَّ وَ هَذَا مَقَامُ مَنْ أَفْرَدَكَ بِالتَّوْحِيدِ الَّذِي هُوَ لَكَ وَ لَمْ يَرَ مُسْتَحِقّاً لِهَذِهِ الْمَحَامِدِ وَ الْمَمَادِحِ غَيْرَكَ وَ بِي فَاقَةٌ إِلَيْكَ لَا يَجْبُرُ مَسْكَنَتَهَا إِلَّا فَضْلُكَ وَ لَا يَنْعَشُ مِنْ خَلَّتِهَا إِلَّا مَنُّكَ وَ جُودُكَ فَهَبْ لَنَا فِي هَذَا الْمَقَامِ رِضَاكَ وَ أَغْنِنَا عَنْ مَدِّ الْأَيْدِي إِلَي مَنْ سِوَاكَ إِنَّكَ عَلي كُلِّ شَيْ‌ءٍ قَدِيرٌ(4).

التوحيد، عن علي بن أحمد الدقاق عن محمد بن جعفر الأسدي عن محمد بن إسماعيل البرمكي عن علي بن العباس عن إسماعيل بن مهران عن إسماعيل بن الحق الجهني عن فرج بن فروة عن مسعدة بن صدقة عن أبي عبد الله عليه السلام: مثله مع اختصار و قد مر في كتاب التوحيد(5).

دچار نگرانی نمی‌شود.در تدبیر امور مخلوقات، سستی و ملالی در او راه نمی‌یابد، بلکه همه را می‌داند و همه را در وسعت عدل خود حساب می‌کند، و فضل خود را با وجود

کوتاهی آن‌ها از کنه وجودش آن‌گونه که هست، شامل حالشان می‌کند.

بار خدایا! تویی سزاوار نیکو ستودن، و بسیار و بی شمار ستایشت نمودن، اگر تو را آرزو کنند، بهترین آرزویی و اگر به تو امید بندند، بهترین امیدی. بار خدایا! در نعمت بر من گشودی و مرا زبانی دادی تا به مدح غیر تو نگشایم، و بر کسی غیر تو آفرین نرانم و زبان را در مدح نومید کنندگان و آنان که مورد اعتماد نیستند باز نکنم. و زبان خود را از ستودن آدمیان و مدح اربابان باز داشتم.خداوندا! هر ثنا گویی از سوی ستایش شده پاداشی دارد، به تو امید بستم که مرا به سوی ذخائر رحمت و گنج های آمرزش آشنا کنی.

بار خدایا! این حال کسی است که تنها تو را یگانه دانسته آنچنان که شایسته آن هستی، و کسی را جز تو شایسته این سپاس‌ها و ستایش‌ها نمی‌داند.من به تو نیاز دارم که این بینوایی و نیاز من جز به فضل تو جبران نمی‌شود وهیچ چیز آن را بر طرف نمی‌کند و به توانگری مبدل نمی‌کند،جز عطا و بخشش تو.رضای خود را به ما عطا فرما و دست نیاز ما را از دامن غیر خود کوتاه گردان، زیرا تو به هر چیزی توانایی.(6)

در التوحید از امام صادق علیه السّلام مثل آن را با اختصار آورده، و در کتاب توحید بحار بیان شد.(7)


1) في المصدر: التعداد.

2) في المصدر: فخير مؤمل و إن ترج فأكرم مرجو.

3) يظهر من شرح المؤلّف- رحمه اللّه- لهذه الفقرة في بيانه الآتي ان هناك لفظة« اكرم» لكن النسخ خالية منها إلّا نسخة المصدر و هي هكذا« و ان ترج فاكرم مرجو» فيحتمل ان نسخة المؤلّف أيضا كانت مثله او كانت هكذا« ان تؤمل فاكرم مأمول و ان ترج فخير مرجو».

4) نهج البلاغة: 160- 181.

5) التوحيد: 23.

6) . نهج البلاغه 160– 181

7) . التوحید: 23

بيان

قد مضي شرح أكثر أجزاء هذه الخطبة في كتاب التوحيد و لعل غضبه عليه السلام لعلمه بأن غرض السائل وصفه سبحانه بصفات الأجسام أو لأنه سأل بيان كنه حقيقته سبحانه أو وصفه بصفات أرفع و أبلغ مما نطق به الكتاب و الآثار لزعمه أنه لا يكفي في معرفته سبحانه و يؤيد كلا من الوجوه بعض الفقرات و جامعةً منصوبة علي الحالية أي عليكم الصلاةُ علي رفع الصلاة كما حكي أو احضروا الصلاةَ علي نصبها جامعةً لكل الناس و ربما يقرأ برفعهما علي الابتداء و الخبرية و هذا النداء كان شائعا في الخطوب الجليلة و إن كان أصله للصلاة.

لا يفره أي لا يكثره المنع‌(1)

و من الواضح عدم وجود هذا الملاك في الحق سبحانه لتعاليه عن الحاجة، و ترفعه عن النقصان، و تنزهه عن الغرض الزائد علي الذات، لكن حيث إن له تعالي مطلق الكمال و الجمال و له الأسماء الحسني و الصفات العليا كان ذاته المتعالية و صفاته الجميلة الغير الزائدة عليها مقتضية لصدور الافعال الحسنة و كان كل افعاله لا محالة حسنة جميلة، لكن ليس للعقل أن يحكم عليه بوجوب فعل الخير و ترك الشر الا بمعني ادراكه لاقتضاء ذاته سبحانه لهما، و علي هذا فلو صدر عنه سبحانه منع أيضا كان حسنا لانه ليس لاحد عليه تعالي حقّ حتّي يحسن اعطاؤه و يقبح منعه و لا يسأل عما يفعل و هم يسألون. و هذا هو المراد بقول الامام الثامن عليه السلام« فهو الجواد ان أعطي و هو الجواد ان منع لانه ان أعطي عبدا اعطاه ما ليس له و ان منعه منعه ما ليس له».

أي ترك العطاء و لا يكديه الإعطاء أي لا يجعله قليل الخير مبطئا فيه يقال كدت الأرض إذا أبطأ نباتها و أكدي
توضیح

شرح بیشتر بخش‌های این خطبه در کتاب توحید گذشت، و شاید غضب و ناراحتی حضرت به جهت علم به غرض پرسش کننده در وصف خدای سبحان بود آنگونه که اجسام وصف می‌شوند، یا منظورش بیان کنه ذات خدای سبحان بود، یا وصف او بالاتر و رساتر از آنچه در قرآن و اخباراست، چون که گمان کرده که آن‌ها در شناخت خدا کافی نبوده؛ و هر بخشی از عبارات، یکی از این وجوه را تأیید می‌کند .

«جامعة» منصوب است و حال از صلاة که مرفوع است، یعنی بر شما باد به نماز در جماعت. و این بانگ برای دعوت در کارهای بزرگ شایع و معمول بوده و اگر چه وضع آن برای دعوت به نماز جماعت بوده است. «لا یفره»: منع و ترک عطا موجب زیادتی او نشود. «و لا تکدیه الاعطاء» یعنی او را گدا صفت و بی‌خیر نمی‌سازد، و اینکه فرموده منع عطا از غیر او نکوهیده است مقصود این است که منع دیگران ممکن است نادرست باشد و مذموم، ولی منع او همیشه از روی مصلحت و بجااست یا اینکه منع در دیگران به معنی بخل و مذموم است. گفته می شود: «کدت الأرض» وقتی که گیاهش را دیر برویاند.


1) قوله عليه الصلاة و السلام« لا يفره المنع» أي لا يكثره ترك إلا عطاه و لا يزيد في ملكه« و لا يكديه الاعطاء» أي لا يفقره و لا ينتقص من ملكه« اذ كل معط منتقص سواه و كل مانع مذموم ما خلاه» حسن الاعطاء و الجود و قبح المنع و البخل من احكام العقل العملي، و ملاك الحكم أنّه يري الإنسان محتاجا الي بني نوعه مفتقرا الي التعاون و التعاضد معهم حتّي يسعد في حياته و يبلغ غاية مناه، فلكل فرد من افراد المجتمع قدم في تشكيله، و أثر في ابقائه، و حقّ علي زملائه، و حقّ عليهم جميعا ان يتحفظوا علي الاجتماع، و يراقبوا ثغوره، و يذبوا عن حدوده فحق علي الأغنياء المثرين ان يبذلوا علي الفقراء المعدمين و لا يدعوهم مفتقرين حتّي يهلكوا و يفقد المجتمع بعض اعضائه فينتقض الغرض و يخيب المسعي.

فلان الأرض إذا جعلها كادية أو لا ترده كثرة العطاء عن عادته فيه من قولهم أكديت الرجل عن الشي‌ء أي رددته عنه ذكره الجوهري و قال الكدية الأرض الصلبة و أكدي الحافر إذا بلغ الكدية فلا يمكنه أن يحفر و أكدي الرجل إذا قل خيره و انتقص يكون متعديا و لازما كنقص و هذا في النسخ علي بناء المفعول و التعليل بالجملتين باللف و النشر المرتب أو المشوش لمطابقة الإعطاء و المنع في كل منهما و علي التقديرين التعليل في الأولي ظاهر و الفقرة الثانية ليست في نسخ التوحيد و هو الصواب و علي تقديرها ففي أصل الجملة و التعليل بها معا إشكال أما الأول فلأنه إن أريد بالمنع ما كان مستحسنا أو الأعم فكيف يصح الحكم بكونه مذموما و إن أريد به ما لم يكن مستحسنا فلا يستقيم الاستثناء.

و يمكن أن يجاب باختيار الثاني من الأول أي الأعم و يقال المراد بالمذموم من أمكن أن يلحقه الذم فيصير حاصل الكلام أن كل مانع غيره يمكن أن يلحقه الذم بخلافه سبحانه فإنه لا يحتمل أن يلحقه بالمنع ذم أو يقال المانع لا يصدق علي غيره تعالي إلا إذا بخل بما افترض عليه و إذا أطلق عليه سبحانه يراد به مقابل المعطي و المراد بالعنوان المعني الشامل لهما وَ يَدُلُّ عَلَيْهِ مَا مَرَّ مَرْوِيّاً عَنِ الرِّضَا عليه السلام: أَنَّهُ سُئِلَ عَنِ الْجَوَادِ فَقَالَ عليه السلام إِنَّ لِكَلَامِكَ وَجْهَيْنِ فَإِنْ كُنْتَ تَسْأَلُ عَنِ الْمَخْلُوقِ فَإِنَّ الْجَوَادَ هُوَ الَّذِي يُؤَدِّي مَا افْتَرَضَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ عَلَيْهِ وَ الْبَخِيلَ هُوَ الَّذِي يَبْخَلُ بِمَا افْتَرَضَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ إِنْ أَرَدْتَ الْخَالِقَ فَهُوَ الْجَوَادُ إِنْ أَعْطَي وَ هُوَ الْجَوَادُ إِنْ مَنَعَ لِأَنَّهُ إِنْ أَعْطَي عَبْداً أَعْطَاهُ مَا لَيْسَ لَهُ وَ إِنْ مَنَعَهُ مَنَعَهُ مَا لَيْسَ لَهُ.

و أما الثاني فيحتمل أن تكون جملة مستقلة غير داخلة تحت التعليل مسوقة لرفع توهم ينشأ من التعليل بعدم الانتقاص بالإعطاء فإن لمتوهم أن يقول إذا لم ينقص من خزائنه شي‌ء بالإعطاء فيجب أن لا يتصف بالمنع أصلا و لو اتصف به لكان مذموما مع أن من أسمائه تعالي المانع فرد ذلك الوهم بأن منعه سبحانه

و «أکدی فلان الأرض» وقتی که زمین را بی رویِش ساخت. یا اینکه یعنی کثرت عطا، خداوند را از عادتش در بخشیدن برنمی گرداند. از این سخن عرب که گوید: «أکدیت الرجل عن الشی‌ء»: مرد را از آن امر منع کردم و بازگرداندم. این را جوهری گوید و نیز گفته: «الکدیة»: زمین سخت. و «أکدی الحافر»: حفر کننده زمین به جای ستی رسید و نتوانست بکَند. و «أکدی الرجل»: خیر مرد کم شد. «انتقص»: لازم و متعدی است همچون نقص. و این گونه در نسخه ها است به صیغه مجهول. و تعلیل به دو جمله بر اساس لف و نشر مرتب یا مشوش است به دلیل مطابقت اعطائ و منع در هر یک از آن دو. و بنا بر هر دو احتمال تعلیل در اولی ظاهر است و فقره دوم در نسخه های توحید نیست و همین درست است. و بنا بر وجود این فقره هم در اصل جمله و هم در تعلیل به آن اشکالی است. اما اشکال اول این است که اگر منظور از منع آن منعی باشد که نیکو یا اعم از آن است، پس چگونه حکم به مذموم بودنش صحیح است؟! و اگر منظور از آن منعی باشد که نیکو نیست پس استثناء صحیح نیست.

و ممکن است اینگونه جواب داده شود که شِقّ دوم از احتمال اول صحیح است یعنی منظور اعم از منع نیکو است. و گفته شود منظور از منع مذموم آن قسمی است که ممکن است ذم به آن ملحق شود و حاصل کلام اینگونه می شود که هر منع کننده ای غیر از خداوند ممکن است مورد مذمت قرار گیرد به خلاف خداوند سبحان که ممکن نیست به خاطر منع، ذمی به او برسد. یا اینکه گفته شود منع کننده بر غیر خدای تعالی صدق نمی کند مگر وقتی که به آنچه بر آن واجب است بخل بورزد و وقتی بر خداوند اطلاق می شود منظور معنای مقابل عطاکننده هست و منظور از این عنوان در حدیث معنایی است که شامل هر دوی این معانی می شود. و دلیلش روایتی است از حضرت رضا علیه السّلام که از ایشان از معنی جواد پرسیدند، فرمود: سخن تو دو وجه دارد، اگر از مخلوق می‌پرسی، جواد آن کسی است که هر چه خدای سبحان بر او واجب کرده بپردازد و بخیل آن است که از آنچه خدا بر او واجب کرده، دریغ کند. و اگر مقصودت خالق است، پس او جواد است اگر ببخشد و او جواد است اگر دریغ کند، زیرا اگر به بنده ببخشد، چیزی را بخشیده که از آن او(بنده) نیست و اگر دریغ کند، چیزی را دریغ کرده که از او نیست.

و اما جمله دوم ممکن است جمله ای مستقل و به عنوان تعلیل مطلب قبلی نباشد. و این جمله برای رفع توهمی باشد که از تعلیل به عدم نقص خدا با اعطاء ناشی می شود. بدین گونه که کسی گمان کند حال که با اعطاء، چیزی از خزائن الهی کم نمی شود پس واجب است که اصلا خدا متصف به منع نشود و اگر متصف شود مذموم است، با اینکه یکی از اسماء الهی المانع است. پس این توهم با این جمله رد می شود که می گوید منع خدای سبحان

ليس للانتقاص بالإعطاء بل لقبح الإعطاء و عدم اقتضاء المصلحة له و مثل ذلك المنع لا يستتبع الذم و استحقاقه و لو حملت علي التعليل فيمكن أن يكون من قبيل الاستدلال بعدم المعلول علي عدم العلة فإن الوفور بالمنع أو إكداء الإعطاء(1)علة للبخل التابع للخوف من الفاقة و هو علة لترتب الذم من حيث إنه نقص أو لاقتضائه المنع و رد السائل و نفي الذم يدل علي عدم الوفور أو الإكداء المدعي في الجملتين المتقدمتين.

المنان بفوائد النعم المن يكون بمعني الإنعام و بمعني تعديد النعم و الأول هنا أظهر و ربما يحمل علي الثاني فإن منه سبحانه حسن و إن كان في المخلوق صفة ذم و الفائدة الزيادة تحصل للإنسان من مال أو غيره و العائد المعروف و العطف و قيل عوائد المزيد و القسم معتادهما و المزيد الزيادة و لعل المراد به ما لا يتوهم فيه استحقاق العبد و القسم جمع القسمة و هي الاسم من قسمه كضربه و قسمه بالتشديد أي جزأه و عيال الرجال بالكسر أهل بيته و من يمونهم جمع عيل و جمعه عيائل.

ضمن أرزاقهم أي كفلها و قدر أقواتهم أي جعل لكل منهم من القوت قدرا تقتضيه الحكمة و المصلحة و نهج سبيل الراغبين إليه نهجت الطريق أبنته و أوضحته و نهج السبيل لصلاح المعاد كما أن ضمان الأرزاق لصلاح المعاش و يحتمل الأعم ليس بما سئل إلخ عدم الفرق بينهما بالنظر إلي الجود لا ينافي الحث علي السؤال لأنه من معدات السائل لاستحقاق الإنعام لأن نسبته سبحانه إلي الخلق علي السواء و إن استحق السائل ما لا يستحقه‌(2)غيره بخلاف المخلوقين فإن السؤال يهيج جودهم بالطبع مع قطع النظر عن الاستعداد.

الأول الذي لم يكن له قبل فيكون شي‌ء قبله قيل وجوده سبحانه ليس بزماني فلا يطلق عليه القبلية و البعدية كما يطلق علي الزمانيات فمعناه الأول

به خاطر کم شدنِ ناشی از اعطاء نیست. بلکه به دلیل قبح اعطاء در موردی و عدم اقتضای مصلحت برای آن است. و اینگونه منعهایی، مذمت را به دنبال نمی آورد.

و اگر این جمله بر تعلیل حمل شود پس ممکن است از قبیل استدلال به عدم معلول بر عدم علت باشد زیرا فراوانی منع یا سختی اعطاء، علت بخل است که خود تابع ترس از فقر است و این علت ترتّب ذم است از آنجا که نقص است یا مقتضی منع و رد سائل است. ونفی ذم دلالت دارد بر عدم فراوانی منع یا عدم سختی اعطاء در دو جمله قبلی ادعا شد.

«المنان بفوائد النعم»: «المن»، به معنای نعمت دادن و به معنای شمردن نعمتهاست. و در اینجا معمنای اول ظاهرتر است و چه بسا بر معنای دوم حمل شود از این رو که این کار از جانب خدای سبحان نیکوست هر چند که از جانب مخلوق مذموم باشد. «الفائدة»: زیادتی از مال و چیزهای دیگر که برای انسان حاصل شود. «العائد»: نیکی و توجه. و گفته شده «عوائد المزید و القسم» یعنی زیادتی و روزی های مورد عادت. «المزید»: زیادتی. و شاید منظور از آن در اینجا آن چیزی باشد توهم استحقاق بنده در آن نمی رود. «القسم» جمع القسمة است که اسم از «قَسَمه و قَسَّمه» است یعنی جزء جزئش کرد. «عِیال الرجال»: اهل خانه مرد و کسانی که مؤونه شان را بر عهده دارد. جمع عیل و جمع آن عیائل است.

«ضمن أرزاقهم»: روزیهاشان را بر عهده گرفت «و قدر أقواتهم»: برای هر یک از آنها مقداری از روزی که حکمت و مصلحت اقتضا دارد قرار داد. «و نهج سبیل الراغبین إلیه»: «نهجت الطریق»: راه را روشن و آشکار ساختم. و روشن کردن راه برای اصلاح معاد است چنانکه تضمین روزی برای اصلاح معاش است. و احتمال دارد معنای روشن کردن راه اعم از راه معاد باشد.

«لیس بما سئل» تا آخر عبارت: عدم فرق بین این دو مورد به جهت بخشندگی خدا منافاتی با تأکید بر درخواست از او ندارد. زیرا این از وسایلی است که زمینه ای برای استحقاق سائل جهت إنعام خدا می شود. چون نسبت خدای سبحان با خلق مساوی است اگر چه سائل چیزی را مستحق شود که دیگران استحقاش را ندارند بر خلاف مخلوقات که درخواست از آنها طبیعت بخشندگیشان را صرفنظر از استعداد سائل تحریک می کند.

«الاول الّذی لم یکن له قبل»، اولی است که قبلی برای او نبوده که چیزی قبل از او باشد. گفته‌اند وجود خدا زمانی نیست و قبل و بعد زمانی بر او اطلاق نمی‌شود،


1) أو الاكداء بالاعطاء( ظ).

2) في بعض النسخ: ما لم يستحقه.

الذي لا يصدق عليه القبلية ليمكن أن يكون شي‌ء ما قبله و الآخر الذي لا يصدق عليه البعدية الزمانية ليمكن أن يكون شي‌ء ما بعده و قد يحمل علي وجه آخر و هو أنه لم يكن سبقه عدم فيقال إنه مسبوق بشي‌ء من الأشياء إما المؤثر فيه أو الزمان المقدم عليه و إنه ليس بذات يمكن فناؤها و عدمها فيكون بعده شي‌ء من الأشياء إما الزمان أو غيره و يمكن أن يكون المراد بالقبل الزمان المتقدم سواء كان أمرا موجودا أو موهوما و بالشي‌ء موجودا من الموجودات أي ليس قبله زمان حتي يتصور تقدم موجود عليه و كذا بقاء موجود بعده .

و الرادع أناسي الأبصار عن أن تناله أو تدركه الأناسي بالتشديد جمع إنسان و إنسان العين المثال الذي يري في السواد و لا يجمع علي أناس كما يجمع الإنسان بمعني البشر عليه و قيل الأناسي جمع إنسان العين مشدد و الآخر يشدد و يخفف و قرئ أناسي كثيرا بالتخفيف و ردعها أي منعها كناية عن عدم إمكان إحساسها له لأنه سبحانه ليس بجسم و لا جسماني و لا في جهة و نلت الشي‌ء أصبته و أدركته أي تبعته فلحقته و المراد بالنيل الإدراك التام و بالإدراك غيره و يحتمل العكس و أن يكون العطف لتغاير اللفظين أو يكون إشارة إلي جهتين لامتناع الرؤية فالنيل إشارة إلي استلزام كونه ذا جهة و جسمانيا و الإدراك إلي أنه يستلزم وجود كنه ذاته في الأذهان و هو ممتنع كما أشرنا إليه في كتاب التوحيد.

ما اختلف عليه دهر ظاهره نفي الزمانية عنه تعالي و يحتمل أن يراد به جريانه علي خلاف مراده أحيانا و علي وفق إرادته أحيانا حتي يلحقه ما يلحق الخلق من الشدة و الرخاء و النعم و البؤس و الصحة و السقم و نحو ذلك.

و لو وهب ما تنفست استعار التنفس هنا لإبراز المعادن ما يخرج منهما كما يخرج الهواء من تنفس الحيوان و ضحكت عنه أي تفتحت و انشقت حتي ظهر و يقال للطلع حين تنشق الضحك بفتح الضاد و قد مر بيان لطف تلك التشبيهات.

و الفلز بكسر الفاء و اللام و تشديد الزاي الجواهر المعدنية كالذهب و

و مقصود این است که قبلی ندارد تا ممکن باشد چیزی قبل او باشد، و بعدیت زمانی هم ندارد تا ممکن باشد چیزی پس از او باشد و شاید مقصود این است که مسبوق به عدم نیست که گفته شود چیزی قبل آن بوده که مؤثر در وجودش بوده، یا زمانی قبل آن نبوده و ذاتی نیست فناپذیر تا بعد از او چیزی باشد یا زمانی باشد یا هر چیز دیگری، و ممکن است مقصود از قبل، زمان متقدم باشد، چه به عنوان امری موجود، و چه موهوم، و مقصود از شئ موجودی از موجودات باشد، یعنی پیش از او زمانی نبوده تا تصور شود موجودی پیش از او بوده.

«و الرادع أناسی الأبصار عن أن تناله أو تدرکه»، «الأناسی» با تشدید، جمع إنسان و إنسان العین و به معنای شبحی است که در تاریکی دیده می شود. و بر أناس جمع بسته نمی شود چنانکه انسان به معنای بشر نیز بر أناسی جمع بسته نمی شود. و گفته شده «الأناسی» به تشدید جمع إنسان العین یعنی سیاهی یا مردمک چشم است. و دیگری گفته گاهی بدون تشدید هم می آید و بسیار اینگونه خوانده شود.

«ردعها»: منعش کرد. یعنی دیده نمی‌شود، زیرا خدای سبحان جسم و جسمانی نیست و در جهت خاصی نیست که شعاع چشم به او برسد یا او را درک کند یا در ذهن کسی گنجد.

«نلت الشی‌ء أصبته و أدرکته»: به آن چیز رسیدم و دنبالش کردم تا آن را کاملا درک کردم. و منظور از نیل، درک کامل و منظور از ادراک، غیر کامل است. و ممکن است برعکس باشد. و عطف یا برای تفاوت دو لفظ است و یا اینکه اشاره به دو جهت برای امتناع رؤیت باشد. بدین ترتیب که نیل مستلزم جهتدار شدن و جسمانیت خدا و ادراک مستلزم بودن کنه ذات خدا در اذهان باشد که ممتنع است. چنانچه در کتاب توحید به آن اشاره کردیم.

«ما اختلف علیه دهر»، ظاهرش نفی زمان از خدا است و احتمال دارد مقصود این باشد که روزگار هرگز بر خلاف مراد او نمی‌گردد تا مانند خلق، سختی و خوشی، و نعمت و نقمت، و تندرستی و بیماری داشته باشد.

«و لو وهب ما تنفست»: امام در اینجا تنفس را برای آشکار کردن معادن آنچه را که در درونشان دارند، استعاره گرفت. چنانچه هوا بر اثر تنفس حیوان خارج می شود. «ضحکت عنه»: باز می شود و می شکافد تا اینکه آشکار شود. و به شکوفه ای که باز می شود ضَحک گفته می شود. و بیان لطافت اینگونه تشبیهات قبلا گذشت. «الفِلِزّ»: جواهرات معدنی همچون طلا و نقره است.

الفضة و في الصحاح ما ينقيه‌(1)الكير مما يذاب من جواهر الأرض و اللجين مصغرا الفضة و العقيان بالكسر الذهب الخالص و نثرت الشي‌ء كنصرت رميته متفرقا و نثارة الدر بالضم ما تناثر منه و الدر جمع درة و هي اللؤلؤة العظيمة أو مطلقا و حصد الزرع قطعه بالمنجل و الحصيد المحصود و المراد بالمرجان إما صغار اللؤلؤ و وصفه بالحصيد(2)لعله يناسب ما تذكره التجار أن الصدف كثيرا ما يغرز عرقه في أرض البحر فيحصده الغواصون و لذا قيل إنه حيوان يشبه النبات و قال بعض شارحي النهج كأن المراد المتبدد من المرجان كما يتبدد الحب المحصود و يجوز أن يعني المحكم من قولهم شي‌ء مستحصد أي مستحكم قال و يروي و حصباء المرجان و الحصباء الحصي و قال قوم هو البسد يعني الحجر الأحمر و أنفده أي أفناه و ذخائر الإنعام ما بقي عنده من نعمه الجسام بعد العطايا المفروضة و المطالب جمع المطلب بمعني المصدر لا يغيضه جاء متعديا كما جاء لازما و لا يبخله أي لا يجعله بخيلا و يقال أيضا بخله تبخيلا إذا رماه بالبخل و روي علي صيغة الإفعال أي لا يجده بخيلا و التعليل بقوله لأنه الجواد إما للجملة الشرطية بتواليها فالوجه في التعليل بنفي التبخيل ظاهر إذ لو أثر العطاء المفروض في جوده لبخله الإلحاح فإنه في الحقيقة منع‌(3)التأثير في الجود فنفيه يدل علي نفيه و إما لبقاء ما لا ينفده المطالب فوجه التعليل أن العادة قد جرت بلحوق البخل لمن ينفد ما عنده بالطلب و إن أمكن عقلا عدمه بأن يسمح بكل ما عنده فنفي التبخيل يدل علي نفي الإنفاد.

و در الصحاح گفته: آنچه از گدازه های فلزات زمین که با دمیدن خالص شود. «اللُجَین»: نقره. «العِقیان»: طلای خالص. «و نثرت الشی‌ء»: آن را پاشیدم و پراکنده کردم. «نُثارة الدُر»: مرواریدی که پخش و پراکنده شود. «الدر» جمع درة و آن مروارید بزرگ یا مطلق مروارید است. «حصد الزرع»: زراعت را با داس درو کرد. «الحصید»: درو شده. منظور از مرجان، مرواریدهای کوچک است و توصیف آن به درو شده ممکن است مناسب مطلبی باشد که تجار می گویند و آن اینکه چه بسا صدف در کف دریا ریشه می دواند و غواصان صیدش می کنند. به همین دلیل گفته شده حیوانی شبیه گیاه است. بعضی شارحین نهج البلاغه گفته اند: گویا منظور مرواریدهای آشکار شده باشد چنانچه دانه های درو شده آشکار می شوند. و ممکن است معنایش محکم باشد چنانچه وقتی می گویند: «شی‌ء مستحصد» یعنی چیز محکم. و همو گفته: به صورت «حصباء المرجان» نیز روایت شده که حصباء» جمع حصی است و گروهی گفته اند: همان «البسد» یعنی سنگ سرخ است.

«أنفده»: آن را فانی کرد. «ذخائر الإنعام»: آنچه از نعمتهای بزرگ بعد از عطایای واجب نزد او باقی می ماند. «المطالب» جمع مطلب بمعنای مصدری. «لا یغیضه» متعدی و لازم می آید. «لا یبخله»: او را بخیل نمی سازد. و نیز گفته می شود: «بخله تبخیلا» وقتی او را بخیل بداند. و به صیغه إفعال نیز روایت شده یعنی او را بخیل نمی یابد. و تعلیل به اینکه خداوند بخشنده است یا برای جمله شرطیه است به همان ترتیبش، که در این صورت علت تعلیل به نفی بخل روشن است. چرا که اگر عطای مفروض در بخشندگی خدا اثر می گذاشت، اصرار بنده در درخواست از خدا، باعث بخل خدا می شد زیرا معنای حقیقی تأثیر عطا در بخشش همین است. پس نفی بخل دلالت بر نفی تأثیر عطا در بخشش خدا دارد.

و یا اینکه نفی بخل، تعلیل برای بقای چیزی است که درخواستها آن را فانی نمی کند. پس وجه تعلیل این گونه می شود که عادتا کسی که آنچه نزدش است با درخواستها تمام می شود دچار بخل می گردد - اگر چه عقلا عدم بخل ممکن است به اینکه همه چیزی را که دارد ببخشد -. پس نفی بخل ورزیدن خدا بر نفی فانی شدن آنچه نزد اوست دلالت دارد.


1) في النسخة المطبوعة بمصر« ينفيه» و ما في المتن أظهر،« و الكير» كما نقل في الصحاح عن أبي عمرو هو كير الحداد و هو زق او جلد غليظ ذو حافات و في القاموس: الفلز: بكسر الفاء و اللام و شد الزاي و كهجف و عتل نحاس أبيض تجعل منه القدور المفرغة، أو خبث الحديد، أو الحجارة، أو جواهر الأرض كلها أو ما ينفيه الكير من كل ما يذاب منها إلخ.

2) في بعض النسخ: بالحصد.

3) في المخطوطة: معني التأثير.

فانظر أيها السائل إلخ الايتمام الاقتداء و الأثر بالتحريك نقل الحديث و روايته و وكل الأمر إليه وكلا و وكولا سلمه و تركه و يدل علي المنع من الخوض في صفاته سبحانه و من البحث عما لم يرد منها في الكتاب و السنة.

و اعلم أن الراسخين في العلم إلي آخره الراسخ في العلم الثابت فيه و اقتحم المنزل أي دخله بغتة و من غير روية و السدد جمع سدة و هي باب الدار و ضرب الباب نصبه و دون الشي‌ء ما قرب منه قبل الوصول إليه و المتعمق في الأمر الذي يبالغ فيه و يطلب أقصي غايته و قدر الشي‌ء مبلغه و تقديره أن تجعل له قدرا و تقيسه بشي‌ء و المعني لا تقس عظمة الله بمقياس عقلك و مقداره و الظاهر أن المراد بإقرار الراسخين في العلم و مدحهم ما تضمنه قوله سبحانه فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ إلي قوله وَ ما يَذَّكَّرُ إِلَّا أُولُوا الْأَلْبابِ فإقرارهم قولهم آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا و مدح الله تعالي إياهم ذكر كلامهم المتضمن للإيمان و التسليم في مقام المدح أو تسمية ترك تعمقهم رسوخا في العلم فالعطف في قوله و سمي للتفسير أو الإشارة إلي أنهم أولو الألباب بقوله وَ ما يَذَّكَّرُ إِلَّا أُولُوا الْأَلْبابِ و حينئذ فالمراد بالمتشابه ما يشمل كنه ذاته و صفاته سبحانه مما استأثر الله بعلمه و علي هذا فمحل الوقف في الآية إِلَّا اللَّهُ كما هو المشهور بين المفسرين و القراء فتفيد اختصاص علم المتشابه‌(1)به سبحانه و قوله وَ الرَّاسِخُونَ مبتدأ و يَقُولُونَ خبره و هو بظاهره مناف

«فانظر أیها السائل» تا آخر کلام، «الایتمام»: اقتدا. «الأَثَر»: نقل و روایت حدیث. «وکل الأمر إلیه وکلا و وکولا»: کار را واگذاشت و رها کرد. دلالت دارد بر منع از اندیشه در اوصاف خدا و بحث از آن به آنچه در قرآن و سنت نباشد.

«و اعلم أن الراسخین فی العلم» تا آخر سخن. «الراسخ فی العلم»: ثابت در علم. «اقتحم المنزل»: ناگهان و بدون فکر وارد خانه شد. «السدد» جمع سدة و آن درِ خانه است. «ضرب الباب»: نصبِ در. «دون الشی‌ء»: نزدیک چیزی قبل از رسیدن به آن. «المتعمق فی الأمر»: کسی که در چیزی مبالغه می کند و رسیدن به دورترین نهایت آن را طلب می کند. «قدر الشی‌ء»: اندازه اش. و «تقدیره»: یعنی برایش اندازه ای قرار دهی و او را با چیزی مقایسه کنی. و معنا این است که عظمت خدا را به مقیاس و مقدار عقلت سنجش مکن.

و ظاهر این است که مقصود از اقرار راسخان و مدح آن‌ها در ضمن قول خدا است که فرمود: «فأمّا الذین فی قلوبهم زیغٌ فیتّبعون ما تشابه منه»(2)،{اما کسانی که در دل‌هایشان انحراف است، برای فتنه‌جویی و طلب تأویل آن [به دلخواه خود] از متشابه آن پیروی می‌کنند.} تا آنجا که می‌فرماید: «و مایتذکّر الّا اولوا الألباب»،{و جز خردمندان کسی متذکر نمی‌شود.} و اقرارشان این است که گفتند: «آمنّا به کلّ من عند ربّنا»،{ ما بدان ایمان آوردیم، همه [چه محکم و چه متشابه] از جانب پروردگار ماست.}و ستودن خدا از آن‌ها این است که سخن آن‌ها را که متضمن ایمان و تسلیم است به عنوان مدح نقل کرده، یا اینکه ترک تعمق آن‌ها را رسوخ در علم و استواری آنان دانسته است.

در این صورت مقصود از متشابه آیاتی است که شامل کنه ذات و صفات خدای سبحان است از آنچه دانش آن را مخصوص خود ساخته، و بنابراین در کلمه «إلا اللَّه» باید وقف شود چنانچه مشهور میان مفسران و قراء قرآن است، و دلالت دارد بر اینکه علم متشابه مخصوص خدا است، و «الراسخون» مبتداء است، و «یقولون» خبر آن است، و ظاهرش مخالف


1) بل تفيد اختصاص العلم بتأويل القرآن به سبحانه فتأمل في قوله« وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ» و الضمير في قوله« تَأْوِيلِهِ» راجع الي« الْكِتابَ» و لا ينافي علمهم عليهم السلام بمتشابهات القرآن، بل لا ينافي علمهم بتأويله فان ظاهر الآية و ان كان الانحصار لكنه لا يأبي عن الاستثناء، كما ان ظاهر بعض الآيات اختصاص علم الغيب به سبحانه لكنه تعالي استثني عنه من ارتضي من رسول في قوله« عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلي غَيْبِهِ أَحَداً إِلَّا مَنِ ارْتَضي مِنْ رَسُولٍ» و دليل علمهم بتأويل القرآن قوله تعالي« لا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ» و إن أردت توضيح ما ذكر فراجع الي تفسير« الميزان» سورة آل عمران.

2) . آل عمران / 7

لما دلت عليه الأخبار المستفيضة من أنهم عليهم السلام يعلمون ما تشابه من القرآن كما مر في كتاب الإمامة و علي هذا فالوقف علي الْعِلْمِ و إليه ذهب أيضا جماعة من المفسرين فقوله يَقُولُونَ حال من الراسخين أو استئناف موضح لحالهم و يمكن الجمع بينها بوجوه :

الأول أن يكون ما ذكره عليه السلام هنا مبنيا علي ما اشتهر بين المخالفين إلزاما عليهم.

الثاني أن يكون للآية ظهر و بطن أحدها أن يكون المراد بالمتشابه مثل العلم بكنه الواجب و ما استأثر الله عز و جل بعلمه من صفاته و كنه ذاته و أمثال ذلك مما تفرد سبحانه بعلمه و إليه يشير ظاهر هذا الكلام و ثانيهما أن يراد به ما علم الراسخون في العلم تأويله و إليه أشير في سائر الأخبار فيكون القارئ مخيرا في الوقف علي كل من الموضعين .

الثالث ما قيل إنه يمكن حمل حكاية قول الراسخين علي اعترافهم و تسليمهم قبل أن يعلمهم الله تأويل ما تشابه من القرآن فكأنه سبحانه بين أنهم لما آمنوا بجملة ما أنزل من المحكمات و المتشابهات و لم يتبعوا ما تشابه منه كالذين في قلوبهم زيغ بالتعلق بالظاهر أو بتأويل باطل فآتاهم الله علم التأويل و ضمهم إلي نفسه في الاستثناء و الاستئناف في قوة رفع الاستبعاد عن مشاركتهم له تعالي في ذلك العلم و بيان أنهم إنما استحقوا إفاضة ذلك العلم باعترافهم بالجهل و قصورهم عن الإحاطة بالمتشابهات من تلقاء أنفسهم و إن علموا التأويل بتعليم إلهي وَ قَدْ وَرَدَ عَنْهُ عليه السلام: أَنَّهُ لَمَّا أَخْبَرَ بِبَعْضِ الْغُيُوبِ قَالَ لَهُ رَجُلٌ أُعْطِيتَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عِلْمَ الْغَيْبِ فَقَالَ عليه السلام لَيْسَ هُوَ بِعِلْمِ غَيْبٍ وَ إِنَّمَا هُوَ تَعَلُّمٌ مِنْ ذِي عِلْمٍ. و قد مر بعض الكلام فيه في كتاب التوحيد.

إذا ارتمت يقال ارتمي القوم إذا تراموا بالنبال و الأوهام خطرات القلب و في اصطلاح المتكلمين إحدي القوي الباطنة شبه عليه السلام جولان الأفكار و تعارضها بالترامي و المنقطع موضع الانقطاع و يحتمل المصدر و حاولت

گزارش‌های روایات و اخبار بسیاری است که ائمه علیهم السّلام متشابه قرآن را می‌دانستند، چنانچه در کتاب امامت گذشت، و بنابراین وقف در کلمه «العلم» است، و جمعی از مفسران هم به آن معتقدند، و لذا «یقولون» حال می‌شود از الراسخین یا آنکه جمله جدایی است در محل حال و ممکن است به چند دلیل بتوان میان همه جمع کرد و همه را موافق ساخت:

1.

کلام امام علیه السلام در اینجا برای الزام مخالفین است، چنانچه میان آن‌ها مشهور است.

2.

آیه ظاهر و باطنی دارد و متشابه به معنی علم به کنه واجب، و آنچه مخصوص به خدا است از علم به کنه ذات و صفات و ظاهر آیه است، و علم راسخون به تأویل متشابه، جزء آن باطن آیه است که در اخبار به آن اشاره شده، و بنابراین قاری مخیر است که بر هر دو جا وقف کند.

3.

گفته شده: ممکن است که خواسته است بگوید، اعتراف و تسلیم راسخین پیش از آن بوده که خدا تأویل آیات متشابهه را به آن‌ها بیاموزد و گویا خداوند بیان کرده که چون آن‌ها ایمان به محکم و متشابه آوردند و مانند منحرفان دنبال ظاهر نرفتند و تأویل به باطل نکردند، خدا علم تأویل را به آن‌ها داد و آن‌ها را به خود پیوند داد و بازگشت به این معنی برای رفع دوری گزیدن ازهمانند بودن آن‌ها است با خدا در این علم، و بیان اینکه آن‌ها برای اعتراف به جهل و قصور از فهم کامل متشابهات، مستحق افاضه علم شدند و علم تأویل را از خدا آموختند. و در خبری رسیده که چون آن حضرت از برخی امور نهانی خبر داد، مردی به او گفت یا امیر المؤمنین! آیا علم‌غیب به تو عطاء شده؟ فرمود: این علم غیب نیست و همانا آموختن از دانای به آن است و سخنی در این باره در کتاب توحید گذشت.

«إذا ارتمت»، گفته می شود «ارتمی القوم»: یکدیگر را با تیر زدند. «الأوهام»: خطورات قلبی و در اصطلاح متکلمین یکی از قوای باطنی است. امام علیه السلام جولان افکار و تعارضشان با یکدیگر را به تیر اندازی تشبیه نمود. «المنقطع»: محل جدایی. و احتمال معنای مصدری نیز هست

الشي‌ء أردته و الخطر بالتسكين مصدر خطر له خاطر أي عرض في قلبه و روي من خطرات الوساوس و الوسوسة حديث النفس و الشيطان بما لا خير فيه و لا نفع و الاسم الوسواس.

و الملكوت العز و السلطان و تولهت إليه أي اشتد عشقها و حنت إليه و الوله بالتحريك التحير و ذهاب العقل من حزن أو فرح لتجري في كيفية صفاته أي لتجد مجري و مسلكا في ذلك و غمض الشي‌ء بالفتح و الضم أي خفي مأخذه و الغامض من الكلام خلاف الواضح و مداخل العقول طرق الفكر و فاعل تنال ضمير العقول أي إذا دقت و غمضت طرق العقول و وصلت إلي حد لا تبلغ الصفات لدقة تلك الطرق و خفائها أو إذا دقت و انتهت العقول إلي أنها لا تعتبر مع ملاحظة الحق صفة من صفاته كما قيل طالبة بذلك أن تصل إلي علم ذاته و في بعض النسخ علم ذلك و الأول أظهر.

ردعها الردع الرد و الكف و الجملة جزاء للشرط السابق و الضمير المنصوب راجع إلي الأوهام أو غيرها مما سبق و هي تجوب أي تقطع و الواو للحال و المهاوي جمع مهواة و هي الحفرة أو ما بين الجبلين و المراد هنا المهلكة و السدف جمع سدفة و هي القطعة من الليل المظلم و يطلق علي الضياء أيضا و خلصته تخليصا نحيته فتخلص فقوله متخلصة إليه أي متوجهة إليه بكليتها متنحية عن غيره و جبهه كمنعه أي ضرب جبهته فرده و الجور العدول عن الطريق و الاعتساف قطع المسافة علي غير جادة معلومة و المراد بجور اعتسافها شدة جولانها في ذلك المسلك الذي لا جادة له و لا يفضي إلي المقصود و الخاطرة المنفية(1)ما يكون مطابقا للواقع.

. «حاولت الشی‌ء»: آن را اراده کردم. «الخطر» با سکون مصدر «خطر له خاطر» یعنی فکری در قلبش گذشت. و روایت شده «من خطرات الوساوس». «الوسوسة» حدیث نفس و شیطان به آنچه که خیر و نفعی در آن نیست و اسمش وسواس است.

«الملکوت»: عزت و سلطنت. «تولهت إلیه»: عشقش شدید شد و به او متمایل گشت. «الوَلَه»: تحیر و زائل شدن عقل از روی غم یا شادی. «لتجری فی کیفیة صفاته»: یعنی تا راهی در آن بیابد. «غمض الشی‌ء» با فتحه و ضمه یعنی محل گرفتنش مخفی شد. «الغامض من الکلام»: سخن غیر واضح. «مداخل العقول»: راههای فکر. و فاعل تنال ضمیر عقول است. یعنی وقتی راههای فکر دقیق و پنهان شد و به حدی رسید که توصیفات به آن نمی رسد. به دلیل نازکی و خفاء این راهها. یا اینکه وقتی عقول باریک شد و به آنجا رسید که با ملاحظه حق صفتی از صفاتش را اعتبار نمی کند - چنانچه گفته شده - و بدان وسیله طالب شود که به علم ذاتش دست یابد. و در بعضی نسخه ها «علم ذلک» آمده ولی اولی ظاهرتر است.

«ردعها»، الردع: رد کردن و بازداشتن. و جمله جزاء شرط سابق است و ضمیر منصوب به أوهام یا غیر آن از آنچه گذشت بر می گردد. «و هی تجوب»: یعنی قطع می شود و واو برای حال است. «المهاوی» جمع مهواة و آن به معنای حفره یا ما بین دو کوه است. و منظور از آن در اینجا مهلکه است. «السدف» جمع سدفة و آن قطعه ای از شب تار است و بر نور نیز اطلاق شود. «خلصته تخلیصا»: او را دور کردم پس خالص شد. پس سخن امام «متخلصة إلیه» یعنی متوجه به او به تمامش و دور شده از غیر او. «جَبَهه»: پیشانیش را زد پس دورش کرد. «الجور»: انحراف از راه. «الاعتساف»: طی مسافت بر جاده ای نامعلوم. و منظور از جور الاعتساف، جولانش در آن راهی است که جاده ای نداردو به مقصود نمی رسد. و خطوراتی که امام نفی کردند آنهایی است که مطابق با واقع باشند.


1) التي نفيت بقوله عليه السلام« و لا تخطر ببال أولي الرويات خاطرة ... » و مراده- رحمه اللّه- أنه ربما يخطر بالبال خواطر من تقدير جلاله تبارك و تعالي لكنها ليست مطابقة للواقع فلا تخطر خاطرة مطابقة للواقع ببال أولي الرويات من تقدير الجلال و اكتناه سائر صفاته سبحانه.

الذي ابتدع الخلق الابتداء الإنشاء و الإحداث و مثال الشي‌ء بالكسر صورته و صفته و مقداره و امتثله أي تبعه و لم يتجاوز عنه و احتذي عليه أي اقتدي به و قوله من خالق متعلق بمحذوف و هو صفة لمقدار أو لمثال أيضا كناشئ و المراد بنفي امتثال المثال أنه لم يمثل لنفسه مثالا قبل شروعه في خلق العالم ليخلق العالم علي هيئته و بنفي احتذاء المقدار أنه لم يقتد بخالق كان قبله فالظرف صفة للمقدار فقط و يحتمل أن يكون الثاني كالتأكيد للأول فالظرف صفة للمثال و المقدار معا و يكون المراد بالأول نفي الاقتداء بالغير في التصوير و بالثاني في التقدير أو يكون المراد بالمثال ما يرتسم في الخيال من صورة المصنوع و هيئته و لم يكن علي حذو فعل فاعل آخر لتنزهه عن الصور و الخواطر فالظرف صفة لمقدار و وصف الخالق بالمعبود لأنه من لوازمه أو لأنه لو كان كذلك لكان هو المعبود.

و المساك بالكسر ما يمسك به و فيه دلالة علي احتياج الباقي في بقائه إلي المؤثر و قوله ما دلنا مفعول ثان لأرانا و اضطرار قيام الحجة عبارة عن إفادتها العلم القطعي بعد تحقق الشروط و ارتفاع الموانع و الظرف في قوله علي معرفته متعلق بقوله دلنا و أعلام الحكمة ما يدل عليها و الضمير في قوله فحجته يحتمل عوده إلي الخلق الصامت كالضمير في دلالته أو إلي الله سبحانه فأشهد و في بعض النسخ بالواو بتباين المشبه به في الحقيقة هو الخلق و إنما أدخل الباء علي التباين تنبيها علي وجه الخطإ في التشبيه و التلاحم التلاصق و الحقاق بالكسر جمع حقة بالضم و هي في الأصل وعاء من خشب و حقاق المفاصل النقر التي ترتكز فيها العظام و احتجابها استتارها بالجلد و اللحم و قوله لتدبير متعلق بالمحتجبة أي المستورة للتدبير الذي اقتضته الحكمة قيل و من حكمة احتجابها أنها لو خلقت ظاهرة ليبست رباطاتها فيتعذر تصرف الحيوان و كانت معرضة للآفات أو بالتباين و التلاحم. و قال بعض شارحي النهج و من روي

«الذی ابتدع الخلق»، «الابتداء»: ایجاد و احداث. «مِثال الشی‌ء»: صورت آن و صفت و مقدارش. «امتثله»: دنبالش رود و از آن تجاوز نکند. «احتذی علیه»: به آن اقتدا کند. «من خالق» متعلق به محذوف است و آن صفتی برای مقدار یا مثال است. مثل «ناشئ».

منظور از نفی امتثالِ مثال آن است که خداوند قبل از شروع

خلقتِ عالم برای خودش نمونه و الگویی قرار نداد تا عالم را به شکل آن بسازد. و منظور از نفی احتذاءِ مقدار آن است که خداوند به خالقی قبل از خود اقتدا نکرد. پس ظرف فقط صفت برای مقدار است.

و ممکن است دومی همچون تأکیدی برای اولی باشد، پس ظرف، صفت برای مثال و مقدار با هم است. و منظور از اولی نفی اقتدای به غیر در تصویر و از دومی در اندازه گیری می باشد. یا اینکه منظور از مثال آن چیزی است که در خیال از صورت و شکل مصنوع رسم می شود. و خلقت خدا بر مبنای پیروی از فعل فاعلی دیگر نیست زیرا خداوند از صور و خواطر منزه است. پس ظرف صفت برای «مقدار» است. و وصف معبود برای خالق آوردن به این دلیل است که عبودیت از لوازم خالقیت است. یا به این دلیل که اگر چنان باشد او معبود است.

«المِساک»: آنچه به آن نگه داشته می شود. و در این مطلب دلالت است بر احتیاج باقی در بقایش به مؤثر. «ما دلّنا» مفعول دوم برای أرانا. اضطرار قیام حجت عبارت از افاده آن علم قطعی را بعد از تحقق شروط و ارتفاع موانع است. و ظرف در «علی معرفته» متعلق به «دلّنا». «أعلام الحکمة»: آنچه بر حکمت دلالت می کند. و ضمیر در «فحجته» شاید به «الخلق الصامت» برگردد همچون ضمیر در «دلالته» یا اینکه به الله بر می گردد.

«فأشهد» - و در بعضی نسخه ها با واو - «بتباین»، مشبه به در حقیقت خلق است و باء را تنها به این دلیل بر سر تباین آورد که اشاره به وجه خطای تشبیه کند. «التلاحم»: پیوستن. «الحِقاق» جمع حُقة و آن در اصل ظرفی از چوب است.

«حقاق المفاصل»: گودیهایی که استخوانها در آن جابجا می شوند. «احتجابها»: پوشیده بودن آنها با پوست و گوشت. «لتدبیر» متعلق به «المحتجبة». یعنی پوشیده شده از روی تدبیری که حکمت آن را اقتضا می کند. گفته شده و یکی از حکمتهای پوشیده بودن آنها این است که اگر آشکار بودند رباطهای آنها خشک می شد و در نتیجه حرکت حیوان دشوار می گشت و در معرض آفات قرار می گرفت. یا اینکه «لتدبیر» متعلق به تباین و تلاحم است.

و بعضی شارحان نهج البلاغه گفته

المحتجة أراد أنها كالمستدل‌(1)علي التدبير الحكمي من لدنه سبحانه و العقد الشد و فاعل الفعل الموصول المشبه و غيب منصوب علي المفعولية و هو كل ما غاب و الضمير اسم من أضمرت في نفسي شيئا أو إضافة الغيب إلي الضمير من إضافة الصفة إلي الموصوف و المراد بغيب الضمير حقيقة عقيدته و باطنها لا ما يظهره منها لغيره أو يظهر له بحسب توهمه و في بعض النسخ لم يعتقد علي صيغة المجهول و غيب بالرفع و المباشرة لمس البشرة و الفاعل اليقين و في بعض النسخ قلبه بالرفع علي أنه الفاعل و اليقين بالنصب و الأول الأظهر و الند المثل و إن في الآية مخففة من المثقلة و يظهر من كلامه عليه السلام أن التسوية في الآية يشمل هذا التشبيه و لا يخص التسوية في استحقاق العبادة كذب العادلون بك أي المسوون بك غيرك و نحلوك أي أعطوك حلية المخلوقين أي صفاتهم و التعبير بالنحلة و الحلية لزعم هؤلاء أنها كمال له عز و جل و جزءوك أي أثبتوا لك أجزاء و خواطرهم ما يخطر ببالهم من الأوهام الفاسدة و قدروك علي الخلقة أي جعلوا لك قدرا في العظمة المعنوية كقدر الخلق فأثبتوا لك صفاتهم و قرائح عقولهم ما يستنبطونه بآرائهم و القريحة في الأصل أول ما يستنبط من البئر و محكمات الآيات نصوص الكتاب و شواهد الحجج الأدلة العقلية و نطقها دلالتها القطعية أو الشواهد الهداة المبينون للحجج التي هي الأدلة و كأنه ضمن النطق معني الكشف فعدي بعن و إضافة الحجج إلي البينات للمبالغة.

لم يتناه في العقول أي لم تقدرك العقول بالنهاية و الكنه بحيث لا تكون لك صفة وراء ما أدركته أو لم تحط بك العقول فتكون محدودا متناهيا فيها و مهب الفكر هبوبها و لعله عليه السلام شبه الحركات الفكرية بهبوب الرياح و الأفكار بما تجمعها و تذروها من الحشائش إشعارا بضعفها و سفالة ما يحصل منها.

: کسی که «المحتجة» روایت کرده منظورش استدلال کننده بر تدبیر حکمت آمیز از جانب خداوند بوده است.

«العقد»: بستن. فاعل آن، موصول یعنی شخص تشبیه کننده است. «غیبَ» مفعول و منصوب است، به معنای هر چه غایب شد. «الضمیر» اسم است از «أضمرت فی نفسی شیئا» یا اینکه اضافه غیب به ضمیر از باب اضافه صفت به موصوفش است. و منظور از غیبِ ضمیر، حقیقت عقیده و باطن آن است. نه آنچه که از آن برای دیگران یا برای خودش بر اساس توهمش ظاهر می شود. در بعضی نسخه ها «لم یعتقد» به صیغه مجهول و غیب با رفع آمده است. «المباشرة» لمس پوست و فاعل آن یقین است و در بعضی نسخه ها قلبه با رفع آمده بنا بر اینکه فاعل باشد. و یقین با نصب آمده و نسخه اول ظاهر تر است.

«الند»: مثل. إن در آیه مخففه است و از کلام امام علیه السلام بر می آید تسویه در آیه شامل این تشبیه می شود و مخصوص به استحقاق عبادت نیست.

«کذب العادلون بک»: یعنی کسانی که تو را با غیر تو مساوی قرار می دهند. «و نحلوک» یعنی به تو می دهند «حلیة المخلوقین» یعنی صفات مخلوقات را. و تعبیر به نحله و زیور به دلیل گمان آنهاست که این امور برای خداوند کمال است. «و جزءوک»: برای تو اجزائی اثبات کردند. «خواطرهم»: آنچه از اوهام فاسد به ذهنشان خطور می کند. «و قدروک علی الخلقة»: برای تو در عظمت معنوی اندازه ای چون اندازه مخلوقات قرار دادند پس صفات مخلوقات را برای تو قرار دادند. «و قرائح عقولهم»: آنچه با رأی خود استنباط می کنند. و «القریحة» در اصل اولین چیزی است که از چاه برداشت می شود. «محکمات الآیات»: نصوص کتاب. «شواهد الحجج»: ادله عقلیه. و نطق این ادله همان دلالت قطعی آنهاست. یا اینکه منظور از شواهد، امامان هادی هستند که ادله را بیان می کنند. و گویا نطق معنای کشف را در بردارد به همین دلیل به عن متعدی شد و اضافه حجج به بینات برای مبالغه است.

«لم یتناه فی العقول» یعنی خردها نهایت و کنه تو را در نمی‌یابند به طوری که ماورای آن برای تو صفتی نداشته باشد یا اینکه عقل‌ها به تو احاطه نمی‌کنند تا اینکه محدود در آنها باشی.

«مهب الفکر»: وزیدن فکر. و شاید امام علیه السلام حرکات فکری را به وزش باد تشبیه کرد به دلیل خار و خاشاکی که باد بلند می کند که اشاره به ضعف این افکار و پستی آنچه از این افکار حاصل می شود داشته باشد.


1) في بعض النسخ: كالمستدلة.

و قيل التناهي في العقل هو أن يدرك العقل الشي‌ء مرسما في القوي الجزئية و هي مهاب الفكر التي ترتسم فيها الصور و تزول كالريح الهابة تمر بشي‌ء و قيل مهاب الفكر جهاتها و رويات الخواطر ما يخطر بالبال بالنظر و الفكر و المحدود المحاط بالحدود و المراد بالحدود ما يلزم الإحاطة التامة أو الصفات و الكيفيات التي لا يتعداها المعلوم و المصرف القابل للتغير و الحركة أو المحكوم عليه بالتجزئة و التحليل و التركيب.

قدر ما خلق فأحكم تقديره أي جعل لكل شي‌ء مقدارا مخصوصا بحسب الحكمة أو هيأ كل شي‌ء لما أراد منه من الخصائص و الأفعال أو قدره للبقاء إلي أجل معلوم فأحكم أي أتقن و التدبير في الأمر النظر إلي ما تئول إليه عاقبته فألطف تدبيره أي أعمل فيه تدبيرات دقيقة لطيفة أو كانت تدبيراته مقرونة باللطف و الرفق و الرحمة علي عباده و وجهه لوجهته أي جعل كلا منها مهيأة و ميسرة لما خلق له كالحبوب للأكل و الدواب للركوب و كل صنف من الإنسان لأمر من الأمور المصلحة للنظام و يحتمل أن يكون إشارة إلي أمكنتها و الأول أعم و أظهر و الوجهة بالكسر الناحية و كل أمر استقبلته و قصر السهم عن الهدف إذا لم يبلغه و قصرت عن الشي‌ء أي عجزت عنه و استصعب الأمر علينا أي صعب و الصعب غير المنقاد و مضي الشي‌ء مضيا و مضوا أي نفذ و لم يمتنع و صدر كعقد رجع و انصرف كرجوع الشاربة عن الماء و المسافرين عن مقصدهم و لما كانت الأمور لإمكانها محتاجة في الوجود إلي مشيته فكأنما توجهت إليها فرجعت فائزة بمقصدها و المشية الإرادة و أصلها المشيئة بالهمز.

آل إليها أي رجع و الغريزة الطبيعة(1)و قريحة الغريزة ما يستنبطه الذهن و قيل قوة الفكر للعقل أضمر عليها أي أخفاه في نفسه محتويا عليها و التجربة الاختبار مرة بعد أخري و يقال أفدته مالا أي أعطيته

گفته شده: تناهی در عقل آن است که عقل چیزی را که در قوای جزئیه رسم شده درک کند و این همان مهابّ فکر است که صورتها در آن ترسیم می شود و زائل می شوند همچون بادی که به چیزی می گذرد. و گفته شده «مهاب الفکر» جهات فکر است. «رویات الخواطر»: آنچه با فکر و نظر به ذهن خطور می کند. «المحدود» محاط به حدود. و منظور از حدود، آن چیزی است که موجب احاطه تامه می شود و یا منظور صفات و کیفیاتی است که معلوم از آنها تجاوز نمی کند.

«المُصرّف» قابل دگرگونی و جنبش یا محکوم به تجزیه و تحلیل و ترکیب است. «قدر ما خلق فأحکم تقدیره»، یا برای هر چیزی بر حسب حکمت اندازه مخصوص قرار داد، یا آنکه برای هر چیزی چنانچه خواست خصوصیات و کارهایی آماده کرد، یا آنکه أجل مشخصی را برای او مقدر کرد.

«فأحکم»: محکم کرد. «التدبیر فی الأمر»: نظر در عاقبت یک کار. «فألطف تدبیره»: در آن تدبیرات دقیق و لطیف به کار بست. یا اینکه تدبیراتش همراه با لطف و نرمی و رحمت بر بندگانش بود.

«و وجّهه لوجهته» یعنی هر چیزی را برای آنچه منظور از آفرینش او بود آماده کرد، چنانچه حبوبات را برای خوردن و چهارپایان را برای سواری و بار بردن و هر دسته از آدمیان را برای مصلحتی از نظم جهان. و شاید مقصود، توجه به محل سکونت آن‌ها باشد و معنی نخست عمومی‌تر و روشن‌تراست.

«الوِجهة»: جانب. و هر امری که به طرفش روی. «قصر السهم عن الهدف»: تیر به هدف نرسید. «قصرت عن الشی‌ء»: از آن عاجز شدم. «استصعب الأمر علینا»: سخت شد. «الصعب»: غیر مطیع. «مضی الشی‌ء مضیا و مضوا»: انجام شد و ممتنع نگشت. «صَدَر»: بازگشت.همچون بازگشت آب خورنده از آب و بازگشت مسافرین از سفر. و از آنجا که همه امور به دلیل امکانشان در وجودشان محتاج به مشیت خدا هستند، گویا به سمت مشیت او توجه می کنند و آنگاه در حالی که به مقصود خود رسیده اند باز می گردند. «المشیة»: اراده. و أصل آن المشیئة با همزه می باشد.

«آل إلیها»: بازگشت به سویش. «الغریزة»: طبیعت. «قریحة الغریزة»: آنچه ذهن استنباط می کند و گفته شده قوه تفکر عقل است. «أضمر علیها»: آن را در نفس خود مخفی کرد و و شامل آن شد. «التجربة»: امتحان کردن متعدد. «أفدته مالا»: به او مالی دادم.


1) في بعض النسخ: الطبع.

و أفدت منه مالا أخذته و حكي الجوهري عن أبي زيد أفدت المال أعطيته غيري و أفدته استفدته‌(1). و ابتداع الخلائق إحداثها فتم خلقه يمكن أن يراد بالخلق المعني المصدري و يكون الضمير راجعا إليه سبحانه كالضمير في طاعته و دعوته أو إلي ما خلق المذكور سابقا و علي الأول يكون في أذعن و أجاب راجعين إلي الخلق علي الاستخدام أو إلي ما خلق و يمكن أن يراد به المخلوق و تمام مخلوقاته بإفاضته عليها ما يليق بها و تستعد له و إذعان ما خلق لطاعته و إجابته إلي دعوته إما بمعني استعداده لما خلق له أو تهيئه لنفوذ تقديراته و إرادته سبحانه فيه و فيه إشارة إلي قوله تعالي أَتَيْنا طائِعِينَ‌(2)و ربما تحمل أمثالها علي ظاهره بناء علي أن لكل مخلوق شعورا كما هو ظاهر قوله تعالي وَ إِنْ مِنْ شَيْ‌ءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ‌(3).

و اعترض الشي‌ء دون الشي‌ء أي حال بينه و بينه و دونه أي قبل الوصول إليه و الضمير في دونه أيضا راجع إليه سبحانه و يحتمل أن يكون راجعا إلي مصدر أذعن و أجاب و الريث البطوء و الأناة كفتاه الاسم من تأني في الأمر أي تمكث و لم يعجل و تلكأ توقف و أبطأ.

فأقام من الأشياء أودها الأود بالتحريك الاعوجاج و إقامته إعداد كل شي‌ء لما ينبغي له أو دفع المفاسد التي تقتضيها الأشياء لو خليت و طباعها و نهج أي أوضح و حد الشي‌ء منتهاه و أصل الحد المنع و الفصل بين الشيئين و نهج الحدود قيل إيضاحه لكل شي‌ء غايته و تيسيرها له أو المعني جعل لكل شخص و نوع مشخصا و مميزا واضحا يمتاز به عن غيره فإن من أعاظم‌(4)المصالح و أعزها

«أفدت منه مالا»: از او مالی گرفتم. و جوهری از أبی زید حکایت کرده: «أفدت المال»: مال را به دیگری دادم. و «أفدته»: خودم از آن استفاده کردم .

«ابتداع الخلائق»: ایجاد مخلوقات. «فتم خلقه»: ممکن است منظور از خلق معنای مصدری باشد و ممکن است ضمیر به خداوند برگردد همچون ضمیر در «طاعته» و «دعوته» یا اینکه به خلق که قبلا ذکر شد برگردد. که بنا بر احتمال اول ضمیر در «أذعن» و «أجاب» بنا بر استخدام به خلق بر میگردد یا به آنچه خلق شده برمی گردد. و ممکن است منظور از خلق، مخلوق باشد و منظور از تمام کردن مخلوقاتش افاضه کردن آنچه لایق و مستعدش هستند بر آنها باشد.

آنجا که می‌گوید: «اعتراف و اذعان کرد»، اذعان همه مخلوقات برای فرمانبرداری، و پذیرایی دعوت او به معنی آمادگی آن‌ها است برای آنچه هدف آفرینش آنان است، یا آمادگی برای اجرای تقدیرات و اراده خدا بر آن‌ها و اشاره است به قول خدای سبحان «أتینا طائعین»، {آمدیم به دلخواه خود.} (در آفرینش آسمان و زمین) و شاید حمل بر ظاهر شود بنا بر اینکه هر آفریده‌ای شعور دارد چنانچه ظاهر این آیه این است که«و إن من شیء إلّآ یسبح بحمده»،(5){و هیچ چیز نیست مگر اینکه در حال ستایش تسبیح او می‌گوید.}

«و اعترض الشی‌ء دون الشی‌ء»: یعنی بین آن دو حائل شد. «دونه»: قبل از رسیدن به آن. و ضمیر در «دونه» نیز به خداوند سبحان بر می گردد. و ممکن است به مصدر أذعن و أجاب برگردد. «الریث»: سستی. « الأَناة»: اسم از «تأنّی فی الأمر» یعنی مکث کرد و عجله نکرد. «تلکأ»: ایستاد و کند شد.

«فأقام من الأشیاء أودها»: «الأَوَد» یعنی کجی. و راست کردن کجی هر چیز یعنی هر چیزی را برای آنچه شایسته او بود آماده کرد، یا مفاسدی را که طبع سرخود اشیاء به همراه داشت از میان برداشت.

«نهج» یعنی آشکار ساخت. «حد الشی‌ء» یعنی منتهای هر چیز. و اصل معنای حد، منع و جدایی انداختن بین دو چیز است. «و نهج الحدود» یعنی روشن کردن حدود و واضح ساختن هر چیزی است از نظر هدف و فراهم نمودن وصول به آن، یا مقصود این است که برای هر شخص یا نوعی، امتیازات روشنی قرار داد که آن‌ها را از دیگران ممتاز و مشخص می‌کرد زیرا بزرگ‌ترین مصلحت‌ها و با ارزش‌ترین آن‌ها


1) الصحاح: ج 1 ص 518.

2) فصّلت: 11.

3) الإسراء: 44.

4) في بعض النسخ« من أعظم» و هو الأظهر.

5) . أسری / 44

امتياز الأنواع و الأشخاص بعضها عن بعض .

أقول و يحتمل أن يكون المراد بالحدود حدود أمكنتها كمكان العناصر فإن لكل منها حدا لا تتجاوزه و لعله أنسب بما بعده.

و لاءم أي جمع بين متضاداتها كجمع العناصر المتباينة في الكيفيات و الصفات لحصول المزاج و كالألفة بين الروح و البدن.

و وصل أسباب قرائنها السبب في الأصل الحبل و يقال لكل ما يتوصل به إلي شي‌ء و القرينة فعيلة بمعني مفعولة و قرائن الأشياء ما اقترن منها بعضها ببعض و وصل أسبابها ملزوم لاتصالها و قال ابن ميثم القرائن النفوس المقرونة بالأبدان و اعتدال المزاج بسبب بقاء الروح أي وصل أسباب أنفسها بتعديل أمزجتها و المراد بالأجناس هنا أعم مما هو مصطلح المنطقيين و كذا المراد بالحدود غير ما هو المعروف عندهم و إن كان المقام لا يأباهما.

و الغرائز الطبائع و القوي النفسانية و البدايا جمع بداية و هي الحالة العجيبة يقال أبدأ الرجل إذا أتي بالأمر المعجب و البديئة أيضا الحالة المبتدأة المبتكرة أي عجائب مخلوقات أو مخلوقات مبتدأة بلا اقتفاء مثال و هو خبر مبتدأ محذوف أي هي بدايا و الفطر الابتداء و الاختراع و الابتداع كالتفسير له و نظم أي جمع و ألف بلا تعليق أي من غير أن يعلق بعضها ببعض بخيط أو نحوه و رهوات فرجها الرهوة المكان المرتفع و المنخفض أيضا فنظمها تسويتها و قال في النهاية في حديث علي‌(1)و نظم رهوات فرجها. أي المواضع المنفتحة منها(2)و هو مأخوذ من قولهم رها رجليه رهوا أي فتح و فيه دلالة علي أن السماء كانت ذات فرج و صدوع فنظمها سبحانه و هو مناسب لما مر من أن مادتها الدخان المرتفع من الماء إذ مثل ذلك تكون قطعا و ذات فرج

امتیاز و تفکیک اشخاص و انواع از یکدیگر است.

به عقیده من شاید مقصود از حدود، جای وجود آن‌ها است مانند جای عناصر که هر کدام دارای حد و مرزی هستند و از آن تجاوز نمی‌کنند و شاید این معنا به ما بعد آن برگردد.

«لاءم بین متضاداتها»: بین امور متضاد جمع کرد. مانند جمع عناصر متباین در کیفیات و صفات برای حصول مزاج و مانند الفت بین روح و بدن. «وصل أسباب قرائنها»: السبب در اصل به معنای ریسمان است و به هر چیزی که با آن به چیزی می رسند گفته می شود. «القرینة»: وزن فعیلة به معنای مفعولة است. «قرائن الأشیاء»: آنچه از اشیاء که قرین دیگری شود. و وصل أسبابِ قرائن اشیاء ملزومِ اتصال آنها است.

ابن میثم گفته: منظور از قرائن، نفسهای همراه با بدنها، و اعتدال مزاج به سبب بقای روح است؛ یعنی اسباب نفسهایشان را به تعدیل مزاجهایشان متصل کرد.

منظور از أجناس در اینجا اعم از اصطلاح منطقییون است و همچنین مراد از حدود غیر از معنای مصطلح آنهاست اگرچه مقام کلام از آن دو معنا نیز ابایی ندارد.

«الغرائز»: طبایع و قوای نفسانی است. «البدایا» جمع بدایة و آن به معنای حالت عجیب است. گفته می شود «أبدأ الرجل»: یعنی مرد امری شگفت آورد. «البدیئة» نیز به معنای حالت نو و ابتکاری است یعنی عجائب مخلوقات یا مخلوقات نو که بدون پیروی از الگویی خلق شده اند. و این خبر مبتدای محذوف است. یعنی اینگونه بوده: «هی بدایا ... ». «الفطر»: ابتدا و اختراع. و «الابتداع» همچون تفسیری برای آن است.

«نظم»: جمع کرد. «ألف بلا تعلیق»: بدون اینکه آنها را با ریسمان و مانند آن به هم ببندد پیوندشان داد. «رهوات فرجها»: رهوة، به تپه و هم به گودال می‌گویند، و نظم آن هموار کردن آن است. در نهایه آمده است: در بیان حضرت علی علیه السّلام است که «شکاف‌های آن را هموار کرد» یعنی جاهای گشوده از آن را، و آن از گفته عرب «رها رجلیه رهوًا» بازگرفته شده، یعنی گشود و آن دلالت دارد که آسمان منافذ و سوراخ‌ها و ترک‌هایی داشت و خدای سبحان آن‌ها را هموار کرد و با آنچه گذشت که مایه آن دود بوده که از آب برخاسته، مناسب است؛ زیرا مانند آن قطعه قطعه و رخنه‌دار است.


1) في المصدر: و في حديث علي رضي اللّه عنه يصف السماء ... .

2) النهاية: ج 2، ص 116.

و أول بعض الشارحين بتباين أجزاء المركب لو لا التركيب و التأليف أو بالفواصل التي كانت بين السماوات لو لا أن الصانع خلقها أكرا(1)متماسة و إنما اضطره إلي ذلك الاعتقاد بقواعد الفلاسفة و تقليدهم.

و ملاحمة الصدوع إلصاق الأجزاء ذوات الصدوع بعضها ببعض و إضافة الصدوع إلي الانفراج من إضافة الخاص إلي العام و وشج بالتشديد أي شبك و الضمير في بينها راجع إلي ما يرجع إليه الضمائر السابقة.

و قال ابن ميثم المراد بأزواجها نفوسها التي هي الملائكة السماوية بمعني قرائنها و كل قرين زوج أي ربط ما بينها و بين نفوسها بقبول كل جرم سماوي لنفسها التي لا يقبلها غيره.

و أقول القول بكون السماوات حيوانات ذوات نفوس مخالف للمشهور بين أهل الإسلام بل نقل السيد المرتضي رضي الله عنه إجماع المسلمين علي أن الأفلاك لا شعور لها و لا إرادة بل هي أجسام جمادية يحركها خالقها(2)

و يمكن أن يراد

و برخی شارحان آن را تأویل کرده به اینکه اجزاء مرکب پیش از ترکیب و آمیختن، از هم جدا هستند. یا مقصود فاصله‌ای است که میان آسمان‌ها بوده، اگر خدا آن‌ها را کروی و چسبیده به هم نمی‌ساخت.

و تنها اعتقاد به قواعد فلاسفه و پیروی از آن‌ها است که وی را به چنین تفسیری کشانده است.

«و ملاحمة الصدوع»: اتصال أجزاء چیزهای شکافدار به یکدیگر. اضافه صدوع به انفراج از باب اضافه خاص به عام است. «وشّج»: در هم فرو کرد. ضمیر در «بینها» به چیزی بر می گردد که ضمیرهای سابق به آن بر می گردند.

ابن میثم می‌گوید، مقصود از ازواج افلاک، ارواح آن‌ها است که فرشته‌های آسمانی هستند و قرین آن‌هایند، و به هر قرینی جفت می‌گویند، یعنی میان آن‌ها و ارواح آن‌ها ارتباط و پیوند ایجاد کرد، به اینکه هر جرم آسمانی روح خود را که غیر او آن را نمی‌پذیرفت بپذیرد.

به نظر من، قول به اینکه آسمان‌ها جاندارند و روح دارند مخالف مشهور میان مسلمانان است، بلکه سید مرتضی رضی اللَّه عنه اجماع همه مسلمانان را نقل کرده بر اینکه افلاک شعور ندارند و بی‌اراده‌اند، و اجسامی بی‌جانند که خالقشان آن‌ها را به حرکت درمی‌آورد و ممکن است مقصود


1) الاكر- بضم الهمزة و فتح الكاف- جمع« كرة» و هي كل جسم مستدير.

2) البحث عن الافلاك و ماهيتها بحث هيوي اختلف فيه اقوال قدماء الهيويين من يونان و المتأخرين من علماء اروبا: و فيه فرضية مشهورة من بطلميوس و هو من أقدم فلكيي يونان و هي ان الافلاك كرات يحتوي بعضها علي بعض منها كلية و منها جزئية و ان الافلاك الكلية تسعة و زعم أن لها احكاما يختص بها من بين الاجسام، منها استحالة الخرق و الالتئام، و احكام اخري لا يسع ذكرها المقام و قد ابطلها علماء الهيئة الحديثة، و هدموا اساسها، و نقضوا حدودها، و خرقوا كليها و جزئيها و كيف كان فالبحث عن هذه المسألة شأن العالم الهيوي. لا الفقيه و الاصولي و المحدث و المنطقي، و ليس الاعتقاد بوجود هذه الافلاك او عدمها من أصول الدين او فروعه، و لا مما ورد في كتاب اللّه او سنة رسوله، اللّهمّ الا ما ذكر في القرآن الكريم و الأحاديث الشريفة من السماوات و الأرض و الكواكب و النجوم و ان كل كوكب يسبح في فلك الي غير ذلك لكن لا يجد المتتبع الخبير من كتاب اللّه آية و لا ممّا صدر عن معادن علم اللّه رواية تدلّ علي اثبات الافلاك البطلميوسية و تصديق ما يستلزمه تلك الفرضية ان لم يجد ما يكذبها و يبطلها! و دعوي الإجماع من المسلمين في مثل المسألة كما تري: و ان فرض اجماع المسلمين في زمان او في جميع الأزمنة. علي امر ليس من دينهم، و لا من واجب اعتقادهم، و لا ممّا يرتبط بافعالهم فأي دليل علي حجته؟ و من أين يمكن القول بوجوب اتباعه و الاعتقاد بمعقده؟! هذا حال أصل الافلاك! فما تري في البحث عن كونها ذوات نفوس مدركة او جمادات فاقدة للشعور و الإرادة؟ و غير خفي ان دعوي الإجماع علي أحد طرفي المسألة ممنوعة، و حجيته علي فرض وجوده غير مسلمة، بل لا ينبغي الشك في عدم حجيته.

بالأزواج الملائكة الموكلون بها أو القاطنون فيها أو المراد أشباهها من الكواكب و الأفلاك الجزئية و يمكن حمل الفقرات السابقة أيضا علي هذين الوجهين الأخيرين و يمكن أن يكون المراد بأزواجها أشباهها في الجسمية و الإمكان من الأرضيات و يناسب ما جري علي الألسن من تشبيه العلويات بالآباء و السفليات بالأمهات.

و ذلل للهابطين يقال ذلل البعير أي جعله ذلولا و هو ضد الصعب الذي لا ينقاد من الذل بالكسر و هو اللين و الحزونة خلاف السهولة و المعراج السلم و المصعد و نداء السماء إشارة إلي ما مر من قوله سبحانه فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً(1).

فالتحمت عري أشراجها التحمت أي التزقت و التأمت و عري العيبة هي الحلق التي تضم بعضها إلي بعض و تشد و تقفل و الشرج بفتحتين عري العيبة و الجمع أشراج و قيل قد تطلق الأشراج علي حروف العيبة التي تخاط و لعل هذا الالتحام كناية عن تمام خلقها و فيضان الصور السماوية عليها.

و فتق بعد الارتتاق صوامت أبوابها فتق الثوب فتقا نقضت خياطته حتي انفصل بعضه عن بعض و رتقت الفتق رتقا أي سددته فارتتق و الأبواب الصامتة و المصمتة المغلقة منها و فتق صوامت الأبواب إما كناية عن إيجاد الأبواب فيها و خرقها بعد ما كانت رتقا لا باب فيها أو فتح الأبواب المخلوقة فيها حين إيجادها و هذه الأبواب هي التي منها عروج الملائكة و هبوطها و صعود أعمال العباد و أدعيتهم

از ازواج، فرشته‌های گماشته بر آن‌ها یا ساکنان آن‌ها باشد.

یا مقصود کواکب و افلاک جزئیه است که مانند آن‌هایند و شاید عبارات پیش بر این دو معنی اخیر بر آن حمل شوند، و ممکن است مقصود از ازواج، همانند آن‌ها باشد در جسم بودن و آنچه زمینی است و تناسب دارد با آنچه بر سر زبان‌ها است که علویات آبائند و سفلیات امهات و مادران .

«و ذلل للهابطین»: گفته می شود «ذلل البعیر»: یعنی شتر را رام کرد. و آن بر خلاف صَعب است که رام نمی شود. و این از الذِل به معنای نرمی گرفته شده. «الحزونة» مخالف سهولت است. «المعراج»: نردبان و محل صعود.

«و نداء السماء» اشاره است به آنچه از قول خدای سبحان گذشت که «فقال لها و للأرض ائتیا طوعاً أو کرهاً»،(2){پس به آن(آسمان) و به زمین فرمود، خواه یا ناخواه بیایید.}.

«فالتحمت عری أشراجها»: «التحمت»: چسبید و درست شد. «عری العیبة»: حلقه هایی است بر سر کیسه که به هم می پیوندند و بسته می شوند و قفل می شوند. «الشَرَج»: بند کیسه. و جمع آن أشراج. گفته شده گاهی اشراج بر اطراف کیسه که دوخته می شود اطلاق گردد. شاید کنایه است از کامل کردن آفرینش آن‌ها و افاضه صورت‌های آسمانی به آن‌ها.

«و فتق بعد الارتتاق صوامت أبوابها»: «فتق الثوب فتقا»: دوخت لباس را شکافت بطوری که از هم گسست. «رتقت الفتق رتقا»: آن را بستم پس بسته شد. «الأبواب الصامتة و المصمتة»: درهای بسته.

و گشودن درهای خموش آن‌ها شاید کنایه است از ایجاد درها برایشان و شکاف دادن آن‌ها پس از اینکه بسته بودند و در نداشتند، یا مقصود این است که درهای آن‌ها را که در هنگام ایجاد آن‌هاآفریده بود باز کرد و این همان درهایی است که که فرشته‌ها از آن بالا می‌روند و فرود می‌آیند و کردار و دعا و روح بنده‌ها از آن‌ها به بالا می‌روند،


1) فصّلت: 11.

2) . فصلت / 11

و أرواحهم كما قال تعالي لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ(1)و التي‌(2)تنزل منها الأمطار كما أشار إليه بقوله فَفَتَحْنا أَبْوابَ السَّماءِ بِماءٍ مُنْهَمِرٍ(3).

و أقام رصدا هو بالتحريك جمع راصد كخدم و خادم أو اسم جمع كما قيل و يكون مصدرا كالرصد بالفتح و الراصد القاعد علي الطريق منتظرا لغيره للاستلاب أو المنع و المرصاد الطريق و المكان يرصد فيه العدو و أرصدت له أعددت و الثواقب التي تثقب الشياطين أو الهواء أو يثقب الجو بضوئها و النقاب بالكسر جمع نقب بالفتح و هو الثقب و الخرق و المراد إقامة الشهب الثواقب لطرد الشياطين عن استراق السمع كما أشار إليه سبحانه بقوله وَ أَنَّا كُنَّا نَقْعُدُ مِنْها مَقاعِدَ لِلسَّمْعِ فَمَنْ يَسْتَمِعِ الْآنَ يَجِدْ لَهُ شِهاباً رَصَداً(4)و لا صراحة فيه بكون ذلك المنع مقارنا لإيجاد السماء حتي ينافي ما دل علي حدوثها و يحتمل تخلل الرخصة بين المنعين أيضا.

و أمسكها من أن تمور أي تموج و تضطرب و الخرق يكون بمعني الثقب في الحائط و الشق في الثوب و غيره و هو في الأصل مصدر خرقته إذا قطعته و مزقته و يكون بمعني القفر و الأرض الواسعة تنخرق فيها الرياح أي تهب و تشتد و الهواء يقال للجسم الذي هو أحد العناصر و يقال لكل خال هواء كما قال سبحانه وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ(5)أي خالية من العقل أو الخير و المراد بالمور في خرق الهواء أما الحركة الطبيعية أو القسرية في الفواصل التي تحدث بحركتها في الجسم الذي هو أحد العناصر إذ لا دليل علي انحصاره في الذي بين السماء و الأرض أو حركتها في المكان الخالي الموهوم أو الموجود طبعا أو قسرا أو حركة أجزائها فيما بين السماء

چنانچه خدای تعالی فرمود: «لاتفتّح لهم أبواب السماء»،(6){درهای آسمان را برایشان نمی‌گشایند.} و آن درهایی هستند که از آن‌ها باران فرو می‌ریزد چنانچه به آن‌هااشاره کرده که «ففتحنا أبواب اسماء بماء منهمر»،(7){پس درهای آسمان را به آبی ریزان گشودیم.} «و أقام رَصَدا»: جمع راصد یا گفته شده اسم جمع و مصدر نیز هست مانند الرَصد. و راصد یعنی نشسته بر سر راه در انتظار دیگری برای دزدی یا ممانعت. مرصاد: راه و مکانی که در آن مراقب دشمن می باشند. «أرصدت له»: آماده شدم. «الثواقب»: نفوذ کننده هایی که شیاطین یا هوا را سوراخ می کنند و یا با نور خود در جو نفوذ می کنند.

«نِقاب» جمع نَقب یعنی شکاف و پارگی است و منظور، برپاداشتن تیرهای شهاب برای راندن شیاطین از پنهانی گوش کردن است، چنانچه خدای سبحان به آن اشاره کرده: «و إنّا کنّا نقعد منها مقاعد للسمع فمن یستمع الآن یجد له شهاباً رصداً»،(8){و در [آسمان] برای شنیدن به کمین می‌نشستیم [اما] اکنون هر که بخواهد به گوش باشد، تیر شهابی در کمین خود می‌یابد.} و صراحت ندارد بر اینکه آن منع، مقارن آفرینش آسمان بوده تا منافاتی با حدوث آن داشته باشد و ممکن است رخصتی بین دو منع وجود داشته است.

«و أمسکها من أن تمور»: آن را نگه می دارد از اینکه بجنبد و جابجا شود. «الخرق»: سوراخ دیوار یا شکاف لباس و غیر آن. و در اصل مصدر «خرقته» یعنی بریدم و پاره کردم. و نیز به معنای بیابان و زمین وسیع است. «تنخرق فیها الریاح»: می وزد و شدید می شود. «الهواء»: به جسمی گفته می شود که یکی از عناصر است. و به هر چیز خالی نیز گفته می شود. چنانچه خداوند فرمود: «وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ» یعنی خالی از عقل و خیر.

مقصود از لرزش در خرق هوا، یا حرکت طبیعی یا فشاری است در فواصلی که ایجاد می‌شود با حرکت جسمی که خود یکی از عناصر است، زیرا دلیلی نیست که به آنچه بین آسمان و زمین است، منحصر باشد؛ یا مقصود، حرکت آن در جای خالی و تهی موهوم یا موجود به طور طبیعی است، یا فشار یا حرکت اجزاء آن در میان آسمان و زمین است


1) الأعراف: 40.

2) في المخطوط: أو التي.

3) القمر: 11.

4) الجن: 9.

5) إبراهيم: 43.

6) . اعراف / 40

7) . قمر / 11

8) . جن / 9

و الأرض و الأيد بالفتح القوة و الظرف متعلق بالإمساك و الاستسلام الانقياد و يحتمل أن يكون الأمر كناية عن تعلق الإرادة كما مر.

آية مبصرة الآية العلامة و المبصر المدرك بالبصر و فسرت المبصرة في قوله تعالي وَ جَعَلْنا آيَةَ النَّهارِ مُبْصِرَةً بالبينة الواضحة و بالمضيئة التي يبصر بها و بالمبصرة للناس من أبصرته فبصر و بالمبصر أهله كقولهم أجبن الرجل إذا كان أهله جبناء و المحو إذهاب الأثر و طمس النور و فسر محو القمر بكونه مظلما في نفسه غير مضي‌ء بذاته كالشمس و بنقصان نوره بالنظر(1)إلي الشمس و بنقصان‌(2)نوره شيئا فشيئا إلي المحاق.

وَ رُوِيَ: أَنَّ ابْنَ الْكَوَّاءِ سَأَلَ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام عَنِ اللَّطْخَةِ الَّتِي فِي وَجْهِ الْقَمَرِ فَقَالَ ذَاكَ مَحْوُ آيَةِ اللَّيْلِ. و يمكن أن يكون لها مدخل في نقصان ضوء القمر من ليلها قيل من لابتداء الغاية أو لبيان الجنس و يتعلق بممحوة أو يجعل و قيل أراد من آيات ليلها.

و المنقل في الأصل الطريق في الجبل و المدرج المسلك و درج أي مشي و الدرج بالتحريك الطريق و درجيهما في بعض النسخ علي لفظ التثنية و في بعضها مفرد و مناقلهما و مدارجهما منازلهما و بروجهما و الظاهر أن التمييز و العلم غايتان لمجموع الأفعال السابقة فيكون إشارة إلي قوله تعالي وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ وَ النَّهارَ آيَتَيْنِ فَمَحَوْنا آيَةَ اللَّيْلِ وَ جَعَلْنا آيَةَ النَّهارِ مُبْصِرَةً لِتَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّكُمْ وَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسابَ‌(3)و إلي قوله عز و جل هُوَ الَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِياءً وَ الْقَمَرَ نُوراً وَ قَدَّرَهُ مَنازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسابَ‌(4)و يحتمل

«آیه مبصرة» یعنی نشانه چشمگیر و آنچه که با چشم بصر درک می‌شود. مبصرة در قول خدای تعالی «جعلنا آیۀ النهار مبصرۀ»،(5){نشانه روز را روشنی‌بخش گردانیدیم.}مبصرة به روشن و آشکار و به روشنایی که با آن دیده می‌شود و روشنایی کننده مردم در آن یعنی بیناکننده مردمان تفسیر شده است. و «المحو» یعنی بردن اثر و خاموش کردن نور است و محو و تاریکی به ماه تفسیر شده که خود به خود تاریک است و مانند خورشید نیست و به اینکه نسبت به خورشید کم نور است و به ذره ذره کم شدن نورش، تا در محاق قرار گرفتن. و روایت شده که ابن کواء از امیر المؤمنین علیه السّلام از سیاهی‌ای که روی ماه است سؤال کرد؟ فرمود: این همان محو نشانه شب است و ممکن است در کم شدن روشنایی ماه تأثیرداشته باشد.

«من لیلها»: گفته شده «مِن» برای ابتدای غایت یا برای بیان جنس و متعلق به «ممحوة» یا «یجعل» است و گفته شده منظور «من آیات لیلها» است.

«المنقل» راه کوهستانی و «المدرج» راه، و «درج»: راه رفت. و «الدَرَج» یعنی راه و در بعضی نسخه ها «درجیهما» به صیغه مثنی آمده.

منظور از مناقل و مدارج ماه و خورشید، منازل و برج‌های آن‌هاست. و ظاهر آن است که تمییز و علم دو غایت برای مجموع افعال سابق است. و این اشاره دارد به کلام خدای تعالی که «و جعلنا اللیل و النهار آیتین فمحونا آیۀ اللّیل و جعلنا آیۀ النّهار مبصرۀ لتبتغوا فضلاً من ربّکم و لتعلموا عدد السّنین و الحساب»،(6){و شب و روز را دو نشانه قرار دادیم نشانه شب را تیره‌گون و نشانه روز را روشنی‌بخش گردانیدیم تا [در آن] فضلی از پروردگارتان بجویید و تا شماره سال‌ها و حساب [عمرها و رویدادها] را بدانید.} و به این آیه که «هوالّذی جعل الشمس ضیاءً و القمر نوراً و قدّره منازل لتعلموا عدد السنین و الحساب»،(7){ اوست کسی که خورشید را روشنایی بخشید و ماه را تابان کرد و برای آن منزلهایی معین کرد تا شماره سالها و حساب را بدانید.} و ممکن است


1) في بعض النسخ: بالنسبة.

2) في المخطوط: بنقص.

3) الإسراء: 12.

4) يونس: 5.

5) . اسراء / 12

6) . اسراء / 12

7) . یونس / 4

أن يكون التمييز غاية للأول و العلم غاية للأخير أو الأخيرين فيكون نشرا علي ترتيب اللف و ظاهر كلامه عليه السلام تفسير الآيتين المفردتين في الآية الأولي بالشمس و القمر لا بالليل و النهار و إن كان المراد بالآيتين أولا الليل و النهار و قيل المراد جعلناهما ذوي آيتين فتكون الشمس و القمر مقصودين بهما في الموضعين و المراد بالحساب حساب الأعمار و الآجال التي يحتاج إليه الناس في أمور دينهم و دنياهم و مقاديرهما مقادير سيرهما و تفاوت أحوالهما.

ثم علق في جوها فلكها الظاهر أن كلمة ثم هنا للترتيب الذكري و لعل المعني أنه أقر فلكها في مكانه من الجو بقدرته و لا ينافي نفي التعليق في نظم الأجزاء كما سبق و الجو الفضاء الواسع أو ما بين السماء و الأرض و الفلك بالتحريك مدار النجوم و قيل أراد بالفلك دائرة معدل النهار و قيل أراد به الجنس و هو أجسامها المستديرة التي يصدق عليها هذا الاسم و قيل الفلك هنا عبارة عن السماء الدنيا فيكون علي وفق قوله سبحانه إِنَّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزِينَةٍ الْكَواكِبِ‌(1)و التوجيه مشترك و علي المشهور من عدم كون جميعها في السماء الدنيا لعل الأظهر أن يراد بالفلك ما ارتكز فيه كوكب يتحرك بحركته و بالجو الفضاء الواسع الموهوم أو الموجود الذي هو مكان الفلك و وجه إضافته إليها واضح فإن الفلك من جملتها و كذا إضافة الفلك إليها و يحتمل حينئذ أن يراد بفلكها المحيط المحرك لجملتها و يمكن علي طريقة الاستخدام أو بدونه أن يراد بضمير السماء الذي أحاط بجميع ما ارتكزت فيه الكواكب المدير لها فكون فلكها في جوها ظاهر أو يراد بالسماء الأفلاك الكلية و بالفلك الأفلاك الجزئية الواقعة في جوفها و في بعض النسخ علق في جوها فلكا بدون الضمير و هو يناسب كون الكواكب كلها في فلك واحد.

و ناط أي علق و الدراري جمع دري و هو المضي‌ء و كأنه نسب إلي

تمییز غایت برای اولی و علم غایت برای آخری یا دوتای آخر باشد که در این صورت لف و نشر مرتب می شود.

ظاهر کلام امام علیه السّلام آن است که دو نشانه را در آیه نخست به خورشید و ماه تفسیر کرده، نه به شب و روز، و اگر چه ظاهر روایت همان شب و روز است، و گفته شده مقصود این است که شب و روز دارای دو نشانه‌اند، و مقصود از آن‌ها در هر دو جا،خورشید و ماه است. و مقصود از حساب، حساب عمرها و اجل‌ها است که مردم در امور دین و دنیایشان به آن نیاز دارند، و اندازه و مقادیر آن‌ها، اندازه گردش آن‌ها و تفاوت وضعیتشان است.

«ثمّ علق فی جوّها فلکها»: سپس فلک آن‌ها را در جوّشان آویخت. ظاهر آن است که «ثم» در اینجا برای ترتیب در بیان است و شاید مقصود این باشد که فلک را به نیروی خود در جای آن از فضا آویخت، و این منافاتی با نفی تعلیق در نظم اجزاء ندارد که پیش از این بیان شد، جوّ فضای وسیع است یا فضای میان آسمان و زمین، فلک مدار ستاره‌ها و اختران است، و گفته‌اند مقصود از آن دائره معدل النهار است، و گفته شده: مقصود جنس آن و همه اجسام مُدوّری است که این نام بر آن صدق می‌کند و گفته شده، فلک در اینجا همان آسمان این دنیا است، طبق کلام خدای سبحان که «إنّا زیّنّا السماء الدنیا بزینۀٍ الکواکب»،(2){به راستی ما آسمان این دنیا را به زیور اختران آراستیم.} و توجیه‌تعلیق آن در جو، میان همه این تفسیرها مشترک است و بنا بر مشهور که همه اختران در آسمان این دنیا نیستند. شاید دقیق‌تر این باشد که مقصود از فلک چیزی است که اختر متحرکی با حرکت آن، در آن جا دارد، و مقصود از جوّ، فضای پهناور موهوم یا موجود است که همان جای فلک است و چون فلک از آن او است، به او نسبت داده شده، و در این صورت ممکن است که مقصود از فلک، محیط محرّک سراسر آن باشد و ممکن است مقصود از فلک آن باشد که اختران و ستارگان مدار در آن جا دارند، و روشن است که فلک در جو آن است؛ یا مقصود از سماء، افلاک کلی باشد و مقصود از فلک، افلاک جزئیه که در داخل آن است.

و در برخی نسخه‌ها است که: «علّق فی جوها فلکاً»، در جو آن‌ها فلکی راآویخت، بدون ضمیر در فلک و آن زمانی است که همه اختران در یک فلک باشند.

«ناط» یعنی بست. «دراری» جمع دریّ است به معنی درخشان و گویا منسوب به درّ است


1) الصافّات: 6.

2) . صافّات / 6

الدر تشبيها به لصفائه و قال الفراء الكوكب الدري عند العرب هو العظيم المقدار و قيل هو أحد الكواكب السبعة السيارة و في النهاية الكواكب الخمسة السيارة و لا يخفي أن وصف الدراري بالخفيات ينافي القولين ظاهرا و استراق السمع الاستماع مختفيا بثواقب شهبها أي بشهبها الثاقبة تلميحا إلي قوله سبحانه إِلَّا مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ مُبِينٌ‌(1)و قوله إِلَّا مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ‌(2)و الأذلال جمع ذل بالكسر يقال أمور الله جارية أذلالها بالنصب و علي أذلالها أي مجاريها و يقال دعه علي أذلاله أي علي حاله و ثبات الثوابت بالنسبة إلي سير السيارات و المراد بالهبوط إما مقابل الشرف كما هو مصطلح المنجمين أو التوجه إلي حضيض الحامل أو التدبير أو التوجه إلي الغروب فإنه الهبوط حسا و يقابله الصعود و النحوس ضد السعود .

ثم خلق الظاهر أن كلمة ثم هنا للترتيب الحقيقي و سيأتي بعض الأخبار الدالة علي تقدم خلق الملائكة علي السماوات و يمكن الجمع بالتخصيص هاهنا بسكان السماوات الذين لا يفارقونها و عمارة المنزل جعله آهلا ضد الخراب الذي لا أهل له و الصفيح السطح و وجه كل شي‌ء عريض و الصفيح أيضا اسم من أسماء السماء و المراد هنا سطح كل سماء و يقابله الصفيح الأسفل و هو الأرض أو فوق السماء السابعة أو فوق الكرسي و الملكوت كرهبوت العز و السلطان و الفروج الأماكن الخالية و الفج الطريق الواسع بين الجبلين و حشوت الوسادة بالقطن جعلتها مملوة منه و الفتق الشق و الجو الفضاء الواسع و ما بين السماء و الأرض و هذا الكلام صريح في عدم تلاصق السماوات و في تجسم الملائكة و أن ما بين السماوات مملوة منهم و به تندفع شبهة لزوم الخلإ كما ستعرف و الفجوة الفرجة و الموضع المتسع بين الشيئين و زجل المسبحين صوتهم

و شبیه آن از نظر صفای آن. فراء گفته: کواکب دریّ نزد عرب ستاره‌های بزرگ است، و گفته‌اند یکی از [سیاره هفتم است و در نهایت کواکب] و یا سیاره پنجم، و ناگفته نماند که توصیف دراری به نهانی، با ظاهر این دو قول در تناقض است.

«إستراق السمع» یعنی مخفیانه گوش دادن. «ثواقب شهب» اشاره دارد به کلام خدای سبحان «إلّا من استرق السمع فأتبعه شهابٌ مبین»،(3){مگر آن کس که دزدیده گوش فرا دهد که شهابی روشن او را دنبال می‌کند.} و این آیه که «إلّا من خطفا الخطفۀ فأتبعه شهابٌ ثاقب»،(4){مگر کسی که [از سخن بالاییان] یکباره استراق سمع کند که شهابی شکافنده از پی او می‌تازد.}

«الإذلال» جمع ذل است به کسر، مثلاً گفته می‌شود: «امورالله جاریۀ أذلالها». أذلالها یعنی در مجاری و در حال خود، و گفته می شود: «دعه علی أذلاله» یعنی بر حال خود رهایش کن. و مراد از «هبوط»، یا به اصطلاح منجمان در برابر شرف و بالایی و برتری است، یا مقصود، توجه به حضیض و پایین‌ترین سطح حامل است و یا تدبیر، یا توجه به غروب که هبوط حسی است، و صعود نقطه مقابل آن است. و «النحوس» یعنی نحس‌ها و بدی‌ها، ضد سعدها و خوشی‌ها است.

«ثم خلق»: در اینجا ثم به معنی ترتیب حقیقی است، و به زودی در اخبار بیان خواهد شد که دلالت دارند بر مقدم بودن خلق فرشته‌ها بر آسمان‌ها، و ممکن است جمع میان آن‌ها به صورت خاص این مورد به فرشته‌ها باشد، که همیشه در آسمانند و از آن جدا نمی‌شوند .

«عمارة المنزل»: مسکونی کردن منزل بر خلاف خراب که ساکنی ندارد. «الصفیح»: سطح و روی هر چیز عریض. و نیز اسمی از اسامی آسمان است و منظور از صفیح أعلی در اینجا سطح هر آسمانی است و مقابل آن سطح پایینی است که زمین باشد یا بالای آسمان هفتم و یا بالای کرسی. «المَلَکوت»: عزت و سلطنت. «الفروج»: مکانهای خالی.

«فج»: راه پهن میان دو کوه است. «حشوت الوسادة بالقطن»: بالش را با پنبه پر کردم. «الفتق» یعنی شکاف جو، فضاء وسیع میان آسمان و زمین است، و این کلام دلالت دارد بر عدم پیوستگی کامل آسمان‌ها و نیز تجسّم ملائکه، و اینکه میان آسمان‌ها فراوان هستند وکاملاً آنجا را پُر کرده اند، و در این صورت شبهه لزوم خلأ برطرف می‌شود، چنانچه متوجه خواهی شد.

«الفجوة»: فاصله و محل وسیع بین دو چیز. «زجل المسبحین»: صدای بلند


1) الحجر: 18.

2) الصافّات: 10.

3) . حجر / 18

4) . صافات / 10

الرفيع العالي و الحظيرة في الأصل الموضع الذي يحاط عليه لتأوي إليه الغنم و الإبل يقيها الحر و البرد و الريح و القدس بالضم و بضمتين الطهر اسم و مصدر و السترات بضمتين جمع سترة بالضم و هو ما يستتر به كالستارة و الحجاب ما احتجب به و السرادق الذي يمد فوق صحن البيت من الكرسف و المجد الشرف و العظمة و الرجيج الزلزلة و الاضطراب و منه رجيج البحر.

تستك منه الأسماع أي تصم و فسروا السبحات بالنور و البهاء و الجلال و العظمة و قيل سبحات الوجه محاسنه لأنك إذا رأيت الوجه الحسن قلت سبحان الله و لعل المراد بها الأنوار التي تحجب بها الأبصار و يعبر عنها بالحجب و ردعه كمنعه كفه و رده و الخاسئ من الكلاب و غيرها المبعد لا يترك أن يدنو من الناس يقال خسأت الكلب أي طردته و أبعدته و الضمير في حدودها راجع إلي السحاب و قيل أي تقف الأبصار حيث تنتهي قوتها لأن قوتها متناهية فإذا بلغت حدودها وقفت.

أولي أجنحة تسبح جلال عزته إشارة إلي قوله تعالي أُولِي أَجْنِحَةٍ مَثْني وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ‌(1)و تسبح في أكثر النسخ بالتشديد من التسبيح و هو التنزيه و التقديس من النقائص و الجلال العظمة و العزة القوة و الشدة و الغلبة و الجملة صفة لأولي أجنحة و في بعض النسخ تسبح بالتخفيف من السباحة و خلال بالخاء المعجمة المكسورة و هو وسط الشي‌ء أو جمع خلل بالتحريك و هو الفرجة بين الشيئين و في بعضها خلال بحار عزته و لعل المراد بسباحتهم سيرهم في أطباق السماوات و فوقها أو عروجهم و نزولهم لأداء الرسالات و غيرها أو سيرهم في مراتب القرب بالعبادة و التسبيح.

لا ينتحلون انتحل الشي‌ء و تنحله إذا ادعاه لنفسه و هو لغيره أي لا يدعون الربوبية لأنفسهم كما يدعيها البشر لهم و لأنفسهم فتكون هذه الفقرة

تسبیح کنندگان. «الحظیرة» در اصل جایی است که سقف می زنند تا گوسفندان و شترها آنجا پناه گیرند و از گرما و سرما ایمن باشند. «القُدس»: و با دو ضمه یعنی پاکی، اسم و مصدر است. «السُتُرات»: جمع سُترة و آن چیزی است که بدان پنهان شوند. همچون لفظ «ستارة». «الحجاب»: آنچه به آن پوشیده شوند. «السرادق»: پارچه ای که بالای حیاط خانه می کشند. «المجد»: شرف و عظمت. «الرجیج»: زلزله و جنبش. و رجیج البحر(طوفان دریا) از همین ریشه است . «تستک منه الأسماع»: گوشها از آن کر شوند.

«سبحات» را به نور و ابّهت و جلال و عظمت تفسیر کرده‌اند و گفته‌اند: سبحات چهره زیبائی‌های آن است، زیرا وقتی روی زیبا می‌بینی می‌گویی: سبحان اللَّه، و شاید مقصود از آن انواری است که چشم‌ها توانایی دیدن آن را ندارند و از آن منع می‌شوند، واز آن تعبیر به حجاب می‌شود. «ردعه»: او را باز داشت. «الخاسئ» از سگ و غیره یعنی دور شده و رها نمی شود تا به مردم نزدیک گردد. «خسأت الکلب»: سگ را راندم و دور کردم. و ضمیر در «حدودها» به سحاب برمی‌گردد، و گفته‌اند مقصود این است که چشم‌ها در آنجا که نیرویشان تمام می‌شود می‌مانند چون نیروی آن‌ها پایان پذیر است و چون به مرز خود رسیدند می‌ایستند.

«اولی اجنحة تُسبّح جلال عزته» اشاره دارد به کلام خدای تعالی «اولی أجنحۀ مثنی و ثلاث و رباع»،(2){([و] فرشتگان) که دارای بال‌های دوگانه و سه‌گانه و چهارگانه‌اند.} تسبّح در بیشتر نسخه‌ها با تشدید است از تسبیح و آن تنزیه و منزه بودن خدا است از نقص‌ها و در برخی نسخه‌ها بدون تشدید است به معنی شنا می‌کنند.

«خِلال»: وسط چیزی یا جمع خَلَل که آن فاصله بین دو چیز است. و در بعضی نسخه ها «خلال بحار عزته» آمده.

و شاید مقصود از آن، شناور بودن و سیر در طبقه‌های آسمان‌ها باشد و بالای آن، یا بالارفتن و پائین آمدن برای فرستادن پیام‌ها و غیر آن، یا سیرشان در مراتب قرب خدا با عبادت و تسبیح .

«لا ینتحلون»: «انتحل الشی‌ء و تنحله»: چیزی را برای خود ادعا کرد در حالی که برای غیر اوست. یعنی فرشتگان برای خودشان ادعای ربوبیت ندارند چنانچه بشر این ادعا را برای ایشان و برای خودش دارد. پس این فقره


1) فاطر: 1.

2) . فاطر / 1

لنفي ادعاء الاستبداد و الثانية لنفي ادعاء المشاركة أو الأولي لنفي ادعائهم الخالقية فيما لهم مدخل في وجوده بأمره تعالي و الثانية لنفي ذلك فيما خلقه الله سبحانه بمجرد أمره و إرادته مكرمون بالتخفيف من الإكرام و قرئ بالتشديد من التكريم و اللام في قوله بالقول عوض عن المضاف إليه أي لا يسبقون الله بقولهم بل هم تابع‌(1)لقوله سبحانه كما أن علمهم تابع لأمره. جعلهم فيما هنالك لعله مخصوص ببعض الملائكة كما قال عز و جل اللَّهُ يَصْطَفِي مِنَ الْمَلائِكَةِ رُسُلًا(2)و يكفي للنسبة إلي الجميع كون بعضهم كذلك و ما هنالك عبارة عن مراتب الملائكة أو الأشغال و الأمور المفوضة إليهم أو عن أربابها و أصحابها و في قوله حملهم تضمين معني البعث أو الإرسال و نحوه و عصمهم هذا يشمل جميعهم و الريب الشك أو التهمة و الزيغ العدول عن الحق و المرضاة ضد السخط و الإمداد الإعانة و التقوية و الفائدة ما استفدته من طريفة مال أو علم أو غيرهما و المعونة مفعلة بضم العين من استعان به فأعانه و قيل الميم أصلية مأخوذة من الماعون و لعل المعني تأييدهم بأسباب الطاعات و القربات و المعارف و الألطاف الصارفة لهم عن المعاصي.

و أشعر قلوبهم أي ألزمهم‌(3)مأخوذ من الشعار و هو ما يلبس تحت الدثار و قيل من الشعور بمعني الإدراك يقال أشعره الأمر و به أي أعلمه و التواضع التخاشع و التذلل و أخبت الرجل خضع لله و خشع قلبه و السكينة الطمأنينة و الوقار و الرزانة و المهابة و الحاصل عدم انفكاكهم عن الخوف و الخشوع و الذلل بضمتين جمع ذلول ضد الصعب و مجده أثني عليه و عظمه و الجمع للدلالة علي الأنواع و فتح الأبواب كناية عن إلهامها و تسهيلها عليهم لعدم معارضة

برای نفی ادعای استبداد است. و فقره دوم برای نفی ادعای مشارکت است. یا اینکه اولی نفی ادعای خالقیت از سوی آنها در اموری است که به امر خدا دخالتی در وجودش دارند. و دومی برای نفی چنین ادعایی در آن چیزهایی است که خداوند به مجرد فرمان و اراده خود خلق می کند. «مکرمون»: از إکرام و با تشدید از تکریم. و لام در «بالقول» عوض از مضاف إلیه است. یعنی با سخنشان از خدا سبقت نگیرند بلکه تابع سخن خدا هستند. چنانچه علمشان نیز تابع امر خداست.

«جعلهم فیما هنا لک»، و خدا آن‌ها را در آنجا (امانت دار وحی خود) ساخته است. شاید مخصوص برخی فرشته‌ها است چنانچه خدا فرموده «الله یصطفی من الملائکۀ رسلاً»،(4){خدا از میان فرشتگان رسولانی برمی‌گزیند.}و همین در نسبت به همه کافی است. و «ما هنالک»، مراتب و درجه‌های فرشته‌ها یا کارها و مشاغلی است که به آن‌ها واگذار شده، و یا مقصود، ارباب و یاران آن‌ها است. و در سخن امام «حملهم» تضمین معنای بعث یا ارسال و مانند آن وجود دارد. و این عصمت همه ایشان را شامل می شود. «الریب»: شک یا تهمت. «الزیغ»: انحراف از حق. «المرضاة»: ضد ناخشنودی. «الإمداد»: یاری و تقویت. «الفائدة»: آنچه که از مال یا علم تازه و مانند اینها به دست آوری. «المعونة» مفعلة به ضمه عین از «استعان به فأعانه» است و گفته شده میم أصلی است و از ماعون گرفته شده. و شاید منظور از کمک او به فرشته‌ها تایید آن‌ها است با اسباب طاعت و تقرب و معارف و الطافی که آن‌ها را از گناهان منع می‌کند.

«و أشعر قلوبهم»: آنها را الزام کرد. از شعار به معنای لباس زیرین گرفته شده. و گفته شده از شعور به معنای ادراک است. گفته می شود: «أشعره الأمر و به»: اعلام کرد. «التواضع»: خشوع و تذلل. «أخبت الرجل»: برای خدا خضوع کرد و قلبش خاشع شد. «السکینة»: طمأنینه و وقار و سنگینی و هیبت. مقصود عدم جدایی آنها از خوف و خشوع است. «الذُلُل»: جمع ذلول ضد صعب(سخت) است. «مجده»: او را ثنا گفت و بزرگ شمرد. و جمع برای دلالت بر انواع است.

گشودن درها برای فرشته‌ها کنایه است از الهام به آن‌ها و آسان کردن وظائف آن‌ها،


1) كذا.

2) الحجّ: 75.

3) في بعض النسخ« ألزمها» و هو الأظهر.

4) . حج / 75

شيطان أو نفس أمارة بالسوء بل خلقهم خلقة يلتذون بها كما ورد أن شرابهم التسبيح و طعامهم التقديس و المنار جمع المنارة و هي العلامة و أصله النور و لذا أنثت الواضحة و الأعلام جمع علم بالتحريك و هو الجبل الطويل أو ما يعلم به الشي‌ء و نصب المنار لهم علي الأعلام عبارة عن غاية ظهورها لعدم معارضته الشكوك و الشبهات التي تكون للبشر و لوفور الدلائل لهم لقربهم من ساحة عزه و ملكوته و مشاهدتهم ما يخفي علينا من آثار ملكه و جبروته و المؤصرات المثقلات و عدمها لعصمتهم و عدم خلق الشهوات فيهم.

و رحل البعير و ارتحله حط عليه الرحل و هو مركب للبعير 16 و في الحديث ارتحلني ابني الحسن أي جعلني كالراحلة و ركب علي ظهري و الارتحال أيضا الإزعاج و الإشخاص و العقبة بالضم النوبة و الجمع عقب كغرفة و غرف و العقبة الليل و النهار لأنهما يتعاقبان قيل أي لم يؤثر فيهم ارتحال الليالي و الأيام كما يؤثر ارتحال الإنسان البعير في ظهره حملا علي الوجه الأول و علي الثاني فالمعني لم يزعجهم تعاقب الليالي و الأيام و لم يوجب رحيلهم عن دارهم و الغرض تنزيههم عما يعرض للبشر من ضعف القوي أو القرب من الموت بكرور الأزمنة و النوازع في بعض النسخ بالعين المهملة من نزع في القوس إذا جذبها و مدها و نوازع الشكوك الشبهات و قيل أي شهواتها و النازعة المحركة و في بعضها بالغين المعجمة كما في النهاية من نزغ الشيطان بين القوم أي أفسد و يقال نزغه الشيطان أي وسوس إليه و العزيمة ما وكدت رأيك و عزمك عليه و المعترك موضع القتال و الاعتراك الازدحام و الظن يكون بمعني الاعتقاد الراجح غير الجازم و بمعني الشك و يطلق علي ما يشملهما و لعل الأخير هنا أظهر و معقد الشي‌ء موضع شده يقال عقدت الحبل و البيع و العهد و يكون مصدرا و الحاصل نفي تطرق الشبه و الشكوك إلي عقائدهم اليقينية.

زیرا شیطان و نفس اماره که آن‌ها را به سمت بدی و گناه دعوت کند ندارند و بلکه آن‌ها را به گونه‌ای آفریده که از فرمانبرداری لذت می‌برند چنانچه در حدیث آمده: نوشیدنی آن‌ها تسبیح است و خوراکشان تقدیس.

«المنار»: جمع منارة و آن علامت است و اصل آن نور است. به همین دلیل «الواضحة» مؤنث آمد. «الأعلام» جمع عَلَم و آن کوه بلند و یا نشانه چیزی است.

نصب چراغ بر سر کوه برای فرشته، عبارت است از آشکاری کامل حقائق برای آن‌ها، چون شک و شبهه‌ای که بشر دارد، آن‌ها ندارند، و دلائل بسیار دارند چون به آستان عزت و ملکوت حق نزدیکند، و آنچه از آثار عزت و ملکوت خدا مشاهده می‌کنند، از ما نهان است.

«المؤصرات»: سنگینها. عدم گناهان سنگین به دلیل عصمت و عدم خلق شهوات در آنهاست. «رحل البعیر و ارتحله»: رحل را بر شتر گذاشت و رحل زین شتر است. و در حدیث است: «ارتحلنی ابنی الحسن» یعنی فرزندم حسن مرا همچون مرکب قرار داد و بر پشتم سوار شد. «الارتحال»: نا آرام و دلتنگ کردن. «العُقبة»: نوبت و جمع آن عُقَب، مثل غرفة و غرف. و منظور از عقبة شب و روز است که در پی هم می آیند. گفته‌اند: یعنی گذشت شب‌ها و روزها در فرشته‌ها اثری ندارند و سنگینی نمی‌کنند چنانچه بار بر شتر اثر دارد بر اساس وجه اول. و بنا بر وجه دوم، یعنی گذشت شب و روز مایه کوچیدن آنان از خانه‌شان نمی‌شود، و غرض بر کنار بودن آن‌ها است از آنچه برای آدمی رخ می‌دهد، از ناتوانی و یا نزدیکی به مرگ بر اثر گذشت زمان.

«النوازع»: از «نزع فی القوس» یعنی کمان را کشید. «نوازع الشکوک»: شبهات و گفته شده یعنی شهوات آنها. «النازعة»: تکان دهنده. در بعضی نسخه ها با غین آمده چنانچه در نهایه گفته از «نزغ الشیطان بین القوم»: یعنی فساد کرد. و گفته می شود «نزغه الشیطان» یعنی وسوسه اش کرد. «العزیمة»: آنچه رأی و تصمیمت بر آن محکم شود. «المعترک»: محل جنگ. «الاعتراک»: ازدحام.

ظن به معنای اعتقاد راجح غیر جزمی، و نیز به معنای شک است و بر اعم از این دو نیز اطلاق می شود. و شاید معنای آخر در اینجا ظاهرتر باشد. «معقد الشی‌ء»: محل بستنش. گفته می شود: «عقدت الحبل و البیع و العهد». و مصدر نیز هست. و حاصل کلام، نفی نفوذ شبهه و شک در عقاید یقینی فرشتگان است.

و لا قدحت يقال قدح بالزند كمنع أي رام الإيراء(1)به و هو استخراج النار و ربما يحمل علي القدح بمعني الطعن و هو بعيد و الإحن جمع إحنة و هي الحقد و الغضب أي لا يثير الغضب و العداوات الكامنة فتنة فيما بينهم و الحيرة عدم الاهتداء إلي وجه الصواب و لاق الشي‌ء بغيره أي لزق و منه الليقة للصوق المداد بها و الغرض نفي الحيرة عنهم في عقائدهم و يحتمل أن يكون المراد بالحيرة الوله لشدة الحب و كمال المعرفة كما سيأتي و في الصحيفة السجادية و لا يغفلون عن الوله إليك فالمعني أن شدة ولههم لا توجب نقصا في معرفتهم و غفلة عن ملاحظة العظمة و الجلال كما في البشر و أثناء الشي‌ء تضاعيفه و جاء في أثناء الأمر أي في خلاله جمع ثني بالكسر.

فتقترع في بعض النسخ بالقاف من الاقتراع بمعني ضرب القرعة و الاختبار فالغرض نفي تناوب الوساوس و تواردها عليهم و في بعضها بالفاء من فرعه أي علاه و الأول أنسب بالطمع و الرين بالنون كما في بعض النسخ الطبع و الدنس و التغطية و ران ذنبه علي قلبه رينا أي غلب و في بعضها بالباء الموحدة و الفكرة إعمال النظر في الشي‌ء منهم أي من مطلق الملائكة و الغمام و الغمائم جمع الغمامة و هي السحابة و الدلح جمع الدالح و هو الثقيل من السحاب لكثرة مائه و الدلح أن يمشي البعير بالحمل و قد أثقله و الشامخ من الجبال المرتفع العالي و القترة بالضم بيت الصائد الذي يتستر به عند تصيده من جص و نحوه و يجمع علي قتر مثل غرفة و غرف و يطلق علي حلقة الدرع و الكوة النافذة و الظلام ذهاب النور و الأيهم الذي لا يهتدي فيه و منه فلاة يهماء قيل هذا النوع من الملائكة خزان المطر و زواجر السحاب و لعله شامل لمشبعي‌(2)الثلج و البرد و الهابطين مع قطر المطر إذا نزل و إن كان السحاب مكانهم قبل النزول و الموكلون‌(3)

«و لا قدحت»: گفته می شود: «قَدَح بالزند»: با آتش زنه قصد برافروختن آتش کرد. و چه بسا بر قدح به معنای طعنه حمل شود که بعید است. «الإحن» جمع إحنة و آن کینه و خشم است. یعنی کینه و دشمنی های پنهان باعث برانگیختن فتنه در بین آنها نمی شود. «الحیرة»: هدایت نشدن به حق. «لاق الشی‌ء بغیره»: چسبیدن. و «اللیقة» به معنای چیزی که جوهر به آن می چسبد از همین ریشه است .

و مقصود، نفی حیرت آن‌ها در عقائدشان است وشاید مراد ازحیرت، شیفتگی بر اثر شدت دوستی باشد و کمال معرفت که خرد را خیره و حیرت‌زده می‌سازد، چنانچه اشاره خواهد شد.

و در صحیفه سجادیه آمده است: «و به خاطرشیفتگی به حضرت تو غفلت زده نمی‌شوند» که مقصود این است که شدت شیفتگی آن‌ها مایه کاستی معرفت و غفلت از مشاهده عظمت و جلال تو نمی‌شود،آن‌طور که در آدمی این غفلت صورت می‌پذیرد.

«أثناء الشی‌ء»: لابلای چیزی. «جاء فی أثناء الأمر»: در بین آن آمد. جمع ثِنی است. «فتقترع» به معنی قرعه کشیدن و انتخاب کردن است و در بعضی نسخه ها با فاء آمده یعنی او را بالا برد و احتمال اول با طمع مناسب تر است.

«الرین» چنانچه در بعضی نسخه هاست یعنی طبع و چرک و پوشاندن. و «ران ذنبه علی قلبه رینا»: گناه بر قلبش غلبه کرد. و در بعضی نسخه ها با باء است. «الفکرة»: اعمال نظر در کار.

«منهم»: یعنی از فرشتگان. «الغمام و الغمائم» جمع الغمامة به معنای ابر است. «الدلح» جمع الدالح به معنای ابر سنگین به خاطر آب زیادش. «الدلح»: این است که شتر با بارش راه برود در حالی که بار خسته اش کرده. «الشامخ» از کوهها یعنی مرتفع و بلند. «القُترة»: لانه شکارچی از جنس گچ و مانند آن که هنگام شکارش در آن مخفی می شود. و جمع آن قُتَر است مثل غرفة و غُرَف. و بر حلقه زره نیز اطلاق می شود. «الکوة»: پنجره. «الظلام»: تاریکی. «الأیهم»: جایی که در آن راه نیابند و بیایبان یهماء از همین ریشه است. گفته شده این دسته از فرشته‌ها خزانه‌دار و حاملان باران و آورنده‌های ابرند و شاید شامل آن‌هایی است که دنبال برف و سرما و قطره‌های بارانند و اگر پیش از نزول جایی بخواهند، جایشان در ابر است،


1) من« ورت النار رويا» اذا اتقدت.

2) في المخطوطة: لمشيعي.

3) كذا في بعض النسخ و الصحيح« الموكلين» و كذا« الساكنين».

بالجبال للحفظ و سائر المصالح و الساكنون في الظلمات لهداية الخلق و حفظهم أو غير ذلك.

و أقول يحتمل أن يكون المراد تشبيههم في لطافة الجسم بالسحاب و في عظم الخلقة بالجبال و في السواد بالظلمة بل هو عندي أظهر.

و تخوم الأرض بضم التاء معالمها و حدودها و هي جمع تخوم بالضم أيضا و قيل واحدها تخم بالضم و الفتح و قيل التخم حد الأرض و الجمع تخوم نحو فلس و فلوس و قال ابن الأعرابي و ابن السكيت الواحد تخوم و الجمع تخم مثل رسول و رسل و في النسخ بالضم و الراية علم الجيش و مخارق المواضع التي تمكنت فيها تلك الرايات بخرق الهواء و الريح الهفافة الطيبة الساكنة و قيل أي ليست بمضطربة فتموج تلك الرايات بل هي ساكنة تحبسها حيث انتهت.

و قد استفرغتهم أشغال عبادته أي جعلتهم فارغين عن غيرها و حقائق الإيمان العقائد اليقينية التي تحق أن تسمي إيمانا أو البراهين الموجبة له و في بعض النسخ وسلت بالسين المشددة يقال وسل إلي الله توسيلا و توسل أي عمل عملا تقرب به إليه و قطعهم الإيقان به أي صرفهم عما سوي الوله و وجههم إليه و هو في الأصل التحير من شدة الوجد أو ذهاب العقل و المراد عدم الالتفات إلي غيره سبحانه و الرغبة الإرادة و السؤال و الطلب و الحرص علي الشي‌ء و الطمع فيه و المعني أن رغباتهم و طلباتهم مقصورة علي ما عنده سبحانه من قربه و ثوابه و كرامته و لعل الضمائر في تلك الفقرات راجعة إلي مطلق الملائكة كالفقرات الآتية و الباء في قوله عليه السلام بالكأس إما للاستعانة أو بمعني من و ربما يضمن في الشرب معني الالتذاذ ليتعدي بالياء و الكأس الإناء يشرب فيه أو ما دام الشراب فيه و هي مؤنثة و الروية المروية التي تزيل العطش و سويداء القلب و سوداؤه حبته و الوشيجة في الأصل عرق الشجرة يقال وشجت

و هم گماشتگان بر کوه‌ها برای نگهداری و مصالح دیگر، و ساکنان در تاریکی‌ها برای هدایت مردم و محافظت از آن‌ها و غیر آن.

به عقیده من، شاید مقصود، تشبیه آن‌ها به ابردر لطافت جسم، و به کوه‌ها در بزرگی خلقت، و به تاریکی در سیاهی است، بلکه این در نزد من اظهراست .

«تُخوم الأرض»: مرزهای زمین. و آن جمع تُخم و گفته شده تخم با ضمه و فتحه. و گفته شده «التَخم» مرز زمین و جمع آن تُخوم است مانند فَلس و فُلوس. ابن أعرابی و ابن سکیت گفته اند: تَخوم مفرد و جمعش تُخُم است مثل رسول و رسل. و در نسخه ها با ضمه است. «الرایة»: پرچم سپاه. «مخارق»: جاهایی که آن پرچمها با شکافتن هوا در آن جای گیرند.

«الریح الهفّافه» یعنی خوش و آرام، و گفته شده: یعنی مشوّش و پر اضطراب نیست تا آن پرچم‌ها را بلرزاند، بلکه آرام است و آن‌ها را تا آنجا که می‌رسند نگه می‌دارد.

«قد استفرغتهم أشغال عبادته»: عبادت خدا آنها را از کار دیگر فارغ ساخته. «حقائق الإیمان»: عقائد یقینی که سزاوار است ایمان نامیده شود یا برهانهایی که موجب این ایمان می شود.

در بعضی نسخه ها «وسّلت» آمده. گفته می شود «وسل إلی الله توسیلا و توسل»: یعنی عملی انجام داد که بدان به خدا تقرب جوید. «قطعهم الإیقان به»: آنها را از غیر از وَلَه منصرف می کند و به آن متوجه می سازد. «الوله» در اصل به معنای تحیر از شدت خوشحالی یا زوال عقل است. و منظور عدم توجه به غیر خداست. «الرغبة»: اراده، درخواست، طلب، حرص بر چیزی و طمع در آن. و معنا این است که درخواست و رغبت آنها تنها برای آنچه است که نزد خداوند است همچون قرب و ثواب و کرامت او. و شاید ضمایر در این فرازها به مطلق ملائکه بر می گردد مثل فرازهای بعدی.

باء در «بالکأس» یا برای استعانت است یا به معنای مِن است. و چه بسا در نوشیدن، متضمن معنای لذت تا با یاء متعدی شود. «الکأس»: ظرفی که در آن نوشیده می شود یا آنچه که نوشیدنی دائما در آن است و آن مؤنث است.

«الرویة»: سیراب کننده ای که عطش را می برد. «سویداء القلب و سوداؤه»: دانه دل، مرکز دل. «الوشیجة»: در اصل ریشه درخت. گفته می شود:

العروق و الأغصان أي اشتبكت و حنيت الشي‌ء أي عطفته و أنفد الشي‌ء أفناه و مادة التضرع ما يدعو إليه و أطلق عن الأسير إذا حل أسره و الربقة بالكسر في الأصل عروة في حبل تجعل في عنق البهيمة أو يدها تمسكها و عدم نفاد مادة التضرع فيهم لعدم تطرق النقص إلي علمهم بعظمة الله و بحاجتهم إليه و عدم الشواغل لهم عن ذلك و عدم انتهاء مراتب العرفان و القرب الداعيين لهم إلي التضرع و العبادة و مع ذلك لا يتطرق الضعف إلي قواهم فبقدر صعودهم في مدارج الطاعة يزاد قربهم و كلما ازداد قربهم تضاعف علمهم بعظمته سبحانه كما سيأتي الإشارة إليه و يقال تولاه أي اتخذه وليا و تولي الأمر أي تقلده و عدم تولي الإعجاب كناية عن عدم الاستيلاء و الإعجاب استعظام ما يعده الإنسان فضيلة لنفسه و يقال أعجب زيد بنفسه علي البناء للمفعول إذا ترفع و سر بفضائله و أعجبني حسن زيد إذا عجبت منه و استكثره عده كثيرا و ما سلف منهم طاعاتهم السالفة و الاستكانة الذل و الخضوع و استكانة الإجلال خضوعهم الناشئ عن ملاحظة جلال الله و عظمته و الفترة مرة من الفتور و هو السكون بعد حدة و اللين بعد شدة و دأب في أمره كمنع دءوبا جد و تعب و غاض الماء غيضا و مغاضا قل و نقص و المناجاة المخاطبة سرا و أسلة اللسان طرفه و مستدقه و الهمس الصوت الخفي و الجوار كغراب رفع الصوت بالدعاء و التضرع أي ليست لهم أشغال خارجة عن العبادة فتكون لأجلها أصواتهم المرتفعة خافية ساكنة و في بعض النسخ بهمس الخير و في بعضها بهمس الحنين و توجيههما لا يخلو من تكلف و مقاوم الطاعة صفوف العبادة جمع مقام و عدم اختلاف المناكب عبارة عن عدم تقدم بعضهم علي بعض أو عدم انحرافهم و ثنيت الشي‌ء ثنيا عطفته أثناه أي كفه و ثنيته أيضا صرفته إلي حاجته و راحة التقصير الراحة الحاصلة بإقلال العبادة أو تركها بعد التعب و عدا عليه أي قهره و ظلمه و التبلد ضد التجلد و التحير و بلد الرجل بلادة فهو بليد أي غير ذكي و لا فطن و انتضل القوم

«وشجت العروق و الأغصان»: ریشه ها و شاخه ها در هم فر رفتند. «حنیت الشی‌ء»: او را مایل گرداندم. «أنفد الشی‌ء»: آن را تمام کرد. «مادة التضرع»: آنچه موجب تضرع می شود. «أطلق عن الأسیر»: اسیر آزاد شد. «الرِبقة»: دسته ای که در ریسمانی گذارند و در گردن یا دست چارپا قرار داده شود تا نگهش دارد.

و تضرع به درگاه خدا در فرشته‌ها پایان پذیر نیست، چون از علم آن‌ها به بزرگی خدا و نیازشان به وی کم نمی‌شود و چیزی آن‌ها را از آن باز نمی‌دارد، و مراتب عرفان و قرب که آن‌ها را به تضرع و عبادت فرامی‌خواند، پایان ندارد، و سستی در نیروی آن‌هاراه ندارد، و به اندازه ظرفیت صعود و بالا رفتن مدارج طاعت و بندگی‌شان، قرب ونزدیکی‌شان به خدا بیشتر می‌شود؛ و هر چه تقرب بیشتر شود، علم آنان به بزرگی خدای سبحان دو چندان می‌شود، چنانچه به آن اشاره خواهد شد. «تولاه»: او را ولی گرفت. «تولی الأمر»: کار را به گردن گرفت. عدم تولی اعجاب کنایه از عدم استیلاء است. «الإعجاب»: بزرگ شمردن آنچه که انسان برای خود فضیلت شمارد. و گفته می شود «أعجب زید بنفسه»: به صیغه مجهول، یعنی احساس برتری کرد و به فضائلش شاد شد. می گویی «أعجبنی حسن زید»: وقتی از خوبیش در شگفتی شوی. «استکثره»: آن را زیاد شمرد. «ما سلف منهم»: عبادتهای گذشته شان. «الاستکانة»: ذلت و خضوع. «استکانة الإجلال»: خضوع ایشان ناشی از ملاحظه جلال و عظمت خداوند. «الفترة»: مصدر مره از الفتور به معنای سکون بعد از تندی و نرمی بعد از شدت. «دَأَب فی أمره دءوبا»: تلاش کرد و خسته شد. «غاض الماء غیضا و مغاضا»: آب کم شد و نقصان یافت. «المناجاة»: گفتگوی پنهانی. «أسلة اللسان»: کنار و لبه باریک زبان. «الهمس»: صوت پنهان. «الجُوار»: بلند کردن صدا به دعا و تضرع. یعنی اشتغالی جز عبادت برای آنها نیست پس صدای بلند آنها برای عبادت آرام و ساکن است. و در بعضی نسخه ها «بهمس الخیر» و در بعضی «بهمس الحنین» است که توجیه این دو نسخه خالی از تکلف نیست.

«مقاوم الطاعة»: صفهای عبادت. جمع مقام و عدم اختلاف شانه ها یعنی جلو نبودن بعضی از بعضی و عدم انحرافشان. «ثنیت الشی‌ء ثنیا»: او را گرداندم. «أثناه»: او را بازداشت. «ثنیته» نیز به معنای او را به سوی حاجتش بازگرداندم. «راحة التقصیر»: راحتی حاصل از کم کردن عبادت یا ترک آن بعد از خستگی .

«عدا علیه»: بر او غلبه و ظلم کرد. «التبلد»: کودن شدن و سرگردان شدن. «بلد الرجل بلادة فهو بلید»: غیر باهوش و زیرک. «انتضل القوم

و تناضلوا إذا رموا للسبق و الهمة ما هم به من أمر ليفعل و خدائع الشهوات وساوسها الصارفة عن العبادة و انتضالها تواردها و تتابعها و الفاقة الفقر و الحاجة و يوم فاقتهم يوم قبض أرواحهم كما يظهر من بعض الأخبار و لا يبعد أن يكون لهم نوع من الثواب علي طاعتهم بازدياد القرب و إفاضة المعارف و ذكره سبحانه لهم و تعظيمه إياهم و غير ذلك فيكون إشارة إلي يوم جزائهم و يمموه أي قصدوه و الانقطاع إلي أحد صرف الوجه عن غيره و التوجه‌(1)إليه و الضمير في رغبتهم إما راجع إلي الملائكة كضمير فاقتهم أو إلي الخلق أو إليهما علي التنازع. و الأمد المنتهي و قد يكون بمعني امتداد المسافة و يرجع يكون لازما و متعديا تقول رجع زيد و رجعته أنا و اهتر فلان بكذا و استهتر فهو مهتر به و مستهتر علي بناء المفعول أي مولع به لا يتحدث بغيره و لا يفعل غيره و المادة الزيادة المتصلة و كل ما أعنت به قوما في حرب أو غيره فهو مادة لهم و لعل المراد هنا بها المعين و المقوي و كلمة من في قوله من قلوبهم ابتدائية أي إلي مواد ناشئة من قلوبهم غير منقطعة و في قوله من رجائه بيانية فالمراد الخوف و الرجاء الباعثان لهم علي لزوم الطاعة و يحتمل أن تكون الأولي بيانية أو ابتدائية و الثانية صلة للانقطاع و الغرض إثبات دوام خوفهم و رجائهم الواجبين لعدم انفكاكهم عن الطاعة بل لزيادتها كما يشعر به لفظ المواد و السبب كل ما يتوصل به إلي غيره و الشفقة الخوف و الوني الضعف و الفتور و لم تأسرهم أي لم تجعلهم أسراء و الإيثار الاختيار و الوشيك القريب و السريع و المعني ليسوا مأمورين في ربقة الطمع حتي يختاروا السعي القريب في تحصيل المطموع في الدنيا الفانية علي اجتهادهم الطويل في تحصيل السعادة الباقية كما هو شأن البشر.

و استعظام العمل العجب المنهي عنه و نسخ الشي‌ء إزالته و إبطاله و تغييره

و تناضلوا»: برای مسابقه تیر انداختند. «الهمة»: تصمیم برای کاری تا انجامش دهد. «خدائع الشهوات»: وسوسه های شهوات که دور کننده از عبادت است. «انتضالها»: ورود و پی در پی آمدن آنها. «الفاقة»: فقر و نیاز. «یوم فاقتهم»: روزی که قبض روح شوند. چنانچه از بعضی روایات معلوم می شود. و بعید نیست که برای آنها نوعی از ثواب برای طاعتشان باشد مثل ازدیاد قرب و إفاضه معارف و یاد کردن خداوند و بزرگداشتش ایشان را و امور دیگر. پس اشاره به روز جزای آنهاست.

«یمموه»: آن را قصد کردند. «الانقطاع إلی أحد»: رو برگرداندن از غیر او و توجه به او. و ضمیر در «رغبتهم» یا همچون ضمیر «فاقتهم» به ملائکه بر می گردد و یا به خلق و یا به هر دو به گونه تنازع بر می گردد.

«الأمد»: پایان. و گاهی به معنای امتداد مسافت است. «یرجع»: لازم و متعدی می آید. می گویی: «رجع زید و رجعته أنا». «اهتر فلان بکذا و استهتر فهو مهتر به و مستهتر»: حریص به چیزی که درباره غیر آن سخن نگوید و غیر آن انجام ندهد. «المادة»: زیادی متصل. و هر چه گروهی را در جنگ و غیر آن یاری رساند ماده ایشان است. و شاید منظور از آن در اینجا یاریگر و تقویتگر باشد. کلمه «من» در «من قلوبهم» ابتدائیه است. یعنی به مواد ناشی از قلوب آنها غیر منقطع، و مِن در «من رجائه» بیانیه است. پس منظور خوف و رجائی است که برانگیزاننده آنها برای اطاعت است. و ممکن است که اولی بیانیه یا ابتدائیه و دومی صله برای انقطاع باشد.

و مقصود اثبات دوام خوف و رجاء آن‌ها است که سبب جدا نشدن آن‌ها از طاعت است و بلکه سبب بیشتر شدن آن است. چنانچه لفظ مواد به آن اشاره دارد. «السبب»: هر چیزی که بدان برای رسیدن به چیزی توسل جویند. «الشفقة»: ترس. «الونی»: ضعف و سستی. «لم تأسرهم»: آنها را اسیر نساخت. «الإیثار»: اختیار. «الوشیک»: نزدیک و سریع .

و معنا این است که: فرشته‌ها مانند بشر به رشته طمع دچار نیستند که تلاش در عبادتشان برای دست یافتن به طمع و خواسته‌شان در دنیای فانی باشد و یا برای دستیابی به سعادت دنیای باقی.

«استعظام العمل»: همان عجبی که نهی شده. «نسخ الشی‌ء»: زائل کردن و ابطال و تغییر چیزی.


1) في المخطوطة: التوجيه.

و المراد بالرجاء هنا ما تجاوز الحد المطلوب منه و يعبر عنه بالاغترار و شفقات الوجل تارات الخوف و مراته لم يختلفوا في ربهم أي في الإثبات و النفي أو في التعيين أو في الصفات كالتجرد و التجسم و كيفية العلم و غير ذلك و قيل أي في استحقاق كمال العبادة و يقال استحوذ عليه أي استولي و هو مما جاء علي الأصل من غير إعلال و التقاطع التعادي و ترك البر و الإحسان و توليت الأمر أي قمت به و توليت فلانا اتخذته وليا أي محبا و ناصرا و الغل الحقد و الشعبة من كل شي‌ء الطائفة منهم و شعبتهم أي فرقتهم و في بعض النسخ تشعبتهم علي التفعل و الأول أظهر و الريب جمع ريبة بالكسر و هو الشك أو هو مع التهمة و مصارفها وجوهها و طرقها من الأمور الباطلة التي تنصرف إليها الأذهان عن الشبه أو وجوه انصراف الأذهان عن الحق بالشبه أو الشكوك و الشبه أنفسها و اقتسموا المال بينهم أي تقاسموه و أخياف الهمم مختلفها و أصله من الخيف بالتحريك و هو زرقة إحدي العينين و سواد الأخري في الفرس و غيره و منه قيل لإخوة الأم أخياف لأن آباءهم شتي و الهمة بالكسر ما عزمت عليه لتفعله و قيل أول العزم و الغرض نفي الاختلاف بينهم و التعادي و التفرق بعروض الشكوك و اختلاف العزائم أو نفي الاختلاف عنهم و بيان أنهم فرقة واحدة لبراءتهم عن الريبة و اختلاف الهمم.

و الزيغ الجور و العدول عن الحق و في التفريع دلالة علي أن الصفات السابقة من فروع الإيمان أو لوازمه و الطبق محركة في الأصل الشي‌ء علي مقدار الشي‌ء مطبقا له من جميع جوانبه كالغطاء له و منه الحمي المطبقة و الجنون المطبق و السماوات أطباق لأن كل سماء طبق لما تحتها و الإهاب ككتاب الجلد و الحافد المسرع و الخفيف في العمل و يجمع علي حفد بالتحريك و يطلق علي الخدم لإسراعهم في الخدمة و العزة القوة و الغلبة و العظم كعنب خلاف الصغر مصدر عظم و في بعض النسخ بالضم و هو اسم من تعظم

و منظور از رجاء در اینجا آن مقداری از آن است که از حد مطلوب بگذرد. که از آن به مغرور شدن تعبیر می کنند. «شفقات الوجل»: دفعات خوف. «لم یختلفوا فی ربهم»: یعنی در اثبات و نفی یا در تعیین یا در صفات همچون تجرد و تجسم و کیفیت علم و غیره. و گفته شده یعنی در استحقاق کمال عبادت. «استحوذ علیه»: مسلط شد و آن بر طبق اصل و بدون اعلال آمده. «التقاطع»: دشمنی و ترک نیکی و احسان. «تولیت الأمر»: به آن پرداختم. «تولیت فلانا»: او را ولی گرفتم یعنی دوست و یاور. «الغل»: کینه. «الشعبة من کل شی‌ء»: گروهی از آنها. «شعبتهم»: فرقه آنها. و در بعضی نسخه ها «تشعبتهم» بنا بر تفعل آمده و اولی ظاهر تر است. «الریب»: جمع ریبة به معنای شک یا شک همراه تهمت است.

«مصارفها»: انواع آنها و راههای آنها از امور باطلی که ذهنها از شبهات به سویش می رود. یا انواع انصراف اذهان از حق با شبهات و یا خود شبهات و شکوک. «اقتسموا المال بینهم»: آن را تقسیم می کنند. «أخیاف الهمم»: همتهای مختلف. و اصل آن از «الخَیَف» به معنای کبودی یکی از دو چشم و سیاهی دیگری در اسب و غیر آن. فی الفرس. و از همین معناست که به برادران مادری أخیاف گفته می شود زیرا پدرانشان مختلف است. «الهِمة»: آنچه بر انجام آن عزم می کنی. و گفته شده اولِ عزم است. و غرض، نفی اختلاف و دشمنی و تفرقه بین آنها با عارض شدن شکوک و اختلاف عزم آنهاست. یا نفی اختلاف از آنهاست و بیان اینکه آنها به دلیل دوریشان از شک و اختلاف همت فرقه واحدی هستند. «الزیغ»: جور و انحراف از حق. و در این تفریع دلالتی است بر اینکه صفات قبلی از فروع ایمان یا لوازم آن است.

«الطَبَق»: در اصل شیئی است به مقدار شیئی دیگر که از تمام جوانب منطبق بر آن است مانند پوسته آن. و از این ریشه است «الحمی المطبقة»: تب فراگیر و «الجنون المطبق»: دیوانگی همیشگی. و آسمانها أطباق هستند زیرا هر آسمانی مطابق زیرین آن است. «الإهاب»: پوست. «الحافد»: پر سرعت و سبک در کار و جمع آن حَفَد و بر خدمتکاران به دلیل سرعتشان در خدمت اطلاق می شود. «العزة»: قوت و غلبه. «العِظَم»: خلاف صغر مصدر عَظُم. و در بعضی نسخه ها با ضمه و آن اسم از «تعظم» است یعنی بزرگ شد.

أي تكبر و دحوها علي الماء أي بسطها و كبس الرجل رأسه في قميصه إذا أدخله فيه و كبس البئر و النهر طمهما بالتراب و ملأهما قال بعض شارحي النهج كبس الأرض أي أدخلها الماء بقوة و اعتماد شديد و مور الأمواج أي تحركها و اضطرابها و استفحل الأمر أي تفاقم و اشتد و قيل أمواج مستفحلة أي هائجة هيجان الفحول و قيل أي صائلة و اللجة بالضم معظم الماء و منه بحر لجي و زخر البحر مد و كثر ماؤه و ارتفعت أمواجه و اللطم ضرب الخد بالكف مفتوحة و التطمت الأمواج و تلاطمت ضرب بعضها بعضا و الأذي بالمد و التشديد الموج الشديد و الجمع أواذي و الصفق الضرب يسمع له صوت و الصفق الرد و اصطفقت الأمواج أي ضرب بعضها بعضا و ردها و التقاذف الترامي بقوة و الثبج بتقديم الثاء المثلثة علي الباء الموحدة و ثبج البحر بالتحريك معظمه و وسطه و قيل أصله ما بين الكاهل إلي الظهر و المراد أعالي الأمواج و الرغاء بالضم صوت الإبل و الزبد بالتحريك الذي يعلو السيل و قيل زبدا منصوب بمقدر أي ترغو قاذفة زبدا. و أقول الظاهر أن ترغو من الرغوة مثلثة و هي الزبد يعلو الشي‌ء عند غليانه يقال رغي اللبن أي صارت له رغوة ففيه تجريد و لا ينافيه التشبيه بالفحل و الفحل الذكر من كل حيوان و أكثر ما يستعمل في الإبل و هاج الفحل ثار و اشتهي الضراب و خضع أي ذل و جماح الماء غليانه من جمح الفرس إذا غلب فارسه و لم يملكه و هيج الماء ثورانه و فورته و الارتماء الترامي و التقاذف و ارتماء الماء تلاطمه و أصل الوطء الدوس بالقدم و الكلكل الصدر و ذل أي صار ذليلا أو ذلولا ضد الصعب و في بعض النسخ كل أي عرض له الكلال من كل السيف إذا لم يقطع و المستخذي بغير همز كما في النسخ الخاضع و المنقاد و قد يهمز علي الأصل و تمعكت مستعار من تمعكت الدابة أي تمرغت في التراب و الكاهل ما بين الكتفين فأصبح بعد اصطخاب أمواجه ساجيا الاصطخاب افتعال من الصخب و هو كثرة الصياح و اضطراب الأصوات و الساجي الساكن و الحكمة محركة :

«دحوها علی الماء»: آن را بر روی آب پهن کرد. «کبس الرجل رأسه فی قمیصه»: مرد سرش را داخل پیراهنش کرد. «کبس البئر و النهر»: آنها را با خاک پر کرد. بعضی شارحین نهج البلاغه گفته: «کبس الأرض»: آب را با قدرت و شدت به آن داخل کرد. «مور الأمواج»: تحرک و جنبش امواج. «استفحل الأمر»: امر شدید شد. و گفته شده امواج مستفحلة یعنی امواجی که همچون هیجان حیوان نر هیجان دارند. و گفته شده یعنی حمله ور. «اللُجة»: قسمت زیاد آب. و از این ریشه است «بحر لجی»: دریای عمیق. «زخر البحر»: آب دریا بالا آمد و زیاد شد و امواجش بلند شد. «اللَطم»: زدن صورت با کف دست. «التطمت الأمواج و تلاطمت»: امواج با یکدیگر برخورد کردند. «الأَذِیّ»: موج شدید. و جمع آن أواذیّ. «الصفق»: زدنی که صدایی از آن شنیده شود. و به معنای رد کردن است. «اصطفقت الأمواج»: امواج به یکدیگر برخورد کرده و یکدیگر را برگرداندند. «التقاذف»: تیراندازی با قوت. «الثبج» و «ثَبَج البحر»: قسمت عمیق و وسط دریا. و گفته شده اصل آن، بین شانه و پشت انسان است و منظور در اینجا امواج بلند است. «الرُغاء»: صدای شتر. «الزَبَد»: آنچه بالای سیل است. و گفته شده «زبدا» منصوب به چیز مقدّری است یعنی «ترغو قاذفة زبدا». به نظر من ظاهر آن است که ترغو از الرَغَوَة باشد به معنای کفی که بالای چیز در حال جوشیدن قرار گیرد. گفته می شود: «رغی اللبن»: شیر کف گرفت. پس در آن جدا کردنی هست. و این منافاتی با تشبیه به فحل که جنس مذکر هر حیوانی است، و بیشتر در مورد شتر استعمال می شود، ندارد. و «هاج الفحل»: به جنب و جوش آمد و هوس جفتگیری کرد. «خضع»: خوار شد. «جماح الماء»: جوشش آب از «جمح الفرس» یعنی اسب بر صاحبش غالب شد و او نتوانست مهارش کند. «هیج الماء»: جوشش و فوران آب. «الارتماء»: تیراندازی و دشنام دادن. و «ارتماء الماء»: تلاطم آب .

اصل «الوطء»: لگد مال کردن. «الکلکل»: سینه. «ذل»: خوار شد. یا نرم و آرام شد بر خلاف صعب یعنی سخت. و در بعضی نسخه ها «کَلّ» آمده یعنی دچار کندی شد. از «کل السیف»: شمشیر نبرید. «المستخذی»: بدون همزه - چنانچه در نسخه هاست - یعنی خاضع و مستقیم. و گاهی بنا بر اصل خود همزه می گیرد. «تمعکت»: استعاره از «تمعکت الدابة»: چارپا در خاک غلطید. «الکاهل»: بین دو کتف. «فأصبح بعد اصطخاب أمواجه ساجیا»: الاصطخاب افتعال از الصخب به معنای کثرت فریاد و جنب و جوش صداهاست. «الساجی»: ساکن. «الحَکَمة»:

حديدة في اللجام و تكون علي حنك الفرس تمنعه عن مخالفة راكبه.

ثم إنه أورد هنا(1)إشكال و هو أن كلامه عليه السلام يشعر بأن هيجان الماء و غليانه و موجه سكن بوضع الأرض عليه و هذا خلاف ما نشاهده و يقتضيه العقل لأن الماء الساكن إذا جعل فيه جسم ثقيل اضطرب و تموج و صعد علوا فكيف الماء المتموج يسكن بطرح الجسم الثقيل فيه؟

و أجيب بأن الماء إذا كان تموجه من قبل ريح هائجة جاز أن يسكن هيجانه بجسم يحول بينه و بين تلك الريح و لذلك إذا جعلنا في الإناء ماء و روحنا بمروحة فإنه يتحرك فإن جعلنا علي سطح الماء جسما يملأ حافات الإناء و روحناه بالمروحة فإن الماء لا يتحرك لأن ذلك الجسم قد حال بين الهواء المجتلب بالمروحة و بين سطح الماء فمن الجائز أن يكون الماء في الأول هائجا لأجل ريح محركة له فإذا وضعت الأرض عليه حال بين سطح الماء و بين تلك الريح و سيأتي في كلامه عليه السلام ذكر هذه الريح حيث قال اعتقم مهبها إلي آخر ما سيأتي و الأولي أن يقال إن غرضه عليه السلام ليس نفي التموج مطلقا بل نفي التموج الشديد الذي كان للماء إذ حمله سبحانه علي متن الريح العاصفة و الزعزع القاصفة بقدرته الكاملة و أنشأ ريحا لمخضه مخض السقاء فكانت كرة الماء تندفق من جميع الجوانب و ترد الريح أوله علي آخره و ساجيه علي مائره كما سيأتي في كلامه عليه السلام ثم لما كبس الأرض بحيث لم يحط الماء بجميعها فلا ريب في انقطاع الهبوب و التمويج‌(2)من ذلك الجانب المماس للأرض من الماء و أيضا لما منعت الأرض سيلان الماء من ذلك الجانب إذ ليست الأرض كالهواء المنفتق المتحرك الذي كان ينتهي إليه ذلك الحد من الماء كان ذلك أيضا من أسباب ضعف التموج و قلة التلاطم و أيضا لما تفرقت كرة الماء في أطراف الأرض و مال الماء بطبعه إلي المواضع المنخفضة من الأرض و صار البحر الواحد المجتمع بحارا متعددة و إن اتصل بعضها ببعض و أحاطت السواحل بأطراف

آهنی در لگام اسب که زیر گلوی اسب قرار گرفته او را از مخالفت با صاحبش باز می دارد.

در اینجا اشکالی مطرح کردند، و آن این است که سخن حضرتش اینگونه نشان می‌دهد که گذاشتن زمین بر آب باعث آرامش و فرو نشستن موج و جوشش آن شد، و این خلاف آن چیزی است که ما شاهد آن هستیم، چرا که وقتی جسم سنگینی را در آب آرامی می‌اندازند، به لرزه درمی‌آید و موج برمی‌دارد. پس چگونه آب با آمدن جسم سنگین روی آن آرام گرفت؟

و این‌طور پاسخ گفته‌اند که اگر موج آب به واسطه باد تند باشد، ممکن است که با افتادن چیز سنگینی در آن آرام شود چرا که آن جسم جلوی باد را می‌گیرد، از این رو اگر در ظرفی آب بریزیم و با وسیله‌ای به آن باد بزنیم،حرکت می‌کند و در صورتی که جسمی بر سطح آن قرار دهیم که اطراف آن ظرف را بگیرد و با وسیله‌ای به آن باد بزنیم، حرکت نمی‌کند، زیرا این جسم میان باد و سطح آب حائل شده است. و می‌توان اینگونه گفت که هیجان آب، به جهت بادی سخت و شدید،نخست متحرک بوده و موج داشته و وقتی زمین بر روی آن نهاده شد، جلوی آن باد را گرفته است. در کلام آن حضرت ذکر این باد آمدهاست، آنجا که می فرماید: وزشگاه آن بسته و نازاد شد ... تا آخر کلامش که خواهد آمد.

و بهتر این است که گفته شود، مقصود آن حضرت، نفی تموّج مطلق نیست بلکه نفی تموّج شدید است که آب بر اثر گرد باد تند و طوفان سخت، دچار آن شده بود، چون بادی‌آفرید که آب را مانند مشک به جنبش در آورد، و آن را از همه جهت به هم می‌زد، و اول و آخر آن را روی هم می‌غلطانید، چنانچه به زودی در کلامش می‌آید؛ و چون زمین را در آن فشرد، به طوری که آب همه آن را فرا نگرفت، شکی نیست که وزش باد و تموج از این سوی که زمین به آن چسبیده بود، قطع شد. و نیزوقتی زمین از دیگر سوی مانع سیل و طغیان آب شد، مایه سستی تموج آن گردید، به علاوه آب در اطراف زمین پخش شد و آب به صورت طبیعی جاهای خالی و گودال‌ها و دره‌های زمین را پر کرد و دریای واحد به صورت دریاهای متعددی در آمد که بعضی به بعضی دیگر متصل شدند و سواحل اطراف دریاها را فراگرفت،


1) في بعض النسخ: هاهنا.

2) في المخطوطة« التموج» و هو الأظهر.

البحار بحيث منعت الهبوب إلا من جهة السطح الظاهر سكنت الفورة الشديدة بذلك التفرق و قلة التعمق و انقطاع الهبوب فكل ذلك من أسباب السكون الذي أشار إليه عليه السلام.

و أقول مما يبين ذلك أنه إذا فرضنا حوضا يكون فرسخا في فرسخ و قدرنا بناء عمارة عظيمة في وسطه فلا ريب في أنه يقل بذلك أمواجه و كلما وصل موج من جانب من الجوانب إليه يرتدع و يرجع ثم إن هذه الوجوه إنما تبدي جريا علي قواعد الطبيعيين و خيالاتهم الواهية و إلا فبعد ما ذكره عليه السلام لا حاجة لنا إلي إبداء وجه بل يمكن أن يكون لخلق الأرض و كبسها في الماء نوع آخر من التأثير في سكونه لا تحيط به عقولنا الضعيفة.

و قال ابن ميثم مقتضي الكلام أن الله تعالي خلق الماء قبل الأرض و سكن بها مستفحل أمواجه و هذا مما شهد به البرهان العقلي فإن الماء لما كان حاويا لأكثر الأرض كان سطحه الباطن المماس لسطحه الظاهر مكانا لها و ظاهر أن للمكان تقدما طبيعيا باعتبار ما علي المتمكن فيه و إن كان اللفظ يعطي تقدم خلق الماء علي خلق الأرض تقدما زمانيا كما هو المقبول عند السامعين انتهي.

و لا يخفي بعد أمثال تلك التأويلات الباردة في تلك العبارات الظاهرة الدلالة علي التقدم و الحدوث الزمانيين كما ستعرف إن شاء الله تعالي.

و سكنت الأرض مدحوة أي مبسوطة و لا ينافي الكروية و قيل هو من الدحو بمعني القذف و الرمي و اللجة معظم الماء كما مر و التيار الموج و قيل أعظم الموج و لجته أعمقه و النخوة الافتخار و التعظم و الأنفة و الحمية و البأو الرفعة و التعظم و الكبر و الاعتلاء التيه و الترفع و شمخ بأنفه أي تكبر من شمخ الجبل إذا ارتفع و السمو العلو و غلواء الشباب أوله و شرته و الغرض بيان سكون الأرض في الماء المتلاطم و منعها إياه عن تموجه و هيجانه و كعمت البعير أي شددت فمه إذا هاج بالكعام ككتاب و هو شي‌ء يجعل في فيه و الكظة بالكسر ما يعتري الممتلئ من الطعام و الجرية

به گونه‌ای که جز در سطح دریا، مانع تلاطم شدید شد، وبه خاطر پراکندگی و عمق زیاد آن، تموج شدید را از دست داد و آرام شد؛ و همه این‌ها مایه آرامشی است که به آن اشاره کرده است.

به نظر من، این مؤید آن است که اگر فرض کنیم حوضی به پهنای یک فرسخ در یک فرسخ باشد و ما یک ساختمان بسیار بزرگی میان آن بسازیم، شکی نیست که موجش کمتر می‌شود زیرا موج از هر سو به آن ساختمان می‌خورد و بر می‌گردد، این جواب‌ها بنا بر قواعد طبیعت‌گراها و مادی‌گراها و خیالات سست آن‌ها است، و گرنه در برابر بیان آن حضرت دلیلی لازم نیست، زیرا شاید آفریدن زمین و فشردن آن در آب، عامل مؤثر دیگری در آرامش آن باشد که به عقل ما نرسد.

ابن میثم می‌گوید، مقتضای کلام آن حضرت آن است که آفرینش آب پیش از زمین بوده و مایه آرامش آن گردیده و برهان عقلی هم به آن گواه است، زیرا وقتی آب بیشتر زمین را در خود دارد، جای زمین محسوب است و مکان بر آنچه در آن است تقدّم طبیعی دارد، اگرچه کلام حضرت دلالت دارد که آفرینش آب بر آفرینش زمین تقدّم زمانی دارد، همان‌طور که مورد پذیرش مخاطبان است.

و این تأویل‌ها و تفسیرها برای عباراتی که به ظاهردلالت بر تقدم و حدوث زمانی دارد، بعید به نظر می‌رسد، چنانچه جلوتر خواهید دانست، ان شاء اللَّه تعالی.

«سکنت الأرض مدحوة»: یعنی در حالی که زمین پهن شده بود. و این با کروی بودن منافات ندارد. و گفته شده از «الدحو» به معنای پرتاب کردن و انداختن است. «اللجة»: قسمت زیاد آب - چنانچه گذشت -. «التیار»: موج و گفته شده بزرگترین موج. «لجته»: عمیق ترینش. «النخوة»: افتخار، احساس بزرگی، تکبر و تعصب. «البأو»: رفعت و احساس بزرگی و کبر. «الاعتلاء»: سرگردانی و احساس رفعت. «شمخ بأنفه»: تکبر کرد. از «شمخ الجبل»: کوه بلند شد. «السمو»: بلندی. «غلواء الشباب»: اول جوانی و شور جوانی. و مقصود بیان آرامش زمین در آب متلاطم و منع آب از حرکت دادن و جنباندن آن است.

«کعمت البعیر»: دهان شتر را وقتی که به هیجان آمد با کعام بستم. و کِعام شیئی است که در دهان وی گذارند. «الکِظة»: حالتی که شخص در اثر پرخوری دچار می شود. «الجِریة»

بالكسر حالة الجريان أو مصدر و كظة الجرية ما يشاهد من الماء الكثير في جريانه من الثقل و همدت الريح سكنت و همود النار خمودها و نزق الفرس كسمع و نصر و ضرب نزقا و نزوقا نزا و وثب و النزقات دفعاته و نزق الغدير امتلأ إلي رأسه و علي هذا فالهمود بمعني الغور و الأول أظهر و الزيفان بالتحريك التبختر في المشي من زاف البعير يزيف إذا تبختر و في بعض النسخ و لبد بعد زيفان و ثباته يقال لبد بالأرض كنصر إذا لزمها و أقام و منه اللبد ككتف لمن لا يبرح منزله و لا يطلب معاشا و يروي و لبد بعد زفيان بتقديم الفاء علي الياء و هو شدة هبوب الريح يقال زفت الريح السحاب إذا طردته و الزفيان بالفتح القوس السريعة الإرسال للسهم و الوثبة الطفرة و هيج الماء ثورانه و فورته و أكنافها أي جوانبها و نواحيها و شواهق الجبال عواليها و الباذخ العالي و الينبوع ما انفجر من الأرض من الماء و لعله اعتبر فيه الجريان بالفعل فيكون من إضافة الخاص إلي العام أو التكرير للمبالغة و قيل الينبوع الجدول الكثير الماء فلا يحتاج إلي تكلف و عرنين الأنف أوله تحت مجتمع الحاجبين و الظاهر أن ضمير أنوفها راجع إلي الأرض كالضمائر السابقة و اللاحقة و استعار لفظ العرنين و الأنف لأعالي رءوس الجبال و إنما خص الجبال بتفجر العيون منها لأن العيون أكثر ما يتفجر من الجبال و الأماكن المرتفعة و أثر القدرة فيها أظهر و نفعها أتم و السهب الفلاة البعيدة الأكناف و الأطراف و البيد بالكسر جمع بيداء و هي الفلاة التي يبيد سالكها أي يهلكه و الأخاديد جمع أخدود و هو الشق في الأرض و المراد بأخاديدها مجاري الأنهار و لعل تعديل الحركات بالراسيات أي الجبال الثابتات جعلها عديلا للحركات بحيث لا تغلبه أسباب الحركة فيستفاد سكونها فالباء صلة لا سببية أو المعني سوي الحركات في الجهات أي جعل الميول متساوية بالجبال فسكنت لعدم المرجح فالباء سببية و يحتمل أن يكون المراد أنه جعلها بالجبال بحيث قد تتحرك للزلازل و قد لا تتحرك و لم يجعل الحركة

: حالت جریان و یا مصدر جریان است. «کظة الجریة»: سنگینی آب زیاد در جریانش. «همدت الریح»: باد ساکن شد. «همود النار»: خاموش شدن آتش. «نَزَِق الفرس نزقا و نزوقا»: پرید. و «النزقات»: دفعات پریدن. «نزق الغدیر»: برکه تا سرش پر شد. بنا بر این معنا، همود النار به معنای فرو رفتن آتش می شود ولی معنای اول ظاهرتر است.

«الزَیَفان»: ناز و تکبر در راه رفتن. از «زاف البعیر یزیف» وقتی که شتر با ناز راه رود. و در بعضی نسخه ها «و لبد بعد زیفان وثباته»: گفته می شود «لَبَد بالأرض»: به زمین چسبید و اقامت کرد. و از این ریشه است «اللَبِد» یعنی کسی که از منزلش تکان نمی خورد و در طلب معاش نمی رود. و به صورت «و لبد بعد زفیان» نیز روایت می شود. که به معنای شدت وزش بادهاست. گفته می شود «زفت الریح السحاب»: باد ابر را رد کرد. «الزَفَیان»: کمان پر سرعت برای پرتاب تیر.

«الوثبة»: پریدن بلند. «هیج الماء»: جنبش و فوران آب. «أکنافها»: جوانب و اطرافش. «شواهق الجبال»: کوههای بلند. «الباذخ»: بلند. «الینبوع»: آبی که زمین بجوشد. و شاید جریان بالفعل در آن معتبر باشد. پس از قبیل اضافه خاص به عام می شود یا اینکه تکرار برای مبالغه است. و گفته شده ینبوع رود کوچک پر آب است. که در این صورت نیاز به تکلفی ندارد. «عرنین الأنف»: ابتدای بینی زیر محل تلاقی دو ابرو. و ظاهر آن است که ضمیر «أنوفها» همچون ضمایر قبلی و بعدی به الأرض(زمین) بر می گردد.

لفظ عرنین و أنف برای قله های بلند کوهها استعاره گرفته شده است. و اینکه تنها کوهها را به جوشیدن چشمه ها از آنها اختصاص داد تنها به این دلیل است که اکثر چشمه ها از کوهها و مکانهای مرتفع می جوشد و اثر قدرت در آنها آشکارتر و نفع آنها بیشتر است.

«السهب»: بیابان با اطرافی دور(وسیع). «البِید»: جمع بیداء و آن بیابانی ست که رونده اش را هلاک می کند. «الأخادید»: جمع أخدود و آن شکاف در زمین است و منظور از أخادید زمین محل جریان رودهاست.

و شاید که تعدیل و آرام شدن حرکات زمین به واسطه کوه‌های لنگرآسا و بلند برای این است که کوه‌ها را برای تعدیل کردن حرکت نهاده که اسباب تحرک را خنثی کنند و آرامش فراهم شود، یا مقصود این است که به واسطه کوه‌ها، حرکات به هر سو تقسیم شدند و آرامش پدیدار شد. و ممکن است مقصود این باشد که به واسطه کوه‌ها زمین وضعی به خود گرفت که به واسطه زلزله‌ها گاهی حرکت می‌کند و گاهی نمی‌کند و حرکت را چیره و غالب بر آرامش

غالبة علي السكون مع احتمال كونها دائما متحركة بحركة ضعيفة غير محسوسة و من ذهب إلي استناد الحركة السريعة إلي الأرض لا يحتاج إلي تكلف و الجلاميد جمع جلمد و جلمود أي الصخور و الشناخيب جمع شنخوب بالضم أي رءوس الجبال العالية و الشم المرتفعة العالية و الصياخيد جمع صيخود و هي الصخرة الشديدة و الميدان بالتحريك التحرك و الاضطراب و رسب في الماء كنصر و كرم رسوبا ذهب سفلا و جبل راسب أي ثابت و القطع كعنب جمع قطعة بالكسر و هي الطائفة من الشي‌ء و يروي بسكون الطاء و هو طنفسة الرحل قيل كأنه جعل الأرض ناقة و جعل لها قطعا و جعل الجبال في ذلك القطع و الأديم الجلد المدبوغ و أديم السماء و الأرض ما ظهر منهما و رسوب الجبال في قطع أديمها دخولها في أعماقها.

و التغلغل الدخول و السرب بالتحريك بيت في الأرض لا منفذ له يقال تسرب الوحش و انسرب في جحره أي دخل و الجوبة الحفرة و الفرجة و الخيشوم أقصي الأنف و السهل من الأرض ضد الحزن و جرثومة الشي‌ء بالضم أصله و قيل التراب المجتمع في أصول الشجر و هو أنسب و لعل المراد بجراثيمها المواضع المرتفعة منها و مفاد الكلام أن الأرض كانت متحركة مضطربة قبل خلق الجبال فسكنت بها و ظاهره أن لنفوذ الجبال في أعماق الأرض و ظهورها و ارتفاعها عن الأرض كليهما مدخلا في سكونها و قد مر بعض القول في ذلك في كتاب التوحيد و سيأتي بعضه في الأبواب الآتية إن شاء الله.

و فسح له كمنع أي وسع و لعل في الكلام تقدير مضاف أي بين منتهي الجو و بينها أو المراد بالجو منتهاه أعني السطح المقعر للسماء و المتنسم موضع التنسم و هو طلب النسيم و استنشاقه و فائدته ترويح القلب حتي لا يتأذي بغلبة الحرارة و مرافق الدار ما يستعين به أهلها و يحتاج إليه في التعيش و إخراج أهل الأرض علي تمام مرافقها إيجادهم و إسكانهم فيها بعد تهيئة ما يصلحهم بمعاشهم و التزود إلي معادهم و الجرز بضمتين الأرض التي لا نبات بها و لا ماء و

با احتمال اینکه ممکن است زمین همیشه حرکت نامحسوس داشته باشد، و کسی که حرکت تند شبانه روزی زمین را می‌داند، نیازی به پیچیده کردن امر و توجیه ندارد و کوه‌ها را وسیله تعدیل آن حرکت می‌شمارد.

«الجلامید»: جمع جلمد و جلمود یعنی صخره ها. «الشناخیب» جمع شُنخوب یعنی قله کوهای بلند و کوههای بلند. «الصیاخید» جمع صیخود و آن صخره سخت است. المَیَدان: تحرک و جنب و جوش. «رسب فی الماء رسوبا» بر وزن نصر و کرم یعنی ته نشین شد. «جبل راسب»: کوه ثابت. «القِطَع»: جمع قِطعة یعنی جزئی از چیزی. و به سکون طاء نیز روایت شود یعنی فرشی که زیر بار شتر اندازند. گفته شده گویا خداوند زمین را همچون شتری قرار داده و برای آن فرشی گذاشته و کوهها را در این فرش نهاده است. «الأدیم»: پوست دباغی شده. «أدیم السماء و الأرض»: قسمت آشکار آسمان و زمین. «رسوب الجبال فی قطع أدیمها»: داخل کردن کوهها در اعماق زمین.

«التغلغل»: داخل شدن. «السَرَب»: اتاقی در زمین که منفذی ندارد. گفته می شود «تسرب الوحش و انسرب فی جحره»: یعنی حیوان وحشی داخل لانه اش شد. «الجوبة»: حفره و شکاف. «الخیشوم»: انتهای بینی. «السهل من الأرض»: زمین هموار ضد «الحزن»: ناهموار. «جُرثومة الشی‌ء»: اصل چیزی. و گفته شده به معنای خاک جمع شده در پای درخت است و این معنا مناسب تر است. و شاید منظور از جراثیمها مواضع مرتفع زمین باشد.

مفهوم و محتوای کلام این است که زمین پیش از آفرینش کوه‌ها در جنبش و لرزش بود و به واسطه آن‌ها آرام شد، و ظاهرآن این است که نفوذ کوه‌ها در اعماق زمین و برآمدن و بلند شدن بر روی زمین، هر دو در آرامش وسکون زمین اثر دارند، و به برخی از این قول در کتاب توحید اشاره شد، و برخی در باب‌های پیش رو خواهد آمد، ان شاء اللَّه.

«فسح له» بر وزن منع یعنی وسیع شد. و شاید مضافی در کلام در تقدیر باشد. یعنی بین منتهای جو و زمین. یا اینکه منظور از جو منتهای آن است یعنی سطح مقعر آسمان. «المتنسم»: موضع تنسم و تنسم یعنی طلب نسیم و استنشاق آن که فایده اش خنک شدن قلب است تا از غلبه حرارت آسیب نبیند. «مرافق الدار»: آنچه اهل خانه از آن بهره گیرند و در زندگی به آن نیاز دارند. «إخراج أهل الأرض علی تمام مرافقها»: یعنی ایجاد اهل زمین و سکونت دادنشان در آن بعد از تهیه آنچه که معاششان را اصلاح کند و توشه معادشان شود.

«الجُرُز»: زمینی که گیاه و آبی ندارد.

الرابية ما ارتفع من الأرض و كذلك الربوة بالضم‌(1)و الجدول كجعفر النهر الصغير و الذريعة الوسيلة و ناشئة السحاب أول ما ينشأ منه أي يبتدئ ظهوره و يقال نشأت السحاب‌(2)إذا ارتفعت و الغمام جمع الغمامة(3)بالفتح فيهما و هي السحابة البيضاء و اللمع كصرد جمع لمعة بالضم و هي في الأصل قطعة من النبت إذا أخذت في اليبس كأنها تلمع و تضي‌ء من بين سائر البقاع و القزع جمع قزعة بالتحريك فيهما و هي القطعة من الغيم و تباين القزع تباعدها و المخض بالفتح تحريك السقاء(4)الذي فيه اللبن ليخرج زبده و تمخضت أي تحركت و اللجة معظم الماء و المزن جمع المزنة بالضم فيهما و هي الغيم و قيل السحابة البيضاء و ضمير فيه راجع إلي المزن أي تحركت فيه اللجة المستودعة فيه و استعدت للنزول و التمع البرق و لمع أي أضاء و كففه حواشيه و جوانبه و طرف كل شي‌ء كفة بالضم و عن الأصمعي كل ما استطال كحاشية الثوب و الرمل فهو كفة بالضم و كل ما استدار ككفة الميزان فهو كفة بالكسر و يجوز فيه الفتح و وميض البرق لمعانه و لم ينم أي لم ينقطع و لم يفتر و الكنهور كسفرجل قطع من السحاب كالجبال و قيل المتراكم منه و الرباب كسحاب الأبيض منه و قيل السحاب الذي تراه كأنه دون السحاب و قد يكون أسود و قد يكون أبيض جمع ربابة و المتراكم و المرتكم المجتمع و قيل الميم بدل من الباء كأنه ركب بعضه بعضا و السح الصب و السيلان من فوق و المتدارك من الدرك بالتحريك و هو اللحاق يقال تدارك القوم إذا لحق آخرهم أولهم و أسف الطائر إذا دنا من الأرض و هيدبه ما تهدب منه أي تدلي كما تتدلي هدب العين و مري الناقة يمريها أي مسح ضرعها حتي در لبنها

«الرابیة»: زمین بلند. همچنین است الرُبوة. «الجَدوَل»: رود کوچک. «الذریعة»: وسیله. «ناشئة السحاب»: اولین قسمتی از ابر که پدید آید. یعنی ظهورش شروع شود. گفته می شود: «نشأت السحاب» یعنی ابر بلند شد. «الغَمام»: جمع الغَمامة یعنی ابر سفید. «اللُمَع»: جمع لُمعة و آن در اصل قطعه ای از گیاه است وقتی که شروع به خشک شدن کند. که آن قطعه زمین از میان سایر زمینها می درخشد. «القَزَع» جمع قَزَعة و آن قطعه ای از ابر است. «تباین القزع»: دوری آنها از یکدیگر. «المَخض»: حرکت مشکی که شیر دارد تا کره آن خارج شود. «تمخضت»: حرکت کرد. «اللجة»: قسمت زیاد آب. «المُزن» جمع المُزنة و آن ابر است و گفته شده ابر سفید. و ضمیر در «فیه» به المزن بر می گردد. یعنی آب گذاشته شده در آن حرکت کرد و آماده نزول شد. «التمع البرق و لمع»: برق درخشید. «کففه»: جوانب و حواشی آن. طرف هر چیزی را کُفة گویند. و أصمعی گفته: هر چیزی که کشیده شود مثل حاشیه لباس و ریگزار به آن کُفه گویند. و هر چیزی که گرد باشد مثل صفحه ترازو به آن کِفة با کسره گویند و فتحه نیز در آن جایز است. «ومیض البرق»: درخش برق. «لم ینم»: قطع و سست نشد.

«الکَنهَوَر»: قطعاتی از ابرها همچون کوه. و گفته شده ابرهای متراکم. «الرَباب»: ابر سفید. و گفته شده ابری که او را غیر از ابر می بینی که گاهی مشکی و گاهی سفید است. جمع ربابة است. «المتراکم و المرتکم»: فشرده. و گفته شده میم بدل از باء است گویا بعضی بر بعضی دیگر سوار شده اند. «السح»: ریختن و جریان از بالا. «المتدارک» از الدَرَک به معنای به هم رسیدن است. گفته می شود: «تدارک القوم» وقتی آخرین یک گروه به اولینشان برسد. «أسف الطائر»: پرنده به زمین نزدیک شد. «هَیدَبه»: آنچه از آن نزدیک و آویخته شود چنانچه مژگان چشم آویخته است. «مری الناقة یمریها»: پستان شتر را لمس کرد تا شیرش در آمد.


1) بل بالتثليث.

2) في المخطوطة: السحابة.

3) في بعض النسخ: غمامة.

4) السقاء بكسر السين و تخفيف القاف-: وعاء من الجلد للماء و اللبن.

و عدي هاهنا إلي مفعولين و روي تمري بدون الضمير و الجنوب بالفتح الريح مهبها من مطلع سهيل إلي مطلع الثريا و هي أدر للمطر و الدرر كعنب جمع درة بالكسر أي الصب و الاندفاق و قيل الدرر الدار كقوله تعالي قَيِّماً أي قائما و الهضب المطر و يجمع علي أهضاب ثم علي أهاضيب كقول و أقوال و أقاويل و الدفعة من المطر بالضم ما انصب مرة و الشآبيب جمع شؤبوب و هو ما ينزل من المطر دفعة بشدة و البرك الصدر و البواني قوائم الناقة و أركان البنية و قال بعض شراح النهج بوانيها بفتح النون تثنية بوان علي فعال بكسر الفاء و هي عمود الخيمة و الجمع بون و من روي بوانيها أراد لواصقها من قولهم قوس بانية إذا التصقت بالوتر و الرواية الأولي أصح انتهي و في النسخ القديمة المصححة علي صيغة الجمع و في النهاية فسر البواني علي أركان البنية و في القاموس بقوائم الناقة و علي التقادير الإضافة لأدني ملابسة و في الكلام تشبيه السحاب بالناقة المحمول عليها و الخيمة التي جر عمودها و البعاع كسحاب ثقل السحاب من المطر و استقلت أي نهضت و ارتفعت و استقلت به حملته و رفعته و العب‌ء الحمل و الثقل بكسر الجميع و الهوامد من الأرض التي لا نبات بها و الزعر بالتحريك قلة الشعر في الرأس يقال رجل أزعر و الأزعر الموضع القليل النبات و الجمع زعر بالضم كأحمر و حمر و المراد هاهنا القليلة(1)النبات من الجبال تشبيها بالرءوس القليلة الشعر و العشب بالضم الكلأ الرطب و بهج كمنع و فرح و سر و قال بعض الشراح من رواه بضم الهاء أراد يحسن و يملح من البهجة أي الحسن و الروضة من العشب الموضع الذي يستنقع فيه الماء و استراض الماء أي استنقع و تزدهي أي تتكبر و تفتخر افتعال من الزهو و هو الكبر و الفخر و الريط جمع ريطة بالفتح فيهما كل ملاءة ليست بلفقين أي قطعتين كلها نسج واحد و قطعة واحدة و قيل كل ثوب رقيق لين و الأزاهير جمع أزهار جمع زهرة بالفتح و هي النبات و نوره و قيل الأصفر

که اینجا به دو مفعول متعدی شده است. و «تمری» و بدون ضمیر نیز روایت شده.

«الجَنوب»: بادی که محل وزشش از مطلع ستاره سهیل تا مطلع ثریا است و باران زا تر است. «الدِرَر»: جمع دِرة یعنی ریختن و ریخته شدن. و گفته شده الدرر یعنی الدار مانند «قَیِّماً» در سخن خداوند که به معنای قائما است. «الهضب»: باران و جمع آن أهضاب و سپس أهاضیب است مانند قول و أقوال و أقاویل.

«الدُفعة من المطر»: بارانی که یکباره می ریزد. «الشآبیب» جمع شؤبوب و آن بارانی است که یک دفعه و به شدت می ریزد. «البرک»: سینه. «البوانی»: دست و پای شتر و ارکان ساختمان.

بعضی شارحان نهج البلاغه گفته: «بوانیها» به فتح نون تثنیه بِوان بر وزن فِعال به معنای عمود خیمه است و جمع آن بون است. و آن که «بوانیها» روایت کرده منظورش ملصقات آن است. از این سخن عرب که گوید: «قوس بانیة» وقتی کمان به وتر بچسبد. و روایت اول صحیح تر است. پایان.

و در نسخه های قدیمی صحیح به صیغه جمع آمده است. در النهایة «البوانی» را به ارکان ساختمان و در قاموس به دست و پای شتر تفسیر کرده است. و بنا بر همه احتمالات، اضافه به خاطر کمترین ملابسه صورت گرفته و در این کلام، ابر به شتر حامل بار و خیمه ای که ستونش کشیده شده تشبیه گشته است.

«البَعاع»: سنگینی ابر از باران. «استقلت»: قیام کرد و بلند شد. «استقلت به»: او را برداشت و بالا برد. «العِب‌ء»: بار و سنگینی. «الهوامد من الأرض»: زمینهای بدون گیاه. «الزَعَر»: بالای مو در سر. گفته می شود: «رجل أزعر». «الأزعر»: جای کم گیاه. جمع آن زُعر. منظور در اینجا کوههای کم گیاه است از جهت شباهتش به سرهای کم مو. «العُشب»: علوفه تر. «بهج»: بر وزن یعنی شاد شد. و بعضی شارحان نهج البلاغه گفته: کسی که به ضمه هاء روایت کرده معنای نیکو و نمکین شد را اراده کرده از بهجت به معنای نیکویی. «الروضة»: زمین سبز. و جایی که آب در آن جمع می شود. «استراض الماء»: راکد شد. «تزدهی»: تکبر و فخر ورزید. که افتعال از «الزهو» به معنای کبر و فخر است. «الرَیط»: جمع رَیطة هر پارچه ای که دو تکه نباشد بلکه یک بافت و یک تکه باشد. و گفته شده هر لباس نازک نرمی.

«الأزاهیر» جمع أزهار و آن جمع زَهرة بالفتح و آن گیاه و شکوفه آن است. و گفته شده: گیاه زرد است.


1) في المخطوطة: القليل.

منه و أصل الزهرة الحسن و البهجة و الحلية بالكسر ما يتزين به من مصوغ الذهب و الفضة و المعدنيات ما سمطت به أي أعلقت‌(1)علي بناء المجهول من التفعيل و في بعض النسخ الصحيحة بالشين المعجمة و الشميط من النبات ما خالط سواده النور الأبيض و أصله الشمط بالتحريك و هو بياض الرأس يخالط سواده و النضارة الحسن و الطراوة و النور بالفتح الزهر أو الأبيض منه و البلاغ بالفتح ما يتبلغ به و يتوسل إلي الشي‌ء المطلوب و الفج الطريق الواسع بين الجبلين و الفجاج جمعه و خرقها خلقها علي الهيئة المخصوصة و الآفاق النواحي و المنار جمع منارة و هي العلامة و المراد هاهنا(2)ما يهتدي به السالكون من الجبال و التلال أو النجوم و الأول هنا أظهر و الجادة وسط الطريق و معظمه و مهد الشي‌ء وسعه و بسطه و مهد الأمر سواه و أصلحه و لعل المراد هنا إتمام خلق الأرض علي ما تقتضيه المصلحة في نظام أمور ساكنيها و قيل يحتمل أن يراد بتمهيد الأرض جعلها مهادا أي فراشا كما قال جل و علا أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهاداً(3)أو جعلها مهدا أي مستقرا كالمهد للصبي كما قال سبحانه الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ مَهْداً(4)

و إنفاذ الأمر إمضاؤه و إجراؤه و الخيرة كعنبة المختار و الجبلة بكسر الجيم و الباء و تشديد اللام الخلقة و الطبيعة و قيل في قوله تعالي وَ الْجِبِلَّةَ الْأَوَّلِينَ‌(5)أي ذوي الجبلة و يحتمل أن يكون من قبيل الخلق بمعني المخلوق و قيل الجبلة الجماعة من الناس و المراد بأول الجبلة أول شخص من نوع الإنسان ردا علي من قال بقدم الأنواع المتوالدة و أرغد الله عيشه أي

و اصل الزهرة، نیکویی و بهجت است. «الحِلیة»: آنچه بدان زینت کنند از زیور آلات ساخته شده از طلا و نقره و سنگهای معدنی.

«ما سمطت به»: یعنی علّقت به صیغه مجهول از باب تفعیل و در بعضی نسخه های صحیح با شین. «الشمیط من النبات»: گیاهی که سیاهیش با شکوفه سفید مخلوط شده است. و اصل آن «الشَمَط» است به معنای سفیدی سر که با سیاهیش مخلوط شود. «النضارة»: زیبایی و طراوت. «النَور»: شکوفه یا شکوفه سفید.

«البَلاغ»: وسیله رسیدن به چیز مطلوب. «الفج»: راه وسیع بین دو کوه. و جمع آن فجاج است. و شکافتن آن، یعنی خلق آن به شکل مخصوص. «الآفاق»: نواحی.

«المنار»: جمع منارة یعنی علامت. و منظور در اینجا آن چیزی ست که رهروان بدان هدایت یابند مثل کوهها و تپه ها یا ستارگان و اولی در اینجا ظاهرتر است. «الجادة»: وسط راه و قسمت اعظم آن. «مهد الشی‌ء»: آن را گسترد و بسط داد. «مهد الأمر»: کار را مستقیم و اصلاح کرد .

و شاید مقصود در اینجا کامل کردن آفرینش زمین، موافق مصالح ساکنانش در نظم امور باشد. و گفته شده، شاید منظور از آمادگی زمین آن باشد که آن را بستر یا گهواره نموده، چنانچه خدای تعالی فرمود: «ألم نجعل الأرض فراشاً»،(6){آیا زمین را گهواره‌ای نگردانیدیم؟} یا اینکه آن را گهواره نموده مانند گهواره کودک، چنانچه فرمود «الّذی جعل لکم الأرض مهاداً»،(7){همان کسی که زمین را برایتان گهواره‌ای ساخت.}

«جِبِلّه» به معنی خلقت و طبیعت است، و گفته شده که در کلام خدای تعالی «والجبلّۀ الأوّلین»،(8){خلق [انبوه] گذشته.} یعنی دارندگان خلقت. و ممکن است به معنی مخلوق باشد و گفته شده جبله، به جماعت یا گروهی از مردم می‌گویند، و مقصود از اولین جبله، اول کس از نوع انسان است و ردی است بر کسانی که معتقد به قدم انواع موجودات و مخلوقات هستند. «أرغد فیها أکله»


1) في بعض النسخ: علقت.

2) في المخطوطة: هنا.

3) النبأ: 6.

4) طه: 53.

5) الشعراء: 184.

6) . نبأ / 6

7) . طه / 53

8) . شعراء / 184

جعله واسعا طيبا و الأكل بضمتين الرزق و الحظ قال الله تعالي وَ كُلا مِنْها رَغَداً حَيْثُ شِئْتُما و أوعزت إلي فلان في فعل أو ترك أي تقدمت و المراد النهي عن الأكل من الشجرة و خاطر بنفسه و ماله أي أشفاهما علي خطر و ألقاهما في مهلكة و الضمير في منزلته راجع إلي آدم و يحتمل رجوعه إليه سبحانه كضمير معصيته علي الظاهر.

قوله عليه السلام موافاة قال ابن أبي الحديد لا يجوز أن ينتصب لأنه مفعول له ليكون عذرا و علة للفعل بل علي المصدرية المحضة كأنه قال فوافي بالمعصية موافاة و طابق بها سابق العلم مطابقة فأهبطه بعد التوبة هو صريح في أن الإهباط كان بعد التوبة فما يظهر من كثير من الآيات و الأخبار من عكس ذلك لعله محمول علي التوبة الكاملة أو علي القبول و يقال بتأخره عن التوبة و قد تقدم تأويل تلك المعصية و أضرابها في المجلد الخامس.

مما يؤكد عليهم لعل التعبير بلفظ التأكيد لكون معرفة الرب سبحانه فطرية أو لوضوح آيات الصنع في الدلالة علي الخالق جل ذكره أو للأمرين و قال في المغرب تعهد الضيعة و تعاهدها أتاها و أصلحها و حقيقته جدد العهد بها و القرن أهل كل زمان مأخوذ من الاقتران فكأنه المقدار الذي يقترن فيه أهل ذلك الزمان في أعمارهم و أحوالهم فقيل أربعون سنة و قيل ثمانون سنة و قيل مائة و قال الزجاج الذي عندي و الله أعلم أن القرن أهل كل مدة كان فيها نبي أو طبقة من أهل العلم سواء قلت السنون أو كثرت و مقطع الشي‌ء آخره كأنه قطع من هناك و عذر الله ما بين للمكلفين من الأعذار في عقوبته لهم إن عصوه و نذره ما أنذرهم به من الحوادث و من أنذره علي لسانه من الرسل كذا قيل و قيل هما مصدران بمعني الإعذار و الإنذار و المراد ختم الرسالة بنبينا صلي الله عليه و آله.

و قدر الأرزاق لما كان المتبادر من القسمة البسط علي التساوي بين ما

یعنی رزق و بهره او را وسعت بخشید و خداوند فرمود: «فکلا منها رغداً حیث شئتما»، {و بخورید از بهشت فراوان هر جا که می‌خواهید.}

درباره کلمه «موافاة» در کلام امام علیه السلام، ابن ابی الحدید گفته: نمی‌تواند مفعول له باشد تا عذر و علت عمل محسوب گردد، بلکه مصدر فعل محذوفی است یعنی انجام داد گناه را انجام دادنی، و با آنچه خدا از پیش می‌دانست و علم داشت، تطبیق پیدا کرد.

«پس از توبه فرودش آورد» تصریح دارد بر اینکه فرود آوردن و هبوط پس از توبه بوده، وآنچه از بسیاری آیات و اخبار برمی‌آید که عکس آن است، شاید مقصود توبه کامل است یا آنکه قبول توبه پس از آن بوده، و تأویل و تفسیر این گناه و مانند آن که به انبیاء نسبت داده شده، در مجلد پنجم بیان شد.

«مما یؤکد علیهم»: شاید تعبیر به لفظ تأکید، به دلیل فطری بودن معرفت خدای سبحان یا وضوح آیات صنع در دلالت بر خالق و یا به هر دو دلیل باشد .

در المغرب گفته: «تعهد الضیعة و تعاهدها»: آن را آورد و اصلاحش کرد. و حقیقت آن تازه کردن رسیدگی به آن است.

«والقرن» به مردم هر دوره می‌گویند که عمرشان قرین همدیگر است و از اقتران گرفته شده و گفته می‌شود مدت آن چهل سال است و گفته شده هشتاد سال است و صد سال هم گفته‌اند. زجاج می‌گوید: در نظر من قرن - با اینکه خدا داناتر است - اهل هر دوره‌ای است که در آن پیغمبری یا طبقه‌ای از دانشمندان بوده‌اند، چه سال‌های کم باشند، چه بسیار و طولانی.

«مقطع الشی‌ء»: آخر آن. گویا از آنجا قطع می شود. «عذر الله»: آن عذرهایی که خدا برای عقوبت مکلفان در صورت معصیت برایشان تبیین کرد. «نذره»: آن حوادثی که خدا بدانها انذارشان داد. و آن کسی را که با زبان خودش توسط رسولان انذارش داد. این یک قول بود و گفته شده: این دو مصدر هستند به معنای اعذار و انذار. و منظور ختم رسالت به پیامبر ما است.

«و قدر الأرزاق»: از آنجا که متبادر از قسمت، پخش کردن به طور مساوی است،

أراده بذكر الكثير و القليل ثم لما كان ذلك موهما للجور دفع الوهم بذكر العدل و نبه علي وجه الحكمة بذكر الابتلاء و الاختبار و روي فعدل بالتشديد و التعديل التقويم و المآل واحد و الابتلاء الامتحان و الميسور و المعسور مصدران بمعني العسر و اليسر كالمفتون بمعني الفتنة و يمتنع عند سيبويه مجي‌ء المصدر علي مفعول قال الميسور الزمان الذي يوسر فيه و الاختبار فيه سبحانه صورته و غنيها و فقيرها نشر علي ترتيب اللف علي الظاهر و الضمير فيهما إلي الأرزاق و في الإضافة توسع و يحتمل عوده إلي الأشخاص المفهوم من المقام أو إلي الدنيا أو إلي الأرض و لعل إحداهما أنسب ببعض الضمائر الآتية. و العقابيل جمع عقبول و عقبولة بالضم و هي قروح صغار تخرج بالشفة غب الحمي و بقايا المرض و في تشبيه الفاقة و هي الفقر و الحاجة و آثارها(1)بالعقابيل من اللطف ما لا يخفي لكونها مما يقبح في المنظر و تخرج في العضو الذي لا يتيسر سترها عن الناس و تشتمل علي فوائد خفية و كذلك الفقر و ما يتبعه و أيضا تكون غالبا بعد التلذذ بالنعم و طوارق الآفات متجددات المصائب و ما يأتي منها بغتة من الطروق و هو الإتيان بالليل و الفرج جمع فرجة و هي التفصي من الهم و فرجة الحائط أيضا و الفرح السرور و النشاط و الغصة بالضم ما اعترض في الحلق و النزح بالتحريك الهم و الهلاك و الانقطاع أيضا و الأجل محركة مدة الشي‌ء و غاية الوقت في الموت و حلول الدين و تعليق الإطالة و التقصير علي الأول واضح و أما التقديم و التأخير فيمكن أن يكون باعتبار أن لكل مدة غاية و حينئذ يرجع التقديم إلي التقصير و الإطالة إلي التأخير و يكون العطف للتفسير تأكيدا و يحتمل أن يكون المراد بالتقديم جعل بعض الأعمار سابقا علي بعض و تقديم بعض الأمم علي بعض مثلا فيكون تأسيسا و يمكن أن يراد بتقديم الآجال قطع بعض الأعمار لبعض الأسباب كقطع الرحم مثلا كما ورد في الأخبار و بتأخيرها

امام علیه السلام با ذکر دو لفظ کثیر و قلیل، آنچه اراده داشت - در دفع این توهم - بیان فرمود. و اما از آنجا که این مطلب موهِم جور بود با ذکر عدل این توهم را رد فرمود. و با ذکر ابتلا و امتحان به حکمت آن اشاره فرمود. و «فعدّل» با تشدید نیز روایت شده است. «التعدیل»: قیمت گذاری. و بازگشت هر دو معنا به یک چیز است.

«الابتلاء»: امتحان. «المیسور» و «المعسور» مصدر هستند به معنای عسر(سختی) و یسر(آسانی). مانند مفتون به معنای فتنه. و نزد سیبویه آمدن مصدر به معنای مفعول ممتنع است. او گفته: میسور زمانی است که در آن آسانی پدید آید. و خبر گرفتن در مورد خداوند ظاهری است.(زیرا خداوند به همه چیزآگاه است.).

«غنیها و فقیرها»: ظاهرا لف و نشر مرتب است. و ضمیر در هر دو به الأرزاق بر می گردد. و در اضافه توسع صورت گرفته و احتمال دارد به اشخاص که از مقام سخن فهمیده می شود برگردد و یا به دنیا و یا به ارض برگردد. و شاید یکی از این دو احتمال اخیر با بعضی ضمیرهای آینده مناسب تر باشد .

«عقابیل» جمع عقبول یعنی دمل و جوش‌های ریزی که به دنبال تب و بیماری برلب درمی‌آید، و تشبیه نداری و نیازمندی و احتیاج و فقر به آن‌ها، نکته لطیفی دارد، زیرا آن‌ها مایه زشتی صورت و رخسارمی‌شوند و در جایی در می‌آیند که پوشاندن آن میسر نیست و فوائد نهانی با خود به همراه دارند. فقر و آثارش هم اینچنین هستند و به علاوه، بیشتر پس از لذت بردن از نعمت هستند.

«طوارق الآفات»: مصیبتهای تازه و آنهایی که در شب ناگهانی می آیند. «الطروق»: آمدن در شب. «الفرج»: جمع فرجة یعنی رهایی از همّ. و جمع فرجه در «فرجة الحائط»(شکاف دیوار) نیز هست. «الفرح»: شادی و نشاط. «الغُصة»: آنچه در حلق عارض شود. «النَزَح»: همّ و هلاک و انقطاع. «الأَجَل»: مدت شی‌ء و انتهای وقت در مرگ و زمان پرداخت دَین. و تعلیق اطاله و تقصیر بر معنای اول واضح است. و اما تقدیم و تأخیر ممکن است به این اعتبار باشد که هر مدتی انتهایی دارد پس تقدیم به تقصیر بر می گردد و اطاله به تأخیر و عطف برای تفسیر تأکیدی می شود. و ممکن است منظور از تقدیم قرار دادن بعضی عمرها قبل از بعضی و تقدیم بعضی امتها بر بعضی باشد که در این صورت عطف برای تأسیس است.

و ممکن است منظور از تقدیم اجل ها قطع بعضی عمرها به دلیل اسبابی چون قطع رحم باشد. - چنانچه در روایات آمده - و منظور از تأخیر آنها


1) في بعض النسخ: أو آثارها.

مدها لبعض الأسباب فيعود الضمير في قدمها و أخرها إلي الآجال بالمعني الثاني علي وجه الاستخدام أو نوع من التجوز في التعليق كما مر و السبب في الأصل الحبل يتوسل به إلي الماء و نحوه ثم توسعوا فيه و اتصال أسباب الآجال أي أسباب انقضائها أو أسباب نفسها(1)علي المعني الثاني بالموت‌(2)واضح و يحتمل أن تكون الأسباب عبارة عن الآجال بالمعني الأول.

و خالجا أي جاذبا و الشطن بالتحريك الحبل و أشطان الآجال التي يجذبها الموت هي الأعمار شبهت بالأشطان لطولها و امتدادها و المرائر جمع مرير و مريرة و هي الحبال المفتولة علي أكثر من طاق ذكره في النهاية و قيل الحبال الشديدة الفتل و قيل الطول الدقاق منها و الأقران جمع قرن بالتحريك و هو في الأصل حبل يجمع به البعيران و لعل المراد بمرائر أقران الآجال الأعمار التي يرجي امتدادها لقوة المزاج و البنية و نحو ذلك و كلمة من في قوله من ضمائر المضمرين بيانية و الضمائر الصور الذهنية المكنونة في المدارك و النجوي اسم يقام مقام المصدر و هو المسارة و الخواطر ما يخطر في القلب من تدبير أمر و نحو ذلك و رجم الظنون كل ما يسبق إليه الظن من غير برهان أو مسارعته و الحديث المرجم الذي لا يدري أ حق هو أم باطل و عقدة كل شي‌ء بالضم الموضع الذي عقد منه و أحكم و مسارق العيون النظرات الخفية كأنها تسترق النظر لإخفائها و أومضت المرأة إذا سارقت النظر و أومض البرق إذا لمع خفيفا و لم يعترض في نواحي الغيم و الجفن بالفتح غطاء العين من أعلي و أسفل و جمعه جفون و أجفن و أجفان و المقصود إحاطة علمه سبحانه بكل معلوم جزئي و كلي ردا علي من قصر علمه علي البعض كالكليات و الأكنان و الأكنة جمع الكن بالكسر و هو اسم لكل ما يستتر فيه الإنسان لدفع الحر و البرد من الأبنية و نحوها و ستر

طولانی کردنش به دلیل اسبابی دیگر باشد. پس ضمیر در قدمها و أخرها بنا بر استخدام به آجال به معنای دوم برگردد. یا اینکه نوعی مجازگویی در تعلیق باشد چنانچه گذشت.

و «السبب» در اصل ریسمانی است که برای رسیدن به آب و غیر آن به کار می رود. سپس این معنا را توسعه دادند. «اتصال أسباب الآجال»: یعنی اسباب انقضای اجل ها یا اسباب خود اجل ها که به معنای دوم یعنی مرگ واضح است. و ممکن است اسباب عبارت از اجل ها به معنای اول باشد.

«خالجا»: جذب کننده. «الشَطَن»: ریسمان. منظور از «أشطان الآجال» که مرگ آنها را می کِشد همان عمرهاست که به جهت طول و امتدادش به ریسمانها تشبیه شده است. «المرائر»: جمع مریر و مریرة و آن ریسمانهایی است که بر بیش از یک رشته بافته شده. این معنا را در النهایة گفته. و گفته شده ریسمانهایی ست که سفت بافته شده اند. و گفته شده ریسمانهای بلند و باریک.

«الأقران»: جمع قَرَن در اصل ریسمانی ست که دو شتر را به هم می بندد و شاید منظور از «مرائر أقران الآجال» عمرهایی باشد که به دلیل قوت مزاج و بنیه و غیره امید طولانی شدنش می رود.

«من» در «من ضمائر المضمرین» بیانیه است. «الضمائر»: صورتهای ذهنی پنهان در ادراکات است. «النجوی»: اسمی است که جای مصدر می نشیند و به معنای سخن گفتن پنهانی است. «الخواطر»: آنچه در قلب خطور می کند مثل تدبیر امری و غیر آن. «رجم الظنون»: هر چیزی که ظن بدون دلیل به آن سبقت جوید. یا منظور سرعت ظن است. «الحدیث المرجم»: سخنی که معلوم نیست حق یا باطل است. «عُقدة کل شی‌ء»: محلی از آن که بسته و محکم شده. «مسارق العیون»: نظرهای پنهانی. یعنی به دلیل مخفی بودنش گویا چشم آن نظر را می دزدد. «أومضت المرأة»: وقتی مخفیانه نگاه کند. «أومض البرق»: برق کمی درخشید. و در اطراف ابر پخش نشد. «والجفن» به فتح، پلک چشم از بالا و پائین است و جمع آن اجفان و جفون و اجفن است. منظور احاطه علم خدای سبحان به همه چیز از کلی و جزئی است و ردی است بر کسانی که علم خدا را منحصر در برخی کلیات دانستند.

«أکنان و أکنّه»، هر ساختمانی و پناهگاهی است که آدمی برای دفع گرما و سرما به آن پناه می‌برد، و نگهدارنده


1) في المخطوطة: انفسها.

2) الجار و المجرور متعلق بقوله« اتصال».

كل شي‌ء و وقاؤه كما قال تعالي وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الْجِبالِ أَكْناناً(1)و قال ابن أبي الحديد و يروي أكنة القلوب و هي غلفها و أغطيتها و قال الله تعالي وَ جَعَلْنا عَلي قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ‌(2).

و غيابة البئر قعره و أصغي أي استمع و أصغي إليه أي مال بسمعه نحوه و استراق السمع الاستماع في خفية و صاخ و أصاخ له أي استمع و مصائخ الأسماع خروقها التي يستمع بها و الذر صغار النمل و مصايفها المواضع التي تصيف فيها أي تقيم فيها بالصيف و مشاتي الهوام مواضع إقامتها بالشتاء و الهامة كل ذات سم يقتل و ما لا يقتل فهو السامة كالعقرب و قد يقع الهوام علي ما يدب من الحيوان كالحشرات و الحنين شدة البكاء و صوت الطرب عن حزن أو فرح و رجعه ترجيعه و ترديده و قيل أصل الحنين ترجيع الناقة صوتها أثر ولدها و المولهات النوق و كل أنثي حيل بينها و بين أولادها و في بعض النسخ الموالهات و أصل الوله زوال العقل و التحير من شدة الوجد و الهمس أخفي ما يكون من صوت القدم أو كل صوت خفي و المنفسح موضع السعة و منفسح الثمرة موضع نموها في الأكمام و يروي متفسخ بالخاء المعجمة و تشديد السين و التاء مصدرا من تفسخت الثمرة إذا انقطعت و الوليجة الدخيلة و البطانة. و قال ابن أبي الحديد الولائج المواضع الساترة و الواحد(3)وليجة و هي كالكهف يستتر فيها المارة من مطر أو غيره و الغلف بضمة(4)و بضمتين جمع غلاف ككتاب و يوجد في النسخ علي الوجهين و الكم بالكسر وعاء الطلع و غطاء النور و جمعه أكمام و أكمة و كمام و كلمة من علي ما في الأصل بيانية أو تبعيضية و علي الرواية صلة أو بيانية و المنقمع علي زنة المفعول من باب الانفعال موضع

وپوشاننده هر چیزی را می‌گویند، چنان که خدای تعالی می‌فرماید: «جعل لکم من الجبال أکناناً»،(5){و از کوه‌ها برای شما پناهگاه‌هایی قرار داده.} ابن ابی الحدید می‌گوید: در روایت آمده که«أکنّة القلوب»، غلاف و پوشش دل‌ها است، و خدای تعالی فرمود: «و جعلنا علی قلوبهم أکنّۀ أن یفقهوا»،(6){ و[لی] ما بر دل‌هایشان پرده‌ها افکنده‌ایم تا آن را نفهمند.}

«غیابة البئر»: ته چاه. «أصغی»: گوش داد. «أصغی إلیه»: با گوشش به او مایل شد. «استراق السمع»: مخفیانه گوش دادن. «صاخ و أصاخ له»: گوش داد .

«مصائخ الأسماع»: شکافهای گوش که با آن می شنوند. «الذر»: مورچه های کوچک. «مصایفها»: جاهایی که در تابستان اقامت می کند. «مشاتی الهوام»: محلهای اقامتشان در زمستان. «الهامة»: هر صاحب سمّ کشنده. و غیر کشنده را «السامة» گویند مثل عقرب. و گاهی «الهوام» به حیوانات جنبنده ای چون حشرات اطلاق می شود. «الحنین»: شدت گریه و یا صوت طرب انگیز از روی غم یا شادی. و «رجعه» یعنی ترجیع و گرداندن آن صدا. و گفته شده اصل حنین گرداندن صدای توسط شتر به دنبال فرزندش است. «المولهات»: شتر ماده یا هر حیوان ماده ای که بین او و فرزندش جدایی افتاده. و در بعضی نسخه ها «الموالهات» آمده و أصل معنای وله زوال عقل و تحیر از شدت شادی است. «الهمس»: خفیف ترین صدای پا یا هر صدای خفیفی. «المنفسح»: محل گشایش. «منفسح الثمرة»: محل رشد میوه در شکوفه. و «متفسّخ» هم روایت شده که مصدر از «تفسخت الثمرة» است یعنی میوه قطع شد.

«الولیجة»: معتمد و صاحب سرّ. ابن أبی الحدید گفته: «الولائج»: محلهای پوشیده. و مفردش ولیجة است و آن همچون غار است که عابران از باران و ... در آن پنهان شوند. «الغلف»: با یک یا دو ضمه جمع غِلاف که به هر دو شکل در نسخه ها وجود دارد. «الکِم»: جایگاه شکوفه و پوشش گل و جمع آن أکمام و أکمة و کمام. «مِن» بنا بر اصل بیانیه یا تبعیضیه و بنا بر روایت صله یا بیانیه است. «المنقمع»: چنانچه در اکثر نسخه هاست اسم مفعول از باب انفعال یعنی محل پنهان شدن.


1) النحل: 81.

2) الأنعام: 25.

3) في المخطوطة: الواحدة.

4) في بعض النسخ: أو ضمتين.

5) . نحل / 81

6) . انعام / 25

الاختفاء كما في أكثر النسخ و في بعضها من باب التفعل بمعناه و الغيران جمع غار و هو ما ينحت في الجبل شبه المغارة فإذا اتسع قيل كهف و قيل الغار الجحر يأوي إليه الوحش أو كل مطمئن في الأرض أو المنخفض من الجبل. و البعوض البق و قيل صغارها و الواحدة بهاء(1)و مختبأ البعوض موضع اختفائه و السوق جمع ساق و الألحية جمع اللحاء ككساء و هو قشر الشجر و غرزه في الأرض كضربه أدخله و ثبته و مغرز الأوراق موضع وصلها و الأفنان جمع فنن بالتحريك و هو الغصن و الحط الحدر من علو إلي سفل و الأمشاج قيل مفرد و قيل جمع مشج بالفتح أو بالتحريك أو مشيج علي فعيل أي المختلط قيل في قوله تعالي مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ‌(2)أي أخلاط من الطبائع من الحرارة و البرودة و الرطوبة و اليبوسة و قيل من الأجزاء المختلفة في الاستعداد و قيل أمشاج أي أطوار طورا نطفة و طورا علقة و هكذا و قيل أي أخلاط من ماء الرجل و ماء المرأة و سيأتي الكلام فيه و كلامه عليه السلام يؤيد بعض الوجوه الأولة كما لا يخفي.

و المسارب المواضع التي ينسرب فيه المني أي يسيل أو ينسرب فيها المني أي يختفي من قولهم انسرب الوحشي إذا دخل في جحره و اختفي أو مجاري المني من السرب بمعني الطريق و المراد أوعيتها من الأصلاب أو مجاريها و تفسير المسارب بالأخلاط التي يتولد منها المني كما احتمله ابن ميثم بعيد و المراد بمحط الأمشاج مقر النطفة من الرحم أو من الأصلاب علي بعض الوجوه في المسارب فتكون كلمة من تبعيضية و لعل الأول أظهر.

و الناشئة من السحاب أول ما ينشأ منه و لم يتكامل اجتماعه أو المرتفع منه و متلاحم الغيوم ما التصق منها بعضها ببعض و الدرور السيلان و القطر بالفتح

و در بعضی نسخه ها از باب تفعل به همان معناست. «الغیران»: جمع غار و آن چیزی است که در کوه تراشیده شود شبیه حفره پس اگر وسیع باشد کهف نامیده شود. و گفته شده غار سوراخی است که حیوان وحشی به آن پناه برد. یا اینکه هر گودالی در زمین یا هر فر رفتگی در کوه است.

«البعوض»: پشه و گفته شده پشه کوچک. و مفرد آن با اضافه کردن هاء است. «مختبأ البعوض»: محل اختفای پشه. «السوق» جمع ساق. «الألحیة» جمع لِحاء و آن پوست درخت است. «غرزه فی الأرض» بروزن ضرب یعنی آن را داخل کرد و تثبیت کرد. «مغرز الأوراق»: محل وصل برگها. «الأفنان» جمع فَنَن یعنی شاخه. «الحط»: فرود آمدن از بالا به پایین. «الأمشاج»: گفته شده مفرد است و گفته شده جمع مشج با فتحه یا با دو فتحه یا جمع مشیج بر وزن فعیل است یعنی مخلوط شده. درباره سخن خداوند «مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ» گفته شده یعنی مخلوطی از طبایع حرارت و سردی و رطوبت و خشکی. و گفته شده یعنی از اجزاء متفاوت در استعداد. و گفته شده امشاج یعنی مراتب. یعنی مرتبه ای نطفه و مرتبه ای علقه و همینطور تا آخر. و گفته شده یعنی مخلوطی از آب مرد و زن. و سخن در این باره خواهد آمد و سخن امام علیه السلام بعضی احتمالات اول را تأیید می کند چنانچه پوشیده نیست.

«المسارب» محل و موضع‌هایی که منی در آن می‌ریزد یا نهان شود، از این سخن عرب که گوید: «انسرب الوحشی» یعنی در سوراخش رفت و مخفی شد. یا به معنای مجرای منی از سرب به معنی راه است؛ و مقصود یا ظرف منی است در اصلاب و یا مجرای منی، و تفسیر مسارب به اخلاطی که منی از آن تولید می‌شود - چنانچه ابن میثم احتمال داده - بعید به نظر می‌رسد. و منظور از «محط الأمشاج» محل استقرار نطفه، یعنی رحم یا صلب - بنا بر بعضی احتمالات در معنای مسارب - پس «مِن» تبعیضیه می شود و شاید معنای اول ظاهرتر باشد.

«الناشئة من السحاب»: اولین چیزی که از ابر تشکیل می شود در حالی که هنوز تجمع آن کامل نشده و یا معنایش ابر مرتفع است. «متلاحم الغیوم»: ابرهای به هم پیوسته. «الدرور»: جریان. «القَطر»: باران


1) يعني يزاد في آخرها هاء فيقال« بعوضة».

2) الدهر: 2.

المطر و الواحدة قطرة و السحائب جمع سحابة و متراكمها المجتمع المتكاثف منها و في بعض النسخ و تراكمها.

و سفت الريح التراب تسفيه أي ذرته و رمت به أو حملته و الأعاصير جمع الإعصار و هو بالكسر الريح التي تهب صاعدا من الأرض نحو السماء كالعمود و قيل التي فيها نار و قيل التي فيها العصار و هو الغبار الشديد و ذيولها أطرافها التي تجرها علي الأرض و لطف الاستعارة ظاهر و عفت الريح الأثر إذا طمسته و محته و عفي الأثر إذا انمحي يتعدي و لا يتعدي و العوم السباحة و سير السفينة و الإبل و بنات الأرض بتقديم الباء علي ما في أكثر النسخ الحشرات و الهوام التي تكون في الرمال و غيرها كاللحكة و العصابة و غيرهما و حركتها في الرمال لعدم استقرارها تشبه السباحة و في بعض النسخ بتقديم النون فالمراد حركة عروقها في الرمال كأرجل السابحين و أيديهم في الماء و الكثبان بالضم جمع الكثيب و هو التل من الرمل و المستقر موضع

الاستقرار و يحتمل المصدر. و ذروة الشي‌ء بالضم و الكسر أعلاه و غرد الطائر كفرح و غرد تغريدا رفع صوته و طرب به و ذوات المنطق من الطيور ما له صوت و غناء كان غيره أبكم لا يقدر علي المنطق و الدياجير جمع ديجور و هو الظلام و المظلم و الإضافة علي الثاني من إضافة الخاص إلي العام و الوكر بالفتح عش الطائر و ما أوعته الأصداف أي ما حفظته و جمعته من اللئالئ و الحضن بالكسر ما دون الإبط إلي الكشح أو الصدر أو العضدان و ما بينهما و حضن الصبي كنصر جعله في حضنه و ما حضنته الأمواج العنبر و المسك و غيرهما و ما غشيته أي غطته و السدفة بالضم الظلمة و ذرت الشمس أي طلعت و شرقت الشمس و أشرقت أي أضاءت و ما اعتقبت أي تعاقبت و جاءت واحدة بعد أخري و الأطباق جمع طبق بالتحريك و هو غطاء كل شي‌ء و تارات‌(1)الظلمة تستر الأشياء كالأغطية و سبحات النور مرآته و سبحات وجه

و مفردش قطرة. «السحائب» جمع سحابة. «متراکمها»: ابرهای مجتمع و غلیظ. در بعضی نسخه ها «و تراکمها» آمده است.«سفت الریح التراب تسفیه»: باد خاک را پخش کرد و پراکند. یا حملش کرد. «الأعاصیر»: جمع إعصار و آن بادی است که در حال صعود از زمین به سمت آسمان همچون ستون، می وزد. و گفته شده بادی که در آن آتشی باشد. و گفته شده بادی که در آن غبار شدید است. «ذیولها»: أطرافش که آن را بر زمین می کشد. و لطافت این استعاره روشن است. «عفت الریح الأثر»: باد اثر را محو کرد. «عفی الأثر»: اثر محو شد. که به صورت لازم و متعدی می آید. «العوم»: شنا و حرکت کشتی و حرکت شتر. «بنات الأرض»: چنانچه در اکثر نسخه هاست یعنی حشرات و جنبندگانی که در شنزارها و غیر آن هستند مانند لحکة {نوعی سوسمار} و عصابة و غیر این دو. که حرکت آنها در شنها به دلیل عدم استقرارشان به شنا کردن تشبیه شده.

و در بعضی نسخه ها «نبات الارض» آمده که منظور حرکت ریشه های گیاه در شنها است مانند دست و پای شناگر در آب. «الکُثبان» جمع الکثیب و آن تلّی از شن است. «المستقر»: محل استقرار، و ممکن است مصدر باشد.

«ذُروة الشی‌ء»: با ضمه و کسره یعنی بلندترین جای چیزی. «غرد الطائر» بر وزن فرح و «غرّد تغریدا»: صدایش را بلند کرد و آن را ترجیع داد(آواز خواند). «ذوات المنطق من الطیور»: پرنده ای که صدا و آوازی دارد گویا غیر از او لال هستند و عاجز از سخن گفتن. «الدیاجیر»: جمع دیجور یعنی اول شب یا تاریکی. و اضافه بنا بر معنای دوم از باب اضافه خاص به عام است. «الوَکر»: لانه پرنده.

«ما أوعته الأصداف»: آنچه صدف از مروارید و گوهر در خود جمع می کند. «الحِضن»: از زیر بغل تا تهیگاه است و گفته می‌شود سینه و دو بازو و ما بین آنهاست. «حضن الصبی» بر وزن نصر یعنی او را در آغوش گرفت. «ما حضنته الأمواج»: آنچه امواج در برگیرد مثل عنبر و مشک و غیر از این دو. «ما غشیته»: آنچه که بپوشاند. «السُدفة»: تاریکی. «ذرت الشمس»: خورشید طلوع کرد و درخشید. «أشرقت»: نور داد. «ما اعتقبت»: پی در پی آمد. «الأطباق» جمع طَبَق و آن پوشش هر چیز است. لایه های ظلمت همچون پوششی اشیاء را می پوشاند.

«سبحات النور»: جلوهای آن است، «سبحات وجه اللَّه»: انوار او است،


1) في بعض النسخ: دثارات.

الله أنواره. و قال ابن أبي الحديد ليس يعني بالسبحات هاهنا ما يعني به في قوله سبحات وجه ربنا لأنه هناك بمعني الجلالة و هاهنا بمعني ما يسبح عليه النور أي يجري من سبح الفرس و هو جريه و المتعاقبان النور و الظلمة أي ما تغطيه ظلمة بعد نور و نور بعد ظلمة و يحتمل أن يراد تعاقب أفراد كل منهما و أثر القدم علامته التي تبقي في الأرض و الخطوة المشية و الحس الصوت الخفي و رجع الكلمة ما ترجع به من الكلام إلي نفسك و تردده في فكرك أو جواب الكلمة أو ترديد الصوت و ترجيعه عند التلفظ بالكلمة أو إرجاع النفس للتلفظ بكلمة بعد الوقف علي كلمة و الرجع يكون لازما و متعديا و النسمة محركة الإنسان أو كل دابة فيها روح و مستقر النسمة إما الصلب أو الرحم أو القبر أو مكانه في الدنيا أو في الآخرة أو الأعم و مثقال الذرة وزنها لا المثقال المعروف كما قال تعالي إِنَّ اللَّهَ لا يَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّةٍ (1)و الهمهمة الصوت الخفي أو ترديد الصوت في الحلق أو تردد الصوت في الصدر من الهم كل نفس هامة أي ذات همة تعزم علي أمر و الوصف للتعميم و ما عليها أي علي الأرض بقرينة المقام كقوله تعالي كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ (2)و النطفة ماء الرجل و الماء الصافي قل أو كثر و يطلق علي قليل ماء في دلو أو قربة و الأول أظهر في المقام و قرارتها موضعها الذي تستقر فيه و أصل القرارة المطمئن من الأرض يستقر فيه ماء المطر و جمعها القرار و نقاعة كل شي‌ء بالضم الماء الذي ينقع فيه. و قال الشراح النقاعة نقرة يجتمع فيها الدم و المضغة بالضم القطعة من اللحم قدر ما يمضغ و ناشئة الخلق الصورة ينشئها سبحانه في البدن أو الروح التي ينفخها فيه و السلالة بالضم ما استل و استخرج من شي‌ء و في الكلام إشارة إلي قوله سبحانه وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِينٍ إلي قوله ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ (3)

ابن ابی الحدید می‌گوید: مقصود از سبحات در اینجا آن نیست که در «سبحات وجه رّبنا» است زیرا آنجا به معنی جلال است و اینجا به معنی جایی است که نور در آن شناور است یعنی جریان دارد. که از «سبح الفرس» به معنای رفتن اسب گرفته شده. و متعاقبان نور و ظلمت هستند. یعنی آنچه که ظلمتی بعد از نور و نوری بعد از ظلمت آن را می پوشاند. و ممکن است منظور در پی آمدن افراد از هر یک از این دو باشد. «أثر القدم»: نشانه ای که از آن در زمین باقی می ماند. «الخطوة»: یک بار قدم برداشتن. «الحس»: صدای پنهانی. «رجع الکلمة»: آنچه از کلام که به خودت می گویی و در فکرت می گذرانی. یا جواب کلمه و یا تردید و گرداندن صدا هنگام تلفظ کلمه است یا برگرداندن نفس برای تلفظ کلمه ای بعد از وقف بر کلمه ای است. و رجع لازم و متعدی است. «النَسَمة»: انسان یا هر جنبنده ای که روح دارد. «مستقر النسمة»: صلب یا رحم، یا قبر یا مکان او در دنیا یا آخرت و یا اعم از این معانی است.

«مثقال الذره»: اندازه و وزن آن است نه مثقال متعارف، وهمان‌طور که خداوند فرمود: «إنّ الله لایظلم مثقال ذرۀ»(4){در حقیقت خدا هموزن ذره‌ای ستم نمی‌کند.}

«الهمهمة»: صدای پنهان یا گرداندن صدا در حلق یا تردد صدا در سینه به دلیل غم. «نفس هامة»: نفس صاحب همتی که بر امری مصمم می شود. و وصف برای تعمیم است. «ما علیها»: آنچه بر زمین است - به قرینه مقام سخن -. مانند سخن خداوند: «کُلُّ مَنْ عَلَیْها فانٍ».

«النطفة»: آب مرد و آب صاف، کم باشد یا زیاد. و نیز به آب کمی که در دلو یا کوزه ای باشد اطلاق می شود. و معنای اول در اینجا ظاهرتر است. «قرارتها»: محلی که در آن مستقر می شود. اصل «القرارة»: زمین گود است که آب باران در آن جمع می شود و جمع آن القرار است. «نُقاعة کل شی‌ء»: آبی که در آن جمع شود. و شارحان گفته اند: «النقاعة»: حفره ای که در آن خون جمع می شود. «المُضغة»: تکه ای از گوشت به اندازه ای که جویده شود. «ناشئة الخلق»: صورتی که خداوند در بدن ایجاد کند و یا روحی که در آن می دمد.

«سلالة» آنچه از چیزی کشیده و بیرون آورده شود، و اشاره است به فرموده خدای سبحان در قرآن: «ولقد خلقنا الإنسان من سُلالۀ من طین»،(5){و به یقین انسان را از عصاره‌ای از گل آفریدیم.} تا

آنجا که فرمود: «ثمّ أنشأناه بخلقٍ آخَر فتبارک الله أحسن الخالقین»(6)،{آنگاه [جنین را در] آفرینشی دیگر پدید آوردیم، آفرین باد بر خدا که بهترین آفرینندگان است.}


1) النساء: 40.

2) الرحمن: 26.

3) المؤمنون: 14.

4) . نساء / 40

5) . مؤمنون / 12

6) . مؤمنون / 14

ثم الغرض من ذكره هذه الأشياء التنصيص علي عموم علمه سبحانه مع الإشارة إلي أصناف خلقه و أنواع بريته و عجائب ربوبيته فإن الدليل علي علمه بها خلقه لها و حفظه و تربيته لكل منها و إظهار بدائع الحكمة في كل صفة من أوصافها و حال من أحوالها كما قال سبحانه أَ لا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ(1).

لم يلحقه في ذلك المشار إليه إما العلم بالجزئيات المذكورة و إما خلق الإشارة المذكورة قبل تفصيل المعلومات أو فيها أيضا كما قلنا إن الغرض ليس محض تعلق العلق بها كلفة أي مشقة و لا اعترضته أي منعته و العارضة ما يستقبلك من شي‌ء يمنعك عن مسيرك و لا اعتورته قيل اعتورته أحاطت به و في اللغة اعتوروا الشي‌ء أي تداولوه و تناوبوه و في تنفيذ الأمور أي إجرائها و إمضائها و التدبير النظر في عاقبة الأمر أو الفعل عن روية و المراد هنا إمضاء الأمور علي وفق المصلحة و العلم بالعواقب و الملالة السأمة و الضجر و فتر عن العمل انكسر حدته و لان بعد شدته بل نفذ فيهم علمه أي أحاط علمه بظواهرهم و بواطنهم و في بعض النسخ نفذهم علي الحذف و الإيصال و العد مصدر عددته و في بعض النسخ عدده و غمرهم أي غطاهم و سترهم و شملهم فضله و كنه الشي‌ء نهايته و حقيقته و الوصف الجميل ذكر الفضائل و التعداد بالفتح مصدر للمبالغة و التكثير و قال الكوفيون أصله التفعيل الذي يفيد المبالغة قلبت ياؤه ألفا و بالكسر شاذ و الأمل ضد اليأس و خير خبر مبتدإ محذوف و كذلك أكرم و البسط النشر و التوسيع و كلمة في إما زائدة أو للظرفية المجازية و المفعول محذوف أي بسطت لي القدرة أو الكلام فيما لا أمدح به غيرك و الغرض شكره سبحانه علي فضيلة البلاغة و العلم به سبحانه و مدائحه و التوفيق علي قصر المدح علي الله جل شأنه و الخيبة الحرمان و المخلوقون هم معادنها لأن عطاياهم قليلة فانية مع أنهم لا يعطون غالبا و هم مواضع الريبة أي التهمة و الشك لعدم الوثوق بإعطائهم و عدم الاعتماد عليهم في رعاية مصلحة في المنع و الله سبحانه لا يمنع إلا لمصلحة

و مقصود از ذکر این چیزها، بیانی است در عموم و کلیت علم خدا با اشاره به اصناف خلق و انواع آفریده‌ها، و عجائب پروردگاری او است، زیرا دلیل بر علم او این است که آن‌ها را آفریده و همه را نگهداشته و تربیت کرده و پرورش داده، و بدایع حکمت را در هر وصف و حال آن‌ها نشان می‌دهد. چنانچه خدای سبحان فرموده: «ألایعلم مِن خلق و هو الطیف الخَبیر»،(2){آیا کسی که آفریده است نمی‌داند، با اینکه او خود باریک بین آگاه است.}

«لم یلحقه فی ذلک»: مرجع «ذلک» یا علم به جزئیات ذکر شده است و یا خلقِ اشاره ی مذکور قبل از تفصیل معلومات - یا در خود معلومات نیز- است چنانچه گفتیم که غرض فقط تعلق علاقه به آنها نیست.

«کلفة»: مشقتی. «و لا اعترضته»: او را باز نمی دارد. «العارضة»: آنچه برایت پیش آید و از راهت باز دارد. «و لا اعتورته»: گفته شده یعنی آن را احاطه کرد. و در لغت «اعتوروا الشی‌ء» یعنی آن را دست به دست کردند. «تنفیذ الأمور»: اجرا و امضای امور. «التدبیر»: نظر کردن در عاقبت امر یا انجام کار با تفکر. و منظور در اینجا جاری کردن امور طبق مصلحت و علم به عواقب است. «الملالة»: خستگی و دلتنگی. «فتر عن العمل»: شدتش شکست و بعد از شدت نرم شد.

«بل نفذ فیهم علمه»: علم او به ظواهر و بواطنشان احاطه یافت. و در بعضی نسخه ها «نفذهم» بنا بر حذف و ایصال است. «العد»: مصدر «عددته» و در بعضی نسخه ها «عدده». «غمرهم»: آنها را پوشاند و در برگرفت و فضلش شاملشان شد. «کنه الشی‌ء»: نهایت و حقیقت چیزی. «الوصف الجمیل»: ذکر فضائل. «التَعداد»: مصدری است برای مبالغه و تکثیر. و کوفی ها گفته اند: أصلش تفعیلی است که افاده مبالغه می کند و یاء آن به الف تبدیل شده و با کسره شاذ است.

«الأمل»: ضد ناامیدی. «خیر» خبر مبتدای محذوف است و نیز «أکرم». «البسط»: نشر و توسعه دادن. و کلمه «فی» یا زائدة یا برای ظرفیت مجازی است و مفعول محذوف است یعنی قدرت را برایم گشودی دادی. یا کلام را برایم گشودی در آنچه که با آن غیر تو را مدح نکنم. و مقصود شکر خداوند است بر فضیلت بلاغت و علم به خدا و مدحهای خدا و شکر بر توفیق به انحصار کردن مدح بر خدای متعال .

«الخیبة»: محرومیت. مخلوقات معادن محرومیت هستند زیرا عطای آنها قلیل و فانی است علاوه بر اینکه غالبا عطا نمی کنند. و آنها مواضع ریبه یعنی تهمت و شک هستند زیرا به عطایشان اطمینانی نیست و نیز در منعشان به رعایت مصلحتی اعتمادی نیست. در حالی که خداوند سبحان جز به خاطر مصلحتی که به شخص سائل برگردد منع نمی کند.


1) الملك: 14.

2) . ملک / 14

تعود إلي السائل و يدخر مع ذلك له أضعاف ما سأل في الدار الباقية.

و المثوبة الثواب و الجزاء المكافأة علي الشي‌ء و العارفة الإحسان دليلا علي ذخائر الرحمة أي هاديا إلي أسبابها بالتوفيق و التأييد و ذخائر الرحمة عظائم العطايا و أصل الذخيرة المختار من كل شي‌ء أو ما يعده الرجل ليوم حاجته و هذا مقام اسم مكان و يحتمل المصدر و المحمدة بفتح العين و كسرها مصدر حمده كسمعه و الفاقة الفقر و الجبر في الأصل إصلاح العظم المكسور و المسكنة الخضوع و الذلة و قلة المال و سوء الحال و نعشه رفعه و الخلة بالفتح الفقر و الحاجة و ضميرا مسكنتها و خلتها راجعان إلي الفاقة و في الإضافة توسع و المن العطاء و مد الأيدي كناية عن الطلب و إظهار الحاجة و القدير مبالغة في القادر.

و إنما بسطنا الكلام بعض البسط في شرح هذه الخطبة لكونها من جلائل الخطب و ذكرنا جميعها لذلك و لكون أكثرها متعلقا بمطالب هذا المجلد و تفريقها علي الأبواب كان يوجب تفويت نظام البلاغة و كمالها كما فوت السيد رحمه الله كثيرا من فوائد الخطبة باختصارها و اختيارها و أما دلالتها علي حدوث السماء و الأرض و الملائكة و غير ذلك فغير خفي علي المتأمل فيها.

«91»

الْكَافِي، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مَعْمَرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَيُّوبَ الْأَشْعَرِيِّ عَنْ عَمْرٍو الْأَوْزَاعِيِّ عَنْ عَمْرِو بْنِ شِمْرٍ عَنْ سَلَمَةَ بْنِ كُهَيْلٍ‌(1)

و با این حال چندین برابر درخواستش را برای سرای باقی ذخیره می کند.

«المثوبة»: ثواب. «الجزاء»: مکافات بر چیزی. «العارفة»: احسان. «دلیلا علی ذخائر الرحمة»: هدایت کننده به اسباب رحمت با توفیق و تأیید. «ذخائر الرحمة»: عطایای بزرگ. أصل ذخیرة، انتخاب شده از هر چیزی است. یا آنچه است که مردی برای روز حاجتش آماده می کند. «و هذا مقام»: مقام اسم مکان و شاید مصدر باشد. «المحمدة» با فتح و کسر میم، مصدر «حمده» بر وزن «سمعه». «الفاقة»: فقر. «الجبر»: در اصل اصلاح استخوان شکسته است. «المسکنة»: خضوع و ذلت و کمی مال و بدی حال. «نعشه»: آن را رفع کرد. «الخَلة»: فقر و حاجت. و ضمیر مسکنتها و خلتها به الفاقه برمی گردد. و در اضافه توسع صورت گرفته. «المن»: بخشش. «مد الأیدی»: کنایه از طلب و إظهار حاجت. «القدیر» مبالغه از قادر است.

و در شرح این خطبه تا اندازه‌ای مبسوط سخن گفتیم، چون یکی از خطبه‌های جلیل و با عظمت است و از این رو همه آن را ذکر کردیم، چون بیشتر آن مربوط به مطالب این مجلد است، و اگر آن را در هر باب مربوطه به صورت بخش بخش می‌آوردیم، نظم و کمال شیوایی آن از دست می‌رفت، چنانچه سید مرتضی - ره - به جهت اختصار و گزینش کردن آن، بسیاری از فوائد خطبه را از دست داده، و اما دلالت آن بر حدوث آسمان و زمین و فرشته‌ها و غیر آن‌ها بر کسی که در آن بیاندیشد، پوشیده نیست.

روایت 91

روضۀ الکافی: امیرالمؤمنین علی علیه السّلام در مدینه برای مردم


1) في نسخ البحار« مسلمة بن كهيل» لكن الصحيح« سلمة بن كهيل» كما في المصدر و« كهيل» بالضم و زان« زبير» و قد اختلفوا في ان المسمي بهذا الاسم واحد أو اثنان او أكثر فاعتبره« ابن داود» ثلاثة رجال، و عده الشيخ تارة بهذا العنوان من أصحاب امير المؤمنين عليه السلام و اخري من أصحاب الباقر عليه السلام و ثالثة من أصحاب السجّاد عليه السلام مضيفا إليه قوله« ابو يحيي الحضرمي الكوفيّ» و رابعة من أصحاب الصادق عليه السلام مضيفا اليه قوله« ابن الحصين أبو يحيي الحضرمي الكوفيّ تابعي» و عند صاحب« جامع الرواة» رجلان احدهما من خواص أمير المؤمنين عليه السلام و الآخر من عاصر السجّاد و الباقر و الصادق. عليهم السلام و هو من التبرية( و هم الذين قالوا بامامة أبي بكر و عمر و علي و من خرج بالسيف من ولد عليّ عليه السلام) و استظهره أيضا في تنقيح المقال( ج 2، ص 51) و قال: الأول من الحسان و الثاني غير موثوق به فيندرج في الضعفاء، و كيف كان فالذي في هذا السند غير صاحب عليّ عليه السلام بشهادة رواية« عمرو بن شمر» عنه و اللّه العالم.

عَنْ أَبِي الْهَيْثَمِ بْنِ التَّيِّهَانِ: أَنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام خَطَبَ النَّاسَ بِالْمَدِينَةِ فَقَالَ :

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ كَانَ حَيّاً بِلَا كَيْفٍ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كَانَ إِلَي قَوْلِهِ وَ لَا قَوِيَ بَعْدَ مَا كَوَّنَ شَيْئاً وَ لَا كَانَ ضَعِيفاً قَبْلَ أَنْ يُكَوِّنَ شَيْئاً وَ لَا كَانَ مُسْتَوْحِشاً قَبْلَ أَنْ يَبْتَدِعَ شَيْئاً وَ لَا يُشْبِهُ شَيْئاً وَ لَا كَانَ خِلْواً مِنَ الْمُلْكِ قَبْلَ إِنْشَائِهِ وَ لَا يَكُونُ خِلْواً مِنْهُ بَعْدَ ذَهَابِهِ كَانَ إِلَهاً حَيّاً بِلَا حَيَاةٍ وَ مَالِكاً قَبْلَ أَنْ يَكُونَ يُنْشِئُ شَيْئاً وَ مَالِكاً بَعْدَ إِنْشَائِهِ لِلْكَوْنِ‌(1).

و منه عن محمد بن يحيي عن أحمد بن موسي عن الحسين بن سعيد عن القاسم بن محمد عن علي بن أبي حمزة عن أبي بصير عن أبي جعفر عليه السلام: مثله‌(2)

التوحيد، عن أحمد بن محمد بن يحيي عن أبيه: مثله‌(3)

بيان

و لم يكن له كان ظاهره نفي الزمان عنه تعالي و إن احتمل أن يكون كان اسما بمعني الكون علي لغة من يقلب الواو و الياء الساكنين أيضا مع انفتاح ما قبلهما ألفا ثم لا يخفي دلالة سائر الفقرات علي حدوث ما سواه سبحانه قوله و لا كان خلوا من الملك قبل إنشائه الملك يكون بمعني السلطنة و بمعني المملكة فيحتمل أن يكون المراد عند ذكره أولا و عند إرجاع الضمير إليه ثانيا هو المعني الأول أو في الأول الأول و في الثاني الثاني علي طريقة الاستخدام و يكون الضمير راجعا إلي الله بالإضافة إلي الفاعل و لا يلائم الأخير الفقرة التالية.

«92»

الْكَافِي، عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ

سخنرانی کرد و فرمود: سپاس از آن خدا است که شایسته پرستشی جز او نیست و زنده بوده بدون چگونگی، و برای او پدید آمدن نبوده، تا آنجا که می‌فرماید: و قدرت و نیرو نگرفت پس از آنکه چیزی پدید کرد، و ناتوان نبود پیش از آنکه بیافریند. در هراس و وحشت نبود از تنهایی، پیش از آنکه چیزی خلق کند. مانند چیزی نیست، و پیش از آفرینش جهان، بی ملک و سلطنت نبود. پس از نابودی جهان هم بی ملک و سلطنت نیست. معبودی زنده - بدون حیاتی جدا از ذاتش - بود، و مالک و پادشاه، پیش از آنکه چیزی بیافریند، و مالک، پس از آنکه جهان را آفرید.(4)

و در همان از امام باقر علیه السلام هم روایتی مانند آن آمده(5)

در التوحید از احمد بن محمّد بن یحیی هم روایتی مثل آن نقل شده(6)

توضیح

«و لم یکن له کان»، برای او پدید آمدن نبوده. ظاهرش نفی زمان از خدای تعالی است و احتمال دارد که «کان» اسم به معنای «بودن» باشد بنا بر لهجه کسی که واو و یاء ساکن ما قبل مفتوح را به الف تبدیل می کند. پس بر کسی پوشیده نیست که عبارات دیگر دلالت بر حدوث ما سوی اللَّه دارند. «و لا کان خلوا من الملک قبل إنشائه» ملک به معنی پادشاهی و سلطنت است و یا به معنی مملکت، فیحتمل أن یکون المراد عند ذکره أولا و عند إرجاع الضمیر إلیه ثانیا هو المعنی الأول أو فی الأول الأول و فی الثانی الثانی علی طریقة الاستخدام و یکون الضمیر راجعا إلی الله بالإضافة إلی الفاعل و لا یلائم الأخیر الفقرة التالیة.

روایت 92

روضۀ الکافی


1) روضة الكافي: 31.

2) الكافي، ج 1، 88.

3) التوحيد: 113.

4) . روضۀ الکافی : 31

5) . الکافی 1 : 88

6) . التوحید : 113

النُّعْمَانِ‌(1)أَوْ غَيْرِهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام: أَنَّهُ ذَكَرَ هَذِهِ الْخُطْبَةَ لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام يَوْمَ الْجُمُعَةِ الْحَمْدُ لِلَّهِ أَهْلِ الْحَمْدِ وَ وَلِيِّهِ وَ مُنْتَهَي الْحَمْدِ وَ مَحَلِّهِ الْبَدِي‌ءِ الْبَدِيعِ إِلَي قَوْلِهِ الَّذِي كَانَ فِي أَوَّلِيَّتِهِ مُتَقَادِماً وَ فِي دَيْمُومِيَّتِهِ مُتَسَيْطِراً خَضَعَ الْخَلَائِقُ لِوَحْدَانِيَّتِهِ وَ رُبُوبِيَّتِهِ وَ قَدِيمِ أَزَلِيَّتِهِ وَ دَانُوا لِدَوَامِ أَبَدِيَّتِهِ‌(2).

بيان

المتسيطر المتسلط.

«93»

الْكَافِي، عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرٍ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الْمَوْصِلِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ: جَاءَ حِبْرٌ مِنَ الْأَحْبَارِ إِلَي أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام فَقَالَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ مَتَي كَانَ رَبُّكَ فَقَالَ لَهُ ثَكِلَتْكَ أُمُّكَ وَ مَتَي لَمْ يَكُنْ حَتَّي يُقَالَ مَتَي كَانَ كَانَ رَبِّي قَبْلَ الْقَبْلِ بِلَا قَبْلٍ وَ بَعْدَ الْبَعْدِ بِلَا بَعْدٍ وَ لَا غَايَةٍ وَ لَا مُنْتَهَي لِغَايَتِهِ انْقَطَعَتِ الْغَايَاتُ عِنْدَهُ فَهُوَ مُنْتَهَي كُلِّ غَايَةٍ(3).

«94»

وَ مِنْهُ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ رَفَعَهُ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام كَانَ اللَّهُ‌(4)وَ لَا شَيْ‌ءَ قَالَ نَعَمْ كَانَ وَ لَا شَيْ‌ءَ قُلْتُ فَأَيْنَ كَانَ يَكُونُ قَالَ وَ كَانَ مُتَّكِئاً فَاسْتَوَي جَالِساً وَ قَالَ أَحَلْتَ يَا زُرَارَةُ وَ سَأَلْتَ عَنِ الْمَكَانِ إِذْ لَا مَكَانَ‌(5).

: امام صادق علیه السّلام می‌فرماید: در یک روز جمعه امیر المؤمنین علیه السّلام این خطبه را ایراد فرمود: سپاس از آن خدا است که اهل حمد است و ولیّ آن، نهایت حمد و جای آن، نخست موجود، پدیدآورنده هر چه بود. - تا آنجا که فرمود: - آنکه در اولّیت و تقدم خود پیش از همه بود و در پایندگی و جاودانی مسلط است. همه آفریده‌ها برای یگانگی و پروردگاری و ازلیت او خاضعند، و گردن نهاده‌اند و به دوام ابدیتش معتقدند.(6)

توضیح

«المتسیطر»: مسلط .

روایت 93

کافی: امام صادق علیه السلام می‌فرماید: یکی از دانشمندان یهود نزد امیر المؤمنین علیه السّلام آمد و گفت: یا امیر المؤمنین! پروردگارت کِی بود؟ در پاسخش فرمود: مادرت به عزایت بنشیند، چه وقت نبوده که گفته شود کِی بوده؟ پروردگارم قبل از هر قبلی بوده و او را قبلی نبوده است، و بعد از هر بعدی هست و بعدی ندارد، غایتی ندارد و نهایتی برای غایت او نیست، همه غایات در برابر او منقطع می‌شوند و به پایان می رسند و او نهایت هر غایتی است.(7)

روایت 94

و نیز در همان آمده که زراره نقل می‌کند، به امام باقر علیه السّلام گفتم: و خدا بود و هیچ نبود؟ فرمود: آری، بود و هیچ چیز نبود. گفتم پس کجا بود؟ زراره می‌گوید: در اینجا امام که تکیه داده بود برخاست و نشست و فرمود: ای زراره! محالی به زبان آوردی و از جا و مکان پرسیدی، آنگاه که جا و مکان نبود.


1) هو محمّد بن عليّ بن النعمان بن أبي طريفة البجليّ مولي الاحول أبو جعفر كوفيّ صيرفي( النجاشيّ: 249) يعد من أصحاب الصادق و الكاظم، ثقة جليل، يلقب بمؤمن الطاق و صاحب الطاق و يلقبه المخالفون« شيطان الطاق» كان دكانه في طاق المحامل بالكوفة. و كان له مع أبي حنيفة حكايات كثيرة منها انه قال له يوما يا أبا جعفر تقول بالرجعة؟ فقال له نعم. قال: أقرضني من كيسك خمسمائة دينار فإذا عدت انا و انت رددتها إليك! فقال له في الحال: اريد ضمينا يضمن لي انك تعود إنسانا، فاني اخاف ان تعود قردا فلا أتمكن من استرجاع ما اخذت مني!.

2) روضة الكافي: 173.

3) الكافي: ج 1، ص 89.

4) في المصدر: أ كان اللّه.

5) الكافي: ج 1، ص 90.

6) . روضۀ الکافی : 173

7) . الکافی 1 : 89

بيان

أحلت أي تكلمت بالمحال.

«95»

الْكَافِي، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ زَيْدٍ قَالَ: جِئْتُ إِلَي الرِّضَا عليه السلام أَسْأَلُهُ عَنِ التَّوْحِيدِ فَأَمْلَي عَلَيَّ الْحَمْدُ لِلَّهِ فَاطِرِ الْأَشْيَاءِ إِنْشَاءً وَ مُبْتَدِعِهَا ابْتِدَاءً(1)بِقُدْرَتِهِ وَ حِكْمَتِهِ لَا مِنْ شَيْ‌ءٍ فَيَبْطُلَ الِاخْتِرَاعُ وَ لَا لِعِلَّةٍ فَلَا يَصِحَّ الِابْتِدَاعُ الْخَبَرَ(2).

العلل، عن محمد بن علي ماجيلويه عن محمد بن يحيي العطار عن سهل: مثله‌(3)

التوحيد، عن محمد بن الحسن عن الصفار عن سهل: مثله‌(4).

«96»

الْكَافِي، عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ الطَّيَالِسِيِّ عَنْ صَفْوَانَ عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام يَقُولُ: لَمْ يَزَلِ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ رَبَّنَا وَ الْعِلْمُ ذَاتُهُ وَ لَا مَعْلُومَ وَ السَّمْعُ ذَاتُهُ وَ لَا مَسْمُوعَ وَ الْبَصَرُ ذَاتُهُ وَ لَا مُبْصَرَ وَ الْقُدْرَةُ ذَاتُهُ وَ لَا مَقْدُورَ فَلَمَّا أَحْدَثَ الْأَشْيَاءَ وَقَعَ الْعِلْمُ‌(5)مِنْهُ عَلَي الْمَعْلُومِ وَ السَّمْعُ عَلَي الْمَسْمُوعِ وَ الْبَصَرُ عَلَي الْمُبْصَرِ وَ الْقُدْرَةُ عَلَي الْمَقْدُورِ قَالَ قُلْتُ فَلَمْ يَزَلِ اللَّهُ مُتَحَرِّكاً قَالَ فَقَالَ تَعَالَي اللَّهُ عَنْ ذَلِكَ إِنَّ الْحَرَكَةَ صِفَةٌ مُحْدَثَةٌ بِالْفِعْلِ قَالَ قُلْتُ فَلَمْ يَزَلِ اللَّهُ مُتَكَلِّماً قَالَ فَقَالَ إِنَّ الْكَلَامَ صِفَةٌ مُحْدَثَةٌ لَيْسَتْ بِأَزَلِيَّةٍ كَانَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لَا مُتَكَلِّمَ‌(6).

التوحيد، عن محمد بن علي ماجيلويه عن علي بن إبراهيم: مثله‌(7).

«97»

الْكَافِي، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَي عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ

توضیح

«أحلت»: درباره امری محال سخن گفتی.

روایت 95

کافی: محمّد بن زید نقل می‌کند که حضور امام رضا علیه السّلام آمدم تا از او از توحید سؤال کنم و ایشان برایم املاء کرد: سپاس از آن خدا است، برآورنده همه نیازها و آفریننده آن‌ها از آغاز، با توانایی و حکمت خود؛ نه از چیزی آن‌ها را آفرید تا ابتکار نباشد و نه از علت و ماده‌ای تا نخست‌آفرینننده نباشد.(8)

در العلل سهل روایتی مانند آن را بیان کرده(9)و در التوحید نیز روایتی از سهل مثل آن آمده است.(10)

روایت 96

کافی: ابی بصیر می‌گوید: شنیدم امام صادق علیه السّلام می‌فرمود: همیشه خدای عز و جل پروردگار ما بوده و علم ذات او بوددر زمانی که معلومی نبوده، شنوائی ذات او بود در زمانی که مسموع و شنیدنی نبوده، بینایی ذات او بود در زمانی که دیدنی نبوده، توانایی و قدرت ذاتش بود در زمانی که مقدور قدرت‌پذیر نبوده است. پس چون همه چیز را پدید آورد، علمش بر معلوم و دانستنی واقع شد و شنیدنش بر شنیدنی و مسموع و بینایی‌اش بر دیدنی، و قدرت و توانائی اش بر توان‌پذیر. ابی بصیر می‌گوید: پرسیدم: همیشه خدا در حرکت بوده؟ فرمود: برتر است خدا از این، حرکت صفتی است حادث و پدیدآمده، ازلی نیست، خدای عز و جل بود و متکلم نبود.(11)

در التوحید، علی بن ابراهیم مانند آن را روایت کرده است.(12)

روایت 97

کافی


1) في المصدر: ابتداعا.

2) الكافي: ج 1، ص 105.

3) العلل. ج 1، ص 9.

4) التوحيد: 57.

5) في المصدر: و كان.

6) الكافي: ج 1، ص 107.

7) التوحيد: 88.

8) . الکافی 1 : 105

9) . العلل 1 : 9

10) . التوحید : 57

11) . الکافی 1 : 107

12) . التوحید : 88

هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام قَالَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ: كَانَ اللَّهُ وَ لَا شَيْ‌ءَ غَيْرُهُ وَ لَمْ يَزَلْ عَالِماً فَعِلْمُهُ بِهِ قَبْلَ كَوْنِهِ كَعِلْمِهِ بِهِ بَعْدَ كَوْنِهِ‌(1).

«98»

وَ مِنْهُ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَي عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَي عَنْ أَيُّوبَ بْنِ‌(2)نُوحٍ: أَنَّهُ كَتَبَ إِلَي أَبِي الْحَسَنِ عليه السلام يَسْأَلُهُ عَنِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَ كَانَ يَعْلَمُ الْأَشْيَاءَ قَبْلَ أَنْ خَلَقَ الْأَشْيَاءَ وَ كَوَّنَهَا أَوْ لَمْ يَعْلَمْ ذَلِكَ حَتَّي خَلَقَهَا وَ أَرَادَ خَلْقَهَا وَ تَكْوِينَهَا فَعَلِمَ مَا خَلَقَ عِنْدَ مَا خَلَقَ وَ مَا(3)كَوَّنَ عِنْدَ مَا كَوَّنَ فَوَقَّعَ بِخَطِّهِ عليه السلام لَمْ يَزَلِ اللَّهُ عَالِماً بِالْأَشْيَاءِ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ الْأَشْيَاءَ كَعِلْمِهِ بِالْأَشْيَاءِ بَعْدَ مَا خَلَقَ الْأَشْيَاءَ(4).

التوحيد، عن أحمد بن محمد بن يحيي عن أبيه: مثله‌(5).

«99»

الْكَافِي، عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ حَمْزَةَ قَالَ: كَتَبْتُ إِلَي الرَّجُلِ‌(6)عليه السلام أَسْأَلُهُ أَنَّ مَوَالِيَكَ اخْتَلَفُوا فِي الْعِلْمِ فَقَالَ بَعْضُهُمْ لَمْ يَزَلِ اللَّهُ عَالِماً قَبْلَ فِعْلِ الْأَشْيَاءِ وَ قَالَ بَعْضُهُمْ لَا نَقُولُ لَمْ يَزَلْ عَالِماً لِأَنَّ مَعْنَي يَعْلَمُ يَفْعَلُ فَإِنْ أَثْبَتْنَا الْعِلْمَ فَقَدْ أَثْبَتْنَا فِي الْأَزَلِ مَعَهُ شَيْئاً فَإِنْ رَأَيْتَ جَعَلَنِيَ اللَّهُ فِدَاكَ أَنْ تُعَلِّمَنِي مِنْ ذَلِكَ مَا أَقِفُ عَلَيْهِ وَ لَا أَجُوزُهُ فَكَتَبَ عليه السلام بِخَطِّهِ لَمْ يَزَلِ اللَّهُ تَعَالَي عَالِماً تَبَارَكَ وَ تَعَالَي ذِكْرُهُ‌(7).

بيان

قد مر شرح هذا الخبر و يدل زائدا علي ما سبق في الأخبار علي أنه كان معلوما عند الأصحاب أنه لا يجوز أن يكون شي‌ء مع الله في الأزل و لما توهموا

امام باقرعلیه السّلام فرمود: خدا بود و غیر او نبود، همیشه دانا بوده، علم او به هر چیز پیش از بودن آن چیز، مانندعلم او است به آن چیز پس از بودن و وجود آن.(8)

روایت 98

کافی: ایوب بن نوح از امام رضا علیه السّلام پرسید: آیا خدای عز و جل همه چیز را می‌دانست، پیش از آنکه همه چیز را بیافریند و به وجود آورد، یا نمی‌دانست آن را تا اینکه آن‌ها راخلق کرد و خواست آن‌ها را بیافریند و به وجود بیاورد و علم پیدا کرد به آنچه آفرید هنگامی که آفرید و آنچه را به وجود آورد هنگامی که به وجود آورد. پس امام علیه السّلام به خط خود نگاشت: همیشه خدا دانا بود به همه چیز، پیش از آنکه اشیاء را بیافریند، مانند علم او به آن‌ها پس از آنکه همه چیز را آفرید.(9)

در التوحید روایتی مانند آن نقل شده است.(10)

روایت 99

کافی: جعفر بن محمّد بن ابی حمزه، نقل می‌کند: به آن مرد(ظاهراً امام حسن عسکری علیه السلام)نوشتم و پرسیدم که دوستان و پیروانت در باره علم اختلاف دارند. برخی می‌گویند خدا پیش از خلق اشیاء، دانا بوده؛ بعضی می‌گویند: ما نمی‌گوئیم همیشه خدا دانا بوده چون معنی «می‌داند» این است که می‌کند، و اگر علم به اشیاء را برای او ثابت کنیم، همراه و در کنار او بودن چیزی را در ازل ثابت کرده ایم، پس قربانت می‌گردم اگر بیاموزی به من چیزی را که در آن مانده‌ام و متوقف شده‌ام. به خط خودش نوشت: همیشه خدای تعالی دانا بوده! مبارک و بلند مرتبه است ذکر و یادش.(11)

توضیح

شرح این خبر پیش از این داده شد و اضافه بر آن اخبار که بیان شد، دلالت دارد بر اینکه برای اصحاب مشخص بوده که نمی‌تواند چیزی در ازل در کنار خدا باشد و چون گمان کردند


1) الكافي: ج 1، ص 107.

2) من أصحاب الهادي عليه السلام ثقة روي عنه سعد بن عبد اللّه بلا واسطة و بواسطة محمّد بن عيسي بن عبيد.

3) في التوحيد: فعلم ما خلق و ما كون ... .

4) الكافي: ج 1، ص 107.

5) التوحيد: 92. و في المصدر: أحمد بن محمّد بن يحيي عن سعد بن عبد اللّه عن ايوب بن نوح. و لا بأس به، لان أحمد بن محمّد بن يحيي يروي عن سعد بلا واسطة و بواسطة أبيه.

6) الظاهر ان المراد به الحسن بن عليّ العسكريّ عليهما السلام.

7) الكافي: ج 1، ص 107.

8) . الکافی 1 : 107

9) . الکافی 1 : 107

10) . التوحید : 92

11) . الکافی 1 : 107

أن العلم يستلزم حصول صورة نفوا العلم في الأزل لئلا يكون معه تعالي غيره قياسا علي الشاهد فلم يتعرض عليه السلام لإبطال توهمهم و أثبت العلم القديم له تعالي و بالجملة هذه الأخبار صريحة في أن المخلوقات كلها مسبوقة بعدم يعلمها سبحانه في حال عدمها.

«100»

الْكَافِي، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَي عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَبْدِ الصَّمَدِ بْنِ بَشِيرٍ عَنْ فُضَيْلِ سُكَّرَةَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنْ رَأَيْتَ أَنْ تُعَلِّمَنِي هَلْ كَانَ اللَّهُ جَلَّ وَجْهُهُ‌(1)يَعْلَمُ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ الْخَلْقَ أَنَّهُ وَحْدَهُ فَقَدِ اخْتَلَفَ مَوَالِيكَ فَقَالَ بَعْضُهُمْ قَدْ كَانَ يَعْلَمُ‌(2)قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ شَيْئاً مِنْ خَلْقِهِ وَ قَالَ بَعْضُهُمْ إِنَّمَا مَعْنَي يَعْلَمُ يَفْعَلُ فَهُوَ الْيَوْمَ يَعْلَمُ أَنَّهُ لَا غَيْرُهُ قَبْلَ فِعْلِ الْأَشْيَاءِ فَقَالُوا(3)إِنْ أَثْبَتْنَا أَنَّهُ لَمْ يَزَلْ عَالِماً بِأَنَّهُ لَا غَيْرُهُ فَقَدْ أَثْبَتْنَا مَعَهُ غَيْرَهُ فِي أَزَلِيَّتِهِ فَإِنْ رَأَيْتَ يَا سَيِّدِي أَنْ تُعَلِّمَنِي مَا لَا أَعْدُوهُ إِلَي غَيْرِهِ فَكَتَبَ مَا زَالَ اللَّهُ عَالِماً تَبَارَكَ وَ تَعَالَي ذِكْرُهُ‌(4).

التوحيد، عن أحمد بن محمد بن يحيي العطار عن أبيه: مثله‌(5).

«101»

الْكَافِي، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَي عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ النَّضْرِ بْنِ سُوَيْدٍ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَيْدٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ: قُلْتُ لَمْ يَزَلِ اللَّهُ مُرِيداً قَالَ إِنَّ الْمُرِيدَ لَا يَكُونُ إِلَّا لِمُرَادٍ مَعَهُ لَمْ يَزَلِ اللَّهُ عَالِماً قَادِراً ثُمَّ أَرَادَ(6).

«102»

وَ مِنْهُ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ وَ مُوسَي بْنِ عَمْرٍو وَ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ عُثْمَانَ عَنِ ابْنِ سِنَانٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ

که وجود علم مستلزم حصول صورتی است، علم به اشیاء را در ازل نفی کردند تا به همراه او غیر او نباشد - از روی قیاس به ظاهر -. و امام علیه السلام متعرض رفع توهم آن‌ها نشد و علم قدیم را برای خدا اثبات کرد. و خلاصه این اخبار صراحت دارد در اینکه مخلوقات همه حادثند و مسبوق به عدم، و خدای سبحان در زمان عدم، آن‌ها را می دانسته و علم به آن‌ها داشته است.

روایت 100

کافی: روایت است که فضیل به امام باقرعلیه السّلام گفت: قربانت گردم! اگر ممکن است به من بیاموز، خدای بزرگ و بلند مرتبه پیش از آنکه خلق را بیافریند، علم به این داشت که یگانه است؟ دوستان شما اختلاف دارند، برخی گفته‌اند: البته پیش از آنکه خلق را بیافریند می‌دانست، و برخی می‌گویند، معنی دانستن و علم پیدا کردن، عمل کردن است؛ و او امروز می‌داند که او بود و غیر او نبود، نه پیش از آفریدن اشیاء. و گفته‌اند که اگر ثابت کنیم او همیشه دانا بوده، و او است و جز او نبوده، اثبات کردیم که در ازل چیزی با او بوده است.

پس اگر خواهی ای مولای من! آن را به من بیاموز تا غیر از آن به چیز دیگر فکر نکنم. پس نوشت: همیشه خدا تبارک و تعالی دانا بوده است.(7)

در التوحید از احمد بن محمّد بن یحیی عطار روایتی مثل آن ذکر شده است.(8)

روایت 101

کافی: عاصم بن حمید از امام صادق علیه السلام پرسید: آیا همیشه خدا اراده‌کننده و خواهان بوده؟ فرمود: اراده‌کننده، بی‌مراد(بدون آنچه آن را اراده می‌کنند) نمی‌شود، همیشه خدا دانا و توانا بوده و سپس اراده کرده است.(9)

روایت 102

کافی: ابن سنان از امام رضا علیه السّلام پرسید:


1) في التوحيد: جل ذكره.

2) في التوحيد: قد كان يعلم تبارك و تعالي انه وحده.

3) في التوحيد: و قالوا.

4) الكافي: ج 1، ص 108.

5) التوحيد: 92.

6) الكافي: ج 1، ص 109، و قد نقل المؤلّف- رحمه اللّه- الرواية في ضمن بيان الحديث الرقم 12 عن التوحيد عن عاصم بن حميد عن أبي عبد اللّه عليه السلام.

7) . الکافی 1 : 108

8) . التوحید : 92

9) . الکافی 1 : 109

الرِّضَا عليه السلام هَلْ كَانَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَارِفاً بِنَفْسِهِ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ الْخَلْقَ قَالَ نَعَمْ قُلْتُ يَرَاهَا وَ يَسْمَعُهَا قَالَ مَا كَانَ‌(1)مُحْتَاجاً إِلَي ذَلِكَ لِأَنَّهُ لَمْ يَكُنْ يَسْأَلُهَا وَ لَا يَطْلُبُ مِنْهَا هُوَ نَفْسُهُ وَ نَفْسُهُ هُوَ قُدْرَتُهُ نَافِذَةٌ فَلَيْسَ‌(2)يَحْتَاجُ‌(3)أَنْ يُسَمِّيَ نَفْسَهُ لَكِنِ‌(4)اخْتَارَ لِنَفْسِهِ أَسْمَاءً لِغَيْرِهِ يَدْعُوهُ بِهَا الْخَبَرَ(5).

التوحيد، و العيون، و معاني الأخبار، عن أبيه عن أحمد بن إدريس: مثله.

«103»

الْكَافِي، مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَي وَ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ جَمِيعاً رَفَعَاهُ إِلَي أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام: أَنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام قَامَ خَطِيباً فَقَالَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْأَحَدِ الصَّمَدِ الْمُتَفَرِّدِ الَّذِي لَا مِنْ شَيْ‌ءٍ كَانَ وَ لَا مِنْ شَيْ‌ءٍ خَلَقَ مَا كَانَ إِلَي قَوْلِهِ وَ لَمْ يَتَكَأَّدْهُ صُنْعُ شَيْ‌ءٍ كَانَ إِنَّمَا قَالَ لِمَا شَاءَ(6)كُنْ فَكَانَ ابْتَدَعَ مَا خَلَقَ بِلَا مِثَالٍ سَبَقَ وَ لَا تَعَبٍ وَ لَا نَصَبٍ وَ كُلُّ صَانِعِ شَيْ‌ءٍ فَمِنْ شَيْ‌ءٍ صَنَعَ وَ اللَّهُ لَا مِنْ شَيْ‌ءٍ صَنَعَ مَا خَلَقَ وَ كُلُّ عَالِمٍ فَمِنْ بَعْدِ جَهْلٍ تَعَلَّمَ وَ اللَّهُ لَمْ يَجْهَلْ وَ لَمْ يَتَعَلَّمْ أَحَاطَ بِالْأَشْيَاءِ عِلْماً قَبْلَ كَوْنِهَا فَلَمْ يَزْدَدْ بِكَوْنِهَا عِلْماً عِلْمُهُ قَبْلَ أَنْ يُكَوِّنَهَا كَعِلْمِهِ بِهَا(7)بَعْدَ تَكْوِينِهَا إِلَي قَوْلِهِ الْوَاحِدُ الْأَحَدُ الصَّمَدُ الْمُبِيدُ لِلْأَبَدِ وَ الْوَارِثُ لِلْأَمَدِ الَّذِي لَمْ يَزَلْ وَ لَا يَزَالُ وَحْدَانِيّاً أَزَلِيّاً قَبْلَ بَدْءِ الدُّهُورِ وَ بَعْدَ صُرُوفِ‌(8)الْأُمُورِ الْخَبَرَ(9).

ثم قال الكليني رحمه الله هذه الخطبة من مشهورات خطبه عليه السلام حتي لقد ابتذلها

آیا خدای عز و جل پیش از آفرینش خلق به وجود خود معرفت و شناخت داشته است؟ فرمود: آری. پرسید: خود را می‌دید و می‌شنید؟ فرمود: خدا به آن نیاز نداشت، زیرا از خود سؤال نداشت و خواهشی نداشت، او خود بود و خودش او.قدرتش نافذ بود، و نیاز نداشت که خود را بنامد و به اسم خطاب بکند، ولی برای خود اسامی‌ای برگزید که دیگران او را به آن‌ها بخوانند.(10)

احمد بن ادریس نیز مانند آن را آورده است.(11)

روایت 103

کافی: امام صادق علیه السّلام می‌فرماید که امیر المؤمنین علی علیه السلام به سخن ایستاد و فرمود: سپاس از آن خدای یکتا، یگانه، بی‌نیاز، تنها، آنکه نه از چیزی بوده و نه آنچه بود را از چیزی آفرید - تا اینکه فرمود - او را به رنج نمی‌آورد ساختن چیزی که بود. هر چه را خواست، فرمود: باش و بود شد. آفرید آنچه را آفرید، بدون طرح و نمونه قبلی، و بی‌رنج و سختی. هر سازنده و صانعی چیزی را از چیزی می‌سازد و خدا آنچه آفرید را از هیچ ساخت. هر دانایی جهل داشت و بعد آموخت و دانست، و خدا نادان نبوده و نیاموخته. با علم خویش به اشیاء قبل از بودنشان احاطه داشته، و با ایجاد آن‌ها بر علمش افزوده نشده. علمش به آن‌ها پیش از آنکه به وجودشان بیاورد، همان علم او بود پس از آنکه بودشان کرد(علم او به اشیاء، پیش یا بعد از خلقت آن‌ها فرقی نکرده). - و می‌فرماید: - یکتای یگانه بی‌نیاز، پایان‌دهنده به هر چیز و وارث روزگار، آنکه همیشه و پیوسته، یگانه و ازلی است، پیش از پدید آمدن روزگاران و پس از انجام امور.(12)

سپس کلینی رحمه الله گفته است: این خطبه ازخطبه‌های مشهور آن حضرت علیه السّلام است تا آنجا که همه آن را دست به دست کردند


1) في التوحيد: ما كان اللّه.

2) في التوحيد: و ليس.

3) في العيون: إلي أن يسمي.

4) كذا في التوحيد، و في الكافي و العيون و معاني الأخبار: و لكنه.

5) الكافي: ج 1، 113، التوحيد: 129، العيون، ج 1، 129، معاني الأخبار: ص 2.

6) في التوحيد: لما شاء أن يكون كن ... .

7) في الكافي و التوحيد: كعلمه بعد.

8) في التوحيد: صرف.

9) الكافي: ج 1، 134.

10) . الکافی 1 : 113

11) . التوحید : 129، العیون 1 : 129، معانی الأخبار : 2

12) . الکافی 1 : 134

العامة و هي كافية لمن طلب علم التوحيد إذا تدبرها و فهم ما فيها إلي أن قال أ لا ترون إلي قوله لا من شي‌ء كان و لا من شي‌ء خلق ما كان فنفي بقوله لا من شي‌ء كان معني الحدوث و كيف أوقع علي ما خلقه‌(1)صفة الخلق و الاختراع بلا أصل و لا مثال نفيا لقول من قال إن الأشياء كلها محدثة بعضها من بعض و إبطالا لقول الثنوية الذين زعموا أنه لا يحدث شيئا إلا من أصل و لا يدبر إلا باحتذاء المثال فدفع عليه السلام بقوله لا من شي‌ء خلق ما كان جميع حجج الثنوية و شبههم لأن أكثر ما تعتمد الثنوية في حدوث العالم أن يقولوا لا يخلو من أن يكون الخالق خلق الأشياء من شي‌ء أو من لا شي‌ء فقولهم من شي‌ء خطأ و قولهم من لا شي‌ء مناقضة و إحالة لأن من يوجب شيئا و لا شي‌ء ينفيه فأخرج أمير المؤمنين عليه السلام هذه اللفظة علي أبلغ الألفاظ و أصحها و قال عليه السلام لا من شي‌ء خلق ما كان فنفي من إذ كانت توجب شيئا و نفي الشي‌ء إذ كان كل شي‌ء مخلوقا محدثا لا من أصل أحدثه الخالق كما قالت الثنوية إنه خلق من أصل قديم فلا يكون تدبير إلا باحتذاء مثال.

التوحيد، عن علي بن أحمد الدقاق عن محمد الأسدي و أحمد بن يحيي بن زكريا القطان عن بكر بن عبد الله بن حبيب عن تميم بن بهلول عن أبيه عن أبي معاوية عن الحصين بن عبد الرحمن عن أبيه و عن أحمد بن محمد بن الصقر عن محمد بن العباس بن بسام عن سعيد بن محمد البصري عن عمرة بنت أوس‌(2)عن الحصين بن عبد الرحمن عن أبيه عن الصادق عليه السلام عن آبائه عليهم السلام: مثله‌(3).

«104»

الْكَافِي، وَ عَنْهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ رَفَعَهُ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ: قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام لِذِعْلِبٍ إِنَّ رَبِّي لَطِيفُ اللَّطَافَةِ لَا يُوصَفُ بِاللُّطْفِ قَبْلَ كُلِّ شَيْ‌ءٍ لَا يُقَالُ شَيْ‌ءٌ قَبْلَهُ إِلَي قَوْلِهِ لَا تَحْوِيهِ الْأَمَاكِنُ وَ لَا تَضَمَّنُهُ الْأَوْقَاتُ إِلَي قَوْلِهِ

و به ما رساندند، و همین بس است برای کسی که جویای علم توحید و خداشناسی باشد که در آن اندیشه و تأمل کند و آنچه در آن است بفهمد. آیا نمی‌نگرید به این کلامش که «نه از چیزی بوده‌اند، نه آنچه بوده را از چیزی آفریده» و با این گفته خود که «از چیزی نبوده»، معنی حدوث را از او نفی کرده، و چگونه صفت خلق و آفرینش و ابداع بی‌ماده و نمونه بر آفریده‌های او واقع شده، برای رد گفته کسانی که می‌گویند همه چیز از همدیگر پدید شدند و هر چیزی از چیز دیگر، و برای ابطال اندیشه قائلین به ثنویت که گمان می‌کنند چیزی جز از مایه‌ای و عنصری دیگر پدید نمی‌شود و ساخته نمی‌شود جز از روی نمونه. و با این بیان خود که فرمود « هر چه بوده را از هیچ آفریده»، همه دلایل و استدلال‌های ثنویه و شبهات آنان را رد کرد، چون بیشتر چیزی که ثنویه در حدوث جهان به آن تکیه می‌کنند این است که می‌گویند، از این دو حالت بیرون نیست که: آفریننده، یا اشیاء را از چیزی آفریده، یا از ناچیز و هیچ؛ و گفته آن‌ها مبنی برآفریدن از چیزی اشتباه است و آفریدن از ناچیز و هیچ هم تناقض است و محال، زیرا نمی‌شود چیزی از ناچیز و هیچ باشد، و امیر المؤمنین علیه السّلام این واژه را رساتر و صحیح‌تر آورد و فرمود: «لا من شیء خلق ما کان»، آنچه بوده را از چیزی نیافریده، و با کلمه «من» این که چیزی بوده را نفی کرده، و بودن شیء را هم نفی کرده، زیرا هر چیزی که آفریده و پدید شده است، از ماده‌ای نیست که خدا او را از آن پدید کرده باشد، چنانچه ثنویه می‌گویند که خدا اشیاء را از ماده قدیم پدید کرده و تدبیر همان خلق بر اساس نمونه و مثال قبلی است.

در التوحید از امام صادق علیه السّلام چنین روایتی بیان شده است.(4)

روایت 104

کافی: امام صادق علیه السّلام می‌فرماید: امیر المؤمنین علی علیه السّلام به ذعلب فرمود: به راستی پروردگارم لطافت لطیفی دارد، به لطف نمی‌شود وصفش کرد، قبل از هر چیز است و گفته نمی‌شود چیزی پیش از اوست ... مکان‌ها او را در خود جای نمی‌دهند، و زمان او را در بر نمی‌گیرند ...


1) في الكافي: علي ما أحدثه.

2) في المصدر: بنت أويس.

3) التوحيد: 18.

4) . التوحید : 18

سَبَقَ الْأَوْقَاتَ كَوْنُهُ وَ الْعَدَمَ وُجُودُهُ وَ الِابْتِدَاءَ أَزَلُهُ إِلَي قَوْلِهِ فَفَرَّقَ بَيْنَ قَبْلٍ وَ بَعْدٍ لِيُعْلَمَ أَنْ لَا قَبْلَ لَهُ وَ لَا بَعْدَ لَهُ وَ شَاهَدَهُ بِغَرَائِزِهَا أَنْ لَا غَرِيزَةَ لِمُغْرِزِهَا مُخْبِرَةً بِتَوْقِيتِهَا أَنْ لَا وَقْتَ لِمُوَقِّتِهَا حَجَبَ بَعْضَهَا عَنْ بَعْضٍ لِيُعْلَمَ أَنْ لَا حِجَابَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ خَلْقِهِ كَانَ رَبّاً إِذْ لَا مَرْبُوبَ وَ إِلَهاً إِذْ لَا مَأْلُوهَ وَ عَالِماً إِذْ لَا مَعْلُومَ وَ سَمِيعاً إِذْ لَا مَسْمُوعَ‌(1).

بيان

ظاهر قوله عليه السلام ففرق بين قبل و بعد أنه سبحانه ليس بزماني أصلا و يحتمل أن يكون المعني جعل حدوث كل شي‌ء منوطا بوقت ليعلم أنه لا ابتداء لوجوده أو جعل الأشياء بعضها علة لبعض ليعلم أن لا علة له و هما بعيدان و الأخير أبعد و كذا قوله أن لا وقت لموقتها ظاهره نفي الزمان و إن احتمل الوجه الثاني و كذا قوله أولا لا تضمنه الأوقات يدل علي ذلك و إن احتمل أن يراد به لم يكن قبله و بعده زمان فيكون قد تضمنه و قد مر الكلام في قوله سبق الأوقات كونه و دلالة سائر الفقرات علي حدوث ما سواه سبحانه ظاهرة.

«105»

الْكَافِي، عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ شَبَابٍ الصَّيْرَفِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ سَيْفِ بْنِ عَمِيرَةَ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ قُتَيْبَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ: خَطَبَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام النَّاسَ بِالْكُوفَةِ فَقَالَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الْمُلْهِمِ عِبَادَهُ حَمْدَهُ وَ فَاطِرِهِمْ عَلَي مَعْرِفَةِ رُبُوبِيَّتِهِ الدَّالِّ عَلَي وُجُودِهِ بِخَلْقِهِ وَ بِحُدُوثِ خَلْقِهِ عَلَي أَزَلِهِ إِلَي قَوْلِهِ وَ لَا أَمَدَ لِكَوْنِهِ وَ لَا غَايَةَ لِبَقَائِهِ‌(2).

«106»

قَالَ وَ رَوَاهُ مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَيْنِ عَنْ صَالِحِ بْنِ حَمْزَةَ عَنْ فَتْحِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ مَوْلَي بَنِي هَاشِمٍ قَالَ: كَتَبْتُ إِلَي أَبِي إِبْرَاهِيمَ عليه السلام أَسْأَلُهُ عَنْ شَيْ‌ءٍ مِنَ التَّوْحِيدِ فَكَتَبَ إِلَيَّ بِخَطِّهِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الْمُلْهِمِ عِبَادَهُ حَمْدَهُ وَ ذَكَرَ مِثْلَ مَا رَوَاهُ سَهْلٌ إِلَي قَوْلِهِ أَوَّلُ الدِّيَانَةِ مَعْرِفَتُهُ وَ كَمَالُ مَعْرِفَتِهِ تَوْحِيدُهُ وَ كَمَالُ تَوْحِيدِهِ نَفْيُ الصِّفَاتِ عَنْهُ بِشَهَادَةِ كُلِّ صِفَةٍ أَنَّهَا غَيْرُ الْمَوْصُوفِ وَ شَهَادَةِ الْمَوْصُوفِ أَنَّهُ غَيْرُ الصِّفَةِ وَ شَهَادَتِهِمَا جَمِيعاً بِالتَّثْنِيَةِ الْمُمْتَنِعِ مِنْهُ الْأَزَلُ إِلَي قَوْلِهِ عَالِمٌ إِذْ لَا مَعْلُومَ وَ خَالِقٌ إِذْ لَا مَخْلُوقَ

بودن و وجودش بر زمان‌ها تقدم دارد و وجودش بر نیستی. نقطه آغاز ازلیت او است ... جدا کرد قبل را از بعد تا دانسته شود که او نه قبلی دارد نه بعدی. و با غریزه‌هایشان دلیلی آورد بر اینکه غریزه آفرین خود غریزه ندارد. به توقیت و زمان‌بردار کردن آنان از این خبر داد که وقت‌گذارنده آن‌ها وقت ندارد و زمانی بر آن متصور نیست، بین آن‌ها نسبت به یکدیگر پرده و حجاب قرار داد تا مشخص شود که میان او و خلقش پرده و حجابی نیست. رب بود آنگاه که مربوب و پرورش‌یافته‌ای نبود، و خدا و معبود بود آنگاه که عبدی نبود. دانا بود آنگاه که معلوم و دانسته‌ای نبود، شنوا بود آنگاه که شنیدنی وجود نداشت.(3)

توضیح

از ظاهر این کلام امام علیه السّلام «جدا کرد میان قبل و بعد»، این برمی‌آید که حقیقت خدا زمانی نیست و شاید مقصود این است که حدوث هر چیزی را منوط به وقتی ساخت تا بدانند که وجودش آغازی ندارد، یا اشیاء را علت یکدیگر ساخت تا بدانند که او علتی ندارد، و این دو معنی بعیدند و دومی بعیدتر است، و همچنین ظاهر این کلام او «وقت‌گذارنده آن‌ها وقت ندارد و زمانی بر آن متصور نیست» دلالت دارد بر نفی زمان از او اگرچه وجه دوم محتمل است، و همچنین سخن نخست او که «زمان او را در برنمی‌گیرد» بر آن دلالت دارد، گرچه ممکن است مقصود این باشد که پیش از او و بعد از او زمانی نیست تا او را در بربگیرد و درباره این کلام او که «بودن و وجودش بر زمان تقدم دارد» سخن گفته شد و ظاهر سایر عبارات بر حادث بودن هر چه غیر او دلالت دارد.

روایت 105

کافی: امام صادق علیه السّلام می‌فرماید: امیرالمؤمنین علیه السلام در کوفه در ضمن خطبه‌ای برای مردم فرمود: سپاس از آن خداست که حمد خود را به دل بندگانش انداخت، و آنان را به فطرت خداشناسی خود آفرید، خلقش را دلیل وجودش قرار داد، و حدوث خلقش را دلیل ازلی بودنش - تا آنجا که فرمود: - طول و مدتی برای بود و وجودش نیست،و برای بقاء و جاودانی‌اش نهایتی وجود ندارد.(4)

روایت 106

کافی: فتح بن عبد اللَّه مولی بنی هاشم روایت می‌کند که از امام موسی کاظم علیه السّلام درباره توحید پرسیدم و او به خط خود برای من نوشت: سپاس از آن خدا است که حمد خود را بر دل بنده‌ها گذاشت - و مانند آنچه سهل روایت کرده آورده - تا آنجا که فرمود: آغاز دین شناخت و معرفت او است، و کمال معرفت، توحید و یگانه دانستن او، و کمال توحید و یگانه‌شناسی او، نفی صفات است از او، چون هر صفتی شهادت می‌دهد بر اینکه غیر موصوف است و موصوف هم گواه است بر اینکه غیرصفت است، و هر دو گواهند بر دوئیت و دوتا بودن. و دوئیت و دوتا بودن در ازل ممتنع است و ناشدنی ... دانا بود هنگامی که معلوم و دانسته‌ای نبود، خالق بود در زمانی که مخلوقی نبود،


1) الكافي: ج 1، ص 138.

2) الكافي، ج 1، ص 139.

3) . الکافی 1 : 138

4) . الکافی 1 : 139

وَ رَبٌّ إِذْ لَا مَرْبُوبَ وَ كَذَلِكَ يُوصَفُ رَبُّنَا وَ فَوْقَ مَا يَصِفُهُ الْوَاصِفُونَ‌(1).

التوحيد، عن علي بن أحمد الدقاق عن محمد بن جعفر الأسدي عن محمد بن إسماعيل البرمكي عن علي بن عباس عن جعفر بن محمد الأشعري عن فتح بن يزيد الجرجاني‌(2)عن الرضا عليه السلام: مثله‌(3).

«107»

الْكَافِي، عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ النَّضْرِ(4)وَ غَيْرِهِ عَمَّنْ ذَكَرَهُ عَنْ عَمْرِو بْنِ ثَابِتٍ عَنْ رَجُلٍ سَمَّاهُ عَنْ أَبِي إِسْحَاقَ السَّبِيعِيِّ عَنِ الْحَارِثِ الْأَعْوَرِ قَالَ: خَطَبَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام فَقَالَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَا يَمُوتُ وَ لَا تَنْقَضِي عَجَائِبُهُ لِأَنَّهُ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ مِنْ إِحْدَاثِ بَدِيعٍ لَمْ يَكُنْ إِلَي قَوْلِهِ لَيْسَتْ لَهُ فِي أَوَّلِيَّتِهِ نِهَايَةٌ وَ لَا لِآخِرِيَّتِهِ حَدٌّ وَ لَا غَايَةٌ الَّذِي لَمْ يَسْبِقْهُ وَقْتٌ وَ لَمْ يَتَقَدَّمْهُ زَمَانٌ إِلَي قَوْلِهِ الْأَوَّلِ قَبْلَ كُلِّ شَيْ‌ءٍ وَ لَا قَبْلَ لَهُ وَ الْآخِرِ بَعْدَ كُلِّ شَيْ‌ءٍ وَ لَا بَعْدَ لَهُ إِلَي قَوْلِهِ أَتْقَنَ مَا أَرَادَ خَلْقَهُ مِنَ الْأَشْبَاحِ‌(5)كُلِّهَا لَا بِمِثَالٍ‌(6)سَبَقَ إِلَيْهِ وَ لَا لُغُوبٍ دَخَلَ عَلَيْهِ فِي خَلْقِ مَا خَلَقَ لَدَيْهِ ابْتَدَأَ مَا

رب و پرورنده بود در زمانی که مربوب و پرورده‌ای نبود، و اینچنین توصیف می‌شود پروردگار ما و برتر است از آنچه توصیف‌گران او را توصیف می‌کنند.(7)

در التوحید از امام رضا علیه السّلام حدیثی مانند آن ذکر شده است.(8)

روایت 107

کافی: امیرالمؤمنین علیه السّلام در ضمن خطبه‌ای فرمودند: سپاس از آن خدا است که نمی‌میرد و شگفتی‌های او پایان نمی‌پذیرد زیرا هر روز در کاری است و پدیده تازه‌ای می‌آورد که نبوده ... آغاز او را نهایتی نیست و انتها و آخر او حد و غایتی ندارد، کسی است که زمانی پیش از او نبوده و زمانی بر او تقدم نداشته ... آغاز پیش از هر چیز است و قبلی برای او نیست و آخر پس از هر چیز است و بعدی برای او نیست ... به محکم‌ترین وجه هر چه را خواست بیافریند ساخت، از هر نمونه بی‌مانندی که پیش از آن بوده، و بی‌رنج و خستگی در آفرینش هر آنچه آفریده،


1) الكافي: ج 1، ص 140.

2) فتح بن يزيد أبو عبد اللّه الجرجاني عده الشيخ تارة من أصحاب الهادي عليه السلام و اخري ممن لم يرو عنهم عليهم السلام و روي الكليني- ره- عدة روايات عنه عن ابي الحسن الرضا عليه السلام و لذلك انكر بعضهم روايته عن الهادي و نسب السهو الي قلم الشيخ- ره- لكن روي في كشف الغمّة عنه عن الهادي عليه السلام و قال في التعليقة يظهر من بعض الروايات غاية اخلاصه لابي الحسن و هو الهادي علي ما نقله في كشف الغمّة و في موضعين من الرواية قال له« يرحمك اللّه» و في الرواية انه توهم ربوبية الأئمّة عليهم السلام فنهاه أبو الحسن عليه السلام و قال بالامامة( انتهي).

3) التوحيد: 26.

4) في المصدر« عن النصر» و أحمد بن النضر أبو الحسن الجعفي مولي كوفيّ ثقة، و اما النضر فالمسمي به كثير لكن لم نجد رواية البرقي عن أحدهم سوي« النضر بن سويد الصيرفي الكوفيّ الثقة» و اللّه العالم.

5) في بعض النسخ و كذا في التوحيد: الأشياء.

6) في التوحيد، بلا مثال.

7) . الکافی 1 : 140

8) . التوحید : 26

أَرَادَ ابْتِدَاءَهُ وَ أَنْشَأَ مَا أَرَادَ إِنْشَاءَهُ عَلَي مَا أَرَادَ(1)مِنَ الثَّقَلَيْنِ‌(2)لِيَعْرِفُوا(3)بِذَلِكَ رُبُوبِيَّتَهُ الْخُطْبَةَ(4).

التوحيد، عن أبيه عن سعد بن عبد الله عن أحمد بن محمد بن خالد: مثله‌(5).

«108»

تَفْسِيرُ الْفُرَاتِ، عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْفَزَارِيِّ بِإِسْنَادِهِ عَنْ قَبِيصَةَ الْجُعْفِيِّ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَي الصَّادِقِ عليه السلام وَ عِنْدَهُ جَمَاعَةٌ فَسَلَّمْتُ وَ جَلَسْتُ وَ قُلْتُ أَيْنَ كُنْتُمْ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ اللَّهُ سَمَاءً مَبْنِيَّةً وَ أَرْضاً مَدْحِيَّةً أَوْ ظُلْمَةً أَوْ نُوراً(6)قَالَ يَا قَبِيصَةُ كُنَّا أَشْبَاحَ نُورٍ حَوْلَ الْعَرْشِ نُسَبِّحُ اللَّهَ قَبْلَ أَنْ يُخْلَقَ آدَمُ بِخَمْسَةَ عَشَرَ أَلْفَ عَامٍ الْخَبَرَ(7).

«109»

كِتَابُ تَأْوِيلِ الْآيَاتِ، نُقِلَ مِنْ كِتَابِ الْمِعْرَاجِ لِلصَّدُوقِ رحمه الله بِإِسْنَادِهِ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله يُخَاطِبُ عَلِيّاً عليه السلام يَا عَلِيُّ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي كَانَ وَ لَا شَيْ‌ءَ مَعَهُ فَخَلَقَنِي وَ خَلَقَكَ زَوْجَيْنِ‌(8)مِنْ نُورِ جَلَالِهِ فَكُنَّا أَمَامَ عَرْشِ رَبِّ الْعَالَمِينَ نُسَبِّحُ اللَّهَ وَ نُقَدِّسُهُ وَ نُحَمِّدُهُ وَ نُهَلِّلُهُ وَ ذَلِكَ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرَضِينَ الْخَبَرَ.

«110»

كِتَابُ الْمُقْتَضَبِ، عَنْ سَلْمَانَ الْفَارِسِيِّ رحمه الله قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله: يَا سَلْمَانُ خَلَقَنِيَ اللَّهُ مِنْ صَفَاءِ نُورِهِ فَدَعَانِي فَأَطَعْتُهُ فَخَلَقَ‌(9)مِنْ نُورِي عَلِيّاً فَدَعَاهُ فَأَطَاعَهُ فَخَلَقَ مِنْ نُورِي وَ نُورِ عَلِيٍّ فَاطِمَةَ فَدَعَاهَا فَأَطَاعَتْهُ فَخَلَقَ مِنِّي وَ مِنْ

هر آنچه را خواسته آغاز کرده و هر چه خواسته، از جن و انس ایجاد کرده تا به وسیله آن ربوبیت و پروردگاری او را بشناسند ... تا پایان خبر.(10)

در التوحید از احمد بن محمّد بن خالد مانند آن آمده.(11)

روایت 108

تفسیر فرات الکوفی: قبیصه جعفی از امام صادق علیه السّلام پرسید: شما کجا بودید پیش از آنکه خدا آسمانی ساخته و زمینی گسترده یا تاریکی و نوری آفریده باشد؟ فرمود: ای قبیصه! ما اشباح و نمونه‌هایی از نور بودیم در پیرامون عرش و خدا را پانزده هزار سال پیش از خلق آدم تسبیح می‌گفتیم.(12)

روایت 109

تأویل الایات: رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله به امام علی علیه السلام فرمود: ای علی! خدای تبارک و تعالی بود و چیزی با او نبود، پس مرا و تو را با هم از نور و جلالش آفرید، و ما در مقابل عرش پروردگار جهانیان بودیم. خدا را تسبیح و تقدیس و سپاس و حمد می‌کردیم، پیش از آنکه آسمان و زمین‌ها آفریده شوند.

روایت 110

المقتضب: از سلمان فارسی نقل شده که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: ای سلمان! خدا مرا از پاکی نورش آفرید، مرا خواند و اطاعت کردم، و از نورم علی را آفرید و او را خواند و او اطاعتش کرد، پس از نور من و علی فاطمه را آفرید و او را خواند و اطاعتش کرد، پس از من و از علی


1) في التوحيد: اراده.

2) في الكافي: الثقلين من الجن و الانس لتعرفوا.

3) في التوحيد: لتعرف.

4) الكافي: ج 1، ص 141.

5) التوحيد: 13.

6) في المخطوطة، و نورا.

7) تفسير فرات الكوفيّ: 207.

8) في بعض النسخ: روحين.

9) في بعض النسخ« و خلق» في المواضع الثلاثة.

10) . الکافی 1 : 141

11) . التوحید : 13

12) . تفسیر فرات الکوفی : 207

عَلِيٍّ وَ مِنْ فَاطِمَةَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ فَدَعَاهُمَا فَأَطَاعَاهُ ثُمَّ خَلَقَ مِنْ نُورِ الْحُسَيْنِ تِسْعَةَ أَئِمَّةٍ فَدَعَاهُمْ فَأَطَاعُوهُ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ اللَّهُ سَمَاءً مَبْنِيَّةً أَوْ أَرْضاً مَدْحِيَّةً أَوْ هَوَاءً أَوْ مَاءً أَوْ مَلَكاً أَوْ بَشَراً وَ كُنَّا بِعِلْمِهِ أَنْوَاراً نُسَبِّحُهُ وَ نَسْمَعُ لَهُ وَ نُطِيعُ الْخَبَرَ.

الإختصاص، بإسناده إلي سلمان: مثله.

«111»

كِتَابُ رِيَاضِ الْجِنَانِ، لِفَضْلِ اللَّهِ الْفَارِسِيِّ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَنَسٍ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله: خَلَقَنَا اللَّهُ نَحْنُ حَيْثُ لَا سَمَاءٌ مَبْنِيَّةٌ وَ لَا أَرْضٌ مَدْحِيَّةٌ وَ لَا عَرْشٌ وَ لَا جَنَّةٌ وَ لَا نَارٌ كُنَّا نُسَبِّحُهُ الْخَبَرَ.

«112»

وَ بِإِسْنَادِهِ إِلَي جَابِرٍ الْجُعْفِيِّ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام قَالَ قَالَ: يَا جَابِرُ كَانَ اللَّهُ وَ لَا شَيْ‌ءَ غَيْرُهُ وَ لَا مَعْلُومَ وَ لَا مَجْهُولَ فَأَوَّلُ مَا ابْتَدَأَ مِنْ خَلْقٍ خَلَقَهُ أَنْ خَلَقَ مُحَمَّداً صلي الله عليه و آله وَ خَلَقَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ مَعَهُ مِنْ نُورِ عَظَمَتِهِ فَأَوْقَفَنَا أَظِلَّةً خَضْرَاءَ بَيْنَ يَدَيْهِ حَيْثُ لَا سَمَاءٌ وَ لَا أَرْضٌ وَ لَا مَكَانٌ وَ لَا لَيْلٌ وَ لَا نَهَارٌ وَ لَا شَمْسٌ وَ لَا قَمَرٌ يَفْصِلُ نُورُنَا مِنْ نُورِ رَبِّنَا كَشُعَاعِ الشَّمْسِ مِنَ الشَّمْسِ نُسَبِّحُ اللَّهَ وَ نُقَدِّسُهُ وَ نُحَمِّدُهُ وَ نَعْبُدُهُ حَقَّ عِبَادَتِهِ ثُمَّ بَدَا لِلَّهِ أَنْ يَخْلُقَ الْمَكَانَ فَخَلَقَهُ‌(1)وَ كَتَبَ عَلَي الْمَكَانِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ عَلِيٌّ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ وَ وَصِيُّهُ بِهِ أَيَّدْتُهُ وَ نَصَرْتُهُ ثُمَّ خَلَقَ اللَّهُ الْعَرْشَ فَكَتَبَ عَلَي سُرَادِقَاتِ الْعَرْشِ مِثْلَ ذَلِكَ ثُمَّ خَلَقَ اللَّهُ السَّمَاوَاتِ فَكَتَبَ عَلَي أَطْرَافِهَا مِثْلَ ذَلِكَ ثُمَّ خَلَقَ الْجَنَّةَ وَ النَّارَ فَكَتَبَ عَلَيْهِمَا مِثْلَ ذَلِكَ ثُمَّ خَلَقَ الْمَلَائِكَةَ فَأَسْكَنَهُمُ‌(2)السَّمَاءَ ثُمَّ خَلَقَ الْهَوَاءَ فَكَتَبَ عَلَيْهِ مِثْلَ ذَلِكَ ثُمَّ خَلَقَ الْجِنَّ فَأَسْكَنَهُمُ الْهَوَاءَ ثُمَّ خَلَقَ الْأَرْضَ فَكَتَبَ عَلَي أَطْرَافِهَا مِثْلَ ذَلِكَ فَبِذَلِكَ يَا جَابِرُ قَامَتِ السَّمَاوَاتُ بِغَيْرِ عَمَدٍ وَ ثَبَتَتِ الْأَرْضُ ثُمَّ خَلَقَ اللَّهُ آدَمَ مِنْ أَدِيمِ الْأَرْضِ ثُمَّ سَاقَ الْحَدِيثَ الطَّوِيلَ إِلَي قَوْلِهِ فَنَحْنُ أَوَّلُ خَلْقِ اللَّهِ وَ أَوَّلُ خَلْقٍ عَبَدَ اللَّهَ وَ سَبَّحَهُ وَ نَحْنُ سَبَبُ الْخَلْقِ وَ سَبَبُ تَسْبِيحِهِمْ وَ عِبَادَتِهِمْ مِنَ الْمَلَائِكَةِ وَ الْآدَمِيِّينَ تَمَامَ الْخَبَرِ.

و از فاطمه، حسن و حسین را آفرید و آنان را خواند و فرمانش بردند. سپس از نور حسین، نه امام و پیشوا آفرید و آن‌ها را خواند و فرمانش بردند، پیش از اینکه آسمانی ساخته شده و زمینی گسترده، یا هوا، یا آب، یا فرشته، یا آدمی را بیافریند، ما در علم او نورهایی بودیم که تسبیح او را می‌گفتیم و گوش به فرمانش بودیم .

در الاختصاص نیز از سلمان مثل این حدیث آمده است.

روایت 111

ریاض الجنان: رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: خدا ما را آفرید، آنگاه که نه آسمانی پدید آورده بود، و نه زمینی گسترده، و نه عرشی و نه بهشتی و نه دوزخی، ما او را تسبیح می‌کردیم.

روایت 112

و در همان از جابر جعفی نقل شده که امام

باقر علیه السّلام فرمود: ای جابر! خدا بود و چیزی جز او نبود، نه معلوم بود و نه مجهول، آغاز کرد به آفرینش خلقش با آفریدن محمّد صلّی اللَّه علیه و آله و ما اهل بیت را به همراه او از نور عظمتش آفرید و ما را سایه‌های سبزی در برابر خود نگاه داشت، آنجا که نه آسمانی بود و نه زمینی، نه مکانی، نه شب، نه روز و نه خورشید و نه ماه. نور ما از نور پروردگارمان، چون پرتو خورشید ازخورشید جدا می‌شد؛(3)خدا را تسبیح و تقدیس و ستایش و حمد می‌کردیم و او را چنانچه شایسته او بود پرستش می‌کردیم. سپس خدا مکان را آفرید، و بر آن مکان نوشت «لا اله الا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، علی امیرالمؤمنین وصیه به أیدته و نصرته». خدایی جز خدای یگانه نیست و محمد رسول و فرستاده خداست و علی امیرالمومنین و وصی او است و به وسیله او کمکش دادم و یاریش کردم. سپس خدا عرش را آفرید و بر پرده‌های عرش همان را نوشت، سپس آسمان‌ها را آفرید و بر اطراف و گوشه‌های آن مانند آن را نوشت، سپس بهشت و دوزخ را آفرید، و بر آن‌ها مانند آن را نوشت، سپس فرشته‌ها را آفرید و آن‌ها را در آسمان جا داد، سپس هوا را آفرید و بر آن هم مانند آن را نوشت، سپس جن را آفرید و در هوا جا داد، سپس زمین را آفرید و براطراف و گوشه‌هایش مانند آن را نوشت، ای جابر! به خاطرهمین بود که آسمان‌ها بی‌ستون بر پا ماندند و زمین بر جا و ثابت ماند. سپس خدا آدم را از روی زمین آفرید ... سپس این حدیث طولانی را ادامه می‌دهد و می‌گوید، ما نخستین خلق خدائیم، و نخستین آفریده ای که خدا را عبادت کرد و تسبیح گفت. ما سبب خلقت هستیم و سبب تسبیح و عبادت فرشته‌ها و آدمیان.


1) يستفاد من هذه الرواية أن خلق نورهم عليهم السلام كان قبل خلق المكان و لو كان محتاجا إلي المكان لزم خلق المكان قبله أو معه، و الغني عن المكان مجرد فافهم.

2) في بعض النسخ« و أسكنهم» في الموضعين.

3) . در اینجا با فرض صدور این روایت از معصوم علیه السلام نباید توهم شود که نور وجود اهل بیت علیهم السلام از جنس وجود و ذات خداوند است که این امری بر خلاف برهان و دهها آیه و روایت دیگر است. و در واقع این فراز روایت در دایره متشابهات قرار می گیرد که باید به محکمات ارجاع داده شود. (مترجم)

«113»

وَ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْمُفَضَّلِ: أَنَّهُ سَأَلَ الصَّادِقَ عليه السلام مَا كُنْتُمْ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ اللَّهُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرَضِينَ قَالَ كُنَّا أَنْوَاراً حَوْلَ الْعَرْشِ نُسَبِّحُ اللَّهَ وَ نُقَدِّسُهُ حَتَّي خَلَقَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ الْمَلَائِكَةَ الْخَبَرَ.

«114»

وَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ حَنْبَلٍ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله أَنَّهُ قَالَ: كُنْتُ أَنَا وَ عَلِيٌّ نُوراً بَيْنَ يَدَيِ الرَّحْمَنِ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ عَرْشَهُ بِأَرْبَعَةَ عَشَرَ أَلْفَ عَامٍ.

«115»

وَ بِإِسْنَادِهِ إِلَي الصَّدُوقِ وَ بِإِسْنَادِهِ إِلَي عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُبَارَكِ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ آبَائِهِ عليهم السلام قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام: إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ نُورَ مُحَمَّدٍ صلي الله عليه و آله قَبْلَ الْمَخْلُوقَاتِ بِأَرْبَعَةَ عَشَرَ أَلْفَ سَنَةٍ وَ خَلَقَ مَعَهُ اثْنَيْ عَشَرَ حِجَاباً.

«116»

وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ: قُلْتُ لِرَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله أَوَّلُ شَيْ‌ءٍ خَلَقَ اللَّهُ تَعَالَي مَا هُوَ فَقَالَ نُورُ نَبِيِّكَ يَا جَابِرُ خَلَقَهُ اللَّهُ ثُمَّ خَلَقَ مِنْهُ كُلَّ خَيْرٍ الْخَبَرَ بِطُولِهِ.

«117»

وَ عَنْ جَابِرٍ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله: أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ نُورِي فَفَتَقَ مِنْهُ نُورَ عَلِيٍّ ثُمَّ خَلَقَ الْعَرْشَ وَ اللَّوْحَ وَ الشَّمْسَ وَ ضَوْءَ النَّهَارِ وَ نُورَ الْأَبْصَارِ وَ الْعَقْلَ وَ الْمَعْرِفَةَ الْخَبَرَ(1).

روایت 113

در همان آمده که مفضل از امام صادق علیه السّلام پرسید: شما چه بودید پیش از آنکه آسمان‌ها و زمین آفریده شوند؟ فرمود: نورهایی بودیم در پیرامون عرش، خدا را تسبیح و تقدیس می‌کردیم، تا اینکه خدای سبحان فرشته‌ها را آفرید.

روایت 114

و نیز از احمد بن حنبل روایت شده که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: من و علی نوری بودیم برابر خدای رحمان، پیش از آنکه عرش را بیافریند، به مدت چهارده هزار سال .

روایت 115

و نیز روایت شده که امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: خداوند نور محمّد صلّی اللَّه علیه و آله را چهارده هزار سال پیش از مخلوقات آفرید و با او دوازده حجاب و پوشش آفرید.

روایت 116

جابر بن عبد اللَّه نقل می‌کند: به رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله گفتم، نخستین چیزی که خدای تعالی آفرید چه بود؟ فرمود: نور پیغمبر تو ای جابر! او را آفرید، سپس از او هر خیری را آفرید.

روایت 117

از جابر نقل شده که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: نخستین چیزی که خدا آفرید نور من بود، و نور علی را از آن برگشود، سپس عرش و لوح و خورشید و روشنی روز و نور دیده‌ها و عقل و معرفت را ... تا آخر خبر.


1) يجد الغائص في بحار الاخبار و الآثار روايات جمة تدلّ علي اختلاف تعبيراتها علي ان اللّه تبارك و تعالي خلق قبل خلق جميع الخلائق خلقا في غاية الشرافة و نهاية الكرامة هو الواسطة بينها و بين سائر الممكنات بل السبب لخلق سائر المخلوقات اذ لم يكن مكان و لا زمان و لا عرش و لا فرش، و لا سماء و لا ارض، و لا أي شي‌ء فرض، و لازم ذلك كونه امرا مجردا عن نقائص المادة و منزها عن غواشي الطبيعة و متبرئا عن الزمان و المكان، و لذا عبر عنه غالبا بالنور، لكونه الطف و اشرف ما ندرك من الاجسام و الجسمانيات، و من المعلوم احتياج النور الحسي الي الزمان و المكان سواء كان جوهرا او عرضا: و ذلك النور ارفع منه بكثير، و له تعلق بالرسول الخاتم و آله الكرام عليهم الصلاة و السلام و إن لم نكن نحن معاشر المتوغلين في المادة و المخلدين إلي ارض الطبيعة ندرك حقيقة تعلقه بهم و اتّحاده معهم و حيث انه منزه من المادة و لوازمها من التحيز و التغير و غيرهما فلا محالة لا يمكن تقديره بزمان و لا تقييده بمكان و لا تحديده باي حدّ جسماني غير حده الماهوي الامكاني، و اما تحديد تقدم وجوده علي وجود سائر. الممكنات بالسنين و الدهور فليس علي حدّ تقدير الزمانيات بها، و لذا تري بين التحديدات المذكورة في المقام اختلافات كثيرة لا تكاد تجد اثنين متفقين فيها، فأجل النظر في ما نقل في هذا الباب عن النبيّ و ائمة أهل البيت عليهم السلام سابقا و لاحقا و ما نقل في كتاب الإمامة و اللّه هو الموفق.

«118»

كِتَابُ الْوَصِيَّةِ لِلْمَسْعُودِيِّ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام قَالَ: خَطَبَ فَقَالَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي تَوَحَّدَ بِصُنْعِ الْأَشْيَاءِ وَ فَطَرَ أَجْنَاسَ الْبَرَايَا عَلَي غَيْرِ أَصْلٍ وَ لَا مِثَالٍ سَبَقَهُ فِي إِنْشَائِهَا وَ لَا أَعَانَهُ مُعِينٌ عَلَي ابْتِدَائِهَا بَلِ ابْتَدَعَهَا بِلُطْفِ قُدْرَتِهِ فَامْتَثَلَتْ بِمَشِيَّتِهِ‌(1)خَاضِعَةً ذَلِيلَةً مُسْتَحْدِثَةً لِأَمْرِهِ الْوَاحِدِ الْأَحَدِ الدَّائِمِ بِغَيْرِ حَدٍّ وَ لَا أَمَدٍ وَ لَا زَوَالٍ وَ لَا نَفَادٍ وَ كَذَلِكَ لَمْ يَزَلْ وَ لَا يَزَالُ لَا تُغَيِّرُهُ الْأَزْمِنَةُ وَ لَا تُحِيطُ بِهِ الْأَمْكِنَةُ وَ لَا تَبْلُغُ صِفَاتِهِ الْأَلْسِنَةُ وَ لَا يَأْخُذُهُ نَوْمٌ وَ لَا سِنَةٌ لَمْ تَرَهُ الْعُيُونُ فَتُخْبِرَ عَنْهُ بِرُؤْيَةٍ وَ لَمْ تَهْجُمْ عَلَيْهِ الْعُقُولُ فَتَوَهَّمَ كُنْهَ صِفَتِهِ وَ لَمْ تَدْرِ كَيْفَ هُوَ إِلَّا بِمَا أَخْبَرَ عَنْ نَفْسِهِ لَيْسَ لِقَضَائِهِ مَرَدٌّ وَ لَا لِقَوْلِهِ مُكَذِّبٌ ابْتَدَعَ الْأَشْيَاءَ بِغَيْرِ تَفَكُّرٍ وَ لَا مُعِينٍ وَ لَا ظَهِيرٍ وَ لَا وَزِيرٍ فَطَرَهَا بِقُدْرَتِهِ وَ صَيَّرَهَا إِلَي مَشِيَّتِهِ فَصَاغَ‌(2)أَشْبَاحَهَا وَ بَرَأَ أَرْوَاحَهَا وَ اسْتَنْبَطَ أَجْنَاسَهَا خَلْقاً مَبْرُوءاً مَذْرُوءاً فِي أَقْطَارِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرَضِينَ لَمْ يَأْتِ بِشَيْ‌ءٍ عَلَي غَيْرِ مَا أَرَادَ أَنْ يَأْتِيَ عَلَيْهِ لِيُرِيَ عِبَادَهُ آيَاتِ جَلَالِهِ وَ آلَائِهِ فَسُبْحَانَهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ وَ صَلَّي اللَّهُ عَلَي مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ تَسْلِيماً اللَّهُمَّ فَمَنْ جَهِلَ فَضْلَ مُحَمَّدٍ صلي الله عليه و آله فَإِنِّي مُقِرٌّ بِأَنَّكَ لَا سَطَحْتَ أَرْضاً وَ لَا بَرَأْتَ خَلْقاً حَتَّي أَحْكَمْتَ خَلْقَهُ مِنْ نُورٍ سَبَقْتَ بِهِ السُّلَالَةَ وَ أَنْشَأْتَ لَهُ آدَمَ جَزْماً فأدعته [فَأَوْدَعْتَهُ] مِنْهُ قَرَاراً مَكِيناً وَ مُسْتَوْدَعاً مَأْمُوناً إِلَي آخِرِ الْخُطْبَةِ الطَّوِيلَةِ.

«119»

الْكَافِي، عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنِ ابْنِ أُذَيْنَةَ(3)عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ:

روایت 118

الوصیة مسعودی: امیر المؤمنین علیه السّلام در خطبه خود فرمود: سپاس از آن خدا است که در ساخت همه چیز یگانه است، و جنس آفریده‌ها را بی ماده و بی‌نمونه قبلی آفریده، و بدون کمک گرفتن بر آفرینش آن‌ها. بلکه آن‌ها را با نیروی لطیف خود آفریده، و با خواست و مشیت او خاضع و زبون و پدیدار شده و طبق امر و فرمانش شکل گرفته و ایجاد شدند. یکتا، یگانه، پاینده بی‌حد و بی‌مدت، بی‌زوال و نیستی، همیشه چنین بوده و پیوسته چنین خواهد بود. زمان‌ها او را دگرگون نمی‌سازند و هیچ مکانی او را فرا نمی‌گیرد، و وصفش در زبان‌ها نمی‌گنجد، و خواب و چرتش نمی‌گیرد. دیده‌ها او را ندیدند تا از دیدن اوگزارش دهند، و عقل‌ها بر او نتاختند تا حقیقت وصفش را دریابند. و نمی‌دانی چگونه است، جز به آنچه خودش گزارش داده. حکمش برگشت پذیر نیست، و گفتارش دروغ نمی‌شود، همه چیز را بدون اندیشه کردن و بی‌یاور، بی‌پشتیبان و بی‌وزیر ابداع کرد. با نیروی خود همه را آفرید، و به آن چه خواست آن‌ها را گردانید و حرکت داد. پیکره‌های آن‌ها را به قالب ریخت، و روح آن‌ها را آفرید، و جنس‌های آن‌ها را بیرون کشید. خلقی آفریده و در پهنای آسمان‌ها و زمین برآورده.

خلق نکرد چیزی را جز آنچه می‌خواست او را خلق کند، تا به بندگانش نشانه عظمت و بخششش را نشان دهد. منزه است. شایسته پرستشی جز او نیست. یگانه و قهار است، و رحمت خدا بر محمّد و خاندانش و درود فراوان. بار خدایا!، اگر هر کس به فضیلت محمّد صلّی اللَّه علیه و آله جاهل است، من به راستی اقرار می‌کنم بر اینکه زمین را گسترانیدی و خلقی را نیافریدی، مگر اینکه آفرینش او را از نوری که بر سلسله هستی متقدم بود محکم کنی، و برایش آدم را آفریدی و او را در جای استواری قرار دادی، و در محل امانتی محفوظ .

روایت 119

کافی: امام صادق علیه السّلام فرمود:


1) في بعض النسخ: في مشيته.

2) في بعض النسخ: و صاغ.

3) هو عمر بن محمّد بن عبد الرحمن بن أذينة- بضم الهمزة و فتح الذال المعجمة و تقديم الياء علي النون- قال الكشّيّ: قال حمدويه: سمعت أشياخي منهم العبيدي و غيره ان. ابن أذينة كوفيّ هرب من المهدي و مات باليمن و لذلك لم يرو عنه كثير، و يقال اسمه« محمّد بن عمر بن أذينة» غلب عليه اسم ابيه و هو كوفيّ مولي عبد القيس( انتهي) و عده الشيخ تارة من اصحاب الصادق و اخري من أصحاب الكاظم عليهما السلام و يوجد له الرواية عنهما و لا شبهة في وثاقته و لا غمز لاحد فيه.

الْمَشِيَّةُ مُحْدَثَةٌ(1).

بيان

إذا كانت المشية محدثة و جميع الأشياء موجودة بالمشية فهي أولي بالحدوث.

«120»

الْمُتَهَجِّدُ،: فِي دُعَاءِ يَوْمِ الْأَحَدِ أَنْتَ اللَّهُ الْحَيُّ الْأَوَّلُ الْكَائِنُ قَبْلَ جَمِيعِ الْأُمُورِ وَ الْمُكَوِّنُ لَهَا بِقُدْرَتِكَ وَ الْعَالِمُ بِمَصَادِرِهَا كَيْفَ تَكُونُ أَنْتَ الَّذِي سَمَوْتَ بِعَرْشِكَ فِي الْهَوَاءِ لِعُلُوِّ مَكَانِكَ وَ سَدَدْتَ الْأَبْصَارَ عَنْهُ بِتَلَأْلُؤِ نُورِكَ وَ احْتَجَبْتَ عَنْهُمْ بِعَظِيمِ مُلْكِكَ وَ تَوَحَّدْتَ فَوْقَ عَرْشِكَ بِقَهْرِكَ وَ سُلْطَانِكَ ثُمَّ دَعَوْتَ السَّمَاوَاتِ إِلَي طَاعَةِ أَمْرِكَ فَأَجَبْنَ مُذْعِنَاتٍ إِلَي دَعْوَتِكَ وَ اسْتَقَرَّتْ عَلَي غَيْرِ عَمَدٍ مِنْ خِيفَتِكَ وَ زَيَّنْتَهَا لِلنَّاظِرِينَ وَ أَسْكَنْتَهَا الْعِبَادَ الْمُسَبِّحِينَ وَ فَتَقْتَ الْأَرَضِينَ فَسَطَحْتَهَا لِمَنْ فِيهَا مِهَاداً وَ أَرْسَيْتَهَا بِالْجِبَالِ أَوْتَاداً فَرَسَخَ سَخَنُهَا فِي الثَّرَي وَ عَلَتْ ذُرَاهَا فِي الْهَوَاءِ فَاسْتَقَرَّتْ عَلَي الرَّوَاسِي الشَّامِخَاتِ وَ زَيَّنْتَهَا بِالنَّبَاتِ وَ خَفَّفْتَ عَنْهَا بِالْأَحْيَاءِ وَ الْأَمْوَاتِ إِلَي آخِرِ الدُّعَاءِ.

«121»

وَ فِي دُعَاءِ لَيْلَةِ الْإِثْنَيْنِ وَ عَلَوْتَ بِعَرْشِكَ عَلَي الْعَالَمِينَ وَ أَعْمَرْتَ سَمَاوَاتِكَ بِالْمَلَائِكَةِ الْمُقَرَّبِينَ وَ عَلَّمْتَ تَسْبِيحَكَ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ وَ انْقَادَتْ لَكَ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةُ بِأَزِمَّتِهَا(2)وَ حَفِظْتَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ بِمَقَالِيدِهِمَا وَ أَذْعَنَتْ لَكَ بِالطَّاعَةِ وَ مَنْ فَوْقِهَا وَ أَبَتْ حَمْلَ الْأَمَانَةِ مِنْ شَفَقَتِهَا وَ قَامَتْ بِكَلِمَاتِكَ فِي قَرَارِهَا وَ اسْتَقَامَ‌(3)

مشیت، حادث و پدید شده است.(4)

توضیح

چون مشیت پدید شده است و همه چیز به مشیت هست شده، باید به پدید شدن اولی باشد.

روایت 120

المهج: در دعای روز یکشنبه آورده است: تویی خدای زنده، نخستین موجود پیش از همه چیز، و به وجود آورنده آن‌ها با قدرت خود و دانا به آینده و ریشه‌های آن‌ها که چگونه بود. تویی که عرشت را در فضا افراشته‌ای که جایگاهت بلند است، و دیده‌ها را از نورت خیره کردی، و به بزرگی ملک خود از دیده‌ها در پرده‌ای، و در بالا و در فراز عرشت به بزرگی و پادشاهی یگانه‌ای، سپس آسمان‌ها را به انجام فرمانت خواندی، دعوت تو را با خضوع پذیرفتند، و از ترس تو بی‌ستون بر جای ماندند، و آن‌ها را برای ناظران و بینندگان زینت دادی، و بنده‌های تسبیح‌گو را در آن‌ها جا دادی، و زمین‌ها را گشودی تا بستر و گهواره آنچه باشند که در آن‌ها است و با کوه‌ها آن‌ها را لنگر دادی و میخکوب کردی، و بن و ریشه آن‌ها در خاک فرو شد و کنگره‌هایشان در هوا برآمدند، و زمین با کوه‌های بلند استوار شد، و آن را با سبزه و گیاه آراستی، و با زنده‌ها و مرده‌هایش پر کردی.

روایت 121

و در دعای شب دوشنبه: بر بلندای عرش خود بر جهانیان قرار داری، و آسمان‌هایت را با فرشته‌های مقرب آباد کردی، و تسبیح خود را به اولین و آخرین و دنیا آموختی، و سرای دیگر با زمان‌هایش به مهار و اختیار تو درآمد، و آسمان‌ها و زمین را با کلیدهایشان نگه داشتی، و با هر که بالای آنها بود به فرمانت گردن نهادند، و از ترس بار امانت را نکشیدند، و با کلمات تو در قرارگاه خود آرمیدند، و دو دریا در جای خود مستقر شدند،


1) الكافي: ج 1، ص 110. و يعني بكونها محدثة انها لست من الصفات الذاتية التي هي عين ذات البارئ بل من الصفات الفعلية التي تنتزع من مقام الفعل، و قد مر شطر من الكلام في المشية و الإرادة.

2) بأزمتهما( خ).

3) في المخطوطة: و استقر.

4) . الکافی 1 : 110

الْبَحْرَانِ مَكَانَهُمَا وَ اخْتَلَفَ اللَّيْلُ وَ النَّهَارُ كَمَا أَمَرْتَهُمَا وَ أَحْصَيْتَ كُلَّ شَيْ‌ءٍ مِنْهُمَا عَدَداً وَ أَحَطْتَ بِهِمَا عِلْماً خَالِقَ الْخَلْقِ وَ مُصْطَفِيَهُ وَ مُهَيْمِنَهُ وَ مُنْشِئَهُ وَ بَارِئَهُ وَ ذَارِئَهُ أَنْتَ كُنْتَ وَحْدَكَ لَا شَرِيكَ لَكَ إِلَهاً وَاحِداً وَ كَانَ عَرْشُكَ عَلَي الْمَاءِ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَكُونَ أَرْضٌ وَ لَا سَمَاءٌ وَ لَا شَيْ‌ءٌ مِمَّا خَلَقْتَ فِيهِمَا(1)بِعِزَّتِكَ كُنْتَ تُدْعَي بَدِيعاً مُبْتَدِعاً كَيْنُوناً كَائِناً مُكَوِّناً كَمَا سَمَّيْتَ نَفْسَكَ ابْتَدَأْتَ الْخَلْقَ بِعَظَمَتِكَ وَ دَبَّرْتَ أُمُورَهُمْ بِعِلْمِكَ إِلَي آخِرِ الدُّعَاءِ.

«122»

وَ فِي دُعَاءِ لَيْلَةِ الثَّلَاثَاءِ يَجُولُ‌(2)حَوْلَ أَرْكَانِ عَرْشِكَ النُّورُ وَ الْوَقَارُ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَخْلُقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ وَ كَانَ عَرْشُكَ عَلَي الْمَاءِ وَ كُرْسِيُّكَ يَتَوَقَّدُ نُوراً وَ سُرَادِقُكَ سُرَادِقُ النُّورِ وَ الْعَظَمَةِ وَ الْإِكْلِيلُ الْمُحِيطُ بِهِ هَيْكَلُ السُّلْطَانِ وَ الْعِزَّةِ وَ الْمِدْحَةِ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ إِلَي آخِرِ الدُّعَاءِ.

«123»

وَ فِي دُعَاءِ لَيْلَةِ الْخَمِيسِ خَلَقْتَ خَلْقَكَ فَكُلُّ مَشِيَّتِكَ أَتَتْكَ بِلَا لُغُوبٍ وَ كَانَ عَرْشُكَ عَلَي الْمَاءِ وَ الظُّلْمَةُ عَلَي الْهَوَاءِ وَ الْمَلَائِكَةُ يَحْمِلُونَ عَرْشَكَ عَرْشَ النُّورِ وَ الْكَرَامَةِ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِكَ إِلَي قَوْلِهِ كُنْتَ قَبْلَ جَمِيعِ خَلْقِكَ.

«124»

الْإِقْبَالُ،: فِي دُعَاءِ لَيْلَةِ إِحْدَي وَ عِشْرِينَ مِنْ شَهْرِ رَمَضَانَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُدَبِّرُ الْأُمُورِ وَ مُصَرِّفُ الدُّهُورِ وَ خَالِقُ الْأَشْيَاءِ جَمِيعاً(3)

بِحِكْمَتِهِ دَالَّةً عَلَي أَزَلِيَّتِهِ وَ قِدَمِهِ الدُّعَاءَ(4).

«125»

وَ فِي وَدَاعِ شَهْرِ رَمَضَانَ نَقْلًا مِنْ كُتُبِ الدَّعَوَاتِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَا يُدْرِكُ الْعُلَمَاءُ عِلْمَهُ إِلَي قَوْلِهِ خَلَقَ خَلْقَهُ مِنْ غَيْرِ أَصْلٍ وَ لَا مِثَالٍ بِلَا تَعَبٍ وَ لَا نَصَبٍ وَ لَا تَعْلِيمٍ وَ رَفَعَ السَّمَاوَاتِ الْمَوْطُودَاتِ بِلَا أَصْحَابٍ وَ لَا أَعْوَانٍ وَ بَسَطَ الْأَرْضَ عَلَي الْمَاءِ(5)بِغَيْرِ

و شب و روز به دنبال هم آمدند چنانچه بر آن‌ها امر کردی، و هر چیز آن‌ها را برشمردی؛ و به علم خود به آن‌ها احاطه داری، آفریننده خلق و برگزیننده آن، و غالب و ایجاد کننده و آفریننده و منتشر کننده آن در عالم، تو بودی تنهای بی‌شریک و یکتا معبود. عرشت بر روی آب بود، پیش از آنکه نه زمینی و آسمانی باشند، و نه آنچه در آن‌ها به عزت خودآفریدی. تو بدیع و ابداع کننده بود و وجود کننده و بود کننده خوانده می‌شوی، چنانچه خود را اینگونه نامیده‌ای. با عظمت خود آفرینش را آغاز کردی، و با علمت آن‌ها را تدبیر نمودی ... تا آخر دعاء.

روایت 122

و در دعای شب سه شنبه: گرد ارکان عرش تو، نور و عزت می گردد، پیش از آنکه آسمان‌ها و زمین را بیافرینی، و عرش تو بر آب بود و کرسی ات فروزان از نور بود، و سرا پرده‌ات از نور و عظمتت گسترده بود، و از سلطان و عزت و مدحت کنگره‌ای بر آن احاطه داشت، شایسته پرستشی جز تو پروردگار عرش بزرگ نیست.

روایت 123

و در دعای شب پنجشنبه: خلقت را آفریدی و هر چه خواستی، بی‌سختی و رنج بر تو آورده شد. و عرشت بر آب بود و تاریکی بر هوا، و فرشته‌ها عرش تو را بر دوش داشتند، عرش نور و کرامت را. و با ستایش و حمد تتسبیح می‌کردند - تا آنجا که می‌گوید - تو پیش از همه خلقت بودی.

روایت 124

الاقبال: در دعای شب بیست و یکم ماه رمضان: نیست شایسته پرستشی جز خدای مدبر همه امور، و گرداننده روزگارها، آفریننده همه چیزها با حکمت خود که دلالت می‌کنند بر ازلیت و قدیم بودنش.(6)

روایت 125

الاقبال: در وداع ماه رمضان به نقل از کتب دعاء آمده است: سپاس از آن خدایی است که دانشمندان علم او را درنمی‌یابند ... آفرید خلقش را بی ماده و نمونه قبلی، بی‌رنج و سختی و فراگیری دانش، و آسمان‌های محکم را بی‌یار و کمک‌کار وسعت بخشید و زمین را بر سر آب، بدون پایه و رکن کشید و گسترانید.


1) في المخطوطة: فيها.

2) في المخطوطة: يحول.

3) في المصدر: جميعها.

4) الإقبال: 196.

5) في المصدر: علي الهواء.

6) . الاقبال : 196

أَرْكَانٍ عَلِمَ بِغَيْرِ تَعْلِيمٍ وَ خَلَقَ بِلَا مِثَالٍ عِلْمُهُ بِخَلْقِهِ قَبْلَ أَنْ يُكَوِّنَهُمْ كَعِلْمِهِ بِهِمْ بَعْدَ تَكْوِينِهِ لَهُمْ إِلَي قَوْلِهِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي كَانَ إِذْ لَمْ تَكُنْ أَرْضٌ مَدْحِيَّةٌ وَ لَا سَمَاءٌ مَبْنِيَّةٌ وَ لَا جِبَالٌ مُرْسِيَةٌ وَ لَا شَمْسٌ تَجْرِي وَ لَا قَمَرٌ يَسْرِي وَ لَا لَيْلٌ يُدْجَي وَ لَا نَهَارٌ يُضْحَي إِلَي آخِرِ الدُّعَاءِ(1).

«126»

وَ بِإِسْنَادِهِ عَنِ التَّلَّعُكْبَرِيِّ بِإِسْنَادِهِ إِلَي أيامن‌(2)[إِيَاسِ] بْنِ سَلَمَةَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام: فِي دُعَاءِ يَوْمِ عَرَفَةَ أَنْتَ الْكَائِنُ قَبْلَ كُلِّ شَيْ‌ءٍ وَ الْمُكَوِّنُ لِكُلِّ شَيْ‌ءٍ إِلَي قَوْلِهِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي كانَ عَرْشُهُ عَلَي الْماءِ حِينَ لَا شَمْسٌ تُضِي‌ءُ وَ لَا قَمَرٌ يَسْرِي وَ لَا بَحْرٌ يَجْرِي وَ لَا رِيَاحٌ تَذْرِي وَ لَا سَمَاءٌ مَبْنِيَّةٌ وَ لَا أَرْضٌ مَدْحِيَّةٌ وَ لَا لَيْلٌ يُجَنُّ وَ لَا نَهَارٌ يُكَنُّ وَ لَا عَيْنٌ تَنْبُعُ وَ لَا صَوْتٌ يُسْمَعُ وَ لَا جَبَلٌ مُرْسَي وَ لَا سَحَابٌ مُنْشَأٌ وَ لَا إِنْسٌ مَبْرُوءٌ وَ لَا جِنٌّ مَذْرُوءٌ وَ لَا مَلَكٌ كَرِيمٌ وَ لَا شَيْطَانٌ رَجِيمٌ وَ لَا ظِلٌّ مَمْدُودٌ وَ لَا شَيْ‌ءٌ مَعْدُودٌ(3).

«127»

وَ فِي دُعَاءٍ آخَرَ لِيَوْمِ عَرَفَةَ: وَ لَكَ الْحَمْدُ قَبْلَ أَنْ تَخْلُقَ شَيْئاً مِنْ خَلْقِكَ وَ عَلَي بَدْءِ مَا خَلَقْتَ إِلَي انْقِضَاءِ خَلْقِكَ‌(4).

«128»

وَ فِي دُعَاءِ الْأَضْحَي بِرِوَايَةٍ مُرْسَلَةٍ: وَ أَنْتَ الْبَدِيعُ قَبْلَ كُلِّ شَيْ‌ءٍ(5).

بيان

و لا نهار يكن بضم الياء و كسر الكاف أي يدعو إلي الكن لحرارة الشمس في الصحاح كننت الشي‌ء سترته و صنته من الشمس أو بفتح الكاف أي يستر بظلمة الليل أو بفتح الياء و كسر الكاف أي يستر الناس بضوئه كأنه لباس لهم لإحاطته بهم و الكنة بالكسر البياض أيضا أو بتخفيف النون من الوكن و هو السير الشديد أو من وكن الطائر ببيضه يكنه أي حضنه و لا يخلو أكثرها من بعد.

بدون تعلیم و فراگیری دانش می‌دانست و بی‌نمونه قبلی آفرید، علم او به خلقش پیش از اینکه به وجودشان آورد، مانند علم او بود به آن‌ها بعد از آفرینششان ... سپاس از آن خدا است که بود آنگاه که زمین گسترانیده شده نبود و نه آسمان ساخته شده، و نه کوه‌های لنگرانداز و بلند، و نه خورشید چرخان، و نه ماه گردان، و نه شب تار، و نه روز روشن.(6)

روایت 126

الاقبال: از امام صادق علیه السّلام در دعاء روز عرفه: تو بوده‌ای پیش از هر چیز، و بود کننده هر چیزی ... سپاس از آن خدا که عرشش بر آب بود، آنگاه که نه خورشیدی می‌درخشید، و نه ماهی می‌گشت، و نه دریایی روان بود و نه بادی می‌وزید، و نه آسمانی برپا بود، و نه زمینی گسترانیده و برجا، و نه شبی تار، و نه روزی پرده‌دار، و نه چشمه‌ای جوشان، و نه آوازی خروشان، و نه کوهی لنگرانداز، و نه ابری برای باران، نه انسانی آفریده، و نه جنی هست‌شده، نه فرشته‌ای با کرامت و نه شیطانی رانده، نه سایه ای کشیده، و نه چیزی شمرده.(7)

روایت 127

و در دعاء دیگر روز عرفه آمده: برای تو است حمد و ستایش، پیش از آنکه بیافرینی چیزی از خلقت را، و بر آغاز آفرینشت تا پایان آفرینشت.(8)

روایت 128

در دعاء عید قربان: و توئی موجود پیش از هر چیز.

توضیح

«و لا نهار یکنّ»، به کسر کاف یعنی روزی که به دلیل گرمی خورشید شخص را ناچار به مخفی شدن می کند. در صحاح آمده: «کننت الشی‌ء»: او را پوشاندم و از خورشید محافظت کردم. یا به فتح کاف است یعنی به ظلمت شب پوشیده می شود. یا به فتح یاء و کسر کاف است یعنی مردم را در پرتو خود فرا می‌گیرد و چون جامه‌ای بر تن آن‌ها شود. و «الکنة» با کسر به معنی سفیدی نیز هست. یا با نون بدون تشدید از ریشه «الوکن» است به معنی سیر شدید(حرکت تند). یا از «وکن الطائر ببیضه یکنه» یعنی پرنده تخمش را مراقبت کرد. و بیشتر این معانی بعید است.


1) الإقبال: 256.

2) في المصدر« أياس بن سلمة الاكوع عن أبيه» و لم نجد له ذكرا في كتب التراجم.

3) الإقبال: 271.

4) الإقبال: 403.

5) في المصدر: فانك بديع لم يكن قبلك شي‌ء( 433).

6) . الاقبال : 256

7) . الاقبال : 271

8) . الاقبال : 403

«129»

الْبَلَدُ الْأَمِينُ،: مِنْ أَدْعِيَةِ الْأُسْبُوعِ لِلسَّجَّادِ عليه السلام الْحَمْدُ لِلَّهِ الْأَوَّلِ قَبْلَ الْأَشْيَاءِ وَ الْأَحْيَاءِ.

«130»

وَ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَا مِنْ شَيْ‌ءٍ كَانَ وَ لَا مِنْ شَيْ‌ءٍ كَوَّنَ مَا كَانَ مُسْتَشْهَداً(1)بِحُدُوثِ الْأَشْيَاءِ عَلَي أَزَلِيَّتِهِ وَ بِفُطُورِهَا عَلَي قِدْمَتِهِ كَفَي بِإِتْقَانِ الصُّنْعِ لَهُ آيَةً وَ بِحُدُوثِ الْفِطَرِ عَلَيْهِ قِدْمَةً.

«131»

وَ فِي دُعَاءِ لَيْلَةِ السَّبْتِ الْأَوَّلُ الْكَائِنُ وَ لَمْ يَكُنْ شَيْ‌ءٌ مِنْ خَلْقِكَ أَوْ يُعَايَنْ شَيْ‌ءٌ مِنْ مُلْكِكَ إِلَي قَوْلِهِ خَلَقْتَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ فِرَاشاً وَ بِنَاءً فَسَوَّيْتَ السَّمَاءَ مَنْزِلًا رَضِيتَهُ لِجَلَالِكَ وَ وَقَارِكَ وَ عِزَّتِكَ وَ سُلْطَانِكَ ثُمَّ جَعَلْتَ فِيهَا كُرْسِيَّكَ وَ عَرْشَكَ إِلَي قَوْلِهِ وَ أَنْتَ اللَّهُ الْحَيُّ قَبْلَ كُلِّ شَيْ‌ءٍ(2)

وَ الْقَدِيمُ قَبْلَ كُلِّ قَدِيمٍ.

«132»

المهج، [مهج الدعوات] وَ الْبَلَدُ، عَنِ الْكَاظِمِ عليه السلام: كُنْتَ إِذْ لَمْ تَكُنْ شَيْ‌ءٌ وَ كَانَ عَرْشُكَ عَلَي الْمَاءِ إِذْ لَا سَمَاءٌ مَبْنِيَّةٌ وَ لَا أَرْضٌ مَدْحِيَّةٌ وَ لَا شَمْسٌ تُضِي‌ءُ وَ لَا قَمَرٌ يَجْرِي وَ لَا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ وَ لَا نَجْمٌ يَسْرِي وَ لَا سَحَابَةٌ مُنْشَأَةٌ وَ لَا دين [دُنْيَا] مَعْلُومَةٌ وَ لَا آخِرَةٌ مَفْهُومَةٌ وَ تَبْقَي وَحْدَكَ كَمَا كُنْتَ وَحْدَكَ عَلِمْتَ مَا كَانَ قَبْلَ أَنْ يَكُونَ.

«133»

الْخِصَالُ، وَ مَعَانِي الْأَخْبَارِ، بِإِسْنَادِهِ الْمُتَّصِلِ إِلَي سُفْيَانَ الثَّوْرِيِّ عَنِ الصَّادِقِ عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِيٍّ عليهم السلام قَالَ: إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي خَلَقَ نُورَ مُحَمَّدٍ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ وَ الْعَرْشَ وَ الْكُرْسِيَّ وَ اللَّوْحَ وَ الْقَلَمَ وَ الْجَنَّةَ وَ النَّارَ وَ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ آدَمَ وَ نُوحاً وَ إِبْرَاهِيمَ وَ إِسْمَاعِيلَ وَ إِسْحَاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ مُوسَي وَ عِيسَي وَ دَاوُدَ وَ سُلَيْمَانَ وَ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ الْأَنْبِيَاءَ كُلَّهُمْ بِأَرْبَعِمِائَةِ أَلْفِ سَنَةٍ وَ أَرْبَعٍ وَ عِشْرِينَ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَي آخِرِ الْخَبَرِ(3).

«134»

الْعِلَلُ، لِلصَّدُوقِ بِإِسْنَادِهِ إِلَي مُعَاذِ بْنِ جَبَلٍ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله قَالَ: إِنَّ اللَّهَ خَلَقَنِي وَ عَلِيّاً وَ فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ الدُّنْيَا بِسَبْعَةِ

روایت 129

بلد الامین، از دعاهای هفتگی امام سجاد علیه السّلام: حمد از آن خداست که پیش از هر چیزی و هر زنده‌ای بوده .

روایت 130

و از امیر المؤمنین علیه السّلام: حمد از آن خدایی که نه از چیزی بوده، و نه آنچه آفریده ازچیزی بوده، و حدوث همه چیز را گواه ازلیت خود گرفته، و خلق آن‌ها را دلیل بر قدیم بودن خود. همین محکم ساختن او، آیه و نشانه روشن اوست. و همین حدوث آفرینش، در اثبات قدیم بودن او کفایت می‌کند.

روایت 131

و در دعای شب شنبه: نخستین وجودی هستی که هیچ چیز از خلقت نبود، و هیچ چیز از ملکت در دید نیامده بود ... آسمان‌ها را ساختمان و زمین را بستر آفریدی و آسمان را منزلی ساختی که آن را برای جلال و وقار و عزت و پادشاهی ات پسندیدی، سپس در آن عرش و کرسی خود را نهادی ... و تویی زنده پیش از هر چیز، و قدیم پیش از هر قدیم.

روایت 132

مهج الدعوات و بلد الامین: امام کاظم علیه السّلام فرمود: بودی آنگاه که چیزی نبود، و عرش تو بر روی آب بود، در زمانی که نه آسمانی برپا و نه زمینی گسترانیده، و نه خورشیدی درخشان، و نه ماهی در جریان، و نه ستاره‌ای فروزان، و نه اختری گردان، نه ابری آفریده، نه دین و آیینی معلوم، نه آخرتی مفهوم و قابل فهم بود. و تنها بر جا می‌مانی، چنان که تنها بودی. به آنچه بوده، پیش از آنکه بوده باشد، علم داشتی.

روایت 133

الخصال و معانی الاخبار: امام صادق علیه السّلام روایت می‌کند: امام علی علیه السّلام فرمود: به راستی خدای تبارک و تعالی نور محمّد را آفرید، پیش از آنکه آسمان‌ها و زمین و عرش و کرسی و لوح و قلم و بهشت و دوزخ را بیافریند، و پیش از آنکه آدم و نوح و ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و موسی و عیسی و داود و سلیمان را بیافریند، و پیش از آنکه همه پیغمبران را در چهار صد و بیست و چهار هزار سال بیافریند(4)

روایت 134

علل الشرایع: معاذ بن جبل گوید: رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: به راستی خدا مرا و علی را و فاطمه و حسن و حسین را هفت هزار سال پیش از آنکه دنیا را بیافریند، آفرید.


1) في المخطوطة: مستشهد.

2) في بعض النسخ« كل حي» و هو الأظهر.

3) معاني الأخبار: 306.

4) . معانی الاخبار : 306

آلَافِ عَامٍ قُلْتُ فَأَيْنَ كُنْتُمْ يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ قُدَّامَ الْعَرْشِ نُسَبِّحُ اللَّهَ وَ نُحَمِّدُهُ وَ نُقَدِّسُهُ وَ نُمَجِّدُهُ قُلْتُ عَلَي أَيِّ مِثَالٍ قَالَ أَشْبَاحِ نُورٍ الْخَبَرَ(1).

«135»

تَفْسِيرُ فُرَاتِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ، بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَبِي ذَرٍّ ره: فِي خَبَرٍ طَوِيلٍ فِي وَصْفِ الْمِعْرَاجِ سَاقَهُ إِلَي أَنْ قَالَ قُلْتُ يَا مَلَائِكَةَ رَبِّي هَلْ تَعْرِفُونَّا حَقَّ مَعْرِفَتِنَا فَقَالُوا يَا نَبِيَّ اللَّهِ وَ كَيْفَ لَا نَعْرِفُكُمْ وَ أَنْتُمْ أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ‌(2)خَلَقَكُمْ أَشْبَاحَ نُورٍ مِنْ نُورِهِ وَ جَعَلَ لَكُمْ مَقَاعِدَ فِي مَلَكُوتِ سُلْطَانِهِ وَ عَرْشُهُ عَلَي الْمَاءِ قَبْلَ أَنْ تَكُونَ السَّمَاءُ مَبْنِيَّةً وَ الْأَرْضُ مَدْحِيَّةً ثُمَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ‌(3)فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ رَفَعَ الْعَرْشَ إِلَي السَّمَاءِ السَّابِعَةِ فَاسْتَوَي عَلَي عَرْشِهِ وَ أَنْتُمْ أَمَامَ عَرْشِهِ تُسَبِّحُونَ وَ تُقَدِّسُونَ وَ تُكَبِّرُونَ ثُمَّ خَلَقَ الْمَلَائِكَةَ مِنْ بَدْوِ مَا أَرَادَ مِنْ أَنْوَارٍ شَتَّي الْخَبَرَ(4).

«136»

النهج، [نهج البلاغة]: فَمِنْ خُطْبَةٍ لَهُ عليه السلام يَذْكُرُ فِيهِ ابْتِدَاءَ خَلْقِ السَّمَاوَاتِ‌(5)وَ الْأَرْضِ وَ خَلْقَ آدَمَ عليه السلام الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَا يَبْلُغُ مِدْحَتَهُ الْقَائِلُونَ وَ لَا يُحْصِي نِعَمَهُ‌(6)الْعَادُّونَ وَ لَا يُؤَدِّي حَقَّهُ الْمُجْتَهِدُونَ الَّذِي لَا يُدْرِكُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ وَ لَا يَنَالُهُ غَوْصُ الْفِتَنِ الَّذِي لَيْسَ لِصِفَتِهِ حَدٌّ مَحْدُودٌ وَ لَا نَعْتٌ مَوْجُودٌ وَ لَا وَقْتٌ مَعْدُودٌ وَ لَا أَجَلٌ مَمْدُودٌ فَطَرَ الْخَلَائِقَ بِقُدْرَتِهِ وَ نَشَرَ الرِّيَاحَ بِرَحْمَتِهِ وَ وَتَّدَ بِالصُّخُورِ مَيَدَانَ أَرْضِهِ أَوَّلُ الدِّينِ مَعْرِفَتُهُ وَ كَمَالُ مَعْرِفَتِهِ التَّصْدِيقُ بِهِ وَ كَمَالُ التَّصْدِيقِ بِهِ تَوْحِيدُهُ وَ كَمَالُ تَوْحِيدِهِ الْإِخْلَاصُ لَهُ وَ كَمَالُ الْإِخْلَاصِ لَهُ نَفْيُ الصِّفَاتِ عَنْهُ لِشَهَادَةِ كُلِّ صِفَةٍ أَنَّهَا غَيْرُ الْمَوْصُوفِ وَ شَهَادَةِ كُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَيْرُ الصِّفَةِ فَمَنْ وَصَفَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ وَ مَنْ ثَنَّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ وَ مَنْ جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ وَ مَنْ‌(7)

پرسیدم: یا رسول اللَّه! پس شما کجا بودید؟ فرمود: مقابل عرش، خدا را تسبیح می‌گفتیم و سپاس و ستایش و تقدیس و تمجید می‌کردیم. گفتم، مانند چه بودید؟ فرمود: پیکره‌های نور.

روایت 135

تفسیر فرات: رسول خدا صلی الله علیه و آله در خبری بلند و طولانی در توصیف معراج، سخن را تا آنجا کشانیده که فرمود: گفتم ای ملائکه پروردگار! آیا ما را چنانچه باید می‌شناسید؟ گفتند: ای پیغمبر خدا! چگونه شما را نشناسیم با اینکه نخست آفریده خدائید، شماها را پیکره‌های نورانی از نور خودآفرید، و برای شما جای نشستن در ملکوت مُلک پادشاهی اش ساخت، و عرش او بر سر آب بود پیش از آنکه آسمانی برپا باشد، و زمینی گسترانیده. سپس آسمان‌ها و زمین را در شش روزآفرید. سپس عرش را تا آسمان هفتم برافراشت و بر عرش استوار شد و شما در برابر عرش او بودید. تسبیح می‌گفتید و تقدیس می‌کردید و تکبیر می‌گفتید، سپس فرشته‌ها را در آغاز آنچه خواست، از انواری پراکنده آفرید.(8)

روایت 136

نهج البلاغه: امام علی علیه السلام در خطبه‌ای درباره آغاز آفرینش آسمان‌ها و زمین و آفرینش آدم علیه السّلام می‌فرماید: سپاس از آن خدایی است که گفتار سخنوران برای ستایشش رسا و کامل نیست، و حسابگران نمی‌توانند نعمت‌هایش را شماره کنند و کوشش کنندگان حقش را ادا نکنند. آنکه همت‌های بلند و دور پرواز او را در نیابند، و و هوش های ژرف به حقیقتش دست نیابند. خدایی که اوصافش در چهارچوب حدود نگنجد، و به ظرف وصف درنیاید، و در مدار وقت معدود و مدت محدود قرار نگیرد. خلائق را به نیروی خود آفرید، و با رحمتش بادها را وزیدن داد، و اضطراب زمینش را با کوه‌ها مهار نمود.

آغاز دین شناخت او است، و کمال شناختش باور کردن او، و کمال باور او توحید او است، و کمال یگانه‌شناسی او، اخلاص به او، و کمال اخلاص به او، نفی صفات از او است. زیرا هر صفتی گواه است که غیر موصوف است و هر موصوفی گواه است که غیر صفت است.پس هر کس خدای سبحان رابا صفتی وصف کند، او را با قرینی پیوند داده، و هرکه او را با قرینی پیوند دهد دوتایش انگاشته، وهرکه دوتایش انگارد دارای اجزایش دانسته و تجزیه کرده، و هر که تجزیه کرد، حقیقت او را نفهمید. و هر که به او اشاره کرد،


1) قد مر الحديث بعينه تحت الرقم( 16).

2) في المصدر: أول خلق اللّه.

3) في المصدر: و الأرضين.

4) تفسير فرات: 134.

5) في المصدر: السماء.

6) في المصدر: نعماءه.

7) في المصدر: و من جهله فقد أشار إليه و من أشار ...

8) . تفسیر فرات : 134

أَشَارَ إِلَيْهِ فَقَدْ حَدَّهُ وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ وَ مَنْ قَالَ فِيمَ فَقَدْ ضَمَّنَهُ وَ مَنْ قَالَ عَلَامَ فَقَدْ أَخْلَي مِنْهُ كَائِنٌ لَا عَنْ حَدَثٍ مَوْجُودٌ لَا عَنْ عَدَمٍ مَعَ كُلِّ شَيْ‌ءٍ لَا بِمُقَارَنَةٍ وَ غَيْرُ كُلِ‌(1)شَيْ‌ءٍ لَا بِمُزَايَلَةٍ فَاعِلٌ لَا بِمَعْنَي الْحَرَكَاتِ وَ الْآلَةِ بَصِيرٌ إِذْ لَا مَنْظُورَ إِلَيْهِ مِنْ خَلْقِهِ مُتَوَحِّدٌ إِذْ لَا سَكَنَ يَسْتَأْنِسُ بِهِ وَ لَا يَسْتَوْحِشُ لِفَقْدِهِ أَنْشَأَ الْخَلْقَ إِنْشَاءً وَ ابْتَدَأَهُ ابْتِدَاءً بِلَا رَوِيَّةٍ أَجَالَهَا وَ لَا تَجْرِبَةٍ اسْتَفَادَهَا وَ لَا حَرَكَةٍ أَحْدَثَهَا وَ لَا هَمَامَةِ نَفْسٍ اضْطَرَبَ فِيهَا أَحَالَ الْأَشْيَاءَ لِأَوْقَاتِهَا وَ لَاءَمَ بَيْنَ مُخْتَلِفَاتِهَا وَ غَرَّزَ غَرَائِزَهَا وَ أَلْزَمَهَا أَشْبَاحَهَا عَالِماً بِهَا قَبْلَ ابْتِدَائِهَا وَ مُحِيطاً بِحُدُودِهَا وَ انْتِهَائِهَا عَارِفاً بِقَرَائِنِهَا وَ أَحْنَائِهَا ثُمَّ أَنْشَأَ سُبْحَانَهُ فَتْقَ الْأَجْوَاءِ وَ شَقَّ الْأَرْجَاءِ وَ سَكَائِكَ الْهَوَاءِ فَأَجْرَي‌(2)فِيهَا مَاءً مُتَلَاطِماً تَيَّارُهُ مُتَرَاكِماً زَخَّارُهُ حَمَلَهُ عَلَي مَتْنِ الرِّيحِ الْعَاصِفَةِ وَ الزَّعْزَعِ الْقَاصِفَةِ فَأَمَرَهَا بِرَدِّهِ وَ سَلَّطَهَا عَلَي شَدِّهِ وَ قَرَنَهَا عَلَي حَدِّهِ الْهَوَاءُ مِنْ تَحْتِهَا فَتِيقٌ وَ الْمَاءُ مِنْ فَوْقِهَا دَفِيقٌ‌(3)ثُمَّ أَنْشَأَ سُبْحَانَهُ رِيحاً اعْتَقَمَ مَهَبَّهَا وَ أَدَامَ مُرَبَّهَا وَ أَعْصَفَ مَجْرَاهَا وَ أَبْعَدَ مَنْشَأَهَا فَأَمَرَهَا بِتَصْفِيقِ الْمَاءِ الزَّخَّارِ وَ إِثَارَةِ مَوْجِ الْبِحَارِ فَمَخَضَتْهُ مَخْضَ السِّقَاءِ وَ عَصَفَتْ بِهِ عَصْفَهَا بِالْفَضَاءِ تَرُدُّ أَوَّلَهُ عَلَي آخِرِهِ وَ سَاجِيَهُ عَلَي مَائِرِهِ حَتَّي عَبَّ عُبَابُهُ وَ رَمَي بِالزَّبَدِ رُكَامُهُ فَرَفَعَهُ فِي هَوَاءٍ مُنْفَتِقٍ وَ جَوٍّ مُنْفَهِقٍ فَسَوَّي مِنْهُ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ جَعَلَ سُفْلَاهُنَّ مَوْجاً مَكْفُوفاً وَ عُلْيَاهُنَّ سَقْفاً مَحْفُوظاً وَ سَمْكاً مَرْفُوعاً بِغَيْرِ عَمَدٍ يَدْعَمُهَا وَ لَا دِسَارٍ يَنْتَظِمُهَا ثُمَّ زَيَّنَهَا بِزِينَةِ الْكَوَاكِبِ وَ ضِيَاءِ الثَّوَاقِبِ فَأَجْرَي فِيهَا سِرَاجاً مُسْتَطِيراً وَ قَمَراً مُنِيراً فِي فَلَكٍ دَائِرٍ وَ سَقْفٍ سَائِرٍ وَ رَقِيمٍ مَائِرٍ ثُمَّ فَتَقَ مَا بَيْنَ السَّمَاوَاتِ الْعُلَي فَمَلَأَهُنَّ أَطْوَاراً مِنْ مَلَائِكَتِهِ مِنْهُمْ سُجُودٌ لَا يَرْكَعُونَ وَ رُكُوعٌ لَا يَنْتَصِبُونَ وَ صَافُّونَ لَا يَتَزَايَلُونَ وَ مُسَبِّحُونَ لَا يَسْأَمُونَ لَا يَغْشَاهُمْ نَوْمُ الْعُيُونِ‌(4)وَ لَا سَهْوُ الْعُقُولِ وَ لَا فَتْرَةُ الْأَبْدَانِ وَ لَا غَفْلَةُ النِّسْيَانِ

او را محدود ساخت، و هرکه محدودش بداند، چون معدود، به شماره اش آورده. هر کس گفت در چه جایی است، البته او را در ضمن چیزی دانست، و هر کس گفت: بر کجا قرار دارد؟ جایی را از او تهی دانسته است.

ازلی است و چیزی بر او پیشی نجسته، و نیستی بر هستی اش مقدم نبوده، با هر چیزی است ولی منهای پیوستگی با آن، و غیر هر چیزی است امّا بدون دوری از آن، پدیدآورنده موجودات است بی آنکه حرکتی کند و نیازمند به کارگیری ابزار و وسیله باشد، بیناست بدون احتیاج به منظرگاهی از آفریدهایش، یگانه است چرا که او را مونسی نبوده تا به آن انس گیرد و از فقدان آن دچار وحشت شود. بی سابقه ماده و مواد، مخلوقات را آفرید، و آفرینش را آغاز کرد، بدون به کارگیری اندیشه و سود جستن از تجربه و آزمایش، و بدون آنکه حرکتی از خود پدید آورده، و فکر و خیالی که تردید و اضطراب در آن روا دارد.

هر چیزی را به وقت خود حوالت کرد، و بین اشیاء گوناگون ارتباط و هماهنگی برقرار کرد. ذات هر یک را اثر و طبیعتی معین داد، و آن اثر را لازمه وجود او نمود، در حالی که به تمام اشیاء پیش از به وجود آمدنشان دانا، و به حدود و انجام کارشان محیط و آگاه، و به اجزا وجوانب همه آن‌ها آگاه وآشنا بود.

سپس خدای سبحان جَوها را شکافت، و اطراف آن را بازگشود، و فضاهای خالی را در آن ایجاد کرد. آن گاه آبی را که امواجش درهم شکننده، و خود انبوه و متراکم بود، در آن فضای باز شده روان نمود. آن را بر پشت بادی سخت وزان و جنباننده و برکننده و شکننده بار کرد، و آن باد را فرمان داد تا آن را برگرداند. و آن را بر نگهداری آب تسلّط داد، و باد را برای حفظ حدود و جوانب آب قرین گماشت. فضا در زیر باد نیرومند، گشاده و باز، و آب جهنده بالای سر آن در جریان. سپس خدای سبحان بادی برآورد که منشأ وزش آن را مهار کرد. و هر چه در خود داشت به کار گماشت، و وزش آن پیوسته شد و هیچ باز نایستاد. و از جای دورش برانگیخت و آن را به برهم زدن آب متراکم، و برانگیختن امواج دریا فرمان داد. باد فرمان گرفته، آب را همچون مشک شیر که برای گرفتن کره بجنبانند به حرکت آورد، وآن گونه که درفضای خالی می‌وزد، برآن سخت وزید. اولش را به آخرش، و ساکنش را به متحرکش برمی گرداند، تا آنکه انبوهی از آب به ارتفاع زیادی بالا آمد، و آن مایه متراکم کف کرد؛ آن گاه خداوند آن کف را در هوای گشاده و فضای فراخ بالا برد، و آسمان‌های هفتگانه را از آن کف ساخت، پایین ترین آسمان را به صورت موجی نگاه داشته شده، و بالاترین آن را به صورت سقفی محفوظ و طاقی برافراشته قرار داد، بدون ستونی که آن‌ها را برپا دارد، و بی میخ و طنابی که نظام آن‌ها را حفظ کند. آن گاه آسمان را به زیور ستارگان و روشنی کواکب درخشان آرایش داد، و آفتاب فروزان و ماه درخشان رادر آن، که فلکی گردان وسقفی روان و صفحه ای جنبان بود، روان ساخت.سپس میان آسمان‌های بلند را از هم گشود، و از فرشتگان مختلف خود پر کرد.

گروهی در سجده اند و آنان را رکوعی نیست، برخی در رکوعند بدون قدرت بر قیام، و عده ای بدون حرکت از جای خود در حال قیامند، و شماری بدون ملالت و خستگی در تسبیحند. خواب در دیده، بیهوشی در عقل، سستی درکالبد، و غفلت فراموشی به آنان راه ندارد.


1) و بائن عن كل شي‌ء( خ).

2) في المصدر: فأجاز.

3) كذا في المصدر و هو الصحيح ظاهرا: و في المخطوطة« رقيق» و في أخري« دقيق».

4) في المصدر: العين.

وَ مِنْهُمْ أُمَنَاءُ عَلَي وَحْيِهِ وَ أَلْسِنَةٌ إِلَي رُسُلِهِ وَ مُخْتَلِفُونَ بِقَضَائِهِ وَ أَمْرِهِ وَ مِنْهُمُ الْحَفَظَةُ لِعِبَادِهِ وَ السَّدَنَةُ لِأَبْوَابِ جِنَانِهِ وَ مِنْهُمُ الثَّابِتَةُ فِي الْأَرَضِينَ السُّفْلَي أَقْدَامُهُمْ وَ الْمَارِقَةُ مِنَ السَّمَاءِ الْعُلْيَا أَعْنَاقُهُمْ وَ الْخَارِجَةُ مِنَ الْأَقْطَارِ أَرْكَانُهُمْ وَ الْمُنَاسِبَةُ لِقَوَائِمِ الْعَرْشِ أَكْتَافُهُمْ‌(1)نَاكِسَةٌ دُونَهُمْ‌(2)أَبْصَارُهُمْ مُتَلَفِّعُونَ تَحْتَهُ بِأَجْنِحَتِهِمْ مَضْرُوبَةٌ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ مَنْ دُونَهُمْ حُجُبُ الْعِزَّةِ وَ أَسْتَارُ الْقُدْرَةِ لَا يَتَوَهَّمُونَ رَبَّهُمْ بِالتَّصْوِيرِ وَ لَا يُجْرُونَ عَلَيْهِ صِفَاتِ الْمَصْنُوعِينَ وَ لَا يَحُدُّونَهُ بِالْأَمَاكِنِ وَ لَا يُشِيرُونَ إِلَيْهِ بِالنَّظَائِرِ(3).

مطالب السئول، لابن طلحة: مثله بأدني تغيير .

ايضاح

قد مضي شرح أكثر فقرات هذه الخطبة في كتاب التوحيد و نشير هنا إلي بعض ما يناسب المقام المدحة بالكسر الحالة التي تكون المادح عليها في مدحه و الإضافة للاختصاص الخاص أي المدحة اللائقة بعزة جلاله و لعل المراد عجز جميع القائلين و إن اجتمعوا و الاجتهاد السعي البليغ في العبادة و ظاهر قوله و لا وقت معدود و لا أجل ممدود نفي الزمان مطلقا عنه تعالي كالمكان و يمكن حملهما علي الأزمنة المعدودة المتناهية و لعل الأول للماضي و الثاني للمستقبل و الفطر الابتداء و الاختراع و أصله الشق و نشر الرياح بسطها و كل ما جاء في القرآن بلفظ الرياح فهو للرحمة و ما ورد في العذاب فهو بلفظ المفرد و لعله إشارة إلي قلة العذاب و سعة الرحمة و يمكن أن يراد بالرحمة هذا المطر كما قال سبحانه وَ هُوَ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ‌(4)و قرئ بالباء و النون و قيل زعمت العرب أن السحاب لا تلقح إلا من رياح مختلفة فيمكن أن يكون المراد بالنشر ذلك و قال الفراء النشر من الرياح الطيبة اللينة التي تنشئ السحاب

و برخی امین وحی خداوند، و زبان گویا به سوی پیامبران، و واسطه اجرای حکم و امر حقند. گروهی محافظان بندگان از حوادث، و دربانان درهای بهشت هایند. قدم‌هایی ثابت در قعر زمین‌ها، و گردن‌هایی بالاتر از برترین آسمان وهیکل هایی از پهن‌دشت هستی گسترده تر، و دوشهایی مناسب پایه های عرش دارند، دیدگانشان در برابر عظمت عرش به زیر افتاده، و در زیر آن جایگاه در بال‌های خود پیچیده اند، بین آنان و موجودات مادونشان حجاب‌هایی از عزت و پرده هایی از قدرت افکنده شده، در خیال خود برای خداوند صورتی تصویر ننمایند، و صفات او را چون اوصاف مخلوقات نینگارند، و به اماکن محدودش نس-ازن-د، و او را ب-ه همانن-د و امث-ال اش-اره نکنن-د.

در مطالب السئوول، ابن طلحه مانند آن را با اندکی تغییر آورده.

توضیح : شرح بسیاری از عبارات این خطبه در کتاب توحید گذشت، و در اینجا به برخی از آن‌ها که نیاز است اشاره می‌کنیم. «مدحة» وضعیت ستایشگر است در حال ستایش و شاید منظور این است که همه ستایشگران حتی اگر با هم جمع شوند، از ستایش او درمانده و عاجزند. «الاجتهاد» سعی زیاد در عبادت.

«و لا وقت معدود و لا أجل ممدود»، نفی زمان است به طور مطلق از خدای تعالی، مانند مکان، و ممکن است حمل شود بر زمان‌های محدود و پایان پذیر و شاید اولی برای گذشته است و دومی برای آینده. «الفطر»: پدید آوردن و ایجاد کردن است و اصل آن شکافتن است. «نشر ریاح» منظور بسط آن‌ها است، و هر جا در قرآن لفظ ریاح است برای رحمت است، و آنچه به لفظ مفرد است برای عذاب، و شاید اشاره است به عذاب کم و رحمت فراوان؛ و شاید که رحمت به معنی باران است، چنان که خدای سبحان فرموده: «هوالّذی یرسل الریاح بشراً بین یدی رحمته»،(5){و اوست که بادها را پیشاپیش [باران] رحمتش مژده‌رسان می‌فرستد.} و گفته شده، عرب گمان می‌کند ابر بارور نمی‌شود و باران نمی‌گیرد مگر از بادهای مختلف، و شاید که معنی نشر ریاح این باشد.

فرّاء گفته: نشر به بادهای خوب و آرام می‌گویند که ابر باران را می‌آورند


1) في المخطوطة: اكنافهم.

2) في بعض النسخ« دونه» و هو الظاهر.

3) نهج البلاغة: ج 1، ص 14- 20.

4) الأعراف: 56.

5) . اعراف / 57

و التعميم أولي لأن رياح الرحمة كثيرة منها اللواقح و مهيجة السحب الماطرة و الحابسة لها بين السماء و الأرض و العاصرة لها حتي تمطر و المجرية للجواري في البحار و غيرها و وتد الشي‌ء بالتخفيف‌(1)أي جعله محكما مثبتا بالوتد و الصخور جمع الصخرة و هي الحجر العظيم الصلب و الميدان بالتحريك التحرك و الاضطراب و قد مر تحقيق ذلك و سيأتي بعضه.

و كمال الإخلاص له نفي الصفات عنه لعل مناسبة الإخلاص لنفي الصفات أن الإخلاص في العبادة بالنظر إلي عامة الخلق هو أن لا يقصدوا في عبادتهم غيره تعالي من المخلوقين و بالنظر إلي الخواص أن يعرفوا الله بحسب وسعهم و طاقتهم بالوحدانية ثم يعبدونه‌(2)فمن عبد الله وحده بزعمه و زعم أن له صفات زائدة فلم يعبد إلها واحدا بل آلهة كثيرة بل لم يعبد الله أصلا كَمَا مَرَّ فِي الْخَبَرِ: مَنْ عَبَدَ الِاسْمَ دُونَ الْمَعْنَي فَقَدْ كَفَرَ وَ مَنْ عَبَدَ الِاسْمَ وَ الْمَعْنَي فَقَدْ أَشْرَكَ وَ مَنْ عَبَدَ الْمَعْنَي بِإِيقَاعِ الْأَسْمَاءِ عَلَيْهِ بِصِفَاتِهِ الَّتِي وَصَفَ بِهَا نَفْسَهُ فَعَقَدَ عَلَيْهِ قَلْبَهُ وَ نَطَقَ بِهِ لِسَانُهُ فِي سِرِّ أَمْرِهِ وَ عَلَانِيَتِهِ فَأُولَئِكَ أَصْحَابُ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ حَقّاً. و قال ابن ميثم المراد بالمعرفة المعرفة التامة التي هي غاية العارف في مراتب السلوك و أوليتها في العقل لكونها علة غائية و بين الترتيب بأن المعرفة تزاد بالعبادة و تلقي الأوامر بالقبول فيستعد السالك أولا بسببها للتصديق بوجوده يقينا ثم لتوحيده ثم للإخلاص له ثم لنفي ما عداه عنه فيغرق في تيار بحار العظمة و كل مرتبة كمال لما قبلها إلي أن تتم المعرفة المطلوبة له بحسب ما في وسعه و بكمال المعرفة يتم الدين و ينتهي السفر إلي الله تعالي و ما ذكرنا أنسب كما لا يخفي.

كائن لا عن حدوث موجود لا عن عدم ظاهره الاختصاص به سبحانه و حدوث ما سواه و كذا قوله عليه السلام متوحد إذ لا سكن يستأنس به يدل علي حدوث العالم و الإنشاء الخلق و الفرق بينه و بين الابتداء بأن الإنشاء كالخلق أعم

و تعمیم بهتر است، زیرا بادها رحمت بسیاری دارند و از آن‌ها است بارور کردن ابرها، نگهدارنده ابر میان آسمان و زمین، و فشارنده ابر تا ببارد، و روان‌کننده و حرکت دهنده کشتی‌ها در دریاها و دیگرچیزها.

«وتد الشی‌ء»: آن را با میخ محکم و ثابت کرد. «الصخور»: جمع الصخرة و آن سنگ بزرگ سخت است. «المَیَدان»: حرکت و جنب و جوش. و تحقیق مطلب گذشت و در آینده بعضی از آن خواهد آمد.

«و کمال الإخلاص له نفی الصفات عنه»، شاید تناسب اخلاص با نفی صفات این است که اخلاص در عبادت از نظر عموم مردم،در نظر نداشتن و قصد نکردن مخلوق است در عبادت خدا، و از نظر خواص، شناخت خدا است به یگانگی، به حسب وسع و ظرفیت و توانایی آن‌ها در وحدانیت در عبادت؛ و هر که او را به یگانگی عبادت کند و گمان کند خدا صفات زائد بر ذاتش دارد، خدای یگانه را نپرستیده و بلکه الهه‌های متکثر را پرستیده و بلکه اصلاً خدا را نپرستیده، چنانچه در خبر اشاره شد. «هر که نام بدون معنا را بپرستد، البته کافر است، و هر کس نام و معنا هر دو را بپرستد شرک ورزیده است، و هر که تنها معنا را بپرستد و نام و صفت را نشانه آن بداند و دل به او ببندد و در نهان و آشکار حرف زبانش او باشد، به درستی آنان یاران امیرالمؤمنین هستند.»

ابن میثم می‌گوید: مقصود از معرفت، کمال معرفت است که هدف عارف در مراتب سلوک است، و اولیتش از نظر عقل برای آن است که علت غائی است، سپس ابن میثم ترتیب را بیان کرده، به اینکه معرفت به واسطه عبادت و پذیرش فرمان‌ها بیشتر می‌شود و سالک به سبب آن آماده تصدیق یقینی به وجود خدا می‌شود و سپس برای توحید، سپس برای اخلاص، و سپس برای نفی هرچه غیر او از او، پس در امواج دریای عظمت غرق می‌شود، و هر مرتبه، نسبت به مرحله قبل از خودش تا معرفت مطلوب، کمال است، تا به حسب ظرفیت و توانایی، به کمال رسد. و با کمال معرفت، دین، به کمال می‌رسد و سیر به سوی خدا پایان می‌پذیرد.

و آنچه ما گفتیم مناسب‌تر است، چنان روشن است.

«کائن لا عن حدوث موجود لا عن عدم»، ظاهرش اختصاص به خدا و حدوث غیر اوست و همچنین است گفته او که فرمود: « متوحد إذ لا سکن یستأنس به»، دلالت دارد بر حدوث جهان و آفرینش خلق آن، و فرق میان انشاء و ابتداء این است که انشاء مانند واژه خلق، اعم است


1) و التشديد.

2) في بعض النسخ: ثم يعبدوه.

من الابتداء قال تعالي خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ‌(1)و الابتداء الخلق من غير سبق مادة و مثال و إن لم يفهم هذا الفرق من اللغة لحسن التقابل حينئذ و إن أمكن التأكيد و همامة النفس اهتمامها بالأمور و قصدها إليها و الاضطراب الحركة و الحركة في الهمامة الانتقال من رأي إلي رأي أو من قصد أمر إلي قصد أمر آخر بحصول صورة و في بعض النسخ و لا همة نفس بالكسر.

أحال الأشياء لأوقاتها في أكثر النسخ بالحاء المهملة إما من الإحالة بمعني التحويل أي نقل كلا منها إلي وقتها فاللام بمعني إلي و التعليل كما قيل بعيد و إما من قولهم حال في متن فرسه أي وثب فعدي بالهمزة أي أقر الأشياء في أوقاتها كمن أحال غيره علي فرسه كما قيل و لا يخفي بعده و لعله بمعني الحوالة المعروفة أظهر و في بعض النسخ الصحيحة بالجيم كأنه سبحانه حرك الأشياء و رددها في العدم حتي حضر وقتها و في الإحتجاج أجل بالجيم المشددة أي أخر و لاءم بين مختلفاتها أي جعلها ملتئمة مؤتلفة كما ألف بين العناصر المتخالفة في الطباع و بين النفوس و الأبدان و غرز غرائزها و ألزمها أسناخها الغريزة الخلق و الطبيعة و السنخ بكسر السين و سكون النون الأصل و في بعض النسخ أشباحها جمع الشبح محركة أي أشخاصها و تغريز الغرائز إيجادها أو تخصيص كل بغريزة خاصة لها(2)أو من تغريز العود في الأرض ليثمر علي ما قيل و الضمير المنصوب في ألزمها راجع إلي الأشياء كالسوابق و المعني‌(3)جعلها بحيث لا يفارقها أصولها أو جعل الأشخاص لازمة للكليات علي النسخة الأخيرة أو راجع إلي الغرائز أي جعل كل ذي غريزة أو كل شخص بحيث لا تفارقه غريزته غالبا أو مطلقا .

عالما بها قبل ابتدائها العامل في عالما و ما بعدها إما ألزم أو الأفعال

از ابتداء و همانطور که فرمود: «خُلق الإنسان من صلصال»،(4){انسان را از گل خشکیده‌ای سفال مانند آفرید.} و ابتداء آفرینش بدون سابقه و بی‌نمونه است، و اگر هم این فرق از لغت قابل فهم نباشد، برای نوعی تقابل نیکو است و ممکن است برای تأکید باشد.

«همامة النفس»: اهتمام نفس به امور و قصد کردن آنها. «الاضطراب»: حرکت. «الحرکة فی الهمامة»: انتقال از رأیی به رأی دیگر یا از قصد امری به قصد امر دیگر با حصول صورتی و در بعضی نسخه ها «و لا هِمة نفس» آمده است .

«أحال الأشیاء لأوقاتها»: در اکثر نسخه ها چنین آمده، که یا از الإحالة به معنای تحویل است یعنی نقل هر یک از آنها به وقتش.

که لام به معنای إلی می شود و اینکه لام برای تعلیل باشد - چنانچه گفته شده - بعید است.

و یا از این سخن عرب است که گوید: «حال فی متن فرسه»: یعنی پرید. که با همزه متعدی شده یعنی اشیاء را در جایگاههای خود قرار داد چنانچه دیگری را بر اسبش قرار می دهد.اینگونه گفته شده اما بعید بودن این معنا پوشیده نیست.

و شاید به معنای حواله معروف ظاهرتر باشد.

و در بعضی نسخه های صحیح با جیم آمده به این معنی که خدا هر چیزی را در عدم حرکت داده و نگه داشته تا وقت وجودش برسد و در الإحتجاج «أجّل» آمده یعنی به تأخیر انداخت.

«و لاءم بین مختلفاتها»، یعنی میان آن‌ها پیوند و ائتلاف ایجاد کرد، همان‌طور که بین عناصر مختلف از جهت طبع و جان‌ها و تن‌ها، پیوند و نزدیکی ایجاد کرد.

«و غرز غرائزها و ألزمها أسناخها»، «الغریزة» خلق و طبیعت. «السِنخ» یعنی اصل. و در بعضی نسخه ها «أشباحها» جمع شبح آمده یعنی أشخاص آنها.

تغریز غرائز، ایجاد آن‌ها است یا تخصیص هر موجودی به غریزه مخصوص او، یا به معنی فرو کردن قلم چوب است در زمین برای بار آوردن، چنانچه گفته‌اند و مقصود این است که آن‌ها را طوری کرده که از اصولشان جدا نشوند، یا اشخاص را لازمه کلیات ساخته، بنا بر نسخه دیگر که به جای اسناخ، اشباح است. یا مقصود این است‌که هر صاحب غریزه با هر شخص طوری است که غریزه او غالباً یا مطلقاً از او جدا نشود.

«عالما بها قبل ابتدائها» عامل در «عالما» و کلمات بعدش یا «ألزم» یا سه فعل


1) الرحمن: 14.

2) في بعض النسخ: بها.

3) في بعض النسخ: فالمعني.

4) . رحمن / 14

الثلاثة الأخيرة علي الترتيب أو الأربعة أو العامل في الجميع قوله أنشأ و ابتدأ بقرينة قوله قبل ابتدائها.

محيطا بحدودها و انتهائها لعل المراد بالحدود الأطراف و التشخصات‌(1)أو الحدود الذهنية و بالانتهاء الانتهاء اللازم للمحدود(2)أو انقطاع الوجود عارفا بقرائنها أي ما يقترن بها علي وجه التركيب أو المجاورة أو العروض و أحنائها هي جمع حنو أي الجانب و أحناء الوادي معاطفه و يدل علي جواز إطلاق العارف عليه سبحانه و منعه بعضهم ثم أنشأ سبحانه فتق الأجواء و شق الأرجاء و سكائك الهواء الفتق بالفتح الشق و الجو ما بين السماء و الأرض و قيل الفضاء الواسع و الأرجاء جمع الرجا مقصورا و هي الناحية و السكاك و السكاكة بضمهما الهواء الملاقي عنان السماء(3)و قال في النهاية السكاك و السكاكة الجو و هو ما بين السماء و الأرض وَ مِنْهُ حَدِيثُ عَلِيٍّ عليه السلام: شَقَّ الْأَرْجَاءِ وَ سَكَائِكَ الْهَوَاءِ. و سكائك جمع سكاكة كذؤابة و ذوائب و الهواء بالمد ما بين السماء و الأرض و يقال كل خال هواء و منه قوله تعالي وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ(4)و كلمة ثم هنا إما للترتيب الذكري و التدرج في الكلام يكون لوجوه منها الانتقال من الإجمال إلي التفصيل و منها الاهتمام بتقديم المؤخر أو المقارن لوجه آخر و يستعمل الفاء أيضا كذلك كما مر مرارا و إما بمعني الواو المفيدة لمطلق الجمع كما قيل في قوله تعالي ثُمَّ اهْتَدي‌(5)و علي التقديرين لا ينافي كون الماء أول المخلوقات كما سيأتي و المراد بفتق الأجواء إيجاد الأجسام في الأمكنة الخالية بناء علي وجود المكان بمعني البعد و جواز الخلاء أو المراد

آخر است به ترتیب. یا چهار فعل است. یا عامل در جمیع اینها «أنشأ و ابتدأ» می باشد به قرینه این که فرمود: «قبل ابتدائها».

«محیطا بحدودها و انتهائها»، شاید مقصود از حدود، اطراف و تشخّصات یا حدود ذهنی است، و مقصود از انتهاء، نهایت لازمه موجود محدود است یا انقطاع هستی و فنا. و«عارف بقرائنها» یعنی آنچه با آنها قرین می شود به صورت ترکیب یا مجاورت و یا عروض. «و أحنائها» جمع «الحنو» به معنای جانب و کنار است و «أحناء الوادی» یعنی کناره های سرزمین. این عبارت دلیل است که اطلاق وصف عارف به خداوند رواست اگرچه برخی آن را منع کرده‌اند.

«ثم أنشأ سبحانه فتق الأجواء و شق الأرجاء و سکائک الهواء»: «الفَتق»: شکافتن. «الجو»: آنچه بین زمین و آسمان است. و گفته شده: فضای وسیع. «الأرجاء»: جمع «الرجا» به صورت مقصور یعنی ناحیه. «السُکاک» و «السُکاکة»: هوای ملاقی با قسمت ظاهری آسمان. در النهایة گفته: «السکاک» و «السکاکة» یعنی جو و آن بین آسمان و زمین است. و از همین معناست حدیث علی علیه السلام «شَقَّ الْأَرْجَاءِ وَ سَکَائِکَ الْهَوَاءِ». «سکائک»: جمع سُکاکة مثل ذؤابة و ذوائب. «الهواء» با مد یعنی آنچه بین آسمان و زمین است. و گفته می شود هر چیز خالی هواء است. چنانچه خداوند فرمود: «وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ».

و لفظ «ثمّ» اینجا یا برای ترتیب ذکری است و تدریج در کلام به دلایلی است مثل انتقال از اجمال به تفصیل و یا اهتمام به تقدیم مؤخّر یا مقارن به دلیلی دیگر.

و فاء نیز اینگونه استعمال می شود چنانچه قبلا مکرر گذشت.

و یا اینکه ثمّ به معنای واو برای افاده مطلق جمع است چنانچه در سخن خدای متعال: «ثُمَّ اهْتَدی» گفته شده. و بنا بر هر دو احتمال این مطلب با اولین مخلوق بودن آب منافات ندارد چنانچه خواهد آمد.

مقصود از گشودن فضا، ایجاد اجسام است در جاهای خالی آن، بنا بر وجود مکان به معنای بُعد و امکان خلأ، یا مقصود


1) في بعض النسخ: أو التشخصات.

2) في بعض النسخ: للحدود.

3) عنان السماء- بالفتح-: ما ارتفع منها أو ما بدا للناظر.

4) إبراهيم: 43.

5) طه: 82.

بالجو البعد الموهوم أو أحد العناصر بناء علي تقدم خلق الهواء كما هو الظاهر مما سنورده من تفسير علي بن إبراهيم و هذا الكلام لا تصريح فيه بالصادر الأول و سيأتي الكلام فيه إن شاء الله و قوله و شق الأرجاء كالتفسير لفتق الأجواء أو المراد بالأرجاء الأمكنة و الأفضية و بالأجواء عنصر الهواء و قوله و سكائك الهواء بالنصب كما في كثير من النسخ معطوف علي فتق الأجواء أي أنشأ سبحانه سكائك الهواء و الجر كما في بعض النسخ أظهر عطفا علي الأجواء أي أنشأ فتق سكائك الهواء قال ابن ميثم فإن قلت إن الأجواء و الأرجاء و سكائك الهواء أمور عدمية فكيف تصح نسبتها إلي الإنشاء عن القدرة قلت إن هذه الأشياء عبارة عن الخلاء و الأحياز و الخلاف في أن الخلاء و الحيز و المكان هل هي أمور وجودية أو عدمية مشهور فإن كانت وجودية كانت نسبتها إلي القدرة ظاهرة و يكون معني فتقها و شقها شق العدم عنها و إن كانت عدمية كان معني فتقها و شقها و نسبتها إلي القدرة تقديرها و جعلها أحيازا للماء و مقرا لها لأنه لما كان تميزها عن مطلق الهواء و الخلاء بإيجاد الله فيها الماء صار تعينها بسبب قدرته تعالي فتصح نسبتها إلي إنشائه فكان سبحانه شقها و فتقها بحصول الجسم فيها.

وَ رُوِيَ: أَنَّ زُرَارَةَ وَ هِشَاماً اخْتَلَفَا فِي الْهَوَاءِ أَ هُوَ مَخْلُوقٌ أَمْ لَا فَرَفَعَ بَعْضُ مَوَالِي جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عليهما السلام إِلَيْهِ ذَلِكَ فَقَالَ لَهُ إِنِّي مُتَحَيِّرٌ وَ أَرَي أَصْحَابَنَا يَخْتَلِفُونَ فِيهِ فَقَالَ عليه السلام لَيْسَ هَذَا بِخِلَافٍ يُؤَدِّي إِلَي الْكُفْرِ وَ الضَّلَالِ: و اعلم أنه عليه السلام إنما أعرض عن بيان ذلك لأن أولياء الله الموكلين بإيضاح سبله و تثبيت خلقه علي صراطه المستقيم لا يلتفتون بالذات إلا إلي أحد أمرين أحدهما ما يؤدي إلي الهدي أداء ظاهرا واضحا و الثاني ما يصرف عن الضلال و يرد إلي سواء السبيل. و بيان أن الهواء مخلوق أو غير مخلوق لا يفيد كثير فائدة في أمر المعاد فلا يكون الجهل به مما يضر في ذلك فكان تركه‌(1)و الاشتغال بما هو أهم منه أولي‌(2).

از جو، بُعد موهوم است و یا یکی از عناصر، بنا بر اینکه آفرینش هوا مقدم بر عناصر دیگر بوده، چنانچه از ظاهر تفسیر علی بن ابراهیم که اشاره خواهد شد، چنین استنباط می‌شود، و در این کلام تصریحی بر مخلوق اول ندارد و درباره آن سخن گفته خواهد شد. ان شاء اللَّه.

«و شق الأرجاء»: همچون تفسیری برای «فتق الأجواء» است. یا اینکه منظور از «الأرجاء» مکانها و فضاها و منظور از «الأجواء» عنصر هواست.

«سکائکَ الهواء»: در بسیاری از نسخه ها با نصب آمده که عطف بر «فتق الأجواء» می شود یعنی خداوند سکائک را پدید آورد. و یا بنا بر بعضی نسخه ها مجرور است که این ظاهرتر است و عطف بر الأجواء می شود یعنی خداوند شکافتن سکائک الهواء را پدید آورد.

ابن میثم می‌گوید: اگر گویی جو و فضای میان آسمان‌ها و زمین امور عدمی هستند، پس چگونه با آفرینش و قدرت ارتباط و نسبت دارند؟ می گویم: این‌ها عبارتند از خلأ و ظرف‌ها و مکان‌ها، و اختلاف در اینکه خلأ و ظرف‌ها و مکان‌ها امور وجودی هستند یا عدمی، معروف است؛ و اگر وجودی باشند با قدرت ارتباط دارند، و معنی گشودن و شکافتن آن‌ها، به وجود آوردن آن‌ها است و شکافتن عدم است، و اگر عدمی باشند، معنی گشودن و شکافتن آن‌ها و نسبت قدرت به آن‌ها، اندازه‌گیری آن‌ها است به آفرینش موجودات مانند آب در آن‌ها، زیرا خدا با ایجاد آب در آن‌ها از مطلق هوا و خلاء جدا و متمایزشان کرد و گویا آن‌ها را با آفریدن جسمی در آن‌ها شکافته و گشوده است. و روایت شده که زراره و هشام در باره هوا اختلاف نظر پیدا کردند که آیا آن مخلوق است یا نه؟ و برخی اصحاب امام جعفرصادق علیه السلام این اختلاف را نزد او مطرح کرد و گفت: من سرگردانم وشاهد آنم که اصحاب ما درباره آن اختلاف نظر دارند و امام علیه السّلام فرمود: این اختلاف مایه کفر و گمراهی نیست.

و بدان که امام علیه السلام از بیان آن خودداری کرد زیرا اولیاء خدا که مسئولیت راهنمائی خلق و نشان دادن راه راست را بر عهده دارند، اصولاً به دو امر بیشتر توجه ندارند؛ آنچه به روشن شدن راه هدایت و راست منجر شود و آنچه انسان را از گمراهی دور کند و به راه راست بکشاند.

و بیان اینکه هواء مخلوق است یا مخلوق نیست، چندان فایده‌ای برای آخرت ندارد و ندانستن آن زیانی به آن نمی‌رساند و ترک آن و توجه به امور مهم‌تر از آن، بهتر است.


1) ترك بيانه( خ).

2) انتهي كلام ابن ميثم رحمه اللّه.

فأجري فيها ماء متلاطما تياره متراكما زخاره اللطم في الأصل الضرب علي الوجه بباطن الراحة و تلاطمت الأمواج ضرب بعضها بعضا كأنه يلطمه و التيار موج البحر و لجته و تراكم الشي‌ء اجتمع و زخر البحر مد و كثر ماؤه و ارتفعت أمواجه أي أنه سبحانه خلق الماء المتلاطم الزخار في الأمواج و خلاه و طبعه أولا فجري في الهواء ثم أمر الريح برده و شده كما يدل عليه قوله عليه السلام بعد ذلك حتي تظهر قدرته.

حمله علي متن الريح العاصفة و الزعزع القاصفة المتن من كل شي‌ء ما ظهر منه و المتن من الأرض ما ارتفع منه و صلب و عصفت الريح اشتد هبوبها و الزعزعة تحريك الشي‌ء ليقلعه و يزيله و ريح زعزع و زعازع أي يزعزع الأشياء و قصفه كضربه قصفا كسره و قصف الرعد و غيره اشتد صوته أي جعل الريح حال قصفها(1)حاملة له فكان متحركا بحركتها أو جعل الريح التي من شأنها العصف و القصف و هذه الريح غير الهواء المذكور أولا كما سيأتي فِي قَوْلِ الصَّادِقِ عليه السلام: فِي جَوَابِ الزِّنْدِيقِ الرِّيحُ عَلَي الْهَوَاءِ وَ الْهَوَاءُ تُمْسِكُهُ الْقُدْرَةُ.فيمكن أن تكون مقدمة في الخلق عليه أو متأخرة عنه أو مقارنة له و يمكن أن يكون المراد بها ما تحرك منه كما هو المشهور(2).

فأمرها برده و سلطها علي شده و قرنها إلي حده أي أمر الريح أن تحفظ الماء و ترده بالمنع عن الجري الذي سبقت الإشارة إليه بقوله فأجري فيها ماء فكان قبل الرد قد خلي و طبعه أي عن الجري الذي يقتضيه طبعه و قواها علي ضبطه كالشي‌ء المشدود و جعلها مقرونة إلي انتهائه محيطة به و لعل المراد بالأمر هنا الأمر التكويني كما في قوله كُنْ فَيَكُونُ‌(3)و قوله كُونُوا قِرَدَةً(4)

«فأجری فیها ماء متلاطما تیاره متراکما زخاره»: «اللطم» در اصل زدن به صورت با کف دست است. «تلاطمت الأمواج»: امواج به یکدیگر برخورد کردند گویا همدیگر را می زدند. «التیار»: موج دریا و قسمت عمیق آن. «تراکم الشی‌ء»: مجتمع شد. «زخر البحر»: آب دریا بالا آمد و زیاد شد و امواجش بلند شد. یعنی خدای سبحان اول آبی پرتلاطم و خروشان و پر موج آفرید، و آن را به حال خود گذاشت تا در هوا روان شد، سپس به باد فرمود تا او را برگرداند و شدیدتر کند.

«حمله علی متن الریح العاصفة و الزعزع القاصفة»:

«المتن»: قسمت آشکار هر چیزی. متن زمین یعنی قسمت مرتفع و سخت آن. «عصفت الریح»: وزیدن باد شدت گرفت. «الزعزعة»: تکان دادن چیزی برای کندنش. «ریح زعزع و زعازع»: بادی که اشیاء را تکان می دهد تا از جا بکند. «قصفه قصفا» بر وزن ضربه: آن را شکست. «قصف الرعد»: صدای رعد زیاد شد. یعنی باد را هنگام وزیدنش حامل آن صدا قرار داد پس به حرکت باد حرکت می کند. یا اینکه بادی را که شأن آن شدت و صدای بلند است قرار داد.

و این باد غیر هوایی است که اول آن را ذکر کرد، چنانچه در حدیث امام صادق علیه السّلام در پاسخ به یک زندیق کافراشاره خواهد شد که می‌فرماید: «باد بر هوا بود و هوا را قدرت نگه می‌داشت» و ممکن است که آن (هوا) در آفرینش از این (باد) پیشی داشته باشد یا بعد از آن به وجود آمده و یا هم‌زمان با آن؛ و ممکن است مقصود همان جزء متحرک از خود هوا باشد چنانچه مشهور است.

«فأمرها برده و سلطها علی شده و قرنها إلی حدّه» یعنی به باد فرمود تا آب را نگه دارد و از جاری شدن باز دارد که به آن اشاره شد، با این گفته که «آبی در آن روان بود» و پیش از برگرداندن، بر طبع جریان خود بود، و به آن قدرت نگه داشتن آن را داد و به آن بادنیرو داد تا آن را به هم بست و بر آن احاطه کرد، و شاید که مقصود، امر تکوین و ایجاد است چنانچه خدای متعال فرموده: «کن فیکون»،{باش، پس [بی‌درنگ] موجود می‌شود.}(5)و فرمود «کونوا قردۀ»،(6){بوزینگانی باشید.}


1) في بعض النسخ: عصفها.

2) و حينئذ فالمراد بكونها علي الهواء عروضها له.

3) يس: 81.

4) البقرة: 65.

5) . یس / 82

6) . بقره / 65

قال الكيدري قوله فأمرها مجاز لأن الحكيم لا يأمر الجماد به الهواء من تحتها فتيق و الماء من فوقها دفيق أي الهواء الذي هو محل الريح مفتوق أي مفتوح منبسط من تحت الريح الحاملة للماء و الماء دفيق من فوقها أي مصبوب مندفق و الغرض أنه سبحانه بقدرته ضبط الماء المصبوب بالريح الحاملة له كما ضبط الريح بالهواء المنبسط و هو موضع العجب.

ثم أنشأ سبحانه ريحا اعتقم مهبها و أدام مربها الظاهر أن هذه الريح غير ما جعلها الله محلا للماء بل هي مخلوقة من الماء كما سيأتي في الرواية و الاعتقام أن تحفر البئر فإذا قربت من الماء احتفرت بئرا صغيرا بقدر ما تجد طعم الماء فإن كان عذبا حفرت بقيتها و يكون اعتقم بمعني صار عقيما و منه الرِّيحَ الْعَقِيمَ و في العين الاعتقام الدخول في الأمر و قال ابن ميثم تبعا للكيدري الاعتقام الشد و العقد و لم نجده في كتب اللغة و المهب مصدر بمعني الهبوب أو اسم مكان و علي الأول في الإسناد توسع و رب يأتي بمعني جمع و زاد و لزم و أقام قيل المعني أن الله تعالي أرسلها بمقدار مخصوص تقتضيه الحكمة و لم يرسلها مطلقا بل جعل مهبها ضيقا كما يحتفر البئر الصغير في الكبير و قيل المعني جعلها عقيمة لا تلقح و هذا إنما يصح لو كان الاعتقام بهذا المعني متعديا أو كان مهبها مرفوعا و في النسخ منصوب و قيل و روي أعقم فيصح و يحتمل أن يكون بمعني شد مهبها و عقده علي ما تقتضيه الحكمة و المصلحة و قيل علي تقدير كون اعتقم بالتاء المراد أنه أخلي مهبها من العوائق و أنه أرسلها بحيث لا يعرف مهبها من مربها و هو كما تري و معني إدامة مربها جعلها ملازمة لتحريك الماء و إدامة هبوبها و في بعض النسخ مدبها بالدال أي جريها.

و أعصف مجراها أي جريانها أو أسند إلي المحل مجازا و أبعد منشأها أي أنشأها من مبدإ بعيد و لعله أدخل في شدتها و المنشأ في بعض النسخ بالهمزة علي الأصل و في بعضها بالألف للازدواج فأمرها بتصفيق الماء الزخار الصفق الضرب الذي يسمع له صوت و التصفيق أيضا كذلك لكن مع شدة و إثارة

کیدری می‌گوید: آنجا که می‌گوید فرمان داد، معنی مجازی دارد زیرا حکیم به جمادات فرمان نمی‌دهد .

«الهواء من تحتها فتیق و الماء من فوقها دفیق»، مقصود این است که خداوند با قدرتش آب را به وسیله باد نگه داشت همان‌طور که باد را به وسیله هوای منبسط نگه داشت و این از جمله شگفتی‌ها است.

«ثم أنشأ سبحانه ریحا اعتقم مهبها و أدام مربها»، ظاهر آن است که این باد جز آن چیزی است که خدا آن را جای آب قرار داد، بلکه این از خود آب آفریده شد، چنانچه در روایت می‌آید، و منظور از «اعتقام» این است که چاهی حفر کنی و چون به آب نزدیک شوی، چاه کوچکی به اندازه‌ای که مزه آب را بچشی در آن حفر کنی تا اگر شیرین باشد آن را به اتمام برسانی؛ و به معنی عقیم و نازاد شدن هم هست و به این معنی است باد عقیم. و در کتاب العین گفته شده: اعتقام به معنی دخالت در کار است. ابن میثم به پیروی از کندری می‌گوید: اعتقام سخت کردن و بستن است، و ما آن را در کتب لغت نیافتیم. «مهب» به معنی وزیدن یا مکان وزیدن و «رب» به معنی جمع کرد، و فزود و برپا داشت آمده. گفته شده، مقصود این است که خدای تعالی آن را به اندازه مخصوصی که مقتضای حکمت بود فرستاد و آن را به صورت مطلق رها نکرد بلکه مکان وزشش را تنگ ساخت، چنانچه چاه کوچک را در چاه بزرگ می‌کنند؛ و گفته شده مقصود این است که آن را عقیم ساخت و نازاد که تلقیح نمی‌کرد و صحتش بنا بر این است که اعتقام متعدی باشد، یا «مهب» مرفوع باشد تا فاعل آن باشد، ولی در همه نسخه‌ها منصوب آمده است و گفته شده در برخی نسخه‌ها «أعقم» ثبت شده و بنا بر این درست می‌شود و شاید مقصود این است که منشأ وزش آن را سخت کرد و به حکمت و مصلحت آن را بست؛ و گفته شده: با فرض اینکه «اعتقم» با تاء باشد، مقصود این است که وزشگاهش را از موانع رها کرد و آن را فرستاد، به طوری که وزشگاه آن از محل برپایی آن شناخته نشود و اشکال این قول چنان است که می‌بینی، و مقصود از «إدامة مربّها» آن است که آن را ملازم تحریک آب کرد و وزشش ادامه یافت و در برخی نسخه‌ها «مدبّها» آمده، یعنی آن را جاری و روان کرد.(1)

«و أعصف مجراها» یعنی خدا آن کف را بالا برد و برخی از آن را دود ساخت، در هوایی که با آفرینش آفریده‌های پیشین گشوده شده بود، یا به وسیله بالا بردن همین دود. «و أبعد منشأها»: آن را از مبدأی دور پدید آورد. و شاید این مطلب در شدت آن مؤثرتر باشد. «المنشأ» در بعضی نسخه ها بنا بر اصل با همزه و در بعضی بنا بر ازدواج با الف آمده است.

«فأمرها بتصفیق الماء الزخار»: «الصفق»: زدنی که صدایی از آن شنیده شود. «التصفیق»: نیز به همان معناست ولی با شدت.


1) . با این اطاله سخن مقصود روشن نشد ولی درست این است که مقصود از این جمله آن است که همه باد محل وزش را بیرون فرستاد تا آن عقیم شد و دیگر باد در آن نماند و عقیم همان نازادی است و استعمال آن به صورت متعدی مانعی ندارد زیرا زبان عرب را باید از علی علیه السّلام یاد گرفت و این خود کنایه از شدت بادی است که مأمور بر هم‌زدن آب شده است، و در کنایه، وجود معنای حقیقی لازم نیست.[مترجم]

موج البحار أي تهييجه فمخضته مخض السقاء المخض تحريك السقاء الذي فيه اللبن ليخرج زبده عصفها بالفضاء أي عصفا شديدا لأن العصف بالفضاء يكون أشد لعدم المانع و الساجي الساكن و المائر المتحرك يقال مار الشي‌ء مورا أي تحرك و جاء و ذهب و به فسر قوله تعالي يَوْمَ تَمُورُ السَّماءُ مَوْراً(1)و قال الضحاك أي تموج موجا و العباب بالضم معظم الماء و كثرته و ارتفاعه و عب عبابه أي ارتفع و عب النبت إذا طال و ركام الماء بالضم ما تراكم منه و اجتمع بعضه فوق بعض.

فرفعه في هواء منفتق أي رفع الله ذلك الزبد بأن جعل بعضه دخانا في هواء مفتوق مفتوح بخلق ما خلق سابقا أو برفع ذلك الدخان و في جو منفهق و الانفهاق الاتساع و الانفتاح قال ابن ميثم إن القرآن الكريم نطق بأن السماء تكونت من الدخان و كلامه عليه السلام ناطق بأنها تكونت من الزبد و ما ورد في الخبر أن ذلك الزبد هو الذي تكونت منه الأرض فلا بد من بيان وجه الجمع بين هذه الإشارات فنقول وجه الجمع بين كلامه عليه السلام و بين لفظ القرآن الكريم ما ذكره الباقر عليه السلام و هو قوله فخرج من ذلك الموج و الزبد دخان ساطع من وسطه من غير نار فخلق منه السماء. و لا شك أن القرآن الكريم لا يريد بلفظ الدخان حقيقته لأن ذلك إنما يكون عن النار و اتفق المفسرون علي أن هذا الدخان لم يكن عن نار بل عن تنفس الماء و تبخيره بسبب تموجه فهو إذا استعارة للبخار الصاعد من الماء و إذا كان كذلك فنقول إن كلامه عليه السلام مطابق للفظ القرآن الكريم و ذلك أن الزبد بخار يتصاعد علي وجه الماء عن حرارة حركته إلا أنه ما دامت الكثافة غالبة عليه و هو باق علي وجه الماء لم ينفصل فإنه يخص باسم الزبد و ما لطف و غلب عليه الأجزاء الهوائية فانفصل خص باسم البخار و إذا كان الزبد بخارا و البخار هو المراد بالدخان في القرآن الكريم كان مقصده

«إثارة موج البحار»: تحریک امواج دریا. «فمخضته مخض السقاء»: «المخض»: تکان دادن مشکی که شیر دارد برای خارج کردن کره آن. «عصفها بالفضاء»: یعنی وزیدن شدیدی. چرا که وزیدن در فضا شدیدتر به دلیل عدم مانع شدیدتر است. «الساجی»: ساکن. «المائر»: متحرک. گفته می شود: «مار الشی‌ء مورا»: حرکت کرد و آمد و رفت. و سخن خداوند «یَوْمَ تَمُورُ السَّماءُ مَوْراً» به همین معنا تفسیر شده است. ضحاک گفته: یعنی موج می زند.

«العُباب»: قسمت اعظم آب و کثرت و ارتفاع آب. «عب عبابه»: بلند شد. «عب النبت»: گیاه رشد کرد. «رُکام الماء»: بخش متراکم و روی هم انباشته آب. «فرفعه فی هواء منفتق»: خداوند آن کف را بلند کرد به اینکه بعضی از آن را دودی قرار داد در هوایی که توسط مخلوقی که قبلا خلق کرده بود، باز شده بود. و یا هوایی که با بلند کردن آن دود، باز شده بود. «فی جو منفهق»: «الانفهاق»: وسعت و گشودگی.

ابن میثم گفته است: قرآن کریم بیان می‌کند که آسمان از دود آفریده شده، و آنچه در این خبر آمده، گویای آن است که از کف آفریده شده و هم در این خبر است که این کف همان چیزی است که زمین از آن پدید شده؛ و باید آن‌ها را با هم جمع کرد. جمع میان کلام آن حضرت و تعبیر قرآن کریم همان است که امام باقر علیه السّلام فرمود: «پس از این موج و کف دودی برآمد که از میان چیزی غیر از آتش، ساطع و پراکنده بود» پس آسمان را از آن آفرید و شکی نیست که مقصود قرآن دود حقیقی نیست زیرا آن فقط از آتش تولید می‌شود. و مفسران اتفاق نظر دارند که این دود از آتش نبود، بلکه از جوشش و آب و بخار شدن ناشی از موج گرفتن آن بود و مقصود از دود همان بخار آب است، و بنا بر این باید بگوییم، کلامش با قرآن کریم تطبیق دارد، زیرا کف بخاری است که از حرارت حرکت آب، از روی آن متصاعد می‌شود و اینکه تا زمانی که در روی آب جمع شده باشد و از آن جدا نشده باشد، به طور خاص به آن کف گفته می‌شود و زمانی که اجزاء هوا بر آن غلبه کرد و از آب جدا شد، بخار نام دارد، و وقتی کف بخار است و مقصود از دود هم در قرآن کریم همان بخار است، مقصود آن حضرت


1) الطور: 9.

و مقصد القرآن واحدا فكان البخار المنفصل هو الذي تكونت عنه الأرض و هو الزبد و أما وجه المشابهة بين الدخان و البخار الذي صحت لأجله استعارة لفظه له فهو أمران أحدهما حسي و هو الصورة المشاهدة من الدخان و البخار حتي لا يكاد يفرق بينهما في الحس البصري و الثاني معنوي و هو كون البخار أجزاء مائية خالطت الهواء بسبب لطافتها عن حرارة الحركة كما أن الدخان كذلك و لكن عن حرارة النار فإن الدخان أيضا أجزاء مائية انفصلت عن جرم المحترق بسبب لطافتها عن حر النار فكان الاختلاف بينهما ليس إلا بالسبب فلذلك صح استعارة اسم أحدهما للآخر و بالله التوفيق‌(1).

جعل سفلاهن موجا مكفوفا و علياهن سقفا محفوظا و سمكا مرفوعا الكف المنع و السقف معروف و قال الجوهري و غيره السقف اسم للسماء و المعروف هاهنا أنسب و سمك البيت سقفه و سمك الله السماء سمكا رفعها و المسموكات السماوات أي جعل السماء السفلي موجا ممنوعا من السيلان إما بإمساكه بقدرته أو بأن خلق تحته و حوله جسما جامدا يمنعه عن الانتشار و السيلان أو بأن أجمدها بعد ما كانت سيالة و ظاهر هذا الكلام و غيره من الأخبار اختصاص الحكم بالسماء الدنيا قال الكيدري رحمه الله شبه السماء الدنيا بالموج لصفائها و ارتفاعها أو أراد أنها كانت في الأول موجا ثم عقدها و المكفوف الممنوع من السقوط و قال ابن ميثم شبهها بالموج في الارتفاع و اللون الموهوم و قيل شبهت به لارتعاد الكواكب حسا و لعل المراد بحفظ العليا إمساكها عن النقص و الهدم و السقوط و الخرق إلا بأمره سبحانه و قال أكثر الشارحين أي عن الشياطين و هو لا يناسب العليا بل السفلي و يناسب أن يكون المراد بقوله تعالي وَ جَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً(2)السماء العليا و يخطر بالبال وجه آخر و هو أن يكون المراد أنه تعالي جعل الجهة السفلي من كل من السماوات مواجة متحركة واقعا

با مقصود قرآن یکی می‌شود، و بخار پیوسته همان است که زمین از آن آفریده شده و آن کف است، وجه شباهت دخان و بخار که منظور شده، دو چیز است:1. محسوس و آن صورتی است که مانند هم، از دود و بخار به نظر می‌آید تا جایی که حتی چشم نمی‌تواند آن‌ها را از هم جدا کند و تشخیص دهد.2.غیر محسوس و معنوی و آن این است که بخار ذرات آب است که به واسطه لطافت با هوا آمیخته، چنانچه دود هم همین‌گونه است ولی به وسیله آتش بر آمده، زیرا دود هم همان اجزاء آب جرمی است که می‌سوزد و به واسطه حرارت آتش لطیف شده و با هوا آمیخته و جدایی آن‌ها از هم به واسطه سبب آن‌ها است و اشکالی ندارد اگر نام یکی را برای دیگری به کار ببرند.

«جعل سفلاهن موجا مکفوفا و علیاهن سقفا محفوظا و سمکا مرفوعا»: «الکف»: منع. «السقف»: معنایش معروف است. و جوهری و دیگران گفته اند: السقف اسمی برای آسمان است. ولی معنای معروف در اینجا مناسب تر است. «سمک البیت»: سقف اتاق. «سمک الله السماء سمکا»: خدا آسمان را بالا برد. «المسموکات»: آسمانها. یعنی آسمان پایین را موجی ممنوع از جریان قرار داد یا با نگهداریش با قدرت مستقیم خود و یا با خلق جسمی جامد در اطراف و زیر آن تا مانع انتشارش شود. یا به اینکه بعد از سیلانش آن را جامد کرد. و ظاهر این کلام و سایر راویات اختصاص این حکم به آسمان دنیا است .

کیدری می‌گوید: آسمان دنیا را برای صفا و بلندی آن به موج تشبیه کرده، یا مقصود این است که نخست موج بوده و سپس خداوند آن را بسته و نگه داشته. ابن میثم می‌گوید: آن را در بلندی و رنگ موهوم به موج تشبیه کرده. و گفته شده: به موج تشبیه شده برای اینکه احساس می‌شود ستارگان لرزش و حرکت دارند، و شاید مقصود از محفوظ بودن آسمان بلندتر، دوری او از کاستی و ویرانی و سقوط و شکافتگی است، جز به فرمان خدا سبحانه. بیشتر شارحان گفته‌اند: محفوظ از شیاطین است و آن مناسب علیا و مراتب بالا نیست و بلکه مناسب سفلی و مراتب پایینی است، و مناسب است مقصود از کلامش این کلام خداوند باشد که «و جعلنا السّماء سقفاً محفوظاً»،(3){و آسمان را سقفی محفوظ قرار دادیم.} یعنی آسمان بلندتر. و وجهی دیگر نیز به نظر می‌رسد و آن اینکه مقصود این است که خدا سطح پائین هر آسمانی را به حسب واقع یا در نظر ناظر، مواج و متحرک ساخته


1) انتهي كلام ابن ميثم رحمه اللّه.

2) الأنبياء: 32.

3) . أنبیاء / 32

أو في النظر و الجهة العليا منها سقفا محفوظا تستقر عليه الملائكة و لا يمكن للشياطين خرقها فيكون ضمير زينها و سائر الضمائر راجعة إلي المجموع فيناسب الآية المتقدمة و هو قوله سبحانه وَ حِفْظاً مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ مارِدٍ(1)و قد يمر بالخاطر وجه آخر يناسب قواعد الهيئة و هو أنه عليه السلام شبه السماء الدنيا بالموج المكفوف لكون الحركة الخاصة للقمر أسرع من جميع الكواكب فكأنه دائما في الموج و مع ذلك لا تسقط و وصف العليا بالمحفوظية لأنه أبطأها بالحركة الخاصة فكأنها محفوظة ثابتة و علي الطريقة السابقة يمكن أن يكون المراد بالسفلي من كل منها خوارج مراكزها و تداويرها و بالعليا منها ممثلاتها فالأول مواجة لسرعة حركتها و البواقي محفوظة لبطئها لكن هذان الوجهان بعيدان عن لسان الشرع و مقاصد أهله و الوجه الأول مما أبدعنا لا يخلو من قوة و لطافة.

بغير عمد يدعمها و لا دسار ينظمها العمد بالتحريك جمع كثرة لعمود البيت و كذا العمد بضمتين و جمع القلة أعمدة و قال الخليل في العين العمد بضمتين جمع عماد و الأعمدة جمع عمود من حديد أو خشب و يظهر من تذكير الفعل أنه من أسماء الجمع و الدعم بالفتح أن يميل الشي‌ء فتدعمه بدعام كما تدعم عروش الكرم و نحوه ليصير له مساكا و الدعامة الخشبة التي يدعم بها و في أكثر النسخ علي بناء المجرد مفتوحة العين و هو أظهر و في بعضها يدعمها بتشديد الدال علي بناء الافتعال من الادعام بمعني الاتكاء و الدسار بالكسر المسمار و جمعه دسر و نظم اللؤلؤ جمعه في السلك و في بعض النسخ ينتظمها و هو أيضا جاء متعديا و الضميران المنصوبان راجعان إلي السماوات أو إلي العليا أو إلي السفلي بقرينة قوله ثم زينها بزينة الكواكب حيث إن الظاهر إرجاع الضمير فيه إلي السفلي ليكون أوفق بقوله تعالي إِنَّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزِينَةٍ الْكَواكِبِ‌(2)لكنه بعيد لفظا و إرجاع الضمير إلي

و سطح بالای آن‌ها را محفوظ و سخت نموده تا فرشته‌ها بر آن قرار بگیرند و شیاطین نتوانند آن را بشکافند. و ضمیر «زیّنها» و ضمائر دیگر همه به مجموع برمی‌گردد و با آیه پیش تناسب دارد که «و حفظاً من کلّ شیطان مارد»،(3){و [آن را] از هر شیطان سرکشی نگاه داشتیم.}

و نیز شاید وجهی دیگر نیز به ذهن خطور کند که با قواعد هیئت مناسب است و آن این است که امام علیه السّلام آسمان دنیا را به موجی خوددار و نگه‌داشته شده تشبیه کرده، چون حرکت مخصوص ماه از همه اختران شتابان‌تراست که گویا همیشه موج دارد و نمی‌افتد و علیا را محفوظ وصف کرده، زیرا حرکت ویژه‌اش را کند دانسته و گویا نگه‌داشته است و حرکت ندارد و بر اساس شیوه قبلی ممکن است مقصود از سفلی در هر کدام از آن‌ها خروجی‌های مراکز و دایره‌های آن‌هاباشد و مقصود از علیا فلک‌های شکل یافته که اولی موّاج است چون حرکتش تند است و دیگران محفوظند چون کندند، ولی این دو وجه در لسان شرع و اهداف آن بعیدند. وجه نخست که نظر ما است، خالی از قوت و لطافت نیست .

«بغیر عمد یدعمها و لا دسار ینظمها»: «العَمَد»: جمع کثرت برای «عمود البیت» است و «العُمُد» نیز چنین است. و جمع قلت آن أعمدة است. خلیل در العین گفته: «العُمُد»: جمع عماد و الأعمدة جمع عمود است. عمود از چوب یا آهن است. و از مذکر آمدن فعل معلوم می شود از اسامی جمع است. «الدَعم»: یعنی چیزی متمایل شود پس تو آن را به ستونی هدایت کنی چنانچه در مورد شاخه های انگور می کنند تا نگهدارنده آنها باشد. «الدعامة»: چوبی که با آن داربست می زنند. و در اکثر نسخه ها به صیغه مجرد و با فتحه عین آمده که ظاهرتر است. و در بعضی نسخه ها «یدعمها» با تشدید دال به صیغه افتعال از الادعام آمده که به معنای اتکاء است. «الدِسار»: میخ و جمع آن دسر است. «نظم اللؤلؤ»: جمع مروارید در رشته ای. و در بعضی نسخه ها «ینتظمها» آمده که آن نیز متعدی می آید و دو ضمیر به «السماوات» یا «العلیا» یا «السفلی» به قرینه «إِنَّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا بِزِینَةٍ الْکَواکِبِ» بر می گردد ولی این لفظا بعید است. و ارجاع ضمیر به همه


1) الصافّات: 7.

2) الصافّات: 6.

3) . صافات / 7

الجميع أظهر و تزيين البعض تزيين للجميع و هذا مما يقرب الوجه الذي ذكرنا أولا و الزينة إما مصدر أو اسم ما(1)يزان به كالليقة لما يلاق به أي يصلح به المداد قال في الكشاف قوله تعالي بِزِينَةٍ الْكَواكِبِ يحتملهما فعلي الأول إما من إضافة المصدر إلي الفاعل بأن تكون الكواكب مزينة للأفلاك أو إلي المفعول بأن زين الله الكواكب و حسنها لأنها إنما زينت السماء لحسنها في أنفسها و علي الثاني فأضافتها إلي الكواكب بيانية(2)و تنوين الزينة كما قرئت الآية به ليس موجودا في النسخ و زينة الكواكب للسماء إما لضوئها أو للأشكال الحاصلة منها كالثريا و الجوزاء و نحوهما أو باختلاف أوضاعها بحركتها أو لرؤية الناس إياها مضيئة في الليلة الظلماء أو للجميع و قوله تعالي بِمَصابِيحَ في موضع آخر مما يؤيد بعض الوجوه و سيأتي القول في محال الكواكب في محله.

و ضياء الثواقب المراد بها إما الكواكب فيكون كالتفسير لزينة الكواكب و الكواكب ثواقب أي مضيئة كأنها تثقب الظلمة بضوئها أو الشهب التي ترمي بها الشياطين فتثقب الهواء بحركتها و الظلمة بنورها فأجري فيها سراجا مستطيرا و قمرا منيرا و في بعض النسخ و أجري بالواو و المراد بالسراج الشمس كما قال تعالي سِراجاً وَ قَمَراً(3)مُنِيراً قيل لما كان الليل عبارة عن ظل الأرض و كانت الشمس سببا لزواله كان شبيها بالسراج في ارتفاع الظلمة به و المستطير المنتشر الضوء و استطار تفرق و سطح و أنار الشي‌ء و استنار أي أضاء و قيل ما بالذات من النور ضوء و ما بالعرض نور كما قال سبحانه هُوَ الَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِياءً وَ الْقَمَرَ نُوراً(4)و قيل لأن النور أضعف من الضوء و الاحتمالات

آنها ظاهرتر است. و تزئین بعضی تزئین همه آنهاست. و این باعث تقریب وجهی می شود که ما اول ذکر کردیم.

«الزینة»: یا مصدر و یا اسم آن چیزی است که بدان زینت کنند. مثل لیقه برای چیزی که بدان متصل شود یعنی جوهر با آن اصلاح می شود. در کشاف گفته: «بِزِینَةٍ الْکَواکِبِ» احتمال هر دو را دارد پس بنا بر اولی(مصدر بودن) یا از قبیل اضافه مصدر به فاعل است به اینکه ستارگان زینت دهنده افلاک باشند یا اضافه مصدر به مفعول باشد به اینکه خداوند ستارگان را زینت داده و زیبا ساخته و آسمان نیز تنها به دلیل زیبایی آنها زینت یافته است.

و بنا بر احتمال دوم اضافه آن(زینت) به ستارگان بیانیه است. و تنوین زینت چنانچه آیه بدان قرائت شده در نسخه ها موجود نیست.

و زیور شدن ستارگان برای آسمان، یا برای پرتو آن‌ها است یا برای صورت‌های زیبای آن‌ها، مانند ثریا و برج فلکی جوزاء، یا برای اختلاف اوضاع و حرکت آن‌ها، یا برای تابش آن‌ها در شب تار برای مردم است تا بتوانند ببینند، یا برای همه این‌ها و در آنجا که خداوند آن را مصابیح (چراغ‌ها) خوانده، در جای دیگر مؤید برخی از این وجوه است، سخن درباره اختران در محل خود خواهد آمد .

«ضیاء الثواقب»: مقصود از آن یا اختران است و تفسیر «زینة کواکب» است و معنی ثواقب این است که با تابش خود تاریکی را شکاف می‌دهد و سوراخ می‌کند، یا مقصود شهاب‌هایی هستند که شیاطین را به تیر می‌زنند و هوا را سوراخ می‌کنند.

«فأجری فیها سراجا مستطیرا و قمرا منیرا»: منظور از چراغ، خورشید است چنانچه خداوند فرموده: «سِراجاً وَ قَمَراً مُنِیراً» گفته شده چون شب سایه زمین است و خورشید سبب رفتن آن است، تشبیه به چراغ شده، به جهت ازبین بردن تاریکی. «مستطیر» یعنی تابش پراکنده و گفته‌اند: «استطار»: پراکنده شد و پهن شد.

«أنار الشی‌ء و استنار»: نور داد. ضوء تابش ذاتی است و نور تابش عرضی است همان‌طور که خدای سبحان فرمود: «هو الّذی جعل الشمس ضیاء و القمر نوراً»،(5){اوست کسی که خورشید را روشنایی بخشید و ماه را تابان کرد.} و گفته شده به این دلیل که نور ضعیف تر از ضوء است و احتمالات


1) في بعض النسخ: لما يزان.

2) انتهي كلام الزمخشريّ.

3) الفرقان: 61.

4) يونس: 5.

5) . یونس / 5

في الضمائر السابقة جارية هنا و إن كان الأظهر عند الأكثر رجوعه إلي السفلي.

في فلك دائر الظرف إما بدل عن فيها فيفيد حركة السفلي أو العليا أو الجميع علي تقادير إرجاع الضمير بالحركة اليومية أو الخاصة أو الأعم و إما في موضع حال عن المنصوبين فيمكن أن يكون المراد بالفلك الدائر الأفلاك الجزئية و الفلك بالتحريك كل شي‌ء دائر و منه فلكة المغزل بالتسكين و يقال فلك ثدي المرأة تفليكا إذا استدار.

و سقف سائر و رقيم مائر الرقيم في الأصل الكتاب فعيل بمعني مفعول قال ابن الأثير منه حديث علي رضي الله عنه في صفة السماء سقف سائر و رقيم مائر يريد به وشي السماء بالنجوم و المائر المتحرك و ليس هذا بالمور الذي قال الله تعالي يَوْمَ تَمُورُ السَّماءُ مَوْراً(1)و هاتان الفقرتان أيضا تدلان علي حركة السماء لكن لا تنافي حركة الكواكب بنفسها أيضا كما هو ظاهر الآية.

ثم فتق ما بين السماوات العلي فملأهن أطوارا من ملائكته الظاهر أن كلمة ثم للترتيب المعنوي فيكون فتق السماوات بعد خلق الشمس و القمر بل بعد جعلها سبعا و خلق الكواكب فيه و يحتمل أن يكون للترتيب الذكري و الظاهر أن المراد بفتقها فصل بعضها عن بعض فيؤيد بعض محتملات الآية كما أشرنا إليه سابقا و يدل علي بطلان ما ذهبت الفلاسفة(2)إليه من تماس الأفلاك و عدم الفصل بينها بهواء و نحوه و الأطوار جمع طور بالفتح و هو في الأصل التارة قال الله تعالي وَ قَدْ خَلَقَكُمْ أَطْواراً(3)قيل أي طورا نطفة و طورا علقة و طورا مضغة و قيل أي حالا بعد حال و قيل أي خلقكم مختلفين في الصفات أغنياء و فقراء و زمني (4)و أصحاء و لعل الأخير هنا أنسب و لو كانت

موجود در ضمایر سابق اینجا نیز جاری است. اگر چه ظاهرتر نزد اکثریت رجوع ضمیر به «السفلی»(آسمان پایین تر) است.

«فی فلک دائر» این ظرف یا بدل از «فیها» است که حرکت پائین‌تر یا بالاتر یا همه را می رساند بنا بر ارجاع ضمیر به حرکت شبانه روزی یا حرکت خاصه یا اعم از اینها. و یا در موضع حال از «المنصوبین» است. پس احتمال دارد منظور از فلک گردان، افلاک جزئیه باشد. فَلَک هر چیز گردانی است. و از این ریشه است فلکة المغزل یعنی چرخ نخ ریسی. «فلک ثدی المراة تفلیکا» یعنی پستان زن گرد شد. «و سقف سائر و رقیم مائر»: رقیم در اصل به معنای کتاب آمده. که فعیل به معنای مفعول است. ابن اثیر می‌گوید: از آن است حدیث علی رضی اللَّه عنه در وصف آسمان «سقف سائر و رقیم مائر». مقصود نگارش آسمان است با اختران است. «مائر» به معنی متحرک است و البته این حرکت آسمان نه آن حرکتی است که خدا فرموده «یوم تمور السّماء مورا»،(5){روزی که آسمان سخت در تب و تاب افتد.} .

پس این دو عبارت نیز دلالت بر حرکت آسمان دارند و با حرکت خود ستاره‌ها منافات ندارد، چنانچه ظاهر آیه نشان می‌دهد.

«ثم فتق ما بین السماوات العلی فملأهن أطوارا من ملائکته» ظاهرش این است که «ثم» برای ترتیب معنوی است. پس گشودن آسمان‌ها پس از آفریدن خورشید و ماه و بلکه پس از هفت طبقه ساختن آسمان و آفرینش اختران آن‌ها است و شاید که منظور ترتیب ذکری باشد و ظاهر آن است که گشادن آن‌ها، فاصله انداختن میان آن‌ها است و مؤید برخی معانی آیه است (در فتق سماوات) چنانچه پیش از این اشاره به آن کردیم و دلیلی است بر بطلان گفته فلاسفه در اینکه افلاک به هم چسبیده‌اند و با هوا و دیگر چیزها میان آن‌ها فاصله نیست.

«اطوار» جمع طَور و در اصل به معنای دفعه و بار است. و خداوند فرموده «و قد خلقکم أطواراً»،(6){و شما را مرحله به مرحله خلق کرده است.}گفته می‌شود یک بار نطفه، یک بار علقه، یک بار مضغه؛ و گفته‌اند وضعیتی به دنبال وضعیتی، و گفته شده: یعنی خلق کردیم شما را با صفات مختلف از غنی و فقیر و معلول و سالم، و شاید معنی اخیر در اینجا مناسب‌تر باشد. و اگر آفرینش


1) الطور: 9.

2) يعني الفلكيين.

3) نوح: 14.

4) الزمني- و زان مرضي- جمع« الزمين» و هو المبتلي بالزمانة و هي آفة تتعطل بها القوي.

5) . طور / 9

6) . نوح / 14

الملائكة مخلوقة قبل السماوات كما هو ظاهر بعض الأخبار الآتية فقبل فتقها كانوا في مكان آخر يعلمه الله‌(1).

منهم سجود لا يركعون و ركوع لا ينتصبون و صافون لا يتزايلون و مسبحون لا يسأمون السجود و الركوع هنا جمع ساجد و راكع و فاعل الصفة يجمع علي فعول إذا جاء مصدره عليه أيضا و الانتصاب القيام و الصف ترتيب الجمع علي خط كالصف في الصلاة و الحرب و قال أبو عبيدة كل شي‌ء بين السماء و الأرض لم يضم قطريه فهو صاف و منه قوله تعالي وَ الطَّيْرُ صَافَّاتٍ‌(2)أي نشرت أجنحتها و بالوجهين فسر قوله تعالي وَ الصَّافَّاتِ صَفًّا(3)و التزايل التباين و التفارق و السأمة الملالة و الضجر.

لا يغشاهم نوم العيون و لا سهو العقول و لا فترة الأبدان و لا غفلة النسيان غشيه كعلمه إذا جاءه أي لا يعرضهم و الفترة الانكسار و الضعف و ظاهر الكلام اختصاص الأوصاف بهذا الصنف و يمكن أن يكون التخصيص بها جميعا أو ببعضها لأمر آخر غير الاختصاص و منهم أمناء علي وحيه الوحي في الأصل أن يلقي الإنسان إلي صاحبه شيئا بالاستتار و الإخفاء و يكون بمعني الكتابة و الإشارة و الرسالة و ألسنة إلي رسله أي رسلا إليهم كما قال تعالي اللَّهُ يَصْطَفِي مِنَ الْمَلائِكَةِ رُسُلًا(4)و مختلفون بقضائه أي‌(5)مقتضياته كما يأتون به في ليلة القدر و غيرها و أمره أي أحكامه أو الأمور المقدرة كما قال تعالي بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ(6)فالأحكام داخلة في السابقتين و يمكن تخصيص الأخير بغير الوحي

فرشته‌ها پیش از آسمانها باشد، چنانچه ظاهر برخی اخبار آینده این را نشان می‌دهد، پیش از گشودن آسمان‌ها در جای دیگر بوده‌اند.

«منهم سجود لا یرکعون و رکوع لا ینتصبون و صافون لا یتزایلون و مسبحون لا یسأمون»: «السجود» و «الرکوع» اینجا جمع ساجد و راکع است. زیرا صفت بر وزن فاعل بر فعول جمع بسته می شود وقتی که مصدرش نیز بر آن وارد شود. «الانتصاب»: قیام. «الصف» رده‌بندی گروهی است در یک خط مانند صف نماز وصف جنگ، و ابو عبیده گفته: هر چه میان آسمان و زمین است و دو طرفش به هم بسته نیست، صف است و به این معنا است قول خدای تعالی «و الطیر صافاّت»،(7){پرندگان [نیز] در حالی که در آسمان پر گشوده‌اند.} یعنی پرهای خود را گشودند. و این قول خدای تعالی که فرمود: «و الصافات صفا»،(8){سوگند به صف بستگان که صفی [با شکوه] بسته‌اند.}به هر دو وجه تفسیر شده است.

«لا یغشاهم نوم العیون و لا سهو العقول و لا فترة الأبدان و لا غفلة النسیان» «غشیه»: بر وزن «علمه» وقتی به سویش آید. یعنی بر آنها عارض نمی شود. «الفترة»: شکست و ضعف. و ظاهر کلام اختصاص این اوصاف به همین صنف خاص است، و ممکن است مربوط به همه آن‌ها یا برخی از آن‌ها برای امری دیگر غیر از اختصاص باشد.

«و منهم أمناء علی وحیه»: اصل وحی، القاء چیزی است به دیگری به طور نهانی و پنهانی و به معنی کنایه و اشاره و رسالت هم آمده؛ «و ألسنة الی رسله» یعنی رسولان هستند برای آن‌ها، چنانچه خدای تعالی فرموده «الله یصطفی من الملائکۀ رسلاً»،(9){خدا از میان فرشتگان رسولانی برمی‌گزیند.}«و مختلفون بقضائه» یعنی آنچه مقرر است، همانند شب قدر و جز آن، فرمان‌های او را می‌رسانند. و امر او، احکام او است یا اموری که مقدر است، چنانچه خدا فرموده «بأذن ربّهم من کل أمر»،(10){ به فرمان پروردگارشان برای هر کاری [که مقرر شده است].}


1) هذا علي فرض وجود مكان غير السماوات و الأرض و أمّا علي فرض عدمه كما لا يبعد استظهاره من الآيات و الروايات فلا محيص عن الالتزام بتجرد الملائكة.

2) النور: 41.

3) الصافّات: 1.

4) الحجّ: 75.

5) في بعض النسخ: و مقضياته.

6) القدر: 4.

7) . نور / 41

8) . صافات / 1

9) . حج / 75

10) . قدر / 4

أي يختلفون لتمشية قضائه و أمره‌(1)و تسبيب أسبابهما.

و منهم الحفظة لعباده لعل المراد غير الحافظين عليهم الذين ذكرهم الله في قوله وَ إِنَّ عَلَيْكُمْ لَحافِظِينَ كِراماً كاتِبِينَ‌(2)بل من ذكرهم بقوله سبحانه لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ‌(3)و يمكن أن يكون المراد في كلامه الكاتبين للأعمال بتقدير مضاف و ربما يفهم من بعض الأخبار اتحاد الصنفين و السدنة لأبواب الجنان هم المتولون لأمور الجنان و فتح أبوابها و أغلاقها و أصل السدانة في الكعبة و بيت الأصنام.

و منهم الثابتة في الأرضين السفلي أقدامهم و في بعض النسخ في الأرض أقدامهم و هو أظهر و الجمع علي الأول إما باعتبار القطعات و البقاع أو لأن كلا من الأرضين السبع موضع قدم بعضهم و الوصف علي الأول بالقياس علي‌(4)سائر الطبقات و علي الثاني بالقياس إلي السماء و المارقة أي الخارجة يقال مرق السهم من الرمية إذا خرج من الجانب الآخر من السماء العليا أي السابعة أعناقهم و الخارجة من الأقطار أي من جوانب الأرض أو جوانب السماء أركانهم أي جوارحهم فهذا بيان لضخامتهم و عرضهم و المناسبة لقوائم العرش أكتافهم لعل المراد بالمناسبة القرب و الشباهة في العظم و يمكن أن يراد بها التماس فالمراد بهم حملة العرش ناكسة دونه أي دون العرش أبصارهم و الناكس المطأطئ رأسه و في إسناده إلي الأبصار دلالة علي عدم التفاتهم في النكس يمينا و شمالا متلفعون تحته بأجنحتهم اللفاع ثوب يجلل به الجسد كله كساء كان أو غيره و تلفع بالثوب إذا اشتمل به و بين من دونهم أي سائر الملائكة أو البشر أو الجن أو الأعم و في بعض النسخ ناكسة و مضروبة و متلفعين بنصب الجميع.

«و منهم الحفظة لعباده»، شاید که مقصود از آن‌ها، غیراز نگهبان‌هایی باشند که خدا آن‌ها را در قرآن یاد کرده «و إنّ علیکم لَحافظین*کراماً کاتبین»،(5){و قطعا بر شما نگهبانانی[گماشته شده]اند، [فرشتگان] بزرگواری که نویسندگان [اعمال شما] هستند.} بلکه مقصود آن‌هایند که خدا در این آیه از آن‌ها یاد نموده است. «له معقّبات مِن بین یدیهِ و من خَلقِه یَحفظونه مِن أمرِالله»،(6){برای او فرشتگانی است که پی در پی او را به فرمان خدا از پیش رو و از پشتسرش پاسداری می‌کنند.} ممکن است مقصود در کلام امام، نویسنده‌های اعمال باشند یعنی حافظان کردار بنده‌ها؛ و شاید از برخی اخبار این برداشت بشود که هر دو دسته یکی هستند، «السدنة لأبواب الجنان» متولیان امور بهشتند که درها را می‌گشایند و می‌بندند و اصل لغت سدانة در خادمان کعبه و بت‌خانه است.

«و منهم الثابتة فی الأرضین السفلی أقدامهم» و در بعضی نسخه ها «فی الأرض أقدامهم» آمده که ظاهرتر است. و بنا بر نسخه اول مقصود از «أرضین»، بخش‌ها و قسمت‌های زمین است، یا اینکه منظور این است که در هفت طبقه زمین جای قدم دارند. و وصف «سفلی» بنا بر نسخه اول در مقایسه با سایر طبقات و بنا بر نسخه دوم در مقایسه با آسمان است.

«و المارقة»: خارج. گفته می شود: «مرق السهم من الرمیة»: وقتی تیر از طرف دیگر خارج شود. «من السماء العلیا»: یعنی از آسمان هفتم «أعناقهم»:گردنهای ایشان. «و الخارجة من الأقطار»: یعنی خارج از جوانب زمین یا جوانب آسمان. «أرکانهم»: جوارح آنها. پس این بیان ضخامت و وسعت آنهاست. «المناسبة لقوائم العرش أکتافهم»: شاید منظور از مناسبت، نزدیکی و شباهت در بزرگی باشد. و ممکن است منظور، تماس باشد. پس منظور از آنها حاملان عرش است.

«ناکسة دونه أبصارهم»: «الناکس»: کسی که سرش را پایین انداخته. و در نسبت دادن این عمل به چشمها دلالتی است بر عدم توجه ایشان به چپ و راست در آن حالت. «متلفعون تحته بأجنحتهم»: «اللفاع»: لباسی که تمام بدن را می پوشاند مانند کساء و غیر آن. «تلفع بالثوب»: وقتی آن را بر دوش گیرد. «بین من دونهم»: یعنی سایر ملائکه یا بشر یا جن و یا اعم از اینها. و در بعضی نسخه ها «ناکسة» و «مضروبة» و «متلفعین» با نصب آمده است.


1) في بعض النسخ: قضاء و أمر.

2) الانفطار: 10- 11.

3) الرعد: 11.

4) إلي( خ).

5) . الانفطار / 11-10

6) . الرعد / 11

لا يتوهمون ربهم بالتصوير أي بأن يثبتوا لله صورة و الغرض تقديس الملائكة عن إثباتهم لوازم الجسمية و الإمكان له سبحانه و التعريض و التوبيخ للمشبهين من البشر و النظائر جمع نظيرة و هي المثل و الشبه في الأشكال و الأخلاق و الأفعال و النظير المثل في كل شي‌ء و في بعض النسخ بالنواظر أي بالأبصار أي لا يجوزون عليه الرؤية و في بعضها بالمواطن أي الأمكنة.

«137»

النهج، [نهج البلاغة]: فِي وَصِيَّةِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام لِلْحَسَنِ عليهما السلام قَالَ وَ لَكِنَّهُ إِلَهٌ وَاحِدٌ كَمَا وَصَفَ نَفْسَهُ وَ(1)لَا يُضَادُّهُ فِي مُلْكِهِ أَحَدٌ وَ لَا يَزُولُ أَبَداً وَ لَمْ يَزَلْ أَوَّلًا(2)قَبْلَ الْأَشْيَاءِ بِلَا أَوَّلِيَّةٍ وَ آخِراً(3)بَعْدَ الْأَشْيَاءِ بِلَا نِهَايَةٍ(4).

«138»

تَأْوِيلُ الْآيَاتِ الظَّاهِرَةِ، نَقْلًا مِنْ كِتَابِ الْوَاحِدَةِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْكُوفِيِّ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْبَجَلِيِّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ حُمَيْدٍ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام: إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي أَحَدٌ وَاحِدٌ تَفَرَّدَ فِي وَحْدَانِيَّتِهِ ثُمَّ تَكَلَّمَ بِكَلِمَةٍ فَصَارَتْ نُوراً ثُمَّ خَلَقَ بِذَلِكَ‌(5)النُّورِ مُحَمَّداً صلي الله عليه و آله وَ خَلَقَنِي وَ ذُرِّيَّتِي ثُمَّ تَكَلَّمَ بِكَلِمَةٍ فَصَارَتْ رُوحاً فَأَسْكَنَهُ اللَّهُ فِي ذَلِكَ النُّورِ وَ أَسْكَنَهُ فِي أَبْدَانِنَا فَنَحْنُ رُوحُ اللَّهِ وَ كَلِمَاتُهُ وَ بِنَا احْتَجَبَ عَنْ خَلْقِهِ فَمَا زِلْنَا فِي ظُلَّةٍ خَضْرَاءَ حَيْثُ لَا شَمْسٌ وَ لَا قَمَرٌ وَ لَا لَيْلٌ وَ لَا نَهَارٌ وَ لَا عَيْنٌ تَطْرِفُ نَعْبُدُهُ وَ نُقَدِّسُهُ وَ نُمَجِّدُهُ وَ نُسَبِّحُهُ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ الْخَلْقَ الْخَبَرَ.

«139»

مِصْبَاحُ الْأَنْوَارِ، بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَنَسٍ عَنِ النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله قَالَ: إِنَّ اللَّهَ خَلَقَنِي وَ خَلَقَ عَلِيّاً وَ فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ آدَمَ حِينَ لَا سَمَاءٌ مَبْنِيَّةٌ وَ لَا أَرْضٌ مَدْحِيَّةٌ وَ لَا ظُلْمَةٌ وَ لَا نُورٌ وَ لَا شَمْسٌ وَ لَا قَمَرٌ وَ لَا نَارٌ فَقَالَ الْعَبَّاسُ:

«لا یتوهمون ربهم بالتصویر» یعنی به اینکه صورتی برای او اثبات کنند. و غرض تقدیس فرشته‌ها است ازاثبات لوازم جسم و امکان برای خدای سبحان، و کنایه و سرزنش تشبیه کنندگان از بشر است. «النظائر» یعنی همانند در شکل و اخلاق و افعال. در بعضی نسخه‌ها «بالنواظر» است یعنی دیدن خدا را روا نمی‌دانند، و در نسخه‌ای هم بالمواطن است یعنی مکان را برای خدا روا نمی‌دانند .

روایت 137

نهج البلاغه: در وصیت امیر المؤمنین علیه السّلام به امام حسن علیه السّلام آمده که: ولی او معبود یکتا است چنانچه خود را توصیف نموده، هیچ کس در ملک او با او ضد نتواند بود، هرگز نابود نمی‌شود، و همیشه از اول بوده، پیش از همه چیز و بی‌آغاز، و پس از همه چیز است و بی‌پایان.(6)

روایت 138

تأویل الایات الظاهره: امام باقر علیه السّلام می‌فرماید: امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: خدای تبارک و تعالی یگانه است و در یگانگی خود تنها بود، سپس کلمه‌ای برآورد و آن نور گردید، سپس از آن نور محمّد صلّی اللَّه علیه و آله را آفرید و مرا و فرزندان مرا آفرید، سپس کلمه‌ای گفت و روحی شد و آن را در این نور جا داد و در جسم‌های ما نهاد. پس مائیم روح خدا و کلمات او، و ما پرده‌دار او هستیم در برابر خلقش، و پیوسته در سایبانی از نور بودیم، در زمانی که نه خورشید بود، نه ماه، نه شب و نه روز، و نه دیده بینا، خداوند را پرستیدیم و تقدیس کردیم و تمجید نموده و تسبیح گفتیم، پیش از آنکه خلق را بیافریند.

روایت 139

مصباح الأنوار: از انس نقل شده که پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: به راستی خدا مرا آفرید و علی و فاطمه و حسن و حسین را آفرید پیش از آنکه آدم را بیافریند، آنگاه که نه آسمانی برپا و نه زمینی گسترده بود و نه ظلمتی و نه نوری، نه خورشیدی و نه ماهی و نه آتشی. عباس عموی پیغمبر گفت:


1) في المصدر: لا يضاده.

2) في المصدر: أول.

3) في المصدر: آخر.

4) نهج البلاغة: ج 2، ص 44.

5) في بعض النسخ: من ذلك.

6) . نهج البلاغه 2 : 44

فَكَيْفَ كَانَ بَدْءُ خَلْقِكُمْ يَا رَسُولَ اللَّهِ فَقَالَ يَا عَمِّ لَمَّا أَرَادَ اللَّهُ أَنْ يَخْلُقَنَا تَكَلَّمَ بِكَلِمَةٍ فَخَلَقَ‌(1)مِنْهَا نُوراً ثُمَّ تَكَلَّمَ بِكَلِمَةٍ أُخْرَي فَخَلَقَ مِنْهَا رُوحاً ثُمَّ خَلَطَ النُّورَ بِالرُّوحِ فَخَلَقَنِي وَ خَلَقَ عَلِيّاً وَ فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ فَكُنَّا نُسَبِّحُهُ حِينَ لَا تَسْبِيحَ وَ نُقَدِّسُهُ حِينَ لَا تَقْدِيسَ فَلَمَّا أَرَادَ اللَّهُ تَعَالَي أَنْ يُنْشِئَ خَلْقَهُ‌(2)فَتَقَ نُورِي فَخَلَقَ مِنْهُ الْعَرْشَ فَالْعَرْشُ مِنْ نُورِي وَ نُورِي مِنْ نُورِ اللَّهِ وَ نُورِي أَفْضَلُ مِنَ الْعَرْشِ ثُمَّ فَتَقَ نُورَ أَخِي عَلِيٍّ فَخَلَقَ مِنْهُ الْمَلَائِكَةَ فَالْمَلَائِكَةُ مِنْ نُورِ عَلِيٍّ وَ نُورُ عَلِيٍّ مِنْ نُورِ اللَّهِ وَ عَلِيٌّ أَفْضَلُ مِنَ الْمَلَائِكَةِ ثُمَّ فَتَقَ نُورَ ابْنَتِي فَخَلَقَ مِنْهُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ فَالسَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْضُ مِنْ نُورِ ابْنَتِي فَاطِمَةَ وَ نُورُ ابْنَتِي فَاطِمَةَ مِنْ نُورِ اللَّهِ وَ ابْنَتِي فَاطِمَةُ أَفْضَلُ مِنَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ ثُمَّ فَتَقَ نُورَ وَلَدِيَ الْحَسَنِ وَ خَلَقَ مِنْهُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ فَالشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ مِنْ نُورِ وَلَدِيَ الْحَسَنِ وَ نُورُ الْحَسَنِ مِنْ نُورِ اللَّهِ وَ الْحَسَنُ أَفْضَلُ مِنَ الشَّمْسِ وَ الْقَمَرِ ثُمَّ فَتَقَ نُورَ وَلَدِيَ الْحُسَيْنِ فَخَلَقَ مِنْهُ الْجَنَّةَ وَ الْحُورَ الْعِينَ فَالْجَنَّةُ وَ الْحُورُ الْعِينُ مِنْ نُورِ وَلَدِيَ الْحُسَيْنِ وَ نُورُ وَلَدِيَ الْحُسَيْنِ مِنْ نُورِ اللَّهِ وَ وَلَدِيَ الْحُسَيْنُ أَفْضَلُ مِنْ نُورِ الْجَنَّةِ وَ الْحُورِ الْعِينِ الْخَبَرَ.

«140»

الْكَافِي، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ عَنْ حُسَيْنِ بْنِ عُبَيْدِ اللَّهِ‌(3)عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَي وَ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ‌(4)عَنْ عَلِيِّ بْنِ حَدِيدٍ عَنْ مُرَازِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ: قَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي يَا مُحَمَّدُ إِنِّي خَلَقْتُكَ وَ عَلِيّاً نُوراً يَعْنِي رُوحاً بِلَا بَدَنٍ قَبْلَ أَنْ أَخْلُقَ سَمَاوَاتِي وَ أَرْضِي وَ عَرْشِي وَ بَحْرِي فَلَمْ تَزَلْ تُهَلِّلُنِي وَ تُمَجِّدُنِي ثُمَ

ای رسول خدا! آغاز آفرینش شما چگونه بوده است؟ فرمود: ای عمو! چون خدا خواست ما را بیافریند، کلمه‌ای گفت و از آن نوری آفرید. باز کلمه‌ای دیگر گفت و از آن روحی آفرید، و آن نور را با آن روح در هم آمیخت و مرا و علی را و فاطمه و حسن و حسین را آفرید و او را تسبیح گفتیم، زمانی که تسبیحی نبود و تقدیس کردیم در زمانی که تقدیسی نبود. و چون خدا خواست که خلقش را بیافریند، نور مرا گشود و از آن عرش خود را آفرید و عرش از نور من است، و نور من از نور خدا(5)است و نور من برتر از عرش است؛ سپس نور برادرم علی را گشود و از آن فرشته‌ها را آفرید و فرشته‌ها از نور علی هستند و نور علی از نور خدا و علی برتر است از فرشته‌ها؛ سپس نور دخترم فاطمه را گشود و از آن آسمان و زمین را آفرید و آسمان‌ها و زمین از نور دخترم فاطمه‌اند و نور دخترم فاطمه از نور خدا است و دخترم فاطمه برتر است از آسمان‌ها و زمین؛ سپس نور فرزندم حسن را گشود، و از آن خورشید و ماه را آفرید، و این هر دو از نور فرزندم حسنند و نور حسن از نور خدا است و حسن برتر است از خورشید و ماه؛ سپس نور فرزندم حسین را گشود و از آن بهشت و حور العین را خلق کرد و بهشت و حور العین از نور فرزندم حسین هستند و نور فرزندم حسین از نور خدا است و فرزندم حسین برتر است از نور بهشت و حور العین.

روایت 140

کافی: امام صادق علیه السّلام می‌فرماید: خدای تبارک و تعالی فرمود: ای محمّد! به راستی که تو و علی را نوری - یعنی روحی بی‌تن - آفریدم، پیش از آنکه آسمان‌ها و زمینم را و عرش و دریایم را بیافرینم، و پیوسته مرا یگانه ستودید و بزرگوار شمردید؛ سپس


1) في بعض النسخ: خلق.

2) في المخطوطة: خلقا.

3) في المصدر: الحسين بن عبد اللّه.

4) في المصدر« محمّد بن عبد الرحمن» و الظاهران ما في نسخ البحار هو الصحيح و هو محمّد بن عبد اللّه بن زرارة بن أعين قال في جامع الرواة( ج 2- ص 141) و العلامة- رحمه الله قد وثق رواية هو في طريقها( انتهي) و نقل في تنقيح المقال( ج 3- ص 143) انه أوصي بجميع ماله الي ابي الحسن عليه السلام فقبضه و ترحم عليه.

5) . به فرض صدور روایت از معصوم، نور خدا یعنی نوری که مخلوق خداوند است که به جهت شرافتش منتسب به خداوند شده است. نه اینکه خداوند نور داشته باشد یا چیزی از ذات او جدا شده باشد. که این امور اساسا در مورد خداوند بی معناست.(مترجم)

جَمَعْتُ رُوحَيْكُمَا فَجَعَلْتُهُمَا وَاحِدَةً فَكَانَتْ تُمَجِّدُنِي وَ تُقَدِّسُنِي وَ تُهَلِّلُنِي ثُمَّ قَسَمْتُهَا ثِنْتَيْنِ وَ قَسَمْتُ الثِّنْتَيْنِ ثِنْتَيْنِ فَصَارَتْ أَرْبَعَةً مُحَمَّدٌ وَاحِدٌ وَ عَلِيٌّ وَاحِدٌ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ ثِنْتَانِ ثُمَّ خَلَقَ اللَّهُ فَاطِمَةَ مِنْ نُورٍ ابْتَدَأَهَا رُوحاً بِلَا بَدَنٍ ثُمَّ مَسَحَنَا بِيَمِينِهِ فَأَفْضَي نُورَهُ فِينَا(1).

بيان

بلا بدن أي أصلا(2)أو بلا بدن عنصري بل بدن مثالي و ظاهره تجسم الروح‌(3)و ربما يؤول الخلق هنا بالتقدير قبل أن أخلق بحسب الزمان الموهوم و قيل بحسب الرتبة تهللني بلسان الجسد المثالي‌(4)أو بلسان الحال ثم جمعت روحيكما كأن المراد جعل مادة بدنهما في صلب آدم عليه السلام فكانت تمجدني أي بنفسها أو بتوسط الطينات المقدسات ثم قسمتها ثنتين أي في عبد المطلب إلي عبد الله و أبي طالب ثم قسم الثنتين بعد انتقالها إلي علي و فاطمة ثنتين أي في الحسنين كما تدل عليه أخبار كثيرة و قال بعض المحدثين من الأمور المعلومة أن جعل المجردين واحدا ممتنع و كذلك قسمة المجرد فينبغي حمل الروح هنا علي آلة جسمانية نورانية منزهة عن الكثافة البدنية و قال بعض الأفاضل المراد بخلق الروحين بلا بدن خلقهما مجردين و بجمعهما و جعلهما واحدة جمعهما في بدن مثالي نوراني لاهوتي و بتقسيمهما تفريقهما و جعل كل واحد منهما في بدن شهودي جسماني و استحالة تعلق الروحين ببدن

دو روح شما را جمع کردم و یکی کردم و او مرا بزرگ شمرد و تقدیس کرد و یگانه شمرد، سپس آن را دو بخش کردم و دو بخش را دو بخش و چهارتا شد، یکی محمّد، یکی علی، و حسن و حسین دوتا، سپس فاطمه را از نور که روحی بی‌تن بودآفرید، سپس با دست راستش ما را مسح کرد و نورش را در ما افاضه نمود.(5)

توضیح

«بلا بدن»، یعنی اصلا بدن نداشتند یا اینکه بدن عنصری نداشتند و بدن مثالی داشتند و ظاهرش این است که روح هم جسم است و مجرد نیست، و چه بسا خلق در اینجا به معنای اندازه‌گیری تدویل شود. « قبل أن أخلق» به حسب زمان موهوم. و گفته شده به حسب رتبه. «تهللنی» به زبان جسم مثالی یا به زبان حال، «ثم جمعت روحیکما» گویا مقصود این است که ماده بدنتان را در صُلب آدم علیه السلام نهاده «فکانت تمجدنی» یعنی خودش یا توسط سرشت طینت‌های مقدس. آن را از عبد المطلب تا عبداللَّه و ابی‌طالب دو تا کردم و هر کدام دو تا شدند و سپس دوبخش را دوتا کردم، پس از انتقال به علی و فاطمه و باز دو تا شدند و حسن و حسین پیدا شدند، چنانچه اخبار بسیاری بر آن‌دلالت دارد.

برخی محدثین گفته‌اند: معلوم است که دو مجرد یکی نمی‌شوند و یک مجرد هم تقسیم‌پذیر نیست و باید روح را در اینجا به معنی یک موجود جسمانی نورانی برکنار از ماده بدنی دانست، و برخی فضلا گفته‌اند: مقصود به خلق دو روح بی‌تن این است که مجرد بودند، و مقصود از جمع آن‌ها،قرار دادن آن‌ها دریک بدن مثالی نورانی لاهوتی و مقصود از تفریقشان، قرار دادن آن‌ها است دربدن شهودی جسمانی و محال بودن تعلق دو روح به یک بدن،


1) الكافي: ج 1، ص 440.

2) يعني أعمّ من العنصري و المثالي و هو الظاهر.

3) منشأ الاستظهار خفي جدا.

4) علي فرض وجود بدن مثالي هناك و هو خلاف الظاهر كما مرّ و كأنّ المؤلّف رحمه اللّه رأي الملازمة بين التهليل و التمجيد و بين وجود لسان جسماني أعمّ من المثالي و العنصري و ليس كذلك فان للروح أيضا تهليلا و تمجيدا بحسب حاله و يطلب توضيحه من محله علي أن الظاهر أن تفسير النور بالروح انما هو لدفع توهم كونه من الأنوار الجسمانية فليس المراد بالروح النفس المتعلقة بالبدن بل ما يقابل الجسم مطلقا فتأمل.

5) . الکافی 1 : 440

واحد إنما هي في الأبدان الشهودية لا في الأبدان المثالية اللاهوتية انتهي‌(1).

و إطلاق المسح و اليمين هنا علي الاستعارة إذ مريد اللطف بغيره يمسحه بيمينه أو اليمين كناية عن الرحمة كما حققنا في قولهم عليهم السلام و الخير في يديك أنه يمكن أن يكون المعني أن النفع و الضر الصادرين منك كليهما حكمة و مصلحة و رحمة فالنفع منسوب إلي اليمين و الضر إلي الشمال فأفضي نوره فينا أي أوصله إلينا أو وصل إلينا و قيل اتسع فينا قال في المصباح الفضاء بالمد المكان الواسع و فضا المكان فضوا من باب قعد اتسع فهو فضاء و أفضي الرجل بيده إلي الأرض مسها بباطن راحته قال ابن فارس و غيره و أفضي إلي امرأة باشرها و جامعها و أفضيت إلي الشي‌ء وصلت إليه و السر أعلمته به انتهي و النور العلم و سائر الكمالات.

«141»

الْكَافِي، عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْمُعَلَّي عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ إِدْرِيسَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ أَبِي جَعْفَرٍ الثَّانِي عليه السلام فَأَجْرَيْتُ اخْتِلَافَ الشِّيعَةِ فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي لَمْ يَزَلْ مُتَفَرِّداً بِوَحْدَانِيَّتِهِ ثُمَّ خَلَقَ مُحَمَّداً وَ عَلِيّاً وَ فَاطِمَةَ فَمَكَثُوا أَلْفَ دَهْرٍ ثُمَّ خَلَقَ جَمِيعَ الْأَشْيَاءِ فَأَشْهَدَهُمْ خَلْقَهَا وَ أَجْرَي طَاعَتَهُمْ عَلَيْهَا

نسبت به بدن مشهود جسمانی است، نه به بدن مثالی لاهوتی.

اطلاق مسح و یمین هر دو در اینجا استعاره است، چون کسی که به دیگری اظهار لطف می‌کند، دست راست را به طرف او می‌کشد؛ یا اینکه یمین کنایه است از رحمت، چنانچه در شرح حدیث ائمه علیهم السلام «و الخیر فی یدیک» تحقیق کردیم و گفتیم ممکن است مقصود این باشد که سود و زیان از تو، هر دو حکمت است و مصلحت است و رحمت، و سود مربوط به دست راست است و زیان به دست چپ. «فأفضی نوره فینا»، یعنی نور را به ما رساند. در مصباح گوید: «الفضاء» با مد یعنی مکان واسع. «فضا المکان فضوا» بر وزن «قعد» یعنی گشاد شد. پس آن فضاء است. «أفضی الرجل بیده إلی الأرض»: آن را با کف دستش لمس کرد. ابن فارس و دیگران گفته اند: «أفضی إلی امرأة»: با زن جماع کرد. «أفضیت إلی الشی‌ء»: به آن رسیدم. و او را به سرّ آگاه کردم. پایان.

و مقصود از نور، علم و کمالات دیگر است.

روایت 141

کافی: محمّد بن سنان روایت می‌کند که نزد امام جواد علیه السّلام بودم و بحث اختلاف شیعه را به میان کشیدم و فرمود: ای محمّد! به راستی خدای تبارک و تعالی پیوسته در یگانگی خودتنها بود، سپس محمّد و علی و فاطمه علیهم السّلام را آفرید و هزار روزگار زیستند، سپس همه چیز را آفرید و آنان را گواه بر آن گرفت، و بر فرمانبری از آن‌ها حکم داد


1) و انت تري ما في هذه الوجوه من التكلف، و الذي يظهر بالتأمل في الرواية مع ملاحظة سائر الروايات الواردة في الباب ان المراد بقوله« خلقتك و عليا نورا» انه تعالي خلقهما خلقا غير جسماني و كانا عندئذ نورا واحدا لا نورين مستقلين، فانظر الي موضع قوله« نورا» و قوله بعده« فلم تزل تهللني» و لم يقل« نورين» و« فلم تزولا تهللانني ... » و علي هذا فلفظة« ثم» للترتيب الذكري، و معني الرواية: اني خلقتكما نورا روحانيا و جعلتكما في تلك المرتبة واحدا، و بهذا يجمع بين هذه الرواية و الروايات الواردة في ان اللّه خلق نور محمّد و خلق منه نور علي فتدبر، و اما حديث الجمع و التقسيم و استحالتهما في المجردات فحمله علي الاستعارة أولي من حمل الروح علي الآلة الجسمانية او جمع الروحين في بدن مثالي مع أن دعوي إمكان تعلق الروحين ببدن مثالي واحد و وجود بدن مثالي هناك ممنوعتان و المقام لا يقتضي بسط الكلام.

وَ فَوَّضَ أُمُورَهَا إِلَيْهِمْ فَهُمْ يُحِلُّونَ مَا يَشَاءُونَ وَ يُحَرِّمُونَ مَا يَشَاءُونَ وَ لَنْ يَشَاءُوا إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي ثُمَّ قَالَ يَا مُحَمَّدُ هَذِهِ الدِّيَانَةُ الَّتِي مَنْ تَقَدَّمَهَا مَرَقَ وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهَا مُحِقَ وَ مَنْ لَزِمَهَا لَحِقَ خُذْهَا إِلَيْكَ يَا مُحَمَّدُ(1).

«142»

وَ مِنْهُ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ حَمَّادٍ عَنِ الْمُفَضَّلِ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام كَيْفَ كُنْتُمْ حَيْثُ كُنْتُمْ فِي الْأَظِلَّةِ فَقَالَ يَا مُفَضَّلُ كُنَّا عِنْدَ رَبِّنَا لَيْسَ عِنْدَهُ أَحَدٌ غَيْرُنَا فِي ظُلَّةٍ خَضْرَاءَ نُسَبِّحُهُ وَ نُقَدِّسُهُ وَ نُهَلِّلُهُ وَ نُمَجِّدُهُ وَ لَا مِنْ‌(2)مَلَكٍ مُقَرَّبٍ وَ لَا ذِي رُوحٍ غَيْرِنَا حَتَّي بَدَا لَهُ فِي خَلْقِ الْأَشْيَاءِ فَخَلَقَ مَا شَاءَ كَيْفَ شَاءَ مِنَ الْمَلَائِكَةِ وَ غَيْرِهِمْ ثُمَّ أَنْهَي عِلْمَ ذَلِكَ إِلَيْنَا(3).

بيان

في الأظلة أي في عالم الأرواح أو المثال أو الذر كنا عند ربنا أي مقربين لديه سبحانه بالقرب المعنوي أو كنا في علمه‌(4)و ملحوظين بعنايته في ظلة خضراء الظلة بالضم ما يستظل به و شي‌ء كالصفة يستتر به من الحر و البرد ذكره الفيروزآبادي‌(5)و كأن المراد ظلال العرش قبل خلق السماوات و الأرض و قيل أي في نور أخضر و المراد تعلقهم بذلك العالم لا كونهم فيه و يحتمل أن يكون كناية عن معرفة الرب سبحانه كما سيأتي في باب العرش إن شاء الله أي كانوا مغمورين في أنوار معرفته تعالي مشعوفين به إذ لم يكن موجود غيره و غيرهم حتي بدا له في خلق الأشياء أي أراد خلقه ثم أنهي أي أبلغ و أوصل علم ذلك أي حقائق تلك المخلوقات و أحكامها إلينا.

«143»

الْكَافِي، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الصَّغِيرِ عَنْ مُحَمَّدِ

و کارشان را به آن‌ها وانهاد و آن‌ها هر چه را خواهند حلال می‌سازند و هر چه را خواهند حرام می‌سازند، و هرگز جز آنچه خدای تبارک و تعالی خواسته نمی‌خواهند. سپس فرمود: ای محمّد! این دیانتی است که هر که از آن پیش افتد از دین به در شده و هر که از آن روی گرداند، نابود شود، و هر که به آن همراه شود به حق دست می‌یابد، آن را بگیر و برگزین ای محمّد!(6)

روایت 142

کافی: مفضل از امام صادق علیه السّلام پرسید: چگونه بودید آنگاه که در اظلّه بودید؟ فرمود: ای مفضل! نزد پروردگار خود بودیم و جز ما نزد او نبود. در سایه‌بانی سبز، تسبیح و تقدیس و تمجید و تهلیلش(تکبیر) می‌نمودیم، نه فرشته مقربی بود، نه جانداری جز ما، تا اینکه خواست اشیاء را بیافریند و آفرید آنچه خواست و هر گونه خواست، از فرشته‌ها و غیر آن‌ها را، سپس علم آن را به ما رساند.(7)

توضیح

«فی الأظله» یعنی عالم ارواح یا مثال یا ذرّ «نزد پروردگار خود بودیم» یعنی مقرب او بودیم به قرب معنوی یا در علم او بودیم و مورد عنایتش.

«فی ظلة خضراء»: «الظُلة»: سایبان. و چیزی مانند صُفّه که بدان از گرما و سرما پوشیده می شوند. این را فیروزآبادی گفته. و گویا مقصود از سایبان، سایه عرش است پیش از آفرینش آسمان‌ها و زمین. و گفته‌اند: در نوری سبز، و مقصود تعلق آن‌ها است به آن عالم نه آنکه در آن باشند، و شاید این تعبیر کنایه باشد از معرفت خدای سبحان چنانچه در شرح عرش خواهد آمد، ان شاء اللَّه؛ یعنی غرق انوار معرفت خدای تعالی بودند و به آن خوش بودند، زیرا موجودی جز او و آن‌ها نبوده. «حتی بدا له فی خلق الأشیاء» یعنی اراده خلقت کرد. «و أنهی علم ذلک إلینا» یعنی آن را به ما ابلاغ کرد و علم یا حقائق آن‌ها را و احکام آن‌ها را به ما رسانید.

روایت 143

کافی: امام صادق علیه السّلام فرمود:


1) الكافي: ج 1، ص 440.

2) في بعض النسخ و كذا في المصدر، و ما من.

3) الكافي: ج 1، ص 441.

4) هذا الاحتمال في غاية السقوط.

5) القاموس: ج 4، ص 10.

6) . الکافی 1 : 440

7) . الکافی 1 : 441

ابْنِ إِبْرَاهِيمَ الْجَعْفَرِيِّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُمَرَ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليهما السلام قَالَ: إِنَّ اللَّهَ كَانَ إِذْ لَا كَانَ فَخَلَقَ الْكَانَ وَ الْمَكَانَ وَ خَلَقَ نُورَ الْأَنْوَارِ الَّذِي نُوِّرَتْ مِنْهُ الْأَنْوَارُ وَ أَجْرَي فِيهِ مِنْ نُورِهِ الَّذِي نُوِّرَتْ مِنْهُ الْأَنْوَارُ وَ هُوَ النُّورُ الَّذِي خَلَقَ مِنْهُ مُحَمَّداً وَ عَلِيّاً فَلَمْ يَزَالا نُورَيْنِ أَوَّلَيْنِ إِذْ لَا شَيْ‌ءَ كَوَّنَ قَبْلَهُمَا فَلَمْ يَزَالا يَجْرِيَانِ طَاهِرَيْنِ مُطَهَّرَيْنِ فِي الْأَصْلَابِ الطَّاهِرَةِ حَتَّي افْتَرَقَا فِي أَطْهَرِ طَاهِرِينَ فِي عَبْدِ اللَّهِ وَ أَبِي طَالِبٍ‌(1).

بيان

إذ لا كان يعني لم يكن شي‌ء من الممكنات و كأنه مصدر بمعني الكائن كالقيل و القال و لعل المراد بنور الأنوار أولا نور النبي صلي الله عليه و آله إذ هو منور أرواح الخلائق بالعلوم و الكمالات و الهدايات و المعارف بل سبب لوجود الموجودات و علة غائية لها و أجري فيه أي في نور الأنوار من نوره الذي نورت منه الأنوار أي نور ذاته سبحانه من إفاضاته و هداياته التي نورت منها الأنوار كلها حتي نور الأنوار المذكور أولا و هو النور أي نور الأنوار المذكور أولا إذ لا شي‌ء كون قبلهما أي قبل نورهما الذي خلقا منه أو سوي ذلك النور أولا شي‌ء من ذوات الأرواح أطهر طاهرين أي في زمانهما.

«144»

الْكَافِي، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنِ الْمُفَضَّلِ عَنْ جَابِرِ بْنِ يَزِيدَ قَالَ: قَالَ لِي أَبُو جَعْفَرٍ عليه السلام يَا جَابِرُ إِنَّ اللَّهَ أَوَّلَ مَا خَلَقَ خَلَقَ مُحَمَّداً وَ عِتْرَتَهُ الْهُدَاةَ الْمُهْتَدِينَ فَكَانُوا أَشْبَاحَ نُورٍ بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ قُلْتُ وَ مَا الْأَشْبَاحُ قَالَ ظِلُّ النُّورِ أَبْدَانٌ نُورَانِيَّةٌ بِلَا أَرْوَاحٍ وَ كَانَ مُؤَيَّداً بِنُورٍ وَاحِدٍ(2)وَ هِيَ رُوحُ الْقُدُسِ‌(3)فَبِهِ كَانَ يَعْبُدُ اللَّهَ

به راستی خدا بود چون بودی نبود و بودن و مکان را آفرید، و نور الانوار را که همه نورها از آن نورانی شدند، و از نور خود که همه نورها را روشن کرد، در آن روان ساخت، و آن نوری بود که از آن محمّد و علی را آفرید، و پیوسته دو نور نخست بودند، زیرا چیزی پیش از آن‌ها نیافرید، و پیوسته پاک و پاکیزه در اصلاب پاک در جریان بودند تا در دو صلب پاکیزه‌تر عبد اللَّه و ابی طالب از هم جدا شدند.(4)

توضیح

«إذ لا کان» یعنی هیچ ممکن الوجودی نبود، و شاید مقصود از نور الانوار اول همان نور پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله است زیرا او روشن کننده ارواح خلائق است به علوم و کمالات و هدایت‌ها و معارف، بلکه سبب وجود موجودات و علت غائی آن‌ها است. «و أجری فیه»: یعنی در نور الأنوار از نوری که نورها از آن می درخشند. یعنی نور ذاتش که یعنی افاضات و هدایتهای خدا که تمام نورها حتی نور الأنواری که اول ذکر شد.

«و هو النور»: یعنی آن نور الأنواری که اول ذکر شد. «إذ لا شی‌ء کون قبلهما»: یعنی قبل از نور آن دو که از آن خلق شدند. یا چیزی غیر از آن نور اولی از صاحبان روح. «أطهر طاهرین»: یعنی در زمان آن دو.

روایت 144

کافی: جابر بن یزید روایت می‌کند: امام باقر علیه السّلام به من فرمود: ای جابر! به راستی خدا نخست چیزی که آفرید، محمّد وعترت هدایت‌گر هدایت یافته او بود، و نمونه‌های(اشباح) نورانی در برابر خدا بودند. گفتم: نمونه‌های (اشباح)نورانی چیست؟ فرمود: سایه نور، جسم‌های نورانی بی‌روح، و همه از یک نور کمک می‌شدند، و آن روح القدس بود. و او و خاندانش به واسطه او خدا را می‌پرستیدند،


1) الكافي: ج 1، ص 441.

2) في المصدر: بروح واحدة.

3) الظاهران ما يضاهي هذه الرواية في التعبير بالاشباح و الاظلة ناظر الي مرتبة اخري. من الوجود غير المرتبة المذكورة في سائر الروايات فانها تدلّ علي ان اول ما خلق اللّه نور واحد بسيط هو نور النبيّ صلّي اللّه عليه و آله و هو بعينه نور عترته و ذلك النور كان بين يدي اللّه يسبح و يهلل، و لم يفرض عندئذ شبح و ظل و بدن و عرش و زمان و مكان و لا اي شي‌ء آخر، لكن هذه الرواية تدلّ علي وجود روح القدس قبل وجودهم و تأيدهم بها فالمراد بالاولية هاهنا الاولية الاضافية دون الحقيقية و كذا ما ورد في روايات اخري من كونهم حينئذ حول العرش او في الظلال الي غير ذلك ممّا يدلّ علي وجود شي‌ء آخر غير نورهم.

4) . الکافی 1 : 441

وَ عِتْرَتُهُ وَ لِذَلِكَ خَلَقَهُمْ حُلَمَاءَ عُلَمَاءَ بَرَرَةً أَصْفِيَاءَ يَعْبُدُونَ اللَّهَ بِالصَّلَاةِ وَ الصَّوْمِ وَ السُّجُودِ وَ التَّسْبِيحِ وَ التَّهْلِيلِ وَ يُصَلُّونَ الصَّلَوَاتِ وَ يَحُجُّونَ وَ يَصُومُونَ‌(1).

أقول

قد مضي شرح تلك الأخبار و ما يضاهيها في المجلد السادس و السابع و التاسع و الأخبار الدالة علي أن أول الموجودات أرواحهم عليهم السلام كثيرة و يمكن الاستدلال بها علي حدوث الجميع بانضمام ما سيأتي من الأخبار الدالة علي أن الفاصلة بين خلق الأرواح و الأجساد بزمان متناه إذ الزائد علي المتناهي بزمان متناه يكون لا محالة متناهيا.

«145»

وَ قَالَ أَبُو الْحَسَنِ الْبَكْرِيُ‌(2)أُسْتَاذُ الشَّهِيدِ الثَّانِي رحمه الله فِي كِتَابِ الْأَنْوَارِ رُوِيَ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ أَنَّهُ قَالَ: كَانَ اللَّهُ وَ لَا شَيْ‌ءَ مَعَهُ فَأَوَّلُ مَا خَلَقَ نُورُ حَبِيبِهِ مُحَمَّدٍ صلي الله عليه و آله قَبْلَ خَلْقِ الْمَاءِ وَ الْعَرْشِ وَ الْكُرْسِيِّ وَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اللَّوْحِ وَ الْقَلَمِ وَ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ وَ الْمَلَائِكَةِ وَ آدَمَ وَ حَوَّاءَ بِأَرْبَعَةٍ وَ عِشْرِينَ وَ أَرْبَعِمِائَةِ أَلْفِ عَامٍ فَلَمَّا خَلَقَ

و از این رو آن‌ها را بردبار و دانشمند و نیکوکار و پاک آفریده. خدا را با نماز و روزه و سجده و تسبیح و تکبیر می‌پرستند و نمازها را برپا می‌دارند و روزه نگه می‌دارند و حج به جا می‌آورند.(3)

می گویم

شرح این اخبار و مانند آن‌ها در مجلد ششم و هفتم و نهم گذشت و اخباری دال بر اینکه اولین موجودات، ارواح آنان علیهم السلام بوده‌اند بسیار است، و ممکن است به وسیله آن‌ها به ضمیمه اخباری که اشاره خواهد شد و دلالت می‌کنند بر اینکه فاصله میان خلق ارواح و اجسام زمانی محدود بوده استدلال بر حدوث همه ممکنات آورد، زیرا آنچه زائد بر متناهی به زمانی متناهی است، به ناچار خود متناهی است .

روایت 145

ابو الحسن بکری استاد شهید ثانی در کتاب الانوار از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت کرده که فرمود: خدا بود و چیزی با او نبود و نخست چیزی که آفرید نور حبیبش محمّد صلّی اللَّه علیه و آله بود، پیش از آفریدن آب و عرش و کرسی و آسمان‌ها و زمین و لوح و قلم و بهشت و دوزخ و فرشته‌ها و آدم و حواء، به چهار صد و بیست و چهار هزار سال؛ و چون خدای تعالی نور


1) الكافي: ج 1، ص 442.

2) هو الشيخ الجليل أحمد بن عبد اللّه بن محمّد البكري صاحب كتاب الأنوار في مولد النبيّ صلّي اللّه عليه و آله و كتاب مقتل أمير المؤمنين عليه السلام و كتاب وفاة فاطمة الزهراء عليها السلام أحد مشايخ الشهيد الثاني، سمع عليه بمصر جملة من الكتب في الفقه و التفسير و بعض شرحه علي المنهاج، كان كثير الأبهة و المهابة عند العوام و الدولة، و كان إذا حج يجاور سنة و يقيم بمصر سنة، و يحج و معه من الكتب عدة احمال. توفي رحمه اللّه سنة ثلاث و خمسين و تسعمائة بمصر، و كان يوم موته يوما عظيما لكثرة الجمع، و دفن بجانب قبر الشافعي، و بنوا عليه قبة عظيمة.

3) . الکافی 1 : 442

اللَّهُ تَعَالَي نُورَ نَبِيِّنَا مُحَمَّدٍ صلي الله عليه و آله بَقِيَ أَلْفَ عَامٍ بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَاقِفاً يُسَبِّحُهُ وَ يُحَمِّدُهُ وَ الْحَقُّ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي يَنْظُرُ إِلَيْهِ وَ يَقُولُ يَا عَبْدِي أَنْتَ الْمُرَادُ وَ الْمُرِيدُ وَ أَنْتَ خِيَرَتِي مِنْ خَلْقِي وَ عِزَّتِي وَ جَلَالِي لَوْلَاكَ مَا خَلَقْتُ الْأَفْلَاكَ مَنْ أَحَبَّكَ أَحْبَبْتُهُ وَ مَنْ أَبْغَضَكَ أَبْغَضْتُهُ فَتَلَأْلَأَ نُورُهُ وَ ارْتَفَعَ شُعَاعُهُ فَخَلَقَ اللَّهُ مِنْهُ اثْنَيْ عَشَرَ حِجَاباً أَوَّلُهَا حِجَابُ الْقُدْرَةِ ثُمَّ حِجَابُ الْعَظَمَةِ ثُمَّ حِجَابُ الْعِزَّةِ ثُمَّ حِجَابُ الْهَيْبَةِ ثُمَّ حِجَابُ الْجَبَرُوتِ ثُمَّ حِجَابُ الرَّحْمَةِ ثُمَّ حِجَابُ النُّبُوَّةِ ثُمَّ حِجَابُ الْكِبْرِيَاءِ ثُمَّ حِجَابُ الْمَنْزِلَةِ ثُمَّ حِجَابُ الرِّفْعَةِ ثُمَّ حِجَابُ السَّعَادَةِ ثُمَّ حِجَابُ الشَّفَاعَةِ ثُمَّ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَي أَمَرَ نُورَ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله أَنْ يَدْخُلَ فِي حِجَابِ الْقُدْرَةِ فَدَخَلَ وَ هُوَ يَقُولُ سُبْحَانَ الْعَلِيِّ الْأَعْلَي وَ بَقِيَ عَلَي ذَلِكَ اثْنَيْ عَشَرَ أَلْفَ عَامٍ ثُمَّ أَمَرَهُ أَنْ يَدْخُلَ فِي حِجَابِ الْعَظَمَةِ فَدَخَلَ وَ هُوَ يَقُولُ سُبْحَانَ عَالِمِ السِّرِّ وَ أَخْفَي أَحَدَ عَشَرَ أَلْفَ عَامٍ ثُمَّ دَخَلَ فِي حِجَابِ الْعِزَّةِ وَ هُوَ يَقُولُ سُبْحَانَ الْمَلِكِ الْمَنَّانِ عَشَرَةَ آلَافِ عَامٍ ثُمَّ دَخَلَ فِي حِجَابِ الْهَيْبَةِ وَ هُوَ يَقُولُ سُبْحَانَ مَنْ هُوَ غَنِيٌّ لَا يَفْتَقِرُ تِسْعَةَ آلَافِ عَامٍ ثُمَّ دَخَلَ فِي حِجَابِ الْجَبَرُوتِ وَ هُوَ يَقُولُ سُبْحَانَ الْكَرِيمِ الْأَكْرَمِ ثَمَانِيَةَ آلَافِ عَامٍ ثُمَّ دَخَلَ فِي حِجَابِ الرَّحْمَةِ وَ هُوَ يَقُولُ سُبْحَانَ رَبِّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ سَبْعَةَ آلَافِ عَامٍ ثُمَّ دَخَلَ فِي حِجَابِ النُّبُوَّةِ وَ هُوَ يَقُولُ سُبْحانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ سِتَّةَ آلَافِ عَامٍ ثُمَّ دَخَلَ فِي حِجَابِ الْكِبْرِيَاءِ وَ هُوَ يَقُولُ سُبْحَانَ الْعَظِيمِ الْأَعْظَمِ خَمْسَةَ آلَافِ عَامٍ ثُمَّ دَخَلَ فِي حِجَابِ الْمَنْزِلَةِ وَ هُوَ يَقُولُ سُبْحَانَ الْعَلِيمِ الْكَرِيمِ أَرْبَعَةَ آلَافِ عَامٍ ثُمَّ دَخَلَ فِي حِجَابِ الرِّفْعَةِ وَ هُوَ يَقُولُ سُبْحَانَ ذِي الْمُلْكِ وَ الْمَلَكُوتِ ثَلَاثَةَ آلَافِ عَامٍ ثُمَّ دَخَلَ فِي حِجَابِ السَّعَادَةِ وَ هُوَ يَقُولُ سُبْحَانَ مَنْ يُزِيلُ الْأَشْيَاءَ وَ لَا يَزُولُ أَلْفَيْ عَامٍ ثُمَّ دَخَلَ فِي حِجَابِ الشَّفَاعَةِ وَ هُوَ يَقُولُ سُبْحَانَ اللَّهِ وَ بِحَمْدِهِ سُبْحَانَ اللَّهِ الْعَظِيمِ أَلْفَ عَامٍ .

قَالَ الْإِمَامُ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عليه السلام ثُمَّ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَي خَلَقَ مِنْ نُورِ مُحَمَّدٍ صلي الله عليه و آله عِشْرِينَ بَحْراً مِنْ نُورٍ فِي كُلِّ بَحْرٍ عُلُومٌ لَا يَعْلَمُهَا إِلَّا اللَّهُ تَعَالَي

پیغمبر ما را آفرید، هزار سال در برابر خداوند عز و جل ایستاد و تسبیح و حمد می‌گفت و خدای تبارک و تعالی به او نظر می‌انداخت و می‌فرمود: ای بنده من! توئی مراد و مرید، و توئی بهترین مخلوق من، به عزت و جلالم قسم، اگر تو نبودی افلاک را نمی‌آفریدم، هر که تو را دوست دارد دوستش دارم و هر که تو را دشمن دارد دشمنش دارم.

پس نورش متجلی شد و درخشید و پرتو برآورد و خدا از آن دوازده حجاب آفرید. نخست حجاب قدرت و سپس حجاب عظمت، پس از آن حجاب عزت و سپس حجاب هیبت، سپس حجاب جبروت و پس از آن حجاب رحمت، سپس حجاب نبوت و سپس حجاب کبریاء، پس از آن حجاب منزلت و سپس حجاب رفعت، پس از آن حجاب سعادت و سپس حجاب شفاعت. سپس خدا نور رسول صلّی اللَّه علیه و آله را فرمود تا در حجاب قدرت درآید، درآمد و می‌گفت، «سبحان العلیّ الاعلی مرتبه»، و ماند تا 12 هزار سال. سپس به او فرمود تا در حجاب عظمت درآید، در آمد و 11 هزار سال می‌گفت: «سبحان العالم السرّ و اخفی». سپس در حجاب عزت درآمد و 10 هزار سال می‌گفت: «سبحان الملک المنّان». سپس در حجاب هیبت درآمد و نه هزار سال می‌گفت: «سبحان من هو الغنیّ لا یفتقر». سپس در حجاب جبروت درآمد و هشت هزار سال می‌گفت: «سبحان الکریم الأکرم». سپس در حجاب رحمت درآمد و 7 هزار سال می‌گفت: «سبحان رَبّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ». سپس در حجاب نبوت درآمد و 6 هزار سال می‌گفت: «سُبْحانَ رَبِّکَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا یَصِفُونَ». سپس در حجاب کبریاء درآمد و 5 هزار سال می‌گفت: «سبحان العظیم الأعظم». سپس در حجاب منزلت درآمد و چهار هزار سال می‌گفت: «سبحان العلیم الکریم». سپس در حجاب رفعت درآمد و 3 هزار سال می‌گفت: «سبحان ذی الملک و الملکوت». سپس در حجاب سعادت درآمد و 2 هزار سال می‌گفت: «سبحان من یَزیل الاشیاء و لا یزول». سپس در حجاب شفاعت درآمد و هزار سال می‌گفت: «سبحان اللَّه و بحمده سبحان اللَّه العظیم».

امام علی بن ابی طالب علیه السلام فرمود: سپس خدای تعالی از نور محمّد بیست دریای نور آفرید که در هر دریا علومی بود که جز خدای تعالی آن‌ها را نمی‌داند،

ثُمَّ قَالَ لِنُورِ مُحَمَّدٍ صلي الله عليه و آله انْزِلْ فِي بَحْرِ الْعِزِّ فَنَزَلَ ثُمَّ فِي بَحْرِ الصَّبْرِ ثُمَّ فِي بَحْرِ الْخُشُوعِ ثُمَّ فِي بَحْرِ التَّوَاضُعِ ثُمَّ فِي بَحْرِ الرِّضَا ثُمَّ فِي بَحْرِ الْوَفَاءِ ثُمَّ فِي بَحْرِ الْحِلْمِ ثُمَّ فِي بَحْرِ التُّقَي ثُمَّ فِي بَحْرِ الْخَشْيَةِ ثُمَّ فِي بَحْرِ الْإِنَابَةِ ثُمَّ فِي بَحْرِ الْعَمَلِ ثُمَّ فِي بَحْرِ الْمَزِيدِ ثُمَّ فِي بَحْرِ الْهُدَي ثُمَّ فِي بَحْرِ الصِّيَانَةِ ثُمَّ فِي بَحْرِ الْحَيَاءِ حَتَّي تَقَلَّبَ فِي عِشْرِينَ بَحْراً فَلَمَّا خَرَجَ مِنْ آخِرِ الْأَبْحُرِ قَالَ اللَّهُ تَعَالَي يَا حَبِيبِي وَ يَا سَيِّدَ رُسُلِي وَ يَا أَوَّلَ مَخْلُوقَاتِي وَ يَا آخِرَ رُسُلِي أَنْتَ الشَّفِيعُ يَوْمَ الْمَحْشَرِ فَخَرَّ النُّورُ سَاجِداً ثُمَّ قَالَ‌(1)فَقَطَرَتْ مِنْهُ قَطَرَاتٌ كَانَ عَدَدُهَا مِائَةَ أَلْفٍ وَ أَرْبَعَةً وَ عِشْرِينَ أَلْفَ قَطْرَةٍ فَخَلَقَ اللَّهُ تَعَالَي مِنْ كُلِّ قَطْرَةٍ مِنْ نُورِهِ نَبِيّاً مِنَ الْأَنْبِيَاءِ فَلَمَّا تَكَامَلَتِ الْأَنْوَارُ صَارَتْ تَطُوفُ حَوْلَ نُورِ مُحَمَّدٍ صلي الله عليه و آله كَمَا تَطُوفُ الْحُجَّاجُ حَوْلَ بَيْتِ اللَّهِ الْحَرَامِ وَ هُمْ يُسَبِّحُونَ اللَّهَ وَ يُحَمِّدُونَهُ وَ يَقُولُونَ سُبْحَانَ مَنْ هُوَ عَالِمٌ لَا يَجْهَلُ سُبْحَانَ مَنْ هُوَ عَلِيمٌ‌(2)لَا يَعْجَلُ سُبْحَانَ مَنْ هُوَ غَنِيٌّ لَا يَفْتَقِرُ فَنَادَاهُمُ اللَّهُ تَعَالَي تَعْرِفُونَ مَنْ أَنَا فَسَبَقَ نُورُ مُحَمَّدٍ صلي الله عليه و آله قَبْلَ الْأَنْوَارِ وَ نَادَي أَنْتَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ وَحْدَكَ لَا شَرِيكَ لَكَ رَبُّ الْأَرْبَابِ وَ مَلِكُ الْمُلُوكِ فَإِذَا بِالنِّدَاءِ مِنْ قِبَلِ الْحَقِّ أَنْتَ صَفِيِّي وَ أَنْتَ حَبِيبِي وَ أَنْتَ خَيْرُ خَلْقِي أُمَّتُكَ خَيْرُ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ ثُمَّ خَلَقَ مِنْ نُورِ مُحَمَّدٍ صلي الله عليه و آله جَوْهَرَةً وَ قَسَمَهَا قِسْمَيْنِ فَنَظَرَ إِلَي الْقِسْمِ الْأَوَّلِ بِعَيْنِ الْهَيْبَةِ فَصَارَ مَاءً عَذْباً وَ نَظَرَ إِلَي الْقِسْمِ الثَّانِي بِعَيْنِ الشَّفَقَةِ فَخَلَقَ مِنْهُ الْعَرْشَ فَاسْتَوَي عَلَي وَجْهِ الْمَاءِ فَخَلَقَ الْكُرْسِيَّ مِنْ نُورِ الْعَرْشِ وَ خَلَقَ مِنْ نُورِ الْكُرْسِيِّ اللَّوْحَ وَ خَلَقَ مِنْ نُورِ اللَّوْحِ الْقَلَمَ وَ قَالَ لَهُ اكْتُبْ تَوْحِيدِي فَبَقِيَ الْقَلَمُ أَلْفَ عَامٍ سَكْرَانَ مِنْ كَلَامِ اللَّهِ تَعَالَي فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ اكْتُبْ قَالَ يَا رَبِّ وَ مَا أَكْتُبُ قَالَ اكْتُبْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ فَلَمَّا سَمِعَ الْقَلَمُ اسْمَ مُحَمَّدٍ صلي الله عليه و آله خَرَّ سَاجِداً وَ قَالَ سُبْحَانَ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ سُبْحَانَ الْعَظِيمِ الْأَعْظَمِ ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ مِنَ السُّجُودِ

سپس به نور محمّد فرمود: به دریای عزت داخل شو و داخل شد، سپس به دریای شکیبائی و سپس به دریای خشوع، سپس به دریای تواضع، و سپس به دریای رضا، سپس به دریای وفاء، و سپس به دریای بردباری، سپس به دریای پرهیزکاری، و سپس به دریای ترس، سپس به دریای انابت، و سپس به دریای عمل، سپس به دریای فزونی، و سپس به دریای هدایت، سپس به دریای صیانت، و سپس به دریای حیا، تا در بیست دریا چرخید.

و چون از آخرین دریاها برآمد، خدای تعالی فرمود: ای حبیبم! ای سید پیغمبرانم! ای نخستین آفریده‌هایم! وای آخرین پیغمبرانم! توئی شفیع روز محشر، آن نور به سجده افتاد. سپس فرمود: از او 124 هزار قطره چکید، و خدای تعالی از هر قطره نورش‌پیغمبری آفرید، و چون انوار کامل شدند، همه گرد نور محمّد صلّی اللَّه علیه و آله گردیدند چنانچه حاجیان به گرد خانه کعبه می گردند و همه خدا را تسبیح می‌کردند و سپاس می‌گفتند، و می‌گفتند منزه است آنکه دانا است و جهل ندارد، منزه است آنکه می‌داند و شتاب ندارد، منزه است آنکه بی‌نیاز است و نیازی ندارد.

پس خدا آن‌ها را ندا داد و گفت: می‌دانید من که هستم؟ نور محمّد صلّی اللَّه علیه و آله به همه انوار پیشی گرفت و گفت: تویی خدائی که معبودی جز تو نیست یگانه‌ ای که شریک نداری، رب الارباب و ملک و صاحب همه مُلک‌هایی، به ناگاه ندایی از جانب خدا رسید که: تو برگزیده منی، تو حبیب منی، تو بهترین خلق منی، امتت بهترین امتند که برای مردم قرار داده شدند. سپس از نور محمّد صلّی اللَّه علیه و آله گوهری آفرید و آن را دو نیمه کرد و با هیبت به نیمه اول نگریست و آبی خوش گوار شد و به مهر و شفقت به نیمه دوم نگریست و از آن عرش را آفرید و بر روی آب استوار شد. سپس کرسی را از نور عرش آفرید و لوح را از نور کرسی و قلم را از نور لوح و به او فرمود: توحید و یگانگی مرا بنگار، و قلم هزار سال از گفته خدا بی‌هوش شد و چون به هوش آمد فرمود: بنویس، عرض کرد بار خدایا چه بنویسم؟ فرمود: بنویس:«لا اله الا اللَّه محمّد رسول اللَّه»، و چون قلم نام محمّد صلّی اللَّه علیه و آله را شنید به سجده افتاد و گفت: «سبحان الواحد القهار، سبحان العظیم الاعظم»، سپس سر از سجده برداشت و


1) في بعض النسخ: ثم قام.

2) في المخطوطة« حليم» و هو الأظهر.

وَ كَتَبَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ ثُمَّ قَالَ يَا رَبِّ وَ مَنْ مُحَمَّدٌ الَّذِي قَرَنْتَ اسْمَهُ بِاسْمِكَ وَ ذِكْرَهُ بِذِكْرِكَ قَالَ اللَّهُ تَعَالَي لَهُ يَا قَلَمُ فَلَوْلَاهُ مَا خَلَقْتُكَ وَ لَا خَلَقْتُ خَلْقِي إِلَّا لِأَجْلِهِ فَهُوَ بَشِيرٌ وَ نَذِيرٌ وَ سِرَاجٌ مُنِيرٌ وَ شَفِيعٌ وَ حَبِيبٌ فَعِنْدَ ذَلِكَ انْشَقَّ الْقَلَمُ مِنْ حَلَاوَةِ ذِكْرِ مُحَمَّدٍ ثُمَّ قَالَ الْقَلَمُ السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ فَقَالَ اللَّهُ تَعَالَي وَ عَلَيْكَ السَّلَامُ مِنِّي وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ فَلِأَجْلِ هَذَا صَارَ السَّلَامُ سُنَّةً وَ الرَّدُّ فَرِيضَةً ثُمَّ قَالَ اللَّهُ تَعَالَي اكْتُبْ قَضَائِي وَ قَدَرِي وَ مَا أَنَا خَالِقُهُ إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ ثُمَّ خَلَقَ اللَّهُ مَلَائِكَةً يُصَلُّونَ عَلَي مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِأُمَّتِهِ إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ ثُمَّ خَلَقَ اللَّهُ تَعَالَي مِنْ نُورِ مُحَمَّدٍ صلي الله عليه و آله الْجَنَّةَ وَ زَيَّنَهَا بِأَرْبَعَةِ أَشْيَاءَ التَّعْظِيمِ وَ الْجَلَالَةِ وَ السَّخَاءِ وَ الْأَمَانَةِ وَ جَعَلَهَا لِأَوْلِيَائِهِ وَ أَهْلِ طَاعَتِهِ ثُمَّ نَظَرَ إِلَي بَاقِي الْجَوْهَرَةِ بِعَيْنِ الْهَيْبَةِ فَذَابَتْ فَخَلَقَ مِنْ دُخَانِهَا السَّمَاوَاتِ وَ مِنْ زَبَدِهَا الْأَرَضِينَ فَلَمَّا خَلَقَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي الْأَرْضَ صَارَتْ تَمُوجُ بِأَهْلِهَا كَالسَّفِينَةِ فَخَلَقَ اللَّهُ الْجِبَالَ فَأَرْسَاهَا بِهَا ثُمَّ خَلَقَ مَلَكاً مِنْ أَعْظَمِ مَا يَكُونُ فِي الْقُوَّةِ فَدَخَلَ تَحْتَ الْأَرْضِ ثُمَّ لَمْ يَكُنْ لِقَدَمَيِ الْمَلَكِ قَرَارٌ فَخَلَقَ اللَّهُ صَخْرَةً عَظِيمَةً وَ جَعَلَهَا تَحْتَ قَدَمَيِ الْمَلَكِ ثُمَّ لَمْ يَكُنْ لِلصَّخْرَةِ قَرَارٌ فَخَلَقَ لَهَا ثَوْراً عَظِيماً لَمْ يَقْدِرْ أَحَدٌ يَنْظُرُ إِلَيْهِ لِعِظَمِ خِلْقَتِهِ وَ بَرِيقِ عُيُونِهِ حَتَّي لَوْ وُضِعَتِ الْبِحَارُ كُلُّهَا فِي إِحْدَي مَنْخِرَيْهِ مَا كَانَتْ إِلَّا كَخَرْدَلَةٍ مُلْقَاةٍ فِي أَرْضِ فَلَاةٍ فَدَخَلَ الثَّوْرُ تَحْتَ الصَّخْرَةِ وَ حَمَلَهَا عَلَي ظَهْرِهِ وَ قُرُونِهِ وَ اسْمُ ذَلِكَ الثَّوْرِ لهوتا ثُمَّ لَمْ يَكُنْ لِذَلِكَ الثَّوْرِ قَرَارٌ فَخَلَقَ اللَّهُ لَهُ حُوتاً عَظِيماً وَ اسْمُ ذَلِكَ الْحُوتِ بهموت فَدَخَلَ الْحُوتُ تَحْتَ قَدَمَيِ الثَّوْرِ فَاسْتَقَرَّ الثَّوْرُ عَلَي ظَهْرِ الْحُوتِ فَالْأَرْضُ كُلُّهَا عَلَي كَاهِلِ الْمَلَكِ وَ الْمَلَكُ عَلَي الصَّخْرَةِ وَ الصَّخْرَةُ عَلَي الثَّوْرِ وَ الثَّوْرُ عَلَي الْحُوتِ وَ الْحُوتُ عَلَي الْمَاءِ وَ الْمَاءُ عَلَي الْهَوَاءِ وَ الْهَوَاءُ عَلَي الظُّلْمَةِ ثُمَّ انْقَطَعَ عِلْمُ الْخَلَائِقِ عَمَّا تَحْتَ الظُّلْمَةِ .

ثُمَّ خَلَقَ اللَّهُ تَعَالَي الْعَرْشَ مِنْ ضِيَاءَيْنِ أَحَدُهُمَا الْفَضْلُ وَ الثَّانِي الْعَدْلُ ثُمَّ أَمَرَ الضِّيَاءَيْنِ فَانْتَفَسَا بِنَفَسَيْنِ فَخَلَقَ مِنْهُمَا أَرْبَعَةَ أَشْيَاءَ الْعَقْلَ وَ الْحِلْمَ وَ الْعِلْمَ وَ السَّخَاءَ

نوشت: «لا اله الا اللَّه محمّد رسول اللَّه».

سپس گفت پروردگارا! محمد کیست که نامش را با نام خود قرین ساختی، و ذکرش با ذکر نام خود آوردی؟ خدای تعالی به او گفت: ای قلم، اگر او نبود تو را نمی‌آفریدم و نیافریدم خلقم را جز به خاطر او. او بشیر و نذیر است، سراج منیر است، شفیع و حبیب است. در اینجا قلم از شیرینی نام محمّد صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم شکاف برداشت، سپس قلم گفت: درود بر تو ای رسول خدا. خدا فرمود: بر تو از من درود و رحمت و برکات. از این رو سلام سنّت شد و جواب سلام واجب. سپس خدا فرمود: قضا و قدر و هر چه تا روز قیامت می‌آفرینم بنویس.

سپس خدا ملائکه را آفرید تا بر محمّد و آل محمد صلوات فرستند، و برای امتش تا روز قیامت طلب آمرزش کنند. سپس خدا از نور محمد صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم بهشت را آفرید و به چهار چیز آن را آراست، تعظیم و جلالت و سخاوت و امانت، و آن را برای دوستان و فرمانبرانش قرار داد.

سپس به باقی آن گوهر با نگاه هیبت نگریست و آب شد، و از دودش آسمان‌ها را آفرید و از کف آن زمین‌ها را. و چون خدای تبارک و تعالی زمین را آفرید، مانند کشتی اهلش را می‌لرزانید و خدا کوه‌ها را آفرید و آن‌ها را لنگرش ساخت، سپس فرشته‌ای با بزرگترین نیرو آفرید و زیر زمین داخل شد و برای گامهای آن محل قراری نبود و خدا صخره بزرگی آفرید و زیر دو گام آن فرشته نهاد سپس آن صخره را قرارگاهی نبود، و گاو بزرگی که هیچ کسی تاب دیدنش را از بزرگی آن و از برق چشمانش نداشت آفرید و تا آنجا بزرگ بود که اگر همه دریاها را در یک سوراخ بینی او قرار دهند، مانند خردلی بود که در بیابانی بیاندازند و آن گاو زیر آن صخره قرار گرفت.

برای آن گاو قرارگاهی نبود، و خدا یک ماهی بزرگ به نام بهموت آفرید و زیر دو پای گاو رفت و گاو بر پشت آن ماهی قرار گرفت. پس همه زمین بر دوش فرشته است و فرشته بر صخره، و صخره بر گاو، و گاو بر ماهی، و ماهی بر آب، و آب بر هوا، و هوا بر ظلمت، و کسی نمی‌داند که زیر ظلمت چه قرار دارد.

سپس خدا عرش را از دو پرتو آفرید: یکی فضل و دیگری عدل. سپس فرمود: آن دو هر کدام دمی و نفَسی کشیدند، و از آن دو چهار چیز آفرید، عقل و حلم و علم و سخاوت.

ثُمَّ خَلَقَ مِنَ الْعَقْلِ الْخَوْفَ وَ خَلَقَ مِنَ الْعِلْمِ الرِّضَا وَ مِنَ الْحِلْمِ الْمَوَدَّةَ وَ مِنَ السَّخَاءِ الْمَحَبَّةَ ثُمَّ عَجَنَ هَذِهِ الْأَشْيَاءَ فِي طِينَةِ مُحَمَّدٍ صلي الله عليه و آله ثُمَّ خَلَقَ مِنْ بَعْدِهِمْ أَرْوَاحَ الْمُؤْمِنِينَ مِنْ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ صلي الله عليه و آله ثُمَّ خَلَقَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ وَ اللَّيْلَ وَ النَّهَارَ وَ الضِّيَاءَ وَ الظَّلَامَ وَ سَائِرَ الْمَلَائِكَةِ مِنْ نُورِ مُحَمَّدٍ صلي الله عليه و آله فَلَمَّا تَكَامَلَتِ الْأَنْوَارُ سَكَنَ نُورُ مُحَمَّدٍ صلي الله عليه و آله تَحْتَ الْعَرْشِ ثَلَاثَةً وَ سَبْعِينَ أَلْفَ عَامٍ ثُمَّ انْتَقَلَ نُورُهُ إِلَي الْجَنَّةِ فَبَقِيَ سَبْعِينَ أَلْفَ عَامٍ ثُمَّ انْتَقَلَ إِلَي سِدْرَةِ الْمُنْتَهَي فَبَقِيَ سَبْعِينَ أَلْفَ عَامٍ ثُمَّ انْتَقَلَ نُورُهُ إِلَي السَّمَاءِ السَّابِعَةِ ثُمَّ إِلَي السَّمَاءِ السَّادِسَةِ ثُمَّ إِلَي السَّمَاءِ الْخَامِسَةِ ثُمَّ إِلَي السَّمَاءِ الرَّابِعَةِ ثُمَّ إِلَي السَّمَاءِ الثَّالِثَةِ ثُمَّ إِلَي السَّمَاءِ الثَّانِيَةِ ثُمَّ إِلَي السَّمَاءِ الدُّنْيَا فَبَقِيَ نُورُهُ فِي السَّمَاءِ الدُّنْيَا إِلَي أَنْ أَرَادَ اللَّهُ أَنْ يَخْلُقَ آدَمَ عليه السلام إِلَي آخِرِ مَا مَرَّ فِي الْمُجَلَّدِ السَّادِسِ.

«146»

كِتَابُ أَبِي سَعِيدٍ عَبَّادٍ الْعُصْفُرِيِ‌(1)، عَنْ عَمْرِو بْنِ أَبِي الْمِقْدَامِ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ قَالَ سَمِعْتُ عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ عليهما السلاميَقُولُ: إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ مُحَمَّداً وَ عَلِيّاً وَ أَحَدَ عَشَرَ مِنْ وُلْدِهِ مِنْ نُورِ عَظَمَتِهِ فَأَقَامَهُمْ أَشْبَاحاً فِي ضِيَاءِ نُورِهِ يَعْبُدُونَهُ قَبْلَ خَلْقِ الْخَلْقِ يُسَبِّحُونَ اللَّهَ وَ يُقَدِّسُونَهُ وَ هُمُ الْأَئِمَّةُ مِنْ وُلْدِ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله

«147»

وَ مِنْهُ، عَنْ عَمْرٍو عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام قَالَ: خَلَقَ اللَّهُ أَرْضَ كَرْبَلَاءَ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ أَرْضَ الْكَعْبَةِ بِأَرْبَعَةٍ وَ عِشْرِينَ أَلْفَ عَامٍ وَ قَدَّسَهَا وَ بَارَكَ عَلَيْهَا فَمَا زَالَتْ قَبْلَ خَلْقِ اللَّهِ الْخَلْقَ مُقَدَّسَةً مُبَارَكَةً وَ لَا تَزَالُ كَذَلِكَ حَتَّي يَجْعَلَهَا اللَّهُ

سپس از عقل خوف را آفرید، و از علم رضا و از حلم دوستی و از سخاوت محبت و همه این‌ها را در سرشت محمد صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم عجین کرد، سپس پس از آن‌ها ارواح مؤمنان امت محمد صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم را آفرید؛ سپس خورشید و ماه و ستارگان و شب و روز و نور و ظلمت و فرشته‌های دیگر را از نور محمد صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم آفرید و چون همه انوار کامل شدند،، نور محمد صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم هفتاد و سه هزار سال زیر عرش آرام گرفت، سپس نورش به بهشت برده شد. تا هفتاد هزار سال آنجا ماند. سپس به سدره المنتهی رفت و تا هفتاد هزار سال در آنجابود؛ سپس به آسمان ششم، و به آسمان پنجم آمد، سپس به آسمان‌های پایین آمد تا به آسمان دنیا رسید و در آن ماند تا وقتی که خدا خواست آدم را بیافریند ... تا آخر آنچه در مجلد ششم گذشت.

روایت 146

در کتاب ابی سعید عباد عصفری آمده که ابی حمزه گفت: شنیدم که امام سجاد علیه السّلام می‌فرمود: خدا محمد و علی و یازده تن از فرزندان علی علیه السّلام را از نور عظمتش آفرید و آن‌ها را نمونه‌هایی در پرتو نورش برپا داشت و او را پیش از آفرینش خلق می‌پرستیدند و خدا را تسبیح می‌گفتند و تقدیس می‌کردند، و آنان امامان از فرزندان رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله هستند.

روایت 147

و از همان نقل شده که امام باقر علیه السلام فرمود: خدا زمین کربلا را بیست و چهار هزار سال پیش از زمین کعبه آفرید، و آن را مقدم داشت و همیشه، پیش از اینکه خدا چیزی را خلق کند، آن را مقدّس و مبارک نمود، و پیوسته چنین است تا خدا آن را برترین


1) العصفري نسبة إلي العصفر- و زان برثن- نبات يصبغ به، قال النجاشيّ( ص:225): عباد أبو سعيد العصفري كوفيّ، كان أبو عبد اللّه الحسين بن عبيد اللّه- رحمه اللّه يقول: سمعت أصحابنا يقولون: إن عبادا هذا هو عباد بن يعقوب( انتهي) و جزم به المحدث النوريّ- رحمه اللّه- في خاتمة المستدركات، و كيف كان فلم ينص عليه بمدح او قدح، نعم نقل في تنقيح المقال( ج 2، ص 120) عن السيّد صدر الدين في تعليقه علي منتهي المقال انه قال: اني نظرت في كتاب عباد هذا و هو تسعة عشر حديثا كلها نقية و أكثرها تدلّ علي تشيعه و لم أر فيها شيئا ينكر.

أَفْضَلَ أَرْضٍ فِي الْجَنَّةِ وَ أَفْضَلَ مَنْزِلٍ وَ مَسْكَنٍ يُسْكِنُ اللَّهُ فِيهِ أَوْلِيَاءَهُ فِي الْجَنَّةِ.

و منه عن رجل عن أبي الجارود(1)

عن علي بن الحسين عليهما السلام: مثله.

«148»

الْكَافِي، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَي عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِمْرَانَ الْعِجْلِيِّ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام أَيَّ شَيْ‌ءٍ كَانَ مَوْضِعُ الْبَيْتِ حَيْثُ كَانَ الْمَاءُ فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَي الْماءِ قَالَ كَانَتْ مَهَاةً بَيْضَاءَ يَعْنِي دُرَّةً(2).

بيان

قال الجوهري المهاة بالفتح البلور(3).

«149»

الْكَافِي، عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ مَنْصُورِ بْنِ الْعَبَّاسِ عَنْ صَالِحٍ اللَّفَائِفِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ: إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ دَحَا الْأَرْضَ مِنْ تَحْتِ الْكَعْبَةِ إِلَي مِنًي ثُمَّ دَحَاهَا مِنْ مِنًي إِلَي عَرَفَاتٍ ثُمَّ دَحَاهَا مِنْ عَرَفَاتٍ إِلَي مِنًي فَالْأَرْضُ مِنْ عَرَفَاتٍ وَ عَرَفَاتٌ مِنْ مِنًي وَ مِنًي مِنَ الْكَعْبَةِ(4).

بيان

قوله ثم دحاها من عرفات إلي مني أي دحا السطح الظاهر من الأرض من عرفات إلي منتهاها ثم ردها من تحت الأرض لحصول الكروية إلي مني و لم يذكر عليه السلام كيفية إتمامه لظهوره أو المعني أنه ردها من جهة التحت إلي الجانب الآخر ثم إلي الكعبة ثم تمم أطراف الكرة من جهة الفوق إلي مني ليتم كلها و أما ما تكلف بعض أفاضل المعاصرين حيث قرأ مني أخيرا بفتح الميم بمعني قدر أي إلي آخر ما قدره الله من منتهي الأرض فلا يخفي عليك بعده.

زمین بهشت قرار می‌دهد، و بهترین منزل و مسکنی که اولیاء و دوستانش را در آن، جا می‌دهد.

و در همان سند از امام سجاد علیه السّلام حدیثی مانند آن بیان شده است.

توضیح

جوهری گفته: المهاة با فتحه یعنی بلور .

روایت 148

کافی: محمد بن عمران عجلی از امام صادق علیه السّلام پرسید: وقتی که آب اینگونه بود که به گفته خدای عز و جل «و کان عرشه علی الماء»، محل خانه کعبه چه بوده است؟ فرمود: یک درّ درخشان.(5)

روایت 149

کافی: امام صادق علیه السّلام می‌فرماید: به راستی خدای عز و جل زمین را از زیر خانه کعبه تا منی کشید و گستراند، سپس از منی تا عرفات، سپس از عرفات تا منی گستراند. پس زمین از عرفات است، و عرفات از منی و منی از کعبه.

توضیح

«سپس از عرفات تا منی کشید و گستراند» یعنی سطح ظاهری زمین را از عرفات تا انتهایش کشید، سپس آن را از زیر زمین برگردانید تا کروی شود و به منی رسانید، وحضرت چگونگی‌اتمام آن را بیان نکرد چون معلوم بود؛ یا مقصود این است که از زیر به سوی دیگر برگردانید تا به کعبه رسید، سپس اطراف کره را از بالا تمام کرد تا منی، تا کل آن به اتمام برسد، و اما آنچه برخی معاصران در توجیه آن گفته و لفظ منی در آخر حدیث را به فتح میم خوانده‌اند که فعل به معنی (قدّر) باشد و به معنی: تا آنجا که خدا مقدر کرده بود از پایان زمین، روشن است که بعید به نظر می‌رسد.


1) هو زياد بن المنذر الهمدانيّ الخارفي: كان من علماء الزيدية رئيس الجارودية منهم و كان اعمي: قال ابن الغضائري: حديثه في حديث أصحابنا أكثر منه في الزيدية و بالجملة فالرجل ضعيف عند الاصحاب و سماه أبو جعفر عليه السلام« سرحوبا» و هو اسم شيطان اعمي يسكن البحر. و أورد الكشّيّ في رجاله عدة روايات تدلّ علي ذمه.

2) فروع الكافي( الطبعة القديمة) كتاب الحجّ، الباب الثالث: ح 1، ص 216.

3) في المصدر( ص 2499): المهاة بالفتح أيضا البلورة.

4) فروع الكافي: ص 116، ب 3، ح 3.

5) . فروع کافی : 216

«150»

الْكَافِي، عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ سَيْفِ بْنِ عَمِيرَةَ عَنْ أَبِي زُرَارَةَ التَّمِيمِيِّ عَنْ أَبِي حَسَّانَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام قَالَ: لَمَّا أَرَادَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ يَخْلُقَ الْأَرْضَ أَمَرَ الرِّيَاحَ فَضَرَبْنَ وَجْهَ الْمَاءِ حَتَّي صَارَ مَوْجاً ثُمَّ أَزْبَدَ فَصَارَ زَبَداً وَاحِداً فَجَمَعَهُ فِي مَوْضِعِ الْبَيْتِ ثُمَّ جَعَلَهُ جَبَلًا مِنْ زَبَدٍ ثُمَّ دَحَا الْأَرْضَ مِنْ تَحْتِهِ وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً(1).

و رواه أيضا عن سيف بن عميرة عن أبي بكر الحضرمي عن أبي عبد الله عليه السلام: مثله‌(2).

«151»

الدُّرُّ الْمَنْثُورُ، لِلسَّيُوطِيِّ بِأَسَانِيدَ عَنْ مُجَاهِدٍ قَالَ: خَلَقَ اللَّهُ الْأَرْضَ قَبْلَ السَّمَاءِ فَلَمَّا خَلَقَ الْأَرْضَ ثَارَ مِنْهَا دُخَانٌ فَذَلِكَ قَوْلُهُ ثُمَّ اسْتَوي إِلَي السَّماءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ يَقُولُ خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ بَعْضُهُنَّ فَوْقَ بَعْضٍ وَ سَبْعَ أَرَضِينَ بَعْضُهُنَّ تَحْتَ بَعْضٍ‌(3).

«152»

وَ مِنْهُ، أَيْضاً بِعِدَّةِ طُرُقٍ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ وَ ابْنِ مَسْعُودٍ وَ نَاسٍ مِنْ أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله: فِي قَوْلِهِ تَعَالَي هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً ثُمَّ اسْتَوي إِلَي السَّماءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ قَالَ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَرْشُهُ عَلَي الْماءِ وَ لَمْ يَخْلُقْ شَيْئاً قَبْلَ الْمَاءِ فَلَمَّا أَرَادَ أَنْ يَخْلُقَ الْخَلْقَ أَخْرَجَ مِنَ الْمَاءِ دُخَاناً فَارْتَفَعَ فَوْقَ الْمَاءِ(4)فَسَمَي عَلَيْهِ فَسَمَّاهُ سَمَاءً ثُمَّ أَيْبَسَ الْمَاءَ فَجَعَلَهُ أَرْضاً وَاحِدَةً ثُمَّ فَتَقَهَا فَجَعَلَهَا سَبْعَ أَرَضِينَ فِي يَوْمَيْنِ فِي الْأَحَدِ وَ الْإِثْنَيْنِ فَجَعَلَ‌(5)الْأَرْضَ عَلَي الْحُوتِ

(6)

روایت 150

کافی: امام باقر علیه السّلام فرمود: چون خدا خواست زمین را بیافریند، بادها را فرمود تا بر آب وزیدند و موج شد، سپس کف کرد و یک پارچه کف شد، و آن را در جای خانه کعبه گرد آورد و کوه‌هایی از کف ساخت و زمین را از زیر آن کشید و این است معنی قول خدای عز و جلّ که «إنّ أول بیتٍ وضع للنّاس للذی ببکّۀ مبارکه»،(7){در حقیقت نخستین خانه‌ای که برای [عبادت] مردم نهاده شده، همان است که در مکه است و مبارک.}

و نیز ابی بکر حضرمی روایتی مانند آن را ازامام صادق علیه السّلام نقل کرده است.(8)

روایت 151

دُرّ المنثور: خدا زمین را پیش از آسمان آفرید و چون زمین را آفرید، از آن دودی برخاست و این است قول خدا «ثُمَّ اسْتَوَی إِلَی السَّمَاء فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ»،(9){سپس به [آفرینش] آسمان پرداخت و هفت آسمان را استوار کرد.} می‌فرماید: هفت آسمان روی یکدیگر ساخت و هفت زمین زیر یکدیگر.(10)

روایت 152

الدر المنثور: رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله در تفسیر آیه «َالذِی خَلَقَ لَکُم مَّا فِی الأَرْضِ جَمِیعاً ثُمَّ اسْتَوَی إِلَی السَّمَاء فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَهُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ»،(11){اوست

آن کسی که آنچه در زمین است همه را برای شما آفرید، سپس به [آفرینش] آسمان پرداخت و هفت آسمان را استوار کرد.}فرمود: عرش خدا بر آب بود و پیش از آب چیزی نیافریده بود، و چون خواست خلق را بیافریند، از آب دودی برآورد و بالای آب برافراشت و آن را آسمان نام گذاشت، سپس آب را خشکانید و آن را یک قطعه زمین کرد، سپس در روز یکشنبه و دوشنبه، آن را از هم گشود وآن را هفت زمین کرد. و زمین را بر پشت ماهی نهاد


1) آل عمران: 96.

2) فروع الكافي( الطبعة القديمة): ص 116، ب 3، ح 7.

3) الدّر المنثور: ج 1، ص 42- 43.

4) في المصدر: فوق الماء فسماه سماء.

5) في المصدر: فخلق الأرض.

6) . فروع کافی : 116

7) . آل عمران / 96

8) . فروع کافی : 116

9) .بقره / 29

10) . دُرّ المنثور 1 : 42-43

11) .بقره / 29

وَ هُوَ الَّذِي ذَكَرَهُ فِي قَوْلِهِ ن وَ الْقَلَمِ وَ الْحُوتَ فِي الْمَاءِ(1)عَلَي صَفَاةٍ وَ الصَّفَاةَ عَلَي‌(2)مَلَكٍ وَ الْمَلَكَ عَلَي صَخْرَةٍ وَ الصَّخْرَةَ عَلَي‌(3)الرِّيحِ وَ هِيَ الصَّخْرَةُ الَّتِي ذَكَرَهَا لُقْمَانُ لَيْسَتْ فِي السَّمَاءِ وَ لَا فِي الْأَرْضِ فَتَحَرَّكَ الْحُوتُ فَاضْطَرَبَ فَتَزَلْزَلَتِ الْأَرْضُ فَأَرْسَي عَلَيْهَا الْجِبَالَ فَقَرَّتْ‌(4)فَذَلِكَ قَوْلُهُ وَ جَعَلَ لَها رَواسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ وَ خَلَقَ الْجِبَالَ فِيهَا وَ أَقْوَاتَ أَهْلِهَا وَ شَجَرَهَا وَ مَا يَنْبَغِي لَهَا فِي يَوْمَيْنِ فِي الثَّلَاثَاءِ وَ الْأَرْبِعَاءِ وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ أَ إِنَّكُمْ لَتَكْفُرُونَ بِالَّذِي خَلَقَ الْأَرْضَ فِي يَوْمَيْنِ إِلَي قَوْلِهِ وَ بارَكَ فِيها يَقُولُ أَنْبَتَ فِيهَا شَجَرَهَا وَ قَدَّرَ فِيها أَقْواتَها وَ أَهْلَهَا(5)فِي أَرْبَعَةِ أَيَّامٍ سَواءً لِلسَّائِلِينَ يَقُولُ مَنْ سَأَلَ فَهَكَذَا الْأَمْرُ ثُمَّ اسْتَوي إِلَي السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ فَكَانَ ذَلِكَ الدُّخَانُ مِنْ تَنَفُّسِ الْمَاءِ حِينَ تَنَفَّسَ فَجَعَلَهَا سَمَاءً وَاحِدَةً ثُمَّ فَتَقَهَا فَجَعَلَهَا سَبْعَ سَماواتٍ فِي يَوْمَيْنِ فِي الْخَمِيسِ وَ الْجُمُعَةِ لِأَنَّهُ جَمَعَ فِيهِ خَلْقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ أَوْحي فِي كُلِّ سَماءٍ أَمْرَها قَالَ خَلَقَ فِي كُلِّ سَمَاءٍ خَلْقَهَا مِنَ الْمَلَائِكَةِ وَ الْخَلْقِ الَّذِي فِيهَا مِنَ الْبِحَارِ وَ الْجِبَالِ الْبَرَدِ مَا لَا يُعْلَمُ ثُمَّ زَيَّنَ السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِالْكَوَاكِبِ فَجَعَلَهَا زِينَةً وَ حِفْظاً مِنَ الشَّيَاطِينِ فَلَمَّا فَرَغَ مِنْ خَلْقِ مَا أَحَبَ اسْتَوي عَلَي الْعَرْشِ‌(6).

«153»

وَ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ: فِي قَوْلِهِ تَعَالَي ثُمَّ اسْتَوي إِلَي السَّماءِ يَعْنِي صَعِدَ أَمْرُهُ إِلَي السَّمَاءِ فَسَوَّاهُنَ يَعْنِي خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ قَالَ أَجْرَي النَّارَ عَلَي الْمَاءِ فَبَخَرَ الْبَحْرُ فَصَعِدَ فِي الْهَوَاءِ فَجَعَلَ السَّمَاوَاتِ مِنْهُ‌(7).

و آن است که خداوند در قرآن از آن یاد کرده که «ن وَ الْقَلَمِ» و ماهی در آب بر روی سنگی است، و سنگ بر فرشته‌ای، و فرشته بر صخره‌ای، صخره بر هوا، و آن صخره‌ای است که لقمان یاد کرده، نه در آسمان است و نه در زمین، ماهی جنبید و زمین لرزید، و کوه‌ها را لنگرش ساخت تا آرام شد، و این است کلام خدا که «و جعل لها رواسی أن تَمید بِکم»، {و برایش لنگرها نهاد تا شما را نلرزاند.} وکوه‌ها را در آن آفرید و خوراک اهل آن را با درختش و هر چه شایسته آن بود، در دو روز سه‌شنبه و چهارشنبه؛ و این است قول خدا در قرآن که «أئنّکم لتکفرون بالذی خلق الأرض فی یومین»، {آیا شما کافرید به آن که زمین را در دو روز آفرید؟} تا آنجا که می فرماید: «و بارک فیها»{و برکت داد در آن.} و می‌فرماید، درخت در آن رویاند، «و قدّر فیها أقواتها»، {و خوراک‌هایش را تقدیر کرد و اندازه گرفت.} و اهلش را تقدیر کرد «فِی أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ سَواءً لِلسَّائِلِین». می‌فرماید: هر که بپرسد کار اینچنین بوده. «ثُمَّ اسْتَوی إِلَی السَّماءِ وَ هِیَ دُخان» {سپس استوار شد بر آسمان و آن دود بود} و این دود از دم زدن و نفس کشیدن آب بود که دم برآورد و آن را یک آسمان کرد، سپس در دو روز پنجشنبه و جمعه آن را گشود و هفت آسمان کرد و آفرینش آسمان‌ها و زمین را در این دو روز به پایان رساند. ِ «وَ أَوْحی فِی کُلِّ سَماءٍ أَمْرَها»{و در هر آسمانی فرمانش را القاء کرد}؛ و فرمود: در هر آسمانی ملائکه‌اش را آفرید و دریاها و کوه‌های سرد و آنچه را نمی‌دانند، آفرید. سپس آسمان دنیا را به زیور اختران آراسته کرد، و از شیاطین نگهداشت، و چون از آفرینش آنچه خواست فارغ شد، بر عرش استوار گردید.(8)

روایت 153

الدر المنثور: و از ابن عباس در تفسیر قول خدای تعالی «ثم استوی إلی السماء»، {سپس بر آسمان استوار شد.} یعنی فرمانش به آسمان برآمد «فسویهنّ»، {و آن‌ها را ساخت.} یعنی هفت آسمان را آفرید. و فرمود: آتش را به آب روان کرد و دریا بخار کرد، و به هوا برآمد و از آن آسمان را ساخت.(9)


1) في المصدر: و الماء علي ظهر صفاة.

2) في المصدر: علي ظهر ملك.

3) في المصدر: في الريح.

4) في المصدر: فالجبال تفتخر علي الأرض فذلك ... .

5) في المصدر: و يقول لأهلها.

6) الدّر المنثور: ج 1، ص 43.

7) الدّر المنثور: ج 1، ص 43.

8) . الدر المنثور 1 : 43

9) . الدر المنثور 1 : 43

«154»

وَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَمْرٍو قَالَ: لَمَّا أَرَادَ اللَّهُ أَنْ يَخْلُقَ الْأَشْيَاءَ إِذْ كانَ عَرْشُهُ عَلَي الْماءِ وَ إِذْ لَا أَرْضَ وَ لَا سَمَاءَ خَلَقَ الرِّيحَ فَسَلَّطَهَا عَلَي الْمَاءِ حَتَّي اضْطَرَبَتْ أَمْوَاجُهُ وَ أَثَارَ رُكَامُهُ فَأَخْرَجَ مِنَ الْمَاءِ دُخَاناً وَ طِيناً وَ زَبَداً فَأَمَرَ الدُّخَانَ فَعَلَا وَ سَمَا وَ نَمَا فَخَلَقَ مِنْهُ السَّمَاوَاتِ وَ خَلَقَ مِنَ الطِّينِ الْأَرَضِينَ وَ خَلَقَ مِنَ الزَّبَدِ الْجِبَالَ‌(1).

«155»

وَ عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ قَالَ: أَخَذَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله بِيَدِي فَقَالَ خَلَقَ اللَّهُ التُّرْبَةَ يَوْمَ السَّبْتِ وَ خَلَقَ فِيهَا الْجِبَالَ يَوْمَ الْأَحَدِ وَ خَلَقَ الشَّجَرَ يَوْمَ الْإِثْنَيْنِ وَ خَلَقَ الْمَكْرُوهَ يَوْمَ الثَّلَاثَاءِ وَ خَلَقَ النُّورَ يَوْمَ الْأَرْبِعَاءِ وَ بَثَّ فِيهَا الدَّوَابَّ يَوْمَ الْخَمِيسِ وَ خَلَقَ آدَمَ يَوْمَ الْجُمُعَةِ بَعْدَ الْعَصْرِ(2).

«156»

وَ عَنِ النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله قَالَ: دُحِيَتِ الْأَرْضُ مِنْ مَكَّةَ وَ كَانَتِ الْمَلَائِكَةُ تَطُوفُ بِالْبَيْتِ وَ هِيَ أَوَّلُ‌(3)

مَنْ طَافَ بِهِ وَ هِيَ الْأَرْضُ الَّتِي قَالَ اللَّهُ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً(4).

«157»

وَ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: وَضَعَ الْبَيْتَ عَلَي الْمَاءِ عَلَي أَرْبَعَةِ أَرْكَانٍ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ الدُّنْيَا بِأَلْفَيْ عَامٍ ثُمَّ دُحِيَتِ الْأَرْضُ مِنْ تَحْتِ الْبَيْتِ‌(5).

«158»

وَ عَنْ مُجَاهِدٍ قَالَ: خَلَقَ اللَّهُ مَوْضِعَ الْبَيْتِ الْحَرَامِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَخْلُقَ شَيْئاً مِنَ الْأَرْضِ بِأَلْفَيْ سَنَةٍ وَ أَرْكَانُهُ فِي الْأَرْضِ السَّابِعَةِ(6).

«159»

وَ عَنْ كَعْبِ الْأَحْبَارِ(7)قَالَ: كَانَتِ الْكَعْبَةُ غُثَاءً عَلَي الْمَاءِ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ

روایت 154

الدر المنثور: از عبد اللَّه بن عمر نقل می کند که گفت: چون خدا خواست اشیاء را بیافریند، آنگاه که عرشش بر آب بود و نه زمینی بود و نه آسمانی، باد را آفرید و بر آب چیره کرد تا امواجش پرتلاطم شد، و روی هم برانباشت، و از آب دودی و گِلی، و کفی برآورد و به دود فرمان داد تا برافراشت و بلند شد و بیشتر شد، و از آن آسمان‌ها را آفرید، و از آن گِل زمین را آفرید، و از کف کوه‌ها را آفرید.(8)

روایت 155

الدر المنثور: از ابی هریرة نقل شده که گفت: پیغمبر دستم را گرفت و فرمود: خدا خاک را روز شنبه آفرید، و کوه‌ها را روز یکشنبه، درخت را روز دوشنبه، بد و مکروه را روز سه‌شنبه، و نور را روز چهارشنبه و جانواران را روز پنجشنبه در زمین پراکند و آدم را عصر روز جمعه آفرید.(9)

روایت 156

الدر المنثور: پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: زمین از مکه کشیده و گسترانیده شد و فرشته‌ها گرد خانه کعبه می‌گردیدند، و آن نخستین جایی بود که به آن طواف کردند، و آن همان زمین است که خدا فرموده «إنّی جاعلٌ فی الأرض خلیفۀ»، {من در زمین جانشینی خواهم گماشت.}(10)

روایت 157

الدر المنثور: از ابن عباس است که گفت: خانه را روی آب بر چهار پایه نهادند، دو هزار سال پیش از آنکه دنیا آفریده شود، سپس زمین از زیر خانه کشیده شد.(11)

روایت 158

الدر المنثور: مجاهد می‌گوید: خدا جای بیت اللَّه الحرام را دو هزار سال پیش از زمین آفرید و پایه‌هایش در زمین هفتم است.(12)

روایت 159

کعب الاحبار گفته است: کعبه چهل سال پیش از خلق آسمان‌ها و زمین کفی بود بر سر آب


1) الدّر المنثور: ج 1: ص 43.

2) الدّر المنثور: ج 1: ص 43.

3) في بعض النسخ و كذا في المصدر: فهي.

4) الدّر المنثور: ج 1، 46.

5) الدّر المنثور: ج 1، ص 127.

6) الدّر المنثور: ج 1، ص 127.

7) بالحاء المهملة. جمع« حبر» و هو عالم أهل الكتاب، كان منحرفا عن عليّ عليه السلام و روي ان أمير المؤمنين عليه السلام قال: انه كذاب. و له مخاصمة مع أبي ذرّ في مجلس عثمان في مسألة احراز بيت المال، فقال له أبو ذر: يا ابن اليهودية تعلمنا ديننا؟!.

8) . الدر المنثور 1 : 43

9) . الدر المنثور 1 : 43

10) . الدر المنثور 1 : 46

11) . الدر المنثور 1 : 127

12) . الدر المنثور 1 : 127

اللَّهُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ بِأَرْبَعِينَ سَنَةً وَ مِنْهَا دُحِيَتِ الْأَرْضُ.

«160»

وَ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: لَمَّا كَانَ الْعَرْشُ عَلَي الْمَاءِ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ اللَّهُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ بَعَثَ اللَّهُ رِيحاً هَفَّافَةً فَصَفَقَتِ الرِّيحُ الْمَاءَ فَأَبْرَزَتْ عَنْ خَشَفَةٍ فِي مَوْضِعِ الْبَيْتِ كَأَنَّهَا قُبَّةٌ فَدَحَا اللَّهُ الْأَرْضَ مِنْ تَحْتِهَا فَمَادَتْ ثُمَّ مَادَتْ فَأَوْتَدَهَا اللَّهُ بِالْجِبَالِ فَكَانَ أَوَّلَ جَبَلٍ وُضِعَ فِيهَا أَبُو قُبَيْسٍ فَلِذَلِكَ سُمِّيَتْ أُمَّ الْقُرَي.

«161»

وَ عَنْ مُجَاهِدٍ قَالَ: بَدَأَ اللَّهُ‌(1)بِخَلْقِ الْعَرْشِ وَ الْمَاءِ وَ الْهَوَاءِ وَ خُلِقَتِ الْأَرْضُ مِنَ الْمَاءِ وَ كَانَ بَدْءُ الْخَلْقِ يَوْمَ الْأَحَدِ وَ جَمْعُ‌(2)الْخَلْقِ يَوْمَ الْجُمُعَةِ وَ تَهَوَّدَتِ الْيَهُودُ يَوْمَ السَّبْتِ وَ يَوْمٌ مِنَ السِّتَّةِ أَيَّامٍ كَأَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ‌(3).

«162»

وَ عَنْ عِكْرِمَةَ قَالَ: إِنَّ اللَّهَ بَدَأَ خَلْقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مَا بَيْنَهُمَا يَوْمَ الْأَحَدِ ثُمَّ اسْتَوي عَلَي الْعَرْشِ يَوْمَ الْجُمُعَةِ فِي ثَلَاثِ سَاعَاتٍ فَخَلَقَ فِي سَاعَةٍ مِنْهَا الشُّمُوسَ كَيْ يَرْغَبَ النَّاسُ إِلَي رَبِّهِمْ فِي الدُّعَاءِ وَ الْمَسْأَلَةِ(4).

«163»

وَ كَتَبَ يَزِيدُ بْنُ‌(5)مُسْلِمٍ إِلَي جَابِرِ بْنِ يَزِيدَ يَسْأَلُهُ عَنْ بَدْءِ الْخَلْقِ قَالَ الْعَرْشُ وَ الْمَاءُ وَ الْقَلَمُ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ‌(6).

«164»

وَ عَنْ عِمْرَانَ بْنِ الْحُصَيْنِ عَنِ النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله قَالَ: كَانَ اللَّهُ قَبْلَ كُلِّ شَيْ‌ءٍ وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَي الْماءِ وَ كَتَبَ فِي اللَّوْحِ الْمَحْفُوظِ ذِكْرَ كُلِّ شَيْ‌ءٍ(7)الْخَبَرَ.

«165»

وَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَمْرِو بْنِ الْعَاصِ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله: إِنَّ اللَّهَ قَدَّرَ مَقَادِيرَ الْخَلَائِقِ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرَضِينَ بِخَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ وَ عَرْشُهُ‌(8)عَلَي الْماءِ(9).

و از زیر آن زمین کشیده و گسترانیده شد.

روایت 160

ابن عباس می‌گوید: چون عرش بر آب بود، پیش از آنکه خدا آسمان‌ها و زمین را بیافریند، خداوند بادی وزنده برانگیخت و آن باد به سختی بر آب وزید و در جای خانه کعبه چیزی مانند گنبد پیدا شد و خدا زمین را از زیرش کشید، و لرزید و لرزید تا خدا به وسیله کوه‌ها میخ‌کوبش کرد؛ و نخستین کوهی که بر آن نهاده شد، ابو قبیس بود و از این رو آن را ام القری نامیدند.

روایت 161

الدر المنثور: مجاهد می‌گوید: خداوند آفریدن عرش و آب و هوا را آغاز نمود و زمین را از آب آفرید، و آغاز آفرینش روز یکشنبه بود، و روز جمعه آفرینش جمع شد، و یهود روز شنبه اعمال خاص خود را دارند؛ و هر روز از این شش روز، مانند هزار سال است به حساب شما.(10)

روایت 162

الدر المنثور: عکرمه می‌گوید: به راستی خدا آفرینش آسمان‌ها و زمین و هر چه میان آن‌ها است را روز یکشنبه آغاز نمود، سپس روز جمعه بر عرش استوار شد در سه ساعت. در یک ساعتش خورشیدها را آفرید تا مردم رغبت کنند به دعا و مسألت از درگاه پروردگار خود(11)

روایت 163

الدر المنثور: یزید بن مسلم به جابر بن یزید نوشت و از آغاز آفرینش پرسید، جواب داد: عرش و آب و قلم، و اللَّه اعلم(12)

روایت 164

الدر المنثور: پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: خدا پیش از هر چیزی بود و عرشش بر آب بود، بر لوح محفوظ ذکر هر چیزی را نوشت.(13)

روایت 165

الدر المنثور: رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: به راستی خدا پنجاه هزار سال پیش از آنکه آسمان‌ها و زمین‌ها را بیافریند، مقادیر خلائق را اندازه گرفت و عرش بر آب بود.(14)


1) في المصدر: بدء الخلق.

2) في المصدر: و يوم الاثنين و الثلثاء و الاربعاء و الخميس و جميع الخلق في يوم الجمعة.

3) الدّر المنثور: ج 3، ص 91.

4) الدّر المنثور: ج 3، ص 91.

5) في المصدر« يزيد بن أبي سلم» و ليس لهما ذكر في تراجم الخاصّة و العامّة.

6) الدّر المنثور: ج 3، ص 91.

7) الدّر المنثور: ج 3، ص 91.

8) في المصدر: و كان عرشه علي الماء.

9) الدّر المنثور: ج 3، ص 321.

10) . الدّر المنثور 3 : 91

11) . الدّر المنثور 3 : 91

12) . الدّر المنثور 3 : 91

13) . الدّر المنثور 3 : 91

14) . الدّر المنثور 3 : 321

«166»

وَ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ: أَنَّهُ سُئِلَ عَنْ قَوْلِهِ تَعَالَي وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَي الْماءِ عَلَي أَيِّ شَيْ‌ءٍ كَانَ الْمَاءُ قَالَ عَلَي مَتْنِ الرِّيحِ‌(1).

«167»

وَ عَنْ مُجَاهِدٍ: فِي قَوْلِهِ وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَي الْماءِ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ شَيْئاً(2).

«168»

وَ عَنِ الرَّبِيعِ بْنِ أَنَسٍ قَالَ: كانَ عَرْشُهُ عَلَي الْماءِ فَلَمَّا خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ قَسَّمَ ذَلِكَ الْمَاءَ قِسْمَيْنِ فَجَعَلَ نِصْفاً تَحْتَ الْعَرْشِ وَ هُوَ الْبَحْرُ الْمَسْجُورُ فَلَا تَقْطُرُ مِنْهُ قَطْرَةٌ حَتَّي يُنْفَخَ فِي الصُّورِ فَيَنْزِلَ‌(3).

«169»

وَ عَنْ عِكْرِمَةَ قَالَ: سُئِلَ ابْنُ عَبَّاسٍ عَنِ اللَّيْلِ كَانَ قَبْلُ أَمِ النَّهَارُ قَالَ اللَّيْلُ ثُمَّ قَرَأَ أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما فَهَلْ تَعْلَمُونَ كَانَ بَيْنَهُمَا إِلَّا ظُلْمَةٌ(4).

«170»

وَ عَنِ النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله: فِي قَوْلِهِ وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْ‌ءٍ حَيٍ قَالَ كُلَّ شَيْ‌ءٍ خَلَقَ مِنَ الْمَاءِ(5).

«171»

وَ عَنْ وَهْبٍ قَالَ قَالَ عُزَيْرٌ: رَبِّ أَمَرْتَ الْمَاءَ فَجَمَدَ فِي وَسَطِ الْهَوَاءِ فَجَعَلْتَ مِنْهُ سَبْعاً وَ سَمَّيْتَهُ السَّمَاوَاتِ ثُمَّ أَمَرْتَ الْمَاءَ يَنْفَتِقُ عَنِ التُّرَابِ وَ أَمَرْتَ التُّرَابَ أَنْ يَتَمَيَّزَ مِنَ الْمَاءِ فَكَانَ كَذَلِكَ فَسَمَّيْتَ جَمِيعَ ذَلِكَ الْأَرَضِينَ وَ جَمِيعَ الْمَاءِ الْبِحَارَ ثُمَّ خَلَقْتَ مِنَ الْمَاءِ أَعْمَي أَعْيُنٍ بَصَّرْتَهُ‌(6)وَ مِنْهَا أَصَمَّ آذَانٍ أَسْمَعْتَهُ وَ مِنْهَا مَيِّتَ أَنْفُسٍ أَحْيَيْتَهُ خَلَقْتَ ذَلِكَ بِكَلِمَةٍ وَاحِدَةٍ مِنْهَا مَا عَيْشُهُ الْمَاءُ وَ مِنْهَا مَا لَا صَبْرَ لَهُ عَلَي الْمَاءِ خَلْقاً مُخْتَلِفاً فِي الْأَجْسَامِ وَ الْأَلْوَانِ جَنَّسْتَهُ أَجْنَاساً وَ زَوَّجْتَهُ أَزْوَاجاً وَ خَلَقْتَ أَصْنَافاً وَ أَلْهَمْتَهُ الَّذِي خَلَقْتَهُ ثُمَّ خَلَقْتَ مِنَ التُّرَابِ وَ الْمَاءِ دَوَابَّ الْأَرْضِ وَ مَاشِيَتَهَا وَ سِبَاعَهَا فَمِنْهُمْ مَنْ يَمْشِي عَلي بَطْنِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَمْشِي عَلي رِجْلَيْنِ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَمْشِي عَلي أَرْبَعٍ وَ مِنْهُمُ الْعَظِيمُ وَ الصَّغِيرُ(7)ثُمَّ زَرَعْتَ فِي

روایت 166

الدر المنثور: از ابن عباس درباره قول خدای تعالی «و عرش او بر آببود» پرسش شد که آب بر چه بود؟ گفت: بر دوش باد.(8)

روایت 167

الدر المنثور: مجاهد در تفسیر قول خدا «و عرش او بر آب بود» گفته است: پیش از آنکه اشیاء را بیافریند.(9)

روایت 168

الدر المنثور: ربیع بن انس گفته است: «عرش او بر آب بود» و چون آسمان‌ها و زمین را آفرید، آن آب را دو بخش کرد و نیمی را زیر عرش نهاد و آن بحر مسجور است و از آن قطره‌ای نمی‌چکد تا اینکه در صور دمیده شود و آنگاه فرو می‌ریزد.(10)

روایت 169

الدر المنثور: از ابن عباس پرسیده شد که شب جلوتر بوده یا روز؟ گفت: شب، و سپس این آیه را خواند: «إنّ السموات و الأرض کانتا رتقاً ففتقناهما»،{که به راستی آسمان‌ها و زمین بسته بودند و ما آن‌ها را گشودیم.} آیا می‌دانید که میان آن‌ها جز تاریکی نبود؟(11)

روایت 170

الدر المنثور: پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله درباره قول خداوند: «و جعلنا من الماء کل شی ء حی»،{و هر چیز زنده‌ای را از آب پدید آوردیم.} فرمود: هر چیزی از آب خلق شده است.(12)

روایت 171

الدر المنثور: وهب نقل می‌کند که عزیرگفت: پروردگارا! آب را فرمودی تا در میان هوا خشک شد و از آن هفت چیز ساختی و آن‌ها راآسمان‌ها نامیدی، سپس آب را فرمودی تا خاکی بر آورد، و خاک را فرمودی از آب جدا شد، و چنین شد و همه آن‌ها را با دریاها زمین نامیدی و همه آب‌ها را دریا نامیدی، سپس از آب چشمانی نابینا آفریدی و آن‌ها را بینا کردی، و از آن گوش‌های ناشنوا بود که شنوا کردی، و مرده ای بودند که زنده کردی. همه آن‌ها را به یک کلمه آفریدی، که برخی زندگی‌شان به آب (وابسته) است و برخی تاب آن را ندارند. خلقی با جسم‌ها و رنگ‌های گوناگون، اجناسی آوردی و آن‌ها را با هم جفت کردی و اصنافی ساختی و به آن‌ها الهام کردی.سپس از خاک و آب جنبنده‌های زمین و چهار پایان و درنده‌هایش را آفریدی، برخی با شکم راه می‌روند و می‌خزند و برخی بر دو پا و برخی با چهار پا، برخی بزرگ هستند و برخی کوچک. سپسدر زمین هرگیاهی را با یک کلمه پروراندی و یک خاک ویک آب به آن‌ها دادی و به خواست تو محصول‌های گوناگون در مزه و رنگ و بو به بار آورند، شیرین، ترش، تلخ، خوشبو، بدبو و زشت و زیبا. سپس عزیر گفت: پروردگارا! جز این نیست که ما آفریده تو و دست‌پرورده توایم، بدن‌های ما را در رحم مادرانمان آفریدی، و ما را چنانچه خواستی صورت بستی و برای ما اندامی ساختی، و در آن‌ها استخوانها نهادی، و برای ما گوش‌ها و دیده‌ها شکافتی و سپس برایشان در این تاریکی نور و در این تنگی وسعت، و در این اندوه خوشی نهادی. سپس برایشان از فضل خود روزی آماده کردی که او را به خواست تو نیرو دهد، سپس با کتاب و حکمت خود پندش دادی، سپس او را به ناچار دچار مرگ ساختی، سپس او را برگردانی، چنانچه آغاز کردی.

عزیر گفت: بار خدایا! با کلمه‌ای


1) الدّر المنثور: ج 3، ص 322.

2) الدّر المنثور: ج 3، ص 322.

3) الدّر المنثور: ج 3، ص 322.

4) الدّر المنثور: ج 3، ص 322.

5) الدّر المنثور: ج 4، ص 317.

6) في المخطوطة: أبصرته.

7) في المصدر: ثم وعظته بكتابك و حكمتك ثمّ قضيت عليه الموت لا محالة ثمّ انت تعيده كما بدأته و قال عزير: اللّهمّ بكلمتك خلقت جميع خلقك فاتي علي مشيئتك ثمّ زرعت في أرضك ... و سيأتي ما سقط هناك بعد أسطر.

8) . الدّر المنثور 3 : 322

9) . الدّر المنثور 3: 322

10) . الدّر المنثور 3 : 322

11) . الدّر المنثور 3 : 322

12) . الدّر المنثور 3 : 317

أَرْضِكَ كُلَّ نَبَاتٍ فِيهَا بِكَلِمَةٍ وَاحِدَةٍ وَ تُرَابٍ وَاحِدٍ وَ تُسْقَي بِمَاءٍ وَاحِدٍ فَجَاءَ عَلَي مَشِيئَتِكَ مُخْتَلِفاً أُكُلُهُ وَ لَوْنُهُ وَ رِيحُهُ وَ طَعْمُهُ مِنْهُ الْحُلْوُ وَ مِنْهُ الْحَامِضُ وَ الْمُرُّ وَ الطَّيِّبُ رِيحُهُ وَ الْمُنْتِنُ وَ الْقَبِيحُ وَ الْحَسَنُ وَ قَالَ عُزَيْرٌ يَا رَبِّ إِنَّمَا نَحْنُ خَلْقُكَ وَ عَمَلُ يَدِكَ‌(1)خَلَقْتَ أَجْسَادَنَا فِي أَرْحَامِ أُمَّهَاتِنَا وَ صَوَّرْتَنَا كَيْفَ تَشَاءُ بِقُدْرَتِكَ جَعَلْتَ لَنَا أَرْكَاناً وَ جَعَلْتَ فِيهَا عِظَاماً وَ شَقَقْتَ‌(2)لَنَا أَسْمَاعاً وَ أَبْصَاراً ثُمَّ جَعَلْتَ لَهَا(3)فِي تِلْكَ الظُّلْمَةِ نُوراً وَ فِي ذَلِكَ الضِّيقِ سَعَةً وَ فِي ذَلِكَ الْغَمِّ رُوحاً ثُمَّ هَيَّأْتَ لَهَا مِنْ فَضْلِكَ رِزْقاً يُقَوِّيهِ عَلَي مَشِيئَتِكَ ثُمَّ وَعَظْتَهُ بِكِتَابِكَ وَ حِكْمَتِكَ ثُمَّ قَضَيْتَ عَلَيْهِ الْمَوْتَ لَا مَحَالَةَ ثُمَّ أَنْتَ تُعِيدُهُ كَمَا بَدَأْتَهُ .

قَالَ عُزَيْرٌ اللَّهُمَّ بِكَلِمَتِكَ خَلَقْتَ جَمِيعَ خَلْقِكَ فَأَتَي عَلَي مَشِيَّتِكَ لَمْ تَأَنَّ فِي ذَلِكَ مَئُونَةً وَ لَمْ تَنْصَبْ‌(4)فِيهِ نَصَباً كَانَ عَرْشُكَ عَلَي الْمَاءِ وَ الظُّلْمَةُ عَلَي الْهَوَاءِ وَ الْمَلَائِكَةُ يَحْمِلُونَ عَرْشَكَ وَ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِكَ وَ الْخَلْقُ مُطِيعٌ لَكَ خَاشِعٌ مِنْ خَوْفِكَ لَا يُرَي فِيهِ نُورٌ إِلَّا نُورُكَ وَ لَا يُسْمَعُ فِيهِ صَوْتٌ إِلَّا سمعك [صَوْتُكَ] ثُمَّ فَتَحْتَ خِزَانَةَ النُّورِ وَ طَرِيقَ الظُّلْمَةِ فَكَانَا لَيْلًا وَ نَهَاراً يَخْتَلِفَانِ بِأَمْرِكَ‌(5).

«172»

وَ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ: أَنَّ الْيَهُودَ أَتَتِ النَّبِيَّ صلي الله عليه و آله فَسَأَلَتْهُ عَنْ خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ فَقَالَ خَلَقَ اللَّهُ الْأَرْضَ يَوْمَ الْأَحَدِ وَ الْإِثْنَيْنِ وَ خَلَقَ الْجِبَالَ وَ مَا فِيهِنَّ مِنْ مَنَافِعَ يَوْمَ الثَّلَاثَاءِ وَ خَلَقَ يَوْمَ الْأَرْبِعَاءِ الشَّجَرَ وَ الْمَاءَ وَ الْمَدَائِنَ وَ الْعُمْرَانَ وَ الْخَرَابَ فَهَذِهِ أَرْبَعَةٌ فَقَالَ تَعَالَي قُلْ أَ إِنَّكُمْ لَتَكْفُرُونَ بِالَّذِي خَلَقَ الْأَرْضَ فِي يَوْمَيْنِ إِلَي قَوْلِهِ فِي أَرْبَعَةِ أَيَّامٍ سَواءً لِلسَّائِلِينَ وَ خَلَقَ يَوْمَ الْخَمِيسِ السَّمَاءَ وَ خَلَقَ يَوْمَ الْجُمُعَةِ النُّجُومَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ الْمَلَائِكَةَ إِلَي ثَلَاثِ سَاعَاتٍ بَقِينَ مِنْهُ

همه خلقت را آفریدی، و بر خواست تو آمد و در آن رنجی نبردی و هیچ خسته نشدی. عرشت بر آب بود، و تاریکی بر هوا، و فرشته‌ها عرشت را به دوش داشتند و به حمد و ستایشت تسبیح می‌کردند و خلق مطیعت بودند و از ترست خاشع، در آن جز نورت دیده نمی‌شد، و جز آواز تو شنیده نمی‌شد، سپس گنجینه نورت را گشودی و راه ظلمت و تاریکی را. شب شد و روز که به فرمانت رفت و آمد می‌کنند.(6)

روایت 172

الدر المنثور: از ابن عباس نقل است که یهود نزد پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله آمدند و از خلق‌آسمان‌ها و زمین پرسیدند، فرمود: خدا زمین را روز یکشنبه و دوشنبه آفرید، و کوه‌ها و منافع آن‌ها را روز سه شنبه، و در چهارشنبه درخت و آب و شهرها و آبادانی و ویرانی را آفرید، و این شد چهار روز؛ و خدای تعالی فرمود: «أئنّکم لتکفرون بالذی خلق الأرض فی یومین»، {بگو آیا شما کافرید به آن که آفرید زمین را در دو روز؟} - تا آنجا که -{در چهار روز برابر برای پرسش‌گران؟} روز پنجشنبه آسمان را آفرید، و روز جمعه اختران و خورشید و ماه و فرشته‌ها را تا سه ساعت به غروب،


1) في المصدر: يديك.

2) في المصدر: و فتقت.

3) في المصدر: لنا.

4) في المصدر: و لم تعي منه نصبا.

5) الدّر المنثور: ج 5، ص 6.

6) . الدرّ المنثور 5 : 6

فَخَلَقَ فِي أَوَّلِ سَاعَةٍ مِنْ هَذِهِ الثَّلَاثِ‌(1)الْآجَالَ حِينَ يَمُوتُ مَنْ مَاتَ وَ فِي الثَّانِيَةِ أَلْقَي الْآفَةَ عَلَي كُلِّ شَيْ‌ءٍ مِمَّا يُنْتَفَعُ بِهِ وَ فِي الثَّالِثَةِ خَلَقَ آدَمَ وَ أَسْكَنَهُ الْجَنَّةَ وَ أَمَرَ إِبْلِيسَ بِالسُّجُودِ لَهُ وَ أَخْرَجَهُ مِنْهَا فِي آخِرِ سَاعَةٍ قَالَتِ الْيَهُودُ ثُمَّ مَا ذَا يَا مُحَمَّدُ قَالَ ثُمَّ اسْتَوي عَلَي الْعَرْشِ قَالُوا قَدْ أَصَبْتَ لَوْ أَتْمَمْتَ قَالُوا ثُمَّ اسْتَرَاحَ فَغَضِبَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله غَضَباً شَدِيداً فَنَزَلَ وَ لَقَدْ خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ وَ ما مَسَّنا مِنْ لُغُوبٍ فَاصْبِرْ عَلي ما يَقُولُونَ‌(2).

«173»

وَ عَنِ ابْنِ جَرِيحٍ: فِي قَوْلِهِ وَ بارَكَ فِيها قَالَ كُلُّ شَيْ‌ءٍ فِيهِ مَنْفَعَةٌ لِابْنِ آدَمَ فَهُوَ مُبَارَكٌ‌(3).

«174»

وَ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ: فِي قَوْلِهِ وَ قَدَّرَ فِيها أَقْواتَها قَالَ شَقَّ الْأَنْهَارَ وَ غَرَسَ الْأَشْجَارَ وَ وَضَعَ الْجِبَالَ وَ أَجْرَي الْبِحَارَ وَ جَعَلَ فِي هَذِهِ مَا لَيْسَ فِي هَذِهِ وَ فِي هَذِهِ مَا لَيْسَ فِي هَذِهِ‌(4).

«175»

وَ عَنْ عِكْرِمَةَ: فِي قَوْلِهِ تَعَالَي وَ قَدَّرَ فِيها أَقْواتَها قَالَ قَدَّرَ فِي كُلِّ أَرْضٍ شَيْئاً لَا يَصْلُحُ فِي غَيْرِهَا(5).

«176»

وَ عَنِ ابْنِ جُبَيْرٍ قَالَ: مَعَاشَهَا(6).

«177»

وَ عَنِ الْحَسَنِ قَالَ: أَرْزَاقَهَا(7).

«178»

وَ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: خَلَقَ اللَّهُ السَّمَاوَاتِ مِنْ دُخَانٍ ثُمَّ ابْتَدَأَ خَلْقَ الْأَرْضِ يَوْمَ الْأَحَدِ وَ يَوْمَ الْإِثْنَيْنِ وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ أَ إِنَّكُمْ لَتَكْفُرُونَ بِالَّذِي خَلَقَ الْأَرْضَ فِي يَوْمَيْنِ ثُمَّ قَدَّرَ فِيهَا أَقْوَاتَهَا فِي يَوْمِ الثَّلَاثَاءِ وَ يَوْمِ الْأَرْبِعَاءِ فَذَلِكَ قَوْلُهُ وَ قَدَّرَ فِيها أَقْواتَها فِي أَرْبَعَةِ أَيَّامٍ سَواءً لِلسَّائِلِينَ ثُمَّ اسْتَوي إِلَي السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ فَسَمَكَهَا وَ زَيَّنَهَا بِالنُّجُومِ وَ الشَّمْسِ وَ الْقَمَرِ وَ أَجْرَاهُمَا فِي فَلَكِهِمَا وَ خَلَقَ فِيهَا مَا شَاءَ مِنْ

که در اولین ساعت آن مرگ‌ها و اجل‌ها را آفرید، زمانی را که هر مرده ای می‌میرد؛ و در ساعت دوم، آفت را برای هر چیزی که که از آن نفع و سود می‌برند آفرید. و در ساعت سوم آدم را آفرید و در بهشت جای داد و به ابلیس فرمود: بر او سجده کند، و در ساعت آخر او را از آن بیرون کرد.

یهود گفتند: سپس چه شد ای محمّد!؟ فرمود: سپس بر عرش استوار شد. گفتند، درست گفتی اگر تمامش می‌کردی، و خودشان گفتند: سپس استراحت کرد. پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله سخت غضبناک شد و این آیه نازل شد «وَلَقَدْ خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ وَمَا مَسَّنَا مِن لُّغُوبٍ»،(8){و در حقیقت آسمان‌ها و زمین و آنچه را که میان آن دو است در شش هنگام آفریدیم و احساس ماندگی نکردیم.}(9)

روایت 173

الدر المنثور: ابن جریج درباره کلام خدا که فرمود: «و بارک فیها»،{و برکت داد در آن.} گفت: هر چه برای بنی آدم سودمند است مبارک است.(10)

روایت 174

الدر المنثور: ابن عباس درباره کلام او «وقدّر فیها أقواتها»،{و مقدّر کرد در آن قوت‌هایش را.}می‌گوید: جوی‌ها را شکافت، درخت‌ها را کشت، کوه‌ها را نهاد و دریاها را روان کرد، و در هر کدام فایده‌ای نهاد که در دیگری نیست.(11)

روایت 175

الدر المنثور: عکرمه درباره قول خدای تعالی «وقدّر فیها أقواتها» می‌گوید: در هر سرزمینی مقدّر کرد چیزی را که در غیر آن مناسب نیست.(12)

روایت 176

الدر المنثور: ابن جبیر گفت: مقصود معاش آن است.(13)

روایت 177

الدر المنثور: حسن گفت: مقصود ارزاق آن است.(14)

روایت 178

الدر المنثور: ابن عباس می‌گوید: خدا آسمان‌ها را از دود آفرید، سپس خلق زمین را در روز یکشنبه و روز دوشنبه آغاز کرد و این است کلام او «أَ إِنَّکُمْ لَتَکْفُرُونَ بِالَّذِی خَلَقَ الْأَرْضَ فِی یَوْمَیْن»{آیا به کسی که زمین را در دو روز خلق کرد کافر می شوید؟} سپس قوت‌هایش را در روز سه شنبه و چهارشنبه مقرّر کرد، و این است کلام او «وَ قَدَّرَ فِیها أَقْواتَها فِی أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ سَواءً لِلسَّائِلِینَ ثُمَّ اسْتَوی إِلَی السَّماءِ وَ هِیَ دُخان»{و مقدّر کرد در آن اقواتش را در چهار روز برابر برای پرسشگران، سپس به سوی آسمان استوار شد و آن دود بود.} و آن را برافراشت و با اختران و خورشید و ماه آراسته کرد و آن ها را در فلکشان گرداند، و در آن‌ها هر چه خواست،


1) في المصدر: الثلاثة.

2) ق: 38 و 39. و الخبر في الدّر المنثور: ج 5، ص 360.

3) الدّر المنثور: ج 5، ص 360.

4) الدّر المنثور: ج 5، ص 360.

5) الدّر المنثور: ج 5، ص 360.

6) الدّر المنثور: ج 5، ص 360.

7) الدّر المنثور: ج 5، ص 361.

8) . ق / 38

9) . درّ المنثور 5 : 360

10) . درّ المنثور 5 : 360

11) . درّ المنثور 5 : 360

12) . درّ المنثور 5 : 360

13) . درّ المنثور 5 : 360

14) . درّ المنثور 5 : 361

خَلْقِهِ وَ مَلَائِكَتِهِ فِي يَوْمِ الْخَمِيسِ وَ يَوْمِ الْجُمُعَةِ وَ خَلَقَ الْجَنَّةَ فِي يَوْمِ الْجُمُعَةِ وَ خَلَقَ آدَمَ يَوْمَ الْجُمُعَةِ فَذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ وَ سَبَتَ كُلُّ شَيْ‌ءٍ يَوْمَ السَّبْتِ فَعَظَّمَتِ الْيَهُودُ يَوْمَ السَّبْتِ لِأَنَّهُ سَبَتَ فِيهِ كُلُّ شَيْ‌ءٍ وَ عَظَّمَتِ النَّصَارَي يَوْمَ الْأَحَدِ لِأَنَّهُ ابْتَدَأَ فِيهِ خَلْقَ كُلِّ شَيْ‌ءٍ وَ عَظَّمَ الْمُسْلِمُونَ يَوْمَ الْجُمُعَةِ لِأَنَّ اللَّهَ فَرَغَ فِيهِ مِنْ خَلْقِهِ وَ خَلَقَ فِي الْجَنَّةِ رَحْمَتَهُ وَ خَلَقَ فِيهِ آدَمَ وَ فِيهِ هَبَطَ مِنَ الْجَنَّةِ إِلَي الْأَرْضِ وَ فِيهِ قُبِلَتْ فِي الْأَرْضِ تَوْبَتُهُ وَ هُوَ أَعْظَمُهَا(1).

«179»

وَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سَلَامٍ قَالَ: إِنَّ اللَّهَ ابْتَدَأَ الْخَلْقَ وَ خَلَقَ الْأَرَضِينَ‌(2)يَوْمَ الْأَحَدِ وَ الْإِثْنَيْنِ وَ خَلَقَ الْأَقْوَاتَ وَ الرَّوَاسِيَ فِي يَوْمِ الثَّلَاثَاءِ وَ الْأَرْبِعَاءِ وَ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ فِي الْخَمِيسِ وَ الْجُمُعَةِ إِلَي صَلَاةِ الْعَصْرِ وَ خَلَقَ فِيهَا(3)آدَمَ فِي تِلْكَ السَّاعَةِ الَّتِي لَا يُوَافِقُهَا عَبْدٌ(4)فِي صَلَاةٍ يَدْعُو رَبَّهُ إِلَّا اسْتَجَابَ لَهُ فَهِيَ مَا بَيْنَ صَلَاةِ الْعَصْرِ إِلَي أَنْ تَغِيبَ الشَّمْسُ‌(5).

«180»

وَ عَنْ عِكْرِمَةَ: أَنَّ الْيَهُودَ قَالُوا لِلنَّبِيِّ صلي الله عليه وآله مَا يَوْمُ الْأَحَدِ قَالَ فِيهِ خَلَقَ اللَّهُ الْأَرْضَ وَ كَبَسَهَا قَالُوا الْإِثْنَيْنِ قَالَ خَلَقَ فِيهِ وَ فِي الثَّلَاثَاءِ الْجِبَالَ وَ الْمَاءَ وَ كَذَا وَ كَذَا وَ مَا شَاءَ اللَّهُ قَالُوا فَيَوْمُ الْأَرْبِعَاءِ قَالَ الْأَقْوَاتَ قَالُوا فَيَوْمُ الْخَمِيسِ قَالَ فِيهِ خَلَقَ اللَّهُ السَّمَاوَاتِ قَالُوا يَوْمُ الْجُمُعَةِ قَالَ خَلَقَ فِي سَاعَتَيْنِ الْمَلَائِكَةَ وَ فِي سَاعَتَيْنِ الْجَنَّةَ وَ النَّارَ وَ فِي سَاعَتَيْنِ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ الْكَوَاكِبَ وَ فِي سَاعَتَيْنِ اللَّيْلَ وَ النَّهَارَ قَالُوا السَّبْتُ وَ ذَكَرُوا الرَّاحَةَ فَقَالَ سُبْحَانَ اللَّهِ فَأَنْزَلَ اللَّهُ وَ لَقَدْ خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ وَ ما مَسَّنا مِنْ لُغُوبٍ‌(6). و عن ابن عباس أيضا: نحوه.

از خلقش و فرشته‌هایش را، روز پنجشنبه و روز جمعه آفرید. و بهشت را روز جمعه آفرید و نیز آدم را در روز جمعه، و این است قول خدا: « ِ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّام»{آفرید آسمان‌ها و زمین را در شش روز.} و به پایان رسید و همه چیز را در روز شنبه ثبت کرد. و یهود روز شنبه را بزرگ می‌دارند برای آنکه در آن هر چیزی پایان یافت، و نصاری روز یکشنبه را بزرگ می‌شمارند برای آنکه در آن خلق هر چیزی آغاز شد، و مسلمین روز جمعه را بزرگ می‌شمارند چون خدا از آفرینش فراغت یافت و رحمتش را در بهشت آفرید، و آدم را آفرید، و در آن روز آدم از بهشت به زمین فرود آمد، و در آن روز بود که در زمین توبه‌اش پذیرفته شد و این بزرگتر از همه بود.(7)

روایت 179

الدر المنثور: عبد اللَّه سلام می‌گوید: خدا آفرینش را آغاز کرد وزمین‌ها را روز یکشنبه و دوشنبه آفرید، و خوراکی‌ها و کوه‌ها را روز سه شنبه و چهارشنبه، و آسمان‌ها را در پنجشنبه و جمعه تا نماز عصر، و آدم را در آن ساعت آفرید، آن ساعتی است که هر بنده ای در نماز خود پروردگارش را بخواند، دعایش را مستجاب کند و آن وقت میان نماز عصر تا غروب آفتاب است.(8)

روایت 180

الدر المنثور: عکرمه می‌گوید که یهود به پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله گفتند: روز یکشنبه چیست؟ فرمود خدا در آن زمین را آفرید و فشرد، گفتند: دوشنبه؟ فرمود: در آن خلق کرد و در سه شنبه کوه‌ها را و آب را و دیگر چیزها را و آنچه خواست آفرید. گفتند: پس روز چهارشنبه؟ فرمود: قوت‌ها را آفرید، گفتند: پس روز پنجشنبه؟ فرمود: در آن آسمان‌ها را آفرید، گفتند: روز جمعه؟ فرمود: در دو ساعتش فرشته‌ها را آفرید. و در دو ساعت بهشت و دوزخ را، و در دو ساعت خورشید و ماه و اختران را و در دو ساعت شب و روز را. یهود گفتند: شنبه؟ وسخن از استراحت خداوند کردند. فرمود: منزّه است خداوند و این آیه نازل شد:«وَلَقَدْ خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ وَمَا مَسَّنَا مِن لُّغُوبٍ»،(9){و در حقیقت آسمان‌ها و زمین و آنچه را که میان آن دو است در شش هنگام آفریدیم و احساس ماندگی نکردیم.} از ابن عباس هم مانند آن روایت شده است.(10)


1) الدّر المنثور: ج 5، ص 361.

2) في المصدر: الأرض.

3) في المصدر: و خلق آدم.

4) في المصدر: عبد يدعو ربّه.

5) الدّر المنثور: ج 5، ص 361.

6) الدّر المنثور: ج 5، ص 361.

7) . درّ المنثور 5 : 361

8) . درّ المنثور 5 : 361

9) . ق / 38

10) . درّ المنثور 5 : 361

«181»

وَ عَنِ ابْنِ عُمَرَ عَنِ النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله قَالَ: إِنَّ اللَّهَ تَعَالَي فَرَغَ مِنْ خَلْقِهِ فِي سِتَّةِ أَيَّامِ أَوَّلُهُنَّ يَوْمُ الْأَحَدِ وَ الْإِثْنَيْنِ وَ الثَّلَاثَاءِ وَ الْأَرْبِعَاءِ وَ الْخَمِيسِ وَ الْجُمُعَةِ.

«182»

وَ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ: فِي قَوْلِهِ تَعَالَي فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قَالَ قَالَ لِلسَّمَاءِ أَخْرِجِي شَمْسَكِ وَ قَمَرَكِ وَ نُجُومَكِ وَ لِلْأَرْضِ شَقِّقِي أَنْهَارَكِ وَ أَخْرِجِي ثِمَارَكِ فَقَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعَيْنِ‌(1).

«183»

وَ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ: أَنَّ رَجُلًا قَالَ لَهُ آيَتَانِ فِي كِتَابِ اللَّهِ تُخَالِفُ إِحْدَاهُمَا الْأُخْرَي فَقَالَ إِنَّمَا أَتَيْتُ مِنْ قِبَلِ رَأْيِكَ اقْرَأْ قَالَ قُلْ أَ إِنَّكُمْ لَتَكْفُرُونَ بِالَّذِي خَلَقَ الْأَرْضَ فِي يَوْمَيْنِ حَتَّي بَلَغَ ثُمَّ اسْتَوي إِلَي السَّماءِ وَ قَوْلُهُ وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها قَالَ خَلَقَ اللَّهُ الْأَرْضَ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ السَّمَاءَ ثُمَّ خَلَقَ السَّمَاءَ ثُمَّ دَحَا الْأَرْضَ بَعْدَ مَا خَلَقَ السَّمَاءَ وَ إِنَّمَا قَوْلُهُ دَحاها بَسَطَهَا(2).

بيان

في النهاية فيه‌(3)كانت الكعبة خشعة علي الماء فدحيت منها الأرض الخشعة أكمة لاطئة بالأرض و الجمع خشع قيل هو(4)ما غلبت عليه السهولة أي ليس بحجر و لا طين و يروي خشفة بالخاء و الفاء و قال الخطابي الخشفة واحدة الخشف و هي الحجارة تنبت في الأرض نباتا(5).

«184»

مُرُوجُ الذَّهَبِ، لِلْمَسْعُودِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ آبَائِهِ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليهم السلام‌(6)قَالَ: إِنَّ اللَّهَ حِينَ شَاءَ تَقْدِيرَ الْخَلِيقَةِ وَ ذَرْءَ الْبَرِيَّةِ وَ إِبْدَاعَ الْمُبْدَعَاتِ نَصَبَ الْخَلْقَ فِي صُوَرٍ كَالْهَبَاءِ(7)قَبْلَ دَحْوِ الْأَرْضِ وَ رَفَعَ السَّمَاءَ وَ هُوَ فِي

روایت 181

ابن عمر می‌گوید: پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: خدای تعالی در شش روز از آفرینش خلقش فارغ شد که نخستین روز آن یکشنبه بود و سپس دوشنبه و سه شنبه و چهار شنبه و پنجشنبه و جمعه.

روایت 182

الدر المنثور: ابن عباس درباره قول خدای تعالی « فَقَالَ لَهَا وَ لِلْأَرْضِ اِئْتِیَا طَوْعًا أَوْ کَرْهًا»،{پس به آسمان و به زمین فرمود: خواه یا ناخواه بیایید.} گفته است: به آسمان فرمود: برآر خورشید و ماه و اخترانت را، و به زمین، که بشکاف نهرهایت را و برآور میوهایت را «قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَ»،{آن دو گفتند، فرمان‌پذیر آمدیم.}(8)

روایت 183

الدر المنثور: مردی به ابن عباس گفت: دو آیه در قرآن مخالف یکدیگرند. گفت: در نظر تو با هم مخالفند، بخوان! گفت: «قُلْ أَ إِنَّکُمْ لَتَکْفُرُونَ بِالَّذِی خَلَقَ الْأَرْضَ فِی یَوْمَیْن»{بگو آیا شما کافرید به آن که زمین را در دو روزآفرید؟} - تا آنجا که - «ثُمَّ اسْتَوی إِلَی السَّماء»{سپس به سوی آسمان استوار شد.} و این آیه «و الأرض بعد ذلک دحاها»،{و زمین را بعد از آن کشید و گستراند.} ابن عباس گفت: خدا زمین را پیش از آسمان آفرید و سپس آسمان را آفرید، پس از آن زمین را کشید و گسترانید، و همانا «دحاها» به معنی پهن کردن آن است.(9)

توضیح

در النهایه آمده: کعبه تپه کوتاهی بود بر روی آب و از آنجا زمین کشیده و گسترانیده شد. «الخشعة» تپه های چسبیده به زمین و جمع آن خشع است. گفته شده آنی است که نرمی بر آن غالب بوده، نه سنگ بود و نه گِل. و روایت شده که (خشفه) بود؛ و خطّابی گفته: به معنی سنگ نرمی است که از آن گیاهی می‌روید.(10)

روایت 184

مروج الذهب: امیر المؤمنین علی علیه السّلام فرمود: چون خدا خواست خلق را بیافریند، و مردم را برآورد، و آفریده‌ها را هستی ببخشد، خلق را به صورت‌هایی مانند ذره درآورد، پیش از کشش زمین و برافراشتن آسمان، و خدا


1) الدّر المنثور: ج 5، ص 361.

2) الدّر المنثور: ج 6، ص 313.

3) يعني في كتاب ابي عبيد الهروي.

4) كذا في المصدر، و في بعض نسخ البحار« هي».

5) النهاية، ج 1، ص 295 و زاد: و تروي بالحاء المهملة و بالعين بدل الفاء.

6) في المصدر: روي عن أمير المؤمنين عليه السلام.

7) في بعض النسخ: الهيآت.

8) . درّ المنثور 5 : 361

9) . درّ المنثور 6 : 313

10) . النهایه 1 : 295

انْفِرَادِ مَلَكُوتِهِ وَ تَوَحُّدِ جَبَرُوتِهِ فَأَتَاحَ نُوراً مِنْ نُورِهِ فَلَمَعَ وَ قَبَساً(1)مِنْ ضِيَائِهِ فَسَطَعَ ثُمَّ اجْتَمَعَ النُّورُ فِي وَسَطِ تِلْكَ الصُّوَرِ الْخَفِيَّةِ فَوَافَقَ ذَلِكَ صُورَةَ نَبِيِّنَا مُحَمَّدٍ صلي الله عليه و آله فَقَالَ اللَّهُ عَزَّ مِنْ قَائِلٍ أَنْتَ الْمُخْتَارُ الْمُنْتَخَبُ وَ عِنْدَكَ أَسْتَوْدِعُ نُورِي وَ كُنُوزَ هِدَايَتِي وَ مِنْ أَجْلِكَ أُسَطِّحُ الْبَطْحَاءَ وَ أَرْفَعُ السَّمَاءَ(2)وَ أَمْزِجُ الْمَاءَ وَ أَجْعَلُ الثَّوَابَ وَ الْعَذَابَ‌(3)وَ الْجَنَّةَ وَ النَّارَ وَ أَنْصِبُ أَهْلَ بَيْتِكَ بِالْهِدَايَةِ(4)وَ أُوتِيهِمْ مِنْ مَكْنُونِ عِلْمِي مَا لَا يَخْفَي‌(5)عَلَيْهِمْ دَقِيقٌ وَ لَا يَغِيبُهُمْ‌(6)خَفِيٌّ وَ أَجْعَلُهُمْ حُجَّةً عَلَي بَرِيَّتِي وَ الْمُنَبَّهِينَ عَلَي عِلْمِي‌(7)وَ وَحْدَانِيَّتِي ثُمَّ أَخَذَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ الشَّهَادَةَ لِلرُّبُوبِيَّةِ وَ الْإِخْلَاصَ لِلْوَحْدَانِيَّةِ فَبَعْدَ(8)أَخْذِ مَا أَخَذَ مِنْ ذَلِكَ شَاءَ بِبَصَائِرِ الْخَلْقِ انْتِخَابَ‌(9)مُحَمَّدٍ وَ أَرَاهُمْ أَنَّ الْهِدَايَةَ مَعَهُ وَ النُّورَ لَهُ وَ الْإِمَامَةَ فِي أَهْلِهِ‌(10)تَقْدِيماً لِسُنَّةِ الْعَدْلِ وَ لِيَكُونَ الْإِعْذَارُ مُتَقَدِّماً ثُمَّ أَخْفَي اللَّهُ الْخَلِيقَةَ فِي غَيْبِهِ وَ غَيَّبَهَا فِي مَكْنُونِ عِلْمِهِ ثُمَّ نَصَبَ الْعَوَالِمَ وَ بَسَطَ الزَّمَانَ وَ مَرَجَ الْمَاءَ وَ أَثَارَ الزَّبَدَ وَ أَهَاجَ الدُّخَانَ فَطَفَا عَرْشُهُ عَلَي الْمَاءِ وَ سَطَحَ‌(11)الْأَرْضَ عَلَي ظَهْرِ الْمَاءِ ثُمَّ اسْتَجَابَهُمَا إِلَي الطَّاعَةِ فَأَذْعَنَتَا بِالاسْتِجَابَةِ ثُمَّ أَنْشَأَ الْمَلَائِكَةَ مِنْ أَنْوَارِ نُبُوَّةٍ قَدِ ابْتَدَعَهَا وَ أَنْوَارٍ اخْتَرَعَهَا وَ قَرَنَ بِتَوْحِيدِهِ نُبُوَّةَ نَبِيِّهِ مُحَمَّدٍ صلي الله عليه و آله فَشَهَرَتْ نُبُوَّتُهُ فِي السَّمَاءِ قَبْلَ بِعْثَتِهِ

در ملکوت خود تنها بود، و در جبروتش یکتا. پس از نور او پرتوی تابید و از روشنی او پاره‌ای درخشید، و آن نور در میان این صورت‌های نهانی گرد آمد و با صورت پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله یکی شد و خدا به آن فرمود: توئی برگزیده و انتخاب شده، به تو بسپارم نورم را و گنجینه‌های هدایتم را، و به خاطر تو زمین را پهن کنم و آسمان را برافرازم، و آب را بیامیزم، ثواب و عقاب مقرر سازم، و بهشت و دوزخ را، و اهل بیتت را به رهبری برگمارم، و از دانش نهانم به آن‌ها دهم تا بر آن‌ها هیچ نکته دقیق و باریکی نهان و مخفی نماند و از آن‌ها هیچ نکته پنهان و غیبی مخفی نمی‌شود، و آن‌ها را حجّت بر خلقم می‌سازم، و آگاه‌کننده بر دانشم و یگانگی ام.

سپس خدا گواه و شهادت بر پروردگاری و خلوص در یگانگی خود را از آن گرفت، و پس از این تعهد، انتخاب محمّد را جلوی چشمان مردم نهاد، و به آن‌ها نمایاند که هدایت با او است، و نور از او است و امامت در خاندان او است، برای پیش بودن او در عدالت، و تمام کردن حجّت. سپس خداوند خلق را در غیب خود نهان ساخت و در ژرفای علمش پنهان کرد، سپس عوالم را برپا داشت، و زمان را گشود، و آب را برهم زد، و کف را برانگیخت و دود را به حرکت درآورد و عرشش بر روی آب قرار گرفت، و زمین را بر پشت آب پهن کرد سپس آن‌ها را به فرمانبری و طاعت خواند، و گردن به پذیرش و استجابت نهادند. سپس فرشته‌ها را از نور نبوّتی که برآورده بود آفرید، و انواری ایجاد کرد، و نبوّت محمّد صلّی اللَّه علیه و آله را قرین توحید خود ساخت، و نبوت او در آسمان شهرت گرفت، پیش از آنکه در زمین مبعوث شود.


1) في المصدر: و نزع قبسا.

2) في المصدر: أموج الماء و أرفع السماء.

3) في المصدر: العقاب.

4) في المصدر: للهداية.

5) في المصدر: ما لا يشكل.

6) في المخطوطة: لا يعييهم.

7) في المصدر: علي قدرتي.

8) في المصدر: فقبل اخذ ما اخذ جل شأنه.

9) في المصدر: انتخب محمّدا و آله.

10) في المصدر: في آله.

11) في المصدر: فسطح.

فِي الْأَرْضِ فَلَمَّا خَلَقَ اللَّهُ آدَمَ أَبَانَ لَهُ فَضْلَهُ لِلْمَلَائِكَةِ وَ أَرَاهُمْ مَا خَصَّهُ بِهِ مِنْ سَابِقِ الْعِلْمِ مِنْ حَيْثُ عَرَّفَهُمُ عِنْدَ اسْتِنْبَائِهِ إِيَّاهُ أَسْمَاءَ الْأَشْيَاءِ فَجَعَلَ اللَّهُ آدَمَ مِحْرَاباً وَ كَعْبَةً وَ قِبْلَةً(1)أَسْجَدَ إِلَيْهَا الْأَنْوَارَ وَ الرُّوحَانِيِّينَ وَ الْأَبْرَارَ ثُمَّ نَبَّهَ آدَمَ عَلَي مُسْتَوْدَعِهِ وَ كَشَفَ لَهُ خَطَرَ مَا ائْتَمَنَهُ عَلَي أَنْ سَمَّاهُ‌(2)إِمَاماً عِنْدَ الْمَلَائِكَةِ فَكَانَ حَظُّ آدَمَ مِنَ الْخَبَرِ إِنْبَاءَهُ وَ نُطْقَهُ بِمُسْتَوْدَعِ نُورِنَا وَ لَمْ يَزَلِ اللَّهُ تَعَالَي يَخْبَأُ النُّورَ تَحْتَ الزَّمَانِ إِلَي أَنْ فَصَلَ مُحَمَّداً صلي الله عليه و آله فِي طَاهِرِ الْقَنَوَاتِ‌(3)فَدَعَا النَّاسَ ظَاهِراً وَ بَاطِناً وَ نَدَبَهُمْ سِرّاً وَ إِعْلَاناً وَ اسْتَدْعَي التَّنْبِيهَ عَلَي الْعَهْدِ الَّذِي قَدَّمَهُ إِلَي الذَّرِّ قَبْلَ النَّسْلِ وَ مَنْ وَافَقَهُ قَبَسَ‌(4)مِنْ مِصْبَاحِ النُّورِ الْمُتَقَدِّمِ اهْتَدَي إِلَي سِرِّهِ وَ اسْتَبَانَ وَاضِحَ أَمْرِهِ وَ مَنْ أَلْبَسَتْهُ الْغَفْلَةُ اسْتَحَقَّ السَّخْطَةَ لَمْ يَهْتَدِ إِلَي ذَلِكَ ثُمَّ انْتَقَلَ النُّورُ إِلَي غَرَائِزِنَا وَ لَمَعَ مَعَ أَئِمَّتِنَا(5)فَنَحْنُ أَنْوَارُ السَّمَاءِ وَ أَنْوَارُ الْأَرْضِ فِينَا النَّجَاةُ وَ مِنَّا مَكْنُونُ الْعِلْمِ وَ إِلَيْنَا مَصِيرُ الْأُمُورِ وَ بِنَا تَقْطَعُ الْحُجَجُ وَ مِنَّا خَاتَمُ‌(6)الْأَئِمَّةِ وَ مُنْقِذُ الْأُمَّةِ وَ غَايَةُ النُّورِ وَ مَصْدَرُ الْأُمُورِ فَنَحْنُ أَفْضَلُ الْمَخْلُوقِينَ وَ أَكْمَلُ الْمَوْجُودِينَ‌(7)وَ حُجَجُ رَبِّ الْعَالَمِينَ فَلْتَهْنَأِ(8)النِّعْمَةَ مَنْ تَمَسَّكَ بِوَلَايَتِنَا وَ قَبَضَ عُرْوَتَنَا(9).

بيان

أمزج الماء أي أخلطه بغيره فأخلق منه المركبات و يمكن أن يكون بالراء المهملة كقوله تعالي مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ‌(10)أي حلاهما [خلاهما] ببصائر الخلق أي لأن

و چون خدا آدم را آفرید، برتری او را بر فرشته‌ها آشکار کرد، و برآن‌ها آشکار کرد که از پیش علم مخصوصی به او داده، از آن راه که نام اشیاء را از آن‌ها پرسید. و خدا آدم را محراب و کعبه و قبله نمود، و انوار و امور روحانی و ابرار را به سجده او واداشت. سپس آدم را به آنچه که به او به ودیعه داده بود آگاه کرد و اهمیت امانت را که به عهده او است روشن ساخت، به اینکه او را نزد فرشته‌ها پیشوا و امام نامید، و حظ و بهره آدم این بود که او را آگاه نمود واورا از نوری که در او به ودیعه گذاشته بود باخبر کرد و سخن گفت.

و پیوسته خدا آن نور را در افق زمان پنهان داشت تا آنکه محمّد صلّی اللَّه علیه و آله را از طینتی پاک به در آورد و جدا کرد، و مردم را به ظاهر و باطن دعوت کرد، و در نهان و آشکار برخواند، و خواست آن‌ها را بر عهدی که از نسل بشر در عالم ذرّ گرفته بود، آگاه کند. و هر که با او همراه بود و از چراغ نور پیشین پاره‌ای بر گرفته بود، به سوی اوهدایت شد و راه یافت، و امر روشن او را هویدا شناخت، و هر که را در بی‌خبری و غفلت بود و سزاوار خشم خدا گردید، به آن راه نبرد و هدایت نشد. سپس آن نور به سرشت‌های ما منتقل شد و به همراه ائمه ما درخشید و ما انوار آسمان و انوار زمین هستیم؛ نجات به وسیله ما است، حقیقت و منتهای علم از ما است و گردش کارها به ما سپرده شده است، به واسطه ما حجت‌ها تمام می‌شود، و خاتم أئمه هم از ما است که نجات‌دهنده امت است و غایت نور و مصدر امور. ما بهترین مخلوقاتیم، و کاملترین موجودات و حجت‌های پروردگار جهانیان، گوارا باد نعمت بر کسی که به ولایت ما تمسک جوید و بر ما ارادت ورزد.(11)

توضیح

«امزج الماء» یعنی آب را با چیز دیگر آمیخت و از آن مرکبات را آفرید و ممکن است با راء باشد مانند قول خدای تعالی «مرج البحرین»،(12){آمیخت دو دریا را.}

«ببصائر الخلق»: یعنی به اینکه آنها


1) في المصدر: و بابا و قبلة.

2) في المصدر: و كشف له عن خطر ما ائتمنه عليه بعد ما سماه.

3) في المصدر: في ظاهر الفترات.

4) في المصدر: فمن وافقه و اقتبس.

5) في بعض النسخ:« من ائمتنا» و في المصدر« في ائمتنا».

6) و بمهدينا تقطن الحجج خاتم الأئمّة.

7) في المصدر: اشرف الموحدين.

8) في المصدر: فليهنأ بالنعمة.

9) مروج الذهب، ج 1. 17 و 18.

10) الرحمن: 19.

11) . مروج الذهب 1 : 17-18

12) . رحمن / 19

يجعلهم ذوي بصائر أو ملتبسا ببصائرهم و علمهم و القنوات جمع قناة و قال الجوهري قناة الظهر التي تنتظم الفقار(1)انتهي و الإبلاس بمعني الحيرة أو اليأس لازم و استعمل هنا متعديا و الظاهر أن فيه تصحيفا كما في كثير من الفقرات الأخر.

«185»

الْكَافِي، عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِهِ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ: إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي خَلَقَ الدُّنْيَا فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اخْتَزَلَهَا عَنْ أَيَّامِ السَّنَةِ فَالسَّنَةُ ثَلَاثُمِائَةٍ وَ أَرْبَعٌ‌(2)وَ خَمْسُونَ يَوْماً شَعْبَانُ لَا يَتِمُّ أَبَداً وَ رَمَضَانُ لَا يَنْقُصُ وَ اللَّهِ أَبَداً وَ لَا تَكُونُ فَرِيضَةٌ نَاقِصَةً إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ وَ لِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ وَ شَوَّالٌ تِسْعَةٌ وَ عِشْرُونَ يَوْماً وَ ذُو الْقَعْدَةِ ثَلَاثُونَ يَوْماً لِقَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ وَ واعَدْنا مُوسي ثَلاثِينَ لَيْلَةً وَ أَتْمَمْناها بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِيقاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً وَ ذُو الْحِجَّةِ تِسْعَةٌ وَ عِشْرُونَ يَوْماً وَ الْمُحَرَّمُ ثَلَاثُونَ يَوْماً ثُمَّ الشُّهُورُ بَعْدَ ذَلِكَ شَهْرٌ تَامٌّ وَ شَهْرٌ نَاقِصٌ‌(3)الْخَبَرَ.

«186»

الْفَقِيهُ، بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ بْنِ شُعَيْبٍ عَنْ أَبِيهِ‌(4)عَنِ الصَّادِقِ عليه السلام قَالَ: قُلْتُ لَهُ إِنَّ النَّاسَ يَرْوُونَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله مَا صَامَ مِنْ شَهْرِ رَمَضَانَ تِسْعَةً وَ عِشْرِينَ يَوْماً أَكْثَرُ مِمَّا صَامَ ثَلَاثِينَ قَالَ كَذَبُوا مَا صَامَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله إِلَّا تَامّاً وَ لَا تَكُونُ الْفَرَائِضُ نَاقِصَةً إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ السَّنَةَ ثَلَاثَمِائَةٍ وَ سِتِّينَ يَوْماً وَ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ فَحَجَزَهَا مِنْ ثَلَاثِمِائَةٍ وَ سِتِّينَ يَوْماً فَالسَّنَةُ ثَلَاثُمِائَةٍ وَ أَرْبَعَةٌ وَ خَمْسُونَ يَوْماً وَ شَهْرُ رَمَضَانَ ثَلَاثُونَ يَوْماً لِقَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ وَ لِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ وَ الْكَامِلُ تَامٌّ وَ شَوَّالٌ تِسْعَةٌ وَ عِشْرُونَ يَوْماً وَ ذُو الْقَعْدَةِ ثَلَاثُونَ يَوْماً لِقَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ وَ واعَدْنا مُوسي ثَلاثِينَ لَيْلَةً فَالشَّهْرُ هَكَذَا ثُمَّ هَكَذَا أَيْ

صاحب دیده ساخت یا آنها را به دیدگان و علمشان آمیخت. «القنوات»: جمع قناة و جوهری گفته «قناة الظهر»: یعنی آنچه که مهره های کمر را نظم می دهد. «الإبلاس»: حیرت یا ناامیدی. لازم است و اینجا متعدی استعمال شده است و ظاهر آن است که در آن تصحیفی رخ داده چنانچه در کثیری از فرازهای دیگر چنین شده است .

روایت 185

کافی: امام صادق علیه السّلام می‌فرماید: به راستی خدای تبارک و تعالی دنیا را در شش روز آفرید و آن‌ها را از روزهای سال جدا کرد، و سال سیصد و پنجاه و چهار روز شد. شعبان هرگز تمام نیست، و رمضان به خدا هرگز کم نمی‌شود، و فریضه ناقص و کم نمی شود. به راستی خدای عز و جل می‌گوید: «و لتکملو العدۀ»،(5){تا شماره [مقرر] را تکمیل کنید.}شوال 29 روز است، و ذی القعده 30 روز، زیرا خدای عز و جل فرموده: «و واعدنا موسی ثلاثین لیلۀ و أتممنا ها بعشر فتمّ میقات ربّه أربعین لیلۀ»،(6){با موسی سی شب وعده گذاشتیم و آن را با ده شب دیگر تمام کردیم تا آنکه وقت معین پروردگارش در چهل شب به سر آمد.} ذی حجه 29 روز است و محرم 30 روز، و ماه‌های دیگر یکی تمام است و دیگری کم.(7)

روایت 186

من لایحضره الفقیه: یعقوب بن شعیب به امام صادق علیه السّلام گفت: مردم روایت می‌کنند که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله 29 روز ماه رمضان را روزه می گرفت و نه سی روز آن را. فرمود: دروغ می‌گویند، رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله آن (ماه رمضان) را روزه نگرفته مگر سی روز تمام، و واجبات کم نمی‌شود. خدا سال را 360 روز آفرید، و آسمان و زمین را در شش روز آفرید و از 360 کنار نهاد و سال 354 روز شد، و ماه رمضان 30 روز است که خدا فرموده:{تا شماره [مقرر] را تکمیل کنید.} و کامل، ماه تمام است. شوال 29 روز است و ذی القعده 30 روز، چون خدای عز و جل می‌فرماید:{با موسی سی شب وعده گذاشتیم.} و ماه چنین است و سپس چنین، یعنی


1) الصحاح: 2468.

2) في المصدر: أربعة.

3) فروع الكافي( الطبعة القديمة): كتاب الصوم، ب 7، ح 3، ص 184.

4) في المصدر: في رواية حذيفة بن محمّد بن إسماعيل بن بزيع عن محمّد بن يعقوب ابن شعيب إلخ.

5) . بقره / 185

6) . اعراف / 142

7) . فروع کافی : 184

شَهْرٌ تَامٌّ وَ شَهْرٌ نَاقِصٌ وَ شَهْرُ رَمَضَانَ لَا يَنْقُصُ أَبَداً وَ شَعْبَانُ لَا يَتِمُّ أَبَداً(1).

تبيين

قال بعض المحققين في علة تخصيص الستة أيام بخلق العالم ما حاصله أن أفعاله سبحانه مبنية علي الحكم و المصالح و أن حكمته اقتضت أن تكون أفعاله بالنسبة إلي مخلوقاته علي قسمين قسم يصدر عنه في كل آن إرادة دفعية بدون توقفه علي مادة أو مدة و قسم لا يصدر عنه إلا بعد مدة أجري عادته بحصول استعداد مادته له في تلك المدة علي سبيل التدريج و أن خلق الماء الذي جعله مادة لسائر الأجسام و الجسمانيات و ما يشبهه من القسم الأول و خلق السماوات و الأرضين و ما في حكمهما من القسم الثاني و هذا حكم أطبق عليه جميع المليين و كثير من قدماء الفلاسفة فما ذكره المفسرون من أن معني خلق السماوات و الأرض إبداعهما لا من شي‌ء ليس بشي‌ء و يدل عليه خطب أمير المؤمنين عليه السلام و غيرها .

ثم إن القسم الثاني يستدعي بالنسبة إلي كل مخلوق قدرا معينا من الزمان كما يرشد إليه تتبع الأزمنة المعينة التي جرت عادته تعالي أن يخلق فيها أصناف النباتات من موادها العنصرية و أنواع الحيوانات من مواد نطفها في أرحام أمهاتها فعلي ذلك خلق السماوات و الأرض من مادتها التي هي الماء بعد خصوص القدر المذكور من الزمان إنما هو من هذا القبيل و أما خصوص الحكمة الداعية إلي إجراء عادته بخلق تلك الأمور من موادها علي التدريج ثم تقدير قدر خاص و زمان محدود لكل منها فلا مطمع في معرفته فإنه من أسرار القضاء و القدر التي لا يمكن أن يحيط بها عقل البشر و لذلك كتم عنا بل عن بعض المقربين و المرسلين بل سد علينا و عليهم باب الفحص و التفتيش بالنهي الصريح الدال عليه كثير من القرآن و الخبر.

ثم إن اليوم عبارة عن زمان تمام دورة للشمس بحركتها السريعة العادية الموسومة باليومية فكيف يتصور أن يكون خلق السماوات الحاملة للشمس و غيرها من الكواكب في عدة من الزمان المذكور و هل لا يكون تكون الدائر في زمان

یک ماه تمام و یکی کم و ماه رمضان هرگز کم نمی‌شود و ماه شعبان هرگز تمام نیست.(2)

بیانی در باره تخصیص آفرینش جهان در شش روز

برخی محققان علت اختصاص یافتن شش روز به آفرینش جهان راچنین بیان کرده‌اند: کارهای خدا از روی حکمت و صلاح است، و حکمتش در آفرینش خلق خود دو قسم است. اول یکباره، بی‌توقف بر ماده و مدّت صادر می‌شود. دوم در مدتی که ماده آن به تدریج آماده گردد صادر می‌شود.

آبی که ماده همه امور جسمانی بود، از قسم اول بود و خلق آسمان‌ها و زمین و مانند آن‌ها از قسم دوم، و همه اهل ادیان و کثیری از قدمای فلاسفه بر آن اتفاق نظر دارند، و آنچه مفسران گفته‌اند که آفرینش آسمان‌ها و زمین به طور ابداع و از «لا شی‌ء» بوده درست نیست، و دلیلش خطبه‌های امیر المؤمنین علیه السّلام و دیگر موارد است.

سپس قسم دوم نسبت به هر آفریده، اندازه معینی از زمان را لازم دارد، چنانچه ملاحظه می‌شود که عادت خدا در خلق گیاهان از مواد عنصری و هم انواع جانداران از نطفه در رحم مادر، مدتی لازم دارد؛ بنا بر این خلق آسمان‌ها و زمین از ماده آب در زمان مقدر، از این باب است، و حکمت این خلق تدریجی در زمان محدود معلوم نیست، زیرا از اسرار قضا و قدر است و عقل بشر بدان راه ندارد و به همین جهت در بسیاری از آیات قرآن‌و اخبار، بحث و کنکاش از اسرار قدر بر ما و بلکه برخی مقرّبان و فرستادگان هم منع شده است.

به علاوه، روز یک دوره حرکت خورشید است به حرکت سریع شبانه روزی، و چگونه ممکن است آفرینش آسمان که خورشید را و اختراندر بر دارد با روز اندازه‌گیری شود، و تصویر دائره روز در تکوین دوره آن مستلزم دور محال است و ابن عربی در کتاب خود به نام فتوحات گفته است، روز یک دوره فلک اطلس است و نیاز به وجود خورشید و هفت آسمان ندارد؛ شب و روز به آن‌ها نیاز دارند و آن‌ها غیر آنند .


1) من لا يحضره الفقيه، ص 196، ح 4.

2) . من لایحضره الفقیه : 196

دورته مستلزما للدور المستحيل بالضرورة فقد ذكر ابن العربي فيما(1)

رأيت ولائي آل طه وسيلة *** علي رغم أهل البعد يورثني القربي

فما طلب المبعوث اجرا علي الهدي *** بتبليغه إلّا المودة في القربي

سماه بالفتوحات إن اليوم و زمان دورة للفلك الأطلس فلا يكون منوطا بالشمس و لا بالسماوات السبع إنما المنوط بها الليل و النهار و هما غير اليوم و فيه أنه اصطلاح مبني علي أصول الفلسفة تأبي عنه اللغة و العرف المبني عليهما لسان الشريعة و لظهور ذلك أطبق المفسرون علي تأويله إما بحمل تلك الأيام علي زمان مساو لقدر زمانها و إما بحملها علي أوقات أو مرات متعددة بعدتها حتي يكون معني خَلَقَ الْأَرْضَ فِي يَوْمَيْنِ مثلا خلقها في مرتين مرة خلق أصلها و مرة تمييز بعض أجزائها عن بعض و كذلك في السماوات و غيرها و لا يخفي أن شيئا من التأويلين و لا سيما الثاني لا يلائم تعيين خصوص يوم من أيام الأسبوع لخلق كل منها في الروايات و ذلك ظاهر جدا و أيضا يستبعد العقل جدا أن لا يمكن خلق الإنسان مثلا من نطفته عادة في أقل من ستة أشهر و يكون خلق السماوات و الأرض و ما بينهما في ستة أيام مع أن الحال كما قال تعالي لَخَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ و أيضا إخباره تعالي بخصوص قدر زمان لا بد له من نكتة أقل ما في الباب أن يكون من جهة قلته أو كثرته دخيلا في المطلوب و لا يناسب شي‌ء منهما هاهنا إذ لو كان لأجل معرفة العباد أنه تعالي قادر علي خلق مثل السماوات و الأرض في هذه المدة القليلة فمعلوم أن ذلك ليس له

1) هو أبو عبد اللّه محيي الدين محمّد بن عليّ بن محمّد الحاتمي الطائي الاندلسي المكي الشاميّ صاحب كتاب الفتوحات، برع في علم التصوف و لقي جماعة من العلماء و المتعبدين و الناس فيه علي ثلاث طوائف، طائفة يعدونه من اكابر الأولياء العارفين منهم الفيروزآبادي صاحب القاموس و الشعراني، و طائفة يكفرونه و ينسبونه إلي الالحاد منهم التفتازاني و المولي علي القارئ، و طائفة يعتقدون ولايته و يحرمون النظر في كتبه منهم جلال الدين السيوطي. و له مصنّفات كثيرة، و أعظم كتبه و آخرها تأليفا« الفتوحات المكية» توفّي سنة( 638) بعد وفاة الشيخ عبد القادر بثمان و سبعين، و قبره بصالحية دمشق مزار مشهور و من اشعاره:

وقع في هذا المطلوب بعد الإخبار بأمثال أن أمره إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ و لو كان للامتنان عليهم بأن خلقه في تلك المدة المديدة كان لأجل تدبير ما يحتاجون إليه في أمور معاشهم و معادهم فظاهر أن قدر ستة أيام لا يصلح لهذا المقصود فالوجه أن يفسر اليوم هاهنا و العلم عند الله و أهله بما فسره الله تعالي تارة بقوله وَ إِنَّ يَوْماً عِنْدَ رَبِّكَ كَأَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ‌(1)و تارة بقوله فِي يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ‌(2)و أخري بقوله فِي يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ(3)فإن القرآن يفسر بعضه بعضا و قد يعبر عن الأول باليوم الرباني و عن الثاني بيوم الله فعلي كل تقدير يكون ملائما لما نسب من خلق كل منها إلي يوم من الأسبوع في الروايات و يتم ما يقصر عنه عند حمله علي اليوم الدنيوي من معني الامتنان المقصود له تعالي في كثير من أمثال تلك الآيات و لعل حمله علي الأول فيما نحن فيه أنسب و أقرب فتصويره علي ذلك أن كل امتداد سواء كان قار الذات كالجسم أو غير قار الذات كالزمان ينبغي أن يقدر له أجزاء و لكل جزء منه أجزاء و هكذا إلي ما يحتاج التعبير عن قدر معين منها للتفهيم بدون كلفة و ذلك كتقدير الفلك بالبروج و المنازل و الدرجات و تقدير الزمان بالسنين و الشهور و الأيام و الساعات و علي هذا لا بعد في أن الحكمة الإلهية كانت اقتضت أن يقدر للزمان المتقدم علي زمان الدنيا بل للزمان المتأخر عن زمانها أيضا بأمثال ما قدره لزمانها من السنين إلي الساعات لكن مع رعاية نوع مناسبة لهذه الأجزاء إلي المقدر بها فكما أن المناسب لزمان الدنيا أن يكون كل يوم منه بقدر دورة للشمس يجوز أن يكون المناسب للزمان المتقدم أن يكون كل يوم منه بقدر ألف سنة من زمان الدنيا و للزمان المتأخر أن يكون مساويا لخمسين ألف سنة منه فيكون ما أخبرنا به في الآيتين الأوليين حال الزمان المتقدم و في

و اشکالش این است که این بر پایه اصول فلسفه است و عرف و لغت چیزی جز آن است و بنای زبان شرع بر اساس آن‌ها است، و برای همین است که همه مفسران در صدد تأویل آن برآمده‌اند و یا این چند روز را بر مقدار زمان معادل آن حمل کرده اند و یا به معنی اوقات و یا دفعات به همان شماره تفسیر کرده‌اند که مثلا معنی خلق زمین در دو روز، خلق آن در دو بار باشد، یک بار خلق اصلش و یک بار خلق اجزاء و خصوصیاتش، و همچنین در آسمان و غیر آن.

به خوبی روشن است که هیچ کدام از دو تأویل و خصوصاً دومی مناسب تعیین روز مخصوصی برای آفرینش هر کدام از آن‌ها - چنانچه در روایات است - نمی‌باشد؛ و به علاوه از نظر عقلی بعید به نظر می‌رسد که خلق انسان از نطفه، عادتا در کمتر از شش ماه نشود و خلق آسمان‌ها و زمین و ما بین آ‌ن‌ها در شش روز باشد(4)با اینکه خدا فرموده: «لَخَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَکْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُون»(5){خلق آسمان‌ها و زمین بزرگتر است از آفرینش مردم ولی بیشتر مردم نمی‌دانند}. و نیز تعبیر خدا از زمان مخصوص، باید نکته‌ای داشته باشد و دست کم اینکه اشاره به کمی یا فزونی است و هیچ کدام در اینجا مناسب نیست زیرا اگر منظور این است که مردم پی به عظمت قدرت خدا ببرند که در این مدت کم همه آسمان‌ها را و زمین را آفریده، معلوم است که جایگاهی ندارد، بعد از آنکه اعلام کرده، هر چه را خواهد، می‌گوید باش و بی‌درنگ می‌باشد؛ و اگر برای این است که بر بنده‌های خود منّت گذارد که آفرینش در این مدت طولانی برای فراهم کردن نیازمندی‌های آنان در زندگانی بوده، معلوم است که شش روز برای این مقصود مناسب نیست.

و درست این است که روز - اگر چه علم نزد خداوند است و اهل آن - تفسیر به روز الهی شود که یک بار در قرآن فرموده: «إنّ یوماً عند ربّک کألف سنۀ ممّا تعدّون»،(6){و در حقیقت یک روز [از قیامت] نزد پروردگارت مانند هزار سال است از آنچه می‌شمرید.}

و در جای دیگر گفته: «فی یوم کان مقداره ألف سنۀ ممّا تعدّون»،(7){در روزی که مقدارش آن چنان که شما [آدمیان] برمی‌شمارید هزار سال است.} و در جای دیگر: «فی یوم کان مقداره خمسین ألف سنۀ»،(8){در روزی که مقدارش پنجاه هزار سال است.}


1) الحجّ: 47.

2) السجدة: 5.

3) المعارج، 4.

4) . البته مسلما منظور مؤلف از این استبعاد عقلی، به لحاظ قدرت خداوند نیست بلکه به لحاظ حکمت و اراده خداوند می باشد.

5) . غافر / 57

6) . حج / 47

7) . سجده / 5

8) . معارج / 4

الثالثة حال الزمان المتأخر فلا بعد فيما يلوح من بعض الإشارات المأثورة من أنه تعالي كان قدر للزمان المتقدم أسابيع و سمي الأول من أيامها بالأحد و الثاني بالإثنين و هكذا إلي السبت و كذلك قدر له شهورا تامة كل منها ثلاثون يوما سمي أولها بالمحرم أو رمضان علي اختلاف الروايات في أول شهور السنة و ثانيها بصفر أو شوال و هكذا إلي ذي الحجة أو شعبان و علي كل تقدير كان المجموع سنة كاملة موافقة لثلاثمائة و ستين يوما ثم جعل أيام أسابيعنا و شهورنا موافقة لأيام تلك الأسابيع و الشهور في المبدإ و العدة و التسمية و قد يساعد عليه ما في سورة التوبة من قوله تعالي إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً فِي كِتابِ اللَّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ مِنْها أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ‌(1)فتستقيم بذلك أمثال ما روي أنه تعالي خلق الأرض و السماء في يوم الأحد أو خلق الملائكة في يوم الجمعة فلا يتوجه إشكال وجوب تأخر أصل اليوم فضلا عن خصوص الأحد عن خلق السماوات و الأرض و لا إشكال لزوم خلق الملائكة فيما تأخر عن المتأخر عنه من السماوات و الأرض علي ما مر في حديث الرضا عليه السلام و تستقيم به أيضا أمثال ما روي أن دحو الأرض كان في ليلة خمس و عشرين من ذي القعدة بدون استبعاد و انقباض للعقل من جهة أن تقدم امتياز تلك الشهور بعضها عن بعض و انضباطها بتلك الأسامي علي دحو الأرض و ما يتبعه من خلق الإنس بل الجن أيضا خلاف العادة.

ثم إنه يلوح مما ذكره صاحب الملل و النحل بقوله قد اجتمعت اليهود علي أن الله تعالي لما فرغ من خلق الأرض استوي علي عرشه مستلقيا علي قفاه واضعا إحدي رجليه علي الأخري فقالت فرقة منهم إن الستة الأيام هي الستة آلاف سنة ف إِنَّ يَوْماً عِنْدَ رَبِّكَ كَأَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ و بالسير القمري و ذلك ما مضي من لدن آدم عليه السلام إلي يومنا هذا و به يتم الخلق ثم إذا بلغ الخلق إلي النهاية ابتدأ الأمر و من ابتداء الأمر يكون الاستواء علي العرش و الفراغ من

چون آیات قرآن مفسّر یکدیگرند، و بسا که روز نخست را به عنوان روز ربّانی تعبیر می‌کنند و دومی را روز الهی، و به هر تقدیر با هر روزی از هفته که آفرینش هر کدام به آن وابسته است موافق می‌شود و با امتنان هم که منظور خدا در بسیاری از امثال این آیات است، مناسبت دارد.

و شاید حمل آن به معنی اول که هر روزی هزار سال دنیوی است، در مسأله ما، مناسب‌تر و نزدیک‌تر است و تقریرش این است که هر امتدادی را خواه مانند جسم ثابت باشد و خواه مانند زمان غیر ثابت و گذرا، می‌توان تقسیم به اجزائی کرد و هر جزئش هم به اجزائی خردتر تا آنجا که نیاز به تعبیر دارد، مانند اندازه‌گیری فلک با بروج و منازل و درجات، و اندازه‌گیری زمان به سال و ماه و روز و ساعت، بنا بر این از حکمت خدا به دور نیست که زمان پیش از دنیا را اندازه بگیرد و زمان پس از آن را هم با اندازه‌های متعارف زمان دنیا از سال و ساعت اندازه بگیرد ولی با رعایت تناسب این اجزا با اندازه آن‌ها. و چنانچه یک روز دنیا یک گردش خورشید است،می‌توان گفت که یک روز پیش از دنیا به اندازه هزار سال زمان دنیا است، و یک روز پس از دنیا به اندازه پنجاه هزار سال زمان دنیا است، و دو آیه پیشین وضعیت زمان پیش از دنیا است، و آیه سوم وضعیت زمان پس از دنیا.

و بعید نیست - چنانچه از اشاره اخبار برمی‌آید - که خدا برای زمان پیش از دنیا هفته‌هایی مقدر کرده باشد و اول هفته آن را احد (یکشنبه) نامیده باشد و دوم را دوشنبه و همچنین تا به شنبه می‌رسد؛ و همچنان ماه‌هایی برایش مقدر کرده باشد که کامل آن سی روز است و اول آن‌ها را محرم نامیده باشد یا رمضان - به اختلاف روایات - در باره نخستین ماه سال و دومی‌را به صفر یا شوال و همچنان تا ذی الحجّة یا شعبان، و به هر تقدیر مجموع یک سال کامل و 360 روز بوده است؛


1) التوبة: 36.

الخلق و ليس ذلك أمرا كان و مضي بل هو في المستقبل إذا عددنا الأيام بالألوف انتهي إن بعضا من الكتب السماوية كالتوراة كان متضمنا للإشارة إلي أن المراد بالأيام المخلوقة فيها السماوات و الأرض هو الأيام الربانية و لكن اليهود لم يتفطنوا بكونها سابقة علي زمان الدنيا و تعمدوا في تحريفها عن موضعها بتطبيقها علي بعض أزمنة الدنيا تصحيحا لما سولته لهم أنفسهم من أن شريعة موسي عليه السلام هي أول أوامره و شروعه في التكليف حتي لا يلزمهم الإقرار بنسخ شريعة سابقة مستلزم لإمكان وقوع مثله علي شريعتهم أيضا فافهم .

و يظهر مما ذكره محمد بن جرير الطبري في أول تاريخه أن حمل تلك الأيام علي الأيام الربانية أمر مقرر بين أهل الإسلام أيضا من قديم الأيام فإذا تأملت في مدارج ما صورناه و بيناه يظهر لك أن السماوات و الأرض و ما بينهما المعبر عنها بالدنيا بمنزلة شخص مخلوق من نطفة هي الماء علي طبق حصول استعداداته بالتدريج كما جرت به عادته تعالي في مدة مديدة هي علي حسابنا ستة آلاف سنة قمرية موافقة لستة أيام من الأيام الربانية فبعد تمام هذه المدة التي هي بمنزلة زمان الحمل لها تولدت كاملة بطالع السرطان و الكواكب في شرفها و حينئذ أخذت الشمس و القمر في حركتهما المقدرة لهما المنوطة بهما الليل و النهار و ذلك كان في يوم الجمعة كما مر وجهه و كان أيضا سادس شهر محرم الحرام أو رمضان المبارك عند ما مضت ثلاث ساعات و اثنتا عشرة دقيقة من نهاره و لا ينافي ذلك ما وَرَدَ فِي حَدِيثِ الرِّضَا عليه السلام: أَنَّهُ كَانَتِ الشَّمْسُ عِنْدَ كَيْنُونَتِهَا فِي وَسَطِ السَّمَاءِ. لأنه عليه السلام في صدد تصوير وضع نهار أيام الدنيا حينئذ لا الأيام الربانية و ما نحن فيه مبني عليها فلا يلزم الموافقة هذا هو مبدأ عمر الدنيا و أما مبدأ خلقها من نطفتها فمقدم عليه بقدر ما عرفت من زمان حملها فكان مبدأ أول يوم الأحد من تلك الأيام غرة أحد الشهرين و لا شك بما نصب لنا من الدلالات اليقينية أن لها أمدا ممدودا و أجلا محدودا و يقرب احتمال أنه تعالي كان قدر لجملة زمانها من مبدإ خلقها إلي حلول أجلها سنة كاملة من السنين الربانية فجعل ستة أيام منها بإزاء خلقها و الباقية

سپس روزهای هفته و ماه‌های ما را در آغاز و در شماره و در نام‌گذاری، موافق

و متناسب با آن هفته‌ها و ماه‌ها نموده است.و مؤید آن است آنچه در سوره توبه است که فرمود: «إنّ عدۀ الشهور عندالله اثنا عشر شهراً فی کتاب الله یوم خلق السموات و الأرض منها أربعه حرم»،(1){در حقیقت‌شماره ماه‌ها نزد خدا از روزی که آسمانها و زمین را آفریده، در کتاب [علم] خدا دوازده ماه است. از این [دوازده ماه] چهار ماه [ماه] حرام است.} و به این بیان، روایاتی که می‌گویند خدای تعالی زمین و آسمان را روز یکشنبه آفرید یا فرشته‌ها را در روز جمعه، درست می‌شود و دیگر این اشکال مطرح نیست که اصل روز یا خصوص یکشنبه، پس از خلق آسمان و زمین است و نه این اشکال که خلق فرشته‌ها پس از خلق آسمان و زمین است، که پس از آن‌ها بوده، چنانچه در حدیث امام رضا علیه السلام بیان شد.

و روایت خلق زمین در شب بیست و پنجم ذی قعده هم درست می‌شود و بعید به نظر نمی‌رسد و و از نظر عقلی به راحتی قابل پذیرش است. از جهت اینکه امتیاز ماه‌ها از یک دیگر و ترتیب بندی آن‌ها با این اسامی و آنچه دنبال آن‌ها است، از آفرینش انس و بلکه جن، پس از کشش و پهن شدن زمین بوده نه پیش از آن.

از آنچه صاحب ملل و نحل در این زمینه ذکر کرده، مطلب روشن می‌شود. او می‌گوید: یهود اتفاق نظر دارند بر اینکه خدای تعالی چون از آفرینش آسمان و زمین فارغ شد بر عرش خود قرار گرفت و به پشت خوابید و یک پایش را بر پای دیگر نهاد، و گروهی از آن‌ها گفتند: شش روز همان شش هزار سال است زیرا یک روز نزد پروردگارت چون هزار سال است که شما به گردش سال قمری شماره می‌کنید و آن همان مدتی است که از زمان آدم علیه السّلام تا به امروز گذشته و با آن آفرینش به کمال رسیده،و چون آفرینش به کمال رسد، شروع امر است و از شروع امر، استواری بر عرش است و فراغت از آفرینش؛ و این چیزی نبوده که گذشته باشد بلکه در آینده است، در صورتی که هر روز را هزار سال بشماریم.


1) . توبه / 36

و هي ثلاثمائة و أربعة و خمسون يوما بإزاء عمرها و إنها كما مر مساوية لثلاثمائة و أربعة و خمسين ألف سنة من السنين القمرية الدنيوية يلوح ذلك من جملة روايات و عدة إشارات من الصادقين عليهم السلام.

منها مَا رُوِيَ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فِي فَضْلِ الْجِهَادِ وَ تَوَابِعِهِ: أَنَّ رِبَاطَ يَوْمٍ فِي سَبِيلِ اللَّهِ خَيْرٌ مِنْ عِبَادَةِ الرَّجُلِ فِي أَهْلِهِ سَنَةً ثَلَاثَمِائَةٍ وَ سِتِّينَ يَوْماً كُلَّ يَوْمٍ أَلْفَ سَنَةٍ. فإن الذكي يتفطن من الخصوصية المذكورة فيها لكل من السنة و اليوم بأن المراد بهما غير السنة و اليوم الدنيويين إذ لا سنة في الدنيا بهذا العدد من الأيام فإنه لا يوافق شيئا من الشمسية و القمرية المعتبرتين فيها و لا يوم من أيام الدنيا موافقا لذلك الامتداد من الزمان فيظن أن هذا التعبير كناية عن نهاية ما يتصور للرجل من العبادة و هو تمام زمان الدنيا.

و منها ما رواه الصدوق في الفقيه و الكليني في الكافي ثم أورد الروايتين فقال وجه دلالة الحديثين علي ما ذكرنا أن السنة الأولي فيه و هي المختزلة عنها الأيام الستة يجب أن تحمل علي السنة الربانية لأن شيئا من السنة الشمسية و القمرية الدنيويتين لم يخلق ثلاثمائة و ستين يوما كما تقرر في موضعه و لأنه لو حملت علي الدنيوية فإما أن تحمل الأيام الستة أيضا علي الأيام الدنيوية فغاية ما يلزم من اختزالها عنها أن تكون السنة الأولي من سني عمر الدنيا ثلاثمائة و أربعة و خمسين يوما فلا يلزم هذا النقصان في جميع السنين و إما أن تحمل علي الأيام الربانية فلا يتصور الاختزال المذكور حينئذ فإن يوما من تلك الأيام كألف سنة من تلك السنين فتحقق أن المراد بتلك السنة السنة الربانية علي وفق ما بينا أن المراد بالأيام الستة الأيام الربانية و أما السنة الثانية في الحديثين فيجب أن تحمل علي السنة الدنيوية المستتبعة لنقصان بعض شهورها و هو ظاهر فعلي هذا ما يفهم منه من تفرع النقصان في تلك السنة و شهورها علي الاختزال المذكور يدل علي أنه لو لم يختزل الأيام الستة المذكورة عن رأس السنة الربانية المذكورة بل وقع خلق الدنيا في زمان خارج عن تلك السنة متصل بها لكانت أيام السنة الدنيوية

و معلوم می‌شود که در بعضی کتب آسمانی مانند تورات، اشاره‌ای بوده که مقصود از روزهای آفرینش آسمان‌ها و زمین، روزهای ربّانی و غیر متعارف ما است ولی یهود متوجه نشدند که آن‌ها (روزهای آفرینش) پیش از زمان دنیا بودند و عمداً آن را تحریف کردند و بر زمان دنیا تطبیق کردند تا پندار غلط خود را که شریعت موسی اول شریعت رسمی خدا است ثابت کنند و نسخ و رسمیت هر شریعت پیش از آن را که شرایطی مانند شریعت خودشان را داشته باشد، معترف نشوند.

و از آنچه محمّد بن جریر طبری در آغاز تاریخش ذکر کرده روشن می‌شود که حمل این ایام بر ایام ربانیّه، میان مسلمانان از گذشته امر ثابتی بوده، و از تأمل در آنچه ما تقریر و بیان نمودیم برایت روشن می‌شود که آسمان‌ها و زمین و هر چه در آن‌ها است، چون شخصی که از آب نطفه خلق شود، طبق استعداد خود به تدریج و چنانچه خدا خواسته، موجود شدند؛ در مدتی که به حساب ما شش هزار سال قمری و مطابق شش روز ربّانی است و پس از این مدت که دوران حمل آن‌ها بوده، به صورت کامل در طالع سرطان و شرف اختران متولد شدند، و از آن زمان خورشید و ماه به چرخش مقدر خود پرداخته و پدید شدن شب و روز منوط به آن‌ها شده، و این امر در روز جمعه بوده - با توجه به بیانی که اشاره شد - و در ششم محرم الحرام یا ماه رمضان المبارک، سه ساعت و دوازده دقیقه از روز گذشته. و این با آنچه در حدیث امام رضا علیه السّلام گذشت که آفتاب در میانه آسمان پدیدار شده، منافات ندارد زیرا آن حضرت نظر به روز دنیا داشته و نه به ایام ربانی، و آنچه ما گفتیم بنا بر آن‌ها است و توافق و تطبیق میان ساعات روز دنیا و روز ربانی لازم نیست. این آغاز عمر دنیا است و آغاز آفرینشش از نطفه به اندازه زمان حمل که دانستی، مقدم بوده و آغاز روز یکشنبه از ایام حمل غرّه یکی از دو ماه بوده (محرم یا رمضان) و از آنچه از دلالت‌های یقینی به ما رسیده شکی نیست که برای آن مدت مشخص و اجل معینی تعیین شده است. و احتمال می رود که خدای تعالی برای آغاز خلق زمین تا مرگ آن، یک سال کامل از سال‌های ربانی مقدر کرده و شش روز آن را دوران آفرینش آن ساخته و بقیه را که سیصد و پنجاه و چهار روز، مطابق سیصد و پنجاه و چهار هزار سال دنیوی است، عمر آن مقرّر ساخته که این مطلب از روایات و اشارات صادقین علیهم السلام روشن است. که از آن جمله است آنچه از رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله در فضیلت جهاد وامور مربوط به آن رسیده که فرمود: یک روز مرزداری در راه خدا بهتر است از عبادت مرد در میان اهل و خانواده خود به مدت یک سال که سیصد و شصت روز است و هر روزی هزار سال است؛ کسی که نکته‌بین باشد، از خصوصیتی که در آن یاد شده می‌فهمد که مقصود از این سال و روز، چیزی غیر سال و روز دنیا است، زیرا در دنیا سالی به این شماره از روز وجود ندارد، چون نه مطابق سال شمسی است و نه قمری، و روزی در دنیا به این بلندی نیست، پس گمان می‌رود که این تعبیر برای بیان نهایت آنچه ممکن است مرد در آن عبادت کند باشد، و آن تمام عمر دنیا است.

ثلاثمائة و ستين و كذا يدل علي أن الأيام المختزلة لو كانت عشرة مثلا لكانت أيام السنة الدنيوية ثلاثمائة و خمسين و علي هذا القياس فيظهر بذلك أنه مبني علي أن الحكمة الإلهية اقتضت مساواة الأيام الباقية بعد الاختزال من السنة الربانية مع أيام كل سنة من السنين الدنيوية فيتفطن الذكي من لزوم تلك السماوات بين هاتين الأيامين أنهما منسوبتان إلي شي‌ء واحد فكما أن أيام السنة الدنيوية منسوبة إلي الدنيا و محسوبة من عمرها كذلك الأيام الباقية المذكورة منسوبة إليها لأجل عمرها و يؤيده انتساب الأيام السنة المختزلة أيضا إليها لأجل خلقها فتبين من مدارج ما قررنا سر هذا الاختزال و كونه علي النحو المذكور أيضا فإنه لو لم يقع أو وقع لا علي النحو المذكور لكان يزيد ألف سنة من سني الدنيا علي يوم من الأيام الربانية أو ينقص عنها و هو خلاف ما أخبرنا الله تعالي به من مساواتهما المبنية علي حكمته و مصلحته بلا شبهة.

ثم ليعلم أن كون السنة الدنيوية القمرية ثلاثمائة و أربعة و خمسين يوما مبني علي ما تعارف من إسقاط الكسر الناقص عن النصف في الحساب مساهلة فلا ينافي كونها في الحقيقة زائدة عليه بثماني ساعات مستوية و ثمان و أربعين دقيقة علي ما هو المضبوط بالأرصاد فعلي ذلك تكون بقية السنة الربانية التي بإزاء عمر الدنيا أيضا زائدة بمثل تلك الساعات و الدقائق بحكم المساواة المذكورة فيلزم من هذه الجهة أن يكون أيام‌(1)الستة المختزلة لخلق الدنيا ناقصة عنها أيضا بالقدر المذكور لئلا يلزم زيادة مجموعهما علي ثلاثمائة و ستين و قد أشرنا في تصوير زمان حمل الدنيا إلي هذه الدقيقة فتذكر.

انتهي كلامه رفع الله مقامه و لقد أحسن و أجاد و حقق و أفاد في إبداء هذا الوجه الوجيه مع تأيده بما ذكر و بغيره من الأخبار المتقدمة عن مجاهد و غيره و بما رواه الصدوق رحمه الله في الفقيه و غيره في علة الصلوات الخمس عَنِ النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله حَيْثُ قَالَ: وَ أَمَّا صَلَاةُ الْمَغْرِبِ فَهِيَ السَّاعَةُ الَّتِي تَابَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِيهَا

و آنچه صدوق در فقیه و کلینی در کافی روایت کردند - سپس هر دو روایت را آورده و گفته: - وجه دلالت این دو حدیث بر گفته ما این است که سال نخستی که شش روز از آن کم شده، باید همان سال ربانی باشد زیرا سال شمسی و قمری دنیا 360 روز آفریده نشدند، چنانچه در جای خود ثابت است، و برای آنکه اگر به سال دنیوی حمل شوند، آن شش روز اگر دنیوی باشند، از کسر و کم کردن آن‌ها لازم می‌آید که اولین سال عمر دنیا 354 روز شود نه همه سال‌ها؛ و اگر مقصود ایام ربانیه باشد، کسر و کم کردن آن تصور نمی‌شود زیرا هر روزش هزارسال از این سال‌ها است.

پس به طور قطع، منظور از این سال، سال ربانی است چنانچه بیان کردیم که این شش روز هم روزهای ربانی است. و اما سال دوم که در این حدیث ذکر شده، باید همان سال دنیوی باشد که برخی ماه‌هایش کامل و سی روزه نیستند، بنا بر این از نقصان در این سال و در ماه‌های آن به جهت کسرشدن وکم شدن مذکور فهمیده می‌شود که اگر این شش روز از سر سال ربانی کم نشده بود و دنیا در زمانی بیرون از آن که به آن متصل است آفریده شده بود، ایام سال دنیوی 360 روز می‌شد .

و هم دلالت بر این دارد که اگر مثلاً ده روز از آن کم شده بود، ایام سال دنیوی 350 روز می‌شد و بر این روش و از اینجا روشن می‌شود که اقتضاء حکمت الهیه این بوده که ایام باقیمانده از سال‌های ربانی، با ایام هر سال دنیوی برابر باشند، و فرد نکته سنج از لزوم برابری میان این دو ایام می‌فهمد که هر دو مربوط به یک چیزند و چنانچه روزهای سال دنیا به دنیا مربوطند و از عمر آن محسوب می‌شوند، همچنان بقیه ایام ربانی هم منسوب به دنیا هستند و از عمر آن به حساب می آیند.


1) الايام( ظ).

عَلَي آدَمَ وَ كَانَ بَيْنَ مَا أَكَلَ مِنَ الشَّجَرَةِ وَ بَيْنَ مَا تَابَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَيْهِ ثَلَاثُمِائَةِ سَنَةٍ مِنْ أَيَّامِ الدُّنْيَا وَ فِي أَيَّامِ الْآخِرَةِ يَوْمٌ كَأَلْفِ سَنَةٍ مَا بَيْنَ الْعَصْرِ إِلَي الْعِشَاءِ و قد أوردت مثله بأسانيد في المجلد الخامس و بما رواه السيوطي في الدر المنثور عن عكرمة قال سأل رجل ابن عباس ما هؤلاء الآيات فِي يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ(1)و يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَي الْأَرْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ(2)و يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذابِ وَ لَنْ يُخْلِفَ اللَّهُ وَعْدَهُ وَ إِنَّ يَوْماً عِنْدَ رَبِّكَ كَأَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ‌(3)قال يوم القيامة حساب خمسين ألف سنة و خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ كل يوم ألف سنة و يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَي الْأَرْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ و ذلك‌(4)مقدار السير. و عن عكرمة فِي يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ قال هي الدنيا أولها إلي آخرها يوم مقداره خمسون ألف سنة. لكن فيما زيف به بعض الوجوه الأخر نظر إذ بناء تحقيقه علي تحقق الزمان الموهوم قبل خلق العالم و إن كان تقديره و قسمته بالأيام و الساعات فيمكن أن يقال بعد خلق الكواكب و حركاتها و تعيين الليالي و الأيام و الشهور و الأسابيع يمكن الرجوع القهقري و تعيين جميع ذلك في الأزمنة الماضية تقديرا و تكلف التقدير مشترك بين الوجهين مع أن هذا الوجه أوفق بظواهر أكثر الآيات و الأخبار و أما أن الستة الأيام لا يكون مبالغة في جانب القلة إذا حملت علي أيام الدنيا فليس كذلك بل في خلق السماوات و الأرض مع وفور عظمتهما و اشتمالهما علي أنواع الحكم الدقيقة و المصالح الأنيقة مما يدل علي غاية القدرة و العلم و الحكمة و أما أنه كان يمكن خلقهما في أقل من ذلك الزمان فبين الرضا عليه السلام الحكمة في ذلك فلعله سبحانه جمع بين الأمرين أي عدم الخلق دفعة و قلة الزمان رعاية للأمرين معا و سائر ما ذكره قدس سره إما محض

و مؤید آن است که روزهای کم شده هم به آن مربوط شدند و روزهای آفرینش آن شمرده شدند، و در ضمن آنچه بیان کردیم، رمز این کم کردن، آن طوری که ذکر شد، روشن شد. زیرا اگر این روزها کم نشده بودند یا طور دیگری شده بود، هزار سال از عمر دنیا بر یک روز از روزهای ربانی افزوده می‌شد یا از آن کم می‌شد و آن مخالف این بود که خدای تعالی به ما از برابری آن‌ها،بی‌تردید بنا بر حکمت و مصلحتش، خبر داده است.

سپس بدان که احتساب سال دنیوی قمری به 354 روز بنا بر این است که کسر کمتر از نیم، از روی تساهل، از حساب ساقط می‌گردد و منافات با این ندارد که هشت ساعت و چهل و هشت دقیقه بیشتر است، چنانچه در رصدها ضبط شده است.

بنا بر این، باقیمانده سال ربانی در برابر دنیا هم به مانند این ساعات و دقائق، زمانی اضافی دارد تا برابر باشند، و از این رو لازم می‌شود که شش روز کم شده برای آفرینش دنیا، به اندازه ای کم شود که روی هم از 360 بیشتر نباشد، و مادر تصویر زمان حمل دنیا، به این نکته اشاره کردیم. سخنش پایان یافت. خدا درجه‌اش را بلند کند.

و البته چه خوب گفت و نیکو بیان کرد، محققانه و سودمند بود. اظهار این وجه درست و تأیید آنچه بیان کرد، و همچنین آنچه از اخبار گذشته از قول مجاهد و دیگران آورد، و آنچه صدوق - ره - در علت پنج وقت نماز از پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله روایت کرده، که فرمود: و اما نماز مغرب، آن ساعتی است که خدای عز و جل در آن توبه آدم را پذیرفت و فاصله میان خوردن او از درخت و زمانی که خدای عز و جل توبه‌اش را پذیرفت، سیصد سال از ایام دنیا بود و در ایام آخرت، چون یک روز هزار سال است، آن مدت میان عصر است تا عشاء؛ و من مانند آن را به چند سند در مجلد پنجم روایت کردم.


1) المعارج: 4.

2) السجدة: 5.

3) الحجّ: 47.

4) في المخطوطة: قال ذلك.

استبعاد أو مقايسة بعض المخلوقات ببعض و كلاهما مما لا وقع له في هذا المقام. و أما الاختزال فيمكن أن يكون غرضه عليه السلام الإشارة إلي علة شيوع هذا الاصطلاح أي إطلاق السنة في عرف الشرع و العرف العام علي ثلاثمائة و ستين مع أنها لا توافق السنة الشمسية و لا القمرية بأنها مطابقة للسنة الأولي من خلق العالم إذا حسبت من ابتداء الخلق و أما السنة القمرية فهي مبنية علي حركة القمر بعد وجوده و الستة المتقدمة المصروفة في خلق العالم مختزلة منها و سيأتي لذلك مزيد تحقيق في محله إن شاء الله تعالي.

ثم اعلم أنه قد تكلم كثير من الناس من الفرق المتشتتة في قدر زمان عمر الدنيا فأكثر اليهود بل سائر أهل الكتاب مالوا إلي تقليله بأمور خطابية لا ترتضيها العقول السليمة و جمهور الهنود بالغوا في تكثيره بخيالات حسابية تتنفر عنها الطبائع المستقيمة و أما مشاهير قدماء الحكماء و جماهير عظماء الأحكاميين فقد توسطوا في ذلك و لكن تفرقوا إلي أقوال شتي و حكي أبو معشر البلخي في كتابه المسمي بسر الأسرار عن بعض أهل هند أن الدور الأصغر ثلاثمائة و ستون سنة و الأوسط ثلاثة آلاف و ستمائة سنة و الأكبر ثلاثمائة و ستون ألف سنة و لعل المراد بالدور الأكبر زمان عمر الدنيا و بالسنة السنة الشمسية فيطابق ما اعتمد عليه جمع من أعلام المنجمين من قول حكماء فارس و بابل أن سني عمر العالم ثلاثمائة و ستون ألف سنة شمسية كل سنة ثلاثمائة و خمسة و ستون يوما و خمس عشرة دقيقة و اثنتان و ثلاثون ثانية و أربع و عشرون ثالثة و مستندهم في ذلك علي نقل أبو معشر من‌(1)أهل فارس أن الكواكب السبعة في أول خلق الدنيا كانت مجتمعة في أول الحمل و يكون اجتماعها في آخر زمان بقائها في آخر الحوت و زمان ما بينهما ثلاثمائة و ستون ألف سنة من تلك السنين و أما مستندهم في الاجتماع المذكور علي نحو ما تصوروه في المقامين فغير معلوم.

ثم اعلم أن هذه الخيالات و الروايات و إن لم يكن مبتنية علي أصل متين

و (این قول) به آنچه سیوطی در الدر المنثور از عکرمه روایت کرده تأیید می‌شود که گفت: مردی از ابن عباس پرسید، این آیه‌ها:{در روزی که پنجاه هزار سال اندازه دارد.}(2)و {تدبیر می‌کند کار را از آسمان به سوی زمین، سپس بر می‌آید به سوی آن در روزی که مقدارش آن چنان که شما [آدمیان] برمی‌شمارید، هزار سال است.}(3)و {شتاب می‌کنند به عذاب و هرگز خدا خلف وعده نمی‌کند و در حقیقت یک روز [از قیامت] نزد پروردگارت مانند هزار سال است از آنچه می‌شمرید.}(4)چه معنایی دارند؟ در پاسخ گفت: روز قیامت پنجاه هزار سال است، و آفرینش آسمانها و زمین در شش روز است که هر روزی هزار سال است، و تدبیر می‌کند کار را از آسمان به سوی زمین سپس به سوی او بالا می‌رود، در روزی که اندازه‌اش هزار سال است، این اندازه مسافت و سیر است. و عکرمه درباره{در روزی که مقدارش پنجاه هزار سال است.}گفت: این دنیا است و از اول تا آخرش یک روز است که مقدار آن پنجاه هزار سال است.

ولی در انتقادی که از وجوه دیگر کرده است، اعتراض هست زیرا بناء تحقیق او بر اساس تحقیق زمانی موهوم پیش از خلق جهان است، گرچه آن را به ایام و ساعت اندازه کرده، پس ممکن است گفته شود: پس از خلق اختران و حرکات آنان و تشخیص شب‌ها و روزها و ماه‌ها و هفته‌ها، ممکن است به عقب برگشت و همه این ازمنه را در گذشته فرض کرد، و تکلف این فرض در هر دو وجه مشترک است، با اینکه این وجه با ظاهر آیات و اخبار موافق‌تر است.

و اما اینکه شش روز دنیوی، مبالغه در کمی وقت نیست، درست نیست: زیرا آفرینش آسمان‌ها و زمین با این عظمت و داشتن انواع حکم دقیق و مصالح چشمگیر در شش روز دنیوی، دلیل نهایت قدرت و علم و حکمت است .

اما امام رضا (ع) حکمت امکان آفرینش آن‌ها در مدت کمتری را بیان کرده و شاید که خدای سبحان میان دو موضوع، یعنی نیافریدن یک‌باره و کم کردن زمان خلقت، برای رعایت هر دو مصلحت جمع کرده، وسایر گفته‌هایش یا به سبب بعید بودن است و یا مقایسه مخلوقات به همدیگر که در اینجا اهمیتی ندارند.


1) عن( خ).

2) . سجده / 4

3) . سجده / 5

4) . حج / 47

لكنها مما يرفع استبعادات الأوهام عن الأخبار الواردة في الرجعة و طول امتداداتها فإنها أيضا داخلة في زمان عمر الدنيا فإذا حسبت تلك الأزمان مع ما ورد في بعض الأخبار من أزمنة كون غير آدم و أولاده في الأرض يصير قريبا مما ذكر بعض هؤلاء الجماعة و بالجملة كل من الأمرين مما يصلح أن يصير سببا لرفع الاستبعاد عن الآخر .

ثم إن بعض المتصدين لحل هذا الخبر سلك مسلكا أوحش و أغرب حيث قال السنة في العرف تطلق علي الشمسية التي هي عبارة عن عود الشمس بحركتها الخاصة لها إلي الوضع الذي فرض أولا كأول الحمل مثلا الذي يتساوي عند حلولها فيه زمان الليل و النهار تقريبا بعد أن كان الليل أطول في معظم المعمورة و علي القمرية التي هي عبارة عن عود القمر إلي وضعه المفروض أولا مع الشمس في سمت الحركة اثنتا عشرة مرة كل مرة تسمي شهرا و قد علم بالتجربة و الرصد أن زمان الأولي يكون ثلاثمائة و خمسة و ستين يوما و كسرا من يوم و زمان الثانية ثلاثمائة و أربعة و خمسين يوما و كسرا و لو فرض فارض كون الشمس أسرع حركة بحيث تتم دورتها في ثلاثمائة و ستين بلا زيادة و نقصان و القمر بحاله يكون مقدار السنة القمرية أيضا ثلاثمائة و ستين يوما كل شهر ثلاثون يوما كما لا يخفي علي المحاسب و حينئذ لم يكن اختلاف بين السنة القمرية و الشمسية لكن قد جعل الله سبحانه زمان الشمسية أكثر من ذلك بقريب من ستة أيام و زمان القمرية أنقص بنحو ذلك لمصالح تعود إلي مخلوقاته في السماوات و الأرضين ينتظم بها النظام الأكمل الذي لا يعلم كنهه إلا هو فلعل هذا هو المراد من جعل السنة ثلاثمائة و ستين و حجز الستة الأيام عنها بل لا ينقبض العقل من أن يكون المراد بخلق السماوات و الأرض في ستة أيام ذلك أعني علي اختلاف نظام لحركة السماويات خصوصا النيرين اللذين قدرت بهما الشهور و الأعوام و الليالي و الأيام و غير ذلك من مصالح الأنام قدر ذلك الاختلاف ستة أيام في كل سنة فليتفكر جدا في ذلك انتهي.

و اما کنار زدن شش روز از شماره سال، شاید غرض امام علیه السّلام اشاره به علت شایع شدن این اصطلاح در عرف باشد که سال را در نزد متشرعین و عرف عوام 360 روز می‌دانند، با اینکه نه مطابق سال شمسی است و نه قمری؛ و امام فرموده است، این اصطلاح موافق سال اول خلقت است، اگر از آغاز آفرینش حساب شود. و اما سال قمری بر اساس حرکت ماه پس از خلق آن است و شش روز گذشته که در آفرینش عالم مصرف شده، از آن

کم شده است. و در جای خود جهت تحقیق بیشتر خواهد آمد، ان شاء اللَّه تعالی.

بسیاری از فرقه‌های مختلف در اندازه عمر دنیا سخن گفته‌اند. اکثر یهودیان و سایر اهل کتاب با خیال پردازی که مورد پذیرش عقل صحیح و سالم نیست آن را کم شمرده‌اند، و بیشتر هندوها به خیال خود در اندازه آن مبالغه کرده‌اند که طبع سلیم از آن گریزان است. ولی مشاهیر حکمای قدیم و گروه بزرگان منجمین، میانه رو هستند و به چند دسته شدند: ابو معشر بلخی در کتاب سر الاسرار خود از برخی هندی‌ها نقل کرده که دور اصغر 360 سال است و دور اوسط 3600 سال و دور اکبر 360000 سال. و شاید مقصود از دور اکبر عمر دنیا باشد و سال سال شمسی است و با گفته جمعی از بزرگان و همچنین با گفته حکماء فارس و بابل که عمر دنیا 360000 سال شمسی است، و هر سالی 365 روز و 15 دقیقه و 32 ثانیه و 24 صدم ثانیه است، تطبیق می‌کند

و دلیل آن‌ها - چنانچه ابو معشر از اهل فارس نقل کرده - این است که هفت ستاره سیار در آغاز خلق دنیا در اول حمل گرد هم بودند و در آخر دنیا در آخر حوت گرد هم جمع می‌شوند و فاصله این دو 360000 سال از آن سال‌هاست؛ و اما دلیلشان در اجتماع مذکور که تصور کردند، معلوم نیست .

و أورد عليه بوجوه :

الأول أن كون سرعة الشمس علي الوجه المذكور مستلزمة لكون السنة القمرية أيضا ثلاثمائة و ستين يوما إنما يكون حقا إذا كان زيادة أيام الشمسية علي ثلاثمائة و ستين موافقة لنقصان أيام القمرية عنه حقيقة و ليس كذلك فإن الأول لا يزيد علي خمسة أيام و ربع يوم في شي‌ء من الأرصاد المتداولة و الثاني يزيد علي خمسة أيام و خمسة أثمان يوم بالاتفاق فأقل ما به التفاوت يزيد علي تسع ساعات فالصواب أن تفرض سرعتها بقدر نصف التفاوت بين زماني السنتين حتي يتساويا و يرتفع التفاوت عما بينهما بالكلية كما هو المقصور و ما يلزم حينئذ من عدم بلوغ شي‌ء منهما إلي السنتين حقيقة بل يكون أقل منه بنحو خمس ساعات فالأمر فيه سهل فإنه لا ينافي إطلاق الستين عليه عرفا.

الثاني أن كون السنة ثلاثمائة و ستين يوما في الحديث إخبار عن الواقع سواء حمل الخلق علي معني الإيجاد أو التقدير و علي ما ذكره أمر فرضي لا وقوع له أصلا.

الثالث أن المراد بالأيام المختزلة عن أيام السنة إذا كان هذه الأيام فكيف يتصور أن يكون بعضها لأجل الأرض و بعضها لأجل السماء كما يظهر من بعض الآيات بل غاية ما يتصور أن يكون لها مدخل في النظام المقصود بالنسبة إلي الجميع.

الرابع أن هذا المعني لهذه الأيام لا يوافق شيئا من الروايات الدالة علي تعيين يوم من أيام الأسبوع لخلق كل من المخلوقات المذكورة.

«187»

مَجْمَعُ الْبَيَانِ، نَقْلًا مِنْ تَفْسِيرِ الْعَيَّاشِيِّ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْأَشْعَثِ بْنِ حَاتِمٍ قَالَ: كُنْتُ بِخُرَاسَانَ حَيْثُ اجْتَمَعَ الرِّضَا عليه السلام وَ الْفَضْلُ بْنُ سَهْلٍ وَ الْمَأْمُونُ فِي الْإِيوَانِ الْحِيرِيِّ بِمَرْوَ فَوُضِعَتِ الْمَائِدَةُ فَقَالَ الرِّضَا عليه السلام إِنَّ رَجُلًا مِنْ بَنِي إِسْرَائِيلَ سَأَلَنِي بِالْمَدِينَةِ فَقَالَ النَّهَارُ خُلِقَ قَبْلُ أَمِ اللَّيْلُ فَمَا عِنْدَكُمْ قَالَ فَأَدَارُوا الْكَلَامَ وَ لَمْ يَكُنْ عِنْدَهُمْ فِي ذَلِكَ شَيْ‌ءٌ فَقَالَ الْفَضْلُ لِلرِّضَا عليه السلام أَخْبِرْنَا بِهَا أَصْلَحَكَ اللَّهُ قَالَ نَعَمْ مِنَ الْقُرْآنِ أَمْ مِنَ الْحِسَابِ قَالَ لَهُ الْفَضْلُ مِنْ جِهَةِ

و بدان که این وهمیات و روایات گر چه بر پایه درستی استوار نیستند ولی مایه رفع استبعاد ذهنها از اخبار وارده در باب رجعت و دوره زمانی آن است زیرا آن دوره هم از عمر دنیا است. و وقتی این زمانه‌ها را حساب کنی و با اخباری که حاکی از زمان‌هایی است که موجوداتی غیر آدم و اولادش در زمین زیسته‌اند مقایسه کنی، نزدیک به گفته این گروه می‌شود و خلاصه هر دو، رفع استبعاد از همدیگر می‌کنند.

برخی کسانی که در صدد حل این خبر برآمده، راه دورتری رفته و گفته‌اند: سال در عرف، یکی شمسی است که عبارت از فاصله برگشت خورشید به حرکت خاصه خود به جایی است که اول فرض شود، مثلا اول حمل که شب و روز تقریبا در آن برابر هستند پس از اینکه شب در قسمت اکثر آبادان زمین بلندتر از روز بود. دوم قمری است و آن دوازده دور ماه است تا به آنجایی برگردد که اول با خورشید فرض شده و هر دور چرخش آن یک ماه قمری است و از تجربه و از رصد معلوم شده که مدت اولی 365 روز و یک روز کمتر است و مدت دومی حدود 354 روزاست.

و اگر کسی فرض کند، اگر خورشید سریع‌تر حرکت کند تا دوره خود را در 360 روز بی‌کم و کاست طی کند و ماه به حال خود باشد، اندازه سال قمری هم 360 روز می‌شود و هر ماهی سی روز، چنانچه بر محاسبه‌گر پوشیده نیست و در این صورت اختلافی میان سال شمسی و سال قمری نمی‌ماند ولی خداوند دوره سال شمسی را قریب شش روز بیشتر کرده و سال قمری را به همان اندازه کم کرده، برای مصالح مخلوقاتش در آسمان‌ها و زمین و تحقق نظام کاملتری که سِرّش را جز خودش نمی‌داند.

و شاید مقصود از اینکه سال در اصل 360 روز بوده و شش روز از آن کم شده، همین باشد، و از نظر عقلی بعید نیست که مقصود از اینکه آسمان‌ها و زمین در شش روز آفریده شدند هم همین باشد، یعنی بر پایه اختلاف شش روزه حرکت اجرام آسمانی و خصوصاً دو جرم نورانی که ماه و سال و شب و روز با آن‌ها اندازه‌گیری می‌شوندو طبق مصالح و نیازهای مردم آفریده شدند و این اختلاف در هر سالی شش روز است و خوب در این باره بیاندیش!

و به چند وجه بر این مسأله ایراد وارد دانسته‌اند:

1.

تطبیق سال شمسی و قمری با فرض اینکه خورشید شش روز سریع‌تر حرکت کند، در صورتی است که فزونی ایام سال شمسی مطابق 360 روز، درست موافق کمتر بودن ماه قمری از آن باشد، با اینکه چنین نیست زیرا مدت بیشتر بودن اولی، بیش از پنج روز و ربعی نیست و فزونی دومی پنج روز و پنج ثمن روز است و ما به التفاوت آن بیش از نه ساعت است، پس باید سرعت حرکت خورشید را نصف تفاوت میان دو سال فرض کرد تا درست باشد و در این صورت، هیچ کدام به اندازه سال تمام نمی‌رسند بلکه در حدود پنج ساعت کمتر می‌شوند و آن سهل است زیرا با اطلاق شصت روز در عرف منافات ندارد.

2.

سیصد و شصت روز در حدیث، خبر دادن از یک واقعیت است، خواه خلق به معنی ایجاد باشد یا تقدیر و اندازه‌گیری، و با تکیه بر آنچه او ذکر کرد، یک امر فرضی صرف است که اصلا واقعیت ندارد.

3.

اگر مقصود از روزهای کاسته شده از روزهای سال، ایام اختلاف میان سال شمسی و قمری است، چگونه تصور می‌شود که برخی برای زمین باشد و برخی برای آسمان چنانچه از بعضی آیات استفاده می‌شود، بلکه نهایت امر این است که دخالتی در نظام مقصود درباره همه دارند.

4.

این معنا برای این ایام، مطابق با هیچ کدام از روایاتی نیستند که دلالت بر تعیین روزی مشخص برای آفرینش یکی از مخلوقات مذکور دارند.

روایت187.

مجمع البیان: اشعب بن حاتم گفت: ما در خراسان بودیم، در آنجا که امام رضا علیه السّلام با فضل بن سهل و مامون در ایوان حیری مرو گرد هم بودند و سفره غذا گستردند. امام رضا علیه السلام فرمود: مردی از بنی اسرائیل در مدینه از من پرسید، روز جلوتر خلق شده یا شب؟ جواب شما چیست؟ گفت: به حاشیه رفتند و جوابی نداشتند و فضل به امام رضا علیه السّلام گفت: ما را آگاه کن. فرمود: بسیار خوب، از قرآن پاسخ دهم یا با حساب و ریاضیات؟ فضل گفت: از حساب.

الْحِسَابِ فَقَالَ قَدْ عَلِمْتَ يَا فَضْلُ أَنَّ طَالِعَ الدُّنْيَا السَّرَطَانُ وَ الْكَوَاكِبُ فِي مَوَاضِعِ شَرَفِهَا فَزُحَلُ فِي الْمِيزَانِ وَ الْمُشْتَرِي فِي السَّرَطَانِ وَ الشَّمْسُ فِي الْحَمَلِ وَ الْقَمَرُ فِي الثَّوْرِ وَ ذَلِكَ‌(1)يَدُلُّ عَلَي كَيْنُونَةِ الشَّمْسِ فِي الْحَمَلِ مِنَ‌(2)الْعَاشِرِ مِنَ الطَّالِعِ فِي وَسَطِ السَّمَاءِ فَالنَّهَارُ خُلِقَ قَبْلَ اللَّيْلِ وَ أَمَّا فِي الْقُرْآنِ فَهُوَ فِي قَوْلِهِ تَعَالَي لَا الشَّمْسُ يَنْبَغِي لَها أَنْ تُدْرِكَ الْقَمَرَ وَ لَا اللَّيْلُ سابِقُ النَّهارِ(3)أَيْ قَدْ سَبَقَهُ النَّهَارُ.

كتاب النجوم، للسيد بن طاوس بأسانيده عن محمد بن إبراهيم النعماني عن محمد بن همام عن محمد بن موسي بن عبيد عن إبراهيم بن أحمد اليقطيني عن ابن ذي العلمين: مثله‌(4)

و بأسانيده إلي كتاب الواحدة لابن جمهور العمي بإسناده: مثله .

تحقيق و توضيح: اعلم أنه أورد علي هذا الخبر إشكالات :

الأول أن الظلمة التي تحصل منها الليل عدم النور الذي يحصل منه النهار و عدم الحادث مقدم علي وجوده.

و الجواب أن الظلمة ليست عدما مطلقا بل عدم ملكة إذ هي عدم النور عما من شأنه أن يكون نيرا و مثله يمكن أن يكون مقدما و مؤخرا و الحاصل هنا أن أول خلق العالم هل كان نهارا أم ليلا.

الثاني أن عند خلق الشمس لا بد أن يكون في بعض الأرض ليلا و في بعضها نهارا فلا تقدم لأحدهما علي الآخر.

و الجواب أن السؤال عن معظم المعمورة هل كان الزمان فيها ليلا أم نهارا فلا ينافي وجود الليل فيما يقاطرها.

الثالث ما المراد بطالع الدنيا فإن كل نقطة من نقاط الأرض لها طالع و

فرمود: ای فضل! تو می دانی که طالع دنیا سرطان است در حالی که ستارگان در موضع شرف خود بودند، پس زحل در میزان بوده، و مشتری در سرطان و خورشید در حمل، و ماه در ثور و این دلالت دارد که خورشید در حمل بود و در دهمین درجه طالع در میانه آسمان، پس روز پیش از شب خلق شده، و اما در قرآن هم خدا فرموده: «لا الشمس ینبغی لها أن تدرک القمر و لا اللیل سابق النّهار»،(5){نه خورشید را سزد که به ماه رسد و نه شب بر روز پیشی جوید.}یعنی روز پیش از او بوده است.

در کتاب النجوم سید بن طاوس از ابن ذی العلمین مانند آن را آورده و نیز با چند سند در کتاب الواحده ابن جمهور عمّی مانند آن

آورده شده است.

تحقیق و توضیح: بر این خبر اشکالاتی وارد است:

1. ظلمتی که شب از آن حاصل شود، نبودن نور است که روز از آن پدید می‌شود و عدم حادث، مقدم بر وجود آن است.

جواب: ظلمت عدم مطلق نیست بلکه عدم ملکه است یعنی تاریکی در جای نور، و به این معنا ممکن است مقدم باشد بر روز یا مؤخر، و حاصل این است که آغاز آفرینش جهان روز است نه شب.

2. هنگامی که خورشید آفریده شد، ناچار در یک روی زمین شب است و در یک روی آن روز و هیچ کدام بر دیگری مقدم نیست.

جواب: مقصود از سؤال، مکان و آبادی‌های بزرگ و وسیع جهان است که در آغاز شب بوده یا روز، نه همه روی زمین.

3. مقصود از طالع دنیا چیست؟ زیرا هر نقطه‌ای از زمین یک طالعی دارد،

1) في المصدر: فذلك.

2) في المخطوطة: في العاشر.

3) يس: 40.

4) لم نجد ترجمة رجال السند في شي‌ء من تراجم العامّة و الخاصّة.

5) . یس / 40

كل نقطة من نقاط منطقة البروج طالع أفق من الآفاق.

و الجواب أنه يمكن أن يكون المراد بطالع الدنيا طالع قبة الأرض أي موضع من الربع المسكون في وسط خط الإستواء يكون طوله من جانب المغرب علي المشهور أو المشرق علي رأي أهل الهند تسعين درجة و قد تطلق علي موضع من الأرض يكون طوله نصف طول المعمورة منها أعني تسعين درجة و عرضه نصف أرض المعمورة منها أي ثلاثا و ثلاثين درجة تخمينا و من خواص القبة أنه إذا وصلت الشمس فيها إلي نصف النهار كانت طالعة علي جميع بقاع الربع المسكون نهارا فظهرت النكتة في التخصيص و يمكن أن يكون الطالع هنا بالقياس إلي الكعبة لأنها وسط الأرض خلقا و شرعا و شرفا.

الرابع كون الكواكب في مواضع شرفها لا يستقيم علي قواعد المنجمين و اصطلاحاتهم إذ عطارد شرفه عندهم في السنبلة و شرف الشمس في الحمل و لا يبعد عطارد عن الشمس بهذا المقدار و لقد خبط الطبري‌(1)و غيره في ذلك فحكموا بكون عطارد أيضا حينئذ في الدرجة الخامسة عشر من السنبلة نقلا من جماهير الحكماء.

و الجواب أنه عليه السلام يمكن أن يكون بني ذلك علي ما هو المقرر عنده لا ما زعمه المنجمون في شرف عطارد أو يقال إن عطارد مستثني من ذلك و أحال ذلك علي ما هو المعلوم عندهم أو يقال المراد بالكواكب الأربعة المفصلة اعتمادا علي ذكرها بعده.

الخامس أن المقرر في كتب الأحكام في بحث القرانات أن السبعة كانت مجتمعة في أول الحمل و لو فرض أنهم أخطئوا في ذلك كان علي الفضل و سائر الحضار المتدربين في صنعة النجوم أن يسألوا عن ذلك و يراجعوا فيه و لم ينقل منهم ذلك.

و الجواب أنهم ليسوا متفقين في ذلك كما يظهر من الطبري و غيره فلعل

و هر نقطه از نقاط منطقة البروج، طالع یکی از آفاق جهان است.

جواب: ممکن است مقصود از طالع دنیا، طالع قبه زمین باشد یعنی جایی از ربع مسکون در وسط خط استواء که طول آن از طرف شرق و غرب بنا به نظر هندی‌ها نود درجه است و شاید که مقصود از آن نقطه‌ای از زمین باشد به طول نود درجه و عرض تقریباً 33 درجه که وسط اقالیم سبعه است و خاصیتش این است که چون خورشید به نصف النهارش برسد،در روز به همه جای ربع مسکون می‌تابد و همین نکته تخصیص آن است، و ممکن است طالع در اینجا از نظر کعبه باشد که وسط زمین است از نظر خلقت و شرع و مکان .

4.

«ستارگان سبعه در جا و موضع شرف خود بودند»، بنا بر قواعد و اصطلاح منجمان درست نیست، زیرا موضع شرف عطارد در سنبله است و موضع شرف خورشید در حمل، و عطارد هیچ وقت به اندازه نیم دایره از خورشید دور نمی‌شود، و طبری و دیگران در این باره به خطا رفته‌اند که گفته‌اند، عطارد در این هنگام در درجه پانزدهم سنبله بوده است، به نقل از بسیاری از حکماء.

جواب: ممکن است این قضاوت طبق عقیده خود او در باره شرف عطارد باشد، نه طبق عقیده منجمان. یا گفته شود که منظور عطارد نبوده و استثنا شده، چون حال او معلوم بوده. یا مقصود، شرف چهار ستاره‌ای است که بعد از آن نام برده، نه همه ستاره ها.

5.

در کتب احکام نجوم در بحث قرانات کواکب بیان شده است که کواکب سبعه هنگام خلق جهان همه در اول حمل بودند نه اینکه هر کدام در شرف خود، و اگر فرض شود که خطاء گفته‌اند، باید فضل و دیگران از اساتید علم نجوم که حضور داشتند، در این باره پرسشی کنند و مراجعه کنند و از آن‌ها چنین چیزی نقل نشده است.

جواب: همه منجمان در این باره هم‌عقیده نیستند چنانچه از طبری و دیگران روشن است، و شاید فضل و


1) في المخطوطة: و لقد خبط الطبريّ في تاريخه.

الفضل و غيره ممن حضر المجلس كان يسلك هذا المسلك و ربما يقال لعل الراوي سها أو خبط في فهم كلامه عليه السلام و كان ما قاله عليه السلام هو أن الكواكب كانت مع الشمس في شرفها و الضمير في شرفها كان للشمس لا للكواكب فاشتبه عليه و زعم أن الضمير للكواكب ففصل كما تري.

و أقول علي ما ذكرنا لا حاجة إلي تحريف الحديث و نسبة السهو إلي الراوي و ما ذكروه ليس مستندا إلي حجة و أكثر أقاويلهم في أمثال ذلك مستندة إلي أوهام فاسدة و خيالات واهية كما لا يخفي علي من تتبع زبرهم.

قال أبو ريحان‌(1)فيما عندنا من تاريخه في سياق ذكر ذلك و بكل واحد من الأدوار تجتمع الكواكب في أول الحمل بدءا و عودا و لكنه في أوقات مختلفة فلو حكم علي أن الكواكب مخلوقة في أول الحمل في ذلك الوقت أو علي أن اجتماعها فيه هو أول العالم أو آخره لتعرف دعواه تلك عن البينة و إن كان داخلا في الإمكان و لكن مثل هذه القضايا لا تقبل إلا بحجة واضحة أو مخبر عن الأوائل و المبادي موثوق بقوله متقرر في النفس صحة اتصال الوحي و التأييد به فإن

دیگر حاضران مجلس، این عقیده مخالف را داشتند، و بسا گفته‌اند که شاید راوی در نقل و فهم کلام امام علیه السّلام اشتباه کرده، و گویا امام فرموده: کواکب با خورشید در شرف آن همراه بودند و ضمیر در شرف به خورشید برمی‌گردد نه به کواکب. و راوی اشتباه کرده و شرف را برای همه کواکب فهمیده، نه خصوص خورشید.

به نظر من: بنا بر آنچه ما ذکر کردیم، نیازی به تحریف حدیث و نسبت سهو و اشتباه به راوی نیست، و آنچه آن‌ها گفته‌اند دلیل موجّهی ندارد و بیشتر گفته‌هایشان از این نمونه‌ها هستند و مبتنی است بر اوهام فاسد و خیالات واهی و بی‌مایه، همان‌طور که بر کسی که نوشته‌هاشان را خوب بررسی نماید، پوشیده نیست.

ابوریحان در کتاب تاریخ خود که در دست ما است، در این زمینه می‌گوید: در هر دوری، کواکب سبعه در اول گرد هم می‌آیند، چه در آغاز و چه در برگشت، ولی نه در اوقات مختلفه؛ ولی ادعای اینکه کواکب در آغاز خلقت همه در اول حمل خلق شدند یا اینکه گرد آمدنشان در آنجا آغاز عالم یا انجام آن است، دلیلی ندارد و اگر چه ممکن است ولی این مسائل باید با حجت و بیّنه روشن یا مبادی مورد اعتماد و دست اول همراه باشند که مستند به وحی است تا در دل بنشیند،


1) ابو ريحان محمّد بن أحمد البيروني الخوارزمي الحكيم، الرياضي، الطبيب، المنجم المعروف، كان فليسوفا عالما بالفلسفة اليونانية و فروعها و فلسفة الهنود، و برع في علم الرياضيات و الفلك، بل قيل انه أشهر علماء النجوم و الرياضيات من المسلمين، كان معاصرا لابن سينا و كان بينهما مراسلات و ابحاث، كان اصله من« بيرون» بلد في السند و سافر الي بلاد الهند أربعين سنة اطلع فيها علي علوم الهنود و اقام مدة في« خوارزم» و كان أكثر اشتغاله في النجوم و الرياضيات و التاريخ، و خلف مؤلّفات نفيسة منها« الآثار الباقية عن القرون الخالية» في التاريخ الفه لشمس المعالي قابوس حكي انه كان مكبا علي تحصيل العلوم متفننا في التصنيف لا يكاد يفارق يده القلم و عينه النظر و قلبه الفكر، و كان مشتغلا في جميع أيّام السنة الا يوم النيروز و المهرجان. و حكي عن الشيخ صلاح الدين الصفدي انه قال: كان أبو ريحان البيروني حسن المعاشرة، لطيف المحاضرة، خليعا في الفاظه، عفيفا في أحواله لم يأت الزمان بمثله علما و فهما. توفّي سنة( 430) تقريبا.

من الممكن أن تكون هذه الأجسام‌(1)متفرقة غير مجتمعة وقت إبداع المبدع لها و إحداثه إياها و لها هذه الحركات التي أوجب الحساب اجتماعها في نقطة واحدة في تلك المدة انتهي.

السادس أن الاستدلال بالآية لا يتم إذ يمكن أن يحمل قوله تعالي وَ لَا اللَّيْلُ سابِقُ النَّهارِ علي أن الليل لا يأتي قبل وقته المقرر و زمانه المقدر كما أن الشمس لا تطلع قبل أوانها و كل من الليل و النهار لا يأتي أحدهما قبل تمام الآخر كما سيأتي بيانه في تفسير الآية.

و الجواب أنه عليه السلام بني الاستدلال علي ما علم من مراده تعالي في الآية و كان عليه السلام عندهم مأمونا مصدقا في ذلك.

السابع أن ما تقدم نقلا من السيوطي عن ابن عباس ينافي ذلك حيث حكم بتقدم الليل علي النهار و ما ينقل عن التوراة موافقا لذلك أيضا ينافيه.

و الجواب أن حديث ابن عباس لا يعارض به كلام الإمام عليه السلام المنقول من الأصول المعتبرة و كذا نقل التوراة لم يثبت و لو ثبت فأكثرها محرفة لا يعتمد عليها و ربما يجاب بأن حدوث النور إنما هو بعد الظلمة فالظلمة مقدمة علي النور لكن طالع خلق الدنيا يعني طالع دحو الأرض كان هو السرطان و الشمس حينئذ في الحمل في العاشر علي ما ذكره الإمام عليه السلام فأول الأوقات في دحو الأرض هو الظهر و لذا سميت صلاة الظهر بالصلاة الأولي كما سميت بالوسطي أيضا عند كثير من العلماء و إنما فسر طالع الدنيا بطالع دحو الأرض لأن خلق الأرض مقدم علي خلق السماء لكن دحوها مؤخر جمعا بين الآيات انتهي.

و أقول

يمكن حمله علي ابتداء خلق الكواكب فإن حصول النهار إنما هو عنده و الحاصل أنه تم خلق أجزاء الدنيا حين كون السرطان علي الأفق الشرقي بالنسبة إلي قبة الأرض فإذا رجعت علي توالي البروج و عددت ستة من تحت الأرض و ثلاثة من فوقها كان العاشر و هو الحمل علي سمت الرأس فإذا كانت الشمس فيه يكون

زیرا ممکن است این کواکب هنگام آفرینش عالم و خود آن‌ها گرد هم نباشند و دارای حرکاتی باشند که طبق حساب این دوران، آن‌ها را در یک جا فراهم‌سازد.

6. استدلال به آیه تمام نیست زیرا ممکن است مقصود از گفته خدای تعالی:{نه شب بر روز پیشی جوید.} این باشد که از نظم و زمان مقدر و مقرر خود تجاوز نمی‌کند و بر روز پیشی نمی‌گیرد، به طوری که نظم شبانه‌روزی مختل شود، چنانچه خورشید هم پیش از وقت مقرر خود طلوع نمی‌کند.هر یک از شب وروز پیش از اتمام دیگری ظاهر نمی‌شوند، همانطور که در تفسیر آیه خواهد آمد.

جواب: استدلال امام علیه السلام بر اساس علم و آگاهی‌ای بوده که از مراد و مقصودخداوند در آیه داشته و امام علیه السلام از نظر آنان مورد اطمینان و مورد تأیید بوده است.

7. به نقل از سیوطی از ابن عباس حدیثی بیان شد که شب پیش از روز خلق شده و از تورات هم چنین نقل شده است و مخالف با این حدیث است.

جواب: حدیث ابن عباس در عرض کلام امام علیه السّلام نیست و در برابر آن اعتباری ندارد و نقل از تورات قابل اثبات نیست و ثابت هم که بشود، بیشتر تورات تحریف شده و مورد اعتماد نیست، و چه بسا جواب داده شده که حدوث نور پس از ظلمت است و ظلمت بر نور پیشی دارد، ولی طالع خلق دنیا و کشش و گسترانیدن زمین در سرطان بوده و در آن هنگام خورشید در حمل بوده و حمل در درجه عاشر و ظهر بوده، چنانچه امام علیه السّلام فرموده، و آغاز کشش و گسترانیدن زمین ظهر بوده است و به این مناسبت نماز ظهر را نماز نخست گفته‌اند و کما اینکه نزد بیشتر علماءنماز وُسطی نامیده شده، و طالع دنیا را همان طالع دحو و گسترانیدن زمین تفسیر کرده‌اند برای آنکه خلق اصل زمین پیش از آسمان بوده، ولی کشیدن و گسترانیدن آن بعد از خلق آسمان؛ برای جمع کردن میان آیات .

مؤلف

ممکن است حدیث امام رضا (ع) را به آغاز آفرینش کواکب سبعه حمل نمود چون روز با آن محقق شده و حاصل این است که آفرینش اجزاء جهان وقتی بوده که سرطان نسبت به قبه زمین در افق مشرق بوده، و چون بروج را از زیر زمین به طور متوالی حساب و شماره بکنی، شش تا در زیر زمین قرار دارد و سه تا بالای زمین و دهمی همان حمل می‌شود که بالای سر قرار می‌گیرد و چون خورشید در شرف خود بود که حمل است،


1) في المخطوطة: الاجرام.

بالنسبة إلي أكثر المعمورة نهارا كما عرفت فالنهار في أول الخلق بالنسبة إلي المعمورة التي هي مسكن أشرف الخلق مقدم علي الليل ثم إنه يحتمل أن يكون ذكر هذه المصطلحات التي لم تجر عادتهم عليهم السلام بذكرها و إجراء الكلام علي قواعد النجوم التي نفوها و زيفوها كما ستعلم إن شاء الله إلزاما علي الفضل المشهور في تلك الصناعة و إظهارا لعلمهم عليهم السلام بجميع العلوم و الاصطلاحات و قد يقال إن تلك الكواكب لما كانت في ابتداء خلق العالم في مواضع مخصوصة مضبوطة عند أهل العلم أخذا عن الأنبياء و الحجج عليهم السلام فبعد ما أخذ المنجمون بعض ذلك عنهم زعموا أنها لتلك الخصوصية كانت أحسن مواضع تلك الكواكب فسموها شرفا لها ثم سموا المواضع التي تقابلها هبوطا لها توهما منهم أنها عند كونها فيها هابطة من تلك المنزلة و الشرف جدا و أما ما فات منهم أخذه عن أهل العلم كموضع عطارد مثلا عينوه من عند أنفسهم بخيالات شعرية مذكورة في كتبهم.

ثم إن بعض الناس توهموا أن هذا الحديث مؤيد لكون اليوم من الزوال إلي مثله كما اعتبره المنجمون لسهولة الحساب و لا يخفي وهنه علي أولي الألباب و بعد اللتيا و التي فدلالة الحديث علي حدوث أكثر ما يزعمه الحكماء قديما من أجزاء العالم بين لا يحتاج إلي البيان.

«188»

كِتَابُ الْمُحْتَضَرِ، لِلْحَسَنِ بْنِ سُلَيْمَانَ مِمَّا رَوَاهُ مِنْ كِتَابِ الْخُطَبِ لِعَبْدِ الْعَزِيزِ بْنِ يَحْيَي الْجَلُودِيِّ قَالَ: خَطَبَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام فَقَالَ سَلُونِي فَإِنِّي لَا أُسْأَلُ عَنْ شَيْ‌ءٍ دُونَ الْعَرْشِ إِلَّا أَجَبْتُ فِيهِ لَا يَقُولُهَا بَعْدِي إِلَّا جَاهِلٌ مُدَّعٍ أَوْ كَذَّابٌ مُفْتَرٍ فَقَامَ رَجُلٌ مِنْ جَانِبِ‌(1)مَسْجِدِهِ فِي عُنُقِهِ كِتَابٌ كَأَنَّهُ مُصْحَفٌ وَ هُوَ رَجُلٌ آدَمُ ضَرْبٌ‌(2)طِوَالٌ جَعْدُ الشَّعْرِ كَأَنَّهُ مِنْ مُهَوِّدَةِ الْعَرَبِ فَقَالَ رَافِعاً صَوْتَهُ لِعَلِيٍّ أَيُّهَا الْمُدَّعِي مَا لَا يَعْلَمُ وَ الْمُقَلِّدُ مَا لَا يَفْهَمُ أَنَا السَّائِلُ فَأَجِبْ فَوَثَبَ بِهِ أَصْحَابُ عَلِيٍّ وَ شِيعَتُهُ مِنْ كُلِّ نَاحِيَةٍ فَهَمُّوا بِهِ فَنَهَرَهُمْ عَلِيٌّ عليه السلام فَقَالَ لَهُمْ دَعُوهُ وَ لَا تَعْجَلُوهُ فَإِنَّ الطَّيْشَ

نسبت به اکثر شهرها و آبادی‌ها روز بوده، چنانچه قبلاً دانستی. پس در آغاز خلق، در اکثر معموره‌ها و آبادی‌ها که مسکن‌اشرف خلق است، روز مقدم بر شب بوده است.

و احتمال می‌رود ذکر این اصطلاحات نجومی بر خلاف شیوه ائمه علیهم السلام و اجراء قواعد نجوم که نزد ائمه مردود است باشد - همان‌طور خواهی دانست ان شاء اللَّه - و برای فضل و برتری معروف در علم نجوم بوده و برای بیان اینکه ائمه علیهم السلام همه علوم و اصطلاحات را می‌دانند، و نیز گفته شده که: وقتی این کواکب وقت آفرینش عالم در مواضع مخصوصی بودند که دانشمندان آن را از پیغمبران و حجج علیهم السلام یاد گرفته و ضبط کردند. منجمانی که این مواضع را از آن‌ها یاد گرفتند، پنداشتند که آن جاها بهترین جای کواکب بودند و آن‌ها را شرف کواکب نامیدند، و مواضع مقابل آن را هبوط نامیدند، به گمان اینکه کواکب از منزلت خود در اینجا سقوط کردند، و شرف و هبوط آن ستاره را هم که دانشمندان در نیافتند - مانند موضع عطارد - خودشان بر اساس خیالات شاعرانه‌ای که در کتب آن‌ها ذکر شده است، ساختند.

سپس برخی مردم از این حدیث پنداشتند که روز از ظهر است تا ظهر دیگر چنانچه منجمین برای آسانی حساب اعتبار کرده‌اند، و سستی این کلام نزد خردمندان پوشیده نیست، و پس از همه این‌ها، دلالت حدیث بر حدوث اجزاء عالم بیش از آنچه حکماء قدیم پنداشته‌اند، روشن است و نیازی به شرح ندارد.

روایت 188

المحتضر حسن بن سلیمان: به نقل از کتاب خطب عبد العزیز بن یحیی جلودی می‌گوید: امیر المؤمنین علی علیه السّلام در خطبه خود فرمود: بپرسید از من که اگر از هر چه زیر عرش است از من پرسیده شود، پاسخ می‌گویم واین سخن را پس از من غیر نادان پر مدعا یا دروغگوی یاوه سران می‌گوید. مردی گندمگون و ظریف، بلند قد با موی تابیده که گویا از مرتاضان عرب بود و کتابی چون قرآن به گردن آویخته بود، از گوشه مسجد برخاست و آواز برآورد: ای آنکه مدعی چیزی را که نمی‌دانی هستی و چیزی را که نمی‌فهمی به گردن می‌گیری! من سؤال می کنم پس پاسخ بده. و یاران و شیعیان علی علیه السلام از هر سو برخاستند و قصد او کردند. علی علیه السلام به آن‌ها تشر زد و فرمود: او را وا نهید و شتاب نکنید که حجج خدا با


1) في بعض النسخ: من مجلسه.

2) الادم هو الاسمر، و الضرب- بسكون الراء- أي الخفيف الظريف.

لَا تَقُومُ بِهِ حُجَجُ اللَّهِ وَ لَا بِهِ تَظْهَرُ بَرَاهِينُ اللَّهِ ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَي الرَّجُلِ وَ قَالَ لَهُ سَلْ بِكُلِّ لِسَانِكَ وَ مَا فِي جَوَانِحِكَ فَإِنِّي أُجِيبُكَ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَي لَا تَعْتَلِجُ عَلَيْهِ الشُّكُوكُ وَ لَا يُهَيِّجُهُ وَسَنٌ فَقَالَ الرَّجُلُ كَمْ بَيْنَ الْمَغْرِبِ وَ الْمَشْرِقِ قَالَ عَلِيٌّ عليه السلام مَسَافَةُ الْهَوَاءِ قَالَ وَ مَا مَسَافَةُ الْهَوَاءِ قَالَ عَلِيٌّ عليه السلام دَوَرَانُ الْفَلَكِ قَالَ الرَّجُلُ وَ مَا قَدْرُ دَوَرَانِ الْفَلَكِ قَالَ مَسِيرَةُ يَوْمٍ لِلشَّمْسِ قَالَ الرَّجُلُ صَدَقْتَ قَالَ فَمَتَي الْقِيَامَةُ قَالَ عَلَي قَدْرِ قُصُورِ الْمَنِيَّةِ(1)وَ بُلُوغِ الْأَجَلِ قَالَ الرَّجُلُ صَدَقْتَ فَكَمْ عُمُرُ الدُّنْيَا قَالَ عَلِيٌّ يُقَالُ سَبْعَةُ آلَافٍ ثُمَّ لَا تَحْدِيدَ قَالَ الرَّجُلُ صَدَقْتَ فَأَيْنَ بَكَّةُ مِنْ مَكَّةَ قَالَ عَلِيٌّ مَكَّةُ مِنْ أَكْنَافِ الْحَرَمِ وَ بَكَّةُ مَوْضِعُ الْبَيْتِ قَالَ فَلِمَ سُمِّيَتْ مَكَّةُ مَكَّةَ قَالَ لِأَنَّ اللَّهَ مَكَّ الْأَرْضَ مِنْ تَحْتِهَا قَالَ فَلِمَ سُمِّيَتْ بَكَّةَ قَالَ لِأَنَّهَا بَكَّتْ رِقَابَ الْجَبَّارِينَ وَ عُيُونَ الْمُذْنِبِينَ قَالَ صَدَقْتَ وَ أَيْنَ كَانَ اللَّهُ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ عَرْشَهُ قَالَ عَلِيٌّ سُبْحَانَ مَنْ لَا تُدْرِكُ كُنْهَ صِفَتِهِ حَمَلَةُ الْعَرْشِ عَلَي قُرْبِ زُمَرَاتِهِمْ مِنْ كَرَاسِيِّ كَرَامَتِهِ وَ لَا الْمَلَائِكَةُ الْمُقَرَّبُونَ مِنْ أَنْوَارِ سُبُحَاتِ جَلَالِهِ وَيْحَكَ لَا يُقَالُ أَيْنَ وَ لَا ثَمَّ وَ لَا فِيمَ وَ لَا لِمَ وَ لَا أَنَّي وَ لَا حَيْثُ وَ لَا كَيْفَ قَالَ الرَّجُلُ صَدَقْتَ فَكَمْ مِقْدَارُ مَا لَبَّثَ اللَّهُ عَرْشَهُ عَلَي الْمَاءِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَخْلُقَ الْأَرْضَ وَ السَّمَاءَ قَالَ أَ تُحْسِنُ أَنْ تَحْسُبَ قَالَ نَعَمْ قَالَ لَعَلَّكَ لَا تُحْسِنُ قَالَ بَلَي إِنِّي لَأُحْسِنُ أَنْ أَحْسُبَ قَالَ عَلِيٌّ أَ فَرَأَيْتَ لَوْ كَانَ صُبَّ خَرْدَلٌ فِي الْأَرْضِ حَتَّي سَدَّ الْهَوَاءَ وَ مَا بَيْنَ الْأَرْضِ وَ السَّمَاءِ ثُمَّ أُذِنَ لِمِثْلِكَ عَلَي ضَعْفِكَ أَنْ تَنْقُلَهُ حَبَّةً حَبَّةً مِنْ مِقْدَارِ الْمَشْرِقِ إِلَي الْمَغْرِبِ ثُمَّ مُدَّ فِي عُمُرِكَ وَ أُعْطِيتَ الْقُوَّةَ عَلَي ذَلِكَ حَتَّي تَنْقُلَهُ وَ أَحْصَيْتَهُ لَكَانَ ذَلِكَ أَيْسَرَ مِنْ إِحْصَاءِ عَدَدِ أَعْوَامِ مَا لَبِثَ عَرْشُهُ عَلَي الْمَاءِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَخْلُقَ الْأَرْضَ وَ السَّمَاءَ وَ إِنَّمَا وَصَفْتُ لَكَ بِبَعْضِ عُشْرِ عَشِيرِ الْعَشِيرِ مِنْ جُزْءِ مِائَةِ أَلْفِ جُزْءٍ وَ أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ مِنَ الْقَلِيلِ فِي التَّحْدِيدِ قَالَ فَحَرَّكَ الرَّجُلُ رَأْسَهُ وَ شَهِدَ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ.

بيان

و الضرب بسكون الراء الرجل الخفيف اللحم علي مسافة

دست‌یازی و زور برپا نمی‌شوند و به آن وسیله برهان خدا روشن نمی‌گردد.

سپس به آن مرد رو کرد و فرمود: با همه زبانت وهمه وجودت، هر چه می‌خواهی بپرس که در خدای تعالی شک و تردید راه ندارد و چرتش نمی‌گیرد. آن مرد گفت: میان مشرق و مغرب چه اندازه است؟ علی علیه السّلام فرمود: به اندازه مسافت هوا. گفت: مسافت هوا چند است؟ فرمود: به اندازه چرخش فلک. آن مرد گفت: اندازه چرخش فلک چیست؟ فرمود: یک روز حرکت خورشید. آن مرد گفت: درست گفتی، قیامت چه وقت است؟ فرمود:به اندازه کوتاهی آرزو و رسیدن مرگ. آن مرد گفت: راست گفتی، عمر دنیا چه اندازه است؟ فرمود: گفته می‌شود هفت هزار سال، سپس حدی برآورد نشده. آن مرد گفت: راست گفتی، پس بکّه کجای مکه است؟ علی علیه السّلام فرمود: مکه از اطراف حرم است و بکّه جای خود خانه کعبه است. گفت: چرا مکه را مکه گفتند؟ فرمود: برای آنکه خدا زمین را از زیر آن برکشید. گفت: پس چرا جای خانه را بکّه نامیدند؟ فرمود: برای آنکه گردن جباران و دیده گنه‌کاران راخم کرد. گفت راست گفتی، کجا بود خدا پیش از آنکه عرش خود را بیافریند؟

علی علیه السّلام فرمود: منزه است آنکه حقیقت وصفش را حاملان عرشش در نمی‌یابند با اینکه آنان به کرسی‌های کرامتش نزدیکند، و نه فرشته‌های نزدیک به جلوه‌های کرامتش، وای بر تو، نباید گفت: کجا است؟ و نه آنجاست؟ و نه در چیست؟ و نه از چیست؟ و نه از کجا آمده؟ و نه کجا می‌باشد؟ و نه چگونه است؟ آن مرد گفت راست گفتی، بگو چه اندازه عرش خدا بر آب درنگ کرد، پیش از آنکه زمین و آسمان را بیافریند؟ فرمود: تو خوب می‌توانی حساب کنی؟ گفت: آری .

فرمود: شاید نتوانی. گفت: چرا، خوب می‌توانم حساب کنم. علی علیه السلام فرمود: اگر در روی زمین دانه خردل بریزند تا هوا و میانه مشرق و مغرب را پر کند، و آنگاه به ناتوانی مثل تو اجازه دهند تا دانه آن را در مسافتی از مشرق به مغرب انتقال دهد و آن اندازه عمر کنی و به تو نیرو بدهند تا آن‌ها را دانه دانه جابه‌جا کنی و بشماری، البته این آسان‌تر است از شماره‌گیری و حساب سال‌هایی که پیش از آفرینش زمین و آسمان عرش او بر آب مکان داشت، و همانا آنچه را برایت شرح دادم، جزء ناچیزی است از عظمت این اسرار و یک جزء از صدها هزار جزء دیگر، و از خدا آمرزش می‌خواهم از این اندازه‌گیری اندک. گفت: آن مرد سرش را جنبانید و گفت: گواهی می‌دهم که نیست شایسته پرستشی جز خدا و راستی که محمّد صلّی اللَّه علیه و آله رسول خدا است.

توضیح

«الضرب»، به راء ساکن، مرد کم گوشت. «و علی مسافة


1) عند حضور المنية( خ).

الهواء هذه التبهيمات في الأجوبة للتنبيه علي عدم تكلف ما لم يؤمر الناس بعلمه و أنه لا فائدة للإنسان في علم حقائق الموجودات و مقاديرها كما تضيع الفلاسفة فيها أعمارهم علي قرب زمراتهم أي جماعاتهم.

تفهيم و تتميم نفعه عميم بعون الله الواهب الكريم

اعلم أن المقصود الأصلي من هذا الباب أعني حدوث العالم لما كان من أعظم الأصول الإسلامية لا سيما الفرقة الناجية الإمامية و كان في قديم الزمان لا ينسب القول بالقدم إلا إلي الدهرية و الملاحدة و الفلاسفة المنكرين لجميع الأديان و لذا لم يورد الكليني رحمه الله و بعض المحدثين لذلك بابا مفردا في كتبهم بل أوردوا في باب حدوث العالم أخبار إثبات الصانع تعالي اتكالا علي أن بعد الإقرار بالحق جل و علا لا مجال للقول بالقدم لاتفاق أرباب الملل عليه‌(1)

ثمّ ذكر كلام أبي عبد اللّه عليه السلام لابن أبي العوجاء في حدوث الاجسام و بيان الصدوق رحمه اللّه في ذيله فراجع و سيأتي من الشيخ المحقق أبي الفتح الكراجكيّ ان القول بثبوت زمان بين الحق تعالي و بين أفعاله مناقض للقول بالحدوث، و كذا يأتي نقل تصريح أستاده علم الهدي بأن اللّه تعالي خلق اول الحوادث من غير زمان فتأمل حقه.

.

این مبهم گویی در پاسخ برای آگاهی دادن به عدم تعرض به بررسی مسائلی است که مردم مأمور به دانستن آن نیستند و اینکه دانستن حقائق موجودات و اندازه آن‌ها که فلاسفه عمر خود را در باره آن ضایع می‌کنند، سودی برای مردم ندارد. «علی قرب زمراتهم» یعنی جماعات آنها .

تفهیم و تتمیمی است که سود عمومی دارد

حدوث و آفرینش

به یاری خدای بخشاینده کریم. بدان که مقصود اصلی از این باب، حدوث عالم است، چون که اثبات آن از بزرگترین اصول اسلامی است خصوصاً به روش فرقه ناجیه امامیه. در زمان قدیم، قول به قدم، تنها به دهریون و ملحدان و فلاسفه منکر همه ادیان منسوب می‌شد، و از این رو کلینی و برخی محدثان دیگر در کتب خود بابی جدا برای آن ایجاد نکردند بلکه در باب حدوث عالم، اخبار اثبات صانع و آفریننده را آوردند، به این اعتماد که پس از اعتراف به خدایبلند مرتبه، زمینه‌ای برای قول به قدم عالم و ما سوی اللَّه نمی‌ماند، چون همه گروه‌هادر آن اتفاق نظر دارند.


1) قال الفيض رضوان اللّه عليه في كتاب عين اليقين( ص 407) ما هذا لفظه: حدوث العالم بمعني افتقاره إلي الصانع و مسبوقيته بالعدم في الجملة أي الأعمّ من العدم الزماني من ضروريات الدين و عليه اجماع المسلمين- إلي ان قال- ما يظهر من التتبع لكلمات السلف من علماء الدين ان الواجب اعتقاده انما هو افتقار العالم إلي الصانع و مسبوقيته بالعدم في الجملة خاصّة، و أن إطلاق حدوث العالم راجع إليه، و أن الغرض من اثباته الرد علي الدهرية و الطبيعيين المنكرين للصانع الزاعمين لقدم العالم و وجوب وجوده خذلهم اللّه و لذلك كلما سئل العلماء عن البرهان علي ذلك اخذوا يستدلون علي اثبات الصانع و ليس في كلامهم عن الزمان حرف اصلا إلّا إشارات علي الحدوث الزماني بالمعني الغامض الذي نثبته و ترميزات إليه- إلي ان قال- و لو لا مخافة التطويل لنقلنا عباراتهم حتّي يتبين صدق ما ذكرنا.

و في قريب من عصرنا لما ولع الناس بمطالعة كتب المتفلسفين و رغبوا عن الخوض في الكتاب و السنة و أخبار أئمة الدين و صار بعد العهد عن أعصارهم عليهم السلام سببا لهجر آثارهم و طمس أنوارهم و اختلطت الحقائق الشرعية بالمصطلحات الفلسفية صارت هذه المسألة معترك الآراء و مصطدم الأهواء فمال كثير من المتسمين بالعلم المنتحلين للدين إلي شبهات المضلين و روجوها بين المسلمين فضلوا و أضلوا و طعنوا علي اتباع الشريعة حتي ملوا و قلوا. حتي أن بعض المعاصرين‌(1)منهم يمضغون بألسنتهم و يسودون الأوراق بأقلامهم أن ليس في الحدوث إلا خبر واحد هو كان الله و لم يكن معه شي‌ء ثم يؤولونه بما يوافق آراءهم الفاسدة فلذا أوردت في هذا الباب أكثر الآيات و الأخبار المزيحة للشك و الارتياب و قفيتها بمقاصد أنيقة و مباحث دقيقة تأتي بنيان شبههم من قواعدها و تهزم جنود شكوكهم من مراصدها تشييدا لقواعد الدين و تجنبا من مساخط رب العالمين كما رُوِيَ عَنْ سَيِّدِ الْمُرْسَلِينَ صلي الله عليه و آله: إِذَا ظَهَرَتِ الْبِدَعُ فِي أُمَّتِي فَلْيُظْهِرِ الْعَالِمُ عِلْمَهُ وَ إِلَّا فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللَّهِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ.

المقصد الأول في بيان معاني الحدوث و القدم

المشهور أن للحدوث معنيين الذاتي و الزماني و المستفاد من كلام الشيخ أن معني الحدوث هو المسبوقية بالعدم إما بالذات لا بالزمان و هو الحدوث الذاتي و إما بالزمان و هو الحدوث الزماني و هو المتبادر(2)من لفظ الحدوث

و در طول سال‌های اخیر زمان ما که مردم به مطالعه کتب فلسفه مشتاق و حریصند، و از بررسی قرآن و سنت و اخبار ائمه دین روی گردانند، و دوری از دوران أئمه علیهم السلام مایه ترک و دوری آثار و احادیث و خاموشی انوارشان شده، و حقایق شرعیه با اصطلاحات فلسفه به هم آمیخته شدند و مسأله حدوث عالم مورد اختلاف شدید گردیده، و بسیاری از عالم‌نمایان دین‌دار رو به شبهه‌های گمراه‌کنندگان فلسفه‌بافان آوردند، و آن‌ها را میان مسلمانان رواج دادند، و خود گمراه شدند و دیگران را گمراه کردند، و بر پیروان شریعت طعنه زدند تا اینکه دلگیر و رنجیده شدند و تا کار به جایی رسیده که برخی معاصران از آن‌ها، به زبان آورده و کاغذها را سیاه می‌کنند و می‌نویسند و می‌گویند که جز یک خبر در باره حدوث عالم وجود ندارد و آن «خدا بود و با او چیزی نبود» است، سپس آن را هم با آراء و اندیشه‌های منحرف خود تفسیر کردند.

به همین منظور من در این باب، اکثر آیات، و اخبار نابود کننده شک و شبهه را نقل کردم، و به دنبالش مقاصدی آراسته و مباحثی دقیق آوردم تا شبهه‌های آن‌ها را از بیخ برکنم، و لشکر شک و تردید‌های آنان را از پایگاه خود به گریز و فرار وادارم، به جهت محکم نمودن قواعد دین، و دوری از خشم پروردگار جهانیان، چنانچه از سید مرسلین صلّی اللَّه علیه و آله روایت شده که وقتی بدعت در امت من پدیدار شود، باید عالم علم خود را پدیدار کند و گر نه مورد لعنت خدا و فرشته‌ها و همه مردم خواهد بود.

مقصد یکم: در بیان معانی حدوث و قدم

حدوث دو معنی مشهور دارد: ذاتی و زمانی. از کلام شیخ (الرئیس) برمی‌آید که حدوث، نبودن پیشین یعنی مسبوق بودن به عدم است یا در ذات حادث که می‌شود حدوث ذاتی، یا در زمان که می‌شود حدوث زمانی، و ظاهر هم همین است


1) في المخطوطة: القاصرين.

2) كأن الجملة الأخيرة أعني قوله« و هو المتبادر ... » من كلام المؤلّف- رحمه اللّه- لانا لم نجدها في شي‌ء من كلمات الشيخ في الشفاء و الاشارات و النجاة و التعليقات، علي انها غير مشابهة لكلامه كما يعرفه العريف بلحن قوله. و لعله استفاد ذلك من كلامه في الشفاء حيث قال( ص، 526):« فان اطلق اسم الحدث علي كل ما له ايس بعد ليس كان كل معلول. حادثا، و ان لم يكن يطلق بل كان شرط المحدث ان يوجد زمان و وقت كان قبله فبطل بمجيئه بعده اذ يكون بعديته لا يكون مع القبلية موجودة بل يكون ممائزة في الوجود لأنّها زمانية فلا يكون كل معلول محدثا بل المعلول الذي يسبق وجوده زمان و يسبق وجوده لا محالة حركة و تغير كما علمت و نحن لا نناقش في الأسماء- إلي ان قال- فان كان وجوده بعد ليس مطلق كان صدوره عن العلة ذلك الصدور إبداعا و يكون أفضل انحاء اعطاه الوجود لان العدم يكون قد منع البتة و سلط عليه الوجود» إلي آخره.

إذ المتبادر منه أنه لم يكن موجودا فوجد.

و أورد عليه أن تقدم العدم علي الوجود بالذات لا معني له إذ التقدم بالذات مخصوص عندهم بالتقدم بالعلية فتقدم العدم بالعلية علي الوجود يستلزم اجتماع النقيضين‌(1).

زیرا متبادر از آن این است که آن نبوده، پس وجود یافته است؛

و بر او ایراد شده که تقدم عدم بر وجود بالذات معنا ندارد، زیرا تقدم ذاتی نزد آن‌ها همان تقدم علت است، و تقدم عدم علت بر وجود، جمع میان نقیضین است (یعنی علت هم باشد و هم نباشد).


1) اعلم ان السبق بالذات عند المتكلّمين هو سبق اجزاء الزمان بعضها علي بعض، و عند الحكماء معني عام يطلق علي السبق بالطبع و بالماهية و بالعلية، و مسبوقية الحادث الذاتي بالعدم او بالغير- علي اختلاف التعريفين- ليس علي شي‌ء من هذين الاصطلاحين بل هو اصطلاح خاص في مقابل الحادث الزماني، توضيح ذلك انهم عرفوا الحادث بالمسبوق بالعدم او بالغير و المآل واحد لان المراد بالغير أعمّ من العلة و العدم، ثمّ قسموه الي ما هو مسبوق بالعدم المجامع أي ما يكون ذاته بذاته غير واجدة للوجود فيكون في مرتبة ذاته خالية عن الوجود و سموه بالحادث الذاتي، و إلي ما هو مسبوق بالعدم المقابل اي ما يكون موجودا في زمان لم يكن موجودا قبله فيكون مسبوقا بعدمه الغير المجامع لوجوده و سموه بالحادث الزماني، فالسبق هاهنا بحسب الخارج و هناك بحسب نفس الامر، و مرتبة نفس الامر اوسع من مرتبة نفس الماهية من حيث هي هي قال الشيخ في الهيات النجاة، و اعلم انه كما ان الشي‌ء قد يكون محدثا بحسب الزمان كذلك قد يكون محدثا بحسب الذات فان المحدث هو الكائن بعد ما لم يكن، و البعدية كالقبلية قد تكون بالزمان و قد تكون بالذات- ثم قال- فيكون لكل معلول في ذاته اولا انه ليس، ثمّ عرض عن العلة و ثانيا انه ايس، فيكون كل معلول محدثا أي مستفيدا لوجوده من غيره بعد ما له في ذاته انه لا يكون موجودا فيكون كل معلول في ذاته محدثا، فان كان مثلا في جميع الزمان موجودا مستفيدا لذلك الوجود عن موجد فهو محدث لان وجوده من بعد لا وجوده بعدية بالذات( انتهي موضع الحاجة) فتبيّن بما ذكرنا ان منشأ هذا الاشكال هو الخلط بين الاصطلاحين و حاصل الجواب ان معني تقدم العدم علي الوجود في الحادث الذاتي كون ذاته بذاته خالية عن الوجود و هو تقدم ما بالذات علي ما بالغير لا التقدّم الذاتي الذي يستعمل في تقدم العلة علي المعلول و تقدم الجنس و الفصل علي النوع و غيرها.

و قال المحقق الطوسي رحمه الله الحدوث هو المسبوقية بالغير و ذلك الغير إن كان هو العلة فهو الحدوث الذاتي و إن كان عدما فهو الحدوث الزماني.

و يرد عليه أيضا ما يرد علي الأول لأن ذات المعلول يصدق عليها أنها ليست بموجودة في مرتبة ذات العلة ثم وجد المعلول بعد ذلك السلب لوجوب تقدم وجود العلة علي وجود المعلول و لا يتصور في تقدم سلب وجود المعلول علي وجوده إلا التقدم الذاتي المنحصر في التقدم بالعلية فيعود الإشكال و للقوم في هذا المقام اعتراضات و أجوبة لا يناسب مقصودنا من هذا الكتاب إيرادها و أكثرها مذكورة في حواشي المحقق الدواني و غيره علي الشرح الجديد للتجريد و بالجملة إطلاق الحدوث عليه محض اصطلاح لهم لا يساعده لغة و لا عرف و إنما مرجعه الأحقية أو إلي ترتب وجود المعلول علي وجود العلة إذ العقل يحكم بأنه وجد فوجد.

و أثبت السيد الداماد رحمه الله قسما ثالثا و هو الحدوث الدهري حيث قال إن أنحاء العدم للممكن ثلاثة الأول العدم الذي هو الليس المطلق في مرتبة الذات و هو لكل ممكن موجود حين وجوده الثاني العدم المتكمم و هو لكل حادث زماني قبل زمان وجوده الثالث العدم الصريح الدهري قبل الوجود قبلية غير متكممة و ليس شي‌ء من العدمين الأولين هو العدم المقابل للوجود أما الأول فلأنه يجامع الوجود في الواقع و يسبقه بحسب الذات سبقا ذاتيا و أما الثاني فلأنه ممايز لزمان الوجود و من شرائط التناقض في الزمانيات وحدة الزمان فإذا إنما المقابل للوجود العدم الصريح الذي لا يتصور فيه حد و حد و لن يتميز فيه حال‌(1)و حال ثم حقق في ذلك تحقيقا طويلا و حاصل كلامه أن أثبت للموجودات وعاءين آخرين سوي الزمان و هو الدهر و السرمد و قال نسبة المتغير إلي المتغير ظرفها الزمان و نسبة الثابت إلي المتغير ظرفها الدهر و نسبة الثابت إلي الثابت ظرفها السرمد. و نقل علي ذلك شواهد كثيرة من الحكماء فمن ذلك قول الشيخ في التعليقات حيث قال

محقق طوسی - ره - می‌گوید: حدوث مسبوق بودن به چیز دیگر است و آن دیگر، اگر تنها علت باشد، حدوث ذاتی است، و اگر عدم باشد، حدوث زمانی است، و بر این نظر هم همان ایراد وارد است، چون معلول در مرتبه ذات علت نیست و پس از این نیستی هست شده، چون باید وجود علت پیش از وجود معلول باشد، و تقدم نیستی معلول بر وجود غیر، همان تقدم ذاتی که تقدم به علیت باشد نیست و همان ایرادوارد است. حکماء در اینجا ایرادها و جواب‌های متعددی دادند که مناسب مقصود کتاب ما نیست، و بیشتر آن‌ها در حواشی محقق دوانی و دیگران بر شرح جدید تجرید ذکر شده است.

و خلاصه اینکه، اطلاق حدوث بر این معنی صرف اصطلاح است و موافق عرف و لغت نیست، و در حقیقت به ترتیب وجود معلول بر وجود علت برمی‌گردد، زیرا عقل حکم می‌کند که او بود، پس این بود شد.

سید داماد یک معنی سومی به نام حدوث دهری ثابت کرده است، آنجا که گفته: انواع عدم برای ممکن، سه تا است:

1.

عدمی که در مرتبه ذات مطلق نیست و هر ممکنی موجود هم که هست، آن نیستی را دارد.

2.

عدم متکمّم برای هر حادث زمانی، زیرا پیش از وجودش در درون زمان جا گرفته است.

3.

عدم و نیستی صریح دهری، پیش از لحاظ او در درون زمان.

نیستی‌های اول مقابل هستی نیست زیرا اولی آن‌ها در حال وجود تحقق دارد و بر وجود سبقه و پیشی ذاتی دارد، و دومی هم یک امتیاز برای زمان وجود است، این است که از شرائط تناقض وحدت زمان است؛ پس آنچه مقابل وجود است، نیستی صرف است که حد و مرزی ندارد، و امتیازی از نظر حال در آن نیست.

و در این باره تحقیق بلندی کرده و خلاصه‌اش این است که برای موجودات دو ظرف دیگر به غیر زمان به نام دهر و سرمدثابت کرده، و گفته، زمان رابطه متغیر است با متغیر و دهر رابطه و نسبت ثابت است با متغیر، و سرمد رابطه ثابت است با ثابت و بر آن‌از گفته حکماء شواهد بسیاری آورده، مانند قول شیخ الرئیس در تعلیقات، آنجا که گفته


1) و لاجل ذاك أعني كون الحادث الدهري فقط مسبوقا بالعدم الصريح جعل الحدوث الدهري احق أنواع الحدوث بهذا الاسم.

تعليق العقل يدرك ثلاثة أكوان أحدها الكون في الزمان و هو متي الأشياء المتغيرة التي يكون لها مبدأ و منتهي و يكون مبدؤه غير منتهاه بل يكون مقتضيا و يكون دائما في السيلان و في تقضي حال و تجدد حال الثاني كون مع الزمان و يسمي الدهر و هذا الكون محيط بالزمان و هو كون الفلك مع الزمان و الزمان في ذلك الكون لأنه ينشأ من حركة الفلك و هو نسبة الثابت إلي المتغير إلا أن الوهم لا يمكنه إدراكه لأنه رأي كل شي‌ء في زمان و رأي كل شي‌ء يدخله كان و يكون و الماضي و الحاضر و المستقبل و رأي لكل شي‌ء متي إما ماضيا أو حاضرا أو مستقبلا الثالث كون الثابت مع الثابت و يسمي السرمد و هو محيط بالدهر.

تعليق الوهم يثبت لكل شي‌ء متي و محال أن يكون للزمان نفسه متي.

تعليق ما يكون في الشي‌ء فإنه يكون محاطا بذلك الشي‌ء فهو يتغير بتغير ذلك الشي‌ء فالشي‌ء الذي يكون في الزمان يتغير بتغير الزمان و يلحقه جميع أعراض الزمان و يتغير(1)

عليه أوقاته فيكون هذا الوقت الذي يكون مثلا مبدأ كونه أو مبدأ فعله غير ذلك الوقت الذي هو آخره لأن زمانه يفوت و يلحق و ما يكون مع الشي‌ء فلا يتغير بتغيره و لا تتناوله أعراضه .

تعليق الدهر وعاء الزمان لأنه محيط به.

و بين في الشفاء أيضا هذا المعني ثم قال و لا يتوهم في الدهر و لا في السرمد امتداد و إلا لكان مقدارا للحركة ثم الزمان كمعلول الدهر و الدهر كمعلول السرمد و قال أيضا في الشفاء إنه لا يكون في الزمان إلا الحركات و المتحركات أما الحركة فذلك لها من تلقاء جوهرها و أما المتحرك فمن تلقاء الحركة و أما سائر الأمور فإنها ليست في زمان و إن كانت مع الزمان فإن العالم مع الخردلة و ليست في الخردلة إلي آخر ما قال و استحسن ذلك المحقق الطوسي رحمه الله و السيد الشريف و غيرهما.

و اعلم أن ما نحن بصدد إثباته لا يتوقف علي تحقيق هذه الأمور فإن الذي

تعلیق: عقل سه گونه بودن را درمی‌یابد:

1.

بودن در زمان و آنگاه وجود چیزهای متغیر است که آغاز و انجامی دارند بلکه همیشه در جریانند و در گذشت از حالی و تجدید حالی و وضعیتی.

2.

بودن به همراه زمان که دهر نامیده می‌شود، و این بودن و وجود، خود زمان را فرا گرفته و آن بودن فلک است با زمان و زمان در آن بودن و کون است زیرا ناشی از حرکت فلک است، و آن نسبت ثابت است به متغیر و وهم و خیال نمی‌تواند آن را درک کند، زیرا وهم چیزی را که در زمان است می‌بیند و گذشته و حال و آینده را می‌فهمد، و برای هر چیز، «چه وقت» را می‌فهمد: یا گذشته یا حال یا آینده.

3.

بودن ثابت با ثابت دیگر که سرمد نامیده شود و محاط بر دهر است.

تعلیق: وهم هر چیز را در وقتی(متی) می‌فهمد، و محال است که خود زمان وقتیرداشته باشد.

تعلیق: آنچه در چیزی قرار گرفته است، آن چیز، آن را فراگرفته است، و با تغییر آن تغییر می‌کند و هر چه در زمان است، با تغییر زمان دگرگون شود و همه اعراض زمان به او ملحق می‌شود. اوقات برای او تغییر می‌کند، و این وقتی که مثلا آغاز بود و یا حال او است، غیر وقتی است که پایان آن است زیرا زمان او می‌رود و می‌آید، و آنچه به همراه چیزی است، با تغییر آن تغییر نمی‌کند وتغییر و اعراض آن را نمی‌پذیرد.

تعلیق: دهر ظرف زمان است زیرا به آن محیط است و آن را فرا گرفته.

در شفا، هم همین معنا را بیان کرده، سپس گفته: دهر و سرمد امتداد ندارند و گرنه اندازه حرکت بودند، سپس زمان مانند معلول دهر است و دهر مانند معلول سرمد، و نیز در شفاء گفته: در زمان جز حرکت و متحرک وجود ندارد، حرکت به ذات و جوهر خود در زمان است و متحرک به واسطه حرکت، و اما امور دیگر در زمان نیستند و گرچه به همراه آنند - چنانچه جهان درون یک دانه خردل نیست و همراه آن است. تا آخر آنچه‌گفته، و محقق طوسی - ره - و هم سید شریف و دیگران آن را پسندیده اند.

و بدان که آنچه ما در صدد اثبات آن هستیم، بستگی به تحقیق این امور ندارد، زیرا مورد


1) يعتور( خ).

ثبت بإجماع أهل الملل و النصوص المتواترة هو أن جميع ما سوي الحق تعالي أزمنة وجوده في جانب الأزل متناهية و في‌(1)وجوده ابتداء و الأزلية و عدم انتهاء الوجود مخصوص بالرب سبحانه سواء كان قبل الحوادث زمان موهوم أو دهر كما ستعرف إن شاء الله تعالي.

المقصد الثاني في تحقيق الأقوال في ذلك

اعلم أنه لا خلاف بين المسلمين بل جميع أرباب الملل في أن ما سوي الرب سبحانه و صفاته الكمالية كله حادث بالمعني الذي ذكرنا و لوجوده ابتداء بل عد من ضروريات الدين قال السيد الداماد في القبسات عليه إجماع جميع الأنبياء و الأوصياء(2).

و قال صاحب الملل و النحل في كتاب نهاية الأقدام و صححه المحقق الطوسي ره‌(3)مذهب أهل الحق من الملل كلها أن العالم محدث مخلوق له أول أحدثه البارئ تعالي و أبدعه بعد أن لم يكن و كان الله و لم يكن معه شي‌ء .

اجماع اهل ملل و نصوص متواتره این است که همه آنچه جز خدای تعالی وجود دارد، زمان بودش از سوی ازل پایان پذیر است، و وجودش آغازی دارد، و ازلیت و وجود بی‌نهایت منحصر به پروردگار سبحان است، خواه پیش از پدیده‌ها زمان موهوم باشد یا دهر، چنانچه به زودی آن را می‌فهمی، ان شاء اللَّه تعالی.

مقصد دوم: در تحقیق احوال این مسأله

میان مسلمانان و بلکه میان همه گروه‌ها اختلافی نیست در اینکه جز پروردگار و صفات کمالش، هر چه هست حادث است بدان معنا که ما گفتیم، و برای وجود او آغازی است، بلکه ضروری دین شمرده شده، و سید داماد در قبسات آن را مورد اتفاق همه انبیاء و اوصیاء دانسته است.

و صاحب ملل و نحل در کتاب نهایة الاقدام با تصحیح محقق طوسی - ره - گفته است: مذهب حق همه ملل این است که: جهان حادث و آفریده است و آغازی دارد. خدای تعالی آن را آفریده و ابتکار کرده، پس از آنکه نبوده، و خدا بوده و با او چیزی


1) في المخطوطة« لوجوده» و هو الأظهر.

2) ادعي السيّد رضوان اللّه عليه اجماع السفراء السانين الشارعين من الأنبياء و المرسلين و الأوصياء المعصومين علي كون ما في عوالم الخلق و الامر و اقليمي الغيب و الشهادة حادثا بالحدوث الذاتي و الدهري، فراجع كلامه في القبسات( ص: 19) و الإنصاف ان دعوي الإجماع علي هذه الخصوصيات في غير محله، و أن الإجماع من أهل الملل انما هو علي الحدوث الملازم للامكان و بعبارة اخري الإجماع علي كون العالم بأسره مخلوقا، فمن رأي الملازمة بين المخلوقية و بين الحدوث الزماني ادعي الإجماع علي الحدوث الزماني و من رأي الملازمة بينها و بين الحدوث الذاتي فقط أو مع الحدوث الدهري ادعي الإجماع عليه فتدبّر جيدا.

3) أي صحح محقق الطوسيّ نقل صاحب الملل و النحل، قال في القبسات بعد نقل هذا الكلام عن الشهرستاني في« نهاية الاقدام»: و نقل( يعني الشهرستاني) مثل ذلك في كتاب المصارعة مع الشيخ الرئيس) و استصح نقله خاتم المحققين( يعني نصير الدين الطوسيّ) في« مصارع المصارع».

و وافقهم علي ذلك جمع من أساطين الحكمة و قدماء الفلاسفة مثل ثاليس و انكساغورس و انكسيمايس من أهل ملطية و مثل فيثاغورس و أنباذقلس و سقراط و أفلاطون من أهل آثينية و يونان و جماعة من الشعراء و الأوائل و النساك .

و إنما القول بقدم العالم و أزلية الحركات بعد إثبات الصانع و القول بالعلة الأولي إنما ظهر بعد أرسطاطاليس لأنه خالف القدماء صريحا و أبدع هذه المقالة علي قياسات ظنها حجة و برهانا و صرح القول فيه من كان من تلامذته مثل الإسكندر الأفروديسي و ثامسطيوس و فرفوريوس و صنف برقلس المنتسب إلي أفلاطون في هذه المسألة كتابا أورد فيه هذه الشبه‌(1).

و قال السيد الداماد رحمه الله من النقل الذائع الصحيح المتواتر أن أفلاطون و الستة الباقين من الأساطين و غيرهم من القدماء علي حدوث عالمي الأمر و الخلق بجميع أجزائه و أرسطو و تلامذته علي قدمه‌(2)انتهي لكن الظاهر أنه كان مذهب أفلاطون حدوث الزمانيات فقط لاشتهار القول بقدم النفوس و البعد المجرد عنه‌(3)و قال السيد رحمه الله في القبسات القول بقدم العالم نوع شرك و قال في

و جمعی از بزرگان حکماء و فیلسوفان گذشته چون تالس، انکساغورس، انکسیمالس از ملطیان؛ و چون فیثاغورس و انباذقلس (امپدکلس)، سقراط و افلاطون از آتن یونان و گروهی از شعراء و پیشینیان و مرتاضان موافق آن‌هایند و همین نظر را دارند.

و قول قدم عالم و ازلی بودن حرکات، پس از اثبات صانع و اعتراف به علت نخستین یعنی علت العلل، تنها پس از ارسطو پیدا شده زیرا او با قدمای حکماء در این مسأله صریحاً مخالفت کرد، و این گفته را با استدلال‌هایی که آن‌ها را حجت و برهان می‌پنداشت، در آورد و شاگردانش مانند اسکندر افرودیسی، ثامسطیوس و فرفوریوس صریحاً به آن اعتراف کردند و برقلس که منسوب به افلاطون است در این مسأله کتابی نگاشته و این شبهه‌ها را در آن ذکر کرده است.

سید داماد - ره - گفته است: طبق نقل درست و متواتر، افلاطون و شش تن دیگر از استادان فلسفه و دیگر قدما معتقد به حدوث هر دو عالم امر و خلقند، با همه لوازم و اجزاء آن. و ارسطو و شاگردانش معتقد به قدم آنند. پایان. ولی ظاهر این است که نظر افلاطون حدوث امور زمانی است، چون گفته‌اند که او نفوس و بعد مجرد را قدیم دانسته، و سید - ره - در قبسات گفته، قول به قدم عالم نوعی شرک است، و


1) نقل في القبسات الكلام الأخير أعني من قوله« و إنّما القول بقدم العالم ... » الخ عن كتاب الملل و النحل.

2) القبسات: 17. نقله بالمعني:

3) هذا يؤيد قول السيّد الداماد- ره- ان محط النزاع هو الحدوث الدهري لا الحدوث الزماني، قال بعد نقل قول افلاطون و ارسطو ما هذا لفظه: فلا يصحّ ان يعني بهما القدم و الحدوث الذاتيان بتة و لا ان يتوهم ان حريم النزاع هو الحدوث الزماني، اما يشعر أن من العالم المبحوث عن حدوثه نفس الزمان- إلي أن قال- فكيف يظن بافلاطن و سقراط و من في مرتبتهما من افاخم الفلاسفة و أئمتهم انهم ينسبون الحدوث الزماني للعالم الأكبر و يقولون ان نفس الزمان و محله و حامل محله و الجواهر المفارقة مسبوقة الوجود بالزمان و حاصلة الذات في الزمان و ليس يتفوه بذلك من في دائرة العقلاء و المحصلين؟! و قال في رسالة« مذهب ارسطاطاليس» بعد كلام له: و لا يزيغ عن السبيل و لا يذهب الي القول بحدوث الكل حدثا زمانيا كيانيا في زمان او آن عن عدم ممتد لا الي بداية الا فريق من المهوشين في الدورة اليونانية و جماهير المتكلفين في الملّة الإسلامية.

موضع آخر منه أنه إلحاد.

و قال الصدوق رحمه الله في كتاب التوحيد الدليل علي أن الله عز و جل عالم قادر حي لنفسه لا بعلم و قدرة و حياة هو غيره أنه لو كان عالما بعلم لم يخل علمه من أحد أمرين إما أن يكون قديما أو حادثا فإن كان حادثا فهو جل ثناؤه قبل حدوث العلم غير عالم و هذا من صفات النقص و كل منقوص محدث بما قدمناه و إن كان قديما يجب‌(1)أن يكون غير الله عز و جل قديما و هذا كفر بالإجماع‌(2)و قال رحمه الله في سياق إبطال مذاهب الثنوية فأما ما ذهب إليه ماني و ابن ديصان من خرافاتهما في الامتزاج و دانت به المجوس من حماقاتها في أهرمن ففاسد بما به يفسد قدم الأجسام‌(3)و قد عقد في هذا الكتاب بابا لإثبات الحدوث و أورد فيه الدلائل المشهورة التي سنشير إلي بعضها و لم نوردها مخافة الإطناب و التكرار و قال فيما قال لأن المحدث هو ما كان بعد أن لم يكن و القديم هو الموجود لم يزل‌(4)و قال في آخر الكلام هذه أدلة التوحيد الموافقة للكتاب و الآثار الصحيحة عن النبي و الأئمة عليهم السلام‌(5).

و قال السيد المرتضي نقلا عن شيخه المفيد رفع الله شأنهما في الرد علي أبي هاشم في القول بالحال فقال في أثناء كلامه و كره أن يثبت الحال شيئا فتكون موجودة أو معدومة و متي كانت موجودة لزمه علي أصله و أصولنا جميعا أنها لا تخلو من القدم أو الحدوث و ليس يمكنه الإخبار عنها بالقدم ليخرج بذلك عن التوحيد و يصير بذلك أسوأ حالا من أصحاب الصفات و ساق الكلام إلي أن قال و القول بالهيولي و قدم الطينة أعذر من هؤلاء القوم إن كان لهم عذر و لا عذر للجميع فيما

در جای دیگر گفته که الحاد است.

و صدوق - ره - می‌گوید: دلیل بر اینکه خدای عز و جل دانا، توانا و زنده است به ذات خویش و نه به قدرت و زندگی غیر خود، این است که اگر علم جز ذاتش باشد، یا آن علم قدیم است یا حادث. اگر حادث باشد، خدا پیش از پدیدشدنش دانا نبوده و آن صفت نقص است و هر ناقص حادث است به دلیلی که پیش از این گفتیم، و اگر آن علم قدیم باشد، باید چیز دیگری با او قدیم باشد، و این به اجماع کفر است.(6)

و در ضمن ابطال مذاهب ثنویه می‌گوید: آنچه «مانی» و «ابن دیصان» از خرافات خود درباره «اهریمن» به هم بافته‌اند، و گبرها از حماقت به آن اعتقاد پیدا کردند، فاسد و انحراف است، به همان دلیلی که قدم اجسام فاسد و انحراف است،(7)و در این کتاب بابی به اثبات حدوث اختصاص داده، و دلائل مشهوری که به برخی از آن اشاره می‌کنیم آورده و ما همه را برای جلوگیری از اطناب در کلام نیاوردیم و در ضمن گفته: حادث آن چیزی است که نبوده است و بود شده و قدیم همیشه بوده.(8)و در پایان سخنش گفته: این است ادله یگانگی موافق قرآن و اخبار درست از پیغمبر و ائمه علیهم السلام.(9)

و سید مرتضی به نقل از استادش شیخ مفید - رفع اللَّه شأنهما - در رد قول ابی هاشم به حال، در ضمن سخنش گفته: ابی هاشم نخواسته حال را چیزی بداند، که هست یا نیست، و اگر هست باشد، بر اصل او و اصول ما، هر دو باید قدیم باشد یا حادث، و نمی‌تواند آن را قدیم بداند تا مخالف توحید شود و بدتر از آن‌ها باشد که صفات را زائد بر ذات می‌دانند. و کلام را ادامه داده تا گفته: و قول به هیولا و قدم سرشت، عذر بهتری است برای اینان اگر عذری داشته باشند، ولی هیچ کدام


1) في المصدر: وجب.

2) التوحيد: 156.

3) التوحيد: 194.

4) التوحيد: 222.

5) التوحيد: 223.

6) . التوحید : 156

7) . التوحید : 194

8) . التوحید : 222

9) . التوحید : 223

ارتكبوا من الضلال لأنهم يقولون إن الهيولي هو أصل العالم و إنه لم يزل قديما و الله تعالي محدث كما يحدث الصائغ من السبيكة خاتما و الناسج من الغزل ثوبا و النجار من الشجر لوحا إلي آخر ما رد(1)عليهم.

و نقل العلامة رحمه الله في المختلف عن الشيخ المفيد كلاما يدل علي أن القول بالقدم ليس من مذاهب المليين حيث قال و أما الصابئون فمنفردون بمذاهبهم ممن عددناه لأن جمهورهم توحد الصانع في الأزل و منهم من يجعل معه هيولي في القدم صنع منها العالم فكانت عندهم الأصل و يعتقدون في الفلك و ما فيه الحياة و النطق و أنه المدبر لما في هذا العالم و الدال عليه و عظموا الكواكب و عبدوها من دون الله عز و جل و سماها بعضهم ملائكة و جعلها بعضهم آلهة و بنوا لها بيوتا للعبادات و هؤلاء علي طريق القياس إلي مشركي العرب و عباد الأوثان أقرب من المجوس إلي آخر ما قال مما يؤيد ما ذكرنا.

و شيخ الطائفة قدس الله لطيفه عقد في كتاب الاقتصاد فصلا في أن الله تعالي واحد لا ثاني له في القدم و أقام الدلائل علي ذلك إلي أن قال فإذا ثبت ذلك بطل إثبات قديمين و إذا بطل وجود قديمين بطل قول الثنوية القائلين بالنور و الظلمة و بطل قول المجوس القائلين بالله و الشيطان و بطل قول النصاري القائلين بالتثليث علي أن قول الثنوية يبطل من حيث دللنا علي حدوث الأجسام‌(2)و أثبت حدوث

در برابر ضلالتی که آوردند نیست، زیرا می‌گویند هیولا ماده جهان است و پیوسته بوده و قدیم است، و خدا پدیدار جهان است از این ماده، چنانچه زرگر از شمش طلا انگشتر می‌سازد، و نساج از پنبه ریشه جامه می‌بافد، و نجار از چوب درخت تخته می‌سازد ... تا آخر آنچه در رد آن‌ها گفته است.

و علامه - ره - در برخی گفته‌هایش از شیخ مفید نقل کرده که قول به قدم از مذاهب صاحبان ادیان نیست، آنجا که گفته: و اما صابئه در عقیده خود از شماری که برشمردیم تنهایند، زیرا جمهورشان خدا را در ازل یگانه می‌دانند، و برخی از آن‌ها به همراه او هیولا را مطرح می‌کنند در قدیم، که جهان را از آن ساخته و آن به عقیده آن‌ها، مایه خلقت است و معتقدند که فلک زنده و ناطق است، و مدبر این جهان است و رهبر و هدایت‌کننده آن؛ و کواکب را بزرگ می‌شمرند و در برابر خدا عز و جل می‌پرستند، برخی آن‌ها را فرشته می‌خوانند و بعضی معبود و برای آن‌ها معبد می‌سازند، و اینان در مقام مقایسه، به مشرکان عرب و بت‌پرست‌ها نزدیکترند تا مجوس. تا آخر آنچه گفته و مؤید آن است که ما ذکر کردیم.

و شیخ الطائفه - قدس اللَّه لطیفه - در کتاب اقتصاد بابی نوشته در اینکه خدای تعالی یگانه است و دومی ندارد در قدم، و دلائلی بر آن آورده تا گفته: و چون این ثابت شد، اثبات دو قدیم باطل است و چون وجود دو قدیم باطل شد، قول ثنویه که نور و ظلمت را قدیم می‌دانند و قول مجوس که، خدا و شیطان را قدیم می‌دانند، و قول نصاری که سه خدا گفته‌اند، باطل است؛ به علاوه گفته ثنویه به دلیل حدوث اجسام باطل است، و حدوث اجسام با


1) أورد( ظ) اقول: كون الموجودات المادية مخلوقة من المواد امر يصدقه الكتاب و السنة، و النصوص علي خلق الإنسان من الطين و السماوات و الأرض من الدخان و الماء و كذا سائر الأشياء كثيرة جدا لا تكاد تخفي علي من نظر في القرآن الكريم و الروايات الشريفة و الفرق بين خلق اللّه تعالي شيئا من مادة و بين تسوية النجّار بابا من الخشب و صنع الصائغ خاتما من الذهب ان اللّه تعالي يفيض الصور علي المواد المستعدة و الإنسان يعد المواد لقبول الصور، مضافا إلي ان اعداده أيضا باذن اللّه تعالي و اقداره عليه. و اما الهيولي الأولي فقد مر الكلام فيها في ما مضي فراجع.

2) كلام الشيخ قدّس سرّه كما تري يؤيد كلام الفيض- رضوان اللّه عليه- المتقدم ذكره. في ذيل الصفحة( 223) فتدبر، و قريب منه كلام الشيخ الكراجكيّ حيث نسب قدم العالم إلي الدهرية القائلين بعدم تناهي افراد الإنسان و الحيوان من جهة البدء، لكنهم غير قائلين بالصانع الحكيم و لعله- رحمه اللّه- ألحق بهم من يقول بقدم الطبائع الكلية و عدم تناهي افرادها في البداية و النهاية و ان قال بالصانع الحكيم أيضا، و سيأتي كلام له صريح في ان الزمان فعل من افعال اللّه و انه ليس بين الواجب تعالي و اول الافعال زمان أصلا، بل القول بثبوت زمان عندئذ يناقض القول بالحدوث. و هو يفسر قوله هاهنا« ان اللّه موجود قبل الافعال» بأن تلك القبلية ليست هي القبلية الزمانية المقتضية لوجود زمان قبل الخلق فتأمل.

الأجسام بالدلائل المشهورة عند المتكلمين.

و السيد المرتضي رحمه الله في كتاب الغرر أورد دلائل علي إبطال القول بالهيولي القديمة.

و قال الشيخ المحقق أبو الفتح الكراجكي‌(1)تلميذ السيد المرتضي قدس الله نفسهما في كتاب كنز الفوائد اعلم أيدك الله أن من الملاحدة فريقا يثبتون الحوادث و محدثها و يقولون إنه لا أول لوجودها و لا ابتداء لها و يزعمون أن الله سبحانه لم يزل يفعل و لا يزال كذلك و أن أفعاله لا أول لها و لا آخر فقد خالفونا في قولهم إن الأفعال لا أول لها إذ كنا نعتقد أن الله تعالي ابتدأها و أنه موجود قبلها و وافقونا بقولهم إنه لا آخر لها لأنهم و إن ذهبوا في ذلك إلي بقاء الدنيا علي ما هي عليه و استمرار الأفعال فيها و إنه لا آخر لها فإنا نذهب في دوام الأفعال إلي وجه آخر و هو تقضي أمر الدنيا و انتقال الحكم إلي الآخرة و استمرار الأفعال فيها من نعيم أهل الجنة الذي لا ينقطع عن

دلائل مشهوره متکلمان ثابت شده است.

و سید مرتضی - ره - در کتاب «الغرر» دلایلی در بطلان قول به هیولای قدیم آورده است.

و شیخ محقق ابو الفتح کراجکی شاگرد سید مرتضی - قدس اللَّه نفسها - در کتاب«کنز الفوائد» می‌گوید: یک دسته از ملحدان، حوادث و حادث‌کننده آن‌ها را ثابت می‌دانند و می‌گویند وجودشان آغازی ندارد و همیشه بوده‌اند، و می‌پندارند خدا همیشه کار کرده و همیشه کار می‌کند و کارش آغاز و انجامی ندارد. و آنها با قول به ازلی دانستن افعال خدا با ما مخالفند، زیرا ما معتقدیم خدا آن‌ها را آغاز کرده و خدا پیش از آن‌ها موجود بوده. ولی در اینکه افعال خدا پایانی ندارند با ما موافقند، گرچه آن‌ها می‌گویند: جهان به همین صورتی که دارد، همیشه هست و افعال همچنان استمرار دارند و پایانی بر آن نیست. ولی ما می‌گوئیم جهان دنیا تمام می‌شود و امر و حکم به آخرت منتقل می‌شود و کار خدا نعمت دادن به اهل بهشت است تا همیشه،


1) هو أبو الفتح محمّد بن عليّ بن عثمان الكراجكيّ شيخ فقيه جليل يعبر عنه الشهيد كثيرا ما في كتبه بالعلامة مع تعبيره عن العلّامة الحلّيّ- ره- بالفاضل. ترجمه صاحب المستدرك و ذكر مؤلّفاته و مشايخه منهم الشيخ المفيد و السيّد المرتضي و سلار بن عبد العزيز الديلميّ. و كتابه« كنز الفوائد» من الكتب المشهورة، و قد اخذ منه جل من أتي بعده. توفي- رحمه اللّه- كما عن تاريخ اليافعي- سنة( 449) و الكراجكيّ- بالكاف المفتوحة و الراء المهملة و الجيم المضمومة- نسبة إلي« كراجك» قرية علي باب واسط.

أهلها و عذاب النار الذي لا ينقضي عن المخلدين فيها فأفعال الله عز و جل من هذا الوجه لا آخر لها و هؤلاء أيدك الله هم الدهرية القائلون بأن الدهر سرمدي لا أول له و لا آخر و أن كل حركة تحرك بها الفلك فقد تحرك قبلها بحركة قبلها حركة من غير نهاية و سيتحرك بعدها بحركة بعدها حركة لا إلي غاية و أنه لا يوم إلا و قد كان قبله ليلة و لا ليلة إلا و قد كان قبلها يوم و لا إنسان تكون إلا من نطفة و لا نطفة تكونت إلا من إنسان و لا طائر إلا من بيضة و لا بيضة إلا من طائر و لا شجرة إلا من حبة و لا حبة إلا من شجرة و أن هذه الحوادث لم تزل تتعاقب و لا تزال كذلك ليس للماضي منها بداية و لا للمستقبل منها نهاية و هي مع ذلك صنعة لصانع لم يتقدمها و حكمة من حكيم لم يوجد قبلها و أن الصنعة و الصانع قديمان لم يزالا تعالي الله الذي لا قديم سواه و له الحمد علي ما أسداه من معرفة الحق و أولاه و أنا بعون الله أورد لك طرفا من الأدلة علي بطلان ما ادعاه الملحدون و فساد ما انتحله الدهريون.

ثم أورد رحمه الله أدلة شافية و أجوبة وافية و تحقيقات متينة و إلزامات رزينة سيأتي بعضها في محله و لم نوردها هنا لأنا سنذكرها بوجه أخصر ثم ذكر مناظرته مع بعض القائلين بالقدم و أنه كتب ذلك إلي الشريف المرتضي رحمه الله و ذكر الجواب الذي أورده السيد في ذلك فمن أراد الاطلاع علي جميع ذلك فليرجع إلي ذلك الكتاب.

و قال السيد المرتضي رحمه الله في جواب سؤال ورد عليه في آية التطهير قال السائل و إذا كانت أشباحهم قديمة و هم في الأصل طاهرون فأي رجس أذهب عنهم فقال السيد في تضاعيف جوابه و أما القول بأن أشباحهم عليهم السلام قديمة فهو منكر لا يطلق و القديم في الحقيقة هو الله تعالي الواحد الذي لم يزل و كل ما سواه محدث مصنوع مبتدأ له أول إلي آخر ما قال ره. ثم قال:

مسألة اعترض فلسفي فقال إذا قلتم إن الله وحده لا شي‌ء كان معه فالأشياء المحدثة من أي شي‌ء كانت فقلنا لهم مبتدعة لا من شي‌ء فقال أحدثها معا أو في

و عذاب دوزخ است تا همیشه، و کارهای خدا از این رو پایانی ندارند و استمرار دارد.

و اینان همان دهریون هستند که می‌گویند، دهر سرمدی است و آغاز و انجامی ندارد، و می‌گویند حرکت فلک به دنبال هم بوده و خواهد بود تا بی‌نهایت. روز و شب همیشه به دنبال هم بودند و خواهند بود. انسان همیشه از نطفه بوده و نطفه از انسان. پرنده همیشه از تخم برآمده و تخم از پرنده. و همیشه درخت از هسته بوده و هسته از درخت، و این پدیده‌ها همیشه به دنبال هم بودند و خواهند بود، گذشته آن‌ها آغازی ندارد، و آینده آن‌ها انجامی ندارد، و همه آن‌ها ساخت سازنده‌ای است که پیشتر از آن‌ها نبوده، و حکمت حکیمی است که پیش از آن‌ها یافت نشده، و ساخت و سازنده قدیم بودند و همیشه. برتر است آن خدا که جز او قدیمی نیست، و سپاس او را است که به ما نعمت معرفت داده، و من به یاری خدا چند دلیل بر بطلان گفتار ملحدان و فساد عقیده دهریون برایت بیان می‌کنم.

بعد، دلیل‌های راه‌گشا و جواب‌های کافی، و تحقیقات محکم و الزامات مستحکم آورده و برخی از آن‌ها را به زودی در جای خود می‌آوریم، و اینجا نیاوردیم چون به وجه نیکوتری آن را بیان خواهیم کرد. سپس مناظره خود را با یکی از دهریون قائل به قدم جهان بیان کرده و گفته که آن را برای سید مرتضی - ره - نوشته، و جوابی هم که او داده ذکر کرده. هر که می‌خواهد همه این‌ها را بداند به آن کتاب مراجعه کند.

سید مرتضی - ره - در پاسخ پرسشی در باره آیه تطهیر می‌گوید: سؤال کننده پرسید: اگر اشباح آن‌ها قدیم است و آنان همه در اصل پاک بودند، کدام رجس از آن‌ها زدوده شده؟ سید در ضمن پاسخ آن گفته: قدیم دانستن اشباحشان مورد انکار است و این اطلاق روا نیست، قدیم حقیقی همان خدای تعالی است، یگانه‌ای که همیشه بوده، و هر چه جز اوست پدید شده و حادث است، و ساخته شده و آغاز دارد، و او را اولی است. تا آخر کلامش - ره - و سپس گفته: یک فیلسوف ایراد وارد نموده که: اگر به قول شما خدا یگانه بوده و چیزی به همراه او نبوده و همه چیز حادث است، پس از چه چیزی پدید شده؟ گفتیم: آفریده شدند نه از چیزی. او گفت: همه چیز را با

زمان بعد زمان فقال فإن قلتم معا فأوجدناكم‌(1)أنها لم تكن معا و أنها أحدثت شيئا بعد شي‌ء و إن قلتم أحدثها في زمان بعد زمان فقد صار له شريك.

و الجواب عن ذلك أن الله تعالي لم يزل واحدا لا شي‌ء معه و لا ثاني له و ابتدأ ما أحدثه من غير زمان‌(2)و ليس يجب إذا أحدث بعد الأول حوادث أن يحدثها في زمان و لو جعل لها زمانا لما وجب بذلك قدم الزمان إذ الزمان حركات الفلك و ما يقوم مقامها مما هو مقدارها في التوقيت فمن أين يجب عند هذا الفيلسوف أن يكون الزمان قديما إذا لم يوجد الأشياء ضربة واحدة لو لا أنه لا يعقل معني الزمان إلي آخر ما أفاد في هذا المقام.

و قال المحقق الطوسي طيب الله روحه القدوسي في التجريد و لا قديم سوي الله تعالي‌(3)

اذا عرفت هذا فاعلم انه ليس المراد بقوله« لا قديم سوي اللّه تعالي» انه تعالي مقارن لزمان غير متناه من جهة البدء و ما سواه مقارن لزمان متناه بدءا و هذا ظاهر ممّا ذكرنا فالمراد به اما انحصار القدم الذاتي بالبارئ سبحانه و هو ضروري، او نفي القدم المرادف للسرمدية عن غيره و هو ملازم لاثبات الحدوث الدهري لما سوي اللّه تعالي. و اما نفي القدم بمعني الخروج عن ظرف الزمان عن غيره سبحانه و هو ملازم لاثبات الحدوث الزماني بالمعني الأخير للعالم، لكنه لا يتم الا مع انكار الجواهر المجردة او الحاق العالم العقلي بالصقع الربوبي كما فعله صدر المتألهين رحمة اللّه عليه.

و قال فيه وجود العالم بعد عدمه ينفي الإيجاب و قال رحمه الله

هم پدید آورد یا در هر زمانی چیزی پدید آورد؟ و گفت: اگر بگوئید همه با هم پدید شدند، وجدان شما گواه است که همه با هم نبودند و کم کم یکی پس از دیگری به دنبال هم پدید شدند و اگر بگوئید کم کم و به دنبال هم پدید شدند، برای خدا شریک بوده است (آن زمان مقارن یا مقدم برآفریده اول است).

و جواب این است که خدا همیشه یکتاست. چیزی با او نبوده و دومی ندارد، و نخستین پدیده او زمانی نداشته و لازم نیست برای پدیده‌ها زمانی باشد و آن‌ها را در زمانی پدید آورد؛ و اگر هم زمان برای آن‌ها بسازد لازم نیست که زمان قدیم باشد زیرا زمان حرکات فلک یا اندازه وقتی است به جای آن(4)و از کجا نزد این فیلسوف لازم می‌شود که زمان قدیم باشد، اگر اشیاء به یک‌باره خلق نشده باشند؟ جز اینکه او معنی زمان را نفهمد. تا آخر کلام او در این مقام.

محقق طوسی - طیّب اللَّه روحه القدسی - در تجرید گفته: قدیم جز خدای تعالی نیست. و در آن گفته: وجود عالم پس از آنکه نبوده، دلیل

بر عدم واجب الوجود بودن ان می باشد


1) في بعض النسخ: أوجدناكم.

2) هذا كما تري تصريح من السيّد- ره- بان الصادر الأول احدث من غير زمان فهو غير مسبوق بعدم زماني، بل يمكن حدوث حوادث بعده أيضا من غير أنّ تحدث في زمان و لا ينفك عن تجرد الجميع أو الأول خاصّة. و هذا ممّا يؤيد أن الحدوث الذي كان دائرا في السنة العلماء و وقع عليه الإجماع من أهل الملل ليس بمعني وقوع العالم في جزء من الزمان و مسبوقيته بعدم زماني كما يدعيه جمهور المتكلّمين بل لا يلزم منه كون جميع العالم زمانيا أيضا الا ان يراد به العالم الجسماني فتبصر و هذا المعني هو الذي يستفاد من الروايات الشريفة لا سيما مما ورد في خلق نور النبيّ و الأئمّة عليهم السلام و قد مر شطر منها في هذا الكتاب فراجع، و سيأتي نقل المؤلّف- ره- كلمات ثلة من أعاظم الاصحاب في هذا المعني و ارتضائه إيّاه فانتظر.

3) ينبغي لتحصيل مرامه من هذا الكلام النظر في ما افاده في معني الحدوث و القدم فاليك نص ما ذكره في التجريد، قال: و الموجودان اخذ غير مسبوق بالغير فقديم و الا فحادث، ثم قال: و القدم و الحدوث الحقيقيان لا يعتبر فيهما الزمان و الا تسلسل. و قال: الحدوث الذاتي متحقّق، ثمّ قال، و لا قديم سوي اللّه تعالي. هذا كلامه علي اجماله و نقول: الحادث الزماني كما عرفت ما يكون مسبوقا بعدم زماني، و اثبات الحدوث بهذا المعني للعالم مستلزم للتسلسل كما اشار إليه، إذ من جملة العالم نفس الزمان و حدوثه بهذا المعني يحتاج الي زمان آخر و هكذا الي غير النهاية. فالتزم جمهور المتكلّمين تصحيحا لذلك و لما قالوا في القديم انه مقارن لزمان غيره متناه بان الزمان امر منتزع من ذات البارئ سبحانه. و هذا مضافا الي عدم صحته. في نفسه لا يدفع الاشكال، اما فساده في نفسه فلانهم ان أرادوا بكون الزمان منتزعا من ذات البارئ سبحانه انه موجود حقيقي ممكن و مع ذلك ينتزع من الباري تعالي فهو واضح السخافة علي انه غير مسبوق بعدم زماني، و ان أرادوا به انه امر موهوم كما صرّح به بعضهم ففيه انه يستلزم الغاء كل تقديم و تأخر زماني من رأس، و عدم فرق بين الحوادث الماضية و الآتية و هو سفسطة ظاهرة. و اما عدم دفعه للاشكال فلان العدم الزماني انما يتصور في ما شأنه الوقوع في ظرف الزمان و إذا فرض نفس الزمان كذلك يجب فرض زمان آخر يقع هذا الزمان في بعض اجزاء ذلك و هكذا فيبقي محذور التسلسل بحاله سواء قلنا بان الزمان امر منتزع أو لم نقل. و لذا الغي المحقق الطوسيّ قدّس سرّه القدوسي اعتبار الزمان في الحدوث و القدم مستدلا باستلزامه التسلسل. فان اراد عدم اعتباره في مفهومهما لشمولهما للذاتي و الدهري أيضا كان معناه عدم انحصارهما في الزماني حتّي يلزم التسلسل علي القول بحدوث نفس الزمان، و ان أراد عدم اعتباره في الزمانيين كان ذلك اعراضا عما التزم به المتكلمون في القديم من مقارنته للزمان الغير المتناهي و في الحادث من مسبوقيته بزمان خال عن وجوده، و كان حاصله انه يكفي في القديم الزماني كونه خارجا عن ظرف الزمان و يجوز في الحادث الزماني كونه غير مسبوق بزمان بشرط أن يكون زمانا أو زمانيا.

4) . مسلما مخلوق اول در زمان پدید نیامده بلکه خود زمان هم مخلوق است. به ای معنا که با ایجاد مخلوق اول زمان هم شروع می شود. زمان حرکت افلاک و ... نیست بلکه حرکت افلاک یا خورشید و ... ملاکی می شود برای سنجش زمان. نه اینکه زمان ناشی از آنها باشد. زمان از مخلوق قابل انفکاک نیست. به تعبیری بعد چهارم مخلوق است. و مخلوق بدون زمان معنای معقولی ندارد. چون هر مخلوقی ابتدای وجود دارد و همین یعنی زمان داشتن. برای مطالعه بیشتر رجوع شود به کتاب "فراتر از عرفان" نوشته استاد حسن میلانی.(مترجم)

في كتاب الفصول أصل قد ثبت أن وجود الممكن من غيره فحال إيجاده لا يكون موجودا لاستحالة إيجاد الموجود فيكون معدوما فوجود الممكن مسبوق بعدمه و هذا الوجود(1)

يسمي حدوثا و الموجود محدثا فكل ما سوي الواجب من الموجودات محدث و استحالة الحوادث لا إلي أول كما يقوله الفلسفي لا يحتاج إلي بيان طائل

و در کتاب فصول گفته:

ثابت شده است که وجود ممکن از دیگری است. در زمان پدید شدن معدوم بوده، چون پدید آوردنِ موجود، محال است پس به ناچار نیست بوده و هست شده و وجود هر ممکن، مسبوق به عدم است. این گونه وجود، حدوث نامیده می‌شود و این گونه موجود محدث، پس هر موجود جز واجب الوجود محدث است و محال بودن حوادث بی‌آغاز که فیلسوفان می‌گویند، نیاز به بیان طو لانی ندارد


1) الوجه( خ).

بعد ثبوت إمكانها المقتضي لحدوثها(1). ثم قال مقدمة كل مؤثر إما أن يكون أثره تابعا للقدرة و الداعي أو لا يكون بل يكون مقتضي ذاته و الأول يسمي قادرا و الثاني موجبا و أثر القادر مسبوق بالعدم‌(2)لأن الداعي لا يدعو إلا إلي المعدوم و أثر الموجب يقارنه في الزمان إذ لو تأخر عنه لكان وجوده في زمان دون آخر فإن لم يتوقف علي أمر غير ما فرض مؤثرا تاما كان ترجيحا من غير مرجح و إن توقف لم يكن المؤثر تاما و قد فرض تاما و هذا خلف ثم قال نتيجة الواجب المؤثر في الممكنات قادر إذ لو كان موجبا لكانت الممكنات قديمة(3)و اللازم باطل لما تقدم فالملزوم مثله.

و سئل السيد مهنان بن سنان العلامة الحلي رحمه الله في جملة مسائله ما يقول سيدنا في المثبتين الذين قالوا إن الجواهر و الأعراض ليست بفعل الفاعل و إن

پس از اثبات امکانشان که مقتضی حدوث آن‌ها است. سپس گفته است:

هر اثربخشی یا اثرش، دنبال اراده و قدرت او است یا اینکه نیست و به مقتضای ذات خود است. اگر اثرش دنبال اراده و قدرت او باشد قادر نامیده می‌شود و اگر اثرش بی‌قدرت و اراده او باشد موجَب نام دارد. اثر قادر، مسبوق به عدم است زیرا داعی [برای ایجاد] جز در مورد معدوم امکان ندارد. اما اثر موجب هم‌زمان او است زیرا اگر چنین نباشد یعنی وجود او در زمانی هست و در زمان دیگری قبل از آن نیست. پس اگر متوقف بر امری دیگر غیر از آنچه که مؤثر تام فرض شده، نباشد، ترجیح بدون مرجح می شود و اگر متوقف بر امری دیگر باشد، مؤثر تام نبوده، در حالی که مؤثر تام فرض شده بود پس خلف لازم می‌آید .

سپس گفته است: پس نتیجه این می شود که واجب الوجود مؤثر در ممکنات، قادر است زیرا اگر موجَب بود باید همه ممکنات قدیم باشند و این باطل است، به دلیلی که گذشت.

و سید مهنان بن سنان در ضمن سؤالات خود از علامه حلّی - ره - این مسأله را پرسیده است:

چه می‌فرمایید درباره معتقدان به اینکه جوهرها و اعراض، فعلِ فاعل نیستند و


1) الحدوث الذي يقتضيه إمكان الحوادث هو الذاتي، و قد صرّح في التجريد بجواز استناد الممكن القديم( علي فرض وجوده) الي المؤثر، و لازمه عدم الملازمة بين الإمكان و الحدوث الزماني، الا انه استشكل فيه بانه مستلزم لايجاب المؤثر، و سيأتي الكلام فيه.

2) استحالة انفكاك المعلول من العلة قريب من البداهة و قد استدلّ به المحقق الطوسيّ نفسه في كتبه الكلامية و الحكمية غير مرة. و لا فرق فيه بين العلة الموجبة و المختارة لتساوي الملاك فيهما، و اما انفكاك الحوادث عن الحق تعالي فليس من اجل كونه تعالي مختارا أو لعدم كونه علة بل لجهة اخري يضيق المجال عن ذكرها و سيأتي الإشارة إليها. و اما ان الداعي لا يدعو الا الي المعدوم فبعد حمل الداعي في مورد الواجب تبارك و تعالي علي الغرض الغير الزائد علي الذات نقول، ان أراد بالمعدوم ما يكون بذاته غير موجود فلا يثبت به تأخر الاثر عن المؤثر المختار زمانا، و ان أراد به المعدوم في زمان فممنوع لان من الاثر ما لا يكون زمانيا و ليس من شأنه ان يقارن الزمان، و التأخر الزماني انما يتصور في ما يقع في ظرف الزمان، فكيف يحكم مطلقا بوجوب تأخر الاثر عن المؤثر القادر زمانا؟ و اماما ذكره في التجريد من استحالة استناد الممكن القديم الي المؤثر المختار ففيه ان حقيقة الاختيار كون الفاعل بحيث ان شاء فعل و ان شاء لم يفعل و صدق الشرطية لا يتوقف علي فعلية الطرفين فلقائل أن يقول: يمكن أن يكون الواجب قد شاء ان يخلق خلقا في الازل و فعل باختياره.

3) لكن قدم الممكن لا يستلزم ايجاب المؤثر لما عرفت.

الجوهر جوهر في العدم كما هو جوهر في الوجود فهل يكون هذا الاعتقاد الفاسد موجبا لتكفيرهم و عدم قبول إيمانهم و أفعالهم الصالحة و قبول شهادتهم و مناكحتهم أم لا يكون موجبا لشي‌ء من ذلك و أي شي‌ء يكون حكمهم في الدنيا فأجاب رحمه الله بأنه لا شك في رداءة هذه المقالة و بطلان كلها لكن لا توجب تكفيرهم و لا عدم قبول إيمانهم و أفعالهم الصالحة و لا رد شهادتهم و لا تحريم مناكحتهم و حكمهم في الدنيا و الآخرة حكم المؤمنين لأن الموجب للتكفير هو اعتقاد قدم الجوهر و هم لا يقولون بذلك لأن القديم يشترط فيه الوجود و هم لا يقولون بوجوده في الأزل لكن حصلت لهم شبهة في الفرق بين الوجود و الثبوت و جعلوا الثبوت أعم من الوجود و أكثر مشايخ المتكلمين من المعتزلة و الأشاعرة مثبتون فكيف يجوز تكفيرهم.

ثم قال السيد رحمه الله ما يقول سيدنا فيمن يعتقد التوحيد و العدل و لكنه يقول بقدم العالم ما يكون حكمه في الدنيا و الآخرة فأجاب رحمه الله من اعتقد قدم العالم فهو كافر بلا خلاف لأن الفارق بين المسلم و الكافر ذلك و حكمه في الآخرة حكم باقي الكفار بالإجماع و الشيخ الجليل أبو الصلاح الحلبي صرح في تقريب المعارف بالحدوث و أقام الدلائل عليه و كذا السيد الكبير ابن زهرة(1)في كتاب غنية النزوع أورد الدلائل علي ذلك .

و قال النوبختي رحمه الله في كتاب الياقوت الأجسام حادثة لأنها إذا اختصت بجهة فهي إما للنفس و يلزم منه عدم الانتقال أو لغيره و هو إما موجب أو مختار و المختار قولنا و الموجب يبطل ببطلان التسلسل و لأنها لا تخلو من

جوهر، جوهری است در عدم چنانچه جوهری است در وجود، آیا این عقیده فاسد مایه کفر است و بی‌ایمانی و عدم پذیرش اعمال صالح و شهادت و حرمت ازدواج با آن‌ها، یا باعث هیچ کدام نیست، و حکم آن‌ها در این دنیا چیست؟

جواب: در نادرستی این عقیده شکی نیست و باطل است ولی باعث کفر و بی‌ایمانی و عدم پذیرش کارهای نیک و شهادت و حرمت ازدواج با آن‌ها نیست، و حکمشان در دنیا و آخرت حکم مؤمنین است؛ زیرا باعث کفر، اعتقاد به قدیم بودن جوهر است و آن‌ها بدان معتقد نیستند، زیرا قدیم بودن، وجود می‌خواهد و آن‌ها او را در ازل موجود نمی‌دانند، ولی اشتباهی کردند که وجود و ثبوت را از هم جدا دانستند و ثبوت را اعم از وجود فهمیدند، و بیشتر مشایخ متکلم از معتزله و اشاعره ثبوت گرا هستند و چگونه می‌شود آن‌ها را تکفیر کرد؟

سؤال دیگر، مولای ما! در باره کسی که به توحید و عدل معتقد است ولی جهان را قدیم می‌داند چه می‌فرمایید؟ و حکمش در دنیا و آخرت چیست؟

جواب: هر که معتقد به قدم جهان است قطعاً کافر است، زیرا فرق میان مسلمان و کافر همین است. حکمش در آخرت حکم کفار است به اجماع، و شیخ جلیل ابو الصلاح حلبی در «تقریب المعارف» تصریح کرده به حدوث جهان و چند دلیل بر آن آورده، و همچنان سید بزرگوار ابن زهره در کتاب «غنیة النزوع» دلایلی بر آن آورده است.

و نوبختی در کتاب «یاقوت» گفته: همه اجسام حادثند، زیرا به یک سو توجه دارند و اگر این توجه ذاتی آن‌ها بود، باید جابه‌جا نشوند و اگر به تأثیر علتی باشد، آن علت یا مختار است که عقیده ما بر آن است و یا موجب، و آن باطل است، زیرا تسلسل باطل روی می‌دهد، برای اینکه از عوارض حادث به جهت معلوم بودن عدمشان،


1) هو السيّد أبو المكارم حمزة بن عليّ بن زهرة الحسيني الاسحاقي الحلبيّ المعروف بالشريف الطاهر، هو و أبوه و جده و أخوه أبو القاسم عبد اللّه بن علي صاحب« التجريد» في الفقه و ابنه محمّد بن عبد اللّه كلهم من اكابر فقهائنا، و بيتهم بيت جليل بحلب، قال في القاموس« و بنو زهرة شيعة بحلب» له مصنّفات كثيرة في الإمامة و الفقه و النحو و غير ذلك، منها« غنية النزوع الي علمي الأصول و الفروع» و« قبس الأنوار في نصرة العترة الاطهار» توفي- رحمه اللّه سنة( 585) في سن أربع و سبعين و قبره بحلب بسفح جبل جوشن عند مشهد السقط.

الأعراض الحادثة لعدمها المعلوم و القديم لا يعدم لأنه واجب الوجود إذ لو كان وجوده جائزا لكان إما بالمختار و قد فرضناه قديما أو بالموجب و يلزم منه استمرار الوجود فالمقصود أيضا حاصل.

و قال العلامة رحمه الله في شرحه هذه المسألة من أعظم المسائل في هذا العلم و مدار مسائله كلها عليها و هي المعركة العظيمة بين المسلمين و خصومهم و اعلم أن الناس اختلفوا في ذلك اختلافا عظيما و ضبط أقوالهم أن العالم إما محدث الذات و الصفات و هو قول المسلمين كافة و النصاري و اليهود و المجوس و إما أن يكون قديم الذات و الصفات و هو قول أرسطو و ثاوفرطيس و ثاميطوس و أبي نصر و أبي علي بن سينا فإنهم جعلوا السماوات قديمة بذاتها و صفاتها إلا الحركات و الأوضاع فإنها قديمة بنوعها بمعني أن كل حادث مسبوق بمثله إلي ما لا يتناهي و إما أن يكون قديم الذات محدث الصفات و هو مذهب انكساغورس و فيثاغورس و سقراط و الثنوية و لهم اختلافات كثيرة لا تليق بهذا المختصر و إما أن يكون محدث الذات قديم الصفات و ذلك مما لم يقل به أحد لاستحالته و توقف جالينوس في الجميع.

ثم ساق رحمه الله الكلام في الدلائل المذكورة في المتن و قال رحمه الله في شرح التجريد مثل ذلك و نسب القول بالحدوث إلي جميع أرباب الملل و قال رحمه الله في كتاب نهاية المرام في علم الكلام قد اتفق المسلمون كافة علي نفي قديم غير الله تعالي و غير صفاته و ذهبت الإمامية إلي أن القديم هو الله تعالي لا غير و قال فيه أيضا القسمة العقلية منحصرة في أقسام أربعة.

الأول أن يكون العالم محدث الذات و الصفات و هو مذهب المسلمين و غيرهم من أرباب الملل و بعض قدماء الحكماء.

الثاني أن يكون قديم الذات و الصفات و هو قول أرسطو و جماعة من القدماء و من المتأخرين قول أبي نصر الفارابي و الرئيس قالوا السماوات قديمة بذواتها و صفاتها إلا الحركات و الأوضاع فإنها قديمة بنوعها لا بشخصها و العناصر الهيولي

خالی نیستند؛ و قدیم عدم ندارد زیرا واجب الوجود است، زیرا اگر ممکن الوجود باشد و علت آن مختار باشد، مخالف فرض ما است که قدیم بوده و اگر علت آن موجب باشد، تسلسل وجود روی می‌دهد و مقصود ما نیز ثابت می‌گردد.

و علامه در شرح آن گفته: این مسأله از بزرگترین مسائل این علم است و همه مسائل بر محور آن شکل می‌گیرد، و مورد اختلاف شدید است میان مسلمانان و دشمنان آن‌ها، و مردم در باره آن سخت اختلاف دارند و خلاصه اقوال این است:

1.

جهان در ذات و صفات هر دو حادث است، و این عقیده همه مسلمان‌ها و نصاری و یهود و مجوس است.

2.

جهان در ذات و صفات قدیم است، و این عقیده ارسطو، و ثاوفرطیس، و ثامیطوس و ابی نصر فارابی، و ابو علی بن سینا است که آسمان‌ها را به ذات و صفات قدیم می‌دانند؛ ولی حرکات و اوضاع آن‌ها را به حسب نوع قدیم می‌شمارند،

منها قديمة بشخصها و صورها الجسمية قديمة بنوعها لا بشخصها و الصور النوعية قديمة بجنسها لا بنوعها و لا بشخصها.

الثالث أن يكون قديم الذات محدثة(1)الصفات و هو قول من تقدم أرسطو بالزمان كثاليس الملطي و انكساغورس و فيثاغورس و سقراط و جميع الثنوية كالمانوية و الديصانية و المرقوبية و الماهانية ثم هؤلاء افترقوا فرقتين فذهب بعضهم إلي أن تلك الذات القديمة كانت جسما ثم اختلف هؤلاء فزعم ثاليس أنه الماء لأنه قابل لكل الصور و زعم أنه إذا انجمد صار أرضا و إذا لطف صار هواء و من صفق الماء تكونت النار و من النار تكون الدخان و من الدخان تكونت السماء و يقال أنه أخذه من التوراة لأنه جاء في السفر الأول منه أن الله تعالي خلق جوهرا فنظر نظر الهيبة فذابت أجزاؤه فصارت ماء ثم ارتفع بخار كالدخان فخلق منه السماوات و ظهر علي وجه الماء زبد فخلق منه الأرض ثم أرساها بالجبال. و أما انكسيمايس فإنه زعم أن ذلك الجسم هو الهواء و النار تكونت من لطافته و الماء و الأرض من كثافته و تكونت الأشياء عنها بالتلطيف و قال آخرون إنه البخار و تكون الهواء و النار عنه بالتلطيف و الماء و الأرض بالتكثيف و ذهب أنوفليطيس أنه النار و كونت الأشياء عنها بالتكاثف و حكي أيضا أنه زعم أن الأشياء إنما انتظمت بالبخت و جوهر البخت هو نظر عقلي ينفذ في الجوهر الكلي و أما انكساغورس فإنه قال ذلك الجسم هو الخليط الذي لا نهاية له و هو أجسام غير متناهية و فيه من كل نوع أجزاء صغيرة مثلا فيه أجزاء علي طبيعة الخبز و أجزاء علي طبيعة اللحم فإذا اجتمع من تلك الأجزاء شي‌ء كثير فصار بحيث يحس و يري ظن أنه حدث و هذا القائل بني مذهبه علي إنكار المزاج و الاستحالة و قال بالكمون و الظهور و زعم بعض هؤلاء أن ذلك الخليط كان ساكنا في الأزل ثم إن الله تعالي حركه فتكون منه هذا العالم. و ذهب ذيمقراطيس إلي أن أصل العالم أجزاء كثيرة كرية الشكل قابلة للقسمة الوهمية دون

یعنی هر پدیده به دنبال حادث دیگری است تا بی‌نهایت.

3.

در ذات قدیم هستند و در صفات حادث، و این عقیده انکساغورس، و فیثاغورس و سقراط و ثنویه است و در این باره اختلافات بسیاری دارند که در این مختصر نمی‌گنجد.

4.

ذات آن‌ها حادث است و صفاتشان قدیم، و کسی به آن معتقد نیست زیرا محال است، و جالینوس در همه آن‌ها متوقف است و نظر مشخصی ندارد.

سپس علامه - ره - سخن را با ادله مذکور در متن ادامه داده و در شرح تجرید هم مانند آن را گفته است، و عقیده به حدوث همه را به همه اندیشمندان مذاهب مختلف نسبت داده است. در کتاب نهایة المرام در علم کلام گفته: همه مسلمانان اتفاق نظر دارند که جز خدا و صفاتش قدیم نیست، و امامیه معتقدند که قدیم همان خدا است و بس؛ و باز در آن گفته: از نظر عقلی منحصر در چهار قسم هستند.

1.

جهان در ذات و صفات حادث است، و این عقیده مسلمان‌ها و سائر دین‌ها و برخی حکمای قدیم است .

2.

در ذات و صفات قدیم است و این عقیده ارسطو و جمعی از حکمای قدیم است و برخی متأخرین مانند ابی نصر و شیخ الرئیس گفته‌اند: آسمان‌ها در ذات‌و صفات قدیمند جز حرکات و وضعیت‌های آن‌ها که در نوع خود قدیمند، نه در شخص خود و عناصر و هیولا شخصاً قدیمند و صور جسمیه آن‌ها و صور نوعیه به نوع قدیمند نه به شخص.

3.

در ذات قدیمند و در صفات حادث و این عقیده حکمای پیش از ارسطو است چون ثالیس ملطی؛ انکساغورس، فیثاغورس، سقراط و همه ثنویه چون مانویه، دیصانیّه، مرقوبیه و ماهانیه. سپس اینان دو گروه شدند، برخی گفتند این ذات قدیم جسم بوده و اینان هم اختلاف کردند. ثالیس گفت: آب است، چون قابلیت شکل‌پذیری دارد در صورت‌های مختلف، و گمان کرده که خشک شده و زمین شده، و لطیف شده و هوا گردیده، و جوش کرده و آتش برآورده و از آتش دود برخاسته و از دود آسمان پدید شده، و گفته‌اند این عقیده را از تورات گرفته که در سِفر نخست می‌گوید: خدا گوهری آفرید و به نظر هیبت به آن نگریست و اجزاء آن ذوب شدند و آب شد، و از آن بخاری مانند دود برخاست و از آن آسمان‌ها را آفرید، و بر روی آب کف پدید شد و از آن زمین را آفرید، و آن را با کوه‌ها لنگر بست.

انکسیمایس پنداشته که آن جسم هوا بوده که از لطافتش آتش برآمده و از انباشته‌شدنش آب و زمین و از تلطیفش چیزهای دیگر. و دیگران گفتند همان بخار بوده، و هوا و آتش از لطیف‌شدنش پدید شدند و زمین از انباشته‌شدنش. انوفلطیس گفته: آتش بوده و همه چیز با انباشته‌شدنش پدید شده.او گفته که همه چیز به بخت منظم شده، و جوهر بخت یک دید عقلانی است که در جوهر کلی نفوذ دارد. انکساغورس گفته: جسم نخست، آمیخته بی‌پایانی است از اجسام خرد بی‌پایان برای هر نوعی، چون اجزائی از سرشت نان و اجزائی از سرشت گوشت، و چون بسیاری از آن‌ها گرد هم می‌آیند و به چشم می‌آیند و حس می‌شوند، گمان می‌شود که پدید شدند، و او منکر مزاج و استحاله(اصلی در فلسفه) شده، و به کمون و ظهور(اصلی در فلسفه)اعتقاد دارد. برخی گفته‌اند این مایه آمیخته در ازل ساکن بوده، سپس خدای تعالی او را به حرکت آورده و جهان را از آن آفریده است .

ذیمقراطیس گفته، اصل جهان ذرات خرد کروی است و قابل قسمت در عالم خیال و ذهن،


1) المحدث( خ).

القسمة الانفكاكية متحركة لذاتها حركات دائمة ثم اتفق في تلك الأجزاء أن تصادمت علي وجه خاص فحصل من تصادمها علي ذلك الوجه هذا العالم علي هذا الشكل فحدثت السماوات و العناصر ثم حدثت من الحركات السماوية امتزاجات هذه العناصر و منها هذه المركبات و نقل الشيخ في الشفاء عنه أنه قال إن هذه الأجزاء إنما تتخالف بالشكل و إن جوهرها جوهر واحد بالطبع و إنما تصدر عنها أفعال مختلفة لأجل الأشكال المختلفة و قالت الثنوية أصل العالم هو النور و الظلمة و الفرقة الثانية الذين قالوا أصل العالم ليس بجسم و هم فريقان:

الأول الجرمانية و هم الذين أثبتوا القدماء الخمسة البارئ تعالي و النفس و الهيولي و الدهر و الخلاء قالوا البارئ تعالي في غاية التمام في العلم و الحكمة لا يعرض له سهو و لا غفلة و يفيض عنه العقل كفيض النور عن القرص و هو يعلم الأشياء علما تاما و أما النفس فإنه يفيض عنه الحياة فيض النور عن القرص لكنها جاهلة لا تعلم الأشياء ما لم تمارسها و كان البارئ تعالي عالما بأن النفس تستميل إلي التعلق بالهيولي و تعشقها و تطلب اللذة الجسمية و تكره مفارقة الأجساد و تنسي نفسها و لما كان من شأن البارئ تعالي الحكمة التامة عمد إلي الهيولي بعد تعلق النفس بها فركبها ضروبا من التركيب مثل السماوات و العناصر و ركب أجسام الحيوانات علي الوجه الأكمل و الذي بقي فيها من الفساد غير ممكن الزوال. ثم إن الله تعالي أفاض علي النفس عقلا و إدراكا و صار ذلك سببا لتذكرها عالمها و سببا لعلمها بأنها لا تنفك عن الآلام ما دامت في العالم الهيولاني و إذا عرفت النفس هذا و عرفت أن لها في عالمها اللذات الخالية عن الألم اشتاقت إلي ذلك العالم و عرجت بعد المفارقة و بقيت هناك أبد الآباد في نهاية البهجة و السعادة قالوا و بهذا الطريق زالت الشبهات الدائرة بين الفلاسفة القائلين بالقدم و بين المتكلمين القائلين بالحدث.

الفريق الثاني أصحاب فيثاغورس و هم الذين قالوا المبادئ هي الأعداد المتولدة من الوحدات لأن قوام المركبات بالبسائط و هي أمور كل واحد منها واحد في نفسه ثم تلك الأمور إما أن تكون لها جهات وراء كونها وحدات أو لا

نه‌در خارج، و پیوسته در حرکتند و و سپس اجزاء آن روی هم آمدند و به همدیگر به صورتی خاصبرخوردند، و به جهت برخورد آن‌ها به صورتی خاص، جهان از آن‌ها پیدا شده و به این شکل آسمان‌ها و عناصر پدید شدند، و سپس از حرکت آسمان‌ها، عناصر به هم آمیختند و از عناصر این ترکیب‌ها برآمدند. و شیخ در شفا از آن سخن گفته و می‌گوید: این اجزاء در شکل مخالفند و در گوهر و سرشت یکی هستند، و همانا افعال گوناگون آن‌ها بر اثر اختلاف شکل ایجاد می‌شوند. ثنویه می‌گویند: اصل جهان همان نور است و ظلمت.دسته دوم می‌گویند: اصل جهان جسم نیست و دو دسته شدند:

1.

جرمانی که به پنج قدیم معتقدند، خدا، نفس، هیولا، دهر، خلا. خدا را در علم و حکمت کامل می‌دانند و دور از سهو و غفلت. عقل از سوی او افاضه می‌شود چنانچه نور از قرص خورشید و همه چیز را به طور کامل می‌داند.

و اما نفس،حیات‌بخش است چون نور بخشی خورشید، ولی تا بررسی نکند چیزی نمی‌داند، و خدا می‌داند که نفس علاقه به هیولا دارد و عاشق او است و به دنبال لذّت جسمانی است، و جدایی از تن را خوش نمی‌دارد و خود را فراموش می‌کند. و خدا به حکمت تامه‌ای که در خور او است به هیولایی که مورد علاقه نفس است توجه کرد، و آن را به ترکیب‌هایی مانند آسمان‌ها و عناصر درآورد، و اجساد حیوانات را به زیباترین شکل ترکیب کرد و صورت بست، جز فسادی که در آن‌ها باقی می‌ماند و زوالش ناممکن است. سپس خدا به نفس عقل و ادراک داد و آن موجب شد که خود را به یاد بیاورد و متوجه شود که تا زمانی که در عالم هیولا است، دردها و آلام از او جدا نمی‌شوند و دانست که در جهان خود لذت‌های بدون درد و الم دارد و شیفته عالم شد و به آن پیوست، و پس از جدایی بالا می‌رود و تا همیشه با خرمی و خوشبختی در آن می‌ماند؛ گفتند از این راه، شبهات میان فلاسفه که قائل به قدم و متکلمان که معتقد بر حدوثند، برطرف می‌شوند.

2.

پیروان فیثاغورس گفتند: مبدأ جهان اعدادی هستند که از یکان ترکیب شدند، زیرا مایه هر ترکیبی اجزاء بسیط آن است که هر کدام خودش یکی است، زیرا هر چیزی وراء وجودش وجهی دارد و یا واحدی است یا نیست.

يكون فإن كان الأول كانت مركبة لأن هناك تلك الماهية مع تلك الوحدة و كلامنا ليس في المركبات بل في مبادئها و إن كان الثاني كان مجرد وحدات و هي لا بد و أن تكون مستقلة بأنفسها و إلا لكانت مفتقرة إلي الغير فيكون ذلك الغير أقدم منها و كلامنا في المبادئ المطلقة و هذا خلف فإذن الوحدات أمور قائمة بأنفسها فإن عرض الوضع للوحدة صارت نقطة و إن اجتمعت نقطتان حصل الخط فإن اجتمع خطان حصل السطح فإن اجتمع سطحان حصل الجسم فظهر أن مبدأ الأجسام الوحدات و نقل أيضا عنه أن الوحدة تنقسم إلي وحدة بالذات غير مستفادة من الغير و هو الذي لا تقابلها الكثرة و هو المبدأ الأول و إلي وحدة مستفادة من الغير و هي مبدأ الكثرة و ليست بداخلة فيها بل يقابلها الكثرة ثم يتألف منها الأعداد و هي مبادئ الموجودات و إنما اختلف‌(1)الموجودات في طبائعها لاختلاف الأعداد بخواصها.

الرابع أن يكون العالم قديم الصفات محدث الذات و هو محال لم يقل به أحد لقضاء الضرورة ببطلانه و أما جالينوس فإنه كان متوقفا في الكل انتهي.

و إنما أوردنا هذه المذاهب السخيفة ليعلم أن أساطين الحكماء تمسكوا بهذه الخرافات و تفوهوا بها و يتبعهم أصحابهم و يعظمونهم و إذا سمعوا من أصحاب الشريعة شيئا مما أخذوه من كتاب الله و كلام سيد المرسلين و الأئمة الراشدين عليهم السلام ينكرون و يستهزءون قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّي يُؤْفَكُونَ‌(2).

اگر هست مرکب است زیرا در او ماهیتی است با وحدت، و سخن ما در مرکبات نیست بلکه در مبدأ آن‌ها است و اگر نیست، تنها وحدت‌ها هستند و بایدخودشان مستقل باشند و متکی به خود، و اگر نه نیاز به دیگری پیش از خود دارند؛ و سخن ما در مبدأ مطلق است و خلف صورت می‌پذیرد. این یکان‌ها و وحدت‌ها امور قائم به خود هستند و چون وضعی به خود بگیرند، برای وحدت نقطه پدید می‌شود، و وقتی دو نقطه جمع شوند خطی پدید می‌آید، و در صورت اجتماع دو خط، سطح و در صورت اجتماع دو سطح جسم، و مشخص شد که مبدأ اجسام، یکان‌ها و وحدت‌ها هستند، و نیز از او نقل شده،وحدت دو گونه است:وحدت ذاتی که از دیگری نگرفته و آن است که مقابلش کثرت نیست و مبدأ اول است. و اگر از دیگری گرفته باشد خود مبدأ کثرت است، گرچه در آن نیست و مقابل آن است، و از آن شماره‌ها شکل می‌گیرند، و همان مبدأ موجودات است، و همانا اختلاف طبع موجودات، به خاطر اختلاف خواص شماره‌های آن‌ها است.

4.

صفات قدیم هستند و ذات جهان حادث، و این محال است و کسی به آن اعتقاد ندارد چون بطلانش بدیهی است، ولی جالینوس در باره همه توقف کرده و قولی را ترجیح نداده. پایان

و همانا این عقائد و اندیشه‌های نادرست و پیش پا افتاده را آوردیم تا مشخص شود که حکماء به این خرافه‌ها تمسک جسته‌اند و آن‌ها را به زبان آوردند و پیروانشان دنباله‌رو آن‌ها شدند و آن‌ها را بزرگ داشتند و چون از دین‌داران مطلبی که از قرآن یا کلام پیغمبر و امام است بشنوند منکر می‌شوند و آن‌ها را به استهزاء می‌گیرند «خدا آن‌ها را بکشد،چگونه منحرف می‌شوند».


1) في المخطوطة: اختلفت.

2) نقل صدر المتألهين في خاتمة رسالته التي صنعها في حدوث العالم كلمات ثلة من قدماء الفلاسفة، و حملها علي الرمز و الإشارة، كما هو دأبه في جميع المباحث، و مقتضي حسن ظنه بهم، لاعتقاده أنهم اخذوا الحكمة من الأنبياء و الأولياء عليهم السلام كإدريس و داود و سليمان و لقمان و غيرهم، و انما لم يصرحوا بالمطالب خوفا من وقوعها في أيدي الجهال، و حرصا علي كتمان العلم عن غير أهله و تقية من السلاطين و الجبابرة الذين كانوا ينكرون هذه الحقائق، و اللّه اعلم بالحقائق. و قد مر حكاية صاحب الملل و النحل القول بالحدوث عن ثاليس و انكساغورس و انكسيمايس و فيثاغورس و انباذقلس و سقراط و افلاطون و تصحيح المحقق الطوسيّ- ره- لنقله. نعم نقل عن ثاليس ان أصل العالم الجسماني هو الماء، و عن انكسيمايس انه الهواء، و عن ذيمقراطيس انه الاجزاء التي لا تتجزأ و هكذا، لكنها لا تنافي القول بالحدوث، كما ان ظاهر القرآن الشريف و الاخبار المتظافرة أن أصل العالم الجسماني هو الماء كما مرّ الكلام فيه في اوائل هذا الكتاب، و أمّا أن المراد بالماء هل هو هذا الجسم المركب من اكسيجين و ايدرجين أو شي‌ء آخر شبيه به فمما لا سبيل إلي تعيينه.

و قال المحقق الدواني في أنموذجه و قد خالف في الحدوث الفلاسفة أهل الملل الثلاث فإن أهلها مجمعون علي حدوثه بل لم يشذ من الحكم بحدوثه من أهل الملل مطلقا إلا بعض المجوس و أما الفلاسفة فالمشهور أنهم مجمعون علي قدمه علي التفصيل الآتي و نقل عن أفلاطون القول بحدوثه و قد أوله بعضهم بالحدوث الذاتي ثم قال فنقول ذهب أهل الملل الثلاث إلي أن العالم ما سوي الله تعالي و صفاته من الجواهر و الأعراض حادث أي كائن بعد أن لم يكن بعدية حقيقة لا بالذات فقط بمعني أنها في حد ذاتها لا تستحق الوجود فوجودها متأخر عن عدمها بحسب الذات كما تقوله الفلاسفة و يسمونه الحدوث الذاتي علي ما في تقرير هذا الحدوث علي وجه يظهر به تأخر الوجود عن العدم من بحث دقيق أوردناه في حاشية شرح التجريد. و ذهب جمهور الفلاسفة إلي أن العقول و الأجرام الفلكية و نفوسها قديمة و مطلق حركاتها و أوضاعها و تخيلاتها أيضا قديمة فإنها لم تخل قط عن حركة و وضع و تخيل لجزئيات الحركة و بعضهم يثبتون لها بسبب استخراج الأوضاع الممكنة من القوة إلي الفعل و حدوث مناسبة لها بمبدئها الكامل من جميع الوجوه كمالات تفيض علي نفوسها من المبادئ لكن محققيهم علي ما ذكره أبو نصر و أبو علي في تعليقاتهما نقلا عن أرسطاطاليس ذهبوا إلي أن المطلوب لها نفس الحركة و بها يتم التشبه بمبادئها فإنها بالفعل من حيث الذات و سائر الصفات إلا ما يتعلق بالحركة من الأوضاع الجزئية فإنها لا تحتمل الثبات بالشخص فاستحفظ نوعها تتميما للتشبه بالمبادئ التي هي بالفعل من جميع الوجوه و لما كان التشبه لازما للحركة جعلها الغاية المطلوبة باعتبار اللازم .

محقّق دوانی در انموذج خود گفته: فقط سه دسته از فلاسفه مخالف حدوث جهان هستند، زیرا اکثر آن‌ها بر حدوث عالم معتقدند مگر برخی مجوس‌ها، اما مشهور فلاسفه اتفاق نظر بر قدم آن دارند به تفصیل آینده، و از افلاطون قول به حدوث نقل شده، و نزد بعضی به حدوث ذاتی تفسیر شده، سپس گفته: هر سه نحله معتقدند که جهان جز از ذات خدا و صفات او، چه جوهر و چه عرض، همه حادثند و به طور حقیقت نبودند و بود شدند، نه آنکه تنها حدوث ذاتی دارند و وجودشان از عدمشان تاخّر ذاتی دارد چنانچه فلاسفه معتقدند و آن را حدوث ذاتی می‌نامند، و تقریر این حدوث به معنی تاخّر وجود از عدم، بحث دقیقی دارد که در حاشیه تجرید ایراد کردیم.

و جمهور فلاسفه معتقدند که عقول و اجرام فلک و نفوسشان قدیمند، و مطلق حرکت و وضع و تخیل آن‌ها نیز قدیمند، زیرا هرگز از آن‌ها تهی نبودند. و برخی اوضاع حادثی برای آن‌ها قائلند که از مبدأ به نفوس آن‌ها افاضه می‌شود، ولی محققان آن‌ها چنانچه ابو نصر و ابو علی در تعلیقاتشان به نقل از ارسطو گفته‌اند، معتقدند، مطلوب آن‌ها نفس حرکت است و با همان تشبّهشان به مبدئشان کامل می‌شود، و آن هم بالفعل است به حسب ذات و صفات دیگر، جز آنچه به حرکت در اوضاع جزئیه تعلق دارد که ثبات شخصی را نمی‌پذیرد، و دوام نوعی دارد، برای تکمیل شباهت به مبادی خود که از همه جهت وجود فعلی دارند؛ و چون تشبه لازمه حرکت است آن را به اعتبار لازمش هدف نهائی دانسته‌اند،

و العنصريات بموادها و مطلق صورها الجسمية و النوعية و مطلق أعراضها قديمة عندهم لأن مذهبهم أنه بالفك تنعدم الصورة الواحدة و تحدث الاثنتان و باتصال المنفصل تنعدم الاثنتان و تحدث واحدة نعم الإشراقيون منهم علي بقاء الصورة الجسمية مع طريان الانفصال و الاتصال و أما النفوس الناطقة الإنسانية فبعضهم قائل بقدمها و ربما ينقل عن أفلاطون و هذا مخالف لما ينقل عنه من حدوث العالم و المشاءون منهم و معظم من عداهم علي حدوثها .

و قال نحوا من ذلك في كتاب شرح العقائد العضدية و قال فيه المتبادر من الحدوث الوجود بعد أن لم يكن بعدية زمانية و الحدوث الذاتي مجرد اصطلاح من الفلاسفة و قال و المخالف في هذا الحكم الفلاسفة فإن أرسطاطاليس و أتباعه ذهبوا إلي قدم العقول و النفوس الفلكية و الأجسام الفلكية بموادها و صورها الجسمية و النوعية و أشكالها و أضوائها و العنصريات بموادها و مطلق صورها الجسمية لا أشخاصها و صورها النوعية قيل بجنسها فإن صور خصوصيات أنواعها لا يجب أن تكون قديمة و الظاهر من كلامهم قدمها بأنواعها ثم قال و نقل عن جالينوس التوقف و لذلك لم يعد من الفلاسفة لتوقفه فيما هو من أصول الحكمة عندهم انتهي.

و لنكتف بما أوردنا من كلام القوم في ذلك و إيراد جميعها أو أكثرها يوجب تطويلا بلا طائل و يستنبط مما أوردنا أحد الدلائل علي الحدوث فإنه ثبت بنقل المخالف و المؤالف اتفاق جميع أرباب الملل مع تباين أهوائهم و تضاد آرائهم علي هذا الأمر و كلهم يدعون وصول ذلك عن صاحب الشرع إليهم و هذا مما يورث العلم العادي بكون ذلك صادرا عن صاحب الشريعة مأخوذا عنه و ليس هذا مثل سائر الإجماعات المنقولة التي لا يعلم المراد منها و تنتهي إلي واحد و تبعه الآخرون و لا يخفي الفرق بينهما علي ذي مسكة من العقل و الإنصاف .

و مواد عناصر و مطلق صورت‌های جنسی و نوعی و مطلق عرض‌هاشان، همه نزد آن‌ها قدیمند؛ زیرا به عقیده آن‌ها، یک صورت که از جسم کل جدا می‌شود، دو تا به جای آن پدید می‌شوند، و یک صورت جدا که پیوست می‌شود، دوتا یکی می‌شوند. آری اشراقی‌ها معتقدند که صورت جسمیه در حال اتصال و انفصال، هر دو به جا می‌ماند، و اما نفوس ناطقه بشر نزد برخی‌از آن‌ها قدیمند و از افلاطون هم نقل شده، ولی مخالف نقل حدوث عالم از او است، و مشّائی‌ها وبسیاری دیگر، آن‌ها را حادث می‌دانند.

و در شرح عقائد عضدیه هم مانند آن را گفته و افزوده است: متبادر از حدوث، وجود پس از عدم، و پس از او بودن، زمانی است، و حدوث ذاتی یک زبان فلسفی است. و گفته: مخالف در این حکم فلاسفه‌اند، زیرا ارسطو و پیروانش معتقدند که عقول و نفوس فلکیه، و اجسام فلک با مایه آن‌ها، و صور جسمیه و نوعیه و اشکال و پرتوشان و عناصر و مایه‌شان، و مطلق صور جسمیه - نه اشخاص آن‌ها - همه قدیمند. و گفته شده، صور نوعیه حادثند، زیرا خصوصیات انواع نباید قدیم باشند، و ظاهر کلامشان این است که انواع هم قدیمند، سپس گفته: نقل شده که جالینوس در این باره متوقف بوده و از این رو او را فیلسوف نشمرده‌اند،چون در اصول حکمت تردید داشته است. پایان

و به آنچه از سخنان این گروه‌ها در این باره آوردیم باید اکتفاء کنیم، و آوردن همه یا بیشترش مایه اطناب کلام و بی‌فائده است، و از آنچه آوردیم یک دلیل بر حدوث عالم به دست آمد؛ زیرا به نقل از مخالف و موافق معلوم شد که همه گروه‌ها با همه اختلافی که دارند، در حدوث عالم متفقند، و همه ادعا دارند که از صاحب شرع خود آن را دریافت کردند، و این خود مایه علم به این است که صاحبان شرایع آن را گفته‌اند، و این مانند اجماعات منقوله دیگر نیست که مقصود از آن مفهوم نباشد و یکی گفته باشد و دیگران پیرو او شده باشند، و فرق میان آن‌ها بر هیچ خردمند و با انصافی پوشیده نیست.

المقصد الثالث في كيفية الاستدلال بما تقدم من النصوص

فأقول إذا أمعنت النظر فيما قدمناه و سلكت مسلك الإنصاف و نزلت عن مطية التعنت و الاعتساف حصل لك القطع من الآيات المتظافرة و الأخبار المتواترة الواردة بأساليب مختلفة و عبارات متفننة من اشتمالها علي بيانات شافية و أدلة وافية بالحدوث بالمعني الذي أسلفناه و من تتبع كلام العرب و موارد استعمالاتهم و كتب اللغة يعلم أن الإيجاد و الإحداث و الخلق و الفطر و الإبداع و الاختراع و الصنع و الإبداء لا تطلق إلا علي الإيجاد بعد العدم.

قال المحقق الطوسي رحمه الله في شرح الإشارات إن أهل اللغة فسروا الفعل بإحداث شي‌ء و قال أيضا الصنع إيجاد شي‌ء مسبوق بالعدم و في اللغة الإبداع الإحداث و منه البدعة لمحدثات الأمور و فسروا الخلق بإبداع شي‌ء بلا مثال سابق و قال ابن سينا في رسالة الحدود الإبداع اسم مشترك لمفهومين أحدهما تأييس شي‌ء لا عن شي‌ء و لا بواسطة شي‌ء و المفهوم الثاني أن يكون للشي‌ء وجود مطلق عن سبب بلا متوسط و له في ذاته أن يكون موجودا و قد أفقد الذي في ذاته إفقادا تاما.

و نقل في الملل و النحل عن ثاليس الملطي أنه قال الإبداع هو تأييس ما ليس بأيس فإذا كان مؤيس الأيسات فالتأييس لا من شي‌ء متقادم انتهي.

و من تتبع الآيات و الأخبار لا يبقي له ريب في ذلك كقوله لا من شي‌ء فيبطل الاختراع و لا لعلة فلا يصح الابتداع مع أنه قد وقع التصريح بالحدوث بالمعني المعهود في أكثر النصوص المتقدمة بحيث لا يقبل التأويل و بانضمام الجميع بعضها مع بعض يحصل القطع بالمراد و لذا ورد أكثر المطالب الأصولية الاعتقادية كالمعاد الجسماني و إمامة أمير المؤمنين عليه السلام و أمثالهما في كلام صاحب الشريعة بعبارات مختلفة و أساليب شتي ليحصل الجزم بالمراد من جميعها مع أنها

مقصد سوم: وجه استدلال به روایات گذشته

با اندیشه در آنچه پیش از این بیان کردیم و رعایت انصاف و اجتناب از بی منطقی و سخن ناحق، از آیات بسیار و اخبار متواتری که به روش‌های مختلفه و عبارات گوناگون با بیانات راه‌گشا و ادله کافی آمده، یقین پیدا می‌کنی به حدوث جهان به همان معنا که پیش از این گفتیم، و هر که کلام عرب را در مورد به کار بردن الفاظ بررسی کند و به کتب لغت رجوع نماید می‌داند که: ایجاد، احداث، خلق، فطر، ابداع، اختراع، صنع و ابداء به کار نمی‌روند مگر به معنی هست کردن بعد از نیست بودن.

محقق طوسی - ره - در شرح اشارات می‌گوید: اهل لغت فعل را به پدید کردن چیزی تفسیر کردند، و نیز گفته: «صنع»، ایجاد شیء مسبوق به عدم و نیستی است، و در لغت، «ابداع» پدید کردن است، و بدعت که به امور پدید آمده گفته می شود، هم از این ماده است. «خلق»، به پدید کردن چیزی بدون نمونه قبلی تفسیر شده است. ابن سینا در رساله «الحدود» گفته: ابداع دو مفهوم دارد، یکی بود کردن چیزی و نه از چیزی و نه به واسطه چیزی؛ دوم، اینکه برای چیزی وجودی مطلقِ بدون سبب و واسطه باشد و برای او است که در ذاتش موجود باشد در حالی که آنچه را در ذات خودش است فاقد است.

و در ملل و نحل از ثالیس ملطی نقل کرده که: ابداع هست کردن چیزی است که نبوده، و چون بودکننده همه بوده‌ها است، پس بود ساختن از ناچیز قدیم است، و هر که در آیات و اخبار بررسی کند، شکی در این باره برایش نمی‌ماند. مانند فرموده او که: «خلقت از چیزی نبوده تا ابتکار باطل باشد، و علتی نداشته تا ابداع درست نباشد.» با اینکه در بیشتر نصوص پیشین، تصریح به حدوث به همان معنا شده، به طوری که قابل تأویل نیست، و با پیوستن آن‌ها به یکدیگر، نیل به مقصود حاصل می‌شود.

و برای این است که اکثر اعتقادات اصولی مانند معاد جسمانی و امامت امیرالمؤمنین علیه السّلام و مانند آن‌ها در کلام صاحب شرع، با عبارات گوناگون و روش‌های مختلف وارد شده تا از جمیع آن‌ها یقین وقطعیت در مراد ایجاد شود،

اشتملت علي أدلة مجملة من تأمل فيها يحصل له القطع بالمقصود أ لا تري إلي قولهم عليه السلام في مواضع لو كان الكلام قديما لكان إلها ثانيا و قولهم و كيف يكون خالقا لمن لم يزل معه إشارة إلي أن الجعل لا يتصور للقديم لأن تأثير العلة إما إفاضة أصل الوجود و إما إفادة بقاء الوجود و استمرار الجعل الأول و الأول هي العلة الموجدة و الثاني هي المبقية و الموجود الدائمي محال أن تكون له علة موجدة كما تحكم به الفطرة السليمة سواء كان بالاختيار أو بالإيجاب لكن الأول أوضح و أظهر.

و مما ينبه عليه أن في الحوادث المشاهدة في الآن الأول تأثير العلة هو إفاضة أصل الوجود و في كل آن بعده من آنات زمان الوجود تأثير العلة هو إبقاء الوجود و استمرار الجعل الأول و لو كان ممكن دائمي الوجود فكل آن يفرض من آنات زمان وجوده الغير المتناهي في طرف الماضي فهو آن البقاء و استمرار الوجود و لا يتحقق آن إفاضة أصل الوجود فجميع زمان الوجود هو زمان البقاء و لا يتحقق آن و لا زمان للإيجاد و أصل الوجود قطعا(1).

فنقول في توجيه الملازمة في الخبر الأول لو كان الكلام الذي هو فعله تعالي قديما دائمي الوجود لزم أن لا يحتاج إلي علة أصلا أما الموجدة فلما مر و أما المبقية فلأنها فرع الموجدة فلو انتفي الأول انتفي الثاني بطريق أولي و المستغني عن العلة أصلا هو الواجب الوجود فيكون إلها ثانيا و هو خلاف المفروض أيضا لأن المفروض أنه كلام الواجب و فعله سبحانه و مثله يجري في الخبر الثاني. وَ يُؤَيِّدُهُ مَا رُوِيَ فِي الْكَافِي وَ غَيْرِهِ فِي حَدِيثِ الْفُرْجَةِ عَنِ الصَّادِقِ عليه السلام: حَيْثُ قَالَ لِلزِّنْدِيقِ ثُمَّ يَلْزَمُكَ إِنِ ادَّعَيْتَ اثْنَيْنِ فُرْجَةٌ مَا بَيْنَهُمَا حَتَّي يَكُونَا اثْنَيْنِ فَصَارَتِ الْفُرْجَةُ ثَالِثاً بَيْنَهُمَا قَدِيماً مَعَهُمَا فَيَلْزَمُكَ ثَلَاثَةٌ الْخَبَرَ(2). حيث حكم علي الفرجة

با اینکه خود آن‌ها دارای دلیل‌های عقلی اجمالی‌اند که هر که در آن اندیشه کند، مقصود را می‌فهمد. آیا به فرموده آن‌ها علیهم السّلام در چند جا نگاه نمی‌کنی که «اگر کلام قدیم باشد، باید معبود دومی باشد.» و به این فرموده که «چگونه می‌تواند آفریننده چیزی باشد که پیوسته با او بود.» که خود اشاره دارد که جعل به قدیم تعلق نمی‌گیرد، زیرا علت یا وجود بخش است یا نگهدارنده وجود و استمرار اولی. و اولی علت موجده و ایجاد کننده است و دومی مُبقیه و نگه‌دارنده، و موجود قدیم محال است علت موجده داشته باشد، همان‌طور که هر فطرت سالمی به آن حکم می‌دهد، خواه آن علت مختار باشد و یا موجب، ولی اوّلی واضح‌تر و روشن‌تر است.

و آنچه درباره پدیده‌های قابل مشاهده مایه آگاهی است، در لحظه نخست اثر علت در آن‌ها، افاضه اصل وجود است و پس از آن، در هر آن و لحظه‌ای، نگهداری آن است. و اگر ممکن از ازل باشد، هر آن و لحظه گذشته، بقاء و استمرار وجود غیر متناهی اوست، و لحظه افاضه وجود ندارد. وهمه زمان وجود او، زمان بقاء و زمانی برای ایجاد ندارد (این بیان مخصوص زمانی است نه خود زمان و خارج از زمان) و در توجیه خبر اول می‌گوئیم: اگر کلام که فعل خدا است پیوسته از قدیم بوده است، باید نیاز به علت نداشته باشد، چون وجود بخش یا علت موجده نمی‌خواهد و علت مبقیه که پیرو آن است هم لازم ندارد، زیرا اگر اولی لازم نیست، دومی به طریق اولی لازم نیست، و بی‌نیاز از علت واجب الوجود است و معبود دومی می‌شود و خلاف فرض روی می‌دهد که کلام فعل خدا است و از او است، و همین بیان در خبر دوم هم می‌آید.

و مؤید آن است آنچه در کافی و غیر آن در حدیث فرجه از امام صادق علیه السّلام آمده، آنجا که به زندیق فرمود: اگر ادعا کنی که دو خدا وجود دارد، باید میان آن دو فاصله باشد تا دو باشند و این فرجه و فاصله می‌شود


1) من الواضح اختصاص هذا البيان بما هو واقع في ظرف الزمان دون نفسه و ما هو خارج عنه.

2) الكافي: ج 1، ص 81.

من جهة القدم بكونه إلها ثالثا واجب الوجود.

إذا تقرر هذا فاعلم أن علة الحاجة إلي المؤثر حينئذ يمكن أن تكون هي الإمكان لأن مصداق مفهوم الإمكان حينئذ منحصر في الحوادث و الفرد المفروض أنه قديم لا يصدق عليه الإمكان في نفس الأمر بل من أفراد الممتنع لاستلزامه التسلسل المستحيل مطلقا كما سيجي‌ء و الممتنع بالذات قد يكون مركبا كالمجموع المركب من الضدين و النقيضين و يمكن أن تكون علة الحاجة إلي المؤثر هي الحدوث أو الإمكان بشرط الحدوث و قد ذهب إلي كل منها جماعة و أحد الأخيرين هو الظاهر من أكثر الأخبار كما أومأنا إليه في بعضها(1)و منها حديث الرضا عليه السلام في علة خلق السماوات و الأرض في ستة أيام.

و يدل عليه مَا رُوِيَ عَنِ الرِّضَا عليه السلام: أَنَّهُ دَخَلَ عَلَيْهِ رَجُلٌ فَقَالَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ مَا الدَّلِيلُ عَلَي حُدُوثِ الْعَالَمِ قَالَ إِنَّكَ لَمْ تَكُنْ ثُمَّ كُنْتَ وَ قَدْ عَلِمْتَ أَنَّكَ لَمْ تُكَوِّنْ نَفْسَكَ وَ لَا كَوَّنَكَ مَنْ هُوَ مِثْلُكَ فإن الظاهر أن مراد السائل من حدوث العالم إثبات الصانع بناء علي التلازم بينهما بقرينة الجواب و استدل عليه السلام بوجود المخاطب بعد عدمه أي حدوثه الزماني علي الصانع تعالي‌(2).

و من الدلائل علي الحدوث ما يدل علي أوليته تعالي فإن الأولية

سومی، که از قدیم به همراه آن دو تا است و باید بگویی سه تا است(3)چون امام فرجه را برای قدیم بودنش، معبود سوم و واجب الوجود دانست.

حال با توجه به این بیان، بدان که سبب نیاز به مؤثر، شاید که خود امکان باشد، زیرا مصداق مفهوم امکان، تنها در پدیده‌های حادث است و فردی که فرض شده قدیم است، در نفس الامر مصداق امکان نیست، بلکه ممتنع الوجود است زیرا مستلزم تسلسل محال است چنانچه می‌آید. و ممتنع الوجود بسا یک مجموع ترکیبی است، مرکب از دو ضد و دو نقیض، و شاید که علت نیاز به مؤثر، همان حدوث باشد یا امکان به شرط حدوث. و به هر کدام، گروهی معتقدند و ظاهر اکثر اخبار، یکی از دو تای اخیر است، چنانچه در برخی از آن‌ها بدان اشاره کردیم مانند حدیث امام رضا علیه السّلام در علت خلق آسمان‌ها و زمین در شش روز.

و دلالت می‌کند بر آن آنچه از امام رضا علیه السّلام روایت شده که مردی نزد او آمد و گفت یابن رسول اللَّه، دلیل بر حدوث عالم چیست؟ فرمود: «تو نبودی و بود شدی، و می‌دانی که تو خود را به وجود نیاوردی و مثل توئی هم تو را به وجود نیاورده است» زیرا روشن است که مقصود سؤال‌کننده از حدوث عالم، اثبات صانع است زیرا حدوث عالم با وجود صانع پیوسته است، و امام به وجود مخاطب پس از نبودش یعنی به حدوث زمانی، بر وجود صانع تعالی استدلال آورد .

و از جمله دلائل حدوث است، هر چه که به اولیت و آغاز بودن خدای تعالی دلالت دارد، زیرا اولیت تفسیر شده به


1) لم نجد في الاخبار الشريفة ما يدلّ علي المدعي، و قد عرفت عدم دلالة ما تمسك به لذلك فراجع.

2) لا شك انه عليه السلام استدلّ من طريق حدوث المخاطب الثابت بالوجدان علي وجود الصانع، لكن من الممكن أن يكون قد استدلّ بالحدوث علي الإمكان و بالإمكان علي وجود الصانع، و اكتفي بذكر الحدوث لوضوح الملازمة بينه و بين الإمكان، فلا يثبت به العكس أعني ملازمة الإمكان مع الحدوث ايضا، و علي هذا فلا يستفاد منه ان ملاك الاحتياج إلي المؤثر هو الحدوث او الإمكان بشرط الحدوث كما لا يخفي علي انه قد ثبت في محله بالبرهان القطعي ان الملاك مجرد الإمكان لا غير، و صرّح به المحقق الطوسيّ في التجريد، و لو فرض وجود ما ظاهره خلاف ذلك لوجب صرفه عن ظاهره.

3) . الکافی 1 : 81

مفسرة بأنه سبحانه قبل كل شي‌ء(1).

و منها الآيات و الأخبار الدالة علي فناء جميع الموجودات و قد مر بعضها هنا و بعضها في المجلد الثالث و ذلك بضم مقدمة مسلمة عند القائلين بالقدم و هي أن ما ثبت قدمه امتنع عدمه‌(2).

وَ قَدْ رُوِيَ فِي الْإِحْتِجَاجِ: فِي حَدِيثِ الزِّنْدِيقِ الَّذِي سَأَلَ الصَّادِقَ عليه السلام عَنْ مَسَائِلَ أَنَّهُ قَالَ فَيَتَلَاشَي‌(3)الرُّوحُ بَعْدَ خُرُوجِهِ عَنْ قَالَبِهِ أَمْ هُوَ بَاقٍ قَالَ عليه السلام بَلْ بَاقٍ إِلَي وَقْتِ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ فَعِنْدَ ذَلِكَ تَبْطُلُ الْأَشْيَاءُ وَ تَفْنَي فَلَا حِسٌّ يَبْقَي وَ لَا مَحْسُوسٌ ثُمَّ أُعِيدَتِ الْأَشْيَاءُ كَمَا بَدَأَهَا يُدَبِّرُهَا(4)وَ ذَلِكَ أَرْبَعُمِائَةِ سَنَةٍ يَثْبُتُ فِيهَا الْخَلْقُ وَ ذَلِكَ بَيْنَ النَّفْخَتَيْنِ‌(5).

و يدل علي حدوث السماوات الآيات و الأخبار الدالة علي انشقاقها و انفطارها و طيها و انتشار الكواكب منها بما مر من التقريب و قد مضي جميع ذلك في المجلد الثالث.

و منها الآيات و الأخبار الدالة علي خلق السماوات و الأرض في ستة أيام

اینکه خدای سبحانه پیش از هر چیز است دلایل دیگر: همه آیات و هر روایاتی که دلالت دارند بر نابودی همه موجودات که برخی در اینجا گذشت و برخی در مجلد سوم، به علاوه مقدمه‌ای که معتقدان به قدم عالم پذیرفته‌اند، و آن این است که هر چه قدیم باشد نابود نمی‌شود و روایت شده که زندیقی از امام صادق علیه السّلام در ضمن مسائلی پرسید: روح بعد از بیرون رفتن از تن، متلاشی می‌شود یا می‌ماند؟ فرمود: می‌ماند تا اینکه در صور دمیده شود، و آنگاه همه چیز نابود می‌گردد و از میان می‌رود، نه حسی می‌ماند و نه محسوسی، سپس همه چیز برمی‌گردد همان‌طور که خدا آن‌ها را آغاز کرده بود، و آن چهار صد سال است که آفرینش به جا می‌ماند، و میان دو نفخه است.(6)و دلیل بر حدوث آسمان‌ها، آیات و اخباری است که دلالت دارند بر شکافتن و از هم گسیختن و در نوردیده شدن آن‌ها و بر پراکنده شدن اختران از آن‌ها، به بیانی که گذشت، و همه آن‌ها در مجلد سوم بیان شد.

و دلیل دیگر: آیات و اخباری است که دلالت دارند بر اینکه آسمان‌ها و زمین در شش روز آفریده شدند،


1) قد عرفت معني الاولية و الآخرية في اوائل الكتاب و استحالة كون تقدمه سبحانه علي العالم زمانيا فراجع.

2) لو ثبت باخبار الصادقين ان العالم الجسماني بجميع اجزائه و توابعه يفني قبل قيام الساعة حتّي انه لا يبقي نفس الزمان أيضا لكان ذلك دليلا علي حدوثه، لكن اثباته لا يخلو عن اشكال، و ممّا يشعر بعدمه تعيين الوقت لذلك في الروايات، فيشهد بوجود الزمان حينئذ و هو غيره تعالي بالضرورة، و ربما يجد المتتبع شواهد اخري، منها استثناء من شاء اللّه عن حكم نفخ الصور، قال تعالي« وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ إِلَّا مَنْ شاءَ اللَّهُ»( الزمر: 68) علي ان ظاهر الآية صعق أهل السماوات و الأرض لافناء جميع الموجودات. و البحث طويل الذيل و لا مجال للتوسع فيه، و اللبيب لا يحتاج إلي التنبيه علي أن عدم دلاك هذه الأدلة غير ملازم للقول بقدم العالم، فللحدوث برهان آخر مذكور في محله.

3) في المصدر: أ فتتلاشي.

4) في المصدر: مدبرها.

5) الاحتجاج: 192.

6) . الاحتجاج : 192

لأن الحادث في اليوم الأخير مسبوق بخمسة أيام فيكون منقطع الوجود في الماضي و الموجود في اليوم الأول زمان وجوده أزيد علي زمان الأخير بقدر متناه فالجميع متناهي الوجود حادث فيكون الزمان الموجود الذي يثبتونه أيضا متناهيا لأنه عندهم مقدار حركة الفلك‌(1)و قد مر تأويل الأيام و كيفية تقديرها في تفسير الآيات.

و إذا أحطت خبرا بما نقلنا من الآيات و الأخبار المتواترة الصريحة فهل يجترئ عاقل استشم رائحة من الدين أن يعرض عن جميع ذلك و ينبذها وراء ظهره تقليدا للفلاسفة و اتكالا علي شبهاتهم الكاسدة و مذاهبهم الفاسدة و ستعرف أنها أوهن من بيت العنكبوت بفضل الحي الذي لا يموت.

قال المحقق الدواني في أنموذجه بعد ما تكلم في شبهاتهم لا يذهب عليك أنه إذا ظهر الخلل في دلائل قدم العالم و ثبت بالتواتر و إخبار الأنبياء الذين هم أصول البرايا و إجماع أهل الملل علي ذلك و قد نطق به الوحي الإلهي علي وجه لا يقبل التأويل إلا بوجه بعيد تتنفر عنه الطبائع السليمة و الأذهان المستقيمة فلا محيص عن اتباع الأنبياء في ذلك و الأخذ بقولهم كيف و أساطين الفلاسفة ينسبون أنفسهم إليهم و ينسبون أصول مقالاتهم علي ما يزعمون أنها مأخوذة منهم فإذن‌(2)تقليد هؤلاء الأعاظم الذين اصطفاهم الله تعالي و بعثهم لتكميل العباد و الإرشاد إلي صلاح المعاش و المعاد و قد أذعن لكلامهم الفلاسفة أولي و أحري من تقليد الفلاسفة الذين هم معترفون برجحان الأنبياء عليهم السلام عليهم و يتبركون بالانتساب إليهم و من العجب العجاب أن بعض المتفلسفة يتمادون في غيهم و يقولون إن كلام الأنبياء مؤول و لم يريدوا به ظاهره مع أنا نعلم أنه قد نطق القرآن المجيد في أكثر المطالب

زیرا حادث در روز آخر، پنج روز پیش از خود دارد و در گذشته منقطع الوجود است، و زمان موجود روز یکم، مقدم است بر زمان موجود آخری به اندازه متناهی. پس همه موجوات متناهی و پایان‌پذیر حادث هستند، و زمان موجود هم که ثابت می‌کنند متناهی و پایان‌پذیر است، زیرا به عقیده آن‌ها، اندازه حرکت فلک است. و تأویل و تفسیر امام علی علیه

السلام و چگونگی اندازه‌گیری آن‌ها در تفسیر آیات گذشت.

و اگر آنچه از آیات و اخبار صریحه که نقل کردیم را بدانی، آیا هیچ خردمندی که رایحه دین را شنیده، جرأت دارد روی از همه چیز برتابد و به آن پشت کند و اعتنایی نکند و به تقلید فلاسفه بپردازد، و شبهه‌های بی‌مایه و عقیده‌های تباه آن‌ها را بپذیرد، و به زودی خواهی دانست که آن‌ها از تار عنکبوت سست‌ترند، - به فضل زنده‌ای که هرگز نمی‌میرد -.

محقق دوانی در انموذج خود پس از گفتگو درباره شبهه ایشان می‌گوید: فراموش مکن که اگر دلائل قدم عالم در پیش عقل ناتمام باشد و به تواتر و اخبار پیغمبران که اصول و بنیاد بشرند و به اجماع اهل مذاهب این مسأله معلوم شود و وحی الهی در مورد حدوث عالم سخن کند، به گونه‌ای که تأویل بردار نیست مگر به وجه بعیدی که طبع سلیم و ذهن دقیق از آن نفرت دارد، چاره‌ای نیست جز پیروی از پیغمبران در این باره و پذیرش گفته آنان، زیرا بزرگان فلاسفه خود را به آن‌ها نسبت می‌دهند و می‌پندارند که بن‌مایه گفته‌هایشان از آن‌ها گرفته شده است.

در این صورت پیروی از این بزرگانی که خدا آن‌ها را برگزیده، و برای کامل کردن بنده‌ها و برای ارشاد هدایت به صلاح معاش و معاد برانگیخته، و فلاسفه پذیرای سخن آن‌هایند، سزاوارتر است از تقلید فلاسفه که خود معترفند به برتری پیغمبران از ایشان، و به انتساب خود به آن‌ها تبرک می‌جویند و افتخار می‌کنند، و بسیار عجیب است که برخی فلسفه‌بافان به گمراهی خود هستند و می‌گویند، سخن پیغمبران تأویل دارد و ظاهر کلام مقصود نیست، با اینکه ما می‌دانیم قرآن مجید در بیشتر مسائل اعتقادی به طوری روشن سخن گفته


1) هذا بناء علي كون الفلك راسما للزمان، و أمّا علي جواز ارتسام الزمان بحركة كل جسم فيحتاج إلي اثبات حدوث جميع الاجسام و منها الماء الذي هو مادة خلق الأرض و الدخان الذي هو مادة السماوات.

2) في المخطوطة: فان.

الاعتقادية بوجه لا يقبل التأويل أصلا كما قال الإمام الرازي لا يمكن الجمع بين الإيمان بما جاء به النبي صلي الله عليه و آله و إنكار الحشر الجسماني فإنه قد ورد من القرآن المجيد التصريح به بحيث لا يقبل التأويل أصلا.

و أقول لا يمكن الجمع بين قدم العالم و الحشر الجسماني أيضا لأن النفوس الناطقة لو كانت غير متناهية علي ما هو مقتضي القول بقدم العالم‌(1)امتنع الحشر الجسماني عليهم لأنه لا بد في حشرهم جميعا من أبدان غير متناهية و أمكنة غير متناهية و قد ثبت أن الأبعاد متناهية ثم التأويلات التي يتمحلونها في كلام الأنبياء عسي أن يتأتي مثلها في كلام الفلاسفة بل أكثر تلك التأويلات من قبيل المكابرات للسوفسطائية فإنا نعلم قطعا أن المراد من هذه الألفاظ الواردة في الكتاب و السنة هي معانيها المتعارفة عند أهل اللسان فإنا كما لا نشك في أن من يخاطبنا بالاستفسار عن مسألة الجزء الذي لا يتجزأ لا يريد بذلك الاستفسار عن حال زيد مثلا في قيامه و قعوده كذلك لا نشك في أن المراد بقوله تعالي قالَ مَنْ يُحْيِ الْعِظامَ وَ هِيَ رَمِيمٌ قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِي أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلِيمٌ هو هذه المعاني الظاهرة لا معني آخر من أحوال المعاد الروحاني الذي يقول به الفلاسفة .

و بالجملة فنصوص الكتاب يجب الحمل علي ظاهرها و التجاوز عن هذا النهج غي و ضلال و التزامه طريق أهل الكمال انتهي.

و لقد أحسن و أجاد لكن ما يظهر من كلامه من أن النصوص الواردة في الحدوث قابلة للتأويل البعيد ليس كذلك بل إن كان بعضها قابلا فالمجموع يفيد القطع بالمقصود و لعله إنما قال ذلك لعدم اطلاعه علي نصوص أئمة الهدي عليهم السلام أو لعدم اعتقاده بها كما هو ظاهر حاله و إن أشعر بالتدين بالحق في بعض المواضع. و أما منافاة القول بالقدم مع الحشر الجسماني فإنما يتم لو ذهبوا إلي عدم تناهي

که قابل تأویل نیست، چنانچه امام رازی می‌گوید: ممکن نیست کسی آنچه را پیغمبر آورده باور کند و حشر جسمانی را منکر شود زیرا در قرآن به طوری صریح و روشن بیان شده که اصلا قابل تأویل نیست.

به نظر من جمع میان قدم عالم و معاد جسمانی هم ممکن نیست، زیرا اگر چنانچه بگویند بنا بر قدم عالم، نفوس ناطقه بی‌پایان هستند، حشر و معاد جسمانی ممتنع می‌باشد برای آنکه ناگزیر از حشر بدن‌های بی‌پایان و مکان‌های بی‌پایان و غیرمتناهی است، با اینکه ثابت شد ابعاد پایان دارد و بی‌پایان نمی‌تواند باشد. تأویل‌هایی که آنان به سخن پیغمبران می‌کنند، چه بسا که در سخن فلاسفه می‌آید، بلکه بسیاری از آن تفسیرها، بحث‌های سوفسطایی و غلط انداز است، زیرا ما می‌دانیم مقصود از این الفاظی که در قرآن و اخبار است، همان معانی است که نزد اهل زبان و لغت متعارف و معمول است، زیرا چنانچه شک نداریم کسی که از ما سؤال و استفسار از مسأله جزء لا یتجزی بکند، بدون تردید مقصودش پرسش از حال نشستن و برخاستن زید نیست، همچنان شک نداریم که مقصود از قول خدای تعالی که فرمود: «قال من یُحیی العظام و هی رمیم* قل یحییها الّذی أنشأها أوّل مرّه و هو بکلّ خلقٍ علیم»،(2){گفت چه کسی این استخوان‌ها را که چنین پوسیده است زندگی می‌بخشد؟ بگو همان کسی که نخستین‌بار آن را پدید آورد و اوست که به هر [گونه] آفرینشی داناست.}معنای آن همین معنای ظاهری و روشن است نه معنای دیگری از احوال معاد روحانی که فیلسوفان می‌گویند و خلاصه باید بیانات قرآن را حمل بر ظاهر کرد، و تجاوز از آن نوعی گمراهی است، و اهل کمال به آن التزام دارند.

و البته خوب گفته، ولی از کلام او برمی‌آید که نصوص قرآن در باره حدوث عالم، به طور بعید تأویل‌بردار هستند. و چنین نیست، بلکه اگر برخی تأویل پذیرند، از مجموع، قطعیت به مقصود حاصل می‌شود، و شاید برای آن چنین گفته که از نصوص ائمه هدی علیهم السلام بی‌اطلاع بوده یا عقیده به آن‌ها نداشته، چنانچه از ظاهر حالش این‌طور برمی‌آید، و گرچه در برخی مواضع اظهار کرده که مذهب حقه تشیع را داشته، و اما منافات قول به قدم عالم با حشر و معاد جسمانی در صورتی درست است که نفوس را بی‌پایان بدانند


1) لا ملازمة بين القول بقدم العالم و بين القول بقدم النوع الانساني كما لا يخفي، نعم ظاهر ما حكي عن بعض قدماء الفلاسفة قدم جميع الانواع و انكار الحشر الجسماني.

2) . یس / 79-78

عدد النفوس و وجوب تعلق كل واحدة بالأبدان لا علي سبيل التناسخ كما ذهب إليه أرسطو و من تأخر عنه أما لو قيل بقدمها و حدوث تعلقها بالأبدان كما ذهب إليه أفلاطون و من تبعه فإنه ذهب إلي قدم النفس وحدها و حدوث سائر العالم و تناهي الأبدان أو قيل بجواز تعلق نفس واحدة بأبدان كثيرة غير متناهية علي سبيل التناسخ و أن في المعاد يرجع النفس مع بدن واحد فلا يتم أصلا.

نعم القول بقدم النفوس البشرية بالنوع و حدوثها بحدوث الأبدان علي سبيل التعاقب و عدم تناهيها كما ذهب إليه المشاءون علي ما نقل عنهم المتأخرون مما لا يجتمع مع التصديق بما جاء به النبي صلي الله عليه و آله بل الأنبياء عليهم السلام من وجوه أخر أيضا:

الأول التصديق بوجود آدم و حواء علي ما نطق به القرآن و السنة المتواترة مشروحا.

الثاني أنهم ذهبوا إلي قدم هيولي العناصر بالشخص و تعاقب صور غير متناهية عليها فلا بد لهم من القول بتكون أبدان غير متناهية من حصص تلك الهيولي و تعلق صور نفوس غير متناهية بكل حصة منها و عندهم أيضا أنه لا يمكن اجتماع صورتين في حصة من تلك الهيولي دفعة فيلزمهم اجتماع نفوس غير متناهية في بدن واحد إن اعترفوا بالمعاد الجسماني إلي غير ذلك من المفاسد تركناها روما للاختصار.

المقصد الرابع

في ذكر نبذ من الدلائل العقلية علي هذا المقصد و إن كان خارجا عن مقصود الكتاب تشييدا لهذا المقصد من كل باب و إن أفضي إلي بعض الإطناب و هو مشتمل علي مطالب:

المطلب الأول في إبطال التسلسل مطلقا(1)و هو مفتقر إلي تمهيد مقدمات:

و هر کدام را متعلق به بدنی بشمارند، نه بر اساس تناسخ ، چنانچه ارسطو و متأخران او گفته‌اند.

ولی اگر بگویند نفوس قدیم هستند ولی تعلق آن‌ها به بدن حادث است، چنانچه افلاطون و پیروانش گفته‌اند که تنها نفوس قدیمند ولی سائر عالم و همه بدن‌ها حادث و پایان پذیرند، این اشکال نمی‌شود، یا گفته شود، یک نفس ممکن است بر اساس تناسخ به چند بدن نامتناهی تعلق بگیرد و در معاد، یک نفس به همراه بدن برمی‌گردد، اشکال وارد نمی‌شود .

آری عقیده به قدم نفوس بشر در نوع خود، و حدوثشان با پیدایش بدن‌های پیاپی و بی‌پایان، چنانچه مشائی‌ها به نقل از متأخران آن‌ها می‌گویند، از چیزهایی است که با تصدیق به آنچه پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله آورده بلکه با کلام پیغمبران دیگر، از چند راه جمع نمی‌شود و در تعارض است.

1.

تصدیق به وجود آدم و حواء که قرآن و سنت متواتره به مشروح سخن گفته‌اند.

2.

آن‌ها معتقدند که هیولای عناصر شخصاً قدیم است و صورت‌های پایان‌ناپذیر پیاپی به خود می‌گیرد، و باید بگویند بدن‌های نامتناهی از قسمت هیولا موجود می‌شوند، و نفوس نامتناهی به آن‌ها تعلق می‌گیرند، زیرا به عقیده آن‌ها ممکن نیست دو صورت در یک زمان به یک قسمت از هیولا تعلق بگیرند، و با اعتراف به معاد جسمانی باید ملتزم به تعلق نفوس نامتناهی به یک بدن شوند و مفاسد دیگر هم دارد که ما برای اختصار به آن‌ها نپرداختیم.

مقصد چهارم: در ذکر دلایل عقلی
1. در ابطال تسلسل به هر گونه که باشد، و آن نیاز به چند مقدمه دارد:

1) هذا البحث من الأبحاث الفلسفية، و قد استوفي بما لا مزيد عليه في الكتب الحكمية لا سيما في كتب صدر المتألهين فراجع.

الأولي ما ذكره السيد رحمه الله في القبسات و هو أن الحكم المستوعب الشمول لكل واحد إذا صح علي جميع تقادير الوجود لكل من الآحاد(1)منفردا كان عن غيره أو ملحوظا علي الاجتماع كان سحب‌(2)ذيله علي المجموع الجملي أيضا من غير امتراء و إن اختص بكل واحد واحد بشرط الانفراد كان حكم الجملة غير حكم الآحاد(3).

فإنه إذا كان سلسلة فرد منها أبيض فالجملة أيضا أبيض و إذا كان لكل جزء مقدار فللكل أيضا كذلك إلي غير ذلك من الأمثلة المنبهة علي المطلب و إذا كان فرد متناهيا لم يلزم أن يكون المجموع متناهيا و إذا كان كل جزء من الأجزاء لا يتجزأ غير منقسم لا يكون الكل غير منقسم و إذا كان كل فرد من أفراد السلسلة واجبا بالذات لا يلزم أن تكون الجملة واجبا بالذات لأن في تلك للانفراد مدخلا و تأثيرا.

الثانية ما أشار إليه المحقق الدواني و غيره و هي أن العقل قد يحكم علي الإجمال حكما كليا بالبديهة أو الحدس علي كل فرد و علي كل جملة سواء كانت متناهية أو غير متناهية و إن كان لو لاحظ التفصيل ابتداء توقف في بعض الأفراد و الجمل كما يحكم العقل مجملا بأن كل موجد يجب أن يتقدم علي الموجد من غير تفصيل بين موجد نفسه و موجد غيره ثم يثبت به أن الماهية لا يجوز أن تكون علة لوجودها و هذا جار في جميع كبريات الشكل الأول بالنسبة إلي الأصغر انتهي.

و بهذا يمكن تتميم البرهان السلمي بأن كل بعد من الأبعاد المفروضة فيه يجب أن يوجد فيما فوقه فكذا الكل الغير المتناهي.

الثالثة اعلم أن من النسب و الإضافات ما هي فرع اعتبار العقل و انتزاعه

الف. سید - ره - در قبسات می‌گوید: حکم به همه افراد اگر بر فرض وجود هر فرد تنها یا با هم درست باشد، بر مجموع مرکب از همه نیز بدون تردید درست به نظر می‌آید و اگر مخصوص به هر یک به صورت منفرد و تنها باشد، حکم مجموع ترکیبی جز آن است.

مثلا اگر هر یک از رشته افراد سپیدند و اگر هر یک اندازه‌ای دارند، در ضمن مجموع هم همان اندازه را دارند و مثال‌های دیگر هم در این زمینه هست .

ولی هر گاه یک فرد متناهی است، لازم نیست همه با هم متناهی باشند و اگر یک جزء ترکیبی تجزیه‌پذیر نیست، نباید مجموع اجزاء تجزیه پذیر نباشند و اگر یک جزء رشته واجب بالذات باشد لازم نیست که مجموع رشته واجب بالذات باشند، زیرا در این موارد تنهایی و فردیت اثر دارد.

ب. محقق دوانی و دیگران اشاره کرده‌اند و گفته اند: عقل به طور بدیهی یا حدس به طور اجمال، حکمی به کلی یا فرد دارد، چه متناهی باشند یا نامتناهی، با اینکه اگرابتداء یک فرد خاصی را در نظر بگیرد، در حکم آن متوقف می‌ماند، چنانچه عقل به طور اجمال حکم می‌کند به اینکه هر پدیدآورنده باید پیش از پدیدشده وجود داشته باشد، سپس به واسطه آن ثابت می‌کند که نمی‌شود ماهیت، علت وجود خودش باشد، و این قضیه در همه کبری‌های شکل اول نسبت به اصغر ثابت است.

و با این مقدمه، برهان سلمی (در ابطال تسلسل) تمام می‌شود، زیرا هر یک از ابعاد مفروضه باید در مافوقش یافت شوند و همچنین است کلّ نامتناهی.

ج. برخی امور اعتباریه زائیده عقلند و انتزاعی هستند


1) في المصدر: من الآحاد مطلقا.

2) في المصدر: ينسحب.

3) انتهي كلام السيّد في القبسات، ص، 155.

حتي لو لم يعتبرها العقل لم يتحقق في نفس الأمر أصلا و ذلك إنما يكون إذا كان الموصوف أو الاتصاف و النسبة و الإضافة اعتباريا محضا يتوقف تحققه علي اعتبار العقل و فرضه و منه العدد إذا كان معروضه غير موجود(1)فإن العدد عرض لا يتحقق إلا بتحقق معروضه و هو المعدود و منه وجود الوجود و لزوم اللزوم و هكذا لأن الموصوف و المنتزع عنه فيهما لا يتحقق إلا بعد الانتزاع و توجه العقل إليه قصدا و بالذات فإن الموصوف لا يتحقق إلا بهذا و منه النسب الاعتبارية المحضة و الانطباقات الحاصلة بين آحاد السلسلتين إذا كانت باعتبار هذه الوجوه كانت اعتبارية محضة تنقطع بانقطاع الاعتبار و من الاتصافات و النسب ما ليست كذلك و لا يتوقف علي اعتبار و فرض بل هي متحققة في الواقع بدون فرض فارض مثل لوازم الماهية و الاتصافات الخارجية و النفس الأمرية فإنا نجزم بديهة أن العدد موصوف بالزوجية أو الفردية و السماء موصوفة بالفوقية بالنسبة إلي الأرض و الأب بالأبوة و الابن بالبنوة و إن لم يفرض العقل بل انتزاع العقل تابع لما هو متحقق في الواقع و إلا صح انتزاع كل أمر من كل شي‌ء و المنبهات عليه كثيرة لا تخفي فظهر أن انتزاع العقل و صحة حكمه تابع و فرع للواقع و ليس لفرض العقل مدخل في صحة هذه الأمور و تحققها و هذا القدر كاف في دفع الاعتراضات الواردة علي البراهين الآتية و لنشرع في إيراد البراهين علي وجه الاختصار و إن كانت مذكورة في كتب القوم.

الأول برهان التطبيق‌(2)و هو أم البراهين و له تقريرات.

الأول لو تسلسلت أمور مترتبة إلي غير نهاية بأي وجه من وجوه الترتيب

و اگر عقل آن‌ها را نیافریند، به هیچ وجه در نفس الامر تحقق پیدا نمی‌کنند و این در صورتی است که موصوف و وصف و نسبت و اضافه، همه اعتباری محض باشند و به اعتبار عقل و فرض او وابسته باشند، مانند نفس، عدد بی‌معدود خارجی، زیرا عدد عرضی است که جز به وجود معدود تحقق ندارد، و وجود وجود و لزوم لزوم هم چنین هستند زیرا جز به اعتبار انتزاع عقل تحقق ندارند، و عقل با قصد و بالذات به آن‌ها توجه دارد و موصوف جز به آن تحقق نمی‌پذیرد.نسبت اعتباری محض و انطباق آحاد دو رشته مفروض هم زائیده عقلند و با قطع اعتبار و عقل منقطع می‌شوند، و برخی اتصافات و نسبت‌ها زائیده عقل نیستند بلکه در واقع تحقق دارند، اگرچه فرض کسی نباشد، همچون لوازم ماهیت و اوصاف واقعی و نفس الامری.

زیرا ما به طور بدیهی می‌دانیم که عدد زوج است یا فرد، آسمان بالای زمین است و پدر پدر است و پسر پسر، و اگرچه عقل فرض نکند بلکه اعتبار عقل تابع واقعیت متحقق است. وگرنه هر مفهومی را می‌شد از هر چیزی برداشت کرد و پدر را پسرخواند و بالعکس و وسیله آگاهی در این زمینه بسیار است و پوشیده نیست .

روشن است که در این موارد برداشت عقل و صحت قضاوتش تابع و فرع بر واقعیت است. و فرض عقل در درستی و تحقق این امور دخیل نیست، و همین اندازه برای رفع ایراد به برهان‌های آینده کافی است، و ما این برهان‌ها را به طور اختصار می‌آوریم، گرچه در کتب متکلمان ذکر شده اند.

یکم: برهان تطبیق که مادر همه براهین است و به چند تقریر بیان شده:

الف. اگر پدیده‌ها به ترتیب هم به صورت زنجیره‌وار تا بی نهایت بیایند، به هروجهی از ترتیب،


1) يعني به مفهوم العدد، و الا فحقيقته كم منفصل موجود في الخارج مع قطع النظر عن اعتبار العقل.

2) قال السيّد الداماد في القبسات( ص: 156): فأما السبيل التطبيقي فلا ثقة بجدواه و لا تعويل علي برهانيته، بل إن فيه تدليسا مغالطيا ... الخ و حيث ان البحث خارج عن مقصد الكتاب، و انما أورد طردا للباب، فالصفح عن النقض و الإبرام أقرب إلي الصواب، و من اراد الاستيفاء فعليه بكتاب الاسفار.

اتفق كالترتيب الوضعي‌(1)و الطبعي أو بالعلية أو بالزمان و سواء كانت عددا أو زمانا أو كما قارا أو معدودا أو حركة أو حوادث متعاقبة فنفرض من حد معين منها علي سبيل التصاعد مثلا سلسلة غير متناهية و من الذي من فوق الأخير أيضا سلسلة أخري و لا شك في أنه يتحقق هناك جملتان إحداهما جزء للأخري و لا في أن الأول من إحداهما منطبق علي الأول من الأخري و الثاني علي الثاني في نفس الأمر و هكذا حتي يستغرق التطبيق كل فرد فرد بحيث لا يشذ فرد فإن كان في الواقع بإزاء كل واحد من الناقصة واحد من الزائدة لزم تساوي الكل و الجزء و هو محال أو لا يكون فقد وجد في الزائدة جزء لا يكون بإزائه من الناقصة شي‌ء فتتناهي الناقصة أولا و يلزم تناهي الزائدة أيضا لأن زيادتها بقدر متناه هو ما بين المبدأين و قد فرضناهما غير متناهيين و هذا خلف.

و اعلم أنه لا حاجة في التطبيق إلي جذب السلسلة الناقصة أو رفع التامة و تحريكهما عن موضعهما حتي تحصل نسبة المحاذاة بين آحاد أجزاء السلسلتين و يحصل التطبيق باعتبار هذه النسبة بل النسب الكثيرة في الواقع متحققة بين كل واحد من آحاد إحدي السلسلتين مع آحاد السلسلة الأخري بلا تعمل من العقل فإنه للأول من السلسلة التامة نسبة إلي الأول من الناقصة و هو الخامس من السلسلة الأولي بعد إسقاط أربعة من أولها و للثاني من الأولي إلي السادس من الثانية و للثالث من الأولي إلي السابع من الثانية تلك النسبة بعينها و هكذا في جميع آحاد السلسلتين علي التوالي حتي يستغرق و كذا الأول من السلسلتين موصوف بالأولية و الثاني بالثانوية و الثالث بالثالثية و هكذا و باعتبار كل من تلك النسب و المعاني تنطبق السلسلتان في الواقع كل جزء علي نظيره علي التوالي و لما كان أول الناقصة منطبقا علي أول الزائدة و تاليها علي تاليها و هكذا علي التوالي كل علي نظيره حتي يستغرق الكل و لا يمكن فوات جزء من البين لترتب الجملتين و اتساقهما فلا بد أن يتحقق في الزائدة جزء لا يوجد في الناقصة نظيره و إلا لتساوي الجزء و الكل

این اتفاق افتد؛ چه ترتیب وضعی یا طبعی یا عِلّی و یا زمانی و نیز فرقی نمی‌کند که عدد باشد یا زمان، ثابت باشد یا معدود، حرکت باشد یا حوادث پی درپی؛ حال اگر از جای معینی از این زنجیره به طرف بالا یک سلسله نامتناهی در نظر بگیریم و از جای دیگری بالاتر از جای اول سلسله دومی در نظر بگیریم، شکی در این نیست که اینها دو سلسله اند که یکیشان جزء دیگری است و نیز شکی نیست که در نفس الأمر حلقه اول از یکی از این سلسله ها بر حلقه اول از سلسله دوم منطبق است و همچنین حلقه دومشان بر یکدیگر تا جایی که این تطبیق تک تک حلقه ها را فرا گیرد و چیزی بدون تطبیق نماند. حال اگر واقع به ازاء هر حلقه از سلسله ناقص، حلقه ای از سلسله کامل وجود داشته باشد لازم می آید که کل و جزء مساوی باشند و این محال است. و اگر چنین نباشد و در سلسله کامل حلقه ای باشد که در سلسله ناقص ما به ازائی برای تطبیق نداشته باشد بنا براین سلسله ناقص متناهی می شود و از آن لازم می آید که سلسله کامل هم متناهی باشد زیرا مقدار زیادی آن مقداری متناهی بود که ما بین دو مبدأ سلسله ها فرض کردیم. که در این صورت خلف لازم می آید زیرا ما دو سلسله را نامتناهی فرض کردیم.

بدان که در تطبیق نیازی به کشیدن سلسله ناقص به پایین یا بالا بردن سلسله کامل به طرف بالا نیست تا آحاد آن‌ها برابر هم بیافتد، و به اعتبار این نسبت تطبیق حاصل شود. بلکه در واقع نسبتهای زیادی بین آحاد هر سلسله با احاد سلسله دیگر بدون فرض و اعتبار عقل تحقق دارد، زیرا حلقه اول سلسله کامل برابر حلقه اول سلسله ناقص است که خود همان حلقه پنجم سلسله اول پس از کندن چهارتا از آن است و حلقه دوم سلسله اول برابر حلقه ششم سلسله دوم است و سوم اولی برابر هفتم دومی است و این تناسب در همه حلقه های دو سلسله جاری است تا به آخر. و نیز یکم هر سلسله موصوف به اولیت و دوم هر یک موصوف به دوم بودن و سوم موصوف به سوم بودن و همچنان و به اعتبار هر یک از این نسبتها و معانی، دو سلسله در واقع با هم تطبیق می‌شوند، و هرجزئی برابر جزء مناسب خود به دنبال هم می‌افتند و چون یکم سلسله کم شده برابر یکم سلسله کامل است و دوم بر دوم به دنبال هم، تا همه را در بر گیرد، و ممکن نیست از میان این دو سلسله حلقه ای نباشد که تطبیق بر حلقه مقابل خود نشود زیرا هر حلقه های هر دو سلسله پیوسته و به دنبال هم هستند. پس به ناچار باید به جایی برسیم که در سلسله کامل جزئی بماند که در سلسله ناقص برابری ندارد وگر لازم می آید که جزء و کل برابر باشند


1) أو( خ).

فيلزم انقطاع الناقصة و زيادة الزائدة بقدر متناه.

و اعترض علي هذا الدليل بالنقض بمراتب العدد و كل متناه بمعني لا يقف كأجزاء الجسم و مثل اللزوم و لزوم اللزوم و هكذا و الإمكان و نظائرهما فإن الدليل يجري فيها.

و الجواب أن غير المتناهي اللايقفي يستحيل وجود جميع أفراده بالفعل لاستحالة وجود غير المتناهي بل لأن حقيقة اللايقفية تقتضي ذلك فإنه لو خرج جميع أفرادها إلي الفعل و لو كانت غير متناهية يقف ما فرضنا أنه لا يقف و يلزم في أجزاء الجسم الجزء الذي لا يتجزأ و في المراتب العددية أن لا يتصور فوقه عدد آخر و هو خلاف البديهة بل مفهوم الجميع و مفهوم اللايقف متنافيان كما قرروه في موضعه.

إذا تقرر هذا فنقول لعله يكون وجود جميع الأفراد خارجا و ذهنا مستحيلا نعم يمكن ملاحظتها إجمالا في ضمن الوصف العنواني فلا يجري فيه البرهان و إنما يتم النقض لو ثبت أن جميع مراتب الأعداد المستحيلة الخروج إلي الفعل موجودة مفصلا مرتبا في الواقع.

و إن أورد النقض بتحققها في علمه سبحانه فالجواب أن علمه سبحانه مجهول الكيفية لا تمكن الإحاطة به و أنه مخالف بالنوع لعلومنا و إنما يتم النقض لو ثبت تحقق جميع شرائط البرهان في علمه تعالي و في المعلومات باعتبار تحققه في هذا النحو من العلم و هو ممنوع و في خبر سليمان المروزي في البداء إيماء إلي حل هذه الشبهة لمن فهمه و قد مر في المجلد الثاني و الرابع.

الثاني لو كانت الأمور الغير المتناهية ممكنة لأمكن وقوع كل واحد من إحدي السلسلتين بإزاء واحد من الأخري علي سبيل الاستغراق إلي آخر الدليل و هذا التقرير جار في غير المرتبة أيضا لكنه في المرتبة المتسقة أظهر و منع الإمكان الذاتي مكابرة و كيف يتوقف الذكي في أن القادر الذي أوجده أولا مرتبا يمكنه أن يوجده مرة أخري مرتبا منطبقا و أن يرتب الغير المرتبة ؟

و این محال است. پس سلسله ناقص در جایی تمام(متناهی) می شود و سلسله کامل هم مقداری متناهی زیادتر از آن دارد پس به ناچار آن هم متناهی است.

و بر این دلیل به نقض به مراتب عدد و هر متناهی که توقف نکند(لا یقفی) همچون اجزاء جسم که به مقدار نامتناهی قابل تقسیم است و مانند لزوم و لزومِ لزوم و همچنین. و نیز امکان و نظائر این دو آن که این دلیل در آن‌ها هم می‌آید، ایراد شده است.

جواب آن است که نامتناهی لا یقفی به همه افرادش در خارج وجود بالفعل ندارد، زیرا وجود نامتناهی محال است، و اصلا حقیقت نامتناهی لا یقفی همین را اقتضا دارد زیرا اگر همه افرادش بالفعل تحقق یابند اگر چه نامتناهی باشند، لازم می آید چیزی که فرض کردیم توقف پذیر نیست توقف کند و لازم می‌آید در اجزاء جسم به جزئی برسیم که تجزیه نمی‌شود و در مراتب عدد به جایی برسیم که فوق آن تصور نمی‌شود، و این خلاف بداهت است، بلکه اصلا مفهوم «همه» با مفهوم «لا یقف» منافات دارد، چنانچه در جای خود بیان کرده اند.

حال که این مطلب معلوم شد. باید گفت، چه بسا که وجود همه افراد عدد و مانند آن چه در خارج و چه در ذهن است، محال باشد. آری به طور اجمال در ضمن وصف عنوان در ذهن می‌آید ولی مشمول این برهان نمی‌شود، و این نقض وقتی وارد است، که در عالم واقع وجود همه مراتب نامتناهی عدد که تحقق آن محال است ثابت شود.

و اگر برهان تطبیق با تحقق نامتناهی در علم خدا نقض شود، جوابش این است که کیفیت علم خدا معلوم نیست و قابل درک نیست و متفاوت با علم ما است و این نقض وقتی وارد است که تحقق جمیع شرایط برهان در علم خدا باشد و در معلومات به اعتبار تحققشان در این گونه از علم ثابت شود که این هم نشدنی است. و در خبر سلیمان مروزی در باره بداء، اشاره‌ای در رابطه با حل این شبهه، برای کسی که بفهمد، هست که در مجلد دوم و چهارم گذشت.

ب. اگر امور نامتناهی ممکن باشد، ممکن است دو رشته منظم به وجود آید که یکانشان همه در برابر هم هستند، تا آخر تقریر گذشته، و این مسئله در نامتناهی نامرتب هم جاری است ولی در مرتب منظم روشن‌تر است. و منع امکان ذاتی مجادله است و چگونه فرد عاقل تردید می‌کند در اینکه قادر توانایی که آن را به صورت مرتب ایجاد کرده، ممکن است آن را بار دیگر به وجود آورد، مرتب و منطبق، یا نامرتب را مرتب نماید.

و إنكاره تحكم و منعه مكابرة.

الثالث ما قرره المحقق الطوسي و هذبه الفاضل الدواني و لا يرد عليه الشي‌ء من الإيرادات المشهورة و يكون الانطباق فيه انطباقا برهانيا لا مجال لتشكيك الوهم فيه و تقع فيه الزيادة و النقصان في الجهة التي فرض فيها عدم التناهي و هو أن يقال تلك السلسلة المرتبة علل و معلولات بلا نهاية في جانب التصاعد مثلا و ما خلا المعلول الأخير علل غير متناهية باعتبار و معلولات غير متناهية باعتبار فالمعلول الأخير مبدأ لسلسلة المعلولية و الذي فوقه مبدأ لسلسلة العلية فإذا فرضنا تطبيقهما بحيث ينطبق كل معلول علي علته وجب أن تزيد سلسلة المعلولية علي سلسلة العلية بواحد من جانب التصاعد ضرورة أن كل علة فرضت لها معلولية و هي بهذا الاعتبار داخلة في سلسلة المعلول و المعلول الأخير داخل في جانب المبدإ في سلسلة المعلول دون العلة فلما لم تكن تلك الزائدة بعد التطبيق من جانب المبدإ كانت في الجانب الآخر لا محالة لامتناع كونها في الوسط لاتساق النظام فيلزم الانقطاع و أن يوجد معلول بدون علة سابقة عليه تأمل فإنه دقيق و يجري هذا الدليل في غير سلسلة العلل و المعلولية من الجمل المترتبة(1)فإن كل جملة فإن آحادها موصوفة في الواقع بالسابقية و المسبوقية بأي نوع كان من السبق و بغيرها من النسب الواقعية المتضايفة.

البرهان الثاني برهان التضايف و تقريره لو تسلسلت العلل إلي غير نهاية لزم زيادة عدد المعلولية علي عدد العلية و التالي باطل بيان الملازمة أن آحاد السلسلة ما عدا المعلول الأخير لها عليه و معلولية فيتكافي عددهما و يتساوي فيما سواه و بقيت معلولية المعلول الأخير زائدا فيزيد عدد المعلوليات الحاصلة في السلسلة علي عدد العليات الواقعة فيها بواحد و هذا الدليل يجري في كل سلسلة يتحقق فيها الإضافة في كل فرد منها في الواقع لا بحسب اختراع العقل و جريانه في المقادير المتصلة مشكل فإن إثبات إضافة في كل حد من الحدود المفروضة فيها في الواقع

و انکارش، مجادله و ستیزه است.

ج. تقریر محقق طوسی است که فاضل دوانی آن را آراسته، و ایرادات مشهوره بر آن وارد نیست، و انطباق در آن برهانی است و جای تردید و شک ندارد، و کم و بیش آن از سوئی است که نامتناهی فرض شده، و آن این است که این دو رشته، علت و معلول هستند و مرتب و پیوسته به سوی بالا تا بی‌نهایت، می‌گوییم جز معلول اخیر دو رشته نامتناهی داریم که یکی از نظری همه علت است و دیگری به نظر دیگر، همه معلول شده، آخرین معلول آغاز رشته معلول‌ها است و یکی بالاتر، آغاز رشته علت‌ها؛ و چون این دو را به هم جفت کنیم که هر معلول در بر علت خود باشد، لازم می‌شود که رشته معلول از بالا، یکی بیشتر از رشته علت باشد، چون هر علتی، خود معلول است، جز آخرین معلول در رشته‌ها که علت نیست.

و چون پس از تطبیق، این فزونی از سوی مبدأ نیست، به ناچار از سوی دیگر است، زیرا امکان ندارد که در وسط باشد، برای آنکه به ترتیب نظام بندی شده و انقطاع پدید می‌شود و لازم می‌شود که معلول بی‌علتی باشد که پیش از او بود - بیاندیش که مطلب باریک و دقیق است - و این دلیل در غیر رشته علل و معلول از یک مجموعه مرتب جاری است، زیرا هر مجموعه مرتب، یکانش از نظر پیش و پس بودن، به هر معنا و یا از نظر نسبت‌های واقعیه دیگر، با هم تناسب دارند.

دوم. برهان تضایف است، و تقریرش این است که اگر رشته علل نامتناهی باشد، لازم می‌شود تعداد معلول شدن بیش از علت بودن باشد و این نشدنی است، برای اینکه یکان هر رشته، جز آخرین معلول هم علیت دارند و هم معلولیت دارند و هم‌شماره‌اند و معلول اخیر اضافه است و تعداد معلولیت‌های رشته بر شماره علیت‌ها، یکی بیشتر است و معلولی بی‌علت می‌شود و آن محال است، و این دلیل در هر رشته‌ای که یکانش نسبت واقعی دارند و نه به حسب اینکه عقل آن‌ها را می‌سازد، جاری است ولی جریانش در مقادیر متصله مشکل


1) المرتبة( خ).

مشكل اللهم إلا أن يقال كل جزء من أجزاء المقدار المتصل متصف في الواقع لا بمجرد الفرض بصفات حقيقية يتصف باعتبارها بالتقدم و التأخر بحسب الوضع و هما متضايفان حقيقيان و يؤيد ذلك أنهم قد صرحوا بأن أجزاء الأجسام موجودة في الواقع بوجود الكل و ليست القسمة إيجاد للجزءين من كتم العدم بل تمييز و تعيين حد بين الجزءين الموجودين فيه و فيه أنه يلزم انتهاء أجزاء الجسم و يلزم الجزء الذي لا يتجزأ .

ثم اعلم أن هذا البرهان في التسلسل في أحد الجانبين فقط ظاهر و أما في التسلسل في الجانبين فقد يتوهم عدم جريانه فيه و دفعه أنا إذا أخذنا معلولا معينا ثم تصاعدنا أو تسافلنا يجب أن يكون المتضايفان الواقعان في تلك السلسلة متساويين و يتم الدليل ضرورة أن مضايف العلية الواقعة في تلك القطعة هو المعلولية الواقعة فيها لا ما يقع فيما تحت القطعة من الأفراد مثلا إذا كان زيد علة لعمرو و عمرو لبكر فمضايف معلولية عمرو هو علية زيد لا غير بل الاثنان منها علي التوالي متضايفان تتحقق بينهما إضافة شخصية لا تتحقق في غيرهما فالمضايف للمعلول الأخير المأخوذ في تلك القطعة هي علية القرينة التي فوقها لا غير فافهم و الاعتراضات الواردة علي هذا الدليل من اعتبارية المتضايفين و غيرها مدفوعة بما مهدنا من المقدمات بعد التأمل فلا نطيل الكلام بالتعرض لدفعها.

البرهان الثالث ما أبداه بعض الأزكياء من المعاصرين و سماه برهان العدد و المعدود و هو عندي متين و تقريره أنه لو تحققت أمور غير متناهية سواء كانت مجتمعة في الوجود أو لا و سواء كانت مترتبة أم لا تحقق لها عدد لأن حقيقة العدد هي مجموع الوحدات و لا ريب في تحقق الوحدات و تحقق مجموعها في السلسلة فتعرض العدد للجملة لا محالة إذ لا حقيقة للعدد إلا مبلغ تكرار الوحدات و يظهر من التأمل في المقدمات ذلك المطلوب أيضا كما لا يخفي و كل مرتبة يمكن فرضها من مراتب الأعداد علي سبيل الاستغراق الشمولي فهي متناهية لأنه يمكن فرض مرتبة أخري فوقها و إلا لزم أن تقف مراتب العدد و هو خلاف

زیرا اثبات نسبت واقعی میان حدود مفروضه آن مشکل است، چون این حدود صرف فرض عقلی است و واقعیت ندارند، مگر آنکه گفته شود، هر جزئی از اجزاء مقدار متصل، به حسب واقع و نه به مجرد فرض عقل، به تقدم و تأخر واقعی موصوفند و تناسب حقیقی دارند.

و مؤید آن است تصریح آن‌ها به اینکه اجزاء اجسام در وجود کل آن وجود حقیقی دارند، و تقسیم جسم، ایجاد تازه‌ای برای هر جزء نیست بلکه تشخیص اجزاء موجوده در کل است و ایراد می‌شود که لازمه آن این است که اجزاء جسم متناهی باشند و جزء تجزیه‌پذیر نباشد.

سپس بدان که این برهان در تسلسل یک جانبه روشن است، و اما در تسلسل دو جانبی مورد اشکال شده، و توهم شده که در آن جریان ندارد. و جوابش آن است که چون معلول معینی را در نظر بگیریم و به سوی بالا برویم یا به سوی پائین، باید دو متناسب در این سلسله برابر باشند و دلیل در آن جاری است چون معلوم است هم نسبت در علیت واقع در این قطعه سلسله، همان معلولیت واقع در خود آن است، نه افرادی که پایین آن قطعه هستند.

مثلا اگر زید علت عمرو است و عمرو علت بکر، هم نسبت معلولیت عمرو همان علیت زید است نه دیگری، بلکه هر دو تا به دنبال هم، هم نسبتند، و اضافه مشخصی میان آن‌ها هست که در جز آن‌ها نیست؛ و هم نسبت آخرین معلول که در این قطعه منظور شده، علیت هم‌ردیف آن است که بالای آن قرار گرفته نه دیگری. پس فهم کن. و ایراداتی که به این دلیل وارد شده که هم نسبتی امری است فرضی و غیر آن، به آنچه در مقدمات پیش عرضه داشتیم پس از تأمل بیشتر برطرف می‌شوند. سخن را با تفصیل آن ادامه نمی‌دهیم.

برهان سوم: آنچه برخی اندیشمندان معاصر آن را مطرح کرده‌اند و آن را برهان عدد و معدود نامیده‌اند، و نزد من برهان محکمی است، با این تقریر: اگر امور نامتناهی موجود باشند خواه با هم و یا به تدریج، و خواه مترتب بر هم یا جدا، به ناچار شماری و عددی دارند؛ زیرا حقیقت عدد، مجموع و جمع‌شدن یکان‌ها است، و در تحقق یکان‌ها و تحقق مجموع آن‌ها در رشته هستی تردیدی نیست، و به ناچار روی هم عددی دارند، چون هر عددی چیزی جز اندازه تکرار یکان‌ها نیست، و از تأمل در مقدمات بحث هم این مقصود روشن است. و هر مرتبه‌ای از اعداد که فرض شود، متناهی است، زیرا ممکن است مرتبه‌ای بالای آن فرض کرد وگرنه مراتب عدد متوقف می‌شوند و آن خلاف امور بدیهی است،

البديهة بل هي محصورة بين حاصرين أحدهما الوحدة و الآخر تلك المرتبة المفروضة أخيرا فالمعدود أيضا و هو مجموع السلسلة الغير المتناهية أيضا متناهية لأنه لا يمكن أن يعرض للمجموع بحيث لا يشذ منه فرد إلا مرتبة واحدة من مراتب العدد من جهة واحدة و كل مرتبة يمكن فرضها فهي متناهية كما مر نعم لو أمكن فرض جميع المراتب اللايقفية للعدد و أمكن تصور خروج جميع المراتب اللايقفية إلي الفعل و أمكن عروض أكثر من مرتبة واحدة للعدد للجملة الواحدة من جهة واحدة أمكن عروض العدد الغير المتناهي لهذه الجملة لكنه محال لأنه لا يمكن أخذ المجموع من الأمور اللايقفية و لا يتصور خروج الجميع إلي الفعل و لو علي سبيل التعاقب و إلا لزم أن يقف و هذا خلف و قد التزمه النظام في أجزاء الجسم بل نقول مفهوم اللايقفية و مفهوم المجموع متنافيان كما قرر في محله.

و هذا البرهان واضح المقدمات يجري في المجتمعة و المتعاقبة و المترتبة و غير المترتبة بلا تأمل و كذا جريان برهاني التطبيق و التضايف ظاهر بعد الرجوع في المقدمات الممهدة و النظر الجميل في التقريرات السابقة و ذهب المحقق الطوسي رحمه الله في التجريد إلي جريان التطبيق و التضايف فيها و قال في نقد المحصل بعد تزييف أدلة المتكلمين علي إبطال التسلسل في المتعاقبة فهذا حاصل كلامهم في هذا الموضع و أنا أقول إن كل حادث موصوف بكونه سابقا علي ما بعده و لاحقا بما قبله و الاعتباران مختلفان فإذا اعتبرنا الحوادث الماضية المبتدئة من الآن تارة من حيث كل واحد منهما سابق و تارة من حيث هو بعينه لاحق كانت السوابق و اللواحق المتباينتان بالاعتبار متطابقتين في الوجود لا نحتاج في تطابقهما إلي توهم تطبيق و مع ذلك يجب كون السوابق أكثر من اللواحق في الجانب الذي وقع النزاع فيه فإذن اللواحق متناهية في الماضي لوجوب انقطاعها قبل انقطاع السوابق و السوابق زائدة عليها بمقدار متناه فتكون متناهية أيضا انتهي.

و اعترض عليه بأن في التطبيق لا بد من وجود الآحاد علي نحو التعدد و الامتياز أما في الخارج فليس و أما في الذهن فكذلك لعجز الذهن عن ذلك و

بلکه مرتبه محصوره میان دو مرز محصور است یکی، یکان و دوم، همان مرتبه‌ای که فرض شده، و معدود هم که به فرض مسأله، مجموع رشته نامتناهی است، به ناچار متناهی می‌شود، زیرا همه آن را جز یک مرتبه از عدد، از یکسو فرا نمی‌گیرد، و هر مرتبه که فرض شود متناهی است، چنانچه گذشت.

آری اگر همه مراتب غیر متوقف عدد در نظر گرفته شوند و ممکن باشد که همه در خارج پدید شوند، و ممکن باشد به یک مجموعه بیش از یک مرتبه از عدد به نظر واحد منطبق گردد، عروض عدد نامتناهی به مجموع تحقق پذیر است، لکن این فرض محال است، زیرا ممکن نیست همه مراتب غیر متوقف را در نظر گرفت و تصور نشود که همه در خارج محقق می‌شوند و لو به دنبال هم بیایند و گر نه متوقف می‌گردند و خلف پیش می‌آید، گرچه نظام در اجزاء جسم به آن گردن نهاده، بلکه می‌گوئیم: مفهوم لایقف با مفهوم مجموع، ذاتاً منافات دارند، چنانچه در جای خود بیان شد .

و این برهان مقدمات روشنی دارد و در امور با هم و به دنبال هم، و مربوط به هم و جدا از هم، بدون تأمل جاری است؛ و همچنین برهان تطبیق و تضایف با رجوع به مقدمات چیده شده روشنند، اگر به تقریرات گذشته نیک نگریسته و تأمل شود.

و محقق طوسی - ره - در تجرید، برهان تطبیق و تضایف را در همه آن‌ها جاری دانسته، و در «نقد المحصل» پس از انتقاد از ادله متکلمین در ابطال تسلسل نسبت به امور متعاقبه، گفته است: این خلاصه سخن آن‌ها است در اینجا.

به نظر من، هر پدیده پیش از دیگری با پس از آن منظور می‌شود، و دو اعتبار متفاوت محسوب می‌شوند و چون همه پدیده‌های گذشته را از هم اکنون در نظر بگیریم، از این نظر که هر کدام پیش باشند و بار دیگر از این نظر که هر کدام آن‌ها به دنبال دیگری است، پیش‌ها و دنباله‌ها که در اعتبار از هم جدایند، در وجود خارجی یکی بودند، و تطبیق آن‌ها نیازی به فرض ندارد و با این حال باید پیش‌ها و وسوابق از نظری که مورد بحث است، بیش از آن‌ها باشند که به دنبال می‌آیند، چون در مقام علت هستند؛ و در این صورت رشته ای که به دنبال است، از نظر گذشته منقطع می‌شوند، قبل از آن‌ها که پیش‌ترند و سابق‌ترند؛ و آن سوابقی که بیشترند، به اندازه‌ای متناهی بیشترند و خود هم متناهی هستند.

و ایراد شده که برای تطبیق یکان‌ها بر هم، ناگزیر باید یکان‌ها ممتاز و عددپذیر باشند و این در خارج نیست و در ذهن هم ممکن نیست زیرا ذهن از چنین احاطه‌ای عاجز است،

كذا لا يمكن للعقل تحصيل الامتياز و وجود كل واحد في الأوقات السابقة علي زمان التطبيق لا يفيد لأنه يرجع إلي تطبيق المعدوم فإن الوجود ضروري عند التطبيق و أيضا لا بد في الانطباق من وجود مجموع الآحاد و ذلك المجموع لا يمكن وجودها لأن ذلك المجموع لم يكن موجودا قبل الحادث الأخير و بعده لم يبق شي‌ء منه موجودا و القول بوجودها في مجموع الأوقات علي سبيل التدريج كالحركة القطعية يدفعه أن وجود الكل في جميع الأوقات علي هذا النحو يستلزم وجود الكل بدون شي‌ء من أجزائه و فيه بحث إذ يكفي لوجود هذا الكل وجود أجزائه في أجزاء زمان الكل انتهي.

و التحقيق أن الموجود قد يوجد في ظرف الزمان و هو الدفعيات و قد يوجد في نفس الزمان و هو التدريجيات و الأمر التدريجي مجموعها موجودة في مجموع زمان وجودها علي سبيل الانطباق و ليس المجموع موجودا في أبعاض الزمان و لا في آن من الآنات فإن سئل الحركة في اليوم هل هي موجودة في آن من آنات اليوم المفروض أو شي‌ء من ساعاته فالجواب أنها ليست بموجودة أصلا بل في مجموع اليومين و قد بين ذلك بوجه شاف في مظانه و انطباق الحوادث المتعاقبة الزمانية بعضها علي بعض من قبيل الثاني فالتطبيق موجود في كل زمان لا في آن فآن و الانطباق حكمه حكم المنطبقين كانطباق الحركة علي الزمان و انطباق الحركة علي المسافة و هذا ظاهر أ لا تري أن الكرة المدحرجة علي سطح مستو تنطبق دائرة من محيط الكرة علي المسافة جزما و انطباقها لا يمكن أن يكون في آن لأنه لا يمكن التماس بين المستدير و المستوي إلا بنقطة فظهر أن انطباقهما تدريجي في كل الزمان أ و لا تعلم أن الحركة و الزمان متطابقان تدريجا في كل زمان الحركة و لو لم ينطبق الزمان علي الحركة لم يكن مقدارا لها سواء كانا موجودين في الخارج أو لا(1).

و عقل هم قادر به امتیاز و تشخیص افراد نیست چون همان کلیات را درک می‌کند، و وجود هر کدام در اوقات قبل از تطبیق سود نمی‌دهد، زیرا به تطبیق معدوم برمی‌گردد و وجود خارجی برای تطبیق ضروری است. و ایراد دیگر نیز این است که برای انطباق وجود، مجموع یکان‌ها لازم است و وجود مجموع با هم ممکن نیست، زیرا این مجموع پیش از آخرین پدیده نبوده، و پس از آن هم هیچ چیز دیگری نیست. و وجود مجموع در مجموع اوقات مانند حرکت قطعیه به صورت تدریجی، تصوری بیش نیست، زیرا وجود مجموع در جمیع اوقات، بنا بر این مستلزم وجود کلّ است بدون اجزاء خود، و در این ایراد بحث است، زیرا برای وجود این کلّ، وجود اجزاء آن در اجزاء زمان کل کافی است. و تحقیق این است که موجود گاهی در ظرف زمان پدید می‌شود، چون موجودات یکباره خلق‌شده و گاهی با خود زمان به وجود می‌آیند،چون امور تدریجی مانند جنبش و سخن گفتن که خرده خرده و با گذشت زمان می‌آیند و می‌گذرند، و مجموع این گونه امور در مجموعی از زمان وجود دارند: همچون طی مسافت یک فرسخ در یک ساعت یا دو صفحه سخنرانی در نیم ساعت که با آن برابرند، و مجموع در بعضی از زمان و یا در آنی موجود نمی‌باشد و اگر بپرسند، آیا حرکت در یک آنی از یک روز، یا یک ساعت آن وجود دارد؟جواب این است که موجود نیست بلکه وجود آن در مجموع روز است و این مطلب در جای خود کاملا روشن شده، و انطباق در پدیده‌های پیاپی زمانی با همدیگر، از روش دوم است و انطباق مجموع در مجموع زمان است نه آن به آن، و حکم انطباق، حکم دو منطبق است، مانند انطباق حرکت در یک روز با خود روز یا با مسافت یک فرسخ، و این روشن است.آیا نمی‌بینی یک کره که بر صفحه صافی می‌چرخد جز با یک نقطه آن تماس ندارد ولی یک دائره از محیط کره بر آن صفحه منطبق شده، و این انطباق تدریجی در مجموع زمان یک دوره صورت گرفته و نمی‌دانی که حرکت و خود زمان، در مجموع زمان حرکت که مثلا یک ساعت باشد، انطباق تدریجی دارند و اگر زمان بر حرکت منطبق نشود، اندازه آن نمی‌شود، خواه وجود خارجی باشند یا نباشند.

و بنا بر اینکه زمانیات تدریجی وجود ندارند،


1) وجه ما ذكره رحمه اللّه في انطباق الحركة علي الزمان و كذا انطباق دائرة من الكرة المدحرجة علي خطّ من السطح المستوي تدريجا أنّه ليس للحركة و الزمان أجزاء موجودة بالفعل. حتي ينطبق بعضها علي بعض بل للكل وجود واحد فينطبق الكل علي الكل، لكن لا يمكن إسراؤه الي الحوادث المتعاقبة، لان لكل منها وجودا بالفعل منحازا عن وجود الآخر إلّا أن يفرض حادث ممتد تدريجي واحد فتأمل.

و يمكن الجواب أيضا علي القول بعدم وجود الزمانيات بأنه لا شك أن الآحاد المتعاقبة من إحدي السلسلتين منطبقة في الواقع علي آحاد السلسلة الأخري اللتين كانتا هما معا في الوجود في أزمنة وجودهما و إن لم يكونا موجودين حال حكمنا و وجودهما حال الحكم غير لازم في جريان البرهان بل وجودهما حين الانطباق و ليس من قبيل تطبيق المعدوم علي المعدوم بل من قبيل الحكم بانطباق المعدوم في حال الحكم علي المعدوم الموجودين معا في حال الانطباق و ذلك مثل سائر الأحكام الصادقة علي الأمور الماضية.

و قيل أيضا إن التطبيق يتوقف علي الترتيب و هو يتوقف علي تحقق أوصاف و نسب و إضافات يسلكها في سلك الترتيب و في المتعاقبة لا يوجد ذلك فإن فيما عدا الحادث الأخير لا يوجد شي‌ء من طرفي النسبة و في الحادث الأخير لا يوجد إلا طرف واحد فلا يتحقق النسبة أيضا ضرورة أنها فرع المنتسبين.

فإن قلت لعل الاتصاف في الذهن كما قالوا في اتصاف أجزاء الزمان بالتقدم و التأخر.

قلت لما كانت الحوادث لا نهاية لها فلا يمكن التفصيل في الأذهان و المبادئ العالية و الوجود الإجمالي غير كاف لعدم الامتياز فيه انتهي.

و الجواب أنه يجزم العقل بأن حوادث زمان الطوفان في الخارج قبل حوادث زمان البعثة و قبل الحادث اليومي بلا ريب و لا يتفرع علي اعتبار العقل كيف و هم معترفون بأن الحادث المتقدم علة معدة للحادث المتأخر بالعلية و المعلولية الخارجية فإن العلة ما لم توجد في الخارج من حيث إنها علة لم يوجد المعلول في الخارج و هما متضايفان فظهر أن النسبة بالعلية و المعلولية متحققة بين المعلول و العلة المعدة و وجودها السابق و عدمها علة فتحققت النسبة بين

جواب دیگری به این ایراد وجود دارد و آن اینکه: تردیدی نیست یکان پی در پی یک رشته با یکان رشته دیگر، همزمان در متن واقع منطبق هستند و اگر چه در حال توجه ما به انطباق، وجود ندارند، و بودنشان در این حال لازم نیست که مانع جریان برهان شود، و همان وجود حین انطباق واقعی کافی است؛ و این تطبیق معدوم بر معدوم نیست بلکه حکم به انطباق دو موجود همراه است در حال نبودن آن‌ها، مانند همه گونه حکم نسبت به امور گذشته.

و ایراد دیگری هم به این تقریرشده که تطبیق موقوف است، به ترتیب که آن به وجود اوصاف و تناسبی که ترتیب آور باشند موقوف است، و در امور دنبال هم، این شرائط محقق نمی‌شوند، زیرا جز همان آخرین پدیده، چیزی نیست که طرف نسبت باشد، و او هم یک طرف است و ارتباط و نسبتی وجود ندارد، زیرا ارتباط و نسبت نیاز به وجود دو طرف ارتباط دارد.

اگر بگوئی: شاید اتصاف در ذهن است که هر دو طرف در آن وجود دارند مانند ارتباط میان اجزاء خود زمان در تناسب تقدم و تاخر.

خواهم گفت: چون حوادث نامتناهی هستند، ذهن معمولی و بلکه نوابغ هم به آن‌ها به طور کامل و تفصیل احاطه ندارند تا ارتباط و تناسب به وجود بیایند، و وجود ذهنی اجمالی و کلی برای امتیاز و تشخیص در آن کافی نیست.

جواب: عقل به طور جزمی و قطعی می‌داند که حوادث زمان طوفان در خارج پیش از حوادث دوران بعثت، و پیش از حادث امروزی است و این صرف یک فرض عقلی نیست با اینکه دو طرف نسبت وجود فعلی خارجی ندارند. با اینکه آن‌ها معترفند، پدیده متقدم و پیشین، علت معدّه پدیده پس از خود است و با عدم او، آن دیگری موجود می‌شود، و علیت و معلولیت خارجی میان آن‌ها است، زیرا تا علت به علیت خود در خارج نباشد، معلول موجود نمی‌شود، و این دو که یکی هست و یکی نیست، با هم تناسب و تضایف دارند. و روشن شد که تناسب علیت و معلولیت، میان علت معده و معلول تحقق خارجی دارد با اینکه علت وجود سابق و عدم او است؛ و نسبت میان موجود و معدوم محقق شده است.

المعدوم و الموجود و الحق أن طرفي النسبة لا يمكن أن يكونا معدومين بالعدم المطلق و إذا تحققا نوع تحقق لم يجتمعا(1)في الوجود فإن العقل يجوز تحقق النسبة بينهما و لم ينقبض عنه‌(2)و من تصور حقيقة وجود الأعراض التدريجية تصور كيفية النسبة بين أجزائها المتعاقبة و قل استبعاده و أذعن بها.

ثم إن النسبة بالتقدم و التأخر بين أجزاء الزمان في الواقع من غير فرعية و لا اعتبار العقل و تصوره و اتصافها بالصفات الثبوتية و الحكم بالأحكام النفس الأمرية بل الخارجية المستلزمة لثبوت المثبت له في الواقع مما لا يشك فيه أحد و ليس من الأحكام المتفرعة علي اعتبار العقل الحاصلة بعد فرضه و ليس بحاصل بالفعل إلا بعد الفرض فإنه لو كان كذلك لكان حكم العقل بأن هذا الجزء متقدم و ذاك متأخر في الخارج من الأحكام الكاذبة لأنه في الخارج ليس كذلك في الحقيقة(3)أ لا تري أنه يصح الحكم علي الدورات الغير المتناهية من الحركة و الزمان بالتقدم و التأخر و القسمة و الانتزاع الإجمالي غير كاف لاتصاف كل جزء جزء بالتقدم و التأخر و التفصيل يعجز عنه العقل عندهم فكيف تكون هذه الاتصافات بعد فرض الأجزاء كما ذهبوا إليه.

و قد ذهب بعض المحققين في جواب شك من قال لم اتصف هذا الجزء من الزمان بالتأخر و ذاك بالتقدم إلي أن هذه الاتصافات مستندة إلي هويات

درست است که ارتباط میان دو معدوم صرف ممکن نیست ولی اگر یک نوع تحقق داشته باشند، با هم موجود نمی‌شوند و عقل ارتباط آن‌ها را روا و جایز می‌داندو از آن سرپیچی نیست، و هر که حقیقت وجود اعراض تدریجی را تصور کند، کیفیت ارتباط اجزاء پیاپی آن‌ها را تصور کرده، و بعید نمی‌شمارد و به آن گردن می‌نهد.

به علاوه ارتباط به تقدم و تأخر میان اجزاء به حسب واقع، نه به مجرد فرض و اعتبار عقل و هم اتصاف آن‌ها به صفات ثبوتیه و حکم به احکام نفس الامری بلکه خارجی که مستلزم ثبوت موضوع است، در واقع برای کسی مورد تردید نیست و از قبیل احکام فرضی صرف عقل نیست که بدون فرض وجود ندارند؛ زیرا اگر چنین باشد، حکم عقل به اینکه این جزء متقدم است و آن متأخر، حکمی دروغ است، چون در خارج چنین چیزی نیست. نمی‌بینی که گردش‌های نامتناهی حرکت و زمان را به درستی می‌توان محکوم به تقدم و تأخر و قسمت کرد، و صرف انتزاع اجمالی و کلی برای توصیف هر جزء جزء به تقدیم و تأخر کافی نیست، و عقل هم از اعتبار شخصیات در نظر آن‌ها عاجز است و نمی‌شود این اتصافات، به فرض عقلی اجزاء باشد، چنانچه معتقدند که عقل جزئیات را درک نمی‌کند.

کسی ایراد کرده که چرا این جزء زمان مقدم است و آن جزء مؤخر؟ و محققی جواب داده که این اوصاف بر اساس هویت‌های ذاتی اجزاء و تشخص حاصل از آن است،


1) و إن لم يجتمعا( ظ).

2) ان أريد بكفاية تحققهما نوعا من التحقّق أنّه يكفي في الاتصاف تحققهما في الذهن دون الخارج فهو خاصّ بالاتصاف الذهني، و الكلام في الاتصاف الخارجي، و ان أريد كفاية نوع من التحقّق في الخارج فهو عين الاجتماع في الوجود، اذ لا معني لاجتماعهما في الوجود إلا تحققهما معا في الخارج. و أمّا الإضافة المتحققة بين العلة المعدة و المعلول فهي إضافة مقولية بين هذين العنوانين لا الوجودين الخارجيين، فيكفي تصورهما في الذهن لتحققها.

3) بناء علي عدم تحقّق أجزاء الزمان في الخارج تحققا فعليا بل بالقوة القريبة من الفعل، فالحكم بتقدم بعض الاجزاء علي البعض في الخارج انما هو بلحاظ قرب قوتها من الفعلية و إلّا فلا موضوع لهذه القضية الخارجية بحسب الحقيقة فتأمل.

الأجزاء و تشخصاتها الحاصلة لها فكما أنه لا يصح السؤال بأن زيدا لم صار زيدا و عمرا عمرا لا يصح السؤال بأنه لم صار أمس أمس و اليوم اليوم‌(1)و ذهبوا أيضا إلي أن اختلاف أجزاء الفلك بالقطب و المنطقة مستند إلي هوية الأجزاء ليس بفرض فارض‌(2)بل موجودة فيه حقيقة لكن الأجزاء و هوياتها موجودة بوجود الكل بوجود واحد و كما أن أجزاء الجسم و تشخصاتها موجودة بوجود الجسم و بوجود قار كذلك أجزاء الزمان و الحركة موجودة بوجود الكل بوجود تدريجي بلا تفاوت و المناقشة في هذه ناشئة من عدم تصور الوجود التدريجي كما ينبغي فلا ينافي اتصال الزمان و الحركة إذا كانت موجودة بوجود واحد فإن هذا النوع من الاختلاف لا يستلزم القسمة بالفعل و الانفصال بعد الاتحاد بوجود الكل.

ثم إنهم قاطبة صرحوا بأن الصفة لا يجب تحققها في ظرف الاتصاف و المحكوم به لا يجب وجوده في الحكم‌(3)مع أنه نسبة و ذهبوا أيضا إلي تساوي نسبة الممكن إلي طرفي الوجود و العدم و إلي صحة الاتصاف بنحو العمي من الأمور العدمية في الخارج إلي غير ذلك من النظائر(4)و لا يخفي أنه يمكن إجراء جميع

چنانچه نباید گفت: چرا زید زید است و عمرو عمرو است و نباید گفت: چرا دیروز دیروز است و امروز امروز، و نیز معتقدند که اتصاف جزئی از فلک به قطب و جزئی به‌منطقه هم، ذاتی اجزاء است و واقعیت دارد و صرف فرض نیست، ولی اجزاء و صفات ذاتی آن‌ها موجودند به وجود کل و همه یک موجودند، و چنانچه اجزاء یک جسم و تشخصات آن به یک وجود ثابت و برقرار موجودند، اجزاء زمان به وجود کل که وجود تدریجی بی‌تفاوت دارد موجودند. این مناقشه ناشی است از عدم تصور وجود تدریجی چنانچه باید، و پیوست زمان و حرکت به یک وجود، منافاتی ندارد. زیرا این نوع از اختلاف در نحوه وجود، مستلزم قسمت فعلی و جدایی از هم بعد از اتحاد و یکی شدن با وجود کلی نیستند.

به علاوه همه حکماء تصریح دارند که لازم نیست صفت در ظرف اتصاف موجود باشد، یا در حین حکم یک قضیه که به آن محکوم شده، وجود خارجی داشته باشد، با اینکه حکم هم نسبت میان دو چیز است و معتقدند که نسبت ممکن به وجود و عدم هر دو برابر است و هم اتصاف به امور عدمی در خارج صحیح است و نظائر دیگر، و پوشیده نیست که ممکن است اجزاء همه این‌ها که در جریان این دلیل گفتیم،


1) الاستشهاد بهذا الكلام انما هو من جهة تقرير هذا المحقق تقدم بعض اجزاء الزمان علي الآخر، و إلّا فأصل الكلام أجنبي عما نحن فيه.

2) الفارض( خ).

3) ظرف الحكم( ظ).

4) النسبة امر رابط بين الشيئين لا استقلال له في نفسه و لذا يستحيل تحققه مع عدم تحقّق الطرفين معا، فان كانت النسبة حاكية عن اتّحاد الطرفين في الخارج نحو اتّحاد وجب وجود الطرفين في الخارج، و إلّا كفي تحققهما في الذهن، و هذا ممّا لم يختلف فيه اثنان من الحكماء و أمّا ما نسبه اليهم من عدم وجوب تحقّق الصفة و المحكوم به في ظرف الاتصاف و الحكم فوجه الصحيح انه لا يجب في الاتصافات الذهنية وجود الصفة و المحمول في الخارج حين الحكم، و هذا لا يفيد شيئا لاثبات مرامه، و اما الحكم بتساوي نسبة الممكن إلي الوجود و العدم فهو من الاحكام النفس الامرية لا الخارجية و اما العمي فهو عدم ملكة و هو امر عدمي لا عدم، و التوضيح يقتضي مجالا أوسع.

ما ذكرنا في جريان هذا الدليل في المتعاقبة في جريان سائر البراهين فيها فلا نطيل الكلام بالتعرض لخصوص كل منها.

البرهان الرابع ما أورده الشيخ الكراجكي في الكنز بعد ما أورد برهان التطبيق بوجه مختصر أنيق قال دليل آخر علي تناهي ما مضي و هو أنه قد مضت أيام و ليالي وقفنا اليوم عند آخرها فلا يخلو أن تكون الأيام أكثر عددا من الليالي أو الليالي من الأيام أو يكونا في العدد سواء فإن كانت الأيام أكثر من الليالي تناهي الليالي لأنها أقل منها و اقتضي ذلك تناهي الأيام أيضا لبطلان اتصالها قبل الليالي بغير ليالي بينها فوجب علي هذا الوجه تناهيهما معا و إن كانت الليالي أكثر من الأيام كان الحكم فيهما نظير ما قدمنا من تناهي الأول فتتناهي الأيام لزيادة الليالي عليها و يقتضي ذلك تناهي الليالي أيضا لما مر فيلزم تناهيهما معا و إن كانت الأيام و الليالي في العدد سواء كانا بمجموعهما أكثر عددا من أحدهما بانفراده و هذا يشهد بتناهيهما إذ لو كان كل واحد منهما في نفسه غير متناه ما تصورت العقول عددا أكثر منه و قد علمنا أن الأيام مع الليالي جميعا أكثر عددا من أحدهما و هذا موضح عن تناهيهما و بهذا الدليل نعلم أيضا تناهي جميع ما مضي من الحركات و السكنات و من الاجتماعات و الافتراقات و من الطيور و البيض و الشجر و الحب و ما يجري مجري ذلك‌(1)انتهي .

ثم اعلم أنه يمكن إبطال ما ادعوه من التسلسل في الأمور المتعاقبة بل في غير المرتبة أيضا بوجوه أخري نذكر بعضها.

الأول أنهم قالوا بالحوادث الغير المتناهية التي كل سابق منها علة معدة للاحق علي سبيل الاستغراق و أن إيجاد الواجب تعالي لكل منها مشروط بالسابق تحقيقا للإعداد و تصحيحا لارتباط الحادث بالقديم و أنه تعالي ليس بموجب تام لواحد منها إذا تقرر هذا فنقول لو تسلسلت المعدات علي ما ذهبوا إليه لا إلي نهاية لزم أن يكون وجوب كل واحد منها وجوبا شرطيا بمعني أنه يجب كل

در امور پیاپی در سائر براهین هم گفته شود و سخن را با پرداختن در خصوص هر یک طولانی نکنیم.

برهان چهارم: آن است که شیخ کراچکی در کنز الفوائد خود پس از برهان تطبیق آورده و گفته: دلیل دیگر بر متناهی بودن آنچه گذشته این است که روزها و شب‌هایی گذشته و در پایان آن‌ها هستیم. می‌گوئیم: یا شمار یکی از آن‌ها بیشتر است و یا برابرند. اگر یکی بیشتر است، وقتی کم را بشماریم به ناچار پیش از دیگری پایان می‌پذیرد و آن دیگر هم به ناچار متناهی می‌شود؛ و اگر هر دو برابرند، شمار مجموع بیش از شمار هر کدام جداگانه است و این خود دلیل تناهی آن است، زیرا اگر هر کدام نامتناهی بودند عقل تصور عدد بیشتر از آن را نمی‌کرد، با اینکه ما می‌دانیم هر دو روی هم، بیش از یکی از آن‌ها به صورت جدا است، و این خود دلیل تناهی است، و به این دلیل می‌توانیم متناهی بودن جمیع حرکات و سکنات، اجتماعات و تفاوت‌ها، پرنده‌ها و تخم‌ها، درخت و هسته و هر چه‌مانند آن‌ها است را ثابت کنیم.

سپس بدان که برای بطلان تسلسلی که آنان نسبت به امور پیاپی یا غیر مرتبمدعی شدند هم راه‌های دیگر هست:

1. آن‌ها می‌گویند: پدیده‌های بی‌نهایت داریم که بی‌استثناء هر سابق و گذشته‌ای علت معدّه آینده‌ای است، و وجود خدای واجب الوجود برای هر یک از آن‌ها مشروط به وجود سابقی است که علت مُعدّه آن باشد و ما می‌گوئیم: اگر علت‌های معده گذشته بی‌نهایت باشند، وجوب هر کدام مشروط است به وجود پیش از خودش، و چون نهایت ندارند،

1) يرد علي هذا البرهان و البرهان السابق ما يرد علي برهان التطبيق فأجد التأمل.

منها بشرط وجوب سابقة و لا ينتهي إلي الوجوب القطعي البت الذي يكون تعالي موجبا له لذاته بدون شرط لأنه عندهم أنه تعالي ليس بموجب تام لكل واحد من المعدات بل الحوادث مطلقا و تأثيره تعالي في كل منها موقوف علي تأثيره في معد سابق عليه لا إلي نهاية فوجوب كل منها وجوب شرطي لا يجب حتي يجب سابقه و الوجوب الشرطي غير كاف لتحقق واحد منها فإنه بمنزلة قضايا شرطية غير متناهية مقدم كل لاحق تال لسابقه فإنه ما لم ينته إلي وضع مقدم لم ينتج شيئا و لو توقف تأثير الواجب في كل حادث و إيجاده إياه علي إيجاد حادث آخر و لم تجب لذاتها تلك الإيجادات لكان يجوز للواجب ترك إيجاد الحوادث بالكلية و ما لم يمتنع هذا الاحتمال في نفس الأمر لم يجب واحد منها في الواقع لأن وجوب كل حادث إنما هو بشرط إيجاد حادث آخر و هكذا الكلام في ترك الإيجاد رأسا و ما لم يمتنع جميع أنحاء ارتفاعاته و عدماته في الواقع لم يجب وجوده‌(1).

و توهم بعضهم أنه لا يمكن ارتفاعه ارتفاع جميع الحوادث لاستلزامه ارتفاع الطبيعة القديمة المستندة بلا شرط إلي الواجب تعالي شأنه و هو مردود بأنه لا يعقل استناد

این شرط به طور قطع محقق نیست، و منتهی به وجوب قطعی نمی‌شود که خدا بدون شرط موجب آن است. برای اینکه در نزد آنان، خداوند موجب تام برای هر یک از علل معده نیست بلکه از حوادث است و تاثیر خداوند در آن‌ها موقوف به تاثیر آن علت معده سابق است تا نهایت، و وجوب هر یک از آن‌ها وجوب شرطی است که مشروط به وجود سابق خود هستند و وجوب شرطی برای تحقق هریک از آن‌ها کافی نیست و این مانند قضایای شرطی غیر متناهی است که مقدمه هر لاحق و دنباله‌ای تالی سابق محسوب می‌شود و تابه وضع مقدم منتهی نشود، نتیجه‌ای حاصل نمی شود حتی اگر بر تأثیر واجب در هر حادثی منوط باشد؛ و ایجاد آن مشروط به ایجاد حادث دیگری است و به علاوه خدا می‌تواند ایجاد همه حوادث را ترک کند چون شرط ایجاد محقق نیست؛ زیرا وجود هر حادثی مشروط به وجود حادث دیگری است که نهایت ندارند .

و برخی در مقام جواب خیال کردند که نبود همه حوادث ممکن نیست، چون مستلزم نبود طبیعت است که بی‌شرط مستند به خداوند بلند مرتبه است و این مورد قبول نیست، زیرا خود طبیعت بلا شرط را نمی‌توان مستند به خدا دانست،


1) حاصل هذا الوجه أنّه بناء علي كون كل حادث مسبوقا بمعد و كون المعد مسبوقا بآخر و هكذا الي غير النهاية يلزم عدم وجود حادث لا يتوقف علي معد أصلا، فكلما فرض حادث كان مسبوقا بمعدات متسلسلة غير متناهية و يتوقف وجوب وجود هذا الحادث عليها، فاذن ليس شي‌ء لا يتوقف علي أمر سوي الواجب، فيلزم اولا كون وجوب الوجود للحوادث شرطيا و الوجوب الشرطي لا يوجب التحقّق في الخارج، و ثانيا جواز ترك الايجاد بالكلية علي الواجب، لانه ليس شي‌ء من الحوادث بنفسه مستعدا لقبول الوجود من الواجب بل بشرط وجود حادث قبله، فله ان يترك الايجاد رأسا و الجواب عن الأول انه بعد فرض وجود الشرط يصير الوجوب فعليا، و التعليق غير موجود في الخارج بل الذي هو في الخارج و يحكي عنه بالقضية الشرطية هو نحو من الارتباط الوجودي، ففي قولنا« ان كانت الشمس طالعة فالنهار موجود» لا يوجب اشتراط وجود النهار بطلوع الشمس وجوب وجود النهار، لكن مع فرض طلوع الشمس لا محيص عن وجوب وجوده و الخصم يفرض وجود الحوادث الغير المتناهية و معه يصير وجوب الحادث فعليا. و ان سئل عن حاله قبل وجود تلك المعدات اجاب بانه لا يمكن فرض حادث لا يكون قبله حوادث غير متناهية فكلما فرض حادث في زمان كانت قبله حوادث و ازمنة غير متناهية و ليست قبلها قبلية زمانية و عن الثاني بمنع الملازمة و منع بطلان التالي و هو واضح.

الطبيعة بلا شرط إلي الواجب جل شأنه لأن الطبيعة عندهم إذا كانت ذاتية لما تحتها فإنما هي مجعولة بجعل ما هي ذاتية له جعلا واحدا و لا يمكن تعلق جعل علي حدة بالطبيعة الكلية قطعا و جعل كل فرد من أفراد الطبيعة عندهم إنما هو بشرط سبق معد نعم لو تحقق تأثير منفرد في الطبيعة وراء التأثير في الأفراد لوجب أن يكون التأثير من الواجب فيها إما ابتداء أو بواسطة قديمة و تأثير الواجب في القديم بلا واسطة و شرط أو بواسطة قديمة إنما هو منشأ استحالة انعدام القديم عندهم فظهر أن سلسلة الحوادث يجب أن تنتهي إلي حادث يجب وجوده عن الواجب بلا شرط معد فتنقطع سلسلة الحوادث به لأنه لا يجوز تقدم شرط أو معد من الحوادث عليه و كذا يمكن إجراء كثير من براهين إثبات الواجب التي لا يتوقف علي إبطال الدور و التسلسل هنا بأدني تصرف لا يخفي علي الفطن اللبيب فإن تأثير الواجب تعالي عندهم في كل حادث يتوقف علي معد و وجود الواجب مع عدم المعد في حكم قوة(1)فرض عدمه تعالي و العياذ بالله في عدم التأثير(2)و العلة التامة عندهم هو الواجب مع المعد و مجموع المركب من الواجب و الممكن ممكن فالعلل التامة لجميع الحوادث الغير المتناهية ممكنات فكما لا ينفع التزام التسلسل في مسألة إثبات الواجب لا ينفع التزامه هنا أيضا إذ الأدلة الدالة علي إثبات الواجب بدون التمسك بإبطال التسلسل يجري هنا أيضا بأدني تفاوت.

الثاني أن نقول علي تقدير تسلسل الحوادث علي سبيل التعاقب يلزم أن يتقدم علي كل حادث من الحوادث علي سبيل الاستغراق عدم أزلي لحادث حادث و الحادث الأول و الثاني يجتمعان في العدم إذ يوجد في الواقع مرتبة من المراتب

چون اگر طبیعت ذاتی امور طبیعی باشد، خودش مجعول نیست و پیرو امور طبیعی به وجود می‌آید و آن هم مشروط است، چنانچه گفتیم. آری اگر خود طبیعت با قطع نظر از افراد اثر پذیر باشد، بی‌واسطه یا با واسطه، صحیح است ولی این خود دلیل است که همه حوادث نهایتی دارند و آن پدیده‌ای است که بدون شرط از خدا به وجود آمده و رشته همه حادث‌ها نهایت می‌پذیرد، زیرا وجود او شرطی معده ندارد.

و همچنین ممکن است بسیاری از براهین اثبات واجب را که وابسته به ابطال دور و تسلسل نیستند، با اندک تصرفی در اینجا به کار برد که بر خردمند پوشیده نیست، زیرا اثر بخشی خدای تعالی در هر پدیده‌ای، به عقیده آن‌ها موقوف بر یک علت اعدادی و معده است و وجود واجب نزد آنها در حکم یک معدّی است که العیاذ باللَّه خود به تنهائی اثر ندارد.

و علت تامه به عقیده آن‌ها خداست به همراه علت معدّه دیگر، و مجموع مرکب از واجب و ممکن، ممکن است، و باید علل تامه همه حوادث نامتناهی ممکنات باشند؛ و همان‌طور که پذیرش تسلسل در مسأله اثبات واجب سودی ندارد، پذیرش آن در اینجا هم سودی به دنبال ندارد، و همه ادله اثبات واجب به جز تمسک به بطلان تسلسل، با اندکی تفاوت در اینجا جاری می شوند.

دوم می‌گوئیم: بر اساس تسلسل حادث‌های متوالی هم، هر حادثی از حادث‌ها، عدم ازلی در پیش از خود دارند که چون رشته‌های کوتاه و کوتاه‌تر، تا عدم ازلی به دنبال هم کشیده است و به ناچار در یک نقطه مبدئی همه باهمند و همه پدیده‌ها در این مرتبه نابودند،


1) كذا، و الظاهر ان أحد اللفظين كان في بعض النسخ بدلا عن الآخر فاثبتا معا في المتن.

2) الشرائط التي يتوقف عليها وجود المعلول منها ما هو شرط فعل الفاعل و منها ما هو شرط قبول القابل، و الذي ينافي تمامية الفاعل في الفاعلية هو القسم الأوّل و هو منفي عن الواجب تبارك و تعالي عند جميع الحكماء، و القسم الثاني راجع إلي نقص المعلول و عدم استعداده لقبول الفيض علي كل تقدير. و بهذا يظهر وجه الخلل في كلامه رحمه اللّه.

كانا معدومين فيها و اجتمع معهما عدم الحادث الثالث ضرورة أن عدم كل حادث أزلي و أن عدم الحادث المتأخر و إن كان أطول امتدادا من الحادث المتقدم إلا أن الكل متحقق في ظرف الزمان إذ طبيعة الزمان أزلية عندهم و الأعدام كلها أزلية فلا بد من اجتماعها قطعا في زمان ما و يجتمع مع هذه الأعدام الثلاث عدم الحادث الرابع و هكذا علي ترتيب الآحاد علي التوالي فإما أن يستغرق هذا الاجتماع إعدام جميع الآحاد فيكون جميع الحوادث معدوما في مرتبة ما من المراتب الواقعية فتأخر جميع الحوادث عن تلك المرتبة الواقعية و يكون الجميع معدوما في تلك المرتبة فيكون لها مبدأ و انقطاع و هو المطلوب‌(1)و إن لم يستغرق فينتهي إلي حادث معين لا يجتمع عدمه مع عدم ما قبله من الحوادث إما لأن هذا الحادث لا يسبقه عدمه فيكون قديما بالشخص و إما لأن الحادث الذي قبله لا يسبقه عدم أزلي فيكون ذلك قديما ضرورة أنه لو تقدمهما عدم أزلي يجب اجتماعهما مع ما تأخر عنهما فتنقطع سلسلة الحوادث علي أي تقدير.

لا يقال كل جملة متناهية يجتمع في العدم و يتحقق عدم سابق علي الجميع و أما جملة الحوادث الغير المتناهية فلا.

لأنا نقول قد بينا أن هذا الحكم مستغرق لجميع الآحاد علي التوالي و قد مر في المقدمات الممهدة أن أمثال هذه الأحكام علي كل فرد تسري إلي الجملة فلا مجال لهذا التوهم‌(2).

و وجود همه به دنبال آن است، گرچه به تدریج است؛ و این خود نهایتی است برای همه و بی‌نهایت منقطع می‌شود و مطلوب ما ثابت می‌گردد. و اگر می‌گوئی در این میانه یک پدیده‌ای است که عدم ازلی ندارد و شخصاً قدیم است، باز هم رشته پدیده‌ها به آن می‌رسد و متناهی می‌شود .

نگوئی که: یک مجموعه متناهی در عدمی سابق جمع می‌شوند اما مجموعه حادث‌های غیر متناهی نمی‌شود.

زیرا ما می‌گوئیم که عدم پیشین برای هر پدیده به طور متوالی روشن است، و در مقدمات گذشته گفتیم که این گونه احکام هر فردی در افراد دیگر جاری است و استثناء ندارد و جایی برای این توهّم باقی نمی‌ماند.


1) ان أريد باثبات العدم الازلي لكل حادث حادث عدم وجود كل واحد من الحوادث في زمان غير متناه من جهة البدء فلا يمكن فرض ذلك في الجميع، لانه ليس قبل الجميع زمان لا متناه و لا غير متناه، لان الزمان أيضا من الجميع، كيف و هو مقدار الحركة و الحركة تختص بالحوادث، و ان أريد بالعدم الازلي للكل عدمه في وعاء آخر غير الزمان فلا يثبت به الحدوث الزماني لسلسلة الحوادث.

2) سريان حكم الفرد إلي الجميع إنّما هو في ما إذا كان ملاك الحكم الثابت لكل فرد موجودا في الجميع بعينه، لكن حكم المسبوقية بالعدم الازلي بمعني العدم المقارن للزمان الغير المتناهي انما يثبت لكل واحدة من الحوادث بلحاظ مسبوقيتها بحوادث غير متناهية، فإذا اعتبرنا جميع الحوادث بحيث لا يشذ منها شي‌ء لم يمكن تصور هذا الملاك فيه، لان الجميع غير مسبوق بحوادث غير متناهية إذ لا حادث آخر وراء الجميع فافهم و اعرف به الخلل في التقريرات الآتية.

و لك أن تقول هاهنا سلسلتان إحداهما سلسلة وجودات الحوادث و الأخري سلسلة عدماتها فإذا أخذنا مجموع الوجودات بحيث لا يشذ عنها فرد و كذا العدمات فلا شك أن جملة العدمات بحيث لا يشذ فرد متقدمة علي جملة الوجودات لتقدم كل فرد منها علي نظيره و عديله و مثل هذا الحكم يسري من الآحاد إلي الجملة و لأن جملة العدمات لما كان كل فرد منها أزليا(1)و جملة الحوادث حادثة و تقدم الأزلي علي الحادث ضرورية و لا شبهة في إمكان أخذ المجموع بحيث لا يشذ فإنه ليس من قبيل الجملة اللايقفية التي لا يمكن فيها أخذ المجموع بحيث لا يشذ و قد أخذوا جملة الممكنات في دليل إثبات الواجب فيكون ممكنا فلا يكون في تلك المرتبة شي‌ء من الحوادث و هو الانقطاع.

و لنا أيضا أن نقول يتقدم علي كل حادث عدم أزلي هو عدم لهذا الحادث و ينعدم معه جميع ما بعده من الحوادث التي هو معد لها و سبق هذا العدم يستوعب جميع آحاد سلسلة الحوادث و حكم الآحاد يسري إلي الجملة فيلزم عدم مجموع الحوادث رأسا و انقطاعها أو نقول مجموع الحوادث واحد شخصي لأن كل جزء منه واحد شخصي و حادث أيضا لأن جميع أجزائه حادث فيلزم الانقطاع و نقول أيضا السلسلة المذكورة معدات عندهم و المعد يعتبر وجوده و عدمه في المعلول المتأخر و كلاهما سابق عليه فنأخذ سلسلة العدمات اللاحقة السابقة علي وجود المعلولات و نقول إما أن يستغرق سبق كل فرد من العدمات لكل فرد من وجودات الحوادث النظير علي النظير فيلزم تقدم جملة سلسلة العدمات إذا أخذنا بحيث لا يشذ منها شي‌ء علي سلسلة وجودات الحوادث و هو يستلزم الانقطاع و تقدم عدم اللاحق علي الموجود و هذا خلف و إن لم يستغرق فينتهي إلي فرد لا يسبقه عدم المعد فتنقطع سلسلة المعدات.

و علي هذه التقريرات لا يتوجه ما قيل إن الأزل ليس وقتا محدودا تجتمع فيه العدمات و غيرها بل مرجعه إلي أن قبل كل حادث حادث إلي غير نهاية

و به زبانی دیگر می‌توانی بگویی: در اینجا دو رشته است: یکی رشته وجود همه پدیده‌ها و دیگری رشته عدم آن‌ها، و چون همه وجودها را بی‌استثناء در نظر بگیریم و همه عدم‌ها را، شکی نیست که مجموع عدم‌ها، همه و همه مقدّم بر همه وجودهایند، زیرا عدم هر پدیده پیش از وجود او است و این حکم شامل فرد فرد مجموع می‌شود، و چون همه عدم‌ها ازلیند، و همه پدیده‌ها حادثند، تقدم ازلی بر حادث روشن است، و در نظر گرفتن همه بی‌استثناء ممکن است زیرا مانند مراتب لایقف نیست که نتوان مجموع آن‌ها را در نظر گرفت، با اینکه مجموع ممکنات را در دلیل اثبات واجب منظور کرده‌اند، و در اینجا هم ممکن است، و در این مرتبه هیچ چیزی از حادث‌ها نیست و و آن مرحله انقطاع است و نقطه پایان آن.

و باز می‌توانیم بگوئیم، هر پدیده خود یک عدم ازلی دارد و آن عدم این حادث است. وبه همراه آن، همه آنچه که بعد از آن حوادثی که این مقدمه وجود آن‌هاست معدوم هستند و این وضع در همه پدیده‌های رشته حوادث حکمفرما است و در همه جاری است و لازمه آن انقطاع و نهایت پذیری آن‌ها است.

یا بگوئیم: همه حادث‌ها با هم یک واحد مشخص است، چون هر جزء آن یک واحد مشخص حادث است و همه اجزاء آن حادث است واین مستلزم پایان پذیری و زوال است.

و باز بگوئیم: همه اجزاء رشته حادث‌ها به عقیده آن‌ها معدّند و وجود و عدم معد، شرط معلول دیگری است و هر دو بر آن مقدمند، و ما رشته همه عدم‌های آینده را که پیش از معلول‌ها هستند در نظر می‌گیریم و می‌گوئیم، یا عدم همه و همه آن‌ها بر وجودها مقدمند، یکی پس از دیگری، پس رشته عدم‌ها همگی پیش از وجودها هستند و نهایت آن‌ها می‌گردند، و به علاوه عدم بعدی مقدمه وجود سابق می‌شود و خلف صورت می‌پذیرد. و اگر همه و همه عدم سابق ندارند و به فردی برسیم که عدم معدّ پیش از آن نبوده، باز هم رشته معدّها پایان پذیرفته است.

و بر این تقریرها ایراد‌های زیر وارد نیست:

1. گفته‌اند ازل وقت معینی ندارد که عدم‌ها و غیر آن‌ها در آن جمع شوند بلکه مرجع و برگشتش به این است که پیش از هر پدیده، پدیده‌ای است

1) في بعض النسخ: فالجملة أزلية.

و هكذا عدم الحوادث و لا محذور فيه لأن اجتماع العدم الأزلي الغير المتناهي في الماضي في زمان مع عدم تناهي الزمان عندهم مع مثله بالغا ما بلغ سواء كانت الأعدام متناهية أم لا بديهي و لا يلزمنا تعيين زمان معين للأزل و كذا ما قيل و إن تحقق في الأزل عدم الحوادث لكنه عدم كل حادث مقرون بوجود حادث تقدم علي ذلك الحادث أبدا فلا يتحقق وقت ينتهي‌(1)فيه جميع الموجودات و يبقي صرف العدم و هذا مع أنه مدفوع بما قررنا لو تم فهو فساد آخر نشأ من عدم تناهي الحوادث إذ جميع المفاسد التي ذكرنا إنما نشأت من الحوادث إلي غير نهاية. و يمكن أن يقال أيضا إن الحادث اليومي مسبوق بعدم معده و بعدم معد معده و هكذا إلي غير نهاية و عدم المعد البعيد بواسطة أطول امتدادا من عدم المعد القريب و المعد البعيد بواسطتين أطول منهما و المعد الأبعد بثلاث وسائط أطول من الثلاثة و كلما تمتد سلسلة المعدات تتزايد امتداد الأعدام اللاحقة للمعدات فلو ذهبت السلسلة إلي غير نهاية لزم أن يمتد العدم اللاحق لا إلي نهاية مع أنه عدم لاحق مسبوق بوجود المعد و استحالته ظاهرة و هذا برهان لطيف قوي لا يرد عليه ما يرد علي برهان السلم لأن جميع الأعدام الغير المتناهية جزء للعلة التامة للحادث اليومي مجتمعة و وجودات المعدات متحققة في الواقع متمايزة بخلاف برهان السلم لأن ازدياد الانفراج هنا علي سبيل اللايقف و موقوف علي فرض النقاط في الساقين.

الثالث قال بعض المحققين إن الأمور الغير المتناهية مطلقا يستلزم الأمور الغير المتناهية المترتبة و يلزم منه تناهي النفوس و حدوثها علي بعض الوجوه كما سلف بيانه أن المجموع متوقف علي المجموع إذا أسقط منه واحد و ذلك المجموع علي مجموع أقل منه بواحد و هكذا إلي غير نهاية فيجري التطبيق و التضايف بين المجموعات الغير المتناهية إذ هي أمور موجودة مترتبة.

و آن اشکالی ندارد.

جواب: جمع هر عدم ازلی با عدم ازلی دیگر تا هرجایی که برسد و تا بی‌نهایت، در گذشته زمان که چه عدم‌ها متناهی باشند چه نامتناهی

بدیهی است و مورد تردید نیست و بر ما لازم نیست که زمان مشخصی از ازل را برای آن مشخص کنیم.

2. گرچه در ازل همه پدیده نیستند ولی عدم هر پدیده خاصی همیشه به همراه وجود پدیده‌ای است که پس از او است، و هیچ گاه نیست که همه موجودات عدم باشند و عدم صرف حکم‌فرما شود.

جواب: با توجه به آنچه ما تقریر کردیم این ایراد وارد نیست، با اینکه خود یک فساد دیگری است که ناشی از بی‌نهایت حادث‌ها است، و همه مفاسدی هم که ما ذکر کردیم، ناشی‌از حوادث بی‌نهایت می‌شوند.

و باز به بیانی دیگر می‌توان گفت: پدیده امروزی مسبوق به عدم معدّ است و عدم معد معدّ، تا برسد به بی‌نهایت و عدم معد دورتر که یک واسطه دارد، طولش بیشتر است از عدم معد نزدیک‌تر و آنکه دو واسطه دارد، از هر دو طول بیشتری دارد و آنکه سه واسطه دارد از هر سه، و به بیشتر شدن رشته معدات، امتداد عدم‌های لاحق آن‌ها کشیده می‌شود؛ و اگر به بی‌نهایت برسد لازم می‌شود که عدم لاحق و بعدی نامتناهی گردد، با اینکه خودش مسبوق به وجود مُعدّی است، و محال بودن آن روشن است. و این خود برهانی است لطیف و محکم، و ایرادهای برهان سلمی به آن وارد نیست: زیرا همه عدم‌های پیشین، به همراه یک دیگر اجزاء علت تامه پدیده امروزی‌اند و تحقق واقعی دارند و مشخصند، بر خلاف برهان سلم که باید فرجه و فاصله را به لایقف برد و نقطه‌هائی بر دو زاویه آن فرض کرد .

سوم: برخی محققین گفته‌اند: امور نامتناهی صرف به دنبال خود امور نامتناهی دیگر دارند که مترتب به آن‌ها هستند، و لازمه آن این است که نفوس متناهی باشند و در بعضی وجوه حادث. و چنانچه شرح آن گذشت، یک مجموعی متوقف بر یک مجموعی است که یکی از آن کم می‌شود، و این مجموع دوم متوقف بر مجموع دیگری است که یکی کم شده، و به همین روش تا بی‌نهایت می‌رود و تطبیق و تضایف میان این مجموع‌های بی‌نهایت محقق می‌شوند، زیرا اموری موجودند و بر یکدیگر مترتّب.


1) في بعض النسخ: ينتفي.

المقصد الخامس

في دفع بعض شبه الفلاسفة الدائرة علي ألسنة المنافقين و المشككين القاطعين لطريق الطالبين للحق و اليقين و فيه مراصد:

المرصد الأول قالوا إذا لاحظنا الواجب تعالي شأنه في طرف و جميع ما عداه بحيث لا يشذ منها شي‌ء في طرف آخر فحينئذ إما أن يكون الواجب سبحانه علة تامة لشي‌ء ما أو لا و بعبارة أخري جميع ما لا بد منه في وجود شي‌ء ما سواء كان ذلك الشي‌ء الإرادة الزائدة أو غيرها إما ذاته تعالي أو لا و علي الأول يكون ذلك الشي‌ء معه دائما في الأزل لاستحالة تخلف المعلول عن العلة التامة و علي الثاني يستحيل وجود شي‌ء ما أبدا لاستحالة التغير في ذاته تعالي و بعبارة أخري و بوجه أبسط و هو أن يقال ذات الواجب تعالي إما أن يستجمع جميع شرائط التأثير في الأزل أو لا و علي الأول يلزم قدم الأول‌(1)بالضرورة لامتناع التخلف عن الموجب التام و علي الثاني توقف وجود الأثر و هو العالم علي شرط حادث و ننقل الكلام إليه حتي يلزم التسلسل.

أما علي سبيل الاجتماع و هو باطل بما مر و أيضا نقول إذا أخذنا مجموع تلك الشروط بحيث لا يشذ عنها شرط فإما أن يتوقف وجودها علي شرط آخر غير ذات الواجب تعالي خارج عن مجموع الشروط فلم يكن ما فرضناه جميعا جميعا و هذا خلف أو لا يتوقف فيكون الذات وحده مستقلا بإيجاد ذلك المجموع فأما أن يكون اجتماعها في آن حدوث الأثر فيلزم إما حدوث الواجب بالذات و إما تخلف الشروط عن موجبها التام و كلاهما محالان أو يكون اجتماعها في الأزل فيلزم قدم أشخاص غير متناهية من العالم هي الشروط بل و المشروط وجوده بها أيضا و إلا لزم تخلف المشروط عن موجبه التام و هو الواجب مع جميعها إذ المفروض عدم شرط خارج عن المجموع أو علي سبيل تعاقب تلك الشروط إما في الحدوث

مقصد پنجم: در برطرف کردن برخی شبهات فلاسفه

که بر زبان منافقین و شک آوران، مانع راه طالبان حق و یقین است. که در چند دیدگاه مطرح است:

دیدگاه اول: گفته‌اند: چون واجب تعالی را در یکسو فرض کنیم، و همه جهان جز او یعنی هر آنچه علتی بخواهد را در سوی دیگر، در این حالت، یا خدا علت تامه آن‌ها است یا نیست؟و به عبارتی دیگر، همه آنچه از آن در وجود یک شیء نیاز است، خواه اراده زائد و خواه ذات او،در آن محقق است یا خیر؟ اگر محقق است، باید از ازل جهان به همراه او موجود باشد چون تخلف معلول از علت تام محال است، و اگر نه، وجود همه چیز تا همیشه محال است، چون دگرگونی در ذات خدا محال است.

و به بیان دیگر: یا خدا در ازل همه شرایط آفریدن را دارد یا ندارد. اگر دارد، اثر نخست باید قدیم باشد، چون تخلف از علت تام نشدنی است و اگر ندارد، جهان وابسته به شرط حادثی است و سخن در آن هم باز به همین برمی‌گردد و اگر آن هم شرط دیگر بخواهد و دیگر، تسلسل پیش می‌آید و وجود شروط بی‌نهایت، و آن بر اساس آنچه پیش از این بیان شد باطل است.

باز می‌گوئیم: اگر همه این شروط را بلا استثنا در نظر بگیریم، یا جز ذات واجب تعالی شرط دیگری خارج از مجموعه شروط هم لازم است، پس جمیع شروط منظور نشده و آن خلف است؛ یا اینکه شرط دیگری لازم نیست، پس ذات الهی در ایجاد این مجموع مستقل است. و در این صورت، یا شروط در همان وقت حدوث اثر فراهم می‌گردند و واجب هم در سلسله حدوث قرار می‌گیرد و حدوث واجب لازم می‌شود و اگر نباشد تخلف شروط از علت تامه خود صورت پذیرفته و هر دو محالند، و یا اینکه همه و همه ازلیند؛ و لازم می‌شود این شروط همه قدیم باشند و مشروط آن‌ها هم که عالم است قدیم باشد، وگرنه مشروط از مؤثر تام خود که واجد همه شروط است تخلف کرده، زیرا فرض این است که شرطی بیرون از مجموع نیست.


1) الاثر( ح).

مع اجتماعها في البقاء فتجتمع في آن الحدوث أمور غير متناهية مترتبة موجودة و تجري فيها براهين إبطال التسلسل بالاتفاق علي أنه يلزم حينئذ قدم نوع الفعل و طبيعته و هو مطلوب في الجملة و إما علي سبيل تعاقبها حدوثا و بقاء بأن لا يجتمع اثنان منها في الوجود في زمان و لا في آن فتكون طبيعة العالم قديمة محفوظة بتعاقب تلك الأفراد الغير المتناهية و تلك الأمور إنما يكون تعاقبها علي مادة قديمة فيلزم أيضا قدم شخص هو المادة و لكونها لا تنفك عن الصورة يكون الجسم قديما أيضا أو يقال لا يجوز وجود الشرائط علي التعاقب أيضا فإن الفاعل لما توقف تأثيره في كل من الشرائط علي شرط آخر فهو في حد ذاته متساوي النسبة إلي طرفي الإيجاد و تركه فيتساوي فرض وجوده بحيث لا يوجد منه شي‌ء من تلك الشروط أصلا و فرض وجوده موجدا له فلا يترجح أحد الطرفين علي الآخر إلا لأمر خارج و ننقل الكلام إليه حتي يظهر أنه يجب أن يكون بين البارئ تعالي و الحوادث توسط أمر واحد ذاتا تتكثر إضافاته و نسبه فيكون قديما بالذات و حادثا بالإضافة و هو الحركة فأوجبوا وجود حركة قديمة بل وجود جسم قديم هو المتحرك بتلك الحركة و ادعوا أنها حركة الفلك الأعظم فيكون قديما و كذا ما في جوفه لامتناع الخلاء و لأن الحركة الواحدة البسيطة كما لا تختلف ذاتها لا تختلف إعداداتها للمادة الواحدة لتشابه أجزائها في الحقيقة و أثبتوا حركات مختلفة و أفلاكا كثيرة يحصل من اجتماعها و اختلافها سرعة و بطء و جهة و أوضاع مختلفة من المقارنات و المقابلات و التربيعات و التسديسات و التثليثات و غير ذلك فتنتظم بها سلسلة الحوادث عندهم.

و هذه الشبهة بتلك التقريرات أقوي شكوكهم و للتفصي عنها طرق :

الطريق الأول ما هو المشهور بين المتكلمين و هو أن يقال إنهم يقولون بقدم العالم لزعمهم لزوم توسط أمر ذي جهتي استمرار و تجدد بين الحادث اليومي و القديم لئلا يلزم التخلف عن العلة التامة و نحن نقول إنه الزمان و لا يلزم القدم لكونه أمرا اعتباريا انتزاعيا و أدلة وجوده مدخولة و لا نقول بانتزاعه من

و اگر این در حدوث شروط دنبال هم باشند ودر بقاء با هم باشند، پس در زمان حدوث جهان، باید امور نامتناهی و پیرو هم موجود باشد، و براهین ابطال تسلسل همگی در آن جاری است؛ به علاوه باید نوع فعل و طبیعت آن قدیم باشد و فی الجمله مطلوب حاصل است. و اگر این دنبال هم بودن در حدوث و بقاء هر دو هست و دوتای آن‌ها هیچ گاه هم‌زمان نمی‌شوند، پس طبیعت عالم قدیم است و با در پی هم بودن این امور نامتناهی محفوظ است، و تعاقب این امور تنها بر یک ماده قدیم است پس لازم می آید که شخص آن ماده هم قدیم باشد، و چون ماده بی‌صورت نبوده، جسم هم قدیم است.

یا گفته می‌شود: شرایط به دنبال هم نیستند، چون تأثیر فاعل در هر شرطی موقوف است بر شرط دیگر، و نسبت به ایجاد شروط و ترک آن بی‌تفاوت است و بر هم ترجیح ندارند، و نیاز به مرجح خارجی دارد و همین سخن را به آنجا می‌کشانیم تا روشن شود که لازم است میان آفریننده و حوادث واسطه‌ای باشد که ذاتش یکی باشد و روابط و نسبت‌های آن بسیار، ذاتش قدیم باشد و رابطه‌اش حادث و آن حرکت است، و لازم دانسته‌اند که وجود حرکت قدیم باشد بلکه وجود جسمی قدیم که این حرکت را داشته باشد و متحرک شود و آن حرکت از فلک اعظم است که خودش قدیم است و آنچه هم در درون دارد قدیم است تا خلاء لازم نشود. و برای آنکه چون یک حرکت بسیطه در ذات خود اختلافی ندارد، تأثیرش هم در یک ماده مختلف نیست، چوندر حقیقت اجزاء متشابهه دارد، و حرکات مختلف و افلاک بسیاری ثابت کردند که از اجتماع و اختلافشان در سرعت و کندی و جهت و وضعیت‌های گوناگون پدید می‌گردد؛ مانند مقارنه‌ها، مقابله‌ها، تربیع‌ها، تسدیس‌ها تثلیث‌ها و دیگر موارد و رشته حوادث به وسیله آن‌ها در عقیده آن‌ها منظم می‌گردد.

این شبهه با این بیانات، قوی‌ترین شبهه آن‌ها است، و برای رهایی از آن روش‌هایی است:

روش یکم: بیان متکلمان مشهور است که می‌گویند جهان را قدیم می‌دانند با فرض اینکه باید امر دارای دو جهت استمرار و تجدد میان پدیدهای روز و ذات قدیم واسطه باشد تا تخلف معلول از علت تامه صورت نگیرد. ما می‌گوئیم آن واسطه خود زمان است و آن موجودی قدیم نیست، بلکه امری اعتباری و انتزاعی است، و دلیل وجود آن نادرست است، ما آن را از موجود ممکن انتزاع نمی‌کنیم

موجود ممكن حتي يلزم القدم أيضا بل هو منتزع من بقائه تعالي فكما أنهم يصححون ربط الحادث بالقديم بالحركة و الزمان كذلك نصححه أيضا بالزمان و كون الزمان مقدار حركة الفلك ممنوع بل نعلم بديهة أنه إذا لم يتحرك الفلك مثلا يتوهم هذا الامتداد المسمي بالزمان و القول بأنه لعله من بديهة الوهم لا يصغي إليه‌(1).

ثم إن الزمان و إن كان وهميا فمعلوم أنه ليس وهميا اختراعيا بل وهميا نفس أمري و مثل هذا الوهمي يصح أن يكون منشأ للأمور الموجودة في الخارج لا بأن يكون فاعلا لها بل دخيلا فيها مع أن محققي الفلاسفة وافقونا علي كون الزمان الممتد المتصل أمرا انتزاعيا مرتسما في الخيال و خالفونا فيما هو منشأ لانتزاعه فقالوا بوجود أمر قديم سرمدي في الخارج لا امتداد له و لا تقدر و اعتقدوا أن له جهتي استمرار و تنقل كالحركة التوسطية و سموه بالآن السيال و زعموا أن ذلك الأمر يفعل باستمراره و سيلانه في الخيال أمرا ممتدا متصلا غير قار الأجزاء في الوجود

تا قدم ممکن لازم شود، بلکه از بقاء خدا انتزاع می کنیم و چنانچه آنان ربط حادث را با قدیم به حرکت و زمان درست کنند، ما آن را با همان زمان درست می‌کنیم و می‌گوئیم، زمان حرکت فلک نیست، زیرا به روشنی می‌دانیم که اگر فلک هم نچرخد، یک امتداد و کششی به نظر می‌آید که نامش زمان است و این فقط امری ذهنی نیست.

سپس گرچه زمان وجود وهمی و خیالی دارد، ولی صرف فرض و ساختگی نیست و بلکه وهمی‌ای است نفس الامری و واقعی است، و می‌تواند زمینه موجودات دیگر در خارج شود، گرچه فاعل آن‌ها نیست. فلاسفه هم با ما اتفاق نظر دارند که زمان یک امتداد مستقل موجود در ذهن است ولی منشأ انتزاعش را یک وجود قدیم سرمدی می‌دانند که نه امتداد دارد و نه اندازه و و معتقدند که دارای دو جهت استمرار و انتقال مانند حرکت واسطه‌ای است و نامش را زمان سیال نهادند، و گمان کردند آن در خیال استمرار و سیلان


1) الأمور التي لها حظ من الوجود و نحو تحقّق في الخارج سواء فرض هناك مدرك أم لا هي الأمور الحقيقية كالماء و الهواء و الأرض و غيرها، و لا فرق فيها بين ما يدرك بالحواس كالمبصرات و المسموعات و ما لا يدرك كذات البارئ تبارك و تعالي، و تنقسم الي الواجب و الممكن، و الممكن الي الجوهر و الا عراض التسعة و منها الكم و هو منفصل و متصل و المتصل قار و غير قار و الكم المتصل غير القار هو الزمان. إذا عرفت هذا فاعلم ان قوله« نعلم بديهة انه إذا لم يتحرك الفلك مثلا اصلا يتوهم هذا الامتداد المسمي بالزمان.» ان أراد به انه يمكن وجود الزمان مع عدم وجود جسم أعمّ من الفلك و غيره فممنوع و دعوي البداهة كما تري. كيف و الزمان كما عرفت عرص لا يقوم الا بجوهر، و ذات البارئ سبحانه اعلي و ارفع و اجل و امنع من ان يصير موضوعا لعرض او محلا لحال، أو يدركه عقل أو يناله و هم! و من هنا تعرف ما في القول بانتزاع الزمان من ذاته تعالي و تقدس، و ان أراد به عدم انحصار راسم الزمان في حركة الفلك الوضعية فله وجه لكنه لا يلائم الالتزام بانتزاعه من بقائه تعالي. و ان أراد انه لا يتمكن الوهم من ادراك موجود خارج عن ظرف الزمان فيتوهم امتدادا يسمي بالزمان فانا لا ننكر عجز الوهم عن ذلك، لكن التوهم غير إدراك الواقع فالوهم لا يدرك ما هو خارج عن ظرف المكان أيضا فهل يمكن القول بعدم تحقّق موجود خارج عن ظرف المكان؟!.

الفرضي الخارجي أو في حدوث الارتسام كالحركة بمعني القطع و سموه بالزمان بمعني القطع كل ذلك من غير ضرورة و لا برهان يدل علي ذلك الأمر البسيط في الخارج فإن الشيخ لم يزد في الشفاء علي تحرير الدعوي و إعادته بعبارات متكررة في فصول شتي و لا نقل عن السابقين عليه دليل في هذا الباب و اقتفي المقلدون أثرهم بحسن الظن بهم و ليت شعري إذا قنعوا بالتقليد فلم لم يقلدوا من قلدهم الله تقليده و تصديقه علي أن العقل المستقيم ينقبض عن وجود ذلك الأمر في الخارج بل يمكن إبطاله أيضا بوجوه ليس هذا مقام إيرادها مع أنه علي هذا القول يرد عليهم ما يرد علينا.

و ما قيل من أن الزمان الموهوم لا تمايز بين أجزائه و طلب الترجيح فيما بينها غير معقول مدفوع بما مر من أنه و إن لم يكن موجودا لكنه من الأمور الواقعية التي يحكم العقل عليها بتلك الأحكام حكما واقعيا مع أنه لو كان وهميا محضا لا يترتب عليه حكم لا يتحقق التخلف أيضا إذا لم يتخلل زمان بين العلة و أول المعلولات أصلا حتي يسأل عن الترجيح بين أجزائه فيلزم الترجيح بلا مرجح و الامتداد المتوهم محض اختراع الوهم حينئذ.

و حاصل الجواب حينئذ أنا نختار أنه ليس في الأزل مستجمعا لشرائط التأثير قوله توقف علي شرط حادث قلنا هو تمام قطعة من الزمان يتوقف عليها وجود العالم و يرتبط به الحادث بالقديم علي نحو ما التزمه الفلاسفة في الحركة إلا أن توسيط الحركة يستدعي قدم الحركة التوسطية السرمدية بل قدم المتحرك بها بل سائر الأجسام علي ما عرفت و في هذا المسلك لا يلزم شي‌ء من ذلك لأن الزمان و إن كان من الأمور المتحققة في نفس الأمر لكنه ليس من الموجودات الخارجية و لا مما ينتزع من حركة أو جسم حتي يلزم من تحققه في الأزل قدمه أو قدم منشإ انتزاعه بل إنما ينتزع من ذات الأول تعالي و ما قيل من أن حقيقة الزمان هي التقضي و الاستمرار الممتد فلو كان انتزاعيا لكان منتزعا مما يناسبه و يشابه مهيته كالحركة القطعية التي هي أمر تدريجي متصل غير قار

و همان است که در ذهن امتداد متصل غیرثابتی به وجود می‌آورد، و مانند حرکت رشته‌نما است و نامش زمان است، به معنی قطعیت، با اینکه وجود این امر بسیط در خارج نه لزومی دارد و نه دلیلی. شیخ الرئیس هم در شفا همان دعوی را چند بار و در چند فصل به چند تعبیر آورده، و دلیلی بر آن نیاورده است، و پیروان او از روی خوش‌بینی آن را باور داشته‌اند و دنباله‌روی او شدند، و اگر تقلید باید کرد، چرا از پیغمبران و ائمه نباید تقلید نمود؟ با اینکه عقل صحیح پذیرای وجود خارجی آن سیال نیست و ممکن است دلیل بر بطلان آن بیاورد ولی اینجا جای آن نیست. با اینکه ایرادی که بر ما وارد است بر آن‌ها هم وارد است.

و ایراد به اینکه تمایزی میان اجزای زمان موهوم وجود ندارد، ترجیحی میان اجزاء آن نیست، مردود است؛ زیرا گرچه در خارج موجود نیست ولی در واقع هست و عقل می‌تواند روی آن بر اساس حکم واقعی قضاوت کند. و اگر بگوئیم صرف فرض است، حکم بر آن مترتب نمی‌شود و اگر زمان میان علت و نخست معلول‌ها خلل ایجاد نکند، تخلف میان علت و معلول تحقق نمی‌یابد. و سؤال از ترجیح میان اجزاء آن ترجیح بلامرجح است و اصل ایراد آن‌ها ساقط است.

و حاصل جواب این است که می‌گوئیم، در ازل همه شرائط تأثیر موجود نبوده، در برابر این گفته که «متوقف به حدوث چیزی داشته است» می‌گوئیم آری، آن چیز همان گذشت زمانی است که وجود عالم وابسته به آن است و رابط میان قدیم و حادث است، به همان نحو که فلاسفه در مسأله حرکت به آن پایبند هستند و آن را رابطه دانسته‌اند، ولی واسطه بودن آن موجب این است که حرکت واسطه‌ای سرمدیه قدیم باشد و بلکه متحرک به آن هم قدیم باشد و اجسام دیگر هم چنانچه دانستی، ولی با این روش هیچ کدام لازم نیست. زیرا زمان گرچه واقعیت دارد، ولی وجود خارجی ندارد، و از حرکت و جسم برنخاسته تا خودش یا منشأ آن قدیم دومی باشد، و مایه و منشأ آن، همان ذات یگانه خدا است. وآنچه گفته شده که زمان گرچه گذرا است و استمرار دارد، حتی اگر انتزاعی باشد از جایی انتزاع می‌شود که با آن تناسب دارد و و هماهنگی داشته باشد، مانند حرکت قطعیه که آن خود یک امر تدریجی پیوسته غیرثابت است

و وجود الواجب سبحانه أمر ثابت لا يتصور فيه شائبة تدريج و انقسام فأي مناسبة بينه و بين ما ينتزع منه فجوابه أن ما ادعيت من لزوم تحقق المناسبة بين كل انتزاعي و منشإ انتزاعه حكم غير بين و لا مبين و لئن سلمنا لزومه فهو لا ينحصر فيما نفهمه من الزمان من معني التجدد و الاتصال و لعله تتحقق مناسبة ما بينهما من جهة أخري خفية عن إدراكنا و عدم الوجدان لا يعطي العدم أ لا تري أن أكثر الانتزاعيات كالزوجية و الفردية و الفوقية و التحتية و غيرها ينتزع من محالها و لا يحكم وجداننا بتحقق مناسبات تفصيلية بين كل منتزع و ما ينتزع منه و ذلك إما لعدم لزوم تحققها في الواقع أو لعدم اطلاعنا علي تفاصيلها و أيا ما كان فليكن الأمر فيما نحن بصدده كذلك علي أنه يرد مثل ذلك علي الفلاسفة أيضا إذ الزمان و الحركة بمعني القطع منتزعان عندهم من الآن السيال و الحركة التوسطية مع مباينتهما فيما ذكره المورد من الأوصاف‌(1).

و مانند واجب الوجود که ثابت است و هیچ‌گونه شائبه تدریج و تقسیم پذیری برای او وجود ندارد، پس چه نسبتی میان آن و آنچه انتزاع می‌کند و می‌سازد وجود دارد؟ پاسخ این است که ادعای لزوم مناسبت در تحقق انتزاع حکم غیر بیّن است و محکم نیست و حتی اگر آن را بپذیریم، در آنچه ما از زمان به معنی تجدد و اتصال می‌فهمیم، منحصر نمی‌شود. و با ذات ثابت خدا از نظری که ما نمی‌توانیم درک کنیم تناسب داشته باشد، و ندانستن، دلیل نیستی آن نمی‌گردد، چنانچه زوجیت و فردیت و بالابودن و زیر بودن و دیگر چیزهایی که تناسب آن‌ها روشن نیست، یا به جهت اینکه تحقق آن در واقع نیازی نیست، یا به خاطر اینکه ما از آن آگاه نیستیم، و در اینجا هم چنین است. با اینکه ایراد عدم مناسبت به فلاسفه هم وارد است، زیرا زمان و حرکت قطعی از وقت سیال و حرکت واسطه‌ای مایه می‌گیرند، با آنکه در اوصافی که باید، از هم جدا و متفاوت هستند.


1) لا ريب في عدم ثبوت واسطة بين الوجود و العدم و لا احتمله أحد من الخاصّة، و هذا لعمري من الواضحات بل البديهيات، و ان تفوه بعض متكلمي العامّة بثبوت الواسطة و قال بالاحوال و الثابتات! و كيف كان فلا يظن بالمؤلّف- رحمه اللّه- مخالفته لجميع الاصحاب، و موافقته للمعتزلة في هذا الباب، فمعني ما ذكره من كون الأمور الانتزاعية غير موجودة في الخارج و لا معدومة صرفة انها عناوين ذهنية يتوسل بها إلي درك الحقائق الخارجية، فهي موجودة في الذهن معدومة في الخارج و لا تتعدي حدّ الذهن ابدا و ليست كالماهيات الحقيقية التي تتحد في الخارج مع الوجود الخارجي و في الذهن مع الوجود الذهني لكن لها منا شي‌ء انتزاع حقيقية خارجية متناسبة معها، و لا يمكن انتزاع عنوان من شي‌ء الا لاجل تلك المناسبة و الا لامكن انتزاع كل شي‌ء من كل شي‌ء، و كذا لا يمكن للعقل انتزاع عنوان من شي‌ء لا يدرك مناسبته لذلك العنوان لان الانتزاع فعل العقل و العقل انما يفعل ما يدرك، فلا يكفي فرض مناسبة خفية عن ادراكه و هو بمكان من الوضوح، و علي هذا فلو فرض كون الزمان امرا انتزاعيا فلا محيص عن الالتزام بادراك العقل مناسبته مع منشأ انتزاعه، و المعني الذي يحكي عنه لفظة« الزمان» هو أمر تدريجي لا يكاد يوجد جزءان منه معا، فهل له مناسبة الا مع الحركة التي هي أيضا كذلك؟ و هل له مناسبة مع ذات البارئ سبحانه التي لا يتطرق إليها تغير و تدرج، و نقص و قصور، و زوال و دثور؟ سبحان اللّه عما يصفون. و سيأتي من المؤلّف- ره- الاستظهار من روايات كثيرة جدا ان اللّه تعالي غير مقارن للزمان اصلا، و ان الزمان من المقادير، و ان حدوث العالم ليس بمعني سبق زمان عليه.

و كذا ما قيل من أن اتصافه تعالي بالبقاء يتوقف علي تحقق زمان إذ المفهوم منه وجود أمر في آن مسبوق بوجود ذلك الأمر في آن آخر يتقدمه فلو كان الزمان منتزعا من الذات المتصفة بالبقاء لزم الدور مدفوع بأن هذه العبارة صدرت منهم مسامحة و اتكالا علي وضوح الأمر بل المنشأ لانتزاع الزمان هو وجوده سبحانه الذي يمتنع عليه طريان العدم بمدخلية هذا الوصف و ظاهر أن هذا الوصف ثابت له سبحانه في ذاته من غير توقف علي اعتبار بقاء أو زمان أو غير ذلك لأن هذا الوصف من لوازم الوجود الذاتي الذي هو عين ذاته أو أمر لا يحتاج ثبوته للذات إلي أمر سوي الذات و مجرد الاستلزام بين الوصف المذكور و البقاء غير كاف فيما المعترض بصدده كما لا يخفي فإن انتزاع البقاء بالمعني المذكور عن الذات متأخر عن ثبوت هذا الوصف بل عن انتزاع الزمان أيضا.

و أورد عليه أيضا أنه لو كان منتزعا منه سبحانه لكان صفة له كما هو شأن سائر ما ينتزع منه كالعلم و الإرادة و القدرة و الخلق و غير ذلك من المعاني المصدرية و التالي باطل لأنه سبحانه لا يتصف بالزمان لا بالحمل مواطاة و هو ظاهر و لا اشتقاقا لأنه ليس بزماني كما أنه ليس بمكاني كما تشهد به العقول السليمة و النصوص الواردة عن الصادقين عليهم السلام.

و أجيب عنه أولا بأنا لا نسلم أن كل ما ينتزع من شي‌ء يجب أن يكون صفة له لأن مناط كون شي‌ء صفة لشي‌ء هو وجود العلاقة الناعتية بينهما و كون انتزاع شي‌ء من شي‌ء مطلقا مستلزما لوجود تلك العلاقة غير بين و لا مبين و من تصدي له فعليه البيان‌(1)و أما ثانيا فلأنا لو سلمنا ذلك نقول ما ورد من النصوص من أنه ليس بزماني و لا مكاني معناه أنه كما لا يحيط به مكان حتي يكون ظرفا له مشتملا عليه كذلك لا يحيط به زمان حتي يتقدم عليه جزء من ذلك الزمان أو يتأخر عنه جزء آخر منه فيكون وجوده مقارنا لحد خاص من الزمان مسبوقا بحد آخر منه خال عن وجوده فيكون ذلك الحد ماضيا بالنسبة إلي وجوده الحق

و ایراد دیگر هم وارد نیست که گفته‌اند: وصف بقاء برای خدا موقوف بر تحقق زمان است زیرا مفهومش وجود در آنات و لحظات پیاپی است و اگر زمان هم از ذات خدا مایه بگیرد، دور پیش می‌آید، و این قابل قبول نیست به اینکه از نظر روشنی مطلب، در تعبیر مسامحه شده؛ زیرا مایه زمان، ذات خدا است که عدم در آن وجود ندارد و به خود پاینده است و این پایندگی موقوف بر زمان نیست گرچه ملازم آن است و از لوازم وجود ذاتی است که او عین ذات او است یا امری است که ثبوت ذاتی آن احتیاج به اموری دیگر ندارد و این ملازمه میان وصف مذکور و پایندگی و بقاء، موجب پدیدآمدن دور نیست، زیرا انتزاع بقاء متأخر است از ذات، بلکه از انتزاع زمان.

ایرادی دیگر هم بیان شده که اگر زمان از ذات خدا انتزاع شود، باید صفت او گردد، مانند سایر چیزهایی که از او انتزاع می‌شود مانند علم و اراده و قدرت و خلق و دیگر چیزها از معانی وصفی، و تالی باطل است چون خدا با زمان توصیف نمی‌شود، نه حمل مواطاتی دارد و نه حمل اشتقاقی و صفت بر آن حمل نمی‌شود و نه زمانی است و نه مکانی، چنانچه عقل سلیم و اخبار وارد شده از معصومین

بر این امر گواهی می‌دهد.

و اینگونه پاسخ می‌دهیم: این راکه هر چه از چیزی انتزاع شود صفت برای او می‌گردد نمی‌پذیریم، زیرا صفت‌شدن ارتباط مخصوصی لازم دارد که مجرد انتزاع مستلزم آن نیست، و نیاز نیست مدعی آن را اثبات کند. به علاوه اگر بپذیریم که باید خدا زمانی شود، می‌گوئیم مقصود از اخباری که دلالت دارد بر اینکه خدا زمانی و مکانی نیست این است که در ظرف زمان قرار ندارد که پیش از او و بعد از او زمانی باشد مانند اینکه در جایی قرار بگیرد و مکان به او احاطه کند و این‌طور نیست که وجود او مقارن با حد خاصی از زمان باشد که مسبوق به حد دیگری از آن است که خالی از وجود او است و این حد گذشته در نسبت با وجود او حساب می‌شود


1) قد عرفت لزوم العلاقة بين العنوان المنتزع و منشأ الانتزاع في البيان السابق.

و سابقا علي حد آخر كذلك حتي يكون مستقبلا بالقياس إليه‌(1)و أما مقارنة الحق القديم للزمان و تحققه معه في نفس الأمر من الأزل إلي الأبد فلا شك في صحته و وقوعه و يكفي في اتصافه تعالي بالزماني تحقق المعني الثاني و ليس لمفهوم لفظ الزماني لغة و لا اصطلاحا اختصاص بما يقارنه الزمان علي النحو الأول و أما اتصافه سبحانه بالمكاني فإنه إنما منع لأنه لم يتحقق المقارنة بين ذاته تعالي و بين المكان بشي‌ء من المعنيين لا بمعني إحاطة المكان به و لا بمعني مقارنة وجوده لوجوده أزلا و أبدا و لا شك أن اتصافه سبحانه بالزماني بهذا المعني مما لا ينكره العقل و لا النقل بل ما ورد في النصوص من توصيفه بالباقي و الدائم و السرمدي و الأزلي و الأبدي مما يشهد بصدقه و يؤذن بأن النصوص الدالة علي نفي اتصافه بالزماني إنما المراد بها نفي إحاطة الزمان بوجوده الحق علي ما هو شأنه مع المتغيرات الحادثة في حد منه دون حد أو أنه لا يتقدر وجوده سبحانه بالليل و النهار و الشهور و السنين.

الطريق الثاني بناء الجواب علي عدم كونه سبحانه زمانيا كما أومأنا إليه سابقا و عليه شواهد كثيرة من الأخبار أشرنا إلي بعضها في مواضعها و قد مر كثير منها في كتاب التوحيد نحو مَا رَوَاهُ الصَّدُوقُ عَنِ الصَّادِقِ عليه السلام قَالَ: إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي لَا يُوصَفُ بِزَمَانٍ وَ لَا مَكَانٍ وَ لَا حَرَكَةٍ وَ لَا انْتِقَالٍ وَ لَا سُكُونٍ بَلْ هُوَ خَالِقُ الزَّمَانِ وَ الْمَكَانِ وَ الْحَرَكَةِ وَ السُّكُونِ تَعَالَي عَمَّا يَقُولُ الظَّالِمُونَ عُلُوّاً كَبِيراً. وَ مَا رَوَاهُ عَنْ أَبِي إِبْرَاهِيمَ عليه السلام أَنَّهُ قَالَ: إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي لَمْ يَزَلْ بِلَا زَمَانٍ وَ لَا مَكَانٍ وَ هُوَ

و بر حد دیگر سابق است و همین‌طور در مورد آینده نیز می‌شود چنین گفت. این منافات ندارد که همراه زمانی باشد از ازل تا ابد که همین طور هم هست و اطلاق زمانی به این معنا بر خدا مانعی ندارد، چون دلیلی نیست که زمانی در لغت و عرف به همان معنا باشد که بر خدا روا نیست.

ولی البته خدا مکانی نیست زیرا نه در آن بوده و نه همراه آن، از ازل تا ابد، ولی توصیف خدا به زمانی به معنی همراه زمان از ازل تا ابد، از سوی عقل و نقل انکار و رد نمی‌شود بلکه توصیف خدا به باقی، دائم، سرمدی، ازلی و ابدی گواه صدق آن است و دلیل است که مقصود از نفی زمانی بودن خدا در سایر نصوص، نفی احاطه زمان است به وجود او مانند پدیده‌ها که دچار دگرگونی‌اند، یا مقصود این است که خدا با شب و روز و ماه و سال اندازه‌گیری نمی‌شود، مانند حوادث تاریخ و عمر بشر.

روش دوم: جوابی بر پایه اینکه خدا به هیچ وجه زمانی نیست و همراه زمان هم نیست چنانچه پیش تر اشاره کردیم و گواه و شواهد بسیاری از اخبار و روایات در این زمینه دارد و به برخی از آن‌ها در جای خود اشاره نمودیم، و بسیاری از آن‌ها در کتاب توحید گذشت، مانند آنچه صدوق از امام صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمود: خدای تعالی نه به زمان وصف شود، نه به مکان و نه به حرکت و نه به سکون و نه انتقال، بلکه او است آفریننده زمان و مکان و حرکت و سکون. برتر است خدا از آنچه ستم‌کاران می‌گویند، برتری بزرگ.

و آنچه از امام موسی کاظم علیه السّلام روایت کرده که فرمود: به راستی خدای تبارک و تعالی پیوسته بی‌زمان و مکان بوده،


1) لسائل أن يسأل: هل تجوزون أنتم هذا التأول في نفي المكانية عنه تعالي بأن يقال: معني كونه تعالي غير مكاني أنّه لا يقارن مكانا أوسع من ذاته فيبقي بعض أجزاء المكان خاليا فيعتبر مكان سابق علي ذاته؟ و لا حقّ لذاته! و إن لم تجوزوا و لن تجوزوا فما المصحح له في نفي الزمانية عنه سبحانه و دعوي ظهور النصوص في كونه تعالي مقارنا لزمان أزليّ أبدي كدعوي ظهورها في كونه سبحانه مقارنا لمكان غير متناه من كل طرف و الحل أن معني هذه الروايات إحاطته تعالي بكل شي‌ء إحاطة لا يشذ عن دائرتها أي شي‌ء، و ان بلغ من الامتداد و الوساعة الي حيث يعجز الوهم عن نيله لا مقارنته للزمان الغير المتناهي من جهة البدء و النهاية او للمكان الغير المتناهي من كل جهة.

الْآنَ كَمَا كَانَ الْخَبَرَ وَ فِي خَبَرٍ آخَرَ عَنْهُ: إِنَّ اللَّهَ لَا يُوصَفُ بِمَكَانٍ وَ لَا يَجْرِي عَلَيْهِ زَمَانٌ وَ فِي الْكَافِي وَ غَيْرِهِ فِي أَخْبَارٍ كَثِيرَةٍ: وَ اللَّهُ لَا يُوصَفُ بِخَلْقِهِ وَ رُوِيَ عَنْ سَيِّدِ الشُّهَدَاءِ عليه السلام فِي بَعْضِ خُطَبِهِ: لَيْسَ عَنِ الدَّهْرِ قِدَمُهُ. إذ الظاهر أن المراد أن قدمه سبحانه ليس قدما زمانيا ينشأ من مقارنة الزمان أبدا و قد مر قَوْلُ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام: الَّذِي لَيْسَ لَهُ وَقْتٌ مَحْدُودٌ وَ لَا أَجَلٌ مَمْدُودٌ وَ لَا نَعْتٌ مَحْدُودٌ. وَ فِي النَّهْجِ: لَمْ يَسْبِقْ لَهُ حَالٌ حَالًا فَيَكُونَ أَوَّلًا قَبْلَ أَنْ يَكُونَ آخِراً وَ يَكُونَ ظَاهِراً قَبْلَ أَنْ يَكُونَ بَاطِناً. و قد مر قَوْلُهُ عليه السلام: لَا تَصْحَبُهُ الْأَوْقَاتُ وَ قَوْلُهُ عليه السلام مَا اخْتَلَفَ عَلَيْهِ دَهْرٌ فَيَخْتَلِفَ مِنْهُ الْحَالُ وَ قَوْلُهُ عليه السلام لَيْسَ لِصِفَتِهِ حَدٌّ مَحْدُودٌ وَ لَا نَعْتٌ مَوْجُودٌ وَ لَا وَقْتٌ مَعْدُودٌ وَ لَا أَجَلٌ مَمْدُودٌ.

وَ فِي التَّوْحِيدِ عَنِ الْكَاظِمِ عليه السلام: أَنَّ اللَّهَ لَا يُوصَفُ بِزَمَانٍ وَ لَا مَكَانٍ. وَ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام: لَمْ يَخْتَلِفْ عَلَيْهِ حُقْبُ اللَّيَالِي وَ الْأَيَّامِ. وَ عَنْهُ عليه السلام: لَا يَزَالُ وَحْدَانِيّاً أَزَلِيّاً قَبْلَ بَدْوِ الدُّهُورِ وَ بَعْدَ صَرْفِ الْأُمُورِ. وَ قَدْ مَرَّ أَيْضاً قَوْلُهُ عليه السلام: إِنَّهُ يَعُودُ بَعْدَ فَنَاءِ الدُّنْيَا وَحْدَهُ لَا شَيْ‌ءَ مَعَهُ كَمَا كَانَ قَبْلَ ابْتِدَائِهَا كَذَلِكَ يَكُونُ بَعْدَ فَنَائِهَا بِلَا وَقْتٍ وَ لَا مَكَانٍ وَ لَا حِينٍ وَ لَا زَمَانٍ. وَ قَدْ مَرَّ أَيْضاً فِي حَدِيثِ ذِعْلِبٍ: لَا تَضْمَنُهُ الْأَوْقَاتُ إِلَي قَوْلِهِ مُخْبِرَةً بِتَوْقِيتِهَا أَنْ لَا وَقْتَ لِمُوَقِّتِهَا وَ فِي خُطْبَةٍ أُخْرَي سَبَقَ الْأَوْقَاتَ كَوْنُهُ وَ الِابْتِدَاءَ أَزَلُهُ إِلَي قَوْلِهِ كَيْفَ يَجْرِي عَلَيْهِ مَا هُوَ أَجْرَاهُ وَ فِي خُطْبَةٍ أُخْرَي لَا يُقَالُ لَهُ مَتَي وَ لَا يُضْرَبُ لَهُ أَمَدٌ بِحَتَّي. وَ قَدْ مَرَّ فِي خُطْبَةِ الرِّضَا عليه السلام: لَا تَصْحَبُهُ الْأَوْقَاتُ إِلَي قَوْلِهِ فَفَرَّقَ بِهَا بَيْنَ قَبْلٍ وَ بَعْدٍ لِيُعْلَمَ أَنْ لَا قَبْلَ لَهُ وَ لَا بَعْدَ إِلَي قَوْلِهِ مُخْبِرَةً بِتَوْقِيتِهَا أَنْ لَا وَقْتَ لِمُوَقِّتِهَا إِلَي قَوْلِهِ وَ لَا تُوَقِّتُهُ مَتَي وَ لَا تَشْمَلُهُ حِينَ وَ لَا تُقَارِنُهُ مَعَ إِلَي قَوْلِهِ فَكُلُّ مَا فِي الْخَلْقِ لَا يُوجَدُ فِي خَالِقِهِ وَ كُلُّ مَا يُمْكِنُ فِيهِ يَمْتَنِعُ مِنْ صَانِعِهِ وَ لَا تَجْرِي عَلَيْهِ الْحَرَكَةُ وَ السُّكُونُ وَ كَيْفَ يَجْرِي عَلَيْهِ مَا هُوَ أَجْرَاهُ وَ يَعُودُ فِيهِ مَا هُوَ ابْتَدَأَهُ. وَ عَنِ الْبَاقِرِ عليه السلام: لَمْ يَكُنْ لَهُ كَانَ. و أمثال هذه كثيرة قد مر أكثرها و ظاهر الجميع بل صريح بعضها نفي كونه سبحانه زمانيا و كذا يدل

و اکنون هم چنان است که بوده. و در خبر دیگر است از آن حضرت که: خدا به مکان وصف نمی‌شود، زمان در آن راه ندارد و در کافی و دیگر موارد، در اخبار بسیاری است که «خدا اوصاف آفریده‌اش را ندارد».

و از سید الشّهداء علیه السّلام در ضمن خطبه‌ای روایت شده که فرمود: «قدمت او از دهر نیست» زیرا ظاهراً مقصود این است که خدا قدم زمانی ندارد که از مقارنه زمان باشد. و فرموده امیر المؤمنین علیه السّلام گذشت که: برایش وقت محدود، و اجل معین و وصف محدود نیست.

و در نهج البلاغه است: حال پیش و پس ندارد تا آغاز باشد پیش از آنکه پایان شود، و ظاهر باشد پیش از آنکه باطن بود. و فرموده او اشاره شد که: وقت‌ها به همراه او نیستند، و این فرموده‌اش: روزگار بر او نمی‌گردد و اثر ندارد تا حال و وضعیت او دگرگون شود، و این فرموده‌اش که:برای صفت او نه حد و اندازه مشخصی است و نه نعت و صفت موجودی و نه وقت معدودی، و نه اجل مشخصی.

و در التوحید از امام کاظم علیه السّلام آمده که فرمود: به راستی که خدا به زمان و مکان وصف نمی‌شود. امیر المؤمنین علی علیه السّلام فرمود: دوره‌های دراز شبانه روز بر او نچرخند و اثر ندارند. و باز از ایشان که: همیشه یگانه بوده و ازلی پیش از پیدایش روزگارها، و پس از گذشت همه چیز. و از آن حضرت اشاره شد که فرموده: خدا پس از نیستی جهان به تنهایی باز می‌گردد و چیزی با او نخواهد بود، چنانچه پیش از آفرینش هم چنین بود، پس از فنای آن‌ها نیز می‌باشد، نه وقتی، نه مکانی، نه هنگام و نه زمانی. در حدیث ذعلب هم گذشت که: اوقات او را در برنمی‌گیرند - تا فرمود: - با وقت‌گذاری خبر داد، وقت‌گذارخود وقتی ندارد.

و در خطبه دیگر فرمود: بودش پیش از وقت‌ها است و آغازش ازل است - تا اینکه فرمود: - چگونه بر او جاری شود آنچه خود جاری کرده. و در خطبه دیگر: گفته نشود چه وقت بوده؟ مدت برایش مقرر نیست تا به کی. در خطبه امام رضا علیه السّلام هم گذشت: وقت‌ها به همراهش نیستند. آن‌ها را با قبل و بعد از هم جدا کرد تا دانسته شود که او نه قبلی دارد و نه بعد. به وقت‌گذاری آن‌ها خبر داد که برای وقت گزارآن‌ها وقتی متصور نیست. «چه وقت» وقت او نمی‌شود، و زمانی او را فرا نمی‌گیرد، و مقارن او نمی‌شود. هر چه در خلق است در خالق آن نیست و هر چه در خلق ممکن است، در صانع و آفریننده آن موجود نیست و حرکت و سکون بر او روا نیست و چگونه بر او روا باشد آنچه خودش اجراء کرده و به او باز می‌گردد آنچه خودش آفریده؟ و از امام باقر علیه السّلام است که فرمود: برای او "بود" نیست .

و مانند این‌ها بسیار است که بیشترشان گذشت و ظاهر همه و بلکه برخی به صراحت، نفی زمانی بودن خدای سبحان است

علي ذلك ما ينفي عنه سبحانه المقادير(1)فإن الظاهر أن الزمان أيضا من المقادير و كذا ما يدل علي استحالة التغير و تجدد الحال عليه تعالي فما يدل علي خلاف ذلك مثل قوله تعالي كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ‌(2)و قوله خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ‌(3)و أمثال ذلك مما مر بعضها فيمكن حملها علي ضيق العبارة فإن أهل اللغة لا يفهمون التجرد من الزمان و وضعوا الألفاظ للمعاني المتعارفة بينهم و إما لتفهيم عامة الناس فإن تصور التجرد عن الزمان صعب يحتاج إلي لطف قريحة و إما أن يكون من قبيل قوله تعالي هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ‌(4)و يكون المعية مع الزمان كالمعية مع المكان بل المكانيات و إما أن يقال المنفي عنه تعالي هو الزمان بالذات و المثبت هو الزمان بالعرض كما يفهم من كلام السيد الشريف في معني السرمد و إما أن يكون من قبيل نفي الزمان و إثبات الثمرة كما في سائر الصفات فإن الآلة منتفية و ثمرة السمع و البصر و غيرهما ثابتة و كذا مبدأ اشتقاق الرحمة و الغضب و اللطف و غيرها منتفية و ثمراتها ثابتة فالزمان منفي عنه تعالي و ثمرته ثابتة من توصيف أفعاله سبحانه بأوصاف الزمانيات من التعاقب و الترتيب و وقوعه في اليوم دون أمس إلي غير ذلك إما في الأفعال في أنفسها أو بالنسبة إلينا بلا تغير في ذاته تعالي و تجدد و تصرم بالنسبة إليه سبحانه و كون بعضها بالفعل و بعضها بالقوة له تعالي و لا استبعاد فيه فإن جميع الأمور الإلهية غريبة عجيبة لا تدركها الأبصار(5)و لا يخطر ببال أولي الرويات خاطرة من تقدير جلاله و لا يصل إليه ألباب البشر بالتفكير بل ترجع خاسئة حسيرة و نهاية علم الراسخين

و نفی اندازه و مقدار است از ذات او. چون زمان هم به حسب ظاهر اندازه‌ای است و نیز دلالت می‌کند بر اینکه دگرگونی و تجدید حال دراو رخ نمی‌دهد.

و آنچه بر وجه مخالف آن دلالت دارد و در ظاهر تعارض دارد، قول خدای تعالی است که فرموده «کلّ یومٍ هو فی شأن»(6)و این گفته که «خلق السموات و الأرض فی ستۀ أیام»،(7){آسمان‌ها و زمین را در شش روز آفرید.} و مانند آن‌ها که گذشت، شاید که از نارسائی تعبیر است زیرا عموم اهل زبان، تجرد از زمان را نمی‌فهمند و الفاظ را برای معانی متعارف میان خود یا برای فهماندن به عموم مردم وضع می‌کنند و البته تصور بی‌زمانی سخت است و نیاز به هوش سرشاری دارد. و یا از قبیل قول خدا است که «و هو معکم أین ما کنتم»،(8){هر کجا باشید او با شماست.} و همراهی خدا با زمان، به معنی همراهی او با کان است و بلکه امور مکانی.

و یا باید گفت: زمان ذاتی از خدا نفی شده و زمان بالعرض را داراست، چنانچه از سخن سید شریف در معنی «سرمد» این‌طور برمی‌آید؛ یا مقصود نفی زمان است و اثبات نتیجه آن مانند صفات دیگری که ابزار آن‌ها را ندارد و نتیجه آن‌ها را دارد چون شنیدن و دیدن و غیر آن‌ها که برای خدا ثابت شده، و همچنان است رحمت و غضب و لطف خدا که ابزار آن‌ها مانند دل و احساس از او منتفی است و نتیجه آن‌ها برای او ثابتند؛ و خود زمان هم از خدا نفی می‌شود ولی نتیجه آن که توصیف کارهای خدا به زمانی بودن از پیاپی بودن و ترتیب و وجود آن‌ها در امروز و دیروز و غیره است، برای خدا ثابت است، و خود افعال خدا به آن موصوفند، یا ما آن‌ها را چنین درک می‌کنیم، با اینکه دگرگونی و تجدد و گذرایی در ذات الهی نیست و چنان نیست که خدا بالقوه و بالفعل داشته باشد .

و این بعید به نظر نمی‌رسد، زیرا همه کارهای خدا عجیب و شگفت انگیز است است، و چشم‌ها قابل درک آن نیستند و در خاطر اندیشمندان نمی‌گنجند، عقول بشر به آن‌ها نمی‌رسد بلکه به دنبال اندیشه خود خسته و وامانده باز می‌گردند و نهایت دانش راسخون فی العلم،


1) هذا اعتراف منه- رحمه اللّه- بأن الزمان مقدار كما ذكرنا سابقا انه كم متصل غير قار، و كونه مقدارا يساوق كونه امرا حقيقيا، فان الأمور الحقيقية لا تنحصر في الجواهر ذات الابعاد، فانا لا نشك في وجود السواد و البياض في الخارج حقيقة و هما من الاعراض، و كونه امرا حقيقيا ينافي كونه أمرا موهوما فتأمل.

2) الرحمن: 29.

3) الأعراف: 54.

4) الحديد: 4.

5) في بعض النسخ: الافكار.

6) . رحمن / 29

7) . اعراف / 54

8) . حدید / 4

في العلم الاعتراف بالعجز عن إدراك حقيقتها و كيفيتها فليس لدوامه سبحانه امتداد و طول يمكن انطباقه علي الزمان حقيقة كبقاء الممكنات المنطبقة علي قطعة من الزمان بل الله تعالي فوق ما يصفه الواصفون و لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‌ءٌ .

و يؤيد بعض هذه الوجوه مَا رَوَاهُ الْكُلَيْنِيُّ وَ الصَّدُوقُ فِي الْكَافِي وَ الْمَجَالِسِ بِإِسْنَادِهِمَا عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام: أَنَّهُ قَالَ فِي خُطْبَةِ الْوَسِيلَةِ إِنْ قِيلَ كَانَ فَعَلَي تَأْوِيلِ أَزَلِيَّةِ الْوُجُودِ وَ إِنْ قِيلَ لَمْ يَزَلْ فَعَلَي تَأْوِيلِ نَفْيِ الْعَدَمِ. وَ فِي الْكَافِي فِي خُطْبَةٍ لَهُ عليه السلام: أَزَلُهُ نُهْيَةٌ لِمَجَاوِلِ الْأَفْكَارِ وَ دَوَامُهُ رَدْعٌ لِطَامِحَاتِ الْعُقُولِ قَدْ حَسَرَ كُنْهُهُ نَوَافِذَ الْأَبْصَارِ وَ قَمَعَ وُجُودُهُ جَوَائِلَ الْأَوْهَامِ. و النهية بضم النون و سكون الهاء اسم من نهاه ضد أمره و المجاول جمع مجول بفتح الميم و هو مكان الجولان أو زمانه و الجوائل جمع جائلة من الجولان.

و اعلم أن عقل العقلاء في هذه المسألة متحير فكثير من المحققين أثبتوا له سبحانه زمانا و قالوا إنه موهوم‌(1)انتزاعي نفس أمري ينتزع من بقائه سبحانه كما عرفت و أكثر الحكماء و المحققين ذهبوا إلي استحالة عروض الزمان و متي للواجب تعالي و للعقول المجردة في الذات و الفعل التي كمالاتها بالفعل علي زعم الحكماء و قال أرسطو في أثولوجيا الشي‌ء الزمان لا يكون إلا في الزمان الذي وافق أن يكون فيه فأما الفاعل الأول‌(2)فقد كان لأنه ليس هناك زمان فإن الشي‌ء الملاقي في الزمان المستقبل قائم هناك فلا محالة أنه هناك يكون موجودا قائما كما سيكون في المستقبل‌(3)فالأشياء إذن عند البارئ جل ذكره كاملة تامة زمانية كانت أو غير زمانية و هي عنده دائما و كذلك كانت عنده أولا كما تكون عنده أخيرا(4)و قال الأشياء هناك دائم لا يتغير بل علي حال واحد.

اعتراف به عجز و ناتوانی از درک حقیقت و چگونگی آن‌ها است. برای پایندگی خدای سبحان امتداد و طول زمانی نیست که بتوان آن را منطبق بر زمان حقیقی کرد، مانند پایندگی ممکنات منطبق بر قطعه‌ای از زمان، بلکه خدا برتر از آن است که وصف می‌کنند و به مانند او چیزی وجود ندارد.

و مؤید برخی از این وجوه است آنچه کلینی و صدوق در کافی و مجالس به سند خود از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت کردند که در ضمن خطبه وسیله فرمود:

اگر گفته شود بود، معنایش ازلی بودن وجود است، و اگر بگویند همیشه است به این معنا است که عدم و نیستی ندارد - و در کافی در خطبه دیگر می‌فرماید - ازلی بودنش جلوگیری از جولان اندیشه‌ها است در ساحت ذات او و پایندگی‌اش برکنار زدن خردهای سرکش است، حقیقت ذات او دیده‌های تیزبین را خیره می‌کند، و وجودش اوهام سرگردان را از بن برمی‌کند.

بدان که خرد خردمندان در این مسأله سرگردان است، بسیاری از محققان برای خدای سبحان زمان ثابت کرده و می‌گویند ذهنی است و انتزاعی و واقعیتی ندارد، و از بقای او مایه می‌گیرد و انتزاع می‌شود چنانچه دانستی؛ و بسیاری از حکماء و محققان عروض زمان را برای واجب تعالی و عقول مجرده ذاتی که همه کار و کمالشان بالفعل است، به پندار حکماء محال می‌دانند. و ارسطو در «اثولوجیا» گفته: موجود زمانی تنها در زمانی است که مناسب او است ولی فاعل نخست همان وجود دارد، زیرا در آنجا زمانی نیست، و هر آینده هم در آنجا استوار است، و به ناچار وجودی است پابرجا، چنانچه در آینده می‌باشد و همه چیز در برابر خدا درست و تمام است، زمانی باشد یا نباشد، و همه نزد او برپایند، از نخست چنان بودند و در پایان هم چنان هستند.و گفته: همه چیز در آنجا پاینده است و در هیچ حالی دگرگونی ندارد.


1) مفهوم( خ).

2) في المصدر: و أمّا في الفاعل الأول.

3) في المصدر: فان كان هذا هكذا فالشي‌ء اذن الكائن في المستقبل هو هناك موجود قائم لا يحتاج في تمامه و كماله هناك الي أحد الأشياء البتة فالاشياء ...

4) هامش القبسات: 218.

و قال أيضا لا ينبغي لسامع قول الفيلسوف يعني شيخه أفلاطون أن ينظر إلي لفظه فيتوهم عليه أنه قال إن البارئ خلق الخلق في زمان فإنه‌(1)إنما اضطر الأولون إلي ذكر زمان في بدء الخلق لأنهم أرادوا وصف كون الأشياء فاضطروا أن يدخلوا الزمان في وصفهم الكون و في وصف الخليقة التي لم تكن في زمان البتة لأن المرء إذا أراد أن يبين العلة اضطر إلي ذكر الزمان لأنه لا بد للعلة أن تكون قبل المعلول فيتوهم المتوهم أن القبلية هي الزمان و ليس ذلك كذلك‌(2)انتهي.

و قيل و لعله لهذا الوجه وقعت الألفاظ الموهمة للزمان في كلام الشارع.

أقول : و كذلك صرح الشيخ بأنه تعالي ليس بزماني في تعليقاته و الشفاء كما مر بعض كلماته و الفارابي في الفصوص و التعليقات و شيخ الإشراق و العلامة الشيرازي و شارح التلويحات و فخر الدين الرازي و المحقق الدواني.

و قال المحقق الطوسي رحمه الله في نقد المحصل و أما البارئ تعالي و كل ما هو علة الزمان أو شرط وجوده فلا يكون في الزمان و لا معه إلا في التوهم حيث يقيسها الوهم إلي الزمانيات و العقل كما يأبي عن إطلاق التقدم المكاني كذلك يأبي عن إطلاق التقدم الزماني بل ينبغي أن يقال إن للبارئ تعالي تقدما خارجا عن القسمين و إن كان الوهم عاجزا عن فهمه و قال أيضا في جواب الأسئلة القونوية لما نفوا عنه الكون في المكان جعلوا نسبة جميع الأماكن إليه نسبة واحدة متساوية و لما نفوا عنه الكون في الزمان جعلوا نسبة جميع الأزمنة حالها و ماضيها و مستقبلها إليه نسبة واحدة متساوية.

و قال رحمه الله في شرح رسالة العلم أزليته تعالي إثبات سابقية له علي غيره و نفي المسبوقية عنه و من تعرض للزمان أو الدهر أو السرمد في بيان الأزلية فقد ساوق معه غيره في الوجود انتهي و اعلم أن تسليم الحكماء لهذا الأصل بل تجويز العقل علي

و نیز گفته: درست نیست که مخاطب کلام فیلسوف - یعنی استاد او افلاطون - به لفظ او توجه کند و بپندارد که او گفته: خدا خلق را در زمان آفریده، و راستش این است که گذشتگان مجبور به ذکر زمان درباره پیدایش خلق بودند و برای‌شرح بود شدن، به ناچار زمان را در شرح بود شدن آوردند، و همچنان برای شرح آفریده‌های فوق زمان، این لفظ را آوردند. چون هر که می‌خواهد علت را شرح دهد، ناچار می‌شود که زمان را پیش بکشد، چون علت باید پیش از معلول باشد و شنونده خیال می‌کند که پیش بودن، زمان است ولی چنین نیست

گفته شده: شاید برای این وجه ،الفاظ زمانی یا الفاظی که نشانگر زمانند، در کلام شارع آمده است.

به عقیده من، شیخ هم در تعلیقات و شفا تصریح کرده که خدای تعالی زمانی نیست چنانچه به برخی سخنانش اشاره شد، و هم فارابی در فصوص و تعلیقات، و شیخ اشراق، و علامه شیرازی، شارح تلویحات، فخر الدین رازی و محقق دوانی.

و محقق طوسی - ره - در نقد المحصل گفته: و اما خدای تعالی و هر چه علت زمان یا شرط وجود آن است، در ظرف زمان و همراه آن نیستند مگر در ذهن و خیال که آن‌ها را با زمانیات می‌سنجد، ولی عقل همان‌طور که از تقدم مکان دریغ می‌کند، از تقدم زمان هم انکار می‌کند، و شایسته است گفته شود خداوند تقدمی دارد جدای از دو قسم مذکور، نه مکانی و نه زمانی، اگر چه ذهن از فهمش عاجز است.

و در پاسخ سؤال‌های قونویه گفته شده: چون بودن در مکان از او نفی می‌شود و او لامکان است، همه جا برای او یک نسبت دارد؛ و چون بی‌زمان است، همه زمان‌ها از حال و گذشته و آینده، نسبت واحد و یکسانی با او دارند،

و در شرح رساله العلم گفته: ازلی بودن خدا این است که او پیش از دیگران است و دیگری پیش از او نیست، و هر که پیرامون زمان یا دهر یا سرمد برای بیان ازلیت بگردد، دیگری را با خدا در وجود همراه دانسته است.

بدان که پذیرفتن این اصل از سوی حکما، بلکه همان احتمال عقل


1) في المصدر فانه و إن توهم ذلك عليه في الفاظه و كلامه فانه انما لفظ بذلك إرادة أن يتبع عادة الاولين فانه ... .

2) هامش القبسات: 177. و كانه- رحمه اللّه- نقل مخلصا.

سبيل الاحتمال كاف لحل بعض شبهاتهم علي الحدوث و قيل و مما يدل من جهة العقل علي استحالة عروض الزمان له تعالي أن الزمان حقيقته تجدد شي‌ء و تقضي شي‌ء و تصرمه و هذا ظاهر عند العقل و مبين مشروحا في الكتب و تجدد شي‌ء و انقضاء شي‌ء آخر محال علي الله تعالي كما يدل عليه العقل و النقل انتهي و إذا تمهد هذا مع ما نقلنا سالفا من تحقيق الدهر و السرمد نقول في دفع شبههم علي تقدير الحدوث لا نسلم لزوم التخلف عن العلة التامة و إنما يتصور التخلف لو كانت العلة زمانية و وجدت العلة في زمان و لم يوجد المعلول معه في ذلك الزمان و هنا لعل العلة أو العلة و المعلول كليهما لم يكونا زمانيين أما العلة فقد مر و أما المعلول فالكلام في الصادر الأول و هناك لم يوجد زمان و زماني أصلا و لا شي‌ء إلا الواحد القهار و بالجملة إذا كانت العلة و المعلول كلاهما زمانيين يجب أن يجمعهما آن أو زمان و إلا فلا و نظيره التخلف المكاني فإنه لو كانا مكانيين يتصور الاجتماع و الافتراق و المماسة و اللامماسة و أما إذا لم يكن أحدهما أو كلاهما مكانيين لم يتصور أمثال هذه الأمور و كذا إنما يتصور الترجيح بلا مرجح إذا كان تحقق زمان وقع أمر في جزء منه دون جزء و صدر المعلول من العلة مرة و لم يصدر مرة أخري و قبل خالق العالم الزمان و الزمانيات معدومة مطلقا و نفي صرف لا يجري فيه أمثال هذه الأوهام الكاذبة المخترعة الناشئة من الألفة بالزمان و المكان و لعله يذهب بعض الأوهام إلي أن العالم لم وجد في المكان الذي فيه الآن و لم يوجد فوقه أو تحته أو غيرهما من الجهات إلي غير ذلك من الأوهام و الخيالات الواهية و الواجب جل شأنه مقدس عن أمثال هذه الأمور و لا يبلغ إلي كنه عظمته و جلاله عقل عاقل و ذهن ذاهن و لا يحوم حول كبريائه فكر مخلوق و ما قيل إنا نجزم بأن بعض الأمور مقدم علي بعض و أن بعضها مع بعض و لو لم يكن الامتداد كذلك بل و لو لم يكن فلك و لا حركة و لا ليل و لا نهار فممنوع و مثل هذا ما يقال في الامتداد المكاني إنا نجزم بتقدم بعض الحدود علي البعض بالتقدم و التأخر الوضعي و الرتبي و لو لم يكن جسم و متمكن و به يثبتون البعد الموهوم الغير المتناهي الذي هو الخلاء و لعل توهم هذين الامتدادين مما يحكم به الوهم

برای حل برخی شبهه‌های آن‌ها در باب حدوث، کافی است. و گفته‌اند دلیل عقلی بر محال بودن عروض زمان بر خدای تعالی این است که حقیقت زمان گذرابودن و تجدیدشدن آن است که جزئی می‌رود و جزئی دیگر می‌آید، چنانچه نزد عقل روشن است و در کتب شرح داده شده است، و گذرا بودن و دگرگونی در خداوند محال است، همان‌طور که عقل و نقل می‌گویند.

وقتی این مقدمه با آنچه ما پیشتر درباره تحقیق دهر و سرمد نقل کردیم چیده شد، درباره دفع شبهه‌های آن‌ها می‌گوئیم: بر فرض نمودن حدوث جهان، نمی‌پذیریم که در علت تامه تخلف صورت گرفته باشد، زیرا تخلف در علت زمانی فرض می‌شود که علت تامه در زمانی باشد و معلول در آن زمان با او نباشد، و در اینجا علت و شاید علت و معلول هر دو بی‌زمانند؛ اما خود علت که خدا است، دلیلش گذشت و اما نخست آفریده هم که اصلاً زمان و زمانی نبوده، زیرا جز خدای یگانه در آغاز آفرینش نبوده است.

خلاصه اینکه اگر علت و معلول هر دو زمانی باشند، باید در یک آن و یک زمان باشند و جز این نیست. مانند تخلف در مکان که اگر هر دو مکانی باشند، باید با هم باشند چون اجتماع و افتراق و تماس و جدایی تصور می‌شود. و اگر هر دو یا یکی مکانی نباشد، این چیزها زمینه ندارد. و همچنین است وقتی که ترجیح بلامرجح فرض شود. و اگر زمانی تحقق پیدا کند، امری در این جزء آن واقع شود و در آن جزء نشده باشد، یا معلوم یک بار از علت صادر شده و بار دیگر نشده. و پیش از خلق جهان نه زمان بوده و نه زمانی، نیستی صرف بوده، و جای این اوهام دروغین و ساختگی که ناشی از عادت ذهن به زمان و مکانند نیست.

و چه بسا خیال شود که چرا جهان در این جای کنونی آفریده شده، بالاتر نشده یا پائین‌تر نشده یا این سو و آن سو واقع نشده و توهّمات و خیالات پوچ دیگر. و خداوند بلند مرتبه از این گونه امور پاک و مبرّا است، و هیچ عقل و هوشی به حقیقت عظمت و جلالش راه ندارد و اندیشه مخلوق از درک بزرگی و حریم کبریایی‌اش عاجز است.

آنچه گفته‌اند که مابه مقدم بودن برخی از اجزاء جهان به برخی دیگر یقین داریم و اینکه برخی همراه برخی دیگر هستند و اگر چه امتدادی در میان نباشد و فلک و جنبشی نباشد و شب و روزی نیایند، قابل قبول نیست؛ و مانند آنچه در باب امتداد مکانی گفته شده که به تقدیم حدود بر یکدیگر از نظر وضع و رتبهیقین داریم، گرچه جسمی و دارای مکان نباشد، و به همین جهت، بعد موهوم نامتناهی خلاء را ثابت می‌دانند، و توهم چنین امتداد زمانی و مکانی، ناشی از عادت به

علي الإلف و العادة و لا أصل لهما أصلا فصاحب هذا المسلك يقول بأن الزمان و الحركات و سلسلة الحوادث كلها متناهية في طرف الماضي و أن جميع الممكنات ينتهي في جهة الماضي في الخارج إلي عدم مطلق و لا شي‌ء بحت لا امتداد فيه و لا تكمم و لا تدريج و لا قارية و لا سيلان و قبل ابتداء الموجودات لا شي‌ء إلا الواحد القهار و قوله ينتهي الموجودات إلي عدم مطلق و كذا قوله قبل ابتداء الموجودات لا شي‌ء محض من ضيق العبارة و لا تتصور القبلية و الانتهاء إلي العدم حقيقة و نظير تناهي الزمان و الامتداد الغير القار تناهي المكان و الأبعاد القارة فإن الأبعاد القارة و الأمكنة تنتهي إلي العدم المطلق للأبعاد و الجسمانيات و لا يتصور وراء آخر الأجسام بعد و لا فضاء لا بعد موجود و لا موهوم حتي أنه لو مد أحد يده فيه لا يتحرك يده و لا يلج فيه لا لوجود جسم لا يمكن خرقه و لا لمصادم يمنعها بل للعدم المطلق للبعد و الفضاء وَ قَدْ رُوِيَ عَنِ الصَّادِقِ عليه السلام أَنَّهُ قَالَ بَعْدَ عَدِّ أَجْسَامِ الْعَالَمِ: وَ لَا وَرَاءَ ذَلِكَ سَعَةٌ وَ لَا ضِيقٌ وَ لَا شَيْ‌ءٌ يُتَوَهَّمُ. فكذا الحال في انقطاع الزمان و جميع الموجودات الممكنة في جهة الماضي لا يتصور فيه امتداد أصلا لا موجود كما زعم الحكماء و لا موهوم كما توهمه المتكلمون فلا يمكن فيه حركات كما استدل به الحكماء علي عدم تناهي الزمان بل لا شي‌ء مطلق و عدم صرف و لما ألف الناس بالأبعاد القارة و جسم خلف جسم تعسر تصور عدمه علي بعض المتكلمين و ذهب إلي الأبعاد الموهومة الغير المتناهية و قال بالخلاء و كذا لما شاهدوا موجودا قبل موجود و زمانا قبل زمان صعب عليهم تصور اللاشي‌ء المحض فذهب طائفة من الحكماء إلي لا تناهي الزمان الموجود و طائفة من المتكلمين إلي لا تناهي الزمان الموهوم و لكن تصور اللازمان المطلق أصعب من تصور اللامكان و يحتاج إلي زيادة دقة و لطف قريحة.

و أقول و هذا الجواب في غاية المتانة و اختاره السيد المرتضي و الشيخ الكراجكي و غيرهما قال السيد في جواب شبهة القائل بالقدم في تضاعيف كلامه غير أن الصانع القديم يجب أن تتقدم صنعته بما إذا قدرناه أوقاتا و أزمانا كانت

زمانیات و مکانیات است و هیچ پایه‌ای ندارد.

بر این روش گفته می‌شود: زمان یا حرکت و رشته همه پدیده‌های هستی، از طرف گذشته نهایت دارند و به نیستی صرف و ناچیزی می‌رسند. نه امتدادی بوده، نه اندازه‌ای، نه تدریجی، نه ثابتی و نه جریانی. و پیش از آغاز آفرینش به جز یگانه قهار نبوده، و تعبیر به «موجودات همه به نیستی صرف می‌رسند» و یا «آغاز موجودات ناچیزی محض است» از تنگنای تعبیر است که عبارتی دیگر برای ادای مطلب یافت نشده.

پیش بودن نیستی و رسیدن به عدم، به طور حقیقی تصور نمی‌شود، مانند تناهی زمان و امتداد ناثابت یا تناهی مکان و ابعاد ثابت که ابعاد ثابت و مکان، نسبت به بعد و جسم، به نیستی صرف منتهی می‌شود، و انتهای آخرین جسم، نه بعدی است و نه فضائی، نه موجود و نه موهوم؛ تا اینکه اگر کسی دست در آن دراز کند دستش حرکت نکند و در آن فرو نشود، نه برای برخورد با جسمی سخت و نه برای جلوگیری، بلکه برای نیستی بعد و فضاء.

و در روایتی از امام صادق علیه السّلام آمده که پس از شمارش اجسام جهان فرمود، «در پس آن نه فراخی است، نه تنگی، نه چیزی که به وهم و ذهن گنجد»، و این چنین است وضع در انقطاع و پایان زمان، واصلاً برای همه موجودات ممکنه از سوی گذشته، امتدادی و موجودی تصور نمی‌شود چنانچه حکماء می‌پندارند، و نه موهوم همان‌طور که متکلمین توهم کرده‌اند که عدمند، و ممکن نیست در آن حرکت و جنبشی باشد چنانچه حکماء آن را دلیلی برعدم پایان‌پذیری زمان آورده‌اند، بلکه ناچیز مطلق است و نیستی صرف.

و چون مردم به ابعاد ثابت و جسمی به دنبال دیگر عادت کرده‌اند، تصور عدم محض بر متکلمان دشوار به نظر می‌رسد، و به ابعاد موهوم نامتناهی گرایش پیدا کردند و به خلاء ملتزم شدند و چون موجودات پیاپی را دیده و زمانی پیش از زمانی سنجیده‌اند، تصور ناچیز صرف را سخت برشمرده‌اند و گروهی از حکماء به زمان نامتناهی موجود دلبسته و گروهی از متکلمان به زمان نامتناهی موهوم؛ و البته تصور زمان صرف دشوارتر است از تصور لامکان و نیاز به دقتی بیشتر و هوشی سرشارتر دارد.

به نظر من این جواب به غایت محکمی است، و سید مرتضی و شیخ کراجکی و دیگران آن را پسندیده‌اند. سید در پاسخ شبهه معتقد به قدم عالم، در ضمن کلامش می‌گوید: جز اینکه صانع قدیم باید پیش از صنع خود باشد، در صورتی که اوقات و ازمنه را نامتناهی و بی‌اندازه فرض کنیم.

غير متناهية و لا محصورة فدل علي أنه لا يقول بقدم الزمان بل يقدره و يفرضه و قد مضي تصريحه رضي الله عنه بحدوث الزمان و أنه سبحانه ابتدأ ما أحدثه من غير زمان و أن الزمان مقدار حركة(1)الفلك في المقصد الثاني.

و قال الكراجكي اعلم أن الملحدة لما لم تجد حيلة تدفع بها وجوب تقدم الصانع علي الصنعة قالت إنه متقدم عليها تقدم رتبة لا تقدم زمان فيجب أن نطالبهم بمعني تقدم الرتبة و قد سمعنا قوما منهم يقولون إن معني ذلك أنه الفعال فيها و المدبر لها فسألناهم هل يدافع ذلك عنها حقيقة الحدث فعادوا إلي الكلام الأول من أن كل واحد من أجزاء الصنعة محدث فأعدنا عليهم ما سلف حتي لزمهم الإقرار بحدث الكل و طالبناهم بحقيقة المحدث و القديم فلم يجدوا مهربا من القول بتقدم القديم في الوجود علي المحدث التقدم المفهوم المعلوم الذي يكون أحدهما به موجودا و الآخر معدوما و لسنا نقول إن هذا التقدم موجب للزمان لأن الزمان أحد الأفعال و الله تعالي متقدم لجميع الأفعال و ليس أيضا من شرط التقدم و التأخر في الوجود أن يكون ذلك في زمان لأن الزمان نفسه قد يتقدم بعضه علي بعض و لا يقال إن ذلك مقتض لزمان آخر و الكلام في هذا الموضع جليل و من فهم الحق فيه سقطت عنه شبه كثيرة.

و قال رحمه الله بعد إيراد جواب السيد عن شبهة القائل بالقدم و جميع ما تضمنه من إطلاق القول بأن بين القديم و أول المحدثات أوقاتا لا أول لها فإنما المراد به تقدير أوقات دون أن يكون القصد أوقاتا في الحقيقة لأن الأوقات أفعال و قد ثبت أن للأفعال أولا فلو قلنا إن بين القديم و أول الأفعال أوقاتا في الحقيقة لناقضناه و دخلنا في مذهب خصمنا نعوذ بالله من القول بهذا ثم قال و قال بعض أهل العلم لا ينبغي أن نقول بين القديم و بين المحدث لأن هذه اللفظة إنما تقع بين شيئين محدودين و القديم لا أول له و الواجب أن نقول إن وجود القديم لم يكن عن عدم و ساق الكلام إلي أن قال و لسنا نريد بذلك

و این نشان می‌دهد که زمان را قدیم ندانسته بلکه آن را امری فرضی شمرده و نظر او - رضی اللَّه عنه - درباره حدوث زمان گذشت و گفت، خدای سبحان آنچه را در آغاز پدید آورد بی‌زمان بود و زمان حرکت فلک است، در مقصد دوم گذشت.

کراجکی می‌گوید: چون ملحدان چاره‌ای پیدا نکردند که تقدم صانع را بر صنع و مخلوق، دفع و برطرف نمایند، گفتند تقدم او به رتبه است نه به زمان. باید از آن‌ها بپرسیم، تقدم رتبی یعنی چه؟جوابی از برخی از آن‌ها شنیدیم که یعنی فعال و مدبر آن است. پرسیدیم پس در حقیقت پدیده نیست، و به کلام اول برگشتند و گفتند، هر جزئی از مصنوع پدیده است و حادث. و دوباره پرسش پیش را مطرح کردیم، تا اعتراف کردند که همه پدیده‌اند؛ و از آن‌ها بیان حقیقت پدیده و قدیم را خواستیم، چاره نداشتند جز اینکه بگویند، وجود قدیم پیش از پدیده است، به همان مفهوم معلوم که یکی بوده و دیگری نبوده و بود شده.

و ما نمی‌گوئیم این تقدم به حسب زمان است زیرا زمان خود یکی از افعال خدا است و خدا پیش از همه افعال و آفریده‌هاست، و شرط تقدم و تأخر در هستی این نیست که در زمان باشد، زیرا بعضی از زمان به بعضی دیگر تقدم دارد و این تقدم زمانی لازم ندارد و سخن در اینجا بسیار اساسی و بلند است، و هر که حقیقت آن را بفهمد، حقیقت شبهه‌های بسیاری از او برطرف می‌شود.

و پس از بیان جواب سید از شبهه قائلین به قدم عالم می‌گوید: هر جا گفته است میان قدیم و نخست حوادث اوقاتی است که آغازی ندارند، مقصودش وقت فرضی است نه وقت حقیقی، زیرا اوقات حقیقی کارهای خدایند و ثابت شده که افعال آفرینش آغازی دارند. و اگر بگوئیم میان قدیم و نخستین افعال، اوقات حقیقی است آن را نقض می‌کنیم و به مذهب خصم و دشمن درآمده‌ایم، و پناه بر خدا از این گفتار.

سپس گفته: برخی علما گفته‌اند: درست نیست که بگوییم «میان قدیم و میان پدیده»، چون این لفظ دو چیز محدود را می‌رساند و قدیم محدود نیست و آغازی ندارد، و باید بگوئیم، وجود قدیم از عدم و نیستی نبوده. و سخن را ادامه داده و گفته: و مقصود ما از آن این نیست


1) حركات( خ).

أنه كان قبل أن فعل مدة يزيد امتدادها لأن هذا هو الحدوث و التجدد و هو معني الزمان و الحركة فإن قال قائل إنه لا يثبت في الأوهام إلا هذا الامتداد قيل له ليس بحيث يجب إذا ثبت في الوهم أن يكون صحيحا أ ليس عندكم أنه ليس خارج العالم خلاء و ذلك غير متوهم و ساق إلي أن قال ثم يقال لهم أ رأيتم لو قال لكم قائل ليس يثبت في وهمي موجود ليس في جهة فيجب أن يكون البارئ جل و عز في جهة أ ليس يكون الجواب أن يقال إنما يثبت ذلك في الوهم متي فرضتموه جسما فأما متي فرضتموه غير جسم و لا متحيز فإنه لا يثبت ذلك في الوهم فهكذا يكون جوابنا لكم قال ثم قال هذا المتكلم فإن قالوا إذا لم تثبتوا مدة مديدة قبل الفعل فقد قلتم إن البارئ سبحانه لم يتقدم فعله قيل بل نقول إنه يتقدم علي معني أن وجوده قارن عدم فعله ثم قارن وجود فعله و قولنا ثم يترتب علي عدم الفعل لا غيره.

أقول: و تكلم في ذلك كثيرا إلي أن قال و هذه الطريقة التي حكيتها هي عندي قاطعة لمادة الشبهة كافية في إثبات الحجة علي المدل بها و هي مطابقة لاختيار أبي القاسم البلخي لأنه لا يطلق القول بأن بين القديم و أول المحدثات مدة و يقول إنه قبلها بمعني أنه كان موجودا ثم وجدت و هو معني ما ذكره هذا المتكلم في قوله إن وجوده قارن عدم فعله ثم قارن وجود فعله فهو علي هذا الوجه قبل أفعاله .

ثم قال و اعلم أيدك الله أن العبارات في هذه المواضع تضيق عن المعاني و تدعو الضرورة إلي النطق بما عهد و وجد في الشاهد و إن لم يكن المراد حقيقته في المتعارف و يجوز ذلك إذا كان مؤديا لحقيقة المعني إلي النفس كقولنا قبل و بعد و كان و ثم فليس المعهود في الشاهد استعمال هذه الألفاظ إلا في الأوقات و المدد فإذا قلنا إن الله تعالي كان قبل خلقه ثم أوجد خلقه فليس هذا التقديم و التأخير مفيدا لأوقات و مدد و قد يتقدم الأوقات بعضها علي بعض بأنفسها من غير أن يكون لها أوقات أخر و كذلك ما يطلق به اللفظ من قولنا إن وجود الله قبل

که پیش از فعل آفرینش، مدتی طولانی بوده، زیرا این خودش پدید شدن و تجدد است و همان معنی زمان و حرکت است که عقیده دشمن است.

اگر کسی بگوید، در ذهن جز این امتداد زمانی تحقق نمی‌پذیرد، جوابش این است که اینطور نیست که هر چه در ذهن بیاید درست باشد! آیا شما نمی‌گوئید بیرون از جهان خلاء نیست، با اینکه این در ذهن نمی‌گنجد. و سخن را ادامه داده تا گفته: به من بگوئید اگر کسی به شما بگوید: موجودی که در مکان و جهتی نیست در ذهن من نمی‌آید، پس باید خدای تعالی در مکان و سوئی باشد، آیا جوابش این نیست که آنچه جسم فرض کنید در ذهن می‌آید، و اما آنچه جسم نیست و لامکان است در ذهن نمی‌آید، و همین است جواب ما به شما.

می‌گوید: این متکلم گفت: اگر می‌گویند چون مدتی دراز پیش از آفرینش نیست و ثابت نشده، باید بگوئید خدای سبحان پیش از آفرینش نبوده! گفته‌اند، بلکه می‌گوئیم او متقدم بوده، به این معنی که وجود او بوده و آفرینش نبوده، سپس او بوده و آفرینش هم. و معنی «سپس» همان نبود آفرینش است.

در این باره بسیار سخن گفته، تا جایی که بیان داشته: این روشی که بیان کردم نزد من شبهه را از بیخ برمی‌کند و برای اثبات حجت استدلال کننده کافی است و ابوالقاسم بلخی آن را پسندیده، چون او به مدت میان قدیم و پدیده‌ها معتقد نیست و می‌گوید: خدا پیش از آن‌ها بوده، یعنی خدا بود و سپس آن‌ها بود شدند و این همان معنا است که این متکلم گفت: وجودش با ناآفریدن قرین بود سپس با آفریدن همراه شد؛ به این معنا، پیش از آفرینش خود بوده است .

سپس می‌گوید: در اینجاها عبارت برای بیان مقصود رسا نیست و به ناچار آنچه سر زبان‌ها است گفته می‌شود تا اشاره‌ای به حقیقت باشد مانند واژه‌های، پیش، پس، بود و سپس که معنی زمان دارند، ولی چون می‌گوئیم خدای تعالی پیش از آفرینش بود سپس‌آفریده‌ها را موجود کرد، این تقدیم و تأخیر معنی زمان ندارد چنانچه وقت‌ها به ذات خود تقدم و تأخر دارد نه به واسطه زمان و همچنین است تعبیر اینکه وجود خدا پیش

وجود خلقه فليس الوجود في الحقيقة معني غير الموجود و إنما هو اتساع في القول و المعني مفهوم معقول‌(1)انتهي.

و قال الشيخ المفيد رحمه الله في كتاب المقالات الوقت هو ما جعله الموقت وقتا للشي‌ء و ليس هو بحادث مخصوص و الزمان اسم يقع علي حركات الفلك فلذلك لم يكن الفعل محتاجا في وجوده إلي وقت و لا زمان و علي هذا القول سائر الموحدين انتهي.

و إنما أوردت كلام هؤلاء الأجلاء لئلا يتوهم أن هذا القول مستحدث مخالف لمذهب الإمامية و لم يقل به القدماء بل الظاهر من كلام أكثر القدماء ذلك و الله يعلم حقيقة الحال.

الطريق الثالث أن إمكان وجود المعلول معتبر و هو من شرائط قبول المعلول للوجود لا من شرائط تمامية الفاعل في التأثير لكونه من متممات ذات المعلول المفتقر إلي المؤثر و يجوز أن يكون بعض أنحاء الوجود بالنسبة إلي مهية واحدة ممكنا دائما و بعض آخر ممتنعا بالذات دائما كما بين في محله و مثل هذا لا يستلزم تغييرا أصلا لا من طرف العلة و لا من طرف المعلول حتي نطلب له سببا بل أبدا هذا النحو من الوجود ممكن و ذاك ممتنع إذا تقرر هذا فنقول لعل الوجود الدائمي لا تقبله الماهية الممكنة أصلا و قد مر من الأخبار و المؤيدات العقلية ما يؤكده و سيظهر تأييد آخر من جواب النقض علي دليلهم و بالجملة يجب عليهم إثبات أن الممكن يقبل الوجود الأزلي حتي يتم دليلهم و دونه خرط القتاد.

الطريق الرابع النقض بالحوادث اليومية فإنا نقول لو كان الواجب

از وجود آفریده‌های اوست که وجود جز موجود نیست، و تعبیر

وسعت و دامنه بیشتری پیدا کرده و مقصود معلوم است. پایان

و شیخ مفید - ره - در کتاب المقالات می‌گوید: وقت آن چیزی است که وقت‌گذار برای چیزی نهاده و پدیده‌ای جدا نیست، زمان نام حرکات فلک است و آفرینش نیازی به وقت و زمان ندارد و همه یکتاپرستان چنین می‌گویند.

سخن این بزرگان را آوردم تا گمان نشود این عقیده تازه‌ای است و مخالف مذهب امامیه است و قدما آن را نگفته‌اند، بلکه ظاهر کلام بیشتر قدماء همین است و خدا به حقیقت حال آگاه است.

روش سوم: امکان وجود معلول، اعتباری است و آن از شرایط قبول هستی در معلول است و ربطی به کامل بودن و تمامیت فاعل در تأثیربخشی ندارد که وجود معلول نیاز به مؤثر دارد. می‌شود یک پدیده همیشه آماده هستی باشد، و دیگری هیچ‌گاه آماده آن نباشد، چنانچه در جای خود بیان شده و این تفاوت ذاتی است و نیاز به علتی ندارد و موجب تغییری در علت نمی‌باشد و و مستلزم تغییر در معلول هم نیست تا برای آن سببی بیابیم، بلکه در هیچ وجود ممکنی. و نباید گفت: چرا این همیشه وجود پذیر است و آن نیست، یا این فلان وقت وجود پذیر است و فلان وقت نیست؟!

و می‌گوئیم شاید ماهیت به طور کلی آماده وجود دائم نیست، و اخبار و روایات گذشته و عقل آن را تایید می‌کند، و تائید دیگری هم در نقض دلیل آن‌ها می‌آید.و خلاصه آن‌ها باید اثبات کنند که ممکن به ذات خود آماده پذیرش وجود ازلی هست تا دلیلشان درست باشد و این بسیار مشکل و نشدنی است .

روش چهارم: نقض دلیل آن‌ها به پدیده‌های تازه هر روزه، زیرا می‌گوئیم: خدا در یکسو و غیر او همه و همه در سوی دیگر؛


1) كلام هذا المحقق الجليل و كذا كلام استاذه المتقدم ذكره و كذا كلام الشيخ المفيد رحمهم اللّه و سائر كلمات أساطين العلم و أعاظم العلماء تدلّ علي أن الحدوث المجمع عليه ليس ما يدعيه جمهور المتكلّمين من كون العالم واقعا في جزء من الزمان و وجود زمان غير متناه قبل خلق العالم، بل صريح كلام الكراجكيّ أن القول بوجود زمان بين الحق تعالي و أول الافعال مناقض للقول بالحدوث، فتدبر جيدا.

تعالي في طرف و جميع ما عداه بحيث لا يشذ منها شي‌ء في طرف آخر فإما أن يكون ذاته تعالي وحده علة تامة لشي‌ء ما أو لا يكون و علي الأول يلزم قدم شي‌ء ما و علي الثاني يلزم أن لا يوجد شي‌ء أبدا ثم نأخذ الصادر الأول معه تعالي و نقول الواجب مع هذا الصادر إما أن يكونا علة تامة لشي‌ء ما مما عداهما أو لا و يلزم قدم الصادر الثاني و هكذا في الصادر الثالث و الرابع حتي ينتهي إلي الحادث اليومي و لا ينفعهم توسط الزمان و الحركة و الاستعداد.

قال المحقق الدواني في بحث إعادة المعدوم إذا اقتضي ذات الشي‌ء في الأزل وجوده فيما لا يزال يلزم كونه موجودا في الأزل فيما لا يزال و يلزم اجتماع أجزاء الزمان انتهي و تفصيله أنه إذا أخذنا من العلة الأولي ثم لاحظنا الأشياء علي سبيل التنازل فلا بد من أن تنتهي نوبة الإيجاد إلي الزمان و الحركة لأنهما من جملة الممكنات فلا بد من أن يكونا في سلسلة المعلولات و لا شك في أن كل مرتبة منها علة تامة للاحقها و قديمة عندهم فعلة الزمان و الحركة تامة مستقلة بلا مشاركة حادث أصلا فيلزم انقطاعهما و اجتماع أجزائهما و قدم جميع الحوادث لأن العلة إذا كانت علة لجميع أجزائهما فظاهر و أما إذا لم تكن بل تكون علة لجزء ما منهما ثم يكون ذلك الجزء معدا لجزء آخر و هكذا فلأن ذلك الجزء و إن كان قصيرا جدا فهو قابل للقسمة إلي أجزاء بعضها متقدم و بعضها متأخر فيلزم اجتماع أجزاء هذا الجزء فيلزم‌(1)من اجتماع هذا الجزء اجتماع أجزاء الجزء الذي يليه و هكذا و أنت خبير بأن الأخذ من الحادث اليومي علي سبيل التصاعد و القول بأن كل سابق معد للاحقه إلي غير نهاية تدليس محض.

و تمسك بعضهم لدفع هذا الإشكال بالحركة التوسطية و الآن السيال لأنهما ذات جهتين الاستمرار و التجدد فمن جهة الاستمرار صدرتا عن القديم و من جهة التجدد صارتا واسطتين في صدور الحادث عن القديم و فيه أنه لو تم هذا

در این صورت اگر خدا علت تامه یک چیزی باشد، لازم است آن چیز قدیم باشد و گر نه باید هرگز هیچ چیزی نباشد، و خدا را با صادر اول در نظر می‌آوریم و می‌گوئیم، خدا با این صادر، علت تامه چیزی غیر از آن دو هست یا نه؟ و باید آفریده دوم هم قدیم باشد و همچنین سوم و چهارم تا برسد به همه پدیده‌های روزانه که باید همه قدیم باشند و این را خودشان نمی‌پذیرند و واسطه بودن حرکت‌و زمان و استعداد، جواب این نقض نمی‌تواند باشد.

محقق دوانی در بحث اعاده معدوم می‌گوید: هر گاه ذات چیزی در ازل، علت تامه چیز دیگری در ابد باشد، لازم می‌شود که آن معلول در ازل به وجود بیاید و اجزاء زمان با هم همراه گردند.

و شرحش این است که چون علت اولی را در نظر بگیریم و همه چیز را به طور تنازلی و همین‌طور پایین بیاییم، ناچار به نوبت ایجاد زمان و حرکت می‌رسیم زیرا این‌ها هم از ممکنات هستند و باید در رشته معلول‌ها باشند و بی‌تردید هر مرتبه پیشآن‌ها، علت تامه مرتبه پس از آن است و به عقیده آن‌ها قدیم است و علیت حرکت و زمان، مستقل و تمام است و پدیده دیگر با آنها شریک نیست؛ پس مستلزم آن است که بریده شوند و انقطاع صورت گیرد و همه اجزائشان در یک جا جمع شوند و همه پدیده‌ها قدیم و ازلی باشند.

زیرا اگر علت همه یکی باشد که مطلب روشن است، و اگر علت جزئی باشد و آن جزء مقدمه جزء دیگر به دنبال هم، برای اینکه هر جزء هر چه هم کوتاه باشد قسمت پذیر است و اجزائش مقدم و مؤخر دارندو در پیش یا پس هم قرار دارند و با هم جمع شده اند و باید اجزاء جزء دیگر هم با هم جمع شوند و تو می‌دانی که اگر بخواهیم یک پدیده روز را بگیریم و تا بی‌نهایت بالا برویم و بگوئیم هر موجود سابقی علت موجود بعد خود است، اشتباه محض است و برخی برای رفع این ایراد، حرکت توسطیه و زمان سیال را به میان کشیده اند که هم پیوسته است و هم قابل تجدید و از جهت پیوستگی از قدیم صادر شده و از جهت تجدد و تازگی، واسطه صدور حادث از قدیم شده .

و جوابش این است که اگر این درست باشد،


1) و يلزم( خ).

لزم إمكان حدوث جميع أجزاء العالم بهذا الوجه فلا يلزم القدم الشخصي في شي‌ء من أجزاء العالم و هو خلاف مذهبهم مع أنه لنا أن ننقل الكلام إلي جهة التجدد فإن كانت موجودة في الواقع فيعود الكلام السابق بعينه و إذا لم تكن موجودة فلا يمكن أن يصير واسطة.

و قال الغزالي ردا لجوابهم إن هذه الحركة مبدأ للحوادث إما من حيث إنها مستمرة أو من حيث إنها متجددة فإن كان من حيث إنها مستمرة فكيف صدر من مستمر متشابه الأجزاء شي‌ء في بعض الأحوال دون بعض و إن كانت من حيث إنها متجددة فما سبب تجددها في أنفسها فتحتاج‌(1)إلي سبب آخر و يتسلسل و اعترض عليه بأن هذا التسلسل عندهم جائز لعدم وجوب اجتماع الآحاد هاهنا.

و قال المحقق الدواني في شرح العقائد في دفعه إن التجدد عبارة عن انقضاء شي‌ء و حدوث شي‌ء آخر فإذا عدم جزء من الحركة فلا بد لعدمه من علة حادثة و تلك العلة إما أمر موجود أو عدم أمر أو بعضها موجود و بعضها عدم أمر موجود و علي الأول ننقل الكلام إلي علة ذلك الأمر و هكذا حتي يلزم التسلسل في الأمور الموجودة المجتمعة المترتبة و علي الثاني فيكون ذلك العدم عدم جزء من أجزاء علة وجوده ضرورة أن ما لا يكون وجوده علة لوجود أمر لا يكون عدمه علة لعدمه فيلزم التسلسل في الموجودات التي هذه الأعدام أعدام لها و علي الثالث لا بد أن يكون أحد القسمين من الأمور الموجودة و تلك الأعدام أو كلاهما غير متناه و علي الوجهين يلزم التسلسل في الأمور الموجودة المترتبة المجتمعة و الحاصل أنه يلزم التسلسل في الأمور الموجودة المترتبة المجتمعة إما في حال وجوده السابق أو حال عدمه اللاحق لأن عدمه إن كان بسبب أمر موجود أو عدمه بسبب عدم يستلزم حدوث أمر موجود كعدم عدم المانع المستلزم لوجود المانع يلزم التسلسل في الموجودات المترتبة المجتمعة الحادثة في حال عدمه و إن كان بسبب عدم أمر موجود لا يستلزم أمرا موجودا لزم التسلسل المذكور وقت وجود ذلك

ممکن است همه اجزاء جهان از همین راه حادث باشند و هیچ قدیمی در میان نباشد و این مخالف عقیده آن‌ها است؛ با اینکه ما سخن را به همان تجدد و تازگی می‌کشانیم و می‌گوئیم، اگر در عالم واقع وجود دارد، همان ایرادوارد است و اگر ندارد، نمی‌شود واسطه باشد.

و غزالی به آن‌ها جواب داده که مبدأ بودن حرکت برای پدیده‌ها، یا جهت پیوستگی آن است یا تجدد و تازگی آن. اگر جهت پیوستگی و استمرار آن است، چگونه از علت پیوسته متشابه الاجزاء، پدیده مخصوص در زمانی مخصوص پیدا شده، و اگر از جهت تازگی و تجدد آن باشد، سبب آن تازگی چیست و نیاز به سبب دیگر و دیگر دارد و تسلسل می‌شود و جواب داده‌اند که این گونه تسلسل نزد آن‌ها رواست، زیرا آحادش به همراه هم جمع نمی‌شوند.

و محقق دوانی در شرح عقائد به این جواب جواب داده و گفته: تجدد، گذشت چیزی است و پدید شدن دیگری، پس اگر جزئی از حرکت معدوم شود پس برای این عدم ناگزیر باید علت حادثی باشد و این علت، یا امر موجودی است یا عدم امر موجودی یا مرکب از هر دو، اگر موجود است علتش چیست و اینچنین تسلسل در امور موجوده جمع شده پیش می‌آید و اگر عدم امر موجودی است، باید عدم جزئی از علت وجود او باشد که در نبود اثر کند زیرا آنچه که وجود آن، علت وجود امری نیست، عدم آن نیز علت عدم آن موجود نیست. و باز هم تسلسل در موجوداتی پیش می‌آید که این عدم‌ها عدم آن‌ها است.

و اگر حالت سوم باشد، باید یک قسمت آن که امور موجوده است و همه نبودها یا هر دو، نامتناهی باشند و به هر حال تسلسل در امور موجوده مترتبه مجتمعه صورت می‌گیرد، یا در حال وجود سابق یا به اعتبار عدم لاحق، زیرا عدم اگر مستند به امر موجود یا عدم باشد، مستلزم حدوث امر موجود مانند عدم، نبود مانع است که مستلزم وجود مانع می‌شود و این موجب تسلسل در امور موجوده مترتبه مجتمعه می‌گردد که در حال عدمش پدید شدند، و اگر به سبب نبود امر موجودی باشد که موجودی نخواهد، تسلسل در هنگام وجود این حادث پدید می‌شود


1) فنحتاج( خ).

الحادث و قس عليه الشق الثالث.

فإن قلت علي تقدير أن يكون عدم كل جزء مستندا إلي عدم عدم المانع المستلزم لوجود المانع لا يلزم الترتيب بين تلك الموانع حتي يلزم التسلسل المستحيل بل لا يلزم اجتماع تلك الموانع في الوجود أيضا لجواز أن يكون حدوثها و لو في آن كافيا في انتفاء ما هي مانعة عنه.

قلت تلك الموانع متعاقبة في الحدوث فإن اجتمعت في الوجود لزم التسلسل المستحيل لأن آحادها مترتبة في الحدوث و بحسب الزمان و مجتمعة في الوجود فيجري فيه التطبيق و لا يقدح فيه عدم ترتبها بحسب الذات كما لا يخفي علي ذي فطرة سليمة فإنا نأخذ السلسلة المبتدأة من الحادث في اليوم و نطبقها علي السلسلة المبتدأة من الحادث بالأمس و نسوق البرهان و إن لم تجتمع في الوجود نقلنا الكلام إلي علة عدمها حتي يلزم التسلسل المستحيل في الموجودات الحادثة وقت عدمها أو وقت وجودها فإن علة عدم كل مانع إما عدم عدم المانع المستلزم لوجود المانع أو عدم جزء من أجزاء علته و علي الأول يلزم وجود الموانع المترتبة في الحدوث الغير المتناهية و علي الثاني يلزم أن يكون تحقق ذلك المانع موقوفا علي أمور موجودة غير متناهية مترتبة فيلزم التسلسل المستحيل في أسباب وجوده انتهي.

و أنت خبير بأنه علي سبيل المماشاة مع الحكماء و إلا فقد بيناه و بين هو نفسه أيضا ببعض الوجوه التي ذكرنا أن التسلسل مطلقا محال سواء كانت متعاقبة أو مجتمعة فظهر أن لا مخلص للحكماء إلا بالتزام أن إمكان نحو الوجود معتبر في جانب المعلول و لا يضر في تمامية العلة فلما استحال اجتماع أجزاء الحركة و الزمان لكونهما غير قارين وقع التخلف و صارا واسطتين بين العلة القديمة و المعلول الحادث و هو بعينه الجواب عن أصل الدليل و الحاصل أنهم بأي وجه يسندون الحادث إلي القديم فلنا أن نسند جميع العالم إلي الواجب تعالي بلا فرق.

و قد يقرر النقض بعبارة أخري و هي أنه يرد علي ما قرروه من كون

و همچنین در قسمت سوم .

اگر بگویی: نبود هر جزء مستند به وجود مانع است و میان این موانع ترتیبی نیست تا تسلسل محال شود، بلکه اجتماع موانع هم در زمان لازم نیست زیرا بسا که حدوث آنی آن در نفی ممنوع کافی باشد.

می‌گویم: این موانع در حدوث باید دنبال هم باشند و اگر با هم موجود شوند، تسلسل محال صورت می‌گیرد و چون تک تک آن‌ها در حدوث به حسب زمان ترتّب دارند و با هم موجود می‌شوند و تطبیق میان آن‌ها پدید می‌گردد، و عدم ترتب ذاتی آن‌ها ضرری ندارد، چنانچه بر فطرت سالم پوشیده نیست، زیرا ما رشته‌ای که از پدیده امروزی آغاز شده را در نظر می‌گیریم و با رشته‌ای که از پدیده دیروز آغاز شود تطبیق کرده و برهان را در آن اقامه می‌کنیم، و اگر با هم موجود نشوند، سخن را به علت عدم می‌کشانیم تا در موجودات حادث به هنگام عدم آن‌ها یا وقت وجود آن‌ها، تسلسل محال صورت پذیرد.

زیرا سبب نبود هر مانعی، یا عدم عدم مانع است که مستلزم وجود مانع است یا نبودن جزء علت؛ و بنا بر اول، وجود موانع مترتبه در حدوث نامتناهی لازم می‌شود و بنا بر دوم، لازم می‌شود که این مانع موقوف بر امور موجود نامتناهی مترتب بر هم باشد، و تسلسل محال در اسباب وجود او محقق شود.

تو می‌دانی که این‌ها برای همراهی با حکماء است و گر نه ما بیان کردیم و او هم برخی وجوهی را که ما گفتیم، تسلسل مطلقاً باطل است و محال، خواه در امور پیاپی و خواه به همراه یکدیگر، بیان کرده و روشن شد که حکماء چاره‌ای ندارند جز اینکه آمادگی پذیرش در معلول را بپذیرند، و آن زیانی به تمامیت علت نمی‌رساند. و چون اجتماع اجزاء حرکت در زمان، برای اینکه ناثابت است محال است و موجب تخلف، و این دو میان علت قدیم و پدیده‌ها واسطه‌اند. این خود عیناً جواب از اصل دلیل است، و خلاصه این است که حکماء از هر راهی حادث را به قدیم مستند می‌کنند، ما همه جهان را به واجب تعالی مستند می‌کنیم و فرقی نیست.

و چه بسا که نقض را به تعبیر دیگر بیان کنند و بگویند: به تقریر آن‌ها،

الحادث اليومي مرتبطا بالأزلي بسبب توسط أمر شخصي له جهتا استمرار و تجدد و هو الحركة التوسطية السرمدية إذ هي باعتبار استمرارها تصدر عن القديم و باعتبار تجدد ذاتها تكون سببا للحادث أنه حينئذ تكون العلة التامة لوجود الحادث أمرا تدريجيا واقعا في زمان غير متناه من جانب الأزل و يكون الحادث الذي هو معلوله موجودا في الآن الذي هو طرف لذلك الزمان و ما هذا إلا تخلفا للمعلول عن علته التامة إذ لا معني للتخلف إلا كون ظرف وجود المعلول مغايرا لظرف وجود العلة فقد وقعوا فيما هربوا عنه من لزوم التخلف.

و أجيب عنه بأن التخلف المستحيل هو ما استلزم الترجيح بلا مرجح و ذلك إنما يتصور بأن يتخلل زمان بين وجود العلة و وجود معلوله إذ حينئذ يتوجه السؤال بأنه لم لم يوجد المعلول في جزء آخر من ذلك الزمان المتخلل و وجد في الحد الذي وجد فيه مع أن الإيجاب الحاصل من العلة متساوي النسبة إلي الزمانين و فيما نحن فيه ليس كذلك إذ لم يتخلل بين وجودي العلة و المعلول زمان بل كان وجود المعلول في آن هو طرف لزمان وجود العلة و حينئذ لم يتوجه لا بأن يقال لم لم يوجد المعلول في حد آخر غير ما وجد فيه بكون ذلك الحد بعد زمان وجود العلة لانتفاء زمان متخلل يفرض فيه حد بينهما و لا بأن يقال لم لم يوجد المعلول في آن قبل الآن الذي هو الطرف من آنات زمان وجود العلة إذ في شي‌ء من تلك الآنات لم تخرج العلة التدريجية بتمامها من القوة إلي الفعل و وجود المعلول يتوقف علي تمامها .

قيل و بهذا الجواب و إن اندفع المحذور المذكور فيما إذا كان المعلول آنيا و علته زمانية لكن لا تنحسم مادة الإشكال في المعلول الذي هو تدريجي بيان ذلك أن الواسطة التدريجية التي قرروها مشتملة علي أجزاء تحليلية و قطعات يحكم العقل علي كل منها بالكون بعد أن لم يكن فلا بد فيها من القول بكون كل سابقة من القطعات شرطا لوجود اللاحقة حتي يصح ارتباطها بالقديم و كون تلك القطعات غير موجودة علي سبيل الجزئية بالفعل لا يقدح فيما قلنا كما تشهد

پدیده جزئی هر روزه به واسطه موجود شخصی دو جهته که از نظری استمرار دارد و از نظری تجدد، به وجود ازلی مربوط می‌شوند، و آن حرکت توسطیه سرمدیه است که از نظر استمرارش، آفریده خود ذات قدیم است و از نظر تاز‌گی و تجدد ذاتش، سبب پدیده؛ و در این صورت علت تامه وجود پدیده، موجودی است تدریجی در زمانی نامتناهی از سوی ازل، و پدیده‌ای که معلول او است در «الان»ی است که ظرف آن زمان است، و این خود تخلف معلول از علت تامّه است زیرا تخلف همین است که ظرف وجود معلول جدا از ظرف وجود علت باشد و آن‌ها از آنچه فرار کردند، به آن گرفتار شدند.

و از این تقریر جواب دادند که تخلف محال که ترجیح بلا مرجح را به دنبال دارد، آنجا است که زمانی میان علت تامه و معلول فاصله شود و جای این سؤال باشد که چرا معلول در این جزء آمده و در آن جزء نیامده، با اینکه در هر دو، علت تامه موجود بوده ولی در اینجا چنین نیست زیرا زمان وجود علت پیوسته است به پیدا شدن معلول و در آن ظرف زمان وجود علت است.در اینجا نمی‌توان گفت: چرا معلول در آخر زمان علت موجود شده، زیرا فاصله‌ای در میان نیست، و نمی‌توان گفت چرا پیش از آن زمانی که درطرف زمان وجود علت بوده پیدا نشده، زیرا پیش از آن، علت تدریجی کامل نبوده و از قوه به فعل نیامده و وجود معلول موقوف به کمال آن است.

گفته شده: ایراد در پدیده‌هایی که یکباره یافت می‌شوند و علت زمانی دارند، با این بیان برطرف می‌شود ولی اگر معلول هم تدریجی باشد، اشکال به جا می‌ماند برای اینکه واسطه تدریجی مقرر آن‌ها به حکم عقل، اجزاء خرد و بخش بخش داردکه سابق آن‌ها شرط وجود لاحق آن‌ها است تا ارتباطشان با قدیم درست شود و جدا نبودن این بخش‌ها و قطعه‌ها در وجود خارجی، به حکم فطرت سالم زیانی به ما نمی‌رساند

به الفطرة السليمة علي أن كتب الفلاسفة مملوءة بما يصرح بذلك و لا شك أن الجواب المذكور لا ينفع بدفع التخلف هاهنا إذ يتوجه أن يقال إن القطعة السابقة إذا وجدت بتمامها في مجموع زمان و كانت تمامها علة موجبة للاحقه فلم لم توجد اللاحقة في الآن الذي هو طرف لذلك الزمان أو لم يقع في نفس الزمان الذي هو ظرف لوجود علتها حتي تكون القطعتان من الحركة التي إحداهما علة و الأخري معلولة متطابقتين في الزمان متوافقتين في الأخذ و الترك فإنه كما أن العلة زمانية الوجود فكذلك معلولها و كما أن العلة لم تخرج من القوة إلي الفعل في شي‌ء من الآنات المفروضة في زمان وجوده فكذلك المعلول فكما أنه إذا انقضي مجموع ذلك الزمان تم وجود العلة في مجموعها صح كون مجموعها كذلك بلا تقدم للعلة علي المعلول بالزمان و إذا لم يقع المعلول كذلك بل وجد في مجموع زمان آخر يتصل بالأول لم يكن ذلك إلا تخلفا.

و الجواب : بأنه لو وجدت القطعة اللاحقة علي أحد الوجهين اللذين ذكرتهما لزم كون الحركة قار الذات و ماهية الحركة لا تحتمل هذا النحو من الوجود فلم يكن ما فرضته حركة حركة و بأن الاحتمال الثاني يستلزم اجتماع المثلين في محل واحد هو المتحرك و هو محال علي ما بين في محله‌(1).

مدفوع : بأن ما يدفع التخلف المستحيل الذي حقيقته تحقق ظرفين في نفس الأمر يتصور وجود المعلول في كل منهما و يكون تمامية العلة و شرائطها و إيجابها متحققة فيهما بلا تفاوت و يكون مع ذلك وجود المعلول واقعا في أحدهما علي سبيل الترجيح من غير مرجح هو الجواب إما بانحصار الظرف في واحد كالمعلول الآني الواقع في طرف زمان العلة أو ببيان مرجح مختص بأحد الطرفين حتي تكون العلة في أحدهما لم تتم و لم توجب بعد و تمت في الآخر و استجمعت شرائط التأثير فخص وجود المعلول بالثاني ليس إلا.

و لا شك في أن الجوابين المذكورين لا يفيدان شيئا من هاتين الإفادتين

و کتب فلاسفه هم پر است از تصریح به این اجزاء تدریجی.

و شکی نیست که جواب مذکور در معلول تدریجی الحصول برای دفع تخلف سودی ندارد زیرا در صورتی که قطعه سابقه تمامیت خود را در مجموع زمان بیابد و تمامیت آن علت موجبه برای موجود لاحق و بعدی باشد. و برای این، همه اجزاء معلول تدریجی در آخر زمان آن موجود نشده یا در همان زمان که ظرف وجود علت است پیدا نشده تا هر دو قطعه حرکت که یکی علت است و یکی معلول، در ظرف زمان با هم مطابق و هماهنگ در هستی خود باشند؛ زیرا علت و معلول هر دو زمانی هستند، و چنانچه علت در آنات مفروضه زمان وجودش فعلیت نداشته، معلول هم چنان است، و علت در مجموع زمان گذشته کامل شده و معلول در مجموع این زمان وجود نیافته بلکه در مجموع زمان دیگری که به اولی پیوسته است، و این جز تخلف نیست.

و جواب این اشکال را چنین داده‌اند که اگر قطعه تدریجی بعدی یکباره موجود شود، لازم می‌شود که حرکت ثابت باشد و این منافی ماهیت حرکت است و باید حرکت، حرکت نباشد و به علاوه در متحرک اجتماع مثلین در محلی واحد رخ می‌دهد و آن محال است، چنانچه در محل خود بیان شده است.

ولی این جواب مردود است به اینکه دفع تخلف محالی که حقیقتش تحقق دو ظرف در نفس الامر است که وجود معلول در هر دو تصور می شود و تمامیت علت و شرائط و ایجاب آن در هر دو بدون تفاوت محقق است و با این حال وجود معلول در واقع در یکی از آنها ترجیح بلا مرجح است، یا به انحصار زمان تأثیر است در یک آن، مانند معلول آنی که در زمان علت واقع می‌شود، یا بیان مرجح که در وقتی علت را کامل کرده و شرائط تاثیر جمع شده و وجود معلول به آن مخصوص گردیده نه در دیگری، و این دو مطلبی که ذکر شده هیچ کدام از این دو جواب را نمی‌دهند


1) في المخطوطة: في موضعه.

بل ليس حاصلهما إلا أن عدم وقوع تخلف المحال لما استلزم محالا آخر هو اجتماع المثلين أو انقلاب ماهية الحركة فلا محالة وقع التخلف و أنت خبير بأن استلزام عدم التخلف للمحالين المذكورين لا يصير رافعا لوصف الاستحالة عن التخلف الممتنع في بداهة العقول و لا مجوزا لوقوعه بل حاصل هذا الكلام في الحقيقة ليس إلا مغالطة ألزمت كون الواقع ظرفا لأحد المحالات إما المحالين المذكورين أو التخلف و لا محيص عن هذا الإشكال إلا بأن يقال القطعة اللاحقة كما توقف وجودها علي السابقة توقف علي أمر آخر هو الأجزاء التحليلية المفروضة في نفس اللاحقة كهذا النصف و ذاك النصف منها و بذلك يظهر أنه لا يمكن وجود اللاحقة في نفس زمان السابقة لتوقف اللاحقة حينئذ علي أجزاء لم يشرع بعد في الخروج من القوة إلي الفعل أصلا و فيه بعد كلام و الأصل ما قدمناه من أن عذر الاستحالة مشترك كما عرفت و هذا الوجه الأخير أيضا يمكن إجراؤه في الزمان الموهوم كما عرفت.

الطريق الخامس ما ذكره المحقق الدواني و هو اختيار أنه لم يكن جميع ما لا بد منه في وجوده متحققا في الأزل إذ من جملته تعلق الإرادة بوجوده في الأزل و لم تتعلق الإرادة بوجوده في الأزل بل بوجوده فيما لا يزال من الأوقات الآتية لحكمة و مصلحة و لا يرد أن التعلق الأزلي بوجوده إما أن يكون متمما للعلة أم لا و علي الأول يلزم وجوده في الأزل لامتناع التخلف و علي الثاني يحتاج المعلول إلي أمر آخر سوي هذا التعلق و هو خلاف المفروض علي أنا ننقل الكلام إلي هذا الأمر لأنا نقول القدرة تؤثر علي وفق الإرادة و قد تعلقت الإرادة بوجوده في وقت معين فلا يوجد إلا فيه.

فإن قيل لا بد من اختيار أحد شقي الترديد الذي أوردناه.

قلنا إن أردتم أنه متمم لعلة وجوده في الأزل فنختار أنه ليس كذلك و إن أردتم أنه متمم لعلة وجوده فيما لا يزال فنختار أنه كذلك و لا يلزم أزليته و لا احتياجه إلي أمر آخر كما أن الفاعل المختار إذا أراد إيجاد جسم ما علي

و حاصلشان این است که اگر تخلف محال واقع نشود، محال دیگری چون اجتماع مثلین یا انقلاب ماهیت حرکتپیش می‌آید، پس باید تخلف محال محقق شود. لزوم عدم تخلف محال‌های مذکور، با وصف محال بودن از تخلف امکان‌پذیر نیست و این از نظر عقلی روشن است و مجوز وقوع آن نمی‌شود. و حاصل این سخن در حقیقت مغالطه‌ای است که نتیجه آن این است که واقع ظرف یک امر محالی می‌شود، یا دو محالی که ذکر شد، یا تخلف علت از معلول و جوابی برای این اشکال و ایراد نیست مگر آنکه گفته شود، چنانچه وجود قطعه لاحقه معلول موقوف به قطعه سابقه است، به امر دیگری هم که اجزاء خرد خود همان لاحقه است مانند این نصف و آن نصف موقوف است و از اینجا روشن می‌شود که ممکن نیست لاحق در زمان سابق وجود یابد، چون به اجزائی موقوف است که هنوز هیچ از قوه به فعل نیامده اند. و باز هم در این جای سخن هست، و اصل همان است که ما پیش‌تر گفتیم و آن این است که ایراد استحاله و محال بودن، مشترک است چنانچه دانستی، و این وجه آخری را می‌توان در زمان موهوم نیز تقریر کرد، چنانچه دانستی.

روش پنجم: آنچه محقق دوانی گفته که ما می‌گوئیم جمیع شرائط وجود جهان در ازل فراهم نبوده، زیرا یک شرط تعلق اراده خدا به ایجاد آنبوده و مراد او وجود ازلی جهان نبوده بلکه وجود حادث آن بوده، برای حکمت و مصلحتی، و به آن اشکال نمی‌شود که اگر تعلق ازلی متمم علت بوده، باید از ازل موجود شده باشد و گرنه مستلزم تخلف معلول از علت می‌شود و اگر نیاز به چیز دیگری جز تعلق اراده بوده، خلاف فرض است. به علاوه سخن را به آن می‌کشانیم، زیرا ما می‌گوئیم قدرت طبق اراده اثر می‌کند و اراده به وجود حدوثی در وقت معیّن تعلق داشته و جز آن نمی‌شود.

اگر گفته شود: باید یکی از دو احتمالی را که گفتیم اختیار کنید، یا علت تامه یا شرطی لازم را. ما گوئیم: اگر مقصود علت تامه برای وجود ازلی جهان است، می‌گوئیم نه و این‌طور نیست. و اگر مقصود متمم علت است در آینده و به طور حدوث، می‌گوئیم چنین است ولی این مستلزم ازلیت جهان نمی‌شود و نیاز به امر دیگری هم پیدا نمی‌شود، چنانچه فاعل مختار هر گاه بخواهد جسمی را به اندازه معینی از طول یا کوتاهی بسازد،

صفة معينة كالطول مثلا أو القصر يوجد المعلول بهذه الصفة فكذا هاهنا لما تعلق إرادة الفاعل المختار بوجود الحادث لم يتصور إلا كونه حادثا و الحاصل أن المعلول إنما يوجد بإرادة الفاعل المختار علي النحو الذي تعلق به إرادته سواء كان مقارنا لوجوده أو متأخرا عنه.

و قد يقال إن الأزل فوق الزمان و معني كون الشي‌ء أزليا أن يكون سابقا علي الزمان فالواجب تعالي لما كان متعاليا عن الزمان لا يوصف بكونه في الزمان كما لا يوصف بكونه في المكان فلا شي‌ء غيره في الأزل و إنما يوجد ما يوجد حسب ما تعلقت به الإرادة الأزلية من تخصيصها الأزلي بأوقاتها و الزمان من جملة الممكنات و قد تعلقت الإرادة الأزلية بوجوده المتناهي و ليس الله تعالي متقدما عليه بالزمان إذ الواجب تعالي ليس بزماني حتي يقال أنه متقدم علي غيره بالزمان.

فإن قيل لا شبهة في أن الإرادة القديمة بذاتها ليست كافية في وجود الممكن و علي فرض أن تكون كافية يلزم قدم الممكن فلا بد من تعلقها و حينئذ لا يخلو هذا التعلق من أن يكون حادثا أو قديما و علي الأول يلزم التسلسل لأنا ننقل الكلام إلي سبب هذا التعلق حتي يلزم التسلسل و علي الثاني قدم الممكن الذي تعلقت به الإرادة.

فقد أجيب عنه تارة بأن التعلق أمر عدمي فلا يحتاج إلي أمر يخصصه بوقت دون وقت و لئن سلم فالتسلسل في الأمور الاعتبارية و هي التعلقات غير ممتنع و أنت تعلم أن اختصاص كل صفة سواء كانت وجودية أو عدمية بوقت يحتاج إلي مخصص بالبديهة و أما التسلسل في التعلقات بأن يكون مخصص تعلق الإرادة بذلك الوقت تعلق الإرادة بتعلق الإرادة في ذلك الوقت و هكذا حتي تكون إرادة وجود الممكن في ذلك الوقت لأنه أراد إرادة وجوده في ذلك الوقت و أراد إرادة إرادة وجوده في ذلك الوقت لأنه أراد إرادة تلك الإرادة و هكذا فيتسلسل تعلقات الإرادة من جانب المبدأ و ينتهي من الجانب الآخر إلي إرادة ذلك الممكن و حينئذ تكون

به همان اندازه موجود می‌شود. در اینجا هم چون فاعل مختار وجود حادث جهان را خواسته، جز وجود حادث تصور نمی‌شود، و خلاصه اینکه معلول طبق خواست فاعل مختار خود موجود می‌شود، خواه به همراه وجود او یا پس از او باشد.

و چه بسا در تقریر حدوث جهان گفته شده که ازل فوق زمان است و ازلی موجود پیش از زمان است، و واجب تعالی در زمان نیست چنانچه در مکان نیست و جز او در ازل نبوده و هر چیز دیگر به اراده ازلی او در وقت خود پدید شده که زمان هم خود پدیده است از آن‌ها، و خدا به خواست ازلی خود جهان متناهی را خواسته و خدا از نظر زمان پیش از جهان نیست، چون خدا زمانی نیست تا برغیر خود تقدم زمانی داشته باشد .

اگر بگویند: شکی نیست که اراده قدیم به خودی خود برای وجود ممکن کافی نیست، و اگر هم کافی باشد نیاز به تعلق دارد، و این تعلق یا حادث است یا قدیم و اگر حادث باشد مستلزم تسلسل است، چون باز سببی و سببی دیگر می‌خواهد و بنا بر دوم، باید بپذیریم ممکنی قدیم باشد و اراده به آن تعلق گرفته است.

جوابش داده شده که تعلق امر عدمی است و وجود خارجی ندارد و امر اعتباری است و نیاز به امری ندارد که به وقتی بدون وقت تخصیص بزند و تسلسل در امور اعتباریه هم محال نیست، ولی تو می دانی که اختصاص هر وضعی وجودی یا عدمی به وقت، نیاز به مخصِّص دارد و این بدیهی است و اما التزام به تسلسل در این تعلقات بی‌نهایت، تا برسد به ذات باری تعالی،

الحال كما تقول به الفلاسفة من تعاقب الاستعدادات الغير المتناهية حتي ينتهي إلي الاستعداد القريب الذي يلي المعلول فقد قيل عليه أنه باطل مع قطع النظر عن جريان التطبيق فيه لأنه يلزم انحصار الأمور الغير المتناهية بين حاصرين و هما نفس الإرادة و تعلقها الذي يلي الممكن.

أقول: و أنت تعلم أنه لا انحصار هنا بين حاصرين أصلا بل ذات الإرادة محفوظة في جميع المراتب و تتوارد عليها تعلقات مترتبة غير متناهية علي نحو تعاقب الاستعدادات الغير المتناهية علي المادة فليست الإرادة و لا المريد طرف السلسلة كما ليست المادة طرف السلسلة فالقول بالانحصار هنا وهم ظاهر الفساد و إن ظهر عن بعض من يعقد عليه الأنامل بالاعتقاد انتهي.

و أورد عليه إيرادات لا طائل في إيرادها و هي مع أجوبتها مذكورة في كتب القوم.

الطريق السادس ما ذكره المحقق الطوسي رحمه الله في التجريد و هو أن التخلف عن العلة التامة إنما يستحيل إذا أمكن وجود ظرفين يمكن تحقق المعلول في كل منهما و مع ذلك خص وجود المعلول بالأخير منهما من غير تفاوت في أجزاء العلة و شرائط إيجابها بالنسبة إلي الوقتين و هاهنا ليس كذلك إذ الوقت من جملة أجزاء العالم فلا وقت قبل حدوث العالم حتي يسأل عن حدود ذلك الوقت و أنه لم لم يقع المعلول في تلك الحدود و وقع فيما وقع فيه و لما كان هذا الوجه بعد التحقيق يرجع مآله إلي ما حررنا في الطريق الثاني لم نتعرض لبسط القول فيه.

المرصد الثاني دفع شبهة أخري لهم و هي أن العالم ممكن و إمكان وجوده أزلي إذ لو كان ممتنعا في الأزل و صار ممكنا لزم الانقلاب المحال و إذا أمكن وجوده في الأزل و البارئ تعالي قادر كامل في تأثيره جواد محض لا يفيد إلا ما ينبغي لا لعوض و لا لغرض فما أوجد العالم إلا لجوده الذي هو مقتضي ذاته فوجب أن يوجد العالم أزلا .

همان پذیرش قول فلاسفه است که استعدادهای پی در پی نامتناهی وجود دارند تا به آن استعداد نزدیک به وجود معلول برسند، و به علاوه تسلسل در تعلقات اراده، با قطع نظر از دلیل تطبیق باطل است چون لازمه‌اش انحصار امور غیر متناهی است میان دو مرز مشخص که نفس اراده و تعلقش به ممکناست.

و نظر من این است که تو می‌دانی که انحصار میان دو مرز در اینجا زمینه ندارد، زیرا خود اراده در جمیع مراتب نامتناهی محفوظ است و تعلقات مترتبه نامتناهی بر آن وارد می‌شود،مانند استعدادات نامتناهی ماده. و اراده و مرید طرف سلسله نیستند چنانچه خود ماده درسلسله استعدادات طرف سلسله نیست، و انحصار توهّمی است ظاهر الفساد و اگر چه گفته استاد صاحب‌نامی است. و ایرادهای دیگر هم در اینجا آورده‌اند که با جواب آن‌ها در کتب کلامی ذکر شده است.

روش ششم: آنچه محقق طوسی - ره - در تجرید گفته که تخلف از علت تامه در صورتی محال است که معلول در دو وقت امکان وجود داشته باشد، و شرائط و اجزاء علت در هر دو وقت برابر باشند، و با این حال، بدون مرجح در یکی از آن‌ها موجود شود. در حالی که در اینجا چنین نیست زیرا وقت خود از اجزاء جهان است و پیش از حدوث جهان، وقتی نبوده تا گفته شود چرا در این وقت شده و در آن وقت نشده؛ و چون حقیقت این روش به روش دوم باز می‌گردد که شرح آن را دادیم، در اینجا دوباره سخن را بسط نمی‌دهیم .

دیدگاه دوم: دفع شبهه دیگر آن‌ها است و آن اینکه جهان ممکن از ازل است و اگر ممتنع ازلی باشد و بعد ممکن شود، انقلاب محال پیش می‌آید، و وجود باری تعالی هم در اثربخشی خود قادر و کامل و جواد محض است و عالم را به جود ذاتی خود بی چشم‌داشت و بی‌غرض آفریده و باید وجود عالم ازلی باشد.

و الجواب أن يقال ما أردت بقولك و البارئ تعالي قادر كامل في تأثيره إن أردت أنه لا نقص في ذاته و صفاته الكمالية كقدرته و علمه و إرادته و في اقتضاء ذاته القديمة إفاضة الخير و الجود فذلك مسلم و لا يلزم منه وجوب إيجاد العالم أزلا لجواز توقف الإيجاد علي شرط يقتضيه العلم بالأصلح و إن أردت به أن الفاعل في الأزل مستجمع لشرائط التأثير فهو ممنوع و السند ما مر و الحاصل أن مقتضي كونه كاملا جوادا في ذاته أن لا ينفك عن ذاته إفادة ما ينبغي و لا نسلم أن وجود العالم في الأزل كذلك إذ ما ينبغي عبارة عما هو أصلح بالنظام بحسب علمه القديم و الأصلح إنما هو وجود العالم فيما لا يزال.

و قال بعض المحققين في الجواب عن هذه الشبهة إنها مبنية علي استلزام أزلية الإمكان إمكان الأزلية و هو ممنوع فإن معني الأول استمرار إمكان الشي‌ء و جواز وجوده و معني الثاني جواز أن يوجد الشي‌ء وجودا مستمرا أزلا و أبدا و ظاهر أن استلزام الأول للثاني ليس مما لا يطلب له دليل و استدل عليه بأنه إذا استمر الإمكان أزلا لم يكن في ذاته مانع من الوجود في شي‌ء من أجزاء الأزل فعدم منعه أمر مستمر في جميع أجزاء الأزل فإذا نظر إلي ذاته جاز له الاتصاف بالوجود في كل جزء منها لا بدلا فقط بل و معا أيضا و هو إمكان اتصافه بالوجود المستمر الأزلي فأزلية الإمكان استلزمت إمكان الأزلية و فيه نظر إذ قوله و معا أيضا ممنوع بل و قوله جاز له الاتصاف بالوجود في كل جزء منها أيضا ممنوع فإن الآنيات يمتنع وجودها في الزمان و أيضا ما ذكره منقوض بالحركة التوسطية الآخذة من مبدإ معين فإنها ممكنة أزلا و لا يمكن لها الوجود أزلا لوجود مبدإ لها فرضا انتهي.

و أقول و يظهر من أجوبة سائر الشبه أجوبة أخري لهذه الشبهة تركناها للمتأمل الفطن .

المرصد الثالث دفع الشبهة التي أوردها صاحب المحاكمات و هي أنه لا يجوز أن يكون فعله تعالي معدوما ثم يوجد إذ العدم الصريح لا تمييز فيه حتي

و جواب این است که خدا در ذات و صفات ذاتی چون قدرت و علم و اراده و فیض بخشی نقصانی ندارد، ولی ایجاد جهان موقوف به شرطی بوده است که علم به اصلح مقتضی آن است واگر بگویی فاعل در ازل همه شرایط تأثیر را داشته، این به استناد آنچه گفته شد ممکن نیست. و حاصل کلام اینکه، مقتضای وجود آن کامل و جواد، در ذات آن از آن جدا نمی‌شود. نمی پذیریم که وجود عالم در ازل اینچنین بوده، اگر چه آنچه شایسته است عبارت است از اینکه او به حسب علم قدیم خود، اصلح در نظام است. البته خدا فیاض است بدان چه شایسته است، ولی وجود جهان در ازل این‌طور نیست.

برخی محققان جواب دیگری داده و گفته‌اند: این اشکال بر این پایه است که ازلیت امکان، مستلزم امکان ازلیت باشد و آن ممنوع است، زیرا معنی اول این است که امکان چیزی و جواز وجودش همیشه بوده، و معنی دوم این است که چیزی وجود همیشگی داشته باشد و ملازم بودن اولی با دومی دلیل می‌خواهد، و دلیلش را چنین آورده که اگر امکان همیشگی است، در هیچ جزء از ازل مانعی وجود ندارد، و این بی‌مانعی در همه اجزاء ازل محقق است و در هر جزء آن می‌تواند باشد، نه تنها بدل آن بلکه با همدیگر هم، و نتیجه‌اش امکان اتصاف به وجود ازلی است، و بنابراین ازلی بودن امکان، مستلزم امکان ازلیت است.

ولی اینکه گفته: می‌تواند به همراه هم باشد و اینکه گفته: اتصاف به وجود در هر جزء را دارد، ممنوع وغیر ممکن است، زیرا امور آنی نمی‌توانند در ظرف زمان همراه هم باشند و به علاوه گفته او با حرکت توسطیه از مبدأ معین نقض می‌شود، زیرا مکان وجودش ازلی است ولی وجود ازلی برای او ممکن نیست، چون برای او مبدأ مشخصی فرض شده .

دیدگاه سوم: دفع شبهه‌ای که صاحب محاکمات وارد کرده و آن این است که نمی‌شود کار خدا معدوم باشد و سپس موجود شود، زیرا عدم محض قابل تمییز و تشخیص نیست

يكون إمساك الفاعل من إيجاده في بعض الأحوال أولي من إيجاده في بعض و حتي يكون الصدور من الفاعل في بعض الأحوال أولي من صدوره في بعض بل لو كان صدوره واجبا كان في جميع الأحوال أولا صدوره كان في جميع الأحوال فيلزم إما قدم الفعل أو عدمه بالمرة و هذا بالحقيقة رد علي من قال إنما حدث في الوقت لأنه كان أصلح لوجوده أو كان ممكنا فيه و تقييد العدم بالصريح احتراز عن العدم الحادث المسبوق بالمادة انتهي كلامه.

و الجواب أنه لا شك أن جميع المعلولات قديمها و حديثها معدوم مطلق في مرتبة وجود العلة فكيف تعلق الجعل بالممكنات دون الممتنعات و كيف تعلق بالقديم و هو معدوم مطلق في هذه المرتبة و كيف تعلق الجعل بالقديم و لم يتعلق بالحوادث إلا بعد مدة غير متناهية فالحق أن التميز العلمي في علمه تعالي كاف في الجميع و إن كانت في الخارج معدومة صرفة فهو سبحانه يعلم في ذاته الجميع ممكنها و ممتنعها مطلقا أو علي بعض أنحاء الوجود و يريد ما أراد منها علي الوجه الذي تقتضيه الحكمة و المصلحة و تؤثر القدرة علي وفق الإرادة فيوجد العالم علي النظام الذي وجد بلا تغير في ذاته و صفاته الذاتية و إنما التغير و التفاوت فيما عداه بالإمكان و الامتناع و التقدم و التأخر و الصغر و الكبر إلي غير ذلك من وجوه التفاوت و لا يمكن للعقول إدراك كنه تأثيراته و إيجاداته تعالي شأنه كما يستفاد من الخطب و الأخبار المأثورة عن الأئمة الأطهار عليهم السلام و السؤال بأنه لم لم يخلق العالم قبل هذا أو بعد ذاك أو فوق الفضاء الذي هو الآن فيه أو تحته أو يمينه أو يساره أو قدامه أو خلفه أو أصغر أو أكبر أو المواد بحيث تقبل الاستعدادات علي نحو آخر فهو من هذر السؤال و قد ظهر الفرق بين أزلية الإمكان و إمكان الأزلية و أن الإمكان الذاتي من متممات ذات المعلول المحتاج و من مصححات المعلولية و مكملات الاحتياج إلي العلة علي سبيل لوازم الماهية المعلولية و ذاتياتها و ليس ملحوظا في طرف العلة التامة المفتقرة إليها و قد مر ما يمكن استنباط أجوبة أخري منه لهذه الشبهة فتفطن.

تا اینکه دست نگه داشتن فاعل از ایجادش در وقتی از وقت دیگر اولی باشد، یا صدورش از فاعل در یک حالی اولی باشد، بلکه یا در همه حال واجب الصدور است یا در همه حال نابود است و باید فعل قدیم باشد و یا هیچ نباشد، و این ایراد بر کسی است که گفته، جهان در وقت مخصوصی پدید شده، زیرا بهتر بود برای وجود او یا در آن وقت وجودش ممکن بوده، و قید کردن عدم به محض برای کنار زدن عدم حادث است که مسبوق به ماده است.

جواب: همه چیز جز خدا از قدیم و حادث، در مرتبه وجود علت، نیستی محض بوده، پس چگونه ممکنات از ممتنعات جدا شدند و موجود شدند، و چگونه ماده قدیم آفریده شده؟ و پدیده‌ها پس از مدت نامتناهی آفریده شدند؟ باید گفت امتیاز در علم خدا کافی است و اگر چه در خارج محض نیستی است، و خدا هر چیز را از ممکن و ممتنع و نحوه وجود آن می‌داند، و هر چه را خواسته بر وفق مصلحت و حکمت بوده و قدرت در آن اثر کرده، چنانچه خواسته و جهان به نظامی که هست، بی‌دگرگونی در ذات و صفات ذاتی اوموجود شده، و همانا اختلاف در غیر او است که ممکن باشند یا ممتنع، مقدم باشند یا مؤخر، کوچک باشند یا بزرگ، یا با تفاوت‌های دیگر، و عقل کنه و حقیقت تأثیرات و ایجادات او را درک نمی‌کند، چنانچه از خطبه‌ها و اخبار وارده از ائمه اطهار علیه السّلام اینچنین برمی‌آید.

و پرسش از اینکه چرا جهان را قبل‌تر یا بعدتر از این زمان یا بالای فضای کنونی یا زیر آن یا بزرگتر و یا کوچکتر نیافریده یا مواد را طور دیگر نیافریده که استعدادها و قابلیت‌های دیگر داشته باشند، و این حرف بیهوده‌ای است و فرق میان ازلیت امکان و امکان ازلیت روشن است زیرا امکان ذاتی، شرط معلول نیازمند است و از شرایط معلول و مکمل، نیازمندی معلول به علت و لوازم ماهیت معلول است و ذاتی آن است و ربطی به علت تامه نیاز برآور ندارد و استنباط جواب‌های دیگر از این شبهه، با ملاحظه آنچه گذشت ممکن است، لذا تأمل بیشتری داشته باش .

المرصد الرابع دفع شبهة أخري لهم و هي أن الزمان لو كان حادثا لكان معدوما قبل وجوده قبلية انفكاكية لا يجامع بحسبها القبل البعد في الواقع و هذه القبلية معروضها بالذات أجزاء الزمان بعضها بالنسبة إلي بعض و لا يوصف بها ما عدا الزمان إلا بالعرض من جهة مقارنة الزمان فإذن يلزم وجود الزمان علي تقدير عدمه و هذا خلف و يمكن بمثل هذا البيان إثبات امتناع العدم اللاحق علي الزمان فثبت سرمديته.

و مما ينبه أن هذا البيان مغالطة هو أن الزمان إما أن يكون مستندا إلي الواجب بلا واسطة فيكون هو الصادر الأول و هو خلاف معتقدهم و إما أن يكون بواسطة علة ممكنة و لا شك أن هذه العلة ممكنة لذاتها و بالنسبة إلي الزمان الذي هو معلولها لأن بالمعلول لا تجب العلة و لا يصير منشأ لوجوب علته فظهر أن علة الزمان ممكنة بالذات و بالنسبة إلي الزمان أيضا و عدم الممكن بالوصف المذكور لا يلزم من فرضه محال أصلا فإذا فرضنا انعدام علة الزمان فإما أن يبقي الزمان موجودا بلا علة مبقية و هو محال لأن علة الحاجة إلي المؤثر عندهم هو إمكان المعلول وحده و إما أن ينعدم الزمان أيضا و هو محال عندهم و اقتضاه هذا الدليل فإن مذهبهم أن العدم بعد الوجود محال بالذات علي الزمان و إنما الممكن بالنظر إلي الزمان هو العدم رأسا و ابتداء و أما العدم بعد الوجود فلا يجوزونه و يصرحون بامتناعه بالذات.

و الجواب عن أصل الدليل أنا لا نسلم أن العدم الصرف الذي صورناه قبل العالم يمكن أن يتصف بشي‌ء كيف و هو نفي صرف و لا شي‌ء محض في الواقع نعم بعد وجود العالم و تحقق الموجودات ربما يمكن سريان بعض هذه الأحكام إلي العدم و لو سلم فلا نسلم أن منشأ استحالة اجتماعه مع الوجود اللاحق هو اتصافه بالسبق بل يجوز أن يكون لأنهما متقابلان بالإيجاب و السلب و لأجل هذا التقابل لا يجتمعان و لو سلم فلا نسلم أن مثل هذا السبق لا يعرض إلا للزمان و دون إثباته خرط القتاد و غاية ما لزم من دليلهم علي تقدير تسليمه أن هذا النوع

دیدگاه چهارم: در دفع شبهه دیگرشان که گفته‌اند،اگر زمان حادث باشد، پیش از خودش نبوده و این قبل عدم با بعد وجود از هم جدا هستند و در واقع با هم جمع نمی‌شوند و پیش و پس، تناسب اجزاء زمان با یکدیگر است و اتصاف هر چیز دیگر به آن‌ها به واسطه زمان است و بنا بر این باید زمان پیش از خود باشد تا پیش و پس محقق شود و این خلف است و با این بیان ثابت می‌شود که زمان نیست نمی‌شود و سرمدی است.

ولی این بیان مغالطه دارد، زیرا اگر زمان بی‌واسطه مستند به ذات واجب باشد، باید صادر اول زمان باشد و این مخالف عقیده آن‌ها است و اگر علت ممکنی دارد که بالذات ممکن است، نسبت به زمان هم که معلول او است ممکن است، زیرا معلول باعث وجوب علت خود نمی‌شود و مشخص می‌شود که علت زمان بالذات ممکن است و نسبت به زمان هم ممکن است،این علت ممکنه اگر معدوم فرض شود محالی لازم نمی‌شود و در فرض عدم آن، یا زمان بی‌علت مبقیه موجود است و این محال است زیرا به عقیده آن‌ها، نیاز به علت امکان است و یا اینکه زمان هم نابود شود و این هم با توجه به این دلیلشان محال است زیرا معتقدند که نابودی زمان پس از وجود آن محال است و امکان زمان، نظر به آغاز او است، ولی پس از وجودش، تصریح کردند که عدمش ممتنع است.

جواب از اصل دلیل این است که ما نیستی صرف پیش از جهان که آن را تصور کردیم وصفی داشته باشد نمی‌پذیریم، با اینکه ناچیز محض است. در واقع پس از وجود جهان، تصور پیش بودن آن می‌شود و اگر هم محال بودن جمع آن با وجود لاحق وصفی بپذیرد، این نیست که پیش از او است بلکه تقابل بود و نبود است و به همین جهت با هم جمع نمی‌شوند و به علاوه نمی‌پذیریم که پیش بودن منحصر به زمان است و و بدون اثبات وجود آن مشکل است و نهایت لازمه دلیل آن‌ها این است

من السبق يعرض للزمان بالذات و أما إثبات أنه لا يعرض لغير الزمان إلا بواسطة فلا سبيل لهم إليه.

و المشهور بين المتكلمين في جواب هذا الدليل إثبات قسم آخر للسبق سموه بالسبق بالذات و هو في مقام المنع حسن و إن أريد إثباته فمشكل قال المحقق الطوسي رحمه الله في قواعد العقائد التقدم يكون بالذات كتقدم الموجد علي ما يوجد أو بالطبع كتقدم الواحد علي الاثنين أو بالزمان كتقدم الماضي علي الحاضر أو بالشرف كتقدم العالم‌(1)علي المتعلم أو بالوضع كتقدم الأقرب إلي مبدإ علي الأبعد و المتكلمون يزيدون علي ذلك التقدم بالرتبة كتقدم الأمس علي اليوم.

و قال الرازي في الأربعين إنا نثبت نوعا آخر من التقدم وراء هذه الأقسام الخمسة و الدليل عليه أنا ببديهة العقل نعلم أن الأمس متقدم علي اليوم و ليس تقدما بالعلية و لا بالذات و لا بالشرف و لا بالمكان و لا يمكن أن يكون تقدما بالزمان و إلا لزم أن يكون ذلك الزمان حاصلا في زمان آخر ثم الكلام في الزمان الثاني كما في الأول فيفضي إلي أن تحصل أزمنة لا نهاية لها دفعة واحدة و يكون كل منها ظرفا للآخر و ذلك محال فهو تقدم خارج عن هذه الأقسام فنقول تقدم عدم العالم علي وجوده و تقدم وجود الله علي وجود العالم يكون علي هذا الوجه و يزول الإشكال انتهي.

و أقول لهم شبهة واهية أخري يظهر جوابها للمتأمل فيما أوردناه و أنت بعد ما أحطت خبرا بما حققناه و تركت تقليد السادة و الكبراء و التمسك بالشكوك و الأهواء لا أظنك تستريب في قوة دلائل الحدوث و ضعف شبه القدم و لو لم تكن أقوي فلا ريب في أنها متعارضة فلو كانت متكافئة أيضا كيف تجترئ علي مخالفة الكتب السماوية و الأخبار المتواترة النبوية و الآثار المتظافرة المأثورة عن الأئمة الهادية و العترة الطاهرة الذين هم معادن الحكمة و الوحي

که به صورت فرض پذیرفته شود که این نوع از پیش بودن، بالذات در زمان است ولی اثبات وجود آن در چیزی غیر زمان امکان ندارد مگر باواسطه، و راهی جز این برای آن وجود ندارد .

و مشهور میان متکلمان در جواب این شبهه، اثبات قسم دیگری است برای پیش بودن، به نام پیش بودن بالذات، و این برای رد گفته آن‌ها خوب است گرچه اثباتش مشکل است.

محقق طوسی - ره - در قواعد العقائد گفته: تقدم و پیش بودن، یا به حسب ذات است مانند تقدم علت بر معلول، یا به طبع، مانند تقدم یک بر دو، یا به زمان مانند تقدم گذشته بر حال، یا به شرف مانند تقدم استاد بر شاگرد، یا به وضع مانند تقدم نزدیک‌تر به یک مبدأ بر دورتر از آن. و متکلمان تقدم دیگری هم به نام تقدم در رتبه مانند تقدم دیروز بر امروزافزوده‌اند.

رازی در اربعین گفته: ما جز این پنج قسم، نوع دیگری از تقدم را ثابت می‌کنیم: و دلیلش این است که دیروز به طور بدیهی بر امروز تقدم دارد و این تقدم نه به علیت است نه به ذات، نه به شرف، نه به مکان، و نمی‌شود به زمان هم باشد و گر نه لازم می‌شود این در زمان دیگری باشد و سخن در آن زمان بیاید، مانند زمان اول و لازم می آید که زمانهای بی نهایت در یک دفعه حاصل شود و هر کدام ظرفی برای دیگری باشند و این محال است و این تقدم جدا از همه این اقسام است و می‌گوئیم، تقدم نبود جهان بر بودش و تقدم وجود خدا بر وجود عالم بر این وجه است و اشکال برطرف می‌شود.

شبهه نامربوط دیگری هم دارند که جوابش برای کسی که تأمل کند، از آنچه گفته‌ایم روشن می شود، و چون آنچه تحقیق کردیم به خوبی فرا بگیری، و تقلید بزرگان و صاحب‌نام‌ها را رها کنی، و از شک‌ها و تردیدها و هوس‌ها دست برداری، گمان نمی‌کنم در محکم بودن دلیل‌های حدوث و ضعف شبهه‌های قدم شک کنی و اگر حتی آن‌ها را قوی نبینی و آن‌ها را برابر بدانی، و در این صورت هم جرأت نمی‌کنی با کتب آسمانی و اخبار متواتره از پیغمبر، و آثار نجات‌بخش وارده از ائمه هدی علیهم السلام، و عترت پاکی که معادن وحی و الهام و مبعوث برای اصلاح و کامل نمودن انسان‌ها هستند مخالفت کنی.


1) المعلم( خ).

و الإلهام و بعثهم الله لتكميل الأنعام لشبه واهية اعترف مبدؤها بضعفها حيث قال الشيخ و أرسطو إنها مسألة جدلية الطرفين فيا إخوان الدين و خلان اليقين إن لم يغلب علي قلوبكم الرين فافتحوا العين و ارفعوا العناد من البين و انظروا بأبصار مكحولة بالإنصاف مشفية من رمد التعصب و الاعتساف فتكونوا في أصول الدين من أصحاب اليقين و تدخلوا في حزب الأنبياء و الأوصياء و الصديقين و لا تعتمدوا علي أصولكم و لا تتكلموا علي عقولكم لا سيما في المقاصد الدينية و المطالب الإلهية فإن بديهة العقل كثيرا ما تشتبه ببديهة الوهم و المألوفات الطبيعية بالأمور اليقينية و المنطق لا يفي بتصحيح مواد الأقيسة و زن أفكارك بميزان الشرع المبين و مقياس الدين المتين و ما تحقق صدوره عن الأئمة الراسخين صلوات الله عليهم أجمعين لئلا تكون من الهالكين.

تكملة

اعلم أن العلماء اختلفوا في أول المخلوقات و اختلف الأخبار أيضا في ذلك فالحكماء يقولون أول المخلوقات العقل الأول ثم العقل الأول خلق العقل الثاني و الفلك الأول و هكذا إلي أن انتهي إلي العقل العاشر فهو خلق الفلك التاسع و هيولي العناصر و جماعة منهم يقول بأن تلك العقول وسائط لإيجاده تعالي و لا مؤثر في الوجود إلا الله و كل ذلك مخالف لما ظهر و تبين من الآيات و الأخبار و أجمع عليه المليون‌(1)

الروايات التي وردت في تعيين اول ما خلق اللّه تعالي علي صنفين: منها ما هو صريح في تعيين جسم ما كالماء مثلا، و منها ما يتشابه المراد منه في بدء الامر هل هو جسم أو غير جسم؟. مثل ما ورد في كونه نور النبيّ صلّي اللّه عليه و آله او العقل او القلم لكن فيها ما يفسر سائر الروايات و يوضحها كما ورد في ان نور النبيّ صلّي اللّه عليه و آله خلق قبل خلق المكان، و قد اسلفنا ان تنزهه عن لوازم المادة من الزمان و المكان دليل تجرده عنها، و التجرد لا ينفك عن العقل كما ثبت في محله و في الروايات إشارات الي تجرد العقل و القلم أيضا و لعلنا نوفق للتنبيه عليها ان شاء اللّه تعالي.

فالجمع بين ما يدلّ علي كون اول ما خلق اللّه نور النبيّ صلّي اللّه عليه و آله أو العقل أو القلم و بين ما يدلّ علي كونه الماء مثلا بحمل الأول علي اول المجردات و الثاني علي اول الماديات و أمّا الجمع بين ما يدلّ علي كونه نور النبيّ صلّي اللّه عليه و آله و بين ما يدلّ علي كونه العقل أو القلم فان قيل بوحدة الجميع او كونها مراتب حقيقة واحدة فواضح و إلّا فحمل الاولية علي الاضافية دون الحقيقية.

و قد مر تصريح ثلة من أساطين العلم و الحكمة علي كون خلق المحلوق الأول قبل خلق الزمان بل علي جواز وجود موجودات كثيرة قبل وجود الزمان، و قد أشرنا عند ذكر كلامهم إلي ان ذلك لا ينفك عن تجرد الصادر الأول او كل ما وجد بلا زمان فتذكر.

.

به جهت شبهه‌های بیهوده‌ای که برآورنده آن معترف به سستی آن است، چنان که شیخ و ارسطو خود گفته‌اند، این یک مسأله‌ای است که از دو طرف مورد مناقشه است .

ای برادران دین! ای دوست‌داران یقین! اگر دلتان زنگار نگرفته، چشم بصیرت را بگشائید و عناد و دشمنی را از میان کنار بگذارید و با دیده‌های انصاف پاک شده از غبار تعصب و زورگوئی بنگرید تا در اصول دین به یقین دست یابید و در گروه پیغمبران و اوصیاء و صدیقان درآئید. به بنیادهای خود پشت نکنید و به خرد خویش سخن نگوئید خاصه در مقاصد دینی و امور و مطالب الهی، زیرا بسیار می‌شود که اصول بدیهی عقل با بدیهی وهم مشتبه بشوند و شیوه‌های مأنوس طبیعی را جایگزین امور یقینی کنند، منطق ماده قیاس را درست نمی‌کند، اندیشه خود را با ترازوی شرع و مقیاس دین و با آنچه به طور تحقیق و قطعی از سوی ائمه راسخین صادر شده است صلوات اللَّه علیهم اجمعین بسنج تا هلاک نگردید.

تکمله: در باره نخستین آفریده

بدان که دانشمندان در نخست آفریده از جهان اختلاف دارند و اخبار هم در آن اختلاف دارند. حکماء می‌گویند: نخست آفریده عقل اول است سپس عقل اول عقل دوم را با فلک اول آفریده و همچنین تا به عقل دهم رسیده که فلک نهم را با ماده عناصر آفریده؛ و گروهی از آن ها می‌گویند، عقول واسطه‌اند و همه را خدا آفریده و جز او وجود بخش و مؤثری نیست؛ و همه این‌ها با آنچه از آیات و اخبار برمی‌آید مخالف است و هم با اجماع اهل ادیان.


1) العقول العشرة فرضية فرضها المشاءون لتصحيح صدور الكثير من الواحد و هي مبتنية علي وجود الافلاك التسعة و كونها ذوات نفوس مريدة و لا برهان علي شي‌ء منها، لكن لا مجال لانكار العالم العقلي في الجملة، و قد اشبع الكلام في اثباته في الكتب الحكمية لا سيما في الحكمة المتعالية، فلنشر هاهنا إلي ما يستفاد من الاخبار الشريفة فنقول:

و أما غيرهم فقيل أولها الماء كما يدل عليه أكثر الأخبار المتقدمة و نقلنا ذلك سابقا عن ثاليس الملطي و رأيت في كتاب علل الأشياء المنسوب إلي بليناس الحكيم أنه قال إن الخالق تبارك و تعالي كان قبل الخلق و أراد أن يخلق الخلق فقال ليكن كذا و كذا فكانت هذه الكلمة علة الخلق و سائر المخلوقات معلول و كلام الله عز و جل أعلي و أعظم و أجل من أن يكون شيئا تدركه الحواس لأنه ليس بطبيعة و لا جوهر و لا حار و لا بارد و لا رطب و لا يابس ثم قال بعده إن أول ما حدث بعد كلام الله تعالي الفعل فدل بالفعل علي الحركة و دل بالحركة علي الحرارة ثم لما نقصت الحرارة جاء السكون عند فنائها فدل بالسكون علي البرد ثم ذكر بعد ذلك أن طبائع العناصر الأربعة أنما كانت من هاتين القوتين أعني الحر و البرد قال و ذلك أن الحرارة حدث منها اللين و من البرودة اليبس فكانت أربع قوي مفردات فامتزج بعضها ببعض فحدث من امتزاجها الطبائع و كانت هذه الكيفيات قائمة

و دیگران این‌گونه گفته‌اند که نخست آفریده آب است، چنانچه بیشتر اخبار گذشته بر آن دلالت دارند، و از تالیس ملطی هم در پیش نقل کردیم و در کتاب «علل الاشیاء» منسوب به بلیناس حکیم دیدم که گفته: آفریدگار تبارک و تعالی پیش از آفریده‌ها بوده، و چون خواسته آن‌ها را بیافریند، فرموده: باید چنین و چنان باشند و این کلمه، علت آفرینش است و همه آفریده‌ها معلول؛ و کلام خدای عز و جل برتر و والاتر و بزرگتر است از اینکه حواس او را درک کنند، زیرا نه طبیعت است نه جوهر، نه گرم نه سرد و نه خشک.سپس گفته: نخست پدیده بعد از کلام خدای تعالی فعل است. فعل را دلیل حرکت نمود و حرکت را دلیل حرارت، حرارت که کاسته شد سکون آمد و سکون سرما را آورد. سپس گفته: طبع عناصر چهارگانه از این دو نیروی گرما و سرما است و گفته: وقتی حرارت نرمی آورد و برودت خشکی و این چهار نیرو تک شد، با هم آمیختند وطبائع از آمیزش آن‌ها پدید آمدند و این کیفیات تا تنها بودند، به خود برپا بودند

بأنفسها غير مركبة فمن امتزاج الحرارة و اليبس حصلت النار و من الرطوبة و البرد حدث الماء و من الحرارة و الرطوبة حدث الهواء و من امتزاج البرد و اليبس حصلت الأرض ثم قال إن الحرارة لما حركت طبيعة الماء و الأرض تحرك الماء للطفه عن ثقل الأرض و انقلب ما أصابه من الحر فصار بخارا لطيفا هوائيا رقيقا روحانيا و هو أول دخان طلع من أسفل الماء و امتزج بالهواء فسما إلي العلو لخفته و لطافته و بلغ الغاية في صعوده علي قدر قوته و نفرته من الحرارة ثم وقف فكان منه الفلك الأعلي و هو فلك زحل ثم حركت النار الماء أيضا فطلع منه دخان هو أقل لطفا مما صعد أولا و أضعف فلما صار بخارا سما إلي العلو بجوهره و لطافته و لم يبلغ فلك زحل لقلة لطافته عما قبله فكان منه الفلك الثاني و هو فلك المشتري و هكذا بين طلوع الدخان مرة مرة و تكون الأفلاك الخمسة الباقية عنه ثم قال و الأفلاك السبعة بعضها في جوف بعض و بين كل فلكين منها هواء واسع مملوء أجزاء لا تتحرك.

و نقل صاحب الملل و النحل عن فلوطرخيس أيضا من الحكماء القدماء أنه قال أصل المركبات هو الماء فإذا تخلخل صافيا وجدت النار و إذا تخلخل و فيه بعض الثقل صار هواء و إذا تكاثف تكاثفا مبسوطا بالغا صار أرضا و قد مر نقلا من التوراة أن مبدأ الخلق جوهر خلقه الله ثم نظر إليه نظر الهيبة فذابت أجزاؤه فصارت ماء إلي آخر ما مر و قريب منه ما رواه العامة عن كعب أنه قال إن الله خلق ياقوتة خضراء ثم نظر إليها بالهيبة فصارت ماء يرتعد ثم خلق الريح فجعل الماء علي متنها ثم وضع العرش علي الماء كما قال تعالي وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَي الْماءِ .

و قيل أول المخلوقات الهواء كما دل عليه ما ذكره علي بن إبراهيم في تفسيره و الظاهر أنه أخذ من خبر لكن لا تعارض به الأخبار الكثيرة المسندة و مع صحته يمكن الجمع بحمل أولية الماء علي التقدم الإضافي بالنسبة إلي الأجسام المشاهدة المحسوسة التي يدركها جميع الخلق فإن الهواء ليس منها و

و بسیط بودند و بی‌ترکیب. و از آمیزش حرارت و خشکی آتش برآمد و از تری و سردی آب و از گرمی و تری هوا و از سردی و خشکی زمین.

سپس گفته: حرارت طبیعت آب و زمین را به حرکت درآورد و آب که لطیف بود، از سنگینی زمین جنبش و حرکت برداشت و حرارت آن را گداخت و بخاری لطیف و هوایی رقیق و روحانی از آن برخاست و این اول دودی بود که از زیر آب برآمد و با هوا آمیخت و چون سبک بود و لطیف، به اندازه‌ای که می‌توانست بالا رفت و (به خاطر) نفرت از حرارت، اوج گرفت و ایستاد و خدا فلک اعلی را که فلک زحل است از آن آفرید. باز هم آتش آب را به حرکت درآورد و بخاری که از آن اولی کمتر لطیف بود و هم ناتوان‌تر، از آن برخاست و به گوهر و لطافت خود بالا رفت و به فلک زحل نرسید، چون از بخار پیش کمتر لطیف بود و فلک دوم که فلک مشتری است از آن است و گفته، به همین ترتیب بخار چند بار برخاست و پنج فلک دیگر از آن‌ها است. سپس گفته: هفت فلک در درون هم قرار دارند، و میان هر دو فلک هوای پهناوری است که جنبش و حرکت ندارد.

صاحب ملل و نحل هم از «فلوطرخیس» که از حکماء قدیم است چنین نقل کرده که: مایه و اصل مرکبات همان آب است و چون زلالش به هم برخورده، آتش یافت شده و چون با سنگینی به هم برخورده، هوا شده و چون سخت با هم درهم رفته و کشیده شده، زمین شده. و از تورات نقل شد که مبدأ و آغاز آفرینش، گوهری بود که خدای آن را آفرید و با هیبت به او نگریست و اجزائش وارفت و آب شد. تا آخر آنچه گذشت. و نزدیک به آن است آنچه عامه از کعب روایت کرده‌اند که گفت: خدا یک دانه یاقوت سبز آفرید سپس با هیبت به او نگریست و آبی سوزان شد، سپس باد را آفرید و آب را بر دوشش نهاد، سپس عرش را بر روی آب نهاد چنانچه خدای تعالی فرمود: «وکان عرشه علی الماء» .

و گفته‌اند: نخست آفریده هوا است چنانچه در تفسیر علی بن ابراهیم است و ظاهراً آن را از خبری گرفته، ولی در حدی نیست که با اخبار فراوان مستند در مقام تعارض قرار گیرد و اگر خبر صحیحی باشد، ممکن است مقصود این باشد که آب نخستین آفریده از اجسام قابل مشاهده و محسوس است که همه مردم آن را درک می‌کنند، چون هوا چنین نیست و از این رو جمعی منکر آنند.

لذا أنكر وجوده جماعة.

و قيل أول المخلوقات النار كما مر و قد مر في بعض الأخبار أن أول ما خلق الله النور و في بعضها نور النبي صلي الله عليه و آله و في بعضها نوره مع أنوار الأئمة عليهم السلام و فِي بَعْضِ الْأَخْبَارِ الْعَامِّيَّةِ عَنِ النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله: أَوَلُّ مَا خَلَقَ اللَّهُ رُوحِي. فيمكن أن يكون المراد بالجميع واحدا و يكون خلق الأرواح قبل خلق الماء و سائر الأجسام و تكون أولية الماء بالنسبة إلي العناصر و الأفلاك فإن بعض الأخبار يدل علي تقدم خلق الملائكة علي خلق العناصر و الأفلاك كما مر و دلت الأخبار الكثيرة علي تقدم خلق أرواحهم و أنوارهم عليهم السلام علي كل شي‌ء.

وَ رَوَي الْكُلَيْنِيُّ وَ غَيْرُهُ بِأَسَانِيدِهِمُ الْكَثِيرَةِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام أَنَّهُ قَالَ: إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ الْعَقْلَ وَ هُوَ أَوَّلُ خَلْقٍ مِنَ الرُّوحَانِيِّينَ عَنْ يَمِينِ الْعَرْشِ مِنْ نُورِهِ الْخَبَرَ(1). و هذا لا يدل علي تقدم العقل علي جميع الموجودات بل علي خلق الروحانيين و يمكن أن يكون خلقها متأخرا عن خلق الماء و الهواء و أما خبر أول ما خلق الله العقل فلم أجده في طرقنا و إنما هو في طرق العامة و علي تقديره يمكن أن يراد به نفس الرسول صلي الله عليه و آله لأنه أحد إطلاقات العقل علي أنه يمكن حمل العقل علي التقدير في بعض تلك الأخبار كما هو أحد معانيه و كذا حديث أول ما خلق الله القلم يمكن حمله علي الأولية الإضافية بالنسبة إلي جنسه من الملائكة أو بعض المخلوقات كما يدل عليه خبر عبد الرحيم القصير الآتي في بابه.

فائدة جليلة

اعلم أنه أورد إشكال في آيات سورة السجدة حيث ظاهرها كون خلق السماوات و الأرض و ما بينهما في ثمانية أيام مع أن سائر الآيات تدل علي خلقها في ستة أيام و الثاني ظاهر و الأول لأنه قال سبحانه أولا خَلَقَ الْأَرْضَ

و گفته‌اند: نخستین مخلوق، آتش است، چنانچه گذشت. و در برخی اخبار گذشت که نخستین مخلوق خدا نور است و در برخی نور پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله است و در برخی نور او به همراه نور ائمه علیه السّلام و در برخی اخبار از طرق عامه است که پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: نخست چیزی که خدا آفرید، روح من بود. و ممکن است که مقصود همه اخبار یکی باشد و آفرینش ارواح پیش از آفرینش آب و اجسام دیگر باشد، و آب نخستین آفریده عناصر و افلاک باشد زیرا برخی اخبار دلالت دارند که ملائکه پیش از عناصر و افلاک آفریده شدند چنانچه گذشت و اخبار بسیاری دلالت دارند که ارواح و انوار پیغمبر و ائمه علیهم السلام پیش از همه چیز بوده است.

و کلینی و دیگران با سندهای بسیاری از امام صادق علیه السّلام روایت کردند که فرمود: به راستی نخستین چیزی که خدا آفرید عقل بود و آن نخست آفریده از امور روحانی است، از سمت راست عرش از نور خدا.(2)و این دلیل است بر آنکه عقل بر همه موجودات و بلکه بر امور روحانی پیش بوده و ممکن است که آفرینش امور روحانی همه پس از آفرینش آب و هوا باشد. و اما خبر معروف «نخست چیزی که خدا آفریده عقل بوده»، ما در طرق آن را نیافتیم و همانا از طریق عامه و اهل سنت وارد است و بر فرض صحتش، ممکن است مقصود از آن نفس پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله باشد، زیرا آن یکی از موارد به کار بردن لفظ عقل است. به علاوه ممکن است مقصود از خلق عقل، تقدیر و اندازه‌گیری آن باشد چنانچه در برخی اخبار آمده، و یکی از معانی آن است، و همچنین حدیث «نخست آفریده قلم است» ممکن است مقصود این باشد که نخست آفریده از جنس فرشته است یا نخست آفریده یک دسته از آفریده‌های دیگر، چنانچه خبر عبد الرحیم قصیر در آینده بر آن دلالت دارد که در باب خود خواهد آمد.

یک فائده بزرگ: حل اشکال و اعتراض

در آیات سوره فصلت اشکال وارد کرده‌اند، چون از ظاهرشان برمی‌آید که آفرینش آسمان‌ها و زمین و آنچه میان آن‌ها است در هشت روز بوده، با اینکه آیات دیگر دلالت دارند که در شش روز بوده و دومی روشن است، و اولی برای این است که خدا می‌فرماید:{زمین را در دو روز آفریده.}


1) الكافي: ج 1، ص 21.

2) . الکافی 1 : 21

فِي يَوْمَيْنِ و قال بعده وَ جَعَلَ فِيها رَواسِيَ مِنْ فَوْقِها وَ بارَكَ فِيها وَ قَدَّرَ فِيها أَقْواتَها فِي أَرْبَعَةِ أَيَّامٍ و قال بعد ذلك فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ فِي يَوْمَيْنِ‌(1)فيصير المجموع ثمانية و يمكن التفصي عن ذلك بوجوه.

الأول ما مر و هو المشهور بين المفسرين أن المراد بقوله أَرْبَعَةِ أَيَّامٍ في تتمة أربعة أيام بأن يكون خلق الأرض في يومين منها و تقدير الأقوات فيها أو هو مع جعل الرواسي من فوقها و البركة فيها في يومين آخرين و يؤيده كثير من الأخبار المتقدمة.

الثاني ما ذكره بعض الأفاضل ممن كان في عصرنا رحمه الله في شرحه علي الكافي أن أربعة أيام مخصوصة بخلق ما علي الأرض أولها بخلق الرواسي و الثاني بخلق البركة و الثالث و الرابع بخلق الأقوات التي هي عبارة عن خلق الماء و المرعي المذكورين في سورة النازعات بقوله تعالي أَخْرَجَ مِنْها ماءَها وَ مَرْعاها(2)و أن اليومين اللذين خلق فيهما الأرض متحدان مع ما خلق فيهما السماوات إلا أن الخلق في اليوم الأول متعلق بأصل السماوات و الأرض و في اليوم الثاني بتمييز بعض أجزائهما عن بعض فيصدق أن السماوات مخلوقة في يومين و الأرض في يومين و لا تزيد أيام خلق المجموع علي الستة.

الثالث ما ذكرناه في تأويل خبر الكافي بأن يكون يوما خلق السماوات داخلين في الأربعة فتذكر.

الرابع ما ذكره بعض المحققين من المعاصرين و هو أن يكون الأيام الأربعة بل اليومان الأخيران أيضا في سورة السجدة غير الأيام الستة التي في سائر السور و يؤيده تغيير الأسلوب بإيراد لفظ الخلق في سائر الآيات و لفظ الجعل و البركة و التقدير و القضاء سبعا في السجدة و يؤيده لفظ ما بَيْنَهُما في آيات سور الفرقان و التنزيل و ق فإنه سواء كان خلق الأرض و بعض ما عليها في أربعة

و بعد می‌فرماید:{در بالای آن کوه‌ها نهاده و در آن‌ها برکت داده و قوت‌ها و خوراکشان را در چهار روزمقدر ساخته.} و باز می‌فرماید: «فقضیهنّ سبع سموات فی یومین»،(3){پس آن‌ها را [به صورت] هفت آسمان در دو روز مقرر داشت.} و روی هم می‌شوند هشت روز و حل آن به چند وجه است.

1.

آنچه اشاره شد و میان مفسران مشهور است که مراد از چهار روز، تتمه آن است به اینکه دو روز زمین آفریده شده و در دو روز هم اقوات و خوراک‌ها به تنهائی یا به همراه کوه‌ها و برکت در آن مقدر شده، و اخبار پیش از این مؤید آن است.

2.

برخی فضلای معاصر - ره - در شرح خود بر کافی گفته‌اند: چهار روز مخصوص آفرینش موجودات روی زمین است، اول به آفرینش کوه‌ها، دوم به آفرینش برکت، سوم و چهارم به آفرینش قوت‌ها که عبارت از آفرینش آب و چراگاه است که در سوره نازعات یاد شده و فرمود: «أخرج منها ماءها و مرعاها»،(4){آبش و چراگاهش را از آن بیرون آورد.}و دو روز آفرینش زمین با آفرینش آسمان‌ها یکی است، جز اینکه روز اول اصل آسمان‌ها و زمین آفریده شده و روز دوّم اجزائشان از همدیگر جدا شده و به این اعتبار درست است که آسمان‌ها در دو روز خلق شدند و زمین در دو روز و روی هم می‌شوند شش روز.

3.

آنچه ما در تفسیر خبر کافی یاد کردیم که دو روز آفرینش آسمان‌ها، در داخل همان چهار روز هستند. پس به یاد بیاور.

4.

آنچه یکی از محققین معاصرگفته: چهار روز بلکه دو روز اخیر هم که در این آیات آمده، غیر ازشش روزی است که در سوره‌های دیگر است، و مؤید آن، تغییر روش به ایراد لفظ خلق در آیات دیگر و لفظ جعل و برکت و تقدیر و قضای هفتگانه در این سوره است، و مؤید آن است لفظ «ما بینهما» در آیات سوره فرقان و تنزیل و ق، زیرا خواه آفرینش زمین و برخی از آنچه روی زمین است در چهار روز


1) فصّلت: 12.

2) النازعات: 31.

3) . فصلت / 12

4) . نازعات / 31

أيام و خلق السماوات في يومين أو خلق ما علي الأرض فِي أَرْبَعَةِ أَيَّامٍ و خلق السماوات و الأرض في يومين كما في التأويلين السابقين لا يبقي لخلق ما بين السماوات و الأرض كالهواء و ما فيها من كائنات الجو وقت فينبغي أن يحمل علي أن خلق السماوات في يومين و خلق الأرض في يومين غيرهما و خلق ما بينهما في يومين غير الأربعة فيبلغ ستة كما هو ظاهر الآيات فتتم في هذه الستة ما ذكره تعالي في سورة النازعات بقوله أَ أَنْتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّماءُ بَناها رَفَعَ سَمْكَها فَسَوَّاها وَ أَغْطَشَ لَيْلَها وَ أَخْرَجَ ضُحاها(1)فيكون كل ما ذكره فيها متصلا به بقوله وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها أَخْرَجَ مِنْها ماءَها وَ مَرْعاها وَ الْجِبالَ أَرْساها(2)في يوم آخر أو أيام أخر غير الستة المذكورة و يؤيده ما روي أن دحو الأرض كان بعد خلقها بألفي سنة فعلي ذلك لا يبعد أن يكون خلق ما سوي المذكورات كتقدير الأقوات و سائر المخلوقات التي لا تعد و لا تحصي في أيام أخر كيف و ما في السماوات كالملائكة و ما في تحت الأرض كالصخرة و الديك و الحوت و غيرها المذكورات في حديث زينب العطارة غير السماوات و الأرض و ما بينهما كما يرشد إليه التسبيح المأثور المشهور سبحان الله رب السماوات السبع و رب الأرضين السبع و ما فيهن و ما بينهن و ما تحتهن فيكون خلقها في غير الستة المذكورة فلا حاجة إلي تكلف لإدخال زمان تقدير الأقوات و جعل الرواسي مثلا في زمان خلق السماوات و الأرض و ما بينهما حتي لا يزيد زمان خلق المجموع علي ستة أيام و أما الروايات التي أريد بها التأويل فحملها علي أن يكون المراد بها التعيين النوعي في أيام خلق كل من المذكورات فيها فلا ينافي أن يكون خلق الأشجار مثلا في أربعاء و المياه في أربعاء أخري و كذا خلق الشمس و القمر مثلا في جمعة و كل من النجوم و الملائكة و آدم عليه السلام في جمعات أخر فلا يلزم الاتحاد الشخصي و لا التوالي في تلك الأيام كيف و لو لم تحمل علي ذلك لما أمكن الجمع بينها و بين

و آفرینش آسمان‌ها در دو روز، یا خلق آنچه بر زمین است در چهار روز و خلق آسمان‌ها و زمین در دو روز - طبق دو تفسیر گذشته - باز هم برای آفرینش میان آسمان‌ها و زمین، چون هوا و آنچه از کائنات فضا در آن است، وقتی نمی‌ماند، و شایسته است که دو روز آفرینش آسمان، غیر از دو روز زمین باشند، و آفرینش آنچه میان آن‌ها است، در دو روز غیر آن چهار روز باشد و روی هم شش روز می‌شوند، چنانچه ظاهر آیات این را نشان می‌دهد.

و در این شش روز، آنچه را خدای تعالی در سوره نازعات یاد کرده و فرموده «أأنتم أشد خلقاً أم السماء بناها* رفع سمکها فسوّیها* و أغطش لیلها و أخرج ضحیها»،{آیا آفرینش شما دشوارتر است‌یا آسمانی که [او] آن را برپا کرده است، سقفش را برافراشت و آن را [به اندازه معین] درست کرد، و شبش را تیره و روزش را آشکار گردانید.}(3)

تمام شده و همه این‌ها متصل است به آنچه که فرمود:«و الأرض بعد ذلک دحاهاأخرج منها ماءها و مرعیهاوالجبال أرسیها»،(4){و پس از آن زمین را با غلتانیدن گسترد، آبش و چراگاهش را از آن بیرون آورد، و کوه‌ها را لنگر آن گردانید.} و این در یک روز دیگر یا چند روز دیگر، غیر آن شش روز مذکور بوده. و مؤید آن است روایتی که می‌گوید: دحو و گسترانیدن زمین دو هزار سال پس از آفرینش آن بوده است، بنابراین بعید نیست که آفرینش غیر آنچه در این آیه‌ها ذکر شده، مانند تقدیر اقوات و آفرینش آفریده‌های دیگر که قابل شماره و حساب نیستند، در روزهای دیگر شده باشد. چگونه چنین نباشد با اینکه آنچه در آسمان‌ها است و آنچه زیر زمین است چون صخره و خروس و ماهی و جز آن که در حدیث زینب عطاره آمده، غیر آسمان‌ها و زمین و میانه آن‌هایند. و تسبیح وارد و مشهور هم که داریم که می‌گوید «منزه است خدا، پروردگار هفت آسمان و پروردگار هفت زمین و آنچه در آن‌ها است و میان آن‌ها است و در زیر آن‌ها است» دلیل آن است و آفرینش آن‌ها در غیر شش روز شده، و نیازی نیست که زمان تقدیر اقوات و گذاشتن کو‌هها را مثلاً در زمان آفرینش آسمان‌ها و زمین و آنچه در میان آن‌هاست در آوریم تا زمان آفرینش همه بیش از شش روز نشود.

و اما روایاتی که این تفسیر را در مورد آن تایید می‌کنند، حمل آن‌ها بر روز نوعی ایام آفرینش ممکن است، به این معنا که درختان و گیاهان در یک چهارشنبه آفریده شدند، و آب‌ها در چهارشنبه دیگر، و همچنین آفرینش خورشید و ماه در روز جمعه شده و اختران و فرشته‌ها و آدم در جمعه‌های دیگر، و یکی شدن و اتحاد شخصی و توالی و پی در پی بودن این روزها لازم نیست، زیرا اگر بر آن حمل نشوند، جمع میان آن‌ها و روایت امام رضا علیه السّلام که


1) النازعات: 29.

2) النازعات: 32.

3) .نازعات / 29-27

4) . نازعات / 30-32

ما مر من الرضا عليه السلام من أن خلق العرش و الماء و الملائكة قبل خلق السماوات و الأرض و كذا بينها و بين ما لا ريب فيه لأحد من أن خلق الملائكة و الجان قبل خلق آدم عليه السلام بدهور طويلة. و أما المنظومة المشهورة المنسوبة إلي أمير المؤمنين عليه السلام من قوله:

لنعم اليوم يوم السبت حقا *** لصيد إن أردت بلا امتراء

و في الأحد البناء لأن فيه *** تبدي الله في خلق السماء

حيث صرح فيها بأن خلق السماء في يوم الأحد فيمكن أن يجمع بينها و بين الروايات الدالة علي أن خلقها في يوم الخميس بكون أصل خلقها في أحد ذينك اليومين و تمييز بعضها عن بعض في اليوم الآخر و مما يلائم هذا الجمع وقوع السماء بلفظ المفرد في المنظومة و بلفظ الجمع في الروايات و إدراج لفظ الابتداء في المنظومة دون الروايات فيسهل بما ذكرنا طريق الجمع بين الروايات المتعارضة الظواهر في هذا الباب.

و لنختم الكلام بذكر أقوال بعض من يعول علي قوله من قدماء المؤرخين ليعلم اتفاق جميع فرق المسلمين علي الحدوث قال المسعودي رحمه الله و كان من علماء الإمامية في كتاب مروج الذهب اتفق أهل الملة جميعا من أهل الإسلام علي أن الله خلق الأشياء علي غير مثال و ابتدعها من غير أصل ثم رُوِيَ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ وَ غَيْرِهِ: أَنَّ أَوَّلَ مَا خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الْمَاءُ فَكَانَ عَرْشُهُ عَلَيْهِ فَلَمَّا أَرَادَ أَنْ يَخْلُقَ السَّمَاءَ أَخْرَجَ مِنَ الْمَاءِ دُخَاناً فَارْتَفَعَ فَوْقَ الْمَاءِ فَسُمِّيَ السَّمَاءَ ثُمَّ أَيْبَسَ الْمَاءَ فَجَعَلَهُ أَرْضاً وَاحِدَةً ثُمَّ فَتَقَهَا فَجَعَلَهَا سَبْعَ أَرَضِينَ فِي يَوْمَيْنِ فِي الْأَحَدِ وَ الْإِثْنَيْنِ وَ خَلَقَ الْأَرْضَ عَلَي حُوتٍ وَ الْحُوتُ هُوَ الَّذِي ذَكَرَهُ اللَّهُ فِي كِتَابِهِ ن وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ وَ الْحُوتُ وَ الْمَاءُ عَلَي الصَّفَا وَ الصَّفَا عَلَي ظَهْرِ مَلَكٍ وَ الْمَلَكُ عَلَي صَخْرَةٍ وَ الصَّخْرَةُ عَلَي الرِّيحِ وَ هِيَ الصَّخْرَةُ الَّتِي فِي الْقُرْآنِ فَتَكُنْ فِي صَخْرَةٍ فَاضْطَرَبَ الْحُوتُ فَتَزَلْزَلَتِ الْأَرْضُ فَأَرْسَي اللَّهُ عَلَيْهَا الْجِبَالَ فَقَرَّتْ كَمَا قَالَ تَعَالَي أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ وَ خَلَقَ الْجِبَالَ فِيهَا وَ خَلَقَ أَقْوَاتَ أَهْلِهَا وَ شَجَرَهَا وَ مَا يَنْبَغِي لَهَا فِي

و در آن فرمود: عرش و آب و فرشته‌ها را پیش از آسمان‌ها و زمین آفرید، ممکن نیست، و همچنین جمع میان آن‌ها و میان آنچه کسی در آن شک ندارد که فرشته‌ها و جنیان روزگارهای دراز پیش از آدم آفریده شده، و در دیوان مشهور منسوب به امیر المؤمنین علیه السّلام ضمن دو بیت چنین سروده که :

چه روز خوبی باشد روز شنبه

برای صید اگر خواهی تو بی شک

و در یک‌شنبه می‌باشد بنا نیک

که خلق آسمان در آن خدا کرد

و این صراحت دارد در اینکه آسمان روز یکشنبه آفریده شده و روایاتی دلالت دارند که روز پنجشنبه خلق شده و جمع میان آن‌ها ممکن است این طور باشد که اصل خلقت در یکی از این دو روز باشد و جداشدنشان از هم در روز دیگر، و مناسب آن است تعبیربه لفظ سماء در منظومه و نه در روایات، که لفظ سماوات آمده. و به آنچه ما ذکر کردیم، راه جمع میان روایات متعارضه به حسب ظاهر باز می‌شود.

و سخن را با ذکر اقوال مورّخان معتبر خاتمه می‌دهیم تا دانسته شود که حدوث جهان مورد اتفاق همه فرق مسلمانان است.

مسعودی ازعلمای امامیه در کتاب «مروج الذهب» می‌گوید: اهل اسلام همه اتفاق دارند که خدا همه چیز را بی‌نمونه آفریده، و بی‌مایه قبلی ابتکار کرده. سپس از ابن عباس و دیگران روایت کرده که نخست آفریده خدای عز و جل آب است و عرش او بر روی آب بوده، و چون خواست آسمان را بیافریند، از آب دودی برآورد و بالای آب بلند شد و آسمان نامیده شده، سپس آب را خشک کرد و آن را یک زمین ساخت، سپس آن را گشود و هفت زمین نمود در دو روز یکشنبه و دوشنبه، و زمین را بر پشت ماهی نهاد، و همان ماهی است که خدا در کتاب خود یاد کرده و فرموده:{نون. سوگند به قلم و آنچه می‌نویسند.} ماهی و آب بر روی سنگ هستند، و سنگ بر دوش فرشته، و فرشته بر روی صخره و همان است که خدا در قرآن یاد کرده و فرموده «فتکن فی صخرۀ»،{پس بوده باشد در صخره.} ماهی لرزید و زمین هم لرزید. و خدا کوه‌ها را لنگرش کرد و آرام شد چنانچه خدای تعالی فرموده:{تا شما را نلرزاند.} و کوه‌ها را آفرید و درخت‌ها را و آنچه شایسته آن‌ها

يَوْمَيْنِ فِي يَوْمِ الثَّلَاثَاءِ وَ يَوْمِ الْأَرْبِعَاءِ كَمَا قَالَ تَعَالَي أَ إِنَّكُمْ لَتَكْفُرُونَ بِالَّذِي خَلَقَ الْأَرْضَ فِي يَوْمَيْنِ إِلَي قَوْلِهِ ثُمَّ اسْتَوي إِلَي السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ فَكَانَ ذَلِكَ الدُّخَانُ مِنْ نَفْسِ الْمَاءِ حِينَ تَنَفَّسَ فَجَعَلَهَا سَمَاءً وَاحِدَةً ثُمَّ فَتَقَهَا وَ جَعَلَهَا سَبْعاً فِي يَوْمَيْنِ فِي يَوْمِ الْخَمِيسِ وَ يَوْمِ الْجُمُعَةِ وَ إِنَّمَا سُمِّيَ بِالْجُمُعَةِ لِأَنَّهُ جُمِعَ فِيهِ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ ثُمَّ قَالَ تَعَالَي وَ أَوْحي فِي كُلِّ سَماءٍ أَمْرَها أَيْ وَ جَعَلَ فِي كُلِّ سَمَاءٍ خَلْقَهَا مِنَ الْمَلَائِكَةِ وَ الْبِحَارِ(1)وَ جِبَالِ الْبَرَدِ . ثم قال و ما ذكرنا من الأخبار عن بدء الخليقة هو ما جاءت به الشريعة و نقله الخلف عن السلف و الباقي عن الماضي عبرنا عنهم علي ما نقل إلينا من ألفاظهم و وجدنا في كتبهم من شهادة الدلائل بحدوث العالم و إيضاحها بكونه و لم نعرض لوصف قول من وافق ذلك و انقاد إليه من الملل القائلين بالحدوث و لا الرد علي من سواهم ممن خالف ذلك و قال بالقدم لذكرنا ذلك فيما سلف من كتبنا و تقدم من تصانيفنا انتهي‌(2).

و قد ذكر أبو ريحان البيروني في تاريخه مدة عمر الدنيا و ابتداء وجودها عن جماعة من المنجمين و الحكماء و قطع لها بالابتداء و استدل عليه فلا نطيل الكلام بإيرادها.

و قال ابن الأثير في الكامل صَحَّ فِي الْخَبَرِ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فِيمَا رَوَاهُ عَنْهُ عِبَادَةُ بْنُ الصَّامِتِ أَنَّهُ سَمِعَهُ يَقُولُ: إِنَّ أَوَّلَ مَا خَلَقَ اللَّهُ الْقَلَمُ فَقَالَ لَهُ اكْتُبْ فَجَرَي فِي تِلْكَ السَّاعَةِ بِمَا هُوَ كَائِنٌ. و روي نحو ذلك عن ابن عباس و قال محمد بن إسحاق أول ما خلق الله تعالي النور و الظلمة فجعل الظلمة ليلا أسود و جعل النهار نورا(3)مضيئا و الأول أصح و عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ أَنَّهُ قَالَ: إِنَّ اللَّهَ تَعَالَي كَانَ عَرْشُهُ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ شَيْئاً فَكَانَ أَوَلُّ مَا خَلَقَ الْقَلَمَ فَجَرَي بِمَا هُوَ كَائِنٌ إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ قَالَ ثُمَّ خَلَقَ بَعْدَ الْقَلَمِ الْغَمَامَ وَ قِيلَ ثُمَّ اللَّوْحَ ثُمَّ الْغَمَامَ.

در روز سه‌شنبه و چهارشنبه، چنانچه خدا فرموده {آیا شما کافر می‌شوید به آن که خلق کرد زمین را در دو روز؟} تا آنجا که فرمود:{سپس رو کرد به سوی آسمان و آن دود بود.} این دود از دم زدن آب بر آمد و خدا آن را یک آسمان نمود و سپس آن را در دو روز پنجشنبه و جمعه از هم گشود و هفت آسمان نمود، و آن روز جمعه نامیده شد، برای اینکه آفرینش آسمان‌ها و زمین در آن جمع شد.

سپس خدا فرمود:{و در هر آسمانی فرمانش راوحی کرد.} یعنی در هر آسمانی آفریده‌هایی از فرشته‌ها و دریاها و کوه‌های سرد ساخت. سپس گفته: آنچه ذکر کردیم از آغاز آفرینش، همان است که در شرع آمده و گذشتگان از اسلاف گذشته نقل کردند، و ما به لفظ آن‌ها از آن تعبیر کردیم، و هر آنچه در کتاب‌هایشان از گواهی ادله به حدوث جهان و شرح آفرینش آن یافتیم، و به شرح قول کسانی که در این باره با آن‌ها موافقند و دل سپرده‌اند، از معتقدان به حدوث عالم از کیش‌های دیگر نپرداختیم و به رد دیگران که مخالف آن‌هایند و معتقد به قدم جهان نیز نپرداختیم،چون در کتب پیش و تألیفات گذشته خود از آن‌هایاد کردیم .(4)

ابوریحان بیرونی در کتاب تاریخش، مدت عمر دنیا و آغاز آفرینش آن را از جمعی منجمان حکماء نقل کرده و به طور قطع برای آن آغازی دانسته و بر آن دلیل آورده، و سخن را با اشاره به آن بسط نمی‌دهیم.

ابن اثیر در «الکامل» گفته: عبادة بن صامت در خبر صحیحی از رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله شنیده که می‌فرموده: نخست چیزی که خدا آفریده قلم است و به او فرمود: بنویس، و در آن هنگام روان شد به هر آنچه باید بود. و مانند آن را از ابن عباس روایت کرده.و محمّد بن اسحاق گفته: نخست چیزی که خدا آفرید نور و ظلمت بود، ظلمت را شب تاری ساخت و روز را نوری تابان، و روایت نخست درست‌تر است، و از ابن عباس است که گفت: به راستی که عرش خدا بود پیش از آنکه چیزی بیافریند، و نخست چیزی که آفرید قلم بود، و روان شد به هر آنچه باید بود تا روز قیامت، گفت: پس از قلم ابر سیاهی آفرید. و گفته‌اند سپس لوح را آفرید و آنگاه ابر را،


1) في المخطوطة: و البخار.

2) مروج الذهب: ج 1 ص 15- 17.

3) في بعض النسخ: و جعل النور نهارا.

4) . مروج الذهب 1 : 15-17

ثم اختلف فيما خلق بعد الغمام فروي الضحاك عن ابن عباس أول ما خلق الله العرش فاستوي عليه و قال آخرون خلق الله الماء قبل العرش ثم خلق العرش فوضعه علي الماء و هو قول أبي صالح عن ابن عباس و قول ابن مسعود و وهب بن منبه‌(1). و قيل إن الذي خلق بعد القلم الكرسي ثم العرش ثم الهواء ثم الظلمات ثم الماء فوضع عرشه عليه و قال و قول من قال إن الماء خلق قبل العرش أولي بالصواب لحديث ابن أبي‌(2)رزين عن النبي صلي الله عليه و آله. و قد قيل إن الماء كان علي متن الريح حين خلق العرش. قاله ابن جبير عن ابن عباس فإن كان كذلك فقد خلقا قبل العرش و قال ضمرة إن الله خلق القلم قبل أن يخلق شيئا بألف عام و اختلفوا أيضا في اليوم الذي ابتدأ الله فيه خلق السماوات و الأرض فقال عبد الله بن سلام و كعب و الضحاك و مجاهد ابتدأ الخلق يوم الأحد و قال محمد بن إسحاق ابتدأ الخلق يوم السبت و كذلك قال أبو هريرة و اختلفوا أيضا فيما خلق في كل يوم فقال ابن سلام إن الله تعالي بدأ الخلق يوم الأحد فخلق الأرضين يوم الأحد و الإثنين و خلق الأقوات و الرواسي في الثلاثاء و الأربعاء و خلق السماوات في الخميس و الجمعة و فرغ في آخر ساعة من الجمعة فخلق

و در آفریده پس از ابر اختلاف است. ضحاک از ابن عباس روایت کرده: نخست چیزی که خدا آفرید عرش بود که بر آن استوار شد، و دیگران گفتند: خدا آب را پیش از عرش آفرید و سپس عرش را آفرید و آن را به روی آب نهاد، و این قول ابی صالح از ابن عباس است، و قول ابن مسعود و وهب بن منبه. و گفته شده: آنچه پس از قلم آفرید کرسی بود و سپس عرش، سپس هوا، سپس ظلمات، سپس آب، و عرش خود رابر روی آن نهاد.

و گفته است: سخن کسی که گفته، آب پیش از عرش آفریده شده، طبق حدیث ابن ابی رزین از پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله، درست‌تر است. والبته گفته شده: هنگامی که عرش آفریده شد، آب بر پشت باد بود. ابن جبیر از ابن عباس آورده که اگر چنین باشد، البته هر دو پیش از عرش آفریده شدند. ضمره گفته: خداوند هزار سال پیش از آنکه چیزی بیافریند قلم را آفرید.

و در روزی هم که خدا آفرینش آسمان‌ها و زمین را آغاز کرد، اختلاف دارند. عبد اللَّه بن سلام و کعب و ضحاک و مجاهد، آغاز آفرینش را روز یکشنبه می‌دانند محمّد بن اسحاق گفته: آغاز آفرینش روز شنبه بوده و همچنین ابو هریره.و در آنچه هم که در هر روزی آفریده شده اختلاف دارند، ابن سلام گفته: خدا آفرینش را روز یکشنبه آغاز کرد و زمین‌ها را روز یکشنبه و دوشنبه آفرید، و اقوات و خوراک‌ها و کوه‌ها را روز سه شنبه و چهار شنبه، و آسمان‌ها را روز پنجشنبه و جمعه، و در آخرین ساعات روز جمعه از آن فراغت یافت


1) وهب بن منبه- بتقديم النون علي الباء الموحدة و الهاء الأخيرة- ذكر في تراجم العامّة مقرونا بالثناء و التوثيق، قال الحافظ صفي الدين الخزرجي في خلاصة تذهيب الكمال( ص 359)، وهب بن منبه بن كامل الأبناوي الصنعاني أبو عبد اللّه الاخباري عن ابن عبّاس و جابر و ابي سعيد- إلي ان قال- وثقه النسائي، قال مسلم بن خالد: لبث وهب أربعين سنة لم يرقد علي فراشه، قتله يوسف بن عمر سنة عشر و مائة( انتهي) و عن مختصر الذهبي: وهب ابن منبه الصنعاني أخو همام، عن ابن عبّاس و ابن عمر، اخباري: علامة، قاض، صدوق، صاحب كتاب، مات سنة أربعة عشر و مائة( انتهي) لكن الامر في رجال الخاصّة بالعكس، نقل عن الشيخ و النجاشيّ ان القميين استثنوه من رجال« نوادر الحكمة» و قال في تنقيح المقال( ج 3 ص 281) من راجع كتابه في قصص الأنبياء عرف أنّه كتاب لا ينطبق علي أصول الشيعة و عقائدها في الأنبياء و يتبين سر استثنائه من رجال« نوادر الحكمة»( انتهي).

2) في بعض النسخ: أبي رزين.

فيها آدم عليه السلام فتلك الساعة التي تقوم فيها الساعة و مثله قال ابن مسعود و ابن عباس من رواية أبي صالح عنه إلا أنهما لم يذكرا خلق آدم و لا الساعة و قال ابن عباس من رواية علي بن أبي طلحة عنه إن الله خلق الأرض بأقواتها من غير أن يدحوها ثُمَّ اسْتَوي إِلَي السَّماءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ ثم دحا الأرض بعد ذلك فذلك قوله وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها. و هذا القول عندي هو الصواب.

و قال ابن عباس أيضا من رواية عكرمة عنه إن الله وضع البيت علي الماء علي أربعة أركان قبل أن يخلق الدنيا بألفي عام ثم دحيت الأرض من تحت البيت. و مثله قال ابن عمر. رَوَاهُ السُّدِّيُّ عَنْ أَبِي الصَّالِحِ وَ عَنْ أَبِي مَالِكٍ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ وَ أَبِي مُرَّةَ عَنِ ابْنِ مَسْعُودٍ: فِي قَوْلِهِ تَعَالَي هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً ثُمَّ اسْتَوي إِلَي السَّماءِ قَالَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَ كانَ عَرْشُهُ عَلَي الْماءِ وَ لَمْ يَخْلُقْ شَيْئاً غَيْرَ مَا خَلَقَ قَبْلَ الْمَاءِ فَلَمَّا أَرَادَ أَنْ يَخْلُقَ الْخَلْقَ أَخْرَجَ مِنَ الْمَاءِ دُخَاناً فَارْتَفَعَ فَوْقَ الْمَاءِ فَسَمَا عَلَيْهِ فَسَمَّاهُ سَمَاءً ثُمَّ أَيْبَسَ الْمَاءَ فَجَعَلَهُ أَرْضاً وَاحِدَةً ثُمَّ فَتَقَهَا فَجَعَلَ سَبْعَ أَرَضِينَ فِي يَوْمَيْنِ يَوْمَ الْأُحُدِ وَ يَوْمَ الْإِثْنَيْنِ فَخَلَقَ الْأَرْضَ عَلَي حُوتٍ وَ الْحُوتُ النُّونُ الَّذِي ذَكَرَهُ اللَّهُ فِي الْقُرْآنِ ن وَ الْقَلَمِ وَ الْحُوتُ فِي الْمَاءِ وَ الْمَاءُ عَلَي ظَهْرِ صَفَاةٍ وَ الصَّفَاةُ عَلَي ظَهْرِ مَلَكٍ وَ الْمَلَكُ عَلَي صَخْرَةٍ وَ الصَّخْرَةُ فِي الرِّيحِ وَ هِيَ الصَّخْرَةُ الَّتِي ذَكَرَهَا لُقْمَانُ لَيْسَتْ فِي السَّمَاءِ وَ لَا فِي الْأَرْضِ فَتَحَرَّكَ الْحُوتُ وَ اضْطَرَبَتْ وَ تَزَلْزَلَتِ الْأَرْضُ فَأَرْسَي عَلَيْهَا الْجِبَالَ فَقَرَّتْ وَ الْجِبَالُ تَفْخَرُ عَلَي الْأَرْضِ فَذَلِكَ قَوْلُهُ تَعَالَي وَ جَعَلَ فِيها رَواسِيَ. وَ قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ وَ الضَّحَّاكُ وَ مُجَاهِدٌ وَ كَعْبٌ وَ غَيْرُهُمْ: كُلُّ يَوْمٍ مِنْ هَذِهِ الْأَيَّامِ السِّتَّةِ الَّتِي خَلَقَ اللَّهُ فِيهَا السَّمَاءَ وَ الْأَرْضَ كَأَلْفِ سَنَةٍ انتهي.

و كلام سائر المؤرخين جار هذا المجري و لا جدوي في إيرادها .

و آدم علیه السلام را آفرید، و آن ساعتی است که در آن هنگامه‌ی رستاخیز می‌شود، ابن مسعود و ابن عباس هم به روایت ابی صالح از او چنین گفته‌اند، با این تفاوت که نامی از خلق آدم و از ساعت نبرده‌اند.

ابن عباس در روایتی به سند علی بن ابی طلحه گفته: خدا زمین را با قوت‌هایش بی‌آنکه آن را بگستراند و پهن کند آفرید، سپس رو به آسمان کرد و آن‌ها را هفت آسمان ساخت، و آنگاه زمین را کشید و گسترانید، و این است فرموده خدا «والأرض بعد ذلک دحاها» و این گفته از نظر من درست است.

ابن عباس به سند عکرمه گفته است: خدا دو هزار سال پیش از آنکه جهان را بیافریند، خانه کعبه را روی آب بر چهار رکن نهاد، سپس زمین از زیر خانه کشیده و گسترانیده شد. و ابن عمر هم مانند او گفته و سدی از ابی صالح و ابی مالک از ابن عباس و ابی مره از ابن مسعود آن را روایت کرده‌اند. در تفسیر قول خدای تعالی «هوالذی خلق لکم ما فی الارض جمیعاً ثمّ استوی إلی السماء» فرمود: عرش خدا عز و جل بر روی آب بود و هنوز چیزی جز آب نیافریده بود و چون خواست خلق را بیافریند، از آب دودی برآورد و روی آب برآمد و بر آن بالا گرفت و آن را آسمان نامید. سپس آب را خشک کرد و آن را یک زمین ساخت و در دو روز یکشنبه و دوشنبه آن را گشود و هفت زمینش کرد، و زمین را بر ماهی آفرید و این همان ماهی‌ای است که خدا در قرآن نام برده «ن وَ الْقَلَمِ» ماهی در آب است و آب بر دوش سنگ صاف و آن بر دوش فرشته و فرشته روی صخره و صخره در باد هوا است، و همان صخره است که لقمان ذکر کرده که نه در آسمان است و نه در زمین. ماهی جنبید و پریشان شد و زمین لرزید، و کوه‌ها را بر آن لنگر نمود و آرام شد و کوه‌ها بر زمین بالیدند و این است فرموده خدای تعالی «و جعل فیها رواسی»،{در آن [زمین] [لنگرآسا] کوه‌ها نهاد.} و ابن عباس و ضحاک و مجاهد و کعب و دیگران گفته‌اند: هر روز از این شش روزی که خدا در آن آسمان و زمین را آفریده، چون هزار سال است، پایان. سخن مورّخان دیگر هم بر این منوال است و فائده‌ای در نقل آن‌ها نیست .

باب 2 العوالم و من كان في الأرض قبل خلق آدم عليه السلام و من يكون فيها بعد انقضاء القيامة و أحوال جابلقا و جابرسا

الآيات

الفاتحة: رَبِّ الْعالَمِينَ

الأعراف: وَ مِنْ قَوْمِ مُوسي أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ‌(1)و قال تعالي وَ مِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ‌(2)

تفسير

جمع العالمين يومئ إلي تعدد العوالم كما سيأتي و إن أول بأن الجمعية باعتبار ما تحته من الأجناس المختلفة وَ مِنْ قَوْمِ مُوسي أُمَّةٌ قال الطبرسي رحمه الله أي جماعة يَهْدُونَ بِالْحَقِ أي يدعون إلي الحق و يرشدون إليه وَ بِهِ يَعْدِلُونَ أي و بالحق يحكمون و يعدلون في حكمهم و اختلف في هذه الأمة من هم علي أقوال:

أحدها أنهم قوم من وراء الصين بينهم و بين الصين واد جار من الرمل لم يغيروا و لم يبدلوا عن ابن عباس و السدي و الربيع و الضحاك و عطاء و هو المروي عن أبي جعفر عليه السلام قالوا و ليس لأحد منهم مال دون صاحبه يمطرون بالليل و يضحون بالنهار و يزرعون لا يصل إليهم منا أحد و لا منهم إلينا و هم علي الحق.

قال ابن جريح بلغني أن بني إسرائيل لما قتلوا أنبياءهم و كفروا و كانوا اثني عشر سبطا تبرأ سبط منهم مما صنعوا و اعتذروا و سألوا الله أن يفرق بينهم و بينهم ففتح الله لهم نفقا من الأرض فساروا فيه سنة و نصف سنة حتي خرجوا من وراء الصين فهم هناك حنفاء مسلمين يستقبلون قبلتنا. و قيل إن جبرئيل

باب دوم : باب عوالم و هر که در زمین بوده پیش از آفرینش آدم علیه السّلام و هر که پس از گذشت رستاخیز در آن خواهد بود و در احوال جابلقا و جابرسا

آیات

• رَبّ العالمین

{پروردگار جهانیان.}

• و من قوم موسی اُمّۀ یهدون بالحقّ و به یعدلون(3)

{از میان قوم موسی جماعتی هستند که به حق راهنمایی می‌کنند و به حق داوری می‌نمایند.}

• و ممّن خلقنا اُمّۀ یهدون بالحقّ و به یعدلون(4)

{از میان کسانی که خلق کردیم جماعتی هستند که به حق راهنمایی می‌کنند و به حق داوری می‌نمایند.}

تفسیر

جمع (العالمین) عالم‌ها، اشاره دارد به تعداد عوالم چنانچه خواهد آمد و اگر چه برخی آن را تعبیر کرده‌اند به اینکه جمع آوردن این کلمه نظر به این است که مقصود از آن اجناس مختلفه است.«و من قوم موسی اُمّۀ یهدون بالحق»: طبرسی - ره - گفته، یعنی گروهی که هدایت می‌کنند به حق یا می‌خوانند به سوی حق یا ارشاد می‌کنند، «و به یعدلون»: به حق و درستی قضاوت می‌کردند و عدالت می‌نمودند و اختلاف است در اینکه این گروه کدامند، به چند قول:

1.

آنکه این گروه در پشت چین هستند و دشتی از ریگ روان میان آن‌ها و چین قرار دارد و دگرگون نشده و شریعت موسی را تغییر ندادند، از ابن عباس، سدّی، ربیع، ضحاک، و عطاء و از امام پنجم علیه السّلام هم روایت شده که فرمودند: هیچ کدام غیر از یار خود مالی ندارند و هر شب باران دارند، و در روزها کشت و کار می‌کنند، هیچ کس از ما به آن‌ها نمی‌رسد، و نه از آن‌ها به ما، و آنان بر حق هستند.

ابن جریج گفته: به من رسیده که چون بنی اسرائیل پیغمبرهای خود را کشتند و کافر شدند، دوازده سبط بودند. یک سبط آن‌ها از آنچه کردند بیزاری جستند و پوزش خواستند و از خدا خواهش کردند میان آن‌ها و اسباط دیگر جدایی بیاندازد و خدا شکافی در زمین برایشان گشود و یک سال و نیم در آن راه رفتند تا از پشت چین به در آمدند. آنان در آنجا یگانه پرست و مسلمانند و به قبله ما نماز می‌خوانند.

و گفته شده که


1) الأعراف: 158.

2) الأعراف: 180.

3) . اعراف / 159

4) . اعراف / 181

انطلق بالنبي ليلة المعراج إليهم فقرأ عليهم من القرآن عشر سور نزلت بمكة فآمنوا به و صدقوه و أمرهم أن يقيموا مكانهم و يتركوا السبت و أمرهم بالصلاة و الزكاة و لم يكن نزلت فريضة غيرهما ففعلوا. قال ابن عباس و ذلك قوله وَ قُلْنا مِنْ بَعْدِهِ لِبَنِي إِسْرائِيلَ اسْكُنُوا الْأَرْضَ فَإِذا جاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ جِئْنا بِكُمْ لَفِيفاً(1)يعني عيسي ابن مريم يخرجون معه و روي أصحابنا أنهم يخرجون مع قائم آل محمد صلي الله عليه و آله و روي أن ذا القرنين رآهم فقال لو أمرت بالمقام لسرني أن أقيم بين أظهركم.

و ثانيها أنهم قوم من بني إسرائيل تمسكوا بالحق و بشريعة موسي عليه السلام في وقت ضلالة القوم و قتلهم أنبياءهم و كان ذلك قبل نسخ شريعتهم بشريعة عيسي عليه السلام فيكون تقدير الآية و من قوم موسي أمة كانوا يهدون بالحق عن الجبائي.

و ثالثها أنهم الذين آمنوا بالنبي صلي الله عليه و آله مثل عبد الله بن سلام و ابن صوريا و غيرهما وَ فِي حَدِيثِ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ وَ الْحَكَمِ بْنِ ظَهِيرٍ: أَنَّ مُوسَي لَمَّا أَخَذَ الْأَلْوَاحَ قَالَ رَبِّ إِنِّي أَجِدُ فِي الْأَلْوَاحِ‌(2)أُمَّةً هِيَ خَيْرُ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ فَاجْعَلْهُمْ أُمَّتِي قَالَ تِلْكَ أُمَّةُ أَحْمَدَ قَالَ رَبِّ إِنِّي أَجِدُ فِي الْأَلْوَاحِ أُمَّةً هُمُ الْآخِرُونَ فِي الْخَلْقِ السَّابِقُونَ فِي دُخُولِ الْجَنَّةِ فَاجْعَلْهُمْ أُمَّتِي قَالَ تِلْكَ أُمَّةُ أَحْمَدَ(3)قَالَ رَبِّ إِنِّي أَجِدُ فِي الْأَلْوَاحِ أَنَّهُ كُتُبُهُمْ فِي صُدُورِهِمْ يَقْرَءُونَهَا فَاجْعَلْهُمْ أُمَّتِي قَالَ تِلْكَ أُمَّةُ أَحْمَدَ قَالَ رَبِّ إِنِّي أَجِدُ فِي الْأَلْوَاحِ أُمَّةً إِذَا هَمَّ أَحَدُهُمْ بِحَسَنَةٍ ثُمَّ لَمْ يَعْمَلْهَا كُتِبَتْ لَهُ حَسَنَةٌ وَ إِنْ عَمِلَهَا كُتِبَتْ لَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا وَ إِنْ هَمَّ بِسَيِّئَةٍ وَ لَمْ يَعْمَلْهَا لَمْ تُكْتَبْ عَلَيْهِ وَ إِنْ عَمِلَهَا كُتِبَتْ عَلَيْهِ سَيِّئَةٌ وَاحِدَةٌ فَاجْعَلْهُمْ أُمَّتِي قَالَ تِلْكَ أُمَّةُ أَحْمَدَ قَالَ رَبِّ إِنِّي أَجِدُ فِي

در شب معراج، پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله را نزد آن‌ها برد و ده سوره قرآن را که در مکه نازل شده بود برای آن‌ها خواند و به او گرویدند و او را باور کردند و به آن‌ها فرمود: در جای خود بمانند و شنبه را رها کنند و آن‌ها را به نماز و پرداخت زکات فرمان داد، و جز آن‌ها واجب دیگری مقرر نشده بود. آن‌ها فرموده آن حضرت را به کار بستند. ابن عباس گفته: در آیه «و قُلنا من بَعده لبَنی اسرائیل اسکُنوا الأرض فَإذا جاءَ وَعدُ الآخرۀ جِئنا بکم لفیفاً»،(4){ و پس از او به فرزندان اسرائیل گفتیم در این سرزمین ساکن شوید، پس چون وعده آخرت فرا رسد، شما را همه با هم محشور می‌کنیم.} مقصود عیسی بن مریم است که به همراه او بیرون می‌آیند و خروج می‌کنند و اصحاب ما روایت کردند که به همراه قائم آل محمّد علیه السّلام خارج می‌شوند و روایت شده که ذو القرنین آن‌ها را دیده است و گفته: اگر فرمان اقامت داشتم، خوش داشتم که در میان شماها بمانم .

2.

آنان مردمی از بنی اسرائیل اند که هنگام گمراهی دیگران و قتل پیامبران، به حق و به شریعت درست موسی علیه السلام تمسک جستند، و آن پیش از این بود که شریعت آن‌ها به شریعت عیسی علیه السّلام نسخ شود و تقدیر آیه این است که از مردم موسی گروهی بودند که به حق هدایت می‌کنند، بنا به روایت جبائی.

3.

آنان کسانی هستند که به پیغمبر اسلام صلّی اللَّه علیه و آله گرویدند مانند عبد اللَّه بن سلام و «ابن صوریا» و دیگران، و در حدیث ابی حمزه ثمالی و حکم بن ظهیر است که وقتی موسی الواح تورات را گرفت، گفت: پروردگارا! من در این الواح امتی را می‌بینم که بهترین امتی هستند که برای مردم آورده شدند: به نیکی امر می‌کنند و از بدی ها و منکر باز می‌دارند، آنان را امت من نما. خداوند فرمود: آنان امت احمد هستند. موسی گفت: پروردگارا! من در الواح امتی رامی‌بینم که آخرین آفریده‌اند و پیشتازان به بهشت، آن‌ها را امت من نما. فرمود: آنان امت احمدند. و گفت: من در الواح امتی می‌بینم که کتاب آسمانی آن‌ها در سینه آن‌ها است و از بر می‌خوانند، آن‌ها را امت من نما. فرمود: آنان امت احمدند.

گفت: پروردگارا! من در الواح امتی رامی‌بینم که چون یکی از آن‌ها قصد کار نیک کند، اگر آن را انجام ندهد، یک حسنه برایش نوشته می‌شود و اگر انجام دهد، ده حسنه برایش نوشته می‌شود؛ و اگر قصد کار بد کند و آن را انجام ندهد، چیزی بر او نوشته نمی‌شود و اگر آن را مرتکب شود، یک بدی بر او نوشته شود، آن‌ها را امت من نما. فرمود: آنان امت احمدند. گفت: پروردگارا! من در الواح امتی را


1) الإسراء: 104.

2) في المصدر: لاجد.

3) هذه القطعة من المكالمة لم توجد في المصدر.

4) . اسراء / 104

الْأَلْوَاحِ أُمَّةً يُؤْمِنُونَ بِالْكِتَابِ الْأَوَّلِ وَ الْكِتَابِ الْآخِرِ وَ يُقَاتِلُونَ الْأَعْوَرَ الْكَذَّابَ فَاجْعَلْهُمْ أُمَّتِي قَالَ تِلْكَ أُمَّةُ أَحْمَدَ قَالَ رَبِّ إِنِّي أَجِدُ فِي الْأَلْوَاحِ أُمَّةً هُمُ الشَّافِعُونَ وَ هُمُ الْمَشْفُوعُ لَهُمْ فَاجْعَلْهُمْ أُمَّتِي قَالَ تِلْكَ أُمَّةُ أَحْمَدَ قَالَ مُوسَي عليه السلام رَبِّ اجْعَلْنِي مِنْ أُمَّةِ أَحْمَدَ.

قال أبو حمزة فأعطي موسي آيتين لم يعطوها يعني أمة أحمد قال الله يا مُوسي إِنِّي اصْطَفَيْتُكَ عَلَي النَّاسِ بِرِسالاتِي وَ بِكَلامِي‌(1)قال وَ مِنْ قَوْمِ مُوسي أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ قال فرضي موسي كل الرضا.

وَ فِي حَدِيثِ غَيْرِ أَبِي حَمْزَةَ قَالَ: إِنَّ النَّبِيَّ صلي الله عليه و آله لَمَّا قَرَأَ وَ مِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ‌(2)قَالَ هَذِهِ لَكُمْ وَ قَدْ أُعْطِيَ‌(3)قَوْمُ مُوسَي مِثْلَهَا انْتَهَي (4).

و أما الآية الثانية فالمشهور أنها لهذه الأمة و دلت الأخبار الكثيرة علي أن المراد بهم الأئمة و شيعتهم كما مر في كتاب الإمامة وَ قَالَ الطَّبْرِسِيُّ رحمه الله قَالَ الرَّبِيعُ بْنُ أَنَسٍ: قَرَأَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله هَذِهِ الْآيَةَ فَقَالَ إِنَّ مِنْ أُمَّتِي قَوْماً عَلَي الْحَقِّ حَتَّي يَنْزِلَ عِيسَي ابْنُ مَرْيَمَ وَ رَوَي الْعَيَّاشِيُّ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام أَنَّهُ قَالَ: وَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لَتَفْتَرِقَنَّ هَذِهِ الْأُمَّةُ عَلَي ثَلَاثٍ وَ سَبْعِينَ فِرْقَةً كُلُّهَا فِي النَّارِ إِلَّا فِرْقَةٌ وَاحِدَةٌ وَ مِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ فَهَذِهِ الَّتِي تَنْجُو. وَ رُوِيَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ وَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليهما السلام أَنَّهَما قَالا: نَحْنُ هُمْ (5)(انْتَهَي).

و أقول: قَالَ الرَّازِيُّ فِي تَفْسِيرِهِ رُوِيَ: أَنَّ بَنِي آدَمَ عُشْرُ الْجِنِّ وَ الْجِنُّ وَ بَنُو آدَمَ عُشْرُ حَيَوَانَاتِ الْبَرِّ وَ هَؤُلَاءِ كُلُّهُمْ عُشْرُ الطُّيُورِ وَ هَؤُلَاءِ كُلُّهُمْ عُشْرُ

که کتاب نخست و کتاب آخر را باور دارند، و با یک چشم دروغگو نبرد می‌کنند، آنان را امت من نما. فرمود: آنان امت احمدند.

گفت: من در الواح امتی را می‌بینم که شفاعت‌کننده و شفاعت شده‌اند، آن‌ها را امت من نما. فرمود: آنان امت احمدند. موسی گفت: پروردگارا! مرا هم از امت احمد صلّی اللَّه علیه و آله قرار ده.

ابو حمزه می‌گوید: به موسی دو نشانه و معجزه داده شد که به آن امت داده نشد (یعنی به امت احمد). خدا فرمود: «یا موسی إنّی اصطفیتک علی النّاس برسالاتی و بکلامی»،(6){فرمود: ای موسی! تو را با رسالت‌ها و با سخن گفتنم [با تو] بر مردم [روزگار] برگزیدم.}فرمود: از امت موسی گروهی هستند که هدایت می‌کنند و به سوی حق راهنمایی می‌کنند و به حق داوری می‌نمایند. گفت: موسی بسیار خشنود شد.

و در حدیثی غیر از ابی حمزه است، که گفت: چون پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله خواند: «و ممّن خلقنا اُمّۀ یهدون بالحق و به یعدلون»،(7)فرمود: این برای شما است و به قوم موسی هم مانند آن داده شده است.(8)

اما آیه دوم، مشهور است که در باره این امت است، و اخبار بسیاری دلالت دارند که مقصود از آن ائمه علیهم السّلام و شیعیان آن‌ها هستند، چنانچه در کتاب امامت گذشت، و طبرسی در مجمع البیان گفته: ربیع بن انس این آیه را بر پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله خواند و آن حضرت فرمود: به راستی از امت من مردمی بر حق باشند تا آنکه عیسی بن مریم بر آن‌ها فرود آید. و عیاشی به سند خود از امیر المؤمنین علیه السّلام آورده که فرمود: سوگند به کسی که جانم به دست او است، البته این امت هفتاد و سه فرقه شوند و همه در آتشند جز یک فرقه«و ممّن خلقنا اُمّۀ یهدون بالحق و به یعدلون»و اینان هستند که نجات می‌یابند، و از امام باقر و امام صادق علیهماالسلام روایت شده که فرمودند: ما آن‌ها هستیم.(9)

رازی در تفسیر خود روایت کرده که شمار بنی آدم یک دهم جنیان هستند، و جنیان همه یک‌دهم جانداران بیابان، و آنان همه یک‌دهم پرنده‌ها، و آنان همه یک‌دهم جانداران دریا،


1) الأعراف: 144.

2) الأعراف: 181.

3) في المصدر: و قد أعطي اللّه.

4) مجمع البيان: ج 4، ص 489.

5) مجمع البيان: ج 4، ص 503.

6) . اعراف / 144

7) . اعراف / 181

8) . مجمع البیان 4 : 489

9) . مجمع البیان 4 : 503

حَيَوَانَاتِ الْبَحْرِ وَ هَؤُلَاءِ كُلُّهُمْ عُشْرُ مَلَائِكَةِ الْأَرْضِ الْمُوَكَّلِينَ بِهَا وَ كُلُّ هَؤُلَاءِ عُشْرُ مَلَائِكَةِ السَّمَاءِ الدُّنْيَا وَ كُلُّ هَؤُلَاءِ عُشْرُ مَلَائِكَةِ السَّمَاءِ الثَّانِيَةِ وَ عَلَي هَذَا التَّرْتِيبِ إِلَي السَّمَاءِ السَّابِعَةِ ثُمَّ الْكُلُّ فِي مُقَابَلَةِ مَلَائِكَةِ الْكُرْسِيِّ نَزْرٌ قَلِيلٌ ثُمَّ كُلُّ هَؤُلَاءِ عُشْرُ مَلَائِكَةِ سُرَادِقِ وَاحِدٍ(1)مِنْ سُرَادِقَاتِ الْعَرْشِ الَّتِي عَدَدُهَا سِتُّمِائَةِ أَلْفٍ طُولُ كُلِّ سُرَادِقٍ وَ عَرْضُهُ وَ سَمْكُهُ إِذَا قُوبِلَتْ بِهِ السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرَضُونَ وَ مَا فِيهِمَا وَ مَا بَيْنَهُمَا(2)فَإِنَّهَا كُلُّهَا تَكُونُ شَيْئاً يَسِيراً وَ قَدْراً صَغِيراً وَ مَا مِنْ مِقْدَارِ مَوْضِعِ قَدَمٍ إِلَّا وَ فِيهِ مَلَكٌ سَاجِدٌ أَوْ رَاكِعٌ أَوْ قَائِمٌ لَهُمْ زَجَلٌ بِالتَّسْبِيحِ وَ التَّقْدِيسِ ثُمَّ كُلُّ هَؤُلَاءِ فِي مُقَابَلَةِ الْمَلَائِكَةِ الَّذِينَ يَحُومُونَ حَوْلَ الْعَرْشِ كَالْقَطْرَةِ فِي الْبَحْرِ وَ لَا يَعْرِفُ‌(3)عَدَدَهُمْ إِلَّا اللَّهُ ثُمَّ مَعَ هَؤُلَاءِ مَلَائِكَةُ اللَّوْحِ الَّذِينَ هُمْ أَشْيَاعُ إِسْرَافِيلَ عليه السلام وَ الْمَلَائِكَةُ الَّذِينَ هُمْ جُنُودُ جَبْرَئِيلَ عليه السلام وَ هُمْ كُلُّهُمْ سَامِعُونَ مُطِيعُونَ لَا يَفْتُرُونَ مُشْتَغِلُونَ بِعِبَادَتِهِ سُبْحَانَهُ رِطَابُ الْأَلْسِنَةِ بِذِكْرِهِ وَ تَعْظِيمِهِ يَتَسَابَقُونَ فِي ذَلِكَ مُنْذُ(4)خَلَقَهُمْ لَا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِهِ آنَاءَ اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ وَ لَا يَسْأَمُونَ لَا تُحْصَي أَجْنَاسُهُمْ وَ لَا مُدَّةُ أَعْمَارِهِمْ وَ لَا كَيْفِيَّةُ عِبَادَاتِهِمْ‌(5)وَ هَذَا تَحْقِيقُ حَقِيقَةِ مَلَكُوتِهِ جَلَّ جَلَالُهُ عَلَي مَا قَالَ وَ ما يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلَّا هُوَ(6).

الأخبار

«1»

الْخِصَالُ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ الْوَلِيدِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ الصَّفَّارِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي الْخَطَّابِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ هِلَالٍ عَنِ الْعَلَاءِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ عليه السلام يَقُولُ: لَقَدْ خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِي الْأَرْضِ مُنْذُ خَلَقَهَا سَبْعَةَ عَالَمِينَ لَيْسَ هُمْ مِنْ وُلْدِ آدَمَ خَلَقَهُمْ مِنْ أَدِيمِ الْأَرْضِ فَأَسْكَنَهُمْ فِيهَا

و آنان همه یک‌دهم فرشته‌های گماشته بر زمین، و آنان همه یک‌دهم فرشته‌های آسمان دنیا، و آنان همه یک‌دهم فرشته‌های آسمان دوم، و به همین ترتیب تا آسمان هفتم، سپس همه در برابر فرشته‌های کرسی کمتر و اندک هستند. سپس همه آنان یک‌دهم فرشته‌های یک سراپرده از سراپرده‌های عرشند که تعداد آن‌ها ششصد هزار است. و چون درازای هر سراپرده و پهنا و بلندیش با آسمان‌ها و زمین‌ها و آنچه در آن‌ها و میان آن‌ها است سنجیده شود، همه این‌ها در برابرش اندکند، و اندازه کوچکی و به اندازه جای پایی در آن نیست جز اینکه فرشته‌ای در آن به سجده است یا در رکوع، و یا بر سر پا ایستاده و زمزمه‌کنان مشغول به تسبیح و تقدیس.سپس همه اینان در برابر فرشته‌ها که گرد عرش می‌گردند، مانند یک قطره هستند در دریا و تعدادشان را جز خدا نمی‌داند، سپس با این‌ها است فرشته‌های لوح که پیروان اسرافیل اند، و فرشته‌هایی که سپاهیان جبرئیل اند، و همه شنوا و فرمانبردارند و سستی‌ندارند، و مشغول عبادت و پرستش خدای سبحان هستند، و زبانشان به ذکر و تعظیمش گشوده است واز روزی که آفریده شدند، به هم در آن پیشی می‌گیرند. در آنات و لحظات شب و روز از پرستش او تکبر نمی‌ورزند و خسته نمی‌شوند. اجناس آن‌ها شماره ندارند، و نه مدت عمرشان، و نه کیفیت عباداتشان، و این است تحقیق حقیقت ملکوتش جل جلاله، چنانچه فرمود: «و مایعلم جنود ربّک إلّا هو»،(7){و (شماره) سپاهیان پروردگارت را جز او نمی‌داند.}(8)

روایات

روایت 1

الخصال: امام باقر علیه السّلام فرمود: البته که خدای عز و جل از آنگاه که زمین را آفریده، هفت جهان آفریده که از فرزندان آدم نیستند، آنان را از خاک روی زمین آفریده و در آن یکی را پس از دیگری در جهان خود جا داده،


1) في بعض النسخ: السرادق الواحد.

2) في المصدر: و ما فيها و ما بينها.

3) في المصدر: و لا يعلم.

4) في المصدر: مذ.

5) في المصدر و لا يحصي اجناسهم و لا مدة اعمارهم و لا كيفية عبادتهم إلّا اللّه تعالي.

6) المدّثّر: 31، مفاتيح الغيب: ج 1، ص 378.

7) . مدثر / 31

8) . مفاتیح الغیب 1 : 378

وَاحِداً بَعْدَ وَاحِدٍ مَعَ عَالَمِهِ ثُمَّ خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ آدَمَ أَبَا الْبَشَرِ(1)وَ خَلَقَ ذُرِّيَّتَهُ مِنْهُ وَ لَا وَ اللَّهِ مَا خَلَتِ الْجَنَّةُ مِنْ أَرْوَاحِ الْمُؤْمِنِينَ مُنْذُ خَلَقَهَا وَ لَا خَلَتِ النَّارُ مِنْ أَرْوَاحِ الْكُفَّارِ وَ الْعُصَاةِ مُنْذُ خَلَقَهَا عَزَّ وَ جَلَّ لَعَلَّكُمْ تَرَوْنَ أَنَّهُ إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ وَ صَيَّرَ اللَّهُ أَبْدَانَ أَهْلِ الْجَنَّةِ مَعَ أَرْوَاحِهِمْ فِي الْجَنَّةِ وَ صَيَّرَ أَبْدَانَ أَهْلِ النَّارِ مَعَ أَرْوَاحِهِمْ فِي النَّارِ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي لَا يُعْبَدُ فِي بِلَادِهِ وَ لَا يَخْلُقُ خَلْقاً يَعْبُدُونَهُ وَ يُوَحِّدُونَهُ بَلَي وَ اللَّهِ لَيَخْلُقَنَّ اللَّهُ خَلْقاً مِنْ غَيْرِ فُحُولَةٍ وَ لَا إِنَاثٍ يَعْبُدُونَهُ وَ يُوَحِّدُونَهُ وَ يُعَظِّمُونَهُ وَ يَخْلُقُ لَهُمْ أَرْضاً تَحْمِلُهُمْ وَ سَمَاءً تُظِلُّهُمْ أَ لَيْسَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ وَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَ أَ فَعَيِينا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ(2).

العياشي، عن محمد: مثله.

«2»

الْخِصَالُ، عَنْ أَبِيهِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ‌(3)عَبْدِ الصَّمَدِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ أَبِي عُثْمَانَ قَالَ حَدَّثَنَا الْعِبَادِيُّ بْنُ عَبْدِ الْخَالِقِ عَمَّنْ حَدَّثَهُ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ: إِنَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ اثْنَيْ عَشَرَ أَلْفَ عَالَمٍ كُلُّ عَالَمٍ مِنْهُمْ أَكْبَرُ مِنْ سَبْعِ سَمَاوَاتٍ وَ سَبْعِ أَرَضِينَ مَا يَرَي عَالَمٌ مِنْهُمْ أَنَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَالَماً غَيْرَهُمْ وَ إِنِّي الْحُجَّةُ عَلَيْهِمُ‌(4).

سپس خدای عز و جل آدم ابو البشر را آفرید و فرزندانش را از او آفرید. به خدا سوگند که از روزی که بهشت را آفریده، از ارواح مؤمنان تهی نبوده، و نه دوزخ از ارواح کفار و گنهکاران، از آنگاه که خدای عز و جل آن را آفریده. شاید شما در نظر دارید که چون روز رستاخیز شود و خدا بدن‌های بهشتیان را با ارواح آن‌ها در بهشت درآورد، و بدن‌های کافران را با ارواحشان در دوزخ، خدای تبارک و تعالی در بلادش پرستیده نمی‌شود، و خلقی نمی‌آفریند که او را بپرستند و یگانه بدانند و بزرگ شمارند؟ آری! به خدا که البته خلقی بیافریند بی‌نر و ماده که او را بپرستند و یگانه بشناسند و بزرگ بدارند، و بیافریند برایشان زمینی در زیر پا که آن‌ها را حمل کند و آسمانی بالای سر که بر آنان سایه افکند. آیا خدای عز و جل نفرمود: «یوم تبدّل الأرض غیر الأرض و السموات»،(5){روزی که زمین به غیر این زمین و آسمان‌ها [به غیر این آسمان‌ها] مبدل گردد.} و خدای عز و جل فرموده: «أفعیینا بالخلق الأوّل بل هم فی لبس من خلقٍ جدید»،(6){ مگر از آفرینش نخستین [خود] به تنگ آمدیم، [نه] بلکه آنها از خلق جدید در شبهه‌اند.}(7)

عیاشی نیز آن را آورده است.

روایت 2

الخصال: امام صادق علیه السّلام می‌فرماید: به راستی برای خدا عز و جل دوازده هزار عالم است که هر کدام از هفت آسمان و هفت زمین بزرگترند، و هیچ کدامشان نمی‌دانند که خدای عز و جل عالم دیگری دارد، و من حجت بر همه آنها هستم.(8)


1) في المصدر: أبا هذا البشر.

2) الخصال: 11.

3) في المصدر:« الحسن بن عليّ بن أبي عثمان» و كلاهما واحد، قال النجاشيّ( 48) الحسن بن أبي عثمان الملقب« سجادة» أبو محمّد كوفيّ ضعفه أصحابنا( انتهي) و قال الكشّيّ: علي السجّادة لعنة اللّه و لعنة اللاعنين و الملائكة و الناس أجمعين فلقد كان من العليانية الذين يقعون في رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله ليس لهم في الإسلام نصيب( انتهي) و« سجاده» بكسر السين و سمع ضمها- كما في الاساس- بعدها جيم: مقدار ما يضع الرجل وجهه في سجوده- كما في النهاية- و لعلّ تلقيبه بها لالتزامه بها، عده الشيخ تارة من أصحاب الجواد و اخري من أصحاب الهادي عليهما السلام.

4) الخصال: 172.

5) . ابراهیم / 48

6) . ق / 15

7) . الخصال : 11

8) . الخصال : 172

منتخب البصائر، لسعد بن عبد الله عن الحسن بن عبد الصمد: إلي آخر السند- و عن محمد بن سنان عن المفضل عنه عليه السلام: مثله.

«3»

التَّوْحِيدُ، وَ الْخِصَالُ، عَنْ أَبِيهِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَي عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ شِمْرٍ عَنْ جَابِرِ بْنِ يَزِيدَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ عليه السلام عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ أَ فَعَيِينا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ فَقَالَ يَا جَابِرُ تَأْوِيلُ ذَلِكَ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إِذَا أَفْنَي هَذَا الْخَلْقَ وَ هَذَا الْعَالَمَ وَ سَكَنَ‌(1)أَهْلُ الْجَنَّةِ الْجَنَّةَ وَ أَهْلُ النَّارِ النَّارَ جَدَّدَ(2)اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَالَماً غَيْرَ هَذَا الْعَالَمِ وَ جَدَّدَ عَالَماً(3)مِنْ غَيْرِ فُحُولَةٍ وَ لَا إِنَاثٍ يَعْبُدُونَهُ وَ يُوَحِّدُونَهُ وَ يَخْلُقُ‌(4)لَهُمْ أَرْضاً غَيْرَ هَذِهِ الْأَرْضِ تَحْمِلُهُمْ وَ سَمَاءً غَيْرَ هَذِهِ السَّمَاءِ تُظِلُّهُمْ لَعَلَّكَ تَرَي أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إِنَّمَا خَلَقَ هَذَا الْعَالَمَ الْوَاحِدَ أَوْ تَرَي أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ يَخْلُقْ بَشَراً غَيْرَكُمْ بَلَي وَ اللَّهِ لَقَدْ خَلَقَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي أَلْفَ أَلْفِ عَالَمٍ وَ أَلْفَ أَلْفِ آدَمٍ وَ أَنْتَ‌(5)فِي آخِرِ تِلْكَ الْعَوَالِمِ وَ أُولَئِكَ الْآدَمِيِّينَ‌(6).

بيان

قوله عز و جل أَ فَعَيِينا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ المشهور أن هذه الآية لإثبات البعث و هو المراد بالخلق الجديد قال الطبرسي رحمه الله أي أ فعجزنا حين خلقناهم أولا و لم يكونوا شيئا فكيف نعجز عن بعثهم و إعادتهم بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ أي في ضلال و شك من إعادة الخلق جديد(7).

و الصوفية حملوه علي تجدد الأمثال الذي قالوا به مخالفين لسائر العقلاء و المتدينين و لعل التأويل الوارد في الخبر من بطون الآية و الجمع بينه و بين ما

در منتخب البصائر سعد بن عبد اللَّه مانند آن را آورده.

روایت 3

التوحید و الخصال: جابر بن یزید می‌گوید: از امام باقر علیه السلام درباره تفسیر قول خدای عز و جل پرسیدم: «أفعیینا بالخلق الأوّل بل هم فی لبس من خلقٍ جدید»،{ مگر از آفرینش نخستین [خود] به تنگ آمدیم، [نه] بلکه آن‌ها از خلق جدید در شبهه‌اند.}در پاسخ فرمود: ای جابر! تأویلش این است که چون خدای عز و جل این خلق را این جهان را پایان دهد و و اهل بهشت را در بهشت جا کنند، و اهل دوزخ را در دوزخ، خدای عز و جل جهانی جز این جهان از نور می‌آفریند، و خلقی بی نر و بی ماده، او را می‌پرستند و یگانه می‌شناسند، و زمینی جز این زمین برای آن‌ها می‌آفریند که روی آن باشند، و آسمانی جز این آسمان که بر آن‌ها سایه اندازد. شاید تو بپنداری که خدای عز و جل همانا این یک جهان را آفریده، یا اینکه خدا عز و جل آدمی جز شما را نیافریده! آری به خدا البته خدای تبارک و تعالی هزار هزار جهان و هزار هزار آدم (ابو البشر) آفریده و تو در این جهان و (در میان) این همه آدمیانی.(8)

توضیح

قول خدای عز و جل «أفعیینا بالخلق الأوّل»: مشهور این است که برای اثبات بعث و برانگیختن است، و مقصود از آفرینش تازه همان است. طبرسی - ره - در تفسیرش فرموده: یعنی، آیا هنگامی که نخست آن‌ها را آفریدیم با اینکه هیچ نبودند، درماندیم، پس چگونه از بعث و بازگرداندن آن‌ها عاجز باشیم، «بل هم فی لبس» یعنی بلکه آن‌ها از بازگرداندن آفرینش تازه در اشتباه و گمراهی اند.(9)

و صوفیه آن را به تجدید امثالی که به آن معتقدند تأویل کردند، و با همه عقلا و دینداران مخالفت کردند.

و شاید تأویل وارده در این روایت برگرفته از بطون آیه است، و جمع میان آن و آنچه پیش از این گذشت ممکن است،


1) في الخصال: و اسكن.

2) في الخصال: أو جد اللّه.

3) في التوحيد: خلقا.

4) في بعض النسخ و في الخصال: و خلق.

5) في المصدرين: انت.

6) التوحيد: 200، الخصال: 180.

7) مجمع البيان، ج 9، ص 144.

8) . التوحید : 200 الخصال : 180

9) . مجمع البیان 9 : 144

سبق يمكن بأن يكون الأول محمولا علي الأجناس و هذا علي أنواع العوالم و علي أي حال هذه الأخبار تدل علي حدوث العالم لا علي قدمه كما توهمه بعض القائلين به إذ الزمان المعدود بالكثرة لا يصير غير متناه.

«4»

تَفْسِيرُ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ، عَنْ سَعِيدِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ بَكْرِ بْنِ سَهْلٍ عَنْ عَبْدِ الْغَنِيِّ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُوسَي بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنِ ابْنِ جَرِيجٍ عَنْ عَطَاءٍ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ: فِي قَوْلِهِ رَبِّ الْعالَمِينَ قَالَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ ثَلَاثَمِائَةِ عَالَمٍ وَ بِضْعَةَ عَشَرَ عَالَماً خَلْفَ قَافٍ وَ خَلْفَ الْبِحَارِ السَّبْعَةِ لَمْ يَعْصُوا اللَّهَ طَرْفَةَ عَيْنٍ قَطُّ وَ لَمْ يَعْرِفُوا آدَمَ وَ لَا وُلْدَهُ كُلُّ عَالَمٍ مِنْهُمْ يَزِيدُ مِنْ‌(1)

ثَلَاثِمِائَةٍ وَ ثَلَاثَةَ عَشَرَ مِثْلَ آدَمَ وَ مَا وَلَدَ فَذَلِكَ‌(2)قَوْلُهُ إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ‌(3).

«5»

قِصَصُ الرَّاوَنْدِيِّ، بِإِسْنَادِهِ إِلَي الصَّدُوقِ عَنْ أَبِيهِ وَ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ الْوَلِيدِ مَعاً عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي الْخَطَّابِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ أَبِي الْمِقْدَامِ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام قَالَ: سُئِلَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام هَلْ كَانَ فِي الْأَرْضِ خَلْقٌ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ تَعَالَي يَعْبُدُونَ اللَّهَ قَبْلَ آدَمَ وَ ذُرِّيَّتِهِ فَقَالَ نَعَمْ قَدْ كَانَ فِي السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ خَلْقٌ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ يُقَدِّسُونَ اللَّهَ وَ يُسَبِّحُونَهُ وَ يُعَظِّمُونَهُ بِاللَّيْلِ وَ النَّهَارِ لا يَفْتُرُونَ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمَّا خَلَقَ الْأَرَضِينَ خَلَقَهَا قَبْلَ السَّمَاوَاتِ ثُمَّ خَلَقَ الْمَلَائِكَةَ رُوحَانِيِّينَ لَهُمْ أَجْنِحَةٌ يَطِيرُونَ بِهَا حَيْثُ يَشَاءُ اللَّهُ فَأَسْكَنَهُمْ فِيمَا بَيْنَ أَطْبَاقِ السَّمَاوَاتِ يُقَدِّسُونَهُ اللَّيْلَ وَ النَّهَارَ وَ اصْطَفَي مِنْهُمْ إِسْرَافِيلَ وَ مِيكَائِيلَ وَ جَبْرَئِيلَ ثُمَّ خَلَقَ عَزَّ وَ جَلَّ فِي الْأَرْضِ الْجِنَّ رُوحَانِيِّينَ لَهُمْ أَجْنِحَةٌ فَخَلَقَهُمْ دُونَ خَلْقِ الْمَلَائِكَةِ وَ حَفِظَهُمْ أَنْ يَبْلُغُوا مَبْلَغَ الْمَلَائِكَةِ فِي الطَّيَرَانِ وَ غَيْرِ ذَلِكَ فَأَسْكَنَهُمْ فِيمَا بَيْنَ أَطْبَاقِ الْأَرَضِينَ السَّبْعِ وَ فَوْقَهُنَّ يُقَدِّسُونَ اللَّهَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ لا يَفْتُرُونَ ثُمَّ خَلَقَ خَلْقاً دُونَهُمْ لَهُمْ أَبْدَانٌ وَ أَرْوَاحٌ بِغَيْرِ أَجْنِحَةٍ يَأْكُلُونَ وَ يَشْرَبُونَ

به اینکه مقصود از اولی جنس عالم‌ها باشد و مقصود از این خبر، نوع عالم‌ها؛ و به هر حال این اخبار دلالت بر حدوث عالم دارند و نه بر قدم آن، چنانچه برخی قائلین به آن گفته‌اند، زیرا زمان هر چه هم زیاد شماره و حساب شود، تا نامتناهی نمی‌شود.

روایت 4

تفسیرقمی: ابن عباس در تفسیر قول خدا «رب العالمین» گفته: به راستی خدای عز و جل سیصد و ده و اندی جهان پشت قاف آفریده و پشت هفت دریا که هرگز حتی به اندازه چشم به همزدنی نافرمانی خدا نکرده‌اند، و آدم و فرزندانش را نمی‌شناسند. هر کدام از این جهان ها سیصد و سیزده برابر آدم است و آنچه فرزندانش آورده، و این است قول او که فرمود: «إلا أن یشاء الله ربّ العالمین»،{جز اینکه بخواهد خداوند، پروردگار جهانیان.}(4)

روایت 5

قصص راوندی: امام باقرعلیه السلام فرمود: از امیر المؤمنین علیه السّلام پرسیده شد که آیا پیش از آدم و فرزندانش در زمین آفریده‌ای از آفریده‌های خدا بوده‌اند که خدا را بپرستند؟ پاسخ فرمود: آری، البته در آسمان‌ها و زمین خلقی بودند که خدا را تقدیس می‌کردند و تسبیح می‌گفتند، و در شب و روز بی‌سستی و کاستی او را بزرگ می‌داشتند. چون خدای عز و جل زمین‌ها را پیش از آسمان‌ها آفرید، فرشته‌های روحانی را آفرید که بال و پر داشتند و هرجا خدا می‌خواست پرواز می‌کردند، و آن‌ها را میان طبقه‌های آسمان جا داد و شبانه روز او را تقدیس می‌کردند، و اسرافیل و میکائیل و جبرئیل را از میان آن‌ها برگزید. سپس خدای عز و جل در زمین جنیان روحانی بال‌دار آفرید که پائین‌تر از فرشته‌ها بودند، و آن‌ها را نگه داشت که در پریدن و دیگر چیزها به فرشته‌ها نرسند و آن‌ها را میان طبقه‌های هفت زمین و بالای آنجا داد و خدا را شبانه روز تقدیس می‌کردند و سست نمی‌شدند. سپس آفریده‌هایی پائین‌تر از آن‌ها آفرید، با تن و روح و بدون بال و پر، می‌خوردند و می‌نوشیدند،


1) في المصدر: عن.

2) في المصدر: و ذلك.

3) تفسير القمّيّ: 715.

4) . تفسیر قمی : 715

نَسْنَاسٌ أَشْبَاهُ خَلْقِهِمْ وَ لَيْسُوا بِإِنْسٍ وَ أَسْكَنَهُمْ أَوْسَاطَ الْأَرْضِ عَلَي ظَهْرِ الْأَرْضِ مَعَ الْجِنِّ يُقَدِّسُونَ اللَّهَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ لا يَفْتُرُونَ قَالَ وَ كَانَ الْجِنُّ تَطِيرُ فِي السَّمَاءِ فَتَلْقَي الْمَلَائِكَةَ فِي السَّمَاوَاتِ فَيُسَلِّمُونَ عَلَيْهِمْ وَ يَزُورُونَهُمْ وَ يَسْتَرِيحُونَ إِلَيْهِمْ وَ يَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمُ الْخَبَرَ .

ثُمَّ إِنَّ طَائِفَةً مِنَ الْجِنِّ وَ النَّسْنَاسِ الَّذِينَ خَلَقَهُمُ اللَّهُ وَ أَسْكَنَهُمْ أَوْسَاطَ الْأَرْضِ مَعَ الْجِنِّ تَمَرَّدُوا وَ عَتَوْا عَنْ أَمْرِ اللَّهِ فَمَرَحُوا وَ بَغَوْا فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَ عَلَا بَعْضُهُمْ عَلَي بَعْضٍ فِي الْعُتُوِّ عَلَي اللَّهِ تَعَالَي‌(1)حَتَّي سَفَكُوا الدِّمَاءَ فِيمَا بَيْنَهُمْ وَ أَظْهَرُوا الْفَسَادَ وَ جَحَدُوا رُبُوبِيَّةَ اللَّهِ تَعَالَي قَالَ وَ أَقَامَتِ الطَّائِفَةُ الْمُطِيعُونَ مِنَ الْجِنِّ عَلَي رِضْوَانِ اللَّهِ وَ طَاعَتِهِ وَ بَايَنُوا الطَّائِفَتَيْنِ مِنَ الْجِنِّ وَ النَّسْنَاسِ الَّذِينَ عَتَوْا عَنْ أَمْرِ اللَّهِ تَعَالَي قَالَ فَحَطَّ اللَّهُ أَجْنِحَةَ الطَّائِفَةِ مِنَ الْجِنِّ الَّذِينَ عَتَوْا عَنْ أَمْرِ اللَّهِ وَ تَمَرَّدُوا فَكَانُوا لَا يَقْدِرُونَ عَلَي الطَّيَرَانِ إِلَي السَّمَاءِ وَ إِلَي مُلَاقَاةِ الْمَلَائِكَةِ لَمَّا ارْتَكَبُوا مِنَ الذُّنُوبِ وَ الْمَعَاصِي قَالَ وَ كَانَتِ الطَّائِفَةُ الْمُطِيعَةُ لِأَمْرِ اللَّهِ مِنَ الْجِنِّ تَطِيرُ إِلَي السَّمَاءِ اللَّيْلَ وَ النَّهَارَ عَلَي مَا كَانَتْ عَلَيْهِ وَ كَانَ إِبْلِيسُ وَ اسْمُهُ الْحَارِثُ يُظْهِرُ لِلْمَلَائِكَةِ أَنَّهُ مِنَ الطَّائِفَةِ الْمُطِيعَةِ ثُمَّ خَلَقَ اللَّهُ تَعَالَي خَلْقاً عَلَي خِلَافِ خَلْقِ الْمَلَائِكَةِ وَ عَلَي خِلَافِ خَلْقِ الْجِنِّ وَ عَلَي خِلَافِ خَلْقِ النَّسْنَاسِ يَدِبُّونَ كَمَا يَدِبُّ الْهَوَامُّ فِي الْأَرْضِ يَأْكُلُونَ وَ يَشْرَبُونَ كَمَا تَأْكُلُ الْأَنْعَامُ مِنْ مَرَاعِي الْأَرْضِ كُلُّهُمْ ذُكْرَانٌ لَيْسَ فِيهِمْ إِنَاثٌ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ فِيهِمْ شَهْوَةَ النِّسَاءِ وَ لَا حُبَّ الْأَوْلَادِ وَ لَا الْحِرْصَ وَ لَا طُولَ الْأَمَلِ وَ لَا لَذَّةَ عَيْشٍ لَا يُلْبِسُهُمُ اللَّيْلُ وَ لَا يَغْشَاهُمُ النَّهَارُ وَ لَيْسُوا بِبَهَائِمَ وَ لَا هَوَامَّ لِبَاسُهُمْ وَرَقُ الشَّجَرِ وَ شُرْبُهُمْ مِنَ الْعُيُونِ الْغِزَارِ وَ الْأَدْوِيَةِ الْكِبَارِ ثُمَّ أَرَادَ اللَّهُ أَنْ يُفَرِّقَهُمْ فِرْقَتَيْنِ فَجَعَلَ فِرْقَةً خَلْفَ مَطْلِعِ الشَّمْسِ مِنْ وَرَاءِ الْبَحْرِ فَكَوَّنَ لَهُمْ مَدِينَةً أَنْشَأَهَا تُسَمَّي جَابَرْسَا طُولُهَا اثْنَا عَشَرَ أَلْفَ فَرْسَخٍ فِي اثْنَيْ عَشَرَ أَلْفَ فَرْسَخٍ وَ كَوَّنَ عَلَيْهَا سُوراً مِنْ حَدِيدٍ يَقْطَعُ الْأَرْضَ إِلَي السَّمَاءِ ثُمَّ أَسْكَنَهُمْ فِيهَا وَ أَسْكَنَ الْفِرْقَةَ الْأُخْرَي خَلْفَ مَغْرِبِ الشَّمْسِ مِنْ وَرَاءِ الْبَحْرِ وَ كَوَّنَ لَهُمْ مَدِينَةً أَنْشَأَهَا تُسَمَّي جَابَلْقَا

نامشان «نسناس» است. مانند خلقت آنان بودند ولی آدمی نیستند، آن‌هارا با جنیان در میانه و پشت زمین جا داد، خدا را شبانه روز تقدیس می‌کردند و در عبادت سستی نمی‌ورزیدند. و فرمود: جنیان به آسمان‌ها پرواز می‌کردند و به فرشته‌ها برمی‌خوردند و به آنها سلام می‌گفتند و از آن‌ها دیدن می‌کردند و با آن‌ها استراحت می‌کردند و از آن‌ها می‌آموختند.

سپس گروهی از جنیان و نسناس که خدا آن‌ها را آفرید و در میانه‌های زمین با فرشته‌ها جا داد، از فرمان خدا سرپیچی کردند، و شرارت و بدمستی کردند و به ناحق ستم کردند، و به یکدیگر در سرکشی در برابر خدا پیشدستی نمودند، تا آنجا که خون هم را ریختند، و تباهی به بار آوردند و پروردگاری خدای تعالی را منکر شدند. فرمود: گروه جنیان فرمانبر به کارهای خداپسند و فرمانبرداری او ایستادگی کردند و از دو گروه جن و نسناس که از فرمان خدا سرپیچی کردند جدا شدند. فرمود: خدا بال جنیانی را که از فرمان خدا سرپیچی کردند و تمرد نمودند فرو ریخت و نتوانستند به آسمان بپرند و به دیدار فرشته‌ها بروند، چون گناه و نافرمانی کرده بودند. فرمود: گروه فرمانبر خدا از جنیان، شب و روز مانند قبل به آسمان پرواز می‌کردند و ابلیس که حارث نام داشت به فرشته‌ها وانمود می‌کرد که از گروه فرمانبر و اطاعت کنندگان است. سپس خدا خلقی آفرید که نه فرشته بودند، نه جن و نه نسناس. مانند خزنده‌ها در زمین می‌لولیدند. مانند چهارپایان از چراگاه زمین می‌خوردند و می‌نوشیدند. همه نر بودند و ماده نداشتند. خدا شهوت زن و دوستی فرزندان، و حرص و آرزوی دراز، و کام و لذت زندگی را در آن‌ها ننهاده بود. نه شب به آن‌ها تیره بود و نه روز آن‌ها را فرا می‌گرفت، نه از بهائم بودند و نه خزنده، برگ درخت‌ها لباسشان بود و از چشمه‌های جوشان و نهرهای بزرگ می‌نوشیدند. سپس خدا خواست آن‌ها را دو گروه سازد و گروهی را پشت محل طلوع آفتاب آن سوی دریا انداخت و برایشان شهری ساخت به نام جابرسا که دوازده هزار فرسخ در دوازده هزار فرسخ وسعت داشت و برج و بارویی آهنین ساخت که زمین را از آسمان جدا می نمود و سپس آن‌ها را در آن جا داد. و گروه دیگر را پشت محل غروب آفتاب و آن سوی دریا افکند و شهری برایشان‌ساخت به نام جابلقا،


1) في المخطوطة: حيث.

طُولُهَا اثْنَا عَشَرَ أَلْفَ فَرْسَخٍ فِي اثْنَيْ عَشَرَ أَلْفَ فَرْسَخٍ وَ كَوَّنَ لَهُمْ سُوراً مِنْ حَدِيدٍ يَقْطَعُ إِلَي السَّمَاءِ فَأَسْكَنَ الْفِرْقَةَ الْأُخْرَي فِيهَا لَا يَعْلَمُ أَهْلُ جَابَرْسَا بِمَوْضِعِ أَهْلِ جَابَلْقَا وَ لَا يَعْلَمُ أَهْلُ جَابَلْقَا بِمَوْضِعِ أَهْلِ جَابَرْسَا وَ لَا يَعْلَمُ بِهِمْ أَهْلُ أَوْسَاطِ الْأَرْضِ مِنَ الْجِنِّ وَ النَّسْنَاسِ فَكَانَتِ الشَّمْسُ تَطْلُعُ عَلَي أَهْلِ أَوْسَاطِ الْأَرَضِينَ مِنَ الْجِنِّ وَ النَّسْنَاسِ فَيَنْتَفِعُونَ بِحَرِّهَا وَ يَسْتَضِيئُونَ بِنُورِهَا ثُمَّ تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ فَلَا يَعْلَمُ بِهَا أَهْلُ جَابَلْقَا إِذَا غَرَبَتْ وَ لَا يَعْلَمُ بِهَا أَهْلُ جَابَرْسَا إِذَا طَلَعَتْ لِأَنَّهَا تَطْلُعُ مِنْ دُونِ جَابَرْسَا وَ تَغْرُبُ مِنْ دُونِ جَابَلْقَا .

فَقِيلَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ فَكَيْفَ يُبْصِرُونَ وَ يَحْيَوْنَ وَ كَيْفَ يَأْكُلُونَ وَ يَشْرَبُونَ وَ لَيْسَ تَطْلُعُ الشَّمْسُ عَلَيْهِمْ فَقَالَ إِنَّهُمْ يَسْتَضِيئُونَ بِنُورِ اللَّهِ فَهُمْ فِي أَشَدِّ ضَوْءٍ مِنْ نُورِ الشَّمْسِ وَ لَا يَرَوْنَ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَي خَلَقَ شَمْساً وَ لَا قَمَراً وَ لَا نُجُوماً وَ لَا كَوَاكِبَ وَ لَا يَعْرِفُونَ شَيْئاً غَيْرَهُ فَقِيلَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ فَأَيْنَ إِبْلِيسُ عَنْهُمْ قَالَ لَا يَعْرِفُونَ إِبْلِيسَ وَ لَا سَمِعُوا بِذِكْرِهِ لَا يَعْرِفُونَ إِلَّا اللَّهَ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ لَمْ يَكْتَسِبْ أَحَدٌ مِنْهُمْ قَطُّ خَطِيئَةً وَ لَمْ يَقْتَرِفْ إِثْماً لَا يَسْقُمُونَ وَ لَا يَهْرَمُونَ وَ لَا يَمُوتُونَ إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ يَعْبُدُونَ اللَّهَ لا يَفْتُرُونَ اللَّيْلُ وَ النَّهَارُ عِنْدَهُمْ سَوَاءٌ .

وَ قَالَ إِنَّ اللَّهَ أَحَبَّ أَنْ يَخْلُقَ خَلْقاً وَ ذَلِكَ بَعْدَ مَا مَضَي لِلْجِنِّ وَ النَّسْنَاسِ سَبْعَةُ آلَافِ سَنَةٍ فَلَمَّا كَانَ مِنْ خَلْقِ‌(1)اللَّهِ أَنْ يَخْلُقَ آدَمَ لِلَّذِي أَرَادَ مِنَ التَّدْبِيرِ وَ التَّقْدِيرِ فِيمَا هُوَ مُكَوِّنُهُ فِي السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرَضِينَ كَشَطَ عَنْ أَطْبَاقِ السَّمَاوَاتِ ثُمَّ قَالَ لِلْمَلَائِكَةِ انْظُرُوا إِلَي أَهْلِ الْأَرْضِ مِنْ خَلْقِي مِنَ الْجِنِّ وَ النَّسْنَاسِ هَلْ تَرْضَوْنَ أَعْمَالَهُمْ وَ طَاعَتَهُمْ لِي فَاطَّلَعَتْ‌(2)وَ رَأَوْا مَا يَعْمَلُونَ فِيهَا مِنَ الْمَعَاصِي وَ سَفْكِ الدِّمَاءِ وَ الْفَسَادِ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ أَعْظَمُوا ذَلِكَ وَ غَضِبُوا لِلَّهِ وَ أَسِفُوا عَلَي أَهْلِ الْأَرْضِ وَ لَمْ يَمْلِكُوا غَضَبَهُمْ وَ قَالُوا يَا رَبَّنَا أَنْتَ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْقَاهِرُ الْعَظِيمُ الشَّأْنِ وَ هَؤُلَاءِ كُلُّهُمْ خَلْقُكَ الضَّعِيفُ الذَّلِيلُ فِي أَرْضِكَ كُلُّهُمْ يَتَقَلَّبُونَ فِي قَبْضَتِكَ وَ يَعِيشُونَ بِرِزْقِكَ وَ يَتَمَتَّعُونَ بِعَافِيَتِكَ وَ هُمْ يَعْصُونَكَ

دوازده هزار فرسخ در دوازده هزار فرسخ، با برج و باروئی آهنین تا آسمان و آن‌ها را در آن جا داد، اهل جابرسا جای اهل جابلقا را نمی‌دانند و آن‌ها هم جای جابرسائیان را نمی‌دانند، و اهل میانه زمین از جن و نسناس هم هیچ کدام را نمی‌شناسند. و خورشید بر اهل میانه‌های زمین یعنی پری و نسناس می‌تابد و از حرارت و روشنی آن سود می‌برند، سپس در چشمه گل آلودی غروب می‌کند و اهل جابلقا از آن بی‌خبرند و نیز اهل جابرسا وقتی طلوع کند از آن بی خبرند، زیرا آن از پس جابرسا برمی‌آید و طلوع می‌کند و از پس جابلقا غروب می کند.

گفتند: یا امیر المؤمنین! پس چگونه می‌بینند و زنده می‌مانند؟ چگونه می‌خورند و می‌نوشند با اینکه خورشید بر آنها نمی‌تابد؟ فرمود: آن‌ها از نور خدا پرتو می‌گیرند که تابنده‌تر از نور خورشید است، نمی‌دانند که خدا خورشیدی آفریده و نه ماهی و نه اختران و نه کواکبی، و جز خدا را نمی‌شناسند. گفتند: یا امیر المؤمنین! ابلیس چه ارتباطی با آن‌ها دارد؟ فرمود: ابلیس را نمی‌شناسند و نامش را نشنیدند، و جز خدای یگانه و بی‌شریک را نمی‌شناسند. هیچ کدام هرگز خطاء و گناهی نمی‌ورزند، بیمار نمی‌شوند. پیر نمی‌شوند و تا روز رستاخیز نمی‌میرند. خدا را می‌پرستند و در عبادت سست نمی‌شوند، شب و روز برای آن‌ها یکسان است .

و فرمود: به راستی خداوند پس از هفت هزار سال بعد از خلق پری و نسناس، دوست داشت خلقی جدید بیافریند، و وقتی آفرینش خدا بر این شد که آدم را بیافریند، برای تدبیر و تقدیر آنچه او سازنده آن در آسمان‌ها و زمین بود، پرده‌های آسمان را بالا زد و سپس به فرشته‌ها فرمود: آفریده‌های جن و نسناس مرا در زمین بنگرید که آیا از کردار و فرمانبریشان در برابر من راضی هستید؟ و آن‌ها باخبر شدند و کردار آنان را از گناهان و خون ریزی و تباهی در زمین به ناحق دیدند و آن را بزرگ شمردند و غضبناک شدند و بر اهل زمین افسوس خوردند و خشم خود را مهار نکردند و گفتند: پروردگارا! تو عزیزی، جباری، قاهر وبزرگواری، و اینان همه آفریده ناتوان و خوار تواند؛ همه در زمین تو و زیر دست تو می‌چرخند و روزی تو را می‌خورند، و از عافیت تو بهره می‌برند و با این همه با این گناهان بزرگ نافرمانی تو می‌کنند


1) شأن( خ).

2) في المخطوطة: فلما اطلعوا.

بِمِثْلِ هَذِهِ الذُّنُوبِ الْعِظَامِ لَا تَغْضَبُ وَ لَا تَنْتَقِمُ مِنْهُمْ لِنَفْسِكَ بِمَا تَسْمَعُ مِنْهُمْ وَ تَرَي وَ قَدْ عَظُمَ ذَلِكَ عَلَيْنَا وَ أَكْبَرْنَاهُ فِيكَ قَالَ فَلَمَّا سَمِعَ اللَّهُ تَعَالَي مَقَالَةَ الْمَلَائِكَةِ قَالَ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً فَيَكُونُ حُجَّتِي عَلَي خَلْقِي فِي أَرْضِي فَقَالَتِ الْمَلَائِكَةُ سُبْحَانَكَ رَبَّنَا أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ فَقَالَ اللَّهُ تَعَالَي يَا مَلَائِكَتِي إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ إِنِّي أَخْلُقُ خَلْقاً بِيَدِي وَ أَجْعَلُ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ أَنْبِيَاءَ وَ مُرْسَلِينَ وَ عِبَاداً صَالِحِينَ وَ أَئِمَّةً مُهْتَدِينَ وَ أَجْعَلُهُمْ خُلَفَائِي عَلَي خَلْقِي فِي أَرْضِي يَنْهَوْنَهُمْ عَنْ مَعْصِيَتِي وَ يُنْذِرُونَهُمْ مِنْ عَذَابِي وَ يَهْدُونَهُمْ إِلَي طَاعَتِي وَ يَسْلُكُونَ بِهِمْ طَرِيقَ سَبِيلِي أَجْعَلُهُمْ حُجَّةً لِي عُذْراً أَوْ نُذْراً وَ أَنْفِي الشَّيَاطِينَ مِنْ أَرْضِي وَ أُطَهِّرُهَا مِنْهُمْ فَأُسْكِنُهُمْ فِي الْهَوَاءِ وَ أَقْطَارِ الْأَرْضِ وَ فِي الْفَيَافِي فَلَا يَرَاهُمْ خَلْقِي‌(1)وَ لَا يَرَوْنَ شَخْصَهُمْ وَ لَا يُجَالِسُونَهُمْ وَ لَا يُخَالِطُونَهُمْ وَ لَا يُؤَاكِلُونَهُمْ وَ لَا يُشَارِبُونَهُمْ وَ أُنَفِّرُ مَرَدَةَ الْجِنِّ الْعُصَاةِ مِنْ نَسْلِ بَرِيَّتِي وَ خَلْقِي وَ خِيَرَتِي فَلَا يُجَاوِرُونَ خَلْقِي وَ أَجْعَلُ بَيْنَ خَلْقِي وَ بَيْنَ الْجَانِّ حِجَاباً فَلَا يَرَي خَلْقِي‌(2)شَخْصَ الْجِنِّ وَ لَا يُجَالِسُونَهُمْ وَ لَا يُشَارِبُونَهُمْ وَ لَا يَتَهَجَّمُونَ تَهَجُّمَهُمْ وَ مَنْ عَصَانِي مِنْ نَسْلِ خَلْقِيَ الَّذِي عَظَّمْتُهُ وَ اصْطَفَيْتُهُ لِغَيْبِي أُسْكِنُهُمْ مَسَاكِنَ الْعُصَاةِ وَ أُورِدُهُمْ مَوْرِدَهُمْ وَ لَا أُبَالِي فَقَالَتِ الْمَلَائِكَةُ لا عِلْمَ لَنا إِلَّا ما عَلَّمْتَنا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ فَقَالَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ .

قَالَ وَ كَانَ ذَلِكَ مِنَ اللَّهِ تَقْدِمَةً لِلْمَلَائِكَةِ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَهُ احْتِجَاجاً مِنْهُ عَلَيْهِمْ وَ مَا كَانَ اللَّهُ لِيُغَيِّرَ مَا بِقَوْمٍ إِلَّا بَعْدَ الْحُجَّةِ عُذْراً أَوْ نُذْراً فَأَمَرَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي مَلَكاً مِنَ الْمَلَائِكَةِ فَاغْتَرَفَ غُرْفَةً بِيَمِينِهِ فَصَلْصَلَهَا فِي كَفِّهِ فَجَمَدَتْ فَقَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْكَ أَخْلُقُ.

إيضاح

أشباه خلقهم أي بالإنس أو بعضهم ببعض أو بالإضافة أي أشباه خلق الجن فمرحوا بالحاء المهملة يقال مرح كفرح أي أشر و بطر

و تو خشم نمی‌کنی و انتقام آنچه از آن‌ها می‌بینی و می‌شنوی را نمی گیری و این بر ما ناگوار است، و در خور تو نیست. حضرت فرمود: و چون خدا گفتار فرشته‌ها را شنید فرمود: من در زمین جایگزین و خلیفه می‌گذارم تا حجت من بر آفریده‌هایم در زمین من باشد. فرشته‌ها گفتند: منزهی تو پروردگار ما! آیا در آن کسی را می‌گذاری که در آن فساد انگیزد و خون‌ها بریزد و حال آنکه ما با ستایش تو (تو را) تنزیه می‌کنیم و به تقدیست می‌پردازیم. خدای تعالی فرمود: ای ملائکه من! من چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید، من به دست خود آفریده‌ای می‌آفرینم، و از نسلش پیغمبران و رسولان و بنده‌های صالح و امامان هدایت را می‌آفرینم، و آنان را بر خلقم خلیفه خود در زمین می‌نمایم، تا آن‌ها را از معصیت و نافرمانیم باز دارند، و از عذابم آنان را بترسانند، و به فرمانبری و طاعتم راهنمایی کنند، و آن‌ها را به راهم هدایت کنند. آنان را حجت خود قرار می‌دهم، برای اتمام حجت و عذر و بیم دادن، و شیاطین را از زمینم می‌رانم و آن را از لوث وجودشان پاک می‌سازم و در هوا و گوشه‌های زمین و در بیابان‌ها جایشان می‌دهم. پس آفریده‌هایم آنان را نمی‌بینند، و آنان را نمی‌نگرند و همنشین و آمیخته با آن‌ها نمی‌شوند، با آن‌ها نمی‌خورند و نمی‌نوشند و نسل جنیان نافرمان را ازنسل آفریده و خلق خودم و برگزیده‌ام دور می‌کنم و در مجاورت خلق من نیستند، و میان جنیان و خلقم پرده می‌کشم، و خلقم جن را نمی‌بینند، و با آن‌ها همنشین نمی‌شوند و با هم نمی‌نوشند، و مانند آن‌ها یورش نمی‌کنند. و هر که از نسل خلقم که او را بزرگ داشتم و برای غیب خود برگزیدم، اگر مرا نافرمانی کند، آنان را به جایگاه معصیت کاران می‌برم، و به آبگاه آنان درمی‌آورم و باکی از این ندارم. فرشته‌ها گفتند: ما را جز آنچه به ما آموخته‌ای هیچ دانشی نیست، تویی دانای حکیم. و به فرشته‌ها فرمود: من آفریننده بشر هستم،آن را از گلی خشک و برگرفته از لجنی بدبو آفریدم، و چون او را ساختم و از روح خود در او دمیدم، همه برای او سجده کنید.

فرمود: این از خدا حجتی بود که عرضه داشت برای فرشته‌ها پیش از آنکه آدم را بیافریند و خدا چیزی را در قومی دگرگون نمی‌سازد، مگر پس از اتمام حجت و بیم دادن، و خدا یک فرشته را فرمان داد تا با دست راستش مشتی بر گرفت و آن را در دستش ساخته و خشک کرد و خدای عز و جل فرمود: از تو می‌آفرینم!

توضیح

«أشباه خلقهم»: یعنی شبیه انس. یا شباهت بعضیشان به بعضی دیگر. یا بنا بر اضافه یعنی شبیه خلق جن. «فمرحوا»: «مرح» بر وزن فرح یعنی طغیان کرد و کفران نعمت کرد و بد مستی کرد و تکبر کرد و از روی ناز نشاط کرد.


1) في المخطوطة: نسل خلقي.

2) في المخطوطة: نسل خلقي.

و اختال و نشط تبخترا(1)أو بالجيم و المرج بالتحريك الفساد و القلق و الاختلاط و الاضطراب و الفعل كفرح أيضا لا يلبسهم الليل لعل المعني أنهم لم يكونوا يحتاجون في الليل إلي ستر و في النهار إلي غشاء و ستر أو أنهم لما لم تطلع عليهم الشمس لا ليل عندهم و لا نهار(2)و يظهر من هذا الخبر أن جابلقا و جابرسا خارجان من هذا العالم خلق السماء الرابعة بل السابعة علي المشهور و أهلهما صنف من الملائكة أو شبيه بهم و اختصر الراوندي الخبر و تمامه مر بسند آخر في المجلد الخامس.

«6»

الْبَصَائِرُ، عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ(3)عَنْ رِجَالِهِ عَنْ أَبِي

و یا با جیم است که «المَرَج» یعنی فساد و لغزش و اختلاط و اضطراب. و فعلش نیز بر وزن فرح است. «و لا یلبسهم اللیل» شاید منظور این است که در شب نیاز به پوشش ندارند و در روز پرده و پوشش نمی‌خواهند. یا اینکه خورشید بر آن‌ها نمی‌تابد و نه شب دارند و نه روز. از این خبر روشن می‌شود که جابلقا و جابرسا از این جهان خارجند و پشت آسمان چهارم بلکه هفتمند - بنا بر مشهور - و اهلشان صنفی از فرشته‌ها یا مانند آن‌هایند. راوندی خبر را مختصر کرده، و تمام آن به سند دیگری در مجلد پنجم گذشت.

روایت 6

بصائر: روایتی از امام صادق علیه السلام آمده که آن را به امام حسن علیه السّلام رسانیده و می فرماید:


1) في أكثر النسخ: و تبختر.

2) بل الثاني متعين.

3) هو محمّد بن زياد بن عيسي أبو أحمد الأزديّ من موالي المهلب بن أبي صفرة، و قيل مولي بني أميّة و الأول أصح، بغداديّ الأصل و المقام، كان أوثق الناس عند الخاصّة و العامّة و أنسكهم نسكا و أورعهم و اعبدهم، و كان من أصحاب الإجماع، جليل القدر، عظيم الشأن. قال الفضل بن شاذان: دخلت العراق فرأيت أحدا يعاتب صاحبه و يقول له: أنت رجل عليك عيال و تحتاج ان تكسب عليهم؟ و ما آمن أن تذهب عيناك لطول سجودك، فلما أكثر عليه قال: اكثرت علي، ويحك لو ذهبت عين أحد من السجود لذهبت عين ابن أبي عمير، ما ظنك برجل يسجد سجدة الشكر بعد صلاة الفجر فما يرفع رأسه الا عند زوال الشمس! كان متمولا ربّ خمسمائة الف درهم، روي الكشّيّ انه ضرب مائة و عشرين خشبة امام هارون، و تولي ضربه السندي بن شاهك علي التشيع، و حبس فأدي مائة و أحد و عشرين الف درهم حتّي خلي عنه. و أيضا اخذه المامون و حبسه، و أصابه من الجهد و الضيق امر عظيم و أخذ المأمون كل شي‌ء كان له و ذلك بعد موت الرضا عليه السلام قيل انه كان في الحبس أربع سنين، و روي المفيد( ره) في الاختصاص انه حبس سبع عشر سنين، و في حال استتاره و كونه في الحبس دفنت أخته كتبه فهلكت الكتب، و قيل: تركها في غرفة فسال عليها المطر فحدث من حفظه و ممّا كان سلف له في ايدي الناس، فلهذا تسكن الاصحاب الي مراسيله، قال المحقق الداماد في الرواشح السماوية( ص: 67) مراسيل محمّد بن أبي عمير تعد في حكم المسانيد، إلي أن قال: كان يروي ما يرويه باسانيد صحيحة، فلما ذهبت كتبه ارسل رواياته التي كانت هي من المضبوط المعلوم المسند عنده بسند صحيح، فمراسيله في الحقيقة مسانيد معلومة الاتصال( انتهي) قال النجاشيّ( ص: 250) لقي أبا الحسن موسي عليه السلام و سمع منه أحاديث- إلي أن قال- و روي عن الرضا عليه السلام( انتهي) و قيل انه ادرك أبا الحسن موسي عليه السلام و لم يرو عنه و روي عن الرضا و الجواد عليهما السلام و استظهر في« جامع الرواة» انه ادرك أربعة من الأئمّة: الصادق: و الكاظم و الرضا و الجواد عليهم السلام و أيده بتأييدات يطول ذكرها.

عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام يَرْفَعُ الْحَدِيثَ إِلَي الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ عليهما السلام أَنَّهُ قَالَ: إِنَّ لِلَّهِ مَدِينَتَيْنِ إِحْدَاهُمَا بِالْمَشْرِقِ وَ الْأُخْرَي بِالْمَغْرِبِ عَلَيْهِمَا سُورَانِ مِنْ حَدِيدٍ وَ عَلَي كُلِّ مَدِينَةٍ أَلْفُ أَلْفِ مِصْرَاعٍ مِنْ ذَهَبٍ وَ فِيهَا سَبْعِينَ‌(1)أَلْفَ أَلْفِ لُغَةٍ يَتَكَلَّمُ كُلٌّ لُغَةً بِخِلَافِ لُغَةِ صَاحِبِهِ وَ أَنَا أَعْرِفُ جَمِيعَ اللُّغَاتِ وَ مَا فِيهِمَا وَ مَا بَيْنَهُمَا وَ مَا عَلَيْهِمَا حُجَّةٌ غَيْرِي وَ الْحُسَيْنِ أَخِي‌(2).

و منه عن أحمد بن الحسين عن أبيه بهذا الإسناد: مثله.

«7»

وَ مِنْهُ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْمُثَنَّي عَنْ أَبِيهِ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ زَيْدٍ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ وَ كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ قَالَ فَكُنْتُ مُطْرِقاً إِلَي الْأَرْضِ فَرَفَعَ يَدَهُ إِلَي فَوْقٍ ثُمَّ قَالَ لِيَ ارْفَعْ رَأْسَكَ فَرَفَعْتُ رَأْسِي فَنَظَرْتُ إِلَي السَّقْفِ قَدِ انْفَجَرَ حَتَّي خَلَصَ بَصَرِي إِلَي نُورٍ سَاطِعٍ حَارَ بَصَرِي دُونَهُ قَالَ ثُمَّ قَالَ لِي رَأَي إِبْرَاهِيمُ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ هَكَذَا قَالَ لِي أَطْرِقْ فَأَطْرَقْتُ ثُمَّ قَالَ لِيَ ارْفَعْ رَأْسَكَ فَرَفَعْتُ رَأْسِي فَإِذَا السَّقْفُ عَلَي حَالِهِ قَالَ ثُمَّ أَخَذَ بِيَدِي وَ قَامَ وَ أَخْرَجَنِي مِنَ الْبَيْتِ الَّذِي كُنْتُ فِيهِ وَ أَدْخَلَنِي بَيْتاً آخَرَ فَخَلَعَ ثِيَابَهُ الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِ وَ لَبِسَ ثِيَاباً غَيْرَهَا ثُمَّ قَالَ لِي غُضَّ بَصَرَكَ فَغَضَضْتُ بَصَرِي وَ قَالَ لِي لَا تَفْتَحْ عَيْنَكَ فَلَبِثْتُ سَاعَةً ثُمَّ قَالَ لِي أَ تَدْرِي أَيْنَ أَنْتَ قُلْتُ لَا جُعِلْتُ فِدَاكَ فَقَالَ لِي فِي الظُّلْمَةِ الَّتِي سَلَكَهَا ذُو الْقَرْنَيْنِ فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ أَ تَأْذَنُ لِي أَنْ أَفْتَحَ عَيْنِي فَقَالَ لِيَ افْتَحْ فَإِنَّكَ لَا تَرَي شَيْئاً فَفَتَحْتُ عَيْنِي فَإِذَا أَنَا فِي ظُلْمَةٍ لَا أُبْصِرُ فِيهَا مَوْضِعَ قَدَمِي ثُمَّ سَارَ قَلِيلًا وَ وَقَفَ فَقَالَ لِي هَلْ تَدْرِي أَيْنَ أَنْتَ قُلْتُ لَا قَالَ أَنْتَ وَاقِفٌ عَلَي عَيْنِ الْحَيَاةِ الَّتِي شَرِبَ مِنْهَا الْخَضِرُ وَ خَرَجْنَا مِنْ ذَلِكَ الْعَالَمِ إِلَي عَالَمٍ آخَرَ فَسَلَكْنَا فِيهِ فَرَأَيْنَا كَهَيْئَةِ عَالَمِنَا فِي بِنَائِهِ وَ مَسَاكِنِهِ وَ أَهْلِهِ ثُمَّ خَرَجْنَا إِلَي عَالَمٍ ثَالِثٍ كَهَيْئَةِ الْأَوَّلِ

به راستی برای خدا دو شهر است، یکی در مشرق و دیگری در مغرب. بر آن‌ها دو برج و بارو است از آهن و در هر شهری هزار هزار درب یک لنگه است از طلا، و در آن هفتاد هزار هزار زبان جداگانه است، و من همه آن زبان‌ها را و آنچه را در آن دو شهر و در میان آن‌ها است،می‌دانم و حجتی برای آن‌ها نیست جز من و برادرم حسین علیهما السّلام. این حدیث در کافی روایت شده(3)

و در بصائر حدیث دیگری مانند آن آمده.

روایت 7

از همان آمده که جابر می‌گوید: از امام باقر علیه السلام درباره قول خدای عز و جل «و کذلک نری إبراهیم ملکوت السمواوات و الأرض»،(4){و این گونه ملکوت آسمانها و زمین را به ابراهیم نمایاندیم.}پرسیدم. سرم به زیر بود و امام دستش را بالا آورد و فرمود: سرت را بالا کن، سرم را بالا بردم و دیدم سقف شکافت تا دیده‌ام به نوری افتاد که چشمم به آن خیره شد. سپس فرمود: ابراهیم ملکوت آسمان‌ها را چنین دید. و فرمود: سر به زیر بیاور، به زیر آوردم، سپس فرمود: سر برآور، برآوردم و سقف برجا بود. سپس دستم را گرفت و برخاست و مرا از خانه‌ای که در آن بودیم خارج کرد و به خانه دیگر برد و جامه‌اش را کند و جامه دیگر پوشید. سپس به من فرمود: چشم خود را ببند و چشمم را بستم. فرمود: چشمت را باز نکن و ساعتی گذشت و به من فرمود: می دانی در کجایی؟ گفتم: نه قربانت! فرمود در آن تاریکی که ذو القرنین پیمود. گفتم، قربانت گردم! اجازه می‌دهی چشمم را باز کنم؟ فرمود: باز کن که چیزی نخواهی دید، چشم گشودم و به ناگاه در یک تاریکی بودم که جای پای خود را نمی‌دیدم، سپس اندکی رفت و ایستاد و فرمود: می دانی کجایی؟ گفتم: نه. فرمود: بر سرچشمه زندگانی که خضر از آن نوشید. و از آن عالم درآمدیم و به عالم دیگر برآمدیم، و در آن راه رفتیم و ساختمان و مساکن و اهل آن مانند عالم ما بودند. و به عالم سومی درآمدیم به همان شکل،


1) سبعون( ط).

2) رواه في الكافي( ج 1، ص 462) عن أحمد بن محمّد و محمّد بن يحيي، عن محمّد الحسين، عن يعقوب بن يزيد، عن ابن أبي عمير عن رجاله.

3) . الکافی 1 : 462

4) . انعام / 75

وَ الثَّانِي حَتَّي وَرَدْنَا خَمْسَةَ عَوَالِمَ قَالَ ثُمَّ قَالَ هَذِهِ مَلَكُوتُ الْأَرْضِ وَ لَمْ يَرَهَا إِبْرَاهِيمُ وَ إِنَّمَا رَأَي مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَ هِيَ اثْنَا عَشَرَ عَالَماً كُلُّ عَالَمٍ كَهَيْئَةِ مَا رَأَيْتَ كُلَّمَا مَضَي مِنَّا إِمَامٌ سَكَنَ أَحَدَ هَذِهِ الْعَوَالِمَ حَتَّي يَكُونَ آخِرُهُمُ الْقَائِمَ فِي عَالَمِنَا الَّذِي نَحْنُ سَاكِنُوهُ قَالَ ثُمَّ قَالَ لِي غُضَّ بَصَرَكَ فَغَضَضْتُ بَصَرِي ثُمَّ أَخَذَ بِيَدِي فَإِذَا نَحْنُ فِي الْبَيْتِ الَّذِي خَرَجْنَا مِنْهُ فَنَزَعَ تِلْكَ الثِّيَابَ وَ لَبِسَ الثِّيَابَ الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِ وَ عُدْنَا إِلَي مَجْلِسِنَا فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ كَمْ مَضَي مِنَ النَّهَارِ قَالَ ثَلَاثُ سَاعَاتٍ.

بيان

و لم يرها إبراهيم أي كلها أو في وقت الاحتجاج علي قومه و رآها بعدا و كأن في قراءتهم عليهم السلام و الأرض بالنصب.

«8»

الْبَصَائِرُ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ مَالِكٍ الْكُوفِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام فَرَكَضَ بِرِجْلِهِ الْأَرْضَ فَإِذَا بَحْرٌ فِيهِ سُفُنٌ مِنْ فِضَّةٍ فَرَكِبَ وَ رَكِبْتُ مَعَهُ حَتَّي انْتَهَي إِلَي مَوْضِعٍ فِيهِ خِيَامٌ مِنْ فِضَّةٍ فَدَخَلَهَا ثُمَّ خَرَجَ فَقَالَ رَأَيْتَ الْخَيْمَةَ الَّتِي دَخَلْتُهَا أَوَّلًا فَقُلْتُ نَعَمْ قَالَ تِلْكَ خَيْمَةُ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ الْأُخْرَي خَيْمَةُ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام وَ الثَّالِثَةُ خَيْمَةُ فَاطِمَةَ وَ الرَّابِعَةُ خَيْمَةُ خَدِيجَةَ(1)وَ الْخَامِسَةُ خَيْمَةُ الْحَسَنِ وَ السَّادِسَةُ خَيْمَةُ الْحُسَيْنِ وَ السَّابِعَةُ خَيْمَةُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ الثَّامِنَةُ خَيْمَةُ أَبِي وَ التَّاسِعَةُ خَيْمَتِي وَ لَيْسَ أَحَدٌ مِنَّا يَمُوتُ إِلَّا وَ لَهُ خَيْمَةٌ يَسْكُنُ فِيهَا.

«9»

وَ مِنْهُ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْحَجَّالِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ الْحُسَيْنِ اللُّؤْلُؤِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنْ سَدِيرٍ قَالَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ عليه السلام: يَا أَبَا الْفَضْلِ إِنِّي لَأَعْرِفُ رَجُلًا مِنَ الْمَدِينَةِ أُخِذَ قَبْلَ مَطْلِعِ الشَّمْسِ وَ قَبْلَ غُرُوبِهَا إِلَي الْفِئَةِ الَّتِي قَالَ اللَّهُ وَ مِنْ قَوْمِ مُوسي أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ لِمُشَاجَرَةٍ كَانَتْ فِيمَا بَيْنَهُمْ فَأَصْلَحَ بَيْنَهُمْ.

«10»

وَ مِنْهُ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ مُوسَي عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ

تا به پنج عالم گذر کردیم. فرمود: این ملکوت زمین است که ابراهیم ندیده است و همان ملکوت آسمان‌ها را دیده، ملکوت زمین دوازده عالم است، هر کدام به شکلی است که دیدی. هر امامی از ما در یکی از این عالم‌ها جای می‌گیرد تا آخری آن‌ها که امام قائم است در عالمی می‌ماند که ما در آن جا داریم. جابر می‌گوید، سپس به من فرمود: چشم ببند، بستم و دستم را گرفت و ناگاه در همان خانه بودیم که از آن خارج شدیم، و آن جامه‌ها را کند و جامه‌ای که داشت پوشید و به مجلس خود بازگشتیم. گفتم: قربانت گردم! از روز چقدر گذشته؟ فرمود: سه ساعت.

توضیح

ابراهیم آن را ندیده، یعنی همه را یا در هنگام مناظره با قومش آن را ندیده و از آن پس دیده، و گویا در قرائت اهل بیت (الارض) منصوب است.

روایت 8

در بصائر آمده که ابی بصیر گفت: نزد امام صادق علیه السلام بودم و پای بر زمین کوفت و به ناگاه دریایی دیدم که کشتیهای نقره در آن بود، سوار کشتی نقره شد و به همراهش سوار شدم، تا به جایی رسید که در آن خیمه‌هایی از نقره برپا بود، درون آن‌ها رفت و از آن‌ها خارج شد و به من فرمود: آن خیمه را دیدی که نخست درون آن رفتم؟ گفتم: آری. فرمود: آن خیمه رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله بود و دیگری خیمه امیر المؤمنین علیه السّلام و سومی از فاطمه و چهارم از خدیجه و پنجم از امام حسن و ششم از حسین و هفتم از علی بن حسین و هشتم چادر پدرم بود و نهم از آن خودم، و کسی از ما نمی‌میرد جز اینکه چادر وخیمه‌ای دارد و در آن جای می‌گیرد.

روایت 9

و در همان آمده که سدیر نقل می‌کند: امام باقر علیه السلام به من فرمود: ای ابا الفضل، من در مدینه مردی را می شناسم که پیش از برآمدن خورشید و پیش از غروبش نزد گروهی رفت که خدا فرموده: «و از قوم موسی امتی باشند که به حق راهنمایی می‌کنند و به حق داوری می‌کنند»، برای (حل) کشمکشی که میان آن‌ها بود و آن را اصلاح کرد.

روایت 10

و نیز آمده که عبد الصمد بن علی گفت


1) خديجة( خ).

عَنْ عَمِّهِ عَبْدِ الصَّمَدِ بْنِ عَلِيٍّ قَالَ: دَخَلَ رَجُلٌ عَلَي عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عليهما السلام فَقَالَ لَهُ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ مَنْ أَنْتَ قَالَ أَنَا مُنَجِّمٌ قَالَ فَأَنْتَ عَرَّافٌ قَالَ فَنَظَرَ إِلَيْهِ ثُمَّ قَالَ هَلْ أَدُلُّكَ عَلَي رَجُلٍ قَدِمَ مُذْ دَخَلْتَ عَلَيْنَا فِي أَرْبَعَةَ عَشَرَ عَالَماً كُلُّ عَالَمٍ أَكْبَرُ مِنَ الدُّنْيَا ثَلَاثَ مَرَّاتٍ لَمْ يَتَحَرَّكْ مِنْ مَكَانِهِ قَالَ مَنْ هُوَ قَالَ أَنَا وَ إِنْ شِئْتَ أَنْبَأْتُكَ بِمَا أَكَلْتَ وَ ادَّخَرْتَ فِي بَيْتِكَ.

«11»

وَ مِنْهُ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَي عَنْ بَعْضِ رِجَالِهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليهم السلام قَالَ: إِنَّ لِلَّهِ بَلْدَةً خَلْفَ الْمَغْرِبِ يُقَالُ لَهَا جَابَلْقَا وَ فِي جَابَلْقَا سَبْعُونَ أَلْفَ أُمَّةٍ لَيْسَ مِنْهَا أُمَّةٌ إِلَّا مِثْلَ هَذِهِ الْأُمَّةِ فَمَا عَصَوُا اللَّهَ طَرْفَةَ عَيْنٍ فَمَا يَعْمَلُونَ عَمَلًا وَ لَا يَقُولُونَ قَوْلًا إِلَّا الدُّعَاءَ عَلَي الْأَوَّلَيْنِ‌(1)وَ الْبَرَاءَةَ مِنْهُمَا وَ الْوَلَايَةَ لِأَهْلِ بَيْتِ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله

«12»

وَ مِنْهُ، عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ إِسْحَاقَ بْنِ إِبْرَاهِيمَ الْجَرِيرِيِّ عَنْ أَبِي عِمْرَانَ الْأَرْمَنِيِّ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ الْجَارُودِ عَمَّنْ حَدَّثَهُ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ: إِنَّ مِنْ وَرَاءِ أَرْضِكُمْ هَذِهِ أَرْضاً بَيْضَاءَ ضَوْؤُهَا مِنْهَا فِيهَا خَلْقٌ يَعْبُدُونَ اللَّهَ لَا يُشْرِكُونَ بِهِ شَيْئاً يَتَبَرَّءُونَ مِنْ فُلَانٍ وَ فُلَانٍ.

«13»

وَ مِنْهُ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُوسَي عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ مُوسَي الْخَشَّابِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ حَسَّانَ عَنْ عَبْدِ الرَّحِيمِ بْنِ كَثِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ: إِنَّ مِنْ وَرَاءِ عَيْنِ شَمْسِكُمْ هَذِهِ أَرْبَعِينَ عَيْنَ شَمْسٍ فِيهَا خَلْقٌ كَثِيرٌ وَ إِنَّ مِنْ وَرَاءِ قَمَرِكُمْ أَرْبَعِينَ قَمَراً فِيهَا خَلْقٌ كَثِيرٌ لَا يَدْرُونَ أَنَّ اللَّهَ خَلَقَ آدَمَ أَمْ لَمْ يَخْلُقْهُ أُلْهِمُوا إِلْهَاماً لَعْنَةَ فُلَانٍ وَ فُلَانٍ.

«14»

وَ مِنْهُ، عَنْ سَلَمَةَ بْنِ الْخَطَّابِ عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ سَمَاعَةَ وَ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْقَاسِمِ عَنْ سَمَاعَةَ يَرْفَعُهُ إِلَي الْحَسَنِ وَ أَبِي الْجَارُودِ وَ ذَكَرَاهُ عَنْ أَبِي سَعِيدٍ الْهَمْدَانِيِّ قَالَ قَالَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ عليهما السلام: إِنَّ لِلَّهِ مَدِينَةً فِي الْمَشْرِقِ وَ مَدِينَةً فِي الْمَغْرِبِ عَلَي كُلِّ وَاحِدٍ سُورٌ مِنْ حَدِيدٍ فِي كُلِّ سُورٍ سَبْعُونَ أَلْفَ مِصْرَاعٍ يَدْخُلُ

: مردی نزد امام سجاد علیه السّلام آمد و امام به او فرمود: تو کیستی؟ گفت: من منجّم هستم. فرمود: پس اخترشناس و طالع بینی! و به او نگریست و سپس فرمود: آیا به تو مردی را نشان بدهم که از آنگاه که نزد ما آمدی در چهارده عالم گام زد که هر کدامشان بزرگتر از سه برابر دنیا است و از جای خودش هم نجنبید؟ منجّم گفت: او کیست؟ فرمود: من هستم و اگر بخواهی تو را آگاه می‌کنم به آنچه خوردی و به آنچه در خانه‌ات ذخیره کردی.

روایت 11

و از همان آمده که امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: خدا را شهری است پشت مغرب که «جابلقا» نام دارد و در آن هفتاد هزار امت است و هر کدام مانند امت این جهانند و یک چشم به همزدن نافرمانی خدا نکردند و هیچ کاری نمی‌کنند و هیچ نمی‌گویند جز نفرین به دوتای اول(2)و بیزاری از آن‌ها و اظهار دوستی به خاندان پیغمبر صلی اللَّه علیه و آله.

روایت 12

و در همان، امام صادق علیه السّلام فرمود : همانا در پس این زمین شما زمین درخشانی است که پرتو این از آن است، در آن خلقی است که خدا را می‌پرستند و چیزی را با او شریک نمی‌سازند و همه از فلان و فلانی بیزاری می‌جویند.

روایت 13

و در همان، امام صادق علیه السّلام فرمود: به راستی پشت این چشمه خورشید شما چهل چشمه خورشید است و در آنها خلق بسیاری است، و به راستی پشت ماه شما چهل ماه است و در آن‌ها خلق بسیاری است، نمیدانند خدا آدمی را آفریده یا نه، و لعن بر فلان و فلان بر آنان الهام شده است.

روایت 14

و از همان است که امام حسن علیه السلام فرمود: به راستی خدا را دو شهر است، شهری در مشرق و شهری در مغرب، و هر کدام را باروئی و برجی است از آهن، در هر باروئی هفتاد هزار لنگه در است


1) يعني الجبت و الطاغوت.

2) . یعنی جبت و طاغوت

مِنْ كُلِّ مِصْرَاعٍ سَبْعُونَ أَلْفَ لُغَةِ آدَمِيٍّ لَيْسَ مِنْهَا لُغَةٌ إِلَّا مُخَالِفُ الْأُخْرَي وَ مَا مِنْهَا لُغَةٌ إِلَّا وَ قَدْ عَلِمْنَاهَا وَ مَا فِيهِمَا وَ مَا بَيْنَهُمَا ابْنُ نَبِيٍّ غَيْرِي وَ غَيْرُ أَخِي وَ أَنَا الْحُجَّةُ عَلَيْهِمْ.

«15»

وَ مِنْهُ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الزَّيَّاتِ‌(1)عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الدِّهْقَانِ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ عليه السلام قَالَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ: إِنَّ لِلَّهِ خَلْفَ هَذَا النِّطَاقِ زَبَرْجَدَةً خَضْرَاءَ فَمِنْ خُضْرَتِهَا اخْضَرَّتِ السَّمَاءُ قَالَ قُلْتُ وَ مَا النِّطَاقُ قَالَ الْحِجَابُ وَ لِلَّهِ وَرَاءَ ذَلِكَ سَبْعُونَ أَلْفَ عَالَمٍ أَكْثَرَ مِنْ عَدَدِ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ وَ كُلُّهُمْ يَلْعَنُ فُلَاناً وَ فُلَاناً.

بيان

لعل المراد بالنطاق الجبال المحسوسة لنا و بالزبرجدة جبل قاف أو المراد بالنطاق ذلك الجبل و الزبرجدة خلفه و يحتمل علي بعد السماء قال في النهاية في حديث العباس يمدح النبي صلي الله عليه و آله :

حتي احتوي بيتك المهيمن من *** خندف علياء تحتها النطق

النطق جمع نطاق و هي أعراض من جبال بعضها فوق بعض أي نواح و أوساط منها شبهت بالنطق التي تشد بها أوساط الناس‌(2)انتهي و في بعض الكتب النطاف بالفاء جمع نطفة و هي الماء الصافي أي خلف البحار فتفسيرها بالحجاب لأنها موانع من الوصول إلي ما وراءها لكنه بعيد.

أقول: أوردنا أخبارا كثيرة من هذا الباب في كتاب الحجة في باب أنهم الحجة علي جميع العوالم.

«16»

جَامِعُ الْأَخْبَارِ، قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله: إِنَّ مُوسَي سَأَلَ رَبَّهُ عَزَّ وَ جَلَ

که از هر لنگه آن هفتاد هزار زبان آدمی که هر یک با دیگری تفاوت دارند، داخل می شود و ما همه آن زبان‌ها را میدانیم و در آن‌ها و در میان آن‌ها پیغمبرزاده‌ای جز من و جز برادرم نیست، و من حجت بر همه آن‌ها هستم.

روایت 15

و در همان آمده امام هادی علیه السّلام می‌فرمود: به راستی برای خدا در پشت این نطاق آسمانی، یک زبرجد سبزی است که آسمان سبزه فام است. گفتم: نطاق چیست؟ فرمود: پرده است، و برای خدا در پشت آن هفتاد هزار عالم است، بیش از تعداد آدمیان و جنیان و همه فلان و فلان را لعنت می‌کنند.

توضیح

شاید مقصود از نطاق، کوه‌ها باشد که به چشم ما می‌آیند، و مقصود از زبرجد کوه قاف است، یا مقصود از نطاق همان کوه است و مقصود از زبرجد پشت آن است، و بعید است که مقصود آسمان باشد، در النهایه آمده: در شرح حدیث مدح عباس در وصف پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله: تا در برگرفت خاندان والای تو از خندف والا که زیر آن نطاق‌ها بود. نطق جمع نطاق است و نطاق دورنمای یک رشته کوه بلند و کوتاه که مانند کمربندی است که به میان ببندند.(3)و در برخی کتاب‌ها نطاف با فاء یک نقطه آمده یعنی آب زلال پشت دریاها و تفسیر آن به حجاب برای این است که مانع دیدن پس از خود است. ولی آن بعید به نظر می‌رسد.

اخبار بسیاری به این مضمون در کتاب حجت آوردم، در باب اینکه ائمه علیهم السّلام حجت بر همه عوالم هستند.

روایت 16

جامع الاخبار: رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: موسی از پروردگارش خواست که به او بفهماند از چه زمانی دنیا را آغاز کرده،


1) الظاهر أنّه مصحف« علي بن الريان» كما روي في الكافي( ج 2، ص 494) عن أحمد بن الحسين عن عليّ بن الريان عن عبيد اللّه بن عبد اللّه الدهقان، و هو عليّ بن الريان بن الصلت الأشعريّ القمّيّ الثقة، عده الشيخ- ره- من أصحاب الهادي عليه السلام و وكلائه، و ذكر في الفهرست ان له مع اخيه« محمد» كتابا مشتركا بينهما.

2) النهاية، ج 4، ص 154.

3) . النهایه 4 : 154

أَنْ يُعَرِّفَهُ بَدْءَ الدُّنْيَا مُنْذُ كَمْ خُلِقَتْ فَأَوْحَي اللَّهُ تَعَالَي إِلَي مُوسَي تَسْأَلُنِي عَنْ غَوَامِضِ عِلْمِي فَقَالَ يَا رَبِّ أُحِبُّ أَنْ أَعْلَمَ ذَلِكَ فَقَالَ يَا مُوسَي خَلَقْتُ الدُّنْيَا مُنْذُ مِائَةِ أَلْفِ أَلْفِ عَامٍ عَشْرَ مَرَّاتٍ وَ كَانَتْ خَرَاباً خَمْسِينَ أَلْفَ عَامٍ ثُمَّ بَدَأْتُ فِي عِمَارَتِهَا فَعَمَرْتُهَا خَمْسِينَ أَلْفَ عَامٍ ثُمَّ خَلَقْتُ فِيهَا خَلْقاً عَلَي مِثَالِ الْبَقَرِ يَأْكُلُونَ رِزْقِي وَ يَعْبُدُونَ غَيْرِي خَمْسِينَ أَلْفَ عَامٍ ثُمَّ أَمَتُّهُمْ كُلَّهُمْ فِي سَاعَةٍ وَاحِدَةٍ ثُمَّ خَرَّبْتُ الدُّنْيَا خَمْسِينَ أَلْفَ عَامٍ ثُمَّ بَدَأْتُ فِي عِمَارَتِهَا فَمَكَثَتْ عَامِرَةً خَمْسِينَ أَلْفَ عَامٍ ثُمَّ خَلَقْتُ فِيهَا بَحْراً فَمَكَثَ الْبَحْرُ خَمْسِينَ أَلْفَ عَامٍ لَا شَيْ‌ءٌ مَجَّاجاً مِنَ الدُّنْيَا يَشْرَبُ ثُمَّ خَلَقْتُ دَابَّةً وَ سَلَّطْتُهَا عَلَي ذَلِكَ الْبَحْرِ فَشَرِبَتْهُ بِنَفَسٍ وَاحِدٍ ثُمَّ خَلَقْتُ خَلْقاً أَصْغَرَ مِنَ الزُّنْبُورِ وَ أَكْبَرَ مِنَ الْبَقِّ فَسَلَّطْتُ ذَلِكَ الْخَلْقَ عَلَي هَذِهِ الدَّابَّةِ فَلَدَغَهَا وَ قَتَلَهَا فَمَكَثَتِ الدُّنْيَا خَرَاباً خَمْسِينَ أَلْفَ عاما [عَامٍ] ثُمَّ بَدَأْتُ فِي عِمَارَتِهَا فَمَكَثَتْ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ ثُمَّ جَعَلْتُ الدُّنْيَا كُلَّهَا آجَامَ الْقَصَبِ وَ خَلَقْتُ السَّلَاحِفَ وَ سَلَّطْتُهَا عَلَيْهَا فَأَكَلَتْهَا حَتَّي لَمْ يَبْقَ شَيْ‌ءٌ ثُمَّ أَهْلَكْتُهَا فِي سَاعَةٍ وَاحِدَةٍ فَمَكَثَتِ الدُّنْيَا خَرَاباً خَمْسِينَ أَلْفَ عَامٍ ثُمَّ بَدَأْتُ فِي عِمَارَتِهَا فَمَكَثَتْ عَامِرَةً خَمْسِينَ أَلْفَ عَامٍ ثُمَّ خَلَقْتُ ثَلَاثِينَ آدم آدَماً ثَلَاثِينَ أَلْفَ سَنَةٍ مِنْ آدَمٍ إِلَي آدَمٍ أَلْفُ سَنَةٍ فَأَفْنَيْتُهُمْ كُلَّهُمْ بِقَضَائِي وَ قَدَرِي ثُمَّ خَلَقْتُ فِيهَا خَمْسِينَ أَلْفَ أَلْفِ مَدِينَةٍ مِنَ الْفِضَّةِ الْبَيْضَاءِ وَ خَلَقْتُ فِي كُلِّ مَدِينَةٍ مِائَةَ أَلْفِ أَلْفِ قَصْرٍ مِنَ الذَّهَبِ الْأَحْمَرِ فَمَلَأْتُ الْمُدُنَ خَرْدَلًا عِنْدَ الْهَوَاءِ يَوْمَئِذٍ أَلَذَّ مِنَ الشَّهْدِ وَ أَحْلَي مِنَ الْعَسَلِ وَ أَبْيَضَ مِنَ الثَّلْجِ ثُمَّ خَلَقْتُ طَيْراً وَاحِداً أَعْمَي وَ جَعَلْتُ طَعَامَهُ فِي كُلِّ أَلْفِ سَنَةٍ حَبَّةً مِنَ الْخَرْدَلِ أَكَلَهَا حَتَّي فَنِيَتْ ثُمَّ خَرَّبْتُهَا فَمَكَثَتْ خَرَاباً خَمْسِينَ أَلْفَ عَامٍ ثُمَّ بَدَأْتُ فِي عِمَارَتِهَا فَمَكَثَتْ عَامِرَةً خَمْسِينَ أَلْفَ عَامٍ ثُمَّ خَلَقْتُ أَبَاكَ آدَمَ عليه السلام بِيَدِي يَوْمَ الْجُمُعَةِ وَقْتَ الظُّهْرِ وَ لَمْ أَخْلُقْ مِنَ الطِّينِ غَيْرَهُ وَ أَخْرَجْتُ مِنْ صُلْبِهِ النَّبِيَّ مُحَمَّداً(1).

بيان

هذه من روايات المخالفين أوردها صاحب الجامع فأوردتها و لم أعتمد عليها.

خدا به موسی وحی کرد، آیا تو از پیچیده‌گی‌های دانشم از من می‌پرسی؟ گفت: پروردگارا! دوست دارم آن را بدانم. فرمود:ای موسی! ده برابر چند میلیون سال است که دنیا را آفریدم، پنجاه هزار سال ویرانه بود، و پنجاه هزار سال آن را آباد کردم، سپس در آن مردمی چون گاو آفریدم که روزی مرا می‌خوردند و غیر مرا می‌پرسیدند تا پنجاه هزار سال، سپس همه را در یک ساعت میرانیدم و دنیا را پنجاه هزار سال ویران کردم، باز آبادش کردم تا پنجاه هزار سال. سپس دریایی در آن آفریدم تا پنجاه هزار سال و چیزی نبود که یک مزه آب بنوشد، سپس یک جانوری آفریدم و بر آن دریا مسلط کردم و آن را در یک نفس نوشید. سپس خلقی آفریدم کوچکتر از زنبور و بزرگ‌تر از پشه و آن‌ها را بر آن جانور مسلط کردم تا او را گزیدند و کشتند و دنیا ویران شد پنجاه هزار سال، سپس آن را باز پنجاه هزار سال آباد کردم. سپس همه دنیا را نیزاری ساختم و لاک پشت‌ها آفریدم و بر آن مسلط نمودم، و آن‌ها را خوردند تا چیزی از آن‌ها نماند. سپس همه را در یک ساعت نابود کردم و دنیا تا پنجاه هزار سال ویران ماند. سپس تا پنجاه هزار سال آن را آباد کردم، سپس سی آدم آفریدم در سی هزار سال که فاصله آدمی تا آدم دیگر هزار سال بود، و همه را به قضا و قدرم نابود کردم، سپس در آن پنجاه ملیون شهر از نقره سپید آفریدم، و در هر شهر صد ملیون کاخ از طلای سرخ، و همه شهرها را تا فضا پر از دانه خردل نمودم که در آن روز از شکر خوشمزه‌تر بود و از عسل شیرین‌تر و از برف سپیدتر، سپس پرنده کوری آفریدم که در هر هزار سال یک دانه خردل خوراکش بود و آن‌ها را خورد تا پایان یافتند. سپس دنیا را ویران کردم تا پنجاه هزار سال، سپس آن را آباد ساختم تا پنجاه هزار سال. سپس در روز جمعه هنگام ظهر پدرت آدم را به دست خود آفریدم، و جز او را از گِل نیافریدم. و از صُلب او پیغمبر محمّد صلّی اللَّه علیه و آله را برآوردم.

توضیح

این روایت از مخالفین است که مؤلف جامع آن را نقل کرده و من هم از او نقل کردم و اعتماد به آن ندارم.


1) هذه الرواية أشبه بالقصص التخيلية، و الاعراض عن الشرح و التوجيه لها أولي: علي أنها مرسلة لا تعويل عليها.

«17»

كِتَابُ مُنْتَخَبِ الْبَصَائِرِ، وَ كِتَابُ الْمُحْتَضَرِ، عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَي وَ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَي الْيَقْطِينِيِّ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ(1)عَنْ فَضَالَةَ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ بُرَيْدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام عَنْ مِيرَاثِ الْعِلْمِ مَا مَبْلَغُهُ أَ جَوَامِعُ مَا هُوَ مِنْ هَذَا الْعِلْمِ أَمْ تَفْسِيرُ كُلِّ شَيْ‌ءٍ مِنْ هَذِهِ الْأُمُورِ الَّتِي نَتَكَلَّمُ فِيهَا فَقَالَ إِنَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَدِينَتَيْنِ مَدِينَةً بِالْمَشْرِقِ وَ مَدِينَةً بِالْمَغْرِبِ فِيهِمَا قَوْمٌ لَا يَعْرِفُونَ إِبْلِيسَ وَ لَا يَعْلَمُونَ بِخَلْقِ إِبْلِيسَ نَلْقَاهُمْ فِي كُلِّ حِينٍ فَيَسْأَلُونَّا عَمَّا يَحْتَاجُونَ إِلَيْهِ وَ يَسْأَلُونَّا عَنِ الدُّعَاءِ فَنُعَلِّمُهُمْ وَ يَسْأَلُونَّا عَنْ قَائِمِنَا مَتَي يَظْهَرُ وَ فِيهِمْ عِبَادَةٌ وَ اجْتِهَادٌ شَدِيدٌ وَ لِمَدِينَتِهِمْ أَبْوَابٌ مَا بَيْنَ الْمِصْرَاعِ إِلَي الْمِصْرَاعِ مِائَةُ فَرْسَخٍ لَهُمْ تَقْدِيسٌ وَ تَمْجِيدٌ وَ دُعَاءٌ وَ اجْتِهَادٌ شَدِيدٌ لَوْ رَأَيْتُمُوهُمْ لَاحْتَقَرْتُمْ عَمَلَكُمْ يُصَلِّي الرَّجُلُ مِنْهُمْ شَهْراً لَا يَرْفَعُ رَأْسَهُ مِنْ سَجْدَتِهِ طَعَامُهُمُ التَّسْبِيحُ وَ لِبَاسُهُمُ الْوَرَقُ وَ وُجُوهُهُمْ مُشْرِقَةٌ بِالنُّورِ إِذَا رَأَوْا مِنَّا وَاحِداً لَحَسُوهُ وَ اجْتَمَعُوا إِلَيْهِ وَ أَخَذُوا مِنْ أَثَرِهِ مِنَ الْأَرْضِ يَتَبَرَّكُونَ بِهِ لَهُمْ دَوِيٌّ إِذَا صَلَّوْا كَأَشَدَّ مِنْ دَوِيِّ الرِّيحِ الْعَاصِفِ مِنْهُمْ جَمَاعَةٌ لَمْ يَضَعُوا السِّلَاحَ مُنْذُ كَانُوا يَنْتَظِرُونَ قَائِمَنَا يَدْعُونَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ يُرِيَهُمْ إِيَّاهُ وَ عُمُرُ أَحَدِهِمْ أَلْفُ سَنَةٍ إِذَا رَأَيْتَهُمْ رَأَيْتَ الْخُشُوعَ وَ الِاسْتِكَانَةَ وَ طَلَبَ مَا يُقَرِّبُهُمْ إِلَي اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ إِذَا احْتَبَسْنَا عَنْهُمْ ظَنُّوا أَنَّ ذَلِكَ مِنْ سَخَطٍ يَتَعَاهَدُونَ أَوْقَاتَنَا الَّتِي نَأْتِيهِمْ

روایت 17

در کتاب منتخب البصائر و کتاب المحتضر آمده که محمّد بن مسلم گفت: از امام صادق علیه السّلام پرسیدم که اندازه میراث علم چیست؟ آیا اموری کلی است یا شرح هر آن چیزی است که ما درباره آن سخن می‌گوییم؟ فرمود: به راستی خدای عز و جل را دو شهر است، یکی در مشرق و دیگری در مغرب، در آن‌ها مردمی هستند که ابلیس را نمی‌شناسند و آفرینش او را نمی‌دانند. در هر حال ما آن‌ها را ملاقات می‌کنیم، از ما هر چه نیاز دارند می‌پرسند و از ما خواستار دعا می‌شوند، و به آن‌ها می‌آموزیم و از ما می‌پرسند که قائم ما کی ظهور می‌کند. عبادت کرده و در خداپرستی تلاش می کنند. فاصله میان دو شهرشان صد فرسخ است، تمجید و دعاء و کوشش سختی دارند. اگر شما به آن‌ها بنگرید کردار خود را ناچیز می‌شمرید. یکی از آنان یک ماه سرش به سجده نمازش می‌باشد، خوراکشان تسبیح است، و جامه‌شان برگ و چهره‌شان تابان. چون یکی از ما ائمه را ببینند او را حریصانه از او می پرسند و گردش را می‌گیرند، و از خاک زیر پایش برمی‌دارند و به آن تبرک می‌جویند. وقتی نماز می‌گزارند بانگی بلند می‌کنند سخت‌تر از بانگ و صدای گردباد. گروهی از آن‌ها از آنگاه که انتظار ظهور قائم ما را دارند اسلحه به زمین نگذاشته‌اند، همیشه آماده‌اند، و از خدای عز و جل خواستارند که او را به آن‌ها بنماید. عمر هر کدام هزار سال است، در چهره آن‌ها خشوع و خدا ترسی و خداجوئی نمایان است .

چون خود را از آن‌ها باز داریم، می‌پندارند از خشم بر آن‌ها است. مراقب و منتظر اوقاتی هستند که نزد آن‌ها می‌رویم،


1) الحسين بن سعيد بن حماد بن مهران مولي عليّ بن الحسين عليهما السلام- أبو محمّد الأهوازي الثقة، روي عن الرضا و الجواد و الهادي عليهم السلام اصله كوفيّ و انتقل مع أخيه الحسن الي الأهواز ثمّ تحول الي قم فنزل علي الحسن بن ابان و توفي بها، و عن النجاشيّ انه قال، قال لي أبو الحسن البغداديّ السورائي البزاز، قال لنا الحسين بن يزيد السورائي، كل شي‌ء تراه« الحسين بن سعيد عن فضالة» فهو غلط، انما هو« الحسين عن اخيه الحسن عن فضالة» لان الحسين لم يلق فضالة و ان أخاه الحسن تفرد بفضالة دون الحسين- انتهي- لكن ذكر في جامع الرواة( ج 2، ص 3) موارد كثيرة من التهذيبين و الفقيه تربو علي عشرين موردا فيها رواية الحسين بن سعيد عن فضالة، ثمّ قال: و مع هذه الكثرة بعيد غاية البعد حمل روايته عن فضالة علي الغلط: و قال في تنقيح المقال بعد نقل كلام الأردبيليّ: و هو كلام موجه متين، ثمّ ذكران الشيخ الطوسيّ- ره- ممن تحقّق عنده خطأ السورائي. و اللّه العالم.

فِيهَا لا يَسْأَمُونَ وَ لا يَفْتُرُونَ يَتْلُونَ كِتَابَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ كَمَا عَلَّمْنَاهُمْ وَ إِنَّ فِيمَا نُعَلِّمُهُمْ مَا لَوْ تُلِيَ عَلَي النَّاسِ لَكَفَرُوا بِهِ وَ لَأَنْكَرُوهُ يَسْأَلُونَّا عَنِ الشَّيْ‌ءِ إِذَا وَرَدَ عَلَيْهِمْ مِنَ الْقُرْآنِ لَا يَعْرِفُونَهُ فَإِذَا أَخْبَرْنَاهُمْ بِهِ انْشَرَحَتْ صُدُورُهُمْ لِمَا يَسْتَمِعُونَ مِنَّا وَ سَأَلُوا لَنَا طُولَ الْبَقَاءِ وَ أَنْ لَا يَفْقِدُونَا وَ يَعْلَمُونَ أَنَّ الْمِنَّةَ مِنَ اللَّهِ عَلَيْهِمْ فِيمَا نُعَلِّمُهُمْ عَظِيمَةٌ وَ لَهُمْ خَرْجَةٌ مَعَ الْإِمَامِ إِذَا قَامَ يَسْبِقُونَ فِيهَا أَصْحَابَ السِّلَاحِ وَ يَدْعُونَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ يَجْعَلَهُمْ مِمَّنْ يَنْتَصِرُ بِهِمْ لِدِينِهِ فِيهِمْ كُهُولٌ وَ شُبَّانٌ إِذَا رَأَي شَابٌّ مِنْهُمُ الْكَهْلَ جَلَسَ بَيْنَ يَدَيْهِ جِلْسَةَ الْعَبْدِ لَا يَقُومُ حَتَّي يَأْمُرَهُ لَهُمْ طَرِيقٌ هُمْ أَعْلَمُ بِهِ مِنَ الْخَلْقِ إِلَي حَيْثُ يُرِيدُ الْإِمَامُ عليه السلام فَإِذَا أَمَرَهُمُ الْإِمَامُ بِأَمْرٍ قَامُوا عَلَيْهِ أَبَداً حَتَّي يَكُونَ هُوَ الَّذِي يَأْمُرُهُمْ بِغَيْرِهِ لَوْ أَنَّهُمْ وَرَدُوا عَلَي مَا بَيْنَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ مِنَ الْخَلْقِ لَأَفْنَوْهُمْ فِي سَاعَةٍ وَاحِدَةٍ لَا يَخْتَلُّ فِيهِمُ الْحَدِيدُ لَهُمْ سُيُوفٌ مِنْ حَدِيدٍ غَيْرِ هَذَا الْحَدِيدِ لَوْ ضَرَبَ أَحَدُهُمْ بِسَيْفِهِ جَبَلًا لَقَدَّهُ حَتَّي يَفْصِلَهُ وَ يَغْزُو بِهِمُ الْإِمَامُ عليه السلام الْهِنْدَ وَ الدَّيْلَمَ وَ الْكُرْدَ وَ الرُّومَ وَ بَرْبَرَ وَ فَارِسَ وَ بَيْنَ جَابَرْسَا إِلَي جَابَلْقَا وَ هُمَا مَدِينَتَانِ وَاحِدَةٌ بِالْمَشْرِقِ وَ وَاحِدَةٌ بِالْمَغْرِبِ لَا يَأْتُونَ عَلَي أَهْلِ دِينٍ إِلَّا دَعَوْهُمْ إِلَي اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ إِلَي الْإِسْلَامِ وَ الْإِقْرَارِ بِمُحَمَّدٍ صلي الله عليه و آله وَ التَّوْحِيدِ وَ وَلَايَتِنَا أَهْلَ الْبَيْتِ فَمَنْ أَجَابَ مِنْهُمْ وَ دَخَلَ فِي الْإِسْلَامِ تَرَكُوهُ وَ أَمَّرُوا عَلَيْهِ أَمِيراً مِنْهُمْ وَ مَنْ لَمْ يُجِبْ وَ لَمْ يُقِرَّ بِمُحَمَّدٍ صلي الله عليه و آله وَ لَمْ يُقِرَّ بِالْإِسْلَامِ وَ لَمْ يُسْلِمْ قَتَلُوهُ حَتَّي لَا يَبْقَي بَيْنَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ مَا دُونَ الْجَبَلِ أَحَدٌ إِلَّا آمَنَ.

«18»

الْبَصَائِرُ، لِلصَّفَّارِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ عَمَّارٍ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ بِسْطَامَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ بُكَيْرٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ يَزِيدَ عَنْ هِشَامٍ الْجَوَالِيقِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ: إِنَّ لِلَّهِ مَدِينَةً خَلْفَ الْبَحْرِ سَعَتُهَا مَسِيرَةُ أَرْبَعِينَ يَوْماً لِلشَّمْسِ فِيهَا قَوْمٌ لَمْ يَعْصُوا اللَّهَ قَطُّ وَ لَا يَعْرِفُونَ إِبْلِيسَ (إِلَي آخِرِ الْخَبَرِ).

بيان

كان حديث محمد بن مسلم حديثان سقط من الراوي أو الناسخ آخر

نه خسته می‌شوند و نه سست می‌گردند، قرآن را همان‌طور که به آن‌ها آموختیم قرائت می‌کنند، و در تعلیم ما چیزهایی است که اگر بر مردم خوانده شود به آن کافر می‌شوند و منکر آن می‌شوند. از مشکلات قرآن از ما می‌پرسند و چون برای آن‌ها شرح می‌دهیم، از آنچه از ما می‌شنوند خوشحال می شوند و برای ما ازخدا عمر دراز می‌طلبند و اینکه ما را از دست ندهند، و می‌دانند در اینکه به آن‌ها می‌آموزیم، نعمت بزرگی است از خدا که به آن‌ها عطا شده. آن‌ها با امام قائم خروج می‌کنند. هنگامی که قیام کند، نیروهای مسلح آن‌ها پیشتازند و از خداوند عز و جل خواستار نصرت امامند.

در بین آن‌ها پیران و جوانانی هستند، چون جوانشان پیر شود،همچون بنده‌ای برابر او می‌نشینند و برنمی‌خیزند تا او فرمانش دهد. بهتر از همه می‌دانند امام علیه السلام چه دستوری دارد، و تا به آن‌ها فرمانی می‌دهد، بر آن ایستادگی دارند تا فرمان دیگری صادر کند. اگر به میان همه خلق میان مشرق و مغرب درآیند، در یک ساعت همه را نابود می‌کنند. آهن در آن‌ها اثر نمی‌کند، شمشیرهایی از آهن دارند غیر آهن معمولی و اگر یکی از آن‌ها به کوهی شمشیر بزند، آن را دو نیم می‌کند. امام علیه السلام با کمک آن‌ها با هند و دیلم و گروه روم و بربر و فارس نبرد می‌کند.

و میان جابرسا تا جابلقا که دو شهرند، یکی در شرق و دیگری در غرب، اهل هر کیشی را به خدای عز و جل و اقرار به پیغمبری محمّد صلّی اللَّه علیه و آله و توحید و ولایت ما اهل بیت دعوت می‌کنند، هر که بپذیرد و مسلمان شود او را رها می‌کنند و فرمانده و امیری از خودشانبر او می‌گمارند و هر که نپذیرد و اقرار به رسالت محمد صلی الله علیه و آله نکندو مسلمان نشود، او را می‌کشند تا در میان مشرق و مغرب و پائین کوهستان، کسی جز ایمان‌آورنده باقی نماند.

روایت 18

بصائر: امام صادق علیه السّلام فرمود: برای خدا شهری است در پشت دریا به مسافت چهل روز سیر خورشید، در آن مردمی هستند که هرگز نافرمانی نکرده اند و ابلیس را نمی‌شناسند .

توضیح

گویا حدیث محمّد بن مسلم دو تا است که از راوی یا نویسنده،

الأول و أول الثاني وَ آخِرُ الْأَوَّلِ مَا تَقَدَّمَ بِهَذَا السَّنَدِ فِي كِتَابِ‌(1)الْإِمَامَةِ حَيْثُ قَالَ: مِنْ هَذِهِ الْأُمُورِ الَّتِي يَتَكَلَّمُ فِيهَا النَّاسُ مِنَ الطَّلَاقِ وَ الْفَرَائِضِ فَقَالَ إِنَّ عَلِيّاً عليه السلام كَتَبَ الْعِلْمَ كُلَّهُ الْقَضَاءَ وَ الْفَرَائِضَ فَلَوْ ظَهَرَ أَمْرُنَا فَلَمْ يَكُنْ شَيْ‌ءٌ إِلَّا وَ فِيهِ سُنَّةٌ نَمْضِيهَا. و صدر الثاني ما ذكرناه برواية الصفار.

و اللحس أخذ الشي‌ء باللسان و لعل المراد به هنا بيان اهتمامهم في أخذ العلم كأنهم يريدون أن يأخذوا جميع علمه كما أن من يلحس القصعة يأخذ جميع ما فيه و في بعض النسخ لحبسوه أي للاستفادة قوله لا يختل فيهم الحديد أي لا ينفذ إما افتعال من قولهم اختله بالرمح أي نفذه و انتظمه و تخلله به طعنة أثر أخري أو من الختل بمعني الخديعة مجازا و في بعض النسخ لا يحتك من الحك أي لا يعمل فيهم شيئا قليلا و في بعضها لا يحيك بالياء من حاك السيف أي أثر و هو أظهر و المراد بالجبل هو المحيط بالدنيا.

«19»

مُنْتَخَبُ الْبَصَائِرِ، عَنْ سَعْدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَبْدِ الصَّمَدِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ أَبِي الْهَيْثَمِ خَالِدٍ الْأَرْمَنِيِّ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ: إِنَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَدِينَةً بِالْمَشْرِقِ اسْمُهَا جَابَلْقَا لَهَا اثْنَا عَشَرَ أَلْفَ بَابٍ مِنْ ذَهَبٍ بَيْنَ كُلِّ بَابٍ إِلَي صَاحِبِهِ مَسِيرَةُ فَرْسَخٍ عَلَي كُلِّ بَابٍ بُرْجٌ فِيهِ اثْنَا عَشَرَ أَلْفَ مُقَاتِلٍ يَهْلُبُونَ الْخَيْلَ وَ يَشْحَذُونَ السُّيُوفَ وَ السِّلَاحَ يَنْتَظِرُونَ قِيَامَ قَائِمِنَا وَ إِنَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِالْمَغْرِبِ مَدِينَةً يُقَالُ لَهَا جَابَرْسَا لَهَا اثْنَا عَشَرَ أَلْفَ بَابٍ مِنْ ذَهَبٍ بَيْنَ كُلِّ بَابٍ إِلَي صَاحِبِهِ مَسِيرَةُ فَرْسَخٍ عَلَي كُلِّ بَابٍ بُرْجٌ فِيهِ اثْنَا عَشَرَ أَلْفَ مُقَاتِلٍ يَهْلُبُونَ الْخَيْلَ وَ يَشْحَذُونَ السِّلَاحَ وَ السُّيُوفَ يَنْتَظِرُونَ قَائِمَنَا وَ أَنَا الْحُجَّةُ عَلَيْهِمْ.

بيان

الهلب بالضم ما غلظ من شعر أو شعر الذنب و هَلَبَهُ نتف هُلْبَهُ كَهَلَّبَهُ و يقال شحذ السكين كمنع أي أحدها كأشحذها.

«20»

الْكَافِي، عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْمُعَلَّي عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ

آخر اولی و آغاز دومی ساقط شده و آخر اولی همان است که به همین سند در کتاب امامت گذشت که فرمود: در رابطه با این اموری که مردم در آن سخن می‌گویند، از طلاق و فرائض ارث. و فرمود: به راستی علی علیه السّلام نوشت، همه علم، قضاوت و فرائض است. اگر امر ما آشکار شود، چیزی نمی‌باشد جز اینکه در آن قانونی است که ما آن را اجراء می کنیم.

و آغاز دومی همان است که به روایت صفار آوردیم.

«لحس» لیسیدن چیزی است و شاید که مقصود، اهتمام در اخذ دانش است تا جایی که می‌خواهند همه دانش او را فرا بگیرند، مانند کسی که کاسه را می‌لیسد تا همه آنچه را در آن است برگیرد. در برخی نسخ است «لحبسوه: او را بازداشت کنند» یعنی برای استفاده و بهره بردن.

«لا یختل فیهم الحدید»: یعنی نفوذ نمی کند که یا افتعال از این سخن عرب است که گوید: «اختله بالرمح»: یعنی با نیزه در آن نفوذ کرد و آن را به هم دوخت و در آن زخمی به دنبال زخمی دیگر ایجاد کرد. و یا از «الختل» که مجازا به معنای خدعه است. و در بعضی نسخه ها «لا یحتک» از حک است یعنی در آنها تاثیر کمی هم ندارد. و در بعضی نسخه ها «لا یحیک» از «حاک السیف» یعنی اثر کرد است و این ظاهر تر است. و منظور از جبل کوه محیط به دنیاست.

روایت 19

منتخب البصائر: امام صادق علیه السلام فرمود: خدا را شهری است در مشرق به نام «جابلقا» که دوازده هزار درِ طلا دارد، میان هر دری تا در دیگر یک فرسخ است بر هر دری برجی است که دوازده هزار جنگجو دارد که دم اسب‌ها را گره زده و تیغ و سلاح را تیز کرده و در انتظار ظهور قائم ما هستند، و خدا شهری دارد در مغرب به نام «جابرسا» که دم اسب‌ها را گره زده و تیغ و سلاح را تیز کرده و در انتظار ظهور قائم ما هستند، و من حجت خدا بر آن‌ها هستم.

توضیح

«الهُلب»: آنچه که از مو یا موی دم، زیاد و انباشته می شود. «هَلَبَهُ هُلْبَهُ کَهَلَّبَهُ»: موی را کند. و گفته می شود: «شحذ السکین» مانند أشحذها یعنی کارد را تیز کرد .

روایت 20

روضۀ الکافی: از امیر المؤمنین علیه السّلام


1) في بعض النسخ: في باب الإمامة.

عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ الْعَلَاءِ عَنْ مُجَاهِدٍ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: سُئِلَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام عَنِ الْخَلْقِ فَقَالَ خَلَقَ اللَّهُ أَلْفاً وَ مِائَتَيْنِ فِي الْبَرِّ وَ أَلْفاً وَ مِائَتَيْنِ فِي الْبَحْرِ وَ أَجْنَاسُ بَنِي آدَمَ سَبْعُونَ جِنْساً وَ النَّاسُ وُلْدُ آدَمَ مَا خَلَا يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ‌(1).

«21»

وَ مِنْهُ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَي عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ الْوَشَّاءِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ قَالَ: قَالَ لِي أَبُو جَعْفَرٍ عليه السلام لَيْلَةً وَ أَنَا عِنْدَهُ وَ نَظَرَ إِلَي السَّمَاءِ فَقَالَ يَا أَبَا حَمْزَةَ هَذِهِ قُبَّةُ أَبِينَا آدَمَ عليه السلام وَ إِنَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ سِوَاهَا تِسْعاً وَ ثَلَاثِينَ قُبَّةً فِيهَا خَلْقٌ مَا عَصَوُا اللَّهَ طَرْفَةَ عَيْنٍ‌(2).

«22»

وَ مِنْهُ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَي عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِي يَحْيَي الْوَاسِطِيِّ عَنْ عَجْلَانَ بْنِ صَالِحٍ‌(3)قَالَ: دَخَلَ رَجُلٌ عَلَي أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام فَقَالَ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ هَذِهِ قُبَّةُ آدَمَ قَالَ نَعَمْ وَ لِلَّهِ قِبَابٌ كَثِيرَةٌ أَلَا إِنَّ خَلْفَ مَغْرِبِكُمْ هَذَا تِسْعَةٌ وَ ثَلَاثُونَ مَغْرِباً أَرْضاً بَيْضَاءَ مَمْلُوَّةً خَلْقاً يَسْتَضِيئُونَ بِنُورِهِ لَمْ يَعْصُوا اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ طَرْفَةَ عَيْنٍ مَا يَدْرُونَ خُلِقَ آدَمُ أَمْ لَمْ يُخْلَقْ يَبْرَءُونَ مِنْ فُلَانٍ وَ فُلَانٍ‌(4).

«23»

الْخَرَائِجُ، بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَي بْنِ عُبَيْدٍ عَنْ زَكَرِيَّا الْمُؤْمِنِ عَنْ حَسَّانَ الْجَمَّالِ عَنْ أَبِي دَاوُدَ السَّبِيعِيِّ عَنْ بُرَيْدَةَ الْأَسْلَمِيِّ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ

از آفرینش پرسیده شد، فرمود: خدا هزار و دویست در خشکی آفریده و هزار و دویست در دریا و هفتاد جنس از بنی آدم، و همه مردم فرزندان آدمند، به جز یأجوج و مأجوج.(5)

روایت 21

روضۀ الکافی: ابی حمزه می‌گوید: شبی نزد امام باقر علیه السلام بودم، نگاهی به آسمان کرد و به من فرمود: ای ابا حمزه، این گنبد پدر ما آدم است و راستی که خدای عز و جل سی و نه گنبد غیر آن دارد. در آن‌ها آفریده‌هایی هستند که یک چشم بر هم‌زدن، نافرمانی خدا نکردند.(6)

روایت 22

روضۀ الکافی: مردی نزد امام صادق علیه السلام آمد و به ایشان گفت: قربانت گردم! این گنبد آدم است؟ فرمود: آری و خدا

گنبدهای بسیار دارد. به راستی که پشت این مغرب شما سی و نه مغرب است. زمینی است درخشان پر از خلقی که به نور او تابانند و خدای عز و جل را یک چشم بر همزدن نافرمانی نکرده‌اند. نمی‌دانند خدا آدم را آفریده یا نه، و از فلان و فلان بیزارند.(7)

روایت 23

الخرائج: رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله فرمود:


1) روضة الكافي: 220.

2) روضة الكافي: 231.

3) كذا في نسخ البحار و في المصدر« عجلان أبو صالح» و ذكر الأردبيليّ- رحمه الله في جامع الرواة« عجلان بن صالح» و أشار الي روايته هذه ثمّ قال: لا يبعد كونه عجلان ابا صالح الواسطي المتقدم ذكره( انتهي) و عد الشيخ- ره- عجلان ابا صالح من أصحاب الصادق عليه السلام و ذكره ثلاث مرّات قائلا في الأولي« عجلان أبو صالح الخباز الواسطي مولي بني تيم اللّه» و في الثانية« عجلان أبو صالح السكوني الأزرق الكوفيّ» و في الثالثة« عجلان أبو صالح المدائني» لكن يحتمل قويا اتّحاد الجميع، و أمّا اختلاف النسب كالكوفيّ و المدائني فيمكن حمله علي انه كان كوفيا ثمّ انتقل إلي« مدائن» و هكذا او بالعكس، و كيف كان فالكشّيّ- رحمه الله روي عن ابن فضال ان عجلان ابا صالح ثقة و ان أبا عبد اللّه عليه السلام قال له: يا عجلان كأني انظر إليك الي جنبي و الناس يعرضون علي.

4) روضة الكافي: 231.

5) . روضه کافی : 220

6) . روضه کافی : 231

7) . روضه کافی : 231

صلي الله عليه و آله أَنَّهُ قَالَ: يَا عَلِيُّ إِنَّ اللَّهَ أَشْهَدَكَ مَعِي سَبْعَةَ مَوَاطِنَ فَذَكَرَهَا حَتَّي الْمَوْطِنَ الثَّانِيَ فَقَالَ أَتَانِي جَبْرَئِيلُ فَأَسْرَي بِي إِلَي السَّمَاءِ فَقَالَ أَيْنَ أَخُوكَ فَقُلْتُ أَوْدَعْتُهُ خَلْفِي فَقَالَ ادْعُ اللَّهَ أَنْ يَأْتِيَكَ بِهِ فَدَعَوْتُ اللَّهَ فَإِذَا أَنْتَ مَعِي وَ كُشِطَ لِي عَنِ السَّمَاوَاتِ السَّبْعِ وَ الْأَرَضِينَ السَّبْعِ حَتَّي رَأَيْتُ سُكَّانَهَا وَ عُمَّارَهَا وَ مَوْضِعَ كُلِّ مَلَكٍ فِيهَا فَلَمْ أَرَ مِنْ ذَلِكَ شَيْئاً إِلَّا وَ قَدْ رَأَيْتُهُ.

«24»

أَقُولُ رَوَي الْبُرْسِيُّ فِي مَشَارِقِ الْأَنْوَارِ عَنِ الثُّمَالِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عليهما السلام قَالَ: إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ مُحَمَّداً وَ عَلِيّاً وَ الطَّيِّبِينَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِمَا مِنْ نُورِ عَظَمَتِهِ وَ أَقَامَهُمْ أَشْبَاحاً قَبْلَ الْمَخْلُوقَاتِ ثُمَّ قَالَ أَ تَظُنُّ أَنَّ اللَّهَ لَمْ يَخْلُقْ خَلْقاً سِوَاكُمْ بَلَي وَ اللَّهِ لَقَدْ خَلَقَ اللَّهُ أَلْفَ أَلْفِ آدَمٍ وَ أَلْفَ أَلْفِ عَالَمٍ وَ أَنْتَ وَ اللَّهِ فِي آخِرِ تِلْكَ الْعَوَالِمِ.

«25»

وَ رُوِيَ مِنْ كِتَابِ الْوَاحِدَةِ عَنِ الصَّادِقِ عليه السلام: أَنَّ لِلَّهِ مَدِينَتَيْنِ إِحْدَاهُمَا بِالْمَغْرِبِ وَ الْأُخْرَي بِالْمَشْرِقِ يُقَالُ لَهُمَا جَابَلْقَا وَ جَابَرْسَا طُولُ كُلِّ مَدِينَةٍ مِنْهُمَا اثْنَا عَشَرَ أَلْفَ فَرْسَخٍ فِي كُلِّ فَرْسَخٍ بَابٌ يَدْخُلُونَ فِي كُلِّ يَوْمٍ مِنْ كُلِّ بَابٍ سَبْعُونَ أَلْفاً وَ يَخْرُجُ مِنْهَا مِثْلُ ذَلِكَ وَ لَا يَعُودُونَ إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ لَا يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ خَلَقَ آدَمَ وَ لَا إِبْلِيسَ وَ لَا شَمْسَ وَ لَا قَمَرَ هُمْ وَ اللَّهِ أَطْوَعُ لَنَا مِنْكُمْ يَأْتُونَّا بِالْفَاكِهَةِ فِي غَيْرِ أَوَانِهَا مُوَكَّلَيْنِ بِلَعْنَةِ فِرْعَوْنَ وَ هَامَانَ وَ قَارُونَ.

«26»

وَ رُوِيَ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام أَنَّهُ قَالَ: إِنَّ مِنْ وَرَاءِ قَافٍ عَالَماً لَا يَصِلُ إِلَيْهِ أَحَدٌ غَيْرِي وَ أَنَا الْمُحِيطُ بِمَا وَرَاءَهُ وَ عِلْمِي بِهِ كَعِلْمِي بِدُنْيَاكُمْ هَذِهِ وَ أَنَا الْحَفِيظُ الشَّهِيدُ عَلَيْهَا وَ لَوْ أَرَدْتُ أَنْ أَجُوبُ الدُّنْيَا بِأَسْرِهَا وَ السَّمَاوَاتِ السَّبْعَ وَ الْأَرَضِينَ فِي أَقَلَّ مِنْ طَرْفَةِ عَيْنٍ لَفَعَلْتُ لِمَا عِنْدِي مِنَ الِاسْمِ الْأَعْظَمِ وَ أَنَا الْآيَةُ الْعُظْمَي وَ الْمُعْجِزُ الْبَاهِرُ.

«27»

وَ رُوِيَ أَيْضاً قَالَ: قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام ذَاتَ يَوْمٍ آهِ لَوْ أَجِدُ لَهُ حَمَلَةً قَالَ فَقَامَ إِلَيْهِ رَجُلٌ فِي عُنُقِهِ كِتَابٌ فَقَالَ رَافِعاً صَوْتَهُ أَيُّهَا الْمُدَّعِي مَا لَا يَعْلَمُ وَ الْمُتَقَلِّدُ مَا لَا يَفْهَمُ إِنِّي سَائِلُكَ فَأَجِبْ قَالَ فَوَثَبَ إِلَيْهِ أَصْحَابُ عَلِيٍّ عليه السلام لِيَقْتُلُوهُ فَقَالَ

ای علی! به راستی که خدا تو را با من در هفت جایگاه حاضر کرد، و آن‌ها را یاد کرد تا جایگاه دوم، جبرئیل آمد و مرا به آسمان برد و به من گفت: برادرت کجا است؟ گفتم:او را به جای خود نهادم. گفت: از خدا بخواه او را با تو بیاورد، از خدا خواستم و ناگاه تو با من بودی، و برای من پرده از هفت آسمان و هفت زمینگشوده شد تا ساکنان و آبادکننده‌ها و جای هر فرشته‌ای را در آسمان‌ها دیدم، و ندیدم چیزی از آن‌ها را جز که تو هم آن را دیدی.

روایت 24

مشارق الانوار: امام سجاد علیه السّلام فرمود: به راستی خداوند محمّد و علی و ذرّیه پاکشان را از نور عظمت خودآفریده و آنان را همچون پیکره‌ها، پیش از مخلوقات نگه داشته بود. سپس فرمود: تو گمان می‌کنی که خدا خلقی غیر شما نیافریده؟ آری به خدا! البته خدا هزار هزار آدم و هزار هزار عالم آفریده، و تو به خدا در آخر همه این عالم‌ها هستی.

روایت 25

در کتاب واحدة از امام صادق علیه السّلام روایت شده که فرمود: خدا را دو شهر است، یکی در مغرب و دیگری در مشرق. به آن‌ها جابلقا و جابرسا می‌گویند. طول هر کدام دوازده هزار فرسخ است و در هر فرسخ دری است. در هر روز از هر در هفتاد هزار داخل می‌شوند و مانند آن خارج می‌شوند و تا روز قیامت باز نمی‌گردند. نمی‌دانند خداوند آدم را آفریده، و نه ابلیس و نه خورشید و نه ماه را، به خدا آنان در مقایسه با شما، از ما فرمانبرترند. برای ما در غیر فصل میوه می‌آورند. آنان به لعن بر فرعون و هامان و قارون گماشته شده‌اند.

روایت 26

از ابن عباس روایت شده که امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: به راستی پشت قاف جهانی است که جز من کسی به آن نمی‌رسد، و من به هر چه در پس آن است احاطه دارم و علم و آگاهی من به آن، مانند علم و آگاهی من به این دنیای شماست، و منم نگهبان و گواه بر آن، و اگر بخواهم همه دنیا و سراسر هفت آسمان و هفت زمین را در کمتر از یک چشم به هم زدن بگردم، می‌توانم، به خاطر اسم اعظمی که نزد من است. و منم آیت عظمی و معجزه روشن.

روایت 27

و نیز روایت شده که روزی امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: آه! چه می‌شد اگر برای‌آن درک کننده‌ای می‌یافتم. مردی که بر گردنش کتابی آویخته بود برخاست و با صدای بلندی گفت: ای که آنچه را نمی‌دانی مدعی هستی، و به خود می‌بندی آنچه را نمی‌فهمی، من سؤال می‌کنم پس جواب بده. گویند: یاران علی علیه السّلام برخاستند تا او را بکشند. امیرالمؤمنین علیه السّلام

لَهُمْ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام دَعُوهُ لِأَنَّ حُجَجَ اللَّهِ لَا تَقُومُ بِالطَّيْشِ وَ لَا بِالْبَاطِلِ تَظْهَرُ بَرَاهِينُ اللَّهِ ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَي الرَّجُلِ وَ قَالَ سَلْ بِكُلِّ لِسَانِكَ فَإِنِّي مُجِيبٌ إِنْ شَاءَ اللَّهُ فَقَالَ كَمْ بَيْنَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ فَقَالَ مَسَافَةُ الْهَوَاءِ قَالَ فَكَمْ‌(1)مَسَافَةُ الْهَوَاءِ قَالَ دَوَرَانُ الْفَلَكِ فَقَالَ كَمْ دَوَرَانُ الْفَلَكِ قَالَ مَسِيرَةُ يَوْمٍ لِلشَّمْسِ قَالَ الرَّجُلُ صَدَقْتَ فَمَتَي الْقِيَامَةُ قَالَ عِنْدَ حُضُورِ الْمَنِيَّةِ وَ بُلُوغِ الْأَجَلِ قَالَ صَدَقْتَ فَكَمْ عُمُرُ الدُّنْيَا قَالَ يُقَالُ سَبْعَةُ آلَافٍ ثُمَّ لَا تَحْدِيدَ قَالَ صَدَقْتَ فَأَيْنَ مَكَّةُ مِنْ بَكَّةَ قَالَ مَكَّةُ أَكْنَافُ الْحَرَمِ وَ بَكَّةُ مَكَانُ الْبَيْتِ قَالَ وَ لِمَ سُمِّيَتْ مَكَّةُ مَكَّةَ قَالَ لِأَنَّ اللَّهَ مَكَّ الْأَرْضَ مِنْ تَحْتِهَا أَيْ دَحَاهَا قَالَ فَلِمَ سُمِّيَتْ بَكَّةَ قَالَ لِأَنَّهَا بَكَّتْ عُيُونَ الْجَبَّارِينَ وَ الْمُذْنِبِينَ‌(2)قَالَ صَدَقْتَ قَالَ وَ أَيْنَ كَانَ اللَّهُ قَبْلَ خَلْقِ عَرْشِهِ فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام سُبْحَانَ مَنْ لَا يُدْرِكُ كُنْهَ صِفَتِهِ حَمَلَةُ عَرْشِهِ عَلَي قُرْبِ زُمَرَاتِهِمْ مِنْ كَرَاسِيِّ كَرَامَتِهِ وَ لَا الْمَلَائِكَةُ الْمُقَرَّبُونَ مِنْ أَنْوَارِ سُبُحَاتِ جَلَالِهِ وَيْحَكَ لَا يُقَالُ لِمَ وَ لَا كَيْفَ وَ لَا أَيْنَ وَ لَا مَتَي وَ لَا بِمَ وَ لَا مِمَ‌(3)وَ لَا حَيْثُ وَ لَا أَنَّي فَقَالَ الرَّجُلُ صَدَقْتَ فَكَمْ مِقْدَارُ مَا لَبَّثَ الْعَرْشَ عَلَي الْمَاءِ قَبْلَ خَلْقِ الْأَرْضِ وَ السَّمَاءِ فَقَالَ أَ تُحْسِنُ أَنْ تَحْسُبَ فَقَالَ نَعَمْ‌(4)فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام أَ فَرَأَيْتَ لَوْ صُبَّتْ فِي الْأَرْضِ خَرْدَلٌ حَتَّي سَدَّ الْهَوَاءَ وَ مَلَأَ مَا بَيْنَ الْأَرْضِ وَ السَّمَاءِ ثُمَّ أُذِنَ لَكَ عَلَي ضَعْفِكَ أَنْ تَنْقُلَهُ حَبَّةً حَبَّةً مِنَ الْمَشْرِقِ إِلَي الْمَغْرِبِ ثُمَّ مُدَّ لَكَ فِي الْعُمُرِ حَتَّي نَقَلْتَهُ وَ أَحْصَيْتَهُ لَكَانَ ذَلِكَ أَيْسَرُ مِنْ إِحْصَاءِ مَا لَبَّثَ الْعَرْشَ عَلَي الْمَاءِ قَبْلَ خَلْقِ الْأَرْضِ وَ السَّمَاءِ وَ إِنَّمَا وَصَفْتُ لَكَ جُزْءاً مِنْ عُشْرِ عَشِيرِ مَا لَبَّثَ الْعَرْشَ عَلَي الْمَاءِ قَبْلَ خَلْقِ الْأَرْضِ وَ السَّمَاءِ وَ إِنَّمَا وَصَفْتُ لَكَ جُزْءاً مِنْ عُشْرِ عَشِيرٍ مِنْ جُزْءٍ مِنْ مِائَةِ أَلْفِ جُزْءٍ وَ أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ مِنَ التَّقْلِيلِ فِي التَّحْدِيدِ قَالَ فَحَرَّكَ الرَّجُلُ

فرمود: او را واگذارید که حجت‌های خدا با زور برپا نشوند، و براهین خدا به وسیله باطل روشن نمی‌گردند، و رو به آن مرد کرد و فرمود: با همه زبانت بپرس که من پاسخ گویم ان شاء اللَّه. گفت: میان مشرق و مغرب چقدر راه است؟ فرمود: به اندازه مسافت هوا. گفت: مسافت هوا چقدر است؟ فرمود: چرخش فلک. گفت: چرخش فلک چیست؟ فرمود: یک روز سیر خورشید. آن مرد گفت: راست گفتی، پس قیامت کی باشد؟ فرمود: چون مرگ فرا رسد و عمر بگذرد. گفت: راست گفتی، عمر دنیا چقدر است؟ فرمود: می‌گویند هفت هزار سال و اندازه ندارد. گفت: راست گفتی. مکه نسبت به بکّه کجاست؟ فرمود: مکه اطراف حرم است و بکّه جای خانه کعبه. گفت چرا مکه را مکّه نام نهادند؟ فرمود: برای آنکه خدا زمین را از زیر آن کشید و گستراند. گفت: چرا بکّه نامیده شد؟ فرمود: چون دیده جباران و گنهکاران رامی‌گریاند. گفت: راست گفتی، خدا پیش از آفرینش عرش خود کجا بود؟ امیر المؤمنین فرمود: منزه است خدایی که حاملان عرشش با همه نزدیکی و تقرّبی که به کرسی او دارند، حقیقت و کنه وصف او را درنمی‌یابند و نه فرشته‌های مقرب، پرتوهای جلالش را، وای بر تو! در باره او نمی‌گویند: برای چه، و نه چگونه، و نه کجا است، و نه از کی، و نه برای چه، و نه از کجا و نه کجا.آن مرد گفت: راست گفتی، پیش از آفرینش آسمان و زمین، تا کی عرش روی آب ماند؟ فرمود: می‌توانی بشماری؟ گفت: آری. فرمود: بگو اگر همه فضای میان زمین و آسمان را از دانه خردل پر کنند، سپس به تو ناتوان بگویند آن را دانه دانه از مشرق به مغرب ببری، و عمرت را طولانی کنند تا آن را ببری و بشماری، آسان‌تر است از شماره و حساب آنچه پیش از آفرینش زمین و آسمان، عرش بر آب مانده، و همانا من جزئی از یک دهم یک دهم آنچه عرش پیش از آفرینش زمین و آسمان بر آب مانده را برایت شرح دادم. جزئی از یک‌دهم یک‌دهم از یک جزء از صد هزار جزء، و از خدا آمرزش می‌خواهم که اندک گفتم. گفت: آن مرد سرش را تکان داد و گفت: گواهی می‌دهم که خدا یکی است و جز او شایسته پرستش نیست و محمّد رسول خدا است.


1) و كم( خ).

2) في المخطوطة: بكت عيون المذنبين و رقاب الجبارين.

3) في بعض النسخ: و لا فيم و لا أني.

4) في المخطوطة: فقال: لعلك لا تحسن، فقال: بلي.

رَأْسَهُ وَ قَالَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ.

«28»

الْمُحْتَضَرُ، بِإِسْنَادِهِ قَالَ: خَطَبَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام فَقَالَ سَلُونِي فَإِنِّي لَا أُسْأَلُ عَنْ شَيْ‌ءٍ دُونَ الْعَرْشِ إِلَّا أَجَبْتُ فِيهِ لَا يَقُولُهَا بَعْدِي إِلَّا جَاهِلٌ مُدَّعٍ أَوْ كَذَّابٌ مُفْتَرٍ فَقَامَ رَجُلٌ ثُمَّ ذَكَرَ نَحْوَهُ.

«29»

وَ قَالَ الْبُرْسِيُّ رَوَي الرَّازِيُّ فِي كِتَابِهِ الْمُسَمَّي بِمَفَاتِيحِ الْغَيْبِ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله: لَيْلَةَ أُسْرِيَ بِي إِلَي السَّمَاءِ رَأَيْتُ فِي السَّمَاءِ السَّابِعَةِ مَيَادِينَ كَمَيَادِينِ أَرْضِكُمْ هَذِهِ وَ رَأَيْتُ أَفْوَاجاً مِنَ الْمَلَائِكَةِ يَطِيرُونَ لَا يَقِفُ هَؤُلَاءِ لِهَؤُلَاءِ وَ لَا هَؤُلَاءِ لِهَؤُلَاءِ قَالَ فَقُلْتُ لِجَبْرَئِيلَ مَنْ هَؤُلَاءِ فَقَالَ لَا أَعْلَمُ فَقُلْتُ مِنْ أَيْنَ جَاءُوا فَقَالَ لَا أَعْلَمُ فَقُلْتُ وَ أَيْنَ يَمْضُونَ فَقَالَ لَا أَعْلَمُ فَقُلْتُ سَلْهُمْ فَقَالَ لَا أَقْدِرُ وَ لَكِنْ سَلْهُمْ أَنْتَ يَا حَبِيبَ اللَّهِ قَالَ فَاعْتَرَضْتُ مَلَكاً مِنْهُمْ فَقُلْتُ لَهُ مَا اسْمُكَ فَقَالَ كَيْكَائِيلُ فَقُلْتُ مِنْ أَيْنَ أَتَيْتَ فَقَالَ لَا أَعْلَمُ فَقُلْتُ وَ أَيْنَ تَمْضِي فَقَالَ لَا أَعْلَمُ فَقُلْتُ وَ كَمْ لَكَ فِي السَّيْرِ فَقَالَ لَا أَعْلَمُ غَيْرَ أَنِّي يَا حَبِيبَ اللَّهِ أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ يَخْلُقُ فِي كُلِّ أَلْفِ سَنَةٍ كَوْكَباً وَ قَدْ رَأَيْتُ سِتَّةَ آلَافِ كَوْكَبٍ خُلِقْنَ وَ أَنَا فِي السَّيْرِ.

«30»

النُّجُومُ، قَالَ ذَكَرَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ مُؤَلِّفُ كِتَابِ الْأَنْبِيَاءِ وَ الْأَوْصِيَاءِ رُوِيَ: أَنَّ رَجُلًا أَتَي عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ عليهما السلام وَ عِنْدَهُ أَصْحَابُهُ فَقَالَ لَهُ مِمَّنِ الرَّجُلُ قَالَ أَنَا مُنَجِّمٌ قَائِفٌ عَرَّافٌ فَنَظَرَ إِلَيْهِ ثُمَّ قَالَ هَلْ أَدُلُّكَ عَلَي رَجُلٍ قَدْ مَرَّ مُنْذُ يَوْمَ دَخَلْتَ عَلَيْنَا فِي أَرْبَعَةِ آلَافِ عَالَمٍ قَالَ مَنْ هُوَ قَالَ أَمَّا الرَّجُلُ فَلَا أَذْكُرُهُ وَ لَكِنْ إِنْ شِئْتَ أَخْبَرْتُكَ بِمَا أَكَلْتَ وَ ادَّخَرْتَ فِي بَيْتِكَ قَالَ نَبِّئْنِي قَالَ أَكَلْتَ فِي هَذَا الْيَوْمِ حَيْساً فَأَمَّا فِي بَيْتِكَ فَعِشْرُونَ دِينَاراً مِنْهَا ثَلَاثَةُ دَنَانِيرَ وَازِنَةٌ فَقَالَ لَهُ الرَّجُلُ أَشْهَدُ أَنَّكَ الْحُجَّةُ الْعُظْمَي وَ الْمَثَلُ الْأَعْلي وَ كَلِمَةُ التَّقْوَي فَقَالَ لَهُ وَ أَنْتَ صِدِّيقٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَكَ بِالْإِيمَانِ وَ أَثْبَتَ.

بيان

أراد بالرجل نفسه عليه السلام و الحيس تمر ينزع نواه و يدق مع أقط و يعجنان بالسمن ثم يدلك باليد حتي يبقي كالتريد و الوازنة الكاملة الوزن أو

روایت 28

المحتضر: امیر المؤمنین در خطبه‌ای خود فرمود: از من بپرسید که هر پرسشی را از زیر عرش باشد پاسخ می‌گویم. غیر از من این را نمی‌گوید، مگر نادانی مدعی، یا دروغگوئی یاوه‌باف. سپس مردی برخاست ... و در ادامه مانند آن را آورده.

روایت 29

برسی گفته است: رازی در کتابش مفاتیح الغیب می‌گوید: رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: شبی که مرا به آسمان بردند، در آسمان هفتم میدان‌هایی دیدم مانند میدان‌های شما در زمین، و دیدم فوج‌هایی از فرشته که در پروازند و در برابر هم توقفی ندارند. به جبرئیل گفتم: اینان که هستند؟ گفت: نمی‌دانم. گفتم: از کجا آمده‌اند؟ گفت: نمی‌دانم. گفتم: کجا می‌روند؟ گفت: نمی‌دانم. گفتم: از آن‌ها بپرس .

گفت: نمی توانم، ولی ای حبیب خدا! تو از آن‌ها بپرس.فرمود: به یکی از آن‌ها برخوردم و گفتم: نامت چیست؟ گفت: کیکائیل. گفتم: از کجا آمدی؟ گفت: نمی‌دانم. گفتم: کجا می‌روی؟ گفت: نمی‌دانم. گفتم: چقدر راه طی کردی؟ گفت: نمی‌دانم، جز اینکه ای حبیب خدا! می‌دانم خدا در هر هزار سال یک ستاره می‌آفریند، و من در حرکت و مسیر خود شش هزارش را دیدم که خدا آفرید.

روایت 30

در النجوم آمده که محمّد بن علی مؤلف کتاب «الأنبیاء و الاوصیاء» روایت کرده، مردی نزد امام سجاد علیه السلام آمد، در حالی که یاران امام گرد او بودند. امام به او فرمود: از کجائی؟ گفت: منجم و چهره‌شناس وطالع بین هستم. امام به او نگریست و فرمود: مردی به تو نشان می‌دهم که از روزی که تو بر ما وارد شدی، او در چهار هزار عالم گذر کرده؟ گفت: او کیست؟ فرمود: آن مرد را به تو نشان نمی‌دهم ولی اگر بخواهی به تو می‌گویم که چه خوردی و چه در خانه‌ات ذخیره کردی؟ گفت: مرا از آن آگاه کن. فرمود: امروز خوراک تو حیس بود و اما در خانه تو بیست دینار است که سه دینار آن تمام وزن است، آن مرد گفت: من گواهی می‌دهم که تو حجت عظمی، مثل اعلی و کلمه تقوا هستی. امام فرمود: تو هم یک صدّیقی که خدا دلت را با ایمان آزموده و برجا داشته است.

بیان

أراد بالرجل نفسه علیه السلام و الحیس تمر ینزع نواه و یدق مع أقط و یعجنان بالسمن ثم یدلک بالید حتی یبقی کالترید و الوازنة الکاملة الوزن أو

الصحيحة الوزن التي توزن بها غيرها قال في المصباح المنير وزن الشي‌ء نفسه ثقل فهو وازن.

«31»

أَقُولُ وَجَدْتُ فِي كِتَابٍ مِنْ كُتُبِ قُدَمَاءِ الْأَصْحَابِ فِي نَوَادِرِ الْمُعْجِزَاتِ بِإِسْنَادِهِ إِلَي الصَّدُوقِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ الصَّفَّارِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ زَكَرِيَّا عَنْ أَبِي الْمُعَافَا عَنْ وَكِيعٍ عَنْ زَاذَانَ عَنْ سَلْمَانَ قَالَ: كُنَّا مَعَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام وَ نَحْنُ نَذْكُرُ شَيْئاً مِنْ مُعْجِزَاتِ الْأَنْبِيَاءِ فَقُلْتُ لَهُ يَا سَيِّدِي أُحِبُّ أَنْ تُرِيَنِي نَاقَةَ ثَمُودَ وَ شَيْئاً مِنْ مُعْجِزَاتِكَ قَالَ أَفْعَلُ ثُمَّ وَثَبَ فَدَخَلَ مَنْزِلَهُ وَ خَرَجَ إِلَيَّ وَ تَحْتَهُ فَرَسٌ أَدْهَمُ وَ عَلَيْهِ قَبَاءٌ أَبْيَضُ وَ قَلَنْسُوَةٌ بَيْضَاءُ وَ نَادَي يَا قَنْبَرُ أَخْرِجْ إِلَيَّ ذَلِكَ الْفَرَسَ فَأَخْرَجَ فَرَساً أَغَرَّ أَدْهَمَ فَقَالَ لِيَ ارْكَبْ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ قَالَ سَلْمَانُ فَرَكِبْتُهُ فَإِذَا لَهُ جَنَاحَانِ مُلْتَصِقَانِ إِلَي جَنْبِهِ فَصَاحَ بِهِ الْإِمَامُ فَتَحَلَّقَ فِي الْهَوَاءِ وَ كُنْتُ أَسْمَعُ خَفِيقَ أَجْنِحَةِ الْمَلَائِكَةِ تَحْتَ الْعَرْشِ ثُمَّ خَطَرْنَا عَلَي سَاحِلِ بَحْرٍ عَجَّاجٍ مُغْطَمِطِ الْأَمْوَاجِ فَنَظَرَ إِلَيْهِ الْإِمَامُ شَزْراً فَسَكَنَ الْبَحْرُ فَقُلْتُ يَا سَيِّدِي سَكَنَ الْبَحْرُ مِنْ غَلَيَانِهِ مِنْ نَظَرِكَ إِلَيْهِ فَقَالَ يَا سَلْمَانُ حَسِبَنِي أَنِّي آمُرُ فِيهِ بِأَمْرٍ ثُمَّ قَبَضَ عَلَي يَدِي وَ سَارَ عَلَي وَجْهِ الْمَاءِ وَ الْفَرَسَانِ يَتْبَعَانِنَا لَا يَقُودُهُمَا أَحَدٌ فَوَ اللَّهِ مَا ابْتَلَّتْ أَقْدَامُنَا وَ لَا حَوَافِرُ الْخَيْلِ فَعَبَرْنَا ذَلِكَ الْبَحْرَ وَ وَقَعْنَا(1)إِلَي جَزِيرَةٍ كَثِيرَةِ الْأَشْجَارِ وَ الْأَثْمَارِ وَ الْأَطْيَارِ وَ الْأَنْهَارِ وَ إِذَا شَجَرَةٌ عَظِيمَةٌ بِلَا ثَمَرٍ بَلْ وَرْدٍ وَ زَهْرٍ فَهَزَّهَا بِقَضِيبٍ كَانَ فِي يَدِهِ فَانْشَقَّتْ وَ خَرَجَ مِنْهَا نَاقَةٌ طُولُهَا ثَمَانُونَ ذِرَاعاً وَ عَرْضُهَا أَرْبَعُونَ ذِرَاعاً خَلْفَهَا فَصِيلٌ فَقَالَ لِيَ ادْنُ مِنْهَا وَ اشْرَبْ مِنْ لَبَنِهَا فَدَنَوْتُ وَ شَرِبْتُ حَتَّي رَوِيتُ وَ كَانَ أَعْذَبَ مِنَ الشَّهْدِ وَ أَلْيَنَ مِنَ الزُّبْدِ وَ قَدِ اكْتَفَيْتُ قَالَ هَذَا حَسَنٌ قُلْتُ حَسَنٌ يَا سَيِّدِي قَالَ تُرِيدُ أَنْ أُرِيَكَ أَحْسَنَ مِنْهَا فَقُلْتُ نَعَمْ يَا سَيِّدِي قَالَ يَا سَلْمَانُ نَادِ اخْرُجِي يَا حَسْنَاءُ فَنَادَيْتُ فَخَرَجَتْ نَاقَةٌ طُولُهَا مِائَةٌ وَ عِشْرُونَ ذِرَاعاً وَ عَرْضُهَا سِتُّونَ ذِرَاعاً مِنَ الْيَاقُوتِ الْأَحْمَرِ وَ زِمَامُهَا مِنَ الْيَاقُوتِ الْأَصْفَرِ وَ جَنْبُهَا الْأَيْمَنُ مِنَ الذَّهَبِ وَ جَنْبُهَا الْأَيْسَرُ مِنَ الْفِضَّةِ وَ ضَرْعُهَا مِنَ اللُّؤْلُؤِ الرَّطْبِ فَقَالَ يَا سَلْمَانُ

الصحیحة الوزن التی توزن بها غیرها قال فی المصباح المنیر وزن الشی‌ء نفسه ثقل فهو وازن.

روایت 31

مؤلف:

در یکی از کتب قدمای اصحاب در نوادر معجزات از صدوق دیده‌ام که سند آن را به سلمان رسانیده و گفته: به همراه امیر المؤمنین علیه السّلام بودیم و درباره معجزه‌های پیغمبران گفتگو می‌نمودیم. من به آن حضرت گفتم: ای آقای من! دوست دارم ناقه ثمود و چیزی از معجزه‌های خود را به من نشان دهی، فرمود: بسیار خوب و برخاست و درون منزلش رفت و سوار بر اسب تیره‌ای بیرون آمد. قبای سپیدی بر تن و کلاه سپیدی بر سر داشت و به قنبر فریاد کرد، آن اسب پیشانی سفید و تیره رنگ رادر آور، و به من فرمود: ای ابا عبد اللَّه، سوار شو. من سوارش شدم در حالی که دو پر داشت که به پهلویش چسبیده بودند، امام به او بانگ زد و او به هواپرید و من آواز پر فرشته‌ها را در زیر عرش شنیدم، و بر کناره دریای پر موج و طوفانی برآمدیم و امام نگاهی تند به آن انداخت و دریا آرام شد.گفتم: ای آقای من! از نگاهت دریا از جوشش خود ایستاد و آرام شد. فرمود: ای سلمان! من همانم و بس که به او فرمانی دهم، سپس دستم را گرفت و روی آب به راه افتاد و اسب‌ها به دنبال ما می‌آمدند و کسی آن‌ها را مهار نمی‌کرد، به خدا نه پای ما تر شد و نه سُم اسب‌ها، از آن دریا گذشتیم و به جزیره پردرخت پر میوه و پر پرنده و پر از جوی آب رسیدیم و ناگاه به درختی تنومند و بی‌میوه و پر از گُل برخوردیم. امام با عصائی که بر دست داشت آن را جنبانید و شکاف برداشت و از آن ماده شتری به طول هشتاد ذراع و پهنای چهل ذراع به در آمد و کُره‌ای در دنبالش بود. امام به من فرمود: نزدیکش برو و از شیرش بنوش، نزدیک شدم و نوشیدم تا سیر شدم. از عسل خوشمزه‌تر و از کره نرم‌تر بود، و مرا بس بود. فرمود: این خوب است؟ گفتم: خوب آقایم! فرمود: می‌خواهی بهتر از آن را به تونشان دهم؟ گفتم: آری ای آقای من! فرمود: ای سلمان: فریاد کن «یا حسناء بیرون بیا»، من فریاد کردم و ماده شتری با صد و بیست ذراع طول و شصت ذراع عرض و و پهنا از یاقوت احمر خارج شد و مهاری از یاقوت زر داشت، و پهلوی راستش از طلا بود و پهلوی چپش از نقره، و پستانش از در خوشاب.

فرمود: ای سلمان!


1) في المخطوطة: دفعنا.

اشْرَبْ مِنْ لَبَنِهَا قَالَ سَلْمَانُ فَالْتَقَمْتُ الضَّرْعَ فَإِذَا هِيَ تَحْلُبُ عَسَلًا صَافِياً مَحْضاً فَقُلْتُ يَا سَيِّدِي هَذِهِ لِمَنْ قَالَ هَذِهِ لَكَ وَ لِسَائِرِ الشِّيعَةِ مِنْ أَوْلِيَائِي ثُمَّ قَالَ لَهَا ارْجِعِي فَرَجَعَتْ مِنَ الْوَقْتِ وَ سَارَ بِي فِي تِلْكَ الْجَزِيرَةِ حَتَّي وَرَدَ بِي إِلَي شَجَرَةٍ عَظِيمَةٍ وَ فِي أَصْلِهَا مَائِدَةٌ عَظِيمَةٌ عَلَيْهَا طَعَامٌ تَفُوحُ مِنْهُ رَائِحَةُ الْمِسْكِ وَ إِذَا بِطَائِرٍ فِي صُورَةِ النَّسْرِ الْعَظِيمِ قَالَ فَوَثَبَ ذَلِكَ الطَّيْرُ فَسَلَّمَ عَلَيْهِ وَ رَجَعَ إِلَي مَوْضِعِهِ فَقُلْتُ يَا سَيِّدِي مَا هَذِهِ الْمَائِدَةُ قَالَ هَذِهِ مَائِدَةٌ مَنْصُوبَةٌ فِي هَذَا الْمَوْضِعِ لِلشِّيعَةِ مِنْ مَوَالِيَّ إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ فَقُلْتُ مَا هَذَا الطَّائِرُ فَقَالَ مَلَكٌ مُوَكَّلٌ بِهَا فَقُلْتُ وَحْدَهُ يَا سَيِّدِي فَقَالَ يَجْتَازُ بِهِ الْخَضِرُ فِي كُلِّ يَوْمٍ مَرَّةً .

ثُمَّ قَبَضَ عَلَي يَدِي فَسَارَ بِي إِلَي بَحْرٍ ثَانٍ فَعَبَرْنَا وَ إِذَا بِجَزِيرَةٍ عَظِيمَةٍ فِيهَا قَصْرٌ لَبِنَةٌ مِنَ الذَّهَبِ وَ لَبِنَةٌ مِنَ الْفِضَّةِ الْبَيْضَاءِ وَ شُرَفُهُ الْعَقِيقُ الْأَصْفَرُ وَ عَلَي كُلِّ رُكْنٍ مِنَ الْقَصْرِ سَبْعُونَ صِنْفاً مِنَ الْمَلَائِكَةِ فَجَلَسَ الْإِمَامُ عَلَي ذَلِكَ الرُّكْنِ وَ أَقْبَلَتِ الْمَلَائِكَةُ تَأْتِي وَ تُسَلِّمُ عَلَيْهِ ثُمَّ أَذِنَ لَهُمْ فَرَجَعُوا إِلَي مَوَاضِعِهِمْ قَالَ سَلْمَانُ ثُمَّ دَخَلَ عليه السلام إِلَي الْقَصْرِ فَإِذَا فِيهِ أَشْجَارٌ وَ أَنْهَارٌ وَ أَطْيَارٌ وَ أَلْوَانُ النَّبَاتِ فَجَعَلَ الْإِمَامُ يَمْشِي فِيهِ حَتَّي وَصَلَ إِلَي آخِرِهِ فَوَقَفَ عَلَي بِرْكَةٍ كَانَتْ فِي الْبُسْتَانِ ثُمَّ صَعِدَ إِلَي سَطْحِهِ فَإِذَا كَرَاسِيُّ مِنَ الذَّهَبِ الْأَحْمَرِ فَجَلَسَ عَلَيْهِ وَ أَشْرَفْنَا مِنْهُ فَإِذَا بَحْرٌ أَسْوَدُ يُغَطْمِطُ بِأَمْوَاجِهِ كَالْجِبَالِ الرَّاسِيَاتِ فَنَظَرَ إِلَيْهِ شَزْراً فَسَكَنَ مِنْ غَلَيَانِهِ حَتَّي كَانَ كَالْمَذِيبِ‌(1)فَقُلْتُ يَا سَيِّدِي سَكَنَ الْبَحْرُ مِنْ غَلَيَانِهِ لَمَّا نَظَرْتَ إِلَيْهِ قَالَ حَسِبَنِي أَنِّي آمُرُ فِيهِ بِأَمْرٍ أَ تَدْرِي يَا سَلْمَانُ أَيُّ بَحْرٍ هَذَا فَقُلْتُ لَا يَا سَيِّدِي فَقَالَ هَذَا الْبَحْرُ الَّذِي غَرِقَ فِيهِ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ إِنَّ الْمَدِينَةَ حُمِلَتْ عَلَي مَعَاقِلِ جَنَاحِ جَبْرَئِيلَ ثُمَّ رَمَي بِهَا فِي هَذَا الْبَحْرِ فَهَوِيَتْ لَا تَبْلُغُ قَرَارَهُ إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ فَقُلْتُ يَا سَيِّدِي هَلْ سِرْنَا فَرْسَخَيْنِ فَقَالَ يَا سَلْمَانُ لَقَدْ سِرْتَ خَمْسِينَ أَلْفَ فَرْسَخٍ وَ دُرْتَ حَوْلَ الدُّنْيَا عِشْرِينَ مَرَّةً فَقُلْتُ يَا سَيِّدِي فَكَيْفَ‌(2)هَذَا فَقَالَ يَا سَلْمَانُ إِذَا كَانَ ذُو الْقَرْنَيْنِ طَافَ

از شیرش بنوش. گفت: پستانش را در دهن گرفتم و عسلی زلال و پاک از او به درآمد. گفتم: آقای من این برای کیست؟ فرمود: برای تو و همه شیعیان دیگر از دوستانم. سپس به او فرمود: برگرد و فوراً برگشت و مرا در آن جزیره گردانید تا به درخت بزرگی رسانید که در پای آن سفره‌ای بزرگ گسترده شده بود و بر آن خوراکی بود که بوی مشک می‌داد. ناگاه پرنده ای به شکل یک کرکس بزرگ جست و به آن حضرت درود گفت و به جای خود برگشت.گفتم: ای آقای من! این سفره چیست! فرمود سفره‌ای است که برای شیعیان و دوستانم تا روز قیامت گسترده است. گفتم: این پرنده چیست؟ فرمود: فرشته‌ای که بر آن گماشته شده. گفتم: تنها است؟ فرمود خضر هر روز بر او گذر می‌کند. سپس دستم را گرفت و به دریای دیگر برد و از آن گذشتیم و به جزیره بزرگی رسیدیم که کاخی داشت، یک خشت از طلا و یکی از نقره سپید و کنگره‌هایش از عقیق زرد بود و بر هر رکن کاخ هفتاد صنف فرشته بود و امام بر رکنی نشست، و فرشته‌ها می‌آمدند و به او درود می گفتند، سپس اجازه داد و به جاهای خود بازگشتند. سلمان گفت: سپس آن حضرت وارد کاخ شد و در آن، درخت‌ها و جوی‌ها و پرنده‌ها و گیاه‌های رنگارنگ بود. امام رفت تا به انتهایش رسید و بر سر برکه‌ای میان باغ ایستاد، بر روی سطح آن رفت و بر آن تخت‌هایی از طلای سرخ بود، بر آن نشست و ما مشرف به آن بودیم و دریای سیاه پر موجی بود. موج‌هایش چون کوه‌های بلند بودند. او نگاهی تند به آن انداخت و دریا با نگاه او از جوشش افتاد. فرمود: فقط من هستم که به او فرمان می دهم. سلمان، می‌دانی این چه دریایی است؟ گفتم: نه، ای آقای من! فرمود: این دریایی است که فرعون و قومش در آن غرق شدند. راستی که شهری بر پرجبرئیل حمل شد و به این دریا افکنده شد، و فرو رفت و تا قیامت به ته آن نرسد. گفتم: ای آقای من، دو فرسخ راه رفتیم؟ فرمود: پنجاه هزار فرسخ راه رفتی و بیست بار گرد جهان چرخیدی. گفتم: ای آقای من! این چگونه است؟ فرمود: ای سلمان! ذو القرنین در شرق و غرب جهان


1) كالمذنب( خ).

2) و كيف (خ).

شَرْقَهَا وَ غَرْبَهَا وَ بَلَغَ إِلَي سَدِّ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ فَأَنَّي يَتَعَذَّرُ عَلَيَّ وَ أَنَا أَخُو سَيِّدِ الْمُرْسَلِينَ وَ أَمِينُ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ حُجَّتُهُ عَلَي خَلْقِهِ أَجْمَعِينَ يَا سَلْمَانُ أَ مَا قَرَأْتَ قَوْلَ اللَّهِ تَعَالَي حَيْثُ قَالَ‌(1)عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلي غَيْبِهِ أَحَداً إِلَّا مَنِ ارْتَضي مِنْ رَسُولٍ‌(2)فَقُلْتُ بَلَي يَا سَيِّدِي فَقَالَ يَا سَلْمَانُ أَنَا الْمُرْتَضِي مِنَ الرَّسُولِ الَّذِي أَظْهَرَهُ عَلَي غَيْبِهِ أَنَا الْعَالِمُ الرَّبَّانِيُّ أَنَا الَّذِي هَوَّنَ اللَّهُ عَلَيَّ الشَّدَائِدَ وَ طَوَي لِيَ الْبَعِيدَ قَالَ سَلْمَانُ فَسَمِعْتُ صَائِحاً يَصِيحُ فِي السَّمَاءِ نَسْمَعُ الصَّوْتَ وَ لَا نَرَي الشَّخْصَ يَقُولُ صَدَقْتَ صَدَقْتَ أَنْتَ الصَّادِقُ الْمُصَدَّقُ ثُمَّ وَثَبَ فَرَكِبَ الْفَرَسَ وَ رَكِبْتُ مَعَهُ وَ صَاحَ بِهِ فَتَحَلَّقَ فِي الْهَوَاءِ ثُمَّ حَضَرْنَا بِأَرْضِ الْكُوفَةِ هَذَا وَ مَا مَضَي مِنَ اللَّيْلِ ثَلَاثُ سَاعَاتٍ فَقَالَ يَا سَلْمَانُ الْوَيْلُ ثُمَّ الْوَيْلُ عَلَي مَنْ لَا يَعْرِفُنَا حَقَّ مَعْرِفَتِنَا وَ أَنْكَرَ وَلَايَتَنَا يَا سَلْمَانُ أَيُّمَا أَفْضَلُ مُحَمَّدٌ أَمْ سُلَيْمَانُ بْنُ دَاوُدَ قُلْتُ بَلْ مُحَمَّدٌ فَقَالَ يَا سَلْمَانُ فَهَذَا آصَفُ بْنُ بَرْخِيَا قَدَرَ أَنْ يَحْمِلَ عَرْشَ بِلْقِيسَ مِنَ الْيَمَنِ إِلَي بَيْتِ الْمَقْدِسِ فِي طَرْفَةِ عَيْنٍ وَ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ وَ لَا أَفْعَلُ ذَلِكَ وَ عِنْدِي عِلْمُ مِائَةِ أَلْفِ كِتَابٍ وَ أَرْبَعَةٍ وَ عِشْرِينَ أَلْفَ كِتَابٍ أَنْزَلَ مِنْهَا عَلَي شِيثِ بْنِ آدَمَ خَمْسِينَ صَحِيفَةً وَ عَلَي إِدْرِيسَ ثَلَاثِينَ صَحِيفَةً وَ عَلَي إِبْرَاهِيمَ عِشْرِينَ صَحِيفَةً وَ التَّوْرَاةَ وَ الْإِنْجِيلَ وَ الزَّبُورَ فَقُلْتُ صَدَقْتَ يَا سَيِّدِي قَالَ الْإِمَامُ عليه السلام اعْلَمْ يَا سَلْمَانُ أَنَّ الشَّاكَّ فِي أُمُورِنَا وَ عُلُومِنَا كَالْمُمْتَرِي فِي مَعْرِفَتِنَا وَ حُقُوقِنَا وَ قَدْ فَرَضَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَلَايَتَنَا فِي كِتَابِهِ وَ بَيَّنَ فِيهِ مَا أَوْجَبَ الْعَمَلَ بِهِ وَ هُوَ غَيْرُ مَكْشُوفٍ.

بيان

قال في النهاية كان يخطر في مشيته أي يتمايل و يمشي مشية المعجب‌(3)انتهي و الغطمطة اضطراب أمواج البحر و الشزر نظر الغضبان بمؤخر العين .

و أقول الخبر في غاية الغرابة و لا أعتمد عليه لعدم كونه مأخوذا من أصل معتبر و إن نسب إلي الصدوق ره.

و به سد یأجوج و مأجوج رسید. آیا بر من که برادر سید المرسلین و امین رب العالمین هستم و حجت خدایم بر همه خلق، این امر ممکن نیست؟ آیا نخواندی قرآن را آنجا که می‌فرماید «عالم الغیب فلایظهر علی غیبه أحداً*إلّا مَن ارتضی مِن رسول»،(4){دانای نهان است و کسی را بر غیب خود آگاه نمی‌کند، جز پیامبری را که از او خشنود باشد.}

گفتم: بلی ای آقای من! سپس فرمود: ای سلمان! منم پسندیده و مورد رضایت رسولی که غیب را بر او آشکار کرد، من عالم ربانی‌ام. منم که خدا سختی‌ها را بر من آسان کرده و دور را برای من نوردیده. سلمان گفت: فریادزننده ای از آسمان فریاد زد و ما آواز او را می‌شنیدیم و خودش را نمی‌دیدیم و می‌گفت: راست گفتی، راست گفتی! تویی راست گوی مصدَّق، سپس برخاست و بر اسب نشست و من با او سوار شدم و بر او بانگ زد و به هوا پرید و به زمین کوفه رسیدیم و سه ساعت از شب نگذشته بود، و فرمود: ای سلمان! وای، پس وای بر کسی که چنانچه باید، ما را نشناسد و منکر ولایت ما باشد. ای سلمان! سلیمان بن داود برتر است یا محمّد صلّی اللَّه علیه و آله؟ گفتم البته محمّد صلّی اللَّه علیه و آله. فرمود: ای سلمان! این آصف بن برخیا بود که در یک چشم به هم‌زدن تخت بلقیس را از یمن به بیت المقدس آورد و علم کتاب داشت، و من نمی‌توانم آن کار را بکنم با اینکه علم یکصد و بیست و چهار هزار کتاب نزد من است که پنجاه مصحف آن بر شیث بن آدم نازل شده، و سی مصحف بر ادریس، و بیست مصحف بر ابراهیم، و تورات و انجیل و زبور؟ گفتم: راست گفتی ای آقای من! امام علیه السّلام فرمود: ای سلمان! بدان که شک کننده در امور ما و علوم ما، مانند مردّد در معرفت ما و حقوق ما است، با اینکه خدا در کتابش ولایت ما را واجب کرده، و بیان کرده در آن آنچه را باید انجام داد و آن مشروح نیست.

توضیح زیر حذف نشود

مؤلف

در نظر من این خبر بسیار عجیب و غریب است و من به آن اعتماد ندارم چون از اصل معتبری نیست، گرچه به صدوق نسبت داده شده است.


1) يقول( خ).

2) الجن: 26- 27.

3) النهاية: ج 1، ص 302.

4) . جن / 27-26

«32»

الْبَصَائِرُ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ سَعْدَانَ‌(1)عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْقَاسِمِ عَنْ عُمَرَ بْنِ أَبَانٍ الْكَلْبِيِّ عَنْ أَبَانِ بْنِ تَغْلِبَ قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام حَيْثُ دَخَلَ عَلَيْهِ رَجُلٌ مِنْ عُلَمَاءِ أَهْلِ الْيَمَنِ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ يَا يَمَانِيُّ أَ فِيكُمْ عُلَمَاءُ قَالَ نَعَمْ قَالَ فَأَيُّ شَيْ‌ءٍ يَبْلُغُ مِنْ عِلْمِ عُلَمَائِكُمْ قَالَ إِنَّهُ لَيَسِيرُ فِي لَيْلَةٍ وَاحِدَةٍ مَسِيرَةَ شَهْرَيْنِ يَزْجُرُ الطَّيْرَ وَ يَقْفُو الْآثَارَ فَقَالَ لَهُ فَعَالِمُ الْمَدِينَةِ أَعْلَمُ مِنْ عَالِمِكُمْ قَالَ فَأَيُّ شَيْ‌ءٍ يَبْلُغُ مِنْ عِلْمِ عَالِمِكُمْ بِالْمَدِينَةِ قَالَ إِنَّهُ يَسِيرُ فِي صَبَاحٍ وَاحِدٍ مَسِيرَ سَنَةٍ كَالشَّمْسِ إِذَا أُمِرَتْ إِنَّهَا الْيَوْمَ غَيْرُ مَأْمُورَةٍ وَ لَكِنْ إِذَا أُمِرَتْ تَقْطَعُ اثْنَيْ عَشَرَ شَمْساً وَ اثْنَيْ عَشَرَ قَمَراً وَ اثْنَيْ عَشَرَ مَشْرِقاً وَ اثْنَيْ عَشَرَ مَغْرِباً وَ اثْنَيْ عَشَرَ بَرّاً وَ اثْنَيْ عَشَرَ بَحْراً وَ اثْنَيْ عَشَرَ عَالَماً قَالَ فَمَا بَقِيَ فِي يَدَيِ الْيَمَانِيِّ فَمَا دَرَي مَا يَقُولُ وَ كَفَّ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام.

بيان

لعل المراد بسير اليماني مسيرة شهرين الحكم بحسب النجوم في ليلة واحدة علي قدر مسيرة شهرين من البلاد و أهلها و يؤيده أن في الاحتجاج هكذا إن عالمهم ليزجر الطير و يقفو الأثر في ساعة واحدة مسيرة شهر للراكب المحث. و لعل المراد بقفو الأثر الحكم بأوضاع النجوم و حركاتها و بزجر الطير ما كان بين العرب من الاستدلال بحركات الطيور و أصواتها علي الحوادث.

«33»

الْبَصَائِرُ، عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَحْمَدَ(2)عَنْ سَلَمَةَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ

روایت 32

بصائر: ابان بن تغلب گفت: نزد امام صادق علیه السّلام بودم که مردی از دانشمندان یمن نزد او آمد و امام علیه السّلام به او فرمود: ای یمانی! میان شما دانشمندانی هستند؟ گفت: آری، فرمود: دانش آن‌ها تا کجاها می‌رسد؟ گفت: در مسیر یک شب دو ماه می‌رود، و از پرنده‌ها فال می‌گیرد و پی می‌زند. به او فرمود: عالم شهر ما از عالمان شما دانشمندترند. گفت: دانش او تا کجا می‌رسد؟ فرمود: اگر به او فرمان داده شود، در یک بامداد یک سال راه می‌رود، و امروز امر نشده، ولی چون امر داده شود، دوازده خورشید، دوازده ماه، دوازده مشرق، و دوازده مغرب، و دوازده بیابان، و دوازده دریا، و دوازده جهان را درنوردد. گفت: مرد یمانی درماند و نمی‌دانست چه بگوید؛ امام علیه السّلام سخن را ادامه نداد.

بیان

لعل المراد بسیر الیمانی مسیرة شهرین الحکم بحسب النجوم فی لیلة واحدة علی قدر مسیرة شهرین من البلاد و أهلها و یؤیده أن فی

الاحتجاج هکذا إن عالمهم لیزجر الطیر و یقفو الأثر فی ساعة واحدة مسیرة شهر للراکب المحث.

و لعل المراد بقفو الأثر الحکم بأوضاع النجوم و حرکاتها و بزجر الطیر ما کان بین العرب من الاستدلال بحرکات الطیور و أصواتها علی الحوادث.

روایت 33

بصائر: عبد اللَّه بن سنان می‌گوید:


1) كذا في نسخ البحار، و الظاهر أنّه مصحف« موسي بن سعدان» لان« علي بن سعدان» كما قال الشيخ- ره- من أصحاب الصادق عليه السلام و لم يذكر في كتب الرجال رواية له، و عبد اللّه بن القاسم الذي روي عنه ابن سعدان هذه الرواية من أصحاب الكاظم عليه السلام و محمّد بن الحسين الراوي عن ابن سعدان من أصحاب الجواد و الهادي و العسكريّ عليهم السلام و هو يروي عن موسي بن سعدان كثيرا كما انه يروي عن عبد اللّه بن القاسم كثيرا و كيف كان فعلي ابن سعدان مجهول و موسي بن سعدان ضعيف كما قال النجاشيّ( ص 317) و قال العلامة في الخلاصة: في مذهبه غلو.

2) في المخطوطة: الحسن بن أحمد.

بَقَّاحٍ (1)عَنِ ابْنِ جَبَلَةَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام فَقَالَ لِي حَوْضٌ مَا بَيْنَ بُصْرَي إِلَي صَنْعَاءَ أَ تُحِبُّ أَنْ تَرَاهُ قُلْتُ نَعَمْ جُعِلْتُ فِدَاكَ قَالَ فَأَخَذَ بِيَدِي وَ أَخْرَجَنِي إِلَي ظَهْرِ الْمَدِينَةِ ثُمَّ ضَرَبَ بِرِجْلِهِ فَنَظَرْتُ إِلَي نَهَرٍ يَجْرِي لَا يُدْرَكُ حَافَتَاهُ إِلَّا الْمَوْضِعُ الَّذِي أَنَا فِيهِ قَائِمٌ فَإِنَّهُ شَبِيهٌ بِالْجَزِيرَةِ فَكُنْتُ أَنَا وَ هُوَ وُقُوفاً فَنَظَرْتُ إِلَي نَهَرٍ جَانِبُهُ مَاءٌ أَبْيَضُ مِنَ الثَّلْجِ وَ مِنْ جَانِبِهِ هَذَا لَبَنٌ أَبْيَضُ مِنَ الثَّلْجِ وَ فِي وسط [وَسَطِهِ] خَمْرٌ أَحْسَنُ مِنَ الْيَاقُوتِ فَمَا رَأَيْتُ شَيْئاً أَحْسَنَ مِنْ تِلْكَ الْخَمْرِ بَيْنَ اللَّبَنِ وَ الْمَاءِ فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ مِنْ أَيْنَ يَخْرُجُ هَذَا وَ مَا مَجْرَاهُ فَقَالَ هَذِهِ الْعُيُونُ الَّتِي ذَكَرَهَا اللَّهُ فِي كِتَابِهِ أَنْهَارٌ فِي الْجَنَّةِ عَيْنٌ مِنْ مَاءٍ وَ عَيْنٌ مِنْ لَبَنٍ وَ عَيْنٌ مِنْ خَمْرٍ تَجْرِي فِي هَذَا النَّهَرِ وَ رَأَيْتُ حَافَتَهُ عَلَيْهِ شَجَرٌ فِيهِنَّ حُورٌ مُعَلَّقَاتٌ بِرُءُوسِهِنَّ شَعْرٌ مَا رَأَيْتُ شَيْئاً أَحْسَنَ مِنْهُنَّ وَ بِأَيْدِيهِنَّ آنِيَةٌ مَا رَأَيْتُ آنِيَةً أَحْسَنَ مِنْهَا لَيْسَتْ مِنْ آنِيَةِ الدُّنْيَا فَدَنَا مِنْ إِحْدَاهُنَّ فَأَوْمَأَ بِيَدِهِ لِتَسْقِيَهُ فَنَظَرْتُ إِلَيْهَا وَ قَدْ مَالَتْ لِتَغْرِفَ مِنَ النَّهَرِ فَمَالَ الشَّجَرُ مَعَهَا فَاغْتَرَفَتْ فَمَالَتِ الشَّجَرَةُ مَعَهَا ثُمَّ نَاوَلَتْهُ فَنَاوَلَنِي فَشَرِبْتُ فَمَا رَأَيْتُ شَرَاباً كَانَ أَلْيَنَ مِنْهُ وَ لَا أَلَذَّ مِنْهُ وَ كَانَتْ رَائِحَتُهُ رَائِحَةَ الْمِسْكِ فَنَظَرْتُ فِي الْكَأْسِ فَإِذَا فِيهِ ثَلَاثَةُ أَلْوَانٍ مِنَ الشَّرَابِ فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ مَا رَأَيْتُ كَالْيَوْمِ قَطُّ وَ لَا كُنْتُ أَرَي أَنَّ الْأَمْرَ هَكَذَا فَقَالَ لِي هَذَا أَقَلُّ مَا أَعَدَّهُ اللَّهُ لِشِيعَتِنَا إِنَّ الْمُؤْمِنَ إِذَا تُوُفِّيَ صَارَتْ رُوحُهُ إِلَي هَذَا النَّهَرِ وَ رَعَتْ فِي رِيَاضِهِ وَ شَرِبَتْ مِنْ شَرَابِهِ وَ إِنَّ عَدُوَّنَا إِذَا تُوُفِّيَ صَارَتْ رُوحُهُ إِلَي وَادِي بَرَهُوتَ فَأُخْلِدَتْ فِي عَذَابِهِ وَ أُطْعِمَتْ مِنْ زَقُّومِهِ وَ أُسْقِيَتْ مِنْ حَمِيمِهِ فَاسْتَعِيذُوا بِاللَّهِ مِنْ ذَلِكَ الْوَادِي.

«34»

وَ مِنْهُ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي خَالِدٍ وَ أَبِي سَلَّامٍ عَنْ

از امام صادق علیه السّلام سؤالی کردم. فرمود: من حوضی دارم میان بُصری (شهری بوده در مرز شام) تا به صنعاء (پایتخت یمن)، می‌خواهی آن را ببینی؟ گفتم: آری، قربانت شوم! گفت: دستم را گرفت و از مدینه خارج کرد تا پشت مدینه رسیدیم، سپس پا بر زمین زد، و من نگاه کردم، نهری روان می‌شد که دو کناره‌اش دیده نمی‌شد جز همان جا که ایستاده بودم که مانند یک جزیره بود و من و آن حضرت بر پا بودیم، به یکسوی نهر نگاه کردم، آبی بود از برف سفیدتر، و در سوی دیگر شیری از برف سفیدتر، و در وسط شرابی بود بهتر از یاقوت، و من چیزی زیباتر از این شراب که میان آب و شیر بود ندیده بودم. گفتم: جانم به قربانت، این نهر از کجا می‌آید، سرچشمه‌اش کجاست؟ فرمود: همان نهرها است که خدا در قرآن یاد کرده، نهرهای بهشت: چشمه‌ای از آب، چشمه‌ای شیر و چشمه‌ای از شراب که این نهرها از آن‌ها روانند. در کناره‌اش درخت‌ها دیدم و بر آن‌ها حوریانی آویخته بودند، و بر سرشان موی‌ها بود که زیباتر از آن‌ها ندیده بودم، و به دستشان جام‌هایی که بهتر از آن‌ها ندیده بودم، از جام‌های دنیا نبودند. به یکی از آن‌ها نزدیک شد و فرمود: او را به او جامی بنوشان. دیدم بر جوی سرازیر شد تا آب برگیرد و درخت هم با او سرازیر شد، و آب برگرفت، و درخت هم با او بلند شد، آن جام را به او داد و آن را به دست من داد و نوشیدم، و نوشیدنی‌ای روان‌تر و گواراتر از آن ندیدم و بوی مشک داشت. در جام نگاه کردم، سه رنگ شراب و نوشیدنی داشت، به او گفتم: قربانت گردم! چنین روزی هرگز ندیدم، و نمی‌دانستم کار چنین است، فرمود: این کمترین چیزی است که خدا برای شیعیان ما آماده کرده است. وقتی مؤمن بمیرد جانش به این نهر می‌رود، و در بستان‌های بهشت می‌چرد، و از نوشابه‌اش می‌نوشد. و چون دشمن ما بمیرد، جانش به وادی «برهوت» می‌رود و در عذاب آن جاودان می‌ماند، و از درخت بد بو و بدمزه زقوم به او می‌خورانند و به او می‌دهند و از آب جوشان آن به کام او می‌ریزند، از این وادی به خدا پناه ببرید.

روایت 34

و از همان آمده که سَورۀ ابن کلیب نقل می‌کند که امام باقر علیه السّلام فرمود:


1) الحسن بن عليّ بن بقاح- بفتح الباء الموحدة و شد القاف و الحاء المهملة الأخيرة كوفيّ ثقة مشهور صحيح الحديث روي عن أصحاب أبي عبد اللّه عليه السلام له كتاب النوادر( النجاشيّ: 31) و ابن جبلة هو عبد اللّه بن جبلة- بفتح الثلاثة- بن حنان بن الحرّ الكنانيّ ابو محمّد عربي ثقة روي عن أبيه عن جده و مات سنة( 219)( النجاشيّ: 160).

سَوْرَةَ(1)عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام قَالَ: أَمَا إِنَّ ذَا الْقَرْنَيْنِ قَدْ خُيِّرَ بَيْنَ السَّحَابَيْنِ فَاخْتَارَ الذَّلُولَ ذُخِرَ لِصَاحِبِكُمُ الصَّعْبُ قَالَ قُلْتُ وَ مَا الصَّعْبُ قَالَ مَا كَانَ مِنْ سَحَابٍ فِيهِ رَعْدٌ وَ صَاعِقَةٌ أَوْ بَرْقٌ فَصَاحِبُكُمْ يَرْكَبُهُ أَمَا إِنَّهُ سَيَرْكَبُ السَّحَابَ وَ يَرْقَي فِي الْأَسْبَابِ أَسْبَابِ السَّمَاوَاتِ السَّبْعِ وَ الْأَرَضِينَ السَّبْعِ خَمْسٌ عَوَامِرُ وَ اثْنَتَانِ خَرَابَانِ.

«35»

وَ مِنْهُ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِيسَي عَنْ سَمَاعَةَ بْنِ مِهْرَانَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام أَنَّهُ قَالَ: إِنَّ عَلِيّاً عليه السلام مَلَكَ مَا فِي الْأَرْضِ وَ مَا تَحْتَهَا فَعُرِضَتْ لَهُ السَّحَابَانِ الصَّعْبُ وَ الذَّلُولُ فَاخْتَارَ الصَّعْبَ وَ كَانَ فِي الصَّعْبِ مُلْكُ مَا تَحْتَ الْأَرْضِ وَ فِي الذَّلُولِ مُلْكُ مَا فَوْقَ الْأَرْضِ وَ اخْتَارَ الصَّعْبَ عَلَي الذَّلُولَ فَدَارَتْ بِهِ سَبْعَ أَرَضِينَ فَوُجِدَ ثَلَاثٌ خَرَابٌ وَ أَرْبَعٌ عَوَامِرُ.

«36»

مِنْ بَعْضِ مُؤَلَّفَاتِ الْقُدَمَاءِ مِنَ‌(2)الْقَاضِي أَبِي الْحَسَنِ الطَّبَرِيِّ عَنْ سَعِيدِ بْنِ يُونُسَ الْمَقْدِسِيِّ عَنِ الْمُبَارَكِ عَنْ خَالِصِ بْنِ أَبِي سَعِيدٍ عَنْ وَهْبٍ الْجَمَّالِ عَنْ عَبْدِ الْمُنْعِمِ بْنِ سَلَمَةَ عَنْ وَهْبٍ الرَّائِدِيِّ عَنْ يُونُسَ بْنِ مَيْسَرَةَ عَنِ الشَّيْخِ الْمُعْتَمِرِ الرَّقِّيِّ رَفَعَهُ إِلَي أَبِي جَعْفَرٍ مِيثَمٍ التَّمَّارِ قَالَ: كُنْتُ بَيْنَ يَدَيْ مَوْلَايَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام إِذْ دَخَلَ غُلَامٌ وَ جَلَسَ فِي وَسْطِ الْمُسْلِمِينَ فَلَمَّا فَرَغَ مِنَ الْأَحْكَامِ نَهَضَ إِلَيْهِ الْغُلَامُ وَ قَالَ يَا أَبَا تُرَابٍ أَنَا إِلَيْكَ رَسُولٌ جِئْتُكَ بِرِسَالَةٍ تُزَعْزِعُ لَهَا الْجِبَالُ مِنْ رَجُلٍ حَفِظَ كِتَابَ اللَّهِ مِنْ أَوَّلِهِ إِلَي آخِرِهِ وَ عَلِمَ عِلْمَ الْقَضَايَا وَ الْأَحْكَامَ وَ هُوَ أَبْلَغُ مِنْكَ فِي الْكَلَامِ وَ أَحَقُّ مِنْكَ بِهَذَا الْمَقَامِ فَاسْتَعِدَّ لِلْجَوَابِ وَ لَا تُزَخْرِفِ الْمَقَالَ فَلَاحَ الْغَضَبُ فِي وَجْهِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام وَ قَالَ لِعَمَّارٍ ارْكَبْ جَمَلَكَ وَ طُفْ فِي قَبَائِلِ الْكُوفَةِ وَ قُلْ لَهُمْ أَجِيبُوا عَلِيّاً لِيَعْرِفُوا الْحَقَّ مِنَ الْبَاطِلَ

ذو القرنین را میان دو ابر مخیر کردند و او ابر آرام را برگزید و ابر سرکش برای صاحب شما ذخیره شد. گفتم: ابر سرکش چیست؟ فرمود ابری که رعد و صاعقه و یا برق دارد و او بر آن سوار می‌شود. او بر ابر سوار می‌شود، و با اسباب سفر می‌کند؛ اسباب هفت آسمان و هفت زمینند که پنج تای آن آبادند و دو تا ویران.

روایت 35

و در همان ذکر شده که امام باقر علیه السّلام فرمود: علی علیه السّلام مالک هر آنچه که روی زمین است و هر آنچه در زیر زمین است شد، و دو ابر بر او عرضه شد، یکی رام و دیگر سرکش. در ابر سرکش، ملک هر آنچه که زیر زمین است، و در ابر رام ملک آنچه در روی زمین است، بود و او ابر سرکش را بر ابر رام برگزید. و در هفت زمین او را گردانید، و دریافت که سه تا ویران است و چهار تا آباد.

روایت 36

در یکی از تألیفات قدما آمده که میثم تمار می‌گوید: من نزد مولایم امیر المؤمنین علیه السّلام بودم که غلامی وارد شد و در میان مسلمین نشست. چون آن حضرت از احکام فارغ شد، آن غلام نزد او آمد و گفت: ای ابا تراب! من پیامی برایت آوردم، از طرف مردی که قرآن را از اول تا آخر از بردارد، و دانا به علم قضاوت و احکام است، و از تو در سخن شیواتر و به این مقام سزاوارتر است، پیامی که کوه‌ها را می‌لرزاند! آماده پاسخ باش، و به آراستگی سخن بپرداز. خشم در چهره امیرالمؤمنین پدید شد و به عمار فرمود: شترت را سوار شو و در قبائل کوفه بگرد، و به همه بگو: دعوت علی را اجابت کنید تا حق را از باطل جدا


1) هو سورة( بفتح السين) بن كليب( وزان زبير) بن معاوية الأسدي الكوفيّ من اصحاب الباقر و الصادق عليهما السلام روي الكشّيّ( ره) رواية تدلّ علي حسن حاله مضافا الي رواية« جميل بن دراج» عنه و هو من أصحاب الإجماع.

2) في بعض النسخ: عن القاضي.

وَ الْحَلَالَ وَ الْحَرَامَ وَ الصِّحَّةَ وَ السُّقْمَ فَرَكِبَ عَمَّارٌ فَمَا كَانَ إِلَّا هُنَيْهَةً حَتَّي رَأَيْتُ الْعَرَبَ كَمَا قَالَ اللَّهُ تَعَالَي إِنْ كانَتْ إِلَّا صَيْحَةً واحِدَةً فَإِذا هُمْ مِنَ الْأَجْداثِ إِلي رَبِّهِمْ يَنْسِلُونَ‌(1)فَضَاقَ جَامِعُ الْكُوفَةِ وَ تَكَاثَفَ النَّاسُ تَكَاثُفَ الْجَرَادِ عَلَي الزَّرْعِ الْغَضِّ فِي أَوَانِهِ وَ نَهَضَ‌(2)الْعَالِمُ الْأَرْوَعُ وَ الْبَطَلُ الْأَنْزَعُ وَ رَقِيَ فِي الْمِنْبَرِ وَ رَاقَي ثُمَّ تَنَحْنَحَ فَسَكَتَ جَمِيعُ مَنْ فِي الْجَامِعِ فَقَالَ رَحِمَ اللَّهُ مَنْ سَمِعَ فَوَعَي أَيُّهَا النَّاسُ مَنْ يَزْعُمُ أَنَّهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ وَ اللَّهِ لَا يَكُونُ الْإِمَامُ إِمَاماً حَتَّي يُحْيِيَ الْمَوْتَي أَوْ يُنْزِلَ مِنَ السَّمَاءِ مَطَراً أَوْ يَأْتِيَ بِمَا يُشَاكِلُ ذَلِكَ مِمَّا يَعْجِزُ عَنْهُ غَيْرُهُ وَ فِيكُمْ مَنْ يَعْلَمُ أَنِّي الْآيَةُ الْبَاقِيَةُ وَ الْكَلِمَةُ التَّامَّةُ وَ الْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ وَ لَقَدْ أَرْسَلَ إِلَيَّ مُعَاوِيَةُ جَاهِلًا مِنْ جَاهِلِيَّةِ الْعَرَبِ عَجْرَفَ فِي مَقَالِهِ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ لَوْ شِئْتُ لَطَحَنْتُ عِظَامَهُ طَحْناً وَ نَسَفْتُ الْأَرْضَ مِنْ تَحْتِهِ نَسْفاً وَ خَسَفْتُهَا عَلَيْهِ خَسْفاً إِلَّا أَنَّ احْتِمَالَ الْجَاهِلِ صَدَقَةٌ ثُمَّ حَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَي عَلَيْهِ وَ صَلَّي عَلَي النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله وَ أَشَارَ بِيَدِهِ إِلَي الْجَوِّ فَدَمْدَمَ وَ أَقْبَلَتْ غَمَامَةٌ وَ عَلَتْ سَحَابَةٌ وَ سَمِعْنَا مِنْهَا نِدَاءً يَقُولُ السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ وَ يَا سَيِّدَ الْوَصِيِّينَ وَ يَا إِمَامَ الْمُتَّقِينَ وَ يَا غِيَاثَ الْمُسْتَغِيثِينَ وَ يَا كَنْزَ الْمَسَاكِينِ وَ مَعْدِنَ الرَّاغِبِينَ وَ أَشَارَ إِلَي السَّحَابَةِ فَدَنَتْ قَالَ مِيثَمٌ فَرَأَيْتُ النَّاسَ كُلَّهُمْ قَدْ أَخَذَتْهُمُ السَّكْرَةُ فَرَفَعَ رِجْلَهُ وَ رَكِبَ السَّحَابَةَ وَ قَالَ لِعَمَّارٍ ارْكَبْ مَعِي وَ قُلْ بِسْمِ اللَّهِ مَجْراها وَ مُرْساها فَرَكِبَ عَمَّارٌ وَ غَابَا عَنْ أَعْيُنِنَا فَلَمَّا كَانَ بَعْدَ سَاعَةٍ أَقْبَلَتْ سَحَابَةٌ حَتَّي أَظَلَّتْ جَامِعَ الْكُوفَةِ فَالْتَفَتُّ فَإِذَا مَوْلَايَ جَالِسٌ عَلَي دَكَّةِ الْقَضَاءِ وَ عَمَّارٌ بَيْنَ يَدَيْهِ وَ النَّاسُ حَافُّونَ بِهِ ثُمَّ قَامَ وَ صَعِدَ الْمِنْبَرَ وَ أَخَذَ بِالْخُطْبَةِ الْمَعْرُوفَةِ بِالشِّقْشِقِيَّةِ فَلَمَّا فَرَغَ اضْطَرَبَ النَّاسُ وَ قَالُوا فِيهِ أَقَاوِيلَ مُخْتَلِفَةً فَمِنْهُمْ مَنْ زَادَهُ اللَّهُ إِيمَاناً وَ يَقِيناً وَ مِنْهُمْ مَنْ زَادَهُ كُفْراً وَ طُغْيَاناً .

قَالَ عَمَّارٌ قَدْ طَارَتْ بِنَا السَّحَابَةُ فِي الْجَوِّ فَمَا كَانَ هُنَيْهَةً حَتَّي أَشْرَفْنَا عَلَي بَلَدٍ كَبِيرٍ حَوَالَيْهَا أَشْجَارٌ وَ أَنْهَارٌ فَنَزَلَتْ بِنَا السَّحَابَةُ وَ إِذَا نَحْنُ فِي مَدِينَةٍ كَبِيرَةٍ وَ

و حلال را از حرام، و صحیح را از نادرست. عمار سوار شد و دمی نگذشت که دیدم عرب چنانچه خدا گفته «إن کانت إلّا صیحۀ واحدۀ فإدا هم من الأجداث الی ربّهم ینسلون»،(3){و در صور دمیده خواهد شد پس بناگاه از گورهای خود شتابان به سوی پروردگار خویش می‌آیند.}آمدند. مسجد جامع کوفه بر حاضران تنگ شد و مردم چون ملخ بر کشت تازه رسیده گرد هم آمدند و عالم والامقام و انزع بطین - کنایه از علم سرشار و بریده بودن از شرک - برخاست و به منبر بالا رفت و فراز گرفت و سینه صاف کرد، و هر که در مسجد بود خاموش ماند و او فرمود: رحمت کند خدا هر که خوب بشنود و فرا گیرد. ای مردم! چه کسی گمان می‌کند او امیر المؤمنین است؟ به خدا امام امام نیست تا اینکه مرده زنده کند، یا از آسمان باران ببارد، یا کاری کند مانند این‌ها که جز او از آن درمی‌ماند. در میان شما کسانی هستند که می‌دانند منم آیت باقیه و کلمه تامه، و حجت بالغه. و البته که معاویه یک جاهلی از جاهلان عرب را نزد من فرستاده که یاوه‌سرائی کرد، و شما می‌دانید که اگر می‌خواستم، می‌توانستم استخوان‌هایش را به خوبی خرد کنم، و زمین را از زیر پایش یک‌باره گرد هوا سازم و او را به سختی در زمین فرو کنم، ولی تحمل نادان صدقه‌ای است. سپس خدا را سپاس گفت و بر او ستایش کرد، و بر پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله درود فرستاد؛ و به دست خود به هوای جوّ اشاره کرد و با غضب همهمه‌ای کرد. ابری برآمد و بالا گرفت، و فریادی شنیدیم که می‌گفت: درود بر تو ای امیرالمؤمنین، و ای سید اوصیاء و ای امام شیعیان و ای دادرس دادجویان، و ای گنج مستمندان و معدن شیفتگان. امام به آن اشاره کرد و نزدیک شد. میثم گفت: دیدم همه مردم از هوش رفتند، و امام پای برداشت و بر آن ابر سوار شد و به عمار گفت: با من سوار شو، بگو «بِسْمِ اللَّهِ مَجْراها وَ مُرْساها» عمار هم سوار شد و از دیده ما پنهان شدند، و ساعتی گذشت و ابری آمد و بر مسجد جامع کوفه سایه افکند و من متوجه شدم که مولایم بر دکّة القضا نشسته و عمار در برابر اوست و مردم گرد او ایستادند.

سپس برخاست و به منبر آمد و خطبه معروفه شقشقیه را ایراد کرد، و چون به پایان رساند، مردم پریشان شدند، و در باره او سخن‌های گوناگون گفتند. در برخی موجب بیشتر شدن ایمان و یقین شد و در برخی دیگر کفر و طغیان بیشتر شد.

عمار گفت: آن ابر ما را در فضا پرواز داد، و طولی نکشید که به سرزمینی بزرگ رسیدیم که اطرافش درخت‌ها و نهر‌ها بودند. آن ابر ما را فرود آورد، و به ناگاه به شهری بزرگ رسیدیم


1) يس: 51.

2) فنهض( خ).

3) . یس / 51

النَّاسُ يَتَكَلَّمُونَ بِكَلَامٍ غَيْرِ الْعَرَبِيَّةِ فَاجْتَمَعُوا عَلَيْهِ وَ لَاذُوا بِهِ فَوَعَظَهُمْ وَ أَنْذَرَهُمْ بِمِثْلِ كَلَامِهِمْ ثُمَّ قَالَ يَا عَمَّارُ ارْكَبْ فَفَعَلْتُ مَا أَمَرَنِي فَأَدْرَكْنَا جَامِعَ الْكُوفَةِ ثُمَّ قَالَ لِي يَا عَمَّارُ تَعْرِفُ الْبَلْدَةَ الَّتِي كُنْتَ فِيهَا قُلْتُ اللَّهُ أَعْلَمُ وَ رَسُولُهُ وَ وَلِيُّهُ قَالَ كُنَّا فِي الْجَزِيرَةِ السَّابِعَةِ مِنَ الصِّينِ أَخْطُبُ كَمَا رَأَيْتَنِي إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي أَرْسَلَ رَسُولَهُ إِلَي كَافَّةِ النَّاسِ وَ عَلَيْهِ أَنْ يَدْعُوَهُمْ وَ يَهْدِيَ الْمُؤْمِنِينَ مِنْهُمْ إِلَي الصِّرَاطِ الْمُسْتَقِيمِ وَ اشْكُرْ مَا أَوْلَيْتُكَ مِنْ نِعْمَةٍ وَ اكْتُمْ مِنْ غَيْرِ أَهْلِهِ فَإِنَّ لِلَّهِ تَعَالَي أَلْطَافاً خَفِيَّةً فِي خَلْقِهِ لَا يَعْلَمُهَا إِلَّا هُوَ وَ مَنِ ارْتَضَي مِنْ رَسُولٍ ثُمَّ قَالُوا أَعْطَاكَ اللَّهُ هَذِهِ الْقُدْرَةَ الْبَاهِرَةَ وَ أَنْتَ تَسْتَنْهِضُ النَّاسَ لِقِتَالِ مُعَاوِيَةَ فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ تَعَبَّدَهُمْ بِمُجَاهَدَةِ الْكُفَّارِ وَ الْمُنَافِقِينَ وَ النَّاكِثِينَ وَ الْقَاسِطِينَ وَ الْمَارِقِينَ وَ اللَّهِ لَوْ شِئْتُ لَمَدَدْتُ يَدِي هَذِهِ الْقَصِيرَةَ فِي أَرْضِكُمْ هَذِهِ الطَّوِيلَةِ وَ ضَرَبْتُ بِهَا صَدْرَ مُعَاوِيَةَ بِالشَّامِ وَ أَجْذِبُ بِهَا مِنْ شَارِبِهِ أَوْ قَالَ مِنْ لِحْيَتِهِ فَمَدَّ يَدَهُ وَ رَدَّهَا وَ فِيهَا شَعَرَاتٌ كَثِيرَةٌ فَتَعَجَّبُوا مِنْ ذَلِكَ ثُمَّ وَصَلَ الْخَبَرُ بَعْدَ مُدَّةٍ أَنَّ مُعَاوِيَةَ سَقَطَ مِنْ سَرِيرِهِ فِي الْيَوْمِ الَّذِي كَانَ عليه السلام مَدَّ يَدَهُ وَ غُشِيَ عَلَيْهِ ثُمَّ أَفَاقَ وَ افْتُقِدَ مِنْ شَارِبِهِ وَ لِحْيَتِهِ شَعَرَاتٌ.

بيان

الأروع من الرجال الذي يعجبك حسنه و العجرفة الخرق و قلة المبالاة و يقال دمدم عليه أي كلمه مغضبا.

«37»

كِتَابُ الْحُسَيْنِ بْنِ عُثْمَانَ، عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ: تَقُولُ الْجَنَّةُ يَا رَبِّ مَلَأْتَ النَّارَ كَمَا وَعَدْتَهَا فَامْلَأْنِي كَمَا وَعَدْتَنِي قَالَ فَيَخْلُقُ اللَّهُ خَلْقاً يَوْمَئِذٍ فَيُدْخِلُهُمُ الْجَنَّةَ ثُمَّ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام طُوبَي لَهُمْ لَمْ يَرَوْا أَهْوَالَ الدُّنْيَا وَ لَا غُمُومَهَا.

«38»

الدُّرُّ الْمَنْثُورُ، عَنِ ابْنِ جُرَيْجٍ: فِي قَوْلِهِ وَ مِنْ قَوْمِ مُوسي أُمَّةٌ الْآيَةَ قَالَ بَلَغَنِي أَنَّ بَنِي إِسْرَائِيلَ لَمَّا قَتَلُوا أَنْبِيَاءَهُمْ وَ كَفَرُوا وَ كَانُوا اثْنَيْ عَشَرَ سِبْطاً تَبَرَّأَ سِبْطٌ مِنْهُمْ مِمَّا صَنَعُوا وَ اعْتَذَرُوا وَ سَأَلُوا اللَّهَ أَنْ يُفَرِّقَ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَهُمْ فَفَتَحَ اللَّهُ لَهُمْ نَفَقاً فِي الْأَرْضِ فَسَارُوا فِيهِ حَتَّي خَرَجُوا مِنْ وَرَاءِ الصِّينِ فَهُمْ هُنَالِكَ حُنَفَاءَ مُسْلِمِينَ يَسْتَقْبِلُونَ قِبْلَتَنَا .

قَالَ ابْنُ جُرَيْجٍ قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ فَذَلِكَ قَوْلُهُ وَ قُلْنا مِنْ بَعْدِهِ لِبَنِي إِسْرائِيلَ

و مردمش به زبانی غیر عربی سخن می‌گفتند، همه گرد آن حضرت آمدند، و به او پناهنده شدند. آن‌ها را به زبان خودشان پند داد و بیم داد و سپس گفت: ای عمار سوار شو! سوار شدم و به مسجد کوفه رسیدیم.سپس فرمود: ای عمار! شهری را که در آن بودیم می‌شناسی؟ گفتم: خدا داناتر است و رسول و ولیّ او. فرمود: ما در جزیره هفتم چین بودیم، و من چنانچه دیدی سخن می‌کردم. به راستی خدای تبارک و تعالی پیغمبرش را به سوی همه مردم فرستاده و بر او است که همه آن‌ها را به سوی خدا دعوت کند و مؤمنان را به راه راست هدایت نماید. تو قدر نعمتی که به تو دادم بدان، و از نااهلان پنهان بدار که خدای تعالی الطافی در آفرینش خود دارد که جز او نمی‌داند و پیامبری که از او خشنود باشد.

سپس گفتند: خدای به تو چنین نیروی چیره ای داده و تو مردم را برای نبرد معاویه برمی‌انگیزی؟ فرمود: خدا آن‌ها را با مجاهده با کفار و منافقان، و ناکثان و قاسطان و مارقان به عبادت خود واداشته. به خدا اگر بخواهم، این دست کوتاه خود را از این زمین دراز شما برمی‌کشم و به سینه معاویه در شام می‌زنم، و سبیل او را - یا فرمود: ریش او را - می‌کشم، و دستش را دراز کرد و برگرداند و در آن موی فراوان بود، و مردم از آن در شگفت شدند. پس از مدتی خبر رسید که معاویه در همان روز که آن حضرت دست به سوی او دراز کرد، از تختش افتاده و از هوش رفته و موهایی از سبیل و ریش اواز بین رفته است.

بیان

الأروع من الرجال الذی یعجبک حسنه و العجرفة الخرق و قلة المبالاة و یقال دمدم علیه أی کلمه مغضبا.

روایت 37

در کتاب حسین بن عثمان آمده است: امام صادق علیه السّلام فرمود: بهشت می‌گوید: پروردگارا دوزخ را پر کردی همان‌طور که به او وعده دادی، مرا پر کن چنانچه به من وعده داده‌ای. و فرمود: خدا در آن روز خلقی می‌آفریند و آن‌ها را به بهشت می‌برد. سپس امام صادق علیه السلام فرمود: خوشا به حال آن‌ها که هراس‌های دنیا و غم‌هایش را نمی‌بینند.

روایت 38

الدر المنثور: ابن جریج درباره قول خدای تعالی که فرمود: «و از قوم موسی جماعتی هستند» تا آخر آیه، گفته: به من رسیده که چون بنی اسرائیل پیغمبران خود را کشتند و کافر شدند، دوازده سبط بودند؛ یک سبط آن‌ها از آنچه مرتکب شدند بیزاری جست، و پوزش خواستند و از خدا خواستند آن‌ها را از دیگران جدا کند. و خدا شکافی در زمین برای آن‌ها گشود، تا از پشت چین درآمدند. آنان در آنجا هستند، یگانه پرست و مسلمان، و رو به قبله ما می‌کنند. و ابن جریج می‌گوید، ابن عباس گفت: این است قول خداوند: «وقلنا من بعده لبنی إسرائیل اسکنواالأرض فإذا جاء وعدالآخرۀ جئنا بکم لفیفاً»،(1){و پس از او به فرزندان اسرائیل گفتیم، در این سرزمین ساکن شوید. پس چون وعده آخرت فرا رسد شما را همه با هم محشور می‌کنیم.}


1) . اسراء / 104

اسْكُنُوا الْأَرْضَ فَإِذا جاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ جِئْنا بِكُمْ لَفِيفاً(1)وَ وَعْدُ الْآخِرَةِ عِيسَي ابْنُ مَرْيَمَ قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ سَارُوا فِي السَّرَبِ سَنَةً وَ نِصْفاً(2).

«39»

وَ عَنْ مُقَاتِلٍ قَالَ: إِنَّ مِمَّا فَضَّلَ اللَّهُ بِهِ مُحَمَّداً صلي الله عليه و آله أَنَّهُ عَايَنَ لَيْلَةَ الْمِعْرَاجِ قَوْمَ مُوسَي الَّذِينَ مِنْ وَرَاءِ الصِّينِ وَ ذَلِكَ أَنَّ بَنِي إِسْرَائِيلَ حِينَ عَمِلُوا بِالْمَعَاصِي وَ قَتَلُوا الَّذِينَ يَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ النَّاسِ دَعَوْا رَبَّهُمْ وَ هُمْ بِالْأَرْضِ الْمُقَدَّسَةِ فَقَالُوا اللَّهُمَّ أَخْرِجْنَا مِنْ بَيْنِ أَظْهُرِهِمْ فَاسْتَجَابَ لَهُمْ فَجَعَلَ سَرَباً فِي الْأَرْضِ فَدَخَلُوا عَلَيْهِ‌(3)وَ جَعَلَ مَعَهُمْ نَهَراً يَجْرِي وَ جَعَلَ لَهُمْ مِصْبَاحاً مِنْ نُورٍ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ فَسَارُوا فِيهِ سَنَةً وَ نِصْفاً وَ ذَلِكَ مِنْ بَيْتِ الْمَقْدِسِ إِلَي مَجْلِسِهِمُ الَّذِي هُمْ فِيهِ فَأَخْرَجَهُمُ اللَّهُ إِلَي الْأَرْضِ تَجْتَمِعُ فِيهَا الْهَوَامُّ وَ الْبَهَائِمُ وَ السِّبَاعُ مُخْتَلِطِينَ بِهَا لَيْسَتْ فِيهَا ذُنُوبٌ وَ لَا مَعَاصٍ فَأَتَاهُمُ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله تِلْكَ اللَّيْلَةَ وَ مَعَهُ جَبْرَئِيلُ فَآمَنُوا بِهِ وَ صَدَّقُوهُ وَ عَلَّمَهُمُ الصَّلَاةَ وَ قَالُوا إِنَّ مُوسَي قَدْ بَشَّرَهُمْ بِهِ‌(4).

«40»

وَ عَنِ السُّدِّيِّ: فِي قَوْلِهِ وَ مِنْ قَوْمِ مُوسي أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ قَالَ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ نَهَرٌ مِنْ سَهْلٍ يَعْنِي مِنْ رَمْلٍ يَجْرِي‌(5).

«41»

وَ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ عَمْرٍو قَالَ: هُمُ الَّذِينَ قَالَ اللَّهُ وَ مِنْ قَوْمِ مُوسي أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِ يَعْنِي سِبْطاً مِنْ أَسْبَاطِ بَنِي إِسْرَائِيلَ يَوْمَ الْمَلْحَمَةِ الْعُظْمَي يَنْصُرُونَ الْإِسْلَامَ وَ أَهْلَهُ‌(6).

«42»

وَ عَنِ الشَّعْبِيِّ قَالَ: إِنَّ لِلَّهِ عِبَاداً مِنْ وَرَاءِ الْأَنْدُلُسِ لَا يَرَوْنَ أَنَّ اللَّهَ عَصَاهُ مَخْلُوقٌ رَضْرَاضُهُمُ‌(7)الدُّرُّ وَ الْيَاقُوتُ وَ جِبَالُهُمُ الذَّهَبُ وَ الْفِضَّةُ لَا يَزْرَعُونَ وَ لَا يَحْصُدُونَ وَ لَا يَعْمَلُونَ عَمَلًا لَهُمْ شَجَرٌ عَلَي أَبْوَابِهِمْ لَهَا أَوْرَاقٌ عِرَاضٌ هِيَ لَبُوسُهُمْ

وعده آخرت، عیسی بن مریم است. ابن عباس گفته: در آن شکاف یک سال و نیم راه رفتند.(8)

روایت 39

الدر المنثور: از مقاتل است که گفت: از فضائلی که خدا به محمد صلّی اللَّه علیه و آله داد این بود که شب معراج قوم موسی را که پشت چین بودند دیدار کرد. چون وقتی بنی اسرائیل نافرمانی و معصیت کردند و کسانی را که امر به عدالت می‌نمودند و به سوی خدا دعوت می‌کردند، در ارض مقدسه کشتند، گروهی گفتند: بار خدایا ما را از میان این‌ها بیرون ببر. خدا دعاشان را مستجاب کرد، و برایشان شکافی در زمین ساخت و در آن وارد شدند و نهری با آن‌ها روان کرد، و چراغی از نور در جلو آن‌ها نهاد. آن ها از بیت المقدس یک سال و نیم راه رفتند تا به آن محل رسیدند. خدا آن‌ها را از زمین بیرون آورد و با خزنده‌ها و جانوران و درنده‌ها آمیختند و در آنجا گناه و نافرمانی نیست. پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله آن شب نزد آن‌ها آمد و جبرئیل با او بود آن ها به او ایمان آوردند و او را تصدیق کردند، و نماز را به آن‌ها آموخت. گفته‌اند موسی به آن‌ها مژده آن را داده بود.(9)

روایت 40

الدر المنثور: و از سدّی است در تفسیر این آیه:{از قوم موسی جماعتی هستند کهبه حق راهنمایی می‌کنند و به حق داوری می‌کنند.} گفت: میان شما و آن‌ها نهری است از ریگ روان.(10)

روایت 41

الدر المنثور: و از صفوان بن عمرو است که گفت: آنانند که خدا فرموده: {از قوم موسی جماعتی هستند که به حق راهنمایی می‌کنند و به حق داوری می‌کنند.} یعنی یک سبط از اسباط بنی اسرائیل، در روز پیشامد بزرگتر، اسلام و اهل آن رایاری می‌کنند.(11)

روایت 42

الدر المنثور: و از شعبی است که گفت: خداوند بندگانی دارد در آن سوی اندلس و نمی‌دانند که مخلوقی عصیان و نافرمانی خدا را می‌کند. ریگ زمین آن‌ها درّ است و یاقوت و کوه‌هایشان طلا و نقره. نه کشت می‌کنند، و نه می‌دروند، و نه کاری می‌کنند. درختی بر درهای خانه آن‌ها است که برگ‌های پهنی دارد که جامه آن‌ها است.


1) الإسراء: 104.

2) الدّر المنثور: ج 3، ص 136.

3) في المخطوطة« فيه» و كذا في المصدر.

4) الدّر المنثور: ج 3، ص 136.

5) الدّر المنثور: ج 3، ص 136.

6) الدّر المنثور: ج 3، ص 136.

7) الرضراض: ما صغر و دق من الحصي.

8) . الدرالمنثور 3 : 136

9) . الدر المنثور 3 : 136

10) . الدر المنثور 3 : 136

11) . الدر المنثور 3 : 136

وَ لَهُمْ شَجَرٌ عَلَي أَبْوَابِهِمْ لَهَا ثَمَرٌ فَمِنْهَا يَأْكُلُونَ‌(1).

«43»

وَ عَنْ بَعْضِ أَئِمَّةِ الْكُوفَةِ قَالَ: قَامَ نَاسٌ مِنْ أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَقَصَدَ نَحْوَهُمْ فَسَكَتُوا فَقَالَ مَا كُنْتُمْ تَقُولُونَ قَالُوا نَظَرْنَا إِلَي الشَّمْسِ فَتَفَكَّرْنَا فِيهَا مِنْ أَيْنَ تَجِي‌ءُ وَ أَيْنَ تَذْهَبُ وَ تَفَكَّرْنَا فِي خَلْقِ اللَّهِ فَقَالَ كَذَلِكَ فَافْعَلُوا وَ تَفَكَّرُوا فِي خَلْقِ اللَّهِ وَ لَا تَفَكَّرُوا فِي اللَّهِ فَإِنَّ لِلَّهِ تَعَالَي وَرَاءَ الْمَغْرِبِ أَرْضاً بَيْضَاءَ بَيَاضُهَا وَ نُورُهَا مَسِيرَةَ الشَّمْسِ أَرْبَعِينَ يَوْماً فِيهَا خَلْقٌ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ لَمْ يَعْصُوا اللَّهَ طَرْفَةَ عَيْنٍ قِيلَ يَا نَبِيَّ اللَّهِ مِنْ وُلْدِ آدَمَ هُمْ قَالَ مَا يَدْرُونَ خُلِقَ آدَمُ أَمْ لَمْ يُخْلَقْ قِيلَ يَا نَبِيَّ اللَّهِ فَأَيْنَ إِبْلِيسُ عَنْهُمْ قَالَ مَا يَدْرُونَ خُلِقَ إِبْلِيسُ أَمْ لَمْ يُخْلَقْ.

«44»

وَ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: دَخَلَ عَلَيْنَا رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ نَحْنُ فِي الْمَسْجِدِ حَلَقٌ حَلَقٌ فَقَالَ لَنَا فِيمَ أَنْتُمْ قُلْنَا نَتَفَكَّرُ فِي الشَّمْسِ كَيْفَ طَلَعَتْ وَ كَيْفَ غَرَبَتْ قَالَ أَحْسَنْتُمْ كُونُوا هَكَذَا تَفَكَّرُوا فِي الْمَخْلُوقِ وَ لَا تَفَكَّرُوا فِي الْخَالِقِ فَإِنَّ اللَّهَ خَلَقَ مَا شَاءَ لِمَا شَاءَ وَ تَعَجَّبُونَ مِنْ ذَلِكَ إِنَّ مِنْ وَرَاءِ قَافٍ سَبْعَ بِحَارٍ كُلُّ بِحَارٍ خَمْسُمِائَةِ عَامٍ وَ مِنْ وَرَاءِ ذَلِكَ سَبْعُ أَرَضِينَ يُضِي‌ءُ نُورُهَا لِأَهْلِهَا وَ مِنْ وَرَاءِ ذَلِكَ سَبْعِينَ أَلْفَ أُمَّةٍ خُلِقُوا عَلَي أَمْثَالِ الطَّيْرِ هُوَ وَ فَرْخُهُ فِي الْهَوَاءِ لَا يَفْتُرُونَ عَنْ تَسْبِيحَةٍ وَاحِدَةٍ وَ مِنْ وَرَاءِ ذَلِكَ سَبْعِينَ أَلْفَ أُمَّةٍ خُلِقُوا مِنْ رِيحٍ فَطَعَامُهُمْ رِيحٌ وَ شَرَابُهُمْ رِيحٌ وَ ثِيَابُهُمْ مِنْ رِيحٍ وَ آنِيَتُهُمْ مِنْ رِيحٍ وَ دَوَابُّهُمْ مِنْ رِيحٍ لَا تَسْتَقِرُّ حَوَافِرُ دَوَابِّهِمْ إِلَي الْأَرْضِ إِلَي قِيَامِ السَّاعَةِ أَعْيُنُهُمْ فِي صُدُورِهِمْ يَنَامُ أَحَدُهُمْ نَوْمَةً وَاحِدَةً يَنْتَبِهُ وَ رِزْقُهُ عِنْدَ رَأْسِهِ وَ مِنْ وَرَاءِ ذَلِكَ ظِلُّ الْعَرْشِ وَ فِي ظِلِّ الْعَرْشِ سَبْعُونَ أَلْفَ أُمَّةٍ مَا يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ خَلَقَ آدَمَ وَ لَا وُلْدَ آدَمَ وَ لَا إِبْلِيسَ وَ لَا وُلْدَ إِبْلِيسَ وَ هُوَ قَوْلُهُ وَ يَخْلُقُ ما لا تَعْلَمُونَ‌(2).

«45»

وَ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ: فِي قَوْلِهِ تَعَالَي وَ الْأَرْضَ وَضَعَها لِلْأَنامِ قَالَ الْأَنَامُ الْخَلْقُ وَ هُمْ أَلْفُ أُمَّةٍ سِتُّمِائَةٍ فِي الْبَحْرِ وَ أَرْبَعُمِائَةٍ فِي الْبَرِّ(3).

و درختی بر درهای خانه آن‌ها است و میوه‌ای دارد که خوراک آن‌ها است.(4)

روایت 43

از برخی امامان کوفه گفته: تعدادی از یاران رسول خدا صلّی اللَّه علیه و ایستاده بودند. آن حضرت به سوی آن‌ها رفت و آن ها خاموش شدند. فرمود: چه می‌گفتید؟ گفتند: نگاه به خورشید کردیم، در اندیشه شدیم که از کجا می‌آید و به کجا می‌رود؟ در آفرینش خدا تفکر می کردیم. فرمود: چنین کنید و در آفرینش خدا بیندیشید، و در ذات خدا نیندیشید. البته برای خدای تعالی در پشت مغرب، زمین درخشانی است که درخشندگی و نورش تا مسافت چهل روز سیر خورشید است و خدا در آن خلقی دارد که یک چشم به همزدنی او را نافرمانی نکرده‌اند. گفته شد: ای پیغمبر خدا، آنان فرزندان آدمند؟ فرمود: نمی‌دانند آدم آفریده شده یا نه! گفته شد: ای پیغمبر خدا، میان آن‌ها ابلیس در کجا است؟ فرمود نمی‌دانند ابلیس آفریده شده یا نه.

روایت 44

از ابن عباس آمده که گفت: در مسجد حلقه وار نشسته بودیم که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله وارد شد و به ما فرمود: شما چه می‌کردید؟ گفتیم: در اندیشه خورشید بودیم که چگونه طلوع می‌کند و چگونه غروب. فرمود: خوب کردید، چنین باشید! در باره مخلوقات اندیشه کنید و در ذات خالق نیندیشید؛ زیرا خدا هر چه خواهد را برای هر چه خواسته آفریده، و شما از آن در شگفتید. براستی در پشت قاف هفت دریا است، هر دریا پانصد سال راه است، پشت آن هفت زمین است که نورشان برای اهل آن‌ها می‌درخشد، و پشت آن هفتاد هزار امت است که مانند پرنده‌هایی که با جوجه‌های خود در هوا هستند خلق شدند، و از یک تسبیح گفتن سستی نمی‌ورزند. و از پس آن هفتاد هزار امت است که از باد آفریده شدند. خوراکشان باد است، و شرابشان باد، جامه‌شان باد، ظرف‌هایشان از باد، و جانورانشان از باد. سُم جانوران آن‌ها تا روز قیامت به زمین استوار نشود، چشم‌هایشان در سینه آن‌ها است. چون یکی از آن‌ها یک بار بخوابد و بیدار شود، روزی او بالای سر او آماده است در پس آن، سایه عرش است، و در سایه عرش هفتاد هزار امت که نمی‌دانند خدا آدم را آفریده و فرزندان آدم را، و نه ابلیس و نه فرزندان ابلیس را، و آن قول خدا است «و یخلق مالاتعلمون»،(5){و آنچه را نمی‌دانید می‌آفریند.}

روایت 45

الدر المنثور: از ابن عباس آمده که درباره قول خدای تعالی «و الأرض وضعها للأنام»،(6){و زمین را برای (أنام)مردم نهاد.}گفته: انام هزار امتند، ششصد در دریا و چهار صد در بیابان.(7)


1) الدّر المنثور: ج 3، ص 136.

2) النحل: 8.

3) الدّر المنثور: ج 6، 141.

4) . الدر المنثور 3 : 136

5) . نحل / 8

6) . رحمن / 10

7) . الدر المنثور 6 : 141

أقول

أوردت أخبارا كثيرة من هذا الباب في المجلد السابع في باب أنهم الحجة علي جميع العوالم و جميع المخلوقات.

«46»

وَ رَوَي الْكَفْعَمِيُّ وَ الْبُرْسِيُّ فِي فَضْلِ الدُّعَاءِ الْمَعْرُوفِ بِالْجَوْشَنِ الْكَبِيرِ بِإِسْنَادَيْهِمَا عَنْ مُوسَي بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ آبَائِهِ عليهم السلام عَنِ النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله: أَنَّهُ قَالَ لَهُ جَبْرَئِيلُ وَ الَّذِي بَعَثَكَ بِالْحَقِّ نَبِيّاً إِنَّ خَلْفَ الْمَغْرِبِ أَرْضاً بَيْضَاءَ فِيهَا خَلْقٌ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ يَعْبُدُونَهُ وَ لَا يَعْصُونَهُ وَ قَدْ تَمَزَّقَتْ لُحُومُهُمْ وَ وُجُوهُهُمْ مِنَ الْبُكَاءِ فَأَوْحَي اللَّهُ إِلَيْهِمْ لِمَ تَبْكُونَ وَ لَمْ تَعْصُونِي طَرْفَةَ عَيْنٍ قَالَ نَخْشَي أَنْ يَغْضَبَ اللَّهُ عَلَيْنَا وَ يُعَذِّبَنَا بِالنَّارِ قَالَ عَلِيٌّ عليه السلام قُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ لَيْسَ هُنَاكَ إِبْلِيسُ أَوْ أَحَدٌ مِنْ بَنِي آدَمَ فَقَالَ وَ الَّذِي بَعَثَنِي بِالْحَقِّ نَبِيّاً مَا يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ خَلَقَ آدَمَ وَ لَا إِبْلِيسَ وَ لَا يُحْصِي عَدَدَهُمْ إِلَّا اللَّهُ وَ مَسِيرُ الشَّمْسِ فِي بِلَادِهِمْ أَرْبَعُونَ يَوْماً لَا يَأْكُلُونَ وَ لَا يَشْرَبُونَ‌(1)الْخَبَرَ.

تذنيب

اعلم أن الأخبار الواردة في هذا الباب غريبة و بعضها غير معتبرة الأسانيد كروايات البرسي و جامع الأخبار و المأخوذ من الكتاب القديم و بعضها معتبرة مأخوذة من أصول القدماء و ليس ما تتضمنها بعيدا من قدرة الله تعالي‌(2)

الأول: ان خلق اللّه تبارك و تعالي لا ينحصر في ابينا آدم و ذريته، فقد خلق قبله خلائق كثيرة و سيخلق بعد انقراضهم ايضا، قال عليه السلام« أو تري ان اللّه عزّ و جلّ لم يخلق بشرا غيركم؟ بلي و اللّه لقد خلق اللّه تبارك و تعالي ألف ألف عالم و ألف ألف آدم» و قال عليه السلام« لعلكم ترون أنّه إذا كان يوم القيامة ... لا يعبد في بلاده و لا يخلق خلقا يعبدونه و يوحدونه؟ ... » إلي غير ذلك.

الثاني: ان وراء هذه المنظومة الشمسية المشتملة علي شمس و ارض و كواكب و اقمار منظومات شمسية اخري مشتملة علي شموس و كواكب و اقمار كثيرة و أن لها أهلين في الجملة قال عليه السلام« ان وراء عين شمسكم هذه أربعين عين شمس: و ان وراء قمركم أربعين قمرا» و قال عليه السلام لما نظر إلي السماء« هذه قبة ابينا آدم و ان للّه عزّ و جلّ سواها تسعة و ثلاثين قمة فيها خلق ما عصوا اللّه طرفة عين» و غير خفي علي اللبيب المتأمل ان اظهار هذا المعني في عصر لم يكن يتوهم أحد ذلك و لا يقبله لو لا تسليمه لائمة الدين و أهل بيت العصمة و اليقين كاشف عن اعتماد القائلين علي مبدإ علمي الهي، و اخذهم من منبع غزير رباني، و إلّا فمن كان يجترئ علي التفوه بان عير الشمس التي كان بزعم انها مركوزة في الفلك الرابع و القمر الذي كان يزعم انه مركوز في الفلك الأول تكون شموس و اقمار اخري؟ و هذا لعمر الحق من أعظم الكرامات، و ادل الدلائل علي امامة أهل البيت عليهم السلام، و قد كان هذا العلم مخزونا في كتب الشيعة مكنونا عند اهله حتي كشف التجارب العلمية و المكبرات العظيمة النقاب عن وجهه و الغطاء عن سره.

الثالث: أن وراء هذا العالم المادي عوالم اخري تغيب عن حواسنا، و لا تنالها علومنا المتعارفة، و هي محيطة بهذا العالم نحو احاطة، و باطنة فيه نحو بطون، و خارجة عنه نحو خروج و قد أراها اللّه بعض اوليائه و عباده الصالحين و هو علي ما يشاء قدير.

قال زين العابدين عليه السلام للمنجم:« هل أدلك علي رجل قد مر مذ دخلت علينا في اربع عشر عالما كل عالم أكبر من الدنيا ثلاث مرّات لم يتحرك من مكانه؟!» فان المرور في تلك العوالم الكبيرة في زمن يسير في الغاية مع عدم التحرك من المكان إنّما يتصور بغير هذا البدن المادي الذي لا يمكن أن يسير إلّا بالحركة و الانتقال، و في عوالم خارجة من عالم المادة، مطلقة من قيودها و حدودها و قال الصادق عليه السلام في بيان حال أهل المدينتين« و طعامهم التسبيح» فان ذلك ليس من شأن الموجود المادي، و يمكن أن يكون حديث اراءة الملكوت لجابر و حديث خيام. رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله و سلّم و أهل بيته عليهم السلام و ما ضاهاهما أيضا ناظرة إلي هذه العوالم و اللّه أعلم.

و بالجملة يستفاد من هذه الروايات ان تلك العوالم اشرف و ألطف من عالم المادة و إن لم تخل عن المقادير و العوارض الجسمانية مطلقا، فتنطبق علي عالم المثال، لكن لا يوجب ذلك اثبات جميع الخواص التي يأتي نقلها عن شارح المقاصد لها، فان جلها لا يخلو عن مناقشة كظهور الصور المثالية في المرآة و ادراكها عند غلبة الخوف و الأمراض، فان ما يصحّ من ذلك إنّما هو من خواص المثال الأصغر الذي هو من مراتب النفس الانسانية و الكلام في العوالم الخارجية و ما يجي‌ء من طعن العلامة المؤلّف- رحمه اللّه- علي هذا القول انما هو للالتزام بهذه الخصوصيات و الا فهو لا ينكر الموجود المثالي رأسا، كيف و قد اذعن بصراحة روايات كثيرة في اثباته، و به صحح كثيرا من المسائل الاعتقادية كما أشار الي بعضها في ذيل هذا الباب.

أقول

أوردت أخبارا کثیرة من هذا الباب فی المجلد السابع فی باب أنهم الحجة علی جمیع العوالم و جمیع المخلوقات.

روایت 46

کفعمی و بُرسی در فضیلت دعاء معروف به جوشن کبیر از امام کاظم روایت می‌کنند که از پدرانش علیه السّلام روایت فرمودند: جبرئیل به پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله گفت: بدان که تو را به راستی به پیغمبری فرستاده، در پس مغرب زمینی است درخشان و در آن خلقی است از آفریده‌های خدا که او را می‌پرستند و نافرمانی نمی‌کنند، و البته گوشت وصورتشان از گریه آب شده. خدا به آن‌ها وحی کرد: چرا گریه می‌کنید، با اینکه یک چشم به همزدن نافرمانی من نکرده اید؟ گفتند: می‌ترسیم خدا بر ما خشم کند و ما را به دوزخ عذاب کند. علی علیه السّلام می‌فرماید: گفتم یا رسول اللَّه! در آنجا ابلیس و یا احدی از بنی آدم وجود ندارد؟ فرمود: سوگند به کسی که مرا به حق به پیامبری برگزید، نمی‌دانند که خدا آدم و ابلیس را آفریده. تعداد آن‌ها را جز خدا نمی‌داند، خورشید در سرزمین آن‌ها چهل روز سیر می‌کند، نمی‌خورند و نمی آشامند.

تذنیب

بدان که اخبار این باب غریب و عجیب هستند و برخی سند معتبر ندارند، مانند روایات بُرسی و جامع الاخبار و کتب قدیم، و برخی که معتبرند، برگرفته از اصول قدماء است، و مطالب آن‌ها از قدرت خدا دور نیست و بعید به نظر نمی‌رسد.


1) قد حاول بعض علماء العصر تطبيق هذه الأرض علي الكوكبة المكتشفة اخيرا المسماة ب« فلكان» بتقريب انها لمكان قربها من الشمس انور الكواكب و لذا وصف بانها بيضاء، و لما كانت تدور حول الشمس في عشرين يوما و كل يوم مشتمل علي نهار و ليلة و كثيرا ما يطلق اليوم علي النهار فقط صح أن يقال انها تدور حول الشمس أربعين يوما و انت خبير بأن الرواية تأبي عن هذه التكلفات و التعسفات كل الآباء، فان ظاهر قوله« مسير الشمس في بلادهم أربعون يوما» ان اليوم في بلادهم يساوي أربعين يوما في بلادنا لا أن السنة فيها تساوي أربعين يوما، علي ان هذه الكوكبة أشد حرارتها غير قابلة لنشوء موجود حي فيها الا أن يكون المراد باهلها الملائكة بقرينة قوله« لا يأكلون و لا يشربون» فتأمل.

2) الاخبار الموردة في هذا الباب مع قطع النظر عن ضعافها التي لا يوثق بصدورها لا تجري جميعا مجري واحدا في المضمون و الدلالة، و التعرض لكل واحد منها علي حدة و التدقيق في ما يشتمل عليه من الدقائق و تحقيق ما تشير إليه من الحقائق يؤدي إلي تطويل ممل لكن. لا بأس بالاشارة الي مهام ما يستفاد منها و هي امور.

و جابلقا و جابرسا ذكرهما اللغويون علي وجه آخر قال الفيروزآبادي جابلص بفتح الباء و اللام أو سكونها بلد بالمغرب و ليس وراءه إنسي

ترجمه ندارد

و جابلق بلد بالمشرق‌(1)انتهي و يقال إن فيهما أو في إحداهما أصحاب القائم عليه السلام و الصوفية و المتألهون من الحكماء أولوا أكثر هذه الأخبار بعالم المثال قال شارح المقاصد ذهب بعض المتألهين من الحكماء و نسب إلي القدماء أن بين عالمي المحسوس و المعقول واسطة تسمي عالم المثل ليس في تجرد المجردات و لا في مخالطة الماديات و فيه لكل موجود من المجردات و الأجسام و الأعراض و الحركات و السكنات و الأوضاع و الهيئات و الطعوم و الروائح مثال قائم بذاته معلق لا في مادة و محل يظهر للحس بمعونة مظهر كالمرآة و الخيال و الماء و الهواء و نحو ذلك و قد ينتقل من مظهر إلي مظهر و قد يبطل كما إذا فسدت المرآة و الخيال أو زالت المقابلة أو التخيل و بالجملة هو عالم عظيم الفسحة غير متناه يحذو حذو العالم الحسي في دوام حركة أفلاكه المثالية و قبول عناصره و مركباته آثار حركات أفلاكه و إشراقات العالم العقلي و هذا ما قال الأقدمون أن في الوجود عالما مقداريا غير العالم الحسي لا يتناهي عجائبه و لا تحصي مدنه و من جملة تلك المدن جابلقا و جابرسا و هما مدينتان عظيمتان لكل منهما ألف باب لا يحصي ما فيها من الخلائق و من هذا عالم يكون فيه الملائكة

ترجمه ندارد


1) القاموس: ج 2، ص 297، و ج 3، ص 217.

و الجن و الشياطين و الغيلان لكونها من قبيل المثل أو النفوس الناطقة المفارقة الظاهرة فيها و به يظهر المجردات في صور مختلفة بالحسن و القبح و اللطافة و الكثافة و غير ذلك بحسب استعداد القابل و الفاعل و عليه بنوا أمر المعاد الجسماني فإن البدن المثالي الذي يتصرف فيه النفس حكمه حكم البدن الحسي في أن له جميع الحواس الظاهرة و الباطنة فيلتذ(1)و يتألم باللذات و الآلام الجسمانية و أيضا تكون من الصور المعلقة نورانية فيها نعيم السعداء و ظلمانية فيها عذاب الأشقياء و كذا أمر المنامات و كثير من الإدراكات فإن جميع ما يري في المنام أو التخيل في اليقظة بل نشاهد في الأمراض و عند غلبة الخوف و نحو ذلك من الصور المقدارية التي لا تحقق لها في عالم الحس كلها من عالم المثل و كذا كثير من الغرائب و خوارق العادات كما يحكي عن بعض الأولياء أنه مع إقامته ببلدته كان من حاضري المسجد الحرام أيام الحج و أنه ظهر من بعض جدران البيت أو خرج من بيت مسدود الأبواب و الكواء و أنه أحضر بعض الأشخاص و الثمار أو غير ذلك من مسافة بعيدة جدا في زمان قريبة إلي غير ذلك و القائلون بهذا العالم منهم من يدعي ثبوته بالمكاشفة و التجارب الصحيحة و منهم من يحتج بأن ما يشاهد من تلك الصور الجزئية ليست عدما صرفا و لا من عالم الماديات و هو ظاهر و لا من عالم العقل لكونها ذوات مقدار و لا مرتسمة في الأجزاء الدماغية لامتناع ارتسام الكبير في الصغير و لما كانت الدعوي عالية و الشبه واهيه كما سبق لم يلتفت إليه المحققون من الحكماء و المتكلمين انتهي.

و نقل بعضهم عن المعلم الأول في الرد علي من قال إن العالم الجسماني أكثر من واحد و قد قالت متألهو الحكماء كهرمس و أنباذقلس و فيثاغورس و أفلاطون و غيرهم من الأفاضل القدماء إن في الوجود عوالم أخري ذوات مقادير غير هذا العالم الذي نحن فيه و غير النفس و العقل و فيها العجائب و الغرائب و فيها من البلاد و العباد و الأنهار و البحار و الأشجار و الصور المليحة و القبيحة

ترجمه ندارد


1) فيتلذذ( خ).

ما لا يتناهي و يقع هذا العالم في الإقليم الثامن الذي فيه جابلقا و جابرسا و هو إقليم ذات العجائب و هي في وسط ترتيب العوالم و لهذا العالم أفقان الأول و هو ألطف من الفلك الأقصي الذي نحن فيه و هو يقع‌(1)من إدراك الحواس و الأفق الأعلي يلي النفس الناطقة و هو أكثف منها و الطبقات المختلفة الأنواع من اللطيفة و الكثيفة و المتلذذة و المبهجة و المولمة و المزعجة لا يتناهي بينهما و لا بد لك من المرور عليه و قد يشاهد هذا العالم بعض الكهنة و السحرة و أهل العلوم الروحانية فعليك بالإيمان بها و إياك و الإنكار.

و قال أرسطو في أثولوجيا من وراء هذا العالم سماء و أرض و بحر و حيوان و نبات و ناس سماويون و كل من في هذا العالم الجسماني و ليس هناك شي‌ء أرضي و الروحانيون الذي هناك ملائمون للإنس الذي هناك لا ينفر بعضهم عن بعض و كل واحد لا ينفر عن صاحبه و لا يضاده بل يستريح إليه.

و قال صاحب الفتوحات في كل خلق الله تعالي عوالم يُسَبِّحُونَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ لا يَفْتُرُونَ و خلق الله من جملة عوالمها عالما علي صورنا إذا أبصرها العارف يشاهد نفسه فيها و قد أشار إلي ذلك

عبد الله بن عباس فيما روي عنه في حديث هذه الكعبة و أنها بيت واحد من أربعة عشر بيتا و أن في كل أرض من الأرضين السبع خلقا مثلنا حتي أن فيهم ابن عباس مثلي. و صدقت هذه الرواية عند أهل الكشف و كل منها حي ناطق و هي باقية لا تفني و لا تتبدل و إذا دخلها العارفون إنما يدخلون بأرواحهم لا بأجسامهم فيتركون هياكلهم في هذه الأرض الدنيا و يتجردون و فيها مدائن لا تحصي و بعضها تسمي مدائن النور لا يدخلها من العارفين إلا كل مصطفي مختار و كل حديث و آية وردت عندنا مما صرفها العقل من ظاهرها وجدناها علي ظاهرها في هذه الأرض و كل جسد يتشكل فيه الروحاني من ملك و جن و كل صورة يري الإنسان فيها نفسه في النوم فمن أجساد هذه الأرض انتهي.

ترجمه ندارد


1) يقطع( خ).

و أقول ما أشبه هذه المزخرفات بالخرافات و الخيالات الواهية و الأوهام الفاسدة و لا يتوقف تصحيح شي‌ء مما ذكروه علي القول بهذا المذهب السخيف و بسط القول فيه يؤدي إلي الإطناب و أما الأجساد المثالية التي قلنا بها فليس من هذا القبيل كما عرفت تحقيقه في المجلد الثالث و أكثر أخبار هذا الباب يمكن حملها علي ظواهرها إذ لم يدر أحد سوي الأنبياء و الأوصياء ما حول جميع العوالم حتي يحكم بعدمها و ما قاله الحكماء و الرياضيون في ذلك فهو علي الخرص و التخمين و الله الهادي إلي الحق المبين

تنبيه

قد يستدل علي ثبوت عالم المثال بِمَا رَوَاهُ الشَّيْخُ الْبَهَائِيُّ رحمه الله فِي كِتَابِ مِفْتَاحِ الْفَلَاحِ عِنْدَ تَأْوِيلِ مَا وَرَدَ فِي دُعَاءِ التَّعْقِيبِ يَا مَنْ أَظْهَرَ الْجَمِيلَ وَ سَتَرَ الْقَبِيحَ عَنِ الصَّادِقِ عليه السلام أَنَّهُ قَالَ: مَا مِنْ مُؤْمِنٍ إِلَّا وَ لَهُ مِثَالٌ فِي الْعَرْشِ فَإِذَا اشْتَغَلَ بِالرُّكُوعِ وَ السُّجُودِ وَ نَحْوِهِمَا فَعَلَ مِثَالُهُ مِثْلَ فِعْلِهِ فَعِنْدَ ذَلِكَ تَرَاهُ الْمَلَائِكَةُ عِنْدَ الْعَرْشِ وَ يُصَلُّونَ‌(1)وَ يَسْتَغْفِرُونَ لَهُ وَ إِذَا اشْتَغَلَ الْعَبْدُ بِمَعْصِيَةٍ أَرْخَي اللَّهُ تَعَالَي عَلَي مِثَالِهِ سِتْراً لِئَلَّا تَطَّلِعَ الْمَلَائِكَةُ عَلَيْهَا فَهَذَا تَأْوِيلُ يَا مَنْ أَظْهَرَ الْجَمِيلَ وَ سَتَرَ الْقَبِيحَ انتهي.

و أقول و إن أمكن تأويله‌(2)علي ما ذكروه لكن ليس فيه دلالة علي الخصوصيات التي أثبتوها و لا علي عمومها في كل شي‌ء و كذا الكلام فيما ورد من كون صورة أمير المؤمنين و الحسنين عليهم السلام و رؤية الرسول صلي الله عليه و آله و آدم عليه السلام أشباح الأئمة عليهم السلام عن يمين العرش و أمثال ذلك كثيرة و الكلام في الجميع واحد و نحن لا ننكر وجود الأجسام المثالية و تعلق الأرواح بها بعد الموت بل نثبتها لدلالة الأحاديث المعتبرة الصريحة عليها بل لا يبعد عندي وجودها قبل الموت أيضا فتتعلق

ترجمه ندارد


1) في المخطوطة: فيصلون.

2) في المخطوطة: تطبيقه.

بها الأرواح في حال النوم و شبهه من الأحوال التي يضعف تعلقها بالأجساد الأصلية فيسير بها في عوالم الملك و الملكوت و لا أستبعد في الأرواح القوية تعلقها بالأجساد المثالية الكثيرة و تصرفها في جميعها في حالة واحدة فلا يستبعد حضورهم في آن واحد عند جمع كثير من المحتضرين و غيرهم لكن علي وجه لا ينافي القواعد العقلية و القوانين الشرعية و هذا المقام لا يسع لبسط القول فيها و بعض العقول القاصرة عن درك الحقائق الخفية ربما لم يحتملها فلذا طويناها علي غرها و الله الموفق لنيل غوامض الدقائق و سرها .

باب 3 أنه لم سميت الدنيا دنيا و الآخرة آخرة

روايات

«1»

الْعِلَلُ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ‌(1)مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ بِإِسْنَادِهِ رَفَعَهُ قَالَ: أَتَي عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ عليه السلام يَهُودِيٌّ فَسَأَلَهُ عَنْ مَسَائِلَ فَكَانَ فِيمَا يَسْأَلُهُ‌(2)لِمَ سُمِّيَتِ الدُّنْيَا دُنْيَا وَ لِمَ سُمِّيَتِ الْآخِرَةُ آخِرَةً فَقَالَ عليه السلام إِنَّمَا سُمِّيَتِ الدُّنْيَا دُنْيَا لِأَنَّهَا أَدْنَي مِنْ كُلِّ شَيْ‌ءٍ وَ سُمِّيَتِ الْآخِرَةُ آخِرَةً لِأَنَّ فِيهَا الْجَزَاءَ وَ الثَّوَابَ‌(3).

بها الأرواح فی حال النوم و شبهه من الأحوال التی یضعف تعلقها بالأجساد الأصلیة فیسیر بها فی عوالم الملک و الملکوت و لا أستبعد فی الأرواح القویة تعلقها بالأجساد المثالیة الکثیرة و تصرفها فی جمیعها فی حالة واحدة فلا یستبعد حضورهم فی آن واحد عند جمع کثیر من المحتضرین و غیرهم لکن علی وجه لا ینافی القواعد العقلیة و القوانین الشرعیة و هذا المقام لا یسع لبسط القول فیها و بعض العقول القاصرة عن درک الحقائق الخفیة ربما لم یحتملها فلذا طویناها علی غرها و الله الموفق لنیل غوامض الدقائق و سرها

باب سوم: چرا نام دنیا رادنیا و آخرت را آخرت گذاشته‌اند

روایات

روایت 1

علل الشرایع: فردی یهودی نزد علی بن ابی طالب علیه السلام آمد و چند مسأله پرسید، و در ضمن آنچه پرسید این بود که چرا دنیا را دنیا نامیدند و آخرت را آخرت؟ در پاسخ فرمود: برای آنکه دنیا از هر چیز نزدیک‌تر است، و آخرت را آخرت نامیدند برای آنکه جزاء و ثواب در آن است.(4)


1) الظاهر أنّه عليّ بن أحمد الدقاق، و روي الصدوق- ره- في التوحيد و غيره من كتبه عنه و عن عليّ بن أحمد بن محمّد، و عن عليّ بن أحمد بن محمّد بن عمران، و في الفقيه عن عليّ بن أحمد بن موسي الدقاق، و في كمال الدين( 177) عن عليّ بن أحمد بن محمّد بن موسي بن عمران و الظاهر اتّحاد الجميع، قال الوحيد- ره- الظاهر ان عليّ بن أحمد بن محمّد بن عمران من مشايخ الصدوق و هو عليّ بن أحمد بن موسي الدقاق، و قال في تنقيح المقال: لم اقف علي رواية الصدوق عمن سماه( يعني الوحيد) و اتّحاد عليّ بن أحمد بن موسي مع عليّ بن أحمد بن محمّد بن عمران بعيد جدا( انتهي) لكن روايته عن أحمد بن محمّد بن عمران كثيرة في التوحيد و سائر كتبه و ما رواه في كمال الدين يقرب ما استبعده و يؤيد ما استظهره الوحيد رحمهما اللّه بل ما استظهرنا من اتّحاد الجميع و اللّه العالم.

2) في المخطوطة: في ما سأله.

3) علل الشرائع: ج 1، ص 2.

4) . علل الشرائع 1 : 2

«2»

وَ مِنْهُ،: فِيمَا سَأَلَ يَزِيدُ بْنُ سَلَّامٍ النَّبِيَّ صلي الله عليه و آله سَأَلَهُ عَنِ الدُّنْيَا لِمَ سُمِّيَتِ الدُّنْيَا قَالَ لِأَنَّ الدُّنْيَا دَنِيَّةٌ خُلِقَتْ مِنْ دُونِ الْآخِرَةِ وَ لَوْ خُلِقَتْ مَعَ الْآخِرَةِ لَمْ يَفْنَ أَهْلُهَا كَمَا لَا يَفْنَي أَهْلُ الْآخِرَةِ قَالَ فَأَخْبِرْنِي لِمَ سُمِّيَتِ الْآخِرَةُ آخِرَةً قَالَ لِأَنَّهَا مُتَأَخِّرَةٌ تَجِي‌ءُ مِنْ بَعْدِ الدُّنْيَا لَا تُوصَفُ سِنِينُهَا وَ لَا تُحْصَي أَيَّامُهَا وَ لَا يَمُوتُ سُكَّانُهَا(1)الْخَبَرَ.

بيان

قوله في الخبر الأول لأنها أدني من كل شي‌ء أي أقرب بحسب المكان أو بحسب الزمان أو أخس و أرذل علي وفق الخبر الثاني و قوله لأن فيها الجزاء لعله بيان لملزوم العلة أي لما كان فيها الجزاء و الجزاء متأخر عن العمل فلذا جعلت بعد الدنيا و سميت بذلك قال الله عز و جل يَأْخُذُونَ عَرَضَ هذَا الْأَدْني‌(2)يعني الدنيا من الدنو بمعني القرب و قال سبحانه وَ لَنُذِيقَنَّهُمْ مِنَ الْعَذابِ الْأَدْني‌(3)و بالجملة الأدني و الدنيا يصرفان علي وجوه فتارة يعبر به عن الأقل فيقابل بالأكثر و الأكبر و تارة عن الأرذل و الأحقر فيقابل بالأعلي و الأفضل و تارة عن الأقرب فيقابل بالأقصي و تارة عن الأولي فيقابل بالآخرة و بجميع ذلك ورد التنزيل علي بعض الوجوه و قال الجزري الدنيا اسم لهذه الحياة لبعد الآخرة عنها.

روایت 2

علل الشرایع: یزید بن سلام از پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله پرسید: چرا دنیا را دنیا نامیدند؟ فرمود: چون دنیا پست است و جلوتر از آخرت آفریده شده، و اگر با آخرت آفریده شده بود، اهلش فانی نمی‌شدند، چنانچه اهل آخرت فانی نمی‌شوند. گفت: مرا آگاه کن از اینکه چرا آخرت را آخرت نامیدند! فرمود: چون که به دنبال است و پس از این دنیا می‌آید و سال‌هایش وصف‌شدنی نیست! و روزهایش بی‌شمارند و سکّان آن نمی‌میرند ... تا پایان خبر.(4)

بیان

قوله فی الخبر الأول لأنها أدنی من کل شی‌ء أی أقرب بحسب المکان أو بحسب الزمان أو أخس و أرذل علی وفق الخبر الثانی و قوله لأن فیها الجزاء لعله بیان لملزوم العلة أی لما کان فیها الجزاء و الجزاء متأخر عن العمل فلذا جعلت بعد الدنیا و سمیت بذلک قال الله عز و جل یَأْخُذُونَ عَرَضَ هذَا الْأَدْنی‌(5)یعنی الدنیا من الدنو بمعنی القرب و قال سبحانه وَ لَنُذِیقَنَّهُمْ مِنَ الْعَذابِ الْأَدْنی‌(6)و بالجملة الأدنی و الدنیا یصرفان علی وجوه فتارة یعبر به عن الأقل فیقابل بالأکثر و الأکبر و تارة عن الأرذل

و الأحقر فیقابل بالأعلی و الأفضل و تارة عن الأقرب فیقابل بالأقصی و تارة عن الأولی فیقابل بالآخرة و بجمیع ذلک ورد التنزیل علی بعض الوجوه و قال الجزری الدنیا اسم لهذه الحیاة لبعد الآخرة عنها.


1) علل الشرائع ج 2، ص 156.

2) الأعراف: 169.

3) الرعد: 21.

4) . علل الشرایع 2 : 156

5) الأعراف: 169.

6) الرعد: 21.

باب 4 القلم و اللوح المحفوظ و الكتاب المبين و الإمام المبين و أم الكتاب

الآيات

هود: وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلَّا عَلَي اللَّهِ رِزْقُها وَ يَعْلَمُ مُسْتَقَرَّها وَ مُسْتَوْدَعَها كُلٌّ فِي كِتابٍ مُبِينٍ‌(1)

طه: قالَ عِلْمُها عِنْدَ رَبِّي فِي كِتابٍ لا يَضِلُّ رَبِّي وَ لا يَنْسي‌(2)

الحج: أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما فِي السَّماءِ وَ الْأَرْضِ إِنَّ ذلِكَ فِي كِتابٍ إِنَّ ذلِكَ عَلَي اللَّهِ يَسِيرٌ(3)

النمل: وَ ما مِنْ غائِبَةٍ فِي السَّماءِ وَ الْأَرْضِ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ‌(4)

سبأ: لا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّةٍ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي الْأَرْضِ وَ لا أَصْغَرُ مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْبَرُ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ‌(5)

فاطر: وَ ما يُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَ لا يُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا فِي كِتابٍ إِنَّ ذلِكَ عَلَي اللَّهِ يَسِيرٌ(6)

يس: وَ كُلَّ شَيْ‌ءٍ أَحْصَيْناهُ فِي إِمامٍ مُبِينٍ‌(7)

الزخرف: وَ إِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتابِ لَدَيْنا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ‌(8)

ترجمه ندارد


1) هود: 6.

2) طه: 52.

3) الحجّ: 70.

4) النمل: 75.

5) سبأ: 3.

6) فاطر: 11.

7) يس: 12.

8) الزخرف: 4.

ق: وَ عِنْدَنا كِتابٌ حَفِيظٌ(1)

الطور: وَ كِتابٍ مَسْطُورٍ فِي رَقٍّ مَنْشُورٍ(2)

الحديد: ما أَصابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي أَنْفُسِكُمْ إِلَّا فِي كِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها إِنَّ ذلِكَ عَلَي اللَّهِ يَسِيرٌ لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلي ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ‌(3)

القلم: ن وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ‌(4)

النبأ: وَ كُلَّ شَيْ‌ءٍ أَحْصَيْناهُ كِتاباً(5)

البروج: بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجِيدٌ فِي لَوْحٍ مَحْفُوظٍ(6)

تفسير

قال الطبرسي رحمه الله : كُلٌّ فِي كِتابٍ مُبِينٍ هذا إخبار منه سبحانه أن جميع ذلك مكتوب في كتاب ظاهر و هو اللوح المحفوظ و إنما أثبت ذلك مع أنه عالم لذاته لا يعزب عن علمه شي‌ء من مخلوقاته لما فيه من اللطف للملائكة أو لمن يخبر بذلك‌(7).

و قال رحمه الله في قوله سبحانه عِلْمُها عِنْدَ رَبِّي أي أعمالهم محفوظة عند الله يجازيهم بها و التقدير علم أعمالهم عند ربي فِي كِتابٍ يعني اللوح المحفوظ و المعني أن أعمالهم مكتوبة مثبتة عليهم و قيل المراد بالكتاب ما تكتبه الملائكة لا يَضِلُّ رَبِّي أي لا يذهب عليه شي‌ء و قيل أي لا يخطئ ربي وَ لا يَنْسي من النسيان أو بمعني الترك‌(8).

و قال الرازي في قوله تعالي إِنَّ ذلِكَ فِي كِتابٍ في الكتاب قولان أحدهما و هو قول أبي مسلم إن معني الكتاب الحفظ و الضبط و الشد يقال كتبت

ترجمه ندارد


1) ق: 4.

2) الطور: 2- 3.

3) الحديد: 22.

4) القلم: 1.

5) النبأ: 29.

6) البروج: 21- 22.

7) مجمع البيان: ج 5، ص 144.

8) مجمع البيان: ج 7، ص 13.

المزادة(1)إذا خرزتها فحفظت بذلك ما فيها و معني الكتاب بين الناس حفظ ما يتعاملون به فالمراد من قوله إِنَّ ذلِكَ فِي كِتابٍ أنه محفوظ عنده.

و الثاني و هو قول الجمهور إن كل ما يحدثه الله في السماوات و الأرض كتبه‌(2)في اللوح المحفوظ و هذا أولي لأن القول الأول و إن كان صحيحا نظرا إلي الاشتقاق و لكن الواجب حمل اللفظ علي المتعارف و معلوم أن الكتاب هو ما تكتب فيه الأمور فكان حمله عليه أولي فإن قيل يوهم ذلك أن علمه مستفاد من الكتاب و أيضا فأي فائدة في ذلك الكتاب فالجواب عن الأول أن كتبه تلك الأشياء في ذلك الكتاب مع كونها مطابقة للموجودات من أدل الدلائل علي أنه سبحانه غني في علمه عن ذلك الكتاب و عن الثاني أن الملائكة ينظرون فيه ثم يرون الحوادث داخلة في الوجود علي وفقه فصار ذلك دليلا لهم زائدا علي كونه سبحانه عالما بكل المعلومات و أما قوله إِنَّ ذلِكَ عَلَي اللَّهِ يَسِيرٌ فمعناه أن كتبه جملة الحوادث مع أنها من الغيب مما يتعذر علي الخلق لكنها بحيث متي أرادها الله تعالي كانت يعبر عن ذلك بأنه يسير و إن كان هذا الوصف لا يستعمل إلا فينا من حيث تسهل و تصعب علينا الأمور و يتعالي‌(3)الله عن ذلك‌(4).

و قال الطبرسي رحمه الله في قوله سبحانه وَ ما مِنْ غائِبَةٍ أي خصلة غائبة فِي السَّماءِ وَ الْأَرْضِ يعني جميع ما أخفاه عن خلقه و غيبه عنهم إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ أي إلا و هو مبين في اللوح المحفوظ(5).

لا يَعْزُبُ عَنْهُ أي لا يفوته إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ يعني اللوح المحفوظ(6)

ترجمه ندارد


1) المزادة- بفتح الميم-: ما يوضع فيه الزاد، و خرزها- بالخاء المعجمة ثمّ الراء المهملة ثمّ الزاي المعجمة-: شدها و إحكامها. و في المصدر: كتبت المزادة اكتبها.

2) في المصدر: فقد كتبه.

3) في المصدر: تعالي.

4) مفاتيح الغيب، ج 6، ص 259.

5) مجمع البيان: ج 7، ص 232.

6) مجمع البيان: ج 8 ص 377.

و في قوله وَ ما يُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ أي لا يمد في عمر معمر وَ لا يُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ أي من عمر ذلك المعمر بانقضاء الأوقات عليه و قيل معناه و لا ينقص من عمر غير ذلك المعمر و قيل هو ما يعلمه الله إن فلانا لو أطاع لبقي إلي وقت كذا و إذا عصي نقص عمره فلا يبقي إِلَّا فِي كِتابٍ أي إلا و ذلك مثبت في اللوح المحفوظ(1)و قال وَ كُلَّ شَيْ‌ءٍ أَحْصَيْناهُ أي أحصينا و عددنا كل شي‌ء من الحوادث في كتاب ظاهر و هو اللوح المحفوظ و قيل أراد به صحائف الأعمال‌(2).

أقول

و قد ورد في كثير من الأخبار أن المراد بالإمام المبين أمير المؤمنين عليه السلام كما مر.

وَ إِنَّهُ أي القرآن فِي أُمِّ الْكِتابِ في اللوح المحفوظ فإنه أصل الكتب السماوية لَدَيْنا لَعَلِيٌ رفيع الشأن حَكِيمٌ ذو حكمة بالغة كذا قيل و في كثير من الأخبار أن الضمير راجع إلي أمير المؤمنين عليه السلام و المراد بأم الكتاب السورة الفاتحة فإنه عليه السلام مكتوب فيها في قوله تعالي اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ قالوا الصراط المستقيم هو أمير المؤمنين عليه السلام و معرفته و طريقته.

وَ عِنْدَنا كِتابٌ حَفِيظٌ قال الطبرسي رحمه الله أي حافظ لعدتهم و أسمائهم و هو اللوح المحفوظ و قيل أي محفوظ عن البلي و الدروس و هو كتاب الحفظة(3).

وَ كِتابٍ مَسْطُورٍ أي مكتوب فِي رَقٍّ مَنْشُورٍ و هو الكتاب الذي كتبه الله لملائكته في السماء يقرءون فيه ما كان و ما يكون و قيل هو القرآن مكتوب عند الله في اللوح‌(4)و هو الرق المنشور و قيل هو صحائف الأعمال و قيل هو التوراة و قيل إنه القرآن يكتبه المؤمنون في رق و ينشرونه لقراءته و الرق ما يكتب فيه‌(5).

ترجمه ندارد


1) مجمع البيان: ج 8 ص 403.

2) مجمع البيان: ج 8 ص 418.

3) مجمع البيان: ج 9 ص 141.

4) في المصدر: في اللوح المحفوظ.

5) مجمع البيان: ج 9 ص 163.

و في قوله تعالي ما أَصابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي الْأَرْضِ مثل قحط المطر و قلة النبات و نقص الثمرات وَ لا فِي أَنْفُسِكُمْ من الأمراض و الثكل بالأولاد إِلَّا فِي كِتابٍ أي إلا و هو مثبت‌(1)في اللوح المحفوظ قبل أن يخلق الأنفس لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلي ما فاتَكُمْ أي فعلنا ذلك لكي لا تحزنوا علي ما يفوتكم من نعم الدنيا وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ أي بما أعطاكم الله منها و الذي يوجب نفي الأسي و الفرح من هذين أن الإنسان إذا علم أن ما فات منها ضمن الله تعالي العوض عليه في الآخرة فلا ينبغي أن يحزن لذلك و إذا علم أن ما ناله منها كلف الشكر عليه و الحقوق الواجبة فيه فلا ينبغي أن يفرح به و أيضا إذا علم أن شيئا منها لا يبقي فلا ينبغي أن يهتم له بل يجب أن يهتم لأمر الآخرة التي تدوم و لا تبيد(2).

و قال البيضاوي مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها أي نخلقها و الضمير للمصيبة أو للأرض أو للأنفس و قال في قوله لِكَيْلا تَأْسَوْا فإن من علم أن الكل مقدر هان عليه الأمر و فيه إشعار بأن فواتها يلحقها إذا خليت و طباعها و أما حصولها و بقاؤها فلا بد لهما من سبب يوجدها و يبقيها و المراد منه نفي الأسي المانع من التسليم لأمر الله و الفرح الموجب للبطر و الاختيال و لذلك عقبه بقوله وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ(3)انتهي.

و قال الطبرسي رحمه الله اختلف في معني نون فقيل هو اسم من أسماء السورة و قيل هو الحوت الذي عليه الأرضون عن ابن عباس و غيره و قيل هو حرف من حروف الرحمن في رواية أخري عن ابن عباس و قيل هو الدواة عن الحسن و غيره و قيل هو لوح من نور وَ رُوِيَ مَرْفُوعاً إِلَي النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله أَنَّهُ قَالَ: هُوَ نَهَرٌ فِي الْجَنَّةِ قَالَ اللَّهُ لَهُ كُنْ مِدَاداً فَجَمَدَ وَ كَانَ أَبْيَضَ مِنَ اللَّبَنِ وَ أَحْلَي مِنَ الشَّهْدِ ثُمَّ قَالَ لِلْقَلَمِ اكْتُبْ فَكَتَبَ الْقَلَمُ مَا كَانَ وَ مَا هُوَ كَائِنٌ إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ

ترجمه ندارد


1) في المصدر: يعني إلّا و هو مثبت مذكور في اللوح المحفوظ.

2) مجمع البيان: ج 9 ص 240.

3) أنوار التنزيل: ج 2، ص 499.

عن أبي جعفر الباقر عليه السلام.

و قيل المراد به الحوت في البحر و هو من آيات الله تعالي إذ خلقه من الماء فإذا فارق الماء مات كما أن حيوان البر إذا خالط الماء مات و القلم هو الذي يكتب به أقسم الله تعالي به لمنافع الخلق إذ هو أحد لساني الإنسان يؤدي عنه ما في جنانه و يبلغ البعيد عنه ما يبلغ القريب بلسانه و به يحفظ أحكام الدين و به تستقيم أمور العالمين و قد قيل إن البيان بيانان بيان اللسان و بيان البنان و بيان اللسان تدرسه الأعوام و بيان الأقلام باق علي مر الأيام وَ ما يَسْطُرُونَ و ما تكتبه الملائكة مما يوحي إليهم و ما يكتبونه من أعمال بني آدم و قيل ما مصدرية(1)انتهي.

و قال الرازي و القلم فيه وجهان أحدهما أن المقسم به هو هذا الجنس و هو واقع علي كل قلم في السماء و في الأرض كما قال وَ رَبُّكَ الْأَكْرَمُ الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ‌(2)الثاني أن المقسم به هو القلم المعهود و الذي جاء في الخبر أول ما خلق الله القلم قال ابن عباس أول ما خلق الله القلم ثم قال اكتب ما هو كائن إلي يوم القيامة قال و هو قلم من نور طوله كما بين السماء و الأرض و روي مجاهد عنه قال إن أول ما خلق الله القلم فقال اكتب القدر فكتب ما هو كائن إلي يوم القيامة و إنما يجري الناس علي أمر قد فرغ منه. قال القاضي هذا الخبر يجب حمله علي المجاز لأن القلم الذي هو آلة مخصوصة في الكتابة لا يجوز أن يكون حيا عاقلا(3)فيؤمر و ينهي فإن الجمع بين كونه حيوانا مكلفا و بين كونه آلة الكتابة محال قال بل المراد أنه تعالي أجراه بكل ما يكون و هو كقوله فَإِذا قَضي أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ‌(4)فإنه ليس هناك أمر

ترجمه ندارد


1) مجمع البيان: ج 10 ص 332.

2) العلق: 4.

3) بناء علي كون القلم مجردا عن المادة يندفع هذا الاشكال لان التجرد لا ينفك عن العقل و الحياة فافهم.

4) البقرة: 117.

و لا تكليف بل هو مجرد نفاذ القدرة في المقدور من غير منازعة و لا مدافعة و من الناس من زعم أن القلم المذكور هاهنا هو العقل و أنه شي‌ء كالأصل لجميع المخلوقات قالوا و الدليل عليه أنه روي في الأخبار أنه أول ما خلق الله و في خبر آخر أن أول ما خلق الله العقل. و في خبر آخر أول ما خلق الله جوهرة فنظر إليها بعين الهيبة فذابت. إلي آخر ما مر قالوا فهذه الأخبار مجموعها تدل علي أن العقل و القلم و تلك الجوهرة التي هي أصل المخلوقات شي‌ء واحد و إلا لتناقض‌(1)انتهي.

أقول

و يمكن الجمع بوجوه أخري كما مر.

وَ كُلَّ شَيْ‌ءٍ أَحْصَيْناهُ كِتاباً قال البيضاوي كتابا مصدر لأحصيناه فإن الإحصاء و الكتبة مشاركان‌(2)في معني الضبط أو لفعله المقدر أو حال بمعني مكتوبا في اللوح أو صحف الحفظة(3).

فِي لَوْحٍ مَحْفُوظٍ قال الرازي أي محفوظ عن أن يمسه إلا المطهرون أو عن اطلاع الخلق عليه سوي الملائكة المقربين أو عن يجري فيه تغيير و تبديل ثم قال قال بعض المتكلمين إن اللوح شي‌ء يلوح للملائكة فيقرءونه فلما(4)كانت الأخبار و الآثار واردة بذلك وجب التصديق به‌(5)انتهي.

و أقول ما ورد في الكتاب و السنة من أمثال ذلك لا يجوز تأويله و التصرف فيه بمحض استبعاد الوهم بلا برهان و حجة و نص معارض يدعو إلي ذلك و ما ورد في بعض الأخبار أن اللوح و القلم ملكان. لا ينافي ظاهره كما لا يخفي و يظهر من الأخبار أن لله عز و جل لوحين اللوح المحفوظ و هو لا يتغير و لوح المحو و الإثبات و فيه يكون البداء كما مر تحقيقه في بابه و يومئ إليه قوله سبحانه

ترجمه ندارد


1) في المصدر: و إلّا حصل التناقض. مفاتيح الغيب: ج 8، ص 260.

2) في المصدر: يتشاركان.

3) أنوار التنزيل: ج 2، ص 589.

4) في المخطوطة: و لما.

5) مفاتيح الغيب: ج 8، ص 528.

يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ‌(1).

و ذكر الرازي في المحو و الإثبات وجوها إلي أن قال الثامن أنه في الأرزاق و المحن و المصائب يثبتها في الكتاب ثم يزيلها بالدعاء و الصدقة ثم قال و أما أُمِّ الْكِتابِ فالمراد أصل الكتاب و العرب تسمي كل ما يجري مجري الأصل أما(2)و منه أم الرأس للدماغ و أم القري لمكة فكذلك أم الكتاب هو الذي يكون أصلا لجميع الكتب و فيه قولان الأول أن أم الكتاب هو اللوح المحفوظ و جميع حوادث العالم العلوي و السفلي مثبت فيه عَنِ النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله أَنَّهُ قَالَ: كَانَ اللَّهُ وَ لَا شَيْ‌ءَ(3)ثُمَّ خَلَقَ اللَّوْحَ وَ أَثْبَتَ فِيهِ جَمِيعَ أَحْوَالِ الْخَلْقِ‌(4)إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ و علي هذا التقدير عند الله كتابان أحدهما الكتاب الذي تكتبه الملائكة علي الخلق و ذلك الكتاب محل المحو و الإثبات و الكتاب الثاني اللوح المحفوظ و هو الكتاب المشتمل علي تعيين نفس جميع الأحوال العلوية و السفلية و هو الباقي رَوَي أَبُو الدَّرْدَاءِ عَنِ النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله أَنَّهُ قَالَ: إِنَّ اللَّهَ تَعَالَي فِي ثَلَاثِ سَاعَاتٍ بَقِينَ مِنَ اللَّيْلِ يَنْظُرُ فِي الْكِتَابِ الَّذِي لَا يَنْظُرُ فِيهِ أَحَدٌ غَيْرُهُ فَيَمْحُو مَا يَشَاءُ وَ يُثْبِتُ مَا يَشَاءُ.

و القول الثاني أن أم الكتاب هو علم الله فإنه تعالي عالم بجميع المعلومات من الموجودات و المعدومات و المعلومات و إن تغيرت إلا أن علم الله تعالي بها باق منزه عن التغيير فالمراد بأم الكتاب هو ذاك‌(5)انتهي. و قال الطبرسي رحمه الله في تضاعيف الأقوال في ذلك الرابع أنه عام في كل شي‌ء فيمحو من الرزق و يزيد فيه و من الأجل و يمحو(6)السعادة و الشقاوة و روي عكرمة

ترجمه ندارد


1) الرعد: 39.

2) في المصدر: مجري الأصل للشي‌ء اما له.

3) في المصدر: و لا شي‌ء معه.

4) في المصدر: أحوال جميع الخلق.

5) مفاتيح الغيب: ج 5، ص 309.

6) في المصدر: فيمحو.

عن ابن عباس قال هما كتابان كتاب سوي أم الكتاب يمحو الله منه ما يشاء و يثبت و أم الكتاب لا يغير منه شي‌ء و رواه عمران بن حصين عن النبي صلي الله عليه و آله ثم قال و أم الكتاب هو اللوح المحفوظ الذي لا يغير و لا يبدل. لأن الكتب المنزلة انتسخت منه فالمحو و الإثبات إنما يقع في الكتب المنتسخة لا في أصل الكتاب عن أكثر المفسرين و قيل سمي أم الكتاب لأنه الأصل الذي كتب فيه أولا سيكون كذا و كذا لكل ما يكون فإذا وقع كتب أنه قد كان ما قيل إنه سيكون و الوجه في ذلك ما فيه من المصلحة و الاعتبار لمن تفكر فيه من الملائكة الذين يشاهدونه إذا قابلوا ما يكون بما هو مكتوب فيه و علموا أن ما يحدث علي كثرته قد أحصاه الله و علمه قبل أن يكون مع أن ذلك أهول في الصدور و أعظم في النفوس حتي كان من تصوره و تفكر فيه مشاهد له‌(1)انتهي.

و اعلم أن للحكماء في تلك الأبواب خرافات تنتهي إلي المحالات ثم إلي الزندقة و الخروج عن مذاهب أرباب الديانات و ردوا في لباس التأويل أكثر الآيات و الروايات و إن زعموا تطبيقها عليها بأنواع التمحلات فبعضهم يقول القلم هو العقل الأول و جميع صور الأشياء حاصلة فيه علي وجه بسيط عقلي مقدس عن شائبة كثرة و تفصيل و هو صورة القضاء الإلهي و هو بهذا الاعتبار يسمي بأم الكتاب و منه ينتقش في ألواح النفوس الكلية السماوية كما ينتسخ بالقلم في اللوح صور معلومة مضبوطة منوطة بعللها و أسبابها علي وجه كلي و هو قدره تعالي و من هذه النفوس الكلية ينتقش في قواها المنطبعة الخيالية نقوش جزئية متشكلة بأشكال و هيئات معينة علي طبق ما يظهر في الخارج و هذا العالم هو لوح القدر كما أن عالم النفوس الكلية هو لوح القضاء و كل منهما بهذا الاعتبار كتاب مبين إلا أن الأول محفوظ من المحو و الإثبات و الثاني كتاب المحو و الإثبات و فيه يكون البداء لأن القوي المنطبعة الفلكية لم تحط بتفاصيل ما سيقع من الأمور دفعة واحدة لعدم تناهيها بل إنما ينتقش فيها الحوادث شيئا فشيئا و

ترجمه ندارد


1) مجمع البيان: ج 5، ص 298.

جملة فجملة مع أسبابها و عللها علي نهج مستمر و نظام مستقر فإن ما يحدث في عالم الكون و الفساد إنما هو من لوازم حركات الأفلاك و نتائج بركاتها فمتي يعلم أن كلما كان كذا كان كذا و مهما حصل العلم بأسباب حدوث أمر ما في هذا العالم حكمت بوقوعه فيه فينتقش فيها ذلك الحكم و ربما تأخر بعض الأسباب الموجب لوقوع الحادث علي خلاف ما يوجبه بقية الأسباب لو لا ذلك السبب و لم يحصل لها العلم بذلك السبب بعد لعدم اطلاعها علي سبب ذلك السبب ثم لما جاء أوانه و اطلعت عليه حكمت بخلاف الحكم الأول يمحو عنها نقش الحكم السابق و يثبت الحكم الآخر و لما كان أسباب هذا التخيل ينتهي إليه سبحانه نسب البداء إليها مع إحاطة علمه سبحانه بالكليات و الجزئيات جميعا أزلا و أبدا.

الأخبار

«1»

تَفْسِيرُ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ، عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ هِشَامٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ: أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ الْقَلَمُ فَقَالَ لَهُ اكْتُبْ فَكَتَبَ مَا كَانَ وَ مَا هُوَ كَائِنٌ إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ(1).

«2»

وَ مِنْهُ،: فِي قَوْلِهِ بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجِيدٌ فِي لَوْحٍ مَحْفُوظٍ قَالَ اللَّوْحُ الْمَحْفُوظُ لَهُ طَرَفَانِ طَرَفٌ عَلَي يَمِينِ الْعَرْشِ وَ طَرَفٌ عَلَي جَبْهَةِ إِسْرَافِيلَ فَإِذَا تَكَلَّمَ الرَّبُّ جَلَّ ذِكْرُهُ بِالْوَحْيِ ضَرَبَ اللَّوْحُ جَبِينَ إِسْرَافِيلَ فَنَظَرَ فِي اللَّوْحِ فَيُوحِي بِمَا فِي اللَّوْحِ إِلَي جَبْرَئِيلَ‌(2).

«3»

وَ مِنْهُ، عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ عَبْدِ الرَّحِيمِ الْقَصِيرِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ ن وَ الْقَلَمِ قَالَ إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ الْقَلَمَ مِنْ شَجَرَةٍ فِي الْجَنَّةِ يُقَالُ لَهَا الْخُلْدُ ثُمَّ قَالَ لِنَهَرٍ فِي الْجَنَّةِ كُنْ مِدَاداً فَجَمَدَ النَّهَرُ وَ كَانَ أَشَدَّ بَيَاضاً مِنَ الثَّلْجِ وَ أَحْلَي مِنَ الشَّهْدِ ثُمَّ قَالَ لِلْقَلَمِ اكْتُبْ قَالَ يَا رَبِّ مَا أَكْتُبُ قَالَ اكْتُبْ مَا كَانَ وَ مَا هُوَ كَائِنٌ إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ فَكَتَبَ الْقَلَمُ فِي رَقٍّ أَشَدَّ بَيَاضاً مِنَ الْفِضَّةِ وَ أَصْفَي مِنَ الْيَاقُوتِ ثُمَّ طَوَاهُ فَجَعَلَهُ فِي رُكْنِ الْعَرْشِ ثُمَّ خَتَمَ عَلَي

قسمت اول ترجمه ندارد

روایات

روایت 1

تفسیرقمی: امام صادق علیه السّلام فرمود: اولین چیزی که خدا آفرید قلم بود، و به او فرمود: بنویس. پس نوشت آنچه بود و آنچه خواهد بود را تا روز قیامت.(3)

روایت 2

تفسیرقمی: و از همان درباره این آیه «بَل هم قُرآن مَجید فی لَوح مَحفوظ»، فرمود: لوح محفوظ دو طرف دارد، یکی بر [طرف راست] عرش، و دیگری بر پیشانی اسرافیل، و چون خدا به وحیسخن کند، لوح به پیشانی اسرافیل می‌زند تا در لوح بنگرد و آنچه وحی شده، به جبرئیل وحی کند.(4)

روایت 3

تفسیرقمی: عبد الرحیم قصیر می‌گوید: از امام صادق علیه السّلام از «ن و القلم»پرسیدم، فرمود: راستی خدا قلم را از درختی در بهشت به نام خلدآفرید، سپس به نهری از بهشت فرمود: مرکب شو! و آن نهر بسته شد، و از برف سفیدتر و از عسل شیرین‌تر بود. سپس به قلم فرمود: بنویس! گفت: پروردگارا چه بنویسم؟ فرمود: بنویس آنچه بوده و آنچه خواهد بود تا روز قیامت، و قلم در برگی سفیدتر از نقره و پاک‌تر از یاقوت نوشت، سپس خدا آن راجمع کرد و در رکن عرش نهاد.


1) تفسير القمّيّ: 536.

2) تفسير القمّيّ: 720.

3) . تفسیر قمی : 536

4) . تفسیر قمی : 720

فَمِ الْقَلَمِ فَلَمْ يَنْطِقْ بَعْدُ وَ لَا يَنْطِقُ أَبَداً فَهُوَ الْكِتَابُ الْمَكْنُونُ الَّذِي مِنْهُ النُّسَخُ كُلُّهَا أَ وَ لَسْتُمْ عَرَباً فَكَيْفَ لَا تَعْرِفُونَ مَعْنَي الْكَلَامِ وَ أَحَدُكُمْ يَقُولُ لِصَاحِبِهِ انْسَخْ ذَلِكَ الْكِتَابَ أَ وَ لَيْسَ إِنَّمَا يُنْسَخُ مِنْ كِتَابٍ آخَرَ(1)مِنَ الْأَصْلِ وَ هُوَ قَوْلُهُ إِنَّا كُنَّا نَسْتَنْسِخُ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ‌(2).

بيان

هذا يدل علي أن أولية خلق القلم إضافية لسبق خلق الجنة عليه‌(3).

«4»

الْعِلَلُ، قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ حَبَشِيِّ بْنِ قُونِيٍّ فِيمَا كَتَبَ إِلَيَّ عَنْ حُمَيْدِ(4)بْنِ زِيَادٍ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سَلَمَةَ عَنْ يَحْيَي بْنِ أَبِي الْعَلَاءِ الرَّازِيِّ: أَنَّ رَجُلًا دَخَلَ عَلَي أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام فَقَالَ جُعِلْتُ فِدَاكَ أَخْبِرْنِي عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ ن وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ وَ أَخْبِرْنِي عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ لِإِبْلِيسَ فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِينَ إِلي يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ وَ أَخْبِرْنِي عَنْ هَذَا الْبَيْتِ كَيْفَ صَارَ فَرِيضَةً عَلَي الْخَلْقِ أَنْ يَأْتُوهُ قَالَ فَالْتَفَتَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام إِلَيْهِ وَ قَالَ مَا سَأَلَنِي عَنْ مَسْأَلَتِكَ أَحَدٌ قَطُّ قَبْلَكَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمَّا قَالَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً ضَجَّتِ الْمَلَائِكَةُ مِنْ ذَلِكَ وَ قَالُوا يَا رَبِّ إِنْ كُنْتَ لَا بُدَّ جَاعِلًا فِي أَرْضِكَ خَلِيفَةً فَاجْعَلْهُ مِنَّا مَنْ يَعْمَلُ فِي خَلْقِكَ بِطَاعَتِكَ فَرَدَّ عَلَيْهِمْ إِنِّي

سپس دهان قلم را مهر کرد، و پس از آن هرگز سخن نگفت و نمی‌گوید؛ و همان است کتاب مکنونی که همه نسخه‌ها از آن است.

آیا شما عرب نیستید؟ چگونه معنی سخن را نمی‌فهمید! یکی از شما به یارش می‌گوید: این کتاب را نسخه بردار، آیا این طور نیست که نسخه از کتاب دیگری است که اصل است؟ و آن است قول خدا «إنّا کنّا نستنسخ ماکنتم تعملون»،(5){ما از آنچه می‌کردید نسخه بر می‌داشتیم.}(6)

ادامه صفحه ترجمه ندارد


1) في المصدر: اخذ من الأصل.

2) تفسير القمّيّ: 960.

3) الظاهر ممّا يأتي عن الصادق عليه السلام في رواية سفيان الثوري عنه أن ذكر كيفية خلق اللوح و القلم من نهر الخلد يجري مجري المثل، و حقيقة الامر انهما ملكان، و لا يبعد استظهار ذلك من كل ما يدلّ علي كونهما ملكين. و ربما يؤيد ذلك ما يدلّ علي تأخر خلق الجنة عن خلق القلم فتأمل.

4) هكذا في نسخ البحار، و في المصدر« جميل بن زياد» و الظاهر ان نسخة البحار هو الصحيح، لكثرة رواية« حميد بن زياد» عن القاسم بن إسماعيل القرشيّ و وجود رواية« علي بن حبشي» عنه، و هو حميد بن زياد بن حماد بن حماد بن زياد الدهقان أبو القاسم كوفيّ سكن« سوراء» و انتقل الي« نينوي» كان ثقة واقفا وجها فيهم، سمع الكتب و صنف كتاب الجامع في أنواع الشرائع، توفّي سنة عشر و ثلاثمائة.

5) . جاثیه / 29

6) . تفسیر قمی : 960

أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ فَظَنَّتِ الْمَلَائِكَةُ أَنَّ ذَلِكَ سَخَطٌ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَيْهِمْ فَلَاذُوا بِالْعَرْشِ يَطُوفُونَ بِهِ فَأَمَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُمْ بِبَيْتٍ مِنْ مَرْمَرٍ سَقْفُهُ يَاقُوتَةٌ حَمْرَاءُ وَ أَسَاطِينُهُ الزَّبَرْجَدُ يَدْخُلُهُ كُلَّ يَوْمٍ سَبْعُونَ أَلْفَ مَلَكٍ لَا يَدْخُلُونَهُ بَعْدَ ذَلِكَ إِلي يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ قَالَ وَ يَوْمُ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ نَفْخَةٌ واحِدَةٌ فَيَمُوتُ إِبْلِيسُ مَا بَيْنَ النَّفْخَةِ الْأُولَي وَ الثَّانِيَةِ وَ أَمَّا ن فَكَانَ نَهَراً فِي الْجَنَّةِ أَشَدَّ بَيَاضاً مِنَ الثَّلْجِ وَ أَحْلَي مِنَ الْعَسَلِ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ كُنْ مِدَاداً فَكَانَ مِدَاداً ثُمَّ أَخَذَ شَجَرَةً فَغَرَسَهَا بِيَدِهِ ثُمَّ قَالَ وَ الْيَدُ الْقُوَّةُ وَ لَيْسَ بِحَيْثُ تَذْهَبُ إِلَيْهِ الْمُشَبِّهَةُ ثُمَّ قَالَ لَهَا كُونِي قَلَماً ثُمَّ قَالَ لَهُ اكْتُبْ فَقَالَ يَا رَبِّ وَ مَا أَكْتُبُ قَالَ مَا هُوَ كَائِنٌ إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ فَفَعَلَ ذَلِكَ ثُمَّ خَتَمَ عَلَيْهِ وَ قَالَ لَا تَنْطِقَنَّ إِلَي يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ‌(1).

«5»

مَعَانِي الْأَخْبَارِ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ هَارُونَ الزَّنْجَانِيِّ عَنْ مُعَاذِ بْنِ الْمُثَنَّي عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَسْمَاءٍ عَنْ جُوَيْرَةَ عَنْ سُفْيَانَ الثَّوْرِيِّ قَالَ: سَأَلْتُ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ عليهما السلام عَنْ ن فَقَالَ هُوَ نَهَرٌ فِي الْجَنَّةِ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ اجْمُدْ فَجَمَدَ فَصَارَ مِدَاداً ثُمَّ قَالَ عَزَّ وَ جَلَّ لِلْقَلَمِ اكْتُبْ فَسَطَرَ الْقَلَمُ فِي اللَّوْحِ الْمَحْفُوظِ مَا كَانَ وَ مَا هُوَ كَائِنٌ إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ فَالْمِدَادُ مِدَادٌ مِنْ نُورٍ وَ الْقَلَمُ قَلَمٌ مِنْ نُورٍ وَ اللَّوْحُ لَوْحٌ مِنْ نُورٍ قَالَ سُفْيَانُ فَقُلْتُ لَهُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ بَيِّنْ لِي أَمْرَ اللَّوْحِ وَ الْقَلَمِ وَ الْمِدَادِ فَضْلَ بَيَانٍ وَ عَلِّمْنِي مِمَّا عَلَّمَكَ اللَّهُ فَقَالَ يَا ابْنَ سَعِيدٍ لَوْ لَا أَنَّكَ أَهْلٌ لِلْجَوَابِ مَا أَجَبْتُكَ فَنُونٌ مَلَكٌ يُؤَدِّي إِلَي الْقَلَمِ وَ هُوَ مَلَكٌ وَ الْقَلَمُ يُؤَدِّي إِلَي اللَّوْحِ وَ هُوَ مَلَكٌ وَ اللَّوْحُ يُؤَدِّي إِلَي إِسْرَافِيلَ وَ إِسْرَافِيلُ يُؤَدِّي إِلَي مِيكَائِيلَ وَ مِيكَائِيلُ يُؤَدِّي إِلَي جَبْرَئِيلَ وَ جَبْرَئِيلُ يُؤَدِّي إِلَي الْأَنْبِيَاءِ وَ الرُّسُلِ قَالَ ثُمَّ قَالَ لِي قُمْ يَا سُفْيَانُ فَلَا آمَنُ عَلَيْكَ‌(2).

«6»

وَ مِنْهُ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ الْقَطَّانِ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْحَسَنِيِّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عِيسَي بْنِ أَبِي مَرْيَمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ الْعَرْزَمِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ حَاتِمٍ الْمِنْقَرِيِ

{من چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید.}و فرشته‌ها در گمان شدند که این از خشم خدای عز و جل بر آن‌ها است، و به عرش پناهنده شدند و به آن طواف کردند و خدای عز و جل به آنان امر کرد به طواف خانه‌ای از مرمر با سقفی از یک دانه یاقوت سرخ، و ستون‌هایی از زبرجد، هر روزی هفتاد هزار فرشته در آن داخل می‌شود که دیگر تا روز وقت معلوم به آن باز نمی گردند.

فرمود: آن روزی است که یک بار در صور دمیده شود، و ابلیس در میان دمیدن اول و دوم صور می‌میرد. و اما «ن»، نهری است در بهشت، سفیدتر از برف و شیرین‌تر از عسل، خدای عز و جل به او فرمود: مرکب شو! مرکب شد، سپس درختی به دست خود بر گرفت و آن را کاشت، و فرمود: دست همان قدرت است. نه آنچه اهل مشبهه(نام یک فرقه) معتقدند. سپس به او فرمود: قلم شو! سپس به او فرمود: بنویس! گفت: پروردگارا چه بنویسم؟ فرمود: هر چه بودنی است تا روز قیامت، و آن کار را کرد، سپس آن را مهر کرد و فرمود: زبان باز مکن تا روز وقت معلوم.(3)

روایت 5

معانی الاخبار: سفیان ثوری نقل می‌کند:تفسیر «ن» در قرآن را از امام صادق علیه السّلام پرسیدم، پاسخ داد: نهری است در بهشت. خدای عز و جل فرمود: بسته شو! بسته شد و مرکب شد. سپس خدای عز و جل به قلم فرمود: بنویس، و قلم در لوح محفوظ نگاشت، آنچه بود و آنچه خواهد بود تا روز قیامت؛ مرکب از نور بود، و قلم از نور، و لوح از نور. گفتم: یا ابن رسول اللَّه! برایم امر لوح و قلم و مداد را بهتر بیان کن و به من بیاموز، آنچه را خدا به تو آموخته.

فرمود: یابن سعید، اگر تو شایسته آن نبودی، پاسخت را نمی‌دادم. فرشته‌ای است که به قلم می‌رساند و او هم فرشته‌ای است که به لوح می‌رساند و او هم باز فرشته‌ای است که به اسرافیل می‌رساند، و اسرافیل به میکائیل می‌رساند، و میکائیل به جبرئیل می‌رساند، و جبرئیل به انبیاء و رسل می‌رساند. - گفت: - سپس امام به من فرمود: ای سفیان، برخیز که بر تو ایمن نیستم.(4)

روایت 6


1) علل الشرائع: ج 2 ص 87.

2) معاني الأخبار: 23.

3) . علل الشرایع 2 : 87

4) . معانی الاخبار : 23

عَنْ إِبْرَاهِيمَ الْكَرْخِيِّ قَالَ: سَأَلْتُ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ عليهما السلام عَنِ اللَّوْحِ وَ الْقَلَمِ فَقَالَ هُمَا مَلَكَانِ‌(1).

«7»

الْعَيَّاشِيُّ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مَرْوَانَ عَنِ الصَّادِقِ عَنْ أَبِيهِ عليهما السلام: فِي قَوْلِهِ تَعَالَي ن وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ قَالَ ن نَهَرٌ فِي الْجَنَّةِ أَشَدُّ بَيَاضاً مِنَ اللَّبَنِ قَالَ فَأَمَرَ اللَّهُ الْقَلَمَ فَجَرَي بِمَا هُوَ كَائِنٌ وَ مَا يَكُونُ فَهُوَ بَيْنَ يَدَيْهِ مَوْضُوعٌ مَا شَاءَ مِنْهُ زَادَ فِيهِ وَ مَا شَاءَ نَقَصَ مِنْهُ وَ مَا شَاءَ كَانَ وَ مَا شَاءَ لَا يَكُونُ.

أقول: تمامه في باب الطواف.

«8»

الْإِخْتِصَاصُ،: سَأَلَ ابْنُ سَلَامٍ النَّبِيَّ صلي الله عليه و آله عَنْ ن وَ الْقَلَمِ قَالَ النُّونُ اللَّوْحُ الْمَحْفُوظُ وَ الْقَلَمُ نُورٌ سَاطِعٌ وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ ن وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ قَالَ صَدَقْتَ يَا مُحَمَّدُ فَأَخْبِرْنِي مَا طُولُهُ وَ مَا عَرْضُهُ وَ مَا مِدَادُهُ وَ أَيْنَ مَجْرَاهُ قَالَ طُولُ الْقَلَمِ خَمْسُمِائَةِ سَنَةٍ وَ عَرْضُهُ مَسِيرَةَ ثَمَانِينَ سَنَةٍ لَهُ ثَمَانُونَ سِنّاً يَخْرُجُ الْمِدَادُ مِنْ بَيْنِ أَسْنَانِهِ يَجْرِي فِي اللَّوْحِ الْمَحْفُوظِ بِأَمْرِ اللَّهِ وَ سُلْطَانِهِ قَالَ صَدَقْتَ يَا مُحَمَّدُ فَأَخْبِرْنِي عَنِ اللَّوْحِ الْمَحْفُوظِ مِمَّا هُوَ قَالَ مِنْ زُمُرُّدَةٍ خَضْرَاءَ أَجْوَافُهُ اللُّؤْلُؤُ بِطَانَتُهُ الرَّحْمَةُ قَالَ صَدَقْتَ يَا مُحَمَّدُ قَالَ فَأَخْبِرْنِي كَمْ لَحْظَةً لِرَبِّ الْعَالَمِينَ فِي اللَّوْحِ الْمَحْفُوظِ فِي كُلِّ يَوْمٍ وَ لَيْلَةٍ قَالَ ثَلَاثُمِائَةٍ وَ سِتُّونَ لَحْظَةً.

«9»

الْعِلَلُ، عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَي الْعَطَّارِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ أَبَانٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أُورَمَةَ عَنِ النَّوْفَلِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ دَاوُدَ الْيَعْقُوبِيِّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُقَاتِلٍ عَمَّنْ سَمِعَ زُرَارَةَ يَقُولُ: سُئِلَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام عَنْ بَدْءِ النَّسْلِ مِنْ آدَمَ فَقَالَ فِيمَا قَالَ لَمْ يَخْتَلِفْ فُقَهَاءُ أَهْلِ الْحِجَازِ وَ لَا فُقَهَاءُ أَهْلِ الْعِرَاقِ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَمَرَ الْقَلَمَ فَجَرَي عَلَي اللَّوْحِ الْمَحْفُوظِ بِمَا هُوَ كَائِنٌ إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ قَبْلَ خَلْقِ آدَمَ بِأَلْفَيْ عَامٍ وَ أَنَّ كُتُبَ اللَّهِ كُلَّهَا فِيمَا جَرَي فِيهِ الْقَلَمُ هَذِهِ الْكُتُبُ الْمَشْهُورَةُ فِي هَذَا الْعَالَمِ التَّوْرَاةُ وَ الْإِنْجِيلُ وَ الزَّبُورُ وَ الْقُرْآنُ‌(2)أَنْزَلَهَا اللَّهُ مِنَ‌(3)اللَّوْحِ

معانی الاخبار: ابراهیم کرخی از امام صادق علیه السّلام درباره لوح و قلم پرسید؛ پاسخ فرمود: دو فرشته‌اند.(4)

روایت 7

در عیاشی آمده که امام صادق علیه السّلام از پدرش در تفسیر قول خدای تعالی «ن وَ الْقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ» فرمود: «ن» نهری است در بهشت، سفیدتر از شیر. و فرمود: خدا به قلم فرمان داد تا جاری شد به هر آنچه بود و باشد، و آن در برابر خدا است. هر چه بخواهد بر آن می‌افزاید و هر چه خواهد می‌کاهد و هر چه خدا بخواهد که باشد، و هر چه بخواهد که نباشد .

روایت 8

الاختصاص: ابن سلام از پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله از «ن و القلم» پرسید. فرمود: نون لوح محفوظ است و قلم نوری است تابان و این است معنی قول خداوند:{نون، و سوگند به قلم و آنچه می‌نویسند.} گفت: ای محمّد! راست گفتی. بگو طولش چقدر بود؟ و پهنایش؟ و مدادش چه بود؟ و در کجا جاری شد؟ فرمود: درازی قلم پانصد سال راه بود و پهنایش مسافت هشتاد سال و مرکب از میان نوکش در می‌آمد و در لوح محفوظ به امر خدا روان بود. گفت: راست گفتی ای محمّد! بگو لوح محفوظ از چه بوده؟ فرمود: از یک دانه زمرد سبز که درونش لؤلؤ بود و آسترش رحمت. گفت: راست گفتی ای محمّد! به من بگو خدا در هر شبانه روزچند بار به لوح محفوظ می‌نگرد؟ فرمود: 360 بار

روایت 9

علل الشرایع: زراره می‌گوید: از امام صادق علیه السلام از آغاز نسل آدم سؤال شد و ایشان در ضمن سخنانش فرمود: فقهاء اهل حجاز و فقهاء اهل عراق اختلافی ندارند در اینکه خدای عز و جل امر فرمود تا قلم بر لوح محفوظ جاری شد به هر آنچه باید بود تا روز قیامت، دو هزار سال پیش از آفرینش آدم. و در اینکه کتاب‌های خدا همه نوشته همان قلم است، همین کتاب‌هایی که در عالم شهرت دارند و تورات، انجیل، زبور و قرآن هستند که خدا آن‌ها را از لوح


1) معاني الأخبار: 30.

2) في المصدر: الفرقان.

3) في المصدر: عن.

4) . معانی الاخبار : 30

الْمَحْفُوظِ عَلَي رُسُلِهِ الْخَبَرَ(1).

«10»

عَقَائِدُ الصَّدُوقِ،: اعْتِقَادُنَا فِي اللَّوْحِ وَ الْقَلَمِ أَنَّهُمَا مَلَكَانِ.

أقول

قال الشيخ المفيد رحمه الله اللوح كتاب الله كتب فيه ما يكون إلي يوم القيامة و هو قوله تعالي وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُونَ فاللوح هو الذكر و القلم هو الشي‌ء الذي أحدث الله به الكتاب في اللوح و جعل اللوح أصلا لتعرف الملائكة منه ما يكون فإذا أراد الله تعالي أن يطلع الملائكة علي غيب له أو يرسلهم إلي الأنبياء بذلك أمرهم بالاطلاع في اللوح فحفظوا منه ما يؤدونه إلي من أرسلوا إليه و عرفوا منه ما يعملون و لقد جاءت بذلك آثار عن النبي صلي الله عليه و آله و عن الأئمة عليهم السلام فأما من ذهب إلي أن اللوح و القلم ملكان فقد أبعد بذلك و نأي عن الحق إذ الملائكة لا تسمي ألواحا و لا أقلاما و لا يعرف في اللغة اسم ملك و لا بشر لوح و لا قلم.

بيان

الصدوق رحمه الله تبع فيما ذكره الرواية فلا اعتراض عليه مع أنه لا تنافي بين ما ذكر المفيد و بين ذلك إذ يمكن كونهما ملكين و مع ذلك يكون أحدهما آلة النقش و الآخر منقوشا فيه و يحتمل أيضا أن يكون المراد بكونهما ملكين كون حامليهما ملكين مجازا و لعل الإيمان بمثل ذلك علي الإجمال أسلم من الخطإ و الضلال.

«11»

الْعَقَائِدُ لِلصَّدُوقِ،: اعْتِقَادُنَا فِي نُزُولِ الْوَحْيِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَنَّ بَيْنَ عَيْنَيْ إِسْرَافِيلَ لَوْحاً فَإِذَا أَرَادَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ أَنْ يَتَكَلَّمَ بِالْوَحْيِ ضَرَبَ اللَّهُ ذَلِكَ اللَّوْحَ جَبِينَ إِسْرَافِيلَ فَيَنْظُرُ فِيهِ فَيَقْرَأُ مَا فِيهِ فَيُلْقِيهِ إِلَي مِيكَائِيلَ وَ يُلْقِيهِ مِيكَائِيلُ إِلَي جَبْرَئِيلَ فَيُلْقِيهِ جَبْرَئِيلُ إِلَي الْأَنْبِيَاءِ.

«12»

الدُّرُّ الْمَنْثُورُ، عَنْ أَبِي نُعَيْمٍ فِي الْحِلْيَةِ عَنْ عَلِيٍّ عليه السلام مَرْفُوعاً قَالَ: الْكُرْسِيُّ لُؤْلُؤٌ وَ الْقَلَمُ لُؤْلُؤٌ وَ طُولُ الْقَلَمِ سَبْعُمِائَةِ سَنَةٍ وَ طُولُ الْكُرْسِيِّ حَيْثُ لا

محفوظ بر رسولان خود فرود آورد.(2)

«10»

عَقَائِدُ الصَّدُوقِ،: اعْتِقَادُنَا فِی اللَّوْحِ وَ الْقَلَمِ أَنَّهُمَا مَلَکَانِ.

أقول

قال الشیخ المفید رحمه الله اللوح کتاب الله کتب فیه ما یکون إلی یوم القیامة و هو قوله تعالی وَ لَقَدْ کَتَبْنا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصَّالِحُونَ فاللوح هو الذکر و القلم هو الشی‌ء الذی أحدث الله به الکتاب فی اللوح و جعل اللوح أصلا لتعرف الملائکة منه ما یکون فإذا أراد الله تعالی أن یطلع الملائکة علی غیب له أو یرسلهم إلی الأنبیاء بذلک أمرهم بالاطلاع فی اللوح فحفظوا منه ما یؤدونه إلی من أرسلوا إلیه و عرفوا منه ما یعملون و لقد جاءت بذلک آثار عن النبی صلی الله علیه و آله و عن الأئمة علیهم السلام فأما من ذهب إلی أن اللوح و القلم ملکان فقد أبعد بذلک و نأی عن الحق إذ الملائکة لا تسمی ألواحا و لا أقلاما و لا یعرف فی اللغة اسم ملک و لا بشر لوح و لا قلم.

بیان

الصدوق رحمه الله تبع فیما ذکره الروایة فلا اعتراض علیه مع أنه لا تنافی بین ما ذکر المفید و بین ذلک إذ یمکن کونهما ملکین و مع ذلک یکون أحدهما آلة النقش و الآخر منقوشا فیه و یحتمل أیضا أن یکون المراد بکونهما ملکین کون حاملیهما ملکین مجازا و لعل الإیمان بمثل ذلک علی الإجمال أسلم من الخطإ و الضلال.

«11»

الْعَقَائِدُ لِلصَّدُوقِ،: اعْتِقَادُنَا فِی نُزُولِ الْوَحْیِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَنَّ بَیْنَ عَیْنَیْ إِسْرَافِیلَ لَوْحاً فَإِذَا أَرَادَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ أَنْ یَتَکَلَّمَ بِالْوَحْیِ ضَرَبَ اللَّهُ ذَلِکَ اللَّوْحَ جَبِینَ إِسْرَافِیلَ فَیَنْظُرُ فِیهِ فَیَقْرَأُ مَا فِیهِ فَیُلْقِیهِ إِلَی مِیکَائِیلَ وَ یُلْقِیهِ مِیکَائِیلُ إِلَی جَبْرَئِیلَ فَیُلْقِیهِ جَبْرَئِیلُ إِلَی الْأَنْبِیَاءِ.

روایت 12

امام علی علیه السّلام فرمود: کرسی لؤلؤ است و قلم لؤلؤ است، و درازای قلم هفتصد سال راه است و درازای کرسی تا جایی است که


1) علل الشرائع: ج 1، ص 18.

2) . علل الشرایع 1 : 18

يَعْلَمُهُ إِلَّا الْعَالِمُونَ (1).

«13»

وَ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: إِنَّ أَوَّلَ مَا خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَيْ‌ءٍ الْقَلَمُ فَأَمَرَهُ أَنْ يَكْتُبَ مَا هُوَ كَائِنٌ إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَ الْكِتَابُ عِنْدَهُ ثُمَّ قَرَأَ وَ إِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتابِ لَدَيْنا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ‌(2).

«14»

وَ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عليهما السلام قَالَ: كُنْتُ مَعَ أَبِي مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ فَقَالَ لَهُ رَجُلٌ يَا أَبَا جَعْفَرٍ مَا بَدْءُ خَلْقِ هَذَا الرُّكْنِ فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ لَمَّا خَلَقَ الْخَلْقَ قَالَ لِبَنِي آدَمَ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلي فَأَقَرُّوا وَ أَجْرَي نَهَراً أَحْلَي مِنَ الْعَسَلِ وَ أَلْيَنَ مِنَ الزُّبْدِ ثُمَّ أَمَرَ الْقَلَمَ فَاسْتَمَدَّ مِنْ ذَلِكَ النَّهَرِ فَكَتَبَ إِقْرَارَهُمْ وَ مَا هُوَ كَائِنٌ إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ ثُمَّ أَلْقَمَ ذَلِكَ الْكِتَابَ هَذَا الْحَجَرَ فَهَذَا الِاسْتِلَامُ الَّذِي تَرَي إِنَّمَا هُوَ بَيْعَةٌ عَلَي إِقْرَارِهِمُ الَّذِي كَانُوا أَقَرُّوا بِهِ‌(3).

«15»

وَ عَنْ أَنَسٍ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله قَالَ: إِنَّ اللَّهَ كَتَبَ كِتَاباً قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ وَ هُوَ عِنْدَهُ فَوْقَ الْعَرْشِ الْخَلْقُ مُنْتَهُونَ إِلَي مَا فِي ذَلِكَ الْكِتَابِ وَ تَصْدِيقُ ذَلِكَ فِي كِتَابِ اللَّهِ وَ إِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتابِ لَدَيْنا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ.

«16»

وَ عَنِ ابْنِ سَابِطٍ قَالَ: فِي أُمِّ الْكِتَابِ مَا هُوَ كَائِنٌ إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَ وُكِّلَ بِمَا(4)فِيهِ ثَلَاثَةٌ مِنَ الْمَلَائِكَةِ يَحْفَظُونَ فَوُكِّلَ جَبْرَئِيلُ بِالْوَحْيِ يَنْزِلُ بِهِ إِلَي الرُّسُلِ وَ بِالْهَلَاكِ إِذَا أَرَادَ أَنْ يُهْلِكَ قَوْماً كَانَ صَاحِبَ ذَلِكَ وَ وُكِّلَ أَيْضاً بِالنَّصْرِ فِي الْحُرُوبِ إِذَا أَرَادَ اللَّهُ أَنْ يَنْصُرَ وَ وُكِّلَ مِيكَائِيلُ بِالْقَطْرِ أَنْ يَحْفَظَهُ وَ وُكِّلَ بِنَبَاتِ الْأَرْضِ أَنْ يَحْفَظَهُ وَ وُكِّلَ مَلَكُ الْمَوْتِ بِقَبْضِ الْأَنْفُسِ فَإِذَا ذَهَبَتِ الدُّنْيَا جَمَعَ بَيْنَ حِفْظِهِمْ وَ حِفْظِ أُمِّ الْكِتَابِ فَوَجَدَهُمَا(5)سَوَاءً (6).

آن را جز دانشمندان نمی‌دانند.(7)

روایت 13

الدر المنثور: ابن عباس گفته: نخست چیزی که خدا آفرید قلم بود، و به او فرمود تا هر چه تا روز قیامت باید باشد را بنویسد، و کتابش نزد خدا است. سپس خواند:{و همانا که آن در کتاب اصلی [لوح محفوظ] به نزد ما سخت والا و پر حکمت است.}(8)

الدر المنثور 6 : 13

روایت 14

الدر المنثور: امام صادق علیه السّلام فرمود: با پدرم محمّد بن علی علیهما السلام بودم و مردی به او گفت: ای ابا جعفر، آغاز آفرینش این رکن چیست؟ فرمود: چون خدا خلق را آفرید، به بنی آدم فرمود: آیا من پروردگار شما نیستم؟ گفتند چرا و اعتراف کردند، و خدا نهری شیرین‌تر از عسل و نرم‌تر از کره جاری کرد، و به قلم امر کرد و از آن نهر مداد برگرفت، و اعتراف آن‌ها را با هر چه بود شدنی است تا روز قیامت، نوشت. سپس آن نوشته را لقمه‌ای ساخت در درون سنگ حجر الأسود، و این دست دراز کردن که می‌بینی، همانا بیعتی است بر آن اعتراف که از نخست داشته‌اند.(9)

روایت 15

الدر المنثور: از انس آمده که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: به راستی خدا پیش از آفرینش آسمان‌ها و زمین کتابی نگاشت و آن کتاب دربالای عرش نزد او است، و آفرینش منتهی می‌شود به آنچه که در این کتاب است، و گواه آن در قرآن است:{و همانا که آن در کتاب اصلی [لوح محفوظ] به نزد ما سخت والا و پر حکمت است.}(10)

روایت 16

الدر المنثور: از ابن ساباط: در ام الکتاب است آنچه شدنی است تا روز قیامت، و بر آن سه فرشته گماشته‌اند که نگهداری اش می‌کنند. جبرئیل فرشته وحی است که به پیغمبران فرود می‌آورد، و گماشته مرگ و هلاکت است و چون خدا بخواهد قومی را هلاک کند، مأمورش او است؛ و گماشته به یاری و نصرت در نبردها است، چون خدا بخواهد (کسی را) یاری دهد. و میکائیل فرشته گماشته بر نزول باران و نگهداری آن است، و بر نگهداری گیاه زمین. و ملک الموت گماشته جان گرفتن است. و وقتی دنیا تمام شود، محفوظات آن‌ها را با متن ام الکتاب مقابله می‌کند و با هم برابر می‌یابد.(11)


1) الدّر المنثور: ج 1، ص 328.

2) الدّر المنثور: ج 6، ص 13.

3) الدّر المنثور: ج 3، ص 144.

4) في المصدر: و وكل ثلاثة.

5) في المصدر: فوجدوه.

6) الدّر المنثور: ج 6، ص 13.

7) . الدر المنثور 1 : 328

8) . زخرف / 4

9) . الدر المنثور 6 : 144

10) . زخرف / 4

11) . الدر المنثور 6 : 13

«17»

وَ عَنِ ابْنِ جُرَيْجٍ: فِي قَوْلِهِ وَ إِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتابِ قَالَ الذِّكْرُ الْحَكِيمُ فِيهِ كُلُّ شَيْ‌ءٍ كَانَ وَ كُلُّ شَيْ‌ءٍ يَكُونُ وَ مَا نَزَلَ مِنْ كِتَابٍ فَمِنْهُ‌(1).

«18»

وَ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ: أَنَّهُ سُئِلَ عَنْ هَذِهِ الْآيَةِ إِنَّا كُنَّا نَسْتَنْسِخُ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ فَقَالَ إِنَّ أَوَّلَ مَا خَلَقَ اللَّهُ الْقَلَمُ ثُمَّ خَلَقَ النُّونَ وَ هِيَ الدَّوَاةُ ثُمَّ خَلَقَ الْأَلْوَاحَ فَكَتَبَ الدُّنْيَا وَ مَا يَكُونُ فِيهَا حَتَّي تَفْنَي مِنْ خَلْقٍ مَخْلُوقٍ وَ عَمَلٍ مَعْمُولٍ مِنْ بِرٍّ أَوْ فُجُورٍ(2)وَ مَا كَانَ مِنْ رِزْقٍ حَلَالٍ أَوْ حَرَامٍ وَ مَا كَانَ مِنْ رَطْبٍ وَ يَابِسٍ ثُمَّ أَلْزَمَ كُلَّ شَيْ‌ءٍ مِنْ ذَلِكَ شَأْنَهُ دُخُولُهُ فِي الدُّنْيَا مَتَي وَ بَقَاؤُهُ فِيهَا كَمْ وَ إِلَي كَمْ يَفْنَي ثُمَّ وَكَّلَ بِذَلِكَ الْكِتَابِ الْمَلَائِكَةَ وَ وَكَّلَ بِالْخَلْقِ مَلَائِكَةً فَتَأْتِي مَلَائِكَةُ الْخَلْقِ إِلَي مَلَائِكَةِ ذَلِكَ الْكِتَابِ فَيَنْسَخُونَ‌(3)مَا يَكُونُ فِي كُلِّ يَوْمٍ وَ لَيْلَةٍ مَقْسُومٌ عَلَي مَا وُكِّلُوا بِهِ ثُمَّ يَأْتُونَ إِلَي النَّاسِ فَيَحْفَظُونَهُمْ بِأَمْرِ اللَّهِ وَ يَسْتَبْقُونَهُمْ‌(4)إِلَي مَا فِي أَيْدِيهِمْ مِنْ تِلْكَ النُّسَخِ فَقَامَ رَجُلٌ فَقَالَ يَا ابْنَ عَبَّاسٍ مَا كُنَّا نَرَي هَذَا أَ تَكْتُبُ الْمَلَائِكَةُ فِي كُلِّ يَوْمٍ وَ لَيْلَةٍ فَقَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ أَ لَسْتُمْ قَوْماً عَرَباً إِنَّا كُنَّا نَسْتَنْسِخُ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ هَلْ يُسْتَنْسَخُ الشَّيْ‌ءُ إِلَّا مِنْ كِتَابٍ‌(5).

«19»

وَ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ عَنِ النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله: فِي قَوْلِهِ إِنَّا كُنَّا نَسْتَنْسِخُ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ قَالَ هِيَ أَعْمَالُ أَهْلِ الدُّنْيَا الْحَسَنَاتُ وَ السَّيِّئَاتُ تَنْزِلُ مِنَ السَّمَاءِ كُلَّ غَدَاةٍ وَ عَشِيَّةٍ مَا يُصِيبُ الْإِنْسَانُ فِي ذَلِكَ الْيَوْمِ أَوِ اللَّيْلَةِ الَّذِي يُقْتَلُ وَ الَّذِي يُغْرَقُ وَ الَّذِي يَقَعُ مِنْ فَوْقِ بَيْتٍ وَ الَّذِي يَتَرَدَّي مِنْ فَوْقِ جَبَلٍ وَ الَّذِي يَقَعُ فِي بِئْرٍ وَ الَّذِي يُحْرَقُ بِالنَّارِ فَيَحْفَظُونَ عَلَيْهِ ذَلِكَ كُلَّهُ فَإِذَا كَانَ الْعَشِيُّ صَعِدُوا بِهِ إِلَي السَّمَاءِ فَيَجِدُونَهُ كَمَا فِي السَّمَاءِ مَكْتُوباً فِي الذِّكْرِ الْحَكِيمِ‌(6).

وَ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: كَتَبَ فِي الذِّكْرِ عِنْدَهُ كُلَّ شَيْ‌ءٍ هُوَ كَائِنٌ ثُمَّ بَعَثَ

روایت 17

الدر المنثور: ابن جریج درباره آیه «و إنّه فی اُمّ الکتاب» می‌گوید: ذکر حکیم است. در آن هر چیزی که بوده و هر چه باشد قرار دارد، و هر کتابی نازل شده از آن است.(7)

روایت 18

الدر المنثور: از ابن عباس از این آیه «إنّا کنّا نستنسخ ماکنتم تعملون»(8){ما از آنچه می‌کردید نسخه بر می‌داشتیم.}پرسیده شد. پاسخ گفت: اولین چیزی که خدا آفرید قلم بود، سپس نون را آفرید و آن دوات بود. سپس الواح را آفرید و دنیا و آنچه را در آن تا پایان آن اتفاق می افتد را نوشت: از خلق و مخلوق، کار و کردار، از نیک و بد، و هر چه باشد از روزی حلال و حرام، و از هر تر و خشک. سپس هر کدام را به آنچه در شأن آن است واداشت؛ اینکه کی در دنیا می‌آید و تا کی در آن می‌ماند و تا کی فانی می‌شود. سپس بر آن کتاب فرشته‌هایی گماشت، و برای خلق هم فرشته‌هایی گماشت. و فرشته‌های گماشته بر خلق نزد فرشته گماشته بر آن کتاب می‌آیند و هر چه باید در روز و شب باشد و بر تقسیم آن گماشته‌اند، نسخه برمی‌دارند؛ سپس به سوی مردم می‌آیند و آن‌ها را به فرمان خدا نگه می‌دارند و بر جای می‌دارند، طبق همان نسخه‌ای که در دست دارند.

مردی برخاست و گفت: یا ابن عباس، ما این را نمی‌بینیم، فرشته‌ها در هر روز و شب می‌نویسند؟ ابن عباس گفت: آیا مگر شما مردمی عرب زبان نیستید؟ «إنّا کنّا نستنسخ ماکنتم تعملون» آیا نسخه برداری جز از کتاب است؟(9)

روایت 19

الدر المنثور: پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله در تفسیر «إنّا کنّا نستنسخ ماکنتم تعملون» فرمود: مقصود کارهای مردم دنیا است، از نیکی‌ها و بدی‌ها. هر بامداد و شام از آسمان فرود می‌آیند و آنچه در آن روز و شب به انسان می‌رسد، آنکه کشته می‌شود، آنکه غرق می‌شود، آنکه از بالای بامش می‌افتد و آنکه از بالای کوه پرت می‌شود، آنکه در چاه می‌افتد و آنکه در آتش می‌سوزد، همه این‌ها را ضبط می‌کنند و شب به آسمان بالا می‌برند و درمی‌یابند، چنان است که در ذکر حکیم آسمان ثبت بوده.

و از ابن عباس نقل شده است که در ذکری که نزد او است، هر چه شدنی است نوشته است. سپس فرشته‌های


1) الدّر المنثور: ج 6 ص 13.

2) في المصدر: أو فاجر.

3) في المصدر: فيستنسخون.

4) في المصدر: فيسوقونهم.

5) الدّر المنثور: ج 6، ص 36.

6) الدّر المنثور: ج 6، ص 37.

7) . الدر المنثور 6 : 13

8) . جاثیه / 29

9) . الدر المنثور 6 : 36

الْحَفَظَةَ عَلَي آدَمَ وَ ذُرِّيَّتِهِ فَالْحَفَظَةُ يَنْسَخُونَ مِنَ الذِّكْرِ مَا يَعْمَلُ الْعِبَادُ ثُمَّ قَرَأَ هذا كِتابُنا يَنْطِقُ عَلَيْكُمْ بِالْحَقِّ إِنَّا كُنَّا نَسْتَنْسِخُ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ‌(1).

«20»

وَ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ: أَنَّ اللَّهَ جَلَّ ذِكْرُهُ خَلَقَ الْعَرْشَ فَاسْتَوَي عَلَيْهِ ثُمَّ خَلَقَ الْقَلَمَ فَأَمَرَهُ لِيَجْرِيَ بِأَمْرِهِ وَ عِظَمُ الْقَلَمِ مَا بَيْنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ فَقَالَ الْقَلَمُ بِمَا أَجْرِي يَا رَبِّ قَالَ بِمَا أَنَا خَالِقٌ وَ كَائِنٌ فِي خَلْقِي مِنْ قَطْرٍ أَوْ نَبَاتٍ أَوْ نَفْسٍ أَوْ أَثَرٍ يَعْنِي بِهِ الْعَمَلَ أَوْ رِزْقٍ أَوْ أَجَلٍ فَجَرَي الْقَلَمُ بِمَا هُوَ كَائِنٌ إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ فَأَثْبَتَهُ اللَّهُ فِي الْكِتَابِ الْمَكْنُونِ عِنْدَهُ تَحْتَ الْعَرْشِ وَ أَمَّا قَوْلُهُ إِنَّا كُنَّا نَسْتَنْسِخُ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ فَإِنَّ اللَّهَ وَكَّلَ مَلَائِكَةً يَسْتَنْسِخُونَ مِنْ ذَلِكَ الْكِتَابِ كُلَّ عَامٍ فِي رَمَضَانَ لَيْلَةَ الْقَدْرِ مَا يَكُونُ فِي الْأَرْضِ مِنْ حَدَثٍ إِلَي مِثْلِهَا مِنَ السَّنَةِ الْمُقْبِلَةِ فَيُعَارِضُونَ بِهِ حَفَظَةَ اللَّهِ مِنَ الْعِبَادِ(2)كُلَّ عَشِيَّةِ خَمِيسٍ فَيَجِدُونَ مَا رَفَعَ الْحَفَظَةُ مُوَافِقاً لِمَا فِي كِتَابِهِمْ ذَلِكَ لَيْسَ فِيهِ زِيَادَةٌ وَ لَا نُقْصَانٌ وَ أَمَّا قَوْلُهُ إِنَّا كُلَّ شَيْ‌ءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ فَإِنَّ اللَّهَ خَلَقَ لِكُلِّ شَيْ‌ءٍ مَا يُشَاكِلُهُ مِنْ خَلْقِهِ وَ مَا يُصْلِحُهُ مِنْ رِزْقِهِ وَ خَلَقَ الْبَعِيرَ خَلْقاً لَا يَصْلُحُ شَيْ‌ءٌ مِنْ خَلْقِهِ عَلَي غَيْرِهِ مِنَ الدَّوَابِّ وَ كَذَلِكَ كُلُّ شَيْ‌ءٍ مِنَ الدَّوَابِّ وَ خَلَقَ لِدَوَابِّ الْبَرِّ وَ طَيْرِهَا مِنَ الرِّزْقِ مَا يُصْلِحُهَا فِي الْبَرِّ وَ خَلَقَ لِدَوَابِّ الْبَحْرِ وَ طَيْرِهَا مِنَ الرِّزْقِ مَا يُصْلِحُهَا فِي الْبَحْرِ فَلِذَلِكَ قَوْلُهُ إِنَّا كُلَّ شَيْ‌ءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ(3).

«21»

وَ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ الْقَلَمُ فَتَصَوَّرَ قَلَماً مِنْ نُورٍ فَقِيلَ لَهُ اجْرِ فِي اللَّوْحِ الْمَحْفُوظِ قَالَ يَا رَبِّ بِمَا ذَا قَالَ بِمَا يَكُونُ إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ فَلَمَّا خَلَقَ اللَّهُ الْخَلْقَ وَكَّلَ بِالْخَلْقِ حَفَظَةً يَحْفَظُونَ عَلَيْهِمْ أَعْمَالَهُمْ فَلَمَّا قَامَتِ الْقِيَامَةُ عُرِضَتْ عَلَيْهِمْ أَعْمَالُهُمْ وَ قِيلَ هذا كِتابُنا يَنْطِقُ عَلَيْكُمْ بِالْحَقِّ إِنَّا كُنَّا نَسْتَنْسِخُ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ عُرِضَ بِالْكِتَابَيْنِ فَكَانَا سَوَاءً(4).

نگهبان بر آدم و فرزندانش را می‌فرستد، و فرشته‌ها از آن ذکر نسخه برمی‌دارند، از آنچه بنده‌ها می‌کنند، سپس می‌خواند «هذا کتابنا ینطق علیکم بالحق إنّا کنّا نستنسخ ماکنتم تعملون»{این است کتاب ما که علیه شما به حق سخن می‌گوید. ما از آنچه می‌کردید نسخه بر می‌داشتیم.}(5)

روایت 20

الدر المنثور: از ابن عباس: خداوند بزرگ، عرش را آفرید و بر آن استوار گردید، سپس قلم را آفرید و به او فرمود تا فرمان او را اجراء کند و ثبت کند. قلم آنچه میان آسمان و زمین است را بزرگ شمرد و گفت: پروردگارا، به چه جاری شوم؟ فرمود: به آنچه من آفریننده‌ام و در خلق من هستند، از قطره‌های باران یا گیاه، یا شخص، یا اثر - منظور کردار است - یا روزی، یا عمر، پس قلم جاری شد به هر چه خواهد بود تا روز قیامت، و خدا آن را در کتاب مکنون نزد خود زیر عرش ثبت کرد.

و اما اینکه فرمود: {ما از آنچه می‌کردید نسخه بر می‌داشتیم.} این است که خدا فرشته‌ها را گماشته و هر سالی در ماه رمضان و شب‌قدر، آنچه را تا شب قدر ماه رمضان آینده در زمین خواهد بود، از آن کتاب نسخه برمی‌دارند و آن را نگهبانانی که خدا بر بنده‌ها دارد، هر شب پنجشنبه با نامه عملی که نوشته‌اند، عرضه می‌کنند و تطبیق می‌دهند و درمی‌یابند که نامه عملی که حافظان بالا برده‌اند، مطابق است با آنچه در کتاب آن‌ها است، نه چیزی بیشتر است و نه کمتر. و اما اینکه فرموده: «إنّا کل شیءٍ خلقناه بقدر»،(6){به راستی ماییم که هر چیزی را به اندازه آفریده‌ایم.} خدا برای هر چیزی، آنچه مناسب او است از آفریده خود و آنچه وسیله روزی او است آفریده. شتر را برای نیازهایی که غیر آن از چهارپایان دیگر شایسته آن‌ها نیستند آفریده، و همچنین هستند چهارپایان دیگر که هر کدام برای نیازی مخصوص به خود هستند، و برای جانوران بیابان و پرنده‌هایش رزقی آفریده که شایسته آن‌ها در بیابان است، و برای جانوران دریا و پرنده‌هایش روزی شایسته در دریا آفریده و برای این است که فرموده: {ماییم که هر چیزی را به اندازه آفریده‌ایم.}(7)

روایت 21

الدر المنثور: از ابن عباس روایت شده که گفت: نخستین چیزی که خدا آفرید قلم بود. پیکره قلمی از نور ساخت و به او گفته شد: در لوح محفوظ جاری شو! گفت: پروردگارا به چه چیزی بنگارم؟ فرمود: هر آنچه می‌شود تا روز قیامت. و چون خدا خلق را آفرید، برای مردم فرشته‌هایی گماشت که کارهایشان را حفظ و نگهبانی کنند، و چون روز قیامت شو، نامه‌های عمل آن‌ها به آن‌ها عرضه می‌شود، و گفته می‌شود: {این است کتاب ما که علیه شما به حق سخن می‌گوید. ما از آنچه می‌کردید نسخه بر می‌داشتیم.} دو کتاب با هم مقابله می‌شوند و برابر هستند و هیچ فرقی بام ندارند.(8)


1) الدّر المنثور: ج 6، ص 37.

2) في المخطوطة: علي العباد.

3) الدّر المنثور: ج.

4) الدّر المنثور: ج.

5) . الدر المنثور 6 : 37

6) . قمر / 49

7) . الدر المنثور 6 : 37

8) . الدر المنثور 6 : 37

«22»

وَ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ: فِي قَوْلِهِ تَعَالَي كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ قَالَ إِنَّ مِمَّا خَلَقَ اللَّهُ لَوْحاً مَحْفُوظاً مِنْ دُرَّةٍ بَيْضَاءَ دَفَّتَاهُ مِنْ يَاقُوتَةٍ حَمْرَاءَ قَلَمُهُ نُورٌ وَ كِتَابُهُ نُورٌ وَ عَرْضُهُ مَا بَيْنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ يَنْظُرُ فِيهِ كُلَّ يَوْمٍ ثَلَاثَمِائَةٍ وَ سِتِّينَ نَظْرَةً يَخْلُقُ فِي كُلِّ نَظْرَةٍ وَ يَرْزُقُ وَ يُحْيِي وَ يُمِيتُ وَ يُعِزُّ وَ يُذِلُّ وَ يَفُكُ‌(1)وَ يَفْعَلُ مَا يَشَاءُ فَذَلِكَ قَوْلُهُ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ‌(2).

«23»

وَ عَنِ الرَّبِيعِ بْنِ أَنَسٍ: فِي قَوْلِهِ تَعَالَي إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ فِي كِتابٍ مَكْنُونٍ قَالَ الْقُرْآنُ الْكَرِيمُ هُوَ الْقُرْآنُ وَ الْكِتَابُ الْمَكْنُونُ هُوَ اللَّوْحُ الْمَحْفُوظُ لا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ قَالَ الْمَلَائِكَةُ هُمُ الْمُطَهَّرُونَ مِنَ الذُّنُوبِ‌(3).

«24»

وَ عَنْ عُبَادَةَ بْنِ الصَّامِتِ قَالَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله يَقُولُ: إِنَّ أَوَّلَ مَا خَلَقَ اللَّهُ الْقَلَمُ فَقَالَ لَهُ اكْتُبْ فَجَرَي بِمَا هُوَ كَائِنٌ إِلَي الْأَبَدِ(4).

«25»

وَ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ قُرَّةَ عَنْ أَبِيهِ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله: ن وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ قَالَ لَوْحٌ مِنْ نُورٍ وَ قَلَمٌ مِنْ نُورٍ يَجْرِي بِمَا هُوَ كَائِنٌ إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ(5).

«26»

وَ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ النُّونَ وَ هِيَ الدَّوَاةُ وَ خَلَقَ الْقَلَمَ فَقَالَ اكْتُبْ قَالَ وَ مَا أَكْتُبُ قَالَ اكْتُبْ مَا هُوَ كَائِنٌ إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ(6).

وَ عَنْهُ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله: النُّونُ اللَّوْحُ الْمَحْفُوظُ وَ الْقَلَمُ مِنْ نُورٍ سَاطِعٍ‌(7).

«28»

وَ عَنِ النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله قَالَ: إِنَّ أَوَّلَ شَيْ‌ءٍ خَلَقَ اللَّهُ الْقَلَمُ ثُمَّ خَلَقَ النُّونَ وَ هِيَ الدَّوَاةُ ثُمَّ قَالَ لَهُ اكْتُبْ قَالَ وَ مَا أَكْتُبُ قَالَ مَا كَانَ وَ مَا هُوَ كَائِنٌ إِلَي

روایت 22

الدر المنثور: ابن عباس در تفسیر آیه «کل یومٍ هو فی شأن»،(8){هر زمان او در کاری است.} گفت: راستی از آنچه خدا آفریده، لوحی است از یک درّ سپید، که دو پوسته جلدش از یاقوت سرخ است، قلمش از نور است و کتابش از نور و پهنایش به اندازه فاصله بین آسمان و زمین. هر روزی سیصد و شصت بار در آن نگاهی می‌کند، در هر نگاهی می‌آفریند، روزی می‌دهد، می‌میراند و زنده می‌کند، عزیز می‌سازد و خوار می‌کند، و آزاد می‌کند، و هر چه خواهد می‌کند، و این است فرموده او : «کل یومٍ هو فی شأن».(9)

روایت 23

الدر المنثور: ربیع بن انس در تفسیر قول خدای تعالی «إنّه لقرآن کریم* فی کتابٍ مَکنون»،(10){که این [پیام] قطعا قرآنی است ارجمند،در کتابی نهفته.} گفته: قرآن ارجمند همان قرآن است، و کتاب نهفته همان لوح محفوظ که آن را لمس نمی‌کنند مگر پاکیزه‌شده‌ها. و گفت: پاکیزه‌شده‌ها فرشته‌هایند که پاک از گناهند.(11)

روایت 24

الدر المنثور: عبادة بن صامت نقل می‌کند: شنیدم رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله می‌فرمود: به راستی نخست چیزی که خدا آفرید قلم بود، پس به او فرمود: بنویس و او جاری شد به هر آنچه باید بود تا ابد.(12)

روایت 25

الدر المنثور: رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: «ن وَ الْقَلَمِ وَ ما یَسْطرُونَ»، لوحی از نور. و قلمی از نور، جاری می‌کند و می‌نویسد، هر چه شدنی است تا روز قیامت.(13)

روایت 26

الدر المنثور: ابن عباس گفته: به راستی خدا نون را آفرید. و آن دواتی بود و قلم را آفرید و فرمود: بنویس! گفت: چه بنویسم؟ فرمود: بنویس آنچه باید باشد تا روز قیامت.(14)

روایت 28

الدر المنثور: پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: نخست چیزی که خدا آفرید قلم بود، سپس نون را آفرید که دوات بود، سپس به قلم فرمود: بنویس! گفت چه بنویسم؟ فرمود: آنچه بوده و خواهد بود


1) في المصدر: و يغل و يفك.

2) الدّر المنثور: ج 6، ص 143.

3) الدّر المنثور: ج 6، ص 162.

4) الدّر المنثور: ج 6، ص 250.

5) الدّر المنثور: ج 6، ص 250.

6) الدّر المنثور: ج 6، ص 250.

7) الدّر المنثور: ج 6، ص 250.

8) . الرحمن / 29

9) . الدر المنثور 6 : 143

10) . واقعه / 78-77

11) . الدر المنثور 6 : 162

12) . الدر المنثور 6 : 250

13) . الدر المنثور 6 : 250

14) . الدر المنثور 6 : 250

يَوْمِ الْقِيَامَةِ مِنْ عَمَلٍ أَوْ أَثَرٍ أَوْ رِزْقٍ أَوْ أَجَلٍ فَكَتَبَ مَا يَكُونُ وَ مَا هُوَ كَائِنٌ إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ ن وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ ثُمَّ خَتَمَ عَلَي فَمِ الْقَلَمِ فَلَمْ يَنْطِقْ وَ لَا يَنْطِقُ‌(1)إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ ثُمَّ خَلَقَ اللَّهُ الْعَقْلَ فَقَالَ وَ عِزَّتِي لَأُكَمِّلَنَّكَ فِيمَنْ أَحْبَبْتُ وَ لَأَنْقُصَنَّكَ فِيمَنْ أَبْغَضْتُ‌(2).

«29»

وَ عَنْ قَتَادَةَ وَ الْحَسَنِ قَالَ: النُّونُ الدَّوَاةُ(3).

«30»

وَ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ: فِي الْآيَةِ قَالَ خَلَقَ اللَّهُ الْقَلَمَ فَقَالَ اجْرِ فَجَرَي بِمَا هُوَ كَائِنٌ إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ ثُمَّ خَلَقَ الْحُوتَ وَ هِيَ النُّونُ فَكَبَسَ عَلَيْهَا الْأَرْضَ ثُمَّ قَالَ ن وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ‌(4).

«31»

وَ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ: فِي قَوْلِهِ لَوْحٍ مَحْفُوظٍ قَالَ أُخْبِرْتُ أَنَّهُ لَوْحٌ وَاحِدٌ فِيهِ الذِّكْرُ وَ أَنَّ ذَلِكَ اللَّوْحَ مِنْ نُورٍ وَ أَنَّهُ مَسِيرَةَ ثَلَاثِمِائَةِ سَنَةٍ.

«32»

وَ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: خَلَقَ اللَّهُ اللَّوْحَ الْمَحْفُوظَ كَمَسِيرَةِ مِائَةِ عَامٍ فَقَالَ لِلْقَلَمِ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ الْخَلْقَ اكْتُبْ عِلْمِي فِي خَلْقِي فَجَرَي بِمَا هُوَ كَائِنٌ إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ.

«33»

وَ عَنْ أَنَسٍ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله: إِنَّ لِلَّهِ لَوْحاً مِنْ زَبَرْجَدَةٍ خَضْرَاءَ جَعَلَهُ تَحْتَ الْعَرْشِ وَ كَتَبَ فِيهِ إِنِّي أَنَا اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنَا خَلَقْتُ بَضْعَةَ(5)عَشَرَ وَ ثَلَاثَمِائَةِ خَلْقٍ مَنْ جَاءَ مَعَ شَهَادَةِ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ أُدْخِلَ الْجَنَّةَ(6).

«34»

وَ عَنْ أَنَسٍ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله: إِنَّ بَيْنَ يَدَيِ الرَّحْمَنِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي لَلَوْحاً فِيهِ ثَلَاثُمِائَةٍ وَ خَمْسَ عَشْرَةَ شَرِيعَةً يَقُولُ الرَّحْمَنُ وَ عِزَّتِي وَ جَلَالِي لَا يَجِيئُنِي عَبْدٌ مِنْ عِبَادِي لَا يُشْرِكُ بِي شَيْئاً فِيهِ وَاحِدَةٌ مِنْكُنَّ إِلَّا أَدْخَلْتُهُ الْجَنَّةَ(7).

تا روز قیامت از کردار، یا اثر، یا روزی، یا عمر، و نوشت هر چه می‌باشد و خواهد بود تا روز قیامت. و این است معنی قول او: «ن وَ الْقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ» سپس مهر بر دهان قلم نهاد و دهانش را بست، و سخن نگفت و نخواهد گفت تا روز قیامت. سپس خدا عقل را آفرید و فرمود: البته تو را به کمال می‌رسانم در هر که او را دوست دارم، و از تو بکاهم در هر کسی که او رادشمن دارم.(8)

روایت 29

الدر المنثور: قتاده و حسن می‌گویند: نون همان دوات و مرکب است.(9)

روایت 30

الدر المنثور: ابن عباس در تفسیر این آیه می‌گوید: خدا قلم را آفرید و فرمود: جاری شو، پس جاری شد به هر آنچه باشد تا روز قیامت، سپس ماهی را آفرید که نون است و زمین را بر آن فشرد و سپس فرمود: {ن و قلم و آنچه می‌نویسند.}(10)

روایت 31

الدر المنثور: ابن عباس در تفسیر قول خداوند «لوح محفوظ» گفت: به من گفته‌اند که آن یک لوحی است و در آن ذکر است، و آن لوح از نور است، و به مسافت سیصد سال راه.

روایت 32

ابن عباس می‌گوید: خدا لوح محفوظ را در طول صد سال آفرید و پیش از آنکه خلق را بیافریند، به قلم فرمود: بنویس آنچه در باره خلق خود علم دارم، پس جاری شد و نوشت آنچه هست را تا روز قیامت.

روایت 33

الدر المنثور: رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: به راستی برای خدا لوحی است از زبرجد سبز که آن را زیر عرش نهاده، و در آن نوشته: به راستی منم خدا، نیست شایسته پرستشی جز من. سیصد و ده و اندی خلق آفریدم، هر که با شهادت به اینکه شایسته پرستشی جز خدا نیست بیاید، به بهشت داخل می‌شود.(11)

روایت 34

الدر المنثور: انس روایت می‌کند که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: به راستی در مقابل خدای رحمان تبارک و تعالی لوحی است که در آن سیصد و پانزده شریعت و آئین است. خدای رحمان می‌فرماید: به عزت و جلالم سوگند، هیچ بنده‌ای از بنده‌ها نزد من نمی‌آید، در حالب که مرا یگانه بداند و شریکی با من نگیرد و دارای یکی از آئین‌های شما باشد، جز آنکه او را به بهشت وارد می‌کنم.(12)


1) في بعض النسخ« فلا ينطق الي يوم القيامة».

2) الدّر المنثور: ج 6، ص 250.

3) الدّر المنثور: ج 6، ص 250.

4) الدّر المنثور: ج 6، ص 250.

5) في المصدر: خلقت ثلاثمائة و بضعة عشر خلقا من جاء بخلق منها مع شهادة أن لا إله إلّا اللّه دخل الجنة.

6) الدّر المنثور: ج 6 ص 335.

7) الدّر المنثور: ج 6، ص 335.

8) . الدر المنثور 6 : 250

9) . الدر المنثور 6 : 250

10) . الدر المنثور 6 : 250

11) . الدر المنثور 6 : 335

12) . الدر المنثور 6 : 335

«35»

وَ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله: خَلَقَ اللَّهُ لَوْحاً مِنْ دُرَّةٍ بَيْضَاءَ دَفَّتَاهُ مِنْ زَبَرْجَدَةٍ خَضْرَاءَ كِتَابُهُ مِنْ نُورٍ يَلْحَظُ إِلَيْهِ فِي كُلِّ يَوْمٍ ثَلَاثَمِائَةٍ وَ سِتِّينَ لَحْظَةً يُحْيِي وَ يُمِيتُ وَ يَخْلُقُ وَ يَرْزُقُ وَ يُعِزُّ وَ يُذِلُّ وَ يَفْعَلُ مَا يَشَاءُ(1).

روایت 35

الدر المنثور: ابن عباس نقل می‌کند: رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: خدا لوحی از یک درّه سپید آفرید که دو پوسته جلدش از زبرجد سبز است و نوشته‌اش از نور است، و در هر روز سیصد و شصت بار به آن می‌نگرد. زنده می‌کند، و می‌میراند، و می‌آفریند و روزی می‌دهد، و عزت می بخشد و زبون و ذلیل می‌کند، و هر چه بخواهد می‌کند.

ناشر دیجیتالی : مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان


1) الدّر المنثور: ج 6، ص 335 أقول الروايات في كون خلق القلم قبل خلق العالم كثيرة جدا يوثق بصدور بعضها إجمالا، و قد ذكرنا مرارا ان من العالم الزمان و المكان و انه ان وجد شي‌ء قبلهما كان غنيا عنهما، و ليس إلّا ما هو مجرد عن شوائب المادة و نقائصها و يؤيد ذلك ما ورد في كون القلم و اللوح ملكين فتفطن، و لعلّ السر في التعبير عنهما بالنور هو تنزههما عن ظلمات المادة و غواشي الطبيعة كما ذكرنا في نور النبيّ و الأئمّة عليهم الصلاة و السلام و علي هذا فعلة عدم التصريح بالتجرد عن المادة و الاقتصار علي الرمز و الإشارة في أمثال هذه الروايات هي الشفقة علي عامة الناس لقصور فهم الاكثر عن درك حقيقته بل عن تصوره أيضا و اللّه العالم و كيف كان فالتصديق الاجمالي بما ورد عن النبيّ و عترته المعصومين عليهم الصلاة و السلام في أمثال هذه المقامات أقرب إلي السلامة و أبعد عن الخطاء و الزلة و اللّه الهادي.

كلمة المحقّق

بسم اللّه الرّحمن الرّحيم

أحمدك اللّهمّ علي أن وفّقتني للغوص في بحار الأنوار، و اقتناء درر الحكم و لآلي الأخبار، و اصلّي و اسلّم علي رسولك المختار، و آله المصطفين الأخيار المجتبين الأطهار، معادن العلم و ينابيع الحكمة و مصادر الآثار.

أقتصر من حمدك بالاعتراف بالعجز عن اكتناه وصفك، و إحصاء نعمك، و من شكر أوليائك أولياء النعمة بالتطأمّن تجاه مقامهم المنيع، و مكانهم الرفيع استحياء من القصور عن إيفاء حقّهم، و خجلا من التقصير في أداء شكرهم، و إجلالا لشأنهم عندك، و إكبار لقربهم منك. أنت كما أثنيت علي نفسك و أولياؤك كما أثنيت عليهم، فصلّ عليهم صلاة كثيرة دائمة لا تنبغي إلّا لهم، و لا يعلم مبلغها غيرك.

و بعد من الواجب علينا بنصّ فتيا العقل، و بما تواتر عليه من النقل، شكر المنعم و إيفاء الحقّ. و لعمر الحقّ من أعظم الناس حقّا علينا معاشر المسلمين و أكبرهم إحسانا إلينا العلماء العظام و المحدّثون الكبار، حيث بذلوا جهيداهم و أفرغوا طاقتهم و مقدرتهم لحفظ سنن النبيّ صلّي اللّه عليه و آله و آثار الأئمّة من أهل بيته عليهم السّلام و نشر علومهم و حكمهم و إبقائها لنا و لمن أراد اللّه أن يستخلفه من بعدهم، فجزاهم اللّه عنّا و عن كافّة أهل الإسلام خير الجزاء، و أجزل لهم الأجر و العطاء.

و من فطاحل العلماء و جهابذتهم، و فحول المحدّثين و عباقرتهم، مولانا شيخ الإسلام محمّد باقر المجلسيّ رضوان اللّه عليه و له من تلك الفضيلة حظّ وافر و عليه منّا و من قاطبة الشيعة ثناء عاطر، و شكر متواتر.

و قد كابد رحمه اللّه من المشقّة و التعب، و قاسي من العناء و النصب، في الجمع و التأليف، و النظم و الترصيف، ما جاز حدّ البيان، و أعجز القلم و اللسان و ليس يخفي ذلك علي من تأمّل في آثاره النفيسة البهيّة، و نظر في كتبه الثمينة القيّمة، و سبر غور تآليفه الضخمة الفخمة فعلينا و علي كلّ من اقتطف من ثمار آثاره، و سبح في أجواء بحاره، و ارتشف من مناهل موسوعاته إجمال الثناء عليه إعظاما لشأنه، و إكثار الدعاء له إيفاء لحقّه. قدّس اللّه سرّه، و رفع شأنه، و أعلي مقامه.

و لقد بذلنا غاية مجهودنا في تصحيح هذا الجزء من كتابه المسمّي «بحار الأنوار» متنا و سندا، و تخريجه، و التعليق عليه بما يوضح جدده، و يقيم صدده أداء لبعض حقّه، و شكرا لما أنعم المولي تعالي علينا من ولاية أوليائه، و لما يسّر لنا من الاستضاءة بأنوارهم و الاستفادة من علومهم.

و لست أنسي الثناء علي من و ازرني و ساهمني في هذا المشروع من إخواني الأماجد، لا سيّما علي زميلي الثقة الفاضل البارع «الشيخ عبد الكريم النيّريّ البروجرديّ» حيث عاضدني بتصحيح الأسانيد، و ترجمة بعض الرجال، و علي الفاضل المتتبّع الذكيّ، «السيّد جعفر الحسني اليزديّ» و علي سائر إخواني الّذين ساعدوني في التخريج و المقابلة بالنسخ و المصادر، و أسأل اللّه الكريم أن يديم توفيقنا جميعا و يزيدنا من فضله، إنّه ذو فضل عظيم.

قم المشرفة: محمد تقي اليزدي

12 / شعبان المعظم 1379

مراجع التصحيح و التخريج و التعليق

اشاره

قوبل هذا الجزء بعدّة نسخ مطبوعة و مخطوطة، منها النسخة المطبوعة بطهران سنة (1305) المعروفة بطبعة أمين الضرب، و منها النسخة المطبوعة بتبرير و منها النسخة المخطوطة النفيسة لمكتبة صاحب الفضيلة السيّد جلال الدين الأرمويّ الشهير ب «المحدّث» و اعتمدنا في التخريج و التصحيح و التعليق علي كتب كثيرة نسرد بعض أساميها:

«1» القرآن الكريم.

«2» تفسير عليّ بن إبراهيم القمّي المطبوع سنة 1311 في ايران

«3» تفسير فرات الكوفيّ المطبوع سنة 1354 في النجف

«4» تفسير مجمع البيان المطبوع سنة 1373 في طهران

«5» تفسير أنوار التنزيل للقاضي البيضاويّ المطبوع سنة 1285 في استانبول

«6» تفسير مفاتيح الغيب للفخر الرازيّ المطبوع سنة 1294 في استانبول

«7» الاحتجاج للطبرسيّ المطبوع سنة 1350 في النجف

«8» اصول الكافي للكليني المطبوع سنة- في طهران

«9» الاقبال للسيّد بن طاوس المطبوع سنة 1312 في طهران

«10» تنبيه الخواطر لورّام بن أبي فراس المطبوع سنة- في طهران

«11» التوحيد للصدوق المطبوع سنة 1375 في طهران

«12» ثواب الأعمال للصدوق المطبوع سنة 1375 في طهران

«13» الخصال الأعمال للصدوق المطبوع سنة 1374 في طهران

«14» الدرّ المنثور للسيوطيّ

«15» روضة الكافي للكليني المطبوع سنة 1374 في طهران

«16» علل الشرائع الصدوق المطبوع سنة 1378 في قم

«17» عيون الأخبار للصدوق المطبوع سنة 1377 في قم

«18» فروع الكافي للكليني المطبوع سنة- في-

«19» المحاسن للبرقيّ المطبوع سنة 1371 في طهران

«20» معاني الاخبار للصدوق المطبوع سنة 1379 في طهران

«21» مناقب آل أبي طالب لابن شهرآشوب المطبوع سنة 1378 في قم

«22» من لا يحضره الفقيه للصدوق المطبوع سنة 1376 في طهران

«23» نهج البلاغة للشريف الرضي المطبوع سنة- في مصر

«24» اسد الغاية لعزّ الدين ابن الأثير المطبوع سنة- في طهران

«25» تنقيح المقال للشيخ عبد اللّه المامقاني المطبوع سنة 1350 في النجف

«26» تهذيب الاسماء و اللغات للحافظ محيي الدين بن شرف النوري المطبوع في مصر

«27» جامع الرواة للاردبيلي المطبوع سنة 1331 في طهران

«28» خلاصة تذهيب الكمال للحافظ الخزرجي المطبوع سنة 132 في مصر

«29» رجال النجاشي المطبوع-- في طهران

«30» روضات الجنات للميرزا محمّد باقر الموسوي المطبوع سنة 1367 في طهران

«31» الكني و الألغاب للمحدّث القمي‌المطبوع-- في صيدا

«32» لسان الميزان لابن حجر العسقلاني المطبوع-- في حيدرآباد الدكن

«33» الرواشح السماوية للسيد محمّد باقر الحسيني الشهير بالداماد المطبوع سنة 1311 في ايران

«34» القبسات للسيد محمّد باقر الحسيني الشهير بالداماد المطبوع سنة 1315 في ايران

«35» رسالة مذهب ارسطاطا ليس للسيد محمّد باقر الحسيني الشهير بالداماد المطبوعة بهامش القبسات

«36» اثولوجيا المنسوب إلي ارسطاطا ليس المطبوعة بهامش القبسات

«37» رسالة الحدوث لصدر المتألهين المطبوع سنة 1302 في ايران

«38» الشفاء للشيخ الرئيس ابي علي بن سينا المطبوع سنة 1303 في ايران

«39» شرح التجريد تأليف المحقق الطوسي للعلامة الحلّيّ المطبوع سنة 1367 في قم

«40» عين اليقين للمولي محسن الفيض الكاشاني المطبوع سنة 1313 في طهران

«41» مروج الذهب للمسعودي المطبوع سنة 1346 في مصر

«42» القاموس لمحيط للفيروزآبادي المطبوع سنة 1332 في مصر

«43» الصحاح للجوهريّ المطبوع سنة 1377 في مصر

«44» النهاية لمجد الدين ابن الاثير المطبوع سنة 1311 في مصر

كلمة المصحّح

بسمه تعالي إلي هنا تمّ الجزء الأوّل من المجلّد الرابع عشر كتاب السماء و العالم من بحار الأنوار و هو الجزء الرابع و الخمسون حسب تجزئتنا من هذه الطبعة البهيّة.

و قد قابلناه علي النسخة الّتي صحّحها الفاضل الخبير الشيخ محمّد تقيّ اليزديّ بما فيها من التعليق و التنميق و اللّه وليّ التوفيق.

محمد الباقر البهبودي

فهرس ما في هذا الجزء من الأبواب

الموضوع/ الصفحه

أبواب كليّات أحوال العالم و ما يتعلق بالسماويات

«1» باب حدوث العالم و بدء خلقه و كيفيته و بعض كليات الأمور ... 315- 2

الآيات و تفسيرها: ... 24

الأخبار و الخطب: ... 25- 216

تبيين: في علة تخصيص الستة أيام بخلق العالم و معني الأيام و السنة و الأسبوع في خلق اللّه: ... 216- 233

تفهيم و تتميم فيما يتعلق بهذا الباب:

المقصد الأول في بيان معاني الحدوث و القدم ... 234

المقصد الثاني في تحقيق الأقوال في ذلك ... 238

المقصد الثالث في كيفيّة الاستدلال بما تقدّم من النصوص ... 254

المقصد الرابع في ذكر نبذ من الدلائل العقلية علي هذا المقصد ... 260

المقصد الخامس في دفع بعض شبه الفلاسفة

المرصد الأول 278 المرصد الثاني ... 301

المرصد الثالث 302 المرصد الرابع ... 304

تكملة في بيان أول المخلوقات ... 306

فائدة جليلة في رفع الاشكال عن آيات سورة السجدة ... 309

«2» باب العوالم و من كان في الأرض قبل خلق آدم عليه السلام و من يكون فيها بعد انقضاء القيامة و أحوال جابلقا و جابلسا ... 355 - 316

«3» باب أنّه لم سمّيت الدنيا دنيا و الآخرة آخرة ... 356- 355

«4» باب القلم و اللوح المحفوظ و الكتاب المبين و الإمام المبين و أمّ الكتاب ... 376 - 357

رموز الكتاب

ب: لقرب الإسناد.

بشا: لبشارة المصطفي.

تم: لفلاح السائل.

ثو: لثواب الأعمال.

ج: للإحتجاج.

جا: لمجالس المفيد.

جش: لفهرست النجاشيّ.

جع: لجامع الأخبار.

جم: لجمال الأسبوع.

جُنة: للجُنة.

حة: لفرحة الغريّ.

ختص: لكتاب الإختصاص.

خص: لمنتخب البصائر.

د: للعَدَد.

سر: للسرائر.

سن: للمحاسن.

شا: للإرشاد.

شف: لكشف اليقين.

شي: لتفسير العياشيّ

ص: لقصص الأنبياء.

صا: للإستبصار.

صبا: لمصباح الزائر.

صح: لصحيفة الرضا عليه السلام

ضا: لفقه الرضا عليه السلام

ضوء: لضوء الشهاب.

ضه: لروضة الواعظين.

ط: للصراط المستقيم.

طا: لأمان الأخطار.

طب: لطبّ الأئمة.

ع: لعلل الشرائع.

عا: لدعائم الإسلام.

عد: للعقائد.

عدة: للعُدة.

عم: لإعلام الوري.

عين: للعيون و المحاسن.

غر: للغرر و الدرر.

غط: لغيبة الشيخ.

غو: لغوالي اللئالي.

ف: لتحف العقول.

فتح: لفتح الأبواب.

فر: لتفسير فرات بن إبراهيم.

فس: لتفسير عليّ بن إبراهيم.

فض: لكتاب الروضة.

ق: للكتاب العتيق الغرويّ

قب: لمناقب ابن شهر آشوب.

قبس: لقبس المصباح.

قضا: لقضاء الحقوق.

قل: لإقبال الأعمال.

قية: للدُروع.

ك: لإكمال الدين.

كا: للكافي.

كش: لرجال الكشيّ.

كشف: لكشف الغمّة.

كف: لمصباح الكفعميّ.

كنز: لكنز جامع الفوائد و تأويل الآيات الظاهرة معا.

ل: للخصال.

لد: للبلد الأمين.

لي: لأمالي الصدوق.

م: لتفسير الإمام العسكريّ عليه السلام

ما: لأمالي الطوسيّ.

محص: للتمحيص.

مد: للعُمدة.

مص: لمصباح الشريعة.

مصبا: للمصباحين.

مع: لمعاني الأخبار.

مكا: لمكارم الأخلاق.

مل: لكامل الزيارة.

منها: للمنهاج.

مهج: لمهج الدعوات.

ن: لعيون أخبار الرضا عليه السلام

نبه: لتنبيه الخاطر.

نجم: لكتاب النجوم.

نص: للكفاية.

نهج: لنهج البلاغة.

ني: لغيبة النعمانيّ.

هد: للهداية.

يب: للتهذيب.

يج: للخرائج.

يد: للتوحيد.

ير: لبصائر الدرجات.

يف: للطرائف.

يل: للفضائل.

ين: لكتابي الحسين بن سعيد او لكتابه و النوادر.

يه: لمن لا يحضره الفقيه.